عطار_مصیبت نامه بخش۱تا۲۰

صبا 1 468
عطار_مصیبت نامه بخش۱تا۲۰

عطار_مصیبت نامه بخش۱تا۲۰

فی التوحید باری عز اسمه

حمد پاک از جان پاک آن پاک را

کو خلافت داد مشتی خاک را

آن خرد بخشی که آدم خاک اوست

جزو و کل برهان ذات پاک اوست

آفتاب روح را تابان کند

در گل آدم چنین پنهان کند

چون گل آدم بصحرا آورد

اینهمه اعجوبه پیدا آورد

چون درون نطفهٔ جانی نهد

آفتابی در سپندانی نهد

کلبه روح القدس قلبی کند

قالبش چون دحیه الکلبی کند

از بن انگشت عین او آورد

بحر دل در اصبعین او آورد

کوه را چون ظله آسان او کند

بحر را گهواره جنبان او کند

شیر از انگشت خلیل او آورد

عیسئی از جبرئیل او آورد

طفل را در مهد پیغامبر کند

وز همه پیرانش بالغ تر کند

کوه را در گردن عوج افکند

شور در یأجوج و مأجوج افکند

شیرخواری را بتقریر آورد

وز میان فرث و دم شیر آورد

خاک را مهد بنی آدم کند

باد را نه ماههٔ مریم کند

آب موج آرنده را پل سازد او

واتش سوزنده را گل سازد او

گرگ را بر پیرهن گویا کند

وز دم پیراهنی بینا کند

بندهٔ را منصب شاهی دهد

از چنان چاهی چنان جاهی دهد

از عصائی سنگ را زمزم کند

گندمی تخم عصی آدم کند

مرده را از زنده پیدا آورد

زنده از مرده بصحرا آورد

برف و آتش جفت یکدیگر کند

تا ز هر دوقد سیئی سر بر کند

گربه را از عطسهٔ شیر آورد

گاو را از گربه در زیر آورد

انگبین را پرده کافوری کند

وانگهش آن پرده زنبوری کند

ماه را بر رخ سیاهی اونهد

گاو را بر پشت ماهی او نهد

سنگ را از بیم خویش آبی کند

آب را از خوف سیمابی کند

صدهزاران راز در موری نهد

در دلش از شوق خود شوری نهد

گه ملک را گیرد و صلبش کند

گه چناحش بشکند قلبش کند

جعفر طیار را پر بر نهد

شهر دین را از علی در بر نهد

گه زنی آرد ز مردی بی زنی

گاه مردی از زنی بی بیزنی

گاه از مرغی کند خنیاگری

گاه از نحلی کند حلواگری

او دهد سنگی و کرمی در میانش

اونهد کرمی و برگی دردهانش

دود را بی آتشی انجم کند

سنگ آتش آرد و هیزم کند

سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست

چوب خشک از میوهٔ تر نرم ازوست

گه زادهم اشهبی میآورد

گاه از روزی شبی میآورد

نیش را در نوش شمع او مینهد

ماه را با مهر جمع اومینهد

پشهٔ را صف شکن میآورد

در مصافش پیل تن میآورد

تا سر یحیی است غارت میکند

پس بحی ماندن اشارت میکند

ملک در دست شبانی مینهد

منت اوبر جهانی مینهد

دیو را انگشتری در میکند

دیو مردم را پری در میکند

صدهزاران ساله طاعت کردنی

طوق لعنت میکند در گردنی

ذات یونس را چو سر حوت داد

در درون بطن حوتش قوت داد

آب را در پای عیسی خاک کرد

وز دمش در خاک جان پاک کرد

آن چنان غیبی نهان پیدا نمود

از بن جیبی ید بیضا نمود

گه دو خاکی را ببالا راه داد

گه سه قدسی را بشیب چاه اد

شادی روحانیان از مهر اوست

گریهٔ کروبیان از قهر اوست

قطرهٔ را درّ مکنون میدهد

نقطهٔ را دور گردون میدهد

هم زخونی منعقد دل میکند

هم خلیفه از کفی گل میکند

عقل سرکش را بشرع افکنده کرد

تن بجان و جان بایمان زنده کرد

خوان گردون پیش درگاه اونهاد

قرص مهرو کاسهٔ ماه اونهاد

چون در آب بحر موج آغاز کرد

هر دو را ز آمد شدن هم باز کرد

ازدرخت سبز شمعی برفروخت

تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت

آتشی در دست دشمن در گرفت

تا خلیلش طبع اسمندر گرفت

کلب را در کهف کلب روم کرد

آهن و پولاد را چون موم کرد

کرهٔ گردون بحق میآورد

در ره او گر طبق میآورد

گرد خاک یسرنگونش درکشید

وز شفق دامن بخونش درکشید

درغمش راهی که گردون میرود

سرنگوندرخاک و در خون میرود

سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت

مرغ آوردوزسنگش ژاله ساخت

مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد

در میان کعبه سنگ اندازکرد

مور راهش از کمر چستی گرفت

با سلیمان لاجرم کستی گرفت

نحل او چون وحی او معلوم کرد

بس که شیرین کارئی چون موم کرد

عنکبوت او چو دام انداز شد

آن چنان مرغی بدامش باز شد

اوست آن یک کز ددو حرف نامدار

کرد پیدا در سه بعد ارکان چار

پنج حس در شش جهت سالار کرد

هفت را در هشتمین دوارکرد

نه فلک چون ده یکی خواست از درس

از دو عالم جای آمد بر ترش

چون بهشتم در دو شش را بار داد

چار را نه داد ونه را چار داد

مردمی در آب شور و گوشهٔ

کز جهان پیه آبه بودش توشهٔ

آب حیوان بود در تاریکیش

تیز رو آورددر باریکیش

بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد

روشنش در تیرگی چون ماه کرد

همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند

خلق را در عهد و میثاقش نشاند

گه چراغ و گاه چشمش نام کرد

در چراغش روغن بادام کرد

در خلافت جامه پوشیدش سیاه

کرد دیبای سپیدش بارگاه

ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد

هر دو را پیوستگی درخواست کرد

زاندرون بنشاند فراشی بکار

تا زدل آبی زند وقت غبار

از برون دو پرده دار طرفه کرد

تانیارد غول قصد غرفه کرد

صف کشید از مژه وبر درنشاند

تا کسی که او باش بود از در براند

همچو یوسف گرچه جایش چاه داد

تا به هفتم آسمانش راه داد

هر زمانی در تماشای نظر

بر طبق میریختش نقد دگر

در سوادش مردمی را زین داد

بر طبق نقدی که دادش عین داد

وهم را در راه او جاسوس ساخت

تازنامحسوس صد محسوس ساخت

در خزینه داری آوردش خیال

تا همه چیزی بسازد حسب حال

کرد مشرف حفظ چابک کار را

تا نگهبانی کند اسرار را

در دلش گنجی نهاد از معرفت

دادش از جان جام جم عیسی صفت

شاه چون در صدر هر کاری بکرد

حل و عقد ملک بسیاری بکرد

در درون پرده مفرش ساختش

خواب را همخوابهٔ خوش ساختش

خواب چون در شاه شاهد کار کرد

از سنان مژه در مسمار کرد

دو صدف را روی بر رو برگشاد

حقهٔ سی و دو لؤلؤ برگشاد

بیست ونه چشمه در افشان باز کرد

رستهٔ سی و دو در آغاز کرد

از صدف لا را نهنگ آسا نمود

تا دهن بگشاد الا اللّه نمود

شد نهنگ لا بسرهنگی عزیز

زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز

کرد ظاهر قاف را عنقا نواز

تاکند سیمرغ معنی بال باز

عین را نونی در او پیدا نمود

تا صدف را چشمهٔ زیبا نمود

بست بر فتراک موری طاوسین

داد اهل سر خود را یاوسین

چون صدف را پردگی بسیار بود

پردگی را پرده فرض کار بود

پس ده و دو پرده را بگشاد جای

تا کسی ننهد برون از پرده پای

بست لایق پردهٔ عشاق را

تا نوائی میدهد آفاق را

چون مخالف دید ازووا خواست کرد

تا پس پرده مخالف راست کرد

آن یکی رادر نهاوند اوفکند

وان دگر را بسته دربند اوفکند

پس زفان باتیغ و بانگ راه زن

بر حسینی زد بآواز حسن

عاقبت سوز فراق آمد پدید

از سپاهان و عراق آمد پدید

در صدف تیغ زفان بر کار کرد

تا کله بنهاد هر که انکار کرد

بی چنین تیغی که دانستی بهش

شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش

گر ترش تیزی کند واید بزور

تلخیش نکند ز شیرینی و شور

در گهر افشاندن آویزش نمود

با سر تیز او سر تیزش نمود

نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم

خوش خورم کآمد چو تیغی چرب ونرم

چون صدف شد راست گردان گشت تیغ

گوهر افشانی برآمد بی دریغ

چور اگر شکر نچیند گو مچین

کور اگرگوهر نبیند گو مبین

ای شده هر دو جهان از تو پدید

ناپدید از جان و جان از تو پدید

ای درون جان برون ناآمده

وی برون جان درون ناآمده

تو برونی و درون در توئی

نه برون ونه درون بل هر دوئی

چون بذات خویش بیچون آمدی

نه درون رفتی نه بیرون آمدی

هر دو عالم قدرت بی چون تست

هم توئی چیزی اگر بیرون تست

چون جهان را اول وآخر توئی

جزو و کل را باطن وظاهر توئی

پس توباشی جمله دیگر هیچ چیز

چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز

ای ز جسم و جان نهان دیدار تو

گم شده عقل و خرد در کار تو

هست عقل و جان ودل محدود خویش

کی رسد محدود در معبود خویش

ای ز پیدائی خود بس آشکار

چون تو هستی چون بود کس آشکار

هم خرد بخش خردمندان توئی

هم خداوند خداوندان توئی

جمله را درخاک اندازی نخست

پس ببادیشان کنی آخر درست

بر در حکمت ز ماهی تا بماه

در کمر بینم ز کوهی تا بکاه

عرش چون بویی نیافت از هیچ جای

عرش را کرسی بشد در زیر پای

کرسی از خود محو شد از بسکه جست

ثبت العرش اصل میباید نخست

لوح را چون بی تو جان پر سوز شد

با سر لوح نخستین روز شد

تا قلم بشکافت از آلای تو

چون قلم در خط شد از سودای تو

میزند چرخ آسمان از شوق این

مینگنجد در همه روی زمین

از پی گردت زمین را هر زمان

دست ماندست از دعا بر آسمان

مهر از بهر سگ کویت ز شرم

شد ز رنگ و گردهٔ آورد گرم

مه که در اول چونعلی زاتش است

چون زتست آن نعل در آتش خوش است

صبحدم بریاد تو یک خنده کرد

خلق را از دم چو عیسی زنده کرد

روز یافت ازتو بنو جانی دگر

زانکه هر روزی تو در شانی دگر

زنگی شب چون نزولت هر شبست

خنده زن دندان سپید از کوکبست

ابررا بی تست دل پر برق رشک

روی او و صدهزاران دانه اشک

رعد را تسبیح آورده بجوش

آب برده برقش آورده خروش

برق را چون بی تو صافی دردبود

لاجرم تا زاد حالی مردزود

آتش از سوز تو آب خویش برد

تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد

باد آمد خاکساری پای بست

خاک پاش کوی تو بادی بدست

ابر را چون شوق تو آتش فروخت

آبرویش ریخت چون آتش بسوخت

خاک ره را باد سرد از بهر تست

خاک بر سر سر بباد از قهر تست

کوه رادل خون شد از تقریر تو

آب ازو میریزد از تشویر تو

بحر چون ازآب شد لب خشک ماند

کشتی از شوقت همه بر خشک راند

جملهٔ گلهای رنگارنگ پاک

می فرو ریزد ز شوق تو بخاک

چون شکوفه از شکفتن سیرشد

ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد

جام زر بر دست نرگس مینهی

نقرهٔ را میر مجلس مینهی

لاله را بر کوه کردی در کمر

تا کلاه افکند در خون جگر

یاسمین چون بر زمینت سر نهاد

چار ترکی آسمان گون بر نهاد

شد بنفشه خرقه پوش کوی تو

سر ببردرمست های و هوی تو

سوسنت چون شکر گفت از ده زبان

بنده گشت آزاد از هفت آسمان

غنچه پیکان بودگل لعل ای عجب

لعل پیکانیش دادی زین سبب

دفتر گل بین که میخواند بحق

حمد تو پر زر دهان از هر ورق

چند گویم کآنچه گویم آن نهٔ

چند جویم کانچه جویم آن نهٔ

چون نمیدانم چگونه من زتو

چون نمییابم چه جویم من ز تو

جمله یک ذاتست اما متصف

جمله یک حرف و عبارت مختلف

جمله یک ذاتست من دانا نیم

گرچه یکراهست من بینانیم

هر زمان این راه بی پایان ترست

خلق هر ساعت در او حیران ترست

تا ابد این راه منزل رفتنیست

جمله در خونابهٔدل رفتنیست

قصهٔ کان نه دل ونه جان شناخت

کی توان دانست و کی بتوان شناخت

هرکه او این راز مشکل پی برد

گر بود صد جانش یک جان کی برد

چارهٔ این چیست در خون آمدن

وز وجود خویش بیرون آمدن

چون نمییابم سر این رشته باز

همچو سوزن ماندهام سرگشته باز

نیست جز واماندگی بشتافتن

زانکه هست این یافتن نایافتن

چرخ میخواهد که این سر پی برد

او بسرگردانی این ره کی برد

حل و عقد این چنین سلطانئی

کی توان کردن بسر گردانئی

چیست از سرگشتگی بیش این زمان

گر نمیدانی بدان از آسمان

گر فلک گر مهر و مه گر اخترست

هر شب و هر روز سرگردان ترست

در تو گر سرگشتگی را راه نیست

جان تو از جان من آگاه نیست

نیست آسان وصل یار بینظیر

گر امید اما داری خود بمیر

گر توانی یافت بی رنجی وصال

صدق پیش آور برون رو از خیال

در طریق عشق بی آویز شو

خاک گرد و همچو آتش تیز شو

تو چو طین لازبی در وقت کار

لاجرم آویز داری بیشمار

کار از آتش بایدت آموختن

مذهبی دارد عجب در سوختن

چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش

جمله بگذارد شود با جای خویش

دیو دل از سیم و زر برداشتست

سیم و زر جمله بتو بگذاشتست

زانکه دیو از آتشست و تو زخاک

تو بگیری او بسوزد جمله پاک

گرچه دنیای دنی اقطاع اوست

آتشست او زان ندارد هیچ دوست

آن ندیدی تو که ابلیس لعین

زاتشی ننهاد رویش بر زمین

گفت من از آتش افزوندهام

سجده نکنم زانکه من سوزندهام

حق چو آتش را سرافراز آفرید

سر بسجده چون تواند آورید

دوزخ از آتش چنین شد صعبناک

از که دارد آتش سوزنده باک

زندگانی گر خوش و گر ناخوشست

در زمین و باد و آب و آتشست

در میانچار خصم مختلف

کی توانی شد بوحدت متصف

گرمیت در خشم و شهوت میکشد

خوشکیت در کبر و نخوت میکشد

سردیت افسرده دارد بر دوام

تربت رعنائیت آرد مدام

هرچهار از یکدگر پوشیدهاند

روز و شب با یکدگر کوشیدهاند

گاه این یک غالب آید گاه آن

چون تو رفتی خواه این و خواه آن

دشمن یکدیگرند این هر چهار

کی شوندت هرگز ایشان دوستدار

تو بهم با دشمنان در پوستی

چشم میداری ز دشمن دوستی

گر تو خواهی تا ز روی ایمنی

پشت آرد در تو چندین دشمنی

همچنان کز چار خصم مختلف

شد تنت هم معتدل هم متصف

جانت را عشقی بباید گرم گرم

ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم

زهد خشکت باید از تقوی و دین

واه سردت باید از بردالیقین

تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود

اعتدال جانت نیکوتر بود

هر کرا جان معتدل شد اینچنین

سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین

ور بعکس این بود ننگی بود

ننگ نبود لعل اگر سنگی بود

جهد کن ای از رعونت راه بین

تا نگردی همچو ابلیس لعین

از ملایک بوده شیطانی شوی

ز اهرمن گردی و هامانی شوی

از مقام بلعمی کلبت کنند

یانه چون بر صیصیا صلبت کنند

جهد کن ای لعل بوده شاه را

تا نگردی مسخ و ملعون راه را

در چنین ره قلب بسیاری کنند

از زری مس از گلی خاری کنند

ساحران دیده عصائی را امین

گفته آمنا برب العالمین

پس جهودان کوردر پیغامبری

سجده کرده پیش گاوی از خری

از عصائی ساحر ایمان یافته

پس جهود از گاو کفران یافته

تو چنان دانی که این بازار عشق

هست چون بازار بغداد ودمشق

زنده از بادی کفی خاک آدمست

گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست

عشق را امروز و فردا کی بود

کفر و دین اینجاوآنجا کی بود

یارب آن خود چه نظر بودست پاک

کاشکارا کرد آدم را ز خاک

این همه اعجوبه دروی گرد کرد

عرشیان را بر درش شاگرد کرد

آن چه خاکی بود کز پستی فرش

چون گهر از زیر برشد فوق عرش

آن بفوق العرش از آن تحویل خواست

کزیداللّه و پرجبریل خواست

آسمان و عرش و عنصر چیست پوست

خاک الحق جمله را مغزی نکوست

بعد خاک از قرب آن کامل ترست

کانکه آن مهجورتر واصلترست

هر کمان کز پس کشندش بیشتر

تیر او بیشک شود در پیشتر

تا ز پس نرود بره در حیله ساز

کی تواند جست ز آب رود باز

ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک

آتشش از جان برآورده هلاک

دوزخش در مغز و تن ذره شده

نه بخود چون دیگران غره شده

لاجرم اندر امانت پیش شد

قرب اورا هر دو عالم بیش شد

ملک را سلطان و مالک آمد او

بلکه مسجود ملایک آمد او

جسم آدم صورت جان آمدست

گوهرجان جسم جانان آمدست

لاجرم او جان جان آمد ترا

بی جهان جان و جهان آمد ترا

چون برون آئی ز جسم و جان تمام

تو نمانی حق بماند والسلام

گنج خود در قعر جان بایست برد

تا کسی آنجا نیارد دست برد

لیک چون ابلیس بوی جان نیافت

برد دست ودست برد آن نیافت

این چه درگاهیست قفلش بی کلید

وین چه دریائیست قعرش ناپدید

گر بدین دریا درآئی یک دمی

حیرت جانسوز بینی عالمی

یکدمت را صد جهان حیرت دهند

ذرهٔ حیرت بصد حسرت دهند

چون تودریائی نهٔ نظاره کن

گردخشکی گردوکشتی پاره کن

معرفت چه لایق هر ناکسست

کلکم فی ذاته حمقی بسست

هرچه دانی آن تو باشی بیشکی

ور ندانی از خران باشی یکی

ها ز باطن و او از ظاهر بود

معنی هو اول وآخر بود

گر بهای هو اشارت میکنی

ور ز واو او عبارت میکنی

ها بیفکن و او را آزاد کن

بنده شو بی ها وواوش یاد کن

چون برونست او ز هر چیزی که هست

جز خیالی نیست زو چیزی بدست

تا چنان کان هست ننماید ترا

دیده ودانسته چون آید ترا

هرچه بینی جز خیالی بیش نیست

هرچه دانی جزمحالی بیش نیست

الحکایه و التمثیل

آن مریدی پیش شیخ نامدار

نام حق میگفت بیرون از شمار

شیخ اورا گفت ای بس ناتمام

نیست حق را در حقیقت هیچ نام

زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست

آن توئی و هرچه دانی آن نه اوست

گر توصد دریا در آشامی بزور

همچو کوهی باش و چون دریا مشور

تو مباش آخر چنان کز جرعهٔ

ره به پهلو میروی چون رقعهٔ

هفت دریا نوش کن پس در زحیر

ز ارزوی قطرهٔ دیگر بمیر

تشنهٔ او میر گر تو زندهٔ

خاک این درباش اگر تو بندهٔ

کاسهٔ چندین ملیس ای بوالعجب

چون بخوردی کاسهٔ دیگر طلب

هرکه آبستن نشد از درد این

او زنی باشد نباشد مرد این

ذرهٔدرد خدا در دل ترا

بهتر از هر دو جهان حاصل ترا

خلق در هر نوع و هر راهی که مرد

چون همه جاوید آن خواهند برد

من درین پستی درین دردم مقیم

تا همین دردم بود فردا ندیم

زنده زین دردم بدنیا هر نفس

همدمم در گور این در دست و بس

در قیامت مونسم این درد باد

پیشه من مجلسم این درد باد

گر بهشتی باشم و گر دوزخی

باد جانم مست این درد ای اخی

هرکرا این درد نیست او مرد نیست

نیست درمان گر ترا این درد نیست

خالقا بیچارهٔ کوی توام

سرنگون افتاده دل سوی توام

ای جهانی درد همراهم ز تو

درد دیگر وام میخواهم ز تو

رنج برد کوی تو رنجی خوشست

درد تودر قعر جان گنجی خوشست

هرچه میخواهی توانی کرد تو

بیش گردان هر دمم این درد تو

گر نماند درد تو عطار را

او نخواهد کافر و دین دار را

درد توباید که جان میسوزدش

پای بر آتش جهان میسوزدش

درد تو باید دلم را درد تو

لیک نه در خورد من در خورد تو

درد چندانی که داری میفرست

لیک دل را نیز یاری میفرست

دل کجا بی یاریت دردی کشید

کاینچنین دردی نه هر مردی کشید

خالقا تا این سگم در باطنست

راه جانم سوی تو ناایمنست

یا بحکم شرع در کارش فکن

یا بکلی در نمکسارش فکن

از خودی این سگ خودبین بسم

گر نباشم من تو باشی این بسم

تو بسی داری چو من در هر پسی

من ندارم تا ابد جز تو کسی

در میانم چون کشیدی از کنار

در میانم بر کنار از اختیار

در میان راه تنها ماندهام

کس ندارم بی سر وپا ماندهام

ای کس هر بی کسی بس بیکسم

بی کسیم را کسی باشی بسم

گر من بی کس ندارم هیچ کس

همدم من تا ابد یاد تو بس

الحکایه و التمثیل

چون همی شد غرقه فرعون آن زمان

از لژن پر کرد جبریلش دهان

نیمهٔ قول شهادت گفته بود

دردگر نیمه ز عالم رفته بود

از کرم گفتی که ای روح الامین

گر تمام این قول گفتی آن لعین

چارصد سالش گناه کافری

کردمی محو از کمال قادری

خالقا گر ز اهل عادت بودهام

باری آخر در شهادت بودهام

پس مرا فرعون نفسی هست نیز

کو ندارد جز شهادت هیچ چیز

پیش از مرگ این شهادت گفته است

برشهادت خاستست و خفته است

محو گردان کبر و فرعونی او

باز خر جان را ز صد لونی او

جان چو صیدتست درشستش مده

زیر دست تست از دستش مده

چون به کیلان ازل پیش ازگناه

از گناه آمد گلیم دل سیاه

من بدست خود سپیدش چون کنم

وز در تو ناامیدش چون کنم

تو توانی کرد موئی را چو قیر

نه ببوی علتی همرنگ شیر

گر سیاه آمد مرا رنگ گلیم

تو سپیدش کن چو مویم ای کریم

از در خویشم مگردان ناامید

از سر لطفی سیاهی کن سپید

در ره بیم و امید افتادهام

در سیاه و در سپید افتادهام

هر نفس جرمیم درهم میرسد

وز تو انعامی دمادم میرسد

هم در این عالم نکو میداریم

هم در آن عالم فرو نگذاریم

گر کنندم ذره ذره عالمی

کی شوم غایب ز درگاهت دمی

تا زفان ازگرمی گفتم بسوخت

گفت چون آتش جهان بر من فروخت

یارب از دست زفانم باز خر

دست برنه وز جهانم باز خر

مستم و بیهوش هشیاریم ده

خفتهام بی خویش بیداریم ده

چوندرآوردی بآسایش رسان

چون ببخشیدی ببخشایش رسان

نفس اگر آلود در آرایشم

تو بقدست پاک کن ز آلایشم

گر ز بی آبی شدم آتش فروز

چون زجودت تشنهام جانم مسوز

ور ز نادانی ببودم تیره هوش

تو ز فضلت با من نادان مکوش

ور بدست خود دریدم پرده باز

تو ز سترت پرده کن بر من فراز

ور بباد جهل دادم روزگار

تو زعفوت در پذیر و درگذار

ور شکستم شیشه چون طفلی اسیر

تو زلطفت برچو من طفلی مگیر

چون شکستم شیشه و روغن بریخت

از تو جز در تو نمیدانم گریخت

پای تا سر زاریم چه رگ چه پوست

همچو چنگی زانکه میداری تودوست

گر کنی در پای قهرت مضطرم

صد نثار لطف ریزی بر سرم

ور بتیغ عدل مجروحم کنی

فضل خود را مرهم روحم کنی

ور شکافی ز انتقامم سینه باز

صد در مهرم کنی زان کینه باز

خوف اگر یک عقبه بنمائی مرا

از رجا صد عقده بگشائی مرا

گرچه بنمائیم بخل و خشم من

جودت آری و رضادر چشم من

از عذاب خویش اگر بیمم دهی

درس زاری زود تعلیمم دهی

ور رهی تاریک پیش آری مرا

صد چراغ از لطف خویش آری مرا

گر تو سر در بحر پرشورم دهی

آشنا آموزی و زورم دهی

در کشی با صد جهان جرمم ز راه

تا دهم از ننگ خود باتو پناه

گرچه جنبش از من آرام از تو است

گر ز من گامی است صد گام از تو است

گرچه هست از بخششت آسایشی

هیچ بخشس نیست چون بخشایشی

ای وفا بر تو جفا بر من مگیر

وی عطا بر تو خطا بر من مگیر

گر نخواهد خواست عذرم هیچکس

عذر خواه جرم من عفو تو بس

بود عین عفو تو عاصی طلب

عرصهٔ عصیان گرفتم زین سبب

چون بستاریت دیدم کارساز

هم بدست خود دریدم پرده باز

رحمتت را تشنه دیدم آب خواه

آب روی خویش بردم از گناه

چون ترا محیی مطلق دیدهام

خویشتن کشتن محقق دیدهام

چشم بر صد بحر حب افکندهام

لاجرم خود را جنب افکندهام

تو معزی و دلیل آوردهام

خویش را پیشت ذلیل آوردهام

گشتم از دریای فضلت باخبر

آمدم دستی تهی تشنه جگر

دیدهام آب حیاتت عالمی

می بمیرم ز آرزوی شبنمی

میکنم طوفان جود تو طلب

میرسم از خشک سالی خشک لب

از کمان حکم و تقدیری که رفت

جان هدف سازم بهر تیری که رفت

من بیک تیر آیم از صد جان برون

گر بدست خود کنی پیکان برون

چون همه دانی چه میگویم ترا

چون تو درجانی چه میجویم ترا

زانچه گفتم چون شدم بیخویش از آن

هرچه گویم بیش از آنی بیش از آن

خالقا آن دم که دم ماند دوم

همدمی میباید از لطف توم

چون درآید وقت آن وقت ای کریم

تو مرا قوت ده آن وقت ای عظیم

تادر آن وقت از جهان جانستان

خویشتن را میفشانم جاودان

گردرآید یک نسیم از سوی تو

پای کوبان جان دهم درکوی تو

یک دمم باتو در آن دم می تمام

ای همه توآن دمم ده والسلام

فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم

آنچه فرض دین نسل آدمست

نعت صدر وبدر هر دو عالمست

آفتاب عالم دین پروران

خواجهٔ فرمان ده پیغامبران

پیشوای انبیا و مرسلین

مقتدای اامان و آخرین

صادق القول زمین و آسمان

صد جهان در یک جهان پاک ازجهان

مرجع خلق و امام کائنات

فعل او هم حجت و هم معجزات

گوهر دریای تقوی ذات او

تا ابدداعی حق دعوات او

پایمرد هر دو عالم آمده

دستگیر نسل آدم آمده

عقل کل جزوی ز عکس جان او

کل شده هر جزو از ایمان او

نوبت منشور او ادنی زده

لانبی بعدی این طغرازده

طفل راهش آدم پیر آمده

سوی شرعش از پی شیر آمده

جلوه کرده آفتاب روی او

آسمان صد سجده برده سوی او

نقطهٔ و نوباوهٔ کونین اوست

قدوه و اعجوبهٔ ثقلین اوست

آنکه در صورت بمعنی عالمیست

زافرینش آفرینش هر دمیست

هشت جنت جرعهٔ از جام او

هر دوعالم از دومیم نام او

نیست عالم را مگر یک میم قسم

پس محمد را دومیم آمد ز اسم

لاجرم یک عالم از یک میم اوست

وان دوم عالم ز دیگر نیم اوست

خواجهٔ اولاد عالم اوست بس

شمع جمع هر دو عالم اوست بس

قطب اصل او بود پیدا و نهان

سر از آن بر کرد از ناف جهان

او نبی السیف از آن بی حیف بود

کو علی دین کحدالسیف بود

او نبی بود ازدرون واز برون

قال نحن الاخرون السابقون

حجتش کنت نبیاً از درونست

دعوتش مهر رسالت از برونست

مایه بخش هر دوعالم نور اوست

بر جهان و جان مقدم نور اوست

پرتو هر دو جهان عکس دلش

شش درهفت آسمان یک منزلش

آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافت

سوزن از نورش بشب در بازیافت

چیست والشمس آفتاب روی او

چیست واللیل آیت گیسوی او

نوش داروی همه دلها ازوست

حل وعقد کل مشکلها ازوست

هرکجا شق شد زمین مشکلات

گشت طالع آفتاب کائنات

چون زمین راشق بود اول بدو

مشکل پوشیده گردد حل بدو

قطب عرش و فرشو کرسی اوست بس

چون گذشت از حق چه پرسی اوست بس

بی صبا گل کی برآید از قبا

او گل غیبست منصور از صبا

ز ابتدا تا انتها در کار بود

از قدم تا فرق در اسرار بود

ز ملینی باخدیجه زابتداش

کلمینی یا حمیرا ز انتهاش

چون بیفزود او نبوت را جمال

جان ماضی کرد از استقبال حال

کار جسمش دق عظمی بود بس

جانش ازواشتد شوقی زد نفس

سینهٔ او را برای فتح باب

طشت آورد آفتاب و کوثر آب

جان پاکش تا ابد ز آب حیات

دست شست از جمله کون وکاینات

تا که طشت از سینه او دور شد

طشت چرخ از عکس او پرنور شد

تا که شد نعل براق او هلال

هر سر ماهی شود نو از کمال

آفتاب از خوان او یک گرده بود

گرچه از حد بیش گرمی کرده بود

بود کیوان هندو چوبک زنش

زنگی شب از قمر طبلک زنش

زهره دایم خاک روبی بردرش

مشتری اقضی القضاه لشکرش

هم ز کین مریخ دشمن سوز او

هم عطارد طفل نو آموز او

در بر لطفش که جان عالمیست

آب حیوان قطره و کوثر نیست

در بر خلقش که خلق آنست و بس

حله فردوس خلقانست و بس

در بر جودش متاع خشک و تر

یک جوآرد وزن اما خشک تر

در بر علمش بدست کبریا

هم ملایک خوشه چین هم انبیا

در بر حلمش که کوه ساکنست

در زمین صد لرزهٔ ناایمنست

چون زغیب الغیب سر از سر بتافت

نور را همرنگ خود کرد آنچه یافت

یوسف صدیق را بر روی زد

خیمه خوبیش سو تا سوی زد

حلق داود از خوشی پرجوش کرد

خلق را از حلق او مدهوش کرد

بر کف موسی زد و پیدا نمود

تا همه عالم ید بیضا نمود

سایه آنگه بر دم عیسی فکند

شور ازو در جملهٔدنیا فکند

چون محمد اصل پیشان اوفتاد

آن او کافتاد بر جان اوفتاد

از دو عالم لاجرم در پیش بود

وین عجب تر جان او درویش بود

جان چو آن حق بد آن او نبود

جز بدرویشی نشان او نبود

پادشاهی بود احمد از احد

ملک او الفقر فخری تا ابد

آفرینش را چو مقصود اوست بس

او بود جاوید حق را دوست بس

در همه آفاق پیغامبر نبود

تا یکی پیغامبرش هم بر نبود

لیک ختم جملهٔ پیغامبران

بود مستغنی نه همچون دیگران

تا بود چون مصطفی پیغامبری

چون بود در سایه او دیگری

در فروع آفتاب خاوری

چون کند آخر چراغی رهبری

نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیم

زنده بودی پیروم بودی مقیم

عیسی مریم که شد بر آسمان

پس روی او کند آخر زمان

هندو او شد مسیح نامدار

زان مبشر نام کردش کردگار

بعد ازو پیغامبری امکان نداشت

پیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت

یافت اندر عهد او ایمان کمال

نیست برتر ازکمال الا زوال

چون بحد ممکن خویش آمد او

لاجرم از انبیا پیش آمد او

بشنو از قرآن مشو بیهوده گم

حجت الیوم اکملت لکم

هیچ امت این شرف هرگز نیافت

هیچ پیغامبر دگر این عز نیافت

اختلاف امت آمد رحمتش

خود چگویم ز اتفاق امتش

فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم

یک شبی در تاخت جبریل امین

گفت ای محبوب رب العالمین

صد جهان جان منتظر بنشستهاند

در گشاده دل بتو در بستهاند

هفت طارم را ز دیدارت حیات

تابرآئی زین رواق شش جهات

انبیا را دیدهها روشن کنی

قدسیان را جانها گلشن کنی

این جهان و آن جهان درهم زنی

پس علم در دزوهٔ عالم زنی

چون برفتی از جهان وز جان همی

قربت جان و جهان یابی دمی

مصطفی را کین سخن در گوش شد

جان چون دریای او پرجوش شد

از وثاق ام هانی ز اشتیاق

در کشید ام الکتابش بر براق

همچنان میزد عنان تا آسمان

تا که بگذشت از زمان و از مکان

هردو عالم خواستارش آمدند

با طبقهای نثارش آمدند

او در آن معراج جانی ننگریست

زانکه سر کار دانست او که چیست

بود سر تیز او چو سوزن لاجرم

همچو سوزن بود چشمش بر قدم

برنداشت او چشم چون سوزن ز پای

یک سر سوزن نماند او هیچ جای

لاجرم یک سوزنش دشمن نماند

همچو عیسی بستهٔ سوزن نماند

تا نیابد سوزن این سررشته باز

کی تواند رفت در راهی دراز

حق تعالی از کرم چندان نمود

کان بکس در قرنها نتوان نمود

زان نمودش سر کل کائنات

تا بداند خواجهٔ خورشید ذات

کین همه سرش چو مه بیرون زمیغ

کرد روشن نیست یعنی زو دریغ

لیک پیغامبر بدان میننگریست

یعنی اوداند مرا مقصود چیست

دیده را دیدار و جان را داغ بس

ورنه بی اودیده را ما زاغ بس

اول آدم را که طفل پیرزاد

برگرفت از خاک و لطفش شیر داد

بود آدم بی پدر بی مادری

او بپروردش زهی جان پروری

حلهٔ پوشیدش از عریان خویش

چیست عریان یعنی از ایمان خویش

اولش اسما همه تعلیم داد

وز مسمی آخرش تعظیم داد

بعد ازان در صدر شد تدریس را

درس ما اوحی بگفت ادریس را

در مصیبت نوح راتصدیق کرد

نوحهٔ شوق حقش تعلیق کرد

روی از آنجا سوی ابراهیم داد

صد سبق از خلتش تعلیم داد

در عقب یعقوب را درمانش داد

درد دین را کلبهٔ احزانش داد

سوی یوسف رفت هم سیر فلک

وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک

سوی اسماعیل شد جانیش داد

کشته بود از عشق قربانیش داد

کار موسی را بسی غورش نمود

برتر از صد طور صد طورش نمود

از نبی داود را صد راز گفت

سر مکنون زبورش باز گفت

پس سلیمان رادران سلطان سری

داد در شاهی فقر انگشتری

کرد ایوب نبی را نومحل

ملک کرمان با بهشتش زد بدل

رهبر یونس شد از ماهی بماه

کردش از مه تا بماهی پادشاه

تشنهٔ او بود خضر پاک ذات

بر لبش زد قطرهٔ آب حیات

چون سر بریدهٔ یحیی بدید

با حسین خویش در سلکش کشید

سوی عیسی آمد و مفتیش کرد

در هدایت تا ابد مهدیش کرد

گرچه داد او کارها را صد نظام

ذرهٔ با او نبود او والسلام

عاقبت چون پشت بر افلاک کرد

عزم خلعت خانهٔ لولاک کرد

همچنان میرفت تا رفتن نماند

محمدت میگفت تا گفتن نماند

در کشش افتاد در هر جذبهٔ

قطع کردی صد چو عالم عقبهٔ

صد هزاران دم بزد آن جایگاه

شد بهر دم صد هزاران ساله راه

چون دگر یارای راه و دم نماند

جز یکی اندر یکی محرم نماند

کرسیش از نور بنهادند پیش

بی نهایت پرده بگشادند پیش

هیبت و عزت چو بیحد اوفتاد

لرزهٔ در جان احمد اوفتاد

میم احمد محو شد پاک آن زمان

تا احد ماندو شد احمد از میان

چون زفان را میکند این حال لال

از زبان لال باید گفت حال

از چنین جائی که جای جای نیست

قسم ما جز وای وای وای نیست

چون زنم من زین مقام صعب لاف

مور چون در پشت گیرد کوه قاف

گرچه دارد مور چون کوهی کمر

این دگر باشد بلاشک آن دگر

زان کمر چون نسبتی آمد پدید

عاشقان را رغبتی آمد پدید

عاقبت با خویش دادندش ز خویش

هرچه گوئی بیش دادندش ز پیش

چون محمد با خود آمد خود نبود

ای عجب گوئی که او خود خود نبود

چون دو خواجه خواستندی در عرب

دوستی یکدگر کردن طلب

دو کمان بر هم فکندندی تمام

یعنی خود این دو یکی شد بردوام

چون دو تن در اصل یک ذات آمدی

نام این عقد المساقات آمدی

ای عجب این عقد چون بسته شدی

خون وفعل و قول پیوسته شدی

مال این یک مال آن یک آمدی

حال این یک حال آن یک آمدی

در یکی با یک دوی برخاستی

هم منی و هم توی برخاستی

همچنان آن شب سخن گوی الست

با نبی عقد مساقاتی ببست

دوکمان قاب قوسین ای عجب

در هم افکندند از صدق و طلب

چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست

قول وفعلش جمله قول و فعل اوست

دو کمان ابروش بنگر تو نخست

تاشود آن قاب قوسینت درست

گر در این عالم کمان را زاغ بود

آن کمان را زاغ از مازاغ بود

قاب قوسین از عدد آمد پدید

طاق ابروش از احد آمد پدید

جفت طاق او محقق اوفتاد

جفت با خود طاق با حق اوفتاد

قوس ابرو هر دوچون پیوسته شد

طاق گشت و از دو بودن رسته شد

قاب قوسین آیت دل بستگیست

کانچه دو ابرو بیک پیوستگیست

چون پیمبر بستهٔ این عقد شد

جانش را توحید مطلق نقد شد

در رسید از حضرت عزت خطاب

شد همی هر ذرهٔ صد آفتاب

حق تعالی گفتش ای دلبند خلق

گر بنام من بود سوگند خلق

من بتو سوگند خوردم اینت قدر

پس لعمرک یاد کردم اینت صدر

زیر بنگر باز کن نرگس ز هم

تا چه میبینی تو در زیر قدم

مصطفی چون کرد فرمان را نگاه

دید زیر خویش مشتی خاک راه

گفت چندانی که افتادت نظر

وانچه زیر پایت آمد سر بسر

خاک پای تست ای صدر انام

جمله در کار تو کردم والسلام

گفت یا رب میکشد اینم همه

زانکه مشتی خاک میبینم همه

این چه وزن آرد که خاک پای تست

دوستی را بخشم این چه جای تست

مصطفی گفتا که در پیش خدای

خواستم تا سجدهٔ آرم بجای

چون بسجده سر فرو بردم براه

خویش را دیدم میان خوابگاه

چون دو عالم دید و صاحب راز گشت

دید بستر گرم وقت باز گشت

بسترش چون سرد گشتی آن زمان

کو برون بود از زمان و از مکان

ای برون هر دو عالم جای تو

هر دو عالم چیست خاک پای تو

آسمان یک حلقه از گیسوی تست

خرقه پوش خانقاه کوی تست

آسمان شد ای گل سرخت عرق

از گل ده برگ رویت نه ورق

ای قیام فاستقم معراج تو

قم فانذر ای لعمرک تاج تو

آمدت اقره ز دل خوانندهٔ

وز الم نشرح بجان دانندهٔ

تو نهٔ طفل الف بی خواندن

خط تست از لوح ماما خواندن

لاجرم امی مطلق آمدی

صامت از خود ناطق از حق آمدی

هرکلامی کان تو گوئی از حقست

زانکه جانت از نور جانان مشتقست

هر طعامی کان سوی حلقت رسید

آن ز حلق خالق خلقت رسید

گر نیابی تا ابدبوی طعام

قوت یطعمنی و یسقینی تمام

ای زمین و آسمان خاک درت

عرش و کرسی خوشه چین جوهرت

تا که یک جان دارم و تا زندهام

بند بندت را بصد جان بندهام

در زفانم جز ثنای تو مباد

نقد جانم جز وفای تو مباد

نیستم من مرد وصف ذات تو

اینقدر هم هست از برکات تو

وصف عقلم گر مبارز آمدست

عقل قاصر وصف عاجز آمدست

آنکه او وصف از خداداند شنید

وصف کس آنجا کجا داند رسید

من نمیگویم که حسان توام

تا منم خاک سگی زان توام

گر نخواهی کرد سوی ما نظر

تا ابدخواهیم گفت این المفر

امت خویشم شمر کین یک سخن

مینمایم آنچه میخواهی بکن

زانکه نقلست این حکایت زان تو

از ثقات ساکن دیوان تو

فی الحکایه و التمثیل

چون پیمبر آمد از معراج باز

عایشه گفتش که ای دریای راز

راز بشنودی بگوش جان زحق

با دل من در میان نه یک سبق

گفت حق گفت ای نبی از حرمتت

گر بود یک دوزخی از امتت

دارم آن یک دوزخی را دوستر

از بهشتی صد ز یک امت دگر

گر مرا در امتی خط میدهی

با گناهم از کرم خط مینهی

مینگویم کز کسی بیشم شمر

از شمار امت خویشم شمر

چون برات و قدر دو شب زان تست

پس دو روز عید دو مهمان تست

گر براتی میدهی از آتشم

میرسد از قدر تو عیدی خوشم

گر مرا کسریست در معنی دین

جبر کسر من کن ای کسری دین

چون شکستم جبر من دایم بود

کسر را دانی که جر لازم بود

بود طوفان شفاعت پیش تو

آمدم با قحط طاعت پیش تو

بر در تو کم بضاعت آمدم

برامید یک شفاعت آمدم

تا ز دریای شفاعت یک دمی

بر لب خشگم چکانی شبنمی

زان شفاعت چون شود نومید کس

مشفع اندر آخرت هستی تو بس

نیست گر بر خویشتن رحمت مرا

رحمتت بس ای اما نعمت مرا

ای وجودت رحمت خلق آمدست

درنگر جانم که بر حلق آمدست

خلعتش ز ایمان روز افزون فرست

آنگهش از حلق من بیرون فرست

دست آن داری که جان را جان کنی

درد دل را تا ابد درمان کنی

گر رفیق جان کنی ایمان پاک

جانب نازد تن بیاساید بخاک

در بن چاه لحد ای شمع دین

میبسم یک موی تو حبل المتین

من بدان موی از زحیر آیم برون

همچو موئی از خمیر آیم برون

چون کنم یاد از گناه خویشتن

ذکر دیوان سیاه خویشتن

شرم میدارم کز آن یاد آورم

دل از آن خجلت بفریاد آورم

چند خواهم بود مست خویشتن

داد میخواهم ز دست خویشتن

بس بود در پیش چون تو پادشاه

خامشی جان من فریاد خواه

آتش تشویر من تادیده شد

آب رویم از جگر بادیده شد

نقد من قلبیست درویش از همه

توبکم بر گیر ای بیش از همه

کار من از یک نظر گردان تمام

زانکه کار تست کردن والسلام

فی فضیله  ابوبکر

تا نبی صدیق را محرم گرفت

صبح صادق عرصه عالم گرفت

صبح صدق از مشرق عزت بتافت

قاف تا قاف جهان عزت بیافت

جملهٔ عالم ازو پر نور گشت

چشم بد یا کور شد یا دور گشت

صدق میبارد ز یک یک کار او

گر ندانی بحث کن اسرار او

چون نبی از خوان حی لایموت

در محیط صدر او میریخت قوت

بسته بودش هفت سقف دلفروز

کو نخوردی قوت جز تا هفت روز

گاه مال و گاه جان میباخت او

با رسول و با خدا میساخت او

مصطفا گفتا خداوند جلیل

بود و خواهد بود جاویدم خلیل

گر مرا بودی خلیلی جز احد

آن ابوبکر منستی تا ابد

یک تجلی خلق را عام آمدست

خاص آن او را ز انعام آمدست

مرده گر میرود بر روی خاک

هست از قول نبی صدیق پاک

چون صفات نفس در وی مرده بود

سر بصدق زندگی آورده بود

او بدین عالم نیفتاده ز خویش

جان بدان عالم فرستاده ز پیش

جان او چون آن جهانی گشته بود

غرق دریای معانی گشته بود

آن جهانی داشت جان تا بود او

برد هم جان همچنان تا بود او

چون در آن عالم بود جان یکی

هرچه گوید صدق گوید بی شکی

لاجرم پیوسته در تحقیق بود

هم خلیفه بود و هم صدیق بود

جان او چون زان جهان میگفت راز

صدق او در در خلافت کرد باز

فتنه کز خواب نبی بیدار شد

او بتنهایی خود در کار شد

تانشاند از راه خویش آن فتنه را

دست بگشاد و ببست آن رخنه را

گر نبودی صدق ورای آن امام

از مسلمانی نماندی بیش نام

فی فضایله

در شب معراج پیش ذوالجلال

مصطفا کرد از خداوند این سئوال

گفت چو نی یا علیم وای عزیز

گفت بابوبکر من چونی تو نیز

فی فضیله  عمر

آنکه خاک پای او عیوق بود

خواجهٔ هر دو جهان فاروق بود

عارفی در امر معروف آمده

واقفی اما نه موقوف آمده

حق تعالی جمله دادش داده بود

لاجرم حق آنچه دادش داد بود

عین دلش خلق را عین الحیات

عین نامش حل عقد مشکلات

این خطاب آن که حق کردی خطاب

بر زفان روشن ترش از آفتاب

چون زفان حق زفان او رواست

دیدهٔ حق نیز آن او رواست

چون زفان و دیدهٔ زین سان بود

قصهٔ یاساریه آسان بود

گر سخن چون وحی خواهی قول اوست

دیو گشته لال از لاحول اوست

سایهٔ ذاتش چنان سر تیز بود

کز نهیبش دیو را پرهیز بود

سایه کز بالای او چستی گرفت

با همه دیوان بهم کستی گرفت

سایهٔ دین آفتاب رای اوست

سایه باری چست بر بالای اوست

هفده فرض آورده در پیش خدای

در درون هفده من دلقی بجای

مال و ملکش بود دلق و درهٔ

زان نمیترسید از کس ذرهٔ

خشت میزد او و قیصر دل دو نیم

دور ازو بر سنگ میزد سر ز بیم

شب نخفت از بیم او یک شهریار

او همه شب پاسبانی داشت کار

زو شکسته دل جهانی صف شکن

کرده اوسقایی هر بیوه زن

گر نکردی عمر بر فرمان گذر

عمر را عمره زدی زود از عمر

تا بزد بولؤلؤش زخمی چو برق

لؤلؤ خوشاب در خون کرد غرق

روشنائی از جهان در پرده شد

کان چراغ هشت جنت مرده شد

نی نمرد او زنده جاوید گشت

گر چراغی بود صد خورشید گشت

او چراغی بود نور روشنش

از درستی و درشتی روغنش

فی فضائله

مصطفی کرد از خدا نقل این کلام

گفت از خلقم مباهاتست عام

پس بفاروقم مباهاتست خاص

نیست از اخلاص کس را این خلاص

فی فضیله  عثمان

چون خلافت رونق از عثمان گرفت

شرق تا غرب جهان ایمان گرفت

از کمال فضل حق وز جهد او

شدجهان بر دین حق در عهد او

بود دریای حیا و کوه حلم

جان پاکش غرقه دریای علم

در سخا همتاش در عالم نبود

در وفای دین نظیرش هم نبود

چون پسند خواجه کونین شد

در دودامادیش ذی النورین شد

بود هم خیلش دو نور راستین

زان دو نورش دو علم برآستین

آن دو نورش چون دو چشم جان او

بل دو قطب عالم عرفان او

آن دو نورش چون دو کونش معتبر

پیش هر یک هر دو کونش مختصر

چون پیمبر عین ایمان خواندش

هم دم خود قاف قرآن خواندش

تا ز صاد صور برناید نفس

قاف قرآن را همی سیمرغ بس

سخت بود از غصه مشتی عام را

کو بود رحمت ذوی الارحام را

آنکه هست اهل غضب در کل حال

کی تواند دید رحمت را جمال

او بقرآن خواندن بنشسته بود

کشتی دریای قرآن بسته بود

چون بتیغ کشتش بردند دست

او چنان کشته بکشتی درنشست

لاجرم چون کرد بی سر دشمنش

کرد قرآن ختم آن سر بی تنش

چون بآخر برد قرآن تن بزد

دشمنان خویش را گردن بزد

عشق قرآن چون رگی با جانش داشت

هم رگ و هم تن همه قرآنش داشت

از رگش چندانکه دایم خون چکید

تا اجل در عشق قرآن خون دوید

لاجرم قران چو شاهد بر جمال

تا ابد آن قطره خونش کرد خال

نی که آن یک قطره خون چون گشت خشک

مشک قرآن گشت گر خونست مشک

نی که آن یک قطره چون بیرون فتاد

قلب قرآن گشت و قلب از خون فتاد

فی فضائله

حق تعالی گفت با روح الامین

باز پرس از رحمه للعالمین

کای نبی خشنودم ازعثمان خویش

هست او خشنود از رحمن خویش

فی فضیله امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه

رونقی کان دین پیغامبر گرفت

از امیرمؤمنان حیدر گرفت

چون امیر نحل شیر فحل شد

ز‌آهن او سنگ موم نحل شد

میر نحل از دست و جان خویش بود

زانکه علمش نوش وتیغش نیش بود

گفت اگر در رویم آید صد سپاه

کس نبیند پشت من در حرب گاه

روستم گر اهل و گر نااهل بود

چون ز زالی یافت مردی سهل بود

مردی او از خدای لایزال

وان رستم یا ز دستان یا ز زال

شیر حق با تیغ حق دین پروری

همچو زال و رستم دستان گری

او دو مغز است از حسین و از حسن

بل دو مغز است او ازین هر دو سخن

لافتی الا علیش از مصطفاست

وز خداوند جهانش هل اتی است

ازدو دستش لافتی آمد پدید

وز سه قرصش هل اتی آمد پدید

آن سه قرص او چون بیرون شد براه

سرنگون آمد دو قرص مهر و ماه

چون نبی موسی علی هارون بود

گر برادرشان نگوئی چون بود

هر دو هم تخماند و هم دم آمده

موسی و هارون همدم آمده

او چو قلب آل یاسین آمدست

قلب قران یا و سین زین آمدست

قلب قرآن قلب پر قرآن اوست

وال من والاه اندر شأن اوست

ناقه اللّه بود در سنگ ای عجب

سنگ شق شد ناقه آمد در طلب

چون علی فزت و رب الکعبه گفت

ناقه اللّه شیر حق را بر گرفت

گر بحق میگوئی الحق بود خوش

اشتر حق شیر حق را بارکش

گر شتر شد ریسمانی در دهن

با حسین طفل از خلق حسن

آنکه اشتر گشت از بهر پسر

او فرستاد اشتر از بهر پدر

اشتر حق کشته اشقی الاامان

شیر حق را کشته اشقی الاخرین

فی فضائله

مصطفا گفتست چون آدم بعلم

نوح فهم آنگاه ابراهیم حلم

باز یحیی زهد و موسی بطش کیست

گر نمیدانی شجاع دین علیست

فی فضیله حسن رضی اللّه عنه

نور چشم مصطفی و مرتضی

شمع جمع انبیاء وااماا

جمع کرده حسن خلق و حسن ظن

جملهٔ افعال چون نامش حسن

روی او در گیسوی چون پر زاغ

همچو خورشیدی همه چشم و چراغ

در مروت چون جهان پرپیچ دید

خواست تا جمله ببخشد هیچ دید

جد وی کز وی دو عالم بود پر

ساختی خود را برای او شتر

در نمازش بر کتف بنشاندی

قره العین نمازش خواندی

این چنین عالی اب و جد کان اوست

جملهٔ آفاق ابجد خوان اوست

زهر را با جد خود شد این پسر

قتل را شد آن دگر یک با پدر

آن لبی کو شیر زهرا خورد باز

مصطفی دادش بدان لب قبله باز

چون توان کردن گذر که زهر را

خون توان کردن جگر این قهر را

نام خصمش گرچه پرسیدند باز

تن زد و تن کشته در دل داد راز

نوش کرد آن زهر و غمازی نکرد

جان بداد و ترک جان بازی نکرد

زهر شد زیر وبر افکند از زبر

آن جگر گوشه پیمبر را جگر

لخت لختش از جگر خون اوفتاد

تاکه در خون جانش بیرون اوفتاد

سرخدید از خون جان صد جای او

هر که شد درخون جانش وای او

فی فضیله حسین رضی الله عنه

کیست حق را و پیمبر را اما

آن حسن سیرت حسین بن علی

آفتاب آسمان معرفت

آن محمد صورت و حیدر صفت

نه فلک را تا ابد مخدوم بود

زانکه او سلطان ده معصوم بود

قره‌العین امام مجتبی

شاهد زهرا شهید کربلا

تشنه او را دشنه آغشته بخون

نیم کشته گشته سرگشته بخون

آن چنان سرخود که برد بی دریغ

کافتاب از درد آن شد زیر میغ

گیسوی او تا بخون آلوده شد

خون گردون از شفق پالوده شد

کی کنند این کافران با این همه

کو محمد کو علی کو فاطمه

صد هزاران جان پاک انبیا

صف زده بینم بخاک کربلا

در تموز کربلا تشنه جگر

سر بریدندش چه باشد زین بتر

با جگر گوشهٔ پیمبر این کنند

وانگهی دعوی داد ودین کنند

کفرم آید هرکه این را دین شمرد

قطع باد از بن زفانی کین شمرد

هرکه در روئی چنین آورد تیغ

لعنتم از حق بدو آید دریغ

کاشکی ای من سگ هندوی او

کمترین سگ بودمی در کوی او

یا درآن تشویر آبی گشتمی

در جگر او را شرابی گشتمی

فی التعصب

ای تعصب بند بندت کرده بند

چند گوئی چند از هفتاد و اند

در سلامت هفتصد ملت ز تو

لیک هفتاد و دو پر علت ز تو

هست کیش و راه و ملت بیشمار

تا تو بشماری نیابی روزگار

هر زمان خونی دگر نتوان گرفت

با همه کس تیغ بر نتوان گرفت

تو یکی پس در یکی رو بیشکی

تا یکی اندر یکی باشد یکی

بی تعصب گرد و بی تقلید شو

شرک سوز و غرقهٔ توحید شو

گر تو هستی دوربین و راز دان

پس طبیعت از شریعت باز دان

تا کنی تو پس روی صدیق را

یا علی آن عالم تحقیق را

چون تو بر تقلید باشی کار ساز

شرع را از طبع کی دانی تو باز

گر تو بر تقلید خواهی رفت راه

کوه باشی نه جوی ارزی نه کاه

کره خر بر شریعت کی رود

یا رود جز بر طبیعت کی رود

کره خر کز پس مادر رود

چون بتقلیدی رود هم خر رود

چون صحابه غرق توحید آمدند

نه چو تو پس رو بتقلید آمدند

تو در ایشان گرتصرف میکنی

در چراغ چارمین پف میکنی

چون صحابه یک بیک آزادهاند

در هدایت چون نجوم افتادهاند

گر کسی در یک تن از آن قوم پاک

کرد طعنی بر ستاره ریخت خاک

گر ستاره یک بیک خواهند رفت

جمله آخر در فلک خواهند رفت

هر یکی چون از فلک تابندهاند

رهبرند و راهرو تا زندهاند

نور بخشند و جهان افروز پاک

گر تو کوری مینبینی زان چه باک

الحکایه و التمثیل

نیک مردی بود از زن پای بست

پیش رکن الدین اکافی نشست

پس ز دست زن بسی بگریست زار

گفت بی او یکدمم نبود قرار

نه طلاقش میتوانم داد من

نه توانم گشت از او آزاد من

زانکه جانم زنده از دیدار اوست

رونقم از نازش بسیار اوست

لیک ترک دین و سنت میکند

زانکه بر بوبکر لعنت میکند

گرچه میرنجانمش هر وقت سخت

مینگوید ترک این آن شور بخت

نه ازو یک روز بتوانم برید

نه ازو این قول بتوانم شنید

میسزد گردل ازین پر خون کنم

در میان این دو مشکل چون کنم

خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیش

هر زمان سرگشته تر گردانیش

گر بگوئی از سر لطفیش راز

او دگر نکند زفان هرگز دراز

اعتقادی کژ درو بنشاندهاند

نقلهای کژ برو برخواندهاند

گفتهاند او را که بوبکر از مجاز

کرد ظلم و حق ز حق میداشت باز

باز کرد آل پیمبر را ز کار

کرد بر باطل خلافت اختیار

ملک بودش آرزو بگشاد دست

نی بحق بر جای پیغمبر نشست

او چنین بوبکر دانستست راست

بر چنین بوبکر بس لعنت رواست

لعنتی کو کرد ما هم میکنیم

ما هم این لعنت دمادم میکنیم

گر چنین جائی ابوبکری بود

آن نه بوبکری که بومکری بود

گر چنین بوبکر را دشمن شوی

گر بدیده تیرهٔ روشن شوی

لیک چون بوبکر صدیق آمدست

جان او دریای تحقیق آمدست

صبح صادق از دم جان سوز اوست

آفتاب از سایه هر روز اوست

صدق او سر دفتر هفت آسمانست

قدس او سر جمله هر دو جهانست

جان پاکش را دو عالم هیچ نیست

ذرهٔ در جانش میل و پیچ نیست

هست بوبکر این چنین نه آن چنان

دوستان را می مپرس از دشمنان

گر بدی گفتند مشتی بی فروغ

در حق اوآن دروغست آن دروغ

هست بوبکر آنکه بر سنت رود

گر چنین نبود بر او لعنت رود

گر چنین گوئی زنت آید براه

پس زفان در بند آید از گناه

مرد شد شادان وبا زن گفت راز

توبه کرد آن زن وزان ره گشت باز

از صحابه سی هزار و سه هزار

از میان جانش کردند اختیار

او کجا در بندآب و جاه بود

کاب و جاه او همه اللّه بود

آنکه از عرش و فلک فارغ بود

شک نباشد کز فدک فارغ بود

الحکایه ‌و التمثیل

فاطمه خاتون جنت ناگهی

پیش سید رفت در خلوتگهی

گفت کرد از آس دستم آبله

یک کنیزک از تو میخواهم صله

تا مرا از آس رنجی کم رسد

تا کیم از آس چندین غم رسد

آس گردونم چو یک ارزن بود

آس کردن خود چه کار من بود

وی عجب در پیش حیدر روزگار

بود آن ساعت غنیمت بیشمار

دست بگشاد و ببخشید آن همه

هیچ نگذاشت از برای فاطمه

یک دعاش آموخت زیبا و عزیز

گفت این بهتر ترازان جمله چیز

چون نماند از انبیا میراث باز

کار چندینی مکن برخود دراز

هان چگوئی ظلم بود این یا نبود

بود این شفقت همه دین یا نبود

آنکه او از فقر فخر آمد عزیز

کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز

هست دنیا دشمن حق بی مجاز

دشمن حق کی گذارد دوست باز

گر سر دین داری ای بی پا و سر

راه دین این نیست زین ره در گذر

دین تو از بهر خلاص خویش دار

در دو عالم درد خاص خویش دار

بی شک این نادادن اینجا دین بود

در فدک صدیق را هم این بود

درد حق گر دامن جان گیردت

این تعصب کی گریبان گیردت

انس حضرت جانفزایت بس بود

تا که تو هستی خدایت بس بود

الحکایه ‌و التمثیل

کوفئی را گفت مرد راز جوی

مذهب تو چیست با من باز گوی

گفت این که پرسد ای کاره لقا

باد پیوسته خدایم را بقا

فی الصفات

عشق چیست از قطره دریا ساختن

عقل نعل کفش سودا ساختن

فکر چیست اسرار کلی حل شدن

کوه کندن در دل خردل شدن

ذوق چیست آگاه معنی آمدن

نه بتقوی نه بفتوی آمدن

صحو چیست از خود بخود ره یافتن

پس زخود خود را منزه یافتن

محو چیست ازخویش بی خویش آمدن

پس ز هر دو نیز درویش آمدن

وجد چیست از صبح صادق خوش شدن

بی حضور آفتاب آتش شدن

فقد چیست از صبح با شام آمدن

هم ز عشق خویش در دام آمدن

عیب چیست از عین پرده ساختن

خویشتن را زنده مرده ساختن

شکر چیست از خار گل پنداشتن

جزو را نادیده کل پنداشتن

عین چیست آئینه خویش آمدن

خویش را بی خویش در پیش آمدن

شوق چیست از خویش بیرون آمدن

بر امید مشک در خون آمدن

لطف چیست از ذرهٔذره شدن

عذر کمتر ذره را غره شدن

قهر چیست ازمور پیل انگاشتن

پشهٔ را جبرئیل انگاشتن

بسط چیست از هردو عالم سر زدن

خویش بر صد عالم دیگر زدن

قبض چیست ازجان و دل تن ساختن

خانه در سوراخ سوزن ساختن

قرب چیست اندر بر آتش شدن

یا چو پروانه شدن تا خوش شدن

بعد چیست ازجسم جان انگاشتن

قعر دوزخ آسمان انگاشتن

خوف چیست امن آزاد آمدن

در بهشت عدن ناشاد آمدن

عمر چیست از مرگ بیرون زیستن

مرگ از پس کردن اکنون زیستن

عیش چیست از زندگی مرده شدن

پیش هر دردی پس پرده شدن

وقت چیست از یک سر موی آمدن

صد بلا چون موی در روی آمدن

حال چیست از نفس متواری شدن

پس باستقبال جباری شدن

راه چیست از جان پناهی یافتن

گنج را دزدیده راهی یافتن

سیر چیست از جزو خود بیرون شدن

ذرهگی بگذاشتن گردون شدن

حب چیست از پیش جان برخاستن

پیش جانان جان فشان برخاستن

انس چیست از خود رهائی یافتن

در سویدا آشنائی یافتن

مهر چیست از سنگ پستان ساختن

طفل خود را هر دو کیهان ساختن

وصل چیست از نیستی هست آمدن

پس ازین هر دو برون مست آمدن

نفخه چیست از لا هو الا هو شدن

پس دو عالم ناف یک آهو شدن

شرح چیست از غش بتحقیق آمدن

موی را چون قرع و انبیق آمدن

شرم چیست از لطف ناآمیختن

سایهٔ خود دیدن و بگریختن

چاره چیست از بود نابود آمدن

پس بهیچ از جمله خشنود آمدن

جهد چیست از دیده دریا ریختن

در روش از آب گرد انگیختن

جذبه چیست از یک نظر ذره شدن

بر پر جبریل بر سدره شدن

جود چیست از جمله با هیچ آمدن

هیچ را فی الجمله بی پیچ آمدن

عدل چیست انصاف خود را خواستن

هیچ انصاف از کسی ناخواستن

فضل چیست اسرار را محرم شدن

تا ابد جان پیش صورت کم شدن

ذوق چیست از وعده شبنم داشتن

چشم بر دریای اعظم داشتن

امر چیست از بندگی جان داشتن

ذره ذره محو فرمان داشتن

نهی چیست از درد در دیر آمدن

غیر دیدن در ولا غیر آمدن

حسن چیست از رشح سرگردان شدن

در رخ انموذجی حیران شدن

قبح چیست آئینه را پشت آمدن

از همه تن با یک انگشت آمدن

نفع چیست از شمع کار آموختن

جمله را افروختن خود سوختن

صبر چیست آتش مزاجی داشتن

سوختن مردن همه بگذاشتن

جد چیست از جان وفادار آمدن

بس بیک یک موی در کار آمدن

هزل چیست آب فراست ریختن

یا گلابی بر نجاست ریختن

سهو چیست از پرده بر در ماندن

زیر باران خفتن و تر ماندن

حلم چیست از ذروهٔ عرش آمدن

گاو و ماهی را بهم فرش آمدن

توبه چیست اینجمله را درهم زدن

خیمه زین عالم بدان عالم زدن

سجده چیست از ننگ خود در گل شدن

در دل گل عرش جان حاصل شدن

قصد چیست از دیده کوری ساختن

مردمک سوراخ موری ساختن

حج چیست از پا و سر بیرون شدن

کعبهٔ دل جستن و در خون شدن

عفو چیست آزار جان برداشتن

جرم خلقان جرم خود پنداشتن

کبر چیست آبی بهاون کوفتن

وز منی بر دوست و دشمن کوفتن

عجب چیست آهن ز گرمی سوختن

دیو را ابلیستی آموختن

جنگ چیست از جان عنانی داشتن

هر سر موئی سنانی داشتن

صلح چیست از ذات خود پنهان شدن

سایه گشتن نیک و بد یکسان شدن

خشم چیست از خود خیالی داشتن

دوزخی را بر سفالی داشتن

کینه چیست از سینه زندان کردنست

اژدها در حقه پنهان کردنست

بخل چیست از تشنگی جان دادنست

همچو بوتیمار بحر افتادنست

جبن چیست از سایهٔ پژمردنست

چون شکوفه از دمی افسردنست

مکر چیست از زهر حلوا کردنست

وانگه آن حلوا ز سودا خوردنست

امن چیست از جان طمع ببریدنست

خویش را چون سایه بیجان دیدنست

ذل چیست از نفس پاک افتادنست

زیر پای سگ چو خاک افتادنست

عز چیست از نیک خود گردیدنست

در معز خویش خود را دیدنست

صدق چیست در راستی به بودنست

در کمانی سر بسر زه بودنست

کذب چیست از یخ فقع جوشیدنست

تیر را اندر کمان پوشیدنست

حرص چیست از جهل گرد آوردنست

چون شود کوهی بزیرش مردنست

ذنب چیست از راه سر پیچیدنست

با نجاست مشک در پیچیدنست

قطع چیست از جان بسفل افتادنست

شیشهٔ از دست طفل افتادنست

حدس چیست اصل خدائی دیدنست

صدق صبح آشنائی دیدنست

طبع چیست از گل بگل افتادنست

همچو خر بر یک نسق استادنست

یأس چیست آزردن دلخستگانست

هم بریدن از همه پیوستگانست

ضعیف چیست از ضعف زیر افتادنست

قوت پیلی را بموری دادنست

کشف چیست از خاک در خون جستنست

وز درون پرده بیرون جستنست

برچیست از تشنگی خود مردنست

جمله را سیراب احسان کردنست

وعظ چیست از کوه چشمه زادنست

گفتنت وصفیت آندادنست

صمت چیست ازدام هستی جستنست

هر دو لب از ما سوی اللّه بستنست

خلق چیست از خاک مفرش کردنست

با سگان همکاسگی خوش کردنست

ربح چیست از بند مطلق گشتنست

فانی خود باقی حق گشتنست

خسر چیست از جهل گوهر سودنست

یک نفس مشغاما هستی بودنست

صبر چیست آهن سکاهن کردنست

پشم را در دیده آهن کردنست

شکر چیست انعام دایم دیدنست

پس در آن انعام منعم دیدنست

علم چیست از ذره قافی کردنست

تا ابد گردش طوافی کردنست

زهد چیست آزاد دنیا بودنست

دیده بان راه عقبی بودنست

فقر چیست از گمرهی ره کردنست

وز دو عالم دست کوته کردنست

زرق چیست از نقطه ساکن بودنست

وز بلای خویش ایمن بودنست

رزق چیست از زهر قند آوردنست

آسمان را در کمند آوردنست

جوع چیست اصل دو عالم خوردنست

هم ز جوع آخر بزاری مردنست

روزه چیست از غیر درگه بستنست

ازوجود و از عدم ره بستنست

فرق چیست اندر جهان پیوستنست

ذره ذره چیز در جان بستنست

ذکر چیست از درد درمان بردنست

بر در دل نقب بر جان بردنست

قبله چیست آیات کبری دیدنست

ذره ذره روی ماما دیدنست

کعبه چیست اندر جوار افتادنست

تو بتو در ناف عالم زادنست

توشه چیست از کل کل پربودنست

پس تهی بر هیچ ره پیمودنست

حرف چیست از درد چیزی گفتنست

شیرمردی پیش حیزی گفتنست

قال چیست از قشر روغن خوردنست

کوزه را با آب روشن خوردنست

حیله چیست از عقل عزم جستنست

پنبه و آهن بهم پیوستنست

غصه چیست ازکور ره نادیدنست

در سقر برف سیه نادیدنست

قصه چیست از مشکلی آشفتنست

وانچه نتوان گفت هرگز گفتنست

شعر چیست این جمله در بگشادنست

شرح چندینی عجایب دادنست

گرچه بود اینجایگه جولان راز

مصلحت نبود سخن کردن دراز

هم برین صد بیت کردم اختصار

زانکه گر گویم بچربد از هزار

هر دلی را کین قدر معلوم شد

آن دگرها نرم تر از موم شد

چون صفات راه را پایان نبود

بیش از این گفتن مرا امکان نبود

در شعر گوید

شعر و عرش و شرع از هم خاستند

تا دو عالم زین سه حرف آراستند

نور گیرد چون زمین از آسمان

زین سه حرف یک صفت هر دو جهان

آفتاب ار چه سمائی گشته است

در سنا جنس سنائی گشته است

از کمال شعر و شوق شاعری

چرخ را بین ازرقی و انوری

باز کن چشم و ز شعر چون شکر

از بهشت عدن فردوسی نگر

شعر را اقبال جمشیدی ببین

مهر را شمسی و خورشیدی ببین

ور ز بالا سوی ارکان بنگری

هم شهابی بینی و هم عنصری

ور درین علمت کند شاهی هوس

علم اگر در چینست خاقانیت بس

چون بهشت و آسمان و آفتاب

چون عناصر باد وآتش خاک و آب

نسبتی دارند با این شاعران

پس جهان شاعر بود چون دیگران

الحکایه و التمثیل

بود روزی حلقهٔ پر اهل فضل

هرکسی میکرد حرفی نیز نقل

تا سخن آمد بشعر و شاعری

هرکسی میگفت حرفی سرسری

مدح و ذم شعر میگفتند باز

شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز

بو محمد ابن خازن پیش رفت

در کمال شعر بیش اندیش رفت

گفت هم موزون و هم زیباست شعر

در حقیقت احسن الاشیاست شعر

زانکه بر هر چیز کامیزد دروغ

تا ابد آن چیز گردد بی فروغ

گفت نیکو را کند در حال زشت

ور بود نیکو نکوتر از بهشت

کذب اگر در شعر گردد آشکار

در جوار شعر گردد چون نگار

آنچه کذب از وی چنین زیبا شود

میسزد گر احسن الاشیا شود

آنچه زیبا میشود ازوی دروغ

صدق او را چون بود یارب فروغ

چون شنیدند این دلیل اهل هنر

متفق گشتند با او سر بسر

شعر را کردند بهتر چیز نام

کی تواند بود ازین بر تر مقام

شعر چون در عهد ما بد نام ماند

پختگان رفتند و باقی خام ماند

لاجرم اکنون سخن بی قیمتست

مدح منسوخست وقت حکمتست

دل ز منسوخ وز ممدوحم گرفت

ظلمت ممدوح در روحم گرفت

تا ابد ممدوح من حکمت بس است

در سر جان من این همت بس است

الحکایه و التمثیل

آن امام دین چنین گفتست راست

کان چنان قربی که نزدیک خداست

اهل لطف و طبع را کس در جهان

آن نیابد آشکارا و نهان

از زفانها هر سخن بیرون رود

از زفان شاعران موزون رود

آنکه بود او سرور پیغامبران

گفت در زیر زفان شاعران

هست حق را گنجهای بیشمار

سر آن یک میندانند از هزار

هم قوافی کان خوش و یکسان بود

زان سخن بسیار در قرآن بود

گر قوافی را رواجی نیستی

بر سر هر خطبه تاجی نیستی

نظم ونثری کان میان امتست

از قوافی آن سخن را حرمتست

گر پیمبرمی نخواندی شعر راست

پادشا جولاهه گر نبود رواست

چون جهودان ساحرش میخواندند

بت پرستان شاعرش میخواندند

حق تعالی گفت این بس ظاهرست

کو بحق نه ساحر ونه شاعرست

شاعری در منصب پیغامبری

همچو حجامیست در اسکندری

آنکه باشد هر دو کونش ارزنی

خوشه چینی چون کند در خرمنی

حق چو گفتش نیست شاعر زان نبود

ورنه او را در سخن تاوان نبود

بود او هم در عرب هم در عجم

افصح الفصحاء فی کل الامم

شاعران را نطق او خاموش کرد

در لفظش حلقهشان در گوش کرد

هم فصیحان پیش او الکن شدند

هم ظریفان جهان کودن شدند

باز با جبریل گفت ای محترم

من نیم قاری نبود او لاجرم

هر دو عالم زیر پایش بود خاک

گر نبود او قاری و شاعر چه باک

شعر از طبع آید و پیغامبران

طبع کی دارند همچون دیگران

روح قدسی را طبیعت کی بود

انبیا را جز شریعت کی بود

در سخن آمد بسی و اندکی

گر بسنجی وزن گیرد بیشکی

شعر گفتن همچو زر پختن بود

در عروض آوردنش سختن بود

لیکن آن کس را که زر باشد بسی

کی تواند سختن آن هرگز هر کسی

گر بسنجی زر زر موزون بود

ور بسی باشد ز وزن افزون بود

زر چو در میزان نمیگنجد بسی

پس زر بسیار چون سنجد کسی

زر بسی سختن نه بس کاری بود

چون توان سختن چو بسیاری بود

چون پیمبر خواجه اسرار بود

در خور سرش سخن بسیار بود

چون بسختن در نمیآید زرش

همچنان ناسخته میشد از برش

گر زر سخته دهد مرد کریم

گرچه موزون باشد آن باشد سلیم

چون زر ناسخته او پخته بود

سخت اگر گفتی سخن هم سخته بود

حاتم طی را ترازو کی نکوست

لیک فرش بخل را زوطی نکوست

پادشا را زور بازو بس بود

دست زر پاشش ترازو بس بود

الحکایه و التمثیل

گفت شهزادی مگر پیش پدر

خواند یک روزی غلامی را بدر

گفت برخیز ای غلام چست کار

نیم جو زر تره خر پیش من آر

شاه گفت ای مدبر و ای هیچکس

تو خسیسی هیچ ناید از تو خس

شاه را کز نیم جو اندیشه است

گو ترا تره فروشی پیشه است

زین قدر آنرا که آگاهی بود

کی سزاوار شهنشاهی بود

فی الحکایه و التمثیل

مصطفی کو بود دل جان را ز قدر

منبری بنهاد حسان را ز قدر

بر سر منبر فرستادش پگاه

تا ادا میکرد شعر آنجایگاه

گه ثنا گفتیش گه آراستی

گاه از وی قطعهٔ درخواستی

بنگرید ای منکران بیوفا

تا کرا بنهاد منبر مصطفی

گفت حسان را ز احسان و کرم

هست جبریل امین با تو بهم

خواجهٔ دنیا و دین شمع کرام

خواند ایشان را امیران کلام

شعر را جاوید چون نبود مزید

اصدق قول عرب قول لبید

مصطفی گفتست شعر نامدار

چون سخنهای دگر دارد شمار

زشت او زشت و نکوی اونکوست

زشت دشمن دار نیکو دار دوست

از ابوبکر وعمر هم شعر خواست

اشعر از هر دو علی مرتضا است

نظم حسانی و اشعار حسن

هست منقول از حسین و از حسن

شافعی را شعر هم بسیار هست

وز امامان دگر اشعار هست

شعر اگر حکمت بود طاعت بود

قیمتش هر روز و هر ساعت بود

شعر بر حکمت پناهی یافتست

کوبه یؤتی الحکمه راهی یافتست

شعر مدح و هزل گفتن هیچ نیست

شعر حکمت به که در وی پیچ نیست

فی الحکایه و التمثیل

بود درعهد عمر مردی قوی

چون ادا کردی نماز معنوی

خلق را در پیش خود بنشاندی

شعر درمحراب خوش میخواندی

خواندن اشعار او بعد از نماز

منکران گفتند با فاروق باز

گفت پیش او بریدم این زمان

پیش او بردندش آخر مردمان

چون عمر را دید مرد از جای جست

دست او بگرفت و در پیشش نشست

گفت فاروقش که تو بعد از نماز

شعر خوانی شعرهای دلنواز

گفت چیزی می درآید غیبیم

همچنان میخوانم از بی عیبیم

گفت برخوان مرد شعر آغاز کرد

مرغ دل فاروق را پرواز کرد

شعر او در ذم نفس خویش بود

حکمت باریک و دور اندیش بود

سخت دلخوش شد ز شعر او عمر

حفظ کرد و باز میگفت آنقدر

گفت این شعرم که برخواندی تمام

هم عمر این شعر میگوید مدام

شعر چون اینست تا بتوانیش

جهد باید کرد تا میخوانیش

شعر نیک و بد تو از خود میکنی

نیک اگر بد میکنی بد میکنی

فی الحکایه و التمثیل

اصمعی میرفت در راهی سوار

دید کناسی شده مشغول کار

نفس را میگفت ای نفس نفیس

کردمت آزاد از کار خسیس

هم ترا دایم گرامی داشتم

هم برای نیک نامی داشتم

اصمعی گفتش تو باری این مگوی

این سخن اینجا در آن مسکین مگوی

چون تو هستی در نجاست کارگر

آن چه باشد در جهان زین خوارتر

گفت باشد خوارتر افتادنم

بر در همچون توئی استادنم

هرکه پیش خلق خدمتگر بود

کار من صد بار ازو بهتر بود

گرچه ره جز سر بریدن نبودم

گردن منت کشیدن نبودم

فی الحکایه و التمثیل

گفت سقراط حکیم آن مرد پاک

در رهی میشد پیاده دردناک

سائلی گفتش ملوک روزگار

جمله میجویندت و تو بر کنار

معتقد داری بسی اسبی بخواه

تا پیاده رفتنت نبود براه

گفت هم بر پای من بار تنم

به که بار منتی برگردنم

هرچه در عالم طلب دارد یکی

زان بسی بهتر فراغت بیشکی

در سخن گر چه بلاغت باشدم

آن بلاغت در فراغت باشدم

گر شوم سرگشتهٔ هر بی خبر

نه بلاغت ماندم نه شعر تر

گرچه شه را منصب اسکندریست

بنده کردن خویشتن را از خریست

فی الحکایه و التمثیل

خسروی در کوه شد بهر شکار

بود بقراط آن زمان در کنج غار

همچو حیوانی گیه میخورد خوش

هر سوئی بیخود نگه میکرد خوش

از حشم یک تن بدید اورا ز راه

گفت عمری کرد استدعات شاه

تا تو باشی همنشینش روز و شب

میگریزی می نیائی در طلب

نفس قانع کو گوائی میکند

در حقیقت پادشائی میکند

گفت بقراطش که ای مغرور شاه

گر تو قانع بودئی هم از گیاه

برگیه چون من بسنده کردئی

کی تن آزاد بنده کردئی

چون دهد نفسی بدین اندک رضا

با چه کار آید مر او را پادشا

تا چه خواهم کرد مشتی خام را

بیقراری چند بی آرام را

این دمم تا مرگ برگ خویش هست

هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست

زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم

چند خواهم گشت اگر گردون نیم

برگ عمرم هست بنشینم خوشی

میگذارم عمر شیرینم خوشی

عمر روزی پنج و شش می بگذرد

خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد

چون چنین می بگذرد عمری که هست

چیست جز باد از چنین عمری بدست

فی الحکایه و التمثیل

سائلی در مجمعی بر پای خاست

گفت در بصره حسن مهتر چراست

گفت از آن کامروز در صدق و مجاز

هست خلقی را بعلم او نیاز

واو بیک جو نیست حاجتمند کس

او بدنیا کی بود در بند کس

او ز جمله فارغست از زاد وب رگ

خلق حاجتمند او تا روز مرگ

مهتری اینست در هر دو جهان

لاجرم او مهتر آمد این زمان

ای دل از خون میکن از جان جام ساز

خلق را نه دم ده و نه دام ساز

چون ترا نانی و خلقانی بود

هر سر موی تو سلطانی بود

هر که او از دست خوکان نان خورد

هیچ شک نبود که خون جان خورد

با سگان همسفرگی تا کی کنی

آفتابی ذرهگی تا کی کنی

زین بخیلان درگذر مردانه وار

خویشتن بر شمع زن پروانه وار

گر کنی زین قوم قولنجی حذر

کی بود ز امساک ایشانت خبر

خویش را پروانه کن وز پر مپرس

جان فشان و تن زن و دیگر مپرس

شیرنر چون دید آتش نیست چیر

شیر پروانه بود پروانه شیر

تو قدم در شیر مردی نه تمام

تا کی از انعام این انعام عام

مرد دین شو محرم اسرارم گرد

وز خیال فلسفی بیزار گرد

نیست از شرع نبی هاشمی

دورتر از فلسفی یک آدمی

شرع فرمان پیمبر کردنست

فلسفی را خاک بر سر کردنست

فلسفی را شیوه زردشت دان

فلسفه با شرع پشتاپشت دان

فلسفی را عقل کل می بس بود

عقل ما را امر قل می بس بود

در حقیقت صد جهان عقل کل

گم شود از هیبت یک امر قل

عقل را گر امر ندهد زندگی

کی تواند کرد عقلی بندگی

رهبر عقلت از آن سست آمدست

کو بنفس خویش خود رست آمدست

عین عقل خویش را کن محو امر

تا نگردد عین عقلت محو خمر

عقل اگر از خمر ناپیدا شود

کی بسر امر قل بینا شود

عقل را قل باید و امر خدای

تا شود هم رهبر و هم رهنمای

عقل اگر جزو و اگر کل ماندت

عین عقلت بفکنی قل ماندت

عین عقلت چون زقل افتاد راست

عقل اگر سر پیچد از قل این خطاست

علم عقل تو بفرمان رفتنست

نه بعقل فرد حیران رفتنست

علم جز بهر حیات حق مخوان

وز شفاخواندن نجات خود مدان

علم دین فقه است و تفسیر و حدیث

هرکه خواند غیر این گردد خبیث

مرد دین صوفیست و مقری و فقیه

گرنه این خوانی منت خوانم سفیه

این سه علم پاک را مغز نجات

حسن اخلاقست و تبدیل صفات

این سه علمست اصل و این سه منبع است

هرچه بگذشتی ازین لاینفع است

این سخن حقا که از تهدید نیست

این ز دیده میرود تقلید نیست

من درین هر علم بوئی بردهام

پیش هر رنگی رکوئی بردهام

چون بدانستم که دین اینست و بس

هیچ نیست آنها یقین اینست و بس

ترک کردم اینهمه تا سوختند

تا از آن ترکم کلاهی دوختند

آسمان با ترک زر پشت دوتاه

در کبودی شد ز سوک این کلاه

این کلاه بی سرانست ای پسر

گر دهندت با تو مینازی بسر

گر کلاه فقر خواهی سر ببر

وز خود و هر دو جهان یکسر ببر

این سخن دانم که طامات آیدت

ترهائی پر خرافات آیدت

کی بود یارای آن خفاش را

کو به بیند آفتاب فاش را

عقل را در شرع باز و پاک باز

بعد از آن در شوق حق شو بی مجاز

تاچو عقل و شرع و شوق آید پدید

آنچه میجوئی بذوق آید پدید

چل مقامت پیش خواهد آمدن

جمله هم درخویش خواهد آمدن

این چله چون در طریقت داشتی

با حقیقت کرده آمد آشتی

چون بجوئی خویش را در چل مقام

جمله در آخر تو باشی والسلام

آغاز کتاب

گوش شو از پای تا سر بی حجاب

تا نهم با تو اساس این کتاب

بوی او گر هیچ بتوانی شنود

گوی از کونین بتوانی ربود

گر کسی راهست در ظاهر گمان

کین سخن کژ میرود همچون کمان

آن ز ظاهر گوژ میبیند اماک

هست در باطن بغایت نیک نیک

آن که سالک با ملک گوید سخن

وز زمین و آسمان جوید سخن

یا گذر بر عرش و بر کرسی کند

یا ازین و ان سخن پرسی کند

استفادت گیرد او از انبیا

بشنود از ذره ذره ماجرا

از زبان حال باشد آن همه

نه زبان قال باشد آن همه

در زبان قال کذبست آن اماک

در زبان حال پر صدقست و نیک

گر زفان حال نشناسی تمام

تو زفان فکرتش خوان والسلام

او چو این از حال گوید نه ز قال

باورش دار و مگو این را محال

چون روا باشد همه دیدن بخواب

گر کسی در کشف بیند سر متاب

گر چه در ره کشف شیطانی بود

لیک هم ملکوت و روحانی بود

ذوق و تقوی باید و شوق خدا

تا کند دو نوع شرع این را جدا

گر ترا روزی درین میدان کشند

آن رقم بینی که بر مردان کشند

آنگهی زین شیوه معنی صد هزار

بینی و دانی و داری استوار

هست این شیوه سخن چون اجتهاد

نیک و بد را کرد باید اعتقاد

یا خطاست و یا صواب این بیشکی

پس بود این دو خر این را یکی

زین بیان مقصود من آنست و بس

تا که از سالک زنم با تو نفس

کو بر جبریل رفت و فوق عرش

باز فوق العرش آمد تا بفرش

یا بر افلاک شد پیش ملک

یا بزیر خاک شد سوی سمک

آن همه بر کذب ننهی بشنوی

نه ز قال از حال آن را بگروی

اولت این اصل بر هم مینهم

با تو این بنیاد محکم مینهم

تا چو زین شیوه سخن بینی بسی

بر سر انکار ننشینی بسی

زانکه این زیبا کتاب خاص و عام

هست ازین شیوه که گفتم والسلام

راه رو را سالک ره فکر اوست

فکرتی کان مستفاد از ذکر اوست

ذکر باید گفت تا فکر آورد

صد هزاران معنی بکر آورد

فکرتی کز وهم وعقل آید پدید

آن نه غیبست آن ز نقل آید پدید

فکرت عقلی بود کفار را

فکرت قلبیست مرد کار را

سالک فکرت که در کار آمدست

نه ز عقل از دل پدیدار آمدست

اهل دل را ذوق و فهمی دیگرست

کان زفهم هر دو عالم برترست

هرکه را آن فهم در کار افکند

خویش در دریای اسرار افکند

الحکایه ‌و التمثیل

کرد حیدر را حذیفه این سؤال

گفت ای شیر حق و فحل رجال

هیچ وحیی هست حق را در جهان

در درون بیرون قرآن این زمان

گفت وحیی نیست جز قرآن و لیک

دوستان راداد فهمی نیک نیک

تا بدان فهمی که همچون وحی خاست

در کلام او سخن گویند راست

فکرت قلبی که سالک آمدست

زبدهٔ کل ممالک آمدست

ز ابتدا تا انتهای کار او

می بگویم فهم کن اسرار او

در سه ظلمت نطفهٔ نه دل نه دین

از لوش شد جمع و زماء مهین

گرد گشت آنگاه چون گوئی نخست

تاکند سرگشتگی برخود درست

در میان خون بنه ماه تمام

ساخت ازخون رحم خود را طعام

عاقبت چیزی برو تافت آن مپرس

جسم این بودت که گفتم جان مپرس

سرنگونسار از رحم بیرون فتاد

همچوخاکی در میان خون فتاد

شد پدید آب مهین آغاز کار

یعنی اومید چنان پاکی مدار

در سه ظلمت میدوید و مینشست

یعنی این نورت نخواهد داد دست

همچو گوئی گرد بودن خوی کرد

یعنی از سرگشتگی چون گوی گرد

نه مه اندر خون تنش باز اوفتاد

یعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد

سرنگون آمد بدنیا غرق خون

یعنی از فرقت قدم کن سرنگون

لب بشیر آورد آنگه اشک بار

یعنی اشک افشان که هستی شیر خوار

دید پستان را سیه تا چند گاه

یعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه

بعد از آن در شد بطفلی بیقرار

یعنی از طفلان نیاید هیچ کار

درجوانی رفت از بیگانگی

یعنی این شاخیست از دیوانگی

بعد از آن عقلش شد از پیری تباه

یعنی از پیر خرف دولت مخواه

بعد از آن غافل فرو شد زیر خاک

یعنی او بوئی نیافت از جان پاک

هر که او در قید چندین پیچ پیچ

جان نیابد باز میرد هیچ هیچ

تا نیابی جان دور اندیش را

کی توانی خواند مردم خویش را

نیست مردم نطفهٔ از آب و خاک

هست مردم سرقدس و جان پاک

صد جهان پر فرشته در وجود

نطفهٔ را کی کنند آخر سجود

آرزو مینکندت ای مشت خاک

تا شود این مشت خاکت جان پاک

تا ز نطفه قرب جان یابد کسی

درد باید برد بی درمان بسی

چارهٔ این کار سرگردانیست

داروی این درد بی درمانیست

ز ابتدای نطفه تا اینجایگاه

در نگر تاچند در پیش است راه

هردلی را کاین طلب حاصل بود

تا قیامت مست لایعقل بود

سالک فکرت ز درد این طلب

می نیاساید زمانی روز و شب

میدود تا تن کند با جان بدل

در رساند تن بجان پیش از اجل

کار کار فکر تست اینجایگاه

زانکه یک دم سر نمیپیچد ز راه

کار فکرت لاجرم یک ساعتت

بهتر از هفتاد ساله طاعتت

سالک فکرت بجان درمانده

سرنگون چون حلقه بر درمانده

نه به پیری سر فرو میآمدش

نه طریق خود نکو میآمدش

نه زخود خشنود نه از خلق هم

نه خوش از زنار نه از دلق هم

نه زسگ دانست خود را بیشتر

نه ز خود دیده کسی درویشتر

نه همه نه هیچ نه جزو و نه کل

نه بد ونه نیک نه عز و نه ذل

نه کژ و نه راست ونه تقلید نیز

نه تن ونه جان و نه توحید نیز

نه گمانی نه یقینی نه شکی

نه بسی نه اوسطی نه اندکی

نه قرینی نه یکی نه همدمی

نه رفیقی نه کسی نه محرمی

نه دلی نه دیدهٔ نه سینهٔ

نه تنی نه مهری و نه کینهٔ

نه مسلمان دولتی نه کافری

وین تحیر را نه پائی نه سری

نه کم از یک قطره از پیشان نشان

نه کم از یک ذره از پایان بیان

نه کسی جوینده از پایندگان

نه کسی گوینده از آیندگان

نه ز حال رفتگان دل را خبر

نه ز کار خفتگان جان را اثر

نه ز چندان قافله گردی پدید

نه میان مشغله مردی پدید

نه کسی را کفر نه ایمان تمام

نه یکی را درد و نه درمان تمام

نه سری پیدا و نه راهی پدید

راه را در هر قدم چاهی پدید

نه نصیحت بوده دامن گیر کس

نه شریعت دیده جز تقصیر کس

جمله در غوغای غفلت مانده

جمله در معلول و علت مانده

صد هزاران خلق درهم آمده

جمله در یغمای عالم آمده

آن یکی زین میبرد این یک از آن

آن یقین دارد ازین این شک از آن

آن یکی چون خوک گمراهی شده

وان دگر از حیله روباهی شده

آن یکی چون پیل در زور آمده

وآن دگر از حرص چون مور آمده

آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده

وآن دگر چون موش پر حیلت شده

آن یکی از دانه در دام آمده

وآن دگر از سوختن خام آمده

آن یکی مردار خواری چون عقاب

وآن دگر فریاد خواهی چون غراب

آن یکی از غصه در خشم آمده

وآن دگر از شرک بد چشم آمده

آن یکی آبستن قاضی شده

وآن بحیض شحنگی راضی شده

آن یکی را عین مجهول آمده

وآن دگر چون عین معلول آمده

آن چو شیری طبل غریدن زده

وآن چو گرگی بانگ دریدن زده

این کشیده جمله در خود چون نهنگ

وآن دریده جمله برخود چون پلنگ

این چو ماهی تازه روی آب باز

وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز

این ملک وش دیو مردم آمده

و آن پری جفتی چو کژدم آمده

این چو نمرودی بدوزخ ساختن

و آن چو شداد از بهشت افراختن

این مرصع ریش چون فرعون پیس

وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس

این ز کینه سینهٔ تا سر غرور

و آن ز اجره حجره تا در فجور

این ز سردی همچو یخ افسرده کار

و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار

این ز کوری همچونرگس جلوه کن

و آن ز کری ناشنیده یک سخن

آن ترش روئی چو سرکه آمده

و آن لژن طبعی چو برکه آمده

این همه از مکر افسون ساخته

و آن همه از کبر معجون ساخته

این سموم بخل را همدم شده

و آن ریا و عجب را محرم شده

این حسد را بر جسد طغرا زده

و آن ریا را از هوا سودا زده

این بعذری چون زنان درمانده

و آن چون طفلان صد هجا برخوانده

این چو خوشه در ربا خوردن عیان

و آن چو داسی حرف علت در میان

هم مدرس از دروغ قول خویش

مانده در ادرار همچون بول خویش

هم مذکر همچو مرغ چارچوب

خلق مجلس دست زن او پای کوب

عارفان هم گردن گاو آمده

باسری هر یک چو غرقاوآمده

صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچ

اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ

زاهدان با روی همچون خار پشت

راست چون در سرکه سوهان درشت

عابدان دم از جو خوشه زده

لیک چون فرزین بهرگوشه زده

هم بزرگان جمله متواری شده

هم عزیزان نقطهٔ خواری شده

پای مردان دست خوش گشته همه

شاهبازان بار کش گشته همه

اهل صفه گشته همدم کوف را

صوف جسته پنبه کرده صوف را

اهل دل با روی چون زر خشک لب

تن زده تابوکه روز آید بشب

روی در دیوار کرده اهل راز

گفته راز خویش با دیوار باز

هرکسی در مذهب و راهی دگر

هر دلی از شبهه در چاهی دگر

فلسفی در کیف و در کم مانده

سفسطی در نفی عالم مانده

جمله بر تقلید سر افراشته

پیشوایان را چو خود پنداشته

ای تعصب را توانش کرده نام

شبهه را اسرارو دانش کرده نام

این کلام آموخته بهر جدل

و آن بمنطق در شده بهر حیل

این خلاقی خوانده از بهر غلو

و آن منجم گشته از بهر علو

هر خسی غرقه شده تحصیل را

لیک نه تحصیل را تفضیل را

صد هزاران شهوت بی پا و سر

حلقه کرده گرد جان از بام ودر

سالک سرگشتهٔ بی عقل و هوش

صد جهان میدید چون دریا بجوش

دید یک یک ذره را طلاب حق

اوفتاده جمله در گرداب حق

خاک عالم جمله بر غربال کرد

ترک عقل و شبهه و اشکال کرد

خاک عالم صد هزاران بار بیخت

در بی بر تختهٔ دینار ریخت

آخر از حق دستگیری آمدش

با سر غربال پیری آمدش

آفتابی در دو عالم تافته

عالمی اختر ازو ره یافته

محو گشته فانی مطلق شده

در جهان عشق مستغرق شده

هم منیت در هویت باخته

هم سری در سرمدیت باخته

تا بپیشان دیده ره را گام گام

تا بپایان رفته در در بام بام

نه زمانی در زمانی مانده

در مکان نه در مکانی مانده

دیده سر ذره ذره در دو کون

ذرهٔ نادیده هیچ از هیچ لون

در جهان و از جهان بیرون شده

در میان و از میان بیرون شده

ساکن دایم مسافر آمده

غایبی پیوسته حاضر آمده

همچو خورشیدی جهان زوغرق نور

واو خود از سرگشتگی خود نفور

پیر ره کبریت احمر آمدست

سینهٔ او بحر اخضر آمدست

هرکه او کحلی نساخت از خاک پیر

خواه پاک و خواه گو ناپاک میر

راه دور است و پر آفت ای پسر

راه رو را میبباید راهبر

گر تو بی رهبر فرودائی براه

گر همه شیری فرود افتی بچاه

کور هرگز کی تواند رفت راست

بی عصاکش کور را رفتن خطاست

گر تو گوئی نیست پیری آشکار

تو طلب کن در هزار اندر هزار

زانکه گر پیری نماند در جهان

نه زمین بر جای ماند نه زمان

پیر هم هست این زمان پنهان شده

ننگ خلقان دیده در خلقان شده

کی جهان بی قطب باشد پایدار

آسیا از قطب باشد بر قرار

گر نماند در زمین قطب جهان

کی تواند گشت بی قطب آسمان

گر ترا دردیست پیر آید پدید

قفل دردت را پدید آید کلید

پاکبازان را که سلطان میکنند

از برای درد درمان میکنند

چون نداری درد درمان کی رسد

چون نهٔ‌بنده تو فرمان کی رسد

تا زدرد خود نگردی سوخته

کی کند آتش ترا افروخته

درد پیش آری تو درمان باشدت

جان دهی اومید جانان باشدت

سالک القصه چو پیری زنده یافت

خویش را در پیش او افکنده یافت

جانش از شادی او آمد بجوش

از میان جانش شد حلقه بگوش

سایهٔ پیرش چنان بر جان فتاد

کافتابش در تنورستان فتاد

نور ظاهر گشت و ظلمت میگریخت

عشق آمد عقل و حشمت میگریخت

صد هزاران گل که در ناید بگفت

در گلستان دل سالک شکفت

چون چنین گلها درون جان بدید

وز دو چشم خون فشان باران بدید

همچو رعدی در خروش افتاد زار

همچو برقی خنده میزد بی قرار

گاه اندر خنده گه در گریه بود

این نبود از کسب او این هدیه بود

جذبهٔ بود از عنایت در رسید

کفر بگریخت و هدایت در رسید

سالها باید که تا یک قطره آب

در دل دریا شود در خوشاب

قطرهٔ باران اگرچه پر بود

بحر را در عمرها یک در بود

گر شدی هر قطرهٔ در یتیم

هر یتیمی مصطفا بودی مقیم

عاقبت چون گشت سالک بی قرار

در رهش افکند پیر نامدار

گفت در ره رهزنانت خفتهاند

تو مخسب اینجا کن آنچت گفتهاند

راه دور است ای پسر هشیار باش

خواب با گور افکن و بیدار باش

کار هر کس هرکسی را اوفتاد

همچو تو این غم بسی را اوفتاد

جهد آن کن تا درین راه دراز

تو بیک ذره نمانی بسته باز

هرکجا کانجا بمانی بسته تو

تا ابد آنجا بمانی خسته تو

واعظت در سینه درد وداغ بس

بلبل جان ترا مازاغ بس

راست میروجهد میکن هوش دار

بار میکش خار میخور گوش دار

سالک عاشق مزاج و سخت کوش

همچو آتش آمد از سودا بجوش

هرچه بود از شور و سودا برفکند

برهنه خود را بدریا درفکند

چون سر شکر و شکایت بر نهاد

سر براه بی نهایت در نهاد

باز بود آن صبح دولت روز او

طفل ره شد عقل پیراموز او

صد هزاران راه گوناگون بدید

صد هزاران قلزم پرخون بدید

صد جهان میتافت از هر سوی او

صد فلک میگشت در پهلوی او

صد محیط موج زن با خویش داشت

صد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت

گشت حیران سالک افتاده کار

لاشه مرده راه دور افتاده بار

گر بسی در زد کسش نکشاد در

ور بسی پر زد کسش نگشاد پر

میطپید و میچخید و میدوید

میکشید و میبرید و میپرید

گر بپایان رفت شد پیشان ز دست

ور بپیشان رفت شد پایان ز دست

گر نمیشد هر دمش میخواندند

ور همی شد هر دمش میراندند

در درصد پیچ پیچی اوفتاد

او همه میجست هیچی اوفتاد

لاجرم عقلش شد و دیوانه گشت

وز خرد یکبارگی بیگانه گشت

نکتهٔ دیوانگان آغاز کرد

بال و پر مرغ مستی باز کرد

گفت ای دردی که درمان منی

جان جانی کفرو ایمان منی

گر مرا صد کوه بر گردن نهی

آن همه بر جان خود بی من نهی

من که باشم تا چنین دردی کشم

دامن خود در چنین گردی کشم

بس عجب دردی نمیدانم ترا

این قدر دانم که میخوانم ترا

گر بگریم گوئیم از گریه چند

ور بخندم گوئیم بگری مخند

گر نخفتم خواب بهتر بینیم

ور بخفتم خواب دیگر بینیم

گر کنم گوئی مکن بشنو سخن

ور نخواهم کرد خواهی گفت کن

ور خورم گوئی مخور ای بیخبر

ور نخواهم خورد خواهی گفت خور

با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچ

با تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ

خواستن از تو نه زشت و نه نکوست

نه ترا دشمن توان گفتن نه دوست

الحکایه ‌و التمثیل

پیش ذوالقرنین شد مردی دژم

سیم خواست از شاه عالم یک درم

شاه کان بشنود گفت ای بی خبر

از چو من شاهی که خواهد این قدر

گفت پس شهری ده و گنجی مرا

تا براید کار بی رنجی مرا

گفت چندینی بشاه چین دهند

تو که باشی تا ترا چندین دهند

سالک سرگشته چون اینجا رسید

رخت همت هرچه بد اینجا کشید

روی از پس رفتنش ممکن نبود

ور ز پس میرفت دل ساکن نبود

ره بپیشان بردنش امکان نداشت

زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت

دید عالم عالم از خون موج زن

گاه عرش و گاه گردون موج زن

صد هزاران عالم پر شور بود

جای زاری بد نه جای زور بود

لاجرم انبان زاری برگرفت

در بدر بی زور زاری درگرفت

خویشتن را رسته دید اول ز بند

لاجرم بر شد برین دود بلند

پر شد از پندار وسودا در گرفت

زان بدین زودی ز بالا درگرفت

اول آغازی نهاد از جبرئیل

صدقه میجست او چو ابناء السبیل

در بدر میرفت تا پایان کار

بشنو اکنون قصه از پیشان کار

بخش۱

المقاله الااما

سالک آمد تا جناب جبرئیل

همچو موری مرده پیش زنده پیل

گفت ای سلطان اسرار علوم

نقش غیب الغیب را جان تو موم

ای برادر خواندهٔ خیل رسل

مهدی اسلام و هادی سبل

هم تو روح القدس و هم روح الامین

هم امین وحی رب العالمین

هم اولوالعزم از تو رفته پیش صف

هم گرفته مرسلین از تو شرف

حامل قرآن و تورات و زبور

صد کتاب آورده از حق جمله نور

خانهٔ خاص تو خدر کبریا

منزل پاک تو جان مصطفی

صد هزاران پر طاوسی تراست

در مقام قدس قدوسی تراست

انبیا را ترجمانی کردهٔ

شرح صد عالم معانی کردهٔ

عاجزم وز خان و مان افتادهام

بی سرو بن در جهان افتادهام

در دلم دردیست ار درمانش هست

چاره کن چون رگی باجانش هست

جبرئیلش گفت راه خویش گیر

در سلامت رو صلاحی پیش گیر

ما درین دردیم همچون تو مدام

تو برو خود درد ما ما را تمام

یک مقام خاص دارم از هزار

بیشتر زان نبودم یک ذره بار

گر به انگشتی کنم زانجا گذر

همچو انگشتم بسوزد بال و پر

این دمم سدره ست باری منتها

تا کیم آید خبر از مبتدا

بر من از هیبت که آید هر نفس

شرح نتوان داد آن با هیچکس

زانکه کس طاقت ندارد آن سماع

زان کند هر دوجهان جان را وداع

تا که حمال کلام او شدم

ذره ذره ز احترام او شدم

نه توانم بار آن هرگز کشید

نه توانم ذل بی آن عز کشید

زین همه هیبت که بر جان منست

آنچه بس پیداست پنهان منست

من نیم از خوف شاد او هنوز

می نیارم کرد یاد او هنوز

تو سر خود گیر کاینجا راه نیست

ورنه سر زن چون سرت آگاه نیست

سالک آمد پیش پیر راهبر

قصهٔ خود بازگفتش سر بسر

پیر گفتش هست جبریل امین

روح یعنی امر رب العالمین

ذرهٔ گر جبرئیلی بایدت

امر را جانی سبیلی بایدت

مدتی جبریل طاعت کرد و کار

سال آن هفتاد ره هر یک هزار

تا خدا را یاد کردن زهره داشت

پیش از آن دایم خموشی بهره داشت

باز همچندان که اول کرد کار

تا که حاجت خواه شد از کردگار

عمرها در طاعت و در راه شد

تا بنامش خواند و حاجت خواه شد

این همه اورا چو میبایست کرد

تو چه خواهی کرد ای فرتوت مرد

جبرئیل از بعد چندین ساله کار

یافت گنج یاد کرد کردگار

تو زننگ خویش نندیشی دمی

بر تهور نام او گوئی همی

یاد او مغز همه سرمایهاست

ذکر او ارواح را پیرایهاست

گر ملایک را نبودی یاد او

نیستندی بندهٔ آزاد او

الحکایه و التمثیل

ظالمان کردند مردی را اسیر

ریختند آبی برو چون ز مهریر

میزدندش چوب و او میگفت زار

دست من گیر ای خدای کامگار

شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه

خادمی گفتش که ای سلطان راه

گر از ایشانش شفاعت میکنی

همچنان دانم که طاعت میکنی

این شفاعت گفت چون آرم بجای

کین زمان یاد آمد او را از خدای

هر کرا این لحظه آید یاد ازو

دل دریده سر بریده باد ازو

یاد آن بهتر که آرام آورد

مار را چون مور در دام آورد

الحکایه و التمثیل

مار افسایی یکی حربه بدست

کرده بد بر مار سوراخی نشست

هر زمان میساخت معجونی دگر

هر نفس میخواند افسونی دگر

ناگهی عیسی برانجا درگذشت

مار آمد پیش او در سر گذشت

گفت ای روح اللّه ای شمع انام

هست سیصد سال عمر من تمام

مرد سی ساله مرا افسون کند

تا زسوراخم مگر بیرون کند

رفت عیسی عاقبت زانجایگاه

چوندگر باره فرود آمد براه

مرد را گفتا چه کردی کار را

گفت اندر سله کردم مار را

شد سر آن سله عیسی برگرفت

چون بدید او را سخن از سرگرفت

گفت ای مار از چه طاعت داشتی

خاصه چندانی شجاعت داشتی

آن همه دعوی که کردی از نخست

از چه افتادی چنین در دام سست

گفت من نفریفتم ز افسون او

میتوانستم که ریزم خون او

لیک چون بسیار حق را نام برد

نام حق خوش خوش مرا در دام برد

چون بنام حق شدم در دام او

صد چو جان من فدای نام او

وصل همچون آتشی جان سوزدت

یاد باید تا جهان افروزدت

الحکایه و التمثیل

آن یکی درخواند مجنون را ز راه

گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه

گفت هرگز مینباید زن مرا

بس بود این زاری و شیون مرا

گفت او را چون نمیخواهی برت

این همه سودا برون کن از سرت

یاد خوشتر گفت از لیلی مرا

سرکشی او را و واویلی مرا

مغز عشق عاشقان یادی بود

هرچه بگذشتی ازین بادی بود

من نیم زان عاشقی شهوت پرست

تا کنم خالی زیاد دوست دست

تاکه باشد یاد غیری در حساب

ذکر ماما باشد از تو در حجاب

چون همه یاد تو از ماما بود

همچو مجنونت همه لیلی بود

الحکایه و التمثیل

چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار

روز و شب در شهر میگردید خوار

گفت لیلی را کسی کان خیره مرد

جمله گرد شهر میگردد بدرد

گفت اگر در عشق باشد استوار

یک دمش با شهر گردیدن چکار

بعدازان شد سر بصحرا در نهاد

پای ناکامی بسودا در نهاد

گشت میکردی بصحرا ژاله بار

از سرشکش گشته صحرا لاله زار

گفت لیلی هست او در عشق سست

نیست صحرا گشتن از عاشق درست

بعدازان در ناتوانی اوفتاد

مردن او را زندگانی اوفتاد

بودش از بی طاقتی بیم هلاک

زار میخفتی میان خار و خاک

گفت لیلی نیست او در عشق زار

یک نفس با خواب عاشق را چه کار

بعدازان شد عشق لیلی غالبش

گم شد از مطلوب جان طالبش

یکدمش فریاد واویلی نماند

از قدم تا فرق جز لیلی نماند

تن فرو داد و چنان در کار شد

کز وجود خویشتن بیزار شد

دل ز دستش رفت و در خون محو گشت

جمله لیلی ماند مجنون محو گشت

گر همی بودیش میل صد طعام

خواندی آن جمله لیلی را بنام

از زفانش البته هرگز یکدمی

نامدی بیرون بجز لیلی همی

در نمازش ای عجب بی عمد او

ذکر لیلی آمدی الحمد او

در تشهد در رکوع و در سجود

نام لیلی بودی او را در وجود

گر نشستی هیچ و گر برخاستی

زو همه لیلی و لیلی خواستی

این خبر گفتند با لیلی مگر

گفت اکنون عشقش آمد کارگر

تا که در گنجید چیزی دیگرش

می نیامد عشق لیلی در خورش

چون کنون برخاست اوکلی ز دست

عشق من کلی بجای او نشست

گنجدی در عشق اگر درگنجدی

عاشق این جاسنجدی کم سنجدی

تا بود یک ذره از هستی بجای

کفر باشد گر نهی در عشق پای

عشق در خود محو خواهد هر که هست

ورنه نتوان برد سوی عشق دست

هرکه انگشتی برد آنجایگاه

همچو انگشتی بسوزد پیش راه

عشق از فانی توان آموختن

فانی آنجا کی تواند سوختن

گر تو پیش عشق فانی میروی

غرق آب زندگانی میروی

ور ز هستی میبری یک ذره تو

تا ابد زان ذره مانی غره تو

تا بود یک ذره هستی در میان

برکناری از صفای صوفیان

صوفئی نتوان بکسب اندوختن

در ازل آن خرقه باید دوختن

الحکایه و التمثیل

پیره زالی برد پیش بوسعید

کودکی را تا بود او را مرید

آن جوان در کار مرد آمد اماک

زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک

برگ بی برگی و بی خویشی نداشت

طاقت خواری و درویشی نداشت

خاست مرد و شیخ را گفت این زمان

صوفیم ناکرده کردی ناتوان

خواستم تا صوفئی گردانیم

همچو خویش از خویشتن برهانیم

تو مرا در دام مرگ انداختی

کار من جمله ز برگ انداختی

گفت چون صوفی نشاند بوسعید

صوفی او چون تو باشد ای مرید

لیک چون صوفی نشاند کردگار

لاجرم چون بوسعید آید بکار

هرچه آن از من رود چون من بود

دوست از من گر رود دشمن بود

راست ناید صوفئی هرگز بکسب

خر کجاگردد بجد و جهد اسب

لیک اگر دولت رسد ازجای خویش

یک خر عیسی بود صد اسب بیش

جد وجهدت را چو رای دیگرست

صوفئی کردن ز جای دیگرست

جد وجهدت بی ثوابی کی بود

لیک گنجشگی عقابی کی بود

گر همه عالم ثواب تو بود

تا تو باشی تو عذاب تو بود

صوفئی سنگیست مبهوت آمده

سنگ رفته لعل و یاقوت آمده

تا بذات اندر تبدل نبودت

جزو باشی ذات تو کل نبودت

در حقیقت گرچه توکل آمدی

لیک این ساعت همه ذل آمدی

گر شود ذل تودر کل ناپدید

تو بکلی کل شوی ذل ناپدید

ور بماند ذرهٔ از ذل تو

پس بود آن ذره ذلت غل تو

هست صوفی ذل در کل باخته

ذل و کل در کل کل انداخته

کل کل در کل کلات آمده

بی صفت بی فعل و بی ذات آمده

پای ناگاهی فرو رفتن بگنج

پیشهٔ نبود که آموزی برنج

هست صوفی مرد بی رنج آمده

پای او ناگاه در گنج آمده

صوفئی باید ترا اندیشه کن

تا که دانی گنج یابی پیشه کن

لیک جد و جهد میباید ترا

تادر این گنج بگشاید ترا

زانکه در راهی که سلطانان گنج

گنجها دیدند بی رنج و برنج

صد نشان دادند ازان ره پیش تو

تا بجنبد نفس کافر کیش تو

سر بدان راه آور و مردانه وار

گنج میجو با دلی پرانتظار

زانکه در راهی که گنج آنجا نهند

هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند

گر تو در راهی دگر پویندهٔ

گنج نیست آنجا که تو جویندهٔ

در رهی رو کان نشانت دادهاند

جهد کن تا سر بدانت دادهاند

جهد میکن روز و شب در کوی رنج

بو که ناگاهی ببینی روی گنج

هان و هان گر گنج دین بینی تو مست

ظن مبر کز جهد تو آمد بدست

زانکه آنجا جهد را مقدار نیست

گنج را جز گنج کس بر کار نیست

هرکرا بنمود آن محض عطاست

وانکه را ننمود از حکم قضاست

الحکایه و التمثیل

پادشاهی دختری دارد چو ماه

تو درون خانه باشی قعر چاه

کی توانی دید هرگز روی او

پس چه کن لازم شواندر کوی او

تو چو لازم باشی آن درگاه را

برتو افتد یک نظر آن ماه را

در دوعالم بس بود آن یک نظر

ور دگر خواهی دگر باشد دگر

آن نظر از جهد تو ناید بدست

لیک بر درگاه میباید نشست

تو نمازی دار دایم سوخته

تادرافتد آتشت افروخته

جد و جهد تو نمازی کردنست

آتش آوردن نه بازی کردنست

لیک آتش هر رکوعی را نخواست

کی بود بر هر رکوعی رنگ راست

ای رکوعی نانمازی چند ازین

نیست این کار مجازی چند ازین

آن رکوعی مستحاضه از توبه

نیم جو زر یک قراضه از تو به

رهروان رفتند پیش گنج باز

در مقامر خانه تو شش پنج باز

رهروان رفتند تو درماندهٔ

حلقهٔ سر زن که بر در ماندهٔ

راه زد مشغاما عالم ترا

نیست پروای خدا یکدم ترا

چون نمیآئی بسر از خویش تو

چون توانی شد خدا اندیش تو

آخر از خواب امل بیدار شو

یکدم ای مست هوا هشیار شو

پس بدین وادی فرو رو مردوار

تا به بینی صد هزاران مرد کار

سر بسر سرگشتگان در کار او

تو چنین آزاد از اسرار او

چند گویم هرکه مرد دین بود

در دلش یک ذره درد این بود

لیک چون تو مرد درد دین نهٔ

دین چه دانی تو که جز عنین نهٔ

دین ندارد کار با عنین بسی

هیچ حاصل نیست گفتن زین بسی

بخش۲

المقاله الثانیه

سالک اسراف کرده در طلب

پیش اسرافیل آمد جان بلب

گفت ای در پرده همدم آمده

هم مکرم هم معظم آمده

ای بسر استاده قایم عرش را

عرش کرده خاک پایت فرش را

گه بمیرانی و گه زنده کنی

گاه برداری گه افکنده کنی

پرتو هفت آسمان از نور تست

زندگی جسم و جان از صور تست

صور اینست ازتو تنها نفخ نور

کز نفخت فیه من روحیست صور

چون دم رحمانست با صورت بهم

میتوانی زد خوشی را صور دم

چون در اول صبح صوری دردمی

دیگر از عالم نیاید عالمی

صعقهٔ در جان عالم افکنی

کل موجودات را بر هم زنی

کوه برگیری بدریا درکشی

گاو و ماهی را ببالا برکشی

مهر و مه را روی گردانی سیاه

اختران را افکنی در خاک راه

هر دو عالم را بدامن در نهی

در عدم افشانی و سر بر نهی

باز از صور دوم در هر دو کون

جامه پوشی یک بیک را لون لون

آنچه ازین صورت رود در کار وبار

میکند شرحش قیامت آشکار

ای بیک دم زنده کرده عالمی

پس مرا هم زنده گردان ازدمی

یا مرا از یکدم خود زنده کن

یا بمیران و بخاک افکنده کن

زین سخن تفتی بر اسرافیل زد

گفتی آن دم کرگدن بر پیل زد

گفت ای از خویشتن سیر آمده

همچو گربه در صف شیر آمده

این طلب کز پرده جان تو خاست

ای مخالف کی شود بر پرده راست

من که عالم خردلیم آید مقیم

هر نفس را خر دلی آیم ز بیم

تو که از عالم نباشی خردلی

چون رسی آخر تو در بی ااما

من که در پای دو کون افتادهام

صور بر لب منتظر استادهام

تا جهانی خلق را بی جان کنم

بیت معمور از نفس ویران کنم

این جهان و آن جهان با دم زنم

چون دو شیشه هر دو را برهم زنم

چون شوم فارغ ز چندان رستخیز

لرزه بر من افتد و من در گریز

تا چو چندین کار بر عالم گذشت

بر من عاجز چه خواهد هم گذشت

تو برو تا نوحهٔ فردا کنم

بهر جانها ماتم تنها کنم

سالک آمد پیش پیر پیشوا

باز گفتش آنچه بودش ماجرا

پیر گفتش هست اسرافیل پاک

پرتو ایجاد و اعلام هلاک

در عظیمی یک ملک همتاش نیست

از شگرفی پا و سر پیداش نیست

وی عجب هر روز از خوف اله

کمتر از مرغی شود در پیشگاه

ذرهٔ گر بیم او میبایدت

تا ابد تسلیم او میبایدت

الحکایه ‌و التمثیل

کرد در کشتی یکی گبری نشست

موج برخاست و شد آن کشتی ز دست

سخت میترسید گبر هیچ کس

گفت ای آتش مرا فریاد رس

گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای

آتش اینجا کی شناسد سر ز پای

موج چون هم مردکش هم سرکش است

در چنین موجی چه جای آتش است

گر کند اینجایگه آتش قرار

تا زند یک دم برآید زو دمار

گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست

گفت تسلیم است تا تقدیر چیست

چون برآید بحر تقدیرش بجوش

شیر گردد همچو مور آنجا خموش

الحکایه ‌و التمثیل

کشتئی آورد در دریا شکست

تختهٔ زان جمله بر بالا نشست

گربه و موشی بر آن تخته بماند

کارشان با یکدگر پخته بماند

نه ز گربه بیم بود آن موش را

نه بموش آهنگ آن مغشوش را

هر دو تن از هول دریا ای عجب

در تحیر باز مانده خشک لب

زهرهٔ جنبش نه و یارای سیر

هر دو بیخود گشته نه عین و نه غیر

در قیامت نیز این غوغا بود

یعنی آنجا نه تو و نه ما بود

هیبت این راه کار مشکلست

صد جهان زین سهم پرخون دلست

هرکه او نزدیک تر حیران ترست

کار دوران پارهٔ آسان ترست

الحکایه ‌و التمثیل

بود شاهی را غلامی سیمبر

هم ادب از پای تا سر هم هنر

چون بخندیدی لب گلرنگ او

گلشکر گشتی فراخ از تنگ او

ماه را خورشید رویش مایه داد

مهر را زلف سیاهش سایه داد

دام مشکینش چوشست انداختی

جان بهای و دل ز دست انداختی

راستی از بس کژی کان شست بود

صیدش از هفتاد فرقت شست بود

ابروی او در کژی طاق آمده

راستی محراب عشاق آمده

مردمی چشم او در جادوئی

ترک تازش در میان هندوئی

از میانش بود دل در هیچ و بس

وز دهانش روح در ضیق النفس

لعل او را وصف کردن راه نیست

زانکه کس از آب خضر آگاه نیست

این غلام دلربای جان فزای

پیش شاه خویش استادی بپای

از قضا روزی مگر در پیش شاه

کرد بسیاری همی در خود نگاه

شاه حالی دشنهٔ زد بر دلش

جان بداد و آن جهان شد منزلش

پس زفان در خشم او بگشاد شاه

گفت تا چندی کنی بر خود نگاه

گه علم میبینی و بازوی خویش

گه نظاره میکنی بر موی خویش

گه کنی در پا و در موزه نگاه

گه نهی از پیش و گاه از پس کلاه

گه شوی مشغول در انگشتری

خودپرستی تو و یا خدمت گری

چون چنین تو عاشق خویش آمدی

بهر خدمت از چه در پیش آمدی

ترک خدمت گیر و خود را میپرست

بعدازین برخیز و با خود کن نشست

دعوی خدمت کنی با شهریار

خود ز عشق خویش باشی بی قرار

گرچه خود را سخت بخرد میکنی

در حقیقت خدمت خود میکنی

من ز تو بر مینگیرم یک نظر

تو زخود دیدن نمیآئی بسر

مردم دیده چو خود بینی نکرد

جای خود جز دیده میبینی نکرد

کار نزدیکان خطر دارد بسی

چون تواند جست نزدیکی کسی

الحکایه ‌و التمثیل

داشت آن سلطان که محمودست نام

سرکش و بی باک و خونی یک غلام

عاقبت راهی زد آن بیروی و راه

حالیش گردن زدن فرمود شاه

لیک اول گفت شاه حق شناس

تا از آن مجلس رود بیرون ایاس

گفت از ما لطف دیدست او مدام

کی تواند دید قهرم این غلام

هرکه او در لطف ما پرورده شد

از خیال قهر ما آزرده شد

ای عجب چون این سخن بشنید ایاس

گفت فرخ آنکه شاه حق شناس

گردنش یکبار زد یکبار رست

تا قیامت از غم و تیمار رست

کار من بنگر که روزی چندبار

میشوم از تیغ هیبت کشته زار

با ادب در پیش سلطان تن زدن

سخت تر باشد ز صد گردن زدن

روز و شب در قهر میسوزد مدام

وانگهم پروردهٔ لطفست نام

لطف او در حق هرک افزون بود

بی شک آنکس غرقه تر در خون بود

الحکایه ‌و التمثیل

گفت روزی شبلی افتاده کار

در بردیوانگان شد سوکوار

دید آنجا پس جوان دیوانهٔ

آشنا با حق نه چون بیگانهٔ

گفت شبلی را که مردی روشنی

گر سحرگاهان مناجاتی کنی

از زفان من بگو با کردگار

کوفکندی در جهانم بی قرار

دور کردی از پدر وز مادرم

ژندهٔ بگذاشتی اندر برم

پردهٔ عصمت ز من برداشتی

در غریبی بی دلم بگذاشتی

کردی آواره ز خان و مان مرا

آتشی انداختی در جان مرا

آتش تو گرچه در جانم خوشست

برجگر بیآییم زان آتشست

بستی از زنجیر سر تا پای من

تا رهائی یابم ازتو وای من

گر ترا گویم چه میسازی مرا

در بلای دیگر اندازی مرا

نه مرا جامه نه نانی میدهی

نان چرا ندهی چو جانی میدهی

چند باشم گرسنه این جایگاه

گر نداری نان زجائی وام خواه

این بگفت وپارهٔ شد هوشیار

بعد از آن بگریست لختی زار زار

گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکی

گر بگوئی بو که درگیرد یکی

رفت شبلی از برش گریان شده

در تحیر مانده سرگردان شده

چونب رون رفت از در آن خانه زود

دادش آواز از پس آن دیوانه زود

گفت زنهار ای امام رهنمای

تانگوئی آنچه گفتم با خدای

زانکه گر با او بگوئی اینقدر

زآنچه میکرد او کند صد ره بتر

من نخواهم خواست از حق هیچ چیز

زآنکه با او درنگیرد هیچ نیز

او همه با خویش میسازد مدام

هرچه گوئی هیچ باشد والسلام

دوستان را هر نفس جانی دهد

لیک جان سوزد اگر نانی دهد

هر بلا کین قوم راحق داده است

زیر آن گنج کرم بنهاده است

الحکایه ‌و التمثیل

سوی آن دیوانه شد مردی عزیز

گفت هستت آرزوی هیچ چیز

گفت ده روزست تا من گرسنه

ماندهام لوتیم باید ده تنه

گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت

از پی حلوا و بریانی و نانت

گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای

نرم گو تا نشنود یعنی خدای

گر نیم آهسته کن آواز را

زانکه گر حق بشنود این راز را

هیچ نگذارد که نانم آوری

لیک گوید تا بجانم آوری

دوست را زان گرسنه دارد مدام

تا ز جان خویش سیر آید تمام

چون زجان سیرآید او در درد کار

گرسنه گردد بجانان بی قرار

الحکایه ‌و التمثیل

بود مجنونی بغایت گرسنه

سوی صحرا رفت سر پا برهنه

نانش میبایست چون نانش نبود

دردش افزون گشت درمانش نبود

گفت یا رب آشکارا و نهان

گرسنه تر هست از من در جهان

هاتفی گفتش که میآیم ترا

گرسنه تر از تو بنمایم ترا

همچنان در دشت میشد یک تنه

پیشش آمد پیر گرگی گرسنه

گرگ کو را دید غریدن گرفت

جامهٔ دیوانه دریدن گرفت

لرزه بر اندام مجنون اوفتاد

در میان خاک در خون اوفتاد

گفت یارب لطف کن زارم مکش

جان عزیزست این چنین خوارم مکش

گرسنه تر دیدم از خود این بسم

وین زمان من سیر تر از هر کسم

سیر شد امشب شکم بی نان مرا

نیست نان در خورد ترازجان مرا

بعد ازین جز جان نخواهم از تو من

تا توانم نان نخواهم از تو من

گرگ را تو بر سرم بگماشتی

گر بفرمائی کند گرگ آشتی

در چنین صحرا گرفتار بلا

این چنین گرگیم باید آشنا

این دمم با گرگ کردی در جوال

هین رهائی ده مرا زین بد فعال

این سخنها چون بگفت آن سرنگون

گرگ از پیشش بصحرا شد برون

گر تو خواهی تا بسر گرداندت

چون فلک زیر و زبر گرداندت

سرنگون نه پای در دریای او

در شکن با شیوهٔ و سودای او

الحکایه ‌و التمثیل

خواجه‌ای در شهر ما دیوانه شد

وز خرد یکبارگی بیگانه شد

نه لباسی بودش و نه طعمهٔ

کس ندادش لقمهٔ بی لطمهٔ

بود پنجه سال تادیوانه بود

در زفان کودکان افسانه بود

سیم رفته روی چون زر مانده

در بدر در خاک هر درمانده

دیده پرخون دل پر آتش آمده

لب فرو بسته بلاکش آمده

دید یک روزی جوانی تازه را

خویشتن آراسته آوازه را

پای در مسجد نهاد آن سرفراز

کان جوان را بود هنگام نماز

پیر دیوانه بدو گفت ای پسر

در رو ودر رو هلا زین زودتر

زانکه من دررفتهام بسیار هم

کردهام چون تو بسی این کار هم

هم نمازی بودم وهم حق پرست

تاثریدی این چنینم درشکست

گر چو من شوریده دین میبایدت

ور ثریدی این چنین میبایدت

پای در نه زود تا دستت دهند

نه بهر وقتی که پیوستت دهند

بخش۳

المقاله الثالثه

سالک همچون موکل بر سری

پیش میکائیل شد چون مضطری

گفت ای فرمانده هر مخزنی

بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی

ای مفاتیح جهان در دست تو

حامل عرشی و کرسی پست تو

ابر و باران قطرهٔ عمان تست

رزق و روزی ریزه از خوان تست

هر شبی ازتودل افروزی رسد

باز هر روزی ز نو روزی رسد

گر ترا نبود بروزی هیچ برگ

کی نشیند شبنمی بر هیچ برگ

ور عنان باد پیچی یک دمی

کی نسیم خوش جهد در عالمی

تا ابد سرسبزی خلقان ز تست

رعد و برق و برف و هم باران ز تست

طفل بستان را چو از پستان میغ

تازه گردانی ز شیری بیدریغ

بر رخ بستانش از بهر فرح

برکشی آن طفل را قوس قزح

تا چو با این قوس بتواند نشست

قاب قوسینش مگر آید بدست

طفل عشقم تربیت کن هم مرا

تا برون آری ازین ماتم مرا

چون شنود القصه میکائیل راز

گفت ای بیچاره بر راهی دراز

من که میکائیلم اینجا برچه ام

شوق حق را عشق دین را خود که ام

گه بباران بازمانده گه ببرق

روز و شب مشغول کار غرب و شرق

رعد بانگیست از دل پر درد من

باد یک شمه ز باد سرد من

برف و باران اشک بسیار منست

برق از جان شرر بار منست

گه ز آهم میغ پرده میشود

گه زنومیدی فسرده میشود

سوز و جوش و اشک بسیارم نگر

سر برار آخر سر و کارم نگر

من چو خود سرگشتهٔ کار خودم

روز و شب در درد و تیمار خودم

تو برو کاین در ز من نگشایدت

جز درون خویشتن نگشایدت

سالک آمد پیش پیرو راز گفت

حال خود با پیر یک یک بازگفت

پیر گفتش آنکه میکائیل اوست

لطف را و رزق را دادن نکوست

هر دو عالم را مدد زو میرسد

رزق دادن تا ابد زو میرسد

رزق را از پادشاه دادگر

جان میکائیل میبینم ممر

هر که رزاقی ندید از پیشگاه

هست او در شرک نیست او مرد راه

الحکایه و التمثیل

کرد حاتم را سؤال آن مرد خام

کز کجا آری تو هر روزی طعام

گفت حاتم تا که جان دارم بجای

هست قوت من ز انبان خدای

مرد گفتش تو بسالوس و برنگ

میکنی مال مسلمانان بچنگ

روز و شب مال مسلمانان بری

چون بخوردی عاقبت را ننگری

حاتمش گفتا که ای مرد عزیز

خوردهام زان تو هرگز هیچ چیز

گفت نه گفتا مسلمان پس نهٔ

تن بزن چون این سخن را کس نهٔ

سایلش گفتا که حجت می میار

گفت حجت خواهد از ما کردگار

گفت میخواهی که چون کارت خطاست

کاین خطاها را سخن بنهی تو راست

گفت از هفت آسمان آمد سخن

از خدا هم با میان آمد سخن

مادرت چون شوهری کرد اختیار

شدحلال از یک سخن آغاز کار

سایلش گفتا تو کرده خوش نشست

زاسمان ناید ترا روزی بدست

گفت روزی همه خلق جهان

همچو روزی من آید زاسمان

کانکه او دارندهٔ جان و جهانست

گفت روزی همه در آسمانست

گفت دایم پای در دامن ترا

روزئی میناید از روزن ترا

گفت بودم درشکم نه ماه من

بردم از روزن بروزی راه من

سائلش گفتا بخسب اکنون ستان

تا درآید روزی تو در دهان

گفت من قرب دو سال ای کوربین

بودهام در گاهواره همچنین

من ستان خفته در آن مهد بزر

در دهانم شیر میریخت از زبر

سایلش گفتا که باید کشت زود

هیچکس ناکشته هرگز چون درود

حاتمش گفتا که ای سرگشته من

موی سر میبدروم ناکشته من

گفت ناپخته بخور تا بنگرم

گفت ناپخته چو مرغان هم خورم

گفت زیر آب شو روزی طلب

گفت چون ماهی شوم نبود عجب

مرد عاجز گشت ازو حیران بماند

زان سخن انگشت در دندان بماند

عاقبت بر دست حاتم بازگشت

توبه کرد و همدم و همراز گشت

لطف و رزق حق درین منزل طلب

حل این مشکل درون دل طلب

چون همه زانجایگه بینی مدام

کار تو زانجایگه گردد تمام

الحکایه و التمثیل

بود اندر عهد موسی کلیم

برخ اسود بیدلی با دل دو نیم

آنچنان سر سبزئی در برخ بود

کز سوادش چهرهٔ دین سرخ بود

شد تبه بر آل اسرائیل کار

زانکه آمد خشک سالی آشکار

سایه میافکند قحطی سهمناک

خواستند افتاد خلقی در هلاک

خلقی آمد پیش موسی سر بسر

تا باستسقا برون آید مگر

رفت موسی سوی صحرا بی قرار

خواست باران ازخدای کامکار

هم باستسقا نماز آغاز کرد

هم ید بیضا دعا را باز کرد

گرچه بسیاری دعا گفت آن زمان

هیچ اثر پیدا نیامد در جهان

رفت موسی بعد ازان یکبار نیز

برنیامد کار دیگر بار نیز

خواست شد خلقی در آن تنگی هلاک

رفت موسی گفت ای دانای پاک

چیست دارو تا شود درمان پدید

چیست فرمانتا شود باران پدید

حق تعالی گفت با موسی براز

گر ببارانست قومت را نیاز

بندهٔ دارم که او گوید دعا

از دعای او شود حاجت روا

موسی آمد باز جست آن بنده را

برخ دید آن بندهٔ فرخنده را

برخ را گفت ای لطیف نامدار

چون جهان را قحطی آمد آشکار

سوی صحرا رنجه شو فرداپگاه

وز خدا از بهر باران ابر خواه

زانکه گر زین سان بماند خشک سال

عمر بر خلق جهان آید زوال

روز دیگر برخ آمد سوی دشت

پسجهانی خلق بروی گرد گشت

گفت یا رب خلق را در خون مکش

هر زماندر رنج دیگر گون مکش

خلق را از خاک چون برداشتی

گرسنه آخر چرا بگذاشتی

یا نبایست آفریدن خلق را

یا نه بیشک لقمه باید حلق را

لطف کم شد یا کرم گوئی نماند

وان همه انعام و نیکوئی نماند

آن همه دریای بخشش کان تراست

می نبخشی می نریزی آن کجاست

گر تو زان میآوری این قحط سال

تا دهی خلقان خود را گوشمال

بعد ازین ترسی که نتوانی همی

بل توانی کرد بآسانی همی

لطف کن این خلق حیران را بدار

جان چو دادی نان ده و جان را بدار

تا بگفت این فصل را برخ سیاه

مرد بالا گشت از باران گیاه

جملهٔ عالم ز باران تازه شد

دل خوشی خلق بی اندازه شد

روز دیگر موسی عمران مگر

دید ناگه برخ را بر رهگذر

گفت ای موسی بدیدی آن زمان

با خدای تو چه گفتم آن چنان

گرمی من دیدی و گفتار من

مردی من دیدی و هنجار من

زین سخن موسی چنان در تاب شد

کاتش خشم آمدش وز آب شد

جوش میزد خشم او چون بحر ژرف

خواست تا او را برنجاند شگرف

تا چنین شوریدهٔ نه سر نه بن

این چنین گستاخ چون گوید سخن

جبرئیل آمد که ای موسی متاب

پس مرنجان برخ را از هیچ باب

زانکه حق میگوید این برخ سیاه

هست ما را بندهٔ از دیرگاه

لطف ما را او بهر روزی سه بار

می بخنداند چو گلبرگ بهار

لطف ما را خنده از گفتار اوست

کار تو نیست این و لیکن کار اوست

هر کسی خاصیتی یافت از اله

بود این خاصیت برخ سیاه

تو چه دانی سر عشق ای بی خبر

چون نمیآئی ز خواب و خور بسر

می نیاسائی ز خورد و خفت تو

خود نداری کار جز برگفت تو

شام خورد و بامدادان خفتنت

هست پیشین تادگر بد گفتنت

چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجب

در پسر کشتن فتاد او زین سبب

روز و شب میخسبی و خوش میخوری

این خری باشد نه مردم پروری

طبع خر داری نگویم مردمت

جو خور ای خر ای دریغا گندمت

مردم آخر خر چگونه اوفتاد

قصهٔ پس پاشگونه اوفتاد

تا ببازار جهانت خواندهاند

پاشگونه برخرت بنشاندهاند

تا کی از کوری و تا چند از کری

ای خر آخر پاشگونه بر خری

ماندهٔ دایم اسیر ننگ و نام

وانگهی گوئی که شد دوری تمام

سال و مه خون میخوری در حرص و آز

مینهی این را لقب عمری دراز

روز و شب جان میکنی بی زاد و برگ

زیستن میخوانی این را تو نه مرگ

ای خضابت را جوانی کرده نام

مرگ دل را زندگانی کرده نام

وی ورم را نام کرده فربهی

راست چون‌آزادی سر و سهی

زرد را کرده ز گلگونه عزیز

سرخ رویش خوانده و سر سبز نیز

مشک را از باد رستی میدهی

حیز را تعلیم کستی میدهی

الحکایه و التمثیل

کاملی گفتست در راه خدای

هست بی حد رنجهای دلربای

وی عجب از هیبت این کار تو

میگریزی در پس دیوار تو

گر شراب لطف او خواهی بجام

قطع کن وادی قهر او تمام

زانکه تا این نبودت آن نبودت

بی بلا ودرد درمان نبودت

گر بلطفت یک نظر در میرسد

هر دمت جانی دگر در میرسد

الحکایه و التمثیل

در رهی میرفت محمود از پگاه

در میان راه خلقی دید شاه

آن یکی را زار میآویختند

سرنگون از دار میآویختند

چون نظر افتاد بر وی شاه را

خواست او مر عزم کردن راه را

مرد حالی بانگ زد از زیر دار

گفت میبینند خلقم ده هزار

هم تو میبینی مرا ای دادگر

نیست فرقی زین نظر تا آن نظر

چون نظر از پادشاه آید پدید

نیست ممکن گر گناه آید پدید

آن سخن محمود را دلشاد کرد

لاجرم دادش دیت و آزاد کرد

چون کشنده گشت فارغ از گناه

دست محکم کرد در فتراک شاه

شاه گفتش چون برستی از خطر

پای در ره نه چه میخواهی دگر

گفت من زینجا کجادانم شدن

یک زمان دور از تو نتوانم شدن

گفت ای احمق ترا با من چکار

گفت من خود با تودارم کار وبار

زانکه من آزاد کرد خسروم

از کرم تو دادهٔ جانی نوم

از خودم گر دور گردانی بزور

زنده انگارم که در کردی بگور

ورنه گرمی دی بگو بخشیدهٔ خون

تادر آویزند از دارم نگون

هرکه شد آزاد کرد خاص تو

بد نبیند نیز از اخلاص تو

من کنون آزاد کرد این درم

تا که جان دارم از این درنگذرم

المقاله الرابعه

سالک سرکش سر گردن کشان

پیش عزرائیل آمد جان فشان

گفت ای جان تشنهٔ دیدار تو

نفس گو سر میزن اندر کار تو

طاقت هجران نداری اینت خوش

جان بجانان میسپاری اینت خوش

فالق الاصباح فی الاشباح تو

باسط الید قابض الارواح تو

اول نام تو از نام عزیز

یافته عزت چه خواهد بود نیز

چون جمالت ذرهٔدید آفتاب

گشت سرگردان نمیآورد تاب

خلق عالم چون ببینند آن جمال

جان برافشانند جمله کرده حال

هرکه رویت دید جان افشاند و رفت

دامن از هر دو جهان افتشاند و رفت

خلق گوید مرد زو گم شد نشان

زنده است او بر تو کرده جان فشان

میسزد گر جان بر افشانیش تو

تا بجانان زنده گردانیش تو

زندگی کردن بجان زیبنده نیست

جز بجانان زنده بودن زنده نیست

چون بدست تست جان را زندگی

ماندهام دل مرده در افکندگی

جان بگیر و زنده دل گردان مرا

زانکه بی جانان نباید جان مرا

تا که عزرائیل این پاسخ شنید

راست گفتی روی عزرائیل دید

گفت اگر از درد من آگاهئی

این چنین چیزی ز من کی خواهئی

صد هزاران قرن شد تا روز و شب

جان یک یک میستانم در تعب

من بهر جانی که بستانم ز تن

می بریزم خون جان خویشتن

دم بدم از بسکه جان برداشتم

دل بکلی از جهان برداشتم

با که کردند آنچه با من کردهاند

صد جهان خونم بگردن کردهاند

گر بگویم خوف خود از صد یکی

ذره ذره گردی اینجا بیشکی

چون نمیآیم ز خوف خود بسر

کی توان کردن طلب چیزی دگر

تو برو کز خوف کار آگه نهٔ

در عزا بنشین که مرد ره نهٔ

سالک آمد پیش پیر کاردان

داد شرح حال با بسیار دان

پیر گفتش هست عزرائیل پاک

راه قهر و معدن مرگ و هلاک

مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت

نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت

گر تو زین قومی و گر زان دیگری

همچو ایشان بگذری تا بنگری

هرکه مرد و گشت زیر خاک پست

هر کسش گوید بیاسود و برست

مرگ را زرین نهنبن مینهند

مردنت آسایش تن مینهند

الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد

کاامان آسایشش مرگ اوفتاد

چون ترازرین نهنبن هست مرگ

دیگ را سر برگرفتن نیست برگ

خیز تا گامی بگردون بر نهیم

پس سر این دیگ پرخون برنهیم

الحکایه و التمثیل

دفن میکردند مردی را بخاک

شد حسن در بصره پیش آن مغاک

سوی آن گور و لحد میبنگریست

بر سر آن گور برخود میگریست

پس چنین گفت او که کاری مشکلست

کاین جهان را گور آخر منزلست

وان جهان را اامان منزل همینست

اامان وآخرین زیر زمینست

دل چه بندی در جهان جمله رنگ

کاخرش اینست یعنی گور تنگ

چون نترسی زان جهان صعبناک

کاولش اینست یعنی زیر خاک

چند ازین چون آخر این خواهد بدن

وای ازان کاول چنین خواهد بدن

هیچ مردم از پس این پرده نیست

تا کسی او را بزاری مرده نیست

گر دمی خواهی زدن در پردهٔ

با کسی زن کو ندارد مردهٔ

هر چراغی را که باشد باد پیش

چون تواند برد راه آزاد پیش

چون تو پرسودا دماغی میبری

صرصری در ره چراغی میبری

مینترسی کاین چراغ زود میر

زود میری گر توانی زود گیر

گر بمیرد این چراغت ناگهی

ره بسر نابرده افتی در چهی

ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ

کز چنان بادت فرو میرد چراغ

چون چراغ توبمرد ای بی خبر

نه نشان ماند ازو و نه اثر

گر چراغ مرده را جوئی بسی

در همه عالم نشان ندهد کسی

هر چراغی را که بادی در ربود

گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود

از چراغ مرده کس آگاه نیست

چون بمرد او خواه هست و خواه نیست

چون چراغ از جای بی جائی رسید

چون بدانجا باز شد، شد ناپدید

راه بینا زین جهان تا آن جهان

بیش یکدم نیست جان را بر میان

از درونت چون برآید آندمی

این جهانت آن جهان گردد همی

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست

جز دمی اندر میان دیوار نیست

چون برآید آن دمت از جان پاک

سر نگونسارت در اندازد بخاک

مرگ را بر خلق عزم جان مست

جمله رادر خاک خفتن لازمست

الحکایه و التمثیل

بر سر گوری مگر بهلول خفت

همچنان خفته از آنجا مینرفت

آن یکی گفتش که برخیز ای پسر

چند خواهی خفت اینجا بی خبر

گفت بهلولش که من آنگه روم

کاین همه سوگند از وی بشنوم

گفت چه سوگند با من باز گوی

گفت شد این مرده با من راز گوی

میخورد سوگند و میگوید براز

من نخواهم کرد خاک از خویش باز

تا همه خلق جهان را تن به تن

در نخوابانم بخون چون خویشتن

الحکایه و التمثیل

آن یکی دیوانه برگوری بخفت

از سر آن گور یک دم مینرفت

سائلی گفتش که تو آشفتهٔ

جملهٔ عمر از چه اینجا خفتهٔ

خیز سوی شهر آی ای بیقرار

تا جهانی خلق بینی بیشمار

گفت این مرده رهم ندهد براه

هیچ میگوید مرو زین جایگاه

زانکه از رفتن رهت گردد دراز

عاقبت اینجات باید گشت باز

شهریان را چون بگورستانست راه

من چه خواهم کرد شهری پرگناه

میروم گریان چو میغ از آمدن

آه از رفتن دریغ از آمدن

الحکایه و التمثیل

آن یکی دیوانه را از اهل راز

گشت وقت نزع جان کندن دراز

از سر بی قوتی و اضطرار

همچو ابری خون فشان بگریست زار

گفت چون جان ای خدا آوردهٔ

چون همی بردی چرا آوردهٔ

گر نبودی جان من بر سودمی

زین همه جان کندن ایمن بودمی

نه مرا از زیستن مردن بدی

نه ترا آوردن و بردن بدی

کاشکی رنج شد آمد نیستی

گر شد آمد نیستی بد نیستی

چون ترا مرگست و آتش پیش در

ظلم تا چندی کنی زین بیشتر

مرگ گوئی نیست جانت را تمام

کاتشیش از ظلم در باید مدام

الحکایه و التمثیل

در زمستان یک شبی بهلول مست

پای در گل میشد و کفشی بدست

سائلی گفتش که سر داری براه

تو کجا خواهی شدن زین جایگاه

گفت دارم سوی گورستان شتاب

زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب

میروم چون گور او پر آتش است

گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است

آن یکی را این چنین مرگی بود

وان دگر را مرگ او برگی بود

ظلم آتش در درونت افکند

در میان خاک و خونت افکند

گر چه راه ظلم از پیشان رود

هرکه آن ره رفت سرگردان رود

الحکایه و التمثیل

بیدلی را گفت آن پیر کهن

حق بود ظالم روا هست این سخن

گفت ظالم نیست اما دایم او

صد هزاران بنده دارد ظالم او

هرچه جمع آری بظلم این جایگاه

جمله برخیزد بیک ساعت ز راه

الحکایه و التمثیل

آب بسیار آن یکی در شیر کرد

حق تعالی گاو را تقدیر کرد

چون بیامد سر بسوی آب برد

تا که دم زد گاو را سیلاب برد

هرچه او صد باره گرد آورده بود

جمله در یکبار آبش برده بود

آب چون بر شیر بیش از پیش کرد

جمع کرد و گاه را در پیش کرد

هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت

چون تواند ظلم کردن پیشه داشت

چون براندیشم ز مردن گاه گاه

عالمم بر چشم میگردد سیاه

لیک وقتی هست کز شادی مرگ

پای میکوبم ز سر سبزی چو برگ

زانکه میدانم که آخر جان پاک

باز خواهد رست از زندان خاک

الحکایه و التمثیل

بر سر خاکی زنی خوش میگریست

گفت مجنونیش کاین گریه زچیست

گفت چشمم تر دلم غمناک ماند

زین جوان من که زیر خاک ماند

گفت تو در خاکی او در خاک نیست

کو کنون جز نور جان پاک نیست

تا که در تن بود جایش خاک بود

چون بمرد از خاک رست و پاک بود

گرچه تن را نیست قدری پیش دوست

یوسف جان در حریم خاص اوست

چون بغایت بود رتبت روح را

کردتنبیه از پی او نوح را

الحکایه و التمثیل

نوح پیغامبر چو از کفار رست

با چهل تن کرد بر کوهی نشست

برد یک تن زان چهل کس کوزه گر

برگشاد او یک دکان پر کوزه در

جبرئیل آمد که میگوید خدای

بشکنش این کوزهها ای رهنمای

نوح گفتش آن همه نتوان شکست

کین بصد خون دلش آمد بدست

گرچه کوزه بشکنی گل بشکند

در حقیقت مرد رادل بشکند

باز جبریل آمد و دادش پیام

گفت میگوید خداوندت سلام

پس چنین میگوید او کای نیکبخت

گر شکست کوزهٔ چندست سخت

این بسی زان سخت تر در کل یاب

کز دعائی خلق را دادی بآب

همتی را بر همه بگماشتی

لاتذر گفتی و کس نگذاشتی

یک دکان کوزه بشکستن خطاست

یک جهان پر آدمی کشتن رواست

خود دلت میداد ای شیخ کبار

زان همه مردم برآوردن دمار

کز پی آن بندگان بی قرار

لطف ما چندان همی بگریست زار

کاین زمانش در گرفت از گریه چشم

تو مرو از کوزهٔ چندین بخشم

یا رب این خود چه عنایت کردنست

این چه شکر اندر شکایت کردنست

که بجانها میکند چندین عتاب

گاه جانها میکند خون بی حساب

صد هزاران بی سر و بن را بخواند

جمله رادر کشتی حیرت نشاند

بعد ازان کشتی بدریا درفکند

صد جهان جان را بغوغا درفکند

بعد ازان باد مخالف روز و شب

گرد کشتی میفرستاد ای عجب

تادران دریای بی پایان همه

سر بسر برخاستند از جان همه

جمله را بگسست در دریا نفس

از همه با سر نیامد هیچ کس

گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد

میندارم زهره این اندیشه کرد

الحکایه و التمثیل

عیسی مریم که بودی شاد او

چون زمرگ خویش کردی یاد او

با چنان بسطی که بودی حاصلش

آن چنان بیمی فتادی در دلش

کز عرق آغشته گشتی جای او

وان عرق خون بود سر تا پای او

الحکایه و التمثیل

چون برآمد جان باقی از خلیل

باز پرسیدش خداوند جلیل

کای ز کل خلق نیکو بخت تر

در جهان چه چیز دیدی سخت تر

گفت اگر کشتن پسر را سخت بود

در سقر دیدن پدر را سخت بود

در میان آتشم انداختی

روزگاری با بلا درساختی

گر بسی سختی و پیچاپیچ بود

در بر جان دادن آنها هیچ بود

حق تعالی کرد سوی او خطاب

گفت اگر جان دادنت آمد عذاب

از پس جان دادن و مردن ز خویش

هست چندان سختی زاندازه بیش

کانکه را شد نقد افتادن درو

راحت روحست جان دادن درو

چون چنین در کار مشکل ماندهٔ

روز و شب بهر چه غافل ماندهٔ

چارهٔ این کار مشکل پیش گیر

راه بر مرگست منزل پیش گیر

ترک دنیا گیر و کار مرگ ساز

راه بس دورست ره را برگ ساز

زانکه دنیا گر همه بر هم نهی

باز مانی عاقبت دستی تهی

الحکایه و التمثیل

چون سکندر را مسخر شد جهان

وقت مرگ او درآمد ناگهان

گفت تابوتی کنید از بهر من

دخمهٔ سازید پیش شهر من

کف گشاده دست من بیرون کنید

نوحه بر من هر زمان افزون کنید

تا زمال و لشکر و ملک و شهی

خلق میبینند دست من تهی

گر جهان در دست من بودآن زمان

در تهی دستی برفتم از جهان

ملک و مال این جهان جز پیچ نیست

گر همه یابی چو من جز هیچ نیست

المقاله الخامسه

سالک آمد پشت بر فرش آورید

حملهٔ بر حملهٔ عرش آورید

گفت ای عرش خدا بر دوش تو

عرش روشن ازدل پرجوش تو

زیر بار عرش اعظم آمدی

بارکش تر از دو عالم آمدی

عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست

وی عجب در زیر پایت هیچ نیست

گر بخواهد گشت طی این هفت فرش

برنخواهی داشت رو از ساق عرش

تو بتن ساکن تری از کوه قاف

لیک از دل همچو بحری در طواف

تن ستاده دل رونده چون تو کیست

بال و پر بسته پرنده چون تو کیست

در ظهوری عرش را ظاهر شده

در بطون ذوالعرش را حاضر شده

هم مقیم و هم مسافر هردوی

غایبی از خویش و حاضر هر دوی

چون تو بار عرش اکبر میکشی

هم توانی بار من گر میکشی

روز عمر من نگر بیگه شده

رفته همراهان و من گمره شده

چون کنم گمره بیک کس بازگشت

پیش نتوان رفت و ز پس بازگشت

حملهٔ عرش این سخن چون گوش کرد

عرش را از دوش خود پرجوش کرد

گفت من در زیر بارم ماندهٔ

همچو تو در درد کارم ماندهٔ

عرش بر دوش است و پایم بر هواست

طاقت این در همه عالم کراست

بیم لرزش باشدم از نور عرش

ور بلرزم میفرو افتم بفرش

آنچنان باری زبردر زیر هیچ

چون توان استاد خوش بی پیچ پیچ

زیر بارم گر نه چالاک اوفتم

بیم آن باشد که بر خاک اوفتم

در چنین معرض که هستم من بپا

کژنشین و راست گو کو کیمیا

زیر بار عرش در جان باختن

کیمیای عشق نتوان ساختن

چون ملایک در زمین و آسمان

بسته دارند از پی مردم میان

جمله دل در خدمت او باختند

خویشتن را خادم او ساختند

عشق چون خاصیت انسان بود

گر ملک عاشق شود انس آن بود

انس انسان را بود از ما مخواه

آنچه اینجانیست زین جاوا مخواه

سالک آمد پیش پیر نامدار

قصهٔ خود کرد بروی آشکار

پیر گفتش حملهٔ و خیل ملک

عالم کارند وطاعت یک بیک

دایماً در طاعت حق حاضرند

بادلی پرخون و جانی ناظرند

چون شوند از شوق حضرت بیقرار

جان کنند آخر بران حضرت نثار

الحکایه و التمثیل

این سخن نقلست در قوت القلوب

زان بزرگ پای دین پاک از عیوب

گفت هر روز ازملایک عالمی

سوخته گردد ز نور حق همی

ز ابتداتا انتهای روزگار

چند دانی نسل آدم را شمار

راست هم چندان بهر روزی ملک

از سماک انگشت گردد تا سمک

میبسوزند این همه روحانیان

پس دگر میآید آنگه در میان

ای عجب هر روز چندین سوخته

خیل دیگر خویشتن بر دوخته

چون ملایک حاضر و جمع آمدند

سر بسر پروانهٔ شمع آمدند

این همه هر روز میسوزند پاک

دیگران در آرزوی آن هلاک

تاملک کردند آدم را سجود

عشقشان یک ذره آمد در وجود

ره بحق چون جان آدم یافتند

تا ابد در خدمتش بشتافتند

الحکایه و التمثیل

چون ز دنیا شد جنید پاک دین

پس جنازهش برگرفتند از زمین

پر زنان مرغی سپید از آسمان

بر جنازه او نشست اندر میان

خلق چندان کاستین افشاندند

مرغ را از نعش او میراندند

مرغ یک ذره از آنجا بر نخاست

لیک بگشاد او زفان در نطق راست

گفت ای ارباب ذوق و اهل دین

چند رنجانید خود را بیش ازین

زانکه شد مسمار عشقی آشکار

بر جنیدم دوخت تا روز شمار

قالب او حصه کروبیانست

لیک پای خلق این دم در میانست

گر نبودی زحمت و شور شما

قالبش با ما پریدی در هوا

قالبش ماراست قلبش آن دوست

مغز آن اوست وان ماست پوست

گر شود یک ذره از قلبش پدید

بس بود قفل دو عالم را کلید

صد جهان پر فرشته هر نفس

تشنهٔ بوئی شدند از پیش وپس

تشنه میمیرند در دریا همه

گوئیا دارند استسقا همه

الحکایه و التمثیل

گفت چون هاروت و ماروت از گناه

اوفتادند از فلک در قعر چاه

هر دو تن را سرنگون آویختند

تادرون چاه خون میریختند

هر دو تن را تشنگی در جان فتاد

زانکه آتش در دل ایشان فتاد

تشنگی غالب چنان شد هر دو را

کز غم یک آب جانشد هردو را

هر دو تن از تشنگی میسوختند

همچوآتش تشنه میافروختند

بود ازآب زلال آن قعر چاه

تا لب آن هر دویک انگشت راه

نه لب ایشان بر انجا میرسید

نه ز چاه آبی به بالا میرسید

سرنگون آویخته در تف و تاب

تشنه میمردند لب بر روی آب

تشنگیشان گر یکی بود از شمار

در بر آن آب میشد صد هزار

بر لب آب‌ آن دو تن را خشک لب

تشنگی میسوخت جانها ای عجب

هر زمانی تشنگیشان بیش بود

وی عجب آبی چنان در پیش بود

تشنگان عالم کون و فساد

پیش دارند ای عجب آب مراد

جمله درآبند و کس آگاه نیست

یا نمیبینند یا خود راه نیست

الحکایه و التمثیل

کاملی گفتست آن بیگانه را

کاخر ای خر چند روبی خانه را

چند داری روی خانه پاک تو

خانه چاهی کن برافکن خاک تو

تا چو خاک تیره برگیری ز راه

چشمهٔ روشن برون جوشد ز چاه

آب نزدیکست چندینی متاب

چون فرو بردی دو گز خاک اینت آب

کار باید کرد مرد کار نیست

ورنه تا آب از تو ره بسیار نیست

ای دریغا روبهی شد شیر تو

تشنه میمیری ودریا زیر تو

تشنه ازدریا جدائی میکنی

بر سر گنجی گدائی میکنی

ای عجب چندان ملک در دردورنج

بر سر گنجند و میجویند گنج

تا نیامد جان آدم آشکار

ره ندانستند سوی کردگار

ره پدید آمد چو آدم شد پدید

زو کلید هر دو عالم شد پدید

آنچه حمله عرش میپنداشتند

تا بتوفیق خدا برداشتند

آن دل پر نور آدم بود و بس

زانکه آدم هر دو عالم بود و بس

الحکایه و التمثیل

دید بوموسی مگر یک شب بخواب

بر سر خود عرش همچون آفتاب

روز دیگر رفت سوی بایزید

زانکه بوموسی ز جان بودش مرید

گفت تا تعبیر خوابم او کند

مرهم جان خرابم او کند

چون بر او رفت خلق آشفته بود

زانکه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود

چون کفن کردند و شستندش پگاه

بر جنازه بر گرفتندش ز راه

گفت بوموسی که چندانی که من

میزدم بر خلق ماتم خویشتن

کز جنازه گوشهٔ آرم بدوش

مینداد آنکس بمن گشتم خموش

زیر آن در رفتم و کردم مقام

تا جنازه بر سر آوردم تمام

چون جنازه بر سرم شد استوار

گشت حالی بایزیدم آشکار

گفت ای بینندهٔ خواب صواب

نیک بنگر آنک آن تعبیر خواب

شخص ما عرش است برگیر وبرو

فهم کن زان خواب تعبیر و برو

گر ملک نزدیک تو کاملترست

جانت از دل دل ز جان غافلترست

در ملک از دیدهٔدل کن نظر

زانکه عقل این قول دارد مختصر

هر دو عالم از برای آدمیست

از ملک بی آدمی مقصود چیست

زانکه صد عالم ملک بنشاندهاند

تا همه در کار مردم ماندهاند

گرچه امروز این گهر در خاک بود

باک نبود زانکه گنجی پاک بود

باش تا فردا محک کردگار

نقد مردان را پدید آرد عیار

الحکایه و التمثیل

بود اندر مطبخ جم ای عجب

دیگ و کاسه در خصومت روز و شب

دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد

کاسه زرین بود قصد سنگ کرد

هر دو تن از خشم در شور آمدند

سنگ وزر بودند در زور آمدند

دیگ گفتش گر اباگر روغن است

شور وشیرین هرچه هست آن منست

کار تو بی من کجا گیرد نظام

گر منت ندهم تهی مانی مدام

تو ز سنگ آئی در اول آشکار

باز بر سنگت زنند اندر عیار

گر ترا سنگی نباشد در نهاد

دایماً بی سنگ خواهی اوفتاد

تو چنین زیباو سنگین از منی

تو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی

کس سیه دیگم نمیخواند بنام

چون سیه کاسه توئی در هر مقام

چون شنیدی این دلیل دلپذیر

دست چون من دیگر در کاسه مگیر

این سخن چون کاسه را آمد بگوش

همچو دیگی خون او آمد بجوش

گفت تو از هرچه گفتی بیش و کم

فارغم من چون منم در پیش جم

خیز تا خود را بصرافان بریم

تا زما هر دو کدامین برتریم

چون محک پیدا شود صراف را

خود محک گوید جواب این لاف را

تو ببین وقت گرو در سنگ و زر

تا ازین هر دو کدام ارزنده تر

در گرو کهنه ز نو آید پدید

کار در وقت گرو آید پدید

تا سفر در خود نیاری پیش تو

کی بکنه خود رسی از خویش تو

گر بکنه خویش ره یابی تمام

قدسیان را فرع خود یابی مدام

لیک تا در خود سفر نبود ترا

در حقیقت این نظر نبود ترا

الحکایه و التمثیل

رفت سوی آسیائی بوسعید

آسیا را دید در گشتن مزید

ساعتی استاد آخر بازگشت

با گروه خویش صاحب راز گشت

گفت هست این آسیا استاد نیک

چشم نامحرم نمیبیند و لیک

زانکه با من گفت این ساعت نهان

کاین زمان صوفی منم اندر جهان

در تصوف گر تو رنجی میبری

من بسم پیر تو در صوفیگری

روز و شب در خود کنم دایم سفر

پای بر جایم اماکن در گذر

گرچه میجنبم نمیجنبم ز جای

میروم از پا بسر از سر بپای

میستانم بس درشت از هر کسی

میدهم بس نرم و میگردم بسی

گر همه عالم شود زیر و زبر

نیست جز سرگشتگی کارم دگر

لاجرم پیوسته در کار آمدم

کار را همواره هموار آمدم

همچو من شو گر تو هستی مرد کار

ورنه بنشین چون نداری دردکار

کار او پیوسته اندر جان نشست

یک نفس بی کار مینتوان نشست

او چو میداند که کار از بهر اوست

گر برای او بخون گردم نکوست

الحکایه و التمثیل

چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار

روز و شب شد همچو گردون بی قرار

خورد روز و خواب شب بدرود کرد

دیده از دریای دل چون رود کرد

پای در میدان رسوائی نهاد

داغ دل بر عقل سودائی نهاد

گفت یک روزش پدر کای بی خبر

خویش را رسوا بکردی در بدر

ماندهٔ در قید رسوائی مقیم

هیچ کس نفروشدت نانی بسیم

این سخن مجنون چو بشنود از پدر

گفت چندینی غم و رنج و خطر

کاین زمان من میکشم از بهر دوست

دوست داند کاین همه از بهر اوست

گفت داند گفت پس این میبسم

تا قیامت هر نفس این میبسم

گردلم را زین مصیبت خون کنند

ازدلم این درد چون بیرون کنند

الحکایه و التمثیل

زین گدائی بر ایاز آشفته شد

این سخن در پیش سلطان گفته شد

پیش خویشش خواند حالی شهریار

گفت ازین پس با ایازت نیست کار

گر بود کاریت بیم کشتن است

تو نمیدانی کایاز آن من است

مرد گفت ای پادشاه حق شناس

گر ازان تست این ساعت ایاس

عشق نیست آن تو من اکنون شدم

عشق بردم وز میان بیرون شدم

گر کنی از وی فراقی حاصلم

چون توانی برد عشقش از دلم

المقاله السادسه

سالک آمد پیش عرش صعبناک

گفت ای سر حد جسم و جان پاک

هفت گلشن نقطهٔ پرگار تو

هشت جنت غرقهٔ انوار تو

اامان بنیاد در عالم توئی

واپسین جسمی که ماند هم توئی

جسم و جان را کار پرداز آمدی

جزو و کل را قبهٔ راز آمدی

جملهٔ ارواح را مرجع توئی

جملهٔ اشباح را مقطع توئی

ای بقیومی حق قایم شده

قدسیان را کعبهٔدایم شده

صد هزاران جوهر کروبیند

در محبی اند و در محبوبیند

جمله ذاتت کعبهٔ خود ساخته

تاابد دل در طواف انداخته

صد هزاران عنصر روحانیند

در طواف تو بسر گردانیند

رحمت از هر دو جهان قسمت تراست

زانکه از رحمن همه رحمت تراست

آنکه با چندین جلالت آید او

میتواند گر رهی بنماید او

عرش اعظم زین سخن از جای شد

چون شفق از دیده خون پالای شد

گفت بر من زین سخن جز نام نیست

لاجرم یک ساعتم آرام نیست

نیست از رحمن بجز نامی مرا

چند الرحمن علی العرش استوی

همچو گرگی گرسنه فرسودهام

در شکم هیچ ودهان آلودهام

چون زموت سعد لرزیدم ز جای

چون توانم داشت طاقت با خدای

گر ز پیشان آب روشن میرود

تیره میگردد چو بر من میرود

هر دمم دولت رسد صد قافله

من نمیبینم یکی را حوصله

لست ساقی روز میثاق آن مراست

قصهٔ والتفت الساق آن مراست

هست اساس و اصل من برروی آب

من برآبی مضطرب همچون حباب

گرچه محراب ملایک گشتهام

منصبی نیست این نه مالک گشتهام

من از آن کرسی نهادم زیر پای

تا رسد خود دست من بر هیچ جای

خود ز زیر پای من کرسی برفت

وز دماغم آنچه میپرسی برفت

حال خود برگفتمت ای پاک مرد

همچو من در خون نشین بر خاک درد

سالک آمد پیش پیر خرده دان

برگشاد از حال او با او زفان

پیر گفتش هست عرش صعبناک

عالم رحمت جهان نور پاک

هرکجا در هر دو عالم رحمتست

جمله را از عرش رحمن قسمتست

منزل رحمت ز حق عرش آمدست

پس زراه عرش در فرش آمدست

هر که او امروز رحمت میکند

حق ز عرشش نور قسمت میکند

هرکه او بر زیردستان شد رحیم

گشت دایم ایمن از خوف جحیم

الحکایه و التمثیل

سوی اسپاهان براه مرغزار

باز میآمد ملکشاه از شکار

مرغزاری ودهی بد پیش راه

کرد منزل وقت شام آنجایگاه

از غلامان چند تن بشتافتند

بر کنار راه گاوی یافتند

ذبح کردند و بخوردندش بناز

آمدند آنگه بلشگرگاه باز

بود گاو پیر زالی دل دو نیم

روز و شب درمانده با مشتی یتیم

قوت او و آن یتیمان اسیر

آن زمان بودی که دادی گاو شیر

چند تن درگاو مینگریستند

جمله بر پشتی او میزیستند

پیرزن را چون خبر آمد ازان

بی خبر گشت و بسر آمد ازان

جملهٔ شب در نفیر و آه بود

پیش آن پل شد که پیش راه بود

چون ملکشه بامداد آنجا رسید

پیرزن پشت دوتا آنجا بدید

موی همچون پنبه روئی چون زریر

با یتیمان آمده آنجا اسیر

با عصا در دست پشتی چون کمان

گفت ای شهزادهٔ الب ارسلان

گر برین سر پل بدادی داد من

رستی از درد دل و فریاد من

ورنه پیش آن سر پل و ان صراط

داد خواهم این زمان کن احتیاط

گر ز ظلم تو زبون گردم ز تو

پیش حق فردا بخون گردم ز تو

من ز ظلمت میندانم سر ز پای

گرچه شاهی بر نیائی با خدای

هان و هان دادم برین پل ده تمام

تا بران پل بر نمانی بر دوام

از همه سود و زیان در پیش و پس

مر یتیمان مرا این بود بس

گرسنه بگذاشتی اطفال را

پیش خلق انداختی این زال را

در سحر یک نالهٔ این پیر زال

مردی صد رستم آرد در زوال

این نه از شاه جهانم میرسد

کاین ز دور آسمانم میرسد

سخت کندم کرد چرخ تیز گرد

چون توان با سرکشی آویز کرد

این بگفت وهمچو باران بهار

با یتیمان شد بزاری اشکبار

هیبتی در جان شاه افتاد ازو

سخت شوری در سپاه افتاد ازو

گفت ای مادر مگردان دل ز شاه

هرچه میخواهی برین سر پل بخواه

تابراین پل بر تو برگویم جواب

کان سر پل را ندارم هیچ تاب

حال چیست ای زال گفت او حال خویش

دادش او هفتاد گاو از مال خویش

گفت این هفتاد گاو ای پیر زال

در عوض بستان که هست این از حلال

این بگفت وآن غلامان را بخواند

زجر کرد و سبز خنگ از پل براند

پیرزن را وقت چون شبگیر شد

حق آن انعام دامن گیر شد

غسل آورد و نماز آغاز کرد

روی بر خاک ودر دل باز کرد

گفت ای پروردگار دادگر

چون ملکشه بادنیمی از بشر

از کرم نگذاشت بر من مابقی

تو که جاویدان کریم مطلقی

فضل کن با او و در بندش مدار

وانچه نپسندیدهٔ زو در گذار

چون ملکشه رفت از آن جای خراب

دیدش از عباد دین مردی بخواب

گفت هان چون رفت حال ای پادشاه

گفت اگر آن بیوه زال دادخواه

از برای من نکردی آن دعا

جز شقاوت نیستی دایم مرا

نیک بختی گشت آن بدبختیم

از دعای اونماند آن سختیم

عالمی بار اوفتاد از گردنم

تا ابد آزاد کرد آن زنم

گرچه مرد ملک و مالی آمدم

در پناه پیر زالی آمدم

کس چه داند تا دعای پیر زن

چون بود وقت سحرگه تیر زن

آنچه زالی در سحر گاهی کند

میندانم رستیم ماهی کند

گر نبودی رحمت آن پادشاه

باز ماندی تا ابد در قعر چاه

ور نبودی آن دعای پیر زال

دولت دین آمدی بروی زوال

بود اول رحمت آن شهریار

این دعا با او در آخر گشت یار

لاجرم شه رستگار آمد مدام

از رحیمی نیست برتر یک مقام

الحکایه و التمثیل

دید طفلی را مگر سفیان پیر

بلبلی را در قفس کرده اسیر

بلبل آنجا خویشتن را ممتحن

در قفس میزد بسی بی خویشتن

هر زمانی میدوید از پیش و پس

عالمی میجست بیرون از قفس

با پریدن هر کرا بیگانگیست

نیست او بلبل که مرغ خانگیست

خواند سفیان کودک درویش را

داد یک دینار آن دلریش را

بلبل شوریده از کودک خرید

کرد از دستش رها تا بر پرید

روز آن بلبل سوی بستان شدی

بازگشتی شب بر سفیان شدی

کی بیاسودی بشب سفیان ز کار

زانکه بودی طاعت او بیشمار

در عبادت آمدی تا صبحگاه

خیره میکردی درو بلبل نگاه

مرغ را عمری برین هم برگذشت

تا که سفیانش ز عالم در گذشت

چون جنازه شد روان از کوی او

مرغ میزد خویشتن بر روی او

گرد او میگشت چون شوریدهٔ

بانگ میزد اینت صاحب دیدهٔ

عاقبت چون دفن کردندش بخاک

بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک

یک زمان غایب نشد از خاک او

تا برآمد نیز جان پاک او

چون چنان مرغی ز دست آسان بداد

خون ز منقارش چکید و جان بداد

بیوفا مردا وفاداری ببین

چشم بگشای و نکوکاری ببین

کم نهٔ از مرغکی ای بینوا

پیش او تعلیم کن درس وفا

یادگیر این قصهٔ جانسوز ازو

گر نمیدانی وفا آموز ازو

رحمت سفیان چو آمد کارگر

سر نپیچید ازدرش مرغی بپر

کار مهرش تا بجان میساخت او

تا که جان در راه مهرش باخت او

جان اگر بر حلق میآید ترا

رحمتی بر خلق میناید ترا

هرکه از شفقت نگاهی میکند

شیوهٔ خلق الهی میکند

در ترازو هیچ چیز از هیچ جای

نیست بیش از خلق با خلق خدای

الحکایه و التمثیل

باغبانی سه خیار آورد خرد

تحفه را پیش نظام الملک برد

خورد یک نوباوه را حالی نظام

پس دوم خورد و سوم هم شد تمام

بودش از هر سوی بسیار از کبار

او نداد البته کس را زان خیار

باغبان راداد سی دینار زر

مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر

پس زفان بگشاد در مجمع نظام

گفت خوردم این سه نوباوه تمام

پس ندادم هیچکس را از کبار

زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار

میبترسیدم که گر گوید کسی

آن جگر خسته برنجد زان بسی

خوردم آن تنها و برخویش آمدم

یک زمان من نیز درویش آمدم

پیشوایانی که سر افراشتند

پیش ازین یارب چه رحمت داشتند

الحکایه و التمثیل

داد محمود آن یکی را مال خویش

کرد او را سرور عمال خویش

رفت مرد و مال او جمله بخورد

بعد از آن در گوشهٔ بنشست فرد

شاه چون از کار او آگاه شد

گفت تا برخاست پیش شاه شد

شاه گفت ای بی خبر از حال من

از چه خوردی تو پلید این مال من

گفت بر پشتی آن خوردم که شاه

مال دارد بی قیاس اینجایگاه

من ندارم هیچ تو داری بسی

نیستی چون من تو محتاج کسی

چون بدان محتاج بودم خورده شد

کار بر پشتی فضلت کرده شد

گر ببخشی میتوانی من کیم

ور بگیری هم تو دانی من کیم

شاه را دل خوش شد از گفتار او

عفو کرد ودر گذشت از کار او

حجت دین گر سجل میبایدت

رحمتی دایم ز دل میبایدت

کم نهٔ آخر ز فرعون لعین

رحمتش بر زیردستان می ببین

الحکایه و التمثیل

گفت چون تابوت موسی بر شتاب

دید فرعونش که میآورد آب

چارصد زیبا کنیزک همچو ماه

ایستاده بود پیش او براه

گفت با آن دلبران دلنواز

هرکه آن تابوتم آرد پیش باز

من ز ملک خویش آزادش کنم

بی غمش گردانم و شادش کنم

چارصد دلبر بیک ره تاختند

خویش را در پیش آب انداختند

گرچه رفتند آن همه یک دلنواز

شد بسبقت پیش آن تابوت باز

برگرفت از آب و در پیشش نهاد

پیش فرعون جفا کیشش نهاد

لاجرم فرعون عزم داد کرد

چارصد مه روی را آزد کرد

سائلی گفتا که ای عهدت درست

گفته بودی هرکه تابوت از نخست

پیشم آرد باز دلشادش کنم

خلعتش در پوشم آزادش کنم

کارچون زان یک کنیزک گشت راست

چارصد را دادن آزادی چراست

گفت اگرچه جمله درنایافتند

نه ببوی یافتن بشتافتند

جمله را چون بود امید یافتن

بر همه باید چو شمعی تافتن

گر یکی زان جمله ماندی ناامید

شب شدی بر چشم او روز سپید

لاجرم گردن گشادم جمله را

خط آزادی بدادم جمله را

آن لعین گر رحمتی در سینه داشت

زان چه مقصودش چو حق را کینه داشت

خلق عالم آشکارا و نهان

جمله خواهانند حق رادر جهان

جمله او را خواستند او مینخواست

تا نخواهد او نیاید کار راست

بادلی پر مهر فرعون لعین

خواست از جان قرب رب العالمین

لیک چون حق مینخواست او را چه سود

کانچه بودش آرزو او را نبود

کار از پیشان اگر بگشایدت

هر دمی صد گونه در بگشایدت

المقاله السابعه

سالک آمد پیش کرسی دل شده

خاک زیر پایش از خون گل شده

پیش کرسی خیره بر جا ایستاد

همچو کرسی بر سر پا ایستاد

گفت ای صحن مرصع زان تو

صد هزاران قبه سرگردان تو

جملهٔ در فلک در درج تست

مهر خندان در ده و دو برج تست

از تو میگردد فلک ذات البروج

هم افول از تست ظاهر هم عروج

در جهان گر ثابت و گر نایریست

لازم درگاه چون تو سایریست

منطقه بر بسته داری روز و شب

می نیاسائی زمانی از طلب

کهکشان پردانهٔ زرین تر است

در جهان تخم طلب چندین تراست

گر ز یک قطبست عالم را قرار

در جهان تو دو قطبست آشکار

بر زمین وآسمان وسعت تراست

واسع مطلق توئی رفعت تراست

آیه الکرسی است اندر شان ترا

بس بود این آیت و برهان ترا

چون ترا چندین مقام و دولتست

وین همه صدق و صفا و صولتست

میتوانی گر مرا با این شکست

ره نمائی سوی مقصودی که هست

زین سخن کرسی قوی جنبنده شد

گفتی از عرش مجید افکنده شد

گفت من ره جستهام هر جا ازین

کرسیم زان ماندهام بر پا ازین

آیه الکرسی چو از برکردهام

در دعا سر سوی عرش آوردهام

میبباید تا هزاران ساله راه

با چنین عمری رسم با جایگاه

چون رسیدم بعد از آن با جای خویش

راه با سر گیرم از سودای خویش

میروم از سر ببن از بن بسر

همچو گوئی بام بام و در بدر

هر زمانم زخم چون گوئی رسد

میندانم تا کیم بوئی رسد

انک ازین سرش سر یک موی نیست

چون رساند دیگری را روی نیست

سالک آمد پیش آن پیر رجال

داد پیش پیر حالی شرح حال

پیر گفتش ذات کرسی واسعست

آسمان زو خافض و زو رافعست

پای تا سر در مکنون آمدست

نوربخش هفت گردون آمدست

هست هر کوکب درو در طلب

می نیاساید زمانی روز و شب

میدود از شوق حضرت هر نفس

میدواند آسمانها را ز پس

هر کرا دایم چنین شوقی بود

تحفهٔ او هر زمان ذوقی بود

پادشاهی ذوق معنی بردنست

نه بزور خشک دینی بردنست

گر چو کرسی سرفرازی بایدت

ترک ملک نانمازی بایدت

ملک دنیا را که بنیادی نهند

گرچه بس عالیست بربادی نهند

الحکایه و التمثیل

در رهی میرفت هارون الرشید

بود تابستان و آبی ناپدید

تشنگی غالب شد و در تف و تاب

چشم را بود ای عجب گربود آب

عابدی گفتش که ای شاه جهان

تشنگی چون برتو افتاد این زمان

گر دلت از تشنگی گردد خراب

ور نیابی فی المثل ده روز آب

گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه

تاترا یک شربت آب ارد براه

از سر آن بر توانی خاست تو

کژنشین با من بگو این راست تو

گفت ملک خود کنم نیمی نثار

تا رسد جانم بآب خوشگوار

گفت اگر آن شربت آبت در درون

ره نیابد تا بزیر آید برون

گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر

تا دهد آن آب را در تو گذر

آن دگر نیمه توانی داد خوش

برتوانی خاست زان آزاد خوش

گفت چون در من بود صد پیچ پیچ

ملک با آن درد نبود هیچ هیچ

من بگویم ترک ملک و مرد خویش

تا خلاصی باشدم از درد خویش

گفت آن ملکت که در دفع عذاب

میتوان کردن عوض با یک من آب

دل درو بیهوده چندینی مبند

وز کفی دو آب چندینی مخند

ملکتی کان یک من آب ارزد ترا

دل برو چندین چرا لرزد ترا

ملک عقبی خواه تا خرم بود

ذرهٔ زان ملک صد عالم بود

عدل کن تادر میان این نشست

ذرهٔ زان مملکت آری بدست

عدل نبود این که بنشینی خوشی

میزنی در هر سرائی آتشی

گر چو خود خواهی رعیت را مدام

مملکت را عادلی باشی تمام

الحکایه و التمثیل

رفت نوشروان درآن ویرانهٔ

دید سر بر خاک ره دیوانهٔ

ناله میکرد و چونالی گشته بود

حال گردیده بحالی گشته بود

از همه رسم جهان و آئین او

کوزهٔ پر آب بر بالین او

در میان خاک راه افتاده بود

نیم خشتی زیر سر بنهاده بود

ایستادش بر زبر نوشین روان

ماند حیران در رخ آن ناتوان

مرد دیوانه ز شور بیدلی

گفت تو نوشین روان عادلی

گفت میگویند این هر جایگاه

گفت پرگردان دهانشان خاک راه

تا نمیگویند بر تو این دروغ

زانکه در عدلت نمیبینم فروغ

عدل باشد اینکه سی سال تمام

من درین ویرانه میباشم مدام

قوت خود میسازم از برگ گیاه

بالشم خشت است و خاکم خوابگاه

گه بسوزم پای تا سر زافتاب

گاه افسرده شوم از برف و آب

گاه بارانم کند آغشتهٔ

گه غم نانم کند سرگشتهٔ

گاه حیران گردم از سودای خویش

گاه سیرآیم ز سر تا پای خویش

من چنین باشم که گفتم خود ببین

روزگارم جمله نیکو بد ببین

تو چنان باشی که شب بر تخت زر

خفته باشی گرد تو صد سیمبر

شمع بر بالین و پائین باشدت

در قدح جلاب مشکین باشدت

جملهٔ آفاق در فرمان ترا

نه چو من در دل غم یک نان ترا

تو چنان خوش من چنین بی حاصلی

وانگهی گوئی که هستم عادلی

آن من بین وان خود عدل این بود

این چنین عدلی کجا آئین بود

نیستی عادل تو با عدلت چکار

عدلئی به از چو تو عادل هزار

گر توهستی عادل و پیروزگر

همچو من در غم شبی با روز بر

گر درین سختی و جوع و بیدلی

طاقت آری پادشاه عادلی

ورنه خود را میمده چندان غرور

چندگویم از برم برخیز دور

زان سخنها دیدهٔ نوشین روان

کرد دردم اشک چون باران روان

گفت تاتدبیر کار او کنند

خدمت لیل ونهار او کنند

همچنان میبود او برجایگاه

هیچ نپذیرفت قول پادشاه

گفت مپشاماد این آشفته را

برمگردانید کار رفته را

هست این ویرانه جای مرگ من

نیست جائی نیز رفتن برگ من

این بگفت و سر بزیری در کشید

تا شدند آن قوم دیری درکشید

عادل آن باشد که در ملک جهان

دادبستاند ز نفس خود نهان

نبودش در عدل کردن خاص و عام

خلق را چون خویشتن خواهد مدام

گر بموری قصد غمخواری کند

خویشتن را سرنگوساری کند

الحکایه و التمثیل

خسروی قصری معظم ساز کرد

اوستاد کار کار آغاز کرد

در بر آن قصر زالی خانه داشت

از همه عالم همان ویرانه داشت

شاه را گفتند ای صاحب کمال

گر نباشد کلبهٔ این پیر زال

قصر نبود چار سو آن را بخر

تا شود قصرت مربع در نظر

پیرزن را خواند شاه سخت کوش

گفت گشت این کلبه را واجب فروش

تا مربع گردد این قصر بلند

این زمانت رخت میباید فکند

پیرزن گفتا که لا واللّه مگوی

از فروش این بنا ای شه مگوی

گر ترا ملک جهان گردد تمام

کار حرص تو کجا گیرد نظام

هر کرا حرص جهان ازجان نخاست

کی شود کارش بدین یک کلبه راست

ترک این گیر و مرا مپشول هیچ

تا زآه من نگردی پیچ پیچ

صبر کرد القصه روزی پادشاه

تا برفت آن پیره زن زان جایگاه

شاه گفت آن خانه راویران کنید

چارسویش با زمین یکسان کنید

هرچه دارد رخت او بر ره نهید

پس بنای قصر من آنگه نهید

پیره زن آخر چو باز آمد ز راه

کلبهٔ خود دید قصر پادشاه

رخت خود بر راه دید انداخته

کلبه را دیوار ایوان ساخته

آتشی در جان آن غمگین فتاد

چشم چون سیلاب ازان آتش گشاد

با دلی پرخون زدست شهریار

روی رادر خاک ره مالید زار

گفت اگر اینجا نبودم ای اله

تو نبودی نیز هم این جایگاه

تن زدی تا کلبهٔ احزان من

در هم افکندند بی فرمان من

این بگفت و با رخی تر خشک لب

برکشید از حلق جان آهی عجب

غلغلی در آسمان افتاد ازو

سرنگون شد حالی آن بنیاد ازو

حق تعالی کرد آن شه را هلاک

در سرای خود فرو بردش بخاک

عدل کن در ملک چون فرزانگان

تا نگردی سخرهٔ دیوانگان

الحکایه و التمثیل

ناگهی بهلول را خشکی بخاست

رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست

آزمایش کرد آن شاهش مگر

تا شناسد هیچ باز از یکدیگر

گفت شلغم پاره باید کرد خرد

پاره کرد آن خادمیش و پیش برد

اندکی چون نان و آن شلغم بخورد

بر زمین افکند و مشتی غم بخورد

شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه

چربی از دنبه برفت اینجایگاه

بی حلاوت شد طعام از قهر تو

میبباید شد برون از شهر تو

فی التمثیل

بامدادی شهریار شاد کام

داد بهلول ستمکش را طعام

او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد

آن یکی گفتش که هرگز این که کرد

از چنین شاهی نداری آگهی

چون طعام او سگان را میدهی

این چنین بی حرمتی کردن خطاست

کار بی حرمت نیاید هیچ راست

گفت بهلولش خموش ای جمله پوست

گر بدانندی سگان کاین آن اوست

سر بسوی او نبردندی بسنگ

یعلم اللّه گر بخوردندی ز ننگ

الحکایه و التمثیل

رفت سنجر پیش زاهر ناگهی

گفت از وعظیم ده زاد رهی

شیخ زاهر گفت بشنو این سخن

چون شبانت کرد حق گرگی مکن

خانهٔ خلقی کنی زیر و زبر

تا براندازی سرافساری بزر

خون بریزی خلق را در صد مقام

تا خوری یک لقمهٔ وانگه حرام

خوشه چین کوی درویشان توئی

در گدا طبعی بتر زیشان توئی

الحکایه و التمثیل

یافت پیری یک درم سیم سیاه

گفت برباید گرفت این را ز راه

هرکه او محتاجتر خواهد فتاد

این درم اکنون بد و خواهیم داد

کرد بسیاری ز هر سوئی نگاه

کس نبد محتاجتر از پادشاه

از قضا آن روز روز بار بود

پادشه در حکم گیر ودار بود

پیر رفت و پیش اوبنهاد سیم

شاه شد در خشم و گفتش ای لئیم

چون منی را کی بدین باشد نیاز

گفت ای خسرو مکن قصه دراز

زانکه من برکس نیفکندم نظر

در همه عالم ز تو محتاجتر

هیچ مسجد نیست و بازار ای سلیم

کز برای تو نمیخواهند سیم

هر زمانت قسمتی دیگر بود

هر دمت چیزی دگر در خور بود

از همه درها گدائی میکنی

تا زمانی پادشاهی میکنی

با خودآی آخر دلت از سنگ نیست

خود ترازین نامداری ننگ نیست

الحکایه و التمثیل

خواجهٔ اکافی آن برهان دین

گفت سنجر را که ای سلطان دین

واجبم آید بتو دادن زکات

زانکه تو درویش حالی در حیات

گر ترا ملک وزری هست این زمان

هست آن جمله ازان مردمان

کردهٔ از خلق حاصل آن همه

بر تو واجب میشود تا وان همه

چون از آن خود نبودت هیچ چیز

زین همه منصب چه سودت هیچ نیز

از همه کس گر چه داری بیشتر

میندانم کس ز تو درویشتر

الحکایه و التمثیل

شاه دین محمود سلطان جهان

داشت استادی بغایت خرده دان

بود نام او سدید عنبری

ای عجب کافور مویش بر سری

شاه یک روزی بدو گفت ای مقل

وتعز من تشاء و تذل

آیت زیباست معنی بازگوی

از عزیز و از ذلیلم راز گوی

پیر گفتش گوئیا ای جان من

آیتی در شأن تست و آن من

قسم من عزست و آن تست ذل

تو بجزوی قانعی و من بکل

کوزهٔ دارم من و یک بوریا

فارغم از طمطراق و از ریا

تا که در دنیا نفس باشد مرا

بوریا وین کوزه بس باشد مرا

باز تو بنگر بکار و بار خویش

ملک و پیل و لشگر بسیار خویش

آن همه داری دگر میبایدت

بیشتر از پیشتر میبایدت

من ندارم هیچ و آزادم ز کل

تو بسی داری دگر خواهی ز ذل

پس مرا عزت نصیب است از حبیب

بی نصیبی تو زعزت بی نصیب

ای دریغا ترک دولت کردهٔ

خواریت را نام عزت کردهٔ

بار هفت اقلیم در گردن کنی

عالمی را قصد خون خوردن کنی

تا دمی بر تخت بنشینی بناز

میمزن چون مینیاری خورد باز

الحکایه و التمثیل

رفت یک روزی مگر بهلول مست

در بر هارون و بر تختش نشست

خیل او چندان زدندش چوب و سنگ

کز تن او خون روان شد بیدرنگ

چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان

گفت هارون را که ای شاه جهان

یک زمان کاین جایگه بنشستهام

از قفا خوردن ببین چون خستهام

تو که اینجا کردهٔ عمری نشست

بس که یک یک بند خواهندت شکست

یک نفس را من بخوردم آن خویش

وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش

المقاله ‌الثامنه

سالک آمد لوح را رهبر گرفت

چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت

لوح را گفت ای همه ریحان و روح

نیست هم تلویح تو در هیچ لوح

قابلی آیات پر اسرار را

حاملی الفاظ معنی دار را

نقش بند حکم دیوان ازل

جملهٔ نقاشی علم و عمل

تا ابد پیرایهٔ ذات تو ساخت

جملهٔ اسرار آیات تو ساخت

هرچه رفت و میرود در هر دو کون

یک بیک پیداست بر تولون لون

جملهٔ احکام خوش میخوان توراست

چون نخوانی چون خط خوشخوان تر است

چون محیطی جملهٔ‌اسرار را

چارهٔ کاری کن این بیکار را

زانکه گر از لوح نگشاید درم

چون قلم از غصه دربازم سرم

زین سخن در گشت لوح و گفت خیز

آبروی خویش و آن ما مریز

من چو اطفالم نشسته بی قرار

بی خبر لوحی نهاده بر کنار

از قلم هر خط که بیرون اوفتاد

من فرو خوانم ز بیم اوستاد

هر زمانی با دلی پررشک من

میبشویم نقش لوح از اشک من

گر کسی از لوح دیدی زندگی

مرده را لوحیست در افکندگی

حکم سابق صد جهان درهم سرشت

هر دمم زان نقش لوحی در نبشت

لاجرم آن لوح میخوانم زبر

هر زمانی لوح میگیرم ز سر

هر دمم سوی دگر دامن کشند

درخطم از بسکه خط در من کشند

می فرو گیرند در حرفم تمام

مینهند انگشت بر حرفم مدام

ماندهام حیران نه جان نه تن پدید

تا چه نقش آید مرا از من پدید

لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز

با دبیرستان نخواهی رفت باز

گرچه بسیاریست خط درشان من

نیست خط عشق در دیوان من

درد من بین برفشان دامن برو

خط بیزاری ستان از من برو

سالک آمد پیش پیر دردناک

شرح دادش حال خود از جان پاک

پیر گفتش لوح محفوظ اله

عالم علمست و نقش پیشگاه

هرکجادر علم اسراری نهانست

لوح رادر عکس او نقشی چنانست

نقش محنت هست و نقش دولتست

هرچه هست آنجایگه بی علتست

کار بی علت از آنجا میرود

محنت و دولت از آنجا میرود

الحکایه و التمثیل

گفت چون صحرا همه پربرف گشت

رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت

دید گبری را ز ایمان بی خبر

دامنی ارزن درافکنده بسر

برف میرفت و بصحرا میدوید

دانه میپاشید و هرجا میدوید

گفت ذوالنونش که ای دهقان راه

از چه میپاشی تو این ارزن پگاه

گفت در برفست عالم ناپدید

چینه مرغان شد این دم ناپدید

مرغکان را چینه پاشم این قدر

تا خدا رحمت کند بر من مگر

گفت ذوالنونش که چون بیگانه

کی پذیرد تو مگر دیوانهٔ

گفت اگر نپذیرد این بیند خدا

گفت بیند گفت بس باشد مرا

رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر

بر رخ آن گبر افتادش نظر

دید او را عاشق آسا در طواف

گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف

گفتی آن نپذیرد و بیند اماک

دید و بپسندید و بپذیرفت نیک

هم مرا در آشنائی راه داد

هم مرا جان ودلی آگاه داد

هم مرا در خانهٔ خود پیش خواند

هم مرا حیران راه خویش خواند

هست در بیت اللهم همخانگی

باز رستم زان همه بیگانگی

زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای

گفت ارزان میفروشی ای خدای

گبری چل ساله چون از گردنش

می بیندازی بمشتی ارزنش

دوستی خود بدشمن میدهی

این چنین ارزان بارزن میدهی

هاتفی در سر او آواز داد

کانکه او را خواند حق یا باز داد

گر بخواندش نه بعلت خواندش

ور براندش نه بعلت راندش

کار خلقست آنکه ملت ملتست

هرچه زان درگه رود بی علتست

الحکایه و التمثیل

بود خوش دیوانهٔ در زیر دلق

گفت هر چیزی که دروی ماند خلق

علتست و من چو هستم دولتی

میرسم از عالم بی علتی

از ره بی علتیم آوردهاند

در جنون دولتیم آوردهاند

لاجرم کس را بسرم راه نیست

از جنونم هیچ جان آگاه نیست

هرکه در بی علتی حق فتاد

در خوشی جاودان مطلق فتاد

هرچه دید و هرچه بروی رفت نیز

خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز

الحکایه و التمثیل

بود مردی چست خوش خوش نام او

حق تعالی کرده نامش دام او

گر کسی در جانش آتش میزدی

او نرنجیدی و خوش خوش میزدی

خانهٔ بودش فرو افتاد پاک

ماند فرزند و زنش در زیر خاک

ایستاده بود خوش خوش برکنار

وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار

چون همه چیزی ز پیشان دید او

قول خوش خوش گفتن آسان دید او

گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست

خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست

گر شود همچون زمین پست آسمان

تو خوشی خود طلب کن از میان

الحکایه و التمثیل

آن یکی دیوانه در بغداد شد

یک دکان پر شیشه دید او شاد شد

برگرفت آنگاه سنگی ده بدست

وآن همه شیشه بیک ساعت شکست

صدهزاران شیشه میشد سرنگون

پس طراق و طمطراق آمد برون

مرد سودائی که آن سوداش کرد

از پسش خندید و بس صفراش کرد

آن یکی گفتش که ای شوریده مرد

این چرا کردی و هرگز این که کرد

سود اوبر باد دادی این زمان

مرد را درویش کردی زین زیان

گفت من دیوانهٔ بس سرکشم

وین طراق و طمطراق آید خوشم

چون خوشم این آمد اینم هست کار

با زیانم نیست یا با سود کار

در حقیقت زین همه طاق ورواق

نیست کس آگاه جز از طمطراق

هیچکس از سر کار آگاه نیست

زانکه آنجا هیچکس را راه نیست

نیست کس را از حقیقت آگهی

جمله میمیرند بادستی تهی

الحکایه و التمثیل

ناگهی معشوق طوسی را مگر

بود بر بازار عطاران گذر

آن یکی عطار خوشتر از بهشت

غالیه از مشک و عنبر می سرشت

غالیه بستد ازو معشوق چست

بود در پیشش خری ادبار و سست

زیر دنبال خر آلوده بکرد

بر پلیدی غالیه سوده بکرد

سر این پرسید ازو مردی ز راه

گفت این خلقی که هست اینجایگاه

از خدادارند چندانی خبر

کز دم این غالیه این لاشه خر

از درخت ذات تو یک شاخ تر

تا نپیوندد باصل کار در

تو بریده مانی از اصل همه

فصل باشد قسمت از وصل همه

این زمان کن شاخ را پیوسته تو

زانکه چون مردی بمانی بسته تو

بسته نتواند بلاشک کار کرد

کار اینجا بایدت نهمار کرد

ور بدو پیوسته خواهی مرد تو

زندگی پیوسته خواهی برد تو

زندهٔ بی مرگ بسیاری بود

گر بمیری زنده این کاری بود

بر در او چون توانی یافت بار

چون ز بیکاری نه پردازی بکار

نیستت پروای ریش خود دمی

همچنین مردار خواهی شد همی

الحکایه و التمثیل

بود مجنونی بدست آئینهٔ

چون بکردی جمعه هر آدینهٔ

برگشادی پرده از آئینه باز

تا چو بیرون آمدی خلق از نماز

آینه در روی مردم داشتی

چون شدی مردم بسی بگذاشتی

خلق چون بسیار در چشم آمدیش

آینه بفکندی و خشم آمدیش

مردمان پیشش شدندی دلنواز

پس بدادندیش آن آئینه باز

باز چون آن خلق بسیار آمدی

بار دیگر خشم در کار آمدی

آینه در رهگذار انداختی

خلق از سر باز با او ساختی

گاه بگرفتی و گه بگذاشتی

گاه بفکندی و گه برداشتی

چون نبودی خلق را پروای او

عاقبت غالب شدی سودای او

گفتی آن باید مرا کاین مردمان

روی خود بینند حاضر یک زمان

لیک یک تن را همی نه کم نه بیش

وا نمیگردد ز روی و ریش خویش

هرکرا پروای خود نبود دمی

هرگزش پروای حق باشد همی

این چنین مشغول و سرگردان شده

در غم شغل جهانت جان شده

تا کی آخر جمع خواهی کرد تو

جمع چندان کن که خواهی خورد تو

ای که روزی میکنی چندین طلب

جان شیرین جوی و نور دین طلب

ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر

در بن هر مویت ابلیسی دگر

در حقیقت رو ز عادت دور باش

نی ز ابلیسی بخود مغرور باش

الحکایه و التمثیل

سجدهٔ میکرد ابلیس لعین

گفت عیسی در چه کاری این چنین

گفت من بیش از همه عمری دراز

سجده عادت کردهام زانگاه باز

عادتم گشتست این زان میکنم

گرهمه سجدهست تاوان میکنم

عیسی مریم بدو گفت ای سقط

می ندانی هیچ و ره کردی غلط

تو یقین میدان که اندر راه او

نیست عادت لایق درگاه او

هرچه از عادت رود در روزگار

نیست آن را با حقیقت هیچ کار

وقف ابلیس است دنیا سر بسر

تو ازو میباز دزدی در بدر

هر که از ابلیس دزدد مال او

خود توان دانست فردا حال او

گر رود ابلیس از بازارها

کی رود بازارها را کارها

زانکه دنیا سر بسر بازار اوست

بیشتر بیع و شری از کار اوست

اوست مه بازار هر بازار و بس

کار دنیا نیست بی او یک نفس

الحکایه و التمثیل

گفت یک روزی سلیمان کای اله

بهر من ابلیس را آور براه

تا چو هر دیوی شود فرمانبرم

بی پری جفتی نهد سر در برم

حق بدو گفتا مشو او را شفیع

تاکنم در حکم تو او را مطیع

عاقبت ابلیس شد فرمان برش

گشت چون باد ای عجب خاک درش

گرچه چندانی سلیمان کار داشت

کز زمین تا عرش گیر و دار داشت

مسکنت را قدر چون بشناخت او

قوت از زنبیل بافی ساخت او

خادمش یک روز در بازار شد

از پی زنبیل او در کار شد

گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس

عاقبت نخرید آن زنبیل کس

بازگشت و سوی او آورد باز

شد گرسنگی سلیمان را دراز

روز دیگر دیگری بهتر ببافت

تا خریداری تواند بو که یافت

برد خادم هر دو بازاری نبود

تا بشب گشت و خریداری نبود

چون نمیآمد خریداری پدید

ضعف شد القصه بسیاری پدید

شد ز بی قوتی سلیمان دردناک

آمدش بی قوتی در جان پاک

حق تعالی گفتش آخر حال چیست

کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست

گفت نان میبایدم ای کردگار

گفت نان خور چند باشی بیقرار

گفت یا رب نان ندارم در نگر

گفت بفروش آن متاعت نان بخر

گفت زنبیلم فرستادم بسی

نیست این ساعت خریدارم کسی

گفت کی زنبیل باید کار را

بنده کرده مهتر بازار را

بی شکی شیطان چو محبوس آیدت

کار دنیا جمله مدروس آیدت

چونبود در بند ابلیس پلید

کی توان کردن فروشی یا خرید

کار دنیا جمله موقوف ویست

نهی منکر امر معروف ویست

المقاله التاسعه

سالک آمد وانگهش از سر قدم

چون قلم شد سرنگون پیش قلم

گفت ای منشی اسرار آمده

ناقد گفتار و کردار آمده

ای بوقت کودکی همچون مسیح

هم معز و هم متین و هم فصیح

قوس قدرت را توئی زه لاجرم

گشت نازل زین سبب نون و القلم

حقتعالی هم بتو تعلیم داد

هم ز قدرت احسن التقویم داد

اامان استاد اسرار قدم

تو شدی موجود از کتم عدم

پای از سر کردهٔ سر از زفان

میخرامی از شبه گوهرفشان

گه گهر داری نثار و گه شکر

گاه خطت دروگاهی آب زر

هست در تاریکیت آب حیات

نی شکر بالحق توئی باری نبات

پادشاهی تو مطلق آمدست

خط تو جمله محقق آمدست

در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب

ملهم لوح دلی نقاش غیب

درد من بین بازکن بر من دری

سر غیبم گوی و درجنبان سری

زین سخن جان قلم شد تافته

گشت از تیغ زفان بشکافته

گفت آخر من کیم اسرار را

سر بریده میدوم این کار را

گرچه آبی روشن و کامل بود

چون نداند ناودان غافل بود

من چو ناوم واب روشن میرود

لیک دورم ز آنچه بر من میرود

من کمر بسته بدیدار آمدم

سرنگون از شوق این کار آمدم

پس زفان گشته قلم بیروی و راه

میروم وانگاه در آب سیاه

چون از این سر ذرهٔ نشناختم

عاقبت از عجز سر در باختم

شرح حال دلپذیر من شنو

باورم دار و صریر من شنو

یا چو من حیران طریق خویش گیر

یا قلم در من کش و ره پیش گیر

سالک آمدپیش پیر و گفت حال

تا شد آگاه آن امام حال و قال

پیر گفتش هست در حضرت قلم

رای قدرت کار بخش بیش و کم

ذرهٔ با ذرهٔ گر کار داشت

نقش آن نوک قلم داند نگاشت

تانگردد از قلم نقشی عیان

ذرهٔ برخود نجنبد در جهان

چون قلم را داعی رفتن بخاست

کارها از رفتن او گشت راست

کرد دایم سرنگونی اختیار

می نیاساید دمی از درد کار

چون بلذت در رسید او ازالم

غرقهٔ آن نور شد جف القلم

هرکه او در کار بسیاری برفت

آخر الامرش نکوکاری برفت

چون قلم شو راست در رفتار خویش

تا بکام خود رسی در کار خویش

الحکایه و التمثیل

بود ذوالنون را مریدی پاکباز

هم بمعنی اهل دل هم اهل راز

در حضورش چل چله افتاده بود

تا بچل موقف تمام استاده بود

مدت چل سال جانی غرق راز

پاسبان حجرهٔ دل بود باز

نه درین چل سال حرفی گفته بود

نه درین چل سال یکشب خفته بود

روزی آمد پیش ذوالنون دردناک

سرنهاد از عجز خود بر روی خاک

طاعت چل سالهٔ خود بر دوام

آنچه کرده بود بر گفتش تمام

گفت اگرچه هر چه گفتی کردهام

همچو روز اامان در پردهام

نه دری در سینه میبگشایدم

نه جمالی روی میبنمایدم

نه زحق خطی بنامم میرسد

نه بدل از وی پیامم میرسد

بر نمیگیرد بهیچم چون کنم

چند سوزم چند پیچم چون کنم

تا نگوئی کاین شکایت کردنست

لیک بدبختی حکایت کردنست

دل گرفتن نیست از طاعت مرا

لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا

تو طبیبی غمگنان را چاره کن

داروی این عاشق خونخواره کن

شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز

گفت امشب ترک کن کلی نماز

نان بخور سیر و بخسب امشب تمام

تا گر از لطفت نمیآید پیام

بو که از عنفی کند در تو نگاه

زانکه پندارم بلطفت نیست راه

هرکسی را از رهی دیگر برند

گه زپای آرند و گه از سر برند

این سخن درویش چون بشنود رفت

بود تشنه سیر خورد و سیر خفت

مصطفی رادید هم آن شب بخواب

ای عجب در شب که بیند آفتاب

گفت میگوید خداوندت سلام

میدهد از حضرت خویشت پیام

کی بهمت رنجها برده بسی

کی کند هرگز زیان بر ما کسی

تحفهٔ خود یادگار تو نهم

هرچه خواهی در کنار تو نهم

گرچه تو چل ساله داری رنج راه

گنج دولت بخشمت این جایگاه

در عوض گنج کرم بازت دهم

خلعت و انعام و اعزازت دهم

لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام

گو که هان ای مدعی ناتمام

ای همه تزویر و ناموس آمده

پاک رفته پیش و سالوس آمده

عاشقان را میکنی از ما نفور

تا ز راه ما همی گردند دور

همچو غول از رهزنی دم میزنی

کار مشتی خسته بر هم میزنی

گر نیندازم بصد رسوائیت

نی خدایم چند از رعنائیت

تا تو دست از رهزنی کوته کنی

عاشقان را تا بکی گمره کنی

زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد

کز دو عالم تا ابد آزاد شد

چون زکار خویش مرد آید یکی

آنچه میجوید بیابد بی شکی

چند خواهی بود نه پخته نه خام

نیک خواهی کار میباید تمام

هرکه او در کار خود کامل بود

عاقبت مقصود او حاصل بود

الحکایه و التمثیل

بود دزدی دزدی بسیار کرد

تا خلیفهش عاقبت بردار کرد

میگذشت آنجایگه شبلی مگر

چشم افتادش بران زیر و زبر

اشک بر رویش ز کار او دوید

نعرهٔ زد پیش دار او دوید

بوسهٔ بر پای او داد و برفت

پیش او دستار بنهاد و برفت

سر این پرسید از وی سایلی

گفت بودست او بدزدی کاملی

از کمال او دزدی بسیار کرد

تا که جان را در سر این کار کرد

هرکه او در کار خود باشد تمام

جان خود در کار بازدوالسلام

گرچه دزدی جاهل و غافل بدست

لیک اندر کار خود کامل بدست

چون تمام افتاد او در کار خویش

زان نهادم پیش اودستار خویش

چون بدیدم دار چوبین جای او

بوسه زان دادم خوشی بر پای او

او بکار خویش مرد خویش بود

نه چو من نامرد درد خویش بود

او بمردی بود پشت لشگری

نه چو من آمد مخنث گوهری

جان او او را جوی ارزیده بود

نه چو من برجان خود لرزیده بود

مرد باید خواه خاص و خواه عام

کو بود در فن و کار خود تمام

ذرهٔ گر نیک نامی بایدت

در همه کاری تمامی بایدت

در تمامی گر تو کاری بد کنی

آن هم از بهر خلاص خود کنی

الحکایه و التمثیل

آن یکی قلاب را بگرفت شاه

خواست تادستش ببرد پیش راه

قلب زن مرد مرقع پوش بود

از حقیقت ذرهٔ باهوش بود

گفت با خانه بریدم این زمان

تا نهم مالی که دارم در میان

چون بسوی خانه بردندش فراز

او مرقع برکشید و گشت باز

برهنه استاد پیش شهریار

گفت اکنون کار باید کرد کار

زانکه این قلاب را از هرچه هست

ماحضر قلبیست این ساعت بدست

شاه گفتش از چه میگفتی دروغ

گفت تا در دین نباشم بی فروغ

عیب خود پوشیدم از بیم هلاک

در لباس خاص بی عیبان پاک

از چنین عیبی چو در روی آمدم

زان لباس پاک یکسوی آمدم

تا نه بیند کس مرقع در برم

اهل دل را بدنگوید بر سرم

گر شدم بد نام در پیش سپاه

جانب آن قوم میدارم نگاه

زانکه بد نامی ایشان خواستن

کفرم آید کفر نتوان خواستن

شاه را از راستی آن جوان

وقت خوش شد عفو کردش آن زمان

چند خواهی بود مرد ناتمام

نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام

چون قلم شو عشق را بسته میان

پس بسر عشق بگشاده زفان

زانکه گر نبود ترا با عشق کار

تو خری باشی بمعنی بی فسار

الحکایه و التمثیل

بود در غزنی امامی از کرام

نام بودش میرهٔ عبدالسلام

چون سخن گفتی امام نامدار

خلق آنجا جمع گشتی بی شمار

هر کرا در شهر چیزی گم شدی

روز مجلس پیش آن مردم شدی

بانگ کردی آنچه گم کردی براه

پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه

روز مجلس بود مردی سوگوار

زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار

بر سر آن مردم مجلس نیوش

مرد خر گم کرده آمد در خروش

کای مسلمانان خری باجل که یافت

چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت

چون نداد آنجا کسی از خر نشان

مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان

آن امام القصه حرف آغاز کرد

دفتر عشاق از هم باز کرد

وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت

وز کمال عشق آشفتن گرفت

پس چنین گفت او که ذرات جهان

جمله در عشقند پیدا ونهان

در جهان کس بود کو عاشق نبود

یا کمال عشق را لایق نبود

هست در مجلس کسی اینجایگاه

کو بسر عشق کم بردست راه

غافلی برخاست پنداشت آن سلیم

کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم

گفت اگر چه یافتم عمری تمام

هرگزم عشقی نبودست ای امام

میره گفت آن مرد خرگم کرده را

روفساری آر و گیر این مرده را

کانچه تو در جستنش بشتافتی

منت ایزد را که اینجا یافتی

مرد را بی عشق کاری چون بود

این چنین خر بی فساری چون بود

هر که عاشق نیست او را خر شمر

خر بسی باشد ز خر کمتر شمر

عاشقی در چستی و چالاکیست

هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست

عشق را گاهی نوازش باشدت

گاه چون شمعی گدازش باشدت

تا نخواهی دید در اول گداز

نیست درآخر ترا ممکن نواز

الحکایه و التمثیل

بوسعید مهنه در آغاز کار

پیش لقمان رفت روزی بی قرار

سنگ در یک دست میافراشت او

سوخته در دست دیگر داشت او

شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته

گفت تا گردانمت آموخته

میزنم این سنگ بر سر محکمت

سوخته برمینهم چون مرهمت

زانکه این دردی که این ساعت تراست

این چنین درمانش خواهد گشت راست

گه ز ضرب او جراحت میرسد

گه ز مرهم نیز راحت میرسد

گر ز ضرب او جراحت نبودت

تا ابد اومید راحت نبودت

راحت خود را شدی پیوسته دوست

بی جراحت نیز فقرت آرزوست

الحکایه و التمثیل

بر پلی میشد نظام الملک شاد

چشم او ناگه بزیر پل فتاد

بیدلی در سایهٔ پل رفته بود

فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود

گفت اگر عاقل اگر آشفتهٔ

هرچه هستی فارغ و خوش خفتهٔ

بیدل دیوانه گفتش ای نظام

کی دو تیغ آید بهم در یک نیام

ملک دنیا هست دین میبایدت

آن همه داری و این میبایدت

گر ترا دین باید از دنیا مناز

هردو با هم راست ناید کژ مباز

المقاله التاسعه

سالک آمد وانگهش از سر قدم

چون قلم شد سرنگون پیش قلم

گفت ای منشی اسرار آمده

ناقد گفتار و کردار آمده

ای بوقت کودکی همچون مسیح

هم معز و هم متین و هم فصیح

قوس قدرت را توئی زه لاجرم

گشت نازل زین سبب نون و القلم

حقتعالی هم بتو تعلیم داد

هم ز قدرت احسن التقویم داد

اامان استاد اسرار قدم

تو شدی موجود از کتم عدم

پای از سر کردهٔ سر از زفان

میخرامی از شبه گوهرفشان

گه گهر داری نثار و گه شکر

گاه خطت دروگاهی آب زر

هست در تاریکیت آب حیات

نی شکر بالحق توئی باری نبات

پادشاهی تو مطلق آمدست

خط تو جمله محقق آمدست

در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب

ملهم لوح دلی نقاش غیب

درد من بین بازکن بر من دری

سر غیبم گوی و درجنبان سری

زین سخن جان قلم شد تافته

گشت از تیغ زفان بشکافته

گفت آخر من کیم اسرار را

سر بریده میدوم این کار را

گرچه آبی روشن و کامل بود

چون نداند ناودان غافل بود

من چو ناوم واب روشن میرود

لیک دورم ز آنچه بر من میرود

من کمر بسته بدیدار آمدم

سرنگون از شوق این کار آمدم

پس زفان گشته قلم بیروی و راه

میروم وانگاه در آب سیاه

چون از این سر ذرهٔ نشناختم

عاقبت از عجز سر در باختم

شرح حال دلپذیر من شنو

باورم دار و صریر من شنو

یا چو من حیران طریق خویش گیر

یا قلم در من کش و ره پیش گیر

سالک آمدپیش پیر و گفت حال

تا شد آگاه آن امام حال و قال

پیر گفتش هست در حضرت قلم

رای قدرت کار بخش بیش و کم

ذرهٔ با ذرهٔ گر کار داشت

نقش آن نوک قلم داند نگاشت

تانگردد از قلم نقشی عیان

ذرهٔ برخود نجنبد در جهان

چون قلم را داعی رفتن بخاست

کارها از رفتن او گشت راست

کرد دایم سرنگونی اختیار

می نیاساید دمی از درد کار

چون بلذت در رسید او ازالم

غرقهٔ آن نور شد جف القلم

هرکه او در کار بسیاری برفت

آخر الامرش نکوکاری برفت

چون قلم شو راست در رفتار خویش

تا بکام خود رسی در کار خویش

الحکایه و التمثیل

بود ذوالنون را مریدی پاکباز

هم بمعنی اهل دل هم اهل راز

در حضورش چل چله افتاده بود

تا بچل موقف تمام استاده بود

مدت چل سال جانی غرق راز

پاسبان حجرهٔ دل بود باز

نه درین چل سال حرفی گفته بود

نه درین چل سال یکشب خفته بود

روزی آمد پیش ذوالنون دردناک

سرنهاد از عجز خود بر روی خاک

طاعت چل سالهٔ خود بر دوام

آنچه کرده بود بر گفتش تمام

گفت اگرچه هر چه گفتی کردهام

همچو روز اامان در پردهام

نه دری در سینه میبگشایدم

نه جمالی روی میبنمایدم

نه زحق خطی بنامم میرسد

نه بدل از وی پیامم میرسد

بر نمیگیرد بهیچم چون کنم

چند سوزم چند پیچم چون کنم

تا نگوئی کاین شکایت کردنست

لیک بدبختی حکایت کردنست

دل گرفتن نیست از طاعت مرا

لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا

تو طبیبی غمگنان را چاره کن

داروی این عاشق خونخواره کن

شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز

گفت امشب ترک کن کلی نماز

نان بخور سیر و بخسب امشب تمام

تا گر از لطفت نمیآید پیام

بو که از عنفی کند در تو نگاه

زانکه پندارم بلطفت نیست راه

هرکسی را از رهی دیگر برند

گه زپای آرند و گه از سر برند

این سخن درویش چون بشنود رفت

بود تشنه سیر خورد و سیر خفت

مصطفی رادید هم آن شب بخواب

ای عجب در شب که بیند آفتاب

گفت میگوید خداوندت سلام

میدهد از حضرت خویشت پیام

کی بهمت رنجها برده بسی

کی کند هرگز زیان بر ما کسی

تحفهٔ خود یادگار تو نهم

هرچه خواهی در کنار تو نهم

گرچه تو چل ساله داری رنج راه

گنج دولت بخشمت این جایگاه

در عوض گنج کرم بازت دهم

خلعت و انعام و اعزازت دهم

لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام

گو که هان ای مدعی ناتمام

ای همه تزویر و ناموس آمده

پاک رفته پیش و سالوس آمده

عاشقان را میکنی از ما نفور

تا ز راه ما همی گردند دور

همچو غول از رهزنی دم میزنی

کار مشتی خسته بر هم میزنی

گر نیندازم بصد رسوائیت

نی خدایم چند از رعنائیت

تا تو دست از رهزنی کوته کنی

عاشقان را تا بکی گمره کنی

زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد

کز دو عالم تا ابد آزاد شد

چون زکار خویش مرد آید یکی

آنچه میجوید بیابد بی شکی

چند خواهی بود نه پخته نه خام

نیک خواهی کار میباید تمام

هرکه او در کار خود کامل بود

عاقبت مقصود او حاصل بود

الحکایه و التمثیل

بود دزدی دزدی بسیار کرد

تا خلیفهش عاقبت بردار کرد

میگذشت آنجایگه شبلی مگر

چشم افتادش بران زیر و زبر

اشک بر رویش ز کار او دوید

نعرهٔ زد پیش دار او دوید

بوسهٔ بر پای او داد و برفت

پیش او دستار بنهاد و برفت

سر این پرسید از وی سایلی

گفت بودست او بدزدی کاملی

از کمال او دزدی بسیار کرد

تا که جان را در سر این کار کرد

هرکه او در کار خود باشد تمام

جان خود در کار بازدوالسلام

گرچه دزدی جاهل و غافل بدست

لیک اندر کار خود کامل بدست

چون تمام افتاد او در کار خویش

زان نهادم پیش اودستار خویش

چون بدیدم دار چوبین جای او

بوسه زان دادم خوشی بر پای او

او بکار خویش مرد خویش بود

نه چو من نامرد درد خویش بود

او بمردی بود پشت لشگری

نه چو من آمد مخنث گوهری

جان او او را جوی ارزیده بود

نه چو من برجان خود لرزیده بود

مرد باید خواه خاص و خواه عام

کو بود در فن و کار خود تمام

ذرهٔ گر نیک نامی بایدت

در همه کاری تمامی بایدت

در تمامی گر تو کاری بد کنی

آن هم از بهر خلاص خود کنی

الحکایه و التمثیل

آن یکی قلاب را بگرفت شاه

خواست تادستش ببرد پیش راه

قلب زن مرد مرقع پوش بود

از حقیقت ذرهٔ باهوش بود

گفت با خانه بریدم این زمان

تا نهم مالی که دارم در میان

چون بسوی خانه بردندش فراز

او مرقع برکشید و گشت باز

برهنه استاد پیش شهریار

گفت اکنون کار باید کرد کار

زانکه این قلاب را از هرچه هست

ماحضر قلبیست این ساعت بدست

شاه گفتش از چه میگفتی دروغ

گفت تا در دین نباشم بی فروغ

عیب خود پوشیدم از بیم هلاک

در لباس خاص بی عیبان پاک

از چنین عیبی چو در روی آمدم

زان لباس پاک یکسوی آمدم

تا نه بیند کس مرقع در برم

اهل دل را بدنگوید بر سرم

گر شدم بد نام در پیش سپاه

جانب آن قوم میدارم نگاه

زانکه بد نامی ایشان خواستن

کفرم آید کفر نتوان خواستن

شاه را از راستی آن جوان

وقت خوش شد عفو کردش آن زمان

چند خواهی بود مرد ناتمام

نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام

چون قلم شو عشق را بسته میان

پس بسر عشق بگشاده زفان

زانکه گر نبود ترا با عشق کار

تو خری باشی بمعنی بی فسار

الحکایه و التمثیل

بود در غزنی امامی از کرام

نام بودش میرهٔ عبدالسلام

چون سخن گفتی امام نامدار

خلق آنجا جمع گشتی بی شمار

هر کرا در شهر چیزی گم شدی

روز مجلس پیش آن مردم شدی

بانگ کردی آنچه گم کردی براه

پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه

روز مجلس بود مردی سوگوار

زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار

بر سر آن مردم مجلس نیوش

مرد خر گم کرده آمد در خروش

کای مسلمانان خری باجل که یافت

چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت

چون نداد آنجا کسی از خر نشان

مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان

آن امام القصه حرف آغاز کرد

دفتر عشاق از هم باز کرد

وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت

وز کمال عشق آشفتن گرفت

پس چنین گفت او که ذرات جهان

جمله در عشقند پیدا ونهان

در جهان کس بود کو عاشق نبود

یا کمال عشق را لایق نبود

هست در مجلس کسی اینجایگاه

کو بسر عشق کم بردست راه

غافلی برخاست پنداشت آن سلیم

کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم

گفت اگر چه یافتم عمری تمام

هرگزم عشقی نبودست ای امام

میره گفت آن مرد خرگم کرده را

روفساری آر و گیر این مرده را

کانچه تو در جستنش بشتافتی

منت ایزد را که اینجا یافتی

مرد را بی عشق کاری چون بود

این چنین خر بی فساری چون بود

هر که عاشق نیست او را خر شمر

خر بسی باشد ز خر کمتر شمر

عاشقی در چستی و چالاکیست

هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست

عشق را گاهی نوازش باشدت

گاه چون شمعی گدازش باشدت

تا نخواهی دید در اول گداز

نیست درآخر ترا ممکن نواز

الحکایه و التمثیل

بوسعید مهنه در آغاز کار

پیش لقمان رفت روزی بی قرار

سنگ در یک دست میافراشت او

سوخته در دست دیگر داشت او

شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته

گفت تا گردانمت آموخته

میزنم این سنگ بر سر محکمت

سوخته برمینهم چون مرهمت

زانکه این دردی که این ساعت تراست

این چنین درمانش خواهد گشت راست

گه ز ضرب او جراحت میرسد

گه ز مرهم نیز راحت میرسد

گر ز ضرب او جراحت نبودت

تا ابد اومید راحت نبودت

راحت خود را شدی پیوسته دوست

بی جراحت نیز فقرت آرزوست

الحکایه و التمثیل

بر پلی میشد نظام الملک شاد

چشم او ناگه بزیر پل فتاد

بیدلی در سایهٔ پل رفته بود

فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود

گفت اگر عاقل اگر آشفتهٔ

هرچه هستی فارغ و خوش خفتهٔ

بیدل دیوانه گفتش ای نظام

کی دو تیغ آید بهم در یک نیام

ملک دنیا هست دین میبایدت

آن همه داری و این میبایدت

گر ترا دین باید از دنیا مناز

هردو با هم راست ناید کژ مباز

المقاله التاسعه

سالک آمد وانگهش از سر قدم

چون قلم شد سرنگون پیش قلم

گفت ای منشی اسرار آمده

ناقد گفتار و کردار آمده

ای بوقت کودکی همچون مسیح

هم معز و هم متین و هم فصیح

قوس قدرت را توئی زه لاجرم

گشت نازل زین سبب نون و القلم

حقتعالی هم بتو تعلیم داد

هم ز قدرت احسن التقویم داد

اامان استاد اسرار قدم

تو شدی موجود از کتم عدم

پای از سر کردهٔ سر از زفان

میخرامی از شبه گوهرفشان

گه گهر داری نثار و گه شکر

گاه خطت دروگاهی آب زر

هست در تاریکیت آب حیات

نی شکر بالحق توئی باری نبات

پادشاهی تو مطلق آمدست

خط تو جمله محقق آمدست

در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب

ملهم لوح دلی نقاش غیب

درد من بین بازکن بر من دری

سر غیبم گوی و درجنبان سری

زین سخن جان قلم شد تافته

گشت از تیغ زفان بشکافته

گفت آخر من کیم اسرار را

سر بریده میدوم این کار را

گرچه آبی روشن و کامل بود

چون نداند ناودان غافل بود

من چو ناوم واب روشن میرود

لیک دورم ز آنچه بر من میرود

من کمر بسته بدیدار آمدم

سرنگون از شوق این کار آمدم

پس زفان گشته قلم بیروی و راه

میروم وانگاه در آب سیاه

چون از این سر ذرهٔ نشناختم

عاقبت از عجز سر در باختم

شرح حال دلپذیر من شنو

باورم دار و صریر من شنو

یا چو من حیران طریق خویش گیر

یا قلم در من کش و ره پیش گیر

سالک آمدپیش پیر و گفت حال

تا شد آگاه آن امام حال و قال

پیر گفتش هست در حضرت قلم

رای قدرت کار بخش بیش و کم

ذرهٔ با ذرهٔ گر کار داشت

نقش آن نوک قلم داند نگاشت

تانگردد از قلم نقشی عیان

ذرهٔ برخود نجنبد در جهان

چون قلم را داعی رفتن بخاست

کارها از رفتن او گشت راست

کرد دایم سرنگونی اختیار

می نیاساید دمی از درد کار

چون بلذت در رسید او ازالم

غرقهٔ آن نور شد جف القلم

هرکه او در کار بسیاری برفت

آخر الامرش نکوکاری برفت

چون قلم شو راست در رفتار خویش

تا بکام خود رسی در کار خویش

الحکایه و التمثیل

بود ذوالنون را مریدی پاکباز

هم بمعنی اهل دل هم اهل راز

در حضورش چل چله افتاده بود

تا بچل موقف تمام استاده بود

مدت چل سال جانی غرق راز

پاسبان حجرهٔ دل بود باز

نه درین چل سال حرفی گفته بود

نه درین چل سال یکشب خفته بود

روزی آمد پیش ذوالنون دردناک

سرنهاد از عجز خود بر روی خاک

طاعت چل سالهٔ خود بر دوام

آنچه کرده بود بر گفتش تمام

گفت اگرچه هر چه گفتی کردهام

همچو روز اامان در پردهام

نه دری در سینه میبگشایدم

نه جمالی روی میبنمایدم

نه زحق خطی بنامم میرسد

نه بدل از وی پیامم میرسد

بر نمیگیرد بهیچم چون کنم

چند سوزم چند پیچم چون کنم

تا نگوئی کاین شکایت کردنست

لیک بدبختی حکایت کردنست

دل گرفتن نیست از طاعت مرا

لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا

تو طبیبی غمگنان را چاره کن

داروی این عاشق خونخواره کن

شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز

گفت امشب ترک کن کلی نماز

نان بخور سیر و بخسب امشب تمام

تا گر از لطفت نمیآید پیام

بو که از عنفی کند در تو نگاه

زانکه پندارم بلطفت نیست راه

هرکسی را از رهی دیگر برند

گه زپای آرند و گه از سر برند

این سخن درویش چون بشنود رفت

بود تشنه سیر خورد و سیر خفت

مصطفی رادید هم آن شب بخواب

ای عجب در شب که بیند آفتاب

گفت میگوید خداوندت سلام

میدهد از حضرت خویشت پیام

کی بهمت رنجها برده بسی

کی کند هرگز زیان بر ما کسی

تحفهٔ خود یادگار تو نهم

هرچه خواهی در کنار تو نهم

گرچه تو چل ساله داری رنج راه

گنج دولت بخشمت این جایگاه

در عوض گنج کرم بازت دهم

خلعت و انعام و اعزازت دهم

لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام

گو که هان ای مدعی ناتمام

ای همه تزویر و ناموس آمده

پاک رفته پیش و سالوس آمده

عاشقان را میکنی از ما نفور

تا ز راه ما همی گردند دور

همچو غول از رهزنی دم میزنی

کار مشتی خسته بر هم میزنی

گر نیندازم بصد رسوائیت

نی خدایم چند از رعنائیت

تا تو دست از رهزنی کوته کنی

عاشقان را تا بکی گمره کنی

زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد

کز دو عالم تا ابد آزاد شد

چون زکار خویش مرد آید یکی

آنچه میجوید بیابد بی شکی

چند خواهی بود نه پخته نه خام

نیک خواهی کار میباید تمام

هرکه او در کار خود کامل بود

عاقبت مقصود او حاصل بود

الحکایه و التمثیل

بود دزدی دزدی بسیار کرد

تا خلیفهش عاقبت بردار کرد

میگذشت آنجایگه شبلی مگر

چشم افتادش بران زیر و زبر

اشک بر رویش ز کار او دوید

نعرهٔ زد پیش دار او دوید

بوسهٔ بر پای او داد و برفت

پیش او دستار بنهاد و برفت

سر این پرسید از وی سایلی

گفت بودست او بدزدی کاملی

از کمال او دزدی بسیار کرد

تا که جان را در سر این کار کرد

هرکه او در کار خود باشد تمام

جان خود در کار بازدوالسلام

گرچه دزدی جاهل و غافل بدست

لیک اندر کار خود کامل بدست

چون تمام افتاد او در کار خویش

زان نهادم پیش اودستار خویش

چون بدیدم دار چوبین جای او

بوسه زان دادم خوشی بر پای او

او بکار خویش مرد خویش بود

نه چو من نامرد درد خویش بود

او بمردی بود پشت لشگری

نه چو من آمد مخنث گوهری

جان او او را جوی ارزیده بود

نه چو من برجان خود لرزیده بود

مرد باید خواه خاص و خواه عام

کو بود در فن و کار خود تمام

ذرهٔ گر نیک نامی بایدت

در همه کاری تمامی بایدت

در تمامی گر تو کاری بد کنی

آن هم از بهر خلاص خود کنی

الحکایه و التمثیل

آن یکی قلاب را بگرفت شاه

خواست تادستش ببرد پیش راه

قلب زن مرد مرقع پوش بود

از حقیقت ذرهٔ باهوش بود

گفت با خانه بریدم این زمان

تا نهم مالی که دارم در میان

چون بسوی خانه بردندش فراز

او مرقع برکشید و گشت باز

برهنه استاد پیش شهریار

گفت اکنون کار باید کرد کار

زانکه این قلاب را از هرچه هست

ماحضر قلبیست این ساعت بدست

شاه گفتش از چه میگفتی دروغ

گفت تا در دین نباشم بی فروغ

عیب خود پوشیدم از بیم هلاک

در لباس خاص بی عیبان پاک

از چنین عیبی چو در روی آمدم

زان لباس پاک یکسوی آمدم

تا نه بیند کس مرقع در برم

اهل دل را بدنگوید بر سرم

گر شدم بد نام در پیش سپاه

جانب آن قوم میدارم نگاه

زانکه بد نامی ایشان خواستن

کفرم آید کفر نتوان خواستن

شاه را از راستی آن جوان

وقت خوش شد عفو کردش آن زمان

چند خواهی بود مرد ناتمام

نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام

چون قلم شو عشق را بسته میان

پس بسر عشق بگشاده زفان

زانکه گر نبود ترا با عشق کار

تو خری باشی بمعنی بی فسار

الحکایه و التمثیل

بود در غزنی امامی از کرام

نام بودش میرهٔ عبدالسلام

چون سخن گفتی امام نامدار

خلق آنجا جمع گشتی بی شمار

هر کرا در شهر چیزی گم شدی

روز مجلس پیش آن مردم شدی

بانگ کردی آنچه گم کردی براه

پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه

روز مجلس بود مردی سوگوار

زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار

بر سر آن مردم مجلس نیوش

مرد خر گم کرده آمد در خروش

کای مسلمانان خری باجل که یافت

چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت

چون نداد آنجا کسی از خر نشان

مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان

آن امام القصه حرف آغاز کرد

دفتر عشاق از هم باز کرد

وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت

وز کمال عشق آشفتن گرفت

پس چنین گفت او که ذرات جهان

جمله در عشقند پیدا ونهان

در جهان کس بود کو عاشق نبود

یا کمال عشق را لایق نبود

هست در مجلس کسی اینجایگاه

کو بسر عشق کم بردست راه

غافلی برخاست پنداشت آن سلیم

کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم

گفت اگر چه یافتم عمری تمام

هرگزم عشقی نبودست ای امام

میره گفت آن مرد خرگم کرده را

روفساری آر و گیر این مرده را

کانچه تو در جستنش بشتافتی

منت ایزد را که اینجا یافتی

مرد را بی عشق کاری چون بود

این چنین خر بی فساری چون بود

هر که عاشق نیست او را خر شمر

خر بسی باشد ز خر کمتر شمر

عاشقی در چستی و چالاکیست

هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست

عشق را گاهی نوازش باشدت

گاه چون شمعی گدازش باشدت

تا نخواهی دید در اول گداز

نیست درآخر ترا ممکن نواز

الحکایه و التمثیل

بوسعید مهنه در آغاز کار

پیش لقمان رفت روزی بی قرار

سنگ در یک دست میافراشت او

سوخته در دست دیگر داشت او

شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته

گفت تا گردانمت آموخته

میزنم این سنگ بر سر محکمت

سوخته برمینهم چون مرهمت

زانکه این دردی که این ساعت تراست

این چنین درمانش خواهد گشت راست

گه ز ضرب او جراحت میرسد

گه ز مرهم نیز راحت میرسد

گر ز ضرب او جراحت نبودت

تا ابد اومید راحت نبودت

راحت خود را شدی پیوسته دوست

بی جراحت نیز فقرت آرزوست

الحکایه و التمثیل

بر پلی میشد نظام الملک شاد

چشم او ناگه بزیر پل فتاد

بیدلی در سایهٔ پل رفته بود

فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود

گفت اگر عاقل اگر آشفتهٔ

هرچه هستی فارغ و خوش خفتهٔ

بیدل دیوانه گفتش ای نظام

کی دو تیغ آید بهم در یک نیام

ملک دنیا هست دین میبایدت

آن همه داری و این میبایدت

گر ترا دین باید از دنیا مناز

هردو با هم راست ناید کژ مباز

المقاله العاشر

سالک صادق دم نیکوسرشت

آمد از صدق طلب پیش بهشت

گفت ای خلوت سرای دوستان

پای تا سر بوستان در بوستان

خاک روب کوی تو باغ ارم

تشنهٔ یک قطرهٔ تو جام جم

آب حیوان خاک باشد بردرت

نیم مرده ز اشتیاق کوثرت

جملهٔ تن روحو ریحانی همه

جان عالم عالم جانی همه

آسیای چرخ سرگردان ترا

باغبانی خازن و رضوان ترا

عالمی حوران و غلمان نقد تو

جمله رادل بر وفای عقد تو

آنچه هرگز آدمی نشنیده است

نه کسی دانسته ونه دیده است

آن نشان در سایهٔ تو میدهند

نور از سرمایهٔ تو میدهند

طوطی جان طالب معنی تو

تا ابد طوبی له از طوبی تو

دار حیوانی سرای زندگی

ذره ذره از تو جای زندگی

هرکجا سریست در هر دو جهان

هست در هر ذرهٔ تو بیش از آن

مرغ بریانت چو خوردی زنده شد

لاجرم چون زنده شد پرنده شد

چون می و شیر و عسل داری روان

آب در جوی تو بینم این زمان

این همه زینت که از طاعت تراست

وین همه عزت که هر ساعت تراست

میتوانی گر مرادرمان کنی

کار جان دردمند آسان کنی

شد بهشت از قول سالک بیقرار

برکشید از سینه آهی مشکبار

گفت ای جویندهٔ زیبا سرشت

من بهشتم آنچه دیدم از بهشت

تا بکی بینی تو زیبائی شمع

مینهبینی سوز و تنهائی شمع

من چو در دردم مرا درمان چه سود

روح چون میسوزدم ریحان چه سود

غیب خواهم سر بغیرم میدهد

عشق خواهم لحم طیرم میدهد

گه زجوی میخرابم مانده

گه ز شیری مست خوابم مانده

طفل را در خواب از شیری کنند

مست را از خمر تدبیری کنند

بیشتر اصحابم ابله آمدند

اهل دین از من منزه آمدند

سلسله سازند رو یا روی من

تا کشند اهل دلی را سوی من

نیستم فی الجمله جز دار السلام

گر رسد سلمان بمن اینم تمام

هرکه پیش من فرود‌آورد سر

لقمهٔ اول دهندش از جگر

بار اول کوزه در دردی زنند

تا جگر خواران دم خردی زنند

آنکه از من راه زد یک گندمش

هست سیصد سال نیش کژدمش

سالکا از من چه میجوئی برو

من ندانم تا چه میگوئی برو

سالک آمد پیش پیر نیک نام

حال خود برگفت پیش او تمام

پیر گفتش هست فردوس منیر

عرصهٔ دعوت سرای دار و گیر

در بهشت است آفتاب لایزال

یعنی از حضرت تجلی جمال

هرکه اینجا آشنائی یافت او

زان تجلی روشنائی یافت او

الحکایه و التمثیل

گرم شد یک روز شیخ با یزید

گفت اگر خواهد خداوند مجید

مدت هفتاد سالم را شمار

من ازو خواهم شمار ده هزار

زانکه سالی ده هزارست از عدد

تا الست ربکم گفتست احد

جمله را در شور آورد از الست

وز بلی شان جز بلا نامد بدست

هر بلا کان در زمین وآسمانست

از بلی گفتن نشان دوستانست

بعد از آن گفتا که میآید خطاب

کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب

هفت اندامت کنم روز شمار

جزو جزو و ذره ذره چون غبار

پس بهر یک ذره دیدارت دهم

در خور هر دیدهٔ بارت دهم

ده هزاران ساله را نقد شمار

گویمت اینک نهادم در کنار

تا بهر یک ذره کاری میکنی

این چنین کن گر شماری میکنی

هرکرا آن آفتاب اینجا بتافت

آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت

الحکایه و التمثیل

عاشقی میمرد چون دل زنده داشت

لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت

سایلی گفتش که این خنده ز چیست

خاصه در وقتی که میباید گریست

گفت با معشوق خود چون عاشقم

میزنم یک دم که صبحی صادقم

صبح را خنده صواب آید صواب

کو درون سینه دارد آفتاب

گرچه من خورشید دارم در میان

بر طبق ننهادهام چون آسمان

آفتابی هر که را در جان بود

گر بخندد همچو صبح آسان بود

من که روزم آمد و شب در گذشت

یارم آمد رب و یارب درگذشت

گر کنم شادی و گر خندم رواست

گر گشایم لب و گر بندم رواست

چون شود خورشید عزت آشکار

هشت جنت گردد آنجا ذره وار

بی جهت چندانکه بینی پیش و پس

از همه سوئی یکی بینی و بس

جمله او بینی چو دایم جمله اوست

نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست

الحکایه و التمثیل

چون زلیخا شد ز یوسف بی قرار

با میان آورد عشقش از کنار

بر زلیخا شد همه عالم سیاه

تا کند یوسف بسوی او نگاه

ذرهٔ یوسف بدو می ننگریست

تا زلیخا بر سر او میگریست

هر زمان از پیش او برخاستی

خویش از نوع دگر آراستی

جلوه میکردی بپیش روی او

ننگرستی هیچ یوسف سوی او

چون زلیخا شد بجان درمانده

حیلتی بر ساخت آن درمانده

خانهٔ فرمود بر هر سوی او

کرده صورت جمله نقش روی او

چار دیوارش چو سقف از هر کنار

بود از نقش زلیخا پرنگار

لایق آن خانه مفرش ساخت او

هم ز نقش خود منقش ساخت او

گفت یوسف قبلهٔ روی عزیز

چون نمیبیند چه خواهد بود نیز

چون رخم نقد عزیز عالمست

نیل مصرجامعم را شبنمست

چون عزیزم من چنین در چشم خود

برکشم چون مصر نیل از چشم بد

شش جهت در صورت خویش آورم

یوسف صدیق را پیش آورم

تا چو بیند نقش من از خانه او

همچو من از من شود دیوانه او

عاقبت چون حیله ساخت آن دلربای

کرد یوسف رادرون خانه جای

یوسف از هر سوی کافکندی نظر

نقش آن دلداده دیدی پیش در

شش جهاتش صورت آن روی بود

ای عجب یک صورت از شش سوی بود

یوسف صدیق جان پاک تو

در درون خانهٔ پر خاک تو

چون نگه میکرد از هر سوی او

می ندید از شش جهت جز روی او

دید در هر ذرهٔ انوار حق

موج میزد جزو جزو اسرار حق

لاجرم گر ماهی و گر ماه دید

هر دو عالم نور وجه اللّه دید

الحکایه و التمثیل

گشت مجنون هر زمان شوریدهتر

همچنان در کوی لیلی شد مگر

هرچه را در کوی لیلی دید او

بوسه بر میداد و میبوسید او

گه در و دیوار در بر میگرفت

گاه راه از پای تا سر میگرفت

نعره میزد در میان کوی خوش

خاک میافشاند از هر سوی خوش

روز دیگر آن یکی گفتش که دوش

از چه کردی آن همه بانگ و خروش

هیچ دیوار و دری نگذاشتی

میگرفتی در بر و میداشتی

هیچ از در کار برنگشایدت

هیچ ازدیوار در نگشایدت

کرد مجنون یاد سوگندی عظیم

گفت تا در کوی او گشتم مقیم

من ندیدم در میان کوی او

بر در و دیوار الا روی او

بوسه گر بر در زنم لیلی بود

خاک اگر بر سر کنم لیلی بود

چون همه لیلی بود در کوی او

کوی لیلی نبودم جز روی او

هر زمانی صد بصر میبایدت

هر بصر را صد نظر میبایدت

تا بدان هر یک نگاهی میکنی

صد تماشای الهی میکنی

دل که دارد این نظر اندک قدر

مینیاساید زمانی از نظر

گر بجای یک نظر بودی هزار

آن هزاران دیده بودی غرق کار

الحکایه و التمثیل

بود مردی از عرب در کار خام

خوش به پنج انگشت میخوردی طعام

سائلی گفتش که ای بر بینوا

هین مرا آگاه گردان تا چرا

تو به پنج انگشت خوردی این طعام

گفت زان کانگشت شش نیست ای غلام

گر بجای پنج شش بودی مرا

هر شش من بارکش بودی مرا

گر هزاران دیده داری ای غلام

آن نظر را باید آن جمله مدام

گر شود هردو جهان زیر و زبر

بس بود هر دو جهان را آن نظر

گر شود هر دو جهان در خاک پست

تا ابد این خاکیان را کار هست

خاک را چون کار با پاک اوفتاد

پیش آدم عرش در خاک اوفتاد

الحکایه و التمثیل

بر سر منبر امامی رفته بود

گرم گشته این سخن میگفته بود

کو خداوندیست بی چون و چرا

هرگزش بر دامن آن کبریا

از مذلت ذرهٔ ننشست گرد

نه نشیند نیز کو پاکست و فرد

بیدلی را این سخن آمد بگوش

بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش

زانکه خود گرد مذلت گر رواست

دایماً بر دامن آن کبریاست

این همه خاکی نمیبینی مدام

تا ابد گرد مذلت این تمام

دامن آن کبریا کرده بدست

کرده چون گردی بران دامن نشست

آدمی را هست همچون حق یکی

نیست حق را همچو خویشی بیشکی

لاجرم مردم همه در کار اوست

منتظر بنشستهٔ دیدار اوست

الحکایه و التمثیل

گفت محمود و ایاز سیمبر

فخر کردند ای عجب با یکدگر

گفت محمود از سر رعنایئی

کیست چون من در جهان آرایئی

سند و هند و ترک و روم آن منست

هفتصد خسرو بفرمان منست

لشگر و پیل مرا اندازه نیست

هیچسلطان را چنین آوازه نیست

در زمان برجست ایاز نیک نام

باز پس میرفت تا هفتاد گام

گفت دارم یک سخن با شهریار

هست دستوری شهش گفتا بیار

گفت اگر داری جهان پر صف شکن

لیک محمودی نداری همچو من

گر ترا هر دوجهان پر کس بود

این چه من دارم مرا می بس بود

گر تجلی جمالت آرزوست

پای تا سر دیده شو در پیش دوست

تا بدان هر دیده در دارالسلام

تا ابد دیدار بخشندت مدام

دیدهٔ بیناست جان را زاد راه

از خدای خویش دایم دیده خواه

الحکایه و التمثیل

رهبری بودست الحق رهنمای

میهمانی خواست یک روز از خدای

گفت در سرش خداوند جهان

کایدت فردا پگه یک میهمان

روز دیگر مرد کار آغاز کرد

هرچه باید میهمان را ساز کرد

بعد از آن میکرد هر سوئی نگاه

پیش درآمد سگی عاجز ز راه

مرد آن سگ را برانداز پیش خوار

همچنان میبود دل در انتظار

تا مگر آن میهمان ظاهر شود

هدیهٔ حق زودتر حاضر شود

کس نگشت البته از راه آشکار

میزوان در خواب شد از اضطرار

حق خطابش کرد کای حیران خویش

چون فرستادم سگی را زان خویش

تا تو مهمان داریش کردیش دور

تا گرسنه رفت از پیشت نفور

مرد چون بیدار شد سرگشته شد

در میان اشک و خون آغشته شد

میدوید از هر سوئی و میشتافت

عاقبت در گوشهٔ سگ را بیافت

پیش او رفت و بسی زاریش کرد

عذر خواست و عزم دلداریش کرد

سگ زفان بگشاد و گفت ای مرد راه

میهمان میخواهی از حق دیده خواه

اینکه از حق میهمان میبایدت

دیده در خورتر از آن میبایدت

زانکه گر یک ذره دیدارت دهند

صد هزاران ساله مقدارت دهند

گر نداری دیده از حق دیده خواه

زانکه نتوانی شدن بی دیده راه

حکایت

آن یکی دیوانهٔ عالی مقام

خضر او را گفت ای مرد تمام

رای آن داری که باشی یار من

گفت با تو برنیاید کار من

زانکه خوردی آب حیوان چندگاه

تا بماند جان تو تا دیرگاه

من برانم تا بگویم ترک جان

زانکه بی جانان ندارم برگ جان

چون تو اندر حفظ جانی مانده

من بنو هر روز جان افشانده

بهتر آن باشد که چون مرغان زدام

دور میباشیم از هم والسلام

الحکایه و التمثیل

گفت هارون عشق مجنون میشنود

آن هوس او را چو مجنون در ربود

خواست تا دیدار لیلی بند او

پیش لیلی یک نفس بنشیند او

خواست لیلی را و چون کردش نگاه

سهل آمد روی او در چشم شاه

خواند مجنون را و گفت ای بیخبر

نیست لیلی را جمالی بیشتر

تو چنین مست جمال او شدی

وز جنونی درجوال او شدی

ترک او گیر و مدارش نیز دوست

زانکه بر هم نیم ترکی صد چواوست

گفت تو کی دیدی آن رخسار را

عشق مجنون باید آن دیدار را

تا نیاید عشق مجنونی پدید

کی شود لیلی بخاتونی پدید

نیست نقصان در جمال آن نگار

هست نقصان در نظر ای شهریار

گر بچشم من ببینی روی او

توتیا سازی ز خاک کوی او

زشت بادا روی لیلی در جهان

تا بماند خوبی اودر نهان

زشت اگر ننماید او ای پادشاه

پس شود خلق جهان مجنون راه

بود نابینا بسی در هر پسی

لیک چون یعقوب بایستی کسی

تا چو بوی پیرهن پیدا شود

چشمش از بوئی چنان بینا شود

گر توانی ای امیرالمؤمنین

جاودانم دیدهٔ ده دور بین

تا بدان دیده ز یک یک ذره چیز

نقد بینم روی لیلی جمله نیز

الحکایه و التمثیل

سایلی پرسید از آن دانای پاک

کاخرت چیست آرزو در زیر خاک

گفت آنجا بایدم جان در میان

در میان جان جمال حق عیان

چشم از هر سویم آورده درو

بی تشوش رویم آورده درو

تا قیامت همچنان خوش مانده

بی خبر از آب وآتش مانده

گردمی این زندگی میبایدت

پای تا سر بندگی میبایدت

بندگی از خود شناسی شد تمام

نیست مرد بی ادب صاحب مقام

الحکایه و التمثیل

داشتی در راه ایاز سیمبر

خانهٔ هر روز بگشادیش در

در درون خانه رفتی او پگاه

پس از انجا آمدی نزدیک شاه

این سخن گفتند پیش شهریار

شهریار آنجایگه شد بی قرار

خواست تا معلوم گرداند تمام

تادر آن خانه چه دارد آن غلام

آمد و آن خانه رادر کرد باز

پوستینی دید شاه سر فراز

حال آن حالی بپرسید از ایاس

گفت ای خسرو از اینم خودشناس

روز اول چون گشاد این در مرا

بوده است این پوستین در بر مرا

روز اول کاین غلامت بنده بود

در برش این پوستین ژنده بود

باز چون امروز چندین قدر یافت

نه زخود کزشاه عالی صدر یافت

چون به بینم پوستین خود پگاه

بعد از آن آیم بخدمت پیش شاه

تا فراموشم نگردد کار خویش

پای بیرون ننهم از مقدار خویش

کانکه پای از حد خود بیرون نهد

پای بر گیرد ز جان در خون نهد

المقاله الحادیه عشر

سالک جان پرور عالم فروز

پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز

گفت ای زندان محرومان راه

مرجع بی دولتان پادشاه

داغ جان خیل مهجوران توئی

آتش افروز دل دوران توئی

جوهر مدقوق را زهر آمدی

نفس سگ را مطبخ قهر آمدی

آتش عشق تو شد چون مشعله

ساختی دیوانگان را سلسله

آن سلاسل گرچه هم اعناق راست

لیک لایق گردن عشاق راست

جامهٔ جنگ از چه در پوشیدهٔ

می ندانم با که میکوشیدهٔ

تو ز عشق از بس که آتش یافتی

هر زمانی تشنه تر می تافتی

چند تابی زلف دلبندان نهٔ

چند سوزی ز آرزومندان نه

ور همه از آرزو سوزی چنین

پس چه میسوزی چه افروزی چنین

گر خریدی سوز او تا سوختی

آنچه بخریدی چرا بفروختی

چون تو چندین سوز داری و گداز

هم بسوز خویش کار من بساز

زین سخن آتش بدوزخ درفتاد

گفتئی دریا ببرزخ درفتاد

گفت میسوزم من از اندوه خویش

آتشین دارم درین غم کوه خویش

بر جگر آبم نماند و در جحیم

یا همه زقّوم یابم یا حمیم

من دو مغز افتادهام در صد زحیر

آن دو مغزم آتش است و زمهریر

زآدمی و سنگ افروزم همه

لیک من از بیم خود سوزم همه

نه زملکم بیم ونه از مالک است

بیم من از کل شی هالک است

گر برآرد عاشقی آهی ز دل

من بسوزم زود ناگاهی ز دل

چون دلم از خوف خود ناایمن است

بر زفانم جمله جز یا مؤمن است

این سررشته چو شمع ای اهل راز

اندر آتش کی توانی یافت باز

تو برو کاین جایگه جای تو نیست

آتش دوزخ ببالای تو نیست

سالک آمد پیش پیر دلفروز

قصه‌ای برگفتش الحق جمله سوز

پیر گفتش هست دوزخ بیشکی

اصل دنیا گر چه باشد اندکی

خلق میسوزند در وی جمله پاک

هیچکس را نیست زو بیم هلاک

گاه بیماریش رنگارنگ نقد

گه ز درمانهاش سر از سنگ نقد

گاه سرما کرده سردی بیشمار

گه زگرمی کرده گرما بی قرار

این چنین از عشق دنیا در وله

چیست دنیا دار من لا دار له

رنج دنیا جمله در خسران دینست

ترک آن گفتن همی تحصیل اینست

کس بدنیا در اگر باشد جنید

هم نیارد کرد موشی مرده صید

تا بدین در شاهبازی سر فراز

از سر غفلت ندارد دست باز

هرچه آن با تو فرو ناید بخاک

آن همه دنیا بود نه دین پاک

الحکایه و التمثیل

پاک دینی گفت این نیکو مثل

کانکه دنیا جست هست او چون جعل

جمع میآرد نجاست را مدام

گرد میگرداند آن را بر دوام

در زحیر آن بود پیوسته او

دل دران سرگین بصد جان بسته او

چون بگرداند گه از پس گه ز پیش

آردش تا بر سر سوراخ خویش

آن متاع اواگر بیند کسی

مهتر از سوراخ او باشد بسی

چون دران روزن نگنجد آن متاع

بر در روزن کند آن را وداع

آن همه جان کنده بگذارد برون

پس شود تنها بدان روزن درون

هرچه گردآورده باشد چند گاه

جمله بگذارد شود در خاک راه

این مثال آدمیست و مال او

روشنت گردد از اینجا حال او

آنکه عمری سیم و زر آرد بچنگ

جمله بگذارد شود در گور تنگ

ای بهمت از جعل کم آمده

نام جسته ننگ عالم آمده

تو شده دنیای دون را غرهٔ

و او وفاداری ندارد ذرهٔ

پشت روی افتاده هر مویت درو

برچه پشتی کردهٔ رویت درو

جمله را میآورد میپرورد

میکشد در خاک و خونش میخورد

چون تراهم خون بخواهد خورد نیز

خون دنیا کم خور آخر ای عزیز

دل درین بیغولهٔ دیوان مبند

زار بگری و چو بیکاران مخند

چند باشی در عذاب خویشتن

چند خواهی برد آب خویشتن

تو دل پاک خود و جان عزیز

کردهٔ در قید یک یک ذره چیز

گر رهانی جانت را در رستخیز

بانگت آید کای فلان جان رست خیز

گر نباشد در همه دنیا جویت

میتوان گفتن بمعنی خسرویت

چون نباشی بستهٔ یک جو مدام

میتوان گفتن ترا خسرو تمام

هرچه تو در بند آنی مانده

بندهٔ آن تا بجانی مانده

ترک دنیا گیر تا سلطان شوی

ورنه گرچرخی تو سرگردان شوی

الحکایه و التمثیل

وقت غز خلقی بجان درمانده

هر کسی دستی ز جان افشانده

رخت میکردند پنهان هرکسی

پیشوایان گم شده در هر پسی

رفت آن دیوانه بر بام بلند

ژندهٔ را در سر چوبی فکند

چوب گردانید گرد سر بسی

مینیندیشید یک جو از کسی

گفت ای دیوانگی من بینوا

دارم از بر چنین روزی ترا

در چنان روزی که جان را بیم بود

مرد بیدل خسرو اقلیم بود

تو نمیدانی که چون آهو ز سگ

راه زن بگریزد از عریان بتک

تا ترا نقدیست بند جان تست

ور نداری هیچ جمله آن تست

هرچه داری ترک کن یکبارگی

تا برون آئی ازین بیچارگی

الحکایه و التمثیل

شد بگورستان یکی دیوانه کیش

ده جنازه پیشش آوردند بیش

تا که بر یک مرده کردندی نماز

مردهٔ دیگر رسید از پی فراز

هر زمانی مردهٔ دیگر رسید

تا یکی بردند دیگر در رسید

مرد مجنون گفت بر مرده نماز

چند باید کرد کاریست این دراز

کی توان بر یک بیک تکبیر کرد

جمله را باید کنون تدبیر کرد

هرچه در هر دو جهان دون خداست

بر همه تکبیر باید کرد راست

بر در هر مردهٔ نتوان نشست

چار تکبیری بکن بر هر چه هست

ورنه دنیا زود مردارت کند

مرده تر از خویش صد بارت کند

نقد دنیا گرچه بسیاری بود

چون ز دستت رفت مرداری بود

الحکایه و التمثیل

میدوید آن عامی زیر و زبر

تا نماز مرده در یابد مگر

آن یکی دیوانه چون او را بدید

کو در آن تعجیل بیخود میدوید

گفت چیزی سرد میگردد براه

هین بدو تا در رسی آنجایگاه

هستی از مردار دنیا ناصبور

میروی چون مرده میبینی ز دور

میخوری مردار دنیا ماه و سال

وین خود از جوعست برمردان حلال

تا که یک عاقل برآرد یک دمی

جاهلان خوردند در هم عالمی

تا بحکمت لقمهٔ لقمان خورد

در خیانت خائنی صد جان خورد

اهل دنیا چون سگ دیوانهاند

در گزندت زانکه بس بیگانهاند

میخورند از جهل مرداری بناز

میکنند آنگه کفن از مرده باز

الحکایه و التمثیل

آن یکی دیوانه میشد غرق شور

دفن میکردند مردی را بگور

دید کرباسی کفن از دور جای

گفت من عریانم از سر تا بپای

درکشم از مرده کرباس کفن

تا کنم خود را از آنجا پیرهن

آن یکی بشنود گفت ای بینوا

کی بود این در مسلمانی روا

مرد مجنون گفت آخر ای عجب

چون کفن بینم شما را روز وشب

کز ضلالت میکنید از مرده باز

بر من از بهر چه شد این در فراز

خاک عالم جمع کن چون خاک بیز

بر سر دنیای مردم خوار ریز

گر سر اسرار دین داری بگوی

ترک این دنیای مرداری بگوی

زانکه گر یک لقمه نان بخشد ترا

صد بلا مابعد آن بخشد ترا

هر زمانی چون زیانی میدهد

بو که سودت یک زمانی میدهد

الحکایه و التمثیل

مرغکی بانگی زد و لختی بجست

سر بجنبانید و بر شاخی نشست

چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود

گفت میدانید تا او را چه بود

میکندبرشاخ از دنیا گله

زار میگرید که چند از مشغله

کز همه دنیای عالم سوز من

نیم خرما خوردهام امروز من

خاک بر دنیا که سودا میدهد

چون منی را نیم خرما میدهد

چون زدنیا نیم خرما میبسست

هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست

هرکه او از دار دنیا پاک شد

نور مطلق گشت اگرچه خاک شد

هرکه او دنیای دون را کم گرفت

همچو صبح از صدق خود عالم گرفت

الحکایه و التمثیل

بوسعید مهنه شیخ محترم

بود در حمام با پیری بهم

سخت حمامی خوش ودمساز بود

زانکه آب و آتشش هم ساز بود

پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست

وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست

شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست

گفت میدانم بگویم با تو راست

چون درین حمام شیخی چون تو هست

خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان

پای من چون آوریدی در میان

پیر گفتش تو بگو شیخا جواب

کانچه تو گوئی جز آن نبود صواب

گفت حمامیست خوش از حد برون

کز متاع جملهٔ دنیای دون

نیست جز سطل و ازاری با تو چیز

وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز

الحکایه و التمثیل

در رهی میرفت هارون گرمگاه

دید میلی سر بر آورده براه

کرد هارون قصد میل سایه دار

گشت بهلول از دگر سوی آشکار

گفت بفکن طمطراق ای پرهوس

چون ز دنیا سایهٔ میلیت بس

سوی باغ و منظر و ایوان و خیل

چیست ان یکفیک ظل المیل میل

چون فراسر میشود در سایهٔ

پس بود بسیار اندک مایهٔ

دنیی دون چون نهنگی سرکشید

نیک و بد را تا بگردن درکشید

جمله را تا حشر بر پیچید دست

هیچکس از دام مکر او نجست

جملهٔ شیران بزنجیر ویند

زیر دست حکم و تسخیر ویند

گر ز بی مغزی تو دنیا دوستی

چون پیازی پای تا سر پوستی

الحکایه و التمثیل

عهد پیشین را یکی استاد بود

چارصد صندوق علمش یاد بود

کار او جز علم و جز طاعت نبود

فارغ او زین هر دو یکساعت نبود

بود اندر عهد او پیغامبری

وحی حق بگشاد بر جانش دری

گفت با آن مرد گوی ای بی قرار

گرچه هستی روز وشب در علم وکار

چون تو دنیا دوستی حق ذرهٔ

از تو نپذیرد چه باشی غرهٔ

چون ز دل دنیات دور افکنده نیست

جای تو جز دوزخ سوزنده نیست

صد جهان با علم و با معنی بهم

دوزخ آرد بار با دنیا بهم

تا بود یک ذره دنیا دوستی

با تن دوزخ بهم هم پوستی

میروی در سرنگونساری که چه

دشمن مادوست میداری که چه

چند نازی زین سرای خاکسار

همچو مرداری و کرکس صد هزار

هست دنیا گنده پیری گوژپشت

صد هزاران شوی هر روزی بکشت

هر زمان گلگونهٔ دیگر کند

هر نفس آهنگ صد شوهر کند

از طلسم او نشد آگه کسی

در میان خاک و خون دارد بسی

الحکایه و التمثیل

هست در دریا یکی حیوان گرم

نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم

نرمی اعضای او چندان بود

کو هر آن شکلی که خواهد آن بود

هر زمان شکلی دگر نیکو کند

هرچه بیند خویش مثل او کند

چون شود حیوان بحری آشکار

او بدان صورت درآید از کنار

چون همه چون خویش بینندش ز دور

کی شوند از جنس خود هرگز نفور

او درآید لاجرم از گوشهٔ

خویش را سازد از ایشان توشهٔ

چون طلسم او نگردد آشکار

او بدین حیلت کند دایم شکار

گر دلت آگاه معنی آمدست

کار دینت ترک دنیا آمدست

الحکایه و التمثیل

عیسی مریم بغاری رفته بود

در میان غار مردی خفته بود

گفت برخیز ای ز عالم بی خبر

کار کن تا توشهٔ یابی مگر

گفت من کار دو عالم کردهام

تا ابد ملکی مسلم کردهام

گفت هین کار تو چیست ای مرد راه

گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه

جملهٔ دنیا بنانی میدهم

نان بسگ چون استخوانی میدهم

مدتی شد تا ز دنیا فارغم

نیستم من طفل بازی بالغم

بالغم با لعب و با لهوم چکار

فارغم با غفلت و سهوم چکار

عیسی مریم چو بشنود این سخن

گفت اکنون هرچه میخواهی بکن

چون ز دنیا فارغی آزاد خفت

خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت

چون ز دنیا نیستت غمخوارگی

کرده داری کارها یکبارگی

المقاله ‌الثانیه عشره

سالک آمد با دو چشم خون فشان

چون زمین افتاد پیش آسمان

گفت ای سلطان عالم آمده

پای تا سر طاق و طارم آمده

جمله در تو گم تو بالای همه

جمله چون قطره تو دریای همه

هم قوی دل هم قوی همت توئی

خلق عالم را اما نعمت توئی

چشم نگشادست کس چندین که تو

خود که گشت از پیش و پس چندین که تو

با هزاران دیده میگردیدهٔ

لاجرم پیوسته صاحب دیدهٔ

این همه گردیدنت مقصود چیست

دایمت آمد شدی محدود چیست

چند باشی ای فلک سرگشته تو

چند گردی در شفق آغشته تو

گرچه بسیاری بگردیدی مدام

سیر از سیرت نگردیدی تمام

چند آئی از زبر با زیر تو

زین شد آمد مینگردی سیر تو

هر شبی چون پر زاغت میبرند

زاختران چندین چراغت میبرند

زانچه میجوئی مرا آگاه کن

دست من گیر و مرا همراه کن

من چو تو سرگشتهام با من بساز

پرده کن از روی این مقصود باز

چون فلک بشنود گفت ای بی قرار

این همه با من ندارد هیچ کار

تو چنین دانی که بوئی بردهام

نی که من سر تا قدم در پردهام

زارزوی این نه سر دارم نه پای

نیست یک ساعت قرارم هیچ جای

روز در دود کبودم بی گناه

جملهٔ شب مانده در آب سیاه

زین طلب درخون همی گردم مدام

گر نمیبینی شفق بین والسلام

روز و شب چون حلقه میگردد سرم

تا که میگوید درون دل درم

همچو گوئی مانده در چوگان چنین

چند خواهم بود سرگردان چنین

حلقهام گم شده پا و سرم

لاجرم چون حلقه مانده بر درم

دم بدم دست قضا میراندم

گوش من بگرفته میگرداندم

آنکه هر شب آسمان پر اخترست

آسمان نیست این که طشت اخگرست

چون ز قطران جامه سازد در برم

برفشاند طشت اخگر بر سرم

تا بکی چون صوفیان بی قرار

چرخ خواهم زد درین میدان کار

تا بکی سرگشتگی دین داشتن

جامه در طاق از پی این داشتن

قرنها گردیدهام شیب و فراز

عاقبت طی کرده خواهم ماند باز

گر بسی بنشینی ای سالک برم

من در این راه از تو سرگردان ترم

سالک آمد پیش پیر اوستاد

حال خود برگفت آنچش اوفتاد

پیر گفتش آسمان سرگشته است

وز شفق در خون دل آغشته است

آسیای او گر آوردی شکست

نیستی سرگشتگی را پای بست

الحکایه و التمثیل

بامریدان شیخی از راه دراز

آسیا سنگی همی آورد باز

از قضا بشکست آن سنگ گران

شیخ را حالت پدید آمد بر آن

جملهٔ اصحاب گفتند ای عجب

جان ازین کندیم ما در روز و شب

هم زر و هم رنج ما ضایع بماند

خود مگیر این آسیا ضایع بماند

این چه جای حالتست آخر بگوی

ما نمیدانیم این ظاهر بگوی

شیخ گفت این سنگ ازان این جا شکست

تا زسرگردانی بسیار رست

گر نبودی این شکستش اندکی

روز و شب سرگشته بودی بیشکی

چون شکستی آمد او را آشکار

دایماً آرام یافت آن بیقرار

چون ز سنگ این حالتم معلوم گشت

حالی از سنگم دلی چون موم گشت

چون بگوش دل شنیدم راز از او

اوفتاد این حالتم آغاز از او

هرکرا سرگشتگی پیوسته شد

چون شکست آورد کلی رسته شد

هرکه او سرگشته و حیران بماند

درد او جاوید بیدرمان بماند

از همه کار جهان نومید شد

کار او خون خوردن جاوید شد

الحکایه و التمثیل

شد بر دیوانهٔ آن مرد پاک

دید او را در میان خون و خاک

همچو مستی واله و حیرانش دید

سرنگونش یافت و سرگردانش دید

گفت ای دیوانهٔ بی روی و راه

در چه کاری روز و شب اینجایگاه

گفت هستم حق طلب در روز وشب

مرد گفتش من همین دارم طلب

مرد مجنون گفت پس پنجاه سال

همچو من در خون نشین در کل حال

کاسهٔ پرخون تو میخور ای عزیز

بعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز

تاکه این دریا شود پرداخته

یا نه کار ما شود برساخته

این گره را چون گشادن روی نیست

هم بمردن هم بزادن روی نیست

این قدر دانم که با این پیچ پیچ

می ندانم می ندانم هیچ هیچ

الحکایه و التمثیل

آن یکی دیوانهٔ میگفت زار

کز همه عالم مرا اینست کار

تا کنم بر روی خاکستر نشست

خاک میریزم بسر از هر دو دست

هم پلاسی را بگردن افکنم

هم کنب را بر میان محکم کنم

اشک میبارم بزاری بردوام

چکنم و چکنم همی گویم مدام

تاکسی کو پیشم آید راز جوی

گویدم آخر چه بودت باز گوی

من بدو گویم که ای صاحب مقام

می ندانم می ندانم و السلام

چکنم و چکنم همیشه جفت ماست

می ندانم می ندانم گفت ماست

گر در این میدان کشندت یک دمی

برتو تابد از تحیر عالمی

ور ره این پرده نگشاید ترا

این همه افسانهٔ آید ترا

گر ترا دانش اگر نادانیست

آخر کار تو سرگردانیست

الحکایه و التمثیل

کاملی گفتست از پیران راه

هر که عزم حج کند از جایگاه

کرد باید خان ومانش را وداع

فارغش باید شد از باغ وضیاع

خصم را باید خوشی خشنود کرد

گر زیانی کرده باشی سود کرد

بعد از آن ره رفت روز و شب مدام

تا شوی تو محرم بیت الحرام

چون رسیدی کعبه دیدی چیست کار

آنکه نه روزت بود نه شب قرار

جز طوافت کار نبود بر دوام

کار سرگردانیت باشد مدام

تا بدانی تو که در پایان کار

نیست کس الا که سرگردان کار

عاقبت چون غرق خون افتادنست

همچو گردون سرنگون افتادنست

آنچه میجوئی نمیآید بدست

وز طلب یک لحظه مینتوان نشست

الحکایه و التمثیل

هست مرغی همچو آتش بیقرار

روز و شب گردنده گرد شاخسار

میزند منقار در شاخ درخت

شاخ خواهی نرم باش و خواه سخت

این چنین مرغی بشوق و شدتی

بر سلیمان گشت عاشق مدتی

هر زمانش بیقراری تازه شد

هر دمش بی صبری از اندازه شد

آمدی پیش سلیمان از پکاه

سوی او دزدیده میکردی نگاه

بال و پر از عشق او میسوختی

پس بحیلت باز بر میدوختی

خواند یک روزی سلیمان در برش

کرد از آن یک خواندن عاشق ترش

گفت میدانم که بر من عاشقی

چون توئی عشق مرا کی لایقی

گر نشان میباید از وصل منت

تا ز وصلم چشم گردد روشنت

حاجتی دارم روا کن بعد ازان

تو مراو من ترا تا جاودان

ور نگردانی تو آن حاجت روا

نه مرا باشی تو و نه من ترا

گفت من یک چوب خواهم از تو خواست

نه ترو نه و خشک ونه کوژ و نه راست

روز و شب آن مرغ عاشق بیقرار

مست میگردد بگرد شاخسار

میزند در شاخ منقار ای عجب

میکند آن چوب هرجائی طلب

گر هزاران قرن گردد در جهان

از چنین چوبی کجا یابد نشان

خلق عالم جمله در شیب و فراز

این چنین چوبی همی جوینده باز

این چنین چوبی نشان هرگز نداشت

هیچ چوبی درجهان این عز نداشت

این طلب در آب بحر انداز تو

کاین چنین چوبی نیابی باز تو

از چنین چوبی ترا نامی بس است

سوی تو یک ذره پیغامی بس است

چون بدست آوردنش کس را نبود

تا ابد جز نام ازو کس را چه سود

الحکایه و التمثیل

پادشاهی دختری دلبند داشت

هر دو عالم وقف یک یک بند داشت

هر سر موئیش خونی کرده بود

سرکشان را سرنگونی کرده بود

عاشقی آتش فشانش اوفتاد

شور در دریای جانش اوفتاد

بیقراری کرد در جانش قرار

از میان خلق آمد با کنار

عاقبت چون طاقت او طاق شد

پیش آن مه پارهٔ آفاق شد

فرصتی جست وز عشق جان خویش

شمهٔ برگفت با جانان خویش

گفت اگر نبود وصالت رهبرم

میندانم تا که جان آنگه برم

دخترش گفتا اگر میبایدت

کزوصال من دری بگشایدت

یک جوال ارزنم در ره بریخت

نه بقصدی بود خود ناگه بریخت

سوزنی برگیر و یک یک دانه پاک

از سر سوزن همه برچین ز خاک

چون جوال این شیوه پرارزن کنی

بامن آنگه دست در گردن کنی

مرد عاشق سالها با سوزنی

برنچیدست ای عجب یک ارزنی

گر نکرد از سوزن ارزن در جوال

درجوالش کرد آن زن از محال

وی عجب این مرد با سوزن بدست

جان بخواهدداد و جای آنش هست

الحکایه و التمثیل

صوفئی را گفت مردی از رجال

کای جهان گردیده چون داری تو حال

گفت سی سال ای اخی بشتافتم

نه جوی زر دیدم و نه یافتم

وی عجب کردم من این ساعت نشست

تا مرا صد گنج زر آید بدست

آنکه در عمری جوی هرگز نیافت

دور نبود گر ز گنجی عز نیافت

نیست رویت یک جو زر یافتن

چون توانی گنج گوهر یافتن

آنکه او را هیچ در ده راه نیست

مه دهی گر جوید او آگاه نیست

گر همه شب روز میباید ترا

درد درمان سوز میباید ترا

من که درد عشق در جان منست

وی عجب این درد درمان منست

مینیابم آنچه میجویم همی

وین طلب ساکن نمیگردد دمی

در میان این و آن درماندهام

تا که جان دارم بجان درماندهام

هست دریای محبت بی کنار

لاجرم یک تشنگی شد صد هزار

الحکایه و التمثیل

داشت اندر خانه اسحق ندیم

بندهٔ در خدمت او مستقیم

دایماً هر روز پیش از آفتاب

میکشیدی تا بشب از دجله آب

چون نمیشد تشنگی و آب کم

مینزد یک دم غلام از کار دم

دید روزی خواجه او را بیقرار

فارغ از خلق و شده مشغول کار

خواجه گفتش کیف عیشک ای غلام

گفت کاری سخت دارم بر دوام

در میان دو بلا افتادهام

سرنگون در زیر پا افتادهام

هست از یک سویم آبی بی قیاس

وز دگر سو تشنگان ناسپاس

دجله را خالی بکردن روی نیست

تشنه را سیری سر یک موی نیست

در میان دجله و تشنه مدام

ماندهام درآمد و شد والسلام

در میان دین و دنیا ماندهام

گه بمعنی گه بدعوا ماندهام

نه ز دینم میرسد بوئی تمام

نه دمی دنیام میگیرد نظام

من نه این نه آن ز راه افتاده باز

خردغل باری گران راهی دراز

الحکایه و التمثیل

یک کلیچه یافت آن سگ در رهی

ماه دید از سوی دیگر ناگهی

آن کلیچه بر زمین افکند سگ

تا بگیرد ماه بر گردون بتک

چون بسی تک زد ندادش دست ماه

باز پس گردید و با زآمد براه

آن کلیچه جست بسیاری نیافت

بار دیگر رفت و سوی مه شتافت

نه کلیچه دست میدادش نه ماه

از سر ره میشد او تا پای راه

در میان راه حیران مانده

گم شده نه این ونه آن مانده

تا چنین دردی نیاید در دلت

زندگی هرگز نگردد حاصلت

درد میباید ترادر هر دمی

اندکی نه عالمی در عالمی

تا مگر این درد ره پیشت برد

از وجود خویش بی خویشتن برد

الحکایه و التمثیل

طالبی را کو طلب می‌کرد راز

گفت یک روزی اویس پاکباز

روی آن دارد که تو در راه بیم

تا که جان داری چنان باشی مقیم

کاین همه خلق جهان را آشکار

گوئیا تو کشتهٔ از درد کار

تا نباشد این چنین دردی ترا

ننگ باشد خواندن مردی ترا

الحکایه و التمثیل

سائلی جویندهٔ راه کمال

کرد او از شیخ گرگانی سؤال

گفت چون نبود ترا میل سماع

گفت ما را از سماع است انقطاع

زانکه هست اندر دلم یک نوحه گر

کو زمانی گر ز دل آید بدر

جملهٔ ذرات عرش و فرش پاک

نوحه گر گردند دایم یا هلاک

گر شود ظاهر چنین دردی که هست

تا ابد باید در آن ماتم نشست

با چنین دردی که درجان منست

کی سماع و رقص درمان منست

گر نیارم درد خویش امروز گفت

قصهٔ این غصه و این سوز گفت

تن زنم تا بوکه مرگم در رسد

ره بسوی روز برگم در رسد

الحکایه و التمثیل

بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود

همچو آب زر سخن میگفته بود

عاقبت چون روز بس بیگاه شد

گفت دردا کاین سخن کوتاه شد

زانکه روزی را که شب در پی بود

لایق این حرف هرگز کی بود

صبر باید کرد تا روزی تمام

در رسد کانرا نباشد شب مدام

المقاله الثالثه عشره

سالک سرگشته چون مستی خراب

شد دلی پرتاب پیش آفتاب

گفت ای سلطانسرگیتی نورد

در جهان بسیار دیده گرم و سرد

ای بفیض و روشنی برده سبق

بوده برچارم سما زرین طبق

گرم کردی ذات ذریات را

عاشقی آموختی ذرات را

گرنهٔ سلطان علم چون میزنی

کوس زرین صبحدم چون میزنی

هست انگشتیت در هر روزنی

ذره ذره دیدهٔ چون روشنی

تو بحق چشم و چراغ عالمی

این جهان را وان جهان را محرمی

گاه سنگ از فیض گوهر میکنی

گاه مس بی کیمیا زر میکنی

رخش گردون زیر ران داری مدام

ملکت هر دوجهان داری مدام

پختگی جملهٔ خامان ز تست

زینت و زیب نکو نامان ز تست

من ز مقصودم جدا افتادهام

سرنگون در صد بلا افتادهام

گر ز مقصودم نشانی میدهی

مرده را انگار جانی میدهی

آفتاب این قصه را چون کرد گوش

بر رخش پروین اشک آمد بجوش

گفت من هم نیز غمگینم چو تو

دم بدم سرگشتهٔ اینم چو تو

روی زردم زین غم و جامه کبود

میزنم تک در فراز ودر فرود

روز و شب زین عشق افروزندهام

سال و ماه از شوق این سوزندهام

پای از سر می ندانم سر ز پای

میدوم هر ساعت از جائی بجای

چشمهٔ بی آب از این غم ماندهام

دایماً در تاب ازین غم ماندهام

گه سپر بر آب اندازم ز میغ

گه بقتل خویش دست آرم بتیغ

گاه بر خاک اوفتم زین درد من

گه برایم سرخ و گاهی زرد من

صد هزاران رنگ در کار آورم

تا مگر بوئی پدیدار آورم

بی سر و بن گرچه میگردم چو گوی

کار می برنایدم از رنگ و بوی

من که چشمم وین همه گردیدهام

کافرم گر هیچ بوئی دیدهام

گردهٔ هر شب برم در کوی او

تا مگر چیزی کند بر روی او

من ز تو حیران ترم بگذر ز من

زانکه نگشاید ترا این در ز من

سالک آمد پیش پیر دیده ور

کرد از حال خودش حالی خبر

پیر گفتش آفتاب اندر صفت

بارگاه همتست و معرفت

هرکه صاحب همت آمد مرد شد

همچو خورشید از بلندی فرد شد

گر چو گوهر همت عالی بود

بر سر زر جای تو خالی بود

گر بهر چیزی فرود آئی براه

کی توانی خورد جام از دست شاه

الحکایه و التمثیل

خسروی روزی غلامی میخرید

کافتابش پیش مرکب میدوید

در نکو روئی کسی همتا نداشت

شد ز پهنا سرو کان بالا نداشت

چون ببالا سرو وار استاده بود

سرو او را بندهٔ آزاده بود

از رخ او هم قمر در وی گریخت

وز لب او هم شکر درنی گریخت

آفتابی بود از سر تا بپای

کس ندیدست آفتابی در قبای

گر سخن گفتی گهر میریختی

ور بخندیدی شکر میریختی

صد هزاران عاشقش درکوی بود

زانکه روی آن بود چون آن روی بود

کافر زلفش که از وی دین شدی

حلقهٔ او از در صد چین شدی

نرگسش بادام را دو مغز داشت

کافری و جادوئی نغز داشت

چون نمودی از صدف در عدن

عقل را دندان شکستی در دهن

چون گشادی درج لعل از خنده باز

مردهٔ صد ساله گشتی زنده باز

گر سخن گویم ز تنگی دهانش

درنگنجد هیچ موئی جز میانش

آفتاب از شرم او رخ زرد بود

صبح را از شوق او دم سرد بود

موسم خوش بود و ایام بهار

نازنینان چمن را روز بار

روی صحرا جمله رنگارنگ بود

سبزه بسیاری و عالم تنگ بود

بلبل شوریده میگردید خوش

پیش گل میگفت راه خارکش

هم گل نازک لبی پرخنده داشت

هم بنفشه سر ببر افکنده داشت

یاسمین را یک زفان افزون فتاد

زان ز تنگی دهان بیرون فتاد

نرگس تر طشت زرین بردماغ

چشم بگشاده خوشی بر روی باغ

گنج قارون بازبر افتاده بود

آب خضراندر حضر افتاده بود

در چنین وقتی چنین زیبا رخی

میندانم تا توان زد شه رخی

شاه را عزم چنین شه رخ فتاد

عزم جشنی تازه و فرخ فتاد

چون میاه باغ جشن آراستند

آن غلام سیمبر را خواستند

در میان جشن شاه نیک نام

خواست تا گستاخ گردد آن غلام

گفت ساقی را که یک ساغر شراب

پیش او بر تاچسان آید ز آب

برد ساقی پیش اودر حال جام

سر ببالا برنیاورد آن غلام

شه اشارت کرد حاجب را که خیز

تو بدوده جام و گو در جانت ریز

می ز حاجب نستد آن بدر منیر

شاه گفتا هست این کار وزیر

برد پیش او وزیر شاه جام

عاقبت هم جام ازو نستد غلام

شاه برخاست و بدست خویشتن

برد جامی پیش سرو سیمتن

هم بنستد زو و تن میزد خموش

زین سبب خون وزیر آمد بجوش

گفت آخر جام نستانی ز شاه

بی ادب تر از تو نبود در سپاه

شاه بر پا و تو سرافکندهٔ

بندگی را راستی زیبندهٔ

آن غلام آواز داد آن جایگاه

گفت ازان در پیش من استاد شاه

کز کسی نگرفتهام البته جام

فخر من خود تا قیامت این تمام

گر ز هرکس جام می بستانمی

کی چنین شایستهٔ سلطانمی

از خموشی بد نمیافتد مرا

نیک تر زین خود نمی افتد مرا

چون نیامد جام اول در خورم

شاه استادست آخر بر سرم

گر باول جام قانع گشتمی

از وزیر و شاه ضایع گشتمی

گر کند فانی و یا باقی مرا

تا ابد شه بس بود ساقی مرا

شاه گفتالحق غلامی درخورست

خلق او از خلق او نیکوترست

روی خوب و همت عالیش هست

با چنین کس جاودان باید نشست

هرکه از همت درین راه آمدست

گر گدائی میکند شاه آمدست

الحکایه و التمثیل

در رهی محمود میشد با سپاه

دید پیری پشته در بسته براه

پیش اوشد خسرو صاحب کمال

گفت ای پیر این چه داری در جوال

گفت تا شب ای شه پیروز من

خوشه بر میچیدهام امروز من

این جوال از خوشه پر درکردهام

روی سوی طفلکان آوردهام

تا جوینی سازم این اطفال را

ای گرامی با تو گفتم حال را

شاه گفتش از برای توشه تو

از کجا بر چیدهٔ این خوشه تو

گفت بی شک چون مسلمانی بود

از زمینی کان نه سلطانی بود

زانکه باشد آن زمین بی شک حرام

کی نهم من در زمین غصب گام

هم نباشد خوشهٔ ایشان حلال

گر خورم زینجا بود وزرو وبال

شاه گفت ای بدگمان ناتمام

مال سلطان را چرا گوئی حرام

گفت با پیری و ضعف و افتقار

آیدم از مال سلطانیت عار

زان ندارم لقمهٔ خود را روا

کردهام دایم برین حق را گوا

تو که داری این همه پیل و سپاه

هفت کشور را توئی امروز شاه

نیست شرمت با همه ملک جهان

از جهان قسمت ستانی هر زمان

روز و شب از مال درویشان خوری

روزی از خون دل ایشان خوری

میستانی گاه از ده گه ز شهر

زر بزخم چوب از مردم بقهر

عالمی بر هم نهی وزر و وبال

گوئی این مال منست آنگه حلال

اینهمه ملک و ضیاع و کار و بار

کاین زمانت جمع شد ای شهریار

مادرت از دوک رشتن گرد کرد

یا پدر از دانه کشتن گرد کرد

میبری مال مسلمانان بزور

گوئیا ایمان نداری تو بگور

صد هزاران خصم درهم میکنی

تا که یک لقمه مسلم میکنی

هر که در آفاق سلطان آمدست

سرور جمله سلیمان آمدست

او برای قوت خود زنبیل بافت

نه چو تو قالی قال و قیل بافت

کار اوآمد بیک زنبیل راست

وان تو ناید بپانصد پیل راست

گرچه درویشم من و فتوت تو

ننگ دارم گر خورم از قوت تو

تو که داری این همه وان تو نیست

جز گدائی هیچ درمان تو نیست

چون کنی دون همتی خود نظر

پس بعالی همتی من نگر

مال و ملکت میبباید سوختن

پادشاهی از منت آموختن

این بگفت ودرگذشت از پیش شاه

شاه میکرد از پسش حیران نگاه

از کمال آن سخن وز رشک او

شد چو باران بهاری اشک او

مرغ همت خاصه در راه صواب

دانهٔ بر دام داند آفتاب

الحکایه و التمثیل

سایلی خفاش را گفت ای ضعیف

بیخبر ماندی ز خورشید شریف

ای همه روزت شب تیره شده

از فروغی چشم تو خیره شده

در شب تیره بسی گردیده تو

رشته تائی روشنی نادیده تو

گر تو با خورشید میآمیزئی

از فروغ او چنین نگریزئی

چند در سوراخها سازی وطن

در نگر در آفتاب موج زن

تا ببینی آفتاب آتشین

ذرهٔ با او شوی خلوت نشین

ای عجب خفاش گفت ای بیخبر

من چه خواهم کرد خورشید و قمر

آفتابی را که خواهد شد سیاه

وز غروبش بر لوش دادند راه

روی زرد و جامهٔ ماتم به بر

در تک و پوئی بمانده در بدر

تشنهتر از دیگران صد باره او

وز شفق آغشتهٔ خونخواره او

گر چنین خورشید ناید در نظر

گومیاچون هست خورشیدی دگر

تو مخسب ای مرد یک شب زنده دار

تا بشب خورشید بینی آشکار

روز من ای مرد غافل هر شبست

کافتاب ینزل اللّه در شبست

چون پدید آید بشب آن آفتاب

خلق عالم را کند مشغول خواب

آفتاب از عکس چندانی ضیا

روی در پوشد بجلباب حیا

در گریز آید ز تشویر ای عجب

روز و شب خوش میکند از بیم شب

لیک هرکو همچو من محرم بود

آفتابش در شب ماتم بود

چون چنین خورشید در شب حاصلست

گر زکوری میبخسبی مشکلست

من نخفتم جملهٔ شب تا بروز

گرد آن خورشید میپرم ز سوز

چون نماید روی خورشید مجاز

ما بظلمت آشیان کردیم باز

چون بشب نقدست خورشید اله

آن چنان خورشید دیدن نیست راه

گر چو بازان همتی آری بدست

دست سلطانت بود جای نشست

ور چو پشه باشی از دون همتی

همچو پشه باشی از بیحرمتی

لاجرم چون پشه نقصان باشدت

بود با نابود یکسان باشدت

الحکایه و التمثیل

کردروزی چند سارخگی قرار

بر درختی بس قوی یعنی چنار

چون سفر را کرد آخر کار راست

از چنار کوه پیکر عذر خواست

گفت زحمت دادمت بسیار من

زحمتی ندهم دگر این بار من

مهر برداشت از زفان حالی چنار

گفت خود را بیش ازین رنجه مدار

فارغم از آمدن وز رفتنت

نیست جز بیهوده درهم گفتنت

زانکه گرچون تو درآید صد هزار

یک دمم با آن نباشد هیچ کار

خواه بامن صبر کن خواهی مکن

تو که بای تا ز من گوئی سخن

لیک اگر از عجز آئی پیش در

زانچه میجوئی بیابی بیشتر

الحکایه و التمثیل

پادشاهی در رهی میشد پکاه

خاک بیزی میگذشت آنجایگاه

پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز

کای خدا بر فرق کردم خاک ریز

گر مرا بایست رفتن سوی کار

تاکنون در کار بودم بی قرار

ور پگه بایست کردن عزم راه

کار را برخاستم اینک پگاه

آنچه بر من بود آوردم بجای

کار اکنون با تو افتاد ای خدای

شاه خوش شد از حدیث خاک بیز

گفت گیر این بدره در غربال ریز

چون پگاهی کار را بشتافتی

آنچه جستی بیشتر زان یافتی

المقاله الرابعه عشره

سالک از خورشید چون آگاه شد

عاقبت برخاست پیش ماه شد

گفت هان ای چشمهٔ افروخته

بر منازل روز و شب آموخته

هر زمان در منزلی دیگر روی

گه بپا آئی و گه با سر شوی

هر سر مه میشوی نو از کمال

لاجرم روی تو میگیرند فال

در شب تاریک تنها میروی

مشعله در دست زیبا میروی

زنگی شب را تودادی گوشمال

گرگ ظلمت را تو کردی در جوال

خیمهٔ داری ز نور آن را طناب

از طناب او جهانی پر کلاب

چون سلیمان باد در فرمان تراست

لاجرم از نور شادروان تراست

تو سلیمان وش بشادروان دری

کردهٔ ازماه نو انگشتری

این چنین ملکی که حاصل کردهٔ

گوئیا تو حل مشکل کردهٔ

کردهٔ چشمی سپید از انتظار

پس سیه کاسه مباش و شرم دار

گر خبر داری ز درد و سوز من

هین نشانی ده که شب شد روز من

گفت ای پرسنده وقت کار رفت

پیش از ما قافله سالار رفت

چون ندیدم هیچ گرد از قافله

روی من از اشک شد پر آبله

اول مه عمر یک دم یافته

ضحکهٔ عالم شده غم یافته

آخر هر ماه دل پر تفت و تاب

زار بر زردم نشیند آفتاب

چون برآید آفتاب روشنم

آتش سخت افکند در خرمنم

گه دهان شیر باشد جای من

گاه کژدم سر نهد در پای من

گاه در خوشه کشندم همچو داس

گاه در گاوم چو از زر سنگ آس

گاه بر میزان چنانم میکشند

گه ز هی در خر کمانم میکشند

در میان این همه سختی و تاب

باد پیمایم همه با ماهتاب

از چنین کس کی گشاید عقده باز

خاصه کو را عقده دارد زیر گاز

سالک آمد پیش پیر سالخورد

گاه حال و گه بیان حال کرد

پیر گفتش هست ماه از ضعف حال

مانده سرگردان ز نقصان و کمال

گه شود باریک و بیقدری شود

گه جهان افروزد و بدری شود

چون ندارد تاب خورشید سپهر

مینماید داغ این نقصان ز چهر

از پی او میرود سرگشتهٔ

باز میجوید ازو سر رشتهٔ

گرچه دارد حسن معشوقش کمال

او ندارد تاب او از هیچ حال

لاجرم در نور قرب او مدام

فانی مطلق شود از خود تمام

چون نباشد عاشقی را حوصله

ذرهٔ وصلش دهد صد ولوله

هر که او در عشق آید ناتمام

سعی خون خود کند سعی مدام

الحکایه و التمثیل

بود سنجر را یکی خواهر چو ماه

صفیه خاتون کرده نامش پادشاه

از جمال آن جهان دلبری

ذرهٔ بود آفتاب خاوری

از ملاحت وز حلاوت سر بسر

هم نمک بود آن سمنبر هم شکر

صد شکن در زلف آن دلبند بود

هرشکن از چینش تا دربند بود

چون سر یک موی او پیدا شدی

عقل بینش بخش نابینا شدی

از کژی زلف او گفتن خطاست

زانکه آنجا مینیاید هیچ راست

تختهٔ پیشانی آن سیمبر

بود سیم خام زیر تاج زر

بود ابرویش چنان محکم کمان

کان بزه در مینیامد یک زمان

تیر مژگانش چنان سر تیز بود

کز سر هر تیر صد خونریز بود

جزع او در سحر یکدل آمده

هر دو در جادوی بابل آمده

زلف چون قارش بخونها تشنه‌ای

ذوالفقار از غمزهٔ او دشنه‌ای

زیر زلفش آفتاب روی او

کرده روشن حسن یک یک موی او

چهرهٔ همچون مه تابانش بود

از زمین تا چرخ سرگردانش بود

درج یاقوتش در شهوار داشت

هر دری با هر دلی صد کار داشت

پستهٔ او داد یک خسته نداد

هیچکس را جز در بسته نداد

چشمهٔ حیوان ز لعلش تنگدل

مانده در دریای تاریکی خجل

گر کسی دیدی زنخدانش عیان

گوی بردی از همه خلق جهان

گرچه بردی گوی زیبائی تمام

لیکن اندر چاه افتادی مدام

عارضش از هند عاج آورده بود

از همه رومش خراج آورده بود

خال او هندوستان در روم داشت

ترک تازی تا بچین معلوم داشت

گر بگویم وصف او بسیار من

هم مقصر مانم اندر کار من

زانکه بود آن ماهرخ در دلبری

خسرو جمله بتان بربری

ازجمال و ملک برخوردار بود

مرو دارالملک آن دلدار بود

در زیارت آمدی آن دلنواز

روز هر آدینهٔ بعد از نماز

چاوشان از پیش رفتندی بدر

پاک کردندی ز مردم رهگذر

بعد از آن خاتون ببازار آمدی

عقل خفته فتنه بیدار آمدی

از عرب شهزادهٔ علمی تمام

اندکی شوریده شرالدوله نام

اوفتاد آخر بمرو وشد مقیم

عقل اندک داشت تحصیل عظیم

صفیه خاتونی که ماه پرده بود

جمعهٔ قصد زیارت کرده بود

چاوشان در پیش میآویختند

خلق از هر سوی میبگریختند

لیک شرالدوله دور استاده بود

چشم بر مهد بزر بنهاده بود

چون برون آمد ز مهد آن آفتاب

گشت شر الدوله از عشقش خراب

نیم عقلی داشت پاک از دست شد

نیم جانی داشت مست مست شد

نعرهٔ از وی برآمد دردناک

سرنگونش سر فرو آمد بخاک

گرچه خاتون آن زمان آگاه شد

تن زد و زانجا بخلوت گاه شد

ناپدید آورد بر خود آنچه دید

برد جان از عشق و تن زد آنچه دید

عاقبت برخاست شر الدوله مست

کرد از جائی مگر اسبی بدست

برنشست آن اسب و میشد بیقرار

باز گشته بود سنجر از شکار

پیش رفت و خدمتی کرد آن زمان

برگشاد آنگاه در تازی زفان

خواهرش را کرد ازو خواهندگی

تا خطی بدهد بنام بندگی

چون نمیدانست تازی پادشاه

بود میر طاهرش آنجایگاه

گفت ای طاهر چه باید بنگرش

گفت اگر گویم بیندازد سرش

پس زفان بگشاد گفت ای شهریار

هست این شوریده مردی بیقرار

از هواخواهی ثنا میگویدت

وز سر عجزی دعا میگویدت

این بگفت و گفت تا بندش کنند

بند کرده حبس یک چندش کنند

تا مگر دیوانگی کم گرددش

عقل را بنیاد محکم گرددش

چون دگر آدینه شد خاتون براه

آن جوان را کرد هر سوئی نگاه

چون نه از چپ دید او را نه زراست

گفتآن برنای شوریده کجاست

خادمی گفتش که در زندانست او

پای در بندست و سرگردانست او

گفت ما را عزم زندان اوفتاد

زانکه آنجا صدقهٔ خواهیم داد

چون بزندان در شد آن یاقوت لب

کرد شر الدوله را حالی طلب

دید در زنجیر سر تا پای او

گل شده از اشک خونین جای او

برقع از چهره برافکند آن نگار

شد زفان و عقل سودائی ز کار

در فروغ و فر او فرتوت گشت

عقل او زایل شد و مبهوت گشت

سخت خاتون را خوش آمد درد او

درد کردش دل ز روی زرد او

خواست تا آنجا نشیند یک زمان

لیک در زندان نبودش جای آن

عاقبت با خانه آمد اشک ریز

خواند یک فراش را و گفت خیز

چون شب تاریک گردد آشکار

در جوالی آن فلانی را بیار

رفت فراش ونهادش در جوال

بردش آخر پیش آن صاحب جمال

آن جوان چون دید روی دلنواز

هوش ازو شد عقل زایل گشت باز

گشت از جان و خرد بیکار او

شد بتر آن بار از هر بار او

دید خاتون کو ندارد آن کمال

کاورد یک ذره تاب آن جمال

پس فرستادش بسوی مدرسه

گفت تا کم گرددش این وسوسه

در میان اهل علم و قیل وقال

بو که گیرد عقل او اندک کمال

عاقبت درمدرسه بیمار شد

بند بندش کلبهٔ تیمار شد

سخت کوشان قضا از چپ و راست

رمح کشتن بر دلش کردند راست

تنگ چشمانی ز درگاه آمدند

خطش آوردند و جان خواه آمدند

چون بخاتون زو خبرداری رسید

چادری بر سر بدلداری رسید

حاجبش گفتا که هستم در حساب

گفت آنجا حاجبه آید حجاب

مهد دارش گفت مهد آرم بدر

گفتنه تا بوکه عهد آرم بسر

آن دگر گفتش که مرکب زین کنم

گفت نه تا عشق را تمکین کنم

همچنان القصه شد تا مدرسه

دید آن بیمار را در وسوسه

آن جهان را سایه افتاده برو

سیل خونین دست بگشاده برو

کرد بر بالین اوخاتون مقام

گفت گیر این نامه و برخوان تمام

چون جمالش دید شر الدوله باز

گفت حالی باز گرد ای دلنواز

زانکه گر اینجا کنی یکدم قرار

مرگ ازجانم برآرد صد دمار

من ندارم طاقت دیدارتو

عاجزم از ضعف خود در کار تو

گفت چندین کرده بر خصمان گذر

کی توان شد راضی آخر این قدر

عاشق بیچاره گفت ای دلبرم

چون تو از شفقت نشستی بر سرم

پیشکش را از همه مال جهان

من ندارم هیچ الا نیم جان

گرچه نیست این پیشکش در خورد تو

میکشم پیش تو جان ازدرد تو

این بگفت و جان شیرین داد خوش

خاک بروی مرغزاری باد خوش

چون چنین خاتون بدیدش دردناک

گفت ای گشته ز ضعف خود هلاک

من بسه دست آمدم بر تو برون

تو ز هر سه دست گشتی سرنگون

هیچ نامردی خود نشناختی

تو بدین دل عشق من میباختی

با چنین مردی که بودت در بنه

نقد توبایست عشق صد تنه

چون بزندان آمدم پیش تو باز

گشت بندت سختتر کارت دراز

چون بخلوتگاه خویش آوردمت

صد بلا گوئی که پیش آوردمت

چون گرفتم بر سر بالینت جای

مینگنجیدی تو با من در سرای

چون نداری طاقت این درد نیز

پس بگو باتو چه باید کرد نیز

چون نبودت عشق ما را حوصله

از چه میکردی تو چندان مشغله

این بگفت و بازگشت از پیش او

مرده مانده عاشق درویش او

دفن فرمود و کفن کردش تمام

شبنمی شد سوی دریا والسلام

چون نداری هیچ مردی در مصاف

می مزن چندین مبارز وار لاف

زانکه گر مردی ببینی ای سلیم

همچو حیزان در گریز آئی زبیم

الحکایه و التمثیل

آن مخنث دید ماری را عظیم

جست همچون باد بر بامی ز بیم

گوئیا جست آن زمان از زیر تیغ

گفت کو مردی و سنگی ای دریغ

نیست نامردی تو در دست تو

خود ندارد زور تیر از شست تو

گرچه بسیاری نمائی رستمی

نیست ممکن از مخنث محکمی

گرچه نامی بس نکو کردت پدر

لیک ننگی آمدی تو ای پسر

الحکایه و التمثیل

در وجود آمد بزرگی را پسر

نام حالی روستم کردش پدر

خود ز سستی سخت ناچیز آمداو

نام بودش روستم حیز آمد او

هرکه دون حق ترا نامی نهد

تو یقین دان کان ترا دامی نهد

گر مسلم میشدی کاری بنام

میشدی از نام هرکاری تمام

الحکایه و التمثیل

بوسعید مهنه قبضی داشت سخت

خادمی را گفت زود ای نیکبخت

سخت بیخویشم دمی با خویشم آر

هرکه را بینی برون شو پیشم آر

تا سخن گوید ز هرجانی مرا

راه بگشاید مگر جائی مرا

رفت خادم دید گبری خواندش

پیش شیخ آوردش و بنشاندش

شیخ گفتش حال خویشم بازگوی

نقد وقت خویش پیشم بازگوی

گبر گفتش ای امام هر یکی

در وجود آمد مرا دی کودکی

کردمش من نام جاویدان زیاد

دوش مرد و شیخ جاویدان زیاد

المقاله الخامسه عشر

سالک آمد پیش آتش سر زده

آتشی از دل بخرمن در زده

گفت ای مریخ طبع سر فراز

گرم سیر و زود سوز وتیز تاز

هم شهاب و برق از آثار تست

گرم رفتن گرم بودن کارتست

رجم شیطانی و شیطان هم زتو

ای عجب دردی و درمان هم ز تو

روح بخش روح حیوانی توئی

میزبان نفس انسانی توئی

از خطاب حق بهشت جان شدی

باغ ابراهیم را ریحان شدی

در درون سنگ و آهن ره تراست

پاکبازی در جهان باللّه تراست

هیزمی لعل بدخشانی کنی

آهنی یاقوت رمانی کنی

عنصر عالی تو میآئی و بس

با فلک پهلو تو میسائی و بس

از سبک روحی خفیف مطلقی

گر بسوزی گر بسازی بر حقی

از درخت سبز سر بیرون کنی

موسی مشتاق را مفتون کنی

موسی از تو یافت راه از دورجای

پس مرا در خورد من راهی نمای

زین سخن برخاست زاتش رستخیز

در دل او آتشی افتاد تیز

آب از چشمش روان شد همچو ابر

پای بر آتش نماندش هیچ صبر

گفت من پیوسته جان سوز آمدم

طالب این در شب و روز آمدم

دایماً در تاب و تب آتش فشان

زین حقیقت باز میپرسم نشان

چون بسوزم هرچه میآرم بدست

بر سر خاکسترم بینی نشست

من ازین غم بر سر خاکسترم

دیگری را سر براهی چون برم

کار من با تفت و با سوزست و بس

وین همه عمری نه امروزست و بس

من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم

چون ندیدم هیچ دل برداشتم

تو ز من چیزی نیابی خیز رو

راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو

سالک آمد پیش پیر رهنمای

قصهٔ خود گفتش از سر تا بپای

پیر گفتش هست آتش حرص وآز

کار کرده بر همه عالم دراز

جمله را در حرص زر انداختست

تا ز زرهر کس بتی برساختست

بس که ایمان بس که جان در باختند

تاجوی زر در میان انداختند

الحکایه و التمثیل

در رهی میرفت عیسی غرق نور

همرهیش افتاد نیک از راه دور

بود عیسی را سه گرده نان مگر

خورد یک گرده بدو داد آن دگر

پس ازان سه گرده یک گرده بماند

در میان هر دو ناخورده بماند

شد ز بهر آب عیسی سوی راه

همرهش گرده بخورد آنجایگاه

عسی مریم چو آمد سوی او

میندید آن گرده در پهلوی او

گفت آن گرده کجا شد ای پسر

گفت من هرگز ندارم زان خبر

میشدند آن هر دو تن زانجانگاه

تا یکی دریا پدید آمد براه

دست او بگرفت عیسی آن زمان

گشت با اوبر سر دریا روان

چون بران دریاش داد آخر گذر

گفت ای همره بحق دادگر

پادشاهی کاین چنین برهان نمود

کاین چنین برهان بخود نتوان نمود

کاین زمان با من بگو ای مرد راه

تا که خورد آن گرده را آنجایگاه

مرد گفتا نیست آگاهی مرا

چون نمیدانم چه میخواهی مرا

همچنان میرفت عیسی زو نفور

تا پدید آمد یکی آهو ز دور

خواند عیسی آهوی چالاک را

سرخ کرد از خون آهو خاک را

کرد بریانش اندکی هم خورد نیز

تا بگردن سیر شد آن مرد نیز

بعد ازان عیسی مریم استخوانش

جمع کرد و در دمید اندر میانش

آهو آن دم زندگی از سرگرفت

کرد خدمت راه صحرا برگرفت

هم دران ساعت مسیح رهنمای

گفت ای همره بحق آن خدای

کاین چنین حجت نمودت آن زمان

کاگهم کن تو ازان یک گرده نان

گفت سودا دارد ای همره ترا

چون ندانم چون کنم آگه ترا

همچنان آن مرد را با خویش برد

تا پدید آمد سه کوه خاک خرد

کرد آن ساعت دعا عیسی پاک

تا زر صامت شد آن سه پاره خاک

گفت یک پاره ترا ای مرد راست

وان دگر پاره که میبینی مراست

وان سیم پاره مرآنراست آن زمان

کو نهان خوردست آن یک گرده نان

مرد را چون نام زر آمد پدید

ای عجب حالی دگر آمد پدید

گفت پس آن گرده نان من خوردهام

گرسنه بودم نهان من خوردهام

چون ازو عیسی سخن بشنود راست

گفت من بیزارم این هر سه تراست

تو نمیشائی بهمراهی مرا

خود نخواهم من اگر خواهی مرا

این بگفت و زین سبب رنجور شد

مرد را بگذاشت وز وی دور شد

یک زمان بگذشت دو تن آمدند

هر دو زر دیدند دشمن آمدند

آن نخستین گفت جمله زرمراست

وین دو تن گفتند این زر آن ماست

گفت و گوی و جنگشان بسیار شد

هم زفان هم دستشان از کار شد

عاقبت راضی شدند آن هر سه خام

تا بسه حصه کنند آن زر تمام

گرسنه بودند آنجا هر سه کس

بر نیامدشان ز گرسنگی نفس

آن یکی گفتا که جان به از زرم

رفتم اینک سوی شهر ونان خرم

هر دو تن گفتند اگر نان آوری

در تن رنجور ما جان آوری

تو بنان رو چون رسی از ره فراز

زر کنیم آن وقت از سه حصه باز

مرد حالی زر بیار خود سپرد

ره گرفت و دل بکار خود سپرد

شد بشهر و نان خرید و خورد نیز

پس بحیلت زهر در نان کرد نیز

تا بمیرند آن دو تن از نان او

واو بماند و آن همه زر زان او

وین دو تن کردند عهد اینجایگاه

کاین دو برگیرند آن یک را ز راه

پس کنند آن هر سه حصه از دوباز

چون قرار افتاد مرد آمد فراز

هر دو تن کشتند او را در زمان

بعد ازان مردند چون خوردند نان

عیسی مریم چو باز آنجا رسید

کشته و آن مرده را آنجا بدید

گفت اگر این زر بماند بر قرار

خلق ازین زر کشته گردد بیشمار

پس دعا کرد آن زمان از جان پاک

تا شد آن زر همچو اول باز خاک

گفت ای زرگر تو یابی روزگار

کشته گردانی بروزی صد هزار

چه اگر از خاک زر نیکوترست

آن نکوتر زر که خاکش برسرست

زر اگر چه سرخ رو و دلکشست

لیک تادر دست داری آتشست

چون ندارد نرگس تو چشم راه

سیم و زر میدارد ازکوری نگاه

زر که چندین خلق در سودای اوست

فرج استر یاسم خر جای اوست

چون چنین زر میبیندازد ز راه

این دو جا ااماتر او را جایگاه

گر ترا صد گنج زر متواریست

از همه مقصود برخورداریست

گه ببر گاهی بخور گاهی بدار

اینت برخورداریت از روزگار

الحکایه و التمثیل

در رهی محمود میشد با سپاه

از سپاه و پیل او عالم سیاه

هم زمین همچون فلک بود از شرار

هم فلک همچون زمین بود از غبار

گاو گردون و زمین از بانگ کوس

هردو قانع گشته از یک من سبوس

بود پیش راه در ویرانهٔ

بر سر دیوار اودیوانهٔ

چون بدید از دور روی شهریار

گفت ای سرگشتهٔ فرتوت کار

این همه پیل و سپاه و کار چیست

وین همه آشوب و گیر و دار چیست

گفت تا با این همه از پیش و پس

گردهٔ نان میخورم هر روز بس

مرد مجنون گفت من خوش میخورم

زانکه من بی این همه شش میخورم

چون نصیبت زین همه یک ماندهست

گرد کردن این همه بی فائدهست

الحکایه و التمثیل

گفت چون مسعود آن شاه درشت

خشمگین شد از حسن زارش بکشت

پیش قصری سرنگونش آویختند

خون او با خاک میآمیختند

او وزیر نیک بد محمود را

بد شد از بیدولتی مسعود را

کثرت دنیا وقلت بگذرد

دردمی دوران دولت بگذرد

آن همه دولت که در عهد حسن

بود از که بود از جهد حسن

باز این بیدولتی کاکنونش بود

زو نبود این هم که از گردونش بود

گر بسی خون پیش او میریختند

عاقبت او را بخون آویختند

کار دیوانم جنون آید همه

کز وزارت بوی خون آید همه

هم بیابی تو گدا اینجایگاه

گردهٔ بی آنکه گردی گرد شاه

شاه دنیا بر مثال آتش است

گرد او پروانه راکشتن خوش است

چون حسن شد کشته خلقی بر سرش

هر کسی میگفت عیبی دیگرش

کشته شد وز ننگ عالم می نرست

وز زفان مردمان هم می نرست

هرخری در خرمنش میکرد گاو

کشته را هرگز سگان ندهند تاو

چون بسی عیبش بگفتند آن زمان

ژنده پوشی بود برجست از میان

گفت او را بود یک عیب دگر

زین همه عیبی که بشنودم بتر

گفت خالص بود کاریزش هزار

پیش هر کاریز او را یک حصار

جمله را در آهنین در قبله روی

هر حصاری رادهی پرگفت و گوی

کارگاهش بود ملک خود هزار

جمله دیبا یافتندی چون نگار

در شمار او هزار آمد غلام

جمله در مردی و نیکوئی تمام

زان همه کاریز او در پیش و پس

پنج من آبش نصیب افتاد و بس

زان همه دیبا که بد بر اسم او

ده گزی کرباس آمد قسم او

زان همه نیکو غلام نیک نام

بود بی شک چار حمالش تمام

زان حصال و زان همه در آهنین

حصه ده خشت آمدش زیر زمین

زان همه دشت و زمین پست وبلند

چار گز خاک لحد بودش پسند

عیب او این بود کز فضل و بیان

خرده دانی کرد دعوی در جهان

گرچه جان در خرده دانی باخت او

ذرهٔ عیب جهان نشناخت او

خرده دان کو عیب دنیا ننگرد

در غرور افتد بعقبی ننگرد

لاجرم امروز خونش ریختند

سرنگونسارش ز قصر آویختند

او ندید و راه پیچاپیچ بود

عیبش این بود آن دگرها هیچ بود

گر بدیدی خوف ره بالغ شدی

برفکندی جمله و فارغ شدی

چون گلوی خود بدست خود فشرد

لاجرم عاجز ز دست خود بمرد

شکر کن کز حرص سرگردان نهٔ

روز تا شب بر در دکان نهٔ

در طریق حبه دزدیدن مدام

دانهٔ بنهادهٔ از بهر دام

دام جمله نه دکان داری بود

دام تو در خرقه متواری بود

آستین کوتاه کردی حیله ساز

تا توانی کرد خوش دستی دراز

شرع را از طبع نافرمان شدی

کور بودی در کبودی زان شدی

هرکه شد در خرقهٔ شد حیله ساز

پس دکان خویش را در کرد باز

خلق اگر ظلمت اگر نور آمدند

زین سخن بس دیر و بس دور آمدند

شکر کن حق را کز ایشان نیستی

خلوتی داری پریشان نیستی

الحکایه و التمثیل

بود مجنونی چو در کار آمدی

گاه گاهی سوی بازار آمدی

در نظاره آمدی حیران و مست

چست بگرفتی سر بینی بدست

آن یکی گفتش که ای شوریده دین

بینی از بهر چه میگیری چنین

گفت این شمغندی بازاریان

سخت میدارد دماغم را زیان

گفت در بازار پس کم کن نشست

گفت نتوان چون مهم کاریم هست

جمله آن خواهم که بینم روز روز

مردم بازار را در تفت و سوز

المقاله السادسه عشره

سالک سلطان دل درویش زاد

با سری پر خاک آمد پیش باد

گفت ای جان پرور خلق آمده

همدم و پیوستهٔ حلق آمده

هرکه عمری کامران دارد زتست

زندگی هرکه جان دارد ز تست

ره بسوی جان بحرمت میبری

نور میآری و ظلمت میبری

رفت و روب صحن جانها هم ز تست

گفت و گوی در زبانها هم ز تست

آتش افروز جوانی هم توئی

مایه بخش زندگانی هم توئی

تو سلیمان را ببالا بردهٔ

تخت او شرقاً و غرباً بردهٔ

عادیان را تو ز بن برکندهٔ

سرنگون کرده بخاک افکندهٔ

هم ترا لطفست و هم قوت بسی

قوتم ده پس بلطفم کن کسی

تو بسی گردیدهٔ گرد جهان

بوی جانانم بجان من رسان

چون ز سالک باد این پاسخ شنید

زین دریغش باد سرد آمد پدید

گفت من خود بر سر پایم مدام

زین مصیبت باد پیمایم مدام

خاک بر سر دارم و بادی بدست

از غم این نیست یک جایم نشست

در بدر میگردم و میجویمش

روز تا شب این سخن میگویمش

من درین ره سخت حیران آمدم

همچو بادی سست پیمان آمدم

این زمان بر باد دادم خوب و زشت

من نه دوزخ خواهم اکنون نه بهشت

گر ازین مقصود یابم بوی من

از دو عالم در ربایم گوی من

ور نخواهم یافت بوئی یک نفس

باد سردم کار خواهد بود و بس

آتشم در دل فتاده زین غمست

خرمنم بر باد داده زین غمست

گر جهان صد باره پیمایم بسر

هم نخواهد بود ازین سرم خبر

تو بیفشان باری از من دامنت

زانکهکاری راست ناید از منت

سالک آمد پیش پیر مقتدا

کرد حال خویش پیش او ادا

پیر گفتش باد خدمتگار جانست

ریح از روحست روح او از آنست

راحت او انس و جان را شاملست

در دوعالم انس و جان زو کاملست

طیب افتادست و طیبی دارد او

وز دم رحمن نصیبی دارد او

هرکه اورا یوسفی گم کرده نیست

گرچه ایمان آورد آورده نیست

یوسفی در مصر جان داری مقیم

هر زمانت میرسد از وی نسیم

گر نسیم او نیابی یک نفس

آن نفس دانی که باشی هیچکس

گر دو عالم خصم تو افتد مقیم

بس بود از یوسف خویشت نسیم

گر همه عالم شود زیر و زبر

تو مکن از سایهٔ‌ یوسف گذر

الحکایه و التمثیل

گفت یک روزی همایی میپرید

لشکر محمود هرکورا بدید

سر بسر در سایهٔ او تاختند

خویش را بر یکدیگر انداختند

تا ایاز آمد بر مقصود شد

در پناه سایهٔ محمود شد

پس دران سایه میان خاک راه

هر زمان در سر بگشتی پیش شاه

آن یکی گفتش که ای شوریده رای

نیست آنجا سایهٔ پرهمای

گفت سلطانم همای من بسست

سایهٔ او رهنمای من بسست

چون بدانستم که کار اینست و بس

در دو عالم روزگار اینست و بس

سر نپیچم هرگز از درگاه او

میروم بی پاو سر در راه او

الحکایه و التمثیل

بوددزدی دولتی در وقت خفت

در وثاق احمد خضروبه رفت

گرچه بسیاری بگرد خانه گشت

مینیافت او هیچ از آن دیوانه گشت

خواست تا بیرون رود آن بیخبر

کرد دل برنا امیدی عزم در

شیخ داد آواز و گفت ای رادمرد

میروی بر ناامیدی باز گرد

دلو برگیر آب برکش غسل ساز

دم مزن تا روز روشن از نماز

دزد بر فرمان او در کار شد

در نماز و ذکر و استغفار شد

چون درامد نوبت روز دگر

خواجهٔ آورد صد دینار زر

شیخ را داد و بدو گفت این تراست

شیخ گفت این خاصهٔ مهمان ماست

زربدزد انداخت گفت این خاص تست

این جزای یک شبه اخلاص تست

دزد را شد حالتی پیدا عجب

اشک میبارید جانی پر طلب

در زمین افتاد بی کبر و منی

توبه کرد از دزدی و از ره زنی

شیخ را گفتا که من دزد سقط

کرده بودم از جهالت ره غلط

یک شبی کز بهر حق بشتافتم

آنچه در عمری نیابم یافتم

یک شبی کز بهر او کردم نماز

رستم از دزدی و گشتم بی نیاز

گر بروز و شب کنم کار خدای

نیکبختی یابم اندر دو سرای

توبه کردم تا بروز مردنم

نیست کار الا که فرمان بردنم

این بگفت و مرد دولت یار گشت

شد مرید شیخ و مرد کار گشت

تا بدانی تو که در هر دو جهان

نیست کس را بر خدا هرگز زیان

چون تو از بالا بدین شیب آمدی

چون زنان در زینت و زیب آمدی

روی عالم شیب دارد سر بسر

آسیا بر نه که شد آبت بدر

گرچو گردون عزم این میدان کنی

هرنفس صد آسیا گردان کنی

ترک دنیا گیر تا دینت بود

آن بده از دست تا اینت بود

کانچه از دستت برون شد از عزیز

بار آنت از پشت باز افتاد نیز

الحکایه و التمثیل

آن یکی حمال خوش بنشسته بود

رشتهٔ حمالیش بگسسته بود

سایلی گفتش چرا ای مرد خام

این چنین بیکار بنشستی مدام

سیم از تو باز میافتد بسی

چون کند بی سیم بیکاری کسی

پس زفان بگشاد حمال دژم

گفت باز افتد گر از من یک درم

یک درم گر رفت صد من بار نیز

باز میافتد ز پشتم ای عزیز

بار تا چندی کشی بی بار باش

گر دمی باقیست برخوردار باش

الحکایه و التمثیل

خونئی را زار میبردند و خوار

تا درآویزند سر زیرش ز دار

او طرب میکرد و بس دل زنده بود

خنده میزد وان چه جای خنده بود

سایلی گفتش که آزادی چرا

وقت کشتن این چنین شادی چرا

گفت چون عمر از قضاماند این قدر

کی توان برد این قدر در غم بسر

تا که این میگفت حق دادش نجات

از ممات او برون آمد حیات

هرچه برهم مینهی بر هم منه

هیچ کس را هیچ بیش و کم منه

هرچه داری جمله آنجا میفرست

کم بود از نیم خرما میفرست

زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست

وانچه میداری نگه تاوان تراست

الحکایه و التمثیل

از نیاز بندگی آن پادشاه

پیش مردی رفت از مردان راه

گفت پندی ده که رهبر باشدم

زین چنین صد ملک بهتر باشدم

گفت بنگر تا ترا ای شهریار

کار دنیا چند میآید بکار

کار دنیا آنچه باشد ناگزیر

آن قدر چون کرده شد آرام گیر

کار عقبی نیز بنگر این زمان

تا بعقبی چند محتاجی بدان

آنچه در عقبی ترا آن درخورست

کار آن کردن ترا لایق ترست

کار دین و کار دنیا روز وشب

تو بقدر احتیاج خود طلب

آنچت اینجا احتیاجست آن بکن

وانچه آنجا بایدت درمان بکن

گر بموئی بستگی باشد ترا

هم بموئی خستگی باشد ترا

ور بکوهی بستگی پیش آیدت

هم بکوهی خستگی بیش آیدت

بر تو هر پیوند تو بندی بود

تا ترا پیوند خود چندی بود

باز بر پیوند سر تا پای تو

تا توانی مرد ور نه وای تو

الحکایه و التمثیل

کاملی گفتست دانی مرد کیست

نیست مرد انک او تواند شاد زیست

مرد آن باشد که جانی شادمان

خوش تواند برد آزاد از جهان

ای درین چنبر همه تاب آمده

همچو شاگرد رسن تاب آمده

چون گذر بر چنبر آمد جاودان

چند در گیری رسن گرد جهان

چند خواهی بیش ازین بر هم نهاد

چون همه از هم فرو خواهد فتاد

گر نخواهی کرد قارونی مدام

خورد و پوشی تا لب گورت تمام

انبیا چون این چنین کردند کار

تو دکان بالای استادان مدار

الحکایه و التمثیل

عیسی مریم بخواب افتاده بود

نیم خشتی زیر سر بنهاده بود

چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر

دید ابلیس لعین را بر زبر

گفت ای معلون چرا استادهٔ

گفت خشتم زیر سر بنهادهٔ

جملهٔ دنیا چو اقطاع منست

هست آن خشت آن من این روشنست

تا تصرف میکنی در ملک من

خویش را آوردهٔ در سلک من

عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد

روی را برخاک عزم خواب کرد

چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت

من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت

چون پس خشت لحد خواهی فتاد

خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد

چون گل از خونابهٔ دل میکنی

از پی دنیا چرا گل میکنی

الحکایه و التمثیل

کرد پیغامبر مگر روزی گذر

ناودانی گل همی در زد عمر

در گذشت ازوی نکرد او را سلام

از پسش حالی عمر برداشت گام

گفت آخر یا رسول اللّه چه بود

کز عمر می بر شکستی زود زود

گفت گشتی از عمارت غرهٔ

تو بمرگ ایماننداری ذرهٔ

تو بلاشک بیخ جانت میزنی

گر گلی بر ناودانت میزنی

هرکرا در گور باید گشت خاک

گل کند آخر نترسد از هلاک

از جهان بیرون همی باید شدن

زیر خاک و خون همی باید شدن

تانگردی پایمال خاک و خون

کی رود سرگشتگیت از سر برون

گر درختی گردد این هر ذره خاک

بر دهد هر ذرهٔ صد جان پاک

کس چه داند تا چه جانهای شگرف

غوطه خوردست اندرین دریای ژرف

کس چه داند تا چه دلهای عزیز

خون شدست و خون شود آن تو نیز

کس چه داند تا چه قالبهای پاک

در میان خون فرو شد زیر خاک

در دوعالم نیست حاصل جز دریغ

هیچکس را نیست در دل جز دریغ

در سرائی چون توان بنشست راست

کز سر آن زود برخواهیم خاست

کار عالم جز طلسم و پیچ نیست

جز خرابی در خرابی هیچ نیست

الحکایه و التمثیل

بود شهری بس قوی اما خراب

پای تا سر شوره خورده زافتاب

صد هزاران منظر و دیوار و در

اوفتاده سرنگون بر یکدگر

دید مجنونی مگر آن شهر را

درعمل آورده چندان قهر را

در تحیر ایستاد آنجایگاه

شهر را میکرد هر سوئی نگاه

نیمروز آنجایگه منزل گرفت

گوئی آنجا پای او در گل گرفت

سایلی گفتش که ای مجنون راه

از چه حیران ماندهٔ این جایگاه

سخت سرگردان و غمگین ماندهٔ

می چه اندیشی که چنین ماندهٔ

گفت ماندم در تعجب بیقرار

کانزمان کاین شهر بودست استوار

وانگهی پر خلق بودست این همه

مصر جامع مینمودست این همه

آن زمان کاین بود شهر مردمان

من کجا بودم ندانم آن زمان

وین زمان کاینجا شدم من آشکار

تا کجا رفتند چندان خلق زار

من کجا بودستم آخر آن زمان

یا کجااند این زمان آن مردمان

من نبودم آن زمان و ایشان بدند

من چو پیدا آمدم پنهان شدند

می ندانم این سخن را روی وراه

این تعجب میکنم این جایگاه

کس چه میداند که این پرگار چیست

یا ازین پرگار بیرون کار چیست

چون بسی رفتم ندیدم پیش باز

گشتم اکنون بیدل و بیخویش باز

هیچ دل را جز تحیر راه نیست

وز شد آمد جان کس آگاه نیست

المقاله السابعه عشره

سالک آمد پیش آب پاک رو

گفت ای پاکیزهٔ چالاک رو

در جهان از تست یک یک هر چه هست

وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست

هرکجا سر سبزئی آثار تست

تازگی کردن طریق کار تست

سلسبیل وکوثر و رضوان تراست

زندگی چشمهٔ حیوان تراست

در ره جانان خوش و تر میروی

لاجرم هر لحظه خوشتر میروی

از کمال عشق جانان چون قلم

سر نهی اول براه آنکه قدم

هم طهور دایم و هم طاهری

جسم و جانی باطنی و ظاهری

در همه چیزی روانی همچو روح

در دو عالم با سرافتاد از تو نوح

هر کرا آبیست آنکس پست تست

کآبروی هرکه هست از دست تست

سخت تر زاهن نباشد تشنهٔ

از تو گردد آب داده دشنهٔ

آنکه آهن را چنین سیراب کرد

هم تواند جان من بیتاب کرد

از در او آگهی ده یکدمم

تا بود آن یکدمم صد عالمم

آب ازین چون آتشی در تاب شد

آتشی برخاست زو وز آب شد

گفت آخر من کیم تر دامنی

از تر اندامی نه مردی نه زنی

دست شسته جملهٔ عالم ز من

تر مزاجی بنی آدم ز من

میروم سر پا برهنه روز و شب

میکنم پیوسته این معنی طلب

گه ز نومیدی چو نرمی میروم

گاه از پندار گرمی میروم

گاه در صد گونه جوشم زین سبب

گاه در بانگ و خروشم زین سبب

من که سر تا بن همه اشکم ازین

بی سر و بن زاتش رشکم ازین

مدتی رفتم بر امید بهی

برنیامد کارم از آبی تهی

گوئیا دیدست مقصودم مرا

لیک یکباری براه آسیا

گر چو آتش گرم آیم در طلب

گویدم بر ریگ رو ای بی ادب

با چنین دردی ندیدم بوی او

دیگری را چون برم ره سوی او

سالک آمد پیش پیر دستگیر

عرضه دادش گوهر درج ضمیر

پیر گفتش آب پاک افتاده است

کار او دایم طهارت دادنست

آب چون از اصل پاکی زاد بود

عرش را بر آب ازان بنیاد بود

هرکه او در پاکی این ره بود

جانش از پاکی حق آگه بود

تو زنفس سگ پلید افتادهٔ

در نجاست ناپدید افتادهٔ

نیست یک ساعت چو فرعونت شکست

گر نداری مصر فرعونیت هست

تو بفرعونی چو مصر جامعی

یار فرعونی که هامان طالعی

عبد بطن و فرجیای مردار خوار

جیفه اللیلی و بطال النهار

آن سگ دوزخ که تو بشنودهٔ

در تو خفتست و تو خوش آسودهٔ

این سگ دوزخ که آتش میخورد

هرچه او را میدهی خوش میخورد

باش تا فردا سگ نفس و منیت

سر ز دوزخ برکند در دشمنیت

دشمن تست این سگ و از سگ بتر

چند سگ را پروری ای بیخبر

نفس را قوت از پی دل ده مدام

تا نگردد قوت تو بر تو حرام

قوت کی باشد حرامی گر خوری

همچو مردان خور طعامی گر خوری

الحکایه و التمثیل

احمد خضرویه گفت آن دیده ور

دیدهام خلق جهان را سر بسر

جمله بر یک آخورند از خاص و عام

جمله را یک قوت میبینم مدام

سائلی گفتش که ای شیخ کبار

تو بر آن آخور نبودی هیچ بار

گفت بودم گفت پس ای دیده ور

چیست از تو فرق تا خلق دگر

گفت فرقست آنکه خلقان دیگرند

جمله شادی میکنند و میخورند

می سکیزند ونمیدانند حال

می بر افرازند سر از جاه و مال

جمله میخندند و مینازند خوش

جمله میمانند و میتازند خوش

لیک من کم میخورم وز بهر زیست

نیستم غافل که دانم حال چیست

خون چو باران میفشانم هر زمان

مینخندم میننازم از جهان

فرق از من تا بدیشان این بسست

توشهٔ راه مسلمان این بسست

نعمت دنیا مهلل آمدست

بعد صد حکمت بحاصل آمدست

پاکی و تهلیل وصف خاص اوست

گر بتسبیحش رسانی بس نکوست

ور برای سگ خوری نعمت مدام

در حقیقت گردد آن نعمت حرام

نعمتی در پاکی و در طاعتی

باتو گر صحبت کند یک ساعتی

از پلیدی ننگ عالم میشود

نامش از عالم بیک دم میشود

الحکایه و التمثیل

دید روزی بوسعید دیده ور

مبرزی پرداخته در رهگذر

پس عصا در سینه زد آنجایگاه

همچنان میبود و میکرد آن نگاه

هرکه آن میدید انکاریش بود

خاصه منکر بود و بسیاریش بود

کرد آخر یک مرید از وی سئوال

خواست از سلطان حالت کشف حال

شیخ گفتش چون نجاست دیده شد

پس عجب رمزی ازو بشنیده شد

گفت من صد گونه نعمت بودهام

هم بقوت هم بهمت بودهام

هم رسیده بودم از درگاه حق

هم مهلل آمدم در راه حق

بود رنگ و لذت و بویم بسی

خواستندی صحبت من هر کسی

یک زمان چون با تو صحبت داشتم

آن همه سلطان سری بگذاشتم

باز افتادم ز صد طاعت ز تو

این چنین گشتم بیک ساعت ز تو

صحبت تو این چنین زیبام کرد

هم نجس هم شوم هم رسوام کرد

گر چنینی مرد نعمت خواره تو

آن من خود رفت ای بیچاره تو

الحکایه و التمثیل

خواجهٔ میرفت سر افراخته

بود در ره مبرزی پرداخته

بینی آنجا باستین محکم گرفت

دامن دراعه را در هم گرفت

بود مجنونی مگر در پیش راه

گفت بینی می مگیر اینجایگاه

کاین نجاست زود زود ای بیخبر

پیش تو آرند وگویندت بخور

میمگیر امروز ازو بینی فراز

زانکه این هم خوش خوری فردا بناز

آنچه فردا قوت عشرت باشدت

زو چرا امروز نفرت باشدت

ای میان خون و خلط آغشتگان

معدهٔ خود کرده گور کشتگان

گاه همچون سگ زهم می بردرند

گه چو گرگان میکشند ومیخورند

نعمتی طاهر نجاست میکنند

وانگهی عزم ریاست میکنند

الحکایه و التمثیل

آن حکیمی در تفکر میگذشت

دید سرگین دان و گورستان بدشت

نعرهٔ زد گفت ای نظارگان

اینت نعمت اینت نعمت خوارگان

ای عجب با این چنین نفسی درون

میکند هم در خدائی سر برون

زشتی عالم همه از خبث اوست

وانگهی دارد خدائی نیز دوست

هست در هر نفس این دعوی اماک

خویش بر فرعون ظاهر کرد نیک

الحکایه و التمثیل

شد بر فرعون ابلیس لعین

یک کف پر ریگ برداشت از زمین

پس نمود آن ریگ مروارید باز

بعد از آنش ریگ گردانید باز

گفت گیر این ریگ و گوهر کن تو نیز

گفت ازین من میندانم هیچ چیز

پس زفان بگشاد ابلیس لعین

گفت تو با این سرو ریشی چنین

زشتم آید گر گدائی میکنی

از چه دعوی خدائی میکنی

هر زمان ریشی مرصع بر نهی

تخت خواهی تاج اقرع بر نهی

با چنین ریشی چو گردی گرم تو

اینت ریش آخر نداری شرم تو

با چنین قدرت درین افکندگی

می فرا نپذیردم در بندگی

چون تو هم پیسی و هم کل تا بگوش

در خدائی کی پذیرندت خموش

نفس کافر را که در هر ساعتش

آزمایش میکنم در طاعتش

غرقهٔ بهر خطر میبینمش

هر نفس از بد بتر میبینمش

آنچه با من این سگ شوم آن کند

کافرم گر کافر روم آن کند

نیست چون من خویش دشمن هیچکس

بیخبر تر کیست از من هیچکس

آنچه بر من میرود بر کس نرفت

این سر افرازی هنوز از پس نرفت

دولتم چون خشک میغی بود و بس

حاصل از عمرم دریغی بود و بس

تن که یک درد مرا مرهم نکرد

همچو موئی گشت و موئی کم نکرد

ای دریغا جان بتن در باختیم

قیمت جان ذرهٔ نشناختیم

تشنه میمیریم در طوفان همه

وانک آب از چشمهٔ حیوان همه

هم زمان عیش را سوری نماند

هم چراغ عمر را نوری نماند

درد را مرهم کجا خواهیم کرد

عمر شد ماتم کجاخواهیم کرد

خون شد آهن زانکه این دردش بخاست

دل که از خونست چون آهن چراست

تا نگردی نقطهٔ درد ای پسر

کی توان گفتن ترا مرد ای پسر

هرکه او در دیدهٔ خود خار نیست

با گل غیب خدایش کار نیست

میروی چون کافر درویش او

کی توان شد این چنین در پیش او

چون زدین و دل تهی داری سرای

چون روی بی دین و دل پیش خدای

چون ترا در خانه جای ماتمست

در چنین جائی دلت چون خرمست

الحکایه و التمثیل

بود درویشی یکی خانه تهی

دزد در شد یافت درویش آگهی

کرد بسیاری طلب تا هیچ هست

هیچ جز بادش نمیآمد بدست

کرد صد لاحول کار خویش را

خنده آمد زان سبب درویش را

دزد گفتش با چنین خانه تهی

خنده چون میآیدت بس ابلهی

با چنین خانه که در عالم کمست

نیست جای خنده جای ماتمست

خویش را از جهل میخوانی دلیر

زانکه برگرمابه دیدستی توشیر

چون ز بیشه بانگ شیر آید پدید

حیز از مرد دلیر آید پدید

در قدیمی راه محدث کی بود

رستمی کار مخنث کی بود

چون بتابد آفتاب آن جمال

تو چه سنجی خوی کرده در خیال

چون کند جلوه جمال بی نشان

اامان و آخرین را جاودان

سر به بحر بینهایت در نهد

آنگهی آن بحر را سر بر نهد

در میان این کف و این دود تو

چون نخواهی بد که خواهی بود تو

می بباید رفت آخر عاقبت

بیخبر از خاتمت وز سابقت

نه ز اول لحظهٔ پیشان پدید

نه ز آخر ذرهٔ پایان پدید

من میان این و آن نه این نه آن

بیخبر از جسم و جان نه این نه آن

کفر در بنیاد و ایمانی ضعیف

نفس غالب تن قوی جانی ضعیف

چون کنم من چون کنم بسیار گشت

بود حیرت عشق با او یار گشت

این زمان در حیرت ودر حسرتم

میکند از پرموری غیرتم

می ندانم کین ندانم از کجاست

زهد عقل و عشق جانم از کجاست

می ندانم هیچ تا دانستهام

ور همه دانم کجا دانستهام

عین دانائی مرا نادانی است

کل نادانی من حیرانی است

جملهٔ‌حیرانیم افسردگیست

جملهٔ افسردگی از مردگیست

مرده را گر زندگی دین دهند

دختر جمشید بی کابین دهند

آب خوردن زهر مستسقی بود

خاصه کاستسقای اودقی بود

المقاله الثامنه عشر

سالک آمد پیش خاک بارکش

گفت ای افکندهٔ تیمارکش

هر کجا سریست در هر دو جهان

گر برون آری درون داری نهان

توخمیر دست قدرت بودهٔ

حامل اسرار فطرت بودهٔ

چون ز چارارکان بحق رکنی تراست

نقد رکنی گر ز تو جویم رواست

گرچه بار و رنج داری از برون

لیک بار گنج داری از درون

در کنارت گنج بینم صد هزار

با میان آر آنچه داری در کنار

هر کرا گنجی بود خاصه غریب

دیگران را کی گذارد بی نصیب

چون تو میدانی که هستم راز جوی

سر گنج خویش با من باز گوی

بر دل مستم دری بگشای تو

سوی مقصودم رهی بنمای تو

زین سخن چون خاک راه آگاه شد

باد در کف همچو خاک راه شد

گفت آخر من که باشم در جهان

تا بود رازیم پیدا ونهان

من ندارم هیچ جز افسردگی

نیست بر من وقف الا مردگی

بر نهاد من قضا بگشاد دست

پس لبادم آمد و برگاو بست

اولم از خاک ره برداشتند

پس چو خاکم خاکسار انگاشتند

من زنومیدی چنین افسردهام

خفته درخاکی وخاکی خوردهام

گاو را چون دشمن من میکنند

جمله را درخرمن من میکنند

بر تن خود بار دارم همچو کوه

باگروهی هر زمان گیرم گروه

گرچه گشتم ذره ذره زیر پای

ذرهٔگردش ندیدم هیچ جای

روز و شب از درد این افسردهام

می ندانم زندهام یا مردهام

آنچه بر من رفت از ظلم و فساد

در بدل خواهند از ننگم معاد

در مضیقی بس خطرناکم ازین

خاک بر سر بر سر خاکم ازین

مردگان را جمله در من مینهند

مرگ را زرین نهنبن مینهند

من میان مردگانم بیخبر

کی مرا از زندگی باشد اثر

زندگی کی یابی از مرده دلی

ترک من کن چون ندارم حاصلی

سالک آمد پیش پیر پاک زاد

شرح حال خویش پیش پیر داد

پیر گفتش هست خاک بارکش

عالم حلم و جهان خلق خوش

گر تحمل میکنی چون خاک تو

در دو عالم همچو آبی پاک تو

ذرهٔ گر تو تحمل میکنی

همچو خورشیدی تجمل میکنی

هرکه او موئی تحمل خوی کرد

مشک خلقش عالمی پر بوی کرد

الحکایه و التمثیل

بود عبداللّه طاهر در شکار

باز میآمد بشهر آن نامدار

بود در راهش پلی جای نشست

پیر زالی از پس آن پل بجست

اسب عبداللّه سر بر زد ز راه

بر زمین افکند از فرقش کلاه

خشمگین شد سخت عبداللّه ازو

خواست تا خود را کند آگاه ازو

گفت ای نادان چکارت اوفتاد

کاین چنین جای اختیارت اوفتاد

قصهٔ دادش بدست آن پیرزن

گفت فرزندیست بی جرم آن من

مانده در زندان تو خوار و اسیر

لطف کن او را برون آر ای امیر

میبسوزد جان من از درد او

شد سیه روزم ز روی زرد او

پیرم و رفته بآخر روز من

رحمتی کن بر دل پر سوز من

خورد سوگند از سر خشم آن امیر

کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر

برنیارم من ز زندان هرگزش

همچنان میدارم آنجا عاجزش

پیره زن گفت ای امیر کاردان

نیست بر کاری خداوند جهان

گر تو بر کاری خدا هم نیز هست

قادر و دانندهٔ هر چیز هست

من کنون با او گذارم کار خویش

توبرو من نیز بردم بار خویش

تا درچون حق جهانداری بود

بر در تو آمدن عاری بود

تن زدم جان سوخته رفتم ز جای

تا تو بهتر آئی اکنون با خدای

این سخن بر جان عبداللّه زد

اشک خونین بر غبار راه زد

خورد سوگندی دگر آن مهربان

کز سر پل نگذرم من این زمان

تا نیارند آن پسر را سوی من

تا ببینم روی او او روی من

شد بزندان مرد و آوردش سوار

چون جمال او بدید آن نامدار

خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز

تا بگردانند در شهرش بناز

پس منادی میکنند از چپ و راست

کاین طلیق اللّه آزاد خداست

این چنین کاری که کوهی کاه کرد

رغم عبداللّه را اللّه کرد

گر تحمل هست نیکو از یکی

هست نیکوتر ز شاهان بیشکی

الحکایه و التمثیل

نصر احمد اندر ایام بهار

داشت عزم باغ و قصد سبزه زار

مطربان از پیش بفرستاده بود

همره ایشان سماع و باده بود

محتسب بود آن یکی الیاس نام

سخت در تقوی و در معنی تمام

پیش آمد قوم را دره بدست

وانچه دید او هم بریخت و هم شکست

نصر را زان حال حالی شد خبر

کرد نصر الیاس را حاضر مگر

گفت ای الیاسک شوریده دین

گفت ای نصرک چه افتادست هین

گفت این حسبت که فرمودت بگو

گفت این شاهی ز که بودت بگو

گفت از امر امیرالمؤمنین

گفت آن من ز رب العالمین

گفت گوئی مینترسی ذرهٔ

گفت از عالم منم وین درهٔ

نه طمع دارم بکس هرگز دمی

نه مرا در چشمآید عالمی

نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم

نه بترسم از بلا چون تو سلیم

گر کسی خون ریزد و خون راندم

خوش بود کان خون بحق برساندم

خون ترا چون سوی حق رهبر بود

در جهان چیزی ازین بهتر بود

مشک هم خوش هم نکو آید ترا

زانکه بوی خون ازو آید ترا

نصر را الحق خوش آمد گفتنش

محو شد از گفت او آشفتنش

گفت شادم کردی اکنون شاد باش

حاجتی خواه از من و آزاد باش

گفت من حاجت ندارم بیش و کم

گفت البته بباید خواست هم

بر کنار حضرت شاه شریف

بود استاده غلامی بس ضعیف

کرد شیخ الیاس سوی او نگاه

گفت حاجت زوست نه از پادشاه

نصر گفتا پیشچون من شهریار

زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار

گفت پس من شرم دارم این زمان

کز تو خواهم با خداوند جهان

کرد الحاحش که البته بخواه

گفت میباید که این دم پادشاه

بدهدم هژده کری گندم تمام

زانکه اینم در سمرقندست وام

نصر گفتا گندم به بنگرید

پس باشتر با سمرقندش برید

بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه

من چنان خواهم که این گندم براه

خود بگردن بر نهی بی سرکشی

در سمرقندش بری با دلخوشی

نصر گفتش تو ز من آگه نئی

زانکه با من در رهی همره نئی

گر روم در باغ خود افزون دو گام

آبله گیرد همه پایم تمام

چون توانم شد ز نیشابور من

بار بر سر تا بجای دور من

بعد از آن الیاس گفت این روشنست

کاین قدر بارت اگر بر گردنست

عاجزی گر تا سمرقندش بری

ور بری دانم که تا چندش بری

جملهٔ بار خراسان روز و شب

تا ابد بر گردن تست ای عجب

چون قیامت باز اندازد بساط

باچنین باری چه سازی بر صراط

بار بینم عالمی بر گردنت

تا بود یک گردهٔ نان خوردنت

با چنین باری چو دم نتوان زدن

بر صراط حق قدم نتوان زدن

نصر حالی توبه کرد و بازگشت

ترک شاهی گفت و اهل راز گشت

در تحمل هرکه او پاکی بود

گر بود بر آسمان خاکی بود

حلم او بار جهانی میکشد

میکند سود و زیانی میکشد

الحکایه و التمثیل

جاهلی میگفت احنف را متاب

گر یکی گوئی تو ده گویم جواب

احنفش گفتا تو گر گوئی دهم

من یکی باتو نگویم این بهم

خلق نبود این که تا یابی خبر

از فروتر کس شوی زیر و زبر

چون حقارت بر نتابی از حقیر

چون کشی پس کبریای آن کبیر

خلق چیست ز خلق خون نوشیدن است

باز ناپوشیدن و کوشیدن است

الحکایه و التمثیل

خانهٔ داشت ای عجب خالی جنید

دزد در شد مینیافت او هیچ صید

عاقبت پیراهنی یافت وببرد

روز دیگر را بدلالی سپرد

پیرهن را چون خریداری رسید

آشنا میخواست در وقت خرید

میگذشت آنجا جنید راهبر

گفت این را آشناام من بخر

در تحمل بازگفتم حال خاک

خاک شو تا درنماند جان پاک

همچو بادی عمر تو بگذشت زود

خاک شو چون خاک خواهی گشت زود

گر ز بی آبی تیمم ساختی

خاک خود مردیست تو خم ساختی

از تیمم گر ترا گردی رسید

بیشک از فرق جوانمردی رسید

هیچ گردی نیست کان خاکی نبود

هیچ خاکی نیست کان پاکی نبود

هیچ پاکی نیست تا اوجان نداشت

هیچ جانی نیست تا جانان نداشت

این ببین تاتوقدم چون مینهی

نیستی آگاه و در خون مینهی

ذره ذره خاک شخص خفتگانست

قطره قطره خون جان رفتگانست

خاک را صد بار بر هم بیختند

تا همه با خون دل آمیختند

از زمین هرچ آن برون میآیدت

از میان خاک و خون میآیدت

هرچه یابی همچو آتش میخوری

وز میان خاک و خون خوش میخوری

خفتگان در خاک و خون چون میکنند

خاک وخون گوئی که معجون میکنند

کاشکی یک تن بر آوردی سری

یک سخن گفتی وبگشادی دری

هست این سر هر زمان پوشیده تر

خون جانها زین سبب جوشیده تر

نیست از خون یک ذراع خاک پاک

زانکه گورستانست سر تا پای خاک

الحکایه و التمثیل

میشد ابراهیم ادهم در رهی

پیش اوآمد سواری ناگهی

گفت آبادانی ای رهرو کجاست

اوبگورستان اشارت کرد راست

شد سوار از قول اودر خشم سخت

تازیانه کرد بر وی لخت لخت

خون روان شد از سر واز روی او

تا زخون گل گشت خاک کوی او

چون بنزد شهر آمد آن سوار

دید خلقی را دوان و بیقرار

گفت این تعجیل چیست ای مردمان

گفت ابراهیم ادهم این زمان

میرود در پیش آگاهی رسید

اسب داری گر درو خواهی رسید

هرکه او رادید پیدا و نهان

گشت ایمن از عذاب آن جهان

زو صفت پرسید آن مرد سوار

چون صفت گفتند او بگریست زار

حال خودبرگفت کو را چون زدم

جامه و دستم ازو در خون زدم

شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز

دید او راجامه شستن کرده ساز

خون زخود میشست پیشش شد سوار

گشت درخاک و بسی بگریست زار

عفو خواست او عفو دادش در زمان

گفت آخر آن چرا گفتی چنان

گفت آبادانی ای مرد تمام

نیست جز در کوی گورستان مدام

گورها هر روز آبادان ترست

لیک هر دم شهرها ویران ترست

گر همه آفاق آبادان کنند

عاقبت می دان که گورستان کنند

پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار

راست گفتم تو خیال کژ مدار

المقاله التاسعه عشره

سالک آمد پیش کوه گوهری

گفت ای مشغول گوهر پروری

ای مرصع کره از گوهر کمر

تیغ داری هم ز آهن هم ز زر

پای بر جائی نهٔ جائی بدست

زانکه داری بر سر گوهر نشست

نی بگنجی در زمین ودر زمان

بردهٔ از کبر سر در آسمان

از تو میبینم زمین را استوار

زانکه تو میخ زمینی از وقار

لیک از عشق آن وقار تو برفت

صبر جان بی قرار تو برفت

لاجرم ساکن نهٔ در هیچ باب

در مروری روز و شب مرالسحاب

چون توداری در همه عالم صفا

ملک گوهر میشود صافی ترا

کوه رحمت در همه دنیا تراست

قاف و القرآن پرمعنی تراست

گر لبی نان نیست در انبان ترا

قطب عالم بس بود مهمان تو را

گر کنم یک ذره وصف طور تو

همچو خورشیدی شوم ازنور تو

چون تو چندینی گهرداری بدست

دست قوت و قوت جودیت هست

روی عالم سر بسر طوفان گرفت

کلبهٔ بی جودئی نتوان گرفت

جودئی داری بیک جودم رسان

جان ترا بخشم بمقصودم رسان

کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا

نالهٔ من مینبینی در صدا

زلزله زین درد در دیوان کیست

یا جبال اوبی در شان کیست

پای بسته آمدم تا رستخیز

مبتلای سنگسار و سنگ ریز

صد هزاران عقبه دارم سرفراز

پای بسته چون روم راهی دراز

هم فسرده هم خجل افتادهام

زانکه دایم سنگدل افتادهام

هر زمان چون نیستم دلریش او

تیغ بنهم با کمردر پیش او

نی که دل گر سنگ وآهن داشتم

خون شد ولعل و عقیق انگاشتم

گه کشم سختی ز پای ناکسان

گه خورم میتین من از دست خسان

میزنم چون پیر زن سنگی بدست

فال میگیرم ز مقصودی که هست

پس ز لاله سنگ میآرم بخون

لیک باز از سنگ میآرم برون

چون دلم ازناله خون میآورد

سنگ را از لاله چون میآورد

از طلب هرگه که دل تنگ آیدم

از صدا بانگ سر و سنگ آیدم

از چو من سنگی چه میباید ترا

زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا

سالک آمد پیش پیر دلپسند

داد شرححالش از جان نژند

پیر گفتش هست کوه وکوهسار

از قدم تا فرق آرام و وقار

گرچه در صورت ثباتی دارد او

در صفت جنبنده ذاتی دارد او

گرچه بر فرقش نهادستند تیغ

میرود بسته کمر دایم چو میغ

در طلب از بس که ره پیموده کرد

لاجرم نعلین آهن سوده کرد

الحکایه و التمثیل

طالبی مطلوب را گم کرده بود

روز و شب سر در جهان آورده بود

از غم جان وجهان بفریفته

در جهان میرفت جانی شیفته

پای از سر در طلب نشناخت او

خویش را نعلین آهن ساخت او

پس جهان صدباره چون پیموده کرد

ای عجب نعلین آهن سوده کرد

ذره ذره گشت در راهی دراز

آهن نعلین او بی دلنواز

گر چه بسیاری بگشت از درد او

هم نیافت از هیچ راهی گرد او

عاقبت در پیش او آمد سه راه

بر سر هر راه او خطی سیاه

بر سر یک ره نوشته کای غلام

گر فرو آئی بدین ره تو تمام

گرچه این راهیست دشوار و دراز

هم برآئی عاقبت زین راه باز

بر ره دیگر نبشته کای سلیم

گر فرو آئی بدین راه عظیم

یا برآئی زین ره آخر ناگهان

یا ازین جابرنیائی جاودان

بر سیم بنبشته بدکای مرد پاک

گر فرود آئی بدین راه هلاک

برنیائی تا ابد هرگز دگر

نه نشان از تو بماند نه خبر

محو گردی گم شوی ناچیز هم

زین چه فانی تر بود آننیز هم

گفت چون در وصال اومید نیست

کار جز نومیدی جاوید نیست

این سیم راهست راه من مدام

این بگفت و شد در آن ره والسلام

راه اول در شریعت رفتن است

در عبادت بی طبیعت رفتن است

پس دوم راهت طریقت آمدست

ور سیم خواهی حقیقت آمدست

در حقیقت گر قدم خواهی زدن

محو گردی تا که دم خواهی زدن

هر که در راه حقیقت زد دو گام

تا ابد نابود گردد والسلام

گام اول را زخود مطلق شود

پس بدیگر گام محو حق شود

هر کرا زانجایگه بوئی بود

در نگنجد گر همه موئی بود

الحکایه و التمثیل

صوفئی رادید یک روزی نظام

در وفا و عهد و در صفوت تمام

گفت از من هرچه میخواهی بخواه

زانکه تو محتاجی و منپادشاه

گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز

از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز

گفت اگر چیزی نمیباید ترا

حاجتی کن آن من باری روا

آن نفس خالص که با حق باشدت

کان نفس ملکی محقق باشدت

آن نفس گر یاد آری از نظام

آن نفس جاوید او را میتمام

صوفیش گفت اینت مرد بی خبر

آن نفس گر با خدای دادگر

نقد من گردد مرا بیرون کند

آنکه نبود هیچ یادت چون کند

چون من آنجا در نگنجم بیشکی

چون توانم رفت آنجا اندکی

گنج موئی نیست کس را آن زمان

گر همه موئی نگنجی در میان

من چو برخیزم در آن ساعت ز راه

دیگری را چون برم آنجایگاه

الحکایه و التمثیل

بس عجب دیوانهٔ فرتوت بود

دایمش نه جامه و نه قوت بود

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف

غرقهٔ دیرینهٔ این بحر ژرف

روز و شب میسوختی از عشق دوست

هرکه میسوزد ز عشق او نکوست

روزگاری بود تا در صد عنا

گرد او میگشت گرداب بلا

لاجرم در جملهٔ عمر دراز

شادمان دستی بدل ننهاد باز

از شراب نامرادی مست بود

زیر پای پیل محنت پست بود

دایماً میگفت با چشم پر آب

ای خدا بازت دهم آخر جواب

وقت مردن بیدلی را خواند او

پس وصیت کردش و بنشاند او

گفت چون جانم برآید از تنم

برکش از بهر کفن پیراهنم

پیش دل بشکاف از بیرون من

پس برون کن این دل پرخون من

برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک

بر خط از خون دلم بنویس پاک

کاخر این بیدل جوابت باز داد

مرد و مشتی خاک و آبت باز داد

مینگنجیدی تو با او در جهان

با تو بگذاشت او جهان رفت از میان

جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد

وز جهان جان ستان آزاد شد

گر جهان و جانشود در مفلسی

دایماً جان و جهان را تو بسی

من چه خواهم کرد پیدا ونهان

بی تو ای جان و جهان جان و جهان

تامرا از عمر میماند نفس

مذهبم الجار ثم الدار بس

الحکایه و التمثیل

هندوئی بودست چون شوریدهٔ

در مقام عشق صاحب دیدهٔ

چون براه حج برون شد قافله

دید قومی در میان مشغله

گفت ای آشفتگان دلربای

در چه کارید و کجا دارید رای

آن یکی گفتش که این مردان راه

عزم حج دارند هم زینجایگاه

گفت حج چبود بگو ای رهنمای

گفت جائی خانهٔ دارد خدای

هرکه آنجا یک نفس ساکن شود

از عذاب جاودان ایمن شود

شورشی در جان هندوی اوفتاد

ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد

گفت ننشینم بروز و شب ز پای

تا نیارم عاشق آسا حج بجای

همچنان میرفت مست و بیقرار

تا رسید آنجا که آنجا بود کار

چون بدید او خانه گفتا کو خدای

زانکه او را مینبینم هیچ جای

حاجیان گفتند ای آشفته کار

او کجادر خانه باشد شرم دار

خانه آن اوست او در خانه نیست

داند این سر هر که او دیوانه نیست

زین سخن هندو چنان فرتوت شد

کز تحیر عقل او مبهوت شد

هر نفس میکرد هر ساعت فغان

خویشتن بر سنگ میزد هر زمان

زار میگفت ای مسلمانان مرا

از چه آوردید سر گردان مرا

من چه خواهم کرد بی او خانه را

خانه گور آمد کنون دیوانه را

گر من سرگشته آگه بودمی

این همه راه از کجا پیمودمی

چون مرا اینجایگه آوردهاید

بی سر وبن سر بره آوردهاید

یا مرا با خانه باید زین مقام

یا خدای خانه باید والسلام

هرچه او در چشم جز صانع بود

گر همه صنعت بود ضایع بود

تاکه جان داری ز صانع روز و شب

جان خود را چشم صانع بین طلب

الحکایه و التمثیل

رابعه یک روز در وقت بهار

شد درون خانهٔ تاریک و تار

سر فرو برد از همه عالم بزیر

همچنان میبود خوش خوش تا بدیر

پیش او شد زاهدی گفت این زمان

خیز بیرون آی وبنگر در جهان

تا ببینی صنع رنگارنگ او

چند باشی بیش ازین دلتنگ او

رابعه گفتش که تو در خانه آی

تا به بینی صانع ای دیوانه رای

تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر

صانعم نقدست با صنعم مبر

گر بصانع در دلت راهی بود

در بر آن صنع چون کاهی بود

چون کسی را این چنین راهیست باز

از چه باید کرد بر خود ره دراز

کعبهٔ جان روی جانان دیدنست

روی او در کعبهٔ جان دیدنست

گر چنین بینی جهان بین خوانمت

ورنه نابینای بی دین خوانمت

الحکایه و التمثیل

آن یکی پرسید از مجنون مگر

کز کدامین سوی قبلهست ای پسر

گفت اگر هستی کلوخی بیخبر

اینکت کعبهست در سنگی نگر

کعبهٔ عشاق ماما آمدست

آن مجنون روی لیلی آمدست

چون تو نه اینی نه آن هستی کلوخ

قبلت از سنگ است ای بیشرم شوخ

گرچه کعبه قبلهٔ خلق جهانست

لیک دایم قبله جای کعبه جانست

در حرم گاهی که قرب جان بود

صد هزاران کعبه سرگردان بود

الحکایه و التمثیل

در حرم بادی مگر میجسته بود

شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود

جملهٔ استار کعبه در هوا

خوش همی جنبید از باد صبا

شیخ را خوش آمد آن از جای جست

درگرفت آن دامن پرده بدست

گفت ای رعنا عروس سر فراز

در میان مکه بنشسته بناز

جلوه داده چون عروسی خویش را

کرده بیجان عالمی درویش را

صد جهان مردم چو حیرانی ز تو

گشته هر زیر مغیلانی ز تو

عاشقی را هر نفس بندی کنی

کشته چندین جلوه تا چندی کنی

این تفاخر وین تکبر تا بکی

ای میان تو تهی پر تا بکی

گر ترا یکبار بیتی گفت یار

گفت یا عبدی مرا هفتاد بار

هرکه در سر محبت بنده شد

تا ابد هم محرم و هم زنده شد

سر او برتافت از پیشان کار

دوستانرادر ربود از نور و نار

تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند

بی بهشت عدن دلشاد آمدند

الحکایه و التمثیل

کرد عمرو قیس را مردی سؤال

گفت اگر فردا خدای ذوالجلال

سر بدوزخ در دهد ناگه ترا

در چه شغلی ره بود آنگه ترا

گفت برگیرم عصا و رکوهٔ

میزنم در گرد دوزخ خطوهٔ

زار میگویم که این زندان اوست

وین سزای آنکه اورا داشت دوست

دید آن شب حق تعالی را بخواب

کرد عمرو قیس را حالی خطاب

گفت هان ای بدگمان خلق آفرین

کی کند با دوستان خود چنین

دوستان آید بفردوسم دریغ

کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ

المقاله العشرون

سالک آمد پیش دریای پر آب

گفت ای از شور او مست و خراب

موج عشقت میکند زیر و زبر

شور و شوقت میکند شیرین و تر

تشنهٔ سیراب از خویش آمده

تو مزاجی خشک لب پیش آمده

این همه خوردی دگر میبایدت

حوصله داری اگر میبایدت

در سراندازی سرافرازی تراست

سرفرازی کن که جان بازی تراست

گر کبودی صوفی کار آمدی

عاشقی الحق گهردار آمدی

گر نبودی شور در تو ای دریغ

در کبودی گوهری بودی چو تیغ

صوفی پیروزه پوش گوهری

جوش میزن چون بجوشی خوش دری

خویش را در شور مست آوردهٔ

وانچه میجوئی بدست آوردهٔ

چشم من بنگر چو ابر خون فشان

ذرهٔ از بی نشانم ده نشان

تو محیطی درمیان داری مدام

هین مرا این ده گر آن داری مدام

هم گهر هم آب داری همچو تیغ

آب از تشنه چرا داری دریغ

زین سخن افتاد در دریا خروش

آب او چون آتشی آمد بجوش

گفت آخر من کیم سرگشتهٔ

خشک لب تر دامنی آغشتهٔ

ای عجب در تشنگی آغشتهام

وز خجالت در عرق گم گشتهام

بر جگر آبم نماند ازدلنواز

همچو ماهی ماندهام در خشک باز

تو نمیدانی که با این کار و بار

ماهیان بر من همی گریند زار

هر زمانی جوش دیگر میزنم

کف درین اندوه بر سر میزنم

ماندهام شوریده در سودای او

قطرهٔ میجویم از دریای او

جان بلب میآید از قالب مرا

تا که او آبی زند بر لب مرا

چون ندارد تشنگی من سری

چون نشانم تشنگی دیگری

از چو من تشنه چه میبایدترا

رو که از من آب نگشاید ترا

سالک آمد پیش پیر رهروان

درس حال خویش برخواندش روان

پیر گفتش بحر صاحب مشغله

هست سر تا بن مثال حوصله

نوش کرده آب چندان وز طلب

مانده شوق قطرهٔ آن خشک لب

هرکرا سیرابئی ناید تمام

چاره نیست از تشنگی بر دوام

تشنگی جان و دل میبایدت

لیک هر دو معتدل میبایدت

زانکه گرناقص و گر افزون شود

از کمال خویشتن بیرون شود

الحکایه و التمثیل

این سخن نقل است زاسکندر که گفت

هرچه گیری معتدل باید گرفت

در میان رو نه بعز و نه بذل

زانکه جزویست اعتدال از عقل کل

نه بنزدیک آی و نه میباش دور

در وسط رو تا بود خیر الامور

چون رسن رامعتدل افتاد تاب

گر بود صد رشته گردد یک طناب

ور دهی تابش ز اندازه بدر

بگسلد پیوند او از یکدگر

تو زخشک و تر نداری در جهان

جز سخن سرد و دل گرم این زمان

گرچه مردی سرد گوئی گرم دل

جهد کن تا بو که گردی معتدل

گر همی خواهی که گیرد کار نور

معتدل میباش در خیرالامور

کار چون بیش آید از قدر عقول

گر همه فضلی است پیش آرد فضول

طعمهٔ کان پاکبازان را دهند

هرگز آن کی نونیازان را دهند

الحکایه و التمثیل

خواجه اکافی درآمد در سخن

خلق میبالید ازو چون سرو بن

منبرش گوئی ورای عرش بود

آسمان در جنب او چون فرش بود

در بلندی سخن چندان برفت

کان زمان از خلق گوئی جان برفت

چون بلندی سخن میداد دست

مستمع بیهوش میافتاد پست

کرد بر مجلس مگر مردی گذر

گفت پیش آرید کار کفشگر

خواجه کان بشنود شد با درد جفت

گفت بشنودید آنچ این مرد گفت

زین سخن الهام آمد در دلم

شد جهانی درد در دل حاصلم

ملهمم گفت این سخنهای بلند

نیست اندر خورد مشتی مستمند

این سخن پرندگان زنده راست

نه خر پالانی و خربنده راست

رهروان را همچو مرغان می مسوز

رهروان را پارهٔ بر کفش دوز

ره روانند اهل مجلس سر بسر

پاره دوزی کن چو مرد کفشگر

پشهٔ را قوت پیلی میدهی

مور را با جبرئیلی مینهی

راه رو را گر بخواهی دوخت کفش

بس طپانچه میزنی تو با درفش

کار چون از حد خویش افزون رود

صاحب آن کار را در خون رود

فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد

صاحبش در خون جان خویش شد

الحکایه و التمثیل

شبلی آن کز مغز معنی راز گفت

این حکایت از برادر باز گفت

گفت بود اندر دبیرستان شهر

میرزادی یوسف کنعان شهر

هر دوعالم بر نکوئی نقد او

در نکوئی هرچه گوئی نقد او

حسن او فهرست دیوان جمال

وصف او بالای ایوان کمال

او بمکتب پیش استاد آمده

جمله شاگردان بفریاد آمده

بود آنجا کودکی درویش حال

کفشگر بودش در پدر بی ملک و مال

دل ز عشق آن پسر مستش بماند

شد ز دست او و بر دستش بماند

یک زمان نشکفت از دیدار او

گرم تر شد هر نفس در کار او

در هوای آن چراغ روزگار

میگداخت از عشق همچون شمع زار

کودکی ناخورده یک اندوه عشق

چون کشد چون کاه گشته کوه عشق

رفت یک روزی بمکتب میر داد

کودکی را دید پیش میرزاد

گفت این کودک بگو تا آن کیست

گفت آن کشفگر مقصود چیست

گفت آخر شرم دار ای اوستاد

او بهم با میرزادی چون فتاد

میر زاده چون کند با او نشست

طبع او گیرد دهد همت ز دست

کودک دلداده را مرد ادیب

کرد از مکتب نشستن بی نصیب

دور کردش از دبیرستان خویش

تا شد آن بیچاره سرگردان خویش

شد ز عشق آن پسر چون اخگری

پس چو اخگر رفت در خاکستری

چشم همچون ابر نوروز آمدش

آه همچون برق جانسوز آمدش

عاقبت از خویشتن دل برگرفت

از برای مرگ منزل برگرفت

میرزاد از حال او شد با خبر

کس فرستادش که ای زیر و زبر

از چه مینالی بگو با من چنین

گفت دل در کار تو کردم یقین

این زمان دوران جان دادن رسید

نوبت در خاک افتادن رسید

اشک چون گوگرد سرخ ای یار من

کردهمچون زر مس رخسار من

مدتی در انتظارم داشتی

همچو آتش بی قرارم داشتی

رفت پیش میرزاد آن مرد باز

گفت میگوید که مردم در نیاز

زانکه در کار تو کردم دل ز عشق

مرگ آمد بیتوام حاصل ز عشق

میرزادش داد پیغام دگر

گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر

در سر کارم بنزد من فرست

دانهٔ دل را بدین خرمن فرست

بازآمد مرد چون گفت این سخن

کودکش گفتا زمانی صبر کن

چون دلم خواهد ز من دلخواه من

تا فرستادن نباشد راه من

رفت کودک خانه را در خون گرفت

سینه را بشکافت دل بیرون گرفت

پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر

گفت گیر این پیش او پوشیده بر

چون دل خود بر طبق حالی نهاد

بودش از جان یک رمق حالی بداد

میرزاد القصه چون دید آن طبق

او نخوانده بود هرگز آن سبق

آن دل پرخون او بیرون گرفت

جملهٔ‌مکتب ز چشمش خون گرفت

شد قیامت آشکارا در دلش

رستخیزی نقد امد حاصلش

عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت

هم بنتوانست کردن هم گرفت

خاک او را قبله جای خویش کرد

هر زمانی ماتم او بیش کرد

گرچه پنداری که پیر عالمی

در ره عشق از چنین طفلی کمی

گر تو مرد راه عشقی دل شکاف

ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف

تا که جان داری بلای جان تست

جان بده در درد کاین درمان تست

منت تریاک تا چندی کشی

زانکه جان از زهر افتد در خوشی

تو همی محجوب از خود ماندهٔ

تا ابد معیوب ازخود ماندهٔ

چون توئی تو برافتد از میان

تو بمانی بی حجاب جاودان

الحکایه و التمثیل

گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه

چهرهٔ گلناریش مانند کاه

نه طراوت مانده در رخسار او

نه حلاوت مانده در گفتار او

گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس

کاتشم در دل فکندی بیقیاس

بود پیش شاه خلقی بیشمار

هر یکی از بهر کاری بیقرار

گفت خلق بی حسابند این همه

چون بگویم چون حجابند این همه

شاه خالی کرد حالی جایگاه

تا ایاز آنجا بماند و پادشاه

گفت اکنون راز برگوی این زمان

چون حجاب خلق برخاست از میان

گفت شاها من حجابم چون کنم

خویش را بو کز میان بیرون کنم

چون حجاب خویش در عالم منم

خلق بود آن دم حجاب این دم منم

تا که میماند ز من یک موی باز

نیست روی آنکه بتوان گفت راز

چون نمانم من تو مانی جمله پاک

راز من آنگه برون جو شد ز خاک

پاکبازانی که درویش آمدند

هر نفس در محو خود بیش آمدند

در حقیقت جمله او را خواستند

لاجرم خصمی خود را خاستند

الحکایه و التمثیل

کرد درویشی ز درویشی سؤال

کارزویت چیست ای درویش حال

گفت از ملک دو عالم خشک و تر

ناچخی میبایدم اما دو سر

تا بیک سر وارهانم خویش را

وز دگر سر خواجهٔ درویش را

تا چونه تو باشی و نه من پدید

حق شود بی ننگ ما روشن پدید

تادرین حضرت خودی میماندت

صد جهان پر بدی میماندت

زنکه گر موئی بماند از خودیت

هفت دوزخ پر برآید از بدیت

الحکایه و التمثیل

عاشقی روزی مگر خون میگریست

زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست

گفت میگویند فردا کردگار

چون کند تشریف رؤیت آشکار

چل هزاران ساله بدهد بر دوام

خاصگان قرب خود را بار عام

یک زمان زانجا بخود آیند باز

در نیاز افتند خو کرده بناز

زان همی گریم که با خویشم دهند

یک نفس در دیدهٔ‌ خویشم نهند

چون کنم آن یک نفس با خویشتن

میتوانم کشت ازین غم خویش من

باخدا باشم چو بیخود بینیم

تاکه با خود بینیم بد بینیم

آن زمان کز خود رهائی باشدم

بیخودی عین خدائی باشدم

هر که موئی پای آرد در میان

باز ماند یک سر موی از عیان

محو باید مرد در هر دو سرای

پای از سر ناپدید و سر ز پای

گر سر موئی تفاوت میبود

جمله سر تاپای او بت میبود

الحکایه و التمثیل

بود مجنونی همیشه بی کلاه

برهنه سر میشدی دایم براه

سائلی گفتش که ای شوریده نام

برهنه سر از چه میباشی مدام

گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد

این سؤال بد که تو کردی که کرد

گفت پایت از چه باری برهنهست

گفت ای احمق سری کو یک تنهست

چون برهنه میبود این سر مرا

پای ازو نبود گرامی تر مرا

چون درین ره پای و سر در باختی

قدر بی قدری خود بشناختی

خویشتن را در میان آوردنت

هست سودی با زیان آوردنت

الحکایه و التمثیل

در رهی میرفت شبلی دردناک

دید دو کودک در افتاده بخاک

زانکه جوزی در میان افتاده بود

هر دو را دعوی آن افتاده بود

هر دو از یک جوز میکردند جنگ

شیخ گفتا کرد میباید درنگ

تا من این جوز محقر بشکنم

پس میان هر دو تن قسمت کنم

جوز بشکست و تهی آمد میانش

برگسست آنجایگه آهی ز جانش

گشت بیمغزی خویشش آشکار

اشک میبارید و میشد بیقرار

هاتفی گفتش که ای شوریده جان

گر تو قَسّامی هلا قسمت کن آن

چو نهٔ صاحب نظر خامی مکن

بعد از این دعوی قَسّامی مکن

ادامه دارد

تلگرام

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تلگرام