فوج

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان_4

حکایت کسی را که آیه های خویش به او تعلیم دادیم و از آن به در شد و

شیطان به دنبال او افتاد و از گمراهان شد ، برای آنها بخوان .اگر

می خواستیم ، وی را به وسیله آن آیه ها بلندش می کردیم ، ولی

به زمین گرایید (پستی طلبید و به دنیا میل کرد) و هوس خویش

را پیروی کرد . حکایت وی حکایت سگ است که اگر ...

EXrozblog.comEX

داستان بلعم باعورا

آیات

وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی ءَاتَیْنَهُ ءَایَتِنَا فَانسلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشیْطنُ فَکانَ مِنَ الْغَاوِینَ(175)
وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بهَا وَ لَکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلی الاَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکلْبِ إِن تحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَث أَوْ تَترُکهُ یَلْهَث ذَّلِک مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِئَایَتِنَا فَاقْصصِ الْقَصص لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ(176)
175 . حکایت کسی را که آیه های خویش به او تعلیم دادیم و از آن به در شد و شیطان به دنبال او افتاد و از گمراهان شد ، برای آنها بخوان .
176 . اگر می خواستیم ، وی را به وسیله آن آیه ها بلندش می کردیم ، ولی به زمین گرایید (پستی طلبید و به دنیا میل کرد) و هوس خویش را پیروی کرد . حکایت وی حکایت سگ است که اگر بر او هجوم بری ، پارس می کند و اگر او را واگذاری ، پارس می کند . این حکایت قومی است که آیه های ما را تکذیب کرده اند . پس این خبر را بخوان ، شاید آنها اندیشه کنند .
(از سوره مبارکه اعراف )

داستان بلعم باعوراء در قرآن

این آیات داستان دیگری از داستانهای بنی اسرائیل را شرح می دهد ، و آن داستان (بلعم بن باعورا) است ، خدای تعالی پیغمبر خود رسول اکرم (صلوات اللّه علیه ) را دستور می دهد که داستان مزبور را برای مردم بخواند تا بدانند صرف در دست داشتن اسباب ظاهری و وسایل معمولی برای رستگار شدن انسان و مسلم شدن سعادتش کافی نیست ، بلکه مشیت خدا هم باید کمک کند ، و خداوند ، سعادت و رستگاری را برای کسی که به زمین چسبیده (سر در آخور تمتعات مادی فرو کرده ) و یکسره پیرو هوا و هوس گشته و حاضر نیست به چیز دیگری توجه کند ، نخواسته است ، زیرا چنین کسی راه به دوزخ می برد . آنگاه نشانه چنین اشخاص را هم برایشان بیان کرده و می فرماید : علامت اینگونه اشخاص این است که دلها و چشمها و گوشهایشان را در آنجا که به نفع ایشان است بکار نمی گیرند ، و علامتی که جامع همه علامتها است این است که مردمی غافلند .
(و اتل علیهم نبا الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها . . . )
بطوری که از سیاق کلام بر می آید معنای آوردن آیات ، تلبس به پاره ای از آیات انفسی و کرامات خاصه باطنی است ، به آن مقداری که راه معرفت خدا برای انسان روشن گردد ، و با داشتن آن آیات و آن کرامات ، دیگر درباره حق شک و ریبی برایش باقی نماند .
و معنای (انسلاخ ) بیرون شدن و یا کندن هر چیزی است از پوست و جلدش ، و این تعبیر کنایه استعاری از این است که آیات چنان در بلعم باعورا رسوخ داشت و وی آنچنان ملازم آیات بود که با پوست بدن او ملازم بود ، و بخاطر حبث درونی که داشت از جلد خود بیرون آمد .
و (اتباع ) مانند (اتباع ) و (تبع ) پیروی کردن و بدنبال جای پای کسی رفتن است ، و کلمات : (تبع ) و (اتبع ) و (اتبع ) هر سه به یک معنا است . و (غی ) و (غوایه ) ضلالت را گویند ، و گویا بیرون شدن از راه بخاطر نتوانستن حفظ مقصد باشد ، پس فرق میان (غوایت ) و (ضلالت ) این است که اولی دلالت بر فراموش کردن مقصد و غرض هم می کند ، پس کسی که در بین راه درباره مقصد خود متحیر می شود (غوی ) است و کسی که با حفظ مقصد از راه منحرف می شود (ضال ) است ، و تعبیر اولی نسبت به خبری که در آیه است مناسب تر است ، برای اینکه بلعم بعد از انسلاخ از آیات خدا و بعد از اینکه شیطان کنترل او را در دست گرفت راه رشد را گم کرد و متحیر شد ، و نتوانست خود را از ورطه هلاکت رهایی دهد ، و چه بسا هر دو کلمه یعنی غوایت و ضلالت در یک معنا استعمال شود ، و آن خروج از طریق منتهی به مقصد است .
مفسرین در تعیین صاحب این داستان اقوال مختلفی دارند و ان شاء الله همه آنها و یا بعضی از آنها در بحث روایتی آینده نقل می شود ، و آیه شریفه هم بطوری که ملاحظه می فرمایید اسم او را مبهم گذاشته و تنها به ذکر اجمالی از داستان او اکتفاء کرده است ، ولیکن در عین حال ظهور در این دارد که این داستان از وقایعی است که واقع شده ، نه اینکه صرف مثال بوده باشد .
و معنای آیه چنین است : (و اتل علیهم ) بخوان بر ایشان ، یعنی بر بنی اسرائیل و یا همه مردم ، خبر از امر مهمی را و آن (نبا) داستان مردی است که (الذی آتیناه آیاتنا) ما آیات خود را برایش آوردیم ، یعنی در باطنش از علائم و آثار بزرگ الهی پرده برداشتیم ، و بهمین جهت حقیقت امر برایش روشن شد (فانسلخ منها) پس بعد از ملازمت راه حق آن را ترک گفت . (فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین ) شیطان هم دنبالش را گرفت و او نتوانست خود را از هلاکت نجات دهد .
(و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الی الارض و اتبع هواه . . . )
(اخلاد) به معنای ملازمت دائمی است ، و اخلاد بسوی ارض ، چسبیدن به زمین است ، و این تعبیر کنایه است از میل به تمتع از لذات دنیوی و ملازمت آن .
کلمه (لهث ) وقتی در سگ استعمال می شود به معنای بیرون آوردن و حرکت دادن زبان از عطش است .
پس اینکه فرمود : (و لو شئنا لرفعناه بها) معنایش این می شود که اگر ما می خواستیم او را بوسیله همین آیات به درگاه خود نزدیک می کردیم (آری در نزدیکی به خدا ارتفاع از حضیض و پستی این دنیا است همچنانکه دنیا بخاطر اینکه انسان را از خدا و آیات او منصرف و غافل ساخته و به خود مشغول می سازد اسفل سافلین است ) و بلند شدن و تکامل انسان بوسیله آیات مذکور که خود اسباب ظاهری الهی است باعث هدایت آدمی است ، و لیکن سعادت را برای آدمی حتمی نمی سازد زیرا تمامیت تاءثیرش منوط به مشیت خدا است و خداوند سبحان مشیتش تعلق نگرفته به اینکه سعادت را برای کسی که از او اعراض کرده و به غیر او که همان زندگی مادی زمینی است ، اقبال نموده حتمی سازد . آری ، زندگی زمینی آدمی را از خدا و از بهشت که خانه کرامت او است باز می دارد ، و اعراض از خدا و تکذیب آیات او ظلم است ، و حکم حتمی خدا جاری است به اینکه مردم ظالم را هدایت نکند ، (و الذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون ) . و لذا بعد از جمله (و لو شئنا لرفعناه بها) فرمود : (لکنه اخلد الی الارض و اتبع هواه ) و بنابراین بیان ، تقدیر کلام این می شود : (لکنا لم نشاء ذلک لانه اخلد الی الارض و اتبع هواه : و لیکن ما چنین چیزی را نخواستیم برای اینکه او به زمین چسبیده و هوای دل خود را پیروی کرده ، و چنین کسی مورد اضلال ما است نه مورد هدایت ) . همچنانکه فرموده : (و یضل الله الظالمین و یفعل الله ما یشاء) .
(فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث )
یعنی او دارای چنین خوئی است ، و از آن دست بر نمی دارد ، چه او را منع و زجر کنی و چه به حال خود واگذاریش . و کلمه (تحمل ) از حمله کردن است نه از حمل و بدوش کشیدن .
(ذلک مثل القوم الذین کذبوا بایاتنا)
پس تکذیب از آنان سجیه و هیئت نفسانی خبیثی است که دست بردار از صاحبش نیست ، زیرا آیات ما یکی دو تا نیست ، همواره آیات ما را به حواس خود احساس می کنند و در نتیجه تکذیب ایشان نیز مکرر و دائمی است .
(فاقصص القصص )
کلمه (القصص ) مصدر است ، و به معنای (اقصص قصصا داستان بگو داستان گفتنی ) است و ممکن هم هست اسم مصدر و به معنای (اقصص القصه : داستان کن این قصه را) بلکه تفکر کنند و در نتیجه برای حق منقاد شده و از باطل بیرون آیند .

داستان بلعم باعورا در روایات

علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود در ذیل آیه (و اتل علیهم نبا الذی آتیناه آیاتنا . . . ) می گوید : پدرم از حسین بن خالد از ابی الحسن امام رضا (علیه السلام ) برایم نقل کرد که آن حضرت فرمود : بلعم باعورا دارای اسم اعظم بود ، و با اسم اعظم دعا می کرد و خداوند دعایش را اجابت می کرد ، در آخر بطرف فرعون میل کرد ، و از درباریان او شد ، این ببود تا آنروزی که فرعون برای دستگیر کردن موسی و یارانش در طلب ایشان می گشت ، عبورش به بلعم افتاد ، گفت : از خدا بخواه موسی و اصحابش را به دام ما بیندازد ، بلعم بر الاغ خود سوار شد تا او نیز به جستجوی موسی برود الاغش از راه رفتن امتناع کرد ، بلعم شروع کرد به زدن آن حیوان ، خداوند قفل از زبان الاغ برداشت و به زبان آمد و گفت : وای بر تو برای چه مرا می زنی ؟ آیا می خواهی با تو بیایم تا تو بر پیغمبر خدا و مردمی با ایمان نفرین کنی ؟ بلعم این را که شنید آنقدر آن حیوان را زد تا کشت ، و همانجا اسماعظم از زبانش برداشته شد ، و قرآن درباره اش فرموده : (فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین ، و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الی الارض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث ) این مثلی است که خداوند زده است .
مؤ لف : ظاهر اینکه امام در آخر فرمود : (و این مثلی است که خداوند زده است ) این است که آیه شریفه اشاره به داستان بلعم دارد . . .
و در الدر المنثور است که فاریابی و عبدالرزاق و عبد بن حمید و نسائی و ابن جریر و ابن المنذر و ابن ابی حاتم و ابو الشیخ و طبرانی و ابن مردویه همگی از عبداللّه بن مسعود نقل کرده اند که در ذیل آیه (و اتل علیهم نبا الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها) گفته است : این شخص مردی از بنی اسرائیل بوده که او را (بلعم بن اءبر) می گفتند .
و نیز در همان کتاب آمده که عبد بن حمید و ابو الشیخ و ابن مردویه از طرقی از ابن عباس نقل کرده اند که گفت : این مرد بلعم بن باعورا و در نقل دیگری بلعام بن عامر بوده و همان کسی بوده که اسم اعظم می دانسته ، و در بنی اسرائیل بوده است .
مؤ لف : اینکه وی اسمش بلعم و از بنی اسرائیل بوده از غیر ابن عباس نیز روایت شده ، و از ابن عباس غیر این هم روایت کرده اند .
داستان اسماعیل صادق الوعد
وَ اذْکُرْ فی الْکِتَبِ إِسمَعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسولاً نَّبِیًّا(54)
وَ کانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصلَوةِ وَ الزَّکَوةِ وَ کانَ عِندَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا(55)
54 . در این کتاب اسماعیل را یاد کن وی درست وعده ، و فرستاده ای پیامبر بود
55 . و کسان خود را به نماز خواندن و زکات دادن وادار می کرد و نزد پروردگار خویش پسندیده بود .
(از سوره مبارکه مریم )

داستان اسماعیل صادق الوعد در قرآن و روایت

داستان اسماعیل در قرآن

داستان اسماعیل بن حزقیل پیغمبر جز در این دو آیه در جایی دیگر نیامده ، تازه این دو آیه هم بنا به یک تفسیر مربوط به او است ، و بنابر آن خدای سبحان او را به ثنای جمیلی ستوده و صادق الوعد و آمر به معروف و مرضی درگاه خویش خوانده وفرموده که : او رسولی نبی بوده است .

داستان اسماعیل در روایات

و اما حدیث در علل الشرایع به سند خود از ابن ابی عمیر و محمد بن سنان ، از شخصی که نام برده ، از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که (اذکر فی الکتاب اسمعیل انه کان صادق الوعد و کان رسولا نبیا) اسماعیل فرزند ابراهیم نیست بلکه پیغمبری دیگر از انبیاء بوده که خدای عز و جل به سوی قومش مبعوث نمود ، و مردمش او را گرفته و پوست سر و رویش را کندند ، پس فرشته ای نزدش آمده گفت : خدای عز و جل مرا نزد تو فرستاد تا هر امری داری اطاعت کنم ، گفت : من باید به دیگر انبیاء اقتداء داشته و آنان را اسوه خود قرار دهم .
مؤ لف : این معنا را به سند خود از ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام ) نیز روایت کرده که در آخر آن آمده : من باید حسین (علیه السلام ) را اسوه خود قرار دهم .
و در کتاب عیون به سند خود از سلیمان جعفری ، از امام رضا (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود : هیچ می دانی چرا اسماعیل را صادق الوعد خواندند ؟ عرض کردم : نه ، نمی دانم . فرمود : با مردی وعده کرده بود ، در همان موعد در آنجا حاضر شده تا یک سال به انتظارش نشست .
مؤ لف : این معنا در کافی از ابن ابی عمیر از منصور بن حازم و از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده در مجمع نیز آن را بدون ذکر سند از آن جناب نقل کرده است .
و در تفسیر قمی در ذیل آیه واذکر فی الکتاب اسمعیل انه کان صادق الوعد) آمده که امام فرمود : اسماعیل وعده ای داده بود و یک سال منتظر دوستش نشست ، و او اسماعیل پسر حزقیل بود .
مؤ لف : وعده ای که آن جناب داده بوده مطلق بوده است ، یعنی مقید نکرده که یک ساعت یا یک روز یافلان مدت در آنجا منتظر می مانم ، به همین جهت مقامی که از صدق و درستی داشته اقتضاء کرده که به این وعده مطلق وفا کند ، و در جائی که معین نموده ، بایستد تا رفیقش بیاید .
صفت وفاء مانند سایر صفات نفسانی از حب ، اراده ، عزم ، ایمان ، ثقه و تسلیم دارای مراتب مختلفی است که بر حسب اختلاف مراتب علم و یقین مختلف می شود ، همانطور که یک مرتبه از ایمان با تمامی خطاها و گناهان می سازد که نازلترین مراتب آن است ، و از آن به بعد مرتبه به مرتبه رو به تزاید و صفا نهاده تابه جایی می رسد که از هر شرک خفی خالص می گردد ، و دیگر قلب به چیزی غیر از خدا تعلق پیدا نمی کند ، حتی التفاتی هم به غیر خدا نمی نماید ، که این اعلا مراتب ایمان است ، همچنین وفای به عهد هم دارای مراتبی است ، یکی از مراتبش وفای قولی است ، مثل اینکه قول بدهد که یک ساعت یا دو ساعت فلان جا منتظر بایستد ، تا کار لازم تری پیدا شده او را از بیشتر ایستادن منصرف کند ، این یک مرتبه از وفاء است ، که عرفا آن را وفاء می خوانند ، و از این مرتبه بالاتر این است که آنقدر بایستد تا عادتا از برگشتن طرف ناامید شود و اطلاق وعده را به یاس مقید سازد ، و از این هم بالاتر اینکه اطلاق آن را حفظ نموده اینقدر بایستد تا طرف برگردد هر چند که طولانی شود ، پس نفوس قوی که مراقب قول و فعل خود هستند هیچ وقت قولی نمی دهند مگر قولی که طاقت عمل به آن را داشته باشند و بتوانند با عمل آن را تصدیق کنند و همینکه از زبانشان در آمد دیگر هیچ چیز از انفاذ آن بازشان نمی دارد .
و در روایت آمده که رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله و سلم ) به یکی از اصحاب خود وعده داد که درم که نزد خانه کعبه منتظرش می باشد تا او برگردد ، ولی آن مرد در پی کار خود رفته فراموش کرد برگردد ، رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله و سلم ) سه روز در آنجا منتظر ماند تا خبر به آن مرد رسید ، به مسجد آمده عذر خواهی کرد . آری این مقام صدیقین است که هیچ سخنی نگویند مگر آنکه بدان عمل کنند .

داستان لقمان حکیم

آیات

وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا لُقْمَنَ الحِْکْمَةَ أَنِ اشکُرْ للَّهِ وَ مَن یَشکرْ فَإِنَّمَا یَشکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنیُّ حَمِیدٌ(12)
وَ إِذْ قَالَ لُقْمَنُ لابْنِهِ وَ هُوَ یَعِظهُ یَبُنیَّ لا تُشرِک بِاللَّهِ إِنَّ الشرْک لَظلْمٌ عَظِیمٌ(13)
وَ وَصیْنَا الانسنَ بِوَلِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصلُهُ فی عَامَینِ أَنِ اشکرْ لی وَ لِوَلِدَیْک إِلیَّ الْمَصِیرُ(14)
وَ إِن جَهَدَاک عَلی أَن تُشرِک بی مَا لَیْس لَک بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا وَ صاحِبْهُمَا فی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سبِیلَ مَنْ أَنَاب إِلیَّ ثُمَّ إِلیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ(15)
یَبُنیَّ إِنهَا إِن تَک مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَکُن فی صخْرَةٍ أَوْ فی السمَوَتِ أَوْ فی الاَرْضِ یَأْتِ بهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ(16)
یَبُنیَّ أَقِمِ الصلَوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ اصبرْ عَلی مَا أَصابَک إِنَّ ذَلِک مِنْ عَزْمِ الاُمُورِ(17)
وَ لا تُصعِّرْ خَدَّک لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فی الاَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا یحِب کلَّ مخْتَالٍ فَخُورٍ(18)
وَ اقْصِدْ فی مَشیِک وَ اغْضض مِن صوْتِک إِنَّ أَنکَرَ الاَصوَتِ لَصوْت الحَْمِیرِ(19)
12 . بتحقیق لقمان را حکمت دادیم (و چون لازمه حکمت شکر منعم است ، به او گفتیم : ) خدا را سپاس بدار . و هر کس سپاس بدارد ، به نفع خود سپاس می دارد و هر که کفران کند ، (دود کفرانش به چشم خودش می رود ، چون ) خدا بی نیاز است (از شکر نکردن خلق متضرر نمی شود) و نیز ستوده است ، (چه شکرش بگزارند و چه کفرانش کنند . )
13 . و آن دم که لقمان به پسر خویش که پندش می داد ، گفت : ای پسرک من ، به خدا شرک میار ، که شرک ستمی است بزرگ .
14 . ما انسان را در مورد پدر و مادرش ، و مخصوصا مادرش که با ناتوانی روزافزون حامل وی بوده و از شیر بریدنش تا دو سال طول می کشد ، سفارش کردیم و گفتیم : مرا و پدر و مادرت را سپاس بدار ، که سرانجام به سوی من است .
15 . و اگر بکوشند تا چیزی را که در مورد آن علم نداری با من شریک کنی ، اطاعتشان مکن ، و در این دنیا به نیکی همدشان باش . طریق کسی را که سوی من بازگشته است پیروی کن ، که در آخر بازگشت شما نیز نزد من است و از اعمالی که می کرده اید ، خبرتان می دهیم .
16 . ای پسرک من ، اگر عمل تو هموزن دانه خردلی ، آن هم پنهان در دل سنگی یا در آسمان یا در زمین باشد ، خدا آن را می آورد ، که خدا دقیق و کاردان است .
17 . ای پسرک من ، نماز به پا دار و امر به معروف و از منکر نهی کن و بر مصائب خویش صبر کن ، که این از کارهای مطلوب است .
18 . ای پسرک من ، از در کبر و نخوت از مردم روی برمگردان و در زمین چون مردم فرحناک راه مرو ، خدا خودپسندان گرد نفر از را دوست نمی دارد .
19 . در راه رفتن خویش معتدل باش و صوت خود ملایم کن ، که نامطبوع ترین آوازها آواز خران است .
(از سوره مبارکه لقمان )

گفتاری پیرامون داستان لقمان و پاره ای از کلمات حکمت آمیزش

1 . داستان لقمان در قرآن

نام لقمان در کلام خدای تعالی جز در سوره لقمان نیامده ، و از داستانهای او جز آن مقدار که در آیات (و لقد آتینا لقمن الحکمه ان اشکر لله . . . ) آمده ، سخنی نرفته است ، ولی در داستانهای او و کلمات حکمت آمیزش روایات بسیار مختلف رسیده ، که ما بعضی از آنها را که با عقل و اعتبار سازگارتر است نقل می کنیم .
در کافی از بعضی راویان امامیه ، و سپس بعد از حذف بقیه سند ، از هشام بن حکم روایت کرده که گفت : ابوالحسن موسی بن جعفر (علیه السلام ) به من فرمود : ای هشام خدای تعالی که فرموده : (و لقد آتینا لقمن الحکمه ) منظور از حکمت فهم و عقل است .
و در مجمع البیان گفته : نافع از ابن عمر روایت کرده که گف ت : از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) شنیدم می فرمود : به حق می گویم که لقمان پیغمبر نبود ، و لیکن بنده ای بود که بسیار فکر می کرد ، و یقین خوبی داشت ، خدا را دوست می داشت ، و خدا هم او را دوست بداشت ، و به دادن حکمت به او منت نهاد . روزی در وسط روز خوابیده بود که ناگهان ندایی شنید : ای لقمان ! آیا می خواهی خدا تو را خلیفه خود در زمین کند ، تا بین مردم به حق حکم کنی ؟
لقمان صدا را پاسخ داد که : اگر پروردگارم مرا مخیر کند ، عافیت را می خواهم ، و بلاء را نمی پذیرم ، ولی اگر او اراده کرده مرا خلیفه کند سمعا و طاعتا ، برای اینکه ایمان و یقین دارم که اگر او چنین اراده ای کرده باشد ، خودش یاریم نموده و از خطا نگهم می دارد .
ملائکه - به طوری که لقمان ایشان را نمی دید - پرسیدند : ای لقمان چرا ؟ گفت : برای اینکه هیچ تکلیفی دشوارتر از قضاوت و داوری نیست ، و ظلم آن را از هر سو احاطه می کند ، اگر در داوری راه صواب رود امید نجات دارد ، نه یقین به آن ، ولی اگر راه خطا رود راه بهشت را عوضی رفته است ، و اگر انسان در دنیا ذلیل و بی اسم و رسم باشد ، ولی در آخرت شریف و آبرومند ، بهتر است از اینکه در دنیا شریف و صاحب مقام باشد ، ولی در آخرت ذلیل و بی مقدار ، و کسی که دنیا را بر آخرت ترجیح دهد ، دنیایش از دست می رود ، و به آخرت هم نمی رسد .
ملائکه از منطق نیکوی او تعجب کردند ، لقمان به خواب رفت ، و در خواب حکمت به او داده شد ، و چون از خواب برخاست به حکمت سخن می گفت و او با حکمت خود برای داوود وزارت می کرد ، روزی داوود به او گفت : ای لقمان خوشا به حالت که حکمت به تو داده شد ، و بلای نبوت هم از تو گردانده شد .
و در الدرالمنثور است که ابن مردویه از ابوهریره روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) فرمود : آیا می دانید لقمان چه بوده ؟ گفتند : خدا و رسولش داناتر است فرمود : حبشی بود .

2 . داستان لقمان در روایات

در تفسیر قمی به سند خود از حماد روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) از لقمان سراغ گرفتم ، که چه کسی بود ؟ و حکمتی که خدا به او ارزانی داشت چگونه بود ؟ فرمود آگاه باش که به خدا سوگند حکمت را به لقمان به خاطر حسب و دودمان و مال و فرزندان و یا درشتی در جسم و زیبایی رخسار ندادند ، و لیکن او مردی بود که در برابر امر خدا سخت نیرومندی به خرج می داد و به خاطر خدا از آنچه خدا راضی نبود دوری می کرد ، مردی ساکت و فقیر احوال بود ، نظری عمیق و فکری طولانی و نظری تیز داشت ، همواره می خواست تا از عبرت ها غنی باشد و هرگز در روز نخوابید ، و هرگز کسی او را در حال بول و یا غایط و یا غسل ندید ، بس که در خودپوشی مراقبت داشت ، و نظرش بلند و عمیق بود ، و مواظب حرکات و سکنات خویش بود ، هرگز از دیدن یا شنیدن چیزی نخندید ، چون می ترسید گناه باشد ، و هرگز خشمگین نشد ، و با کسی مزاح نکرد ، و چون چیزی از منافع دنیا عایدش می شد اظهار شادمانی نمی کرد ، و اگر از دست می داد اظهار اندوه نمی نمود ، زنانی بسیار گرفت ، و خدا فرزندانی بسیار به او مرحمت نمود ، و لیکن بیشتر آن فرزندان را از دست داد ، و بر مرگ احدی از ایشان نگریست .
لقمان هرگز از دو نفر که نزاع و یا کتک کاری داشتند نگذشت ، مگر آنکه بین آن دو را اصلاح کرد ، و از آن دو عبور نکرد ، مگر وقتی که دوستدار یکدیگر شدند ، و هرگز سخن نیکو از احدی نشنید ، مگر آنکه تفسیرش را پرسید ، و پرسید که این سخن را از که شنیده ای ؟ لقمان بسیار با فقهاء و حکما نشست و برخاست می کرد ، و به دیدن قاضیان و پادشاهان و صاحبان منصب می رفت ، قاضیان را تسلیت می گفت ، و برایشان نوحه سرایی می کرد ، که خدا به چنین کاری مبتلایشان کرده ، و برای سلاطین و ملوک اظهار دلسوزی و ترحم می نمود ، که چگونه به ملک و سلطنت دل بسته ، و از خدا بی خبر شده اند ، لقمان بسیار عبرت می گرفت ، و طریقه غلبه بر هوای نفس را از دیگران می پرسید ، و یاد می گرفت ، و با آن طریقه همواره با هوای نفس در جنگ بود ، و از شیطان احتراز می جست ، و قلب خود را با فکر ، و نفس خویش را با عبرت ، مداوا می کرد ، هرگز سفر نمی کرد مگر به جایی که برایش اهمیت داشته باشد ، به این جهات بود که خدا حکمتش بداد ، و عصمتش ارزانی داشت .
و خدای تبارک و تعالی دستور داد به طوائفی از فرشتگان که در نیمه روزی که مردم به خواب قیلوله رفته بودند ، لقمان را ندا دهند - به طوری که صدای ایشان را بشنود ، ولی اشخاص ایشان را نبیند - که : ای لقمان آیا می خواهی خدا تو را خلیفه خود در زمین کند ؟ تا فرمانفرمای مردم باشی ؟
لقمان گفت : اگر خدا بدین شغل فرمانم دهد که سمعا و طاعتا ، چون اگر او اینکار را از من خواسته باشد ، خودش یاریم می کند ، و راه نجاتم می آموزد ، و از خطا نگهم می دارد ، ولی اگر مرا مخیر کند من عافیت را اختیار می کنم .
ملائکه گفتند : ای لقمان چرا ؟
گفت برای اینکه داوری بین مردم در دشوارترین موقعیت ها برای حفظ عصمت است ، و فتنه و آزمایشش از هر جای دیگر سخت تر و بیشتر است و آدمی بی چاره می ماند ، و کسی هم کمکش نمی کند ، ظلم از چهار سو احاطه اش نموده ، کارش به یکی از دو احتمال می انجامد ، یا این است که در داوری اش رای و نظریه اش مطابق حق و واقع می شود ، که در این صورت جا دارد که سالم باشد ، و احتمال آن هست ، و یا این است که راه را عوضی می رود که در این صورت راه بهشت را عوضی می رود و هلاکتش قطعی است ، و اگر آدمی در دنیا ذلیل و ضعیف باشد آسان تر است تا آنکه در دنیا رئیس و آبرومند بوده ولی در آخرت ذلیل و ضعیف باشد ، از سوی دیگر کسی که دنیا را بر آخرت ترجیح دهد هم در دنیا خاسر و زیانکار است ، و هم در آخرت ، چون دنیایش تمام می شود ، و به آخرت هم نمی رسد .
ملائکه از حکمت او به شگفت آمده ، خدای رحمان نیز منطق او را نیکو دانست ، پس همین که شام شد ، و در بستر خوابش آرمید ، خدا حکمت را بر او نازل کرد ، به طوری که از فرق سر تا قدمش را پر کرد ، و او خود در خواب بود که خدا پرده و جامعه ای از حکمت بر سراسر وجود او بپوشانید .
لقمان از خواب بیدار شد ، در حالی که قاضی ترین مردم زمانش بود ، و در بین مردم می آمد ، و به حکمت سخن می گفت ، و حکمت خود را در بین مردم منتشر می ساخت .
سپس امام صادق (علیه السلام ) فرمود : بعد از آن که فرمان خلافت به او داده شد ، و او نپذیرفت ، خدای عزوجل ملائکه را فرمود تا داوود را به خلافت ندا دهند ، داوود پذیرفت بدون اینکه شرطی را که لقمان کرده بود به زبان آورد پس خدای عزوجل خلافت در زمین را به او داد ، و چند مرتبه مبتلا به آزمایش شد ، و در هر دفعه پایش بطرف خطا لغزید و خدا او را نگهداری نموده واز آن انحرافش در گذشت .
لقمان بسیار بدیدن داوود می رفت ، و او را اندرز می داد ، و مواعظ و حکمت ها و علوم بسیار در اختیارش می گذاشت ، و داوود همواره به او می گفت : خوشا به حالت ای لقمان ، که حکمت به تو داده شد ، و به بلای خلافت هم گرفتار نگشتی ، و به داوود خلافت داده شد و به حکم و فتنه گرفتار آمد .
آنگاه امام صادق (علیه السلام ) در ذیل آیه (و اذ قال لقمن لابنه و هو یعظه : یا بنی لا تشرک بالله ، ان الشرک لظلم عظیم ) فرمود : لقمان پسرش (باثار) را وقتی اندرز می داد آن قدر کلماتش نافذ بود که فرزندش در نهایت درجه تاثر قرار می گرفت .
ای حماد از جمله مواعظی که به فرزندش کرد یکی این بود که : ای پسرم ! تو از آن روزی که به دنیا افتادی ، پشت به دنیا و رو به آخرت کردی ، و خانه ای که داری به طرف آن می روی نزدیک تر به تو است ، از خانه ای که از آن دور می شوی ، پسرم همواره با علما بنشین ، و با دو زانوی خود مزاحمشان شو ، ولی با آنان مجادله مکن ، که اگر چنین کنی از تعلیم تو دریغ می ورزند ، و از دنیا بقدر بلاغ و رفع حاجت بگیر ، و یک باره ترک آن مگوی ، و گر نه سربار جامعه خواهی شد ، و در دنیا آن چنان داخل مشو که به آخرتت ضرر رساند ، آن قدر روزه بگیر که از شهوتت جلوگیری کند ، و آن قدر روزه مگیر که از نماز بازت دارد ، زیرا نماز نزد خدا محبوبتر از روزه است .
پسرم دنیا دریایی است عمیق ، که دانشمندانی بسیار در آن هلاک شدند ، و چون چنین است تو کشتی خود را در این دریا از ایمان بساز ، و بادبان آن را از توکل قرار ده ، و آذوقه ای از تقوای خدا در آن ذخیره کن ، اگر نجات یافتی ، به رحمت خدا یافته ای و اگر هلاک شدی ، به گناهانت شده ای .
پسرم اگر طفل صغیری را در کودکی ادب کنی ، تو را در بزرگی سود می رساند و تو از آن بهره مند شوی ، و معلوم است کسی که برای ادب ارزشی قائل است ، نسبت به آن اهتمام می ورزد ، و کسی که بدان اهتمام بورزد نخست راه بکار بستنش را می آموزد و کسی که می خواهد راه تاءدیب را بیاموزد ، سعی و کوشش بسیار می شود ، و کسی که سعی و کوشش را در طلب آن بسیار کرد قدم قدم به نفع آن بر می خورد ، و آن را عادت خود قرار می دهد .
آری خواهی دید که تو خود جانشین گذشتگان خود شده ای ، و از جانشین خودت سود می بری ، و هر صاحب رغبتی به تو امید می بندد ، که از ادبت چیزی بیاموزد ، و هر ترسنده ای از صولتت هراسناک می شود .
زنهار ، که به خاطر بدست آوردن و طلب غیر علم و ادب ، در طلب ادب دچار کسالت نشوی ، و اگر در امر دنیا شکست خوردی ، زنهار که در امر آخرت مغلوب نشوی ، و بدان که اگر طلب علم از تو فوت شود ، در امر آخرتت شکست خورده ای ، و در روزها و شبها و ساعتهایت بهره ای بگذار برای طلب علم ، برای اینکه عمر گرانمایه را هیچ چیز چون ترک علم ضایع نمی کند .
و مبادا که هرگز با اشخاص لجوج در افتی ، و هرگز با مردی فقیه جدال مکن ، و هرگز با صاحب سلطنتی دشمنی مورز ، و با هیچ ستمگری سازگاری و دوستی مکن ، و با هیچ فاسقی برادری مورز ، وبا هیچ متهمی رفاقت مکن ، و علم خود را مانند پولت گنجینه کن ، و بهر کس و ناکس عرضه مدار .
پسرم از خدای عزوجل آنچنان بترس که اگر در قیامت نیکیهای همه نیکان جن و انس را داشته باشی باز ترس آن داشته باشی که عذابت کند ، و از خداامید رحمت داشته باش آنچنان که اگر در روز قیامت تمامی گناهان جن و انس را داشته باشی ، باز احتمال و امید اینکه خدا تو رابیامرزد ، داشته باشی .
پسرش به او گفت : پدر جان چطور چنین چیزی ممکن است ، که در عین داشتن چنان خوفی ، این چنین امیدی هم داشته باشم ، و این دو حالت متضاد در یک دل چگونه جمع می شود ؟
لقمان گفت : پسرم اگر قلب مومن را بیرون آرند ، درآن دو نور یافت می شود ، نوری برای خوف ، و نوری برای رجاء و اگر آن دو را با مقیاسی بسنجند ، برابر همند ، هیچ یک از دیگری حتی به سنگینی یک ذره بیشتر نیست ، و کسی که به خدا ایمان دارد ، به گفته او نیز ایمان دارد ، و کسی که به گفته ا و ایمان داشته باشد ، به فرمان او عمل می کند ، و کسی که به فرمان او عمل نکند ، گفتار او را تصدیق نکرده ، پس این حالات دل هر یک گواه دیگری است .
پس کسی که به راستی ایمان به خدا داشته باشد ، برای خدا عمل را خالص و خیرخواهانه انجام می دهد ، و کسی که برای خدا عمل را خالص و خیرخواهانه انجام دهد ، براستی ایمان به خدا دارد ، و کسی که خدا را اطاعت می کند ، از او هراسناک نیز هست ، و کسی که از خدا هراسناک باشد او را دوست هم دارد ، و کسی که او را دوست بدارد ، اوامرش را پیروی می کند ، و کسی که پیرو اوامر خدا باشد ، مستوجب بهشت و رضوان او می شود ، و کسی که پیروی خشنودی خدا نکند ، از غضب او هیچ باکی ندارد ، و پناه می بریم به خدا از غضب او .
پسرم به دنیا رکون و اعتماد مکن ، و دلت را مشغول بدان مدار ، چون خدای تعالی هیچ خلقی را خوارتر از دنیا نیافریده ، آیا نمی بینی که نعیم دنیا را مزد و پاداش مطیعان نکرده ، و آیا نمی بینی که بلای دنیا را عقوبت گنه کاران قرار نداده ؟ .
و در کتاب قرب الاسناد ، هارون ، از ابن صدقه ، از جعفر بن محمد از پدرش (علیهماالسلام ) روایت کرده که فرمود : شخصی از لقمان پرسید : آن چه دستوری است که جامع همه حکمتهای تو باشد ؟ گفت : اینکه خود را درباره چیزی که برایم ضمانت کرده اند به زحمت نیندازم ، و آنچه را که به خود من واگذار نموده اند ضایع نکنم ، (یعنی عمر خود را صرف رزقی که ضامن آن شده اند نسازم ، و درباره سعادت آخرتم که به خود من واگذار نموده اند اهمال نکنم ) .
و در بحار از قصص الانبیاء به سند خود از جابر از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود : از جمله نصایحی که لقمان به فرزندش کرد ، یکی این است که : پسرم اگر درباره مردن شک داری ، خواب را از خودت بردار ، و هرگز نمی توانی چنین کنی ، و اگر درباره قیامت شک داری ، بیداری را از خودت بردار ، و هرگز نمی توانی .
برای اینکه اگر در این اندرز من دقت کنی خواهی دید که نفس تو به دست دیگری اداره می شود ، و نیز خواهی دانست که خواب به منزله مرگ ، و بیداری بعد از خواب به منزله بعث بعد از مردن است .
و نیز فرمود : لقمان به فرزندش گفت : پسرم زیاد نزدیکش مشو ، که از آن دور خواهی ماند ، و زیاد هم دور مشو که خوار خواهی گشت ، (یعنی در طلب دنیا میانه رو باش ) .
و نیز فرموده : پسرم هر جنبنده ای مثل خود را دوست می دارد ، مگر فرزند آدم که هم افق خود را - در مزیتی از مزایا - دوست نمی دارد ، و متاعی که داری نزد خواهان آن عرضه بدار ، (و گر نه بازارش کساد خواهد شد) همانطور که بین گرگ و گوسفند هرگز دوستی برقرار نمی گردد ، همچنین بین نیکوکار و فاجر دوستی برقرار نمی شود ، (پسرم ) هر که با قیر سر و کار پیدا کند ، سرانجام به قیر آلوده می شود ، آمیزش با فاجران نیز چنین است ، عاقبت از او یاد می گیرد ، (چون نفس انسان خود پذیر است ) ، (پسرم ) هر کس سر و کله زدن و مجادله را دوست بدارد ، عاقبت زبانش به فحاشی باز خواهد شد ، و هر کس به جایی ناباب قدم نهد ، عاقبت متهم می شود ، و کسی که همنشینی با بدان کند ، سالم نمی ماند ، و کسی که اختیار زبان خود را در کف ندارد ، سرانجام پشیمان می شود .
و نیز در اندرز فرزندش فرمود : پسرم صد دوست بگیر ، ولی یک دشمن مگیر ، پسرم وظیفه ای نسبت به خلاق خود داری ، و وظیفه ای نسبت به خلقت ، اما خلاق تو همان دین تو است ، و خلق تو عبارت است از طرز رفتارت در بین مردم ، پس مراقب باش خلقت را مبغوض و منفور مردم مسازی و به همین منظور محاسن اخلاق را یاد بگیر .
پسرم بنده اخیار باش ، ولی فرزند اشرار مباش ، فرزندم امانت را بپرداز ، تا دنیا و آخرتت سالم بماند ، و امین باش که خدا خائنین را دوست ندارد ، پسرم این طور مباش که به مردم نشاندهی که از خدا می ترسی ، و در قلب بی پروای از او باشی .
و در کافی به سند خود از یحیی بن عقبه ازدری از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : از جمله مواعظی که لقمان به فرزندش کرد این بود که : پسرم مردم قبل از زمان تو برای فرزندان خود جمع کردند ، و الان تو می بینی که نه آنچه جمع کرده بودند مانده است ، و نه آن فرزندان که برایشان جمع کردند ، آخر مگر نه این است که تو بنده ای اجیر هستی که ماءمور شده ای کاری را انجام دهی ، و وعده ات دادند که در مقابل مزدت بدهند ؟ پس عملت را مستوفی و کامل انجام بده ، تا اجرت را کامل دهند .
و در این دنیا چون گوسفندی مباش که در زراعتی سبز و خرم بیفتد و بچرد تا چاق شود . چون آن حیوان هر چه زودتر چاق شود ، به کارد قصاب نزدیک تر شده است ، و لیکن دنیا را به منزله پلی بگیر ، که بر روی نهری زده باشند ، که تو از آن بگذری و رهایش کنی ، و دیگر تا ابد به سوی آن برنگردی ، پس باید آن را خراب کنی ، نه اینکه تعمیر نمایی ، چون تو ماءمور به تعمیر آن نیستی .
و نیز بدان که تو به زودی و در فردایی نزدیک وقتی پیش خدای عزوجل بایستی ، از چهار چیز بازخواست خواهی شد ، از جوانی ات که در چه راهی تباه کردی ، و از عمرت که در چه فانی اش ساختی ، و از مالت که از کجا آوردی و در کجا مصرف نمودی ، پس خود را آماده کن و جوابی مهیا بساز ، و از آنچه از دنیا از کفت رفته غم مخور ، چون اندک دنیا دوام و بقاء ندارد ، و بسیارش از گزند بلاء ایمن نیست ، پس حواست را جمع کن ، و سخت در کار خویش بکوش ، و پرده از روی خود کنار زن ، و متعرض رحمت پروردگارت شو ، و در دلت همواره توبه را تجدید کن ، و در زمان فراغتت در عمل شتاب کن قبل از آن که مرضها و بلاها به سوی تو روی آورند ، وقبل از آنکه ایامت به سر آید و مرگ بین تو و خواسته هایت حائل شود .
و در بحار از قصص نقل کرده که به سند خود از حماد از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : لقمان به پسرش گفت : پسر جان ! زنهار از کسالت و بد خلقی و کم صبری ، که با داشتن این چند عیب هیچ دوستی با تو دوام نمی آورد ، و همواره در امور خود ملازم وقار و سکینت باش ، و نفس خود را بر تحمل زحمات برادران صابر کن ، و با همه مردم خوش خلق باش .
پسرم اگر مال دنیایی نداشتی که با آن صله رحم کنی ، و بر برادران تفضل نمایی ، حسن خلق و روی خوش داشته باش ، چون کسی که حسن خلق دارد اخیار او را دوست می دارند ، و فجار از او دوری می نمایند ، پسر جان ! به آنچه خدا قسمت تو کرده قانع باش تا زندگی تو با صفا شود ، پس اگر خواستی عزت دنیا برایت جمع شود ، طمعت را از آنچه در دست مردم است ببر ، چون انبیاء و صدیقین اگر رسیدند به آنچه که رسیدند به سبب قطع طمعشان بود .
مؤ لف : اخبار در مواعظ لقمان بسیار زیاد است ، ما به منظور اختصار به همین مقدار اکتفاء کردیم .

داستان الیاس علیه السلام

آیات

وَ إِنَّ إِلْیَاس لَمِنَ الْمُرْسلِینَ(123)
إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ(124)
أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسنَ الخَْلِقِینَ(125)
اللَّهَ رَبَّکمْ وَ رَب ءَابَائکُمُ الاَوَّلِینَ(126)
فَکَذَّبُوهُ فَإِنهُمْ لَمُحْضرُونَ(127)
إِلا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ(128)
وَ تَرَکْنَا عَلَیْهِ فی الاَخِرِینَ(129)
سلَمٌ عَلی إِلْیَاسِینَ(130)
إِنَّا کَذَلِک نجْزِی الْمُحْسِنِینَ(131)
إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِینَ(132)
123 . و بدرستی که الیاس از پیامبران بود .
124 . (به یادش آور آن دم که ) به قوم خود گفت : آیا نمی خواهید باتقوی باشید ؟
125 . آیا بت (بعل ) را می خوانید و بهترین خالقان را وامی گذارید ؟
126 . همان الله را که رب شما و رب پدران نخستین شماست .
127 . ولی مردم او را تکذیب کردند و در نتیجه از احضار شدگان شدند .
128 . (آری ، همه شان احضار خواهند شد) مگر بندگان مخلص خدا .
129 . ما نام نیک و آثار و برکات الیاس را هم در آیندگان باقی گذاشتیم .
130 . سلام بر آل یاسین .
131 . آری ، ما به نیکوکاران اینچنین جزا می دهیم .
132 . که او از بندگان مؤ من ما بود .
(صافات / 123 - 132)

داستان الیاس در قرآن و روایات

1 . داستان الیاس در قرآن

نخست ببینیم در قرآن کریم درباره آن جناب چه آمده ؟ در قرآن عزیز جز در این مورد و در سوره انعام آنجا که هدایت انبیا را ذکر می کند و می فرماید : (و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس کل من الصالحین ) جای دیگری نامش برده نشده . و در این سوره هم از داستان او به جز این مقدار نیامده که آن جناب مردمی را که بتی به نام (بعل ) می پرستیده اند ، به سوی پرستش خدای سبحان دعوت می کرده ، عده ای از آن مردم به وی ایمان آوردند و ایمان خود را خالص هم کردند ، و بقیه که اکثریت قوم بودند او را تکذیب نمودند ، و آن اکثریت برای عذاب احضار خواهند شد .
و در سوره انعام آیه 85 درباره آن جناب همان مدحی را کرده که درباره عموم انبیا (علیهم السلام ) کرده ، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤ منین و محسنین خوانده ، و به او سلام فرستاده ، البته گفتیم در صورتی که کلمه مذکور بنابر قرائت مشهور (ال یاسین ) باشد .

2 . داستان آن جناب از نظر روایات

حال ببینیم در احادیث درباره آن جناب چه آمده ؟ احادیثی که درباره آن جناب در دست است ، مانند سایر روایاتی که درباره داستانهای انبیا (علیهم السلام ) هست ، و عجایبی از تاریخ آنان نقل میکند ، بسیار مختلف و ناجور است نظیر حدیثی که ابن مسعود آن را روایت کرده میگوید : الیاس همان ادریس است . یا آن روایت دیگر که ابن عباس از رسول خدا (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) آورده که فرمود : الیاس همان خضر است . و آن روایتی که از وهب و کعب الاحبار و غیر آن دو رسیده که گفته اند : الیاس هنوز زنده است ، و تا نفخه اول صور زنده خواهد بود .
و نیز از وهب نقل شده که گفته : الیاس از خدا درخواست کرد : او را از شر قومش نجات دهد و خدای تعالی جنبنده ای به شکل اسب و به رن

داستان زندگی پیامبر (ص)

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در شرایط دشوار و آزار دهنده ای در مکّه و مدینه زیست .

شرایطی که تحمّل آن برای افراد دیگر غیر ممکن یا بسیار دشوار است امّا آنحضرت خود

را برای تحمّل دشواری ها آماده کرده بود .هنگامی که آن بزرگوار بعثت مبارک نبوی را

اعلام فرمود اشرار قدرتمند علیه او بپا خاسته و بر او هجوم آوردند در نتیجه مصیبت

ها بزرگتر و سختیها و رنجها فراوانتر گردید...

EXrozblog.comEX

داستان زندگی پیامبر (صلی الله علیه وآله)

مشخصات کتاب

‏سرشناسه : طایی نجاح - ۱۳۳۴
‏عنوان و نام پدیدآور : داستان زندگی پیامبر صلی‌الله علیه وآله تالیف نجاح الطائی
‏مشخصات نشر : قم دار الهدی لاحیاآ التراث ۱۳۸۲.
‏مشخصات ظاهری : ص ۲۱۰
‏شابک : 964-94913-0-9
‏وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
‏یادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
‏یادداشت : کتابنامه به‌صورت زیرنویس
‏موضوع : محمد، پیامبر اسلام ص ، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق -- سرگذشتنامه
‏رده بندی کنگره : BP۲۲/۹/ط۱۷د۲ ۱۳۸۲
‏رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۳
‏شماره کتابشناسی ملی : م‌۸۲-۸۴۹۴

اهدا

این پژوهش را به همه عاشقان حقیقت ، جویندگان واقعیت و دوستداران با اخلاص حضرت ختمی مرتبت 9 هدیه می کنم .
از آنجا که مطمئنم نمی خواهم به شخصیّت هیچ انسانی آسیب برسانم ، بلکه می خواهم سیره مبارکه نبوی را بدون هیچ تغییری آنگونه که هست ، مطرح نمایم ; امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی آنرا از من قبول فرماید .
مؤلّف
ص (4)

پیش گفتار

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در شرایط دشوار و آزار دهنده ای در مکّه و مدینه زیست . شرایطی که تحمّل آن برای افراد دیگر غیر ممکن یا بسیار دشوار است امّا آنحضرت خود را برای تحمّل دشواری ها آماده کرده بود .
هنگامی که آن بزرگوار بعثت مبارک نبوی را اعلام فرمود اشرار قدرتمند علیه او بپا خاسته و بر او هجوم آوردند در نتیجه مصیبت ها بزرگتر و سختیها و رنجها فراوانتر گردید .
سرکردگان ستم و جهالت ، انواع ترفندها را بکار گرفتند تا نور خدا را خاموش کنند و لذا خاتم پیامبران (صلی الله علیه وآله) آماج انواع آزارها و محرومیّت ها و . . . قرار گرفت .
سران کفر ، به تلاش ها و کارهای خود برای نابودی اسلام و پیروان آن اکتفا نکردند بلکه زنان و فرزندان خود را نیز در اینراه بسیج نمودند . نمونه ای بارز از این دست را می توان در ( حمالة الحطب ) یعنی همسر ابولهب مشاهده کرد ; خداوند می فرماید :
) تَبَّتْ یَدا أبی لَهَب وَتَبَّ مآ أَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَما کَسَبَ سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَب وَامرَأَتُهُ حَمّالةَ الحَطَب فی جیدها حبلٌ مِنْ مَسَد ((1])
بعضی دیگر ، آرامش و آسایش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را ـ حتّی در حریم حرم الهی و سحرگاهان که آنحضرت در کنار خانه خدا مشغول عبادت بود ـ به هم ریخته و به وی حملهور می شدند تا جائیکه یک بار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به یکی از آنان فرمود : ای ( فلان ) روز و شب دست از آزار من بر نمی داری ؟
کافران نیز به کشتار مؤمنان پرداختند ; ابتدا ( سمیّه ) را شهید کردند و بعد همسرش ( یاسر ) را و . . . سپس شهیدی از پی شهیدی دیگر بر خاک غلتید و کاروان شهادت و شهیدان به راه افتاد . . .
بسیاری از مسلمانان ، جان و مال خود را در راه خدای بزرگ و در این مسیر مقدّس قربانی کردند .
فرعون های قریش به این جنایات اکتفا نکرده و پیامبر (صلی الله علیه وآله) و بنی هاشم را در ( شعب ابوطالب (علیه السلام) ) محاصره اقتصادی و اجتماعی نمودند تا کار بجائی رسید که قطعه ای نان چون کالایی ارزشمند و کمیاب بشمار می رفت .
در همان زمان که بنی هاشم ، هر چه داشتند ـ ارزشمند و بی ارزش ـ همه را در راه اِعلای کلمه الهی به پیشگاه خداوند تقدیم می داشتند ، جهّال قریش تمام دارائی خود را در راه بتهایشان صرف می نمودند .
مؤمن گرانقدر قریش یعنی حضرت أبوطالب (علیه السلام) و اُمّ المؤمنین خدیجه (علیها السلام)قربانیان شهید این تحریم اقتصادی و محاصره ناجوانمردانه اند .
تنش میان مؤمنان و کافران تا آنجا افزایش یافت که مسلمانان به ناچار دوبار به حبشه مهاجرت کردند تا جان و ایمان خود را از چنگال ستمگران قریش برهانند .
و بالاخره خداوند متعال ، فَرَج و گشایش خود را با اسلام و هدایت شهر یثرب ، ارزانی مسلمین فرمود و پرچم اسلام با پیروزی توحید ، به اهتزاز درآمد .
امّا کافران ، همچنان به تلاش خود جهت خاموش کردن نور خداوند ادامه می دادند : ) یُریدونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْواهِهِم وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الکافِرُونَ ((2])
اینجا بود که بعضی از کافران از روی دروغ و نفاق به اسلام گرویدند و پس از آن همراه با افزایش توان اسلام ، تعداد منافقان نیز رو به فزونی نهاد .
منافقان همان کسانی هستند که از روی دروغ ، ادّعای مسلمانی می کنند و کفر خویش را پنهان می دارند . به همین سبب ، خداوند یک سوره کامل درباره آنها نازل فرموده که نام آن نیز منافقین است .
پس از فتح مکّه که تعداد منافقان بسیار زیاد شد . تحرّکات مشکوک در جامعه مسلمین نیز رو به افزایش نهاد که از مهمترین آنها می توان به عملکرد آنها در جنگ حنین و حمله تبوک اشاره کرد .
در جنگ حنین ، منافقان ، خیانتکارانه عقب نشینی خطرناکی کردند که چون شبیه هزیمت و فرار بود باعث هزیمت و فرار تازه مسلمانان دیگر و پیروزی چشمگیر نیروهای دشمن کافر ( قبیله هوازن ) گردید .
این فرار را ابوسفیان و سران سابق قریش ، رهبری و سازماندهی می کردند و اگر یاری خداوند متعال نبود تبدیل به بزرگترین هزیمت و شکست در تاریخ و سیره رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می شد .
دوّمین تحرّک نیروهای منافقین در حمله تبوک بروز و ظهور کرد :
در این حرکت خائنانه که ابوسفیان در آن شرکت داشت ، هدف اصلی نقشه شوم آنها شخص رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود .
پیش از آن هم کافران و منافقان و یهود . بارها تلاش کرده بودند تا رسول خدا (صلی الله علیه وآله)را ترور کنند امّا موفّق نشدند از جمله :
ـ چندین بار در مکّه و مدینه کوشش کردند تا با شمشیر آنحضرت را ترور کنند و نافرجام ماند .
ـ و در کنار قلعه یهود ( بنی نضیر ) با انداختن سنگ بزرگی از پشت بام بر سر آنحضرت که موفّق نشدند .
ـ در کنار قلعه ( خیبر ) با دادن غذای مسموم که خوشبختانه مکر و حیله آنها افشا و امیدشان به یأس مبدّل شد .
ـ در ( تبوک ) منافقان کوشیدند تا از نقشه جدیدی استفاده کنند که امکان موفّقیت ایشان را افزایش می داد و آن انداختن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از فراز صخره های گردنه تبوک به اعماق درّه بود .
گرچه این یک نقشه شیطانی موفّقیت آمیز بشمار می رفت که درصد پیروزی آن بالا بود ولی خداوند متعال بار دیگر ، امید آنان را به نومیدی تبدیل کرد و رسول خدا را از تصمیم شوم گروه منافقین آگاه فرمود .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هم به حذیفه بن یمان دستور داد تا منافقان را ترسانده و نقشه ایشان را بهم زند . حذیفه همین کار را کرد و منافقین هراسان گریختند .
با همه این حرفها ، دشمنان خداوند ، از جستجو و یافتن راههای جدید برای خاموش کردن نور خدا و کشتن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دست بر نداشتند .
دو سال پس از این تاریخ بود که شیطان شان آنها را به روش جدیدی برای ترور رسول خدا (صلی الله علیه وآله)راهنمایی کرد و آن ریختن شربتی مسموم در هنگام بیماری رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در دهان آنحضرت بود .
موفّقیت این نقشه را قطعی یافتند زیرا با نقشه های قبلی تفاوت داشت :
اگر در دسیسه خیبر ، غذای مسموم به سخن درآمد و رازشان را فاش کرد . . .
و اگر در تبوک ، خداوند متعال نقشه مهلک ایشان را به پیامبر خبر داد و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از آن جلوگیری نمود . . .
امّا نقشه جدید می توانست شبهه و سوءظن را از ایشان دور کند زیرا ظاهری خیرخواهانه و صالح داشت و باطنی فاسد و پلید . . . چه بهتر از این ، زیرا ظاهراً می خواهند به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دوا دهند و در واقع او را مسموم می نمایند !
اقدامات خطرناک و پلید علیه پیامبران خدا چندان است که به شماره در نمی آید و سبب شهادت بعضی از ایشان شده است .
اکثر پیامبران بزرگ در معرض عملیات ترور تبهکارانه از سوی مخالفینِ نظام الهی و سنّت های آسمانی قرار گرفته اند .
این قرآن کریم است که درباره برخی از آن وقایع با ما سخن می گوید و این پیامبران الهی هستند که پرده از برخی دیگر برای ما بر می دارند .
و تمام این قضایا در چنبره یک تعبیر می گنجد که خداوند آنرا در این آیات شریفه بیان می فرماید :
) إِنَّهُمْ یَکیدُونَ کَیْداً وَأَکِیدُ کَیْداً فَمَهِّلِ الْکافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً ((3])
)وَیَمْکُرُونَ وَیَمکُرُ اللهُ وَاللهُ خَیْرُ الْماکِرینَ((4])
نگاه کنید به زمانی که حلیمه سعدیه از کرامات نبیّ اکرم ( که دوران کودکی خود را می گذراند ) به یهود خبر داد و آنها گفتند : او را بکشید ! و گفتند : آیا او یتیم است ؟ حلیمه گفت : نه ، این پدر اوست و من مادرش هستم . گفتند : اگر یتیم بود او را می کشتیم . (5)
و زمانی که حلیمه با پیامبر در بازار عکاظ گام می سپرد و کاهنی بانگ برداشت : این نوجوان را بکُشید که سلطنتی بزرگ خواهد یافت . . حلیمه از بیم ، راه خود را کج کرده و از مسیر دیگری پیامبر را بُرد و خدا ایشان را نجات داد . (6)
و نیز در گُذر حلیمه از مسیر نجران ، دانشمندان مسیحی درباره ظهور پیامبر ( که در آغوش حلیمه بود ) هشدار دادند و شیطان ، آنان را برانگیخت که پیامبر را بکشند امّا آتشی بزرگ بین حلیمه و آنان حایل گردید و آنها را سوزاند . (7)
از آغاز تاریخ ، بسیاری از مردم به عملیات ترور پرداخته و در پوشاندن وسائل و مدارک آن کوشیده اند . اوّلین تروریست جهان قابیل بود که برادرش هابیل را کُشت .
امروزه هم متأسّفانه عملیات ترور در جهان قدم به مرحله خطرناکی نهاده است و در اشکال مختلف از ترورهای شخصی تا وسایل کشتار جمعی از ویروسهای کشنده تا . . . به صورت بسیار فنّی و ماهرانه بروز و ظهور یافته است .
من در این بررسی می کوشم سوء قصدهایی که به منظور ترور رسول خدا (صلی الله علیه وآله)در سراسر زندگی آنحضرت علیه او بکار گرفته اند را یافته و پژوهش نمایم ; با این هدف که غبار از چهره حقیقت در فرازی چند از فرازهای زندگی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)بزدایم و در این راه از خدای متعال آرزوی توفیق دارم و ما توفیقی الاّ بالله . . .
نجاح الطّائی
پی نوشت
[1] . ( زیانکار باد دستان ابولهب و خود او هم زیانکار شد . مالش و دستاوردش به کارش نیامد . زودا که به آتشی شعلهور درآید . و زنش که هیزم کش است . و ریسمانی از لیف خرمای تافته بر گردن دارد ) . سوره مَسدّ آیات 1 ـ 5 .
[2] ـ می خواهند تا نور الهی را با سخنان خویش خاموش کنند و حال آنکه خداوند کمال بخش نور خویش است ولو آنکه کافران ناخوش داشته باشند . ( سوره صف آیه 8 ) .
[3] ـ آنان مکر میورزند و ( من نیز ) مکر میورزم . پس اندکی کافران را مهلت ده . سوره طارق آیات 17 - 15
[4] ـ آنان ( با خدا ) مکر میورزند و خدا نیز ( با ایشان ) مکر می کند و خداوند بهترین مکر کنندگان است . سوره انفال ، آیه 30 .
[5] ـ السیرة الحلبیة 1/ 95
[6] ـ السیرة الحلبیة 1 / 95
[7] ـ البحارة 15 / 375
ص (12)

فصل اول : ترور پیامبران

ترور هابیل به دست برادرش قابیل

از آنجا که پیامبر (صلی الله علیه وآله) کشته شدن پیامبران و اوصیای ایشان را بدست کافران تأیید کرده و فرموده است : ) ما مِنْ نبیٍّ أَوْ وَصیٍّ الاّ شهید ( یعنی هیچ پیامبر یا وصی پیامبری نیست مگر آنکه شهید باشد . (8)
و نیز فرموده است : ) ما مِنّا إِلاّ مَسمومٌ أَوْ مقتول ( یعنی هیچیک از ما ( معصومین ) نیست مگر آنکه یا مسموم است و یا مقتول . (9)
بر آن شدیم تا از ترور بعضی از انبیای الهی در اینجا یادی کنیم :
قرآن کریم از کشته شدن هابیل فرزند حضرت آدم بوسیله برادرش قابیل چنین می گوید :
) وَاتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبا قِرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ قالَ لاََقْتُلَنَّکَ قالَ إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقینَ * لَئِنْ بَسَطتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی ما أَ نَا بِباسِط یَدِی إِلَیکَ لاَِقتُلَکَ إِنّی أَخافُ اللهَ رَبَّ العالمینَ * إِنّی اُریدُ أَنْ تَبُوءَ بأثْمی وَإِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ وَذلِکَ جَزَاءُ الظّالِمینَ * فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ (یعنی بخوان برایشان ای پیامبر (صلی الله علیه وآله) از روی حقّ و راستی حکایت دو فرزند آدم را که قربانی پیشکش ( خداوند ) کردند . پس از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد . ( قابیل به هابیل ) گفت من تو را خواهم کشت هابیل گفت خداوند فقط از پرهیزکاران ( قربانی ) می پذیرد . اگر تو به کشتن من دست برآوری من هرگز به کشتن تو دست دراز نخواهم کرد زیرا من از خدا که پروردگار جهانیان است ، می ترسم . می خواهم که گناه ( کشتن ) من و گناه ( مخالفت ) تو هر دو به خودت بازگردد و از اهل آتش شوی که آن آتش جزای ستمکاران است . پس هوای نَفْس ( قابیل ) او را به کشتن برادرش ( هابیل ) واداشت و لذا او را کُشت و به همین سبب از زیانکاران گردید . (10)
نزاع بر سر هرچه بوده ، قرآن فقط قسمت اخیر آنرا که قربانی کردن برای دانستن نظر خداوند است بیان می کند و چون یکی به حکم خدا گردن می نهد و با تقوا است از او پذیرفته می شود و دیگری چون تقوا ندارد از او پذیرفته نمی شود . در اینجا در صدد نیستیم به روایات مختلف در اینباره رجوع کنیم زیرا نیازی نیست . امّا آنچه شایسته توجّه است اینست که اوّلاً مقتول به سبب ترس از خداوند از تعدّی به برادرش خودداری میورزد ، نه عوامل دیگر مانند ترس یا ضعف یا . . . و ثانیاً انگیزه این ترور هرچه بوده ( همسر زیبا یا مال دنیا یا . . . ) قطعاً به اندازه انگیزه دستیابی به حکومت مسلمانان وسوسه انگیز نبوده است امّا چنانچه می بینیم پیامبرزاده بزرگوار چون هابیل را ـ که خداوند به تقوا و صلاح و شایستگی اش شهادت داده ـ به خاک و خون می کشد .

تلاش برای ترور پیامبر بزرگ الهی ابراهیم (علیه السلام)

مخالفان ابراهیم (علیه السلام) برای یاری خدایان خود یعنی بتها تلاش کردند تا او را که صاحب آئینی جدید بود از بین ببرند . زیرا پیروزی ابراهیم به معنای از دست رفتن پادشاهی و حکومت و از دست دادن مکانت و موقعیّت و از هم پاشیدن جمعیّت کفر و نابودی هوای نفسانی شان بود . لذا تصمیم به کشتن او گرفتند . قرآن در اینباره می فرماید :
) قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ ( یعنی ( کافران ) گفتند ابراهیم را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید اگر می خواهید کاری انجام دهید . (11)
کشتن با آتش نوعی از انواع قتل و ترور است و یکی از اشکال حمله به اصلاح طلبان و امنیّت خواهان است وگرنه کلام را باید با کلام پاسخ داد نه با آتش .
ابراهیم (علیه السلام) برای آنها عدم فایده بتها و پرستش آنها را اثبات کرد و آنها می بایست اگر پاسخی دارند بیان کنند و خطای او را آشکار سازند نه آنکه او را در آتش اندازند . البتّه خداوند ، پیامبر گرامی اش ابراهیم را از این مهلکه رهاند ، چنانچه خود می فرماید :
) قُلْنا یا نارُ کُونی بَرْداً وَسَلاماً عَلی إِبراهیم ( یعنی گفتیم ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش . (12)
پس انگیزه مخالفان برای کشتن ابراهیم (علیه السلام) انگیزه ای دینی ـ سیاسی بوده است .

ترور پیامبران به دست یهودیان

یهودیان ، بسیاری از انبیای الهی و صالحان را کشته اند و قویترین دلیل در اینباره فرموده خود خداوند است که می فرماید :
) فَبِما نَقْضِهِمْ مِیثاقَهُمْ وَکُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللهِ وَقَتْلِهِمْ الاَْنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَقَولِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللهُ عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلیلاً ( یعنی به سبب پیمان شکنی و کافر شدن به آیات خدا و کشتن پیامبران ( الهی ) به ناحق ( به این عذر ) که گفتند قلبهای ما در حجاب است ( چنین نیست ) بلکه خداوند به سبب کفرشان بر دلهایشان مُهر زده است پس جز اندکی ایمان نمی آورند . (13)
ابن کثیر گفته است : یهودیان جمع زیادی از پیامبران را کشته اند . (14)
قمی در تفسیرش گفته است : این یهودیان پیامبران را نکشته اند بلکه نیاکانشان و نیاکان نیاکانشان انبیاء را کشته اند امّا اینان به عمل آنها راضی و خشنودند و لذا خداوند عمل اجدادشان را بر ایشان حمل نمود و همینگونه است هر کس که به کاری راضی باشد با آن خواهد بود هر چند آنرا انجام نداده باشد . (15)

تلاش برای ترور پیامبر خدا موسی (علیه السلام)

تا آنجا که قرآن و تاریخ نشان می دهد حداقل سه بار فرعون برای کُشتن موسی (علیه السلام)کوشیده امّا تلاشش بی نتیجه مانده است :
یکی قبل از بدنیا آمدن موسی برای دست یابی به او و نابود کردنش زیرا پیشگویان تولّد کسی را که بنیان ستم فرعونی را درهم می پیچید پیشگویی کرده بودند لذا فرعون دستور داده بود تا پسران نوزاد بنی اسرائیل را کشته و دختران را زنده نگهدارند . امّا اراده خداوند موسی را از این توطئه حفظ کرد .
دوّم هنگامیکه موسی آئین خود را تبلیغ می فرمود ، فرعون و یارانش تصمیم گرفتند او را بکشند و دین او را بکلّی نابود سازند و البتّه مانند هر حکومت دیگری که به سبب داشتن جاسوس ، لشگر ، امکانات و تجربه می توانند از راههای گوناگون و پیچیده برای ترور دشمنان استفاده کنند فرعون نیز می خواست به هر شکل ممکن او را از پای درآورد . قرآن در اینباره می فرماید مردی از تبار فرعونیان که باطناً ایمان داشت ولی ایمان خود را پنهان می کرد در برابر این توطئه ایستاد و گفت : ) وَقالَ رَجُلٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ یَکْتُمُ إِیمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً اَنْ یَقُولَ رَبّیَ اللهُ وَقَدْ جائکُمْ بِالْبَیِّناتِ مِنْ رَبِّکُمْ . . . ( آیا مردی را به جرم آنکه می گوید پروردگار من خداست می خواهید بکشید ؟ در صورتی که با معجزه و نشانه های روشن از سوی خدا آمده است . . . (16)
امّا فرعون به تلاش خود برای کشتن موسی و یارانش ادامه داد زیرا در فرهنگ او واژه هایی از قبیل گفتگو ، بحث و تبادل نظر وجود نداشت .
سوّم هنگامیکه بنی اسرائیل را با لشگریانش تعقیب نمود و آنانرا دید که به معجزه الهی از دریا می گذرند . قرآن می فرماید : ) فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَونُ بِجُنُودِهِ فَغَشیَهُمْ مِنَ الْیَمِّ ما غَشِیَهُمْ ( یعنی فرعون و سپاهیانش از پی آنها تاختند امّا دریا آنانرا بطور کامل در خود کشید ـ و غرق کرد ـ (17) .
و چنین بود که موسی از ترورهای فرعون ، سالم ماند تا رسالت الهی خود را به پایان رساند .

تلاش برای ترور پیامبر خدا عیسی (علیه السلام)

یهودیان عملیات ترور پیامبران و دروغ بستن به ایشان ( و به بستگان و شاگردان آنان ) را پس از حضرت موسی نیز همچنان ادامه دادند چنانچه به مریم مقدّس دختر عمران برای کاستن از منزلت فرزند برومندش عیسی تهمت بستند .
آنها نسبت زنا به وی دادند چنانچه قرآن می فرماید : ) قالُوا یا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَریّاً * یا أُخْتَ هرونَ ما کانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْء وَما کانَتْ أُمُّکِ بَغیّاً ( یعنی گفتند ای مریم کاری قبیح کرده ای . ای خواهر هارون نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت زنی بدکاره . (18)
و در آیاتی دیگر قرآن می فرماید : ) وَبِکُفْرِهِمْ وَقَوْلِهِمْ عَلی مَرْیَمَ بُهْتاناً عَظیماً (یعنی و به واسطه کفرشان و گفتارشان که بر مریم بهتان عظیمی بستند . (19) البتّه ظاهراً مراد بهتانی است مربوط به اعتقاد غلط مسیحیان درباره الوهیّت مسیح و مریم که خود عیسی و مریم از آن تبرّی جُسته اند و قرآن تبرّی آندو از این بهتان را بیان فرموده است : ) وَإِذْ قالَ اللهُ یا عیسی ابْنَ مَرْیَمَ ءَأَ نْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللهِ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فی نَفْسی وَلا أَعْلَمُ ما فی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَ نْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ ( و آنگاه که خداوند به عیسی بن مریم فرمود : آیا تو به مردم گفتی که مرا و مادرم را بجای الله به خدایی گیرید ؟ ( عیسی ) گفت : منزّهی تو ای پروردگارا ، مرا نشاید که چیزی گویم که شایسته آن نباشم . اگر من چنین چیزی گفته بودم تو خود از آن آگاه بودی زیرا تو به آنچه در ضمیر من می گذرد دانایی ولی من از آنچه در ذات تو است بی خبرم . براستی که تو داناترینِ کسان به غیب هستی . (20)
از ابن عبّاس نقل شده است که به مریم عمران تهمت زنا زدند و سدّی و جویبر و محمد بن اسحاق و چند نفر دیگر نیز همین را گفته اند و آن از ظاهر آیه مشخص است و دشمنان ، مریم و پسرش را به گناهان بزرگ متّهم ساختند . (21)
سپس یهودیان کوشیدند تا پیامبر خدا عیسی بن مریم را بکُشند حتّی بر اینکار اصرار ورزیده و چون به خیال خود او را کُشتند از این عمل اظهار شادمانی نموده و به آن افتخار کردند . امّا حقیقت چیز دیگری بود :
عیسی (علیه السلام) دوازده حواری ( شاگرد خاصّ ) داشت که تعالیم او را از وی فرا می گرفتند و به مردم می رساندند یکی از ایشان به نام یهودای اسخریوطی فردی منافق بود که به خداوند ایمان نداشت و تظاهر به دینداری می کرد . زمانی او و بعضی دیگر از حواریون از عیسی خواستند که از خداوند بخواهد تا از آسمان غذای بهشتی نازل کند . عیسی از خداوند درخواست کرد و خداوند فرمود : من آنرا نازل می کنم ولی هر که از شما از آن پس کافر شود چنان عذابش می کنم که هیچیک از مردم جهان را آن چنان عذاب نکرده باشم . (22) حواریّون از آن غذای بهشتی خوردند و بر ایمانشان افزوده شد امّا یهودا ایمان نیاورد و جز بر کفرش افزوده نشد و تصمیم گرفت تا عیسی را به لشگریان روم تسلیم کند و مبلغی دریافت دارد . امّا هنگامی که پیشاپیش لشگریان به محلّ اقامت حضرت عیسی وارد شد ، خداوند عیسی را به آسمان برد و یهودا را به شکل عیسی درآورد . لشگریان یهودا را به جای عیسی دستگیر کرده و با خواری و ذلّت فراوان و پس از شکنجه بسیار به دار کشیدند . قرآن در اینباره می فرماید :
) وَقَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنا الْمَسیحَ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللهِ وَما قَتَلُوهُ وَما صَلَبُوهُ وَلکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ لَفی شَکٍّ مِنْهُ مالَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْم إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنّ وَما قَتَلُوهُ یَقیناً * بَلْ رَفَعَهُ اللهُ إِلَیْهِ وَکانَ اللهُ عَزیَزاً حکیماً (
و گفتارشان که گفتند ما مسیح پسر مریم پیامبر خدا را کشتیم و حال آنکه آنان مسیح را نکشتند و بر دار نکردند بلکه امر بر ایشان مشتبه شد . هر آینه آنان که درباره او اختلاف می کردند خود در تردید بودند و به آن یقین نداشتند و تنها پیرو گمان خود بودند و عیسی را به یقین نکشته بودند . بلکه خداوند او رابه نزد خود بالا بُرد و خدا پیروزمند و حکیم است . (23) البتّه دشمنی یهود با عیسی و دین او ـ حتّی پس از به دار کشیدن شبیه وی ـ تا قرنها ادامه یافت و این دشمنی از سخنان وهب بن منبّه درباره عیسی بخوبی پیداست . (24)

کشتن زکریّا و یحیی (علیهما السلام)

این بحث بیانگر استمرار طرح طاغوتها و تبهکاران برای کشتن پیامبران و اوصیای ایشان و صالحان است .
خداوند در قرآن می فرماید : ) یا زَکَریّا إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلام إِسْمُهُ یَحْیی لَمْ نَجْعَلْ مِنْ قَبْلُ سَمیّاً . . وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبیّاً ( ای زکریّا ما تو را به فرزندی که نامش یحیی است و قبل از این همنام او کسی را قرار نداده ایم بشارت می دهیم : و به او در همان کودکی مقام نبوّت بخشیدیم . (25)
علیرغم معجزات الهی فراوان که خداوند سبحان به دست زکریّا و مریم و عیسی و یحیی پدید آورد ، باز هم طاغوتها بر طغیان و گناه خود ادامه دادند و به انجام کارهای حرام و کشتن انسانهای شایسته پرداختند .
از آن زمره است حاکم روم شرقی ( هیرودس ) که بی پروا دستور قتل زکریّا (علیه السلام)و یحیی (علیه السلام) را صادر کرد .
در انجیل برنابا آمده است که مسیح (علیه السلام) به یهود فرمود : به زودی خون پیامبرانی که کشته اید با کشتن زکریّا بن برخیا که او را بین هیکل ( معبد یهود ) و مذبح به قتل رساندید دامنگیر شما خواهد شد .
مفسّران گفته اند که زکریّا نیز در همان حادثه ای که پسرش یحیی در آن سر بُریده شد به قتل رسید و طاغوتهای زمان از این مسئله خوشحال شدند . امّا کیفر الهی در راه بود :
هنگامیکه بخت نصر رهبر حکومت بابل وارد بیت المقدس شد و محلّ کشته شدن یحیی را مشاهده کرد ، دید که از آنجا خون می جوشد . وی علّت آن را جویا شد . به وی گفتند : اینجا خون پیامبران ریخته شده و آرام نمی گیرد مگر آنکه هفتاد هزار نفر از ستمگران به عنوان قصاص کشته شوند . پس بخت نصر این تعداد از آنان کُشت تا خون از جوشش باز ایستاد .
ابن عبّاس گفته است : بخت نصر پیران و نوزادان و زنان را به عنوان قصاص نکُشت بلکه او فقط سپاهیان و فرماندهان ایشان را قتل عام کرد . (26)

پی نوشت ها

[8] ـ بصائر الدّرجان ، ص 148 و بحارالأنوار ، ج 17 ، ص 405 و ج 40 ، ص 139 .
[9] ـ کفایة الأثر ، خزّاز قمی ، ص 162 و وسائل الشّیعه ، ج 14 ، ص 2 و ج 14 ، ص 18 و بحارالأنوار ، مجلسی ، ج 45 ، ص 1 و من لایحضره الفقیه ، ج 4 ، ص 17 و اعلام الوری ، ص 349 و تاریخ غیبة الصغری ، ص 230 .
[10] ـ سوره مائده ، آیه 27 ـ 30 .
[11] ـ سوره انبیاء ، آیه 68 .
[12] ـ سوره انبیاء ، آیه 69 .
[13] ـ سوره نساء ، آیه 155 .
[14] ـ تفسیر ابن کثیر ، ج 1 ، ص 909 و تفسیر التّبیان ، شیخ طوسی ، ج 3 ، ص 382 .
[15] ـ تفسیر القمی ، در ذیل همین آیه و تفسیر نورالثقلین ، حویزی ، ج 1 ، ص 569 .
[16] ـ سوره غافر ، آیه 28 .
[17] ـ سوره طه ، آیه 78 .
[18] ـ سوره مریم ، آیه 27 و 28 .
[19] ـ سوره نساء ، آیه 156 .
[20] ـ سوره مائده ، آیه 116 .
[21] ـ تفسیر ابن کثیر ، ج 1 ، ص 909 .
[22] ـ سوره مائده ، آیه 115 .
[23] ـ سوره نساء ، آیه 157 و 108 .
[24] ـ تفسیر ابن کثیر ، ج 1 ، ص 911 و 912 . وهب بن منبه از یهودیانی است که در اواخر زندگی پیامبر اکرم اسلام آورد و بخش مهمّی از روایات ساختگی که در حوزه معارف دینی به ( اسرائیلیات ) مشهور است توسط وی به اسلام وارد گردیده است .
[25] ـ سوره مریم ، آیه 7 و 12 .
[26] ـ مختصر تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 5 ، ص 160 .
ص (22)

فصل دوم : تلاش برای کشتن پیامبر (صلی الله علیه وآله) در مکّه

نسب پیامبر (صلی الله علیه وآله)

به دلالت قرآن و حدیث ، پدران و مادران پیامبر (صلی الله علیه وآله) همه مؤمن بوده اند .
پیامبر فرمود : (من از زمان آدم (علیه السلام) تاکنون ، ثمره ازدواج حلال و پاکیزه ام و حاصل زنا نبوده ام ) .
و فرمود : ( پیوسته خداوند مرا از صلب پاکان به ارحام مطّهر انتقال می داد تا سرانجام بدون آلودگی به پلیدیهای جاهلیّت ، در این جهان شما متولّد فرمود ) . (27)
این در حالی است که خداوند متعال درباره مشرکان فرموده است : همانا مشرکان ، نجس هستند . (28)
و دلیل قرآنی بر طهارت پدران و مادران پیامبر این فرموده پروردگار است : ( آن خدائی که چون برمی خیزی تو را می نگرد و از انتقال تو در سجده کنندگان آگاهست ) (29)
و عبدالمطّلب در زمان جاهلیّت ، ازدواج فرزندان با همسران پدر را حرام کرده بود . (30)

آیا یهود ، عبدالله فرزند عبدالمطّلب را ترور کرده است ؟

یهودیان در صدد قتل رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بودند ; چه آن زمان که در صلب پدرش عبدالله بود و چه زمانی که در شکم مادرش آمنه قرار داشت و بویژه پس از تولّد و بعثت نیز :
1 ـ کاهنان و احبار یهود تلاش کردند تا عبدالله را بکشند . بزرگشان به نام ربیان گفت : غذایی فراهم کنید و آغشته به سمّ مهلک نمایید و آنرا نزد عبدالمطّلب ببرید . یهودیان چنین کردند و آن را توسّط زنانی که صورت خود را پوشانده بودند به خانه عبدالمطلب فرستادند .
همسر عبدالمطلب بیرون آمد و خوشامد گفت . آنها گفتند : ما از بستگان عبد مناف و فامیل دور تو هستیم . عبدالمطلب به خانواده اش گفت : بیایید و از آنچه بستگانتان برایتان آورده اند بخورید . هنگامی که خواستند از آن بخورند ، غذا به سخن آمد و گفت : از من نخورید که مرا مسموم کرده اند . خانواده عبدالمطلب از غذا نخوردند و به جستجوی آن زنان برخاستند ولی اثری از ایشان نیافتند . ( این یکی از نشانه های پیامبری رسول خدا است ) . (31)
2 ـ بار دیگر گروهی از احبار یهود در لباس تجّار از شام به مکّه آمدند تا عبدالله بن عبدالمطلب را به قتل برسانند . آنها شمشیرهای آغشته به سمّ همراه خود داشتند و مترصّد فرصتی مناسب بودند تا نقشه پلید خود را به مرحله اجرا درآورند .
عبدالله به قصد شکار از مکّه خارج شد و یهودیان فرصت را غنیمت دانسته ، او را محاصره کردند و خواستند او را بکشند امّا خداوند به وسیله گروهی از بنی هاشم که از راه رسیدند او را نجات داد . گروهی از احبار کشته و بعضی دیگر هم به اسارت درآمدند . (32)
عبدالله بن عبدالمطلب در سن 17 یا 25 سالگی به طرز مشکوکی از دنیا رفت .
کازرونی در کتابش ( المنتقی ) می نویسد :
(24 سال از پادشاهی کِسری انوشیروان گذشته بود که عبدالله متولّد شد . وقتی 17 ساله شد با آمنه ازدواج کرد و هنگامی که آمنه به رسول خدا باردار شد ، عبدالله در مدینه وفات کرد . )(33)
انگشت اتّهام در وفات عبدالله متوجّه یهود است و آنها متّهم به مسموم کردن او هستند ; زیرا آنها بارها در مکّه کوشیدند تا علیرغم موانع او را بکُشند ، پس اگر پای عبدالله به مدینه می رسید ، چگونه رفتار می کردند ؟ !
البتّه هدف رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود و قربانی ، عبدالله !

اهتمام سیف بن ذی یزن به زنده ماندن رسول خدا (صلی الله علیه وآله)

وقتی سیف بن ذی یزن بر یمن غلبه کرد ، عبدالمطلب به همراه عدّه زیادی از قوم خود نزد او رفتند . سیف ، عبدالمطلب را بر همه آنها مقدّم داشت و احترام کرد و چون با او خلوت کرد مژده رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را به او داد و اوصافش را برای وی بیان کرد .
عبدالمطلب تکبیر گفت و دانست آنچه سیف گفته درست است و به سجده افتاد . سیف به او گفت : مگر درباره آنچه گفتم چیزی مشاهده کرده ای ؟ !
عبدالمطلب گفت : آری . پسرم دارای فرزندی شده است و اوصافی را که شما بر شمردی در او دیده ام .
سیف گفت : او را از یهود و قوم خودت حفظ کن و بدان که قوم تو از یهود برای او بدترند . البته خدا امر خودش را به کمال می رساند و دعوت خویش را بلند آوازه خواهد کرد .
اهل کتاب از زمان تولّد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) این مطالب را به عبدالمطلب می گفتند و شادی او از شنیدن این سخنان پیوسته افزون می گشت . (34)
از آن پس پیوسته بر اهتمام عبدالمطلب در نگهداری و بزرگداشت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) افزوده می شد .
یعقوبی می نویسد : برای عبدالمطلب در کنار کعبه فرشی می گستردند و کسی حق نزدیک شدن به آنرا نداشت امّا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که کودک بود از راه می رسید و از روی سر عموهای خود می گذشت و اگر عموهای او یعنی فرزندان عبدالمطلب مانع می شدند عبدالمطلب می گفت : فرزندم را واگذارید . همانا برای این فرزندم مقامی والاست . (35)

یقین ابوطالب به ترور پیامبر (صلی الله علیه وآله) از سوی قریش

عبدالمطلب به زندگی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اهمیت فراوانی می داد و در راه حفاظت از حیات پیامبر (صلی الله علیه وآله) تا آنجا می کوشید که از فدا کردن خود و اولاد و سایر بستگانش ابایی نداشت .
واقدی گفته است : بزرگان و سرشناسان قریش ( یعنی عتبه و شیبه فرزندان ربیعه و اُبیّ بن خلف و أبوجهل و عاص بن وائل و مطعم و طعیمه فرزندان عدی و منبه و نبیه فرزندان حجاج و أخنس بن شریق ثقفی ) با ابوطالب سخن گفتند و پیشنهاد دادند که ابوطالب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را به آنها بدهد و در عوض آنها عمّارة بن ولید مخزومی را تحویل او دهند .
ابوطالب برآشفت و گفت : شگفتا ، برادر زاده ام را به شما بدهم تا بکشید و فرزندتان را بگیرم تا او را بپرورم ؟ !
سران قریش گفتند : ظاهراً برای ما عاقبت خوشی ندارد که اینگونه محمّد را بکشیم .
اتّفاقاً چون شب فرا رسید ، ابوطالب ، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را نیافت و ترسید که او را ترور کرده باشند لذا جوانان دلیر بنی عبد مناف و بنی زهره و غیره را فراهم آورد و امر کرد تا هر یک شمشیری با خود بردارند و همراه او به جستجوی رسول خدا (صلی الله علیه وآله)بپردازند .
چیزی نگذشت که پیامبر (صلی الله علیه وآله) را دید و گفت : برادرزاده کجا بودی ؟ آیا سالمی ؟ !
پیامبر فرمود : آری بحمدالله .
صبح فرا رسید و ابوطالب همراه همان دلیران به سراغ مجالس قریش رفت و گفت : به من چنین و چنان خبر داده اند . به خدا قسم اگر خراشی بر او وارد کنید یکتن از شما را زنده نخواهم گذاشت .
و در تاریخ آمده است :
ابوطالب از پسران و وابستگان خود خواست تا هنگام صبحدم در مسجدالحرام بایستند و چنانچه صبح شد و خبری از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به دست نیامد و یا خبر ناخوشایندی درباره اش شنیده شد به آنها اشاره خواهد کرد تا دست به کشتار قریش بگشایند . آنها اطاعت کردند . امّا رسول خدا آمد و ابوطالب شاد شد و به پسران و وابستگان خود گفت : دستهایتان را از زیر لباسهایتان بیرون آورید . وقتی قریش چنین دیدند ترسیدند و از ابوطالب گِله کردند و درخواست نمودند که با ایشان مدارای بیشتری کند امّا ابوطالب اهمیّتی به آنها نداد . (36)
سران قریش عذرخواهی کرده و گفتند : تو آقا و سرور ما و بهترین ما در میان ما هستی . (37)
تاریخ نویسان آورده اند :
ابوطالب در طول مدّت اقامت در شعب ، هر شب از رسول خدا (صلی الله علیه وآله)می خواست تا در بستر خود بخوابد تا اگر کسی سوء قصدی نسبت به پیامبر دارد مکان او را شناسایی کند آنگاه وقتی مردم به خواب می رفتند به یکی از فرزندان یا برادرزادگان یا عموزادگان خود امر می کرد تا جای خود را با پیامبر عوض کند و در بستر رسول خدا بخوابد و از رسول خدا هم می خواست تا در بستر دیگری استراحت کند . آنان در تمام سه سال پیوسته چنین می کردند . (38)
ابوطالب در اشعار می گوید :
اَ لَمْ تَعْلَموا اَنَّ ابْنَنا لا مُکَذّبٌ *** لَدَینا ولَمْ یَعْبَأ بِقول الأَباطیل
وَأَبیض یستسقی الغمام بوجهه *** ثمال الیتامی عصمة لِلاَْرامِل
آیا ندانسته اید که فرزند ما نزد ما تکذیب شده نیست و اهمیّتی به سخنان باطل نمی دهد ؟ !
او آن زیبارویی است که ابرها از چهره او طلب آب می کنند . او پدر یتیمان و حامی بی سرپرستان است .
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هنگام وفات ابوطالب (علیه السلام) فرمود :
ای عمو پیوند خویشاوندی را نیکو پاس داشتی ; خدایت جزای خیر دهاد . هر آینه سرپرستی کردی و تحت تکفّل قرار دادی مرا هنگامی که کودک بودم و تقویت و یاری کردی مرا هنگامی که بالیدم .
سپس روی مبارک با مردم کرد و فرمود :
به خدا قسم شفاعتی برای عمویم خواهم کرد که جن وانس از آن به شگفت آیند . (39)
و زمانی از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره ابوطالب سؤال شد و آنحضرت فرمود :
برای او همه گونه خیر از پروردگارم امید دارم . (40)
آری چنین بود ابوطالب . . . هماره پاسدار حضرت رسول و مدافع او تا آنگاه که پس از محاصره شعب به لقای پروردگارش شتافت . او مسلمانی مجاهد در راه خدا بود که زندگی افراد قبیله اش را برای حفظ و بقای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به مسلخ عشق برده بود .

تلاش برای کشتن پیامبر (صلی الله علیه وآله) در مکّه

از جمله تلاشهایی که به منظور کشتن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در مکّه صورت گرفت ، تلاش عمربن خطاب است :
از أنس بن مالک نقل شده که عمر شمشیر برداشته و بیرون آمد و به مردی از بنی زهره برخورد آن مرد گفت : آهنگ کجا داری ای عمر ؟ !
گفت : می خواهم محمّد را بکشم .
مرد گفت : فرضاً محمّد را به قتل رساندی چگونه از شمشیرهای بنی هاشم و بنی زهره جان سالم به در خواهی برد ؟ !
عمر گفت : می بینم متمایل شده و آئینی را که بر آن بودی ، رها کرده ای ؟
مرد گفت : ای عمر نمی خواهی امر عجیبی را به تو نشان دهم ؟ شوهر خواهر و خواهرت به اسلام متمایل شده و آئینی که تو بر آنی را رها کرده اند .
و از ابن عبّاس نقل شده است که عمر گفت : به خانه ـ ارقم بن أبی الأرقم ـ آمدم . حمزه و یارانش در آن بودند و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هم در خانه بود . در زدم . کسانی که آنجا بودند

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)1

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)بخش 1

بسم الله الرحمن الرحیمو صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین سیما بقیه الله

فی الارضین، سخن از مظلوم است و فریادش، سخن از ستمدیده است و دادخواهیش

، سخن از شناخت ظلم است و ظالم، فضیلت است و فضیلت مدار، علم است و عالم

، سخن از زهد است و زاهد، از عفت است و پاکدامنی، تقوی و پارس...

EXrozblog.comEX

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)

مشخصات کتاب

سرشناسه : رحمانی همدانی احمد، - ۱۳۱۸
عنوان و نام پدیدآور : فاطمه زهراآ السلام‌علیها: شادمانی دل پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم تالیف احمد رحمانی همدانی ترجمه حسن افتخارزاده سبزواری مشخصات نشر : [تهران : بدر، ۱۳۷۵.
مشخصات ظاهری : ص ۹۴۲
شابک : 964-5729-14-9۲۳۰۰۰ریال ؛ 964-5729-14-9۲۳۰۰۰ریال ؛ 964-5729-14-9۲۳۰۰۰ریال ؛ 964-5729-14-9۲۳۰۰۰ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : چاپ قبلی بدر، ۱۳۷۳ (کب ۱۰۳۱ ص
یادداشت : عنوان اصلی فاطمه‌الزهرا بهجه قلب المصطفی صلی‌الله و علیه و آله
یادداشت : چاپ چهارم ۳۷۵۰۰ :۱۳۸۱ ریال یادداشت : کتابنامه موضوع : فاطمه زهرا(س ، ۱۳؟ قبل از هجرت - ۱۱ق -- سرگذشتنامه شناسه افزوده : افتخارزاده حسن ۱۳۱۵ - ، مترجم رده بندی کنگره : BP۲۷/۲/ر۳ف‌۲۰۴۱ ۱۳۷۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۷۳
شماره کتابشناسی ملی : م‌۷۵-۳۹۹۳

مقدمه‌ی مترجم

بسم الله الرحمن الرحیم
و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین سیما بقیه الله فی الارضین، سخن از مظلوم است و فریادش، سخن از ستمدیده است و دادخواهیش، سخن از شناخت ظلم است و ظالم، فضیلت است و فضیلت مدار، علم است و عالم، سخن از زهد است و زاهد، از عفت است و پاکدامنی، تقوی و پارسائی، شب زنده‌داری و دعا، تربیت فرزند و ادب نسبت به پدر و مادر، شوهرداری و خانه‌داری، مسئولیت اجتماعی و دلسوزی نسبت به دین، امر به معروف است و جهاد، موعظه است و خیرخواهی، مبارزه است و پرخاش، و خلاصه دفاع از حریم ولایت است و ارزش‌های دینی.
آری سخن از همه اینها است که یکجا در وجود دخت گرامی پیامبر اکرم، همسر با وفای امیرالمومنین، مادر امامان و پیشوایان دین گرد آمده است.
سخن از فاطمه زهراء سلام‌الله‌علیها است که علاوه بر اینکه زهراء است، بتول است، فاطمه است، و خود او در عین حال فضاء لاکتسابیش، دارای فضائل بیشمار الهی است که خود دختر پیامبر بودن و همسر

[ صفحه 0]

امیرمومنان و مادر حسنین و ام‌الائمه بودن نیز فضیلتی است که از آغاز آفرینش تا فرجام خلقت، کسی را چنین فضیلتی نیست.
سخن از زهراء است که «مصحف او» یکی از منابع علوم امامان است و تا او زنده بود گوئی نبوت ادامه داشت که امیرالمومنین وی را «بقیه النبوه» خواند.
آری سخن از فاطمه است و در اینجا روی سخن با کسانی است که هر گاه از مسلمان‌ها بدی می‌بینند و از متظاهران به دیانت، خیانت، و یا از مدعیان تولیت اسلام و سرپرستی مسلمین و خلافت و جانشینی رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم ظلمی و ستمی، انحرافی و خلافی مشاهده می‌کنند، از اسلام برمی‌گردند و با قرآن قهر می‌کنند و به رسول خدا پشت کرده و از عترت او گلایه‌مند می‌شوند. آری به اینها می‌گوئیم که بیائید و ببینید که چگونه دختر پیامبر اسلام از مدعیان تولیت بر اسلام بدی دید و از مسمان‌ها نامهری و از صحابه پیامبر زروگوئی و اجحاف، بیائید و ببینید که پیش از شما و جلوتر از همه کسانی که از متظاهران به اسلام خیانت و بد رفتاری دیده‌اند به او ظلم و ستم شد.
خانه‌اش را به آتش کشیدند، کودکش را کشتند، شوهرش را از خانه به زور بردند، اموالش را تاراج کردند، و او در مقابل اینان ایستاد و پایمردی به خرج داد و خورشید و فریاد برآورد و درهای آشتی را به روی آنان بست و حتی جواب سلام آنان را نداد و چهره ظاهر فریبشان را رسوا ساخت و با اشک و ناله‌اش در کنار قرستان بقیع و در رهگذر کوچه‌های تنگ محله بنی‌هاشم و عبور از مسیر طولانی قبرستان احد و بر کنار مزار عمویش حمزه همان سالار شهیدان احمد، هم بر دردهای خود گریست و هم بر غربت و تنهائی شوهرش و هم بر حق مغضوب خود و هم برآینده اسلام و مسلمین و اوضاع نکبت باری که آینده

[ صفحه 0]

آنان را تهدید می‌نمود.
آن حضرت در همان زمان، گوئی هم دوران سیاه حکومت بنی‌امیه را می‌دید و هم خلافت ننگین بنی‌عباس را و هم خودکامگی خلافت ترکان عثمانی را و هم خودباختگی سران کشورهای مسلمان امروز را، چنانکه خود در دیدار با زنان مهاجر و انصار که به عیادتش آمده بودند به طور صریح و روشن این آینده شوم را ترسیم فرمود و اسلام را از این منتسبین به اسلام جدا فرمود.
به هر حال در این کتاب، سخن از زهراء علیهاالسلام است که واعظی دلسوز، سخنوری متعهد، سوخته‌ای از سوختگان و دلباختگان اهل بیت، دست پرورده و نخبه‌ای از شاگردان بزرگ روحانی وارسته و فقیه و متعبد و مرجع بزرگ دینی مرحوم آیت الله آخوند ملا علی همدانی اعلی الله مقامه یعنی جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ احمد رحمانی همدانی دامت افاضاته بعد از سال‌ها تحقیق و بررسی با مراجعه به ده‌ها کتاب و مرجع به رشته تحریر درآورده و او که سال‌ها است بر کرسی خطابه و منبر با بیانی شیوا و آوائی دلنشین و گفتاری مشفقانه از حریم مقدس اهل البیت علیهم‌السلام دفاع کرده و شراره شور و عشق به آنان خاندان پاک و مظلوم را در دل‌ها شعله‌ور ساخته و اشک بر ماتم آنان را بر چشم‌ها ریزان و احساس مسئولیت در مقابل عترت معصوم را تازه و شاداب نگاه داشته، به گردآوری مطالبی فراوان و احادیث و روایاتی متنوع با استناد به کتب شیعه و سنی در شرح حال و زندگی و فضائل حضرت زهراء علیهاالسلام پرداخته و در معرض استفاده عموم قرار داده است.
کتابی که هم اکنون پیش‌رو دارید، ترجمه‌ی چاپ دوم همان کتاب است که شاید بتوان گفت از حیث جامعیت مطالب گستردگی موضوعات در نوع

[ صفحه 0]

خود بی‌نظیر و کم‌سابقه است که از متن عربی به فارسی برگردانده شده است. قابل تذکر است که برخلاف عربی ترجمه مستدرکان در انتهای هر فصل و به تناسب موضوع فصل آورده شده است.
در این کتاب هم به فضائل و مناقب مربوط به خلقت نوری و عوالم پیشین آن حضرت اشاره شده و هم از مقام و منزلت آن حضرت در پیشگاه پروردگار متعال در قرآن مجید و در بیانات معصومین علیهم علیم‌السلام اسلام سخن به میان آمده و هم گفتار و فرمایشان و عنایات و توجهات ویژه رسول‌خدا صلی الله علیه و آله نسبت به آن حضرت آمده و هم توجهات و توسلات امامان معصوم علیهم‌السلام به آن بانوی والا مقام آورده شده است.
در این کتاب از زهد و پارسائی عفت و شجاعت، دفاع از حریم ولایت و مبارزه با ستمگران و دفاع از حقوق از دست رفته آن حضرت سخن به میان آمده و تاریخ زندگی، شرح حال، تولد، ازدواج، فرزندان، شهادت، موضع‌گیری‌های اجتماعی، حالات فردی، ویژگیهای اخلاقی و عبادیش مورد بحث قرار گرفته و علی‌رغم اینکه در کتب اهل سنت چندان حدیثی از آن بزرگوار نقل نشده و گوئی تعمدی در به فراموشی سپردن نام و فضائل دختر پیامبر به کار رفته و حتی برخی از دانشمندان شیعه نیز زحمت کاوش و تفحص در پیدا کردن گنیجنه‌های گمشده و پنهان کلماتش را به خود نداده‌اند، در این کتاب بیش از هشتاد حدیث و چندین خطبه و نثر و نظم از آن حضرت آورده شده که با آشنائی با آن کلمات از عمق علم و دانش و ژرفای فضائل معنوی و اطلاعات و علوم گسترده‌اش پرده برداشته می‌شود.
در این کتاب با اسامی بیش از دویست و پنجاه کتاب که به زبان‌های مختلف در این باره نوشته شده آشنا می‌شوید.
آشنائی با خطبه «فدکیه» که تابشی است پر فروغ از جلوه‌های مقام

[ صفحه 0]

علمی، قدرت بیان و فصاحت و بلاغت و تهور در ایراد خطابه و شجاعت در صراحت کلام و بیان حق و دفاع از همه ارزش‌های فراموش شده و نادیده انگاشته شده و تبیینی است مجدد از حقائق اسلامی، معارف الهی، فلسفه‌ی احکام و شریعت، عقائد و دستورات، و فریادی است در خاموشی و نوری است در تاریکی و جرقه‌ای است در ظلمت، اینها همه از ویژگی‌های کتاب حاضر است. آنان که می‌خواهند از دروازه محبت و دوستی با خدا وارد شوند و از این طریق پیروی و تبعیت از رسول خدا نموده و به موجب آیه شریفه «ان کنتم تحبون الله فاتبعوین یبحببکم الله» [1] خود نیز مورد محبت الهی قرار گیرند و خلاصه در دفتر محبت خدائی ثبت نام نمایند، باید با حبیب خدا حضرت محمد مصطفی علیهاالسلام آشنا شده و در دل او راه پیدا کنند و به یقین بدانند که این راهیابی در صورتی امکان‌پذیر است که دست توسل به دامان آن کسی زنند که «بهجه قلب المصطفی» است و او «فاطمه الزهراء» ایست که قرون گذشته بر محور معرفت و شناخت او دور زده و پیامبران و مرسلان، امامان و پیشوایان، اولیاء و صالحان،خدا را به حق «فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها» سوگند داده‌اند و با راه یافتن به گنجینه پنهان و سرنهفته در او که همان «و السر المستودع فیها» باشد یعنی گوهر گمشده امامت، و سر پنهان ولایت و راز نهفته آفرینش حضرت بقیه الله ارواحنا فداه و به همان اندازه بی‌اندازه که محدوده بی‌کران علم الهی است، بر او درود فرستاده تا بر اجابت خواسته و دعای خود راه یابند. [2] .
هر چند در این کتاب نه مولف محترم را فرصت تحقیق و بررسی کلمات

[ صفحه 0]

و فرمایشات حضرت زهراء علیهاالسلام و یا روایات وارده از معصومین و یا تفسیر و تبیین بیشتری از آیات مربوط به مقام ولایت و عصمت آن حضرت بوده و نه صفحات کتاب را گنجایش تحقیق و پژوهشی بیشتر و نه مترجم را به همان دلائل توفیق تعلیق و شرح و بسط و یا احیانا نقد و انتقاد، برخی مطالب نیازمند به بررسی بوده اما در عین حال گهگاهی به نقل شرح و بسط و یا نقد و انتقاد دیگر دانشمندان پرداخته است. در همین جا مترجم نیز هم چون مولف، عجز و ناتوانی خود را از سپاس‌گذاری نسبت به این همه لطف و عنایتی که از سوی آن بانوی جهانیان و پدر بزرگوار و همسر و فرزندان گرامیش به ما شده اظهار کرده و شکرگزاریم که توفیق آن را یافته‌ایم، اسم خود را در ردیف نوکران و خدمتگزاران آن خاندان پاک به عنوان تالیف و ترجمه کتابی که منسوب به آن حضرت است ببینیم و شرمندگی خود را در مقابل بزرگواری‌هایشان اعلام داشته و به عنوان انجام وظیفه از همه بزرگان، علماء، سروروان، نیکوکارانی که در اصل نگارش و تالیف و نشر متن عربی این کتاب سهمی داشته و مولف محترم از آن بزرگان اسم برده و نیز کلیه سرورانی که در چاب و نشر این ترجمه نیز سهمی داشته‌اند به ویژه از مرحوم مغفور آقای حاج سید حسن ضوئی که هزینه کاغذ را پرداخته و تقدیم آستان مقدس حضرت صدیقه اطهر نموده، و هم چنین از برادرانی که در تنظیم و تنسیق و چاپ و نشر کتاب بالاخص از دفتر تحقیقات و انتشارات بدر تشکر نموده، توفیق همگان را از خداوند متعال خواستارم.
دکتر سید حسن افتخار زاده
تهران - اسفند 1372

[ صفحه 1]

از امام صادق علیه‌السلام:
او صدیقه کبر یاست، قرون نخستین بر محور شناخت او می‌چرخید.
(بحار الانوار ج 42/ 105)
دوستیش از صفات برین است، قرون گذشته و آغاز آفرینش بر دوستی او در حرکت بوده است. [3] .

پدرم فدای فاطمه باد که به نام او آتش سوزان دوزخ از هم گسسته است.
به خدا سوگند که او کوثری است که برای فرزندان و تمامی دوستانش مهیا گشته است.
او در نزد خداوند برترین آفریده است و آسیای قرون گذشته بر محور او چرخیده است.
پاره تن حضرت مصطفی و دریافت‌کننده خردمند وحی است و خداوند او، بسان پدر بزرگوارش، بر وی وحی فرستاده است. آیا در هستی مانندی دارد؟ آری، بگو، پدر، شوهر و دو فرزندش. [4] .


[ صفحه 2]

درهائی پراکنده و جواهری گسترده

از خداوند

ای احمد! اگر تو نبودی افلاک را نمی‌آفریدم، و اگر علی نمی‌بود تو را نمی‌آفریدم و اگر فاطمه نبود شما دو تن را نمی‌آفریدم.
(کشف الآلی، تالیف صالح بن عبدالوهاب بن عرندس) [5] .

[ صفحه 3]

از پیامبر

اگر نیکوئی می‌خواست شخصیتی به خود بگیرد آن شخص فاطمه بود، بلکه او بزرگتر است، همانا دخترم فاطمه در نژاد و بزرگواری و کرامت و بخشش، بهترین فرد بر روی زمین بود.
(فرائد السمطین. ج 2/ 68)

از علی

روزی وارد منزل شدم دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حالیکه حسن در سمت راست و حسین در طرف چپ و فاطمه پیش روی آن ضحرت نشسته بودند، می‌فرماید: ای حسن و ای حسین شما دو کفه‌ی ترازو و فاطمه زبانه آنست، دو کفه جز به وسیله زبانه یکسان و هم آهنگ نمی‌شوند و زبانه نیز جز بر روی دو کفه استوار نمی‌شود شما دو نفر امام هستید... و مادرتان دارای مقام شفاعت است.
(کشف الغمه 1/ 506)

از فاطمه

... ای ابوالحسن (ای علی) بدان که خداوند نور مرا آفرید، وی

[ صفحه 4]

تسبیح گوی خداوند بزرگ بود و آنگاه آن را در یکی از درختان بهشتی به ودیعت سپرد آن درخت درخشید، هنگامی که پدرم وارد بهشت شد خداوند به آن حضرت الهام کرده و دستور داد که میوه آن درخت را بچین و در داخل دهان خود بچرخان، حضرت این کار را انجام داد و آنگاه خداوند مرا در صلب پدرم صلی الله علیه و آله و سلم به ودیعت سپرد و بعد به خدیجه منتقل کرد و او هم مرا بر زمین نهاد و من از آن نورم آن چه را که بوده و هست و هنوز نیامده است می‌دانم، ای ابوالحسن مومن به نور خدا می‌نگرد.
(عوالم العلوم و المعارف ج 11/ 7)

از حسن بن علی

در شب جمعه‌ای مادرم فاطمه علیهاالسلام در محراب ایستاده و به عبادت خداوند پرداخته و تا هنگام دمیدن سپیده صبح پیوسته در حال رکوع و سجود بود شنیدم که اسامی یکایک مردان و زنان با ایمان را برده بر ایشان دعای فراوان کرده و برای خود چیزی از خداوند نخواست، به آن حضرت گفتم: ای مادر چرا بهمان گونه که برای دیگران دعا می‌کنی برای خویشتن دعا نمی‌کنی؟ فرمود: فرزندم، باید که همسایه را بر خود مقدم داشت.
(بحار 43/ 81)

از حسین بن علی

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: فاطمه شادمانی قلبم می‌باشد، دو پسرش میوه دلم و شوهرش نور دیدگانم و پیشوایان از فرزندانش امین‌های پروردگارم و رشته پیوند میان او و آفریدگانش می‌باشد هر کس به آن ریسمان چنگ زند نجات یافته و هر که از آن تخلف ورزد نابود خواهد شد.
(فرائد السمطین 2/ 66)

[ صفحه 5]

از علی بن الحسین

در دوران ظهور اسلام از خدیجه علیهاالسلام به جز فاطمه علیهاالسلام فرزند دیگری برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متولد نشد.
(روضه کافی حدیث شماره 536)

از حضرت باقر از قول پدران بزرگوارش

فاطمه دختر رسول خدا از آن جهت «طاهره» نامیده شد که از هر آلودگی و ناشایستگی پاک بود، او هیچ گاه خون حیض و نفاس ندید.
(بحار 43/ 19)

از حضرت صادق

تا هنگامی که فاطمه زنده بود خداوند دیگر زنان را بر علی علیه‌السلام حرام کرده بود زیرا آن حضرت پاک بود و عادت زنانگی نداشت.
(مناقب تالیف ابن‌شهر آشوب 3/ 33)

از ابوالحسن حضرت موسی به جعفر

در خانه‌ای که اسم محمد یا احمد یا علی یا حسن و یا حسین و از زنان اسم فاطمه علیهم‌السلام باشد فقر و تهیدستی وارد نخواهد شد.
(سفینه البحار 1/ 662)

از حضرت رضا

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هنگامی که به آسمان بالا رفتم جبرئیل علیه‌السلام دستم را گرفته و مرا وارد بهشت کرد، از خرمای بهشتی به من داده و

[ صفحه 6]

خوردم، آن خرما در پشت من تبدیل به نطفه شد هنگامی که به روی زمین برگشتم با خدیجه هم بستر شدم و او به فاطمه حامله شد، بنابراین فاطمه حوریه‌ای انسانی است، هر گاه که مشتاق بوی بهشت می‌شوم، دخترم فاطمه را می‌بویم.
(عوالم العلوم و المعارف 11/ 10)

از ابوجعفر دوم حضرت جواد الائمه

موسی بن قاسم گوید به حضر جواد علیه‌السلام عرض کردم و تصمیم گرفته بودم که به نیابت شما و پدر بزرگوارت طواف کنم، به من گفته شد که به نیابت جانشینان نمی‌شود طواف کرد، حضرت فرمود: هر قدر که می‌توانی طواف کن زیرا این کار جایز است، سه سال بعد به آن حضرت عرض کردم من درباره طواف به نیابت از طرف شما و پدرت اجازه گرفتم و اذن فرمودید، از طرف شما تا جائیکه خداوند خواست طواف کردم و بعد چیزی در دلم خطور کرد و به آن عمل نمودم، فرمود: آن چیز چه بود؟ عرض کردم: یک روز به نیابت از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم طواف کردم، حضرت سه مرتبه فرمود: درود خداوند بر رسول خدا باد، و بعد روز دوم از طرف امیرالمومنین طواف کردم و روز سوم به نیابت از حضرت حسن و چهارمین روز از حضرت حسین و پنجم از طرف علی بن الحسن و ششم از طرف ابوجعفر محمد بن علی، و روز هفتم از سوی جعفر بن محمد، روز هشتم از طرف پدرت حضرت موسی، روز نهم از سوی پدرت حضرت علی بن موسی و روز دهم از طرف شما ای آقای من، و اینهایند کسانی که دین خداوند را با ولایت آنان پذیرفته‌ام حضرت فرمود:به خدا سوگند در این صورت است که متدین به آن دین خداوندی هستی که جز آن از بندگان پذیرفته نمی‌شود.
عرض کردم گامی از طرف مادرت حضرت فاطمه نیز طواف کردم و

[ صفحه 7]

گاهی هم طواف نکردم، فرمود: آن را زیاد کن زیرا که برترین چیزی است که بدان عمل می‌کنی انشاءالله.
(بحارالانوار 50/ 10)

از ابوالحسن سوم حضرت هادی

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: دخترم فاطمه بدان جهت «فاطمه» نامیده شد که خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جدا ساخته و به دور نگه داشته است.
(عوالم العلوم و المعارف 11/ 30)

از حضرت ابومحمد امام حسن عسکری

ابوهاشم عسکری گوید از حضرت عسکری علیه‌السلام پرسیدم به چه جهت فاطمه علیهاالسلام زهراء نامیده شد؟ فرمود: بدان جهت که چهره‌اش برای امیرالمومنین در آغاز روز بسان خورشید درخشان می‌درخشید و به هنگام ظهر بسان ماه تابان و در وقت غروب به مانند ستارگاه فروزان، تابناک بود.
(عوالم العلوم 11/ 33)

از مولایمان حضرت بقیه الله

اگر نبود که دوستدار شایستگی و آمرزش شما بوده اگر نسبت به شما محبت و علاقه نداشتیم، از گفتگوی با شما روز گردانده و کاری به کار شما نداشته و به آزمایش خود که در گیری با یک ستمگر سرکش و گمراه است می‌پرداختیم، هم او که در وادی گمراهی فروافتاده و با پروردگار خود به نزاع و ضدیت برخاسته است،هم او که سرکش و گمراه، پیرو

[ صفحه 8]

انحراف [6] و در ستیز با پروردگارش می‌باشد و مدعی چیزی شده که مربوط به او نبوده و حق کسی را که خداوند اطاعت او را واجب کرده منکر شده است، من از دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سرمشق نیکوئی دارم انسان نادان به پستی کار خودش گرفتار خواهد شد و بزودی شخص کافر خواهد دانست که فرجام کار از آن کیست؟
(بحار الانوار 53/ 179- 180)
و چه خوب سروده شده است:

مشکاه نور الله جل جلاله
زیتونه عم الوری برکاتها

فاطمه علیهاالسلام فانوس نور خداوند عزوجل و زیتونی است که برکاتش همگان را فراگرفته.

هی قطب دائره الوجود و نقطه
لما تنزلت اکثرت کثراتها

او قطب دائره هستی و نقطه‌ای است که هنگامی که نازل شد فراوانیش فزونی یافت.

هی احمد الثانی و احمد عصرها
هی عنصر التوحید فی عرصاتها

او احمد دوم و احمد دوران خویش است او در میدان یکتاپرستی اصل و اساس آنست.

[ صفحه 9]

پیشگفتار

بنام خداوند بخشنده مهربان
خداوندا تو را سپاس می‌گزارم، ای کسی که سر لوحه نامه اعمال ما را دوستی اولیاء و ولایت دوستانت قرار داده و دل‌های ما را شیفته زهرای بتول نموده‌ای که شادمانی دل آخرین فرستاده و همسر نخستین پیشوای پاک بوده است، آن بانوی بزرگواری که مردان نمونه و شخصیتهای برجسته از بزرگداشتش ناتوان مانده‌اند آن انسان با برکتی که تمام پیامبران و فرستادگان الهی با چنگ زدن و در آویختن به ریسمان ولایتش رستگار و کامیاب شده‌اند.
فاطمه‌ای که در توصیف و شناخت واقعیش زبان‌ها و خردها از کار افتاده و حیران گشته است.
طاهره‌ای که والاتر از شناخته شدن با گفتار است و بزرگتر از آن است که آثار و نوشتجات راهنمائی به سویش باشند و نامه‌ها و مسندات، بازگو کننده‌ی‌شان او، گردند.
و خلاصه آنکه هر آنچه که گفته‌اند و درباره‌اش گفته شده فروتر از شان و مقام او است. در نمودار شخصیت او همین سخن کافی است که پدرش او را (ام‌ابیها) خوانده و به او «فداها ابوها» گفته است.

[ صفحه 10]

بعد از حمد و سپاس الهی، درود و تحیات، بر پدر فاطمه، سرور و آقای ما، حضرت مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، و بر شوهر فاطمه، مولی و امام ما، حضرت مرتضی علیه‌السلام، و بر فرزندان فاطمه علیهم‌السلام، پیشوایان تمامی آفریدگان، و نفرین و لعنت بر دشمنان فاطمه علیهاالسلام، از آغاز آفرینش تا روز کیفر و مجازات.
و بعد از این درود و نفرین، خاک پای پایبندان و در آویختگان به ریسمان ولایت و دوستی فاطمه، بنده گنهکار خدای، «احمد رحمانی همدانی» گوید: شبها را سپری کرد، و روزها را به شب می‌آوردم، سالها یکی بعد از دیگری بر عمرم می‌گذشت و همیشه با خود می‌گفتم و آرزو داشتم که ای کاش کتابی در زندگانی و شرح حال بانوی دو سرای حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام بنویسم تا ذخیره‌ای برای دهشت‌سرای قبرم باشد و در دوران تنهائی و غربتم، در روز تنگدستی و نیازمندی انیس و همدمم گردد و والاترین اسوه و سر مشق را به زنان با ایمان جامعه‌مان که ره پویان و پیروان حضرتش هستند نشان دهم، لکن کم مایگی علمی و ناتوانی جسمی مرا از این توفیق باز می‌داشت، در عین حال اشتعال جرقه‌های محبتش و شدت سرور دوستی و ولایتش بدان بهانه‌ها قانع نشده و این آوا را در گوش دل ندا می‌دادند که: «ارزش هر انسانی به اندازه همت اوست» و هر کس دنبال چیزی برود به تمامی آن و یا مقداری از خواسته‌اش خواهد رسید، از این جهت با توجهات و عنایات آفریدگار آسمان‌ها و زمین نگارش این صفحات و اوراق را آغاز کردم. برای تنظیم مطالب و آسان بودن دست‌رسی به مقصود کتاب را به چندین بخش تقسیم کرده و تحت عناویت زیر تدوین نمودم:
در آغاز، گفتار دانشمندان و پژوهشگران درباره حضرتش را نوشتم و آنگاه به فضائل مشترک بین آن حضرت و پدر و شوهر و فرزندانش پرداختم و دیگر فضائلش را با استناد به کتب شیعه و سنی آوردم و سپس

[ صفحه 11]

نمونه‌هائی از فرمایشات و بیانات حکمت آمیزش را در مسائل علمی و عملی و یا دعاهائی که از آن حضرت نقل شده بود متذکر شدم بعد جهت‌گیری و موضع آن حضرت را در مسائل سیاسی و اجتماعی و رویدادهائی آوردم که در این زمینه برایش پیش آمده و ظلم و ستم تجاوزاتی که بر او وارد شد به حدی که با حال ناراحتی و تاسف بر گرفتاریهای دامن گیر امت اسلامی و مردم مسلمان از دنیا رخت بر بست مردمی که دچار محبت دنیا و حرص و آز نسبت به آن شده بودند تا جائیکه بر نابودی و هلاک حضرتش پافشاری نموده و در این زمینه کارهای خطرناک و زشت دیگری انجام دادند.
بعد از این فصل حالات و ویژگی‌های شخصی آن حضرت را از اسامی و القاب و فرزندان بازگو کرده‌ام. و در پایان اسامی کتب و رساله‌هائی، که درباره شخصیت و نبوغ ان حضرت نوشته شده، آوردم.
در این چند فصل مطالب مهم و ارزنده‌ای آورده شده است که پژوهشگران در امر ولایت و کسانی که در صدد تحقیق و بررسی شخصیت بی‌نظیر حضرتش می‌باشند، بدان نیازمندند.
در پایان دست نیاز و زاری به سوی پروردگار گشوده و خواهان آنم که به خوبی قبول فرماید و از خوانندگان بزرگوار می‌خواهم که با دیده‌ی انصاف بنگرند و از انتقاد بی‌مورد و بیراهه روی به دور دارند و اگر اشتباه و انحرافی دیدند مرا تذکر دهند، که اجر و پادششان با خدای بزرگ باد.
احمد رحمانی همدانی

[ صفحه 15
**پله=1
**عنوان=کلمات پژوهشگران و اندیشمندان درباره‌ی شخصیت حضرت زهراء
**متن=
1- ابن صباغ مالکی گوید: ما بخشی از ویژگیهای برجسته، شرافت نسبی و ارزش‌های شخصیتی حضرتش را یادآور می‌شویم: او »فاطمه زهراء« دختر کسی است که درباره‌اش آیه شریفه‌ی: »سبحان الذی اسری بعبده« **زیرنویس=سوره الاسراء / 1: پاک و منزه است خداوندی که بنده‌اش را شبانگاه سیر داد...]
نازل شد، سومی خورشید و ماه، دختر بهترنی انسان، پاک‌زاد، و به اجماع و اتفاق نظر اندیشمندان ژرف‌نگر، بانویی بزرگ می‌باشد. [19] .
2- استاد عبدالزهراء گوید: هنگامی که می‌خواهیم درباره حضرت زهراء که نهال پیامبری و درخت امامت است سخن گوئیم، ابعاد مجسم شده رسالت اسلامی در زوایای گوناگون شخصیت حضرتش برایمان جلوه‌گر شده و به دنبالش راه می‌افتیم، در همسریش نسبت به علی بن ابی‌طالب چهره زنده‌ای که از اسلام و قرآن مجید و کتاب آسمانی ترسیم نموده و آفریدگار جهان خواهان آن چهره است آشکار می‌شود، و در موضع‌گیری‌های قهرمانانه او بعد از رحلت پدر بزرگوارش،

[ صفحه 16]

چشم‌انداز ژرفی را که اسلام در حقوق و وظایف زن مسلمان تعیین کرده و میزان نقش سازنده او را در ساختار جامعه اسلامی مشخص ساخته می‌بینیم و دیگر جنبه‌های شخصیت آن حضرت بر این پایه سنجیده می‌شود. [20] .
3- علامه محمد بن طلحه شافعی گوید: بدان، خداوند به وسیله روحی از سوی خود تو را تایید و پشتیبانی فرماید، پیشوایان پاکی که در این نوشتار سخن از فضائل آنانست، و رهبران نیکوکاری که در این کتاب می‌خواهیم ویژگیهایشان را باز گوئیم، غیر از پیوند نسبی با رسول خدا مزیتی دیگر بخاطر پیوند از طریق حضرت زهراء علیهاالسلام دارند، به واسطه آن حضرت، خداوند رتبه‌ای افزونتر و شرافتی برتر، ارزشی والا و الائی ارزشمندتر، جایگاهی برین و برتری مقام، ریشه‌ای پاک، و پاکیزگی ریشه مقدر ساخته است، پس در پرتو روشن بینی خود- خداوند تو را با هدایتش یاری فرماید- به مفهوم این آیه شریفه، [15] و سبک عبارات و چگونگی اشاراتش به مقام والای فاطمه علیهاالسلام در درجات شرافت و بزرگواری نگاه کن، خداوند مقام حضرتش را بیان کرده و سر و رمز دقیق آن را در اینجا آورده که او را بین حضرت رسول و حضرت علی قرار داده و از پیش‌رو و پشت سر اطرافش را گرفته تا بدین وسیله مقام و رتبه او را بازگو فرماید، از آنجا که مقصود از کلمه «انفسنا» نفس علی به همراه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است فاطمه علیهاالسلام را بین آن دو قرار داده است زیرا بیان نگهداری کسی به وسیله خود انسان از نگهداری به وسیله فرزندان رساتر

[ صفحه 17]

است. [16] .
4- حافظ ابونعیم اصفهانی گوید: از پارسایان برگزیده و برگزیدگان پرهیزگار فاطمه رضی‌الله‌تعالی عنها است او بانوی بتول، و پاره تن رسول، و نزدیک‌ترین فرزندانش به قلب مبارک و نخستین نفر آنان در پیوستن به آن حضرت بعد از رحلتش بود، او از دنیا و بهره‌هایش بر کنار به اسرار و رموز پیچیده آفات و زشتی‌های دنیا آشنا بود. [17] .
5- عبدالحمید ابن ابی‌الحدید گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه علیهاالسلام را بیش از آن چه که مردم گمان داشته و به دخترانشان احترام می‌گذاشتند گرامی می‌داشت، تا آن جا که از مرز محبت پدران نسبت به فرزندان گذشت نه یکبار بلکه بارها و در جاهای گوناگون، نه فقط یک جا، در حضور عام و خاص چنین فرمود:
«انها سیده نساء العالمین، و انها عدیله مریم بنت عمران، و انها اذا مرت فی الموقف نادی مناد من جهه العرش: یا اهل الموقف غضوا ابصارکم بتعبر فاطمه بنت محمد صلی الله علیه و آله و سلم.»
یعنی: او بانوی زنان جهنیان و همتای مریم دختر عمران است، به هنگام عبور از موقف قیامت منادی از سوی عرش فریاد می‌زند: ای اهل محشر دیدگانتان را فروبندید تا فاطمه دختر محمد عبور کند.
این حدیث از احادیث صحیحه است و از اخبار ضعیفه و بی‌اعتبار نیست، رسول خدا هنگامی او را به همسری علی درآورد که خداوند متعال او را در آسمان با گواهی ملائکه به همسری علی در آورد، و نه یکبار بلکه بارها فرمود:

[ صفحه 18]

«یوذینی ما یوذیها و یغضبنی ما یغضبها، و انها بضعه منی یریبنی ما رابها» [18] .
یعنی: آزار می‌دهد مرا آن چه که او را آزار می‌دهد و به خشم درمی‌آورد مرا آن چه که او را به خشم درمی‌آورد، او پاره تن من است آن چه که او را ناراحت کند مرا ناراحت می‌کند.
6- استاد توفیق ابوعلم گوید: او زنی بود بزرگ‌منش با خوئی ارزنده، شخصیتی گرامی، احساسی برین، فهم و هوشی تند، ذهنی پویا، نظری بلند، ارزش‌هائی والا، پرچوش و خروش، سینه‌ای گشاده، دلی محکم و استوار، غیور و غرمتمند و به دور از خود خواهی و خود پسندی... او در بلندای قله عفاف و راستی، پاکدامنی و خویشتن داری و پاک چشمی... او در بین تمام دختران حواء بدون هیچ‌گونه اختلافی در این مساله، از تباری بزرگ و خاندانی اصیل بود... او در شرافت و بزرگی وابسته به خود بود و نیازی به دیگران نداشت گویا در بین فرزندان آدم و حواء از دیگران بر کنار بود و تنها خود یک شخصیت داشت. [19] .
7- استاد عباس محمود عقاد مصری گوید: در هر دیانتی چهره‌ای از زن کامل و ارزنده وجود دارد که معتقدان به آن دیانت در مقابل او تعظیم می‌کنند و او را بسان آیتی از خدا در بین آفریدگانش از زن و مرد می‌ستایند، وقتی در بین مسیحیان چهره حضرت مریم عذراء، مقدس است، در اسلام به ناچار می‌بایست صورت فاطمه زهراء مقدس باشد. [20] .
8- دکتر علی ابراهیم حسن گوید: زندگانی حضرت فاطمه صفحه‌ی برجسته‌ای از صفحات تاریخ را تشکیل داده است، در آن صفحه چهره‌های

[ صفحه 19]

گوناگونی از برزگی و عظمت را مشاهده می‌کنیم، او هم چون بلقیس یا کلئوپاتر نیست که عطمت خود را از تخت بزرگ و ثروت کلان و زیبائی کم‌نظیر خود داشته‌اند،و شهامتش در اعزام و رهبری لشکرها و فرماندهی بر مردان است، بلکه ما در مقابل شخصیتی قرار گرفته‌ایم توانسته است هاله‌ای از حکمت و شکوه را بر پهنه‌ی گیتی بگستراند حکمتی که به کتابها و فلاسفه و دانشمندان برنمی‌گردد، بلکه تجربه‌هائی است از روزگار مملو از دگرگونیها و پیش آمدهای ناگهانی، شکوهی که از فرمانروائی و ثروت برنخاسته بلکه از درون روح و اعماق جان او نشات گرفته است... [15] .
9- علامه اربلی گوید: هم اکنون سخن از فاطمه علیهاالسلام به میان می‌آوریم، همان فاطمه‌ای که تابش این انتساب بخاطر تابش انوار وی افزون گشته، و از افتخارات او مزائی به دست آورده و با پرتو والایش بر دیگر نسبت‌ها برتری یافته و ارج و منزلتش را با شرافت، ارزندگی بخشیده است، او فانوس نبوت است که شفاعتش پرتو افکنده و انوارش درخشیده و ستارگان آسمانش با جلا بخشیدن ابرهای سفید، فروغ و درخشش یافته است. وی پیام رسالت را به جان خرد، نیوشیده و بر بلندای هفت آسمان بالا و بالاتر رفته است، بر جایگاه‌هایی برین نشسته و درجات روشن و نورانی داشته، بزرگ منش و والاتبار بوده و شرافتمند و گرامی نسب است. پاک و پاکزاد، درخشان و دارای فرزندانی تابناک، با اجماع درست اندیشان بانوی بزرگ، برگزیده‌ی از نیکان، سومی خورشید و ماه دختر بهترین انسان، مادر امامان بزرگوار، پاک و خالص از

[ صفحه 20]

تیرگی‌ها و کدورت‌ها و به رغم منکران و ناباورانش برگزیده از سوی خداوند است که به جواهر جلال و شکوه آراسته و بر بلندترین رتبه‌های کمال جای گرفته و بر تمامی زنان و مردان برتری یافته است، درود خداوند بر او و بر پدر و شوهر و فرزندانش که سروروان سر بلند و برجسته و وارثان نبوت و کتابند و سلام و شرافت و گرامی داشت و عظمت بر آنها باد. [16] .
10- وی در جای دیگر گوید: همانا فاطمه علیهاالسلام، چکیده نبوت و کسی است که از پستان بزرگواری و کرامت شیر مکیده، در صدف بزرگ منشی، سپیده درخشان خورشید روز، و پرتو چراغ دان نورها و برگزیده شرف وجود و واسطه گردن بند هستی، نقطه دائره مفاخر، ماه تابناک ارزش‌ها، زهره زهراء، درخشنده درخشان بلند جایگاه است آن کسی که در درجه‌ای عالی در کرانه آسمان بر جایگاهی رفیع جای گرفته است نورش می‌درخشد، پرتوش همه جا را روشن ساخته و نامش از تعریف و معرفی بی‌نیازش کرده است. نور دیدگان پدر و آرامش دل مادر، آراسته به جواهر والا و بر کنار از زرق و برق دنیا، کنیز خدا و بانوی زنان، زینت پدران و شرافت فرزندان است، آدم از وجود او فخر می‌کند و نوح از شان او مباهات می‌نماید، ابراهیم از داشتن ذریه‌ای هم چون او به خود می‌بالد و اسماعیل از وجود این شاخه بر درخت وجودش بر دیگر برادرانش اعلام پیروزی می‌کند، او گل خوشبوی محمد صلی الله علیه و آله و سلم در بین افراد خانواده‌اش بوده در میدان مسابقه مفاخر هیچ کس هماورد او نشد مگر اینکه شکست خورد و در بزرگواری، هر کس در مقابلش عرض اندام کرد مورد سرزنش قرار گرفت حق او را کسی جز فرومایه انکار نکرد و چهره اخلاص

[ صفحه 21]

از او برنگردانید مگر آنکس که مغبون و خسارت دیده است. [17] .
11- علامه خیبر ابن‌شهر آشوب گوید: و گفتیم آن کس که گفتارش راست، احوالش با برکت، کردارش پاک و آراسته به عدالت، خشنود در گفتار، پسندیده در راهنمائی، با دلسوزی و مهربانی گ

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)2

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)بخش2

کسی جز تو نمیداند، و به حق آن کس که حقش در نزد تو عظیم است و به اسماء

حسنی و کلمات تام تو، همان اسامی و کلماتی که به من دستور داده‌ای تو را به

آنها بخوانم، و از تو سوال می‌کنم به همان اسم بزرگی که به ابراهیم آموختی تا

پرنده را بدان اسم بخواند و پرنده او را اجابت کرد و به آن اسم عظیمی که...

EXrozblog.comEX

[ صفحه 301]

و احاطت بی الخطیئه، و هذا الوقت الذی وعدت اولیاءک فیه الاجابه.
فصل علی محمد و آله، و اسمح ما بی بیمنک الشافیه، و انظر الی بعینک الراحمه،و ادخلنی فی رحمتک الواسعه، و اقبل الی بوجهک الذی اذا اقبلت به علی اسیر فکته، و علی ضال هدیته، و علی حائر ادیته، و علی فقیر اغنیته، و علی ضعیف قویته، و علی خائف آمنته، و لا تخلنی لقا لعدوک و عدوی، یا ذالالجلال و الاکرام.
یا من لایعلم کیف هو، و حیث هو، و قدرته الا هو، یا من سد الهواء باللسماء، و کبس الارض علی الماء، و اختار لنفسه احسن الاسماء، یا من سمی نفسه بالاسم الذی به یقضی حاجه کل طالب یدعوه به، و اسالک بذلک الاسم، فلا شفیع اقوی لی منه، و بحق محمد و آل محمد ان تصلی علی محمد و آل‌محمد، و آل‌محمد، و ان تقضی لی حوائجی، و تسمع محمدا و علیا و فاطمه و الحسن و الحسین و علیا و محمدا و جعفرا و موسی و علیا و محمدا و علیا و الحسن و الحجه- صلوات الله علیهم و برکاته و رحمته- صوتی، فیشفعوا لی الیک، و تشفعهم فی، و لاتردنی خائبا، بحق لا اله الا انت، و بحق محمد و آل محمد، وافعل بی کذا و کذا یا کریم. [476] .
بار خدایا، من به وسیله آنان به تو روی آوردم و به حق عظیم آنان به تو توسل می‌جویم، همان حقی که کنه و حقیقت آن را

[ صفحه 302]

کسی جز تو نمیداند، و به حق آن کس که حقش در نزد تو عظیم است و به اسماء حسنی و کلمات تام تو، همان اسامی و کلماتی که به من دستور داده‌ای تو را به آنها بخوانم، و از تو سوال می‌کنم به همان اسم بزرگی که به ابراهیم آموختی تا پرنده را بدان اسم بخواند و پرنده او را اجابت کرد و به آن اسم عظیمی که به آتش گفتی «سرد و سلامتی بر ابراهیم باش» و این چنین شد، و به محبوبترین و گرامی‌ترین و بزرگترین اسامی خود در نزد خودت و به سریع‌الاجابه‌ترین و موفق‌ترین اسامی، و به آن چه که تو اهل آن و سزاوار و شایسته آنی و به تو متوسل می‌شوم، به تو روی می‌آوریم، از تو می‌پذیرم و راست و درست می‌دانم، از تو خواهان آمرزشم و خواهان بخششم، زاری و التماس به پیشگاه تو می‌کنیم و در برابرت، به نشان فروتنی سر پائین می‌آوریم و برای تو خشوع می‌نمایم و به بدرفتاری خود نزد تو اقرار دارم، و اصرار و پافشاری و خواهش و تمنا از تو دارم و از تو می‌خواهم به کتابهایت، همانهائی که بر پیامبرانت (که بر همه آنان درود و رحمت تو باد) نازل فرمودی، از توارت و انجیل و قرآن عظیم، از اول تا آخر آنها که در آنها اسم اعظم تو وجود دارد، و به آن چه که در آن کتابها از اسامی بزرگ وجود دارد، به تو نزدیکی می‌جویم، و از تو می‌خواهم که بر محمد و آل او درود بفرستی، و از محمد و آل او مشکلات و ناراحتی‌ها را بگشائی و فرج و گشایش کار مرا با گشایش در کار آنان همراه سازی و از آنان آغاز کنی و در چنین روزی درهای آسمان را برای دعای من بگشائی و در این روز و این شب اجازه فرج و گشایش و بخشش درخواست من و آرزویم را در دنیا و آخرت صادر فرمائی که فقر و تهی‌دستی به من رسیده

[ صفحه 303]

زیان و آسیب مرا فراگرفته و تنگدستی بر من سایه افکنده و نیازمندی بی‌چاره‌ام کرده ذلت و خواری نشاندارم ساخته و بیچارگی بر من چیره شده و بدبختی و عذاب بر من استوار گشته خطا و اشتباه احاطه‌ام نموده است، و این همان هنگامی است که به اولیائت نوید اجابت داده‌ای، پس بر محمد و آل او درود بفرست و دست شفابخش خود را بر من بکش و با دیده رحمت به من بنگر و مرا در رحمت واسعه خود داخل ساز و آن رو و جهتی که اگر بر اسیر رو کنی آزادش می‌سازی و بر گمشده بنگری رهنمونش شوی و بر سرگردانی توجه کنی به مقصد رسانی و به فقیر نظر افکنی بی‌نیازش سازی و بر ضعیف روی آوری توانایش نمائی و بر خائف ترسان امن و امان بخشی، به این توجه بر من ظنر افکنده روی آور، و در برخورد با دشمنت و دشمنم مرا تنها مگذار، ای دارنده شکوه و بزرگواری.
ای کسی که جز او کسی نمیداند که چگونه است و کجاست و قدرتش چه اندازه است، ای کسی که هوا را به آسمان مسدود ساخته و زمین را بر روی آب گسترش داده و برای خود بهترین اسامی را برگزیده، ای کسی که خود را به اسمی خوانده که حاجت و نیاز هر خواننده‌ای را که او را با آن بخواند برآورده می‌سازد، من از تو به حق آن اسم درخواست می‌کنم، من شفیعی تواناتر از آن ندارم، و به حق محمد آل محمد که بر محمد و آلش درود بفرستی و حوائج و نیازهای مرا برآورده سازی و صدای مرا به گوش محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی حسن و حجت که صلوات و برکات و رحمت خداوند بر آنان باد

[ صفحه 304]

برسانی تا برای من در نزد تو شفیع شوند و شفاعت آنان را در مورد من بپذیری و مرا ناامید و مایوس برنگردانی به حق «لا اله الا انت» و به حق محمد و آل‌محمد و برای من این کار را انجام بده، ای کریم.
زاهد عابد سید بن طاووس حلی رحمه‌الله گوید: صفوان روایت کند که محمد بن علی حلبی در روز جمعه بر حضرت صادق علیه‌السلام وارد شد به حضرت عرض کرد برترین کاری را که می‌توان در چنین روزی انجام داد به من بیاموز؟ حضرت فرمود: ای محمد من کسی را بزرگتر از فاطمه علیهاالسلام در نزد رسول خدا نمی‌شناسم و کاری را برتر از آن چه که پدرش حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم به او آموخت نمی‌دانم، آن حضرت فرمود: تا صبح روز جمعه، غسل کند و قدمهایش را صاف و مرتب بگذارد دو نماز دو رکعتی بخواند، در نماز اول در رکعت اول بعد از حمد پنجاه مرتبه سوره توحید و در رکعت دوم بعد از حمد پنجاه مرتبه «والعادیات» و در نماز دوم در رکعت اول بعد از حمه پنجاه مرتبه «ازا زلزلت الارض» و در رکعت دوم بعد از حمد پنجاه مرتبه «اذا جاء نصر الله»که این سوره آخرین سوره‌ایست که بر آن حضرت نازل شده و بعد از فراغت از نماز این دعا را بخواند:
«الهی و سیدی، من تهیا او تعبا او اعد اواستعد لوفاده الی مخلوق رجاء رفده و فوائده و نائله و فواضله و جوایزه فالیک یا الهی کانت تهیئتی و تعبیتی و اعدادی واستعدادی رجاء رفدک و معروفک و نائلک و جوایزک فلا تحرمنی ذلک یا من لایخیب علیه مسئله السائل و لاتنقصه عطیه نائل فانی لم اتک بعمل صالح قدمته و لا شفاعه مخلوق رجوته، اتقرب الیک بشفاعه محمد و اهل بیته صلواتک علیهم اجمعین، ارجو عظیم عفوک الذی عفوت به علی الخاطئین عند عکوفهم علی

[ صفحه 305]

المخارم فلم یمنعک طول عکوفهم علی المحارم آن عدت علیهم بالمغفره و انت سدی العواد بالنعماء و انا العواد بالخطاء، اسئلک بمحمد و آله الطاهرین آن تغفر لی الذنب العظیم فانه لا یغفر ذنبی العظیم الا العظیم یا عظیم یا عظیم یا عظیم یا عظیم یا عظیم یا عظیم یا عظیم؟ [477] .
ای خدا و ای مولای من، هر کس آماده شود و یا عبا به دوش اندازد، نیرو جمع کند و مهیا شود که به سوی یکی از آفریدگان به امید عطاء و کرم و بهره‌ها و منافع و، جود و احسانش برود، اما خدایا آمادگی، مهیا سازی، نیرو جمع کردن، مقدمه چینی من به امید لطف و احسان شناخته شده تو و دستگیری و جوائز تو است،مرا از اینها محروم نکن، ای کسی که سوال‌کننده را در اجابت درخواستش نومید نکند و عطای گیرنده را کم نگذارد، من به همراه عمل شایسته‌ای که تقدیم تو کنم و یا به امید شفاعت مخلوقی نزد تو نیامده‌ام، بلکه به شفاعت محمد و اهل بیت او که درود تو بر همه آنان به تو نزدیکی می‌جویم، امیدبخشش بزرگت را دارم، همان بخشش بزرگی که بر خطاکاران به هنگامی که بر محرمات و گناهان اصرار می‌ورزند می‌بخشائی و پافشاری و ادامه طولانی آنان بر نافرمانی تو را از این این که آنان را بیامرزی بازنمیدارد، و تو ای مولای من با نعمت و لطف بر آنان روی می‌آوری ولی من بازگشتم به خطا و لغزش است، به حق محمد و خاندان پاک او از تو می‌خواهم گناه عظیم مرا ببخشائی که گناه بزرگ مرا جز عظیم و بزرگ نبخشائی که گناه بزرگ مرا جز عظیم و بزرگ نبخشاید، ای عظیم، ای عظیم، ای عظیم، ای عظیم، ای عظیم، ای عظیم.

[ صفحه 306]

شیخ صدوق رحمه‌الله از هشام بن سالم (به حذف اسناد) از حضرت صادق علیه‌السلام روایت کند که فرمود: هر کس چهار رکعت نماز کند و بخواند در هر رکعتی پنجاه مرتبه قل هو الله احد، این نماز نماز حضرت فاطمه و نماز اوّابین (رجوع کنندگان به خدا) خواهد بود.
شیخ و استاد، محمد بن حسن بن ولید رضی‌الله‌عنه این نماز را با ثوابش روایت می‌کرد ولی می‌گفت که من این نماز را به عنوان نماز حضرت فاطمه نمیدانم و اما اهل کوفه آن را به عنوان نماز حضرت فاطمه علیهاالسلام می‌شناسند. [478] .
از عبدالله بن سنان از حضرت صادق علیه‌السلام روایت شده که فرمود: هر کس وضو بگیرد و وضویش را کاملا پر آب و کامل بسازد و شروع به خواندن نماز کند و چهار رکعت نماز بخواند که بین آن با دادن یک سلام فاصله بیاندازد و در هر رکعتی فاتحه الکتاب و بعد از آن پنجاه مرتبه «قل هو الله احد» را بخواند بعد از فراغ از نماز، دیگر بین او و خداوند متعال گناه نابخشنودنی وجود نخواهد داشت. [479] .
ابوبصیر از حضرت صادق علیه‌السلام روایت کند که فرمود: هر کس چهار رکعت نماز با دویست مرتبه «قل هو الله» بخواند که در هر رکعتی پنجاه مرتبه باشد از نماز فارغ نشده که خداوند تمام گناهان او را می‌بخشد. [480] .
سید بن طاووس رحمه‌الله گوید: از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که به امیرالمومنین و دخترش حضرت زهرا فرمود من می‌خواهم خیری را که پروردگارم به من آموخته و مرا بر آن آگاه ساخته شما را نیز به آن مخصوص گردانم آن را حفظ کنید، گفتند بسیار خوب ای رسول خدا، آن چیست؟ فرمود: دو رکعت نماز بخوانید و در هر رکعت سوره حمد و سه

[ صفحه 307]

مرتبه «آیه الکرسی» و سه مرتبه «قل هو الله احد» و آیات آخر سوره حشر را از،لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته... تا آخر سوره سه مرتبه، آنگاه که نشستید تشهد خوانده حمد و سپاس الهی بجا آورید بر پیامبر درود بفرستید و برای مومنین و مومنات دعا کنید و بعد از فراغت از نماز بگوئید:
اللهم انی اسالک بحق کل اسم هولک یحق علیک فیه اجابه الدعاء اذا دعیت به و اسالک بحق کل ذی حق علیک و اسالک بحقک علی جمیع ما هو دونک آن تفعل بی کذا و کذا. [481] .
خداوندا از تو می‌خواهم به حق هر اسمی که داری و آن گاه که بدان اسم خوانده شوی اجابت دعا بر تو حق و شایسته است و از تو به حق هر صاحب حقی بر تو درخواست می‌کنم به حق خودت بر تمام کسانی که غیر تو هستند حاجات مرا برآورده سازی.
و نیز جناب سید بن طاوس رحمه‌الله در کتاب «زوائد الفوائد» بعد از آنکه زیارت مختصر و مخصوصه آن حضرت را می‌آورد و ضمن آنکه می‌گوید: که این زیارت مخصوص به این روز یعنی روز سوم جمادی الثانی است که در روز وفات آن حضرت می‌باشد، می‌گوید: سپس نماز زیارت و یا نماز آن حضرت را می‌خوانی، که آن دو رکعت است و در هر رکعتی حمد یک مرتبه و «قل هو الله احد» شصت مرتبه. [482] .
شیخ بزرگوار حسین بن فضل طبرسی رحمه‌الله گوید: نماز استغاثه به حضرت زهراء علیهاالسلام بدین گونه است: دو رکعت نماز می‌خوانی بعد سر به سجده گذاشته و صد مرتبه می‌گوئی «یا فاطمه» بعد قسمت راست

[ صفحه 308]

صورت را بر روی زمین گذاشته و صد مرتبه یا فاطمه می‌گوئی و سپس قسمت چپ را و صد مرتبه آن را می‌گوئی بعد سجده کرده و یکصد و ده مرتبه همان کلمه را بگو و بعد این دعا را بخوان:
یا امنا من کل شی‌ء و کل شی‌ء منک خائف حذر، اسالک بامنک من کل شی‌ء و خوف کل شی‌ء منک آن تصلی علی محمد و آل محمد و آن تعطینی امانا لنفسی و اهلی و مالی و ولدی حتی لا اخاف احدا و لا احذر من شی‌ء ابدا، انک علی کل شی‌ء قدیر. [483] .
ای کسی که از همه چیز در امان و همه چیز از تو ترسان و هراسناک است، ترا به ایمنیت از همه چیز و ترس همه چیز از تو می‌خوانم که بر محمد و آل محمد درود بفرستی و امانی برای من و خانواده و اموال و فرزندانم عطا فرمائی تا از هیچ کس نترسم و هیچگاه از چیزی وحشت نداشته باشم تو بر همه چیز توانائی.
از حضرت صادق علیه‌السلام روایت شده هرگاه که یکی از شما استغاثه‌ای به خداوند داشت دو رکعت نماز بخواند و بعد سر به سجده گذاشته و بگوید:
«یا محمد یا رسول‌الله، یا علی یا سید المومینن و المومنات بکما استغیث الی الله تعالی، یا محمد یا علی استغیث بکما، یا غوثاه بالله و بمحمد و علی و فاطمه- و بعد امامان را بشمارد- بکم اتوسل الی الله».
که انشاءالله یاری و مدد الهی فورا به شما خواهد رسید. [484] .

[ صفحه 309]

محدث قمی رحمه‌الله گوید: روایت شده که هرگاه حاجتی از خداوند متعال داشتی و نسبت به آن دلگیر بودی دو رکعت نماز بخوان و بعد از سلام سه مرتبه «الله اکبر» و بعد تسبیحات حضرت فاطمه را بگو آنگاه به سجده گذاشته و صد مرتبه بگو: «یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی» بعد گونه راست را بر زمبن بگذار و صد مرتبه همان را بگو و بعد گونه چپ را صد مرتبه بگو بعد سجده کن و یکصد و ده بار همان را بگو، انشاءالله خداوند حاجتت را برآورده خواهد ساخت. [485] .

دیگر دعاها، تسبیحات، تعقیبات نماز و تعویذ حضرت زهراء برای حضرت مجتبی

1- روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد فاطمه علیهاالسلام آمد دید حضرت حسن علیه‌السلام مریض است، خیلی ناراحت شد جبرئیل نازل شده و گفت: یا محمد آیا حرز و دعائی به تو بیاموزم که آن را بخوانی و بیماریش بهبود یابد؟ گفت: آری، گفت، بگو:
«اللهم لا اله الا انت العلی العظیم، ذوالسلطان القدیم و المن العظیم و الوجه الکریم، لا اله الا انت العلی العظیم، ولی الکلمات التامات و الدعوات المستجابات، حل ما اصبح بفلان»
حضرت این دعاء را خواند و بعد دستش را بر پیشانی امام حسن گذاشت، که بیاری خداوند بهبودی یافت. [486] .

[ صفحه 310]

دعاء برای پرداخت قرض

2- روایت شده که روزی حضرت زهراء علیهاالسلام به زیارت حضرت رسول رفت، حضرت رسول رفت، حضرت به او فرمودند آیا زاد و توشه‌ای همراه تو بکنم؟ گفت: آری، فرمود: چنین بگو:
«اللهم ربنا و رب کل شی‌ء منزل التواره و الانجیل و الفرقان، فالق الحب و النوی، اعوذ بکمن شر کل دابه انت اخذ بناصیتها، انت الاول فلیس قبلک شی‌ء و انت الاخر فلیس بعدک شی‌ء و انت الظاهر فلیس فوقک شی‌ء و انت الباطن فلیس دونک شی‌ء صل علی محمد و علی اهل بیته علیه و علیهم السلام، و افقض عنی الدین و اغننی من الفقر و یسر لی کل لامر یا ارحم الراحمین» [487] .
خداوندا، ای پروردگار ما و پروردگار همه چیز، فروفرستاننده تورات و انجیل و فرقان، شکافنده دانه و هسته، از آسیب هر جنبنده‌ای که فرمانش بدست توست به تو پناه می‌برم، تو آغازی و پیش از تو چیزی نیست و تو فرجامی و بعد از تو چیزی نیست تو آشکاری و برتر از تو چیزی نیست و تو پناهی و غیر از تو چیزی نیست، بر محمد و خاندانش علیهم‌السلام درود بفرست، قرض را از من پرداخت کرده از تهی دستی بی نیازم کن و همه امور را برایم آسان گردان، ای ارحم الراحمین.

[ صفحه 311]

دعا برای برطرف شدن تب

3- سلمان فارسی رضوان الله علیه در ضمن حدیثی طولانی گوید به حضرت زهراء علیهاالسلام عرض کردم بانوی من، سخنی به من بیاموزید؟ فرمود: اگر دلت می‌خواهد که آزار تب تا وقتی که در این دنیا زندگی می‌کنی به تو نرسد بر این دعا مواظبت کن: و آن دعا اینست:
«بسم الله الرحمن الرحیم، بسم الله النور، بسم الله نور النور، بسم الله نور علی نور، بسم الله الذی هو مدبر الامور بسم الله الذی خلق النور من النور، الحمدلله الذی خلق النور من النور و انزل النور علی الطور فی کتاب مسطور فی رق منشور بقدر مقدور علی نبی محبور، الحمدلله الذی هو بالعز مذکور و بالفخر مشهور و علی السراء و الضراء مشکور و صلی الله علی سیدنا محمد و اله الطاهرین.» [488] .
به نام خداوند بخشنده مهربان، به نام خداوند نور، به نام خداوند نور نور به نام خداوند نور بر نور، به نام خداوندی که او مدبر امور است، بهنام خداوندی که نور را از نور آفرید، سپاس خداوندی را که نور را از نور آفرید و نور را بر طور در کتابی نوشته شده در نامه‌ای گشوده و به اندازه معین بر پیامبری بزرگوار نازل کرد، سپاس خداوند یا را به عزت و شکوه از او یاد می‌شود و به بزرگی و عظمت شهرت دارد و بر نعمتهای فراوان و تنگدستی‌ها از او سپاسگزاری می‌شود و درورد بر

[ صفحه 312]

مولای ما محمد و خاندان پاک او باد.
سلمان گوید: بعد از اینکه دعا را از حضرت فراگرفتم، آن را به دیگران آموختم،و به برکت آن هزار نفر بهبودی یافتند. [489] .

دعای حضرت زهراء برای گرفتاری‌ها و کارهای مهم

4- حضرت امام حسن مجتبی علیه‌السلام از مادر بزرگوارش حضرت زهراء علیهاالسلام نقل می‌کند که مادرم فرمود که رسول خدا به من فرمود: ای فاطمه آیا دعائی به تو بیاموزم که هر کس آن دعا را بخواند مستجاب شود و در خواننده آن زهر و سحر و جادو اثر نکند و شیطان نتواند متعرض او شود و دعایش برنگردد و حوائجی که مایل است خداوند آنها را برآورده سازد همه‌اش اعم از حوائج دنیوی و یا اخروی انجام گیرد؟ گفتم: آری، ای پدر، به خدا سوگند که این برای من از دنیا و مافیها بهتر است، فرمود: چنین بگو:
«یا الله، یا اعز مذکور و اقدمه قدما فی العزه و الجبرت، یا الله، یا رحیم کل مسترحم، و مفزع کل ملهوف، یا الله، یا راحم کل حزین یشکو بثه و حزنه الیه. یا الله، یا خیر من طلب المعروف منه و اسر فی العطاء یا الله یا من تخاف الملائکه المتوقده بالنور منه، اسالک بالاسماء التی تدعوبها حمله عرشک،و من حول عرشک یسبحون بها شفقه من خوف عذابک، و بالاسماء التی یدعوک بها جبرئیل و میکائیل و اسرافیل الا اجبتنی و کشفت

[ صفحه 313]

یا الهی کربتی، و سترت ذنوبی، یا من یامر بالصیحه فی خلقه فاذا هم بالساهره،اسالک بذلک الاسم الذی تحیی به العظام و هی رمیم آن تحیی قلبی، و تشرح صدری و تصلح شانی.
یا من خص نفسه بالبقاء، و خلق لبریته الموت و الحیاه، یا من فعله قول، و قوله امر، و امره ماض علی ما یشاء، اسالک بالاسم الذی دعاک به خلیلک حین القی فی النار، فاستجبت له و قلت: «یانار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم» و بالاسم الذی دعاک به موسی من جانب الطور الایمن فاستجبت له دعاه، و بالاسم الذی کشفت به عن ایوب الضر، و تبت به علی داود، و سخرت به لسلیمان الریح تجری بامره، و الشیاطین، و علمته منطق الطیر، و بالاسم الذی وهبت به لزکریا یحیی، و خلقت عیسی من روح القدس من غیر اب، و بالاسم الذی خلقت به العرش و الکرسی و بالاسم الذی خلقت به الروحانیین و بالاسم الذی خلقت به الجن و الانس، و بالاسم الذی خلقت به جمیع الخلق و جمیع ما اردت من شی، و بالاسم الذی قدرت به علی کل شی اسالک بهذه الاسما لما اعطیتنی سولی، و قضیت بها حوائجی».
یعنی «ای خداوند، ای عزیزترین یادآوری شده، سابقه‌دارترین دارندگان عزت و شکوه، ای خداوند، ای رحم‌کننده هر خواهان رحمت، ای پناهنده اندوهگین، ای خداوند ای مهربان به هر غمگین که از غم و اندوهش به تو شکوه می‌برد ای خداوند، ای بهترین کسی که نیکی و خوبی از او خواسته می‌شود، و عطا و بخشش را پنهان می‌داری، ای خداوند، ای کسی که ملائکه

[ صفحه 314]

افروزاننده نور از او می‌ترسند، به آن اسمی که حاملا عرشت تو را بدان اسم می‌خوانند و اطرافیان عرشت از ترس عذاب تو در آن تو را تسبیح می‌کنند، و به آن اسامی که جبرئیل و میکائیل و اسرافیل تو را بدانها می‌خوانند از تو درخواست دارم که جواب مرا بدهی خداوندا غم و اندوهم را برطرف ساز، گناهانم را بپوشان، ای خداوندی که دستور صیحه در بین آفریدگان می‌دهی و همه‌گان از خواب سر برمی‌دارند، از تو درخواست می‌کنم به همان اسمی که استخوانهای پوسیده را زنده می‌گردانی، اینک قلبم را زنده، سینه‌ام را گشاده و کارم را اصلاح فرمائی.
ای کسی که بقاء و دوام را مخصوص خود گردانیده و برای مخلوقاتش مرگ و حیات را آفریده است، ای کسی که فعلش قول و قولش امر و امرش بر هر چیز بخواهد گذارا است، از تو درخواست می‌کنم به آن اسمی که ابراهیم خلیل تو، به هنگامی که در آتش افکنده شد تو را بدان اسم خواند و تو او را اجابت فرموده و گفتی: ای آتشی سردی و سلامتی برای ابراهیم باش و به آن اسمی که موسی علیه‌السلام تو را از طرف راست کوه طور خواند و دعایش را اجابت نمودی و به آن اسمی که بدان ضرر و آفت را از ایوب علیه‌السلام دور ساختی و بر داود توبه بخشیدی و برای سلیمان باد را به فرمانش به حرکت در آوردی و شیطان‌ها را در تسخیرش قرار دادی و نطق پرندگان را به او آموختی، و به آن اسمی که یحیی را بدان اسم به زکریا بخشیدی و عیسی را بدون پدر از روح‌القدس خلق کردی، و به آن اسمی که عرش و کرسی را بدان آفریدی و به اسمی که روحانیین جن را با آن خلق کردی و به اسمی که جن و انس را بدان آفریدی و به اسمی که تمام مخلوقات و هر آن چه که اراده کردی به وجود آوردی و به

[ صفحه 315]

اسمی که بدان بر همه چیز توانائی، از تو می‌خواهم به این اسماء که سوال و خواسته مرا به من ببخشائی و حوائجم را برآورده سازی».
اگر تو ای فاطمه این دعاء را بخوانی به تو گفته می‌شود ای فاطمه، آری، آری، بله، بله. [490] .

دعای حضرت زهراء برای برآورده شدن حاجات

اللهم قنعنی بما رزقتنی، و استرنی و عافنی ابدا ما ابقیتنی، و افرلی و ارحمنی اذا توفیتنی. اللهم لا تعین یف طلب ما لم‌تقدره لی، و ما قدرته علی فاجعله میسرا سهلا. الله کاف عن والدی و کل من نعمه علی خیر مکافاه، اللهم فرغنی لما خلقتنی له، و لاتشغلنی بما تکفلت لی به. و لاتعذبنی و انا استغفرک، و لاتحرمنی و انا اسالک.
اللهم ذلل نفسی فی نفسی، و عظم شانک فی نفسی، و الهمنی طاعتک، و العمل بما یرضیک، و التجنب مما یسخطک، یا ارحم الراحمین. [491] .
خداوندا مرا به آن چه که روزی فرموده‌ای قانع ساز، مرا بپوشان و برای همیشه تا هنگامی که مرا باقی گذارده‌ای ببخش و هنگامی که میراندی، بیامرز و رحمت نمای، خداوندا در جستجوی آن چه که برایم مقدر نساخته‌ای خسته‌ام مکن و آن چه را که برایم تقدیر فرموده‌ای آسان ساز، پروردگارا به بهترین وجه پدر و مادرم و تمام کسانی را که نعمتی به من

[ صفحه 316]

داده‌اند پاداش عنایت فرما، پروردگارا مرا برای آن کاری که به خاطر آن آفریده شده‌ام فارغ البال و آسوده خاطر قرار داده و به آن چه که تو خود کفالتش را به عهده گرفته‌ام مرا مشغول مدار، با اینکه من از تو آمرزش می‌خواهم عذابم مکن، و در حالیکه از تو درخواست می‌نمایم محرومم مساز پروردگارا خویشتنم را در نظر خود خوار و مقامت را در نظرم بزرگ بدار، طاعت و فرمانبرداریت و عمل به آن چه که موجب خشنودی تو است و بر کناری و دوری جستن از آن چه که تو را به خشم می‌آورد به من الهام فرما ای رحم کننده‌ترین رحم‌کنندگان.

دعای آن حضرت برای رهائی از زندان و تنگناها

اللهم بحق العرش و من علاه، و بحق الوحی و من اوحاه، و من بحق النبی و من نباه، و بحق البیت و من نباه یا سامع کل سوت، یا جامع کل فوت، یا باری‌ء النفوس بعد الموت، صل علی محمد و اهل بیته، و آتنا و جمیع المومنین و المومنات فی مشارق الارض و مغاربها فرجا من عندک عاجلا بشهاده ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبدک و رسولک صلی الله علیه و علی ذریته الطیبین الطاهرین و سلم تسلیما. [492] .
خداوندا به عرش و آنکس که بر بالای آنست، و به حق وحی و آنکس که آن را وحی فرموده و به حق پیامبر و آنکس که به او

[ صفحه 317]

پیام داده و به حق خانه و سازنده‌اش، ای شنوای هر آوا، ای گردآورنده هر از دست رفته، ای زندگی بخش ارواح بعد از مرگ بر محمد و خاندان او درود بفرست و به ما و همگی مومنین و مومنات در باختر و خاور گیتی از سوی خود گشایش زودرسی عنایت فرما به حق شهادت «لا اله الا الله» و اینکه محمد بنده و رسول تو است درود و سلام خداوند بر او و بر فرزندان پاک و پاکیزه‌اش.

تسبیح حضرت زهرا در روز سوم ماه

سبحان من استنار بالحول و القوه، سبحان من احتجب فی سبع سموات فلا عین تراه.سبحان من اذل الخلائق بالموت، و اعز نفسه بالحیاه. سبحان من یبقی و یفنی کل شی‌ء سواه. سبحان من استخلص الحمد لنفسه و ارتضاه، سبحان الحی العلیم. سبحان الحلیم الکریم. سبحان الملک القدوس. سبحان العلی العظیم. سبحان الله و بحمده. [493] .
پاک و منزه است کسی که به نیرو و توانائی، روشن و نورانی گشته، پاک و منزه است آن کسی که در هفت آسمان محجوب گشته و هیچ دیده‌ای او را نبیند، پاک و منزه است کسی که مخلوقات را با مرگ ذلیل می‌گرداند و خودش را با حیات عزیز می‌دارد، پاک و منزه است کسی که باقی می‌ماند و هر چه که غیر او است از بین می‌رود، پاک و منزه است کسی که حمد و ستایش

[ صفحه 318]

را تنها برای خود خواسته و پسندیده است، پاک و منزه است زنده دانا، پاک و منزه است بردبار، پاک و منزه است فرمانروای ستوده پاک و منزه است خدای والای عظیم، پاک و منزه است خداوند، او را می‌ستایم و ثنا می‌گویم.

دعای آن حضرت در مکارم اخلاق

اللهم بعلمک الغیب، و قدرتک علی الخلق، احینی ما علمت الحیاه خیرا لی، و توفنی اذا کانت الوفاه خیرا لی. اللهم انی اسالک کلمه الاخلاص، و خشیتک فی الرضا و الغضب، و القصد فی الغنی و الفقر، و اسالک الرضا بالقضاء، و اسالک برد العیش بعد الموت، و اسالک النظر الی وجهک، و الشوق الی لقائک من غیر ضراء مضره، و لا فتنه مظلمه.
اللهم زینا بزینه الایمان، و اجعلنا هداه مهدیین، یا رب العالمین. [494] .
خداوندا به علم غیب، و قدرتت بر مخلوقات، تا آنجا که زندگی را برای من خیر می‌دانی زنده‌ام بدار و آن هنگام که مردن برایم بهتر است مرا بمیران، پروردگارا من از تو کلمه اخلاص و ترس از تو را در حالت خشنودی و خشم، و میانه‌روی را در تهی دستی و بی‌نیازی خواهانم، و از تو نعمت جاویدان، و چشم روشنی و همیشگی و پیوسته را، و رضایت به قضاء تو را

[ صفحه 319]

می‌خواهم و درخواست می‌کنم زندگی خوش را بعد از مرگ، و دیدار جمال و شوق لقایت را بی‌آنکه در حالت زیان و ضرر و یا فتنه تاریک باشد نصیبم فرما، پروردگارا ما را به زینت ایمان مزین ساز و از راهنمایان راه یافته قرارمان ده، ای پروردگار جهانیان.

حرز آن حضرت

بسم الله الرحمن الرحیم، یا حی یا قیوم، برحمتک استغیث فاغثنی، و لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا، و اصلح لی شانی کله. [495] .
به نام خداوند بخشنده مهربان، ای زنده، ای بر پای دارنده به رحمت تو فریاد خواهی می‌کنم به فریادم برس و مرا هیچ‌گاه و برای همیشه حتی یک چشم به هم زدن به خودم وامگذار و تمام کارهایم را اصلاح فرما.

دعای حریق

شیخ طوسی و کفعمی رحمه‌الله علیهما چنین نوشته‌اند:... بعد دعاء کند به دعای کاملی که معروف است به دعاء حریق [496] و بگوید:

[ صفحه 320]

اللهم انی اصبحت اشهدک- و کفی بک شهیدا- و اشهد ملائکتک و حمله عرشک و سکان سبع سمواتک و ارضیک و انبیاءک و رسلک و ورثه انبیاءک و رسلک و الصالحین من عبادک و جمیع خلقک، فاشهدلی- و کفی بک شهیدا- انی اشهد انک انت الله لا اله الا انت المعبود، وحدک لا شریک لک، و ان محمدا عبدک و رسولک، و ان کل معبود مما دون عرشک الی قرار ارضک السابعه السفلی باطل مضمحل ما خلا و جهک الکریم فانه اعز و اکرم و اجل و اعظم من ان یصف الواصفون کنه جلاله او تهتدی القلوب الی کنه عظمته، یا من فاق مدح المادحین فخر مده، و عدی وصف الواصفین ماثر حمده، و جل عن مقاله الناطقین تعظیم شانه،صل علی محمد و آله، وافعل بنا ما انت اهله یا اهل التقوی و اهل المغفره.
-ثلاثا
ثم یقول:
لا اله الا الله وحده لا شریک له، سبحان و بحمده، اسغفر الله و اتوب الیه ما شاء الله ولا قوه الا بالله، هو الاول و الاخر، و الظاهر و الباطن، له الملک و له الحمد، یحیی و یمیت، و یمیت و یحیی، و هو حی لا یموت، بیده الخیر، و هو علی کل شی‌ء قدیر- احدی عشره مره
ثم یقول:
سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر، اسغفرالله و اتوب الیه، ما شاء الله لا حول و لا قوه الا بالله الحلیم الکریم، العلی العظیم، الرحمن الرحیم، الملک القدوس الحق المبین، عدد

[ صفحه 321]

خلقه، وزنه عرشه، و مل‌ء سمواته و ارضیه، و عدد ماجری به قلمه، و احصاه کتابه، و مداد کلماته، و رضاه لنفسه، احدی عشره مره
ثم قل:
اللهم صل علی محمد و اهل بیته المبارکین، و صل علی جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و حمله عرشک اجمعین و الملائکه المقربین. اللهم صل علیهم جمیعا حتی تبلغهم الرضا و تزدیهم بعد الرضا مما انت اهله یا ارحم الراحمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد، و صل علی ملک الموت و اعوانه، و صل علی رضوان و خزنه الجنان، و صل علی مالک و خزنه النیران. اللهم و صل علیهم حتی تبلغهم الرضا و تزدیهم بعد الرضا مما انت اهله یا ارحم الراحمین.
اللهم صل علی الکرام الکاتبین، و السفره الکرام البرره، و الحفظه لنبی آدم، و صل علی ملائکه الهواء و ملائکه الارضین السفلی، و ملائکه اللیل و النهار، و الارض و الاقطار، و البحار و الانهار، و البراری و الفلوات، و الفقار، و الاشجار و صل علی ملائکتک الذین اغنیتهم عن الطعام و الشراب بتسبیحک و عبادتکو اللهم صل علیهم حتی تبلغهم الرضا و تزیدهم بعد الرضا مما انت اهله یا ارحم الراحمین.
اللهم صل علی محمد و آل‌محمد، و صل علی ابینا آدم و امنا حواء و ما ولدا من النبیین و الصدیقین و اشهداء و الصالحین. اللهم صل علیهم حتی تبلغهم الرضا مما انت اهله یا ارحم الراحمین. اللهم صل علی محمد و اهل بیته الطاهرین

[ صفحه 322]

الطیبین، و علی اصحابه المنتجبین، و علی ازواجه المطهرات، و علی ذریه محمد، و علی کل نبی بشیر بمحمد، و علی کل نبی ولد محمدا و علی کل من فی صلواتک علیه رضی لک و رضی لنبیک محمد صلی الله علیه و آله. اللهم صل علیهم حتب تبلغهم الرضا و تزدیهم بعد الرضا مما انت اهله یا ارحم الراحمین.
اللهم صل علی محمد (و آل محمد، و بارک علی محمد و آل محمد، و ارحم محمدا و آل‌محمد) کافضل ما صلیت و بارکت و ترحمت علی ابراهیم انک حمید مجید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد کما امرتنا ان نصلی (علیه، اللهم صل) علی محمد و آل محمد کما ینبغی لنا ان نصلی علیه. محمد و آل محمد بعدد من صلی علیه. اللهم صل علی محمد و آل محمد بعدد کل حرف فی صلاه صلیت علیه. اللهم صل علی محمد و آل محمد بعدد من صلی علیه و من لم یصل علیه.
اللهم صل علی محمد و آل محمد بعدد کل شعره و لفظه و لحظه و نفس وصفه و سکون و حرکه ممن صلی علیه و ممن لم یصل علیه، و بعدد ساعاتهم و دقایقهم و سکونهم و حرکاتهم و حقایقهم و میقاتهم و صفاتهم و ایامهم و شهورهم و سنیهم و اشعارهم و ابشارهم و بعدد زنه ذر ما عملوا او یعملون، او کان منهم او یکون الی یوم القیمه، و کاضعاف ذلک اضعافا مضاعفه الی یوم القیامه، و کاضعاف ذلک اضعافا مضاعفه الی یوم القیامه، یا ارحم الراحمین.
اللهم صل علی محمد و آل محمد بعدد ما خلقت و ما انت

[ صفحه 323]

خالقه الی یوم القیامه، صلاه ترضیه. اللهم لک الحمد و الثناء و الشکر و المن و الفضل و الطول و الخیر و الحسنی و النعمه و العظمه و الجبروت و الملک و الملکوت و السلطان و الفخر و القهر و السودد و الامتنان و الکرم و الجلال و الاکرام و الخیر و التوحید و التمجید و التهلیل (و التکبیر) و التقدیس و الرحمه و المغفره و الکبریاء و العظمه و لک ما زکا و طاب و طهر من الثناء الطیب و المدیح الفاخر و القول الحسن الجمیل الذی ترضی به عن قائله و ترضی به قائله، و هو رضی لک.
حتی یتصل حمدی بحمد اول الحامدین، و ثنائی بثناء اول المثنین علی رب العالیمین متصلا ذلک بذلک، و تهلیلی بتهلیل اول المهللین، و تکبیری بتکبیر اول المکبرین، و قولی الحسن (الجمیل) بقول اول القائلین المجملین المثنین علی رب العالمین متصلا ذلک بذلک من اول الدهر الی آخره، و بعدد زنه ذر السموات و الارضین و الرمال و التلال و الجبال و عدد جرع ماء البحارو عدد قطر الامطار و ورق الاشجار و عدد النجوم و عدد الثری و الحصی و النوی والمدر و عدد زنه ذلک (کله) و عدد زنه ذر السموات و الارضین و ما فیهن و ما بینهن و ما تحتهن و ما بین ذلک و ما فوقهن الی یوم القیمه، من لذن عرشک الی قرار ارضک السابعه السفلی، و بعدد حروف الفاظ اهلهن و عدد ارماقهم و دقایقهم و شعارئرهم و ساعاتهم و ایامهم و شهورهم و سنیهم و سکونهم و حرکاتهم و اشعارهم و ابشارهم، و عدد زنه ما عملوا او یعملون او بلغهم او راوا اوظنوا اوفطنوا او کان منهم او یکون الی

[ صفحه 324]

یوم القیامه، و عدد زنه ذر ذلک و اضعاف ذلک و کاضعاف ذلک اضعافا مضاعفه لا یعلهما و لایحصیها غیرک، یا ذالجلال و الاکرام. و اهل ذلک انت و مستحقه و مستوجبه منی و من جمیع خلقک یا بدیع السموات و الارض.
اللهم انک لست برب استحدثناک و لا معک اله فیشرکک فی ربوبیتک، و لا معک اله اعانک علی خلقنا، انت ربنا کما نقول و فوق ما یقول القائلون. اسئلک ان تصلی علی محمد و آل محمد و ان تعطی محمدا افضل ما سئلک و افضل ما سئلت له و افضل ما انت مسول له الی یوم القیامه.
اعیذ اهل بیت نبیی محمد صلی الله علیه و آله و نفسی و دینی و ذریتی و مالی و ولدی و اهلی و قراباتی و اهل بیتی و کل ذی رحم دخل لی فی الاسلام او یدخل الی یوم القیامه و خزانتی و خاصتی و من قلدنی دعاء اواسدی الی دا اورد عنی غیبه او قال فی خیرا او اتخذت عنده یدا او ضیعه و جیرانی و اخوانی من المومنین و المومنات بالله و باسمائه التامه العامه الشامله الکامله الطاهره الفاضله المبارکه المتعالیه الزاکیه الشریفه المنیعه الکریمه العظیمه المخزونه التی لا یجاوزهن و برو لا فاجر، و بام الکتاب و خاتمته و ما بینهما من سوره شریفه و آیه محکمه و شفاء و رحمه و عوذه و برکه، و بالتواره و الانجیل و الزبور و الفرقان، و بصحف ابراهیم و موسی، و بکل کتاب انزله الله، و بکل رسول ارسله الله، و بکل حجه اقامها الله، و بکل برهان اظهره الله، و بکل نور اناره الله، و بکل آلا الله و عظمته،

[ صفحه 325]

اعیذ و استعیذ من شر کل ذی شر، و من شرما اخاف و احذر، و من شرما اخاف و احذر، و من شرما ربی منه اکبر، و من شر فسقه العرب و العجم، و من شر فسقه الجن و الانس و الشیاطین و السلاطین و ابلیس و جنوده و اشیاعه و اتباعه، و من شر ما فی النور و الظلمه، و من شر ما دهم اوهجم او الم، و من شر کل غم و هم و آفه و ندم و نازله و سقم، و من شر ما یحدث فی اللیل و النهار و تاتی به الاقدار، و من شرما فی النار، و من شر ما فی الارض و الاقطار و الفلوات و القفار و البحار و الانهار، و من شر الفساق و الفجار و الکهان و السحار و الحساد و الذعار و الاشرار، و من شر ما یلحج فی الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها الیها، و من شر کل ذی شر، و من شر کل ذی شر، و من شر کل دابه ربی آخذ بناصیتها، ان ربی علی صراط مستقیم، فان تولوا فقل حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلیت و هو رب العرش العظیم.
و اعوذ بک اللهم من الهم و الحزن و العجز و الکسل و الحبن و البخل، و من ضلع‌الدین و غلبله الرجال، و من عمل لا ینفع، و من عین لا تدمع، و من قلب لا یخشع، و من دعاء لا یسمع و من نصیحه لا تنجع، و من صحابه لاتردع، و من اجماع علی نکر، و تودد علی خسر، او تواخذ علی خبث، و مما استعاذ منه محمد صلی الله علیه و آله و مسلائکه المقربون و الانبیاء و المرسلون و الائمه الطاهرون المطهرون و الشهداء و الصالحون و عبادک المتقون.
و اسئلک اللهم ان تصلی علی محمد، و آل محمد و ان تعطینی

[ صفحه 326]

من الخیر ماسئلوا، و ان تعیذنی من شرما استعاذوا، و اسئلک اللهم من الخیر کله عاجله و آجله، ما علمت منه و ما لم اعلم. و اعوذبک یا رب من همزات الشیاطین و اعوذبک رب ان یحضرون.
بسم الله علی اهل بیت النبی محمد صلی الله علیه و آله، بسم الله علی نفسی و دینی بسم الله علی اهلی و مالی، بسم الله علی کل شیئی اعطانی ربی، بسم الله علی احبتی و ولدی و قراباتی، بسم الله علی جیرانی المومنین و اخوانی و من قلدنی دعاء او اتخذ عندی یدا او ابتدا الی برا من المومنین و المومنات، بسم الله علی ما رزقنی ربی و یرزقنی، بسم الله الذی لا یضر مع اسمه شی‌ء فی الارض و لا فی السماء و هو السمیع العلیم. اللهم صل علی محمد و ال محمد، و صلنی بجمیع ما سئلک عبادک المومنون ان تصلهم به من الخیر و اصرف عنی جمیع ما سئلک عبادک المومنون ان تصلهم به من الخیر و اصرف عنی جمیع ما سئلک عبادک المومنون ان تصرفه عنهم من السوء و الردی، و زدنی من فضلک ما انت اهله و ولیه یا ارحم الراحمین.
اللهم صل علی محمد و آهل بیته الطیبین، و عجل اللهم فرجهم و فرجی، و فرج عن کل مهموم و ارزقنی نصرهم، و اشهدنی ایامهم، و اجمع بینی و بینهم فی الدنیا و الاخره، و اجعل منک علیهم واقیه حتی لایخلص الیهم الا بسبیل خیر، و علی من معهم و علی شیعتهم و محبیهم و علی اولیائهم و علی جمیع المومنین و المومنات، فانک علی کل شی قدیر.
بسم الله و بالله و من الله و الی الله و لا غالب الا الله، ما شاء الله

[ صفحه 327]

لا قوه الا بالله، حسبی الله توکلیت علی الله، و افوض امری الی الله، و التجی الی الله، و بالله احاول و اصاول و اکاثر و افاخر و اعتز و اعتصم، علیه توکلت و الیه متاب، لا اله الا الله الحی القیوم عدد الثری و الحصی و النجوم و الملائکه الصفوف، لا اله الا الله وحده لا شریک له العلی العظیم، لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین.
خداوندا من صبح کردم در حالیکه تو را گواه می‌گیرم- و تو برای گواه بودن کافی هستی- فرشتگان و حاملان عرشت و ساکنان هفت آسمان و زمینت و پیامبران و فرستادگانت و وارثان پیامبران و رسولانت و بندگان شایسته و تمامی آفریدگانت را گواه می‌گیرم، تو گواه من باش- و برای گواه بودن کافی هستی- که من شهادت می‌دهم جز تو خدائی و جز تو معبودی نیست، تنهائی، و شریکی برایت نیست، و گواهی می‌دهم که محمد بنده و رسول تو است و هر موجودی که در زیر عرش تا مرکز هفتیمن زمین، پرستیده شود باطل و نابود است، به جز وجه بزرگوار و کریم تو که برتر و بزرگتر و والاتر از آنست که توصیف کنندگان کنه عظمت و شکوه او را دریابند و یا دل‌ها به واقعیت بزرگی او راه پیدا کنند، ای کسی که بر ستودن ستایشگران مباهات و افتخار ستایشش برتری یافته و سپاس‌های نمونه‌اش توصیف سپاسگزاران را پشت سرگذاشته و از ان‌ها تجاوز نموده و بزرگداشت مقامش از گفتار سخنوران برتر گشته، بر محمد و خاندان او درود بفرست و برای ما آن را انجام بده که تو خود شایسته آنی، ای اهل تقوی و آمرزش.
(سه بار این کلمه را تکرار کند). بعد بگوید:

[ صفحه 328]

نیست خدائی جز «الله» تنها است و شریکی برایش نیست، پاک و منزه است خداوند، او را سپاس می‌گزارم از خداوند خواهان آمرزش هستیم و به او برمی‌گردم، هر آن چه که خداوند بخواهد، نیروئی و توانی جز بواسطه او نیست، او اول و آخر و ظاهر و باطن است، فرمانروائی از آن او و ستایش ویژه او است، زنده می‌کند و می‌میراند، می‌میراند و زنده می‌کند، او زنده است و نمی‌میرد، خیر در دست او است و بر همه چیز

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)3

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)بخش3

1- ابن‌منظور در لسان‌العرب گوید: «فدک القطن تفدیکا» یعنی پنبه را زد

و از هم باز کرد. فدک دهکده‌ای در خیبر است و نیز گفته شده که در ناحیه

حجاز می‌باشد، در آن جا چشمه و نخلستانی است، خداوند آنرا به پیامبرش

بخشیده علی علیه‌السلام گوید که پیامبر آن را در زمان حیات....

EXrozblog.comEX

[ صفحه 550]

فدک چیست؟

1- ابن‌منظور در لسان‌العرب گوید: «فدک القطن تفدیکا» یعنی پنبه را زد و از هم باز کرد. فدک دهکده‌ای در خیبر است و نیز گفته شده که در ناحیه حجاز می‌باشد، در آن جا چشمه و نخلستانی است، خداوند آنرا به پیامبرش بخشیده علی علیه‌السلام گوید که پیامبر آن را در زمان حیات خود به فاطمه رضی‌الله‌عنها بخشید.
2- قیومی در «المصباح المنیر» گوید: فدک شهری به فاصله دو روز راه تا مدنیه پیامبر می‌باشد و تا خیبر کمتر از یک منزل راه است این منطقه از جمله مواردی است که خداوند آن را به پیامبرش بخشید و در دوران خلافت عمر، علی و عباس بر سر آن اختلاف پیدا کردند و علی گفت: پیامبر در زمان حیات خود آن را برای فاطمه و فرزندانش قرار داده است.
3- علامه شیخ فخرالدین طریحی در «مجمع البحرین» گوید: «فدک» با دو فتحه، دهکده‌ای از آبادیهای یهودیان است که فاصله آن تا مدینه الرسول دو روز و تا خیبر کمتر از یک منزل است، و آن از جمله چیزهائی است که خداوند به رسولش بخشید، این کلمه به صورت منصرف و غیر منصرف استعمال می‌شود، این آبادی به حضرت رسول اختصاص داشت زیرا آن حضرت به هماره علی علیه‌السلام آنجا را فتح کرد و هیچ یک از دیگر مسلمانها در فتح آنجا شرکت نداشت و لذا عنوان فیئی را از دست داده و در ذیل کلمه «انفال» وارد شد هنگامی که آیه شریفه «و آت ذاالقربی حقه» [688] نازل شد معنایش آن بود که فدک را به فاطمه بده، حضرت فدک را به فاطمه بخشید، آن ملک تا بعد از رحلت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در تصرف

[ صفحه 551]

حضرت فاطمه بود و به زور از او گرفته شد، علی علیه‌السلام حدود آن را بدینگونه مشخص کرد، یک طرفش کوه احد و مرز دیگرش عریش مصر و مرز دیگرش سیف البحر و مرز دیگر دومه الجندل - یعنی صحرای جندل.
4- مورخ بزرگ بلاذری گوید: در سال دویست و ده امیرالمومنین مامون عبدالله بن هارون الرشید، دستور داد فدک را به فرزندان فاطمه علیهماالسلام برگردانند و بدینگونه به قثم بن جعفر فرماندار مدینه نوشت:
«اما بعد، امیرالمومنین نسبت به موقعیت و مقامی که در دین خدا و جانشینی رسول خدا و خویشاوندی که نسبت به آن حضرت دارد سزاوارتر به آن است که از سنت او پیروی کند... رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به دخترش فاطمه بخشید و آن را صدقه او قرار داد و این یک عمل ظاهر و معروف و شناخته شده‌ای بود که در بین افراد خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هیچ‌گونه اختلافی در آن وجود نداشت از این جهت امیرالمومنین چنین مصلحت دیده است که آن را به ورثه او برگرداند و بخاطر تقرب به خدا آن را تسلیم آنان گرداند...» [689] .
5- شیخ شهاب‌الدین، یاقوت حموی در «معجم البلدان» درباره‌ی فدک گوید: فدک (به تحریک و آخریش کاف)، ابن‌درید گفته است: «فدکت القطن تفدیکا» وقتی که پنبه را از هم بازکنی، و فدک دهکده‌ای است در حجاز که فاصله‌اش تا مدینه دو یا سه روز است، آن را خداوند متعال در سال هفت به صورت صلح به پیامبرش بخشید، داستان از این قرار بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بعد از ورود به خیبر و فتح قلعه‌ها و دژها محکم آن، سه روز در آن جا ماند و حلقه محاصره را بر یهودیان سخت گرفت، آنان نمایندگانی نزد حضرت فرستاده و درخواست کردند که به آنان اجازه دهد تا از آن سرزمین کوچ کنند، رسول خدا چنین اجازه‌ای را به آنان داد،

[ صفحه 552]

این خبر به اهل فدک رسید نماینده‌ای نزد حضرت فرستاده و درخواست کردند که حضرت با آنان بر نصف میوه‌ها و اموالشان مصالحه کند، حضرت با تقاضای آنان موافقت فرمود، بنابراین فدک از جمله آبادیها و املاکی است که به صورت جنگ و تاخت و تاز فتح نشده است و لذا به صورت خالصه ملک آن حضرت شد، چشمه‌ای جوشان و نخلستانی بزرگ با درختان خرمای فراوان در آن جا می‌باشد، و اینجا همان سرزمینی است که فاطمه- رضی‌الله‌عنها- گفت که رسول خدا آن را به من بخشیده، ابوبکر گفت: من برای این ادعا شهود و گواهانی لازم دارم، و آنجا دارای داستانی است...
6- تاریخ‌نویش مشهور محمد بن جریر طبری متوفای 310 گوید: ابن‌اسحق گفته: کنانه بن ربیع بن ابی‌الحقیق را که گنجهای قبیله بنی‌النضیر در اختیار او بود نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آوردند، حضرت از او خواستند که گنجها را به او نشان دهد، وی اظهار بی‌اطلاعی کرده و گفت آگاه نیستیم، مردی یهودی را نزد حضرت آوردند، اظهار داشت که من دیدم که هر روز صبح کنانه در اطراف این خرابه گردش می‌کند، حضرت روی به کنانه کرده و فرمود: اگر ثابت شد که تو از آنها خبر داری سزاوار کشته شدن می‌باشی؟ گفت: آری، حضرت دستور داد خرابه را گود کنند مقداری از گنجها از زیر خاک بیرون آمد بعد بقیه‌اش را از او خواست، وی خودداری کرد، حضرت به زبیر بن عوام ماموریت داد که او را آزار داده تا ناچار شود و آنچه را که دارد بدهد، زبیر مرتب به سینها و می‌کوبید به طوری که به حالت مرگ افتاد، بعد او را به محمد بن مسلمه تحویل داد وی او را به وسیله برادرش محمود بن مسلمه گردن زد. حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم اهالی خیبر را در قلعه‌های خودشان به نامهای وطیح و سلالم محصور کرد تا جائی که یقین به هلاکت و نابودی خود کرده از حضرت درخواست کردند که آنان را از آن جا کوچ دهد تا بدین وسیله خون خود را حفظ کنند.

[ صفحه 553]

حضرت با درخواست آنان موافقت کرد.
سپس پیامبر بر تمام اموال آنان دست گذاشته و نواحی شق، نطاه، کتیبه و تمامی دژها و قلعه‌ها را غیر از حصار «و طیح» و «سلالم» تصرف کرد، اهالی فدک که از این ماجرا خبردار شدند نماینده‌ای نزد حضرت فرستاده و درخواست کردند که همین رفتار را با آنان نیز داشته باشد و بدین وسیله خون و جانشان را حفظ کرده و دست از اموال خود برداشتند، حضرت با پیشنهاد آنان موافقت کرده فردی که بین آنان و حضرت رسول وساطت می‌کرد محیصه بن مسعود هم پیمان قبیله بنی‌حارثه بود، هنگامی که کار اهالی خیبر به انجام رسید از حضرت خواستند که با آنان بر نصف اموالشان مصالحه کند و گفتند ما نسبت به این سرزمین از شما آشناتریم و بهتر می‌توانیم آن جا را آباد و سرسبز کنیم، حضرت بر مبنای نصف با آنان مصالح کرده قرار گذاشت که این اختیار را داشته باشد که هرگاه خواست آنان را از این سرزمین بیرون کند و حق اخراج آنها را داشته باشد، اهالی فدک نیز بهمین گونه با آن حضرت مصالحه کردند، خیبر فی‌ء مسلما ولی فدک حالصه رسول خدا بود زیرا آنان تاخت و تازی نسبت به آنجا نداشتند. [690] .
7- مورخ بزرگ عزالدین ابوالحسن معروف به ابن‌اثیر گوید: خیبر فی‌ء مسلمان‌ها و فدک خالصه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود زیرا آنان تاخت و تازی در آنجا نداشتند. [691] .
8- ابن ابی‌الحدید در ذیل نامه آن حضرت به عثمان بن حنیف شماره 45 گوید: ابوبکر گفت: ابوزید عمر بن شبه از حیان بن بشر، از یحیی بن آدم، از ابن ابی‌زائده، از محمد بن اسحاق، از زهری روایت کرده که گوید، تعدادی

[ صفحه 554]

از اهالی خیبر در حصار خود باقی مانده و از رسول خدا درخواست کردند که خونشان را نریزد و به آنان اجازه دهد تا از آن سرزمین کوچ کنند. حضرت با درخواست آنان موافقت فرموده اهالی فدک از این قرار داد خبردار شده و درخواست کردند که با آن نیز بدین گونه رفتار شود حضرت با تقاضای ایشان نیز موافقت فرمود، و از آنجا که فدک با قهر و غلبه و تاخت و تاز لشکر فتح نشده بود تمامی آن خالصه رسول خدا شد.
ابوبکر ادامه می‌دهد که محمد بن اسحاق نیز گوید: بعد از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از کار خیبر فارغ شد، خداوند در دل اهالی فدک ترس و رعب افکنده نماینده‌ای نزد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده و درخواست کردند که با آنان بر نصف اموال فدم مصالح کند، نماینده آنان در خیبر و یا در بین راه یا بعد از آنکه حضرت به مدینه آمدند به خدمت آن جناب رسید، حضرت با پیشنهاد آنان موافقت فرمود و از آنجا که بدون تاخت و تاز تسلیم شده بودند فدک ملک خالصه رسول خدا شد. [692] .

ادعای بخشش و روایات مربوط به آن

1- حافظ علامه، عبدالرحمن جلال‌الدین سیوطی گوید: بزار، و ابویعلی، و ابن ابی‌حاتم، و ابن‌مردویه، از ابوسعید خدری رضی‌الله‌عنه روایت کنند که هنگامی که این آیه نازل شد: «و ات ذالقربی حقه» رسول خدا فاطمه را طبیده و فدک را به او بخشید.
ابن‌مردویه از ابن‌عباس رضی‌الله‌عنه روایت کند که هنگام یکه آیه «و ات

[ صفحه 555]

ذالقربی حقه» نازل شد، رسول خدا فدک را به فاطم بخشید. [693] .
2- ابن‌حجر در شبهه هفتم از شبهات رافضه گوید: و ادعای فاطمه علیهماالسلام که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به او بخشیده است، جز علی و ام‌ایمن شاهدی نداشت و لذا تعداد شهود کامل نشدند... [694] .
3- فخرالدین رازی در تفسیر کبیرش ذیل آیه: از سوره حشر گوید: مبرد گفته است که گفته می‌شود: «فاء یفیئی» هنگامی که رجوع کند و برگردد و «افاءه الله» هنگامیکه آن را برگرداند.
ازهری گوید: «فی‌ء» آن چیزی است که خداوند اموال کسانی را که با دین او مخالفت کرده‌اند به طرفداران دینش بدون جنگ و قتال برگردانده است، یا به اینصورت که از وطنها خودشان صرفنظر کرده و کوچ کرده و در اختیار مسلمانها گذاشته‌اند و یا بر جزیه‌ای که نسبت به نفرات خود بپردازند... مفسران در اینجا دو جهت را ذکر کرده‌اند: اول: اینکه این آیه درباره قریه‌های قبیله «بنی‌النضیر» نازل نشده زیرا آنان را با قهرو غلبه و تاخت و تاز جنگی و محاصره سرزمین و دهکده شکست دادند بلکه مربوط به «فدک» است که اهالی آنجا دست از آبادی و محله خود برداشته و به پیامبر واگذار کردند و لذا بدون جنگ به تصرف حضرت درآمد... بعد از رحلت حضرت رسول فاطمه علیهاالسلام مدعی شد که پیمبر آنجا را به او بخشیده، ابوبکر گفت: تو در حال ناداری گرامی‌ترین مردم و در حال دارائی و بی‌نیازی محبوبترین مردم در نظر من می‌باشی در عین حال گفتارت را صحیح نمیدانم و تصدیق نمی‌نمایم و نمی‌شود چنین حکمی صادر کنم، ام‌ایمن و یکی دیگر از غلامان حضرت رسول بر این مطلب گواهی دادند ابوبکر شاهدی را خواست که بشود در شرع و قانون اسلامی

[ صفحه 556]

به شهادت و گواهی او اعتماد کرد... [695] .
4- حافظ کبیرابوالقاسم حسکانی از ابوسعید خدری روایت می‌کند: که هنگامی که آیه شریفه: «و ات ذاالقربی حقه» نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه علیهاالسلام را طلبیده و فدک و عوالی را به او بخشیده و فرمود: این سهمی که خداوند برای تو و فرزندانت مشخص کرده است. [696] .
5- از ابوسعید نقل شده: که هنگام نزول آیه شریفه «و اتذاالقربی حقه» رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای فاطمه فدک از آن تو است. [697] .
6- علامه شهرستانی گوید: اختلاف ششم در مساله فدک وارث بردن از پیامبر و ادعای فاطمه علیهماالسلام یک بار به عنوان ارث و بار دیگر به عنوان اینکه به من تملیک شده، تا جائی که این ادعا با روایت مشهوره‌ای که از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده بود که «ما گروه پیامبران چیزی ارث نمی‌گذاریم، آن چه از ما بماند صدقه خواهد بود» روبرو شد که با استناد به این رویت فدک را از او گرفتند. [698] .
7- استاد عبدالفتاح عبدالمقصود گوید: نظریه صحیح درباره فدک آنست که آنجا ملک خالص رسول خدا بود که می‌توانست تا هنگام وفاتش بهمان ملکیت خالصه باقی مانده باشد و می‌توان گفت که آن را پیش از وفات به دخترش بخشیده باشد.
وی در جای دیگر گوید: سرزمین فدک چه به صورت بخشش و یا به عنوان ارث حق خالص فاطمه بود که نمی‌شود بحث و جدل و شک و تردیدی در آن ابراز داشت. [699] .

[ صفحه 557]

8- ابن ابی‌الحدید از قاضی القضاه عبدالجبار نقل می‌کند که: ما منکر صحت روایتی نیستیم که ادعای حضرت فاطمه علیهماالسلام را نسبت به فدک نقل می‌کند، اما مسلم نیست که فدک در تصرف او بوده باشد، البته اگر در دست او بود و در آن تصرفی داشت ظاهرا می‌بایست گفت که ملک او بوده و اگر در ضمن بقیه ما ترک حضرت رسول باشد در اینصورت ظاهر آنست که میراث می‌باشد. [700] .
وی (ابن ابی‌الحدید) در جای دیگر گوید: فصل سوم: در اینکه می‌توانیم فدک را بخشش و نحله رسول خدا نسبت به فاطمه بدانیم و آیا این مطلب صحیح است یا نه، آنگاه وی از کتاب «السقیفه» و «فدک» تالیف احمد بن عبدالعزیز روایات فراوانی را می‌آورد که آن حضرت مدعی بخشش بوده است. [701] .
9- یاقوت حموینی گوید: و در آن جا (فدک) چشمه‌ای جوشان و درختان خرمای فراوانی است و این همان سرزمینی است که فاطمه رضی‌الله‌عنها گفت: رسول خدا آن را به من بخشیده است. [702] .
10- در نامه‌ای که مامون به فرماندارش در مدینه می‌نویسد چنین آمده: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به فاطمه دخترش بخشیده و آن جا را صداق او قرار داد، این مطلب امر مهمی است که برای همگان روشن و آشکار می‌باشد و در بین افراد خاندان پیامبر در این مساله اختلافی نیست. [703] .
11- برهان‌الدین شافعی گوید: و شاید مطالبه ارث از فدک بعد از آن بود که مدعی شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به او بخشیده و از او درخواست بینه

[ صفحه 558]

و شاهد کردند و علی کرم الله وجهه و ام‌ایمن بر این مطلب شهادت دادند و به او گفته شد آیا با شهادت دادن یک مرد و یک زن تو مستحق فدک می‌شوی؟ [704] .
12- ابن ابی‌الحدید گوید: آن چه که سیدمرتضی گفته که مقتضای حال چنان است که در آغاز مدعی شود که رسول خدا فدک را به او بخشیده، این مطلب صحیح است. [705] .
13- عبدالرحمن بن احمد احیبی گوید: اگر گفته شود: فاطمه مدعی شد که رسول خدا فدک را به او بخشیده و علی و حسن و حسین و ام‌کلثوم بر این مطلب گواهی دارند و ابوبکر شهادت آنان را رد کرده و نپذیرفت، می‌گویم: حسن و حسین به خاطر صغر سن فرع در شهادت بوده‌اند و شاید نظر ابوبکر آن بود که در صورت وجود یک نفر بینه و قسم خوردن حکم ثابت نمی‌شود زیرا مذهب بسیاری از دانشمندان چنین است. [706] .
14- عالم زاهد، سید ابن‌طاووس گوید: فصل: تذکراتی درباره آخرین بخش از جزء پنجم از تفسیر محمد بن عباس بن علی بن مروان معروف به ابن‌حجام در تفسیر آیه شریفه «و ات ذاالقربی حقه»: درباره این آیه حدیث فدک را بیست طریق آن را هم متذکر می‌شویم... از عطیه عوفی از ابوسعید خدری روات شده که هنگامی که آیه شریفه «و ات ذاالقربی حقه» نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه علیهاالسلام را فراخوانده و فدک را به او بخشید. [707] .
15- علامه اربلی گوید: از ابان بن تغلب، از حضرت صادق علیه‌السلام روایت شده که گوید به حضرت عرض کردم آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به

[ صفحه 559]

فاطمه علیهاالسلام بخشید؟ فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را وقف نمود و خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «و ات ذاالقربی حقه» آن حضرت به فاطمه علیهاالسلام حقش را بخشید، عرض کردم: آیا حضرت رسول فدک را به او بخشید؟ فرمود بلکه خداوند تبارک و تعالی به او بخشید، روایات نزدیک به تواتر از طریق اصحاب ما در این مورد وارد شده و ثابت است که «ذالقربی» عبارتند از: علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم‌السلام. [708] .
16- احمد بن علی طبرسی گوید: از حماد بن عثمان، از حضرت صادق علیه‌السلام روایت شده که فرمود: هنگامی که با ابوبکر بیعت شد و زمامداری وی بر عموم مهاجران و انصار ثابت گردید. دستور داد تا فدک را از تصرف حضرت فاطمه بیرون آورده و کارگزاران حضرت را از آن سرزمین خارج کنند، فاطمه علیهاالسلام نزد او رفته و فرمود: چرا میراثم را از من گرفته و مرا از تصرف در حق خود محروم ساخته و دستور داده‌ای نماینده‌ام را از فدک بیرون کنند با اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دستور خداوند آن را به من بخشیده و برایم قرار داده است، ابوبکر گفت: برای اثبات این ادعا چند نفر گواه و شاهد بیاور،حضرت، امایمن را شاهد گرفت، ام‌ایمن گفت: ای ابوبکر من بر این مطلب گواهی نخواهم داد مگر اینکه با گفتاری از رسول خدا بر تو احتجاج کنم، تو را به خداوند سوگند می‌دهم آیا نمی‌دانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده: «ام‌ایمن زنی از بهشتیان است»؟ گفت: آری، گفت: گواهی می‌دهم که خداوند متعال به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وحی کرد که «و ات ذاالقربی حقه» حضرت فدک را به دستور خداوند و به فاطمه بخشید بعد از ام‌ایمن،علی علیه‌السلام آمده و همان مطلب را شهادت داد. ابوبکر نامه‌ای برای حضرت فاطمه نوشته و به دست او داد، عمر از راه رسیده و گفت: این نوشته چیست؟ گفت:فاطمه مدعی

[ صفحه 560]

فدک شد و ام‌ایمن و علی بر آن گواهی دادند من هم سند آن را به اسم او نوشتم، عمر نوشته را از فاطمه گرفته، آب دهان بر آن انداخته و پاره کرد، فاطمه با چشم گریان از آن جا بیرون رفت، بعد از او علی علیه‌السلام به مسجد نزد ابوبکر رفته و در حالی که عده‌ای از مهاجران و انصار اطراف او را گرفته بودند به او خطاب کرده و فرمود: چرا فاطمه را از تصرف در میراثش از رسول خدا منع کردی، با اینکه حضرت در زمان حیات خود آن جا را در تصرف و تملک خود گرفته بود؟ ابوبکر پاسخ داد: فدک فی و غنیمت مسلمانهاست، اگر فاطمه بر این مطلب که رسول خدا آن را به او بخشیده و در تصرف وی قرار داده گواه و شهودی بیاورد به او می‌دهم و الا حقی در آن نخواهد داشت.
امیرالمومنین علیه‌السلام فرمود: تو در بین ما برخلاف حکم خداوند درباره دیگر مسلمانها باشد و من مدعی آن شوم تو از چه کسی مطالبه شهود و بینه می‌کنی؟ گفت: از تو شاهد خواهم خواست، فرمود: پس چرا از فاطمه مطالبه شهود می‌کنی با اینک هم اکنون فدک در دست او است و در زمان حیات رسول خدا آن جا را تملک کرده و از مسلمانانی که مدعی آن شده‌اند بینه و شهود نمی‌خواهی بهمان گونه که اگر من ادعای چیزی را می‌کردم که در تصرف دیگران بود از من بینه و شاهد می‌خواستی؟
ابوبکر ساکت شد و عمر گفت: ای علی دست از این سخنان بردار ما نمی‌توانیم در مقابل تو استدلال کنیم اگر شاهد و گواهانی عادل بر این ادعا آوردی به تو می‌دهیم و اگر نیاوردی برای تو و فاطمه حقی در آن نیست و مال مسلمانها است.
امیرالمومنین علیه‌السلام فرمود: ای ابوبکر آیا کتاب خدا را می‌خوانی؟ گفت: آری، گفت: مرا از این فرمایش خداوند متعال خبر ده که فرمود: «انما یرید

[ صفحه 561]

الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» [709] این آیه درباره چه کسی نازل شده؟ آیا درباره ما است یا غیر ما است؟ گفت درباره شما است، علی علیه‌السلام گفت: اگر عده‌ای شهادت دهند که فاطمه علیهاالسلام مرتکب کار زشتی شده بتو در آن جا چه می‌کنی؟ گفت بهمانگونه که بر دیگر زنان مسلمین اقامه حد می‌کنم بر او نیز حد جاری خواهم کرد!! گفت: بنابراین در آن صورت تو در پیشگاه خدا از کافران محسوب خواهی شده گفت: چرا؟ فرمود: بخاطر آنکه گواهی خداوند را نسبت به طهارت و پاکی او رد کرده و شهادت مردم را علیه او پذیرفته‌ای، همانگونه که حکم خدا و رسولش را در مورد فدک که در زمان حیات رسول خدا به او واگذار شده و او آن را قبض کرده بود رد کرده و گفتار یک عرب بیابانی را که بر خود بول می‌کند پذیرفته و فدک را از او گرفتی و پنداشتی که آن فی و غنیمتی برای مسلمین است در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود: «البینه علی المدعی و الیمین علی المدعی علیه» تو سخن آن حضرت را که فرموده بود: «آن کس که ادعا کرده باید بینه و شاهد بیاورد و آن کس که مدعی علیه است باید سوگند یاد کند» رد کردی.
راوی گوید: در این هنگام همهمه و گفتگوئی در بین مردم به وجود آمده کار ابوبکر را زشت شمرده به یکدیگر می‌گفتند به خدا سوگند پسر ابوطالب راست می‌گوید، و بعد آن حضرت به منزل خود مراجعت فرمود. [710] .
حضرت علی علیه‌السلام بعد از آن که ابوبکر حضرت زهرا علیهاالسلام را از تصرف در فدک منع کرد نامه‌ای به او نوشت که متن آن نامه را مرحوم طبرسی در کتاب «الاحتجاج» ج 1/ 128 آورده است که برای آشنائی با آن به کتاب

[ صفحه 562]

مذکور مراجعه کنید.
17- شیخ مفید با اسنادش از عبدالله بن سنان از امام جعفر صادق علیه‌السلام روایت کند که فرمود: بعد از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رحلت فرمود و ابوبکر بر جای آن حضرت نشست دستور داد نماینده و وکیل حضرت زهراء را از فدک اخراج کنند، آن حضرت نزد او رفته و گفت: ای ابوبکر تو ادعا می‌کنی جانشین پدرم می‌باشی و بر جای او نشسته‌ای، با اینکه دستور داده‌ای کارگزار مرا از فدک خارج کنند و می‌دانی که رسول خدا آن را به من بخشیده و مرا نسبت به این مطلب شهود و گواهانی است... تا آنجا که گوید شاهدت را بیاور، حضرت، ام‌ایمن و علی علیه‌السلام را به عنوان شاهد معرفی کرد، ابوبکر از ام‌ایمن پرسید: آیا تو از رسول خدا چنین مطلبی را درباره فاطمه شنیده‌ای، آنان گفتند:آری ما از آن حضرت شنیده‌ایم که فرمود: فاطمه بانوی زنان جهان است، بعد ام‌ایمن گفت آیا می‌شود کسی که بانوی زنان جهان است چیزی را که از او نیست ادعا کند؟ و من نیز که از زنان اهل بهشتم هیچ‌گاه جز آن چه را که از رسول خدا شنیده باشم گواهی نخواهم داد.
عمر گفت: ای امین، دست از سر ما بردار و این داستانها را کنار بگذار، شما به چه چیز گواهی می‌دهید؟
پاسخ داد: روزی در خانه فاطمه علیهاالسلام در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بودم، در این هنگام جبرئیل نازل شده و گفت: ای محمد به پا خیز، خداوند به من دستور داده تا با دو بالم حدود فدک را برایت مشخص سازم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به همراه جبرئیل برخاسته و بیرون رفتند، چیزی نگذشت که مراجعت فرمود، فاطمه علیهاالسلام پرسید، پدر جان کجا تشریف بردید، فرمود: ای پدر، من می‌ترسم بعد از تو دچار تنگدستی و نیازمندی گردم، آن را بر من تصدق فرما، حضرت فرمود: بسیار خوب آنجا برای تو

[ صفحه 563]

صدقه و خالصه باشد فاطمه آن را قبض کرده و پذیرفت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روی به من کرده و فرمود: ای ام‌ایمن بر این مطلب گواه باش و تو با علی نیز شاهد این موضوع باشید.
عمر گفت: ای ام‌ایمن تو یک زن می‌باشی و شهادت یک زن ارزشی ندارد و اما علی نیز به نفع خود شهادت می‌دهد و چون در این گواهی ذینفع است شهادتش قبول نمی‌شود.
راوی گوید: در این هنگام ام‌ایمن با حالت خشم و غضب از جای برخاسته و گفت: خداوندا این دو نفر به حق دختر محمد، پیامبرت ستم، کردند تو آنان را به شدت پایمال و نابودشان کن. بعد از مجلس خارج شد.
بعد از آن ماجرا به مدت چهل شب علی علیه‌السلام حضرت زهراء را بر الاغی که پارچه‌ای بر روی آن انداخته بود سوار کرده و در حالیکه حسنین نیز همراه او بودند به در خانه مهاجرین و انصار می‌برد، حضرت روی به آنان کرده و می‌گفت:ای مهاجران و ای انصار، خدا را یاری کنید من دختر پیامبر شمایم، شما در آن روز که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کردید قول دادید که بهمان گونه که از خود و فرزندانتان دفاع می‌کنید از آن حضرت و فرزندانش دفاع و حمایت کنید، بنابراین به قول و تعهد و نسبت به رسول خدا عمل کنید،
راوی گوید: هیچ کس آن حضرت را کمک و یاری نکرد و پاسخ مثبت به او نداد، تا اینکه نزد معاذ بن جبل رفته و فرمود: ای معاذ نزد تو آمده و از تو یاری و مدد می‌جویم، تو با رسول خدا بدینگونه بیعت کردی که او و فرزندانش را یاری کنی و در مقابل هر چیزی که از خود و فرزندانت دفاع می‌کنی از آن حضرت و فرزندانش نیز دفاع کنی، ابوبکر فدک را از من ربوده و کارگزار و نماینده مرا از آنجا بیرون کرده است، معاذ پرسید آیا شخص دیگری هم هست که در این کار با من همراهی کند؟ فرمود: نه، هیچ کس پاسخ مثبت به من نداد، گفت: پس من چگونه می‌توانم به یاری تو

[ صفحه 564]

برخیزم و به تو کمک کنم.
راوی گوید: بعد از آن که حضرت از خانه معاذ بن جبل بیرون رفت. پسرش [711] وارد منزل شده از پدر پرسید: دختر پیامبر با تو چه کاری داشت که اینجا آمده بود معاذ گفت: وی آمده که او را در مقابل ابوبکر یاری کنم، زیرا وی فدک را از او گرفته است، گفت: چه پاسخی به او دادی؟ گفت: به او گفتم: یاری و کمک من به کجا می‌رسد؟ من تنهایم،گفت: پس تو از یاری او خودداری کردی؟! گفت: آری، او به تو چه گفت؟ گفت: به من فرمود: به خدا سوگند زبان را از گفتگوی با تو باز می‌دارم تا اینکه نزد رسول خدا حاضر شوم، پسر معاذ گفت: من نیز با تو سخن نخواهم گفت تا در پیشگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حاضر شوم، زیرا تو به دختر رسول خدا پاسخ مثبت ندادی!... [712] .

استدلال بر خالصه بودن ملک فدک

1- آیه‌الله، سید شرف‌الدین گوید: هنگامی که خداوند متعال دژهای قلعه خیبر را بر روی بنده خالص خود و خاتم پیامبرانش گشود در دل اهالی فدک رعب و ترس افکند تا خود با کمال فروتنی نزد آن حضرت آمده و سرزمین خود را بر مبنای نصف با ایشان مصالحه کردند، بر طبق آن تصالح نیمی از سرزمین فدک ملک خالص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شد زیرا دیگر مسلمین در فتح آن جا هیچ زحمتی نکشیده و هجوم و حمله‌ای نسبت به آن سرزمین نداشتند و این از جمله مسائلی است که تمام امت اسلامی نسبت

[ صفحه 565]

به آن اتفاق نظر دارند و هیچ کس را در این مساله اختلافی نیست، بعد از آنکه آیه شریفه «و ات ذالقربی حقه» نازل شد رسول خدا آن را به فاطمه علیهاالسلام بخشید و از آن زمان در تصرف آن حضرت قرار گرفت تا اینکه از دست ایشان گرفته شد و به بیت‌المال واگذار گردید.
این مطلبی است که فاطمه الزهراء علیهاالسلام بعد از رحلت حضرت رسول مدعی آن شد و به اجماع امت در موضع محاکمه و تحاکم قرار گرفت... مسلمانها همگی به خوبی می‌دانستند که خداوند او را از بین تمام زنان امت برگزیده همانگونه که فرزندانش را از بین دیگر فرزندان و شوهرش را از بین دیگر مردم برگزیده است، آنان کسانی بودند که به همراه رسول خدا برای مباهله برگزیده شده بودند در آن روز که خداوند به رسولش وحی کرد که:
«فم حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و نفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکاذبین» [713] .
در آن روز- به طوری که فخر رازی در ذیل آیه شریفه در تفسیر کبیرش تصریح می‌کند- رسول خدا در حالیکه روپوشی که از موی سیاه بافته شده بود بر دوش افکنده، حسین را در آغوش گرفته و دست حسن را گرفته، فاطمه علیهاالسلام پشت سرش علی پشت سر فاطمه راه می‌رفت از خانه بیرون آمده و به آنان می‌گفت هر گاه که من دعا کردم شما آمین بگوئید.
اسقف نجران گفت: ای مسیحیان، من چهره‌هائی را می‌بینم که اگر از خداوند درخواست کنند کوهی را از جای بلند نماید خداوند بخاطر آنان

[ صفحه 566]

کوه را از جای خود بر می‌کند، با اینان مباهله نکنید که نابود خواهید شد و تا روز قیامت بر روی زمین حتی یک نفر مسیحی زنده نخواهد ماند.
و نیز تمامی مسلمانها بر این مطلب اتفاق نظر و اجماع دارند که حضرت زهراء از کسانی است که خداوند در شان آنان آیه تطهیر را نازل کرده و فرموده است:
«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» [714] .
و او از جمله کسانی است که خداوند دوستی آنان را بر عموم افراد امت فرض و واجب کرده و آن را پاداش رسالت و پیامبری قرار داده است، و نیز از کسانی است که خداوند متعال بر مردم لازم دانسته که بر آنان درود و صلوات بفرستند، همانگونه که گفتن شهادتین در هر نمازی واجب است.
خلاصه آنکه حضرت زهراء علیهاالسلام در پیشگاه خداوند و پیامبرش و مومنین دارای جایگاه و منزلتی مقدس و والا است که ثقه و اطمینان کامل نسبت به صحت و درستی هر آن چه را که بگوید و مدعی شود برایمان حاصل می‌شود و برای اثبات ادعایش نیازی به شاهد و دلیل نمی‌بینیم، زبان او گرد باطل نمی‌گردد و هرگز جز حق و راستی چیزی نمی‌گوید، صرف ادعایش گویای صحت مدعایش بوده، چنان از درستی مدعای او پرده برمی‌دارد که برتر از آن کشف و پرده برداری وجود ندارد، و هر کس که نسبت به آن حضرت شناختی داشته باشد شک و تردیدی به خود راه نمی‌دهد و ابوبکر بیش از همه مردم آن حضرت را می‌شناخت و از صداقت ادعایش آگاهی داشت، لکن کار بگونه‌ای دیگر انجام گرفت و بطوری شد که علی بن فارقی نقل کرده است، وی از مشاهیر اساتید و دانشمندان حوزه علمی غرب بغداد است و یکی از اساتید ابن ابی‌الحدید معتزلی به شمار می‌آید هنگامی که ابی‌الحدید از او پرسید: آیا فاطمه

[ صفحه 567]

در ادعایش که فدک را نحله خود می‌دانست صادق و راستگو بود؟ تبسمی کرده و سخنی زیبا و با لطافت با همان ادب و وقاری که ویژه او بود بر زبان جاری کرده و گفت: اگر با همان ادب و وقاری که ویژه او بود بر زبان جاری کرده و گفت: اگر آن روز به صرف ادعایش فدک را به او می‌دادند فردا می‌آمد و برای شوهرش خلافت را درخواست می‌کرد و خواهان بر کناری ابوبکر از مقامش می‌شد و دیگر ابوبکر به هیچ وجه نمی‌توانست سخن او را رد کند زیرا وی صداقت خود را اثبات کرده و درستی ادعاهایش را به اثبات رسانیده و عدم نیاز به بینه و شاهد را در مدعای خود تثبیت کرده بود.
ظاهرا ابوبکر نیز به همین جهت شهادت حضرت علی علیه‌السلام را نسبت به اینکه رسول خدا فدک را به حضرت فاطمه بخشید نپذیرفت و الا یهودیان خیبر با تمام بدی و زشتی که داشتند و با اینکه حضرت آنان را نابود و هلاک کرده بود در عین حال او را از اینکه گواهی به دروغ داده باشد پاک و منزه می‌دانستند، و فقط به خاطر همین انگیزه بود که شتر نر را ماده پنداشته و آن کس را که ملک در تصرف او بود و تصرفی مشروع داشت به جای مدعی نشانیده و از او دلیل و بینه طلبیده و اقامه بینه را لازم دانست، همان کاری که از شب قبل نقشه‌ای را کشیده و برنامه‌اش تنظیم شده بود، و این گفتارش را فراموش نکرده بود که در پاسخ حضرت فاطمه گفته بود: «من به صحت گفتار تو علم ندارم» با اینکه گفتار آن حضرت به خودی خود بهترین و روشنترین دلیل بر صحت ادعای او بود فرض از این مرحله پائین آئیم و آن حضرت را هم چون دیگر زنان مومنه بدانیم که می‌بایست در اثبات مدعایش دلیل بیاورد، در آن صورت نیز دلیل و بینه داشت، چه دلیل و بینه‌ای قوی‌تر از علی بن ابیطالب که همان یکی او را کفایت می‌کرد زیرا وی برادر پیامبر و کسی بود که نسبتش به آن حضرت به منزله نسبت هارون به موسی بود، او گواهی راستین بود که با شهادتش انوار یقین می‌درخشید- یقین که برتر از آن درجه و مرتبه‌ای

[ صفحه 568]

نیست که حاکم بخواهد به مرتبه و مرحله‌ای بعد از آن برسد- و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گواهی خزیمه بن ثابت را به منزله دو شهادت قرار داد، و به خدا سوگند که علی بن ابیطالب از خزیمه بن ثابت و غیر او در این مقام و در هر فضیلتی اولی و برتر از هر مسلمان برجسته و ممتازی بود.
بر فرض از این مرحله پائین‌تر آمده و شهادت علی علیه‌السلام را همچون شهادت یکی از عدول مومنین بدانیم، چرا ابوبکر به جای شاهد دوم از فاطمه نخواست که سوگند یاد کند که اگر قسم خورد ادعایش را بپذیرد و اگر از اداء سوگند خودداری کرد دعوایش را نپذیرد؟ ولی می‌بینیم چنین کاری را هم نکرد بلکه ادعا را به صرف اینکه شهادت علی و ام‌ایمن فایده‌ای ندارد رد کرد، و این گونه رفتار بهمانگونه که می‌بینید عادلانه و منصفانه نیست در حالی که علی عدل و همتای قرآن، قرآن با او و او با قرآن است و از یکدیگر جدا شدنی نیستند او فقط در آیه مباهله، جان و نفس پیامبر به حساب آمده ولی در این دادگاه شهادتش اثری نداشت، ای وای این چه حساب آمده ولی در این دادگاه شهادتش اثری نداشت، ای وای این چه مصیبت دردناکی است که بر اسلام وارد شده و ما با خواندن این آیه شریفه با آن برخورد می‌کنیم که: «انا لله و انا الیه راجعون». [715] .
2- علامه ابوالفتح محمد بن علی کراجکی متوفای سال 449 گوید: از رویدادهای شگفت‌آور آن که فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد ابوبکر رفته و فدک را از او می‌طلبد و چنین اظهار می‌دارد که فدک حق او است، او در گفتارش تکذیب و ادعایش را قبول نمی‌کنند و شکست خورده و ناراحت به منزلش برمی‌گردد بعد عایشه دختر ابوبکر می‌آید و خانه‌ای را که در آن جا می‌نشسته ادعا می‌کند و می‌خواهد و آن را حق خود می‌داند، ادعایش پذیرفته و گفتارش تصدیق می‌شود و بینه و شاهدی از او نمی‌خواهند و آن حجره را به او می‌دهند و در آن تصرف می‌کنند و بر بالای

[ صفحه 569]

سر حضرت رسول کلنگ می‌زند تا افراد قبیله تیم و عدی را در آن جا دفن کند ولی بعد از وفات حسن بن علی از اینکه تابوتش را کنار قبر پیامبر بگذارند جلوگیری کرده و می‌گوید کسی را که دوستش ندارم به خانه‌ام نیاورید، با اینکه آنان جنازه آن حضرت را برای آن آورده بودند که با جدش وداع کرده و متبرک شود در عین حال وی از دخول به خانه جلوگیری کرد.
به چه دلیل این حجره را به عایشه واگذار کرده و ادعای عایشه را در این مورد پذیرفتند؟ جز این نبود که عایشه مدعی شد رسول خدا آن جا را به او بخشیده، این ادعاء را از او پذیرفته و بینه و شاهدی از او مطالبه نکردند ولی ادعای فاطمه را نپذیرفته و از او شاهد و بینه خواستند، چه شد که گفتار و ادعای عایشه دختر ابوبکر مورد قبول واقع شد ولی سخن دختر پیامبر تکذیب و ادعایش مردود شد چه عذری دارد کسی که عایشه را از فاطمه پاک‌تر و پرهیزکارتر می‌داند با اینکه قرآن مجید در آیه تطهیر بر طهارت و پاکی فاطمه گواه داده ولی در مورد عایشه و همدم و همراهش (حفصه) آیاتی در مذمت و آنان نازل شده و همکاری و تظاهرشان را در مخالفت با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نکوهش کرده است؟
اگر حجره را از باب ارث به عایشه واگذار کردند، چه شد که این زن از میراث آن حضرت بهره‌مند شد ولی دختر را بهره‌ای از ارث نبود؟ و چه شد که این حاکم و فرمانروا همان سخنی را که به فاطمه گفت به دختر خودش نگفت که رسول خدا فرمود: ما گروه پیامبران چیزی به ارث نمی‌گذاریم، آن چه از ما بماند صدقه است و تعلق به بیت المال دارد؟.
به علاوه در این واگذاری حجره به عایشه نکته شگفت‌آور دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه عایشه یکی از نه نفر همسران رسول خدا است از یک نهم از یک هشتم را می‌برد و اگر این مقدار را می‌خواستند از آن حجره کوچک به او بدهند به همان اندازه دفن پدرش نمی‌شد و به حکم ارث به

[ صفحه 570]

حضرت امام حسن علیه‌السلام بیش از آن چه که از مادرش فاطمه و از پدرش امیرالمومنین که به حکم زوجیت به آن حضرت می‌رسید ارث می‌برد... [716] .
3- علامه مظفری گوید: در نظر ما شک و تردید وجود ندارد که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به حضرت فاطمه علیهاالسلام بخشیده است و از آن فرمود: «و ات ذاالقربی حقه» در اختیار و تصرف آن حضرت قرار گرفت و ابوبکر آن را به زور گرفته و برخلاف حکم الهی از او بینه و شاهد طلبید، زیرا او مدعی بود و قاعدتا این بر عهده مدعی است که باید اقامه بینه کند و امیرالمومنین علی علیه‌السلام در این مورد با او محاجه کرده و آنان پاسخی نداشتند جز اینکه عمر گفت: ما در مقابل حجت و دلیل تو توانی نداریم و در عین حال تا فاطمه بینه و شاهد نیاورد نخواهیم پذیرفت، بطوری که اخبار و روایات ما بر این مطلب تصریح دارد و روایات و اخبار آنان گواه این مطلب است.
(بعد از آنکه روایات این فصل را می‌آورد) چنین گوید: و بنابراین مطالبه‌ی بینه بوسیله ابوبکر از حضرت زهراء برخلاف حق و محض ستم است، زیرا ملک در دست آن حضرت بود و ابوبکر مدعی شده بود و آوردن بینه بر مدعی لازم است دلیل بر اینکه ملک در تصرف و در دست آن حضرت بود لفظ ایتاء در آیه شریفه و لفظ اقطاع و اعطاء در روایات مربوطه است که ظهور در تسلیم و دست به دست شدن دارد چنانکه ادعای نحله و بخشش بودن از سوی آن حضرت نیز دلیل بر «ذوالید» بودن ایشان می‌باشد، با توجه به اینکه آنحضرت بانوی زنان و کامل‌ترین آنان بود بهترین قاضی امت نیز بر نحله بودن آن شهادت داد زیرا هبه بدون قبض و اقباض تمام و لازم نمی‌شود اگر آن حضرت

[ صفحه 571]

«ذوالید» نبوده و ملک در تصرفش قرار نداشت، ادعای نحله بودن را نمی‌کرد و دیگران می‌توانستند به راحتی ادعای او را رد کنند و نیازی به درخواست بینه نبود.
و بر فرض که ذوالید بودن آن حضرت معلوم و مسلم نباشد بازدرخواست بینه جور و ستم است زیرا ادله ارث مقتضی مالکیت آن حضرت نسبت به فدک بود و اینکه مدعی نحله بودن شده بود آن حضرت را در جایگاه مدعی اصل ملکیت نمی‌نشاند تا از او بینه درخواست شود بلکه آن کس که مدعی صدقه بودن آن است باید دلیل و بینه بیاورد.
به علاوه که بینه طریقی ظنی و مجهول است که برای اثبات چیزی که ثبوت و عدم ثبوتش محتمل است آورده می‌شود، در جائی که قطع و یقین بر صحت مطلبی وجود دارد نوبت به آوردن بینه نمی‌رسد و در اینجا ما می‌توانیم از فرمایش بانوی زنان که خداوند او را از هر پلیدی پاک کرده و او را پاره تن سرور پیامبرانش قرار داده است یقین و قطع حاصل کنیم زیرا قطع طریقی ذاتی به سوی واقع است و امری قرار دادی نیست و نمی‌توان طریقیت آن را از بین برد و طریقی ظاهری بر خلاف آن جعل کرد و لذا در داستان شهادت خزیمه بن ثابت برای رسول خدا که موجب ثبوت ادعای حضرت رسول بود نیازی به بینه نداشت زیرا شهادت خزیمه شاخه‌ای و فرعی از فرمایش رسول خدا و تصدیق گفتار آن حضرت بود و چیزی بیشتر از همان ادعای حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم را اثبات نمی‌کرد، بلکه بر ابوبکر و دیگر مسلمانها لازم بود که به نفع حضرت زهراء شهادت داده و گفتار او را تصدیق نمایند. همانطوری که خزیمه به نفع حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم انجام داد و رسول خدا هم کار او را امضاء کرده و پذیرفت، ولکن چه قدر جای تاسف است که عده‌ای می‌دانستند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به فاطمه بخشیده و به خاطر رعایت جانب ابوبکر از اداء شهادت خودداری کرده و گواهی خود را کتمان کردند چنانکه اکثریت افراد از این

[ صفحه 572]

قبیل بودند و یا از ترس او و اطرافیانش چیزی نگفتند چون سخت‌گیری و شدت عمل آنان را نسبت به اهل البیت دیده بودند و یا اینکه می‌دانستند شهادتشان پذیرفته نخواهد شد چون می‌دیدند که شهادت امیرالمومنین علی علیه‌السلام مورد قبول واقع نشد و شیخین در غصب فدک از حضرت زهرا به اجتهاد خود عمل کردند و لذا ابوسعید و ابن‌عباس با اینکه می‌دانستند و دیده بودند که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به حضرت زهرا بخشید در عین حال از اداء شهادت خودداری کردند.
بعید نیست که علت عدم درخواست حضرت زهراء از ابن‌عباس و ابوسعید در مورد شهادت آن بوده که واقعا نمی‌خواست با ابوبکر درگیر شود و نظرش از این منازعه فقط معرفی چهره ابوبکر و اطرافیانش بود تا در روز قیامت آن کس که نابود می‌شود از روی بینه و دلیل بوده و آن کس که زنده می‌شود و راه حق را می‌پوید نیز با دلیل و برهان باشد و الا پاره تن پیامبر برتر از آن بود که حریص بر دنیا باشد به ویژه که رسول خدا این بشارت را به او داده بود که بزودی به او ملحق خواهد شد و زودتر از دیگران به آن حضرت خواهد پیوست.
بر فرض بپذیریم که فرمایش حضرت زهرا به خودی خود مفید قطع و یقین نیست آیا بعد از گواهی حضرت امیرالمومنین باز جای شک و تردید وجود دارد؟
و بر فرض که شک و تردید هنوز وجود داشت، ابوبکر لازم بود که آن حضرت را قسم دهد و پیش از قسم خوردن دست روی فدک نگذارد و اقدام به غصب فدک نکند زیرا واجب است که بر طبق گواهی شاهد و قسم خوردن مدعی حکم بدهد، چنانکه مسلم در آغاز کتاب قضاء از ابن‌عباس روایت کرده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به قسم خوردن یک شاهد حکم داد و در کتاب «الکنز» از ابن‌راهویه از علی علیه‌السلام روایت شده که فرمود: جبرئیل بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده و حکم یقین به همراه شاهد را بر آن

[ صفحه 573]

حضرت نازل فرمود، در کتاب «الکنز» نیز از دار قطنی از پسر عمر روایت شده که گفت: خدا درباره حق با آورد شاهد حکم داده اگر دو شاهد آورد حقش را می‌ستاند و اگر یک شاهد آورد با وجود او قسم می‌خورد و حقش را می‌ستاند.
اگر از همه اینها دست برداشته و فرود آئیم، ابوبکر گمان

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)4

فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر (ص)بخش4

در این مساله اختیار و حقی ندارند، همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله

و سلم بعد از آن که اسامی ائمه را یکایک بیان کرد فرمود: «کسی که به آنان

اقرار کند مومن و کسی که منکر آنان باشد کافر است» و نیز به حذیفه یمانی

فرمود: ای حذیفه همانا حجت بعد از من بر تو علی بن ابیطالب...

EXrozblog.comEX

[ صفحه 900]

در این مساله اختیار و حقی ندارند، همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بعد از آن که اسامی ائمه را یکایک بیان کرد فرمود: «کسی که به آنان اقرار کند مومن و کسی که منکر آنان باشد کافر است» [1030] .
و نیز به حذیفه یمانی فرمود: ای حذیفه همانا حجت بعد از من بر تو علی بن ابیطالب علیه‌السلام است، کفر به او کفر به خداوند، و شرک به او شرک به خداوند، و شک‌کننده در او شک‌کننده در خداوند، و الحاد درباره او الحاد درباره خداوند، و انکار او انکار خداوند، و ایمان به او ایمان به خداوند است... [1031] .
2- صرف مراجعه به طبیب تا به دستور او عمل نشود اثری ندارد، برخلاف اذعان و اقرار به امامت که به خودی خود عبادت و طاعت بوده و پاداشی اختصاصی دارد و بنابراین اگر دوستدار ائمه پیش از آن که به دستوراتشان عمل کند از دنیا برود به خاطر اعتقادش به او پاداش داده می‌شود، هر چند این پاداش بعد از آن باشد که به خاطر معصیتش عذاب مناسب آن را بیند به علاوه که خود پذیرش ولایت امام، بیماریهای نفسانی را از بین می‌برد و پلیدیهای روحی را پاک می‌کند و آن خود اکسیر اعظمی است که ماهیت را دگرگون کرده و شقی را سعید می‌گرداند و دیگر فوائدی که بر آن مترتب است.
از عبدالله بن مسعود روایت شده که گوید: در یکی از سفرها در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودیم. عربی بیابانی با صدائی بلند و خشن فریاد زد: یا محمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بلکه چه می‌گوئی؟ گفت اگر کسی گروهی را دوست بدارد و به دستورات آنها عمل نکند چه می‌شود؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

[ صفحه 901]

فرمود انسان با آن کسی است که او را دوست دارد. [1032] .
و نیز از آن حضرت نقل شده که فرمود: من درباره امتم به همان اندازه که به کلمه «لا اله الا الله» امیدوارم درباره حب علی نیز امیدوارم. [1033] .
و از آن حضرت روایت شده که فرمود: محبت علی بن ابیطالب سیئات را آب می‌کند همانگونه که آتش قلع را آب می‌کند. [1034] .
و از آن حضرت روایت شده که فرمود: محبت علی حسنه‌ای است که هیچ سیئه‌ای به آن ضرر نمی‌زند و بغض آن حضرت سیئه‌ای است که هیچ حسنه‌ای به آن سود ندارد. [1035] .
و از امام صادق روایت شده که فرمود: محبت علی خود عبادت و در عین حال برترین عبادات می‌باشد. [1036] .
در این زمینه اخبار و روایات متعدده‌ای وارد شده که ما فقط نمونه کمی از آنها را آوردیم و روایات در حد تواتر است که نمی‌توان در آنها شک و تردی کرد.
استاد مطهری از برخی بزرگان (که گفته می‌شود وحید بهبانی است) توجیه و تاویلی را نقل کرده که نمی‌تواند چندان مورد قبول باشد و تاویل اینست: معنای این حدیث آن است که اگر به راستی دوستدار علی بن ابی‌طالب باشی گناهان هیچ آسیبی به تو نمی‌رسانند، یعنی اگر محبت علی که نمونه کامل انسانیت و اطاعت و بندگی و

[ صفحه 902]

اخلاق است از روی صدق باشد و به خودبندی نباشد مانع ارتکاب گناه می‌گردد، مانند واکسنی که مصونیت ایجاد می‌کند و نمی‌گذارد بیماری در شخص «واکسینه شده»راه یابد. [1037] .
خلاصه این توجیه آن است که دوستدار امیرالمومنین علیه‌السلام مرتکب هیچ کار زشتی نمی‌شود تا بتواند به او آسیب برساند و آن چه که موجب این ترک گناه است محبت او نسبت به حضرت است.
لکن این توجیه دردی را دوا نمی‌کند، زیرا ضرری که در این روایت نفی شده با انتفاء موضوعش که سیئه باشد منتفی است و در صورتی که موضوع ضرر که معصیت باشد منتفی باشد دیگر ضرری وجود ندارد که بخواهد با محبت امیرالمومنین منتفی شود، ما منکر اثر محبت حقیقی نیستیم لکن بحث در جائی است که سیئه و معصیت وجود داشته باشد.
علامه مجلسی رضوان‌الله‌تعالی علیه در ذیل حدیث «لایضر مع الایمان عمل و لاینفع مع الکفر عمل» گوید: مقصود ضرر بزرگی است که موجب خلود در دوزخ باشد. [1038] .
آری ممکن است که مقصود آن باشد که دوستداران امیرالمومنین اگر قدمی به سوی گمراهی بردارند قدم دیگرشان به سوی طاعت و عبادت می‌رود و بر این مطلب روایات فراوانی گواه است:
از حضرت باقر علیه‌السلام روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه‌السلام فرمود:
«یا علی محبت تو در قلب هیچ مرد مومنی ثابت نشد مگر اینکه اگر قدمی از او بر صراط بلغزد قدم دیگرش ثابت بماند تا اینکه خداوند او را به خاطر

[ صفحه 903]

محبت به تو به بهشت وارد کند. [1039] .
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم به حضرت علی علیه‌السلام فرمودند: هر کسی تو را دوست بدارد خداوند عاقبت کار او را به امن و ایمان پایان دهد، و هر کس تو را دشمن بدارد خداوند او را همچون مرده دوران جاهلیت بیمراند. [1040] .
و چه بسیار نظائر و نمونه‌های دیگری در روایات که به خاطر ترس از به درازا کشیدن مطلب از آنها صرف نظر کردیم، و شاید سر این موضوع آن باشد که دوستدار اهل البیت هر چند بتواند گناهان بزرگ و اشتباهات هلاکت بار را مرتکب شود لکن روحش پاک و روانش پاکیزه و طینتش طاهر است.
اگر گفته شود: چگونه ممکن است بدین منزله و مقام باشد و در عین حال این گونه کارهای ناشایست از او سر بزند؟!
در پاسخ می‌گوئیم: هر چند کارهای ظاهری برخاسته از انگیزه‌های درونی است و به اصطلاح «از کوزه همان برون تراود که در او است» و هر چند امور خارجی تاثیراتی بر نفس و روان انسان دارند لکن نمی‌توانند اصل و ریشه باطن انسان را تغییر دهند، گاهی آنها را تیره و کدر کرده و کارهای ناشایست از آنها سر می‌زند لکن این آثار نامناسب مربوط به همان کارهای ظاهری است وقتی که خداوند باطن اشخاص را به خاطر ولایت اهل حق علیهم‌السلام با توبه یا با دیگر کفارات و گرفتاریهای مالی از مصیبت فرزند و بیماری و خوابهای هولناک و ترسهای وارده از سوی دولتهای باطل و سختی‌های هنگام مرگ (چنانکه در اخبار و روایات آمده) پاک کرد، این سیئات به اصل خود برگشته و تبدیل به حسنات می‌شوند، چنانکه در قرآن مجید می‌فرماید:

[ صفحه 904]

«فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات» [1041] .
و این از احسان خداوند نسبت به بندگانش چندان دور نبوده و کار تازه و بی‌سابقه‌ای هم نمی‌باشد.
و از زید نرسی روایت شده است که گوید: به حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام عرض کردم: مردی از دوستداران شما با اینکه می‌داند، شراب می‌خورد و مرتکب گناهان کبیره می‌شود آیا از او تبری بجوئیم؟
حضرت فرمود: از کارش تبری بجوئید ولی از خودش کناره‌گیری نکنید، او را دوست داشته باشید ولی کارش را دشمن بداید، عرض کردم، پس می‌توانیم به او «فاسق و فاجر» بگوئیم؟. فرمود: فاسق و فاجر، کسی است که کافر و منکر ما باشد و با دوستان ما دشمنی کند، خداوند از اینکه دوست ما فاسق و فاجر باشد اباء دارد هر کاری که انجام دهد، لکن بگوئید: فاسق العمل و زشت کار و مومن النفس و خبیث الفعل طیب الروح و البدن. [1042] .
از ابن‌مسعود روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هنگامی که خداوند متعال حضرت آدم را آفرید و از روح خود در او دمید حضرت آدم عطسه کرده و گفت: الحمدلله، خداوند به او وحی کرد، بنده من مرا ستایش نمود سوگند به عزت و جلالم اگر نبودند دو بنده‌ای که می‌خواستم آنان را در دار دنیا بیافرینم تو را نمی‌آفریدم.
حضرت آدم گفت: خداوندا آن دو از من دور خواهند بود؟ فرمود: آری ای آدم، سرت را بلند کن و ببین، آدم علیه‌السلام سرش را بلند کرد و دید بر روی عرش نوشته شده است: لا اله الا الله، محمد پیامبر رحمت و علی بر پای دارنده حجت است هر کس حق علی را بشناسد پاک و پاکیزه است و هر کس منبر حق او باشد ملعون و زیان کار است، به عزت و شکوه خود

[ صفحه 905]

سوگند یاد می‌کنم که هر کس را که از او اطاعت کند هر چند نافرمانی مرا کرده باشد به بهشت وارد کنم و به عزتم قسم خورده‌ام که هر کس را که نافرمانی او را بکند هر چند از من اطاعت کند به جهنم ببرم. [1043] .
علامه مظفر در شرح این حدیث گوید: شکی نیست که اقرار به وجود خداوند و به پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم شرط ایمان است و همچنین اقرار به امامت حضرت علی بنابراین که امات آن حضرت به نص خدا و رسولش می‌باشد و در اینکه امامت همچون نبوت از اصول دین است، لکن اقرار به آن متفرع بر اقرار به خدا و رسول است و هر کس به آن اقرار کند ایمانش کامل است و هر کس به آن اقرار نکند ناقص الایمان است هر چند به خدا و رسولش اقرار کرده باشد با توجه با این مقدمه هر کس از علی علیه‌السلام اطاعت کند و به حق او عارف باشد - چنانکه مقصود از حدیث همین است- با اطاعت از علی علیه‌السلام مومن و مطیع خدا و رسولش می‌باشد زیرا اطاعت از آن حضرت از آن جهت که از سوی خدا و رسولش می‌باشد و در آن صورت شایستگی ورود به بهشت را دارد هر چند خداوند را نسبت به بعضی از احکام نافرمانی کرده باشد که در این صورت نافرمانی علی علیه‌السلام را نیز نموده است، در عین حال عصیان و نافرمانی او عصیان و نافرمانی مومنی است که اهل غفران و آمرزش است. چنانکه کسی که معصیت حضرت امیر را نموده و منکر امامت او شده نسبت به خدا و رسول معصیت کار و سزاوار ورود به جهنم است هر چند در ظاهر اطاعت خدا کرده باشد زیرا پیروی از خدا و رسول به صورت ایمان انجام نگرفته و اطاعت یک فرد مومن حساب نمی‌شود تا قبول گردد، مانند کسی که در ظاهر اطاعت خدا را بکند ولی در باطن منکر رسالت او باشد مانند اهل

[ صفحه 906]

کتاب، پس آن چه که در حدیث آمده که خداوند متعال فرموده: «سوگند خورده‌ام که هر کس از او اطاعت کند او را به بهشت ببرم هر چند که نافرمانی مرا کرده باشد و هر کس نافرمانی او را کرده باشد به آتش ببرم هر چند اطاعت مرا کرده باشد» (یعنی در ظاهر از من اطاعت کرده باشد) صحیح است.
همانطور که درست است گفته شود هر کس اطاعت علی را نماید اهل نجات و بهشت است هر چند که نافرمانی رسول خدا را- در بعضی اوامر- کرده باشد و هر کس نافرمانی علی را کرده باشد بر فرض که در ظاهر از رسول خدا اطاعت کرده باشد اهل جهنم است.
البته هیچ یک از این مطالب با بزرگی و مقام شامخ و برتری محضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منافات ندارد.
خلاصه آنکه مقصود حدیث آنست که هر کس در ظاهر از خداوند متعال اطاعت کند و با انکار حق امیرالمومنین علی علیه‌السلام نافرمانی خدا را کند به خاطر بی‌ایمانیش اهل جهنم خواهد بود و هر کس از علی علیه‌السلام اطاعت کند و عارف به حق آن حضرت باشد اهل بهشت است هر چند در بعضی از فروع و دستورات جزئی نافرمانی خدا را کرده باشد، زیرا نافرمانی او نافرمانی مومن است و شایستگی برای مغفرت و آمرزش را دارد.
این مطلب خود اشاره به امامت امیرالمومنین علیه‌السلام دارد و گویای آنست که اقرار به امامت آن حضرت شرط ایمان است و اطاعت مسلمانان ظاهری که اقرار به نص ولایت آن حضرت نداشته نافرمانی او را کرده و از دیگران پیروی کرده‌اند ارزشی ندارد... [1044] .
بر این اساس تفاوت شیعه و دیگران تفاوتی اساسی و اصولی است که با سپاس از خداوند متعال خیلی روشن و واضح است. باید دانسته شود

[ صفحه 907]

که اخبار و احادیثی که می‌گوید شیعه آمرزیده و رستگار و بهشتی است و خداوند متعال آنان را می‌بخشد و از گناهانش صرف نظر می‌کند و شفاعت امامان شامل حالشان می‌شود و سیئات آنها تبدیل می‌گردد و... بسیار زیاد است. که اگر از به درازا کشیدن سخن و خروج از تناسب نوشته ترسی نداشتیم بخش مهمی از آنها را می‌آوریم، در اینجا پژوهشگران را به کتاب شریف «بحارالانوار» در باب معاد و ابواب ولایت در مجلدات گوناگون آن به ویژه جلد 68 ارجاع می‌دهیم.

روایات و اخبار سرزنش‌کننده و کوبنده

در این جا نکته‌ای قابل توجه است، بدین معنی که ائمه علیهم‌السلام با بسیاری از مردم مواجه می‌شدند که بر شیعیان و پیروان آنان عیب گرفته و کارهای فاسد آنان را به رخ می‌کشیدند، لذا در مقابل آنان کلماتی کوبنده بیان کرده که از این حرکات زشت خود دست برداشته و سر جای خود بنشینند، برای اطلاع بیشتر از این گونه روایات به جلد 68 بحارالانوار مراجعه کنید.

جمع بین اخبار و روایات این فصل

مطالب اول: اگر گفته شود که در مقابل این اخبار روایت دیگری هست که با آنها منافات و تناقض دارد و ارزش اصالت را فقط عمل می‌دهد و برای اعتقاد اهمیت چندانی قائل نیست، مانند فرمایش حضرت علی علیه‌السلام که فرمود:
«دوست حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم کسی است که از خداوند اطاعت کند هر

[ صفحه 908]

چند از نظر جسمی دور باشد و دشمن حضرت کسی است که نافرمانی کند خدا را هر چند با آن حضرت نزدیکی و خویشاوندی داشته باشد» [1045] .
و مانند حدیثی که در کتاب «کافی» جلد 2 صفحه 143 در باب «طاعت و تقوی» آمده و نظائر آن، حال بین این روایات چگونه جمع می‌شود؟!
می‌گوئیم: فرمایش حضرت علی علیه‌السلام ناظر به کسانی است که خود را به خاطر خویشاوندی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شایسته مقام خلافت می‌دانستند. و چنانکه علامه مغنیه در شرح نهج‌البلاغه جلد 4 صفحه 173 و علامه خوئی در جلد 21 صفحه 143 می‌گویند.
ایشان (علامه خوئی) می‌گویند: حضرت علی علیه‌السلام در این جمله روش ساخته‌اند که نزدیکترین مردم به حضرت رسول کسی است که اطاعت خداوند متعال را بکند، و به این مطلب اشاره کرده‌اند که شایستگی آن حضرت برای مقام خلافت به خاطر خویشاوندی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیست بلکه به خاطر اطاعت از خداوند متعال است و خویشاوندی تنها ملا برای استحقاق مقام خلافت نمی‌باشد-چنانکه قریش و مخالفین از حضرت معتقد بودند،- بلکه خویشاوندی روحی و پویند معنوی ملاک تصدی خلافت و ولایت است.
و اما دیگر اخبار و روایات، محور اصلی آنها دو چیز است: یکی رعایت تقیه و خوش رفتاری با مخالفین تا باعث نفرت و روی‌گردانی آنان از ائمه و بدگوئی نسبت به پیشوایان خود شوند، چنانکه این مطلب از بیانات علامه مجلسی در «بحارالانوار» و «مراه العقول» در ذیل روایات و علامه مولی محسن فیض کاشانی به دست می‌آید.
مطلب دوم: که به عقیده من مناسبت‌تر می‌باشد این است که ائمه علیهم‌السلام ارشاد مردم مخصوصا پیروان خود را وظیفه خود می‌دانسته و

[ صفحه 909]

می‌خواستند آنان را به اخلاق شایسته و کردار و رفتار نیکو به سوی خداوند متعال سوق دهند جامعه را اصلاح و ایشان را براساس تقوی و دادگری و گسترش نیکی‌ها وایجاد روح همکاری و دیگر چیزهائی که مورد توجه شارع مقدس بوده دعوت کنند، و آن چه از آنان انتظار می‌رفت همین بود زیرا متناسب با طینت پاک آنان و موافق با روحیاتشان بود، بلکه اشکال بر مخالفان و سرکشان بد طینت و زشت باطن آنان است که چگونه ممکن است به فکر کارهای خوب بوده و داعیه امر به معروف و نهی از منکر داشته باشند و کارهای نیک از آنان سر بزند.؟!!
اینکه ائمه علیهم‌السلام، شیعیان خود را به معروف امر کرده و از منکر نهی کنند امری طبیعی و معمولی است و جای تعجبی در آن نیست بلکه سخن درباره اخبار و روایاتی است که پای امیدواری بیشتر را درباره آنان باز می‌کند که در این باره به حمدلله به اندازه کافی صحبت کردیم.
و ما اگر از روی ناچار بخواهیم مثالی بزنیم چنین خواهیم گفت که فرض کنید دو نفر بر مرکبی سوار شده و در یک مسیر به راه می‌افتند یکی از آن دو راه را اشتباه کرده و به بیراهه می‌افتد و در عین حال می‌کوشد که خود را به مقصد برساند و با اطمینان هر چه تمامتر بر تلاش خود می‌افزاید دیگری راه را درست پیدا کرده و در راه حرکت می‌کند ولی به کندی و آهستگی راه می‌رود، معلوم است که اولی به مقصد نمی‌رسد و هر چه بر شتاب خود بیفزاید از راه دورتر می‌شود و دومی خلاصه به مقصد خواهید رسید هر چند با زحمت و مشقت باشد، مثال شیعه با مخالفینش بدینگونه می‌باشد نه به گونه‌ای که استاد مثال زده است.
در اینجا دو مطلب باقی ماند:
اول آنکه به نظر مرحوم استاد شهید مطهری با آن شناختی که از میزان تحقیق و کاوش ایشان در زمینه معارف و فلسفه دینی داشته و تعمق و تدبری که از ایشان سراغ داریم بعید است که این روایات را ندیده و

[ صفحه 910]

با این روایاتی که زینت بخش مجموعه‌های حدیثی است برخورد نکرده باشند، چگونه می‌توان گفت این احادیث را ندیده‌اند با اینکه برخی از اینها را در کتاب ارزنده خود «جاذبه و دافعه علی علیه‌السلام» آورده و در بخش اول که سخن از نیروی جاذبه حضرت علی علیه‌السلام است در صفحات 35 تا 104 به طور مفصل شرح داده و از نقش محبت در تکوین شخصیت انسانی بحث کرده است، لکن ایراد این نظریه در این مساله ناشی از روح اصلاح‌طلبی و خیرخواهی اجتماعی ایشان است که می‌خواهند جامعه اسلامی بر اساسی صحیح استوار باشد و لذا چنین بنظرشان آمده که تنها اصلاح همین مطلبی است که گفته و از لوازم منفی آن که با عقیده ایشان منافات همین مطلبی است که گفته و از لوازم منفی آن که با عقیده ایشان منافات دارد غفلت ورزیده‌اند و من آن چه که از ایشانسراغ دارم آنست که ایشان در محبت خاندان پیامبران فانی و به حبل ولایتشان متمسک بوده است.
دوم: به برادران خود که دوستدار خاندان پیامبرند سفارش می‌کنم که این اخبار و احادیث را وسیله‌ای برای غرور و عجب خود نگیرند و این روایات موجب جرات و جسارت آنان بر معصیت پروردگار نشود، بلکه بر آنان است که تقوی را پیشه خود ساخته و راه تلاش و کوشش را در پیش گیرند و به امیرالمومنین و حضرت زهرا و اولاد معصومین آنان سلام‌الله‌علیهم اجمعین اقتداء نمایند، چه که آنان الگوی و انسانیت کاملند و مواظب باشند که اصلا فکر گناه به مغز آنان راه نیابد تا چه رسد که مرتکب گناه شوند، طوری نباشد که دوستی آل‌محمد علیهم‌السلام را اظهار کرده وب ا اعمال خود با آنان مخالفت کنند. زیرا اعمال آنان هر روز بر حضرت بقیه الله عجل الله تعالی فرجه عرضه شده و مشاهده اعمال ناروای آنان موجب ناراحتی آن حضرت می‌شود، و به جان خود سوگند که چه نیکو فرمود امام صادق علیه‌السلام به طوری که از آن حضرت نقل شده است:

تعصی الاله و انت تظهر حبه
هذا لعمرک فی الفعال قبیح

تو نافرمانی خدا را می‌کنی و دوستی او را اظهار می‌داری به جان

[ صفحه 911]

خودت سوگند که این از کارهای زشت است.

لوکان حبک صادقا لاطعته
ان المحب لمن یحب مطیع [1046] .

اگر دوستی تو راستین می‌بود او را اطاعت می‌کردی چرا که دوست نسبت به کسی که دوست اوست مطیع می‌باشد.
در پایان بحث با آوردن دو حدیث شریف که مشوق و محرک بر انجام کار و عمل و اطاعت است تبرک می‌جوئیم:
1- حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: سزاوارترین مردم به پرهیزکاری آل‌محمد و شیعیان آنان می‌باشند تا دیگران به آنان اقتدا کنند. [1047] .
2- حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: هرگاه خواستی اصحاب مرا بشناسی نگاه کن به کسی که پرهیزگاریش شدید بوده از خالقش ترسان و به ثوابش امیدوار است هر گاه چنین کسانی را دیدی آنان اصحاب من می‌باشند. [1048] .

[ صفحه 915]

فرزندان حضرت زهرا (س)

اشاره


و اراد رب العرش ان یلقی بها
شجر کریم العرق و الاغصان

پروردگار عرش چنین خواسته که درخت پر شاخ و بر و خوش ریشه‌ای بر او سایه بیفکند.

فقضی فزوجها علیا انه
کان الکفی لها بلا نقصان

چنین خواست و اراده فرمود و علی را به همسری او در آورد واو همتای بدون کاست او بود.

قضی الا له من ان تولد منهما
ولدان کالقمر ین یلتقیان

و خداوند چنین مقرر فرمود که از آن دو فرزندانی مانند دو ماه تابناک به یکدیگر برسند.

سبطا محمد الرسول و فلذتا
کبد البتول کذا یعتلقان

دو نواده رسلو خدا حضرت محمد و دو جگر گوشه بتول بدینگونه هم آغوش می‌شوند.

فبنی الامامه و الخلافه و الهدی
بعد الرساله ذانک الولدان

بعد از رسالت، آن دو نفر بنای امامت و خلافت و هدایت را استوار ساختند.
در حدیثی آمده که به هنگام نزول آیه شریفه «مرج البحرین یلتقیان» خداوند فرمود: من خداوندم، دو دریا را فرستادم، علی بن ابی طالب، دریای علم و فاطمه دریای نبوت، «یلتقیان» یعنی به یکدیگر می‌پیوندند، من خدایم پیوند بین آن دو را بر قرار کردم، بعد فرمود: «بینهما برزخ» مانع

[ صفحه 916]

رسول خدا است که علی بن ابی طالب را از اینکه به خاطر دنیا غمگین باشد و فاطمه را از اینکه به خواهد با شوهرش به خاطر دنیا بستیزد مانع می‌شود «فبای الاء ربکما تکذبان» ای گروه جن و انس شما چرا ولایت امیرالمومنین علیه‌السلام و محبت حضرت فاطمه زهراء علهیاالسلام را تکذیب می‌کنید، «لولو» حسن و «مرجان» حسین است، زیرا لولو بزرگ و مرجان کوچک است، اشکالی ندارد که آن دو به منزله دو دریا باشند به خاطر فضیلت گسترده و کثرت خیر آن دو، زیرا دریا از آن جهت دریا نامیده‌اند که وسعت دارد. [1049] .
حضرت زهرا علیهاالسلام دارای پنج فرزند است که عبارتند از حضرت امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام و زینب کبری علیهاالسلام و زینب صغری علیهاالسلام که کینه‌اش ام‌کلثوم است و محسن علیه‌السلام. که این اسم را رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او داد. و در حادثه هجوم بر در خانه از بین رفت، درباره حسنین علیهم‌السلام نیازی به توضیح نیست، درباره آن بزرگواران کتابهای فراوانی نوشته شده و کمتر کسی است که با زندگی و کیفیت شهادت آنان آشنائی نداشته باشد، اما زینبین، هر چند درباره آنان نیز کتابهای زیادی نوشته شده- به طوری که به زودی به آنها اشاره خواهیم کرد- لکن از آن جا که چندان شهرتی ندارند بی‌میل نیستم که چند سطری درباره زندگی آنها نوشته و به خاطر تکمیل فایده کتاب برخی از مسائل مربوط به آن دو بزرگوار را در اینجا متعرض شوم. وبالله‌التوفیق.

[ صفحه 917]

حضرت زینب کبری

آن حضرت سومین فرزند حضرت زهراء علیهاالسلام است و بر طبق نگارش محققان ولادت آن بانوی پاک و بزرگوار پنجم ماه جمادی الاولی سال پنجم یا ششم هجری است، و همچنین شعبان سال ششم هجری، سال چهارم و نیز اواخر ماه رمضان سال نهم هجری نیز گفته شده که قول اخیر درست نیست زیرا حضرت زهرا بعد از رحلت پدر بزرگوارش در سال دهم یا یازدهم هجری (به اختلاف روایت) از دنیا رفت، اگر تولد حضرت زینب سال نهم باشد با توجه بر اینکه وی دختر بزرگ آن حضرت است تولد ام‌کلثوم چه وقت خواهد بود و به محسن کی حامله شد که در شش ماهگی سقط شد؟ زیرا بر طبق این قول آن مقدار زمانی که باقی می‌ماند برای تولد ام‌کلثوم و باردار شدن به محسن کفایت نمی‌کند.
آن چه که بنظر ما صحیح می‌رسد و آن را ترجیح می‌دهیم آنست که ولادت آن حضرت در سال پنجم هجری بوده و این بر طبق آن ترتیب وارد شده در فرزندان حضرت زهراء است، به علاوه که روایتی در کتاب «بحار» از «العلل» در باب معاشرت فاطمه علیهاالسلام با حضرت «علی علیه‌السلام نقل شده که در آن روایت چنین آمده: حسن را بر روی دوش راستش و حسین را روی دوش چپش گذارده و دست چپ ام کلثوم را به دست راسخود و به اطاق پدرش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روی نمود....»
اگر مقصود از این ام‌کلثوم حضرت زینب باشد این خود دلیل بر آنست که وی در آن هنگام بزرگ بود و اگر مقصود خواهرش باشد این نیز دلیل بر آنست که حضرت زهراء زینب را در خانه گذارده تا به جای او کارهای خانه را انجام دهد و این نشانگر آنست که در آن هنگام بزرگسال بوده است.

[ صفحه 918]

صاحب کتاب «ناسخ التواریخ» می‌نویسد، به هنگام رحلت حضرت زهراء علیهاالسلام زینب در حالی که چادرش به زمین کشیده می‌شد جلو آمده و فریاد می‌زد: ای رسول خدا، هم اکنون محرومیت دیدار تو برایم معلوم گردید و شناخته شد.
علامه مجلسی این روایت را از «الروضه» نقل می‌کند:
«ام‌کلثوم بیرون آمد در حالی که چادری بر سر افکنده بود که قسمت پائین آن به زمین کشیده می‌شد و پیراهنی بر تن کرده که اندامش را پوشیده و صدا می‌زد، بابا، ای رسول خدا، هم اکنون به راستی تو را از دست دادیم به طوری که دیداری دیگر نخواهد بود.»
بدون شک و تردید مقصود از این ام‌کلثوم حضرت زینب است، چنانکه در روایت صاحب ناسخ التواریخ به اسم او تصریح شده است بدان جهت که او دختر بزرگ حضرت زهراء علیهاالسلام بوده است، و این خود دلیلی روشن و واضح است که در آن هنگام عمر شریف آن حضرت بین شش و هفت بوده است.
این روایت شواهد و نظائری دارد، از آن جمله روایتی است که در کتاب «الطراز المذهب» از کتاب «بحر الصائب» به نقل از دیگر کتابها آمده است که به هنگام رحلت رسول خدا امیرالمومنین علیه‌السلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام هر دو خوابی دیدند که دلیل بر فوت رسول خدا بود از این رو شروع به گریه و زاری کردند، زینب علیهاالسلام نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده و گفت: ای جد بزرگوار دیشب در خواب دیدم که بادی سیاه وزیدن گرفت و دنیا را تیره و تار ساخت، تاریکی همه جا را فراگرفت و مرا از سوئی به سوی دیگر می‌برد. درخت تنومندی را دیدم و از شدت وزش باد به آن درخت چسبیدم، آن باد درخت را از جای کند و بر زمین انداخت، بعد به شاخه بزرگی از شاخه‌های آن درخت آویختم، آن را نیز کند، به شاخه‌ای دیگر جسبیدم آن نیز شکست، به یکی از دو شاخه فرعی آن چسبیدم آن نیز شکست، در این حال

[ صفحه 919]

از خواب بیدار شدم، رسول خدا در حالیکه می‌گریست خطاب به او فرمود: آن درخت جد تو است و شاخه نخستین مادرت فاطمه است. دومی پدرت علی و آن دو شاخه دیگر برادرانت، حسنین می‌باشند که دنیا با فقدان آنان سیاه می‌گردد، تو در ماتم آنان لباس سیاه به تن خواهی کرد. [1050] .

اسم آن حضرت

هنگامی که زینب علیهاالسلام متولد شد مادرش حضرت زهرا عیهاالسلام او را نزد پدرش امیرالمومنین علیه‌السلام آورده و گفت: این نوزاد را نام گذاری کنید، حضرت فرمود: من از رسول خدا جلو نمی‌افتم - در این ایام حضرت رسول در مسافرت بودند- بعد از مراجعت از سفر، امیرالمومنین به حضرت عرض کرد نامی برای نوزاد انتخاب کنید، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من بر پروردگارم سبقت نمی‌گیرم، در این هنگام جبرئیل فرود آمده و سلام خداوند بزرگ را به پیامبر ابلاغ کرده و گفت: نام این نوزاد را زینب، بگذارید، خداوند این اسم را برای او برگزیده است، بعد مصائب و مشکلاتی که بر آن حضرت وارد خواهد شد بازگو کرد، رسول خدا گریست و فرمود: هر کس بر این دختر بگرید همانند کسی است که بر برادرنش حسن و حسین گریسته باشد.
کینه او ام‌کلثوم و ام‌الحسن است، بر صحت و سقم این کنیه آگاهی پیدا نکردیم.
به او زینب کبری گفته می‌شود تا بین او و دیگر خواهرانش فرق باشد، همانطور که به صدیقه صغری ملقب شده تا با مادرش صدیقه کبری

[ صفحه 920]

فاطمه الزهراء علیهاالسلام اشتباه نشود.

القاب حضرت زینب

1- عالمه غیر معلمه برابر است با دانای نیاموخته.
2- فهمه غیر مفهمه برابر است با فهمیده بی‌آموزگار.
3- کعبه الرزایا برابر است با قبله رنجها
4- نائبه الزهراء علیهاالسلام برابر است با جانشین حضرت زهراء علیهاالسلام- نماینده حضرت زهراء علیهاالسلام
5- نائبه الحسین علیه‌السلام برابر است با جانشین حضرت حسین علیه‌السلام- نماینده حضرت حسین علیه‌السلام
6- ملیکه الدنیا برابر است با ملکه جهان، شهبانوی گیتی.
7- عقیله النساء برابر است با خردمند بانوان.
8- عدیله الخامس من اهل الکساء برابر است با همتای پنجمین نفر از اهل کساء
9- شریکه الشهید برابر است با انباز شهید
10- کفیله السجاد برابر است با سرپرست حضرت سجاد.
11- ناموی رواق العظمه برابر است با ناموس حریم عظمت و کبریائی.
12- سیده العقائل برابر است با بانوی زنان خردمند.
13- سر ابیها برابر است با راز پدرش علی علیه‌السلام.
14- سلاله الولایه برابر است با فشرده و خلاصه و چکیده ولایت.
15- ولیده الفصاحه برابر است با زاده سخنوری زیبا.
16- شقیقه الحسن برابر است با دلسوز و غمخوار حضرت حسن علیه‌السلام.
17- عقیله خدر الرساله برابر است با خردمند پرده‌نشنینان رسالت.
18- رضیعه ثدی الولایه برابر است با کسی که از پستان ولایت شیر خورده.

[ صفحه 921]

19- البلیغه برابر است با سخنور رسا.
20- الفصیحه برابر است با سخن گویا.
21- الصدیقه الصغری برابر است با صدیقه صغری.
22- الموثقه برابر است با بانوی مورد اطمینان.
23- عقیله الطالبین برابر است با زن خردمد از خاندان حضرت ابوطالب (و در بین طالبین)
24- الفاضله برابر است با بانوی با فضیلت.
25- الکامله برابر است با بانوی تام و کامل.
26- عابده آل علی برابر است با پارسای خاندان علی.
27- عقیله الوحی برابر است با بانوی خردمند وحی.
28- شمسه قلاده الجلاله برابر است با خورشید منظومه بزرگواری و شکوه.
29- نجمه سماء النباله برابر است با ستاره آسمان شرف و کرامت.
30- المعصومه الصغری برابر است با پاک و مطهره‌ی کوچک.
31- قرینه النوائب برابر است با همدم و همراه ناگواری‌ها.
32- محبوبه المصطفی برابر است با مورد محبت و محبوب حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم.
33- قره عین المرتضی برابر است با نور چشم حضرت علی علیه‌السلام.
34- صابره محتسبه برابر است با پایداری‌کننده به حساب خداوند و برای خداوند.
35- عقیله النبوه برابر است با بانوی خردمند پیامبری.
36- ربه خدر القدس برابر است با پرورنده پرده‌نشینی پاکی و تقدیس.
37- قبله البرایا برابر است با کعبه آفریدگان.
38- رضیعه الوحی برابر است با کسی که از پستان وحی شیر مکیده.
39- باب حطه الخطایا برابر است با دروازه فرو ریزش اشتباهات
40- حفره علی و فاطمه برابر است با مرکز جمع‌آوری دوستی و محبت علی و فاطمه.

[ صفحه 922]

41- ربیبه الفضل برابر است با پیش زاده فضیلت و برتری.
42- بطله کربلاء برابر است با قهرمان کربلا.
43- عظیمه بلواها برابر است با بانوئی که امتحانش بس بزرگ بود.
44- عقیله القریش برابر است با بانوی خردمند از قریش.
45- الباکیه برابر است با بانوی گریان.
46- سلیله الزهراء برابر است با چکیده و خلاصه حضرت زهراء.
47- امینه الله برابر است با امانت دار الهی.
48- ایه من ایات الله برابر است با نشانی از نشانه‌های خداوند.
49- مظلومه وحیده برابر است با ستمدیده بی‌کس. [1051] .

گفتار بزرگان در شان آن حضرت

1- علامه مجاهد سید عبدالحسین شرف‌الدین رحمه‌الله گوید: خوش اخلاق‌تر، پاک سرشت‌تر، بزرگوارتر، خوش جنس‌تر از آن حضرت دیده نشده به جز حد او و همان پدر و مادری که او را به دنیا آوردند، او از جمله زنان کمیابی بود که شتابزدگی او را منحرف و خشم‌آلودگی او را سبک نکرده و هیچ عاملی بردباریش را از وی نگرفته و بر او چیره نشده بود، در تیزهوشی و پاکی روح و نرمی احساس و نیرومندی و پایداری و استواری دل و جان آیتی از آیات الهی در والاترین شکل شجاعت و بلند پروازی و اوج‌گیری روحی بود... [1052] .

[ صفحه 923]

2- علامه شیخ جعفر نقدی گوید: زمینه پیدایش این بانوی پاک و بزرگوار و جای پرورش این گوهر ارزنده «زینب علیهاالسلام» دامان نبوت بود در خاندان رسالت رشد یافت و شیر وحی را از پستان زهراء بتول نوشید و غذای بزرگواری را از دست پسر عموی پیامبر تغذیه کرد، لذا پیدایشی پاکیزه و پرورشی روحانی یافت، جامه عظمت و شکوه بر تن کرده و قبای پاکدامنی و شرف پوشیده، پنج تنی که اصحاب کساء بودند آموزش و پرورش و آراستنش را بر عهده گرفتند، وه چه آموزگاران و استادان خوبی بودند و که با وجود اینان دیگر نیازی به دیگران نیست. [1053] .
3- علامه مجاهد سید محسن امین رحمه‌الله گوید: زینب علیهاالسلام از زنان بر جسته و والا بود، فضیلتش مشهورتر از آنست که لزومی به یادآوری داشته و به نوشته آید، برتری و برجستگی و نیرومندی برهان و خردمندی و استواری روحیه و فصاحت گفتار و رسائی سخنانش که گویا از زبان پدرش امیرالمومنین فرومی‌ریخت از خطبه‌های کوفه و شامش به خوبی به دست می‌آید، و جای شگفتی از زینب نیست که این چنین باشد زیرا او شاخساری از شاخه‌های درخت پاک نبوت و تبار مطهر هاشم بود، جدش رسول خدا، پدرش وی آن حضرت، مادرش حضرت زهرا و برادران و پدر و مادریش حسنین علیهماالسلام بودند، و چیز بی‌سایقه‌ای نیست که شاخه بر همانگونه باشد که اصل و ریشه‌ای بدانگونه است. [1054] .
4- علامه مامقانی رحمه‌الله گوید: زینب و چه زینبی؟! و تو چه می‌دانی که زینب کیست و چیست؟ او خردمند زن خاندان هاشم است، بعد از مادرش از صفات و ویژگی‌های برجسته‌ای برخوردار بود که هیچ زنی دیگر بدان پایه نمی‌رسید، تا آنجا که گفته شده او صدیقه صغری و در حجاب و

[ صفحه 924]

پاکدامنی یکتا بود تا روز عاشورا در دروان زندگی پدر و برادرانش هیچ مردی چشمش به او نیافتاده و از خانه به در نیامده بود، او در صبر و پایداری و نیروی ایمان و پرهیزگاری نمونه و در فصاحت و بلاغت به گونه‌ای بود که گوید سخنانش از زبان امیرالمومنین فرومی‌ریزد، که این مطلب بر کسی که در خطبه‌هایش دقت کند به خوبی روشن است اگر بگوئیم معصوم است بر کسی که حالات آن حضرت را در روز عاشورا و بعد از آن مطالعه کرده قابل انکار نیست، که اگر آن واحدیت مقام عصمت نبود حضرت اما حسین بخشی از وظائف امامت را در دوران بیماری حضرت سجاد به او وادار ننموده و آن وصایا و سفارشات را به وی نمی‌فرمود و حضرت سجاد او را در بیان احکام و برخی دیگر از نشانه‌های ولایت نایب و نماینده خود قرار نمی‌داد.
روایت شیخ بزرگوار صدوق را در کتاب «اکمال الدین» و شیخ طوسی را در کتاب «الغیبه» مرود مطالعه قرار دهید این دو تن به صورت مسند از احمد بن ابراهیم روای می‌کنند که گفت: در سال 282 بر حکیمه دختر حضرت جواد الائمه امام محمد تقی علیه‌السلام وارد شدم و از پس پرده با او صحبت کرده و از دین و آئین او پرسیدم و او نام امام خود را برده و گفت: فلانی پسر حسن، به او عرض کردم: فدایت شوم آیا آن حضرت را دیده‌اید یا اینکه از روی اخبار و آثار می‌گوئید؟ گفت: از روی روایتی که از حضرت عسکری رسیده و به مادرش نوشته است؟ گفتم: آن مولود کجا است؟ گفت: پنهان است، گفتم: پس شیع چه کنند و نزد چه کسی مشکلات خود را بازگو نمایند؟ گفت: به جده مادر حضرت عسکری، گفتم: آیا به کسی اقتدا کنم که زنی وصایت او را برعهده دارد؟ گفت: به حسین بن علی علیهماالسلام اقتداء کن که در ظاهر به خواهرش زینب علیهاالسلام وصیت کرد و هرگونه دانشی که از حضرت سجاد بروز می‌کرد به حضرت زینب نسبت داده می‌شد تا

[ صفحه 925]

بدینگونه جان حضرت سجاد محفوظ بماند. [1055] .
5- علامه ابن‌اثیر گوید: زینب زنی خردمند و عاقبت اندیش بود، پدرش علی رضی‌الله‌عنه او را به عقد همسری عبدالله بن جعفر برادرزاده خود در آورد، وی از او فرزندانی به نام علی و عون اکبر و عباس و محمد و ام‌کلثوم را آورد، به هنگام شهادت برادرش حسین علیه‌السلام به همراه او بود و به دمشق برده شد او را نزد یزید بن معاویه بردند، سخنان او به هنگامی که مرد شامی خواهرش فاطمه دختر علی را از یزید خواستگاری کرد در تاریخها مشهور است، آن سخنان از نیروی عقلانی و پر دلی و شجاعت او حکایت می‌کند. [1056] .
6- استاد محمد فرید وجدی گوید: او زینب دختر علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام از زنان با فضیلت و بانوان خردمند و بزرگوار بود و در واقعه کربلا همراه برادرش حسین بن علی علیه‌السلام شرکت داشت. [1057] .
7- ابوالفرج اصفهانی در «مقاتل الطالبین» گوید: زینب عقیله دختر علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام و مادر فاطمه علیه‌السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود این همان بانوی خردمندی است که ابن‌عباس خسنان مادرش فاطمه علهیاالسلام را در مورد فدک از او بدین عبارت نقل کرده است: حدیث کرد عقیله،زینب دختر علی علیه‌السلام.
و در «جنات الخلود» عبارتی آمده که معنایش چنین است زینب کبری در بلاغت و زهد و تدبیر و شجاعت همتای پدر و مادر علیهماالسلام بود، بعد از شهادت حضرت امام حسین علیه‌السلام سرپرستی و تنظیم و تدبیر امور تمام افراد اهل البیت بلکه تمام هاشمی‌ها را به عهده داشت. [1058] .

[ صفحه 926]

8- علامه اسد حیدر گوید: صدای زینب آن بانوی با فضیلت که از دیگران کمک می‌خواست بلند می‌شود زینب دختر امیرالمومنین در میدان جهاد با دلی آرام و قلبی مطمئن حاضر می‌شود و در آنجا اهداف قیام برادرش را بازگو می‌کند و مردم را با سخنانی رسا به دوران حکومت امیرالمومنین ارجاع می‌دهد زیرا با بلاغتش گویا آن سخنان را از بان پدرش فرومی‌ریخت، به طوری که حاضران در آن مجلس چنین گواهی داده و توصیف کرده‌اند، او بسان زنی اندوهناک و ماتم زده نبود که غم سراسر وجودش را فراگرفته و گرفتار حزن و اندوه است و همه چیز را از یاد برده و بزرگی مصیبت او را از خود بیخود نمود. و عمق فاجعه عنان اختیار و هوش را از کفش ربوده باشد، او اگر می‌خواست تحت تاثیر مصائب و غمها باشد چگونه می‌توانست از آن افراد تحت سرپرستی خود بویژه کودکان بی‌سرپرست به خوبی نگه‌داری و مواظبت نماید.
شجاعت و قهرمانی در جهادش خود را نشان داد و در رویاروئی با ناگواری و ناملایمات بسان کوه در مقابل تندبادها استوار ماند او مصیبت‌ها و سختیها را به خاطر رضای خداوند متعال و جهاد در راهش و سرافرازی کلمه و آئینش تحمل کرد.... [1059] .
9- حافظ جلال‌الدین سیوطی در رساله «الزینبیه»اش گوید: زینب علیهاالسلام در زمان زندگی جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متولد شد، او بانوئی خردمند تیز هوش و دانا، و دارای دلی نیرومند بود، حسن علیه‌السلام هشت سال و حسین هفت سال و زینب پنج سال پیش از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم م

امیر المومنین حضرت علی(ع)

مولود بزرگ مكّه در يكي از ماههاي حرام رجب پذيراي مقدم زائران بيت‌اللَّه الحرام

بود.زائران آداب و مناسك مربوط به زيارت خانه خدا را انجام مي‌دادند و به گرد آن

طواف مي‌كردند.گاه پروردگارشان را مي‌خواندند و گاه نيز بتها را.درميان آنان زن

بزرگواري نيز ديده مي‌شد كه او هم به طواف مشغول بود امّا نه آنسان كه ديگران،

آري توجّه او تنها به خداي يكتا معطوف بود...

EXrozblog.comEX

هدايتگران راه نور (زندگاني اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب (ع))

مشخصات كتاب

سرشناسه: مدرسي محمد تقي ۱۹۴۵- م
عنوان قراردادي: الامام علي قدوة و اسوة. فارسي.
عنوان و نام پديدآور: زندگاني اميرمومنان امام علي‌بن ابي‌طالب عليه‌السلام محمدتقي مدرسي مترجم محمدصادق شريعت
مشخصات نشر: تهران محبان الحسين ع ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهري: ۲۱۵ ص.
فروست: هدايتگران راه نور؛ [ج] ۲.
شابك: ۵۰۰۰ ريال‌964-5648-70-X: ؛ ۵۰۰۰ ريال (چاپ دوم)؛ ۵۰۰۰ ريال (چاپ سوم)؛ ۵۰۰۰ ريال (چاپ چهارم)؛ ۵۰۰۰ ريال (چاپ پنجم)؛ ۵۰۰۰ ريال (چاپ ششم)؛ ۵۰۰۰ ريال (چاپ هفتم)؛ ۱۲۰۰۰ ريال (چاپ دهم)؛ ۱۴۰۰۰ ريال (چاپ دوازدهم)؛ ۲۰۰۰۰ ريال (چاپ سيزدهم)
يادداشت: چاپ قبلي نشر بقيع ۱۳۷۶.
يادداشت: چاپ دوم پائيز ۱۳۷۹.
يادداشت: چاپ سوم ۱۳۷۹.
يادداشت: چاپ چهارم ۱۳۸۰.
يادداشت: چاپ پنجم بهار ۱۳۸۱.
يادداشت: چاپ ششم ۱۳۸۱.
يادداشت: چاپ هفتم: ۱۳۸۲.
يادداشت: چاپ دهم: ۱۳۸۵.
يادداشت: چاپ دوازدهم: پاييز ۱۳۸۷.
يادداشت: چاپ سيزدهم: ۱۳۸۸.
يادداشت:
عنوان روي جلد: زندگاني امير‌المؤمنين امام علي‌بن‌ابيطالب عليه‌السلام.
يادداشت: كتابنامه به صورت زيرنويس
عنوان روي جلد: زندگاني امير‌المؤمنين امام علي‌بن‌ابيطالب عليه‌السلام.
موضوع: علي‌بن ابي‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- سرگذشتنامه
موضوع: چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده: شريعت پارسا، محمدصادق ۱۳۳۶ -
مترجم
شناسه افزوده: هدايتگران راه نور؛ [ج.] ۲.
رده بندي كنگره: BP۳۶/م۳۶ھ۴ ج.۲ ۱۳۷۹
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۹۵۱
شماره كتابشناسي ملي: م‌۷۸-۲۷۳۳۵

پيشگفتار

الحمد للَّه، و صلّي اللَّه علي محمّد و آله الطاهرين.
هنگامي كه انسان در دل دريايي بي‌كران كه امواج سركش و خروشان آن، او را از هر سو احاطه كرده، قرار مي‌گيرد چه مي‌توان بكند؟!! من پيش‌از نوشتن درباره زندگي و سيماي اميرمؤمنان علي بن ابي‌طالب عليه السلام همين حال را داشتم.
بيش از بيست سال است كه به نوشتن درباره علي‌عليه السلام پرداخته‌ام و امروز چنين به نظر مي‌رسد كه اين كار جامه تحقّق به خود پوشيده است.
بايد اعتراف كنم كه اگر براي نگارش اين كتاب، به نذر و نياز متوسّل نمي‌شدم، پيمودن چنين فراز دشواري برايم امكان پذير نمي‌بود.
امّا از آنجا كه زندگي مولا علي‌عليه السلام دريايي گوهربار و بي‌كرانه است، آيا آن كس كه از اين دريا حتّي به اندازه قطره‌اي كوچك برخوردار نشود، در زيان و خسران نه زيسته است؟ آري اين ابرهاي پرباران، بيش از هزار سال است كه بر زمينهاي مرده مي‌بارند و خداوند به بركت اين بارش، آنها را زنده مي‌دارد.
پس آيا من نمي‌توانم قلبم را زير اين بارش پاك شستشو دهم تا شايد خداوند بر آن نيز جامه زيستن و زندگاني بپوشاند؟ آيا نبايد زندگي گوهربار و درخشان آن حضرت را چون مشعلي در تاريكي روزگار خود، فرا روي خويش بگيرم و در پرتو نور آن گام بردارم؟ به دنبال شيوه معمول در نگارش اين مجموعه هدايتگران راه نور، كوشيده‌ام تا حد توان به زندگي و سيماي حضرت علي‌عليه السلام بپردازم و ازخداوند مي‌خواهم كه مرا در تحقّق و اتمام اين امر ياري دهد.
انّه ولي التّوفيق محمّد تقي مدرّسي
نام: علي‌عليه السلام پدر و مادر: ابو طالب - فاطمه بنت اسد شهرت: اميرمؤمنان‌عليه السلام كنيه: ابو الحسن زمان و محل تولد: سيزدهم رجب، ده سال قبل از بعثت، در درون كعبه متولد شد.
دوران خلافت: سال 36 تا 40 ه.ق (حدود چهار سال و نه ماه) مدت امامت: 30 سال زمان ومحل شهادت: صبح‌19رمضان سال‌40 هجرت، توسط ابن‌ملجم در مسجد كوفه، ضربت خورد، و شب 21 رمضان در سن 63 سالگي در كوفه به شهادت رسيد.
مرقد شريف: در نجف اشرف دوران عمر: در چهار بخش: 1 - دوران كودكي (حدود ده سال) 2 - دوران ملازمت با پيامبرصلي الله عليه وآله (حدود23سال) 3 - دوران كناره‌گيري از دستگاه خلافت (حدود 25 سال) 4 - دوران خلافت (حدود 4 سال و 9 ماه)

بنيان پاك و ميلاد فرخنده‌

مولود بزرگ مكّه در يكي از ماههاي حرام رجب پذيراي مقدم زائران بيت‌اللَّه الحرام بود.
زائران آداب و مناسك مربوط به زيارت خانه خدا را انجام مي‌دادند و به گرد آن طواف مي‌كردند.
گاه پروردگارشان را مي‌خواندند و گاه نيز بتها را.
درميان آنان زن بزرگواري نيز ديده مي‌شد كه او هم به طواف مشغول بود امّا نه آنسان كه ديگران، آري توجّه او تنها به خداي يكتا معطوف بود.
روحش لبريز از خضوع خداگرايان و خشوع محتاجان و وقار و متانت اميدواران به فضل خدا بود.
خداي يگانه را مي‌خواند و ازاو مي‌خواست سنگيني باري را كه از آن مي‌ترسيد و پرهيز مي‌كرد، كاهش‌دهد.
او پيش از اين سه پسر و يك دختر زاده بود، امّا در هيچ كدام از آنها درد زايمان مانند اين بار، بر وي و اعصابش فشار نياورده بود.
بسيار مي‌گريست و با التماس خدا را مي‌خواند تا شايد درد زايمان رابر او آسان گرداند كه ناگهان در قسمت غربي خانه خدا، جايي كه گروهي از حجاج گرد آمده بودند، حادثه شگفت‌آوري رخ داد: آن زن در آخرين طوافهاي خود به دور خانه خدا نزديك ركن يماني رسيده بود كه به ناگاه ديوار خانه براي او از هم شكافت و گويي بانگي‌آهسته او را صدا زد كه به خانه پروردگارت درون آي! زن به درون رفت و مردم درعين شگفتي و ناباوري اين صحنه رامي‌ديدند وهمچون حيرت زدگان فرياد سر مي‌دادند.
درپي فرياد و غوغاي اينان ديگر زائران نيز به سوي آنان مي‌آمدند و از ايشان درباره واقعه‌اي كه‌رخ داده بود پرسش مي‌كردند.
اين زن كيست؟! اين زن كه هم‌اكنون طواف‌مي‌كرد نوه هاشم، دختر اسد، همسر ابوطالب، مادر ام هاني و طالب وعقيل و جعفر است.
آري او فاطمه نام دارد.
مردم جمع شده بودند.
سران و بزرگانشان نيز درميان آنان به چشم‌مي‌خوردند.
زماني گذشت دوباره همان ديوار شكاف برداشت.
چهره‌حاضران از خوشي درخشيدن گرفت.
سيماي آن مولود بزرگ، كه بردستان مادر بزرگوارش درحال تقلّا و جنب و جوش بود، نيز مي‌درخشيد! اين رويداد در نوع خود بي‌نضير بود، ديوار خانه خدا بشكافد و زني‌باردار قدم به درون آن گذارد و در بيت‌اللَّه الحرام، اين مركز پرتو افشاني روحاني و بركت الهي، مكاني كه از ديدگاه اعراب مقدّسترين و محترمترين مكانها محسوب مي‌شود، كودك خود را به دنيا آورد.
اين كرامتي بود براي بني هاشم بر قريش و براي قريش بر اعراب،چراكه صاحب خانه كعبه آنان را بدين عنايت، به رياست و سروري‌خانه‌اش برگزيده بود و به زني از آنان اجازه داده بود كه كودك خود را،با عزّت و عظمت، در خانه‌اش به دنيا آورد.
اين خبر خوش در خانه‌هاي بني‌هاشم نيز پيچيد و زنانشان با شگفتي‌وسرور به فاطمه شادباش مي‌گفتند.
سران و بزرگان نيز به سوي ابوطالب مي‌رفتند ومقدم اين مولود بزرگ را به وي مباركباد مي‌گفتند.
درميان اينان جواني نيز بود كه نسبت به تولد اين كودك، بيش از ديگران توجّه نشان مي‌داد.
او به كودك مي‌نگريست امّا نه آنچنان كه مردان ديگر به اومي‌نگريستند.
اين جوان محمّد بن عبداللَّه صلي الله عليه وآله نام داشت كه همواره به عنوان يكي از اعضاي خانواده ابوطالب به شمار مي‌آمد.
وقتي كه وي طفل را بغل گرفت آيات خدا را خواند و از آن كودك در شگفت شد و ميلادش را تبريك گفت.
نقل كرده‌اند كه اين كودك چشمانش را جز بر چهره مبارك پسرعمّش، پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله، نگشود.
او را علي نام نهادند.
مادرش براي اونام حيدر را برگزيد.
اگرچه اين نام حاكي از كمال جسماني كودكي بود كه قهرمانيهاي آينده را به ياد مي‌آورد امّا نام ديگر (علي) نشانگر برتري وي در امور معنوي به حساب مي‌آمد.
ميلاد معجزه‌آسا ولادت علي عليه السلام، همچون شهادت وي گواه حقي بر راستي رسالتهاي الهي است.
او در تمام ابعاد حياتش، از ولادت تا شهادت، آيت بزرگ خداوند به حساب مي‌آيد.
به راستي چرا بايد ولادت پيامبران و امامان هميشه با عجايب وشگفتيها همراه باشد؟ حضرت موسي عليه السلام در صندوقي گذارده شد و در درياي نيل رها گشت و دريا او را به ساحل برد تا در پناه خدا پرورش يابد! حضرت عيسي‌عليه السلام، بدون آن كه پدري داشته باشد زاده شد و دركودكي در گهواره با مردم لب به سخن گشود!.
ولادت پيامبر بزرگ اسلام حضرت محمّد صلي الله عليه وآله نيز با حوادثي همراه بود.
كنگره‌هاي كاخ پارس فرو ريخت و شعله‌هاي سر بر كشيده آتشكده‌هاي آنها فرونشست و آب درياچه ساوه به خشكي گراييد و.
و علي‌عليه السلام، پس از آن كه ديوار خانه كعبه براي مادرش شكاف‌برداشت درون خانه خدا به دنيا آمد! چرا؟! آيا بدين خاطر كه خداوند اينان را پيش‌از ولادتشان به‌رسالت برگزيده‌است.
زيرا كه در عالم ذر زودتر از صالحان ديگر، پرسش پروردگار خودرا پاسخ گفتند و خداوند با علم خويش از احوال آنان، ايشان را برگزيدوفضل آنان را با ولادتهاي معجزه‌آسا بر همه آشكار كرد. [1] يا آنكه خداوند از آينده زندگي آنان بخوبي آگاه بود و مواضع مسئولانه آنان را كه مي‌دانست به زودي و با آزادي كامل آنها را انتخاب مي‌كنند، نكو داشت وآنان را با ولادتي نيكو و حيرت‌انگيز پاداش داد.
يا آنكه خداوند بدين وسيله مي‌خواست اصلاب گرامي و بزرگ‌ورحمهاي پاك و پاكيزه‌اي كه ايشان را به دنيا آوردند، گرامي دارد.
چنانكه همين كار را با مريم صديقه يا با زكريا و همسرش، به خاطرجايگاهي كه نزد خداوند داشتند، انجام داد.
يا آن كه علّت و عوامل ديگري در كار بوده است.
امّا به هر علّت هم كه‌باشد بايد گفت كه ولادت معجزه‌آسا، خود پيامي است آشكار به مردم‌كه شأن آن مولود بزرگ رابيان مي‌كند.
آيا براستي چنين نيست؟ پس از آن كه مادر علي‌عليه السلام همراه با كودكش بيرون آمد، پيامبرصلي الله عليه وآله‌به استقبال او شتافت زيرا مي‌دانست كه همين كودك در آينده وصي‌وخليفه او خواهد شد.
از اين رو سروري وصف ناپذير قلب بزرگ او را در بر گرفت.
اين دو، از اين لحظه، هرگز از يكديگر جدا نشدند تا آن كه پيامبرصلي الله عليه وآله به سوي پروردگارش رحلت كرد.
علي‌عليه السلام نيز، از سنّت پيامبرتا لحظه شهادتش دست برنداشت.
هنگامي كه امام علي‌عليه السلام با افتخار از اين ارتباط گرم خود و پيامبرصلي الله عليه وآله‌سخن مي‌گويد، جاي هيچ ترديدي براي ما باقي نمي‌گذارد كه اين ارتباط،تقدير پروردگار جهان بوده و در رساندن پيام او به مردمان نقش بزرگي‌ايفا كرده است.
امام علي‌عليه السلام مي‌فرمايد: من در كودكي سينه‌هاي عرب را به زمين ماليدم، و پيشاني اشراف‌ربيعه ومضر را به خاك سائيدم، و شما ارتباط من و رسول خداصلي الله عليه وآله را در اين خويشي نزديك و جايگاه مخصوص مي‌دانيد.
آن حضرت، در زمان كودكي، مرا دركنار خود پرورش داد و به سينه‌اش مي‌چسبانيد و در بسترش درآغوش مي‌داشت وتنش را به من مي‌ماليد و بوي خوش خويش را به مشام من مي‌رساند.
غذا را مي‌جويدودر دهان من مي‌نهاد.
دروغي در گفتار و خطايي در كردار از من نيافت‌وخداوند فرشته‌اي از فرشتگانش را، از هنگامي كه پيامبرصلي الله عليه وآله از شير گرفته شده بود، همنشين آن‌حضرت گردانيد تا او را در شب و روز به راه بزرگواريها وخوهاي نيكوي جهان سير دهد.
و من به دنبال او مي‌رفتم‌مانند رفتن بچّه شتر درپي مادرش.
در هر روزي از خوهاي خود پرچم‌ونشانه‌اي برمي‌افراشت وپيروي از آن را به من امر مي‌كرد.
درهر سال مدتي در حراء اقامت مي‌كرد و من او را مي‌ديدم و غير از من كسي او رانمي‌ديد و در آن هنگام اسلام در خانه‌اي جز خانه رسول خدا صلي الله عليه وآله و خديجه نيامده بود و من سوّمين ايشان بودم.
نور وحي و رسالت رامي‌ديدم و بوي نبوّت را مي‌بوييدم. [2].
جوان خجسته او به تدريج بزرگ مي‌شد و درميان همسالان خود، در كردار و گفتار،چهره‌اي متمايز از آنان مي‌يافت.
درهمان ايام كه سن و سالي چندان هم‌نداشت با دوستانش دركنار چاهي بازي مي‌كرد.
ناگهان پاي يكي از آنان‌دركناره چاه لغزيد و پيش از آن كه در چاه افتد، علي‌عليه السلام سر رسيد و يكي‌از اعضاي بدن آن طفل را گرفت.
سر طفل رو به پايين و در چاه آويزان و يكي از اعضايش به دست علي عليه السلام بود.
كودكان فرياد مي‌كردند.
خانواده آن طفل از ديدن چنان صحنه‌اي در شگفت ماندند.
در آن هنگام علي‌عليه السلام را مبارك نيز مي‌ناميدند.
مادر طفل خطاب به مردم گفت: اي مردم!آيا مبارك را مي‌بينيد كه چگونه فرزندم را از مرگ نجات داد؟! شرايط سختي در مكّه حكمفرما بود.
قحطي، سَخت مكّه را تهديد مي‌كرد و دايره آن تا خانه ابوطالب گسترده بود.
پيامبرصلي الله عليه وآله نزد عموهاي توانگرش رفت و با آنان درباره اوضاع زندگي ابوطالب سخن گفت‌وپيشنهاد كرد كه هريك از آنان يكي از فرزندان ابوطالب را تحت تكفل خود گيرند.
چون اين پيشنهاد را بر ابوطالب عرضه كردند، گفت: عقيل رابراي من باقي گذاريد و هريك را كه خواهيد با خود ببريد.
پس عبّاس وحمزه، عموهاي پيامبرصلي الله عليه وآله، و هاله، عمّه آن‌حضرت، هركدام يكي ازفرزندان ابوطالب را با خود بردند و فقط علي‌عليه السلام ماند.
پيامبر نيزخواستار علي شد.
قلب علي‌عليه السلام آكنده از سرور و شادي گشت و به پيامبرپناه آورد.
آري علي‌عليه السلام اوّلين بار كه چشمانش را گشود بر سيماي پيامبر صلي الله عليه وآله نگريست و ايام كودكي خويش را در زير سايه بركات آن‌حضرت سپري‌كرد.
علي‌عليه السلام كه در محمّدصلي الله عليه وآله، عشق و محبّت و تمام خصلتهاي خوب و زيبا را مي‌ديد، مي‌بايست هم به او پناه آوَرَد و فوراً پيشنهاد آن حضرت درباره كفالت خود را بپذيرد و از اين موضوع نيز شادمان و مسرور گردد.
علي‌عليه السلام از سرپرست و دوست خود، محمّد صلي الله عليه وآله، پيروي مي‌كرد و آرامش قلب او بود و وي را درهر كاري الگو و نمونه قرار مي‌داد.
پيامبرصلي الله عليه وآله نيز برادرزاده‌اش را از اخلاق نيكويي كه خداوند به اوارزاني مي‌داشت، سيراب مي‌كرد.
علي‌عليه السلام همواره پيامبر را مي‌ديد كه به تفكّر مشغول است و به آسمان مي‌نگرد و از پروردگارش هدايت مي‌طلبد.
درهمان روزهايي كه پيامبر در غار حرا به عبادت مي‌پرداخت، علي عليه السلام در عبادتش دقيق مي‌شد و بدان مي‌انديشيد و معني و مقصود عبادت‌آن‌حضرت را درمي‌يافت و به خداي محمّد ايمان مي‌آورد و با فطرت پاك‌خويش، كه هيچ‌گاه شرك بدان راه نيافت، هدايت مي‌شد.
علي‌عليه السلام از نبوغ و ذكاوتي كه زيبنده پيامبران است، برخوردار بودوخطاست اگر بخواهيم ايمان او به خداوند را به زمان خاصّي محدودكنيم.
او فطرتاً ايمان داشت.
از اين رو نمي‌توان وقت معيني را براي ايمان آوردن او درنظر گرفت.
پيامبر نيز، هنگامي كه يكي از مسلمانان از وي‌درباره ايمان آوردن علي‌عليه السلام پرسش كرد همين پاسخ را داد و فرمود: علي‌كافر نبود تا مؤمن شود.
همچنين امام عليه السلام اين نكته را بيان كرده و فرموده است كه وي هيچ گاه خود را به شرك نيالوده است.
هنگامي كه وحي بر قلب حضرت محمّد صلي الله عليه و آله فرود آمد و پيامبر به سوي وي آمد تا او را از اين ماجرا آگاه كند، ديدگان دل علي‌عليه السلام بر امر موعود و حقيقت آنچه در انتظارش بود،گشوده شد.
امام آن روز ده سال داشت.
آري او انسان ديگري جز محمّد بن عبداللَّه صلي الله عليه وآله را نمي‌شناخت كه تمام معاني فضيلت و والايي و صداقت و امانت و مهرباني و احسان به مردم و رسيدگي به حال خويشاوندان دروي جمع شده باشد و او را از ديگران متمايز كند.
پس چگونه مي‌توانست او را تصديق نكند و پيرو او نگردد؟ روزي پيامبر او را به نماز فراخواند آن‌حضرت بپا خاست و آداب نمازرا فراگرفت و به مسجد الاقصي، قبله نخست مسلمانان، روي كرد و با پيامبر نماز گزارد.
خديجه، همسر پيامبر، نيز در پشت آن دو نمازمي‌گزارد.
در آن زمان تنها اين سه تن بودند كه با ديگران تفاوت داشتند.
آنان با نماز خواندن به درگاه خدا تضرّع و زاري مي‌كردند و آياتي از قرآن‌مي‌خواندند كه بر هدايت آنان بيفزايد وجانشان را از ايمان و اطمينان‌لبريز سازد.
اينك نخستين سلول زنده، درميان ميليونها سلول مرده در جامعه بشري جان مي‌گرفت.
اين سلول تلاش مي‌كرد تا حجم و نيروي خود را افزايش دهد وبه خواست خدا زندگي را در كالبد ديگر سلولها به جريان اندازد.
از اين بُرهه است كه زندگي علي‌عليه السلام با جهاد و فداكاري پيوند مي‌خورد.
او اكنون دو سال است كه از خانه كفيلش به خانه پدرش نقل مكان كرده است.
امّا درهمين دو سال بازهم بيشتر اوقات او در خانه خديجه و در جوار پيامبر صلي الله عليه وآله سپري مي‌شود تا آن حضرت هر روز پرچمي در معارف و آداب‌براي او برافرازد و او از آن پيروي كند.
اسلام، نخستين و پاكترين اصول و پايه‌هاي خود را از روحهاي پاك‌اين سه نفر، محمّد، علي و خديجه عليهم السلام گرفت تا آن كه ديگر مردان‌وزنان به گرد محور آن‌جمع شدند و با تمسك بدان به مبارزه ورويارويي‌با وضع فاسد برخاستند.
مبلّغان اسلام در راه نهضت از مال و جان خود گذشتند تا آن كه نهال اسلام بارور شد.
آنگاه وحي آمد و پيامبر را فرمان داد تا با صداي بلند مأموريت خود را به گوش خلق برساند و خويشان نزديكش را بيم دهدورسالتش را به تمام مردم ابلاغ كند.
پيامبرصلي الله عليه وآله، علي را فرمان داد تا غذايي فراهم آورد و بني هاشم را به‌خانه پيامبر دعوت كند.
بني هاشم به رهبري ابوطالب، رئيس و بزرگ خود، درخانه پيامبر گرد آمدند.
چون همگي غذا خوردند، ديدند كه چيزي از آن غذا كاسته نشد درشگفت ماندند.
پس از غذا، پيامبر درباره رسالت خويش با آنان سخن گفت امّا عمويش ابولهب، برخاست و سخنان نيش‌دار و مسخره‌آميزي‌بر زبان راند.
ابولهب، با آنكه‌از نزديكترين‌خويشان پيامبر بود يكي از سرسخت‌ترين دشمنان اسلام به شمار مي‌رفت.
در قرآن‌كريم درباره هيچ يك از معاصران پيامبر آيه‌اي نيامده كه از آنها به بدي ياد كرده باشد امّا يك سوره درباره ابولهب نازل شده كه خداوند در آغاز آن با غضب فرموده است: (تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ) [3].
بريده باد دستان ابولهب و نابود شود.
ابولهب نخستين كسي بود كه پيامبر را در آن روز به ريشخند گرفت.
چرا كه درميان جوانان بني هاشم كه حدود چهل تن بودند، اظهار داشت: اين مرد (پيامبر) چه سخت شما را جادو كرده است! حاضران نيز با شنيدن اين سخن پراكنده شدند و پيامبر فرصت سخن‌گفتن با آنان را از دست داد.
فردا نيز علي‌عليه السلام بار ديگر آنان را به ميهماني فراخواند.
ميهمانان اين بار نيز آمدند و خوردند و نوشيدند و پيش از آن كه ابولهب بخواهد سخن بگويد، پيامبر آغاز سخن كرد و گفت: فرزندان عبدالمطّلب! به‌خدا سوگند من درميان عرب مردي نمي‌شناسم‌كه براي قومش چيزي بهتر از آنچه من آورده‌ام، آورده باشد.
من خير دنياو آخرت را براي شما به ارمغان آورده‌ام و خداوند تبارك وتعالي به من‌فرمان داده است كه شما را دعوت كنم.
پس كدام يك از شما مرا در اين كارياري مي‌كند تا برادر و وصي و جانشين من درميان شما باشد؟ هيچ كس از حاضران پاسخي نگفت مگر علي كه آن روز چنان كه خودگفته است از تمام آنان جوانتر و چشمانش از همه درخشانتر و ساق پايش‌ظريفتر بود.
او گفت: اي پيامبر خدا من ياور تو در اين دعوت خواهم بود.
سپس پيامبر گردن او را گرفت و فرمود: پس گفته‌هاي او را بشنويد و از وي فرمان بريد.
حاضران با خنده و تمسخر برخاستند و به ابوطالب گفتند: محمّد تو رافرمان داد كه گفته‌هاي علي را بشنوي و او را فرمان بري.
ظرف سه سال فقط علي‌عليه السلام و خديجه‌عليها السلام پيروان اسلام بودند.
پيامبرمخفيانه با آنان نماز مي‌گزارد و مناسك حج را، براساس سنّت يكتاپرستانه اسلامي و به دور از مناسكي كه اعراب جاهلي انجام مي‌دادند، به‌جاي مي‌آورد.
از عبداللَّه بن مسعود روايت شده است كه گفت: نخستين باري كه ازدعوت رسول اللَّه‌صلي الله عليه وآله آگاه شدم، هنگامي بود كه همراه با جماعت خود به‌مكّه وارد شدم.
ما را به عبّاس بن عبدالمطّلب راهنمايي كردند به سوي اورفتيم و او در نزد گروهي نشسته بود.
ما نيز پيش او نشسته بوديم كه مردي‌از باب الصفا پديدار شد.
صورتش به سرخي مي‌زد و موهاي پر و مجعدش‌تا روي گوشهايش مي‌رسيد.
بيني باريك و خميده‌اي داشت، داندانهاي‌پيشينش درخشان بود وچشماني فراخ و بسيار سياه و ريشي انبوه داشت.
موهاي سينه‌اش اندك بود ودستاني درشت و رويي زيبا داشت.
با اوكودك يا جواني كه تازه به سن بلوغ پاي نهاده بود ديده مي‌شد و نيز زني كه‌موهاي خود را پوشانده بود، وي را از پشت سر دنبال مي‌كرد تا آن كه هرسه به سوي حجرالاسود رفتند.
نخست آن مرد و سپس آن كودك و پس ازوي آن زن با آن سنگ متبرك شدند.
آنگاه آن مرد هفت بار به گرد خانه‌چرخيد و آن جوان و زن نيز همراه با او به طواف مشغول شدند.
ما پرسيديم: اي ابوالفضل! چنين آييني را درميان شما نديده بوديم آيا اين‌آيين تازه‌اي است؟! پاسخ داد: اين مرد پسر برادرم، محمّد بن عبداللَّه است و اين جوان علي‌بن ابي طالب و اين زن همسر آن مرد، خديجه دختر خويلد است.
هيچ‌كس بر روي زمين جز اين سه تن خداي را بدين آيين نمي‌پرستد.
عفيف كندي نيز گويد: من مردي تاجر پيشه بودم.
روزي به حج رفتم‌وبه سوي عبّاس بن عبدالمطّلب روانه شدم تا از او كالايي خريداري كنم.
به خدا سوگند، نزد او در صحراي منا بودم كه از نهانگاهي نزديك وي‌مردي بيرون آمد و به آفتاب نگريست.
چون ديد آفتاب مايل شده، به‌نماز ايستاد.
سپس از همان نهانگاهي كه آن مرد بيرون آمده بود، زني خارج شد و در پشت سر آن مرد به نماز ايستاد.
آنگاه جواني كه تازه به‌سن بلوغ رسيده بود، از همان محل بيرون آمد و دركنار آن مرد به نمازايستاد.
عفيف گويد: به عبّاس روي كردم و از او پرسيدم: اين مرد كيست؟گفت: او محمّدبن‌عبداللَّه‌بن‌عبدالمطّلب، برادرزاده من است.
پرسيدم: اين زن كيست؟ گفت: همسرش خديجه دختر خويلد است.
باز پرسيدم: اين جوان كيست؟ پاسخ داد: او علي‌بن‌ابي‌طالب پسرعم محمّد است.
پرسيدم: اين چه كاري است كه مي‌كنند؟ گفت: نماز مي‌گزارند.
اومي‌گويد پيامبر است و جز همسرش و پسر عمويش يعني آن جوان، كسي‌از او پيروي نمي‌كند.
او مي‌گويد بزودي گنجهاي كسري و قيصر بر روي اوگشوده خواهد شد.
زماني بر دعوت اسلام گذشت و علي بر راه راست و استوار خودهمچنان استقامت مي‌كرد و دربرابر فشارها و سختيها صبر مي‌كردوشخصيّت ارزشمند او شكل مي‌گرفت.
آنگاه مردان ديگري كه هيچ‌سوداگري و خريد و فروشي آنان را از ياد پروردگارشان باز نمي‌داشت،بدين دعوت گراييدند.
هنگامي كه پيامبر، ياران خود را به هجرت به‌سوي حبشه فرمان داد و جعفر، برادر علي‌عليه السلام، را به فرماندهي آنان‌گماشت قيامتي در قريش برپا شد.
قريشي كه دشمني خود را به حساب‌نيرومندي و خوش فكري خويش مي‌گذاشتند.
آنان درمقابل اين تصميم‌پيامبر، روشي پيش گرفتند كه از آنچه درگذشته به كار مي‌بردند دشمنانه‌تر وسخت‌تر بود.
قريش درپي اين نظر كه بني هاشم را از نظام حاكم اجتماعي طرد كنند،تصميم گرفتند آنان را در محاصره قرار دهند.
امّا پيمان نامه‌اي كه در اين‌باره نوشته بودند، از ميان رفت.
براساس مفاد اين پيمان نامه هيچ كس اجازه نداشت، با پيامبر و ديگر فرزندان هاشم و در رأس آنان رئيس‌وسرورشان ابوطالب رفت و آمد و معامله كند.
ابوطالب خاندانش را در محلي - كه به شِعب ابوطالب معروف بود -جمع كرد و با تمام نيرو و توان از آنان حمايت نمود.
اين خود فرصت‌مناسب وارزشمندي بود براي امام علي‌عليه السلام كه از سر چشمه فياض پيامبرسيراب گردد واز وي مكارم و فضايل و معارف والايي فرا بگيرد.
علاوه بر اين، او توانست در طول اين سه سال مجاهدتي سنگين‌وسخت از خود نشان دهد و شايد اين نخستين ميدان پيكار و جهاد بود كه‌فرزند ابوطالب در آن شركت مي‌جُست.
البته پيش از اين امام به جهادي ديگر مشغول بود.
امّا نه در چنين‌سطحي.
داستان آن بود كه پيامبرصلي الله عليه وآله هنگامي كه در خيابانهاي مكّه راه‌مي‌رفت، گروهي از كودكان شهر، به دستور بزرگترهاي خود، آن‌حضرت‌را با سنگ و سنگريزه مورد آزار قرار مي‌دادند.
امّا پيامبر به كار آنان‌بي‌اعتنا بود چراكه علي‌عليه السلام آن حضرت را همراهي مي‌كرد و اگر كسي‌نسبت به پيامبر بي‌ادبي روا مي‌داشت، او را مي‌گرفت و گوشمالي مي‌داد.
علي‌عليه السلام از دوران كودكي، نيرومند و دلير بود.
از اين رو در چشم‌همسالانش پر هيبت جلوه مي‌نمود.
آنان وقتي او را دركنار پيامبرمي‌ديدند به خود مي‌گفتند: دست نگاه داريد كه قضم دركنار اوست.
وقضم يعني همان كسي كه بيني و گوشهايشان را درهم مي‌كوفت.

علي در دوران پيامبر

اشاره

هجرت پس از آنكه آن عهدنامه ملعون از ميان رفت و در بازوي قدرتمنددعوت اسلامي هيچ خللي پديد نيامد، قريش مجبور شد به بني هاشم‌اجازه دهد تا در مكّه رفت و آمد كنند و با مردم داد و ستد داشته باشند.
عموي بزرگوار وپيشتيبان آن‌حضرت، ابوطالب و نيز همسر وفادارش‌خديجه به خاطر سختيهايي كه در شعب متحمّل شده بودند، درگذشتندواين سال به عام‌الحزن (سال اندوه) معروف شد.
در اين سال پيامبر درواقع بزرگترين ياور و استوارترين تكيه‌گاه خود در سختيها را از دست داد.
با اين پيشامد پيامبرصلي الله عليه وآله تصميم گرفت به سوي مدينه منورّه هجرت‌كند و در مقابل، كفّار مصمّم شدند پيامبر را پيش از هجرت به مدينه‌ترور كنند.
آنان بدين منظور سي تن از مردان جنگي و ماجراجويان خودرا برگزيدند تا شبانه به خانه پيامبر هجوم برند و آن‌حضرت را بكشند.
هريك از اين جنگجويان به قبيله‌اي از قريش منتسب بود.
هدف كفّار ازاين طرح آن بود كه خون‌پيامبر را به‌گردن تمام قبايل قريش اندازند وبدين‌وسيله خون آن‌حضرت ضايع گردد.
خبر تصميم قريش به گوش پيامبرصلي الله عليه وآله‌رسيد و آن‌حضرت نقشه حركت خود به سوي مدينه را ترسيم كرد.
طرح‌پيامبرصلي الله عليه وآله اين بود كه با استفاده از تاريكي شب، به غار ثور برود و سپس‌از طريق بيراهه به سوي مدينه حركت كند.
امّا اجراي اين نقشه از يك‌جهت دشوار بود.
زيرا اگر جنگجويان از فرار پيامبر در آغاز شب آگاهي‌مي‌يافتند، فوراً درصدد جستجوي آن‌حضرت در اطراف شهر مكّه،برمي‌آمدند و بي‌ترديد مي‌توانستند وي را دستگير كنند و چنانچه پيامبر رامي‌يافتند او را مي‌كشتند.
از اين رو پيامبر تصميم گرفت با خواباندن‌شخصي به جاي خود در بسترش، كار را بر قريش مشتبه سازد.
بدين گونه‌آنان نمي‌توانستند به زودي به حقيقت ماجرا پي‌برند و هنگامي كه‌حقيقت بر آنان كشف مي‌شد پيامبر از مكّه دور و يا در غار ثور مستقرشده بود.
امّا چه كسي خود را داوطلب كشته شدن در بستر مي‌كرد؟ مرگ دربستر همچون مرگ در ميدان نبرد نبود.
ميدان نبرد، جاي ستيزوجنگاوري است، جايي است كه فرد مي‌كشد و كشته مي‌شود.
امّا آن كه قرار است در بستر كشته شود، هرگز از خودش نبايد دفاع كند و يااعصابش تحريك شود و دست به حركت بزند! تنها يك مرد، آماده اجراي چنين وظيفه دشواري است و او علي‌فرزند ابوطالب است كه هرگز از اينكه مرگ به استقبالش آيد يا خود به‌استقبال مرگ رود، بيمناك نيست.
پيامبرصلي الله عليه وآله نزد او رفت و نقشه هجرت خويش را با او درميان گذاشت‌و او را به اجراي مأموريّت خطيرش فرمان داد.
علي‌عليه السلام، پس از آن كه ازسلامت پيامبرصلي الله عليه وآله و نجات جان او از دست توطئه‌گران اطمينان حاصل‌كرد، گويي مژده سلطنت بر دنيا را شنيده باشد از اجراي اين مأموريّت‌استقبال كرد و بسيار از آن خشنود شد.
علي‌عليه السلام بر بستر پيامبر از اين پهلو به آن پهلو مي‌شد و شمشيرهاي‌برّان گرد خانه مي‌درخشيدند و در انتظار سرزدن سپيده بودند تا بر كسي‌كه در بستر آرميده بود، حمله برند و او را تكه تكه كنند.
چون صبح‌نزديك شد، سنگي به طرف بستر انداختند.
امّا كسي كه در بستر خفته بوداز جاي خود تكان نخورد، ديگر بار سنگي انداختند و چون براي سوّمين‌بار سنگي به سوي بستر انداختند، علي‌عليه السلام از جاي خود برخاست.
يكي ازجنگجويان پرسيد: اين ديگر كيست؟ او فرزند ابوطالب است.
آنگاه‌پرسيدند: علي، محمّد كجاست؟ علي‌عليه السلام به آنان نگريست و گفت: مگر محمّد را به من سپرده بوديد؟ يكي از مهاجمان خواست به علي‌حمله بَرَد امّا ديگران او را مانع شدند و بدين طريق خداوند علي را از شرّآنان آسوده ساخت.
علي‌عليه السلام مأموريّت بزرگ ديگري نيز به عهده داشت و آن بردن‌خانواده پيامبر و مسلمانان ضعيف و باقيمانده در مكّه به مدينه بود.
اين مأموريّت، بسيار سنگين و دشوار مي‌نمود.
زيرا مكّيان هنگامي كه ازغياب پيامبرصلي الله عليه وآله آگاه شدند بر سختگيري و دشمني خود افزودند.
زيرادريافته بودند كه رهايي پيامبر از چنگ آنان دشواريهاي بسياري براي‌آنان به وجود خواهد آورد.
بنابراين مي‌كوشيدند با هر وسيله ممكن بقيه‌ياران آن‌حضرت را در مكّه از پيوستن به او بازدارند.
آنان به دقت،اصحاب و در رأس آنان خانواده پيامبر را تحت نظر داشتند تا مبادا ازچنگشان بگريزند.
پس از مدّتي علي‌عليه السلام كار خود را سامان داد و پنهاني با فواطم (فاطمه‌دختر پيامبر و فاطمه مادر خود و فاطمه دختر زبير عمّه خود) و نيزبرخي از ضعفاي مسلمانان به قصد مدينه حركت كرد.
آنان مقداري از مكّه‌فاصله گرفته بودند كه مكّيان از خروج ايشان آگاه شدند وفوراً عدّه‌اي‌سوار را بسيج كرده درپي آن‌حضرت روانه نمودند تا ايشان را به اجباربه مكّه بازگردانند.
فرماندهي اين عده را جناح غلام حارث بن اميّه برعهده داشت.
اين عده به تعقيب علي‌عليه السلام و همراهان وي پرداختند و همين كه به‌آنان نزديك شدند، علي‌عليه السلام متوجّه آنان شد.
جناح با شمشير به‌آن‌حضرت حمله كرد امّا علي‌عليه السلام شتاب كرد و شمشير را از دست او گرفت‌و با ضربه‌اي كار او را ساخت و وي را كشت.
همراهان جُناح با ديدن‌شجاعت و نيرومندي علي‌عليه السلام تسليم شدند و آن‌حضرت آنان را رها كردوبا همراهان خويش به حركت خود به سوي مدينه ادامه داد.

هم ركابي علي با پيامبر در جنگ بدر

قريش نيرو و قواي خويش را براي جنگ با پيامبري كه در مدينه‌جامعه‌اي اسلامي بنيان نهاده بود و ستمگران را تهديد مي‌كرد، گرد آوردوهزار مرد جنگي و مسلّح را به مدينه روانه كرد.
اين درحالي بود كه سپاه پيامبرصلي الله عليه وآله چندان از قدرت نظامي چشمگير و قابل اعتنايي برخوردارنبود.
هر دو سپاه در منطقه‌اي به نام بدر رودرروي يكديگر ايستادند.
در سيزدهمين روز از ماه مبارك رمضان سال نخست هجري، نبرد ميان دو سپاه با جنگ تن به تن آغاز شد.
درميان سپاه قريش سه تن ازدليرمردان آنان به نامهاي شيبة بن ربيعه و عتبة بن ربيعه و وليد بن ربيعه براي نبرد تن به تن بيرون آمده خواستار جنگ با همتايان خود از قريش‌شدند.
رسول خداصلي الله عليه وآله نيز عبيدة بن حارث و حمزة بن عبدالمطّلب‌وعلي‌عليه السلام را به رويارويي ايشان فرستاد.
علي‌عليه السلام به نبرد پرداخت تاآنكه وليد و شيبه را از پاي درآورد و در كشتن فرد ديگر نيز همكاري كرد.
بدين ترتيب، قريش دلاورترين مردان خود را از دست داد.
پس از مبارزه‌ديگري همچنين علي‌عليه السلام، حنظلة بن ابي سفيان و عاص بن سعيد بن عاص‌و عدّه‌اي ديگر از دليرمردان مكّه را به خاك و خون نشاند و به خواست‌خداوند كفّار تار و مار و مسلمانان پيروز شدند.

هم ركابي علي با پيامبر در جنگ احد

سپاه قريش شكست خورده و اندوه زده درحالي كه دليران و پهلوانانش‌به خاك و خون غلتيده بودند به مكّه بازگشت.
بزرگان قريش خود راآماده نبرد ديگري مي‌كردند تا با پيروزي در آن ننگ و ذلّتي را كه‌در ميدان بدر نصيب آنان شده بود پاك كنند و دعوت و مكتب پيامبر را از ميان بردارند.
علي‌عليه السلام اين غزوه را چنين توصيف مي‌نمايد: مكّيان يكپارچه به‌طرف ما روانه شدند.
آنان قبايل ديگر قريش را براي نبرد با ما تشويق‌وجمع كرده بودند ودر صدد گرفتن انتقام خون مشركاني بودند كه در روزبدر به دست مسلمانان كشته شده بودند.
جبرئيل بر پيامبر فرود آمد وآن‌حضرت را از قصد مشركان آگاه كرد.
پيامبر صلي الله عليه وآله نيز آهنگ حركت كرد و همراه با ياران خود در دامنه كوه اُحُداردو زد.
مشركان به سوي ما پيش تاختند و يكپارچه برما يورش آوردند.
شماري از مسلمانان به شهادت رسيدند و گروهي نيز از ميدان گريختند.
من دركنار رسول خداصلي الله عليه وآله باقي مانده بودم.
مهاجران و انصار به خانه‌هاي خود در مدينه بازگشتند و به مردم‌گفتند: پيامبر و يارانش كشته شدند.
آنگاه خداوند بزرگان مشركين رانابود كرد.
من پيش روي رسول خداصلي الله عليه وآله هفتاد و چند زخم بر داشتم كه ازجمله اين زخم و آن زخم است.
آنگاه حضرت ردايش را افكند و دستش‌را بر زخمهايش كشيد.

هم ركابي علي با پيامبر در جنگ احزاب

پس از نبرد اُحُد، جنگ احزاب رخ داد.
بار ديگر قريش و اعراب از نوخود را براي نبرد با اسلام آماده كردند.
امام علي‌عليه السلام جريان اين جنگ راچنين بيان مي‌كند: قريش و اعراب ميان خود عهد كرده بودند كه از راه‌خود باز نگردند مگر آنكه رسول خدا را وما، فرزندان عبدالمطّلب رابكشند آنان باتمام سلاح وتجهيزات و بااطمينان بسيار به سوي ما حركت‌كرده بودند.
جبرئيل بر پيامبرصلي الله عليه وآله نازل شد و او را از تصميم كفّار آگاه‌كرد.
آنگاه پيامبر خندقي به گرد خود و يارانش از مهاجران و انصار حفركرد.
قريش پيش آمدند و درپشت خندق اردو زده ما را محاصره كردند.
كفّار خود را نيرومند و ما را ضعيف مي‌پنداشتند.
نعره مي‌كشيدندوشمشيرهايشان مي‌درخشيد.
رسول خدا آنان را به سوي خدا مي‌خواند و به خويشاوندي و قرابتي كه ميان او و آنان بود، سوگند مي‌داد.
امّا آنان‌از پذيرش دعوتش سرباز مي‌زدند و گفته‌هايش جز بر سركشي آنان‌نمي‌افزود.
تك سوار آنان و پهلوان عرب در آن روز عمرو بن عبد ود نام داشت كه همچون شتري مست فرياد مي‌كشيد و هماورد مي‌طلبيدورجز مي‌خواند.
گاه شمشيرش را تكان مي‌داد و گاه نيزه‌اش را به اهتزازدرمي‌آورد.
هيچ كس براي نبرد با او پيشقدم نمي‌شد و براي مبارزه با او طمع نمي‌كرد.
حميّتي نبود كه افراد را به جنگ با وي تحريك كندوهوشياري نبود كه آنان را به رويارويي با وي وادارد.
پس پيامبرصلي الله عليه وآله مرا به جنگ با او برگزيد و به دست مباركش عمامه بر سرم پيچيد و اين شمشيرش را -با دست به ذوالفقار زد- به من داد.
من‌به

امام حسن مجتبی (ع)

امام حسن در پانزدهم رمضان سال سوم هجری متولد گردید . امام حسن علیه‌السلام سبط

اکبر و نخستین اولاد فاطمه زهرا علیهاالسلام و مولای متقیان علی علیه‌السلام است که

بعد از شهادت پدرش به امامت رسید.عده‌ای از بزرگان و اشراف عراق که قبلا با امام

حسن بیعت کرده بودند خواهان بیعت با معاویة شده و در خفا به وی نامه نوشتند که در

حرکت به سوی عراق عجله کند. ولی معاویة بر خلاف روشی که در زمان ...

EXrozblog.comEX

تاریخ انبیاء و چهارده معصوم قسمت مربوط به امام حسن مجتبی (ع)

مشخصات کتاب

سرشناسه : ندایی، فرامرز، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : تاریخ انبیاء از آدم تا خاتم. زندگانی چهارده‌معصوم و معجزات آنها/ به کوشش فرامرز ندایی.
مشخصات نشر : تهران: سما: اروند ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲ج. (در یک مجلد).
شابک : 978-964-6851-43-6
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتاب حاضر قبلا در دو جلد مجزا با عناوین ٓ زندگانی چهارده‌معصوم و معجزات آنان ٓ و ٓ تاریخ انبیاء از آدم تا خاتم ٓ منتشر شده است.
عنوان دیگر : زندگانی چهارده‌معصوم و معجزات آنان.
موضوع : پیامبران -- سرگذشتنامه
موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
موضوع : چهارده معصوم -- معجزات
رده بندی کنگره : BP۸۸/ن۳۶ت۲۳ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۶
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۱۷۹۹۵

امام حسن مجتبی (ع)، امام دوم

اشاره

امام حسن در پانزدهم رمضان سال سوم هجری متولد گردید [1] امام حسن علیه‌السلام سبط اکبر و نخستین اولاد فاطمه زهرا علیهاالسلام و مولای متقیان علی علیه‌السلام است که بعد از شهادت پدرش به امامت رسید.
عده‌ای از بزرگان و اشراف عراق که قبلا با امام حسن بیعت کرده بودند خواهان بیعت با معاویة شده و در خفا به وی نامه نوشتند که در حرکت به سوی عراق عجله کند. ولی معاویة بر خلاف روشی که در زمان مولا علی اتخاذ کرده بود از سختگیری به ملایمت گرائیده و در نامه‌ای که برای امام حسن نوشت، نام ایشان را برنام خود مقدم شمرد.
با وجود بر این وقتی که امام حسن اطلاع حاصل کرد که معاویه با سپاهی گران از شام به طرف عراق حرکت نموده است، لشکری فراهم آورده و آنان را به فرماندهی عبید الله بن عباس به عنوان مقدمه سپاه به سوی شام روانه نمود. [2] .
قیس بن سعد و سعید بن قیس را همراه عبیدالله بن عباس فرستاد و خود با سپاهیان تحت امر خویش عازم شام شد.
امام حسن پس از ورود به مدائن در خطبه‌ای که بالای منبر خواند عدم تمایل خود را به جنگ و خونریزی ابراز داشت. به همین علت عده زیادی از همراهان ایشان ناراضی شده و به سراپرده امام حسن ریخته و اموال ایشان را غارت نمودند.
بعد از این واقعه هنگام شب شخصی از تاریکی استفاده کرده و با شمشیر به امام حسن حمله نمود که پای ایشان صدمه دید. این شخصی جراح بن سنان و از قبیله بنی اسد و به گفته بعضی از مورخین از یاران امام حسن بود. برخی هم او را از خوارج می‌دانند. [3] .
امام حسن را روی تختی خوابانده و به مداین آوردند و در منزل سعد بن مسعود ثقفی

[ صفحه 103]

فرماندار و نماینده امام در مدائن بستری نموده و به مداوای ایشان پرداختند.
عبیدالله بن عباس به خاطر رشوه‌ای که از معاویه دریافت کرده بود، سپاه خود را بدون تعیین جانشین رها نموده و به طرف معاویه گریخت. اما قیس بن سعد فرماندهی سپاه را به عهده گرفت و با لشکریان شام جنگ سختی را آغاز و آنها را مجبور به عقب نشینی نمود [4] .
معاویه با نوشتن نامه‌ای در صدد فریب قیس بن سعد برآمد ولی قیس فریب نخورده و به معاویه نامه نوشت که هیچوقت مرا دیدار نخواهی کرد جز اینکه بین من و تو شمشیر باشد.
به همین علت وقتی که امام حسن با معاویه صلح نمود و به قیس امر فرمود که بیعت کند، شمشیری بین او و معاویه گذاردند و قیس بدین صورت بیعت نمود.
امام حسن از جنگ و خونریزی بیزار بود و میل نداشت خون مسلمانان بخاطر امر خلافت ریخته شود.
امام حسن علیه‌السلام پس از امضاء صلحنامه، با خانواده خویش از عراق به مدینه عزیمت فرمود.
امام حسین با نظر برادر خود موافقت نداشت و اصرار نمود که برادرش جنگ با معاویه را ادامه دهد ولی امام حسن نپذیرفت و پس از اینکه امان نامه یاران خویش را از معاویه دریافت کرد قرارداد صلح را امضاء نمود.
این صلح نامه در 25 ربیع الاول سال 41 هجری به امضاء رسید. [5]
امام حسن علیه‌السلام بنابر مقتضیات اوضاع و احوال زمان و رعایت حال مسلمین صلح کرد و از خلافت کناره گرفت.
امضاء این صلح‌نامه مانع از انجام وظایف امامت نبود و امام حسن پیوسته از اعمال زشت معاویه انتقاد می‌نمود. [6] .

[ صفحه 104]

امام حسن را چندین بار (بنا به روایتی 70 بار) مسموم می‌نمایند. آخرین بار سمی که باعث شهادت ایشان گردید سوده الماس بود که توسط جعده (اسماء) زن امام حسن به ایشان خورانده شد و ایشان در 28 صفر سال 50 هجری به شهادت رسیدند [7] .

زنان و فرزندان امام حسن مجتبی (ع)

کفعی و در مصباح تعداد زوجات امام حسن را بالغ بر 46 نام برده و عده‌ای را نیز به نام کنیز ایشان معرفی می‌کند بنا به روایتی امام حسن دارای 250 زوجه بوده است.
امام حسن دارای 15 فرزند می‌باشد که بزرگترین آنها زید است. زید و دو خواهرش ام‌الحسن و ام‌الحسین از ام‌البشیر هستند. زید پس از امام حسن متولی صدقات رسول الله بوده و صد سال عمر نمود. مدفن ایشان در بقیع می‌باشد زید جد حضرت عبدالعظیم است. [8] .
دیگر از فرزندان امام حسن: عمر- قاسم - عبدالله و عبدالرحمن از ام‌ولد، و حسن ابن الحسن و یا حسن مثنی از خوله است (درواقعه کربلا حسن مثنی 11 ساله بود که زخمی شد ولی نجات پیدا نمود.)
پس از شهادت امام حسن برادرش امام حسین طبق وصیت آن حضرت بر وی نماز خواند و بعد از غسل و تکفین، خواست پیکر مطهر ایشان را نزدیک قبر جدش رسول اکرم دفن نماید ولی عایشه مانع شد. از این رو پیکر پاک ایشان را به بقیع برده و در آنجا دفن نمودند.
حال ببینیم دو تن از سرداران سپاه امام حسن به نام عبیدالله ابن عباس و قیس ابن سعد چگونه مردانی هستند.
عبیدالله بن عباس بن عبدالمطلب پسر عموی پیغمبر اکرم است. [9] عباس عموی

[ صفحه 105]

رسول اکرم است که به مخالفت با پیغمر خدا در جنگ بدر شرکت کرد و به دست ابوالیسر کعب بن عمرو و انصاری (از اصحاب پیغمبر) به اسارت گرفته شد ولی رسول اکرم وی را آزاد نمود. [10] .
برادر عبیدالله، عبدالله بن عباس همان کسی است که مولا علی او را به حکومت بصره منصوب کرد ولی او بیت المال مسلمین را سرقت نموده و به مکه فرار نمود. [11] .
عبیدالله بن عباس در زمان خلافت مولا علی به حکومت یمن منصوب شد ولی موقعی که یسره بن اطاة به دستور معاویه به یمن حمله کرد عبیدالله از برابر یسر فرار نموده و فرزندان خود را بر جای گذاشت که کشته شدند.
قیس بن سعد بن عباده در شجاعت و سخاوت مشهور و به دوستی با امیرالمؤمنین و فرزندان ایشان معروف است. وی در جنگ صفین از خود رشادتهای زیادی به خرج دادو از طرف مولا علی به امارت مصر منصوب گردید. [12] تا چهار پشت قیس به سخاوت معروف بودند و هیچکس در سخاوت و احسان به این خانواده نمی‌رسید.
سعد بن عباده پدر قیس از رؤسای مردم مدینه و در تمامی جنگها پرچمدار انصار بود. وی در فتح مکه پرچمداری سپاه اسلام را به عهده داشت.
پس از رحلت رسول اکرم، سعد از کسانی بود که با ابوبکر بیعت نکرد بکله مردم را دعوت به بیعت با مولا علی نمود.
پس از آن در زمان خلافت ابوبکر، سعد از مدینه خارج و در محلی به نام حوران (سر راه دمشق) مسکن گزید تا اینکه در سال پانزدهم هجری به دستور عمر بن خطاب، خالد بن ولید و محمد بن مسلمه انصاری هر کدام تیری به سوی وی افکنده و او را هلاکت می‌رسانند و علت را اینطور شایع می‌کنند که: چون سعد سرپا بول نمود او را کشتیم.

[ صفحه 106]

قیس پس از بیعت با معاویه به مدینه بازگشت و در سال 59 یا 60 هجری در مدینه دیده از جهان فروبست.

پاورقی

[1] چهارده معصوم، عمادزاده / 528.
[2] منتهی الامال، قمی / 272 و 273.
[3] یکی از شیعیان و از یاران امام حسن با همان شمشیر شکم ضارب را درید. چهارده معصوم، عمادزاده / 540 و 541.
[4] چهارده معصوم / 545.
[5] چهارده معصوم، عمادزاده / 546.
[6] یکی از مفاد صلح نامه این بود که معاویه بعد از خود جانشینی انتخاب و معرفی نکند. چهارده معصوم / 546.
[7] چهارده معصوم، عماد زاده / 549 و 551.
[8] منتهی الامال، قمی / 290 و 291.
[9] منتخب التواریخ، خراسانی / 28.
[10] تاریخ طبری، ج 981 / 3.
[11] اکثر محققین این موضوع را تکذیب می نمایند. تاریخ طبری، ج 2477 / 6.
[12] تاریخ طبری، ج 2491 / 6.

عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام حسن علیه‌السلام

می‌گویند: چون امام حسن علیه السلام متولد شد، حضرت فاطمه علیهاالسلام به حضرت

امیر المؤمنین علیه السلام گفت: «برای او نامی انتخاب کن.»حضرت علی علیه السلام

گفت: «در انتخاب نام او بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله سبقت نمی گیرم» .پس

او را خدمت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آوردند.پیامبر ص....

EXrozblog.comEX

عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام حسن علیه‌السلام

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام حسن علیه‌السلام/ [تهیه و تنظیم] واحد تحقیقاتی گل نرگس(عج).
مشخصات نشر: قم: موسسه گل یاس، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری: [۱۲۷] ص.
شابک: ۵۵۰۰ ریال: 964-7069-38-3
یادداشت: کتاب نامه به صورت زیرنویس.
موضوع: حسن بن علی (ع)، امام دوم، ۳ - ۵۰ق -- معجزات
رده بندی کنگره: BP۴۰/۶۵/ع‌۳
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۵۲
شماره کتابشناسی ملی: م‌۸۰-۸۵۶۶

انتخاب نام از طرف خداوند متعال

می‌گویند: چون امام حسن علیه السلام متولد شد، حضرت فاطمه علیهاالسلام به حضرت امیر المؤمنین علیه السلام گفت: «برای او نامی انتخاب کن.»
حضرت علی علیه السلام گفت: «در انتخاب نام او بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله سبقت نمی گیرم» .
پس او را خدمت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آوردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زبان خود را در دهان امام حسن علیه السلام کرد و زبان آن حضرت را مکید، سپس از امیر المؤمنین علیه السلام پرسید: «چه نامی برای او انتخاب کردی؟»
حضرت علی علیه السلام فرمود: «من در انتخاب نام او بر شما سبقت نمی گیرم.» رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «من نیز بر پروردگار خود سبقت نمی گیرم.»
پس حق تعالی به جبرئیل فرمود که: «برای محمد، پسری متولد شده است، به سوی زمین برو و سلام مرا به او برسان و او را تبریک و تهنیت بگو و به او بگو که: علی نسبت به تو به منزله‌ی هارون است نسبت به موسی، پس اسم پسر هارون را بر او بگذار.»
جبرئیل فرود آمد و امر حق تعالی را بیان کرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از او پرسید: «اسم او چه بود؟»
جبرئیل گفت: «اسم او شَبَّر بود.»
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «زبان من عربی است.»
جبرئیل گفت: «نام او را حسن بگذار.»
پس او را حسن نام کردند که در لغت عربی شبر به معنای حسن است.
چون امام حسن علیه السلام متولد شد، حق تعالی به جبرئیل وحی کرد که: «برای محمد پسری متولد شده است، برو به تبریک و تهنیت بگو، و به او بگو که: علی نسبت به تو به منزله‌ی هارون است نسبت به موسی، پس بر او نام پسر دیگر هارون را بگذار.»
جبرئیل نازل شد و بعد از تبریک و تهنیت، پیغام خداوند را رساند، حضرت فرمود: «نام آن پسر چه بود؟»
جبرئیل گفت: «شبیر» .
[صفحه 158]
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: «زبان من عربی است.»
جبرئیل گفت: «او را حسین نام کن که به معنی شبیر است.» پس نام او را حسین گذاشتند. [1].
در روایت دیگری، اسماء بنت اسد عمیس می گوید: من قابله‌ی امام حسن علیه السلام بودم، چون آن حضرت متولد شد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و گفت: «ای اسماء! فرزند مرا بیاور، پس آن حضرت را در جامه‌ی زردی پیچیدم و به خدمت حضرت بردم.»
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا من شما را نهی نکردم که فرزندی که متولد می شود را در جامه‌ی زرد نپیچید؟»
پس او را در جامه‌ی سفیدی پیچیدم و به خدمت آن حضرت بردم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس از امیر المؤمنین علیه السلام پرسید: «چه نامی را برای او انتخاب کرده‌ای؟»
امیر المؤمنین علیه السلام گفت: «من در انتخاب نام او بر شما سبقت نگرفتم.» رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «من نیز در انتخاب نام او بر پروردگار خود سبقت نمی گیرم.»
پس جبرئیل نازل شد و گفت: «خداوند بلند مرتبه به تو سلام می رساند و می فرماید که بر او نام پسر بزرگ هارون را بگذار.» پس حضرت نام او را حسن انتخاب کرد.
چون روز هفتم شد، رسول اکرم صلی الله علیه و آله دو گوسفند ابلق، برای عقیقه‌ی او کشت. به اسماء که قابله بود یک ران با یک اشرفی داد. همچنین سر او را تراشید و موی سرش را با نقره کشید و به اندازه‌ی آن صدقه داد و سرش را به خَلوق که بوی خوشی بود مخلوط کرد و فرمود: «ای اسماء! خون عقیقه را بر سر فرزندان مالیدن از کارهای جاهلیت است.» [2].
از امام صادق علیه السلام مروی است که:
حق تعالی نام امام حسن علیه السلام را با جامه‌ی حریری از جامه‌های بهشت برای رسول خدا صلی الله علیه و آله هدیه فرستاد.
و به روایت دیگر: نام آن حضرت را که بر حریری نوشته بود فرستاد و حضرت رسالت صلی الله علیه و آله، نام امام حسین علیه السلام را از آن مشتق کرد. [3].
[صفحه 159]

آمدن نوری از غیب

می‌گویند: شبی امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام در خانه‌ی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله مشغول بودند تا آنکه آخر شب شد، پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ایشان گفت: «حال نزد مادر خود بروید.»
چون آن دو بزرگوار بیرون رفتند، برقی از نور در پیش روی ایشان ظاهر شد و به آنها روشنی می داد تا به نزد مادر خود رفتند.
چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آن حالت را دید فرمود: «حمد می کنم خداوندی را که ما اهل بیت را گرامی داشته است.» [4].

محافظت یکی از اجنه

می‌گویند: روزی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بیمار شد، حضرت فاطمه علیهاالسلام دست امام حسن علیه السلام را به دست راست و دست امام حسین علیه السلام را به دست چپ گرفت و به عیادت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله رفت.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خانه‌ی عایشه بود، امام حسن علیه السلام در جانب راست و امام حسین علیه السلام در جانب چپ آن حضرت نشستند و مشغول مالیدن بدن ایشان شدند.
ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیدار نشد. پس امام حسن علیه السلام بر بازوی راست آن حضرت و امام حسین علیه السلام بر بازوی چپ آن حضرت به خواب رفتند و حضرت فاطمه علیهاالسلام برگشت.
بعد از مدتی آن دو پیش از آنکه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بیدار شود بیدار شدند و از عایشه پرسیدند: «مادر ما کجاست؟»
عایشه گفت: «هنگامی که شما خوابیدید، مادرتان به خانه برگشت.»
پس در آن شب تاریک و ابری بیرون آمدند. باران تندی می بارید و صدای رعد و برق می آمد، پس به اعجاز الهی نوری در پیش روی آنها بوجود آمد و آن بزرگوار از پی آن رفتند.
[صفحه 160]
حضرت امام حسن علیه السلام به دست راست خود دست امام حسین علیه السلام را گرفته بود و با هم می رفتند و با یکدیگر سخن می گفتند تا اینکه به باغ بنی نجار رسیدند.
چون داخل آن باغستان شدند، حیران شدند و ندانستند به کجا بروند (و ظاهرا بشدت خوابشان می آمد.) پس امام حسن علیه السلام به امام حسین علیه السلام گفت: «بیا در همینجا بخوابیم.»
امام حسین علیه السلام گفت: «اختیار با تو است.»
پس هر دو دست در گردن یکدیگر کرده و به خواب فرو رفتند.
چون حضرت رسالت صلی الله علیه و آله از خواب بیدار شد احوال امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام را پرسید و در منزل فاطمه علیهاالسلام ایشان را طلب کرد ولی آنها را در آنجا نیافت.
پس برخاست و گفت: «الهی و سیدی و مولای! این دو پسر گرسنه از خانه بیرون رفته‌اند، خداوندا! تو وکیل من بر ایشان هستی.»
پس ناگهان برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نوری ساطع شد و حضرت به دنبال آن نور رفت تا به باغ بنی نجار رسید، پس دید که ایشان دست در گردن یکدیگر کرده و خوابیده‌اند.
باران نیز در نهایت شدت و تندی می آید ولی حق تعالی در بالای سر آنها ابر را شکافته بود و یک قطره باران نیز بر ایشان نمی بارید.
همچنین مار عظیمی آنها را احاطه کرده و آنها را حفظ نموده بود. موهای آن مار مانند نیهای نیستان بود و دو بال داشت که یکی را بر روی امام حسن علیه السلام و یکی را بر روی امام حسین علیه السلام گسترده بود.
چون نظر آن حضرت بر آن مار افتاد، تکانی به خود داد، پس آن مار صدای آن حضرت را شنید و به کناری رفت و به سخن در آمد و گفت: «خداوندا! ترا و ملائکه ترا گواه می گیرم که اینها فرزند پیغمبر تو هستند، و من ایشان را صحیح و سالم تسلیم کردم.»
سپس آن حضرت فرمود: «ای مار تو از چه طایفه هستی؟»
گفت: «من پیک جن به سوی تو می باشم.»
حضرت فرمود: «از کدام طایفه‌ی جن هستی؟»
گفت: «از نصیبین! گروهی از بنی ملیح مرا برای تعلیم آیه‌ی قرآن که فراموش کرده‌اند فرستادند، هنگامی که به این محل رسیدم ندائی از آسمان شنیدم که: ای مار! اینها پسرهای
[صفحه 161]
رسول خدا هستند، آنها را از آفات و حوادث شب و روز محافظت بنما. پس من از ایشان محافظت کردم و آنها را صحیح و سالم به شما تسلیم کردم.»
سپس آن مار آن آیه‌ی قرآن را آموخت و برگشت. حضرت رسالت صلی الله علیه و آله، امام حسن علیه السلام را بر دوش راست خود و امام حسین علیه السلام را بر دوش چپ خود سوار کرد و آنها را به خانه‌ی فاطمه علیهاالسلام برد. [5].
در روایت دیگری عبدالله بن عباس می گوید: روزی در خدمت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله نشسته بودیم، ناگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام نگران خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آمد و فرمود: «حسن و حسین از خانه بیرون رفته‌اند و نمی دانم به کجا رفته‌اند.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«پدرت به فدای تو باد! به درستی که آن خداوندی که ایشان را خلق کرده است از تو به ایشان مهربان‌تر است.»
سپس آن حضرت فرمود: «خداوندا! اگر ایشان به دریا رفته‌اند ایشان را حفظ کن، اگر به صحرا رفته‌اند ایشان را بسلامت بدار.»
جبرئیل نازل شد و گفت: «ای احمد! غمگین و محزون مباش که ایشان در دنیا و آخرت فاضل هستند و پدر ایشان از ایشان بهتر است، اکنون ایشان در باغ بنی نجار به خواب رفته‌اند.
راوی می گوید:
ما به همراه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داخل باغ بنی نجار شدیم. دیدیم امام حسن علیه السلام دست در گردن امام حسین علیه السلام کرده و هر دو به خواب رفته‌اند و ملکی بال خود را بر روی ایشان گسترده است و از آنها محافظت می نماید. پس حضرت رسول صلی الله علیه و آله، امام حسن علیه السلام را، و آن ملک، امام حسین علیه السلام را بغل کردند.
چون مردم، ملک را نمی دیدند گمان می کردند که هر دو را حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برداشته است. پس ابوبکر و ابوایوب انصاری به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: «ای رسول خدا! آیا یکی از این دو کودک را به ما نمی دهی که بار شما سبک‌تر شود؟»
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«نه! ایشان در دنیا و آخرت فاضل و بزرگوار هستند و پدرشان از آنها بهتر است.»
[صفحه 162]
سپس فرمود: «امروز ایشان را مشرف می گردانم به آنچه خداوند ایشان را شرف و بزرگواری بخشیده است.»
سپس آن حضرت خطبه‌ای ادا کرد و فرمود: «ای مردم! آیا می خواهید شما را به کسی خبر دهم که از جهت جد و جده از همه کس بهتر است؟»
گفتند: «بلی ای رسول خدا!»
حضرت فرمود: «حسن و حسین چنین هستند، جد ایشان رسول خداست و جده‌ی ایشان خدیجه کبری دختر خویلد.»
سپس فرمود: «ای مردم! آیا می خواهید خبر دهم شما را به کسی که بهترین مردم است از جهت پدر و مادر؟»
گفتند: «بلی ای رسول خدا!»
حضرت فرمود: «حسن و حسین چنین هستند و پدر ایشان علی بن ابیطالب و مادر ایشان فاطمه دختر محمد است.»
سپس فرمود: «آیا می خواهید خبر دهم شما را به بهترین مردم از جهت عمو و عمه؟»
گفتند: «بلی ای رسول خدا!»
حضرت فرمود: «حسن و حسین چنین هستند که عمو ایشان جعفر طیار است و عمه ایشان ام هانی دختر ابوطالب.»
سپس فرمود: «ای مردم! آیا می خواهید خبر دهم شما را به بهترین مردم از جهت دائی و خاله؟»
گفتند: «بلی ای رسول خدا!»
حضرت فرمود: «حسن و حسین چنین هستند که دائی ایشان قاسم فرزند رسول خدا است و خاله‌ی ایشان زینب است. بدانید که پدر و مادر و جد و جده و عمو و عمه و خود ایشان و دوستان ایشان و دوستان دوستانشان، همگی در بهشت خواهند بود.» [6].

منزلهای جبرئیل در خانه‌های اهل بیت علیهم السلام

می‌گویند: روزی مردی در کوفه خدمت امام حسن علیه السلام رسید بعد از زیارت کردن آن
[صفحه 163]
حضرت، امام حسن علیه السلام فرمود: «از اهل کدام شهر هستی؟»
او عرض کرد: «اهل کوفه هستم.»
حضرت فرمود: «اگر در مدینه بودی هر آینه از منزلهای جبرئیل علیه السلام را در خانه‌هایمان به تو نشان می دادم.» [7].

شفاعت برای فرشته‌ای که به شکل مار مسخ شده بود

می‌گویند: روزی خوشه‌ی انگور تازه‌ای در زمانی که هنوز فصل انگور نرسیده بود برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آورده شد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سلمان (رحمة الله علیه) فرمود: «ای سلمان! دو فرزندم حسن و حسین را بیاور تا با من از این انگور بخورند.»
سلمان فارسی می گوید: «من به طرف خانه‌ی حضرت فاطمه‌ی زهرا علیهاالسلام رفتم تا حسنین را صدا بزنم ولی آنها را پیدا نکردم. به خانه‌ی ام کلثوم (خاله‌ی آن حضرات) رفتم ولی در آنجا نیز آنها را ندیدم. آمدم و جریان را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مضطرب شده و از جا برخاستند و گفتند: «وای ای فرزندانم! وای ای نور چشمانم!»
سپس فرمود: «هر کس مرا به سوی آنها راهنمایی کند، پس خداوند بهشت را بر او واجب می کند.»
خداوند جبرئیل را از آسمان نازل کرد و گفت: «ای محمد! برای چه بی‌تاب هستی؟»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «بی‌تابی من بخاطر فرزندانم حسن و حسین می باشد چرا که از حیله و نیرنگ یهود بر آنها می ترسم.»
جبرئیل گفت: «ای محمد! از نیرنگ منافقین بر آنها بترس زیرا که نیرنگ آنها از نیرنگ یهود بدتر است. بدان که فرزندانت حسن و حسین در باغ «دحداح» هستند.»
پس پیامبر فورا به طرف آن باغ حرکت کرد و من هم همراه آن حضرت بودم تا اینکه وارد باغ شدیم. پس دیدیم که حسن و حسین علیهم‌السلام در آغوش یکدیگر به خواب رفته‌اند و حیوانی به شکل مار در کنار آنها قرار دارد.
[صفحه 164]
وقتی آن مار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دید عرض کرد: «سلام بر شما ای رسول خدا! من مار نیستم بلکه فرشته‌ای از فرشته‌های کروبین خدا هستم. من به اندازه‌ی یک چشم به هم زدن از یاد خدا غافل شدم. پس خدا بر من غضب کرد و همانطور که می بینی مرا بصورت ماری مسخ کرد و از آسمان به زمین راند. من سالهای زیادی است که می خواهم موجود کریمی را در نزد خداوند ببینم تا از او بخواهم که برای من نزد خداوند شفاعت بنماید، شاید که خداوند مرا ببخشد و مرا همانطوری که از اول بودم یعنی بصورت فرشته برگرداند. به درستی که او بر هر کاری قادر و توانا است.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پیش آنها نشست تا اینکه امام حسن و امام حسین علیه السلام بیدار شدند. پس بر روی زانوهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشستند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنها فرمود: «ای فرزندانم! به این بیچاره نگاه کنید!»
آنها گفتند: «ای جد ما! او کیست؟
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ای فرزندانم! این فرشته‌ای از فرشته‌های کروبین خدا بوده است که به اندازه‌ی یک چشم به هم زدن از یاد خدا غافل شده است و خدا او را به این صورت در آورده است. حال من بواسطه‌ی شما او را نزد خداوند شفاعت می کنم و شما را شفیع قرار می دهم، پس برای او شفاعت کنید.»
حسنین علیهماالسلام از جا برخاستند و وضو گرفتند. بعد دو رکعت نماز خواندند و گفتند: «خدایا! به حق جد جلیل و حبیبمان محمد مصطفی و به حق پدرمان علی مرتضی و به حق مادرمان فاطمه‌ی زهرا از تو می خواهیم که او را به حالت اولش برگردانی.»
هنوز دعای آنها تمام نشده بود که جبرئیل به همراه گروهی از فرشته‌ها فرود آمد و به آن فرشته، عفو و رضایت خدای تعالی و برگشتش به سیرت و روش اول را مژده داد. سپس همگی به آسمان رفتند در حالی که خدای تعالی را تسبیح می کردند. سپس جبرئیل در حالی که تبسم کرده بود، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگشت و عرض کرد: «ای رسول خدا! آن فرشته بر فرشته‌های هفت آسمان فخرفروشی می کند و به آنها می گوید: چه کسی مانند من می باشد در حالی که من مورد شفاعت دو سید و دو جوان (یعنی امام حسن و حسین علیهماالسلام) هستم.» [8].
[صفحه 165]

شفاعت کردن ابوسفیان در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

می‌گویند: ابوسفیان ملعون جهت تجدید پیمان با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه آمد ولی حضرت او را نپذیرفت.
سپس پیش حضرت علی علیه السلام آمد و گفت: «آیا ممکن است پسر عمویت به من امان بدهد؟» حضرت علی علیه السلام فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تصمیمی گرفته است که هرگز برگشتی در آن نیست.»
در این هنگام امام حسن علیه السلام که در آن موقع چهارده ماه بیشتر نداشت به زبان فصیح گفت: «ای پسر صخر! شهادتین را بگو تا اینکه من نزد جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای تو شفاعت نمایم.»
ابوسفیان متحیر شد. آنگاه حضرت علی علیه السلام فرمود: «حمد خدای را که در ذریه‌ی محمد، نظیر یحیی بن زکریا، قرار داده است.»
امام حسن علیه السلام در این هنگام راه می رفت. [9].

فضائل امام حسن علیه‌السلام از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

می‌گویند: یک روز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بود، در این هنگام امام حسن علیه السلام وارد شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چون او را دید سخت گریست، آنگاه فرمود: «ای پسرم! نزدیک بیا.»
پس او را پیش خود قرار داد، بعد فرمود: «حسن فرزند من و روشنی چشم من است! او فروغ قلب من و میوه‌ی دل من است! او بزرگ جوانان بهشت است! او حجت خدا بر خلق است! امر او امر من و قول او قول من است! هر کس او را اطاعت کند مرا اطاعت کرده و هر کس از او رو برگرداند از من رو برگردانده و مرا عصیان نموده است! هرگاه من به این فرزندم می نگرم از آن ذلت و محنتی که بر او وارد می شود یاد می کنم و نگران می شوم! او را به زهر ستم می کشند و به او زهرش می خورانند! در مصیبت او فرشتگان گریه می کنند و آسمانها برای او می گریند! هر موجودی بر او می گرید حتی مرغان هوا و ماهیان دریا!
[صفحه 166]
در روزی که همه‌ی چشمها کور می گردد، چشمی که بر وی بگرید، نابینا نمی شود و در روزی که همه‌ی دلها غمگین است، هر قلبی که بر او محزون گردد، محزون نمی شود و در روزی که همه‌ی قدمها بر پل جهنم می لرزد، هر کس او را در مقام او زیارت کند، قدمش بر روی صراط نمی لغزد» [10].

گوشواره‌های عرش خداوند و بالیدن بهشت به خود

می‌گویند: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «حسن و حسین، دو گوشواره‌ی عرش خداوند هستند. حق تعالی به بهشت گفت: «من رکنهای ترا به حسن و حسین زینت داده‌ام، پس بهشت بر خود بالید چنانچه عروس بر خود می بالد.» [11].

خبرهای غیبی شگفت‌انگیز

حذیفه می گوید: حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله روزی در کوه حرا یا کوه دیگری نشسته بود. حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و ابوبکر و عمر و عثمان نیز در خدمت آن حضرت نشسته بودند و جماعتی از مهاجر و انصار هم حاضر بودند.
ناگهان مشاهده کردند که امام حسن علیه السلام با نهایت تمکین و وقار می آید، چون نظر حضرت رسول صلی الله علیه و آله بر او افتاد فرمود: «جبرئیل او را هدایت می کند و میکائیل او را دوست می دارد او فرزند من است و از جان من است، او دنده‌ای از دنده‌های من است، او فرزند زاده و نور دیده‌ی من است، پدرم فدای او باد.»
سپس حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم برخاست و ما نیز با او برخاستیم و از امام حسن علیه السلام استقبال نمودیم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امام حسن علیه السلام فرمود: «تو سیب بوستان من و حبیب و جان و دل من هستی.»
سپس دست او را گرفت و آورد و نزد خود نشاند. ما نیز بر گرد آن حضرت نشستیم و به آن حضرت نظر می کردیم، حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم دیده‌ی خود را از آن نور دیده‌ی خود بر نمی‌داشت.
[صفحه 167]
بعد فرمود: «این فرزند، بعد از من هدایت کننده و هدایت یافته خواهد بود. این هدیه‌ای است از جانب خداوند عالمیان از برای من، مردم را از جانب من خبر خواهد داد و آثار پسندیده‌ی مرا به ایشان خواهد رساند، او سنت مرا احیاء خواهد کرد و متولی کارهای من خواهد شد و نظر لطف حق تعالی با او خواهد بود، پس خدا رحمت کند کسی را که قدر او را بشناسد و در حق او با من نیکی کند و به گرامی داشتن او مرا گرامی بدارد.»
هنوز سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تمام نشده بود که اعرابی در حالی که نیزه‌ی خود را بر روی زمین می کشید از دور پیدا شد. چون نظر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر او افتاد فرمود: «به سوی شما مردی می آید که با شما به کلام غلیظی سخن می گوید که پوستهای شما از آن بلرزد. از امری چند سؤال خواهد کرد و بی‌ادبانه سخن خواهد گفت.»
پس اعرابی آمد و سلام نکرد و گفت: «کدام یک از شما محمد است؟»
ما گفتیم: «چه می خواهی؟»
حضرت فرمود: «راحتش بگذارید.»
اعرابی گفت: «ای محمد! قبل از این ترا دشمن می داشتم اکنون که ترا دیدم بیشتر از قبل ترا دشمن می دارم.»
پس ما غضبناک و عصبانی شدیم ولی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم متبسم گردید.
خواستیم آن اعرابی را ادب کنیم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آرام باشید.»
سپس اعرابی گفت: «ای محمد! تو ادعا می کنی که پیغمبری ولی بر پیغمبران دروغ می گوئی و حجت و برهانی بر پیغمبری خود نداری.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «از کجا می دانی که من حجت ندارم.»
اعرابی گفت: «حجت و برهان تو چیست؟»
حضرت فرمود: «اگر می خواهی، برهان مرا، عضوی از اعضای من برای تو خبر دهد تا آنکه برهان کاملتر باشد.»
اعرابی گفت: «آیا عضو انسان سخن می گوید؟»
حضرت فرمود: «بلی.»
پس حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به امام حسن علیه السلام خطاب کرد که: «برخیز و حجت را بر اعرابی تمام کن.» .
[صفحه 168]
اعرابی تعجب کرد و گفت: «کودکی را بر می خیزاند که با من سخن بگوید.»
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «او را به آنچه می خواهی عالم خواهی یافت.»
پس حضرت امام حسن علیه السلام فرمود: «ای اعرابی! از جاهل و غافلی سؤال نمی کنی بلکه از فقیه دانائی سؤال می کنی و خود جاهل و نادان هستی.»
سپس امام حسن علیه السلام شعری در نهایت فصاحت و بلاغت در مقام مفاخرت و بیان علم و فضل و جلالت خود انشاء کرد و بعد فرمود: «زبان خود را گشودی و از اندازه‌ی خود خارج شدی و نفست ترا بازی داد، اما از این مجلس با ایمان خواهی رفت انشاء الله تعالی.»
اعرابی تبسم کرد و گفت: «بگو چه چیزی سبب مسلمان شدن من خواهد شد.»
حضرت فرمود: «تو و قومت در مجلسی جمع شدید و از روی جهالت و نادانی، محمد صلی الله علیه و آله و سلم را یاد کردید و گفتید که همه‌ی عرب با او دشمن گردیده‌اند و او با همه‌ی عرب دشمنی می کند. دفع او لازم است و اگر او کشته شود کسی طلب خون او را نمی کند، پس به سبب قلت تأمل و سوء تدبیر، برعهده‌ی تو قرار دادند که آن حضرت را به قتل برسانی.
تو نیزه‌ی خود را برداشتی و به اراده‌ی قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدی و بسیار می ترسیدی بودی از اینکه مبادا کسی بر این امر مطلع گردد، در حالی که نمی دانی خدا ترا برای امر خیری که برایت اراده کرده آورده است.
اکنون به تو خبر می دهم از آنچه در سفر تو واقع شد: وقتی تو در شب مهتاب روشنی از میان قوم خود بیرون آمدی، ناگهان باد تندی وزید و هوا را تیره گرداند. ابری در آسمان پیدا شد و باران تندی بارید. تو حیران و سرگردان شدی و راه را گم کردی که دیگر نه قدرت آمدن داشتی و نه یارای برگشتن. صدای پای کسی را نمی شنیدی، روشنی آتشتی در دور خود نمی دیدی، ابر تمام آسمان را گرفته بود، ستاره‌ها از تو پنهان شده بود، گاهی ترا باد بر می گردانید و گاهی خار و خاشاک به پایت آزار می رساند. رعد و برق، چشم را می ربود، سنگ پایت را مجروح می نمود. ناگهان از این سختی‌ها و شدتها رهائی یافتی و خود را نزد ما دیدی. پس چشمانت روشن شد و ناله‌ات ساکت گردید.
اعرابی گفت: «از کجا اینها را گفتی و چگونه از قلب من خبر دادی؟! گویا در این سفر همراه من بوده‌ای و از امور من هیچ چیز بر تو مخفی نبوده است، گویا از غیب سخن می گوئی، اکنون بگو اسلام چیست تا من مسلمان بشوم!»
[صفحه 169]
حضرت فرمود: «بگو: شهادت می دهم که نیست معبودی جز خداوند، او تنهاست و شریکی ندارد و به درستی که محمد، بنده و فرستاده‌ی اوست.»
پس آن اعرابی مسلمان شد و اسلامش نیکو گردید و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قدری از قرآن را به او تعلیم فرمود.
اعرابی گفت: «ای رسول خدا! آیا اجازه می فرمایید که به سوی قوم خود برگردم و ایشان را هدایت کنم و شرایع دین را به آنها تعلیم نمایم.»
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نیز او را مرخص فرمود.
چون آن اعرابی به سوی قوم خود رفت، جمعی از ایشان را به خدمت حضرت آورد و آنها نیز مسلمان شدند.
پس بعد از آن، مردم هرگاه حضرت امام حسن علیه السلام را می دیدند می گفتند که: «حق تعالی به او درجه‌ای عطا کرده است که به احدی از خلق خود عطا نکرده است.» [12].

آگاهی از رازها و اسرار الهی

می‌گویند: چون وقت از دنیا رفتن حضرت امیر المؤمنین علیه السلام شد، به فرزندش امام حسن علیه السلام گفت: «نزدیک من بیا تا پنهانی به تو راز هایی را بگویم که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به من گفت: و ترا امین گردانم بر چیزهایی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مرا بر آنها امین گرداند.»
پس امام حسن علیه السلام نزدیک رفت و حضرت علی علیه السلام اسرار الهی را در گوش او بیان فرمود. [13].

علم شگفت‌انگیز امام حسن علیه‌السلام

می‌گویند: دو مرد در خدمت امام حسن علیه السلام بودند. آن حضرت به یکی از ایشان گفت: «تو دیشب در خانه‌ی خود چنین سخنی گفتی.»
آن شخص از روی تعجب گفت: «هر کس هر چه می کند، او می داند.»
[صفحه 170]
امام حسن علیه السلام فرمود: «ما هر آنچه را که در شب و روز جاری می شود می دانیم.»
سپس فرمود: «حق تعالی به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله علم حلال و حرام، تنزیل و تأویل قرآن و آنچه تا روز قیامت خواهد شد را تعلیم کرد. آن حضرت نیز همه‌ی آنها را به امیر المؤمنین علیه السلام تعلیم کرد و امیر المؤمنین علیه السلام نیز همه را به من تعلیم نمود.» [14].

جواب دادن به سؤالات خضر علیه‌السلام

می‌گویند: روزی امیر المؤمنین علیه السلام و امام حسن علیه السلام در مسجد نشسته بودند. در این هنگام مردی با هیئت نیکو و جامه‌ی زیبا وارد شد و بر امیر المؤمنین علیه السلام سلام کرد. حضرت جواب فرمود.
آن مرد نشست و گفت: «یا امیر المؤمنین! مسئله‌ای دارم و آن را از تو می پرسم، اگر جواب گفتی می دانم که قوم بر تو ستم کرده‌اند و حق ترا غصب نموده‌اند و گرنه تو هم مثل ایشان هستی.»
حضرت علی علیه السلام فرمود: «هر چه می خواهی بپرس.»
آن مرد گفت: «وقتی انسان می خوابد روح او به کجا می رود؟ انسانها، چیزهایی که به یاد دارند را چگونه فراموش می کنند؟ چگونه است که فرزند انسان گاهی شبیه عموهای خود و گاهی شبیه دائی‌های خود می شود؟»
امیر المؤمنین علیه السلام روی مبارک خود را به طرف امام حسن علیه السلام کرده و فرمود: «جواب مسائل را بگو.»
امام حسن علیه السلام متوجه آن شخص شد و فرمود: «مرد چون به خواب می رود، روح عقل او تعلق می گیرد به باد و باد به هوا تا آن وقت که می خواهد بیدار شود. اگر حق تعالی بخواهد آن روح را بار دیگر به بدن وی بفرستد، دستور می دهد روح، باد را می کشد و باد هوا را و او می رود و مانند قبل ساکن می شود. آنچه که انسان به یاد دارد و فراموش می کند آن است که دل انسان بر ظرف کوچکی است و بر سر آن طبقی می باشد، اگر آن شخص، صلوات بر رسول و آل او بفرستد آن طبق از سر
[صفحه 171]
آن برمی‌خیزد و دل او روشن می گردد و آنچه فراموش کرده به یادش می آید و اگر صلوات نفرستد یا در آن نقصانی بکند طبق بر آن خفته و آنچه یاد داشته را فراموش می کند.
علت شباهت فرزند به عموها و دائی‌ها آن است که اگر مرد با عروق ساکن و فراغت بال، با همسرش همبستر شود نطفه بی‌اضطراب در رحم قرار می گیرد و فرزندی که بیرون می آید به پدر و مادر شبیه می شود و اگر نطفه در وقت مجامعت، مضطرب الحال باشد در عروق عموها بیفتد به عموها شبیه می شود و اگر در عروق دائی‌ها واقع شود به دائی‌هایش شبیه می شود.
آن شخص به امیر المؤمنین علیه السلام گفت: «گواهم و گواهی می دهم که خدای تعالی یکی است و محمد صلی الله علیه و آله و سلم، رسول اوست و تو که امیر المؤمنین هستی وصی و نائب او می باشی و پسرت حسن علیه السلام، وصی تو است و حسین علیه السلام قائم مقام حسن است.» (و تا به قائم آل محمد علیهم‌السلام یک یک را بدین طریق شمرد) و گفت: «قائم آل محمد علیه السلام، صاحب الامر و خاتم همه‌ی ایشان است و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد بعد از آنکه از جور و ستم پر شو. سلام خدا بر تو باد یا امیر المؤمنین و بر فرزندان طاهرین تو و رحمت خدا و برکاتش.»
آنگاه برخاست و سر و روی آن حضرت و امام حسن علیه السلام را بوسید و بیرون رفت.
حضرت علی علیه السلام فرمود: «ای حسن! بدنبال وی بیرون برو و ببین که به کجا می رود.»
امام حسن علیه السلام به دنبال او بیرون رفت و سریع برگشت و عرض کرد: «چون از مسجد بیرون رفت اثری از او ندیدم.»
آن حضرت فرمود: «ای ابامحمد! دانستی که آن مرد چه کسی بود؟!»
امام حسن علیه السلام گفت: «خدا و رسول و وصی رسول، بهتر می دانند.»
حضرت علی علیه السلام فرمود: «ای فرزند! او خضر علیه السلام بود.»
همین کافی است که خضر علیه السلام به امامت ائمه‌ی اثنی عشر علیهم‌السلام شهادت داد. [15].

نوشته‌هایی بر روی بال ملخ

می‌گویند: روزی عبدالله بن عباس در خدمت حضرت امام حسن علیه السلام بر سر سفره‌ای نشسته بود. ناگهان ملخی بر آن سفره افتاد.
[صفحه 172]
ابن‌عباس از آن حضرت پرسید: «بر بال این ملخ چه نوشته است.»
حضرت فرمود: «بر آن نوشته شده است: منم خداوندی که به جز من خداوندی نیست، گاهی ملخ را برای جماعتی از گرسنگان می فرستم که آن را بخورند و گاهی بر گروهی از روی غضب می فرستم که طعام هایشان را بخورند.»
پس ابن‌عباس برخاست و سر آن حضرت را بوسید و گفت: «این از مکنون علم است.» [16].

دو شهر در مشرق و مغرب عالم

می‌گویند: روزی امام حسن علیه السلام بر روی منبر فرمود: «خدا دو شهر دارد که یکی در مشرق عالم و یکی در مغرب عالم است، هر یک از این دو شهر حصاری از آهن دارد و در هر شهری از آنها هزار دروازه است. در هر یک از آن دو شهر، هفتاد هزار زبان (یا یک ملیون زبان) وجود دارد که هر طایفه‌ای به غیر از زبان دیگران، به زبان مخصوص خودشان سخن می گویند و من همه‌ی زبانهای ایشان را می دانم، و بر اهل آن دو شهر به غیر از من و برادرم حسین حجت و امامی نیست.» [17].

خبر دادن از آنچه در رحم‌ها است

ابن‌عباس می گوید: روزی در خدمت حضرت امام حسن علیه السلام نشسته بودیم که دیدیم ماده‌ی گاوی را برای ذبح کردن می برند. در این هنگام امام حسن علیه السلام فرمود: «این گاو، حامله است به گوساله‌ی ماده‌ای که در میان پیشانیش سفیدی است و سر دمش نیز سفید می باشد.»
ما با قصاب روانه شدیم تا آنکه آن گاو را کشت و گوساله‌ای را از شکمش بیرون آورد. مشاهده کردیم که آن گوساله دقیقا همان‌طوری است که امام حسن علیه السلام فرموده بود. پس به خدمت آن حضرت آمدیم و گفتیم: «حق تعالی می فرماید که: خدا می داند آنچه در رحم‌ها است؛ حال شما چگونه دانستید؟!» امام حسن علیه السلام فرمود: «من به الهام خداوند دانستم.» [18].
[صفحه 173]

پیش بینی قتل عثمان و معرفی قاتلان او

می‌گویند: در قتل عثمان بن عفان غاصب، چون صحابه او را محاصره کردند، چهار روز پیش از اینکه کشته شود امام حسن علیه السلام فرمود: «من می دانم که چه کسی عثمان را می کشد.» و او را به نام و نشان بیان کرد. ولی شنوندگان این معجزه را از کهانت دانستند.
همچنین امام حسن علیه السلام در روز کشته شدن عثمان فرمود: «کسی که او را می کشد همین ساعت بر او داخل می شود و به درستی که او زنده به شب نمی رسد.»
و همانطور که حضرت فرموده بود شد. [19].

مرد اعرابی و خبرهای غیبی

می‌گویند: عربی از صحرا به قصد حج از قومش جدا شد و در حال احرام بجائی برخورد که در آنجا تخم شتر مرغ بود. آن را برداشت و خورد. بعدا متوجه شد که محرم بوده است. وقتی وارد مدینه شد گفت: «خلیفه‌ی رسول خدا کجاست؟»
او را به سوی منزل ابوبکر راهنمایی کردند وقتی که به خانه‌ی ابوبکر رسید دید جماعتی از قریش نزد او نشسته‌اند، در میان آنها عمر بن خطاب و عثمان و طلحه و زبیر و عبدالرحمن بن عوف و ابو عبیدة الجراح و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبه بود.
بر آنها سلام کرد و گفت: «خلیفه‌ی رسول خدا کجاست؟»
همه به ابوبکر اشاره کردند. پس اعرابی مسئله‌ی خود را از ابوبکر پرسید.
ابوبکر رو به حضار کرد و گفت: «ای اصحاب رسول خدا! مسئله‌ی اعرابی را جواب دهید.»
زبیر گفت: «تو خلیفه‌ی رسول خدا هستی و تو به جواب گفتن سزاوارتر می باشی.»
ابوبگر گفت: «ای زبیر! محبت بنی هاشم در سینه تو است.»
زبیر فرمود: «چگونه اینطور نباشد در حالی که مادرم صفیه دختر عبدالمطلب و عمه‌ی رسول الله است.»
اعرابی گفت: «شما با هم نزاع می کنید؟! جواب مسئله‌ی من چه می شود؟!»
[صفحه 174]
سپس صدایش را بلند کرد و گفت: «دین محمد از بین رفت و از آن دست برداشته شد!» و با این کلام آن قوم را ساکت کرد.
سپس زبیر گفت: «ای عرب! در این جمع کسی نیست که جواب مسئله ترا بداند مگر صاحب حق که به این مجلس از اینها سزاوارتر است.»
اعرابی گفت: «مرا به سوی او راهنمائی کن.»
زبیر گفت: «این کلام طائفه‌ای را خوشحال و فرقه‌ای را به خشم می آورد.»
در این هنگام عمر به زبیر گفت «ای پسر عوام! چقدر حرف را طولانی می کنی؟! بلند شو و اعرابی را نزد علی ببر که جواب مسئله را فقط او می داند.»
جماعت، همگی به اتفاق اعرابی بلند شده و به درب خانه امیر المؤمنین علیه السلام آمدند و به اعرابی گفتند: «مسئله را از او بپرس.»
اعرابی گفت: «مرا نزد خلیفه‌ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آورید.» آنها به دروغ گفتند: «خلیفه‌ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، ابوبکر است و این شخص، وصی رسول خدا در اهل بیت او می باشد.»
اعرابی گفت «ای اباالحسن! ای خلیفه‌ی رسول! من محرم از قبیله‌ی خود بیرون آمدم.»
در این هنگام حضرت فرمود: «و قصد مکه کردی.» و تمام ماجرای اعرابی را شرح داد و گفتگوی مجلس ابوبکر و عجز آنها از پاسخ دادن به مسئله را بیان کرد.
اعرابی با تعجب گفت: «بلی ای مولای من! چنین است.»
سپس حضرت امیر المؤمنین علیه السلام جواب مسئله را به امام حسن علیه السلام که در سن نوجوانی بود واگذار کردند.
اعرابی عرض کرد: «ای ابا الحسن! مسئله مرا بزرگان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نتوانستند جواب بدهند و به شما واگذار کردند، حال شما مرا به این بچه واگذار می کنی.»
حضرت علی علیه السلام فرمود: «تو از این پسر مسئله‌ات را بپرس، او جواب ترا بیان می ک

سیره عملی اهلبیت علیهم السلام: حضرت امام حسن علیه السلام

روز هفتم ولادتش جبرئیل برای تهنیت به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و

سلم نازل شد و درخواست نمود که نام او را انتخاب نمایند و برایش عقیقه کنند و در

همان روزها بود که «اذن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فی اذن الحسن

بن علی» رسول صلی الله علیه و آله و سلم در گوش امام حسن علیه السلام

اذان گفت...

EXrozblog.comEX

سیره عملی اهلبیت علیهم السلام: حضرت امام حسن علیه السلام

مشخصات کتاب

سرشناسه : ارفع، کاظم، - 1323

عنوان و نام پدیدآور : حضرت امام حسن علیه السلام/ تالیف کاظم ارفع.

وضعیت ویراست : [ویرایست 2 ]

مشخصات نشر : تهران: فیض کاشانی، 1379.

مشخصات ظاهری : 43ص.

فروست : سیره عملی اهل بیت علیهم السلام: 4.

شابک : 964-403-018-41500ریال ؛ 1500 ریال: چاپ دوم 964-403-018-4: ؛ 2000 ریال ( چاپ سوم )

یادداشت : چاپ قبلی: ص 58 :1370

یادداشت : بالای عنوان: سیره عملی اهل بیت(ع).

یادداشت : چاپ سوم: 1382.

یادداشت : چاپ دوم: 1381.

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.

عنوان دیگر : سیره عملی اهل بیت(ع)

موضوع : حسن بن علی(ع)، امام دوم، ق 50 - 3

رده بندی کنگره : BP40/الف 4الف 8 1379

رده بندی دیویی : 297/952

شماره کتابشناسی ملی : م 79-16447

ص: 1

اشاره

ص : 2

ص : 3

ص : 4

چگونگی ولادت

اشاره

ص : 5

امام حسن علیه السلام شب سه شنبه پانزدهم رمضان سال سوم هجرت در شهر مدینه متولد شد. رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به خانه امیرالمؤمنین علیه السلام آمد تا ولادت سبط اکبر را به علی و فاطمه علیهماالسلام تبریک گوید قبل از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضرت فاطمه علیهماالسلام به حضرت علی علیه السلام گفت که نامی برای فرزندمان انتخاب کن، فرمود: من در نامگذاری از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سبقت نمی گیرم. وقتی پیامبر بر آنها وارد شد و تولد آن بزرگوار را تبریک و تهنیت گفت، حضرت امیر علیه السلام از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم خواست که نامی برای او انتخاب کند، پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم نیز فرمود: من در نامگذاری این مولود از خدا سبقت نمی گیرم. در این هنگام جبرئیل به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد و عرض کرد که خداوند تبارک و تعالی ضمن سلام و تبریک نام این مولود را حسن نهاد(1).

روایت شده که چهره مبارکش سرخ و سفید بود، دیده هایش گشاده و بسیار سیاه بود، موهایش مجعد و بنابر نقل پدر بزرگوارش امیر المومنین علیه السلام از نظر شکل و شمایل شباهت زیادی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داشت.


1- بحار ، ج43، ص 238.

ص : 6

روز هفتم ولادتش جبرئیل برای تهنیت به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و درخواست نمود که نام او را انتخاب نمایند و برایش عقیقه کنند و در همان روزها بود که «اذن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فی اذن الحسن بن علی» رسول صلی الله علیه و آله و سلم در گوش امام حسن علیه السلام اذان گفت(1).

در اینجا لازم می دانم توجه خوانندگان گرامی را به این سه موضوع مهم که باید در نخستین روزهای تولد انجام گیرد جلب نمایم.

نام گذاری

همان طور که در کتاب فاطمه علیهماالسلام أسوه ی زنان که قبلا به چاپ رسیده و اشاره رفت، مسأله ی نام برای فرزندان جزء حقوق اولیه فرزندان است.

امیر المومنین علی علیه السلام می فرمود:

«حق الولد علی الوالد أن یحسن اسمه».(2)

از حقوق فرزند این است که پدر اسم خوب برایش انتخاب کند.

گفتن اذان و اقامه بر گوش راست و چپ فرزند

حتما عنایت دارید که بچه از همان ساعات اول تولد دستگاه گیرندگی و فراگیریش فعالانه کار می کند و دقیقا حرکات و رفتار اطرافیان در سعادت و شقاوت آینده او نقش دارد. بنابراین ندای ملکوتی أذان و اقامه به گوش نو رسیده که ندای توحید و نبوت و امامت است در اعماق جانش اثر می گذارد و فطرت خام و پاکیزه اش را شکوفا می سازد.

مسأله عقیقه


1- احقاق الحق، ج 11 ، ص 6
2- نهج البلاغه، ص 1264، فیض الاسلام

ص : 7

این هم یک نوع بیمه عمر برای نوزاد است. امام صادق علیه السلام درباره اهمیت آن در پاسخ شخصی که گفت نمی دانم پدرم برای من عقیقه کرده یا نه فرمود: عقیقه بکن و او هم در سنین پیری برای خود عقیقه کرد.

عقیقه که در حکم یک صدقه مستحب، بحساب می آید کشتن یک گوسفند و تقسیم آن بین فقرا و مستمندان است و البته بهتر آن است که اولیاء نوزاد از آن نخورند.

دیگر باره امام صادق علیه السلام فرمود: رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم با دست مبارک خود برای امام حسن علیه السلام عقیقه کرد و در آن هنگام گفت:

«بسم الله عقیقه عن الحسن و قال اللهم عظمها و بعظمه و لحمها بلحمه، و دمها بدمه و شعرها بشعره اللهم اجعلها وقاء لمحمد و آله».(1)

به نام خدا عقیقه ای است برای حسن علیه السلام سپس فرمود: استخوان آن را به استخوان او، گوشتش به گوشت بدن او و خونش نثار خون او و مویش به موی او؛ پروردگارا این عقیقه را سپری برای محمد و آلش قرار بده.

قبل از ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام زنی به نام ام الفضل به خدمت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد:

«رایت کان عضوا من أعضائک فی بیتی قال خیرا رأیت تلد فاطمه غلاما فترضعیه بلبن قثم فولدت الحسن فأرضعیه بلبن قثم».(2)

در خواب دیدم که عضوی از اعضاء شما در خانه من است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خواب خوبی دیده ای به همین زودی فاطمه علیهماالسلام پسری بدنیا خواهد آورد و تو او را شیر فراوان


1- بحار، ج 43، ص 257.
2- اسدالغابه، ج 2 ، ص 10.

ص : 8

خواهی داد امام حسن علیه السلام متولد شد و ام الفضل او را شیر کافی داد.

علاقه شدید رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به آن حضرت علیه السلام

امام حسن علیه السلام مورد علاقه ی شدید و لطف و مرحمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده به همین جهت به کرات می گفت:

«اللهم انی احب حسنا فاحبه و احب الله من یحبه».(1)

خداوندا من حسن را دوست می دارم تو هم او را دوست بدار و هر که حسنم را دوست بدارد خداوند او را دوست می دارد.

امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرماید: رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بر ما وارد شد، دست حسنم را گرفت و او را به سینه خویش چسبانید و فرمود:

«بأبی انت و امی من أحبنی فلیحب هذا»(2).

پدرم و مادرم فدای تو باد هر که مرا دوست دارد پس این (حسنم) را نیز دوست بدارد.

و هم او درباره امام حسن علیه السلام فرمود:

«ابنی و ثمره فؤادی من آذی هذا فقد آذانی و من آذانی فقد آذی الله».(3)

(حسن) فرزند و میوه دل من است هر کس او را بیازارد مرا آزرده و هر که مرا بیازارد خدا را آزرده است.

در مجلسی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، امام حسن علیه السلام را در آغوش گرفته و او را می بوسید و می بویید. مردی از انصار که در آنجا حاضر بود گفت: من فرزند


1- کنزالعمال ج 16، ص 262- ج 5 ص 102
2- کنزالعمال ، ج 16، ص 262- ج 5، ص 102.
3- احقاق الحق ج 11، ص 63.

ص : 9

پسری دار م، تا امروز که به سن بلوغ رسیده هیچوقت او را نبوسیده ام. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خواهی دید که خداوند لباس رحمت را بر قامت تو نخواهد پوشاند.(1)

زید بن أرقم می گوید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد مشغول خطابه و سخن گفتن بود که امام حسن علیه السلام در حالیکه طفل و صغیر بود و لباس بلندی به تن داشت وارد مسجد شد و در برابر چشم پیامبر به زمین افتاد. رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم خطبه را قطع کرد و با سرعت از منبر پایین آمد، مردم امام حسن علیه السلام را از روی زمین بلند کردند و به دست مبارک پیامبر دادند. رسول الله او را بر دوش خود گذاشت و نوازش کرد و دوباره به منبر رفت و ادامه سخن داد..(2)

حوادث دوران کودکی

یک روز پدر بزرگوارش امیر المومنین علیه السلام در حالیکه امام حسن علیه السلام طفل بود فرمود: پسرم آیا نمی خواهی برای پدرت سخنرانی کنی؟ عرض کرد:

«انی أستحیی أن أخطب و انا أراک»

من خجالت می کشم در محضر شما صحبت کنم

امیر المومنین علیه السلام از مجلس خارج شد ولی در مکانی نشست که امام حسن او را نبیند اما صدای فرزند دلبندش را بشنود. آنگاه حسن بن علی علیه السلام از جا برخاست و در میان مردم سخن گفت: سخنی کامل، بلیغ و فصیح، «فلما انصرف جعل علی یقول:

ذریه بعضها من بعض والله سمیع علیم» . پس از پایان خطبه علی علیه السلام اشاره به آیه 34 سوره آل عمران کرد که «خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و


1- احقاق الحق ج 11، ص 47.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4 ، ص 10

ص : 10

عمران را از میان مردم جهان برگزید، نسل ابراهیم و عمران بعض آن بعض دیگر است و خدا شنوا و داناست.»

رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم با وجود کمی سن و خردسالی امام حسن علیه السلام در پیمان ثقیف آن حضرت را گواه و شاهد قرار داد و در داستان شگفت انگیز و پر هیجان مباهله که روز بیست و چهارم ذی الحجه اتفاق افتاد امام حسن و امام حسین و حضرت علی و فاطمه علیهماالسلام را بنابر حکم قطعی پروردگار همراه خویش برد.

«فمن حاجک فیه من بعد جاءک من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبنائکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و أنفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکاذبین».(1)

و هر که با وجود این عمل سوی تو آمده که با تو مجادله کند بگو بیایید پسران و زنان و نفوس خویش بخوانیم و تضرع کنیم آنگاه لعنت خدا را به دروغگویان کنیم.

از امام کاظم علیه السلام روایت شده که هیچکس ادعا نکرده که پیغمبر در مباهله با نصاری غیر از علی ابن ابیطالب و فاطمه و حسن و حسین کسی دیگری (انتخاب کرده) باشد. پس تأویل أبنائنا حسن و حسین و تأویل نسائنا فاطمه و تأویل أنفسنا علی بن ابیطالب علیه السلام است.(2)

ابن عباس می گوید: امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بیمار شدند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به عیادت آنها آمد و همچنین عده ای از بزرگان عرب. آنها گفتند یا اباالحسن برای شفای فرزندانت نذر کن، حضرت علی علیه السلام به اتفاق فاطمه علیهماالسلام و فضه نذر کردند که سه روز روزه بگیرند.

برای صرف افطار چیزی در خانه نداشتند به همین علت حضرت علی علیه السلام سه صاع جو از یک یهودی قرض گرفت و آنها را در اختیار


1- آل عمران، 61
2- صافی ، ص 92.

ص : 11

فاطمه علیهماالسلام گذارد. حضرت زهرا علیهماالسلام از آنها نان پخت. حضرت علی علیه السلام همینکه نماز مغرب را خواند و آماده برای صرف افطار گردید، شخص مسکینی بر آنها وارد شد و از آنها خواست و سؤال کرد که سیرش کنند، نان را در اختیار او گذاشتند در نتیجه چیزی نخوردند و با آب افطار کردند. روز دوم مقداری جو گرفتند و آرد کردند و نان پختند و در اختیار حضرت علی علیه السلام قرار دادند که ناگهان یتیمی به درب خانه آمد و طلب طعام کرد. آنها نان را به او دادند و با آب افطار کردند. روز سوم نیز مثل روزهای قبل نان را پختند، شخص اسیری به درب خانه آمد نان را به او دادند و با آب افطار کردند. روز چهارم که نذر را انجام داده بودند حضرت علی علیه السلام به اتفاق امام حسن و امام حسین به محضر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد. وقتی ضعف را در چهره ی فرزندان خود دید گریه کرد و جبرئیل سوره هل اتی را نازل کرد.(1)

امام حسن علیه السلام طفل بود که آیه ی تطهیر در شأن او و جد و پدر و مادر و برادرش نازل شد. جابر بن عبدالله انصاری از قول حضرت زهرا علیهماالسلام نقل می کند که فرزندم حسن بر من وارد شد و بر من سلام کرد و گفت ای مادر سلام و درود بر تو و من جواب او را دادم گفتم سلام بر تو ای روشنی دیده و میوه ی دل من آنگاه امام حسن علیه السلام گفت ای مادر بوی خوشی نزد تو استشمام می کنم، گویی بوی جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در زیر کساء است. پس حضرت حسن علیه السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زیر کساء قرار گرفت و بر آن حضرت سلام و درود فرستاد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بر تو باد سلام ای فرزندم و ای صاحب حوض من و بدین ترتیب سایر پنج تن علیهماالسلام در زیر کساء قرار گرفتند. جبرئیل فرود آمد و در جمع آنها حاضر شد و سلام و درود حضرت حق عزوجل را به پیامبر رساند و گفت خداوند وحی فرستاد برای


1- محمع البیان، ج 10، ص 405.

ص : 12

شما و فرمود: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا».(1)

به تحقیق خداوند اراده فرمود که برطرف نماید از شما اهل بیت پلیدی را و پاک گرداند شما را پاک گردانی کامل.(2)

سیره عملی امام علیه السلام

اما صادق علیه السلام فرمود: که امام حسن علیه السلام عابدترین مردمان زمان خویش بود و هم با فضیلت ترین بود و هر گاه به سفر حج می رفت با پای پیاده و گاهی با پای برهنه راه می پیمود و چون به یاد مرگ و قبر و زنده شدن مردگان و گذشتن از صراط می افتاد اشک می ریخت و چون به یاد عرض اعمال به حق تعالی می افتاد فریاد می کشید و مدهوش می گشت.

«و کان اذا قام فی صلاته تر تعد فرائصه بین یدی ربه عزوجل» .

و همینکه به نماز می ایستاد بندهای بدنش می لرزید به جهت آنکه خود را در مقابل پروردگار خویش می دید.(3)

امام رضا علیه السلام فرمود: که امام حسن علیه السلام در موقع مرگ گریه می کرد. عرض کردند شما چرا گریه می کنید در حالیکه جایگاه بلندی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دارید و بیست مرتبه پیاده به سفر حج رفته اید و تمامی اموال حتی کفشهایتان را سه مرتبه در راه خدا تقسیم کرده اید؟ فرمود:

«انما أبکی لخصلتین: لهول المطلع و فراق الأحبه»

فرمود به دو چیز اشک می ریزم یکی هول مطلع (یعنی ایستادن در روز قیامت و گرفتاریهای گوناگون پس از مرگ)


1- احزاب، 33
2- آیات الولایه، ص 293.
3- بحار ج43، ص 331.

ص : 13

و دیگر فراق و جدایی از دوستان.(1)

امام حسن علیه السلام در یکی از سفرها که از مکه به مدینه بازمی گشت در بین راه پاهای مبارکش ورم نمود. همراهان عرض کردند یابن رسول الله اگر سوار شوید این ورم برطرف می شود و آسوده می گردید. فرمود: هرگز این کا را نخواهم کرد و لی به این منزل که برسیم با مرد سیاه چهره ای برخورد می کنیم. او روغنی دارد که ورم پایم را برطرف می نماید.

در همان نقطه که حضرت فرموده بود با مرد سیاه چهره ای مقابل شدند. یکی از همراهان نزد او رفت و به فرمان امام مقداری ازآن روغن خریداری کرد پرسید برای که می خواهی. جواب داد برای حسن بن علی علیه السلام. فورا خود را به حضرت رسانید و عرض کرد که من دوست و غلام شما هستم پول روغن را هرگز نخواهم گرفت، ولی هنگامی که از خانه خارج شدم زنم در حال زایمان بود دعا بفرمایید خداوند به من فرزندی کامل عنایت فرماید که شما خانواده را دوست بدارد. امام حسن فرمود: به خانه برگرد که چنین خواهد شد.(2)

روزی عربی بدشکل و بسیار زشت میهمان حضرت شد و بر سر سفره نشست. از روی حرص و اشتهای فراوان مشغول غذا خوردن شد از آنجا که خوی امام و این خانواده، کرم و لطف است آن جناب از غذا خوردن او خوشحال گشت و تبسم فرمود: در بین صرف غذا پرسید ای عرب زن گرفته ای یا مجردی؟ عرض کرد زن دارم. فرمود چند فرزند داری؟ گفت هشت دختر دارم که من از همه آنها زیباترم، اما آنها از من پر خورترند حضرت تبسم نمود او را ده هزار درهم بخشید گفت: این هم سهم تو و زوجه تو و هشت دخترت(3).


1- بحار ج43، ص 331.
2- بحار ج 43، ص6.
3- لطائف الطوائف، ص 139.

ص : 14

امام مجتبی علیه السلام از راهی سواره می گذشت، مردی از اهل شام باآن حضرت مصادف شد و بدون مقدمه شروع به ناسزا گفتن نسبت به آن بزرگوار نمود، ولی امام علیه السلام هیچ عکس العملی نشان نداد تا اینکه آن مرد هر چه خواست گفت. آنگاه امام پیش رفته و با تبسم به او فرمود: اگر اجازه دهی ترا راضی می کنم، چنانچه چیزی بخواهی به تو خواهم داد، اگر راه را گم کرده ای من نشانت دهم، اگر احتیاج به باربر داری من اسباب و بار ترا به وسیله ای به منزل می رسانم، اگر گرسنه ای ترا سیر کنم، اگر احتیاج به لباس داری ترا می پوشانم، اگر فقیری بی نیازت کنم، اگر احتیاج به لباس داری ترا می پوشانم، اگر فقیری بی نیازت کنم، اگر فراری هستی ترا پناه می دهم، هر آینه حاجتی داشته باشی بر می آورم چنانچه اسباب و همسفران خود را به خانه ما بیاوری برایت بهتر است زیرا ما اسباب پذیرایی کافی در اختیارت می گذاریم.

مرد شامی از شنیدن این سخنان گریه اش گرفت و گفت:

«أشهد انک خلیفه الله فی أرضه»

گواهی می دهم که تو خلیفه خدا روی زمینی

تو و پدرت ناپسندترین مردم در نزد من بودید، اینک محبوبترین خلق در نظرم شدید، آنچه به همراه خویش در مسافرت آورده بود به خانه آن حضرت منتقل کرد، میهمان ایشان شد تا موقعی که از آن خارج گردید و اعتقاد به ولایت حضرت پیدا کرد.(1)

مردی خدمت امام حسن علیه السلام شرفیاب شد و عرض کرد ای فرزند امیرالمؤمنین ترا قسم می دهم به حق آن خداوندی که نعمت بسیار به شما کرامت فرموده به فریاد من برس و مرا از دشمن نجات بده، دشمنی که حرمت پیران را نگه ندارد و به کودکان و نوجوانان رحم نکند. امام علیه السلام در آن حال تکیه فرموده بود از جا برخاست و نشست فرمود: بگو دشمن تو


1- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 19.

ص : 15

کیست تا از او دادخواهی کنم؟ گفت دشمن من فقر و پریشانی است. امام چند لحظه سر بر زیر افکند، سپس سر برداشت و خادم خویش را طلب نمود و فرمود آنچه مال و ثروت نزد تو موجود است حاضر کن. او پنج هزار درهم حاضر ساخت. فرمود: اینها را به این مرد بده و بعد او را قسم داد که هرگاه این دشمن برتو رو آورد شکایتش را نزد من بیاور تا دفع شرش بنمایم.

امام مجتبی علیه السلام در محلی به نام أبواء تنها مشغول نماز بود که زنی زیباروی وارد شد. هنگامی که امام علیه السلام نماز را به پایان رسانید فرمود:

آیا حاجتی داری؟ عرض کرد آری فرمود: حاجتت چیست؟ عرض کرد برخیز و از من کام بگیر!!

«قال علیه السلام الیک عنی لا تحرقنی بالنار و نفسک»

فرمود: زود از من دور شو من و خودت را گرفتار آتش جهنم نکن.

او که خواست اصرار ورزد امام علیه السلام مشغول گریه شد و فرمود وای بر تو از من دور شو آن قدر جانکاه می گریست که زن نیز به گریه افتاد. در این بین ناگاه امام حسین علیه السلام وارد شد. دید آن دو اشک می ریزند. او نیز از گریه برادر به گریه افتاد عده ای از اصحاب وارد شدند آنها نیز از گریه حسنین به گریه افتادند. صدای ناله و اشک بلند بود که زن فرصت را مناسب دید و از کنار جمعیت بیرون رفت و بعد کم کم مردم متفرق شدند ولی امام حسین علیه السلام تا موقعی که شخص امام حسن علیه السلام شرح ندادند از برادر پرسش نفرمود. تا اینکه دو بزرگوار یک شب در محلی آرمیده بودند ناگاه امام حسن علیه السلام از خواب بیدار شد و شروع به گریه کرد امام حسین علیه السلام عرض کرد: چه خوابی دیدی؟ فرمود: تا زنده ام برای کسی نقل نکن سپس ادامه داد که در عالم رؤیا یوسف علیه السلام را دیدم، در خواب نیز گریستم.

ص : 16

حضرت یوسف در میان جمعیت مردم رو به من کرد و گفت: ای برادر که پدر و مادرم فدایت باد چرا گریه می کنی. گفتم: یاد داستان تو و همسر عزیز مصر «زلیخا» و گرفتاری هایت، زندان رفتن و غم فراق پدرت یعقوب افتادم و تعجب کردم که اینهمه مشکلات را تحمل کردی به این علت اشک ریختم.

یوسف گفت: ای حسن بن علی آیا از داستان خود با زن بدوی در محل أبواء تعجب نمی کنی.(1)

امام مجتبی علیه السلام هر گاه وضو می گرفت بندهای بدنش می لرزید و رنگ مبارکش زرد می گشت سبب این حال را از آن حضرت پرسیدند فرمود:

«حق علی کل من وقف بین یدی رب العرش أن یصفر لونه و ترتعد مفاصله» .

سزاوار است بر کسی که می خواهد نزد رب العرش به بندگی بایستد رنگش زرد گردد و بدنش بلرزد.

همین که به مسجد می رفت که به درب مسجد می رسید سر را به سوی آسمان بلند می کرد و می گفت:

«الهی ضیفک ببابک یا محسن قد اتیک المسیئی فتجاوز عن قبیح ما عندی بجمیل ما عندک یا کریم»

ای خدای من این میهمان توست که به درگاه تو ایستاده، ای خداوند نیکوکار، به نزد تو آمده بنده ی تبهکار، پس درگذر از کارهای زشت و ناستوده من به نیکی های خودت ای کریم.(2)

یک روز کنیزی از کنیزان امام علیه السلام دسته گلی خوشبوی به آن حضرت تقدیم کرد امام علیه السلام در مقابل او را آزاد فرمود و چون پرسیدند چرا چنین


1- ابن شهر آشوب، ج 4، ص 14.
2- مناقب، ج4، ص 14

ص : 17

کردی؟ فرمود:

«ادبنا الله تعالی: فقال و اذا حییتم بتحیه فحیوا بأحسن منها».(1)

خداوند ما را چنین تربیت کرده و این آیه را تلاوت فرمود که چون به شما هدیه ای دادند، نیکوتر پاسخ گویید و فرمود بهتر از آن دسته گل آزادی او بود.(2)

مروان حاکم مردی شرور و ستمگر بود و هیچگاه از آزار امام حسن علیه السلام دست برنداشت. در هنگام رحلت امام علیه السلام در تشییع شرکت کرد. حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: تو به هنگام حیات برادرم هر چه از دستت برآمد کردی. و اما اینک در تشیع او حاضر شده ای و می گریی؟!

پاسخ داد: هر چه کردم، با کسی کردم که برد باریش از این کوه (اشاره به کوهی در مدینه کرد) بیشتر بود.

مردی گفت: امام حسن علیه السلام را دیدم که غذا میل می فرمود و سگی در پیش روی او بود، هر وقت لقمه ای برای خود برمی داشت مثل آن را نیز برای آن سگ می انداخت.

من عرض کردم ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آیا اجازه می دهی که این سگ را از اینجا دور کنم فرمود:

«دعه انی لأستحیی من الله عزوجل أن یکون ذو روح ینظر فی وجهی و أنا آکل ثم لا اطعمه» .

بگذار باشد چه من از خداوند عزوجل حیا می کنم که صاحب روحی روبروی من حاضر باشد و به من نگاه کند و من چیزی بخورم و به او نخورانم.(3)

یکی از غلامان آن حضرت جنایتی مرتکب شد که


1- نساء، 85.
2- بحار ج 43، ص 343.
3- بحار ج 43،ص 352.

ص : 18

مستوجب مجازات بود، امام علیه السلام تصمیم گرفت که او را ادب کند.

غلام گفت:

«و العافین عن الناس»

فرمود: ترا عفو کردم و از تقصیر تو گذشتم

غلام گفت: «والله یحب المحسنین»

فرمود:

«انت حر لوجه الله و لک ضعف ما کنت أعطیک»

ترا آزاد کردم و از برای تو مقرر نمودم دو برابر آنچه را که به تو عطا می کردم.(1)

گاهی بر در خانه زیر اندازی برای آن حضرت می انداختند و امام علیه السلام بر روی آن می نشست، هر کس از آنجا عبور می کرد. به جهت جلالت و عظمت آن بزرگوار می ایستاد و عبور نمی کرد. تا اینکه راه کوچه از رفت و آمد مسدود می شد. حضرت بناچار به خانه برمی گشت و مردم پراکنده می شدند و همچنین در راه حج و سفر به مکه هر کس چشمش به جمال نورانی امام حسن علیه السلام می افتاد از مرکب پیاده می شد تا چهره زیبا و با جذبه امام مجتبی علیه السلام را زیارت کند.(2)

یک وقت امام حسن و امام حسین علیه السلام با پیرمردی روبرو شدند که وضو را ناقص و باطل انجام می داد، آن دو بزرگوار برای ارشاد و راهنمایی او با هم به نزاع پرداختند و هر کدام به دیگری گفتند که تو وضویت درست نیست. پیرمرد نزدیک آمد و گفت: آقا زاده ها با هم نزاع نکنید هر کدام یک وضو بگیرید تا من بین شما قضاوت کنم. وقتی امامان عظیم الشأن وضو


1- بحار ج43، ص 352.
2- بحار ج 43، ص 338.

ص : 19

گرفتند گفتند:

أَیُّنَا یُحْسِنُ؟

قَالَ: کِلَاکُمَا تُحْسِنَانِ الْوُضُوءَ وَ لَکِنَّ هَذَا الشَّیْخَ الْجَاهِلَ هُوَ الَّذِی لَمْ یَکُنْ یُحْسِنُ

کدام ما درست وضو گرفتیم؟

پیرمرد گفت:

هر دو خوب وضو گرفتید و لکن این پیرمرد جاهل وضویش درست نبود و هم اکنون طریقه وضو گرفتن را از شما آموختم و به دست با برکت شما راهنمایی و ارشاد شدم.(1)

کلمات امام علیه السلام

«عجبت لمن یتفکر فی مأکوله کیف لا یتفکر فی معقوله فیجنب بطنه مایؤذیه و یودع صدره مایردیه» .

تعجب می کنم از کسانی که در غذای جسم خود فکر می کنند ولی در امور معنوی و غذای جان خویش تعقل نمی نمایند؛ شکم را از طعام مضر حفظ می کنند ولی باک ندارند که افکار پلیدی در روان آنها وارد شد!

«کان الحسن بن علی علیه السلام اذا قام الی الصلوه لبس اجود ثیابه، فقیل له یابن رسول الله تلبس اجود ثیابک فقال ان الله جمیل یحب الجمال فاتجمل لربی و هو یوقل خذوا زینتکم عند کل مسجد.»

امام مجتبی علیه السلام بهترین لباسهای خود را در موقع نماز در برمی کرد، کسانی از آن حضرت سبب این کار را پرسش کردند، در جواب فرمود: خداوند جمیل است و جمال و زیبایی را دوست دارد به این جهت خود را در پیشگاه الهی زینت می کنم، خداوند امر فرموده با زینت های خود در


1- مناقب، ج 3 ،ص 400.

ص : 20

مساجد حاضر شوید.

«یابن آدم انک لم تزل فی هدم عمرک منذ سقطت من بطن امک فخذ مما فی یدک لما بین یدیک فان المؤمن یتزود و ان الکافر یتمتع» .

ملک الشعرا بهار5

ملک الشعرا بهار_بخش5

خداوند هنر، استاد بهزاد//که نقش از خامهٔ بهزاد به زاد

حسین رادکِش بهزاد نام است//کمال الدین بهزادش غلام است

اگر بود او نخست، این هست اول//اگر بود او کمال، این هست اکمل

EXrozblog.comEX

ملک الشعرا بهار_بخش5

شمارهٔ 31 - در وصف استاد حسین بهزاد نقاش عالیمقام

خداوند هنر، استاد بهزاد

که نقش از خامهٔ بهزاد به زاد

حسین رادکِش بهزاد نام است

کمال الدین بهزادش غلام است

اگر بود او نخست، این هست اول

اگر بود او کمال، این هست اکمل

به رنگ آمیزی از خورشید ییش است

به معنی آفتاب عصر خویش است

به صورت شادی و غم می نماید

غم و شادی مجسم می نماید

به سحرانگیزی کلک گهرخیز

به نقش جان دهد رنگ دلاوبز

خداوندنگارین خامه«مانی»است

ولیکن بندهٔ بهزاد ما نیست

«منوهر» پیش این استاد، باری

خجل گردد به طرح ریزه کاری

ز رشک کلک مویین سیه روش

رضای اصفهانی شد سیه پوش

ز صنع خامهٔ چینی نمودش

فرستد فرخ چینی درودش

به پیش ریزه کاری های نغزش

کمال الملک شد آشفته مغزش

رفائیل ار به عصرش زنده گردد

بر ِ آن کلک قادر بنده گردد

من ارچه در سخن هستم مسلم

به وصفش عاجزم والله اعلم

بهار اندر سخن گر داد دادست

کلامش از دل بهزاد زادست

شمارهٔ 32 - صخر شرید

سخن صخر شرید است مثل

از پس واقعهٔ ذات اثل

بود از ابطال عرب، صخر شرید

پیش از اسلام به عهدی، نه بعید

بود این صخر از ابناء سلیم

داشت با آل اسد کین قدیم

رفت و راند از اسد اشتر دوهزار

وز پسش خیل اسدکشت سوار

بُد ربیعه پسر ثور زعیم

حمله بردند بر ابناء سلیم

حرب افتاد به دشتی که عرب

دشت ذات الاثلش داد لقب

صخر برگشت و یکی تیغ آهیخت

حرب را با پسر ثور آویخت

پسر ثور زدش نیزه به بر

نیزهٔ جان شکر و جوشن در

طعن، کاری بُد و جوشن بدرید

سرنیزه به تهیگاه رسید

حلقهٔ جوشن از آن زخم درشت

شد فرو در شکمش چار انگشت

صخر

از آن زخم به بستر خوابید

سالی از آن الم آرام ندید

در پرستاری وی همسر و مام

کرده بر خوبشتن آرام حرام

ره نوردی مگر از راه رسید

زن او دید و ز حالش پرسید

گفت در رنج و عذابم شب و روز

بی نصیب از خور و خوابم شب و روز

راحتی هست به یأس و به امید

یأس و امّید ازین خانه رمید

به نگردد که دلم شاد شود

نه بمیرد مگر از یاد شود

روز دیگر کسی از راه گذشت

حالش از مادر او جویا گشت

گفت درمان شود انشاء الله

خوش و خندان شود انشاء الله

من نه مادر که کنیز صخرم

برخی جان عزیز صخرم

گرد سرگردم و درمان کنمش

جان ناچیز به قربان کنمش

صخر، آن هر دو سخن بازشنید

مژه تر کرد و ز دل آه کشید

گفت سلمی زن خوشمنظر من

شد ملول از من و از محضر من

لیک مادر ز ملال آزاد است

دل زارش به امیدی شاد است

زن کجا همسر مادر باشد؟

کی مه و مهر برابر باشد؟

آن که زن همسر مادر دارد

وان دو را قدر، برابر دارد

روزش ار تیره شود هست بجا

زن کجا، مادر پر مهر کجا

شمارهٔ 33 - زن قاضی ری

با پسرگفت زن قاضی ری

کای پسر، این همه غفلت تا کی

گفتمت رنج بری گنج بری

نیم اگر سعی کنی پنج بری

گر به نفع دگران کار کنی

خویش را زبدهٔ اخیار کنی

ورکنی سود خوداز رنج طلب

شهره گردی به یکی گنج طلب

گرچه این شق دوم عیاریست

بهتر از تنبلی و بیعاری است

تو نه خیر دگران پیشه کنی

نه پی خیر خود اندیشه کنی

تو نه عیاری و نز اخیاری

آدمی بی هنر و بیعاری

مدرسه رفتن تو وسوسه بود

عیب کار تو ازبن مدرسه بود

ننمودی ز مدیر اصلا ترس

متصل تخمه شکستی سر درس

حالیا بی هنری حاصل تست

گر سوادی است فقط در دل تست

بی وجود و کچلک باز

شدی

در فن مسخره ممتاز شدی

تو مپندار که دایم مادر

هست پیش تو و زنده است پدر

از برای پدرت پای نماند

در ادارات دگر جای نماند

دستگیری نکند نیز کسی

به فقیران ندهد چیزکسی

از قضاگنده خری آنجا بود

چشم فرزند سوی بابا بود

دوخته آن پسرک چشم به خر

چشم پوشیده ز پند مادر

گفت با مام، درین لحظه ی چند

که تو بر بنده همی دادی پند

گرچه دایم به تو می دادم گوش

برشمردم ز سر دقت و هوش

شصت ودوسگ مگس ازخایهٔ خر

پر زد و تاخت به آنجای دگر

من شمردم همه را زود به زود

شصت،یا شصت ودو، یا شصت و سه بود

تا نگویی تو که حیوانم من

خرف و ابله و نادانم من

مادرش کوفت دو دستی به سرش

فحش باربد به جد و پدرش

گفت الحق که پسر زادم من

نه پسر، کرهٔ خر زادم من

تف بر آن نطفهٔ ناپاک تو باد

اف بر آن روح خطرناک تو باد

مرده شو این شکمم را ببرد

سگ هار این رحمم را بدرد

که به مانند توگه لوله بزاد

نانجیب و خر و سگ توله بزاد

شد در آن وحشت مادر فرزند

هایهویی ز سر کوچه بلند

تپ تپ پای جوانان برخاست

زِر زِر سوت عوانان برخاست

پسرک چشم نمالیده تمام

بود مادر به تماشا، لب بام

تا برد لذتی از منظر چشم

به هوا رفت در آن آتش خشم

خر و فرزند و نصیحت بگذاشت

بر لب بام شد و چشم گماشت

از قضا بود در آن کو پسری

پسری شیوه زنی عشوه گری

نانجیبی ز حقیقت عاری

لایق منصبی سردم داری

لیک درکشتن عشاق دلیر

مژه چون تیر و نگه چون شمشیر

سر و زلفی به سیاهی شب قدر

بر و رویی به سفیدی مه بدر

می گدازید به یک چشم زدن

تا درون دل و اعماق بدن

دید زن شوهر خود را درکوی

شده با آن پسرک روی به روی

از خجالت به زحیر افتاده

غلطی کرده و گیر

افتاده

پسرک فحش کشیدست بر او

وسط کوچه پریدست بر او

خانم از حرص فرو تاخت ز بام

جست در کوچه زبان پر دشنام

گفت با شوی که ای قاضی ری

آخر این شعبده بازی تا کی

گاه زن، گاه بچه، شرمت کو

از زن و از بچه آزرمت کو

سر پیری بچه بازیت چه بود

این قدر روده درازیت چه بود

تو چه می گفتی با این پسره

با چنین بی سر و پای نکره

شوی خندید و چنین گفت به وی

خانم این چس نفسی ها تاکی

دق کنی گر بچه بازی بکنم؟

پس بفرما به چه بازی بکنم

گفت و با خنده به منزل درشد

زن هم اندر عقب شوهر شد

هر دو را در نظر آمد ناگاه

طرفه چیزی که نعوذاً بالله

هر دو دیدند در آن گوشه پسر

جسته مردانه به پشت خر نر

خانه از غیر چو خالی دیده

فرصتی جسته خری گاییده

مادر از آن حرکت رفت ز هوش

شوی بگرفت ورا در آغوش

موقع آشتیئی پیدا شد

در میان واسطه ای برپا شد

گشت یک مرتبه دلسوز زنش

بوسه ها زد به پک و پوز زنش

گفت کمتر صنما ولوله کن

جان من جوش مزن، حوصله کن

پسری را که تو باشی مادر

گاه بر بام زنی گاه بدر

پدرش مشغله سازی چون من

شصت ساله بچه بازی چون من

کشوری خالی از انواع علوم

مردمی عاری از انصاف و رسوم

دولتی منقلب و بی پر و پا

علمایی خرف و بی سر و پا

ناظم مدرسه ها، لوطی ها

درسها ثانی چل طوطی ها

وزرایی همگی عشوه پَرست

وکلایی همگی رشوه پَرست

این چنین بار نیاید چه کند؟!

خر همسایه نگاید چه کند؟!

شمارهٔ 34 - بی خبری!

گر بدانم که جهان دگری است

وز پس مرگ همانا خبری است

ننهم دل به هوا و هوسی

واندر این نشأه نمانم نفسی

ای دریغا که بشر کور و کرست

وز سرانجام جهان بی خبرست

کاش بودی پس مردن چیزی

حشری و نشری و رستاخیزی

پس این قافله جز گردی نیست

بدتر

از بی خبری دردی نیست

مخبران را ز دلیل امساکست

گفته های همه شبهت ناکست

آن که خود نیست ز مشهود آگاه

کی به اسرار نهان جوید راه؟

انبیا حرف حکیمانه زدند

وز پی نظم جهان چانه زدند

حکما راست درین بحث، خلاف

نسزد کرد چنین کعبه طواف

عارفانی که ز راز آگاهند

جملگی محو فنا فی الله اند

همه گویندکه بی چون و چرا

نیست موجود دگر غیر خدا

آدمی جزء وجود ازلست

چون وجود ازلی لم یزل است

روح یک روح و صور بی پایان

وین بدن ها همه زنده است به جان

قطره ای آب ز دریا بگسست

عاقبت نیز به دریا پیوست

می رسند از دو ره خم در خم

شیخ اشراق و «انشتین» بهم

تازه، این فاتحهٔ بی خبری است

تازه، باز اول کوری و کری است

من نیم این بدن پر خط و خال

کیستم من؟ خرد و عشق و خیال

قوهٔ حافظه با این ابزار

می کند کار به لیل و به نهار

گرم سیرست درین دهر سپنج

می برد لذت و می بیند رنج

من خود این مشگ پر از باد نیم

من بجز حافظه و یاد نیم

گر بود زنده و گر مرده تنم

تاکه این حافظه باقی است، منم

وگر این حافظه از تن برود

من و مایی زتو و من برود

گر رود حافظه بیرون از سر

نتوان گفت که باقی است بشر

شک ندارم که قدیمی است وجود

تا ابد نیز نگردد نابود

گاه پروانه و گه شمع شود

گه پراکنده، گهی جمع شود

لیکن این «من» که بود طفل حیات

یعنی این حافظه و ادراکات

کر به یک عارضه شد دور از تن

نیست باقی من و شخصیت من

و گر این روح بقایی دارد

وین سخن راه به جایی دارد

همچنان کز رحم آمد بیرون

چون ازین نشاه قدم زد بیرون

شعلهٔ حافظه خاموش شود

وانچه دیده است فراموش شود

زندگی حاصل این آب و هواست

منحصر درکرهٔ کوچک ماست

زندگانی ز تصادف زاده

واتفاقی است شگرف افتاده

نیست روشن که

در اقمار دگر

زین تصادف شده باشند خبر

اولی داشته بی چون و چرا

لاجرم خاتمتی هست ورا

شمارهٔ 35 - در رثاء ایرج

ایرجا رفتی و اشعار تو ماند

کوچ کردی تو و آثار تو ماند

چون کند قافله کوچ از صحرا

می نهد آتشی از خویش به جا

بار بستی تو ز سرمنزل من

آتشت ماند ولی در دل من

بعد عمری دل یاران بردن

دل ما سوختی از این مردن

چون کبوتر بچهٔ پروازی

برگشودی پر و کردی بازی

اوج بگرفتی و بال افشاندی

ناگهان رفتی و بالا ماندی

تن زار تو فرو خفت به خاک

روح پاک تو گذشت از افلاک

سوی افلاک شد آن روح خفیف

هر لطیفی گذرد سوی لطیف

بود در نظم جهان صاف و صریح

مردنت سکته، ولی غیر ملیح

موقع سکته ات این دور نبود

صحبت ما و تو اینطور نبود

خامه پوشید سیه در غم تو

نامه شد جامه در از ماتم تو

شعر بی وزن شد و قافیه خوار

سجع و ردف و روی افتاد ز کار

شجر فضل و ادب بی بر شد

فلک دانش بی اختر شد

یافت ابیات به مصرع تقلیل

شد مطالع به مقاطع تبدیل

قلم شاعری از کار افتاد

ادبیات ز مقدار افتاد

در عزای تو قلم خون بگریست

نتوان گفت که او چون بگریست

خامه در مرگ تو شد مویه کنان

لیقه در سوگ تو شد موی کنان

دفتر از هجر تو بی شیرازه است

وز غمت داغ مرکّب تازه است

خامه چون شد ز عزایت خبرمن

تیغ بر سر زد و بشکافت سرش

از سرش خون سیه بیرون ریخت

بر ورق از بن مژگان خون ریخت

رفت در مرگ تو قدرت ز خیال

مزه از نکته و معنی ز امثال

رفتی و لذّت دانش بردی

ذوق ها را به دماغ افسردی

کیف از افیون و نشاط از مِی شد

دورهٔ عشق و جوانی طی شد

اندر آهنگ، دگر پویه نماند

بر لب تار به جز مویه نماند

فعلاتن فعل از ضرب افتاد

ضرب

هم قاعده را از کف داد

بی تو رفت از غزلیات فروغ

بی تو شد عاشقی و عشق دروغ

بی تو رندی و نظربازی مرد

راستی سعدی شیرازی مرد

مردی و اختر ما کرد غروب

لیک شد مرگ تو از بهر تو خوب

مرده خوش تر که بود با هنری

زنده در مملکت محتضری

داشتند آرزوی صحبت تو

مولیر و کرنی و راسین و روسو

به تو گفتند که برخیز و بیا

وحشی و اهلی و جامی و ضیا

گوش کردی و به یک چشم زدن

شدی آنجا که ببایست شدن

دوستانت همگی تقدیسی

گرد هم پارسی و پاریسی

با چنان حوزه که آنجا داری

چه غم از غم کدهٔ ما داری

اندر آن باغ که بر شاخهٔ گل

آشیان ساخته ای چون بلبل

زیر سر کن ز ره مهر و وفا

گوشه ای بهر پذیرایی ما

شمارهٔ 36 - تنبلی عاقبتش حمالی است

دو نفر بچهٔ مقبول قشنگ

نام این سنجر و آن یک هوشنگ

هر دو همبازی و همقد بودند

راه یک مدرسه می پیمودند

بود سنجر ننر و دردانه

باعث زحمت اهل خانه

تا کسی حرف به سنجر می زد

دهنش کج شده و عر می زد

به کسی هیچ نمی کرد سلام

داشت عادت به دروغ و دشنام

صبح ها دیر ز جا برمی خاست

پس نمی رفت سوی مدرسه راست

بین ره خنده و بازی می کرد

به دکان دست درازی می کرد

دست و رو هیچ نمی شست به آب

چرک می کرد ورق های کتاب

صبح ها هیچ سر درس نبود

از کسی در دل او ترس نبود

روز و شب شاکی از آن طفل صغیر

پدر و مادر و استاد و مدیر

متصل خنده به مردم می کرد

قلم و کاغذ خود گم می کرد

بود هوشنگ به عکس سنجر

پسری ساعی و با عقل و هنر

مادرش دائم از و راضی بود

اهل منزل همه از او خوشنود

زودتر از همه رفتی سر درس

از خدا در دل او بودی ترس

درس می خواند شب از روی کتاب

مشق خط کرده و می کرد حساب

پدرش کوشش هوشنگ چو دید

از پی

تربیتش رنج کشید

چون که در داخله تحصیل نمود

به سوی خارجه تعجیل نمود

سینه اش از همه علمی پرگشت

رفت در خارجه و دکترگشت

رفت و برگشت یکی دانشمند

پدر و مادرش از وی خرسند

زن گرفتند برای هوشنگ

از یکی طایفهٔ با فرهنگ

دختری بود هنرمند و ظ ریف

خوشگل و باشرف و پاک و عفیف

دید هوشنگ و پسندید او را

از همه طایفه بگزید او را

زن و شوهر چو بهم یار شدند

خانه ای خوب خریدار شدند

روز اسباب کشی چون برسید

گفت هوشنگ که حمال آرید

بود حمالی تریاکی و خوار

عاجز و مضطر و بیکاره و زار

گفت هوشنگ: که ای بیچاره!

از چه هستی تو چنین بیکاره؟

از چه این قدر کثیفی آخر؟

لاغر و زرد و ضعیفی آخر؟

گفت حمال که گشتم عاجز

چون که من درس نخواندم هرگز

مادرم مُرد و پدر نیز بمرد

مدعی مال مرا یکسره برد

من که بی علم و سلندر بودم

مدتی این در و آن در بودم

گه عرق خوردم و گه بنگ زدم

تاکه تریاکی و الدنگ شدم

پس ازآن ناخوش و بیچاره شدم

عاقبت مفلس و اینکاره شدم

کرد هوشنگ چو بسیار نظر

دید او هست مثال سنجر

گفت هوشنگ: تو سنجر هستی؟

گفت آری، زکجا دانستی؟

گفت: این بر همه مردم حالی است

تنبلی عاقبتش حمالی است

هرکه او می کند از درس فرار

آخرکار شود مفلس و خوار

شمارهٔ 37 - مدح و قدح

در سرای شوکت الدوله که بود

در عزایش ناله تا چرخ کبود

مجلس پر حشمتی تشکیل یافت

و از وجود شیخنا تجلیل یافت

عالم نحریر و دانای زمان

مفتی فحل توانای زمان

آن که باشد بزم عرفان را جلیس

بوعلی عصر خود، شیخ الرئیس

ناگهان پیدا شد از یک زاویه

هیکل نحس بهاء التولیه

آن که او لاف خری ز اول زده

آ ن که او بر خر قبل منقل زده

آن که اندر بارهٔ او ییش از این

شاعری گفته است این بیت رزین

تا تو را من دیده ام شل دیده ام

لات

و لوت و آسمان جل دیده ام

آمد و بنشست با مندیل زفت

ملک الشعرا بهار7

ملک الشعرا بهار_بخش 7

آن کس که رموز غیب داند، نه تویی//وان کو خط نابوده بخواند، نه تویی

اندیشهٔ عاقبت مکن کز پس مرگ//چیزی هم اگر از تو بماند، نه تویی

پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران//پاسبان را نیست خواب،از خواب سر بردار، هان!

EXrozblog.comEX

شمارهٔ 71

آن کس که رموز غیب داند، نه تویی

وان کو خط نابوده بخواند، نه تویی

اندیشهٔ عاقبت مکن کز پس مرگ

چیزی هم اگر از تو بماند، نه تویی

منظومه ها

آیینۀ عبرت

بخش اول - از کیومرث تا سربداران

پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران

پاسبان را نیست خواب،از خواب سر بردار، هان!

گلهٔ خود را نگر بی پاسبان و بی شبان

یک طرف گرگ دمان و یک طرف شیر ژیان

آن ز چنگ این رباید طعمه، این از چنگ آن

هریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان

پاسبان مست و گله مشغول و دشمن هوشیار

کار با یزدان بود کز کف برون رفته است کار

پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگان

نیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان

وانگه از سر دورکن گفتار این بی مایگان

پایداری چند خواهی جست ازین بی پایگان

کشور تو خسروا گنجی است، گنجی شایگان

ترسم این گنج ازکفت شاها برآید رایگان

طرفه گنجی درکف آوردی کنون بی هبچ رنج

چون نبردی رنج، شاها کی شناسی قدرگنج

گنجی آمد درکفت بیش از سپهرش فر و جاه

صیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه

خسروان کرده در او از دیدهٔ حسرت نگاه

حدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه

دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاه

وندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه

خسروان در برکشیده این بت دلبند را

راست چون مادرکه اندر برکشد فرزند را

شه کیومرث از نخست این گنج را گنجور بود

وز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود

هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بود

هم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود

هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بود

باری این کشور از اینان سال ها معمور بود

لیک گم

کردند مردم راه عدل و راستی

تا به ملک از «بیوراسب» آمد بسی ناشاستی

جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم داد

لیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد

هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد داد

آری آری ملک از استبداد خواهد شد به باد

زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهاد

بر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد

الغرض آئین بیداد و زبردستی کرفت

زو هزاران سال ایران ذلت و پستی گرفت

چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست

کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست

بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکست

پس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست

بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بست

کشور اندر عهد او از پنجهٔ بیداد رست

باری اندر عدل و داد و نیکوئی کرد آنچه کرد

مرحبا سلطان، زهی خسرو، فری آزادمرد

شاه افریدون به «ایرج» داد ایرانشهر را

کرد بخش «تور» ملک ماوراء النهر را

«سلم» را روم و خزر تا بازیابد بهر را

لیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را

ساختند آماده چون افعی به دندان زهر را

در عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را

رفت ایرج تاکه دلجوئی کند زان دو لعین

میهمان کردند و اندر خانه کشتندش به کین

زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتاد

و ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد

پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهاد

کینهٔ ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد

از پس او نوذر و زو را رسید آئین وداد

لیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد

بی خبر کز بیم تیغ کیقباد نامور

اندرین کشور نتاند زیست هر بی پا و سر

کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیاب

کرد آباد آنچه بود از فتنهٔ ترکان خراب

زان سپس کاوس کی شد

ملک را مالک رقاب

وندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب

لیک از آن پس کرد از استبداد و نخوت فتح باب

هم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب

زان سبب شد بسته در بند شه مازندران

کبر و خودرایی، بلی چونین کند با مهتران

سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبخت

عدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت

کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سخت

باز جست از راستی کین پدر زان شوربخت

پس به لهراسب سپرد آن ملک و خود بربست رخت

و آن ملک چون کِشت در این گلشن از نیکی درخت

رفت و آن دیهیم شاهی بر سر گشتاسب هِشت

و آن هم اندر خسروی کرد آنچه کرد از خوب و زشت

درگه گشتاسب شه، دین کرد پیدا زردهشت

کرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت

گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشت

راستی جو در منشت و درگو شت و درکنشت

پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشت

راستی و ورزش و دادند درهای بهشت

پنجگه باید نماز آورد پیش اورمزد

کرد باید دوری از اهریمن و خونی و دزد

دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشاد

با زر گشتاسب شاه و نیزهٔ اسفندیاد

شاه توران و سکستان در بداندیشی ستاد

قافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد

اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتاد

کشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد

شد نبشته دین او بر پوست های گاومیش

گشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش

باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیار

وز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار

وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کار

چرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار

الغرض کبر و نفاق آمد در این

ملک آشکار

تا شد از پور فیلیپ این ملک،بی مقدار و خوار

زان سپس گشت آشکارا نهضت اشکانیان

وز پس آنان برآمد رایت ساسانیان

داستان گوی گرگ باز این چنین فرمود یاد

واین چنین ز استخر و نقش بیستو ن مطلب گشاد

کز مهابادی شد ایران سال ها بهروز و شاد

بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد

شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهاد

خود مهابادی مِدی دان سرزمین ماه، ماد

آخر آنان سیاکزار است و بعد از آن گروه

شاهزادهٔ پارس، کورش یافت آن فر و شکوه

داستان کورش و کیخسرو والاگهر

سخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر

دخت استیهاژ «مندان» بود مام آن پسر

نیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر

از مدی و فارس، کورش ساخت هم پیمان حشر

ملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر

رفته رفته شد مدی مغلوب و ایران یکسره

زان کورش کشت، زیرا داشت از یزدان فره

کورش آئین های نیک آورد درکشور پدبد

شیوهٔ قانون گزاری او به عالم گسترید

جاده ها افکند و در فرسنگ ها خرسنگ چید

نیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید

در نخستین جنگ چون بی نظمی لشگر بدید

نقشهٔ تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید

کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبرد

مر یهودان را بداد آزادی و خشنودکرد

از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شد

سرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد

بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شد

نیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد

زان میان دارای بن گشتاسب زیب گاه شد

دست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد

پیرو قانون کورش بود و بختش رهنمون

یادگارش تخت جمشید است و نقش بیستون

خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شد

آنکه عهدش در وطن سرمایهٔ افسوس شد

ملک ایران بهرهٔ اسکندر منحوس شد

وز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد

زانطیوخس شام و مصر از آن بطلمیوس شد

سند و کابل هم به

سرداری دگر مرئوس شد

ملک ایران شد اسیر پنجهٔ یونانیان

زان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان

نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکار

اشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار

نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعار

یافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار

جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کار

بر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار

آخرینشان اردوان بد کاردشیر بابکان

کشتش اندر رزم و بستد مملکت را رایگان

این ره نیز از ستم این ملک را پیراستند

روی ایران را چو روی نیکوان آراستند

بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتند

تا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند

یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند

ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند

یافتستند از بدی ها کیفر و پاداش خویش

کیفر و پاداش یابدگرگ در آزار میش

از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پور

تاج ملک پارس او را گشت از تایید هور

اردشیر از خطه دارابجرد آورد زور

مردم استخر کز شاپور بودندی نفور

تاج راکردند بخش اردشیر از راه دور

رزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور

اردشیر بابکان بنهاد بر سر تاج داد

بازوی مردی به دفع تاجداران برگشاد

اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگار

بود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار

در زمین فارس می گشتند چندین روزگار

همره گردان شده هرجا چراگه خواستار

بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوار

جمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار

در حدود فارس شاهی بود نامش جوزهر

بابک او راکشت و خالی ساخت جا بهر پسر

داستان کارنامه این چنین گوید خبر

کاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر

بود ساسان خود شبان پایک پیروزگر

مرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در

بهر ساسان دید خوابی خوش سه شب آن تاجو ر

کز برپیلی سپید آراسته جسته مقر

وآذر برزین و آذرخوره و آذرگشسب

چون خور او را روشن

و او کرده زانان فال کسب

شاه پاپی سر به سر اخترشماران را بخواست

خواب های خود یکایک گفتشان بی کم وکاست

جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاست

یا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست

زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاست

خواست ساسان را به بر پاپک وزو پرسید راست

از پس زنهار پاپک، گفت با او راستی

کاصلم از ساسان بن دارای بن داراستی

شد چو از این راز آگه پاپک فرخ نژاد

دختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد

و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزاد

پاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد

شد به زودی اردشیر اندر هنرها اوستاد

شهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد

اردوان پهلوی شاهنشه ایران ز ری

سوی پاپک نامه کرد و خواست برنا را ز وی

اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان

جای دادش اردوان در صف رادان و گوان

در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان

در همه فرهنگ و هنگ از همگنان سر شد جوان

اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان

هر طرف راندند مردان بهر صید آهوان

از پس گوری شد و افکند تیری اردشیر

تیر بگذشت از شکمب گور و آوردش به زیر

تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمرد

گفت هان بر دشت من رفت این هنر وین کار کرد

اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگرد

آن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد

اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سرد

گفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟

خیز و از ایوان در اصطبل ستوران رخت نه

نزد اسبان در خور خود پایگاه و تخت نه

اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشید

پیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید

سوی بابک نامه ای بنوشت و کرد آن

غم پدید

بابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید

نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزید

ساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید

اندرین هنگامه ناگه بابک اندر پارس مرد

اردوان ملک نیای وی به پور خود سپرد

هم درین احوال روزی اردوان پادشا

در بر خود داشت مر اخترشماران را بپا

گفت هان بینید راز اختران را برملا

آن کسان رفتند و بنشستند در مهمان سرا

بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانروا

پس بسنجیدند راز اختران را بارها

شاه را گفتند اگر از شه گریزد بنده ای

عاقبت آن بنده گردد خسرو فرخنده ای

آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمرد

رفت و راز اختران را در بر او فاش کرد

اردشیرش گفت باید جست و رست از رنج و درد

شب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد

زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنورد

هر دو سوی پارس بگرفتند ره بی دار و برد

همچو غرمی بخت او اندر پیش پوینده بود

پادشاهی را به مردی یافت چون جوینده بود

چه رن که شد روز، اردوان جست و کنیزک را ندید

هم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید

در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسید

پور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید

اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزید

جیش پور اردوان زان شه شکستی سخت دید

زان سپس با اردوان بنمود حربی بس قوی

واندر آن میدان فرو شد پادشاه پهلوی

داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروان

زان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان

دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توان

خلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان

کس نبودی در زمان عدل او زار و نوان

دست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان

هم به عهدش فخر کردی حضرت خیرالانام

گفت خود زادم به عهد خسرو عادل زمام

زین

سخن جان و دل دانا برافروزد همی

جور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی

پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همی

دیدهٔ دشمن به تیر عدل بردوزد همی

گفته این، تا خسروان را عدل آموزد همی

قصهٔ آنکو به چونین شاه کین توزد همی

قصهٔ مشت و درفش و صحبت سنگ و سبوست

باری ار این پند را خسرو فراگیرد نکوست

زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بود

خسروی هشیار و صاحب رای و با تمییز بود

با زبانی نرم، او را خنجری خونریز بود

کشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود

لیکن او را بدگمانی های خوف آمیز بود

وین گمان بد به ملک اندر نفاق انگیز بود

لاجرم لشکر بر او شورید و شد شیرویه شاه

خسرو پرویز شد در بند شیرویه تباه

از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شد

خون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد

فتنه ها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد

اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد

عرصهٔ ایوان کسری آشیان بوم شد

دیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد

تا پس از چندی برون شد یزدگرد شهریار

هم مر او را بخت بد، با تازیان انداخت کار

خیل عریان عرب غالب نیامد در نبرد

کاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد

هشت بغی زیردستان دردها بر روی درد

خاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد

چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زرد

زین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد

لاجرم بر ما شکست آمد ز گشت روزگار

شاه شاهان کشته شد در مرو و باطل ماند کار

ایزد احمد را به شوری مرسل و مأمور کرد

تا به دست آویز شوری خصم را مقهور کرد

عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کرد

پور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد

و آل سفیان را ز ملک این

خو دسری مهجور کرد

وانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد

زادهٔ عبدالعزیز است آنکه از احسان و داد

سیرتی دیگر گرفت و شیوه ای دیگر نهاد

آل عباس ارچه دیری سید و سلطان بدند

لیک تا بودند دست آویز این و آن بدند

گه ز طغیان عدوی خانگی حیران بدند

گه ز بیم فتنهٔ بیگانه سرگردان بدند

زان میان گر چند تن فرمانده کیهان بدند

از ره عدل و کمال و رادی احسان بدند

ورنه اینان را دمی نگذاشتندی بی زیان

دیلمان، سلجوقیان، خوارزمیان، چنگیزیان

خود شنیدی ای ملک اخبار هارون الرشید

کز کمال و عدل و رادی بوده در گیتی وحید

درگه بخشش نگفتی کاین طریف است آن تلید

در ره جنبش نگفتی کاین قریب است آن بعید

نیز عبدالله مأمون بود در دانش فرید

خسروی کردند با روی خوش و بخت سعید

گرچه برآل محمد ظلمشان مستور نیست

خلق این دانند و ما را این سخن منظور نیست

ز امر مامون لشکر طاهر سوی بغداد شد

بر امین از آن گروه جنگجو بیدادشد

تا تنش در خاک رفت وکشورش بر باد شد

گرچه مامون را دل از قتل امین ناشاد شد

لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شد

مرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد

پس سوی بغداد شد وآن ملک ازو زیو ر گرفت

زان همایون فتح، طاهر پیش مامون فر گرفت

زان سپس یک روز مامون روی شادی برگشاد

نیز در آن بزم طاهر را به خدمت بار داد

چون به طاهر دید، مامون برکشید آه از نهاد

گوهر اشکش ز درج دیده در دامان فتاد

گفت از طاهر مرا قتل امین آمد بهٔاد

پس به طاهر داد منشوری ز راه دین و داد

کفت شو سوی خراسان واندر آنجا داد کن

وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کن

رفت طاهر زی خراسان واندر

انجا داد کرد

وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کرد

خاطر آن قوم را از قید رنج آزاد کرد

ملک را خرم چو باغ اندر مه خرداد کرد

پس به خطبه نام مامون را به عمد از یاد کرد

هم به شب جان داد و مامون آل او را شاد کرد

از خراسان آل طاهر کام ها برداشتند

کام ها برداشتند و نام ها بگذاشتند

چون محمد آنکه طاهر را بدی سیم پسر

شد قرین عیش وگشت ازکارکشور بی خبر

آل زید اندر ری وگرگان برآوردند سر

هم خراسان را ستد یعقوب لیث رویگر

پس به پور زید جست آن رویگرزاده ظفر

فارس را هم در زمان بستد به نیروی هنر

زان سپس برکشور بغداد دندان کرد تیز

لیک جیش معتمد از حیله دادندش گریز

چون شکسته شد از انره منزلی واپس نشست

هم در آن منزل ز رنج و درد شد نالان و پست

پس خلیفه کس فرستادش که جای صلح هست

رویگر بنهاد تیغ و پاره ئی نان پیش دست

گفت کاو برهد ز من گر جان من زین غم نرست

ورنه زین تیغ افکنم درکشور و ملکش شکست

ور شکست آید به من دیگر نجویم سروری

این من و این نان خشک و آن دکان مسگری

گرچه خود بدرود گیتی گفت با خواری خوار

لیک نامش زنده ماند اندر بسیط روزگار

خود سزد، زینان اگر جویند شاهان اعتبار

مکرمت آرند پیش و عزم سازند آشکار

کار پاس ملک را بخشند با مردان کار

تا به کار آیند اینان روز جنگ و کارزار

چون به لشکر وقت آسایش ملک نیکی نکرد

روز پیکار از سر سلطان بر آرد خصم، گرد

ازپس او عمرولیث آمد برون زی سیستان

رفت شیر سیستان در جند شاپور از میان

بر خراسان و عراق و پارس تا مازندران

وآمدش منشور شاهی از خلیفهٔ تازیان

بودش اندر

نظم لشکر سیرت نوشیروان

بود شاهی بر دل و لشکرکش و بسیاردان

وز سر نخوت از اسمعیل سامانی، شکست

خو رد و، اندر محبس بغداد از جان شست دست

وان امیران خراسان و بزرگان عراق

ملک را دریافتند از فر عدل و اتفاق

مملکت را آل سامان باز جستند از وفاق

وز دهش محمود غازی یافت از شاهان سباق

نیز خود ویران و بی بنیان شد از کبر و نفاق

دولت مسعود و آن آراسته کاخ و رواق

و آل سلجوق از وفاق و عدل چتر افراختند

چون نفاق اندر میان آمد کلاه انداختند

چون سر سامانیان از ماوراء النهر خاست

هم خراسان و ری وگرگان مر او را گشت راست

گفت یک تن ای ملک سنگ خراج ری جداست

هم فزون است از دگر معیارها وین کی رواست

پادشاه دادگر معیار وی را بازخواست

با دگر معیارها سنجید و افزونیش کاست

گفت زین پیش آنچه بگرفتیم افزون از رواج

زین سپس آن مایه اندکتر پذیریم از خراج

خود چنین بودند آن شاهان با تاج و کلاه

پنج گنج نظامی گنجوی1

پنج گنج نظامی گنجوی_بخش1

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف

ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰

هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد

شد اما اصلیت عراقی داشته است. وی از فنون حکمت و...

EXrozblog.comEX

خمسه نظامی

مشخصات کتاب

شماره کتابشناسی ملی : ف‌۵۱۶۲
سرشناسه : نظامی الیاس‌بن یوسف ۵۳۰؟ - ۶۱۴؟ق عنوان و نام پدیدآور : خمسه نظامی نسخه خطی]نظامی گنجوی آغاز ، انجام ، انجامه : آغاز نسخه "بسم‌الله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم .."
انجام نسخه "...نظامی بدو عالی آوازه باد بنظمی چنین نام او تازه باد برد باد خنده چون نام او از آغاز او تا بانجام او. تمه الکتاب ...الحمدالله رب العالمین آمین آمین آمین "
: معرفی کتاب رجوع شود به نسخه شماره ۴۸۹۱ف همین مجموعه این نسخه شامل هر پنج منظومه بعلاوه منظومه‌ای با نام خردنامه اسکندری می‌باشد
مشخصات ظاهری : ۳۶۸ برگ سطر ۲۱ - ۲۰، اندازه سطور ۲۰۰x۱۲۵، ۲۰۰x۱۱۸، قطع ۳۲۰x۱۹۰
یادداشت مشخصات ظاهری : نوع کاغذ: اصفهانی‌نخودی
خط: نستعلیق
تزیینات جلد: گالینگور سبز مقوای عطف و گوشه‌ها تیماج عنابی اندرون جلد آستر کاغذی
تزیینات متن داری شش سرلوح و کتیبه مذهب به زر، لاجورد، شنگرف زرد، مشکی بنفش آبی ، سفید و سبز در برگهای (۵پ ۴۵پ ۱۷۶پ ۲۳۷پ و ۳۱۹پ ، جدول دو سطور به زر، شنرف ولاجورد، عناوین به شنگرف یاداشت تملک و سجع مهر : امتیاز نسخه نفیس بودن موضوع : شعر فارسی -- قرن ق‌۶
شماره بازیابی : ۳۷۴ - ۶۳۷/چ‌۱۰۶۲
دسترسی و محل الکترونیکی : http://dl.nlai.ir/UI/407e94d0-b442-4f7b-aca9-5720ac815c9d/Catalogue.aspx

معرفی

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد شد اما اصلیت عراقی داشته است. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهره‌ای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار می‌آمده است. مهمترین اثر وی”پنج گنج” یا “خمسه” است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.

خسرو و شیرین

بخش ۱ - سرآغاز

خداوندا در توفیق بگشای****نظامی را ره تحقیق بنمای
دلی ده کو یقینت را بشاید****زبانی کافرینت را سراید
مده ناخوب را بر خاطرم راه****بدار از ناپسندم دست کوتاه
درونم را به نور خود برافروز****زبانم را ثنای خود در آموز
به داودی دلم را تازه گردان****زبورم را بلند آوازه گردان
عروسی را که پروردم به جانش****مبارک روی گردان در جهانش
چنان کز خواندنش فرخ شود رای****ز مشک افشاندش خلخ شود جای
سوادش دیده را پر نور دارد****سماعش مغز را معمور دارد
مفرح نامهٔ دلهاش خوانند****کلید بند مشکل هاش دانند
معانی را بدو ده سربلندی****سعادت را بدو کن نقش‌بندی
به چشم شاه شیرین کن جمالش****که خود بر نام شیرینست فالش
نسیمی از عنایت یار او کن****ز فیضت قطره‌ای در کار او کن
چو فیاض عنایت کرد یاری****بیارای کان معنی تا چه داری

بخش ۱۰ - در مدح شاه مظفرالدین قزل ارسلان

سبک باش ای نسیم صبح گاهی****تفضل کن بدان فرصت که خواهی
زمین را بوسه ده در بزم شاهی****که دارد بر ثریا بارگاهی
جهان‌بخش آفتاب هفت کشور****که دین و دولت ازوی شد مظفر
شه مشرق که مغرب را پناهست****قزل شه کافسرش بالای ماهست
چو مهدی گر چه شد مغرب وثاقش****گذشت از سر حد مشرق یتاقش
نگینش گر نهد یک نقش بر موم****خراج از چین ستاند جزیت از روم
اگر خواهد به آب تیغ گل رنگ****برآرد رود روس از چشمه زنگ
گرش باید به یک فتح الهی****فرو شوید ز هندوستان سیاهی
ز بیم وی که جور از دور بر دست****چو برق ار فتنه‌ای زاد است مردست
چو ابر از جودهای بی‌دریغش****جهان روشن شده مانند تیغش
سخای ابر چون بگشاید از بند****بصد تری فشاند قطره‌ای چند
ببخشد دست او صد بحر گوهر****که در بخشش نگردد ناخنش تر
به خورشیدی سریرش هست موصوف****به مه بر کرده معروفیش معروف
زمین هفت است و گر هفتاد بودی****اگر خاکش نبودی باد بودی
زحل گر نیستی هندوی این نام****بدین پیری در افتادی ازین بام
ارس را در بیابان جوش باشد****چو در دریا رسد خاموش باشد
اگر دشمن رساند سر به افلاک****بدین درگه چه بوسد جز سر خاک
اگر صد کوه در بندد به بازو****نباشد سنگ با زر هم ترازو
از آن منسوج کو را دور دادست****به چار ارکان کمربندی فتادست
وزان خلعت که اقبالش بریدست****به هفت اختر کله‌واری رسیدست
وزان آتش که الماسش فروزد****عدو گر آهنین باشد بسوزد
چو دیو از آهنش دشمن گریزد****که بر هر شخص کافتد برنخیزد
ز تیغی کانچنان گردن گذارد****چه خارد خصم اگر گردن نخارد
زکال از دود خصمش عود گردد****که مریخ از ذنب مسعود گردد
حیاتش با مسیحا هم رکابست****صبوحش تا قیامت در حسابست
به آب و رنگ تیغش برده تفضیل****چو نیلوفر هم از دجله هم از نیل
بهر حاجت که خلق آغاز کرده****دری دارد چو دریا باز کرده
کس از دریای فضلش نیست محروم****ز درویش خزر تا منعم روم
پی موریست از کین تا به مهرش****سر موئیست از سر تا سپهرش
هر آن موری که یابد بر درش بار****سلیمانیش باید نوبتی دار
هر آن پشه که برخیزد ز راهش****سر نمرود زیبد بارگاهش
زناف نکته نامش مشک ریزد****چو سنبل خورد از آهو مشک خیزد
ز ادراکش عطارد خوشه چینست****مگر خود نام خانش خوشه زینست
چو بر دریا زند تیغ پلالک****به ماهی گاو گوید کیف حالک
گر از نعلش هلال اندازه گیرد****فلک را حلقه در دروازه گیرد
ضمیرش کاروانسالار غیب است****توانا را ز دانائی چه عیب است
به مجلس گر می‌و ساقی نماند****چو باقی ماند او باقی نماند
از آن عهده که در سر دارد این عهد****بدین مهدی توان رستن از این مهد
اگر طوفان بادی سهمناکست****سلیمانی چنین داری چه باکست
اگر خود مار ضحاکی زند نیش****چو در خیل فریدونی میندیش
بر اهل روزگار از هر قرانی****نیامد بی‌ستمکاری زمانی
ز خسف این قران ما را چه بیمست****که دارا دادگر داور رحیمست
قرانی را که با این داد باشد****چو فال از باد باشد باد باشد
جهان از درگهش طاقی کمینه است****بر این طاق آسمان جام آبگینه است
بر آن اوج از چو ما گردی چه خیزد****که ابر آنجا رسد آبش بریزد
بر آن درگه چو فرصت یابی ای باد****بیار این خواجه تاش خویش را یاد
زمین بوسی کن از راه غلامی****چنان گو کاین چنین گوید نظامی
که گر بودم ز خدمت دور یک چند****نبودم فارغ از شغل خداوند
چو شد پرداخته در سلک اوراق****مسجل شد بنام شاه آفاق
چو دانستم که این جمشید ثانی****که بادش تا قیامت زندگانی
اگر برگ گلی بیند در این باغ****بنام شاه آفاقش کند داغ
مرا این رهنمونی بخت فرمود****که تا شه باشد از من بنده خشنود
شنیدستم که دولت پیشه‌ای بود****که با یوسف رخیش اندیشه‌ای بود
چنان در کار آن دلدار دل بست****که از تیمار کار خویشتن رست
چنان در دل نشاند آن دلستان را****که با جانش مسلسل کرد جان را
گرش صد باغ بخشیدندی از نور****نبردی منت یک خوشه انگور
چو دادندی گلی بر دست یارش****رخ از شادی شدی چون نوبهارش
به حکم آنکه یار او را چو جان بود****مدام از شادی او شادمان بود
مراد شه که مقصود جهانست****بعینه با برادر هم چنانست
مباد این درج دولت را نوردی****میفتاد اندر این نوشاب گردی
جمالش باد دایم عالم افروز****شبش معراج باد و روز نوروز
بقدر آنکه باد از زلف مشگین****گهی هندوستان سازد گهی چین
همه ترکان چین بادند هندوش****مباد از چینیان چینی برابر وش
حسودش بسته بند جهان باد****چو گردد دوست بستش پرنیان باد
مطیعش را زمی پر باد گشتی****چو یاغی گشت بادش تیز دشتی
چنین نزلی که یابی پرمانیش****مبارکباد بر جان و جوانیش

بخش ۱۰۰ - در یاد کردن دوره زندگی پس از مرگ

دگر ره گفت بعد از زندگانی****بیاد آرم حدیث این جهانی
جوابش داد پیر دانش آموز****که ای روشن چراغ عالم‌افروز
تو آن نوری که پیش از صحبت خاک****ولایت داشتی بر بام افلاک
ز تو گر باز پرسند آن نشانها****نیاری هیچ حرفی یاد از آنها
چو روزی بگذری زین محنت‌آباد****از آن ترسم کز این هم ناوری یاد
کسی کو یاد نارد قصه دوش****تواند کردن امشب را فراموش

بخش ۱۰۱ - چگونگی زمین و هوا

دگر ره گفت کز دور فلک خیز****زمین را با هوا شرحی برانگیز
جوابش داد به کز پند پرسی****زمینی و هوائی چند پرسی
هوا بادیست کز بادی بلرزد****زمین خاکیست کو خاکی نیرزد
جهان را اولین بطنی زمی بود****زمین را آخرین بطن آدمی بود

بخش ۱۰۲ - در پاس تندرستی از راه اعتدال

دگر باره بگفتش کای خردمند****طبیبانه در آموزم یکی پند
جوابش داد کای باریک بینش****جهان جان و جان آفرینش
طبیبی در یکی نکته نهفته است****خدا آن نکته را با خلق گفته است
بیا شام و بخور خوردی که خواهی****کم و بسیار نه کارد تباهی
ز بسیار و ز کم بگذر که خام است****نگهدار اعتدال اینت تمام است
دو زیرک خوانده‌ام کاندر دیاری****رسیدند از قضا بر چشمه ساری
یکی کم خورد کاین جان می‌گزاید****یکی پر خورد کاین جان می‌فزاید
چو بر حد عدالت ره نبردند****ز محرومی و سیری هر دو مردند

بخش ۱۰۳ - چگونگی رفتن جان از جسم

دگر ره باز پرسیدش که جانها****چگونه بر پرند از آشیانها
جوابش داد کز راه ندیده****نشاید گفتن الا از شنیده
شنیدم چار موبد بود هشیار****مسلسل گشته با هم جان هر چار
در این مشکل فرو ماندند یک چند****که از تن چون رود جان خردمند

بخش ۱۰۴ - تمثیل موبد اول

یکی گفتا بدان ماند که در خواب****در اندازد کسی خود را به غرقاب
بسی کوشد که بیرون آورد رخت****ندارد سودش از کوشیدن سخت
چو از خواب اندر آید تاب دیده****هراسی باشد اندر خواب دیده

بخش ۱۰۵ - تمثیل موبد دوم

دوم موبد به قصری کرد مانند****که بر گردون کشد گیتی خداوند
از او شخصی فرو افتد گران سنگ****ز بیم جان زند در کنگره چنگ
ز ماندن دست و بازو ریش گردد****وز افتادن مضرت بیش گردد
شکنجه گرچه پنجه‌اش را کند سست****کند سر پنجه را در کنگره چست
هم آخر کار کو بی‌تاب گردد****هم او هم کنگره پرتاب گردد

بخش ۱۰۶ - تمثیل موبد سوم

سوم موبد چنان زد داستانی****که با گرگی گله راند شبانی
رباید گوسفندی گرگ خونخوار****در آویزد شبان با او به پیکار
کشد گرگ از یکی سو تا تواند****ز دیگر سو شبان تا وارهاند
چو گرگ افزون بود در چاره‌سازی****شبان را کرد باید خرقه بازی

بخش ۱۰۷ - تمثیل موبد چهارم

چهارم مرد موبد گفت کاین راز****به شخصی ماند اندر حجله ناز
عروسی در کنارش خوب چون ماه****بدو در یافته دیوانگی راه
نه بتوان خاطر از خوبیش پرداخت****نه از دیوانگی با وی توان ساخت
هم آخر چون شود دیوانگی چیر****گریزد مرد از او چون آهو از شیر
در این اندیشه لختی قصه راندند****ورق نادیده حرفی چند خواندند
چو می‌مردند می‌گفتند هیهات****کزین بازیچه دور افتاد شهمات
ز مرده هر کسی افسانه راند****نمرده راز مرده کس نداند
مگر پیغمبران کایشان امینند****به نامحرم نگویند آنچه بینند

بخش ۱۰۸ - در نبوت پیغمبر اکرم

سخن چون شد به معصومان حوالت****ملک پرسیدش از تاج رسالت
که شخصی در عرب دعوی کند کیست؟****به نسبت دین او با دین ما چیست؟
جوابش داد کان حرف الهی****برونست از سپیدی و سیاهی
به گنبد در کنند این قوم ناورد****برون از گنبد است آواز آن مرد
نه ز انجم گوید ونز چرخ اعلاش****که نقشند این دو او شاگرد نقاش
کند بالای این نه پرده پرواز****نیم زان پرده چون گویم از این راز
مکن بازی شها با دین تازی****که دین حق است و با حق نیست بازی
بجوشید از نهیب اندام پرویز****چو اندام کباب از آتش تیز
ولی چون بخت پیروزی نبودش****صلای احمدی روزی نبودش
چو شیرین دیدکان دیرینه استاد****در گنج سخن بر شاه بگشاد
ثنا گفتش که‌ای پیر یگانه****ندیده چون توئی چشم زمانه
چو بر خسرو گشادی گنج کانی****نصیبی ده مرا نیز ار توانی
کلیدی کن نه زنجیری در این بند****فرو خوان از کلیله نکته‌ای چند

بخش ۱۰۹ - گفتن چهل قصه از کلیله و دمنه با چهل نکته

بزرگ امید چون گلبرگ بشکفت****چهل قصه به چل نکته فرو گفت
گاو شنزبه و شیر****نخستین گفت کز خود بر حذر باش
چو گاو شنزبه زان شیر جماش****نجاری بوزینه
هوا بشکن کزو یاری نیاید****که از بوزینه نجاری نیاید
روباه و طبل****بتلبیس آن توانی خورد ازین راه
کزان طبل دریده خورد روباه****زاهد ممسک خرقه به دزد باخته
مکن تا در غمت ناید درازی****چو زاهد ممسکی در خرقه بازی
زاغ و مار****مخور در خانه کس هیچ زنهار
که با تو آن کند کان زاغ با مار****مرغ ماهی خوار و خرچنگ
همان پاداش بینی وقت نیرنگ****که ماهی خوار دید از چنگ خرچنگ
خرگوش و شیر****ربا خواری مکن این پند بنیوش
که با شیر رباخور کرد خرگوش****سه ماهی و رستن یکی از شست
به خود کشتن توان زین خاکدان رست****چنانک آن پیرماهی زافت شست
سازش شغال و گرگ و زاغ بر کشتن شتر****شغال و گرگ و زاغ این ساز کردند
که از شخصی شتر سرباز کردند****طیطوی با موج دریا
به چاره کین توان جستن ز اعدا****چنان کان طیطوی از موج دریا
بط و سنگ پشت****بسا سر کز زبان زیرزمین رفت
کشف را با بطان فصلی چنین رفت****مرغ و کپی و کرم شب‌تاب
ز نااهلان همان بینی در این بند****که دید آن ساده مرغ از کپیی چند
بازرگان دانا و بازرگان نادان****به حیلت مال مردم خورد نتوان
چو بازرگان دانا مال نادان****غوک و مار و راسو
چو بر دانا گشادی حیله را در****چو غوک مارکش در سر کنی سر
موش آهن خوار و باز کودک بر****حیل بگذار و مشنو از حیل ساز
که موش آهن خورد کودک برد باز****زن و نقاش چادر سوز
چو نقش حیله بر چادر نشانی****بدان نقاش چادر سوز مانی
طبیب نادان که دارو را با زهر آمیخت****ز دانا تن سلامت بهر گردد
علاج از دست نادان زهر گردد****کبوتر مطوقه و رهانیدن کبوتران از دام
به دانائی توان رستن ز ایام****چو آن مرغ نگارین رست از آن دام
هم عهدی زاغ و موش و آهو و سنگ پشت****مکن شوخی وفاداری در آموز
ز موش دام در زاغ دهن دوز****موش و زاهد و یافتن زر
مبریک جوز کشت کس به بی داد****که موش از زاهد ارجو برد زر داد
گرگی که از خوردن زه کمان جان داد****مشو مغرور چون گرگ کمان گیر
که بر دل چرخ ناگه می‌زند تیر****زاغ و بوم
رها کن کاین حمال محروم****نسازد با خرد چون زاغ با بوم
راندن خرگوش پیلان را از چشمه آب****مبین از خرد بینی خصم را خرد
ز پیلان بین که خرگوش آب چون برد****گربه روزه دار با دارج و خرگوش
ز حرص و زرق باید روی برتافت****ز روزه گربه روزی بین که چون یافت
ربودن دزد گوسفند زاهد را بنام سگ****کسی کاین گربه باشد نقش بندش
نهد داغ سگی بر گوسپندش****شوهر و زن و دزد
ز فتنه در وفا کن روی در روی****چنان کز بیم دزد آن زن در آن شوی
دیو و دزد و زاهد****رهی چون باشد از خصمانت ناورد
چنان کز دیو و دزد آن پارسا مرد****زن و نجار و پدرزن
چه باید چشم دل را تخته بردوخت****چو نجاری که لوح از زن در آموخت
برگزیدن دختر موش نژاد موش را****اگر بد نیستی با بد مشو یار
چنان کان موش نسل آدمی خوار****بوزینه و سنگ پشت
به وا گشتن توانی زین طرف رست****که کپی هم بدین فن زان کشف رست
فریفتن روباه خر را و به شیر سپردن****چو خر غافل نباید شد درین راه
کزین غفلت دل خر خورد روباه****زاهد نسیه اندیش و کوزه شهد و روغن
حساب نسیه‌های کژ میندیش****چو زان حلوای نقد آن مرد درویش
کشتن زاهد راسوی امین را****به ار بر غدر آن زاهد کنی پشت
که راسوی امین را بیگنه کشت****کشتن کبوتر نر کبوتر ماده را
مزن بی‌پیش‌بینی بر کس انگشت****چنان کان نر کبوتر ماده را کشت
بریدن موش دام گربه را****به هشیاری رهان خود را از این غار
چو موش آن گربه را از دام تیمار****قبره با شاه و شاهزاده
برون پر تا نفرسائی درین بند****چو مرغ قبره زین قبه چند
شغال زاهد و سعایت جانوران پیش شیر****به صدق ایمن توانی شد ز شمشیر
چو آن زاهد شغال از خشم آن شیر****سیاح و زرگر و مار
تو نیکی کن مترس از خصم خونخوار****به نیکی برد جان سیاح از آن مار
چهار بچه بازرگان و برزگر و شاهزاده و توانگر****به قدر مرد شد روزی نهاده
ز بازرگان بچه تا شاهزاده****رفتن شیر به شکار و شکار شدن بچه‌های او
به خونخواری مکن چنگال را تیز****کز این بی‌بچه گشت آن شیر خونریز
چو بر گفت این سخن پیر سخن‌سنج****دل خسرو حصاری شد بر این گنج
پشیمان شد ز بدعتهای بیداد****سرای عدل را نو کرد بنیاد

بخش ۱۱ - در پژوهش این کتاب

مرا چون هاتف دل دید دمساز****بر آورد از رواق همت آواز
که بشتاب ای نظامی زود دیرست****فلک بد عهد و عالم زود سیرست
بهاری نو برآر از چشمه نوش****سخن را دست بافی تازه در پوش
در این منزل بهمت ساز بردار****درین پرده به وقت آواز بردار
کمین سازند اگر بی‌وقت رانی****سراندازند اگر بی‌وقت خوانی
زبان بگشای چون گل روزکی چند****کز این کردند سوسن را زبان‌بند
سخن پولاد کن چون سکه زر****بدین سکه درم را سکه می‌بر
نخست آهنگری باتیغ بنمای****پس آنگه صیقلی را کارفرمای
سخن کان از سر اندیشه ناید****نوشتن را و گفتن را نشاید
سخن را سهل باشد نظم دادن****بباید لیک بر نظم ایستادن
سخن بسیار داری اندکی کن****یکی را صد مکن صد را یکی کن
چو آب از اعتدال افزون نهد گام****ز سیرابی به غرق آرد سرانجام
چو خون در تن عادت بیش گردد****سزای گوشمال نیش گردد
سخن کم گوی تا بر کار گیرند****که در بسیار بد بسیار گیرند
ترا بسیار گفتن گر سلیم است****مگو بسیار دشنامی عظیم است
سخن جانست و جان داروی جانست****مگر چون جان عزیز از بهر آنست
تو مردم بین که چون بیرای و هوشند****که جانی را به نانی می‌فروشند
سخن گوهر شد و گوینده غواص****به سختی در کف آید گوهر خاص
ز گوهر سفتن استادان هراسند****که قیمت مندی گوهر شناسند
نه بینی وقت سفتن مرد حکاک****به شاگردان دهد در خطرناک
اگر هشیار اگر مخمور باشی****چنان زی کز تعرض دور باشی
هزارت مشرف بی‌جامگی هست****به صد افغان کشیده سوی تو دست
به غفلت بر میاور یک نفس را****مدان غافل ز کار خویش کس را
نصیحت‌های هاتف چون شنیدم****چون هاتف روی در خلوت کشیدم
در آن خلوت که دل دریاست آنجا****همه سرچشمه‌ها آنجاست آنجا
نهادم تکیه گاه افسانه‌ای را****بهشتی کردم آتش خانه‌ای را
چو شد نقاش این بتخانه دستم****جز آرایش بر او نقشی نبستم
اگر چه در سخن کاب حیاتست****بود جایز هر آنچه از ممکنات است
چو بتوان راستی را درج کردن****دروغی را چه باید خرج کردن
ز کژ گوئی سخن را قدر کم گشت****کسی کو راستگو شد محتشم گشت
چو صبح صادق آمد راست گفتار****جهان در زر گرفتش محتشم‌وار
چو سرو از راستی بر زد علم را****ندید اندر خزان تاراج غم را
مرا چون مخزن‌الاسرار گنجی****چه باید در هوس پیمود رنجی
ولیکن در جهان امروز کس نیست****که او را درهوس نامه هوس نیست
هوس پختم به شیرین دستکاری****هوس ناکان غم را غمگساری
چنان نقش هوس بستم بر او پاک****که عقل از خواندنش گردد هوسناک
نه در شاخی زدم چون دیگران دست****که بروی جز رطب چیزی توان بست
حدیث خسرو و شیرین نهان نیست****وزان شیرین‌تر الحق داستان نیست
اگر چه داستانی دلپسند است****عروسی در وقایه شهربند است
بیاضش در گزارش نیست معروف****که در بردع سوادش بود موقوف
ز تاریخ کهن سالان آن بوم****مرا این گنج نامه گشت معلوم
کهن سالان این کشور که هستند****مرا بر شقه این شغل بستند
نیارد در قبولش عقل سستی****که پیش عاقلان دارد درستی
نه پنهان بر درستیش آشکار است****اثرهائی کز ایشان یادگار است
اساس بیستون و شکل شبدیز****همیدون در مداین کاخ پرویز
هوسکاری آن فرهاد مسکین****نشان جوی شیر و قصر شیرین
همان شهر و دو آب خوشگوارش****بنای خسرو و جای شکارش
حدیث باربد با ساز دهرود****همان آرام گاه شه به شهرود
حکیمی کاین حکایت شرح کردست****حدیث عشق از ایشان طرح کردست
چو در شصت اوفتادش زندگانی****خدنگ افتادش از شست جوانی
به عشقی در که شست آمد پسندش****سخن گفتن نیامد سودمندش
نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز****که فرخ نیست گفتن گفته را باز
در آن جزوی که ماند از عشقبازی****سخن راندم نیت بر مرد غازی

بخش ۱۱۰ - حکمت و اندرز سرائی حکیم نظامی

دلا از روشنی شمعی برافروز****ز شمع آتش پرستیدن بیاموز
بیارا خاطر ار آتش‌پرستی****از آتش خانه خطر نشستی
من خاکی کزین محراب هیچم****چنو صد را به حکمت گوش پیچم
بسی دارم سخن کان دل پذیرد****چگویم چون کسم دامن نگیرد
منم دانسته در پرگار عالم****به تصریف و به نحو اسرار عالم
همه زیچ فلک جدول به جدول****به اصطرلاب حکمت کرده‌ام حل
که پرسید از من اسرار فلک را****که معلومش نکردم یک به یک را
زسر تا پای این دیرینه گلشن****کنم گر گوش داری بر تو روشن
از آن نقطه که خطش مختلف بود****نخستین جنبشی کامد الف بود
بدان خط چون دگر خط بست پرگار****بسیطی زان دوی آمد پدیدار
سه خط چون کرد بر مرکز محیطی****به جسم آماده شد شکل بسیطی
خط است آنگه بسیط آنگاه اجسام****که ابعاد ثلثش کرده اندام
توان دانست عالم را به غایت****بدین ترتیب از اول تا نهایت
چو بر عقل این نمونه گشت ظاهر****به یک تک میدود ز اول به آخر
خدایست آنکه حد ظاهر ندارد****وجودش اول و آخر ندارد
خدابین شو که پیش اهل بینش****تنگ باشد حجاب آفرینش
بدان خود را که از راه معانی****خدا را دانی ار خود را بدانی
بدین نزدیکیت آیینه در پیش****فلک چه بود بدان دوری میندیش
تو آن نوری که چرخت طشت شمعست****نمودار دو عالم در تو جمعست
نظامی بیش از این راز نهانی****مگو تا از حکایت وا نمانی

بخش ۱۱۱ - صفت شیرویه و انجام کار خسرو

چو خسرو تخته حکمت در آموخت****به آزادی جهان را تخته بر دوخت
ز مریم بود یک فرزند خامش****چو شیران ابخر و شیرویه نامش
شنیدم من که آن فرزند قتال****در آن طفلی که بودش قرب نه سال
چو شیرین را عروسی بود می‌گفت****که شیرین کاشگی بودی مرا جفت
ز مهرش باز گویم یا ز کینش****ز دانش یا ز دولت یا ز دینش
سرای شاه ازو پر دود می‌بود****بدو پیوسته ناخشنود می‌بود
بزرگ امید را گفت ای خردمند****دلم بگرفت از این وارونه فرزند
از این نافرخ اختر می‌هراسم****فساد طالعش را می‌شناسم
ز بد فعلی که دارد در سر خویش****چو گرگ ایمن نشد بر مادر خویش
ازین ناخوش نیاید خصلتی خوش****که خاکستر بود فرزند آتش
نگوید آنچه کس را دلکش آید****همه آن گوید او کو را خوش آید
نه با فرش همی بینم نه با سنگ****ز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ
چو دود از آتش من گشت خیزان****ز من زاده ولی از من گریزان
سرم تاج از سرافرازان ربودست****خلف بس ناخلف دارم چه سوداست
نه بر شیرین نه بر من مهربانست****نه با همشیرگان شیرین زبانست
به چشمی بیند این دیو آن پری را****که خر در پیشه‌ها پالانگری را
ز من بگذر که من خود گرزه مارم****بلی مارم که چون او مهره دارم
نه هر زن زن بود هر زاده فرزند****نه هر گل میوه آرد هر نیی قند
بسا زاده که کشت آن را کزو زاد****بس آهن کو کند بر سنگ بیداد
بسا بیگانه کز صاحب وفائی****ز خویشان بیش دارد آشنائی
بزرگ امید گفت ای پیش بین شاه****دل پاکت ز هر نیک و بد آگاه
گرفتم کاین پسر درد سر تست****نه آخر پاره‌ای از گوهر تست
نشاید خصمی فرزند کردن****دل از پیوند بی‌پیوند کردن
کسی بر ناربن نارد لگد را****کا تاج سر کند فرزند خود را
درخت تود از آن آمد لگدخوار****که دارد بچه خود را نگونسار
تو نیکی بد نباشد نیز فرزند****بود تره به تخم خویش مانند
قبای زر چو در پیرایش افتد****ازو هم زر بود کارایش افتد
اگر توسن شد این فرزند جماش****زمانه خود کند رامش تو خوش باش
جوانی دارد زینسان پر از جوش****به پیری توسنی گردد فراموش
چنان افتد از آن پس رای خسرو****که آتش خانه باشد جای خسرو
نسازد با همالان هم نشستی****کند چون موبدان آتش‌پرستی
چو خسرو را به آتش خانه شد رخت****چو شیر مست شد شیرویه بر تخت
به نوشانوش می در کاس می‌داشت****ز دورا دور شه را پاس می‌داشت
بدان نگذاشت آخر بند کردش****به کنجی از جهان خرسند کردش
در آن تلخی چنان برداشت با او****که جز شیرین کسی نگذاشت با و
دل خسرو به شیرین آن چنان شاد****که با صد بند گفتا هستم آزاد
نشاندی ماه را گفتی میندیش****که روزی هست هر کس را چنین پیش
ز بادی کو کلاه از سر کند دور****گیاه آسوده باشد سرو رنجور
هر آنچ او فحل‌تر باشد ز نخجیر****شکارافکن بدو خوشتر زند تیر
چو کوه از زلزله گردد به دونیم****ز افتادن بلندان را بود بیم
هر آن پخته که دندانش بزرگست****به دنبالش بسی دندان گرگست
به هر جا کاتشی گردد زر اندود****بسوی نیکوان خوشتر رود دود
تو در دستی اگر دولت شد از دست****چو تو هستی همه دولت مرا هست
شکر لب نیز از او فارغ نبودی****دلش دادی و خدمت می‌نمودی
که در دولت چنین بسیار باشد****گهی شادی گهی تیمار باشد
شکنج کار چون در هم نشیند****بمیرد هر که در ماتم نشیند
گشاده روی باید بود یک چند****که پای و سر نباید هر دو دربند
نشاید کرد بر آزار خود زور****که بس بیمار وا گشت از لب گور
نه هر کش صحت او را تب نگیرد****نه هر کس را که تب گیرد بمیرد
بسا قفلا که بندش ناپدید است****چو وابینی نه قفل است آن کلید است
به دانائی ز دل پرداز غم را****که غم‌غم را کشد چون ریگ نم را
اگر جای تو را بگرفت بدخواه****مقنع نیز داند ساختن ماه
ولی چون چاه نخشب آب گیرد****جهان از آهنی کی تاب گیرد
در این کشور که هست از تیره‌رائی****شبه کافور و اعمی روشنائی
بباید ساخت با هر ناپسندی****که ارزد ریش گاوی ریشخندی
ستیز روزگار از شرم دور است****ازو دوری طلب کازرم دور است
دو کس را روزگار آزرم داد است****یکی کو مرد و دیگر کو نزاد است
نماند کس درین دیر سپنجی****تو نیز ار هم نمانی تا نرنجی
اگر بودی جهان را پایداری****بهر کس چون رسیدی شهریاری
فلک گر مملکت پاینده دادی****ز کیخسرو به خسرو کی فتادی
کسی کو دل بر این گلزار بندد****چو گل زان بیشتر گرید که خندد
اگر دنیا نماند با تو مخروش****چنان پندار کافتد بارت از دوش
ز تو یا مال ماند یا تو مانی****پس آن به کو نماند تا تو مانی
چو بربط هر که او شادی‌پذیر است****ز درد گوشمالش ناگزیر است
بزن چون آفتاب آتش درین دیر****که بی‌عیسی نیابی در خران خیر
چه مارست اینکه چون ضحاک خونخوار****هم از پشت تو انگیزد ترا مار
به شهوت ریزه‌ای کز پشت راندی****عقوبت بین که چون بی‌پشت ماندی
درین پسته منه بر پشت باری****شکم‌واری طلب نه پشت‌واری
بعنین و سترون بین که رستند****که بر پشت و شکم چیزی نبستند
گرت عقلی است بی‌پیوند میباش****بدانچت هست از او خرسند میباش
نه ایمن‌تر ز خرسندی جهانیست****نه به ز آسودگی نزهت سنا نیست
چو نانی هست و آبی پای درکش****که هست آزاد طبعی کشوری خوش
به خرسندی برآور سر که رستی****بلائی محکم آمد سرپرستی
همان زاهد که شد در دامن غار****به خرسندی مسلم گشت از اغیار
همان کهبد که ناپیداست در کوه****به پرواز قناعت رست از انبوه

پنج گنج نظامی گنجوی2

پنج گنج نظامی گنجوی_بخش2

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی****مه پرویز شد در برج شاهی
ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس****سعادت داده از تثلیث و تسدیس
ز پرگار حمل خورشید منظور****بدلو اندر فکنده بر زحل نور
عطارد کرده ز اول خط جوزا****سوی مریخ شیرافکن تماشا

EXrozblog.comEX

بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی****مه پرویز شد در برج شاهی
ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس****سعادت داده از تثلیث و تسدیس
ز پرگار حمل خورشید منظور****بدلو اندر فکنده بر زحل نور
عطارد کرده ز اول خط جوزا****سوی مریخ شیرافکن تماشا
ذنب مریخ را می‌کرده در کاس****شده چشم زحل هم کاسه راس
بدین طالع کز او پیروز شد بخت****ملک بنشست بر پیروزه گون تخت
بر آورد از سپیدی تا سیاهی****ز مغرب تا به مشرق نام شاهی
چو شد کار ممالک برقرارش****قوی‌تر گشت روز از روزگارش
کشید از خاک تختی بر ثریا****درو گوهر به کشتی در به دریا
چنان کز بس گهرهای جهان‌تاب****به شب تابنده‌تر بودی ز مهتاب
بر آن تخت مبارک شد چو شیران****مبارک‌باد گفتندش دلیران
جهان خرم شد از نقش نگینش****فرو خواند آفرینش آفرینش
ز عکس آنچنان روشن جنابی****خراسان را در افزود آفتابی
شد آواز نشاط و شادکامی****ز مرو شاهجان تا بلخ بامی
چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج****در آمد غمزه شیرین به تاراج
نه آن غم را ز دل شایست راندن****نه غم‌پرداز را شایست خواندن
به حکم آنکه مریم را نگه داشت****کز او بر اوج عیسی پایگه داشت
اگر چه پادشاهی بود و گنجش****ز بی‌یاری پیاپی بود رنجش
نمی‌گویم طرب حاصل نمی‌کرد****طرب می‌کرد لیک از دل نمی‌کرد
گهی قصد نبید خام کردی****گهی از گریه می در جام کردی
گهی گفتی به دل کای دل چه خواهی****ز عالم عاشقی یا پادشاهی
که عشق و مملکت ناید بهم راست****ازین هر دو یکی می‌بایدت خواست
چه خوش گفتند شیران با پلنگان****که خر کره کند یا راه زنگان
مرا با مملکت گر یار بودی****دلم زین ملک برخوردار بودی
به خرم گر فرو شد بخت بیدار****به صد ملک ختن یک موی دلدار
شبی در باغ بودم خفته با یار****به بالین بر نشسته بخت بیدار
چو بختم خفت و من بیدار گشتم****بدینسان بی‌دل و بی‌یار گشتم
کجا آن نوبه‌نو مجلس نهادن****بهشت عاشقان را در گشادن
نشستن با پریرویان چون نوش****شهنشاه پریرویان در آغوش
کجا شیرین و آن شیرین زبانی****به شیرینی چو آب زندگانی
کجا آن عیش و آن شبها نخفتن****همه شب تا سحر افسانه گفتن
کجا آن تازه گلبرگ شکربار****شکر چیدن ز گلبرگش به خروار
عروسی را بدان روئین حصاری****ز بازو ساختن سیمین عماری
گهش چون گل نهادن روی بر روی****گهش بستن چو سنبل موی بر موی
گهی مستی شکستن بر خمارش****گهی پنهان کشیدن در کنارش
گهی خوردن میی چون خون بدخواه****گهی تکیه زدن بر مسند ماه
سخن‌هائی که گفتم یا شنیدم****خیالی بود یا خوابی که دیدم
مرا گویند خندان شو چو خورشید****که انده بر نتابد جای جمشید
دهن پر خنده خوش چون توان کرد****درو یا خنده گنجد یا دم سرد
کرا جویم کرا خوانم به فریاد****بهاری بود و بربودش ز من باد
خیال از ناجوانمردی همه روز****به عشوه می‌فزاید بر دلم سوز
ز بی‌خصمی گر افزون گشت گنجم****ز بی‌یاری در افزود است رنجم
من آن مرغم که افتادم به ناکام****ز پشمین خانه در ابریشمین دام
چو من سوی گلستان رای دارم****چه سود ار بند زر بر پای دارم
نه بند از پای می شاید بریدن****نه با این بند می‌شاید پریدن
غم یک تن مرا خود ناتوان کرد****غم چندین کس آخر چون توان خورد
مرا باید که صد غمخوار باشد****چون من صد غم خورم دشوار باشد
ز خر برگیرم و بر خود نهم بار****خران را خنده می‌آید بدین کار
مه و خورشید را بر فرش خاکی****ز جمعیت رسید این تابناکی
براکنده دلم بی‌نور از آنم****نیم مجموع دل رنجور از آنم
ستاره نیز هم ریحان باغند****پراکندند از آن ناقص چراغند
شراره زان ندارد پرتو شمع****که این نور پراکنده است و آن جمع
نه خواهد دل که تاج و تخت گیرم****نه خواهم من که با دل سخت گیرم
دل تاریک روزم را شب آمد****تن بیمار خیزم را تب آمد
نمی‌شد موش در سوراخ کژدم****بیاری جایروبی بست بردم
سیاهک بود زنگی خود به دیدار****به سرخی می‌زند چون گشت بیمار
دگر ره بانگ زد بر خود به تندی****که با دولت نشاید کرد کندی
چو دولت هست بخت آرام گیرد****ز دولت با تو جانان جام گیرد
سر از دولت کشیدن سروری نیست****که با دولت کسی را داوری نیست
کس از بی‌دولتی کامی نیابد****به از دولت فلک نامی نیابد
به دولت یافتن شاید همه کام****چو دانه هست مرغ آید فرا دام
تو گندم کار تا هستی برآرد****گیا خود در میان دستی برآرد
به هر کاری در از دولت بود نور****که باد از کار ما بی‌دولتی دور
بسی بر خواند ازین افسانه با دل****چو عشق آمد کجا صبر و کجا دل
صبوری کرد با غم‌های دوری****هم آخر شادمان شد زان صبوری

بخش ۴۵ - نالیدن شیرین در جدائی خسرو

چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج****که برد از اوستادی در سخن رنج
که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند****دلش دربند و جانش در هوس ماند
ز بادام تر آب گل برانگیخت****گلابی بر گل بادام می‌ریخت
بسان گوسپند کشته بر جای****فرو افتاد و می‌زد دست بر پای
تن از بی‌طاقتی پرداخته زور****دل از تنگی شده چون دیده مور
هوی بر باد داده خرمنش را****گرفته خون دیده دامنش را
چو زلف خویش بی‌آرام گشته****چو مرغی پای‌بند دام گشته
شده ز اندیشه هجران یارش****ز بحر دیده پر گوهر کنارش
گهی از پای میافتاد چون مست****گه از بیداد می‌زد دست بر دست
دلش حراقه آتش زنی داشت****بدان آتش سر دودافکنی داشت
مگر دودش رود زان سو که دل بود****که افتد بر سر پوشیده‌ها دود
گشاده رشته گوهر ز دیده****مژه چون رشته در گوهر کشیده
ز خواب ایمن هوسهای دماغش****ز بیخوابی شده چشم و چراغش
دهن خشک و لب از گفتار بسته****ز دیده بر سر گوهر نشسته
سهی سروش چو برگ بید لرزان****شده زو نافه کاسد نیفه ارزان
زمانی بر زمین غلطید غمناک****ز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک
چو نسرین بر گشاده ناخنی چند****به نسرین برگ گل از لاله می‌کند
گهی بر شکر از بادام زد آب****گهی خائید فندق را به عناب
گهی چون کوی هر سو می‌دویدی****گهی بر جای چون چوگان خمیدی
نمک در دیده بی‌خواب می‌کرد****ز نرگس لاله را سیراب می‌کرد
درختی بر شده چون گنبد نور****گدازان گشت چون در آب کافور
بهاری تازه چون رخشنده مهتاب****ز هم بگسست چون بر خاک سیماب
شبیخون غم آمد بر ره دل****شکست افتاد بر لشگرگه دل
کمین سازان محنت بر نشستند****یزک‌داران طاقت را شکستند
ز بنگاه جگر تا قلب سینه****به غارت شد خزینه بر خزینه
به صد جهد ازمیان سلطان جان رست****ولیک آنگه که خدمت را میان بست
گهی دل را به نفرین یاد کردی****ز دل چون بیدلان فریاد کردی
گهی با بخت گفتی کای ستمکار****نکردی تا توئی زین زشت‌تر کار
مرادی را که دل به روی نهادی****بدست آوردی و از دست دادی
فرو شد ناگهان پایت به گنجی****ز دست افشاندیش بی‌پای رنجی
بهاری را که در بروی گشادی****ربودی گل به دل خارش نهادی
چراغی کز جهانش برگزیدی****ترا دادند و بادش در دمیدی
به آب زندگانی دست کردی****نهان شد لاجرم کز وی نخوردی
ز مطبخ بهره جز آتش نبودت****وز آن آتش نشاط خوش نبودت
از آن آتش بر آمد دودت اکنون****پشیمانی ندارد سودت اکنون
گهی فرخ سروش آسمانی****دلش دادی که یابی کامرانی
گهی دیو هوس می‌بردش از راه****که می‌بایست رفتن بر پی شاه
چو بسیاری درین محنت بسر برد****هم آخر زان میان کشتی بدر برد
به صد زاری ز خاک راه برخاست****ز بس خواری شده با خاک ره راست
به درگاه مهین بانو گذر کرد****ز کار شاه بانو را خبر کرد
دل بانو موافق شد درین کار****نصیحت کرد و پندش داد بسیار
که صابر شو درین غم روزکی چند****نماند هیچ کس جاوید در یند
نباید تیز دولت بود چون گل****که آب تیز رو زود افکند پل
چو گوی افتادن و خیزان به بود کار****که هرکس که اوفتد خیزد دگر بار
نروید هیچ تخمی تا نگندد****نه کاری بر گشاید تا نبندد
مراد آن به که دیر آید فرادست****که هرکس زود خور شد زود شد مست
نباید راه رو کو زود راند****که هر کو زود راند زود ماند
خری کوشست من بر گیرد آسان****ز شست و پنج من نبود هراسان
نه بینی ابر کو تندی نماید****بگرید سخت و آنگه بر گشاید
بباید ساختن با سختی اکنون****که داند کار فردا چون بود چون
بسی در کار خسرو رنج دیدی****بسی خواری و دشواری کشیدی
اگر سودی نخوردی زو زیان نیست****بود ناخورده یخنی باک از آن نیست
کنون وقت شکیبائیست مشتاب****که بر بالا به دشواری رود آب
چو وقت آید که آب آید فرا زیر****نماند دولتت در کارها دیر
بد از نیک آنگهی آید پدیدت****که قفل از کار بگشاید کلیدت
بسا دیبا که یابی سرخ و زردش****کبود و ازرق آید در نوردش
بسا در جا که بینی کرد فرسای****بود یاقوت یا پیروزه را جای
چو بانو زین سخن لختی فرو گفت****بت بی‌صبر شد با صابری جفت
وزین در نیز شاپور خردمند****بکار آورد با او نکته‌ای چند
دلش را در صبوری بند کردند****به یاد خسروش خسرند کردند
شکیبا شد در این غم روزگاری****نه در تن دل نه در دولت قراری

بخش ۴۶ - وصیت کردن مهین بانو شیرین را

مهین بانو دلش دادی شب و روز****بدان تا نشکند ماه دل افروز
یکی روزش به خلوت پیش خود خواند****که عمرش آستین بر دولت افشاند
کلید گنجها دادش که بر گیر****که پیشت مرد خواهد مادر پیر
در آمد کار اندامش به سستی****به بیماری کشید از تن درستی
چو روزی چند بروی رنج شد چیر****تن از جان سیر شد جان از جهان سیر
جهان از جان شیرینش جدا کرد****به شیرین هم جهان هم جان رها کرد
فرو شد آفتابش در سیاهی****بنه در خاک برد از تخت شاهی
چنین است آفرینش را ولایت****که باشد هر بهاری را نهایت
نیامد شیشه‌ای از سنگ در دست****که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست
فغان زین چرخ کز نیرنگ سازی****گهی شیشه کند گه شیشه‌بازی
به اول عهد زنبور انگبین کرد****به آخر عهد باز آن انگبین خورد
بدین قالب که بادش در کلاهست****مشو غره که مشتی خاک را هست
ز بادی کو کلاه از سر کند دور****گیاه آسوده باشد سرو رنجور
بدین خان کو بنا بر باد دارد****مشو غره که بد بنیاد دارد
چه می‌پیچی درین دام گلو پیچ****که جوزی پوده بینی در میان هیچ
چو روباهان و خرگوشان منه گوش****به روبه بازی این خواب خرگوش
بسا شیر شکار و گرگ جنگی****که شد در زیر این روبه پلنگی
نظر کردم ز روی تجربت هست****خوشیهای جهان چون خارش دست
به اول دست را خارش خوش افتد****به آخر دست بر دست آتش افتد
همیدون جام گیتی خوشگوار است****به اول مستی و آخر خمار است
رها کن غم که دنیا غم نیرزد****مکن شادی که شادی هم نیرزد
اگر خواهی جهان در پیش کردن****شکم‌واری نخواهی بیش خوردن
گرت صد گنج هست ار یکدرم نیست****نصیبت زین جهان جز یک شکم نیست
همی تا پای دارد تندرستی****ز سختی‌ها نگیرد طبع سستی
چو برگردد مزاج از استقامت****به دشواری به دست آید سلامت
دهان چندان نماید نوش خندی****که یابد در طبیعت نوشمندی
چو گیرد ناامیدی مرد را گوش****کند راه رهائی را فراموش
جهان تلخ است خوی تلخناکش****به کم خوردن توان رست از هلاکش
مشو پر خواره چون کرمان در این گور****به کم خوردن کمر دربند چون مور
ز کم خوردن کسی را تب نگیرد****ز پر خوردن به روزی صد بمیرد
حرام آمد علف تاراج کردن****به دارو طبع را محتاج کردن
چو باشد خوردن نان گلشکروار****نباشد طبع را با گلشکر کار
چو گلبن هر چه بگذاری بخندد****چو خوردی گر شکر باشد بگندد
چو دنیا را نخواهی چند جوئی****بدو پوئی بد او چند گوئی
غم دنیا کسی در دل ندارد****که در دنیا چو ما منزل ندارد
درین صحرا کسی کو جای گیر است****ز مشتی آب و نانش ناگزیر است
مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ****که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ
جهان از نام آنکس ننگ دارد****که از بهر جهان دلتنگ دارد
غم روزی مخور تا روز ماند****که خود روزی رسان روزی رساند
فلک با این همه ناموس و نیرنگ****شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ
بر این ابلق که آمد شد گزیند****چو این آمد فرود آن بر نشیند
در این سیلاب غم کز ما پدر برد****پسر چون زنده ماند چون پدر مرد
کسی کو خون هندوئی بریزد****چو وارث باشد آن خون برنخیزد
چه فرزندی تو با این ترکتازی****که هندوی پدرکش را نوازی
بزن تیری بدین کوژ کمان پشت****که چندین پشت بر پشت ترا کشت
فلک را تا کمان بی‌زه نگردد****شکار کس در او فربه نگردد
گوزنی را که ره بر شیر باشد****گیا در زیر پی شمشیر باشد
تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش****که داری باد در پس چاه در پیش
مباش ایمن که این دریای خاموش****نکرد است آدمی خوردن فراموش
کدامین ربع را بینی ربیعی****کزان بقعه برون ناید بقیعی
جهان آن به که دانا تلخ گیرد****که شیرین زندگانی تلخ میرد
کسی کز زندگی با درد و داغ است****به وقت مرگ خندان چون چراغ است
سرانی کز چنین سر پرفسوسند****چون گل گردن زنان را دست بوسند
اگر واعظ بود گوید که چون کاه****تو بفکن تامنش بر دارم از راه
و گر زاهد بود صد مرده کوشد****که تو بیرون کنی تا او بپوشد
چو نامد در جهان پاینده چیزی****همه ملک جهان نرزد پشیزی
ره آورد عدم ره توشه خاک****سرشت صافی آمد گوهر پاک
چنین گفتند دانایان هشیار****که نیک و بد به مرگ آید پدیدار
بسا زن نام کانجان مرد یابی****بسا مردا که رویش زرد یابی
خداوندا چو آید پای بر سنگ****فتد کشتی در آن گردابه تنگ
نظامی را به آسایش رسانی****ببخشی و ببخشایش رسانی

بخش ۴۷ - نشستن شیرین به پادشاهی بر جای مهین بانو

چون بر شیرین مقرر گشت شاهی****فروغ ملک بر مه شد ز ماهی
به انصافش رعیت شاد گشتند****همه زندانیان آزاد گشتند
ز مظلومان عالم جور برداشت****همه آیین جور از دور برداشت
زهر دروازه‌ای برداشت باجی****نجست از هیچ دهقانی خراجی
مسلم کرد شهر و روستا را****که بهتر داشت از دنیا دعا را
ز عدلش باز با تیهو شده خویش****به یک جا آب خورده گرگ با میش
رعیت هر چه بود از دور و پیوند****بدین و داد او خوردند سوگند
فراخی در جهان چندان اثر کرد****که یک دانه غله صد بیشتر کرد
نیت چون نیک باشد پادشا را****گهر خیزد به جای گل گیا را
درخت بد نیت خوشیده شاخست****شه نیکو نیت را پی فراخست
فراخیها و تنگی‌های اطراف****ز رای پادشاه خود زند لاف
ز چشم پادشاه افتاد رائی****که بد رائی کند در پادشائی
چو شیرین از شهنشه بی خبر بود****در آن شاهی دلش زیر و زبر بود
اگر چه دولت کیخسروی داشت****چو مدهوشان سر صحرا روی داشت
خبر پرسید از هر کاروانی****مگر کارندش از خسرو نشانی
چو آگه شد که شاه مشتری بخت****رسانید از زمین بر آسمان تخت
ز گنج افشانی و گوهر نثاری****بجای آورد رسم دوستداری
ولیک از کار مریم تنگدل بود****که مریم در تعصب سنگدل بود
ملک را داده بد در روم سوگند****که با کس در نسازد مهر و پیوند
چو شیرین از چنین تلخی خبر یافت****نفس را زین حکایت تلخ‌تر یافت
ز دل کوری به کار دل فرو ماند****در آن محنت چو خر در گل فرو ماند
در آن یکسال کو فرماندهی کرد****نه مرغی بلکه موری را نیازرد
دلش چون چشم شوخش خفتگی داشت****همه کارش چو زلف آشفتگی داشت
همی ترسید کز شوریده رائی****کند ناموس عدلش بی‌وفائی
جز آن چاره ندید آن سرو چالاک****کز آن دعوی کند دیوان خود پاک
کند تنها روی در کار خسرو****به تنهائی خورد تیمار خسرو
نبود از رای سستش پای بر جای****که بیدل بود و بیدل هست بیرای
به مولائی سپرد آن پادشاهی****دلش سیر آمد از صاحب کلاهی
به گلگون رونده رخت بر بست****زده شاپور بر فتراک او دست
وزان خوبان چو در ره پای بفشرد****کنیزی چند را با خویشتن برد
که در هر جای با او یار بودند****به رنج و راحتش غمخوار بودند
بسی برداشت از دیبا و دینار****ز جنس چارپایان نیز بسیار
ز گاو و گوسفند و اسب و اشتر****چو دریا کرده کوه و دشت را پر
وز آنجا سوی قصر آمد به تعجیل****پس او چارپایان میل در میل
دگر ره در صدف شد لولوتر****به سنگ خویش تن در داد گوهر
به هور هندوان آمد خزینه****به سنگستان غم رفت آبگینه
از آن در خوشاب آن سنگ سوزان****چو آتش گاه موبد شد فروزان
ز روی او که بد خرم بهاری****شد آن آتشکده چون لاله‌زاری
ثز گرمی کان هوا در کار او بود****هوا گفتی که گرمی دار او بود
ملک دانست کامد یار نزدیک****بدید امید را در کار نزدیک
ز مریم بود در خاطر هراسش****که مریم روز و شب می‌داشت پاسش
به مهد آوردنش رخصت نمی‌یافت****به رفتن نیز هم فرصت نمی‌یافت
به پیغامی قناعت کرد از آن ماه****به بادی دل نهاد از خاک آن راه
نبودی یک زمان بی‌یاد دلدار****وز آن اندیشه می‌پیچید چون مار

بخش ۴۸ - آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین

چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ****سپاه روم زد بر لشگر زنگ
بر آمد یوسفی نارنج در دست****ترنج مه زلیخا وار بشکست
شد از چشم فلک نیرنگ سازی****گشاد ابرویها در دلنوازی
در پیروزه گون گنبد گشادند****به پیروزی جهان را مژده دادند
زمانه ایمن از غوغا و فریاد****زمین آسوده از تشنیع و بیداد
به فال فرخ و پیرایه نو****نهاده خسروانی تخت خسرو
سراپرده به سدره سر کشیده****سماطینی به گردون بر کشیده
ستاده قیصر و خاقان و فغفور****یک آماج از بساط پیشکه دور
به هر گوشه مهیا کرده جائی****برو زانو زده کشور خدائی
طرفداران که صف در صف کشیدند****ز هیبت پشت پای خویش دیدند
کسی کش در دل آمد سر بریدن****نیارست از سیاست باز دیدن
ز بس گوهر کمرهای شب‌افروز****در گستاخ بینی بسته بر روز
قبا بسته کمرداران چون پیل****کمربندی زده مقدار ده میل
در آن صف کاتش از بیم آب گشتی****سخن گر زر بدی سیماب گشتی
نشسته خسرو پرویز بر تخت****جوان فرو جوان طبع و جوان بخت
در رویه کرد تخت پادشائیش****کشیده صف غلامان سرائیش
ز خاموشی در آن زرینه پرگار****شده نقش غلامان نقش دیوار
زمین را زیر تخت آرام داده****به رسم خاص بار عام داده
به فتح‌الباب دولت بامدادان****ز در پیکی در آمد سخت شادان
زمین بوسید و گفتا شادمان باش****همیشه در جهان شاه جهان باش
تو زرین بهره باش از تخت زرین****که چوبین بهره شد بهرام چوبین
نشاط از خانه چوبین برون تاخت****که چوبین خانه از دشمن به پرداخت
شهنشاه از دل سنگین ایام****مثل زد بر تن چوبین بهرام
که تا بر ما زمانه چوب زن بود****فلک چوبک‌زن چوبینه تن بود
چو چوب دولت ما شد برآور****مه چوبینه چوبین شد به خاور
نه این بهرام اگر بهرام گور است****سرانجام از جهانش بهره گور است
اگر بهرام گوری رفت ازین دام****بیا تا بنگری صد گور بهرام
اگر بهرام گوری رفت ازین دام****بیا تا بنگری صد گور بهرام
جهان تا در جهان یاریش می‌کرد****تمنای جهانداریش می‌کرد
کجا آن شیر کز شمشیر گیری****چو مستان کرد با ما شیر گیری
کجا آن تیغ کاتش در جهان زد****تپانچه بر درفش کاویان زد
بسا فرزانه را کو شیرزاد است****فریب خاکیان بر باد داد است
بسا گرگ جوان کز روبه پیر****به افسون بسته شد در دام نخجیر
از آن بر گرگ روبه راست شاهی****که روبه دام بیند گرگ ماهی
بسا شه کز فریب یافه گویان****خصومت را شود بی‌وقت جویان
سرانجام از شتاب خام تدبیر****به جای پرنیان بر دل نهد تیر
ز مغروری کلاه از سر شود دور****مبادا کس به زور خویش مغرور
چراغ ارچه ز روغن نور گیرد****بسا باشد که از روغن بمیرد
خورش‌ها را نمک رو تازه دارد****نمک باید که نیز اندازه دارد
مخور چندان که خرما خار گردد****گوارش در دهن مردار گردد
چنان خور کز ضرورتهای حالت****حرام دیگران باشد حلالت
مقیمی را که این دروازه باید****غم و شادیش را اندازه باید
مجو بالاتر از دوران خود جای****مکش بیش از گلیم خویشتن پای
چو دریا بر مزن موجی که داری****مپر بالاتر از اوجی که داری
به قدر شغل خود باید زدن لاف****که زر دوزی نداند بوریا باف
چه نیکو داستانی زد هنرمند****هلیله با هلیله قند با قند
نه فرخ شد نهاد نو نهادن****ره و رسم کهن بر باد دادن
به قندیل قدیمان در زدن سنگ****به کالای یتیمان بر زدن چنگ
هر آنکو کشت تخمی کشته بر داد****نه من گفتم که دانه زو خبر داد
نه هر تخمی درختی راست روید****نه هر رودی سرودی راست گوید
به سرهنگی حمایل کردن تیغ****بسا مه را که پوشد چهره در میغ
تو خونریزی مبین کو شیر گیرد****که خونش گیرد ارچه دیر گیرد
از این ابلق سوار نیم زنگی****که در زیر ابلقی دارد دو رنگی
مباش ایمن که باخوی پلنگ است****کجا یکدل شود آخر دو رنگ است
ستم در مذهب دولت روا نیست****که دولت با ستمگار آشنا نیست
خری در کاهدان افتاد ناگاه****نگویم وای بر خر وای بر کاه
مگس بر خوان حلوا کی کند پشت****به انجیری غرابی چون توان کشت
به سیم دیگران زرین مکن کاخ****کزین دین رخنه گردد کیسه سوراخ
نگه دار اندرین آشفته بازار****کدین گازر از نارج عطار
مشو خامش چو کار افتد به زاری****که باشد خامشی نوعی ز خواری
شنیدستم که در زنجیر عامان****یکی بود است ازین آشفته نامان
چو با او سختی نابالغی جنگ****به بالغ‌تر کسی برداشتی سنگ
بپرسیدند کز طفلان خوری خار****ز پیران کین کشی چون باشد این کار
بخنده گفت اگر پیران نخندند****کجا طفلان ستمکاری پسندند
چو دست از پای ناخشنود باشد****به جرم پای سر مأخوذ باشد
به جباری مبین در هیچ درویش****که او هم محتشم باشد بر خویش
ز عیب نیک مردم دیده بر دوز****هنر دیدن ز چشم بد میاموز
هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس****تو چشم زاغ بین نه پای طاوس
ترا حرفی به صد تزویر در مشت****منه بر حرف کس بیهوده انگشت
به عیب خویش یک دیده نمائی؟****به عیب دیگران صد صد گشائی ؟
نه کم ز آیینه‌ای در عیب جوئی****به آیینه رها کن سخت روئی
حفاظ آینه این یک هنر بس****که پیش کس نگوید غیبت کس
چو سایه رو سیاه آنکس نشیند****که واپس گوید آنچ از پیش بیند
نشاید دید خصم خویش را خرد****که نرد از خام دستان کم توان برد
مشو غره بر آن خرگوش زرفام****که بر خنجر نگارد مرد رسام
که چون شیران بدان خنجر ستیزند****بدو خون بسی خرگوش ریزند
در آب نرم رو منگر به خواری****که تند آید گه زنهار خواری
بر آتش دل منه کو رخ فروزد****که وقت آید که صد خرمن بسوزد
به گستاخی مبین در خنده شیر****که نه دندان نماید بلکه شمشیر
هر آنکس کو زند لاف دلیری****ز جنگ شیر یابد نام شیری
چو کین خواهی ز خسرو کرد بهرام****ز کین خسروان خسرو شدش نام
به ارباکم ز خود خود را نسنجی****کز افکندن وز افتادن برنجی
ستیزه با بزرگان به توان برد****که از همدستی خردان شوی خرد
نهنگ آن به که در دریا ستیزد****کز آب خرد ماهی خرد خیزد
چو خسرو گفت بسیاری درین باب****بزرگان ریختند از دیدگان آب
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ****روان کرده ز نرگس آب گلرنگ
سه روز اندوه خورد از بهر بهرام****نه با تخت آشنا می‌شد و نه با جام

بخش ۴۹ - بزم‌آرائی خسرو

چهارم روز مجلس تازه کردند****غناها را بلند آوازه کردند
به بخشیدن در آمد دست دریا****زمین گشت از جواهر چون ثریا
ملک چون شد ز نوش ساقیان مست****غم دیدار شیرین بردش از دست
طلب فرمود کردن باربد را****وزو درمان طلب شد درد خود را

بخش ۵ - در نعت رسول اکرم صلی الله علیه وسلم

محمد کافرینش هست خاکش****هزاران آفرین بر جان پاکش
چراغ افروز چشم اهل بینش****طراز کار گاه آفرینش
سرو سرهنگ میدان وفا را****سپه سالار و سر خیل انبیا را
مرقع بر کش نر ماده‌ای چند****شفاعت خواه کار افتاده‌ای چند
ریاحین بخش باغ صبحگاهی****کلید مخزن گنج الهی
یتیمان را نوازش در نسیمش****از آنجا نام شد در یتیمش
به معنی کیمیای خاک آدم****به صورت توتیای چشم عالم
سرای شرع را چون چار حد بست****بنا بر چار دیوار ابد بست
ز شرع خود نبوت را نوی داد****خرد را در پناهش پیروی داد
اساس شرع او ختم جهانست****شریعت‌ها بدو منسوخ از آنست
جوانمردی رحیم و تند چون شیر****زبانش گه کلید و گاه شمشیر
ایازی خاص و از خاصان گزیده****ز مسعودی به محمودی رسیده
خدایش تیغ نصرت داده در چنگ****کز آهن نقش داند بست بر سنگ
به معجز بدگمانان را خجل کرد****جهانی سنگدل را تنگ دل کرد
چو گل بر آبروی دوستان شاد****چو سرو از آبخورد عالم آزاد
فلک را داده سروش سبز پوشی****عمامش باد را عنبر فروشی
زده در موکب سلطان سوارش****به نوبت پنج نوبت چار یارش
سریر عرش را نعلین او تاج****امین وحی و صاحب سر معراج
ز چاهی برده مهدی را به انجم****ز خاکی کرده دیوی را به مردم
خلیل از خیل تاشان سپاهش****کلیم از چاوشان بارگاهش
برنج و راحتش در کوه و غاری****حرم ماری و محرم سوسماری
گهی دندان بدست سنگ داده****گهی لب بر سر سنگی نهاده
لب و دندانش از آن در سنگ زد چنگ****که دارد لعل و گوهر جای در سنگ
سر دندان کنش را زیر چنبر****فلک دندان کنان آورده بر در
بصر در خواب و دل در استقامت****زبانش امتی گو تا قیامت
من آن تشنه لب غمناک اویم****که او آب من و من خاک اویم
به خدمت کرده‌ام بسیار تقصیر****چه تدبیر ای نبی‌الله چه تدبیر
کنم درخواستی زان روضه پاک****که یک خواهش کنی در کار این خاک
برآری دست از آن بردیمانی****نمائی دست برد آنگه که دانی
کالهی بر نظامی کار بگشای****ز نفس کافرش زنار بگشای
دلش در مخزن آسایش آور****بر آن بخشودنی بخشایش آور
اگر چه جرم او کوه گران است****ترا دریای رحمت بیکرانست
بیامرزش روان آمرزی آخر****خدای رایگان آمرزی آخر

بخش ۵۰ - (سی لحن باربد)

در آمد باربد چون بلبل مست****گرفته بربطی چون آب در دست
ز صد دستان که او را بود در ساز****گزیده کرد سی لحن خوش آواز
ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش****گهی دل دادی و گه بستدی هوش
ببربط چون سر زخمه در آورد****ز رود خشک بانک تر در آورد
اول گنج باد آورد****چوباد از گنج باد آورد راندی
ز هر بادی لبش گنجی فشاندی****دوم گنج گاو
چو گنج گاو را کردی نواسنج****برافشاندی زمین هم گاو و هم گنج
سوم گنج سوخته****ز گنج سوخته چون ساختی راه
ز گرمی سوختی صد گنج را آه****چهارم شادروان مروارید
چو شادروان مروارید گفتی****لبش گفتی که مروارید سفتی
پنجم تخت طاقدیسی****چو تخت طاقدیسی ساز کردی
بهشت از طاقها در باز کردی****ششم و هفتم ناقوسی و اورنگی
چو ناقوسی و اورنگی زدی ساز****شدی ارونگ چون ناقوس از آواز
هشتم حقه کاوس****چو قند ز حقه کاوس دادی
شکر کالای او را بوس دادی****نهم ماه بر کوهان
چون لحن ماه بر کوهان گشادی****زبانش ماه بر کوهان نهادی
دهم مشک دانه****چو برگفتی نوای مشک دانه
ختن گشتی ز بوی مشک خانه****یازدهم آرایش خورشید
چو زد زارایش خورشید راهی****در آرایش بدی خورشید ماهی
دوازدهم نیمروز****چو گفتی نیمروز مجلس افروز
خرد بی‌خود بدی تا نیمه روز****سیزدهم سبز در سبز
چو بانگ سبز در سبزش شنیدی****ز باغ زرد سبزه بر دمیدی
چهاردهم قفل رومی****چو قفل رومی آوردی در آهنگ
گشادی قفل گنج از روم و از زنگ****پانزدهم سروستان
چو بر دستان سروستان گذشتی****صبا سالی به سروستان نگشتی
شانزدهم سرو سهی****و گر سرو سهی را ساز دادی
سهی سروش به خون خط باز دادی****هفدهم نوشین باده
چو نوشین باده را در پرده بستی****خمار باده نوشین شکستی
هیجدهم رامش جان****چو کردی رامش جان را روانه
ز رامش جان فدا کردی زمانه****نوزدهم ناز نوروز یا ساز نوروز
چو در پرده کشیدی ناز نوروز****به نوروزی نشستی دولت آن روز
بیستم مشگویه****چو بر مشگویه کردی مشگ مالی
همه مشگو شدی پرمشک حالی****بیست و یکم مهرگانی
چو نو کردی نوای مهرگانی****ببردی هوش خلق از مهربانی
بیست و دوم مروای نیک****چو بر مروای نیک انداختی فال
همه نیک آمدی مروای آن سال****بیست و سوم شبدیز
چو در شب بر گرفتی راه شبدیز****شدندی جمله آفاق شب خیز
بیست و چهارم شب فرخ****چو بر دستان شب فرخ کشیدی
از آن فرخنده‌تر شب کس ندیدی****بیست و پنجم فرخ روز
چو یارش رای فرخ روز گشتی****زمانه فرخ و فیروز گشتی
بیست و ششم غنچه کبک دری****چو کردی غنچه کبک دری تیز
ببردی غنچه کبک دلاویز****بیست و هفتم نخجیرگان
چو بر نخجیرگان تدبیر کردی****بسی چون زهره را نخجیر کردی
بیست و هشتم کین سیاوش****چو زخمه راندی از کین سیاوش
پر از خون سیاوشان شدی گوش****بیست و نهم کین ایرج
چو کردی کین ایرج را سرآغاز****جهان را کین ایرج نو شدی باز
سی‌ام باغ شیرین****چو کردی باغ شیرین را شکربار
درخت تلخ را شیرین شدی بار****نواهائی بدینسان رامش انگیز
همی زد باربد در پرده تیز****بگفت باربد کز بار به گفت
زبان خسروش صدبار زه گفت****چنان بد رسم آن بدر منور
که بر هر زه بدادی بدره زر****به هر پرده که او بنواخت آن روز
ملک گنجی دگر پرداخت آن روز****به هر پرده که او بر زد نوائی
ملک دادش پر از گوهر قبائی****زهی لفظی که گر بر تنگ دستی
زهی گفتی زهی زرین به دستی****درین دوران گرت زین به پسندند
زهی پشمین به گردن وانه بندند****ز عالی همتی گردن برافراز
طناب هرزه از گردن بینداز****به خرسندی طمع را دیده بر دوز
ز چون من قطره دریائی در آموز****که چندین گنج بخشیدم به شاهی
وز آن خرمن نجستم برگ کاهی****به برگی سخن را راست کردم
نه او داد و نه من درخواست کردم****مرا این بس که پر کردم جهان را
ولی نعمت شدم دریا و کان را****نظامی گر زه زرین بسی هست
زه تو زهد شد مگذارش از دست****بدین زه گر گریبان را طرازی
کنی بر گردنان گردن فرازی****

پنج گنج نظامی گنجوی3

پنج گنج نظامی گنجوی_بخش3

کبکی به دهن گرفت موری****می‌کرد بر آن ضعیف زوری
زد قهقهه مور بیکرانی****کی کبک تو این چنین ندانی
شد کبک دری ز قهقهه سست****کاین پیشه من نه پیشه تست
چون قهقهه کرد کبک حالی****منقار زمور کرد خالی

EXrozblog.comEX

پنج گنج نظامی گنجوی_بخش3

بخش ۱۸ - حکایت

کبکی به دهن گرفت موری****می‌کرد بر آن ضعیف زوری

زد قهقهه مور بیکرانی****کی کبک تو این چنین ندانی
شد کبک دری ز قهقهه سست****کاین پیشه من نه پیشه تست
چون قهقهه کرد کبک حالی****منقار زمور کرد خالی
هر قهقهه کاین چنین زند مرد****شک نه که شکوه ازو شود فرد
خنده که نه در مقام خویش است****در خورد هزار گریه بیش است
چون من ز پی عذاب و رنجم****راحت به کدام عشوه سنجم
آن پیر خری که می‌کشد بار****تا جانش هست می‌کند کار
آسودگی آنگهی پذیرد****کز زیستن چنین بمیرد
در عشق چه جای بیم تیغ است****تیغ از سر عاشقان دریغ است
عاشق ز نهیب جان نترسد****جانان طلب از جهان نترسد
چون ماه من اوفتاد در میغ****دارم سر تیغ کو سر تیغ
سر کو ز فدا دریغ باشد****شایسته تشت و تیغ باشد
زین جان که بر آتش اوفتاد است****با ناخوشیم خوش اوفتاد است
جانیست مرا بدین تباهی****بگذار ز جان من چه خواهی
مجنون چو حدیث خود فرو گفت****بگریست پدر بدانچه او گفت
زین گوشه پدر نشسته گریان****زانسو پسر اوفتاده عریان
پس بار دگر به خانه بردش****بنواخت به دوستان سپردش
وان شیفته دل به شور بختی****می‌کرد صبوریی به سختی
روزی دو سه در شکنجه می‌زیست****زانگونه که هر که دید بگریست
پس پرده درید و آه برداشت****سوی در و دشت راه برداشت
می‌زیست به رنج و ناتوانی****می‌مرد کدام زندگانی
چون گرم شدی به عشق وجدش****بردی به نشاط گاه نجدش
برنجد شدی چو شیر سرمست****آهن بر پای و سنگ بر دست
چون برزدی از نفیر جوشی****گفتی غزلی به هر خروشی
از هر طرفی خلایق انبوه****نظاره شدی به گرد آن کوه
هر نادره‌ای کز او شنیدند****در خاطر و در قلم کشیدند
بردند به تحفه‌ها در آفاق****زان غنیه غنی شدند عشاق

بخش ۱۹ - در احوال لیلی

سر دفتر آیت نکوئی****شاهنشه ملک خوبروئی
فهرست جمال هفت پرگار****از هفت خلیفه جامگی خوار
رشک رخ ماه آسمانی****رنج دل سرو بوستانی
منصوبه گشای بیم و امید****میراث ستان ماه و خورشید
محراب نماز بت‌پرستان****قندیل سرای و سرو بستان
هم خوابه عشق و هم سرناز****هم خازن و هم خزینه پرداز
پیرایه گر پرند پوشان****سرمایه ده شکر فروشان
دل‌بند هزار در مکنون****زنجیر بر هزار مجنون
لیلی که بخوبی آیتی بود****وانگشت کش ولایتی بود
سیراب گلشن پیاله در دست****از غنچه نوبری برون جست
سرو سهیش کشیده‌تر شد****میگون رطبش رسیده‌تر شد
می‌رست به باغ دل فروزی****می‌کرد به غمزه خلق سوزی
از جادوئی که در نظر داشت****صد ملک بنیم غمزه برداشت
می‌کرد بوقت غمزه سازی****برتازی و ترک ترکتازی
صیدی ز کمند او نمی‌رست****غمزش بگرفت و زلف می‌بست
از آهوی چشم نافه‌وارش****هم نافه هم آهوان شکارش
وز حلقه زلف وقت نخجیر****بر گردن شیر بست زنجیر
از چهره گل از لب انگبین کرد****کان دید طبرزد آفرین کرد
دلداده هزار نازنینش****در آرزوی گل انگبینش
زلفش ره بوسه خواه می‌رفت****مژگانش خدادهاد می‌گفت
زلفش به کمند پیش می‌خواند****مژگانش به دور باش می‌راند
برده بدو رخ ز ماه بیشی****گل را دو پیاده داده پیشی
قدش چو کشیده زاد سروی****رویش چو به سرو بر تذروی
لبهاش که خنده بر شکرزد****انگشت کشیده بر طبرزد
لعلش که حدیث بوس می‌کرد****بر تنگ شکر فسوس می‌کرد
چاه زنخش که سر گشاده****صد دل به غلط در او فتاده
زلفش رسنی فکنده در راه****تا هر که فتد برآرد از چاه
با اینهمه ناز و دلستانی****خون شد جگرش ز مهربانی
در پرده که راه بود بسته****می‌بود چو پرده بر شکسته
می‌رفت نهفته بر سر بام****نظاره‌کنان ز صبح تا شام
تا مجنون را چگونه بیند****با او نفسی کجا نشیند
او را به کدام دیده جوید****با او غم دل چگونه گوید
از بیم رقیب و ترس بدخواه****پوشیده بنیم شب زدی آه
چون شمع به زهر خنده می‌زیست****شیرین خندید و تلخ بگریست
گل را به سرشک می‌خراشید****وز چوب رفیق می‌تراشید
می‌سوخت به آتش جدائی****نه دود در او نه روشنائی
آیینه درد پیش می‌داشت****مونس ز خیال خویش می‌داشت
پیدا شغبی چو باد می‌کرد****پنهان جگری چو خاک می‌خورد
جز سایه نبود پرده‌دارش****جز پرده کسی نه غمگسارش
از بس که به سایه راز می‌گفت****همسایه او به شب نمی‌خفت
می‌ساخت میان آب و آتش****گفتی که پریست آن پریوش
خنیاگر زن صریر دوک است****تیر آلت جعبه ملوکست
او دوک دو سرفکنده از چنگ****برداشته تیر یکسر آهنگ
از یک سر تیر کارگر شد****سرگردان دوک از آن دو سر شد
دریا دریا گهر بر آهیخت****کشتی کشتی زدیده می‌ریخت
می‌خورد غمی به زیر پرده****غم خورده ورا و غم نخورده
در گوش نهاده به زیر پرده****چون حلقه نهاده گوش بر در
با حلقه گوش خویش می‌ساخت****وان حلقه به گوش کس نینداخت
در جستن نور چشمه ماه****چون چشمه بمانده چشم بر راه
تا خود که بدو پیامی آرد****زآرام دلش سلامی آرد
بادی که ز نجد بردمیدی****جز بوی وفا در او ندیدی
وابری که از آن طرف گشادی****جز آب لطف بدو ندادی
هرجا که ز کنج خانه می‌دید****بر خود غزلی روانه می‌دید
هر طفل که آمدی ز بازار****بیتی گفتی نشانده‌بر کار
هرکس که گذشت زیر بامش****می‌داد به بیتکی پیامش
لیلی که چنان ملاحتی داشت****در نظم سخن فصاحتی داشت
ناسفته دری و در همی سفت****چون خود همه بیت بکر می‌گفت
بیتی که ز حسب حال مجنون****خواندی به مثل چو در مکنون
آنرا دگری جواب گفتی****آتش بشنیدی آب گفتی
پنهان ورقی به خون سرشتی****وان بیتک را بر او نوشتی
بر راهگذر فکندی از بام****دادی ز سمن به سرو پیغام
آن رقعه کسی که بر گرفتی****برخواندی و رقص در گرفتی
بردی و بدان غریب دادی****کز وی سخن غریب زادی
او نیز بدیهه‌ای روانه****گفتی به نشان آن نشانه
زین گونه میان آن دو دلبند****می‌رفت پیام گونه‌ای چند
زاوازه آن دو بلبل مست****هر بلبله‌ای که بود بشکست
زان هردو بریشم خوش آواز****بر ساز بسی بریشم ساز
بر رورد رباب و ناله چنگ****یک رنگ نوای آن دو آهنگ
زایشان سخنی به نکته راندن****وز چنگ زدن ز نای خواندن
از نغمه آن دو هم ترانه****مطرب شده کودکان خانه
خصمان در طعنه باز کردند****در هر دو زبان دراز کردند
وایشان ز بد گزاف گویان****خود را به سرشک دیده شویان
بودند بر این طریق سالی****قانع به خیال و چون خیالی
چون پرده کشید گل به صحرا****شد خاک به روی گل مطرا
خندید شکوفه بر درختان****چون سکه روی نیکبختان
از لاله سرخ و از گل زرد****گیتی علم دو رنگ بر کرد
از برگ و نوا به باغ و بستان****با برگ و نوا هزار دستان
سیرابی سبزه‌های نوخیز****از لولو تر زمرد انگیز
لاله ز ورق فشانده شنگرف****کافتاده سیاهیش بر آن حرف
زلفین بنفشه از درازی****در پای فتاده وقت بازی
غنچه کمر استوار می‌کرد****پیکان کشیی ز خار می‌کرد
گل یافت ستبرق حریری****شد باد به گوشواره‌گیری
نیلوفر از آفتاب گلرنگ****بر آب سپر فکند بی جنگ
سنبل سر نافه باز کرده****گل دست بدو دراز کرده
شمشاد به جعد شانه کردن****گلنار به نار دانه کردن
نرگس ز دماغ آتشین تاب****چون تب زدگان بجسته از خواب
خورشید ز قطره‌های باده****خون از رگ ارغوان گشاده
زان چشمه سیم کز سمن رست****نسرین ورقی که داشت می‌شست
گل دیده ببوس باز می‌کرد****چون مثل ندید ناز می‌کرد
سوسن نه زبان که تیغ در بر****نی نی غلطم که تیغ بر سر
مرغان زبان گرفته چون زاغ****بگشاده زبان مرغ در باغ
دراج زدل کبابی انگیخت****قمری نمکی ز سینه می‌ریخت
هر فاخته بر سر چناری****در زمزمه حدیث یاری
بلبل ز درخت سرکشیده****مجنون صفت آه برکشیدی
گل چون رخ لیلی از عماری****بیرون زده سر به تاجداری
در فصل گلی چنین همایون****لیلی ز وثاق رفت بیرون
بند سر زلف تاب داده****گلراز بنفشه آب داده
از نوش لبان آن قبیله****گردش چو گهر یکی طویله
ترکان عرب نشینشان نام****خوش باشد ترک‌تازی اندام
در حلقه آن بتان چون حور****می‌رفت چنانکه چشم به دور
تا سبزه باغ را به بیند****در سایه سرخ گل نشیند
با نرگس تازه جام گیرد****با لاله نبید خام گیرد
از زلف دهد بنفشه را تاب****وز چهره گل شکفته را آب
آموزد سرو را سواری****شوید ز سمن سپید کاری
از نافه غنچه باج خواهد****وز ملک چمن خراج خواهد
بر سبزه ز سایه نخل بندد****بر صورت سرو و گل بخندد
نه‌نه غرضش نه این سخن بود****نه سرو و گل و نه نسترن بود
بودس غرض آنکه در پناهی****چون سوختگان برآرد آهی
با بلبل مست راز گوید****غمهای گذشته باز گوید
یابد ز نسیم گلستانی****از یار غریب خود نشانی
باشد که دلش گشاده گردد****باری ز دلش فتاده گردد
نخلستانی بدان زمین بود****کارایش نقشبند چین بود
از حله به حله نخل گاهش****در باغ ارم گشاده راهش
نزهت گاهی چنان گزیده****در بادیه چشم کس ندیده
لیلی و دگر عروس نامان****رفتند بدان چمن خرامان
چون گل به میان سبزه بنشست****بر سبزه ز سایه گل همی‌بست
هرجا که نسیم او درآمد****سوسن بشکفت و گل برآمد
بر هر چمنی که دست می‌شست****شمشاد دمید و سرو می‌رست
با سرو بنان لاله رخسار****آمد به نشاط و خنده در کار
تا یک چندی نشاط می‌ساخت****آخر ز نشاطگه برون تاخت
تنها بنشست زیر سروی****چون بر پر طوطیی تذروی
بر سبزه نشسته خرمن گل****نالید چو در بهار بلبل
نالید و بناله در نهانی****می‌گفت ز روی مهربانی
کای یار موافق وفادار****وی چون من وهم به من سزاوار
ای سرو جوانه جوانمرد****وی با دل گرم و با دم سرد
آی از در آنکه در چنین باغ****آیی و زدائی از دلم داغ
با من به مراد دل نشینی****من نارون و تو سرو بینی
گیرم ز منت فراغ من نیست****پروای سرای و باغ من نیست
آخر به زبان نیکنامی****کم زآنکه فرستیم پیامی؟
ناکرده سخن هنوز پرواز****کز رهگذری برآمد آواز
شخصی غزلی چو در مکنون****می‌خواند ز گفتهای مجنون
کی پرده در صلاح کارم****امید تو باد پرده دارم
مجنون به میان موج خونست****لیلی به حساب کار چونست
مجنون جگری همی‌خراشد****ثلیلی نمک از که می‌تراشد
مجنون به خدنگ خار سفته است****لیلی به کدام ناز خفته است
مجنون به هزار نوحه نالد****لیلی چه نشاط می‌سکالد
مجنون همه درد و داغ دارد****لیلی چه بهار و باغ دارد
مجنون کمر نیاز بندد****لیلی به رخ که باز خندد
مجنون ز فراق دل رمیداست****لیلی به چه راحت آرمید است
لیلی چو سماع این غزل کرد****بگریست وز گریه سنگ حل کرد
زانسرو بنان بوستانی****می‌دید در او یکی نهانی
کز دوری دوست بر چه سانست****بر دوست چگونه مهربانست
چون باز شدند سوی خانه****شد در صدف آن در یگانه
داننده راز راز ننهفت****با مادرش آنچه دید بر گفت
تا مادر مشفقش نوازد****در چاره گریش چاره سازد
مادر ز پی عروس ناکام****سرگشته شده چو مرغ در دام
می‌گفت گرش گذارم از دست****آن شیفته گشت و این شود مست
ور صابریی بدو نمایم****بر ناید ازو وزو برآیم
بر حسرت او دریغ می‌خورد****می‌خورد دریغ و صبر می‌کرد
لیلی که چو گنج شد حصاری****می‌بود چو ماه در عماری
می‌زد نفسی گرفته چون میغ****می‌خورد غمی نهفته چون تیغ
دلتنگ چنانکه بود می‌زیست****بی‌تنگ دلی به عشق در کیست

بخش ۲ - نعت پیغمبر اکرم (ص)

ای شاه سوار ملک هستی****سلطان خرد به چیره دستی
ای ختم پیمبران مرسل****حلوای پسین و ملح اول
نوباوه باغ اولین صلب****لشکرکش عهد آخرین تلب
ای حاکم کشور کفایت****فرمانده فتوی ولایت
هرک آرد با تو خودپرستی****شمشیر ادب خورد دو دستی
ای بر سر سدره گشته راهت****وی منظر عرش پایگاهت
ای خاک تو توتیای بینش****روشن بتو چشم آفرینش
شمعی که نه از تو نور گیرد****از باد بروت خود بمیرد
ای قائل افصح القبایل****یک زخمی اوضح الدلایل
دارنده حجت الهی****داننده راز صبحگاهی
ای سید بارگاه کونین****نسابه شهر قاب قوسین
رفته ز ولای عرش والا****هفتاد هزار پرده بالا
ای صدر نشین عقل و جان هم****محراب زمین و آسمان هم
گشته زمی آسمان ز دینت****نی‌نی شده آسمان زمینت
ای شش جهه از تو خیره مانده****بر هفت فلک جنیبه رانده
شش هفت هزار سال بوده****کین دبدبه را جهان شنوده
ای عقل نواله پیچ خوانت****جان بنده نویس آستانت
هر عقل که بی تو عقل برده****هر جان که نه مرده تو مرده
ای کینت و نام تو موید****بوالقاسم وانگهی محمد
عقل ارچه خلیفه شگرف است****بر لوح سخن تمام حرف است
هم مهر مویدی ندارد****تا مهر محمدی ندارد
ای شاه مقربان درگاه****بزم تو ورای هفت خرگاه
صاحب طرف ولایت جود****مقصود جهان جهان مقصود
سر جوش خلاصه معانی****سرچشمه آب زندگانی
خاک تو ادیم روی آدم****روی تو چراغ چشم عالم
دوران که فرس نهاده تست****با هفت فرس پیاده تست
طوف حرم تو سازد انجم****در گشتن چرخ پی کندگم
آن کیست که بر بساط هستی****با تو نکند چو خاک پستی
اکسیر تو داد خاک را لون****وز بهر تو آفریده شد کون
سر خیل توئی و جمله خیلند****مقصود توئی همه طفیلند
سلطان سریر کایناتی****شاهنشه کشور حیاتی
لشگر گه تو سپهر خضرا****گیسوی تو چتر و غمزه طغرا
وین پنج نماز کاصل توبه است****در نوبتی تو پنج نوبه است
در خانه دین به پنج بنیاد****بستی در صد هزار بیداد
وان پیر حیائی خدا ترس****با شیر خدای بود همدرس
هر چار ز یک نورد بودند****ریحان یک آبخورد بودند
زین چار خلیفه ملک شدراست****خانه به چهار حد مهیاست
ز آمیزش این چهارگانه****شد خوش نمک این چهارخانه
دین را که چهار ساق دادی****زینگونه چهار طاق دادی
چون ابروی خوب تو در آفاق****هم جفت شد این چهار وهم طاق
از حلقه دست بند این فرش****یک رقص تو تا کجاست تا عرش
ای نقش تو معرج معانی****معراج تو نقل آسمانی
از هفت خزینه در گشاده****بر چهار گهر قدم نهادن
از حوصله زمانه تنگ****بر فرق فلک زده شباهنگ
چون شب علم سیاه برداشت****شبرنگ تو رقص راه برداشت
خلوتگه عرش گشت جایت****پرواز پری گرفت پایت
سر برزده از سرای فانی****بر اوج سرای ام هانی
جبریل رسید طوق در دست****کز بهر تو آسمان کمر بست
بر هفت فلک دو حلقه بستند****نظاره تست هر چه هستند
برخیز هلا نه وقت خوابست****مه منتظر تو آفتابست
در نسخ عطارد از حروفت****منسوخ شد آیت وقوفت
زهره طبق نثار بر فرق****تا نور تو کی برآید از شرق
خورشید به صورت هلالی****زحمت ز ره تو کرده خالی
مریخ ملازم یتاقت****موکب رو کمترین وشاقت
دراجه مشتری بدان نور****از راه تو گفته چشم بد دور
کیوان علم سیاه بر دوش****در بندگی تو حلقه در گوش
در کوکبه چنین غلامان****شرط است برون شدن خرامان
امشب شب قدرتست بشتاب****قدر شب قدر خویش دریاب
ای دولتی آن شبی که چون روز****گشت از قدم تو عالم افروز
پرگار به خاک در کشیدی****جدول به سپهر بر کشیدی
برقی که براق بود نامش****رفق روش تو کرد رامش
بر سفت چنان نسفته تختی****طیاره شدی چو نیک بختی
زآنجا که چنان یک اسبه راندی****دوران دواسبه را بماندی
ربع فلک از چهارگوشه****داده ز درت هزار خوشه
از سرخ و سپید دخل آن باغ****بخش نظر تو مهر ما زاغ
بر طره هفت بام عالم****نه طاس گذاشتی نه پرچم
هم پرچم چرخ را گسستی****هم طاسک ماه را شکستی
طاوس پران چرخ اخضر****هم بال فکنده با تو هم پر
جبریل ز همرهیت مانده****(الله معک) ز دور خوانده
میکائیلت نشانده بر سر****واورده به خواجه تاش دیگر
اسرافیل فتاده در پای****هم نیم رهت بمانده برجای
رفرف که شده رفیق راهت****برده به سریر سدره گاهت
چون از سر سدره بر گذشتی****اوراق حدوث در نوشتی
رفتی ز بساط هفت فرشی****تا طارم تنگبار عرشی
سبوح زنان عرش پایه****از نور تو کرده عرش سایه
از حجله عرش بر پریدی****هفتاد حجاب را دریدی
تنها شدی از گرانی رخت****هم تاج گذاشتی و هم تخت
بازار جهت بهم شکستی****از زحمت تحت وفوق رستی
خرگاه برون زدی ز کونین****در خیمه خاص قاب قوسین
هم حضرت ذوالجلال دیدی****هم سر کلام حق شنیدی
از غایت وهم و غور ادراک****هم دیدن وهم شنودنت پاک
درخواستی آنچه بود کامت****درخواسته خاص شد به نامت
از قربت حضرت الهی****باز آمدی آنچنانکه خواهی
گلزار شکفته از جبینت****توقیع کرم در آستینت
آورده برات رستگاران****از بهر چو ما گناهکاران
ما را چه محل که چون تو شاهی****در سایه خود کند پناهی
زآنجا که تو روشن آفتابی****بر ما نه شگفت اگر نتابی
دریای مروتست رایت****خضرای نبوتست جایت
شد بی تو به خلق بر مروت****بر بسته‌تر از در نبوت
هر که از قدم تو سرکشیده****دولت قلمیش در کشیده
وان کو کمر وفات بسته****بر منظره ابد نشسته
باغ ارم از امید و بیمت****جزیت ده نافه نسیمت
ای مصعد آسمان نوشته****چون گنج به خاک بازگشته
از سرعت آسمان خرامی****سری بگشای بر نظامی
موقوف نقاب چند باشی****در برقع خواب چند باشی
برخیز و نقاب رخ برانداز****شاهی دو سه را به رخ درانداز
این سفره ز پشت بار برگیر****وین پرده ز روی کار برگیر
رنگ از دو سیه سفید بزدای****ضدی ز چهار طبع بگشای
یک عهد کن این دو بی‌وفا را****یک دست کن این چهار پا را
چون تربیت حیات کردی****حل همه مشکلات کردی
زان نافه به باد بخش طیبی****باشد که به ما رسد نصیبی
زان لوح که خواندی از بدایت****در خاطر ما فکن یک آیت
زان صرف که یافتیش بی‌صرف****در دفتر ما نویس یک حرف
بنمای به ما که ما چه نامیم****وز بت گر و بت شکن کدامیم
ای کار مرا تمامی از تو****نیروی دل نظامی از تو
زین دل به دعا قناعتی کن****وز بهر خدا شفاعتی کن
تا پرده ما فرو گذارند****وین پرده که هست بر ندارند

بخش ۲۰ - خواستاری ابن‌سلام لیلی را

فهرست کش نشاط این باغ****بر ران سخن چنین کشد داغ
کانروز که مه به باغ می‌رفت****چون ماه دو هفته کرده هر هفت
گل بر سر سرو دسته بسته****بازار گلاب و گل شکسته
زلفین مسلسلش گره‌گیر****پیچیده چو حلقه‌های زنجیر
در ره ز بنی‌اسد جوانی****دیدش چو شکفته گلستانی
شخصی هنری به سنگ و سایه****در چشم عرب بلند پایه
بسیار قبیله و قرابات****کارش همه خدمت و مراعات
گوش همه خلق بر سلامش****بخت ابن‌سلام کرده نامش
هم سیم خدا و هم قوی پشت****خلقی سوی او کشیده انگشت
از دیدن آن چراغ تابان****در چاره چو باد شد شتابان
آگه نه که گرچه گنج بازد****با باد چراغ در نسازد
چون سوی و طنگه آمد از راه****بودش طمع وصال آن ماه
مه را نگرفت کس در آغوش****این نکته مگر شدش فراموش
چاره طلبید و کس فرستاد****در جستن عقد آن پریزاد
تا لیلی را به خواستاری****در موکب خود کشد عماری
نیرنگ نمود و خواهش انگیخت****خاکی شد و زر چو خاک می‌ریخت
پذرفت هزار گنج شاهی****وز رم گله بیش از آنکه خواهی
چون رفت میانجی سخنگوی****در جستن آن نگار دلجوی
خواهش کریی بدست بوسی****می‌کرد ز بهر آن عروسی
هم مادر و هم پدر نشستند****وامید در آن حدیث بستند
گفتند سخن به جای خویش است****لیکن قدری درنگ پیش است
کاین تازه بهار بوستانی****دارد عرضی ز ناتوانی
چون ماه ز بهیش باز خندیم****شکرانه دهیم و عقد بندیم
این عقد نشان سود باشد****انشاء الله که زود باشد
اما نه هنوز روزکی چند****می‌باید شد به وعده خرسند
تا غنچه گل شکفته گردد****خار از در باغ رفته گردد
گردنش به طوق زر درآریم****با طوق زرش به تو سپاریم
چون ابن‌سلام ازان نیازی****شد نامزد شکیب سازی
مرکب به دیار خویشتن راند****بنشست و غبار خویش بنشاند

بخش ۲۱ - رسیدن نوفل به مجنون

لیلی پس پرده عماری****در پرده‌دری ز پرده داری
از پرده نام و ننگ رفته****در پرده نای و چنگ رفته
نقل دهن غزل سرایان****ریحانی مغز عطر سایان
در پرده عاشقان خنیده****زخم دف مطربان چشیده
افتاده چو زلف خویش درتاب****بی‌مونس و بیقرار و بیخواب
مجنون رمیده نیز در دشت****سرگشته چو بخت خویش می‌گشت
بی‌عذر همی دوید عذرا****در موکب وحشیان صحرا
بوری به هزار زور می‌راند****بیتی به هزار درد می‌خواند
بر نجد شدی ز تیر وجدی****شیخانه ولی نه شیخ نجدی
بر زخمه عشق کوفتی پای****وز صدمه آه روفتی جای
هر عاشق کاه وی شنیدی****هر جامه که داشتی دریدی
از نرم‌دلان ملک آن بوم****بود آهنی آب داده چون موم
نوفل نامی که از شجاعت****بود آنطرفش به زیر طاعت
لشگر شکنی به زخم شمشیر****در مهر غزال و در غضب شیر
هم حشمت گیر و هم حشم‌دار****هم دولتمند و هم درم‌دار
روزی ز سر قوی سلاحی****آمد به شکار آن نواحی
در رخنه غارهای دلگیر****می‌گشت به جستجوی نخجیر
دید آبله پای دردمندی****بر هر موئی ز مویه‌بندی
محنت زده غریب و رنجور****دشمن کامی ز دوستان دور
وحشی شده از میان مردم****وحشی دو سه اوفتاده دردم
پرسید ز خوی و از خصالش****گفتند چنانکه بود حالش
کز مهر زنی بدین حزینی****دیوانه شد این چنین که بینی
گردد شب و روز بیت گویان****آن غالیه را زیاد جویان
هر باد که بوی او رساند****صد بیت و غزل بدو بخواند
هر ابر کزان دیار پوید****شعری چو شکر بدو بگوید
آیند مسافران زهر بوم****بینند در این غریب مظلوم
آرند شراب یا طعامی****باشد که بدو دهند جامی
گیرد به هزار جهد یک جام****وان نیز به یاد آن دلارام
در کار همه شمارش اینست****اینست شمار کارش اینست
نوفل چو شنید حال مجنون****گفتا که ز مردمی است اکنون
کاین دل شده را چنانکه دانم****کوشم که به کام دل رسانم
از پشت سمند خیزران دست****ران بازگشاد و بر زمین جست
آنگاه ورا به پیش خود خواند****با خویشتنش به سفره بنشاند
می‌گفت فسانهای گرمش****چندانکه چو موم کرد نرمش
گوینده چو دیدگان جوانمرد****بی‌دوست نواله‌ای نمی‌خورد
هرچه آن نه حدیث دوست بودی****گر خود همه مغز پوست بودی
از هر نمطی که قصه می‌خواند****جز در لیلی سخن نمی‌راند
وان شیفته زره رمیده****زآنها که شنیده آرمیده
خوشدل شد و آرمیده با او****هم خورد و هم آشمید با او
با او به بدیهه خوش درآمد****چون دید حریف خوش برآمد
می‌زد جگرش چو مغز برجوش****می‌خواند قصیدهای چون نوش
بر هر سخنی به خنده خوش****می‌گفت بدیهه‌ای چو آتش
وان چرب‌سخن به خوش جوابی****می‌کرد عمارت خرابی
کز دوری آن چراغ پرنور****هان تا نشوی چو شمع رنجور
کورا به زر و به زور بازو****گردانم با تو هم ترازو
گر مرغ شود هوا بگیرد****هم چنگ منش قفا بگیرد
گر باشد چو شراره در سنگ****از آهنش آورم فرا چنگ
تا همسر تو نگردد آن ماه****از وی نکنم کمند کوتاه
مجنون ز سر امیدواری****می‌کرد به سجده حق گزاری
کاین قصه که عطر سای مغزست****گر رنگ و فریب نیست نغزست
او را به چو من رمیده خوئی****مادر ندهد به هیچ روئی
گل را نتوان به باد دادن****مه زاده به دیو زاد دادن
او را سوی ما کجا طوافست****دیوانه و ماه نو گزافست
شستند بسی به چاره‌سازی****پیراهن ما نشد نمازی
کردند بسی سپید سیمی****از ما نشد این سیه گلیمی
گر دست ترا کرامتی هست****آن دسترسی بود نه زین دست
اندیشه کنم که وقت یاری****در نیمه رهم فروگذاری
ناآمده این شکار در شست****داری زمن وز کار من دست
آن باد که این دهل زبانی****باشد تهی از تهی میانی
گر عهد کنی بدانچه گفتی****مزدت باشد که راه رفتی
ور چشمه این سخن سرابست****بگذار مرا ترا ثوابست
تا پیشه خویش پیش گیرم****خیزم پی کار خویش گیرم
نوفل ز نفیر زاری او****شد تیز عنان به یاری او
بخشود بر آن غریب همسال****هم سال تهی نه بلکه هم حال
میثاق نمود و خورد سوگند****اول به خدائی خداوند
وانگه به رسالت رسولش****کایمان ده عقل شد قبولش
کز راه وفا به گنج و شمشیر****کوشم نه چو گرگ بلکه چون شیر
نه صبر بود نه خورد و خوابم****تا آنچه طلب کنم بیابم
لیکن به توام توقعی هست****کز شیفتگی رها کنی دست
بنشینی و ساکنی پذیری****روزی دو سه دل به دست‌گیری
از تو دل آتشین نهادن****وز من در آهنین گشادن
چون شیفته شربتی چنان دید****در خوردن آن نجات جان دید
آسود و رمیدگی رها کرد****با وعده آن سخن وفا کرد
می‌بود به صبر پای بسته****آبی زده آتشی نشسته
با او به قرار گاه او تاخت****در سایه او قرارگه ساخت
گرمابه زد و لباس پوشید****آرام گرفت و باده نوشید
بر رسم عرب عمامه در بست****با او به شراب و رود بنشست
چندین غزل لطیف پیوند****گفت از جهت جمال دلبند
نوفل به سرش ز مهربانی****می‌کرد چو ابر درفشانی
چون راحت پوشش و خورش یافت****آراسته شد که پرورش یافت
شد چهره زردش ارغوانی****بالای خمیده خیزرانی
وآن غالیه گون خط سیاهش****پرگار کشید کرد ماهش
زان گل که لطافت نفس داد****باد آنچه ربود باز پس داد
شد صبح منیر باز خندان****خورشید نمود باز دندان
زنجیری دشت شد خردمند****از بندی خانه دور شد بند
در باغ گرفت سبزه آرام****دادند بدست سرخ گل جام
مجنون به سکونت و گرانی****شد عاقل مجلس معانی
وان مهتر میهمان نوازش****می‌داشت به صد هزار نازش
بی‌طلعت او طرب نمی‌کرد****می جز به جمال او نمی‌خورد
ماهی دو سه در نشاط کاری****کردند به هم شراب‌خواری
روزی دو بدو نشسته بودند****شادی و نشاط می‌فزودند
مجنون ز شکایت زمانه****بیتی دو سه گفت عاشقانه
کای فارغ از آه دودناکم****بر باد فریب داده خاکم
صد وعده مهر داده بیشی****با نیم وفا نکرده خویشی
پذرفته که پیشت آورم نوش****پذرفته خویش کرده فرموش
آورده مرا به دلفریبی****وا داده بدست ناشکیبی
دادیم زبان به مهر و پیوند****و امروز همی کنی زبان بند
صد زخم زبان شنیدم از تو****یک مرهم دل ندیدم از تو
صبرم شد و عقل رخت بربست****دریاب و گرنه رفتم از دست
دلداری بی‌دلی نمودن****وانگه به خلاف قول بودن
دور اوفتد از بزرگواری****یاران به از این کنند یاری
قولی که در او وفا نه‌بینم****از چون تو کسی روا نه‌بینم
بی‌یار منم ضعیف و رنجور****چون تشنه ز آب زندگی دور
شرطست به تشنه آب دادن****گنجی به ده خراب دادن
گر سلسله مرا کنی ساز****ورنه شده گیر شیفته‌ای باز
گر لیلی را به من رسانی****ورنه نه من و نه زندگانی

بخش ۲۲ - جنگ کردن نوفل با قبیله لیلی

نوفل ز چنین عتاب دلکش****شد نرم چنانکه موم از آتش
برجست و به عزم راه کوشید****شمشیر کشید و درع پوشید
صد مرد گزین کارزاری****پرنده چو مرغ در سواری
آراسته کرد و رفت پویان****چون شیر سیاه جنگ پویان
چون بر در آن قبیله زد گام****قاصد طلبید و داد پیغام
کاینک من و لشگری چو آتش****حاضر شده‌ایم تند و سرکش
لیلی به من آورید حالی****ورنه من و تیغ لاابالی
تا من بنوازشی که دانم****او را به سزای او رسانم
هم کشته تشنه آب یابد****هم آب رسان ثواب یابد
چون قاصد شد پیام او برد****شد شیشه مهر در میان خرد
دادند جواب کین نه راهست****لیلی نه گلیچه قرص ماهست
کس را سوی ماه دسترس نیست****نه کار تو کار هیچکس نیست
او را چه بری که آفتابست****تو دیو رجیم و او شهابست
شمشیر کشی کشیم در جنگ****قاروره زنی زنیم بر سنگ
قاصد چو شنید کام و ناکام****باز آمد و باز داد پیغام
بار دگرش به خشمناکی****فرمود که پای‌دار خاکی
کای بیخبران ز تیغ تیزم****فارغ ز هیون گرم خیزم
از راه کسی که موج دریاست****خیزید و گرنه فتنه برخاست
پیغام رسان او دگر بار****آورد پیام ناسزاوار
آن خشم چنان در او اثر کرد****کاتش ز دلش زبان بدر کرد
با لشکر خود کشیده شمشیر****افتاد در آن قبیله چون شیر
وایشان بهم آمدند چون کوه****برداشته نعره‌ای به انبوه
بر نوفلیان عنان گشادند****شمشیر به شیر در نهادند
دریای مصاف گشت جوشان****گشتند مبارزان خروشان
شمشیر ز خون جام بر دست****می‌کرد به جرعه خاک را مست
سر پنجه نیزه دلیران****پنجه شکن شتاب شیران
مرغان خدنگ تیز رفتار****برخوردن خون گشاده منقار
پولاده تیغ مغز پالای****سرهان سران فکنده بر پای
غریدن تازیان پرجوش****کر کرده سپهر و ماه را گوش
از صاعقه اجل که می‌جست****پولاد به سنگ در نمی‌رست
زوبین بلا سیاست‌انگیز****سر چون سر موی دیلمان تیز
خورشید درفش ده زبانه****چون صبح د

 
  • تعداد صفحات :270
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 
<
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو