تبلیغات
فوج
فوج

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

تفسير الميزان ج 2(غلط بنى اسرائيل براى حاكم)

تفسير الميزان ج 2_بخش11

و به هر حال اينكه آن جناب نام آن فرمانده را برد و فهماند كه او طالوت

است باعث شد كه از دو جهت اعتراض كنند، كه اين دو جهت به نظر

آنان با سلطنت طالوت منافات داشته ، و خداى تعالى يكى از آن دو

جهت را از ايشان حكايت كرده كه گفتند: ...

EXrozblog.comEX

تفسير الميزان ج 2_بخش11

غلط بنى اسرائيل براى حاكم كه موجب اعتراض آنها به فرماندهى طالوت شد
و به هر حال اينكه آن جناب نام آن فرمانده را برد و فهماند كه او طالوت است باعث شد كه از دو جهت اعتراض كنند، كه اين دو جهت به نظر آنان با سلطنت طالوت منافات داشته ، و خداى تعالى يكى از آن دو جهت را از ايشان حكايت كرده كه گفتند: (انى يكون له الملك علينا و نحن احق بالملك منه ...؟) و معلوم است كه اين اعتراض كه به پيامبرشان كردند و در آن هيچ دليلى بر اينكه طالوت ، شايستگى سلطنت ندارد و خود آنان سزاوارترند، نياوردند، گفتارى بوده كه احتياج به استدلال نداشته يعنى دليلش امر روشنى بوده و آن امر روشن جز اين نمى تواند باشد كه بيت نبوت و بيت سلطنت دو بيت و دو دودمان بوده در بنى اسرائيل كه اهل آن دودمان همواره به آن فخر مى كرده اند و طالوت از هيچ يك از اين دو بيت دو خاندان نبود و به عبارتى ديگر طالوت نه از خاندان سلطنت بود، و نه از خاندان نبوت ، و به همين جهت گفتند: او كجا و سلطنت كجا؟ خود ما سزاوارتر به سلطنت هستيم تا او، چون هم از دودمان نبوتيم و هم از دودمان سلطنت ، و خدائى كه ما را شايسته چنين افتخارى دانسته ، چگونه راضى مى شود آن را به ديگرى انتقال دهد.
(و اين گفتار يك ريشه اعتقادى داشته و گرنه ظاهرا اعتراضى بسيار بيجا است )، و ريشه اين گفتار اين است كه يهود معتقد بودند كه در كار خدا بداء، نسخ و تغييرى نيست ، و اين سه از خدا محال است كه قرآن از ايشان حكايت كرده ، كه گفتند: (يد اللّه مغلوله علت ايديهم - دست خدا بسته است ، دستشان بسته باد) و پيامبرشان در پاسخ فرموده : (ان اللّه اصطفيه عليكم - خدا او را بر شما ترجيح داده ) پس اين يكى از دو جهت اعتراض بنى اسرائيل بود.
جهت ديگرى كه آن نيز به نظر ايشان منافات با سلطنت طالوت داشته همان است كه در جمله : (و لم يوت سعة من المال ) آمده ، چون طالوت مردى فقير بوده و به نظر بنى اسرائيل سلطان بايد مردى توانگر باشد،
پيامبر آنان به اين هم جواب داده به اينكه : (و زاده بسطة فى العلم و الجسم ...) يعنى سلطنت پول نمى خواهد، بلكه نيروى فكرى و جسمى مى خواهد، كه طالوت هر دو را بيش از شما دارد.


قال ان اللّه اصطفيه عليكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم


كلمه (اصطفا) و (واستصفاء) به معناى اختيار و انتخاب است ، اصل آن ماده :(صاد - فاء - واو) است كه به معناى چكيده و خالص از هر چيز است ، و كلمه (بسطه ) به معناى سعة و قدرت است ، و اين كلام ، جواب به هر دو اعتراض بنى اسرائيل است .
عمل به مصالح و قدرت بر اجراى آن ، لوازم و شرائط زمامدار است نه شرافت دودمان وثروتمندى
اما اعتراضشان به اينكه خودشان سزاوارتر به ملك و سلطنت هستند چون داراى شرافت دودمانند، جوابش اين است كه وقتى خداى تعالى طالوت را براى سلطنت انتخاب كند قهرا او و دودمان او شرافتى پيدا مى كند ما فوق شرافت ساير افراد بنى اسرائيل و ساير دودمانهاى آن ، چون فضيلت همواره تابع تفضيل خداى تعالى است ، هركه را او برتر بداند، برتر است .
و اما اعتراض دوم آنها كه ملاك پادشاه شدن پول است جوابش را داد به اينكه سلطنت الهيه براى همين است كه ديگر پول دارى ملاك برترى قرار نگيرد، سلطنت و استقرار حكومت در جامعه اى از مردم ، تنها و تنها براى اين است كه اراده هاى متفرق مردم كه با نداشتن حكومت همه به هدر مى رفت ، د ر استقرار حكومت همه يك جا متمركز شود، يعنى همه تابع اراده مسلمانان گردد، وتمامى زمام ها و اختيارات به يك زمام وصل شده ، و سرنخ همه اختيارات به دست يك نفر بيفتد و در نتيجه هر فرد از افراد جامعه به راه كمالى كه خود لايق آن است بيفتد و در اين راه تكامل احدى مزاحم فردى ديگر نشود و هيچ فردى بدون داشتن حق (و فقط به خاطر داشتن ثروت يا قدرت ) جلو نيفتد، و فردى ديگر فقط به خاطر نداشت ن ثروت عقب نماند.
و سخن كوتاه اينكه : غرض از تشكيل ملك و حكومت اين است كه صاحب حكومت امور جامعه را طورى تدبير كند كه هر فردى از افراد جامعه به كمال لايق خود برسد، و كسى و چيزى مانع پيشرفتش نگردد، و براى چنين حكومت چيزى كه لازم است داشتن دو سرمايه است ، يكى علم به تمامى مصالح حيات جامعه و مفاسد آن ، و دوم داشتن قدرت جسمى بر اجراى آنچه كه صلاح جامعه مى داند، و اين دو در طالوت هست : (و زاده بسطه فى العلم و الجسم ).
و اما مساله پول دارى ، اگر كسى آن را هم دخيل در اين مساله بداند، و از اركان اين كار بشمارد، از جهل و بى خبرى است
پيامبر اسرائيلى سپس هر دو پاسخ را يك جا و به صورت يك دليل در آورده و مى گويد: (و اللّه يوتى ملكه من يشاء)، و خلاصه آن اين است كه ملك تنها از آن خدا است و احدى را در آن نصيبى نيست ، مگر آن مقدارى كه خدا به هر كسى داده باشد، و در آن هم با اينكه تمليكش كرده باز خود او مالك است ، همچنانكه از اضافه در (ملكه ) اين معنا به خوبى استفاده مى شود، خوب وقتى داستان از اين قرار باشد پس خداى تعالى در ملكش هر جور بخواهد و اراده كند تصرف مى كند، و احدى قادر نيست بگويد چرا و به چه جهت ؟ (يعنى كسى را نمى رسد كه از علت تصرف خدا پرسش كند، براى اينكه تنها خداى تعالى سبب مطلق است ، و نيز كسى قادر نيست كه از متمم عليت و ابزار كار او بپرسد، براى اينكه خداى تعالى خودش به تنهائى سبب تام است ، او نيازى به متمم ندارد) پس ديگر جاى اين سؤ ال نيست كه چرا ملك و سلطنت را از دودمانى به دودمان ديگر منتقل كرد؟ و يا چرا آنرا به كسى داد كه اسباب ظاهرى و ابزار آن كه همان ثروت و نفرات باشد ندارد؟.
افعال خداى سبحان حكيمانه و داراى مصلحت است و در عينحال باريتعالى محكوم و مقهور مصالح نيست
و (ايتاء) و افاضه الهيه هر چند كه گفتيم به هر جور كه او بخواهد و به هر كس كه اراده كند صورت مى گيرد، الا اينكه در عين حال بطور بيهوده وگزاف و بدون حكمت و رعايت مصالح صورت نمى گيرد، چون مقصود ما از اينكه مى گوئيم خداى تعالى هر چه بخواهد مى كند و ملك را به هر كس كه بخواهد مى دهد و از اين قبيل مطالب اين نيست كه خدا در كارهايش جانب مصلحت را رعايت نمى كند، و يا خدا كارى را كه مى كند نظير تيرى است كه به تاريكى بيندازد، اگر تصادفا مطابق مصلحت صورت بگيرد كه گرفته ، و اگر نگيرد جزافى مى شود و محذورى هم پيش نمى آيد براى اينكه ملك ، ملك او است ، هر چه بخواهد مى كند، نه منظور ما اين نيست زيراكه اين را ادله دينى و براهين عقلى باطل مى كند (وقتى جزاف از خدا صحيح باشد، ديگر عقل ما را ملزم به انجام تكاليف دينى او نمى كند، زيرا در يك يك احكام اح تمال جزاف مى دهد) و اين معنا را هم ظواهر دينى باطل مى داند و هم براهين عقلى .
بلكه مقصود ما اين است كه خداى سبحان از آنجا كه هر خلق و امرى به او بازگشت دارد قهرا مصالح و جهات خير هم ، مانند ساير موجودات مخلوق او هستند پس اگر مى گوئيم خدا هر كارى را طبق مصلحت انجام مى دهد معنايش اين نيست كه در كارهاى خود م قهور مصلحت و محكوم به حكم آن است ، بر خلاف ما كه در كارهايمان محكوم به آنيم ، پس وقتى خداى سبحان كارى مى كند يا خلقى مى آفريند (و جز خوب و جميل نمى كند) قهرا فعل او داراى مصلحت است ، و صلاح بندگانش در آن رعايت شده ، و در عين حال محكوم و مقهور مصلحت هم نيست .
از اينجا معلوم مى شود كه اجتماع تعليل (واللّه يوتى ملكه من يشاء با تعليل ان اللّه اصطفيه عليكم و زاده بسطه فى العلم و الجسم )، درست است ، و منافاتى بين اين دو تعليل نيست ، براى اينكه اولى مطلب را به مصالح و اسباب تعليل مى كند، و مى فرمايد طالوت علم و نيروى بدنى بيشترى دارد، و دومى مطلب را با اطلاق مالكيت خدا تعليل مى كند، خدائى كه هر كارى بخواهد مى كند، و اگر اينكه گفتيم منافاتى نيست بين اطلاق ملك خدا و اينكه هر چه مى خواهد مى كند، و بين اينكه كارهايش همه از روى مصالح و حك مت ها است درست نباشد، اصلا اين دو جمله از آيه با هم نمى خواند تا چه رسد به اينكه يكى متمم و مؤ يد ديگرى باشد.
و اين معنا را ذيل آيه كه مى فرمايد: (و اللّه واسع عليم )، به بهترين وجهى توضيح مى دهد، براى اينكه كلمه واسع دلالت مى كند بر اينكه خداى تعالى از هيچ فعلى و ايتائى (دادنى ) ممنوع نيست ، و كلمه (عليم ) دلالت مى كند بر اينكه : فعل او فعلى است كه از روى علم ثابت و غير قابل خطا سر مى زند، پس خداى سبحان هر چه مى خواهد مى كند بدون اينكه چيزى مانعش شود، و كارى نمى كند مگر آنكه آن كار، داراى مصلحت واقعى باشد.
باقى مى ماند معناى كلمه (واسع ) كه يكى از اسامى خداى تعالى است و ماده وسعت كه كلمه سعه نيز از مشتقات آن است ، در اصل به معناى حالتى در جسم است كه با داشتن آن حالت اشيائى ديگر را در خود مى گنجاند، مانند سعه ظرف كه هر چه بيشتر باشد آب بيشتر يا طعام بيشتر را در خود جاى مى دهد، و سعه صندوق به معناى گنجايش آن است نسبت به آنچه در آن مى گذارند، و سعه خانه كه افراد بيشترى را در خود جاى مى دهد، و ليكن به عنوان استعاره در غنى نيز استعمال مى شود اما نه هر غنائى و از هر جهتى ، بلكه غنى از اين جهت كه گنجايش بذل و بخشش را دارد، كانه مال وسيع ، آن مالى است كه ظرفيتى دارد كه هرچه بخواهند مى توانند از آن خرج كنند و به همين معنا كلمه نامبرده در مورد خداى سبحان نيز استعمال مى شود، وقتى مى گوئيم خدا واسع است معنايش اين است كه او غنى است كه هر چه بخواهد بذل كند، ناتوانش نمى سازد، بلكه هر قدر بخواهد مى تواند بذل كند.


و قال لهم نبيهم ان آيه ملكه ان ياتيكم التابوت فيه سكينة من ربكم


كلمه (تابوت ) به معناى صندوق است ، و اين كلمه بطورى كه گفته اند صيغه فعلوت از ماده (توب ) است ، و توب به معناى رجوع است ، (و به همين جهت برگشتن از راه شيطان به سوى خدا را توبه گفته اند) و اگر صندوق را تابوت گفته اند براى اين است كه صاحبش همواره و پى درپى به سراغ او مى رود و به آن رجوع مى كند.
گفتارى در معناى سكينت
گفتارى در معناى (سكينت ) آرامش روانى در سايه ايمان
كلمه (سكينة ) از ماده سكون است كه خلاف حركت است ، و اين كلمه در مورد سكون و آرامش قلب استعمال مى شود و معنايش قرار گرفتن دل و نداشتن اضطراب باطنى در تصميم و اراده است ، همچنانكه حال انسان حكيم اين چنين است ، (البته منظور ما از حكيم دارنده حكمت اخلاقى است ) كه هر كارى مى كند با عزم مى كند، و خداى سبحان اين حالت را از خواص ايمان كامل قرار داده و آن را از مواهب بزرگ خوانده است .
توضيح اينكه آدمى به غريره فطريش كارهائى كه مى كند ناشى از تعقل قبلى است ، يعنى قبل از انجام هر كارى در عقل خود مقدمات آنرا مى چيند، و طورى مى چيند كه وقتى عمل را انجام دهد مشتمل بر مصالح او باشد، و در سعادتش تاءثر خوبى بگذارد، و سعادت اجتماعى او را به قدر خودش تاءمين كند، آنگاه بعد از رديف كردن مقدمات در فكر و عقل عمل را طورى كه نقشه اش را كشيده انجام مى دهد، و درانجامش آنچه بايد بكند و آنچه نبايد بكند، رعايت مى نمايد.
و اين عمل فكرى وقتى بر طبق اسلوب فطرت آدمى صورت بگيرد، و با در نظر داشتن اينكه انسان نمى خواهد و نمى طلبد، مگر چيزى را كه نفع حقيقى در سعادتش داشته باشد، قهرا اين عمل فكرى طبق جريانى جارى مى شود كه منتهى به سكونت و آرامش خاطرش باشد، و خلاصه قبل از هر عمل نقشه آن را طورى مى چيند كه در هنگام انجام عمل بدون هيچ اضطراب و تزلزلى آن را انجام دهد.
اين وضع انسانى است داراى حكمت به معناى اخلاقيش ، و اما انسانيكه در زندگى خود در ماديات فرو رفته و تابع هوى و هوس خود باشد، چنين انسانى همواره در مقدمه چينى هاى فكريش دچار اشتباه مى شود، چون نافع واقعى و خيالى در دلش مختلط شده نمى تواند آن دو را از هم جدا كند، مسائل خيالى با آن زرق و برقى كه در خيالات هست در مسائل فكرى و جدى او مداخله مى كند، گاهى باعث انحراف او از سنن صواب مى شود، و گاهى باعث تردد و اضطرابش مى گردد، بطورى كه نتواند در اراده خود تصميم بگيرد، و بطور جدى اقدام نمايد و در نتيجه شدائد و گرفتارى هايش را تحمل كند.
اما كسى كه داراى ايمان به خداى تعالى ا ست ، تكيه بر پايگاهى دارد كه هيچ حادثه و گرفتارى تكانش نمى دهد، و به ركنى وابسته است كه انهدام نمى پذيرد، و چنين كسى امور خود را بر پايه معارفى بنا نهاده كه شك و اضطراب قبول نمى كند،
و در اعمالش با روحيه اى اقدام مى كند كه از تكليف الهى صددرصد صحيح منشا گرفته ، او هيچ سرنوشتى را به دست خود نمى داند تا از فوت آن بترسد، و يا از فقدانش اندوهناك گردد، و يا در تشخيص خير و شرش دچار اضطراب شود.
ولى غير مؤ من كه براى خود ولى نمى شناسد، كسى را كه عهده دار امورش باشد ندارد، بلكه خير و شر خود را به دست خودش مى داند، خودش را هم كه گفتيم چه وضعى دارد، پس او در همه عمر در ميان ظلمت افكارى كه از هر سو بر او هجوم مى آورد قرار دارد، افكارى از سوى هواهاى نفسانى ، افكارى از ناحيه خيالهاى باطل ، افكارى از ناحيه احساسات شوم ، اينجا است كه به درستى معناى آيات زير را درك مى كنيم .
(و اللّه ولى المؤ منين ) (ذلك بان اللّه مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم ) (اللّه ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اولياوهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات انا جعلنا الشياطين اولياء للّذين لايومنون ) (ذلكم الشيطان يخوف اولياءه )
اينكه اضافه مى كنيم كه در آيه شريفه : (و لا تجد قوما يومنون باللّه و اليوم الاخر يوادون من حاد اللّه و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه ) درباره كسانى كه ايمان به خدا و رسول دارند مى فرمايد: اينان ممكن نيست با دشمنان خدا و رسول دوستى كنند، هر چند كه پدر يا فرزند يا برادر يا خويشاوندشان باشد، چون خداوند ايمان را در دلهايشان نوشته و حك كرده و به روحى از خود تاءييدشان كرده است ، پس مى فهميم آن حيات جدا از حيات كفار، كه در مؤ منين هست ،
حياتى است كه از حيات و روح خدا سرچشمه دارد و پاداش و اثرش حك شدن ايمان و استقرار آن در قلب است ، پس اين مؤ منين مؤ يدند به روحى از خدا، و اين روح وقتى افاضه مى شود كه ايمان در دل رسوخ كند، آن وقت است كه حياتى جديد در جسم و كالبدشان دميده مى شود، و در اثر آن نورى پيش پايشان را روشن مى كند.
و اين آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد نزديك به انطباق با آيه زير است : (هو الّذى انزل السكينه فى قلوب المؤ منين لى زدادوا ايمانا مع ايمانهم و لله جنود السموات و الارض و كان اللّه عليما حكيما)، مضمون اين آيه تقريبا همان مضمونى است كه آيه سوره مجادله داشت ، با اين تفاوت كه در آن آيه ، روح به جاى سكينت در اين آيه ، و زياد شدن ايمانى بر ايمان مؤ منين در اين آيه ، به جاى كتابت ايمان در آن آيه قرار گرفته ، مؤ يد اين انطباق ذيل آيه سوره فتح است كه لشگر آسمانها و زمين را از آن خدا مى داند، و قرآن كريم درمواردى ديگر ملائكه و روح را لشگر خدا دانسته است .
باز نزديك به سياق اين آيه ، آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: (فانزل اللّه سكينته على رسوله و على المؤ منين ، و الزمهم كلمه التقوى و كانوا احق بها و اهلها)، و نيز آيه زير است كه مى فرمايد: (فانزل اللّه سكينته عليه و ايده بجنود لم تروه ها).
از مطالب گذشته هم روشن گرديد كه ممكن است از كلام خداى تعالى استفاده كرد كه مراد از سكينت ، روحى است الهى ، و چيزى است كه مستلزم آن روح الهى است ، امرى است از خداى تعالى كه باعث سكينت قلب و استقرار و آرامش نفس و محكمى دل مى شود و معلوم است كه اين توجيه باعث نمى شود كه كلام از معناى ظاهريش بيرون شود، و كلمه سكينت كه به معناى سكون قلب و عدم اضطراب آن است در روح الهى استعمال شده باشد و جا دارد كه با همين معنا روايات آينده توجيه شود.


و بقيه مما ترك آل موسى و آل هرون تحمله ال ملئكه ...


آل هر كس اهل بيت او است ، كه خود او را هم شامل مى شود، پس آل موسى و آل هارون عبارتست از خود موسى و هارون و اهل بيت آن دو، و جمله (تحمله الملائكه ) حال از تابوت است ، و جمله : (ان فى ذلك لايه لكم ان كنتم مؤ منين ) مانند سياق اول آيه دلالت دارد بر اينكه بنى اسرائيل از پيامبرشان پرسيده بودند كه نشانى صدق گفتار تو چيست ؟ و از كجا بدانيم اينكه مى گوئى : (خداى تعالى طالوت را ملك و فرمانده شما كرده ) راست است .


فلما فصل طالوت بالجنود قال ان اللّه مبتليكم بنهر... الا قليلا منهم


كلمه فصل به معناى جدائى مكانى است ، همچنانكه در آيه : (و لما فصلت العير) به همين معنا است ، و چه بسا كه در معناى قطع يعنى ايجاد جدائى دو چيز استعمال شود مانند آيه و هو خير الفاصلين و بنابراين كلمه نامبرده هم متعدى استعمال مى شود (كه در آيه 58 سوره انعام ديديد)، و هم لازم (كه در آيه مورد بحث و آيه سوره يوسف ملاحظه كرديد).
كلمه (جند) به معناى مجتمعى انبوه است ، چه از انسان و چه از هر چيز ديگر، و اگر لشگر را جند ناميده اند به خاطر همين است كه جمعيتى متراكم هستند و اگر در آيه مورد بحث ، كلمه را به صيغه جمع جنود آورده ، براى اين بوده كه بفهماند جمعيت بنى اسرائيل كثرت قابل ملاحظه اى داشتند، با اينكه به حكم جملات بعدى همين آيه ، مؤ منين واقعى آنان ، بعد از عبور از نهر اندك بودند، (و اين ملاكى دست مى دهد كه در سختيها هميشه پايدار مى مانند) و نظير اين نكته در آيه بعد هم كه مى فرمايد: (و لما برزوا لجالوت و جنوده )، از كلمه جنود استفاده مى شود.
اشاره به پيروى جمعى اندك و با ايمان بر لشگرى گران و بى ايمان ، درد استانطالوت و جالوت
و در مجموع اين گفتار اشاره اى است به يك حقيقت كه از سراپاى اين داستان استفاده مى شود، و آن اين است كه خداى تعالى قادر است عده اى بسيار قليل و از نظر روحيه مردمى ناهماهنگ را بر لشكرى بسيار زياد يارى دهد، توضيح اينكه تمامى بنى اسرائيل از پيامبر خود در خواست فرماندهى كردند، و همگى پيمان محكم بستند كه آن فرمانده را نافرمانى نكنند، و كثرت جمعيت آنان آنقدر بود كه بعد از تخلف جمعيت بسيارى از آنان از شركت در جنگ ، تازه باقى مانده آنان جنودى بودند، و اين جنود هم در امتحان آب نهر كه داستانش مى آيد كه اكثرشان رفوزه و مردود شدند، و به جز اندكى از آنان در آن امتحان پيروز نشد، و تازه آن عده اندك هم هماهنگ نبودند، بخاطر اينكه بعضى از آنان يك شب ، آب خوردند، و معلوم شد كه دچار نفاق هستند،
پس در حقيقت آنچه باقى ماند، اندكى از اندك بود، در عين حال پيروزى نصيب آن اندك شد، چون ايمان داشتند و در برابر لشكر بسيار انبوه جالوت صبر كردند.
كلمه (ابتلاء) كه اسم فاعل آن (مبتلى ) از مشتقات آن است به معناى امتحان است ، و كلمه (نهر) به معناى مجراى آب پر از آب است ، و كلمه (اغتراف ) و كلمه (غرف ) به معناى آن است كه چيزى را بلند كنى و بگيرى ، مثلا مى گويند: (فلان غرف الماء) و يا مى گويند: (فلان اغترف الماء)، يعنى فلانى آب را بلند كرد تا بنوشد.
و اينكه اغتراف يك غرفه ، يعنى گرفتن يك مشت آب را از مطلق نوشيدن استثنا كرده ، دلالت مى كند بر اينكه پيامبر اسرائيلى آن مردم را از مطلق نوشيدن نهى نكرده بوده بلكه از نوشيدن در حالت خاصى نهى كرده بوده ، (مثلا از اينكه لب آب دراز بكشند و با دهان بنوشند تا سيراب شوند).
لشكر طالوت سه تايفه شدند
مقتضاى ظاهر كلام اين بود كه بفرمايد: (فمن شرب منه فليس منى ، الا من اغترف غرفه بيده ، و من لم يشرب فانه منى )، هر كس از اين نهر آب بنوشد از من نيست ، مگر آنكه با دستش مشتى بردارد و بنوشد، و كسى كه ننوشد، او از من است ، ليكن اينطور نفرمود، بلكه اولا جمله دوم را به جمله اول وصل كرد و ثانيا كلمه شرب را در جمله دوم مبدل به طعم كرد و بايد ديد چرا؟ علتش اين بود كه اگر اينطور فرموده بود مفاد كلام چنين مى شد، كه تمامى جنود طالوت از طالوت بودند، و تنها يك طائفه از او بيگانه و جدا شدند، و آنها كسانى بودند كه آب نوشيدند، و از اين عده جمعى كه سيراب نشدند و تنها مشتى آب برداشتند، از ايشان جدا شده و قهرا به طائفه اول ملحق شدند.
در نتيجه جنود طالوت دو طائفه مى شوند، يكى آنهائى كه از طالوت بودند، و دوم آنهائى كه از او بيگانه شدند، و حال آنكه مقصود آيه اين نبوده ، بلكه خواسته است بفرمايد سه طائفه شدند، كه طائفه سوم ، آنهائى بودند كه مشتى آب برداشتند، نه از طالوت بودند ونه بيگانه از او، بلكه با آزمايشى ديگر وضعشان روشن مى شود.
و به همين منظور جمله دوم يعنى جمله : (و من لم يطعمه فانه منى )، را پهلوى جمله اول قرار داد، تا مفاد آيه چنين شود: كه لشكريان طالوت هر چند همه با طالوت و از او بودند، ليكن باطن آنها غير از ظاهرشان بود، و با يك آزمايش واقعيت ها روشن مى شد، و آن آزمايش نهرى بود كه در راه با آن برخوردند، و آن نهر مشخص كرد كه چه كسى از طالوت ، و چه كسى بيگانه از او بود، هر كس از آن نهر نوشيد از طالوت بيگانه شد و هر كس لب از آن تر نكرد از او و منسوب به او شد.
و وقتى مفاد كلام تا اينجا اين شد، ديگر آمدن جمله (الا من اغترف غرفه بيده )، نمى رساند كه اين طائفه سوم از طالوت بودند، چون وقتى اين دلالت را داشت كه بلا فاصله بعد از جمله (فمن شرب منه ) واقع شده بود، ولى بعد از ذكر هر دو طائفه آمده ، و معلوم است كه اين استثنا و اخراج از طائفه اول ، تنها باعث مى شود كه طائفه سوم داخل و جزء طائفه اول نباشند، نه اينكه داخل در طائفه دوم باشند، و لازمه اين سخن آنست كه آيه شريفه خواسته است لشكريان طالوت را با دو آزمايش به سه طائفه تقسيم كند اول آنهائى كه از طالوت نبودند چون از نهر نوشيدند، دوم آنهائى كه از وى بودند چون از نهر ننوشيدند، سوم آنهائى كه مردد بودند، و وضعشان در آزمايش نهر معلوم نشد، چون مشتى آب برداشتند و نوشيدند، و آزمايشى ديگر وصفشان راروشن مى كند، و آن اين است كه اگر در حال جنگ به خدا اعتماد نموده ، در برابر دشمن مقاومت كنند از طالوت خواهند شد، و اگر دچار قلق و اضطراب شوند، از طائفه دوم خواهند گرديد.


فلما جاوزه هوو الذين آمنوا معه ...


كلمه (فئه ) به معناى پاره اى از مردم است ، و دقت در اين آيات مى رساند كه گويندگان اين سخن كه (لا طاقه لنا...)، همان طائفه سوم بودند كه با مشت خود آب برداشتند، و پاسخ دهندگان به ايشان همانهائى بودند، كه اصلا آب ننوشيدند، و آيه شريفه از آنان تعبير كرده به : (الذين يظنون انهم ملاقوااللّه ) و چون نمى توانيم كلمه (ظن ) را درباره آنان به معناى پنداشتن بگيريم ، ناگزير بايد بگوئيم يا به معناى يقين است و يا كنايه از خشوع است .
و اين طائفه ممكن بود در پاسخ بگويند: (غلبه جمعيتى اندك بر جمعيتى بسيار امر محالى نيست بلكه با اذن خدا امرى است ممكن )، ولى اينطور نگفتند بلكه براى اينكه طرف را بهتر قانع كنند، قاطع تر جواب دادند، و از حوادثى كه در جاهاى ديگر اتفاق افتاده خبر داده و گفتند: چه بسيار اندك ها كه بر بسيارها غالب شدند.


و لما برزوا لجالوت و جنوده ...


استعاره از كنايه اى لطيف در: (ربنا افرغ علينا صبرا)
كلمه (بروز) به معناى آشكار شدن است ، و به همين جهت بيرون شدن هماورد از لشگر دشمن و مبارزه طلب كردن او را (براز) مى گويند، و كلمه (افراغ ) كه فعل امر (افرغ )، مشتق از آن است به معناى ريخته گرى است ، يعنى فلز آب شده اى را در قالب بريزند، و منظور از آ ن در اينجا اين است كه خداى تعالى صبر را در دل آنان و به قدر ظرفيت دلهايشان بريزد.
پس در حقيقت اين تعبير، استعاره از كنايه لطيفى است ، و همچنين تثبيت اقدام كنايه است از اينكه ايشان را در جهاد ثابت قدم كند تا فرار نكنند.


فهزم وهم باذن اللّه


(هزم ) به معناى دفع كردن دشمن است .


ولو لا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض ...


همه مى دانند كه منظور از فساد زمين ، فساد سكنه زمين است ، يعنى فساد ا جتماع انسانى ، البته اگر به دنبال فساد اجتماع ، خود كره زمين هم فاسد شود، اين فساد به تبع منظور آيه مى شود، نه بالذات ، و اين خود يكى از حقايق علمى است كه قرآن از آن پرده بردارى كرده است .
توضيحى درباره دفاع و فطرى بودن آن درذيل (لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض )
توضيح اينكه : سعادت نوع بشر به حد كمال نمى رسد مگر به اجتماع و تعاون ، و معلوم است كه اجتماع و تعاون تمام نمى شود مگر وقتى كه وحدتى در ساختمان اجتماع پديد آيد، و اعضاى اجتماع و اجزاى آن با يكديگر متحد شوند، بطورى كه تمامى افراد اجتماع چون تن واحد شوند، همه هماهنگ با يك جان و يك تن فعل و انفعال داشته باشند، و وحدت اجتماعى و محل و مركب اين وحدت ، كه عبارت است از اجتماع افراد نوع ، حالى شبيه به حال وحدت اجتماعى عالم مشهود و محل آن دارد.
و ما مى دانيم كه وحدت نظام عالم نتيجه هماهنگى تاءثر و تاثيرى است كه در بين اجزاى عالم در جريان است ، ساده تر بگويم نظامى كه در عالم هست به اين جهت برقرار است كه بعضى از اجزاى عالم بعضى ديگر را دفع مى كند، و در جنگ و ستيزى كه بين اسباب عالم است : بعضى بر بعضى ديگر غلبه نموده و آن را از خود مى راند، و آن بعض رانده شده هم تسليم و رانده مى شود، و اگر اين زورآزمائى نبود عاملى كه بايد مغلوب شود، مغلوب نمى شد، اجزاى اين نظام هماهنگ و به هم مربوط نمى شد بلكه هر سببى به همان مقدار از فعليت كه خاص او است باقى مى ماند، و در نتيجه هيچ جنب و جوشى جريان نمى يافت ، و عالم وجود از كار مى افتاد.
نظام اجتماع انسانى نيز چنين است ، اگر بر پايه تاثير و تاءثر و غلبه و دفع قرار نمى گرفت ، اجزاى اين نظام به هم مرتبط نمى شد، و در نتيجه اصلا نظامى برقرار نمى گشت ، و سعادت نوع باطل مى شد.
به شهادت اينكه ، اگر فرض كنيم كه چنين دفعى در نظام بشر نمى بود، يعنى بعضى بر بعض ديگر غلبه ننموده و اراده خود را بر او تحميل نمى كرد، آن وقت هر فردى از افراد اجتماع كارى كه خودش ‍ مى خواست مى كرد، هر چند كه با منافع ديگران منافات داشته باشد، (حال چه آن كار مشروع باشد و چه نامشروع ، فعلا در مشروع و نامشروع بودن آن نظرى نداريم ) و آن ديگرى نمى توانست او را از آن كار منصرف كرده و به كارى وادارد كه مناف ى با منافع خودش نباشد، اين وضع را درباره تمامى افراد در نظر بگير، آن وقت خواهى ديد كه ديگر هيچ وحدتى بين اجزاى اجتماع پيدا نمى شود، و اجتماعى هم كه فرضا قبلا بوده متلاشى مى گردد.
و اين بحث همان بحثى است كه در جلد سوم ترجمه فارسى ذيل آيه : (كان الناس امة واحدة )، گذرانديم ، و گفتيم اولين اصل فطرى انسان (همين انسانى كه تشكيل اجتماع داده ) استخدام و بهره كشى از ديگران است ، و مساءله تعاون و تمدن متفرع بر آن و زائيده از آن بوده و اصلى ثانوى است كه تفصيلش گذشت .
مسئله دفع و غلبه معنايى و عمومى است
و در حقيقت مسئله دفع و غلبه ، معنائى است عمومى كه در تمام شؤ ون اجتماع بشرى جريان دارد، و وقتى مغز آن را بشكافيم عبارت مى شود از اينكه انسان از يك سو ديگران را به هر صورتى كه ممكن باشد، وادار كند به اينكه خواسته اش را برآورند، واز سوى ديگر هر چه مزاحم و مانع انجام خواسته او است ، از سر راه بردارد.
و اين معنائى است عمومى كه هم در جنگ اعمال مى شود و هم در صلح هم در سختى و هم در آ سايش ، هم در راحت و هم در ناراحتى ، و اختصاص به يك طبقه يا دو طبقه ندارد، بلكه در تمامى گروه و دسته هاى اجتماع در جريان است ، بله آدمى در حال عادى متوجه اين حقيقت نمى شود خيال مى كند تنها ستمگران بهره كشى مى كنند ولى وقتى متوجه مى شود خودش هم اين كاره است كه كسى مزاحم و مانع حقى از حقوق حياتى او و يا شهوتى از شهوات او و امثال آن شود، آن وقت است كه شروع مى كند به اينكه انسان مزاحم رااز سر راهش بردارد، و معلوم است كه اين بهره كشى مراتبى از شدت و ضعف دارد،كه يكى از آن مراتب ، جنگ و قتال است .
اين را هم مى دانيم كه فطرى بودن دفع و غلبه اختصاص به مورد دفاع مشروع ندارد، بلكه شامل همه انحاء دفاع مى شود، چه آنجا كه دفاع به عدل و از حقى مشروع باشد، و چه به ظلم و از حقى خيالى و نامشروع ، چون اگر از يك اصل مسلم و فطرى سرچشمه نمى گرفت هرگز از او سر نمى زد،
نه مشروع و بر حقش و نه غير آن ، براى اينكه اعمال آدمى به بيانى كه در سابق گذشت ، همه مستند به فطرت او است ، پس اگر فطرتى مشترك ميان مؤ من و كافر نبود معنا نداشت كه تنها مؤ منين به داشتن فطرتى اختصاص يابند و اعمال خود را بر آن اصل فطرى پايه گذارى كنند.
و اين اصل فطرى است كه بشر درايجاد اصل اجتماع به بيانى كه گذشت ، آن را مورد استفاده قرار داده ، و بعد از آنكه اجتماع را به وسيله آن تشكيل داد باز به وسيله آن ، اراده خود را بر غير، تحميل كرده و به ظلم و طغيان آنچه در دست غير بود تملك كرد، و نيز به وسيله همين اصل فطرى آنچه ظالم و طاغى از دست او ربوده بود، به خود باز گردانيد، و نيز به وسيله همين اصل است كه حق را بعد از آنكه به خاطر جهل در بين مردم مرده بود احيا كرد، و سعادتشان را تحميلشان نمود، پس مساله دفاع ، اصلى است فطرى كه بهره مندى بشر از آن از يك بعد و دو بعد نيست .
و شايد همين حقيقتى كه ما خاطر نشان كرديم ، منظور از آيه شريفه : (و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض ) باشد، مؤ يد اين احتمال ذيل آيه است كه مى فرمايد: (و لكن اللّه ذو فضل على العالمين ).
گفته هاى ساير مفسرين در معناى دفع در آيه شريفه
حال ببينيم ساير مفسرين در معناى اين دفع چه گفته اند؟ بعضى گفته اند مراد از دفع در آيه شريفه دفع كفار است كه خداى تعالى به دست كرده همچنانكه آيه شريفه هم در اين مورد نازل شده ، و چه بسا گفتار خود را با آيه زير نيز تاءييد كرده اند كه مى فرمايد: (و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم اللّه ) و اگر خدا بعض مردم را به بعض ديگر دفع نمى كرد، ديرها و كليساها و كنشتها، و مسجدها كه نام خدا در آن بسيار ياد مى شود، ويران مى شد.
ليكن اين تفسير درست نيست ، چون هر چند كه مطلب در جاى خود صحيح است ،ليكن ظاهر آيه اين است كه مراد از صلاح زمين ، مطلق صلاح و دائم آن است ، صلاحى است كه اجتماع را همواره محفوظ و باقى مى دارد، نه صلاح خاصى كه در پاره اى زمانهاى كوتاه مى شود، ازصلاحى كه داستان طالوت و ساير داستانهاى كوتاه مدت و معدود در زمين پديد آورد.
و چه بسا مفسرينى ديگر كه گفته اند: مراد از اين دفع ، دفع خدا است ، عذاب و هلاكت را از فاجران ، كه به پاداش كارهاى نيكى كه مى كنند عذاب را از آنان دفع مى كند، رواياتى هم كه از طرق عامة و خاصه (شيعه و اهل سنت ) نقل شده آيه را اينطور تفسير كرده اند،
مانند روايتى كه در مجمع البيان و الدر المنثور از جابر آمده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: خداى تعالى به خاطر صلاح مردى مسلمان ، وضع فرزند او و نوه او حتى اهل خانه او و بلكه اهل محله او را اصلاح مى كند، و مادام كه آن مرد صالح در بين آنان هست ايشان را در حفظ و حمايت خود، محفوظ مى دارد.
و نيز مانند روايتى كه در كافى و تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) آمده كه فرمود: خداى تعالى به احترام يك نمازگزار از شيعيان ما از بى نمازان شيعه ما دفاع مى كند، و اگر همه آنان در ترك نماز متحد شوند آن وقت هلاك مى گردند، و خداوند به احترام يك زكات دهنده از شيعيان ما، از شيعيانى كه زكات نمى دهند دفاع مى كند، و اگر شيعيان همگى در ترك زكات متحد شوند هلاك خواهند شد، و خداى تعالى به احترام يك شيعه كه حج بجا مى آورد، از كسانى كه حج بجا نمى آورند دفاع مى كند، و اگر همگى در ترك حج هم داستان شوند هلاك مى گردند، (تا آخر حديث ).
و نظير اين دو روايت ، رواياتى ديگر هست ليكن انطباق نداشتن دو آيه نامبرده با اين دو حديث چيزى نيست كه بر كسى پوشيده باشد، مگر اينكه بگوئيم تنها از اين جهت بين آن دو و اين دو انطباق هست كه هم آيات در مورد دفع مردم نازل شده ، و هم روايات در اين مورد وارد شده است . و چه بسا مفسرينى ديگر كه گفته اند مراد از دفع خدا دفع ظالمان است به دست ظالمانى ديگر، و بى پايگى اين تفسير بر كسى پوشيده نيست .


تلك آيات اللّه ...


اين آيه به منزله خاتمه اى است كه كلام و داستان را با آن پايان داده ، چيزى كه هست اينكه جمله آخرش كه مى فرمايد: (وانك لمن المرسلين )، بى ارتباط با آيه بعدى نيست .
بحث روايتى
بحث روايتى (در ذيل آيات گذشته ، مربوط به قرض دادن به خدا، داستان طالوت ، مراداز سكينت ...)
در الدرالمنثور است كه عبد الرزاق و ابن جرير از زيد بن اسلم روايت كرده كه گفت
وقتى آيه : (من ذا الّذى يقرض اللّه قرضا حسنا) نازل شد ابو دحداح نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آمد، و عرضه داشت : يا نبى اللّه آيا درست فهميده ام كه خدا از آنچه به ما عطا فرموده ، قرض ‍ مى خواهد، و تازه براى خود ما قرض مى خواهد؟ حال كه چنين است من دو قطعه زمين دارم ، يكى بالاى شهر و يكى پائين شهر، و من هر يك را كه بهتر از ديگرى تشخيص داديد در راه خدا صدقه مى دهم ، رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مكرر فرمود: چه شاخه هاى پر برگى در بهشت ، بر ابى دحداح سايه افكنده اند!.
مولف : اين روايت به طرق مختلف نقل شده است .
و در كتاب معانى الاخبار از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: وقتى آيه (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها) نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) عرضه داشت : پروردگارا اجر امت مرا بيشتر كن ، خداى سبحان اين آيه را نازل كرد:

تفسير الميزان ج 2(تكلم خداى تعالى )

تفسير الميزان ج 2_بخش12

ولى آنچه سزاوار است كه گفته شود اين است كه شكى نيست

كه ترفيع درجه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز در آيه

هست ، چيزى كه هست اختصاص دادن آيه به آنجناب دليلى ندارد،

و همچنين اختصاص دادن آن به ساير نامبردگان يعنى...

EXrozblog.comEX

تفسير الميزان ج 2_بخش12

آيه به اطلاق خود شامل تمام رسولان مى شود و دليلى بر اختصاص آيه وجود ندارد
ولى آنچه سزاوار است كه گفته شود اين است كه شكى نيست كه ترفيع درجه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز در آيه هست ، چيزى كه هست اختصاص دادن آيه به آنجناب دليلى ندارد، و همچنين اختصاص دادن آن به ساير نامبردگان يعنى ارميا و شموئيل و داود و يا به همه آنهايى كه نامشان در اين سوره آمده ، هيچيك از اين نظريه ها درست نيست و بدون دليل سخن گفتن است ، بلكه ظاهر آيه اين است كه به اطلاق آن شامل همه رسولان (عليه السلام ) مى شود، و كلمه بعض در جمله (و رفع بعضهم درجات )، شامل تمام انسانهايى مى گردد كه خدا بر آنان انعام نموده و بر ساير افراد برترى داده است .
بعضى از مفسرين اختصاص آيه به پيامبر اسلام را توجيه كرده و گفته اند: اسلوب كلام اقتضا مى كند كه مراد از (بعض )، پيامبر اسلام باشد، براى اينكه سياق كلام براى عبرت گرفتن امتهائى است كه بعد از در گذشت پيامبرشان به جان هم افتاده و با هم جنگ كردند، با اينكه دينشان ، يك دين بود، و از اين امتها آن هايى كه در زمان نزول آيه وجود داشتند امت موسى و عيسى و پيامبر اسلام بودند، پس بايد همين سه بزرگوار منظور نظر آيه باشند، چيزى كه هست از آنجايى كه در آيه مورد بحث تفضيل موسى و عيسى ذكر شده ، ناگزير بايد منظور از جمله و رفع بعضهم درجات ، تنها پيامبر اسلام باشد.
ليكن اين توجيه هم درست نيست ، براى اينكه قرآن كريم حكم مى كند به اينكه تمامى انبيا فرستاده شده به سوى تمامى مردم هستند، قرآن مى فرمايد: (لانفرق بين احد منهم ).
پس همينكه تمامى انبيا داراى آياتى روشن بودند مى بايد ريشه فساد و درگيرى و قتال را از ميان بشر بردارد، و بعد از انبيا، ديگر جايى براى اين وحشى گرى ها باقى نماند، اما خود مردم به انگيره حسد و طغيانى كه نسبت به يكديگر داشتند، به جان هم افتادند، پس ريشه اصلى جنگها همين طغيان گرى ها بوده ، خداى تعالى هر وقت مصلحت ديده ، دستور قتال داده است ، تا با كلمات خود حق را به كرسى بنشاند، و هر آنچه را كه باطل است ، نابود سازد، پس بهترين وجه همان است كه عموميت آيه را حفظ كنيم .
گفتارى پيرامون تكلم خداى تعالى
گفتارى پيرامون تكلم خداى تعالى
از جمله (منهم من كلم اللّه ...) بر مى آيد كه اجمالا عمل (سخن گفتن ) از خداى تعالى سرزده ، و بطور حقيقت هم سرزده ، نه اينكه جمله نامبرده ، مجازگوئى كرده باشد، خداى سبحان هم اين عمل را در كتاب خود، كلام ناميده ، حال چه اينكه اطلاق كلام بر عمل نامبرده خدا، اطلاق حقيقى باشد، و يا اطلاقى مجازى ، پس پيرامون كلام از دو نظر بايد بحث كرد.
ويژگيهاى انبيا (ع ) و اخبارى كه ايشان آورده اند امور حقيقيه هستند و در بيان حقائق الهيهمجاز گوئى نشده است
جهت اول اينكه : كتاب خداى عزوجل دلالت دارد بر اينكه آن ويژگى هاى مخصوصى كه خداى تعالى به انبياى خود داده ، وساير مردم از درك آن عاجز مى باشند از قبيل وحى و تكلم و نزول روح و ملائكه و ديدن آيات بزرگ الهيه و نيز آنچه كه خبرش را به ايشان داده ، از قبيل : (فرشته )، (شيطان )، (لوح )، (قلم ) و ساير امورى كه از درك و حواس انسان مخفى است ، همه امورى است حقيقى ، و واقعياتى است خارجى ، نه اينكه انبيا خواسته باشند در اين دعا وى خود مجازگويى كرده باشند، و مثلا نام قواى عقلانى را كه بشر را بسوى خير دعوت مى كنند، ملائكه گذاشته باشند و نام هر چيزى را كه اين قوا به ادراك انسان تحويل مى دهد، وحى نهاده باشند، و مرتبه عالى از اين قوا را كه افكار خوب و مفيد به اجتماع بشرى از آن ترشح مى شود، روح القدس يا روح الامين ناميده باشند، و قواى شهوانى و غضبيه را كه در نفس آدمى داعى به سوى شر و فساد است ، جن و يا شيطان خوانده ب اشند، و افكار پليدى كه اجتماع صالح را به فساد مى كشانند و يا انسانها را به عمل زشت وا مى دارند وسوسه و نزعه ناميده باشند، و يا اينكه انبيا، در ساير گفته هاى خود مجازگويى كرده باشند.
براى اينكه آيات قرآنى و همچنين آنچه از بيانات ان بياء گذشته (عليه السلام ) كه براى ما نقل شده ، همه آن آيات ، روشنگر اين نكته اند، كه آن حضرات (انبياء) در مقام مجازگويى نبوده ، و نخواسته اند حالات درونى خود را با مثل بيان كنند، و اگر كسى اين نكات روشن و بديهى را انكار كند، قطعا سر ناسازگارى و لجبازى دارد، و ما با او هم كلام نمى شويم ، و اگر جائز باشد كه اينگونه بيانات را با آنگونه تاويل ها و مجازگويى ها توجيه كنيم ، بايد جايز بدانيم كه تمامى خبرهايى كه از حقايق الهيه داده اند، بدون استثنا به امور مادى محض تاويل نموده و از بيخ ، همه امور ماوراى ماده را منكر شويم ، و ما در اين باره در بحث از اعجاز، بياناتى ايراد نموديم ، و چون نمى توانيم دست به چنين تاويلى بزنيم ، و ناگزيريم همه را به همان معناى ظاهرى آن حمل كنيم ، در مورد تكلم خداى تعالى ناگزيريم بگوئيم امرى است حقيقى ، و واقعيتى است خارجى ، همان آثارى كه بر تكلم هاى خود ما انسانها مترتب مى شود.
توضيح اينكه خداى سبحان از بعضى كارهاى خود تعبير به كلام و تكليم كرده ، مثلا فرموده : (وكلم اللّه موسى تكليما).
و يا فرموده : (منهم من كلم اللّه ) و اين دو اطلاق سر بسته و مبهم و نظاير آن را در آيه زير تفسير نموده ، و فرموده : (و ما كان لبشر ان يكلمه اللّه الا وحيا او من وراى حجاب ، او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء).
اين آيه ، اطلاق ساير آيات را تفسير مى كند، براى اينكه استثناى (الا وحيا...) معنا نمى دهد مگر وقتى كه منظور از تكليم در جمله (ان يكلمه اللّه )، تكليم حقيقى باشد، پس تكليم خدا با بشر تكليم هست ، اما به نحوى خاص (همچنانكه در آيه سوره نساء ديديد كه فرمود: خدا با موسى تكلم كرد).
پس حد و تعريف اصل تكليم بطور حقيقت ، بر آن صادق است ، و داراى معنى منفى نيست و نمى شود گفت كه اين عمل ، تكليم نيست .
حقيقت (كلام ) و تعريف آن در عرف بنى آدم
حال ببينيم حقيقت كلام و تعريف آن در عرف ما بنى آدم چيست ؟ آدمى به خاطر احتياج خود به تشكيل اجتماع و تاسيس مدنيت به حكم فطرت ، به هر چيزى كه اجتماع بدان نيازمند است ، (كه يكى از آنها سخن گفتن است )، تا به وسيله آن مقاصد خود را به يكديگر بفهمانند، و فطرتش او را در رسيدن به اين هدف هدايت كرده ، به اينكه از راه صدائى كه از حلقومش بيرون مى آيد، اين حاجت خود را تاءمين كند، يعنى صداى مزبور را در فضاى دهانش جزء جزء نموده و از تركيب آن جزءها علامت هائى به نام ك لمه درست كند، كه هر يك از آنها، (علامت ها) معنائى كه دارد ادا شود، چون به جز اين علامت هاى قرار دادى ، هيچ راه ديگرى نداشت تا به طرف مقابل خود بفهماند در دل چه دارد، و چه مى خواهد.
پس انسان از اين جهت به تكلم نيازمند است كه براى تفهيم ديگران و فهميدن خود، راه ديگرى به جز اين نداشت كه آواز خود را پاره پاره كند، و از تركيب آنها علامت هائى به نام كلمه بسازد، كه هر يك از آن كلمه ها نشان دهنده معنايى باشد، و به همين جهت است كه مى بينيم واژه ها، در زبانه اى مختلف ، با همه وسعتش دائر مدار احتياجات موجود بشر است ،
يعنى احتياجاتى كه بشر در طول زندگى و در زندگى عصر حاضر خود به آنها بر مى خورد.
و باز به همين جهت است كه مى بينيم روز به روز دامنه لغت ها گسترش مى يابد، هر قدر تمدن و پيشرفت جامعه در راه زندگيش بيشتر مى شود لغت ها هم زيادتر مى شود.
از اينجا روشن مى شود كه كلام (يعنى تفهيم آنچه در ضمير است به وسيله صداهاى تركيب شده و قراردادى )، وقتى تحقق مى يابد كه انسان در ميان اجتماع قرار گيرد، حتى اگر حيوانى هم اجتماعى زندگى كند، گمان نمى كنم كه زبان و علامتهائى نداشته باشد، قطعا دارد، و اما انسان در غير ظرف اجتماع ، محتاج به كلام نيست ، به اين معنا كه اگر فرض كنيم انسانى بتواند به تنهائى زندگى كند و هيچ تماسى با انسانهاى ديگر نداشته حتى اجتماع خانوادگى هم نداشته باشد چنين فردى قطعا احتياج به كلام پيدا نمى كند، براى اينكه نيازمند به فهميدن كلام غير نبوده ، و احتياج به فهماندن كلام به غير را ندارد.
و همچنين هر موجود ديگر كه در وجودش احتياج به زندگى اجتماعى و تعاونى ندارد فاقد زبان است ، مانند فرشته و شيطان .
در قرآن كريم تكلم به معناى معهود بين ما از خدا نفى و حقيقت معناى تكلم درباره خداىسبحان اثبات شده است
پس كلام به آن نحوى كه از انسان سر مى زند از خداى تعالى سرنمى زند يعنى خدا حنجره ندارد تا صدا از آن بيرون آورد، و دهان ندارد تا صدا را در مقطعهاى تنفس در دهان قطعه قطعه كند، و با غير خودش ‍ قراردادى ندارد (كه بفرمايد مثلا هر وقت اگر فلان كلمه را گفتم بدان كه فلان معنا را منظور دارم ) براى اينكه شاءن خداى تعالى اجل و ساحتش منزه تر از آن است كه مجهز به تجهيزات جسمانى باشد، و بخواهد با دعاوى خيالى و اعتبارى استكمال كند، همچنانكه خودش فرمود: (ليس كمثله شى ء).
ليكن در عين حالى كه قرآن كريم تكلم به معناى معهود بين مردم را از خداى تعالى نفى مى كند، آيه شريفه : (و ما كان لبشر ان يكلمه اللّه الا وحيا او من وراى حجاب ) (كه ترجمه اش گذشت ) حقيقت معناى تكلم را درباره خداى تعالى اثبات نموده است .
پس خداى تعالى تكلم با آثار و خواص خود را دارد، ولى آن حد اعتبارى را كه در تكلم معهود بشرى است ، ندارد، و وقتى اثر كلام و نتيجه آن كه همان فهماندن طرف باشد، در خداى تعالى هست ، قهرا بطور محدود جزء امور اعتباريه باقى مى ماند، يعنى امورى كه تنها در اجتماع انسانى اعتبار دارد، مانند ذرع كه فلز بودن آن واقعيت دارد، ولى ذرع بودن آن حدى است اعتبارى ، و مانند كيل و ترازو كه آهن بودن و شكل آن واقعيت دارد، ولى ترازو بودنش امرى است اعتبارى ، و همچنين چراغ ، كه اثرش يعنى روشنائى و روشنگريش امرى است واقعى ، ولى حد و حدودش امرى است اعتبارى ، و باز مانند سلاح كه از بين بردن دشمن توسط آن امرى است ثابت ، ولى به فلان شكل بودن آن امرى است قراردادى ، و امثال اين امور كه بيانش در سابق گذشت .
پس تا اينجا معلوم شد كه خاصيت كلام در خداى سبحان هست ، يعنى خدا هم مقصود خود را به پيامبر خود مى فهماند، و اين همان حقيقت كلام است ، و خداى سبحان هر چند كه براى ما بيان كرده كه اين فهماندن انبيا حقيقت كلام است و اشاره كرد كه كلام او صفات و وضع كلام ما آدميان را ندارد، و ليكن براى ما بيان نكرده ، و خود ما هم از كلام او درك نكرده ايم كه در حقيقت كلام او چيست ؟، و او چگونه با پيامبرانش حرف مى زند و مقاصد خود را به ايشان تفهيم مى كند؟، چيزى كه هست اينكه : چه اين چگونگى را بفهميم و چه نفهميم نمى توانيم خواص كلام معهود نزد خود را از خدا سلب نموده و بگوئيم خدا كلام ندارد، بلكه بايد بگوئيم آثار كلام يعنى تفهيم معانى مقصود و القاى آن در ذهن شنونده ، در خداى تعالى هست .
تكلم خداى تعالى مانند خلقت ، احياء، اماتة ، رزق و هدايت ازافعال زمانى خداوند است
پس كلام خداى تعالى مانند زنده كردن و ميراندن و رزق و هدايت و توبه و ساير عناوين فع لى از افعال خداى تعالى است ، و در نتيجه صفات : (متكلم )، (محيى )، (مميت )، (رازق )، (هادى )، (تواب )، و غيره صفات فعل خدا هستند، يعنى بعد از اينكه خدا موجودى شنوا آفريد، و با او سخن گفت ، (محيى ) و (متكلم ) مى شود، و چون حيات را از او گرفت (مميت ) به شمار مى آيد، و وقتى او را هدايت كرد، و از گناهش صرف نظر نمود، (هادى ) و (تواب ) مى شود.
پس لازم نيست كه خداى سبحان قبل از اين هم اين صفات را داشته باشد، و ذات او از اين جهت تمام باشد، بر خلاف علم و قدرت و حيات كه صفات ذاتند، و بدون آنها ذات ، تماميت ندارد، و چگونه مى توان گفت ، بين صفات ذات و صفات افعال ، كه صفاتى بعد از تماميت ذات و چه بسا قبل از انطباق بر زمان است ، فرقى نيست ؟، با اينكه خود خداى تعالى در آيات زير پاره اى از صفات و افعال خود را زمانى دانسته و مى فرمايد: (و لما جاء موسى لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارنى انظر اليك قال لن ترانى ) بعد از آنكه موسى به ميقات ما و پروردگارش با او سخن گفت ، وى گفت : پروردگارا خودت را به من نشان بده ، تا به سوى تو نظر كنم ، گفت : هرگز مرا نخواهى ديد.
و نيز فرمود: (و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئا) با اينكه من قبلا تو را آفريدم ، در حالى كه هيچ چيزى نبودى ، و باز فرموده : (فقال لهم اللّه موتوا ثم احياهم ) خداى تعالى نخست به ايشان فرمود بميريد، و سپس آنها را زنده كرد. و نيز فرموده : (نحن نرزقكم و اياهم ) ما شما و آنها را روزى مى دهيم . و همچنين مى فرمايد: (الّذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ) موسى به فرعون گفت : پروردگار ما كسى است كه نخست هر چيزى را خلق كرد و سپس آن را هدايت نمود. و نيز فرمود: (ثم تاب عليهم ليتوبوا) سپس نظر رحمت خود را به ايشان برگردانيد تا توبه كنند.
بطورى كه ملاحظه مى كنيد اين آيات (كلام خدا)، (خلقت )، (ميراندن )، (زنده كردن )، (رزق )، (هدايت ) و (توبه ) را زمانى مى داند، و همه را يكسان زمانى مى داند.
اين آن حقيقتى است كه انديشيدن در آيات قرآن و بحث و تفسيرى كه سر و كار آن تنها با خود قرآن است در خصوص معناى كلام دست مى دهد، و اما اين سؤ ال كه از نظر علم كلام ، كه خود علمى جداگانه است ، و متخصصين آن را متكلمين گويند، سخن گفتن خدا چه معنا دارد؟ و متكلمين گذشته ، در اين باره چه گفته اند؟ و نيز اين سؤ ال كه علم فلسفه در اين باره چه اقتضائى دارد؟ پاسخ آن انشاء اللّه به زودى مى آيد.
اين را هم بايد دانست كه لفظ (كلام ) يا (تكليم ) از الفاظى است كه خداى تعالى در قرآن آن را در غير مورد انسان استعمال نكرده ، بلكه لفظ (كلمه )، و يا لفظ (كلمات ) را در غير مورد انسان استعمال كرده ، مثلا نفس آدمى را در آيه زير، (كلمه ) خوانده ، و فرمود: (و كلمته القيها الى مريم ) و دين خدا را كلمه خوانده و فرموده : (و كلمه اللّه هى العليا).
و نيز فرموده : (و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا)، و قضاى خدا و يا نوعى از خلق او را كلمه خوانده ، و فرموده : (ما نفدت كلمات اللّه ) كه توضيح بيشترش خواهد آمد.
موارد استعمال نفس (قول ) در قرآن مجيد
و اما لفظ قول را در قرآن مجيد بطور عموم استعمال كرده ، يعنى هم سخن گفتن خدا با انسان را شامل مى شود، و هم با غير انسان را، از آن جمله در مورد انسان فرموده : (فقلنا يا آدم ان هذا عدولك و لزوجك ) پس گفتيم اى آدم ، اين ابليس دشمن تو و دشمن همسر تو است .
و در مورد ملائكه فرموده : (اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفة ) آن زمان كه پروردگارت به ملائكه گفت : من در زمين جانشين خواهم نهاد.
و نيز فرموده : (اذ قال ربك للملائكه انى خالق بشرا من طين ) آن زمان كه پروردگارت به ملائكه گفت ، من بشرى از گل خواهم آفريد.
و در مورد ابليس فرموده : (قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى ) فرمود: اى ابليس چه عامل و انگيره اى تو را از اينكه سجده كنى در برابر چيزى كه من به دست خود آفريده ام بازداشت ؟.
و در مورد غير صاحبان عقل فرموده : (ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها، قالتا اتينا طائعين ) سپس به خلقت آسمان كه دودى بيش نبود بپرداخت ، پس به آسمان و زمين گفت : چه بخواهيد و چه نخواهيد بايد بيائيد، گفتند: به طوع و رغبت آمديم .
و نيز فرموده : (قلنا يا ناركونى بردا و سلاما على ابراهيم ) به آتش گفتيم بر ابراهيم سرد و بى آزار شود.
و نيز فرموده : (و قيل يا ارض ابلعى مائك و يا سماء اقلعى ) گفته شد اى زمين آب خودت را فرو ببر، و اى آسمان تو هم بس كن .
و در آيه زير تمامى موارد را يعنى صاحبان عقل و غير صاحبان عقل را جمع كرده با اينكه موارد آن بسيار مختلف است يكسره فرموده : (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ) امر او در وقتى كه چيزى را اراده كرده باشد تنها اين است كه به آن چيز بفرمايد موجود شو و آن چيز موجود مى شود.
و نيز فرموده : (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ) چون قضاى امرى ر ا براند تنها به آن امر ميگويد موجود شو و آن امر موجود مى شود.
و آنچه كه بعد ازدقت و تدبر از كلام خداى تعالى استفاده مى شود، اين است كه لفظ قول از خداى تعالى به معناى ايجاد چيزى است كه : آنچه با وجود يافتنش دلالت بر معنائى مى كند كه مقصود خدا بوده است ، (همچنانكه قول در اصطلاح خود آدميان نيز به معناى ايجاد صدائى است كه بر معناى مقصود ما دلالت مى كند).
دليل بر اينكه لفظ قول در قرآن مجيد به معناى چنين ايجادى است اين است كه هم در مواردى كه شنونده اى داراى گوش و درك است استعمال شده ، و هم در مواردى كه گوش و درك به آن معنائى كه معهود بين ما است ندارد، مانند آسمان و زمين ، و تنها راه سخن گفتن با آنها تكوين و ايجاد است ، و به دليل اينكه دو آيه اخير يعنى آيه سوره يس و سوره مريم ، قول درآيات قبلى را به ايجاد و خلقت تفسير كرده است .
قول خدا در تكوينيات عبارت است از خود موجودات تكوينى
اين همان معنائى است كه گفتيم از تدبر در كلام خدا به دست مى آيد حال هر يك از دو مورد تكوينيات و غير تكوينيات را توضيح داده و مى گوئيم : اما قول خدا در مورد تكوينيات عبارت شد از خود آن موجود تكوينى ، كه خدا ايجادش كرد، پس موجودات عالم در عين اينكه مخلوق خدايند قول خدا هم هستند، براى اينكه خاصيت قول در آنها هست ، خاصيت قول اين است كه غير مرا به آنچه در قلب من است آگاه مى سازد، مخلوقات خدا هم با خلقت و وجود خود بر خواست خدا دلالت مى كنند، و اين پر واضح است كه به حكم دو آيه سوره يس و مريم ، وقتى خدا چيزى را اراده مى كند و مى فرمايد موجود شو حتى كلمه (باش ) هم بين خدا و آن چيز واسطه نيست ، و غير از وجود خود آن چيز هيچ امر ديگرى دست اندر كار نيست ، پس هستى آن چيز، بعينه ، قول خدا و باش خدا است ، پس قول خدا در تكوينيات عين همان خلقت و ايجاد است ،
كه آن نيز عين وجود است ، و وجود هم عين آن چيز است
قول خداوند در غير تكوينيات و قول خدا با ملائكه و شيطان و كلام خود فرشتگان بايكديگر چگونه است ؟
و اما در غير تكوينيات از قبيل سخن گفتن با يك انسان ، مثلا بايد دانست كه قول خدا عبارت است از ايجاد امرى كه باعث پديد آمدن علمى باطنى در انسان مى شود، علم به اينكه فلان مطلب چنين و چنان است ، حال يا به اينكه خداى تعالى صدايى در كنار جسمى ايجاد كند، و انسانى كه پهلوى آن جسم ايستاده ، مطلب را بشنود و بفهمد، و يا به نحوى ديگر كه مانه آن را درك مى كنيم ، و نه مى توانيم كيفيت تاءثرش ‍ را در قلب پيامبر تصور نمائيم ، و نمى دانيم چگونه خداى تعالى به پيامبرى از پيامبران خود مى فهماند كه مثلا فلان مطلب چنين و چنان است ، اما اينقدر مى دانيم كه قول و كلام خدا با پيامبر خود، حقيقت معناى (قول ) و (كلام ) را دارد.
و همچنين در مورد قول خدا با ملائكه يا شيطان ، ليكن در خصوص اين دو مورد و شبيه آن اگر مشابهى داشته باشند، به خاطر اينكه وجودشان از سنخ وجود ما انسانها نيست ، يعنى حيوانى اجتماعى نيستند، و همانند ما از راه تحصيل علم ، تكامل تدريجى ندارند.
بايد قول معنائى ديگر داشته باشد، در ما انسانها قول عبارت بود از استخدام صوت يا اشاره به ضميمه قرار داد قبلى ، كه فطرت انسانى ما، و اينكه حيوانى اجتماعى هستيم آن را ايجاب مى كرد و اما ملائكه و جن و مشابه آن دو و بطورى كه از كلام خداى سبحان بر مى آيد چنين وجودى ندارند، پس قطعا سخن گفتن خدا با آنان طورى ديگر است .
از اينجا روشن مى شود كه سخن گفتن خود فرشتگان با يكديگر، و خود شيطانها با يكديگر از راه استخدام صدا و استعمال لغت هائى در برابر معانى نيست و بنابراين وقتى يك فرشته مى خواهد با فرشته اى ديگر سخن بگويد و مقاصد خود را به او بفهماند، و يا شيطانى مى خواهد با شيطان ديگر سخن بگويد، اينطور نيست كه مانند ما، بدنى و سرى و در سر دهنى و در دهان زبانى داشته باشد، و آن زبان صدا را قطعه قطعه نموده ، از هر چند قطعه اش لفظى در برابر مقصد خود درست كند، و شنونده اى هم سرى و در سر سوراخى بنام گوش و داراى حس شنوايى و در پشت آن ، دستگاه انتقال صوت به مغز داشته باشد، تا سخنان گوينده را بشنود، و اين پر واضح است .
اما هر چه باشد بطور مسلم در بين اين دو نوع مخلوق ، حقيقت معناى سخن گفتن و سخن شنيدن هست ، و اثر قول و مخصوصا فهم ، معناى مقصود و ادراك آن را دارد، هر چند كه قولى چون قول ما ندارند، و همچنين بين خداى سبحان و بين ملائكه و شيطان قول هست ، اما نه چون ما، كه عبارت است از ايجاد صوت از طرف صاحب قول ، و شنيدن آن از طرف مقابل .
و همچنين قولى كه احيانا به پاره اى از حيوانات بى زبان نسبت داده شده ، و از آن جمله قرآن كريم در باره مورچه زمان حضرت سليمان فرموده است : (قالت نمله يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم ) مورچه اى بانگ زد: اى مورچگان به سوراخهاى خود برويد.
و نيز درباره هدهد سليمان (عليه السلام ) مى فرمايد: (فقال احطت بما لم تحط به و جئتك من سبا بنبا) يقين گفت : من به چيزى دست يافتم كه تو هرگز از آن خبرندارى ، و من از شهر سباء خبرى يقينى آورده ام .
و نيز درباره وحيى كه خود خدا به بعضى از جانداران بى زبان كرده مى فرمايد: (واوحى ربك الى النحل ان اتخذى من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون ) پروردگارت به زنبور عسل وحى كرد كه از سوراخ كوهها و سقف خانه هايى كه مردم مى سازند و از شكاف درختان براى خود خانه ها بسازيد.
الفاظ ديگرى در قرآن كه به معناى (قول ) و (كلام ) نزديك مى باشند
اين را هم بايد تذكر داد كه غير از لفظ (قول ) و (كلام ) الفاظ ديگرى در قرآن هست كه به معناى آن دو نزديك است ، از قبيل لفظ وحى ، مانند آيه زير كه مى فرمايد: (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين ) ما به سويت وحى كرديم آنچنانكه به انبيائى كه قبل از تو بودند وحى كرديم .
يكى ديگر، لفظ (الهام ) است ، كه در اين باره فرموده : (و نفس و ما سويها، فالهمها فجورها و تقويها) سوگند به نفس ، كه آن را چه كامل آفريد، و سپس فجور و تقوايش را الهامش كرد.
يكى ديگر لفظ (نباء) است كه در آن باره فرمود: (قال نبانى العليم الخبير) گفت : خداى دانا و با خبر مرا خبر داد.
يكى ديگر لفظ (قص ) است ، كه در آن باره فرموده : (يقص الحق ) حق را مى سرايد. و معناى سخن گفتن در همه اين الفاظ يعنى در وحى و الهام و نباء و قصه همان معنائى است كه در اول بحث گفتيم ، و آن اين بود كه حقيقت معناى قول در اين موارد بايد باشد، و اثر قول و خاصيت آن را داشته باشد،
چه اينكه ما حقيقت امر آن را بشناسيم ، و يا نشناسيم ، و يا اجمالا چيزى از آن را درك كنيم ، و اما در خصوص وحى كه چگونه است گفتارى داريم كه به زودى در تفسير سوره شورى انشاء اللّه خواهيد ديد.
سؤ ال ديگر كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه چرا بعضى از موارد بالا را به بعضى از آن تعبيرات اختصاص داده ، با اينكه معناى مشتركى كه گفتيد در همه هست ؟، مثلا چرا بعضى از موارد را كلام ناميده ، و بعضى را قول و بعضى را وحى ؟ و چرا جاى اين تعبيرات را عوض نكرده است ؟ وآنجائى كه تعبير به قول كرده تعبير به وحى نكرده است ؟.
جواب اين سؤ ال اين است كه اختصاص هر مورد به يك تعبير از اين جهت بوده كه انطباق عنايت لفظى با مورد، ظهور بهترى داشته باشد، مثلا اگر در آنجا كه از قول تعبير به كلام كرده ، خواسته است هم اصل معنا را برساند، و آن اين است كه خداى تعالى به موسى چنين و چنان گفت ، هم احترامى از موسى (عليه السلام ) كرده باشد، و بفهماند كه او نسبت به ساير انبياى قبل از خود، فضيلتى دارد، و لذا از گفتار خود با موسى تعبير به كلام كرده و فرموده : خدا با موسى گفتگو كرد.
پس عنايت در اينطور تعبير نكردن ، در همين است كه بفهماند موسى مورد خطاب و گفتگوى با خدا قرار گرفت ، هر چند كه همين معنا از نظر اينكه به موسى چنين و چنان فهمانده ، قول است ، و لذا از اين امر الهى در مورد قضا و قدر و حكم و تشريع و امثال آن تعبير به قول كرده است ،مثلا فرموده : (قال فالحق و الحق اقول لاملان ) كه در جمله (والحق اقول )، گفتن به معناى قضا راندن است .
و همين (قول ) در جائى كه به اين جهت مورد عنايت است كه بفهماند اين گفتار پنهانى ، از غير انبياء صورت مى گيرد و از آن به وحى تعبير مى شود، و به همين جهت است كه تفهيم به انبياء (عليه السلام ) را وحى خواند، و از آن جمله فرموده : (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين ) ما به تو وحى كرديم همانطور كه به انبياى قبل از تو وحى مى كرديم .
بيان حقيقى بودن استعمال لفظ (كلام ) و(قول ) در غير موارد بشرى
جهت دوم : يعنى بحث از جهت كيفيت استعمال - در سابق توجه فرموديد كه بشر در آغاز مفردات لغات را در مقابل محسوسات و امور جسمانى وضع كرد، و هر وقت لغتى را به زبان مى آورد،
شنونده به معناى مادى و محسوس آن منتقل مى شد و خلاصه دايره استعمال لغات امور مادى و محسوس بود، سپس به تدريج منتقل به امور معنوى شد، و اين انتقال و استعمال لفظ در امور معنوى هر چند در ابتدا، استعمال مجازى بود ليكن در اثر تكرار استعمال كار به جائى رسيد كه آن امر معنوى هم معناى حقيقى كلمه شد، چون يكى از نشانيهاى حقيقت بودن استعمال ، تبادر است ، يعنى اينكه هر وقت كلمه به زبان جارى شود آن معنا به ذهن راه يابد، و استعمال لغات در امور معنوى اين طور شد.
و ترقى اجتماع و پيشرفت انسان در تمدن باعث مى شد كه وسايل زندگى دوشادوش حوائج زندگى تحول پيدا كند، و مرتب رو به دگرگونى بگذارد، در حالى كه فلان كلمه و اسم ، همان اسم روز اول باشد، مصداق و معناى فلان كلمه تغيير شكل دهد، درحالى كه غرضى كه از آن مصداق منظور بوده همان غرض سابق باشد.
مثلا روز اولى كه بشر عربى زبان ، كلمه سراج و بشر فارسى زبان كلمه چراغ ، را وضع كرد، براى آن ابزار و وسيله اى وضع كرد كه احتياجش را به نور برطرف سازد، و در روزهاى اولى كه اين كلمه وضع شده بود معنا و مصداقش يعنى آن وسيله اى كه در شبهاى تاريك پيش پايش را روشن مى كرد عبارت بود از يك پياله پايه دار سفالى ، كه مقدارى روغن خوراكى و يا هر چربى ديگر در آن قرار داشت ، و فتيله اى در آن روغن ، غوطه خورده بود،و سر فتيله در لبه پياله قرار گرفته و افروخته مى شد، و شعله آن ، اطاق و مسير راه او را روشن مى كرد، و سراميك سازان آن روز هم همين پياله پايه دار را مى ساختند، و نام آن را چراغ مى گذاشتند، سپس اين وسيله استضائه و روشنائى ، به صورتهاى ديگرى در آمد، و در هر بار كه تغيير شكل مى داد، كمالى زائد بر كمال قبلى خود راواجد مى شد، تا آخر منتهى شد به چراغ الكتريكى ، كه نه پياله دارد و نه روغن و نه فتيله ، و با اينكه هيچيك از اجزاى روز اول را ندارد، باز لفظ چراغ را بر آن اطلاق مى كنيم ، و اين لفظ را بطور مساوى در مورد همه انحاء چراغها استعمال مى كنيم ، بدون اينكه احتياج به اعمال عنايتى داشته باشيم ، و اين نيست مگر به خاطر همين كه غرض و نتيجه اى كه روز اول بشر را واداشت تا پياله پيه سوز را بسازد، آن غرض بدون هيچ تفاوتى در تمامى اشكال چراغها حاصل است ، و آن عبارت بود از روشن شدن تاريكيها. و معلوم است كه بشر به هيچيك از وسائل زندگى علاقه نشان نمى دهد و آن را نمى شناسد مگر به نتائجى كه براى او، و در زندگيش دارند.
پس حقيقت چراغ ، عبارت شد از هر چيزى كه با روشنايى خود در شب نور دهد مادامى كه اين خاصيت و اثر باقى است حقيقت چراغ هم هست ،
اسم چراغ هم بطور حقيقت بر چنين وسيله اى صادق است ، به شرط اينكه تغييرى در معناى كلمه رخ نداده باشد، هر چند كه احيانا در شكل آن وسيله يا در كيفيت كارش يا در كميت آن ، يا در اصل اجزاى ذاتش تغييراتى رخ داده باشد، همانطور كه در مثال چراغ ديديم .
و بنابراين ، پس ملاك در بقاى معناى حقيقى و عدم بقاى آن ، همان بقاى اثر است ، كه مطلوب از آن معنا است ، مادام كه در معناى كلمه ، تغييرى حاصل نشده باشد، كلمه در آن معنا استعمال مى شود، و بطور حقيقت هم استعمال مى شود، و در وسايل زندگى امروز كه به هزاران هزار رسيده و همه در همين امروز ساخته مى شود كمتر وسيله اى ديده مى شود كه ذاتش از ذات روز اولش تغيير نكرده باشد.
مع ذلك به خاطر اينكه خاصيت روز اول را دارد نام روز اول را بر آن اطلاق مى كنيم ، (يخچال راكه در روز اول عبارت بود از ميدانى وسيع براى يخ شدن آب ، و چاله اى عميق براى ذخيره كردن آن يخ ، امروز به چيزى اطلاق مى كنيم كه نه ميدان دارد و نه چاله ) و درلغات و اسامى هر زبانى از انتقالات قسم اول ، نمونه هاى زيادى ديده مى شود، و انتقالات قسم اول اين بود كه لفظى كه در آغاز وضع شده بود براى معنايى محسوس در آخر به معنايى معقول و غير محسوس درآمده باشد، چيزى كه هست مردى جستجوگر مى خواهد تا آمارى از اينگونه لغات بگيرد
پس معلوم شد كه استعمال لفظ (كلام ) و لفظ (قول ) در موارد غير بشرى استعمالى حقيقى است ، و هيچ مجازى در كار نيست ، براى اينكه غرض از كلام و قول كه همان تفهيم ديگران است در كلام خدا با انبيا و ملائكه و جن ، و در كلام ملائكه و جن با يكديگر موجود است ، هر چند كه لوازم انسانى آن يعنى داشت ن ريه و دهان و حنجره و صدا در آن موارد نباشد.
آنچه از مطالب گذشته بدست آمد
بنابراين ، از همه بيانات قبلى ، معلوم شد كه اطلاق كلام و قول در مورد خداى تعالى اطلاقى است كه از امرى حقيقى و واقعى حكايت مى كند، قولش مى فهماند كه واقعا خدا گفتارى داشته ، و كلامش حكاى ت مى كند از اينكه خداى تعالى به راستى تكلمى كرده و سخنى گفته است .
و نيز معلوم شد كه كلام و قول خدا مرتبه اى از مراتب معناى حقيقى اين دو كلمه است ، هر چند كه از نظر مصداق با مصداقى كه معهود بين ما انسانها است اختلاف داشته باشد، و اين مطلب اختصاصى به دو لفظ (كلام ) و (قول ) ندارد، همه الفاظى كه هم در خدا استعمال مى شود و هم در ما، از قبيل : (حيات )، (علم )، (اراده )، (اعطاء)، (سميع ) و (بصير) همينطور هستند،
چون معناى همه اين الفاظ در بشر مستلزم جسمانيت است ، اگر ما مى بينيم براى اين است كه دو چشم داريم ، و اگر مى شنويم براى اين است كه دو گوش داريم و... و ليكن اين معانى در خدا هست ، ولى لوازم امكانى آن در ساحت مقدس او نيست .
اين را هم بايد دانست كه آنجا هم كه لفظ (قول ) در معناى رفع درجات است ، و فرموده : (درجه بعضى را از درجه بعضى ديگر بالاتر برده ) از آن جهت كه مشتمل است بر يك امرى حقيقى و واقعيتى غير اعتبارى ، همان بگو مگو و مطالبى كه در قول خدا داشتيم ، در اينجا نيز مى آيد، و بيشتر علمائى كه كارشان بحث در اطراف معارف دينى است ، خيال كرده اند اينگونه بيانات از يك امر اعتبارى و معناى و همى خبر مى دهند، نظير همان امور اعتبارى و وهمى اى كه در بين ما اهل اجتماع هست ، پيش خود يكى را رئيس و زعيم اعتبار نموده و ديگران را مرئوس او قرار داده و يا يكى را بر ديگران برترى و تقدم و صدارت مى دهيم ، و از اين قبيل عناوين اعتبارى .
و در نتيجه ادامه اين خيال ، كارشان به آنجا كشيده شده است ، كه آنچه از حقائق اخروى است را هم با آن عناوين وهمى مرتبط دانسته ، و گفته اند: بهشت و دوزخ و سؤ ال و حساب و ساير جزئيات معاد، نيز مترتب بر همين امور اعتبارى است ، و به عبارتى ديگر رابطه ميان مقامات معنوى نامبرده و نتايجى كه مترتب بر آن مى شود، خود يك رابطه اى است اعتبارى و قراردادى .
و چون به اينجا رسيدند، به حكم اضطرار مجبور شدند بگويند: جاعل و برقرار كننده اين روابط، خداى تعالى است ، و خدا خود محكوم به اين آراى اعتبارى است كه از يك شعور و همى ناشى مى شود، عينا مانند انسان در عالم ماده كه عالم حركت و استكمال است ، و به همين جهت مى بينيد كه حاضر نيستند انبيا و اوليا را داراى كمالاتى حقيقى و معنوى بدانند، و به زحمت ، همه عباراتى را كه در كتاب و سنت ظهور در اين كلمات حقيقى دارد به نحوى از اعتبارات تاويل مى كنند.


و اتينا عيسى بن مريم البينات و ايدناه بروح القدس


دادن بينات و تاءييد به روح القدس در باره حضرت عيسى (ع ) به نحوى خاص است
در اين جمله به اصل سياق كه سياق تكلم بود برگشته ، كه بيان آن گذ شت .
و اگر در ميان همه انبيا، تنها نام عيسى را ذكر كرده ، علتش اين است كه هر چند آنچه از جهات فضيلت در اينجا براى عيسى (عليه السلام ) ذكر كرده ، يعنى دادن بينات و تاءييد به روح القدس ، امورى است كه به حكم آيه : (لقد ارسلنا رسلنا بالبينات ) و آيه : (ينزل الملائكه بالروح من امره على من يشاء من عباده ان انذروا) اختصاصى به عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) ندارد،
بلكه بين همه رسولان مشترك است ، و ليكن در خصوص عيسى (عليه السلام ) به نحوى خاص است ، چون تمامى آيات بينات آنجناب از قبيل مرده زنده كردنش با نفخه ، مرغ آفريدنش ، بهبودى دادن به پيسى و كورى و از غيب خبر دادنش ، امورى بوده متكى بر حيات ، و ترشحى است از روح .
و به همين جهت آن را فقط به عيسى (عليه السلام ) نسب ت داده و به نام آن جناب تصريح كرد، زيرا اگر تصريح نمى كرد معلوم نمى شد كه اين آيات فضيلت خاص او است ، و مانند اين مى شد كه بفرمايد:

تفسير الميزان ج 2(عرش و نسبت آن با كرسى)

تفسير الميزان ج 2_بخش13

و در توحيد از حنان روايت آورده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام )

از عرش و كرسى پرسيدم ، فرمود عرش صفاتى بسيار مختلف دارد، در

هر سببى و صنعى كه در قرآن آمده ، صفت جداگانه اى دارد، در جمله :

(رب العرش العظيم)منظور ملك عظيم است ...

EXrozblog.comEX

تفسير الميزان ج 2_بخش13

عرش و نسبت آن با كرسى
و در توحيد از حنان روايت آورده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) از عرش و كرسى پرسيدم ، فرمود عرش صفاتى بسيار مختلف دارد، در هر سببى و صنعى كه در قرآن آمده ، صفت جداگانه اى دارد، در جمله : (رب العرش العظيم ) منظور ملك عظيم است .
و همچنين در جمله : (الرحمن على العرش استوى ) كه مى فرمايد رحمان بر ملك مسلط است ، و اين عرش همان علم به كيفيت دادن به اشياء است ، و در جائى كه عرش و كرسى جداى از هم ذكر شوند هر يك معنائى جداگانه دارند، براى اينكه عرش و كرسى دو باب از بزرگترين ابواب غيب بوده ، و خود آن دو نيز غيب هستند و همچنين آن دو مقرون با غيب هستند، چون كرسى باب ظاهر از غيب است كه براى اولين بار موجودات بى سابقه از آن باب طلوع مى كنند، وآنگاه همه اشياء از همانجا به وجود مى آيند، اما عرش ، باب باطن غيب است كه علم چگونگى ها و علم عالم كون و علم قدر و اندازه گيريها، و نيز مشيت و صفت اراده و علم الفاظ و حركات و سكنات و علم بازگشت و ابتدا، همه در آن باب است ، پس عرش و كرسى در علم دو باب قرين همديگرند، چون ملك عرش ، غير ملك كرسى است ، و علم آن پنهان تر از علم كرسى است .
از اين جهت است كه خداى تعالى درباره عرش مى فرمايد: (رب العرش العظيم ) يعنى عرشى كه صفتش عظيم تر از صفت كرسى است ، در عين اينكه هر دو، علم قرين هم هستند.
عرض كردم : فدايت شوم ، پس چراعرش در فضيلت ، همسايه كرسى شد؟ فرمود: براى اين همسايه آن شد كه علم كيفيت ها در آن است ، و از ابواب بداء و انيت و حد رتق و فتق آن هر چه ظاهر مى شود، در آن ظاهر مى گردد، به اين جهت عرش و كرسى ، همسايه يكديگر شدند، چيزى كه هست يكى ديگرى را در ظرفيت خود گنجانيده ، و خداى تعالى با الفاظى از قبيل عرش و كرسى براى دانشمندان مثلى زده ، تا بر درستى ادعاى آن دوكنند، چون خدا هر كس را كه بخواهد به رحمت خود مخصوص مى دارد و او قوى و عزيز است .
مولف : اينكه فرمود: چون كرسى باب ظاهر از غيب است وجهش را بطور اجمال فهميدى ، پس يك مرتبه اى از علم كه مرتبه مقدر و محدود آن است به عالم ما، كه عالم جسمانى است و عالم مقدر و محدود است ، نزديك تر از آن مرتبه اى است كه قدر و حد ندارد، و به زودى شرح فقرات اين روايت در تفسير آيه : (ان ربكم اللّه الّذى خلق السموات و الارض ) خواهد آمد انشاء اللّه تعالى .
و اينكه فرمود: (و بمثل صرف العلماء...) اشاره است به اينكه الفاظ عرش و كرسى و نظاير آنها مثلهائى است كه مردم را توجه مى دهد به اينكه چگونه استدلال كنند، ليكن غير از كسانى كه عالم هستند اين مثل ها را نمى فهمند.
و در احتجاج از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه در حديثى فرمود: خداى تعالى هر چيزى را در داخل كرسى خلق كرد، به غير از عرش خود كه او عظيم تر از آن است كه در كرسى جاى بگيرد.
مؤ لف : توضيح معناى اين حديث در سابق گذشت ، و اين روايت موافق با ساير روايات است ، پس اينكه در بعضى از اخبار واقع شده كه عرش ، علمى است كه خدا، انبياء و رسولان خود را به آن آگاه نموده ، و كرسى ، علمى است كه احدى را به آن آگاه نكرده ، مانند خبرى كه شيخ صدوق آن را از مفضل از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده ، درست نيست ، و گويا اشتباهى است از راوى كه جاى دو كلمه عرش و كرسى را عوض نموده ، و يا اصلا روايت صحيح نيست ، و مانند روايتى است كه به زينب عطر فروش نسبت داده اند، بايد دور انداخته شود.
و در تفسير عياشى از على (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: آسمان و زمين و همه مخلوقى كه بين آن دو است همه در داخل كرسى قرار دارند، و اين كرسى را چهار فرشته به امر خدا حمل مى كنند.
مولف : اين روايت را شيخ صدوق هم آورده ، و آن را از اصبغ بن نباته از امير المؤ منين (عليه السلام ) نقل كرده ، و جمله (و اين كرسى را چهار فرشته حمل مى كنند)، در روايات ائمه اهل بيت (عليه السلام ) تنها در اين روايت آمده و ساير روايات تنها به اثبات حاملين براى عرش اكتفا كرده و در حقيقت همان را گفته كه قرآن كريم مى گويد،
چون در قرآن به همين معنا اكتفاء شده ، كه عرش ، حاملينى دارد، فرموده : (الذين يحملون العرش و من حوله ).
و نيز فرموده : (ويحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية ) ممكن هم هست كه خبر نامبرده را بتوان اينطور تصحيح كرد: كه كرسى (به بيانى كه خواهد آمد) با عرش متحد است ، و هر دو يك چيز هستند،يك چيزى كه ظاهر و باطنى دارد، ظاهر آن كرسى و باطن آن عرش است قهرا وقتى يكى از آن دو، حاملين داشته باشد، ديگرى هم دارد.
و نيز در تفسير عياشى از معاويه بن عمار از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه معاويه گفت : از آن جناب پرسيدم : معناى جمله : (من ذا الّذى يشفع عنده الا باذنه ) چيست ؟ و منظور از اين شفيعان چه كسانى هستند؟ فرمود: مائيم آن شفيعان .
مولف : اين روايت را برقى هم در كتاب محاسن خود آورده ، و خواننده توجه فرمود كه شفاعت در آيه مطلق است ، هم شفاعت تكوينى يعنى وساطت اسباب را شامل مى شود، و هم شفاعت تشريعى و اصطلاحى راكه همان شفاعت آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است .
پس بايد گفت روايت خواسته است آيه شريفه را با مصداق روشنى از شفيعان تطبيق كرده باشد.
سوره بقره ، آيات 257 256
آيات 257 256 بقره


لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطغوت ويؤ من باللّه فقد استمسك بالعروة الوثقى لا انفصام لها و اللّه سميع عليم (256) اللّه ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمت الى النور و الذين كفروا اولياؤ هم الطغوت يخرجونهم من النور الى الظلمت اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون (257)


ترجمه آيات
هيچ اكراهى در اين دين نيست ، همانا كمال از ضلال متمايز شد، پس هر كس به طغيانگران كافر شود و به خدا ايمان آورد، بر دستاويزى محكم چنگ زده است ، دستاويزى كه ناگسستنى است و خدا شنوا و دانا است . (256)
خدا سرپرست و كارساز كسانى است كه ايمان آورده باشند، ايشان را از ظلمت ها به سوى نور هدايت مى كند و كسانى كه (به خدا) كافر شده اند، سرپرستشان طاغوت است كه از نور به سوى ظلمت سوقشان مى دهد، آنان دوزخيانند و خود در آن بطور ابد خواهند بود.(523)
بيان آيات
معناى رشد و غى و فرق آن دو با هدايت و ضلالت


لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى ...


(اكراه ) به معناى آن است كه كسى را به اجبار وادار به كارى كنند.
كلمه رشد كه هم با ضمه (راء) و هم با ضمه (راء و شين ) خوانده مى شود به معناى رسيدن به واقع مطلب و حقيقت امر و وسط طريق است ، مقابل (رشد) كلمه (غى ) قرار دارد، كه عكس آن را معنا مى دهد، بنابر اين رشد و غى اعم از هدايت و ضلالت هستند، براى اينكه هدايت به معناى رسيدن به راهى است كه آدمى را به هدف مى رساند، و ضلالت هم (بطورى كه گفته شده ) نرسيدن به چنين راه است ولى ظاهرا استعمال كلمه رشد در رسيدن به راه اصلى و وسط آن از باب انطباق بر مصداق است .
ساده تر بگويم : يكى از مصاديق رشد و يا لازمه معناى رشد، رسيدن به چنين راهى است ، چون گفتيم رشد به معناى رسيدن به وجه امر و واقع مطلب است و معلوم است كه رسيدن به واقع امر، منوط بر اين است كه راه راست و وسط طريق را پيدا كرده باشد، پس رسيدن به راه ، يكى از مصاديق وجه الامر است .
پس حق اين است كه كلمه (رشد) معنائى دارد و كلمه (هدايت ) معنائى ديگر، الا اينكه با اعمال عنايتى خاص به يكديگر منطبق مى شوند، و اين معنا واضح است و در آيات زير كاملا به چشم مى خورد: (فان آنستم منهم رشدا) (و لقد آتينا ابراهيم رشده من قبل ).
و همچنين كلمه (غى ) و (ضلالت ) به يك معنا نيستند، بلكه هر يك براى خود معنائى جداگانه دارند، اما اين دو نيز با اعمال عنايتى مخصوص ، در موردى هر دو با يك ديگر منطبق مى شوند، و به همين جهت قبلا گفتيم كه (ضلالت ) به معناى انحراف از راه (با در نظر داشتن هدف و مقصد) است ، ولى (غى ) به معناى انحراف از راه با نسيان و فراموشى هدف است ، و (غوى ) به كسى مى گويند كه اصلا نمى داند چه مى خواهد و مقصدش چيست .
نفى اكراه و اجبار در دين
و در جمله : (لا اكراه فى الدين )، دين اجبارى نفى شده است ، چون دين عبارت است از يك سلسله معارف علمى كه معارفى عملى به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف ، يك كلمه است و آن عبارت است از (اعتقادات )، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبى است كه اكراه و اجبار در آن راه ندارد،
چون كاربرد اكراه تنها در اعمال ظاهرى است ، كه عبارت است از حركاتى مادى و بدنى (مكانيكى )، و اما اعتقاد قلبى براى خود، علل و اسباب ديگرى از سنخ خود اعتقاد و ادراك دارد و محال است كه مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد، و يا مقدمات غير علمى ، تصديقى علمى را بزايد.
علت اينكه در دين اكراه نيست
و در اينكه فرمود: (لا اكراه فى الدين )، دو احتمال هست ، يكى اينكه جمله خبرى باشد و بخواهد از حال تكوين خبر دهد، و بفرمايد خداوند در دين اكراه قرار نداده و نتيجه اش حكم شرعى مى شود كه : اكراه در دين نفى شده و اكراه بر دين و اعتقاد جايز نيست و اگر جمله اى باشد انشائى و بخواهد بفرمايد كه نبايد مردم را بر اعتقاد و ايمان مجبور كنيد، در اين صورت نيز نهى مذكور متكى بر يك حقيقت تكوينى است ، و آن حقيقت همان بود كه قبلا بيان كرديم ، و گفتيم اكراه تنها در مرحله افعال بدنى اثر دارد، نه اعتقادات قلبى .
خداى تعالى دنبال جمله (لا اكراه فى الدين )، جمله (قد تبين الرشد من الغى )، را آورده ، تا جمله اول را تعليل كند، و بفرمايد كه چرا در دين اكراه نيست ، و حاصل تعليل اين است كه اكراه و اجبار - كه معمولا از قوى نسبت به ضعيف سر مى زند - وقتى مورد حاجت قرار مى گيرد كه قوى و ما فوق (البته به شرط اينكه حكيم و عاقل باشد، و بخواهد ضعيف را تربيت كند) مقصد مهمى در نظر داشته باشد، كه نتواند فلسفه آن را به زير دست خود بفهماند، (حال يا فهم زير دست قاصر از درك آن است و يا اينكه علت ديگرى در كار است ) ناگزير متوسل به اكراه مى شود، و يا به زيردست دستور مى دهد كه كوركورانه از او تقليد كند و...
و اما امور مهمى كه خوبى و بدى و خير و شر آنها واضح است ، و حتى آثار سوء و آثار خيرى هم كه به دنبال دارند، معلوم است ، در چنين جائى نيازى به اكراه نخواهد بود، بلكه خود انسان يكى از دو طرف خير و شر را انتخاب كرده و عاقبت آن را هم (چه خوب و چه بد) مى پذيرد و دين از اين امور است ، چون حقايق آن روشن ، و راه آن با بيانات الهيه واضح است ، و سنت نبويه هم آن بيانات را روشن تر كرده پس ‍ معنى (رشد) و (غى ) روشن شده ، و معلوم مى گردد كه رشد در پيروى دين و غى در ترك دين و روگردانى از آن است ، بنابراين ديگر علت ندارد كه كسى را بر دين اكراه كنند.
دلالت آيه شريفه بر اينكه اسلام دين شمشير و خون و اكراه و اجبار نيست
و اين آيه شريفه يكى از آياتى است كه دلالت مى كند بر اينكه مبنا و اساس دين اسلام شمشير و خون نيست ، و اكراه و زور را تجويز نكرده ، پس سست بودن سخن عده اى از آنها كه خود را دانشمند دانسته ، يا متدين به اديان ديگر هستند، و يا به هيچ ديانتى متدين نيستند، و گفته اند كه : اسلام دين شمشير است ، و به مساله جهاد كه يكى از اركان اين دين است ،نموده اند، معلوم مى شود.
آيه (لا اكراه فى الدين ...) با آيات وجوب جهاد وقتال نسخ نشده است
جواب از گفتار آنها در ضمن بحثى كه قبلا پيرامون مساله (قتال ) داشتيم گذشت ، در آنجا گفتيم كه آن قتال و جهادى كه اسلام مسلمانان را به سوى آن خوانده ، قتال و جهاد به ملاك زورمدارى نيست ، نخواسته است با زور و اكراه دين را گسترش داده ، و آن را در قلب تعدا بيشترى از مردم رسوخ دهد، بلكه به ملاك حق مدارى است و اسلام به اين جهت جهاد را ركن شمرده تا حق را زنده كرده و از نفيس ‍ ترين سرمايه هاى فطرت يعنى توحيد دفاع كند، و اما بعد از آنكه توحيد در بين مردم گسترش يافت ، و همه به آن گردن نهادند، هر چند آن دين ، دين اسلام نباشد، بلكه دين يهود يا نصارا باشد، ديگر اسلام اجازه نمى دهد مسلمانى با يك موحد ديگرى نزاع و جدال كند، پس اشكالى كه آقايان كردند ناشى از بى اطلاعى و بى توجهى بوده است .
از آنچه كه گذشت اين معنا روشن شد كه آيه مورد بحث يعنى (لا اكراه فى الدين ) به وسيله آيه اى كه جهاد و قتال را واجب مى كند نسخ نشده است ، و قائلين به نسخ اشتباه كرده اند.
يكى از شواهد بر اينكه اين آيه نسخ نشده ، تعليلى است كه در خود آيه است ، و مى فرمايد: (قد تبين الرشد من الغى )، (رشد) و (غى ) از هم جدا شده اند و معقول نيست آيه اى كه مى خواهد اين آيه را نسخ كند فقط حكمش (حرمت ) را نسخ كرده ، ولى علت حكم باقى بماند و اينكه مى بينيم علت حكم باقى مانده براى اينكه مساله روشن شدن (رشد) از (غى ) در اسلام چيزى نيست كه برداشته شود، پس آيه : (فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) يا آيه (و قاتلوا فى سبيل اللّه ) چون نمى تواند در ظهور حقانيت دين اثرى داشته باشد، پس آن وقت نخواهد توانست حكمى را كه معلول اين ظهور است بردارد، و اصلا چه ارتباطى ميان آيات جهاد با آن مساله هست ؟.
و به عبارتى ديگر در آيه شريفه ، جمله (لا اكراه فى الدين ) اينطور تعليل مى شود، كه چون حق روشن است ، بنابراين قبولاندن حق روشن ،اكراه نمى خواهد، و اين معنا چيزى است كه حالش قبل از نزول حكم قتال و بعد از نزول آن فرق پيدا نمى كند پس روشنائى حق ، امرى است كه در هر حال ثابت است و نسخ نمى پذيرد.
معناى (طاغوت ) و موارد استعمال آن


فمن يكفر بالطاغوت و يؤ من باللّه فقد استمسك بالعروة الوثقى ...)


كلمه طاغوت به معناى طغيان و تجاوز از حد است ، ولى اين كلمه ، تا حدى مبالغه در طغيان را هم مى رساند، مانند كلمه (ملكوت ) و كلمه (جبروت ) كه مبالغه در مالكيت و جباريت است ، و اين كلمه در مواردى استعمال مى شود كه وسيله طغيان باشند، مانند اقسام معبودهاى غير خدا، امثال بتها و شيطانها وجن ها و پيشوايان ضلالت از بنى آدم ، و هر متبوعى كه خداى تعالى راضى به پيروى ازآنها نيست ، و اين كلمه در مذكر و مونث و مفرد و تثنيه و جمع ، مساوى است و تغيير نمى كند.
و اگر خداوند متعال در اين آيه كفر را جلوتر از ايمان ذكر كرد و فرمود: (كسى كه به طاغوت كفر بورزد و به خدا ايمان بياورد) براى اين است كه موافق ترتيبى ذكر كرده باشد كه با فعل جزا مناسب است ، چون فعل جزا عبارت است از استمساك به عروة الوثقى ، و اين استمساك عبارت است از ترك هر كار و گرفتن عروة الوثقى ، پس استمساك يك (ترك ) مى خواهد و يك (گرفتن )، لذا بايد اول كفر را ذكر مى كرد كه عبارت است از ترك ، سپس ايمان را كه عبارت است از اخذ، تا فعل شرط مطابق با جزاى آن باشد.
و كلمه (استمساك ) كه مصدر است براى فعل ماضى (استمسك ) به معناى چنگ زدن و چيزى را محكم چسبيدن است ، و كلمه (عروة ) به معناى دستگيره و يا به عبارت ديگر دسته اى است كه با آن چيزى را گرفته و بلند مى كنند، مانند دسته كوزه و دلو و دستگيره ظرف هاى مختلف ، البته گياههاى ريشه دار و نيز درخت هائى را كه برگ آنها نمى ريزد (عروة ) مى نامند، و اين كلمه در اصل به معناى (تعلق ) مى باشد و وقتى گفته مى شود: (فلان عرى فلانا)، معنايش اين است كه فلانى به فلان چيز تعلق و دلبستگى دارد.
و جمله مورد بحث ، يعنى (فقد استمسك بالعروه الوثقى ) استعاره است ، و مى خواهد بفرمايد: رابطه ايمان با سعادت ، رابطه عروة و دستگيره ظرف با ظرف و يا با محتواى ظرف است ، همانطورى كه گرفتن و برداشتن ظرف ، گرفتن و بر داشتنى مطمئن نيست مگر وقتى كه دستگيره آن را بگيريم ، به همان سان سعادت حقيقى امرش مستقر نمى شود، و اميدى به رسيدن به آن نيست مگر اينكه به خدا ايمان آورده و به طاغوت كفر بورزيم .


لا انفصام لها و اللّه سميع عليم ).


كلمه (انفصام ) به معناى انقطاع و انكسار است ، و اين جمله در واقع جمله حاليه است از عروة كه معناى عروة الوثقى را تاءكيد مى كند و به دنبالش مى فرمايد: (خدا شنوائى دانا است )، چون ايمان و كفر هم متعلق به قلب و هم متعلق به زبان (هر دو) است ، پس خداى آگاه به آن ، هم به شنوائى ستوده مى شود و هم به دانائى .


اللّه ولى الذين آمنوا يخرجهم ...


چند قول در باره مراد از ظلمت و نور و اخراج از ظلمت به نور و بعكس
در سابق پاره اى مطالب در معناى (اخراج از نور به ظلمت ) گذشت ، و در آنجا گفتيم كه اين اخراج و معانى ديگرى نظير آن ، امورى است حقيقى و واقعى ، و بر خلاف توهم بسيارى از مفسرين و دانشمندان از باب مجازگوئى نيست ، و قرآن نمى خواهد اعمال ظاهرى را كه عبارت است از عده اى حركات و سكنات بدنى ، و نيز نتايج خوب و بد آنرا تشبيه به نور و ظلمت بكند.
اين عده گفته اند: اعتقاد درست و حق ، از اين نظر نور خوانده شده كه باعث از بين رفتن ظلمت جهل و حيرت شك و اضطراب قلب مى شود، عمل صالح هم از اين جهت نور است كه رشد آن روشن ، و اثرش در سعادت آدمى واضح است ، همچنان كه نور حقيقى هم همينطور است و ظلمت هم عبارت است از جهل و شك و ترديد و عمل زشت و همه اينها از باب مجاز است .
و اين اخراج از ظلمات به نور، كه در آيه شريفه به خداى تعالى نسبت داده ، مثل اخراج از نور به ظلمت است كه به طاغوت نسبت داده ، خود اين عقايد و اعمال است ، نه اينكه خداى تعالى ماوراى اين عقائد و اعمال ، كارى ديگر داشته باشد، مثلا دست كسى را بگيرد و از ظلمت بيرون آورد، براى اينكه ما به غير از اين اعمال ، نه فعلى و نه غير فعلى از خدا به نام اخراج ، و اثر فعلى از خدا به نام نور و ظلمت و غير آن دو سراغ نداريم ، اين بود نظريه دسته اى از مفسرين و دانشمندان .
جمعى ديگر گفته اند: خدا كارهائى از قبيل اخراج از ظلمات به نور و دادن حيات و وسعت و رحمت و امثال آن دارد كه آثارى از قبيل نور و ظلمت و روح و رحمت و نزول ملائكه ، بر فعل او مترتب مى شود، و ليكن فهم و مشاعر ما نمى تواند فعل خدا را درك كند، ولى چون خدا از چنين افعالى خبر داده ، به آن ايمان داريم ، و چون خدا هر چه مى گويد حق است بدين جهت به وجود اين امور معتقديم ، و آنها را فعل خدا مى دانيم ، هر چند كه احاطه و آگاهى به آن نداشته باشيم .
لازمه اين گفتار هم مانند گفتار سابق ، اين است كه الفاظ نامبرده ، يعنى امثال نور و ظلمت و اخراج ، بطور استعاره و مجاز استعمال شده باشد، فرقى كه بين اين دو قول هست اين است كه بنابر قول اول ، مصداق نور و ظلمت و امثال آن ، خود اعمال و عقائد هستند، ولى بنابر قول دوم ، امورى خارج از اعمال و عقائدند، كه فهم ما قادر بر درك آن ها نيست ، و نمى تواند بفهمد چيست .
و اين دو قول (هر دو) از راه راست منحرف هستند، يكى به سوى افراط منحرف شده و ديگرى به سوى تفريط.
حق مطلب در مراد از خارج شدن از ظلمات به نور و بلعكس در آية الكرسى
حق مطلب اين است كه اينگونه امورى كه خدا از آنها خبر داده كه بندگان هنگام اطاعت و معصيت آنها را ايجاد مى كنند، امورى حقيقى و واقعى هستند، مثلا اگر مى فرمايد كه بنده مطيع را از ظلمت به سوى نور، و گناهكار را از نور به سوى ظلمت مى بريم ، نخواسته است مجازگوئى كند، الا اينكه اين نور و ظلمت چيزى جاى از اطاعت و معصيت نيست ، بلكه همواره با آنها است ، و در باطن اعمال ما قرار دارد و ما قبلا در اين باره سخن گفتيم .
و اين معنا با دو جمله مورد بحث ، كنايه از هدايت خدا و اضلال طاغوت باشد، منافات ندارد، چون در بحث مربوط به كلام و سخن گفتن خدا گفتيم : صحبت در مساله مورد بحث در دو مقام است :
در مقام اول در اين زمينه بحث مى كنيم كه آيا نور و ظلمت و كلماتى شبيه اينها كه در كلام خداى تعالى آمده ، در معانى مجازى استعمال شده و صرفا تشبيهى است كه در اين عالم هيچ حقيقت ندارد؟ و يا آنكه استعمال حقيقى است ؟ چون در اين عالم معناى حقيقى دارند.
و در مقام دوم سؤ ال مى شود از اينكه به فرض آنكه قبول كنيم معانى حقيقى دا رند، آيا استعمال اين كلمات در آن معانى ، مثلا استعمال كلمه نور در آن حقيقتى كه منظور است يعنى در حقيقت هدايت ، استعمال لفظ در معناى حقيقى است و يا استعمال در معناى مجازى است ؟
و به هر حال پس دو جمله مورد بحث يعنى جمله (يخرجهم من الظلمات الى النور) و جمله (يخرجونهم من النور الى الظلمات ) كنايه از هدايت و ضلالت مى باشند، و گرنه لازم مى آيد كه هر مؤ من و كافرى ، هم در نور باشد و هم در ظلمت ، مؤ من قبل از آنكه به فضاى نور برسد در ظلمت باشد، و كافر قبل از رسيدن به فضاى ظلمانى كفر، در نور باشد، و قبل از رسيدن به اين دو فضا، يعنى دوران كودكى ، هم در نور باشد و هم در ظلمت ، و وقتى به حد تكليف مى رسد اگر ايمان بياور به سوى نور در آيد، و اگر كافر شود به سوى ظلمت در آيد و معلوم است كه چنين سخنى صحيح نيست .
ليكن ممكن است اين گفتار را تصحيح كرد و چنين گفت كه : انسان از همان آغاز خلقت ، داراى نورى فطرى است كه نورى است اجمالى ، اگر مراقب او باشند ترقى مى كند، و تفصيل مى پذيرد، چون در همان اوان خلقت نسبت به معارف حقه و اعمال صالح به تفصيل نور ندارد، بلكه در ظلمت است ، چون تفصيل اين معارف براى او روشن نشده ، پس نور و ظلمت به اين معنا با هم جمع مى شوند،
و اشكالى هم ندارد، مؤ من فطرى كه داراى نور فطرى و ظلمت دينى است ، وقتى در هنگام بلوغ ايمان مى آورد، به تدريج از ظلمت دينى به سوى نورمعارف و اطاعتهاى تفصيلى خارج مى شود و اگر كافر شود از نور فطريش به سوى ظلمت تفصيلى كفر و معصيت بيرون مى شود. و اگر در آيه شريفه كلمه نور را مفرد و كلمه ظلمت را جمع آورده ، و فرموده : (يخرجهم من الظلمات الى النور و يخرجهم من النور الى الظلمات ) اشاره به اين است كه حق هميشه يكى است ، و در آن اختلاف نيست ، همچنانكه باطل متشتت و مختلف است و هيچ وقت وحدت ندارد. همچنانكه در جاى ديگر فرموده : (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فنفرق بكم ).
بحث روايتى
بحث روايتى (در شاءن نزول آيه لا اكراه فى الدين و روايتى در باره مراد از ظلمات ونور در آيه )
در كتاب الدرالمنثور است كه ابوداود، و نسائى ، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم ، و نحاس ، در كتاب ناسخ و ابن منده در غرائب شعب ، و ابن حيان و ابن مردويه ، و بيهقى در كتاب سنن ، و ضياء در كتاب مختار، همگى از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : قبل از اسلام در بين اهل مدينه رسم چنين بود كه اگر بچه زنى زنده نمى ماند نذر مى كرد كه هرگاه بچه اى براى او بماند او را يهودى كند، در نتيجه بعد از اسلام و هنگامى كه قبيله بنى النضير ماءمور شدند از مدينه كوچ كنند عده اى از اين افراد در بين آنها بودند، مردم مدينه گفتند: ما نمى گذاريم فرزندانمان يهودى بمانند، و با بنى النضير كوچ كنند، در اينجا بود كه آيه : (لا اكراه فى الدين ) نازل شد.
مولف : اين معنا به اسناد و طرقى ديگر از سعيد بن جبير و شعبى نقل شده است .
و نيز در آن كتاب (تفسير الدر المنثور) آمده كه عبد بن حميد، و ابن جرير، و ابن منذر، از مجاهد روايت كرده اند كه گفته است : بنى النضير عده اى از مردان قبيله اوس را در كودكيشان شير داده بودند، بعد از آنكه رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) امر فرمود تا از مدينه كوچ نموده و جلاى وطن كنند، اين فرزندان شيرى اوسى گفتند: ما هم با قبيله بنى النضير كوچ مى كنيم ،
و به دين ايشان در مى آئيم ، مردم مدينه اين عده را از اين كار بازداشته و آنان را به زور وادار به گفتن (لا اله الا اللّه ) و پذيرفتن اسلام كردند، و آيه شريفه : (لا اكراه فى الدين ) درباره آنان نازل شد.
مولف : اين معنا از طريق ديگر هم روايت شده ، و با مضمون روايت قبلى (كه داشت : زنانى از اهل مدينه چنين نذر مى كردند) منافات ندارد.
و نيز در تفسير الدرالمنثور است كه ابن اسحاق و ابن جريراز ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير آيه : (لا اكراه فى الدين ) گفته است : اين جمله درباره مردى از اهل مدينه و از قبيله بنى سالم بن عوف بنام حصين نازل شد، كه دو فرزند نصرانى داشت ، و خودش مردى مسلمان بود، به رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرض كرد: آيا مى توانم آن دو را مجبور به پذيرفتن اسلام كنم ، چون حاضر نيستند غير از نصرانيت دينى ديگر را بپذيرند؟ در پاسخ او آيه (لا اكراه فى الدين ) نازل شد.
و در كافى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: مراد از (نور) آل محمد، و مراد از (ظلمات ) دشمنان ايشان هستند.
مولف : اين روايت مى خواهد كلى نور و ظلمت را بر مصداق تطبيق كند، و يا از باب تاءويل و بيان باطن آيه است .
آيات 260 258 بقره


الم تر الى الّذى حاج ابراهيم فى ربه ان اتيه اللّه الملك اذ قال ابرهيم ربى الّذى يحيى و يميت قال انا احيى و اميت قال ابرهيم فان اللّه ياتى بالشمس من المشرق فات بها من المغرب فبهت الّذى كفر و اللّه لايهدى القوم الظلمين (258) او كالّذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال انى يحى هذه اللّه بعد موتها فاماته اللّه ماة عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوما او بعض يوم قال بل لبثت ماة عام فانظر الى طعامك و شرابك لم يتسنه و انظر الى حمارك ولنجعلك آية للناس و انظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما فلما تبين له قال اعلم ان اللّه على كل شى ء قدير (259) و اذ قال ابرهيم رب ارنى كيف تحى الموتى قال اولم تؤ من قال بلى و لكن ليطمئن قلبى قال فخذ اربعة من الطير فصرهن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جزء ثم ادعهن ياتينك سعيا و اعلم ان الله عزيزحكيم .(260)


ترجمه آيات
مگر نشنيدى سرگذشت آن كسى ر ا كه خدا به او سلطنت داده بود و غرور سلطنت كارش را به جائى رساند كه با ابراهيم در مورد پروردگارش بگو مگو كرد، ابراهيم گفت : خداى من آن كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند، او گفت : من زنده مى كنم و مى ميرانم ، ابراهيم گفت : خداى يكتا، خورشيد را از مشرق بيرون مى آورد تو آن را از مغرب بياور در اينجا بود كه كافر مبهوت شد. و خداوند گروه ستمكاران را هدايت نمى كند.(258)
يا مثل آن مردى كه بر دهكده اى گذر كرد كه با وجود بناهائى كه داشت از سكنه خالى بود، از خو پرسيد خدا چگونه مردم اين دهكده را زنده مى كند پس خدا او را صد سال بميرانيد، آنگاه زنده اش كرد و پرسيد چه مدتى مكث كردى ؟ گفت : يك روز و يا قسمتى از يك روز خداوند فرمود: (نه ) بلكه صد سال مكث كردى ، به خوردنى و نوشيدنى خويش بنگر كه طعمش در اين صد سال دگرگون نشده و به دراز گوش خويش بنگر، (ما از اين كارها منظورها داريم يكى اين است كه ) تو را آيتى و عبرتى براى مردم قرار دهيم استخوانها را بنگر كه چگونه آنان را برمى انگيزانيم و سپس آنها را با گوشت مى پوشانيم همينكه بر او روشن شد كه صد سال است مرده و اينك دوباره زنده شده گفت : مى دانم كه خدا به همه چيز توانا است .(259)
و بياد آور آن زمان را كه ابراهيم گفت : پروردگارا نشانم بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟ فرمود مگر ايمان ندارى ؟ عرض كرد، چرا! ولى مى خواهم قلبم آرامش يابد، فرمود: پس چهار مرغ بگير و قطعه قطعه كن و هر قسمتى از آن را بر سر كوهى بگذار آنگاه يك يك آنها را صدا بزن ، خواهى ديد كه با شتاب نزد تو مى آيند و بدان كه خدا مقتدرى شكست ناپذير ومحكم كار است .(260)
بيان آيات
اين آيات در بردارنده معناى توحيد است و بهمين جهت بى ارتباط با آيات قبل نيست و احتمال دارد با همان آيات يكجا نازل شده باشد.


الم تر الى الّذى حاج ابراهيم فى ربه .


كلمه (محاجه ) كه مصدر فعل ماضى (حاج ) است به معناى ارائه حجت و دليل در مقابل حجت خصم و طرف مقابل ، و اثبات مدعاى خود يا ابطال حجت خصم است ، و كلمه حجت در اصل به معناى قصد بوده و بعدا د ر اثر كثرت و غلبه استعمال ، در (به كرسى نشاندن مقصد و مدعا)، به كار رفت و كلمه (فى ربه ) متعلق است به فعل (حاج ) و ضمير آن هم به ابراهيم بر مى گردد چون جمله بعدى كه مى فرمايد: (ربى الّذى يحيى و يميت ) بيانگر همين معنا است .
و اين كسى كه با ابراهيم در خصوص پروردگار ابراهيم بحث و محاجه مى كرده پادشاه معاصر او يعنى نمرود بود و بنا به گفته تاريخ و روايات يكى از سلاطين بابل قديم بوده است .
با دقت در سياق آيه و در مضمون آن و مقايسه اش با آنچه امروز و همه روزه در ميان بشر جريان دارد، معناى آيه به دست مى آيد كه محاجه و بگو مگوئى كه در اين آيه ، خداى تعالى از ابراهيم (عليه السلام ) و پادشاه زمانش نقل كرده بر چه چيز بوده است .
منشاء اعتقاد به رب النوع ها و پرستش بتها
توضيح اينكه : انسان همواره و بر حسب فطرت در برابر كسى كه بر او بزرگى مى كند و در او اثر مى گذارد خاضع و تسليم است ، و اين چيزى نيست كه دانشمندى جامعه شناس كه در اطوار و احوال امت هاى گذشته و طوائف مختلف بشر امروز بحث مى كند، در آن ترديد كند، ما اين معنا را در مباحث گذشته كاملا روشن كرديم .
از سوى ديگر همين انسان به فطرت خود براى عالم صانعى اثبات مى كند، صانعى كه بر حسب تكوين و تدبير در عالم اثر مى گذارد، و دخل و تصرف مى كند، اين نيز بيانش گذشت ، و اين امرى است كه حالات مختلف بشر در حكم كردن در آن اختلاف پيدا نمى كند، انسان چه متدين به دين توحيد (كه انبيا به آن دعوت مى كردند) باشد و چه نباشد، و يا معتقد به تعدد خدايان باشد همچنانكه وثنى ها معتقدند و يا اصلا و بكلى منكر صانع باشد (همچنانكه دهرى ها و ماديين معتقدند)، بالاخره فطرت خودش را نمى تواند منكر شود، مگر اينكه به فرض محال روزى فرا رسد كه انسان انسان نباشد، بله اين معنا امكان دارد كه فطرت بشر مورد غفلت قرار گيرد، يعنى بشر در اثر عوارضى از فطريات خود غافل بماند.
ليكن انسانهاى ساده اوليه از آنجا كه هر چيزى را با وضع خود مقايسه مى كردند، و از سوى ديگر افعال مختلف خود را مى ديدند كه مستند به قوا و اعضاى مختلفشان است ، و نيز مى ديدند كه افعال مختلف اجتماعى هم مستند به اشخاص مختلف در اجتماع است ، و همچنين حوادث مختلف ، مستند به علتهاى مختلف نزديك به هر حادثه است ، هر چند كه علت العلل و سرنخ همه آن حوادث نزد صانعى است كه مجموع عالم وجود، مستند به او است ، ناگزير براى انواع مختلف حوادث ، اربابى مختلف قائل شدند كه همانند خداوند، خدائى مى كنند.
و در معرفى اين خدايان يك وقت آنها را به نام ارباب انواع ، اثبات و معرفى مى كنند،
از قبيل رب زمين ، رب درياها، رب آتش ، رب هوا، بادها و امثال اينها، و بار ديگر آنها را به نام كواكب و مخصوصا ستارگان سيار معرفى مى نمودند (و طبق اختلافاتى كه در آنها تشخيص مى دادند آثار مختلفى در عالم عناصر و مواليد براى آنها قائل مى شدند) همچنانكه از صابئين اين معنا نقل شده است آنگاه مجسمه ها و صورت هائى براى آن ارباب (رب زمين ، رب دريا و...) مى ساختند و آن صورتها و مجسمه ها را مى پرستيدند كه وسيله شفاعتشان نزد صاحب صنم (رب زمين ، رب دريا و...) شود و سرانجام خداى زمين ، خداى دريا، خداى باد و... آنان را نزد خداوند بزرگ و منزه شفاعت نمايند، تا به اين وسيله به سعادت دنيوى و اخروى نائل شوند.
و به همين جهت است كه مى بينيم بت ها بر حسب اختلاف امت ها و مردم هر دورانى مختلف شده است ، چون آراى آنها در تشخيص انواع مختلف بوده ، و هر قومى شكل بت ها را طورى ساخته كه مطابق شكلى باشد كه در مخيله و ذهن خود از ارباب آن بت ها داشته است ، و چه بسا كه در اين مجسمه سازى ها غير از آن صورتهاى خيالى ، هوا و هوسها و اميال شخصى هم دخالت داشته ، و چه بسا كه رفته رفته رب النوع و حتى رب الارباب كه همان خداى سبحان باشد به كلى فراموش مى شده ، و يك سره دست به دامن خود بت ها مى شدند، و آرايشگرى هائى كه به وسيله خيال و حس در بت ها مى شده ، غير بت را فراموش نموده همه به ياد بت مى بودند و اين باعث مى شد كه جانب بت بر جانب خداى سبحان غلبه كند.
همه اينها از اين جهت بود كه خيال ميكردند ارباب اين بت ها (يعنى آنهائى كه تدبير زمين و دريا و آتش و امثال آن به ايشان واگذار شده ) تاءثيرى در شؤ ون زندگى آنان دارد، بطورى كه اراده آن ارباب بر اراده خود اين افراد غلبه داشته و تدابير آنها بر تدبير خود ا يشان مسلط است .

تفسير الميزان ج 2(سؤ ال خداوند از ابراهيم (ع ))

تفسير الميزان ج 2_بخش14

و آيه :(ارنى كيف تحيى الموتى)، بر چند نكته دلالت دارد.نكته

اول اينكه : ابراهيم خليل (عليه السلام ) از خداى تعالى در

خواست ديدن زنده نمودن را كرد، نه بيان استدلالى ، زيرا انبياء

(عليه السلام ) و مخصوصا پيغمبرى چون ابراهيم ...

EXrozblog.comEX

تفسير الميزان ج 2_بخش14

مراد ابراهيم (ع ) از سؤ ال از چگونگى زنده كردن مردگان (ارنى كيف تحيى الموتى)
و آيه : (ارنى كيف تحيى الموتى )، بر چند نكته دلالت دارد.
نكته اول اينكه : ابراهيم خليل (عليه السلام ) از خداى تعالى در خواست ديدن زنده نمودن را كرد، نه بيان استدلالى ، زيرا انبياء (عليه السلام ) و مخصوصا پيغمبرى چون ابراهيم (عليه السلام ) مقامشان بالاتر از آن است كه معتقد به قيامت باشند، در حالى كه دليلى بر آن نداشته و از خدا درخواست دليل كنند، چون اعتقاد به يك امر نظرى و استدلالى احتياج به دليل دارد، و بدون دليل ، اعتقاد تقليدى و يا ناشى از اختلال روانى و فكرى خواهد بود در حالى كه نه تقليد لايق به ساحت پيغمبرى چون آن جناب است ، و نه اختلال فكرى ، علاوه بر اينكه ابراهيم (عليه السلام ) سؤ ال خود را با كلمه (كيف ) ادا كرد، كه مخصوص ‍ سؤ ال از خصوصيات وجود چيزى است ، نه از اصل وجود آن ، وقتى شما از مخاطب خود مى پرسيد كه (آيا زيد را همراه ما ديدى ؟) سؤ ال از اصل ديدن زيد است و چون مى پرسى (زيد را چگونه ديدى ؟) سوال از اصل ديدن نيست ، بلكه از خصوصيات ديدن و يا به عبارت ديگر ديدن خصوصيات است ، پس معلوم شد كه ابراهيم (عليه السلام ) در خواست روشن شدن حقيقت كرده ، اما از راه بيان عملى ، يعنى نشان دادن ، نه بيان علمى به احتجاج و استدلال .
نكته دوم اينكه : آيه شريفه دلالت مى كند بر اينكه ابراهيم (عليه السلام ) درخواست كرده بود كه خدا كيفيت احيا و زنده كردن را به او نشان دهد، نه اصل احيا را، چون درخواست خود را به اين عبارت آورد: (چگونه مرده را زنده مى كنى ؟)، و اين سؤ ال مى تواند دو معنا داشته باشد، معناى اول اينكه چگونه اجزاى مادى مرده ، حيات مى پذيرد؟ و اجزاى متلاشى دوباره جمع گشته و به صورت موجودى زنده شكل مى گيرد؟ و خلاصه اينكه چگونه قدرت خدا بعد از موت و فناى بشر به زنده كردن آنها تعلق مى گيرد؟.
معناى دوم اينكه : سؤ ال از كيفيت افاضه حيات برمردگان باشد، و اينكه خدا با اجزاى آن مرده چه مى كند كه زنده مى شوند؟ و حاصل اينكه سؤ ال از سبب و كيفيت تاءثر سبب است ، و اين به عبارتى همان است كه خداى سبحان آن را ملكوت اشياء خوانده و فرموده : (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ، فسبحان الّذى بيده ملكوت كل شى ء)، امر او هر گاه چيزى را بخواهد ايجاد كند تنها به اين است كه به آن بگويد: (باش ) و او موجود شود، پس منزه است خدائى كه ملكوت هر چيزى به دست اوست .
سه دليل بر اينكه مراد ابراهيم (ع ) اين بود كه خدا كيفيت احياء را به او نشان دهد نهاصل احياء
و منظور ابراهيم (عليه السلام )، سؤ ال از كيفيت حيات پذيرى به معناى دوم بوده ، نه به معناى اول ، به چند دليل ، دليل اول ، اينكه گفت : (كيف تحيى الموتى ) بضم تاء كه مضارع از مصدر (احياء) است يعنى مردگان را چگونه زنده مى كنى ؟ پس از كيفيت زنده كردن پرسيده ، كه خود يكى از افعال خاص خدا و معرف او است ، خدائى كه سبب حيات هر زنده اى است و به امر او هر زنده اى زنده مى باشد، و اگر گفته بود: (كيف تحيى الموتى ) به فتح (تاء) يعنى چگونه مردگان زنده مى شوند، در اين صورت از كيفيت حيات پذيرى به معناى اول يعنى كيفيت جمع شدن اجزاى يك مرده و برگشتنش به صورت اول و قبول حيات بوده .
تكرار مى كنم كه اگر سوال از كيفيت حيات پذيرى به معناى اول بود، بايد عبارت آن (كيف تحيى الموتى ) به فتح (تاء) بود نه به ضم آن .
دليل دوم اينكه : اگر سؤ ال آن جناب از كيفيت حيات پذيرى اجزا بود، ديگر وجهى نداشت كه اين عمل به دست ابراهيم (عليه السلام ) انجام شود، و كافى بود خداى تعالى در پيش روى آن جناب حيوان مرده اى را زنده كند.
دليل سوم اينكه : اگر منظورش سؤ ال از كيفيت حيات پذيرى به نحو اول بود جا داشت در آخر كلام بفرمايد: (اعلم ان الله على كل شى ء قدير)، نه اينكه بفرمايد: (و اعلم ان اللّه عزيز حكيم )، چون روش ‍ قرآن كريم اين است كه در آخر هر آيه از اسماء و صفات خداى تعالى ، آن صفتى را ذكركند كه متناسب با مطلب همان آيه باشد، و مناسب با زنده كردن مردگان ، صفت قدرت است نه صفت عزت و حكمت ، چون عزت و حكمت (كه اولى عبارت است از دارا بودن ذات خدا هر آنچه را كه ديگران ندارند، و مستحق آن هستند، و دومى عبارت است از محكم كارى او) با دادن و افاضه حيات از ناحيه او تناسب دارد نه با قابليت ماده براى گرفتن حيات و افاضه او (دقت فرمائيد).
گفته برخى از مفسرين مبنى بر اينكه ابراهيم (ع ) درخواست علم به كيفيت احياء را نمودهنه ديدين آن را
از آنچه گذشت فساد گفتار بعضى از مفسرين روشن شد، كه گفته اند: ابراهيم (عليه السلام ) در جمله (رب ارنى ) از خداى تعالى درخواست علم به كيفيت احيا را كرده ، نه ديدن آن را، و پاسخى هم كه در آيه شريفه آمده بر بيش از اين دلالت ندارد.
و اينك خلاصه گفتار آن مفسر: در اين آيه چيزى كه دلالت كند بر اينكه خدا دستور زنده كردن به ابراهيم (عليه السلام ) داده باشد نيامده ، و همچنين آيه دلالت ندارد بر اينكه ابراهيم (عليه السلام ) اين كار را انجام داده و آن چهار مرغ را چنين و چنان كرده باشد، چون هر فرمان وامرى به منظور امتثال صادر نمى شود، بلكه ممكن است يك خبرى را به صورت امر و دستور بيان كنند، مثل اينكه كسى از شما بپرسد جوهر خودنويس را چگونه درست مى كنند؟ و شما در پاسخ بگوئى فلان چيز و فلان چيز را بگير و آنها را چنين و چنان كن تاجوهر درست شود و منظور شما در حقيقت امر و دستور نيست ، بلكه مى خواهى خبر دهى كه مركب را اينگونه درست مى كنند.
مفسر نامبرده آنگاه گفته است : در قرآن چه بسا از خبرها كه به صورت امر آمده است و در حقيقت ، كلام در اين آيه مثلى است براى زنده كردن مرده و معنايش اين است كه چهار رقم مرغ بگير، و نزد خود نگه دار، بطوريكه هم تو با آنها انس بگيرى و هم آنها با تو مانوس شوند، بطوريكه هر وقت صداشان بزنى پيش تو بيايند، چون مرغان از ساير حيوانات زودتر انس مى گيرند، آنگاه هر يك از آنها را بر سر يك كوهى بگذار، و سپس آنها را يكى يكى صدا كن ، مى بينى كه به سرعت نزدت مى آيند، بدون اينكه جدائى كوهها و دورى مسافت مانع آمدنشان شود، پروردگار تو نيز چنين است ، وقتى بخواهد مردگانى را زنده كند،با كلمه (تكوين ) آنها را صدا مى زند، و مى فرمايد: (زنده شويد)، و زنده مى شوند، بدون اينكه تفرق اجزاى بدن آنها مانع شود، همانطور كه در آغاز خلقت بهمين نحو موجودات را آفريد، و به آسمانها و زمين فرمان داد: (ائتيا طوعا او كرها) بايد بيائيد چه بخواهيد و چه نخواهيد، و موجودات در پاسخ عرضه داشتند: (اتينا طائعين ) با رغبت آمديم .
پنچ دليلى كه مفسر مذكور بر اثبات گفتار خود آورده است
آنگاه پنج دليل بر گفتار خود آورده و مى گويد:
دليل اول : در خود آيه است كه مى فرمايد: (فصرهن ) چون معناى اين كلمه چنين است : آنها را متمايل كن يعنى ميل آنها را به سوى خود ايجاد كن و اين همان ايجاد انس است ، شاهد ما بر اينكه معناى آن چنين است ، متعدى شدن و مفعول گرفتن كلمه به حرف (الى ) است ، چون فعل (صار - يصير) وقتى با اين حرف متعدى شود معناى متمايل كردن از آن فهميده مى شود و اينكه مفسرين گفته اند: به معناى تقطيع و تكه تكه كردن است ، و در آيه معنايش اين است كه مرغان را بعد از سر بريدن قطعه قطعه كن ، با متعدى شدن به وسيله حرف الى سازگار نيست ، و اما اينكه بعضى گفته اند: كلمه (اليك ) متعلق به جمله (خذ) است ، نه به جمله (فصرهن ) و معنايش اين است كه چهار مرغ براى خود اختيار كن و آنها را قطعه قطعه كن ، معنائى است خلاف ظاهر كلام .
دليل دوم : از ظاهر آيه بر مى آيد هر چهار ضمير در اين كلمات يعنى (صرهن ) و (منهن ) و (ادعهن ) و (ياتينك ) يك مرجع دارند و آن كلمه (طيور) است ، و بنا به گفته ما هر چهار ضمير به (طير) بر مى گردد، ولى بنا به گفتار ديگران ، لازم مى آيد اين وحدت مرجع ، از بين برود، يعنى دو ضمير اول به طيور و سومى و چهارمى به (اجزاى ) آنها بر گردد تا معنا چنين شود: آنها را قطعه قطعه كن ، و از مجموع آنها بر سر هر كوهى مقدارى را بگذار، آنگاه آنها را تك تك صدا بزن ، مثلا اجزاء خروس را صدا بزن ، پس آن خروس نزدت مى آيد. و ليكن اين خلاف ظاهر آيه است ، كه بين ضميرها تفرقه بيندازيم .
بعضى از مفسرينى كه نظريه فوق را پذيرفته اند ادله ديگرى نيز اضافه كرده اند كه بدين قرارند.
دليل سوم : نشان دادن كيفيت خلقت ، اگر به اين معنا باشد كه خدا نشان بدهد كه چگونه اجزاى به باد رفته مرده اى را جمع مى كند، و به صورت اولش بر مى گرداند چنين منظورى با قطعه قطعه كردن چهار مرغ ، و درهم آميختن آنها با يكديگر و قرار دادن هر جزئى از مجموع را بر سر كوهى حاصل نمى شود، چون در چنين فرضى چگونه تصور مى شود كه شخصى حركت ذره ذره هاى بدن خروس (را مثلا) و دگرگونگى هاى آنها را مشاهده كند كه دارند به يكديگر وصل مى شوند.
و اگر به اين معنا باشد كه خدا شخص را بر كنه كلمه تكوينى خود كه همان اراده الهيه اوست و گوينده آن كلمه و حقيقت آن هم همان هستى موجودات مى باشد، آگاهى و احاطه بدهد. چنين چيزى به حكم ظاهر قرآن و اجماع همه مسلمانان از دو جهت امرى غير ممكن است ، زيرا نه بشر مى تواند به كنه هستى موجودات احاطه يابد، و نه صفات خدا كيفيت مى پذيرد، تا ابراهيم نشان دادن آن را درخواست كند.
دليل چهارم : جمله (ثم اجعل ...) به خاطر كلمه (ثم - سپس ) دلالت بر بعديت دارد، و اين بعديت با معنائى كه ما براى (صرهن ) كرديم ، و آن را به معناى مانوس شدن گرفتيم مناسب تراست ، و همچنين خود كلمه (صرهن ) با آن معنا سازگار است ، نه با سر بريدن و گوشت و استخوان آنها را كوبيدن .
دليل پنجم : اگر منظور خداوند متعال ، آن معنائى باشد كه ساير مفسرين گفته اند، مناسب تر آن بود كه آيه شريفه با اسم (قدير) ختم شود، نه با دو اسم (عزيز) و (حكيم ) براى اينكه (عزيز) به معناى قادرى است كه دسترسى به او ممكن نباشد، اين بود نظريه عده اى از مفسرين .
بى اعتبارى آن نظريه و پاسخ به دلايل پنچگانه آن
خواننده عزيز اگر در بيان قبلى ما مقدار بيشترى دقت كند بى اعتبارى اين نظريه را مى فهمد، زيرا سؤ ال و درخواست ابراهيم (عليه السلام ) (ارنى - نشانم بده ) و جمله (كيف تحيى الموتى - چگونه مردگان را زنده مى كنى )، و دستور خداى تعالى به اينكه اين عمل به دست خود ابراهيم (عليه السلام ) انجام گيرد (كه بيانش گذشت ) هيچ يك از اينها با معنائى كه اينها براى آيه ذكر كردند نمى سازد، علاوه بر اينكه كلمه (جزء) در جمله (سپس بر سر هر كوهى جزئى از آن ها را بگذار) ظهور در جزء تك تك هر مرغى دارد، نه در اينكه يك مرغ را سر آن كوه ، و يكى ديگر را سر كوهى ديگر بگذار.
و اما پنج دليلى كه برگفتار خود آورده اند هيچ يك درست نيست .
اما جواب از دليل اول : معناى كلمه (صرهن ) همان قطعه قطعه كردن است ، و اگر با حرف (الى ) متعدى شده و مفعول بگيرد دليل بر آن نيست كه به معناى متمايل كردن باشد، بلكه براى اين است كه كلمه نامبرده علاوه بر معناى (قطع كردن ) متضمن معناى (به طرف خود كشيدن ) نيز هست ، همچنانكه در جمله (الرفث الى نساءكم ) كلمه (رفث ) متضمن معناى (افضاء) هم بوده و با حرف (الى ) متعدى شده است به تفسير آيه (187 سوره بقره ) مراجعه فرمائيد.
و اما جواب دليل دوم : اين است كه ما نيز تمامى ضميرهاى چهارگانه را به طيور بر مى گردانيم ، و اگر بپرسى چطور ضمير سومى و چهارمى را به طيور بر مى گردانى ؟ با اينكه از طيور تنها اجزايش مانده و صورتش به كلى از بين رفته ، ما نيز عين اين سؤ ال را از شما مى كنيم ، كه در آيه : (ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا آتينا طائعين ).
چگونه ضمير (هى ) و (ها) را به آسمان بر مى گردانيد، در حالى كه آن روز از آسمان تنها ماده دودى شكلش وجود داشت و صورت آسمانى به خود نگرفته بود و چگونه ضمير (له ) در آيه : (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ) را به (شى ء) بر مى گردانيد؟ در حالى كه قبل از كلمه (كن ) يعنى ايجاد موجودات ، چيزى موجود نبوده ، تا ضمير به آن بر گردد.
و حقيقت اين است كه تنها در خطاب هاى لفظى است كه بايد مخاطب قبلا وجود داشته باشد، و اما در خطاب هاى تكوينى قضيه درست بر عكس است ، يعنى وجود مخاطب فرع خطاب است ، چون خطاب هاى تكوينى همان ايجاد است ، و معلوم است كه تا خطاب صادر نشود، مخاطبى پديد نمى آيد، چون وجود، فرع بر ايجاد است ، همچنانكه در آيه (ان نقول له كن فيكون ) كلمه (فيكون ) اشاره به وجود (شى ء) است كه متفرع شده بر كلمه (كن ) كه همان ايجاد است .
و اما جواب دليل سوم : اين است كه ما طرف ديگر و شق دوم را قائليم ، و مى گوئيم سؤ ال از كيفيت فعل خداى سبحان و احياى او است ، نه از كيفيت حيات پذيرى ماده و اينكه گفتند: بشر نمى تواند به كنه اراده الهى پى ببرد، چون اراده از صفات اوست (هم به دليل ظاهر قرآن و هم به اتفاق همه مسلمانان )، در پاسخ مى گوئيم : اراده از صفات فعل است نه از صفات ذات ، صفتى است مانند خالقيت و رازقيت و امثال آن كه از فعل خدا انتزاع مى شود. و آن كه دست بشر بدان نمى رسد ذات متعاليه خداست ، همچنانكه خودش در كلام مجيدش فرمود: (و لا يحيطون به علما).
پس اراده صفتى است كه از فعل خدا انتزاع مى شود، و آن فعل عبارت است از ايجاد كه با وجود هر چيزى متحد است ، و عبارت است از كلمه (كن ) در آيه (ان نقول له كن فيكون )، و خداى سبحان در دنباله اين آيه فرموده : اين كلمه عبارت است از ملكوت هر چيز: (فسبحان الّذى بيده ملكوت كل شى ء).
از سوى ديگر صريحا فرموده : ملكوت خود را به ابراهيم نشان داديم ، (و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين ) و يكى از ملكوت آسمانها و زمين ، همين زنده كردن مرغان نامبرده در آيه است .
حال ببينيم منشا اين شبهه و نظائر آن چيست ؟ منشا آن اين است كه اين دانشمندان گمان كرده اند كه خواستن ابراهيم از طيور و گفتن عيسى (عليه السلام ) به مردگان هنگام زنده كردن آنها به اينكه (برخيز به اذن خدا)، و نيز جريان يافتن باد به امر سليمان و ساير معجزات كه در كتاب و سنت از آنها نامبرده شده ، اثرى است كه خداى تعالى در الفاظ اين پيامبران قرار داده ، يعنى اثر و خاصيت خود الفاظ آنهاست و يا اثرى است كه خدا در ادراك تخيلى آنان نهاده ،
و الفاظشان بر آن ادراك تخيلى دلالت مى كند، نظير ارتباط و نسبتى كه ميان الفاظ عادى ما با معانى آن دارد، و اين نكته بر آنان پوشيده مانده كه اين تاءثر، نه مربوط به الفاظ انبياء است ، نه به اراده آنان كه الفاظ حاكى از آن است ، بلكه مربوط به اتصال باطنى آن حضرات به قوه قاهره و شكست ناپذير خدا و قدرت مطلقه و غير متناهى او است ، همه كاره و فاعل حقيقى معجزات ، اين ارتباط است .
و اما جواب از دليل چهارمشان اين است كه : معناى تراخى و تدريج كه از كلمه ثم استفاده مى شود همانطور كه با معناى تربيت مرغان و مانوس كردن آنها تناسب دارد، با معناى ذبح كردن و كوبيدن و جدا كردن اعضاى آنها از يكديگر و گذاشتن هر قسمتى از آن اجزاى كوبيده شده را بر سر يك كوه نيز تناسب دارد، و مطلب بسيار روشن است .
و اما جواب از دليل پنجمشان اين است كه : عين اين اشكال به خودشان بر مى گردد، براى اينكه حاصل اشكالشان اين بوده كه خدا كيفيت زنده كردن را با بيان علمى براى ابراهيم (عليه السلام ) بيان كرده نه با ارائه و نشان دادن حسى . به ايشان مى گوئيم در اين صورت آيه بايد با صفت (قدرت ) ختم شود نه (عزت ) و (حكمت )، در حالى كه در سابق توجه فرموديد كه گفتيم مناسب تر همين است كه با صفت عزت و حكمت ختم شود نه با صفت قدرت ، از همان بيان ، اين معنا نيز روشن مى شود: اينكه بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: مراد از در خواستى كه در آيه آمده ، درخواست ديدن حيات پذيرى اجزاى مرده است ، صحيح نيست .
تفسير باطل يكى از مفسرين در باره درخواست ابراهيم (ع ) از خداوند در خصوص رؤ يتچگونگى احياء مردگان
خلاصه بيان اين مفسر اين است كه : سوال ابراهيم (عليه السلام ) (العياذ باللّه ) از يك امر دينى نبوده ، بلكه اين بوده كه از كيفيت زنده نمودن سر در آورد، و علم و آگاهى به اينكه مرده را چگونه زنده مى كند، شرط ايمان نيست .
پس ابراهيم (عليه السلام ) از خدا علمى را كه ايمان مشروط بر آن است طلب نكرده ، به دليل اينكه خود را با لفظ (كيف ) آورده و همه مى دانيم كه اين كلمه در مورد سؤ ال از حال استعمال مى شود، نظير اينكه كسى بپرسد (كيف يحكم زيد فى الناس ، زيد در ميان مردم چگونه قضاوت مى كند؟) كه پرسش كننده در اينكه زيد قضاوت مى كند، شك ندارد بلكه در كيفيت آن شك دارد، و گرنه اگر در اصل قضاوت شك مى داشت مى پرسيد: (ايحكم زيد فى الناس )، آيا زيد در بين مردم قضاوت مى كند؟.
و اگر خداى تعالى در پاسخ ابراهيم (عليه السلام ) از او پرسيد: (مگر ايمان نياورده اى ؟) براى اين بوده كه هر چند ظاهر كلمه (كيف ) سوال از چگونگى احياء است ، ليكن از آنجائى كه گاهى اين كلمه در تعجيز هم استعمال مى شود، مثلا وقتى كسى ادعا مى كند كه مى توانم وزنه سى منى را بردارم ،
به او مى گوئى بردار ببينم چگونه بر مى دارى ؟ و منظورت اين است كه به او بفهمانى تو نمى توانى بردارى . و نيز از آنجائى كه خداى تعالى مى دانست ابراهيم (عليه السلام ) چنين توهمى نمى كند، و به پروردگارش نمى گويد زنده كن ببينم چگونه زنده مى كنى ، خواست اين احتمال را از كلام او دور كند، و ايمان خالص او در نظر مردم مشوب نشود، و سخنش طورى باشد كه هر كسى كه آن را مى شنود بدون شك پى به خلوص ايمانش ببرد، لذا پرسيد: (مگر تو ايمان ندارى ، به اينكه من مى توانم مرده زنده كنم )؟ او هم در پاسخ عرضه داشت : (چرا، ايمان دارم ، ليكن مى خواهم ايمان خود را بيشتر كنم ).
و كلمه (طمانينة )، بنابراين معنا عبارت مى شود از آرامش قلب به وسيله مشاهده و اينكه قلب در كيفيت احيا، هزار جا نرود، و احتمالات گوناگون ندهد، البته نداشتن اين آرامش قبل از مشاهده ، منافاتى با ايمان ندارد، چون ممكن است آن جناب قبل از ديدن احيا، عالى ترين درجه ايمان را به قدرت خدا بر (زنده كردن و احيا) داشته باشد، و مشاهده زنده شدن مرغان ذره اى بر ايمانش نيفزايد، بلكه فايده ديگرى داشته باشد كه داشتن آن ، شرط ايمان نيست . آنگاه مفسر نامبرده بعد از سخنانى طولانى گفته : آيه شريفه دلالت دارد بر فضيلت ابراهيم (عليه السلام ) چون وقتى آن جناب درخواستى از خداوند متعال كرد فورا و به آسان ترين وجه درخواستش را اجابت كرد، با اينكه همين اجابت را درباره عزير بعد از صد سال عملى ساخت .
وجه بطلان تفسير مزبور
خواننده محترم با دقت در خود آيه و در آنچه كه ما بيان كرديم به بطلان اين چنين تفسيرى از اين آيه پى مى برد، براى اينكه سؤ ال ابراهيم (عليه السلام ) از كيفيت زنده كردن مردگان است ، كه خدا چطور آنان را زنده مى كند؟ نه از اينكه اجزاى مرده چگونه براى بار دوم حيات مى پذيرد و زنده مى شود، چون او پرسيد: (كيف تحيى ؟) (بضم تاء) يعنى چطور زنده مى كنى ؟ و نپرسيد: (كيف تحيى ؟) (به ف تح تاء) يعنى چطور زنده مى شوند؟.
علاوه بر اينكه زنده كردن مردگان به دست خود ابراهيم (عليه السلام )، خود دليل بر گفته ما است و اگرسؤ ال از چگونگى زنده شدن مردگان بود، كافى بود خداوند پيش روى ابراهيم (عليه السلام ) مرده اى را زنده كند (همانطور كه در آيه قبلى در قصه (عزيز) كه از آن خرابه گذشت ، فرمود: اگر مى خواهى ببينى مردگان چگونه زنده مى شوند، به استخوانها نگاه كن ببين چگونه آنها را به حركت در مى آوريم ، و سپس گوشت بر آنها مى پوشانيم ) و ديگر احتياج نداشت زنده كردن مردگان را به دست خود آن جناب اجرا كند.
اين همان نكته اى است كه در چند صف حه قبل به آن اشاره كرديم و گفتيم : اين مفسرين نفوس انبيا را در اخذ معارف الهى و مصدريتشان نسبت به امور خارق العاده به نفوس عادى خود قياس كرده اند،
و نتيجه اش اين شده كه مثلا بگويند زنده كردن مردگان به دست خود ابراهيم و بدون دخالت آن جناب هيچ فرقى به حال آن جناب ندارد، بااينكه اين حرف به خاطر و ذهن هيچ كسى كه از حقايق بحث مى كند و آشنا با آن است خطور نمى كند، ولى اين مفسرين به آن جهت كه اعتنائى به حقايق ندارند، در چنين اشتباهى واقع شده اند، و هر چه بيشتر در بحث فرو مى روند از حق دورتر مى شوند. مثلا (طمانينه ) را معنا كرده اند به برطرف شدن اشكالات و احتمالاتى كه ممكن است در مساله تكون در دل خطور كند با اينكه اين احتمالات بيهوده ، تردد و عدم انسجام فكرى است كه ساحت پيامبرى چون ابراهيم (عليه السلام ) منزه از آن است ، علاوه بر اينكه جوابى كه در آيه شريفه نقل شده با (طمانينه ) به اين معنا تطبيق نمى كند، زيرا ابراهيم (عليه السلام ) پرسيده بود: چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟ و كلمه مردگان را مطلق آورد، و اين مطلق اگر نگوئيم منصرف به خصوص مردگان از انسانها است ، حداقل انسان و غير انسان را شامل مى شود، و خداى تعالى زنده كردن انسان مرده را به او نشان نداد، بلكه زنده كردن چهار مرغ مرده را نشان داد.
مفسر نامبرده آنگاه به برترى دادن ابراهيم (عليه السلام ) بر عزير (صاحب داستان در آيه قبلى ) پرداخته و مى گويد: هر دو قصه كه در اين دو آيه آمده يك نوع است ، يعنى در هر دو، سوال از كيفيت است ، به آن معنائى كه خودش براى كيفيت كرده ، و گفته است : چيزى كه هست ابراهيم (عليه السلام ) از اين نظر نزد خداى تعالى گرامى تر است كه پاسخ او فورا داده شد، ولى پاسخ عزير بعد از صد سال داده شد. و از اين حرف معلوم مى شود كه اين مفسر اصلا معناى دو آيه را نفهميده است ، با اينكه هر دو آيه ، علاوه بر معانى برجسته و دقيقى كه در بر دارند - اصلا اجنبى و بيگانه از مساله كيفيت به آن معنائى هستند كه وى ذكر كرده ، و اگر يك بار ديگر گفتار او را از نظر بگذرانيد اشتباهاتش روشن مى شود.
علاوه بر اينكه اگر سؤ ال آن جناب از كيفيت بود، بايد آيه شريفه با صفت قدرت ختم مى شد، نه با صفت (عزت ) و (حكمت ) همچنانكه آيه زير كه در مقام بيان كيفيت زنده كردن است با صفت قدرت مطلقه خداى تعالى ختم شده (و من آياته انك ترى الارض خاشعه ، فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت ، و ربت ، ان الّذى احياها لمحى الموتى ، انه على كل شى ء قدير) و نظير آن آيه ، آيه زير است ، كه مى فرمايد : (او لم يروا ان اللّه الّذى خلق السموات و الارض ، و لم يعى بخلقهن بقادر على ان يحيى الموتى ، بلى انه على كل شى ء قدير).


قال او لم تومن ؟ قال بلى و لكن ليطمئن قلبى .


سؤ ال خداوند از ابراهيم (ع ) و جواب ابراهيم ..(قال اولم تومن ؟ قال بلى ...)
كلمه (بلى ) همان بله فارسى را معنا مى دهد، و كارش رد نفى است ، و به همين جهت در جمله منفى معناى اثبات را مى دهد، مانند اين آيه : (الست بربكم قالوا بلى ) و در اينجا اگر به جاى (بلى ) كلمه (نعم ) يعنى آرى آمده بود سر از كفر در مى آورد. و كلمه (طمانينه ) و (اطمينان ) به معناى سكون و آرامش نفس بعد از ناراحتى و اضطراب است ، و اين استعمال ريشه از اينجا گرفته كه مى گويند: (اطمانت الارض ) يعنى زمين مطمئن شد، يا مى گويند: (ارض مطمئنة ) يعنى زمينى مطمئن (و منظورشان زمينى است كه در آن گودى هست ، و در هنگام باران آب درآنجا جمع مى شود، و نيز سنگ كوه هم به طرف آن سرازير مى گردد).
خداى تعالى دراينجا اينطور سؤ ال كرد كه : (او لم تومن ؟) و نپرسيد: (ا لم تومن ) با اينكه معناى هر دو يكى است ، ولى در تعبير اولى اشاره به اين جهت نيز هست كه و درخواست ، سؤ الى بجا و به مورد است ، ليكن جا ندارد طورى عنوان شود كه با عدم ايمان به احيا و زنده كردن مقارن باشد. و اگر فرموده بود: (الم تومن )، دلالت مى كرد بر اينكه گوينده ، يعنى خداى تعالى سؤ ال او را ناشى از عدم ايمان ، تلقى كرده ، آن وقت جمله نامبرده جنبه عتاب و ملامت به خود مى گرفت ، كه اى ابراهيم چنين سؤ الى از تو زشت است .
حال ببينيم (واو) در آيه چگونه چنين اثرى را از خود نشان مى دهد؟ علتش اين است كه واو در اينجا براى جمع كردن بين دو معنى است ، و استفهام خداى تعالى را چنين معنا مى دهد آيا (بى ايمانى ) با (سؤ ال ) همراه است يا نه ؟ و او در پاسخ عرضه داشت : نه بى ايمان نيستم ، و اگر اين واو نبود معناى استفهام ، سؤ ال از علت درخواست مى شد، آن وقت عتاب و ملامت را نتيجه مى داد.
و در اين كلام (ايمان ) مطلق آمده ، و به چيزى اضافه نشده و نفرموده : به چه چيز ايمان دارى ؟ بلكه بطور مطلق پرسيده : (مگر ايمان ندارى ؟) و اين دلالت دارد بر اينكه ايمان به خداى سبحان با شك در امر (احياء) و (بعث ) جمع نمى شود، هر چند كه در مورد آيه ، خصوص احياء است ،
و سخنى از بعث نرفته ، لكن خصوصيت مورد،باعث تخصيص عام و يا تقييد مطلق نمى شود.
وجود خطورات نفسانى موهوم و منافى عقايد يقينى منافاتى با ايمان و تصديق نداردوجود خطورات نفسانى موهوم و منافى عقايد يقينى منافاتى با ايمان و تصديق ندارد
و همچنين جمله (ليطمئن قلبى )، كه حكايت كلام ابراهيم (عليه السلام ) است مطلق آمده ، و نگفته قلبم از چه چيز آرامش يابد، و اين اطلاق دلالت دارد بر اينكه مطلوب آن جناب از اين درخواست به دست آوردن مطلق اطمينان و ريشه كن كردن منشا همه خطورها و وسوسه هاى قلبى از قلب است ، چون حس واهمه در ادراكات جزئى و احكام اين ادراكات جزئى تنها بر حس ظاهرى تكيه دارد، و بيشتر احكام و تصديقاتى كه درباره مدركات خود دارد (مدركاتى كه از طريق حواس ظاهرى مى گيرد) احكام و تصديقاتى يك جانبه و وارسى نشده است ، واهمه ، احكام خود را صادر مى كند بدون اينكه آن را به عقل ارجاع دهد، و اصلا از پذيرفتن راهنمائى هاى عقل سرباز مى زند، هر چند كه نفس آدمى ايمان و يقين به گفته هاى عقل داشته باشد، نظير احكام كلى عقلى در مورد مسائل ماوراء الطبيعه ، و غايب از حس ، كه هر چند از نظر عقل ، حق و مستدل باشد.
و هر چند عقل مقدمات آن را مسلم و منتج بداند، واهمه ، از قبولش سر باز مى زند،و در دل آدمى احكامى ضد احكام عقلى صادر مى كند، و آنگاه احوالى از نفس را كه مناسب با حكم خود و مخالف حكم عقل باشد، برمى انگيزد، و آن احوال برانگيخته شده ، حكم واهمه را تاءييد مى كنند و بالاخره حكم واهمه به كرسى مى نشيند، هر چند كه عقل نسبت به حكم خودش يقين داشته باشد، و بداند آنچه را كه واهمه در نظرش غولى كرده ، كمترين ضررى ندارد، و صرفا دردسرى است كه ايجاد كرده ، مثل اينكه شما درمنزلى تاريك كه جسدى مرده هم آنجا هست خوابيده باشيد، از نظر عقل ، شما يقين داريد كه مرده جسمى است جامد، و مانند سنگ فاقد شعور و اراده ، جسمى است كه كمترين ضررى نمى تواند داشته باشد، ليكن قوه واهمه شما از پذيرفتن اين حكم عقل شما استنكاف مى ورزد و صفت خوف را در شما بر مى انگيزد و آنقدر وسوسه مى كند تا بر نفس شما مسلط شود،
(يك وقت مى بينى كه از آن خانه پا به فرار گذاشته و مى گريزى ، و احيانا به پشت سر خود نگاه مى كنى كه مبادا جسد تعقيبت كرده باشد) گاهى هم مى شود كه از شدت ترس عقل زايل مى شود، و گاهى هم شده كه طرف زهره ترك شده و مى ميرد.
در مشاهده و حس اثرى هست كه علم آن اثر را ندارد
پس معلوم شد هميشه وجود خطورهاى نفسانى موهوم و منافى با عقائد يقينى ، منافاتى با ايمان و تصديق ندارد، تنها مايه آزار و دردسر نفس مى شود و سكون و آرامش را از نفس انسان سلب مى كند، و اينگونه خطورها جز از راه مشاهده و حس برطرف نمى شود.
و لذا گفته اند: مشاهده ، اثرى دارد كه علم آن اثر را ندارد، مثلا خداى سبحان در ميقات به موسى خبر داد كه قومش گمراه شده و گوساله پرست گشته اند، و موسى (عليه السلام ) با علم به اينكه خداى تعال ى راست مى گويد، غضب نكرد، وقتى غضب كرد كه به ميان قوم آمد و گوساله پرستى آنان را با چشم خود بديد، آن وقت بود كه الواح را به زمين انداخت و سر برادرش را گرفت و كشيد.
پس از اينجا و از آنچه قبلا گذشت روشن شد كه ابراهيم (عليه السلام ) تقاضا نكرد كه مى خواهم ببينم اجزاى مردگان چگونه حيات را مى پذيرند، و دوباره زنده مى شوند، بلكه تقاضاى اين را كرد كه مى خواهم فعل تو را ببينم كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ، و اين تقاضا، تقاضاى امر محسوس نيست ، هر چند كه منفك و جدا از محسوس هم نمى باشد، چون اجزائى كه حيات را مى پذيرند مادى و محسوسند و ليك ن همانطور كه گفتيم تقاضاى آنجناب تقاضاى مشاهده فعل خدا است كه امرى است نامحسوس ، پس در حقيقت ابراهيم (عليه السلام ) درخواست حق اليقين كرده است .


قال فخذ اربعة من الطير، فصرهن اليك ، ثم اجعل على كل جبل منهن جزء اثم ادعهن ياتينك سعيا.


كلمه (صرهن ) بضم صاد، بنابر يكى از دو قرائت از (صار - يصور) است ، كه به معنى بريدن و يا متمايل كردن است و به كسر صاد كه قرائتى ديگر است از (صار- يصير) مى باشد كه به معناى (شدن ) است . و قرائن كلام دلالت دارد بر اينكه در اين جا معناى (قطع ) كردن منظور است . و چون با حرف (الى ) متعدى شده ، دلالت مى كند بر اينكه متضمن معناى متمايل كردن نيز هست ، در نتيجه معناى اين كلمه چنين مى شود: (مرغان را قطعه قطعه كن و به طرف خود متمايل ساز)، و يا (آنها را نزد خود بياور، درحالى كه قطعه قطعه كرده باشى )، و اگر ما دو احتمال داديم به خاطر اختلافى است كه دانشمندان در تقدير تضمين دارند.
نكاتى كه در پاسخ خداوند به درخواست ابراهيم وجود دارد
و به هر حال ، پس اينكه فرمود: (فخذ اربعة من الطير...)، جوابى است از درخواست ابراهيم (عليه السلام ) كه عرضه داشت : (پروردگارا نشانم ده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟) و با در نظر گرفتن اينكه واجب است جواب ، مطابق سؤ ال داده شود، بلاغت كلام و حكمت متكلم مانع از آن است كه كلام مشتمل بر جزئياتى باشد زائد بر آنچه لازم است ، جزئياتى كه اثرى بر وجود آنها مترتب نبوده و در غرض دخالتى نداشته باشد، آنهم كلامى چون قرآن كريم كه بهترين كلام و از بهترين گوينده و براى بهترين شنونده و ياد گيرنده است ، پس اين قصه آنطور كه در ابتداء به نظر مى رسيد، يك داستان ساده نيست ، اگر به اين سادگى ها بود، كافى بود كه خود خداى تعالى مرده اى را (هر چه باشد، چه مرغ و چه حيوانى ديگر) پيش روى ابراهيم (عليه السلام ) زنده كند، و زائد بر اين ، كار لغو و بيهوده اى باشد، در حالى كه قطعا چنين

تفسير الميزان ج 2(كيفيت مالى كه بايد انفاق بشود )

تفسير الميزان ج 2_بخش15

و معناى آيه روشن است ، نكته اى كه بايد به آن توجه كرد اين است كه

خداى تعالى در اين آيه كيفيت مالى را كه انفاق مى شود بيان نموده و

مى فرمايد: بايد از اموال طيب باشد، نه خبيث ، يعنى مالى باشد كه

فقير به رغبت آن را بگيرد نه به كراهت و اغماض ، براى اينكه...

EXrozblog.comEX

تفسير الميزان ج 2_بخش15

كيفيت مالى كه بايد انفاق بشود
و معناى آيه روشن است ، نكته اى كه بايد به آن توجه كرد اين است كه خداى تعالى در اين آيه كيفيت مالى را كه انفاق مى شود بيان نموده و مى فرمايد: بايد از اموال طيب باشد، نه خبيث ، يعنى مالى باشد كه فقير به رغبت آن را بگيرد نه به كراهت و اغماض ، براى اينكه كسى كه نخواهد با بذل مال طيب ، خويشتن را به صفت بخشنده متصف سازد، و بخواهد مال خبيث خود را از سر باز كند، و زندگى خود را از چنين آلودگيها رها سازد، چنين كسى دوستدار كار نيك نمى شود، و چنين انفاقى نفس او را به كمالى نمى رساند، و بهمين جهت است كه مى بينيم آيه شريفه با جمله : (و اعلموا ان اللّه غنى حميد) شروع شده است چون اين جمله به ما مى فهماند كه بايد در انفاق خود بى نيازى و حمد خداى را در نظر بگيريم ، كه خدا در عين اينكه احتياجى به انفاق ما ندارد، مع ذلك انفاق طيب ما را مى ستايد،
پس از مال طيب خود انفاق كنيد. و نيز ممكن است جمله را چنين معنا كنيم : كه چون خدا غنى و محمود است نبايد با او طورى سودا كرد كه لايق به جلال او (جل جلاله ) نبوده باشد.
ترس از فقر بر اثر انفاق اعمال طيب و دلپسند، وسوسه شيطانى است


الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء


در اين آيه بر اين معنا احتجاج شده كه ا نتخاب مال خبيث براى انفاق ، خيرى براى انفاق گر ندارد، به خلاف انتخاب مال طيب كه خير انفاق گران در آن است .
پس اينكه در آيه قبل مؤ منين را نهى كرد از اين كه مال خبيث را براى اين كار انتخاب كنند مصلحت خود آنان را در نظر گرفته ، همچنانكه در منهى عنه فساد ايشان است ، و در خوددارى از انفاق مال طيب هيچ انگيره اى ندارند جز اين فكر كه مضايقه در انفاق او چنين مالى را، مؤ ثر در بقا و قوام مال و ثروت است ، اين طرز فكر باعث مى شود كه دلها از اقدام به چنين انفاقى دريغ كنند، به خلاف مال خبيث كه چون قيمتى ندارد و انفاقش چيزى از ثروت آنان كم نمى كند لذا از انفاقش مضايقه نمى كنند، و اين يكى از وساوس شيطان است ، شيطانى كه دوستان خود را از فقر مى ترساند، با اينكه بذل و دادن انفاق در راه خدا و به دست آوردن خشنودى او عينا مانند بذل مال در يك معامله است ، كه به قول معروف : (هر چه پول بدهى آش مى خورى )، مالى را هم كه انسان در راه خدا مى دهد در برابر آن ، رضاى خدا را مى خرد، پس ‍ هم عوض دارد و هم بهره ، كه بيانش گذشت .
علاوه بر اينكه آن كسى كه (يغنى و يقنى - آدمى را بى نياز مى كند و فقير مى سازد) خداى سبحان است ، نه مال ، همچنانكه قرآن كريم فرمود: (و انه هو اغنى و اقنى ).
و سخن كوتاه اينكه : خوددارى مردم از انفاق مال طيب از آنجا كه منشا آن ترس از فقر است و اين ترس خطاست ، لذا با جمله : (الشيطان يعدكم الفقر)، خطا بودن آن را تنبيه كرد، چيزى كه هست در اين جمله سبب را جاى مسبب بكار برد، تا بفهماند كه اين خوف ، خوفى است مضر، براى اينكه شيطان آن را در دل مى اندازد، و شيطان جز به باطل و گمراهى امر نمى كند، حال يا اين است كه ابتدا و بدون واسطه امر مى كند، و يا با وسائطى كه به نظر مى رسد حق است ، ولى وقتى تحقيق مى كنى در آخر مى بينى كه از يك انگيره باطل و شيطانى سر درآورد.
خود دارى از انفاق مال طيب باعث كفر به خدا، اتلاف نفوس ، هتك اعتراض ، رواج جنايت وفحشا است
و چون ممكن بود كسى توهم كند كه ترس نامبرده ترسى است بجا، هر چند از ناحيه شيطان باشد،
لذا براى دفع اين توهم بعد از جمله : (الشيطان يعدكم الفقر) دو جمله را اضافه كرد، اول اينكه فرمود: (و يامركم بالفحشاء)، يعنى هرگز از شيطان توقع نداشته باشيد كه شما را به عملى درست بخواند چرا كه او جز به فحشا نمى خواند، پس خوددارى از انفاق مال طيب به انگيره ترس از فقر هرگز عملى بجا نيست ، زيرا اين خوددارى در نفوس شما ملكه امساك و بخل را رسوخ مى دهد، و به تدريج شما را بخيل مى سازد، در نتيجه كارتان به جائى مى رسد كه اوامر و فرامين الهى مربوط به واجبات مالى را به آسانى رد كنيد، و اين كفر به خداى عظيم است ، و هم باعث مى شود كه مستمندان را در مهلكه فقر و بى چيزى بيفكنيد، و از اين راه نفوسى تلف و آبروهائى هتك گردد، و بازار جنايت و فحشا رواج يابد، همچنانكه در جاى ديگر قرآن آمده : (و منهم من عاهد اللّه لئن آتينا من فضله لنصدقن ، ولنكونن من الصالحين ، فلما اتيهم من فضله بخلوا به ، و تولوا و هم معرضون ، فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه ، بما اخلفوا اللّه ما وعدوه ، و بما كانوا يكذبون - تا آنجا كه مى فرمايد: الذين يلمزون المطوعين من المؤ منين فى الصدقات ، و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم ، سخراللّه منهم ، و لهم عذاب اليم .)
جمله دومى كه اضافه فرمود اين است كه فرمود: (واللّه يعدكم مغفرة منه و فضلا و اللّه واسع عليم )، در اين جمله و در موارد ديگرى كه ذيلا از نظر خواننده مى گذرد، خداى تعالى اين نكته را بيان نموده كه در اين مورد حقى است و باطلى ، و شق سوم ندارد، و حق همان طريق مستقيم است كه از ناحيه خداى سبحان است ، و باطل از ناحيه شيطان است .
آن موارد عبارتند از:
(فما ذا بعد الحق الا الضلال - بعد از حق به جز ضلالت چه چيز مى تواند باشد.)
(قل اللّه يهدى للحق - بگو تنها خدا است كه به سوى حق هدايت مى كند).
(انه عدو مضل مبين - شيطان دشمنى است گمراه گر آشكار).
خلاصه گفتار در تذكراتى كه خداوند در آيه مورد بحث مى دهد
همه اين آيات در مكه نازل شده ، و خلاصه گفتار اينكه خداى تعالى در آيه مورد بحث تذكر مى دهد: اين خاطره كه از ناحيه خوف به ذهن شما خطور مى كند ضلالتى است از فكر، براى اينكه مغفرت پروردگار و آن زيادت كه خدا در آيات قبلى ذكر كرد هر دو پاداش بذل از اموال طيب است ، و مال خبيث چنين پاداشى ندارد.
بنابر اين جمله : (و اللّه يعدكم ...) نظيرجمله : (الشيطان يعدكم ...) از قبيل وضع سبب در جاى مسبب است ، و در اين دو جمله ميان وعده خداى واسع و عليم (سبحانه )، و وعده شيطان مقابله افتاده ، تا انفاق گران در امر دو وعده نظر كنند، و از آن دو آنچه را صالح تر و نافع تر تشخيص دادند برگزينند.
پس حاصل حجتى كه در آيه شريفه اقامة شده اين شد: كه اختيار خبيث بر طيب به خاطر ترس از فقر و بى خبرى از منافع اين انفاق است ، اما ترس از فقر، القائى شيطانى است ، او اين ترس را به دل ها مى اندازد، و هيچ منظورى به جز گمراهى و به فحشا كشاندن شما ندارد، پس نبايد از او پيروى كنيد.
و اما منافع اين انفاق كه در آيات قبل گفتيم زيادت مال و آمرزش گناهان است ، يك نتيجه گيرى موهوم نيست بلكه نتيجه اى است كه ترتب آن بر انفاق را خدا وعده داده و وعده او حق است و او واسع است ، يعنى در امكان او هست كه آنچه وعده داده ، عطا كند، و او عليم است ، يعنى هيچ چيزى و هيچ حالى از هيچ چيزى بر او پوشيده نيست ، پس هر وعده اى كه مى دهد از روى علم است .


يوتى الحكمه من يشاء


معناى (حكمت )
كلمه (ايتاء) كه مصدر (يوتى ) است به معناى عطا كردن است ، و كلمه (حكمت ) به كسره (حاء) بر وزن (فعلة ) است ، كه وزنى است مخصوص افاده نوع ، يعنى دلالت بر نوع معنائى مى كند كه در اين قالب در آمده پس حكمت به معناى نوعى احكام و اتقان و يا نوعى از امر محكم و متقن است ، آن چنانكه هيچ رخنه و يا سستى در آن نباشد، و اين كلمه بيشتر در معلومات عقلى و حق و صادق استعمال مى شود، و معنايش در اين موارد اين است كه بطلان و كذب به هيچ وجه در آن معنا راه ندارد.
و اين جمله دلالت دارد بر اينكه بيانى كه خدا در آن بيان حال انفاق و وضع همه علل و اسباب آن را و آثار صالح آن در زندگى حقيقى بشر را شرح داده ، خود يكى از مصاديق حكمت است .
پس حكمت عبارت است از قضاياى حقه اى كه مطابق با واقع باشد، يعنى به نحوى مشتمل بر سعادت بشر باشد، مثلا معارف حقه الهيه درباره مبداء و معاد باشد، و يا اگر مشتمل بر معارفى از حقايق عالم طبيعى است معارفى باشد كه باز با سعادت انسان سروكار داشته باشد، مانند حقائق فطرى كه اساس تشريعات دينى را تشكيل مى دهد.


و من يوت الحكمه فقد اوتى خيرا كثيرا


نكاتى در باره آيه (و من يوت الحكمه ...)
معناى جمله ، روشن است نكته اى كه بايد تذكر داد اين است كه نام دهنده حكمت را نبرده و اين دو جهت دارد:
يكى اينكه جمله قبلى كه مى فرمود: (خدا حكمت را به هر كس كه بخواهد مى دهد) دلالت مى كند براينكه در جمله مورد بحث ، (دهنده حكمت ) خدا است .
جهت دوم اين بود كه بفهماند حكمت به خودى خود منشا خير بسيار است ، هر كس آن را داشته باشد (خيرى بسيار) دارد، و اين خير بسيار از اين جهت نيست كه حكمت منسوب به خدا است ، و خدا آن را عطا كرده ، چون صرف انتساب آن به خدا باعث خير كثير نمى شود، همچنانكه خدا مال را مى دهد ولى دادن خدا باعث نمى شود كه مال ، همه جا مايه سعادت باشد، چون به قارون هم مال داد، و فرمود: (و آتيناه من الكنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبه اولى القوة ) تا آخر آيات اين داستان .
نكته ديگر اينكه فرمود: (حكمت خير كثير است ) با اينكه جا داشت به خاطر ارتفاع شاءن و نفاست امر آن بطور مطلق فرموده باشد (حكمت خير است ) و اين به آن جهت بود كه بفهماند خير بودن حكمت هم منوط به عنايت خدا و توفيق او است ، و مساله سعادت منوط به عاقبت و خاتمه امر است ، در مثل فارسى هم مى گويند (شاهنامه آخرش خوش است )، چون ممكن است خدا حكمت را به كسى بدهد، ولى در آخر كار منحرف شود، و عاقبتش شر گردد.


و ما يذكر الا اولوا الالباب


كلمه (الباب ) جمع (لب ) است ، (ولب ) در انسان ها به معناى عقل است ، چون عقل در آدمى مانند مغز گردو است نسبت به پوست آن ،
و لذا در قرآن (لب ) به همين معنا استعمال شده ، و گويا كلمه عقل به آن معنائى كه امروز معروف شده يكى از اسماء مستحدثه است ، كه از راه غلبه استعمال اين معنا رابه خود گرفته ، و بهمين جهت كلمه عقل هيچ در قرآن نيامده ، و تنها افعال مشتق شده از آن در قرآن استعمال شده است ، مانند (يعقلون ).
كلمه (تذكر) كه مصدر (يذكر) است به معناى منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه ، و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است ، و آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه به دست آوردن حكمت متوقف بر تذكراست ، و تذكر هم متوقف بر عقل است ، پس كسى كه عقل ندارد حكمت ندارد، و مادر گذشته آنجا كه سخن در ادراكهائى كه در قرآن آمده داشتيم ، درباره عقل چيرهائى گفتيم .


و ما انفقتم من نفقه او نذرتم من نذر فان اللّه يعلمه


يعنى آنچه شما از مال خدا و به دعوت او انفاق مى كنيد و يا چيرهائى انفاق مى كنيد كه خدا بر شما واجب نكرده بلكه خودتان به وسيله نذر بر خود واجب كرده ايد و در راه خدا مى دهيد خدا به آن آگاه است و هر كس را كه اطاعتش كند پاداش مى دهد و كسى كه ستم كند مؤ اخذه مى فرمايد: پس در جمله : (فان اللّه يعلمه )، اشاره اى هم به تهديد هست كه جمله : (و ما للظالمين من انصار) آن را تاءكيد مى كند.
چند نكته كه جمله (و ما للظالمين من انصار) بر آنها دلالت دارد
و همين جمله به چند نكته دلالت دارد، اول اينكه مراد از ظلم در خصوص اين آيه ، ظلم به فقرا و خوددارى از انفاق برآنان و حبس حقوق ايشان است ، نه مطلق معصيت ، براى اينكه مطلق معصيت انصار دارد، و مى توان با كفاره آنها را از نامه عمل محو كرد، و يا به وسيله شفيعان كه يكى از آنها (توبه ) است و يكى ديگر (اجتناب از كبائر) است و يكى ديگر (شفيعان روز محشر) مى باشند، از خطر كيفر آنان رهائى يافت ، البته همه اين انصار در ظلمهائى است كه تنها جنبه حق اللّه دارند، نه حق الناس ، آيه شريفه : (لا تقنطوا من رحمة الله ان اللّه يغفر الذنوب جميعا) كه در آخرش دارد: (و انيبوا الى ربكم ) راجع به يكى از انصار ظالمين است ، كه همان توبه و انابه باشد، و آيه : (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم ) اجتناب از گناهان كبيره را يكى از انصار معرفى نموده و مى فرمايد: (اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد ما اين اجتنابتان را كفاره گناهانتان قرار مى دهيم ).
و آيه : (و لا يشفعون الا لمن ارتضى سخن از شفيعان قيامت دارد، و از اينجا معلوم مى شود كه اگر ياور ستمكاران به خود را به صيغه جمع (انصار) آورد، براى اين بود كه گفتيم : منظور از (ظلم ) مطلق معصيت است ، كه افرادى گوناگون دارد.
ترك انفاق از گناهان كبيره است و چون حق الناس است كفاره و توبه پذير نيست
نكته دومى كه جمله : (و ما للظالمين من انصار) بر آن دلالت دارد اين است كه ظلم مورد بحث در آيه ، يعنى ترك انفاق ، كفاره نمى پذيرد، پس معلوم مى شود ترك انفاق از گناهان كبيره است ، چون اگر از گناهان صغيره بود كفاره مى پذيرفت ، و نيز توبه هم نمى پذيرد، چون حق الناس است ، و مويد اين معنا رواياتى است كه فرموده : توبه در حقوق الناس قبول نيست ، مگر آنكه حق را به مستحق برگردانند، و نيز شفاعت در قيامت هم شامل آن نمى شود، به دليل اينكه در جاى ديگر فرمود: (الا اصحاب اليمين فى جنات يتساعلون ، عن المجرمين ، ما سلككم فى سقر؟ قالوا لم نك من المصلين ، و لم نك نطعم المسكين ... فما تنفعهم شفاعه الشافعين ).
نكته سوم اينكه : اين ظلم در هر كس يافت شود يعنى هر كس نافرمانى خدا را بكند و حق فقرا را ندهد چنين كسى مورد رضايت خدا و مصداق (الا لمن ارتضى ) نخواهد بود، چون در بحث شفاعت گفتيم كسى كه خدا دين او را نپسندد، در قيامت شفاعت نمى كند، از اينجا پاسخ اين كه چرا فرمود: (ابتغاء مرضاة الله ) و نفرمود: (ابتغاء وجه اللّه ) روشن مى شود.
نكته چهارم اينكه : امتناع ورزيدن از اصل انفاق بر فقرا، در صورتى كه فقرائى باشند و احتياج به كمك داشته باشند از گناهان كبيره مهلك تر است ، و خداى تعالى بعضى از اقسام اين خوددارى را شرك به خدا و كفر به آخرت خوانده است ، مانند امتناع از دادن زكات ، و فرموده : (و ويل للمشركين ، الذين لايوتون الزكوة ، و هم بالاخرة هم كافرون ). دليل بر اينكه منظور از اين مشركين مسلمانانى هستند كه زكات نمى دادند، و يا به عبارت ديگر صدقه نمى دادند، اين است كه سوره مدثر در مكه نازل شده ، و زكات به معناى اسلاميش در مكه و در هنگام نزول اين سوره واجب نشده بود.


ان تبدوا الصدقات فنعما هى ...


كلمه (ابداء) كه مصدر (تبدوا) است ، به معناى اظهار است ، و كلمه صدقات جمع صدقه است ، و چون قيدى در آن نيامده به معناى مطلق انفاقهائى است كه در راه خدا بشود (چه واجب و چه مستحب ) و چه بسا بعضى گفته باشند كه اصل در معناى اين كلمه (انفاق مستحب ) است .
آثار و نتايج انفاق علنى و مزيت و فضيلت انفاق پنهانى
خداى سبحان در اين آيه دو قسم ترديد آورده ، يكى صدقه آشكار و ديگرى پنهان ، و هر دو را ستوده است ، براى اينكه هر كدام از آن دو آثارى صالح دارند، اما صدقه آشكارا كه خود تشويق و دعوت عملى مردم است به كار نيك ، و نيز مايه دلگرمى فقرا و مساكين است ، كه مى بينند در جامعه مردمى رحم دل هستند كه به حال آنان ترحم مى كنند، و در جامعه اموالى براى آنان و رفع حوائجشان قرار مى دهند تا براى روز قيامتشان كه روز گرفتارى است ذخيره اى باشد، و اين باعث مى شود كه روحيه ياس و نوميدى از صفحه دلهاشان زدوده شود، و در كار خود داراى نشاط گردند، و احساس كنند كه وحدت عمل و كسب بين آنان و اغنيا وجود دارد، اگر سرمايه دار كاسبى مى كند تنها براى خودش نيست ، و اين خود آثار نيك بسيارى دارد.
و اما حسن صدقه پنهانى اين است كه در خفا آدمى از ريا و منت و اذيت دورتر است ، چون فقير را نمى شناسد، تا به او منت گذارد، و يا اذيت كند، فائده ديگرش اينست كه در صدقه پنهانى آبروى فقير محفوظ مى ماند، و احساس ذلت و خفت نمى كند، و حيثيتش در جامعه محفوظ مى ماند، پس مى توان گفت كه : صدقه علنى نتيجه هاى بيشترى دارد، و صدقه پنهانى خالص تر و پاك تر انجام مى شود.
و چون بناى دين بر اخلاص است ، بنابر اين عمل هر قدر به اخلاص نزديك تر باشد به فضيلت نيز نزديكتر است ، و بهمين جهت خداى سبحان صدقه سرى را بر صدقه علنى ترجيح داده و مى فرمايد: (و ان تخفوها و توتوها الفقراء فهو خير لكم )، چون كلمه (خير) به معناى بهتر است ، و خدا به اعمال بندگانش با خبر است ، و در تشخيص عمل خير از غير آن اشتباه نمى كند، (و اللّه بما تعملون خبير).
خداوند خاطر شريف پيامبر (ص ) را تسلى مى دهد


ليس عليك هديهم و لكن الله يهدى من يشاء


در اين جمله روى سخن از مؤ منين گردانده شد و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مخاطب قرار گرفته كه اى پيامبر هدايت آنان به عهده تو نيست ، اين خدا است كه هر كس را بخواهد هدايت مى كند، گوئى رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وقتى اختلاف مسلمانان در خصوص مساله انفاق را ديده و ملاحظه كرده است كه بعضى انفاق را با خلوص انجام مى دهند و بعضى ديگر بعد از انفاق منت و اذيت روا مى دارند و گروهى ديگر اصلا از انفاق كردن مال پاكيره خوددارى مى ورزند،
در دل شريف خود احساس ناراحتى و اندوه مى نمودند و لذا خداى تعالى در اين آيه ، خاطر شريف او را تسلى داده و مى فرمايد: مساله اختلاف مراحل ايمان كه در اين مردم مى بينى كه يكى اصلا ندارد و ديگرى اگر دارد نيتش خالص نيست و گروه سوم هم انفاق دارد و هم نيتش خالص است همه مربوط و مستند به خداى تعالى است ، او است كه هر كس را بخواهد به هر درجه از ايمان كه صلاح بداند هدايت مى فرمايد، و بعضى را به كلى محروم مى سازد، نه ايجاد ايمان در دلها به عهده تو است ، و نه حفظ آن ، تا هر وقت ببينى كه پاره اى از مردم محفوظ مانده ، و در بعضى ضعيف شده و اندوهناك شوى ، و وقتى خداى تعالى در آخر اين گفتار ايشان را تهديد مى كند و با خشونت سخن مى گويد، دچار شفقت يعنى اندوهى تواءم با ترس شوى .
شاهد بر اين معنا كه ما از آيه استفاده كرديم جمله (هديهم ) است ، كه مصدرى است اضافه شده بر ضميرى كه به مردم بر مى گردد، چون ظاهر اين تعبير اين است كه ايمان تا حدى در مردم تحقق يافته و مى فهماند كه اين مقدار هدايت كه در امت خود موجود مى بينى از تو نيست ، و آنچه هم كه تحقق نيافته مى بينى باز تو مسؤ ولش نيستى ، شاهد ديگر ا ينكه جمله مورد بحث تسليت خاطر آن جناب است اين است كه هر جا در قرآن در مساله ايمان استنادش به رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را نفى مى كند، همه به منظوردلخوش ساختن آن جناب است
بنابراين جمله مورد بحث يعنى جمله :(ليس عليك هديهم و لكن اللّه يهدى من يشاء) جمله اى است معترضه ، كه صرفا به منظور دلخوشى آن جناب در وسط كلام آمده است و خطابى را كه قبلا به مؤ منين داشت قطع نمود، و جمله مورد بحث را خطاب به آن جناب كرد، آنگاه دوباره خطاب به مؤ منين را از سر گرفت ، و فرمود: (و ما تنفقوا من خير...) و اين جمله معترضه نظير جمله معترضه : (لا تحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه ) است ، كه در وسط آيات مربوط به قيامت قرار گرفته است .


و ما تنفقوا من خير فلانفسكم ، و ما تنفقون الا ابتغاء وجه اللّه ...


در اين آيه همانطور كه گفتيم : دوباره خطاب را متوجه مؤ منين كرد اما با سياقى كه نه بشارت در آن هست ، و نه انذار و خشونت ، و اين به آن جهت است كه آيه ، بعد از جمله (ولكن اللّه يهدى من يشاء) قرار گرفته ،
و بر كسى پوشيده نيست كه مقتضاى معناى آن اين است كه صرفا به دعوت بپردازد، دعوتى خالى از (نرمش ) و (خشونت ) (هر دو) تا دلالت كند بر اينكه ساحت (گوينده ) و (صاحب دعوت ) منزه است از اينكه دعوت ، منفعتى براى او داشته باشد، بلكه منفعت آن عايد مردمى مى شود كه اين دعوت را مى پذيرند.
پس جمله : (و لا تنفقون الا ابتغاء وجه اللّه ) جمله اى است حاليه ، و حال از ضمير خطاب است ، و عامل آن متعلق ظرف يعنى (فلانفسكم ) مى باشد.
و چون ممكن بود كسى خيال و توهم كند كه اين نفعى كه از ناحيه انفاق عايد انفاق گران مى شود، صرف اسم است ، و مسمى واقعيت خارجى ندارد، و واقعيت اين است كه انسان مال عزيز خود را كه يك حقيقت خارجى است بدهد و منفعتى موهوم بگيرد.
پس انفاق در راه خدا يعنى معامله اى كه يك طرفش حقيقت است ، و طرف ديگرش خيال ، لذا دنبال آن جمله فرمود: (و ما تنفقوا من خير يوف اليكم و انتم لا تظلمون - كه آنچه انفاق كنيد بدون كم و كاست به شما بر مى گردد، و كمترين ستمى بر شما نخواهد شد) خلاصه اين منفعتى كه شما را به سويش مى خوانيم (كه همانا ثوابهاى دنيائى و آخرتى است ) امرى موهوم نيست ، بلكه امرى است حقيقى و واقعى كه خداى تعالى آن را بدون اينكه چيزى از آن گم شده باشد و يا كم كرده باشد به شما خواهد رساند.
و اگر نام رساننده را نبرد، و نفرمود: (نوف اليكم - ما آنرا به شما مى رسانيم ) بلكه فرمود: (يوف اليكم - به شما خواهد رسيد) براى همان نكته اى بود كه قبلا اشاره كرديم ، و گفتيم سياق گفتار، سياق دعوت است ، و همانطور كه مقتضى است نامى از بشارت و بيم دادن در آن برده نشود، همچنين لازم است نامى از فاعل هم برده نشود، تا گفتار خيرخواهانه تر و بى غرضانه تر باشد، همانند گفتارى باشد كه گوينده ندارد، اگر به راستى منفعتى در آن باشد براى شنونده اش دارد، نه كسى ديگر.


للفقراء الذين احصروا فى سبيل اللّه ...


كلمه (حصر) كه مصدر فعل مجهول (احصروا) است به معناى منع و حبس است و اصل در معناى آن تنگ گرفتن است .
راغب مى گويد: (حصر) و (احصار) هر دو به معناى راه نيافتن به خانه كعبه است اما چيزى كه هست (احصار)، ممنوع شدن به خاطر وجود مانعى ظاهرى از قبيل دشمن و امثال آن است ، و حصر به معناى ممنوع شدن از ناحيه منع باطنى و درونى از قبيل مرض و امثال آن است ، و كلمه حصر در غير از اين مورد استعمال نشده است پس اينكه در آيه : (فان احصرتم ) احصار آمده مى تواند به هر دو معنا باشد.
و همچنين آيه : (الاذينّحصروا...) و اما در آيه : (او جاؤ كم حصرت صدورهم ) تنها به يك معنا است ، و آن همان بيمارى درونى است كه در مورد آيه به معناى تنگى سينه به خاطر بخل و ترس است . اين بود گفتار راغب .
و كلمه (تعفف ) به معناى آن است كه عفت صفت آدمى شده باشد، و كلمه سيما به معناى علامت و كلمه : (الحاف ) به معناى اصرار در سؤ ال است .
مؤ منين تا آنجا كه مى توانند تظاهر به فقر نمى نمايند و دست سؤال دراز نمى كنند
و در آيه شريفه مصرف صدقات ، البته بهترين مصرفش بيان شده كه همان فقرائى باشد كه به خاطر عوامل و اسبابى ، از راه خدا منع شده اند، يا دشمنى مال آنان را گرفته و بدون لباس و پوشش مانده اند، يا كارها و گرفتارى هاى زندگى از قبيل پرستارى كودكانى بى مادر نگذاشته به كار و كسب مشغول شوند، و يا خودشان بيمار شده اند، و يا كارى انتخاب كرده اند كه با اشتغال به آن ، ديگر نمى توانند به كار و كسب بپردازند، مثلا به طلب علم پرداخته اند، و يا كارى ديگر از اين قبيل .
(يحسبهم الجاهل ) يعنى كسى كه از حال ايشان اطلاع ندارد از شدت عفتى كه دارند ايشان را توانگر مى پندارد، چون با اينكه فقيرند ولى تظاهر به فقر نمى كنند، پس جمله نامبره دلالت دارد بر همينكه مؤ منين تا آنجا كه مى توانند تظاهر به فقر نمى كنند، و از علامتهاى فقر به غير آن مقدارى كه نمى توان پنهان داشت ، پنهان مى دارند، و مردم پى به حال آنان نمى برند، مگر اينكه شدت فقر رنگ و رويشان را زرد كند، و يا لباسشان كهنه شود (و يا مثلا از زبان اطفالشان اظهار شود، و امثال اينها).
از اينجا معلوم مى شود كه مراد از جمله (لا يسئلون الناس الحافا) اين است كه فقراى مؤ من اصلا دريوزگى نمى كنند، تا منجر به اصرار در سؤ ال شود، زيرا بطوريكه گفته اند: وقتى روى كسى به سؤ ال باز شود براى بار دوم ديگر طاقت صبر ندارد، و نفس او از تلخى فقر به جزع در مى آيد، و عنان اختيار را از كف مى دهد و در هر فرصتى تصميم مى گيرد باز هم سؤ ال كند و اصرار هم بورزد، و راه را بر هر كس ‍ بگيرد.
ولى بعيد نيست كه منظور نفى اصرار باشد، نه نفى اصل سوال ، و منظور از الحاف اظهار حاجت بيش از مقدار واجب باشد، براى اينكه صرف اظهار حاجت ضرورى حرام نيست ، بلكه گاهى واجب هم مى شود، آن سؤ الى مذموم است كه زائد بر مقدار لزوم باشد.
نكته التفات از همه مسلمين به شخص پيامبر (ص ) در آيه شريفه
و در اينكه فرمود: (تعرفهم بسيماهم ) و نفرمود: (تعرفونهم بسيماهم - شما مسلمانان ايشان را با سيمايشان مى شناسيد)، براى اين بود كه آبروى فقرا را حفظ نموده و راز آنان را بپوشاند، و پرده تعفف آنان را هتك نكرده باشد، چون معروف شدن فقرا نزد همه مردم نوعى خوارى و اظهار ذلت ايشان است ، به خلاف اينكه خطاب را تنها متوجه رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) كند، و بفرمايد: (تو ايشان را به سيمايشان مى شناسى ) براى اينكه آن جناب پيامبرى است كه به سوى فقرا و اغنيا و همه طبقات مبعوث شده ، نسبت به همه رؤ وف و مهربان است ، و به نظر ما براى او از حال فقرا گفتن نه كسر شاءن ايشان است ، ونه آبروريزى از آنان ، و خدا داناتر است - نكته التفات از همه مسلمين به خطاب به شخص رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين است .


الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار...


دو كلمه (سر) و (علانيه ) دو معناى متقابل بهم دارند، و اين دو كلمه حال از جمله : (ينفقون ) است ، و تقدير كلام اين است كه : (آنهائى كه اموال خود را در شب و روز انفاق مى كنند در حالى كه گاهى انفاق خود را پنهان داشته و گاهى آن را اظهار مى دارند...) و اگر همه احوال انفاق را ذكر كرده براى اين بود كه بفهماند انفاق گران نسبت به عمل خود اهتمام دارند، و همواره و در شب و روز و خلوت و جلوت مى خواهند ثواب انفاق را دريابند، و حواسشان جمع اين است كه همواره رضاى خدا را به دست آورند، و لذا مى بينيم خداى سبحان در آخر اين آيات با زبان مهربانى و لطف به ايشان ، وعده اى نيكو داده و مى فرمايد: (فلهم اجرهم عند ربهم ...)
بحث روايتى
بحث روايتى (در ذيل آيات انفاق )
در تفسير الدرالمنثور در تفسير جمله : (و اللّه يضاعف لمن يشاء) آمده است كه ابن ماجه ، از حسن بن على بن ابيطالب ، و از ابى هريره ، و ابى امامه باهلى ، و عبد اللّه بن عمر، و عمران بن حصين ، روايت آورده كه همگى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده اند كه فرمود: هر كس هزينه سفر سربازى را بدهد، و او را روانه ميدان جنگ كند، و خودش خانه بماند، خداى تعالى در برابر هر درهمى ، هفتصد درهم به او اجر مى دهد، و كسى كه خودش براى جهاد در راه خدا سفر كند، و خرجى خود را همراه بردارد، به هر درهمى كه در اين راه خرج مى كند، هفتصد هزار درهم اجر مى دهد، آنگاه رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آيه نامبرده را تلاوت كرد.
در نسخه اى ديگر از تفسير الدر المنثور روايت به اين صورت آمده : ابن ماجه و ابن ابى حاتم ، از عمران بن حصين ، از رسول خدا روايت آورده اند كه فرمود:...
و در تفسير عياشى و نيز برقى آمده كه فرمود: وقتى عمل مؤ من نيكو شد، خداى تعالى عمل او را مضاعف مى كند، يعنى يك عمل را هفتصد برابر نموده و هفتصد برابر اجر مى دهد، اين همان كلام خدا است كه مى فرمايد: (و اللّه يضاعف لمن يشاء) پس بكوشيد اعمال خود را و آنچه را انجام مى دهيد براى ثواب خدا نيكو سازيد.
و در تفسير عياشى از عمر بن يونس روايت آمده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود: اگر مؤ من عمل خود را نيكو كند، خداوند عملش رامضاعف و چند برابر مى سازد، هر حسنه را هفتصد برابر مى كند، و اين همان قول خدا است كه مى فرمايد: (و اللّه يضاعف لمن يشاء)، پس بر شما باد هر عملى كه انجام مى دهيد به اميد ثواب خدا به وجه نيكو انجام دهيد، پرسيدم منظور از وجه نيكو چيست ؟ فرمود: مثلا وقتى نماز مى خوانى ركوع و سجودش را نيكو سازى ، و چون روزه مى گيرى از هر عملى كه روزه ات را فاسد مى سازد اجتناب كنى ، و چون به حج مى روى نهايت سعى خود را به كار بندى ، كه از هر چيز كه عمره و حجت را فاسد مى كند بپرهيزى ، و همچنين هر عملى كه مى كنى از هر پليدى پاك باشد.
و باز در همان كتاب از حمران از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : به آن جناب عرضه داشتم : آيا در مساله ارث و احكام قضائى و ساير احكام فرقى ميان مؤ من و مسلم هست ، مثلا آيا مؤ من سهم الارثش از مسلم بيشتر است ؟ و يا در ساير احكام امتياز بيشترى دارد يا نه ؟ فرمود: نه ، هر دو در اين مساله در يك مجرا قرار دارند، و امام هر دو را به يك چشم مى بيند، و ليكن مؤ من در عمل بر مسلم برترى دارد، مى گويد: عرضه داشتم : مگر خداى تعالى نفرموده : (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها) با اين حال آيا نظر شما اين است كه مؤ من و مسلم در مسائلى چون نماز و زكات و روزه و حج هيچ فرقى با هم ندارند؟ مى گويد: امام فرمود: مگر خداى تعالى نفرموده : (و اللّه يضاعف لمن يشاء) اين همان تفاوتى است كه در (مؤ من ) و (مسلم ) هست ،
و تنها مؤ من است كه خداى تعالى حسناتش را مضاعف نموده و يك عمل نيك او را هفتصد برابر مى كند، اين است تفاوت و برترى مؤ من كه

تفسير الميزان ج 2(گناهان و زشتى ها)

تفسير الميزان ج 2_بخش16

لازم است كه خواننده عزيز به دو نكته توجه كند اول اينكه علل و اسبابى

كه امور و حوادث اجتماعى مستند به آنها است تاءثيرشان صددرصد

نيست ، بلكه تاءثرش در حدود هشتاد درصد است ، در نتيجه ما نيز از

آنچه مى كنيم نتايج هشتاد درصد را مى جوئيم و وقتى اراده...

EXrozblog.comEX

تفسير الميزان ج 2_بخش16

دو نكته در بيان آثار گناهان و زشتى ها در فرد و اجتماع و آثار شوم ربا خوارى درعصر حاظر
لازم است كه خواننده عزيز به دو نكته توجه كند اول اينكه علل و اسبابى كه امور و حوادث اجتماعى مستند به آنها است تاءثيرشان صددرصد نيست ، بلكه تاءثرش در حدود هشتاد درصد است ، در نتيجه ما نيز از آنچه مى كنيم نتايج هشتاد درصد را مى جوئيم و وقتى اراده مى كنيم اسبابى را فراهم كنيم ، اسبابى فراهم مى كنيم كه باز تاءثيرش اغلبى و هشتاد درصد است نه دائمى و قطعى و صددرصد، چيزى كه هست در همه اين موارد احتمال خلاف را كه همان بيست درصد است به حساب نمى آوريم و اما علت هاى تامه و صددرصدى كه معلول هاى آنها از آنها جدا نمى شوند تنها در عالم طبيعت يافت مى شوند و بايد از راه علوم حقيقيه كه پيرامون حقائق خارجيه بحث مى كنند آنها را كشف نمود.
و اگر در آيات احكام كه در آنها از مصالح و مفاسد اعمال و سعادت و شقاوتى كه در پى دارند بحث مى شود دقت كنيم اين معنا را به خوبى مى فهميم كه قرآن كريم آثار و علل اعمال انسانى را مانند علل طبيعى و اسباب تكوينى صددرصد دانسته ، همچنانكه عقلا نيز تاءثير غالبى و هشتاد درصد اعمال را دائمى و صددرصد مى دانند.
دوم اينكه جامعه مانند فرداست و امور اجتماعى نظير امور فردى در همه احوال وجودى مثل همند مثلا همانطور كه يك فرد از انسان حيات و زندگى و مرگ و افعال و آثارى دارد همچنين جامعه نيز براى خود حيات و ممات و عمر و اجلى معين و افعال و آثارى دارد و قرآن كريم ناطق به اين حقيقت است ،
مثلا مى فرمايد: (و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ).
و بنابر اين اگر يكى از امور فردى انسان در اجتماع رواج پيدا كند بقاى آن امر و زوالش و تاءثيرش نيز مبدل مى شود، مثلا عفت كه يكى از امور آدمى و خلاعت (بى عفتى ) امر ديگرى از آدمى است مادام كه فردى است يك نوع تاءثير در زندگى فرد دارد مثلا آنكه داراى خلاعت و بى عفتى است مورد نفرت عموم قرار مى گيرد و مردم حاضر نيستند با او ازدواج كنند و اعتمادشان نسبت به او سلب مى شود ديگر او را امين بر هيچ امانتى نمى سازند اين در صورتى است كه فرد بى عفت بوده و جامعه با او مخالف باشد.
و اما اگر همين بى عفتى اجتماعى شد يعنى جامعه با بى عفتى موافق گرديد تمامى آن محذورها از بين مى رود و ديگر بقاى ندارد چون تمامى آن محذورها مربوط به افكار عمومى و ناسازگارى آن امر با افكار عمومى بود و خلاصه از آنجائى كه عموم مردم بى عفتى را بد مى دانستند از فرد بى عفت دورى مى كردند و اما اگر همين بى عفتى عمومى شد و در بين همه متداول گشت آن محذورها هم كه شمرديم از بين مى رود چون ديگر افكار عمومى چنان احكامى ندارد.
البته اين تنها در مورد احكام اجتماعى است و اما احكام وضعى و طبيعى بى عفتى به جاى خود باقى است ، نسل را قطع مى كند و امراض مقاربتى مى آورد و مفاسد اخلاقى و اجتماعى دارد از جمله مفاسد اجتماعيش اين است كه انساب و دودمانها را درهم و برهم مى سازد، انشعابهاى قومى باطل مى شود، ديگر فوائدى كه در اين انشعابها هست عايد جامعه نمى شود پس آثار وضعى بى عفتى كه آثار سوء و مورد انزجار فطرت بشرى است خواه ناخواه مترتب مى شود و بايد دانست كه آثار امور مربوط به انسان از نظر كندى و سرعت در امور فردى و اجتماعى مختلف است (مثلا اثر فردى مشروبات الكلى سريع و فورى است و آثار سوء اجتماعى آن به آن سرعت نيست ).
فرق بين رباى انفرادى و رباى اجتماعى
حال با توجه به اين مطالب ، انسان در مى يابد كه محق ربا و ارباء صدقات در صورتى كه در يك فرد باشد با ربا و صدقات اجتماعى اختلاف دارند رباى انفرادى غالبا صاحبش را هلاك مى كند و تنها بيست درصد ممكن است به خاطر عوامل خاصى از شر آن خلاصى يابد و ساحت زندگيش به فنا و مذلت تهديد نشود ولى در رباى اجتماعى كه امروز در ميان ملل و دولتها رسميت يافته و بر اساس آن قوانين بانكى جعل شده بعضى از آثار سوء رباى فردى را ندارد چون جامعه به خاطر شيوع و رواج آن و متعارف شدنش از آن راضى است و هيچ به فكر خطرها و زيان هاى آن نمى افتد ولى در هر صورت آثار وضعى آن كه عبارت است از تجمع ثروت و تراكم آن از يك طرف و فقر و محروميت عمومى از طرفى ديگر،
غير قابل اجتناب است همچنانكه مى بينيم اين جدائى و بيگانگى در بين دو طبقه از مردم دنيا پيدا شده ، يكى طبقه ثروتمند و يكى فقير و روز به روز اين اثر شوم كوبنده تر و ويرانگرتر خواهد شد هر چند كه ما شخصا اين ويرانگرى را پيش آمدى خيلى دور بپنداريم و يا حتى آن را از جهت طول مدت ملحق به عدم بدانيم اما از نظر اجتماعى و از ديدگاه يك جامعه شناس اين اثر شوم بسيار عاجل و زودرس است چون عمر اجتماع با عمر فرد تفاوت دارد و يك روز از نظر جامعه شناس برابر با يك عمر در نظر ساير افراد است ، روز اجتماع همان است كه قرآن كريم درباره اش فرموده : (و تلك الايام نداولها بين الناس ‍ ).
منظور از اين روزگار همان عصر و قرن است كه در هر قرنى مردمى بر مردم ديگر غلبه مى كنند و طائفه اى كه روزگار به كامش بود به دست طائفه اى ديگر منكوب و حكومتى به دست حكومتى ديگر منقرض ‍ مى شود، امتى كه روى كار بود، بر كنار شده و امتى ديگر روى كار مى آيد و معلوم است كه سعادت انسان نبايد تنها از نظر فرد مورد عنايت قرار گيرد بلكه همانطور كه ما به سعادت فرد فرد علاقمنديم بايد به فكر سعادت نوع و جامعه خود نيز بوده باشيم .
همچنانكه مى بينيم قرآن كريم هيچ وقت از سرنوشت هيچ فردى سخن نمى گويد و درباره هيچ فردى پيشگوئى نمى كند هر چند كه به كلى در باره فرد ساكت نيست اما خود را كتابى معرفى مى كند كه خدا آن را براى سعادت نوع انسان نازل كرده ، و سعادت جنس بشر را در نظر گرفته چه بشر امروز و چه آينده و چه گذشته .
پس اينكه فرموده : (يمحق اللّه الربوا و يربى الصدقات ) احوال ربا و صدقات و آثارى كه اين دو دارند (چه نوعى و چه فردى ) را بيان مى كند و مى فرمايد: محق ونابودى و ويرانگرى از لوازم جدائى ناپذير ربا است همچنانكه بركت و نمو دادن مال اثر لاينفك صدقه است پس ربا هر چند كه نامش ربا (زيادى ) است ليكن از بين رفتنى است و صدقه هر چند كه نامش را زيادى نگذاشته باشند،
زياد شدنى است و لذا وصف ربا را از ربا مى گيرد و به صدقه مى دهد و ربا را به وضعى كه ضد اسم او است توصيف مى كند و مى فرمايد: (يمحق اللّه الربوا و يربى الصدقات ).
بيان ضعف چند قول كه در تفسير جمله (يمحق الله الربا و يربى الصدقات )گفتهشده است
با بيانى كه گذشت ضعف گفتارى كه ذيلا از بعضى از مفسرين نقل مى كنيم روشن مى شود كه گفته است محق ربا به معناى اين نيست كه خدا مال ربوى را از بين مى برد و تنها خسران و حسرت براى رباخوار مى ماند چون ما به چشم خود مى بينيم رباخواران روز به روز پولدارتر مى شوند بلكه مراد اين است كه رباخوار از جهت غايات و نتايجى كه از گرفتن ربا در نظر دارد به نتيجه نمى رسد، چون منظور رباخوار از عمل خود اين است كه به زندگى خوشى برسد و لذت زندگى گوارائى را بچشد، ليكن حرصى كه در رباخوارى است نمى گذارد او از زندگى لذت ببرد و او را حريص به جمع مال مى كند و مال به آسانى جمع نمى شود بلكه بايد با كسانى كه رقيب او هستند و يا قصد خوردن سرمايه او را دارند دائما مبارزه كند، از طرفى ديگر مردمى كه او خونشان رابه شيشه گرفته و به روز سياهشان نشانده است ، در مقام دشمنى با او بر مى آيند و خواب راحت را از او سلب مى كنند.
و نيز فساد گفتار مفسر ديگر روشن مى شود كه گفته است مراد از محق ربا، محق آخرتى است ، مى خواهد بفرمايد رباخوار در آخرت ثوابى ندارد، چون در دنيا با رباخواريش آن ثواب ها را از دست داد و يا به خاطر اينكه ربا باعث شده همه عباداتش باطل گردد وجه ضعيف بودن اين تفسير اين است كه هر چند شكى نيست كه بى اجر بودن در آخرت هم نوعى محق است ليكن در آيه شريفه دليلى نيست بر اينكه مراد از محق ، تنها محق ثواب آخرت باشد.
و نيز ضعف گفتار آن مفسر ديگر كه از معتزله است و با آيه استدلال كرده بر اينكه : مرتكب هر گناه كبيره در آتش دوزخ مخلد است چون فرموده : (و من عاد... ) و ما در سابق بيانى داشتيم كه هم اين گفتار و استدلال را توضيح مى دهد و هم پاسخش را مى گويد.


و اللّه لا يحب كل كفار آثيم


در اين جمله نابودى ربا را به وجهى كلى تعليل مى كند و معنايش اين است كه اگر گفتيم خدا ربا را محق و نابود مى كند، براى اين است كه رباخوار كفر شديدى دارد، چون بسيارى از نعمت هاى خدا را كفران مى كند و آن نعمت ها را مى پوشاند و در راههاى فطرى حيات بشرى كه همان معاملات معمولى است صرف نمى نمايد و علاوه بر اين به بسيارى از احكام خدا كه درباره عبادات و معاملات تشريع كرده كفر مى ورزد زيرا با مال ربوى غذا مى خورد و لباس مى خرد و نوشيدنى مى نوشد و خانه مى خرد با اينكه همه اينها حرام است
و نماز و بسيارى ديگر از عبادت هايش را فاسد مى كند و با مصرف كردن مال ربوى بسيارى از معاملات غير ربوى او نيز باطل مى شود و ضامن طرف معامله خود مى گردد و در بسيارى از موارد كه به جاى بهره پولش ، ملك مردم يا اثاث منزل مردم را مى گيرد غاصب آن اموال مى شود و به خاطر طمع و حرصى كه نسبت به اموال مردم مى ورزد و خشونت و قساوتى كه درگرفتن طلب خود اعمال مى كند و به اين وسيله به خيال خود حق خود را مى گيرد بسيارى از اصول و فروع اخلاق و فضائل را در مردم مى كشد و از همه بالاتر او فردى اثيم است يعنى آثار سوء گناه ، دلش را سياه كرده ، ديگر خداى سبحان دوستش نمى دارد چون خداى تعالى هيچ كفران گر اثيم را دوست نمى دارد.


ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات ...


اين جمله تعليلى است كه ثواب صدقه دهندگان و كسانى را كه به خاطر نهى خدادست از رباخوارى بر مى دارند به وجهى عام بيان مى كند به وجهى كه هم شامل اين دو مورد مى شود و هم غير اين دو.


يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه و ذروا ما بقى من الربوا ان كنتم مؤ منين


اين آيه مؤ منين را مخاطب قرار داده و به آنان دستور مى دهد از خدا بپرهيزند و اين مطلب را به عنوان زمينه چينى مى آورد تا دنبالش بفرمايد: (و ذروا ما بقى من الربوا...) يعنى آنچه از ربا نزد بدهكاران مانده ، صرفنظر كنيد و از اين بيان چنين بدست مى آيد كه بعضى مؤ منين در عهد نزول اين آيات هنوز ربا مى گرفتند و بقايائى از ربا از بدهكاران خود طلب داشته اند لذا مى فرمايد: از آنچه مانده صرفنظر كنيد و سپس ‍ آنان را تهديد نموده مى فرمايد: (فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من اللّه و رسوله ).
و اين خود مؤ يد روايت آينده است كه شاءن نزول آيه را بيان مى كند و اينكه جمله را با قيد (اگر مؤ منيد) مقيد كرد به منظور اشاره به اين است كه ترك رباخوارى از لوازم ايمان است و نيز براى اين است كه جمله (و من عاد...) و جمله : (و اللّه لا يحب كل كفار...) را تاءكيد كند.


فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من اللّه و رسوله


كلمه (اذن ) هم بر وزن كلمه (علم ) است و هم معناى آن را مى دهد بعضى از قاريان آيه را به صورت (فاذنوا) كه صيغه امر از مصدر (ايذان ) است قرائت كرده اند كه بنابراين ، معنا چنين مى شود (پس اعلان جنگ با خدا و رسول بدهيد) و حرف (باء) در جمله : (بحرب ) براى اين آمده كه كلمه (فاذنوا) و يا (فاذنوا) متضمن معناى يقين و مانند آن است و معناى آيه چنين است (اگر دست از رباخوارى بر نمى داريد پس يقين بدانيد كه اعلان جنگ داده ايد...)
معناى جنگيدن ربا خوار با خدا و رسول (ص ) و جنگيدن خدا ورسول با رباخوار
و اگر كلمه (حرب ) را نكره يعنى بدون الف و لام آورد براى اين است كه عظمت آن جنگ را و يا نوع آن را برساند (يا بفهماند كه اين جنگ با خدا و رسول ، جنگى عظيم است و يا بفهماند رباخوارى نوعى جنگيدن با خدا است ) و اگر اين جنگ را هم جنگ با خدا و هم جنگ با رسول ناميده ، براى اين است كه رباخوارى مخالفت با خدا است كه حرمت آنرا تشريع فرموده و مخالفت با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه حكم خدا را تبليغ نموده و اگر مربوط به خداى تعالى به تنهائى بود، بايد امرى تكوينى مى بود و مستند به رسول به تنهائى هم نمى تواند باشد براى اينكه رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) در هيچ امرى مستقل نيست همچنانكه قرآن كريم فرموده : (ليس لك من الامر شى ء - تو در هيچ امرى استقلال ندارى ).
اين بود معناى جنگيدن رباخوار با خدا و رسول ، اما جنگيدن خدا و رسول با رباخوار، معنايش اين است كه رسول به امر خدا، رباخوار يا هر كس از مسلمانان كه حكمى از احكام را نمى پذيرد او را مجبور به تسليم كند اگر تسليم شد كه هيچ و گرنه مسلمانان را مامور كند تا با او جنگ كنند تا تسليم حكم خدا شود.
همچنانكه در آيه : (فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امر اللّه ). مى فرمايد: بايد با كسى كه سركشى مى كند بجنگيد تا تسليم فرمان خدا شود علاوه بر اينكه خداى تعالى رفتار ديگرى در دفاع از احكامش دارد و آن جنگيدن با مخالفين از طريق فطرت خود آنان است يعنى فطرت خود آنان و فطرت عموم را عليه ايشان مى شوراند تا خواب راحت را از آنان سلب و دودمانشان را ويران و آثارشان رااز روى زمين محو كند.
همچنانكه فرمود: (و اذا اردنا ان نهلك قريه امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا) (و چون بخواهيم اهل قريه اى را هلاك كنيم ، نخست ياغيان شهوت پرست را وامى داريم تا در آن قريه به فسق و فجور بپردازند و در نتيجه عذابشان قطعى گردد، آن وقت به نوعى كه خود مى دانيم زير و رويش مى كنيم ).


و ان تبتم فلكم روس اموالكم لا تظلمون و لا تظلمون .


كلمه (وان تبتم ) بيان گذشته ما را كه گفتيم خطاب در آيه به بعضى از مؤ منين است كه بعد از اسلام آوردن هنوز دست از رباخوارى برنداشته بودند، تاءييد مى كند و معناى جمله : (فلكم روس اموالكم ) اين است كه اصل مالتان را از بدهكار بگيريد و بهره و ربا را رها كنيد، (لا تظلمون ) نه با گرفتن ربا ظلمى كرده باشيد، (و لا تظلمون ) و نه با نگرفتن اصل پولتان به شما ظلم شده باشد.
و اين آيه دلالت دارد بر اينكه اولا رباخوار ملكيتش نسبت به اصل مال امضا شده و ثانيا گرفتن ربا به همان بيانى كه گذشت ، ظلم است و ثالثا انواع معاملات امضا شده چون نفرمود (و لكم راس اموالكم ) و معلوم است كه مال وقتى (راس ) خوانده مى شود كه در وجوه معاملات و انواع كسب صرف شده باشد.


وان كان ذو عسرة فنظره الى ميسرة


لفظ (كان ) در اينجا به اصطلاح علم نحو تامة است و معناى (بود) را مى دهد، مى فرمايد: اگر در ميان بدهكاران فقيرى يافت شود طلبكار بايد او را تا ميسره مهلت دهد و ميسره به معناى تمكن و دارا شدن است در مقابل عسرت كه به معناى فقر و تنگدستى است و معنايش اين است كه آنقدر بايد مهلت دهد تا بدهكار به پرداخت بدهى خود متمكن شود.
و اين آيه هر چند مطلق است و مقيد به مورد ربا نيست و ليكن قهرا منطبق با مورد ربا است ، چون رسم اين بود كه وقتى مدت قرض يا هر بدهى ديگر به پايان مى رسيد رباخوار گريبان بدهكار را مى گرفت . و او درخواست مى كرد كه مدت بدهى مرا تمديد كن و من در مقابل اين تمديد، فلان مقدار و يا به فلان نسبت به قيمت جنس اضافه مى كنم و آيه شريفه از اين عمل نهى نموده و دستور مى دهد به بدهكار مهلت دهند.


و ان تصدقوا خيرلكم ان كنتم تعلمون


يعنى ، و اگر به كلى بدهى مديون را به او ببخشيد و بر او تصديق كنيد براى شما طلبكاران بهتر است ، چون اگر چنين كنيد يك زيادى ممحوق (يعنى نابود شدنى ) را مبدل كرده ايد به زيادى رابيه (يعنى باقى و جاويدان ).


واتقوا يوما ترجعون فيه الى اللّه ...


اين جمله دنباله اى است براى آيات ربا كه حكم ربا و جزاى آن را بيان مى كرد و اين جمله با تذكرى عمومى روز قيامت را با پاره اى از خصوصياتش كه مناسب با مقام آيه است يادآور مى شود تا دلها با ياد آن آماده پرهيز از خدا و ورع و اجتناب از محرمات او گردد، آن محرماتى كه مربوط به حقوق الناس مى باشد كه زندگى بشر بر آن متكى است .
آيه مى فرمايد: در پيش رويتان روزى است كه در آن به سوى خدا باز مى گرديد و هر نفسى آنچه را كه كرده دريافت مى كند، بدون اينكه ظلمى به او بشود.
و اما اينكه معناى بازگشت به خدا چه معنا دارد با اينكه ما هميشه حاضر براى خدا هستيم و نيز معناى (توفيه ) چيست ، پاسخش انشاء اللّه در تفسير سوره انعام خواهد آمد.
بعضى از مفسرين گفته اند: آيه مورد بحث آخرين آيه اى است كه به رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده و به زودى در بحث روايتى زير رواياتى كه بر اين معنا دلالت دارد از نظر خواننده مى گذرد.
بحث روايتى
بحث روايتى (شامل رواياتى در ذيل آيات مربوطه به ربا و عذاب رباخوار
در تفسير قمى در ذيل آيه : (الذين ياكلون الربوا...) از امام صادق (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرموده است : وقتى مرا شبانه به آسمان بردند به مردمى برخوردم كه وقتى مى خواست ند برخيزند از بزرگى شكم ها نمى توانستند، از جبرئيل پرسيدم اينها كيانند؟ گفت : اينها آن كسانى هستند كه در دنيا ربا مى خوردند و خداوند در باره شان فرمود: (لا يقومون الا كما يقوم الّذى يتخبطه الشيطان من المس ) و قوم نامبرده را ديدم كه مانند آل فرعون هر صبح و شام بر آتش عرضه مى شدند و ايشان از شدت دلهره مى گفتند: پروردگارا قيامت كى بپا مى شود؟!.
مؤ لف : اين مشاهده كه رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در معراج داشته ، مثالى برزخى بوده كه گفتار آن جناب را تاءييد و تصديق مى كند كه فرمود: (كما تعيشون تموتون و كما تموتون تبعثون - هر جور زندگى كنيد همانطور مى ميريد و هر جور بميريد همانطور زنده مى شويد).
و در الدرالمنثور است كه اصفهانى در كتاب ترغيب خود از انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود: روز قيامت رباخوار ديوانه و شكم گنده محشور مى شود، بطوريكه پاهاى خود را يكى يكى به زمين مى كشد آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (لا يقومون الا كما يقوم الّذى يتخبطه الشيطان من المس ).
مؤ لف : در عذاب رباخواران و كيفر ربا رواياتى بسيار از طرق شيعه و سنى وارد شده و در بعضى از آنها آمده كه گناه رباخوارى برابر هفتاد بار زناى با مادر است .
و در تهذيب به سند خود از عمر بن يزيد كه فروشنده پارچه اى بود كه در سابور (شاپور خوزستان ) بافته مى شد روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام ) عرضه داشتم : فدايت شوم مردم چنين مى پندارند كه دادن بهره پول براى كسى كه مضطر است نيز حرام است ، آيا اين صحيح است ؟ فرمود: بله ، براى اينكه مگر غنى و يا فقيرى سراغ دارى كه بدون احتياج و اضطرار چيزى را بخرد؟ اى عمر! خداى تعالى بيع را حلال و ربا را حرام فرموده ، پس تو تنها مى توانى سود كسب را بگيرى و نمى توانى ربا بگيرى ، پرسيدم ربا چيست ؟ فرمود: چند درهم بدهى و دو برابر، آنرا بگيرى و يا گندمى بدهى و دو برابر از همان جنس ‍ بگيرى .
و در كتاب فقيه به سند خود از عبيد بن زراره از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: ربا تنها در جنسى است كه كيل و ياوزن مى شود.
مولف : دانشمندان اسلامى در آنچه كه ربا در آن حرام است اختلاف كرده اند مذهب اهل بيت (عليه السلام ) اينست كه ربا تنها در پول ، طلا و نقره و هر جنسى است كه كيل و يا وزن مى شود و چون مساله فقهى است و مربوط به بحث ما كه تفسير است نمى باشد لذا از بحث بيشتر پيرامون آن صرفنظر نموديم .
دو روايت در بيان مراد از مؤ عظه در (فمن جاءه مؤ عظة من ربه ...)
و در كافى از يكى ا ز دو امام باقر و صادق (عليهماالسلام ) و در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده اند كه فرموده اند: منظور از موعظه در جمله (فمن جائه موعظه من ربه توبه است ).
و در تهذيب از محمد بن مسلم روايت آورده كه گفت : از اهل خراسان مردى داخل شد بر امام باقر (عليه السلام ) (كه از راه رباخوارى مال فراوانى بدست آورده بود، بعد از فقهاء پرسيده بود كه تكليفم چيست ؟ همه گفته بودند هيچ عبادتى از تو پذيرفته نيست تا آنكه اموال را به صاحبش برگردانى ) مرد خراسانى قصه خود را گفت ، و امام ابى جعفر (عليه السلام ) فرمود: راه نجات تو، در كتاب خداى عزوجل آمده است . آنجا كه مى فرمايد: (فمن جائه موعظه من ربه فانتهى فله ما سلف و امره الى اللّه ) و منظور از موعظه توبه است .
و در كافى و كتاب من لا يحضره الفقيه از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: هر مقدار ربا كه مردم از روى نادانى خورده باشند و بعد توبه كرده باشند خدا توبه شان را در صورتى كه توبه صحيح و جدى باشد مى پذيرد، و نيز فرمود: اگر مردى از پدرش مالى را به ارث ببرد و بداند كه در آن مال ربا هست و ليكن مال ربوى در معاملات با مال غير ربوى مخلوط شده باشد اين مال بر او حلال است و مى تواند آن را بخور و اگر عين مال ربوى را بشناسد در آن صورت عين مال ربوى را به صاحبش بر مى گرداند و اصل مال را بر مى دارد.
و در فقيه و عيون از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت كر ده كه فرمود: رباخوارى براى كسى كه از حرمتش در اسلام با خبر شده گناه كبيره است ، آنگاه فرمود: و با علم به حرمت آن استخفاف و بى اعتنائى به حكم خدا و دخول در كفر است .
و در كافى آمده : از آن جناب پرسيدند: مردى ربا مى خورد و معتقد است كه ربا حلال است فرمود: اگر حكم خدا به او نرسيده باشد عيبى ندارد و اما اگر از حكم خدا آگاه است و عمدا ربا مى خورد همان حكمى را دارد كه خداى عزوجل بيان فرموده است .
روايتى در ذيل آيه (يمحق الله الربوا و...)
و در تهذيب و فقيه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده شخصى در باره آيه شريفه : (يمحق اللّه الربوا و يربى الصدقات ...) از آن جناب كرد كه چگونه خدا ربا را كاهش داده و نابود مى كند با اينكه به قول بعضى ها ما مى بينيم مال رباخواران روز به روز بيشتر مى شود؟ فرمود: چه نقصانى شديدتر از نقصان يك درهم ربا كه دين آدمى را ناقص مى كند و از بين مى برد و اگر هم بخواهد توبه كند همه مالش از بين مى رود و فقير مى شود.
مؤ لف : اين روايت بطوريكه ملاحظه مى كنيد منظور از (محق ) نقصان را به (محق ) تشريعى تفسير كرده و مى فرمايد هر چند مال در نزد رباخوار زياد مى شود، اما شرعا مال او نيست و تصرفش در آن اموال حرام است در مقابل ربا صدقه قرار دارد كه منظور از ارباء و زياد شدن آن زياد شدن تكوينى است و اين با بيان قبلى ما (كه گفتيم : محق در آيه عموميت دارد) منافاتى ندارد.
و در مجمع البيان از على (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا در كار رباخوارى پنج نفر را لعنت كرد يكى خورنده آن و دوم خوراننده اش سوم و چهارم دو شاهد و پنجم نويسنده اش را.
مولف : اين معنا در الدر المنثور هم به چند طريق از آن جناب روايت شده است .
و در تفسير عياشى از امام باقر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: خداى تعالى مى فرمايد: منم آفريدگار هر چيز و غير خودم را موكل بر هر چيز كرده ام مگر صدقه را كه خودم آن را به دست خود مى گيرم هر چند كه مرد و زنى نيمه اى از يك خرما صدقه دهند، من آنرا تربيت مى كنم ، و نمو مى دهم ، همانطور كه مردى از شما گوساله و يا كره اسب از شير گرفته خود را تربيت مى كند، تا آنجا كه وقتى در قيامت از نمو دادنش دست بر مى دارم ، به قدر كوهى بزرگتر از احد شده باشد.
و نيز در آن كتاب از على بن الحسين (عليهماالسلام ) از رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى صدقه شما را رشد مى دهد، همانطور كه شما فرزند خود را تربيت مى كنيد، بطوريكه صدقه شما آنقدر بزرگ شود كه كوهى چون احد گردد.
مؤ لف : اين معنا از طرق اهل سنت از عده اى از صحابه چون ابى هريرة و عايشه و ابن عمر و ابى برزه اسلمى از رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نقل شده است .
روايتى در ارتباط با (و ذروا ما بقى من الربوا...)
و در تفسير قمى آمده كه وقتى خداى تعالى اين آيه (الذين ياكلون الربوا...) را نازل كرد خالد بن وليد كه نزد رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نشسته بود برخاست ، و عرضه داشت : يا رسول اللّه ! پدرم در ثقيف طلبكاريهائى از مردم ، بابت ربا داشت و به من وصيت كرد آنها را بگيرم (آيا بگيرم يا نه )، در پاسخ وى اين آيه نازل شد: و( ذروا ما بقى من الربوا...)
مؤ لف : قريب به اين معنا را صاحب مجمع البيان از حضرت باقر (عليه السلام ) روايت كرده است .
و نيز در مجمع آمده كه سدى و عكرمه گفته اند: آيه (و ذروا ما بقى من الربوا) درباره بقيه ربائى نازل شد كه عباس و خالد بن وليد كه باهم شريك بودند از قبيله بنى عمرو بن عمير كه شاخه اى از ثقيف بودند طلب داشتند، و در روزگارى كه اسلام آمد اينها اموال بسيار زيادى از ربا جمع كرده بودند، خداى تعالى اين آيه را نازل كرد، و به دنبالش رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: هر ربائى كه قبل از اسلام و در جاهليت گرفته شده و بقيه اى از آن مانده ديگر پرداختش لازم نيست ، و اولين ربائى كه من باطل مى كنم و مى بخشم رباى عباس بن عبد المطلب است ، و هر خونى كه در جاهليت ريخته شده قصاص آن در اسلام برداشته شده ، و اولين خونى را كه من مى بخشم خون ربيعه بن حارث بن عبد المطلب است ، كه در بنى ليس شير خورده و پرورش يافته بود و هذيل او را بكشت .
مولف : نقل اين روايت را صاحب الدر المنثور به ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم نسبت داده كه از سدى روايت كرده اند با اين تفاوت كه در روايت اين سه نفر آمده كه آيه شريفه درباره عباس بن عبد المطلب و مردى از بنى مغيره نازل شده است .
و در الدر المنثور است كه ابو داود، و ترمذى كه او حديث را صحيح دانسته است و نسائى ، و ابن ماجه ، و ابن ابى حاتم ، و بيهقى در سنن خود، همگى از عمرو و پسر احوص روايت كرده اند كه وى درحجة الوداع در ركاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوده ، و گفته است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: آگاه باشيد كه هر ربائى از زمان جاهليت بر ذمه كسى مانده ، بخشوده شده است ، و طلبكار حق مطالبه آن را ندارد، و تنها مى تواند اصل طلب خود را مطالبه كند، نه ظلم كنيد و نه ظلم شويد.
مولف : روايت در اين معنا بسيار است ، و آنچه از روايات شيعه و سنى بر مى آيد اين است كه اجمالا آيه ، درباره اموال ربوى نازل شده ، كه بنى مغيره (دودمانى ازمردم مكه ) از بنى ثقيف (مردم طائف ) طلب داشتند، چون در زمان جاهليت به آنان پول يا جنس به قرض مى دادند، و ربا مى گرفتند، آنگاه كه اسلام آمد و باقيمانده طلب خود را از ايشان مطالبه نمودند، مردم ثقيف ندادند، چون اسلام خط بطلان بر معاملات ربوى كشيده بود، طرفين دعوا را نزد رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بردند در پاسخشان اين آيه نازل شد.
و همين ، خود مؤ يد آن بيان ما است كه گفتيم : ربا قبل از نزول اين آيات حرام شده بود، و همه مردم از آن خبر داشتند، (زيرا اگر حرام نشده بود و به مردم ابلاغ نشده بود مردم ثقيف از دادن بدهى خود امتناع نمى ورزيدند (مترجم )، پس نبايد به گفتار بعضى از روايات اعتنا كرد كه گفته اند: حرام بودن ربا در اواخر عمر رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نازل شد، و آن جناب هنوز حكم را ابلاغ نكرده از دنيا رحلت فرمود، مانند روايتى كه در الدر المنثور آمده كه ابن جرير، و ابن مردويه ، از عمر بن خطاب روايت كرده اند كه روزى در خطبه خود گفت : يكى از آخرين آياتى كه نازل شده ، آيه ربا بود، و رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از دنيا رفت در حالى كه حكم آنرا براى ما بيان نكرده بود، پس شما هم آنچه را كه شك داريد رها كنيد، و تنها به آنچه شما را به شك نمى اندازد اكتفا نمائيد.
علاوه بر اينكه مذهب اهل البيت (عليه السلام ) اين است كه خداى تعالى پيامبر خود را قبض روح نكرد، مگر بعد از آنكه خدا تمامى مايحتاج مردم در امور دين را تشريع كرده ، و رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هم براى مردم بيان نموده بود.
و نيز در الدر المنثور است كه آخرين آيه اى كه از قرآن نازل شد آيه : (و اتقوا يوما ترجعون فيه ...) است .
و در مجمع البيان است كه از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: اگر در اسلام در تحريم ربا تشديد شده براى اين است كه مردم به سوى اعمال خير از قبيل قرض دادن و كمك هاى بلا عوض روى آورند.
و باز در مجمع البيان از على (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: وقتى خدا بخواهد اهل قريه اى را هلاك كند، ربا در آن شايع مى شود.
رواياتى در ذيل (و ان كان ذو عسرة ...)
مولف : در بيان سابق ما مطالبى كه اين روايات را روشن مى سازد، گذشت .
و نيز در مجمع البيان در ذيل آيه : (و ان كان ذو عسرة فنظره الى ميسرة ...) گفته : علماى اسلام در حد عسرت و ندارى اختلاف كرده اند، از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود حد عسرت اين است كه انسان بيشتر از قوت متوسط خود و عيالش نداشته باشد تا قرض خود را بدهد.
و نيز در همان كتاب به نقل از ابن عباس و ضحاك و حسن آمده كه مهلت دادن بدهكار دست تنگ در تمامى بدهكاريها واجب است و همين معنا از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) نيز روايت شده است .
و در همان كتاب آمده كه امام باقر (عليه السلام ) فرمود: معناى جمله (الى ميسرة ) اين است كه بايد او را مهلت دهيد تا خبر ناتوانى از پرداخت قرضش به امام مسلمين برسد، و او قرض وى را از سهم غارمين (بدهكاران ) كه يكى از مصارف زكات است ، بپردازد، البته امام مسلمين قرضى را از اين ناحيه مى پردازد كه در راه مشروع مصرف شده باشد.
و در كافى از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: روزى رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر بالاى منبر رفت ، و پس از حمد خدا و ثناى بر او، و درود بر همه انبيايش فرمود: هان اى مردم حاضر به غائبين برسانيد، آگاه باشيد كه هر كس بدهكار تنگدستى را مهلت دهد، بر خدا است كه در برابر هر روز مهلت كه داده ثواب صدقه دادن تمامى طلبش را بدهد، (مثلا اگر هزار تومان طلب دارد، و بدهكار را به مدت يك سال مهلت داد، خداوند سيصد و شصت هزار تومان صدقه براى او، حساب مى كند (مترجم ) تا آنكه طلب خود را وصول كند، آنگاه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: آيه : (و ان كان ذو عشرة فنظره الى ميسرة ، و ان تصدقوا خير لكم ان كنتم تعلمون ) به اين معنا است كه اگر مى دانيد كه تنگ دست است به او از مالتان تصديق كنيد، كه اين برايتان بهتر است .
مؤ لف : اين روايت مى خواهد جمله :(ان كنتم تعلمون ) را تفسير كند، در سابق معنائى ديگر براى آن كرديم ، و روايات در اين معانى و مطالب مربوط به آنها بسيار است ، اگر كسى بخواهد همه را ببيند بايد به كتاب قرض از كتب فقهى مراجعه نمايد.
بحث علمى
بحث علمى (تحليل علمى ربا و مفاسد اجتماعى و اختصادى آن با اشاره اى به : تاريخچهملكيت ، قيمت گذارى ، پول ، معاملات ...)
در مباحث قبلى مكرر خاطرنشان ساختيم كه انسان در زندگيش همى و هدفى جز اين ندارد كه آنچه مى كند به نحوى باشد كه كمالات وجوديش را به دست آورد، و به عبارتى ديگر حوائج ماديش را برآورده سازد، پس انسان عملى را كه انجام مى دهد به وجهى ارتباط و تعلق به ماده دارد، ماده اى كه حاجت زندگيش را بر مى آورد،
پس انسان مالك عمل خويش است ، قهرا آن ماده اى را هم كه روى آن عمل كرده ،مالك است ، حال چه اينكه عمل او فعل باشد يا انفعال ، چون در نظر يك انسان اجتماعى ، عمل او عبارت است از رابطه اى كه او با ماده دارد، و بر آن رابطه اثر، بار مى شود، ساده تر بگويم : وقتى انسان در ماده اى عمل مى كند، آن ماده را به خود اختصاص مى دهد، و اين همان ملكيت اعتبارى يعنى جواز تصرف است ، اين عقيده اى است كه يك انسان اجتماعى به آن پايبند است و عقلا هم همين را جايز مى دانند، و انسان را در اين اعتقادش تخطئه نمى كنند.
ليكن از آنجائى كه يك فرد از انسان نمى تواند با عملكرد خودش تمامى حوائج زندگى خود را برآورد، همين معنا او را واداركرده تا اجتماعى تعاونى تشكيل دهد و در نتيجه هر انسانى از دستاورد عمل خود استفاده كند، و مازاد آنرا در اختيار ديگران قرار داده ، در مقابل ، از دستاورد ديگران ، ساير حوائج خود را برآورد، در نتيجه ناگزير شد تا با همنوعان خود مبادله و معاوضه را آغاز كند، و سرانجام ، قرار بر اين شد كه ، هر فرد از انسان در يك و يا چند رشته عمل كند، و از اين راه و يا راهها چيرهائى را مالك شود، و از آنهاآنچه خودش احتياج دارد مصرف كند، و بقيه را با مازاد از دستاوردهاى ديگران معاوضه نمايد، و نياز خود را از آنها تاءمين نمايد، و اصل و ريشه معاملات و معاوضات همين است .
ليكن چند چيز باعث شد تا در مساله معاملات اشكال پديد آيد، يكى اينكه كالاهائى كه در اثر عملكرد انسانها به دست مى آيد يك جور نيست ، و به تمام معنا با هم تفاوت دارند، دوم اينكه احتياج انسانها به همه آنها يكسان نيست نسبت به بعضى احتياج شديد و نسبت به بعضى ديگر كم است ، سوم اينكه همه آن كالاها هميشه به يك اندازه موجود نيست ، بعضى از آنها كمتر يافت مى شود، مثلا انسان ميوه را مى خواهد براى خوردن ، و الاغ را براى بار بردن ، و آب را براى نوشيدن و طلا و جواهرات را براى زينت دادن و به گردن انداختن و يا انگشتر نمودن و آن را در انگشت كردن و... و اينها هر كدام براى خود ارزش و قيمتى جداگانه دارد، و نسبتشان به يكديگر مختلف است .
اين اشكال بشر را وادار كرد تا براى هر چيزى قيمتى معين كند، و معيار قيمت را پول قرار داد، يعنى درهم و دينارى درست كرد، و بهاى هر چيزى را با آن سنجيد، و اين عمل را در اصل با فلزات كمياب مانند طلا و نقره انجام داد، آن را اصل و معيار همه ارزش ها كرد، و بقيه كالاها و اجناس را با آن سنجيد، همچنانكه همه وزن ها (مثل گرم و مثقال و غيره ) با يك معيار كلى (كيلو) سنجيده مى شود، در نتيجه يك واحد از پول طلا معيارى شد كه بهاى تمامى كالاها را با آن معين و نسبت اشياء به يكديگر را نيز باهمان معيار معلوم كنند.
ليكن كار به اينجا خاتمه نمى يافت ، براى اينكه لازم بود مقياسهاى مختلفى براى هر كالائى نيز معين كنند، مثلا واحدى براى طول از قبيل ذرع و متر و امثال آن ، و واحدى براى حجم چون كيلو ليتر و امثال آن ، و واحدى براى سنگينى چون من و كيلو و تن و خروار و نخود و امثال آن ، درست كند، در اين هنگام است كه تمامى نسبت ها معلوم مى شود، و اشتباهى باقى نمى ماند و معلوم شد كه مثلا يك قيراط از الماس ‍ برابر چهار دينار از طلا و فلان مقدار از آرد گندم يا ميوه يا چيز ديگر است ، و يك من گندم برابر مثلا ده دينار پول يا فلان مقدار شكر و فلان مقدار از چيز ديگر است ، و روشن شد كه قيراطى از الماس برابر است با چهل من آرد، و همچنين معلوم شد كه هر چيزى برابر چه مقدار از چيز ديگر است .
بشر بعد از اين مراحل علاوه بر طلا و نقره پولهائى ديگر از مس و برنز و اسكناس و تمبر درست كرد، كه شرح مفصل آنرا كتابهاى اقتصاد شرح داده ، و بعد از اين مرحله كار ديگرى صورت گرفت ، و آن اين بود كه (چون مردم نمى توانستند كالاى خود را به راه دور برده ، و آنچه را كه مى خواهند، از راهى دور تهيه كنند) به ناچار راههائى براى كسب و تجارت باز شد، و هر كاسب يا تاجرى مخصوص تهيه كالائى شد، تا آنرا با نوعى ديگر مبادله و معاوضه كند، و از اين راه سودى به دست آورد، و اين سود نوعى زيادى است كه در قبال آنچه مى دهد مى گيرد. اين اعمال و رفتارى بود كه انسان براى رفع حوائج زندگى خود پيش ‍ گرفته ، و در آخر، مساله به اينجا منجر شد كه به دست آورد ن نيازهاى زندگى دائر مدار پول باشد، و به نظر چنين رسيد كه هر كس پول چيزى را دارد گويا، خود آن را دارد (و خلاصه هدف و وسيله به يكديگر مشتبه شد) و مردم چنين پنداشتند كه پول همه چيز است ، چون وقتى پول باشد ه

شاهنامه فردوسی_سراغاز

شاهنامه فردوسی ب1_سراغاز

حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی بزرگترین شاعر دوره سامانی و غزنوی،

حکیم ابوالقاسم فردوسی است. فردوسی در طبران طوس به سال 329

هجری بدنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولایت مکنتی داشت.

از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی ...

EXrozblog.comEX

شاهنامه فردوسی ب1_سراغاز

شاهنامه فردوسی

مشخصات کتاب

‏شماره بازیابی : ۵-۱۵۲۷۳
‏شماره کتابشناسی ملی : ‏‌ف۵۲۷۳
‏شماره های شناسایی دیگر : ۵۲۷۳ف
‏سرشناسه : فردوسی ابوالقاسم ۳۲۹ - ۴۱۶؟ق
‏عنوان و نام پدیدآور : شاهنامه فردوسی {نسخه خطی}ابوالقاسم فردوسی
‏وضعیت استنساخ : ق‌۱۰۲۱
‏آغاز ، انجام ، انجامه : آغاز نسخه "افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال به ثنای ملک الملک خدای متعال ..."
انجام نسخه "... هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه‌السلام تمام شد کتاب میمون فال عدیم المثال شاهنامه از مقولات ... الحمدلله رب‌العالمین
: معرفی کتاب منظومه‌ای است از ابوالقاسم فردوسی که دارای چهار مقدمه می‌باشد نسخه حاضر با مقدمه‌ای است که در سال ۸۲۹ق بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ نوشته شده است
‏مشخصات ظاهری : برگ ۳۸۱، سطر ۲۵، اندازه سطور ۲۳۵x۱۳۵، قطع ۳۳۵x۲۱۰
‏یادداشت مشخصات ظاهری : نوع کاغذ: فرنگی نخودی
خط: نستعلیق
تزئینات متن سر لوح و کتیبه مذهب به زر، لاجورد، شنگرف سفید، مشکی و سبز (برگ ۳ب برگ ۱۴ب دارای دو کتیبه در بالا و پائین و در سمت راست و چپ متن با همان رنگها، دارای‌۳۴ مینیاتور، جدول دور سطور به زر، شنگرف و لاجورد، عناوین به شنگرف
‏یاداشت تملک و سجع مهر : امتیاز نسخه نفیس بودن
‏منابع اثر، نمایه ها، چکیده ها : منابع دیده شده ذریعه (۱۶: )۱۳ ف ملی (۵۲۱: )۲ ف مجلس (۳۴۹: )۳ مشار (۳۱۷۳: )۳ فهرست نسخه‌های خطی فارسی منزوی (۲۹۳۵: )۴
‏موضوع : شعر فارسی -- قرن ق‌۴
‏شماره بازیابی : ۶۳۰۶-۳/چ ۱۱۷۳
‏دسترسی و محل الکترونیکی : http://dl.nlai.ir/UI/550f8353-9b03-4376-9105-9ee8299da7f1/Catalogue.aspx

معرفی

حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی بزرگترین شاعر دوره سامانی و غزنوی، حکیم ابوالقاسم فردوسی است. فردوسی در طبران طوس به سال 329 هجری بدنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولایت مکنتی داشت. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی نداریم؛ اینقدر معلوم است که در جوانی از برکت درآمد املاک پدر بکسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی افتاده است.
فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات راجع به گذشته ایران علاقه می ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را بفکر نظم شاهنامه انداخت. چنانکه از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بود. مدتی را که بر سر این کار رنج برد بتفاوت 25، 30 و 35 سال ذکر میکنند. آنچه محقق است این است که وی برای نظم کتاب نه از روی ترتیبی که اکنون در توالی داستانها است کار کرده و نه اینکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنیف آن بوده است. به هر حال فردوسی نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خویش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اینکار جوانی خود را به پیری رسانید. به امید اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوایل شروع این کار، هم خود او ثروت و مکنت کافی داشت و هم بعضی از رجال و بزرگان خراسان وسایل آسایش خاطر او را فراهم می کردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پیری گرفتار فقر و تنگدستی گردید، و در دوران قحطی و گرسنگی خراسان که در حدود سال 402 هجری قمری روی داد، از ثروت و دارائی عاری بود. باید دانست بر خلاف آنچه مشهور است، فردوسی شاهنامه را صرفاً بخاطر علاقه خویش و حتی سالها قبل از آنکه سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، در صدد برآمد که آنرا بنام پادشاهی بزرگ کند و بگمان اینکه سلطان غزنین چنانکه باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را بنام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. سبب آنکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بد دینی متهم گشته بود و از این رو سلطان باو بی اعتنائی کرد. ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد می بردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر وی پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال گویا سلطان شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم بزشتی یاد کرد و چنانکه مؤلف تاریخ سیستان می گوید، بر فردوسی خشم آورد که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست". و گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بیتی چند در هجو سلطان محمود گفت و از بیم محمود غزنین را ترک کرد و با خشم و ترس یک چند در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر میرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند. گویند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتی از فردوسی یاد آمد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان گردید و در صدد دلجوئی از او برآمد و فرمان داد تا مالی هنگفت برای او از غزنین به طوس گسیل دارند و از او دلجوئی کنند. اما چنانکه تذکره نویسان نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند؛ از وی جز دختری نمانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر وفات یافته بود و استاد را از مرگ خود پریشان و اندوهگین ساخته بود. شاهنامه نه فقط بزرگترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی بیادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است. فردوسی طبع لطیف و خوی پاکیزه داشت. سخنش از طعن و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا میتوانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد. در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن آداب نیک ایران قدیم عشق می ورزید؛ و از تورانیان و رومیان و اعراب به سبب صدماتی که بر ایران وارد آورده بودند نفرت داشت. به هر حال استاد طوس مردی پاکدل و نوعدوست و مهربان بود و نسبت به تمام مردم محبت داشت، اما دشمنان ایران را به هیچ وجه نمی بخشود . عشق و علاقه او نسبت به شاهان و پهلوانان ایران زمین از هر بیتی که در باب آنها گفته، آشکار است و بهمین علت باید او را دوستدار عظمت ایران و مبشر وحدت و شوکت ایران شمرد.

آغاز کتاب

بخش ۱ - آغاز کتاب

به نام خداوند جان و خرد****کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای****خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر****فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست****نگارندهٔ بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را****نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه****که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد****نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی****همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست****میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی****در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان****ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی****ز گفتار بی‌کار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه****به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود****ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخن‌گاه نیست****ز هستی مر اندیشه را راه نیست

بخش ۱۰ - بنیاد نهادن کتاب

دل روشن من چو برگشت ازوی****سوی تخت شاه جهان کرد روی
که این نامه را دست پیش آورم****ز دفتر به گفتار خویش آورم
بپرسیدم از هر کسی بیشمار****بترسیدم از گردش روزگار
مگر خود درنگم نباشد بسی****بباید سپردن به دیگر کسی
و دیگر که گنجم وفادار نیست****همین رنج را کس خریدار نیست
برین گونه یک چند بگذاشتم****سخن را نهفته همی داشتم
سراسر زمانه پر از جنگ بود****به جویندگان بر جهان تنگ بود
ز نیکو سخن به چه اندر جهان****به نزد سخن سنج فرخ مهان
اگر نامدی این سخن از خدای****نبی کی بدی نزد ما رهنمای
به شهرم یکی مهربان دوست بود****تو گفتی که با من به یک پوست بود
مرا گفت خوب آمد این رای تو****به نیکی گراید همی پای تو
نبشته من این نامهٔ پهلوی****به پیش تو آرم مگر نغنوی
گشاده زبان و جوانیت هست****سخن گفتن پهلوانیت هست
شو این نامهٔ خسروان بازگوی****بدین جوی نزد مهان آبروی
چو آورد این نامه نزدیک من****برافروخت این جان تاریک من

بخش ۱۱ - در داستان ابومنصور

بدین نامه چون دست کردم دراز****یکی مهتری بود گردنفراز
جوان بود و از گوهر پهلوان****خردمند و بیدار و روشن روان
خداوند رای و خداوند شرم****سخن گفتن خوب و آوای نرم
مرا گفت کز من چه باید همی****که جانت سخن برگراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترس****بکوشم نیازت نیارم به کس
همی داشتم چون یکی تازه سیب****که از باد نامد به من بر نهیب
به کیوان رسیدم ز خاک نژند****از آن نیکدل نامدار ارجمند
به چشمش همان خاک و هم سیم و زر****کریمی بدو یافته زیب و فر
سراسر جهان پیش او خوار بود****جوانمرد بود و وفادار بود
چنان نامور گم شد از انجمن****چو در باغ سرو سهی از چمن
نه زو زنده بینم نه مرده نشان****به دست نهنگان مردم کشان
دریغ آن کمربند و آن گردگاه****دریغ آن کیی برز و بالای شاه
گرفتار زو دل شده ناامید****نوان لرز لرزان به کردار بید
یکی پند آن شاه یاد آوریم****ز کژی روان سوی داد آوریم
مرا گفت کاین نامهٔ شهریار****گرت گفته آید به شاهان سپار
بدین نامه من دست بردم فراز****به نام شهنشاه گردنفراز

بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود

جهان آفرین تا جهان آفرید****چنو مرزبانی نیامد پدید
چو خورشید بر چرخ بنمود تاج****زمین شد به کردار تابنده عاج
چه گویم که خورشید تابان که بود****کزو در جهان روشنایی فزود
ابوالقاسم آن شاه پیروزبخت****نهاد از بر تاج خورشید تخت
زخاور بیاراست تا باختر****پدید آمد از فر او کان زر
مرا اختر خفته بیدار گشت****به مغز اندر اندیشه بسیار گشت
بدانستم آمد زمان سخن****کنون نو شود روزگار کهن
بر اندیشهٔ شهریار زمین****بخفتم شبی لب پر از آفرین
دل من چو نور اندر آن تیره شب****نخفته گشاده دل و بسته لب
چنان دید روشن روانم به خواب****که رخشنده شمعی برآمد ز آب
همه روی گیتی شب لاژورد****از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد
در و دشت برسان دیبا شدی****یکی تخت پیروزه پیدا شدی
نشسته برو شهریاری چو ماه****یکی تاج بر سر به جای کلاه
رده بر کشیده سپاهش دو میل****به دست چپش هفتصد ژنده پیل
یکی پاک دستور پیشش به پای****بداد و بدین شاه را رهنمای
مرا خیره گشتی سر از فر شاه****وزان ژنده پیلان و چندان سپاه
چو آن چهرهٔ خسروی دیدمی****ازان نامداران بپرسیدمی
که این چرخ و ماهست یا تاج و گاه****ستارست پیش اندرش یا سپاه
یکی گفت کاین شاه روم است و هند****ز قنوج تا پیش دریای سند
به ایران و توران ورا بنده‌اند****به رای و به فرمان او زنده‌اند
بیاراست روی زمین را به داد****بپردخت ازان تاج بر سر نهاد
جهاندار محمود شاه بزرگ****به آبشخور آرد همی میش و گرگ
ز کشمیر تا پیش دریای چین****برو شهریاران کنند آفرین
چو کودک لب از شیر مادر بشست****ز گهواره محمود گوید نخست
نپیچد کسی سر ز فرمان اوی****نیارد گذشتن ز پیمان اوی
تو نیز آفرین کن که گوینده‌ای****بدو نام جاوید جوینده‌ای
چو بیدار گشتم بجستم ز جای****چه مایه شب تیره بودم به پای
بر آن شهریار آفرین خواندم****نبودم درم جان برافشاندم
به دل گفتم این خواب را پاسخ است****که آواز او بر جهان فرخ است
برآن آفرین کو کند آفرین****بر آن بخت بیدار و فرخ زمین
ز فرش جهان شد چو باغ بهار****هوا پر ز ابر و زمین پرنگار
از ابر اندرآمد به هنگام نم****جهان شد به کردار باغ ارم
به ایران همه خوبی از داد اوست****کجا هست مردم همه یاد اوست
به بزم اندرون آسمان سخاست****به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست
به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل****به کف ابر بهمن به دل رود نیل
سر بخت بدخواه با خشم اوی****چو دینار خوارست بر چشم اوی
نه کند آوری گیرد از باج و گنج****نه دل تیره دارد ز رزم و ز رنج
هر آنکس که دارد ز پروردگان****از آزاد و از نیکدل بردگان
شهنشاه را سربه‌سر دوستوار****به فرمان ببسته کمر استوار
نخستین برادرش کهتر به سال****که در مردمی کس ندارد همال
ز گیتی پرستندهٔ فر و نصر****زید شاد در سایهٔ شاه عصر
کسی کش پدر ناصرالدین بود****سر تخت او تاج پروین بود
و دیگر دلاور سپهدار طوس****که در جنگ بر شیر دارد فسوس
ببخشد درم هر چه یابد ز دهر****همی آفرین یابد از دهر بهر
به یزدان بود خلق را رهنمای****سر شاه خواهد که باشد به جای
جهان بی‌سر و تاج خسرو مباد****همیشه بماناد جاوید و شاد
همیشه تن آباد با تاج و تخت****ز درد و غم آزاد و پیروز بخت
کنون بازگردم به آغاز کار****سوی نامهٔ نامور شهریار

بخش ۲ - ستایش خرد

کنون ای خردمند وصف خرد****بدین جایگه گفتن اندرخورد
کنون تا چه داری بیار از خرد****که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد****ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای****خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وزویت غمیست****وزویت فزونی وزویت کمیست
خرد تیره و مرد روشن روان****نباشد همی شادمان یک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد****که دانا ز گفتار از برخورد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش****دلش گردد از کردهٔ خویش ریش
هشیوار دیوانه خواند ورا****همان خویش بیگانه داند ورا
ازویی به هر دو سرای ارجمند****گسسته خرد پای دارد ببند
خرد چشم جانست چون بنگری****تو بی‌چشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس****نگهبان جانست و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان****کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
خرد را و جان را که یارد ستود****و گر من ستایم که یارد شنود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود****ازین پس بگو کافرینش چه بود
تویی کردهٔ کردگار جهان****ببینی همی آشکار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوی****به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن****بدانی که دانش نیاید به بن

بخش ۳ - گفتار اندر آفرینش عالم

از آغاز باید که دانی درست****سر مایهٔ گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید****بدان تا توانایی آرد پدید
سرمایهٔ گوهران این چهار****برآورده بی‌رنج و بی‌روزگار
یکی آتشی برشده تابناک****میان آب و باد از بر تیره خاک
نخستین که آتش به جنبش دمید****ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وزان پس ز آرام سردی نمود****ز سردی همان باز تری فزود
چو این چار گوهر به جای آمدند****ز بهر سپنجی سرای آمدند
گهرها یک اندر دگر ساخته****ز هرگونه گردن برافراخته
پدید آمد این گنبد تیزرو****شگفتی نمایندهٔ نوبه‌نو
ابر ده و دو هفت شد کدخدای****گرفتند هر یک سزاوار جای
در بخشش و دادن آمد پدید****ببخشید دانا چنان چون سزید
فلکها یک اندر دگر بسته شد****بجنبید چون کار پیوسته شد
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ****زمین شد به کردار روشن چراغ
ببالید کوه آبها بر دمید****سر رستنی سوی بالا کشید
زمین را بلندی نبد جایگاه****یکی مرکزی تیره بود و سیاه
ستاره برو بر شگفتی نمود****به خاک اندرون روشنائی فزود
همی بر شد آتش فرود آمد آب****همی گشت گرد زمین آفتاب
گیا رست با چند گونه درخت****به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت
ببالد ندارد جز این نیرویی****نپوید چو پیوندگان هر سویی
وزان پس چو جنبنده آمد پدید****همه رستنی زیر خویش آورید
خور و خواب و آرام جوید همی****وزان زندگی کام جوید همی
نه گویا زبان و نه جویا خرد****ز خاک و ز خاشاک تن پرورد
نداند بد و نیک فرجام کار****نخواهد ازو بندگی کردگار
چو دانا توانا بد و دادگر****از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر
چنینست فرجام کار جهان****نداند کسی آشکار و نهان

بخش ۴ - گفتار اندر آفرینش مردم

چو زین بگذری مردم آمد پدید****شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند****به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد****مر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگری اندکی****که مردم به معنی چه باشد یکی
مگر مردمی خیره خوانی همی****جز این را نشانی ندانی همی
ترا از دو گیتی برآورده‌اند****به چندین میانجی بپرورده‌اند
نخستین فطرت پسین شمار****تویی خویشتن را به بازی مدار
شنیدم ز دانا دگرگونه زین****چه دانیم راز جهان آفرین
نگه کن سرانجام خود را ببین****چو کاری بیابی ازین به گزین
به رنج اندر آری تنت را رواست****که خود رنج بردن به دانش سزاست
چو خواهی که یابی ز هر بد رها****سر اندر نیاری به دام بلا
نگه کن بدین گنبد تیزگرد****که درمان ازویست و زویست درد
نه گشت زمانه بفرسایدش****نه آن رنج و تیمار بگزایدش
نه از جنبش آرام گیرد همی****نه چون ما تباهی پذیرد همی
ازو دان فزونی ازو هم شمار****بد و نیک نزدیک او آشکار

بخش ۵ - گفتار اندر آفرینش آفتاب

ز یاقوت سرخست چرخ کبود****نه از آب و گرد و نه از باد و دود
به چندین فروغ و به چندین چراغ****بیاراسته چون به نوروز باغ
روان اندرو گوهر دلفروز****کزو روشنایی گرفتست روز
ز خاور برآید سوی باختر****نباشد ازین یک روش راست‌تر
ایا آنکه تو آفتابی همی****چه بودت که بر من نتابی همی

بخش ۶ - در آفرینش ماه

چراغست مر تیره شب را بسیچ****به بد تا توانی تو هرگز مپیچ
چو سی روز گردش بپیمایدا****شود تیره گیتی بدو روشنا
پدید آید آنگاه باریک و زرد****چو پشت کسی کو غم عشق خورد
چو بیننده دیدارش از دور دید****هم اندر زمان او شود ناپدید
دگر شب نمایش کند بیشتر****ترا روشنایی دهد بیشتر
به دو هفته گردد تمام و درست****بدان باز گردد که بود از نخست
بود هر شبانگاه باریکتر****به خورشید تابنده نزدیکتر
بدینسان نهادش خداوند داد****بود تا بود هم بدین یک نهاد

بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر

ترا دانش و دین رهاند درست****در رستگاری ببایدت جست
وگر دل نخواهی که باشد نژند****نخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی****دل از تیرگیها بدین آب شوی
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی****خداوند امر و خداوند نهی
که خورشید بعد از رسولان مه****نتابید بر کس ز بوبکر به
عمر کرد اسلام را آشکار****بیاراست گیتی چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزین****خداوند شرم و خداوند دین
چهارم علی بود جفت بتول****که او را به خوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم در ست****درست این سخن قول پیغمبرست
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست****تو گویی دو گوشم پرآواز اوست
علی را چنین گفت و دیگر همین****کزیشان قوی شد به هر گونه دین
نبی آفتاب و صحابان چو ماه****به هم بستهٔ یکدگر راست راه
منم بندهٔ اهل بیت نبی****ستایندهٔ خاک و پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد****برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد کشتی برو ساخته****همه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس****بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی****همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید****کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن****کس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی****شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر****خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین****همان چشمهٔ شیر و ماء معین
اگر چشم داری به دیگر سرای****به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست****چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم****چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست****ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بی‌پدر دشمنش****که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست****ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان****نه برگردی از نیک پی همرهان
همه نیکی ات باید آغاز کرد****چو با نیکنامان بوی همنورد
از این در سخن چند رانم همی****همانا کرانش ندانم همی

بخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب

سخن هر چه گویم همه گفته‌اند****بر باغ دانش همه رفته‌اند
اگر بر درخت برومند جای****نیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلند****همان سایه زو بازدارد گزند
توانم مگر پایه‌ای ساختن****بر شاخ آن سرو سایه فکن
کزین نامور نامهٔ شهریار****به گیتی بمانم یکی یادگار
تو این را دروغ و فسانه مدان****به رنگ فسون و بهانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرد****دگر بر ره رمز و معنی برد
یکی نامه بود از گه باستان****فراوان بدو اندرون داستان
پراگنده در دست هر موبدی****ازو بهره‌ای نزد هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد****دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهندهٔ روزگار نخست****گذشته سخنها همه باز جست
ز هر کشوری موبدی سالخورد****بیاورد کاین نامه را یاد کرد
بپرسیدشان از کیان جهان****وزان نامداران فرخ مهان
که گیتی به آغاز چون داشتند****که ایدون به ما خوار بگذاشتند
چه گونه سرآمد به نیک اختری****برایشان همه روز کند آوری
بگفتند پیشش یکایک مهان****سخنهای شاهان و گشت جهان
چو بشنید ازیشان سپهبد سخن****یکی نامور نافه افکند بن
چنین یادگاری شد اندر جهان****برو آفرین از کهان و مهان

بخش ۹ - داستان دقیقی شاعر

چو از دفتر این داستانها بسی****همی خواند خواننده بر هر کسی
جهان دل نهاده بدین داستان****همان بخردان نیز و هم راستان
جوانی بیامد گشاده زبان****سخن گفتن خوب و طبع روان
به شعر آرم این نامه را گفت من****ازو شادمان شد دل انجمن
جوانیش را خوی بد یار بود****ابا بد همیشه به پیکار بود
برو تاختن کرد ناگاه مرگ****نهادش به سر بر یکی تیره ترگ
بدان خوی بد جان شیرین بداد****نبد از جوانیش یک روز شاد
یکایک ازو بخت برگشته شد****به دست یکی بنده بر کشته شد
برفت او و این نامه ناگفته ماند****چنان بخت بیدار او خفته ماند
الهی عفو کن گناه ورا****بیفزای در حشر جاه ورا

ادامه دارد...

بعدی

شاهنامه فردوسی ب2_داستان دوازده رخ

شاهنامه فردوسی ب2_داستان دوازده رخ

جهان چون بزاری برآید همی****بدو نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آز****شود کار گیتیت یکسر دراز
بیک روی جستن بلندی سزاست****اگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگ****سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ

EXrozblog.comEX

داستان دوازده رخ

داستان دوازده رخ

جهان چون بزاری برآید همی****بدو نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آز****شود کار گیتیت یکسر دراز
بیک روی جستن بلندی سزاست****اگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگ****سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
پرستنده آز و جویای کین****بگیتی ز کس نشنود آفرین
چو سرو سهی گوژ گردد بباغ****بدو بر شود تیره روشن چراغ
کند برگ پژمرده و بیخ سست****سرش سوی پستی گراید نخست
بروید ز خاک و شود باز خاک****همه جای ترسست و تیمار و باک
سر مایهٔ مرد سنگ و خرد****ز گیتی بی‌آزاری اندر خورد
در دانش و آنگهی راستی****گرین دو نیابی روان کاستی
اگر خود بمانی بگیتی دراز****ز رنج تن آید برفتن نیاز
یکی ژرف دریاست بن ناپدید****در گنج رازش ندارد کلید
اگر چند یابی فزون بایدت****همان خورده یک روز بگزایدت
سه چیزت بباید کزان چاره نیست****وزو بر سرت نیز پیغاره نیست
خوری گر بپوشی و گر گستری****سزد گرد بدیگر سخن ننگری
چو زین سه گذشتی همه رنج و آز****چه در آز پیچی چه اندر نیاز
چو دانی که بر تو نماند جهان****چه پیچی تو زان جای نوشین روان
بخور آنچ داری و بیشی مجوی****که از آز کاهد همی آبروی
دل شاه ترکان چنان کم شنود****همیشه برنج از پی آز بود
ازان پس که برگشت زان رزمگاه****که رستم برو کرد گیتی سیاه
بشد تازیان تا بخلخ رسید****بننگ از کیان شد سرش ناپدید
بکاخ اندر آمد پرآزار دل****ابا کاردانان هشیاردل
چو پیران و گرسیوز رهنمون****قراخان و چون شیده و گرسیون
برایشان همه داستان برگشاد****گذشته سخنها همه کرد یاد
که تا برنهادم بشاهی کلاه****مرا گشت خورشید و تابنده ماه
مرا بود بر مهتران دسترس****عنان مرا برنتابید کس
ز هنگام رزم منوچهر باز****نبد دست ایران بتوران دراز
شبیخون کند تا در خان من****از ایران بیازند بر جان من
دلاور شد آن مردم نادلیر****گوزن اندر آمد ببالین شیر
برین کینه گر کار سازیم زود****وگرنه برآرند زین مرز دود
سزد گر کنون گرد این کشورم****سراسر فرستادگان گسترم
ز ترکان وز چین هزاران هزار****کمربستگان از در کارزار
بیاریم بر گرد ایران سپاه****بسازیم هر سو یکی رزمگاه
همه موبدان رای هشیار خویش****نهادند با گفت سالار خویش
که ما را ز جیحون بباید گذشت****زدن کوس شاهی بران پهن دشت
بموی لشکر گهی ساختن****شب و روز نسودن از تاختن
که آن جای جنگست و خون ریختن****چه با گیو و با رستم آویختن
سرافراز گردان گیرنده شهر****همه تیغ کین آب داده به زهر
چو افراسیاب آن سخنها شنود****برافروخت از بخت و شادی نمود
ابر پهلوانان و بر موبدان****بکرد آفرینی برسم ردان
نویسندهٔ نامه را پیش خواند****سخنهای بایسته چندی براند
فرستادگان خواست از انجمن****بنزدیک فغفور و شاه ختن
فرستاد نامه به هر کشوری****بهر نامداری و هر مهتری
سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت****ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت
دو هفته برآمد ز چین و ختن****ز هر کشوری شد سپاه انجمن
چو دریای جوشان زمین بردمید****چنان شد که کس روز روشن ندید
گله هرچ بودش ز اسبان یله****بشهر اندر آورد یکسر گله
همان گنجها کز گه تور باز****پدر بر پسر بر همی داشت راز
سر بدره‌ها را گشادن گرفت****شب و روز دینار دادن گرفت
چو لشکر سراسر شد آراسته****بدان بی‌نیازی شد از خواسته
ز گردان گزین کرد پنجه هزار****همه رزم‌جویان سازنده کار
بشیده که بودش نبرده پسر****ز گردان جنگی برآورده سر
بدو گفت کین لشکر سرفراز****سپردم ترا راه خوارزم ساز
نگهبان آن مرز خوارزم باش****همیشه کمربستهٔ رزم باش
دگر پنجه از نامداران چین****بفرمود تا کرد پیران گزین
بدو گفت تا شهر ایران برو****ممان رخت و مه تخت سالار نو
در آشتی هیچ گونه مجوی****سخن جز بجنگ و بکینه مگوی
کسی کو برد آب و آتش بهم****ابر هر دوان کرده باشد ستم
دو پر مایه بیدار و دو پهلوان****یکی پیر و باهوش و دیگر جوان
برفتند با پند افراسیاب****برام پیر و جوان بر شتاب
ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ****خروشان بکردار غرنده میغ
پس آگاهی آمد به پیروز شاه****که آمد ز توران بایران سپاه
جفاپیشه بدگوهر افراسیاب****ز کینه نیاید شب و روز خواب
برآورد خواهد همی سر ز ننگ****ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ
همی زهر ساید بنوک سنان****که تابد مگر سوی ایران عنان
سواران جنگی چو سیصد هزار****بجیحون همی کرد خواهد گذار
سپاهی که هنگام ننگ و نبرد****ز جیحون بگردون برآورد گرد
دلیران بدرگاه افراسیاب****ز بانگ تبیره نیابند خواب
ز آوای شیپور و زخم درای****تو گویی برآید همی دل ز جای
گر آید بایران بجنگ آن سپاه****هژبر دلاور نیاید براه
سر مرز توران به پیران سپرد****سپاهی فرستاد با او نه خرد
سوی مرز خوارزم پنجه هزار****کمربسته رفت از در کارزار
سپهدارشان شیدهٔ شیر دل****کز آتش ستاند بشمشیر دل
سپاهی بکردار پیلان مست****که با جنگ ایشان شود کوه پست
چو بشنید گفتار کاراگهان****پراندیشه بنشست شاه جهان
بکاراگهان گفت کای بخردان****من ایدون شنیدستم از موبدان
که چون ماه ترکان برآید بلند****ز خورشید ایرانش آید گزند
سیه مارکورا سر آید بکوب****ز سوراخ پیچان شود سوی چوب
چو خسرو به بیداد کارد درخت****بگردد برو پادشاهی و تخت
همه موبدان را بر خویش خواند****شنیده سخن پیش ایشان براند
نشستند با شاه ایران براز****بزرگان فرزانه و رزم ساز
چو دستان سام و چو گودرز و گیو****چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
چو طوس و چو رستم یل پهلوان****فریبرز و شاپور شیر دمان
دگر بیژن گیو با گستهم****چو گرگین چون زنگه و گژدهم
جزین نامداران لشکر همه****که بودند شاه جهان را رمه
ابا پهلوانان چنین گفت شاه****که ترکان همی رزم جویند و گاه
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ****بباید بسیچید ما را بجنگ
بفرمود تا بوق با گاودم****دمیدند و بستند رویینه خم
از ایوان به میدان خرامید شاه****بیاراستند از بر پیل گاه
بزد مهره در جام بر پشت پیل****زمین را تو گفتی براندود نیل
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ****دلیران لشکر بسان پلنگ
بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین****ز گردان چو دریای جوشان زمین
خروشی برآمد ز درگاه شاه****که ای پهلوانان ایران سپاه
کسی کو بساید عنان و رکیب****نباید که یابد بخانه شکیب
بفرمود کز روم وز هندوان****سواران جنگی گزیده گوان
دلیران گردنکش از تازیان****بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
کمربسته خواهند سیصد هزار****ز دشت سواران نیزه گزار
هر آنکو چهل روزه را نزد شاه****نیاید نبیند بسر بر کلاه
پراگنده بر گرد کشور سوار****فرستاده با نامه شهریار
دو هفته برآمد بفرمان شاه****بجنبید در پادشاهی سپاه
ز لشکر همه کشور آمد بجوش****زگیتی بر آمد سراسر خروش
بشبگیر گاه خروش خروس****ز هر سوی برخاست آوای کوس
بزرگان هر کشوری با سپاه****نهادند سر سوی درگاه شاه
در گنجهای کهن باز کرد****سپه را درم دادن آغاز کرد
همه لشکر از گنج و دینار شاه****بسر بر نهادند گوهر کلاه
به بر گستوان و بجوشن چو کوه****شدند انجمن لشکری همگروه
چو شد کار لشکر همه ساخته****وزیشان دل شاه پرداخته
نخستین ازان لشکر نامدار****سواران شمشیر زن سی هزار
گزین کرد خسرو برستم سپرد****بدو گفت کای نامبردار گرد
ره سیستان گیر و برکش بگاه****بهندوستان اندر آور سپاه
ز غزنین برو تا براه برین****چو گردد ترا تاج و تخت و نگین
چو آن پادشاهی شود یکسره****ببشخور آید پلنگ و بره
فرامرز را ده کلاه و نگین****کسی کو بخواهد ز لشکر گزین
بزن کوس رویین و شیپور و نای****بکشمیر و کابل فزون زین مپای
که ما را سر از جنگ افراسیاب****نیابد همی خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ بلهراسب داد****بدو گفت کای گرد خسرو نژاد
برو با سپاهی بکردار کوه****گزین کن ز گردان لشکر گروه
سواران شایستهٔ کارزار****ببر تا برآری ز دشمن دمار
باشکش بفرمود تا سی هزار****دمنده هژبران نیزه گزار
برد سوی خوارزم کوس بزرگ****سپاهی بکردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاه****ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
سپاه چهارم بگودرز داد****چه مایه ورا پند و اندرز داد
که رو با بزرگان ایران بهم****چو گرگین و چون زنگه و گستهم
زواره فریبرز و فرهاد و گیو****گرازه سپهدار و رهام نیو
بفرمود بستن کمرشان بجنگ****سوی رزم توران شدن بی درنگ
سپهدار گودرز کشوادگان****همه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زین بفرمان شاه****سپهدار گودرز پیش سپاه
بگودرز فرمود پس شهریار****چو رفتی کمر بستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دست****نگردانی ایوان آباد پست
کسی کو بجنگت نبندد میان****چنان ساز کش از تو ناید زیان
که نپسندد از ما بدی دادگر****سپنجست گیتی و ما برگذر
چو لشکر سوی مرز توران بری****من تیز دل را بتش سری
نگر تا نجوشی بکردار طوس****نبندی بهر کار بر پیل کوس
جهاندیده‌ای سوی پیران فرست****هشیوار وز یادگیران فرست
بپند فراوانش بگشای گوش****برو چادر مهربانی بپوش
بهر کار با هر کسی دادکن****ز یزدان نیکی دهش یاد کن
چنین گفت سالار لشکر بشاه****که فرمان تو برتر از شید و ماه
بدان سان شوم کم تو فرمان دهی****تو شاه جهانداری و من رهی
برآمد خروش از در پهلوان****ز بانگ تبیره زمین شد نوان
بلشکر گه آمد دمادم سپاه****جهان شد ز گرد سواران سیاه
به پیش سپاه اندرون پیل شست****جهان پست گشته ز پیلان مست
وزان ژنده پیلان جنگی چهار****بیاراسته از در شهریار
نهادند بر پشتشان تخت زر****نشستنگه شاه با زیب و فر
بگودرز فرمود تا بر نشست****بران تخت زر از بر پیل مست
برانگیخت پیلان و برخاست گرد****مر آن را بنیک اختری یاد کرد
که از جان پیران برآریم دود****بران سان که گرد پی پیل بود
بی آزار لشکر بفرمان شاه****همی رفت منزل بمنزل سپاه
چو گودرز نزدیک زیبد رسید****سران را ز لشکر همی برگزید
هزاران دلیران خنجر گزار****ز گردان لشکر دلاور سوار
از ایرانیان نامور ده‌هزار****سخن گوی و اندر خور کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواند****همه گفتهٔ شاه با او براند
بدو گفت کای پور سالار سر****برافراخته سر ز بسیار سر
گزین کردم اندر خورت لشکری****که هستند سالار هر کشوری
بدان تا بنزدیک پیران شوی****بگویی و گفتار او بشنوی
بگویی به پیران که من با سپاه****بزیبد رسیدم بفرمان شاه
شناسی تو گفتار و کردار خویش****بی آزاری و رنج و تیمار خویش
همه شهر توران بدی را میان****ببستند با نامدار کیان
فریدون فرخ که با داغ و درد****ز گیتی بشد دیده پر آب زرد
پر از درد ایران پر از داغ شاه****که با سوک ایرج نتابید ماه
ز ترکان تو تنها ازان انجمن****شناسی بمهر و وفا خویشتن
دروغست بر تو همین نام مهر****نبینم بدلت اندر آرام مهر
همانست کن شاه آزرمجوی****مرا گفت با او همه نرم گوی
ازان کو بکارسیاوش رد****بیفگند یک روز بنیاد بد
بنزد منش دستگاهست نیز****ز خون پدر بیگناهست نیز
گناهی که تا این زمان کرده‌ای****ز شاهان گیتی که آزرده‌ای
همی شاه بگذارد از تو همه****بدی نیکی انگارد از تو همه
نباید که بر دست ما بر تباه****شوی بر گذشته فراوان گناه
دگر کز پی جنگ افراسیاب****زمانه همی بر تو گیرد شتاب
بزرگان ایران و فرزند من****بخوانند بر تو همه پند من
سخن هرچ دانی بدیشان بگوی****وزیشان همیدون سخن بازجوی
اگر راست باشد دلت با زبان****گذشتی ز تیمار و رستی بجان
بر و بوم و خویشانت آباد گشت****ز تیغ منت گردن آزاد گشت
ور از تو پدیدار آید گناه****نماند بتو مهر و تخت و کلاه
نجویم برین کینه آرام و خواب****من و گرز و میدان افراسیاب
کزو شاه ما را بکین خواستن****نباید بسی لشکر آراستن
مگر پند من سربسر بشنوی****بگفتار هشیار من بگروی
نخستین کسی کو پی افگند کین****بخون ریختن برنوشت آستین
بخون سیاوش یازید دست****جهانی به بیداد بر کرد پست
بسان سگانش ازان انجمن****ببندی فرستی بنزدیک من
بدان تا فرستم بنزدیک شاه****چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه
تو نشنیدی آن داستان بزرگ****که شیر ژیان آورد پیش گرگ
که هر کو بخون کیان دست آخت****زمانه بجز خاک جایش نساخت
دگر هرچ از گنج نزدیک تست****همه دشمن جان تاریک تست
ز اسپان پرمایه و گوهران****ز دیبا و دینار وز افسران
ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان****ز خفتان، وز خنجر هندوان
همه آلت لشکر و سیم و زر****فرستی بنزدیک ما سربسر
به بیداد کز مردمان بستدی****فراز آوریدی ز دست بدی
بدان باز خری مگر جان خویش****ازین درکنی زود درمان خویش
چه اندر خور شهریارست ازان****فرستم بنزدیک شاه جهان
ببخشیم دیگر همه بر سپاه****بجای مکافات کرده گناه
و دیگر که پور گزین ترا****نگهبان گاه و نگین ترا
برادرت هر دو سران سپاه****که همزمان برآرند گردن بماه
چو هر سه بدین نامدار انجمن****گروگان فرستی بنزدیک من
بدان تا شوم ایمن از کار تو****برآرد درخت وفا بار تو
تو نیز آنگهی برگزینی دو راه****یکی راه‌جویی بنزدیک شاه
ابا دودمان نزد خسرو شوی****بدان سایهٔ مهر او بغنوی
کنم با تو پیمان که خسرو ترا****بخورشید تابان برآرد سرا
ز مهر دل او تو آگه تری****کزو هیچ ناید چز از بهتری
بشویی دل از مهر افراسیاب****نبینی شب تیره او را بخواب
گر از شاه ترکان بترسی ز بد****نخواهی که آیی بایران سزد
بپرداز توران و بنشین بچاج****ببر تخت ساج و بر افراز تاج
ورت سوی افراسیابست رای****برو سوی او جنگ ما را مپای
اگر تو بخواهی بسیچید جنگ****مرا زور شیرست و چنگ پلنگ
بترکان نمانم من از تخت بهر****کمان من ابرست و بارانش زهر
بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآی****گرت هست با شیر درنده پای
چو صف برکشید از دو رویه سپاه****گنهکار پیدا شد از بیگناه
گرین گفته‌های مرا نشنوی****بفرجام کارت پشیمان شوی
پشیمانی آنگه نداردت سود****که تیغ زمانه سرت را درود
بگفت این سخن پهلوان با پسر****که بر خوان بپیران همه دربدر
ز پیش پدر گیو شد تا ببلخ****گرفته بیاد آن سخنهای تلخ
فرود آمد و کس فرستاد زود****بران سان که گودرز فرموده بود
همان شب سپاه اندر آورد گرد****برفت از در بلخ تا ویسه گرد
که پیران بدان شهر بد با سپاه****که دیهیم ایران همی جست و گاه
فرستاده چون سوی پیران رسید****سپدار ایران سپه را بدید
بگفتند کآمد سوی بلخ گیو****ابا ویژگان سپهدار نیو
چو بشنید پیران برافراخت کوس****شد از سم اسبان زمین آبنوس
ده و دو هزارش ز لشکر سوار****فراز آمد اندر خور کارزار
ازیشان دو بهره هم آنجا بماند****برفت و جهاندیدگانرا بخواند
بیامد چو نزدیک جیحون رسید****بگرد لب آب لشکر کشید
بجیحون پر از نیزه دیوار کرد****چو با گیو گودرز دیدار کرد
دو هفته شد اندر سخنشان درنگ****بدان تا نباشد به بیداد جنگ
ز هر گونه گفتند و پیران شنید****گنهکاری آمد ز ترکان پدید
بزرگان ایران زمان یافتند****بریشان بگفتار بشتافتند
برافگند یپران هم اندر شتاب****نوندی بنزدیک افراسیاب
که گودرز کشوادگان با سپاه****نهاد از بر تخت گردان کلاه
فرستاده آمد بنزدیک من****گزین پور او مهتر انجمن
مار گوش و دل سوی فرمان تست****بپیمان روانم گروگان تست
سخن چون بسالار ترکان رسید****سپاهی ز جنگ آوران برگزید
فرستاد نزدیک پیران سوار****ز گردان شمشیر زن سی هزار
بدو گفت بردار شمشیر کین****وزیشان بپرداز روی زمین
نه گودرز باید که ماند نه گیو****نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو
که بر ما سپه آمد از چار سوی****همی گاه توران کنند آرزوی
جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگ****نجویم بخون ریختن بر درنگ
برای هشیوار و مردان مرد****برآرم ز کیخسرو این بار گرد
چو پیران بدید آن سپاه بزرگ****بخون تشنه هر یک بکردار گرگ
بر آشفت ازان پس که نیرو گرفت****هنرها بشست از دل آهو گرفت
جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی****پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی
بگیو آنگهی گفت برخیز و رو****سوی پهلوان سپه باز شو
بگویش که از من تو چیزی مجوی****که فرزانگان آن نبینند روی
یکی آنکه از نامدارگوان****گروگان همی خواهی این کی توان
و دیگر که گفتی سلیح و سپاه****گرانمایه اسبان و تخت و کلاه
برادرکه روشن جهان منست****گزیده پسر پهلوان منست
همی گویی از خویشتن دور کن****ز بخرد چنین خام باشد سخن
مرا مرگ بهتر ازان زندگی****که سالار باشم کنم بندگی
یکی داستان زد برین بر پلنگ****چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ
بنام ار بریزی مرا گفت خون****به از زندگانی بننگ اندرون
و دیگر که پیغام شاه آمدست****بفرمان جنگم سپاه آمدست
چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو****ابا لشکری نامبردار و نیو
سپهدار چون گیو برگشت از وی****خروشان سوی جنگ بنهاد روی
دمان از پس گیو پیران دلیر****سپه را همی راند برسان شیر
بیامد چو پیش کنابد رسید****بران دامن کوه لشکر کشید
چو گیو اندر آمد بپیش پدر****همی گفت پاسخ همه دربدر
بگودرز گفت اندرآور سپاه****بجایی که سازی همی رزمگاه
که او را همی آشتی رای نیست****بدلش اندرون داد را جای نیست
ز هر گونه با او سخن راندم****همه هرچ گفتی برو خواندم
چو آمد پدیدار ازیشان گناه****هیونی برافگند نزدیک شاه
که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ****سپه باید ایدر مرا بی درنگ
سپاه آمد از نزدافراسیاب****چو ما بازگشتیم بگذاشت آب
کنون کینه را کوس بر پیل بست****همی جنگ ما را کند پیشدست
چنین گفت با گیو پس پهلوان****که پیران بسیری رسید از روان
همین داشتم چشم زان بد نهان****ولیکن بفرمان شاه جهان
بایست رفتن که چاره نبود****دلش را کنون شهریار آزمود
یکی داستان گفته بودم بشاه****چو فرمود لشکر کشیدن براه
که دل را ز مهر کسی برگسل****کجا نیستش با زبان راست دل
همه مهر پیران بترکان برست****بشوید همی شاه ازو پاک دست
چو پیران سپاه از کنابد براند****بروز اندرون روشنایی نماند
سواران جوشن وران صد هزار****ز ترکان کمربستهٔ کارزار
برفتند بسته کمرها بجنگ****همه نیزه و تیغ هندی بچنگ
چو دانست گودرز کآمد سپاه****بزد کوس و آمد ز زیبد براه
ز کوه اندر آمد بهامون گذشت****کشیدند لشکر بران پهن دشت
بکردار کوه از دو رویه سپاه****ز آهن بسر بر نهاده کلاه
برآمد خروشیدن کرنای****بجنبد همی کوه گفتی ز جای
ز زیبد همی تاکنابد سپاه****در و دشت ازیشان کبود و سیاه
ز گرد سپه روز روشن نماند****ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
وز آواز اسبان و گرد سپاه****بشد روشنایی ز خورشید و ماه
ستاره سنان بود و خروشید تیغ****از آهن زمین بود وز گرز میغ
بتوفید ز آواز گردان زمین****ز ترگ و سنان آسمان آهنین
چو گودرز توران سپه را بدید****که برسان دریا زمین بردمید
درفش از درفش و گروه از گروه****گسسته نشد شب برآمد ز کوه
چو شب تیره شد پیل پیش سپاه****فرازآوریدند و بستند راه
برافروختند آتش از هردو روی****از آواز گردان پرخاشجوی
جهان سربسر گفتی آهرمنست****بدامن بر از آستین دشمنست
ز بانگ تبیره بسنگ اندرون****بدرد دل اندر شب قیر گون
سپیده برآمد ز کوه سیاه****سپهدار ایران به پیش سپاه
بسوده اسب اندر آورد پای****یلان را بهر سو همی ساخت جای
سپه را سوی میمنه کوه بود****ز جنگ دلیران بی‌اندوه بود
سوی میسره رود آب روان****چنان در خور آمد چو تن را روان
پیاده که اندر خور کارزار****بفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزه‌وران****ابا گرزداران و کنداوران
همیدون پیاده بسی نیزه‌دار****چه با ترکش و تیر و جوشن‌گذار
کمانها فگنده بباز و درون****همی از جگرشان بجوشید خون
پس پشت ایشان سواران جنگ****کز آتش بخنجر ببردند رنگ
پس پشت لشکر ز پیلان گروه****زمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاه****ز گوهر درفشان بکردار ماه
ز پیلان زمین سربسر پیلگون****ز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفش****ازان سایهٔ کاویانی درفش
تو گفتی که اندرشب تیره‌چهر****ستاره همی برفشاند سپهر
بیاراست لشکر بسان بهشت****بباغ وفا سرو کینه بکشت
فریبزر را داد پس میمنه****پس پشت لشکر حصار و بنه
گرازه سر تخمهٔ گیوگان****زواره نگهدار تخت کیان
بیاری فریبرز برخاستند****بیک روی لشکر بیاراستند
برهام فرمود پس پهلوان****که ای تاج و تخت و خرد را روان
برو با سواران سوی میسره****نگه‌دار چنگال گرگ از بره
بیفروز لشکرگه از فر خویش****سپه را همی دار در بر خویش
بدان آبگون خنجر نیو سوز****چو شیر ژیان با یلان رزم توز
برفتند یارانش با او بهم****ز گردان لشکر یکی گستهم
دگر گژدهم رزم را ناگزیر****فروهل که بگذارد از سنگ تیر
بفرمود با گیو تا دو هزار****برفتند بر گستوان‌ور سوار
سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی****که بد جای گردان پرخاشجوی
برفتند با گیو جنگاوران****چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
درفشی فرستاد و سیصد سوار****نگهبان لشکر سوی رودبار
همیدون فرستاد بر سوی کوه****درفشی و سیصد ز گردان گروه
یکی دیده‌بان بر سر کوهسار****نگهبان روز و ستاره شمار
شب و روز گردن برافراخته****ازان دیده‌گه دیده‌بان ساخته
بجستی همی تا ز توران سپاه****پی مور دیدی نهاده براه
ز دیده خروشیدن آراستی****بگفتی بگودرز و برخاستی
بدان سان بیاراست آن رزمگاه****که رزم آرزو کرد خورشید و ماه
چو سالار شایسته باشد بجنگ****نترسد سپاه از دلاور نهنگ
ازان پس بیامد بسالارگاه****که دارد سپه را ز دشمن نگاه
درفش دلفروز بر پای کرد****سپه را بقلب اندرون جای کرد
سران را همه خواند نزدیک خویش****پس پشت شیدوش و فرهاد پیش
بدست چپش رزم‌دیده هجیر****سوی راست کتمارهٔ شیرگیر
ببستند ز آهن بگردش سرای****پس پشت پیلان جنگی بپای
سپهدار گودرزشان در میان****درفش از برش سایهٔ کاویان
همی بستد از ماه و خورشید نور****نگه کرد پیران بلشکر ز دور
بدان ساز و آن لشکر آراستن****دل از ننگ و تیمار پیراستن
در و دشت و کوه و بیابان سنان****عنان بافته سربسر با عنان
سپهدار پیران غمی گشت سخت****برآشفت با تیره خورشید بخت
ازان پس نگه کرد جای سپاه****نیامدش بر آرزو رزمگاه
نه آوردگه دید و نه جای صف****همی برزد از خشم کف را بکف
برین گونه کآمد ببایست ساخت****چو سوی یلان چنگ بایست آخت
پس از نامداران افراسیاب****کسی کش سر از کینه گیرد شتاب
گزین کرد شمشیرزن سی‌هزار****که بودند شایستهٔ کارزار
بهومان سپرد آن زمان قلبگاه****سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه
بخواند اندریمان و او خواست را****نهاد چپ لشکر و راست را
چپ لشکرش را بدیشان سپرد****ابا سی‌هزار از دلیران گرد
چو لهاک جنگی و فرشیدورد****ابا سی‌هزار از دلیران مرد
گرفتند بر میمنه جایگاه****جهان سربسر گشت ز آهن سیاه
چو زنگولهٔ گرد و کلباد را****سپهرم که بد روز فریاد را
برفتند با نیزه‌ور ده هزار****بپشت سواران خنجرگزار
برون رفت رویین رویینه‌تن****ابا ده هزار از یلان ختن
بدان تا دران بیشه اندر چو شیر****کمینگه کند با یلان دلیر
طلایه فرستاد بر سوی کوه****سپهدار ایران شود زو ستوه
گر از رزمگه پی نهد پیشتر****وگر جنبد از خویشتن بیشتر
سپهدار رویین بکردار شیر****پس پشت او اندر آید دلیر
همان دیده‌بان بر سر کوه کرد****که جنگ سواران بی‌اندوه کرد
ز ایرانیان گر سواری ز دور****عنان تافتی سوی پیکار تور
نگهبان دیده گرفتی خروش****همه رزمگاه آمدی زو بجوش
دو لشکر بروی اندر آورد روی****همه نامداران پرخاشجوی
چنین ایستاده سه روز و سه شب****یکی را بگفتن نجنبید لب
همی گفت گودرز گر پشت خویش****سپارم بدیشان نهم پای پیش
سپاه اندر آید پس پشت من****نماند جز از باد در مشت من
شب و روز بر پای پیش سپاه****همی جست نیک اختر هور و ماه
که روزی که آن روز نیک‌اخترست****کدامست و جنبش کرا بهترست
کجا بردمد باد روز نبرد****که چشم سواران بپوشد بگرد
بریشان بیابم مگر دستگاه****بکردار باد اندر آرم سپاه
نهاده سپهدار پیران دو چشم****که گودرز رادل بجوشد ز خشم
کند پشت بر دشت و راند سپاه****سپاه اندآرد بپشت سپاه
بروز چهارم ز پیش سپاه****بشد بیژن گیو تا قلبگاه
بپیش پدر شد همه جامه چاک****همی بسمان بر پراگند خاک
بدو گفت کای باب کارآزمای****چه داری چنین خیره ما را بپای
بپنجم فرازآمد این روزگار****شب و روز آسایش آموزگار
نه خورشید شمشیر گردان بدید****نه گردی بروی هوا بردمید
سواران بخفتان و خود اندرون****یکی رابرگ بر نجنبید خون
بایران پس از رستم نامدار****نبودی چو گودرز دیگر سوار
چینن تا بیامد ز جنگ پشن****ازان کشتن و رزمگاه گشن
بلاون که چندان پسر کشته دید****سر بخت ایرانیان گشته دید
جگر خسته گشستست و گم کرده‌راه****نخواهد که بیند همی رزمگاه
بپیرانش بر چشم باید فگند****نهادست سر سوی کوه بلند
سپهدار کو ناشمرده سپاه****ستاره شمارد همی گرد ماه
تو بشناس کاندر تنش نیست خون****شد ازجنگ جنگاوران او زبون
شگفت از جهاندیده گودرز نیست****که او را روان خود برین مرز نیست
شگفت از تو آید مرا ای پدر****که شیر ژیان از تو جوید هنر
دو لشکر همی بر تو دارند چشم****یکی تیز کن مغز و بفروز خشم
کنون چون جهان گرم و روشن هوا****بگیرد همی رزم لشکر نوا
چو این روزگار خوشی بگذرد****چو پولاد روی زمین بفسرد
چو بر نیزه‌ها گردد افسرده چنگ****پس پشت تیغ آید و پیش سنگ
که آید ز گردان بپیش سپاه****که آورد گیردبدین رزمگاه
ور ایدونک ترسد همی از کمین****ز جنگ سواران و مردان کین
بمن داد باید سواری هزار****گزین من اندرخور کارزار
برآریم گرد از کمینگاهشان****سرافشان کنیم از بر ماهشان
ز گفتار بیژن بخندید گیو****بسی آفرین کرد بر پور نیو
بدادار گفت از تو دارم سپاس****تو دادی مرا پور نیکی‌شناس
همش هوش دادی و هم زور کین****شناسای هر کار و جویای دین
بمن بازگشت این دلاور جوان****چنانچون بود بچهٔ پهلوان
چنین گفت مر جفت را نره شیر****که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم ازو مهر و پیوند پاک****پدرش آب دریا بود مام خاک
ولیکن تو ای پور چیره سخن****زبان بر نیا بر گشاده مکن
که او کاردیدست و داناترست****برین لشکر نامور مهترست
کسی کو بود سودهٔ کارزار****نباید بهر کارش آموزگار
سواران ما گرد ببار اندرند****نه ترکان برنگ و نگار اندرند
همه شوربختند و برگشته سر****همه دیده پرخون و خسته جگر
همی خواهد این باب کارآزمای****که ترکان بجنگ اندر آرند پای
پس پشتشان دور ماند ز کوه****برد لشکر کینه‌ور همگروه
ببینی تو گوپال گودرز را****که چون برنوردد همی مرز را
و دیگر کجا ز اختر نیک و بد****همی گردش چرخ را بشمرد
چو پیش آید آن روزگار بهی****کند روی گیتی ز ترکان تهی
چنین گفت بیژن به پیش پدر****که ای پهلوان جهان سربسر
خجسته نیا را گر اینست رای****سزد گر نداریم رومی قبای
شوم جوشن و خود بیرون کنم****بمی روی پژمرده گلگلون کنم
چو آیم جهان پهلوان را بکار****بیایم کمربستهٔ کارزار
وزان لشکر ترک هومان دلیر****بپیش برادر بیامد چو شیر
که ای پهلوان رد افراسیاب****گرفت اندرین دشت ما را شتاب
بهفتم فراز آمد این روزگار****میان بسته در جنگ چندین سوار
از آهن میان سوده و دل ز کین****نهاده دو دیده بایران زمین
چه داری بروی اندرآورده روی****چه اندیشه داری بدل در بگوی
گرت رای جنگست جنگ آزمای****ورت رای برگشتن ایدر مپای
که ننگست ازین بر تو ای پهلوان****بدین کار خندند پیر و جوان
همان لشکرست این که از ما بجنگ****برفتند و رفته ز روی آب و رنگ
کزیشان همه رزمگه کشته بود****زمین سربسر رود خون گشته بود
نه زین نامداران سواری کمست****نه آن دوده را پهلوان رستمست
گرت آرزو نیست خون ریختن****نخواهی همی لشکر انگیختن
ز جنگ‌آوران لشکری برگزین****بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین
چو بشنید پیران ز هومان سخن****بدو گفت مشتاب و تندی مکن
بدان ای برادر که این رزمخواه****که آمد چنین پیش ما با سپاه
گزین بزرگان کیخسروست****سر نامداران هر پهلوست
یکی آنک کیخسرو از شاه من****بدو سر فرازد بهر انجمن
و دیگر که از پهلوانان شاه****ندانم چو گودرز کس را بجاه
بگردن‌فرازی و مردانگی****برای هشیوار و فرزانگی
سدیگر که پرداغ دارد جگر****پر از خون دل از درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدامانده‌ایم****زمین را بخون گرد بنشانده‌ایم
کنون تا بتنش اندرون جان بود****برین کینه چون مار پیچان بود
چهارم که لشکر میان دو کوه****فرود آوریدست و کرده گروه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست****براندیش کین رنج کوتاه نیست
بکوشید باید بدان تا مگر****ازان کوه‌پایه برآرند سر
مگر مانده گردند و سستی کنند****بجنگ اندرون پیشدستی کنند
چو از کوه بیرون کند لشکرش****یکی تیرباران کنم بر سرش
چو دیوار گرد اندر آریمشان****چو شیر ژیان در بر آریمشان
بریشان بگردد همه کام ما****برآید بخورشید بر نام ما
تو پشت سپاهی و سالار شاه****برآورده از چرخ گردان کلاه
کسی کو بنام بلندش نیاز****نباشد چه گردد همی گرد آز
و دیگر که از نامداران جنگ****نیاید کسی نزد ما بی‌درنگ
ز گردان کسی را که بی‌نام‌تر****ز جنگ سواران بی‌آرام‌تر
ز لشکر فرستد بپیشت بکین****اگر برنوردی برو بر زمین
ترا نام ازان برنیاید بلند****بایرانیان نیز ناید گزند
وگر بر تو بر دست یابد بخون****شوند این دلیران ترکان زبون
نگه کرد هومان بگفتار اوی****همی خیره دانست پیکار اوی
چنین داد پاسخ کز ایران سوار****نباشد که با من کند کارزار
ترا خود همین مهربانیست خوی****مرا کارزار آمدست آرزوی
وگر کت بکین جستن آهنگ نیست****بدلت اندرون آتش جنگ نیست
کنم آنچ باید بدین رزمگاه****نمایم هنرها بایران سپاه
شوم چرمهٔ گامزن زین کنم****سپیده دمان جستن کین کنم
نشست از بر زین سپیده‌دمان****چو شیر ژیان با یکی ترجمان
بیامد بنزدیک ایران سپاه****پر از جنگ دل سر پر از کین شاه
چو پیران بدانست کو شد بجنگ****بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ
بجوشیدش از درد هومان جگر****یکی داستان یاد کرد از پدر
که دانا بهر کار سازد درنگ****سر اندر نیارد بپیکار و ننگ
سبکسار تندی نماید نخست****بفرجام کار انده آرد درست
زبانی که اندر سرش مغز نیست****اگر در بارد همان نغز نیست
چو هومان بدین رزم تندی نمود****ندانم چه آرد بفرجام سود
جهانداورش باد فریادرس****جز اویش نبینم همی یار کس
چو هومان ویسه بدان رزمگاه****که گودرز کشواد بد با سپاه
بیامد که جوید ز گردان نبرد****نگهبان لشکر بدو بازخورد
طلایه بیامد بر ترجمان****سواران ایران همه بدگمان
بپرسید کین مرد پرخاشجوی****بخیره بدشت اندر آورده روی
کجا رفت خواهد همی چون نوند****بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
بایرانیان گفت پس ترجمان****که آمد گه گرز و تیر و کمان
که این شیردل نامبردار مرد****

شاهنامه فردوسی ب3_داستان هفتخوان اسفندیار

شاهنامه فردوسی ب3_داستان هفتخوان اسفندیار

کنون زین سپس هفتخوان آورم****سخنهای نغز و جوان آورم
اگر بخت یکباره یاری کند****برو طبع من کامگاری کند
بگویم به تأیید محمود شاه****بدان فر و آن خسروانی کلاه
که شاه جهان جاودان زنده باد****بزرگان گیتی ورا بنده باد

EXrozblog.comEX

شاهنامه فردوسی ب3_داستان هفتخوان اسفندیار

داستان هفتخوان اسفندیار

بخش ۱ - داستان هفتخوان اسفندیار

کنون زین سپس هفتخوان آورم****سخنهای نغز و جوان آورم
اگر بخت یکباره یاری کند****برو طبع من کامگاری کند
بگویم به تأیید محمود شاه****بدان فر و آن خسروانی کلاه
که شاه جهان جاودان زنده باد****بزرگان گیتی ورا بنده باد
چو خورشید بر چرخ بنمود چهر****بیاراست روی زمین را به مهر
به برج حمل تاج بر سر نهاد****ازو خاور و باختر گشت شاد
پر از غلغل و رعد شد کوهسار****پر از نرگس و لاله شد جویبار
ز لاله فریب و ز نرگس نهیب****ز سنبل عتاب و ز گلنار زیب
پر آتش دل ابر و پر آب چشم****خروش مغانی و پرتاب خشم
چو آتش نماید بپالاید آب****ز آواز او سر برآید ز خواب
چو بیدار گردی جهان را ببین****که دیباست گر نقش مانی به چین
چو رخشنده گردد جهان ز آفتاب****رخ نرگس و لاله بینی پر آب
بخندد بدو گوید ای شوخ چشم****به عشق تو گریان نه از درد و خشم
نخندد زمین تا نگرید هوا****هوا را نخوانم کف پادشا
که باران او در بهاران بود****نه چون همت شهریاران بود
به خورشید ماند همی دست شاه****چو اندر حمل برفرازد کلاه
اگر گنج پیش آید از خاک خشک****وگر آب دریا و گر در و مشک
ندارد همی روشناییش باز****ز درویش وز شاه گردن فراز
کف شاه ابوالقاسم آن پادشا****چنین است با پاک و ناپارسا
دریغش نیاید ز بخشیدن ایچ****نه آرام گیرد به روز بسیچ
چو جنگ آیدش پیش جنگ آورد****سر شهریاران به چنگ آورد
بدان کس که گردن نهد گنج خویش****ببخشد نیندیشد از رنج خویش
جهان را جهاندار محمود باد****ازو بخشش و داد موجود باد
ز رویین دژ اکنون جهاندیده پیر****نگر تا چه گوید ازو یاد گیر

بخش ۱۰

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت****خریدار بازار او در گذشت
دو خواهرش رفتند ز ایوان به کوی****غریوان و بر کفتها بر سبوی
به نزدیک اسفندیار آمدند****دو دیده‌تر و خاکسار آمدند
چو اسفندیار آن شگفتی بدید****دو رخ کرد از خواهران ناپدید
شد از کار ایشان دلش پر ز بیم****بپوشید رخ را به زیر گلیم
برفتند هر دو به نزدیک اوی****ز خون برنهاده به رخ‌بر دو جوی
به خواهش گرفتند بیچارگان****بران نامور مرد بازارگان
بدو گفت خواهر که ای ساروان****نخست از کجا راندی کاروان
که روز و شبان بر تو فرخنده باد****همه مهتران پیش تو بنده باد
ز ایران و گشتاسپ و اسفندیار****چه آگاهی است ای گو نامدار
بدین سان دو دخت یکی پادشا****اسیریم در دست ناپارسا
برهنه سر و پای و دوش آبکش****پدر شادمان روز و شب خفته خوش
برهنه دوان بر سر انجمن****خنک آنک پوشد تنش را کفن
بگرییم چندی به خونین سرشک****تو باشی بدین درد ما را پزشک
گر آگاهیت هست از شهر ما****برین بوم تریاک شد زهر ما
یکی بانگ برزد به زیر گلیم****که لرزان شدند آن دو دختر ز بیم
که اسفندیار از بنه خود مباد****نه آن کس به گیتی کزو کرد یاد
ز گشتاسپ آن مرد بیدادگر****مبیناد چون او کلاه و کمر
نبینید کاید فروشنده‌ام****ز بهر خور خویش کوشنده‌ام
چو آواز بشنید فرخ همای****بدانست و آمد دلش باز جای
چو خواهر بدانست آواز اوی****بپوشید بر خویشتن راز اوی
چنان داغ دل پیش او در بماند****سرشک از دو دیده به رخ برفشاند
همه جامه چاک و دو پایش به خاک****از ارجاسپ جانش پر از بیم و باک
بدانست جنگاور پاک‌رای****که او را همی بازداند همای
سبک روی بگشاد و دیده پرآب****پر از خون دل و چهره چون آفتاب
ز کار جهان ماند اندر شگفت****دژم گشت و لب را به دندان گرفت
بدیشان چنین گفت کاین روز چند****بدارید هر دو لبان را به بند
من ایدر نه از بهر جنگ آمدم****به رنج از پی نام و ننگ آمدم
کسی را که دختر بود آبکش****پسر در غم و باب در خواب خوش
پدر آسمان باد و مادر زمین****نخوانم برین روزگار آفرین
پس از کلبه برخاست مرد جوان****به نزدیک ارجاسپ آمد دوان
بدو گفت کای شاه فرخنده باش****جهاندار تا جاودان زنده باش
یکی ژرف دریا درین راه بود****که بازارگان زان نه آگاه بود
ز دریا برآمد یکی کژ باد****که ملاح گفت آن ندارم به یاد
به کشتی همه زار و گریان شدیم****ز جان و تن خویش بریان شدیم
پذیرفتم از دادگر یک خدای****که گر یابم از بیم دریا رهای
یکی بزم سازم به هر کشوری****که باشد بران کشور اندر سری
بخواهنده بخشم کم و بیش را****گرامی کنم مرد درویش را
کنون شاه ما را گرامی کند****بدین خواهش امروز نامی کند
ز لشکر سرافراز گردان که‌اند****به نزدیک شاه جهان ارجمند
چنین ساختستم که مهمان کنم****وزین خواهش آرایش جان کنم
چو ارجاسپ بشنید زان شاد شد****سر مرد نادان پر از باد شد
بفرمود کانکو گرامی‌ترست****وزین لشکر امروز نامی‌ترست
به ایوان خراد مهمان شوند****وگر می بود پاک مستان شوند
بدو گفت شاها ردا بخردا****جهاندار و بر موبدان موبدا
مرا خانه تنگست و کاخ بلند****برین بارهٔ دژ شویم ارجمند
در مهر ماه آمد آتش کنم****دل نامداران به می خوش کنم
بدو گفت زان راه روکت هواست****به کاخ اندرون میزبان پادشاست
بیامد دمان پهلوان شادکام****فراوان برآورد هیزم به بام
بکشتند اسپان و چندی به ره****کشیدند بر بام دژ یکسره
ز هیزم که بر بارهٔ دژ کشید****شد از دود روی هوا ناپدید
می آورد چون هرچ بد خورده شد****گسارندهٔ می ورا برده شد
همه نامدارن رفتند مست****ز مستی یکی شاخ نرگس به دست

بخش ۱۱

شب آمد یکی آتشی برفروخت****که تفش همی آسمان را بسوخت
چو از دیده‌گه دیده‌بان بنگرید****به شب آنش و روز پردود دید
ز جایی که بد شادمان بازگشت****تو گفتی که با باد همباز گشت
چو از راه نزد پشوتن رسید****بگفت آنچ از آتش و دود دید
پشوتن چنین گفت کز پیل و شیر****به تنبل فزونست مرد دلیر
که چشم بدان از تنش دور باد****همه روزگاران او سور باد
بزد نای رویین و رویینه خم****برآمد ز در نالهٔ گاودم
ز هامون سوی دژ بیامد سپاه****شد از گرد خورشید تابان سیاه
همه زیر خفتان و خود اندرون****همی از جگرشان بجوشید خون
به دژ چون خبر شد که آمد سپاه****جهان نیست پیدا ز گرد سیاه
همه دژ پر از نام اسفندیار****درخت بلا حنظل آورد بار
بپوشید ارجاسپ خفتان جنگ****بمالید بر چنگ بسیار چنگ
بفرمود تا کهرم شیرگیر****برد لشکر و کوس و شمشیر وتیر
به طرخان چنین گفت کای سرفراز****برو تیز با لشکری رزمساز
ببر نامدران دژ ده هزار****همه رزم جویان خنجرگزار
نگه کن که این جنگجویان کیند****وزین تاختن ساختن برچیند
سرافراز طرخان بیامد دوان****بدین روی دژ با یکی ترجمان
سپه دید با جوشن و ساز جنگ****درفشی سیه پیکر او پلنگ
سپه‌کش پشوتن به قلب اندرون****سپاهی همه دست شسته به خون
به چنگ اندرون گرز اسفندیار****به زیر اندرون بارهٔ نامدار
جز اسفندیار تهم را نماند****کس او را بجز شاه ایران نخواند
سپه میسره میمنه برکشید****چنان شد که کس روز روشن ندید
ز زخم سنانهای الماس گون****تو گفتی همی بارد از ابر خون
به جنگ اندر آمد سپاه از دو روی****هرانکس که بد گرد و پرخاشجوی
بشد پیش نوش‌آذر تیغ‌زن****همی جست پرخاش زان انجمن
بیامد سرافراز طرخان برش****که از تن به خاک اندر آرد سرش
چو نوش‌آذر او را به هامون بدید****بزد دست و تیغ از میان برکشید
کمرگاه طرخان بدو نیم کرد****دل کهرم از درد پربیم کرد
چنان هم بقلب سپه حمله برد****بزرگش یکی بود با مرد خرد
بران‌سان دو لشکر بهم برشکست****که از تیر بر سرکشان ابر بست
سرافراز کهرم سوی دژ برفت****گریزان و لشکر همی راند تفت
چنین گفت کهرم به پیش پدر****که ای نامور شاه خورشیدفر
از ایران سپاهی بیامد بزرگ****به پیش اندرون نامداری سترگ
سرافراز اسفندیارست و بس****بدین دژ نیاید جزو هیچ‌کس
همان نیزهٔ جنگ دارد به چنگ****که در گنبدان دژ تو دیدی به جنگ
غمی شد دل ارجاسپ را زان سخن****که نو شد دگر باره کین کهن
به ترکان همه گفت بیرون شوید****ز دژ یکسره سوی هامون شوید
همه لشکر اندر میان آورید****خروش هژبر ژیان آورید
یکی زنده زیشان ممانید نیز****کسی نام ایشان مخوانید نیز
همه لشکر از دژ به راه آمدند****جگر خسته و کینه‌خواه آمدند

بخش ۱۲

چو تاریکتر شد شب اسفندیار****بپوشید نو جامهٔ کارزار
سر بند صندوقها برگشاد****یکی تا بدان بستگان جست باد
کباب و می آورد و نوشیدنی****همان جامهٔ رزم و پوشیدنی
چو نان خورده شد هر یکی را سه جام****بدادند و گشتند زان شادکام
چنین گفت کامشب شبی پربلاست****اگر نام گیریم ز ایدر سزاست
بکوشید و پیکار مردان کنید****پناه از بلاها به یزدان کنید
ازان پس یلان را به سه بهر کرد****هرانکس که جستند ننگ و نبرد
یکی بهره زیشان میان حصار****که سازند با هرکسی کارزار
دگر بهره تا بر در دژ شوند****ز پیکار و خون ریختن نغنوند
سیم بهره را گفت از سرکشان****که باید که یابید زیشان نشان
که بودند با ما ز می دوش مست****سرانشان به خنجر ببرید پست
خود و بیست مرد از دلیران گرد****بشد تیز و دیگر بدیشان سپرد
به درگاه ارجاسپ آمد دلیر****زره‌دار و غران به کردار شیر
چو زخم خروش آمد از در سرای****دوان پیش آزادگان شد همای
ابا خواهر خویش به آفرید****به خون مژه کرده رخ ناپدید
چو آمد به تنگ اندر اسفندیار****دو پوشیده را دید چون نوبهار
چنین گفت با خواهران شیرمرد****کز ایدر بپویید برسان گرد
بدانجا که بازارگاه منست****بسی زر و سیم است و گاه منست
مباشید با من بدین رزمگاه****اگر سر دهم گر ستانم کلاه
بیامد یکی تیغ هندی به مشت****کسی را که دید از دلیران بکشت
همه بارگاهش چنان شد که راه****نبود اندران نامور بارگاه
ز بس خسته و کشته و کوفته****زمین همچو دریای آشوفته
چو ارجاسپ از خواب بیدار شد****ز غلغل دلش پر ز تیمار شد
بجوشید ارجاسپ از جایگاه****بپوشید خفتان و رومی کلاه
به دست اندرش خنجر آب‌گون****دهن پر ز آواز و دل پر ز خون
بدو گفت کز مرد بازارگان****بیابی کنون تیغ و دینارگان
یکی هدیه آرمت لهراسپی****نهاده برو مهر گشتاسپی
برآویخت ارجاسپ و اسفندیار****از اندازه بگذشتشان کارزار
پیاپی بسی تیغ و خنجر زدند****گهی بر میان گاه بر سر زدند
به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست****ندیدند بر تنش جایی درست
ز پای اندر آمد تن پیلوار****جدا کردش از تن سر اسفندیار
چو شد کشته ارجاسپ آزرده‌جان****خروشی برآمد ز کاخ زنان
چنین است کردار گردنده دهر****گهی نوش یابیم ازو گاه زهر
چه بندی دل اندر سرای سپنج****چو دانی که ایدر نمانی مرنچ
بپردخت ز ارجاسپ اسفندیار****به کیوان برآورد ز ایوان دمار
بفرمود تا شمع بفروختند****به هر سوی ایوان همی سوختند
شبستان او را به خادم سپرد****ازان جایگه رشته‌تایی نبرد
در گنج دینار او مهر کرد****به ایوان نبودش کسی هم نبرد
بیامد سوی آخر و برنشست****یکی تیغ هندی گرفته به دست
ازان تازی اسپان کش آمد گزین****بفرمود تا برنهادند زین
برفتند زانجا صد و شست مرد****گزیده سواران روز نبرد
همان خواهران را بر اسپان نشاند****ز درگاه ارجاسپ لشکر براند
وز ایرانیان نامور مرد چند****به دژ ماند با ساوهٔ ارجمند
چو من گفت از ایدر به بیرون شوم****خود و نامدارن به هامون شوم
به ترکان در دژ ببندید سخت****مگر یار باشد مرا نیک‌بخت
هرانگه که آید گمانتان که من****رسیدم بدان پاک‌رای انجمن
غو دیده باید که از دیدگاه****کانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه
چو انبوه گردد به دژ بر سپاه****گریزان و برگشته از رزمگاه
به پیروزی از بارهٔ کاخ پاس****بدارید از پاک یزدان سپاس
سر شاه ترکان ازان دیدگاه****بینداخت باید به پیش سپاه
بیامد ز دژ با صد و شست مرد****خروشان و جوشان به دشت نبرد
چو نزد سپاه پشوتن رسید****برو نامدار آفرین گسترید
سپاهش همه مانده زو در شگفت****که مرد جوان آن دلیری گرفت

بخش ۱۳

چو ماه از بر تخت سیمین نشست****سه پاس از شب تیره اندر گذشت
همی پاسبان برخروشید سخت****که گشتاسپ شاهست و پیروز بخت
چو ترکان شنیدند زان سان خروش****نهادند یکسر به آواز گوش
دل کهرم از پاسبان خیره شد****روانش ز آواز او تیره شد
چو بشنید با اندریمان بگفت****که تیره شب آواز نتوان نهفت
چه گویی که امشب چه شاید بدن****بباید همی داستانها زدن
که یارد گشادن بدین سان دو لب****به بالین شاهی درین تیره‌شب
بباید فرستاد تا هرک هست****سرانشان به خنجر ببرند پست
چه بازی کند پاسبان روز جنگ****برین نامداران شود کار تنگ
وگر دشمن ما بود خانگی****بجوی همی روز بیگانگی
به آواز بد گفتن و فال بد****بکوبیم مغزش به گوپال بد
بدین گونه آواز پیوسته شد****دل کهرم از پاسبان خسته شد
ز بس نعره از هر سوی زین نشان****پر آواز شد گوش گردنکشان
سپه گفت کآواز بسیار گشت****از اندازهٔ پاسبان برگذشت
کنون دشمن از خانه بیرون کنیم****ازان پس برین چاره افسون کنیم
دل کهرم از پاسبان تنگ شد****بپیچید و رویش پر آژنگ شد
به لشکر چنین گفت کز خواب شاه****دل من پر از رنج شد جان تباه
کنون بی‌گمان باز باید شدن****ندانم کزین پس چه شاید بدن
بزرگان چنین روی برگاشتند****به شب دشت پیکار بگذاشتند
پس اندر همی آمد اسفندیار****زره‌دار با گرزهٔ گاوسار
چو کهرم بر بارهٔ دژ رسید****پس لشکر ایرانیان را بدید
چنین گفت کاکنون بجز رزم کار****چه ماندست با گرد اسفندیار
همه تیغها برکشیم از نیام****به خنجر فرستاد باید پیام
به چهره چو تاب اندر آورد بخت****بران نامداران ببد کار سخت
دو لشکر بران سان برآشوفتند****همی بر سر یکدگر کوفتند
چنین تا برآمد سپیده‌دمان****بزرگان چین را سرآمد زمان
برفتند مردان اسفندیار****بران نامور بارهٔ شهریار
بریده سر شاه ارجاسپ را****جهاندار و خونیز لهراسپ را
به پیش سپاه اندر انداختند****ز پیکار ترکان بپرداختند
خروشی برآمد ز توران سپاه****ز سر برگرفتند گردان کلاه
دو فرزند ارجاسپ گریان شدند****چو بر آتش تیز بریان شدند
بدانست لشکر که آن جنگ چیست****وزان رزم بد بر که باید گریست
بگفتند رادا دلیرا سرا****سپهدار شیراوژنا مهترا
که کشتت که بر دشت کین کشته باد****برو جاودان روز برگشته باد
سپردن کرا باید اکنون بنه****درفش که داریم بر میمنه
چو ارجاسپ پردخته شد قلبگاه****مبادا کلاه و مبادا سپاه
سپه را به مرگ آمد اکنون نیاز****ز خلج پر از درد شد تا طراز
ازان پس همه پیش مرگ آمدند****زره‌دار با گرز و ترگ آمدند
ده و دار برخاست از رزمگاه****هوا شد به کردار ابر سیاه
به هر جای بر تودهٔ کشته بود****کسی را کجا روز برگشته بود
همه دشت بی‌تن سر و یال بود****به جای دگر گرز و گوپال بود
ز خون بر در دژ همی موج خاست****که دانست دست چپ از دست راست
چو اسفندیار اندر آمد ز جای****سپهدار کهرم بیفشارد پای
دو جنگی بران سان برآویختند****که گفتی بهمشان برآمیختند
تهمتن کمربند کهرم گرفت****مر او را ازان پشت زین برگرفت
برآوردش از جای و زد بر زمین****همه لشکرش خواندند آفرین
دو دستش ببستند و بردند خوار****پراگنده شد لشکر نامدار
همی گرز بارید همچون تگرگ****زمین پر ز ترگ و هوا پر ز مرگ
سر از تیغ پران چو برگ از درخت****یکی ریخت خون و یکی یافت تخت
همی موج زد خون بران رزمگاه****سری زیر نعل و سری با کلاه
نداند کسی آرزوی جهان****نخواهد گشادن بمابر نهان
کسی کش سزاوار بد بارگی****گریزان همی راند یکبارگی
هرانکس که شد در دم اژدها****بکوشید و هم زو نیامد رها
ز ترکان چینی فراوان نماند****وگر ماند کس نام ایشان نخواند
همه ترگ و جوشن فرو ریختند****هم از دیده‌ها خون برآمیختند
دوان پیش اسفندیار آمدند****همه دیده چون جویبار آمدند
سپهدار خونریز و بیداد بود****سپاهش به بیدادگر شاد بود
کسی را نداد از یلان زینهار****بکشتند زان خستگان بی‌شمار
به توران زمین شهریاری نماند****ز ترکان چین نامداری نماند
سراپرده و خیمه برداشتند****بدان خستگان جای بگذاشتند
بران روی دژ بر ستاره بزد****چو پیدا شد از هر دری نیک و بد
بزد بر در دژ دو دار بلند****فرو هشت از دار پیچان کمند
سر اندریمان نگونسار کرد****برادرش را نیز بر دار کرد
سپاهی برون کرد بر هر سوی****به جایی که آمد نشان گوی
بفرمود تا آتش اندر زدند****همه شهر توران بهم بر زدند
به جایی دگر نامداری نماند****به چین و به توران سواری نماند
تو گفتی که ابری برآمد سیاه****ببارید آتش بران رزمگاه
جهانجوی چون کار زان گونه دید****سران را بیاورد و می درکشید

بخش ۱۴

دبیر جهاندیده را پیش خواند****ازان چاره و چنگ چندی براند
بر تخت بنشست فرخ دبیر****قلم خواست و قرطاس و مشک و عبیر
نخستین که نوک قلم شد سیاه****گرفت آفرین بر خداوند ماه
خداوند کیوان و ناهید و هور****خداوند پیل و خداوند مور
خداوند پیروزی و فرهی****خداوند دیهیم و شاهنشهی
خداوند جان و خداوند رای****خداوند نیکی‌ده و رهنمای
ازو جاودان کام گشتاسپ شاد****به مینو همه یاد لهراسپ باد
رسیدم به راهی به توران زمین****که هرگز نخوانم برو آفرین
اگر برگشایم سراسر سخن****سر مرد نو گردد از غم کهن
چه دستور باشد مرا شهریار****بخوانم برو نامهٔ کارزار
به دیدار او شاد و خرم شوم****ازین رنج دیرینه بی‌غم شوم
وزان چاره‌هایی که من ساختم****که تا دل ز کینه بپرداختم
به رویین دژ ارجاسپ و کهرم نماند****جز از مویه و درد و ماتم نماند
کسی را ندادم به جان زینهار****گیا در بیابان سرآورد بار
همی مغز مردم خورد شیر و گرگ****جز از دل نجوید پلنگ سترگ
فلک روشن از تاج گشتاسپ باد****زمین گلشن شاه لهراسپ باد
چو بر نامه بر مهر اسفندیار****نهادند و جستند چندی سوار
هیونان کفک‌افگن و تیزرو****به ایران فرستاد سالار نو
بماند از پی پاسخ نامه را****بکشت آتش مرد بدکامه را
بسی برنیامد که پاسخ رسید****یکی نامه بد بند بد را کلید
سر پاسخ نامه بود از نخست****که پاینده بادآنک نیکی بجست
خرد یافته مرد یزدان شناس****به نیکی ز یزدان شناسد سپاس
دگر گفت کز دادگر یک خدای****بخواهیم کو باشدت رهنمای
درختی بکشتم به باغ بهشت****کزان بارورتر فریدون نکشت
برش سرخ یاقوت و زر آمدست****همه برگ او زیب و فر آمدست
بماناد تا جاودان این درخت****ترا باد شادان دل و نیک‌بخت
یکی آنک گفتی که کین نیا****بجستم پر از چاره و کیمیا
دگر آنک گفتی ز خون ریختن****به تنها به رزم اندر آویختن
تن شهریاران گرامی بود****که از کوشش سخت نامی بود
نگهدار تن باش و آن خرد****که جان را به دانش خرد پرورد
سه دیگر که گفتی به جان زینهار****ندادم کسی را ز چندان سوار
همیشه دلت مهربان باد و گرم****پر از شرم جان لب پر آوای نرم
مبادا ترا پیشه خون ریختن****نه بی‌کینه با مهتر آویختن
به کین برادرت بی سی و هشت****از اندازه خون ریختن درگذشت
و دیگر کزان پیر گشته نیا****ز دل دور کرده بد و کیمیا
چو خون ریختندش تو خون ریختی****چو شیران جنگی برآویختی
همیشه بدی شاد و به روزگار****روان را خرد بادت آموزگار
نیازست ما را به دیدار تو****بدان پر خرد جان بیدار تو
چه نامه بخوانی بنه بر نشان****بدین بارگاه آی با سرکشان
هیون تگاور ز در بازگشت****همه شهر ایران پرآواز گشت
سوار هیونان چو باز آمدند****به نزد تهمتن فراز آمدند

بخش ۱۵

چو آن نامه برخواند اسفندیار****ببخشید دینار و برساخت کار
جز از گنج ارجاسپ چیزی نماند****همه گنج خویشان او برفشاند
سپاهش همه زو توانگر شدند****از اندازهٔ کار برتر شدند
شتر بود و اسپان به دشت و به کوه****به داغ سپهدار توران گروه
هیون خواست از هر دری ده‌هزار****پراگنده از دشت وز کوهسار
همه گنج ارجاسپ در باز کرد****به کپان درم سختن آغاز کرد
هزار اشتر از گنج دینار شاه****چو سیصد ز دیبا و تخت و کلاه
صد از مشک و ز عنبر و گوهران****صد از تاج وز نامدار افسران
از افگندنیهای دیبا هزار****بفرمود تا برنهادند بار
چو سیصد شتر جامهٔ چینیان****ز منسوج و زربفت وز پرنیان
عماری بسیچید و دیبا جلیل****کنیزک ببردند چینی دو خیل
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو****میانها چو غرو و به رفتن تذرو
ابا خواهران یل اسفندیار****برفتند بت روی صد نامدار
ز پوشیده رویان ارجاسپ پنج****ببردند بامویه و درد و رنج
دو خواهر دو دختر یکی مادرش****پر از درد و با سوک و خسته برش
همه بارهٔ شهر زد بر زمین****برآورد گرد از بر و بوم چین
سه پور جوان را سپهدار گفت****پراگنده باشید با گنج جفت
به راه ار کسی سر بپیچد ز داد****سرانشان به خنجر ببرید شاد
شما راه سوی بیابان برید****سنانها چو خورشید تابان برید
سوی هفتخوان من به نخجیر شیر****بیابم شما ره مپویید دیر
نخستین بگیرم سر راه را****ببینم شما را سر ماه را
سوی هفتخوان آمد اسفندیار****به نخجیر با لشکری نامدار
چو نزدیک آن جای سرما رسید****همه خواسته گرد بر جای دید
هوا خوش‌گوار و زمین پرنگار****تو گفتی به تیر اندر آمد بهار
وزان جایگه خواسته برگرفت****همی ماند از کار اختر شگفت
چو نزدیکی شهر ایران رسید****به جای دلیران و شیران رسید
دو هفته همی بود با یوز و باز****غمی بود از رنج راه دراز
سه فرزند پرمایه را چشم داشت****ز دیر آمدنشان به دل خشم داشت
به نزد پدر چو بیامد پسر****بخندید با هر یکی تاجور
که راهی درشت این که من کوفتم****ز دیر آمدنتان برآشوفتم
زمین بوسه دادند هر سه پسر****که چون تو که باشد به گیتی پدر
وزان جایگه سوی ایران کشید****همه گنج سوی دلیران کشید
همه شهر ایران بیاراستند****می و رود و رامشگران خواستند
ز دیوارها جامه آویختند****زبر مشک و عنبر همی بیختند
هوا پر ز آوای رامشگران****زمین پر سواران نیزه‌وران
چو گشتاسپ بشنید رامش گزید****به آواز او جام می درکشید
ز لشکر بفرمود تا هرک بود****ز کشور کسی کو بزرگی نمود
همه با درفش و تبیره شدند****بزرگان لشکر پذیره شدند
پدر رفت با نامور بخردان****بزرگان فرزانه و موبدان
بیامد به پیش پسر تازه‌روی****همه شهر ایران پر از گفت و گوی
چو روی پدر دید شاه جوان****دلش گشت شادان و روشن‌روان
برانگیخت از جای شبرنگ را****فروزندهٔ آتش جنگ را
بیامد پدر را به بر در گرفت****پدر ماند از کار او در شگفت
بسی خواند بر فر او آفرین****که بی‌تو مبادا زمان و زمین
وزانجا به ایوان شاه آمدند****جهانی ورا نیکخواه آمدند
بیاراست گشتاسپ ایوان و تخت****دلش گشت خرم بدان نیک‌بخت
به ایوانها در نهادند خوان****به سالار گفتا مهان را بخوان
بیامد ز هر گنبدی میگسار****به نزدیک آن نامور شهریار
می خسروانی به جام بلور****گسارنده می داد رخشان چو هور
همه چهرهٔ دوستان برفروخت****دل دشمنان را به آتش بسوخت
پسر خورد با شرم یاد پدر****پدر همچنان نیز یاد پسر
بپرسید گشتاسپ از هفتخوان****پدر را پسر گفت نامه بخوان
سخنهای دیرینه یاد آوریم****به گفتار لب را به داد آوریم
چو فردا به هشیاری آن بشنوی****به پیروزی دادگر بگروی
برفتند هرکس که گشتند مست****یکی ماه‌رخ دست ایشان به دست
سرآمد کنون قصهٔ هفتخوان****به نام جهان داور این را بخوان
که او داد بر نیک و بد دستگاه****خداوند خورشید و تابنده ماه
اگر شاه پیروز بپسندد این****نهادیم بر چرخ گردنده زین

بخش ۲

سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان****یکی داستان راند از هفتخوان
ز رویین دژ و کار اسفندیار****ز راه و ز آموزش گرگسار
چنین گفت کو چون بیامد به بلخ****زبان و روان پر ز گفتار تلخ
همی راند تا پیشش آمد دو راه****سراپرده و خیمه زد با سپاه
بفرمود تا خوان بیاراستند****می و رود و رامشگران خواستند
برفتند گردان لشکر همه****نشستند بر خوان شاه رمه
یکی جام زرین به کف برگرفت****ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت
وزان پس بفرمود تا گرگسار****شود داغ دل پیش اسفندیار
بفرمود تا جام زرین چهار****دمادم ببستند بر گرگسار
ازان پس بدو گفت کای تیره‌بخت****رسانم ترا من به تاج و به تخت
گر ایدونک هرچت بپرسیم راست****بگویی همه شهر ترکان تراست
چو پیروز گردم سپارم ترا****به خورشید تابان برآرم ترا
نیازارم آنرا که پیوند تست****هم آنرا که پیوند فرزند تست
وگر هیچ گردی به گرد دروغ****نگیرد بر من دروغت فروغ
میانت به خنجر کنم بدو نیم****دل انجمن گردد از تو به بیم
چنین داد پاسخ ورا گرگسار****که ای نامور فرخ اسفندیار
ز من نشود شاه جز گفت راست****تو آن کن که از پادشاهی سزاست
بدو گفت رویین دژ اکنون کجاست****که آن مرز ازین بوم ایران جداست
بدو چند راهست و فرسنگ چند****کدام آنک ازو هست بیم و گزند
سپه چند باشد همیشه دروی****ز بالای دژ هرچ دانی بگوی
چنین داد پاسخ ورا گرگسار****که ای شیردل خسرو شهریار
سه راهست ز ایدر بدان شارستان****که ارجاسپ خواندش پیکارستان
یکی در سه ماه و یکی در دو ماه****گر ایدون خورش تنگ باشد به راه
گیا هست و آبشخور چارپای****فرود آمدن را نیابی تو جای
سه دیگر به نزدیک یک هفته راه****بهشتم به رویین دژ آید سپاه
پر از شیر و گرگست و پر اژدها****که از چنگشان کس نیابد رها
فریب زن جادو و گرگ و شیر****فزونست از اژدهای دلیر
یکی را ز دریا برآرد به ماه****یکی را نگون اندر آرد به چاه
بیابان و سیمرغ و سرمای سخت****که چون باد خیزد به درد درخت
ازان پس چو رویین دژ آید پدید****نه دژ دید ازان سان کسی نه شنید
سر باره برتر ز ابر سیاه****بدو در فراوان سلیح و سپاه
به گرد اندرش رود و آب روان****که از دیدنش خیره گردد روان
به کشتی برو بگذرد شهریار****چو آید به هامون ز بهر شکار
به صد سال گر ماند اندر حصار****ز هامون نیایدش چیزی به کار
هم‌اندر دژش کشتمند و گیا****درخت برومند و هم آسیا
چو اسفندیار آن سخنها شنید****زمانی بپیچید و دم درکشید
بدو گفت ما را جزین راه نیست****به گیتی به از راه کوتاه نیست
چنین گفت با نامور گرگسار****که این هفتخوان هرگز ای شهریار
به زور و به آواز نگذشت کس****مگر کز تن خویش کردست بس
بدو نامور گفت گر با منی****ببینی دل و زور آهرمنی
به پیشم چه گویی چه آید نخست****که باید ز پیکار او راه جست
چنین داد پاسخ ورا گرگسار****که این نامور مرد ناباک دار
نخستین به پیش تو آید دو گرگ****نر و ماده هریک چو پیلی سترگ
دو دندان به کردار پیل ژیان****بر و کتف فربه و لاغر میان
بسان گوزنان به سر بر سروی****همی رزم شیران کند آرزوی
بفرمود تا همچنانش به بند****به خرگاه بردند ناسودمند
بیاراست خرم یکی بزمگاه****به سر بر نظاره بران جشنگاه
چو خورشید بنمود تاج از فراز****هوا با زمین نیز بگشاد راز
ز درگاه برخاست آوای کوس****زمین آهنین شد سپهر آبنوس
سوی هفتخوان رخ به توران نهاد****همی رفت با لشکر آباد و شاد
چو از راه نزدیک منزل رسید****ز لشکر یکی نامور برگزید
پشوتن یکی مرد بیدار بود****سپه را ز دشمن نگهدار بود
بدو گفت لشکر به آیین بدار****همی پیچم از گفتهٔ گرگسار
منم پیش رو گر به من بد رسد****بدین کهتران بد نیاید سزد
بیامد بپوشید خفتان جنگ****ببست از بر پشت شبرنگ تنگ
سپهبد چو آمد به نزدیک گرگ****چه گرگ آن سرافراز پیل سترگ
بدیدند گرگان بر و یال اوی****میان یلی چنگ و گوپال اوی
ز هامون سوی او نهادند روی****دو پیل سرافراز و دو جنگجوی
کمان را به زه کرد مرد دلیر****بغرید بر سان غرنده شیر
بر آهرمنان تیرباران گرفت****به تندی کمان سواران گرفت
ز پیکان پولاد گشتند سست****نیامد یکی پیش او تن درست
نگه کرد روشن‌دل اسفندیار****بدید آنک دد سست برگشت کار
یکی تیغ زهرآبگون برکشید****عنان را گران کرد و سر درکشید
سراسر به شمشیرشان کرد چاک****گل انگیخت از خون ایشان ز خاک
فرود آمد از نامور بارگی****به یزدان نمود او ز بیچارگی
سلیح و تن از خون ایشان بشست****بران خارستان پاک جایی بجست
پر آژنگ رخ سوی خورشید کرد****دلی پر ز درد و سری پر ز گرد
همی گفت کای داور دادگر****تو دادی مرا هوش و زور و هنر
تو کردی تن گرگ را خاک جای****تو باشی به هر نیک و بد رهنمای
چو آمد سپاه و پشوتن فراز****بدیدند یل را به جای نماز
بماندند زان کار گردان شگفت****سپه یکسر اندیشه اندر گرفت
که این گرگ خوانیم گر پیل مست****که جاوید باد این دل و تیغ و دست
که بی فره اورنگ شاهی مباد****بزرگی و رسم سپاهی مباد
برفتند گردان فرخنده رای****برابر کشیدند پرده‌سرای

بخش ۳

غم آمد همه بهرهٔ گرگسار****ز گرگان جنگی و اسفندیار
یکی خوان زرین بیاراستند****خورشها بخوردند و می خواستند
بفرمود تا بسته را پیش اوی****ببردند لرزان و پرآب روی
سه جام میش د

شاهنامه فردوسی ب4_داستان اکوان دیو

شاهنامه فردوسی ب4_داستان اکوان دیو

تو بر کردگار روان و خرد****ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشن‌روان****که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیست****به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست****روان و خرد را جزین راه نیست

EXrozblog.comEX

شاهنامه فردوسی ب4_داستان اکوان دیو

داستان اکوان دیو

داستان اکوان دیو

تو بر کردگار روان و خرد****ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشن‌روان****که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیست****به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست****روان و خرد را جزین راه نیست
ابا فلسفه‌دان بسیار گوی****بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد****نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایست توحید نیست****بنا گفتن و گفتن او یکیست
تو گر سخته‌ای شو سخن سخته‌گوی****نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
بیک دم زدن رستی از جان و تن****همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو****سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهان آفرین یاد کن****پرستش برین یاد بنیاد کن
کزویست گردون گردان بپای****هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری****ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت****نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنک این گرد گردان سپهر****همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان****که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کین داستان بشنود****بدانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری****شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر****گر ایدونک باشد سخن دلپذیر
سخنگوی دهقان چنین کرد یاد****که یک روز کیخسرو از بامداد
بیاراست گلشن بسان بهار****بزرگان نشستند با شهریار
چو گودرز و چون رستم و گستهم****چو برزین گرشاسپ از تخم جم
چو گیو و چو رهام کار آزمای****چو گرگین و خراد فرخنده رای
چو از روز یک ساعت اندر گذشت****بیامد بدرگاه چوپان ز دشت
که گوری پدید آمد اندر گله****چو شیری که از بند گردد یله
همان رنگ خورشید دارد درست****سپهرش بزر آب گویی بشست
یکی برکشیده خط از یال اوی****ز مشک سیه تا بدنبال اوی
سمندی بزرگست گویی بجای****ورا چار گرزست آن دست و پای
یکی نره شیرست گویی دژم****همی بفگند یال اسپان ز هم
بدانست خسرو که آن نیست گور****که برنگذرد گور ز اسپی بزور
برستم چنین گفت کین رنج نیز****به پیگار بر خویشتن سنج نیز
برو خویشتن را نگه‌دار ازوی****مگر باشد آهرمن کینه‌جوی
چنین گفت رستم که با بخت تو****نترسد پرستندهٔ تخت تو
نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها****ز شمشیر تیزم نیابد رها
برون شد بنخچیر چون نره شیر****کمندی بدست اژدهایی بزیر
بدشتی کجا داشت چوپان گله****وزانسو گذر داشت گور یله
سه روزش همی جست در مرغزار****همی کرد بر گرد اسپان شکار
چهارم بدیدش گرازان بدشت****چو باد شمالی برو بر گذشت
درخشنده زرین یکی باره بود****بچرم اندرون زشت پتیاره بود
برانگیخت رخش دلاور ز جای****چو تنگ اندر آمد دگر شد برای
چنین گفت کین را نباید فگند****بباید گرفتن بخم کمند

نشایدش کردن بخنجر تباه****بدین سانش زنده برم نزد شاه
بینداخت رستم کیانی کمند****همی خواست کرد سرش را ببند
چو گور دلاور کمندش بدید****شد از چشم او در زمان ناپدید
بدانست رستم که آن نیست گور****ابا او کنون چاره باید نه زور
جز اکوان دیو این نشاید بدن****ببایستش از باد تیغی زدن
بشمشیر باید کنون چاره کرد****دواندین خون بران چرم زرد
ز دانا شنیدم که این جای اوست****که گفتند بستاند از گور پوست
همانگه پدید آمد از دشت باز****سپهبد برانگیخت آن تند تاز
کمان را بزه کرد و از باد اسپ****بینداخت تیری چو آذر گشسپ
همان کو کمان کیان درکشید****دگر باره شد گور ازو ناپدید
همی تاخت اسپ اندران پهن دشت****چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
ببش گرفت آرزو هم بنان****سر از خواب بر کوههٔ زین زنان
چو بگرفتش از آب روشن شتاب****به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد****هم از ماندگی چشم را خواب داد
کمندش ببازوی و ببر بیان****بپوشیده و تنگ بسته میان
ز زین کیانیش بگشاد تنگ****به بالین نهاد آن جناغ خدنگ
چراگاه رخش آمد و جای خواب****نمدزین برافگند بر پیش آب
بدان جایگه خفت و خوابش ربود****که از رنج وز تاختن مانده بود
چو اکوانش از دور خفته بدید****یکی باد شد تا بر او رسید
زمین گرد ببرید و برداشتش****ز هامون بگردون برافراشتش
غمی شد تهمتن چو بیدار شد****سر پر خرد پر ز پیکار شد
چو رستم بجنبید بر خویشتن****بدو گفت اکوان که ای پیلتن
یکی آرزو کن که تا از هوا****کجات آید افگندن اکنون هوا
سوی آبت اندازم ار سوی کوه****کجا خواهی افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگرید****هوا در کف دیو واژونه دید
چنین گفت با خویشتن پیلتن****که بد نامبردار هر انجمن
گر اندازدم گفت بر کوهسار****تن و استخوانم نیاید بکار
بدریا به آید که اندازدم****کفن سینهٔ ماهیان سازدم
وگر گویم او را بدریا فگن****بکوه افگند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بود کار دیو****که فریادرس باد گیهان خدیو
چنین داد پاسخ که دانای چین****یکی داستانی زدست اندرین
که در آب هر کو بر آیدش هوش****به مینو روانش نبیند سروش
بزاری هم ایدر بماند بجای****خرامش نیاید بدیگر سرای
بکوهم بینداز تا ببر و شیر****ببینند چنگال مرد دلیر
ز رستم چو بشنید اکوان دیو****برآورد بر سوی دریا غریو
بجایی بخواهم فگندنت گفت****که اندر دو گیتی بمانی نهفت
بدریای ژرف اندر انداختش****ز کینه خور ماهیان ساختش
همان کز هوا سوی دریا رسید****سبک تیغ تیز از میان برکشید
نهنگان که کردند آهنگ اوی****ببودند سرگشته از چنگ اوی
بدست چپ و پای کرد آشناه****بدیگر ز دشمن همی جست راه
بکارش نیامد زمانی درنگ****چنین باشد آن کو بود مرد جنگ
اگر ماندی کس بمردی بپای****پی او زمانه نبردی ز جای
ولیکن چنینست گردنده دهر****گهی نوش یابند ازو گاه زهر
ز دریا بمردی به یکسو کشید****برآمد بهامون و خشکی بدید
ستایش گرفت آفریننده را****رهانیده از بد تن بنده را
برآسود و بگشاد بند میان****بر چشمه بنهاد ببر بیان
کمند و سلیحش چو بفگند نم****زره را بپوشید شیر دژم
بدان چشمه آمد کجا خفته بود****بران دیو بدگوهر آشفته بود
نبود رخش رخشان بران مرغزار****جهانجوی شد تند با روزگار
برآشفت و برداشت زین و لگام****بشد بر پی رخش تا گاه شام
پیاده همی رفت جویان شکار****به پیش اندر آمد یکی مرغزار
همه بیشه و آبهای روان****بهر جای دراج و قمری نوان
گله‌دار اسپان افراسیاب****به بیشه درون سر نهاده بخواب
دمان رخش بر مادیانان چو دیو****میان گله برکشیده غریو
چو رستم بدیدش کیانی کمند****بیفگند و سرش اندر آمد به بند
بمالیدش از گرد و زین برنهاد****ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
لگامش بسر بر زد و برنشست****بران تیز شمشیر بنهاد دست
گله هر کجا دید یکسر براند****بشمشیر بر نام یزدان بخواند
گله‌دار چون بانگ اسبان شنید****سرآسیمه از خواب سر بر کشید
سواران که بودند با او بخواند****بر اسپ سرافرازشان برنشاند
گرفتند هر کس کمند و کمان****بدان تا که باشد چنین بدگمان
که یارد بدین مرغزار آمدن****بنزدیک چندین سوار آمدن
پس اندر سواران برفتند گرم****که بر پشت رستم بدرند چرم
چو رستم شتابندگان را بدید****سبک تیغ تیز از میان برکشید
بغرید چون شیر و برگفت نام****که من رستمم پور دستان سام
بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت****چو چوپان چنان دید بنمود پشت
چو باد از شگفتی هم اندر شتاب****بدیدار اسپ آمد افراسیاب
بجایی که هر سال چوپان گله****بران دشت و آن آب کردی یله
خود و دو هزار از یل نامدار****رسیدند تازان بران مرغزار
ابا باده و رود و گردان بهم****بدان تا کند بر دل اندیشه کم
چو نزدیک آن مرغزاران رسید****ز اسپان و چوپان نشانی ندید
یکایک خروشیدن آمد ز دشت****همه اسپ یک بر دگر برگذشت
ز خاک پی رخش بر سرکشان****پدید آمد از دور پیدا نشان
چو چوپان بر شاه توران رسید****بدو باز گفت آن شگفتی که دید
که تنها گله برد رستم ز دشت****ز ما کشت بسیار و اندر گذشت
ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی****که تنها بجنگ آمد این کینه‌جوی
بباید کشیدن یکایک سلیح****که این کار بر ما گذشت از مزیح
چنین زار گشتیم و خوار و زبون****که یک تن سوی ما گراید بخون
همی بفگند نام مردی ز ما****بتیغ او براند ز خون آسیا
همی بگذراند بیک تن گله****نشاید چنین کار کردن یله
سپهدار با چار پیل و سپاه****پس رستم اندر گرفتند راه
چو گشتند نزدیک رستم کمان****ز بازو برون کرد و آمد دمان
بریشان ببارید چو ژاله میغ****چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ
چو افگنده شد شست مرد دلیر****بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر
همی گرز بارید همچون تگرگ****همی چاک چاک آمد از خود و ترگ
ازیشان چهل مرد دیگر بکشت****غمی شد سپهدار و بنمود پشت
ازو بستد آن چار پیل سپید****شدند آن سپاه از جهان ناامید
پس پشتشان رستم گرزدار****دو فرسنگ برسان ابر بهار
چو برگشت برداشت پیل و رمه****بنه هرچ آمد بچنگش همه
بیامد گرازان بران چشمه باز****دلش جنگ جویان بچنگ دراز
دگر باره اکوان بدو باز خورد****نگشتی بدو گفت سیر از نبرد
برستی ز دریا و چنگ نهنگ****بدشت آمدی باز پیچان بجنگ
تهمتن چو بنشید گفتار دیو****برآورد چون شیر جنگی غریو
ز فتراک بگشاد پیچان کمند****بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرز گران****برآهیخت چون پتک آهنگران
بزد بر سر دیو چون پیل مست****سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش****برآهیخت و ببرید جنگی سرش
همی خواند بر کردگار آفرین****کزو بود پیروزی و زور کین
تو مر دیو را مردم بد شناس****کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هرانکو گذشت از ره مردمی****ز دیوان شمر مشمر از آدمی
خرد گر برین گفتها نگرود****مگر نیک مغزش همی نشنود
گر آن پهلوانی بود زورمند****ببازو ستبر و ببالا بلند
گوان خوان و اکوان دیوش مخوان****که بر پهلوانی بگردد زیان
چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد****چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
که داند که چندین نشیب و فراز****به پیش آرد این روزگار دراز
تگ روزگار از درازی که هست****همی بگذراند سخنها ز دست
که داند کزین گنبد تیزگرد****درو سور چند است و چندی نبرد
چو ببرید رستم سر دیو پست****بران بارهٔ پیل پیکر نشست
به پیش اندر آورد یکسر گله****بنه هرچ کردند ترکان یله
همی رفت با پیل و با خواسته****وزو شد جهان یکسر آراسته
ز ره چون بشاه آمد این آگهی****که برگشت ستم بدان فرهی
از ایدر میان را بدان کرد بند****کجا گور گیرد بخم کمند
کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ****بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
نیابد گذر شیر بر تیغ اوی****همان دیو و هم مردم کینه‌جوی
پذیره شدن را بیاراست شاه****بسر بر نهادند گردان کلاه
درفش شهنشاه با کرنای****ببردند با ژنده پیل و درای
چو رستم درفش جهاندار شاه****نگه کرد کامد پذیره براه
فرود آمد و خاک را داد بوس****خروش سپاه آمد و بوق و کوس
سر سرکشان رستم تاج بخش****بفرمود تا برنشیند برخش
وزانجا بایوان شاه آمدند****گشاده دل و نیک خواه آمدند
به ایرانیان بر گله بخش کرد****نشست تن خویشتن رخش کرد
فرستاد پیلان بر پیل شاه****که بر شیر پیلان بگیرند راه
بیک هفته ایوان بیاراستند****می و رود و رامشگران خواستند
بمی رستم آن داستان برگشاد****وز اکوان همی کرد بر شاه یاد
که گوری ندیدم بخوبی چنوی****بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی
چو خنجر بدرید بر تنش پوست****بروبر نبخشود دشمن نه دوست
سرش چون سر پیل و مویش دراز****دهن پر زدندانهای گراز
دو چشمش کبود و لبانش سیاه****تنش را نشایست کردن نگاه
بدان زور و آن تن نباشد هیون****همه دشت ازو شد چو دریای خون
سرش کردم از تن بخنجر جدا****چو باران ازو خون شد اندر هوا
ازو ماند کیخسرو اندر شگفت****چو بنهاد جام آفرین برگرفت
بران کو چنان پهلوان آفرید****کسی این شگفتی بگیتی ندید
که مردم بود خود بکردار اوی****بمردی و بالا و دیدار اوی
همی گفت اگر کردگار سپهر****ندادی مرا بهره از داد و مهر
نبودی بگیتی چنین کهترم****که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم
دو هفته بران گونه بودند شاد****ز اکوان وز بزم کردند یاد
سه دیگر تهمتن چنین کرد رای****که پیروز و شادان شود باز جای
مرا بویهٔ زال سامست گفت****چنین آرزو را نشاید نهفت
شوم زود و آیم بدرگاه باز****بباید همی کینه را کرد ساز
که کین سیاوش به پیل و گله****نشاید چنین خوار کردن یله
در گنج بگشاد شاه جهان****گرانمایه چیزی که بودش نهان
بیاورد ده جام گوهر ز گنج****بزر بافته جامهٔ شاه پنج
غلامان روزمی بزرین کمر****پرستندگان نیز با طوق زر
ز گستردنیها و از تخت عاج****ز دیبا و دینار و پیروزه تاج
بنزدیک رستم فرستاد شاه****که این هدیه با خویشتن بر براه
یک امروز با ما بباید بدن****وزان پس ترا رای رفتن زدن
ببود و بپیمود چندی نبید****بشبگیر جز رای رفتن ندید
دو فرسنگ با او بشد شهریار****بپدرود کردن گرفتش کنار
چو با راه رستم هم آواز گشت****سپهدار ایران ازو بازگشت
جهان پاک بر مهر او گشت راست****همی داشت گیتی بر انسان که خواست
برین گونه گردد همی چرخ پیر****گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
چو این داستان سربسر بشنوی****از اکوان سوی کین بیژن شوی

ادامه دارد....

بعدی قبلی

شاهنامه فردوسی ب5_پادشاهی کسری نوشین روان

شاهنامه فردوسی ب5_پادشاهی کسری نوشین روان

چو کسری نشست از بر تخت عاج****به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج
بزرگان گیتی شدند انجمن****چو بنشست سالار با رای‌زن
سر نامداران زبان برگشاد****ز دادار نیکی دهش کرد یاد
چنین گفت کز کردگار سپهر****دل ما پر از آفرین باد و مهر

EXrozblog.comEX

شاهنامه فردوسی ب5_پادشاهی کسری نوشین روان

پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

بخش ۱ - آغاز داستان

چو کسری نشست از بر تخت عاج****به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج
بزرگان گیتی شدند انجمن****چو بنشست سالار با رای‌زن
سر نامداران زبان برگشاد****ز دادار نیکی دهش کرد یاد
چنین گفت کز کردگار سپهر****دل ما پر از آفرین باد و مهر
کزویست نیک و بدویست کام****ازو مستمندیم وزو شادکام
ازویست فرمان و زویست مهر****به فرمان اویست بر چرخ مهر
ز رای وز تیمار او نگذریم****نفس جز به فرمان او نشمریم
به تخت مهی بر هر آنکس که داد****کند در دل او باشد از داد شاد
هر آنکس که اندیشهٔ بد کند****به فرجام بد با تن خود کند
ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم****بخواهش گران روز فرخ نهیم
از اندیشهٔ دل کس آگاه نیست****به تنگی دل اندر مرا راه نیست
اگر پادشا را بود پیشه داد****بود بی‌گمان هر کس از داد شاد
از امروز کاری به فردا ممان****که داند که فردا چه گردد زمان
گلستان که امروز باشد به بار****تو فردا چنی گل نیاید به کار
بدانگه که یابی تن زورمند****ز بیماری اندیش و درد و گزند
پس زندگی یاد کن روز مرگ****چنانیم با مرگ چون باد و برگ
هر آنگه که در کار سستی کنی****همه رای ناتندرستی کنی
چو چیره شود بر دل مرد رشک****یکی دردمندی بود بی‌پزشک
دل مرد بیکار و بسیار گوی****ندارد به نزد کسان آبروی
وگر بر خرد چیره گردد هوا****نخواهد به دیوانگی بر گوا
بکژی تو را راه نزدیکتر****سوی راستی راه باریکتر
به کاری کزو پیشدستی کنی****به آید که کندی و سستی کنی
اگر جفت گردد زبان بر دروغ****نگیرد ز بخت سپهری فروغ
سخن گفتن کژ ز بیچارگیست****به بیچارگان بربباید گریست
چو برخیزد از خواب شاه از نخست****ز دشمن بود ایمن و تندرست
خردمند وز خوردنی بی‌نیاز****فزونی برین رنج و دردست و آز
وگر شاه با داد و بخشایشست****جهان پر ز خوبی و آسایشست
وگر کژی آرد بداد اندرون****کبستش بود خوردن و آب خون
هر آنکس که هست اندرین انجمن****شنید این برآورده آواز من
بدانید و سرتاسر آگاه بید****همه ساله با بخت همراه بید
که ما تاجداری به سر برده‌ایم****بداد و خرد رای پرورده‌ایم
ولیکن ز دستور باید شنید****بد و نیک بی‌او نیاید پدید
هر آنکس که آید بدین بارگاه****ببایست کاری نیابند راه
نباشم ز دستور همداستان****که بر من بپوشد چنین داستان
بدرگاه بر کارداران من****ز لشکر نبرده سواران من
چو روزی بدیشان نداریم تنگ****نگه کرد باید بنام و به ننگ
همه مردمی باید و راستی****نباید به کار اندرون کاستی
هر آنکس که باشد از ایرانیان****ببندد بدین بارگه برمیان
بیابد ز ما گنج و گفتار نرم****چو باشد پرستنده با رای و شرم
چو بیداد جوید یکی زیردست****نباشد خردمند و خسروپرست
مکافات باید بدان بد که کرد****نباید غم ناجوانمرد خورد
شما دل به فرمان یزدان پاک****بدارید وز ما مدارید باک
که اویست بر پادشا پادشا****جهاندار و پیروز و فرمانروا
فروزندهٔ تاج و خورشید و ماه****نماینده ما را سوی داد راه
جهاندار بر داوران داورست****ز اندیشهٔ هر کسی برترست
مکان و زمان آفرید و سپهر****بیاراست جان و دل ما به مهر
شما را دل از مهر ما برفروخت****دل و چشم دشمن به ما بربدوخت
شما رای و فرمان یزدان کنید****به چیزی که پیمان دهد آن کنید
نگهدار تا جست و تخت بلند****تو را بر پرستش بود یارمند
همه تندرستی به فرمان اوست****همه نیکویی زیر پیمان اوست
ز خاشاک تا هفت چرخ بلند****همان آتش و آب و خاک نژند
به هستی یزدان گوایی دهند****روان تو را آشنایی دهند
ستایش همه زیر فرمان اوست****پرستش همه زیر پیمان اوست
چو نوشین‌روان این سخن برگرفت****جهانی ازو مانده اندر شگفت
همه یک سر از جای برخاستند****برو آفرین نو آراستند
شهنشاه دانندگان را بخواند****سخنهای گیتی سراسر براند
جهان را ببخشید بر چار بهر****وزو نامزد کرد آبادشهر
نخستین خراسان ازو یاد کرد****دل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره زان بد قم و اصفهان****نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود آذرابادگان****که بخشش نهادند آزادگان
وز ارمینیه تا در اردبیل****بپیمود بینادل و بوم گیل
سیوم پارس و اهواز و مرز خزر****ز خاور ورا بود تا باختر
چهارم عراق آمد و بوم روم****چنین پادشاهی و آباد بوم
وزین مرزها هرک درویش بود****نیازش به رنج تن خویش بود
ببخشید آگنده گنجی برین****جهانی برو خواندند آفرین
ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی****اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی
بجستند بهره ز کشت و درود****نرستست کس پیش ازین نابسود
سه یک بود یا چار یک بهر شاه****قباد آمد و ده یک آورد راه
زده یک بر آن بد که کمتر کند****بکوشد که کهتر چو مهتر کند
زمانه ندادش بران بر درنگ****به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ
به کسری رسید آن سزاوار تاج****ببخشید بر جای ده یک خراج
شدند انجمن بخردان و ردان****بزرگان و بیداردل موبدان
همه پادشاهان شدند انجمن****زمین را ببخشید و برزد رسن
گزیتی نهادند بر یک درم****گر ای دون که دهقان نباشد دژم
کسی را کجا تخم گر چارپای****به هنگام ورزش نبودی بجای
ز گنج شهنشاه برداشتی****وگرنه زمین خوار بگذاشتی
بنا کشته اندر نبودی سخن****پراگنده شد رسمهای کهن
گزیت رز بارور شش درم****به خرما ستان بر همین بد رقم
ز زیتون و جوز و ز هر میوه‌دار****که در مهرگان شاخ بودی ببار
ز ده بن درمی رسیدی به گنج****نبوید جزین تا سر سال رنج
وزین خوردنیهای خردادماه****نکردی به کار اندرون کس نگاه
کسی کش درم بود و دهقان نبود****ندیدی غم رنج و کشت و درود
بر اندازه از ده درم تا چهار****بسالی ازو بستدی کاردار
کسی بر کدیور نکردی ستم****به سالی به سه بهره بود این درم
گزارنده بودی به دیوان شاه****ازین باژ بهری به هر چار ماه
دبیر و پرستندهٔ شهریار****نبودی به دیوان کسی زین شمار
گزیت و خراج آنچ بد نام برد****بسه روزنامه به موبد سپرد
یکی آنک بر دست گنجور بود****نگهبان آن نامه دستور بود
دگر تا فرستد به هر کشوری****به هر نامداری و هر مهتری
سه دیگر که نزدیک موبد برند****گزیت و سر باژها بشمرند
به فرمان او بود کاری که بود****ز باژ و خراج و ز کشت و درود
پراگنده کاراگهان در جهان****که تا نیک و بد زو نماند نهان
همه روی گیتی پر از داد کرد****بهرجای ویرانی آباد کرد
بخفتند بر دشت خرد و بزرگ****به آبشخور آمد همی میش و گرگ
یکی نامه فرمود بر پهلوی****پسند آیدت چون ز من بشنوی
نخستین سر نامه کرد از مهست****شهنشاه کسری یزدان‌پرست
به بهرام روز و بخرداد شهر****که یزدانش داد از جهان تاج بهر
برومند شاخ از درخت قباد****که تاج بزرگی به سر برنهاد
سوی کارداران باژ و خراج****پرستنده شایستهٔ فر و تاج
بی‌اندازه از ما شما را درود****هنر با نژاد این بود با فزود
نخستین سخن چون گشایش کنیم****جهان‌آفرین را ستایش کنیم
خردمند و بینادل آنرا شناس****که دارد ز دادار کیهان سپاس
بداند که هست او ز ما بی‌نیاز****به نزدیک او آشکارست راز
کسی را کجا سرفرازی دهد****نخستین ورا بی‌نیازی دهد
مرا داد فرمان و خود داورست****ز هر برتری جاودان برترست
به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست****کسی را جز از بندگی کار نیست
ز مغز زمین تا به چرخ بلند****ز افلاک تا تیره خاک نژند
پی مور بر خویشتن برگواست****که ما بندگانیم و او پادشاست
نفرمود ما را جز از راستی****که دیو آورد کژی و کاستی
اگر بهر من زین سرای سپنج****نبودی جز از باغ و ایوان و گنج
نجستی دل من به جز داد و مهر****گشادن بهر کار بیدار چهر
کنون روی بوم زمین سر به سر****ز خاور برو تا در باختر
به شاهی مرا داد یزدان پاک****ز خورشید تابنده تا تیره خاک
نباید که جز داد و مهر آوریم****وگر چین به کاری بچهر آوریم
شبان بداندیش و دشت بزرگ****همی گوسفندان بماند بگرگ
نباید که بر زیردستان ما****ز دهقان وز دین‌پرستان ما
به خشکی به خاک و بکشتی برآب****برخشنده روز و به هنگام خواب
ز بازارگانان تر و ز خشک****درم دارد و در خوشاب و مشک
که تابنده خور جز بداد و به مهر****نتابد بریشان ز خم سپهر
برین‌گونه رفت از نژاد و گهر****پسر تاج یابد همی از پدر
به جز داد و خوبی نبد در جهان****یکی بود با آشکارا نهان
نهادیم بر روی گیتی خراج****درخت گزیت از پی تخت عاج
چو این نامه آرند نزد شما****که فرخنده باد اورمزد شما
کسی کو برین یک درم بگذرد****ببیداد بر یک نفس بشمرد
به یزدان که او داد دیهیم و فر****که من خود میانش ببرم به ار
برین نیز بادافرهٔ کردگار****نباید که چشم بد آید به کار
همین نامه و رسم بنهید پیش****مگردید ازین فرخ آیین خویش
به هر چار ماهی یکی بهر ازین****بخواهید با داد و با آفرین
به جایی که باشد زیان ملخ****وگر تف خورشید تابد به شخ
دگر تف باد سپهر بلند****بدان کشتمندان رساند گزند
همان گر نبارد به نوروز نم****ز خشکی شود دشت خرم دژم
مخواهید با ژاندران بوم و رست****که ابر بهاران به باران نشست
ز تخم پراگنده و مزد رنج****ببخشید کارندگانرا ز گنج
زمینی که آن را خداوند نیست****به مرد و ورا خویش و پیوند نیست
نباید که آن بوم ویران بود****که در سایهٔ شاه ایران بود
که بدگو برین کار ننگ آورد****که چونین بهانه بچنگ آورد
ز گنج آنچ باید مدارید باز****که کردست یزدان مرا بی‌نیاز
چو ویران بود بوم در بر من****نتابد درو سایهٔ فر من
کسی را که باشد برین مایه کار****اگر گیرد این کار دشوار خوار
کنم زنده بر دار جایی که هست****اگر سرفرازست و گر زیردست
بزرگان که شاهان پیشین بدند****ازین کار بر دیگر آیین بدند
بد و نیک با کارداران بدی****جهان پیش اسب‌سواران بدی
خرد را همه خیره بفریفتند****بافزونی گنج نشکیفتند
مرا گنج دادست و دهقان سپاه****نخواهیم بدینار کردن نگاه
شما را جهان بازجستن بداد****نگه داشتن ارج مرد نژاد
گرامی‌تر از جان بدخواه من****که جوید همی کشور و گاه من
سپهبد که مردم فروشد به زر****نباید بدین بارگه برگذر
کسی را کند ارج این بارگاه****که با داد و مهرست و با رسم و راه
چو بیداردل کارداران من****به دیوان موبد شدند انجمن
پدید آید از گفت یک تن دروغ****ازان پس نگیرد بر ما فروغ
به بیدادگر بر مرا مهر نیست****پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست
هر آنکس که او راه یزدان بجست****بب خرد جان تیره بشست
بدین بارگاهش بلندی بود****بر موبدان ارجمندی بود
به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت****به باید بپاداش خرم بهشت
که ما بی‌نیازیم ازین خواسته****که گردد به نفرین روان کاسته
گر از پوست درویش باشد خورش****ز چرمش بود بی‌گمان پرورش
پلنگی به از شهریاری چنین****که نه شرم دارد نه آیین نه دین
گشادست بر ما در راستی****چه کوبیم خیره در کاستی
نهانی بدو داد دادن بروی****بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی
به نزدیک یزدان بود ناپسند****نباشد بدین بارگه ارجمند
ز یزدان وز ما بدان کس درود****که از داد و مهرش بود تاروپود
اگر دادگر باشدی شهریار****بماند به گیتی بسی پایدار
که جاوید هر کس کنند آفرین****بران شاه کباد دارد زمین
ز شاهان که با تخت و افسر بدند****به گنج و به لشکر توانگر بدند
نبد دادگرتر ز نوشین‌روان****که بادا همیشه روانش جوان
نه زو پرهنرتر به فرزانگی****به تخت و بداد و به مردانگی
ورا موبدی بود بابک بنام****هشیوار و دانادل و شادکام
بدو داد دیوان عرض و سپاه****بفرمود تا پیش درگاه شاه
بیاراست جایی فراخ و بلند****سرش برتر از تیغ کوه پرند
بگسترد فرشی برو شاهوار****نشستند هرکس که بود او به کار
ز دیوان بابک برآمد خروش****نهادند یک سر برآواز گوش
که ای نامداران جنگ آزمای****سراسر به اسب اندر آرید پای
خرامید یک‌یک به درگاه شاه****به سر برنهاده ز آهن کلاه
زره‌دار با گرزهٔ گاوسار****کسی کو درم خواهد از شهریار
بیامد به ایوان بابک سپاه****هوا شد ز گرد سواران سیاه
چو بابک سپه را همه بنگرید****درفش و سر تاج کسری ندید
ز ایوان باسب اندر آورد پای****بفرمودشان بازگشتن ز جای
برین نیز بگذشت گردان سپهر****چو خورشید تابنده بنمود چهر
خروشی برآمد ز درگاه شاه****که ای گرزداران ایران سپاه
همه با سلیح و کمان و کمند****بدیوان بابک شوید ارجمند
برفتند با نیزه و خود و کبر****همی گرد لشکر برآمد به ابر
نگه کرد بابک به گرد سپاه****چو پیدا نبد فر و اورند شاه
چنین گفت کامروز با مهر و داد****همه بازگردید پیروز و شاد
به روز سه دیگر برآمد خروش****که ای نامداران با فر و هوش
مبادا که از لشکری یک سوار****نه با ترگ و با جوشن کارزار
بیاید برین بارگه بگذرد****عرض گاه و ایوان او بنگرد
هر آنکس که باشد به تاج ارجمند****به فر و بزرگی و تخت بلند
بداند که بر عرض آزرم نیست****سخن با محابا و با شرم نیست
شهنشاه کسری چو بگشاد گوش****ز دیوان بابک برآمد خروش
بخندید کسری و مغفر بخواست****درفش بزرگی برافراشت راست
به دیوان بابک خرامید شاه****نهاده ز آهن به سر بر کلاه
فروهشت از ترگ رومی زره****زده بر زره بر فراوان گره
یکی گرزهٔ گاوپیکر به چنگ****زده بر کمرگاه تیر خدنگ
به بازو کمان و بزین بر کمند****میان را بزرین کمر کرده بند
برانگیخت اسب و بیفشارد ران****به گردن برآورد گرز گران
عنان را چپ و راست لختی بسود****سلیح سواری به بابک نمود
نگه کرد بابک پسند آمدش****شهنشاه را فرمند آمدش
بدو گفت شاها انوشه بدی****روان را به فرهنگ توشه بدی
بیاراستی روی کشور بداد****ازین گونه داد از تو داریم یاد
دلیری بد از بنده این گفت و گوی****سزد گر نپیچی تو از داد روی
عنان را یکی بازپیچی براست****چنان کز هنرمندی تو سزاست
دگرباره کسری برانگیخت اسب****چپ و راست برسان آذرگشسب
نگه کرد بابک ازو خیره ماند****جهان‌آفرین را فراوان بخواند
سواری هزار و گوی دوهزار****نبودی کسی را گذر بر چهار
درمی فزون کرد روزی شاه****به دیوان خروش آمد از بارگاه
که اسب سر جنگجویان بیار****سوار جهان نامور شهریار
فراوان بخندید نوشین روان****که دولت جوان بود و خسرو جوان
چو برخاست بابک ز دیوان شاه****بیامد بر نامور پیشگاه
بدو گفت کای شهریار بزرگ****گر امروز من بنده گشتم سترگ
همه در دلم راستی بود و داد****درشتی نگیرد ز من شاه یاد
درشتی نمایم چو باشم درست****انوشه کسی کو درشتی نجست
بدو گفت شاه ای هشیوار مرد****تو هرگز ز راه درستی مگرد
تن خویش را چون محابا کنی****دل راستی را همی‌بشکنی
بدین ارز تو نزد من بیش گشت****دلم سوی اندیشه خویش گشت
که ما در صف کار ننگ و نبرد****چگونه برآریم ز آورد گرد
چنین داد پاسخ به پرمایه شاه****که چون نو نبیند نگین و کلاه
چو دست و عنان تو ای شهریار****به ایوان ندیدست پیکرنگار
به کام تو گردد سپهر بلند****دلت شاد بادا تنت بی‌گزند
به موبد چنین گفت نوشین‌روان****که با داد ما پیر گردد جوان
به گیتی نباید که از شهریار****بماند جز از راستی یادگار
چرا باید این گنج و این روز رنج****روان بستن اندر سرای سپنج
چو ایدر نخواهی همی‌آرمید****بباید چرید و بباید چمید
پراندیشه بودم ز کار جهان****سخن را همی‌داشتم در نهان
که تا تاج شاهی مرا دشمنست****همه گرد بر گرد آهرمنست
به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه****بخواهم ز هر کشوری رزمخواه
نگردد سپاه انجمن جز به گنج****به بی مردی آید هم از گنج رنج
اگر بد به درویش خواهد رسید****ازین آرزو دل بباید برید
همی‌راندم با دل خویش راز****چو اندیشه پیش خرد شد فراز
سوی پهلوانان و سوی ردان****هم از پند بیداردل بخردان
نبشتم بخ هر کشوری نامه‌ای****به هر نامداری و خودکامه‌ای
که هر کس که دارید هوش و خرد****همی کهتری را پسر پرورد
به میدان فرستید با ساز جنگ****بجویند نزدیک ما نام و ننگ
نباید که اندر فراز و نشیب****ندانند چنگ و عنان و رکیب
به گرز و به شمشیر و تیر و کمان****بدانند پیچید با بدگمان
جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود****اگر چند فرزند آرش بود
عرض شد ز در سوی هر کشوری****درم برد نزدیک هر مهتری
چهل روز بودی درم را درنگ****برفتند از شهر با ساز جنگ
ز دیوان چو دینار برداشتند****بدان خرمی روز بگذاشتند
کنون لاجرم روی گیتی بمرد****بیاراستم تا کی آید نبرد
مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش****فزونست و هم دولت و رای بیش
سخنها چو بشنید موبد ز شاه****بسی آفرین خواند بر تاج و گاه
چو خورشید بنمود تابنده چهر****در باغ بگشاد گردان سپهر
پدید آمد آن تودهٔ شنبلید****دو زلف شب تیره شد ناپدید
نشست از بر تخت نوشین روان****خجسته دلفروز شاه جوان
جهانی به درگاه بنهاد روی****هر آنکس که بد بر زمین راه‌جوی
خروشی برآمد ز درگاه شاه****که هر کس که جوید سوی داد راه
بیاید بدرگاه نوشین روان****لب شاه خندان و دولت جوان
به آواز گفت آن زمان شهریار****که جز پاک یزدان مجویید یار
که دارنده اویست و هم رهنمای****همو دست گیرد به هر دوسرای
مترسید هرگز ز تخت و کلاه****گشادست بر هر کس این بارگاه
هر آنکس که آید به روز و به شب****ز گفتار بسته مدارید لب
اگر می گساریم با انجمن****گر آهسته باشیم با رای‌زن
به چوگان و بر دشت نخچیرگاه****بر ما شما را گشادست راه
به خواب و به بیداری و رنج و ناز****ازین بارگه کس مگردید باز
مخسبید یک تن ز من تافته****مگر آرزوها همه یافته
بدان گه شود شاد و روشن دلم****که رنج ستم دیده‌گان بگسلم
مبادا که از کارداران من****گر از لشکر و پیشکاران من
نخسبد کسی با دلی دردمند****که از درد او بر من آید گزند
سخنها اگرچه بود در نهان****بپرسد ز من کردگار جهان
ز باژ و خراج آن کجا مانده است****که موبد به دیوان ما رانده است
نخواهند نیز از شما زر و سیم****مخسبید زین پس ز من دل ببیم
برآمد ز ایوان یکی آفرین****بجوشید تابنده روی زمین
که نوشین روان باد با فرهی****همه ساله با تخت شاهنشهی
مبادا ز تو تخت پردخت و گاه****مه این نامور خسروانی کلاه
برفتند با شادی و خرمی****چو باغ ارم گشت روی زمی
ز گیتی ندیدی کسی را دژم****ز ابر اندر آمد به هنگام نم
جهان شد به کردار خرم بهشت****ز باران هوا بر زمین لاله کشت
در و دشت و پالیز شد چون چراغ****چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ
پس آگاهی آمد به روم و به هند****که شد روی ایران چو رومی پرند
زمین را به کردار تابنده ماه****به داد و به لشکر بیاراست شاه
کسی آن سپه را نداند شمار****به گیتی مگر نامور شهریار
همه با دل شاد و با ساز جنگ****همه گیتی افروز با نام و ننگ
دل شاه هر کشوری خیره گشت****ز نوشین‌روان رایشان تیره گشت
فرستاده آمد ز هند و ز چین****همه شاه را خواندند آفرین
ندیدند با خویشتن تاو او****سبک شد به دل باژ با ساو او
همه کهتری را بیاراستند****بسی بدره و برده‌ها خواستند
به زرین عمود و به زرین کلاه****فرستادگان برگرفتند راه
به درگاه شاه جهان آمدند****چه با ساو و باژ مهان آمدند
بهشتی بد آراسته بارگاه****ز بس برده و بدره و بارخواه
برین نیز بگذشت چندی سپهر****همی‌رفت با شاه ایران به مهر
خردمند کسری چنان کرد رای****کزان مرز لختی بجنبد ز جای
بگردد یکی گرد خرم جهان****گشاده کند رازهای نهان
بزد کوس وز جای لشکر براند****همی ماه و خورشید زو خیره ماند
ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر****کمرهای زرین و زرین سپر
تو گفتی بکان اندرون زر نماند****همان در خوشاب و گوهر نماند
تن آسان بسوی خراسان کشید****سپه را به آیین ساسان کشید
به هر بوم آباد کو بربگذشت****سراپرده و خیمه‌ها زد به دشت
چو برخاستی نالهٔ کرنای****منادیگری پیش کردی به پای
که ای زیردستان شاه جهان****که دارد گزندی ز ما در نهان
مخسبید ناایمن از شهریار****مدارید ز اندیشه دل نابکار
ازین گونه لشکر بگرگان کشید****همی تاج و تخت بزرگان کشید
چنان دان که کمی نباشد ز داد****هنر باید از شاه و رای و نژاد
ز گرگان بخ ساری و آمل شدند****به هنگام آواز بلبل شدند
در و دشت یه کسر همه بیشه بود****دل شاه ایران پراندیشه بود
ز هامون به کوهی برآمد بلند****یکی تازیی برنشسته سمند
سر کوه و آن بیشه‌ها بنگرید****گل و سنبل و آب و نخچیر دید
چنین گفت کای روشن کردگار****جهاندار و پیروز و پروردگار
تویی آفرینندهٔ هور و ماه****گشاینده و هم نماینده راه
جهان آفریدی بدین خرمی****که از آسمان نیست پیدا زمی
کسی کو جز از تو پرستد همی****روان را به دوزخ فرستد همی
ازیرا فریدون یزدان‌پرست****بدین بیشه برساخت جای نشست
بدو گفت گوینده کای دادگر****گر ایدر ز ترکان نبودی گذر
ازین مایه‌ور جا بدین فرهی****دل ما ز رامش نبودی تهی
نیاریم گردن برافراختن****ز بس کشتن و غارت و تاختن
نماند ز بسیار و اندک به جای****ز پرنده و مردم و چارپای
گزندی که آید به ایران سپاه****ز کشور به کشور جزین نیست راه
بسی پیش ازین کوشش و رزم بود****گذر ترک را راه خوارزم بود
کنون چون ز دهقان و آزادگان****برین بوم و بر پارسازادگان
نکاهد همی رنج کافزایشست****به ما برکنون جای بخشایست
نباشد به گیتی چنین جای شهر****گر از داد تو ما بیابیم بهر
همان آفریدون یزدان‌پرست****به بد بر سوی ما نیازید دست
اگر شاه بیند به رای بلند****به ما برکند راه دشمن ببند
سرشک از دو دیده ببارید شاه****چو بشنید گفتار فریادخواه
به دستور گفت آن زمان شهریار****که پیش آمد این کار دشوار خوار
نشاید کزین پس چمیم و چریم****وگر تاج را خویشتن پروریم
جهاندار نپسندد از ما ستم****که باشیم شادان و دهقان دژم
چنین کوه و این دشتهای فراخ****همه از در باغ و میدان و کاخ
پر از گاو و نخچیر و آب روان****ز دیدن همی خیره گردد روان
نمانیم کین بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند
ز شاهی وز روی فرزانگی****نشاید چنین هم ز مردانگی
نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین
به دستور فرمود کز هند و روم****کجا نام باشد به آباد بوم
ز هر کشوری مردم بیش بین****که استاد بینی برین برگزین
یکی باره از آب برکش بلند****برش پهن و بالای او ده کمند
به سنگ و به گچ باید از قعر آب****برآورده تا چشمهٔ آفتاب
هر آنگه که سازیم زین گونه بند****ز دشمن به ایران نیاید گزند
نباید که آید یکی زین به رنج****بده هرچ خواهند و بگشای گنج
کشاورز و دهقان و مرد نژاد****نباید که آزار یابد ز داد
یکی پیر موبد بران کار کرد****بیابان همه پیش دیوار کرد
دری برنهادند ز آهن بزرگ****رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ
همه روی کشور نگهبان نشاند****چو ایمن شد از دشت لشکر براند
ز دریا به راه الانان کشید****یکی مرز ویران و بیکار دید
به آزادگان گفت ننگست این****که ویران بود بوم ایران زمین
نشاید که باشیم همداستان****که دشمن زند زین نشان داستان
ز لشکر فرستاده‌ای برگزید****سخن‌گوی و دانا چنان چون سزید
بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی****بدین مرزبانان لشکر بگوی
شنیدم ز گفتار کارآگهان****سخن هرچ رفت آشکار و نهان
که گفتید ما را ز کسری چه باک****چه ایران بر ما چه یک مشت خاک
بیابان فراخست و کوهش بلند****سپاه از در تیر و گرز و کمند
همه جنگجویان بیگانه‌ایم****سپاه و سپهبد نه زین خانه‌ایم
کنون ما به نزد شما آمدیم****سراپرده و گاه و خیمه زدیم
در و غار جای کمین شماست****بر و بوم و کوه و زمین شماست
فرستاده آمد بگفت این سخن****که سالار ایران چه افگند بن
سپاه الانی شدند انجمن****بزرگان فرزانه و رای زن
سپاهی که شان تاختن پیشه بود****وز آزادمردی کم‌اندیشه بود
از ایشان بدی شهر ایران ببیم****نماندی بکس جامه و زر و سیم
زن و مرد با کودک و چارپای****به هامون رسیدی نماندی بجای
فرستاده پیغام شاه جهان****بدیشان بگفت آشکار و نهان
رخ نامداران ازان تیره گشت****دل از نام نوشین‌روان خیره گشت
بزرگان آن مرز و کنداوران****برفتند با باژ و ساو گران
همه جامه و برده و سیم و زر****گرانمایه اسبان بسیار مر
از ایشان هر آنکس که پیران بدند****سخن‌گوی و دانش‌پذیران بدند
همه پیش نوشین‌روان آمدند****ز کار گذشته نوان آمدند
چو پیش سراپردهٔ شهریار****رسیدند با هدیه و با نثار
خروشان و غلتان به خاک اندرون****همه دیده پر خاک و دل پر ز خون
خرد چون بود با دلاور به راز****به شرم و به پوزش نیاید نیاز
بر ایشان ببخشود بیدار شاه****ببخشید یک سر گذشته گناه
بفرمود تا هرچ ویران شدست****کنام پلنگان و شیران شدست
یکی شارستانی برآرند زود****بدو اندرون جای کشت و درود
یکی باره‌ای گردش اندر بلند****بدان تا ز دشمن نیابد گزند
بگفتند با نامور شهریار****که ما بندگانیم با گوشوار
برآریم ازین سان که فرمود شاه****یکی باره و نامور جایگاه
وزان جایگه شاه لشکر براند****به هندوستان رفت و چندی بماند
به فرمان همه پیش او آمدند****به جان هر کسی چاره‌جو آمدند
ز دریای هندوستان تا دو میل****درم بود با هدیه و اسب و پیل
بزرگان همه پیش شاه آمدند****ز دوده دل و نیک‌خواه آمدند
بپرسید کسری و بنواختشان****براندازه بر پایگه ساختشان
به دل شاد برگشت ز آن جایگاه****جهانی پر از اسب و پیل و سپاه
به راه اندر آگاهی آمد به شاه****که گشت از بلوجی جهانی سیاه
ز بس کشتن و غارت و تاختن****زمین را به آب اندر انداختن
ز گیلان تباهی فزونست ازین****ز نفرین پراگنده شد آفرین
دل شاه نوشین روان شد غمی****برآمیخت اندوه با خرمی
به ایرانیان گفت الانان و هند****شد از بیم شمشیر ما چون پرند
بسنده نباشیم با شهر خویش****همی شیر جوییم پیچان ز میش
بدو گفت گوینده کای شهریار****به پالیز گل نیست بی‌زخم خار
همان مرز تا بود با رنج بود****ز بهر پراگندن گنج بود
ز کار بلوج ارجمند اردشیر****بکوشید با کاردانان پیر
نبد سودمندی به افسون و رنگ****نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ
اگرچند بد این سخن ناگزیر****بپوشید بر خویشتن اردشیر
ز گفتار دهقان برآشفت شاه****به سوی بلوج اندر آمد ز راه
چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه****بگردید گرد اندرش با گروه
برآنگونه گرد اندر آمد سپاه****که بستند ز انبوه بر باد راه
همه دامن کوه تا روی شخ****سپه بود برسان مور و ملخ
منادیگری گرد لشکر بگشت****خروش آمد از غار وز کوه و دشت
که از کوچگه هرک یابید خرد****وگر تیغ دارند مردان گرد
وگر انجمن باشد از اندکی****نباید که یابد رهایی یکی
چو آگاه شد لشکر از خشم شاه****سوار و پیاده ببستند راه
از ایشان فراوان و اندک نماند****زن و مرد جنگی و کودک نماند
سراسر به شمشیر بگذاشتند****ستم کردن و رنج برداشتند
ببود ایمن از رنج شاه جهان****بلوجی نماند آشکار و نهان
چنان بد که بر کوه ایشان گله****بدی بی‌نگهبان و کرده یله
شبان هم نبودی پس گوسفند****به هامون و بر تیغ کوه بلند
همه رختها خوار بگذاشتند****در و کوه را خانه پنداشتند
وزان جایگه سوی گیلان کشید****چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید
ز دریا سپه بود تا تیغ کوه****هوا پر درفش و زمین پر گروه
پراگنده بر گرد گیلان سپاه****بشد روشنایی ز خورشید و ماه
چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ****نیاید که ماند یکی میش و گرگ
چنان شد ز کشته همه کوه و دشت****که خون در همه روی کشور بگشت
ز بس کشتن و غارت و سوختن****خروش آمد و نالهٔ مرد و زن
ز کشته به هر سو یکی توده بود****گیاها به مغز سر آلوده بود
ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند****هشیوار و بارای و سنگی بدند
ببستند یک سر همه دست خویش****زنان از پس و کودک خرد پیش
خروشان بر شهریار آمدند****دریده‌بر و خاکسار آمدند
شدند اندران بارگاه انجمن****همه دستها بسته و خسته تن
که ما بازگشتیم زین بدکنش****مگر شاه گردد ز ما خوش منش
اگر شاه را دل ز گیلان بخست****ببریم سرها ز تنها بدست
دل شاه خشنود گردد مگر****چو بیند بریده یکی توده سر
چو چندان خروش آمد از بارگاه****وزان گونه آوار بشنید شاه
برایشان ببخشود شاه جهان****گذشته شد اندر دل او نهان
نوا خواست از گیل و دیلم دوصد****کزان پس نگیرد یکی راه بد
یکی پهلوان نزد ایشان بماند****چو بایسته شد کار لشکر براند
ز گیلان به راه مداین کشید****شمار و کران سپه را ندید
به ره بر یکی لشکر بی‌کران****پدید آمد از دور نیزه‌وران
سواری بیامد به کردار گرد****که در لشکر گشن بد پای مرد
پیاده شد از اسب و بگشاد لب****چنین گفت کاین منذرست از عرب
بیامد که بیند مگر شاه را****ببوسد همی خاک درگاه را
شهنشاه گفتا گر آید رواست****چنان دان که این خانهٔ ما وراست
فرستاده آمد زمین بوس داد****برفت و شنیده همه کرد یاد
چو بشنید منذر که خسرو چه گفت****برخساره خاک زمین را برفت
همانگه بیامد به نزدیک شاه****همه مهتران برگشادند راه
بپرسید زو شاه و شادی نمود****ز دیدار او روشنایی فزود
جهاندیده منذر زبان برگشاد****ز روم وز قیصر همی‌کرد یاد
بدو گفت اگر شاه ایران تویی****نگهدار پشت دلیران تویی
چرا رومیان شهریاری کنند****به دشت سواران سواری کنند
اگر شاه برتخت قیصر بود****سزد کو سرافراز و مهتر بود
چه دستور باشد گرانمایه شاه****نبیند ز ما نیز فریادخواه
سواران دشتی چو رومی سوار****بیابند جوشن نیاید به کار
ز گفتار منذر برآشفت شاه****که قیصر همی‌برفرازد کلاه
ز لشکر زبان‌آوری برگزید****که گفتار ایشان بداند شنید
بدو گفت ز ایدر برو تا بروم****میاسای هیچ اندر آباد بوم
به قیصر بگو گر نداری خرد****ز رای تو مغز تو کیفر برد
اگر شیر جنگی بتازد بگور****کنامش کند گور و هم آب شور
ز منذر تو گر دادیابی بسست****که او را نشست از بر هر کسست
چپ خویش پیدا کن از دست راست****چو پیدا کنی مرز جویی رواست
چو بخشندهٔ بوم و کشور منم****به گیتی سرافراز و مهتر منم
همه آن کنم کار کز من سزد****نمانم که بادی بدو بروزد
تو با تازیان دست یازی بکین****یکی در نهان خویشتن را ببین
و دیگر که آن پادشاهی مراست****در گاو تا پشت ماهی مراست
اگر من سپاهی فرستم بروم****تو را تیغ پولاد گردد چو موم
فرستاده از نزد نوشین‌روان****بیامد به کردار باد دمان
بر قیصر آمد پیامش بداد****بپیچید بی‌مایه قیصر ز داد
نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب****همی دور دید از بلندی نشیب
چنین گفت کز منذر کم خرد****سخن باور آن کن که اندر خورد
اگر خیره منذر بنالد همی****برین‌گونه رنجش ببالد همی
ور ای دون که از دشت نیزه‌وران****نبالد کسی از کران تا کران
زمین آنک بالاست پهنا کنیم****وزان دشت بی‌آب دریا کنیم
فرستاده بشنید و آمد چو گرد****شنیده سخنها همه یاد کرد
برآشفت کسری بدستور گفت****که با مغز قیصر خرد نیست جفت

شاهنامه فردوسی ب6_داستان نوش‌زاد با کسری

شاهنامه فردوسی ب6_داستان نوش‌زاد با کسری

اگر شاه دیدی وگر زیردست****وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست
چنان دان که چاره نباشد ز جفت****ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای‌زن****یکی گنج باشد براگنده زن
بویژه که باشد به بالا بلند****فروهشته تا پای مشکین کمند

EXrozblog.comEX

شاهنامه فردوسی ب6_داستان نوش‌زاد با کسری

بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با کسری

اگر شاه دیدی وگر زیردست****وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست
چنان دان که چاره نباشد ز جفت****ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای‌زن****یکی گنج باشد براگنده زن
بویژه که باشد به بالا بلند****فروهشته تا پای مشکین کمند
خردمند و هشیار و با رای و شرم****سخن گفتنش خوب و آوای نرم
برین سان زنی داشت پرمایه شاه****به بالای سرو و به دیدار ماه
بدین مسیحا بد این ماه‌روی****ز دیدار او شهر پر گفت و گوی
یکی کودک آمدش خورشید چهر****ز ناهید تابنده‌تر بر سپهر
ورا نامور خواندی نوش‌زاد****نجستی ز ناز از برش تندباد
ببالید برسان سرو سهی****هنرمند و زیبای شاهنشهی
چو دوزخ بدانست و راه بهشت****عزیز و مسیح و ره زردهشت
نیامد همی‌زند و استش درست****دو رخ را به آب مسیحا بشست
ز دین پدر کیش مادر گرفت****زمانه بدو مانده اندر شگفت
چنان تنگدل گشته زو شهریار****که از گل نیامد جز از خار بار
در کاخ و فرخنده ایوان او****ببستند و کردند زندان او
نشستنگهش جند شاپور بود****از ایران وز باختر دور بود
بسی بسته و پر گزندان بدند****برین بهره با او به زندان بدند
بدان گه که باز آمد از روم شاه****بنالید زان جنبش و رنج راه
چنان شد ز سستی که از تن بماند****ز ناتندرستی باردن بماند
کسی برد زی نوش‌زاد آگهی****که تیره شد آن فر شاهنشهی
جهانی پر آشوب گردد کنون****بیارند هر سو به بد رهنمون
جهاندار بیدار کسری بمرد****زمان و زمین دیگری را سپرد
ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زاد****که هرگز ورا نام نوشین مباد
برین داستان زد یکی مرد پیر****که گر شادی از مرگ هرگز ممیر
پسر کو ز راه پدر بگذرد****ستم‌کاره خوانیمش ار بی‌خرد
اگر بیخ حنظل بود تر و خشک****نشاید که بار آورد شاخ مشک
چرا گشت باید همی زان سرشت****که پالیزبانش ز اول بکشت
اگر میل یابد همی سوی خاک****ببرد ز خورشید وز باد و خاک
نه زو بار باید که یابد نه برگ****ز خاکش بود زندگانی و مرگ
یکی داستان کردم از نوش‌زاد****نگه کن مگر سر نپیچی ز داد
اگر چرخ را کوش صدری بدی****همانا که صدریش کسری بدی
پسر سر چرا پیچد از راه اوی****نشست که جوید ابر گاه اوی
ز من بشنو این داستان سر به سر****بگویم تو را ای پسر در بدر
چو گفتار دهقان بیاراستم****بدین خویشتن را نشان خواستم
که ماند ز من یادگاری چنین****بدان آفرین کو کند آفرین
پس از مرگ بر من که گوینده‌ام****بدین نام جاوید جوینده‌ام
چنین گفت گویندهٔ پارسی****که بگذشت سال از برش چار سی
که هر کس که بر دادگر دشمنست****نه مردم نژادست که آهرمنست
هم از نوش‌زاد آمد این داستان****که یاد آمد از گفته باستان
چو بشنید فرزند کسری که تخت****بپردخت زان خسروانی درخت
در کاخ بگشاد فرزند شاه****برو انجمن شد فراوان سپاه
کسی کو ز بند خرد جسته بود****به زندان نوشین‌روان بسته بود
ز زندانها بندها برگرفت****همه شهر ازو دست بر سر گرفت
به شهر اندرون هرک ترسا بدند****اگر جاثلیق ار سکوبا بدند
بسی انجمن کرد بر خویشتن****سواران گردنکش و تیغ‌زن
فراز آمدندش تنی سی‌هزار****همه نیزه‌داران خنجرگزار
یکی نامه بنوشت نزدیک خویش****ز قیصر چو آیین تاریک خویش
که بر جندشاپور مهتر تویی****هم‌آواز و هم‌کیش قیصر تویی
همه شهر ازو پرگنهکار شد****سر بخت برگشته بیدار شد
خبر زین به شهر مداین رسید****ازان که آمد از پور کسری پدید
نگهبان مرز مداین ز راه****سواری برافگند نزدیک شاه
سخن هرچ بشنید با او بگفت****چنین آگهی کی بود در نهفت
فرستاده برسان آب روان****بیامد به نزدیک نوشین‌روان
بگفت آنچ بشنید و نامه بداد****سخنها که پیدا شد از نوش‌زاد
ازو شاه بشنید و نامه بخواند****غمی گشت زان کار و تیره بماند
جهاندار با موبد سرفراز****نشست و سخن رفت چندی به راز
چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر****بفمود تا نزد او شد دبیر
یکی نامه بنوشت با داغ و درد****پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد
نخستین بران آفرین گسترید****که چرخ و زمان و زمین آفرید
نگارندهٔ هور و کیوان و ماه****فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه
ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل****ز گرد پی مور تا رود نیل
همه زیر فرمان یزدان بود****وگر در دم سنگ و سندان بود
نه فرمان او را کرانه پدید****نه زو پادشاهی بخواهد برید
بدانستم این نامهٔ ناپسند****که آمد ز فرزند چندین گزند
وزان پرگناهان زندان‌شکن****که گشتند با نوش‌زاد انجمن
چنین روز اگر چشم دارد کسی****سزد گر نماند به گیتی بسی
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد****ز کسری بر آغاز تا نوش‌زاد
رها نیست از چنگ و منقار مرگ****پی پشه و مور با پیل و کرگ
زمین گر گشاده کند راز خویش****بپیماید آغاز و انجام خویش
کنارش پر از تاجداران بود****برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش****پر از خوب رخ جیب پیراهنش
چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ****بدو بگذرد زخم پیکان مرگ
گروهی که یارند با نوش‌زاد****که جز مرگ کسری ندارند یاد
اگر خود گذر یابی از روز بد****به مرگ کسی شاه باشی سزد
و دیگر که از مرگ شاهان داد****نگیرد کسی یاد جز بدنژاد
سر نوش‌زاد از خرد بازگشت****چنین دیو با او هم‌آواز گشت
نباشد برو پایدار این سخن****برافراخت چون خواست آمد ببن
نبایست کو نزد ما دستگاه****بدین آگهی خیره کردی تباه
اگر تخت گشتی ز خسرو تهی****همو بود زیبای شاهنشهی
چنین بود خود در خور کیش اوی****سزاوار جان بداندیش اوی
ازین بر دل اندیشه و باک نیست****اگر کیش فرزند ما پاک نیست
وزین کس که با او بهم ساختند****وز آزرم ما دل بپرداختند
وزان خواسته کو تبه کرد نیز****همی بر دل ما نسنجد به چیز
بداندیش و بیکار و بدگوهرند****بدین زیردستی نه اندر خورند
ازین دست خوارست بر ما سخن****ز کردار ایشان تو دل بد مکن
مرا بیم و باک از جهانداورست****که از دانش برتو ران برترست
نباید که شد جان ما بی‌سپاس****به نزدیک یزدان نیکی‌شناس
مرا داد پیروزی و فرهی****فزونی و دیهیم شاهنشهی
سزای دهش گر نیایش بدی****مرا بر فزونی فزایش بدی
گر از پشت من رفت یک قطره آب****به جای دگر یافته جای خواب
چو بیدار شد دشمن آمد مرا****بترسم که رنج از من آمد مرا
وگر گاه خشم جهاندار نیست****مرا از چنین کار تیمار نیست
وزان کس که با او شدند انجمن****همه زار و خوارند بر چشم من
وزان نامه کز قیصر آمد بدوی****همی آب تیره درآمد به جوی
ازان کو هم‌آواز و هم کیش اوست****گمانند قیصر بتن خویش اوست
کسی را که کوتاه باشد خرد****بدین نیاکان خود ننگرد
گران بی‌خرد سر بپیچد ز داد****به دشنام او لب نباید گشاد
که دشنام او ویژه دشنام ماست****کجا از پی و خون و اندام ماست
تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ****مدارا کن اندر میان با درنگ
ور ای دون که تنگ اندر آید سخن****به جنگ اندرون هیچ تندی مکن
گرفتنش بهتر ز کشتن بود****مگرش از گنه بازگشتن بود
از آبی کزو سرو آزاد رست****سزد گر نباید بدو خاک شست
وگر خوار گیرد تن ارجمند****به پستی نهد روی سرو بلند
سرش برگراید ز بالین ناز****مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز
گرامی که خواری کند آرزوی****نشاید جدا کرد او را ز خوی
یکی ارجمندی بود کشته خوار****چو با شاه گیتی کند کارزار
تواز کشتن او مدار ایچ باک****چوخون سرخویش گیرد به خاک
سوی کیش قیصر گراید همی****ز دیهیم ما سر بتابدهمی
عزیزی بود زار و خوار و نژند****گزیده به شاهی ز چرخ بلند
بدین داستان زد یکی مهرنوش****پرستار با هوش و پشمینه پوش
که هرکو به مرگ پدر گشت شاد****ورا رامش و زندگانی مباد
تو از تیرگی روشنایی مجوی****که با آتش آب اندر آید به جوی
نه آسانیی دید بی رنج کس****که روشن زمانه برینست و بس
تو با چرخ گردان مکن دوستی****که‌گه مغز اویی و گه پوستی
چه جویی زکردار او رنگ و بوی****بخواهد ربودن چو به نمود روی
بدان گه بود بیم رنج و گزند****که گردون گردان برآرد بلند
سپاهی که هستند با نوش زاد****کجا سر به پیچند چندین ز داد
تو آن را جز از باد و بازی مدان****گزاف زنان بود و رای بدان
هران کس که ترساست از لشکرش****همی از پی کیش پیچد سرش
چنینست کیش مسیحا که دم****زنی تیز و گردد کسی زو دژم
نه پروای رای مسیحابود****به فرجام خصمش چلیپا بود
دگر هرکه هست از پراگندگان****بدآموز و بدخواه و از بندگان
از ایشان یکی برتری رای نیست****دم باد با رای ایشان یکیست
به جنگ ار گرفته شود نوش‌زاد****برو زین سخنها مکن هیچ یاد
که پوشیده رویان او در نهان****سرآرند برخویشتن بر زمان
هم ایوان او ساز زندان اوی****ابا آنک بردند فرمان اوی
در گنج یک سر بدو برمبند****وگر چه چنین خوار شد ارجمند
ز پوشیده رویان و از خوردنی****ز افگندنی هم ز گستردنی
برو هیچ تنگی نباید به چیز****نباید که چیزی نیابد به نیز
وزین مرزبانان ایرانیان****هران کس که بستند با او میان
چو پیروز گردی مپیچان سخن****میانشان به خنجر به دو نیم کن
هران کس که او دشمن پادشاست****به کام نهنگش سپاری رواست
جزان هرک ما را به دل دشمنست****ز تخم جفا پیشه آهرمنست
ز ما نیکوییها نگیرند یاد****تو را آزمایش بس ازنوش زاد
ز نظاره هرکس که دشنام داد****زبانش بجنبید بر نوش زاد
بران ویژه دشنام ما خواستند****به هنگام بدگفتن آراستند
مباش اندرین نیزهمداستان****که بدخواه راند چنین داستان
گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست****دل ما برین راستی برگواست
زبان کسی کو ببد کرد یاد****وزو بود بیداد برنوش زاد
همه داغ کن برسر انجمن****مبادش زبان ومبادش دهن
کسی کو بجوید همی روزگار****که تا سست گردد تن شهریار
به کار آورد کژی و دشمنی****بداندیشی و کیش آهرمنی
بدین پادشاهی نباشد رواست****که فر و سر و افسر و چهر ماست
نهادند برنامه بر مهر شاه****فرستاده برگشت پویان به راه
چو از ره سوی رام برزین رسید****بگفت آنچ از شاه کسری شنید
چو آن گفته شد نامه او بداد****به فرمان که فرمود با نوش زاد
سپه کردن و جنگ را ساختن****وز آزرم او مغز پرداختن
چوآن نامه برخواند مرد کهن****شنید از فرستاده چندی سخن
بدانگه که خیزد خروش خروس****ز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی بزرگ از مداین برفت****بشد رام برزین سوی جنگ تفت
پس آگاهی آمد سوی نوش‌زاد****سپاه انجمن کرد و روزی بداد
همه جاثلیقان و به طریق روم****که بودند زان مرز آبادبوم
سپهدار شماس پیش اندرون****سپاهی همه دست شسته به خون
برآمد خروش از در نوش‌زاد****بجنبید لشکر چو دریا ز باد
به هامون کشیدند یکسر ز شهر****پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر
چو گرد سپه رام برزین بدید****بزد نای رویین وصف بر کشید
ز گرد سواران جوشنوران****گراییدن گرزهای گران
دل سنگ خارا همی‌بردرید****کسی روی خورشید تابان ندید
به قلب سپاه اندرون نوش‌زاد****یکی ترگ رومی به سر برنهاد
سپاهی بد از جاثلقیان روم****که پیدا نبد از پی نعل بوم
تو گفتی مگر خاک جوشان شدست****هوا بر سر او خروشان شدست
زره دار گردی بیامد دلیر****کجا نام اوبود پیروز شیر
خروشید کای نامور نوش‌زاد****سرت را که پیچید چونین ز داد
بگشتی ز دین کیومرثی****هم از راه هوشنگ و طهمورثی
مسیح فریبنده خود کشته شد****چو از دین یزدان سرش گشته شد
ز دین آوران کین آنکس مجوی****کجا کارخود را ندانست روی
اگر فر یزدان برو تافتی****جهود اندرو راه کی یافتی
پدرت آن جهاندار آزادمرد****شنیدی که با روم و قیصر چه کرد
تو با او کنون جنگ سازی همی****سرت به آسمان برفرازی همی
بدین چهرچون ماه و این فرو برز****برین یال و کتف و برین دست و گرز
نبینم خرد هیچ نزدیک تو****چنین خیره شد جان تاریک تو
دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد****که اکنون همی‌داد خواهی به باد
تو با شاه کسری بسنده نه‌ای****وگر پیل و شیر دمنده نه‌ای
چو دست و عنان توای شهریار****بایوان شاهان ندیدم نگار
چو پای و رکیب تو و یال تو****چنین شورش و دست و کوپال تو
نگارندهٔ چین نگاری ندید****زمانه چو تو شهریاری ندید
جوانی دل شاه کسری مسوز****مکن تیره این آب گیتی‌فروز
پیاده شو از باره زنهار خواه****به خاک افگن این گرز و رومی کلاه
اگر دور از ایدر یکی باد سرد****نشاند بروی تو بر تیره گرد
دل شهریار از تو بریان شود****ز روی تو خورشید گریان شود
به گیتی همه تخم زفتی مکار****ستیزه نه خوب آید از شهریار
گر از رای من سر به یک سو بری****بلندی گزینی و کنداوری
بسی پند پیروز یاد آیدت****سخن هی ابد گوی یاد آیدت
چنین داد پاسخ ورانوش‌زاد****که‌ای پیر فرتوت سر پر ز باد
ز لشکر مرا زینهاری مخواه****سرافراز گردان و فرزند شاه
مرا دین کسری نباید همی****دلم سوی مادر گراید همی
که دین مسیحاست آیین اوی****نگردم من از فره و دین اوی
مسیحای دین دار اگرکشته شد****نه فر جهاندار ازو گشته شد
سوی پاک یزدان شد آن رای پاک****بلندی ندید اندرین تیره خاک
اگرمن شوم کشته زان باک نیست****کجا زهر مرگست و تریاک نیست
بگفت این سخن پیش پیروز پیر****بپوشید روی هوا را بتیر
برفتند گردان لشکر ز جای****خروش آمد از کوس وز کرنای
سپهبد چوآتش برانگیخت اسب****بیامد بکردار آذر گشسب
چپ لشکر شاه ایران ببرد****به پیش سپه در نماند ایچ گرد
فراوان ز مردان لشکر بکشت****ازان کار شد رام برزین درشت
بفرمود تا تیرباران کنند****هوا چون تگرگ بهاران کنند
بگرد اندرون خسته شد نوش‌زاد****بسی کرد از پند پیروز یاد
بیامد به قلب سپه پر ز درد****تن از تیر خسته رخ از درد زرد
چنین گفت پیش دلیران روم****که جنگ پدر زار و خوارست و شوم
بنالید و گریان سقف را بخواند****سخن هرچ بودش به دل در براند
بدو گفت کین روزگارم دژم****ز من بر من آورد چندین ستم
کنون چون به خاک اندر آید سرم****سواری برافگن بر مادرم
بگویش که شد زین جهان نوش‌زاد****سرآمدبدو روز بیداد و داد
تو از من مگر دل نداری به رنج****که اینست رسم سرای سپنج
مرا بهره اینست زین تیره روز****دلم چون بدی شاد و گیتی‌فروز
نزاید جز از مرگ را جانور****اگر مرگ دانی غم من مخور
سر من ز کشتن پر از دود نیست****پدر بتر از من که خشنود نیست
مکن دخمه و تخت و رنج دراز****به رسم مسیحا یکی گور ساز
نه کافور باید نه مشک و عبیر****که من زین جهان کشته گشتم بتیر
بگفت این و لب را بهم برنهاد****شد آن نامور شیردل نوش‌زاد
چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه****پراگنده گشتند زان رزمگاه
چو بشنید کو کشته شد پهلوان****غریوان به بالین او شد دوان
ازان رزمگه کس نکشتند نیز****نبودند شاد و نبردند چیز
و را کشته دیدند و افگنده خوار****سکوبای رومی سرش بر کنار
همه رزمگه گشت زو پر خروش****دل رام برزین پر از درد و جوش
زاسقف بپرسید کزنوش زاد****از اندرز شاهی چه داری به یاد
چنین داد پاسخ که جز مادرش****برهنه نباید که بیند برش
تن خویش چون دید خسته به تیر****ستودان نفرمود و مشک و عبیر
نه افسر نه دیبای رومی نه تخت****چو از بندگان دید تاریک بخت
برسم مسیحا کنون مادرش****کفن سازد و گور و هم چادرش
کنون جان او با مسیحا یکیست****همانست کاین خسته بردار نیست
مسیحی بشهر اندرون هرک بود****نبد هیچ ترسای رخ ناشخود
خروش آمد از شهروز مرد و زن****که بودند یک سر شدند انجمن
تن شهریار دلیر و جوان****دل و دیده شاه نوشین‌روان
به تابوتش از جای برداشتند****سه فرسنگ بر دست بگذاشتند
چوآگاه شد زان سخن مادرش****به خاک اندرآمد سر و افسرش
ز پرده برهنه بیامد به راه****برو انجمن گشته بازارگاه
سراپرده‌ای گردش اندر زدند****جهانی همه خاک بر سر زدند
به خاکش سپردند و شد نوش‌زاد****ز باد آمد و ناگهان شد به باد
همه جند شاپور گریان شدند****ز درد دل شاه بریان شدند
چه پیچی همی خیره در بند آز****چودانی که ایدر نمانی دراز
گذرجوی و چندین جهان را مجوی****گلش زهر دارد به سیری مبوی
مگردان سرازدین وز راستی****که خشم خدای آورد کاستی
چو این بشنوی دل زغم بازکش****مزن بر لبت بر ز تیمار تش
گرت هست جام می‌زرد خواه****به دل خرمی را مدان از گناه
نشاط وطرب جوی وسستی مکن****گزافه مپرداز مغزسخن
اگر در دلت هیچ حب علیست****تو را روز محشر به خواهش ولیست

بخش ۳ - داستان بوزرجمهر

نگر خواب را بیهده نشمری****یکی بهره دانی ز پیغمبری
به ویژه که شاه جهان بیندش****روان درخشنده بگزیندش
ستاره زند رای با چرخ و ماه****سخنها پراگنده کرده به راه
روانهای روشن ببیند به خواب****همه بودنیها چوآتش برآب
شبی خفته بد شاه نوشین روان****خردمند و بیدار و دولت جوان
چنان دید درخواب کز پیش تخت****برستی یکی خسروانی درخت
شهنشاه را دل بیاراستی****می‌و رود و رامشگران خواستی
بر او بران گاه آرام و ناز****نشستی یکی تیزدندان گراز
چو بنشست می خوردن آراستی****وزان جام نوشین‌روان خواستی
چوخورشید برزد سر از برج گاو****ز هر سو برآمد خروش چگاو
نشست از بر تخت کسری دژم****ازان دیده گشته دلش پر ز غم
گزارندهٔ خواب را خواندند****ردان را ابر گاه بنشاندند
بگفت آن کجا دید در خواب شاه****بدان موبدان نماینده راه
گزارندهٔ خواب پاسخ نداد****کزان دانش او را نبد هیچ یاد
به نادانی آنکس که خستو شود****ز فام نکوهنده یک سو شود
ز داننده چون شاه پاسخ نیافت****پراندیشه دل را سوی چاره تافت
فرستاد بر هر سویی مهتری****که تا باز جوید ز هر کشوری
یکی بدره با هر یکی یار کرد****به برگشتن امید بسیار کرد
به هر بدره‌ای بد درم ده هزار****بدان تاکند در جهان خواستار
گزارنده خواب دانا کسی****به هر دانشی راه جسته بسی
که بگزارد این خواب شاه جهان****نهفته بر آرد ز بند نهان
یکی بدره آگنده او را دهند****سپاسی به شاه جهان برنهند
به هر سو بشد موبدی کاردان****سواری هشیوار بسیار دان
یکی از ردان نامش آزادسرو****ز درگاه کسری بیامد به مرو
بیامد همه گرد مرو او بجست****یکی موبدی دید بازند و است
همی کودکان را بیاموخت زند****به تندی و خشم و ببانگ بلند
یکی کودکی مهتر ایدر برش****پژوهنده زند وا ستا سرش
همی‌خواندندیش بوزرجمهر****نهاده بران دفتر از مهر چهر
عنانرا بپیچید موبد ز راه****بیامد بپرسید زو خواب شاه
نویسنده گفت این نه کارمنست****زهر دانشی زند یارمنست
ز موبد چو بشنید بوزرجمهر****بدو داد گوش و بر افروخت چهر
باستاد گفت این شکارمنست****گزاریدن خواب کارمنست
یکی بانگ برزد برو مرد است****که تو دفتر خویش کردی درست
فرستاده گفت ای خردمند مرد****مگر داند او گرد دانا مگرد
غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد****بگوی آنچ داری بدو گفت یاد
نگویم من این گفت جز پیش شاه****بدانگه که بنشاندم پیش گاه
بدادش فرستاده اسب و درم****دگر هرچ بایستش از بیش و کم
برفتند هر دو برابر ز مرو****خرامان چو زیر گل اندر تذرو
چنان هم گرازان و گویان ز شاه****ز فرمان وز فر وز تاج و گاه
رسیدند جایی کجا آب بود****چو هنگامه خوردن و خواب بود
به زیر درختی فرود آمدند****چوچیزی بخوردند و دم بر زدند
بخفت اندران سایه بوزرجمهر****یکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بود****که با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دید****که آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سخت****شد ازپیش اونرم سوی درخت
چو مار سیه بر سر دار شد****سر کودک از خواب بیدار شد
چو آن اژدها شورش او شنید****بران شاخ باریک شد ناپدید
فرستاده اندر شگفتی بماند****فراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمند****بجایی رسد در بزرگی بلند
وزان بیشه پویان به راه آمدند****خرامان به نزدیک شاه آمدند
فرستاده از پیش کودک برفت****برتخت کسری خرامید تفت
بدو گفت کای شاه نوشین‌روان****تویی خفته بیدار و دولت جوان
برفتم ز درگاه شاها به مرو****بگشتم چو اندر گلستان تذرو
ز فرهنگیان کودکی یافتم****بیاوردم و تیز بشتافتم
بگفت آن سخن کزلب او شنید****ز مار سیاه آن شگفتی که دید
جهاندار کسری ورا پیش خواند****وزان خواب چندی سخنها براند
چوبشنید دانا ز نوشین روان****سرش پرسخن گشت و گویا زبان
چنین داد پاسخ که در خان تو****میان بتان شبستان تو
یکی مرد برناست کز خویشتن****به آرایش جامه کردست زن
ز بیگانه پردخته کن جایگاه****برین رای ما تا نیابند راه
بفرمای تا پیش تو بگذرند****پی خویشتن بر زمین بسپرند
بپرسیم زان ناسزای دلیر****که چون اندر آمد به بالین شیر
ز بیگانه ایوانش پردخت کرد****درکاخ شاهنشهی سخت کرد
بتان شبستان آن شهریار****برفتند پر بوی و رنگ و نگار
سمن بوی خوبان با ناز و شرم****همه پیش کسری برفتند نرم
ندیدند ازین سان کسی در میان****برآشفت کسری چو شیر ژیان
گزارنده گفت این نه اندر خورست****غلامی میان زنان اندرست
شمن گفت رفتن بافزون کنید****رخ از چادر شرم بیرون کنید
دگر باره بر پیش بگذاشتند****همه خواب را خیره پنداشتند
غلامی پدید آمد اندر میان****به بالای سرو و بچهر کیان
تنش لرز لرزان به کردار بید****دل از جان شیرین شده نا امید
کنیزک بدان حجره هفتاد بود****که هر یک به تن سرو آزاد بود
یکی دختری مهتر چاج بود****به بالای سرو و ببر عاج بود
غلامی سمن پیکر و مشک‌بوی****به خان پدر مهربان بد بدوی
بسان یکی بنده در پیش اوی****به هر جا که رفتی بدی خویش اوی
بپرسید ز و گفت کین مرد کیست****کسی کو چنین بنده پرورد کیست
چنین برگزیدی دلیر و جوان****میان شبستان نوشین‌روان
چنین گفت زن کین ز من کهترست****جوانست و با من ز یک مادرست
چنین جامه پوشید کز شرم شاه****نیارست کردن به رویش نگاه
برادر گر از تو بپوشید روی****ز شرم توبود آن بهانه مجوی
چو بشنید این گفته نوشین‌روان****شگفت آمدش کار هر دو جوان
برآشفت زان پس به دژخیم گفت****که این هر دو در خاک باید نهفت
کشنده ببرد آن دو تن را دوان****پس پردهٔ شاه نوشین‌روان
برآویختشان درشبستان شاه****نگونسار پرخون و تن پر گناه
گزارندهٔ خواب را بدره داد****ز اسب وز پوشیدنی بهره داد
فرومانده از دانش او شگفت****ز گفتارش اندازه‌ها برگرفت
نوشتند نامش به دیوان شاه****بر موبدان نماینده راه
فروزنده شد نام بوزرجمهر****بدو روی بنمود گردان سپهر
همی روز روزش فزون بود بخت****بدو شادمان بد دل شاه سخت
دل شاه کسری پر از داد بود****به دانش دل ومغزش آباد بود
بدرگاه بر موبدان داشتی****ز هر دانشی بخردان داشتی
همیشه سخن گوی هفتاد مرد****به درگاه بودی بخواب و بخورد
هرانگه که پردخته گشتی ز کار****ز داد و دهش وز می و میگسار
زهر موبدی نوسخن خواستی****دلش را بدانش بیاراستی
بدانگاه نو بود بوزرجمهر****سراینده وزیرک وخوب چهر
چنان بدکزان موبدان و ردان****ستاره شناسان و هم بخردان
همی دانش آموخت و اندر گذشت****و زان فیلسوفان سرش برگذشت
چنان بد که بنشست روزی بخوان****بفرمود کاین موبدان را بخوان
که باشند دانا و دانش پذیر****سراینده و باهش و یاد گیر
برفتند بیداردل موبدان****زهر دانشی راز جسته ردان
چو نان خورده شد جام می‌خواستند****به می جان روشن بیاراستند
بدانندگان شاه بیدار گفت****که دانش گشاده کنید از نهفت
هران کس که دارد به دل دانشی****بگوید مرا زو بود رامشی
ازیشان هران کس که دانا بدند****بگفتن دلیر و توانا بدند
زبان برگشادند برشهریار****کجا بود داننده را خواستار
چو بوزرجمهر آن سخنها شنید****بدانش نگه کردن شاه دید
یکی آفرین کرد و بر پای خاست****چنین گفت کای داور داد و راست
زمین بنده تاج وتخت تو باد****فلک روشن از روی و بخت تو باد
گر ای دون که فرمان دهی بنده را****که بگشاید از بند گوینده را
بگویم و گر چند بی‌مایه‌ام****بدانش در از کمترین پایه‌ام
نکوهش نباشد که دانا زبان****گشاده کند نزد نوشین‌روان
نگه کرد کسری بداننده گفت****که دانش چرا باید اندر نهفت
چوان برزبان پادشاهی نمود****ز گفتار او روشنایی فزود
بدو گفت روشن روان آنکسی****که کوتاه گوید به معنی بسی
کسی را که مغزش بود پرشتاب****فراوان سخن باشد و دیر یاب
چو گفتار بیهوده بسیار گشت****سخن گوی در مردمی خوارگشت
هنرجوی و تیمار بیشی مخور****که گیتی سپنجست و ما بر گذر
همه روشنیهای تو راستیست****ز تاری وکژی بباید گریست
دل هرکسی بندهٔ آرزوست****وزو هر یکی را دگرگونه خوست
سر راستی دانش ایزدست****چو دانستیش زو نترسی بدست
خردمند ودانا و روشن روان****تنش زین جهانست وجان زان جهان
هران کس که در کار پیشی کند****همه رای وآهنگ بیشی کند
بنایافت رنجه مکن خویشتن****که تیمارجان باشد و رنج تن
ز نیرو بود مرد را راستی****ز سستی دروغ آید وکاستی
ز دانش چوجان تو را مایه نیست****به از خامشی هیچ پیرایه نیست
چو بردانش خویش مهرآوری****خرد را ز تو بگسلد داوری
توانگر بود هر کرا آز نیست****خنک بنده کش آز انباز نیست
مدارا خرد را برادر بود****خرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا تو را دشمن جان بود****به از دوست مردی که نادان بود
توانگر شد آنکس که خشنود گشت****بدو آز و تیمار او سود گشت
بموختن گر فروتر شوی****سخن را ز دانندگان بشنوی
به گفتار گرخیره شد رای مرد****نگردد کسی خیره همتای مرد
هران کس که دانش فرامش کند****زبان را به گفتار خامش کند
چوداری بدست اندرون خواسته****زر و سیم و اسبان آراسته
هزینه چنان کن که بایدت کرد****نشاید گشاد و نباید فشرد
خردمند کز دشمنان دور گشت****تن دشمن او را چو مزدور گشت
چو داد تن خویشتن داد مرد****چنان دان که پیروز شد در نبرد
مگو آن سخن کاندرو سود نیست****کزان آتشت بهره جز دود نیست
میندیش ازان کان نشاید بدن****نداند کس آهن به آب آژدن
فروتن بود شه که دانا بود****به دانش بزرگ و توانا بود
هر آنکس که او کردهٔ کردگار****بداند گذشت از بد روزگار
پرستیدن داور افزون کند****ز دل کاوش دیو بیرون کند
بپرهیزد از هرچ ناکردنیست****نیازارد آن را که نازردنیست
به یزدان گراییم فرجام کار****که روزی ده اویست و پروردگار
ازان خوب گفتار بوزرجمهر****حکیمان همه تازه کردند چهر
یکی انجمن ماند اندر شگفت****که مرد جوان آن بزرگی گرفت
جهاندار کسری درو خیره ماند****سرافراز روزی دهان را بخواند
بفرمود تا نام او سر کنند****بدانگه که آغاز دفتر کنند
میان مهان بخت بوزرجمهر****چو خورشید تابنده شد بر سپهر
ز پیش شهنشاه برخاستند****برو آفرینی نو آراستند
بپرسش گرفتند زو آنچ گفت****که مغز ودلش باخرد بود جفت
زبان تیز بگشاد مرد جوان****که پاکیزه دل بود و روشن‌روان
چنین گفت کز خسرو دادگر****نپیچید باید به اندیشه سر
کجا چون شبانست ما گوسفند****و گر ما زمین او سپهر بلند
نشاید گذشتن ز پیمان اوی****نه پیچیدن از رای و فرمان اوی
بشادیش باید که باشیم شاد****چو داد زمانه بخواهیم داد
هنرهاش گسترده اندرجهان****همه راز او داشتن درنهان
مشو با گرامیش کردن دلیر****کزآتش بترسد دل نره شیر
اگر کوه فرمانش دارد سبک****دلش خیره خوانیم و مغزش تنک
همه بد ز شاهست و نیکی زشاه****کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
سرتاجور فر یزدان بود****خردمند ازو شاد وخندان بود
ازآهرمنست آن کزو شاد نیست****دل و مغزش از دانش آباد نیست
شنیدند گفتار مرد جوان****فروبست فرتوت را زو زبان
پراگنده گشتند زان انجمن****پر از آفرین روز و شبشان دهن
دگر هفته روشن دل شهریار****همی‌بود داننده را خواستار
دل از کار گیتی به یکسو کشید****کجا خواست گفتار دانا شنید
کسی کو سرافراز درگاه بود****به دانندگی درخور شاه بود
برفتند گویندگان سخن****جوان و جهاندیده مرد کهن
سرافراز بوزرجمهرجوان****بشد باحکیمان روشن‌روان
حکیمان داننده و هوشمند****رسیدند نزدیک تخت بلند
نهادند رخ سوی بوزرجمهر****که کسری همی زو برافروخت چهر
ازیشان یکی بود فرزانه‌تر****بپرسید ازو از قضا و قدر
که انجام و فرجام چونین سخن****چه گونه‌است و این برچه آید ببن
چنین داد پاسخ که جوینده مرد****دوان وشب و روز با کار کرد
بود راه روزی برو تارو تنگ****بجوی اندرون آب او با درنگ
یکی بی هنر خفته بر تخت بخت****همی گل فشاند برو بر درخت
چنینست رسم قضا و قدر****ز بخشش نیابی به کوشش گذر
جهاندار دانا و پروردگار****چنین آفرید اختر روزگار
دگرگفت کان چیز کافزون ترست****کدامست و بیشی که را در خورست
چنین گفت کان کس که داننده تر****به نیکی کرا دانش آید ببر
دگرگفت کز ما چه نیکوترست****ز گیتی کرانیکویی درخورست
چنین داد پاسخ که آهستگی****کریمی وخوبی وشایستگی
فزونتر بکردن سرخویش پست****ببخشد نه از بهر پاداش دست
بکوشد بجوید بگرد جهان****خرامد به هنگام با همرهان
دگر گفت کاندر خردمند مرد****هنرچیست هنگام ننگ و نبرد
چنین گفت کان کس که آهوی خویش****ببیند بگرداند آیین وکیش
بپرسید دیگر که در زیستن****چه سازی که کمتر بود رنج تن
چنین داد پاسخ که گر با خرد****دلش بردبارست رامش برد
بداد وستد در کند راستی****ببندد در کژی و کاستی
ببخشد گنه چون شود کامکار****نباشد سرش تیز و نا بردبار
بپرسید دیگر که از انجمن****نگهبان کدامست برخویشتن
چنین گفت کان کو پس آرزوی****نرفت از کریمی وز نیک خوی
دگر کو بسستی نشد پیش کار****چو دید او فزونی بدروزگار
دگرگفت کزبخشش نیک‌خوی****کدامست نیکوتر از هر دو سوی
کجا در دو گیتیش بارآورد****بسالی دو بارش بهارآورد
چنین گفت کان کس که با خواسته****ببخشش کند جانش آراسته
وگر بر ستاننده آرد سپاس****ز بخشنده بازارگانی شناس
دگر گفت کز مرد پیرایه چیست****وزان نیکوییها گرانمایه چیست
چنین داد پاسخ که بخشنده مرد****کجا نیکویی با سزاوار کرد
ببالد به کردار سرو بلند****چو بالید هرگز نباشد نژند
وگر ناسزا را بسایی به مشک****نبوید نروید گل از خار خشک
سخن پرسی از گنگ گر مرد کر****به بار آید ورای ناید ببر
یکی گفت کاندر سرای سپنج****نباشد خردمند بی‌درد و رنج
چه سازیم تا نام نیک آوریم****درآغاز فرجام نیک آوریم
بدو گفت شو دور باش از گناه****جهان را همه چون تن خویش خواه
هران چیزکانت نیاید پسند****تن دوست و دشمن دران برمبند
دگرگفت کوشش ز اندازه بیش****چن گویی کزین دوکدامست پیش
چنین داد پاسخ که اندر خرد****جز اندیشه چیزی نه اندر خورد
بکوشی چو در پیش کار آیدت****چوخواهی که رنجی به بار آیدت
سزای ستایش دگر گفت کیست****اگر برنکوهیده باید گریست
چنین گفت کان کو به یزدان پاک****فزون دارد امید و هم بیم و باک
دگر گفت کای مرد روشن‌خرد****ز گردون چه بر سر همی‌بگذرد
کدامست خوشتر مرا روزگار****ازین برشده چرخ ناپایدار
سخن گوی پاسخ چنین داد باز****که هرکس ک

شاهنامه فردوسی ب7_داستان مهبود با زروان

شاهنامه فردوسی ب7_داستان مهبود با زروان

چنین گفت موبد که بر تخت عاج****چو کسری کسی نیز ننهاد تاج
به بزم و برزم و به پرهیز وداد****چنو کس ندارد ز شاهان به یاد
ز دانندگان دانش آموختی****دلش را بدانش برافروختی
خور وخواب با موبدان داشتی****همی سر به دانش برافراشتی

EXrozblog.comEX

شاهنامه فردوسی ب7_داستان مهبود با زروان

بخش ۴ - داستان مهبود با زروان

چنین گفت موبد که بر تخت عاج****چو کسری کسی نیز ننهاد تاج
به بزم و برزم و به پرهیز وداد****چنو کس ندارد ز شاهان به یاد
ز دانندگان دانش آموختی****دلش را بدانش برافروختی
خور وخواب با موبدان داشتی****همی سر به دانش برافراشتی
برو چون روا شد به چیزی سخن****تو ز آموختن هیچ سستی مکن
نباید که گویی که دانا شدم****به هر آرزو بر توانا شدم
چو این داستان بشنوی یادگیر****ز گفتار گوینده دهقان پیر
بپرسیدم از روزگار کهن****ز نوشین روان یاد کرد این سخن
که او را یکی پاک دستور بود****که بیدار دل بود و گنجور بود
دلی پرخرد داشت و رای درست****ز گیتی به جز نیکنامی نجست
که مهبود بدنام آن پاک مغز****روان و دلش پر ز گفتار نغز
دو فرزند بودش چو خرم بهار****همیشه پرستندهٔ شهریار
شهنشاه چون بزم آراستی****و گر به رسم موبدی خواستی
نخوردی جز ازدست مهبود چیز****هم ایمن بدی زان دو فرزند نیز
خورش خانه در خان او داشتی****تن خویش مهمان او داشتی
دو فرزند آن نامور پارسا****خورش ساختندی بر پادشا
بزرگان ز مهبود بردند رشک****همی‌ریختندی برخ بر سرشک
یکی نامور بود زروان به نام****که او را بدی بر در شاه کام
کهن بود و هم حاجب شاه بود****فروزندهٔ رسم درگاه بود
ز مهبود وفرخ دو فرزند اوی****همه ساله بودی پر از آبروی
همی‌ساختی تا سر پادشا****کند تیز برکار آن پارسا
ببد گفت از ایشان ندید ایچ راه****که کردی پرآزار زان جان شاه
خردمند زان بد نه آگاه بود****که او را به درگاه بدخواه بود
ز گفتار و کردار آن شوخ مرد****نشد هیچ مهبود را روی زرد
چنان بد که یک روز مردی جهود****ز زروان درم خواست از بهر سود
شد آمد بیفزود در پیش اوی****برآمیخت با جان بدکیش اوی
چو با حاجب شاه گستاخ شد****پرستندهٔ خسروی کاخ شد
ز افسون سخن رفت روزی نهان****ز درگاه وز شهریار جهان
ز نیرنگ وز تنبل و جادویی****ز کردار کژی وز بدخویی
چو زروان به گفتار مرد جهود****نگه کرد وزان سان سخنها شنود
برو راز بگشاد و گفت این سخن****به جز پیش جان آشکارا مکن
یکی چاره باید تو را ساختن****زمانه ز مهبود پرداختن
که او را بزرگی به جایی رسید****که پای زمانه نخواهد کشید
ز گیتی ندارد کسی رابکس****تو گویی که نوشین روانست و بس
جز از دست فرزند مهبود چیز****خورشها نخواهد جهاندار نیز
شدست از نوازش چنان پرمنش****که هزمان ببوسد فلک دامنش
چنین داد پاسخ به زروان جهود****کزین داوری غم نباید فزود
چو برسم بخواهد جهاندار شاه****خورشها ببین تا چه آید به راه
نگر تابود هیچ شیر اندروی****پذیره شو وخوردنیها ببوی
همان بس که من شیر بینم ز دور****نه مهبود بینی تو زنده نه پور
که گر زو خورد بی‌گمان روی و سنگ****بریزد هم اندر زمان بی‌درنگ
نگه کرد زروان به گفتار اوی****دلش تازه‌تر شد به دیدار اوی
نرفتی به درگاه بی‌آن جهود****خور و شادی و کام بی او نبود
چنین تا برآمد برین چندگاه****بد آموز پویان به درگاه شاه
دو فرزند مهبود هر بامداد****خرامان شدندی برشاه راد
پس پردهٔ نامور کدخدای****زنی بود پاکیزه و پاک رای
که چون شاه کسری خورش خواستی****یکی خوان زرین بیاراستی
سه کاسه نهادی برو از گهر****به دستار زربفت پوشیده سر
زدست دو فرزند آن ارجمند****رسیدی به نزدیک شاه بلند
خورشها زشهد وز شیر و گلاب****بخوردی وآراستی جای خواب
چنان بد که یک روز هر دو جوان****ببردند خوان نزدنوشین‌روان
به سر برنهاده یکی پیشکار****که بودی خورش نزد او استوار
چو خوان اندرآمد به ایوان شاه****بدو کرد زروان حاجب نگاه
چنین گفت خندان به هر دو جوان****که ای ایمن از شاه نوشین‌روان
یکی روی بنمای تا زین خورش****که باشد همی شاه را پرورش
چه رنگست کاید همی بوی خوش****یکی پرنیان چادر از وی بکش
جوان زان خورش زود بگشاد روی****نگه کرد زروان ز دور اند روی
همیدون جهود اندرو بنگرید****پس آمد چو رنگ خورشها بدید
چنین گفت زان پس به سالار بار****که آمد درختی که کشتی به بار
ببردند خوان نزد نوشین‌روان****خردمند و بیدار هر دو جوان
پس خوان همی‌رفت زروان چو گرد****چنین گفت با شاه آزادمرد
که ای شاه نیک اختر و دادگر****تو بی‌چاشنی دست خوردن مبر
که روی فلک بخت خندان تست****جهان روشن از تخت و میدان تست
خورشگر بیامیخت با شیر زهر****بداندیش را باد زین زهر بهر
چو بشنید زو شاه نوشین‌روان****نگه کرد روشن به هر دوجوان
که خوالیگرش مام ایشان بدی****خردمند و با کام ایشان بدی
جوانان ز پاکی وز راستی****نوشتند بر پشت دست آستی
همان چون بخوردند از کاسه شیر****توگویی بخستند هر دو به تیر
بخفتند برجای هر دو جوان****بدادند جان پیش نوشین‌روان
چوشاه جهان اندران بنگرید****برآشفت و شد چون گل شنبلید
بفرمود کز خان مهبود خاک****برآرید وز کس مدارید باک
بر آن خاک باید بریدن سرش****مه مهبود مانا مه خوالیگرش
به ایوان مهبود در کس نماند****ز خویشان او درجهان بس نماند
به تاراج داد آن همه خواسته****زن و کودک و گنج آراسته
رسیده از آن کار زروان به کام****گهی کام دید اندر آن گاه نام
به نزدیک او شد جهود ارجمند****برافراخت سر تا بابر بلند
بگشت اندرین نیز چندی سپهر****درستی نهان کرده از شاه چهر
چنان بد که شاه جهان کدخدای****به نخچیر گوران همی‌کرد رای
بفرمود تا اسب نخچیرگاه****بسی بگذرانند در پیش شاه
ز اسبان که کسری همی‌بنگرید****یکی را بران داغ مهبود دید
ازان تازی اسبان دلش برفروخت****به مهبود بر جای مهرش بسوخت
فروریخت آب از دو دیده بدرد****بسی داغ دل یاد مهبود کرد
چنین گفت کان مرد با جاه و رای****ببردش چنان دیو ریمن ز جای
بدان دوستداری و آن راستی****چرا زد روانش درکاستی
نداند جز از کردگار جهان****ازان آشکارا درستی نهان
وزان جایگه سوی نخچیرگاه****بیامد چنان داغ دل کینه خواه
ز هر کس بره برسخن خواستی****ز گفتارها دل بیاراستی
سراینده بسیار همراه کرد****به افسانه‌ها راه کوتاه کرد
دبیران و زروان و دستور شاه****برفتند یک روز پویان به راه
سخن رفت چندی ز افسون و بند****ز جادوی و آهرمن پرگزند
به موبد چنین گفت پس شهریار****که دل رابه نیرنگ رنجه مدار
سخن جز به یزدان و از دین مگوی****ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی
بدو گفت زروان انوشه بدی****خرد را به گفتار توشه بدی
ز جادو سخن هرچ گویند هست****نداند جز از مرد جادوپرست
اگر خوردنی دارد از شیر بهر****پدیدار گرداند از دور زهر
چو بشنید نوشین‌روان این سخن****برو تازه شد روزگار کهن
ز مهبود و هر دو پسر یاد کرد****برآورد بر لب یکی باد سرد
به ز روان نگه کرد و خامش بماند****سبک با ره گامزن را براند
روانش ز اندیشه پر دود بود****که زروان بداندیش مهبود بود
همی‌گفت کین مرد ناسازگار****ندانم چه کرد اندران روزگار
که مهبود بردست ماکشته شد****چنان دوده را روز برگشته شد
مگر کردگار آشکارا کند****دل و مغز ما را مدارا کند
که آلوده بینم همی زو سخن****پر از دردم از روزگار کهن
همی‌رفت با دل پر از درد وغم****پرآژنگ رخ دیدگان پر ز نم
به منزل رسید آن زمان شهریار****سراپرده زد بر لب جویبار
چو زروان بیامد به پرده سرای****ز بیگانه پردخت کردند جای
ز جادو سخن رفت وز شهد و شیر****بدو گفت شد این سخن دلپذیر
ز مهبود زان پس بپرسید شاه****ز فرزند او تا چرا شد تباه
چو پاسخ ازو لرز لرزان شنید****ز زروان گنهکاری آمد پدید
بدو گفت کسری سخن راست گوی****مکن کژی و هیچ چاره مجوی
که کژی نیارد مگر کار بد****دل نیک بد گردد از یار بد
سراسر سخن راست زروان بگفت****نهفته پدید آورید از نهفت
گنه یک سر افگند سوی جهود****تن خویش راکرد پر درد و دود
چو بشنید زو شهریار بلند****هم اندر زمان پای کردش ببند
فرستاد نزد مشعبد جهود****دواسبه سواری به کردار دود
چوآمد بدان بارگاه بلند****بپرسید زو نرم شاه بلند
که این کار چون بود با من بگوی****بدست دروغ ایچ منمای روی
جهود از جهاندار زنهار خواست****که پیداکند راز نیرنگ راست
بگفت آنچ زروان بدو گفته بود****سخن هرچ اندر نهان رفته بود
جهاندار بشنید خیره بماند****رد و موبد و مرزبان را بخواند
دگر باره کرد آن سخن خواستار****به پیش ردان دادگر شهریار
بفرمود پس تا دو دار بلند****فروهشته از دار پیچان کمند
بزد مرد دژخیم پیش درش****نظاره بروبر همه کشورش
به یک دار زروان و دیگر جهود****کشنده برآهخت و تندی نمود
بباران سنگ و بباران تیر****بدادند سرها به نیرنگ شیر
جهان را نباید سپردن ببد****که بر بد گمان بی‌گمان بد رسد
ز خویشان مهبود چندی بجست****کزیشان بیابد کسی تندرست
یکی دختری یافت پوشیده‌روی****سه مرد گرانمایه و نیک‌خوی
همه گنج زروان بدیشان نمود****دگر هرچ آن داشت مرد جهود
روانش ز مهبود بریان شدی****شب تیره تا روز گریان بدی
ز یزدان همی‌خواستی زینهار****همی‌ریختی خون دل برکنار
به درویش بخشید بسیار چیز****زبانی پر از آفرین داشت نیز
که یزدان گناهش ببخشد مگر****ستمگر نخواند ورا دادگر
کسی کو بود پاک و یزدان پرست****نیازد به کردار بد هیچ دست
که گرچند بد کردن آسان بود****به فرجام زو جان هراسان بود
اگر بد دل سنگ خارا شود****نماند نهان آشکارا شود
وگر چند نرمست آواز تو****گشاده شود زو همه راز تو
ندارد نگه راز مردم زبان****همان به که نیکی کنی درجهان
چو بیرنج باشی و پاکیزه‌رای****ازو بهره یابی به هر دو سرای
کنون کار زروان و مرد جهود****سرآمد خرد را بباید ستود
اگر دادگر باشی و سرفراز****نمانی و نامت بماند دراز
تن خویش را شاه بیدادگر****جز از گور و نفرین نیارد به سر
اگر پیشه دارد دلت راستی****چنان دان که گیتی بیاراستی
چه خواهی ستایش پس ازمرگ تو****خرد باید این تاج و این ترگ تو
چنان کز پس مرگ نوشین‌روان****ز گفتار من داد او شد جوان
ازان پس که گیتی بدوگشت راست****جز از آفرین در بزرگی نخواست
بخفتند در دشت خرد و بزرگ****به آبشخور آمد همی میش وگرگ
مهان کهتری را بیاراستند****به دیهیم بر نام او خواستند
بیاسود گردن ز بند زره****ز جوشن گشادند گردان گره
ز کوپال وخنجر بیاسود دوش****جز آواز رامش نیامد به گوش
کسی را نبد با جهاندار تاو****بپیوست با هرکسی باژ و ساو
جهاندار دشواری آسان گرفت****همه ساز نخچیر و میدان گرفت
نشست اندر ایوان گوهرنگار****همی رای زد با می ومیگسار
یکی شارستان کرد به آیین روم****فزون از دو فرسنگ بالای بوم
بدو اندرون کاخ و ایوان و باغ****به یک دست رود و به یک دست راغ
چنان بد بروم اندرون پادشهر****که کسری بپیمود و برداشت بهر
برآورد زو کاخهای بلند****نبد نزد کس درجهان ناپسند
یکی کاخ کرد اندران شهریار****بدو اندر ایوان گوهرنگار
همه شوشهٔ طاقها سیم و زر****بزر اندرون چند گونه گهر
یکی گنبد از آبنوس وز عاج****به پیکر ز پیلسته و شیز و ساج
ز روم وز هند آنک استاد بود****وز استاد خویشش هنر یاد بود
ز ایران وز کشور نیمروز****همه کارداران گیتی‌فروز
همه گرد کرد اندران شارستان****که هم شارستان بود و هم کارستان
اسیران که از بربر آورده بود****ز روم وز هر جای کازرده بود
وزین هر یکی را یکی خانه کرد****همه شارستان جای بیگانه کرد
چو از شهر یک سر بپرداختند****بگرد اندرش روستا ساختند
بیاراست بر هر سویی کشتزار****زمین برومند و هم میوه دار
ازین هریکی را یکی کار داد****چوتنها بد از کارگر یار داد
یکی پیشه کار و دگر کشت ورز****یکی آنک پیمود فرسنگ و مرز
چه بازارگان و چه یزدان‌پرست****یکی سرفراز و دگر زیردست
بیاراست آن شارستان چون بهشت****ندید اندرو چشم یک جای زشت
ورا سورستان کرد کسری به نام****که درسور یابد جهاندار کام
جز از داد و آباد کردن جهان****نبودش به دل آشکار و نهان
زمانه چو او را ز شاهی ببرد****همه تاج دیگر کسی را سپرد
چنان دان که یک سر فریبست و بس****بلندی وپستی نماند بکس
کنون جنگ خاقان و هیتال گیر****چو رزم آیدت پیش کوپال گیر
چه گوید سخنگوی باآفرین****ز شاه وز هیتال وخاقان چین

بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان

چنین گفت پرمایه دهقان پیر****سخن هرچ زو بشنوی یادگیر
که از نامداران با فر و داد****ز مردان جنگی به فر ونژاد
چوخاقان چینی نبود از مهان****گذشته ز کسری بگرد جهان
همان تا لب رود جیحون ز چین****برو خواندندی بداد آفرین
سپهدار با لشکر و گنج و تاج****بگلزریون بودزان روی چاج
سخنهای کسری به گرد جهان****پراگنده شد درمیان مهان
به مردی و دانایی و فرهی****بزرگی وآیین شاهنشهی
خردمند خاقان بدان روزگار****همی دوستی جست با شهریار
یکی چند بنشست با رای‌زن****همه نامداران شدند انجمن
بدان دوستی را همی جای جست****همان از رد و موبدان رای جست
یکی هدیه آراست پس بی‌شمار****همه یاد کرد از در شهریار
ز اسبان چینی و دیبای چین****ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین
طرایف که باشد به چین اندرون****بیاراست از هر دری برهیون
ز دینار چینی ز بهر نثار****به گنجور فرمود تا سی هزار
بیاورد و با هدیه‌ها یار کرد****دگر را همه بار دینار کرد
سخنگوی مردی بجست از مهان****خردمند و گردیده گرد جهان
بفرمود تا پیش اوشد دبیر****ز خاقان یکی نامه‌ای برحریر
نبشتند برسان ارژنگ چین****سوی شاه با صد هزار آفرین
گذر مرد را سوی هیتال بود****همه ره پر از تیغ و کوپال بود
ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه****کشیده رده پیش هیتال شاه
گوی غاتفر نام سالارشان****به جنگ اندورن نامبردارشان
چو آگه شد از کار خاقان چین****وزان هدیهٔ شهریار زمین
ز لشکر جهاندیده گان را بخواند****سخن سر به سر پیش ایشان براند
چنین گفت باسرکشان غاتفر****که مارا بدآمد ز اختر به سر
اگر شاه ایران و خاقان چین****بسازند وز دل کنند آفرین
هراسست زین دوستی بهر ما****برین روی ویران شود شهرما
بباید یکی تاختن ساختن****جهان از فرستاده پرداختن
زلشکر یکی نامور برگزید****سرافراز جنگی چنانچون سزید
بتاراج داد آن همه خواسته****هیونان واسبان آراسته
فرستاده را سر بریدند پست****ز ترکان چینی سواری نجست
چوآگاهی آمد به خاقان چین****دلش گشت پر درد و سر پر ز کین
سپه را ز قجغارباشی براند****به چین وختن نامداری نماند
ز خویشان ارجاسب وافراسیاب****نپرداخت یک تن به آرام و خواب
برفتند یکسر به گلزریون****همه سر پر از خشم و دل پر زخون
سپهدار خاقان چین سنجه بود****همی به آسمان بر زد از خاک دود
ز جوش سواران به چاچ اندرون****چو خون شد به رنگ آب گلزریون
چو آگاه شد غاتفر زان سخن****که خاقان چینی چه افگند بن
سپاهی ز هیتالیان برگزید****که گشت آفتاب ازجهان ناپدید
زبلخ وز شگنان و آموی و زم****سلیح وسپه خواست و گنج درم
ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد****سپاهی برآمد زهرسوی گرد
ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ****بجوشید لشکر چو مور و ملخ
چو بگذشت خاقان برود برک****توگفتی همی تیغ بارد فلک
سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ****سیه گشت خورشید چون پر چرغ
ز بس نیزه وتیغهای بنفش****درفشیدن گونه گونه درفش
به خارا پر از گرد وکوپال بود****که لشکرگه شاه هیتال بود
بشد غاتفر با سپاهی چو کوه****ز هیتال گرد آور دیده گروه
چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه****ز تنگی ببستند بر باد راه
درخشیدن تیغهای سران****گراییدن گرزهای گران
توگفتی که آهن زبان داردی****هوا گرز را ترجمان داردی
یکی باد برخاست و گردی سیاه****بشد روشنایی ز خورشید و ماه
کشانی وسغدی شدند انجمن****پر از آب رو کودک و مرد وزن
که تا چون بود کارآن رزمگاه****کرا بردهد گردش هور وماه
یکی هفته آن لشکر جنگجوی****بروی اندر آورده بودند روی
به هر جای برتوده‌ای کشته بود****ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود
ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ****توگفتی همی سنگ بارد ز میغ
نهان شد بگرد اندرون آفتاب****پر از خاک شد چشم پران عقاب
بهشتم سوی غاتفر گشت گرد****سیه شد جهان چوشب لاژورد
شکست اندر آمد به هیتالیان****شکستی که بستنش تا سالیان
ندیدند وهرکس کزیشان بماند****به دل در همی نام یزدان بخواند
پراگنده بر هر سویی خسته بود****همه مرز پرکشته وبسته بود
همی این بدان آن بدین گفت جنگ****ندیدیم هرگز چنین با درنگ
همانا نه مردم بدند آن سپاه****نشایست کردن بدیشان نگاه
به چهره همه دیو بودند و دد****به دل دور ز اندیشه نیک و بد
ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغ****توگفتی ندانند راه گریغ
همه چهرهٔ اژدها داشتند****همه نیزه بر ابر بگذاشتند
همه چنگهاشان بسان پلنگ****نشد سیر دلشان توگویی ز جنگ
یکی زین ز اسبان نبرداشتند****بخفتند و بر برف بگذاشتند
خورش بارگی راهمه خار بود****سواری بخفتی دو بیدار بود
نداریم ما تاب خاقان چین****گذر کرد باید به ایران زمین
گر ای دون که فرمان برد غاتفر****ببندد به فرمان کسری کمر
سپارد بدو شهر هیتال را****فرامش کند گرز و کوپال را
وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز****گزینیم جنگاوری سرفراز
که اوشاد باشد بنوشین‌روان****بدو دولت پیر گردد جوان
بگوید بدو کار خاقان چین****جهانی بروبر کنند آفرین
که با فر و برزست و بخش و خرد****همی راستی را خرد پرورد
نهادست بر قیصران باژ و ساو****ندارند با او کسی زور و تاو
ز هیتالیان کودک و مرد وزن****برین یک سخن برشدند انجمن
چغانی گوی بود فرخ‌نژاد****جهانجوی پر دانش و بخش و داد
خردمند و نامش فغانیش بود****که با گنج و با لشکر خویش بود
بزرگان هیتال وخاقان چین****به شاهی برو خواندند آفرین
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ****ز خاقان که شد نامدار سترگ
ز هیتال و گردان آن انجمن****که آمد ز خاقان بریشان شکن
ز شاه چغانی که با بخت نو****بیامد نشست از بر تخت نو
پراندیشه بنشست شاه جهان****ز گفتار بیدار کارآگهان
به ایوان بیاراست جای نشست****برفتند گردان خسروپرست
ابا موبد موبدان اردشیر****چوشاپور وچون یزدگرد دبیر
همان بخردان نماینده راه****نشستند یک سر بر تخت شاه
چنین گفت کسری که ای بخردان****جهان گشته و کار دیده ردان
یکی آگهی یافتم ناپسند****سخنهای ناخوب و ناسودمند
ز هیتال وز ترک وخاقان چین****وزان مرزبانان توران زمین
بی اندازه لشکر شدند انجمن****ز چاچ وز چین وز ترک و ختن
یکی هفته هیتال با ترک و چین****ز اسبان نبرداشتند ایچ زین
به فرجام هیتال برگشته شد****دو بهره مگر خسته و کشته شد
بدان نامداری که هیتال بود****جهانی پر از گرز وکوپال بود
شگفتست کآمد بریشان شکست****سپهبد مباد ایچ با رای پست
اگر غاتفر داشتی نام و رای****نبردی سپهر آن سپه را ز جای
چوشد مرز هیتالیان پر ز شور****بجستند از تخم بهرام گور
نو آیین یکی شاه بنشاندند****به شاهی برو آفرین خواندند
نشستست خاقان بدان روی چاج****سرافراز با لشگر و گنج تاج
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب****جز از مرز ایران نبینند به خواب
ز پیروزی لشکر غاتفر****همی‌برفرازد به خورشید سر
سزد گر نباشیم همداستان****که خاقان نخواند چنین داستان
که تا آن زمین پادشاهی مراست****که دارند ازو چینیان پشت راست
همه زیردستان از ایشان به رنج****سپرده بدیشان زن و مرد و گنج
چه بینید یکسر کنون اندرین****چه سازیم با ترک وخاقان چین
بزرگان داننده برخاستند****همه پاسخش را بیاراستند
گرفتند یک سر برو آفرین****که ای شاه نیک اختر و پاکدین
همه مرز هیتال آهرمنند****دورویند واین مرز را دشمنند
بریشان سزد هرچ آید ز بد****هم از شاه گفتار نیکو سزد
ازیشان اگر نیستی کین و درد****جز از خون آن شاه آزادمرد
بکشتند پیروز را ناگهان****چنان شهریاری چراغ جهان
مبادا که باشند یک روز شاد****که هرگز نخیزد ز بیداد داد
چنینست بادافره دادگر****همان بدکنش را بد آید به سر
ز خاقان اگر شاه راند سخن****که دارد به دل کین و درد کهن
سزد گر ز خویشان افراسیاب****بدآموز دارد دو دیده پرآب
دگر آنک پیروز شد دل گرفت****اگر زو بترسی نباشد شگفت
ز هیتال وز لشکر غاتفر****مکن یاد وتیمار ایشان مخور
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب****زخاقان که بنشست ازان روی آب
به روشن روان کار ایشان بساز****تویی درجهان شاه گردن فراز
فروغ از تو گیرد روان و خرد****انوشه کسی کو روان پرورد
تو داناتری از بزرگ انجمن****نبایدت فرزانه و رای زن
تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت****که با فر و برزی و با رای و بخت
اگر شاه سوی خراسان شود****ازین پادشاهی هراسان شود
هرآن گه که بینند بی‌شاه بوم****زمان تا زمان لشکر آید ز روم
از ایرانیان باز خواهند کین****نماند بروبوم ایران زمین
نه کس پای برخاک ایران نهاد****نه زین پادشاهی ببد کرد یاد
اگر شاه را رای کینست وجنگ****ازو رام گردد به دریا نهنگ
چو بشنید ز ایرانیان شهریار****ز بزم وز پرخاش وز کارزار
کسی را نبد گرد رزم آرزوی****به بزم و بناز اندرون کرده خوی
بدانست شاه جهان کدخدای****که اندر دل بخردان چیست رای
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس****کزو دارم اندر دو گیتی هراس
که ایشان نجستند جز خواب وخورد****فراموش کردند گرد نبرد
شما را بر آسایش و بزمگاه****گران شد چنینتان سر از رزمگاه
تن آسان شود هرک رنج آورد****ز رنج تنش باز گنج آورد
به نیروی یزدان سرماه را****بسیجیم یک سر همه راه را
به سوی خراسان کشم لشکری****بخواهم سپاهی ز هرکشوری
جهان از بدان پاک بی‌خوکنم****بداد ودهش کشوری نو کنم
همه نامداران فروماندند****به پوزش برو آفرین خواندند
که ای شاه پیروز با فر و داد****زمانه به دیدار توشاد باد
همه نامداران تو را بنده‌ایم****به فرمان و رایت سرافگنده‌ایم
هرآنگه که فرمان دهد کارزار****نبیند ز ما کاهلی شهریار
ازان پس چو بنشست با رای‌زن****بزرگان وکسری شدند انجمن
همی‌بود ازین گونه تا ماه نو****برآمد نشست از برگاه نو
تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد****نهادند بر چادر لاژورد
بدیدند بر چهرهٔ شاه ماه****خروشی برآمد ز درگاه شاه
چو برزد سر از کوه رخشان چراغ****زمین شد به کردار زرین جناغ
خروش آمد و نالهٔ گاو دم****ببستند بر پیل رویینه خم
دمادم به لشکر گه آمد سپاه****تبیره زنان برگرفتند راه
بدرگاه شد یزدگرد دبیر****ابا رای‌زن موبد اردشیر
نبشتند نامه به هر کشوری****بهر نامداری و هرمهتری
که شد شاه با لشکر از بهر رزم****شما کهتری را مسازید بزم
بفرمود نامه بخاقان چین****فغانیش راهم بکرد آفرین
یکی لشکری از مداین براند****که روی زمین جز بدریا نماند
زمین کوه تاکوه یک سر سپاه****درفش جهاندار بر قلبگاه
یکی لشکری سوی گرگان کشید****که گشت آفتاب از جهان ناپدید
بیاسود چندی ز بهر شکار****همی‌گشت درکوه و در مرغزار
بسغد اندرون بود خاقان که شاه****به گرگان همی رای زد با سپاه
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب****شده سغد یکسر چو دریای آب
همی‌گفت خاقان سپاه مرا****زمین برنتابد کلاه مرا
از ایدر سپه سوی ایران کشیم****وز ایران به دشت دلیران کشیم
همه خاک ایران به چین آوریم****همان تازیان را بدین آوریم
نمانم که کس تاج دارد نه تخت****نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت
همی‌بود یک چند باگفت وگوی****جهانجوی با لشکری جنگجوی
چنین تا بیامد ز شاه آگهی****کز ایران بجنبید با فرهی
وزان به خت پیروزی و دستگاه****ز دریا به دریا کشیده سپاه
بپیچید خاقان چو آگاه شد****به رزم اندرون راه کوتاه شد
به اندیشه بنشست با رای‌زن****بزرگان لشکر شدند انجمن
سپهدار خاقان به دستور گفت****که این آگهی خوار نتوان نهفت
شنیدم که کسری به گرگان رسید****همه روی کشور سپه گسترید
ندارد همانا ز ما آگاهی****وگر تارک از رای دارد تهی
ز چین تا به جیحون سپاه منست****جهان زیر فر کلاه منست
مرا پیش او رفت باید به جنگ****بپوشد درم آتش نام وننگ
گماند کزو بگذری راه نیست****و گر در زمانه جز او شاه نیست
بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی****شوم با سواران چین پیش اوی
خردمند مردی به خاقان چین****چنین گفت کای شهریار زمین
تو با شاه ایران مکن رزم یاد****مده پادشاهی و لشکر به باد
ز شاهان نجوید کسی جای اوی****مگر تیره باشد دل و رای اوی
که با فر او تخت را شاه نیست****بدیدار او در فلک ماه نیست
همی باژ خواهد ز هند وز روم****ز جایی که گنجست و آباد بوم
خداوند تاجست و زیبای تخت****جهاندار و بیدار و پیروز بخت
چوبشنید خاقان ز موبد سخن****یکی رای شایسته افگند بن
چنین گفت با کاردان راه‌جوی****که این را چه بیند خردمند روی
دوکارست پیش اندرون ناگزیر****که خامش نشاید بدن خیره خیر
که آن را به پایان جز از رنج نیست****به از بر پراگندن گنج نیست
ز دینار پوشش نیاید نه خورد****نه گستردنی روز ننگ و نبرد
بدو ایمنی باید و خوردنی****همان پوشش و نغز گستردنی
هرآنکس که از بد هراسان شود****درم خوار گیرد تن آسان شود
ز لشکر سخنگوی ده برگزید****که دانند گفتار دانا شنید
یکی نامه بنبشت با آفرین****سخندان چینی چو ار تنگ چین
برفت آن خرد یافته ده سوار****نهان پرسخن تا درشهریار
به کسری چو برداشتند آگهی****بیاراست ایوان شاهنشهی
بفرمود تا پرده برداشتند****ز درگاهشان شاد بگذاشتند
برفتند هر ده برشهریار****ابا نامه و هدیه و با نثار
جهاندار چون دید بنواختشان****ز خاقان بپرسید و بنشاختشان
نهادند سر پیش او بر زمین****بدادند پیغام خاقان چین
به چینی یکی نامه‌ای برحریر****فرستاده بنهاد پیش دبیر
دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت****همه انجمن ماند اندر شگفت
سر نامه بود از نخست آفرین****ز دادار بر شهریار زمین
دگر سر فرازی و گنج و سپاه****سلیح وبزرگی نمودن به شاه
سه دیگر سخن آنک فغفور چین****مراخواند اندر جهان آفرین
مرا داد بی‌آرزو دخترش****نجویند جز رای من لشکرش
وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه****فرستاد وهیتال بستد ز راه
بران کینه رفتم من از شهر چاج****که بستانم از غاتفر گنج وتاج
بدان گونه رفتم ز گلزریون****که شد لعلگون آب جیحون ز خون
چو آگاهی آمد به ماچین و چین****بگوینده برخواندیم آفرین
ز پیروزی شاه ومردانگی****خردمندی و شرم و فرزانگی
همه دوستی بودی اندرنهان****که جوییم باشهریار جهان
چو آن نامه بشنید و گفتار اوی****بزرگی ومردی وبازار اوی
فرستاده راجایگه ساختند****ستودند بسیار و بنواختند
چو خوان ومی آراستی میگسار****فرستاده راخواستی شهریار
ببودند یک ماه نزدیک شاه****به ایوان بزم و به نخچیرگاه
یکی بارگه ساخت روزی به دشت****ز گردسواران هوا تیره گشت
همه مرزبانان زرین کمر****بلوچی و گیلی به زرین سپر
سراسر بدان بارگاه آمدند****پرستنده نزدیک شاه آمدند
چوسیصدز پیلان زرین ستام****ببردند وشمشیر زرین نیام
درخشیدن تیغ و ژوپین وخشت****توگویی که زر اندر آهن سرشت
بدیبا بیاراسته پشت پیل****بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل
زمین پرخروش وهوا پر ز جوش****همی کر شد مردم تیزگوش
فرستادهٔ بردع وهند و روم****ز هر شهریاری ز آباد بوم
ز دشت سواران نیزه گزار****برفتند یک سر سوی شهریار
به چینی نمود آنک شاهی کراست****ز خورشید تا پشت ماهی کراست
هوا پر شد از جوش گرد سوار****زمین پرشد از آلت کار زار
به دشت اندر آورد گه ساختند****سواران جنگی همی‌تاختند
به کوپال و تیغ و بتیر و کمان****بگشتند گردنکشان یک زمان
همه دشت ژوپین‌زن و نیزه‌دار****به یک سو پیاده به یک سو سوار
فرستاده‌گان را ز هر کشوری****ز هر نامداری و هر مهتری
شگفت آمد از لشکر و ساز اوی****همان چهره و نام وآواز اوی
فرستادگان یک به دیگر به راز****بگفتند کین شاه گردن‌فراز
هنر جوید وهیچ پیچد عنان****به کردار پیکر نماید سنان
هنرگرد نمودی به ما شهریار****ازو داشتی هر یکی یادگار
چو هریک برفتی برشاه خویش****سخن داشتی یارهمراه خویش
بگفتی که چون شاه نوشین‌روان****بدیده نبینند پیر و جوان
سخن هرچ گفتند اندر نهان****بگفتند با شهریار جهان
به گنجور فرمود پس شهریار****که آرد به دشت آلت کارزار
بیاورد خفتان وخود و زره****بفرمود تا برگشاید گره
گشاده برون کرد زورآزمای****نبرداشتی جوشن او زجای
همان خود و خفتان و کوپال اوی****نبرداشتی جز بر و یال اوی
کمانکش نبودی به لشکر چنوی****نه ازنامداران چنان جنگجوی
به آوردگه رفت چون پیل مست****یکی گرزه گاو پیکر به دست
به زیر اندرون با رهٔ گامزن****ز بالای او خیره شد انجمن
خروش آمد و ناله کرنای****هم از پشت پیلان جرنگ درای
تبیره زنان پیش بردند سنج****زمین آمد از سم اسبان به رنج
شهنشاه با خود و گبر و سنان****چپ و راست گردان و پیچان عنان
فرستادگان خواندند آفرین****یکایک نهادند سر بر زمین
به ایوان شد از دشت شاه جهان****یکایک برفتند با اومهان
بفرمود تا پیش او شد دبیر****ابا موبد موبدان اردشیر
به قرطاس برنامهٔ خسروی****نویسنده بنوشت بر پهلوی
قلم چون دو رخ را به عنبر بشست****سرنامه کرد آفرین از نخست
بران دادگر کوسپهر آفرید****بلندی وتندی و مهر آفرید
همه بنده‌گانیم و او پادشاست****خرد برتوانایی او گواست
نفس جز به فرمان اونشمرد****پی مور بی او زمین نسپرد
ازو خواستم تا مگر آفرین****رساند ز ما سوی خاقان چین
نخست آنک گفتی ز هیتالیان****کزان گونه بستند بد را میان
به بیداد برخیره خون ریختند****به دام نهاده خود آویختند
اگر بد کنش زور دارد چو شیر****نباید که باشد به یزدان دلیر
چوایشان گرفتند راه پلنگ****تو پیروز گشتی برایشان به جنگ
و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه****ز نیروی فغفور و تخت و کلاه
کسی کز بزرگی زند داستان****نباشد خردمند همداستان
توتخت بزرگی ندیدی نه تاج****شگفت آمدت لشکر و مرز چاج
چنین باکسی گفت باید که گنج****نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج
بزرگان گیتی مرا دیده‌اند****کسان کم ندیدند بشنیده‌اند
که دریای چین را ندارم به آب****شود کوه از آرام من درشتاب
سراسر زمین زیر گنج منست****کجا آب وخاکست رنج منست
سه دیگر کجا دوستی خواستی****به پیوند ما دل بیاراستی
همی بزم جویی مرا نیست رزم****نه خرد کسی رزم هرگز به بزم
و دیگر که با نامبردار مرد****نجوید خردمند هرگز نبرد
بویژه که خود کرده باشد به جنگ****گه رزم جستن نجوید درنگ
بسی دیده باشد گه کارزار****نخواهد گه رزم آموزگار
دل خویش باید که درجنگ سخت****چنان رام دارد که با تاج و تخت
تو را یار بادا جهان آفرین****بماناد روشن کلاه و نگین
نهادند برنامه بر مهر شاه****بیاراست آن خسروی تاج و گاه
برسم کیان خلعت آراستند****فرستاده را پیش اوخواستند
ز پیغام هرچش به دل بود نیز****به گفتار بر نامه بفزود نیز
بخوبی برفتند ز ایوان شاه****ستایش کنان ب

شاهنامه فردوسی ب8_داستان درنهادن شطرنج

شاهنامه فردوسی ب8_داستان درنهادن شطرنج

چنین گفت موبد که یک روز شاه****به دیبای رومی بیاراست گاه
بیاویخت تاج از بر تخت عاج****همه جای عاج و همه جای تاج
همه کاخ پر موبد و مرزبان****ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان
چنین آگهی یافت شاه جهان****ز گفتار بیدار کارآگهان

EXrozblog.comEX

شاهنامه فردوسی ب8_داستان درنهادن شطرنج

بخش ۶ - داستان درنهادن شطرنج

چنین گفت موبد که یک روز شاه****به دیبای رومی بیاراست گاه
بیاویخت تاج از بر تخت عاج****همه جای عاج و همه جای تاج
همه کاخ پر موبد و مرزبان****ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان
چنین آگهی یافت شاه جهان****ز گفتار بیدار کارآگهان
که آمد فرستادهٔ شاه هند****ابا پیل و چتر و سواران سند
شتروار بارست با او هزار****همی راه جوید بر شهریار
همانگه چو بشنید بیدار شاه****پذیره فرستاد چندی سپاه
چو آمد بر شهریار بزرگ****فرستادهٔ نامدار و سترگ
برسم بزرگان نیایش گرفت****جهان آفرین را ستایش گرفت
گهرکرد بسیار پیشش نثار****یکی چتر و ده پیل با گوشوار
بیاراسته چتر هندی به زر****بدو بافته چند گونه گهر
سر بار بگشاد در بارگاه****بیاورد یک سر همه نزد شاه
فراوان ببار اندرون سیم و زر****چه از مشک و عنبر چه از عود تر
ز یاقوت والماس وز تیغ هند****همه تیغ هندی سراسر پرند
ز چیزی که خیزد ز قنوج و رای****زده دست و پای آوریده به جای
ببردند یک سر همه پیش تخت****نگه کرد سالار خورشید بخت
ز چیزی که برد اندران رای رنج****فرستاد کسری سراسر به گنج
بیاورد پس نامه‌ای بر پرند****نبشته بنوشین‌روان رای هند
یکی تخت شطرنج کرده به رنج****تهی کرده از رنج شطرنج گنج
بیاورد پیغام هندی ز رای****که تا چرخ باشد تو بادی به جای
کسی کو بدانش برد رنج بیش****بفرمای تا تخت شطرنج پیش
نهند و ز هر گونه رای آورند****که این نغز بازی به جای آورند
بدانند هرمهره‌ای را به نام****که گویند پس خانهٔ او کدام
پیاده بدانند و پیل و سپاه****رخ واسب و رفتار فرزین و شاه
گراین نغز بازی به جای آورند****درین کار پاکیزه رای آورند
همان باژ و ساوی که فرمودشاه****به خوبی فرستم بران بارگاه
وگر نامداران ایران گروه****ازین دانش آیند یک سر ستوه
چو با دانش ما ندارند تاو****نخواهند زین بوم و بر باژ و ساو
همان باژ باید پذیرفت نیز****که دانش به از نامبردار چیز
دل و گوش کسری بگوینده داد****سخنها برو کرد گوینده یاد
نهادند شطرنج نزدیک شاه****به مهره درون کرد چندی نگاه
ز تختش یکی مهره از عاج بود****پر از رنگ پیکر دگر ساج بود
بپرسید ازو شاه پیروزبخت****ازان پیکر ومهره ومشک وتخت
چنین داد پاسخ که ای شهریار****همه رسم و راه از در کارزار
ببینی چویابی به بازیش راه****رخ و پیل و آرایش رزمگاه
بدو گفت یک هفته ما را زمان****ببازیم هشتم به روشن‌روان
یکی خرم ایوان بپرداختند****فرستاده را پایگه ساختند
رد وموبدان نماینده راه****برفتند یک سر به نزدیک شاه
نهادند پس تخت شطرنج پیش****نگه کرد هریک ز اندازه بیش
بجستند و هر گونه‌ای ساختند****ز هر دست یکبارش انداختند
یکی گفت وپرسید و دیگر شنید****نیاورد کس راه بازی پدید
برفتند یکسر پرآژنگ چهر****بیامد برشاه بوزرجمهر
ورا زان سخن نیک ناکام دید****به آغاز آن رنج فرجام دید
به کسری چنین گفت کای پادشا****جهاندار و بیدار و فرمانروا
من این نغز بازی به جای آورم****خرد را بدین رهنمای آورم
بدو گفت شاه این سخن کارتست****که روشن‌روان بادی وتندرست
کنون رای قنوج گوید که شاه****ندارد یکی مرد جوینده راه
شکست بزرگ است بر موبدان****به در گاه و بر گاه و بر بخردان
بیاورد شطرنج بوزرجمهر****پراندیشه بنشست و بگشاد چهر
همی‌جست بازی چپ و دست راست****همی‌راند تا جای هریک کجاست
به یک روز و یک شب چو بازیش یافت****از ایوان سوی شاه ایران شتافت
بدو گفت کای شاه پیروزبخت****نگه کردم این مهره و مشک و تخت
به خوبی همه بازی آمد به جای****به بخت بلند جهان کدخدای
فرستادهٔ شاه را پیش خواه****کسی را که دارند ما را نگاه
شهنشاه باید که بیند نخست****یکی رزمگاهست گویی درست
ز گفتار او شاد شد شهریار****ورا نیک پی خواند و به روزگار
بفرمود تا موبدان و ردان****برفتند با نامور بخردان
فرستاده رای را پیش خواند****بران نامور پیشگاهش نشاند
بدو گفت گوینده بوزرجمهر****که ای موبد رای خورشید چهر
ازین مهرها رای با توچه گفت****که همواره با توخرد باد جفت
چنین داد پاسخ که فرخنده‌رای****چو از پیش او من برفتم ز جای
مرا گفت کین مهرهٔ ساج و عاج****ببر پیش تخت خداوند تاج
بگویش که با موبد و رای‌زن****بنه پیش و بنشان یکی انجمن
گر این نغز بازی به جای آورند****پسندیده و دلربای آورند
همین بدره و برده و باژ و ساو****فرستیم چندانک داریم تاو
و گر شاه و فرزانگان این به جای****نیارند روشن ندارند رای
وگر شاه وفرزانگان این بجای****نیارند روشن ندارند رای
نباید که خواهد ز ما باژ و گنج****دریغ آیدش جان دانا به رنج
چو بیند دل و رای باریک ما****فزونتر فرستد به نزدیک ما
برتخت آن شاه بیداربخت****بیاورد و بنهاد شطرنج وتخت
چنین گفت با موبدان و ردان****که‌ای نامور پاک دل بخردان
همه گوش دارید گفتار اوی****هم آن را هشیار سالار اوی
بیاراست دانا یکی رزمگاه****به قلب اندرون ساخته جای شاه
چپ و راست صف برکشیده سوار****پیاده به پیش اندرون نیزه دار
هشیوار دستور در پیش شاه****به رزم اندرونش نماینده راه
مبارز که اسب افگند بر دو روی****به دست چپش پیل پرخاشجوی
وزو برتر اسبان جنگی به پای****بدان تاکه آید به بالای رای
چو بوزرجمهر آن سپه را براند****همه انجمن درشگفتی بماند
غمی شد فرستادهٔ هند سخت****بماند اندر آن کار هشیار بخت
شگفت اندرو مرد جادو بماند****دلش را به اندیشه اندر نشاند
که این تخت شطرنج هرگز ندید****نه از کاردانان هندی شنید
چگونه فراز آمدش رای این****به گیتی نگیرد کسی جای این
چنان گشت کسری ز بوزرجمهر****که گفتی بدوبخت بنمود چهر
یکی جام فرمود پس شهریار****که کردند پرگوهر شاهوار
یکی بدره دینار واسبی به زین****بدو داد و کردش بسی آفرین
بشد مرد دانا به آرام خویش****یکی تخت و پرگار بنهاد پیش
به شطرنج و اندیشهٔ هندوان****نگه کرد و بفزود رنج روان
خرد بادل روشن انباز کرد****به اندیشه بنهاد برتخت نرد
دومهره بفرمود کردن ز عاج****همه پیکر عاج همرنگ ساج
یکی رزمگه ساخت شطرنج وار****دو رویه برآراسته کارزار
دولشکر ببخشید بر هشت بهر****همه رزمجویان گیرنده شهر
زمین وار لشکر گهی چارسوی****دوشاه گرانمایه و نیک خوی
کم و بیش دارند هر دو به هم****یکی از دگر برنگیرد ستم
به فرمان ایشان سپاه از دو روی****به تندی بیاراسته جنگجوی
یکی را چوتنها بگیرد دو تن****ز لشکر برین یک تن آید شکن
به هرجای پیش وپس اندر سپاه****گرازان دو شاه اندران رزمگاه
همی این بران آن برین برگذشت****گهی رزم کوه و گهی رزم دشت
برین گونه تا بر که بودی شکن****شدندی دو شاه و سپاه انجمن
بدین سان که گفتم بیاراست نرد****برشاه شد یک به یک یاد کرد
وزان رفتن شاه برترمنش****همانش ستایش همان سرزنش
ز نیروی و فرمان و جنگ سپاه****بگسترد و بنمود یک یک شاه
دل شاه ایران ازو خیره ماند****خرد را باندیشه اندر نشاند
همی‌گفت کای مرد روشن‌روان****جوان بادی و روزگارت جوان
بفرمود تا ساروان دو هزار****بیارد شتر تا در شهریار
ز باری که خیزد ز روم و ز چین****ز هیتال و مکران و ایران زمین
ز گنج شهنشاه کردند بار****بشد کاروان از در شهریار
چوشد بارهای شتر ساخته****دل شاه زان کار پرداخته
فرستادهٔ رای را پیش خواند****ز دانش فراوان سخنها براند
یکی نامه بنوشت نزدیک اوی****پر از دانش و رامش و رنگ و بوی
سر نامه کرد آفرین بزرگ****به یزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کای نامور شاه هند****ز دریای قنوج تا پیش سند
رسیداین فرستادهٔ رای‌زن****ابا چتر و پیلان بدین انجمن
همان تخت شطرنج و پیغام رای****شنیدیم و پیغامش امد بجای
ز دانای هندی زمان خواستیم****به دانش روان را بیاراستیم
بسی رای زد موبد پاک‌رای****پژوهید وآورد بازی به جای
کنون آمد این موبد هوشمند****به قنوج نزدیک رای بلند
شتروار بار گران دو هزار****پسندیده بار از در شهریار
نهادیم برجای شطرنج نرد****کنون تا به بازی که آرد نبرد
برهمن فر وان بود پاک‌رای****که این بازی آرد به دانش به جای
ز چیزی که دید این فرستاده رنج****فرستد همه رای هندی به گنج
ورای دون کجا رای با راهنمای****بکوشند بازی نیاید به جای
شتروار باید که هم زین شمار****به پیمان کند رای قنوج بار
کند بار همراه با بار ما****چنینست پیمان و بازار ما
چوخورشید رخشنده شد بر سپهر****برفت از در شاه بوزرجمهر
چو آمد ز ایران به نزدیک رای****برهمن بشادی و را رهنمای
ابا بار با نامه وتخت نرد****دلش پر ز بازار ننگ ونبرد
چو آمد به نزدیکی تخت اوی****بدید آن سر و افسر و بخت اوی
فراوانش بستود بر پهلوی****بدو داد پس نامهٔ خسروی
ز شطرنج وز راه وز رنج رای****بگفت آنچه آمد یکایک به جای
پیام شهنشاه با او بگفت****رخ رای هندی چوگل برشگفت
بگفت آن کجا دید پاینده مرد****چنان هم سراسر بیاورد نرد
ز بازی و از مهره و رای شاه****وزان موبدان نماینده راه
به نامه دورن آنچه کردست یاد****بخواند بداند نپیچد ز داد
ز گفتار اوشد رخ شاه زرد****چو بشنید گفتار شطرنج و نرد
بیامد یکی نامور کدخدای****فرستاده را داد شایسته‌جای
یکی خرم ایوان بیاراستند****می و رود و رامشگران خواستند
زمان خواست پس نامور هفت روز****برفت آنک بودند دانش فروز
به کشور ز پیران شایسته مرد****یکی انجمن کرد و بنهاد نرد
به یک هفته آنکس که بد تیزویر****ازان نامداران برنا و پیر
همی‌بازجستند بازی نرد****به رشک و برای وبه ننگ و نبرد
بهشتم چنین گفت موبد به رای****که این را نداند کسی سر زپای
مگر با روان یار گردد خرد****کزین مهره بازی برون آورد
بیامد نهم روز بوزرجمهر****پر از آرزو دل پرآژنگ چهر
که کسری نفرمود ما را درنگ****نباید که گردد دل شاه تنگ
بشد موبدان را ازان دل دژم****روان پر زغم ابروان پر زخم
بزرگان دانا به یک سو شدند****به نادانی خویش خستو شدند
چو آن دید بنشست بوزرجمهر****همه موبدان برگشادند چهر
بگسترد پیش اندرون تخت نرد****همه گردش مهرها یاد کرد
سپهدار بنمود و جنگ سپاه****هم آرایش رزم و فرمان شاه
ازو خیره شد رای با رای‌زن****ز کشور بسی نامدار انجمن
همه مهتران آفرین خواندند****ورا موبد پاک دین خواندند
ز هر دانشی زو بپرسید رای****همه پاسخ آمد یکایک به جای
خروشی برآمد ز دانندگان****ز دانش پژوهان وخوانندگان
که اینت سخنگوی داننده مرد****نه از بهر شطرنج و بازی نرد
بیاورد زان پس شتر دو هزار****همه گنج قنوح کردند بار
ز عود و ز عنبر ز کافور و زر****همه جامه وجام پیکر گهر
ابا باژ یکساله از پیشگاه****فرستاد یک سر به درگاه شاه
یکی افسری خواست از گنج رای****همان جامهٔ زر ز سر تا به پای
بدو داد وچند آفرین کرد نیز****بیارانش بخشید بسیار چیز
شتر دو ازار آنک از پیش برد****ابا باژ و هدیه مر او را سپرد
یکی کاروان بد که کس پیش ازان****نراند و نبد خواسته بیش ازان
بیامد ز قنوج بوزرجمهر****برافراخته سر بگردان سپهر
دلی شاد با نامه شاه هند****نبشته به هندی خطی بر پرند
که رای و بزرگان گوایی دهند****نه از بیم کزنیک رایی دهند
که چون شاه نوشین‌روان کس ندید****نه از موبد سالخورده شنید
نه کس دانشی تر ز دستور اوی****ز دانش سپهرست گنجور اوی
فرستاده شد باژ یک ساله پیش****اگر بیش باید فرستیم بیش
ز باژی که پیمان نهادیم نیز****فرستاده شد هرچ بایست چیز
چو آگاهی آمد ز دانا به شاه****که با کام و با خوبی آمد ز راه
ازان آگهی شاد شد شهریار****بفرمود تاهرک بد نامدار
ز شهر و ز لشکر خبیره شدند****همه نامداران پذیره شدند
به شهر اندر آمد چنان ارجمند****به پیروزی شهریار بلند
به ایوان چو آمد به نزدیک تخت****برو شهریار آفرین کرد سخت
ببر در گرفتش جهاندار شاه****بپرسیدش از رای وز رنج راه
بگفت آنک جا رفت بوزرجمهر****ازان بخت بیدار و مهر سپهر
پس آن نامه رای پیروزبخت****بیاورد و بنهاد در پیش تخت
بفرمود تا یزدگرد دبیر****بیامد بر شاه دانش‌پذیر
چو آن نامه رای هندی بخواند****یکی انجمن درشگفتی بماند
هم از دانش و رای بوزرجمهر****ازان بخت سالار خورشید چهر
چنین گفت کسری که یزدان سپاس****که هستم خردمند و نیکی‌شناس
مهان تاج وتخت مرا بنده‌اند****دل وجان به مهر من آگنده‌اند
شگفتی‌تر از کار بوزرجمهر****که دانش بدو داد چندین سپهر
سپاس از خداوند خورشید وماه****کزویست پیروزی و دستگاه
برین داستان برسخن ساختم****به طلخند و شطرنج پرداختم

بخش ۷ - داستان طلخند و گو

چنین گفت شاهوی بیداردل****که ای پیر دانای و بسیار دل
ایا مرد فرزانه و تیز ویر****ز شاهوی پیر این سخن یادگیر
که درهند مردی سرافراز بود****که با لشکر و خیل و با ساز بود
خنیده بهر جای جمهور نام****به مردی بهر جای گسترده گام
چنان پادشا گشته برهندوان****خردمند و بیدار و روشن‌روان
ورا بود کشمیر تا مرز چین****برو خواندندی به داد آفرین
به مردی جهانی گرفته بدست****ورا سندلی بود جای نشست
همیدون بدش تاج و گنج و سپاه****همیدون نگین وهمیدون کلاه
هنرمند جمهور فرهنگ جوی****سرافراز با دانش و آبروی
بدو شادمان زیردستان اوی****چه شهری چه از در پرستان اوی
زنی بود هم گوهرش هوشمند****هنرمند و با دانش و بی‌گزند
پسر زاد زان شاه نیکو یکی****که پیدا نبود از پدر اندکی
پدر چون بدید آن جهاندار نو****هم اندر زمان نام کردند گو
برین برنیامد بسی روزگار****که بیمار شد ناگهان شهریار
به کدبانو اندرز کرد و به مرد****جهانی پر از دادگو را سپرد
ز خردی نشایست گو بخت را****نه تاج و کمر بستن و تخت را
سران راهمه سر پر از گرد بود****ز جمهورشان دل پر از درد بود
ز بخشیدن و خوردن و داد اوی****جهان بود یک سر پر از یاد اوی
سپاهی و شهری همه انجمن****زن و کودک و مرد شد رای زن
که این خرد کودک نداند سپاه****نه داد و نه خشم و نه تخت و کلاه
همه پادشاهی شود پرگزند****اگر شهریاری نباشد بلند
به دنبر برادر بد آن شاه را****خردمند وشایستهٔ گاه را
کجا نام آن نامور مای بود****به دنبر نشسته دلارای بود
جهاندیدگان یک به یک شاه‌جوی****ز سندل به دنبر نهادند روی
بزرگان کشمیر تا مرز چین****به شاهی بدو خواندند آفرین
ز دنبر بیامد سرافراز مای****به تخت کیان اندر آورد پای
همان تاج جمهور بر سر نهاد****بداد و ببخشش در اندر گشاد
چو با سازشد مام گو را بخواست****بپرورد و با جان همی‌داشت راست
پری چهره آبستن آمد ز مای****پسر زاد ازین نامور کدخدای
ورا پادشا نام طلخند کرد****روان را پر از مهر فرزند کرد
دوساله شد این خرد و گو هفت سال****دلاور گوی بود با فر و یال
پس از چند گه مای بیمار شد****دل زن برو پر ز تیمار شد
دوهفته برآمد به زاری بمرد****برفت وجهان دیگری را سپرد
همه سندلی زار و گریان شدند****ز درد دل مای بریان شدند
نشستند یک ماه باسوگ شاه****سرماه یک سر بیامد سپاه
همه نامداران وگردان شهر****هرآنکس که او را خرد بود بهر
سخن رفت هرگونه بر انجمن****چنین گفت فرزانه‌ای رای‌زن
که این زن که از تخم جمهور بود****همیشه ز کردار بد دور بود
همه راستی خواستی نزد شوی****نبود ایچ تابود جز دادجوی
نژادیست این ساخته داد را****همه راستی را و بنیاد را
همان به که این زن بود شهریار****که او ماند زین مهتران یادگار
زگفتار او رام گشت انجمن****فرستاده شد نزد آن پاک تن
که تخت دو فرزند را خود بگیر****فزاینده کاریست این ناگزیر
چوفرزند گردد سزاوار گاه****بدو ده بزرگی و گنج و سپاه
ازان پس هم آموزگارش تو باش****دلارام و دستور و رایش تو باش
به گفتار ایشان زن نیک بخت****بیفراخت تاج و بیاراست تخت
فزونی وخوبی وفرهنگ وداد****همه پادشاهی بدو گشت شاد
دوموبد گزین کرد پاکیزه‌رای****هنرمند و گیتی سپرده به پای
بدیشان سپرد آن دو فرزند را****دو مهتر نژاد خردمند را
نبودند ز ایشان جدا یک زمان****بدیدار ایشان شده شادمان
چو نیرو گرفتند و دانا شدند****بهر دانشی بر توانا شدند
زمان تا زمان یک ز دیگر جدا****شدندی برمادر پارسا
که ازماکدامست شایسته‌تر****به دل برتر و نیز بایسته‌تر
چنین گفت مادر به هر دو پسر****که تا از شما باکه یابم هنر
خردمندی ورای و پرهیز و دین****زبان چرب و گوینده و بفرین
چودارید هر دو ز شاهی نژاد****خرد باید و شرم و پرهیز وداد
چوتنها شدی سوی مادر یکی****چنین هم سخن راندی اندکی
که از ما دو فرزند کشور کراست****به شاهی و این تخت و افسرکراست
بدو مام گفتی که تخت آن تست****هنرمندی و رای و بخت آن تست
به دیگر پسرهم ازینسان سخن****همی‌راندی تا سخن شد کهن
دل هرد وان شاد کردی به تخت****به گنج وسپاه وبنام و به بخت
رسیدند هر دو به مردی به جای****بدآموز شد هر دو را رهنمای
زرشک اوفتادند هردو به رنج****برآشوفتند ازپی تاج وگنج
همه شهرزایشان بدونیم گشت****دل نیک مردان پرازبیم گشت
زگفت بدآموز جوشان شدند****به نزدیک مادرخروشان شدند
بگفتند کزماکه زیباترست****که برنیک وبد برشکیباترست
چنین پاسخ آورد فرزانه زن****که باموبدی یکدل ورای زن
شمارابباید نشستن نخست****برام وباکام فرجام جست
ازان پس خنیده بزرگان شهر****هرآنکس که اودارد از رای بهر
یکایک بگوییم با رهنمون****نه خوبست گرمی به کاراندرون
کسی کو بجوید همی تاج وگاه****خردباید ورای وگنج وسپاه
چو بیدادگر پادشاهی کند****جهان پر ز گرم وتباهی کند
به مادر چنین گفت پرمایه گو****کزین پرسش اندر زمانه مرو
اگر کشور ازمن نگیرد فروغ****به کژی مکن هیچ رای دروغ
به طلخند بسپار گنج وسپاه****من او را یکی کهترم نیکخواه
وگر من به سال وخرد مهترم****هم از پشت جمهور کنداورم
بدو گوی تا از پی تاج و تخت****نگیرد به بی‌دانشی کارسخت
بدو گفت مادر که تندی مکن****براندیشه باید که رانی سخن
هرآنکس که برتخت شاهی نشست****میان بسته باید گشاده دو دست
نگه داشتن جان پاک از بدی****بدانش سپردن ره بخردی
هم از دشمن آژیر بودن به جنگ****نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ
ز داد و ز بیداد شهر و سپاه****بپرسد خداوند خورشید و ماه
اگر پشه از شاه یابد ستم****روانش به دوزخ بماند دژم
جهان از شب تیره تاریک‌تر****دلی باید ازموی باریک‌تر
که از بد کند جان و تن را رها****بداند که کژی نیارد بها
چو بر سرنهد تاج بر تخت داد****جهانی ازان داد باشند شاد
سرانجام بستر ز خشتست وخاک****وگر سوخته گردد اندر مغاک
ازین دودمان شاه جمهور بود****که رایش ز کردار بد دور بود
نه هنگام بد مردن او را بمرد****جهان را به کهتر برادر سپرد
زد نبر بیامد سرافراز مای****جوان بود و بینا دل وپاک رای
همه سندلی پیش اوآمدند****پر از خون دل و شاه جو آمدند
بیامد به تخت مهی برنشست****میان تنگ بسته گشاده دو دست
مرا خواست انباز گشتیم وجفت****بدان تا نماند سخن درنهفت
اگر زانک مهتر برادر تویی****به هوش وخرد نیز برتر تویی
همان کن که جان را نداری به رنج****ز بهر سرافرازی و تاج وگنج
یکی ازشما گرکنم من گزین****دل دیگری گردد از من بکین
مریزید خون از پی تاج وگنج****که برکس نماند سرای سپنج
ز مادر چو بشنید طلخند پند****نیامدش گفتار او سودمند
بمارد چنین گفت کز مهتری****همی از پی گو کنی داوری
به سال ار برادر ز من مهترست****نه هرکس که او مهتر او بهترست
بدین لشکر من فروان کسست****که همسال او به آسمان کرکسست
که هرگز نجویند گاه وسپاه****نه تخت و نه افسر نه گنج و کلاه
پدر گر به روز جوانی بمرد****نه تخت بزرگی کسی راسپرد
دلت جفت بینم همی سوی گو****برآنی که او را کنی پیشرو
من ازگل برین گونه مردم کنم****مبادا که نام پدر گم کنم
یکی مادرش سخت سوگند خورد****که بیزارم از گنبد لاژورد
اگرهرگز این آرزو خواستم****ز یزدان وبردل بیاراستم
مبر زین سن جز به نیکی گمان****مشو تیز باگردش آسمان
که آن راکه خواهد دهد نیکوی****نگر جز به یزدان به کس نگروی
من انداختم هرچ آمد ز پند****اگر نیست پند منت سودمند
نگر تاچه بهتر ز کارآن کنید****وزین پند من توشهٔ جان کنید
وزان پس همه بخردان را بخواند****همه پندها پیش ایشان براند
کلید درگنج دو پادشا****که بودند بادانش و پارسا
بیاورد وکرد آشکارا نهان****به پیش جهاندیدگان ومهان
سراسر بر ایشان ببخشید راست****همه کام آن هر دو فرزند خواست
چنین گفت زان پس به طلخند گو****که ای نیک دل نامور یار نو
شنیدم که جمهور چندی ز مای****سرافرازتر بد به سال و برای
پدرت آن گرانمایه نیکخوی****نکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوی
نه ننگ آمدش هرگز از کهتری****نجست ایچ بر مهتران مهتری
نگر تا پسندد چنین دادگر****که من پیش کهتر ببندم کمر
نگفت مادر سخن جز به داد****تو را دل چرا شد ز بیداد شاد
ز لشکر بخوانیم چندی مهان****خردمند و برگشته گرد جهان
ز فرزانگان چون سخن بشنویم****برای و به گفتارشان بگرویم
ز ایوان مادر بدین گفت‌وگوی****برفتند ودلشان پر از جست‌وجوی
برین برنهادند هر دو جوان****کزان پس ز گردان وز پهلوان
ز دانا وپاکان سخن بشنویم****بران سان که باشد بدان بگرویم
کز ایشان همی دانش آموختیم****به فرهنگ دلها برافروختیم
بیامد دو فرزانه رهنمای****میانشان همی‌رفت هر گونه رای
همی‌خواست فرزانه گو که گو****بود شاه درسندلی پیشرو
هم آنکس که استاد طلخند بود****به فرزانگی هم خردمند بود
همی این بران بر زد وآن برین****چنین تا دو مهتر گرفتند کین
نهاده بدند اندر ایوان دو تخت****نشسته به تخت آن دو پیروز بخت
دلاور دو فرزانه بردست راست****همی هریکی ازجهان بهرخواست
گرانمایگان را همه خواندند****بایوان چپ و راست بنشاندند
زبان برگشادند فرزانگان****که ای سرفرازان ومردانگان
ازین نامداران فرخ‌نژاد****که دارید رسم پدرشان به یاد
که خواهید برخویشتن پادشا****که دانید زین دوجوان پارسا
فروماندند اندران موبدان****بزرگان و بیدار دل بخردان
نشسته همی دوجوان بر دو تخت****بگفت دو فرزانه نیکبخت
بدانست شهری و هم لشکری****کزان کارجنگ آید و داوری
همه پادشاهی شود بر دو نیم****خردمند ماند به رنج وبه بیم
یکی ز انجمن سر برآورد راست****به آوا سخن گفت و برپای خاست
که ما از دو دستور دو شهریار****چه یاریم گفتن که آید به کار
بسازیم فردا یکی انجمن****بگوییم با یکدگر تن به تن
وزان پس فرستیم یک یک پیام****مگر شهریاران بیابند کام
برفتند ز ایوان ژکان و دژم****لبان پر ز باد و روان پر ز غم
بگفتند کین کار با رنج گشت****ز دست جهاندیده اندر گذشت
برادر ندیدیم هرگز دو شاه****دو دستور بدخواه در پیشگاه
ببودند یک شب پرآژنگ چهر****بدانگه که برزد سر از کوه مهر
برفتند یک سر بزرگان شهر****هرآنکس که شان بود زان کار بهر
پر آواز شد سندلی چار سوی****سخن رفت هرگونه بی‌آرزوی
یکی راز ز گردان بگو بود رای****یکی سوی طلخند بد رهنمای
زبانها ز گفتارشان شد ستوه****نگشتند همرای و با هم گروه
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن****سپاهی وشهری همه تن به تن
یکی سوی طلخند پیغام کرد****زبان را زگو پر ز دشنام کرد
دگر سوی گر رفت با گرز و تیغ****که از شاه جان را ندارم دریغ
پرآشوب شد کشور سندلی****بدان نیکخواهی و آن یک دلی
خردمند گوید که در یک سرای****چوفرمان دوگردد نماند به جای
پس آگاهی آمد به طلخند و گو****که هر بر زنی بایکی پیشرو
همه شهر ویران کنند از هوا****نباید که دارند شاهان روا
ببودند زان آگهی پر هراس****همی‌داشتندی شب و روز پاس
چنان بد که روزی دو شاه جوان****برفتند بی‌لشکر و پهلوان
زبان برگشادند یک با دگر****پرآژنگ روی و پراز جنگ سر
به طلخند گفت ای برادر مکن****کز اندازه بگذشت ما را سخن
بتا روی بر خیره چیزی مجوی****که فرزانگان آن نبینند روی
شنیدی که جمهور تا زنده بود****برادر ورا چون یکی بنده بود
بمرد او و من ماندم خوار و خرد****یکی خرد را گاه نتوان سپرد
جهان پر ز خوبی بد از رای اوی****نیارست جستن کسی جای اوی
برادر ورا همچو جان بود و تن****بشاهی ورا خواندند انجمن
اگر بودمی من سزاوار گاه****نکردی به مای اندرون کس نگاه
بر آیین شاهان گیتی رویم****ز فرزانگان نیک و بد بشنویم
من ازتو به سال وخرد مهترم****توگویی که من کهترم بهترم
مکن ناسزا تخت شاهی مجوی****مکن روی کشور پر از گفت‌وگوی
چنین پاسخ آورد طلخند پس****به افسون بزرگی نجستست کس
من این تاج و تخت از پدر یافتم****ز تخمی که او کشت بریافتم
همه پادشاهی و گنج و سپاه****ازین پس به شمشیر دارم نگاه
ز جمهور وز مای چندین مگوی****اگر آمنی تخت را رزم جوی
سرانشان پر از جنگ باز آمدند****به شهر اندرون رزمساز آمدند
سپاهی وشهری همه جنگجوی****بدرگاه شاهان نهادند روی
گروهی به طلخند کردند رای****دگر را بگو بود دل رهنمای
برآمد خروش از در هر دو شاه****یکی را نبود اندر آن شهر راه
نخستین بیاراست طلخند جنگ****نبودش به جنگ دلیران درنگ
سرگنجهای پدر بر گشاد****سپه راهمه ترگ وجوشن بداد
همه شهر یکسر پر از بیم شد****دل مرد بخرد بدو نیم شد
که تا چون بود گردش آسمان****کرا برکشد زین دومهتر زمان
همه کشور آگاه شد زین دو شاه****دمادم بیامد زهر سو سپاه
بپوشید طلخند جوشن نخست****به خون ریختن چنگها را بشست
بیاورد گو نیز خفتان وخود****همی‌داد جان پدر را درود
بدان تندی ازجای برخاستند****همی پشت پیلان بیاراستند
نهادند برکوهه پیل زین****توگفتی همی راه جوید زمین
همه دشت پر زنگ وهندی درای****همه گوش پر ناله کرنای
به لشکر گه آمد دوشاه جوان****همه بهر بیشی نهاده روان
سپهر اندران رزمگه خیره شد****ز گرد سپه چشمها تیره شد
بر آمد خروشیدن گاو دم****ز دو رویه آواز رویینه خم
بیاراست با میمنه میسره****تو گفتی زمین کوه شد یکسره
دولشکر کشیدند صف بر دو میل****دو شاه سرافراز بر پشت پیل
درفشی درفشان به سر بر به پای****یکی پیکرش ببر و دیگر همای
پیاده به پیش اندرون نیزه‌دار****سپردار و شایستهٔ کار زار
نگه کرد گو اندران دشت جنگ****هوا دید چون پشت جنگی پلنگ
همه کام خاک وهمه دشت خون****بگرد اندرون نیزه بد رهنمون
به طلخند هرچند جانش بسوخت****ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت
گزین کرد مردی سخنگوی گو****کزان مهتران او بدی پیشرو
که رو پیش طلخند و او را بگوی****که بیداد جنگ برادر مجوی
که هر خون که باشد برین ریخته****تو باشی بدان گیتی آویخته
یکی گوش بگشای بر پندگو****به گفتار بدگوی غره مشو
نباید که از ما بدین کارزار****نکوهش بود در جهان یادگار
که این کشور هند ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود
بپرهیز ازین جنگ و آویختن****به بیداد بر خیره خون ریختن
دل من بدین آشتی شاد کن****ز فام خرد گردن آزاد کن
ازین مرز تا پیش دریای چین****تو راباد چندانک خواهی زمین
همه مهر با جان برابر کنیم****تو را بر سرخویش افسر کنیم
ببخشیم شاهی به کردار گنج****که این تخت و افسر نیرزد به رنج
وگر چند بیداد جویی همه****پراگندن گرد کرده رمه
بدین گیتی اندر نکوهش بود****همین رابدان سر پژوهش بود
مکن ای برادر به بیداد رای****که بیداد را نیست با داد پای
فرستاده چون پیش طلخند شد****به پیغام شاه از در پند شد
چنین داد پاسخ که او را بگوی****که درجنگ چندین بهانه مجوی
برادر نخوانم تو را من نه دوست****نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست
همه پادشاهی تو ویران کنی****چوآهنگ جنگ دلیران کنی
همه بدسگالان به نزد تواند****به بهرام روز اورمزد تواند
گنهکار هم پیش یزدان تویی****که بد نام و بد گوهر و بد خویی
ز خونی که ریزند زین پس به کین****تو باشی به نفرین و من به آفرین
و دیگر که گفتی ببخشیم تاج****هم این مرزبانی و این تخت عاج
هر آنگه که تو شهریاری کنی****مرا مرز بخشی و یاری کنی
نخواهم که جان باشد اندر تنم****وگر چشم برتاج شاه افگنم
کنون جنگ را بر کشیدم رده****هوا شد چو دیبا به زر آژده
ز تیر و ز ژوپین و نوک سنان****نداند کنون گورکیب ازعنان
برآورد گه بر سرافشان کنم****همه لشکرش را خروشان کنم
بران سان سپاه اندر آرم به جنگ****که سیرآید ازجنگ جنگی پلنگ
بیارند گو را کنون بسته دست****سپاهش ببینند هر سو شکست
که ازبندگان نیز با شهریار****نپوشد کسی جوشن کارزار
چو پاسخ شنید آن خردمند مرد****بیامد همه یک به یک یاد کرد
غمی شد دل گوچو پاسخ شنید****که طلخند را رای پاسخ ندید
پر اندیشه فرزانه را پیش خواند****ز پاسخ فراوان سخنها براند
بدو گفت کای مرد فرهنگ جوی****یکی چارهٔ کار با من بگوی
همه دشت خونست و بی تن سرست****روان را گذر بر جهانداورست
نباید کزین جنگ فرجام کار****به ما بازماند بد روزگار
بدو گفت فرزانه کای شهریار****نباید تو را پندآموزگار
گر از من همی بازجویی سخن****به جنگ برادر درشتی مکن
فرستاده‌ای تیز نزدیک اوی****سرافراز با دانش و نرم گوی
بباید فرستاد و دادن پیام****بگردد مگر او ازین جنگ رام
بدو ده همه گنج نابرده رنج****تو جان برادر گزین کن ز گنج
چو باشد تو را تاج و انگشتری****به دینار با او مکن داوری
نگه کردم از گردش آسمان****بدین زودی او را سرآید زمان
ز گردنده هفت اختر اندر سپهر****یکی را ندیدم بدو رای ومهر
تبه گردد او هم بدین دشت جنگ****نباید گرفتن خود این کار تنگ
مگر مهر شاهی و تخت و کلاه****بدان تات بد دل نخواند سپاه
دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج****بده تا نباشد روانش به رنج
تو گر شهریاری و نیک‌اختری****به کار سپهری تواناتری
ز فرزانه بشنید شاه این سخن****دگر باره رای نوافگند بن
ز درد برادر پر از آب روی****گزین کرد نیک اختری چرب‌گوی
بدوگفت گو پیش طلخند شو****بگویش که پر درد و رنجست گو
ازین گردش رزم و این کارزار****همی‌خواهد از داور کردگار
که گرداند اندر دلت هوش ومهر****به تابی ز جنگ برادر توچهر
به فرزانه‌ای کو به نزدیک تست****فروزندهٔ جان تاریک تست
بپرس از شمار ده و دو و هفت****که چون خواهد این کار بیداد رفت
اگر چند تندی و کنداوری****هم از گردش چرخ برنگذری
همه گرد بر گرد ما دشمنست****جهانی پر از مردم ریمنست
همان شاه کشمیر وفغفور چین****که تنگست از ایشان به ما بر زمین
نکوهیده باشیم ازین هر دو روی****هم از نامداران پرخاشجوی
که گویند کز بهر تخت وکلاه****چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه
به گوهر مگر هم نژاده نیند****همان از گهر پاکزاده نیند
ز لشکر گر آیی به نزدیک من****درفشان کنی جان تاریک من
ز دینار و دیبا و از اسب و گنج****ببخشم نمانم که مانی به رنج
هم از دست من کشور و مهر و تاج****بیابی همان یاره و تخت عاج
زمهر برادر تو را ننگ نیست****مگر آرزویت جز از جنگ نیست

شاهنامه فردوسی ب9_داستان کلیله ودمنه

شاهنامه فردوسی ب9_داستان کلیله ودمنه

نگه کن که شادان برزین چه گفت****بدانگه که بگشاد راز ازنهفت
بدرگه شهنشاه نوشین روان****که نامش بماناد تا جاودان
زهردانشی موبدی خواستی****که درگه بدیشان بیاراستی
پزشک سخنگوی وکنداوران****بزرگان وکارآزموده سران

EXrozblog.comEX

شاهنامه فردوسی ب9_داستان کلیله ودمنه

بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه

نگه کن که شادان برزین چه گفت****بدانگه که بگشاد راز ازنهفت
بدرگه شهنشاه نوشین روان****که نامش بماناد تا جاودان
زهردانشی موبدی خواستی****که درگه بدیشان بیاراستی
پزشک سخنگوی وکنداوران****بزرگان وکارآزموده سران
ابرهردری نامور مهتری****کجا هرسری رابدی افسری
پزشک سراینده برزوی بود****بنیرو رسیده سخنگوی بود
زهردانشی داشتی بهره‌ای****بهربهره‌ای درجهان شهره‌ای
چنان بد که روزی بهنگام بار****بیامد برنامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر****پژوهنده ویافته یادگیر
من امروز دردفتر هندوان****همی‌بنگریدم بروشن روان
چنین بدنبشته که برکوه هند****گیاییست چینی چورومی پرند
که آن را چو گردآورد رهنمای****بیامیزد ودانش آرد بجای
چو بر مرده بپراگند بی‌گمان****سخنگوی گرددهم اندر زمان
کنون من بدستوری شهریار****بپیمایم این راه دشوار خوار
بسی دانشی رهنمای آورم****مگر کین شگفتی بجای آورم
تن مرده گرزنده گردد رواست****که نوشین روان برجهان پادشاست
بدو گفت شاه این نشاید بدن****مگر آزموده رابباید شدن
ببر نامهٔ من بر رای هند****نگر تاکه باشد بت آرای هند
بدین کارباخویشتن یارخواه****همه یاری ازبخت بیدار خواه
اگر نوشگفتی شود درجهان****که این گفته رمزی بود درنهان
ببر هرچ باید به نزدیک رای****کزو بایدت بی‌گمان رهنمای
درگنج بگشاد نوشین روان****زچیزی که بد درخور خسروان
ز دینار و دیبا و خز و حریر****ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر
شتروار سیصد بیاراست شاه****فرستاده برداشت آمد به راه
بیامد بر رای ونامه بداد****سربارها پیش اوبرگشاد
چو برخواند آن نامهٔ شاه رای****بدو گفت کای مرد پاکیزه رای
زکسری مرا گنج بخشیده نیست****همه لشکر وپادشاهی یکیست
ز داد و ز فر و ز اورند شاه****وزان روشنی بخت وآن دستگاه
نباشد شگفت ازجهاندار پاک****که گر مردگان را برآرد زخاک
برهمن بکوه اندرون هرک هست****یکی دارد این رای رابا تودست
بت آرای وفرخنده دستور من****هم آن گنج وپرمایه گنجور من
بدونیک هندوستان پیش تست****بزرگی مرا درکم وبیش تست
بیاراستندش به نزدیک رای****یکی نامور چون ببایست جای
خورشگر فرستاد هم خوردنی****همان پوشش نغز وگستردنی
برفت آن شب ورای زد با ردان****بزرگان قنوج با بخردان
چوبرزد سر از کوه رخشنده روز****پدید آمد آن شمع گیتی فروز
پزشکان فرزانه را خواند رای****کسی کو بدانش بدی رهنمای
چو برزوی بنهاد سرسوی کوه****برفتند بااو پزشکان گروه
پیاده همه کوهساران بپای****بپیمود با دانشی رهنمای
گیاها ز خشک و ز تر برگزید****ز پژمرده و آنچ رخشنده دید
ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر****همی بر پراگند بر مرده بر
یکی مرده زنده نگشت ازگیا****همانا که سست آمد آن کیمیا
همه کوه بسپرد یک یک بپای****ابر رنج اوبرنیامد بجای
بدانست کان کار آن پادشا ست****که زنده است جاوید و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشویر شاه****هم ازنامداران هم از رنج راه
وزان خواسته نیز کورده بود****زگفتار بیهوده آزرده بود
زکارنبشته ببد تنگدل****که آن مرد بیدانش و سنگدل
چرا خیره بر باد چیزی نبشت****که بد بار آن رنج گفتار زشت
چنین گفت زان پس بران بخردان****که‌ای کاردیده ستوده ردان
که دانید داناتر از خویشتن****کجا سرفرازد بدین انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخن****که داننده پیرست ایدر کهن
به سال و خرد او ز ما مهترست****به دانش ز هر مهتری بهترست
چنین گفت برزوی با هندوان****که ای نامداران روشن روان
برین رنجها برفزونی کنید****مرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیر****بدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی رانزد اوی****پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی
چونزدیک اوشد سخنگوی مرد****همه رنجها پیش او یاد کرد
زکار نبشته که آمد پدید****سخنها که ازکاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشاد****ز هر دانشی پیش اوک رد یاد
که من در نبشته چنین یافتم****بدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنجها برنیامد پدید****ببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه****که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست****که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد****چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه****گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه****بیابی چوجویی توازگنج شاه
چو بشنید برزوی زو شاد شد****همه رنج برچشم اوبادشد
بروآفرین کرد وشد نزد شاه****بکردار آتش بپیمود راه
بیامد نیایش کنان پیش رای****که تا جای باشد توبادی بجای
کتابیست ای شاه گسترده کام****که آن را بهندی کلیله ست نام
به مهرست تا درج درگنج شاه****برای وبدانش نماینده راه
به گنج‌ور فرمان دهد تا زگنج****سپارد بمن گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاه****بپیچید برخویشتن چندگاه
ببرزوی گفت این کس از ما نجست****نه اکنون نه از روزگار نخست
ولیکن جهاندار نوشین روان****اگر تن بخواهد ز ما یا روان
نداریم ازو باز چیزی که هست****اگر سرفرازست اگر زیردست
ولیکن بخوانی مگر پیش ما****بدان تا روان بداندیش ما
نگوید به دل کان نبشتست کس****بخوان و بدان و ببین پیش و پس
بدو گفت برزوی کای شهریار****ندارم فزون ز آنچ گویی مدار
کلیله بیاورد گنجور شاه****همی‌بود او را نماینده راه
هران در که ازنامه بو خواندی****همه روز بر دل همی‌راندی
ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد****ز برخواندی نیز تا بامداد
همی‌بود شادان دل و تن درست****بدانش همی جان روشن بشست
چو زو نامه رفتی بشاه جهان****دری از کلیله نبشتی نهان
بدین چاره تا نامهٔ هندوان****فرستاد نزدیک نوشین روان
بدین گونه تا پاسخ نامه دید****که دریای دانش برما رسید
ز ایوان بیامد به نزدیک رای****بدستوری بازگشتن به جای
چو بگشاد دل رای بنواختش****یکی خلعت هندویی ساختش
دو یاره بهاگیر و دو گوشوار****یکی طوق پرگوهر شاهوار
هم از شارهٔ هندی و تیغ هند****همه روی آهن سراسر پرند
بیامد ز قنوج برزوی شاد****بسی دانش نوگرفته بیاد
ز ره چون رسید اندر آن بارگاه****نیایش کنان رفت نزدیک شاه
بگفت آنچ از رای دید و شنید****بجای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه‌ای پسندیده مرد****کلیله روان مرا زنده کرد
تواکنون ز گنجور بستان کلید****ز چیزی که باید بباید گزید
بیامد خرد یافته سوی گنج****به گنج‌ور بسیار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راست****جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست
گرانمایه دستی بپوشید و رفت****بر گاه کسری خرامید تفت
چو آمد به نزدیک تختش فراز****برو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهریار****که بی بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج****کسی را سزد گنج کو دید رنج
چنین پاسخ آورد برزو بشاه****که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنکس که او پوشش شاه یافت****ببخت و بتخت مهی راه یافت
دگر آنک با جامهٔ شهریار****ببیند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگ****بماند رخ دوست با آب و رنگ
یکی آرزو خواهم از شهریار****که ماند ز من در جهان یادگار
چو بنویسد این نامه بوزرجمهر****گشاید برین رنج برزوی چهر
نخستین در از من کند یادگار****به فرمان پیروزگر شهریار
بدان تا پس از مرگ من در جهان****ز داننده رنجم نگردد نهان
بدو گفت شاه این بزرگ آروزست****بر اندازهٔ مرد آزاده خوست
ولیکن به رنج تو اندر خورست****سخن گرچه از پایگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت****که این آرزو را نشاید نهفت
نویسنده از کلک چون خامه کرد****ز بر زوی یک در سرنامه کرد
نبشت او بران نامهٔ خسروی****نبود آن زمان خط جز پهلوی
همی‌بود با ارج در گنج شاه****بدو ناسزا کس نکردی نگاه
چنین تا بتازی سخن راندند****ورا پهلوانی همی‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه کرد****خور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیان****ببسته بهر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلوی****بدین سان که اکنون همی‌بشنوی
بتازی همی‌بود تا گاه نصر****بدانگه که شد در جهان شاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور اوی****که اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و دری****نبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدش****بدانش خرد رهنمای آمدش
همی‌خواست تا آشکار و نهان****ازو یادگاری بود درجهان
گزارنده را پیش بنشاندند****همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را****بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست****چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند****چوپیوسته شد جان و مغزآگند
جهاندار تا جاودان زنده باد****زمان و زمین پیش او بنده باد
از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ****که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب****گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست****ببودن تو را راه امید نیست
نگه کن کنون کار بوزرجمهر****که از خاک برشد به گردان سپهر
فراز آوریدش بخاک نژند****همان کس که بردش با بر بلند

بخش ۹ - داستان کسری با بوزرجمهر

چنان بد که کسری بدان روزگار****برفت از مداین ز بهر شکار
همی‌تاخت با غرم و آهو به دشت****پراگند شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزاری رسید****درخت و گیا دید و هم سایه دید
همی‌راند با شاه بوزرجمهر****ز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگی شاه نرم****بدان تاکند برگیا چشم گرم
ندید از پرستندگان هیچکس****یکی خوب رخ ماند با شاه بس
بغلتید چندی بران مرغزار****نهاده سرش مهربان برکنار
همیشه ببازوی آن شاه بر****یکی بند بازو بدی پرگهر
برهنه شد از جامه بازوی او****یکی مرغ رفت از هوا سوی او
فرودآمد از ابر مرغ سیاه****ز پرواز شد تا ببالین شاه
ببازو نگه کرد وگوهر بدید****کسی رابه نزدیک او برندید
همه لشکرش گرد آن مرغزار****همی‌گشت هرکس ز بهر شکار
همان شاه تنها بخواب اندرون****نه بر گرد او برکسی رهنمون
چومرغ سیه بند بازوی بدید****سر در ز آن گوهران بردرید
چوبدرید گوهر یکایک بخورد****همان در خوشاب و یاقوت زرد
بخورد و ز بالین او بر پرید****همانگه ز دیدار شد ناپدید
دژم گشت زان کار بوزرجمهر****فروماند از کارگردان سپهر
بدانست کآمد بتنگی نشیب****زمانه بگیرد فریب و نهیب
چوبیدارشد شاه و او را بدید****کزان سان همی لب بدندان گزید
گمانی چنان برد کو را بخواب****خورش کرد بر پرورش برشتاب
بدو گفت کای سگ تو را این که گفت****که پالایش طبع بتوان نهفت
نه من اورمزدم و گر بهمنم****ز خاکست وز باد و آتش تنم
جهاندار چندی زبان رنجه کرد****ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد
بپژمرد بر جای بوزرجمهر****ز شاه و ز کردار گردان سپهر
که بس زود دید آن نشان نشیب****خردمند خامش بماند از نهیب
همه گرد بر گرد آن مرغزار****سپه بود و اندر میان شهریار
نشست از بر اسب کسری بخشم****ز ره تا در کاخ نگشاد چشم
همه ره ز دانا همی لب گزید****فرود آمد از باره چندی ژکید
بفرمود تا روی سندان کنند****بداننده بر کاخ زندان کنند
دران کاخ بنشست بوزرجمهر****ازو برگسسته جهاندار مهر
یکی خویش بودش دلیر وجوان****پرستندهٔ شاه نوشین‌روان
بهرجای با شاه در کاخ بود****به گفتار با شاه گستاخ بود
بپرسید یک روز بوزرجمهر****ز پروردهٔ شاه خورشید چهر
که او را پرستش همی چون کنی****بیاموز تا کوشش افزون کنی
پرستنده گفت ای سر موبدان****چنان دان که امروز شاه ردان
چو از خوان برفت آب بگساردم****زمین ز آبدستان مگر یافت نم
نگه سوی من بنده زان گونه کرد****که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد
جهاندار چون گشت بامن درشت****مراسست شد آبدستان بمشت
بدو دانشی گفت آب آر خیز****چنان چون که بر دست شاه آب ریز
بیاورد مرد جوان آب گرم****همی‌ریخت بر دست او نرم نرم
بدو گفت کین بار بر دستشوی****تو با آب جو هیچ تندی مجوی
چولب را ببالاید از بوی خوش****تو از ریخت آبدستان نکش
چو روز دگر شاه نوشین‌روان****بهنگام خوردن بیاورد خوان
پرستنده را دل پراندیشه گشت****بدان تا دگر بار بنهاد تشت
چنان هم چو داناش فرموده بود****نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود
به گفتار دانا فرو ریخت آب****نه نرم ونه از ریختن برشتاب
بدو گفت شاه ای فزاینده مهر****که گفت این تو راگفت بوزرجمهر
مرا اندرین دانش او داد راه****که بیند همی این جهاندار شاه
بدو گفت رو پیش دانا بگوی****کزان نامور جاه و آن آبروی
چراجستی از برتری کمتری****ببد گوهر و ناسزا داوری
پرستنده بشنید و آمد دوان****برخال شد تند وخسته روان
ز شاه آنچ بشیند با او بگفت****چین یافت زو پاسخ اندر نهفت
که حال من از حال شاه جهان****فراوان بهست آشکار و نهان
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد****سخنها یکایک برو برشمرد
فراوان ز پاسخ برآشفت شاه****ورا بند فرمود و تاریک چاه
دگر باره پرسید زان پیشکار****که چون دارد آن کم خرد روزگار
پرستنده آمد پر از آب چهر****بگفت آن سخنها به بوزرجمهر
چنین داد پاسخ بدو نیکخواه****که روز من آسانتر از روز شاه
فرستاده برگشت وآمد چو باد****همه پاسخش کرد بر شاه یاد
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ****ز آهن تنوری بفرمود تنگ
ز پیکان وز میخ گرد اندرش****هم از بند آهن نهفته سرش
بدو اندرون جای دانا گزید****دل از مهر دانا بیکسو کشید
نبد روزش آرام و شب جای خواب****تنش پر ز سختی دلش پرشتاب
چهارم چنین گفت شاه جهان****ابا پیشکارش سخن درنهان
که یک بار نزدیک دانا گذار****ببر زود پیغام و پاسخ بیار
بگویش که چون‌بینی اکنون تنت****که از میخ تیزست پیراهنت
پرستنده آمد بداد آن پیام****که بشنید زان مهر خویش کام
چنین داد پاسخ بمرد جوان****که روزم به از روز نوشین‌روان
چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد****ز گفتار شد شاه را روی زرد
ز ایوان یکی راستگوی گزید****که گفتار دانا بداند شنید
ابا او یکی مرد شمشیر زن****که دژخیم بود اندران انجمن
که رو تو بدین بد نهان را بگوی****که گر پاسخت را بود رنگ و بوی
و گرنه که دژخیم با تیغ تیز****نماید تو را گردش رستخیز
که گفتی که زندان به از تخت شاه****تنوری پر از میخ با بند و چاه
بیامد بگفت آنچ بشنید مرد****شد از درد دانا دلش پر ز درد
بدان پاکدل گفت بوزرجمهر****که ننمود هرگز بمابخت چهر
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت****ببندیم هر دو بناکام رخت
نه این پای دارد بگیتی نه آن****سرآید همی نیک و بد بی‌گمان
ز سختی گذر کردن آسان بود****دل تاجداران هراسان بود
خردمند ودژخیم باز آمدند****بر شاه گردن فراز آمدند
شنیده بگفتند با شهریار****دلش گشت زان پاسخ او فگار
به ایوانش بردند زان تنگ جای****به دستوری پاکدل رهنمای
برین نیز بگذشت چندی سپهر****پر آژنگ شد روی بوزرجمهر
دلش تنگتر گشت و باریک شد****دوچمش ز اندیشه تاریک شد
چو با گنج رنجش برابر نبود****بفرسود ازان درد و در غم بسود
چنان بد که قیصر بدان چندگاه****رسولی فرستاد نزدیک شاه
ابا نامه و هدیه و با نثار****یکی درج و قفلی برو استوار
که با شاه کنداوران وردان****فراوان بود پاکدل موبدان
بدین قفل و این درج نابرده دست****نهفته بگویند چیزی که هست
فرستیم باژ ار بگویند راست****جز از باژ چیزی که آیین ماست
گرای دون که زین دانش ناگزیر****بماند دل موبد تیزویر
نباید که خواهد ز ما باژ شاه****نراند بدین پادشاهی سپاه
برین گونه دارم ز قیصر پیام****تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام
فرستاده راگفت شاه جهان****که این هم نباشد ز یزدان نهان
من از فر او این بجای آورم****همان مرد پاکیزه رای آورم
یکی هفته ایدر ز می شاد باش****برامش دل آرای وآزاد باش
ازان پس بران داستان خیره ماند****بزرگان و فرزانگانرا بخواند
نگه کرد هریک زهر باره‌ای****که سازد مر آن بند را چاره‌ای
بدان درج و قفلی چنان بی‌کلید****نگه کرد و هر موبدی بنگرید
ز دانش سراسر بیکسو شدند****بنادانی خویش خستو شدند
چو گشتند یک انجمن ناتوان****غمی شد دل شاه نوشین‌روان
همی‌گفت کین راز گردان سپهر****بیارد باندیشه بوزرجمهر
شد از درد دانا دلش پر ز درد****برو پر ز چین کرد و رخساره زرد
شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج****بفرمود تا جامه دستی ز گنج
بیاورد گنجور و اسبی گزین****نشست شهنشاه کردند زین
به نزدیک دانا فرستاد و گفت****که رنجی که دیدی نشاید نهفت
چنین راند بر سر سپهر بلند****که آید ز ما بر تو چندی گزند
زیان تو مغز مرا کرد تیز****همی با تن خویش کردی ستیز
یکی کار پیش آمدم ناگزیر****کزان بسته آمد دل تیزویر
یکی درج زرین سرش بسته خشک****نهاده برو قفل و مهری ز مشک
فرستاد قیصر برما ز روم****یکی موبدی نامبردار بوم
فرستاده گوید که سالار گفت****که این راز پیدا کنید از نهفت
که این درج را چیست اندر نهان****بگویند فرزانگان جهان
به دل گفتم این راز پوشیده چهر****ببیند مگر جان بوزرجمهر
چوبشنید بوزرجمهر این سخن****دلش پرشد از رنج و درد کهن
ز زندان بیامد سرو تن بشست****به پیش جهانداور آمد نخست
همی‌بود ترسان ز آزار شاه****جهاندار پر خشم و او بیگناه
شب تیره و روز پیدا نبود****بدان سان که پیغام خسرو شنود
چو خورشید بنمود تاج از فراز****بپوشید روی شب تیره باز
باختر نگه کرد بوزرجمهر****چوخورشید رخشنده بد بر سپهر
به آب خرد چشم دل را بشست****ز دانندگان استواری بجست
بدو گفت بازار من خیره گشت****چو چشمم ازین رنجها تیره گشت
نگه کن که پیشت که آید به راه****ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه
به راه آمد از خانه بوزرجمهر****همی‌رفت پویان زنی خوب چهر
خردمند بینا بدانا بگفت****سخن هرچ بر چشم او بد نهفت
چنین گفت پرسنده را راه جوی****که بپژوه تا دارد این ماه شوی
زن پاکدامن بپرسنده گفت****که شویست و هم کودک اندر نهفت
چوبشنید داننده گفتار زن****بخندید بر بارهٔ گامزن
همانگه زنی دیگر آمد پدید****بپرسید چون ترجمانش بدید
که‌ای زن تو را بچه وشوی هست****وگر یک تنی باد داری بدست
بدو گفت شویست اگر بچه نیست****چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست
همانگه سدیگر زن آمد پدید****بیامد بر او بگفت و شنید
که ای خوب رخ کیست انباز تو****برین کش خرامیدن و ناز تو
مرا گفت هرگز نبودست شوی****نخواهم که پیداکنم نیز روی
چو بشنید بوزرجمهر این سخن****نگر تا چه اندیشه افگند بن
بیامد دژم روی تازان به راه****چو بردند جوینده را نزد شاه
بفرمود تا رفت نزدیک تخت****دل شاه کسری غمی گشت سخت
که داننده را چشم بینا ندید****بسی باد سرد از جگر بر کشید
همی‌کرد پوزش ازان کار شاه****کزو داشت آزار بر بیگناه
پس از روم و قیصر زبان برگشاد****همی‌کرد زان قفل و زان درج یاد
بشاه جهان گفت بوزرجمهر****که تابان بدی تا بتابد سپهر
یکی انجمن درج در پیش شاه****به پیش بزرگان جوینده راه
بنیروی یزدان که اندیشه داد****روان مرا راستی پیشه داد
بگویم بدرج اندرون هرچ هست****نسایم بران قفل وآن درج دست
اگر تیره شد چشم دل روشنست****روان راز دانش همی‌جوشنست
ز گفتار او شاد شد شهریار****دلش تازه شد چون گل اندر بهار
ز اندیشه شد شاه را پشت راست****فرستاده و درج را پیش خواست
همه موبدان وردان را بخواند****بسی دانشی پیش دانا نشاند
ازان پس فرستاده را گفت شاه****که پیغام بگزار و پاسخ بخواه
چو بشنید رومی زبان برگشاد****سخنهای قیصر همه کرد یاد
که گفت از جهاندار پیروز جنگ****خرد باید و دانش و نام و ننگ
تو را فر و بر ز جهاندار هست****بزرگی و دانایی و زور دست
همان بخرد و موبد راه جوی****گو بر منش کو بود شاه جوی
همه پاک در بارگاه تواند****وگر در جهان نیکخواه تواند
همین درج با قفل و مهر و نشان****ببینند بیدار دل سرکشان
بگویند روشن که زیرنهفت****چه چیزست وآن با خرد هست جفت
فرستیم زین پس بتو باژ و ساو****که این مرز دارند با باژ تاو
وگر باز مانند ازین مایه چیز****نخواهند ازین مرزها باژ نیز
چودانا ز گوینده پاسخ شنید****زبان برگشاد آفرین گسترید
که همواره شاه جهان شاد باد****سخن دان و با بخت و با داد باد
سپاس از خداوند خورشید و ماه****روان را بدانش نماینده راه
نداند جز او آشکارا و راز****بدانش مرا آز و او بی نیاز
سه درست رخشان بدرج اندرون****غلافش بود ز آنچ گفتم برون
یکی سفته و دیگری نیم سفت****دگر آنک آهن ندیدست جفت
چو بشنید دانای رومی کلید****بیاورد و نوشین‌روان بنگرید
نهفته یکی حقه بد در میان****بحقه درون پردهٔ پرنیان
سه گوهر بدان حقه اندر نهفت****چنان هم که دانای ایران بگفت
نخستین ز گوهر یکی سفته بود****دوم نیم سفت و سیم نابسود
همه موبدان آفرین خواندند****بدان دانشی گوهر افشاندند
شهنشاه رخساره بی‌تاب کرد****دهانش پر از در خوشاب کرد
ز کار گذشته دلش تنگ شد****بپیچید و رویش پر آژنگ شد
که با او چراکرد چندان جفا****ازان پس کزو دید مهر و وفا
چو دانا رخ شاه پژمرده یافت****روانش بدرد اندر آزرده یافت
برآورد گوینده راز از نهفت****گذشته همه پیش کسری بگفت
ازان بند بازوی و مرغ سیاه****از اندیشه گوهر و خواب شاه
بدو گفت کین بودنی کار بود****ندارد پشیمانی و درد سود
چو آرد بد و نیک رای سپهر****چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر
ز تخمی که یزدان باختر بکشت****ببایدش برتارک ما نبشت
دل شاه نوشین روان شادباد****همیشه ز درد وغم آزاد باد
اگر چند باشد سرافراز شاه****بدستور گردد دلارای گاه
شکارست کار شهنشاه و رزم****می و شادی و بخشش و داد و بزم
بداند که شاهان چه کردند پیش****بورزد بدان همنشان رای خویش
ز آگندن گنج و رنج سپاه****ز آزرم گفتار وز دادخواه
دل وجان دستورباشد به رنج****ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج
چنین بود تا گاه نوشین‌روان****همو بود شاه و همو پهلوان
همو بود جنگی و موبد همو****سپهبد همو بود و بخرد همو
بهرجای کارآگهان داشتی****جهان را بدستور نگذاشتی
ز بسیار و اندک ز کار جهان****بدو نیک زو کس نکردی نهان
ز کار آگهان موبدی نیکخواه****چنان بد که برخاست بر پیش گاه
که گاهی گنه بگذرانی همی****ببد نام آنکس نخوانی همی
هم این را دگر باره آویز شست****گنهکار اگر چند با پوزشست
بپاسخ چنین بود توقیع شاه****که آنکس که خستو شود بر گناه
چو بیمار زارست و ما چون پزشک****ز دارو گریزان و ریزان سرشک
بیک دارو ار او نگردد درست****زوان از پزشکی نخواهیم شست
دگر موبدی گفت انوشه بدی****بداد و دهش نیز توشه بدی
سپهدار گرگان برفت از نهفت****ببیشه درآمد زمانی بخفت
بنه برد ار گیل و او برهنه****همی‌بازگردد ز بهر بنه
بتوقیع پاسخ چنین داد باز****که هستیم ازان لشکری بی‌نیاز
کجا پاسپانی کند بر سپاه****ز بد خویشتن راندارد نگاه
دگر گفت انوشه بدی جاودان****نشست و خور و خواب با موبدان
یکی نامور مایه دار ایدرست****که گنجش ز گنج تو افزونترست
چنین داد پاسخ که آری رواست****که از فره پادشاهی ماست
دگر گفت کای شهریار بلند****انوشه بدی وز بدی بی‌گزند
اسیران رومی که آورده‌اند****بسی شیرخواره درو برده‌اند
به توقیع گفت آنچه هستند خرد****ز دست اسیران نباید شمرد
سوی مادرانشان فرستید باز****به دل شاد وز خواسته بی‌نیاز
نبشتند کز روم صدمایه‌ور****همی بازخرند خویشان به زر
اگر باز خرند گفت از هراس****بهر مایه داری یک مایه کاس
فروشید و افزون مجویید نیز****که ما بی‌نیازیم ز ایشان بچیز
بشمشیر خواهیم ز ایشان گهر****همان بدره و برده و سیم و زر
بگفتند کز مایه داران شهر****دو بازارگانند کز شب دو بهر
یکی را نیاید سراندر بخواب****از آواز مستان وچنگ ور باب
چنین داد پاسخ کزین نیست رنج****جز ایشان هرآنکس که دارند گنج
همه همچنان شاد وخرم زیند****که‌آزاد باشند و بی‌غم زیند
نوشتند خطی کانوشه بدی****همیشه ز تو دور دست بدی
به ایوان چنین گفت شاه یمن****که نوشین‌روان چون گشاید دهن
همه مردگان را کند بیش یاد****پر از غم شود زنده را جان شاد
چنین داد پاسخ که از مرده یاد****کند هرک دارد خرد با نژاد
هرآنکس که از مردگان دل بشست****نباشد ورا نیکویها درست
یکی گفت کای شاه کهتر پسر****نگردد همی گرد داد پدر
بریزد همی بر زمین بر درم****که باشد فروشندهٔ او دژم
چنین داد پاسخ که این نارواست****بهای زمین هم فروشنده راست
دگر گفت کای شاه برترمنش****که دوری ز بیغاره و سرزنش
دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم****چرا شد برین سان بی‌آزرم و گرم
چنین داد پاسخ که دندان نبود****مکیدن جز از شیر پستان نبود
چودندان برآمد ببالید پشت****همی گوشت جویم چو گشتم درشت
یکی گفت گیرم کنون مهتری****برای و بدانش ز ما مهتری
چرا برگذشتی ز شاهنشهان****دو دیده برای تو دارد جهان
چنین داد پاسخ که ما را خرد****ز دیدار ایشان همی‌بگذرد
هش و دانش و رای دستور ماست****زمین گنج و اندیشه گنجور ماست
دگر گفت باز تو ای شهریار****عقابی گرفتست روز شکار
چنین گفت کو را بکوبید پشت****که با مهتر خود چرا شد درشت
بیاویز پایش ز دار بلند****بدان تا بدو بازگردد گزند
که از کهتران نیز در کارزار****فزونی نجویند با شهریار
دگر نامداری ز کارآگهان****چنین گفت کای شهریار جهان
به شبگیر برزین بشد با سپاه****ستاره‌شناسی بیامد ز راه
چنین گفت کای مرد گردن فراز****چنین لشکری گشن وزین گونه ساز
چو برگاشت او پشت بر شهریار****نبیند کس او را بدین روزگار
بتوقیع گفت آنک گردان سپهر****گشادست با رای او چهر و مهر
ببرزین سالار و گنج و سپاه****نگردد تباه اختر هور و ماه
دگر موبدی گفت کز شهریار****چنین بود پیمان بیک روزگار
که مردی گزینند فرخ نژاد****که در پادشاهی بگردد بداد
رساند بدین بارگاه آگهی****ز بسیار واندک بدی گر بهی
گشسب سرافراز مردیست پیر****سزد گر بود داد را دستگیر
چنین داد پاسخ که او را ز آز****کمر برمیانست دور از نیاز
کسی را گزینید کز رنج خویش****بپرهیز وباشدش گنج خویش
جهاندیده مردی درشت و درست****که او رای درویش سازد نخست
یکی گفت سالار خوالیگران****همی‌نالد از شاه وز مهتران
که آن چیز کو خود کند آرزوی****سپارد همه کاسه بر چار سوی
نبوید نیازد بدو نیز دست****بلرزد دل مرد خسروپرست
چنین داد پاسخ که از بیش خورد****مگر آرزو بازگردد بدرد
دگر گفت هرکس نکوهش کند****شهنشاه را چون پژوهش کند
که بی‌لشکر گشن بیرون شود****دل دوستداران پر از خون شود
مگر دشمنی بد سگالد بدوی****بیاید به چاره بنالد بدوی
چنین داد پاسخ که داد وخرد****تن پادشا راهمی‌پرورد
اگر دادگر چند بی‌کس بود****ورا پاسبان راستی بس بود
دگر گفت کای با خرد گشته جفت****به میدان خراسان سالار گفت
که گرزاسب را بازکرد او ز کار****چه گفت اندرین کار او شهریار
چنین داد پاسخ که فرمان ما****نورزید و بنهفت پیمان ما
بفرمودمش تا به ارزانیان****گشاید در گنج سود و زیان
کسی کودهش کاست باشد به کار****بپوشد همه فره شهریار
دگر گفت باهرکسی پادشا****بزرگست وبخشنده و پارسا
پرستار دیرینه مهرک چه کرد****که روزیش اندک شد و روی زرد
چنین داد پاسخ که او شد درشت****بران کردهٔ خویش بنهاد پشت
بیامد بدرگاه و بنشست مست****همیشه جز از می‌ندارد بدست
ز کارآگهان موبدی گفت شاه****چو راند سوی جنگ قیصر سپاه
نخواهد جز ایرانیان را به جنگ****جهان شد به ایران بر از روم تنگ
چنین داد پاسخ که آن دشمنی****به طبعست و پرخاش آهرمنی
دگر باره پرسید موبد که شاه****ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه
کدامست وچون بایدت مرد جنگ****ز مردان شیرافگن تیز چنگ
چنین داد پاسخ که جنگی سوار****نباید که سیر آید از کارزار
همان بزمش آید همان رزمگاه****برخشنده روز و شبان سیاه
نگردد بهنگام نیروش کم****ز بسیار واندک نباشد دژم
دگر گفت کای شاه نوشین‌روان****همیشه بزی شاد و روشن‌روان
بدر بر یکی مرد بد از نسا****پرستنده و کاردار بسا
درم ماند بر وی سیصد هزار****بدیوان چوکردند با او شمار
بنالد همی کین درم خورده شد****برو مهتر وکهتر آزرده شد
چو آگاه شد زان سخن شهریار****که موبد درم خواست ازکاردار
چنین گفت کز خورده منمای رنج****ببخشید چیزی مر او را ز گنج
دگر گفت جنگی سواری بخست****بدان خستگی دیرماند و برست
به پیش صف رومیان حمله برد****بمرد او وزو کودکان ماند خرد
چه فرمان دهد شهریار جهان****ز کار چنان خرد کودک نوان
بفرمود کان کودکانرا چهار****ز گنج درم داد باید هزار
هرآنکس که شد کشته در کارزار****کزو خرد کودک بود یادگار
چونامش ز دفتر بخواند دبیر****برد پیش کودک درم ناگزیر
چنین هم بسال اندرون چار بار****مبادا که باشد ازین کارخوار
دگر گفت انوشه بدی سال و ماه****به مرو اندرون پهلوان سپاه
فراوان درم گرد کرد و بخورد****پراگنده گشتند زان مرز مرد
چنین داد پاسخ که آن خواسته****که از شهر مردم کند کاسته
چرا باید از خون درویش گنج****که او شاد باشد تن وجان به رنج
ازان کس که بستد بدو بازده****ازان پس به مرو اندر آواز ده
بفرمای داری زدن بر درش****ببیداری کشور و لشکرش
ستمکاره را زنده بر دار کن****دو پایش ز بر سرنگونسار کن
بدان تا کس از پهلوانان ما****نپیچد دل و جان ز پیمان ما
دگر گفت کای شاه یزدان پرست****بدر بر بسی مردم زیردست
همی داد او را ستایش کنند****جهان آفرین را نیایش کنند
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس****که از ما کسی نیست اندر هراس
فزون کرد باید بدیشان نگاه****اگر با گناهند و گر بیگناه
دگر گفت کای شاه با فر و هوش****جهان شد پرآواز خنیا و نوش
توانگر و گر مردم زیردست****شب آید شود پر ز آوای مست
چنین داد پاسخ که اندر جهان****بما شاد بادا کهان و مهان
دگر گفت کای شاه برترمنش****همی زشتگویت کند سرزنش
که چندین گزافه ببخشید گنج****ز گرد آوریدن ندیدست رنج
چنین داد پاسخ که آن خواسته****کزو گنج ما باشد آراسته
اگر بازگیریم ز ارزانیان****همه سود فرجام گردد زیان
دگر گفت مای شهریار بلند****که هرگز مبادا به جانت گزند
جهودان و ترسا تو را دشمنند****دو رویند و با کیش آهرمنند
چنین داد پاسخ که شاه سترگ****ابی زینهاری نباشد بزرگ
دگر گفت کای نامور شهریار****ز گنج توافزون ز سیصد هزار
درم داده‌ای مرد درویش را****بسی پروریده تن خویش را
چنین گفت کاین هم بفرمان ماست****به ارزانیان چیز بخشی رواست
دگر گفت کای شاه نادیده رنج****ز بخشش فراوان تهی ماند گنج
چنین داد پاسخ که دست فراخ****همی مرد را نو کند یال وشاخ
جهاندار چون گشت یزدان‌پرست****نیازد ببد درجهان نیز دست
جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی****مرا آز و زفتی نبد آرزوی
چنین گفت موبد که ای شهریار****فراخان سالار سیصد هزار
درم بستد از بلخ بامی به رنج****س

 
  • تعداد صفحات :270
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : s.m m

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

<