فوج

ملک الشعرا بهار.یک شب شوم!
امروز چهارشنبه 30 خرداد 1403
تبليغات تبليغات

ملک الشعرا بهار2

برق

جفا به باغ حقیقت گلی نهشت

کرم ستم به شاخ فضیلت، بری نماند

صیاد ره ببست چنان کز پی نجات

غیر از طرق دام، ره دیگری نماند

آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن

طوری به باد رفت کزآن اخگری نماند

هر در که باز بود سپهر از جفا ببست

بهر پناه مردم مسکین، دری نماند

آداب ملک داری و آئین معدلت

برباد رفت و زان همه، جز دفتری نماند

با ناکسان بجوش که مردانگی فسرد

با جاهلان بساز که دانشوری نماند

با دستگیری فقرا، منعمی نزیست

در پایمردی ضعفا، سروری نماند

زین تازهدولتان دنی، خواجه ای نخاست

وز خانواده های کهن، مهتری نماند

زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند

دیگر به هیچ مرتبه، جاه و فری نماند

آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ

ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند

زین جنگ های داخلی و این نظام زور

بی درد و داغ، خانه و بوم و بری نماند

بی فرقت برادر، خود خواهری نزیست

نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند

جز گونه های زرد و لبان سپید رنگ

دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند

شد مملکت خراب ز بی نظمی نظام

وز ظلم و جور لشکریان، کشوری نماند

یاران قسم به ساغر می، کاندرین بساط

پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند

نه بخشی از تمدن و نی بهره ای ز دین

کان خود به کار نامد و این دیگری نماند

واحسرتا! چگونه توان کرد باور این

کاندر جهان، خدایی و پیغمبری نماند

جز داور مخنث و جز حیز دادگر

در صدر ملک، دادگر و داوری نماند

رفتند شیر مردان از مرغزار دین

وینجا بجز شکالی و خوک و خری نماند

از بهر پاس کشور جم، رستمی نخاست

وز بهر حفظ بیضهٔ دین، حیدری نماند

عهد امان گذشت، مگر چنگزی رسید

دور غزان رسید، مگر سنجری نماند

روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع

جز احمقی و مرتدی و

کافری نماند

دهقان آریایی رفت و به مرز وی

غیر از جهود وترسا برزیگری نماند

گیتی بخورد خون جوانان نامدار

وز خیل پهلوانان، کندآوری نماند

شمارهٔ 87 - مسجد سلیمان

حق پرستان سلف، کاری نمایان کرده اند

معبدی بر کوهسار از سنگ بنیان کرده اند

بیست پله برنهاده پیش ایوانی ز سنگ

زیرش انباری برای آب باران کرده اند

پله ای دیگر نهادستند از سوی دگر

از پی آمد شد خاصان مگر آن کرده اند

اندر آن بی آب وادی جای کشت و زیست نیست

زین سبب پیداست کان را بهر یزدان کرده اند

هشت نه فرسنگ دور از شوشتر بر سوی شرق

آن بنای هایل سنگین به سامان کرده اند

هست پیدا کان فرو افتاده احجار عظیم

قرن ها سرپنجه با گردون گردان کرده اند

یا ز اشکانی است آن ویرانه مزکت یا مگر

خسروان آن را به عهد آل ساسان کرده اند

نیست آن کار کیان زیرا که در عهد کیان

در چنین احجار نقش و خط نمایان کرده اند

طاق ها افتاده و دیوارها گردیده پست

گوییا آن را زلازل سخت ویران کرده اند

چشمهٔ آبی است خرد، اندر نشیب آن دره

کاندر آن مسکن، فقیری چند عریان، کرده اند

نام آن چشمه نهادستند پس «چشمه علی»

نیز مسجد را لقب «مسجدسلیمان» کرده اند

یکهزار و سیصد و شش بود و آغاز ربیع

کاندر آن وادی زگل گفتی چراغان کرده اند

خوانده بودم درکتب، وصف بهار شوشتر

یافتم کان را ز روی صدق، عنوان کرده اند

راستی گفتی گستریده فرشی از دیبای سبز

وندر آن تصویرها از لعل و مرجان کرده اند

سبز وادی ها گرفته گرد هامونی فراخ

کش مرصع یک سر ازگل های الوان کرده اند

کوه را گفتی ز فرش سبزه مطرف بسته اند

دشت را گفتی به برگ لاله پنهان کرده اند

از بر معبد نشستم بر سر سنگی خموش

گفتی اندام مرا زان سنگ بی جان کرده اند

یک نظر کردم به ماضی یک نظر کردم به حال

زانچه اینان می کنند و زانچه آنان کرده اند

مزدیسنان را بدیدم، از فراز قرن ها

کز شهامت ملک ایران را گلستان

کرده اند

در زمان اقتدار بابل و یونان و مصر

سلطنت بر بابل و بر مصر و یونان کرده اند

وز پس قرنی دو هم با دولتی مانند روم

پردلان پارت همدوشی به میدان کرده اند

وز پس چندی دگر ساسانیان این ملک را

چون بهشت از عدل و داد و علم و عرفان کرده اند

وین زمان ما مفلسان شادیم زانچ آن خسروان

در ستخر و بیستون و طاق بستان کرده اند

گویی این بیحالی از خورشید و گرمی های اوست

ای بسا مهرا که محض بغض و عدوان کرده اند

اندک اندک مهر پنهان گشت گفتی کاختران

مخفی از شرم منشی در زیر دامان کرده اند

سر به زیر افکندم و ناگه دو چشمم خیره شد

خاک را گفتی ز اخترها درخشان کرده اند

هشت فرسنگ اندر آن کهسارها یل ناگهان

روز شد گفتی مگر شب را به زندان کرده اند

از فروغ برق ها در خانه ها و راه ها

اختر شبگرد را سر در بیابان کرده اند

یادم آمد کاندر این آباد ویران مر مرا

انگلیسان با رفیقی چند، مهمان کرده اند

شرکت نفت بریتانی و ایران است این

کز هنرمندی جهان را مات و حیران کرده اند

آب را با آتش از کارون به بالا برده اند

نفت را با لوله سر گرد بیابان کرده اند

تا نگویی معجز است این یا کرامت یا که سحر

با فشار علم، هم این کرده هم آن کرده اند

سنگ را با متهٔ علم و هنر، سنبیده نرم

نفت را از قعر چه زی اوج، پران کرده اند

هشته پستان ها ز مهر، اندر دهان طفل خاک

تا دهانش را بسان غنچه خندان کرده اند

سال ها این راز پنهان بود در قلب زمین

آشکار آن راز را اینک به دوران کرده اند

عقده هایی بود مشکل در دل خارا، گره

آن گره بگشوده و، آن مشکل آسان کرده اند

این شگفتی بین که از همخوابهٔ قیر سیاه

چون مجزا نفت و بنزین فروزان کرده اند

نار

اگر شد گلستان بر پور آزر دور نیست

بین که خارستان نفتون را گلستان کرده اند

حلقه های چاه شان خوانده ز دل راز زمین

برج های قصرشان با عقل پیمان کرده اند

لوله های چاه ساران، ره به مرکز برده اند

میل های کارگاهان قصد کیوان کرده اند

تا نجوشد نفت و هر زین سوی و آن سو نگذرد

لوله هایی تعبیه بر چاهساران کرده اند

دیگ هایی آهنین، بر هیئت دیو سیاه

لوله هایی همچنان بر شکل ثعبان کرده اند

نفت ها در دیگ ها انباشته وز لوله ها

سوی آبادان رود کاین گونه فرمان کرده اند

دستگاه برق «تمبی» چرخ گردانست راست

کز نفوذش چرخ ها را جمله گردان کرده اند

تا به آبادان ز نفتون در چهل فرسنگ راه

عالمی روشن به نور علم و عرفان کرده اند

قریهٔ ویران «عبادان» که بد ضرب المثل

این زمان شهریش پر قصر و خیابان کرده اند

دکهٔ آهنگریشان، دهشت افزاید از آن

کز دو پاره کوه آهن پتک و سندان کرده اند

پتک خود بالا رود چون کوه و خود آید فرود

بر یکی آهن که بهر کندن کان کرده اند

همچو دو دوزخ، دو نیران مشتعل دیدم ز دور

کز لهیب و شعله، دوزخ را هراسان کرده اند

گفتی این هست آذر برزپن و آن آذرگشسب

کز پی تعظیم یزدان، مزدیسنان کرده اند

بهر مجروحان و بیماران و گرماخوردگان

چند مارستان به طرز انگلستان کرده اند

انتظاماتی که در آن خطه دیدم، ای عجب

سال ها خلق آرزویش را به تهران کرده اند

وقت، در ایران فراوانست و ارزان، لیک علم

هست کمیاب و گران و اینان دگرسان کرده اند

وقت را بسیارکمیاب وکران کردند، لیک

در برابر علم را افزون و ارزان کرده اند

انگلیسان اندرین کارند و اهل ناصری

خرمند از اینکه یک صابی مسلمان کرده اند

تو ز من خواهی برنج ای مدعی خواهی مرنج

این هنرمندان به عصر خویش احسان کرده اند

شمارهٔ 88 - یک شب شوم!

شب چو دیوان به حصار فلکی راه زدند

اختران میخ بر این برشده درگاه زدند

راهداران فلک بر گذر راهزنان

به فراخای

جهان ژرف یکی چاه زدند

چرخ داران سپهر از مدد بارخدای

آتش اندر تن اهریمن بدخواه زدند

خاکیان نیز به برچیدن هنگامه دیو

بر زمین بانگ توکلت علی الله زدند

خصم درکثرت و قانون طلبان در قلت

به قیاسی که تنی پنج به پنجاه زدند

چارده تن به فضای فلک آزادی

نیم شب همچو مه چارده خرگاه زدند

خواستند اهرمنان تا ز کمینگاه مرا

خون بریزند از این رو ره و بی راه زدند

ناگهان واعظ قزوین به کمینگاه رسید

بر سرش ریخته و زندگی اش تاه زدند

خبر آمد بمهادیو که شد کشته بهار

زین خبر دیوچگان خنده به قهقاه زدند

بار دیگر خبر افتاد که زنده است بهار

زان تغابن نفس سرد به اکراه زدند

رهزنان راه زنند از پی نان پاره و زر

لیکن این راه زنان راه پی جاه زدند

بیدقی راه نه پیموده وزبری شد و گفت

تا دغل پیشه وکیلان بعری شاه زدند

بازیئی بود سراسر به خطا و به دغل

وین از آن بود که شطرنج به دلخواه زدند

خاک در دیدهٔ صاحب نظران افکندند

قفل خاموشی یک چند بر افواه زدند

پیه بد نامی یک عمر به تن مالیدند

بند بر دست و زبان و دل آگاه زدند

خویش را قائد و سردار و مقدم خواندند

تا بدین حیله قدم بر زبر .... زدند

... مولای وطن آمد و بر درگه وی

کوس ما فی یده کان لمولاه زدند

دوحهٔ فقر و عنا غرس نمودند به ملک

لوحهٔ عز و غنا بر سر بنگاه زدند

این گدا مردم نوخاسته بی زحمت و رنج

قفل بر گنج پر از تنسق و تنخواه زدند

سفلگانی که به کاغذ لغشان کاغذ نه

بر در خاتم و زر پردهٔ دیباه زدند

گرسنه محتشمان حلقهٔ دریوزه گری

نیمشب بر در پیله ور و جولاه زدند

*

*

بر تو ای واعظ مسکین دل من سوخت از آنک

خونیان بر تو چنان ضربت جانکاه

زدند

ره دیرینه نهادی و گرفتی ره قوم

لاجرم ره به تو، آن فرقهٔ گمراه زدند

تا شدی فتنهٔ دیوان سلیمان صورت

مر ترا در حرم قدس به شب راه زدند

عوض موعظت و پند شدی صاحب رعد

زان رهت برق فنا برتن چون کاه زدند

شدی از قزوبن تا تمشیت رعد دهی

جای رعدت به جگر، صاعقه ناگاه زدند

به مراد دل درگاهی بردرگه داد

رفتی و دشنهٔ ظلمت به جگرگاه زدند

به هوا خواهی قومی شدی از ره که نخست

در تغنی ره مرگ تو هواخواه زدند

کشتهٔ وجه شبه گشتی و این بی بصران

بَدَل من رهت از جملهٔ اشباه زدند

آن سگان بودند آمادهٔ آزردن ماه

عف عفی کرده و پنهان همه شب آه زدند

ماه و ماهی چو به سه حرف شبیهند بهم

پنجه بر ماهی مسکین بَدلِ ماه زدند

شمارهٔ 89 - صیقل عشق

گلعذاران جهان بسیارند

لیک پیش گل رویت خارند

دل نگهدار که خوبان دل را

چون گرفتند نگه می دارند

مده آزار دل من که بتان

دل عشاق نمی آزارند

گر شنیدی که نکویان جهان

بی وفایند و شقاوت کارند

مرو از راه که آن بی ادبان

همه بازاری و سردم دارند

تو نجیبی و نکویان نجیب

همه با رحم و نکوکردارند

لاله رویند ولیکن هرگز

داغ محنت به دلی نگذارند

همه خوش صورت و خوشن برخوردند

همه خوش سیرت و خوش رفتارند

بهر عشاق حقیقی نورند

بهر عشاق دروغی نارند

نرمند از ادبا و احرار

یار اهل ادب و احرارند

دامن با ادبان را گنجند

گردن بی ادبان را مارند

همه عاشق طلب و دلجویند

همه شکر لب و شیرین کارند

بهرشان عاشقی ار یافت نشد

همت اندر طلبش بگمارند

عاشق از آهن و از چوب کنند

که هم آهنگر و هم نجارند

جمله هم عاشق و هم معشوقند

جمله هم ثابت و هم سیارند

دعوی بلهوسان را در عشق

نپذیرند که بس عیارند

قدر صافی گهران را از دور

بشناسند که بس هشیارند

نستانند دل از یکتن بیش

نیز دل جز

به یکی نسپارند

امتحان های دلاوبز کنند

تا به عشق کسی ایمان آرند

چون مسلم شد و تردید نماند

شرم و حشمت ز میان بردارند

در برش ساعتکی بنشینند

همرهش بادگکی بگمارند

گاه گاهی ز پی صیقل عشق

بوسه ای چند بر او بشمارند

بوسه در عشق مباح است آری

بوسه را صیقل عشق انگارند

گر چه عشاق نخسبند به شب

مهوشان نیز براین هنجارند

دلبرانی که خداوند دلند

در غم عاشق خود بیدارند

شاهدی کاو غم عاشق نخورند

مردمان جانورش پندارند

عشق معشوق نهانست ولیک

حکما واقف از این اسرارند

شرط انیت خوبان اینست

غیر از این مابقی از اغیارند

شاهدانی که چنانند و چنین

مردم چشم اولی الابصارند

عشق در ساحت جان گلزاریست

خوبرویان گل این گلزارند

نتوان داشت امید یاری

زان رفیقان، که به شهوت یارند

مردمی زین شهوانی عشاق

نتوان خواست، که مردم خوارند

دلشان ازگهر عشق تهی است

همه از شهوت و حرص انبارند

کاهل و بی مزه و بی ادبند

لوس و بی معنی و چربک سارند

به حقیقت همه گولند و سفیه

لیک در گول زدن مکارند

نیز آن فرقه که دورند از عشق

نقش حمام و گچ دیوارند

گلرخانی که نفورند از عشق

گویی از خلقت خود بیزارند

قتل عاشق برشان هست مباح

این بتان افعی جان اوبارند

چون به افراط شتابند از جهل

شمع هر جمع و گل هر خارند

چون به تفریط گرایند از عجب

عشق را معصیتی انگارند

هست نزدیک خرد هر دو گزاف

کاین دو در وزن به یک مقدارند

روش مردم نادان است این

که نه از فلسفه برخوردارند

عقلا معتدلند اندر طبع

وز گزاف جهلا فرارند

اولین شرط نجابت عقل است

عقلا بیشتری ز اخیارند

شمارهٔ 90 - کیک نامه

چون اختران پلاس سیه بر سر آورند

کبکان به غارت تن من لشکرآورند

دودو و سه سه ده تاده تا وبیست بیست

چون اشتران که روی به آبشخورآورند

آوخ چه دردهاکه مرا در دل افکنند

آوخ چه رنج هاکه مرا برسرآورند

ازپا ودست و سینه وپشت وسر وشکم

بالا وزم بر رفته و بازی درآورند

چون

رگزنان چابک بی گفتهٔ پزشک

بهرکشودن رک من نشتر آورند

بر بسترم جهند وتو دانی که حال چیست

چون یک قبیله حمله به یک بستر آورند

از هم جدا شوند چو دزدان ز یک کنار

وز یک کنار روی به یکدیگر آورند

در آستین راست چوگیرم سراغشان

چابک ز آستین چپم سر برآورند

نازان و سرفراز بتازند سوی من

گویی مگر ز خیل مخالف سرآورند

درکشوری که اجنبیان را مجال نیست

بی دار و گیر روی بدان کشور آورند

در جایگاه پنهان داخل شوند و فاش

ناکرده شرم حمله به بام و درآورند

گو مگرکه نیزه گذاران غزنوی

با نیزه روی بر در کالنجر آورند

یا خیلی از عشیرهٔ قزاق نیم شب

مستانه حمله بر بنه قیصر آورند

خوابم جهد زچشم وخیالم پرد زسر

زآنچ این گزندگان به من مضطر آورند

چون کارسخت کشت بجنبم زجای خوبش

گویم مرا چراغی در محضر آورند

آن ناکسان چراغ چو دیدند و جنبشم

خامش شوند و تن به حجاب اندر آورند

چون برکشم لباس، کریزند و خو را

زبر قمیص بستر در سنگر آورند

من نیز مردوار برونشان کشم ز جای

ور چون زنان ز بیم به سر معجر آورند

انگشت انتقام من آرد به دامشان

هرچند همچو مرغان بال و پر آورند

*

*

افزون مراست باری ازاینگونه دشمنان

کز کینه هر دمیم غمی دیگر آورند

گه دستیار اجنبیان گشته و به من

چون کیک حمله های بسی منکر آورند

گه یار مفتخوران گردند و بر زبان

گاهیم فتنه جوی وگهی کافر آورند

گاهی وزیر گشته و بی موجبی مرا

از باختر دوانده سوی خاور آورند

گاهی مرا به خطهٔ بجنورد بی دلیل

بنشانده و به لابهٔ من تسخرآورند

که در لباس کیک بدانسان که گفته شد

در من فتاده و پدرم را درآورند

من نیز با چراغ بلاغت به جانشان

اخگر زنم اگرچه تن از اخگر آورند

اندامشان بدوزم با نوک خامه ام

هرچند پیش خامهٔ من خنجرآورند

یک یک برون کشمشان ازگوشه

وکنار

گرچه پناه بر سر دوپیکر آورند

ور بگذرم به خواری گیرم گلو یشان

فرداکه خلق را به صف محشرآورند

شمارهٔ 91 - گناه آدم و حوا

صبح چون شاه فلک بر تختگه مأوی کند

حاجب مشرق حجاب نیلگون بالا کند

بهر دفع جادویی های شب فرعون کیش

موسی صبح از بغل بیرون ید بیضا کند

خود مگر زرتشت با فّر فروغ اورمزد

چارهٔ پتیارهٔ اهریمن شیدا کند

یاور هران دلاور در دل ابر سیاه

با مشعشع رمح، قصد جان اژدرها کند

روشنانش را برون ریزد سپهر از آستین

چون که زان فرزانگان روشن تری پیدا کند

چون سترون بانویی کز شرم درپوشد پلاس

باز چون فرزند زاید جامه از دیبا کند

نی خطا گفتم که شب دارد بسی فرزند خرد

چون فزون شد بچه، دل آشفته و در واکند

صبح خوش خندد که یک فرزند دارد، لیک شب

در غم طفلان، چو من پیوسته واوبلا کند

شب سیه شد زان که چون من کودکان دارد بسی

همچو من آخر سر خویش اندرین سوداکند

*

*

صبح چون بنشینم وخواهم نویسم چیزکی

در دود پروانه وز من خواهش قاقاکند

وان دو ماهه مهرداد اندر کنار مادرش

دم بدم عرعر نماید، متصل هرا کند

دختر شش ساله ام کاو را ملک دختست نام

بر در صندوقخانه محشری برپاکند

ظهر چون شد خرسواران در رسند از مدرسه

خانه از آشوبشان زلزال ها پیدا کند

محشر خر راست گردد زان گروه کره خر

آن یکی جفتک زند وین نعره، وآن آواکند

گه ملک هوشنگ از مامک رباید خوردنی

گاه مامک با ملک دخت از حسد دعواکند

نعرهٔ خاتون پی تسکین آنان بیشتر

مرمرا کالیوه و آسیمه و شیدا کند

هرتنی ز آنان به سالی ثروتی بدهد به باد

هرکی ز ایشان به ماهی خانه ای یغما کند

هریک اندر هفته جفتی کفش را ساید به پای

هریک اندر ماه دستی جامه از سر واکند

هرچه از خاتون بجا ماند خورند این کرّگان

خادمات و خادمین راکیست کاستقصاکند

کودکان دایم کلان

گردند و بابا پیر و زار

چون که کودک شدکلان کی رحم بر باباکند

ازکلاه و کفش و کسوت، کاغذ و کلک و کتاب

نیست کافی گر دوصدکاف دگر انشاکند

گوش شیطان کر، که بانو هست حسناء ولود

همچو من سوداویئی چون منع آن حسناکند

گشته ملزم تا به هر سالی بزاید کودکی

وز برای خیل شه فوجی جوان برپاکند

گویم آخر نان این قوم ازکجاگردد روان

گوید آن کاو داد دندان، نان همو اعطاکند

طرفه اصلی در توکل دارد این خاتون بهٔاد

آن دل و آن زهره کوکاین اصل را حاشاکند

راستی دانایی هر چیز بیش از آدمی است

کیست آن کوچند و چون با مردم دانا کند

*

*

چیست باری فایدت جز حسرت و تیمار و غم

گر جهان را همت آبا پر از ابنا کند

تا درنگی افتد اندر این موالید دورنگ

چار مام ای کاش پشت خود به هفت آبا کند

این گناه از آدم و حوا پدید آمد نخست

کیست کاینک داوری با آدم و حوا کند

شمارهٔ 92 - غدیر خم

گر نظر در آینه یکره بر آن منظر کند

آفرین ها باید آن فرزند بر مادرکند

گر دگربار این چنین بیرون شود آن دلربای

خود یقین می دان که اوضاع جهان دیگرکند

کس به رخسار مه از مشک سیه چنبر نکرد

او به رخسار مه از مشک سیه چنبرکند

کس قمر را همنشین با نافهٔ ازفر ندید

او قمر را همنشین با نافهٔ ازفر کند

گر گشاید یک گره از آن دو زلف عنبرین

یک جهان آراسته از مشک و از عنبرکند

غم برد از دل تو گوئی تا همی خواهد چو من

هر زمان مدح و ثنای خواجهٔ قنبرکند

آنکه اندر نیم شب بر جای پیغمبر بخفت

تا تن خود را به تیرکید خصم اسپر کند

جز صفات داوری در وی نیابد یک صفت

آنکه عقل خویش را بر خویشتن داور کند

داورش

خوانده ولی و احمدش خوانده وصی

هم وصایت هم ولایت ز احمد و داور کند

در غدیر خم خطاب آمد ز حق بر مصطفی

تا علی را او ولی بر مهتر و کهتر کند

تا رساند بر خلایق مصطفی امر خدای

از جهاز اشتران از بهر خود منبرکند

گرد آیند از قبایل اندر آن دشت و نبی

خطبه بر منبر پی امر خلافت سرکند

گوید آن کاو را منم مولا، علی مولای اوست

زینهار از طاعت او گر کسی سر درکند

جشن فیروز ویست امروزکزکاخ امام

بانگ کوس و تهنیت گوش فلک را کر کند

بوالحسن فرزند موسی آنکه خاک درگهش

مرده را مانند عیسی روح در پیکر کند

حکم فرمایند اگر خاقان و قیصر در جهان

حاجب او حکم بر خاقان و بر قیصرکند

شمارهٔ 93 - هفت شین

شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند

گل با نسیم صبح، سر از خواب برکند

نرگس عروس وار خمیده به طرف جوی

تا خویش را درآینه هر دم نظرکند

لاله گرفته جام عقیقین به زیر ابر

تا با سرشگ ابر، لب خشک تر کند

وقتست تاکه نطفهٔ زندانی نبات

زندان خاک بشکند و سر بدرکند

باد صبا به دایگی ابر و آفتاب

طفل شکوفه را به چمن خشک و ترکند

در مخزن شکوفه نهد دست صنع، شیر

وان شیر را بدل به گلاب و شکر کند

گویی که کارخانهٔ قند است بوستان

کاجرای امر پادشه بحر و برکند

بودم امیدوار، که بعد از چهار سال

شاه جهان به چاکر دیرین نظر کند

گوید دور گوشه نشینی بسر رسید

باید بهار جامهٔ خدمت به برکند

برگیرد آن قلم، که به ایران و شرق و غرب

فرزانه نسبتش به نبات و شکر کند

بگشاید آن زبان، که در آفاق علم و فضل

دانا ز جان و دل سخنانش ز بر کند

از معجزات شاه بسی کارنامه ها

در روزگار، ورد زبان

بشر کند

یک نیمه عمر او ، به ره خلق شد به باد

باید کنون تدارک نیم دگر کند

از ناکسان به غیر زیان و ضرر ندید

از لطف شاه، دفع زبان و ضرر کند

بیرون ز چاپلوسی بارد، حقایقی

ز اوصاف شه به گرد جهان مشتهر کند

درکسوت معانی شیرین به نظم و نثر

احوال ملک را همه جا جلوه گر کند

از لطف شاه، دربدران را دهد نوید

وز مهر شاه، بیخبران را خبر کند

زیر لوای خسرو ایران ز جان و دل

از اهل فضل گرد، سپاه و حشر کند

*

*

با این امید سال بسر بردم، ای دریغ!

غافل که بخت، کار من از بد بتر کند

در موسمی که مرغ کند تازه آشیان

شاهم ز آشیان کهن دربدر کند

در خانه پنج طفل و زنی رنج دیده را

گریان ز هجر شوهر و یاد پدر کند

شاها روا مدار که بر جای هفت سین

با هفت شین کسی شب نوروز سر کند

شکوا و شیون و شغب و شور و شین را

با ذکر شه شریک دعای سحر کند

شمارهٔ 94 - در محرم

در محرم اهل ری خود را دگرگون می کنند

از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند

گاه عریان کشته با زنجیر می کوبند پشت

گه کفن پوشیده فرق خویش پر خون می کنند

گاه بگشوده گریبان، روز تا شب سینه را

در معابر با شرق دست، گلگون می کنند

گه به یاد تشنه کامان زمین کربلا

جویبار دیده را از گریه جیحون می کنند

وز دروغ گندهٔ «یا لیتنا کنا معک»

شاه دین را کوک و زینب را جگرخون می کنند

صبح برجسته جنب تا ظهر می ریزند اشگ

ظهر تا شب نوحه می خوانند و شب ... می کنند

خادم شمر کنونی گشته وانگه ناله ها

با دوصد لعنت، ز دست شمر ملعون می کنند

بر یزید زنده می گویند، هردم صد

مجیز

پس شماتت بر یزید مردهٔ دون می کنند

پیش ایشان صد عبیدالله سرپا، وین گروه

ناله از دست عبیدالله مدفون می کنند

حق گواه است ار محمد زنده گردد ور علی

هر دو را تسلیم نواب همایون می کنند

آید از دروازهٔ شمران اگر روزی حسین

شامش از دروازهٔ دولاب بیرون می کنند

حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب

مشگ او را در دم دروازه وارون می کنند

قائم آل محمد، گر کند ناگه ظهور

کله اش داغون، به ضرب چوب قانون می کنند

گر علی اصغر بیاید بر در دکانشان

در دو پول آن طفل را یک پول مغبون می کنند

ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان

روز پنهان گشته شب بر وی شبیخون می کنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد

خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون می کنند

گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد

خاک پایش را به آب دیده معجون می کنند

ور بساید دستشان با دست اولاد علی

دست خود را شستشو با سدر و صابون می کنند

جمله مجنونند و لیلای وطن در دست غیر

هی لمیده صحبت از لیلی و مجنون می کنند

سندی شاهک بر زِهادشان پیغمبر است

هی نشسته لعن بر هارون و مامون می کنند

خود اسیرانند در بند جفای ظالمان

بر اسیران عرب این نوحه ها چون می کنند؟

تا خرند این قوم، رندان خرسواری می کنند

وین خران در زیر ایشان آه و زاری می کنند

شمارهٔ 95 - بهاریه

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود

درود باد برین موکب خجسته، درود

کنون که بر شد آواز مرغ از بر مَرغ

شنید باید آوای رود بر لب رود

به کتف دشت یکی جوشنی است مینارنگ

به فرق کوه یکی مغفری است سیم اندود

سپهر، گوهر بارد همی به مینا درع

سحاب، لؤلؤ پاشد همی به سیمین خود

شکسته تاج مرصع به

شاخک بادام

گسسته عقدگهر بر ستاک شفتالود

تل شقیق به مانند مقتلی است شریف

درخت سرو به کردار گنبدی است کبود

به طرف مرز بر، آن لاله های نشکفته

چنان بود که سرنیزه های خون آلود

به روی آب نگه کن که از تطاول باد

چنان بودکه گه مسکنت، جبین یهود

هزار طرفه ز آثار باستان یابی

کجا بخواهی گامی دو، باغ را پیمود

صنیع آزر بینی و حجت زردشت

گواه موسی یابی و معجز داود

به هرکه درنگری شادیئی پزد در دل

به هرچه برگذری اندهی کند بدرود

یکی است شاد به سیم و یکی است شاد به زر

یکی است شاد به چنگ و یکی است شاد به رود

همه به چیزی شادند و خرمند ولیک

مرا به خرمی ملک شاد باید بود

شمارهٔ 96 - سپید رود

هنگام فرودین که رساند ز ما درود

بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه و بنفشه وگل های رنگ رنگ

گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش

جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند

وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود

کوه از درخت گویی مردی مبارز است

پرهای گونه گون زده چون جنگیان به خود

اشجارگونه گون و شکفته میانشان

گل های سیب و آلو و آبی و آمرود

چون لوح آزمونه که نقاش چرب دست

الوان گونه گون را بر وی بیازمود

شمشاد را نگر که همه تن قداست و جعد

قدیست ناخمیده و جعدیست نابسود

آزاده را رسد که بساید به ابر سر

آزاد بن ازین رو تارک به ابر سود

بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسر

وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود

آن گلستان طرفه بدان فر و آن جمال

وان کاخ های تازه بدان زیب و آن نمود

از تیغ کوه تا لب دریا کشیده اند

فرشی کش از بنفشه وسبزه است تاروپود

آن بیشه هاکه دست طبیعت به خاره سنگ

گل ها نشانده بی

مدد باغبان و کود

ساری نشید خواند بر شاخهٔ بلند

بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود

آن از فراز منبر هر پرسشی کند

این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود

یک جا به شاخسار، خروشان تذرو نر

یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود

آن یک نهاده چشم، غریوان به راه جفت

این یک ببسته گوش و لب از گفت و از شنود

برطرف رود چون بوزد باد بر درخت

آید به گوش نالهٔ نای و صفیر رود

آن شاخ های نارنج اندر میان میغ

چون پاره های اخگر اندر میان دود

بنگر بدان درخش کز ابرکبود فام

برجست و روی ابر به ناخن همی شخود

چون کودکی صغیر که با خامهٔ طلا

کژ مژ خطی کشد به یکی صفحهٔ کبود

بنگر یکی به رود خروشان به وقت آنک

دربا پی پذیره اش آغوش برگشود

چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام

کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود

دیدم غریو و صیحهٔ دریای آسکون

دربافتم که آن دل لرزنده را چه بود

بیچاره مادریست کز آغوشش آفتاب

چندین هزار طفل به یک لحظه در ربود

داند که آفتاب، جگرگوشگانش را

همراه باد برد و نثار زمین نمود

زبن رو همی خروشد و سیلی زند به خاک

از چرخ برگذاشته فریاد رود رود

بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال

صد ره به زیب وزینت مازندران فزود

زان جایگه به بابل و شاهی گذاره کن

پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود

بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل

اینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود

این خود یک ازهزار زکار شهنشهی است

کزیک حدیث او بتوان دفتری سرود

از جان ودل ستایش او پیشه کن که اوست

آن خسروی که از دل و جان بایدش ستود

جیشی دلیر ساخت ازین مردمی فقیر

آری کنند اطلس و دیبا ز برگ تود

هست اعتبار ملک ز آب

حسام او

چون اعتبار خاک صفاهان به زنده رود

جزسعی او، که جادهٔ چالوس برگشاد؟

جز جهد او، که راه پتشخوارگر گشود؟

تا هست حق و باطل و سود و زیان، رساد

از حق به دو عنایت و از او به خلق سود

بخشد بهار را کف دستی ز رامسر

کانجا توان به هر نفسی دفتری سرود

شمارهٔ 97 - مرگ پدر

به کام من بر یک چند گشت گیهان بود

که با زمانه مرا عهد بود و پیمان بود

هزار دستان بد در سخن مرا و چو من

نه در هزار چمن یک هزاردستان بود

مرا چو کان بدخشان بد این دل دانا

سخن بدو در، چون گوهر بدخشان بود

شکفته بود همه بوستان خاطر من

حسود را دل از اندیشه سخت پژمان بود

نه دیده ام به ره چهره ای شدی گریان

نه خاطرم ز غم طرّه ای پریشان بود

نبد مرا دل و دین کز دو چشم و زلف بتان

همه سرایم زین پیش کافرستان بود

به گرد من بر خوبان همه کشیده رده

تو گفتی انجم بر گرد ماه تابان بود

مرا نیارست آمد عدو به پیرامن

که از سرشگ غم او را به راه طوفان بود

کنون چه دانم گفتن زکامرانی خوبش

که هرچه گفتم و گوبم هزار چندان بود

کسم ندانست آن روزگار قیمت و قدر

که این گرامی گوهر نهفته در کان بود

به سایه ی پدر اندر نهاده بودم رخت

پی دو نان نه مرا ره به کاخ دونان بود

بدین زمانه مرا روزگار چونین گشت

بدان زمانه مرا روزگار چونان بود

طمع به نان کسانم نبدکه شمس و قمر

به خوان همت من بر، دوقرصهٔ نان بود

به خوی دیرین گیهان شکست پیمانم

همیشه تا بود این خوی خوی گیهان بود

زکین کیوان باید شدن به سوی نشیب

مرا که اختر والا فراز کیوان بود

زمانه کرد چو چوگان خمیده پشت و

نژند

مراکه گوی زمانه به خم چوگان بود

بگشت برسرخون من آسیای سپهر

فغان من همه زین آسیای گردان بود

بگشت گردون تا بستد از من آنکه مرا

شکفته گلبن و آراسته گلستان بود

کرا به گیتی سیر بهار و بستانی است

مرا ز روبش سیر بهار و بستان بود

ز رنج و دردم آسوده بود تن که مرا

به رنج دارو بود و به درد درمان بود

برفت و تاختن آورد رنج بر سر من

غمی نبود که جز گرد منش جولان بود

مرا ز صبر و تحمل نبود چاره ولیک

پس از صبوری بنیاد صبر وبران بود

بسی گرستم در سوگ آن بزرگ پدر

مگو پدر که خداوند بود و سلطان بود

چو بود گنج خرد شد نهان به خاک سیاه

همیشه گنج به خاک سیاه پنهان بود

دلم بیازرد ازکین روزگا ر و چو من

به گیتی اندر آزرده دل فراوان بود

ز رنج دیوان بر خیره چند نالم ازانک

قرین دیوان بدگر همه سلیمان بود

نه من ز نوح فزونم که او دو نیمهٔ عمر

به چنگ انده بود و به رنج طوفان بود

عزیزتر نیم از یوسف درست سخن

که جایگاهش گه چاه و گاه زندان بود

ز پور عمران برتر نیم به حشمت و جاه

که دیرگاهی سرگشته در بیابان بود

ز رنج یاران نالم نه دشمنان که مرا

همیشه زانان دل در شکنج خذلان بود

دربغ بودی از این دیوسیرتان بر من

اگرنه با من پاس خدای سبحان بود

نبود پند و نصیحت ز دوستان بر من

کجا سراسر نیرنگ بود و دستان بود

ستوده خواندم آن را که رای زشتی بود

فرشته گفتم آن را که خوی شیطان بود

ز سال بیست به من برگذشت واین دانم

که هرچه گفتم زبن دیرگاه هذیان بود

ولی دریغا بر من که هم ز روز نخست

سپید شیر من از این

سیاه پستان بود

زمانه بر من پوشید کسوت آزرم

فرو دریدش اکنون که سخت خلقان بود

به خوی روبه بودن ستوده نیست که مرد

چو شیر باید بگشوده چنگ و دندان بود

کنون به ملک خراسان به ویژه کشور طوس

جز این چنین به دگرگونه خوی نتوان بود

مرا خراسان زآنروی شد پسنده به طبع

که کان رادی و فرزانگی خراسان بود

سخن فروش کشیدی سخن به دکهٔ چرخ

متاع فضل بدین پایه بر، نه ارزان بود

کنون چو بینی این مرز و بوم را گویی

که بنگه دد، نی جایگاه انسان بود

مقام دیوان گشتی به روزی این کشور

اگر درو نه مقام ولی یزدان بود

اگر نبودی فر همای رایت او

همه خراسان چون جای جغد و یران بود

اگرچه خود ز خراسان مرا به دیگر جای

برون شدن همه هنگام چون خور آسان بود

ز ملک طوس برون جستمی نه گر ز آغاز

بدین حریم مرا جان و دل گروگان بود

حریم حجت یزدان علی بن موسی

که از نخست سپهرش کمینه دربان بود

خدایگانا این آسمان ز روز نخست

به درگه تو یکی برکشیده ایوان بود

چرا بفرسود امروز و پست گشت چنین

بر او چه مایه گنه بود و چند عصیان بود

بدان طریق بگفتم من این چکامه که گفت

«مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود»

چنان فزونی زان یافت رودکی به سخن

کز آل سامان کارش همه به سامان بود

حدیث نعمت خود زان گروه کرد و بگفت

«مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود»

کنون بزرگی و نعمت مرا ز خدمت تست

اگر فلان را نعمت ز خوان بهمان بود

شمارهٔ 98 - حبسیه

پانزده روز است تا جایم در این زندان بود

بند و زندان کی سزاوار خردمندان بود

کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقر

آنکه زد سرپنجه با اهل غنا، مرد آن بود

همت آن باشد که گیری

دستی از افتاده ای

بر سر افتادگان پاکوفتن آسان بود

کار هر جولاهه باشد کینه راندن وقت خشم

آنکه خشم خویش تاند خورد، او سلطان بود

کینه جویی نیست باری درخور مردان مرد

کاین صفت دور از بزرگان شیوهٔ دونان بود

گر زبردستی کشد از زبردستان انتقام

سرنگون گردد اگر خود رستم دستان بود

چون ظفرجستی ببخشا، چون توانستی مکش

خاصه آن کس را که با فکر تو همدستان بود

شاه اگر هر ناصوابی را دهد زندان جزا

جای تنگ آید گر ایران سر به سر زندان بود

خاصه چون من بنده کز دل دوستار خسروم

وندرین معنی مرا صد حجت و برهان بود

گیرم از رنجی مرا در دل غباری شد پدید

رنج را با رنج شستن ریشهٔ عصیان بود

آن که او از یک نگه خوشدل شود زجرش خطاست

عقده چون خود وا شود کی حاجت دندان بود

گر گناهی کرده ام، هم کرده ام خدمت بسی

گر گنه پیدا بود خدمت چرا پنهان بود

صد مقالت بیش دارم در مدیح شهریار

یک بهٔک پیش آورم ازشاه اگر فرمان بود

اولین دفتر که نفرین کرد بر شاه قجر

نوبهار است آنکه نام من بر او عنوان بود

گرخطایی دیگران کردند برمن بحث نیست

گر فلان جرمی کند کی بحث بر بهمان بود

خودگرفتم اینکه بی پایان بود جرم رهی

عفو و اغماض شهنشه نیز بی پایان بود

راست گر خواهی گناهم دانش و فضل من است

در قفس ماند بلی چون مرغ خوش الحان بود

چاپلوس و دزد و حیز آزاد و من در حبس و رنج

زانکه فکرم را به گرد معرفت جولان بود

گر نه نادانی ازین زندان بتر بودی همی

بنده کردی آرزو تا کاشکی نادان بود

مستراح و محبسی با هم دو گام اندر سه گام

کاندر آن خوردن همی باریستن یکسان بود

شستشوی و خورد و خواب و جنبش و کار دگر

جمله در

یک لانه! کی مستوجب انسان بود

یا کم از حیوان شناسد مردمان را میر شهر

یا که میر شهر خود باری کم از حیوان بود

خاصه همچون من که جر مم حفظ قانونست و بس

کی بدان جرمم سزا این کلبهٔ احزان بود

دزد و خونی بگذرند آزاد در دهلیز حبس

لیک ما را منع بیرون شد ازین زندان بود

مجرمین در شب فرو خسبند زیر آسمان

وین ضعیف پیر در این کلبه در بندان بود

پیش روبش آب روشن جوشد اندر آبگیر

او در اینجا با تن تفتیدهٔ عطشان بود

گر بخواهم دست و روبی شویم اندر آبدان

ره فروبندد مرا مردی که زندانبان بود

چون شب آید پشه سرنازن شود من چنگ زن

کار ساس و کیک رقص و کار من افغان بود

روز و شب از سورت گرما بسان قوم نوح

هردم از سیل عرق بر گرد من طوفان بود

گر ببندم در، حرارت، ور گشایم در، هوام

هر دو سر هم سنگ چون دو کفهٔ میزان بود

شاعری بیمار و کنجی گنده و تاریک و تر

خاصه کاین توقیف در گرمای تابستان بود

موشکان هر شب برون آیند و مشغولم کنند

هم نشین موش گشتن، رتبتی شایان بود!

منظرم دیوار و موشم مونس و کیکم ندیم

باد زن آه پیاپی، شمع سوز جان بود

گر کتابی آورد از خانه بهرم خادمی

روی میز میر محبس، روزها مهمان بود

جزو جزوش را مفتش باز بیند تا مباد

کاندر آنجا نردبان و نیزه ای پنهان بود

ور خورش آرند بهرم، لابلایش وارسند

تا مگر خود نامه ای در جوف بادمجان بود

چیست جرمش؟ کرده چندی پیش، از آزادی حدیت

تا ابد زبن جرم مطرود در سلطان بود

نی خطا گفتم که سلطان بی گناهست اندرین

کاین بلا بر جان من از جانب یزدان بود

چون خدا خواهد که گردد ملتی عاصی، تباه

گرکسش

یاری کند مستوجب خذلان بود

ناگهش دردست آن مردم فرو گیرد خدای

کش فرو کوبند تا اندر تنش ستخوان بود

خوش سزای خدمتش را بر کف دستش نهند

داستان هایی ز حکمت اندربن دستان بود

چون که قومی در جهان از فیض حق محروم ماند

هادیش گر نوح باشد بستهٔ حرمان بود

انبیاء قوم اسرائیل را بین کز قضا

دشمن ایشان هم از پیراهن ایشان بود

افتخار تیرهٔ عدنان رسول هاشمی است

دشمن او هم ز نسل و تیرهٔ عدنان بود

هفتصد سال است کایران شاعری چون من ندید

وین سخن ورد زبان مردم ایران بود

از پس سعدی و حافظ کز جلال معنوی

پایهٔ ایوانشان بر تارک کیوان بود

آن اساتید دگر هستند شاگرد بهار

گر«امامی» گر«همام» ار «سیف» گر«سلمان» بود

شمارهٔ 99 - سرگذشت شاعر

یاد باد آن عهد کم بندی به پای اندر نبود

جز می اندر دست و غیر از عشقم اندر سر نبود

خوبتر از من جوانی خوش کلام و خوش خرام

در میان شاعران شرق، سرتاسر نبود

درسخن های دری چابک تر و بهتر ز من

در همه مرز خراسان، یک سخن گستر نبود

سال عمر دوستان از پانزده تا شانزده

سال عمر بنده نیز از بیست افزونتر نبود

بیست ساله شاعری، با چشم های پرفروغ

جز من اندر خاوران معروف و نام آور نبود

خانه ای شخصی و مبلی ساده و قدری کتاب

آمد و رفتی و ترتیبی کز آن خوشتر نبود

مادرم تدبیر منزل را نکو می داشت پاس

پاسداری در جهانم، بهتر از مادر نبود

اندر آن دوران نبود اندر دواوین عجم

ز اوستادی شعر خوبی کان مرا از بر نبود

شعر می گفتیم و می گشتیم و می بودیم خوش

بزم ما گه گاه بی مَه روی و خنیاگر نبود

حال ما با حال حاضر فرق وافر داشت زانک

صافی افکار را، درد نفاق اندر نبود

دشمنی ها این چنین پر حدت و وحشت نبود

دوستی ها نیز از اینسان

ناقص و ابتر نبود

اولا عرض فکل ها، اینقدر وسعت نداشت

ثانیا فکر جوانان، اینقدر لاغر نبود

گر جوانی باکسی پیوند می کرد از وفا

زلف او هر روز در چنگ کسی دیگر نبود

تهمت و توهین و هوکردن نبود اینقدر باب

ور کسی می گفت زشتی، خلق را باور نبود

علتش آن بود کز اخلاق ناپاکان ری

ملت پاک خراسان هیچ مستحضر نبود

زین فلک بندان لوس کون نشوی نادرست

یک تن از تهران به مرز خاوران رهبر نبود

بی وفایی و دورویی و نفاق و ناکسی

در لباس عقل و دانش، زیب هر پیکر نبود

عشوه و تفتین و غمازی و شوخی های زشت

در لوای شوخ چشمی نقل هر محضر نبود

بود نوکر باب کمتر، حشر او محدودتر

وز جوانان اداری هر طرف محشر نبود

بگذریم از این سخن وین خود طبیعی بود نیز

کاین رسن را فرصت بگذشتن از چنبر نبود

شور و شری ناگه اندر طوس زاد از انقلاب

فکرت من نیز بی رغبت به شور و شر نبود

در صف طلاب بودم، در صف کتاب نیز

در صف احرار هم چون من یکی صفدر نبود

در سیاست اوفتادم آخر از اوج علا

وین همی دانم به خوبی کان مرا درخور نبود

روزنامه گر شدم، با سائسان همسر شدم

واندر آن دوران کسم زین سائسان همسر نبود

گرچه بود از کفر کافر ماجرایی طبع دور

گام های انقلابی لیک، بی کیفر نبود

در هزار و سیصد و سی، روسیان روسبی

طرد کردندم به ری، زیرا کسم یاور نبود

رهزنان پارسی، در کوهسار لاسگرد

رخت من بردند و خرسندم که هیچم زر نبود

سوی ری راندم به خواری از دربند خوار

کشوری دیدم که جز لعنت در آن کشور نبود

مردمی دیدم یکایک از گدا تا شاه، زن

منتها همچون زنان بر فرقشان معجر نبود

معشری دیدم سراسر از جوان تا پیر دزد

لیک چون دزدان لباس ژنده شان

در بر نبود

هشت مه ماندم به ری پس بازگشتم زی وطن

کم توان فرقت یاران دانشور نبود

روزگاری دیر خوش بودیم با یاران خویش

کاسمان را کینهٔ دیرینه، اندر سر نبود

نوبهاری ساختم ز اندیشه های تابناک

کاندر آن جز لاله و نسرین و سیسنبر نبود

درخور اخلاق امت، درخور اصلاح قوم

لیک تنها درخور یک مشت حیلتگر نبود

از خدا بیگانه ام خواندند اندر مرز طوس

از خدا بیگانگان، اما به پیغمبر نبود

سخت آقایان هوم کردند، آری سخت هو

کان چنان هو، هوچیان را ثبت در دفتر نبود

هو شدم اما ز میدان درنرفتم مردوار

لیک یاران را سر برگ من مضطر نبود

زین سبب در هم شکست از جور روس و انگلیس

شکرین کلکی که چون او هیچ نی شکر نبود

این چنین کید از رفیقان دوروی آمد پدید

شکوه ام از کید چرخ و خصم بد اختر نبود

دوستان دور، قدر خدمتم بشناختند

زان که عمر خدمتم را ساعت آخر نبود

رای دادند از دره گز وزکلات و از سرخس

تا شوم زی ری که چون منشان یکی غمخور نبود

در هزار و سیصد و سی و دو زی کنگاشگاه

ره گرفتم پیش و جز خضر رهم رهبر نبود

دشمنان رو به آیین غدرها کردند، لیک

غدر آنان درخور تنکیل شیر نر نبود

محضری کردند در تکفیر من زی کاخ عدل

لیک تاثیری از آن محضر، در آن محضر نبود

از پس یک سال و اندی رنج، کاندر ملک ری

قسمت اوفر مرا، جز نقمت اوفر نبود

لشگر روس از در قزوین به ری راندند و من

سوی قم راندم از آن کم تاب آن لشکر نبود

اندرآن پرخاشگه بشکست دستم از دو جای

وین شکست آخر بلای این تن لاغر نبود

دولت وقتم سوی ری خواند و اندر دار ملک

پهلویم یک چند جز بر پهلوی بستر نبود

با چنان حالت نیاسودم

ز دست دشمنان

جرمم این کم جز هوای دوستان در سر نبود

مهتر ملکم به امر انگلستان بند کرد

از سپهسالار دون همت جز این درخور نبود

سوی سمنانم فرستادند، در تحت نظر

در نظر چیزیم ناخوش تر ازین منظر نبود

زان مکان یرلیغ دشمن در خراسانم فکند

آستان بوسیدم آنجا کآسمان را فر نبود

سوی بجنوردم فکند آنگاه، یرلیغ دگر

کش بجز آزار من فکری به مغز اندر نبود

مرده بودم بی گنه در خطهٔ بجنورد اگر

مهر سردار معزز، حصن این چاکر نبود

گر بمنفی جانب فردوس می رفتم ز طوس

در نظر فردوسم از بجنورد، نیکوتر نبود

مردم بجنورد از آن پس هم وکیلم ساختند

در جهان آری بجز نوش از پس نشتر نبود

گرچه جانم زین چهارم مجلس از محنت گداخت

زان که یک جو همگنان را دانش اندر سر نبود

جز فساد و خبث طینت، در جماعات اقل

جز غرور و خبط و غفلت، در صف اکثر نبود

راستی جز چند تن معدود دانشمند و راد

اندر آن مجلس تو گفتی یک خردپرور نبود

اختر بختم کنون زین اقتران نحس جست

کاش بر این گنبد پست این بلند اختر نبود

نک بر آن عزمم که از ری بازگردم زی وطن

کاندرین میخانه ام، جز زهر در ساغر نبود

استخوانم خرد شد در آرزوی معدلت

کاشکی ز اول همای آرزو را پر نبود

در امید نوگل اصلاح، صوتم پست گشت

کاش هرگز بلبل امید را حنجر نبود

لفظ دلبر راندم اما خلق را دل برنتافت

شعر نیکو گفتم اما قوم را مشعر نبود

در محافل پا نهادم غیرگرک وگوسپند

در مجامع سر زدم جز اسب و جز استر نبود

دسته دسته گوسپندان دیدم و سردسته گرگ

گرگ خونشان خورد و مسکین گله را باور نبود

افعیانی آدمی وش، مردمی افعی پرست

وه که اندر دست من گرزی کران پیکر نبود

زهر اغفال است در دندان ماران

ریا

چون گزد گویند جز بوسیدنی دیگر نبود

هر که رخ برتافت از این بوسه های زهردار

نامش غیر از خائن و وصفش بجز کافر نبود

کوفتم سر زافعیان، نیز از میانشان بردمی

جهل این افعی پرستان مانع من گر نبود

کشور دارا نبد هرگز چنین بی پاسبان

خانهٔ نوشیروان، هرگز چنین بی در نبود

شیر و خورشید ای دریغ ار جنبشی می کرد از آنک

خرس و روبه را گذاری بر یک آبشخور نبود

زود درسازند خصمان وین مثل روشن شود

گر عروسی کرد سگ جز بهر مرگ خر نبود

این قصیده در جواب فرخ است آنجا که گفت

دوش ما را بود بزمی خوش، کز آن خوشتر نبود

شمارهٔ 100 - نسب نامهٔ بهار

قطعه ای قلم پرتو بیضایی بود

پرتو معنی و لفظش ید بیضایی بود

حب و بغض از پدران ارث به فرزند رسد

مهر پرتو به من اجدادی و آبایی بود

همچنین بود ز میراث نیاکان بی شک

آن محبت که ز من در دل بیضایی بود

راست گویی که میان پدران من و او

متصل سلسلهٔ انس و شناسایی بود

دوستی بی سبب آن روز عجب بود بلی

دور دوران تبهکاری و خودرایی بود

ویژه بین دو سخنگوی که از روز نخست

کار هم چشمی این قوم تماشایی بود

با چنین حال، رهی را پدرت دوست گرفت

که دلش پاک ز لوث منی و مایی بود

من هم او را ز گروه شعرا بگزیدم

که چون من نیز وی از مردم دریایی بود

بود او نیز چو من در وطن خویش غریب

با غریبانش از آن شفقت و مولایی بود

بود او معتقد دلشدگان شیدا

که خداوند دلی واله و شیدایی بود

گر به کنج قفس افتاد عجب نیست که او

عندلیب آسا محکوم خوش آوایی بود

بود مسعود زمان آن که به شومی ادب

که(مرنجی) و گهی(سوبی) و گه (نایی) بود

پرتوا رحمت حق بر پدری کز پس او

چون

تو فرزند خلف در شرف افزایی بود

گفتی از نسب کاشان چه زنی تن که پدرت

بود ازبن شهر که مشهور به گویایی بود

راست گفتی و من از راست نرنجم لیکن

چه توان کرد که در طوسم پیدایی بود

طوس و کاشان به قیاس نسب دودهٔ ما

نسب صورت با جسم هیولایی بود

مولدم طوس ولیکن گهر از کاشان است

نغمه آمد ز نی اما هنر از نایی بود

جد من هست صبور آن که به کاشان او را

با عم خوبش صبا دعوی همتایی بود

می رسد از پس سی پشت به آل برمک

وین نسب آن روز اسباب خودآرایی بود

نایب السلطنه را بود دبیر مخصوص

زان که شیرین خط او شهره به زیبایی بود

با چنین حال شد اندر صف پیکار و جهاد

که وطن دستخوش دشمن یغمایی بود

در صف رزم شد از غیرت اسلام شهید

زانکه با طبع غیور و سر سودایی بود

سومین جد من از کاشان بشتافت به فین

زانکه بی بهره از آلایش دنیایی بود

دومین جد من آمد به خراسان از کاش

کاندر این مرحله اش بویهٔ عقبایی بود

کار دنیاش به سامان شد از آن روی که او

صاحب کارگه مخمل و دارایی بود

پسرانش همه صنعتگر و فرزند کهین

کاظمش نام و به دل طالب دانایی بود

به تقاضای نسب گشت صبوربش لقب

طوطیئی گشت که شهره به شکرخایی بود

شیوهٔ شاعریش کرد (خجسته) تلقین

آنکه شعرن به جهال شهره به شیوایی بود

شد رئیس الشعرا پس ملکی یافت به شعر

وز شهش را تبه هم ز اول برنایی بود

باد آباد مهین خطهٔ کاشان که مدام

مهد هوش و خرد و صنعت و بینایی بود

هرکه برخاست بهر پیشه ز شهر کاشان

در فن خویشتنش فرط توانایی بود

معنی کاش جمیلست و ظریفست و ازو است

لغت کشی، کش معنی رعنایی بود

کش و کشمیر و دگر کاشمر و کاشغر

است

جای هایی که عبادتگه بودایی بود

لفظ کاشانه وکاشان به لغت های قدیم

معبد و جایگه جشن و دل آسایی بود

آجر وکاسهٔ رنگین راکاشی خواندند

وین هم از نقش خوش و لون تماشایی بود

لغت کاسه وکاسست هم ازکاشه وکاش

زانکه پرنقش گل و بوتهٔ مینایی بود

در تمنای خوشی نیز بگویند: ای کاش

در فراق توام آرام و شکیبایی بود

صنعت کاشی از اینجا به دگر جای رسید

کاین هنر وبژه این شهر به تنهایی بود

فرش زبباش کنون شهرهٔ دهر است چنانک

زری و مخمل او شاهد هرجایی بود

وز ولای علیش فخر فزونست بلی

مردم کاشان پیوسته توّلایی بود

صورت و صوت نکو را هم از ایام قدیم

با نبی القاسان همدوشی و دربائی بود

مردمش را ز هوای خوش و انفاس لطیف

صوت داودی و الحان نکیسایی بود

گویی این نغمهٔ خوش باعث تعدیل وی است

ورنه آن لهجهٔ بد، مایهٔ رسوایی بود

یا خود این لهجهٔ ناخوش سپر چشم بد است

پیش شهری که پر از خوبی و زببایی بود

صد هنر دارد و یک عیب، من این زان گفتم

تا نگویند که قصدم هنرآرایی بود

گفت این چامهٔ جانبخش به نوروز بهار

گرچه افسرده دل از عزلت و تنهایی بود

شمارهٔ 101 - تغزل

داده ام دل تا مرا یک بوسه آن دلبر دهد

ور دل دیگر دهم او بوسهٔ دیگر دهد

چون مرا نبود دلی دیگر، دهم جان تا مگر

بوسهٔ دیگر مرا زان لعل جان پرور دهد

در بهای بوسه بدهم سیم اشک و زر چهر

گرکسی اندر بهای بوسه سیم و زر دهد

ز اشک چشم و زردی رخسار، او را سیم و زر

هرچه افزونتر دهم، او بوسه افزونتر دهد

گرنه او گوهرفروش است از لب و دندان، چرا

گه مرا مرجان فروشد گه مرا گوهر دهد

گر ندارد لعل او شیرینی شکر، چرا

چو بخائی لعل او شیرینی شکر دهد

ور

ندارد طرهٔ او بوی مشک تر، چرا

چون به بویی طرهٔ او بوی مشک تر دهد

مه گر آن آراسته منظر ببیند نیم شب

بوسه ها باید بر آن آراسته منظر دهد

چشم اوبا خنجرمژگان بریزد خون خلق

درکف مستی چنین، یارب که این خنجر دهد؟

گشت دلبر با دل من عاقبت نامهربان

کیست آنکو دل بدین نامهربان دلبر دهد

روز و شب بر رغم من دربر، دهد جای رقیب

چون من آیم در بر او جای من بر در دهد

نه مرا از ساعد سیمین خود بالین کند

نه مرا از طرهٔ مشکین خود بستر دهد

بوسه گرخواهم ازو نی رایگان بخشد به من

نی به پاداش مدیح حجهٔ داور دهد

سال ها خمیده پشت نیلگون چرخ بلند

تا مگر یک بوسه بر خاک در حیدر دهد

*

*

نیست با من همسر آن شاعر که بی کابین و عقد

بکر طبع خویش را هر دم به صد شوهر دهد

شاعر فحل خراسانم که در دریای نظم

طبع من کشتی فرستد فکر من لنگر دهد

گر معزی دیده بود این شعر من کی گفته بود

«چیست آن آبی که او را گونهٔ آذر دهد»

شمارهٔ 102 - پیام ایران

به هوش باشکه ایران تو را پیام دهد

ترا پیام به صد عز و احترام دهد

ترا چه گوید: گوید که خیر بینی اگر

به کار بندی پندی که باب و مام دهد

نسیم صبح که بر سرزمین ما گذرد

ز خاک پاک نیاکان، ترا سلام دهد

وز استخوان نیاکانت برگذشته بود

دم بهار که ازگل به گل پیام دهد

به یاد عشرت اجداد تست هر نوروز

که گل به طرف گلستان صلای عام دهد

تو پای بند زمینی و رشته ایست نهان

که با گذشته تو را ارتباط تام دهد

گذشته، پایه و بنیان حال و آینده است

سوابق است که هر شغل را نظام دهد

به کارنامهٔ پیشینیان نگر، بد و

خوب

که تلخ کامیت آرد پدید وکام دهد

ز درس حکمت و آداب رفتگان مگسل

که این گسستگیت خواری مدام دهد

کسی که از پدران ننگ داشت ناخلف است

که مرد را شرف باب و مام، نام دهد

نگویمت که به ستخوان خاک خورده بناز

عظام بالیه کی رتبت عصام دهد

به علم خویش بکن تکیه و به عزم درست

که علم و عزم، ترا عزت و مقام دهد

ولی ز سنت دیرین متاب رخ زیراک

به ملک، سنت دیرینه احتشام دهد

ز درس پارسی و تازی احتراز مکن

که این دو قوت ملی علی الدوام دهد

شعائر پدران و معارف اجداد

حیات و قدرت اقوام را قوام دهد

مباش غره به تقلید غربیان، که به شرق

اگر دهد، هنر شرقی احترام دهد

تو شرقیئی و به شرق اندرون کمالاتی است

ولی چه سودکه غربت فریب تام دهد

به هر صفت که برآیی برآی و شرقی باش

وگرنه دیو به صد قسمت انقسام دهد

ز غرب علم فراگیر و ده به معدهٔ شرق

که فعل هاضمه اش با تن انضمام دهد

به راه تست بسی دام های دانه نمای

کجاست مرد که از دانه فرق دام دهد

ز دام و دانه اگر نگذری محالست این

که روزگار ترا فرصت قیام دهد

پیام مام جگرخسته را ز جان بشنو

که پند و موعظه ات با صد اهتمام دهد

دو چشم مام وطن ز آفتاب و مه سوی ماست

وزین دو دیده به ما کسوت و طعام دهد

ز چشم مام وطن خون چکد بر این آفاق

که سرخی شفقش جلوه صبح و شام دهد

به ما خطاب کند با دو دیدهٔ خونبار

که کیست آنکه به من خون خویش وام دهد

به روی سینه بپرورده ام جوانان را

که داد من ز شما نوخطان، کدام دهد؟

پس از زمانهٔ خسرو شد چو بیوه زنی

که هر کسیش نویدی گزاف و خام دهد

چه کودکان که بزادم

دلیر و دانشمند

یکی نماند که ملک من انتظام دهد

اگر یکی به ره راست رفت، از پی او

کسی نیامد کان راه را دوام دهد

ز چنگ ظلم و ستبداد کس نرست که او

قراری از پی آسایش انام دهد

کنون امید من ای نو خطان به سعی شماست

مگر که سعی شما داد من تمام دهد

ز چاک سینهٔ بشکافته به خنجر جهل

دل شکسته ام آوای انتقام دهد

الاکجاست جوانی ز نوخطان وطن

که در حمایت من وعدهٔ کرام دهد؟

کجاست آنکه به داروی عقل و مرهم عدل

جراحت دل خونینم التیام دهد

کنام شیران وبران شده است، بچهٔ شیر

کجاست کآمده آرایش کنام دهد؟

ز چنگ بی هنران برکشد زمام امور

به دست مردم صاحب هنر، زمام دهد

کجاست آنکه جوانمردی و فضیلت را

به یاد مردم درماندهٔ عوام دهد

کجاست مرد جوانمرد و خواستار شرف

که سود خویش زکف بهر سود عام دهد؟

کجاست مرد، که شمشیر دادخواهی را

ز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟

کجاست حزبی از آزادگان که چون پدران

ز خصم، جان بستاند به دوست، جام دهد؟

وطن به چنگ لئام است، کو خردمندی

که درس فضل و شرافت، بدین لئام دهد

به جهد، پایهٔ حزبی شریف و پاک نهد

به مشت، پاسخ مشتی فضول و خام دهد

شمارهٔ 103 - در رثاء پدر

شمسهٔ ملک سخن را تا افول آمد پدید

جامهٔ شب شد سیاه و دیده مه شد سپید

چون صبوری آسمان دیگر نبیند در زمین

زان که چون او در زمانه دیدهٔ گردون ندید

ماتم او دکهٔ فضل و ادب را در ببست

وز غم او رخنه درکاخ هنر آمد پدید

زان که درکاخ هنر بودی وجود او عماد

دکه فضل و ادب را نیز شخص اوکلید

ای دپغ از آن ضمیر پیر و آن طبع جوان

کزجفای چرخ خاک تیره را مسکن گزید

آن که بودی در بر نظمش زبان نطق لال

وآن که

گشتی در ره نثرش دل دانا بلید

کام جان را بودگفتارش همه شهد وشکر

گوش دل را بود اشعارش همه در نضید

رونق بازار شعر از این عزا در هم شکست

قامت اهل سخن یکسر از این ماتم خمید

خامه درسوکش زبان ببرید واندرخون نشست

نامه از مرگش سیه پوشید و پیراهن درید

سر به درگاه رضا بنهاد از روی رضا

با دل دانا و رای روشن و بخت سعید

خواست تا پور دل افگارش بهار داغدار

مصرعی گوید پی تاربخ آن فحل وحید

هاتفی از بقعه ناگه سر برآورد و سرود

مرصبوری را به این درگه بود روی امید

شمارهٔ 104 - در ذم می

خرد را عجب آید از این نبید

وز آنکو به نبیدش دل آرمید

می از تن بزداید توان و هوش

فراوان ضرر است اندرین نبید

در آغاز، عروسی بود نکو

به فرجام، عجوزی شود پلید

خدایی که به خیر آفرید خلق

شرانگیزتر از می نیافرید

بسا سرو بلندا که کرد پست

بسا جان گرامی که بشکرید

بسا مرد شریفا که می بخورد

پلیدی به جهان درپراکنید

شمارهٔ 105 - پند پدر

نوروز و اورمزد و مه فرودین رسید

خورشید از نشیب سوی اوج سر کشید

سال هزار و سیصد و هشت از میان برفت

سال هزار و سیصد و نه از کران رسید

سالی دگر ز عمر من و تو به باد شد

بگذشت هرچه بود، اگر تلخ اگر لذیذ

بگذشت بر توانگر و درویش هرچه بود

از عیش و تلخ کامی، وز بیم و از امید

ظالم نبرد سود، که یک سال ظلم کرد

مظلوم هم بزیست که سالی جفا کشید

لوحی است در زمانه که در وی فرشته ای

بنمود نقش هرچه ز خلق زمانه دید

این لوح در درون دل مرد پارساست

وان گنج بسته راست زبان و خرد کلید

جام جم است صفحهٔ تاریخ روزگا ر

مانده به یادگار، ز دوران جمشید

آنجا خط مُزوّر ناید همی به کار

کایزد ورا ز راستی و

پاکی آفرید

خوب و بد آنچه هست، نویسند اندرو

بی گیر و دار منهی و اشراف و بازدید

تقویم کهنه ایست جهنده جهان که هست

چندین هزار قرن ز هر جدولش پدید

هرچند کهنه است، به هر سال نو شود

کهنه بدین نوی به جهان گوش کی شنید

هست اندر آن حدیث برهما و زردهشت

هست اندر آن نشان اوستا و ریک وید

گوید حدیث قارون و افسانهٔ مسیح

کاین رنج برد و آن دگری گنج آکنید

عیسی چه بد؟ مروت و قانون چه بود؟ حرص

کاین در زمین فروشد و آن به آسمان پرید

کشت ارشمید را سپه مرسلوس لیک

شد مرسلوس فانی و باقیست ارشمید

چون عاقبت برفت بباید ازین سرای

آزاده مرد آن که چنان رفت کان سزید

دردا گر از نهیب تو آهی ز سینه خاست

غبنا گر از جفای تو اشکی به ره چکید

بستر گر از توگردی بر خاطری نشست

برکش گر ازتو خاری در ناخنی خلید

چین جبین خادم و دربان عقوبتیست

کز وی عذار دلکش مخدوم پژمرید

کی شد زمانه خامش، اگر دعویئی نکرد

کی خفت شیرشرزه، که مژگان بخوابنید

محنت فرارسد چو ز حد بگذرد غرور

سستی فزون شود چو ز حد بگذرد نبید

یادآر از آن بلای زمستان که دست ابر

ازبرف و یخ به گیتی نطعی بگسترید

دژخیم وار بر زبر نطع او به خشم

آن زاغ بر جنازهٔ گل ها همی چمید

واینک نگاه کن که ز اعجاز نامیه

جانی دگر به پیکر اشجار بردمید

آن لاله بر مثال یکی خیل نیزه دار

از دشت بردمید و به کهسار بر دوید

آزاده بود سوسن، گردن کشید از آن

نرگس که بود خودبین، پشتش فرو خمید

بنگر بدان بنفشه که گویی فتاده است

پروانه ای مرصع اندر میان خوید

گویی که ارغوان را ز آسیب بید برگ

زخمی به سر رسید و براندام خون چکید

وآن سنبل کبو نگر کز

میان کشت

با سنبل سپید به یک جای بشکفید

چون پارهای ابر رده بسته بر هوا

وندر میانش جای به جای آسمان پدید

یاس سپید هست، اگر نیست یاسمین

خیری زرد هست، اگرنیست شنبلید

وین جلوه ها فرو گسلد چون خدنگ مهر

از چله یه کمان مه تیر سرکشید

نه ضیمران بماند و آن مطرف کبود

نه یاسمین بماند و آن صدرهٔ سپید

آن گاه مرد رزبان لعل عنب گزد

چون باغبان ز حسرت، انگشت و لب گزید

هان ای پسر به پند پدر دل سپار کاو

این گوهرگران را با نقد جان خرید

ده گوش با نصیحت استاد، ورنه چرخ

گوشت به تیغ مکر بخواهد همی برید

هرکس به پند مشفق یک رنگ داد گوش

گل های رنگ رنگ ز شاخ مراد چید

من خود به کودکی چو تو نشنیدم این حدیث

تا دست روزگار گریبان من درید

پند پدر شنیدم و گفتم ملامت است

زینرو از آزمایش آن طبع سر کشید

وانگاه روزگار مرا در نشاند پیش

یک دم ز درس و پند و نصیحت نیارمید

چل سال درس خواندم در نزد روزگار

تا گشت روز من سیه و موی من سپید

چندی کتاب خواندم و چندی معاینه

دیدم خرام گیتی از وعد و از نوید

بخشی ز پندهای پدر شد درست، لیک

بسیار از آن بماند که پیری فرا رسید

دیدم که پندهای پدر نقد عمر بود

کان مهربان به طرح به من بر پراکنید

این عمرها به تجربت ماکفاف نیست

ناداشته به تجربت دیگران امید

خوش آن که در صباوت قدر پدر شناخت

شاد آنکه در جوانی پند پدر شنید

شمارهٔ 106 - شب و شراب

شب خرگه سیه زد و در وی بیارمید

وز هر کرانه دامن خرگه فروکشید

روز از برون خیمه در استاد و جابجای

آن سقف خیمه اش را عمداً بسوزنید

گفتی کسی به روی یکی ژرف آبگیر

سیصد هزار نرگس شهلا پراکنید

یارب کجاست آنکه چو

شب در چکد به جام

گویی به جام، اختر ناهید درچکید

چون پر کنی بلور و بداری به پیش چشم

گویی در آفتاب گل سرخ بشکفید

همبوی بید مشگست اما نه بیدمشگ

همرنگ سرخ بید است اما نه سرخ بید

آن می که ناچشیده هنوز، از میان جام

چون فکر شد به مغز و چو گرمی به خون دوید

گر پر وی نبستی زنجیرهٔ حباب

از لطف، می ز جام همی خواستی پرید

زو هر جبان دلیر و بدو هر سقیم به

زو هر ملول شاد و بدو هر خورش لذیذ

بر نودمیده خوید بخوردم یکی شراب

خوشا شراب خوردن بر نودمیده خوید

از شیشه تافت پرتو می ساعتی به مرز

نیرو گرفت خوید و به زانوی من رسید

گویم یکی حدیث به وصف شب و شراب

وصف شب و شراب ز من بایدت شنید

دوشینه خفته بودم در باغ نیم شب

کامد خمار منکر و خوابم ز سر پرید

کردم نگاه و دیدم خیل ستارگان

بر آسمان شکفته چو بر دشت، شنبلید

رفتم سوی کریچه که قفل خمار را

از شیشهٔ نبید به چنگ آورم کلید

در شیشهٔ نبید فروغی نیافتم

گفتی نبوده است درو هیچگه نبید

از خانه تافتم سوی دکان میفروش

کزوی مگر توانم یک شیشه می خرید

رفتم درست تا به سرکوی گبرکان

ناگه سپیده دیدم کز کوه بردمید

نزدیک دکه رفتم ناگه فروغ صبح

برزد چنان که پردهٔ ظلمت فرو درید

در کوفتم به ستی و آواز دادمش

چندان که پیر دهقان از خواب خوش جهید

بگشود لرز لرزان در وز نهیب من

گفتی همی که خواست رگ جانش بگسلید

گفت ار به حسبت آمده ای اندر آی، لیک

بیگاه چون تو محسب سهم کس ندید!

گفتم که باده خوارم، نی مرد حسبتم

ایزد مرا نه از قبل حسبت آفرید

صبحست می بیار که مغز از فروغ می

روشن شود چو غرهٔ صبح از

فروغ شید

دهقان از این حدیث به من بردرید چشم

وانگاه چون پلنگ یکی نعره برکشید

گفتا که خواب من ببریدی به نیم شب

ای می پرست عیار ای شبرو پلید

گفتم مساز عشوه که اینک فروغ روز

پیش دکانت مطرف زربفت کسترید

گفت این نه نور روز است این زان قنینه هاست

کاستاد شامگاهان پیش بساط چید

گفت این و خشمناک یکی پردهٔ ستبر

ناگاه در برابر دکان فرو هلید

صبحی تمام بود و چو آن پرده برفتاد

در حال شب درآمد و استاره شد پدید

وانگه به جام ریخت از آن زرد مشکبوی

گفتی درون جام گل زعفران دمید

گر زور می نبود کس از خواب نیم شب

با زور اهرمم نتوانست جنبنید

گر قوت شراب بدید و حیلتش

گرد حیل نگشتی پیوسته ارشمید

باشد بهار بندهٔ آن شاعری که گفت

«رز را خدای از قبل شادی آفرید»

من این قصیده گفتم تا ارمغان برم

نزدیک آنکه هست درش کعبهٔ امید

دانا عزیز شد که چنو حامیئی گرفت

دانش بزرگ شدکه چنو مامنی گزید

بس شاه و شاهزاده کِم از روی احترام

بنشاخت لیک قلب من از صحبتش کفید

بس میر و بس وزیر کِم از طبع چاپلوس

بنواخت لیک خوی حسودش مراگزید

هرگز نشد ز داهیهٔ دهر تلخ کام

آن فاضلی که چاشنی مهر او چشید

ای خواجهٔ کریم! برآمد زمانه ای

کز هجر حضرت تو دل اندر برم تپید

دژخیم دهر دیدهٔ آمال من به عنف

بربست و گوش خویش به سیماب آکنید

در باغ دهر تازه گلی بودم ای دریغ

کم دهر ناشکفته ز شاخ مراد چید

هر نوگلی که از سر کلکم شکفته گشت

در حال خار گشت و به پای دلم خلید

نام نکو فروخت کسی کاو مرا فروخت

نام نکو خریدکسی کاو مرا خرید

پستان مام و سفرهٔ بابست اصل مرد

آن منج گم شودکه گل ناروا مکید

بذر هنر به مرز امل کشتم ای

دریغ

کم داس دهرکشتهٔ آمال بدروید

چون روزگار سفله ندانست قدر من

کس را چه انتظار ازو بایدی کشید

شد بی تو یاوه دست وزارت که درخور است

انگشتری جم را انگشت جمشید

نشکفت اگر زمانهٔ جانی ترا نخواست

دارم عجب که با تو چگونه بیارمید

دیریست کاین زمانهٔ بدخوی سفله طبع

با سفلگان چمید و ز آزادگان رمید

اصل تناسب است یکی اصل استوار

نتوان به جهد با منش این جهان چخید

آزادمردی و خرد و پاکی نیت

با بدخویی و ددمنشی توأمان که دید

چندی ز روی حیف درخشنده گوهری

در پارگین شغل و عمل با خزف چمید

منت خدای راکه به فرجام رسته گشت

این گوهر شریف از آن ورطهٔ پلید

دامان ما اگرچه شد آلودهٔ نیاز

لیکن وجود پاک تو ز آلودگی رهید

بر آن کتاب ها که بماند از تو یادگار

خواهند جاودان زه و احسنت گسترید

غرمی رمنده بود مرا طبع و این شگفت

کاندر بسیط مهر تو به آسودگی چرید

زین دست شعر گفت نیارند شاعران

کز خشک بید، بوی نخیزد چو مشک بید

شمارهٔ 107 - راه عمل

نخلی که قد افراشت به پستی نگراید

شاخی که خم آورد دگر راست نیاید

ملکی که کهن گشت دگر تازه نگردد

چون پیر شود مرد، دگر دیر نپاید

فرصت مده از دست چو وقتی به کف افتاد

کاین مادر اقبال همه ساله نزاید

با همت و با عزم قوی ملک نگهدار

کز دغدغه و سستی کاری نگشاید

گر منزلتی خواهی با قلب قوی خواه

کز نرم دلی قیمت مردم نفزاید

با عقل مردد نتوان رست ز غوغا

اینجاست که دیوانگیئی نیز بباید

یا مرگ رسد ناگه و آسوده شود مرد

یا کام دل از شاهد مقصود برآید

راه عمل این است بگویید ملک را

تا جز سوی این ره، سوی دیگر نگراید

یاران موافق را آزرده نسازد

خصمان منافق را چیره ننماید

شمارهٔ 108 - پیشگویی

بهارا بهل تا گیاهی برآید

درخشی ز ابر سیاهی برآید

درین تیرگی صبر کن

شام غم را

که از دامن شرق ماهی برآید

بمان تا درین ژرف یخ زار تیره

به نیروی خورشید راهی برآید

وطن چاهسار است و بند عزیزان

بمان تا عزیزی ز چاهی برآید

درین داوری مهل ده مدعی را

که فردا به محضرگواهی برآید

به بیداد بدخواه امروز سرکن

که روز دگر دادخواهی برآید

برون آید از آستین دست قدرت

طبیعت هم از اشتباهی برآید

برین خاک، تیغ دلیری بجنبد

وزین دشت، گرد سپاهی برآید

گدایان بمیرند و این سفله مردم

که برپشت زین پادشاهی برآید

نگاهی کند شه به حال رعیت

همه کام ها از نگاهی برآید

ز دست کس ار هیچ ناید صوابی

بهل تا ز دستی گناهی برآید

مگر از گناهی بلایی بخیزد

مگر از بلایی رفاهی برآید

مگر از میان بلاگرمگاهی

ز حلقوم مظلوم آهی برآید

مگر ز آه مظلوم گردی بخیزد

وزآن گرد صاحب کلاهی برآید

شمارهٔ 109 - به چه کارید؟

ای معشر خودخواه منافق به چه کارید؟

جزکشتن یاران موافق به چه کارید؟

ای جز ز عناد و حسد و تهمت و آزار

بگسسته دل از جمله علایق به چه کارید؟

ای راست به مانند غراب و بچه خویش

بر فکر بد خود شده عاشق، به چه کارید؟

ای بر سر هر ره که رود جانب مقصود

گرد آمده و ساخته عایق به چه کارید؟

ای خنجری از تهمت و دشنام کشیده

یکسر زده بر قلب خلایق، به چه کارید؟

ای در طلب کیفر سارق به تکاپوی

وانگه شده هم کیسهٔ سارق، به چه کارید؟

ای از پی ویرانی یک قوم موافق

پر داده به اقوام منافق، به چه کارید؟

ای در چمن ملی و در باغ سیاسی

خودروی و سیه دل چو شقایق، به چه کارید؟

ای دامن خود کرده پر از خاک و فشانده

بر فرق خود و چشم حقایق، به چه کارید؟

ایران به دم کام نهنگست، خدا را

ای خصم وطن را شده سائق، به چه کارید؟

بیچاره وطن

در دم نزعست، دریغا!

ای مرگ وطن را شده شایق، به چه کارید؟

شمارهٔ 110 - پاسخ فرخ

شکر خداکه دوره غربت بسر رسید

رنج سفرگذشت و نعیم حضر رسید

روزی که رخت بستم از ایران سوی فرنگ

پنداشتم که عهد عقوبت بسر رسید

گفتم زمان خرقه تهی کردنست، خیز

رخت سفر ببند که وقت سفر رسید

اینک خدنگ حادثه از سینه برگذشت

وآسیب زخم آن به میان جگر رسید

دست از جهان بشوی و جهانی دگر بجوی

شاد آنکه زبن جهان به جهان دگررسید

لیکن قضا نبود، تو گفتی در این جهان

سهم بلابه بنده فزون زبن قدررسید

فرمان بازگشت به روح رمیده رفت

پروانهٔ بقا به تن محتضررسید

دستوری خلاصم از این زندگی نداد

آن کس که جان ازو به تن جانور رسید

جان به لب رسیده سوی سینه بازگشت

در چشم وگوش مژدهٔ سمع و بصررسید

شد منقطع هزینه دورعلاج من

زبن صرفه جوبی سره دولت به زر رسید

بویحیی ار برفت حکیمی به جای ماند

وآی ارگدا به دولت و اقبال و فر رسید

بالجمله رفت سالی و شش ماه بر فزون

کاندر سویش، لطف حقم راهبر رسید

بسیار صبرکردم و بسیار بردم رنج

تا درپناه صبر، نوید ظفر رسید

بشتافتم به خانه و در بستر اوفتاد

کزرنج ره براین تن نالان ضرر رسید

یک مه فزون بودکه هم اغوش بسترم

وامروز به شدم که ز «فرخ» خبر رسید

محمود اوستاد سخن آن که صیت او

از خاوران گذشته سوی باختر رسید

روح جواهری به جنان شادباد ازآنک

او را پسر چو فرخ فرخ سیر رسید

شاد این پسرکه پرورش از آن پدرگرفت

شاد آن پدرکه از عقبش این پسر رسید

دانشوران ز فضل و هنر بهره می برند

وز او هزار بهره به فضل و هنر رسید

کرد از بهار دعوت، فرخ به شهر خویش

در تیر مه که تیل میان سرخ دررسید

آباد باد خاک خراسان که هر مهی

نعمت در او

ز ماه دگر بیشتر رسید

سرسبز باد تیل میان سرخ او، کز آن

خجلت به زعفران و گلاب و شکر رسید

نالانم ای رفیق و هراسانم از سفر

خاصه که ناتوانیم از این سفر رسید

ارجو که تندرست ببینم رخ ترا

کز روی فرخ توام اقبال و فر رسید

گفتم جواب چامهٔ «فرخ» که گفته است

«از دستگاه رادیو دوش این خبر رسید»

شمارهٔ 111 - عدل مظفر

کشور ایران ز عدل شاه مظفر

رونقی از نوگرفت و زینتی از سر

عدل ملک ملک را فزود و بیاراست

روزافزون باد عدل شاه مظفر

پادشاه دادگر مظفر دین شاه

خسرو روشن دل عدالت گستر

کرد به نام ایزد این ملک سره کاری

تا سره گردید کار کشور و لشکر

انجمن عدل را به ملک بیاراست

دست ستم را ببست وپای ستمگر

مجلسی آراست کاندرو ز همه ملک

انجمن آیند بخردان هنرور

خواست به هم اتحاد دولت و ملت

تا بنمایند خیر ملک وی از شر

کشور آباد شد به نیروی ملت

ملت منصور شد به یاری کشور

یاری داور به عدل شاه قرین شد

دولت و ملت از آن شدند توانگر

گوئی ناید همی ز دست تهی کار

آری در این سخن به خردی منگر

مردی کز نیروی دو دست برومند

بازگشاید هزار سد سکندر

زان دو یکی را اگر ببندی بر پشت

مرد به یک دست عاجز آید و مضطر

دولت و ملت دودست و بازوی شاهند

شاه مر این هر دو را گرامی پیکر

یک به دگر کارها همی بگشایند

گر نشکیبد یکی ز یاری دیگر

دولت و ملت چو هر دو دست به هم داد

پای به دامن کشد عدوی سبکسر

دولت و دین هر دو توأمند ولیکن

این دو پسر راست عدل و قانون مادر

مادر باید که پرورد پسر خویش

قانون باید که ملک یابد زیور

ملک تبه گردد از تطاول سلطان

دهکده ویران شود ز جور کدیور

ملکی کاو راست عدل و قانون

در دست

سر بفرازد همی به برج دوپیکر

راست چنان چون بزرگ کشور ایران

کاین همه دارد ز فر شاه فلک فر

نیست شگفتی گر این چنین بود این ملک

دست به دندان مخای و بیهده مگذر

بنگرکاین ملک باستانی از آغاز

جایگه عدل و داد بود و نه زیدر

ملک کیومرث بود و کشور جمشید

جای منوچهر بود و بنگه نوذر

این بود آن کشوری که داد به کاوس

طوق و نگین و سریر و یاره و افسر

طوس سپهبد درو فراشته رایت

رستم دستان در او گماشته لشکر

نامهٔ هریک بخوان و کردهٔ هریک

وین سخنان مرا به بازی مشمر

زاد پیمبر به گاه دولت کسری

فخر همی کرد ازین قضیه پیمبر

گفت بزادم به عهد خسرو عادل

بنگر کاین گفته خود چه دارد در بر

مدحت نوشیروان نگفته بدین قول

بلکه نبی عدل راست مدحت گستر

تا که شوند این ملوک دولت اسلام

زبن سخن او به عدل، قاصد و رهبر

شکر خداوند را که خسرو ایران

نیک نیوشید این کلام مشهر

منظری از عدل بس بلند برافراشت

ظلم درافتاد از آن فراشته منظر

عدل انوشیروان اگر نشنودی

روروبکره ببین به نامه ودفتر

وانگه بنگر به عدل این ملک راد

عدل انوشیروان به یاد میاور

احسنت ای پادشاه مملکت آرای

احسنت ای خسرو رعیت پرور

تو غم مردم همی خوری به شب و روز

غمخور توکیست؟ پادشاه گروگر

ملک تو شاها یکی عروس نکوروست

کاو را جز عدل و داد نبود شوهر

یکچند این خوبرو عروس نوآئین

داشت به سربریکی پلاسین معجر

عدل تو با دیبه و پرند ملون

آمد و برداشت این پلاس مقیر

لیک دریغا که روزگار بنگذاشت

کزتو رسد ملک را طرازی دیگر

بر سر و بر افسر تو خاک فرو بیخت

این فلک باژگون که خاکش بر سر

مویه کند بر تو خسروانی دیهیم

ناله کند بر تو شهریاری افسر

اخترت از آسمان ملک برون شد

از ستم آسمان و کینهٔ

اختر

بودی یک چندگاه غمخور این خلق

رفتی و زینان یکی نبردی غمخور

بر تو مقدر بد این قضا ز خداوند

کس نچخیده است با قضای مقدر

ملک بماندی و زی بهشت براندی

ملک چرا ماندی ای بهشتی منظر

کاخی از عدل برنهادی و آنگاه

تفت براندی ازین کهن شده معبر

قومی بینم به سوکواری ات ای شاه

جامه ز غم کرده چاک و دیده ز خون تر

رفتی و پور تو شد برین گره خلق

بارخدای و امیر و سید و سرور

ماه اگر شد نهان عیان شد خورشید

دریا گر شد فرو برآمد گوهر

شاها اینک توئی نشسته بر اورنگ

بر اثر آن خدایگان مظفر

داد همی ده که دادگر ملکان را

ایزد پاداش داد خواهد بی مر

یاور شو خلق را به داد، به دنیا

کرت به عقبی خدای باید یاور

محضرکنکاش محضری ست همایون

فر و بهی جوی ازین همایون محضر

ملک پدر را ز عدل و دادکن آباد

ای به تو ملک پدر پسنده و درخور

شاها دانی که ملک ایران زین پیش

بود چوآراسته یکی شجرتر

بود به گردش ز عدل کنده یکی جوی

آبی دروی روان به طعم چو شکر

زان پس چیدند ازو بسی بر امید

بردهد آری چو شد درخت تناور

شاخه کشید این درخت تا گه کسری

وانگاه از چرخ خواست کردن سر بر

زان پس گه گاهی این درخت برومند

خسته همی شد زتیشهٔ فتن وشر

تاکه درین زشت روزگا ر ستردند

جور و ستبداد، شاخ و برگش یکسر

چندان کز آنکشن درخت به جا ماند

شاخی فرسوده وشکسته و لاغر

وآنگه آسیب تندباد حوادث

خواست فکندنش ناگهان ز بن اندر

کامد فرخنده باغبانی پیروز

ناگه و آورد آب رفته به فرغر

آبی انگیخته ز چشمه حیوان

آبی آمیخته به شربت کوثر

آبی بر باد داده خرمن بیداد

آبی آتش زده به کشت ستمگر

آبی عدلش به نام خوانده خردمند

آبی آزادیش ستوده هشیور

آبی از رهگذار دانش وبینش

برد

سوی آن درخت دهقان پرور

آب روان کرد و خود برفت و از این نخل

شاخی و برگی دمید ناقص و ابتر

آب ازو برمگیر گرش بباید

شاخ برومند و برگ خرم و اخضر

آب همی ده به کشور ازکرم و داد

وآتش برزن به دشمن از دم خنجر

جانب خاور هم ازکرم نظری کن

ای ز تو فر و بهای خسرو خاور

نشگفت ار به شوند از نظرتو

کز نظر آفتاب سنگ شود زر

سوی خبوشان یکی ببین که نیوشی

نالهٔ چندین هزار مادر و دختر

بنگر تا مستمند وگریان بینی

شوهر و زن را به فرقت زن و شوهر

گفت حکیم این گره نهال خدایند

واستم استمگران چو بادی صرصر

تا به هم اندر نیوفتند و نخوشند

یک نظر ای باغبان بر ایشان بگمر

بگمر چندی نظر بر ایشان و آنگاه

میوهٔ شیرین چن وشکوفهٔ احمر

ملک درختیست نغز و ربشه او عدل

ربشه قوی دارکز درخت چنی بر

شاه کجا سوی عدل و دادگراید

بازگراید بدو عنایت داور

گوید الملک لایدوم مع الظلم

آنکه خدایش بسی ستوده ز هر در

قول پیمبر به کار بند و میازار

خاطرمورضعیف وپشهٔ لاغر

عدل و سخا وتوان و دانش بگزین

تاکه جهانت شود دورویه مسخر

گفتم مدح توبا طریقی مطبوع

مرهمه را نیست این طربقه میسر

گرچه هم اندر غزل توانم گفتن

غمزهٔ مردم فریب وچشم فسونگر

لیک نگونم بویژه اکنون کز شعر

حکمت جویند نی گزاف وکر و فر

نشکفت ار حکمت آید از سخن من

کزسنگ آید همه زلال مقطر

*

*

اکنون ز امر خدایگان خراسان

راست بود محضری بدین بلد اندر

محضری آراسته ز عدل که پیشش

سطح سپهر محدب است مقعر

چون فلک است این خجسته مجلس عالی

دانشمندان در او فروزان اختر

دیر نمانده است کز خراسان شاها

سوی ری آیند بخردان هشیور

وزپی اصلاح ملک وفره خسرو

دانشمندان کنند آنجا محضر

ای ملک راد شادمانه همی زی

وی عدوی شاه رنج و درد همی بر

تاکه بود عدل برگزبده تر از

ظلم

تاکه بود نفع خوشگواراتر از ضر

ملک تو آباد باد و جان تو خرسند

جسم تو بی رنج باد و عیش تو بی مر

شمارهٔ 112 - بهاریه

بگریست ابر تیره به دشت اندر

وزکوه خاست خندهٔ کبک نر

خورشید زرد، چون کله دارا

ابر سیه، چو رایت اسکندر

بر فرق یاسمین کله خاقان

بر دوش نارون سلب قیصر

قمری به کام کرده یکی بربط

بلبل بنای برده یکی مزهر

نسرین به سر ببسته ز نو دستار

لاله به کف نهاده ز نو ساغر

نوروز فر خجسته فراز آمد

در موکبش بهار خوش دلبر

آن یک طراز مجلس وکاخ بزم

این یک طرازکلشن و دشت و در

آن بزم را طرازد چون کشمیر

این باغ را بسازد چون کشمر

هر بامداد باد برآید نرم

وز روی گل به لطف کشد معجر

خوی کرده گل، زشرم همی خندد

چون خوبرو عروس بر شوهر

بر خاربن بخندد سیصدگل

چون آفتاب سر زند از خاور

مانند کودکان که فرو خندند

آنگه کشان پذیره شود مادر

قارون هرآنچه کرد نهان در خاک

اکنون همی ز خاک برآرد سر

زمرد همی برآید از هامون

لولو همی بغلطد در فرغر

پاسی ز شب چو درگذرد گردد

باغ از شکوفه چون فلک از اختر

غران همی برآید ابر ازکوه

چون کوس برکشیده یکی لشکر

برف از ستیغ کوه فرو غلطد

هر صبح کآفتاب کشد خنجر

هرگه درخشی ازکه بدرخشد

وز بیم خویش ناله کند تندر

گوئی به روز رزم همی نالد

از بیم تیغ شاه، دل کافر

حیدر امیر بدر و شه صفین

دست خدا و بازوی پیغمبر

شمارهٔ 113 - روزه گشای

شاد شد دوش ز دیدار من آن ترک پسر

من ازبن شادکه او برده مه روزه به سر

من کمان کردم کز روزه تبه گردد و زار

آن رخ روشن وآن دولب چون لالهٔ تر

شکر یزدان را کان ماه نیازرده بسی

آری از روزه نیازارد رخشنده قمر

تاخت دوشینه سوی کوی پی دیدن ماه

وز پی دیدن او خلق

نمودند حشر

چون مرا دید بخندید و بیامد بر من

تا بداده دو سر زلف و زده یک به دگر

گفتمش جانا زبن ییش به یک ماه فزون

چهره ای بود ترا روشن و خورشید اثر

خود چه بود اینکه دراین ماه تورا ییش آمد

چشم من برتو چنین روز مبیناد دگر

دو لب لعل تو پژمرده و افسرده چراست

حال چشم تو زحال لب تو سخت بتر

دورخان داری چون دو رخ من زرد و نژند

تو چو من عشق همی ورزی ای ترک مگر

من دل خویش به تو دادم و مهرم به تو بود

تو دل خویش بدادی به کدامین دلبر

بودی ای کاش دلی تاکه به جای دل تو

به کف دل بر تو دادم و گفتم که ببر

مر مرا خستگی چشم توکوبد به درست

که نکردستی یک ماه سوی باده نظر

گفت خیز اکنون تا هر دو به میخانه شویم

که حریفانش دی قفل گشودند ز در

گفتمش می نه به میخانه توان خورد کنون

زانکه ما را بود از محتسب شهر حذر

اندرین شهر کسی می به ملا نتوان خورد

که غلامان امیرند به هر کوی اندر

شمارهٔ 114 - بهاریه

مرا داد گل پیشرس خبر

که نوروزرسد هفتهٔ دگر

مرا گفت گذر کن سوی شمال

که من نیز بدان جا کنم گذر

چو فارغ شوم از کار نیمروز

شتابم به سوی ملک باختر

به لشکرگه اسفندیار نیو

به دعوتگه زردشت نامور

ز من بخش بهر بوم و بر نوبد

ز من برسوی هر گلستان خبر

بگو تا نهلد آفتاب هیچ

ز آثار غم انگیز دی اثر

همان باد بروبد به کوه و دشت

خس و خار و پلیدی ز رهگذر

همان ابر فشاند به راه ما

گلاب خوش و مشگ و عبیرتر

بگو نرگس بیمار را که هان

ز یغمای زمستان مکن حذر

که از عدل من ایمن توان غنود

به هرگلشن، در زیر هر

شجر

هم از راه به راهی توان گذشت

به سر بر طبق سیم و جام زر

کنون همره خرم بهار، من

کنم ازگل وسرو و سمن حشر

فراز آیم و سازم به باغ، بزم

گشایم ز نشاط و سرور در

بگو بلبل خاموش را که خیز

یکی منقبت نغزکن زبر

کزین پس به دو سه هفته سرخ گل

رسد با رخ خوی کرده از سفر

بسان رخ زوار شاه طوس

رضا پاک سلیل پیامبر

مه برج رسالت که صیت اوست

چو مه پاک و چو خورشید مشتهر

اگر دنیویئی سوی او گرای

وگر اخرویئی سوی او گذر

که بر خوان عمیم ولایتش

نعیم دو جهانست ما حضر

شمارهٔ 115 - بوسهٔ عید

به هوس بردم سی روز مه روزه بسر

که یکی بوسه زنم بر لب آن ترک پسر

خواهم اول ز دو نوشین لب او بوسهٔ عید

زان سپس خواهم ازو بوسهٔ سی روزدگر

ور مراگوید یک بوسه فزون می ندهم

بوسه زین بیش چه خواهی؟شوازین خانه بدر

اندرآن زلف زنم چنگ و فراز آورمش

من زنم بوسه و معشوق شود بوسه شمر

دوش بد فکر من این، تا بدمید اختر صبح

با دل شاد سوی دوست شدم راه سپر

دیدم از رنج مه روزه چنان گشته نژند

که بیازارد اگر خواهی گیریش ببر

از تف روزه نوان گشته چو یک ماهه هلال

آن قد دلکش وآن روی چو دو هفته قمر

گفت دانم که ز من بوسهٔ عیدی طلبی

بوسه را زین دولب خشک چه قدروچه خطر

روزه برمن زستم هرچه توانست بکرد

تا فرو خشکید این دو لب چون لالهٔ تر

منت ایزد را کاو از بر ما زود برفت

آه عشاق همانا که در او کرد اثر

خیز تا داد دل از باده ستانیم کنون

تا به کی باید کردن ز مه روزه حذر

گفتم ار باده خوری، باده مرا هست به دست

بیش از این در طلب باده بتا رنج مبر

حجره را از نو آراسته و ساخته ام

خیز

کآماده کنم چنگ و دف و رامشگر

باده ای دوش خریدستم از باده فروش

پاک و روشن چو دل خسرو فرخنده گهر

شمارهٔ 116 - فتح الفتوح

مکن حدیث سکندر که اندرین کشور

«فسانه گشت وکهن شد حدیث اسکندر»

جوان چو آید باطل شود فسانهٔ پیر

عیان چو آید ویران شود بنای خبر

خبرگزافه بود گوش برگزافه منه

فسانه بافه بود در فسانه رنج مبر

خبر دهند که اسفندیار بر درگنگ

چگونه برد سپاه وچگونه راند حشر

چگونه برد خشایارشا سپه به اروپ

چگونه کرد از آن تنگنای بحر گذر

خبر دهند که از خرد کشور یونان

به آسیای کبیر اندر آمد اسکندر

هم او در اول یک کارزارکرد و سپس

براند در همه جا بی منازعی لشکر

به مغزش اندر بد پویه ی جهان گیری

به نفع خویش همی کرد کوشش بیمر

به خیر خویش همی کرد کارهای بزرگ

که نی رضای خدا بد در او نه خیر بشر

خبرنگاران نیز از فتوح ناپلئون

بسی دهند نشان و بسی دهند خبر

که خود به نمسه و ایتالیا چگونه گذشت

همان به مصر چه کرد آن امیر نام آور

چگونه راند سپه در بسیط خطه ی روس

به مسکو اندر بر خیره چون فکند شرر

ولیک جهد بناپارت و آن کشاکش نیز

به قصد پادشهی بود، نی به قصد دگر

چنانکه مجلس جمهور را ز بن برکند

به کام خوبش برآمد به تخت ملک اندر

چو بود کوشش او خاصه ی بزرگی او

حدیث او بنه از دست و فضل او مشمر

بنه ز دست حدیث سپاهدار اروپ

به سرگذشت سپهدار آسیا بنگر

ببین که این هنری مرد در زمانه چه کرد

ز جهد وکوشش وتدبیر وهوش و رای وفکر

چومرد رای فزونی به نفع خوبش کند

شگفت نیست اگر بر فلک فرازد سر

شگفتی و عجب آنجا است کافریده ی خاک

به رامش دگران چنگ در زند به خطر

به قصد خدمت ملت،

به قصد یاری نوع

همی به خویش پسندد هزارگونه ضرر

بسان میر مظفر سپهبد اعظم

که آسمان فتوح است وآفتاب ظفر

اگر به منظرگوئی ستوده منظر او

نشان نیکی طبع است و پاکی مخبر

اگر به همت گوئی دلیل همت اوست

هرآنچه بینی و دیدی به سالیان اندر

اگر به دولت گوئی به نام دولت او

یکی ره طبرستان سپار ونعمت بر

به هرکه بنگری اندر شمال ایران شهر

همه به درگه میرند بنده و چاکر

ز جان و دل همه این میر را پدر خوانند

هزار تحسین بر این بزرگوار پدر

وگر ز اصل و گهر مرد را شرف خیزد

از او که باشد فرخنده تر به اصل و گهر

ستوده جد گرامیش احمدبن شمیط

گذاشت عمری در پیشکاری حیدر

بدانگهی که درآمد ز ترکتاز یموت

به هر کران خراسان هزار فتنه و شر

هزار خانه ی مظلوم را به غارت برد

به امر دشمن دین، ترکمان غارتگر

بتاخت این هنری مرد جانب گرگان

چنانکه جانب نخجیر شیر شرزهٔ نر

ز باد تیغش چون آب، سرد ماند به جای

عدو که بود به هرسو جهنده چون اخگر

اسیر، هرچه بد اندرکمندشان بگرفت

درم بداد و روان کرد سوی جای و مقر

گرفت عهد ز میران کوکلان و یموت

کزین سپس نکشند ازکمند طاعت سر

سپس ببرد به پاداش خدمتی چونین

ز هرکرانه دعای شب و درود سحر

پس ازگزارش آن خدمت بزرگ، امیر

به خدمت وطن مستمند بست کمر

چو دید حال وطن را ز جور خصم دژم

چو دید روز وطن را ز روز مرگ بتر

وطن نه، غاری اندوخته به ذلت و جهل

وطن نه، چاهی انباشته ز عجب و بطر

همه امیران بدکیش و ریمن و نستوه

همه وزیران نادان و عاجز و مضطر

گشوده شاه ز یکسو به قصد ملت چنگ

چنانکه بازگشاید به قصد تیهو پر

به شهر تبریز اندر بساط دارا

گیر

سپاه دشمن از هر کرانه زورآور

ستاده تنها ستارخان و باقرخان

بسان رستم دستان و طوس بن نوذر

بگفت هان نتوان بیش از این نشست به جای

که کار ملت مظلوم شد ز دست بدر

سپس به رشت روان گشت با سپاهی کشن

فراشت رایت مشروطه اندر آن کشور

مبارزان دلیر و مجاهدان غیور

در آن دیار رسیدند بی حد و بی مر

امیر درخور هریک سلاح جنگ بداد

همان تکاور تازی و خنگ راه سپر

مخالفان بزرگ اندر آن دیار شدند

ز دست برد دلیران میر، کوفته سر

چو کار ساخته شد تیغ میر آخته شد

به قصد جستن پیکار و راندن کیفر

نخست جانب قزوین شتافت مرکب میر

که بود ویران از جورخصم زشت سیر

طلایه دار سپه پیش رفت و کار بساخت

ببست دشمن و بگشود ره بر آن لشگر

سپاه میر درآمد به شهر، لیک چنان

که گفتی آمده در شهرکاروان گهر

همه به نظم درست و همه به خاطرپاک

همه همایون فال و همه نکو منظر

نه دست برده به تاراج خانهٔ مسکین

نه سر کشیده ز فرمان ایزد داور

رسید میر و بیاراست مجلس ملی

خطیب عدل فروخواند خطبه بر منبر

ز خائنان وطن چندتن به امر امیر

شدند رانده از این خاکدان به ملک سقر

سپس به مرکز بیداد خواست کردن روی

خدایگان امیران، امیر شیر شکر

چو شاه یافت کش انجام کار باز رسید

ز راه حیله برآورد صورتی دیگر

مثال داد به مشروطه و آشکارا کرد

طریق سلم وفروبست راه بوک ومگر

چو دید ملت باز ایستاد و پای کشید

زجهل غره شد وعهد خودنبرد به سر

دگر ره از همه سو خواست جنبش ملی

ز هرکرانه عیان گشت شورش محشر

هم از کرانهٔ قزوین بساحت ری تافت

سهیل رایت اسپهبد بلند اختر

وز آن حدود به میران بختیاری داد

زجنبش خود وپیش آمد امورخبر

امیر دانا «سردار اسعد» اندر وقت

زبلدهٔ قم زی ری برون

کشید حشر

سپاه خصم هم آمد به کوهسارکرج

که بد به سختی مانند سد اسکندر

شگرف کوهی و در وی هزارگونه بلا

فراخ رودی و در وی هزارگونه خطر

در آن سپاهی با توپ های گردون کوب

برآن گروهی با تیرهای خارا در

ز بیم توپ و درازای کوه و تنگی راه

گمان نبدکه بر او برکند سوارگذر

ولیک لشکریان سپهبد پیروز

چنان نبدکه در استند و افکنند سپر

به پیشتازی بیرون شدند مردی چند

که جنگ را همه بودند زاده از مادر

به پشتبانی اقبال و پیشتازی بخت

به کوهسارکرج برشدند چالشگر

ازآن گروه قلیل آن سپه هزیمت یافت

چو خیل پشه که جوید هزیمت از صرصر

وز آن گذر به «شه آباد» حمله آوردند

مجاهدان چو به سوی هری سپاه تتر

از آن حدود هم آواره شد سپاه عدو

همه فکنده سلیح و همه گسسته کمر

سپاه میر درآمد زکوهسار برون

به سان سیل که آید زکوهسار به بر

سپاه دیلم پیش آمد از ره ایمن

مجاهد لر گرد آمد از ره ایسر

مجاهدانی رزم آزمای و مردافکن

مبارزانی پرخاشجوی و کندآور

همه به راه وطن داده جان خوبش ز دست

همه به یاد وطن کرده خون خویش هدر

همه دویده پی جستن حقوق بزرگ

به چشم پیل دمان و به کام ضیغم نر

همه به طوع دویده به جانب پیکار

نه بر طریقهٔ بیگار و طرزهای دگر

فتاد بر در ری کارزارهای بزرگ

که تا نبیند مردم نیایدش باور

عدو ز دشت پراکنده گشت و شد سوی شهر

بهر گذرگه پرداخته یکی سنگر

همه به سنگر پنهان چو ابر در پس کوه

تفنگشان همه چون برق و توپشان تندر

نشانده بر سر هرکوی، شاه کینه سگال

کشیده از بر هر برج، خصم دیو سیر

هزار مرد و بهر مرد بر هزار سلاح

هزار توپ و بهر توپ در هزار شرر

بهرکرانی فوجی پیاده حرب طراز

بهر کناری جیشی

سواره رزم سپر

سپاه سلطنت آباد نیز از یکسو

میان ببسته پی پاس شاه کین گستر

همه چو غولان نستوده کار و افسون ساز

همه چو دیوان تیره روان و افسونگر

نخست میر جهانگیر قصد شهر نمود

که کار را کند آسان و جنگ را یکسر

مجاهدان سپاهان و جنگیان امیر

بتاختند دو رویه بشارسان اندر

بگفت جارچی توپشان بخیل عدو

که هان امیر است از راه لختی آن سوتر

نشسته میر به پشت هیون کوه گذار

عقاب گفتی بر تیغ کوه جسته مقر

حسام آخته در دست بدره بار امیر

چو بر کران کشن رود، شاخ نیلوفر

به جز حسامش کز خون خصم رنگین بود

نداده نیلوفر بار، لالهٔ احمر

به چنگ رایتی میر بر درفش کبود

چو ابر شامگهی بر سپهر بازیگر

امیر یکسو، سردار اسعد از یک سو

به خصم حمله نمودند وساختند عبر

سپاه میر تو گفتی که بود باد خزان

عدوی دین، شجر خشک و جانش برگ شجر

بلی چو باد وزان بر وزد به شاخ درخت

ازو نه برگ بماند به جای بازو نه بر

سپاه خصم هم اندر میان شارستان

به جیش میر فکندند توپ جان او بر

امیر راد در آن گیر و دار و هایاهوی

به سوی مجلس کنکاش گشت راه سپر

برآن زمین مبارک بداد بوسه ز شوق

گرفت درگه عالیش را ز جان در بر

که از چه زار و درم گشتی ای بهین مقصود

که از چه روی نهان کردی ای مهین دلبر

مرا به درگهت ای کاخ عدل آن نظر است

که هست حاجی محنت کشیده را به حجر

سپس به جنگ برآورد دست و فرمان داد

که افکنند دلیران به جان خصم آذر

مجاهدان ز دو سو حمله اندر افکندند

به سوی خصم و بپا خاست شورش محشر

ز سهم تیر یلان گشت چشم کیوان کور

ز بانگ توپ گران گشت گوش گردون کر

ز برج های

بلند وز کاخ های شگرف

فکند خصم به شهر اندرون زکینه شرر

ولی چو بود ستاره معین و بخت نصیر

گزند نامد بر لشکر همایون فر

سه روز جنگ درافتاد و هم در آخر کار

نصیب جیش سپهدار گشت فتح و ظفر

دو بهره کشته شد از خصم و بهره ای خسته

شدند بهرهٔ دیگر دوان به کوه و به در

بزرگ دشمن ملت هم از میان بگریخت

سپرد افسر و دیهیم ملک را به پسر

سپس نشست و کنکاشگاه با دل شاد

ابا سران و امیران، امیر دین پرور

ز خائنان تبه کار لختی آوردند

به پالهنگ فروبسته دستشان یکسر

به امر مجلس عالی به حکم دین قویم

شدند بدکنشان چوب دار را زیور

بلی درخت خلافی که کاشتند از پیش

برست و دار شد و مرگ تلخ داد ثمر

ایا سپهبد پیروز جنگ دولت یار

ز مهتران جهان نیست با توکس همبر

به مهتران جهان نسبت تو می نکنم

که هرصفت که کنم هست نسبتی منکر

همان تو را به تو نسبت کنم از آنکه تو را

کسی همال نباشد به عادت و به سیر

امیر رزمی و در رزم ها نهاده نشان

وزیر جنگی و در جنگ ها نموده اثر

بدین همایون فتحی که کرده ای امروز

به روزگار شدی شهره و به دهر سمر

شنیده ام که پس از فتح مصر، ناپلئون

به سوی شاه همی خواست کآورد عسکر

در آن زمین تهی قلعه ای رسیدش پیش

که پاسبان نبد افزونش از هزار نفر

به گرد قلعه سپه برنشاند و سنگر خاست

به جنگ دست گشود آن سپهبد صفدر

به چند روز، درانداخت جنگ و کوشش کرد

نیافت بهره در آخر به غیر خون جگر

بدان سپاه فراوان و آن شکوه و جلال

ز برگشودن یک حصن دست شست آخر

تو با سپاهی اندک شدی به مرکز ملک

که بد ز فتح وی اندیشه عاجز و مضطر

سپه کشیدی زی ری

که سالیان دراز

کسی به گرد وی اندر نکرده بود گذر

به هر نشیبی فوجی ستاده چون عفریت

به هر فرازی توپی کشیده چون اژدر

به نیم روز شکستی سپاه و بستی خصم

که خیره ماند در آن گیر و دار، وهم و فکر

اگر شکار امیران بود گوزن و غزال

تو باز شاه شکاری و میر شیر شکر

توئی که ساعد بیداد را شکستی سخت

توئی که مجلس اسلام راگشودی در

در آفرین تو اینک بهار مدح سرای

یکی چکامه بیاراست همچو عقد درر

به نام، نامهٔ «فتح الفتوح» خواند او را

فرو نگاشته نام سپهبدش به زبر

بدان طریق بگفتم من این قصیده که کفت

«فسانه کشت وکهن شد حدیث اسکندر»

شمارهٔ 117 - در واقعهٔ بمباران آستانهٔ حضرت رضا (ع)

بوی خون ای باد ازطوس سوی یثرب بر

با نبی برگو از تربت خونین پسر

عرضه کن بر وی، کز حالت فرزند غریب

وان مصیبت ها، آیا بودت هیچ خبر؟

هیچ دانی که چه بودست غرببان را حال

یا چه رفته است غربب الغربا را بر سر

چه کذشته است ز بدخواه، برآن پور غریب

چه رسیده است ز بیداد، بر آن نور بصر

چه رسیده است از این دیو نژادان شریر

بر حریم حرم پادشه جن و بشر

ستمی کردند اینان به جگرگوشه تو

که ز شرحش چکد از دیده مرا خون جگر

این قدر هست که سوی تو ازبن تربت پاک

خاک خون آلود آرد پس ازاین، باد سحر

فلک آن مایه ستم کرد که در نیرو داشت

ای دریغا! ز جفای فلک استمگر

ای عجب! با پسران نبی و آل علی

آسمان کینهٔ دیرین را بگرفت از سر

ای عجب! آل علی را کشد و از پس مرگ

مدفنش را کند از توپ عدو، زیر و زبر

نک بیایید و ببینید که درکاخ رضا

توپ ویران گر روس است که افکنده شرر

بنگرید ایدون کاین بقعه و این پاک

حریم

قلتگاهی است که خون موج زند سرتاسر

ای نصارا تو چه گوبی کس اگر آید باز

به کلیسا و کله باز نگیرد از سر

پس بیا لختی و بیداد عدو را بشنو

پس بیا باز و زیارتگه ما را بنگر

بنگر باز که این خیره تمدن خواهان

کرده آن کار که وحشی ننماید باور!

هشتصد مرد و زن از بومی و زوار و غریب

داده جان از یورش لشکر روس کافر

نه مرایشان را بوده است به سرشور نبرد

نه مرایشان را بودست به کف تیر و تبر

همه واماندهٔ کید فلک افسون ساز

همه سیلی خور جور فلک افسونگر

همه از بیم، پناهنده به دربار رضا

همه از دشمن، نالنده به پیش داور

بر چنین طایفهٔ بی گنه از چارطرف

تیر باریدند آن طایفهٔ کین گستر

یک طرف مردان جان داده همه بی تقصیر

یک طرف نسوان افتاده همه بی معجر

یک جماعت را قزاق فشرده است گلو

یک جماعت را سرباز شکسته است کمر

جسد کشته فتاده است به بالای جسد

پیکر خسته فتاده است به روی پیکر

تیر باریده برایشان ز دوسو چون باران

توپ غریده برایشان ز دوسو چون تندر

مادران بینی در ناله ز سوگ فرزند

پسران بینی درگریه ز مرگ مادر

شوهران بینی جویان پی گم گشته عیال

بانوان بینی پویان، پی نعش شوهر

ای عجب! روس همی گوید: چون فتنه گران

اندر آن بارگه پاک نمودند مقر

والی ملک هم ازکیفرشان عجز نمود

زان سبب دادم من فتنه گران را کیفر!

ما همی گوبیم این فتنه و این فتنه گران

خود نه از فتنه گری های شما بود مگر

زر فشاندید از اول به سران اشرار

تا که این فتنه به پا کرده شد از نیروی زر

هم از این روی در این حمله وکشتار بزرگ

فتنه سازان را اصلا نرسید ایچ ضرر

همه را راه گشادید ولی از این سوی

بی کسان را بگرفتند

همه گرد اندر

ور همی گویید از این همه ما بی خبریم

کاخ و مسجد را ویران ز چه کردید دگر

مفسد ار فتنه کند، کاخ رضا را چه گناه

مار اگر حیله کند، باغ جنان را چه خطر

مسجد و کاخ اگر بوده مقام اشرار

ز چه گنبد را کردید خراب و ابتر

بقعه وکاخ رضا را ز چه غارت کردید

ای همه راهزن و بدکنش و غارتگر

ای مسلمانان زین واقعه خون گریه کنید

که نمودست رضاکسوت خونین در بر

ای زنان چادر نیلی به سر اندر بکشید

زانکه زهرا را نیلی است به سر بر چادر

از وهابی شد اگر کاخ حسینی ویران

شد ز قزاق عدو کاخ رضا ویران تر

نه همانا نبد این کاخ همان کاخ رضا

خانهٔ دین نبی بود که شد زیر و زبر

نه به گنبد خورد این آتش توپ بیداد

بلکه بر قلب علی خورد و دل پیغمبر

ما اگر خانه خرابیم ز کس مان گله نیست

کاین خرابی همه از ماست در انجام نظر

صاحب خانه اگر باز نبندد در خویش

گله ای نیست اگر دزد درآید از در

چه گریز است ز ماهیت طبع بشری

که بدو گوییم از مال کسان بهره مبر

صعوه را گوییم از صید ملخ دست بدار

باشه را گوییم از خون چکاوک بگذر

تو هم ای شاهین، کبکان را زین بیش مگیر

تو هم ای شیر، غزالان را زین بیش مدر

گر چنین گوییم ای خواجه همانا که خطاست

زانکه طبع حیوانی را این است گهر

گر ضعیفان را بر خویش حراست نبود

بر در و برزنشان خیل قوی راست گذر

ای مسلمانان تا چند به وهم و به خیال

ای مسلمانان تا چند به بوک و به مگر

هرکه او از خود و از خانه حفاظت نکند

نبود حافظ او نیز، خدای اکبر

نیست انسان را جز آنچه در

او سعی نمود

این چنین گفت پیمبر به همایون دفتر

پس تو چون رنج نبردی ز که می خواهی گنج

پس توچون سنگ نکندی زکه می خواهی زر

مردم پاک دل هند به ما درنگرند

گر ز تهران کند این چامه به کلکته گذر

بر آن سید بیدار دل دانشمند

بر آن سید والاگهر دانشور

برآن راد علمدار سپاه اسلام

بر آن راد هوادار اساس کشور

سید پاک جلال الدین فرزند رسول

که یکی پاک رسولی است به گفتار و به فر

دشمنان را قلم او همه تیر است و سنان

دوستان را سخن او همه قند است و شکر

راستی نامه نغز او، حبلی است متین

که به پیوستن او خلقی بگسسته ز شر

دادخواهی کند از اهل خراسان، آری

دادخواه ما امروز جز او نیست دگر

کام ها جمله فروبسته، ز بان ها خسته

جور بگشوده دهان از همه سو چون اژدر

نه یکی خامه که بنویسد درد درویش

نه یکی نامه که بنیوشد حال مضطر

بر سر اهل خراسان اگر آتش بارد

نشود مردم شیراز ازآن هیچ خبر

ور ببارد ز دوسو بر سر زنجانی تیغ

اردبیلی نکند سینه پی کینه سپر

وگر آواز کشد، شر طلب و مفسده جوست

چیست مفسد را پاداش به غیر از خنجر

حالت ایران اینست به چنگال دو خصم

تا چه سازد پس از این لطف خدای داور

این چنین گفتم کاستاد ابیوردی گفت

«به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر»

شمارهٔ 118 - سفر نامه

به شهر ری شدم از دشت خاور

بدیدم کار ملک و کار کشور

بدیدم کشوری خالی ز مردم

همه دیوان فتاده یک به دیگر

دگرگونه شده کار ولایت

نه مهتر مانده بر جای و نه کهتر

نه دیوان مانده و نه کار دیوان

نه لشکر مانده و نه میر لشکر

همه رعیت گدا و خانه ویران

همه دهقان پریش و حال مضطر

تهی تخت جم از جمشید والا

جدا تاج کی از دارای اکبر

نه برپا مانده ازکاوس بنگاه

نه

بر جامانده ازگشتاسب افسر

نشسته گرد بر دیهیم نادر

فتاده زنگ در شمشیر سنجر

ربوده دیو ریمن خاتم ملک

ز انگشت سلیمان پیمبر

سپس زان دیو آن انگشتری را

ربوده مردمی از دیو بدتر

نه در دلشان جوانمردی سرشته

نه در گلشان خردمندی مخمر

ستم کرده به نام عدل و انصاف

گزر خورده به یاد قند و شکر

همه پاشان سزای بند و زنجیر

همه سرشان سزای گرز و خنجر

به مشرب چون گدایان و به منصب

وزبرکشور و سالار لشکر

عبید خصم گشتستند و ما را

عبید خویش خوانند اینت منکر

بود شهر زنان اندر فسانه

حدیثی یافه کردار و مشهر

مرا باور نیفتاد آن فسانه

بلی افسانه کس را نیست باور

ولی در شهر ری امسال دیدم

گواه گفتهٔ افسانه گستر

ازیرا روی از آنان تافتم زود

چنان کاز ماده گرگان آهوی نر

عنان برتافتم سوی خراسان

دل آکنده ز خون و دیدگان تر

به طوس اندر شدم و آنجایگه را

چنان دیدم که نتوان گفتش ایدر

ز طوس اندرگذشتم مردجوبان

چنان چون آشیان جویاکبوتر

چو مادر مر مرا رح زی سفر دید

کلاب افشاند از آن دو تازه عبهر

مراگفت ای نهاده دل به محنت

مگرت از آهن و سنگست پیکر

تو رفتی و من ایدر چشم بر راه

بماندم تا تو کی بازآیی از در

چو اکنون آمدی لختی بیاسای

منه برخویشتن رنج مکرر

پس از غربت مکن غربت فراهم

پس از هجران مخر هجران دیگر

بدو گفتم که مردان زمانه

کز ایشان نام باقی مانده نی زر

به محنت کارگیتی راست کردند

نه با زلف کج و بالای دلبر

نگارا نازنینا، مهربانا

تو خرم باش و مگری زین فزون تر

که کار ما یکی کار خداییست

چنین بودست و این باشد مقدر

ببوسیدمش دست و روی و گفتم

خدایت حافظ ای پر مهر مادر

همو رویم فرو بوسید و افشاند

ز مژگان صدهزاران گوهر تر

هنوزم ناله اش پیچیده درگوش

کجا بد مر مرا بگرفته در بر

هنوز

آن چشم سرخ و چهر محزون

به پیش دیده ام باشد مصور

هنوز آن مژگان اشک پالای

مرا در دل خلد مانند نشتر

برادر را گرفتم اندر آغوش

نهاده چهره بر رخسار خواهر

برون بردم ز خانه رخت و راندم

به دشت اندر کمیت کوه پیکر

تو گفتی خود که تنینی سیه بود

بر آن تنین ده و دو پا و دو سر

ز پشت اندر دهان بگشوده چون غار

نشسته من میان کامش اندر

روان رهوار من بردامن دشت

خروشان و شتابان وگرانسر

که ناگه تندبادی تیره کردار

وزید از دامن کهسار خاور

بسان لشکر بشکسته کز خصم

گریزد، خاک افشاننده بر سر

برآمد از قفای باد ابری

ز دیوان گنهکاران سیه تر

زمین شد چون بساط سیم کاران

هوا چون روی شاگردان مسگر

از آن صحرا به نام ایزد گذشتم

چان کز نیل، موسیّ پیمبر

شبی بگذاشتم در سخت سرما

پناهیده در آتش چون سمندر

تو گفتی برف نمرود است وراندست

در آذر مر مرا چون پور آزر

سحر خورشید سر برکرد ازکوه

به کردار یکی زرینه مغفر

هوا خوش گشت و خوش گشتم من از آن

رسولان امیر از هردو خوشتر

رسولانش بیاوردند رهوار

همی راندیم در وادی تکاور

مرا در زیر پا زیبا کرنگی

همه تن همچو دیبای مزعفر

ترات او به نرمی چون سماری

سریع او به تندی چون کبوتر

زدوده سمش چون روئینه مطرق

خم گردنش چون زرینه خنجر

فرو آویخته دم، ترکمان باف

چو زلف مرد چینی یک به دیگر

سرینی چون سرین گور، فربی

میانی چون میان شیر، لاغر

چو از خرم دره خرم گذشتم

کشن کوهی درآمد پیشم اندر

بنش در رفته در پهلوی ماهی

سرش بگذشته از برج دو پیکر

چو بر آن تند بالا ژرف دیدم

براندام بر زبان «الله اکبر»

گذشتم زان کریوهٔ صعب و رستم

ازآن کم رفته بد یک چند برسر

بدیدم نغز و خرم سرزمینی

چو فردوسی به دیدار و به منظر

مهین مرزی ز دادآباد

و در وی

خجسته مرزبانی دادگستر

امیری، نامداری، کامکاری

که درس نامداری کرده از بر

دلش چون سینهٔ دریا گشاده

ز دانش اندرو بسیار گوهر

ز میران و مهان چون او ندیدم

بسی بنشسته ام با میر و مهتر

سخن گوید به تو چونان که گویی

سخن گوید پدر با پور دلبر

مرا استاد شعر پارسی اوست

به نام ایزد، زهی استاد و سرور

بود در خانه اش بزمی و در وی

یکی خوان و در او هر چیز مضمر

ز شاهانه خورشهای گوارا

ز شربت های دلخواه مقطر

ز رامش های پرویزی پیاپی

ز بخشش های محمودی مکرر

مهین پور امیر این بزمگه را

بپاکرده پی سور برادر

امیر نامور مسعود بن صید

که دارد از پدر دیدار و گوهر

زهی پیری که دارد این چنین پور

فری چرخی کش است این گونه اختر

دره گز کز نهیب ظلم، شد زار

درو کار کشاورز و کدیور

کنون گر خطه ای آباد خواهی

بیا در این ولایت نیک بنگر

که از تدبیر پور اوستادم

به بینی اندر او نعمای اوفر

شمارهٔ 119 - هیجا ن روح

ای خامه دوتا شو و به خط مگذر

وی نامه دژم شو و ز هم بر در

ای فکر، دگر به هیچ ره مگرای

وی وهم دگر به هیچ سو مگذر

ای گوش، دگر حدیث کس مشنو

وی دیده دگر به روی کس منگر

ای دست، عنان مکرمت درکش

وی پای، طریق مردمی مسپر

ای توسن عاطفت سبک تر چم

وی طایر آرزو، فروتر پَر

ای روح غنی، بسوز و عاجز شو

وی طبع سخی بکاه و زحمت بر

ای علم، از آنچه کاشتی بدرو

وی فضل از آنچه ساختی برخور

ای حس فره، فسرده شو در پی

وی عقل قوی خموده شو در سر

ای نفس بزرگ، خرد شو در تن

وی قلب فراخ، تنگ شو در بر

ای بخت بلند، پست شو ایدون

وی اختر سعد نحس شو ایدر

ای نیروی مردمی بِبَر خواری

وی قوت راستی بکش کیفر

ای گرسنه جان بده

به پیش نان

وی تشنه بمیر پیش آبشخور

ای آرزوی دراز بهروزی

کوته گشتی، هنوز کوته تر

ای غصهٔ زاد و بوم، بیرون شو

بیرون شو و روز خرمی مشمر

هان شمع بده که تیره شد مشرق

هان رخت منه که شعله زد خاور

ای خلق، فقیر شو ز سر تا بن

وی قوم، اسیر شو ز بن تا سر

ای ملک، درود گوی آن را که

زربستد وساخت کار ما چون زر

ای امن برو که شد ز بد روزی

لشکر غز و پادشای ما سنجر

کاهندهٔ مردی، ای عجوز ری

بفزای به رامش و به رامشگر

ای غازه کشیده سرخ بر گونه

از خون دل هزار نام آور

ره ده به مخنثان بی معنی

کین توز به مردمان دانشور

هر شب به کنارناکسی بغنو

هر روز به روی سفله ای بنگر

تا مایه سفله گی نگردد کم

هر روز بزای سفله ای دیگر

ای مرد، حدیث آتشین بس کن

پنهان کن آتشی به خاکستر

صد بار بگفتمت کزین مردم

بگریز و فزون مخور غم کشور

زان پیش که روزگار برگردد

برگرد ز روزگار دون پرور

نشنیدی و نوحه بر وطن کردی

با نثری آتشین و نظمی تر

تو خون خوردی و دیگران نعمت

تو غم بردی و دیگران گوهر

وامروز درین پلید بیغوله

پند دل خوبشتن به یاد آور

رو به بازی نگر که افکندند

چون شیر نرم به حبسگاه اندر

هرچند به سیرت جوانمردی

خوب است و فراخ، سمج شیر نر

پس چیست که سمج من چوکام شیر

تنگ است و عمیق و گنده و ابخر

برسقفش روزنی چو چشم گرک

کاندر شب، تابد از بر کردر

بر خاک فکنده بر یکی زبلو

چون زالو چسبناک و سرد و تر

افکنده به صدر بالشی چرکین

پرگند چو گور مردهٔ کافر

خود سنگ سیاه گور بدگفتی

من از بر او چو مرد تلقین گر

تلقین ودعای من در آن شب بود

نفرین و هجای شاه بدگوهر

چون کودک شیرخواره ازگیتی

طرفی نگرفته غیر خواب

و خور

با فسحت ملک جم ز طماعی

ملک و رمه گرد کرد و گاو و خر

وانگه به مجاعه کرد الفغده

از گندم خشک تا پیاز تر

تا گشت بهای جمله یک برده

بفروخت ز ده برابر افزونتر

شد دربار محمد غازی

در دورهٔ احمدی یکی متجر

انبار ذغال و مخزن هیمه

زاغهٔ رمه و دکان سوداگر

نه رگ در تن، نه شرمش اندر چشم

نه مهر به دل نه عشقش اندر سر

نه ذوق شکار و پویه مرکب

نه شوق نشاط و گردش ساغر

نه حشمت بار و دیدن مردم

نه همت کار و خواندن دفتر

ذکریش نه جزگرفتن رشوت

فکریش نه جز تباهی کشور

آکنده و سرد پیکری چونان

کز پیه فسرده قالبی منکر

گه خورده فریب مردم عامی

گه کرده فسون اجنبی از بر

در معنی انتخاب و آزادی

هر روز فکنده مشکلی دیگر

اندیشهٔ ملک را نه خودکرده

نه مانده به مردمان دانشور

درکشور خود فسادها کرده

چون در ده غیر مردکین گستر

تا چندگهی بدین نمط گنجی

برگنج فزاید و جهد از در

اندیشهٔ رفتن فرنگش بیش

ز اندیشه رفتن سر و افسر

افساد کن ای خدایگان در ملک

و اندیشه مکن ز ایزد داور

هرجا بزنی شو و مکن ابقا

بر بن عم و عم و خاله و خواهر

بستان زر ازین و آن و ده رخصت

تا سفله زند به جان خلق آذر

هشدارکه در پسین بد روزی

ملت کشد از خدایگان کیفر

دربر رخ آرزوت نگشاید

آن گنج که گرد کردی از هر در

نه زور رضات می کند یاری

نه نور ضیات می شود رهبر

گیرند و زرت به سخره بستانند

آنان که توشان همی کنی تسخر

وانگه به کلاتت اندر اندازند

آنجاکه عقاب افکند شهپر

شمارهٔ 120 - خانواده

دادم دو پسر خدای و سه دختر

هر پنج بزاده از یکی مادر

هوشنگی و مامی و ملک دختی

چارم پروانه مهرداد آخر

امید که زندگی کنند این پنج

نه چون دو پسر که

مرد و یک دختر

هوشنگ به هشت سالگی باشد

بالنده و خوب روی و خوش مخبر

وان دخترکان به باغ زیبایی

شاداب چو شاخ های سیسنبر

هوشنگ به درس، هوشش افزونست

وز هوش بود نشاطش افزون تر

وان دخترکان کنند ازو تقلید

کوهست به خیل کودکان رهبر

وز شیطنت و فساد و عیاری

آنان همه کهترند و او مهتر

وان خاتون کوست مادر اطفال

کدبانوی منزلست و نیک اختر

زیر نظر وی است هر چیزی

از مطبخ و از اطاق و از دفتر

در ضبط خزینه و هزینهٔ اوست

چیزی که به خانه آید از هر در

هم ناظر خانه است و هم بندار

هم مالک منزلست و هم سرور

زبر قلم وی است و در دستش

خرج خود و خانواده و شوهر

خود زاید و خود بپرورد اطفال

خود شیر به کودکان دهد یکسر

در حفظ مزاج کودکان کوشد

مانند یکی پزشک دانشور

از مدرسه کودکان چو برگردند

بنشسته و درسشان کند از بر

زان پیش که درس و مشقشان باشد

یک دم نهلد به بازی دیگر

دشنام و دروغشان نیاموزد

و آموزد آنچه باشد اندر خور

آزاد بود به خانه و برزن

مانند یک امیر در کشور

هرگز ننهد ز خانه بیرون پای

جز بهر لقای مادر و خواهر

یا بهر خرید چیزکی کان را

ستوار نداشته است بر نوکر

انسی به دخان ندارد و باده

وز هر دوبود نفورتا محشر

زانروست که هست قد و اندامش

مانندهٔ سرو رسته درکشمر

شاد است به امر و نهی و فرمانش

بر نوکر و برکنیز و خالیگر

فریاد زند به وقت کژخلقی

چون فرمانده به عرصهٔ لشکر

ز آغاز طلوع تا به نیمهٔ شب

درکار بود چو مرد جادوگر

بردمش شبی به سینما مهمان

با سه بچه و کنیزک و چاکر

آمد ز قضا به خانه ام دزدی

برداشت سه دست رخت و جست از در

خاتون چو به خانه بازگشت ازغبن

انگشت گزید و کرد نفرین سر

گفت ار بنرفتمی بدین گردش

زین دزد نبردمی چنین

کیفر

یک روز دگر به قلهکش بردم

از شهر، در آن هوای جان پرور

جمعیت بود و مردم بسیار

مرکوب کم وگران و بس منکر

چون باز شدم به خانه پرسیدم

کامیدکه خوش گذشت بر همسر

گفتا نگذشت بد ولی شد صرف

افزون ز حساب صرفه، سیم و زر

مردم چومعیل گشت وکودک دار

بایدکه نظر بدوزد از منظر

مانند یکی حکیم فرزانه

بینمش به آزمودن از هر در

مادرش و پدرش هردو در اخلاق

بودند دو پاکزاد هم بستر

چو مُرد پدرش کودکان او

ماندند به دامن مهین مادر

وان شیرزن از شهامت و غیرت

گشتست به کودکان حضانت گر

وین خاتون بیست ساله بدکامد

دوشیزه به خانه بهار اندر

آمخته ز مادر این فضایل را

و آموزاند به مادر دیگر

اطفال به دست مادران مومند

سازند ز موم گونه گون پیکر

گاهی گل و سرو و بلبل و طاوس

گه کژدم و مار و ناوک و خنجر

گه آدمیئی فریشته صورت

گه اهرمنی قبیح و هول آور

در دامن مادر است پنداری

آسایش خلد و نقمت آذر

رضوان بهشت و مالک دوزخ

هستند دو مام خوب و بدگوهر

زان رو شقی و سعید امت را

بر این دو حواله داد پیغمبر

جنت چه بود؟ زنی امانت کیش

دزوخ چه بود؟ زنی خیانت گر

آن غاشیه چیست در سقر؟ بشنو

روی زن نابکار در معجر

وان ط وبی چیست درجنان؟ دریاب

جفتی که بود مطاوع شوهر

خاک در اوست جنت فردوس

آب رخ اوست چشمه کوثر

طفلان ویند حوری و غلمان

هریک ز یکی دگر گرامی تر

طوبی لک اگر چنین بود جفتت

ویل لک اگر بود چو آن دیگر

خوش باش اگر ترا زنی نیکست

ور نیست نکو برون کنش از در

دردا که زنان خطهٔ ایران

ماندند به زیر نیلگون چادر

یک نیمه خراب مشرب دیرین

یک نیمه خراب مسلک نوبر

یک بهره ذلیل جهل جان اوبار

یک بهره اسیر فسق جان اوبر

یک طایفه الف لیله شان هادی

قومی سه تفنگدارشان رهبر

این کرده ز مهر شوی، دل

خالی

وان داده به خورد جفت، مغزخر

آن گمره زرق دلهٔ محتال

وین فتنهٔ برق عینک دلبر

انداخته کرب و شین در خانه

تا رخت کرب دوشین کند در بر

وانگاه بلاله زار درتازد

کرمک ربزد به غمزه در معبر

یا رفته به روضه خوانی و تاشام

فریاد کشیده و زده بر سر

وانگه ز جهود خواسته افسون

تا وسنی را براند از محضر

غافل که در آستان آزادی

صدقست و وفا دو پاسبان در

حجاب و بند عصمت و ناموس

صد نکته بود بدین سخن مضمر

شمارهٔ 121 - چیستان

چیست آن جنبدهٔ والاگهر

گوهرش از آب و آتش جسته فر

زادهٔ خورشید و هم پیمان خاک

گاه چون مریخ و گاهی چون قمر

هر زمان رنگی پذیرد در جهان

گه سیه، گه سرخ، گه رنگ دگر

جانورکردار، جنبانست و هست

اندر او جان ها و خود ناجانور

بار گیرنده به مانند ستور

راه جوینده بمانند بشر

راه را از چاه بشناسد از آنک

همچو مردم صاحب مغزست و سر

در دویدن چون دگر جنبندگان

در قفای خویش نگذارد اثر

هست فربه لیک چون ساکن شود

مهره های پشتش آید در شمر

یک زمان اندر دوره پویان بود

وان دو یکسانست او را در نظر

کرده از گردون گردان عاریت

پای ها، وز نسر طایر بال و پر

نیست او را چشم چون مردم ولیک

صد جهان بین است او را بیشتر

همچنانش گوش ها باشد ولی

این شگفتی بین که باشد کور و گر

کور ره جویست کٌر خوش نیوش

گنگ غرنده است و لنگ راه بر

با ستور و گاو و خر دشمن و لیک

شاد ازو جان ستور و گاو و خر

هست چون ابری سیه با رعد و برق

لیک از او هرگز نمی بارد مطر

جنگیئی باشد که او را گاه رزم

جوشن از چوبست و از آهن سپر

گاهگاهی زیر چوبین جوشنش

می کند خفتانی از دیبا به بر

پای ها دارد ولی افعی مثال

سینه مالان، پیچد اندر

بوم و بر

هست همچون اژدها مردم ربای

اژدری مردم خور و هامون سپر

هرچه پیش آید بیوبارد همی

زادمی و اشتر و اسب و ستر

وین شگفتی بین کزین بلعیدنش

مردم و حیوان نمی بیند ضرر

لیک اگر بلعیده ها دورافکند

جان شیرینشان شود از تن بدر

گه شود زاو کشوری خرم بهشت

گه شود ز او ملکتی زیر و زبر

گه بشیر دولتست و جاه و مال

گه نذیر غارتست و شور و شر

گر فزونش طعمه باشد هست رام

ور کمش باشد خورش زاید خطر

تربیت کردنش دشوار است و سخت

واندر آن گنجینه ها گردد هدر

زین زیانکاری که باشد اندر او

پادشاهان را بود از وی حذر

گر به کار آید بود بس جانفزای

ور ز کار افتد شود بس جان شکر

آوخ از این غول شکل دیو فعل

آوخ از این پیل زور دد سیر

هان وهان ماریست بس خوش خط وخال

جانب وی دست بی افسون مبر

گنج ایران شد هزینه اندر او

باز ناپیداست پای او ز سر

بو که گردد رام عزم شهریار

این هیون بدلگام خاره در

گنجهایی را کز ایران خورده است

قی کند این اژدهای گنج خور

پیش از آن کش افکند از بیخ و بن

سیل اشگ و دود آه رنجبر

خورده ملیون ها، به ما واپس دهد

کیسه ها را پر کند از سیم و زر

تا که گردد صرف بند هیرمند

یا که گردد خرج سدّ شوشتر

تا که گردد صرف کاری کاندران

خیر ملت باشد و نفع بشر

لختی از آن صرف ایجاد قنات

بخشی از آن خرج تسطیح ممر

قسمتی زان وقف بر طبع کتاب

پاره ای زان بخش بر اهل هنر

نیمه ای خرج سلیح و ساز جنگ

بهره ای خرج سپاه نامور

ور شهنشه ریزدی آن را به دور

تا ربودندیش خلق از رهگذر

به که تقدیم فرنگستان شود

آنچه گرد آمد به صد خون جگر

شمارهٔ 122 - هدیه باکو

روزآدینه ببستیم زری رخت سفر

بسپردیم ره دیلم و دریای خزر

بر بساطی بنشستیم سلیمان

کردار

که صبا خادم او بود و شمالش چاکر

به یکی پرش از دشت رسیدیم به کوه

به دگر پرش از بحر گذشتیم به بر

رهبرما به سوی قاف یکی هدهد بود

هدهدی غران چون شیر و دمان چون صرصر

بود سیمرغ وشی بانگ زن و رویین تن

مرغ رویین که شنیده است بدین قوت و فر

پیلتن مرغ فرو خورد مرا با یاران

تا بباکویه فرو ریزدمان از ژاغر

نیمی از هشت چو بگذشت به ساعت، برخاست

مرغ رویینه تن از جای چو دیوی منکر

مرغ دیده است کسی دیو تن و دیو غریو؟

دیو دیده است کسی مرغ وش و مرغ سیر؟

دم کشیده به زمین، چشم گشاده به سما

وز دو سو بی حرکت، پهن دو رویین شهپر

کرده گفتی دو ملخ صید و گرفته به دهان

وآن دو صید از دو طرف سخت به قوت زده پر

تا نگیرد کس از او صید وی از جای بجست

همچو سیمرغ که گیرد به سوی قاف گذر

جست چون برق و گذر کرد ز بالای سحاب

بانگ دو پرهٔ او همچو خروش تندر

داشت دومغز و به هر مغز یکی کارشناس

چشم بر عقربک و دست به سکان اندر

ما چو یونس به درون شکم حوت ولیک

اوبه دریا در و ما در دل جو راهسپر

خطهٔ ری به پس پشت نهادیم و شدیم

از فضای کرج و ساحت قزوین برتر

برف بر تیغهٔ البرز و بر او ابر سپید

کوه بی جنبش و ابر از بر او بازیگر

برنشستند تو گفتی به یکی ببر سطبر

نوعروسانی بنهفته به کتان پیکر

ما گذشتیم ز بالا و گذشتند ز زیر

کاروان ها بسی از ابر، به کوه و به کمر

سایه و روشن چون رقعهٔ شطرنج شدی

سطح هر دامنه کش ابرگذشتی ز زبر

ما بر این رقعهٔ شطرنج مقامر بودیم

خصم طوفان بد وما بروی جستیم ظفر

که سوی چپ متمایل شدی وگه سوی راست

گه فروخفتی و گه جستی چون

ضیغم نر

عاقبت مرکب ما بیحد و مر اوج گرفت

تا برون راند از آن ورطهٔ پرخوف وخطر

الموت از شکم میغ نمایان، چونانک

ملحدی روی به مندیل بپوشد ز نظر

سرخ رود از دره ای ژرف سراسیمه دوان

شاهرود از طرفی قطره زن و خوی گستر

راست چون عاشق و معشوق جدا مانده ز هم

وز دو سوگشته دوان در طلب یکدیگر

دریکی بستر، این هر دو بهم پیوستند

زاد از آن فرخ پیوند یکی خوب پسر

پسری خوب کجا رود سپیدش خوانی

زاد ازآن وصلت و غلتید به خونین بستر

رودبار نزه از زیر تو گفتی که بود

دیبهی سبز و در او نقش ز انواع شجر

رحمت آباد به تن مخمل زنگاری داشت

زیر دامانش نهان وادی وکوه و کردر

برگذشتیم زکهسار و رسیدیم به دشت

خطهٔ رشت به چشم آمد و دریا به نظر

خطه رشت مگر فرش بهارستان بود

اندرو نقش، ز هر لون و زهر نوع، گهر

از پس پشت یکی سلسله کهسار کبود

پیش رو دشتی هموار ز فیروزهٔ تر

از بر گیلان راندیم به دریا و که دید

سفر دربا بی گفت و شنود بندر

پرتو مهر درخشنده بر امواج کبود

بافتی ماهی سیمینه به نیلی میزر

مرکب آرام و هوا روشن و دریا خاموش

خلوتی بود و سکوتی ز خرد گوباتر

ما خروشان و دمان در دل آن خاموشی

چون به ملک ابدیت وزش وهم بشر

یازده ساعت از آن روز چو بگذشت فتاد

راه ما بر سر خاکی که بودکان هنر

«آبشوران» کهن کز مدد پیر مغان

دارد اندر دل او آتش جاوید مقرّ

خاک باکو وطن و مامن دینداران بود

اندر آن عهدکه بر شرق گذشت اسکندر

شهر باکو، نه که دردانه تاج مشرق

خاک باکو، نه که دروازهٔ صلح خاور

تکیه گاه سپه سرخ که همواره بود

زرد از رشک طلای سیهش چهرهٔ زر

خاک باکویه عزیز است و

گرامی بر ما

که ز یک نسل و تباپم و زیک اصل و گهر

بیشه ای دیدیم آنجا ز مجانیق بلند

وز عمارات قوی ییکر و عالی منظر

بیشه ای حاصل او نفت سیاه و زر سرخ

خطه ای مردم او شیردل و نام آور

قصر در قصر برآورده چه درکوه و چه دشت

چاه در چاه فرو برده چه در بحر و چه بر

خاک او صنعت و آبش هنر و بذرش کار

شجرش علم و شکوفه شرف و میوه ظفر

صبح برجسته ز جاکارگران از پی کار

زیر پا واگن برقی و توکل در سر

مرد دهقان ز سرشوق برد آب به دشت

که شریک است در آن مزرعهٔ جان پرور

باغبان تاک نشاند ز سر رغبت و شوق

خوکند باغ وکشد زحمت و برگیرد بر

کارگر کارکند روز و چو خور چهره نهفت

بنمایش رود و جامه کند نو در بر

هیچ مرد و زن بیکار نیابند آنجای

جز نقوشی که نگارند به دیوار و به در

نه گدا دیدیم آنجای و نه درونش و نه دزد

نه فریبندهٔ دختر نه ربایندهٔ زر

زن و مرد و بچه و پیر و جوان از سر شوق

شغل خود را همگی روز و شبان بسته کمر

اندر آن مملکت از دربدری نیست نشان

اندر آن ناحیت از گرسنگی نیست خبر

دربدر نیست کس آنجا بجز از باد صبا

گرسنه نیست کس آنجا بجز از مرغ سحر

یا تناسانی کاهل که بود دشمن کار

یا دغلبازی گر بز که بود مایهٔ شر

مزد بخشند به میزان توانایی و زور

وان که بیمار و ضعیف است پزشکش یاور

برتر از مزد درتن ملک مکان یابد و جاه

هر هنرییشه و هر عالم و هر دانشور

مزد هر مرد به میزان شعور است و خرد

شغل هرشخص به اندازهٔ هوش است و فکر

ابتکار آنجا بیقدر نماند زبراک

صلتی باشد هرفکر

نوی را درخور

اندر آن ملک بود ارزش هر چیز پدید

ارزش کار فزون، ارزش فکر افزونتر

شاعران دیدم آنجا و هنرمندانی

که نبدشان شمر خواستهٔ خو ز بر

مادران را گه زادن رسد از مهر، پزشک

خواهد آن مام پسر زاید و خواهد دختر

کودک اندرکنف لطف پرستارانست

تا رسد مادرش ازکار و بگیرد در بر

کودکستان پس از آن جایگه طفلانست

چون که شد طفل کلان مدرسه آید به اثر

طفل هست از شکم مادر خود تا دم مرگ

به چنین قاعده و نظم قوی مستظهر

چون رودکار به اندازه و نظم آید پیش

نز حسد یابی آثارو نه از بخل خبر

حسد و بخل و نفاق و غرض و دزدی و مکر

ز اختلاف طبقاتست و نظام ابتر

آن یکی غره به مالست ویکی خسته زفقر

آن یکی شاد به نفع است و یکی رنجه ز ضر

ای بسا دانا کز ساده دلی مانده سفیل

وی بسا نادان کز حیله گری نام آور

حیلت اندوز و رباکارکشد جام مراد

خوبشتن دار و هنرمند خورد خون جگر

زبنت مرد به علم و هنر و پاکدلی است

هست مکار و فسونساز عدوی کشور

اندر آن خطه که با حیلت و دستان و فریب

مال گرد آید و جاه و شرف و قدر و خطر

مرد بی حیلت و آزاده در او خوار شود

واهل خیرات نسازند در آن ملک مقر

نظم چون گشت خطا، مرد تبه کار دنی

هست پیوسته به عز و به شرف مستبشر

لاجرم خلق درافتند به جنگ طبقات

زان میان جنگ جهانی بگشاید منظر

طمع و حرص و حسد را تو یکی مزرعه دان

کاندرو کینه بکارند و دهد جنگ ثمر

عدل باید، که ستمکار شود مانده زکار

نظم باید، که طمع ورز شود رانده ز در

این چنین قاعده و نظم، من اندر باکو

دیدم و یافتم از گمشدهٔ خویش اثر

وز چنین نظم قوی بود

که از لشکر سرخ

شد هزیمت سپه نازی و جیش محور

آفرین گفتم بر باکو و آذربیجان

هم بر آن کس که شد این نظم قوی را رهبر

این همان خاک عزیز است که اندر طلبش

هیتلر از جمله اروپا بهم آورد حشر

راند از اسپانی و ایتالی و بالکان و فرنگ

لشکری بیحد و افروخت به روسیه شرر

لشکر سرخ بدان سیل خروشان ره داد

تا درآیند و درافتند به دام کیفر

مردم شوروی از هر طرفی همچون سیل

برسیدند و براندند به خیل و به نفر

بزدند آن سپه بی حد و راندند از پیش

تا شکست از دد نازی کمر وگردن و سر

از در بالکان وز مرز لهستان و پروس

تا در برلین لشکرنگسست ازلشکر

هیچ شک نیست که در آرزوی خوردن نفت

نو ز لب تشنه بود مهتر نازی به سقر

اگر این نظم شود در همه عالم جاری

نه تنی فربه بینی نه وجودی لاغر

نه یکی منعم بر خیل فقیران سالار

نه یکی نادان بر مردم دانا سرور

*

*

پنج سال افزون بر بیست گذشته است اکنون

کابر استقلال افشانده برین خاک مطر

شد بدین شادی آراسته جشنی و شدند

در وی از هر طرفی گرد بسی نام آور

ما هم از ری سوی همسایه درود آوردیم

که ز همسایه سخن گفت بسی پیغمبر

آذر آبادان همسایهٔ پر مایهٔ ماست

غیر هم خونی و هم کیشی و احوال دگر

من برآنم که ز همسایگی روس بزرگ

برد این ملک در آینده حظوظوافر

تا نگویی که ز همسایگی روس مرا

دین و فرهنگ هبا گردد و آداب هدر

دین و آیین تو وابستهٔ اهلیت تو است

نبود دوستی شوروی الزام آور

گر تو نااهل شدی چیست گناه دگران

در چنار کهن از خویش درافتد آذر

روس همسایهٔ مستغنی و قادر خواهد

نه که همسایهٔ نالان و ضعیف و مضطر

*

*

نیمهٔ دوم اردی است

به باکو و هنوز

ننموده است گل سرخ سر از غنچه بدر

لیک ما تازه گل سرخ فراوان دیدیم

وبژه روز رژه بر ساحل دریای خزر

بگذشتند ز پیش رخ ما بیست هزار

لعبتانی ز گل و سرو چمن زبباتر

دخترانی همه بر لاله فروهشته کمند

پسرانی همه بر سرو نشانیده قمر

دختران سروقد و لاله رخ و سیم اندام

پسران شیردل و تهمتن و کندآور

به گه بزم، فرشته گه رزم، اهریمن

سرو در زیرکله، ببر به زبر مغفر

*

*

من زبان وطن خویشم و دانم به یقین

با زبانست دل مردم ایران همسر

آنچه آرم به زبان راز دل ایرانست

بو که اندر دل یاران کند این راز اثر

کی فراموش کند شوروی نیک نهاد

که شد ایران پل پیروزی او سرتاسر

گشت ما را ستخوان خرد که سالی سه چهار

چرخ ییروزی بر سینهٔ ما داشت گذر

اینک از دوستی متفقین آن خواهیم

که بخواهد پسر خسته و نالان ز پدر

باشد این هدیهٔ باکو اثرکلک بهار

یادگاری که بماند به جهان تا محشر

هست از آنگونه که استاد ابیوردی گفت

«به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر»

شمارهٔ 123 - کناره گیری از وزارت و شکایت از دوست

حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور

زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر

به کارنامهٔ من بین و نیک عبرت گیر

که کارنامهٔ احرار هست پر ز عبر

من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد

بر آسمان وطن ز آفتاب روشن تر

ز نظم و نثرکس ار پایه ور شدی بودی

مرا به کنگرهٔ تاج آفتاب، مقر

بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی

به کوه زربن بایستمی نمود گذر

جهان و نعمت او پیش چشم همت من

چنان بودکه پشیزی به چشم ملیون ور

نه چشم دارم ازبن مردمان کوته بین

نه بیم دارم ازین روزگار مردشگر

به زبر منت کس یک نفس بسرنبرد

کسی که شصت خزان و بهار برده بسر

ولی دربغ که خوردم ز فرط ساده دلی

فریب دوستی اندر سیاست

کشور

ز بس که بودم نومید از اولیای امور

که جز عوام فریبی نداشتند هنر

یکی نگفته صریح ویکی نرفته صحیح

یکی نداده مصاف و یکی نکرده خطر

بر آن شدم که ز صاحبدلان بدست آرم

بزرگمردی بسیارکار و نام آور

که با هجوم مخالف مقاومت گیرد

نیفکند بر هر حمله در مصاف،سپر

به خواجه از سر صدق و خلوص دل بستم

ز پیش آنکه رضا شه به سر نهد افسر

من و مدرس و تیمور و داور و فیروز

زبهر خواجه به مجلس بساختیم محشر

به هفت نامه نوشتم مقالتی هرشب

چنان که از پس آنم نه خواب ماند و نه خور

بسا شباکه نشستم ز شام تا گه بام

به نوک خامه نمودم ز خواجه دفع خطر

نه ماه و هفته، گه بگذشت سالیان کامروز

به نام خواجه نمودم هزار گونه اثر

ز خواجه نفع نبردم به عمر خویش ولیک

ز دشمنانش بدیدم هزار گونه ضرر

چه دشمنان همه افسون طراز و هرزه درای

چه دشمنان همه نیرنگ ساز و حیلت گر

همه به نفس خبیث وهمه به طبع شریر

همه به کذب مثال و همه به لؤم سمر

به راه خواجه ز جان عزیز شستم دست

اگرچه نیست ز جان در جهان گرامی تر

همین نه روز عمل در وفا فشردم پای

که هم به عزل نپیچیدم از ولایش سر

قوام، خانه نشین بود و منعزل آن روز

که بانگ سیلی من کرد گوش خصمش کر

قوام بود به زندان و دشمنش برکار

که بست از پی آزادیش بهار کمر

سپس که سوی سفرشد ز بنده یاد نکرد

که چون همی گذرد روزگار ما ایدر

به جرم دوستی خواجه نفی و طرد شدم

ازآن سپس که به هرلحظه بود جان به خطر

چو خواجه آمد و آن آب از آسیاب افتاد

به کوی مهدیه آمد فرود و جست مقر

شدم به دیدن و دادم نشان و نام ولی

به رسم عرف نیامد زخواجه هیچ خبر

نه

نوبتی تلفون زد نه بازدید آمد

نه یاد کرد که سویش روم به وقت دگر

به خودگفتم کز بیم شاه پهلوی است

که خواجه می نکند یاد از این ستایشگر

بلی چو خواجه بدیدست حبس و نفی مرا

ز بیم شاه بشسته ست نامم از دفتر

گذشت بر من و بر خواجه قرب هجده سال

که هر دو بودیم اندر مظان خوف و خطر

چو شاه رفت شدم معتکف به درگه او

میان ببسته و بازو گشاده شام و سحر

به رزم دشمن او با گروهی از یاران

ز خامه پیکان آوردم از زبان خنجر

نوشته های من اندر ثنای حضرت او

چو بشمری بود از صد مقالت افزون تر

یکی کتاب نبشتم که گر نکو نگری

همه محامد این خواجه است سرتاسر

گر از شکست دل ما برآمدی آواز

شدی ز چشم تو خواب غرور و عشوه بدر

کسی نبودکه تاربخ رفته یاد آرد

شد ازگذشتهٔ مقالات بنده یادآور

ز فر خامه و سحر بنان و کوشش من

به خواجه روی نهادند دوستان دگر

چو یافت مسند دولت ز خواجه زیب و جمال

ز دوستان به بهارش نیوفتاد نظر

به شعر بنده یکی نخل سایه گستر شد

ولی دریغ که از بهر من نداشت ثمر

ز خواجه دل نگرفتم تو این شگفتی بین

که بود آتش مهرش مرا به جان اندر

بدیم همدم روز و شبش من و یاران

به فتنه ای که علم گشت در مه آذر

سپس که خانه نشین شد به قصدش از هر سو

بساختند حسودان و دشمنان لشگر

بزرگ سنگری اندر حریم حرمت او

بساختم من و بنشستم اندر آن سنگر

درتن حوادث ازو هیچم انتظار نبود

نه پایمردی کار و نه دستگیری زر

بسا شبا که شکایت نمود و نومیدی

کش از امید گشودم به رخ هزاران در

چه نقش هاکه نشان دادم از طریق صواب

چه رازهاکه عیان کردم از مزاج بشر

همه شنید

و پسندید و کاربست و رسید

بدان مقام که جز وی نبودکس درخور

در بغ و درد که هم خواجه اندرین نوبت

به رغم من به دگر قوم گشت مستظهر

مرا به شغل وزارت بخواند خواجه ولی

به صورتی که از آنم فتاد خون به جگر

صریح گفت که شه را وزارت تو بد است

از آن وزیر نگشتی و ماندی از پس در

چو نزد شاه برای معرفی رفتیم

بکرد درحق من خواجه ضنتی بیمر

نداشت حرمت پیری نداشت حرمت نام

ندید قدر شرافت ندید قدر هنر

زمام کار جهان را به سفله ای بسپرد

که کس بدو نسپردی زمام استر و خر

سفیه و غره و نااعتماد و جاه طلب

حسود و سفله و نیرنگ ساز و افسونگر

بر آن شد از سر نامردمی که یاران را

ز گرد خواجه کند دور از ایمن و ایسر

سپس چو گشت موفق به خواجه یازد دست

شود به بازی بیگانه در جهان سرور

چو میل خواجه بدو بود بنده تاب نداشت

کناره جست و به عزلت فتاد در بستر

گذشت شش مه و از بنده خواجه یاد نکرد

دربغ از آن همه سودا که پختم اندر سر

خدا نخواست که ایران شود ز خواجه تهی

وگرنه سفله بسنجیده بود این منکر

بر آن شدم که از ایران برون روم چندی

مگرکه این تن رنجور توشه یابد و فر

به نزد خواجه شدم رخصتم نداد و جواز

بگفت باش و به مجلس شو و مساز سفر

به امر خواجه بماندم ولی ازین ماندن

همی تو گویی افتاده ام به قعر سقر

فتاده ام به مغاکی درون کژدم و مار

نه راه چاره همی بینم و نه راه مفر

جهانیان را هرگز نرفته است از یاد

که بیست سال بدم خواجه را حمایتگر

وپر خواجه بدم هم وکیل حزب وبم

وزین دو رتبه چه بالاتر است و والاتر؟

ولی ندانند اینان

که بین خواجه و من

فتاده فاصله ای سخت بی حد و بیمر

گرفته اند گروهی حریم حضرت او

که ره نیابد از آنجا نسیم جان پرور

همه به طبع لئیم وهمه به نفس خبیث

همه به معنی ابله همه به جنس ابتر

هم از فضیلت دور و هم از شرافت عور

هم از دقایق کور و هم از حقایق کر

دروغگوی چو شیطان، دسیسه کار چو دیو

فراخ روده چو یابو، چموش چون استر

معاونند و وزبر و کمیته ساز و وکیل

گهی ز توبره تناول کنند و گه ز آخور

کسان ز فرط گرانی و قلت مرسوم

کنند ناله و اینان به عیش و عشرت در

من این میانه نگه می کنم بر این عظما

چو اشتری که بود نعلبندش اندر بر

عجب تر آنکه بدین حال و روز و این پک و پوز

به نزد خواجه بد ما همی کنند از بر

گمان برند که ما فرصتی همی جوییم

که جای ایشان گیریم وطی شود چرچر

دربغ از آنکه ندانند کاشیان عقاب

به کوهسار بلند است نی در آخور خر

دربغ از آنکه ندانندکه افتخار همای

به خردکردن ستخوان بود نه قند وشکر

دربغ از آنکه ندانند کاین سیهکاری

به هیچ روی نیابد خلاص ازکیفر

شمارهٔ 124 - در منقبت حضرت فاطمه زهرا علیهاسلام

ای زده زنار بر، ز مشک به رخسار

جز تو که بر مه ز مشگ برزده زنار

زلف نگونسارکرده ای و ندانی

کو دل خلقی ز خویش کرده نگون سار

روی تو تابنده ماه بر زبر سرو

موی تو تابیده مشگ از برگلنار

چشم تو ترکی وکشوربش مسخر

زلف تو دامی و عالمیش گرفتار

سخت به پایان کار خویش بنالد

آن که بر آن زلفش اوفتاده سر ویار

ریجان داری دمیده برگل نسرین

مرجان داری نهاده بر در شهوار

آفت جانی از آن دو غمزهٔ دلدوز

فتنهٔ شهری ازآن دو طرهٔ طرار

فتنه شدستم به لاله و سمن از آنک

چهر توباغی است لاله زار

وسمن زار

لعل شکر بار داری و نه بدیع است

گرچه نماید بدیع لعل شکربار

زان لب شیرین تو بدیع نماید

این همه ناخوش کلام و تلخی گفتار

ختم بود بر تو دلربایی، چونانک

نیکی و پاکی بدخت احمد مختار

زهرا آن اختر سپهر رسالت

کاو را فرمانبرند ثابت و سیار

فاطمه، فرخنده مام یازده سرور

آن بدوگیتی پدرش سید و سالار

پرده نشین حریم احمد مرسل

صدر گزین بساط ایزد دادار

عرفان عقد است و اوست واسطهٔ عقد

ایمان پرگار و اوست نقطهٔ پرگار

بر همه اسرار حق ضمیرش آگاه

عنوان از نام او به نامهٔ اسرار

از پی تعظیم نام نامی زهراست

این که خمیده است پشت گنبد دوار

بر فلک ایزدی است نجمی روشن

در چمن احمدیست نخلی پربار

بار ولایش به دوش گیر و میندیش

ای شده دوش تو از گناه گرانبار

قدر وی از جمله کاینات فزونست

نی نی، کاو راست زبن فزونتر مقدار

چندش مقدار باید آنکه جهانش

چون رهیان ایستاده فرمانبردار

راستی ار بنگری جز این گهر پاک

از دو جهانش غرض نبود جهاندار

عصمت، چرخست و اوست اختر روشن

عفت، بحر است و اوست گوهرشهوار

آدم و حوا دو بنده ایش به درک ه

مریم و عیسی دو چاکریش به دربار

کوس کمالش گذشته از همه گیتی

صیت جلالش رسیده در همه اقطار

فرو شکوه و جلال و حشمت اورا

گر بندانی به بین به نامه و اخبار

شمارهٔ 125 - لغز

چیست آن سرو نارسیده به بار

بردمیده ز ایزدی گلزار

در بهار است چون به گاه خزان

در خزان است چون به گاه بهار

خود بود سروبن ولی بینی

برسرش سروهای خوش رفتار

سرو را آب سرفرازکند

وین خوداز آب پست گردد و زار

چشم ها باشدش ولی چون خلق

می نخوابد که خود بود بیدار

گر هزاران به سرو بنشینند

هم براین سرو برنشسته هزار

گر برآن سرو، درگه نوروز

عندلیبان شوند نغمه نگار

خود براین سرو نغمه خوانانند

در بهار و خزان و لیل و نهار

گربرآن

سرو بیهده شب و روز

برنشیند چکاو و بلبل و سار

خود براین سرو بلبلان نایند

جز بگفت محمد مختار

گر از آن سرو درگلستان ها

رسته بینی همه فزون ز هزار

در گلستان ازین گرامی سرو

می نیاید فزون تر از دو به بار

گر جز از شاخ و برگ و بار ندید

هیچ کس بر به سرو و بید و چنار

هم برین سر و شاخ و برگ فزون

رسته اما نه کش کنی دیدار

برگ و باری بر او بود که کند

نور در دیدهٔ اولی الابصار

برگ او زاد و برگ مردم دین

بار او لطف پاک ایزد بار

ای پسر این لغز که برگفتم

نیک برخوان و نام او (به من آر)

ور کنون نام او به من ناری

رنج بایدکه تا بریش به کار!

این قصیده بدیهه بسرودم

در به گرمابه ای روان او بار

سخت تیره چو طالع عاشق

سست بنیان چو وعدهٔ دلدار

سستی شعر، خود گواه بود

گر نداری تو قول من ستوار

زانکه آسان سرودمش خود گشت

سهل وآسان به معنی وگفتار

شعر باید سبک سرود و روان

نه گرانسنگ و مغلق و دشوار

شمارهٔ 126 - تغزل و بهاریه

گشاده روی بهار، ای گشاده روی بهار

شراب سرخ بخواه و نبید سرخ بیار

بهار آمد و سنبل برآمد از لب جوی

به بوی زلف تو ای شمسهٔ بتان بهار

توازبهار فزونی بتا، به رنگ و به بوی

خود اینکه گفتم از من بسی شگفت مدار

بهارگیتی روزی دو بیش خرم نیست

بهار روی تو را خرمی بود هموار

به جزتو ای به دوزخ رشگ لعبتان چگل

ندیده هیچ کس اندر به هیچ شهر و دیار

بهار چنگ سرای و بهار رودنواز

بهار ساغرگیر و بهار باده گسار

بهار نبود رشگ نگارخانهٔ چین

بهار نبود بی غارهٔ بت فرخار

مکن شتاب و به سیر بهار و باغ مرو

وگرکه رفتن خواهی مرا چنین مگذار

بپوش روی و حذرکن که بهر سیر، تو را

ستاده اند بسی

مرد و زن به راه گذار

مکن جدا ز رخ خود کنار و دیدهٔ من

گرم نخواهی رنگین به خون دیده کنار

تو نوبهاری و ابر تو دیدگان منست

همی ببارد ابر آن کجاکه بود بهار

ز رنج دوری روی تو ای بدیع صنم

ز درد وسختی هجر تو ای ستوده نگار

جنان بگریم از دیده گان به دامن دشت

که سیل اشک فرستم همی به دریا بار

همی بگریم زار و مرا نگویدکس

که کریه بشکن و ز دیدکان سرشک مبار

چنین نگریم، نی نی خطاست گریه چنین

به عهد خواجه نه نیکوست گریهٔ بسیار

شمارهٔ 127 - مرگ تزار

خمش مباش کنون کامد ای بهار، بهار

سخن زلعبت چین وبت بهار، به آر

ز بی حقیقتی چرخ و بیوفایی دهر

هزاردستان زد در میان باغ، هزار

چه گفت؟ گفت جهان رهزنی حرام خورست

تو سر به عشوهٔ دهر حرام خوار، مخار

زمانه کشت ترا نارسیده می درود

مکار تخم امل، در زمین این مکار

ز لعب دور قمر روشنی مدار طمع

که بر محک، سیه آمد عیار این عیار

چه رزم هاکه بود پرقتال ازبن قتال

چه قلب ها که بود داغدار ازین غدار

به سال ها دهد و بازگیرد اندر دم

نهان به پرورد و سازد آشکار، شکار

نشان عاطفت از دهر کینه جوی، مجوی

امید راستی از چرخ کجمدار، مدار

ز بحر جان اوبارش کسی ار خلاصی جست

نهنگ بر سر او بارد ابر جان اوبار

نه شه شناسدگیتی ونی وزیر، تو شو

ز هر در آر پیاده، ز هر سو آر، سوار

به کار دولت نتوان گزافه کاری کرد

که از دولت شود آخرگزافه کار، فکار

ز رزم خوار شمردن، ترا رسدکه رسید

ز خصم بر شه خوارزم و والی اترار

مبین به مردم خوار و زبون، به خواری ازآنک

به کینه مردم خوارند، گرگ مردم خوار

مبین تو زار و زبون مردمان غوغا را

که رزمجو یی غوغا بکشت زار، تزار

نقاط مسکو و پطر، از

تزار برگشتند

دو نقطه چون که یکی کشت شد تزار نزار

به باد، اصل و تبار و قتیل، نسل و نتاج

نه تاج ماند و نه تخت و نه صفه ماند و نه بار

دو مار بودند آری تزار و فرزندش

زمانه بین که برآورد از این دو مار، دمار

سفیه محتسبانی کجا ز جهل و خری

خرند بی سبب، آزار مردم بازار

تو جار دانش و داد آن زمان زنی که شوی

امین خرمن فلاح و دفتر تجار

زکارهای عموم آنچه را نخواست عوام

به فتوی خرد آن کار، ناصواب انگار

کسی که دشمنی عامه را خرید به عمد

قماش عار و لباس عوار کرد شعار

نکرد بایدکاری، که مردم عامه

رهاکند پی کار و دود سوی پیکار

دل رعیت گنجست و جهل مار وبست

توگنج خواهی، همت به مرگ مارگمار

به مذهب و ذهب او مدار کار، ولیک

درون مدرسه اش با کتاب و کار، بکار

شمارهٔ 128 - لاله زار

چون پای خرد خرد نهادی به لاله زار

خوبان بخند خندکشندت میان کار

زان خردخرد، خورده شوی در شکارشان

کان خند خند، خندهٔ شیرست بر شکار

الوان رنگ رنگ فرو هشته از یمین

خوبان طرفه طرفه، روان گشته از یسار

زان رنگ رنگ، رنگ شوی درخم فریب

زان طرفه طرفه، طرفه درافتی به دام یار

زلفان حلقه حلقه، به دل ها زند ترنگ

صهبای جرعه جرعه، ز سرها برد خمار

زان حلقه حلقه، حلقهٔ مارست شرمگین

زان جرعه جرعه، جرعهٔ زهر است شرمسار

تفریح توده توده؛ ز پیش نظر دوان

تحریک دسته دسته، به پای هوس نثار

زان توده توده، تودهٔ ثروت شود تباه

زان دسته دسته، دستهٔ اسکن شود بخار!

آوخ که نرم نرم، حریفان نادرست

گیرند گرم گرم، ترا نیز در کنار

زان نرم نرم، نرم کند دنده ات مرض

زان گرم گرم، گرم شوی با بلا دچار

گیرند دفعه دفعه، زنان تنگ در برت

وز بوسه دانه دانه، کنندت گهر نثار

زان

دفعه دفعه، دفعه کشد بر سرت بلا

زان دانه دانه، دانه زند بر تنت هزار

امراض گونه گونه کند بر تنت هجوم

و املاح، شیشه شیشه کشد در برت قطار

زان گونه گونه، گونهٔ سرخت شود تباه

زان شیشه شیشه، شیشه ی عمرت شود فکار

سفلیس جسته جسته کند درتنت نفوذ

سوزاک رفته رفته زند بر سرت فسار

زان جسته جسته، جسته و ناجسته منفعل

زان رفته رفته، رفته و آینده شرمسار

ادرار قطره قطره چکد از سر قضیب

ادبار، لکه لکه فتد درته ازار

زان قطره قطره، قطرهٔ زهرت چکد به کام

زان لکه لکه، لکهٔ ننگ آیدت به کار

از درد، لحظه لحظه بریزی به رخ سرشگ

کزتنت لقمه لقمه خورد چنگ روزگار

زان لحظه لحظه، لحظهٔ عمر عزیز تلخ

زان لقمه لقمه، لقمه ی آمال ناگوار

زر داده مشت مشت به داروگر و طبیب

وافتاده پایه پایه ز قدر و ز اعتبار

زان مشت مشت، مشت تو نزدیک خلق باز

زان پایه پایه، پایهٔ افلاست استوار

هر روز پرده پرده تنت کاسته ز رنج

هر صبح کاسه کاسه دواکرده زهرمار

زان پرده پرده، پردگیان تو مویه گر

زان کاسه کاسه، کاسهٔ عمر تو مویه دار

جفت تو زار زار، بدرد تو مبتلا

زهدانش شرحه شرحه و اندام نابکار

زان زار زار، زار بگرید بر او پدر

زان شرحه شرحه، شرحه دل مام داغدار

فرزند قطعه قطعه برآرندش از رحم

ماماش، پنج پنج و اطباش، چار چار

زان قطعه قطعه، قطع شده مام رانفس

زان پنج پنج، پنجه به خون جنین، نگار

شمارهٔ 129 - در وصف آتلیه نقاشی اسعد

حبذا از این نگارستان پر نقش و نگار

خوش تر از بتخانهٔ چین و سرای نوبهار

صفحه اندر صفحه خرم چون بهشت اندر بهشت

پرده اندر پرده رنگین چون بهار اندر بهار

نقش های روم و یونان پیش نقشش ناتمام

طرح های چین و تبت ییش طرحش نابکار

حرکت از هر گوشه پیدا، صنعت از هرسو پدید

فکر هر جانب نمایان، ذوق

هر جا آشکار

می دود از هر طرف در این گلستان سیل روح

راست همچون جدول باران به روز ژاله بار

بوستان بینی و گو می وزد این دم نسیم

کاروان بینی و گوبی می نهد این لحظه بار

گویی اکنون می پرد از نزد ما نقش تذور

گویی اینک می دود بر روی ما شکل سوار

جنگلی بینی که شبنم می چکد از برک گل

وز نسیم نرم حرکت می کند برگ چنار

سوسن بری ز شرم سوسن او روی زرد

لالهٔ دشتی ز رشگ لالهٔ او داغدار

ساق گل بینی و خواهی تا کنی از لطف بوی

لیک از آن ترسی که بر دستت خلد ز آن ساق خار

سوزن عیسی بود با رشتهٔ مریم قرین

کاین روانبخشی روان کرده است بر هر پود و تار

کی شدی ارژنگ مانی همچو عنقا بی نشان

گر ز سوزن کرد «اسعد» داشتی یک رشته کار

نور چشم ایلخان اسعد محمد آن که هست

بختیاری را شرف زین خاندان بختیار

اسعدا وصف نگارستان زیبای ترا

خامهٔ من لوحه ای آراست بهر یادگار

سوزن من خامه است و رشته اش فکر بلند

نقش سوزن کرد من وصف نگارستان یار

گر بخواند احمدی قاضی القضاه این چامه را

آفرین راند به طبع صورت انگیز بهار

در میان بنده و اسعد همو شاید حکم

زان که هست اندر قضاوت دادبان و دادیار

آن که گر برخوان جودش نه فلک سغدو شود

گزلک عزمش کند در یک دم او را چاپار

شکوهٔ اسعد به هرمز بردم آری گفته اند

شکوهٔ یاران به یاران کرد باید آشکار

شکوه ای گر از تو هست اندر دل پردرد من

احمدی آن شکوه را خواهد نمودن برکنار

ورتو با جمشید هستی در نزاع مرده ریک

از چه با من رفت فعل مرده شو با مرده خوار؟

داده و بخشیده خود باز نستاند کریم

این بود رسم بزرگان، این بودی خوی کبار

شمارهٔ 130 - بی خبر

ای خوش آن ساعت

که آید پیک جانان بی خبر

گویدم بشتاب سوی عالم جان بی خبر

ای خوش آن ساعت که جام بی خودی ازدست دو ست

خواهم و گردم ز خواهش های دوران بی خبر

تا خبر شد جانم از اسرار پنهان وجود

گشتم از قیل و مقال کفر و ایمان بی خبر

در نهاد آدم خاکی خدا داندکه چیست

هست از این راز نهان جبریل و شیطان بی خبر

اهرمن از سجدهٔ انسان خاکی سرکشید

زان که بود از شعله های عشق پنهان بی خبر

غرق حرمانیم و در سر نقش پنداری که یار

چهره بگشاید مگر با لعل خندان بی خبر

مدعی دیدار خواهد بلهوس بوس و کنار

عاشقان پاکباز از این و از آن بی خبر

کی برد فیض شهادت کشته ای کز قتلگاه

جای گیرد در کنار حور و غلمان بی خبر

می رسد فضل شهادت رادمردی راکه هست

در رضا و لطف او از باغ رضوان بی خبر

در ره آداب رفتن هست شرط احتیاط

ورنه از فرجام این کارست انسان بی خبر

ای بسا زاهدکه دیوش در درون دل مقیم

دزد در کاشانه مشغولست و دربان بی خبر

وی بسا آلوده دامان کز تجلی های عشق

از نهادش سر زند خورشید تابان بی خبر

تا خبر داری ز خود،فرمانبری را کار بند

پیش کز جانان رسد یک لحظه فرمان بی خبر

راز قرآن را ز صاحبخانه جویا شو که هست

از مراد میزبان بی شبهه مهمان بی خبر

آنکه از قرآن همان الفاظ تازی خواند و بس

هم به قرآن کاو بود از راز قرآن بی خبر

ما در آتشخانه دیدیم آیت الله نور

لیک از این معنی بود گبر و مسلمان بی خبر

جاهلان مغرور سعی خوش و لطفش کارساز

ابر و خورشیدند گرم کار و دهقان بی خبر

این جهان جای توقف نیست خوشبخت آنکه او

چون نسیمی خوکذشت ازاین کلستان بی خبر

نیست یک جو ایمنی در قرب درگاه ملوک

ای خوش آن موری کزاو باشد سلیمان بی خبر

گر بهار آگه شد از قصد رقیبان دور نیست

یوسف مصری نماند

از کید اخوان بی خبر

شمارهٔ 131 - پائیز و زمستان

روان شد لشگر آبان به طرف جوببار اندر

نهاده سیمگون رایت به کتف کوهسار اندر

نهان شد دامن البرز در میغ و بخار اندر

تو گویی گرد کُه بستند پولادین حصار اندر

چو بر بستان کفن پوشید برف تندبار اندر

درخت سرو بر تن کرد رخت سوگوار اندر

درختان لرز لرزان در میان جویبار اندر

به پای هر درختی برگ ها گشته نثار اندر

خزانی برگ، هرسو توده چون زر عیار اندر

دمنده باد، همچون صیرفی وقت شمار اندر

بتابد خور ز بالا بر زمین زرد و نزار اندر

چو زربن مغفر جنگی بهیجا از غبار اندر

بهر جویی یکی آیینه بنهاده به کار اندر

غرابان بر سر آیینه چون آیینه دار اندر

شود باد خنک هر شب به بستان گرم کار اندر

به جسم آبدان پوشد سلیحی آبدار اندر

فسرده غنچه ها گشته نگون بر شاخسار اندر

توگویی لعبتان گشتند آویزه به دار اندر

در آن وادی که خوید آمد به زانوی سوار اندر

کنون جز خشک خاری نیست فرش رهگذار اندر

به هرجا لشگر زاغان فرود آرند بار اندر

فروبندد جلب شان بند بر پای هزار اندر

به باغ آیند زاغان شام گاهان صد هزار اندر

درافکنده با بر تیره بانگ غارغار اندر

فرود آیند ناگاهان به بالای چنار اندر

چنار بی بر از ایشان ز نو آید به بار اندر

سر هر شاخ پنداری بیندوده بقار اندر

ز هیبت شان به باغ، از باغ بگریزد هزار اندر

چمد رنگ از کمرگاهان به شیب رودبار اندر

پرد کبک دری از تیغه سوی آبشار اندر

پلنگ از قله زی دامن شود بهر شکار اندر

شبان مر گوسپندان را کند پنهان بغار اندر

به برف افتد نشان پای گرگان بی شمار اندر

به بازی جسته درهم پنج پنج و چار چار اندر

بوادی ها درون خرگوشکان جسته قرار اندر

نهفته تن به زبر خاربن عیاروار

اندر

نهاده برکتف دو گوش و خفته زیر خار اندر

گشاده چشم ها همچون دو لعل شاهوار اندر

به سویش ره برد تازی چو عاشق سوی یار اندر

ز خفتنگه برآهنجدش و افتدگیر و دار اندر

بدا بیچاره مسکینی به بدخواهان دچار اندر

به قصدش مرگ بگشاده کمین از هرکنار اندر

*

*

بدین معنی یکی بنگر به احوال دیار اندر

درافتاده به چنگ دشمنانی دیوسار اندر

تو گویی مرگ بگشاده به ایرانشهر، بار اندر

به جان کشور افتاده گروهی گرگوار اندر

به دلشان هیچ ناجسته وفا و مهر بار اندر

توگویی کینهٔ دیرین به دل دارند بار اندر

دربغا کشور ایران بدین احوال زار اندر

دریغا آن دلیری ها به چندین روزگار اندر

چه شد رستم که هرساعت به دشت کارزار اندر

گرامی جان سپر کردی به پیش شهریار اندر

برگودرز یل هفتاد پور نامدار اندر

به میدان داده جان هریک به عز و افتخار اندر

ببین زی داریوش آن خسرو با اقتدار اندر

به نقش بیستونش بین و آن والا شعار اندر

به بیم است از دروغی، چون به شهری گرگ هار اندر

بخواهد کز دروغ ایران بماند برکنار اندر

کنون گر بیند ایران را بدین ایام تار اندر

چکد خونابه اش از مژگان اشکبار اندر

بدین کشور نه بینی جز گروهی نابکار اندر

کزیشان جز دروغ و ملعنت ناید به بار اندر

امید راستگویی نیست یاری را بیار اندر

ز درویش و توانگر تا به شاه و شهریار اندر

شده گویی به ایرانشهر با عز و فخار اندر

تبار اهرمن چیره به یزدانی تبار اندر

ز بی برگی درافتاده به حال احتضار اندر

جهانخواران به گرد او چو جوقی لاشخوار اندر

به ختم احتضار او نشسته به انتظار اندر

کجا افتند در وی از یمین و از یسار اندر

شمارهٔ 132 - تجدید مطلع (در توصیف مازندران)

خوشست اکنون اگر جویی به آبسکون گذار اندر

سوی مازندران تی و برگیری قرار اندر

گهی

بر ساحل دریا بخوید و مرغزار اندر

گهی بر طرف بابل رود با بوس و کنار اندر

گهی غلطیده درگردونه های برق سار اندر

گهی بنشسته بر تازی کمیت راهوار اندر

خوشا مازندران ویژه پاییز و بهار اندر

به خاصه طرف آبسکون بدان دریاکنار اندر

زمینش سال و مه سبز و گل اندر وی به بار اندر

همیشه بلبلانش مست در لیل و نهار اندر

دمد انجیر بن ها بر چنار و بر منار اندر

درختی بر درختی روید و آید به بار اندر

تذرو جفت گم کرده خروشان بر چنار اندر

کشیده هر طرف گردن پی دیدار یار اندر

«هراز» بانگ زن پوید بدان خرم دیار اندر

به کردار طراز سیم بر نیلی شعار اندر

خروشش گوش کر سازد به بانگ رعد سار اندر

بغلطاند تن پیل ژیان را بر گدار اندر

شمارهٔ 133 - تغزل

سنبل داری به گوشهٔ چمن اندر

نرگس کاری به برگ یاسمن اندر

در عجبم زافریدگار، کزان روی

لاله نشاند به شاخ نسترن اندر

ای صنم خوبرو به جان تو سوگند

کم ز غم آتش زدی به جان وتن اندر

گاهی بی خویشتن شوم ز غم تو

گاه به پیچم همی به خویشتن اندر

سخت به پیچم که هر که بیند گوبد

هست مگر کژدمش به پیرهن اندر

زار بنالم چنان که هرکس بیند

زار بنالد به حال زار من اندر

روی تو درتاب تیره زلف تو، گویی

حور فتاده به دام اهرمن اندر

دام فریبی است طره ات که مر او را

بافته جادو به صدهزار فن اندر

صدشکن اندر دو زلف داری و باشد

بندی پنهان به زیر هر شکن اندر

صدگره افتد به هردلی که به گیتی است

گرش به دلها کنند سرشکن اندر

چندکزان زلف بر ستردی، امروز

مشگ نباشد به خطهٔ ختن اندر

زلف سترده مده به باد، که در شهر

جادویی افتد میان مرد و زن اندر

جادویی اندر میان خلق میفکن

نیکو اندیشه

کن بدین سخن اندر

جادوبی وگربزی چو شد همه جایی

ملک درافتد به حلقهٔ فتن اندر

چون گذردکارها به حیلت و افسون

هیچ بندهدکسی به علم تن اندر

مردم نیرنگ ساز را به جهان در

جای نباشد مگربه مرزغن اندر

زلفک تو حیله سازگشت و سیه کار

زانش ببرند سر بدین ز من اندر

قدتو چون راستی گزید، به پیشش

سجده برم چون به پیش بت، شمن اندر

گر نکنی پیشه راستی و درستی

راست نیایی به خدمت وطن اندر

ور نکنی خدمت وطن به تمامی

عاصی گردی بحی ذوالمنن اندر

درخمت ار جان دهم خوشست، که مردن

شیرین آید به کام کوه کن اندر

جوشم و خونابه گرم گرم ببارم

همچون مرغی به روی بابزن اندر

شمارهٔ 134 - در وصف انگور

انگور شد آبستن هان ای بچهٔ حور

برخیز و به گهواره فکن بچهٔ انگور

آن بچهٔ نوزاده فروگیر که مادرش

شش ماه فرو خفته درآغوش مه و هور

اکنون شده آبستن و برگردش هر روز

چون قابلگان آمده یک قافله زنبور

این قابلگان قابلگی نیک ندانند

هان خیز و ز بسترش یکایک را کن دور

سختم عجب آید که چنین کودک چون زاد

زان تیره رخ خستهٔ مستسقی رنجور

وین نیز عجب تر که به یک زادن چون گشت

ستخوانش بگسیخته و جلدش مبثور

وآنگاه سر از خاکش برگیر به نرمی

چونان که نگردد شکم و پشتش ناسور

زان پس به یکی بستر سنگینش درافکن

و زپشت و برش دورکن آن کودک مستور

خود گرچه به مادرش ستم خواهد رفتن

لیکن تو دربن کار مصابستی و مأجور

وان طفل به گهواره درافکن به دو سه ماه

چونان که به گهواره درون گردد محصور

آن طفل نکوروی که از روشن رویش

چون روز برافروخته گردد شب دیجور

آنگه که به نیرو شود و روی فروزد

زو وام کند رضوان رنگ دو لب حور

وانگه که به بلور فرود آرد ساقیش

چون کان عقیق یمنی گردد بلور

شمارهٔ 135 - مجلس چهاردهم

به بهارستان

افتاد مرا دوش عبور

جنتی دیدم بی حور و سراپای قصور

حوریان کرده رخ از فترت ایام دژم

قصرها یافته از فرقت احباب فتور

سربسر یافته تبدیل به آیات عذاب

آن کجا بوده سراپای پر از آیت نور

ساحتی کایتی از روز سعادت بودی

گشته تاربک تر از تیره شبان دیجور

زیر هرگلبن او جمع، هزاران عقرب

دور هر نوگل او گرد، هزاران زنبور

بلبلش نوحه گر از فرقت مردان شریف

قمریش مویه گر از مرگ وکیلان غیور

آید آواز سلیمان ولی از ملک عدم

می رسد بانگ مدرس ولی از عالم گور

فاخته کوکو گویان که کجا رفت بهار

ورشان مویان مویان که کجا شد تیمور

هر سحرگاه بروبد ره و بیراه، نسیم

به امیدی که کند مؤتمن الملک عبور

جای کیخسرو بگرفته فلان گبر، به زر

جای مستوفی بنشسته فلان رند، به زور

بددلی جای دلیری و طمع جای گذشت

سفلگی جای جوانمردی و غم جای سرور

همه پستی و دنائت همه نادانی و جهل

همه تزویر و تقلب همه تقصیر و قصور

روزها پرسه زنان در طلب روزی و شب

دست بر گنجفه و گوش به تار و طنبور

همه با اجنبیان یار و زکشور بیزار

همه با سید ضیا جور و به ملت ناجور

بجز از نفع ندارند ز هستی مقصود

بجز از پول ندارند به گیتی منظور

ز دو من قند و شکر لذت ایشان حاصل

به دو تا چرخ رزین همت ایشان مقصور

راست چون قحط و غلا در دل مردم مغضوب

همچو طاعون و وبا در بر ملت منفور

همه مخلوق سهیلی ز چه؟ از دزدی رای

همه مطرود خلایق ز چه؟ از نقص شعور

شهر مخروبه و مخروبهٔ ایشان آباد

ملک وبرانه و وبرانهٔ ایشان معمور

باد افکنده به بینی ز چه؟ از غایت عجب

زنخ افشرده به غبغب ز چه؟ از فرط غرور

یاوهٔ تیه ضلالند و ز غفلت شمرند

خویشرا موسی

و این کاخ، تجلی گه طور

همه را گردن فربی همه را گنده شکم

این یکی مستحق چاقو و آن یک ساطور

فرقه ای چون امل خویش طویلند و دراز

جرگه ای چون طمع خق بش کلفتند و قطور

وطن از پنجهٔ یک... اگر جست، چه شد؟

که درافتاد به چنگال گروهی مزدور

در بر شاه و رعیت همه کافر نعمت

پیش سرنیزهٔ دشمن همگی عبد شکور

هر یکی گوید با خویش که، گر تنها من

کیسه پر سازم از این معرکه باشم معذور

ازقضا جمله وکیلان همه این می گویند

خاصه آنان که بر این قوم رؤسند و صدور

لاجرم جمله دوانند پی پختن نان

چشم ها بسته و بگشوده دهان ها چوتنور

حیرتم من که چرا گشت سهیلی پامال

زان که در پختن نان بود به غایت مشهور

مجلس چاردهم مجلس نان پختن بود

حیف شد سعی سهیلی که نیامد مشکور

مثل است این که چهی گر به رهی حفر شود

زودتر از همه حاضر قند اندر محفور

آه ازبن مجلس و دولت که توگویی از غیب

همه هستند به وبرانی کشور مامور

به خدایی که بود هستی مطلق کاین ملک

با دوتن مرد خردمند شود دار سرور

لیکن افسوس که این جمع منافق نهلند

که کند صورتی از پرده اصلاح ظهور

همه مرعوب اجانب همه مغلوب طمع

همه دلال اعادی همه حمال شرور

کار بیرون شده از چاره ندانم بالله

تا چه حد مردم این ملک حلیمند وصبور

این وکیلان که به فرمان ... بودند

همه ازعهد ششم جالس این مجلس سور

اینک از غفلت ما، ماه شب چارده اند

تاکی افتد به محاق این مه منحوس شرور

این قصیده اگر از ری به خراسان افتد

اوستادان به رهی طعنه زنند از ره دور

آری از ری به خراسان نبرد زبرک شعر

راست چون زیره به کرمان و به تبریز انگور

آن خراسان که درو بوده صبوری و

حبیب

این یک از پشت شهید آن دگر از نسل صبور

آن خراسان که درو بوده ادیب الادبا

ثانی اثنین رضی الدین در نیشابور

ای خراسان تو به هر فترت و هر حادثه ای

سپر ایران بودی به سنین و به شهور

جیش یونان را راندی توبه تیغ از ایران

خیل مروان را کردی تو به مردی مقهور

سربداران دلیر تو از ایران کندند

ربشهٔ دولت منحوس طغاخان تیمور

آل طاهر ز تو دادند به بغداد جواب

آل لیث از تو گرفتند به شاهی منشور

آل سامان ز تو و دولت غزنی ز تو بود

وز تو شهنامه بر اوراق ابد شد مسطور

نادر از نادره اقلیم تو برخاست که کرد

خاک ایران را خالی ز سه خصم مغرور

ای خراسان ز چه بنشسته و ساکت نگری

تا به نام تو دوانند به هر گوشه ستور

زبن وکیلان که تو منشور وکالت دادی

نام دیرین تو شد پست الی یوم نشور

به جز از یک دو سه تن قادر و عاجز، باقی

زان کسانند که شاید سرشان از تن دور

همه بی فضل و فضیلت همه بی علم و سواد

همه قلاش وبخوبر، همه الدنگ وشرور

همگی از اثر بی رگی و بی حسی

برده در عهد رضاشاه حظوظ موفور

بهر بی دردی و دلسردی و بی حسی خلق

هست هریک را خاصیت صد من کافور

عجبم تا ز چه این سرد مزاجان خنک

گشته مبعوث چنان قوم غیور محرور

شمارهٔ 136 - تغزل

بوستان بشکفت و بلبل برکشید از دل صفیر

همچو چشم من گهرپالای شد ابر مطیر

بر نشاط روی گل وقت سپیده دم به باغ

فاخته آوای بم زد عندلیب آوای زیر

بوستان بشکفت چون رامشگه پروبز شاه

سروبن برخاست چون بگشوده چتر اردشیر

ابر تیرافکن گشود از قطرهٔ باران خدنگ

باد جوشن گرکشید از سیم، جوشن بر غدیر

نرگس از نابخردی بنهاد در سیماب زر

لاله از افسونگری بنهفت در شنگرف قیر

روز باران از فروغ مهرگردد

آشکار

آن کمان هفت رنگ از دامن چرخ اثیر

چون حریری چند رنگین بر تن چینی عروس

باز جسته یک ز دیگر دامن رنگین حریر

نوبهار دلپذیر و روز شادی و خوشیست

خرما نوروز و خوشا نوبهار دلپذیر

از میان ابر هر ساعت درخشی برجهد

وز هراس خود برآرد رعد، افغان و نفیر

همچو خصم شه که برتابد رخ و افغان کند

آن زمان کز شست خسرو برجهد پرنده تیر

شمارهٔ 137 - تغزل و تشبیب

باد بیاورد بوی مشک به شبگیر

گوئی بگذشت از آن دو زلف گره گیر

شبگیر ار بگذرد نسیم بر آن زلف

مشک فرازآورد نسیم به شبگیر

دانم تدبیرها بسی به همه کار

لیک به عشق اندرون ندانم تدبیر

خلخ وکشمیر را به خیره ستایند

آری کار جهان بود همه بر خیر

زانکه یکی چون تو حور نیست به خلخ

زانکه یکی چون تو سرو نیست به کشمیر

جز پی نخجیر سوی من نگراید

تا سر زلفت دلم ربوده به نخجیر

سروی و بر سرو ماه داری وخورشید

ماهی و بر ماه حلقه بندی و زنجیر

گفتم ماهی و اینت غایت تکذیب

گفتم سروی و اینت غایت تحقیر

خود سخنی بود ناستوده و بگذشت

زان سخن رفته عذرخواهم بپذیر

عذر پذیرست و جرم پوش خداوند

وین دو بود نیز بهترین صفت میر

شمارهٔ 138 - بهاریه و تشبیب

نگر به زلف و بنا گوش آن بت کشمیر

یکی ز ساده پرند و یکی ز سوده عبیر

دو پیشه دارد بر جان و دل دو طرهٔ او

یکی گذارد بند و یکی نهد زنجیر

شگفتم آید زان دل در آن بر سمین

یکی به طبع حدید و یکی به لطف حریر

برمن آمد آراسته به هم رخ و زلف

یکی چو لیله مظلم یکی چو بدر منیر

بگفت چند بهم بر، من و تو بنشینیم

یکی به رنج دچار و یکی به عشق اسیر

جواب دادم زان کم نژند شد دل و جان

یکی ز

گیتی ریمن یکی ز چرخ اثیر

ز رنج سیم و زر ایدون شده است چشم و رخم

یکی به گونهٔ سیم و یکی به رنگ زریر

بگفت سوی چمن شو که سیم و زرگیری

یکی ز چهرهٔ نسرین یکی ز دیدهٔ تیر

به باغ و بستان بینی نگارخانهٔ چین

یکی پر از تمثال و یکی پر از تصویر

نهاده معجزهٔ خویش، موسی و داود

یکی به شاخ درخت و یکی به روی غدیر

سرشگ ابر بهاری به آبگیر درون

یکی است حلقه نگار و یکی است حلقه پذیر

برد شقیق و گل سرخ را به باغ و به راغ

یکی ز مرجان تاج و یکی ز عود سریر

همی بنالد رعد و همی بتابد برق

یکی چو جان مخالف یکی چو تیغ امیر

شمارهٔ 139 - شکواییه

شریر، قاضی و رهزن، امین و دزد، عسس!

ازبن دیار بباید برون جهاند فرس؛

فتاده کارکسان با جماعتی که بوند

همه عوان و همه خونی و همه ناکس!

زمام جمله سپرده هوس به چنگ هوی

مهار جمله سپرده هوی به دست هوس!

.. .... ...... .................

که از نهیبش برخاست ناله از هرکس!

به خانه اندر نادیده چهر مام و پدر

به مکتب اندر ناخوانده قل اعوذ و عبس

.. ... ...... ....... ... .... ... ..

چو قوم موسی درساخته به سیر وعدس

.. .... ...... .... ... ... .... .. ..

که بر ویند و از ویند چون سگان مگس

مگر فریشته یاری کند وگرنه به دهر

نیند با سپه دیو، خیل مردم بس

ستاده اند به تاراج بندگان خدای

چنان که رزبان در باغ رز به وقت هرس

نه از خداشان بیم و نه از بشرشان شرم

نعوذ بالله از این سگان هرزه مرس

ز خائنان و ز دزدان که بر سرکارند

شد این امین خزانه، شد آن امیر حرس

نیند غافل از آزار مرد و زن یکدم

چنان

پزشک زبردست از شمار مجس

نشان شکوه بدی و به محبس افتادی

کس ار کشیدی باری یکی بلند نفس

کسان به محبس ایمن ترند تا به سرای

اگرچه زنده به گورند مردم محبس

مرا ز محبس این سفلگان حکایت هاست

که کرده پایم روی زمین زندان مس

درون زندان دیدم نکرده جرم بسی

زگنده پیرکهن تا به کودک نورس

یکی اسیر، که گفت ای اجل نجاتم ده

یکی به بند، که گفت ای خدا به دادم رس

یکی به حبس، که از شهرخود به میر بلد

عریضه کرد و بنالید از عوان و عسس

یکی به ایران باز آمده ز کشور روس

یکی از ایران کرده گذر به رود ارس

یکی نوشته کتابی به تاجر دهلی

یکی گرفته جوابی ز عامل مدرس

یکی شکایت کردست کز چه روی امسال

مرکبات گران است وگوجه ها نارس

یکی به محضر جمعی سروده با میرآب

که باد لعنت بر خولی و سنان عنس

یکی به عهد مدرس به نزد او رفته است

شده است با وی همره ز خانه تا مدرس

گناه بنده هم از این قبل گناهان بود

بگویم ار ندهی نسبت گزافه ز پس

به هشت سال ازین پیش شعله نامی داد

به من سلامی و دادم سلام او واپس

به سال ها پس از آن، شعله اشتراکی شد

وزو به چند رفیق جوان فتاد قبس

بدین گناه شدم پنج ماه زندانی

سپس به شهر صفاهان فتادم از محبس

کنون اسیر و غریبم به شهر اصفاهان

جدا ز من زن و فرزند چون ز غژم، تگس

همی بنالم هر دم به یاد یار و دیار

سری به زیر پر اندر، چو مرغ تنگ نفس

به هر طرف نگرانم در آرزوی نجات

چو مردگمشده در آرزوی بانگ جرس

نه پرسشم را پاسخ، نه نالشم راگوش

سپهرگوبی کر است و روزگار اخرس

سپهر، تلخی بارد به جان من گوبی

که پر

شرنگ است این آبگینهٔ املس

به عمر خویش نشاندیم بیخ فضل و ادب

ولی دربغ که حنظل دمید ازین مغرس

زمانه بر تن ما شوخکن پلاس افکند

به جرم آنکه دریدیم جامهٔ اطلس

*

* *

همیشه تا که بود جعد زنگیان پرتاب

هماره تا که بود انف چینیان افطس

همیشه تاکه بود مار همقرین با مور

هماره تا که بود خار همنشین با خس

تن شریر به خاک و سرش به نوک سنان

بنای ظلمش ویران و رایتش منکس

شمارهٔ 140 - خیانت

آن را که نگون است رایتش

من هیچ نخواهم حمایتش

و آن دیو که این کار خواسته است

دیوانه بخوانند، ملتش

این کشور تحت الحمایه نیست

هم نیز برنجد زصحبتش

ملکی که ز جیحون و هیرمند

تا دجله برآید مساحتش

از کس بنخواهد حمایتی

وین گفته نگنجد به غیرتش

آن کس که به ما داده یادداشت

وان صاحب او، چیست نیتش

بی جنگ بخواهد جهان گرفت؟

صعبا و غریبا حکایتش

امروز که هر ملت نژند

در سایهٔ تیغ است حرکتش

بی قیمت خون بندگی خطاست

وین بنده گرانست قیمتش

گویند سپهدار داده خط

لعنت به خطوط پر مخافش

گر داده خطی این چنین خطاست

کاین ملک بری بوده ذمتش

بی رأی شه و رأی مجلسین

ملت نشناسد به صحتش

لعنت به وزیری چنین که هست

بر خیر بداندیش، همتش

با آن که فزون دارد احترام

با آن که فزونست ثروتش

قوم و وطن خود کند ذلیل

وانگاه بخندد به ذلتش

بخشد وطن خود به رایگان

وانگاه گریزد ز خشیتش

زودا و قریباکه در رسد

خائن به سزای خیانتش

شمارهٔ 141 - تغزل

بربوده دلم چشم پر فنش

وان عارض چون ماه روشنش

نسرینش رخ و سوسنش دو زلف

من بندهٔ نسرین و سوسنش

عشقی است دگرگونه با ویم

مهریست دگرگونه با منش

خاطر شده مفتون عارضش

دیده شده حیران دیدنش

مانا ملک العرش از نخست

آمیخته با نیکوئی تنش

حورای جنان بوده مادرش

فردوس برین بوده مسکنش

امروز بدیدم به رهگذار

خون دل خلقی بگردنش

برخاسته دامن کشان به راه

و آویخته قومی به دامنش

افتاده بسی

جان و دل به خاک

پیش مژهٔ ناوک افکنش

ز انبوه دل از دست رفتگان

چون کعبه شده کوی و برزنش

من نیز فرا رفته تا مگر

یک خوشه ربایم ز خرمنش

از دیده فشاندم بسی سرشک

پیش دل چون روی و آهنش

بگذشت و به من بر نظر نکرد

تا بود چنین بود دیدنش

شیون کند از دست او دلم

با آنکه نه نیکوست شیونش

شیون چه کند بنده ای که هست

درگاه خداوند مأمنش

شمارهٔ 142 - به یکی از دوستان

ای شوکت ای شکسته دل دوستان خویش

بر جان عاشقان مزن از هجر خویش نیش

گر بنگری در آینهٔ قلب خویشتن

بینی به خود ارادت یاران زپیش بیش

اوقات دوستان مکن از زهر عشوه تلخ

قلب فسردگان مکن از نیش غمزه ریش

وصل تو داشت حوزهٔ ارباب ذوق جمع

هجر تو کرد خاطر مجموعشان پریش

گویند از آن لب شکرین تلخ گفته ای

تلخی به شکر تو نچسبد به صد سریش

گیرم که مردک هروی خورده شکری

ما و تو آن گرفت نبایستمان به ریش

طبع حسود پنجه گشاید به هر دروغ

مرد غریق دست گذارد به هر حشیش

یک شب عیادت من بیمار پیش گیر

نبود گنه عیادت یاران به هیچ کیش

اینجا دلیست خسته و مشتی گل و کتاب

واندر نهاده مجمرهٔ زرد هشت پیش

وان شاهد صغیر به آهنگ بم و زبر

با ذکر یا مجیر بود گرم کار خویش

سوی دگر ندیم سبکروح تلخ وش

بیگانه با مدّلس و با اهل ذوق خویش

چنگ و دف و ترانه گرت نیز آرزوست

همراه خود بیار ولی بی سبیل و ریش!

شمارهٔ 143 - بیدار شو!

ای خفته درین خاکدان رباط

چون طفل فروبسته در قماط

تا چند نشینی به آب وتاب

ای خواجه درین خاکدان رباط

زود است که بینی به جز کفن

بیداد نبود هیچ در بساط

باله که گذشتن نشایدت

روز دگر از روزن خیاط

بی طاعت ایزد چه گونه ای

با جسم نحیف و پل صراط

مرگ است چو

کلب عقور و ما

سرگرم به موشیم چون قطاط

چون برق، ربیع از پی ربیع

چون باد، شباط از پی شباط

عمر است که می بگذرد ز ما

ما خفته و آسوده در نشاط

برخیز و بکن فکری ای بهار

زان پیش که خاکت شود ملاط

شد قافله، بیدار شو ز خواب

ای خفته درین خاکدان رباط

شمارهٔ 144 - در منقبت حضرت امام جعفر صادق(ع)

باز به پا کرد نوبهار سرادق

بلبل آمد خطیب و قمری ناطق

رایتی فرودین به باغ درآویخت

پرچم سرخ از گلوی سبز سناجق

طبل زد از نیمروز لشکر نوروز

وز حد مغرب گرفت تا حد مشرق

لشکر دی شد به کوهسار شمالی

بست به هر مرز برف، راه مضایق

رعد فروکوفت کوس و ابر ز بالا

بر سر دشمن ز برق ریخت صواعق

باغ چو شطرنج گشت و شاه جنوبی

آمد بر لشکر شمالی فائق

لاله نوخیز رسته بر دو لب جوی

همچو به شطرنج از دو سوی، بیادق

غنچه بخندد به گونهٔ لب عذرا

ابر بگرید بسان دیده وامق

سنگدلی بین که چهر درهم معشوق

باز نگردد مگر ز گریهٔ عاشق

دفتری گل کشد ز جزوه کش اوراق

تا که سوابق کند درست و لواحق

چون که شد اوراق گل تمام مرتب

عضو گلستان شود به حکم سوابق

هست گلستان اداره و گلش اعضا

مهر فروزان بود مدیری لایق

نیست خلل اندرین اداره که خورشید

هست به تشویق جمله اعضا شایق

عضو هنرمند، جاه و مرتبه باید

خاصه که با وی بود رییس موافق

*

*

نوز نتابیده صبح، خواه صبوحی

زان که صبوحی است لیل غم را فالق

از می فکرت بساز جام خرد پر

جام خرد پر نگردد از می رائق

با می فکرت صبوح کن که بود فکر

خمری کان را خمار نبود لاحق

هرکه سحرخیزگشت و فکرکننده

راحت مخلوق جست و رحمت خالق

وانکه فروخفت تا برآمد خورشید

بر تن و بر جان خویش نبود مشفق

چون گل خندان پگاه روی فرو

شوی

جانب حق روی کن به نیت صادق

غنچه صفت پردهٔ خمود فرو در

یکسره آزاد شو ز قید علایق

خیز که گل روی خود به ژاله فروشست

تاکه نماز آورد به رب مشارق

خیزکه مرغ سحر سرود سراید

همچو من اندر مدیح جعفر صادق

*

*

حجه یزدان که دست علم قدیمش

دین هدی را نطاق بست ز منطق

راهبر مؤمنان به درک مسائل

پیشرو عارفان به کشف حقایق

جام علومش جهان نمای ضمایر

ناخن فکرش گره گشای دقایق

ازپی او رو که اوست هادی امت

گفتهٔ او خوان که اوست ناصح مشفق

سر قران را ز محکم و متشابه

جوی ز لطفش که اوست مصحف ناطق

راه به دارالشفای دانش او جوی

کاوست طبیبی به هر معالجه حاذق

داروی فقهش اگر نکردی چاره

شرع نبی مرده بودی از مرض دق

محضر درس امام گشت مقوی

شربت لطف امام گشت معرق

خود نشنیدی مگر که بود به عهدش

دورهٔ ضعف کتاب و نشر زنادق

وز طرفی خیل صوفیان اباحی

بسته ز هر سو به هدم شرع مناطق

مُرجئه و ناصبیه نیز ز سویی اا

در ره دین خدا نهاده عوائق

تیرگی جهل کشت یکسره زایل

چهر مُنیرش چوگشت لامع و شارق

ساخت بنایی متین ز سنت و تفسیر

کان نه زپای افتد از هجوم طوارق

در ره ارشاد خلق توسن عزمش

جست فزونی به تک ز سابق و لاحق

شافعی و بوحنیفه، مالک و حنبل

ابجد خوانند و او معلم مفلق

خود نشنیدی که «بودوانق» ملعون

خواست که خون ریزدش به خنجر بارق

هیبتش انسان گرفت دیدهٔ منصور

کش ز سر صدق جست و گشت معانق

آیت حق است و هست ذات شریفش

مظهر ذات و صفات صانع رازق

گر ز سر مهر بنگرد سوی دشمن

قهر خدایی شود به دشمن طارق

او پی تهذیب خلق آمد از آن رو

بود صبور و حلیم و سهل ومرافق

ور شدی از حق به پادشاهی مأمور

گبشی ازو شمل دشمنان متفرق

خصم بر

قدرت امام چه باشد

تودهٔ کاهی به پیش ذروهٔ شاهق

*

*

دولت مروانیان چو طی شد و آمد

جیش خراسان به جیش مروان فائق

قاصدی آمد بر امام ز کوفه

کشت شبانگه به درگهش متعلق

داشت ز بوسلمهٔ ضلال کتابی

کای توبه شرع نبی بزرگ محقق

مهتر آل رسول جز تو کس امروز

نیست که گردد به ملک راتق و فاتق

کار به دست منست و جز تو کسی را

من نشناسم به ملک درخور ولایق

خیز وز یثرب به کوفه آی از آن پیش

کایند از رمله کودکان مراهق

چشم به راهت اعالیند و ادانی

بندهٔ حکمت مغاربند و مشارق

*

*

صادق آل رسول نامه فرو خواند

دید سخن با حقیقتست مطابق

لیک ز شاهی چو بود فرض ترش کار

فقر به شاهی گزید و دین به دوانق

نامهٔ بوسلمه را نداد جوابی

تا که نیفتد به مشکلات و مضایق

*

*

ای خلف مرتضی وسبط پیمبر

جور کشیدی بسی ز خصم منافق

خون به دلت کرد روزگار جفاکیش

تا تن پاکت به قبر گشت ملاصق

هستی نزد خدای زنده و مرزوق

ای تو به خلق خدای منعم و رازق

پرتو مهرت مباد دور ز دل ها

سایهٔ لطفت مباد کم ز مفارق

مدح تو گفتن بهار راست نکوتر

تا شنود مدح مردم متملق

کیش تو جویم مدام و راه تو پویم

تا ز تن خسته روح گردد زاهق

بر پدر و مادرم ز لطف کرم کن

گر صلتی دارد این قصیده رایق

چشم من از مهر برگشای و نگهدار

گوهر ایمان من ز پنجهٔ سارق

شمارهٔ 145 - ای ملک

ملک ایران سر بسر در انقلاب است ای ملک

کشور جمشید و افریدون خرابست ای ملک

جنبشی با خاطر بیدار، کاندر ملک ما

مسکنت بیدار و آسایش به خوابست ای ملک

قبضهٔ شمشیر شاهان عجم، در دست تست

تاکی این تیغ مبارک در قرابست ای ملک

تا جوانی هست از شاهنشهی دریاب کام

زانکه شاهی و جوانی دیریابست

ای ملک

آتشی در پنبه پنهانست، این دانیم ما

خاطر ما زین سبب در التهابست ای ملک

حاسدان ملک را در آستانت راههاست

شه پرستان را از آن درگه جوابست ای ملک

ما بجز بیداری شه مان نباشد آرزو

دل گر از این آرزو جوشد، مصابست ای ملک

شه ز حضرت رادمردان را به معنی دورکرد

وانکه باید دور بودن در جنابست ای ملک

شاه راگفتند تا بندد زبان دوستان

دشمنان را این نخستین فتح بابست ای ملک

دشمن خسرو به خسرو داده پندی ناگوار

کش دورویه، سود افزون از حسابست ای ملک

نیک باید دید تا سررشته نگریزد ز دست

پادشاهی رشته ای پرپیچ و تابست ای ملک

ما و حکم شاه و قلبی سربسر بر مهر شاه

سر نپیچدکس گرت رای عتابست ای ملک

شمارهٔ 146 - رزم نامه

می فروهل زکف ای ترک و به یک سو نه چنگ

جامهٔ جنگ فروپوش که شد نوبت جنگ

باده را روز بیفسرد بهل باده ز دست

چنگ را نوبت بگذشت بنه چنگ ز چنگ

رخ برافروز و رخ خصم بیندای به قیر

قد برافراز و قدخصم دوتا ساز چو چنگ

از بر دوش، تفنگ افکن و آسوده گذار

لختی آن دو سر زلف سیه غالیه رنگ

نه که آن روی سیه گردد ازگرد مصاف

نه که آن زلف سیه گردد از دود تفنگ

زلف تو مشک است ازگرد نفرساید مشک

روی تو ماه است از دود نگیرد مه زنگ

همره تعبیه بشتاب سوی دشت نبرد

چون به دشت اندر آهو و به کوه اندررنگ

آهویی چون تو ندیدستم کاندر پیکار

بدرد پهلوی شیر و بکند چشم پلنگ

جز تو هرگز که شنید آهو با درع و کمان

جزتو هرگزکه شنید آهو با تیر خدنگ

آهویی لیکن پروردهٔ آن دشت که هست

آهوانش را امروز به شیران آهنگ

خطهٔ ایران منزلگه شیران که خداش

نام پیروزی بنگاشته برهر سر سنگ

کشوری جای مه آبادی و

شاهان مدی

مهترانی چو کیا مرز و چو آذر هوشنگ

آنکه جمشیدش برکرد زکیوان دیهیم

وانکه کاوسش بنهاد به گردون اورنگ

شاه کیخسرو او برد حشم تا در مصر

شاه گشتاسب اوراند سپه تا درکنگ

شاه دارای کبیرش ز خط وادی نیل

تا خط وادی آموبه درآورد به چنگ

تیردادش زد بر دیدهٔ یونانی تیر

اردشیرش زد بر تارک رومانی سنگ

بست شاپورش دست ملک روم به یشت

کرد بهرامش بر پای مهان پالاهنگ

چندگه کیش زراتشتش آراست بروی

زآن سپس دولت اسلامش نو کرد به رنگ

ملک منصوری او از در ری تا در چین

ملک محمودی اواز در چین تالب گنگ

لشکر دولت سلجوقش بسپرد به کام

از خط باغ ارم تا چمن پور پشنگ

داشت فرهنگ هزاران ز ملک اسمعیل

هم ز عباس شهش بود هزاران فرهنگ

به گه دولت تهماسب شهش روز و شبان

به یکی جای غنودند بهم گور و پلنگ

گرچه بد دولت ایران به گه نادرشاه

همه تیغ و همه تیر و همه رزم و همه جنگ

لیک ازآن رزم بد ایران را آسایش و بزم

هم از آن جنگ بُد ایران را آرایش و هنگ

هرکجا یک ره یکران ملک پای نهاد

از سرفخر برافراشت سر از هفت اورنگ

دشمنش خیر ندیده است جز از دست اجل

خصم او کام نبرده است جز از کام نهنگ

هست ایران چوگران سنگ و حوادث چون سیل

طی شود سیل خروشان وبجا ماند سنگ

بینم آن روز که از فر بزرگان گردد

ساحت ایران آراسته همچون ارژنگ

کارگاهی ز پی کاوش در هر معدن

ایستگاهی ز ره آهن در هر فرسنگ

مردمانی همه با صنعت و با فخر و غرور

که ز بیکارگی و تن زنی آیدشان ننگ

بن هر چاه فرو برده به پشت ماهی

سر هر قصر برآورده به اوج خرچنگ

رستنی رسته به هر مزرعه دشت اندر دشت

بارها بسته بهر

دهکده تنگ اندر تنگ

نکته ها کرده ز بر مرد و زن از گفت بهار

عوض گفتهٔ تازی و روایات فرنگ

تا جهان است بود دولت مشروطه به پای

جیش ما غالب و شاهنشه ما با فرهنگ

شمارهٔ 147 - صفت هلال و اسب

چون غرهٔ افق ز شفق شد شقیق رنگ

بر شاه روم تاختن آورد شاه زنگ

شب را ز روی، پرده برافتاد و رخ نهفت

حور سپیدچهر، ز دیو سیاه رنگ

خورشید رخ نهفت و برآمد هلال عید

خمیده سر چو ابروی مه طلعتان شنگ

چون تازه بادرنگی سر زده ز شاخ

وز برگ گشته پنهان نیمی ز بادرنگ

گفتی یکی نهنگ نهان شد در آب و ماند

بر آب نیمی از سر دندان آن نهنگ

یا همچو جنگجویی کز بیم جنگیان

افکنده خنجر از کف و بگریخته ز جنگ

یا جسته رنگ از کف صیاد با شتاب

وندر میان دشت درافتاده شاخ رنگ

یا خادمی نهاده دویتی ز زر ناب

ییش وزیر شرق خداوند فروهنگ

بخ بخ به مرکبی که بدیدم به درگهت

پوینده ای بدیع و کرازنده ای کرنگ

در دشت همچنان که به دشت اندرون گوزن

درآب آن چنان که به آب اندرون نهنگ

اندام او به نرمی چون دیبهٔ طراز

اعصاب او به سختی چون شاخه زرنگ

پیش از خدنگ، بر سر آماج گه رسد

بر پشتش ار کشی سوی آماج گه خدنگ

شمارهٔ 148 - بلای گل

افتاده ایم سخت به دام بلای گل

یارب چو ما مباد کسی مبتلای گل

گِل مشگلی شده است به هرمعبر وطریق

گام روندگان شده مشگل گشای کل

هرگه که ابر خیمه زند در فضای شهر

بر بام هر سرای برآید لوای گل

گل دل نمی کند ز خراسان و اهل او

ای جان اهل شهر فدای وفای گل

گر صدهزارکفش بدرد به پای خلق

هرگز نمی رسند به کشف غطای گل

با خضر اگر روند به ظلمات کوچه خلق

اسکندری خورند در آن چشمه های کل

اول قدم که بوسه زندگل به پای ما

افتیم بر زمین و

ببوسیم پای کل

گل ها ثقیل ودرهم وکوچه خراب وتنگ

آه از جفای کوچه و داد از جفای گل

گل هرچه را به پنجه درآورد ول نکرد

صد آفرین به پنجه معجزنمای گل

ازگل ز بس که خاطر و دل ها فسرده است

گُل نیز بعد از این ندمد از فضای گل

بر روزگار خویش کنم گریه بامداد

چون بنگرم به خندهٔ دندان نمای گل

ازپشت تا به شانه و از پیش تا به ریش

هستند خلق یکسره غرق عطای گل

امروز در قلمرو طوس از بلند و پست

آن جایگه کجاست که خالی است جای گل

آید اگر جهاز زره پوش ز انگلند

حیران شود ز لجهٔ بی منتهای گل

گر لای و گل تمام نگردد از این بلد

اهل بلد تمام بمانند لای گل

شرم آیدم زگفتن بسیار ورنه باز

چندین هزار مسئله باشد ورای گل

شمارهٔ 149 - صدارت اتابک اعظم

آن اختری که کرد نهان چندگه جمال

امروز شد فروزان از مطلع جلال

از مطلع جلال فروزان شد اختری

کز چشم خلق داشت نهان چندگه جمال

یکچندکرد روی پی مصلحت نهان

واینک طلوع کرد دگر ره به فر و فال

سالی سه رخ نهفت گر از آسمان ملک

تابنده بود خواهد زبن پس هزار سال

چون در فراق او دل یک ملک شد نژند

فر ملک تعالی گفتش الاتعال

گاه وصال آمد و هجران شد اسپری

هجران چو اسپری شد آید گه وصال

چون تافت روی تربیت از این خجسته ملک

فرسوده گشت ملک و دگرگونه گشت حال

چون پور برخیا ز در جم برفت وگشت

خاتم اسیر پنجه دیو سیه مآل

کالیوه شد هنرور و نستوده شد هنر

افسانه گشت دانش و بی مایه شد کمال

آزاده مردمان را دریوزه کشت فر

دربوزه پیشگان را فرخنده گشت فال

چون دید ذوالجلال تبه، روزگار ملک

بر روزگار ملک ببخشود ذوالجلال

وانگه یکی فرشته برانگیخت تا به قهر

خاتم برون کشد زکف دیو بدسگال

ناگه زگردش فلک

باژگون سریر

خورشید خسروی را شد نوبت زوال

بر عادت زمانه پس از آن خجسته شاه

ملک زمانه یافت بدین خسرو انتقال

چون ملک یافت رونق و یکرویه گشت کار

مر خواجه را رسید ز شاه جهان مثال

کای بی توگوش خلق به بیغارهٔ حسود

وی بی تو جان خلق به سرپنجهٔ نکال

اکنون مرا رسید جهان داوری و کرد

شاه جهان به روضه فردوس ارتحال

بیرون ممان و کشور ما را پذیره شو

ورنه پذیره گردد این ملک را وبال

صدر جهان وزیر معظم چو این شنید

چاره ندید امر ملک را جز امتثال

بنگاه خود بماند و به ایران کشید رخت

با لطف کردگاری و با فر لایزال

بوسیده پای خسرو و بگرفته دست بخت

بگشوده روی رامش و بسته در ملال

ای خرگه وزارت، رو بر فلک بناز

وی مسند صدارت، شو بر جهان ببال

ای خصم دیو سیرت، نالان شو و مخند

وی ملک دیده محنت، خندان شو و منال

کامد به فر بخت دگرباره سوی تو

صدر فلک مقام و عید ملک خصال

فرخنده فر اتابک اعظم امین شاه

دستور بی نظیر و خداوند بی همال

رایش ستاره سیرت و جودش سحاب فعل

عزمش سپهر پویه وحزمش زمین مثال

از اوگزیده منظرهٔ فرهی طراز

وز او گرفته آینهٔ خسروی صقال

پاسش زگرگ نائبه بشکسته چنگ و ناب

بأسش ز باز حادثه پرکنده پر و بال

باکین او بنالد گردون کینه توز

با خشم او نتابد دنیای مردمال

رایش ز روی مهر درخشان برد فروغ

کلکش ز پشت شیر نیستان کشد دوال

آنجاکه خنگ همت عالیش زد قدم

در هم گسست توسن اندیشه را عقال

مال و زر است به ز همه چیز پیش خلق

وتن خواجه راست نام نکو به ز زر و مال

صدرا ز بخت، منظری افراشتی بلند

چندان که بر فرازش برنگذرد خیال

عزم تو را به پونه نپوید همی نسیم

حزم تو را به پایه

نپاید همی جبال

روی صدارت از تو فزاید به مهر، نور

صدر وزارت از تو فرازد به چرخ بال

خوی تو مهرگستر و روی تو مهرفر

جود تو خصم مال و وجود تو خصم مال

دربا و ابر را تسودی دگر حکیم

گر دیدی آن دل هنری وان کف نوال

دارد زگال با دل خصم تو نسبتی

زان رو زنند آتش سوزنده در زگال

عین الکمال باد ز پیرامن تو دور

ای یافته ز فر تو ملک ملک کمال

تا درخورکنار تو گردد عروس بخت

زینت بسی فزود به رخ بر زخط و خال

نک آرمیده در برت آن خوبرو عروس

گو خصم رو برآر همه روزه قیل و قال

آنان که لب به یاوه گشودند پیش از این

اکنون چرا شده است زبانشان به کام لال

تا برفروختی رخ بخت اندربن بساط

در جان دشمن تو بلا یافت اشتعال

شهباز از این سپس نزند پنجه بر تذرو

ضرغام ازین سپس نکند حمله بر مرال

گاه آمده است تاکه سرانگشت خودگزند

آنان که خواستند به کار تو اختلال

یزدان به خواست درتو بزرگی و فرهی

رخ تافتن ز خواهش یزدان بود محال

صدرا صبوری آن ملک شاعران طوس

کز نعمت تو داشت بسی حشمت و جلال

در باغ مدحت تو نهالی نشاند و رفت

و اینک به دولت تو برآورده شاخ و بال

مدح تو جز بهار نگویدکس این چنین

با بهترین معانی و با بهترین مقال

گر زانکه شعرگفتم شعری بود بدیع

ور زانکه سحر کردم سحری بود حلال

بادا قرین اختر جاه تو نجم سعد

بادا مطیع بخت جوان تو چرخ زال

کام تو باد با لب آن شاهدی که برد

از خلق، دل به طرهٔ خمیده تر ز دال

بنگاه نیکخواه تو پر خلخی نگار

پهلوی بدسگال تو پر هندوی نصال

از نیکوان بساط تو بنگه پری

وز لعبتان سرای توی چون مرتع غزال

شمارهٔ 150 - تشبیب

ای

بر گل سوری زده از مشک سیه خال

وز عود خط آراسته بر چینی تمثال

لعبت نبود چون تو دل آشوب و دل آوبز

آهو نبود چون تو سیه چشم و سیه خال

ای دست نکویی به بناگوش تو زان زلف

بنگاشته بی خامه بسی جیم و بسی دال

از جیم تو صد تاب و شکن بر قد عشاق

وز دال تو صد بند و گره در دل ابدال

می ده که هلال مه شوال برآمد

ای بی تو قد من چو هلال مه شوال

احوال من از بوسه کن ای ترک دگرگون

زان پیشگه از باده دگرگون کنم احوال

در مسجد و محراب همی رفتم زین پیش

واکنون نروم جز به در مطرب و قوال

رفت آنکه شب و روز به هر برزن و هر کوی

زاهد رود از پیش و گروهیش به دنبال

می ده که مرا حال نمانده است کزین بیش

زاعمال شبانروز دگرگونه کنم حال

چون آتش سیال یکی باده بنه پیش

ای روی تو افروخته تر زآتش سیال

بردند به چین اندر تمثال تو بت روی

زآنروی پرستند به چین اندر تمثال

فالم همه نیکو بود از دیدن روبت

از دیدن روی تو نکوتر نبود فال

شمارهٔ 151 - پیام به انگلستان

یک ره از ری سوی لندن گذر ای پیک شمال

بر ازین شهر بدان شهر یکی صورت حال

بحر اخضر چو فرو ربزد در تنگه مانش

تنگهٔ مانش چو پیوندد با بحر شمال

کشوری بینی پر مردمی و حشمت و فر

مردمی بینی آزاده و فرخنده خصال

از پی حفظ وطن کرده بپا رایت حرب

وز ره پاس شرف بسته میان بهر قتال

حشم و لشکر برده به فراز و به نشیب

سپه و سنگر بسته به وهاد و به تلال

توپ ها بینی بگشاده دهان میلامیل

دشت ها بینی، ز انبوه حشر مالامال

نوجوانانی پوشیده به تن جامهٔ جنگ

شیرمردانی بگرفته به کف تیغ جدال

بانوان بینی در

سعی و عمل چون مردان

پیرها بینی خندان و دوان چون اطفال

باغ ها بینی سرسبز به مانند بهشت

کاخ ها بینی ستوار به کردار جبال

مجلس عامه نشسته به سئوال و به جواب

مجلس خاصه ستاده به جواب و به سئوال

سائسان بینی هریک چو فلک بی آرام

تاجران یابی هریک چو طبیعت فعال

به تن و توش، جوان و به بر و دوش، قوی

به روش، تندخرام و به سخن، چرب مقال

به سخن گفتن صافند و صریح اند و صدیق

به عمل کردن جلدند و جسور و جوال

کوه درکوه موتور بینی و طیاره و توپ

دشت در دشت سپه بینی و ترتیب نزال

ناو جوشن ور بینی زده صف اندر صف

مرغ بمب افکن یابی زده بال اندر بال

مرغ بمب افکنشان، تیزتر از مرغ هوا

ناو بالن برشان بیشتر از ماهی بال

ببر از مردم غم دیدهٔ ایران خبری

سوی آن کشور و آن مردم پاکیزه فعال

بازگو کای متمکن شده از دولت شرق

هیچ دانید که در شرق چه باشد احوال؟

چند قرنست که با مشرقتان ییوند است

گشته ازشرق سوی غرب روان سیل منال

گیرم این آب و زمین گشت ز بیگانه تهی

هم از استقلال افزود به جاه و به جلال

چون جماعت رود از دست، چسود آب و زمین

چون رعیت فتد از پای، چسود استقلال؟

مشرق از مشرقیان خالی اگرگشت، شود

مسکن وحشی تلموق و صعالیک ارال

جلوه و زیب و جمال همه تان از شرق است

رحم آرید بدین جلوه و این زیب و جمال

شرق بازار بزرگست و شما بازرگان

با خود آیید که بازار تهی شد ز اموال

هیچ با حاصل دهقان نکند سیل ملخ

آنچه با حاصل این ملک نمودید امسال

همه بردید و چریدید و بگردید انبار

ز حبوب و ز بقول و زپیاز و ز ذغال

برزگر گرسنه و جیش بریتانی سیر

شهر بی توشه و اردو ز خورش مالامال

آن لهستانی

مسکین که ازین پیش نبود

جزکفی نان تهی، توشه او مدت سال

بره و مرغ ببرد و کره و تخم بخورد

عسل و قند و مرباش فزون از خرطال

نوش جان باد به مهمان و حلال آنچه بخورد

وآنچه را برد و تلف کرد نه نوش و نه حلال

که شنیده است که مهمان بخورد هم ببرد

هم نهان سازد و هم سوزد اگر یافت مجال

آخر این دشمنی از چیست بدین قوم فقیر

نه شما زادهٔ مرغید و نه ما نسل شغال

دیو با مردم این ملک نکرد آنچه کنند

این گروه متمدن به جنوب و به شمال

کاسب و شهری و زارع همگی حیرانند

کز کجا توشه رسانند به اهل و به عیال

فتح نا کرده چنین است و از آن می ترسم

کز پس فتح نبینیم بجز غنج و دلال

شمارهٔ 152 - پایتخت گل

در پایتخت ما بگشادند بخت گِل

شد پایتخت ما به صفت پای تخت گل

خوشگلتر از شوارع ری نیست کاندروست

صدگونه شکل هندسی از لخت لخت گل

هر گه ستور گام نهد از پی عبور

بر گرد گام هاش بروید درخت گل

گر تختی از بلور نهی برکنار راه

در نیم لحظه اش نشناسی ز تخت گل

گر بخت گل گره خورد از سعی نیم شب

عمال نیمروز گشایند بخت گل

یک رخت پاک باز نماند به شهر ری

گر آفتاب و باد نه بندند رخت گل

گر قصه موجز آمد عیبم مکن ازآنک

سخت است رد شدن ز قوافی سخت گل

شمارهٔ 153 - دار مجازات

همی چه گویی چندین چراست قالاقیل

به پیش این در و برگرد آن بلند نخیل

شگفت روزی، همچون قیامت از انبوه

فراخنایی، مانند محشر از تهویل

ز بس نظارگیان درتنیده یک به دگر

ببسته راه شد آمد، به عابران سبیل

پیادگان و سواران ستاده صف در صف

بگرد برشده نخلی مهیب و زشت و ط ویل

درازنایی هایل به رنگ جبههٔ مرگ

و یا

بسان زدوده سنان عزراییل

ستاده خشک به مانند زاهدان کسل

بمانده سرد به مانند راهبان علیل

نبود اشتر و بودش مهار چون اشتر

نبود پیل، ولی یشک داشت همچون پیل

کمیت نی و بلون تن از کمیت مثال

زرافه نی و به گردن بر، از زرافه مثیل

رخی ز خوردن خون چون دهان شیران سرخ

تنی ز گرسنگی چون میان شیر، هزیل

زجنس منبر و منبر نه، لیک چون منبر

بر او بخوانند آیات دوزخ از تنزیل

عظیم داری خمیده سر، که بر سر او

نوشته اندکه «هذا لمن اساء قلیل»

ز بهر صید گنه کاران، فروهشته

سطبر بندی ابریشمین و زفت و فتیل

چو بانگ زد نهمین زنگ صبح روز سوم

به خصم خواندند آیات مرگ با تعجیل

سر شرارت کاشان، زعیم راهزنان

به پای دار در استاد، بسته دست و ذلیل

به پیش مرگی وی، پیشکار ناکس او

نخست کرد سر چوب دار را تقبیل

سپس نشان سر دار شد تن سردار

به شادمانی ارواح بی گناه قتیل

غریو و هلهله ز انبوه مرد و زن برخاست

تو گفتی آنکه دمیدند صور اسرافیل

که زنده باد مجازات و زنده باد مدام

وثوق دولت و دین صدرکامکار جلیل

شمارهٔ 154 - هرج و مرج

بزم طرب ساز وین فراز در غم

سادهٔ زیبا بخواه و بادهٔ در غم

خون سیاووش ربز در کف موسی

قبلهٔ زردشت زن به خیمهٔ رستم

مطرب! چون ساختی نوای همایون

گاه ره زیر ساز و گاه ره بم

باده همی ده مرا و بوسه همی ده

بوسه مؤخر خوش است و باده مقدم

ساقی، روی تو زبر زلف چه باشد

روزی روشن نهفته در شب مظلم

گویی پشت من است زلف تو آری

ورنه چرا شد چنین شکسته و درهم

تنها پشت من از تو خم نگرفته است

پشت جهانی است زیر بار غمت خم

جز غم رویت، مراست غم ها در دل

خوش به مثل گفته اند یک دل و صد

غم

شد غم زلفت مرا زباد چو دیدم

ملک پریشان و کار ملک مقصم

ملکی کز دیرباز عهد کیومرث

بود چو باغ ارم شکفته و خرم

دیده شکوه سیامک و فر هوشنگ

شوکت طهمورث و شهنشهی جم

فر فریدون و دادخواهی کاوه

رای منوچهر و کینه توزی نیرم

داوری کیقباد و حشمت کاووس

فره کیخسرو شجاعت رستم

وان ملکان گذشته کز دهش و داد

بد همه را ملکت زمانه مسلم

وان وزرای بزرگ کاندر هرکار

بودند از کردگار گیتی ملهم

وانهمه جنگ آوران نیو که بودند

جمله به نیروی پیل و حمله ضیغم

و آن علم کاویان که در همه هنگام

نصرت و اقبال بسته داشت به پرچم

ملکی چونین که بُد عروس زمانه

شد رخش اکنون به داغ فتنه موسم

یکسو در خاک خفت شاه مظفر

یکسو در خون طپید اتابک اعظم

جاهل، دانا شدست و دانا، جاهل

شیخ، مکلا شدست و میر، معمم

بیخردان برگرفته حربهٔ تزویر

گشته به خونریزی ملوک مصمم

مجلس کنکاش کشته ز انبه جهال

چون گه انبوه حاج، چشمهٔ زمزم

ملک خراسان که بود مخیم ابطال

کشته کنون خیل ابلهان را مخیم

یاوه سرایان به گرد هم شده انبوه

هر یک را بر زبان کلامی مبهم

انجمن معدلت ز کار معطل

قومی در وی نشسته بسته ره فم

قومی دیگر به خیره هر سو پویا

تازه چه ره پر کنند مشرب و مطعم

گوید آن یک که روزنامه حرامست

گرش بخوانی شوی دچار جهنم

حاشیه این بر نظامنامه نویسد

یکسو ان لایجوز و یکسو ان لم

بینم این جمله را و خون شودم دل

زانکه نیارم کشید از این سخنان دم

حشمت مرد آشکار گردد در کار

نیکی مشک آشکار گردد در شم

داند کاین دوره عدل باید از یراک

گلشن دولت ز عدل گردد خرم

عدل به کارست و داوری به شمارست

صدق پسند است و راستی است مسلم

شمارهٔ 155 - وثوق و لقمان

نهادم ز بهر عیادت قدم

به دولتسرای ولی النعم

خداوند انعام و

احسان «وثوق»

سر سروران خواجه محتشم

به نزد خدای جهان رستگار

به نزدیک خلق خدا محترم

مسالک ز تدبیر او مفتتح

ممالک ز تاثیر او منتظم

زبان بنانش به جبر حساب

سخن گفته در گوش جذر اصم

ولی نوک کلکش به وقت عتاب

سنان گشته در چشم شیر اجم

بساط صدارت ازو جسته کیف

مقام وزارت چنو دیده کم

دلم رنجه شد چون بدیدم که هست

خداوند، رنجه ز درد شکم

شفا از خدا جسته و خواستم

یکی کاغذ و نسخه کردم رقم

الم از تنش پاک یزدان زدود

به جان عدویش فزود آن الم

نگه کن که آن خواجه با من چه کرد

ز لطف و ز مهر و ز حشن شیم

فزون داشت بر ما حقوق قدیم

بر آن جمله افزود حق القدم

عجب ترکه شعری به مدحم سرود

چو یک رشته الماس بسته بهم

درم داد بسیار و از مکرمت

برافزود شعر دری بر درم

بزرگا! وثوقا!که تنها همو

بزرگست و آن دیگران باد و دم

کند با بزرگی ثنایم به شعر

دهد بی تقاضا صلت نیز هم

خودش مدح فرماید و هم خودش

ببخشد صله، اینت اصل کرم

صله وافر و بحر شعرش رمل

سر انگشتش این بحرها کرده ضم

چو این وافر و این رمل کی شنید

کس اندر عرب یا که اندر عجم

زنم زان مضامین شیرین او

کنون همچو بهرام چوبین منم

منم آنکه با آش شلغم همی

ز مرضای خود شل کنم دست غم

منم آنکه مکروب ها می کنند

ز سهمم چو موش از بر گربه رم

خداوندگارا در ایران تویی

که تنها وجودت بود مغتنم

زهی دولتی کش تو باشی وثوق

زهی زاولی کش توپی روستم

خوش آن زائری کش توگویی تعال

خوش آن سائلی کش توگویی نعم

تو بودی که نه سال ازین پیش کند

ازبن ملک پاس تو بیخ ستم

تو بودی که از رهزنان بستدی

وطن را چو ازگرک جابر، غنم

تو بودی که برهاندی این خلق را

به تدبیرازآن

قحطی وآن سقم

تو از صدمت جنگ بین الملل

رهاندی وطن راکه بد متهم

تو این مملکت را دو سال تمام

نگه داشتی با شهی بی حشم

اگر یاد آرد شه پهلوی

از آن روزگار درشت دژم

بغیرتو کس را به کس نشمرد

سخن گشت کوته و جف القلم

الا تا بود پهن برگ کدو

الا تا بود گرد برک کلم

کند تا سرم جات، دفع سموم

بود تا ضمادات، ضد ورم

هواخواه تو خوش زید لیک دیر

بداندیش تو خوش خورد لیک سم

بمانی تو در این جهان و شوند

حسودان تو مجتمع در عدم

چو لقمان ادهم نباشد کسی

هوادار جانت، به جانت قسم

شمارهٔ 156 - خزانیه

پاییز به رغم نیّر اعظم

افراخت به باغ و بوستان پرچم

همچون گه امتحان یکی دژخیم

در خشم و لبانش پر ز باد و دم

طفلان چمن ز هیبتش لرزان

رخ زرد و نژندچهر و بالاخم

هرکو پی امتحان فراز آید

بیرون کندش ز بوستان در دم

بر سنگ زند دوات مینا را

وز هم بدرد کتاب اسپر غم

شیرازه کشد ز دفتر کوکب

معجر فکند ز عارض مریم

افتد گل اختر از فراز شاخ

زین جور، به زیر پای نامحرم

بر باد دهد بیاض داودی

وز پیکر یاسمین کشد ملحم

از سبزه و گل تهی شود گلشن

چون علم ز صدر خواجهٔ عالم

دستور معارف آنکه نشناسد

خود گوز از کوز و شلغم از بلغم

یک چند ز مهر بود با خواجه

پیوند وفاق بنده مستحکم

گفتم که وزیر ازین گرامی تر

نازاده ز پشت دودهٔ آدم

دیدم همه خلق دشمنند او را

نامش نبرند جز به لعن و ذم

گفتم که به علم وی حسد ورزند

کاین خواجه بود ز دیگران اعلم

چون یافتمش که نیست در واقع

آن علم که با حسد شود توأم

گفتم که به جاه او حسد آرند

قومی که فروترند ازین سُلّم

دیدم وزرا هم اندربن معنی

هستند شریک خلق بیش و کم

گفتم به یقین ز خلق نیکویش

تشویر خورند اندرین

عالم

کاین خواجه ز خوی خوش سبق برده است

در عالم خود ز عیسی مریم

مردانگی و وفا و خوش عهدی

در ذات شریف او بود مدغم

این خوش منشی و همت والا

با بدمنشان کجا شود همدم

اهریمن هست منکر جبریل

گرسیوز هست دشمن رستم

یکچند بدین خیال ها بودم

مستغرق مدح خواجهٔ اعظم

هر جا که حدیث رفتی از خواجه

گفتی شده ام به مدحتش ملهم

تا نوبت امتحان فراز آمد

وز تنگ شکر پدید شد علقم

نبسوده هنوز دست، شد معلوم

چرم همدان ز دیبهٔ معلم

معلومم شد که هیچ بارش نیست

این جفته گذار کُرهٔ بدرم

گه گاه به قند مشتبه گردد

کز دور سپید می زند شغلم

ذوقش چو عقیده اش کج اندر کج

فکرش چو سلیقه اش خم اندر خم

آنگه که به علم برگشاید لب

آنگه که به نطق برگشاید فم

تحقیقاتی کند پراکنده

گویی که ز دست چرس و می با هم

دیوانگی و سفاهتی مخلوط

پس کبر و جلافتی بدان منضم

هر شخص نجیب از درش محروم

هرگول و سفیه در برش محرم

شهرت طلب است و نامجو، لیکن

بر قاعدهٔ برادر حاتم

گر کس نبود مراقبش ناگه

شاشد به میان چشمهٔ زمزم

با جامعهٔ محصلین باشد

دشمن، چو بخیل آهوان ضیغم

خواهد که محصلین بی ثروت

بی علم زیند و اخرس و ابکم

گوید که چو علم عامه شد افزون

بقال و لبوفروش گردد کم

باید که خواص و اغنیا باشند

با علم وعوام خلق لایعلم

گر خوف ز شه نباشدش یک روز

در خمرهٔ کودکان بریزد سم

امسال در امتحان شاگردان

بگشاد عناد فطریش پرچم

از شدت خبث، جمله را ردکرد

بنواخت به علم ضربتی محکم

هرگوشه که بد معلمی دانا

زد نیش بر او چو افعی ارقم

هرجای که دید لوطیئی نادان

بر جمع افاضلش نمود اقدم

از قوت معلمین فاضل کاست

بنهاد به صرفه مبلغی برهم

بخشید سپس هزارگان دینار

آن راکه نبود قدر یک درهم

در راه کتاب های بی مصرف

تقسیم شد آنچه بد درین مقسم

گویی که در انتخاب هر

چیزی

بودست به کج سلیقگی ملزم

شخص عربی گماشت تا سازد

در سیرت شیعیان یکی معجم

اسرار طبیعی و مقالیدش

پرکرده جهان و نزد تا مبهم

او زر به شفای بوعلی بخشد

تابنهد از آن به زخم ما مرهم

از ترجمهٔ شفا چه سود امروز

کی قطره کند برابری با یم

آنجا که بر آسمان پرد مردم

نازش نسزد بر اشهب و ادهم

این نخبهٔ کار او است خود بنگر

تا چیست بقیتش ز کیف و کم

ای خواجه دریغ لطف شاهنشه

بر چون تو سفیه پر ز باد و دم

غبنا که دراز مدتی دل را

در دوستی تو داشتم خرم

پنداشتم ار مرا غمی زاید

در چشم تو ازغم من آید نم

آوخ که ز جبن و غفلت افزودی

هنگامهٔ بستگی غمم بر غم

خواهم که حمایت از تو برگیرد

آن آصف بارگاه ملک جم

تا با دوسه هجوآن کنم با تو

کت خانه شود حظیرهٔ ماتم

شمارهٔ 157 - تغزل

جلوه گر شد شب دوشین چو مه عید صیام

کرد از ابرو پیوسته اشارت سوی جام

یعنی ای باده کشان باده حلال است حلال

یعنی ای دلشدگان روزه حرام است حرام

مه من نیز پی رؤیت فرخنده هلال

همچو خورشید فراز آمد از خانه به بام

تا همی ابروی او دیدم من با مه نو

هیچ نشناختم آیا مه نو هست کدام

شد او بیهده جوبای هلالی ز سپهر

من از آن روی نکو یافته صد ماه تمام

تا بدیدیم سپس با دل خرم مه نو

این چنین گفتم با آن صنم سیم اندام

ای دو یاقوت روان تو مرا قوت روان

هله وقت است که از لعل تو برگیرم کام

زانکه من بوسهٔ سی روزه ز تو خواهانم

هین اداکن تو مرا آنچه به من بودت وام

همچو طاوس بپا خیز و بریز از دل بط

به قدح بادهٔ گلرنگی چون خون حمام

داد دل بستان از باده درین فرخ عید

که

مه روزه ز جان و دل ما برد آرام

باده بگسار و به جای شکر و نقل بخوان

هر زمان مدحت مخدوم من آن صدرکرام

شمارهٔ 158 - تشبیب و بهاریه

رسید گاه بهار و گه سماع و مدام

کجایی ای صنم سرو قد سیم اندام

بنفشه با سر زلف خمیده گشت پدید

کجایی ای سر زلف تو را بنفشه غلام

به پای خیز که هنگام رامش است و نشاط

نشاط باید کردن، بلی در این هنگام

چمن گرفته ز فرخنده نوبهار، طراز

جهان گرفته ز اردیبهشت ماه، نظام

رسیده موکب اردیبهشت ماه و شدست

چمن بهشت مثال و دمن بهشت مقام

ز ژاله برطرف دشت صدهزاران جوی

ز لاله برطرف باغ صدهزاران جام

چرند بر ز بر لاله آهوان به کناس

چمند بر زبر سبزه ضیغمان به کنام

چنان گراید بر سیر بوستان، دل خلق

که سوی باغ گراید که نماز، امام

چو زاهدیست نهان گشته در شعار سپید

درخت بادام اندر شکوفهٔ بادام

شمارهٔ 159 - گروه لئام

افتاده ایم سخت به دام

در جنگ این گروه لئام

قومی ندیده سفرهٔ باب

جمعی ندیده چهرهٔ مام

یک سر ز جهل، دشمن علم

جمله به طبع، خصم کرام

ما صاحب ستور ولیک

در چنگ این گروه، زمام

در فضل، ناتمام ولی

در بددلی و جهل، تمام

کرده بسی حرام، حلال

کرده بسی حلال، حرام

بگریخته به مذهب دیو

از مذهب رسول و امام

خصم انام و دشمن ملک

منفور ملک و خیل انام

دارند ازو طمع، زر و مال

بر هرکه می کنند سلام

بنشسته بر بساط طرب

از شام تا سپیدهٔ بام

تا شام، غرق حیلهٔ روز

تا روز، مست جرعهٔ شام

روز آشنای مکر و حیل

شب آشنای شرب مدام

بسته ز کید و مکر و فریب

همچون زنان به روی، پنام

نه دستیار عز و شرف

نه پای بند شهرت و نام

جمعی فضول و منکر فضل

برخی عوام و خصم عوام

لرزنده از خیانت و خوف

پیش بروز شورش عام

هرگز به حق نکرده قعود

هرگز به حق نکرده

قیام

شمارهٔ 160 - پیام به آشنا

پیامی ز مژگان تر می فرستم

کتابی به خون جگر می فرستم

سوی آشنایان ملک محبت

ز شهر غریبی خبر می فرستم

در اینجا جگر خستگانند افزون

ز هر یک درود دگر می فرستم

درود فراوان سوی شاه خوبان

ز درویش خونین جگر می فرستم

به سوی «حسام» از ارادت سلامی

گذرکرده از بحر و بر می فرستم

سزد گر بخندند بر خامی من

که خرما به سوی هجر می فرستم

گهر می فرستم سوی ژرف دریا

سوی شکرستان شکر می فرستم

ولیکن چه چاره که از دار غربت

سوی دوست شرح سفر می فرستم

ز بیت الحزن همچو یعقوب محزون

بضاعت به سوی پسر می فرستم

شد از نامه ات چشم این پیر روشن

تشکر به نور بصر می فرستم

حساما به ابروی مردانهٔ تو

درودی سراپا گهر می فرستم

به صبح جبین منیرت سلامی

به لطف نسیم سحر می فرستم

به من برق دادی به سویت ثنایی

ز برق تو رخشنده تر می فرستم

فرستادم اینک دل خسته سویت

تن خسته را بر اثر می فرستم

به بام بقای تو پران دعائی

هم آغوش بال اثر می فرستم

شمارهٔ 161 - رستم نامه

شنیده ام که یلی بود پهلوان رستم

کشیده سر ز مهابت بر آسمان رستم

ستبر بازو و لاغر میان و سینه فراخ

دو شاخ ریش فرو هشته تا میان رستم

نیاش سام و پدر زال و مام رودابه

ز تخم گرشاسب مانده در جهان رستم

به کودکی سرپیل سپیدکفته به گرز

سپس به دیو سپید آخته سنان رستم

بریده کله اکوان دیو و هشته به ترک

به جای مغفر پولاد زرنشان رستم

دریده چرم ز ببر بیان وکرده به بر

به جای جوشن و خفتان پرنیان رستم

چو بود یافته ز اخلاط معتدل ترکیب

بماندی ار نشدی کشته رایگان رستم

شنیدم آنکه به چاه شغاد در کابل

نمرد و بیرون آمد ازآن میان رستم

ز شرم کشتن اسفندیار و شنعت آن

نهاد سر به بیابان هندوان رستم

پی معالجت زخم و دوری از ایران

به جنگلی شد و بود اندر آن مکان رستم

گزید کیش زراتشت و

توبه کرد و نشست

به پیش آتش و گردید زند خوان رستم

چو یافت آگهی از پهلوی که در ایران

گزیده مسند دارا و اردوان رستم

نفوذ ترک و عرب کم شده است و مردم پارس

نهاده نام خود این کیقباد و آن رستم

کشید رخت به زابل زمین ز خطهٔ هند

به کوه خواجه درون شد چو کهبدان رستم

به شهر طاق سپس قلعه ای و ارگی ساخت

که دورتر بود از راه کاروان رستم

خرید مزرعه ای در جوار طاق و نشست

درون مزرعه خرسند و کامران رستم

به یاد آتش کرکوی، آتشی افروخت

نهاد نامش کرکوی رستمان رستم

نهفته داشت زر و سیم و گوهر و کالا

از آن زمانه کجا بوده مرزبان رستم

گشادگنج و نشست ازپی عبادت حق

ز مهر ایران سرشار و شادمان رستم

خطا نکرده به تدبیر ملک دست از پای

گذشته از سر دیهیم زرنشان رستم

نکرده خودسری و ساخته به لقمهٔ نان

ز جمع حاصل املاک سیستان رستم

گذشته از سر دعوی سند و بست و فراه

نهفته روی ز مخلوق بدنشان رستم

ز ناگه آمد بهر ممیزی سوی طاق

یکی جوان و ببردش به میهمان رستم

یکی جوانک ازین لاله زاریان که بود

به زر حریص چو بر جنگ هفتخوان رستم

به پای چکمه و پیراهنی و پالتوی

بدان غرور که گفتی بود جوان رستم

به طرز مردم ری گرم شد به نطق و بیان

که درنیافت یکی گفته زان میان رستم

ز جیب قوطی سیگار چون برون آورد

شگفت ماند از آن مخزن دخان رستم

چو زد به آتش سیگار را و برد به لب

ز حیرت آورد انگشت بر دهان رستم

پذیره گشت ورا در سرای بیرونی

نهاد در بر او خوان پرزنان رستم

چو خواست منقلی از بهر فور، کرد بدل

یکی ز مغبچگان مرد را گمان رستم

شکفته گشت و یکی مجمرش نهاد به پیش

سرود خواند به

آیین مسمغان رستم

جوان کشید چو از جامدان برون وافور

به یادش آمد ازگرزهٔ گران رستم

خیال کرد که فور از نژادهٔ کرز است

ازین خیال دلش گشت شادمان رستم

ولی چو فور به تدخین نهاد بر آتش

بجست ناگه از جا سپندسان رستم

بگفت هی پسرآتش کسی به کرز نکوفت

مکن وگرنه شود دشمنت به جان رستم

سپس چوبستی بربست و دود بیرون داد

ز دودو حیرت شد گیج در زمان رستم

گرفت بینی و سرفید و بهر قی کردن

به باغ تاخت ز مشکوی پر دخان رستم

به چاکرانش چنین کفت: گر ز من پرسید

بدو بگویید افتاده ناتوان رستم

جوان از آن روش پهلوان کمی واخورد

که درگذاشت ره و رسم میزبان رستم

هزارها متلک بار پیرمرد نمود

که بازگشت به ناچار سوی خوان رستم

به شرم گفت: الا ثسپوهر خوشمت هی

پذت هزینه گرت گنج و مهن و مان رستم

هنوز چیزی ناخورده خواست جام شراب

جوان و گشت ازین کرده بدگمان رستم

خیال کردکه مهمان غذا برون خوردست

وزین خیال برآشفت بیکران رستم

معاشران عجم می پس از غذا نوشند

چو پیش خورد جوان طیره گشت از آن رستم

جوان چو خورد می کهنه شد بخوان و بکرد

دعای زمزمه آغاز، پیش خوان رستم

ولیک مهمان خامش نماند و صحبت کرد

میان زمزم و زد مهر بر دهان رستم

چو خوان گذارده شد و آب دست آوردند

نهاد بزم به آیین خسروان رستم

نبید و نقل و بخور و ترنج و سیب و انار

به خوانچه ای بنهادند و شد چران رستم

چو گرم گشت سرش گفت هان فراز آرید

یکی مغنی با زخمهٔ روان، رستم

ز در درآمد و کرنش نمود زابلئی

چگور برکف و گفتش بزن بخوان رستم

نواخت زخمهٔ سگزی به پهلوی ابیات

شد از نشاط سرشگش به رخ چکان رستم

سه جام خورد و نکرد اعتنا به مرد جوان

از آنکه

بد ز اداهاش سرگران رستم

جوان برفت و بیامد به کف یکی ویولن

نمود کوک و نکرد اعتنا بدان رستم

ولی چو کرد به سیم آرشی کمان را جفت

چو تیر راست شد از فرط امتنان رستم

چو رند بود جوان، ساخت پردهٔ بیداد

ز فرط شادی مستانه شد چمان رستم

بخواند قصهٔ اسفندیار رویین تن

که درنبرد بکشتش به رایگان رستم

گریست رستم و شد داغ خاطرش تازه

بگفت کاش نبودی در این جهان رستم

من آن گنه بنکردم که کرد آن گشتاسب

وگرنه بود به جان بندهٔ بغان رستم

گسیل کرد به کاری گزافه پور جوان

بشد جوان و شد از مرگ او نوان رستم

زکردهٔ دگران کو، که کارنامهٔ خویش

بسا شنوده ز دوران باستان رستم

جوان درست نفهمیدکاو چه گفت ولی

به طبع شد سر تصنیف و رست از آن رستم

چوگشت صبح فرستاد چند سکهٔ زر

به رسم هدیه به نزدیک میهمان رستم

نهاد خنجر زربن نیام دسته نشان

به روی هدیه به عنوان ارمغان رستم

جوان چو آنهمه زربنه دید، کرد طمع

که دور سازد ازآن کاخ وگنج وکان رستم

پس از دو هفته به رستم بداد دست وداع

فشرد دست وی و ساختش روان رستم

جوان چو شد به خراسان گزارشی برداشت

که هست سرکش و خودکام و بدزبان رستم

به فکر تجزیهٔ سیستان فتاده، از آن

تفنگ و توپ کند جمع در نهان رستم

من اهل قلعهٔ او را نهان فریفته ام

که وقت جنگ بگیرند ناگهان رستم

اگر به بنده ز لشکر دهند گردانی

شود دلیری و گردش بی نشان رستم

سپهبدان خراسان فسون او خوردند

که شد ز همت او نیتش عیان رستم

جوان کشید سوی مرز سیستان جیشی

به قصد طاق که بود اندر آن مکان رستم

سبه پراند په صحرای رپک وثاخث به دز

که جفت سازد با اندوه و غمان رستم

سپه رسید بر طاق و دیده بان از ارگ

بدید و گشت خبردار در زمان رستم

گمان

نمود ز توران سپاهی آمده است

که بود از ایران پیوسته در امان رستم

بگفت ببر بیان آورند و تیر وکمان

کشید موزه و آویخت تیردان رستم

بدید ببر بیان کرم خورده و ضایع

هم اوفتاده خم از پشت درکمان رستم

فکند چاچی و خفتان وگرز را برداشت

نهاد زین زبر رخش ناتوان رستم

ز قلعه تاخت برون با سه چار نوکر پیر

براند جانب گردان سبک عنان رستم

فکند حمله و زد نعره ای بلند و به گرز

بکوفت از دو سه سرباز، استخوان رستم

بر اوگلوله ببارید از دو سو چو تگرگ

فتاد رخش و بغم گشت توامان رستم

پیاده ماند و نگه کرد و دید سلطان را

شتافت جانب سلطان دوان دوان رستم

ز هیبتش دو سه گز پس نشست مرد جوان

ز بیم کش برساند مگر زیان رستم

به شک فتاد تهمتن که خود مگر بزه کرد

از انکه رفت به پیکار دوستان رستم

ز یک طرف رهیانش به جنگ کشته شدند

اپن دو فکر شد از دیده خونفشان رستم

جوان چو دید که رستم گریست گشت دلیر

بگفت زنده بگیرید هان و هان رستم

بریختند به گردش پیادگان سپاه

چو خیل مورکه گیرند در میان رستم

نخواست تاکشد آن قوم را به مشت و لگد

فکند با لم کشتی یگان دوگان رستم

دوان دوان به سوی قلعه شد ز عرصهٔ جنگ

ز خشم، دل شده در سینه اش طپان رستم

جوان چو دیدکه رستم بجست، گفت دهید

بگشت ناگه صد تیر را نشان رستم

بجست در بن چاهی که داشت ره به حصار

ز راه نقب سوی قلعه شد دوان رستم

کشیدتخته پل ودرببست وشد محصور

حصار داد به آیین جنگیان رستم

هجوم بردند از هر طرف به قلعه وگشت

طپان ز بیم اسارت نه بیم جان رستم

به یادش آمد ناگه ز وعدهٔ سیمرغ

طلب نمود مر او را از آشیان رستم

تریز جبه به خنجر درید و آخت برون

پری که داشت نهان در میان جان رستم

فسون بخواند

وبزد سنگی از برآهن

بجست برقی و شد سخت شادمان رستم

پس از دو ساعت اندر افق سیاهی دید

که می درآمد از اقصای زاهدان رستم

نگاه کرد به بالا و دید پران است

سطبر مرغی رویینه استخوان رستم

فرو نشست خروشان درون میدانی

که اسپریس نوین کرد نام آن رستم

زپشت مرغ فرو جست لاغر اندامی

که دیده بودش در هند یک زمان رستم

به هندوی سخنی چندگفت ورستم را

سوارکرد و شد از دیده ها نهان رستم

محاصران در دز بستدند و نعره زدند

وزین طرف به سوی هند شد پران رستم

ببرد همره خودگنج و مال و پیمان کرد

کزین سپس نکند رای امتحان رستم

وگر دوباره بیفتد به یاد ملک کیان

کمست در بر مردان، ز ماکیان رستم!

دروغ و حقه وافور و جعبهٔ سیگار

چسان نهد به بر فره کیان رستم؟

زبان پارسی باستان چگونه نهد

بر تلفظ طهران و اصفهان رستم؟

فراخنای لب هیرمند وگود زره

کجا نهد ببرکند و سولقان رستم؟

چه جای مقبرهٔ مجلسی و مسجد شیخ؟

که نیست درهوس طوس وطابران رستم

به لون ظاهرشان کی خورد فریب چو یافت

خبر ز باطن این قوم بد نهان رستم

خیانتی که به دارا نموده اند این قوم

به یاد دارد از عهد باستان رستم

همش به یاد بود آنچه رفت ازین مردم

به تاج وتخت شهنشاه اردوان رستم

کجا ز یاد برد آنچه زین جفاکاران

برفت بر سر پرویز و خاندان رستم

همی بگرید از آن غدر ماهوی سوری

به یزدگرد، به صحرای خاوران رستم

ز بیم جست و به سوی قفا ندید، چو دید

که گرگ برگله گشته است پاسبان رستم

براستان که برون زاستانه اند، گریست

چو دیدکج منشان را بر آستان رستم

شمارهٔ 162 - من کیستم

ز بس در زمانه خمش زیستم

ندانند یاران که من کیستم

یکی چیستانم بنگشوده راز

تو نشناسی آسان که من چیستم

به دم زنده کردم همی مردگان

همانا که اعجاز عیسیستم

محل برترستم ز چارم سپهر

اگر

خویشتن مرد دعویستم

چو یحیای محبوس در بند غم

بشارتگر امر مولیستم

ازین رو به چنگ جهودان اسیر

به چندین عقوبت چو یحییستم

نیندیشم از کید اهریمنان

که در پاس ایزد تعالیستم

به من بر چه خندی که در رنج تو

بسا شب که تا روز بگریستم

به جای تو و فر و فرهنگ تو

ادب نامه ها کرده املیستم

همی تا بگردانم از تو بلا

ز دشمن هزاران تعدیستم

همانا که اندر تولای تو

ز دزدان کشور تبریستم

چه مایه به تبعید درساختم

چه مایه به حبس اندرون زیستم

کجا پهلوانان هزیمت شوند

من از شیرمردی به جای ایستم

نه فتنهٔ فروزنده دینار وگنج

نه سغبهٔ فریبنده دنییستم

ازیرا پس از سال ها فر و جاه

به جز نیبستی حاصلی نیستم

به معنی فزونم ز پندار تو

به صورت اگر ده و گر بیستم

تو اکنون گریزی ز نزدیک من

همانا گزاینده افعیستم

به نزدیک صاحبدلان شکرم

بنزد تو گر تلخ کس نیستم

چو مانی به فر نگارین قلم

روان پرور لفظ و معنیستم

عزیزم دگر جای و در شهر خویبش

ذلیلم ازیراک ما نیستم

شمارهٔ 163 - تأسف برگذشته

ز دلبر بوسه ای تاوان گرفتم

پس از عمری خسارت جان گرفتم

به آسانی مرا تاوان نمی داد

زمین بوسیدم و دامان گرفتم

نشستم در دل مشکل پسندان

من این اقلیم سخت آسان گرفتم

سگی گر در سر راهم کمین کرد

برایش زیر دامان نان گرفتم

به دیوار دلم گر نقش کین بود

من آن را درگچ نسیان گرفتم

بدی را نیکویی دادم مکافات

دهان سفله با احسان گرفتم

خریدارم شدند ارباب معنی

که نرخ مهر خوبش ارزان گرفتم

نکردم رغبت کالای گیتی

که اینجا خویش را مهمان گرفتم

نبردم حسرت بالا نشینی

تواضع را بهین آرمان گرفتم

حسد را ره ندادم در دل خوابش

حذر زآن آتش سوزان گرفتم

دربغا مدتی کاندر سیاست

ز نادانی ره شیطان گرفتم

نمودم خیره صرف میل مخلوق

مواهب آنچه از یزدان گرفتم

دو ده سال اندرین تاریک دوزخ

که آن را روضهٔ رضوان گرفتم

به امید نجات

ملک، خود را

بشیر شوکت و عمران گرفتم

برای قوت گرگان گرسنه

ز شیرگرسنه ستخوان گرفتم

عصایی اژدهاوش در دو انگشت

بسان موسی عمران گرفتم

به جادویی سر ضیغم خلیدم

به سحاری دم ثعبان گرفتم

اگر داد کسی دادم به پیدا

وگر دست کسی پنهان گرفتم

به پیدا و به پنهان زان جماعت

عوض دشنام بی پایان گرفتم

فقیران خصم صاحبدولتانند

من این درس از دبیرستان گرفتم

سیاست پیشه دولتمند گردد

چرا من زین عمل خسران گرفتم

نشستم با امیران و فقیران

ز خاص و عام دل یکسان گرفتم

چو سنخیت نبود اندر میانه

صداقت دادم و بهتان گرفتم

ز استقلال و آزادی و قانون

به پیش دیده شادروان گرفتم

شدم سرگرم مشتی اعتبارات

وز آن اوهام خوش عنوان گرفتم

شدم غافل ز تقدیر الهی

پی آبادی ایران گرفتم

ز غفلت عصر محنت زای خود را

قیاس از عهد نوشروان گرفتم

چه محنت ها که در تبعید دیدم

چه عبرت ها که از زندان گرفتم

ندانستم که محکوم زوالیم

طبیعت را چو خود نادان گرفتم

ره رنج خود و آسایش خلق

به هنجار جوانمردان گرفتم

پیاپی شسته دست از جان شیرین

مکرر ترک خان و مان گرفتم

ز سال بیست تا نزدیکی شصت

جوانی دادم و حرمان گرفتم

ندیدم قدردانی هیچ از این قوم

گروهی سفله را انسان گرفتم

نکردم خدمت بیگانه زآن رو

چنین بادافره از خویشان گرفتم

به گرد تیه ناکامی چهل سال

گذر چون موسی عمران گرفتم

دوای تلخکامی بی نیازیست

به درد خود من این درمان گرفتم

به خالق رو کنم اکنون که امید

ازین مخلوق بی ایمان گرفتم

پس از یزدان پناهم جز رضا نیست

کزو روز ازل پیمان گرفتم

مگر بپذیردم شاه خراسان

که من از حضرتش فرمان گرفتم

گرم روزی به خدمت بازخواند

همانا عمر جاویدان گرفتم

کند آزادم از شر سیاست

که راه وادی خذلان گرفتم

توانم دید خود یارب که روزی

مکان در آن بلند ایوان گرفتم

شمارهٔ 164 - گلۀ دوستانه

تَمُرتاشا ز بی مهریت زارم

زچون تودوست ازخودشرمسارم

فرامش کرده ای جاناکه عمریست

تو را از جان و از دل

دوستارم

حضور شه ز یاران غافلت کرد

خصوص از من که یاری پایدارم

اگر تو دوستی رحمت به دشمن

وگر خود دشمنی، منت گذارم

گذشته زین تغافل ها، شنیدم

که باری هشته ای برروی بارم

عتاب خسروانی خاطرم را

غمین دارد، توغمگین تر مدارم

من آن مرغم که سیمرغم فکندست

به خاک افتادهٔ آن شهسوارم

چو از سیمرغ سیلی خورده باشم

رسد بر جمله مرغان افتخارم

چو بلبل در مدیح شاه آفاق

سخن ها رفت افزون از شمارم

به تمجیدش بسی نامه نوشته

به توصیفش بسی تصنیف دارم

ز بیم گربگان سفرهٔ شاه

ولی نتوانم آوازی برآرم

به دفع دشمنان پرالتهابم

به وصف دوستان بی اختیارم

به تحصیل عطایا بی نیازم

به تقبیل رزایا بردبارم

به ترویج محامد اوستادم

به تذلیل اعادی کهنه کارم

به کار مملکت نیکو خبیرم

به گاه مشورت نیکو مشارم

زبانم پاک و چشم و دست ودل پاک

بود مرهون خیر، این هر چهارم

به حفظ الغیب یاران عندلیبم

به قصدجان خصمان گرزه مارم

به روز نطق، بحری موج خیزم

به وقت جود، ابری ژانه بارم

به گاه نثر، دانشور دبیرم

به گاه نظم، جولانگر سوارم

در انشاء مقالات عمومی

گل صد برگ بر دفتر نگارم

برنده تیغه ای بی قبضه و جلد

فتاده زبرپای روزگارم

گرم برگیرد از خاک زمین شاه

به دست شاه تیغی آبدارم

چو آهیخیده تیغ کارزاری

میان در بستهٔ هرکارزارم

ز شه چیزی نخواهم جزتوجه

کزین یک بخش، پرگردد کنارم

ز مهر شه علو گیرد خیالم

ز لطف شه کلان گردد قمارم

به وصفش بوستان ها بر طرازم

به نامش داستان ها برشمارم

ندیدم خیری از شاهان قاجار

مگر جبران نماید شهریارم

شمارهٔ 165 - آرمان شاعر

برخیزم و زندگی ز سر گیرم

وین رنج دل از میانه برگیرم

باران شوم و به کوه و در بارم

اخگر شوم و به خشک و تر گیرم

یک ره سوی کشت نیشکر پویم

کلکی ز ستاک نیشکر گیرم

زان نی شرری به پاکنم وز وی

گیتی را جمله در شرر گیرم

در عرصهٔ گیر و دار بهروزی

آوبز و جدال شیر نرگیرم

داد دل فیلسوف نالان را

زبن اختر زشت خیره سرگیرم

با قوت طعم کلک شکر زای

تلخی ز

مذاق دهر برگیرم

ناهید بر خمه تیزتر گردد

چون من سر خامه تیزتر گیرم

کلک ازکف تیر، سرنگون گردد

چون من ز خدنگ خامه سرگیرم

از مایهٔ خون دل به لوح اندر

پیرایه گونه گون صور گیرم

هنجار خطیر تلخ کامی را

بر عادت خوبش بی خطر گیرم

پیش غم دهر و تیر بارانش

این عیش تباه را سپر گیرم

در عین برهنگی چو عین الشمس

از خاور تا به باختر گیرم

وین سرپوش سیاه بختی را

از روی زمین به زور و فر گیرم

وان میوه که آرزو بود نامش

بر سفرهٔ کام، در شکر گیرم

چون خاربنان به کنج غم، تاکی

بر چشم امید، نیشتر گیرم

آن به که به جوببار آزادی

پیرایه سرو غاتفر گیرم

باغی ز ایادی اندرین گیتی

بنشانم و گونه گون ثمر گیرم

آن کودک اشک ریز را نقشی

از خنده به پیش چشم تر گیرم

وآن مادر داغدیده را مرهم

از مهر به گوشهٔ جگر گیرم

شیطان نیاز و آز را گردن

در بند وکمند سیم و زرگیرم

از کین و کشش به جا نمانم نام

وین ننگ ز دودهٔ بشر گیرم

آن عیش که تن از آن شود فربه

از نان جوینش ماحضر گیرم

وان کام که جان ازو شود خرم

نُزل دو جهانش مختصر گیرم

یک باره به دست عاطفت، پرده

ازکار جهان کینه ورگیرم

وین نظم پلید اجتماعی را

اندر دم کورهٔ سقرگیرم

وین ابرهٔ ازرق مکوکب را

زانصاف، دو رویه اَسترگیرم

و آنگاه به فر شهپر همت

جای از بر قبهٔ قمر گیرم

شبگیر کنم به صفهٔ بهرام

و آن دشنهٔ سرخش ازکمرگیرم

زان نحس که بر تراود از کیوان

بال و پر و پویه و اثر گیرم

وان دست که پیش آرزوی دل

دیوارکشد، به خام درگیرم

نومیدی و اشک و آه را درهم

پیچیده به رخنهٔ قدر گیرم

واندر شب وصل، پردهٔ غیرت

در پیش دریچهٔ سحر گیرم

وانگاه به سطح طارم اطلس

با دلبر دست در کمر گیرم

با بال و پر فرشتگان زانجای

زی حضرت

لایموت پر گیرم

شمارهٔ 166 - شکوه از بخت

غم زمانه به سختی گرفته دامانم

ز بی وفایی این بخت سست پیمانم

ببسته بود به من بخت، این چنین میثاق

که من بخوابم و اوخود بود نگهبانم

کنون بخفته مرا بخت و من چو مشتاقان

نشسته بر سر او لای لای می خوانم

چو بخت شوم مرا چرخ بیند اندر خواب

به روی غم غم دیگر نهد فراوانم

ایا سپهر طرب کاه غم فزای آخر

ازین باده با شکنج غم مرنجانم

کنون به مشت توام من ولیک در مشتت

مقاومت را سرسخت تر ز سندانم

به باغ نظم کنون همچو عندلیبم من

صریر کلک بود دلنواز دستانم

بلی چو نقد هنر هست مایهٔ دستم

از آن جهت بود اینسان کساد دکانم

به دور دهر بخوشیده کشت امیدم

به کلک و خامه بود گرچه ابر نیسانم

به روزگار بخشکیده خود لب ذوقم

اگرچه هست کنون طبع، بحر عمانم

اگر به کلک من اندر نه ابر نیسانست

به صفحه پس ز چه رو در و گوهر افشانم

وگر به طبع من اندر نه بحر عمانست

ز بهر چیست سخن همچو در غلطانم

شمارهٔ 167 - بث الشکوی

تا بر زبر ری است جولانم

فرسوده و مستمند و نالانم

هزلست مگر سطور اوراقم

یاوه است مگر دلیل و برهانم

یا خود مردی ضعیف تدبیرم

یا خود شخصی نحیف ارکانم

یا همچو گروه سفلگان هر روز

از بهر دونان به کاخ دونانم

پیمانه کش رواق دستورم؟

دریوزه گر سرای سلطانم؟

اینها همه نیست پس چرا در ری

سیلی خور هر سفیه و نادانم

جرمی است مرا قوی که در این ملک

مردم دگرند و من دگرسانم

از کید مخنثان، نیم ایمن

زیراک مخنثی نمی دانم

نه خیل عوام را سپهدارم

نه خوان خواص را نمکدانم

بر سیرت رادمردمان، زین روی

در خانه ٔ خویشتن به زندانم

یک روز کند وزیر تبعیدم

یک روز زند سفیه بهتانم

دشنام خورم ز مردم نادان

زیراک هنرور و سخندانم

زیرا به سخن یگانهٔ دهرم

زیرا به هنر

فرید دورانم

زیراک به نقش بندی معنی

سیلابهٔ روح بر ورق رانم

زیرا پس چند قرن چون خورشید

بیرون شده از میان اقرانم

زیرا به خطابه و به نظم و نثر

خورشید فروغ بخش ایرانم

زیرا به لطایف و شداید نیز

مطبوع رواق و مرد میدانم

اینست گناه من، که در هر گام

ناکام چو پور سعد سلمانم

پنهانم از این گروه، خودگویی

من ناصرم و ری است یمکانم

با دزدان چون زیم، که نه دزدم

باکشخان چون بوم، نه کشخانم

نه مرد فریب و سخره و زرقم

نه مرد ریا و کید و دستانم

چون آتش، روشن است گفتارم

چون آب، منزه است دامانم

بر فاحشه نیست پایهٔ فضلم

وز مسخره نیست پارهٔ نانم

از مغز سر است توشهٔ جسمم

وز رنج تن است راحت جانم

بس خامه ط رازی، ای عجب گشتست

انگشتان چون سطبر سوهانم

بس راهنوردی، ای دریغا هست

دو پاشنه چون دو سخت سندانم

نه دیر غنوده اند افکارم

نه سیر بخفته اند چشمانم

زینگونه گذشت سالیان بر هفت

کاندر تعب است هفت ارکانم

گه خسرو هند سوده چنگالم

گه قیصر روس کنده دندانم

از نقمت دشمنان آزادی

گه در ری و گاه در خراسانم

و امروز عمید ملک شاهنشاه

بسته است زبان گوهرافشانم

فرخ حسن بن یوسف آنک از قهر

افکنده نگون به جاه کنعانم

تا کام معاندان روا سازد

بسپرده به کام گرگ حرمانم

وین رنج عظیم تر که در صورت

اندر شمر فلان و بهمانم

ناکرده گنه معاقبم، گویی

سبابهٔ مردم پشیمانم

عمری به هوای وصلت قانون

از چرخ برین گذشت افغانم

در عرصهٔ گیر و دار آزادی

فرسود به تن، درشت خفتانم

تیغ حدثان گسست پیوندم

پیکان بلا بسفت ستخوانم

گفتم که مگر به نیروی قانون

آزادی را به تخت بنشانم

و امروز چنان شدم که برکاغذ

آزاد نهاد خامه نتوانم

ای آزادی، خجسته آزادی!

از وصل تو روی برنگردانم

تا آنکه مرا به نزد خود خوانی

یا آنکه ترا به نزد خود خوانم

شمارهٔ 168 - گو نکنم

دل من، شرح غم یار مکن گو نکنم

آتش عشق

پدیدار مکن گو نکنم

بره انده و تیمار مرو، وین تن من

بستهٔ انده و تیمار مکن گو نکنم

گر مرا خسته وبیمار نخواهی کردن

شرح آن نرگس بیمار مکن گو نکنم

پندی از من بشنو ای دل، تا بتوانی

قصدآن ترک ستمکار مکن گونکنم

خوار دارد همه دل ها را آن ترک پسر

خوبش را چون دکران خوارمکن گو نکنم

مست آن نرگس مخمور نشو گو نشوم

خانه درکوچه خمار مکن گو نکنم

گرتو دانی که همه وعدهٔ دلدار خطاست

تکیه بر وعده دلدار مکن گو نکنم

خوبرویان خراسان به جفاکارکنند

یاد ازین قوم جفاکار مکن گو نکنم

طرهٔ خوبان، طرار و بلاانگیز است

خواهش طرهٔ طرار مکن گو نکنم

ور به پنهانی بربست تو را زلف نگار

قصهٔ بستگی اظهار مکن گو نکنم

ز نکورویان هرچندکنی شکوه بکن

لیک از صدر نکوکار مکن گو نکنم

اعتبارالملک آن کو به عیارکرمش

جز که دریا را معیار مکن گو نکنم

هرکه را روی ز دیدارش فرخنده نگشت

تا ابد رویش دیدار مکن گو نکنم

گرش از مهر نظر افتد بر اهریمن

وصف او جز بت فرخار مکن گو نکنم

وگرش افتد از قهر نظر سوی پری

نظر اندر وی، زنهار مکن گو نکنم

هرکجا بینی آن صدر بزرگ آئین را

بهر غله چو من اصرار مکن گو نکنم

سخن از هردر با خواجه چو بنیادکنی

به جز از درهم و دینار مکن گو نکنم

شعر من در یتیمی است، براین در یتیم

ز صفا بنگر و انکار مکن گو نکنم

تا جهان باشد بنشین ز بر مسند جاه

روز و شب جز به طرب کار مکن گو نکنم

گفتم این شعر بر آئین ادیبی که سرود

تنم از رنج، گرانبار مکن گو نکنم

شمارهٔ 169 - فتنه های آشکار

فتنه ها آشکار می بینم

دست ها توی کار می بینم

حقه بازان و ماجراجویان

بر خر خود سوار می بینم

بهر تسخیر خشک مغزی چند

نطق ها آبدار می بینم

جای احرار در تک زندان

یا به بالای دار

می بینم

ز انتخابات سوء، مجلس را

پر ز عیب و عوار می بینم

وکلا را به مثل دور ششم

گیج و بی اختیار می بینم

آلت دست ارتجاع و فاشیست

جملگی را قطار می بینم

بعد تصویب اعتبار رنود

کار بی اعتبار می بینم

چند لوطی زکهنه جاسوسان

روز و شب گرم کار می بینم

پیش بینی که عاقلان کردند

بعد ازین آشکار می بینم

سفها را به کارهای بزرگ

داخل و برقرار می بینم

در گلستان به جای کبک و تذور

قنفذ و سوسمار می بینم

آن که را داده جان به راه وطن

بی سرانجام و خوار می بینم

وانکه را برد و خورد و خوش خوابید

شاد و ایران مدار می بینم

ملتی را که شد فرامشکار

عاقبت اشکبار می بینم