فوج

وصیت کردن مهین بانو شیرین را
امروز شنبه 01 آبان 1400
تبليغات تبليغات

پنج گنج نظامی گنجوی2

بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی****مه پرویز شد در برج شاهی
ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس****سعادت داده از تثلیث و تسدیس
ز پرگار حمل خورشید منظور****بدلو اندر فکنده بر زحل نور
عطارد کرده ز اول خط جوزا****سوی مریخ شیرافکن تماشا
ذنب مریخ را می‌کرده در کاس****شده چشم زحل هم کاسه راس
بدین طالع کز او پیروز شد بخت****ملک بنشست بر پیروزه گون تخت
بر آورد از سپیدی تا سیاهی****ز مغرب تا به مشرق نام شاهی
چو شد کار ممالک برقرارش****قوی‌تر گشت روز از روزگارش
کشید از خاک تختی بر ثریا****درو گوهر به کشتی در به دریا
چنان کز بس گهرهای جهان‌تاب****به شب تابنده‌تر بودی ز مهتاب
بر آن تخت مبارک شد چو شیران****مبارک‌باد گفتندش دلیران
جهان خرم شد از نقش نگینش****فرو خواند آفرینش آفرینش
ز عکس آنچنان روشن جنابی****خراسان را در افزود آفتابی
شد آواز نشاط و شادکامی****ز مرو شاهجان تا بلخ بامی
چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج****در آمد غمزه شیرین به تاراج
نه آن غم را ز دل شایست راندن****نه غم‌پرداز را شایست خواندن
به حکم آنکه مریم را نگه داشت****کز او بر اوج عیسی پایگه داشت
اگر چه پادشاهی بود و گنجش****ز بی‌یاری پیاپی بود رنجش
نمی‌گویم طرب حاصل نمی‌کرد****طرب می‌کرد لیک از دل نمی‌کرد
گهی قصد نبید خام کردی****گهی از گریه می در جام کردی
گهی گفتی به دل کای دل چه خواهی****ز عالم عاشقی یا پادشاهی
که عشق و مملکت ناید بهم راست****ازین هر دو یکی می‌بایدت خواست
چه خوش گفتند شیران با پلنگان****که خر کره کند یا راه زنگان
مرا با مملکت گر یار بودی****دلم زین ملک برخوردار بودی
به خرم گر فرو شد بخت بیدار****به صد ملک ختن یک موی دلدار
شبی در باغ بودم خفته با یار****به بالین بر نشسته بخت بیدار
چو بختم خفت و من بیدار گشتم****بدینسان بی‌دل و بی‌یار گشتم
کجا آن نوبه‌نو مجلس نهادن****بهشت عاشقان را در گشادن
نشستن با پریرویان چون نوش****شهنشاه پریرویان در آغوش
کجا شیرین و آن شیرین زبانی****به شیرینی چو آب زندگانی
کجا آن عیش و آن شبها نخفتن****همه شب تا سحر افسانه گفتن
کجا آن تازه گلبرگ شکربار****شکر چیدن ز گلبرگش به خروار
عروسی را بدان روئین حصاری****ز بازو ساختن سیمین عماری
گهش چون گل نهادن روی بر روی****گهش بستن چو سنبل موی بر موی
گهی مستی شکستن بر خمارش****گهی پنهان کشیدن در کنارش
گهی خوردن میی چون خون بدخواه****گهی تکیه زدن بر مسند ماه
سخن‌هائی که گفتم یا شنیدم****خیالی بود یا خوابی که دیدم
مرا گویند خندان شو چو خورشید****که انده بر نتابد جای جمشید
دهن پر خنده خوش چون توان کرد****درو یا خنده گنجد یا دم سرد
کرا جویم کرا خوانم به فریاد****بهاری بود و بربودش ز من باد
خیال از ناجوانمردی همه روز****به عشوه می‌فزاید بر دلم سوز
ز بی‌خصمی گر افزون گشت گنجم****ز بی‌یاری در افزود است رنجم
من آن مرغم که افتادم به ناکام****ز پشمین خانه در ابریشمین دام
چو من سوی گلستان رای دارم****چه سود ار بند زر بر پای دارم
نه بند از پای می شاید بریدن****نه با این بند می‌شاید پریدن
غم یک تن مرا خود ناتوان کرد****غم چندین کس آخر چون توان خورد
مرا باید که صد غمخوار باشد****چون من صد غم خورم دشوار باشد
ز خر برگیرم و بر خود نهم بار****خران را خنده می‌آید بدین کار
مه و خورشید را بر فرش خاکی****ز جمعیت رسید این تابناکی
براکنده دلم بی‌نور از آنم****نیم مجموع دل رنجور از آنم
ستاره نیز هم ریحان باغند****پراکندند از آن ناقص چراغند
شراره زان ندارد پرتو شمع****که این نور پراکنده است و آن جمع
نه خواهد دل که تاج و تخت گیرم****نه خواهم من که با دل سخت گیرم
دل تاریک روزم را شب آمد****تن بیمار خیزم را تب آمد
نمی‌شد موش در سوراخ کژدم****بیاری جایروبی بست بردم
سیاهک بود زنگی خود به دیدار****به سرخی می‌زند چون گشت بیمار
دگر ره بانگ زد بر خود به تندی****که با دولت نشاید کرد کندی
چو دولت هست بخت آرام گیرد****ز دولت با تو جانان جام گیرد
سر از دولت کشیدن سروری نیست****که با دولت کسی را داوری نیست
کس از بی‌دولتی کامی نیابد****به از دولت فلک نامی نیابد
به دولت یافتن شاید همه کام****چو دانه هست مرغ آید فرا دام
تو گندم کار تا هستی برآرد****گیا خود در میان دستی برآرد
به هر کاری در از دولت بود نور****که باد از کار ما بی‌دولتی دور
بسی بر خواند ازین افسانه با دل****چو عشق آمد کجا صبر و کجا دل
صبوری کرد با غم‌های دوری****هم آخر شادمان شد زان صبوری

بخش ۴۵ - نالیدن شیرین در جدائی خسرو

چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج****که برد از اوستادی در سخن رنج
که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند****دلش دربند و جانش در هوس ماند
ز بادام تر آب گل برانگیخت****گلابی بر گل بادام می‌ریخت
بسان گوسپند کشته بر جای****فرو افتاد و می‌زد دست بر پای
تن از بی‌طاقتی پرداخته زور****دل از تنگی شده چون دیده مور
هوی بر باد داده خرمنش را****گرفته خون دیده دامنش را
چو زلف خویش بی‌آرام گشته****چو مرغی پای‌بند دام گشته
شده ز اندیشه هجران یارش****ز بحر دیده پر گوهر کنارش
گهی از پای میافتاد چون مست****گه از بیداد می‌زد دست بر دست
دلش حراقه آتش زنی داشت****بدان آتش سر دودافکنی داشت
مگر دودش رود زان سو که دل بود****که افتد بر سر پوشیده‌ها دود
گشاده رشته گوهر ز دیده****مژه چون رشته در گوهر کشیده
ز خواب ایمن هوسهای دماغش****ز بیخوابی شده چشم و چراغش
دهن خشک و لب از گفتار بسته****ز دیده بر سر گوهر نشسته
سهی سروش چو برگ بید لرزان****شده زو نافه کاسد نیفه ارزان
زمانی بر زمین غلطید غمناک****ز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک
چو نسرین بر گشاده ناخنی چند****به نسرین برگ گل از لاله می‌کند
گهی بر شکر از بادام زد آب****گهی خائید فندق را به عناب
گهی چون کوی هر سو می‌دویدی****گهی بر جای چون چوگان خمیدی
نمک در دیده بی‌خواب می‌کرد****ز نرگس لاله را سیراب می‌کرد
درختی بر شده چون گنبد نور****گدازان گشت چون در آب کافور
بهاری تازه چون رخشنده مهتاب****ز هم بگسست چون بر خاک سیماب
شبیخون غم آمد بر ره دل****شکست افتاد بر لشگرگه دل
کمین سازان محنت بر نشستند****یزک‌داران طاقت را شکستند
ز بنگاه جگر تا قلب سینه****به غارت شد خزینه بر خزینه
به صد جهد ازمیان سلطان جان رست****ولیک آنگه که خدمت را میان بست
گهی دل را به نفرین یاد کردی****ز دل چون بیدلان فریاد کردی
گهی با بخت گفتی کای ستمکار****نکردی تا توئی زین زشت‌تر کار
مرادی را که دل به روی نهادی****بدست آوردی و از دست دادی
فرو شد ناگهان پایت به گنجی****ز دست افشاندیش بی‌پای رنجی
بهاری را که در بروی گشادی****ربودی گل به دل خارش نهادی
چراغی کز جهانش برگزیدی****ترا دادند و بادش در دمیدی
به آب زندگانی دست کردی****نهان شد لاجرم کز وی نخوردی
ز مطبخ بهره جز آتش نبودت****وز آن آتش نشاط خوش نبودت
از آن آتش بر آمد دودت اکنون****پشیمانی ندارد سودت اکنون
گهی فرخ سروش آسمانی****دلش دادی که یابی کامرانی
گهی دیو هوس می‌بردش از راه****که می‌بایست رفتن بر پی شاه
چو بسیاری درین محنت بسر برد****هم آخر زان میان کشتی بدر برد
به صد زاری ز خاک راه برخاست****ز بس خواری شده با خاک ره راست
به درگاه مهین بانو گذر کرد****ز کار شاه بانو را خبر کرد
دل بانو موافق شد درین کار****نصیحت کرد و پندش داد بسیار
که صابر شو درین غم روزکی چند****نماند هیچ کس جاوید در یند
نباید تیز دولت بود چون گل****که آب تیز رو زود افکند پل
چو گوی افتادن و خیزان به بود کار****که هرکس که اوفتد خیزد دگر بار
نروید هیچ تخمی تا نگندد****نه کاری بر گشاید تا نبندد
مراد آن به که دیر آید فرادست****که هرکس زود خور شد زود شد مست
نباید راه رو کو زود راند****که هر کو زود راند زود ماند
خری کوشست من بر گیرد آسان****ز شست و پنج من نبود هراسان
نه بینی ابر کو تندی نماید****بگرید سخت و آنگه بر گشاید
بباید ساختن با سختی اکنون****که داند کار فردا چون بود چون
بسی در کار خسرو رنج دیدی****بسی خواری و دشواری کشیدی
اگر سودی نخوردی زو زیان نیست****بود ناخورده یخنی باک از آن نیست
کنون وقت شکیبائیست مشتاب****که بر بالا به دشواری رود آب
چو وقت آید که آب آید فرا زیر****نماند دولتت در کارها دیر
بد از نیک آنگهی آید پدیدت****که قفل از کار بگشاید کلیدت
بسا دیبا که یابی سرخ و زردش****کبود و ازرق آید در نوردش
بسا در جا که بینی کرد فرسای****بود یاقوت یا پیروزه را جای
چو بانو زین سخن لختی فرو گفت****بت بی‌صبر شد با صابری جفت
وزین در نیز شاپور خردمند****بکار آورد با او نکته‌ای چند
دلش را در صبوری بند کردند****به یاد خسروش خسرند کردند
شکیبا شد در این غم روزگاری****نه در تن دل نه در دولت قراری

بخش ۴۶ - وصیت کردن مهین بانو شیرین را

مهین بانو دلش دادی شب و روز****بدان تا نشکند ماه دل افروز
یکی روزش به خلوت پیش خود خواند****که عمرش آستین بر دولت افشاند
کلید گنجها دادش که بر گیر****که پیشت مرد خواهد مادر پیر
در آمد کار اندامش به سستی****به بیماری کشید از تن درستی
چو روزی چند بروی رنج شد چیر****تن از جان سیر شد جان از جهان سیر
جهان از جان شیرینش جدا کرد****به شیرین هم جهان هم جان رها کرد
فرو شد آفتابش در سیاهی****بنه در خاک برد از تخت شاهی
چنین است آفرینش را ولایت****که باشد هر بهاری را نهایت
نیامد شیشه‌ای از سنگ در دست****که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست
فغان زین چرخ کز نیرنگ سازی****گهی شیشه کند گه شیشه‌بازی
به اول عهد زنبور انگبین کرد****به آخر عهد باز آن انگبین خورد
بدین قالب که بادش در کلاهست****مشو غره که مشتی خاک را هست
ز بادی کو کلاه از سر کند دور****گیاه آسوده باشد سرو رنجور
بدین خان کو بنا بر باد دارد****مشو غره که بد بنیاد دارد
چه می‌پیچی درین دام گلو پیچ****که جوزی پوده بینی در میان هیچ
چو روباهان و خرگوشان منه گوش****به روبه بازی این خواب خرگوش
بسا شیر شکار و گرگ جنگی****که شد در زیر این روبه پلنگی
نظر کردم ز روی تجربت هست****خوشیهای جهان چون خارش دست
به اول دست را خارش خوش افتد****به آخر دست بر دست آتش افتد
همیدون جام گیتی خوشگوار است****به اول مستی و آخر خمار است
رها کن غم که دنیا غم نیرزد****مکن شادی که شادی هم نیرزد
اگر خواهی جهان در پیش کردن****شکم‌واری نخواهی بیش خوردن
گرت صد گنج هست ار یکدرم نیست****نصیبت زین جهان جز یک شکم نیست
همی تا پای دارد تندرستی****ز سختی‌ها نگیرد طبع سستی
چو برگردد مزاج از استقامت****به دشواری به دست آید سلامت
دهان چندان نماید نوش خندی****که یابد در طبیعت نوشمندی
چو گیرد ناامیدی مرد را گوش****کند راه رهائی را فراموش
جهان تلخ است خوی تلخناکش****به کم خوردن توان رست از هلاکش
مشو پر خواره چون کرمان در این گور****به کم خوردن کمر دربند چون مور
ز کم خوردن کسی را تب نگیرد****ز پر خوردن به روزی صد بمیرد
حرام آمد علف تاراج کردن****به دارو طبع را محتاج کردن
چو باشد خوردن نان گلشکروار****نباشد طبع را با گلشکر کار
چو گلبن هر چه بگذاری بخندد****چو خوردی گر شکر باشد بگندد
چو دنیا را نخواهی چند جوئی****بدو پوئی بد او چند گوئی
غم دنیا کسی در دل ندارد****که در دنیا چو ما منزل ندارد
درین صحرا کسی کو جای گیر است****ز مشتی آب و نانش ناگزیر است
مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ****که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ
جهان از نام آنکس ننگ دارد****که از بهر جهان دلتنگ دارد
غم روزی مخور تا روز ماند****که خود روزی رسان روزی رساند
فلک با این همه ناموس و نیرنگ****شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ
بر این ابلق که آمد شد گزیند****چو این آمد فرود آن بر نشیند
در این سیلاب غم کز ما پدر برد****پسر چون زنده ماند چون پدر مرد
کسی کو خون هندوئی بریزد****چو وارث باشد آن خون برنخیزد
چه فرزندی تو با این ترکتازی****که هندوی پدرکش را نوازی
بزن تیری بدین کوژ کمان پشت****که چندین پشت بر پشت ترا کشت
فلک را تا کمان بی‌زه نگردد****شکار کس در او فربه نگردد
گوزنی را که ره بر شیر باشد****گیا در زیر پی شمشیر باشد
تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش****که داری باد در پس چاه در پیش
مباش ایمن که این دریای خاموش****نکرد است آدمی خوردن فراموش
کدامین ربع را بینی ربیعی****کزان بقعه برون ناید بقیعی
جهان آن به که دانا تلخ گیرد****که شیرین زندگانی تلخ میرد
کسی کز زندگی با درد و داغ است****به وقت مرگ خندان چون چراغ است
سرانی کز چنین سر پرفسوسند****چون گل گردن زنان را دست بوسند
اگر واعظ بود گوید که چون کاه****تو بفکن تامنش بر دارم از راه
و گر زاهد بود صد مرده کوشد****که تو بیرون کنی تا او بپوشد
چو نامد در جهان پاینده چیزی****همه ملک جهان نرزد پشیزی
ره آورد عدم ره توشه خاک****سرشت صافی آمد گوهر پاک
چنین گفتند دانایان هشیار****که نیک و بد به مرگ آید پدیدار
بسا زن نام کانجان مرد یابی****بسا مردا که رویش زرد یابی
خداوندا چو آید پای بر سنگ****فتد کشتی در آن گردابه تنگ
نظامی را به آسایش رسانی****ببخشی و ببخشایش رسانی

بخش ۴۷ - نشستن شیرین به پادشاهی بر جای مهین بانو

چون بر شیرین مقرر گشت شاهی****فروغ ملک بر مه شد ز ماهی
به انصافش رعیت شاد گشتند****همه زندانیان آزاد گشتند
ز مظلومان عالم جور برداشت****همه آیین جور از دور برداشت
زهر دروازه‌ای برداشت باجی****نجست از هیچ دهقانی خراجی
مسلم کرد شهر و روستا را****که بهتر داشت از دنیا دعا را
ز عدلش باز با تیهو شده خویش****به یک جا آب خورده گرگ با میش
رعیت هر چه بود از دور و پیوند****بدین و داد او خوردند سوگند
فراخی در جهان چندان اثر کرد****که یک دانه غله صد بیشتر کرد
نیت چون نیک باشد پادشا را****گهر خیزد به جای گل گیا را
درخت بد نیت خوشیده شاخست****شه نیکو نیت را پی فراخست
فراخیها و تنگی‌های اطراف****ز رای پادشاه خود زند لاف
ز چشم پادشاه افتاد رائی****که بد رائی کند در پادشائی
چو شیرین از شهنشه بی خبر بود****در آن شاهی دلش زیر و زبر بود
اگر چه دولت کیخسروی داشت****چو مدهوشان سر صحرا روی داشت
خبر پرسید از هر کاروانی****مگر کارندش از خسرو نشانی
چو آگه شد که شاه مشتری بخت****رسانید از زمین بر آسمان تخت
ز گنج افشانی و گوهر نثاری****بجای آورد رسم دوستداری
ولیک از کار مریم تنگدل بود****که مریم در تعصب سنگدل بود
ملک را داده بد در روم سوگند****که با کس در نسازد مهر و پیوند
چو شیرین از چنین تلخی خبر یافت****نفس را زین حکایت تلخ‌تر یافت
ز دل کوری به کار دل فرو ماند****در آن محنت چو خر در گل فرو ماند
در آن یکسال کو فرماندهی کرد****نه مرغی بلکه موری را نیازرد
دلش چون چشم شوخش خفتگی داشت****همه کارش چو زلف آشفتگی داشت
همی ترسید کز شوریده رائی****کند ناموس عدلش بی‌وفائی
جز آن چاره ندید آن سرو چالاک****کز آن دعوی کند دیوان خود پاک
کند تنها روی در کار خسرو****به تنهائی خورد تیمار خسرو
نبود از رای سستش پای بر جای****که بیدل بود و بیدل هست بیرای
به مولائی سپرد آن پادشاهی****دلش سیر آمد از صاحب کلاهی
به گلگون رونده رخت بر بست****زده شاپور بر فتراک او دست
وزان خوبان چو در ره پای بفشرد****کنیزی چند را با خویشتن برد
که در هر جای با او یار بودند****به رنج و راحتش غمخوار بودند
بسی برداشت از دیبا و دینار****ز جنس چارپایان نیز بسیار
ز گاو و گوسفند و اسب و اشتر****چو دریا کرده کوه و دشت را پر
وز آنجا سوی قصر آمد به تعجیل****پس او چارپایان میل در میل
دگر ره در صدف شد لولوتر****به سنگ خویش تن در داد گوهر
به هور هندوان آمد خزینه****به سنگستان غم رفت آبگینه
از آن در خوشاب آن سنگ سوزان****چو آتش گاه موبد شد فروزان
ز روی او که بد خرم بهاری****شد آن آتشکده چون لاله‌زاری
ثز گرمی کان هوا در کار او بود****هوا گفتی که گرمی دار او بود
ملک دانست کامد یار نزدیک****بدید امید را در کار نزدیک
ز مریم بود در خاطر هراسش****که مریم روز و شب می‌داشت پاسش
به مهد آوردنش رخصت نمی‌یافت****به رفتن نیز هم فرصت نمی‌یافت
به پیغامی قناعت کرد از آن ماه****به بادی دل نهاد از خاک آن راه
نبودی یک زمان بی‌یاد دلدار****وز آن اندیشه می‌پیچید چون مار

بخش ۴۸ - آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین

چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ****سپاه روم زد بر لشگر زنگ
بر آمد یوسفی نارنج در دست****ترنج مه زلیخا وار بشکست
شد از چشم فلک نیرنگ سازی****گشاد ابرویها در دلنوازی
در پیروزه گون گنبد گشادند****به پیروزی جهان را مژده دادند
زمانه ایمن از غوغا و فریاد****زمین آسوده از تشنیع و بیداد
به فال فرخ و پیرایه نو****نهاده خسروانی تخت خسرو
سراپرده به سدره سر کشیده****سماطینی به گردون بر کشیده
ستاده قیصر و خاقان و فغفور****یک آماج از بساط پیشکه دور
به هر گوشه مهیا کرده جائی****برو زانو زده کشور خدائی
طرفداران که صف در صف کشیدند****ز هیبت پشت پای خویش دیدند
کسی کش در دل آمد سر بریدن****نیارست از سیاست باز دیدن
ز بس گوهر کمرهای شب‌افروز****در گستاخ بینی بسته بر روز
قبا بسته کمرداران چون پیل****کمربندی زده مقدار ده میل
در آن صف کاتش از بیم آب گشتی****سخن گر زر بدی سیماب گشتی
نشسته خسرو پرویز بر تخت****جوان فرو جوان طبع و جوان بخت
در رویه کرد تخت پادشائیش****کشیده صف غلامان سرائیش
ز خاموشی در آن زرینه پرگار****شده نقش غلامان نقش دیوار
زمین را زیر تخت آرام داده****به رسم خاص بار عام داده
به فتح‌الباب دولت بامدادان****ز در پیکی در آمد سخت شادان
زمین بوسید و گفتا شادمان باش****همیشه در جهان شاه جهان باش
تو زرین بهره باش از تخت زرین****که چوبین بهره شد بهرام چوبین
نشاط از خانه چوبین برون تاخت****که چوبین خانه از دشمن به پرداخت
شهنشاه از دل سنگین ایام****مثل زد بر تن چوبین بهرام
که تا بر ما زمانه چوب زن بود****فلک چوبک‌زن چوبینه تن بود
چو چوب دولت ما شد برآور****مه چوبینه چوبین شد به خاور
نه این بهرام اگر بهرام گور است****سرانجام از جهانش بهره گور است
اگر بهرام گوری رفت ازین دام****بیا تا بنگری صد گور بهرام
اگر بهرام گوری رفت ازین دام****بیا تا بنگری صد گور بهرام
جهان تا در جهان یاریش می‌کرد****تمنای جهانداریش می‌کرد
کجا آن شیر کز شمشیر گیری****چو مستان کرد با ما شیر گیری
کجا آن تیغ کاتش در جهان زد****تپانچه بر درفش کاویان زد
بسا فرزانه را کو شیرزاد است****فریب خاکیان بر باد داد است
بسا گرگ جوان کز روبه پیر****به افسون بسته شد در دام نخجیر
از آن بر گرگ روبه راست شاهی****که روبه دام بیند گرگ ماهی
بسا شه کز فریب یافه گویان****خصومت را شود بی‌وقت جویان
سرانجام از شتاب خام تدبیر****به جای پرنیان بر دل نهد تیر
ز مغروری کلاه از سر شود دور****مبادا کس به زور خویش مغرور
چراغ ارچه ز روغن نور گیرد****بسا باشد که از روغن بمیرد
خورش‌ها را نمک رو تازه دارد****نمک باید که نیز اندازه دارد
مخور چندان که خرما خار گردد****گوارش در دهن مردار گردد
چنان خور کز ضرورتهای حالت****حرام دیگران باشد حلالت
مقیمی را که این دروازه باید****غم و شادیش را اندازه باید
مجو بالاتر از دوران خود جای****مکش بیش از گلیم خویشتن پای
چو دریا بر مزن موجی که داری****مپر بالاتر از اوجی که داری
به قدر شغل خود باید زدن لاف****که زر دوزی نداند بوریا باف
چه نیکو داستانی زد هنرمند****هلیله با هلیله قند با قند
نه فرخ شد نهاد نو نهادن****ره و رسم کهن بر باد دادن
به قندیل قدیمان در زدن سنگ****به کالای یتیمان بر زدن چنگ
هر آنکو کشت تخمی کشته بر داد****نه من گفتم که دانه زو خبر داد
نه هر تخمی درختی راست روید****نه هر رودی سرودی راست گوید
به سرهنگی حمایل کردن تیغ****بسا مه را که پوشد چهره در میغ
تو خونریزی مبین کو شیر گیرد****که خونش گیرد ارچه دیر گیرد
از این ابلق سوار نیم زنگی****که در زیر ابلقی دارد دو رنگی
مباش ایمن که باخوی پلنگ است****کجا یکدل شود آخر دو رنگ است
ستم در مذهب دولت روا نیست****که دولت با ستمگار آشنا نیست
خری در کاهدان افتاد ناگاه****نگویم وای بر خر وای بر کاه
مگس بر خوان حلوا کی کند پشت****به انجیری غرابی چون توان کشت
به سیم دیگران زرین مکن کاخ****کزین دین رخنه گردد کیسه سوراخ
نگه دار اندرین آشفته بازار****کدین گازر از نارج عطار
مشو خامش چو کار افتد به زاری****که باشد خامشی نوعی ز خواری
شنیدستم که در زنجیر عامان****یکی بود است ازین آشفته نامان
چو با او سختی نابالغی جنگ****به بالغ‌تر کسی برداشتی سنگ
بپرسیدند کز طفلان خوری خار****ز پیران کین کشی چون باشد این کار
بخنده گفت اگر پیران نخندند****کجا طفلان ستمکاری پسندند
چو دست از پای ناخشنود باشد****به جرم پای سر مأخوذ باشد
به جباری مبین در هیچ درویش****که او هم محتشم باشد بر خویش
ز عیب نیک مردم دیده بر دوز****هنر دیدن ز چشم بد میاموز
هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس****تو چشم زاغ بین نه پای طاوس
ترا حرفی به صد تزویر در مشت****منه بر حرف کس بیهوده انگشت
به عیب خویش یک دیده نمائی؟****به عیب دیگران صد صد گشائی ؟
نه کم ز آیینه‌ای در عیب جوئی****به آیینه رها کن سخت روئی
حفاظ آینه این یک هنر بس****که پیش کس نگوید غیبت کس
چو سایه رو سیاه آنکس نشیند****که واپس گوید آنچ از پیش بیند
نشاید دید خصم خویش را خرد****که نرد از خام دستان کم توان برد
مشو غره بر آن خرگوش زرفام****که بر خنجر نگارد مرد رسام
که چون شیران بدان خنجر ستیزند****بدو خون بسی خرگوش ریزند
در آب نرم رو منگر به خواری****که تند آید گه زنهار خواری
بر آتش دل منه کو رخ فروزد****که وقت آید که صد خرمن بسوزد
به گستاخی مبین در خنده شیر****که نه دندان نماید بلکه شمشیر
هر آنکس کو زند لاف دلیری****ز جنگ شیر یابد نام شیری
چو کین خواهی ز خسرو کرد بهرام****ز کین خسروان خسرو شدش نام
به ارباکم ز خود خود را نسنجی****کز افکندن وز افتادن برنجی
ستیزه با بزرگان به توان برد****که از همدستی خردان شوی خرد
نهنگ آن به که در دریا ستیزد****کز آب خرد ماهی خرد خیزد
چو خسرو گفت بسیاری درین باب****بزرگان ریختند از دیدگان آب
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ****روان کرده ز نرگس آب گلرنگ
سه روز اندوه خورد از بهر بهرام****نه با تخت آشنا می‌شد و نه با جام

بخش ۴۹ - بزم‌آرائی خسرو

چهارم روز مجلس تازه کردند****غناها را بلند آوازه کردند
به بخشیدن در آمد دست دریا****زمین گشت از جواهر چون ثریا
ملک چون شد ز نوش ساقیان مست****غم دیدار شیرین بردش از دست
طلب فرمود کردن باربد را****وزو درمان طلب شد درد خود را

بخش ۵ - در نعت رسول اکرم صلی الله علیه وسلم

محمد کافرینش هست خاکش****هزاران آفرین بر جان پاکش
چراغ افروز چشم اهل بینش****طراز کار گاه آفرینش
سرو سرهنگ میدان وفا را****سپه سالار و سر خیل انبیا را
مرقع بر کش نر ماده‌ای چند****شفاعت خواه کار افتاده‌ای چند
ریاحین بخش باغ صبحگاهی****کلید مخزن گنج الهی
یتیمان را نوازش در نسیمش****از آنجا نام شد در یتیمش
به معنی کیمیای خاک آدم****به صورت توتیای چشم عالم
سرای شرع را چون چار حد بست****بنا بر چار دیوار ابد بست
ز شرع خود نبوت را نوی داد****خرد را در پناهش پیروی داد
اساس شرع او ختم جهانست****شریعت‌ها بدو منسوخ از آنست
جوانمردی رحیم و تند چون شیر****زبانش گه کلید و گاه شمشیر
ایازی خاص و از خاصان گزیده****ز مسعودی به محمودی رسیده
خدایش تیغ نصرت داده در چنگ****کز آهن نقش داند بست بر سنگ
به معجز بدگمانان را خجل کرد****جهانی سنگدل را تنگ دل کرد
چو گل بر آبروی دوستان شاد****چو سرو از آبخورد عالم آزاد
فلک را داده سروش سبز پوشی****عمامش باد را عنبر فروشی
زده در موکب سلطان سوارش****به نوبت پنج نوبت چار یارش
سریر عرش را نعلین او تاج****امین وحی و صاحب سر معراج
ز چاهی برده مهدی را به انجم****ز خاکی کرده دیوی را به مردم
خلیل از خیل تاشان سپاهش****کلیم از چاوشان بارگاهش
برنج و راحتش در کوه و غاری****حرم ماری و محرم سوسماری
گهی دندان بدست سنگ داده****گهی لب بر سر سنگی نهاده
لب و دندانش از آن در سنگ زد چنگ****که دارد لعل و گوهر جای در سنگ
سر دندان کنش را زیر چنبر****فلک دندان کنان آورده بر در
بصر در خواب و دل در استقامت****زبانش امتی گو تا قیامت
من آن تشنه لب غمناک اویم****که او آب من و من خاک اویم
به خدمت کرده‌ام بسیار تقصیر****چه تدبیر ای نبی‌الله چه تدبیر
کنم درخواستی زان روضه پاک****که یک خواهش کنی در کار این خاک
برآری دست از آن بردیمانی****نمائی دست برد آنگه که دانی
کالهی بر نظامی کار بگشای****ز نفس کافرش زنار بگشای
دلش در مخزن آسایش آور****بر آن بخشودنی بخشایش آور
اگر چه جرم او کوه گران است****ترا دریای رحمت بیکرانست
بیامرزش روان آمرزی آخر****خدای رایگان آمرزی آخر

بخش ۵۰ - (سی لحن باربد)

در آمد باربد چون بلبل مست****گرفته بربطی چون آب در دست
ز صد دستان که او را بود در ساز****گزیده کرد سی لحن خوش آواز
ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش****گهی دل دادی و گه بستدی هوش
ببربط چون سر زخمه در آورد****ز رود خشک بانک تر در آورد
اول گنج باد آورد****چوباد از گنج باد آورد راندی
ز هر بادی لبش گنجی فشاندی****دوم گنج گاو
چو گنج گاو را کردی نواسنج****برافشاندی زمین هم گاو و هم گنج
سوم گنج سوخته****ز گنج سوخته چون ساختی راه
ز گرمی سوختی صد گنج را آه****چهارم شادروان مروارید
چو شادروان مروارید گفتی****لبش گفتی که مروارید سفتی
پنجم تخت طاقدیسی****چو تخت طاقدیسی ساز کردی
بهشت از طاقها در باز کردی****ششم و هفتم ناقوسی و اورنگی
چو ناقوسی و اورنگی زدی ساز****شدی ارونگ چون ناقوس از آواز
هشتم حقه کاوس****چو قند ز حقه کاوس دادی
شکر کالای او را بوس دادی****نهم ماه بر کوهان
چون لحن ماه بر کوهان گشادی****زبانش ماه بر کوهان نهادی
دهم مشک دانه****چو برگفتی نوای مشک دانه
ختن گشتی ز بوی مشک خانه****یازدهم آرایش خورشید
چو زد زارایش خورشید راهی****در آرایش بدی خورشید ماهی
دوازدهم نیمروز****چو گفتی نیمروز مجلس افروز
خرد بی‌خود بدی تا نیمه روز****سیزدهم سبز در سبز
چو بانگ سبز در سبزش شنیدی****ز باغ زرد سبزه بر دمیدی
چهاردهم قفل رومی****چو قفل رومی آوردی در آهنگ
گشادی قفل گنج از روم و از زنگ****پانزدهم سروستان
چو بر دستان سروستان گذشتی****صبا سالی به سروستان نگشتی
شانزدهم سرو سهی****و گر سرو سهی را ساز دادی
سهی سروش به خون خط باز دادی****هفدهم نوشین باده
چو نوشین باده را در پرده بستی****خمار باده نوشین شکستی
هیجدهم رامش جان****چو کردی رامش جان را روانه
ز رامش جان فدا کردی زمانه****نوزدهم ناز نوروز یا ساز نوروز
چو در پرده کشیدی ناز نوروز****به نوروزی نشستی دولت آن روز
بیستم مشگویه****چو بر مشگویه کردی مشگ مالی
همه مشگو شدی پرمشک حالی****بیست و یکم مهرگانی
چو نو کردی نوای مهرگانی****ببردی هوش خلق از مهربانی
بیست و دوم مروای نیک****چو بر مروای نیک انداختی فال
همه نیک آمدی مروای آن سال****بیست و سوم شبدیز
چو در شب بر گرفتی راه شبدیز****شدندی جمله آفاق شب خیز
بیست و چهارم شب فرخ****چو بر دستان شب فرخ کشیدی
از آن فرخنده‌تر شب کس ندیدی****بیست و پنجم فرخ روز
چو یارش رای فرخ روز گشتی****زمانه فرخ و فیروز گشتی
بیست و ششم غنچه کبک دری****چو کردی غنچه کبک دری تیز
ببردی غنچه کبک دلاویز****بیست و هفتم نخجیرگان
چو بر نخجیرگان تدبیر کردی****بسی چون زهره را نخجیر کردی
بیست و هشتم کین سیاوش****چو زخمه راندی از کین سیاوش
پر از خون سیاوشان شدی گوش****بیست و نهم کین ایرج
چو کردی کین ایرج را سرآغاز****جهان را کین ایرج نو شدی باز
سی‌ام باغ شیرین****چو کردی باغ شیرین را شکربار
درخت تلخ را شیرین شدی بار****نواهائی بدینسان رامش انگیز
همی زد باربد در پرده تیز****بگفت باربد کز بار به گفت
زبان خسروش صدبار زه گفت****چنان بد رسم آن بدر منور
که بر هر زه بدادی بدره زر****به هر پرده که او بنواخت آن روز
ملک گنجی دگر پرداخت آن روز****به هر پرده که او بر زد نوائی
ملک دادش پر از گوهر قبائی****زهی لفظی که گر بر تنگ دستی
زهی گفتی زهی زرین به دستی****درین دوران گرت زین به پسندند
زهی پشمین به گردن وانه بندند****ز عالی همتی گردن برافراز
طناب هرزه از گردن بینداز****به خرسندی طمع را دیده بر دوز
ز چون من قطره دریائی در آموز****که چندین گنج بخشیدم به شاهی
وز آن خرمن نجستم برگ کاهی****به برگی سخن را راست کردم
نه او داد و نه من درخواست کردم****مرا این بس که پر کردم جهان را
ولی نعمت شدم دریا و کان را****نظامی گر زه زرین بسی هست
زه تو زهد شد مگذارش از دست****بدین زه گر گریبان را طرازی
کنی بر گردنان گردن فرازی****

بخش ۵۱ - شفاعت کردن خسرو پیش مریم از شیرین

چو بدر از جیب گردون سر برآورد****زمین عطف هلالی بر سر آورد
ز مجلس در شبستان رفت خسرو****شده سودای شیرین در سرش نو
چو بر گفتی ز شیرین سرگذشتی****دهان مریم از غم تلخ گشتی
در آن مستی نشسته پیش مریم****دم عیسی بر او می‌خواند هر دم
که شیرین گرچه از من دور بهتر****ز ریش من نمک مهجور بهتر
ولی دانم که دشمن کام گشتست****به گیتی در به من بدنام گشتست
چو من بنوازم و دارم عزیزش****صواب آید که بنوازی تو نیزش
اجازت ده کزان قصرش بیارم****به مشکوی پرستاران سپارم
نبینم روی او گر باز بینم****پر آتش باد چشم نازنینم
جوابش داد مریم که ای جهانگیر****شکوهت چون کواکب آسمان‌گیر
خلافت را جهان بر در نهاده****فلک بر خط حکمت سر نهاده
اگر حلوای تر شد نام شیرین****نخواهد شد فرود از کام شیرین
ترا بی‌رنج حلوائی چنین نرم****برنج سرد را تا کی کنی گرم
رطب خور خار نادیدن ترا سود****که بس شیرین بود حلوای بی‌دود
مرا با جادوئی هم حقه‌سازی؟****که بر سازد ز بابل حقه‌بازی
هزار افسانه از بر بیش دارد****به طنازی یکی در پیش دارد
ترا بفریبد و ما را کند دور****تو زو راضی شوی من از تو مهجور
من افسونهای او را نیک دانم****چنین افسانها را نیک خوانم
بسا زن کو صد از پنجه نداند****عطارد را به زرق از ره براند
زنان مانند ریحان سفالند****درون سو خبث و بیرون سو جمالند
نشاید یافتن در هیچ برزن****وفا در اسب و در شمشیر و در زن
وفا مردی است بر زن چون توان بست****چو زن گفتی بشوی از مردمی دست
بسی کردند مردان چاره‌سازی****ندیدند از یکی زن راست بازی
زن از پهلوی چپ گویند برخاست****مجوی از جانب چپ جانب راست
چه بندی دل در آن دور از خدائی****کزو حاصل نداری جز بلائی
اگر غیرت بری با درد باشی****و گر بی‌غیرتی نامرد باشی
برو تنها دم از شادی برآور****چو سوسن سر به آزادی برآور
پس آنگه بر زبان آورد سوگند****به هوش زیرک و جان خردمند
به تاج قیصر و تخت شهنشاه****که گر شیرین بدین کشور کند راه
به گردن برنهم مشگین رسن را****بر آویزم ز جورت خویشتن را
همان به کو در آن وادی نشیند****که جغد آن به که آبادی نبیند
یقین شد شاه را چون مریم این گفت****که هرگز در نسازد جفت با جفت
سخن را از در دیگر بنی کرد****نوازش می‌نمود و صبر می‌کرد
سوی خسرو شدی پیوسته شاپور****به صد حیلت پیامی دادی از دور
جوابش هم نهانی باز بردی****ز خونخواری به غمخواری سپردی
از آن بازیچه حیران گشت شیرین****که بی او چون شکیبد شاه چندین
ولی دانست کان نز بی‌وفائیست****شکیبش بر صلاح پادشائیست

بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

شفاعت کرد روزی شه به شاپور****که تا کی باشم از دلدار خود دور
بیار آن ماه را یک شب درین برج****که پنهان دارمش چون لعل در درج
من از بهر صلاح دولت خویش****نیارم رغبتی کردن به دو بیش
که ترسم مریم از بس ناشکیبی****چو عیسی برکشد خود را صلیبی
همان بهتر که با آن ماه دلدار****نهفته دوستی ورزم پری‌وار
اگر چه سوخته پایم ز راهش****چو دست سوخته دارم نگاهش
گر این شوخ آن پریرخ را ببیند****شود دیوی و بر دیوی نشیند
پذیرفتار فرمان گشت نقاش****که بندم نقش چین را در تو خوش باش
به قصر آمد چو دریائی پر از جوش****که باشد موج آن دریا همه نوش
حکایت کرد با شیرین سرآغاز****که وقت آمد که بر دولت کنی ناز
ملک را در شکارت رخش تند است****ولیک از مریمش شمشیر کند است
از آن او را چنین آزرم دارد****که از پیمان قیصر شرم دارد
بیا تا یک سواره برنشینیم****ره مشگوی خسرو بر گزینیم
طرب می‌ساز با خسرو نهانی****سر آید خصم را دولت چو دانی
بت تنها نشین ماه تهی رو****تهی از خویشتن تنها ز خسرو
به تندی بر زد آوازی به شاپور****که از خود شرم دارای از خدا دور
مگو چندین که مغزم را برفتی****کفایت کن تمام است آنچه گفتی
نه هر گوهر که پیش آید توان سفت****نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت
نه هر آبی که پیش آید توان خورد****نه هرچ از دست برخیزد توان کرد
نیاید هیچ از انصاف تو یادم****به بی‌انصافیت انصاف دادم
از این صنعت خدا دوری دهادت****خرد ز این کار دستوری دهادت
بر آوردی مرا از شهریاری****کنون خواهی که از جانم بر آری
من از بی‌دانشی در غم فتادم****شدم خشک از غم اندر نم فتادم
در آنجان گر ز من بودی یکی سوز****به گیسو رفتمی راهش شب و روز
خر از دکان پالان گر گریزد****چو بیند جو فروش از جای خیزد
کسادی چون کشم گوهر نژادم****نخوانده چون روم آخر نه بادم
چو ز آب حوض تر گشتست زینم****خطا باشد که در دریا نشینم
چه فرمائی دلی با این خرابی****کنم با اژدهائی هم نقابی
چو آن درگاه را در خور نیفتم****به زور آن به که از در درنیفتم
ببین تا چند بار اینجا فتادم****به غمخواری و خواری دل نهادم
نیفتاد آن رفیق بی‌وفا را****که بفرستد سلامی خشک ما را
به یک گز مقنعه تا چند کوشم****سلیح مردمی تا چند پوشم
روانبود که چون من زن شماری****کله‌داری کند با تاجداری
قضای بد نگر کامد مرا پیش****خسک بر خستگی و خار بر ریش
به گل چیدن بدم در خار ماندم****به کاری می‌شدم دربار ماندم
چو خود بد کردم از کس چون خروشم****خطای خود ز چشم بد چه پوشم
یکی را گفتم این جان و جهانست****جهان بستد کنون دربند جانست
نه هرکس که آتشی گوید زبانش****بسوزاند تف آتش دهانش
ترازو را دو سر باشد نه یکسر****یکی جو در حساب آرد یکی زر
ترازوئی که ما را داد خسرو****یکی سر دارد آن هم نیز پر جو
دلم زان جو که خرباری ندارد****به غیر از خوردنش کاری ندارد
نمانم جز عروسی را در این سنگ****که از گچ کرده باشندش به نیرنگ
عروس گچ شبستان را نشاید****ترنج موم ریحان را نشاید
بسی کردم شگرفیها که شاید****که گویم وز توام شرمی نیاید
چه کرد آن رهزن خونخواره من****جز آتش پاره‌ای درباره من
من اینک زنده او با یار دیگر****ز مهر انگیخته بازار دیگر
اگر خود روی من روئیست از سنگ****در او بیند فرو ریزد ازین ننگ
گرفتم سگ صفت کردندم آخر****به شیر سگ نپروردندم آخر
سگ از من به بود گر تا توانم****فریبش را چو سگ از در نرانم
شوم پیش سگ اندازم دلی را****که خواهد سگ دل بی‌حاصلی را
دل آن به کو بدان کس وا نبیند****که در سگ بیند و در ما نه بیند
مرا خود کاشکی مادر نزادی****و گر زادی بخورد سگ بدادی
بیا تا کژ نشینم راست گویم****چه خواریها کز او نامد برویم
هزاران پرده بستم راست در کار****هنوزم پرده کژ می‌دهد یار
شد آبم و او به موئی تر نیامد****چنان کابی به آبی بر نیامد
چگونه راست آید رهزنی را****که ریزد آبروی چون منی را
فرس با من چنان در جنگ راند است****که جای آشتی رنگی نماند است
چو ما را نیست پشمی در کلاهش****کشیدم پشم در خیل و سپاهش
ز بس سر زیر او بردن خمیدم****ز بس تار غمش خود را ندیدم
دلم کورست و بینائی گزیند****چه کوری دل چه آن کس کو نه بیند
سرم می‌خارد و پروا ندارم****که در عشقش سر خود را بخارم
زبانم خود چنین پر زخم از آنست****که هرچ او می‌دهد زخم زبانست
سزد گر با من او همدم نباشد****ز کس بختم نبد زو هم نباشد
بدین بختم چنو همخوابه باید****کز او سرسام را گرمابه پاید
دلم می‌جست و دانستم کز ایام****زیانی دید خواهم کام و ناکام
بلی هست آزموده در نشانها****که هر کش دل جهد بیند زیانها
کنونم می‌جهد چشم گهربار****چه خواهم دید بسم‌الله دگربار
مرا زین قصر بیرون گر بهشت است****نباید رفت اگر چه سرنبشت است
گر آید دختر قیصر نه شاپور****ازین قصرش به رسوائی کنم دور
به دستان می‌فریبندم نه مستم****نیارند از ره دستان به دستم
اگر هوش مرا در دل ندانند****من آن دانم که در بابل ندانند
سر اینجا به بود سرکش نه آنجا****که نعل اینجاست در آتش نه آنجا
اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه****نباید کردنش سر پنجه با ماه
به ار پهلو کند زین نرگس مست****نهد پیشم چو سوسن دست بر دست
و گر با جوش گرمم بر ستیزد****چنان جوشم کز او جوشن بریزد
فرستم زلف را تا یک فن آرد****شکیبش را رسن در گردن آرد
بگویم غمزه را تا وقت شبگیر****سمندش را به رقص آرد به یک تیر
ز گیسو مشک بر آش فشانم****چو عودش بر سر آتش نشانم
ز تاب زلف خویش آرم به تابش****فرو بندم به سحر غمزه خوابش
خیالم را بفرمایم که در خواب****بدین خاکش دواند تیز چون آب
مرا بگذار تا گریم بدین روز****تو مادر مرده را شیون میاموز
منم کز یاد او پیوسته شادم****که او در عمرها نارد به یادم
ز مهرم گرد او بوئی نگردد****غم من بر دلش موئی نگردد
گر آن نامهربان از مهر سیر است****زمانه بر چنین بازی دلیر است
شکیبائی کنم چندان که یک روز****درآیداز در مهر آن دل‌افروز
کمند دل در آن سرکش چه پیچم****رسن در گردن آتش چه پیچم
زمینم من به قدر او آسمان‌وار****زمین را کی بود با آسمان کار
کند با جنس خود هر جنس پرواز****کبوتر با کبوتر باز با باز
نشاید باد را در خاک بستن****نه باهم آب و آتش را نشستن
چو وصلش نیست از هجران چه ترسم****تنی نازنده از زندان چه ترسم
بود سرمایه‌داران را غم بار****تهیدست ایمن است از دزد و طرار
نه آن مرغم که بر من کس نهد قید****نه هر بازی تواند کردنم صید
گر آید خسرو از بتخانه چین****ز شورستان نیابد شهد شیرین
اگر شبدیز توسن را تکی هست****ز تیزی نیز گلگون را رگی هست
و گر مریم درخت قند کشته است****رطب‌های مرا مریم سرشته است
گر او را دعوی صاحب کلاهی است****مرا نیز از قصب سربند شاهی است
نخواهم کردن این تلخی فراموش****که جان شیرین کند مریم کند نوش
یکی درجست و دریا در کمین یافت****یکی سرکه طلب کرد انگبین یافت
همه ساله نباشد سینه بر دست****به هرجا گرد رانی گردنی هست
نبودم عاشق ار بودم به تقدیر****پشیمانم خطا کردم چه تدبیر
مزاحی کردم او درخواست پنداشت****دروغی گفتم او خود راست پنداشت
دل من هست از این بازار بی‌زار****قسم خواهی به دادار و به دیدار
سخن را رشته بس باریک رشتم****و گرچه در شب تاریک رشتم
چنین تا کی چو موم افسرده باشم****برافروزم و گر نه مرده باشم
به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ****خداوندا تو می‌دانی دگر هیچ
لب آنکس را دهم کو را نیاز است****نه دستی راست حلواکان دراز است؟
بهاری را که بر خاکش فشانی****از آن به کش برد باد خزانی
گرفتار سگان گشتن به نخجیر****به از افسوس شیران زبون گیر
بیا گو گر منت باید چو مردان****به پای خود کسی رنجه مگردان
هژبرانی که شیران شکارند****به پای خود پیام خود گذارند
چو دولت پای بست اوست پایم****به پای دیگران خواندن نیایم
به دوش دیگران زنبیل سایند؟****به دندان کسان زنجیر خایند؟
چه تدبیر از پی تدبیر کردن****نخواهم خویشتن را پیر کردن
به پیری می‌خورم؟ بادم قدح خرد****که هنگام رحیل آخور زند کرد
به نادانی در افتادم بدین دام****به دانائی برون آیم سرانجام
مگر نشنیدی از جادوی جوزن****که داند دود هر کس راه روزن
مرا این رنج و این تیمار دیدن****ز دل باید نه از دلدار دیدن
همه جا دزد از بیگانه خیزد****مرا بنگر که دزد از خانه خیزد
به افسون از دل خود رست نتوان****که دزد خانه را دربست نتوان
چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم****چرا ده بینم و فرسنگ پرسم
دل من در حق من رای بدزد****به دست خود تبر بر پای خود زد
دلی دارم کز او حاصل ندارم****مرا آن به که دل با دل ندارم
دلم ظالم شد و یارم ستمکار****ازین دل بی‌دلم زین یار بی‌یار
شدم دلشاد روزی با دل‌افروز****از آن روز اوفتادستم بدین روز
غم روزی خورد هرکس به تقدیر****چو من غم روزی اوفتادم چه تدبیر
نهان تا کی کنم سوزی به سوزی****به سر تا کی برم روزی به روزی
مرا کز صبر کردن تلخ شد کام****سزد گر لعبت صبرم نهی نام
اگر دورم ز گنج و کشور خویش****نه آخر هستم آزاد سر خویش
نشاید حکم کردن بر دو بنیاد****یکی بر بی‌طمع دیگر بر آزاد
وزان پس مهر لولو بر شکر زد****به عناب و طبرزد بانگ بر زد
که گر شه گوید او را دوست دارم****بگو کاین عشوه ناید در شمارم
و گر گوید بدان صبحم نیاز است****بگو بیدار منشین شب دراز است
و گر گوید به شیرین کی رسم باز****بگو با روزه مریم همی ساز
و گر گوید بدان حلوا کشم دست؟****بگو رغبت به حلوا کم کند مست
و گر گوید کشم تنگش در آغوش****بگو کاین آرزو بادت فراموش
و گر گوید کنم زان لب شکرریز****بگو دور از لبت دندان مکن تیز
و گر گوید بگیرم زلف و خالش****بگو تا هانگیری هاممالش
و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه****بگو با رخ برابر چون شود شاه
و گر گوید ربایم زان زنخ گوی****بگو چوگان خوری زان زلف بر روی
و گر گوید به خایم لعل خندان****بگو از دور می‌خور آب دندان
گر از فرمان من سر برگراید****بگو فرمان فراقت راست شاید
فراقش گر کند گستاخ بینی****بگو برخیزمت یا می نشینی
وصالش گر بگوید زان اویم****بگو خاموش باشی تا نگویم
فرو می‌خواند ازین مشتی فسانه****در او تهدیدهای مادگانه
عتابش گرچه می‌زد شیشه بر سنگ****عقیقش نرخ می‌برید در جنگ
چو بر شاپور تندی زد خمارش****ز رنج دل سبک‌تر گشت بارش
به نرمی گفت کای مرد سخنگوی****سخن در مغز تو چون آب در جوی
اگر وقتی کنی بر شه سلامی****بدان حضرت رسان از من پیامی
که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد****کجا آن صحبت شیرین‌تر از شهد
مرا ظن بود کز من برنگردی****خریدار بتی دیگر نگردی
کنون در خود خطا کردی ظنم را****که در دل جای کردی دشمنم را
ازین بیداد دل در داد بادت****ز آه تلخ شیرین یاد بادت
چو بخت خفته یاری را نشائی****چو دوران سازگاری را نشانی
بدین خواری مجویم گر عزیزم****خط آزادیم ده گر کنیزم
ترا من همسرم در هم نشینی****به چشم زیر دستانم چه بینی
چنین در پایه زیرم مکن جای****وگرنه بر درت بالا نهم پای
به پلپل دانه‌های اشک جوشان****دوانم بر در خویشت خروشان
نداری جز مراد خویشتن کار****نباید بود ازینسان خویشتن‌دار
چو تو دل بر مراد خویش داری****مراد دیگران کی پیش داری
مرا تا خار در ره می‌شکستی****کمان در کار ده ده می‌شکستی
بخار تلخ شیرین بود گستاخ****چو شیرین شد رطب خار است بر شاخ
به باغ افکندت پالود خونم****چو بر بگرفت باغ از در برونم
نگشتم ز آتشت گرم ای دل‌افروز****به دودت کور می‌کردم شب و روز
جفا زین بیش؟ که اندامم شکستی****چو نام‌آور شدی نامم شکستی
عمل‌داران چو خود را ساز بینند****به معزولان ازین به باز بینند
به معزولی به چشمم در نشستی****چو عامل گشتی از من چشم بستی
به آب دیده کشتی چند رانم****وصالت را به یاری چند خوانم
چو بی‌یار آمدی من بودمت یار****چو در کاری نباشد با منت کار
چو کارم را به رسوائی فکندی****سپر بر آب رعنائی فکندی
برات کشتنم را ساز دادی****به آسیب فراقم باز دادی
نماند از جان من جز رشته تائی****مکش کین رشته سر دارد به جائی
مزن شمشیر بر شیرین مظلوم****ترا آن بس که راندی نیزه بر روم
چو نقش کارگاه رومیت هست****ز رومی کار ارمن دور کن دست
ز باغ روم گل داری به خرمن****مکن تاراج تخت و تاج ارمن
مکن کز گرمی آتش زود خیزد****وز آتش ترسم آنگه دود خیزد
هزار از بهر می خوردن بود یار****یکی از بهر غم خوردن نگهدار
مرا در کار خود رنجور داری****کشی در دام و دامن دور داری
خسک بر دامن دوران میفشان****نمک بر جان مهجوران میفشان
ترا در بزم شاهان خوش برد خواب****ز بنگاه غریبان روی بر تاب
رها کن تا در این محنت که هستم****خدای خویشتن را می‌پرستم
به دام آورده گیر این مرغ را باز****دیگر باره به صحرا کرده پرواز
مشو راهی که خر در گل بماند****ز کارت بی‌دلان را دل بماند
مزن آتش در این جان ستمکش****رها کن خانه‌ای از بهر آتش
در این آتش که عشق افروخت بر من****دریغا عشق خواهد سوخت خرمن
غمت بر هر رگم پیچید ماری****شکستم در بن هر موی خاری
نه شب خبسم نه روز آسایشم هست****نه از تو ذره‌ای بخشایشم هست
صبوری چون کنم عمری چنین تنگ****به منزل چون رسم پائی چنین لنگ
ز اشک و آه من در هر شماری****بود دریا نمی دوزخ شراری
در این دریا کم آتش گشت کشتی****مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی
وگرنه بر در دوزخ نهانی****چرا می‌جویم آب زندگانی
مرا چون بد نباشد حال بی تو؟****که بودم با تو پار امسال بی تو
ترا خاکی است خاک از در گذشته****مرا آبی است آب از سر گذشته
بر آب دیده کشتی چند رانم****وصالت را به یاری چند خوانم
همه کارم که بی تو ناتمام است****چنین خام از تمناهای خام است
نه بینی هر که میرد تا نمیرد****امید از زندگانی برنگیرد
خرد ما را به دانش رهنمون است****حساب عشق ازین دفتر برون است
بر این ابلق کسی چابک سوار است****که در میدان عشق آشفته کار است
مفرح ساختن فرزانگان راست****چو شد پرداخته دیوانگان راست
به عشق اندر صبوری خام کاری است****بنای عاشقی بر بی‌قراری است
صبوری از طریق عشق دور است****نباشد عاشق آنکس کو صبور است
بدینسان گرچه شیرین است رنجور****ز خسرو باد دایم رنج و غم دور
چو بر شاپور خواند این داستان را****سبک بوسید شاپور آستان را
که از تدبیر ما رای تو بیش است****همه گفتار تو بر جای خویش است
وزان پس گر دلش اندیشه سفتی****سخن با او نسنجیده نگفتی
سخن باید بدانش درج کردن****چو زر سنجیدان آنگه خرج کردن

بخش ۵۳ - آغاز عشق فرهاد

پری پیکر نگار پرنیان پوش****بت سنگین دل سیمین بنا گوش
در آن وادی که جائی بود دلگیر****نخوردی هیچ خوردی خوشتر از شیر
گرش صدگونه حلوا پیش بودی****غذاش از مادیان و میش بودی
از او تا چارپایان دورتر بود****ز شیر آوردن او را دردسر بود
که پیرامون آن وادی به خروار****همه خر زهره بد چون زهره مار
ز چوب زهر چون چوپان خبر داشت****چراگاه گله جای دگر داشت
دل شیرین حساب شیر می‌کرد****چه فن سازد در آن تدبیر می‌کرد
که شیر آوردن از جائی چنان دور****پرستاران او را داشت رنجور
چو شب زلف سیاه افکند بر دوش****نهاد از ماه زرین حلقه در گوش
در آن حقه که بود آن ماه دلسوز****چو مار حلقه می‌پیچید تا روز
نشسته پیش او شاپور تنها****فرو کرده ز هر نوعی سخنها
از این اندیشه کان سرو سهی داشت****دل فرزانه شاپور آگهی داشت
چو گلرخ بیش او آن قصه بر گفت****نیوشنده چو برگ لاله بشکفت
نمازش برد چون هندو پری را****ستودش چون عطارد مشتری را
که هست اینجا مهندس مردی استاد****جوانی نام او فرزانه فرهاد
به وقت هندسه عبرت نمائی****مجسطی دان و اقلیدس گشائی
به تیشه چون سر صنعت بخارد****زمین را مرغ بر ماهی نگارد
به صنعت سرخ گل را رنگ بندد****به آهن نقش چین بر سنگ بندد
به پیشه دست بوسندش همه روم****به تیشه سنگ خارا را کند موم
به استادی چنین کارت بر آید****بدین چشمه گل از خارت بر آید
بود هر کار بی‌استاد دشوار****نخست استاد باید آنگهی کار
شود مرد از حساب انگشتری گر****ولیک از موم و گل نز آهن و زر
گرم فرماندهی فرمان پذیرم****به دست آوردنش بر دست گیرم
که ما هر دو به چین همزاد بودیم****دو شاگرد از یکی استاد بودیم
چو هر مایه که بود از پیشه برداشت****قلم بر من فکند او تیشه برداشت
چو شاپور این حکایت را بسر برد****غم شیر از دل شیرین بدر برد
چو روز آیینه خورشید دربست****شب صد چشم هر صد چشم بربست
تجسس کرد شاپور آن زمین را****بدست آورد فرهاد گزین را
به شادروان شیرین برد شادش****به رسم خواجگان کرسی نهادش
در آمد کوهکن مانند کوهی****کز او آمد خلایق را شکوهی
چو یک پیل از ستبری و بلندی****به مقدار دو پیلش زورمندی
رقیبان حرم به نواختندش****به واجب جایگاهی ساختندش
برون پرده فرهاد ایستاده****میان در بسته و بازو گشاده
در اندیشه که لعبت باز گردون****چه بازی آردش زان پرده بیرون
جهان ناگه شبیخون سازیی کرد****پس آن پرده لعبت بازیی کرد
به شیرین خنده‌های شکرین ساز****در آمد شکر شیرین به آواز
دو قفل شکر از یاقوت برداشت****وزو یاقوت و شکر قوت برداشت
رطب‌هائی که نخلش بار می‌داد****رطب را گوشمال خار می‌داد
به نوش‌آباد آن خرمان در شیر****شکر خواند انگبین را چاشنی گیر
ز بس کز دامن لب شکر افشاند****شکر دامن به خوزستان برافشاند
شنیدم نام او شیرین از آن بود****که در گفتن عجب شیرین زبان بود
ز شیرینی چه گویم هر چه خواهی****بر آوازش بخفتی مرغ و ماهی
طبرزد را چو لب پرنوش کردی****ز شکر حلقه‌ها در گوش کردی
در آن مجلس که او لب برگشادی****نبودی تن که حالی جان ندادی
کسی را کان سخن در گوش رفتی****گر افلاطون بدی از هوش رفتی
چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوش****ز گرمی خون گرفتش در جگر جوش
برآورد از جگر آهی شغب ناک****چو مصروعی ز پای افتاد بر خاک
به روی خاک می‌غلتید بسیار****وز آن سر کوفتن پیچید چون مار
چو شیرین دیدکان آرام رفته****دلی دارد چو مرغ از دام رفته
هم از راه سخن شد چاره سازش****بدان دانه به دام آورد بازش
پس آنگه گفت کی داننده استاد****چنان خواهم که گردانی مرا شاد
مراد من چنان است ای هنرمند****که بگشائی دل غمگینم از بند
به چابک دستی و استاد کاری****کنی در کار این قصر استواری
گله دور است و ما محتاج شیریم****طلسمی کن که شیر آسان بگیریم
ز ما تا گوسفندان یک دو فرسنگ****بباید کند جوئی محکم از سنگ
که چوپانانم آنجا شیر دوشند****پرستارانم این جا شیر نوشند
ز شیرین گفتن و گفتار شیرین****شده هوش از سر فرهاد مسکین
سخن‌ها را شنیدن می‌توانست****ولیکن فهم کردن می ندانست
زبانش کرد پاسخ را فرامشت****نهاد از عاجزی بر دیده انگشت
حکایت باز جست از زیر دستان****که مستم کور دل باشند مستان
ندانم کوچه می‌گوید بگوئید****ز من کامی که می‌جوید بجوئید
رقیبان آن حکایت بر گرفتند****سخن‌هائی که رفت از سر گرفتند
چو آگه گشت از آن اندیشه فرهاد****فکند آن حکم را بر دیده بنیاد
در آن خدمت به غایت چابکی داشت****که کار نازنینان نازکی داشت
از آنجا رفت بیرون تیشه در دست****گرفت از مهربانی پیشه در دست
چنان از هم درید اندام آن بوم****که می‌شد زیر زخمش سنگ چون موم
به تیشه روی خارا می‌خراشید****چو بید از سنگ مجرا می‌تراشید
به هر تیشه که بر سنگ آزمودی****دو هم سنگش جواهر مزد بودی
به یک ماه از میان سنگ خارا****چو دریا کرد جوئی آشکارا
ز جای گوسفندان تا در کاخ****دو رویه سنگها زد شاخ در شاخ
چو کار آمد به آخر حوضه‌ای بست****که حوض کوثرش زد بوسه بر دست
چنان ترتیب کرد از سنگ جوئی****که در درزش نمی‌گنجید موئی
در آن حوضه که کرد او سنگ بستش****روان شد آب گفتی زاب دستش
بنا چندان تواند بود دشوار****که بنا را نیاید تیشه در کار
اگر صد کوه باید کند پولاد****زبون باشد به دست آدمیزاد
چه چاره کان بنی‌آدم نداند****به جز مردن کزان بیچاره ماند
خبر بردند شیرین را که فرهاد****به ماهی حوضه بست و جوی بگشاد
چنان کز گوسفندان شام و شبگیر****به حوض آید به پای خویشتن شیر
بهشتی پیکر آمد سوی آن دشت****بگرد جوی شیر و حوض برگشت
چنان پنداشت کان حوض گزیده****نکرد است آدمی هست آفریده
بلی باشد ز کار آدمی دور****بهشت و جوی شیر و حوضه و حور
بسی بر دست فرهاد آفرین کرد****که رحمت بر چنان کس کاین چنین کرد
چو زحمت دور شد نزدیک خواندش****ز نزدیکان خود برتر نشاندش
که استادیت را حق چون گذاریم****که ما خود مزد شاگردان ندرایم
ز گوهر شب چراغی چند بودش****که عقد گوش گوهر بند بودش
ز نغزی هر دری مانند تاجی****وزو هر دانه شهری راخراجی
گشاد از گوش با صد عذر چون نوش****شفاعت کرد کاین بستان و بفروش
چو وقت آید کزین به دست یابیم****ز حق خدمتت سر بر نتابیم
بر آن گنجینه فرهاد آفرین خواند****ز دستش بستد و در پایش افشاند
وز آنجا راه صحرا تیز برداشت****چو دریا اشک صحرا ریز برداشت
ز بیم آنکه کار از نور می‌شد****به صد مردی ز مردم دور می‌شد

بخش ۵۴ - زاری کردن فرهاد از عشق شیرین

چو دل در مهر شیرین بست فرهاد****برآورد از وجودش عشق فریاد
به سختی می‌گذشتش روزگاری****نمی‌آمد ز دستش هیچ کاری
نه صبر آنکه دارد برک دوری****نه برک آنکه سازد با صبوری
فرو رفته دلش را پای در گل****ز دست دل نهاده دست بر دل
زبان از کار و کار از آب رفته****ز تن نیرو ز دیده خواب رفته
چو دیو از زحمت مردم گریزان****فتان خیزان‌تر از بیمار خیزان
گرفته کوه و دشت از بیقراری****وزو در کوه و دشت افتاده زاری
سهی سروش چو شاخ گل خمیده****چو گل صد جای پیراهن دریده
ز گریه بلبله وز ناله بلبل****گره بر دل زده چون غنچه دل
غمش را در جهان غمخواره‌ای نه****ز یارش هیچگونه چاره‌ای نه
دو تازان شد که از ره خار می‌کند****چو خار از پای خود مسمار می‌کند
نه از خارش غم دامن دریدن****نه از تیغش هراس سر بریدن
ز دوری گشته سودائی به یکبار****شده دور از شکیبائی به یکبار
ز خون هر ساعت افشاندی نثاری****پدید آوردی از رخ لاله زاری
ز ناله بر هوا چون کله بستی****فلک‌ها را طبق در هم شکستی
چو طفلی تشنه کابش باید از جام****نداند آب را و دایه را نام
ز گرمی برده عشق آرام او را****به جوش آورده هفت اندام او را
رسیده آتش دل در دماغش****ز گرمی سوخته همچون چراغش
ز مجروحی دلش صد جای سوراخ****روانش برهلاک خویش گستاخ
بلا و رنج را آماج گشته****بلا ز اندازه رنج از حد گذشته
چنان از عشق شیرین تلخ بگریست****که شد آواز گریش بیست در بیست
دلش رفته قرار و بخت مرده****پی دل می‌دوید آن رخت برده
چنان در می‌رمید از دوست و دشمن****که جادواز سپندو دیو از آهن
غمش دامن گرفته و او به غم شاد****چو گنجی کز خرابی گردد آباد
ز غم ترسان به هشیاری و مستی****چو مار از سنگ و گرگ از چوب دستی
دلش نالان و چشمش زار و گریان****جگر از آش غم گشته بریان
علاج درد بی‌درمان ندانست****غم خود را سر و سامان ندانست
فرو مانده چنین تنها و رنجور****ز یاران منقطع وز دوستان دور
گرفته عشق شیرینش در آغوش****شده پیوند فرهادش فراموش
نه رخصت کز غمش جامی فرستد****نه کس محرم که پیغامی فرستد
گر از درگاه او گردی رسیدی****بجای سرمه در چشمش کشیدی
و گر در راه او دیدی گیائی****به بوسیدی و بر خواندی ثنائی
به صد تلخی رخ از مردم نهفتی****سخن شیرین جز از شیرین نگفتی
چنان پنداشت آن دلداه مست****که سوزد هر که را چون او دلی هست
کسی کش آتشی در دل فروزد****جهان یکسر چنان داند که سوزد
چو بردی نام آن معشوق چالاک****زدی بر یاد او صد بوسه بر خاک
چو سوی قصر او نظاره کردی****به جای جامه جان را پاره کردی
چو وحشی توسن از هر سو شتابان****گرفته انس با وحش بیابان
ز معروفان این دام زبون گیر****برو گرد آمده یک دشت نخجیر
یکی بالین گهش رفتی یکی جای****یکی دامنش بوسیدی یکی پای
گهی با آهوان خلوت گزیدی****گهی در موکب گوران دویدی
گهی اشک گوزنان دانه کردی****گهی دنبال شیران شانه کردی
به روزش آهوان دمساز بودند****گوزنانش به شب همراز بودند
نمدی روز و شب چون چرخ ناورد****نخوردی و نیاشامیدی از درد
بدان هنجار کاول راه رفتی****اگر ره یافتی یک ماه رفتی
اگر بودیش صد دیوار در پیش****ندیدی تا نکردی روی او ریش
و گر تیری به چشمش در نشستی****ز مدهوشی مژه بر هم نبستی
و گر پیش آمدی چاهیش در راه****ز بی پرهیزی افتادی در آن چاه
دل از جان بر گفته وز جهان سیر****بلا همراه در بالا و در زیر
شبی و صد دریغ و ناله تا روز****دلی و صد هزاران حسرت و سوز
ره ار در کوی و گر در کاخ کردی****نفیرش سنگ را سوراخ کردی
نشاطی کز غم یارش جدا کرد****به صد قهر آن نشاط از دل رها کرد
غمی کان با دلش دمساز می‌شد****دو اسبه پیش آن غم باز می‌شد
ادیم رخ به خون دیده می‌شست****سهیل خویش را در دیده می‌جست
نخفت ار چند خوابش ببایست****که در بر دوستان بستن نشایست
دل از رخت خودی بیگانه بودش****که رخت دیگری در خانه بودش
از آن بدنقش او شوریده پیوست****که نقش دیگری بر خویشتن بست
نیاسود از دویدن صبح تا شام****مگر کز خویشتن بیرون نهد گام
ز تن می‌خواست تا دوری گزیند****مگر با دوست در یک تن نشیند
نبود آگه که مرغش در قفس نیست****به میدان شد ملک در خانه کس نیست
چنان با اختیار یار در ساخت****که از خود یار خود را باز نشناخت
اگر در نور و گر در نار دیدی****نشان هجر و وصل یار دیدی
ز هر نقشی که او را آمدی پیش****به نیک اختر زدی فال دل خویش
کسی در عشق فال بد نگیرد****و گر گیرد برای خود نگیرد
هر آن نقشی که آید زشت یا خوب****کند بر کام خویش آن نقش منسوب
به هر هفته شدی مهمان آن حور****به دیداری قناعت کردی از دور
دگر ره راه صحرا برگرفتی****غم آن دلستان از سر گرفتی
شبانگاه آمدی مانند نخجیر****وزان حوضه بخوردی شربتی شیر
جز آن شیر از جهان خوردی نبودش****برون زان حوض ناوردی نبودش
به شب زان حوض پایه هیچ نگذشت****همه شب گرد پای حوض می‌گشت
در آفاق این سخن شد داستانی****فتاد این داستان در هر زبانی

بخش ۵۵ - آگاهی یافتن خسرو از عشق فرهاد

یکی محرم ز نزدیکان درگاه****فرو گفت این حکایت جمله با شاه
که فرهاد از غم شیرین چنان شد****که در عالم حدیثش داستان شد
دماغش را چنان سودا گرفته است****کزان سودا ره صحرا گرفته است
ز سودای جمال آن دل‌افروز****برهنه پا و سر گردد شب و روز
دلم گوید به شیرین دردمند است****بدین آوازه آوازش بلند است
هراسی نز جوان دارد نه از پیر****نه از شمشیر می‌ترسد نه از تیر
دلش زان ماه بی پیوند بینم****به آوازیش ازو خرسند بینم
ز بس کارد به یاد آن سیم تن را****فرامش کرده خواهد خویشتن را
کند هر هفته بر قصرش سلامی****شود راضی چو بنیوشد پیامی
ملک چون کرد گوش این داستان را****هوس در دل فزود آن دلستان را
دو هم میدان بهم بهتر گرانید****دو بلبل بر گلی خوشتر سرانید
چو نقدی را دو کس باشد خریدار****بهای نقد بیش آید پدیدار
دل خسرو به نوعی شادمان شد****که با او بی‌دلی هم داستان شد
به دیگر نوع غیرت برد بریار****که صاحب غیرتش افزود در کار
در آن اندیشه عاجز گشت رایش****به حکم آنکه در گل بود پایش
چو بر تن چیره گردد دردمندی****فرود آید سهی سرو از بلندی
نشاید کرد خود را چاره کار****که بیمار است رای مرد بیمار
سخن در تندرستی تندرست است****که در سستی همه تدبیر سست است
طبیب ار چند گیرد نبض پیوست****به بیماری به دیگر کس دهد دست

بخش ۵۶ - رای زدن خسرو در کار فرهاد

ز نزدیکان خود با محرمی چند****نشست و زد درین معنی دمی چند
که با این مرد سودائی چه سازیم****بدین مهره چگونه حقه بازیم
گرش مانم بدو کارم تباهست****و گر خونش بریزم بی گناهست
بسی کوشیدم اندر پادشائی****مگر عیدی کنم بی‌روستائی
کند بر من کنون عید آن مه نو****که کرد آشفته‌ای را یار خسرو
خردمندان چنین دادند پاسخ****که ای دولت به دیدار تو فرخ
کمین مولادی تو صاحب کلاهان****به خاک پای تو سوگند شاهان
جهان اندازه عمر درازت****سعادت یار و دولت کار سازت
گر این آشفته را تدبیر سازیم****نه ز آهن کز زرش زنجیر سازیم
که سودا را مفرح زر بود زر****مفرح خود به زر گردد میسر
نخستش خواند باید با صد امید****زرافشانی بر او کردن چو خورشید
به زر نز دلستان کز دین بر آید****بدین شیرینی از شیرین بر آید
بسا بینا که از زر کور گردد****بس آهن کو به زر بی‌زور گردد
گرش نتوان به زر معزول کردن****به سنگی بایدش مشغول کردن
که تا آن روز کاید روز او تنگ****گذارد عمر در پیکار آن سنگ
چو شه بشنید قول انجمن را****طلب فرمود کردن کوهکن را
در آوردندش از در چون یکی کوه****فتاده از پسش خلقی به انبوه
نشان محنت اندر سر گرفته****رهی بی‌خویش اندر بر گرفته
ز رویش گشته پیدا بی‌قراری****بر او بگریسته دوران به زاری
نه در خسرو نگه کرد و نه در تخت****چو شیران پنجه کرد اندر زمین سخت
غم شیرین چنان از خود ربودش****که پروای خود و خسرو نبودش
ملک فرمود تا بنواختندش****بهر گامی نثاری ساختندش
ز پای آن پیل بالا را نشاندند****به پایش پیل بالا زر فشاندند
چو گوهر در دل پاکش یکی بود****ز گوهرها زر و خاکش یکی بود
چو مهمان را نیامد چشم بر زر****ز لب بگشاد خسرو گنج گوهر
به هر نکته که خسرو ساز می‌داد****جوابش هم به نکته باز می‌داد

بخش ۵۷ - مناظره خسرو با فرهاد

نخستین بار گفتش کز کجائی****بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند****بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست****بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟****بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چونست****بگفت از جان شیرینم فزونست
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب****بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک****بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش****بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش****بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ****بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه****بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور****بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری****بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود****بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار****بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خامست****بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد****بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست****بگفت این دل تواند کرد دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است****بگفت از عاشقی خوشتر چکار است
بگفتا جان مده بس دل که با اوست****بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش می‌ترسی از کس****بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ هم خوابیت باید****بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش****بگفت آن کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین****بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین
بگفت او آن من شد زو مکن یاد****بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی****بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش****نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی****ندیدم کس بدین حاضر جوابی
به زر دیدم که با او بر نیایم****چو زرش نیز بر سنگ آزمایم
گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد****فکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاه****که مشکل می‌توان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند باید****چنانک آمد شد ما را بشاید
بدین تدبیر کس را دسترس نیست****که کار تست و کار هیچ کس نیست
به حق حرمت شیرین دلبند****کز این بهتر ندانم خورد سوگند
که با من سر بدین حاجت در آری****چو حاجتمندم این حاجت برآری
جوابش داد مرد آهنین چنگ****که بردارم ز راه خسرو این سنگ
به شرط آنکه خدمت کرده باشم****چنین شرطی به جای آورده باشم
دل خسرو رضای من بجوید****به ترک شکر شیرین بگوید
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد****که حلقش خواست آزردن به پولاد
دگر ره گفت ازین شرطم چه باکست****که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست
اگر خاکست چون شاید بریدن****و گر برد کجا شاید کشیدن
به گرمی گفت کاری شرط کردم****و گر زین شرط برگردم نه مردم
میان دربند و زور دست بگشای****برون شو دست برد خویش بنمای
چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل****نشان کوه جست از شاه عادل
به کوهی کرد خسرو رهنمونش****که خواند هر کس اکنون بی ستونش
به حکم آنکه سنگی بود خارا****به سختی روی آن سنگ آشکارا
ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش****روان شد کوهکن چون کوه آتش
بر آن کوه کمرکش رفت چون باد****کمر دربست و زخم تیشه بگشاد
نخست آزرم آن کرسی نگهداشت****بر او تمثال‌های نغز بنگاشت
به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ****چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ
پس آنگه از سنان تیشه تیز****گزارش کرد شکل شاه و شبدیز
بر آن صورت شنیدی کز جوانی****جوانمردی چه کرد از مهربانی
وزان دنبه که آمد پیه پرورد****چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد
اگرچه دنبه بر گرگان تله بست****به دنیه شیر مردی زان تله رست
چو پیه از دنیه زانسان دید بازی****تو بر دنبه چرا پیه می‌گدازی
مکن کین میش دندان پیر دارد****به خوردن دنبه‌ای دلگیر دارد
چو برنج طالعت نمد ذنب دار****ز پس رفتن چرا باید ذنب وار

بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او

چو شد پرداخته فرهاد را چنگ****ز صورت کاری دیوار آن سنگ
نیاسودی ز وقت صبح تا شام****بریدی کوه بر یاد دلارام
به کوه انداختن بگشاد بازو****همی برید سنگی بی‌ترازو
به هر خارش که با آن خاره کردی****یکی برج از حصارش پاره کردی
به هر زخمی ز پای افکند کوهی****کز آن امد خلایق را شکوهی
به الماس مژه یاقوت می‌سفت****ز حال خویشتن با کوه می‌گفت
که ای کوه ار چه داری سنگ خاره****جوانمردی کن و شو پاره‌پاره
ز بهر من تو لختی روی بخراش****به پیش زخم سنگینم سبک باش
وگرنه من به حق جان جانان****که تا آندم که باشد بر تنم جان
نیاساید تنم ز آزار با تو****کنم جان بر سر پیکار با تو
شبا هنگام کز صحرای اندوه****رسیدی آفتابش بر سر کوه
سیاهی بر سپیدی نقش بستی****علم برخاستی سلطان نشستی
شدی نزدیک آن صورت زمانی****در آن سنگ از گهر جستی نشانی
زدی بر پای آن صورت بسی بوس****بر آوردی ز عشقش ناله چون کوس
که ای محراب چشم نقش بندان****دوا بخش درون دردمندان
بت سیمین تن سنگین دل من****به تو گمره شده مسکین دل من
تو در سنگی چو گوهر پای بسته****من از سنگی چو گوهر دل شکسته
زمانی پیش او بگریستی زار****پس از گریه نمودی عذر بسیار
وزان جا بر شدی بر پشته کوه****به پشت اندر گرفته بار اندوه
نظر کردی سوی قصر دلارام****به زاری گفتی ای سرو گلندام
جگر پالوده‌ای را دل برافروز****ز کار افتاده را کاری در آموز
مراد بی مرادی را روا کن****امید ناامیدی را وفا کن
تو خود دانم که از من یاد ناری****که یاری بهتر از من یاد داری
منم یاری که بر یادت شب و روز****جهان سوزم به فریاد جهان‌سوز
تو را تا دل به خسرو شاد باشد****غریبی چون منت کی یاد باشد
نشسته شاد شیرین چون گل نو****شکر ریزان به یاد روی خسرو
فدا کرده چنین فرهاد مسکین****ز بهر جهان شیرین جان شیرین
اگر چه ناری ای بدر منیرم****پس از حجی و عمری در ضمیرم
من از عشق تو ای شمع شب افروز****بدین روزم که می‌بینی بدین روز
در این دهلیزه تنگ آفریده****وجودی دارم از سنگ آفریده
مرا هم بخت بد دامن گرفتست****که این بدبختی اندر من گرفتست
اگر نه ز آهن و سنگ است رویم****وفا از سنگ و آهن چند جویم
مکن زین بیش خواری بر دل تنگ****غریبی را مکش چون مار در سنگ
ترا پهلوی فربه نیست نایاب****که داری بر یکی پهلو دو قصاب
منم تنها چنین بر پشته مانده****ز ننگ لاغری ناکشته مانده
ز عشقت سوزم و می‌سازم از دور****که پروانه ندارد طاقت نور
از آن نزدیک تو می ناید این خاک****که باشد کار نزدیکان خطرناک
به حق آنکه یاری حق شناسم****که جز کشتن منه بر سر سپاسم
مگر کز بند غم بازم رهانی****که مردن به مرا زین زندگانی
به روز من ستاره بر میا یاد****به بخت من کس از مادر مزایاد
مرا مادر دعا کرد است گوئی****که از تو دور بادا هر چه جوئی
اگر در تیغ دوران زحمتی هست****چرا برد تو را ناخن مرا دست
و گر بی‌میل شد پستان گردون****چرا بخشد ترا شیر و مرا خون
بدان شیری که اول مادرت داد****که چون از جوی من شیری خوری شاد
کنی یادم به شیر شکرآلود****که دارد تشنه را شیر و شکر سود
به شیری چون شبانان دست گیرم****که در عشق تو چون طفلی به شیرم
به یاد آرم چو شیر خوشگواران****فراموشم مکن چون شیرخواران
گرم شیرینیی ندهی ز جامت****دهان شیرین همی دارم به نامت
چو کس جز تو ندارم یار و غمخوار****مرا بی‌یار و بی غمخوار مگذار
زبان‌تر کن بخوان این خشک لب را****به روز روشن آر این تیره شب را
به دانگی گر چه هستم با تو درویش****توانگر وار جان را می‌کشم پیش
ز دولتمندی درویش باشد****که بی‌سرمایه سوداندیش باشد
مسوز آن دل که دلدارش تو باشی****ز گیتی چاره کارش تو باشی
چو در خوبی غریب افتادی ای ماه****غریبان را فرو مگذار در راه
تو که امروز از غریبی بی نصیبی****بترس از محنت روز غریبی
طمع در زندگانی بسته بودم****امید اندر جوانی بسته بودم
از آن هر دو کنون نومید گشتم****بلا را خانه جاوید گشتم
دریغا هر چه در عالم رفیق است****ترا تا وقت سختی هم طریق است
گه سختی تن آسانی پذیرند****تو گوئی دست و ایشان پای گیرند
مخور خونم که خون خوردم ز بهرت****غریبم آخر ای من خاک شهرت
چه بد کردم که با من کینه‌جوئی****بد افتد گر بدی کردم نگوئی
خیالت را پرستش‌ها نمودم****و گر جرمی جز این دارم جهودم
مکن با یار یکدل بی‌وفائی****که کس با کس نکرد این ناخدائی
اگر بادم تو نیز ای سرو آزاد****سری چون بید درجنبان به این باد
و گر خاکم تو ای گنج خطرناک****زیارت خانه‌ای بر ساز ازین خاک
اگر نگذاری ای شمع طرازم****که پیهی در چراغت می‌گدارم
چنانم کش که دور از آستانت****رمیمی باشم از دست استخوانت
منم دراجه مرغان شب خیز****همه شب مونسم مرغ شب‌آویز
شبی خواهم که بینی زاریم را****سحرخیزی و شب بیداریم را
گر از پولاد داری دل نه از سنگ****ببخشائی بر این مجروح دلتنگ
کشم هر لحظه جوری نونو از تو****به یک جو بر تو ای من جوجو از تو
من افتاده چنین چون گاو رنجور****تو می‌بینی خرک می‌رانی از دور
کرم زین بیش کن با مرده خویش****مکن بیداد بر دل برده خویش
حقیقت دان مجازی نیست این کار****بکارآیم که بازی نیست این کار
من اندر دست تو چون کاه پستم****وگرنه کوه عاجز شد ز دستم
چو من در زور دست از کوه بیشم****چه باشد لشگری چون کوه پیشم
اگر من تیغ بر حیوان کنم تیز****نه شبدیزم جوی سنجد نه پرویز
زپرویز و ز شیرین و زفرهاد****همه در حرف پنجیم ای پریراد
چرا چون نام هر یک پنج حرفست****به بردن پنجه خسرو شگرفست
ندانم خصم را غالب‌تر از خویش****که در مغلوب و غالب نام من بیش
ولیک ادبار خود را می‌شناسم****وز اقبال مخالف می‌هراسم
هر ادباری عجب در راه دارم****که مقبل تر کسی بدخواه دارم
مبادا کس و گر چه شاه باشد****که او را مقبلی بدخواه باشد
از آن ترسم که در پیکار این کوه****گرو بر خصم ماند بر من اندوه
مرا آنکس که این پیکار فرمود****طلب کار هلاک جان من بود
در این سختی مرا شد مردن آسان****که جان در غصه دارم در جان
مرا در عاشقی کاری است مشکل****که دل بر سنگ بستم سنگ بر دل
حقیقت دان مجازی نیست این کار****بکار آیم که بازی نیست این کار
توان خود را به سختی سنگدل کرد****بدین سختی نه کاهن را خجل کرد
مرا عشقت چو موم زرد سوزد****دلم بر خویشتن زین درد سوزد
مرا گر نقره و زر نیست دربار****که در پایت کشم خروار خروار
رخ زردم کند در اشگباری****گهی زر کوبی و گه نقره کاری
ز سودای تو ای شمع جهان‌تاب****نه در بیداری آسوده‌ام نه در خواب
اگر بیدارم انده بایدم خورد****و گر در خوابم افزون باشدم درد
چو در بیداری و خواب اینچنینم****پناهی به ز تو خود را نه بینم
بیا کز مردمی جان بر تو ریزم****نه دیوم کاخر از مردم گریزم
کسی دربند مردم چون نباشد****که او از سنگ مردم می‌تراشد
تراشم سنگ و این پنهانیم نیست****که در پیش است در پیشانیم نیست
کسی را روبرو از خلق بخت است****که چون آیینه پیشانیش سخت است
بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی****که دارد چون بنفشه شرمناکی
ز بی‌شرمی کسی کو شوخ دیده‌است****چو نرگس با کلاه زر کشیده‌است
جهان را نیست کردی پس‌تر از من****نه بینی هیچکس بی کس‌تر از من
نه چندان دوستی دارم دلاویز****که گر روزی بیفتم گویدم خیز
نه چندانم کسی در خیل پیداست****که گر میرم کند بالین من راست
منم تنها در این اندوه و جانی****فداکرده سری بر آستانی
اگر صد سال در چاهی نشینم****کسی جز آه خود بالا نه بینم
و گر گردم به کوه و دشت صد سال****به جز سایه کسم ناید به دنبال
چه سگ جانم که با این دردناکی****چو سگ‌داران دوم خونی و خاکی
سگان را در جهان جای و مرا نه****گیا را بر زمین پای و مرا نه
پلنگان را به کوهستان پناهست****نهنگان را به دریا جایگاهست
من بی‌سنگ خاکی مانده دلتنگ****نه در خاکم در آسایش نه در سنگ
چو بر خاکم نبود از غم جدائی****شوم در خاک تا یابم رهائی
مبادا کس بدین بی‌خانمانی****بدین تلخی چه باید زندگانی
به تو باد هلاکم می‌دواند****خطا گفتم که خاکم می‌دواند
چو تو هستی نگویم کیستم من****ده آن تست در ده چیستم من
نشاید گفت من هستم تو هستی****که آنگه لازم آید خودپرستی
به رفتن باز می‌کوشم چه سوداست****نیابم ره که پیشاهنگ دود است
درین منزل که پای از پویه فرسود****رسیدن دیر می‌بینم شدن زود
به رفتن مرکبم بس تیزگام است****ندانم جام آرامم کدام است
چو از غم نیستم یک لحظه آزاد****نخواهم هیچ کس را در جهان شاد
دلا دانی که دانایان چه گفتند****در آن دریا که در عقل سفتند
کسی کو را بود در طبع سستی****نخواهد هیچ کس را تندرستی
مرا عشق از کجا در خورد باشد****که بر موئی هزاران درد باشد
بدین بی روغنی مغز دماغم****غم دل بین که سوزد چون چراغم
ز من خاکستری مانده درین درد****به خاکستر توان آتش نهان کرد
منم خاکی چو باد از جای رفته****نشاط از دست و زور از پای رفته
اگر پائی بدست آرم دگربار****به دامن در کشم چون نقش دیوار
چو نقطه زیر پرگار آورم روی****شوم در نقش دیوار آورم روی
به صد دیوار سنگین پیش و پس را****ببندم تا نه بینم نقش کس را
نبندم دل دگر در صورت کس****از این صورت پرستیدن مرا بس
چو زین صورت حدیثی چند راندی****دل مسکین بر آن صورت فشاندی
چو شب روی از ولایت در کشیدی****سپاه روز رایت بر کشیدی
دگر بار آن قیامت روز شب‌خیز****به زخم کوه کردی تیشه را تیز
به شب تا روزگوهر بار بودی****به روزش سنگ سفتن کار بودی
ز بس سنگ وز بس گوهر که می‌ریخت****دماغش سنگ با گوهر برآمیخت
به گرد عالم از فرهاد رنجور****حدیث کوه کندن گشت مشهور
ز هر بقعه شدندی سنگ سایان****به ماندندی در او انگشت خایان
ز سنگ و آهنش حیران شدندی****در آن سرگشته سرگردان شدندی

بخش ۵۹ - رفتن شیرین به کوه بیستون و سقط شدن اسب وی

مبارک روزی از خوش روزگاران****نشسته بود شیرین پیش یاران
سخن می‌رفتشان در هر نوردی****چنانک آید ز هر گرمی و سردی
یکی عیش گذشته یاد می‌کرد****بدان تاریخ دل را شاد می‌کرد
یکی افسانه آینده می‌خواند****که شادی بیشتر خواهیم ازین راند
ز هر شیوه سخن کان دلنواز است****بگفتند آنچه وا گفتن دراز است
سخن چون شد مسلسل عاقبت کار****ستون بیستون آمد پدیدار
به خنده گفت با یاران دل‌افروز****علم بر بیستون خواهم زد امروز
به بینم کاهنین بازوی فرهاد****چگونه سنگ می‌برد به پولاد
مگر زان سنگ و آهن روزگاری****به دلگرمی فتد بر من شراری
بفرمود اسب را زین بر نهادن****صبا را مهد زرین بر نهادن
نبود آن روز گلگون در وثاقش****بر اسبی دیگر افتاد اتفاقش
برون آمد چه گویم چون بهاری****به زیبائی چو یغمائی نگاری
روان شد نرگسان پر خواب گشته****چو صد خرمن گل سیراب گشته
بدان نازک تنی و آبداری****چو مرغی بود در چابک سواری
چنان چابک نشین بود آن دلارام****که برجستی به زین مقدار ده گام
ز نعلش بر صبا مسمار می‌زد****زمین را چون فلک پرگار می‌زد
چو آمد با نثار مشک و نسرین****بر آن کوه سنگین کوه سیمین
ز عکس روی آن خورشید رخشان****ز لعل آن سنگ‌ها شد چون بدخشان
چو کوهی کوهکن را نزد خود خواند****وز آنجا کوه تن زی کوهکن راند
به یاد لعل او فرهاد جان کن****کننده کوه را چون مرد کان کن
ز یار سنگدل خرسنگ می‌خورد****ولیکن عربده با سنگ می‌کرد
عیار دستبردش را در آن سنگ****ترازوئی نیامد راست در چنگ
به شخص کوه پیکر کوه می‌کند****غمی در پیش چون کوه دماوند
درون سنگ از آن می‌کند مادام****که از سنگش برون می‌آمد آن کام
رخ خارا به خون لعل می‌شست****مگر در سنگ خارا لعل می‌جست
چو از لعل لب شیرین خبر یافت****به سنگ خاره در گفتی گهر یافت
به دستش آهن از دل گرم‌تر گشت****به آهن سنگش از گل نرم‌تر گشت
به دستی سنگ را می‌کند چون گل****به دیگر دست می‌زد سنگ بر دل
دلش را عشق آن بت می‌خراشید****چو بت بودش چرا بت می‌تراشید
شکر لب داشت با خود ساغری شیر****به دستش داد کاین بر یاد من گیر
ستد شیر از کف شیرین جوانمرد****به شیرینی چه گویم چون شکر خورد
چو شیرین ساقیی باشد هم آغوش****نه شیر ار زهر باشد هم شود نوش
چو عاشق مست گشت از جام باقی****ز مجلس عزم رفتن کرد ساقی
شد اندامش گران از زر کشیدن****فرو مانداسبش از گوهر کشیدن
نه اسب ار کوه زر بودی ندیمش****سقط گشتی به زیر کوه سیمش
چنین گویند که اسب باد رفتار****سقط شد زیر آن گنج گهربار
چو عاشق دیدکان معشوق چالاک****فرو خواهد فتاد از باد بر خاک
به گردن اسب را با شهسوارش****ز جا برداشت و آسان کرد کارش
به قصرش برد از انسان ناز پرورد****که موئی بر تن شیرین نیازرد
نهادش بر بساط نوبتی گاه****به نوبت گاه خویش آمد دگر راه
همان آهنگری با خاره می‌کرد****همان سنگی به آهن پاره می‌کرد
شده بر کوه کوهی بر دل تنگ****سری بر سنگ می‌زد بر سر سنگ
چو آهو سبزه‌ای بر کوه دیده****ز شورستان به گورستان رمیده

بخش ۶ - در سابقه نظم کتاب

چو طالع موکب دولت روان کرد****سعادت روی در روی جهان کرد
خلیفت وار نور صبح گاهی****جهان بستد سپیدی از سیاهی
فلک را چتر بد سلطان ببایست****که الحق چتر بی‌سلطان نشایست
در آوردند مرغان دهل ساز****سحرگه پنج نوبت را به آواز
بدین تخت روان با جام جمشید****به سلطانی برآمد نام خورشید
ز دولتخانه این هفت فغفور****سخن را تازه‌تر کردند منشور
طغان شاه سخن بر ملک شد چیر****قراخان قلم را داد شمشیر
بدین شمشیر هر کو کار کم کرد****قلم شمشیر شد دستش قلم کرد
من از ناخفتن شب مست مانده****چو شمشیری قلم در دست مانده
بدین دل کز کدامین در در آیم****کدامین گنج را سر برگشایم
چه طرز آرم که ارز آرد زبان را****چه برگیرم که در گیرد جهان را
درآمد دولت از در شاد در روی****هزارم بوسه خوش داد بر روی
که کار آمد برون از قالب تنگ****کلیدت را در گشادند آهن از سنگ
چنین فرمود شاهنشاه عالم****که عشقی نوبرآر از راه عالم
که صاحب حالتان یکباره مردند****زبی‌سوزی همه چون یخ فسردند
فلک را از سر خنجر زبانی****تراشیدی ز سر موی معانی
عطارد را قلم مسمار کردی****پرند زهره بر تن خار کردی
چو عیسی روح را درسی درآموز****چو موسی عشق را شمعی برافروز
ز تو پیروزه بر خاتم نهادن****ز ما مهر سلیمانی گشادن
گرت خواهیم کردن حق‌شناسی****نخواهی کردن آخر ناسپاسی
و گر با تو دم ناساز گیریم****چو فردوسی زمزدت باز گیریم
توانی مهر یخ بر زر نهادن****فقاعی را توانی سر گشادن
دلم چو دید دولت را هم آواز****ز دولت کرد بر دولت یکی ناز
و گر چون مقبلان دولت پرستی****طمع را میل در کش باز رستی
که وقت یاری آمد یاریی کن****درین خون خوردنم غمخواریی کن
ز من فربه تران کاین جنس گفتند****به بازوی ملوک این لعل سفتند
به دولت داشتند اندیشه را پاس****نشاید لعل سفتن جز به الماس
سخنهائی ز رفعت تا ثریا****به اسباب مهیا شد مهیا
منم روی از جهان در گوشه کرده****کفی پست جوین ره توشه کرده
چو ماری بر سر گنجی نشسته****ز شب تا شب بگردی روزه بسته
چو زنبوری که دارد خانه تنگ****در آن خانه بود حلوای صد رنگ
به فر شه که روزی ریز شاخست****کرم گر تنگ شد روزی فراخست
چو خواهم مرغم از روزن درآید****زمین بشکافد و ماهی برآید
از آن دولت که باداعداش بر هیچ****به همت یاریی خواهم دگر هیچ
بسا کارا که شد روشن‌تر از ماه****به همت خاصه همت همت شاه
گر از دنیا وجوهی نیست در دست****قناعت را سعادت باد کان هست

بخش ۶۰ - آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر

جهان سالار خسرو هر زمانی****به چربی جستی از شیرین نشانی
هزارش بیشتر صاحب خبر بود****که هر یک بر سر کاری دگر بود
گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه****ملک را یک به یک کردندی آگاه
در آن مدت که شد فرهاد را دید****نه کوه آن قلعه پولاد را دید
خبر دادند سالار جهان را****که چون فرهاد دید آن دلستان را
در آمد زور دستش را شکوهی****به هر زخمی ز پای افکند کوهی
از آن ساعت نشاطی در گرفته است****ز سنگ آیین سختی بر گفته است
بدان آهن که او سنگ آزمون کرد****تواند بیستون را بیستون کرد
کلنگی می‌زند چون شیر جنگی****کلنگی نه که آن باشد کلنگی
بچربد روبه ار چربیش باشد****و گر با گرگ هم چربیش باشد
چو از دینار جورا بیشتر بار****ترازو سر به گرداند ز دینار
اگر ماند بدین قوت یکی ماه****ز پشت کوه بیرون آورد راه
ملک بی‌سنگ شد زان سنگ سفتن****که بایستش به ترک لعل گفتن
به پرسش گفت با پیران هشیار****چه باید ساختن تدبیر این کار
چنین گفتند پیران خردمند****که گر خواهی که آسان گردد این مجد
فرو کن قاصدی را کز سر راه****بدو گوید که شیرین مرد ناگاه
مگر یک چندی افتد دستش از کار****درنگی در حساب آید پدیدار
طلب کردند نافرجام گویی****گره پیشانیی دلتنگ رویی
چو قصاب از غضب خونی نشانی****چو نفاط از بروت آتش فشانی
سخن‌های بدش تعلیم کردند****به زر وعده به آهن بیم کردند
فرستادند سوی بی ستونش****شده بر ناحفاظی رهنمونش
چو چشم شوخ او فرهاد را دید****به دستش دشنه پولاد را دید
بسان شیر وحشی جسته از بند****چو پیل مست گشته کوه می‌کند
دلش در کار شیرین گرم گشته****به دستش سنگ و آهن نرم گشته
از آن آتش که در جان و جگر داشت****نه از خویش و نه از عالم خبر داشت
به یاد روی شیرین بیت می‌گفت****چو آتش تیشه می‌زد کوه می‌سفت
سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد****زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد
که ای نادان غافل در چکاری****چرا عمری به غفلت می‌گذاری
بگفتا بر نشاط نام یاری****کنم زینسان که بینی دستکاری
چه یار آن یار کو شیرین زبانست****مرا صد بار شیرین‌تر ز جانست
چو مرد ترش روی تلخ گفتار****دم شیرین ز شیرین دید در کار
بر آورد از سر حسرت یکی باد****که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد
دریغا آن چنان سرو شغبناک****ز باد مرگ چون افتاد بر خاک
ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه****به آب دیده شستندش همه راه
هم آخر با غمش دمساز گشتند****سپردندش به خاک و باز گشتند
در و هر لحظه تیغی چند می‌بست****به رویش در دریغی چند می‌بست
چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا****زبانش چون نشد لال ای دریغا
کسی را دل دهد کین راز گوید؟****نه بیند ور به بیند باز گوید
چو افتاد این سخن در گوش فرهاد****ز طاق کوه چون کوهی در افتاد
برآورد از جگر آهی چنان سرد****که گفتی دور باشی بر جگر خورد
به زاری گفت کاوخ رنج بردم****ندیده راحتی در رنج مردم
اگر صد گوسفند آید فرا پیش****برد گرگ از گله قربان درویش
چه خوش گفت آن گلابی با گلستان****که هر چت باز باید داد مستان
فرو رفته به خاک آن سرو چالاک****چرا بر سر نریزم هر زمان خاک
ز گلبن ریخته گلبرگ خندان****چرا بر من نگردد باغ زندان
پریده از چمن کبک بهاری****چرا چون ابر نخروشم به زاری
فرو مرده چراغ عالم افروز****چرا روزم نگردد شب بدین روز
چراغم مرد بادم سرد از آنست****مهم رفت آفتابم زرد از آنست
به شیرین در عدم خواهم رسیدن****به یک تک تا عدم خواهم دویدن
صلای درد شیرین در جهان داد****زمین بر یاد او بوسید و جان داد
زمانه خود جز این کاری نداند****که اندوهی دهد جانی ستاند
چو کار افتاده گردد بینوائی****درش در گیرد از هر سو بلائی
به هر شاخ گلی کو در زند چنگ****به جای گل ببارد بر سرش سنگ
چنان از خوشدلی بی‌بهر گردد****که در کامش طبرزد زهر گردد
چنان تنگ آید از شوریدن بخت****که برباید گرفتش زین جهان رخت
عنان عمر ازینسان در نشیب است****جوانی را چنین پا در رکیب است
کسی یابد ز دوران رستگاری****که بردارد عمارت زین عماری
مسیحاوار در دیری نشیند****که با چندان چراغش کس نبیند
جهان دیو است و وقت دیو بستن****به خوشخوئی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ به خود بر خوی بد را****بهشت دیگران کن خوی خود را
چو دارد خوی تو مردم سرشتی****هم اینجا و هم آنجا در بهشتی
مخسب ای دیده چندین غافل و مست****چو بیداران برآور در جهان دست
که چندان خفت خواهی در دل خاک****که فرموشت کند دوران افلاک
بدین پنجاه ساله حقه بازی****بدین یک مهره گل تا چند نازی
نه پنجه سال اگر پنجه هزار است****سرش برنه که هم ناپایدار است
نشاید آهنین تر بودن از سنگ****ببین تاریک چون ریزد به فرسنگ
زمین نطعیست ریگش چون نریزد****که بر نطعی چنین جز خون نریزد
بسا خونا که شد بر خاک این دشت****سیاووشی نرست از زیر این طشت
هر آن ذره که آرد تند بادی****فریدونی بود یا کیقبادی
کفی گل در همه روی زمی نیست****که بر وی خون چندین آدمی نیست
که می‌داند که این دیر کهن سال****چه مدت دارد و چون بودش احوال
بهر صدسال دوری گیرد از سر****چو آن دوران شد آرد دور دیگر
نماند کس که بیند دور او را****بدان تا در نیابد غور او را
به روزی چند با دوران دویدن****چه شاید دیدن و چتوان شنیدن
ز جور و عدل در هر دور سازیست****درو داننده را پوشیده رازی است
نمی‌خواهی که بینی جور بر جور****نباید گفت راز دور با دور
شب و روز ابلقی شد تند زنهار****بدین ابلق عنان خویش مسپار
به صد فن گر نمائی ذوفنونی****نشاید برد ازین ابلق حرونی
چو گربه خویشتن تا کی پرستی****بیفکن از بغل گربه که رستی
فلک چندان که دیگ خاک را پخت****نرفت از خوی او خامی چو کیمخت
قمارستان چرخ نیم خایه****بسی پرمایه را بردست مایه
عروس خاک اگر بدر منیرست****به دست باد کن امرش که پیرست
مگر خسفی که خواهد بودن از باد****طلاق امر خواهد خاک را داد
گر آن باد آید و گر ناید امروز****تو بر بادی چنین مشعل میفروز
در این یک مشت خاک ای خاک در مشت****گر افروزی چراغ از هر ده انگشت
نشد ممکن که این خاک خطرناک****بر انگشت بریده بر کند خاک
تو بی‌اندام ازین اندام سستی****که گاهی رخنه دارد گه درستی
فرود افتادن آسان باشد از بام****اگر در ره نباشد عذر اندام
نه بینی مرد بی‌اندام در خواب****نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب
ترنج از دود گوگرد آن ندیده****که ما زین نه ترنج نارسیده
چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی****چو نارنج از زلیخا زخم یابی
سحر گه مست شو سنگی برانداز****ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز
برون افکن بنه زین‌دار نه در****مگر کایمن شوی زین مار نه سر
نفس کو خواجه تاش زندگانی است****ز ما پرورده باد خزانی است
اگر یک دم زنی بی‌عشق مرده است****که بر ما یک به یک دمها شمرده است
به باید عشق را فرهاد بودن****پس آن گاهی به مردن شاد بودن
مهندس دسته پولاد تیشه****ز چوب نارتر کردی همیشه
ز بهر آنکه باشد دستگیرش****به دست اندر بود فرمان پذیرش
چو بشنید این سخنهای جگرتاب****فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب
سنان در سنگ رفت و دسته در خاک****چنین گویند خاکی بود نمناک
از آن دسته بر آمد شوشه نار****درختی گشت و بار آورد بسیار
از آن شوشه کنون گر ناریابی****دوای درد هر بیماریابی
نظامی گر ندید آن ناربن را****به دفتر در چنین خواند این سخن را

بخش ۶۱ - تعزیت‌نامه خسرو به شیرین به افسوس

سراینده چنین افکند بنیاد****که چون در عشق شیرین مرد فرهاد
دل شیرین به درد آمد ز داغش****که مرغی نازنین گم شد ز باغش
بر آن آزاد سرو جویباری****بسی بگریست چون ابر بهاری
به رسم مهترانش حله بر بست****به خاکش داد و آمد باد در دست
ز خاکش گنبدی عالی برافراخت****وز آن گنبد زیارتخانه‌ای ساخت
خبر دادند خسرو را چپ و راست****که از ره زحمت آن خار برخاست
پشیمان گشت شاه از کرده خویش****وز آن آزار گشت آزرده خویش
در اندیشید و بود اندیشه را جای****که باد افراه را چون دارد او پای
کسی کو با کسی بدساز گردد****به دو روزی همان بد باز گردد
در این غم روز و شب اندیشه می‌کرد****وزین اندیشه هم روزی قفا خورد
دبیر خاص را نزدیک خود خواند****که برکاغذ جواهر داند افشاند
گلشن فرمود در شکر سرشتن****به شیرین نامه شیرین نوشتن
نخستین پیکر آن نقش دلبند****تو لا کرده بر نام خداوند
بنام روشنائی بخش بینش****که روشن چشم ازو گشت آفرینش
پدید آرنده انسی و جانی****اثرهای زمینی و آسمانی
فلک را کرده گردان بر سر خاک****زمین را کرده گردشگاه افلاک
پس از نام خدا و نام پاکان****برآورده حدیث دردناکان
که شاه نیکوان شیرین دلبند****که خوانندش شکرخایان شکرخند
شنیدم کز پی یاری هوسناک****به مانم نوبتی زد بر سر خاک
ز سنبل کرد بر گل مشک بیزی****ز نرگس بر سمن سیماب ریزی
دو تا کرد از غمش سرو روان را****به نیلوفر بدل کرد ارغوان را
سمن را از بنفشه طرف بر بست****رطب‌ها را به زخم استخوان خست
به لاله تخته گل را تراشید****به لولو گوشه مه را خراشید
پرند ماه را پیوند بگشاد****ز رخ برقع ز گیسو بند بگشاد
جهان را سوخت از فریاد کردن****به زاری دوستان را یاد کردن
چنین آید ز یاران شرط یاری****همین باشد نشان دوستداری
بر آن حمال کوه‌افکن ببخشود****به سر زانو به زانو کوه پیمود
غریبی کشته بیش ار زد فغانی****جهان گو تا بر او گرید جهانی
بدینسان عاشقی در غم بمیرد؟****چنو باد آنکه زو عبرت نگیرد
حساب از کار او دورست ما را****دل از بهر تو رنجورست ما را
چو دانم سخت رنجیدی ز مرگش****که مرد و هم نمی‌گوئی به ترکش
چرا بایستش اول کشتن از درد****چو کشتی چند خواهی اندهش خورد
غمش میخور که خونش هم تو خوردی****عزیزش کن که خوارش هم تو کردی
اگر صدسال بر خاکش نشینی****ازو خاکی‌تری کس را نبینی
چو خاک ارصد جگر داری به دستی****نیابی مثل او شیرین پرستی
ولیکن چون ندارد گریه سودی****چه باید بی کباب انگیخت دودی
به غم خوردن نکردی هیچ تقصیر****چه شاید کرد با تاراج تقدیر
بنا بر مرگ دارد زندگانی****نخواهد زیستن کس جاودانی
تو روزی او ستاره‌ای دل‌افروز****فرو میرد ستاره چون شود روز
تو صبحی او چراغ ار دل پذیرد****چراغ آن به که پیش از صبح میرد
تو هستی شمع و او پروانه مست****چو شمع آید رود پروانه از دست
تو باغی و او گیاهی کز تو خیزد****گیاه آن به که هم در باغ ریزد
تو آتش طبعی او عود بلاکش****بسوزد عود چون بفروزد آتش
اگر مرغی پرید از گلستانت****پرستد نسر طایر ز آسمانت
و گر شد قطره‌ای آب از سبویت****بسا دجله که سر دارد به جویت
چو ماند بدر گوبشکن هلالی****چو خوبی هست ازو کم گیر خالی
اگر فرهاد شد شیرین بماناد****چه باک از زرد گل نسرین بماناد
نویسنده چو از نامه به پرداخت****زمین بوسید و پیش خسرو انداخت
به قاصد داد خسرو نامه را زود****ستد قاصد ببرد آنجا که فرمود
چو شیرین دید کامد نامه شاه****رخ از شادی فروزان کرد چون ماه
سه جا بوسید و مهر نامه برداشت****و زو یک حرف را ناخوانده نگذاشت
جگرها دید مشک اندود کرده****طبرزدهای زهرآلود کرده
قصب‌هائی در او پیچیده صد مار****رطب‌هائی در او پوشیده صد خار
همه مقراضه‌های پرنیان پوش****همه زهرابهای خوشتر از نوش
نه صبر آن که این شریت بنوشد****نه جای آنکه از تندی بجوشد
به سختی و به رنج آن رنج و سختی****فرو خورد از سر بیدار بختی

بخش ۶۲ - مردن مریم و تعزیت‌نامه شیرین به خسرو از راه باد افراه

در اندیش ای حکیم از کار ایام****که پاداش عمل باشد سرانجام
نماند ضایع ار نیک است اگر دون****کمر بسته بدین کار است گردون
چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد****به شیرین آن چنان تلخی فرستاد
چنان افتاد تقدیر الهی****که بر مریم سر آمد پادشاهی
چنین گویند شیرین تلخ زهری****به خوردش داد از آن کو خورد بهری
و گرمی راست خواهی بگذر از زهر****به زهرآلود همت بردش از دهر
به همت هندوان چون بر ستیزند****ز شاخ خشک برگ‌تر بریزند
فسون سازان که از مه مهره سازند****به چشم افسای همت حقه بازند
چو مریم روزه مریم نگه داشت****دهان در بست از آن شکر که شه داشت
برست از چنگ مریم شاه عالم****چنانک آبستنان از چنگ مریم
درخت مریمش چون از بر افتاد****ز غم شد چون درخت مریم آزاد
ولیک از بهر جاه و احترامش****ز ماتم داشت آیینی تمامش
نرفت از حرمتش بر تخت ماهی****نپوشید از سلب‌ها جز سیاهی
چو شیرین را خبر دادند ازین کار****همش گل در حساب افتاد هم خار
به نوعی شادمان گشت از هلاکش****که رست از رشک بردن جان پاکش
به دیگر نوع غمگین گشت و دلسوز****که عاقل بود و می‌ترسید از آن روز
ز بهر خاطر خسرو یکی ماه****ز شادی کرد دست خویش کوتاه
پس از ماهی که خار از ریش برخاست****جهان را این غبار از پیش برخاست
دلش تخم هوس فرمود کشتن****جواب نامه خسرو نوشتن
سخن‌هائی که او را بود در دل****فشاند از طیرگی چون دانه در گل
نویسنده چو بر کاغذ قلم زد****به ترتیب آن سخن‌ها را رقم زد
سخن را از حلاوت کرد چون قند****سرآغاز سخن را داد پیوند
بنام پادشاه پادشاهان****گناه آمرز مشتی عذرخواهان
خداوندی که مار کار سازست****ز ما و خدمت ما بی‌نیازست
نه پیکر خالق پیکرنگاران****به حیرت زین شمار اختر شماران
زمین تا آسمان خورشید تا ماه****به ترکستان فضلش هندوی راه
دهد بی حق خدمت خلق را قوت****نگارد بی‌قلم در سنگ یاقوت
ز مرغ و مور در دریا و در کوه****نماند جاودان کس را در اندوه
گه نعمت دهد نقصان پذیری****کند هنگام حیرت دستگیری
چو از شکرش فرامش کار گردیم****بمالد گوش تا بیدار گردیم
به حکم اوست در قانون بینش****تغیرهای حال آفرینش
گهی راحت کند قسمت گهی رنج****گهی افلاس پیش آرد گهی گنج
جهان را نیست کاری جز دو رنگی****گهی رومی نماید گاه زنگی
گه از بیداد این آن را دهد داد****گه از تیمار آن این را کند شاد
چه خوش گفتا لهاوری به طوسی****که مرگ خر بود سگ را عروسی
نه هر قسمت که پیش آید نشاطست****نه هر پایه که زیر افتد بساطست
چو روزی بخش ما روزی چنین کرد****گهی روزی دوا باشد گهی درد
خردمند آن بود کو در همه کار****بسازد گاه با گل گاه با خار
جهاندار مهین خورشید آفاق****که زد بر فرق هفت اورنگ شش طاق
جهان دارد به زیر پادشاهی****سری و با سری صاحب کلاهی
بهشت از حضرتش میعادگاهی است****ز باغ دولتش طوبی گیاهی است
درین دوران که مه تا ماهی اوراست****ز ماهی تا به ماه آگاهی اوراست
خبر دارد که روز و شب دو رنگ است****نوالش گه شکرگاهی شرنگ است
درین صندل سرای آبنوسی****گهی ماتم بود گاهی عروسی
عروس شاه اگر در زیر خاکست****عروسان دگر دارد چه باکست
فلک زان داد بر رفتن دلیرش****که بود آگه ز شاه و زود سیریش
از او به گرچه شه را همدمی نیست****شهنشه زود سیر آمد غمی نیست
نظر بر گلستانی دیگر آرد****و زو به دلستانی در بر آرد
دریغ آنست کان لعبت نماند****وگرنه هر که ماند عیش راند
مرنج ای شاه نازک دل بدین رنج****که گنج است آن صنم در خاک به گنج
مخور غم کادمی غم برنتابد****چو غم گفتی زمین هم برنتابد
برنجد نازنین از غم کشیدن****نسازد نازکان را غم چشیدن
عنان آن به که از مریم بتابی****که گر عیسی شوی گردش نیابی
اگر در تخته رفت آن نازنین جفت****به ترک تخت شاهی چون توان گفت
به می بنشین ز مژگان می چه ریزی****غمت خیزد گر از غم برنخیزی
نه هر کش پیش میری پیش میرد****بدین سختی غمی در پیش گیرد
تو زی کو مرد و هر کو زاد روزی****به مرگش تن بباید داد روزی
به نالیدن مکن بر مرده بیداد****که مرده صابری خواهد نه فریاد
چو کار کالبد گیرد تباهی****نه درویشی به کار آید نه شاهی
ز بهر چشمه‌ای مخروش و مخراش****ز فیض دجله گو یک قطره کم باش
به شادی بر لب شط جام‌جم گیر****کهن زنبیلی از بغداد کم گیر
دل نغنوده بی او بغنوادت****چنان کز دیده رفت از دل روادت
اگر سروی شد از بستان عالم****تو باقی مان که هستی جان عالم
مخور غم تا توانی باده خور شاد****مبادا کز سرت موئی برد باد
اگر هستی شود دور از تو از دست****بحمدالله چو تو هستی همه هست
تو در قدری و در تنها نکوتر****تو لعلی لعل بی‌همتا نکوتر
به تنهائی قناعت کن چو خورشید****که همسر شرک شد در راه جمشید
اگر با مرغ باید مرغ را خفت****تو سیمرغی بود سیمرغ بی‌جفت
مرنج ار با تو آن گوهر نماند****تو کانی کان ز گوهر در نماند
سر آن بهتر که او همسر ندارد****گهر آن به که هم گوهر ندارد
گر آهوئی ز صحرا رفت بگذار****که در صحرا بود زین جنس بسیار
و گر یک دانه رفت از خرمن شاه****فدا بادش فلک با خرمن ماه
گلی گر شد چه باید دید خاری****عوض باشد گلی را نوبهاری
بتی گر کسر شد کسری بماناد****غم مریم مخور عیسی بماناد

بخش ۶۳ - رسیدن نامه شیرین به خسرو

چو خسرو نامه شیرین فرو خواند****از آن شیرین سخن عاجز فرو ماند
به خود گفتا جوابست این نه جنگ است****کلوخ‌انداز را پاداش سنگست
جواب آنچه بایستش دریدن****شنیدم آنچه می‌باید شنیدن
دگر باره شد از شیرین شکرخواه****که غوغای مگس برخاست از راه
ز کار آشوبی مریم بر آسود****رطب بی‌استخوان شد شمع بی دود
چو مریم کرد دست از جشن کوتاه****جهان چون جشن مریم گشت بر شاه
چو دشمن شد همه کاری به کامست****یکی آب از پس دشمن تمام است
به شیرین چند چربی‌ها فرستاد****به روغن نرم کرد آهن ز پولاد
بت فرمانبرش فرمان پذیرفت****که دردی داشت کان درمان پذیرفت
به خسرو پیش از آنش بود پندار****کزان نیکوترش باشد طلب کار
فرستد مهد و در کاوینش آورد****به مهد خود عروس آیینش آرد
به دفترها عتاب آغاز می‌کرد****عتابش بیش می‌شد ناز می‌کرد
متاع نیکوی بر کار می‌دید****بها می‌کرد چون بازار می‌دید
متاع از مشتری یابد روائی****به دیده قدر گیرد روشنائی
ز بهر سود خود این پند بنیوش****متاعی کان بنخرند از تو مفروش
در آن دیدست دولت سودمندی****که چون یابی روائی در نبندی
ملک دم داد و شیرین دم نمی‌خورد****ز ناز خویش موئی کم نمی‌کرد
چو عاجز گشت از آن ناز به خروار****نهاد اندیشه را بر چاره کار
که یاری مهربان آرد فرا چنگ****به رهواری همی راند خر لنگ
سرو کاری ز بهر خویش گیرد****سر از کاری دگر در پیش گیرد
ز هر قومی حکایت باز می‌جست****نگیرد مرد زیرک کار خود سست

بخش ۶۴ - صفت داد و دهش خسرو

جهان خسرو که تا گردون کمر بست****کله داری چنو بر تخت ننشست
به روز بار کو را رای بودی****به پیشش پنج صف بر پای بودی
نخستین صف توانگر داشت در پیش****دویم صف بود حاجتگار و درویش
سوم صف جای بیماران بی‌زور****همه رسته به موئی از لب گور
چهارم صف به قومی متصل بود****که بند پایشان مسمار دل بود
صف پنجم گنه کاران خونی****که کس کس را نپرسیدی که چونی
به پیش خونیان ز امیدواری****مثال آورده خط رستگاری
ندا برداشته دارنده بار****که هر صف زیر خود بینند زنهار
توانگر چون سوی درویش دیدی****شمار شکر بر خود بیش دیدی
چو در بیمار دیدی چشم درویش****گرفتی بر سلامت شکر در پیش
چو دیدی سوی بندی مرد بیمار****به آزادی نمودی شکر بسیار
چو بر خونی فتادی چشم‌بندی****گشادی لب به شکر به پسندی
چو خونی دیدی امید رهائی****فزودی شمع شکرش روشنائی
در خسرو همه ساله بدین داد****چو مصر از شکر بودی شکرآباد
به می بنشست روزی بر سر تخت****بدین حرفت حریفی کرد با بخت
به گرداگرد تخت طاقدیسش****دهان تاجداران خاک لیسش
همه تمثال‌های آسمانی****رصد بسته بر آن تخت کیانی
ز میخ ماه تا خرگاه کیوان****درو پرداخته ایوان بر ایوان
کواکب را ز ثابت تا به سیار****دقایق با درج پیموده مقدار
به ترتیب گهرهای شب افروز****خبر داده ز ساعات شب و روز
شناسائی که انجم را رصد راند****از آن تخت آسمان را تخته بر خواند
کسی کو تخت خسرو در نظر داشت****هزاران جام کیخسرو ز برداشت
چنین تختی نه تختی کاسمانی****بر او شاهی نه شه صاحبقرانی
چو پیلی گر بود پیل آدمی روی****چو شیر ار شیر باشد عنبرین موی
زمین تا آسمان رانی گشاده****ثریا تاثری خوانی نهاده
ارم را خشک بد در مجلسش جام****فلک را حلقه بد بر درگهش نام
بزرگی بایدت دل در سخا بند****سر کیسه به برگ گندنا بند
درم داری که از سختی در آید****سرو کارش به بدبختی گراید
به شادی شغل عالم درج میکن****خراجش میستان و خرج میکن
چنین میده چنان کش میستانی****و گر بدهی و نستانی تو دانی
جهانداری به تنها کرد نتوان****به تنهائی جهان را خورد نتوان
بداند هر که با تدبیر باشد****که تنها خوار تنها میر باشد
مخور تنها گرت خود آبجوی است****که تنها خور چو دریا تلخ خوی است
به باید خویشتن را شمع کردن****به کار دیگران پا جمع کردن
ببین قارون چه برد از گنج دنیا****نیرزد گنج دنیا رنج دنیا
به رنج آید به دست این خود سلیم است****چو از دستت رود رنجی عظیم است
چو آید رنج باشد چون شود رنج****تهی دستی شرف دارد بدین گنج
ملک پرویز کز جمشید بگذشت****به گنج افشانی از خورشید بگذشت
بدش با گنج دادن خنده‌ناکی****چو خاکش گنج و او چون گنج خاکی
دو نوبت خوان نهادی صبح تا شام****خورش با کاسه دادی باده با جام
کشیده مایده یک میل در میل****مگس را گاو دادی پشه را پیل
ز حلواها که بودی گرد خوانش****ندانستی چه خوردی میهمانش
ز گاو و گوسفند و مرغ و ماهی****ندانم چند چندانی که خواهی
چو بزمش بوی خوش را ساز دادی****صبا وام ریاحین باز دادی
به هنگام بخور عود و عنبر****خراج هند بودی خرج مجمر
چو خورد خاص او بر خوان رسیدی****گوارش تا به خوزستان رسیدی
کبابی‌تر بخوردی اول روز****بر او سوده یکی در شب‌افروز
ز بازرگان عمان در نهانی****بده من زر خریده زر کانی
شنیدم کز چنان در باشد آرام****رطوبت‌های اصلی را در اندام
یک اسب بور از رق چشم نوزاد****معطر کرده چون ریحان بغداد
ز شیر مادرش چوپان بریده****به شیر گوسفندش پروریده
بفرمودی تنوری بستن از سیم****که بودی خرج او دخل یک اقلیم
در او ده پانزده من عود چون مشک****بسوزاندی بجای هیمه خشک
چو بریان شد کباب خوانش این بود****تنور و آتش و بریانش این بود
به خوان زر نهادندی فرا پیش****هزار و هفتصد مثقال کم بیش
بخوردی زان نواله لقمه‌ای چند****چو مغز پسته و پالوده قند
نظر کردی به محتاجان درگاه****کجا چشمش در افتادی ز ناگاه
بدو بخشیدی آن زرینه خوان را****تنور و هر چه آلت بودی آن را
زهی خوانی که طباخان نورش****چنین نانی بر آرند از تنورش
دگر روزی که خوان لاجوردی****گرفتی از تنور صبح زردی
همان پیشینه رسم آغاز کردی****تنور و خوانی از نوساز کردی
همه روز این شگرفی بود کارش****همه عمر این روش بود اختیارش
چو وقت آمد نماند آن پادشائی****به کاری نامد آن کار و کیائی
شرف خواهی به گرد مقبلان گرد****که زود از مقبلان مقبل شود مرد
چو بر سنبل چرد آهوی تاتار****نسیمش بوی مشک آرد به بازار
دگر آهو که خاشاکست خوردش****بجای مشک خاشاک است گردش
پدر کز من روانش باد پر نور****مرا پیرانه پندی داد مشهور
که از بی‌دولتان بگریز چون تیر****سرا در کوی صاحب دولتان گیر
چو صبحت گر شبی باید به از روز****چراغ از مشعل روشن برافروز
بهای در بزرگ از بهر این است****کز اول با بزرگان همنشین است

بخش ۶۵ - شنیدن خسرو اوصاف شکر اسپهانی را

به آیین جهانداران یکی روز****به مجلس بود شاه مجلس افروز
به عزم دست بوسش قاف تا قاف****کمر بسته کله‌داران اطراف
نشسته پیش تختش جمله شاهان****ز چین تا روم و از ری تا سپاهان
ز سالار ختن تا خسرو زنگ****همه بر یاد خسرو باده در چنگ
چو دوری چند می در داد ساقی****نماند از شرم شاهان هیچ باقی
شهنشه شرم را برقع برافکند****سخن لختی به گستاخی در افکند
که خوبانی که در خورد فریشند****ز عالم در کدامین بقعه بیشند
یکی گفتا لطافت روم دارد****لطف گنج است و گنج آن بوم دارد
یکی گفت از ختن خیزد نکوئی****فسانه است آن طرف در خوبروئی
یکی گفت ارمن است آن بوم‌آباد****که پیرکهای او باشد پریزاد
یکی گفتا که در اقصای کشمیر****ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر
یکی گفتا سزای بزم شاهان****شکر نامی است در شهر سپاهان
به شکر بر ز شیرینیش بیداد****وزو شکر به خوزستان به فریاد
به زیر هر لبش صد خنده بیشست****لبش را چون شکر صد بنده بیشست
قبا تنگ آید از سروش چمن را****درم واپس دهد سیمش سمن را
رطب پیش دهانش دانه ریز است****شکر بگذار کو خود خانه خیز است
چو بر دارد نقاب از گوشه ماه****بر آید ناله صد یوسف از چاه
جز این عیبی ندارد آن دلارام****که گستاخی کند با خاص و با عام
به هر جائی چو باد آرام گیرد****چو لاله با همه کس جام گیرد
ز روی لطف با کس در نسازد****که آنکس خان و مان را در نبازد
کسی کاو را شبی گیرد در آغوش****نگردد آن شبش هرگز فراموش
ملک را در گرفت آن دلنوازی****اساسی نو نهاد از عشق بازی
فرس می‌خواست بر شیرین دواند****به ترکی غارت از ترکی ستاند
برد شیرینی قندی به قندی****گشاید مشکل بندی ببندی
به گوهر پایه گوهر شود خرد****به دیبا آب دیبا را توان برد
سرش سودای بازار شکر داشت****که شکر هم ز شیرینی اثر داشت
نه دل می دادش از دل راندن او را****نه شایست از سپاهان خواندن او را
در این اندیشه صابر بود یکسال****نه شد واقف کسی برحسب آن حال
پس از سالی رکاب افشاند بر راه****سوی ملک سپاهان راند بنگاه
فرود آمد به نزهت گاه آن بوم****سوادی دید بیش از کشور روم
گروهی تازه روی و عشرت افروز****به گاه خوشدلی روشن‌تر از روز
نشاط آغاز کرد و باده می‌خورد****غم آن لعبت آزاده می‌خورد
نهفته باز می‌پرسید جایش****به دست آورد هنجار سرایش
شبی برخاست تنها با غلامی****ز بازار شکر برخواست کامی
چو خسرو بر سر کوی شکر شد****سپاهان قصر شیرینی دگر شد
حلاوتهای عیش آن عصر می‌داشت****که شکر کوی و شیرین قصر می‌داشت
به در بر حلقه زد خاموش خاموش****برون آمد غلامی حلقه در گوش
جوانی دید زیبا روی بر در****نمودار جهانداریش در سر
فرود آوردش از شبدیز چون ماه****فرس را راند حالی بر علف گاه
چو مهمانان به ایوانش درون برد****بدان مهمان سر از کیوان برون برد
ملک چون بر بساط کار بنشست****درستی چند را بر کار بشکست
اجازت داد تا شکر بیاید****به مهمان بر ز لب شکر گشاید
برون آمد شکر با جام جلاب****دهانی پر شکر چشمی پر از خواب
شکر نامی که شکر ریزد او بود****نباتی کز سپاهان خیزد او بود
ز گیسو نافه نافه مشک می‌بیخت****ز خنده خانه خانه قند می‌ریخت
چو ویسه فتنه‌ای در شهد بوسی****چو دایه آیتی در چاپلوسی
کنیزان داشتی رومی و چینی****کز ایشان هیچ را مثلی نه بینی
همه در نیم شب نوروز کرده****به کار عیش دست‌آموز کرده
نشست و باده پیش آورد حالی****بتی یارب چنان و خانه خالی
نه می در آبگینه کان سمنبر****در آب خشک می‌کرد آتش تر
گلابی را به تلخی راه می‌داد****به شیرینی بدست شاه می‌داد
نشسته شاه عالم مهترانه****شکر برداشته چون مه ترانه
پیاپی رطل‌ها پرتاب می‌کرد****ملک را شهر بند خواب می‌کرد
چو نوش باده از لب نیش برداشت****شکر برخاست شمع از پیش برداشت
به عذری کان قبول افتاد در راه****برون آمد ز خلوت خانه شاه
کنیزی را که هم بالای او بود****به حسن و چابکی همتای او بود
در او پوشید زر و زیور خویش****فرستاد و گرفت آن شب سر خویش
ملک چون دید کامد نازنینش****ستد داد شکر از انگبینش
در او پیچید و آن شب کام دل راند****به مصروعی بر افسونی غلط خواند
ز شیرینی که آن شمع سحر بود****گمان افتاد او را کان شکر بود
کنیز از کار خسرو ماند مدهوش****که شیرین آمدش خسرو در آغوش
فسانه بود خسرو در نکوئی****فسونگر بود وقت نغز گوئی
ز هر کس کو به بالا سروری داشت****سری و گردنی بالاتری داشت
به خوش مغزی به از بادام تر بود****به شیرین استخوانی نیشکر بود
شبی که اسب نشاطش لنگ رفتی****کم این بودی که سی فرسنگ رفتی
هر آن روزی که نصفی کم کشیدی****چهل من ساغری دردم کشیدی
چو صبح آمد کنیز از جای برخاست****به دستان از ملک دستوریی خواست
به نزدیک شکر شد کام و ناکام****به شکر باز گفت احوال بادام
هر آنچ از شاه دید او را خبر داد****نهانیهای خلوت را به در داد
بدان تا شکر آگه باشد از کار****بگوید هر چه پرسد زو جهاندار
شکر برداشت شمع و در شد از در****که خوش باشد به یک جا شمع و شکر
ملک پنداشت کان هم بستر او بود****کنیزک شمع دارد شکر او بود
بپرسیدش که تا مهمان‌پرستی****به خلوت با چو من مهمان نشستی
جوابش داد کای از مهتران طاق****ندیدم مثل تو مهمان در آفاق
همه چیزیت هست از خوبروئی****ز شیرین شکری و نغز گوئی
یکی عیب است اگر ناید گرانت****که بوئی در نمک دارد دهانت
نمک در مردم آرد بوی پاکی****تو با چندین نمک چون بوی ناکی
به سوسن بوی شه گفتا چه تدبیر****سمنبر گفت سالی سوسن و سیر
ملک چون رخت از آن بتخانه بر بست****گرفت آن پند را یکسال در دست
بر آن افسانه چون بگذشت سالی****مزاج شه شد از حالی به حالی
به زیرش رام شد دوران توسن****برآوردش درخت سیر سوسن
شبی بر عادت پارینه برخاست****به شکر باز بازاری برآراست
همان شیرینی پارینه دریافت****به شیرینی رسد هر کو شکر یافت
چو دوری چند رفت از عیش سازی****پدید آمد نشان بوس و بازی
همان جفته نهاد آن سیم ساقش****به جفتی دیگر از خود کرد طاقش
ملک نقل دهان آلوده می‌خورد****به امید شکر پالوده می‌خورد
چو لشگر بر رحیل افتاد شب را****ملک پرسید باز آن نوش لب را
که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟****بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟
جوابی شکرینش داد شکر****که پارم بود یاری چون تو در بر
جز آن کان شخص را بوی دهان بود****تو خوشبوئی ازین به چون توان بود
ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز****ببین عیب جمال خویشتن نیز
بپرسیدش که عیب من کدامست****کز آن عیب این نکوئی زشت نامست
جوابش داد کان عیب است مشهور****که یکساعت ز نزدیکان نه‌ای دور
چو دور چرخ با هر کس بسازی****چو گیتی را همه کس عشق بازی
نگارین مرغی ای تمثال چینی****چرا هر لحظه بر شاخی نشینی
غلاف نازکی داری دریغی****که هر ساعت کنی بازی به تیغی
جوابش داد شکر کای جوانمرد****چه پنداری کزین شکر کسی خورد؟
به ستاری که ستر اوست پیشم****که تا من زنده‌ام بر مهر خویشم
نه کس با من شبی در پرده خفته است****نه درم را کسی در دور سفته است
کنیزان منند اینان که بینی****که در خلوت تو با ایشان نشینی
بلی من باشم آن کاول درآیم****به می بنشینم و عشرت فزایم
ولی آن دلستان کاید در آغوش****نه من چون من بتی باشد قصب پوش
چو بشنید این سخن شاه از زبانش****بدین معنی گواهی داد جانش
دری کو را بود مهر خدائی****دهد ناسفته گی بروی گوائی
چو بر زد آتش مشرق زبانه****ملک چون آب شد زانجا روانه
بزرگان سپاهان را طلب کرد****وزیشان پرسشی زان نوش لب کرد
به یک رویه همه شهر سپاهان****شدند آن پاکدامن را گواهان
که شکر همچنان در تنگ خویش است****نیازرده گلی بر رنگ خویش است
متاع خویشتن دربار دارد****کنیزی چند را بر کار دارد
سمندش گر چه با هرکس به زین است****سنان دور باشش آهنین است
عجوزان نیز کردند استواری****عروسش بکر بود اندر عماری
ملک را فرخ آمد فال اختر****که از چندین مگس چون رست شکر
فرستاد از سرای خویش خواندش****به آیین زناشوئی نشاندش
نسفته در دریائیش را سفت****نگین لعل را یاقوت شد جفت
سوی شهر مداین شد دگربار****شکر با او به دامنها شکربار
به شکر عشق شیرین خوار می‌کرد****شکر شیرینیی بر کار می‌کرد
چو بگرفت از شکر خوردن دل شاه****بنوش آباد شیرین شد دگر راه
شکر در تنگ شه تیمار می‌خورد****ز نخلستان شیرین خار می‌خورد
شه از سودای شیرین شور در سر****گدازان گشته چون در آب شکر
چو شمع از دوری شیرین در آتش****که باشد عیش موم از انگبین خوش
کسی کز جان شیرین باز ماند****چه سود ار در دهن شکر فشاند
شکر هرگز نگیرد جای شیرین****بچربد بر شکر حلوای شیرین
چمن خاکست چون نسرین نباشد****شکر تلخ است چون شیرین نباشد
مگو شیرین و شکر هست یکسان****ز نی خیزد شکر شیرینی از جان
چو شمع شهد شیرین برفروزد****شکر بر مجمر آنجا عود سوزد
شکر گر چاشنی در جام دارد****ز شیرینی حلاوت وام دارد
ز شیرینی بزرگان ناشکیبند****به شکر طفل و طوطی را فریبند
هر آبی کان بود شیرین بسازد****شکر چون آب را بیند گدازد
ز شیرین تا شکر فرقی عیان است****که شیرین جان و شکر جای جان است
پریروئی است شیرین در عماری****پرند او شکر در پرده‌داری
بداند این قدر هر کش تمیز است****که شکر بهر شیرینی عزیز است
دلش می‌گفت شیرین بایدم زود****که عیشم را نمی‌دارد شکر سود
یخ از بلور صافی تر به گوهر****خلاف آن شد که این خشک است و آن تر
دیگر ره گفت نشکیبم ز شیرین****چه باید کرد با خود جنگ چندین
گرم سنگ آسیا بر سر بگردد****دل آن دل نیست کز دلبر بگردد
به سر کردم نگردانم سر از یار****سری دارم مباح از بهر این کار
دیگر ره گفت که این تدبیر خام است****صبوری کن که رسوائی تمام است
مرا آن به که از شیرین شکیبم****نه طفلم تا به شیرینی فریبم
به باید در کشیدن میل را میل****که کس را کار برناید به تعجیل
مرا شیرین و شکر هر دو در جام****چرا بر من به تلخی گردد ایام
دلم با این رفیقان بی‌رفیق است****ز بس ملاحبان کشتی غریق است
نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایه****مشو بر نردبان جز پایه پایه
چنان راغب مشو در جستن کام****که از نایافتن رنجی سرانجام
طمع کم دار تا گر بیش یابی****فتوحی بر فتوح خویش یابی
دل آن به کز در مردی در آید****مراد مردم از مردی بر آید
به صبرم کرد باید رهنمونی****زنی شد با زنان کردن زبونی
به مردان بر زنی کردن حرام است****زنی کردن زنی کردن کدام است؟
مرا دعوی چه باید کرد شیری****که آهوئی کند بر من دلیری
اگر خود گوسپندی رند و ریشم****نه بر پشم کسان بر پشم خویشم
چو پیلان را ز خود با کس نگفتم****چو پیله در گلیم خویش خفتم
چنان در سر گرفت آن ترک طناز****کزو خسرو نه کیخسرو کشد ناز
چو کرد ار دل ستاند سینه جوید****ورش خانه دهی گنجینه جوید
دلم را گر فراقش خون برآرد****طمع برد و طمع طاعون برآرد
ز معشوقه وفا جستن غریب است****نگوید کس که سکبا بر طبیب است
مرا هر دم بر آن آرد ستیزش****که خیز استغفرالله خون به ریزش
من این آزرم تا کی دارم او را****چو آزردم تمام آزارم او را
به گیلان در نکو گفت آن نکوزن****میازار ار بیازاری نکو زن
مزن زن راولی چون بر ستیزد****چنانش زن که هرگز برنخیزد
دل شه چاره آن غم ندانست****که راز خویش را محرم ندانست
دل آن محرم بود کز خانه باشد****دل بیگانه هم بیگانه باشد
چو دزدیده نخواهی دانه خویش****مهل بیگانه را در خانه خویش
چنان گو راز خود با بهترین دوست****که پنداری که دشمن‌تر کسی اوست
مگو ناگفتنی در پیش اغیار****نه با اغیار با محرم‌ترین یار
به خلوت نیزش از دیوار میپوش****که باشد در پس دیوارها گوش
و گر نتوان که پنهان داری از خویش****مده خاطر بدان یعنی میندیش
میندیش آنچه نتوان گفتنش باز****که نندیشیده به ناگفتنی راز
در این مجلس چنان کن پرده‌سازی****که ناید شحنه در شمشیربازی
سرودی کان بیابان را نشاید****سزد گر بزم سلطان را نشاید
اگر دانا و گر نادان بود یار****بضاعت را به کس بی‌مهر مسپار
مکن با هیچ بد محضر نشستی****که نارد در شکوهت جز شکستی
درختی کار در هر گل که کاری****کز او آن بر که کشتی چشم داری
سخن در فرجه‌ای پرور که فرجام****زوا گفتن ترا نیکو شود نام
اگر صد وجه نیک آید فرا پیش****چو وجهی بد بود زان بد بیندیش
به چشم دشمنان بین حرف خود را****بدین حرفت‌شناسی نیک و بد را
چو دوزی صد قبا در شادکامی****به در پیراهنی در نیک نامی

بخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

ملک دانسته بود از رای پر نور****که غم پرداز شیرین است شاپور
به خدمت خواند و کردش خاص درگاه****ز تنهائی مگر تنگ آید آن ماه
چو تنها ماند ماه سرو بالا****فشاند از نرگسان لولوی لالا
به تنگ آمد شبی از تنگ حالی****که بود آن شب بر او مانند سالی
شبی تیره چو کوهی زاغ بر سر****گران جنبش چو زاغی کوه بر پر
شبی دم سرد چون دلهای بی‌سوز****برات آورده از شبهای بی‌روز
کشیده در عقابین سیاهی****پر و منقار مرغ صبح گاهی
دهل زن را زده بر دستها مار****کواکب را شده در پایها خار
فتاده پاسبان را چوبک از دست****جرس جنبان خراب و پاسبان مست
سیاست بر زمین دامن نهاده****زمانه تیغ را گردن نهاده
زناشوئی به هم خورشید و مه را****رحم بسته به زادن صبح گه را
گرفته آسمان را شب در آغوش****شده خورشید را مشرق فراموش
جنوبی طالعان را بیضه در آب****شمالی پیکران را دیده در خواب
زمین در سر کشیده چتر شاهی****فرو آسوده یکسر مرغ و ماهی
سواد شب که برد از دیدها نور****بذات‌النعش را کرده ز هم دور
ز تاریکی جهان را بند بر پای****فلک چون قطب حیران مانده بر جای
جهان از آفرینش بی‌خبر بود****مگر کان شب جهان جای دگر بود
سر افکنده فلک دریا صفت پیش****ز دامن در فشانده بر سر خویش
به در دزدی ستاره کرده تدبیر****فرو افتاده ناگه در خم قیر
بمانده در خم خاکستر آلود****از آتش خانه دوران پر دود
مجره بر فلک چون کاه بر راه****فلک در زیر او چون آب در کاه
ثریا چون کفی جو بد به تقدیر****که گرداند به کف هندو زنی پیر
نه موبد را زبان زند خوانی****نه مرغان رانشاط پر فشانی
بریده بال نسرین پرنده****چو واقع بود طایر پر فکنده
به هر گام از برای نور پاشی****ستاده زنگیی با دور باشی
چراغ بیوه‌زن را نور مرده****خروس پیره‌زن را غول برده
شنیدم گر به شب دیوی زند راه****خروس خانه بردارد علی الله
چه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر****خروسی را نبود آواز تکبیر
دل شیرین در آن شب خیره مانده****چراغش چون دل شب تیره مانده
ز بیماری دل شیرین چنان تنگ****که می‌کرد از ملالت با جهان جنگ
خوش است این داستان در شان بیمار****که شب باشد هلاک جان بیمار
بود بیمای شب جان سپاری****ز بیماری بتر بیمار داری
زبان بگشاد و می‌گفت ای زمانه****شب است این یا بلائی جاودانه
چه جای شب؟ سیه ماری است گوئی****چو زنگی آدمی خواری است گوئی
از آن گریان شدم کین زنگی تار****چو زنگی خود نمی‌خندد یکی بار
چه افتاد ای سپهر لاجوردی****که امشب چون دگر شبها نگردی
مگر دود دل من راه بستت****نفیر من خسک در پا شکستت
نه زین ظلمت همی یابم امانی****نه از نور سحر بینم نشانی
مرا بنگر چه غمگین داری ای شب****ندارم دین اگر دین داری ای شب
شبا امشب جوانمردی بیاموز****مرا یا زود کش یا زود شو روز
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ****بر آتش می‌روی یا بر سر تیغ
دهل زن را گرفتم دست بستند****نه آخر پای پروین را شکستند
من آن شمعم که در شب زنده داری****همه شب می‌کنم چون شمع زاری
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش****که باشد شمع وقت سوختن خوش
گره بین بر سرم چرخ کهن را****به باید خواند و خندید این سخن را
بخوان ای مرغ اگر داری زبانی****بخند ای صبح اگر داری دهانی
اگر کافر نه‌ای ای مرغ شب گیر****چرا بر ناوری آواز تکبیر
و گر آتش نه‌ای صبح روشن****چرا نایی برون بی‌سنگ و آهن
در این غم بد دل پروانه وارش****که شمع صبح روشن کرد کارش
نکو ملکی است ملک صبحگاهی****در آن کشور بیابی هر چه خواهی
کسی کو بر حصار گنج ره یافت****گشایش در کلید صبح گه یافت
غرض‌ها را حصار آنجا گشایند****کلید آنجاست کار آنجا گشایند
در آن ساعت که باشد نشو جانها****گل تسبیح روید بر زبانها
زبان هر که او باشد برومند****شود گویا به تسبیح خداوند
اگر مرغ زبان تسبیح خوان است****چه تسبیح آرد آن کو بی زبانست
در آن حضرت که آن تسبیح خوانند****زبان بی‌زبانان نیز دانند
چو شیرین کیمیای صبح دریافت****از آن سیماب کاری روی بر تافت
شکیبائیش مرغان را پر افشاند****خروس الصبر مفتاح‌الفرج خواند
شبستان را به روی خویشتن رفت****به زاری با خدای خویشتن گفت
خداوندا شبم را روز گردان****چو روزم بر جهان پیروز گردان
شبی دارم سیاه از صبح نومید****درین شب رو سپیدم کن چو خورشید
غمی دارم هلاک شیر مردان****برین غم چون نشاطم چیر گردان
ندارم طاقت این کوره تنگ****خلاصی ده مرا چون لعل ازین سنگ
توئی یاری رس فریاد هر کس****به فریاد من فریاد خوان رس
ندارم طاقت تیمار چندین****اغثنی یا غیاث المستغیثین
به آب دیده طفلان محروم****بسوز سینه پیران مظلوم
به بالین غریبان بر سر راه****به تسلیم اسیران در بن چاه
به داور داور فریاد خواهان****به یارب یارب صاحب گناهان
بدان حجت که دل را بنده دارد****بدان آیت که جان را زنده دارد
به دامن پاکی دین پرورانت****به صاحب سری پیغمبرانت
به محتاجان در بر خلق بسته****به مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مان‌ها****به واپس ماندگان از کاروانها
به وردی کز نوآموزی بر آید****به آهی کز سر سوزی بر آید
به ریحان نثار اشک‌ریزان****به قرآن و چراغ صبح خیزان
به نوری کز خلایق در حجاب است****به انعامی که بیرون از حساب است
به تصدیقی که دارد راهب دیر****به توفیقی که بخشد واهب خیر
به مقبولان خلوت برگزیده****به معصومان آلایش ندیده
به هر طاعت که نزدیکت صواب است****به هر دعوت که پیشت مستجاب است
به آن آه پسین کز عرش پیشست****بدان نام مهین کز شرح بیشست
که رحمی بر دل پر خونم‌آور****وزین غرقاب غم بیرونم آور
اگر هر موی من گردد زبانی****شود هر یک ترا تسبیح خوانی
هنوز از بی‌زبانی خفته باشم****ز صد شکرت یکی ناگفته باشم
تو آن هستی که با تو کیستی نیست****توئی هست آن دگر جز نیستی نیست
توئی در پرده وحدت نهانی****فلک را داده بر در قهرمانی
خداوندیت را انجام و آغاز****نداند اول و آخر کسی باز
به درگاه تو در امید و در بیم****نشاید راه بردن جز به تسلیم
فلک بر بستی و دوران گشادی****جهان و جان و روزی هر سه دادی
اگر روزی دهی ور جان ستانی****تو دانی هر چه خواهی کن تو دانی
به توفیق توام زین گونه بر پای****برین توفیق توفیقی برافزای
چو حکمی راند خواهی یا قضائی****به تسلیم آفرین در من رضائی
اگر چه هر قضائی کان تو رانی****مسلم شد به مرگ و زندگانی
من رنجور بی‌طاقت عیارم****مده رنجی که من طاقت ندارم
ز من ناید به واجب هیچ کاری****گر از من ناید آید از تو باری
به انعام خودم دلخوش کن این بار****که انعام تو بر من هست بسیار
ز تو چون پوشم این راز نهانی****و گر پوشم تو خود پوشیده دانی
چو خواهش کرد بسیار از دل پاک****چو آب چشم خود غلتید بر خاک
فراخی دادش ایزد در دل تنگ****کلیدش را بر آورد آهن از سنگ
جوان شد گلبن دولت دیگر بار****ز تلخی رست شیرین شکر بار
نیایش در دل خسرو اثر کرد****دلش را چون فلک زیر و زبر کرد

بخش ۶۷ - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانه شکار

چو عالم بر زد آن زرین علم را****کز او تاراج باشد خیل غم را
ملک را رغبت نخجیر برخاست****ز طالع تهمت تقصیر برخاست
به فالی چون رخ شیرین همایون****شهنشه سوی صحرا رفت بیرون
خروش کوس و بانگ نای برخاست****زمین چون آسمان از جای برخاست
علمداران علم بالا کشیدند****دلیران رخت در صحرا کشیدند
برون آمد مهین شهسواران****پیاده در رکابش تاجداران
ز یکسو دست در زین بسته فغفور****ز دیگر سو سپه‌سالار قیصور
کمر در بسته و ابرو گشاده****کلاه کیقبادی کژ نهاده
نهاده غاشیه‌اش خورشید بر دوش****رکابش کرده مه را حلقه در گوش
درفش کاویانی بر سر شاه****چو لختی ابر کافتد بر سر ماه
کمر شمشیرهای زرنگارش****به گرد اندر شده زرین حصارش
نبود از تیغها پیرامن شاه****به یک میدان کسی را پیش و پس راه
در آن بیشه که بود از تیر و شمشیر****زبان گاو برده زهره شیر
دهان دور باش از خنده می‌سفت****فلک را دور باش از دور می‌گفت
سواد چتر زرین باز بر سر****چو بر مشکین حصاری برجی از زر
گر افتادی سر یکسو زن از میغ****نبودی جای سوزن جز سر تیغ
نفیر چاوشان از دور شو دور****ز گیتی چشم بد را کرده مهجور
طراق مقرعه بر خاک و بر سنگ****ادب کرده زمین را چند فرسنگ
زمین از بار آهن خم گرفته****هوا را از روا رو دم گرفته
جنیبت کش و شاقان سرائی****روانه صدصد از هر سو جدائی
غریو کوس‌ها بر کوهه پیل****گرفته کوه و صحرا میل در میل
ز حلقوم دراهای درفشان****مشبکهای زرین عنبرافشان
صد و پنجاه سقا در سپاهش****به آب گل همی شستند راهش
صد و پنجاه مجمر دار دلکش****فکنده بویهای خوش در آتش
هزاران طرف زرین طوق بسته****همه میخ درستکها شکسته
بدان تا هر کجا کو اسب راند****به هر کامی درستی باز ماند
غریبی گر گذر کردی بر آن راه****بدانستی که کرد آنجا گذر شاه
بدین آیین چو بیرون آمد از شهر****به استقبالش آمد گردش دهر
شده بر عارض لشکر جهان تنگ****که شاهنشه کجا می‌دارد آهنگ
چنین فرمود خورشید جهانگیر****که خواهم کرد روزی چند نخجیر
چو در نالیدن آمد طبلک باز****در آمد مرغ صیدافکن به پرواز
روان شد در هوا باز سبک پر****جهان خالی شد از کبک و کبوتر
یکی هفته در آن کوه و بیابان****نرستند از عقابینش عقابان
پیاپی هر زمان نخجیر می‌کرد****به نخجیری دگر تدبیر می‌کرد
بنه در یک شکارستان نمی‌ماند****شکارافکن شکارافکن همی راند
وز آنجا همچنان بر دست زیرین****رکاب افشاند سوی قصر شیرین
وز آنجا همچنان بر دست زیرین****رکاب افشاند سوی قصر شیرین
به یک فرسنگی قصر دلارام****فرود آمده چو باده در دل جام
شب از عنبر جهان را کله می‌بست****زمستان بود و باد سرد می‌جست
زمین کز سردی آتش داشت در زیر****پرند آب را می‌کرد شمشیر
اگر چه جای باشد گرمسیری****نشاید کرد با سرما دلیری
ملک فرمود کاتش بر فروزند****به من عنبر به خرمن عود سوزند
به خورانگیز شد عود قماری****هوا می‌کرد خود کافور باری
به آسایش توانا شد تن شاه****غنود از اول شب تا سحرگاه
چو لعل آفتاب از کان بر آمد****ز عشق روز شب را جان بر آمد
فلک سرمست بود از پویه چون پیل****خناق شب کبودش کرد چون نیل
طبیبان شفق مدخل گشادند****فلک را سرخی از اکحل گشادند
ملک ز آرامگه برخاست شادان****نشاط آغاز کرد از بامدادان
نبیذی چند خورد از دست ساقی****نماند از شادمانی هیچ باقی
چو آشوب نبیذش در سر افتاد****تقاضای مرادش در بر افتاد
برون شد مست و بر شبدیز بنشست****سوی قصر نگارین راند سرمست
دل از مستی شده رقاص با او****غلامی چند خاص الخاص با او
خبر کردند شیرین را رقیبان****که اینک خسرو آمد بی‌نقیبان
دل پاکش ز ننگ و نام ترسید****وزان پرواز بی‌هنگام ترسید
حصار خویش را در داد بستن****رقیبی چند را بر در نشستن
به دست هر یک از بهر نثارش****یکی خون زر که بی حد بدشمارش
ز مقراضی و چینی بر گذرگاه****یکی میدان بساط افکند بر راه
همه ره را طراز گنج بر دوخت****گلاب افشاند و خود چون عود می‌سوخت
به بام قصر بر شد چون یکی ماه****نهاده گوش بر در دیده بر راه
ز هر نوک مژه کرده سنانی****بر او از خون نشانده دیده‌بانی
بر آمد گردی از ره توتیا رنگ****که روشن چشم ازو شد چشمه در سنگ
برون آمد ز گرد آن صبح روشن****پدید آمد از آن گلخانه گلشن
در آن مشعل که برد از شمعها نور****چراغ انگشت بر لب مانده از دور
خدنگی رسته از زین خدنگش****که شمشاد آب گشت از آب و رنگش
مرصع پیکری در نیمه دوش****کلاه خسروی بر گوشه گوش
رخی چون سرخ گل نو بر دمیده****خطی چون غالیه گردش کشیده
گرفته دسته نرگس به دستش****به خوشخوابی چو نرگس‌های مستش
گلش زیر عرق غواص گشته****تذروش زیر گل رقاص گشته
کمربندان به گردش دسته بسته****بدست هر یک از گل دسته دسته
چو شیرین دید خسرو را چنان مست****ز پای افتاده و شد یکباره از دست
ز بیهوشی زمانی بی‌خبر ماند****به هوش آمد به کار خویش در ماند
که گر نگذارم اکنون در وثاقش****ندارم طاقت زخم فراقش
و گر لختی ز تندی رام گردم****چو ویسه در جهان بدنام گردم
بکوشم تا خطا پوشیده باشم****چو نتوانم نه من کوشیده باشم؟
چو شاه آمد نگهبانان دویدند****زر افشاندند و دیباها کشیدند
بسا ناگشته را کز در در آرند****سپهر و دور بین تا در چه کارند
ملک بر فرش دیباهای گلرنگ****جنیبت راند و سوی قصر شد تنگ
دری دید آهنین در سنگ بسته****ز حیرت ماند بر در دل شکسته
نه روی آنکه از در باز گردد****نه رای آنکه قفل انداز گردد
رقیبی را به نزد خویشتن خواند****که ما را نازنین بر در چرا ماند
چه تلخی دید شیرین در من آخر****چرا در بست ازینسان بر من آخر
درون شو گونه شاهنشه غلامی****فرستادست نزدیکت پیامی
که مهمانی به خدمت می‌گراید****چه فرمائی در آید یا نیاید
تو کاندر لب نمک پیوسته داری****به مهمان بر چرا در بسته داری
درم بگشای کاخر پادشاهم****به پای خویشتن عذر تو خواهم
تو خود دانی که من از هیچ رائی****ندارم با تو در خاطر خطائی
بباید با منت دمساز گشتن****ترا نادیده نتوان بازگشتن
و گر خواهی که اینجا کم نشینم****رها کن کز سر پایت ببینم
بدین زاری پیامی شاه می‌گفت****شکر لب می‌شنید و آه می‌گفت
کنیزی کاردان راگفت آن ماه****به خدمت خیز و بیرون رو سوی شاه
فلان شش طاق دیبا را برون بر****بزن با طاق این ایوان برابر
ز خارو خاره خالی کن میانش****معطر کن به مشک و زعفرانش
بساط گوهرین دروی بگستر****بیار آن کرسی شش پایه زر
بنه در پیشگاه و شقه در یند****پس آنگه شاه را گو کای خداوند
نه ترک این سرا هندوی این بام****شهنشه را چنین دادست پیغام
پرستار تو شیرین هوس جفت****به لفظ من شهنشه را چنین گفت
که گر مهمان مائی ناز منمای****به هر جا کت فرود آرم فرود آی
صواب آن شد ز روی پیش بینی****که امروزی درین منظر نشینی
من آیم خود به خدمت بر سر کاخ****زمین بوسم به نیروی تو گستاخ
بگوئیم آنچه ما را گفت باید****چو گفتیم آن کنیم آنگه که شاید
کنیز کاردان بیرون شد از در****برون برد آنچه فرمود آن سمنبر
همه ترتیب کرد آیین زربفت****فرود آورد خسرو را و خود رفت
رخ شیرین ز خجلت گشته پر خوی****که نزل شاه چون سازد پیاپی
چو از نزل زرافشانی بپرداخت****ز جلاب و شکر نزلی دگر ساخت
بدست چاشنی گیری چو مهتاب****فرستادش ز شربت‌های جلاب
پس آنگه ماه را پیرایه بر بست****نقاب آفتاب از سایه بر بست
فرو پوشید گلناری پرندی****بر او هر شاخ گیسو چون کمندی
کمندی حلقه‌وار افکنده بر دوش****زهر حلقه جهانی حلقه در گوش
حمایل پیکری از زر کانی****کشیده بر پرندی ارغوانی
سر آغوشی بر آموده به گوهر****به رسم چینیان افکنده بر سر
سیه شعری چو زلف عنبرافشان****فرود آویخت بر ماه درفشان
بدین طاوس کرداری همائی****روان شد چون تذروی در هوائی
نشاط دلبری در سر گرفته****نیازی دیده نازی در گرفته
سوی دیوار قصر آمد خرامان****زمین بوسید شه را چون غلامان
گشاد از گوش گوهرکش بسی لعل****سم شبدیز را کرد آتشین نعل
همان صد دانه مروارید خوشاب****به فرق‌افشان خسرو کرد پرتاب

بخش ۶۸ - دیدن خسرو شیرین را و سخن گفتن با شیرین

چو خسرو دید ماه خرگهی را****چمن کرد از دل آن سرو سهی را
بهشتی دید در قصری نشسته****بهشتی وار در بر خلق بسته
ز عشق او که یاری بود چالاک****ز کرسی خواست افتادن سوی خاک
به عیاری ز جای خویش برجست****برابر دست خود بوسید و بنشست
زبان بگشاد با عذری دلاویز****ز پرسش کرد بر شیرین شکر ریز
که دایم تازه باش ای سرو آزاد****سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد
جهان روشن به روی صبح خندت****فلک در سایه سرو بلندت
دلم را تازه کرد این خرمی‌ها****خجل کردی مرا از مردمی‌ها
ز گنج و گوهر و منسوج و دیبا****رهم کردی چو مهد خویش زیبا
ز نعلکهای گوش گوهر آویز****فکندی لعل‌ها در نعل شبدیز
ز بس گوهر که در نعلم کشیدی****به رخ بر رشته لعلم کشیدی
همین باشد نثار افشان کویت****به رویت شادم ای شادی به رویت
به من در ساختی چون شهد با شیر****ز خدمتها نکردی هیچ تقصیر
ولی در بستنت بر من چرا بود****خطا دیدم نگارا یا خطا بود
زمین وارم رها کردی به پستی****تو رفتی چون فلک بالا نشستی
نگویم بر توام بالائیی هست****که در جنس سخن رعنائیی هست
نه مهمان توام؟ بر روی مهمان****چار در بایدت بستن بدینسان
نشاید بست در بر میهمانی****که جز تو نیستش جان و جهانی
کریمانی که با مهمان نشینند****به مهمان بهترک زین باز بینند
مگر ماهی تو یا حورای پریوش****که نزدیکت نباشد آمدن خوش

بخش ۶۹ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

جوابش داد سرو لاله رخسار****که دایم باد دولت بر جهاندار
فلک بند کمر شمشیر بادت****تن پیل و شکوه شیر بادت
سری کز طوق تو جوید جدائی****مباد از بند بیدادش رهائی
به چشم نیک بینادت نکو خواه****مبادا چشم بد را سوی تو راه
مزن طعنه که بر بالا زدی تخت****کنیزان ترا بالا بود رخت
علم گشتم به تو در مهربانی****علم بالای سر بهتر تو دانی
من آن گردم که از راه تو آید****اگر گرد تو بالا رفت شاید
تو هستی از سر صاحب کلاهی****نشسته بر سریر پادشاهی
من ار عشقت بر آورده فغانی****به بامی بر چو هندو پاسبانی
جهانداران که ترکان عام دارند****به خدمت هندوئی بر بام دارند
من آن ترک سیه چشمم بر این بام****که هندوی سپیدت شد مرا نام
و گر بالای مه باشد نشستم****شهنشه را کمینه زیر دستم
دگر گفتی که آنان کار جمندند****چنین بر روی مهمان در نبندند
نه مهمانی توئی باز شکاری****طمع داری به کبک کوهساری
و گر مهمانی اینک دادمت جای****من اینک چون کنیزان پیش بر پای
به صاحب ردی و صاحب قبولی****نشاید کرد مهمان را فضولی
حدیث آنکه در بستم روا بود****که سرمست آمدن پیشم خطا بود
چو من خلوت نشین باشم تو مخمور****ز تهمت رای مردم کی بود دور
ترا بایست پیری چند هشیار****گزین کردن فرستادن بدین کار
مرا بردن به مهد خسرو آیین****شبستان را به من کردن نو آیین
چو من شیرین سواری زینی ارزد****عروسی چون شکر کاوینی ارزد
تو می‌خواهی مگر کز راه دستان****به نقلانم خوری چون نقل مستان
به دست آری مرا چون غافلان مست****چو گل بوئی کنی اندازی از دست
مکن پرده دری در مهد شاهان****ترا آن بس که کردی در سپاهان
تو با شکر توانی کرد این شور****نه با شیرین که بر شکر کند زور
شکر ریز ترا شکر تمام است****که شیرین شهد شد وین شهد خام است
دو لختی بود در یک لخت بستند****ز طاووس دو پر یک پر شکستند
دو دلبر داشتن از یکدلی نیست****دو دل بودن طریق عاقلی نیست
سزاوار عطارد شد دو پیکر****تو خورشیدی تو را یک برج بهتر
رها کن نام شیرین از لب خویش****که شیرینی دهانت را کند ریش
تو از عشق من و من بی‌نیازی****به من بازی کنی در عشقبازی
مزن شمشیر بر شیرین مظلوم****ترا آن بس که بردی نیزه در روم
چو سلطان شو که با یک گوی سازد****نه چون هندو که باده گوی بازد
زده گوئی بده سوئیست ناورد****ز یک گوئی به یک گوئی رسد مرد
مرا از روی تو یک قبله در پیش****ترا قبله هزار از روی من بیش
اگر زیبا رخی رفت از کنارت****ازو زیباتر اینک ده هزارت
ترا مشگوی مشگین پر غزالان****میفکن سگ بر این آهوی نالان
ز دور اندازی مشکوی شاهم****که در زندان این دیر است چاهم
شوم در خانه غمناکی خویش****نگه دارم چو گوهر پاکی خویش
گل سر شوی ازین معنی که پاکست****بسر برمی‌کنندش گرچه خاکست
بیاساید همه شب مرغ و ماهی****ثنیاسایم من از جانم چه خواهی
منم چون مرغ در دامی گرفته****دری در بسته و بامی گرفته
چو طوطی ساخته با آهنین بند****به تنهائی چو عنقا گشته خرسند
تو در خرگاه و من در خانه تنگ****ترا روزی بهشت آمد مرا سنگ
چو من با زخم خو کردم درین خار****نه مرهم باد در عالم نه گلزار
دور روز عمر اگر داد است اگر دود****چنان کش بگذرانی بگذرد زود
بلی چون رفت باید زین گذرگاه****ز خارا به بریدن تا ز خرگاه
برین تن گو حمایل بر فلک بست****به سرهنگی حمایل چون کنی دست
به گوری چون بری شیر از کنارم****که شیرینم نه آخر شیر خوارم
نه آن طفلم که از شیرین زبانی****به خرمائی کلیجم را ستانی
درین خرمن که تو بر تو عتابست****به یک جو با منت سالی حسابست
چو زهره ارغنونی را که سازم****بیازارم نخست آنگه نوازم
چو آتش گرچه آخر نور پاکم****به اول نوبت آخر دودناکم
نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب****به حال تشنگان در بین و دریاب
به فیاضی که بخشد با رطب خار****که بی‌خارم نیابد کس رطب‌وار
رطب بی‌استخوان آبی ندارد****چو مه بی‌شب و من شیرینم ای شاه
بسی هم صحبتت باشد درین پوست****ولیکن استخوان من مغزم ای دوست
تو در عشق من از مالی و جاهی****چه دیدی جز خداوندی و شاهی
کدامین ساعت از من یاد کردی****کدامین روزم از خود شاد کردی
کدامین جامه بر یادم دریدی****کدامین خواری از بهرم کشیدی
کدامین پیک را دادی پیامی****کدامین شب فرستادی سلامی
تو ساغر می‌زدی با دوستان شاد****قلم شاپور می‌زد تیشه فرهاد

بخش ۷ - در ستایش طغرل ارسلان

چون سلطان جوان شاه جوانبخت****که برخوردار باد از تاج و از تخت
سریر افروز اقلیم معانی****ولایت گیر ملک زندگانی
پناه ملک شاهنشاه طغرل****خداوند جهان سلطان عادل
ملک طغرل که دارای وجود است****سپهر دولت و دریای جود است
به سلطانی به تاج و تخت پیوست****به جای ارسلان بر تخت بنشست
من این گنجینه را در می‌گشادم****بنای این عمارت می‌نهادم
مبارک بود طالع نقش بستم****فلک گفتا مبارک باد و هستم
بدین طالع که هست این نقش را فال****مرا چون نقش خود نیکو کند حال
چو نقش از طالع سلطان نماید****چو سلطان گر جهان گیرست شاید
ازین پیکر که معشوق دل آمد****به کم مدت فراغت حاصل آمد
درنگ از بهر آن افتاد در راه****که تا از شغلها فارغ شود شاه
حبش را زلف بر طمغاج بندد****طراز شوشتر در چاج بندد
به باز چتر عنقا را بگیرد****به تاج زر ثریا را بگیرد
شکوهش چتر بر گردون رساند****سمندش کوه از جیحون جهاند
به فتح هفت کشور سر برآرد****سر نه چرخ را در چنبر آرد
گهش خاقان خراج چین فرستد****گهش قیصر گزیت دین فرستد
بحمدالله که با قدر بلندش****کمالی در نیابد جز سپندش
من از شفقت سپند مادرانه****بدود صبحدم کردم روانه
به شرط آنکه گر بوئی دهد خوش****نهد بر نام من نعلی بر آتش
بدان لفظ بلند گوهر افشان****که جان عالمست و عالم جان
اتابک را بگوید کای جهانگیر****نظامی وانگهی صدگونه تقصیر
نیامد وقت آن کاو را نوازیم؟****ز کار افتاده‌ای را کار سازیم؟
به چشمی چشم این غمگین گشائیم؟****به ابروئیش از ابروچین گشائیم؟
ز ملک ما که دولت راست بنیاد****چه باشد گر خرابی گردد آباد
چنین گوینده‌ای در گوشه تا کی****سخندانی چنین بی‌توشه تا کی
از آن شد خانه خورشید معمور****که تاریکان عالم را دهد نور
سخای ابر از آن آمد جهانگیر****که در طفلی گیاهی را دهد شیر
کنون عمریست کین مرغ سخنسنج****به شکر نعمت ما می‌برد رنج
نخورده جامی از میخانه ما****کند از شکرها شکرانه ما
شفیعی چون من و چون او غلامی****چو تو کیخسروی کمتر ز جامی
نظامی چیست این گستاخ روئی****که با دولت کنی گستاخ گوئی
خداوندی که چون خاقان و فغفور****به صد حاجت دری بوسندش از دور
چه عذر آری تو ای خاکی‌تر از خاک****کو گویائی درین خط خطرناک
یکی عذر است کو در پادشاهی****صفت دارد ز درگاه الهی
بدان در هر که بالاتر فروتر****کسی کافکنده‌تر گستاخ روتر
نه بینی برق کاهن را بسوزد****چراغ پیره زن چون برفروزد
همان دریا که موجش سهمناکست****گلی را باغ و باغی را هلاکست
سلیمانست شه با او درین راه****گهی ماهی سخن گوید گهی ماه
دبیران را به آتش گاه سباک****گهی زر در حساب آید گهی خاک
خدایا تا جهان را آب و رنگست****فلک را دور و گیتی را درنگست
جهان را خاص این صاحبقران کن****فلک را یار این گیتی ستان کن
ممتع دارش از بخت و جوانی****ز هر چیزش فزون ده زندگانی
مبادا دولت از نزدیک او دور****مبادا تاج را بی‌فرق او نور
فراخی باد از اقبالش جهان را****ز چترش سربلندی آسمان را
مقیم جاودانی باد جانش****حریم زندگانی آستانش

بخش ۷۰ - پاسخ دادن خسرو شیرین را

دگر باره جهاندار از سر مهر****به گلرخ گفت کای سرو سمن چهر
طبر خون با سهی سروت قرین باد****طبرزد با طبر خون همنشین باد
دهان جز من از جام لبت دور****سر جز من ز طوق غبغبت دور
عتابت گرچه زهر ناب دارد****گذر بر چشمه نوشاب دارد
نمی‌گویم که بر بالا چرائی****بلا منمای چون بالا نمائی
سهی سرو ترا بالا بلند است****به بالاتر شدن نادلپسند است
نثاری را که چشمم می‌فشاند****کدامین منجنیق آنجا رساند
مرا بر قصر کش یک میل بالا****نثار اشک بین یک پیل بالا
چو بر من گنج قارون میفشاندی****چو قارونم چرا در خاک ماندی
دل اینجا در کجا خواهم گشادن****تن اینجا سر کجا خواهم نهادن
ثچو حلقه گر بیابم بر درت بار****درت را حلقه می‌بوسم فلک‌وار
شوم چون حلقه در طرق بر دوش****خطا گفتم که چون در حلقه در گوش
مکن بر من جفا کز هیچ راهی****ندارم جز وفاداری گناهی
و گر دارم گناه آن دل رحیم است****گناه آدمی رسم قدیم است
همه تندی مکن لختی بیارام****رها کن توسنی چون من شدم رام
شبانی پیشه کن بگذار گرگی****مکن با سر بزرگان سر بزرگی
نشاید خوی بد را مایه کردن****بزرگان را چنین بی‌پایه کردن
چو خاک انداختی بر آستانم****نه آنگاهیت خاک‌انداز خوانم؟
مگو کز راه من چون فتنه برخیز****چو برخیزم تو باشی فتنه‌انگیز
مکن کاین ظلم را پرواز بینی****گر از من نی ز گیتی باز بینی
نه هر خوانی که پیش آید توان خورد****نه هرچ از دست برخیزد توان کرد
نه هر دستی که تیغ نیز دارد****به خون خلق دست آویز دارد
من این خواری ز خود بیم نه از تو****گناه از بخت بد بینم نه از تو
جرس بی‌وقت جنبانید کوسم****دهل بی وقت زد بانگ خروسم
وگرنه در دمه سوزم که دیدی****چنین روزی بدین روزم که دیدی
غلط گفتم که عشقست این نه شاهی****نباشد عشق بی‌فریاد خواهی
بکن چندان که خواهی ناز بر من****مزن چون راندگان آواز بر من
اگر بر من به سلطانی کنی ناز****بگو تا خط به مولائی دهم باز
اگر گوشم بگیری تا فروشی****کنم در بیعت بیعت خموشی
و گر چشمم کنی سر پیش دارم****پس این چشم دگر در پیش آرم
کمر بندیت را بینم به خونم****کله داریت را دانم که چونم
اگر گردم سرم بر خنجر از تو****به سر گردم نگردانم سر از تو
مرا هم جان توئی هم زندگانی****گر آخر کس نمی‌داند تو دانی
به هشیاری و مستی گاه و بیگاه****نکردم جز خیالت را نظرگاه
کسی جز من گر این شربت چشیدی****سر و کارش به رسوائی کشیدی
به خلوت جامه از غم می‌دریدم****به زحمت جامه نو می‌بریدم
بدان تا لشگر از من برنگردد****بنای پادشاهی در نگردد
نه رندی بوده‌ام در عشق رویت****که طنبوری به دست آیم به کویت
جهانداور منم در کار سازی****جهاندار از کجا و عشق بازی
ولی چون نام زلفت می‌شنیدم****به تاج و تخت بوئی می‌خریدم
به تن با دیگری خرسند بودم****ز دل تا جان ترا دربند بودم
به فتوای کژی آبی نخوردم****برون از راستی کاری نکردم
اگر گامی زدم در کامرانی****جوان بودم چنین باشد جوانی

بخش ۷۱ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

دگر ره لعبت طاوس پیکر****گشاد ز درج لؤلؤ تنگ شکر
روان کرد از عقیق آن نقش زیبا****سخن‌هائی نگارین‌تر ز دیبا
کزان افزون که دوران جهانست****شب و روز و زمین و آسمانست
جهانداور جهاندار جهان باد****زمانه حکم کش او حکمران باد
به فراشی کواکب در جنابش****به سرهنگی سعادت در رکابش
مرا در دل ز خسرو صد غبار است****ز شاهی بگذر آن دیگر شمار است
هنوزم ناز دولت مینمائی****هنوز از راه جباری در آئی
هنوزت در سر از شاهی غرور است****دریغا کاین غرور از عشق دور است
تو از عشق من و من بی نیازی****ترا شاهی رسد یا عشقبازی
درین گرمی که باد سرد باید****دل آسانست با دل درد باید
نیاز آرد کسی کو عشق باز است****که عشق از بی‌نیازان بی‌نیاز است
نسازد عاشقی با سرفرازی****که بازی برنتابد عشق بازی
من آن مرغم که بر گل‌ها پریدم****هوای گرم تابستان ندیدم
چو گل بودم ملک بانوی سقلاب****کنون دژ بانوی شیشه‌ام چو جلاب
چو سبزه لب به شیر برف شستم****چو گل بر چشمه‌های سرد رستم
درین گور گلین و قصر سنگین****به امید تو کردم صبر چندین
چو زر پالودم از گرمی کشیدن****فسردم چون یخ از سردی چشیدن
نه دستی کین جرس بر هم توان زد****نه غمخواری که با او دم توان زد
همه وقتی ترا پنداشتم یار****همه جائی ترا خواندم وفادار
تو هرگز در دلم جائی نکردی****چو دلداران مدارائی نکردی
مرا دیگر ز کشتن کی بود بیم****که جان کردم به شمشیر تو تسلیم
ترازو بر زمین چون یابد آهنگ****حسابش خاک بهتر داند از سنگ
گرم عقلی بود جائی نشینم****وگرنه بینم از خود آنچه بینم
گر از من خود نیاید هیچ کاری****که بر شاید گرفت از وی شماری
زنم چندان تظلم در زمانه****که هم تیری نشانم بر نشانه
چرا باید که چون من سرو آزاد****بود در بند محنت مانده ناشاد
هنوزم در دل از خوبی طربهاست****هنوزم در سر از شوخی شغب‌هاست
هنوزم هندوان آتش پرستند****هنوزم چشم چون ترکان مستند
هنوزم غنچه گل ناشکفته است****هنوزم در دریائی نسفته است
هنوزم لب پر آب زندگانیست****هنوزم آب در جوی جوانیست
رخم سر خیل خوبان طراز است****کمینه خیل تاشم کبر و ناز است
ولی نعمت ریاحین را نسیمم****ولیعهد شکر در یتیمم
چراغ از نور من پروانه گردد****مه نو بیندم دیوانه گردد
عقیق از لعل من بر سر خورد سنگ****گل رویم ز روی گل برد رنگ
ترنج غبغبم را گر کنی یاد****ز نخ بر خود زند نارنج بغداد
چو سیب رخ نهم بر دست شاهان****سبد واپس برد سیب سپاهان
به هر در کز لب و دندان ببخشم****دلی بستانم و صد جان ببخشم
من آرم در پلنگان سرفرازی****غزالان از من آموزند بازی
گوزن از حسرت این چشم چالاک****ز مژگان زهر پالاید نه تریاک
گر آهو یک نظر سوی من آرد****خراج گردنم بر گردن آرد
به نازی روم را در جستجویم****به بوئی باختن در گفتگویم
بهار انگشت کش شد در نکوئی****هر انگشتم و صد چون است گوئی
بدین‌تری که دارد طبع مهتاب****نیارد ریختن بر دست من آب
چو یاقوتم نبیذ خام گیرد****برشوت با طبرزد جام گیرد
بهشت از قصر من دارد بسی نور****عیار از نار پستانم برد حور
به غمزه گرچه ترکی دل ستانم****به بوسه دل نوازی نیز دانم
ز بس کاورده‌ام در چشم هانور****ز ترکان تنگ چشمی کرده‌ام دور
ز تنگی کس به چشمم در نیاید****کسی با تنگ چشمان بر نیاید
چو بر مه مشگ را زنجیر سازم****بسا شیرا کزو نخجیر سازم
چو لعلم با شکر ناورد گیرد****تو مرد آر آنگهی نامرد گیرد
شکر همشیره دندان من شد****وفا هم شهری پیمان من شد
جهانی ناز دارم صد جهان شرم****دری در خشم دارم صد در آزرم
لب لعلم همان شکر فشانست****سر زلفم همان دامن کشانست
ز خوش نقلی که می در جام ریزم****شکر در دامن بادام ریزم
اگرچه نار سیمین گشت سیبم****همان عاشق کش عاقل فریبم
رخم روزی که بفروزد جهان را****به زرنیخی فروشد ارغوان را
ز رعنائی که هست این نرگس مست****نیالاید به خون هر کسی دست
چه شورشها که من دارم درین سر****چه مسکینان که من کشتم بر این در
برو تا بر تو نگشایم به خون دست****که در گردن چنین خونم بسی هست
نخورده زخم دست راست بردار****به دست چپ کند عشقم چنین کار
تو سنگین دل شدی من آهنین جان****چنان دل را نشاید جز چنین جان

بخش ۷۲ - پاسخ خسرو شیرین را

ملک بار دگر گفت از دل افروز****به گفتن گفتن از ما می‌رود روز
مکن با من حساب خوبروئی****که صد ره خوبتر زانی که گوئی
فروغ چشمی ای دوری ز تو دور****چراغ صبحی ای نور علی نور
به دریا مانی از گوهر فشانی****ولی آب تو آب زندگانی
تو در آیینه دیدی صورت خویش****به چشم من دری صدبار ازان بیش
ترا گر بر زبان گویم دلارام****دهانم پر شکر گردد بدین نام
گرت خورشید خوانم نیز هستی****که مه را بر فلک رونق شکستی
دل شکر دران تاریخ شد تنگ****که یاقوت تو بیرون آمد از سنگ
سهی سرو آن زمان شد در چمن سست****که سیمین نار تو بر نارون رست
رطب و استخوان آن شب شکستند****که خرمای لبت را نخل بستند
ارم را سکه رویت کلید است****وصالت چون ارم زان ناپدید است
قمر در نیکوی دل داده توست****شکر مولای مولا زاده توست
گلت چون با شکر هم خواب گردد****طبرزد را دهان پر آب گردد
به هر مجلس که شهدت خوان درارد****به صورتهای مومین جان در آرد
صدف چون بر گشاید کامراکام****کند در وام از آن دندان در فام
گر از یک موی خود نیمی فروشی****بخرم گر به اقلیمی فروشی
بدین خوبی که رویت رشک ما هست****مبین در خود که خودبینی گناهست
مبادا چشم کس بر خوبی خویش****که زخم چشم خوبی را کند ریش
مریز آخر چو بر من پادشاهی****بدین سان خون من در بی گناهی
اگر شاهی نشان گوهرت کو****و گر شیرینی آخر شکرت کو
رها کن جنگ و راه صلح بگشای****نفاق‌آمیز عذری چند بنمای
نه بد گفتم نه بد گوئیست کارم****و گر گفتم یکی را صد هزارم
اگر چه رسم خوبان تند خوئیست****نکوئی نیز هم رسم نکوئیست
خداوندان اگر تندی نمایند****به رحمت نیز هم لختی گرایند
مکن بیداد با یار قدیمی****که گر تندی نگارا هم رحیمی
چو باد از آتشم تا کی گریزی****نه من خاک توام؟ آبم چه ریزی
ز تو با آنکه استحقاق دارم****سر از طوق نوازش طاق دارم
همه دانندگان را هست معلول****که باشد مستحق پیوسته محروم
مرا تا دل بود دلبر تو باشی****ز جان بگذر که جان‌پرور تو باشی
گر از بند تو خود جویم جدائی****ز بند دل کجا یابم رهائی
بس این اسب جفا بر من دواندن****گهم در خاک و گه در خون نشاندن
به شیرینی صلا در شهر دادن****به تلخی پاسخی چون زهر دادن
مرا سهل است کین بار آزمودم****مبارک باد بسیار آزمودم
بسا رخنه که اصل محکمی‌هاست****بسا انده که در وی خرمی‌هاست
جفا کردن نه بس فرخنده فالیست****مکن کامشب شبی آخر نه سالیست
دلم خوش کن که غمخوار آمدستم****ترا خواهم بدین کار آمدستم
چو شمع از پای ننشینم بدین کار****که چون من هست شیرین جوی بسیار
همانا شمع از آن با آب دیده است****که او نیز از لب شیرین بریده‌است
گره بر دل چرا دارد نی قند****مگر کو نیز شیرین راست در بند
چرا نخل رطب بر دل خورد خار****مگر کو هم به شیرین شد گرفتار
همیدون شیر اگر شیرین نبودی****به طفلی خلق را تسکین نبودی
به شیرینی روند این یک دو مسکین****تو شیرینی و ایشان نیز شیرین؟

بخش ۷۳ - پاسخ دادن شیرین به خسرو

ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش****ز شکر کرد شه را حلقه در گوش
گشاد از درج گوهر قفل یاقوت****رطب را قند داد و قند را قوت
مثالی داد مه را در سواری****براتی مشک و در پرده‌داری
ستون سرو را رفتن در آموخت****چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت
به خدمت بوسه زد بر گوشه بام****که باشد خشت پخته عنبر خام
چو نوبت داشت در خدمت نمودن****برون زد نوبتی در دل ربودن
نخستین گفت کای دارای عالم****بر آورده علم بالای عالم
ز چین تا روم در توقیع نامت****قدر خان بنده و قصر غلامت
نه تنها خاک تو خاقان چین است****چنینت چند خاکی بر زمین است
هران پالوده‌ای کو خود بود زرد****به چربی یا به شیرینی توان خورد
من آن پالوده روغن گذارم****که جز نامی ز شیرینی ندارم
بلی تا گشتم از عالم پدیدار****ترا بودم به جان و دل خریدار
نه پی در جستجوی کس فشردم****نه جز روی تو کس را سجده بردم
ندیدم در تو بوی مهربانی****بجز گردن کشی و دل گرانی
حساب آرزوی خویش کردن****به روی دیگران در پیش کردن
نه عشق این شهوتی باشد هوائی****کجا عشق و تو ای فارغ کجائی
مرا پیلی سزد کو را کنم بند****تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند
به مهمانی غزالی چون شود شیر****ز گنجکشی عقابی کی شود سیر
تو گر سروی و من پیش تو خاشاک****نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک
سپند و عود بر مجمر یکی دان****بخور و دود و خاکستر یکی دان
کبابی باید این خان را نمک سود****مگس در پای پیلان کی کند سود
زبانت آتشی خوش میفروزد****خوش آن باشد که دیگت را نسوزد
چو سیلی کامدی در حوض ماهی****مراد خویشتن را برد خواهی
ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز****بر این در خواه بنشین خواه برخیز
کمند افکندنت بر قلعه ماه****چه باید چون نیابی بر فلک راه
به شب بازی فلک را در نگیری****به افسون ماه را در بر نگیری
در ناسفته را گر سفت باید****سخن در گوش دریا گفت باید
بر باغ ارم پوشیده شاخست****غلط گفتم در روزی فراخست
من آبم نام آب زندگانی****تو آتش نام آن آتش جوانی
نخواهم آب و آتش در هم افتد****کز ایشان فتنه‌ها در عالم افتد
به ار تا زنده باشم گرد آنکس****نگردم کز من او را بس بود بس
برو هم با شکر میکن شکاری****ترا با شهد شیرین نیست کاری
شکر بوسی لب کس را نشاید****مگر دندان که او خردش بخاید
به شیرین بوسه را بازار تیز است****که شیرینی لبش را خانه خیز است
به شیرین از شکر چندین مزن لاف****که از قصاب دور افتد قصب باف
دو باشد منجنیق از روی فرهنگ****یکی ابریشم اندازد یکی سنگ
به شکر نشکند شیرینی کس****لب شیرین بود شکر شکن بس
ترا گر ناگواری بود از این بیش****ز شکر ساختی گلشکر خویش
شکر خواهی و شیرین نیز خواهی****شکار ماه کن یا صید ماهی
هوای قصر شیرینت تمامست****سر کوی شکر دانی کدامست
من از خون جگر باریدن خویش****نپردازم بسر خاریدن خویش
نیاید شه پرستی دیگر از من****پرستاری طلب چابک‌تر از من
بیاد من که باد این یاد بدرود****نوا خوش می‌زنی گر نگسلد رود
به تندی چند گوئی با اسیران****تو میگو تا نویسندت دبیران
ز غم خوردن دلی آزاد داری****به دم دادن سری پرباد داری
چه باید با تو خون خوردن به ساغر****به دم فربه شدن چون میش لاغر
ز تو گر کار من بد گشت بگذار****خدائی هست کو نیکو کند کار
نشینم هم در این ویرانه وادی****بر انگیزم منادی بر منادی
که با شیرین چه بازی کرد پرویز****عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز
بس آن یک ره که در دام اوفتادم****هم از نرخ و هم از نام اوفتادم
چو شد در نامها نامم شکسته****در بی‌نام و ننگان باد بسته
ز در بستن رقیبم رسته باشد****خزینه به که او در بسته باشد
ز قند من سمرها در جهانست****در قصرم سمرقندی از آنست
اگر بردر گشادن نیستم دست****توانم بر تو از گیسو رسن بست
گرم باید چو می در جامت آرم****به زلف چون رسن بر بامت آرم
ولی باد از رسن پایت ربود است****رسن بازی نمی‌دانی چه سود است
همان به کانچه من دیدم بداغت****نسوزم روغن خود در چراغت
ز جوش خون دل چون باز گفتم****شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم
بگفت این و چو سرو از جای برخاست****جبین را کج گرفت و فرق را راست
پرند افشاند و از طرف پرندش****جهان پر شد ز قالبهای قندش
بدان آیین که خوبان را بود دست****ز نخدان می‌گشاد و زلف می‌بست
جمال خویش را در خز و خارا****به پوشیدن همی کرد آشکارا
گهی می‌کرد نسرین را قصب پوش****گهی می‌زد شقایق بر بناگوش
گهی بر فرق بند آشفته می‌بود****گره می‌بست و بر مه مشک میسود
به زیور راست کردن دیر میشد****که پایش بر سر شمشیر میشد
ز نیکو کردن زنجیر خلخال****نه نیکو کرد بر زنجیریان حال
ز گیسو گه کمر می‌کرد و گه تاج****بدان تاج و کمر شه گشته محتاج
شقایق بستنش بر گردن ماه****کمند انداخته بر گردن شاه
در آن حلواپزی کرد آتشی نرم****که حلوا را بسوزد آتش گرم
چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی****بکرد آن خوبروی از خوبروئی
به شوخی پشت بر شه کرد حالی****ز خورشید آسمان را کرد خالی
در آن پیچش که زلفش تاب می‌داد****سرینش ساق را سیماب می‌داد
به گیسوی رسن‌وار از پس پشت****چو افعی هر که را می‌دید می‌کشت
بلورین گردنش در طوق سازی****بدان مشگین رسن می‌کرد بازی
دلی کز عشق آن گردن همی مرد****رسن در گردنش با خود همی برد
به رعنائی گذشت از گوشه بام****ز شاه آرام شد چون شد دلارام
بسی دادش به جان خویش سوگند****که تا باز آمد آن رعنای دلبند
نشست و لولو از نرگس همی ریخت****بدان آب از جهان آتش برانگیخت
بهر دستان که دل شاید ربودن****نمود آنچ از فسون باید نمودن
عملهائی که عاشق را کند سست****عجب چست آید از معشوقه چست

بخش ۷۴ - پاسخ دادن خسرو شیرین را

ملک چون دید ناز آن نیازی****سپر بفکند از آن شمشیر بازی
شکایت را به شیرینی نهان کرد****ز شیرینان شکایت چون توان کرد
به شیرین گفت کای چشم و چراغم****همای گلشن و طاوس باغم
سرم را تاج و تاجم را سریری****هم از پای افکنی هم دست‌گیری
مرا دلبر تو و دلداری از تو****ز تو مستی و هم هشیاری از تو
ندارم جز توئی کانجا کشم رخت****نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت
گرفتم کز من آزاری گرفتی****پی خونم چرا باری گرفتی
بدین دیری که آیی در کنارم****بدین زودی مکش لختی بدارم
نکو گفت این سخن دهقان به نمرود****که کشتن دیر باید کاشتن زود
چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک****توانی عید و قربان هر دو اینک
مکن نازی که بار آرد نیازت****نوازش کن که از حد رفت نازت
به نومیدی دلم را بیش مشکن****نشاطم را چو زلف خویش مشکن
غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست****توئی و در تو غمخواری بسی نیست
غمی کان با دل نالان شود جفت****بهم سالان و هم حالان توان گفت
نشاید گفت با فارغ دلان راز****مخالف در نسازد ساز با ساز
فرو گیر از سربار این جرس را****به آسانی برآر این یک نفس را
جهان را چون من و چون تو بسی بود****بود با ما مقیم اربا کسی بود
ازین دروازه کو بالا و زیرست****نخواندستی که تا دیر است دیرست
فریب دل بس است ای دل فریبم****نوازش کن که از حد شد شکیبم
بساز ای دوست کارم راکه وقت است****ز سر بنشان خمارم را که وقت است
بس است این طاق ابرو ناگشادن****به طاقی با نطاقی وا نهادن
درفرخار بر فغفور بستن****به جوی مولیان بر پل شکستن
غم عالم چرا بر خود نهادی****رها کن غم که آمد وقت شادی
به روز ابر غم خوردن صوابست****تو شادی کن که امروز آفتابست
شبیخون بر شکسته چند سازی****گرفته با گرفته چند بازی
نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ****که وقت آشتی پیش آورد جنگ
خردمندی که در جنگی نهد پای****بماند آشتی را در میان جای
در این جنگ آشتی رنگی برانگیز****زمانی تازه شو تا کی شوی تیز
به روی دوستان مجلس برافروز****که تا روشن شود هم چشم و هم روز
به بستان آمدم تا میوه چینم****منه خار و خسک در آستینم
ز چشم و لب در این بستان پدرام****گهی شکر گشائی گاه بادام
در این بستان مرا کو خیز و بستان****ترنج غبغب و نارنج پستان
سنان خشم و تیر طعنه تا چند****نه جنگ است این در پیکار دربند
تو ای آهو سرین نز بهر جنگی****رها کن برددان خوی پلنگی
فرود آی از سر این کبر و این ناز****فرود آورده خود را مینداز
در اندیش ار چه کبکت نازنین است****که شاهینی و شاهی در کمین است
هم آخر در کنار پستم افتی****به دست آئی و هم در دستم افتی
همان بازی کنم با زلف و خالت****که با من می‌کند هر شب خیالت
چه کار افتاده کاین کار اوفتاده****بدین درمانده چون بخت ایستاده
نه بوی شفقتی در سینه داری****نه حق صحبت دیرینه داری
گلیم خویشتن را هر کس از آب****تواند بر کشید ای دوست مشتاب
چو دورت بینم از دمساز گشتن****رهم نزدیک شد در بازگشتن
اگر خواهی حسابم را دگر کن****ره نزدیک را نزدیکتر کن
گره بگشای ز ابروی هلالی****خزینه پر گهر کن خانه خالی
نخواهی کاریم در خانه خویش****مبارک باد گیرم راه در پیش
بدان ره کامدم دانم شدن باز****چنان کاول زدم دانم زدن ساز
به داروی فراموشی کشم دست****به یاد ساقی دیگر شوم مست
به جلاب دگر نوشین کنم جام****به حلوای دگر شیرین کنم کام
ز شیرین مهر بردارم دگر بار****شکر نامی به چنگ آرم شکربار
نبید تلخ با او می‌کنم نوش****ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش
دلم در باز گشتن چاره ساز است****سخن کوتاه شد منزل دراز است

بخش ۷۵ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

به خدمت شمسه خوبان خلخ****زمین را بوسه داد و داد پاسخ
که دایم شهریارا کامران باش****به صاحب دولتی صاحبقران باش
مبادا بی تو هفت اقلیم را نور****غبار چشم زخم از دولتت دور
هزارت حاجت از شاهی رواباد****هزارت سال در شاهی بقاباد
کسی کو باده بر یادت کند نوش****گر آنکس خود منم بادت در آغوش
بس است این زهر شکر گون فشاندن****بر افسون خوانده‌ای افسانه خواندن
سخن‌های فسون‌آمیز گفتن****حکایت‌های بادانگیز گفتن
به نخجیر آمدن با چتر زرین****نهادن منتی بر قصر شیرین
نباشد پادشاهی را گزندی****زدن بر مستمندی ریشخندی
به صید اندر سگی توفیر کردن****به توفیر آهوئی نخجیر کردن
چو من گنجی که مهرم خاک نشکست****به سردستی نیایم بر سر دست
تو زین بازیچه‌ها بسیار دانی****وزین افسانها بسیار خوانی
خلاف آن شد که با من در نگیرد****گل آرد بید لیکن برنگیرد
تو آن رودی که پایانت ندانم****چو دریا راز پنهانت ندانم
من آن خانیچه‌ام کابم عیانست****هر آنچم در دل آید بر زبانست
کسی در دل چو دریا کینه دارد****که دندان چون صدف در سینه دارد
حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟****کزین چربی و شیرینی شود رام؟
شکر گفتاریت را چون نیوشم****که من خود شهد و شکر می‌فروشم
زبانی تیز می‌بینم دگر هیچ****جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ
سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی****نگوئی سخته اما سخت گوئی
سخن را تلخ گفتن تلخ رائیست****که هر کس را درین غار اژدهائیست
سخن با تو نگویم تا نسنجم****نسنجیده مگو تا من نرنجم
قرار کارها دیر اوفتد دیر****که من آیینه بردارم تو شمشیر
سخن در نیک و بد دارد بسی روی****میان نیک و بد باشد یکی موی
درین محمل کسی خوشدل نشیند****که چشم زاغ پیش از پس ببیند
سر و سنگست نام و ننگ زنهار****مزن بر آبگینه سنگ زنهار
سخن تا چند گوئی از سر دست****همانا هم تو مستی هم سخن مست
سخن کان از دماغ هوشمند است****گر از تحت‌الثری آید بلند است
سخنگو چون سخن بیخود نگوید****اگر جز بد نگوید بد نگوید
سخن باید که با معیار باشد****که پر گفتن خران را بار باشد
یکی زین صد که می‌گوئی رهی را****نگوید مطربی لشگر گهی را
اگر گردی به درد سر کشیدن****ز تو گفتن ز من یک یک شنیدن
گرت باید به یک پوشیده پیغام****برآوردن توانی صد چنین کام
عروسی را چو من کردی حصاری****پس از عالم عروسی چشم داری
ببین در اشک مروارید پوشم****مکن بازی به مروارید گوشم
به آه عنبرینم بین که چونست****که عقد عنبرینه‌ام پر ز خونست
لب چون نار دانم بین چه خرد است****که نارم راز بستان دزد بر است
مگر بر فندق دستم زنی سنگ****که عناب لبم دارد دلی تنگ
مبارک رویم اما در عماری****مبارک بادم این پرهیزگاری
مکن گستاخی از چشمم بپرهیز****که در هر غمزه دارد دشنه تیز
هر آن موئی که در زلفم نهفته است****بر او ماری سیه چون قیر خفته است
ترا با من دم خوش در نگیرد****به قندیل یخ آتش در نگیرد
به طمع این رسن در چه نیفتم****به حرص این شکار از ره نیفتم
دلت بسیار گم می‌گردد از راه****درو زنگی بباید بستن از آه
نبینی زنگ در هر کاروانی****ز بهر پاس می‌دارد فغانی
سحر تا کاروان نارد شباهنگ****نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ
غلط رانی که زخمه‌ات مطلق افتاد****بر ادهم می‌زدی بر ابلق افتاد
به هندوستان جنیبت می‌دواندی****غلط شد ره به بابل باز ماندی
به دریا می‌شدی در شط نشستی****به گل رغبت نمودی لاله بستی
به جان داروی شیرین ساز کردی****ولی روزه به شکر باز کردی
ترا من یار و آنگه جز منت یار؟****ترا این کار و آنگه با منت کار؟
مکن چندین بر این غمخوار خواری****که کردی پیش از این بسیار زاری
برو فرموش کن ده رانده‌ای را****رها کن در دهی وامانده‌ای را
چو فرزندی پدر مادر ندیده****یتیمانه به لقمه پروریده
چو غولی مانده در بیغوله گاهی****که آنجا نگذرد موری به ماهی
ز تو کامی ندیده در زمانه****شده تیر ملامت را نشانه
در این سنگم رها کن زار و بی زور****دگر سنگی برونه تا شود گور
چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ****بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ
همان پندارم ای دلدار دلسوز****که افتادم ز شبدیز اولین روز
جوانمردی کن از من بار بردار****گل افشانی بس از ره خار بردار
گل افشاندن غبار انگیختن چند****نمک خوردن نمکدان ریختن چند
بس آن کز بهر تو بیچاره گشتم****ز خان و مان خویش آواره گشتم
مرا آن روز شادی کرد بدرود****که شیرین را رها کردی به شهرود
من مسکین که و شهر مداین****چه شاید کردن (المقدور کاین)
ترا مثل تو باید سر بلندی****چه برخیزد ز چون من مستمندی
چه آنجا کن کز او آبی برآید****رگ آنجا زن کز او خونی گشاید
بنای دوستی بر باد دادی****مگر کاکنون اساس نو نهادی
گلیم نو کز او گرمی نیاید****کهن گردد کجا گرمی فزاید
درختی کز جوانی کوژ برخاست****چو خشک و پیر گردد کی شود راست
قدم برداشتی و رنجه بودی****کرم کردی خدواندی نمودی
ولیک امشب شب در ساختن نیست****امید حجره وا پرداختن نیست
هنوز این زیربا در دیگ خامست****هنوز اسباب حلوا ناتمام است
تو امشب بازگرد از حکمرانی****به مستان کرد نتوان میهمانی
چو وقت آید که گردد پخته این کار****توانم خواندنت مهمان دگربار
به عالم وقت هر چیزی پدید است****در هر گنج را وقتی کلید است
نبینی مرغ چون بی‌وقت خواند****بجای پرفشانی سر فشاند

بخش ۷۶ - پاسخ خسرو شیرین را

چو خسرو دید کان معشوق طناز****ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز
فسونی چند با خواهش بر آمود****فسون بردن به بابل کی کند سود
بلابه گفت کای مقصود جانم****چراغ دیده و شمع روانم
سرم را بخت و بختم را جوانی****دلم را جان و جان را زندگانی
چو گردون با دلم تا کی کنی حرب****به بستوی تهی میکن سرم چرب
به عشوه عاشقی را شاد میکن****مبارک مرده‌ای آزاد میکن
نبینی عیب خود در تند خوئی****بدینسان عیب من تا چند گوئی
چو کوری کو نبیند کوری خویش****به صد گونه کشد عیب کسان پیش
ز لعل این سنگها بیرون میفکن****به خاک افکندیم در خون میفکن
هلاکم کردی از تیمار خواری****عفاک الله زهی تیمار داری
شب آمد برف می‌ریزد چو سیماب****ز یخ مهری چو آتش روی برتاب
مکن کامشب ز برفم تاب گیرد****بدا روزا که این برف آب گیرد
یک امشب بر در خویشم بده بار****که تا خاک درت بوسم فلک‌وار
به زانوی ادب پیشت نشینم****بدوزم دیده وانگه در تو بینم
ره آنکس راست در کاشانه تو****که دوزد چشم خود در خانه تو
مدان آن دوست را جز دشمن خویش****که یابی چشم او بر روزن خویش
بر آنکس دوستی باشد حلالت****که خواهد بیشی اندر جاه و مالت
رفیقی کو بود بر تو حسدناک****به خاکش ده که نرزد صحبتش خاک
مکن جانا به خون حلق مرا تر****مدارم بیش ازین چون حلقه بر در
عذابم میدهی وان ناصوابست****بهشت است این و در دوزخ عذابست
بهشتی میوه‌ای داری رسیده****به جز باغ بهشتش کس ندیده
بهشت قصر خود را باز کن در****درخت میوه را ضایع مکن بر
رطب بر خوان رطبخواری نه بر خوان****سکندر تشنه لب بر آب حیوان
درم بگشای و راه کینه دربند****کمر در خدمت دیرینه دربند
و گر ممکن نباشد در گشادن****غریبی را یک امشب بار دادن
برافکن برقع از محراب جمشید****که حاجتمند برقع نیست خورشید
گر آشفته شدم هوشم تو بردی****ببر جوشم که سر جوشم تو بردی
مفرح هم تو دانی کرد بر دست****که هم یاقوت و هم عنبر ترا هست
لبی چون انگبین داری ز من دور؟****زبان در من کشی چون نیش زنبور؟
مکن با این همه نرمی درشتی****که از قاقم نیاید خار پشتی
چنان کن کز تو دلخوش باز گردم****به دیدار تو عشرت ساز گردم
قدم گر چه غبارآلود دارم****به دیدار تو دل خشنود دارم
و گر بر من نخواهد شد دلت راست****به دشواری توانی عذر آن خواست
مکن بر فرق خسرو سنگ باری****چو فرهادش مکش در سنگ ساری
کسی کاندازد او بر آسمان سنگ****به آزار سر خود دارد آهنگ
شکست سرکنی خون بر تن افتد****قفای گردنان بر گردن افتد
گذر بر مهر کن چون دلنوازان****به من بازی مکن چون مهره‌بازان
نه هر عاشق که یابی مست باشد****نه هر کز دست شد زان دست باشد
گهی با من به صلح و گه به جنگی****خدا توبه دهادت زین دو رنگی
سپیدی کن حقیقت یا سیاهی****که نبود مار ماهی مار و ماهی
شدی بدخو ندانم کاین چه کین است****مگر کایین معشوقان چنین است
مرا تا بیش رنجانی که خاموش****چو دریا بیشتر پیدا کنم جوش
ترا تا پیش‌تر گویم که بشتاب****شوی پستر چو شاگرد رسن تاب
مزن چندین جراحت بر دل تنگ****دلست این دل نه پولاد است و نه سنگ
به کام دشمنم کردی نه نیکوست****که بد کاریست دشمن کامی ای دوست
بده یک وعده چون گفتار من راست****مکن چندین کجی در کار من راست
به رغم دشمنان بنواز ما را****نهان میسوز و میساز آشکارا
به شور انگیختن چندین مکن زور****که شیرین تلخ گردد چون شود شور
بکن چربی که شیرینیت یارست****که شیرینی به چربی سازگارست
ترا در ابر می‌جستم چو مهتاب****کنونت یافتم چون ابر بی‌آب
چراغی عالم افروزنده بودی****چو در دست آمدی سوزنده بودی
گلی دیدم ز دورت سرخ و دلکش****چو نزدیک آمدی خود بودی آتش
عتاب از حد گذشته جنگ باشد****زمین چون سخت گردد سنگ باشد
نه هر تیغی بود با زخم هم پشت****نه یکسان روید از دستی ده انگشت
توانم من کز اینجا باز گردم****به از تو با کسی دمساز گردم
ولیکن حق خدمت می‌گزارم****نظر بر صحبت دیرینه دارم

بخش ۷۷ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

اجازت داد شیرین باز لب را****که در گفت آورد شیرین رطب را
عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت****گهر می‌بست و مروارید می‌ریخت
نخستین گفت کای شاه جوانبخت****به تو آراسته هم تاج و هم تخت
به نیروی تو بر بدخواه پیوست****علم را پای باد و تیغ را دست
به بالای تو دولت را قبا چست****به بازوی تو گردون را کمان سست
ز یارت بخت باد از بخت یاری****که پشتیوان پشت روزگاری
پس آنگه تند شد چون کوه آتش****به خسرو گفت کی سالار سرکش
تو شاهی رو که شه را عشقبازی****تکلف کردنی باشد مجازی
نباشد عاشقی جز کار آنکس****که معشوقیش باشد در جهان بس
مزن طعنه مرا در عشق فرهاد****به نیکی کن غریبی مرده را یاد
مرا فرهاد با آن مهربانی****برادر خوانده‌ای بود آن جهانی
نه یکساعت به من در تیز دیده****نه از شیرین جز آوازی شنیده
بدان تلخی که شیرین کرد روزش****چو عود تلخ شیرین بود سوزش
از او دیدم هزار آزرم دلسوز****که نشنیدم پیامی از تو یکروز
مرا خاری که گل باشد بر آن خار****به از سروی که هرگز ناورد بار
ز آهن زیر سر کردن ستونم****به از زرین کمر بستن به خونم
مسی کز وی مرا دستینه سازند****به از سیمی که در دستم گدازند
چراغی کو شبم را برفروزد****به از شمعی که رختم را بسوزد
بود عاشق چو دریا سنگ در بر****منم چون کوه دایم سنگ بر سر
به زندان مانده چون آهن درین سنگ****دل از شادی و دست از دوستان تنگ
مبادا تنگدل را تنگ دستی****که با دیوانگی صعب است مستی
چو مستی دارم و دیوانگی هست****حریفی ناید از دیوانه مست
قلم در کش به حرف دست سایم****که دست حرف گیران را نشایم
همان انگار کامد تند بادی****ز باغت برد برگی بامدادی
مرا سیلاب محنت در بدر کرد****تو رخت خویشتن برگیر و برگرد
من اینک مانده‌ام در آتش تیز****تو در من بین و عبرت گیر و بگریز
هوا کافور بیزی می نماید****هوای ما اگر سرد است شاید
چو ابر از شور بختی شد نمک بار****دل از شیرین شورانگیز بردار
هوا داری مکن شب را چو خفاش****چو باز جره خور روز روباش
شد آن افسانه‌ها کز من شنیدی****گذشت آن مهربانیها که دیدی
شعیری زان شعار نو نماند است****و گر تازی ندانی جو نماند است
نه آن ترکم که من تازی ندانم****شکن کاری و طنازی ندانم
فلک را طنزگه کوی من آمد****شکن خود کار گیسوی من آمد
دلت گر مرغ باشد پر نگیرد****دمت گر صبح باشد در نگیرد
اگر صد خواب یوسف داری از بر****همانی و همان عیسی و بس خر
گر آنگه می‌زدی یک حربه چون میغ****چو صبح اکنون دو دستی میزنی تیغ
بدی دیلم کیائی برگزیدی****تبر بفروختی زوبین خریدی
برو کز هیچ روئی در نگنجی****اگر موئی که موئی در نگنجی
به زور و زرق کسب اندوزی خویش****نشاید خورد بیش از روزی خویش
گره بر سینه زن بی رنج مخروش****ادب کن عشوه را یعنی که خاموش
حلالی خور چو بازان شکاری****مکن چون کرکسان مردار خواری
مرا شیرین بدان خوانند پیوست****که بازیهای شیرین آرم از دست
یکی را تلخ‌تر گریانم از جام****یکی را عیش خوشتر دارم از نام
گلابم گر کنم تلخی چه باکست****گلاب آن به که او خود تلخ ناکست
نبیذی قاتلم بگذارم از دست****که از بویم بمانی سالها مست
چو نام من به شیرینی بر آید****اگر گفتار من تلخ است شاید
دو شیرینی کجا باشد بهم نغز****رطب با استخوان به جوز با مغز
درشتی کردنم نزخار پشتی است****بسا نرمی که در زیر درشتی است
گهر در سنگ و خرما هست در خار****وز اینسان در خرابی گنج بسیار
تحمل را بخود کن رهنمونی****نه چندانی که بار آرد زبونی
زبونی کان ز حد بیرون توان کرد****جهودی شد جهودی چون توان کرد
چو خرگوش افکند در بردباری****کند هر کودکی بروی سواری
چو شاهین باز ماند از پریدن****ز گنجشکش لگد باید چشیدن
شتر کز هم جدا گردد قطارش****ز خاموشی کشد موشی مهارش
کسی کو جنگ شیران آزماید****چو شیر آن به که دندانی نماید
سگان وقتی که وحشت ساز گردند****ز یکدیگر به دندان باز گردند
پس آنگه بر زبان آورد سوگند****به هوش زیرک و جان خردمند
به قدر گنبد پیروزه گلشن****به نور چشمه خورشید روشن
به هر نقشی که در فردوس پاکست****به هر حرفی که در منشور خاکست
بدان زنده گه او هرگز نمیرد****به بیداری که خواب او را نگیرد
به دارائی که تن‌ها را خورش داد****به معبودی که جان را پرورش داد
که بی کاوین اگر چه پادشاهی****ز من برنایدت کامی که خواهی
بدین تندی ز خسرو روی برتافت****ز دست افکند گنجی را که دریافت

بخش ۷۸ - بازگشتن خسرو از قصر شیرین

شباهنگام کاهوی ختن گرد****ز ناف مشک خود خود را رسن کرد
هزار آهو بره لبها پر از شیر****بر این سبزه شدند آرامگه گیر
ملک چون آهوی نافه دریده****عتاب یار آهو چشم دیده
ز هر سو قطره‌های برف و باران****شده بارنده چون ابر بهاران
ز هیبت کوه چون گل می‌گدازید****ز برف ارزیز بر دل می‌گدازید
به زیر خسرو از برف درم ریز****نقاب نقره بسته خنگ شبدیز
زبانش موی شد وز هیچ روئی****به مشگین موی در نگرفت موئی
بسی نالید تا رحمت کند یار****به صد فرصت نشد یک نکته بر کار
نفیرش گرچه هر دم تیزتر بود****جوابش هر زمان خونریزتر بود
چو پاسی از شب دیجور بگذشت****از آن در شاه دل رنجور بگذشت
فرس می‌راند چون بیمار خیزان****ز دیده بر فرس خوناب ریزان
سر از پس مانده میشد با دل ریش****رهی بی‌خویشتن بگرفته در پیش
نه پای آنکه راند اسب را تیز****نه دست آن که برد پای شبدیز
سرشک و آه راه ره توشه بسته****ز مروارید بر گل خوشه بسته
درین حسرت که آوخ گر درین راه****پدیدار آمدی یا کوه یا چاه
مگر بودی درنگم را بهانه****بماندی رختم این جا جاوادانه
گهی می‌زد ز تندی دست بر دست****گهی دستارچه بر دیده می‌بست
چو آمد سوی لشکرگاه نومید****دلش می‌سوخت از گرمی چو خورشید
درید ابر سیاه از سبز گلشن****بر آمد ماهتابی سخت روشن
شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست****کنار نوبتی را شقه بر بست
نه از دل در جهان نظاره می‌کرد****بجای جامه دل را پاره می‌کرد
به آسایش نمودن سر نمی‌داشت****سر از زانوی حسرت برنمی‌داشت
ندیم و حاجب و جاندار و دستور****همه رفتند و خسرو ماند و شاپور
به صنعت هر دم آن استاد نقاش****بر او نقش طرب بستی که خوش باش
زدی بر آتش سوزان او آب****به رویش در بخندیدی چو مهتاب
دلش دادی که شیرین مهربانست****بدین تلخی مبین کش در زبانست
اگر شیرین سر پیکار دارد****رطب دانی که سر با خار دارد
مکن سودا که شیرین خشم ریزد****ز شیرینی بجز صفرا چه خیزد
مرنج از گرمی شیرین رنجور****که شیرینی به گرمی هست مشهور
ملک چون جای خالی دید از اغیار****شکایت کرد با شاپور بسیار
که دیدی تا چه رفت امروز با من****چه کرد آن شوخ عالم سوز با من
چه بی‌شرمی نمود آن ناخدا ترس****چو زن گفتی کجا شرم و کجا ترس
کله چون نارون پیشش نهادم****به استغفار چون سرو ایستادم
تبر بر نارون گستاخ میزد****به دهره سرو بن را شاخ میزد
نه زان سرما نوازش گرم گشتش****نه دل زان سخت روئی نرم گشتش
زبانش سر بسر تیر و تبر بود****یکایک عذرش از جرمش بتر بود
بلی تیزی نماید یار با یار****نه تا این حد که باشد خار با خار
ز تیزی نیز من دارم نشانی****مرا در کالبد هم هست جانی
اگر هاروت بابل شد جمالش****و گر سر بابل هندوست خالش
ز بس سردی که چون یخ شد سرشتم****فسون هر دو را بر یخ نوشتم
غمش را کز شکیبائی فزونست****من غمخواره می‌دانم که چونست
سرشت طفل بد را دایه داند****بد همسایه را همسایه داند
مرا او دشمنی آمد نهانی****نهفته کین و ظاهر مهربانی
چه خواهش کان نکردم دوش با او****نپذرفت و جدا شد هوش با او
سخنهای خوش از هر رسم و راهی****بگفتم سالی و نشنید ماهی
شب آمد روشنائی هم نبخشید****شکست و مومیائی هم نبخشید
اگر چه وصل شیرین بی‌نمک نیست****وزو شیرین‌تری زیر فلک نیست
مرا پیوند او خواری نیرزد****نمک خوردن جگرخواری نیرزد
به زیر پای پیلان در شدن پست****به از پیش خسیسان داشتن دست
به آب اندر شدن غرفه چو ماهی****از آن به کز وزغ زنهار خواهی
به ناخن سنگ بر کندن ز کهسار****به از حاجت به نزد ناسزاوار
همه کس در در آب پاک یابد****کسی کو خاک جوید خاک یابد
چرا در سنگ ریزه کان کنم کان****چه بی‌روغن چراغی جان کنم جان
چه باید ملک جان دادن به شوخی****که بنشیند کلاغش بر کلوخی
مرا چون من کسی باید به ناموس****که باشد همسر طاوس طاوس
نخستین خاک را بوسید شاپور****پس آنگه زد بر آتش آب کافور
کز این تندی نباید تیز بودن****جوانمردیست عذرانگیز بودن
ستیز عاشقان چون برق باشد****میان ناز و وحشت فرق باشد
اگر گرمست شیرین هست معذور****که شیرینی به گرمی هست مشهور
نه شیرین خود همه خرما دهانی****ندارد لقمه بی‌استخوانی
گرت سر گردد از صفرای شیرین****ز سر بیرون مکن سودای شیرین
مگر شیرین از آن صفرا خبر داشت****که چندان سر که در زیر شکر داشت
چو شیرینی و ترشی هست در کار****از این صفرا و سودا دست مگذار
عجب ناید ز خوبان زود سیری****چنانک از سگ سگی وز شیر شیری
شبه با در بود عادت چنین است****کلید گنج زرین آهنین است
به جور از نیکوان نتوان بریدن****بباید ناز معشوقان کشیدن
همه خوبان چنین باشند بدخوی****عروسی کی بود بیرنگ و بی‌بوی
کدامین گل بود بی‌زحمت خار****کدامین خط بود بی‌زخم پرگار
ز خوبان توسنی رسم قدیمست****چو مار آبی بود زخمش سلیمست
رهائی خواهی از سیلاب اندوه****قدم بر جای باید بود چون کوه
گر از هر باد چون کاهی بلرزی****اگر کوهی شوی کاهی نیرزی
به ار کامت به ناکامی برآید****که بوی عنبر از خامی برآید
بر آن مه ترکتازی کرد نتوان****که بر مه دست یازی کرد نتوان
زنست آخر در اندر بند و مشتاب****که از روزن فرود آید چو مهتاب
مگر ماه و زن از یک فن در آیند****که چون دربندی از روزن در آیند
چه پنداری که او زین غصه دورست****نه دورست او ولی دانم صبورست
گر از کوه جفا سنگی در افتد****ترا بر سایه او را بر سر افتد
و گر خاری ز وحشت حاصل آید****ترا بر دامن او را بر دل آید
یک امشب ار صبوری کرد باید****شب آبستن بود تا خود چه زاید
ندارد جاودان طالع یکی خوی****نماند آب دایم در یکی جوی
همه ساله نباشد کامکاری****گهی باشد عزیزی گاه خواری
بهر نازی که بر دولت کند بخت****نباید دولتی را داشتن سخت
کجا پرگار گردش ساز گردد****به گردش گاه اول باز گردد
هر آن رایض که او توسن کند رام****کند آهستگی با کره خام
به صبرش عاقبت جائی رساند****که بروی هر که را خواهد نشاند
به صبر از بند گردد مرد رسته****که صبر آمد کلید کار بسته
گشاید بند چون دشوار گردد****بخندد صبح چون شب تار گردد
امیدم هست کاین سختی سرآید****مراد شه بدین زودی برآید
بدین وعده ملک را شاد می‌کرد****خرابی را به رفق آباد می‌کرد
ز دولت بر رخ شه خال میزد****چو اختر می‌گذشت او فال میزد

بخش ۷۹ - پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو

همان صاحب سخن پیر کهن سال****چنین آگاه کرد از صورت حال
که چون بی‌شاه شد شیرین دلتنگ****به دل بر می‌زد از سنگین دلی سنگ
ز مژگان خون بی‌اندازه می‌ریخت****به هر نوحه سرشگی تازه می‌ریخت
چو مرغی نیم کشت افتادن و خیزان****ز نرگس بر سمن سیماب ریزان
مژه بر نرگسان مست می‌زد****ز دست دل به سر بر دست می‌زد
هوا را تشنه کرد از آه بریان****زمین را آب داد از چشم گریان
نه دست آنکه غم را پای دارد****نه جای آنکه دل بر جای دارد
چو از بی‌طاقتی شوریده دل شد****از آن گستاخ روئیها خجل شد
به گلگون بر کشید آن تنگدل تنگ****فرس گلگون و آب دیده گلرنگ
برون آمد بر آن رخش خجسته****چو آبی بر سر آتش نشسته
رهی باریک چون پرگار ابروش****شبی تاریک چون ظلمات گیسوش
تکاور بر ره باریک می‌راند****خدا را در شب تاریک می‌خواند
جهان پیمایش از گیتی نوردی****گرو برده ز چرخ لاجوردی
به آیین غلامان راه برداشت****پی شبدیز شاهنشاه برداشت
بهر گامی که گلگونش گذر کرد****به گلگون آب دیده خاک تر کرد
همی شد تا به لشکرگاه خسرو****جنیبت راند تا خرگاه خسرو
زبان پاسبانان دید بسته****حمایل‌های سرهنگان گسسته
همه افیون خور مهتاب گشته****ز پای افتاده مست خواب گشته
به هم بر شد در آن نظاره کردن****نمی‌دانست خود را چاره کردن
ز درگاه ملک می‌دید شاپور****که می‌راند سواری پر تک از دور
به افسونها در آن تابنده مهتاب****ملک را برده بود آن لحظه در خواب
برون آمد سوی شیرین خرامان****نکرد آگه کسی را از غلامان
بدو گفت ای پری پیکر چه مردی****پری گر نیستی اینجا چه گردی
که شیر اینجا رسد بی‌زور گردد****و گر مار آید اینجا مور گردد
چو گلرخ دید در شاپور بشناخت****سبک خود را ز گلگون اندر انداخت
عجب در ماند شاپور از سپاسش****فراتر شد که گردد روشناسش
نظر چون بر جمال نازنین زد****کله بر آسمان سر بر زمین زد
بپرسیدش که چون افتاد رایت****که ما را توتیا شد خاک پایت
پری پیکر نوازشها نمودش****به لفظ مادگان لختی ستودش
گرفتش دست و یکسو برد از آن پیش****حکایت کرد با او قصه خویش
از آن شوخی و نادانی نمودن****خجل گشتن پشیمانی فزودن
وزان افسانه‌های خام گفتن****سخن چون مرغ بی‌هنگام گفتن
نمود آنگه که چون شه بارگی راند****دلم در بند غم یکبارگی ماند
چنان در کار خود بیچاره گشتم****که منزلها ز عقل آواره گشتم
وزان بیچارگی کردم دلیری****کند وقت ضرورت گور شیری
تو دولت بین که تقدیر خداوند****مرا در دست بدخواهی نیفکند
چو این برخواسته برخواست آمد****به حکم راست آمد راست آمد
کنون خود را ز تو بی‌بیم کردم****به آمد را به تو تسلیم کردم
دو حاجت دارم و در بند آنم****برآور زانکه حاجتمند آنم
یکی شه چون طرب را گوش گبرد****جهان آواز نوشانوش گیرد
مرا در گوشه تنها نشانی****نگوئی راز من شه را نهانی
بدان تا لهو و نازش را ببینم****جمال جان نوازش را ببینم
دوم حاجت که گر یابد به من راه****به کاوین سوی من بیند شهنشاه
گر این معنی بجای آورد خواهی****بکن ترتیب تا ماند سیاهی
و گرنه تا ره خود پیش گیرم****سر خویش و سرای خویش گیرم
چو روشن گشت بر شاپور کارش****به صد سوگند شد پذرفتگارش
بر آخر بست گلگون را چو شبدیز****در ایوان برد شیرین را چو پرویز
دو خرگه داشتی خسرو مهیا****بر آموده به گوهر چون ثریا
یکی ظاهر ز بهر باده خوردن****یکی پنهان ز بهر خواب کردن
پریرخ را بسان پاره نور****سوی آن خوابگاه آورد شاپور
گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست****برون آمد در خرگه فرو بست
به بالین شه آمد دل گشاده****به خدمت کردن شه دل نهاده
زمانی طوف می‌زد گرد گلشن****زمانی شمع را می‌کرد روشن
ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه****جبین افروخته چون بر فلک ماه
ستایش کرد بر شاپور بسیار****که‌ای من خفته و بختم تو بیدار
به اقبال تو خوابی خوب دیدم****کز آن شادی به گردون سر کشیدم
چنان دیدم که اندر پهن باغی****به دست آوردمی روشن چراغی
چراغم را به نور شمع و مهتاب****بکن تعبیر تا چون باشد این خواب
به تعبیرش زبان بگشاد شاپور****که چشمت روشنی یابد بدان نور
بروز آرد خدای این تیره شب را****بگیری در کنار آن نوش لب را
بدین مژده بیا تا باده نوشیم****زمین را کیمیای لعل پوشیم
بیارائیم فردا مجلسی نو****به باده سالخورد و نرگسی نو
چو از مشرق بر آید چشمه نور****برانگیزد ز دریا گرد کافور
می کافور بو در جام ریزیم****وز این دریا در آن زورق گریزیم
رخ شاه از طرب چون لاله بشکفت****چو نرگس در نشاط این سخن خفت
سحرگه چون روان شد مهد خورشید****جهان پوشید زیورهای جمشید
برآمد دزدی از مشرق سبک دست****عروس صبح را زیور به هم بست
بجنبانید مرغان را پر و بال****برآوردند خوبان بانگ خلخال
در آمد شهریار از خواب نوشین****دلش خرم شده زان خواب دوشین
ز نو فرمود بستن بارگاهی****که با او بود کوهی کم ز کاهی
بر آمد نوبتی را سر بر افلاک****نهان شد چشم بد چون گنج در خاک
کشیده بارگاهی شصت بر شصت****ستاده خلق بر در دست بر دست
به سرهنگان سلطانی حمایل****درو درگه شده زرین شمایل
ز هر سو دیلمی گردن به عیوق****فرو هشته کله چون جعد منجوق
به دهلیز سراپرده سیاهان****حبش را بسته دامن در سپاهان
سیاهان حبش ترکان چینی****چو شب با ماه کرده همنشینی
صبا را بود در پائین اورنگ****ز تیغ تنگ چشمان رهگذر تنگ
طناب نوبتی یک میل در میل****به نوبت بسته بر در پیل در پیل
ز گرد ک‌های دو را دور بسته****مه و خورشید چشم از نور بسته
در این گرد ک نشسته خسرو چین****در آن دیگر فتاده شور شیرین
بساطی شاهوار افکنده زربفت****که گنجی برد هر بادی کز او رفت
ز خاکش باد را گنج روان بود****مگر خود گنج باد آورد آن بود
منادی جمع کرده همدمان را****برون کرده ز در نامحرمان را
نمانده در حریم پادشائی****وشاقی جز غلامان سرائی
ادب پرور ندیمانی خردمند****نشسته بر سر کرسی تنی چند
نهاده توده توده بر کرانها****ز یاقوت و زمرد نقل دانها
به دست هر کسی بر طرفه گنجی****مکلل کرده از عنبر ترنجی
ملک را زر دست افشار در مشت****کز افشردن برون می‌شد از انگشت
لبالب کرده ساقی جام چون نوش****پیاشی کرده مطرب نغمه در گوش
نشسته باربد بربط گرفته****جهان را چون فلک در خط گرفته
به دستان دوستان را کیسه پرداز****به زخمه زخم دلها را شفا ساز
ز دود دل گره بر عود می‌زد****که عودش بانگ بر داود می‌زد
همان نغمه دماغش در جرس داشت****که موسیقار عیسی در نفس داشت
ز دلها کرده در مجمر فروزی****به وقت عود سازی عود سوزی
چو بر دستان زدی دست شکرریز****به خواب اندر شدی مرغ شب‌آویز
بدانسان گوش بربط را بمالید****کز آن مالش دل بر بط بنالید
چو بر زخمه فکند ابرشیم ساز****در آورد آفرینش را به آواز
نکیسا نام مردی بود چنگی****ندیمی خاص امیری سخت سنگی
کز او خوشگوتری در لحن آواز****ندید این چنگ پشت ارغنون ساز
ز رود آواز موزون او برآورد****غنا را رسم تقطیع او درآورد
نواهائی چنان چالاک می‌زد****که مرغ از درد پر بر خاک می‌زد
چنان بر ساختی الحان موزون****که زهره چرخ میزد گرد گردون
جز او کافزون شمرد از زهره خود را****ندادی یاریی کس باربد را
در آن مجلس که عیش آغاز کردند****به یک جا چنگ و بربط ساز کردند
نوای هر دو ساز از بربط و چنگ****بهم در ساخته چون بوی با رنگ
ترنمشان خمار از گوش می‌برد****یکی دل داد و دیگر هوش می‌برد
به ناله سینه را سوراخ کردند****غلامان را به شه گستاخ کردند
ملک فرمود تا یکسر غلامان****برون رفتند چون کبک خرامان
مغنی ماند و شاهنشاه و شاپور****شدند آن دیگران از بارگه دور
ستای باربد دستان همی زد****به هشیاری ره مستان همی زد
نکیسا چنگ را خوش کرده آغاز****فکنده ارغنون را زخمه بر ساز
ملک بر هر دو جان انداز کرده****در گنج و در دل باز کرده
چو زین خرگاه گردان دور شد شاه****بر آمد چون رخ خرگاهیان ماه
بگرد خرگه آن چشمه نور****طوافی کرد چون پروانه شاپور
ز گنج پرده گفت آن هاتف جان****کز این مطرب یکی را سوی من خوان
بدین درگه نشانش ساز در چنگ****که تا بر سوز من بردارد آهنگ
به حسب حال من پیش آورد ساز****بگوید آنچه من گویم بدو باز
نکیسا را بر آن در برد شاپور****نشاندش یک دو گام از پیشگه دور
کز این خرگاه محرم دیده بر دوز****سماع خرگهی از وی در آموز
نوا بر طرز این خرگاه میزن****رهی کو گویدت آن راه میزن
از این سو باربد چون بلبل مست****ز دیگر سو نکیسا چنگ در دست
فروغ شمعهای عنبر آلود****بهشتی بود از آتش باغی از دود
نوا بازی کنان در پرده تنگ****غزل گیسوکشان در دامن چنگ
به گوش چنگ در ابریشم ساز****فکنده حلقه‌های محرم آواز
ملک دل داده تا مطرب چه سازد****کدامین راه و دستان را نوازد
نگار خرگهی با مطرب خویش****غم دل گفت کاین برگو میندیش

بخش ۸ - ستایش اتابک اعظم شمس‌الدین ابوجعفر محمدبن ایلدگز

به فرح فالی و فیروزمندی****سخن را دادم از دولت بلندی
طراز آفرین بستم قلم را****زدم بر نام شاهنشه رقم را
سرو سر خیل شاهان شاه آفاق****چو ابرو با سری هم جفت و هم طاق
ملک اعظم اتابک داور دور****که افکند از جهان آوازه جور
ابو جعفر محمد کز سر جود****خراسان گیر خواهد شد چو محمود
جهانگیر آفتاب عالم افروز****بهر بقعه قران ساز و قرین سوز
دلیل آنک آفتاب خاص و عام است****که شمس‌الدین والدنیاش نام است
چنان چون شمس کانجم را دهد نور****دهد ما را سعادت چشم بد دور
در آن بخشش که رحمت عام کردند****دو صاحب را محمد نام کردند
یکی ختم نبوت گشته ذاتش****یکی ختم ممالک بر حیاتش
یکی برج عرب را تا ابد ماه****یکی ملک عجم را از ازل شاه
یکی دین را ز ظلم آزاد کرده****یکی دنیا به عدل آباد کرده
زهی نامی که کرد از چشمه نوش****دو عالم را دو میمش حلقه در گوش
زرشک نام او عالم دو نیم است****که عالم را یکی او را دو میم است
به ترکان قلم بی‌نسخ تاراج****یکی میمش کمر بخشد یکی تاج
به نور تاجبخشی چون درخشست****بدین تایید نامش تاج بخشست
چو طوفی سوی جود آرد وجودش****ز جودی بگذرد طوفان جودش
فلک با او کرا گوید که برخیز****که هست این قایم افکن قایم آویز
محیط از شرم جودش زیر افلاک****جبین‌واری عرق شد بر سر خاک
چو دریا در دهد بی‌تلخ روئی****گهر بخشد چو کان بی‌تنگ خوئی
ببارش تیغ او چون آهنین میغ****کلید هفت کشور نام آن تیغ
جهت شش طاق او بر دوش دارد****فلک نه حلقه هم در گوش دارد
جهان چون مادران گشته مطیعش****بنام عدل زاده چون ربیعش
خبرهائی که بیرون از اثیر است****به کشف خاطر او در ضمیر است
کدامین علم کو در دل ندارد****کدام اقبال کو حاصل ندارد
به سر پنجه چو شیران دلیر است****بدین شیر افکنی یارب چه شیر است؟
نه با شیری کسی را رنجه دارد****نه از شیران کسی هم پنجه دارد
سنانش از موی باریکی سترده****ز چشم موی بینان موی برده
ز هر مقراضه کو چون صبح رانده****عدو چون میخ در مقراض مانده
زهر شمشیر کو چون صبح جسته****مخالف چون شفق در خون نشسته
سمندش در شتاب آهنگ بیشی****فلک را هفت میدان داده پیشی
زمین زیر عنانش گاو ریش است****اگر چه هم عنان گاومیش است
کله بر چرخ دارد فرق بر ماه****کله داری چنین باید زهی شاه
همه عالم گرفت از نیک رائی****چنین باشد بلی ظل خدائی
سیاهی و سپیدی هر چه هستند****گذشت از کردگار او را پرستند
زره‌پوشان دریای شکن گیر****به فرق دشمنش پوینده چون تیر
طرفداران کوه آهنین چنگ****به رجم حاسدش برداشته سنگ
گلوی خصم وی سنگین درایست****چو مغناطیس از آن آهنربایست
نشد غافل ز خصم آگاهی اینست****نخسبد شرط شاهنشاهی اینست
اتابیک ایلد گز شاه جهان گیر****که زد بر هفت کشور چار تکبیر
دو عالم را بدین یک جان سپرده است****چو جانش هست نتوان گفت مرده است
جهان زنده بدین صاحبقرانست****درین شک نیست کو جان جهانست
جز این یکسر ندارد شخص عالم****مبادا کز سرش موئی شود کم
کس از مادر بدین دولت نزاده است****حبش تا چین بدین دولت گشاده است
فکنده در عراق او باده در جام****فتاده هیبتش در روم و در شام
صلیب زنگ را بر تارک روم****به دندان ظفر خائیده چون موم
سیاه روم را کز ترک شد پیش****به هندی تیغ کرده هندوی خویش
شکارستان او ابخاز و دربند****شبیخونش به خوارزم و سمرقند
ز گنجه فتح خوزستان که کرده است؟****ز عمان تا به اصفاهان که خورده است؟
ممیراد این فروغ از روی این ماه****میفتاد این کلاه از فرق این شاه
هر آن چیزی که او را نیست مقصود****به آتش سوخته گر هست خود عود
هر آنکس کز جهان با او زند سر****در آب افتاد اگر خود هست شکر
هر آن شخصی که او را هست ازو رنج****به زیر خاک باد ار خود بود گنج

بخش ۸۰ - غزل گفتن نکیسا از زبان شیرین

نکیسا بر طریقی کان صنم خواست****فرو گفت این غزل در پرده راست
مخسب ای دیده دولت زمانی****مگر کز خوشدلی یابی نشانی
برآی از کوه صبر ای صبح امید****دلم را چشم روشن کن به خورشید
بساز ای بخت با من روزکی چند****کلیدی خواه و بگشای از من این بند
ز سر بیرون کن ای طالع گرانی****رها کن تا توانی ناتوانی
به عیاری برآر ای دوست دستی****برافکن لشگر غم را شکستی
جگر در تاب و دل در موج خونست****گر آری رحمتی وقتش کنونست
نه زین افتاده‌تر یابی ضعیفی****نه زین بیچاره‌تر یابی حریفی
اگر بر کف ندانم ریخت آبی****توانم کرد بر آتش کبابی
و گر جلاب دادن را نشایم****فقاعی را به دست آخر گشایم
و گر نقشی ندانم دوخت آخر****سپند خانه دانم سوخت آخر
و گر چینی ندانم در نشاندن****توانم گردی از دامن فشاندن
میندازم چو سایه بر سر خاک****که من خود اوفتادم زار و غمناک
چو مه در خانه پروینیت باید****چو زهره درد بر چینیت باید
سرایت را بهر خدمت که خواهی****کنیزی می‌کنم دعوی نه شاهی
مرا پرسی که چونی زارزویم****چو میدانی و می‌پرسی چه گویم
غریبی چون بود غمخوار مانده****ز کار افتاده و در کار مانده
چو گل در عاشقی پرده دریده****ز عالم رفته و عالم ندیده
چو خاک آماجگاه تیر گشته****چو لاله در جوانی پیر گشته
به امیدی جهان بر باد داده****به پنداری بدین روز اوفتاده
نه هم پشتی که پشتم گرم دارد****نه بختی کز غریبان شرم دارد
مثل زد غرفه چون می‌مرد بی‌رخت****که باید مرده را نیز از جهان بخت
ز بی کامی دلم تنها نشین است****بسازم گر ترا کام اینچنین است
چو برناید مرا کامی که باید****بسازم تا ترا کامی بر آید
مگر تلخ آمد آن لب را وجودم****که وقت ساختن سوزد چو عودم
مرا این سوختن سوری عظیمست****که سوز عاشقان سوزی سلیمست
نخواهم کرد بر تو حکم رانی****گرم زین بهترک داری تو دانی

بخش ۸۱ - سرود گفتن باربد از زبان خسرو

نکیسا چون زد این افسانه بر چنگ****ستای باربد برداشت آهنگ
عراقی وار بانگ از چرخ بگذاشت****به آهنگ عراق این بانگ برداشت
نسیم دوست می‌یابد دماغم****خیال گنج می‌بیند چراغم
کدامین آب خوش داد چنین جوی****کدامین باد را باشد چنین بوی
مگر وقت شدن طاوس خورشید****پرافشان کرد بر گلزار جمشید
مگر سروی ز طارم سر برآورد****که ما را سربلندی بر سر آورد
مگر ماه آمد از روزن در افتاد****که شب را روشنی در منظر افتاد
مگر باد بهشت اینجا گذر کرد****که چندین خرمی در ما اثر کرد
مگر باز سپید آمد فرا دست****که گلزار شب از زاغ سیه رست
مگر با ماست آب زندگانی****که ما را زنده دل دارد نهانی
مگر اقبال شمعی نو برافروخت****که چون پروانه غم را بال و پر سوخت
مگر شیرین ز لعل افشاند نوشی****که از هر گوشه‌ای خیزد خروشی
بگو ای دولت آن رشک پری را****که باز آور به ما نیک اختری را
ترا بسیار خصلت جز نکوئیست****بگویم راست مردی راستگوئیست
منم جو کشته و گندم دروده****ترا جو داده و گندم نموده
مبین کز توسنی خشمی نمودم****تواضع بین که چون رام تو بودم
نبرد دزد هندو را کسی دست****که با دزدی جوانمردیش هم هست
ندارم نیم دل در پادشاهی****ولیکن درد دل چندان که خواهی
لگدکوب غمت زان گشت روحم****که بخت بد لگد زد بر فتوحم
دلم خون گرید از غم چون نگرید****کدامین ظالم از غم خون نگرید
تنم ترسد ز هجران چون نترسد****کدامین عاقل از مجنون نترسد
چو بی‌زلف تو بیدل بود دستم****دل خود را به زلفت باز بستم
به خلوت با لبت دارم شماری****وز اینم کردنی‌تر نیست کاری
گرم خواهی به خلوت بار دادن****به جای گل چه باید خار دادن
از آن حقه که جز مرهم نیاید****بده زانکو به دادن کم نیاید
چه باشد کز چنان آب حیاتی****به غارت برده‌ای بخشی زکاتی

بخش ۸۲ - سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین

چو بر زد باربد زین سان نوائی****نکیسا کرد از آن خوشتر ادائی
شکفته چون گل نوروز و نو رنگ****به نوروز این غزل در ساخت با چنگ
زهی چشمم به دیدار تو روشن****سر کویت مرا خوشتر ز گلشن
خیالت پیشوای خواب و خوردم****غبارت توتیای چشم دردم
به تو خوشدل دماغ مشک بیزم****ز تو روشن چراغ صبح خیزم
مرا چشمی و چشمم را چراغی****چراغ چشم و چشم افروز باغی
فروغ از چهر تو مهر فلک را****نمک از کان لعل تو نمک را
جمالت اختران را نور داده****بخوبی عالمت منشور داده
چه می‌خوردی که رویت چون بهارست****از آن می خور که آنت سازگارست
جمالت چون جوانی جان نوازد****کسی جان با جوانی در نبازد؟
تو نیز ار آینه بر دست داری****ز عشق خود دل خود مست داری
مبین در آینه چین ای بت چین****که باشد خویشتن بین خویشتن بین
کسی آن آینه بر کف چه گیرد****که هر دم نقش دیگر کس پذیرد
ترا آیینه چشم چون منی بس****که ننماید به جز تو صورت کس
بدان داور که او دارای دهرست****که بی‌تو عمر شیرینم چو زهرست
تو با تریاک و من با زهر جان سوز****ترا آن روز وانگه من بدین روز
به ترک بی‌دلی گفتن دلت داد؟****زهی رحمت که رحمت بر دلت باد
گمان بودم که چون سستی پذیرم****در آن سختی تو باشی دستگیرم
کنون کافتادم از سستی و مستی****گرفتی دست لیکن پای بستی
بس است این یار خود را زار کشتن****جوانمردی نباشد یار کشتن
زنی هر ساعتم بر سینه خاری****مزن چون میزنی بنواز باری
حدیث بی‌زبانی بر زبان آر****میان در بسته‌ای را در میان آر
ز بی‌رختی کشیدم بر درت رخت****که سختی روی مردم را کند سخت
وگرنه من کیم کز حصن فولاد****چراغی را برون آرم بدین باد
ترا گر دست بالا می‌پرستم****به حکم زیر دستی زیر دستم
مشو در خون چون من زیر دستی****چه نقصان کعبه را از بت‌پرستی
چه داریم از جمال خویش مهجور****رها کن تا ترا می‌بینم از دور
جوانی را به یادت می‌گذارم****بدین امید روزی می‌شمارم
خوشا وقتی که آیی در برم تنگ****می نابم دهی بر ناله چنگ
بناز نیم شب زلفت بگیرم****چو شمع صبحدم پیشت بمیرم
شبی کز لعل میگونت شوم مست****بخسبم تا قیامت بر یکی دست
من وزین پس زمین بوس وثاقت****ندارم بیش از این برگ فراقت
بتو دادن عنان کار سازی****تو دانی گر کشی ور می‌نوازی
به پیشت کشته و افکنده باشم****از آن بهتر که بی تو زنده باشم

بخش ۸۳ - سرود گفتن باربد از زبان خسرو

نکیسا چون زد این طیاره بر چنگ****ستای باربد برداشت آهنگ
به آواز حزین چون عذرخواهان****روان کرد این غزل را در سپاهان
سحرگاهان که از می مست گشتم****به مستی بر در باغی گذشتم
بهاری مشگبو دیدم در آن باغ****به چنگ زاغ و در خون چنگ آن زاغ
گل صد برگ با هر برگ خاری****به زندان کرده گنجی در حصاری
حصاری لعبتی در بسته بر من****حصاری قفل او نشکسته دشمن
بهشتی پیکری از جان سرشتش****ز هر میوه درختی در بهشتش
ز چندان میوه‌های تازه و تر****ندیدم جز خماری خشک در سر
پری روئی که در دل خانه کرده****دلم را چون پیری دیوانه کرده
به بیداری دماغم هست رنجور****کز اندیشه‌ام نمی‌گردد پری دور
و گر خسبم به مغزم بر دهد تاب****پری وارم کند دیوانه در خواب
پری را هم دل دیوانه جوید****در آبادی نه در ویرانه جوید
همانا کان پری روی فسون سنج****در آن ویرانه زان پیچید چون گنج
گر آن گنج آید از ویرانه بیرون****به تاجش بر نهم چون در مکنون
بخواب نرگس جادوش سوگند****که غمزه‌اش کرد جادو را زبان بند
به دود افکندن آن زلف سرکش****که چون دودافکنان در من زد آتش
به بانگ زیورش کز شور خلخال****در آرد مرده صد ساله را حال
به مروارید دیباهای مهدش****به مروارید شیرین کار شهدش
به عنبر سودنش بر گوشه تاج****به عقد آمودنش بر تخته عاج
به نازش کز جبایت بی‌نیاز است****به عذرش کان بسی خوشتر ز ناز است
به طاق آن دو ابروی خمیده****مثالی زان دو طغرا بر کشیده
بدان مژگان که چون بر هم زند نیش****کند زخمش دل هاروت را ریش
به چشمش کز عتابم کرد رنجور****به چشمک کردنش کز در مشو دور
بدان عارض کز او چشم آب گیرد****ز تری نکته بر مهتاب گیرد
بدان گیسو که قلعه‌اش را کمند است****چو سرو قامتش بالا بلند است
به مارافسائی آن طره و دوش****به چنبر بازی آن حلقه و گوش
بدان نرگس که از نرگس گرو برد****بدان سنبل که سنبل پیش او مرد
بدان سی و دو دانه لولو تر****که دارد قفلی از یاقوت بر در
به سحر آن دو بادام کمربند****به لطف آن دو عناب شکر خند
به چاه آن زنخ بر چشمه ماه****که دل را آب از آن چشمه است و آن چاه
به طوق غبغبش گوئی که آبی****معلق گشته است از آفتابی
بدان سیمین دو نار نرگس افروز****که گردی بستد از نارنج نوروز
به فندق‌های سیمینش ده انگشت****که قاقم را ز رشک خویشتن کشت
بدان ساعد که از بس رونق و آب****چو سیمین تخته شد بر تخت سیماب
بدان نازک میان شوشه اندام****ولیکن شوشه‌ای از نقره خام
به سیمین ساق او گفتن نیارم****که گر گویم به شب خفتن نیارم
به خاکپای او کز دیده بیش است****به دو سوگند من بر جای خویش است
که گر دستم دهد کارم به دستش****میان جان کنم جای نشستش
ز دستم نگذرد تا زنده باشم****جهان را شاه و او را بنده باشم

بخش ۸۴ - سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین

چو رود باربد این پرده پرداخت****نکیسا زود چنگ خویش بنواخت
در آن پرده که خوانندش حصاری****چنین بکری بر آورد از عماری
دلم خاک تو گشت ای سرو چالاک****برافکن سایه چون سرو بر خاک
از این مشگین رسن گردن چه تابی****رسن درگردنی چون من نیابی
اگر گردن کشی کردم چو میران****رسن در گردن آیم چون اسیران
نگنجد آسمان در خانه من****دو عالم در یکی ویرانه من
نتابد پای پیلان خانه مور****نباشد پشه با سیمرغ هم زور
سپهری کی فرود آید به چاهی****کجا گنجد بهشتی در گیاهی
سری کو نزل دربان را نشاید****نثار تخت سلطان را نشاید
به جان آوردن دوشینه منگر****به جان بین کاوریدم دیده بر سر
در آن حضرت که خواهش را قدم نیست****شفیعی بایدم وان جز کرم نیست
به عذر کردن چندین گناهم****اگر عذری به دست آرم بخواهم
زنم چندان زمین را بوس در بوس****که بخشایش برآرد کوس در کوس
به چهره خاک را چندان خراشم****کزان خاک آبروئی بر تراشم
بساطت را به رخ چندان کنم نرم****که اقبالم دهد منشور آزرم
چنین خواندم ز طالع نامه شاه****که صاحب طالع پیکان بود ماه
من آن پیکم که طالع ماه دارم****چو پیکان پای از آن در راه دارم
ز جوش این دل جوشیده با تو****پیامی داشتم پوشیده با تو
بریدم تا پیامت را گذارم****هم از گنج تو وامت را گذارم
دهانم گر ز خردی کرد یک ناز****به خرده در میان آوردمش باز
زبان گر برزد از آتش زبانه****نهادم با دو لعلش در میانه
و گر زلفم سر از فرمان بری تافت****هم از سر تافتن تادیب آن یافت
و گر چشمم ز ترکی تنگیی کرد****به عذر آمد چو هندوی جوانمرد
خم ابروم اگر زه بر کمان بست****بزن تیرش ترا نیز آن کمان هست
و گر غمزه‌ام به مستی تیری انداخت****به هشیاری ز خاکت توتیا ساخت
گر از تو جعد خویش آشفته دیدم****به زنجیرش نگر چون در کشیدم
چو مشعل سر در آوردم بدین در****نهادم جان خود چون شمع بر سر
اگر خطت کمربندد به خونم****نیابی نقطه‌وار از خط برونم
و گر گیرد وصالت کار من سست****به آب دیده گیرم دامنش چست
عقیقت گر خورد خونم ازین بیش****به مروارید دندانش کنم ریش
من آن باغم که میوش کس نچیدست****درش پیدا کلیدش ناپدیدست
کسی گر جز تو بر نارم کشد دست****به عشوه زاب انگورش کنم مست
جز آن لب کز شکر دارد دهانی****ز بادامم نیابد کس نشانی
اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ****ز عنابم نیابد جز تو کس رنگ
بر آنکس چون دهان پسته خندم****که جز تو پسته بگشاید ز قندم
کسی کو با ترنجم کار دارد****ترنج آسا قدم بر خار دارد
رطب چینی که با نخلم ستیزد****ز من جز خار هیچش برنخیزد
دهانی کو طمع دارد به سیبم****به موم سرخ چون طفلش فریبم
اگر زیر آفتاب آید ز بر ماه****بدین میوه نیابد جز تو کس راه

بخش ۸۵ - غزل گفتن باربد از زبان خسرو

نکیسا چون زد این افسانه بر ساز****ستای باربد برداشت آواز
نوا را پرده عشاق آراست****در افکند این غزل را در ره راست
مرا در کویت ای شمع نکوئی****فلک پای بز افکند است گوئی
که گر چون گوسفندم میبری سر****به پای خود دوم چون سگ بر آن در
دلم را می‌بری اندیشه‌ای نیست****ببر کز بیدلی به پیشه‌ای نیست
تنی کو بار این دل بر نتابد****بسر باری غم دلبر نتابد
چو در خدمت نباشد شخص رنجور****نباید دل که از خدمت بود دور
بسی کوشم که دل بردارم از تو****که بس رونق ندارد کام از تو
نه بتوان دل ز کارت بر گرفتن****نه از دل نیز بارت برگرفتن
بدانجان کز چنین صد جان فزونست****که جانم بی‌تو در غرقاب خونست
بدان چشم سیه کاهوشکار است****کز آهوی تو چشمم را غبار است
فرو ماندم ز تو خالی و نومید****چو ذره کو جدا ماند ز خورشید
جدا گشتم ز تو رنجور و تنها****چو ماهی کو جدا ماند ز دریا
مدارم بیش ازین چون ماه در میغ****تو دانی و سر اینک تاج یا تیغ
چو در ملک جمالت تازه شد رای****عنایت را مثالی تازه فرمای
پس از عمری که کردم دیده جایت****کم از یک شب که بوسم جای پایت
چنان دان گر لبم پر خنده داری****که بی شک مرده‌ای را زنده‌داری
ببوسی بر فروز افسرده‌ای را****ببوئی زنده گردان مرده‌ای را
مرا فرخ بود روی تو دیدن****مبارک باشد آوازت شنیدن
خلاف آن شد که از چشمم نهانی****چو از چشم بد آب زندگانی
خدائی کافرینش کرده اوست****ز تن تا جان پدید آورده اوست
امیدم هست کز روی تو دلسوز****بروز آرد شبم را هم یکی روز
چو شیرین دست برد باربد دید****ز دست عشق خود را کار بد دید
نوائی بر کشید از سینه تنگ****به چنگی داد کاین در ساز در چنگ
بزن راهی که شه بیراه گردد****مگر کاین داوری کوتاه گردد

بخش ۸۶ - سرود گفتن نیکسا از زبان شیرین

نکیسا در ترنم جادوی ساخت****پس آنگه این غزل در راهوی ساخت
بساز ای یار با یاران دلسوز****که دی رفت و نخواهد ماند امروز
گره بگشای با ما بستگی چند****شتاب عمر بین آهستگی چند
ز یاری حکم کن تا شهریاری****ندارد هیچ بنیاد استواری
به روزی چند با این سست رختی****بدین سختی چه باید کرد سختی
به عمری کو بود پنجاه یا شصت****چه باید صد گره بر جان خود بست
بسا تا به که ماند از طیرگی سرد****بسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد
خوش آن باشد که امشب باده نوشیم****امان باشد؟ که فردا باز کوشیم
چو بر فردا نماند امیدواری****بباید کردن امشب سازگاری
جهان بسیار شب بازی نمودست****جهان نادیده‌ای جانا چه سودست
بهاری داری ازوی بر خور امروز****که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو را نبوید آدمی زاد****چو هنگام خزان آید برد باد
گل آن بهتر کزو گلاب خیزد****گلابی گر گذارد گل بریزد
در آن حضرت که نام زر سفالست****چو من مس در حساب آید محالست
لب دریا و آنگه قطره آب****رخ خورشید و آنگه کرم شبتاب
چو بازار تو هست از نیکوی تیز****کسادی را چو من رونق برانگیز
بخر کالای کاسد تا توانی****به کار آید یکی روزت چه دانی؟
درستی گرچه دارد کار و باری****شکسته بسته نیز آید به کاری
اگر چه زر به مهر افزون عیارست****قراضه ریزها هم در شمارست
نهادستی ز عشقم حلقه در گوش****بدین عیبم خریدی باز مفروش
تمنای من از عمر و جوانی****وصال تست وانگه زندگانی
به پیغامی ز تو راضی است گوشم****بر آیم زنی اگر زین بیش کوشم
منم در پای عشقت رفته از دست****به خلوت خورده می تنها شده مست
منم آن سایه کز بالا و از زیر****ز پایت سر نگردانم به شمشیر
نگردم از تو تابی سر نگردم****ز تو تا در نگردم برنگردم
سخن تا چند گویم با خیالت****برون رانم جنیبت با جمالت
بهر سختی که تا اکنون نمودم****چو لحن مطربان در پرده بودم
کنون در پرده خون خواهم افتاد****چو برق از پرده بیرون خواهم افتاد
چراغ از دیده چندان روی پوشد****که دیگ روغنش ز آتش نجوشد
بخسبانم ترا من می خورم ناب****که من سرمست خوش باشم تو در خواب
بجای توتیا گردت ستانم****گهی بوسه گهی دردت ستانم
سر زلفت به گیسو باز بندم****گهی گریم ز عشقت گاه خندم
چنان بندم به دل نقش نگینت****که بر دستت نداند آستینت
در آغوش آنچنان گیرم تنت را****که نبود آگهی پیراهنت را
چو لعبت باز شب پنهان کند راز****من اندر پرده چون لعبت شوم باز
گر از دستم چنین کاری بر آید****ز هر خاریم گلزاری بر آید
خدایا ره به پیروزیم گردان****چنین پیروزیی روزیم گردان
چو خسرو گوش کرد این بیت چالاک****ز حالت کرد حالی جامه را چاک
به صد فریاد گفت ای باربد هان****قوی کن جان من در کالبدهان

بخش ۸۷ - سرود گفتن باربد از زبان خسرو

نکیسا چون ز شاه آتش برانگیخت****ستای باربد آبی بر او ریخت
به استادی نوائی کرد بر کار****کز او چنگ نیکسا شد نگونسار
ز ترکیب ملک برد آن خلل را****به زیرافکن فرو گفت این غزل را
ببخاشی ای صنم بر عذرخواهی****که صد عذر آورد در هر گناهی
گر از حکم تو روزی سر کشیدم****بسی زهر پشیمانی چشیدم
گرفتم هر چه من کردم گناهست****نه آخر آب چشمم عذر خواهست
پشیمانم زهر بادی که خوردم****گرفتارم بهر غدری که کردم
قلم در حرف کش بی آبیم را****شفیع آرم بتو بی خوابیم را
ازین پس سر ز پایت برندارم****سر از خاک سرایت بر ندارم
کنم در خانه یک چشم جایت****به دیگر چشم بوسم خاک پایت
سگم وز سگ بتر پنهان نگویم****گرت جان از میان جان نگویم
نصیب من ز تو در جمله هستی****سلامی بود و آن در نیز بستی
اگر محروم شد گوش از سلامت****زبان را تازه می‌دارم به نامت
در این تب گرچه بر نارم فغانی****گرم پرسی ندارد هم زیانی
ز تو پرسش مرا امید خامست****اگر بر خاطرت گردم تمامست
نداری دل که آیی برکنارم****و گر داری من آن طالع ندارم
نمائی کز غمت غمناکم ای جان****نگوئی من کدامین خاکم ای جان
اگر تو راضیی کاین دل خرابست****رضای دوستان جستن صوابست
تو بر من تا توانی ناز میساز****که تا جانم بر آید می‌کشم ناز
منم عاشق مرا غم سازگار است****تو معشوقی ترا با غم چکار است
تو گر سازی وگرنه من برانم****که سوزم در غمت تا می‌توانم
مرا گر نیست دیدار تو روزی****تو باقی باش در عالم فروزی
اگر من جان دهم در مهربانی****ترا باید که باشد زندگانی
اگر من برنخوردم از نکوئی****تو برخوردار باش از خوبروئی
تو دایم مان که صحبت جاودان نیست****من ارمانم وگرنه باک از آن نیست
ز تو بی‌روزیم خوانند و گویم****مرا آن به که من بهروز اویم
مرا گر روز و روزی رفت بر باد****ترا هر روز روز از روز به باد
چو بر زد باربد بر خشک رودی****بدین‌تری که بر گفتم سرودی
دل شیرین بدان گرمی برافروخت****که چون روغن چراغ عقل را سوخت
چنان فریاد کرد آن سرو آزاد****کزان فریاد شاه آمد به فریاد
شهنشه چون شنید آواز شیرین****رسیلی کرد و شد دمساز شیرین
در آن پرده که شیرین ساختی ساز****هم آهنگیش کردی شه به آواز
چو شخصی کو بکوهی راز گوید****بدو کوه آن سخن را باز گوید
ازین سو مه ترانه بر کشیده****وزان سو شاه پیراهن دریده
چو از سوز دو عاشق آه برخاست****صداع مطربان از راه برخاست
ملک فرمود تا شاپور حالی****ز جز خسرو سرا را کرد خالی
بر آن آواز خرگاهی پر از جوش****سوی خرگاه شد بی‌صبر و بیهوش
در آمد در زمان شاپور هشیار****گرفتش دست و گفتا جانگه‌دار
اگر چه کار خسرو می‌شد از دست****چو خود را دستگیری دید بنشست
پس آنگه گفت کین آواز دلسوز****چه آواز است رازش در من آموز

بخش ۸۸ - بیرون آمدن شیرین از خرگاه

حکایت بر گرفته شاه و شاپور****جهان دیدند یکسر نور در نور
پری پیکر برون آمد ز خرگاه****چنان کز زیر ابر آید برون ماه
چو عیاران سرمست از سر مهر****به پای شه در افتاد آن پری چهر
چو شه معشوق را مولای خود دید****سر مه را به زیر پای خود دید
ز شادی ساختنش بر فرق خود جای****که شه را تاج بر سر به که در پای
در آن خدمت که یارش ساز می‌کرد****مکافاتش یکی ده باز می‌کرد
چو کار از پای بوسی برتر آمد****تقاضای دهن بوسی بر آمد
از آن آتش که بر خاطر گذر کرد****ترش روئی به شیرین در اثر کرد
ملک حیران شده کان روی گلرنگ****چرا شد شاد و چون شد باز دلتنگ
نهان در گوش خسرو گفت شاپور****که گر مه شد گرفته هست معذور
برای آنکه خود را تا به امروز****بنام نیک پرورد آن دل‌افروز
کنون ترسد که مطلق دستی شاه****نهد خال خجالت بر رخ ماه
چو شه دانست کان تخم برومند****بدو سر در نیارد جز به پیوند
بسی سوگند خورد و عهدها بست****که بی کاوین نیارد سوی او دست
بزرگان جهان را جمع سازد****به کاوین کردنش گردن فرازد
ولی باید که می در جام ریزد****که از دست این زمان آن برنخیزد
یک امشب شادمان با هم نشینیم****به روی یکدیگر عالم به بینیم
چو عهد شاه را بشنید شیرین****به خنده برگشاد از ماه پروین
لبش با در به غواصی در آمد****سر زلفش به رقاصی بر آمد
خروش زیور زر تاب داده****دماغ مطربان را خواب داده
لبش از می قدح بر دست کرده****به جرعه ساقیان را مست کرده
ز شادی چون تواند ماند باقی****که مه مطرب بود خورشید ساقی
دل از مستی چنان مخمور مانده****کز اسباب غرضها دور مانده
دماغ از چاشنیهای دگر نوش****ز لذت کرده شهوت را فراموش
بخور عطر و آنگه روی زیبا****دل از شادی کجا باشد شکیبا
فرو مانده ز بازیهای دلکش****در آب و آتش اندر آب و آتش
کششهائی بدان رغبت که باید****چو مغناطیس کاهن را رباید
ولیکن بود صحبت زینهاری****نکردند از وفا زنهار خواری
چو آمد در کف خسرو دل دوست****برون آمد ز شادی چون گل از پوست
دل خود را چو شمع از دیده پالود****پرند ماه را پروین بر آمود
به مژگان دیده را در ماه می‌دوخت****مگر بر مجمر مه عود می‌سوخت
گهی میسود نرگس بر پرندش****گهی می‌بست سنبل بر کمندش
گهی بر نار سیمینش زدی دست****گهی لرزید چون سیماب پیوست
گهی مرغول جعدش باز کردی****ز شب بر ماه مشک‌انداز کردی
که از فرق سرش معجر گشادی****غلامانه کلاهش بر نهادی
که از گیسوش بستی بر میان بند****که از لعلش نهادی در دهان قند
گهی سودی عقیقش را به انگشت****گه آوردی زنخ چون سیب در مشت
گهی دستینه از دستش ربودی****به بازو بندیش بازو نمودی
گهی خلخالهاش از پای کندی****بجای طوق در گردن فکندی
گه آوردی فروزان شمع در پیش****درو دیدی و در حال دل خویش
گهی گفتی تنم را جان توئی تو****گهی گفت این منم من آن توئی تو؟
دلش در بند آن پاکیزه دلبند****به شاهد بازی آن شب گشت خرسند
نشاط هر دو در شهوت پرستی****به شیر مست ماند از شیر مستی
صدف می‌داشت درج خویش را پاس****که تا بر در نیفتد نوک الماس
ز بانک بوسهای خوشتر از نوش****زمانه ارغنون کرده فراموش
دهل‌زن چون دهل را ساز می‌کرد****هنوز این لابه و آن ناز می‌کرد
بدینسان هفته‌ای دمساز بودند****گهی با عذر و گه با ناز بودند
به روز آهنگ عشرت داشتندی****دمی بیخوشدلی نگذاشتندی
به شب نرد قناعت باختندی****به بوسه کعبتین انداختندی
شب هفتم که کار از دست می‌شد****غرض دیوانه شهوت مست می‌شد
ملک فرمود تا هم در شب آن ماه****به برج خویشتن روشن کند راه
سپاهی چون کواکب در رکابش****که از پری خدا داند حسابش
نشیند تا به صد تمکینش آرند****چو مه در محمل زرینش آرند
چنان کاید به برج خویشتن ماه****به قصر خویشتن آمد ز خرگاه
چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ****ز نقد سیم شد دست جهان تنگ
فلک بر کرد زرین بادبانی****نماند از سیم کشتیها نشانی
شهنشه کوچ کرد از منزل خویش****گرفته راه دارالملک در پیش
به شهر آمد طرب را کار فرمود****برآسود و ز می خوردن نیاسود
به فیض ابروی سیما درخشی****جهان را تازه کرد از تاج بخشی
درآمد مرد را بخشنده دارد****زمین تا در نیارد بر نیارد
نه ریزد ابر بی توفیر دریا****نه بی‌باران شود دریا مهیا
نه بر مرد تهی رو هست باجی****نه از ویرانه کس خواهد خراجی
شبی فرمود تا اختر شناسان****کنند اندیشه دشوار و آسان
بجویند از شب تاریک تارک****به روشن خاطری روزی مبارک
که شاید مهد آن ماه دلفروز****به برج آفتاب آوردن آن روز
رصدبندان بر او مشکل گشادند****طرب را طالعی میمون نهادند

بخش ۸۹ - آوردن خسرو شیرین را از قصر به مدائن

به پیروزی چو بر پیروزه گون تخت****عروس صبح را پیروز شد بخت
جهان رست از مرقع پاره کردن****عروس عالم از زر یاره کردن
شه از بهر عروس آرایشی ساخت****که خور از شرم آن آرایش انداخت
هزار اشتر سیه چشم و جوان سال****سراسر سرخ موی و زرد خلخال
هزار اسب مرصع گوش تا دم****همه زرین ستام و آهنین سم
هزاره استر ستاره چشم و شبرنگ****که دوران بود با رفتارشان لنگ
هزاران لعبتان نار پستان****به رخ هر یک چراغ بت‌پرستان
هزاران ماهرویان قصب‌پوش****همه در در کلاه و حلقه در گوش
ز صندوق و خزینه چند خروار****همه آکنده از لولوی شهوار
ز مفرشها که پردیبا و زر بود****ز صد بگذر که پانصد بیشتر بود
همه پر زر و دیباهای چینی****کز آنسان در جهان اکنون نه بینی
چو طاوسان زرین ده عماری****به هر طاوس در کبکی بهاری
یکی مهدی به زر ترکیب کرده****ز بهر خاص او ترتیب کرده
ز حد بیستون تا طاق گرا****جنیبتها روان با طوق و هرا
زمین را عرض نیزه تنگ داده****هوا را موج بیرق رنگ داده
همه ره موکب خوبان چون شهد****عماری در عماری مهد در مهد
شکرریزان عروسان بر سر راه****قصبهای شکرگون بسته بر ماه
پریچهره بتان شوخ دلبند****ز خال و لب سرشته مشک با قند
بگرد فرق هر سرو بلندی****عراقی‌وار بسته فرق‌بندی
به پشت زین بر اسبان روانه****ز گیسو کرده مشگین تازیانه
به گیسو در نهاده لولو زر****زده بر لولو زر لولو تر
بدین رونق بدین آیین بدین نور****چنین آرایشی زو چشم بد دور
یکایک در نشاط و ناز رفتند****به استقبال شیرین باز رفتند
بجای فندق افشان بود بر سر****درافشان هر دری چون فندق تر
بجای پره گل نافه مشک****مرصع لولوتر با زر خشک
همه ره گنج ریز و گوهرانداز****بیاوردند شیرین را به صد ناز
چو آمد مهد شیرین در مداین****غنی شد دامن خاک از خزائن
به هر گامی که شد چون نوبهاری****شهنشه ریخت در پایش نثاری
چنان کز بس درم‌ریزان شاهی****درم روید هنوز از پشت ماهی
فرود آمد به دولت گاه جمشید****چو در برج حمل تابنده خورشید
ملک فرمود خواندن موبدان را****همان کار آگهان و بخردان را
ز شیرین قصه‌ای بر انجمن راند****که هر کس جان شیرین به روی افشاند
که شیرین شد مرا هم جفت و هم یار****بهر مهرش که بنوازم سزاوار
ز من پاکست با این مهربانی****که داند کرد ازینسان زندگانی
گر او را جفت سازم جای آن هست****بدو گردن فرازم رای آن هست
می آن بهتر که با گل جام گیرد****که هر مرغی به جفت آرام گیرد
چو بر گردن نباشد گاو را جفت****به گاوآهن که داند خاک را سفت
همه گرد از جبینها برگفتند****بر آن شغل آفرینها برگرفتند
گرفت آنگاه خسرو دست شیرین****بر خود خواند موبد را که بنشین
سخن را نقش بر آیین او بست****به رسم موبدان کاوین او بست
چو مهدش را به مجلس خاصگی داد****درون پرده خاصش فرستاد

بخش ۹ - خطاب زمین بوس

زهی دارنده اورنگ شاهی****حوالت گاه تایید الهی
پناه سلطنت پشت خلافت****ز تیغت تا عدم موئی مسافت
فریدون دوم جمشید ثانی****غلط گفتم که حشواست این معانی
فریدون بود طفلی گاو پرورد****تو بالغ دولتی هم شیر و هم مرد
ستد جمشید را جان مار ضحاک****ترا جان بخشد اژدرهای افلاک
گر ایشان داشتندی تخت با تاج****تو تاج و تخت می‌بخشی به محتاج
کند هر پهلوی خسرونشانی****تو خود هم خسروی هم پهلوانی
سلیمان را نگین بود و ترا دین****سکندر داشت آیینه تو آیین
ندیدند آنچه تو دیدی ز ایام****سکندر ز اینه جمشید از جام
زهی ملک جوانی خرم از تو****اساس زندگانی محکم از تو
اگر صد تخت خود بر پشت پیلست****چوبی نقش تو باشد تخت نیلست
به تیغ آهنین عالم گرفتی****به زرین جام جای جم گرفتی
به آهن چون فراهم شد خزینه****از آهن وقف کن بر آبگینه
به دستوری حدیثی چند کوتاه****بخواهم گفت اگر فرمان دهد شاه
من از سحر سحر پیکان راهم****جرس جنبان هارورتان شاهم
نخستین مرغ بودم من درین باغ****گرم بلبل کنی کینت و گر زاغ
به عرض بندگی دیر آمدم دیر****و گر دیر آمدم شیر آمدم شیر
چه خوش گفت این سخن پیر جهانگرد****که دیر آی و درست آی ای جوانمرد
در این اندیشه بودم مدتی چند****که نزلی سازم از بهر خداوند
نبودم تحفه چیپال و فغفور****که پیش آرم زمین را بوسم از دور
بدین مشتی خیال فکرت انگیز****بساط بوسه را کردم شکر ریز
اگر چه مور قربان را نشاید****ملخ نزل سلیمان را نشاید
نبود آبی جز این در مغز میغم****و گر بودی نبودی جان دریغم
به ذره آفتابی را که گیرد****به گنجشکی عقابی را که گیرد
چه سود افسوس من کز کدخدائی****جز این موئی ندارم در کیائی
حدیث آنکه چون دل گاه و بیگاه****ملازم نیستم در حضرت شاه
نباشد بر ملک پوشیده رازم****که من جز با دعا باکس نسازم
نظامی اکدشی خلوت نشینست****که نیمی سرکه نیمی انگبینست
ز طبع‌تر گشاده چشمه نوش****بزهد خشک بسته بار بر دوش
دهان زهدم ار چه خشک خانیست****لسان رطبم آب زندگانیست
چو مشک از ناف عزلت بو گرفتم****به تنهائی چو عنقا خو گرفتم
گل بزم از چو من خاری نیاید****ز من غیر از دعا کاری نیاید
ندانم کرد خدمتهای شاهی****مگر لختی سجود صبحگاهی
رعونت در دماغ از دام ترسم****طمع در دل ز کار خام ترسم
طمع را خرقه بر خواهم کشیدن****رعونت را قبا خواهم دریدن
من و عشقی مجرد باشم آنگاه****بیاسایم چو مفرد باشم آنگاه
سر خود را به فتراکت سپارم****ز فتراکت چو دولت سر بر آرم
گرم دور افکنی در بوسم از دور****و گر بنوازیم نور علی نور
به یک خنده گرت باید چو مهتاب****شب افروزی کنم چون کرم شبتاب
چو دولت هر که را دادی به خود راه****نبشتی بر سرش یامیر یا شاه
چو چشم صبح در هر کس که دیدی****پلاس ظلمت ازوی در کشیدی
به هر کشور که چون خورشید راندی****زمین را بدره بدره زر فشاندی
زر افشانت همه ساله چنین باد****چو تیغت حصن جانت آهنین باد
جهان بیرون مباد از حکم و رایت****زمین خالی مباد از خاک پایت
سرت زیر کلاه خسروی باد****به خسرو زادگان پشتت قوی باد
به هر منزل که مشک افشان کنی راه****منور باش چون خورشید و چون ماه
به هر جانب که روی آری به تقدیر****رکابت باد چون دولت جهانگیر
جنابت بر همه آفاق منصور****سپاهت قاهر و اعدات مقهور

بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شیرین

سعادت چون گلی پرورد خواهد****به بار آید پس آنگه مرد خواهد
نخست اقبال بردوزد کلاهی****پس آنگاهی نهد بر فرق شاهی
ز دریا در برآورد مرد غواص****به کم مدت شود بر تاجها خاص
چو شیرین گشت شیرین‌تر ز جلاب****صلا در داد خسرو را که دریاب
بخور کاین جام شیرین نوش بادت****بجز شیرین همه فرموش بادت
به خلوت بر زبان نیکنامی****فرستادش به هشیاری پیامی
که جام باده در باقی کن امشب****مرا هم باده هم ساقی کن امشب
مشو شیرین پرست ار می پرستی****که نتوان کرد با یک دل دو مستی
چو مستی مرد را بر سر زند دود****کبابش خواه‌تر خواهی نمکسود
دگر چون بر مرادش دست باشد****بگوید مست بودم مست باشد
اگر بالای صد بکری برد مست****به هشیاری هشیاران کشد دست
بسا مستا که قفل خویش بگشاد****به هشیاری ز دزدان کرد فریاد
خوش آمد این سخن شاه عجم را****بگفتا هست فرمان آن صنم را
ولیکن بود روز باده خوردن****جگرخواری نمی‌شایست کردن
نوای باربد لحن نکیسا****جبین زهره را کرده زمین سا
گهی گفتی به ساقی نغمه رود****بده جامی که باد این عیش بدرود
گهی با باربد گفتی می از جام****بزن کامسال نیکت باد فرجام
ملک بر یاد شیرین تلخ باده****لبالب کرده و بر لب نهاده
به شادی هر زمان می‌خورد کاسی****بدینسان تا ز شب بگذشت پاسی
چو آمد وقت آن کاسوده و شاد****شود سوی عروس خویش داماد
چنان بدمست کش بیهوش بردند****بجای غاشیش بر دوش بردند
چو شیرین در شبستان آگهی یافت****که مستی شاه را از خود تهی یافت
به شیرینی جمال از شاه بنهفت****نهادش جفته‌ای شیرین‌تر از جفت
ظریفی کرد و بیرون از ظریفی****نشاید کرد با مستان حریفی
عجوزی بود مادر خوانده او را****ز نسل مادران وا مانده او را
چگویم راست چون گرگی به تقدیر****نه چون گرگ جوان چون روبه پیر
دو پستان چون دو خیک آب رفته****ز زانو زور و از تن تاب رفته
تنی چون خرکمان از کوژپشتی****برو پشتی چو کیمخت از درشتی
دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه****چو حنظل هر یکی زهری به شیشه
دهان و لفجنش از شاخ شاخی****به گوری تنگ می‌ماند از فراخی
شکنج ابرویش بر لب فتاده****دهانش را شکنجه بر نهاده
نه بینی! خرگهی بر روی بسته****نه دندان! یک دو زرنیخ شکسته
مژه ریزیده چشم آشفته مانده****ز خوردن دست و دندان سفته مانده
به عمدا زیوری بر بستش آن ماه****عروسانه فرستادش بر شاه
بدان تا مستیش را آزماید****که مه را ز ابر فرقی می‌نماید؟
ز طرف پرده آمد پیر بیرون****چو ماری کاید از نخجیر بیرون
گران جانی که گفتی جان نبودش****به دندانی که یک دندان نبودش
شه از مستی در آن ساعت چنان بود****که در چشم آسمانش ریسمان بود
ولیک آن مایه بودش هوشیاری****که خوشتر زین رود کبک بهاری
کمان ابروان را زه برافکند****بدان دل کاهوی فربه در افکند
چو صید افکنده شد کاهی نیرزید****وزان صد گرگ روباهی نیرزید
کلاغی دید بر جای همائی****شده در مهد ماهی اژدهائی
به دل گفت این چه اژدرها پرستیست****خیال خواب یا سودای مستیست
نه بس شیرین شد این تلخ دو تا پشت****چه شیرین کز ترش روئی مرا کشت
ولی چون غول مستی رهزنش بود****گمان افتاد کان مادر زنش بود
در آورد از سر مستی به دو دست****فتاد آن جام و شیشه هر دو بشکست
به صد جهد و بلا برداشت آواز****که مردم جان مادر چاره‌ای ساز
چو شیرین بانگ مادر خوانده بشنید****به فریادش رسیدن مصلحت دید
برون آمد ز طرف هفت پرده****بنامیزد رخی هر هفت کرده
چه گویم چون شکر شکر کدامست****طبرزد نه که او نیزش غلام است
چو سروی گر بود در دامنش نوش****چو ماهی گر بود ماهی قصب پوش
مهی خورشید با خوبیش درویش****گلی از صد بهارش مملکت بیش
بتی کامد پرستیدن حلالش****بهشتی نقد بازار جمالش
بهشتی شربتی از جان سرشته****ولی نام طمع بر یخ نوشته
جهان‌افروز دلبندی چه دلبند****به خرمنها گل و خروارها قند
بهاری تازه چون گل بر درختان****سزاوار کنار نیک‌بختان
خجل روئی ز رویش مشتری را****چنان کز رفتنش کبک دری را
عقیق میم شکلش سنگ در مشت****که تا بر حرف او کس ننهد انگشت
نسیمش در بها هم سنگ جان بود****ترازو داری زلفش بدان بود
ز خالش چشم بد در خواب رفته****چو دیده نقش او از تاب رفته
ز کرسی داری آن مشک جو سنگ****ترازوگاه جو میزد گهی سنگ
لب و دندانی از عشق آفریده****لبش دندان و دندان لب ندیده
رخ از باغ سبک روحی نسیمی****دهان از نقطه موهوم میمی
کشیده گرد مه مشگین کمندی****چراغی بسته بر دود سپندی
به نازی قلب ترکستان دریده****به بوسی دخل خوزستان خریده
رخی چون تازه گلهای دلاویز****گلاب از شرم آن گلها عرق ریز
سپید و نرم چون قاقم برو پشت****کشیده چون دم قاقم ده انگشت
تنی چون شیر با شکر سرشته****تباشیرش به جای شیر هشته
زتری خواست اندامش چکیدن****ز بازی زلفش از دستش پریدن
گشاده طاق ابرو تا بناگوش****کشیده طوق غبغب تا سر دوش
کرشمه کردنی بر دل عنان زن****خمار آلوده چشمی کاروان زن
ز خاطرها چو باده گر دمی برد****ز دلها چون مفرح درد می‌برد
گل و شکر کدامین گل چه شکر****به او او ماند و بس الله اکبر
ملک چون جلوه دلخواه نو دید****تو گفتی دیو دیده ماه نو دید
چو دیوانه ز مه نو برآشفت****در آن مستی و آن آشفتگی خفت
سحرگه چون به عادت گشت بیدار****فتادش چشم بر خرمای بیخار
عروسی دید زیبا جان درو بست****تنوری گرم حالی نان درو بست
نبیذ تلخ گشته سازگارش****شکسته بوسه شیرین خمارش
نهاده بر دهانش ساغر مل****شکفته در کنارش خرمن گل
دو مشگین طوق در حلقش فتاده****دو سیمین نار بر سیبش نهاده
بنفشه با شقایق در مناجات****شکر می‌گفت فی‌التاخیر آفات
چو ابر از پیش روی ماه برخاست****شکیب شاه نیز از راه برخاست
خرد با روی خوبان ناشکیب است****شراب چینیان مانی فریب است
به خوزستان در آمد خواجه سرمست****طبرزد می‌ربود و قند میخست
نه خوشتر زان صبوحی دیده دیده****نه صبحی زان مبارک‌تر دمیده
سر اول به گل چیدن در آمد****چون گل زان رخ به خندیدن در آمد
پس آنگه عشق را آوازه در داد****صلای میوهای تازه در داد
که از سیب و سمن بد نقل سازیش****گهی با نار و نرگس رفت بازیش
گهی باز سپید از دست شه جست****تذرو باغ را بر سینه بنشست
گهی از بس نشاط‌انگیز پرواز****کبوتر چیره شد بر سینه باز
گوزن ماده می‌کوشید با شیر****برو هم شیر نر شد عاقبت چیر
شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت****به یاقوت از عقیقش مهر برداشت
برون برد از دل پر درد او درد****برآورد از گل بی گرد او گرد
حصاری یافت سیمین قفل بر در****چو آب زندگانی مهر بر سر
نه بانگ پای مظلومان شنیده****نه دست ظالمان بر وی رسیده
خدنگ غنچه با پیکان شده جفت****به پیکان لعل پیکانی همی سفت
مگر شه خضر بود و شب سیاهی****که در آب حیات افکند ماهی
چو تخت پیل شه شد تخته عاج****حساب عشق رست از تخت و از تاج
به ضرب دوستی بر دست می‌زد****دبیرانه یکی در شصت می‌زد
نگویم بر نشانه تیر می‌شد****رطب بی‌استخوان در شیر می‌شد
شده چنبر میانی بر میانی****رسیده زان میان جانی به جانی
چکیده آب گل در سیمگون جام****شکر بگداخته در مغز بادام
صدف بر شاخ مرجان مهد بسته****به یکجا آب و آتش عهد بسته
ز رنگ‌آمیزی آن آتش و آب****شبستان گشته پرشنگرف و سیماب
شبان روزی به ترک خواب گفتند****به مرواریدها یاقوت سفتند
شبان روزی دگر خفتند مدهوش****بنفشه در بر و نرگس در آغوش
به یکجا هر دو چون طاوس خفته****که الحق خوش بود طاوس جفته
ز نوشین خواب چون سر برگرفتند****خدا را آفرین از سر گرفتند
به آب اندام را تادیب کردند****نیایش خانه را ترتیب کردند
ز دست خاصگان پرده شاه****نشد رنگ عروسی تا به یک ماه
همیلا و سمن ترک و همایون****ز حنا دستها را کرده گلگون
ملک روزی به خلوتگاه بنشست****نشاند آن لعبتان را نیز بر دست
به رسم آرایشی در خوردشان کرد****ز گوهر سرخ و از زر زردشان کرد
همایون را به شاپور گزین داد****طبرزد خورد و پاداش انگبین داد
همیلا را نکیسا یار شد راست****سمن ترک از برای باربد خواست
ختن خاتون ز روی حکمت و پند****بزرگ امید را فرمود پیوند
پس آنگه داد با تشریف و منشور****همه ملک مهین بانو به شاپور
چو آمد دولت شاپور در کار****در آن دولت عمارت کرد بسیار
از آن پس کار خسرو خرمی بود****ز دولت بر مرادش همدمی بود
جوانی و مراد و پادشاهی****ازین به گر بهم باشد چه خواهی
نبودی روز و شب بی‌باده و رود****جهان را خورد و باقی کرد بدرود
جهان خوردن گزین کاین خوشگوارست****غم کار جهان خوردن چه کارست
به خوش طبعی جهان می‌داد و می‌خورد****قضای عیش چندین ساله می‌کرد
پس از یک چند چون بیدار دل گشت****از آن گستاخ روئیها خجل گشت
چو مویش دیده‌بان بر عارض افکند****جوانی را ز دیده موی بر کند
ز هستی تا عدم موئی امید است****مگر کان موی خود موی سپید است
چو در موی سیاه آمد سپیدی****پدید آمد نشان ناامیدی
بنفشه زلف را چندان دهد تاب****که باشد یاسمن را دیده در خواب
ز شب چندان توان دیدن سیاهی****که برناید فروغ صبحگاهی
هوای باغ چندانی بود گرم****که سبزی را سپیدی دارد آزرم
چو بر سبزه فشاند برف کافور****با باد سرد باشد باغ معذور
سگ تازی که آهو گیر گردد****بگیرد آهویش چون پیر گردد
کمان ترک چون دور افتد از تیر****دفی باشد کهن با مطربی پیر
چو گندم را سپیدی داد رنگش****شود تلخ ار بود سالی درنگش
چو گازر شوی گردد جامه خام****خورد مقراضه مقراض ناکام
بخار دیگ چون کف بر سر آرد****همه مطبخ به خاکستر برآرد
سیاه مطبخی راگو میندیش****که داری آسیائی نیز در پیش
اگر در مطبخت نامست عنبر****شوی در آسیا کافور پیکر
برآنکس کاسیا گردی نشاند****نماند گرد چون خود را فشاند
کسی کافتد بر او زین آسیا گرد****به صد دریا نشاید غسل او کرد
جوانی چیست سودائی است در سر****وزان سودا تمنائی میسر
چو پیری بر ولایت گشت والی****برون کرد از سر آن سودا بسالی
جوانی گفت پیری را چه تدبیر****که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتار****که در پیری تو خود بگریزی از یار
بر آن سر کاسمان سیماب ریزد****چو سیماب از بت سیمین گریزد
سیه موئی جوان را غم زداید****که در چشم سیاهان غم نیاید
غم از زنگی بگرداند علم را****نداند هیچ زنگی نام غم را
سیاهی توتیای چشم از آنست****که فراش ره هندوستانست
مخسب ای سر که پیری در سر آمد****سپاه صبحگاه از در در آمد
ز پنبه شد بناگوشت کفن پوش****هنوز این پنبه ناری از گوش
چو خسرو در بنفشه یاسمن یافت****ز پیری در جوانی یاس من یافت
اگرچه نیک عهدی پیشه می‌کرد****جهان بدعهد بود اندیشه می‌کرد
گهی بر تخت زرین نرد می‌باخت****گهی شبدیز را چون بخت می‌تاخت
گهی می‌کرد شهد باربد نوش****گهی می‌گشت با شیرین هم آغوش
چو تخت و باربد شیرین و شبدیز****بشد هر چار نزهتگاه پرویز
ازان خواب گذشته یادش آمد****خرابی در دل آبادش آمد
چو می‌دانست کز خاکی و آبی****هر آنچ آباد شد گیرد خرابی
مه نو تا به بدری نور گیرد****چو در بدری رسد نقصان پذیرد
درخت میوه تا خامست خیزد****چو گردد پخته حالی بر بریزد

بخش ۹۱ - اندرز شیرین خسرو را در داد و دانش

به نزهت بود روزی با دل‌افروز****سخن در داد و دانش می‌شد آن روز
زمین بوسید شیرین کای خداوند****ز رامش سوی دانش کوش یک چند
بسی کوشیده‌ای در کامرانی****بسی دیگر به کام دل برانی
جهان را کرده‌ای از نعمت آباد****خرابش چون توان کردن به بیداد
چو آن گاوی که ازوی شیر خیزد****لگد در شیر گیرد تا بریزد
حذر کن زانکه ناگه در کمینی****دعای بد کند خلوت‌نشینی
زنی پیر از نفسهای جوانه****زند تیری سحرگه بر نشانه
ندارد سودت آنگه بانگ و فریاد****که نفرین داده باشد ملک بر باد
بسا آیینه کاندر دست شاهان****سیه گشت از نفیر داد خواهان
چو دولت روی برگرداند از راه****همه کاری نه بر موقع کند شاه
چو برگ باغ گیرد ناتوانی****خبر پیشین برد باد خزانی
چو دور از حاضران میرد چراغی****کشندش پیش از آن در دیده داغی
چو سیلی ریختن خواهد به انبوه****بغرد کوهه ابر از سر کوه
تگرگی کو زند گشنیز بر خاک****رسد خود بوی گشنیزش بر افلاک
درختی کاول از پیوند کژ خاست****نشاید جز به آتش کردنش راست
جهانسوزی بد است و جور سازی****ترا به گر رعیت را نوازی
از آن ترسم که گرد این مثل راست****که آن شه گفت کو را کس نمی‌خواست
کهن دولت چو باشد دیر پیوند****رعیت را نباشد هیچ در بند
ز مثل خود جهان را طاق بیند****جهان خود را به استحقاق بیند
ز مغروری که در سر ناز گیرد****مراعات از رعیت باز گیرد
نو اقبالی بر آرد دست ناگاه****کند دست دراز از خلق کوتاه
خلایق را چو نیکو خواه گردد****باجماع خلایق شاه گردد
خردمندی و شاهی هر دو داری****سپیدی و سیاهی هر دو داری
نجات آخرت را چاره‌گر باش****در این منزل ز رفتن با خبر باش
کسی کو سیم و زر ترکیب سازد****قیامت را کجا ترتیب سازد
ببین دور از تو شاهانی که مردند****ز مال و ملک و شاهی هیچ بردند؟
بمانی، مال بد خواه تو باشد****ببخشی، شحنه راه تو باشد
فرو خوان قصه دارا و جمشید****که با هر یک چه بازی کرد خورشید
در این نه پرده آهنگ آنچنان ساز****که دانی پردهٔ پوشیده را راز

بخش ۹۲ - سوال و جواب خسرو و بزرگ امید

چو خسرو دید کان یار گرامی****ز دانش خواهد او را نیکنامی
بزرگ امید را نزدیک خود خواند****به امید بزرگش پیش بنشاند
که‌ای تو بزرگ امید مردان****مرا از خود بزرگ امید گردان

بخش ۹۳ - اولین جنبش

خبر ده کاولین جنبش چه چیز است****که این دانش بر دانا عزیز است
جوابش داد ما ده راندگانیم****وز اول پرده بیرون ماندگانیم
ز واپس ماندگان ناید درست این****نخستین را نداند جز نخستین

بخش ۹۴ - چگونگی فلک

دگرباره به پرسیدش جهاندار****که دارم زین قیاس اندیشه بسیار
نخستم در دل آید کاین فلک چیست****درونش جانور بیرون او کیست
جوابش داد مرد نکته‌پرداز****که نکته تا بدین دوری مینداز
حسابی را کزین گنبد برونست****جز ایزد کس نمی‌داند که چونست
هر آنچ آمد شد این کوی دارد****در او روی آوریدن روی دارد
وز آنصورت که با چشم آشنا نیست****به گستاخی سخن راندن روا نیست
بلندانی که راز آهسته گویند****سخنهای فلک سر بسته گویند
فلک بر آدمی در بسته دارد****چو طرفه گو سخن سربسته دارد

بخش ۹۵ - اجرام کواکب

دگر ره گفت کاجرام کواکب****ندانم بر چه مرکوبند راکب
شنیدستم که هر کوکب جهانیست****جداگانه زمین و آسمانیست
جوابش داد کاین ما هم شنیدیم****درستی را بدان قایم ندیدیم
چو وا جستیم از آن صورت که حالست****رصد بنمود کاین معنی محالست

بخش ۹۶ - مبداء و معاد

دگر ره گفت ما اینجا چرائیم****کجا خواهیم رفتن وز کجائیم
جوابش داد و گفت از پرده این راز****نگردد کشف هم با پرده میساز
که ره دورست ازین منزل که مائیم****ندیده راه منزل چون نمائیم
چو زین ره بستگان یابی رهائی****بدانی خود که چونی وز کجائی

بخش ۹۷ - گذشتن از جهان

دگر ره گفت کای دریای دربار****چو در صافی و چون دریا عجب کار
عجب دارم زیارانی که خفتند****که خواب دیده را با کس نگفتند
همه گفتند چون ما در زمین آی****نگوید کس چنین رفتم چنین آی
جوابش داد دانای نهانی****که نقد این جهانست آن جهانی
نگنجد آن ترنم اندرین ساز****مخالف باشد ار برداری آواز
نفس در آتش آری دم بگیرد****و گر آتش در آب آری بمیرد

بخش ۹۸ - در بقای جان

دگر باره شه بیدار بختش****سئوالی زیرکانه کرد سختش
که گر جان را جهان چون کالبد خورد****چرا با ما کند در خواب ناورد
و گر جان ماند و از قالب جدا شد****بگو تا جان چندین کس کجا شد
جوابش داد کاین محکم سئوالست****ولی جان بی جسد دیدن محالست
نه از جان بی جسد پرسید شاید****نه بی‌پرگار جنبش دید شاید
چو از پرگار تن بیکار گردد****فلک را جنبش پرگار گردد

بخش ۹۹ - در چگونگی دیدار کالبد در خواب

دگر ره گفت اگر جان هست حاصل****نه نقش کالبدها هست باطل؟
چو می‌بینم بخواب این نقشها چیست****نگهدارنده این نقشها کیست؟
جوابش داد کز چندین شهادت****خیال مردم را با تست عادت
چو گردد خواب را فکرت خریدار****در آن عادت شود جانها پدیدار

لیلی و مجنون

 

بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده

ای نام تو بهترین سرآغاز****بی‌نام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم****جز نام تو نیست بر زبانم
ای کار گشای هر چه هستند****نام تو کلید هر چه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اول****بی‌حجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستی****کوته ز درت دراز دستی
ای خطبه تو تبارک الله****فیض تو همیشه بارک الله
ای هفت عروس نه عماری****بر درگه تو به پرده داری
ای هست نه بر طریق چونی****دانای برونی و درونی
ای هرچه رمیده وارمیده****در کن فیکون تو آفریده
ای واهب عقل و باعث جان****با حکم تو هست و نیست یکسان
ای محرم عالم تحیر****عالم ز تو هم تهی و هم پر
ای تو به صفات خویش موصوف****ای نهی تو منکر امر معروف
ای امر تو را نفاذ مطلق****وز امر تو کائنات مشتق
ای مقصد همت بلندان****مقصود دل نیازمندان
ای سرمه کش بلند بینان****در باز کن درون نشینان
ای بر ورق تو درس ایام****ز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب توئی آن دگر غلامند****سلطان توئی آن دگر کدامند
راه تو به نور لایزالی****از شرک و شریک هر دو خالی
در صنع تو کامد از عدد بیش****عاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایست****کردی به مثابتی که شایست
بر ابلق صبح و ادهم شام****حکم تو زد این طویله بام
گر هفت گره به چرخ دادی****هفتاد گره بدو گشادی
خاکستری ار ز خاک سودی****صد آینه را بدان زدودی
بر هر ورقی که حرف راندی****نقش همه در دو حرف خواندی
بی‌کوه کنی ز کاف و نونی****کردی تو سپهر بیستونی
هر جا که خزینه شگرفست****قفلش به کلید این دو حرفست
حرفی به غلط رها نکردی****یک نکته درو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدن****به زین نتوان رقم کشیدن
هر دم نه به حق دسترنجی****بخشی به من خراب گنجی
گنج تو به بذل کم نیاید****وز گنج کس این کرم نیاید
از قسمت بندگی و شاهی****دولت تو دهی بهر که خواهی
از آتش ظلم و دود مظلوم****احوال همه تراست معلوم
هم قصه نانموده دانی****هم نامه نانوشته خوانی
عقل آبله پای و کوی تاریک****وآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نماید****این عقده به عقل کی گشاید
عقل از در تو بصر فروزد****گر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از تو****جستن ز من و هدایت از تو
من بددل و راه بیمناکست****چون راهنما توئی چه باکست
عاجز شدم از گرانی بار****طاقت نه چگونه باشد این کار
می‌کوشم و در تنم توان نیست****کازرم تو هست باک از آن نیست
گر لطف کنی و گر کنی قهر****پیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرم****کز لطف زیم ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشم****یا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخر****هم لطف برای ماست آخر
تا در نقسم عنایتی هست****فتراک تو کی گذارم از دست
وآن دم که نفس به آخر آید****هم خطبه نام تو سراید
وآن لحظه که مرگ را بسیجم****هم نام تو در حنوط پیچم
چون گرد شود وجود پستم****هرجا که روم تو را پرستم
در عصمت اینچنین حصاری****شیطان رجیم کیست باری
چون حرز توام حمایل آمود****سرهنگی دیو کی کند سود
احرام گرفته‌ام به کویت****لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار****ز احرام شکستنم نگهدار
من بیکس و رخنها نهانی****هان ای کس بیکسان تو دانی
چون نیست به جز تو دستگیرم****هست از کرم تو ناگزیرم
یک ذره ز کیمیای اخلاص****گر بر مس من زنی شوم خاص
آنجا که دهی ز لطف یک تاب****زر گردد خاک و در شود آب
من گر گهرم و گر سفالم****پیرایه توست روی مالم
از عطر تو لافد آستینم****گر عودم و گر درمنه اینم
پیش تو نه دین نه طاعت آرم****افلاس تهی شفاعت آرم
تا غرق نشد سفینه در آب****رحمت کن و دستگیر و دریاب
بردار مرا که اوفتادم****وز مرکب جهل خود پیادم
هم تو به عنایت الهی****آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهائیم ده****با نور خود آشنائیم ده
تا چند مرا ز بیم و امید****پروانه دهی به ماه و خورشید
تا کی به نیاز هر نوالم****بر شاه و شبان کنی حوالم
از خوان تو با نعیم‌تر چیست****وز حضرت تو کریمتر کیست
از خرمن خویش ده زکاتم****منویس به این و آن براتم
تا مزرعه چو من خرابی****آباد شود به خاک و آبی
خاکی ده از آستان خویشم****وابی که دغل برد ز پیشم
روزی که مرا ز من ستانی****ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز****یک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور است****آن سایه که آن چراغ نوراست
تا با تو چو سایه نور گردم****چون نور ز سایه دور گردم
با هر که نفس برآرم اینجا****روزیش فروگذارم اینجا
درهای همه ز عهد خالیست****الا در تو که لایزالیست
هر عهد که هست در حیاتست****عهد از پس مرگ بی‌ثباتست
چون عهد تو هست جاودانی****یعنی که به مرگ و زندگانی
چندانکه قرار عهد یابم****از عهد تو روی برنتابم
بی‌یاد توام نفس نیاید****با یاد تو یاد کس نیاید
اول که نیافریده بودم****وین تعبیه‌ها ندیده بودم
کیمخت اگر از زمیم کردی****با زاز زمیم ادیم کردی
بر صورت من ز روی هستی****آرایش آفرین تو بستی
واکنون که نشانه گاه جودم****تا باز عدم شود وجودم
هرجا که نشاندیم نشستم****وآنجا که بریم زیر دستم
گردیده رهیت من در این راه****گه بر سر تخت و گه بن چاه
گر پیر بوم و گر جوانم****ره مختلف است و من همانم
از حال به حال اگر بگردم****هم بر رق اولین نوردم
بی‌جاحتم آفریدی اول****آخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم****کان راه بتست می‌شناسم
این مرگ نه، باغ و بوستانست****کو راه سرای دوستانست
تا چند کنم ز مرگ فریاد****چون مرگ ازوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رایست****این مرگ نه مرگ نقل جایست
از خورد گهی به خوابگاهی****وز خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که به بزم تست راهش****گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم****خوش خسبم و شادمانه خیزم
گر بنده نظامی از سر درد****در نظم دعا دلیریی کرد
از بحر تو بینم ابر خیزش****گر قطره برون دهد مریزش
گر صد لغت از زبان گشاید****در هر لغتی ترا ستاید
هم در تو به صد هزار تشویر****دارد رقم هزار تقصیر
ور دم نزند چو تنگ حالان****دانی که لغت زبان لالان
گر تن حبشی سرشته تست****ور خط ختنی نبشته تست
گر هر چه نبشته‌ای بشوئی****شویم دهن از زیاده گوئی
ور باز به داورم نشانی****ای داور داوران تو دانی
زان پیش کاجل فرا رسد تنگ****و ایام عنان ستاند از چنگ
ره باز ده از ره قبولم****بر روضه تربت رسولم

بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش

ساقی به کجا که می‌پرستم****تا ساغر می دهد به دستم
آن می که چو اشک من زلالست****در مذهب عاشقان حلالست
در می به امید آن زنم چنگ****تا باز گشاید این دل تنگ
شیریست نشسته بر گذرگاه****خواهم که ز شیر گم کنم راه
زین پیش نشاطی آزمودم****امروز نه آنکسم که بودم
این نیز چو بگذرد ز دستم****عاجزتر از این شوم که هستم
ساقی به من آور آن می لعل****کافکند سخن در آتشم نعل
آن می که گره‌گشای کارست****با روح چو روح سازگارست
گر شد پدرم به سنت جد****یوسف پسر زکی موید
با دور به داوری چه کوشم****دورست نه جور چون خروشم
چون در پدران رفته دیدم****عرق پدری ز دل بریدم
تا هرچه رسر ز نیش آن نوش****دارم به فریضه تن فراموش
ساقی منشین به من ده آن می****کز خون فسرده برکشد خوی
آن می که چو گنگ از آن بنوشد****نطقش به مزاج در بجوشد
گر مادر من رئیسه کرد****مادر صفتانه پیش من مرد
از لابه‌گری کرا کنم یاد****تا پیش من آردش به فریاد
غم بیشتر از قیاس خورداست****گردابه فزون ز قد مرد است
زان بیشتر است کاس این درد****کانرا به هزار دم توان خورد
با این غم و درد بی‌کناره****داروی فرامشیست چاره
ساقی پی بار گیم ریش است****می ده که ره رحیل پیش است
آن می‌که چو شور در سرآرد****از پای هزار سر برآرد
گر خواجه عمر که خال من بود****خالی شدنش وبال من بود
از تلخ گواری نواله‌ام****درنای گلو شکست ناله‌ام
می‌ترسم از این کبود زنجیر****کافغان کنم او شود گلوگیر
ساقی ز خم شراب خانه****پیش آرمیی چو نار دانه
آن می که محیط بخش کشتست****همشیره شیره بهشتست
تا کی دم اهل اهل دم کو****همراه کجا و هم قدم کو
نحلی که به شهد خرمی کرد****آن شهد ز روی همدمی کرد
پیله که بریشمین کلاهست****از یاری همدمان راهست
از شادی همدمان کشد مور****آنرا که ازو فزون بود زور
با هر که درین رهی هم آواز****در پرده او نوا همی ساز
در پرده این ترانه تنگ****خارج بود ار ندانی آهنگ
در چین نه همه حریر بافند****گه حله گهی حصیر بافند
در هر چه از اعتدال یاریست****انجامش آن به سازگاریست
هر رود که با غنا نسازد****برد چو غنا گرش نوازد
ساقی می مشکبوی بردار****بنداز من چاره‌جوی بردار
آن می که عصاره حیاتست****باکوره کوزه نباتست
زین خانه خاک پوش تا کی****زان خوردن زهر و نوش تا کی
آن خانه عنکوبت باشد****کو بندد زخم و گه خراشد
گه بر مگسی کند شبیخون****گه دست کسی رهاند از خون
چون پیله ببند خانه را در****تا در شبخواب خوش نهی سر
این خانه که خانه وبال است****پیداست که وقف چند سال است
ساقی ز می‌و نشاط منشین****می‌تلخ ده و نشاط شیرین
آن می که چنان که جال مرداست****ظاهر کند آنچه در نورداست
چون مار مکن به سرکشی میل****کاینجا ز قفا همی‌رسد سیل
گر هفت سرت چو اژدها هست****هر هفت سرت نهند بر دست
به گر خطری چنان نسنجی****کز وی چو بیوفتی و به رنجی
در وقت فرو فتادن از بام****صد گز نبود چنانکه یک کام
خاکی شو و از خطر میندیش****خاک از سه گهر به ساکنی پیش
هر گوهری ارچه تابناکست****منظورترین جمله خاکست
او هست پدید در سه هم کار****وان هر سه در اوست ناپدیدار
ساقی می لاله رنگ برگیر****نصفی به نوای چنگ برگیر
آن می که منادی صبوحست****آباد کن سرای روحست
تا کی غم نارسیده خوردن****دانستن و ناشنیده کردن
به گر سخنم به یاد داری****وز عمر گذشته یاد ناری
آن عمر شده که پیش خوردست****پندار هنوز در نوردست
هم بر ورق گذشته گیرش****واکرده و در نبشه گیرش
انگار که هفت سبع خواندی****یا هفت هزار سال ماندی
آخر نه چو مدت اسپری گشت****آن هفت هزار سال بگذشت؟
چون قامت ما برای غرقست****کوتاه و دراز را چه فرقست
ساقی به صبوح بامدادم****می ده که نخورده نوش بادم
آن می که چو آفتاب گیرد****زو چشمه خشک آب گیرد
تا چند چو یخ فسرده بودن****در آب چو موش مرده بودن
چون گل بگذار نرم خوئی****بگذر چو بنفشه از دوروئی
جائی باشد که خار باید****دیوانگیی به کار باید
کردی خرکی به کعبه گم کرد****در کعبه دوید واشتلم کرد
کاین بادیه را رهی درازست****گم گشتن خر زمن چه رازست
این گفت و چو گفت باز پس دید****خر دید و چو دید خر بخندید
گفتا خرم از میانه گم بود****وایافتنش به اشتلم بود
گر اشتلمی نمی‌زد آن کرد****خر می‌شد و بار نیز می‌برد
این ده که حصار بیهشانست****اقطاع ده زبون کشانست
بی‌شیر دلی بسر نیاید****وز گاو دلان هنر نیاید
ساقی می‌ناب در قدح ریز****آبی بزن آتشی برانگیز
آن می که چو روی سنگ شوید****یاقوت ز روی سنگ روید
پائین طلب خسان چه باشی****دست خوش ناکسان چه باشی
گردن چه نهی به هر قفائی****راضی چه شوی به هر جفائی
چون کوه بلند پشتیی کن****با نرم جهان درشتیی کن
چون سوسن اگر حریر بافی****دردی خوری از زمین صافی
خواری خلل درونی آرد****بیدادکشی زبونی آرد
می‌باش چو خار حربه بر دوش****تا خرمن گل کشی در آغوش
نیرو شکن است حیف و بیداد****از حیف بمیرد آدمیزاد
ساقی منشین که روز دیرست****می ده که سرم ز شغل سیرست
آن می که چراغ رهروان شد****هر پیر که خورد از او جوان شد
با یک دو سه رند لاابالی****راهی طلب از غرور خالی
با ذره‌نشین چو نور خورشید****تو کی و نشاطگاه جمشید
بگذار معاش پادشاهی****کاوارگی آورد سپاهی
از صحبت پادشه به پرهیز****چون پنبه خشک از آتش تیز
زان آتش اگرچه پر ز نورست****ایمن بود آن کسی که دورست
پروانه که نور شمعش افروخت****چون بزم نشین شمع شد سوخت
ساقی نفسم ز غم فروبست****می که ده که به می زغم توان رست
آن می که صفای سیم دارد****در دل اثری عظیم دارد
دل نه به نصیب خاصه خویش****خائیدن رزق کس میندیش
بر گردد بخت از آن سبک رای****کافزون ز گلیم خود کشد پای
مرغی که نه اوج خویش گیرد****هنجار هلاک پیش گیرد
ماری که نه راه خود بسیچد****از پیچش کار خود بپیچد
زاهد که کند سلاج‌پوشی****سیلی خورد از زیاده کوشی
روبه که زند تپانچه با شیر****دانی که به دست کیست شمشیر
ساقی می‌مغز جوش درده****جامی به صلای نوش درده
آن می که کلید گنج شادیست****جان داروی گنج کیقبادیست
خرسندی را به طبع در بند****می‌باش بدانچه هست خرسند
جز آدمیان هرآنچه هستند****بر شقه قانعی نشستند
در جستن رزق خود شتابند****سازند بدان قدر که یابند
چون وجه کفایتی ندارند****یارای شکایتی ندارند
آن آدمی است کز دلیری****کفر آرد وقت نیم سیری
گر فوت شود یکی نواله‌ش****بر چرخ رسد نفیر و ناله‌ش
گرتر شودش به قطره‌ای بام****در ابر زبان کشد به دشنام
ور یک جو سنگ تاب گیرد****خرسنگ در آفتاب گیرد
شرط روش آن بود که چون نور****زالایش نیک و بد شوی دور
چون آب ز روی جان نوازی****با جمله رنگها بسازی
ساقی زره بهانه برخیز****پیش آرمی مغانه برخیز
آن می‌که به بزم ناز بخشد****در رزم سلاح و ساز بخشد
افسرده مباش اگر نه سنگی****رهوارتر آی اگرنه لنگی
گرد از سر این نمد فرو روب****پائی به سر نمد فروکوب
در رقص رونده چون فلک باش****گو جمله راه پر خسک باش
مرکب بده و پیادگی کن****سیلی خور و روگشادگی کن
بار همه میکش ار توانی****بهتر چه ز بار کش رهانی
تا چون تو بیفتی از سر کار****سفت همه کس ترا کشد بار
ساقی می ارغوانیم ده****یاری ده زندگانیم ده
آن می‌که چو با مزاج سازد****جان تازه کند جگر نوازد
زین دامگه اعتکاف بگشای****بر عجز خود اعتراف بنمای
در راه تلی بدین بلندی****گستاخ مشو به زرومندی
با یک سپر دریده چون گل****تا چند شغب کنی چو بلبل
ره پر شکن است پر بیفکن****تیغ است قوی سپر بیفکن
تا بارگی تو پیش تازد****سربار تو چرخ بیش سازد
یکباره بیفت ازین سواری****تا یابی راه رستگاری
بینی که چو مه شکسته گردد****از عقده رخم رسته گردد
ساقی به نفس رسید جانم****تر کن به زلال می دهانم
آن می که نخورده جای جانست****چون خورده شود دوای جانست
فارغ منشین که وقت کوچ است****در خود منگر که چشم لوچ است
تو آبله پای و راه دشوار****ای پاره کار چون بود کار
یا رخت خود از میانه بربند****یا در به رخ زمانه در بند
صحبت چو غله نمی‌دهد باز****جان در غله‌دان خلوت انداز
بی‌نقش صحیفه چند خوانی****بی‌آب سفینه چند رانی
آن به که نظامیا در این راه****بر چشمه زنی چو خضر خرگاه
سیراب شوی چو در مکنون****از آب زلال عشق مجنون

بخش ۱۱ - آغاز داستان

گوینده داستان چنین گفت****آن لحظه که در این سخن سفت
کز ملک عرب بزرگواری****بود است به خوب‌تر دیاری
بر عامریان کفایت او را****معمورترین ولایت او را
خاک عرب از نسیم نامش****خوش بودی تر از رحیق جامش
صاحب هنری به مردمی طاق****شایسته‌ترین جمله آفاق
سلطان عرب به کامگاری****قارون عجم به مال داری
درویش نواز و میهمان دوست****اقبال درو چو مغز در پوست
می‌بود خلیفه‌وار مشهور****وز پی خلفی چو شمع بی‌نور
محتاج‌تر از صدف به فرزند****چون خوشه بدانه آرزومند
در حسرت آنکه دست بختش****شاخی بدر آرد از درختش
یعنی که چو سرو بن بریزد****سوری دگرش ز بن بخیزد
تا چون به چمن رسد تذروی****سروی بیند به جای سروی
گر سرو بن کهن نبیند****در سایه سرو نو نشیند
زنده است کسی که در دیارش****ماند خلفی به یادگارش
می‌کرد بدین طمع کرمها****می‌داد به سائلان درمها
بدی به هزار بدره می‌جست****می‌کاشت سمن ولی نمی‌رست
در می‌طلبید و در نمی‌یافت****وز درطلبی عنان نمی‌تافت
و آگه نه که در جهان درنگی****پوشیده بود صلاح رنگی
هرچ آن‌طلبی اگر نباشد****از مصلحتی به در نباشد
هر نیک و بدی که در شمارست****چون در نگری صلاح کارست
بس یافته کان به ساز بینی****نایافته به چو باز بینی
بسیار غرض که در نورداست****پوشیدن او صلاح مرد است
هرکس به تکیست بیست در بیست****واگه نه کسی که مصلحت چیست
سررشته غیب ناپدیدست****پس قفل که بنگری کلیدست
چون در طلب از برای فرزند****می‌بود چو کان به لعل دربند
ایزد به تضرعی که شاید****دادش پسری چنانکه باید
نو رسته گلی چو نار خندان****چه نار و چه گل هزار چندان
روشن گهری ز تابناکی****شب روز کن سرای خاکی
چون دید پدر جمال فرزند****بگشاد در خزینه را بند
از شادی آن خزینه خیزی****می‌کرد چو گل خزینه ریزی
فرمود ورا به دایه دادن****تا رسته شود ز مایه دادن
دورانش به حکم دایگانی****پرورد به شیر مهربانی
هر شیر که در دلش سرشتند****حرفی ز وفا بر او نوشتند
هر مایه که از غذاش دادند****دل دوستیی در او نهادند
هر نیل که بر رخش کشیدند****افسون دلی بر او دمیدند
چون لاله دهن به شیر میشست****چون برگ سمن به شیر می‌رست
گفتی که به شیر بود شهدی****یا بود مهی میان مهدی
از مه چو دو هفته بود رفته****شد ماه دو هفته بر دو هفته
شرط هنرش تمام کردند****قیس هنریش نام کردند
چون بر سر این گذشت سالی****بفزود جمال را کمالی
عشقش به دو دستی آب می‌داد****زو گوهر عشق تاب می‌داد
سالی دو سه در نشاط و بازی****می‌رست به باغ دل‌نوازی
چون شد به قیاس هفت ساله****آمود بنفشه کرد لاله
کز هفت به ده رسید سالش****افسانه خلق شد جمالش
هرکس که رخش ز دور دیدی****بادی ز دعا بر او دمیدی
شد چشم پدر به روی او شاد****از خانه به مکتبش فرستاد
دادش به دبیر دانش‌آموز****تا رنج بر او برد شب و روز
جمع آمده از سر شکوهی****با او به موافقت گروهی
هر کودکی از امید و از بیم****مشغول شده به درس و تعلیم
با آن پسران خرد پیوند****هم لوح نشسته دختری چند
هر یک ز قبیله‌ای و جائی****جمع آمده در ادب سرائی
قیس هنری به علم خواندن****یاقوت لبش به در فشاندن
بود از صدف دگر قبیله****ناسفته دریش هم طویله
آفت نرسیده دختری خوب****چون عقل به نام نیک منسوب
آراسته لعبتی چو ماهی****چون سرو سهی نظاره گاهی
شوخی که به غمزه‌ای کمینه****سفتی نه یکی هزار سینه
آهو چشمی که هر زمانی****کشتی به کرشمه‌ای جهانی
ماه عربی به رخ نمودن****ترک عجمی به دل ربودن
زلفش چو شبی رخش چراغی****یا مشعله‌ای به چنگ زاغی
کوچک دهنی بزرگ سایه****چون تنگ شکر فراخ مایه
شکر شکنی به هر چه خواهی****لشگرشکن از شکر چه خواهی
تعویذ میان هم‌نشینان****در خورد کنار نازنینان
محجوبه بیت زندگانی****شه بیت قصیده جوانی
عقد زنخ از خوی جبینش****وز حلقه زلف عنبرینش
گلگونه ز خون شیر پرورد****سرمه ز سواد مادر آورد
بر رشته زلف و عقد خالش****افزوده جواهر جمالش
در هر دلی از هواش میلی****گیسوش چو لیل و نام لیلی
از دلداری که قیس دیدش****دلداد و به مهر دل خریدش
او نیز هوای قیس می‌جست****در سینه هردو مهر می‌رست
عشق آمد و جام خام در داد****جامی به دو خوی رام در داد
مستی به نخست باده سختست****افتادن نافتاده سختست
چون از گل مهر بو گرفتند****با خود همه روزه خو گرفتند
این جان به جمال آن سپرده****دل برده ولیک جان نبرده
وان بر رخ این نظر نهاده****دل داده و کام دل نداده
یاران به حساب علم خوانی****ایشان به حساب مهربانی
یاران سخن از لغت سرشتند****ایشان لغتی دگر نوشتند
یاران ورقی ز علم خواندند****ایشان نفسی به عشق راندند
یاران صفت فعال گفتند****ایشان همه حسب حال گفتند
یاران به شمار پیش بودند****و ایشان به شمار خویش بودند

بخش ۱۲ - عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر

هر روز که صبح بردمیدی****یوسف رخ مشرقی رسیدی
کردی فلک ترنج پیکر****ریحانی او ترنجی از زر
لیلی ز سر ترنج بازی****کردی ز زنخ ترنج سازی
زان تازه ترنج نو رسیده****نظاره ترنج کف بریده
چون بر کف او ترنج دیدند****از عشق چو نار می‌کفیدند
شد قیس به جلوه‌گاه غنجش****نارنج رخ از غم ترنجش
برده ز دماغ دوستان رنج****خوشبوئی آن ترنج و نارنج
چون یک چندی براین برآمد****افغان ز دو نازنین برآمد
عشق آمد و کرد خانه خالی****برداشته تیغ لاابالی
غم داد و دل از کنارشان برد****وز دل شدگی قرارشان برد
زان دل که به یکدیگر نهادند****در معرض گفتگو فتادند
این پرده دریده شد ز هر سوی****وان راز شنیده شد به هر کوی
زین قصه که محکم آیتی بود****در هر دهنی حکایتی بود
کردند بسی به هم مدارا****تا راز نگردد آشکارا
بند سر نافه گرچه خشک است****بوی خوش او گوای مشک است
یاری که ز عاشقی خبر داشت****برقع ز جمال خویش برداشت
کردند شکیب تا بکوشند****وان عشق برهنه را بپوشند
در عشق شکیب کی کند سود****خورشید به گل نشاید اندود
چشمی به هزار غمزه غماز****در پرده نهفته چون بود راز
زلفی به هزار حلقه زنجیر****جز شیفته دل شدن چه تدبیر
زان پس چو به عقل پیش دیدند****دزدیده به روی خویش دیدند
چون شیفته گشت قیس را کار****در چنبر عشق شد گرفتار
از عشق جمال آن دلارام****نگرفت هیچ منزل آرام
در صحبت آن نگار زیبا****می‌بود ولیک ناشکیبا
یکباره دلش ز پا درافتاد****هم خیک درید و هم خر افتاد
و آنان که نیوفتاده بودند****مجنون لقبش نهاده بودند
او نیز به وجه بینوائی****می‌داد بر این سخن گوائی
از بس که سخن به طعنه گفتند****از شیفته ماه نو نهفتند
از بس که چو سگ زبان کشیدند****ز آهو بره سبزه را بریدند
لیلی چون بریده شد ز مجنون****می‌ریخت ز دیده در مکنون
مجنون چو ندید روی لیلی****از هر مژه‌ای گشاد سیلی
می‌گشت به گرد کوی و بازار****در دیده سرشک و در دل آزار
می‌گفت سرودهای کاری****می‌خواند چو عاشقان به زاری
او می‌شد و می‌زدند هرکس****مجنون مجنون ز پیش و از پس
او نیز فسار سست می‌کرد****دیوانگیی درست می‌کرد
می‌راند خری به گردن خرد****خر رفت و به عاقبت رسن برد
دل را به دو نیم کرد چون ناز****تا دل به دو نیم خواندش یار
کوشید که راز دل بپوشد****با آتش دل که باز کوشد
خون جگرش به رخ برآمد****از دل بگذشت و بر سر آمد
او در غم یار و یار ازو دور****دل پرغم و غمگسار از او دور
چون شمع به ترک خواب گفته****ناسوده به روز و شب نخفته
می‌کشت ز درد خویشتن را****می‌جست دوای جان و تن را
می‌کند بدان امید جانی****می‌کوفت سری بر آستانی
هر صبحدمی شدی شتابان****سرپای برهنه در بیابان
او بنده یار و یار در بند****از یکدیگر به بوی خرسند
هر شب ز فراق بیت خوانان****پنهان رفتی به کوی جانان
در بوسه زدی و بازگشتی****بازآمدنش دراز گشتی
رفتنش به از شمال بودی****باز آمدنش به سال بودی
در وقت شدن هزار برداشت****چون آمد خار در گذر داشت
می‌رفت چنانکه آب در چاه****می‌آمد صد گریوه بر راه
پای آبله چون به یار می‌رفت****بر مرکب راهوار می‌رفت
باد از پس داشت چاه در پیش****کامد به وبال خانه خویش
گر بخت به کام او زدی ساز****هرگز به وطن نیامدی باز

بخش ۱۳ - در صفت عشق مجنون

سلطان سریر صبح خیزان****سر خیل سپاه اشک ریزان
متواری راه دلنوازی****زنجیری کوی عشقبازی
قانون مغنینان بغداد****بیاع معاملان فریاد
طبال نفیر آهنین کوس****رهیان کلیسیای افسوس
جادوی نهفته دیو پیدا****هاروت مشوشان شیدا
کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت****دل خوش کن صدهزار بی رخت
اقطاع ده سپاه موران****اورنگ نشین پشت گوران
دراجه قلعه‌های وسواس****دارنده پاس دیر بی‌پاس
مجنون غریب دل شکسته****دریای ز جوش نانشسته
یاری دو سه داشت دل رمیده****چون او همه واقعه رسیده
با آن دو سه یار هر سحرگاه****رفتی به طواف کوی آن ماه
بیرون ز حساب نام لیلی****با هیچ سخن نداشت میلی
هرکس که جز این سخن گشادی****نشنودی و پاسخش ندادی
آن کوه که نجد بود نامش****لیلی به قبیله هم مقامش
از آتش عشق و دود اندوه****ساکن نشدی مگر بر آن کوه
بر کوه شدی و میزدی دست****افتان خیزان چو مردم مست
آواز نشید برکشیدی****بی‌خود شده سو به سو دویدی
وانگه مژه را پر آب کردی****با باد صبا خطاب کردی
کی باد صبا به صبح برخیز****در دامن زلف لیلی آویز
گو آنکه به باد داده تست****بر خاک ره اوفتاده تست
از باد صبا دم تو جوید****با خاک زمین غم تو گوید
بادی بفرستش از دیارت****خاکیش بده به یادگارت
هر کو نه چو باد بر تو لرزد****نه باد که خاک هم نیرزد
وانکس که نه جان به تو سپارد****آن به که ز غصه جان برآرد
گر آتش عشق تو نبودی****سیلاب غمت مرا ربودی
ور آب دو دیده نیستی یار****دل سوختی آتش غمت زار
خورشید که او جهان فروزست****از آه پرآتشم بسوزست
ای شمع نهان خانه جان****پروانه خویش را مرنجان
جادو چشم تو بست خوابم****تا گشت چنین جگر کبابم
ای درد و غم تو راحت دل****هم مرهم و هم جراحت دل
قند است لب تو گر توانی****از وی قدری به من رسانی
کاشفته گی مرا درین بند****معجون مفرح آمد آن قند
هم چشم بدی رسید ناگاه****کز چشم تو اوفتادم ای ماه
بس میوه آبدار چالاک****کز چشم بد اوفتاد بر خاک
انگشت کش زمانه‌اش کشت****زخمیست کشنده زخم انگشت
از چشم رسیدگی که هستم****شد چون تو رسیده‌ای ز دستم
نیلی که کشند گرد رخسار****هست از پی زخم چشم اغیار
خورشید که نیلگون حروفست****هم چشم رسیده کسوفست
هر گنج که برقعی نپوشد****در بردن آن جهان بکوشد
روزی که هوای پرنیان پوش****خلخال فلک نهاد بر گوش
سیماب ستارها در آن صرف****شد ز آتش آفتاب شنگرف
مجنون رمیده دل چو سیماب****با آن دو سه یار ناز برتاب
آمد به دیار یار پویان****لبیک زنان و بیت گویان
می‌شد سوی یار دل رمیده****پیراهن صابری دریده
می‌گشت به گرد خرمن دل****می‌دوخت دریده دامن دل
می‌رفت نوان چو مردم مست****می‌زد به سر و به روی بر دست
چون کار دلش ز دست بگذشت****بر خرگه یار مست بگذشت
بر رسم عرب نشسته آنماه****بر بسته ز در شکنج خرگاه
آن دید درین و حسرتی خورد****وین دید در آن و نوحه‌ای کرد
لیلی چو ستاره در عماری****مجنون چو فلک به پرده‌داری
لیلی کله بند باز کرده****مجنون گله‌ها دراز کرده
لیلی ز خروش چنگ در بر****مجنون چو رباب دست بر سر
لیلی نه که صبح گیتی افروز****مجنون نه که شمع خویشتن سوز
لیلی بگذار باغ در باغ****مجنون غلطم که داغ بر داغ
لیلی چو قمر به روشنی چست****مجنون چو قصب برابرش سست
لیلی به درخت گل نشاندن****مجنون به نثار در فشاندن
لیلی چه سخن؟ پری فشی بود****مجنون چه حکایت؟ آتشی بود
لیلی سمن خزان ندیده****مجنون چمن خزان رسیده
لیلی دم صبح پیش می‌برد****مجنون چو چراغ پیش می‌مرد
لیلی به کرشمه زلف بر دوش****مجنون به وفاش حلقه در گوش
لیلی به صبوح جان نوازی****مجنون به سماع خرقه بازی
لیلی ز درون پرند می‌دوخت****مجنون ز برون سپند می‌سوخت
لیلی چو گل شکفته می‌رست****مجنون به گلاب دیده می‌شست
لیلی سر زلف شانه می‌کرد****مجنون در اشک دانه می‌کرد
لیلی می مشگبوی در دست****مجنون نه ز می ز بوی می مست
قانع شده این از آن به بوئی****وآن راضی از این به جستجوئی
از بیم تجسس رقیبان****سازنده ز دور چون غریبان
تا چرخ بدین بهانه برخاست****کان یک نظر از میانه برخاست

بخش ۱۴ - رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی

چون راه دیار دوست بستند****بر جوی بریده پل شکستند
مجنون ز مشقت جدائی****کردی همه شب غزل‌سرائی
هردم ز دیار خویش پویان****بر نجد شدی سرود گویان
یاری دو سه از پس اوفتاده****چون او همه عور و سرگشاده
سودا زده زمانه گشته****در رسوائی فسانه گشته
خویشان همه در شکایت او****غمگین پدر از حکایت او
پندش دادند و پند نشیند****گفتند فسانه چند نشیند
پند ار چه هزار سودمند است****چون عشق آمد چه جای پند است
مسکین پدرش بمانده در بند****رنجور دل از برای فرزند
در پرده آن خیال بازی****بیچاره شده ز چاره‌سازی
پرسید ز محرمان خانه****گفتند یکایک این فسانه
کو دل به فلان عروس دادست****کز پرده چنین به در فتادست
چون قصه شنید قصد آن کرد****کز چهره گل فشاند آن گرد
آن در که جهان بدو فروزد****بر تاج مراد خود بدوزد
وآن زینت قوم را به صد زین****خواهد ز برای قره‌العین
پیران قبیله نیز یک سر****بستند برآن مراد محضر
کان در نسفته را درآن سفت****با گوهر طاق خود کند جفت
یکرویه شد آن گروه را رای****کاهنگ سفر کنند از آنجای
از راه نکاح اگر توانند****آن شیفته را به مه رسانند
چون سید عامری چنان دید****از گریه گذشت و باز خندید
با انجمنی بزرگ برخاست****کرد از همه روی برگ ره راست
آراسته با چنان گروهی****می‌رفت به بهترین شکوهی
چون اهل قبیله دل آرام****آگاه شدند خاص تا عام
رفتند برون به میزبانی****ار راه وفا و مهربانی
در منزل مهر پی فشردند****وآن نزل که بود پیش بردند
با سید عامری به یک بار****گفتند چه حاجت است پیش‌آر
مقصود بگو که پاس داریم****در دادن آن سپاس داریم
گفتا که مرادم آشنائیست****آنهم ز پی دو روشنائیست
وانگه پدر عروس را گفت****کاراسته باد جفت با جفت
خواهم به طریق مهر و پیوند****فرزند ترا ز بهر فرزند
کاین تشنه جگر که ریگ زاده است****بر چشمه تو نظر نهاده است
هر چشمه که آب لطف دارد****چون تشنه خورد به جان گوارد
زینسان که من این مراد جویم****خجلت نبرم برآنچه گویم
معروف‌ترین این زمانه****دانی که منم درین میانه
هم حشمت و هم خزینه دارم****هم آلت مهر و کینه دارم
من در خرم و تو در فروشی****بفروش متاع اگر به هوشی
چندان که بها کنی پدیدار****هستم به زیادتی خریدار
هر نقد که آن بود بهائی****بفروش چو آمدش روائی
چون گفته شد این حدیث فرخ****دادش پدر عروس پاسخ
کاین گفته نه برقرار خویش است****میگو تو فلک به کار خویش است
گرچه سخن آبدار بینم****با آتش تیزکی نشینم
گردوستپی درین شمار است****دشمن کامیش صدهزار است
فرزند تو گر چه هست بدرام****فرخ نبود چو هست خودکام
دیوانگیی همی نماید****دیوانه حریف ما نشاید
اول به دعا عنایتی کن****وانگه ز وفا حکایتی کن
تا او نشود درست گوهر****این قصه نگفتنی است دیگر
گوهر به خلل خرید نتوان****در رشته خلل کشید نتوان
دانی که عرب چه عیب جویند****این کار کنم مرا چه گویند
با من بکن این سخن فراموش****ختم است برین و گشت خاموش
چون عامریان سخن شنیدند****جز باز شدن دری ندیدند
نومید شده ز پیش رفتند****آزرده به جای خویش رفتند
هر یک چو غریب غم رسیده****از راه زبان ستم رسیده
مشغول بدانکه گنج بازند****وان شیفته را علاج سازند
وانگه به نصیحتش نشاندند****بر آتش خار می‌فشاندند
کاینجا به از آن عروس دلبر****هستند بتان روح پرور
یاقوت لبان در بناگوش****هم غالیه پاش و هم قصب پوش
هر یک به قیاس چون نگاری****آراسته‌تر ز نو بهاری
در پیش صد آشنا که هستی****بیگانه چرا همی پرستی
بگذار کزین خجسته نامان****خواهیم ترا بتی خرامان
یاری که دل ترا نوازد****چون شکر و شیر با تو سازد

بخش ۱۵ - زاری کردن مجنون در عشق لیلی

مجنون چو شنید پند خویشان****از تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن را****کاین مرده چه می‌کند کفن را
آن کز دو جهان برون زند تخت****در پیرهنی کجا کشد رخت
چون وامق از آرزوی عذرا****گه کوه گرفت و گاه صحرا
ترکانه ز خانه رخت بربست****در کوچگه رحیل بنشست
دراعه درید و درع می‌دوخت****زنجیر برید و بند می‌سوخت
می‌گشت ز دور چون غریبان****دامن بدریده تا گریبان
بر کشتن خویش گشته والی****لاحول ازو به هر حوالی
دیوانه صفت شده به هر کوی****لیلی لیلی زنان به هر سوی
احرام دریده سر گشاده****در کوی ملامت او فتاده
با نیک و بدی که بود در ساخت****نیک از بد و بد ز نیک نشناخت
می‌خواند نشید مهربانی****بر شوق ستاره یمانی
هر بیت که آمد از زبانش****بر یاد گرفت این و آتش
حیران شده هر کسی در آن پی****می‌دید و همی گریست بر وی
او فارغ از آنکه مردمی هست****یا بر حرفش کسی نهد دست
حرف از ورق جهان سترده****می‌بود نه زنده و نه مرده
بر سنگ فتاده خوار چون گل****سنگ دگرش فتاده بر دل
صافی تن او چو درد گشته****در زیر دو سنگ خرد گشته
چون شمع جگر گداز مانده****یا مرغ ز جفت باز مانده
در دل همه داغ دردناکی****بر چهره غبارهای خاکی
چون مانده شد از عذاب و اندوه****سجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به هایهای بگریست****کاوخ چکنم دوای من چیست
آواره ز خان و مان چنانم****کز کوی به خانه ره ندانم
نه بر در دیر خود پناهی****نه بر سر کوی دوست راهی
قرابه نام و شیشه ننگ****افتاد و شکست بر سر سنگ
شد طبل بشارتم دریده****من طبل رحیل برکشیده
ترکی که شکار لنگ اویم****آماجگه خدنگ اویم
یاری که ز جان مطیعم او را****در دادن جان شفیعم او را
گر مستم خواند یار مستم****ور شیفته گفت نیز هستم
چون شیفتگی و مستیم هست****در شیفته دل مجوی و در مست
آشفته چنان نیم به تقدیر****کاسوده شوم به هیچ زنجیر
ویران نه چنان شد است کارم****کابادی خویش چشم دارم
ای کاش که بر من اوفتادی****خاکی که مرا به باد دادی
یا صاعقه‌ای درآمدی سخت****هم خانه بسوختی و هم رخت
کس نیست که آتشی در آرد****دود از من و جان من برآرد
اندازد در دم نهنگم****تا باز رهد جهان ز ننگم
از ناخلفی که در زمانم****دیوانه خلق و دیو خانم
خویشان مرا ز خوی من خار****یاران مرا ز نام من عار
خونریز من خراب خسته****هست از دیت و قصاص رسته
ای هم نفسان مجلس ورود****بدرود شوید جمله بدرود
کان شیشه می که بود در دست****افتاده شد آبگینه بشکست
گر در رهم آبگینه شد خورد****سیل آمد و آبگینه را برد
تا هر که به من رسید رایش****نازارد از آبگینه پایش
ای بی‌خبران ز درد و آهم****خیزید و رها کنید راهم
من گم شده‌ام مرا مجوئید****با گم شدگان سخن مگوئید
تا کی ستم و جفا کنیدم****با محنت خود رها کنیدم
بیرون مکنید از این دیارم****من خود به گریختن سوارم
از پای فتاده‌ام چه تدبیر****ای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دل سپرده تست****زنده به توبه که مرده تست
بنواز به لطف یک سلامم****جان تازه نما به یک پیامم
دیوانه منم به رای و تدبیر****در گردن تو چراست زنجیر
در گردن خود رسن میفکن****من به باشم رسن به گردن
زلف تو درید هر چه دل دوخت****این پرده‌دری ورا که آموخت
دل بردن زلف تو نه زور است****او هندو و روزگار کور است
کاری بکن ای نشان کارم****زین چه که فرو شدم برآرم
یا دست بگیر از این فسوسم****یا پای بدار تا ببوسم
بی کار نمی‌توان نشستن****در کنج خطاست دست بستن
بی‌رحمتم این چنین چه ماندی****(ارحم ترحم) مگر نخواندی
آسوده که رنج بر ندارد****از رنجوران خبر ندارد
سیری که به گرسنه نهد خوان****خردک شکند به کاسه در نان
آن راست خبر از آتش گرم****کو دست درو زند بی‌آزرم
ای هم من و هم تو آدمیزاد****من خار خسک تو شاخ شمشاد
زرنیخ چو زر کجا عزیز است****زان یک من ازین به یک پشیز است
ای راحت جان من کجائی****در بردن جان من چرائی
جرم دل عذر خواه من چیست****جز دوستیت گناه من چیست
یکشب ز هزار شب مرا باش****یک رای صواب گو خطا باش
گردن مکش از رضای اینکار****در گردن من خطای اینکار
این کم زده را که نام کم نیست****آزرم تو هست هیچ غم نیست
صفرای تو گر مشام سوز است****لطفت ز پی کدام روز است
گر خشم تو آتشی زند تیز****آبی ز سرشک من بر او ریز
ای ماه نوم ستاره تو****من شیفته نظاره تو
به گر به توام نمی‌نوازند****کاشفته و ماه نو نسازند
از سایه نشان تو نه پرسم****کز سایه خویشتن می‌بترسم
من کار ترا به سایه دیده****تو سایه ز کار من بریده
بردی دل و جانم این چه شور است****این بازی نیست دست زور است
از حاصل تو که نام دارم****بی‌حاصلی تمام دارم
بر وصل تو گرچه نیست دستم****غم نیست چو بر امید هستم
گر بیند طفل تشنه در خواب****کورا به سبوی زر دهند آب
لیکن چو ز خواب خوش براید****انگشت ز تشنگی بخاید
پایم چو دولام خم‌پذیر است****دستم چو دو یا شکنج گیر است
نام تو مرا چو نام دارد****کو نیز دویا دولام دارد
عشق تو ز دل نهادنی نیست****وین راز به کس گشادنی نیست
با شیر به تن فرو شد این راز****با جان به در آید از تنم باز
این گفت و فتاد بر سر خاک****نظارگیان شدند غمناک
گشتند به لطف چاره سازش****بردند به سوی خانه بازش
عشقی که نه عشق جاودانیست****بازیچه شهوت جوانیست
عشق آن باشد که کم نگردد****تا باشد از این قدم نگردد
آن عشق نه سرسری خیالست****کورا ابد الابد زوالست
مجنون که بلند نام عشقست****از معرفت تمام عشقست
تا زنده به عشق بارکش بود****چون گل به نسیم عشق خوش بود
واکنون که گلش رحیل یابست****این قطره که ماند ازو گلابست
من نیز بدان گلاب خوشبوی****خوش می‌کنم آب خود درین جوی

بخش ۱۶ - بردن پدر مجنون را به خانه کعبه

چون رایت عشق آن جهانگیر****شد چون مه لیلی آسمان گیر
هرروز خمیده نام تر گشت****در شیفتگی تمامتر گشت
هر شیفتگی کز آن نورداست****زنجیر بر صداع مرد است
برداشته دل ز کار او بخت****درمانده پدر به کار او سخت
می‌کرد نیایش از سر سوز****تازان شب تیره بردمد روز
حاجت گاهی نرفته نگذاشت****الا که برفت و دست برداشت
خویشان همه در نیاز با او****هر یک شده چاره‌ساز با او
بیچارگی ورا چو دیدند****در چاره‌گری زبان کشیدند
گفتند به اتفاق یک سر****کز کعبه گشاده گردد این در
حاجت گه جمله جهان اوست****محراب زمین و آسمان اوست
پذرفت که موسم حج آید****ترتیب کند چنانکه باید
چون موسم حج رسید برخاست****اشتر طلبید و محمل آراست
فرزند عزیز را به صد جهد****بنشاند چو ماه در یکی مهد
آمد سوی کعبه سینه پرجوش****چون کعبه نهاد حلقه بر گوش
گوهر به میان زر برآمیخت****چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت
شد در رهش از بسی خزانه****آن خانه گنج گنج خانه
آندم که جمال کعبه دریافت****دریافتن مراد بشتافت
بگرفت به رفق دست فرزند****در سایه کعبه داشت یکچند
گفت ای پسر این نه جای بازیست****بشتاب که جای چاره سازیست
در حلقه کعبه کن دست****کز حلقه غم بدو توان رست
گو یارب از این گزاف کاری****توفیق دهم به رستگاری
رحمت کن و در پناهم آور****زین شیفتگی به راهم آور
دریاب که مبتلای عشقم****و آزاد کن از بلای عشقم
مجنون چو حدیث عشق بشنید****اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست****در حلقه زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر****کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم****بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی****کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم****گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم****جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی****سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت****وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم****کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور****واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم****عاشق‌تر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن****لیلی‌طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی****هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای****بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده‌ام چو مویش از غم****یک موی نخواهم از سرش کم
از حلقه او به گوشمالی****گوش ادبم مباد خالی
بی‌باده او مباد جامم****بی‌سکه او مباد نامم
جانم فدی جمال بادش****گر خون خوردم حلال بادش
گرچه ز غمش چو شمع سوزم****هم بی غم او مباد روزم
عشقی که چنین به جای خود باد****چندانکه بود یکی به صد باد
می‌داشت پدر به سوی او گوش****کاین قصه شنید گشت خاموش
دانست که دل اسیر دارد****دردی نه دوا پذیر دارد
چون رفت به خانه سوی خویشان****گفت آنچه شنید پیش ایشان
کاین سلسله‌ای که بند بشکست****چون حلقه کعبه دید در دست
زو زمزمه‌ای شنید گوشم****کاورد چو زمزمی به جوشم
گفتم مگر آن صحیفه خواند****کز محنت لیلیش رهاند
او خود همه کام ورای او گفت****نفرین خود و دعای او گفت
چون گشت به عالم این سخن فاش****افتاد ورق به دست اوباش
کز غایت عشق دلستانی****شد شیفته نازنین جوانی
هر نیک و بدی کزو شنیدند****در نیک و بدی زبان کشیدند
لیلی ز گزاف یاوه‌گویان****در خانه غم نشست مویان
شخصی دو زخیل آن جمیله****گفتند به شاه آن قبیله
کاشفته جوانی از فلان دشت****بدنام کن دیار ما گشت
آید همه روز سرگشاده****جوقی چو سگ از پی اوفتاده
در حله ما ز راه افسوس****گه رقص کند گهی زمین بوس
هردم غزلی دگر کند ساز****هم خوش غزلست و هم خوش آواز
او گوید و خلق یاد گیرند****ما را و ترا به باد گیرند
در هر غزلی که می‌سراید****صد پرده‌دری همی‌نماید
لیلی ز نفیر او به داغست****کاین باد هلاک آن چراغست
بنمای به قهر گوشمالش****تا باز رهد مه از وبالش
چون آگه گشت شحنه زین حال****دزد آبله پای ز شحنه قتال
شمشیر کشید و داد تابش****گفتا که بدین دهم جوابش
از عامریان یکی خبر داشت****این قصه بحی خویش برداشت
با سید عامری در آن باب****گفت آفت نارسیده دریاب
کان شحنه جانستان خونریز****آبی تند است و آتشی تیز
ترسم مجنون خبر ندارد****آنگه دارد که سر ندارد
زآن چاه گشاده سر که پیش است****دریافتنش به جای خویش است
سرگشته پدر ز مهربانی****برجست بشفقتی که دانی
فرمود به دوستان همزاد****تا بر پی او روند چون باد
آن سوخته را به دلنوازی****آرند ز راه چاره‌سازی
هرسو بطلب شتافتندش****جستند ولی نیافتندش
گفتند مگر کاجل رسیدش****یا چنگ درنده‌ای دریدش
هر دوستی از قبیله گاهی****می‌خورد دریغ و می‌زد آهی
گریان همه اهل خانه او****از گم شدن نشانه او
وآن گوشه‌نشین گوش سفته****چون گنج به گوشه‌ای نهفته
از مشغله‌های جوش بر جوش****هم گوشه گرفته بود و هم گوش
در طرف چنان شکارگاهی****خرسند شده به گرد راهی
گرگی که به زور شیر باشد****روبه به ازو چو سیر باشد
بازی که نشد به خورد محتاج****رغبت نکند به هیچ دراج
خشگار گرسنه را کلیچ است****باسیری نان میده هیچ است
چون طبع به اشتها شود گرم****گاورس درشت را کند نرم
حلوا که طعام نوش بهر است****در هیضه‌خوری به جای زهر است
مجنون که ز نوش بود بی‌بهر****می‌خورد نوالهای چون زهر
می‌داد ز راه بینوائی****کالای کساد را روائی
نه نه غم او نه آنچنان بود****کز غایت او غمی توان بود
کان غم که بدو برات می‌داد****از بند خودش نجات می‌داد
در جستن گنج رنج می‌برد****بی‌آنکه رهی به گنج می‌برد
شخصی ز قبیله بنی‌سعد****بگذشت بر او چو طالع سعد
دیدش به کناره سرابی****افتاده خراب در خرابی
چون لنگر بیت خویشتن لنگ****معنیش فراخ و قافیت تنگ
یعنی که کسی ندارم از پس****بی‌فافیت است مرد بی کس
چون طالع خویشتن کمان گیر****در سجده کمان و در وفا تیر
یعنی که وبالش آن نشانداشت****کامیزش تیر در کمان داشت
جز ناله کسی نداشت همدم****جز سایه کسی نیافت محرم
مرد گذرنده چون در او دید****شکلی و شمایلی نکو دید
پرسید سخن زهر شماری****جز خامشیش ندید کاری
چون از سخنش امید برداشت****بگذشت و ورا به جای بگذاشت
زآنجا به دیار او گذر کرد****زو اهل قبیله را خبر کرد
کاینک به فلان خرابی تنگ****می‌پیچد همچو مار بر سنگ
دیوانه و دردمند و رنجور****چون دیو ز چشم آدمی دور
از خوردن زخم سفته جانش****پیدا شده مغزن استخوانش
بیچاره پدر چو زو خبر یافت****روی از وطن و قبیله برتافت
می‌گشت چو دیو گرد هر غار****دیوانه خویش در طلب کار
دیدش به رفاق گوشه‌ای تنگ****افتاده و سر نهاده بر سنگ
با خود غزلی همی سگالید****گه نوجه نمود و گاه نالید
خوناب جگر ز دیده ریزان****چون بخت خود اوفتان و خیزان
از باده بیخودی چنان مست****کاگه نه که در جهان کسی هست
چون دید پدر سلام دادش****پس دلخوشیی تمام دادش
مجنون چو صلابت پدر دید****در پای پدر چو سایه غلتید
کی تاج سرو سریر جانم****عذرم بپذیر ناتوانم
می‌بین و مپرس حالتم را****میکن به قضا حوالتم را
چون خواهم چون که در چنین روز****چشم تو ببیندم بدین روز
از آمدن تو روسیاهم****عذرت به کدام روی خواهم
دانی که حساب کار چونست****سررشته ز دست ما برونست

بخش ۱۷ - پند دادن پدر مجنون را

 

چون دید پدر به حال فرزند****آهی بزد و عمامه بفکند
نالید چو مرغ صبحگاهی****روزش چو شبی شد از سیاهی
گفت ای ورق شکنج دیده****چون دفتر گل ورق دریده
ای شیفته چند بیقراری****وی سوخته چند خامکاری
چشم که رسید در جمالت****نفرین که داد گوشمالت
خون که گرفت گردنت را****خار که خلید دامنت را
از کار شدی چه کارت افتاد****در دیده کدام خارت افتاد
شوریده بود نه چون تو بدبخت****سختیش رسد نه این چنین سخت
مانده نشدی ز غم کشیدن؟****وز طعنه دشمنان شنیدن
دل سیر نگستی از ملامت؟****زنده نشدی بدین قیامت؟
بس کن هوسی که پیش بردی****کاب من و سنگ خویش بردی
در خرگه کار خرده کاری****عیبی است بزرگ بی‌قراری
عیب ارچه درون پوست بهتر****آیینه دوست دوست بهتر
آیینه ز روی راستگوئی****بنماید عیب تا بشوئی
آیینه ز خوب و زشت پاکست****این تعبیه خانه زای خاکست
بنشین وز دل رها کن این درد****آن به که نکوبی آهن سرد
گیرم که نداری آن صبوری****کز دوست کنی به صبر دوری
آخر کم از آنکه گاهگاهی****آیی و به ما کنی نگاهی
هرکس به هوای دل تکی راند****وز بهر گریختن تکی ماند
بی‌باده کفایتست مستی****بی آرزو آرزو پرستی
تو رفته به باد داده خرمن****من مانده چنین به کام دشمن
تا در من و در تو سکه‌ای هست****این سکه بد رها کن از دست
تو رود زنی و من زنم ران****تو جامه دری و من درم جان
عشق ارز تو آتشی برافروخت****دل سوخت ترا مرا جگر سوخت
نومید مشو ز چاره جستن****کز دانه شگفت نیست رستن
کاری که نه زو امیدداری****باشد سبب امیدواری
در نومیدی بسی امید است****پایان شب سیه سپید است
با دولتیان نشین و برخیز****زین بخت گریز پای بگریز
آواره مباد دولت از دست****چون دولت هست کام دل هست
دولت سبب گره گشائیست****پیروزه خاتم خدائیست
فتحی که بدو جهان گشادند****در دامن دولتش نهادند
گر صبر کنی به صبر بی‌شک****دولت به تو آید اندک اندک
دریا که چنین فراخ رویست****پالایش قطرهای جویست
وان کوه بلند کابرناکست****جمع آمده ریزه‌های خاکست
هان تانشوی به صابری سست****گوهر به درنگ می‌توان جست
بیرای مشوی که مرد بی‌رای****بی‌پای بود چو کرم بی‌پای
روباه ز گرگ بهره زان برد****کین رای بزرگ دارد آن خرد
دل را به کسی چه بایدت داد****کو ناوردت به سالها یاد
او بی‌تو چو گل تو پای در گل****او سنگ دل و تو سنگ بر دل
گر با تو حدیث او بگویند****رسوائی کار تو بجویند
زهریست به قهر نفس دادن****کژدم زده را کرفس دادن
مشغول شو ای پسر به کاری****تا بگذری از چنین شماری
هندو ز چه مغز پیل خارد؟****تا هندوستان به یاد نارد
جانی و عزیزتر ز جانی****در خانه بمان که خان و مانی
از کوه گرفتنت چه خیزد****جز آب که آن ز روی ریزد
هم سنگ درین رهست و هم چاه****می‌دار ز هر دو چشم بر راه
مستیز که شحنه در کمین است****زنجیر مبر که آهنین است
تو طفل رهی و فتنه رهدار****شمشیر ببین و سر نگه‌دار
پیش‌آر ز دوستان تنی چند****خوش باش به رغم دشمنی چند
مجنون به جواب آن شکرریز****بگشاد لب طبرزد انگیز
گفت ای فلک شکوه‌مندی****بالاترت از فلک بلندی
شاه دمن و رئیس اطلال****روی عرب از تو عنبربن خال
درگاه تو قبله سجودم****زنده به وجود تو وجودم
خواهم که همیشه زنده مانی****خود بی‌تو مباد زندگانی
زین پند خزینه‌ای که دادی****بر سوخته مرهمی نهادی
لیکن چه کنم من سیه روی****کافتاده بخودنیم در این کوی
زین ره که نه برقرار خویشم****دانی نه باختیار خویشم
من بسته و بندم آهنین است****تدبیر چه سود قسمت اینست
این بند به خود گشاد نتوان****واین بار زخود نهاد نتوان
تنها نه منم ستم رسیده****کودیده که صد چو من ندیده
سایه نه به خود فتاد در چاه****بر اوج به خویشتن نشد ماه
از پیکر پیل تا پرمور****کس نیست که نیست بر وی این زور
سنگ از دل تنگ من بکاهد****دلتنگی خویشتن که خواهد
بخت بد من مرا بجوید****بدبختی را زخود که شوید
گر دست رسی بدی در این راه****من بودمی آفتاب یا ماه
چون کار به اختیار ما نیست****به کردن کار کار ما نیست
خوشدل نزیم من بلاکش****وان کیست که دارد او دل خوش
چون برق ز خنده لب ببندم****ترسم که بسوزم ار بخندم
گویند مرا چرا نخندی****گریه است نشان دردمندی
ترسم چو نشاط خنده خیزد****سوز از دهنم برون گریزد

ادامه دارد...

بخش قبلی                بخش بعدی

دسته بندي: شعر,نظامی گنجوی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد