فوج

سنائی غزنوی_قصیده ها160تا204
امروز یکشنبه 19 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

سنائی غزنوی_قصیده ها160تا204

سنائی غزنوی_قصیده ها160تا204

حرف و

 

شماره قصیده 161: ای مقتدای اهل طریقت کلام تو

ای مقتدای اهل طریقت کلام تو****ای تو جهان صدق و جهانی غلام تو
تاثیر کرد صدق تو در سینه‌ها چنانک****شد بی‌نیاز مستمع از شرح نام تو
نام تو چون ورای زمانست و عقل و جان****کی مردم زمانه در آید به دام تو
چون نفس ما و نفس تو کشتهٔ حسام تست****برنده باد بر تو و ما بر ما حسام تو
ای باطن تو آینهٔ ظاهرت شده****برداشته ز پیش تو لحم و عظام تو
عشقت چو جوهریست که بی تو ترا مقیم****با من نشانده دارد و تو در مقام تو
معذور دار ازینکه درین راه مر مرا****پروای تو نمانده ز شادی سلام تو
دانم ز روی عقل که تو صورتی نه‌ای****ور نه بدیده روفتمی گرد گام تو
لب محرم رکاب تو ماند که بوسه داد****زیرا نبود واقف وقت کلام تو
لیک آن زمان ز عشق تو بر نعل مرکبت****دل صدهزار بوسه همی زد به نام تو
ای عامهٔ رسوم و همه شهر خاص تو****وی خاصهٔ خدای و همه خلق عام تو
نفس الف شدی تو ز تجرید چون ز عشق****پیوسته گشت با الفت عین و لام تو
اکنون نشانش آنکه ز سینه به جای موی****جز حرف عاشقی ندماند مسام تو
وامیست دوست را ز ره عشق بر تو جان****لیکن مباد توخته صد سال وام تو
چندی تو بر دوام چه سازی مدام وام****از وام خود جدا شو آنک دوام تو
چون پست همتان دگر در طریق عشق****هرگز مباد گام تو مامور کام تو

شماره قصیده 162: ای برده عقل ما اجل ناگهان تو

ای برده عقل ما اجل ناگهان تو****وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو
ای شاخ نو شکفته ناگه ز چشم بد****تابوت شوم روی شده بوستان تو
محروم گشته از گهر عقل جان تو****معزول مانده از سخن خوش زبان تو
جان تو پاسبان بقای تو بوده باز****با دزد عمر گشته قرین پاسبان تو
هنگام مرگ بهر جوانی و نازکیت****خون می‌گریست بر تو همی جانستان تو
ای آفتاب جان من از لطف و روشنی****خر پشتهٔ گلین ز چه شد سایبان تو
گر آب یابدی تنت از آب چشم من****شاخ فراق رویدی از استخوان تو
ای تاج تا قرین زمین گشته‌ای چو گنج****چون تاج خم گرفت قد دوستان تو
تاج ملوک را سر تختست جایگاه****در زیر خاک تیره چرا شد مکان تو
ای وا دریغ از آن دل بسیار مهر تو****ای وا دریغ از آب لب شکرفشان تو
بردار سر ز بالش خاک از برای آنک****دلها سبک شدست ز خواب گران تو
یک ره به عذر لعل شکرپاش برگشای****کاینک رهی به آشتی آمد به خوان تو
نی نی چه جای عذر و عتابست و آشتی****رفتی چنانکه باز نیابم نشان تو
شد تیره همچو موی تو روی چو ماه تو****شد چفته همچو زلف تو سرو روان تو
تابوت را که هیچ کسی تاجور ندید****آخر بیافت این شرف اندر زمان تو
مرگ آخر آن طویلهٔ گوهر فرو گسست****کز وی ستاره دید همی آسمان تو
خاک آخر آن دو دانهٔ یاقوت نیست کرد****کز تاب او پدید همی شد نشان تو
یارب چه آتشیست فراقت که تا ابد****دودی کبود سر زند از دودمان تو
ای کاج دانمی که در آنجای غمکشان****تو پیش ریخت خواهی یا پرنیان تو
باری بدانمی که پر از خاک گور شد****آن شکرین چو غالیه دانی دهان تو
باری بدانمی که چگونست زیر خاک****آن تیغ آب دادهٔ بسیار دان تو
باری بدانمی که بگو از چسان بریخت****آن زلف تاب دادهٔ عنبرفشان تو
دانم که لاله وار چو خون گشت و بترکید****آن در میان نرگس و گل دیدگان تو
گنج وفا و خدمت تو بود ذات من****تاج عطا و طلعت من بود جان تو
تاجی به زیر خاک ندیدم جز آن خویش****گنجی میان آب ندیدم جز آن تو
بودی وفا میان من و تو مقیم پار****اکنون عطا میان خدا و میان تو

شماره قصیده 163: ای تماشاگاه جانها صورت زیبای تو

ای تماشاگاه جانها صورت زیبای تو****وی کلاه فرق مردان پای تابهٔ پای تو
چرخ گردان در طواف خانهٔ تمکین تو****عقل پیر احسنت گوی حکمت برنای تو
چون خجل کردی دو عالم را پدید آمد ز رشگ****کحل ما زاغ‌البصر در دیدهٔ بینای تو
پاسبانان در و بام تواند اجرام چرخ****نایبان اندر زمین هستند شرع آرای تو
خلد را نور جمال از روی جان افروز تست****حور را عطر عذار از موی عنبرسای تو
کو یکی سلطان درین ایوان که او هم تخت تست****کو یکی رستم درین میدان که او همتای تو
کی فتند در خاک هنگام شفاعت گفت تو****ای ندیده بر زمین کس سایهٔ بالای تو
در شب معراج همراهت نبودی جبرییل****گر براق او نبودی همت والای تو
تا برونت آورد یزدان از نگارستان غیب****هر دو عالم کرد در حین روی سوی رای تو
ای مبارز راکبی کز صخره تا زهره بجست****خنگ زیور مرکب خوش گام ره پیمای تو
عرش چون فردوس اعلا سایبان تخت تست****زان که بهر خود ندارد سایبان مولای تو
گشت سیراب از شراب علم تو خلق دو کون****چون نگه کردیم تا لب بود پر دریای تو
ای دریغا گر بدندی تا بدیدندی به چشم****هم خلیل و هم کلیم آن حسن روح افزای تو
آن یکی از دیده کردی خدمت نعلین تو****وان دگر از مژه رفتی بی تکلف جای تو
در بهشت از بهر خودبینی نباشد آینه****آینهٔ سیمین‌بر آن آنجا بود سیمای تو
نیست امید سنایی در مقامات فزع****جز کف بخشنده و مهر جهان بخشای تو

شماره قصیده 164: جهان پر درد می‌بینم دوا کو

جهان پر درد می‌بینم دوا کو****دل خوبان عالم را وفا کو
ور از دوزخ همی ترسی شب و روز****دلت پر درد و رخ چون کهربا کو
بهشت عدن را بتوان خریدن****ولیکن خواجه را در کف بها کو
خرد گر پیشوای عقل باشد****پس این واماندگان را پیشوا کو
ز بهر نام و جان تا بام یابی****چو برگ توت گشتی توتیا کو
مگر عقل تو خود با تو نگفتست****قبا گیرم بیلفنجی بقا کو
درین ره گر همی جویی یکی را****سحر گاهان ترا پشت دوتا کو
به دعوی هر کسی گوید ترا ام****ولیکن گاه معنی شان گوا کو
سراسر جمله عالم پر یتیمست****یتیمی در عرب چون مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز شیرست****ولی شیری چو حیدر باسخا کو
سراسر جمله عالم پر زنانند****زنی چون فاطمه خیر النسا کو
سراسر جمله عالم پر شهیدست****شهیدی چون حسین کربلا کو
سراسر جمله عالم پر امامست****امامی چون علی موسی الرضا کو
سراسر جمله عالم پر ز مردست****ولی مردی چو موسی با عصا کو
سراسر جمله عالم حدیثست****حدیثی چون حدیث مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز عشقست****ولی عشق حقیقی با خدا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیرست****ولی پیری چو خضر با صفا کو
سراسر جمله عالم پر ز حسنست****ولی حسنی چو یوسف دلربا کو
سراسر جمله عالم پر ز دردست****ولی دردی چو ایوب و دوا کو
سراسر جمله عالم پر ز تختست****ولی تخت سلیمان و هوا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرغست****ولی مرغی چو بلبل با نوا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیکست****ولی پیکی چو عمر بادپا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرکب****ولی مرکب چو دلدل خوش روا کو
سراسر کان گیتی پر ز مس شد****ز مس هم زر نیامد کیمیا کو
سنایی نام بتوان کرد خود را****ولیکن چون سناییشان سنا کو

شماره قصیده 165: ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو

ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو****بار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو
پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکم****طرقوا گویان جان را بانگ بردا برد کو
در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زر****بی‌امید و بیم اشک لعل و روی زرد کو
نقشبند عقل و جان را در نگارستان عشق****زان می صاف ابد عمر ازل پرورد کو
محرمان را در حریم عشق چون نامحرمان****کعبه نقش کعبتین و سبحهٔ مهرهٔ نرد کو
شب روان را از پی زلف شب و رخسار روز****چون سپیده دم دم صافی و باد سرد کو
از دی و امروز و فردا گر بگوید جان فرد****پس ترا جان از دی امروز و فردا فرد کو
از برای انس جان اندر میان انس و جان****یک رفیق هم سرشت و هم دم و هم درد کو
گر همی دعوی کنی در مجلس افروزی چو شمع****پس برای جمع همچون شمعت از خود خورد کو
ور کمال ناقصان جویی همی بی علتی****همچو گردون گرد گرد تنت گرداگرد کو
در زوایای خرابات از چنین مستان هنوز****چند گویی مرد هست ار مرد هست آن مرد کو
بر درختی کاین چنین مرغان همی دستان زدند****زان درخت امروز شاخ و بیخ و برگ و ورد کو
ز آتش و باد و ز آب و خاک ایشان یادگار****یک فروغ و یک نسیم و یک نم و یک گرد کو

شماره قصیده 166: سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو

سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو****تیزبینی پاکدستی رهبری عمخوار کو
کرد اگر معنیست من معنی همی خواهم ز تو****گفت اگر دعویست با حق مر ترا گفتار کو
باستان دعوی نبود آخر زمان معنی نماند****ور تو گویی هست از این معنی ترا آثار کو
چون غلیواژند خلقان بر شده نزدیک چرخ****داده آوازی به یاران کی کسان دار کو
چیستی؟ مرغی ستوری آدمستی بازگو****ور به راه آدمی چون آدمت هنجار کو
ور طریقست سست داری کو تفکرها و فهم****ور به کوی مردمانی عقل عقل آوار کو
ور مجسطی‌وار عقلی دور داری از خطا****تجربتهای فنون قبهٔ زنگار کو
راه با همره روی همره نگویی تا کجاست****دین اگر بار یار داری مرد مردا یار کو
ور به شرع سیدی آگاهی از سر خدای****آب حنا بر ترید و سنگ بر رخسار کو
ور همی گویی که هستم چاکر شیر خدای****تن فدای تیغ و جان در خدمت دادار کو
گر تویی شبلی به یک سجده بنه ده روزه خوان****ور جنیدی شست روزه معدهٔ ناهار کو
ور همی گویی که چون بهلول من دیوانه‌ام****بر نشسته بر پلنگ و در دو دستت مار کو
اینهمه کردی که گفتم وز همه پرداختی****گاه آن آمد که گویی ای ملک دیدار کو
ای سنایی گر ترا تا روز محشر در شمار****پیش خوانده گفته را با گفته‌ها کردار کو

شماره قصیده 167: راه دین پیداست لیکن صادق دین‌دار کو

راه دین پیداست لیکن صادق دین‌دار کو****یک جهان معشوق بینم عاشق غمخوار کو
عالمی پر ذوالخمارست از خمار خواجگی****ای دریغا در جهان یک حیدر کرار کو
دیو مردم بین که خود را چون ملایک ساختند****با چنین دیوان بگو بند سلیمان‌وار کو
گر به بوی و رنگ گویی چون گلم پس همچو گل****مر ترا پایی پر از خاک و سری پر خار کو
معلف اسبان تازی را خران بگرفته‌اند****در چنین تشویش ملک ای زیرکان افسار کو
گشت پر طوفان ز نااهلان زمانه چون کنم****آن دعای نوح و آن کشتی دریا بار کو
هست پنجه سال تا تو لاف مردی می‌زنی****پس چو مردان یک دمت بی‌زحمت اغیار کو
طور هست و «لن ترانی» لیک چون موسی ترا****آن تجلای جلال و وعدهٔ دیدار کو
پیش ازین در راه دین بد صدهزار اسفندیار****گرد هفت اقلیم اکنون یک سپه‌سالار کو
گر به جنت در به دوزخ رخت بنهی پس ترا****سینه و دیده گهی پر نور و گه پر نار کو
هم ز وصل و هم ز محنت چون محبان هر زمان****چهره همچون لاله‌زار و دیده لولو بار کو
بی رجا و خوف گر گویی که هستی خاک و باد****پس بجای باد و خاک آرامش و رفتار کو
هو دج از معشوق و ربع از عاشقان خالی بماند****در دیار دردمندان یک در و دیار کو
زین سخن چندان که خواهی خوانده‌ام در گوش عقل****لیکن اندر دهر مردی عاقل و هشیار کو
رفت گبری پیش گبری گفت هم کیش توام****گبر گفت ار چون منی پس بر میان زنار کو
تو همی گویی که شب تا روز اندر طاعتم****پس نشان طاعتت بر روی چون دینار کو
طرفه مرغان بر درخت دین همی نالند زار****اندر آن گلزار جانت را نوای زار کو
چشم موسی تار شد بر طور غیرت ز انتظار****جلوهٔ توحید و برق خرمن اشرار کو
او ریا گر دم فرو بر بست از اسرار شوق****از لب داوود صوتی به ز موسیقار کو
سالها شد تا چو بلبل جملگی گفتی نکرد****پس چو باز آخر دمی کردار بی‌گفتار کو
کی نهی در راه هستی تو زمام نیستی****مردهٔ زنده کجا و خفتهٔ بیدار کو
چون همی خواهی که عماری بوی بر ساق عرش****در ره اسلام عشق بوذر و عمار کو
با فرشته صلح کردی ای رفیق مدعی****پس به دارالملک دین با اهرمن پیکار کو
ور ز راه نیکبختی خلوتی بگزیده‌ای****چون سنایی پس تنت بیکار و جان در کار کو
هم بدین وزن ای پسر پور خطیب گنجه گفت:****«نوبهار آمد نگارا بادهٔ گلنار کو»

شماره قصیده 168: دلی از خلق عالم بی‌غمی کو

دلی از خلق عالم بی‌غمی کو****برون از عالم دل عالمی کو
درین عالم دم و غم جفت باید****مرا غم هست باری همدمی کو
نگویی تا که درد عاشقی را****بجز مرگ از دواها مرهمی کو
به عشق اندر ز بیم هجر بنمای****که از خلق عالم خرمی کو
اگر مردان عالم کمزنانند****ترا زان کمزدن آخر کمی کو
حکایت چند از ابلیس و آدم****همه ابلیس گشتند آدمی کو
جهان دیو طبیعت جمله بگرفت****دریغا از حقیقت رستمی کو
اگر دعوی کنی در ملک بنمای****که در انگشت ملکت خاتمی کو
سلیمان‌وار اگر خواهی همی ملک****ز بادت خنگ و ز ابرت ادهمی کو
چو در دین بر خلاف امر و نهیی****ز کامت نالهٔ زیر و بمی کو
همه سور هوای نفس سازند****ز آه و درد دینشان ماتمی کو
به شرع اندر ز بهر طوف کعبه****ز چینی و ز زنگی محرمی کو
بجز در عالم تسلیم و تحقیق****دلی پر غم و پشت پر خمی کو
ز بهر عدت گور و قیامت****ترا در چشم دل نار و نمی کو
چو در نی بست تن ایمن نشستی****ز دل در جان جانت طارمی کو
همه گویندهٔ فسق و فجوریم****ز هزل و ژاژ گفتن با کمی کو
براهیمان بسی بودند لیکن****بگو تا چون خلیل و ادهمی کو
به عالم در فراوان سنگ و چاهست****ولی چون عیسی‌بن مریمی کو
سنایی‌وار در عالم تو بنگر****ز بهرش ارحمی و ترحمی کو
اگر فارغ شدی در دین ز دنیا****بست رخ بی ریا دل بی غمی کو

شماره قصیده 169: جویندهٔ جان آمده ای عقل زهی کو

جویندهٔ جان آمده ای عقل زهی کو****دلخواه جهان آمده‌ای قوم خهی کو
آمد سبب عشق در اصحاب دلی کو****آمده که بیجاده در آفاق کهی کو
این نعمت جان را که به ناگاه در آمد****ای سرد مزاجان ز دل و جان شرهی کو
این نطع پر از اسب و پیاده و رخ و پیلست****بر نطع شما آخر فرزین و شهی کو
چون نیست قبولی به سوی درد شما را****در ماتم بی‌دردی تاریک رهی کو
ای زخمه زنان شد چو بهشتی ز رخش صدر****در صدر بهشت از ره داوود رهی کو
عیسی و خرش هر دو چو در مجلس مااند****آنرا چو سماع آمد این را گیهی کو
گفتند که آن روی چو مه را شبهی هست****آن سلسلهای شبه گوان را شبهی کو
در روز و شب چرخ چو زلف و رخ او کو****روز و شب پیوسته به زیر کلهی کو
صاحب خبری رنگ سپیدست و سیاه‌ست****این هر دو چو آن هر دو سپید و سیهی کو
جز چهره و جز غمزهٔ او در صف ایام****روی همهٔ دولت و پشت سپهی کو
ای خازن فردوس بگو کز پی نزهت****در خلد برین روی چنین جایگهی کو
بر گوشهٔ خورشید جز این یوسف جان را****با آب گره کرده نگونسار چهی کو
معتوه شد از جستن معشوق سنایی****خود در دو جهان سوختهٔ بی عتهی کو
در کارگه جور گرفتم که چو او هست****در بارگه عدل چو بهرام شهی کو
بهرام فلک را ز پی قبله و قبله****چون پایگهش پیشگه هیچ مهی کو
خردان و بزرگان فلک را به گه سعد****جز با شه ما باد گران پنج و دهی کو

حرف ه

 

شماره قصیده 170: آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه

آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه****هان ای هلال خوبان «ربی و ربک الله»
زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گردد****نی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه
در روی او بخندید از بهر حال کو خود****بر آفتاب خندد وقت وداع هر مه
ماهی که رهنمایست از دور رهروان را****چون روی او ببیند از شرم گم کند ره
پیچ و شکنج زلفش دلهای عاشقان را****هم فضل «تبت» آمد هم فضل «قل هو الله»
سالوسیان دل را در کوی او مصلا****هاروتیان دین را در زلف او سقرگه
بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را****هر گه که برنشیند بر ابلق سحرگه
با آنکه بی نظیرست از روشنان گیتی****زنهار تا نخوانی الاهش الله الله
عقل غریزتی را روح‌القدس نخواند****در بارگاه وصفش جز ما تقول ویله
فحلی‌ست طلعت او کاندر مشیمهٔ دل****چون جفت دیده گردد احسنت و زه کند زه
شاهان درگه حق بوذر شناس و سلمان****بیزار شو ز شاهی کو تخت دارد و گه
موسی کله بدوزد آنجا که او برد سر****یوسف رسن بسوزد آنجا که او کند چه
زهری که او چشاند چه جای اخ که بخ بخ****تبغی که او گذارد چه جای اه که خه خه
زخم سنان او را اه کردی ای سنایی****هرگز کدام عاشق در وقت خه کند اه
خاصه تو کز سعادت داری به زیر گردون****تعویذ و نوشدارو از مدحت شهنشه
بهرامشاه مسعود آن شه که خواند او را****بهرام آسمانش از سعد مشتری شه
چندانش مملکت باد اندر خضر که باشد****دوران مهر و مه را در ملک او سفرگه

شماره قصیده 171: در همه ملک ندید از مه مردان شاه

در همه ملک ندید از همهٔ مردان شاه****آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه
آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش****ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه
وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش****در منظوم شود در دل او قطره میاه
از پی آنکه چو در شرق بود مطلع او****مطلع مهر ز شرق آید و افزایش ماه
آنکه از مکرمت و جود همی نام نیاز****خامهٔ او کند از تختهٔ تقدیر تباه
خانه‌ای کو به یکی لحظه کمربند کند****عالمی را چو نهد بر سر او تیغ کلاه
گر نبودی به گه رنگ چنو کاه از ننگ****تا جهان بودی بیجاده بنربودی کاه
دیدهٔ خصم کند پایهٔ جاه تو سپید****مهرهٔ مهر کند نامهٔ کین تو سیاه
ای چو خورشید مهان را به سخای تو امید****وی چو ناهید طرب را به بقای تو پناه
آه در حنجر او خنجر گردد که کند****از سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه
باشد ایمن ز خدنگ اجل و تیغ نیاز****هر که را تربیت بخشش تو داشت نگاه
چون همی مدح تو افواه گذارند به نطق****بسته شد مصلحت جان و تن اندر افواه
نتواند که کند با تو کسی پای دراز****تا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه
اندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عمید****مر ترا از هنر و طبع رهی کرد آگاه
هم در آن حال همی کرد به دریای ضمیر****خاطر من ز پی حرص مدیح تو شناه
طبع آراست همی از پی مدحت چو بهشت****زان که هر لحظه همی فضل تو آورد سپاه
لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه****که به از حور بهشتست گه بادافراه
هر کجا و اصل و مشاطه چو سرهنگ بود****ار بهشت آید ناچار عروس چو تو شاه
آن چو اخلاق نبی مر همه را نیکو گوی****و آن چو آیات نبی مر همه را نیکو خواه
سعی صد چرخ چو یک نکتهٔ او نیست به فعل****حسب این حال بر این جمله رهی هست گواه
زان چو افگند کسی را فلک از عجز همی****نتواند ز یکی حادثه آورد به راه
او چو من بی‌هنری را به چنان صدر رفیع****به یکی نکته رسانید بدین رتبت و جاه
گر همی پای نهم پیش تو آنجا که نهند****شهریاران ز پی جاه بر آن جای جباه
اینت بی‌حد کرم و لطف و بزرگی و شرف****در یکی شخص مرکب شده سبحان الاه
که برافزون شدم از یک سخنش در یک روز****همچو پنجی که دوم مرتبه گردد پنجاه
ای به صحرای سخای تو شب و روز چو من****زده امید همه از در آن لشگرگاه
تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار****شعر نیکو شنو اکنون که فراز آمدگاه
برگها زرد شد اکنون ز کف سبز خطی****تا سپیدی نبود زان گهر لعل بخواه
تا گه حمله قوی نبود روباه چو شیر****تا گه حیله فزون نبود شیر از روباه
گهر تاج ترا اوج فلک بادا کان****صورت قدر ترا عرش ملک بادا گاه
یاور بخت تو باد از پی تو دور فلک****حافظ جان تو باد از پی ما فضل الاه

شماره قصیده 172: ای ایزدت را رحمت آفریده

ای ایزدت را رحمت آفریده****در سایهٔ لطف بپروریده
ای نور جمالت از رخ تو****انگشت اشارت کنان بریده
آوازهٔ تو در هوای وحدت****پیش از ازل و ابد خنیده
عرشی که سر آسیمه بود ز اول****در زیر قدمهایت آرمیده
بر فرش خرد گرد بر نشسته****تا عشق بساط تو گستریده
اندر ازل از بهر چاکرت خود****لبیک همه عاشقان شنیده
ای دست فرو شسته ز آفرینش****گشته ملکی هر کجا که دیده
بی روی تو عقلی ندیده صبحی****از مشرق روح‌القدس دمیده
بی زلف تو جانی ندیده دینی****با کفر عزازیل آرمیده
لاغر شده عقل از همه فضولی****از بس که ز تو فاقه‌ها کشیده
فربی شده روح از همه معانی****از بس که ز بستان تو چریده
آنجا که تو بر خوانده و زند و پازند****زردشت به مخرق زبان بریده
با داد تو اندر جهان نیابند****جز چشم بتان هیچ پژمریده
آنجا که کریمیت خوان نهاده****ابلیس طفیلی بدو رسیده
و آنجا که سمند تو سم نموده****آدم علم خویش خوابنیده
مردم تویی از کل آفرینش****در آینهٔ چشم اهل دیده
موسی به کنار تو برنشسته****از نیل و عصا آدمش کشیده
فراش تو نوح از نهیب طوفان****در زورق اقبال تو خزیده
در برزگریت آمده براهیم****ریحان و گل از آتشش دمیده
موسی به سقاییت بوده روزی****بس باده که از جام تو چشیده
از چاکری تو براق عیسی****چون شمس به چارم فلک رسیده
از لطف تو عقل اندر آفرینش****ناخوانده ترا نام آفریده
در پیش قدت چون الف بگویم****در کامم دالی شود خمیده
لعل تو بسی توبه‌ها شکسته****جزع تو بسی پرده‌ها دریده
در زلف تو سیصد هزار خم هست****در هر چم او یوسفی چمیده
در مجلس تو جبرییل سامی****بر درت مگس گیر بر تنیده
در رستهٔ سنت سنایی از دل****داده خرد و عشق تو خریده

شماره قصیده 173: ای دل غافل مباش خفته درین مرحله

ای دل غافل مباش خفته درین مرحله****طبل قیامت زدند خیز که شد غافله
روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید****پیک اجل در رسید ساخته کن راحله
آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت****نیست ازین جز خیال نیست از آن جز خله
خیزو درین گورها در نگر و پند گیر****ریخته بین زیر خاک ساعد و ساق و کله
آنکه سر زلف داشت سلسله بر گرد رو****سلسلهٔ آتشین دارد از آن سلسله
تکیه مکن بر بقا زان که در آرد به خاک****صولت شیر عرین پیکر اسب گله
زود کند او خراب این فلک کوژ را****هم زحل و مشتری هم اسد و سنبله
این همه آهنگ تو سوی سماع و سرود****وینهمه میلت مدام سوی می و ولوله
خانه خریدی و ملک باغ نهادی اساس****ملک به مال ربا خانه به سود غله
فرش تو در زیر پا اطلس و شعر و نسیج****بیوهٔ همسایه را دست شده آبله
او همه شب گرسنه تو ز خورشهای خوب****کرده شکم چارسو چون شکمه حامله
سعی کنی وقت بیع تا چنه‌ای چون بری****باز ندانی ز شرع صومعه از مزبله
دزد به شمشیر تیز گر بزند کاروان****بر در دکان زند خواجه به زخم پله
در همه عمر ار شبی قصد به مسجد کنی****گر چه به روی و ریا بر کنی از مشعله
در رمضان و رجب مال یتیمان خوری****روزه به مال یتیم مار بود در سله
مال یتیمان خوری پس چله داری کنی****راه مزن بر یتیم دست بدار از چله
صوفی صافی شوی بر در میر و وزیر****صوف کنی جامه را تا ببری زان زله
گر بخوری شکر کن ور نخوری صبر کن****پس مکن از کردگار از پی روزی گله
چند شوی ای پسر از پی این لقمه چند****همچو خران زیر بار همچو سگان مشغله
دامن توحید گیر پند سنایی شنو****تا که بیابی به حشر ز آتش دوزخ یله

حرف ی

 

شماره قصیده 174: گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی

گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی****ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی
از خلق نهان زان شد تا جمله ترا باشد****گر هیچ پدیدستی زان همگانستی
جان دید جمالش را ور نه به همه دانش****دربان و غلامش را زو باز که دانستی
دل قهر و دو زلفش دید انگشت گزان زان شد****گر لطف لبش دیدی انگشت زنانستی
زیر و زبر عالم بهر طلبست ارنی****تنگا که زمینستی لنگا که زمانستی
گر نور پذیرفتی زو شش جهت عالم****پستی همه باغستی بالا همه کانستی
گر گل نپذیرفتی زو نور تجلی کی****گل کعبهٔ چرخستی دل گشن جانستی
گفت ست که یک روزی جانت ببرم چون دل****من بندهٔ آن روزم ایکاش چنانستی
جانیست سنایی را در دیده سنان او****پس گر چنینستی بی‌جان چو جنانستی
او گر نه چنینستی چون نیزهٔ سلطان کی****بر رفته و برجسته بر بسته میانستی
بهرامشه مسعود آن شه که گه عشرت****ساقیش سپهرستی گر هیچ جوانستی
ور هیچ کرا کردی در درگه چون خلدش****هم رایت رایستی هم خانهٔ خانستی
چرخ ار چو ملک بودی شاگرد سنانش را****پریدن مرغانش تا حشر ستانستی

شماره قصیده 175: ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی****تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی****ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی****به هر جایی که جویمت این به علم ای عالم آن جایی
به هرچ انفاسها داند تو آن انفاس میدانی****به هر چه ارواحها داند به خوبی هم تو اعلایی
هر آن کاری که شد دشوار آسانی ز تو جوید****هر آن بندی که گردد سخت آنرا هم تو بگشایی
بدانی هر چه اسرارست اندر طبع هر بنده****ببینی هر چه پنهان تو درین اجسام پیدایی
همه ملکی زوال آید زوالی نیست ملکت را****هم خلقان بفرسایند و تو بی‌شک نفرسایی
که آمرزد خداوندا رهی را گر تو نامرزی****که بخشاید درین بیدادمان گر تو نبخشایی
چراغی گر شود تیره مر او را هم تو افروزی****شعاعی گر فرو میرد مر آن را هم تو افزایی
فروغ از تست انجم را برین ایوان مینوگون****شعاع از تست مر مه را برین گردون مینایی
بدایع را به گیتی در به حکمتها تو بر سازی****کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرایی
هیولا را تو دادستی به حکم عنصر و جوهر****مر اسطقسات را پستی گهی و گاه بالایی
بسان تخت جمشیدی تو گردون را کنی جلوه****بسان تاج نوشروان زمینها را بپیرایی
ز خار ار چاکری جوید همی گل تو برون آری****به بحر ار بنده‌ای جوید همی در تو بپیمایی
تو آن حیی خداوندا که از الهامها دوری****تو آن فردی خداوندا که خود را هم تو می‌شایی
جهاندارا جهانداری که عالم مر ترا شاید****خداوندا خداوندی که خود را می تو بستایی
فرستی گر یکی مرغی بگیرد ملک پرویزی****وگر یک پشه را گویی بگیرد ملک دارایی
شکیبا را به حکم تست جبارا شکیبایی****توانا را به امر تست ستارا توانایی
همی ترسیم از عدلت امید ماست بر فضلت****از آن شادیم ما جمله که تو آخر مکافاتی
ز عدلت بود هر عدلی که آن می‌کرد نوشروان****ز گنجت بود هر گنجی که دادی حاتم طایی
صبوری هست از جمعی بدی آرند بسیاری****نهایت نیست از دشمن پدید آرند غوغایی
خلیلت را به آتش در فکندند آزمایش را****ندانستند از فضلت ز رعنایی و رسوایی
فراوان ناکسی کردند هر کس در جهان از خود****نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جابی
پیاپی تا کند ظالم فراوان ظلم بر هر کس****چو بی حد گشت ظلم او پس آن گه جانش بربایی
نبودند کافی الاکبر سپهداران گیتی زان****به خاک تیره‌شان کردی ملیک‌الملک مولایی
پدید آرندهٔ خورشید و ماه و کوکب سیار****نهان دارندهٔ گوگرد سرخ و شخص عنقایی
قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم****بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی
اگر طاعت کند بنده خدایا بی‌نیازی تو****وگر عصیان کند بنده به عذری باز بخشایی
یکی اعدات پیل آورد زی کعبه فراوان را****یکی از کرکسان آورد بر گردنت پیمایی
تولا کردای نهمار بر افلاک و بر گردن****ز خود برخیز یک چندی اگر مرد تولایی
زمستان آری و حله بپوشانی جهان را در****بهار آری بیارایی چنان جنات حورایی
ز ابر تیره بارانی به هر جایی همی لولو****به باغ و راغ از آن لولو نمایی لاله حمرایی
ز خشکی داده‌ای یارب همیشه طبع من تری****چون من گریان مضطر را فراوان نعمت طایی
به فضلت کوهها گردد بسان عرش بلقیسی****ز حکمت باغها گردد چنان چون جان ببخشایی
ایا چشمی که پیوسته طلبکار جمالی تو****ایا دستی که روز و شب بروی رطلها مایی
اگر تیغی به فرق آید گمانی بر که جرجیسی****اگر ارت به سر آید گمانی بر زکریایی
برندت گر سوی زندانی گمانی بر که صدیقی****وگر رانندت از شهرت گمانی بر که تنهایی
وگر در راحتی افتی گمان بر کابن یامینی****وگر بهتان سرایندت چنان می‌دان مسیحایی
به دنیا در نگر ایدون که تا دل در نبندی هیچ****اگر مردی تو دامن را به دنیا در نیالایی
نثار درگه آثار همه شبهت به کامه زر****نثار درگه عالی پشیمانی به هر رایی
کسی کو دامن از عالم کشید ای دوست نتواند****کجا داند نمود از جیب هرگز ید بیضایی
تنت را اژدهایی کن برو بنشین تو چون مردان****وگرنه دوری از اقصای عالم درد سینایی
شبی نفروختی هرگز چراغی بهر یزدانت****همه روزت همی بینم که در مهر تجلایی
به نزد زمرهٔ آدم همی تازی پی روزی****کی آید ناقد مردان به طبایی و طیایی
ز خلقان گر همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت****مترس از خار و خس هرگز اگر بر طمع حلوایی
نمانی زنده در دنیا اگر ماهی و خورشیدی****بخاید مرگ ناچارت اگر آهن همی خایی
اگر ترسیت از مرگت طلب کن آب حیوان را****تو از مرگی شوی ایمن اگر نزدیک ما آیی
خضروار ار همی گردی به دست آری نشان من****سکندروار صحرا را شب و روز ار بپیمایی
ایا راوی ببر شعر من و در شهرها می‌خوان****به پیش کهتر و مهتر سزد گر دیر بستایی
چنان کاین آسمان هرگز ز کشت خود نیاساید****تو نیز از خواندن توحید شاید گر نیاسایی
خداوندا جهاندارا سنایی را بیامرزی****بدین توحید کو کردست اندر شعر پیدایی

شماره قصیده 176: ای ز عشق دین سوی بیت‌الحرام آورده رای

ای ز عشق دین سوی بیت‌الحرام آورده رای****کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای
تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر****سر فدا کرده به پیش نیزه‌های سرگرای
گه تمامی داده مایهٔ آب دستت را فلک****گه غلامی کرده سایهٔ خاکپایت را همای
از تو بی‌دل دوستانت همچو قفچاقان ز خان****وز تو پر دل همرهانت همچو چندالان زرای
ای خصالت خوشدلان را چون محبت پای بند****وی جمالت دوستان را چون مفرح دلگشای
از بدن یزدان پرستی وز روان یزدان طلب****از خرد یزدان‌شناسی وز زبان یزدان سنای
چون تویی هرگز نبیند عالم فرزانه بین****چون تویی هرگز نزاید گنبد آزاده‌زای
بندهٔ جود تو زیبد آفتاب نور بخش****مطرب بزم تو شاید زهرهٔ بربط سرای
چون طبایع سر فرازی چون شرایع دلفروز****از لطافت جانفزایی وز سخاوت غمزدای
تا تو کم بودی ز عقد دوستان در شهر بلخ****بود هر روز فراغت دوستان را غم فزای
منت ایزد را که گشتند از قدومت دوستان****همچو بی‌جانان ز جان و بی دلان از دلربای
چون به حج رفتی مخور غم گر نبودت حج از آنک****کار رفتن از تو بود و کار توفیق از خدای
مصلحت آن بود کایزد کرد خرم باش از آنک****می نداند رهرو آن حکمت که داند رهنمای
سخت خامی باشد و تر دامنی در راه عشق****گر مریدی با مراد خود شود زور آزمای
سوی خانهٔ دوست ناید چون قوی باشد محب****وز ستانه در نجنبد چون وقح باشد گدای
احمد مرسل بیامد سال اول حج نیافت****گر نیابد احمد عارف شگفتی کم نمای
دل به بلخ و تن به کعبه راست ناید بهر آنک****سخت بی رونق بود آنجا کلاه اینجا قبای
در غم حج بودن اکنون از ادای حج بهست****من بگفتم این سخن گو خواه شایی خوا مشای
از دل و جان رفت باید سوی خانهٔ ایزدی****چون به صورت رفت خواهی خوا به سر شو خوابه پای
نام و بانگ حاجیان از لاف بی معنی بود****ور نداری استوارم بنگر اندر طبل و نای
حج به فریاد و به رفتن نیست کاندر راه حج****رفتن از اشتر همی بینم و فریاد از درای
صدهزار آوازه یابی در هوای حج ولیک****عالم‌السر نیک داند های هوی از های های
رنج بردی کشت کردی آب دادی بر درو****گرت دونی از حد خامی درآید گو درای
کو یکی فاضل که خارش نیست مشتی ریش گاو****کو یکی صالح که خصمش نیست قومی ژاژخای
چون فرستادی به حج حج کرد و آمد نزد تو****دل مجاور گشت آنجا گر نیاید گو میای
این شرف بس باشدت کآواز خیزد روز حشر****کاحمد عارف به دل حج کرد و دیگر کس به پای
تا بگردد چرخ بر گیتی تو بر گیتی بگرد****نا بپاید کعبه در عالم تو در عالم بپای

شماره قصیده 177: ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی

ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی****وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی
چشم و گوش همه از لحن و رخت پر در و گل****پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبی
گر ز آهن دل من در کف تو گشت چو موم****ور چو یعقوب ز عشق تو کنم واهربی
ناید از خود عجبم زان که به آواز و به روی****داری از یوسف و داوود پیمبر نسبی
آنچه با این دل من چشم چو بادام تو کرد****نکند هرگز با مهره کف بوالعجبی
پس دل خون شدهٔ تافتهٔ تیرهٔ من****کو همی در دو صفت داشت ز زلفت حسبی
شد مگر حلقه‌ای از زلف تو و شاید از آنک****خون اگر مشک شود طبع ندارد عجبی
صد دل خون ده در یک شکن زلف تو هست****همچو عناب در آویخته اندر عنبی
تا همی رقص کند در چمن عشرت و عیش****ماه رقاص نهادست سپهرت لقبی
شدم از طمع وصال تو چو یک برگ از کاه****تا بر آن سیم تو دیدم زد و بیجاده لبی
بند بندم همه بگشاد چو تو زی از ماه****تا تو بر تارک خورشید ببستی قصبی
چاک ماندست دلم چون دل خرما تا تو****چاک داری ز پس و پیش ببسته سلبی
جان بابا مکن این کبر مبادا که به عدل****روزگارت کند از رنج دل من ادبی
ابلهم خوانی و گویی که به باغ آر زرم****خار ندهند تو بی‌سیم چه جویی رطبی
ابله اکنون تویی ای جان جهان کز پی زر****طعنه بر من زنی اکنون و بسازی شغبی
تو بدین پایه ندانی که چو این شعر برم****از سخا کار مرا خواجه بسازد سببی
ناصح ملک شه ایران ایرانشاه آن****که نزاد از نجبا دهر چنو منتجبی
آن بزرگی که ز بس فضل و کریمی نگذاشت****در مزاج فضلا از کرم خود اربی
آن کریمی کاثر سورت خمش در کون****همچو نار آمد و ارواح حسودش حطبی
آن خطیبی که به هر لحظه خطیبان فلک****جمع سازند ز آثار خصالش خطبی
ای سخا از گهر چون تو پسر با شرفی****وی سپهر از شرف چون تو بشر با طربی
شجر همت تو بیخ چنان زد که نمود****برترین چرخ بدان بیخ فروتر شعبی
گر فتد قطره‌ای از رای تو بر دامن روز****نگشاید پس از آن چرخ گریبان شبی
تا دو نوک قلمت فایده دارد در ملک****چرخ با چار زن از عجز بود چون عزبی
کسب کردی به کریمی و سخا نام نکو****که نبوده به دو گیتی به ازین مکتسبی
تا ضمیر تو سوی کلک تو راهی بگشاد****بسته شد مصلحت ملک هری در قصبی
نردها بازد با نطع امیدت با دهر****جانی از بنده و اقبال ز دستت ندبی
هر که او مرد بود باک ندارد ز غمی****هر که او شیر بود سست نگردد به تبی
هر که آوازهٔ کوس و دو کری یافت به گوش****کی به چشم آید او را ز یکی حبه حبی
به کهان جامه بسی داده‌ای این اولاتر****کاین فریضه به مهان به ز چنان مستحبی
ای خداوند یقین دان که بر مدحت تو****نیست در شاعری بنده ریا و ریبی
فکرت بنده چو معنی خوش آورد به دست****طبع زودش بر مدح تو کند منتخبی
هر که را دین شود از دوستی او موجود****چه زیان داردش از دشمنی بولهبی
حاسدان دارد و بدگوی بسی لیک همی****کی مقاسات کشد بحر دمان از مهبی
تا حیات آید از آمیزش جانی و تنی****تا تناسل بود از صحب امی و ابی
سببی سازش تا شاعر صدر تو بود****که همی شعر مرکب نبود بی سببی
تا ز پیش دو ربیع آید هر گه صفری****تا پس از هر دو جماد آید هر گه رجبی
باد حظ ولی تو ز سعادت لطفی****باد قسم عدوی تو ز شقاوت غضبی
پای احباب تو بگشاده ز بند از شرفی****دست اعدای تو بر بسته به دار از کنبی
تا چو تمساح بود راس و ذنب بر گردون****راس عز تو مبیناد ز گردون ذنبی

شماره قصیده 178: دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابی

دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابی****اگر بینا شوی زین پس به دیگر سر صفا یابی
تو بیماری درین زندان و بیماریت را لا شک****روا باشد طبیبی جوی تا روزی دوا یابی
بصیرت گر کنی روشن به کحل معرفت زیبد****که دردش را اگر جویی هم اینجا توتیا یابی
جهان ای دل چو زندان دان و دریا پیش زندانت****اگر کشتیت نگذارد درین دریا فنا یابی
گر اینجا آشنا گردی تو با آفاق و با انفس****چو زین هر دو گذر کردی بدانجا آشنا یابی
وگر می کیمیا جویی کزو زری کنی مس را****به نزد کیمیا گر گرد تا زو کیمیا یابی
دلا زین عالم فانی اگر تو مهر برداری****چو از فانی گذر کردی سوی باقی بقا یابی
ازین چون و چرا بگذرد که روشن گرددت هزمان****مگر کان عالم پر خیر بی‌چون و چرا یابی
تو در بحر محیط ای دل چو غواصان یکی غوطه****بکن هزمان اگر خواهی که از موجش رها یابی
اگر تاریک دل باشی مقامت در زمین باشد****اگر روشن روان گردی مقر اوج سما یابی
به راه انبیا باید ترا رفتن اگر خواهی****که علم انبیا دانی و سر اولیا یابی
به قال و قیل گمراهان مشو غره اگر خواهی****که روزی راهرو گردی و راه رهنما یابی
به سوی تپه رو یک بار موسی وار اگر خواهی****که علم اژدها دانی و سر آن عصا یابی
حدیث آن کلام و طور و موسی گر همی خواهی****که بشناسی ز خود یابی ز دیگر کس کجا یابی
همان مهد مسیحا دم نگر کو بی‌پدر چون بد****حکیمی گوید این معنی طلب کن تا که را یابی
درخت و آن شب تاریک و شعلهٔ آتش روشن****اگر زان چوب می‌جویی تو آن معنی کجا یابی
ز نور یوسف و یعقوب و چاه و اخوهٔ یوسف****در آن وادی مرو کانجا به هر پی صد بلا یابی
گر آن ماهی که یونس را بیوبارید در دریا****بیوبارد ترا چون او ازین سفلی علا یابی
کتاب مبتدا خوان تو که رمز گندم و آدم****حدیث دست «لا تقرب» تو اندر مبتدا یابی
معانی جمله حل کردی همینت مشکلی مانده****که رمز ذلت داوود و قتل اوریا یابی
ترا قرآن به اطلس خوانده تا زو کسوتی یابی****قیامت را تو این معنی ز رقع و بوریا یابی
تحرک ز آب می‌آید به سنگ آسیا هزمان****تو نادان این تحرک را ز سنگ آسیا یابی
تو دست چپ درین معنی ز دست راست نشناسی****کنون با این خری خواهی که اسرار خدا یابی
نه کار تست می خوردن که بد مستی کنی هزمان****تو چون حلاج عشق آری چو جام از می بلا یابی
سنایی گر سنا دارد ز علم ایزدی دارد****تو دین و علم ایزد جوی تا چون او سنا یابی
تو راه دین ایزد را نمی‌دانی وگر جویی****هم از قرآن پر معنی و لفظ مصطفا یابی
هر آن دینی که بیرون زین دو جویی بدعتی باشد****نباید جستن آن دین را وگر جویی خطا یابی
چو بابدعت روی زینجا یقین میدان که در محشر****ز مالک بر در دوزخ جزای آن قفا یابی
وگر با دین پیغمبر ز عالم رخت بربندی****ز ایزد خلد و حورالعین و آمرزش عطا یابی

شماره قصیده 179: ایا مانده بی‌موجب هر مرادی

ایا مانده بی‌موجب هر مرادی****همه ساله در محنت اجتهادی
نه در حق خود مر ترا انزعاجی****نه در حق حق مر ترا انقیادی
چو دیوانگان دایم اندر به فکری****چه گویی ترا چون برآید مرادی
ز حرص دو روزه مقام مجازی****به هر گوشه‌ای کرده ذات العمادی
همانا به خواب اندری تا ندانی****که ما را جزین نیست دیگر معادی
چه بیچاره مردی چه سرگشته خلقی****که بر باطلی باشدت استنادی
جمادیست این شوم دنیا که دایم****ترا نیست الا بر او اعتمادی
پس ای خواجه دعوی رسد آن کسی را****که معبود او گشته باشد جمادی
پس آن گه رسیدن به تحقیق معنی****تمنی کنی با چنین اعتقادی
ندانی همی ویحک اینقدر باری****که جای دو معنی نباشد فوادی
تو گر راه حق را همی جویی اول****طلب کرد باید سبیل الرشادی
زیادت بود مر ترا هر زمانی****به اعمال و افعال خویش اعتدادی
پس از نیستی ساز آن راه سازی****کجا بهتر از نیستی هست زادی
صلاح سنایی در آنست دایم****شود در ره عشق بی چون سدادی
بگفتم صلاح دل از روی معنی****صلاحیست این مشمر اندر فسادی
شو از خود بری گرد تا بر حقیقت****ترا بی تو حاصل شود انجرادی
نبینی که پروانهٔ شمع هرگز****که بر باطنش چیره گردد ودادی
بری گردد از خویشتن چون سنایی****کند او ز خویشی خود انفرادی

شماره قصیده 180: این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدی

این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدی****دل ببردی و چو بوبکر ربابی تن زدی
تا مرا دیدی ز خلق از عشق رویت سوخته****سنگ و آهن بودت از دل سنگ بر آهن زدی
قامتم چون لام و نون کردی چو موسی در امید****پس مرا در گلبن غیرت نوای «لن» زدی
هر زمان از جای سری روید همی بر تن چو شمع****تا مرا از دست خود چون شمع خود گردن زدی
چشمهای من چو چشم ابر کردی تا تو شوخ****ناگه از عنبر به گرد قرص مه خرمن زدی
جوشن صبر و شکیباییم خون نو شد ز زخم****تا ز زلف چون زره تیغی بر آن جوشن زدی
کی فرو زد مر ترا قندیل دلداری چو تو****آب بر آتش گرفتی خاک در روغن زدی
کی شود پیراهنت هم قدر قد تو چو تو****از گریبان کاست کردی آنچه در دامن زدی
روزنی بود از برای روز رویت بر دلم****از بخیلی گل بیاوردی و بر روزن زدی
شد جهان بر چشم من چون چشم سوزن تنگ و تار****از پی رغم مرا شمشاد بر سوسن زدی
از برون آفرینش گلشنی بر ساختی****برکشیدی نردبان و خیمه در گلشن زدی
رشتهٔ تو کس نداند تافت کز شوخی و کبر****سوزنی کردی مرا پس کوه بر سوزن زدی
از سنایی دل ربودی شکر چون کردی ز غیر****جان ز یزدان یافتی چو لاف ز اهریمن زدی
زخم داری بهر دشمن رحم داری بهر دوست****دوست بودم از چه بر من زخم چون دشمن زدی
پس چو هست از زخم شاه ما همی گردد چو نیست****آنچه شه بر دشمن خود زد چرا بر من زدی
شاه ما بهرامشه آن شه که گوید دولتش****زه که چون گردون جهانی خصم را گردن زدی
چرخ چندان بر زمین کی زد به صد دوران که تو****زان سنان چرخ دوز و گرز کوه افگن زدی

شماره قصیده 181: ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری

ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری****هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری
آفتاب معنی از سایت بر آید در جهان****زان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری
زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی****مر ترا از راستی تو مشتری شد مشتری
بینمت منظوم و موزون و مقفا زان ترا****دستیار خویش دارد زهره در خنیاگری
همچو مشک و گل سمر گشتی به گیتی نسیم****چون نکو رویان ز شیرینی همی جان‌پروری
مجلس آرایی کنی هر جا که باشی زان که تو****چون گل و مل در جهان آراسته بی‌زیوری
گر عرض قایم نباشد نی ز جوهر در مکان****لفظ و خط همچون عوض شد در عرض بی جوهری
از پری ز آتش بود تو آتشین طبع آمدی****شاید ار باشی تو مانند پری در دلبری
تا بینندت به خوبی داستان از تو زنند****چون نشینند و بینندت چنین باشد پری
گوهر معنی تمامی ایزد اندر تو نهاد****نیستی زین چارگوهر پس تو پنجم گوهری
از برای چه کنی چون ابر هرجایی سفر****چون ز هر معنی پر از گوهر چو بحر اخضری
گوهر و شکر بهم نبود تو از معنی و لفظ****شکر چون گوهری و گوهر چون شکری
گر ز طبع خواجه گشتی گوهر دریای علم****از چه از دست و قلم اندر پناه عنبری
با شرف گشتی چو تاج اصفهانت جلوه کرد****پیش تخت تاجداران لفظ تازی و دری
مشرق و مغرب همه بگرفت نام نیک تو****کلک خواجه تا قوی دارد ترا با لاغری
تاج اصفاهان السان الدهر ابوالفتح آنکه هست****در عجم چون عنصری و در عرب چون بحتری
آن ادیب مشرق و مغرب که اندر شرق و غرب****کرد پیدا در طریق شاعری او ساحری
شعر او خوان شعر او دان شعر او بین در جهان****تا بدانی و ببینی ساحری و شاعری
معنی بسیار چون بینم من اندر شعر او****گویم این شعر آسمانی ای معانی اختری
معنی از اشعار او معروف گشت اندر جهان****همچنان چون نور از خورشید چرخ چنبری
آفتاب و ماه و انجم بینی از معنی بسی****گر تو اندر آسمان آسای شعرش بنگری
معنی اندر شعر او تابان بود از لفظ او****چون گهر از روی تاج و چون نگین ز انگشتری
شعر او ابروست کز پروردین افزاید جمال****آن ما موی سرست آنبه بود کش بستری
پیش او هرگز نشاید کرد کس دعوی شعر****از پس سید نشاید دعوی پیغمبری
ای سپاهان سروری کن بر زمین چون آسمان****در جهان تا تو ولادتگاه چونین سروری
آفرین بادا بر آن بقعت کزو گشت او پدید****در همه علمی توانا در همه بابی جری
ای بمانند قلم تو ذولسانین جهان****چون قلم گوهر نگاری چون قلم دین گستری
در زمین تو آن عطارد آیتی در روزگار****کز هنر وقت شرف جز فرق کیوان نسپری
چون لسان‌الدهر و تاج اصفهان شد نام تو****پیش تخت تاجداران از هنر نام آوری
آب و آتش گر پدید آید به دست امتحان****اندر آن آبی چو گوهر و اندر آن آتش زری
معجزات تو شود آن آب و آتش زان که تو****چون خلیل و چون کلیم از آب و آتش بگذری
تو به اخبار و به تفسیری امام بی‌بدل****شاعری در جنب فضلت هست کاری سرسری
نیستی اندر طریق شعر گفتن آنچنانک****بوحنیفه گفت در شعری برای عنصری
«اندرین یک فن که داری و آن طریق پارسی ست****دست دست تست کس را نیست با تو داوری »
گوهر جدت اگر فخر آورد بر تو رواست****بر زمین نارد نتیجهٔ چرخ چون تو گوهری
پیش معنیهای تو معنی نماید چون سمر****شرح معنیهای او هرگز نگردد اسپری
شاعری در پیش تو شاعر کجا یارد نمود****ساحری در پیش موسی چون نماید سامری
پیش بحر علم تو هر بحر چون جعفر بود****چه عجب گر بخشدت شه گنج زر جعفری
از برای گوهر معنی روی در شرق و غرب****در جهان علم مانا تو دگر اسکندری
آفتاب و ماه علم آراستی زان پس که تو****نه بسان آفتاب و مه دوان بر هر دری
یک کرشمه گر تو بنمایی دگر از چشم فضل****فکر جان بینی همه با چشمهای عبهری
باش تا باغ امید تو تمامی بر دهد****این همه ز آنجا که حق تست چون من بی‌بری
سید اهل سخن تو این زمان چون سیدی****علم و حکمت شد چو شارستان و تو چون حیدری
هر که در گیتی گسست از ذکر تو مذکور شد****ای خنک آنرا که تو ذکرش در آن جمع‌آوری
یادگار از مردمان ذکر نکو ماند همی****چون تو از ذکر نکو در عمر نیکو محضری
ذکرهای عنصری از ملک محمودی بهست****گر چه پیش ملک او دونست ملک نوذری
نیک گویی تو از من بشنوند آن از تو هیچ****آفرین گویم همی نفرین کنندم بر سری
آسمان در باب من باز ایستاد از کار خویش****بر زمین اکنون مرا چه بهتری چه بدتری
گر بگویم کاین گل شادیم چون پژمرده شد****از غم نرگس صفت گردی چو گل جامه‌دری
مستمع بودندی از لفظ تو گر بودی جدای****در میان خاک و باد و آب و آتش داوری
تو همی گفتی که شعرت دیگران بر خویشتن****بسته‌اند از بهر نامی این گروهی از خری
جامهٔ طاووس از شوخی اگر پوشید زاغ****نه چو طاووسش بباید کردن آن جلوه‌گری
چون نعیق زاغ شد همچون نوای عندلیب****زاغ را زیبد برفتن کشتی کبک دری
آنچه تو یک روز دیدی ماندیدیم آن به عمر****عمر ضایع گشت ما را کس نگفت ای چون دری
رنج بردی کشت کردی آب دادی و بردرو****خرش خور و خوش خند مگری گرگری بر ما گری
چون ترا بینیم گوییم اندرین ایام خویش****اینت دولتیار مرد اندر حدیث شاعری
پیش جنات‌العلی آورده‌ام ام بیدی چو نال****گر کنی عفوم شود آن بید گلبرگ طری

شماره قصیده 182: شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری

شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری****آنچنان کز دل عقل شدم جمله بری
خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغ****از در آنکه شب و روز درو در نگری
گرمی و تری در طبع هلاک شکرست****او همه گریم و تری و چو تنگ شکری
گرمی و تری در طبع فزاید مستی****او همه چون شکر و می همه گرمی و تری
بی لب و پر گهر و چشم کشش می‌خواهم****که بوم چون صدف و جزع به کوری و کری
تا به گوش دلش آن گوهر خوش می‌شنوی****تا به روی لبش آن روی نکو می‌سپری
صدهزاران شکن از زلف بر آن تودهٔ گل****صد هزاران دل از آن هر دو به زیر و زبری
دو سیه زنگی در پیش دو شهزادهٔ روم****دو نوان نرگس برطرف دو گلبرگ طری
قد چون سرو که دیدست که روید به چمن****آفتاب و شکر از سر و بن غاتفری
فوطه‌ای بر سر آن روی چو خورشید که دید****جمع بر تارک خورشید ستارهٔ سحری
کرده آن زلف چو تاج از بر آن روی چو عاج****خود نداند چه کند از کشی و بی‌خبری
شده مغرور بدان حسن ز بی‌عاقبتی****نه غم شادی و انده نه بهی از بتری
باز کردار همی صید کند دیده و دل****چون خرامید به بازار در آن کبک دری
گه برین خنده زند گاه بر آن عشوه دهد****خود بهاری که شنیدست بدین عشوه‌گری
ریشخندی بزند زین صفت و پس برود****من دوان از پس او زار به خونابه گری
گویم او را که مرا باز خر از غم گوید****سیم داری بخرم ورنه برو ریش مری
گویم او را که بهای تو ندارم گوید****گنگی و لنگ؟ چرا شعر نگویی نبری
ببر خواجه براهیم علی ابراهیم****تا ترا صله دهد تا تو ز خواجم بخری
آنکه گر فی‌المثلش ملک شود بحر و فلک****فلک و بحر به یک تن دهد از بی‌خطری
آنکه نه چرخ نزادست و نه این چارگهر****یک پسر چون او در دهر سخی و هنری
جنیان ز آنهمه از شرم نهانند که هیچ****نه ز خود چون تو بدیدند نه اندر بشری
بندهٔ لطف و عطای او انسی و جنی****چاکر طبع سخای او بحری و بری
چون صخاورزی صد گنج جهان پر درمی****چون سخن گویی صد بحر خرد پر درری
شجر و ماه و گهر نیز نخوانمت از آنک****از کف و چهره و زیب از همه زیبنده‌تری
سال تا سال دهد بار به یک بار درخت****تو به هر مجلس هر روز درختی ببری
قمر از شمس شود نقصان وز روی تو چون****شمس نقصان شود از بهر چه گویم قمری
خانهٔ خورد ز صد گوهر روشن نشود****روشنی عالم از تست چه جای گهری
رادمردی که همی کوشد با خود به نیاز****مددی او را از بخشش و از کف ظفری
ارغوان رنگی لیکن به همه جا که رسی****زعفران‌وار غم از طبع جهانی ببری
ز آسمان مهتری از همت و پاکیزه‌دلی****وز خرد بهتری از دانش و نیکو سیری
سوختی دشمن خود را ز تف آتش خشم****گر بهشتی به چه در قهر عدو چون سقری
ای که چون چرخ جهانگرد و به دل محتشمی****وی که چون مهر عطابخش و به کف مشتهری
زین بلندی به سوی بستان چون رای کنی****غم و شادی دو کس گردی گویی قدری
از کف جودش حاصل شده طبع جبری****وز پی جبرش باطل شده رای قدری
ای که چون باد به عالم ز لطافت علمی****وی که چون ابر به گیتی ز سخاوت سمری
پدرت بود سخی‌تر ز همه لشگر شاه****تو ز کف دایم و در ورزش رسم پدری
زنده ماندست ز تو رسم پدر در همه حال****این چنین باد کردن پدران را پسری
قصد درگاه تو زان کردم تا از سر لطف****در چو من شاعر از دیدهٔ حرمت نگری
قصبی خواهم و دراعه نخواهم زر و سیم****زان که ناید به سر این دو هر دو به پانصد بدری
ور تو شاهانه مرا هم به گدا خوانی من****سیم نستانمت ار حاجب زرین کمری
نه نه از طیبت بنده ست هم از روی نیاز****چه برهنه‌ست که نستد ز کسی آستری
ز آنت گفتم که همی دانم کز خوش سخنی****شکری والله در طبع و به لذت شکری
همه لطفی و همه همتی و پاک خرد****چون تو ممدوحی و من جای دگر اینت خری
من سوی درگهت از بهر صلت جستن تو****سست پایی نکنم ار تو کنی سخت سری
همه از کور همی سرمهٔ بینش خواهم****همه از هیز همی جویم داروی غری
شکرلله که ترا یافتم ای بحر سخا****از تو صلت ز من اشعار به الفاظ دری
اثری نیک بمانیم پس از خود به جهان****سخت زیبا بود از مردم نیکو اثری
تا به از ماه بود در شرف قدر زحل****تا به از دیو در عمل و چهره پری
باد چندانت بقا تا تو بهر دفتر عمر****صدهزاران مه نوروز و رجب بر شمری
بارور باد همه شاخ تو در باغ بقا****زان که در باغ عطا سخت به آیین شجری

شماره قصیده 183: گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری****ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری
پردهٔ خوبی بساز امشب و بیرون خرام****زهرهٔ زهره بسوز زان رخ چون مشتری
از پی موی تو شد بر سر کوی خرد****دیدهٔ اسلامیان سجده‌گه کافری
کفر ممکن شدی در سر زلفین تو****گر بنکردی لبت دعوی پیغمبری
عشق تو آورد خوی خستن بی مرهمی****هجر تو آورد رسم کشتن بی داوری
هجر تو مانند وصل هست روا بهر آنک****بر سر بازار نیز کور بود مشتری
صلح جدا کن ز جنگ زان که نه نیکو بود****دستگه شیشه‌گر پایگه گازری
عقل در دل بکوفت عشق تو گفت اندر آی****صدر سرای آن تست گر به حرم ننگری
عشق تو همچون فلک خرمن شادی بداد****صد کس را یک ققیز یک کس را صد گری
باشم گستاخ وار با تو که لاشی کند****صد گنه این سری یک نظر آن سری
چشم تو هر دم به طعن گوید با چشم من****مهره بدست تو بود کم زده‌ای خون گری
حسن تو جاوید باد تا که ز سودای تو****طبع سنایی به شعر ختم کند شاعری
چون تو ز دل برنخورد باری بر آب کار****خدمت خسرو گزین تا تو ز خود برخوری
خسرو خسرو نسب سلطان بهرامشاه****آنکه چو بهرام هست خاک درش مشتری
هست سنایی به شعر بندهٔ درگاه او****زان که مر او راست بس خوی ثنا پروری

شماره قصیده 185: ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری

ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری****چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری
جانت اندر راه معنی یک قدم ننهد به صدق****تا نسازی راه را از دزد باطن رهبری
هر زیادت کان ندارد بر رخان توقیع شرع****آن زیادت در جهان عدل بینی کمتری
مرد زی در راه دین با رنگ رعنایی مساز****سعتری از ننگ هر نامرد گردد سعتری
همچو گل تر دامنی باشی که رویی در بهار****دیده در سرماگشا گر باغ دین را عبهری
با دم سرد و هوای گرم کی گردد بدن****بید و آتش نیک ناید صنعت آهنگری
چیست چندین آب و گل را سروری کردن به حرص****آب و گل خود مر ترا بسته میان در داوری
بلعجب کاریست چون تو بنگری از روی عقل****چون تو اندر آشنایی عقل و دین در کافری
خلق عالم گر ز حکمت ظاهرت گویند مدح****هان مگر خود را به نادانی مسلم نشمری
مثله کردی بهر بدنی پیش هر دون اختری****مثله بودن بهر بدنی هست از دون اختری
راست چون بکری بود کو داده عذرت را ز دست****آب شهوت می ببردش آبروی دختری
آن شبی کش عرس باشد خلق ازو با نای و کوس****مادرش خندان و او زان شرم در رسواگری
تنگدستی را همی گر مدبری خوانی ز جهل****وای از آن اقبال تو وی مرحبا زین مدبری
از خجالت پیش دین گستاخ نتواند گذشت****هر دلی کو کرد سلطان هوا را چاکری
گر چه این معشوق رعنا خوبروی و دلبرست****چون سنایی دل از آن سوی تو افتد دل بری
نفس را اندر گرفت و خوردن هر رنگ و بوی****ای برادر نیست جز فعل سگ و رای خری
شیر نر بوسد به حرمت مرد قانع را قدم****پیره سگ خاید به دندان پای مرد هر دری
سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای****خرقه‌پوشان را بود آنجا مسلم عبقری
می چه خواهی خوبتر زین از میان هر دوان****صدره آنجا سندسی و جبه اینجا ششتری
آنچه اینجا ماند خواهد چند پویی گرد آن****گرد آن گرد ار خردمندی که آن با خود بری
هر کرا خشنود تن دین هست ناخشنود ازو****مبتلا مردا که دو معشوق را در بر گری
ماه کنعان تا به یک منزل بها هجده درم****منزل دیگر بدین و دل بیابد مشتری
گر توانگر میری و مفلس زیی در روز چند****به که خوانندت غنی اینجا و تو مفلس مری
مر امل را پای بشکن از اجل مندیش هیچ****مر طمع را پر بکن تا هر کجا خواهی پری
این دو پیمانه که گردانست دایم بر سرت****هردو بی‌آرام و تو کاری گرفته سرسری
گر چه عمر نوح یابی اندرین خطهٔ فنا****تا بجنبی کرده باشد از تو آثار اسپری
زین جهان خود جز دریغا هیچ کس چیزی نبرد****زین جهان آزرده میری گر همه اسکندری
لافت از زورست و زر پیوسته دیدی تا چه کرد****زور با عاد قوی ترکیب و زر با سامری
گر همی خواهی که پوسیده نگردی در هوس****خانه پرداز از کرهٔ خاکی و چرخ چنبری
عالمی دیگر گزین کاین جا نیابی هم نفس****کو ز علت تیرگی دارد ز آفت ابتری
اندر آن عالم نیابی محرمی مر جانت را****جز صفای احمدی و جز سخای حیدری
ای هوا بر دل نشانده چیست از لابرالاه****حصه ی تو هان بده انصاف، گر دین پروری
آنچه لا رد کرد تا دل بر نتابی زان همه****والله ار یک دم از الا لله هرگز برخوری
گر هوای نفس جویی از در دین در میای****یا براهیمی مسلم باشدت یا آزری
تیغ تحقیق از نیام امتحان چون بر کشی****هم ببینی حال خود را مهره‌ای یا گوهری
خاک از انصاف دادن این چنین شد محترم****تیغ نفرین خورد بر سر آتش از مستکبری
با عقاب تیز چنگ و با همای خوب پر****ابلهی باشد که رقاصی کند کبک دری
مر مخالف را چخیدن هست با او همچنانک****با عصای موسوی خود اسب تازد سامری
بی چراغ شرع رفتن در ره دین کوروار****همچنان باشد که بی خورشید کردن گازری
همچو «لا» بر بند و بگشا گر همی دعوی کنی****هم میان و هم زبان را تا زالله برخوری
رنج کش باش ای برادر همچو خار از بهر آنک****زود پژمرده شود در دست گلبرگ طری
بود نوشروان عادل کافری در عهد خود****داد دادی باز هر مظلوم را از داوری
شاد باش ای مهتری کز فضل تو در نیم شب****کور مادرزاد خواند نقش بر انگشتری
چاکران دولتت را گر دهی یک روز عرض****این غریب ممتحن را اندر آن صف بشمری

شماره قصیده 186: ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری

ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری****زانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری
در میان گردنان آیی کلاه از سر بنه****تا ازین میدان مردان بو که سر بیرون بری
ور نه در ره سرفرازانند کز تیغ اجل****هم کلاه از سرت بربایند هم سر بر سری
عالمی پر لشکر دیوست و سلطان تو دین****زان سلطان باش و مندیش از بروت لشگری
دین حسین تست آز و آرزو خوک و سگست****تشنه این را می کشی و آن هر دو را می‌پروری
بر یزید و شمر ملعون چون همی لعنت کنی****چون حسین خویش را شمر و یزید دیگری
عقل و جان آن جهانی را رعیت شو چو شرع****زان که دیوانه‌ست و مرده عاقل و جان ایدری
چشمهٔ حیوانت باید خاک ره شو چون خضر****هر دو نبود مر ترا با چشمه یا اسکندری
گرد جعفر گرد گر دین جعفری جویی همی****زان که نبود هر دو هم دینار و هم دین جعفری
چون تو دادی دین به دنیا در ره دین کی کنند****پنج حس و هفت اعضا مر ترا فرمانبری
تا سلیمان‌وار خاتم باز نستانی ز دیو****کی ترا فرمان برد دام و دد و دیو و پری
بی پدر فرزندی لاهوت باید چون مسیح****هر که زو برگشت با ناسوت یابد دختری
اختر نیکوت باید بر سپهر دین برآی****زان که اندر دور او طالع بود نیک اختری
باز خر خود را ز خود زیرا که نبود تا ابد****تا تو خود را مشتری باشی ترا دین مشتری
چون ترا دین مشتری شد مشتری گوید ترا****کای جهان را دیدن روی تو فال مشتری
چون بدین باقی شدی بیش از فنا مندیش هیچ****زهره دارد گرد کوثروار گردد ابتری
چو تو «لا» را کهتری کردی پس از دیوان امر****جز تو ز «الا الله» که خواهد یافت امر مهتری
چون در خیبر بجز حیدر نکند از بعد آن****خانهٔ دین را که داند کرد جز حیدر دری
عقل و دین و ملک و دولت باید ار نی روزگار****کی دهد هر خوک و خر را ره به قصر قیصری
اندرین ره صد هزار ابلیس آدم روی هست****تا هر آدم روی را زنهار کدم نشمری
غول را از خضر نشناسی همی در تیه جهل****زان همی از رهبران جویی همیشه رهبری
برتر آی از طبع و نفس و عقل ابراهیم وار****تا بدانی نقشهای ایزدی از آزری
از دو چشم راست بین هرگز نخیزد کبر و شرک****شرک مرد از احولی دان کبر مرد از اعوری
در بهار چین دو یابی در بهار دین یکی است****حملهٔ باز خشین و خندهٔ کبک دری
پادشاهی از یکی گفتن به دست آید ترا****کز دو گفتن نیست در انگشت جم انگشتری
گر چه در «الله اکبر» گفتنی تا با خودی****بندهٔ کبری نه بندهٔ پادشاه اکبری
آفتاب دین برون از گنبد نیلوفریست****پر بر آر از داد و دانش بو کزو بیرون پری
ورنه هرگز کی توان کرد آفتاب راه را****از فرود گنبد نیلوفری نیلوفری
از درون خود طلب چیزی که در تو گم شدست****آنچه در بند گم کردی مجو از بر دری
روی گرد آلود برزی او که بر درگاه او****آبروی خود بری گر آب روی خود بری
در صف مردان میدان چون توانی آمدن****تا تو در زندان خاک و باد و آب و آذری
خاک و باد و آب و آذر چار پاره نعل ساز****تا چنان چو هفت کشور نه فلک را بسپری
نام مردی کی نشیند بر تو تا از روی طمع****چون زنان در زیر این نیلاب کرده چادری
جسم و جان را همچو مریم روزه فرمای از سحر****تا در آید عیسی یک روزه در دین گستری
تا بشد نفس سخنگوی تو در درس هوس****ای شگفتی تو گر از اصلاح منطق بر خوری
دین چه باشد جز قیامت پس تو خامش باش از آنک****در قیامت بی زبانان را زبان باشد جری
این زبان از بن ببر تا فاش نکند بیهده****سرسر عاشقان در پیش مستی سرسری
کم نخواهد بود چون دفتر سیه رویی ترا****تا به جان خامهٔ هوس را کرد خواهی دفتری
زان فصاحتها چه سودش بود چون اکنون ز حق****«اخسوافیها» شنید اندر جهنم بحتری
شاعری بگذار و گرد شرع گرد از بهر آنک****شرعت آرد در تواضع شعر در مستکبری
خود گرفتم ساحری شد شاعریت ای هرزه‌گوی****چیست جز «لا یفلح الساحر» نتیجهٔ ساحری
رمز بی غمزست تاویلات نطق انبیا****غمز بی رمزست تخییلات شعر و شاعری
هرگز اندر طبع یک شاعر نبینی حذق و صدق****جز گدایی و دروغ منکری و منکری
هر کجا ز زلف ایازی دید خواهی در جهان****عشق بر محمود بینی گپ زدن بر عنصری
فتنه شد شعر تو چون گوسالهٔ زرین یکی****«لامساس» آواز در ده در جهان چون سامری
کی پذیرد گر چه تشنه گردد از هر ابتر آب****هر کرا همت کند در باغ جانش کوثری
یاوری ز آزاد مردان جوی زیرا مرد را****از کسی کو یار خود باشد نیاید یاوری
همچو آبند این گره مندیش ازیشان گاه خشم****کبرا از باد باشد نه ز خود جوشن دری
همچنین تا خویشتن داری همی زی مردوار****طمع را گو زهر خند و حرص را گو خون گری
شاد بادی همچنین هر جا که باشی مرد باش****مر زغن را بخش سالی مادگی سالی نری
جاه و جان و نان و ایمان ننگری داد و دهد****پس مگو سلطان و سلطان تنگری گو تنگری
چند گویی گرد سلطان گرد تا مقبل شوی****رو تو و اقبال سلطان ما و دین و مدبری
حرص و شهوت خواجگان را شاه و ما را بنده‌اند****بنگر اندر ما و ایشان گرت ناید باوری
پس تو گویی این گره چاکری کن چون کنند****بندگان بندگان را پادشاهان چاکری
کیست سلطان؟ آنکه هست اندر نفاذ حکم او****خنجر آهنجانش بحری ناوک اندازان بری
تو همی لافی که هی من پادشاه کشورم****پادشاه خود نه ای چون پادشاه کشوری
در سری کانجا خرد باید همه کبرست و ظلم****با چنین سر مرد افساری نه مرد افسری
ای به ترک دین به گفتن از سر ترکی و خشم****دل بسان چشم ترکان کرده از گند آوری
همچنین ترکی همی کن تا به هر دم نابغه****گوید اندر مغز تاریک تو کای کافر فری
باش تا چون چشم ترکان تنگ گردد گور تو****گر چه خود را کور سازی در مسافت صد کری
هفت کشور دارد او من یک دری از عافیت****هفت کشور گو ترا بگذار با من یک دری
ای دریده یوسفان را پوستین از راه ظلم****باش تا گرگی شوی و پوستین خود دری
بر تو هم آبی برانند از اثیر دوزخی****از تو هم گردی برآرند ار محیط اغبری
تو چو موش از حرص دنیا گربهٔ فرزند خوار****گربه را بر موش کی بودست مهر مادری
ای گلوی تو بریده از گلو یک ره بپرس****کای گلو با من بگو تو خنجری یا حنجری
قابل فیض خرد چون نفس کلی کرد از آنک****از خرد در نفع خیری دایم و دفع شری
پوستین در گلخنی اندر کشید ارکان و تو****عشقبازی در گرفتی با وی و هم بستری
سیم سیمای تو برده سیمبر خوانی ز جهل****سیمبر را از سر شهوت مگو سیمین‌بری
بی خرد گرکان زر داری چو خاک اندر رهی****با خرد گر خاک ره داری چو کان اندر زری
از خرد پر داشت عیسا زان شد اندر آسمان****ور خرش را نیم پر بودی نماندی در خری
اشتر ار اهل خرد بودی درین نیلی خراس****کار او بودی به جای اشتری روغن گری
چیست جز قرآن رسنهای الاهی مر ترا****تا تو اندر چاه حیوانی و شهوانی دری
با رسنهای الاهی چرخها گردان و تو****تن زده در چاه و کوهی بر سر کاهی بری
چون رسنهای الهی را گذر بر چنبرست****پس تو گر مرد رسن جویی چرا چون عرعری
از برای او چو چنبر پای بر سر نه یکی****کاین چنین کردند مردان آن رسن را چنبری
تا به خشم و شهوتی بر منبر اندر کوی دین****بر سر داری اگر چه سوی خود بر منبری
هر دو گیتی را نظام از راستی دان زان که هست****راستی میخ و طناب خیمهٔ نیلوفری
هیچ رونق بود اندر دین و ملت تا نبود****ذوالفقار حیدری را یار دست حیدری
راستی اندر میان داوری شرطست از آنک****چون الف زو دور شد دوری بود نه داوری
زاء زهدت کرد با نون نفاق و حاء حرص****تا نمودی زهد بوذر بهر زر نوذری
ز پی رد و قبول عامه خود را خر مکن****زان که کار عامه نبود جز خری یا خر خری
گاو را دارند باور در خدایی عامیان****نوح را باور ندارند از پی پیغمبری
ای سنایی عرضه کری جوهری کز مرتبت****او تواند کرد مرجان عرض را جوهری
چشم ازین جوهر همی برداشت نتوان از بها****کنکه بی چشمست بفروشد به یک جو جوهری

شماره قصیده 184: با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری

با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری****با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری
برگرد بناگوش چو عاجش خط مشکین****چون دای رخ کز شب بکشی گرد نهاری
خورشید نماینده بتی ماه جبینی****کافور بناگوش مهی مشک عذاری
خوبی خطش بین که بر آن روی چو لاله****کرده ز ره غالیه آساش حصاری
از تیر مژهٔ کوه گذارش دل عاشق****خسته شده و پر خون همچون گل ناری
با دو لب چون باده و با چشم چو نرگس****با دو رخ چون لاله و با زلف چو قاری
در زلفش از آن دو رخ چون لاله نشاطی****در چشمش از آب دو لب چون باده خماری
زین عشوه فروشندهٔ پیوسته دروغی****زین بیهده اندیشهٔ بگسسته فساری
چون آبی و چون سیب ازین صد تنه حوری****چون نار و چو نارنگ ازین ده له یاری
آتش به تن و جان جهانی زده و آن گه****چون آب نبینیش به یک جای قراری
اینجای ز بی رحمی دلسوخته قومی****و آنجای ز بی شرمی بر ساخته کاری
هم جان سر او که از آن ماه نخواهم****جز بوس و کناری و حدیثی و نظاری
ور خواهم ازو بوس و کناری ز بخیلی****چون صبر من از من کند آن ماه کناری
اینک که یکی هفتست کان ماه دو هفته****کردست کناره ز پی بوس و کناری
امروز بدیدمش به نومیدی گفتم****کز ریش منت شرم همی ناید باری
دو لعل ز هم باز گشاد از سر طعنه****افروخت درین دل ز سر شوخی ناری
گفتا که برو بیش مکن خواجه سنایی****با ما چه حسابت ترا یا چه شماری
سیمای تو حقا که چو زر باشد بی سیم****گلزار نیابی تو مشو در گلزاری
بی سیم ازین باغ بر آراسته دانم****والله که نیابی تو ازین گلبن خاری
گفتم که ندارم چکنم گفت نگارم****خواهی که شود کار تو ناگه چو نگاری
در پردهٔ اندیشه بیارای عروسی****پس جلوه کنش پیش مهی شاه تباری
آن آیت احسان و شرف زنگی محسن****کاسوده شده از رستهٔ احسانش دیاری
آن بحر گهر پاش که نسرشت طبایع****همچون گهر اندر گهرش عیب و عواری
آن شمس عطابخش که ننهاد عناصر****همچون فلک اندر گهرش دود و بخاری
دوزخ شود از آتش سعیش چو بهشتی****گلبن شود از قوت عونش چو چناری
حزمش کند اندر شکم خاک مقامی****حلمش کند اندر گهر باد قراری
حقا که به یک لحظه ازین هر دو برآید****در آتش و در آب قراری و وقاری
ای زاده ز تو طبع تو از سور سروری****وی داده به تو بخت تو از مهر مهاری
در روی سخا از دل چون بحر تو آبی****وندر دل بخل از کف چون ابر تو ناری
چون ذات هنر نیست در اوصاف تو عیبی****چون فعل خردنیست در اعمال تو عاری
نه دایره یک لحظه کناره کند از سیر****گر بروزد از موکب عزم تو غباری
چون لعل فسرده شود آب همه دریا****گر تاب دهد آتش عزم تو شراری
ای مرحکما را ز یسار تو یمینی****وی مر شعرا را ز یمنین تو یساری
بر اسب امید آمده مجدود سنایی****در زیر پی از بهر کفت راهگذاری
زیرا که ز بی‌پیرهنی از قبل شرم****در خانه چو خفاش بدو مانده بشاری
از بهر چه گویند فضولان به یکی کنج****چون شپرکی ساخته از روز حصاری
ای خواجهٔ با جود بدان از قبل آنک****دارم طمع از جود تو زین شعر شعاری
کاین سینه و پستان چو دو خرمن لاله****گشتست ز سرما چو یکی شاخ چناری
چون قله دو پستانگه و چون شیر یکی ناف****چون ماه یکی خفته و چون زهره زهاری
چون گردهٔ پیه تنک آن کون چو دنبه****از پارهٔ شلوار برون آمده پاری
از پارهٔ شلوار همی تابد لعلش****چون از تنکی شیشه بتابد گل ناری
از نازکی و تازگی و فربهی او****گوی چو نگاری که نگنجد به کناری
بی موی و در و دوغ فرود آمده مشکی****چون شیر و درو موی پدید آمده تاری
وندر بن این سفجهٔ سیمین کفیده****نابوده و نامیخته آهخته خیاری
ناداده یکی بوسه چنان کاید ازین لب****این فربه ما بر لب و بر فرق نزاری
ارزد برت ای کون همه خوبان دیده****این شخص به دراعه و این کون به ازاری

شماره قصیده 188: ای سنایی چند لاف از خواجه و مهتر زنی

ای سنایی چند لاف از خواجه و مهتر زنی****دار قلابان نهی بی مهر سلطان زر زنی
رایتت بر چرخ سر دارد همی چون آفتاب****خیمه‌ات از چرخ چو می بگذرد بر تر زنی
با یجوز و لایجوز اندر مشو در کوی عشق****رخت دل در خانه نه تا کی چو دربان در زنی
مصر اگر اقطاع داری دست از کنعان بدار****از علی بیزار گردی دست در قنبر زنی
معرفت خواهی و در معروف کرخی ننگری****ای جنب شرمی نداری با جنیدی در زنی
بار سازی بر خرت آلت نمی‌بینی همی****از چه معنا بگذری تو آتش اندر خر زنی
آتش اندر کشور اندازی و می سوزی همی****باز لاف از آبروی صاحب کشور زنی
از هوای آدمیت سینه را معزول کن****گرد همت گرد تا بر اوج گردون پر زنی
مطربی جلدی بدان هر ساعتی بی زیر و بم****پردهٔ دیگر نوازی زخمهٔ دیگر زنی
گر یکی دم بر تو افتد باز پرس از باد فقه****قال قالی پیش گیری چنگ در دفتر زنی
باز اگر در صدر فقهت مفتیی لازم کند****فقه را منکر شوی با شیخ شبلی بر زنی
امر اذقال الله اردانی صلیب از کف بنه****تا کی از عیساکران جویی و لاف از خر زنی
تا برین خاکی کزو با دست کار جاه و مال****شاید ار آتش به آب و جاه و مال اندر زنی
پای پیری گیر اگر خواهی که پروازی کنی****چون شکستی بت روا باشد که بر بتگر زنی
جامه مومن سینه کافر رستم ترسایان بود****روی چون بوذر نمایی راه چون آزر زنی
سنگ با معنی به از یاقوت با دعوی چرا****از گریبان پاره برداری به دامن بر زنی
اینهمه رنگست و نیرنگست زینجا سر بتاب****عاشقی شو تا مفاجا چنگ در دلبر زنی
گر ازین دعوی بی‌معنی قدم یکسو نهی****پای بر کیوان نهی و خیمه بر اختر زنی
نکته‌های خوب من چون شکر آید مر ترا****پس چنان باید که نار از رشگ بر عسکر زنی
عاشقان این زمانه از زه خود عاجزند****منکرند این قوم شاید گر دمی منکر زنی
ای سنایی راست می‌گویی ز کج گویان مترس****تا قدم چون دم به راه دین پیغمبر زنی

شماره قصیده 189: عشق تو بربود ز من مایهٔ مایی و منی

عشق تو بربود ز من مایهٔ مایی و منی****خود نبود عشق ترا چاره ز بی‌خویشتنی
دست کسی بر نرسد به شاخ هویت تو****تا رگ نخلیت او ز بیخ و بن بر نکنی
با لب تو باد بود، سیرت نیکی و بدی****با رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی
خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بری****حلقه به گوشیست درو حلقهٔ هر در که زنی
پردهٔ نزهت گه تو روی بلال حبشی****عود سراپردهٔ تو جان اویس قرنی
جان مرا مست کنی مست چو بر من گذری****عقل مرا پست کنی زلف چو در هم شکنی
راست چو دیوانه شوم بند مرا برگسلی****باز چو هشیار شوم سلسله درهم فگنی
چند کشی جان مرا در طلب بی طلبی****چند زنی عقل مرا از حزن بی حزنی
ایزدی و اهرمنی کرد مرا زلف و رخت****باز رهان جان مرا زیزدی و اهرمنی
از ره شیرین سخنی بس ترشم در ره تو****جان مرا پاک بشوی از خوشی و خش سخنی
چون تو بیایی برود هم دل و هم تن ز برم****دل که بود تا تو دلی تن چه بود تا تو تنی
از من و من سیر شدم بر در تو زان که همی****من چو بیایم تو نه‌ای من چو نمانم تو منی
بر در و در مجلس تو تا تو بوی من نبوم****خود نبود در ره تو هم صنمی هم شمنی
بوالحسنم گشت لقب از بس تکرار کنم****پیش خیال تو همی از سخن بوالحسنی
شرقنی غربنی اخرجنی من وطنی****اذا تغیبت بدا وان بدا غیبنی
کی رهم از خوف و رجا تا کند از منع و عطا****غمزهٔ تو عمر هبا خندهٔ تو عیش هنی
کی شود ای جان جهان با لب و با غمزهٔ تو****عشق سنایی و فنا عقل سنایی و سنی

شماره قصیده 187: ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی

ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی****در سر منی مکن که به ترکیب چون منی
آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک****او را کجا رسد سخن مایی و منی
از آهن مذهب معمور کرده باش****تا بر محک صرف زند زر معدنی
ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهب****گندم نمای ز اصل و چه پوسیده ارزنی
ای آژده به سوزن حسرت هزار دل****سودت چه دارد آنکه مرقع بیاژنی
همسایهٔ تو گرسنه در روز یا سه روز****تو بسته سر ز تخمه و حلوا و روغنی
دل از گنه بشوی و چنان دان که روز حشر****پاکی دل بهست که پاکیزه دامنی
ای آمده ز خاک به خاکست رفتنت****ور صد هزار گنج به خاک اندر آگنی
طمع بقا چه داری معجون شخص تو****با دست و آتشست و گل تیره و منی
پنداری ای اخی که بمانی تو جاودان****گر رود نگسلد ره دلگیر می زنی
غافل مباش دان که ز اندام تو به گور****سازند مار و مور رفیقی و برزنی
بگشای گوش عقل و نگه کن به چشم دل****در کار و بار مردم و در عالم دنی
چون صدرهٔ تو بافته از پنبهٔ فناست****در دل طمع قبای بقا را چرا کنی
آن کز تو زاد و آنکه ترا زاد رفته‌اند****در تیرگی گور ز صحرای روشنی
گاهی تو گلخنی را بینی شده امیر****روز دگر امیر اجل گشته گلخنی
خفته به زیر خاک نه لابل که گشته خاک****از خاکشان تو کرده بسی ظرف خوردنی
در زیر خشت چهرهٔ خاتون خرگهی****در زیر سنگ پیکر سرهنگ جوشنی
دانی تو یا ندانی کز خاک ما همان****ایدون کنند کز گل ایشان تو می‌کنی
ای بر طریق باطل پویان تو روز و شب****داده عنان خویش به شیطان ز ریمنی
مهر رسول مرسل و مهر علی و آل****بر دل گمار و گیر به جنات ساکنی
گرد فضول و رخصت و تاویل کم دوان****چون عنکبوت تار حماقت چرا تنی
بشناس کردگار و نگهدار جای خویش****دین محمدی و طریق معینی
دیوان تو چو زلف نگاران سیه شدست****پس همچنین سنایی غافل چرا شنی
هر چند صدهزار گناهست مایه‌اش****هر چند کز عذاب سفر نیست ایمنی
از رحمت خدای دلش نا امید نیست****کو مخطیست و مفلس رب غافر و غنی

شماره قصیده 190: مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی****ازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی****دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی‌دینان****کجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی
جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند و امت را****که یارد کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی
بمیرید از چنین جانی کزو کفر و هوا خیزد****ازیرا در جهان جانها فرو ناید مسلمانی
شراب حکمت شرعی خورید اندر حریم دین****که محرومند ازین عشرت هوس گویان یونانی
مسازید از برای نام و دام و کام چون غولان****جمال نقش آدم را نقاب نفس شیطانی
شود روشن دل و جانتان ز شرع و سنت احمد****چنان کز علت اولا قوی شد جوهر ثانی
ز شرعست این نه از تنتان درون جانتان روشن****ز خورشیدست نز چرخست جرم ماه نورانی
که گر تایید عقل کل نبودی نفس کلی را****نگشتی قابل نقش دوم نفس هیولانی
هر آن کو گشت پرورده به زیر دامن خذلان****گریبان گیر او ناید دمی توفیق ربانی
نگردد گرد دین‌داران غرور دیو نفس ایرا****سبکدل کی کشد هرگز دمی بار گران‌جانی
تو ای مرد سخن پیشه که بهر دام مشتی دون****ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی
چه سستی دیدی از سنت که رفتی سوی بی‌دینان****چه تقصیر آمد از قرآن که گشتی گرد لامانی
نبینی غیب آن عالم درین پر عیب عالم زان****که کس نقش نبوت را ندید از چشم جسمانی
برون کن طوق عقلانی به سوی ذوق ایمان شو****چه باشد حکمت یونان به پیش ذوق ایمانی
کی آیی همچو مار چرخ ازین عالم برون تا تو****بسان کژدم بی‌دم درین پیروزه پنگانی
در کفر و جهودی را ز اول چون علی بر کن****که تا آخر چنویابی ز دین تشریف ربانی
بجو خشنودی حق را ز جان و عقل و مال و تن****پس آن گه از زبان شکر میگو کاینت ارزانی
درین کهپایه چون گردی بر آخور چون خر عیسی****به سوی عالم جان شو که چون عیسی همه جانی
ز دونی و ز نادانی چنین مزدور دیوان شد****وگرنه ارسلان خاصست دین را نفس انسانی
تو ای سلطان که سلطانست خشم و آرزو بر تو****سوی سلطان سلطانان نداری اسم سلطانی
چه خیزد ز اول ملکی که در پیش دم آخر****بود ساسی و بی‌سامان چه ساسانی چه سامانی
بدین ده روزه دهقانی مشو غره که ناگاهان****چو این پیمانه پر گردد نه ده مانده نه دهقانی
تو مانی و بد و نیکت چو زین عالم برون رفتی****نیاید با تو در خاکت نه فغفوری نه خاقانی
فسانهٔ خوب شو آخر چو می‌دانی که پیش از تو****فسانهٔ نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی
تو ای خواجه گر از ارکان این ملکی نیی خواجه****از آن کز بهر بنیت را اسیر چار ارکانی
نیابد هیچ انس و جان نسیم انس جان هرگز****که با دین و خرد نبود براق انسی و جانی
ز بهر شربت دردست شیبت پر ز نور حق****گر از لافست نیرانیست آن شیبت نه نورانی
به سبزهٔ عشوه و غفلت نهاد خود مکن فربه****که فربه فرث و دم گردد ز پختن یا ز بریانی
اگر خواهی که چون یوسف به دست آری دو عالم را****درین تاریکی زندان چو یوسف باش زندانی
ورت باید که همچون صبح بی خود دم زنی با حق****صبوحی را شرابی خواه روحانی نه ریحانی
تو ای ظالم سگی می‌کن که چون این پوست بشکافند****در آن عالم سگی خیزی نه کهفی بلکه کهدانی
تو مردم نیستی زیرا که دایم چون ستور و دد****گهی دلخسته از چوبی گهی جان بستهٔ خوانی
اگر چند از توانایی زننده همچو خایسگی****وگر چند از شکیبایی خورنده همچو سندانی
مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده****بریزی گر همه سنگی بسایی گرچه سوهانی
تو ای بازاری مغبون که طفلی را ز بی‌رحمی****دهی دین تا یکی حبه‌ش ز روی حیله بستانی
ز روی حرص و طراری نیارد وزن در پیشت****همه علم خدا آن گه که بنشینی بوزانی
ز مردان شکسته مرد خسته کم شود زیرا****که سگ آنجاست کابادست گنج آنجا که ویرانی
تو ای نحس از پس میزان از آن جز قحط نندیشی****که عالم قحط بر گیرد چو کیوان گشت میزانی
ولیکن مشتری آخر بروز دین ز شخص تو****بخواهد کین خویش ار چه بسازی جای کیوانی
تو ای زاهد گر از زهدت کسی سوی ریا خواند****ز بهر چشم بدبینان تو و جای تن آسانی
مترس ار در ره سنت تویی بی‌پای چون دامن****چو اندر شاهراه عشق بی سر چون گریبانی
به وقت خدمت یزدان بنیت راست کن قبله****از آن کاین کار دل باشد نباشد کار پیشانی
قیامت هست یوم‌الجمع سوی مرد معنی دان****ولیکن نزد صورت بین بود روز پریشانی
اگر بی‌دست و بی‌پایی به میدان رضای او****به پیش شاه گویی کن که ناید از تو چوگانی
درین ره دل برند از بر درین صف سر برند از تن****تو و دوکی و تسبیحی که نز مردان میدانی
فقیه ار هست چون تیغ و فقیر ار هست چون افسان****تو باری کیستی زینها که نه تیغی نه افسانی
تو ای عالم که علم از بهر مال و جاه را خواهی****به سوی خویش دردی گر به سوی خلق درمانی
اگر چه از سر جلدی کنی بر ما روا عشوه****در آن ساعت چه درمان چون به عشوهٔ خویش درمانی
زبان دانی ترا مغرور خود کردست لیکن تو****نجات اندر خموشی دان زیان اندر زبان دانی
اگر تو پاک و بی‌غشی به سوی خویشتن چون شد****به نزد ناقدان نامت نبهره و قلب و حملانی
سماعست این سخن در مر و اندر تیم بزازان****هم اندر حسب آن معنی ز لفظ آل سمعانی
که جلدی زیرکی را گفت من پالانیی دارم****ازین تیزی و رهواری چو باد و ابر نیسانی
بدو گفتا مگو چونین گر او را این هنر بودی****نبودی چون خران نامش میان خلق پالانی
بدان گه بوی دین آید ز علمت کز سر دردی****نشینی در پس زانو و شور فتنه بنشانی
ور از واماندگی بادی برآری سرد پیش تو****نماند پیش آن جنبش حزیران را حزیرانی
چو در روح ایزد را صدف شد بنیت مریم****نیارستی ز مستان کرد در پیشش زمستانی
تو ای مقری مگر خود را نگویی کاهل قرآنم****که از گوهر نیی آگه که مرد صوت و الحانی
برهنه تا نشد قرآن ز پردهٔ حرف پیش تو****ترا گر جان بود عمری نگویم کاهل قرآنی
به اخماس و به اعشار و به ادغام و امالت کی****ترا رهبر بود قرآن به سوی سر یزدانی
رسن دادت ز قرآن تا ز چاه تن برون آیی****که فرمودت رسن بازی ز راه دیو نفسانی
یکی خوانیست پر نعمت قران بهر غذای جان****ولیکن چون تو بیماری نیابی طعم مهمانی
تو ای صوفی نیی صافی اگر مانند تازیکان****بدام خوبی و زشتی ببند آبی و نانی
بدانجا میوه و حور و بدینجا لقمه و شاهد****ستوری بود خواهی تو بدو جهان همچو قربانی
شوی رهبر جهانی را ز بهر معنی و صورت****خضروار ار غذا سازی سم‌الموت بیابانی
چو یعقوب از پی یوسف همه در باز و یکتا شو****وگر نه یوسفی کن تو نه مرد بیت احزانی
اگر راه حقت باید ز خود خود را مجرد کن****ازیرا خلق و حق نبود بهم در راه ربانی
ز بهر این چنین راهی دو عیار از سر پاکی****یکی زیشان اناالحق گفت و دیگر گفت سبحانی
شنیدستی که اندر مرو در می‌رفت بی سیمی****ز بهر بوی بورانی چه گفت آن لال لامانی
بگفتا من ز بورانی به بویی کی شوم قانع****مرا در پشت بارانی و در دل عشق بورانی
دلی باید ز گل خالی که تا قابل بود حق را****که ناید با صد آلایش ز هر گلخن گلستانی
تو پیش خویشتن خود را چو کتان نیست کن زیرا****ترا بر چرخ ماهی به که در بازار کتانی
پشیمان شد سنایی باز ازین آمد شد دونان****مبادا زین پشیمانیش یک ساعت پشیمانی
قناعت کرد مستغنی از این و آن نهادش را****چو خواهی کرد چون دونان ثنای اینی و آنی
بباید کشت گرگی را که روز برف بر صحرا****کشد چون نازکان پا را ز تری یا ز بارانی

شماره قصیده 191: بمیر ای حکیم از چنین زندگانی

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی****ازین زندگانی چو مردی بمانی
ازین زندگی زندگانی نخیزد****که گر گست و ناید ز گرگان شبانی
درین زندگی سیر مردان نیاید****ور آید بود سیر سیرالسوانی
برین خاکدان پر از گرگ تا کی****کنی چون سگان رایگان پاسبانی
به بستان مرگ آی تا زنده گردی****بسوز این کفن ژندهٔ باستانی
رهاند ترا اعتدال بهارش****ز توز تموزی و خز خزانی
از آن پیش کز استخوان تو مالک****سگان سقر را کند میهمانی
به پیش همای اجل کش چو مردان****به عیاری این خانهٔ استخوانی
ازین مرگ صورت نگر تا نترسی****ازین زندگی ترس کاکنون در آنی
که از مرگ صورت همی رسته گردد****اسیر ارغوان و امیر ارغوانی
به درگاه مرگ آی ازین عمر زیرا****که آنجا امانست و اینجا امانی
به گرد سرا پردهٔ او نگردد****غرور شیاطین انسی و جانی
به نفسی و عقلی و امرت رساند****ز حیوانی و از نباتی و کانی
سه خط خدایند این هر سه لیکن****ازین زندگی تا نمیری ندانی
ز سبع سماوات تا بر نپری****ندانی تو تفسیر سبع‌المثانی
ازین جان ببر زان که اندر جهنم****نه زنده نه مرده بود جاودانی
نه جانست این کت همی جان نماید****منه نام جان بر بخار دخانی
پیاده شو از لاشهٔ جسم غایب****که تا با شه جان به حضرت پرانی
به زیر آر جان خران را چو عیسا****که تا همچو عیسا شوی آسمانی
برون آی ازین سبزه جای ستوران****که تا چرمه در ظل طوبا چرانی
چو مرگت بود سایق اندر رسی تو****به جمع عزیزان عقلی و جانی
چو مرگت بود قاید اندر رهی تو****ز مشتی لت انبان آبی و نانی
تو روی نشاط دل آنگاه بینی****که از مرگ رویت شود زعفرانی
چو از غمز او کرد آمن دلت را****کند مهربانی پس از بی‌زبانی
نخستت کند بی‌زبان کادمی را****بود بی‌زیانی پس از بی‌زبانی
به یک روزه رنج گدایی نیرزد****همه گنج محمود زابلستانی
بدان عالم پاک مرگت رساند****که مرگ‌ست دروازهٔ آن جهانی
وزین کلبهٔ جیفه مرگت رهاند****که مرگست سرمایهٔ زندگانی
کند عقل را فارغ از «لاابالی»****کند روح را ایمن از «لن ترانی»
همه ناتوانیست اینجا چو رفتی****بدانجای چندان که خواهی توانی
ز نادانی و ناتوانی رسی تو****ازین کنج صورت به گنج معانی
بجز بچهٔ مرگ بازت که خرد****ز مشتی سگ کاهل کاهدانی
بجز مرگ در گوش جانت که خواند****که بگذر ازین منزل کاروانی
بجز مرگ با جان عقلت که گوید****که تو میزبان نیستی میهمانی
بجز مرگت اندر حمایت که گیرد****ازین شوخ چشمان آخر زمانی
اگر مرگ نبود که بازت رهاند****ز درس گرانان و درس گرانی
گر افسرده کردست درس حروفت****تف مرگ در جانت آرد روانی
به درس آمدی قلب این را بدیدی****به مرگ آی تا قلب آنهم بدانی
تو بی‌مرگ هرگز نجاتی نیابی****ز ننگ لقبهای اینی و آنی
اسامی درین عالمست ار نه آنجا****چه آب و چه نان و چه میده چه پانی
بجز مرگ در راه حقت که آرد****ز تقلید رای فلان و فلانی
اگر مرگ خود هیچ راحت ندارد****نه بازت رهاند همی جاودانی
اگر خوش خویی از گران قلتبانان****وگر بدخویی از گران قلتبانی
به بام جهان برشوی چون سنایی****گرت هم سنایی کند نردبانی

شماره قصیده 192: تا کی این لاف در سخن رانی

تا کی این لاف در سخن رانی****تا کی این بیهده ثنا خوانی
گه برین بی هنر هنر ورزی****گه بر آن بی گهر درافشانی
با چنین مهتران بی معنی****از سبکساری و گرانجانی
همه ساسی نهاد و مفلس طبع****باز در سر فضول ساسانی
خویشتن را همه بری شمرند****لیک در دل فعال شیطانی
نیست از جمع مالشان کس را****حاصل نقد جز پریشانی
آبشان در سبوی عاریتی****نانشان بر طبق گروگانی
هیچ شاعر نخورد از صله‌شان****از پس شعر جز پشیمانی
بر سر خوان هر یک اندر سور****از دل شاعریست بریانی
چون حقیقت نگه کنی باشد****به فزون گشتن و به نقصانی
صله‌شان همچو روز تیر مهی****وعده‌شان چون شب زمستانی
باز این خواجهٔ زادهٔ بی‌برگ****آنهمه لاف و لام لامانی
غلط شاعران به جامه و ریش****وز درون صد هزار ویرانی
ریشک و حالک ثناجویی****کبرک و عجبک زبان‌دانی
نه در آن معده ریزه‌ای مانده****نه در آن دیده قطره‌ای ثانی
زشت باشد بر خردمندان****نام بوران و نان بورانی
داشته مر جدش دهی روزی****در سر او فضول دهقانی
اف ازین مهتران سیل آور****تف برین خواجگان کهدانی
از چه شان گاه شعر بستایی****وز چه در پیششان سخن رانی
رفت هنگام شاعری و سخن****روز شوخیست وقت نادانی
نه قفا خواری و نه بدگویی****شاعر و فاضل و بسامانی
نزد خورشید فضل گردونی****پیش مهتاب طبع کتانی
ریش گاوی نه‌ای خردمندی****کافری نیستی مسلمانی
اصل جدی نه معدن هزلی****کان حمدی نه مرد حمدانی
خود گرفتم که این همه هستی****چکنی چون نه‌ای خراسانی
فقه و تفسیر خوان و نحو و ادب****تا بیابی رضای یزدانی
چه همه روز بهر مشتی دون****ژاژ خایی و ریش جنبانی
مدح هر کس مگو به دشواری****چون نیابی ز کس تن آسانی
جز که بونصر احمدبن سعید****آن چو نصرت به مدحت ارزانی
گر همی شعر خوانی از پی نان****تا بگویم اگر نمی‌دانی
آنکه هست از کفایت و دانش****در خور جاه و صدر سلطانی
کنچه عاقل نخواهد از پی نان****سر درون سوی و آن میان رانی
ابرو شمسی که از سخاش نماند****در دریایی و زر کانی
مهتران بهر آبرو روبند****خاک درگاه او به پیشانی
زنده از سیرتش سخا چو نانک****جسمها از عروق شریانی
در دماغ و جگر بدو زنده****روح طبعی و روح نفسانی
نزد یک اختراع او منسوخ****مایهٔ کتبهای یونانی
کی روا باشد از کف و خردش****در زمانه و باد و نالانی
ای که بی سعی ذات و پنج حواس****کار فرمای چار ارکانی
وقت بخشش حیات درویشی****گاه طاعت هلاک خذلانی
همه زیب بهشت را شایی****همه نور سپهر را مانی
چون تو ممدوح و من بر دونان****اینت بی خردگی و کشخانی
هیچ احسان ندیدم از یک تن****ور چه کردم به شعر حسانی
جز براردت داد در صد روز****بهر هشتاد بیت چل شانی
گوهر رسته کرده یک دریا****شد بدو مهره اینت ارزانی
هم تو دانی و هم برادر تو****که نبود آن قصیده چل گانی
این چنین فعل با چو من شاعر****نیست حکمی نه نیز دیوانی
از چنان شعر من چنین محروم****ای عزیز اینت نامسلمانی
بخت بد را چه حیله گر چه به شعر****سخنم شد به قدر کیوانی
که به هر لحظه بهر دراعه****پیرهن را کنم چو بارانی
در چنین وقت با زنان به کار****من و اطراف دوک گرگانی
باقیی هست زان صله به روی****دانم از روی فضل بستانی
ور تغافل کنی درین معنی****از در صدهزار تاوانی
تا نباشد جماد را به گهر****حرکات و حواس حیوانی
باد جنبان حواس تو چون آب****زان که از کف حیات انسانی
از پی عصمتت گسسته مباد****سوی تو فضلهای رحمانی

شماره قصیده 193: شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانی

شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانی****که در زندان سلطانی منم سلطان زندانی
غریب از جاه طورانی ز نافرمانی لشکر****به دست دشمنان درمانده اندر چاه ظلمانی
سپاه بی‌کران داری ولیکن بی وفا جمله****همه در عشوه مغرورند از غمری و نادانی
ز بدرویی و خودرایی همه یکبارگی رفته****ز گلشنهای روحانی به گلخنهای جسمانی
طلبکارند نزهت را و نشناسند این مایه****که گلشنهای جسمانی ست گلخنهای روحانی
روا باشد که قوت جان به اندازهٔ حشم گیرد****که قوت گیر دار جان را دهی یاقوت رمانی
در آن دریا فگن خود را که موجش باشد از حکمت****که جزع او به قیمت تر بود از در عمانی
اگر گویا و پیدایی یکی خاموش پنهان شو****خوشا خاموش گویا و خوشا پیدای پنهانی
برستی گر ترا بر سر جان خود وقوف افتد****کجا واقف تواند شد کسی بر سر یزدانی
ثبات دل همی جویی درون گنبد گردان****از آن بیهوده سرگردان چنان گردون گردانی
ازیرا در مکان جهل همواره به کینی تو****که اندر بند هفت اختر اسیر چار ارکانی
چرا در عالم عقلی نپری چون ملایک تو****چرا چون انسی و جنی در اندوه تن و جانی
چه پیچانی سر از طاعت چه باشی روز و شب غافل****چه پوشی جامهٔ شهوت دل و جان را چه رنجانی
که تا دست جوانمردی به دنیا در نیفشانی****چنان دان بر خط دین بر که دست تاج مردانی
چه بندی دل در آن ایوان که هستش پاسبان کیوان****نبینی عاقل هرگز نه ایوانی نه کیوانی
تو خود ایوان نمی‌دانی تو خود کیوان نمی‌بینی****نداری همت کیوان چو اندر خورد ایوانی
بدین همت که اندر سر همی داری سراندر کش****سزای پنبه و دوکی نه مرد رزم و میدانی
ببینی تا چه سودست این که در عالم همی بینی****عزیزست ای مسلمانان علی‌الجمله مسلمانی
اگر خواهی که با حشمت ز اهل البیت دین باشی****بباید در ره ایمان یکی تسلیم سلمانی
ای می خوردهٔ غفلت کنون مستی و بی‌هوشی****خمار ار زین کند فردا کمال خویش نقصانی
ز آبادانی دنیا بکردی دین خود ویران****نه آگاهی که آبادانی ایدون هست ویرانی
به پیش آدم شرعی سجود انقیاد آور****گر از شبهت نه چون ابلیس بر پیکار عصیانی

شماره قصیده 194: ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانی

ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانی****حیران شده از ذات لطیف تو جهانی
ذاتت نه مکان گیر ولیکن ز تصرف****خالی نه ز آیات تو یک لحظه مکانی
بردیده نهان ذات تو از کشف ولیکن****پوشیده نه بر علم قدیم تو نهانی
از شوق تو در دیدهٔ جویان تو ناری****در عدل تو در سینهٔ اعدات دخانی
جان و تن و دل باخته بر نطع ارادت****ناکرده برین باخت زنا یافت زیانی
ای ذات تو ز آلایش اوهام و خرد دور****وی نعت تو ز اظهار به هر دیده عیانی
جانها همه خون گشته ز شوق تو که از تو****جز صنع حکیمانه ندیدند نشانی
آنرا که تو خون ریختی از شوق نیاید****از لذت تیغ تو از آن کشته فغانی
کار همه عیاران از سوز وصالت****چاهیست پس از راه درانداخته جانی
ای تیغ سخن کند و بر از مدحت مخلوق****وصف تو مر این تیغ مرا بوده فسانی
زیبد که کنم از سر معنی و حقیقت****بر بام چنین دوست یکی خانه فشانی
ای قوم بگریید که مهمان گرامی****تخم گنهان خورد و ز ما کرد گرانی
مهمان و چه مهمان که مر این عارضگان را****از رحم می‌آراید هر ساعت خوانی
رفت و گنهان برد و نکرد ایچ شکایت****ای مجلسیان اینت گرامی مهمانی
دریافته‌ایم این را حقش بگزاریم****باشد نگزارند به ماه رمضانی
در وقت وداعش که چوگل رفت بسازیم****از خون جگر بر مژه چون لاله ستانی
زین سوز بسازیم یکی از سر معنی****بر یاد جمال العلما جان فشانی
آن شاه امامان که عروسان سخن را****بیکار ندیدست ز گفتار زمانی
آن چرخ شریعت که مه روزهٔ او را****از تربیت اوست بهر جای امانی
ای مسند فتوی ز علوت چو سپهری****وی مجلس دانش ز جمالت چو جنانی
کلکت چو عدویت دو زبان و به عبارت****چون تیر سخن داری چون تیغ زبانی
عرشست رکاب سخنت زان که سخن را****امروز بجز در کف تو نیست عنانی
رمحست در آب حیوان لیک نباشد****جز آتش سوزنده در آن رمح سنانی
این پیر جهان گرد سبک پی بندیدست****در گردش خود چون تو گرانمایه جوانی
این کوه ندیده چو وقار تو مکینی****وین چرخ نزاده چو معالیت مکانی
این مرکز با نفع گران سنگ ندیدست****جز علم و درنگ تو سبک روح گرانی
ایام چو خرم تو ندیدست سکونی****افلاک چو عزم تو ندادست روانی
از هر سخنت فایده خوفی و رجایی****در هر نکتت مایده جانی و جهانی
نه دایره امروز همی گوید یارب****چندین گذر علم ز یک تنگ دهانی
از راستی پند تو مانا که نماندست****کژ رو به زمین و به زمان چون سرطانی
حقا که جز از لفظ تو آفاق ندیدست****چندین درر از فایده در غالیه دانی
تا خاطر پر نور تو از علم نیفزود****کس مشکلی از شرع نمی‌کرد بیانی
امروز بنامیزد از آثار یقینت****چون تیر شد اکنون که کمان بود گمانی
آن گه که ز منبر سخن اندازی چون تیر****باشد سخن سحبان پیشت چو کمانی
دشمن چو کشانی دو بسد را به ضرورت****در خدمت تو بندد با جزع میانی
جان تو که مجدود سناییت ندارد****جز بهر ثناهای تو جانی و زبانی
هرگز نشود خوار چو خاک از پی بادی****بی آب چو آتش نشود از پی نانی
هست اینهمه ز اقبال ثنای تو وگرنه****در شهر که می‌گوید ازین سان سخنانی
گر هیچ ز مدحت قصبی بندد ازین پس****نگشاید جز از قیل شکر لسانی
احباب ترا باد خزانی چو بهاری****اعدای ترا باد بهاری چو خزانی

شماره قصیده 195: از خانه برون رفتم من دوش به نادانی

از خانه برون رفتم من دوش به نادانی****تو قصهٔ من بشنو تا چون به عجب مانی
از کوه فرود آمد زین پیری نورانی****پیداش مسلمانی در عرصهٔ بلسانی
چون دید مرا گفت او داری سر مهمانی****گفتم که بلی دارم بی سستی و کسلانی
گفتا که هلاهین رو گر بر سر پیمانی****دانم که مرا زین پس نومید نگردانی
رفتم به سرایی خوش پاکیزه و سلطانی****نه عیب ز همسایه نه بیم ز ویرانی
در وی نفری دیدم پیران خراباتی****قومی همه قلاشان چون دیو بیابانی
معروف به بی سیمی مشهور به بی نانی****همچون الف کوفی از عوری و عریانی
این باخته دراعه و آن باخته بارانی****این گفته که بستانی وان گفته که نستانی
می گفت یکی رستم زان ظلمت نفسانی****می گفت یکی دیگر ما «اعظم برهانی»
این گفت «انا الاول» کس نیست مرا ثانی****و آن گفت «انا آلاخر» تا خلق شود فانی
ماندم متحیر من زان حال ز حیرانی****گفتم که چو قومند این ای خواجهٔ روحانی
گفت: اهل خراباتند این قوم نمی‌دانی****آنها که تو ایشان را قلاش همی دانی
هان تا نکنی انکار گر بر سر پیمانی****کایشان هذیان گویند از مستی و نادانی
ار این گنهی منکر در مذهب ایشانی****باید که تو این اسار از خلق بپوشانی
زنهار از این معنی بر خلق سخنرانی****پندار که نشنیدی اندر حد نسیانی
ای آنکه ز قلاشی بر خلق تو ترسانی****در زهد عبادت آر چون بوذر و سلمانی
در خدمت این مردم تا تن به نرنجانی****حقا که تو بر هیچی چون زاهد او ثانی
چون شاد نباشم من از رحمت یزدانی****دیدار چنین قومی دارد به من ارزانی
تا دید سنایی را در مجلس روحانی****با دست به دست او زین زهد به سامانی
امروز بدانست او کان صدر مسلمانی****چون گفت ز بی خویشی سبحانی و سبحانی

شماره قصیده 196: زیر دام عشوه تا چند ای سنایی دم زنی

زیر دام عشوه تا چند ای سنایی دم زنی****گاه آن آمد یکی کاین دام و دم بر هم زنی
از دم خویشی تو دایم مانده اندر دام دیو****گر برون آیی ملک گردی و جام جم زنی
با تو اندر پوست باشد بی‌گمان ابلیس تو****تا تو اندر عشق دم در خانهٔ آدم زنی
چون نگفتی لا مگو الله و اثباتی مکن****گر قدم در کوی نفی خود نهی محکم زنی
گویی الاالله و آنگاهی ز کوته دیدگی****گه رقم بر علم و گاهی تکیه بر عالم زنی
در نهاد تو دو صد فرعون با دعوی هنوز****تو همی خواهی که چون موسا عصا بر یم زنی
از مراد خود تبرا کن اگر خواهی که تو****در میان بی‌مرادان یک نفس بی غم زنی
چون ولایتها گرفت اندر تنت دیو سپید****رستم راهی گر او را ضربت رستم زنی
کی دهد عیسا ترا از جوی عین‌السلوی آب****چون تو عمدا آتش اندر چادر مریم زنی
نشنود گوش تو هرگز صوت موسیقار عشق****تا تو در بزم مراد خویش زیر و بم زنی
پای بیرون نه ز گلزار و به گلزار اندر آی****تا به دست نیستی با پاکبازان کم زنی
عشق خرگه کی زند اندر هوای سر تو****تا تو خرگه زیر جعد زلف خم در خم زنی
حال را با قال همره کن تو اندر راه عشق****ورنه چون بی‌مایگان تا کی دم مبهم زنی

شماره قصیده 197: بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینی

بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینی****بیا تا لطف ربانی و احسان و کرم بینی
بیا تا سوز مشتاقان و راه بی‌دلان بینی****ز اوتادان و ابدالان علم اندر علم بینی
همه صحرای روحانی پر از مردان حق بینی****ز صوت و ذوق داوودی همه جانها خرم بینی
ازین زندان سلطانی دل و جان را دژم یابی****ز شادی جان هر مومن چو بستان ارم بینی
گهی جنات اعلا را مکان خویشتن بینی****گهی خود را در آن میدان بدان مردان به هم بینی
نبینی در مسلمانی به جز رسمی و گفتاری****ز افعال مسلمانان درین مردان رقم بینی
برفتند از جهان یکسر همه مردان درین کشته****کنون آفاق سرتاسر همه ظلم و ستم بینی
چه بویی سوی این میدان چه گردی گرد این زندان****چه بندی دل درین ایوان که چندین دردو غم بینی
جهان را سیرت و آیین چنینست ای مسلمانان****که مردان حقیقت را درین عالم دژم بینی
نبینی هیچ مردی را که با وی صدق همراهست****اگر بینی چنان بینی که گرگی در حرم بینی
چگونه مرد با تحقیق روی خویش بنماید****کزان تحقیق‌ها حالی تو لا یابی و لم بینی
حرام اندر کدام آیین حلالست ای مسلمانان****حرامی را سلم خوانی ز قسام این قسم بینی
نترسی هیچ از ایزد نپرسی هیچ از عدلش****ولیکن راحت و شادی تو از سود و سلم بینی
بدین زندان خاموشان یکی از چشم دل بنگر****که آنجا صدهزاران کس ندیم صد ندم بینی
نه آنجا مهتری باشد نه آنجا کهتری باشد****نه آنجا سروری باشد نه خیل و نه حشم بینی
نه ملک روم وری بینی نه رطل و جام می بینی****نه طبل و نای و نی بینی نه بانگ زیر و بم بینی
نه داد عادلان ماند نه ظلم ظالمان ماند****نه جور جابران ماند نه مخدوم و خدم بینی
به زیر سنگ و گل بینی همه شاهان عالم را****کجا آن روز در گیتی ملوکان عجم بینی
جوانان را زبون بینی زمین دریای خون بینی****چنان دلبر هزاران بیش در زیر قدم بینی
نخواهد بودن این حالت بترسید ای مسلمانان****چو این مشکل بیان گردد کجا زلف صنم بینی
سنایی خود یکی بنگر که فردا چون بود حالت****ازین گفتار بی معنی بسی در دیده نم بینی
مگر فضلی کند ایزد کزین حالت رها گردی****وگر نه با چنین خصلت نجات خویش کم بینی

شماره قصیده 198: دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی

دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی****یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابی****جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی
درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابی****درو گر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی
نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی****نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی
اگر در باغ عشق آیی همه فراش دل یابی****وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی
گهی انوار عرشی را ازین جانب مدد یابی****گهی اشکال حسی را ازین عالم بیان بینی
سبک رو چون توانی بود سوی آسمان تا تو****ز ترکیب چهار ارکان همی خود را گران بینی
اگر صد قرن ازین عالم بپویی سوی آن بالا****چو دیگر سالکان خود را هم اندر نردبان بینی
گر از میدان شهوانی سوی ایوان عشق آیی****چو کیوان در زمان خود را به هفتم آسمان بینی
درین ره گرم رو می‌باش لیک از روی نادانی****نگر نندیشیا هرگز که این ره را کران بینی
وگر زی حضرت قدسی خرامان گردی از عزت****ز دارالملک ربانی جنیبتها روان بینی
ز حرص و شهوت و کینه ببر تازان سپس خود را****اگر دیوی ملک یابی وگر گرگی شبان بینی
ور امروز اندرین منزل ترا جانی زیان آمد****زهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی
زبان از حرف پیمایی یکی یک چند کوته کن****چو از ظاهر خمش گردی همه باطن زبان بینی
گر اوباش طبیعت را برون آری ز دل زان پس****همه رمز الاهی را ز خاطر ترجمان بینی
مرین مهمان علوی را گرامی دار تا روزی****چو زین گنبد برون پری مر او را میزبان بینی
به حکمتها قوی پر کن مرین طاووس عرشی را****که تا زین دامگاه او را نشاط آشیان بینی
نظرگاه الاهی را یکی بستان کن از عشقی****که در وی رنگ و بوی گل ز خون دوستان بینی
که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی****که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی
چو درج در دین کردی ز فیض فضل حق دل را****مترس از دیو اگر به روی ز عصمت پاسبان بینی
ز حسی دان نه از عقلی اگر در خود بدی یابی****ز هیزم دان نه از آتش اگر در وی دخان بینی
بهانه بر قضا چهی چو مردان عزم خدمت کن****چو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی
تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان پس****به هر جانب که رو آری درفش کاویان بینی
عنان گیر تو گر روزی جمال درد دین باشد****عجب نبود که با ابدال خود را همعنان بینی
خلیل ار نیستی چه بود تو با عشق آی در آتش****که تا هر شعله‌ای ز آتش درخت ارغوان بینی
عطا از خلق چون جویی گر او را مال ده گویی****به سوی عیب چون پویی گر او را غیب‌دان بینی
ز بخشیدن چه عجز آید نگارندهٔ دو گیتی را****که نقش از گوهران دانی و بخش اختران بینی
ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد****که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی
چو جان از دین قوی کردی تن از خدمت مزین کن****که اسب تازی آن بهتر که با بر گستوان بینی
اگر صد بار در روزی شیهد راه حق گردی****هم از گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی
امین باش ار همی ترسی ز مار آن جهان کز تو****به کار اینجا امین باشی ز مار آنجا امان بینی
هوا را پای بگشادی خرد را دست بر بستی****گر آنرا زیر کام آری مرین را کامران بینی
تو خود کی مرد آن باشی که دل را بی هوا خواهی****تو خود کی درد آن داری که تن را در هوان بینی
که از دونی خیال نان چنان رستست در چشمت****که گر آبی خوری در وی نخستین شکل نان بینی
مسی از زر بیالودی و می لافی چه سود اینجا****که آن گه ممتحن گردی که سنگ امتحان بینی
نقاب قوت حسی چو از پیش تو بردارند****اگر گبری سقر یابی وگر مومن جنان بینی
بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا تو****سقرها در جگر یابی جنانها در جنان بینی
امامت گر ز کبر و حرص و بخل و کین برون ناید****به دوزخ دانش از معنی گرش در گلستان بینی
وگر چه طیلسان دارد مشو غره که این آنجا****یکی طوقیست از آتش که آنرا طیلسان بینی
به چشم عافیت بنگر درین دنیا که تا آنجا****نه کس را نام و نان دانی نه کس را خانمان بینی
یکی از چشم دل بنگر بدین زندان خاموشان****که تا این لعل گویا را به تابوت از چه سان بینی
نه این ایوان علوی را به چادر زیب و فر یابی****نه این میدان سفلی را مجال انس و جان بینی
سر زلف عروسان را چو برگ نسترن یابی****رخ گلرنگ شاهان را به رنگ زعفران بینی
بدین زور و زر دنیا چو بی عقلان مشو غره****که این آن نوبهاری نیست کش بی‌مهرگان بینی
که گر عرشی به فرش آیی و گر ماهی به چاه افتی****وگر بحری تهی گردی وگر باغی خزان بینی
یکی اعضات را حمال موران زمین یابی****یکی اجزات را اثقال دوران زمان بینی
چه باید نازش و بالش بر اقبالی و ادباری****که تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی
سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون****به مروآ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی
چه باید تنگدل بودن که این یک مشت رعنا را****همی باد خداوندی کنون در بادبان بینی
که تا یک چند از اینها گر نشانی باز جویی تو****ز چندان باد لختی خاک و مشتی استخوان بینی
پس آن بهتر که از مردم سخن ماند نکو زیرا****که نام دوستان آن به نیک از دوستان بینی
بسان علت اولا سخن ران ای سنایی زان****که تا چون زادهٔ ثانی بقای جاودان بینی
وگر عیبت کند جاهل به حکمت گفتن آن مشنو****که کار پیر آن بهتر که با مرد جوان بینی
حکیمی گر ز کژ گویی بلا بیند عجب نبود****که دایم تیر گردون را وبال اندر کمان بینی
به رای و عقل معنی را تویی راوی روایت کن****که معنی دان همان باشد کش اندر دل همان بینی

شماره قصیده 199: فضل یحیاست بر ضعیف و قوی

فضل یحیاست بر ضعیف و قوی****فضل یحیای صاعد هروی
پادشاه قضات و خواجهٔ شرع****که چو صدرست و دیگران چو روی
از صعود حیات و فضل دلش****نیست جز صورت صراط سوی
پیش ادراک خاطر علویش****محو شد نحو بوعلی نسوی
شعر و خطش ز نور و از ظلمت****قلب شیعی و قالب اموی
شعر و خطش بدیدم و گفتم****تن یزیدی چراست جان علوی
گر نبودی بیان او که شدست****فلک و کوکب و رشید غوی
ورنه از رنگ خط و معنی شعر****شدمی هم در آن زمان ثنوی
یکی او ببرد ازین خادم****پنجی و چاری و سه‌ای و دوی
ای که سنگ هنگ نیست ترا****چون خس از باد خوی یافه دوی
به زیارت به سوی مشتی دون****کعبهٔ کعبتین نه ای چه شوی
به هوا سوی کس نشاید رفت****از پی دین روا بود که روی
نخرامد به خاصه در معراج****سوی قارون رکاب مصطفوی
کی شوم چون تو گرچه گویم شعر****کی رسد زال در کمال زوی
گر چه با زر و زندگی بشود****آهن از آهنی و جو ز جوی
تا بود نطق جبرییل به جای****چون کند پشه‌ای در آب دوی
من به گرد تو خود نیارم گشت****زان که من چشم دردم و تو ضوی
گفتی آیم میا که گر آیی****سوی من با تواضع نبوی
ندی ینزل الله اندر شهر****حنبلی‌وار در دهم بنوی
که دریغست گوش و چشم کرام****به هوا بینی و هوس شنوی

شماره قصیده 200: نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی

نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی****زین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی
زین جهانساز ظریفی و جهانسوز بتی****زین جگر خوار شگرفی و دلاویز مهی
مه که باشد که همی هر شب و هر روز کند****آفتابش رهی و کوکب سیاره خهی
دید رضوان به خرابیش ز یک روز چو گنج****به عجب گفت همی کینت نکو جایگهی
زان رخ و زلف شب و روز نماینده رخش****روز عید و شب قدر از حرکات کلهی
گفتی آن هر شکن از زلف بر آن عارض او****توبه‌ای بود برو از همه سوها گنهی
دل نازک به یکی طفل سپردم که نماند****نیز در دستم از آن پس جز لاحوال واهی
دل و جان را زخم و حلقهٔ او با رخ او****صدهزاران ره وانگه خطر صدر رهی
از بس اندیشهٔ زلفینش به غم در پوشید****دل و چشمم ز دو زلفش سیهی بر سیهی
دیده با چهرهٔ او کرد حریفی تا من****در میان دو رخش دارم بر پادشهی
گر چه تاب گنهم نیست ولیک از پی او****دارم از محنت این دل ز محبت گنهی
چون بپیوست غمش با رحم هستی من****نیستی زادم ازو اینت قوی درد زهی
همچو جوزام بمانده ز غمش روی به روی****که نبینم همی آن روی چو مه مه به مهی
چار طبعند و نه افلاک که پایندهٔ حسن****نیست بر چهرهٔ او مر همه را پنج و دهی
گویم او را بروم گوید بر من بدو جو****ز این چنین کهدان کم گیر چو تو برگ گهی
هست چون آب زنخدانش چهی از بر اوی****کس ندیدست چنین نادره در هیچ گهی
آب دیدست همه خلق ز چه لیک به چشم****کس ندیدست بدین بلعجبی آب چهی
نور زاید همی از چاه زنخدانش نه آب****دارد آن چه مگر از چشمهٔ خورشید رهی
بسر او سنایی به نکویی و به عدل****نه چنو دیده به عالم نه چو بهرامشهی
پادشاهی که به هفت اقلیم از پنجم چرخ****همچنو دیدهٔ بهرام ندیدست شهی
ربعی از کشور او وز همه گردون حشری****رعبی از هیبت او وز همه عالم سپهی

شماره قصیده 201: چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی

چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی****بر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی
گهی به لطف چو عیسا مرا کنی فلکی****گهی به قهر چو یوسف کنی مرا چاهی
گهی به بوسه امیرم کنی به راهبری****گهی به غمزه اسیرم کنی به گمراهی
گه از مسافت با روغنی کنی آبی****گه از لطافت با کهربا کنی کاهی
به دست رد و قبول تو چون به دست کریم****عزیز و خوارم چون سیم قل هو الاهی
به مار ماهی مانی نه این تمام و نه آن****منافقی چکنی مار باش یا ماهی
ندیده میوه‌ای از شاخ نیکوییت وز غم****شکوفه‌وار شدم پیر وقت برناهی
به نوک غمزهٔ ساحر مباش غره چنین****که هست خصم ستم ناوک سحرگاهی
از این شعار برون آی تا سوی دلها****بسان شعر سنایی شوی به دلخواهی
حدیث کوته کردم که این حدیث ترا****چو عمر دشمن سلطان نکوست کوتاهی
یمین دولت بهرامشاه بن مسعود****که هست چست بر او خلعت شهنشاهی

شماره قصیده 202: ای بنده به درگاه من آنگاه بر آیی

ای بنده به درگاه من آنگاه بر آیی****کز جان قدمی سازی و در راه درآیی
ای خواست جدا گردی چونان که درین ره****هم خواست نداند که تو خواهندهٔ مایی
ای سینه قدم ساخته جان نیز برافشان****بر مژدهٔ این نکته که گفتم تو مرایی
با قرب من آنگاه قرین گردی کز دل****از جاه فرود آیی و در چاه درآیی
ای عاصی چون وقت عصات آمده بنشین****پیش چو خودی از چه عصاوار بپایی
بخشنده چو ماییم ز ما بین که حقیقت****ننگ‌ست به جز بر در بخشنده گدایی
ای دیده غذاساخته از بهر لقا را****بی‌دیده شو از گریه چو مشتاق لقایی
زین بیم اگر آب همی باری ازین پس****جان باز که صعبست پس از وصل جدایی
خواهی که رها گردی ازین بیم مرا خوان****در جمع فقیه‌الامم از بهر رهایی
خورشید زمین یوسف احمد که ز خاطر****حل کرد همه مشکل تقدیر سمایی
آن شاه امامان که عروسان سخن را****از تربیت اوست به هر روز روایی
از قدر اثیری شد وز طبع محیطی****از حلم زمینی شد وز لطف هوایی
خواهند که باشند چنو بر سر منبر****بی‌دانش و بی‌خرده امامان قضایی
آری ز پر این هر دو پرانند ولیکن****از جغد ندیدست کسی فر همایی
یارب که مبادیش فنایی که زمانه****ناورده چنو نادره در دار فنایی
شادی کن ازین پیر تو ای شمع جوانان****در بار که از اصل تو هم زان در یایی
آفاق پر از گوهر و در کن چو برادر****کز علم و سخا حیدری و حاتم طایی
حقا که ز زیب سخن و زین جمالت****ختمست در القاب تو زین العلمایی
چون حکم مقدر به گه بخشش رویی****چون عمر گذشته به گه بخل قفایی
از خاک درنگی تو و از باد لطافت****از آتش نوری تو و از آب صفایی
از منقبت و رای مصابی و مصیبی****وز مکرمت و بخت صبیئی و صبایی
پس حمد کرا زیبد کز زیب عبادت****بیمار گنه را تو چو الحمد شفایی
پس درد کجا ماند در دیدهٔ دانش****چون دیدهٔ او را ز لطیفی تو دوایی
شرع از تو همی بالد کز آب عنایت****اندر چمن فایده با نشو و نمایی
گر چرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت****با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی
صد مجلس پر در کنی ای گوهر دانش****چون آن دو بسد را به عبارت بگشایی
صد نرگس پر ژاله کنی ای چمن فضل****گر غنچه صفت لب به سخن باز نمایی
جانها به سوی دار بقا رفتن سازند****چون ساز سخن باشدت از دار بقایی
این قاعدهٔ دانش ازین مایهٔ اندک****جان تو و حقا که خداییست خدایی
بخت تو همی ماند از علم چو گردون****عالی شود از تربیت ملک علایی
خورشید شریعت شدی و ناصح و حاسد****گفت این و رهی داد برین گفت گوایی
مجدود شد و یافت سنا نزد تو بی‌شک****از جود تو و جاه تو مجدود سنایی
تا عالم روحی نشود عالم جسمی****تا مردم پخته نکند خام درآیی
چندانت بقا باد که از عالم جسمی****تا عالم روحی به کف پای بسایی
هر روز نوت خلعت تو منبر دولت****تابندهٔ کافی تو در مدح سرایی
هر روز عروسیت فرستد ز ثنا لیک****چونان که بخوانیش نه چونان که بکایی
یکتا و دو تا گردد در مدحت و خدمت****یابد اگر از جود تو دستار دوتایی
این عاریتیهاست ملک بر تو و بر ما****از لطف نگهدارد ایمان عطایی

شماره قصیده 203: هستی به حقیقت ای سنایی

هستی به حقیقت ای سنایی****در دیدهٔ عقل روشنایی
مقبول همه صدور گشتی****این کار تو نیست جز خدایی
آیم بر تو به طبع زیراک****دانم که به نزد من نیایی
لیکن چکنم چگونه آیم****چون نیست خبر که تو کجایی
معذورم اگر که می‌فرستم****نزدیک تو شعر ای سنایی
هر کس که برد به بصره خرما****بر جهل خود او دهد گوایی
چون آمده‌ای مرو ازیراک****ما را چو دو دیده می ببایی

شماره قصیده 204: ای خواجه ترا در دل اگر هست صفایی

 

ای خواجه ترا در دل اگر هست صفایی****بر هستی آن چون که ترا نیست گوایی
گر باطنت از نور یقینست منور****بر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی
آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیس****بیدار شو از هرچه صوابی و خطایی
دعوی که مجرد بود از شاهد معنی****باطل شودش اصل به چونی و چرایی
گر شاهد وقت تو بود حشمت و نعمت****بیمار دلت را نبود هیچ شفایی
کاین حشمت و نعمت دو حجایند یقین‌دان****کاندر دو جهان زین دو بتر نیست بلایی
این هست وجودش متعلق به مجازی****و آن هست حصولش متولد ز ریایی
تا این دو رفیق بد همراه تو باشند****هرگز نبود خواجه ترا راه به جایی
تو بسته شده در گره آز شب و روز****وز دست هوا خورده به ناکام قفایی
بفروخته دین را به یکی گرده و کرده****پوشیده تن خویش به رنگی و عبایی
بویی نرسید به مشامت ز حقیقت****همچون سگ دیوانه به هر گرد سرایی
در دعوی مطلق چو رسولی شده مرسل****در لفظ به هر ساعت چونی و چرایی
تا جسم و دلت هست به هم هر دو مرکب****نایدت زد و برد قبایی و کلایی
تا زین تن آلوده برون ناید کبرت****حاصل نشود بهر خدا هیچ رضایی
بیرون کن ازین خانهٔ خاکی دل خود را****وآن گه ز دلت ساز تو ارضی و سمایی
گر خاطر اوهام برنده شود از خلق****بر خالق خود گوید بی مثل ثنایی
ار حق به جز از حق نکند هیچ قبولی****وندر خور خود خواهد ملکی و عطایی
آن دل که بدین سان بود اندر ره توحید****حقا که بود موقن و باقی به بقایی
در حوصلهٔ تنگ تو زین بیش نگنجد****این هدیه چو دادند نخواهند جزایی
کاین فضل الاهی بود اندر ره توحید****وندر ره توحید چنین جوی بهایی
شونیست شو از خویش و میندیش کزان پس****یکسان شمری هر دو: جفایی و وفایی
اندر صفتت نیست چه نامی و چه ننگی****بر بام خرابات چه جغدی چه همایی
گر نزد سنایی بشدی خلقت اول****از دیده نمودی ره تحقیق سنایی

بعدی                            قبلی

دسته بندي: شعر, سنائی غزنوی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد