فوج

برانوش چون پاسخ نامه دید****ز شادی دل پاک‌تن بردمید بفرمود تا نامدارا
امروز یکشنبه 06 مهر 1399
تبليغات تبليغات

شاهنامه فردوسی ب37_ضحاک

شاهنامه فردوسی ب37_ضحاک

ضحاک

 

بخش ۱

چو ضحاک شد بر جهان شهریار****برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز****برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان****پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند****نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز****به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانهٔ جمشید****برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدند****سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز****دگر پاکدامن به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان****بران اژدهافشن سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی****بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختن****جز از کشتن و غارت و سوختن

بخش ۱۰

طلسمی که ضحاک سازیده بود****سرش به آسمان برفرازیده بود
فریدون ز بالا فرود آورید****که آن جز به نام جهاندار دید
وزان جادوان کاندر ایوان بدند****همه نامور نره دیوان بدند
سرانشان به گرز گران کرد پست****نشست از برگاه جادوپرست
نهاد از بر تخت ضحاک پای****کلاه کئی جست و بگرفت جای
برون آورید از شبستان اوی****بتان سیه‌موی و خورشید روی
بفرمود شستن سرانشان نخست****روانشان ازان تیرگیها بشست
ره داور پاک بنمودشان****ز آلودگی پس بپالودشان
که پروردهٔ بت پرستان بدند****سراسیمه برسان مستان بدند
پس آن دختران جهاندار جم****به نرگس گل سرخ را داده نم
گشادند بر آفریدون سخن****که نو باش تا هست گیتی کهن
چه اختر بد این از تو ای نیک‌بخت****چه باری ز شاخ کدامین درخت
که ایدون به بالین شیرآمدی****ستمکاره مرد دلیر آمدی
چه مایه جهان گشت بر ما ببد****ز کردار این جادوی بی‌خرد
ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت****بدین پایگه از هنر بهره داشت
کش اندیشهٔ گاه او آمدی****و گرش آرزو جاه او آمدی
چنین داد پاسخ فریدون که تخت****نماند به کس جاودانه نه بخت
منم پور آن نیک‌بخت آبتین****که بگرفت ضحاک ز ایران زمین
بکشتش به زاری و من کینه جوی****نهادم سوی تخت ضحاک روی
همان گاو بر مایه کم دایه بود****ز پیکر تنش همچو پیرایه بود
ز خون چنان بی‌زبان چارپای****چه آمد برآن مرد ناپاک رای
کمر بسته‌ام لاجرم جنگجوی****از ایران به کین اندر آورده روی
سرش را بدین گرزهٔ گاو چهر****بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
چو بشنید ازو این سخن ارنواز****گشاده شدش بر دل پاک راز
بدو گفت شاه آفریدون تویی****که ویران کنی تنبل و جادویی
کجا هوش ضحاک بر دست تست****گشاد جهان بر کمربست تست
ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک****شده رام با او ز بیم هلاک
همی جفت‌مان خواند او جفت مار****چگونه توان بودن ای شهریار
فریدون چنین پاسخ آورد باز****که گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرم پی اژدها را ز خاک****بشویم جهان را ز ناپاک پاک
بباید شما را کنون گفت راست****که آن بی‌بها اژدهافش کجاست
برو خوب رویان گشادند راز****مگر که اژدها را سرآید به گاز
بگفتند کاو سوی هندوستان****بشد تا کند بند جادوستان
ببرد سر بی‌گناهان هزار****هراسان شدست از بد روزگار
کجا گفته بودش یکی پیشبین****که پردختگی گردد از تو زمین
که آید که گیرد سر تخت تو****چگونه فرو پژمرد بخت تو
دلش زان زده فال پر آتشست****همه زندگانی برو ناخوشست
همی خون دام و دد و مرد و زن****بریزد کند در یکی آبدن
مگر کاو سرو تن بشوید به خون****شود فال اخترشناسان نگون
همان نیز از آن مارها بر دو کفت****به رنج درازست مانده شگفت
ازین کشور آید به دیگر شود****ز رنج دو مار سیه نغنود
بیامد کنون گاه بازآمدنش****که جایی نباید فراوان بدنش
گشاد آن نگار جگر خسته راز****نهاده بدو گوش گردن‌فراز

بخش ۱۱

چوکشور ز ضحاک بودی تهی****یکی مایه ور بد بسان رهی
که او داشتی گنج و تخت و سرای****شگفتی به دل سوزگی کدخدای
ورا کندرو خواندندی بنام****به کندی زدی پیش بیداد گام
به کاخ اندر آمد دوان کند رو****در ایوان یکی تاجور دید نو
نشسته به آرام در پیشگاه****چو سرو بلند از برش گرد ماه
ز یک دست سرو سهی شهرناز****به دست دگر ماه‌روی ار نواز
همه شهر یکسر پر از لشکرش****کمربستگان صف زده بر درش
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز****نیایش کنان رفت و بردش نماز
برو آفرین کرد کای شهریار****همیشه بزی تا بود روزگار
خجسته نشست تو با فرهی****که هستی سزاوار شاهنشهی
جهان هفت کشور ترا بنده باد****سرت برتر از ابر بارنده باد
فریدونش فرمود تا رفت پیش****بکرد آشکارا همه راز خویش
بفرمود شاه دلاور بدوی****که رو آلت تخت شاهی بجوی
نبیذ آر و رامشگران را بخوان****بپیمای جام و بیارای خوان
کسی کاو به رامش سزای منست****به دانش همان دلزدای منست
بیار انجمن کن بر تخت من****چنان چون بود در خور بخت من
چو بنشنید از او این سخن کدخدای****بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای
می روشن آورد و رامشگران****همان در خورش باگهر مهتران
فریدون غم افکند و رامش گزید****شبی کرد جشنی چنان چون سزید
چو شد رام گیتی دوان کندرو****برون آمد از پیش سالار نو
نشست از بر بارهٔ راه جوی****سوی شاه ضحاک بنهاد روی
بیامد چو پیش سپهبد رسید****سراسر بگفت آنچه دید و شنید
بدو گفت کای شاه گردنکشان****به برگشتن کارت آمد نشان
سه مرد سرافراز با لشکری****فراز آمدند از دگر کشوری
ازان سه یکی کهتر اندر میان****به بالای سرو و به چهر کیان
به سالست کهتر فزونیش بیش****از آن مهتران او نهد پای پیش
یکی گرز دارد چو یک لخت کوه****همی تابد اندر میان گروه
به اسپ اندر آمد بایوان شاه****دو پرمایه با او همیدون براه
بیامد به تخت کئی بر نشست****همه بند و نیرنگ تو کرد پست
هر آنکس که بود اندر ایوان تو****ز مردان مرد و ز دیوان تو
سر از پای یکسر فروریختشان****همه مغز با خون برامیختشان
بدو گفت ضحاک شاید بدن****که مهمان بود شاد باید بدن
چنین داد پاسخ ورا پیشکار****که مهمان ابا گرزهٔ گاوسار
به مردی نشیند به آرام تو****زتاج و کمر بسترد نام تو
به آیین خویش آورد ناسپاس****چنین گر تو مهمان شناسی شناس
بدو گفت ضحاک چندین منال****که مهمان گستاخ بهتر به فال
چنین داد پاسخ بدو کندرو****که آری شنیدم تو پاسخ شنو
گرین نامور هست مهمان تو****چه کارستش اندر شبستان تو
که با دختران جهاندار جم****نشیند زند رای بر بیش و کم
به یک دست گیرد رخ شهرناز****به دیگر عقیق لب ارنواز
شب تیره گون خود بترزین کند****به زیر سر از مشک بالین کند
چومشک آن دو گیسوی دو ماه تو****که بودند همواره دلخواه تو
بگیرد ببرشان چو شد نیم مست****بدین گونه مهمان نباید بدست
برآشفت ضحاک برسان کرگ****شنید آن سخن کارزو کرد مرگ
به دشنام زشت و به آواز سخت****شگفتی بشورید با شوربخت
بدو گفت هرگز تو در خان من****ازین پس نباشی نگهبان من
چنین داد پاسخ ورا پیشکار****که ایدون گمانم من ای شهریار
کزان بخت هرگز نباشدت بهر****به من چون دهی کدخدایی شهر
چو بی‌بهره باشی ز گاه مهی****مرا کار سازندگی چون دهی
چرا تو نسازی همی کار خویش****که هرگز نیامدت ازین کار پیش
ز تاج بزرگی چو موی از خمیر****برون آمدی مهترا چاره‌گیر
ترا دشمن آمد به گه برنشست****یکی گرزهٔ گاوپیکر به دست
همه بند و نیرنگت از رنگ برد****دلارام بگرفت و گاهت سپرد

بخش ۱۲

جهاندار ضحاک ازان گفت‌گوی****به جوش آمد و زود بنهاد روی
چو شب گردش روز پرگار زد****فروزنده را مهره در قار زد
بفرمود تا برنهادند زین****بران باد پایان باریک بین
بیامد دمان با سپاهی گران****همه نره دیوان جنگ آوران
ز بی‌راه مر کاخ را بام و در****گرفت و به کین اندر آورد سر
سپاه فریدون چو آگه شدند****همه سوی آن راه بی‌ره شدند
ز اسپان جنگی فرو ریختند****در آن جای تنگی برآویختند
همه بام و در مردم شهر بود****کسی کش ز جنگ آوری بهر بود
همه در هوای فریدون بدند****که از درد ضحاک پرخون بدند
ز دیوارها خشت و ز بام سنگ****به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
ببارید چون ژاله ز ابر سیاه****پئی را نبد بر زمین جایگاه
به شهر اندرون هر که برنا بدند****چه پیران که در جنگ دانا بدند
سوی لشکر آفریدون شدند****ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
خروشی برآمد ز آتشکده****که بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پیر و برناش فرمان بریم****یکایک ز گفتار او نگذریم
نخواهیم برگاه ضحاک را****مرآن اژدهادوش ناپاک را
سپاهی و شهری به کردار کوه****سراسر به جنگ اندر آمد گروه
از آن شهر روشن یکی تیره گرد****برآمد که خورشید شد لاجورد
پس آنگاه ضحاک شد چاره جوی****ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
به آهن سراسر بپوشید تن****بدان تا نداند کسش ز انجمن
به چنگ اندرون شست یازی کمند****برآمد بر بام کاخ بلند
بدید آن سیه نرگس شهرناز****پر از جادویی با فریدون به راز
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب****گشاده به نفرین ضحاک لب
به مغز اندرش آتش رشک خاست****به ایوان کمند اندر افگند راست
نه از تخت یاد و نه جان ارجمند****فرود آمد از بام کاخ بلند
به دست اندرش آبگون دشنه بود****به خون پری چهرگان تشنه بود
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد****بیامد فریدون به کردار باد
بران گرزهٔ گاوسر دست برد****بزد بر سرش ترگ بشکست خرد
بیامد سروش خجسته دمان****مزن گفت کاو را نیامد زمان
همیدون شکسته ببندش چو سنگ****ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ
به کوه اندرون به بود بند او****نیاید برش خویش و پیوند او
فریدون چو بشنید ناسود دیر****کمندی بیاراست از چرم شیر
به تندی ببستش دو دست و میان****که نگشاید آن بند پیل ژیان
نشست از بر تخت زرین او****بیفگند ناخوب آیین او
بفرمود کردن به در بر خروش****که هر کس که دارید بیدار هوش
نباید که باشید با ساز جنگ****نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
سپاهی نباید که به پیشه‌ور****به یک روی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و یکی گرزدار****سزاوار هر کس پدیدست کار
چو این کار آن جوید آن کار این****پرآشوب گردد سراسر زمین
به بند اندرست آنکه ناپاک بود****جهان را ز کردار او باک بود
شما دیر مانید و خرم بوید****به رامش سوی ورزش خود شوید
شنیدند یکسر سخنهای شاه****ازان مرد پرهیز با دستگاه
وزان پس همه نامداران شهر****کسی کش بد از تاج وز گنج بهر
برفتند با رامش و خواسته****همه دل به فرمانش آراسته
فریدون فرزانه بنواختشان****براندازه بر پایگه ساختشان
همی پندشان داد و کرد آفرین****همی یاد کرد از جهان آفرین
همی گفت کاین جایگاه منست****به نیک اختر بومتان روشنست
که یزدان پاک از میان گروه****برانگیخت ما را ز البرز کوه
بدان تا جهان از بد اژدها****بفرمان گرز من آید رها
چو بخشایش آورد نیکی دهش****به نیکی بباید سپردن رهش
منم کدخدای جهان سر به سر****نشاید نشستن به یک جای بر
وگرنه من ایدر همی بودمی****بسی با شما روز پیمودمی
مهان پیش او خاک دادند بوس****ز درگاه برخاست آوای کوس
دمادم برون رفت لشکر ز شهر****وزان شهر نایافته هیچ بهر
ببردند ضحاک را بسته خوار****به پشت هیونی برافگنده زار
همی راند ازین گونه تا شیرخوان****جهان را چو این بشنوی پیر خوان
بسا روزگارا که بر کوه و دشت****گذشتست و بسیار خواهد گذشت
بران گونه ضحاک را بسته سخت****سوی شیر خوان برد بیدار بخت
همی راند او را به کوه اندرون****همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد هم آنگه خجسته سروش****به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه****ببر همچنان تازیان بی‌گروه
مبر جز کسی را که نگزیردت****به هنگام سختی به بر گیردت
بیاورد ضحاک را چون نوند****به کوه دماوند کردش ببند
به کوه اندرون تنگ جایش گزید****نگه کرد غاری بنش ناپدید
بیاورد مسمارهای گران****به جایی که مغزش نبود اندران
فرو بست دستش بر آن کوه باز****بدان تا بماند به سختی دراز
ببستش بران گونه آویخته****وزو خون دل بر زمین ریخته
ازو نام ضحاک چون خاک شد****جهان از بد او همه پاک شد
گسسته شد از خویش و پیوند او****بمانده بدان گونه در بند او

بخش ۲

چنان بد که هر شب دو مرد جوان****چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه****همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی****مران اژدها را خورش ساختی
دو پاکیزه از گوهر پادشا****دو مرد گرانمایه و پارسا
یکی نام ارمایل پاکدین****دگر نام گرمایل پیشبین
چنان بد که بودند روزی به هم****سخن رفت هر گونه از بیش و کم
ز بیدادگر شاه و ز لشکرش****وزان رسمهای بد اندر خورش
یکی گفت ما را به خوالیگری****بباید بر شاه رفت آوری
وزان پس یکی چاره‌ای ساختن****ز هر گونه اندیشه انداختن
مگر زین دو تن را که ریزند خون****یکی را توان آوریدن برون
برفتند و خوالیگری ساختند****خورشها و اندازه بشناختند
خورش خانهٔ پادشاه جهان****گرفت آن دو بیدار دل در نهان
چو آمد به هنگام خون ریختن****به شیرین روان اندر آویختن
ازان روز بانان مردم‌کشان****گرفته دو مرد جوان راکشان
زنان پیش خوالیگران تاختند****ز بالا به روی اندر انداختند
پر از درد خوالیگران را جگر****پر از خون دو دیده پر از کینه سر
همی بنگرید این بدان آن بدین****ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند****جزین چاره‌ای نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسفند****بیامیخت با مغز آن ارجمند
یکی را به جان داد زنهار و گفت****نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر****ترا از جهان دشت و کوهست بهر
به جای سرش زان سری بی‌بها****خورش ساختند از پی اژدها
ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان****ازیشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست****بران سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش****سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون کرد از آن تخمه داد نژاد****که ز آباد ناید به دل برش یاد
پس آیین ضحاک وارونه خوی****چنان بد که چون می‌بدش آرزوی
ز مردان جنگی یکی خواستی****به کشتی چو با دیو برخاستی
کجا نامور دختری خوبروی****به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش****نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش

بخش ۳

چو از روزگارش چهل سال ماند****نگر تا بسر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز****به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان****سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان****به بالای سرو و به فر کیان
کمر بستن و رفتن شاهوار****بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ****نهادی به گردن برش پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه****کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاک بیدادگر****بدریدش از هول گفتی جگر
یکی بانگ برزد بخواب اندرون****که لرزان شد آن خانهٔ صدستون
بجستند خورشید رویان ز جای****از آن غلغل نامور کدخدای
چنین گفت ضحاک را ارنواز****که شاها چه بودت نگویی به راز
که خفته به آرام در خان خویش****برین سان بترسیدی از جان خویش
زمین هفت کشور به فرمان تست****دد و دام و مردم به پیمان تست
به خورشید رویان جهاندار گفت****که چونین شگفتی بشاید نهفت
که گر از من این داستان بشنوید****شودتان دل از جان من ناامید
به شاه گرانمایه گفت ارنواز****که بر ما بباید گشادنت راز
توانیم کردن مگر چاره‌ای****که بی‌چاره‌ای نیست پتیاره‌ای
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت****همه خواب یک یک بدیشان بگفت
چنین گفت با نامور ماهروی****که مگذار این را ره چاره چوی
نگین زمانه سر تخت تست****جهان روشن از نامور بخت تست
تو داری جهان زیر انگشتری****دد و مردم و مرغ و دیو و پری
ز هر کشوری گرد کن مهتران****از اخترشناسان و افسونگران
سخن سربه سر موبدان را بگوی****پژوهش کن و راستی بازجوی
نگه کن که هوش تو بر دست کیست****ز مردم شمار ار ز دیو و پریست
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان****به خیره مترس از بد بدگمان
شه پر منش را خوش آمد سخن****که آن سرو سیمین برافگند بن
جهان از شب تیره چون پر زاغ****هم آنگه سر از کوه برزد چراغ
تو گفتی که بر گنبد لاژورد****بگسترد خورشید یاقوت زرد
سپهبد به هرجا که بد موبدی****سخن دان و بیداردل بخردی
ز کشور به نزدیک خویش آورید****بگفت آن جگر خسته خوابی که دید
نهانی سخن کردشان آشکار****ز نیک و بد و گردش روزگار
که بر من زمانه کی آید بسر****کرا باشد این تاج و تخت و کمر
گر این راز با من بباید گشاد****و گر سر به خواری بباید نهاد
لب موبدان خشک و رخساره تر****زبان پر ز گفتار با یکدیگر
که گر بودنی باز گوییم راست****به جانست پیکار و جان بی‌بهاست
و گر نشنود بودنیها درست****بباید هم اکنون ز جان دست شست
سه روز اندرین کار شد روزگار****سخن کس نیارست کرد آشکار
به روز چهارم برآشفت شاه****برآن موبدان نماینده راه
که گر زنده‌تان دار باید بسود****و گر بودنیها بباید نمود
همه موبدان سرفگنده نگون****پر از هول دل دیدگان پر ز خون
از آن نامداران بسیار هوش****یکی بود بینادل و تیزگوش
خردمند و بیدار و زیرک بنام****کزان موبدان او زدی پیش گام
دلش تنگتر گشت و ناباک شد****گشاده زبان پیش ضحاک شد
بدو گفت پردخته کن سر ز باد****که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
جهاندار پیش از تو بسیار بود****که تخت مهی را سزاوار بود
فراوان غم و شادمانی شمرد****برفت و جهان دیگری را سپرد
اگر بارهٔ آهنینی به پای****سپهرت بساید نمانی به جای
کسی را بود زین سپس تخت تو****به خاک اندر آرد سر و بخت تو
کجا نام او آفریدون بود****زمین را سپهری همایون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد****نیامد گه پرسش و سرد باد
چو او زاید از مادر پرهنر****بسان درختی شود بارور
به مردی رسد برکشد سر به ماه****کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
به بالا شود چون یکی سرو برز****به گردن برآرد ز پولاد گرز
زند بر سرت گرزهٔ گاوسار****بگیردت زار و ببنددت خوار
بدو گفت ضحاک ناپاک دین****چرا بنددم از منش چیست کین
دلاور بدو گفت گر بخردی****کسی بی‌بهانه نسازد بدی
برآید به دست تو هوش پدرش****از آن درد گردد پر از کینه سرش
یکی گاو برمایه خواهد بدن****جهانجوی را دایه خواهد بدن
تبه گردد آن هم به دست تو بر****بدین کین کشد گرزهٔ گاوسر
چو بشنید ضحاک بگشاد گوش****ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
گرانمایه از پیش تخت بلند****بتابید روی از نهیب گزند
چو آمد دل نامور بازجای****بتخت کیان اندر آورد پای
نشان فریدون بگرد جهان****همی باز جست آشکار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد****شده روز روشن برو لاژورد

بخش ۴

برآمد برین روزگار دراز****کشید اژدهافش به تنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزاد****جهان را یکی دیگر آمد نهاد
ببالید برسان سرو سهی****همی تافت زو فر شاهنشهی
جهانجوی با فر جمشید بد****به کردار تابنده خورشید بود
جهان را چو باران به بایستگی****روان را چو دانش به شایستگی
بسر بر همی گشت گردان سپهر****شده رام با آفریدون به مهر
همان گاو کش نام بر مایه بود****ز گاوان ورا برترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر****بهر موی بر تازه رنگی دگر
شده انجمن بر سرش بخردان****ستاره‌شناسان و هم موبدان
که کس در جهان گاو چونان ندید****نه از پیرسر کاردانان شنید
زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی****به گرد جهان هم بدین جست و جوی
فریدون که بودش پدر آبتین****شده تنگ بر آبتین بر زمین
گریزان و از خویشتن گشته سیر****برآویخت ناگاه بر کام شیر
از آن روزبانان ناپاک مرد****تنی چند روزی بدو باز خورد
گرفتند و بردند بسته چو یوز****برو بر سر آورد ضحاک روز
خردمند مام فریدون چو دید****که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود****به مهر فریدون دل آگنده بود
پر از داغ دل خستهٔ روزگار****همی رفت پویان بدان مرغزار
کجا نامور گاو برمایه بود****که بایسته بر تنش پیرایه بود
به پیش نگهبان آن مرغزار****خروشید و بارید خون بر کنار
بدو گفت کاین کودک شیرخوار****ز من روزگاری بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیر****وزین گاو نغزش بپرور به شیر
و گر باره خواهی روانم تراست****گروگان کنم جان بدان کت هواست
پرستندهٔ بیشه و گاو نغز****چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
که چون بنده در پیش فرزند تو****بباشم پرستندهٔ پند تو
سه سالش همی داد زان گاو شیر****هشیوار بیدار زنهارگیر

بخش ۵

نشد سیر ضحاک از آن جست جوی****شد از گاو گیتی پر از گفت‌گوی
دوان مادر آمد سوی مرغزار****چنین گفت با مرد زنهاردار
که اندیشه‌ای در دلم ایزدی****فراز آمدست از ره بخردی
همی کرد باید کزین چاره نیست****که فرزند و شیرین روانم یکیست
ببرم پی از خاک جادوستان****شوم تا سر مرز هندوستان
شوم ناپدید از میان گروه****برم خوب رخ را به البرز کوه
بیاورد فرزند را چون نوند****چو مرغان بران تیغ کوه بلند
یکی مرد دینی بران کوه بود****که از کار گیتی بی‌اندوه بود
فرانک بدو گفت کای پاک دین****منم سوگواری ز ایران زمین
بدان کاین گرانمایه فرزند من****همی بود خواهد سرانجمن
ترا بود باید نگهبان او****پدروار لرزنده بر جان او
پذیرفت فرزند او نیک مرد****نیاورد هرگز بدو باد سرد
خبر شد به ضحاک بدروزگار****از آن گاو برمایه و مرغزار
بیامد ازان کینه چون پیل مست****مران گاو برمایه را کرد پست
همه هر چه دید اندرو چارپای****بیفگند و زیشان بپرداخت جای
سبک سوی خان فریدون شتافت****فراوان پژوهید و کس را نیافت
به ایوان او آتش اندر فگند****ز پای اندر آورد کاخ بلند

بخش ۶

چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت****ز البرز کوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهید و گفت****که بگشای بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدر****کیم من ز تخم کدامین گهر
چه گویم کیم بر سر انجمن****یکی دانشی داستانم بزن
فرانک بدو گفت کای نامجوی****بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
تو بشناس کز مرز ایران زمین****یکی مرد بد نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود****خردمند و گرد و بی‌آزار بود
ز طهمورث گرد بودش نژاد****پدر بر پدر بر همی داشت یاد
پدر بد ترا و مرا نیک شوی****نبد روز روشن مرا جز بدوی
چنان بد که ضحاک جادوپرست****از ایران به جان تو یازید دست
ازو من نهانت همی داشتم****چه مایه به بد روز بگذاشتم
پدرت آن گرانمایه مرد جوان****فدی کرده پیش تو روشن روان
ابر کتف ضحاک جادو دو مار****برست و برآورد از ایران دمار
سر بابت از مغز پرداختند****همان اژدها را خورش ساختند
سرانجام رفتم سوی بیشه‌ای****که کس را نه زان بیشه اندیشه‌ای
یکی گاو دیدم چو خرم بهار****سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
نگهبان او پای کرده بکش****نشسته به بیشه درون شاهفش
بدو دادمت روزگاری دراز****همی پروردیدت به بر بر به ناز
ز پستان آن گاو طاووس رنگ****برافراختی چون دلاور پلنگ
سرانجام زان گاو و آن مرغزار****یکایک خبر شد سوی شهریار
ز بیشه ببردم ترا ناگهان****گریزنده ز ایوان و از خان و مان
بیامد بکشت آن گرانمایه را****چنان بی‌زبان مهربان دایه را
وز ایوان ما تا به خورشید خاک****برآورد و کرد آن بلندی مغاک
فریدون چو بشنید بگشادگوش****ز گفتار مادر برآمد به جوش
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین****به ابرو ز خشم اندر آورد چین
چنین داد پاسخ به مادر که شیر****نگردد مگر ز آزمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادوپرست****مرا برد باید به شمشیر دست
بپویم به فرمان یزدان پاک****برآرم ز ایوان ضحاک خاک
بدو گفت مادر که این رای نیست****ترا با جهان سر به سر پای نیست
جهاندار ضحاک با تاج و گاه****میان بسته فرمان او را سپاه
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار****کمر بسته او را کند کارزار
جز اینست آیین پیوند و کین****جهان را به چشم جوانی مبین
که هر کاو نبید جوانی چشید****به گیتی جز از خویشتن را ندید
بدان مستی اندر دهد سر بباد****ترا روز جز شاد و خرم مباد

بخش ۷

چنان بد که ضحاک را روز و شب****به نام فریدون گشادی دو لب
بران برز بالا ز بیم نشیب****شده ز آفریدون دلش پر نهیب
چنان بد که یک روز بر تخت عاج****نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
ز هر کشوری مهتران را بخواست****که در پادشاهی کند پشت راست
از آن پس چنین گفت با موبدان****که ای پرهنر با گهر بخردان
مرا در نهانی یکی دشمن‌ست****که بربخردان این سخن روشن است
به سال اندکی و به دانش بزرگ****گوی بدنژادی دلیر و سترگ
اگر چه به سال اندک ای راستان****درین کار موبد زدش داستان
که دشمن اگر چه بود خوار و خرد****نبایدت او را به پی بر سپرد
ندارم همی دشمن خرد خوار****بترسم همی از بد روزگار
همی زین فزون بایدم لشکری****هم از مردم و هم ز دیو و پری
یکی لشگری خواهم انگیختن****ابا دیو مردم برآمیختن
بباید بدین بود همداستان****که من ناشکبیم بدین داستان
یکی محضر اکنون بباید نوشت****که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همه راستی****نخواهد به داد اندرون کاستی
زبیم سپهبد همه راستان****برآن کار گشتند همداستان
بر آن محضر اژدها ناگزیر****گواهی نوشتند برنا و پیر
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه****برآمد خروشیدن دادخواه
ستم دیده را پیش او خواندند****بر نامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروی دژم****که بر گوی تا از که دیدی ستم
خروشید و زد دست بر سر ز شاه****که شاها منم کاوهٔ دادخواه
یکی بی‌زیان مرد آهنگرم****ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدها پیکری****بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تراست****چرا رنج و سختی همه بهر ماست
شماریت با من بباید گرفت****بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید****که نوبت ز گیتی به من چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من****همی داد باید ز هر انجمن
سپهبد به گفتار او بنگرید****شگفت آمدش کان سخن‌ها شنید
بدو باز دادند فرزند او****به خوبی بجستند پیوند او
بفرمود پس کاوه را پادشا****که باشد بران محضر اندر گوا
چو بر خواند کاوه همه محضرش****سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو****بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی****سپر دید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا****نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای****بدرید و بسپرد محضر به پای
گرانمایه فرزند او پیش اوی****ز ایوان برون شد خروشان به کوی
مهان شاه را خواندند آفرین****که ای نامور شهریار زمین
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد****نیارد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوهٔ خام‌گوی****بسان همالان کند سرخ روی
همه محضر ما و پیمان تو****بدرد بپیچد ز فرمان تو
کی نامور پاسخ آورد زود****که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید****دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست****تو گفتی یکی کوه آهن برست
ندانم چه شاید بدن زین سپس****که راز سپهری ندانست کس
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه****برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند****جهان را سراسر سوی داد خواند
ازان چرم کاهنگران پشت پای****بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد****همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست****که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند****دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست****جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بی‌بها ناسزاوار پوست****پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همی رفت پیش اندرون مردگرد****جهانی برو انجمن شد نه خرد
بدانست خود کافریدون کجاست****سراندر کشید و همی رفت راست
بیامد بدرگاه سالار نو****بدیدندش آنجا و برخاست غو
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی****به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم****ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه****یکی فال فرخ پی افکند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش****همی خواندش کاویانی درفش
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه****به شاهی بسر برنهادی کلاه
بران بی‌بها چرم آهنگران****برآویختی نو به نو گوهران
ز دیبای پرمایه و پرنیان****برآن گونه شد اختر کاویان
که اندر شب تیره خورشید بود****جهان را ازو دل پرامید بود
بگشت اندرین نیز چندی جهان****همی بودنی داشت اندر نهان
فریدون چو گیتی برآن گونه دید****جهان پیش ضحاک وارونه دید
سوی مادر آمد کمر برمیان****به سر برنهاده کلاه کیان
که من رفتنی‌ام سوی کارزار****ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان آفرین را پرست****ازو دان بهر نیکی زور دست
فرو ریخت آب از مژه مادرش****همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من****سپردم ترا ای جهاندار من
بگردان ز جانش بد جاودان****بپرداز گیتی ز نابخردان
فریدون سبک ساز رفتن گرفت****سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
برادر دو بودش دو فرخ همال****ازو هر دو آزاده مهتر به سال
یکی بود ازیشان کیانوش نام****دگر نام پرمایهٔ شادکام
فریدون بریشان زبان برگشاد****که خرم زئید ای دلیران و شاد
که گردون نگردد بجز بر بهی****به ما بازگردد کلاه مهی
بیارید داننده آهنگران****یکی گرز فرمود باید گران
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند****به بازار آهنگران تاختند
هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی****به سوی فریدون نهادند روی
جهانجوی پرگار بگرفت زود****وزان گرز پیکر بدیشان نمود
نگاری نگارید بر خاک پیش****همیدون بسان سر گاومیش
بر آن دست بردند آهنگران****چو شد ساخته کار گرز گران
به پیش جهانجوی بردند گرز****فروزان به کردار خورشید برز
پسند آمدش کار پولادگر****ببخشیدشان جامه و سیم و زر
بسی کردشان نیز فرخ امید****بسی دادشان مهتری را نوید
که گر اژدها را کنم زیر خاک****بشویم شما را سر از گرد پاک

بخش ۸

فریدون به خورشید بر برد سر****کمر تنگ بستش به کین پدر
برون رفت خرم به خرداد روز****به نیک اختر و فال گیتی فروز
سپاه انجمن شد به درگاه او****به ابر اندر آمد سرگاه او
به پیلان گردون کش و گاومیش****سپه را همی توشه بردند پیش
کیانوش و پرمایه بر دست شاه****چو کهتر برادر ورا نیک خواه
همی رفت منزل به منزل چو باد****سری پر ز کینه دلی پر ز داد
به اروند رود اندر آورد روی****چنان چون بود مرد دیهیم جوی
اگر پهلوانی ندانی زبان****بتازی تو اروند را دجله خوان
دگر منزل آن شاه آزادمرد****لب دجله و شهر بغداد کرد

بخش ۹

چو آمد به نزدیک اروندرود****فرستاد زی رودبانان درود
بران رودبان گفت پیروز شاه****که کشتی برافگن هم اکنون به راه
مرا با سپاهم بدان سو رسان****از اینها کسی را بدین سو ممان
بدان تا گذر یابم از روی آب****به کشتی و زورق هم اندر شتاب
نیاورد کشتی نگهبان رود****نیامد بگفت فریدون فرود
چنین داد پاسخ که شاه جهان****چنین گفت با من سخن در نهان
که مگذار یک پشه را تا نخست****جوازی بیابی و مهری درست
فریدون چو بشنید شد خشمناک****ازان ژرف دریا نیامدش باک
هم آنگه میان کیانی ببست****بران بارهٔ تیزتک بر نشست
سرش تیز شد کینه و جنگ را****به آب اندر افگند گلرنگ را
ببستند یارانش یکسر کمر****همیدون به دریا نهادند سر
بر آن باد پایان با آفرین****به آب اندرون غرقه کردند زین
به خشکی رسیدند سر کینه جوی****به بیت‌المقدس نهادند روی
که بر پهلوانی زبان راندند****همی کنگ دژهودجش خواندند
بتازی کنون خانهٔ پاک دان****برآورده ایوان ضحاک دان
چو از دشت نزدیک شهر آمدند****کزان شهر جوینده بهر آمدند
ز یک میل کرد آفریدون نگاه****یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه
فروزنده چون مشتری بر سپهر****همه جای شادی و آرام و مهر
که ایوانش برتر ز کیوان نمود****که گفتی ستاره بخواهد بسود
بدانست کان خانهٔ اژدهاست****که جای بزرگی و جای بهاست
به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک****برآرد چنین بر ز جای از مغاک
بترسم همی زانکه با او جهان****مگر راز دارد یکی در نهان
بیاید که ما را بدین جای تنگ****شتابیدن آید به روز درنگ
بگفت و به گرز گران دست برد****عنان بارهٔ تیزتک را سپرد
تو گفتی یکی آتشستی درست****که پیش نگهبان ایوان برست
گران گرز برداشت از پیش زین****تو گفتی همی بر نوردد زمین
کس از روزبانان بدر بر نماند****فریدون جهان آفرین را بخواند
به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ****جهان ناسپرده جوان سترگ

پادشاهی شاپور ذوالاکتاف

 

بخش ۱

به شاهی برو آفرین خواندند****همه مهتران گوهر افشاندند
یکی موبدی بود شهرو به نام****خردمند و شایسته و شادکام
بیامد به کرسی زرین نشست****میان پیش او بندگی را ببست
جهان را همی داشت با داد و رای****سپه را به هر نیک و بد رهنمای
پراگنده گنج و سپاه ورا****بیاراست ایوان و گاه ورا
چنین تا برآمد برین پنج سال****برافراخت آن کودک خرد یال
نشسته شبی شاه در طیسفون****خردمند موبد به پیش اندرون
بدانگه که خورشید برگشت زرد****پدید آمد آن چادر لاژورد
خروش آمد از راه اروندرود****به موبد چنین گفت هست این درود
چنین گفت موبد بران شاه خرد****که ای پاک‌دل نیک پی شاه گرد
کنون مرد بازاری و چاره جوی****ز کلبه سوی خانه بنهاد روی
چو بر دجله بر یکدگر بگذرند****چنین تنگ پل را به پی بسپرند
بترسد چنین هرکس از بیم کوس****چنین برخروشند چون زخم کوس
چنین گفت شاپور با موبدان****که ای پرهنر نامور بخردان
پلی دیگر اکنون بباید زدن****شدن را یکی راه باز آمدن
بدان تا چنین زیردستان ما****گر از لشکری در پرستان ما
به رفتن نباشند زین سان به رنج****درم داد باید فراوان ز گنج
همه موبدان شاد گشتند سخت****که سبز آمد آن نارسیده درخت
یکی پل بفرمود موبد دگر****به فرمان آن کودک تاجور
ازو شادمان شد دل مادرش****بیاورد فرهنگ جویان برش
به زودی به فرهنگ جایی رسید****کز آموزگاران سراندر کشید
چو بر هفت شد رسم میدان نهاد****هم‌آورد و هم رسم چوگان نهاد
بهشتم شد آیین تخت و کلاه****تو گفتی کمر بست بهرامشاه
تن خویش را از در فخر کرد****نشستنگه خود به اصطخر کرد
بر آیین فرخ نیاکان خویش****گزیده سرافراز و پاکان خویش

بخش ۱۰

بسی برنیامد برین روزگار****که شد مردم لشکری شش هزار
فرستاد شاپور کارآگهان****سوی طیسفون کاردیده مهان
بدان تا ز قیصر دهند آگهی****ازان برز درگاه با فرهی
برفتند کارآگهان ناگهان****نهفته بجستند کار جهان
بدیدند هرگونه بازآمدند****بر شاه گردن‌فراز آمدند
که قیصر ز می خوردن و از شکار****همی هیچ نندیشد از کارزار
سپاهش پراگنده از هر سوی****به تاراج کردن به هر پهلوی
نه روزش طلایه نه شب پاسبان****سپاهش همه چون رمه بی‌شبان
نبیند همی دشمن از هیچ روی****پسند آمدش زیستن برزوی
چو شاپور بشنید زان شاد شد****همه رنجها بر دلش باد شد
گزین کرد ز ایرانیان سه هزار****زره‌دار و برگستوان ور سوار
شب تیره جوشن به بر در کشید****سپه را سوی طیسفون برکشید
به تیره شبان تیز بشتافتی****چو روشن شدی روی برتافتی
همی راندی در بیابان و کوه****بران راه بی‌راه خود با گروه
فزون از دو فرسنگ پیش سپاه****همی دیده‌بان بود بی‌راه و راه
چنین تا به نزدیکی طیسفون****طلایه همی راند پیش اندرون
به لشکر گه آمد گذشته دو پاس****ز قیصر نبودش به دل در هراس
ازان مرز بشنید آواز کوس****غو پاسبانان چو بانگ خروس
پر از خیمه یک دشت و خرگاه بود****ازان تاختن خود که آگاه بود
ز می مست قیصر به پرده‌سرای****ز لشکر نبود اندران مرز جای
چو گیتی چنان دید شاپور گرد****عنان کیی بارگی را سپرد
سپه را به لشکرگه اندر کشید****بزد دست و گرز گران برکشید
به ابر اندر آمد دم کرنای****جرنگیدن گرز و هندی درای
دهاده برآمد ز هر پهلوی****چکاچاک برخاست از هر سوی
تو گفتی همی آسمان بترکید****ز خورشید خون بر هوا برچکید
درفشیدن کاویانی درفش****شب تیره و تیغهای بنفش
تو گفتی هوا تیغ بارد همی****جهان یکسره میغ دارد همی
ز گرد سپه کوه شد ناپدید****ستاره همی دامن اندرکشید
سراپردهٔ قیصر بی‌هنر****همی کرد شاپور زیر و زبر
به هر گوشه‌ای آتش اندر زدند****همی آسمان بر زمین بر زدند
سرانجام قیصر گرفتار شد****وزو اختر نیک بیزار شد
وزان خیمه‌ها نامداران اوی****دلیر و گزیده سواران اوی
گرفتند بسیار و کردند بند****چنین است کردار چرخ بلند
گهی زو فراز آید و گه نشیب****گهی شادمانی و گاهی نهیب
بی‌آزاری و مردمی بهترست****کرا کردگار جهان یاورست

بخش ۱۱

چو شب دامن روز اندر کشید****درفش خور آمد ز بالا پدید
بفرمود شاپور تا شد دبیر****قلم خواست و انقاس و مشک و حریر
نوشتند نامه به هر مهتری****به هر پادشاهی و هر کشوری
سرنامه کرد آفرین مهان****ز ما بنده بر کردگار جهان
که اوراست بر نیکویی دست‌رس****به نیرو نیازش نیاید به کس
همو آفرینندهٔ روزگار****به نیکی همو باشد آموزگار
چو قیصر که فرمان یزدان بهشت****به ایران بجز تخم زشتی نکشت
به زاری همی بند ساید کنون****چو جان را نبودش خرد رهنمون
همان تاج ایران بدو در سپرد****ز گیتی بجز نام زشتی نبرد
گسسته شد آن لشکر و بارگاه****به نیروی یزدان که بنمود راه
هرانکس که باشد ز رومی به شهر****ز شمشیر باید که یابند بهر
همه داد جویید و فرمان کنید****به خوبی ز سر باز پیمان کنید
هیونی بر آمد ز هر سو دمان****ابا نامهٔ شاه روشن روان
ز لشکرگه آمد سوی طیسفون****بی‌آزار بنشست با رهنمون
چو تاج نیاکانش بر سر نهاد****ز دادار نیکی دهش کرد یاد
بفرمود تا شد به زندان دبیر****به انقاس بنوشت نام اسیر
هزار و صد و ده برآمد شمار****بزرگان روم آنک بد نامدار
همه خویش و پیوند قیصر بدند****به روم اندرون ویژه مهتر بدند
جهاندار ببریدشان دست و پای****هرانکس که بد بر بدی رهنمای
بفرمود تا قیصر روم را****بیارند سالار آن بوم را
بشد روزبان دست قیصرکشان****ز زندان بیاورد چون بیهشان
جفادیده چون روی شاپور دید****سرشکش ز دیده به رخ بر چکید
بمالید رنگین رخش بر زمین****همی کرد بر تاج و تخت آفرین
زمین را سراسر به مژگان برفت****به موی و به روی گشت با خاک جفت
بدو گفت شاه ای سراسر بدی****که ترسایی و دشمن ایزدی
پسر گویی آنرا کش انباز نیست****ز گیتیش فرجام و آغاز نیست
ندانی تو گفتن سخن جز دروغ****دروغ آتشی بد بود بی‌فروغ
اگر قیصری شرم و رایت کجاست****به خوبی دل رهنمایت کجاست
چرا بندم از چرم خر ساختی****بزرگی به خاک اندر انداختی
چو بازارگانان به بزم آمدم****نه با کوس و لشکر به رزم آمدم
تو مهمان به چرم خر اندر کنی****به ایران گرایی و لشکر کنی
ببینی کنون جنگ مردان مرد****کزان پس نجویی به ایران نبرد
بدو گفت قیصر که ای شهریار****ز فرمان یزدان که یابد گذار
ز من بخت شاها خرد دور کرد****روانم بر دیو مزدور کرد
مکافات بد گر کنی نیکوی****به گیتی درون داستانی شوی
که هرگز نگردد کهن نام تو****برآید به مردی همه کام تو
اگر یابم از تو به جان زینهار****به چشمم شود گنج و دینار خوار
یکی بنده باشم به درگاه تو****نجویم جز آرایش گاه تو
بدو شاه گفت ای بد بی‌هنر****چرا کردی این بوم زیر و زبر
کنون هرک بردی ز ایران اسیر****همه باز خواهم ز تو ناگزیر
دگر خواسته هرچ بردی به روم****مبادا که بینی تو آن بوم شوم
همه یکسر از خانه بازآوری****بدین لشکر سرفراز آوری
از ایران هرانجا که ویران شدست****کنام پلنگان و شیران شدست
سراسر برآری به دینار خویش****بیابی مکافات کردار خویش
دگر هرک کشتی ز ایرانیان****بجویی ز روم از نژاد کیان
به یک تن ده از روم تاوان دهی****روان را به پیمان گروگان دهی
نخواهم بجز مرد قیصرنژاد****که باشند با ما بدین بوم شاد
دگر هرچ ز ایران بریدی درخت****نبرد درخت گشن نیک‌بخت
بکاری و دیوارها برکنی****ز دلها مگر خشم کمتر کنی
کنون من به بندی ببندم ترا****ز چرم خران کی پسندم ترا
گرین هرچ گفتم نیاری به جای****بدرند چرمت ز سر تا به پای
دو گوشش به خنجر بدو شاخ کرد****به یک جای بینیش سوراخ کرد
مهاری به بینی او برنهاد****چو شاپور زان چرم خر کرد یاد
دو بند گران برنهادش به پای****ببردش همان روزبان باز جای

بخش ۱۲

عرض‌گاه و دیوان بیاراستند****کلید در گنجها خواستند
سپاه انجمن شد چو روزی بداد****سرش پر ز کین و دلش پر ز باد
از ایران همی راند تا مرز روم****هرانکس که بود اندران مرز و بوم
بکشتند و خانش همی سوختند****جهانی به آتش برافروختند
چو آگاهی آمد ز ایران به روم****که ویران شد آن مرز آباد بوم
گرفتار شد قیصر نامدار****شب تیره اندر صف کارزار
سراسر همه روم گریان شدند****وز آواز شاپور بریان شدند
همی گفت هرکس که این بد که کرد****مگر قیصر آن ناجوانمرد مرد
ز قیصر یکی که برادرش بود****پدر مرده و زنده مادرش بود
جوانی کجا یانسش بود نام****جهانجوی و بخشنده و شادکام
شدند انجمن لشکری بر درش****درم داد پرخاشجو مادرش
بدو گفت کین برادر بخواه****نبینی که آمد ز ایران سپاه
چو بشنید یانس بجوشید و گفت****که کین برادر نشاید نهفت
بزد کوس و آورد بیرون صلیب****صلیب بزرگ و سپاهی مهیب
سپه را چو روی اندرآمد به روی****بی‌آرام شد مردم کینه‌جوی
رده برکشیدند و برخاست غو****بیامد دوان یانس پیش رو
برآمد یکی ابر و گردی سیاه****کزان تیرگی دیده گم کرد راه
سپه را به یک روی بر کوه بود****دگر آب زانسو که انبوه بود
بدین گونه تا گشت خورشید زرد****ز هر سو همی خاست گرد نبرد
بکشتند چندانک روی زمین****شد از جوشن کشتگان آهنین
چو از قلب شاپور لشکر براند****چپ و راستش ویژگان را بخواند
چو با مهتران گرم کرد اسپ شاه****زمین گشت جنبان و پیچان سپاه
سوی لشکر رومیان حمله برد****بزرگش یکی بود با مرد خرد
بدانست یانس که پایاب شاه****ندارد گریزان بشد با سپاه
پس‌اندر همی تاخت شاپور گرد****به گرد از هوا روشنایی ببرد
به هر جایگه بر یکی توده کرد****گیاها به مغز سر آلوده کرد
ازان لشکر روم چندان بکشت****که یک دشت سر بود بی‌پای و پشت
به هامون سپاه و چلیپا نماند****به دژها صلیب و سکوبا نماند
ز هر جای چندان غنیمت گرفت****که لشکر همی ماند زو در شگفت
ببخشید یکسر همه بر سپاه****جز از گنج قیصر نبد بهر شاه
کجا دیده‌بد رنج از گنج اوی****نه هم گوشه بد گنج با رنج اوی
همه لشکر روم گرد آمدند****ز قیصر همی داستانها زدند
که ما را چنو نیز مهتر مباد****به روم اندرون نام قیصر مباد
به روم اندرون جای مذبح نماند****صلیب و مسیح و موشح نماند
چو زنار قسیس شد سوخته****چلیپا و مطران برافروخته
کنون روم و قنوج ما را یکیست****چو آواز دین مسیح اندکیست

بخش ۱۳

یکی مرد بود از نژاد سران****هم از تخمهٔ نامور قیصران
برانوش نام و خردمند بود****زبان و روانش پر از بند بود
بدو گفت لشکر که قیصر تو باش****برین لشکر و بوم مهتر تو باش
به گفتار تو گوش دارد سپاه****بیفروز تاج و بیارای گاه
بیاراستند از برش تخت عاج****برانوش بنشست بر سرش تاج
به جای بزرگیش بنشاندند****همه رومیان آفرین خواندند
برانوش بنشست و اندیشه کرد****ز روم و ز آوردگاه نبرد
بدانست کو را ز شاه بلند****ز روم و ز آویزش آید گزند
فرستاده‌ای جست بارای و شرم****که دانش سراید به آواز نرم
دبیری بزرگ و جهاندیده‌ای****خردمند و دانا پسندیده‌ای
بیاورد و بنشاند نزدیک خویش****بگفت آن سخنهای باریک خویش
یکی نامه بنوشت پرآفرین****ز دادار بر شهریار زمین
که جاوید تاج تو پاینده باد****همه مهتران پیش تو بنده باد
تو دانی که تاراج و خون ریختن****چه با بیگنه مردم آویختن
مهان سرافراز دارند شوم****چه با شهر ایران چه با مرز روم
گر این کین ایرج به دست از نخست****منوچهر کرد آن به مردی درست
تن سلم زان کین کنون خاک شد****هم از تور روی زمین پاک شد
وگر کین داراست و اسکندری****که نو شد بر وی زمین داوری
مر او را دو دستور بد کشته بود****و دیگر کزو بخت برگشته بود
گرت کین قیصر فزاید همی****به زندان تو بند ساید همی
نباید که ویران شود بوم روم****که چون روم دیگر نبودست بوم
وگر غارت و کشتنت بود رای****همه روم گشتند بی‌دست و پای
زن و کودکانش اسیر تواند****جگر خسته از تیغ و تیر تواند
گه آمد که کمتر کنی کین و خشم****فرو خوابنی از گذشته دو چشم
فدای تو بادا همه خواسته****کزین کین همی جان شود کاسته
تو دل خوش کن و شهر چندین مسوز****نباید که روز اندر آید به روز
نباشد پسند جهان‌آفرین****که بیداد جوید جهاندار کین
درود جهاندار بر شاه باد****بلند اخترش افسر ماه باد
نویسنده بنهاد پس خامه را****چو اندر نوشت آن کیی نامه را
نهادند پس مهر قیصر بروی****فرستاده بنهاد زی شاه روی
بیامد خردمند و نامه بداد****ز قیصر به شاپور فرخ نژاد
چو آن نامور نامه برخواندند****سخنهای نغزش برافشاندند
ببخشود و دیده پر از آب کرد****بروهای جنگی پر از تاب کرد
هم‌اندر زمان نامه پاسخ نوشت****بگفت آنکجا رفته بد خوب و زشت
که مهمان به چرم خر اندر که دوخت****که بازار کین کهن برفروخت
تو گرد بخردی خیز پیش من آی****خود و فیلسوفان پاکیزه رای
چو زنهار دادم نسازمت جنگ****گشاده کنم بر تو این راه تنگ
فرستاده برگشت و پاسخ ببرد****سخنها یکایک همه برشمرد

بخش ۱۴

برانوش چون پاسخ نامه دید****ز شادی دل پاک‌تن بردمید
بفرمود تا نامداران روم****برفتند صد مرد زان مرز و بوم
درم بار کردند خروار شست****هم از گوهر و جامهٔ بر نشست
ز دینار گنجی ز بهر نثار****فراز آمد از هر سوی سی هزار
همه مهتران نزد شاه آمدند****برهنه سر و بی‌کلاه آمدند
چو دینار پیشش فرو ریختند****بگسترده زر کهن بیختند
ببخشود و شاپور و بنواختشان****به خوبی بر اندازه بنشاختشان
برانوش را گفت کز شهر روم****بیامد بسی مرد بیداد و شوم
به ایران زمین آنچ بد شارستان****کنون گشت یکسر همه خارستان
عوض خواهم آن را که ویران شدست****کنام پلنگان و شیران شدست
برانوش گفتا چه باید بگوی****چو زنهار دادی مه بر تاب روی
چنین داد پاسخ گرانمایه شاه****چو خواهی که یکسر ببخشم گناه
ز دینار رومی به سالی سه بار****همی داد باید هزاران هزار
دگر آنک باشد نصیبین مرا****چو خواهی که کوته شود کین مرا
برانوش گفتا که ایران تراست****نصیبین و دشت دلیران تراست
پذیرفتم این مایه‌ور باژ و ساو****که با کین و خشمت نداریم تاو
نوشتند عهدی ز شاپور شاه****کزان پس نراند ز ایران سپاه
مگر با سزاواری و خرمی****کجا روم را زو نیاید کمی
ازان پس گسی کرد و بنواختشان****سر از نامداران برافراختشان
چو ایشان برفتند لشکر براند****جهان‌آفرین را فراوان بخواند
همی رفت شادان به اصطخر پارس****که اصطخر بد بر زمین فخر پارس
چو اندر نصیبین خبر یافتند****همه جنگ را تیز بشتافتند
که ما را نباید که شاپور شاه****نصیبین بگیرد بیارد سپاه
که دین مسیحا ندارد درست****همش کیش زردشت و زند است و است
چو آید ز ما برنگیرد سخن****نخواهیم استا و دین کهن
زبردست شد مردم زیردست****به کین مرد شهری به زین برنشست
چو آگاهی آمد به شاپور شاه****که اندر نصیبین ندادند راه
ز دین مسیحا برآشفت شاه****سپاهی فرستاد بی‌مر به راه
همی گفت پیغمبری کش جهود****کشد دین او را نشاید ستود
برفتند لشکر به کردار گرد****سواران و شیران روز نبرد
به یک هفته آنجا همی جنگ بود****دران شهر از جنگ بس تنگ بود
بکشتند زیشان فراوان سران****نهادند بر زنده بند گران
همه خواستند آن زمان زینهار****نوشتند نامه بر شهریار
ببخشیدشان نامبردار شاه****بفرمود تا بازگردد سپاه
به هر کشوری نامداری گرفت****همان بر جهان کامگاری گرفت
همی خواندندیش پیروز شاه****همی بود یک چند با تاج و گاه
کنیزک که او را رهانیده بود****بدان کامگاری رسانیده بود
دلفروزو فرخ‌پیش نام کرد****ز خوبان مر او را دلارام کرد
همان باغبان را بسی خواسته****بداد و گسی کردش آراسته
همی بود قیصر به زندان و بند****به زاری و خواری و زخم کمند
به روم اندرون هرچ بودش ز گنج****فراز آوریده ز هر سو به رنج
بیاورد و یکسر به شاپور داد****همی بود یک چند لب پر ز باد
سرانجام در بند و زندان بمرد****کلاه کیی دیگری را سپرد
به رومش فرستاد شاپور شاه****به تابوت وز مشک بر سر کلاه
چنین گفت کاینست فرجام ما****ندانم کجا باشد آرام ما
یکی را همه زفتی و ابلهیست****یکی با خردمندی و فرهیست
برین و بران روز هم بگذرد****خنگ آنک گیتی به بد نسپرد
به تخت کیان اندر آورد پای****همی بود چندی جهان کدخدای
وزان پس بر کشور خوزیان****فرستاد بسیار سود و زیان
ز بهر اسیران یکی شهر کرد****جهان را ازان بوم پر بهر کرد
کجا خرم‌آباد بد نام شهر****وزان بوم خرم کرا بود بهر
کسی را که از پیش ببرید دست****بدین مرز بودیش جای نشست
بر و بوم او یکسر او را بدی****سر سال نو خلعتی بستدی
یکی شارستان کرد دیگر به شام****که پیروز شاپور کردش به نام
به اهواز کرد آن سیم شارستان****بدو اندرون کاخ و بیمارستان
کنام اسیرانش کردند نام****اسیر اندرو یافتی خواب و کام

بخش ۱۵

ز شاهیش بگذشت پنجاه سال****که اندر زمانه نبودش همال
بیامد یکی مرد گویا ز چین****که چون او مصور نبیند زمین
بدان چربه دستی رسیده به کام****یکی برمنش مرد مانی به نام
به صورتگری گفت پیغمبرم****ز دین‌آوران جهان برترم
ز چین نزد شاپور شد بار خواست****به پیغمبری شاه را یار خواست
سخن گفت مرد گشاده‌زبان****جهاندار شد زان سخن بدگمان
سرش تیز شد موبدان را بخواند****زمانی فراوان سخنها براند
کزین مرد چینی و چیره‌زبان****فتادستم از دین او در گمان
بگویید و هم زو سخن بشنوید****مگر خود به گفتار او بگروید
بگفتند کین مرد صورت پرست****نه بر مایهٔ موبدان موبه دست
زمانی سخن بشنو او را بخوان****چو بیند ورا کی گشاید زبان
بفرمود تا موبد آمدش پیش****سخن گفت با او ز اندازه بیش
فرو ماند مانی میان سخن****به گفتار موبد ز دین کهن
بدو گفت کای مرد صورت پرست****به یزدان چرا آختی خیره‌دست
کسی کو بلند آسمان آفرید****بدو در مکان و زمان آفرید
کجا نور و ظلمت بدو اندرست****ز هر گوهری گوهرش برترست
شب و روز و گردان سپهر بلند****کزویت پناهست و زویت گزند
همه کردهٔ کردگارست و بس****جزو کرد نتواند این کرده کس
به برهان صورت چرا بگروی****همی پند دین‌آوران نشنوی
همه جفت و همتا و یزدان یکیست****جز از بندگی کردنت رای نیست
گرین صورت کرده جنبان کنی****سزد گر ز جنبده برهان کنی
ندانی که برهان نیاید به کار****ندارد کسی این سخن استوار
اگر اهرمن جفت یزدان بدی****شب تیره چون روز خندان بدی
همه ساله بودی شب و روز راست****به گردش فزونی نبودی نه کاست
نگنجد جهان‌آفرین در گمان****که او برترست از زمان و مکان
سخنهای دیوانگانست و بس****بدین‌بر نباشد ترا یار کس
سخنها جزین نیز بسیار گفت****که با دانش و مردمی بود جفت
فرو ماند مانی ز گفتار اوی****بپژمرد شاداب بازار اوی
ز مانی برآشفت پس شهریار****برو تنگ شد گردش روزگار
بفرمود پس تاش برداشتند****به خواری ز درگاه بگذاشتند
چنین گفت کاین مرد صورت‌پرست****نگنجد همی در سرای نشست
چو آشوب و آرام گیتی به دوست****بباید کشیدن سراپاش پوست
همان خامش آگنده باید به کاه****بدان تا نجوید کس این پایگاه
بیاویختند از در شارستان****دگر پیش دیوار بیمارستان
جهانی برو آفرین خواندند****همی خاک بر کشته افشاندند

بخش ۱۶

ز شاپور زان‌گونه شد روزگار****که در باغ با گل ندیدند خار
ز داد و ز رای و ز آهنگ اوی****ز بس کوشش و جنگ و نیرنگ اوی
مر او را به هر بوم دشمن نماند****بدی را به گیتی نشیمن نماند
چو نومید شد او ز چرخ بلند****بشد سالیانش به هفتاد و اند
بفرمود تا پیش او شد دبیر****ابا موبد موبدان اردشیر
جوانی که کهتر برادرش بود****به داد و خرد بر سر افسرش بود
ورا نام بود اردشیر جوان****توانا و دانا به سود و زیان
پسر بد یکی خرد شاپور نام****هنوز از جهان نارسیده به کام
چنین گفت پس شاه با اردشیر****که ای گرد و چابک سوار دلیر
اگر با من از داد پیمان کنی****زبان را به پیمان گروگان کنی
که فرزند من چون به مردی رسد****به گاه دلیری و گردی رسد
سپاری بدو تخت و گنج و سپاه****تو دستور باشی ورا نیک‌خواه
من این تاج شاهی سپارم به تو****همان گنج و لشکر گذارم به تو
بپذرفت زو این سخن اردشیر****به پیش بزرگان و پیش دبیر
که چون کودک او به مردی رسد****که دیهیم و تاج کیی را سزد
سپارم همه پادشاهی ورا****نسازم جز از نیک‌خواهی ورا
چو بشنید شاپور پیش مهان****بدو داد دیهیم و مهر شهان
چنین گفت پس شاه با اردشیر****که کار جهان بر دل آسان مگیر
بدان ای برادر که بیداد شاه****پی پادشاهی ندارد نگاه
به آگندن گنج شادان بود****به زفتی سر سرفرازان بود
خنک شاه باداد و یزدان پرست****کزو شاد باشد دل زیردست
به داد و به بخشش فزونی کند****جهان را بدین رهنمونی کند
نگه دارد از دشمنان کشورش****به ابر اندر آرد سر و افسرش
به داد و به آرام گنج آگند****به بخشش ز دل رنج بپراگند
گناه از گنهکار بگذاشتن****پی مردمی را نگه داشتن
هرانکس که او این هنرها بجست****خرد باید و حزم و رای درست
بباید خرد شاه را ناگزیر****هم آموزش مرد برنا و پیر
دل پادشا چون گراید به مهر****برو کامها تازه دارد سپهر
گنهکار باشد تن زیردست****مگر مردم پاک و یزدان پرست
دل و مغز مردم دو شاه تنند****دگر آلت تن سپاه تنند
چو مغز و دل مردم آلوده گشت****به نومیدی از رای پالوده گشت
بدان تن سراسیمه گردد روان****سپه چون زید شاه بی‌پهلوان
چو روشن نباشد بپراگند****تن بی‌روان را به خاک افگند
چنین همچو شد شاه بیدادگر****جهان زو شود زود زیر و زبر
بدوبر پس از مرگ نفرین بود****همان نام او شاه بی دین بود
بدین دار چشم و بدان دار گوش****که اویست دارنده جان و هوش
هران پادشا کو جزین راه جست****ز نیکیش باید دل و دست شست
ز کشورش بپراگند زیردست****همان از درش مرد خسروپرست
نبینی که دانا چه گوید همی****دلت را ز کژی بشوید همی
که هر شاه کو را ستایش بود****همه کارش اندر فزایش بود
نکوهیده باشد جفا پیشه مرد****به گرد در آزداران مگرد
بدان ای برادر که از شهریار****بجوید خردمند هرگونه کار
یکی آنک پیروزگر باشد اوی****ز دشمن نتابد گه جنگ روی
دگر آنک لشکر بدارد به داد****بداند فزونی مرد نژاد
کسی کز در پادشاهی بود****نخواهد که مهتر سپاهی بود
چهارم که با زیردستان خویش****همان باگهر در پرستان خویش
ندارد در گنج را بسته سخت****همی بارد از شاخ بار درخت
بباید در پادشاهی سپاه****سپاهی در گنج دارد نگاه
اگر گنجت آباد داری به داد****تو از گنج شاد و سپاه از تو شاد
سلیحت در آرایش خویش دار****سزد کت شب تیره آید به کار
بس ایمن مشو بر نگهدار خویش****چو ایمن شدی راست کن کار خویش
سرانجام مرگ آیدت بی‌گمان****اگر تیره‌ای گر چراغ جهان
برادر چو بشنید چندی گریست****چو اندرز بنوشت سالی بزیست
برفت و بماند این سخن یادگار****تو اندر جهان تخم زفتی مکار
که هم یک زمان روز تو بگذرد****چنین برده رنج تو دشمن خورد
چو آدینه هر مزد بهمن بود****برین کار فرخ نشیمن بود
می لعل پیش آور ای هاشمی****ز خمی که هرگز نگیرد کمی
چو شست و سه شد سال شد گوش کر****ز بیشی چرا جویم آیین و فر
کنون داستانهای شاه اردشیر****بگویم ز گفتار من یادگیر

بخش ۲

چو یک چند بگذشت بر شاه روز****فروزنده شد تاج گیتی فروز
ز غسانیان طایر شیردل****که دادی فلک را به شمشیر دل
سپاهی ز رومی و از قادسی****ز بحرین و از کرد وز پارسی
بیامد به پیرامن طیسفون****سپاهی ز اندازه بیش اندرون
به تاراج داد آن همه بوم و بر****کرا بود با او پی و پا و پر
ز پیوند نرسی یکی یادگار****کجا نوشه بد نام آن نوبهار
بیامد به ایوان آن ماه‌روی****همه طیسفون گشت پر گفت‌وگوی
ز ایوانش بردند و کردند اسیر****که دانا نبودند و دانش‌پذیر
چو یک سال نزدیک طایر بماند****ز اندیشگان دل به خون در نشاند
ز طایر یکی دختش آمد چو ماه****تو گفتی که نرسیست با تاج و گاه
پدر مالکه نام کردش چو دید****که دختش همی مملکت را سزید
چو شاپور را سال شد بیست و شش****مهی‌وش کیی گشت خورشیدفش
به دشت آمد و لشکرش را بدید****ده و دو هزار از یلان برگزید
ابا هر یکی بادپایی هیون****به پیش اندرون مرد صد رهنمون
هیون برنشستند و اسپان به دست****برفتند گردان خسروپرست
ازان پس ابا ویژگان برنشست****میان کیی تاختن را بببست
برفت از پس شاه غسانیان****سرافراز طایر هژبر ژیان
فراوان کس از لشکر او بکشت****چو طایر چنان دید بنمود پشت
برآمد خروشیدن داروگیر****ازیشان گرفتند چندی اسیر
که اندازهٔ آن ندانست کس****برفتند آن ماندگان زان سپس
حصاری شدند آن سپه در یمن****خروش آمد از کودک و مرد و زن
بیاورد شاپور چندان سپاه****که بر مور و بر پشه بربست راه
ورا با سپاهش به دژ در بیافت****در جنگ و راه گریزش نیافت
شب و روز یک ماهشان جنگ بود****سپه را به دژ بر علف تنگ بود

بخش ۳

به شبگیر شاپور یل برنشست****همی رفت جوشان کمانی به دست
سیه جوشن خسروی در برش****درفشان درفش سیه بر سرش
ز دیوار دژ مالکه بنگرید****درفش و سر نامداران بدید
چو گل رنگ رخسار و چون مشک موی****به رنگ طبرخون گل مشک بوی
بشد خواب و آرام زان خوب چهر****بر دایه شد با دلی پر ز مهر
بدو گفت کین شاه خورشیدفش****که ایدر بیامد چنین کینه‌کش
بزرگی او چون نهان منست****جهان خوانمش کو جهان منست
پیامی ز من نزد شاپور بر****به رزم آمدست او ز من سور بر
بگویش که با تو ز یک گوهرم****هم از تخم نرسی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه‌ام****که خویش توام دختر نوشه‌ام
مرا گر بخواهی حصار آن تست****چو ایوان بیابی نگار آن تست
برین کار با دایه پیمان کنی****زبان در بزرگی گروگان کنی
بدو دایه گفت آنچ فرمان دهی****بگویم بیارمت زو آگهی
چو شب در زمین پادشاهی گرفت****ز دریا به دریا سپاهی گرفت
زمین تیره‌گون کوه چون نیل شد****ستاره به کردار قندیل شد
تو گویی که شمعست سیصدهزار****بیاویخته ز آسمان حصار
بشد دایه لرزان پر از ترس و بیم****ز طایر همی شد دلش بدو نیم
چو آمد به نزدیک پرده‌سرای****خرامید نزدیک آن پاک‌رای
بدو گفت اگر نزد شاهم بری****بیابی ز من تاج و انگشتری
هشیوار سالار بارش ببرد****ز دهلیز پرده بر شاه گرد
بیامد زمین را به مژگان برفت****سخن هرچ بشنید با شاه گفت
ز گفتار او شاد شد شهریار****بخندید و دینار دادش هزار
دو یاره یکی طوق و انگشتری****ز دیبای چینی و از بربری
چنین داد پاسخ که با ماه روی****به خوبی سخنها فراوان بگوی
بگویش که گفت او به خورشید و ماه****به زنار و زردشت و فرخ کلاه
که هر چیز کز من بخواهی همی****گر از پادشاهی بکاهی همی
ز من هیچ بد نشنود گوش تو****نجویم جدایی ز آغوش تو
خریدارم او را به تخت و کلاه****به فرمان یزدان و گنج و سپاه
چو بشنید پاسخ هم اندر زمان****ز پرده بیامد بر دژ دوان
شنیده بران سرو سیمین بگفت****که خورشید ناهید را گشت جفت
ز بالا و دیدار شاپور شاه****بگفت آنچ آمد به تابنده ماه

بخش ۴

ز خاور چو خورشید بنمود تاج****گل زرد شد بر زمین رنگ ساج
ز گنجور دستور بستد کلید****خورش خانه و خمهای نبید
بدژدر هرانکس که بد مهتری****وزان جنگیان رنج دیده سری
خورشها فرستاد و چندی نبید****هم از بویها نرگس و شنبلید
پرستندهٔ باده را پیش خواند****به خوبی سخنها فراوان براند
بدو گفت کامشب تویی باده‌ده****به طایر همه بادهٔ ساده ده
همان تا بدارند باده به دست****بدان تا بخسپند و گردند مست
بدو گفت ساقی که من بنده‌ام****به فرمان تو در جهان زنده‌ام
چو خورشید بر باختر گشت زرد****شب تیره گفتش که از راه برد
می خسروی خواست طایر به جام****نخستین ز غسانیان برد نام
چو بگذشت یک پاس از تیره شب****بیاسود طایر ز بانگ جلب
برفتند یکسر سوی خوابگاه****پرستندگان را بفرمود شاه
که با کس نگوید سخن جز براز****نهانی در دژ گشادند باز
بدان شاه شاپور خود چشم داشت****از آواز مستان به دل خشم داشت
چو شمع از در دژ بیفروخت گفت****که گشتیم با بخت بیدار جفت
مر آن ماه‌رخ را به پرده‌سرای****بفرمود تا خوب کردند جای
سپه را همه سر به سر گرد کرد****گزین کرد مردان ننگ و نبرد
به باره برآورد چندی سوار****هرانکس که بود از در کارزار
به دژ در شد و کشتن اندرگرفت****همه گنجهای کهن برگرفت
سپه بود با طایر اندر حصار****همه مست خفته فزون از هزار
دگر خفته آسیمه برخاستند****به هر جای جنگی بیاراستند
ازیشان کس از بیم ننمود پشت****بسی نامور شاه ایران بکشت
چو شد طایر اندر کف او اسیر****بیامد برهنه دوان ناگزیر
به چنگ وی آمد حصار و بنه****گرفتار شد مردم بدتنه
ببود آن شب و بامداد پگاه****چو خورشید بنمود زرین کلاه
یکی تخت پیروزه اندر حصار****به آیین نهادند و دادند بار
چو از بارپردخته شد شهریار****به نزدیک او شد گل نوبهار
ز یاقوت سرخ افسری بر سرش****درفشان ز زربفت چینی برش
بدانست کای جادوی کار اوست****بدو بد رسیدن ز کردار اوست
چنین گفت کای شاه آزاد مرد****نگه کن که که فرزند با من چه کرد
چنین گفت شاپور بدنام را****که از پرده چون دخت بهرام را
بیاری و رسوا کنی دوده را****برانگیزی آن کین آسوده را
به دژخیم فرمود تا گردنش****زند به آتش اندر بسوزد تنش
سر طایر از ننگ در خون کشید****دو کتف وی از پشت بیرون کشید
هرانکس کجا یافتی از عرب****نماندی که با کس گشادی دو لب
ز دو دست او دور کردی دو کفت****جهان ماند از کار او در شگفت
عرابی ذوالاکتاف کردش لقب****چو از مهره بگشاد کفت عرب
وزانجا یگه شد سوی پارس باز****جهانی همه برد پیشش نماز
برین نیز بگذشت چندی سپهر****وزان پس دگرگونه بنمود چهر

بخش ۵

چنان بد که یک روز با تاج و گنج****همی داشت از بودنی دل به رنج
ز تیره شب اندر گذشته سه پاس****بفرمود تا شد ستاره‌شناس
بپرسیدش از تخت شاهنشهی****هم از رنج وز روزگار بهی
منجم بیاورد صلاب را****بینداخت آرامش و خواب را
نگه کرد روشن به قلب اسد****که هست او نماینده فتح و جد
بدان تا رسد پادشا را بدی****فزاید بدو فره ایزدی
چو دیدند گفتندش ای پادشا****جهانگیر و روشن‌دل و پارسا
یکی کار پیش است با رنج و درد****نیارد کس آن بر توبر یاد کرد
چنین داد شاپور پاسخ بدوی****که ای مرد داننده و راه‌جوی
چه چارست تا این ز من بگذرد****تنم اختر بد به پی نسپرد
ستاره‌شمر گفت کای شهریار****ازین گردش چرخ ناپایدار
به مردی و دانش نیابی گذر****خردمند گر مرد پرخاشخر
بباشد همه بودنی بی‌گمان****نتابیم با گردش آسمان
چنین داد پاسخ گرانمایه شاه****که دادار باشد ز هر بد نگاه
که گردان بلند آسمان آفرید****توانایی و ناتوان آفرید
بگسترد بر پادشاهیش داد****همی بود یک چند بی‌رنج و شاد
چو آباد شد زو همه مرز و بوم****چنان آرزو کرد کاید به روم
ببیند که قیصر سزاوار هست****ابا لشکر و گنج و نیروی دست
همان راز بگشاد با کدخدای****یک پهلوان گرد با داد و رای
همه راز و اندیشه با او بگفت****همی داشت از هرکس اندر نهفت
چنین گفت کاین پادشاهی به داد****بدارید کزداد باشید شاد
شتر خواست پرمایه ده کاروان****به هر کاروان بر یکی ساروان
ز دینار وز گوهران بار کرد****ازان سی شتر بار دینار کرد
بیامد پراندیشه ز آبادبوم****همی رفت زین سان سوی مرز روم
یکی روستا بود نزدیک شهر****که دهقان و شهری بدو بود بهر
بیامد به خان یکی کدخدای****بپرسید کاید مرا هست جای
برو آفرین کرد مهتر بسی****که چون تو نیابیم مهمان کسی
ببود آن شب و خورد و بخشید چیز****ز دهقان بسی آفرین یافت نیز
سپیده برآمد بنه برنهاد****سوی خانهٔ قیصر آمد چو باد
بیامد به نزدیک سالار بار****برو آفرین کرد و بردش نثار
بپرسید و گفتش چه مردی بگوی****که هم شاه‌شاخی و هم شاه‌روی
چنین داد پاسخ که ای پادشا****یکی پارسی مردم و پارسا
به بازارگانی برفتم ز جز****یکی کاروان دارم از خز و بز
کنون آمدستم بدین بارگاه****مگر نزد قیصر گشاینده راه
ازین بار چیزی کش اندر خورست****همه گوهر و آلت لشکرست
پذیرد سپارد به گنجور گنج****بدان شاد باشم ندارم به رنج
دگر را فروشم به زر و به سیم****به قیصر پناهم نپیچم ز بیم
بخرم هرانچم بباید ز روم****روم سوی ایران ز آباد بوم
ز درگاه برخاست مرد کهن****بر قیصر آمد بگفت این سخن
بفرمود تا پرده برداشتند****ز در سوی قیصرش بگذاشتند
چو شاپور نزدیک قیصر رسید****بکرد آفرینی چنان چون سزید
نگه کرد قیصر به شاپور گرد****ز خوبی دل و دیده او را سپرد
بفرمود تا خوان و می ساختند****ز بیگانه ایوان بپرداختند
جفادیده ایرانیی بد به روم****چنانچون بود مرد بیداد و شوم
به قیصر چنین گفت کای سرفراز****یکی نو سخن بشنو از من به راز
که این نامور مرد بازارگان****که دیبا فروشد به دینارگان
شهنشاه شاپور گویم که هست****به گفتار و دیدار و فر و نشست
چو بشنید قیصر سخن تیره شد****همی چشمش از روی او خیره شد
نگهبانش برکرد و با کس نگفت****همی داشت آن راز را در نهفت
چو شد مست برخاست شاپور شاه****همی داشت قیصر مر او را نگاه
بیامد نگهبان و او را گرفت****که شاپور نرسی توی ای شگفت
به جای زنان برد و دستش ببست****به مردی ز دام بلا کس نجست
چو زین باره دانش نیاید به بر****چه باید شمار ستاره‌شمر
بر مست شمعی همی سوختند****به زاریش در چرم خر دوختند
همی گفت هرکس که این شوربخت****همی پوست خر جست و بگذاشت تخت
یکی خانه‌ای بود تاریک و تنگ****ببردند بدبخت را بی‌درنگ
بدان جای تنگ اندر انداختند****در خانه را قفل بر ساختند
کلیدش به کدبانوی خانه داد****تنش را بدان چرم بیگانه داد
به زن گفت چندان دهش نان و آب****که از داشتن زو نگیرد شتاب
اگر زنده ماند به یک چندگاه****بداند مگر ارج تخت و کلاه
همان تخت قیصر نیایدش یاد****کسی را کجا نیست قیصر نژاد
زن قیصر آن خانه را در ببست****به ایوان دگر جای بودش نشست
یکی ماه‌رخ بود گنجور اوی****گزیده به هر کار دستور اوی
که ز ایرانیان داشتی او نژاد****پدر بر پدر بر همی داشت یاد
کلید در خانه او را سپرد****به چرم اندرون بسته شاپور گرد
همان روز ازان مرز لشکر براند****ورا بسته در پوست آنجا بماند
چو قیصر به نزدیک ایران رسید****سپه یک به یک تیغ کین برکشید
از ایران همی برد رومی اسیر****نبود آن یلان را کسی دستگیر
به ایران زن و مرد و کودک نماند****همان چیز بسیار و اندک نماند
نبود آگهی در میان سپاه****نه مرده نه زنده ز شاپور شاه
گریزان همه شهر ایران ز روم****ز مردم تهی شد همه مرز و بوم
از ایران بی‌اندازه ترسا شدند****همه مرز پیش سکوبا شدند

بخش ۶

چنین تا برآمد برین چندگاه****به ایران پراگنده گشته سپاه
به روم آنک شاپور را داشتی****شب و روز تنهاش نگذاشتی
کنیزک نبودی ز شاپور شاد****ازان کش ز ایرانیان بد نژاد
شب و روز زان چرم گریان بدی****دل او ز شاپور بریان بدی
بدو گفت روزی که ای خوب روی****چه مردی مترس ایچ با من بگوی
که در چرم چو نازک اندام تو****همی بگسلد خواب و آرام تو
چو سروی بدی بر سرش گرد ماه****بران ماه کرسی ز مشک سیاه
کنون چنبری گشت بالای سرو****تن پیل وارت به کردار غرو
دل من همی بر تو بریان شود****دو چشمم شب و روز گریان شود
بدین سختی اندر چه جویی همی****که راز تو با من نگویی همی
بدو گفت شاپور کای خوب‌چهر****گرت هیچ بر من بجنبید مهر
به سوگند پیمانت خواهم یکی****کزان نگذری جاودان اندکی
نگویی به بدخواه راز مرا****کنی یاد درد و گداز مرا
بگویم ترا آنچ درخواستی****به گفتار پیدا کنم راستی
کنیزک به دادار سوگند خورد****به زنار شماس هفتاد گرد
به جان مسیحا و سوک صلیب****به دارای ایران گشته مصیب
که راز تو با کس نگویم ز بن****نجویم همی بتری زین سخن
همه راز شاپور با او بگفت****بماند آن سخن نیک و بد در نهفت
بدو گفت اکنون چو فرمان دهی****بدین راز من دل گروگان دهی
سر از بانوان برتر آید ترا****جهان زیر پای اندر آید ترا
به هنگام نان شیرگرم آوری****بپوشی سخن نرم نرم‌آوری
به شیر اندر آغارم این چرم خر****که این چرم گردد به گیتی سمر
پس از من بسی سالیان بگذرد****بگوید همی هرک دارد خرد
کنیزک همی خواستی شیر گرم****نهانی ز هرکس به آواز نرم
چو کشتی یکی جام برداشتی****بر آتش همی تیز بگذاشتی
به نزدیک شاپور بردی نهان****نگفتی نهان با کس اندر جهان
دو هفته سپهر اندرین گشته شد****به فرجام چرم خر آغشته شد
چو شاپور زان پوست آمد برون****همه دل پر از درد و تن پر ز خون
چنین گفت پس با کنیزک به راز****که ای پاک بینادل و نیک‌ساز
یکی چاره باید کنون ساختن****ز هر گونه اندیشه انداختن
که ما را گذر باشد از شهر روم****مباد آفرین بر چنین مرز و بوم
کنیزک بدو گفت فردا پگاه****شوند این بزرگان سوی جشنگاه
یکی جشن باشد به روم اندرون****که مرد و زن و کودک آید برون
چو کدبانو از شهر بیرون شود****بدان جشن خرم به هامون شود
شود جای خالی و من چاره‌جوی****بسازم نترسم ز پتیاره گوی
دو اسپ و دو گوپال و تیر و کمان****به پیش تو آرم به روشن روان
ببست اندر اندیشه دل را نخست****از آخر دو اسپ گرانمایه جست
همان تیغ و گوپال و برگستوان****همان جوشن و مغفر هندوان
به اندیشه دل را به جای آورید****خرد را بران رهنمای آورید
چو از باختر چشمه اندر کشید****شب آن چادر قار بر سر کشید
پراندیشه شد جان شاپور شاه****که فردا چه سازد کنیزک پگاه

بخش ۷

چو بر زد سر از برج شیر آفتاب****ببالید روز و بپالود خواب
به جشن آمدند آنک بودی به شهر****بزرگان جوینده از جشن بهر
کنیزک سوی چاره بنهاد روی****چنانچون بود مردم چاره‌جوی
چو ایوان خالی به چنگ آمدش****دل شیر و چنگ و پلنگ آمدش
دو اسپ گرانمایه ز آخر ببرد****گزیده سلیح سواران گرد
ز دینار چندانک بایست نیز****ز خوشاب و یاقوت و هرگونه چیز
چو آمد همه ساز رفتن به جای****شب آمد دو تن راست کردند رای
سوی شهر ایران نهادند روی****دو خرم نهان شاد و آرامجوی
شب و روز یکسر همی تاختند****به خواب و به خوردن نپرداختند
برین‌گونه از شهر بر خورستان****همی راند تا کشور سورستان
چو اسب و تن از تاختن گشت سست****فرود آمدن را همی جای جست
دهی خرم آمد به پیشش به راه****پر از باغ و میدان و پر جشنگاه
تن از رنج خسته گریزان ز بد****بیامد در باغبانی بزد
بیامد دمان مرد پالیزبان****که هم نیک‌دل بود و هم میزبان
دو تن دیده با نیزه و درع و خود****ز شاپور پرسید هست این درود
بدین بیگهی از کجا خاستی****چنین تاختن را بیاراستی
بدو گفت شاپور کای نیک‌خواه****سخن چند پرسی ز گم کرده راه
یک مرد ایرانیم راه‌جوی****گریزان بدین مرز بنهاده روی
پر از دردم از قیصر و لشکرش****مبادا که بینم سر و افسرش
گر امشب مرا میزبانی کنی****هشیواری و مرزبانی کنی
برآنم که روزی به کار آیدت****درختی که کشتی به بار آیدت
بدو باغبان گفت کین خان تست****تن باغبان نیز مهمان تست
بدان چیز کاید مرا دست‌رس****بکوشم بیارم نگویم به کس
فرود آمد از باره شاپور شاه****کنیزک همی رفت با او به راه
خورش ساخت چندان زن باغبان****ز هر گونه چندانک بودش توان
چو نان خورده شد کار می ساختند****سبک مایه جایی بپرداختند
سبک باغبان می به شاپور داد****که بردار ازان کس که آیدت یاد
بدو گفت شاپور کای میزبان****سخن‌گوی و پرمایه پالیزبان
کسی کو می آرد نخست او خورد****چو بیشش بود سالیان و خرد
تو از من به سال اندکی برتری****تو باید که چون می دهی می خوری
بدو باغبان گفت کای پرهنر****نخست آن خورد می که با زیب‌تر
تو باید که باشی برین پیش رو****که پیری به فرهنگ و بر سال نو
همی بود تاج آید از موی تو****همی رنگ عاج آید از روی تو
بخندید شاپور و بستد نبید****یکی باد سرد از جگر برکشید
به پالیزبان گفت کای پاک‌دین****چه آگاهی استت ز ایران زمین
چنین دادپاسخ که ای برمنش****ز تو دور بادا بد بدکنش
به بدخواه ما باد چندان زیان****که از قیصر آمد به ایرانیان
از ایران پراگنده شد هرک بود****نماند اندران بوم کشت و درود
ز بس غارت و کشتن مرد و زن****پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
وزیشان بسی نیز ترسا شدند****به زنار پیش سکوبا شدند
بس جاثلیقی به سر بر کلاه****به دور از بر و بوم و آرامگاه
بدو گفت شاپور شاه اورمزد****که رخشان بدی همچو ماه اورمزد
کجا شد که قیصر چنین چیره شد****ز بخت آب ایرانیان تیره شد
بدو باغبان گفت کای سرفراز****ترا جاودان مهتری باد و ناز
ازو مرده و زنده جایی نشان****نیامد به ایران بدان سرکشان
هرانکس که بودند ز آبادبوم****اسیرند سرتاسر اکنون به روم
برین زار بگریست پالیزبان****که بود آن زمان شاه را میزبان
بدو میزان گفت کایدر سه روز****بباشی بود خانه گیتی فروز
که دانا زد این داستان از نخست****که هرکس که آزرم مهمان نجست
نباشد خرد هیچ نزدیک اوی****نیاز آورد بخت تاریک اوی
بباش و بیاسای و می خور به کام****چو گردد دلت رام بر گوی نام
بدو گفت شاپور کری رواست****به مابر کنون میزبان پادشاست

بخش ۸

ببود آن شب و خورد و گفت و شنید****سپیده چو از کوه سر بر کشید
چو زرین درفشی برآورد راغ****بر میهمان شد خداوند باغ
بدو گفت روز تو فرخنده باد****سرت برتر از بر بارنده باد
سزای تومان جایگاهی نبود****به آرام شایسته گاهی نبود
چو مهمان درویش باشی خورش****نیابی نه پوشیدن و پرورش
بدو گفت شاپور کای نیک‌بخت****من این خانه بگزیدم از تاج و تخت
یکی زند واست آر با بر سمت****به زمزم یکی پاسخی پرسمت
بیاورد هرچش بفرمود شاه****بیفزود نزدیک شه پایگاه
به زمزم بدو گفت برگوی راست****کجا موبد موبد اکنون کجاست
چنین داد پاسخ ورا باغبان****که ای پاک‌دل مرد شیرین‌زبان
دو چشمم ز جایی که دارم نشست****بدان خانهٔ موبدان موبه دست
نهانی به پالیزبان گفت شاه****که از مهتر ده گل مهره خواه
چو بشنید زو این سخن باغبان****گل و مشک و می خواست و آمد دمان
جهاندار بنهاد بر گل نگین****بدان باغبان داد و کرد آفرین
بدو گفت کین گل به موبد سپار****نگر تا چه گوید همه گوش دار
سپیده دمان مرد با مهر شاه****بر موبد موبد آمد پگاه
چو نزدیک درگاه موبد رسید****پراگنده گردان و در بسته دید
به آواز زان بارگه بار خواست****چو بگشاد در باغبان رفت راست
چو آمد به نزدیک موبد فراز****بدو مهر بنمود و بردش نماز
چو موبد نگه کرد و آن مهره دید****ز شادی دل رای‌زن بردمید
وزان پس بران نام چندی گریست****بدان باغبان گفت کاین مهر کیست
چنین داد پاسخ که ای نامدار****نشسته به خان منست این سوار
یکی ماه با وی چو سرو سهی****خردمند و با زیب و با فرهی
بدو گفت موبد که ای نامجوی****نشان که دارد به بالا و روی
بدو باغبان گفت هرکو بهار****بدیدست سرو از لب جویبار
دو بازو به کردار ران هیون****برش چون بر شیر و چهرش چو خون
همی رنگ شرم آید از مهر اوی****همی زیب تاج آید از چهر اوی

بخش ۹

چو پالیزبان گفت و موبد شنید****به روشن روان مرد دانا بدید
که آن شیردل مرد جز شاه نیست****همان چهر او جز در گاه نیست
فرستاده‌ای جست روشن‌روان****فرستاد موبد بر پهلوان
که پیدا شد آن فر شاپور شاه****تو از هر سوی انجمن کن سپاه
فرستادهٔ موبد آمد دوان****ز جایی که بد تا در پهلوان
بگفت آنک در باغ شادی و بخت****شکفته شد آن خسروانی درخت
سپهبد ز گفتار او گشت شاد****دلش پر ز کین گشت و لب پر ز باد
به دادار گفت ای جهاندار راست****پرستش کنی جز ترا ناسزاست
که دانست هرگز که شاپور شاه****ببیند سپه نیز و او را سپاه
سپاس از تو ای دادگر یک خدای****جهاندار و بر نیکویی رهنمای
چو شب برکشید آن درفش سیاه****ستاره پدید آمد از گرد ماه
فراز آمد از هر سوی لشکری****به جایی که بد در جهان مهتری
سوی سورستان سربرافراختند****یگان و دوگانه همی تاختند
به درگاه پالیزبان آمدند****به شادی بر میزبان آمدند
چو لشکر شد آسوده بر درسرای****به نزدیک شاه آمد آن پاک‌رای
به شاه جهان گفت پس میزبان****خجستست بر ماه پالیزبان
سپاه انجمن شد بدین درسرای****نگه کن کنون تا چه آیدت رای
بفرمود تا برگشادند راه****اگر چه فرومایه بد جایگاه
چو رفتند نزدیک آن نامجوی****یکایک نهادند بر خاک روی
مهان را همه شاه در بر گرفت****ز بدها خروشیدن اندر گرفت
بگفت آنک از چرم خر دیده بود****سخنهای قیصر که بشنیده بود
هم آزادی آن بت خوب‌چهر****بگفت آنچ او کرد پیدا ز مهر
کزو یافتم جان و از کردگار****که فرخنده بادا برو روزگار
وگر شهریاری و فرخنده‌ای****بود بندهٔ پرهنر بنده‌ای
منم بنده این مهربان بنده را****گشاده‌دل و نازپرورده را
ز هر سو که اکنون سپاه منست****وگر پادشاهی و راه منست
همه کس فرستید و آگه کنید****طلایه پراگنده بر ره کنید
ببندید ویژه ره طیسفون****نباید که آگاهی آید برون
چو قیصر بیابد ز ما آگهی****که بیدار شد فر شاهنشهی
بیاید سپاه مرا برکند****دل و پشت ایرانیان بشکند
کنون ما نداریم پایاب اوی****نه پیچیم با بخت شاداب اوی
چو موبد بیاید بیارد سپاه****ز لشکر ببندیم بر پشه راه
بسازیم و آرایشی نو کنیم****نهانی مگر باغ بی‌خو کنیم
بباید به هر گوشه‌ای دیده‌بان****طلایه به روز و به شب پاسبان
ازان پس نمانیم از رومیان****کسی خسپد ایمن گشاده‌میان

پادشاهی زوطهماسپ

 

پادشاهی زوطهماسپ

 

شبی زال بنشست هنگام خواب****سخن گفت بسیار ز افراسیاب
هم از رزم‌زن نامداران خویش****وزان پهلوانان و یاران خویش
همی گفت هرچند کز پهلوان****بود بخت بیدار و روشن روان
بباید یکی شاه خسرونژاد****که دارد گذشته سخنها بیاد
به کردار کشتیست کار سپاه****همش باد و هم بادبان تخت شاه
اگر داردی طوس و گستهم فر****سپاهست و گردان بسیار مر
نزیبد بریشان همی تاج و تخت****بباید یکی شاه بیداربخت
که باشد بدو فرهٔ ایزدی****بتابد ز دیهیم او بخردی
ز تخم فریدون بجستند چند****یکی شاه زیبای تخت بلند
ندیدند جز پور طهماسپ زو****که زور کیان داشت و فرهنگ‌گو
بشد قارن و موبد و مرزبان****سپاهی ز بامین و ز گرزبان
یکی مژده بردند نزدیک زو****که تاج فریدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و یکسر سپاه****ترا خواستند ای سزاوار گاه
چو بشنید زو گفتهٔ موبدان****همان گفتهٔ قارن و بخردان
بیامد به نزدیک ایران سپاه****به سر بر نهاده کیانی کلاه
به شاهی برو آفرین خواند زال****نشست از بر تخت زو پنج سال
کهن بود بر سال هشتاد مرد****بداد و به خوبی جهان تازه کرد
سپه را ز کار بدی باز داشت****که با پاک یزدان یکی راز داشت
گرفتن نیارست و بستن کسی****وزان پس ندیدند کشتن بسی
همان بد که تنگی بد اندر جهان****شده خشک خاک و گیا را دهان
نیامد همی ز اسمان هیچ نم****همی برکشیدند نان با درم
دو لشکر بران گونه تا هشت ماه****به روی اندر آورده روی سپاه
نکردند یکروز جنگی گران****نه روز یلان بود و رزم سران
ز تنگی چنان شد که چاره نماند****سپه را همی پود و تاره نماند
سخن رفتشان یک به یک همزبان****که از ماست بر ما بد آسمان
ز هر دو سپه خاست فریاد و غو****فرستاده آمد به نزدیک زو
که گر بهر ما زین سرای سپنج****نیامد بجز درد و اندوه و رنج
بیا تا ببخشیم روی زمین****سراییم یک با دگر آفرین
سر نامداران تهی شد ز جنگ****ز تنگی نبد روزگار درنگ
بر آن برنهادند هر دو سخن****که در دل ندارند کین کهن
ببخشند گیتی به رسم و به داد****ز کار گذشته نیارند یاد
ز دریای پیکند تا مرز تور****ازان بخش گیتی ز نزدیک و دور
روارو چنین تا به چین و ختن****سپردند شاهی بران انجمن
ز مرزی کجا مرز خرگاه بود****ازو زال را دست کوتاه بود
وزین روی ترکان نجویند راه****چنین بخش کردند تخت و کلاه
سوی پارس لشکر برون راند زو****کهن بود لیکن جهان کرد نو
سوی زابلستان بشد زال زر****جهانی گرفتند هر یک به بر
پر از غلغل و رعد شد کوهسار****زمین شد پر از رنگ و بوی و نگار
جهان چون عروسی رسیده جوان****پر از چشمه و باغ و آب روان
چو مردم بدارد نهاد پلنگ****بگردد زمانه برو تار و تنگ
مهان را همه انجمن کرد زو****به دادار بر آفرین خواند نو
فراخی که آمد ز تنگی پدید****جهان آفرین داشت آن را کلید
به هر سو یکی جشنگه ساختند****دل از کین و نفرین بپرداختند
چنین تا برآمد برین سال پنج****نبودند آگه کس از درد و رنج
ببد بخت ایرانیان کندرو****شد آن دادگستر جهاندار زو

پایان                  قبلی

دسته بندي: شعر,شاهنامه فردوسی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد