close
دانلود آهنگ جدید
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود****گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

فوج

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود****گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
امروز دوشنبه 30 دی 1398
تبليغات تبليغات

دیوان حافظ_غزل 200تا400

دیوان حافظ_غزل 200تا400

غزل شماره 201: شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند****که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه****هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند
جفا نه پیشه درویشیست و راهروی****بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم****شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
به هوش باش که هنگام باد استغنا****هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود****چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
غلام همت دردی کشان یک رنگم****نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب****که سالکان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلند است همتی حافظ****که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند

غزل شماره 202: بود آیا که در میکده‌ها بگشایند

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند****گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند****دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان****بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید****تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب****تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند****که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا****که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

غزل شماره 203: سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود****رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان****هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
دفتر دانش ما جمله بشویید به می****که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل****کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد****و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود
مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت****که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی****بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان****رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد****کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود

غزل شماره 204: یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود****رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت****معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس****جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت****وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب****آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی****در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی****در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست****وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست****نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

غزل شماره 205: تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود****سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است****بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه****که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو****راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز****تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد****تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد****زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود

غزل شماره 206: پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود****مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان****بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند****منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد****دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد****ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین****بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد****گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار****دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن****سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد****دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

غزل شماره 207: یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود****دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک****بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد****عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است****آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز****چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم****خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق****مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی****خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ****که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

غزل شماره 208: خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود****گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی****آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق****تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او****زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن****شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست****نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه****هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

غزل شماره 209: قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود****ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم****هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد****که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم****چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست****خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم****حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع****جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو****که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

غزل شماره 210: دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود****تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت****باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد****ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت****فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم****دام راهم شکن طره هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من****که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر****کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

غزل شماره 211: دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود****تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی****جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست****و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم****که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل****در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت****الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد****آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ****یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

غزل شماره 212: یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود****و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب****رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر****عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق****هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود
ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب****در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست****طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم****کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت****طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

غزل شماره 213: گوهر مخزن اسرار همان است که بود

گوهر مخزن اسرار همان است که بود****حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند****لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح****بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید****همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب****زان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری****همچنان در لب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند****سال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم****که بر این چشمه همان آب روان است که بود

غزل شماره 214: دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود****تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت****تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت****در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر****دولت مساعد آمد و می در پیاله بود
بر آستان میکده خون می‌خورم مدام****روزی ما ز خوان قدر این نواله بود
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید****در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح****آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود
دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه****یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود
آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر****پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

غزل شماره 215: به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود****که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست****به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود
مباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفت****ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی****ز نامساعدی بختش اندکی گله بود
قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست****هزار ساحر چون سامریش در گله بود
بگفتمش به لبم بوسه‌ای حوالت کن****به خنده گفت کی ات با من این معامله بود
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش****میان ماه و رخ یار من مقابله بود
دهان یار که درمان درد حافظ داشت****فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

غزل شماره 216: آن یار کز او خانه ما جای پری بود

آن یار کز او خانه ما جای پری بود****سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش****بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد****تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را****با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد****آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را****در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت****باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین****افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را****با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ****از یمن دعای شب و ورد سحری بود

غزل شماره 217: مسلمانان مرا وقتی دلی بود

مسلمانان مرا وقتی دلی بود****که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می‌افتادم از غم****به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین****که استظهار هر اهل دلی بود
ز من ضایع شد اندر کوی جانان****چه دامنگیر یا رب منزلی بود
هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن****ز من محرومتر کی سائلی بود
بر این جان پریشان رحمت آرید****که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد****حدیثم نکته هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است****که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

غزل شماره 218: در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود****تا ابد جام مرادش همدم جانی بود
من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار****گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش****همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود
بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست****زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود
همت عالی طلب جام مرصع گو مباش****رند را آب عنب یاقوت رمانی بود
گر چه بی‌سامان نماید کار ما سهلش مبین****کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود
نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار****خودپسندی جان من برهان نادانی بود
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان****نستدن جام می از جانان گران جانی بود
دی عزیزی گفت حافظ می‌خورد پنهان شراب****ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

غزل شماره 219: کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود****بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ****ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ****که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن****زمین به اختر میمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم****شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل****ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار****سحر که مرغ درآید به نغمه داوود
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی****کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد****وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش****هر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود

غزل شماره 220: از دیده خون دل همه بر روی ما رود

از دیده خون دل همه بر روی ما رود****بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم****بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک****گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه یار نهادیم روی خویش****بر روی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد****گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست****زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل****چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

غزل شماره 221: چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود****ور آشتی طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بیچارگان نظاره****زند به گوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم کند به بیداری****وگر به روز شکایت کنم به خواب رود
طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل****بیفتد آن که در این راه با شتاب رود
گدایی در جانان به سلطنت مفروش****کسی ز سایه این در به آفتاب رود
سواد نامه موی سیاه چون طی شد****بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر****کلاه داریش اندر سر شراب رود
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز****خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود

غزل شماره 222: از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود****نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا****به تجمل بنشیند به جلالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست****که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر****حیف اوقات که یک سر به بطالت برود
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی****که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست****کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی****بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

غزل شماره 223: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود****هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت****به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند****تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است****برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت****که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است****درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان****دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

غزل شماره 224: خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود****به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی****ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی****که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار****چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی****که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست****که آبروی شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سروقامتی دارم****که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری****وفای عهد من از خاطرت به درنرود
سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم****چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید****چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده****به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

غزل شماره 225: ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود****وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود
می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت****کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود
شکرشکن شوند همه طوطیان هند****زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر****کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود
آن چشم جادوانه عابدفریب بین****کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود
از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز****مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود
باد بهار می‌وزد از گلستان شاه****و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین****غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود

غزل شماره 226: ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود****وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر****آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه****کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان****باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو****لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من****آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب****یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی****مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست****سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست****دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

غزل شماره 227: گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود****تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است****حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض****ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش****که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف****چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت****سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را****تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ****طالب چشمه خورشید درخشان نشود

غزل شماره 228: گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود****پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند****گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار****گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید****من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه به دررفت و گر می این است****دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود
صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می****تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت****حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

غزل شماره 229: بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد****دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد
از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم****اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست****یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین****کان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم****دوران چو نقطه ره به میانم نمی‌دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی****بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست****حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

غزل شماره 230: اگر به باده مشکین دلم کشد شاید

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید****که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق****من آن کنم که خداوندگار فرماید
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم****گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید****که حلقه‌ای ز سر زلف یار بگشاید
تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت****چه حاجت است که مشاطه‌ات بیاراید
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش****کنون بجز دل خوش هیچ در نمی‌باید
جمیله‌ایست عروس جهان ولی هش دار****که این مخدره در عقد کس نمی‌آید
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر****به یک شکر ز تو دلخسته‌ای بیاساید
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند****که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

غزل شماره 231: گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید****گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز****گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم****گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد****گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد****گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت****گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد****گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد****گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

غزل شماره 232: بر سر آنم که گر ز دست برآید

بر سر آنم که گر ز دست برآید****دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد****دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست****نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا****چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی****از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند****تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر****باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست****هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

غزل شماره 233: دست از طلب ندارم تا کام من برآید

دست از طلب ندارم تا کام من برآید****یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر****کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران****بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش****نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم****خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان****هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

غزل شماره 234: چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید****ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل****چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست****که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت****که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود****خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان****بلا بگردد و کام هزارساله برآید
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ****ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید

غزل شماره 235: زهی خجسته زمانی که یار بازآید

زهی خجسته زمانی که یار بازآید****به کام غمزدگان غمگسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم****بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من****ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد****بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری داد****گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی****به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ****که همچو سرو به دستم نگار بازآید

غزل شماره 236: اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید****عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر****برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود****از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز****شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم****گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم****گر ببینم که مه نوسفرم بازآید
مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح****ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ****همتی تا به سلامت ز درم بازآید

غزل شماره 237: نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید****فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش****که آب زندگیم در نظر نمی‌آید
قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم****درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید
مگر به روی دلارای یار ما ور نی****به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید****وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا****ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر****ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز****بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس****کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید

غزل شماره 238: جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید****هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من****کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت****که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود****گل وجود من آغشته گلاب و نبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل****چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم****که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم****شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام****به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند****بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

غزل شماره 239: رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید****وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست****فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد****هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب****به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز****که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد****که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت****که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید
بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب****که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

غزل شماره 240: ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید****وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام****بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید
قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت****باده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش****من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ****از کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک****جامه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت****وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق****گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد****این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکید

غزل شماره 241: معاشران ز حریف شبانه یاد آرید

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید****حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق****به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی****ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
چو در میان مراد آورید دست امید****ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود****ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید
نمی‌خورید زمانی غم وفاداران****ز بی‌وفایی دور زمانه یاد آرید
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال****ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید

غزل شماره 242: بیا که رایت منصور پادشاه رسید

بیا که رایت منصور پادشاه رسید****نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت****کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد****جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن****قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور****ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل****بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق****ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق****همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول****ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

غزل شماره 243: بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید****از یار آشنا سخن آشنا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن****کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جان****کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت****در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان****دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید
اینش سزا نبود دل حق گزار من****کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد****از گلشن زمانه که بوی وفا شنید
ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلند****کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
ما باده زیر خرقه نه امروز می‌خوریم****صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌کشیم****بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
پند حکیم محض صواب است و عین خیر****فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس****دربند آن مباش که نشنید یا شنید

غزل شماره 244: معاشران گره از زلف یار باز کنید

معاشران گره از زلف یار باز کنید****شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند****و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند****که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد****گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است****چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است****که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق****بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ****حوالتش به لب یار دلنواز کنید

حرف ر

 

غزل شماره 245: الا ای طوطی گویای اسرار

الا ای طوطی گویای اسرار****مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید****که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی با حریفان****خدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی****که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب****که می‌رقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می‌افکند****حریفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمی‌بخشند آبی****به زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهل درد بشنو****به لفظ اندک و معنی بسیار
بت چینی عدوی دین و دل‌هاست****خداوندا دل و دینم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستی****حدیث جان مگو با نقش دیوار
به یمن دولت منصور شاهی****علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی به جای بندگان کرد****خداوندا ز آفاتش نگه دار

غزل شماره 246: عید است و آخر گل و یاران در انتظار

عید است و آخر گل و یاران در انتظار****ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
دل برگرفته بودم از ایام گل ولی****کاری بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن****از فیض جام و قصه جمشید کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو****کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار
خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم****یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد****جام مرصع تو بدین در شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست****از می کنند روزه گشا طالبان یار
زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست****بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود****تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود****ناچار باده نوش که از دست رفت کار

غزل شماره 247: صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار****وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار
به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل****نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی****کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است****ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
کنون که چشمه قند است لعل نوشینت****سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار
مکارم تو به آفاق می‌برد شاعر****از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است****که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ****تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

غزل شماره 248: ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر****زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد****یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است****ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم****ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان****وگر ایشان نستانند روانی به من آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن****یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت****کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

غزل شماره 249: ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار****ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو****نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام****شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز****بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب****بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست****خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن****به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست****عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید****ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن****وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

غزل شماره 250: روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر****خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا****گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات****ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش****دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است****دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی****مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده****وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم****یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار****برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

غزل شماره 251: شب وصل است و طی شد نامه هجر

شب وصل است و طی شد نامه هجر****سلام فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش****که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه****و لو آذیتنی بالهجر و الحجر
برآی ای صبح روشن دل خدا را****که بس تاریک می‌بینم شب هجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار****فغان از این تطاول آه از این زجر
وفا خواهی جفاکش باش حافظ****فان الربح و الخسران فی التجر

غزل شماره 252: گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر****بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم****تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی****تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت****حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود****هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند****غمزه شوخش و آن طرهٔ طرار دگر
راز سربسته ما بین که به دستان گفتند****هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت****کندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست****غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

غزل شماره 253: ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر****بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست****کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است****دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد****هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد****بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را****بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست****زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار****روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان****این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

غزل شماره 254: دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور****گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن****با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم****تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد****ما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار****ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی****گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی****در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

غزل شماره 255: یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور****کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن****وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن****چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما <acronym title="نگشت">نرفت</acronym>****دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب****باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند****چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم****سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید****هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب****جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار****تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

غزل شماره 256: نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر****هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار****که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی****که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر
معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم****که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم****اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند****گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک****که نقش خال نگارم نمی‌رود ز ضمیر
بیار ساغر در خوشاب ای ساقی****حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار****ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصیر
می دوساله و محبوب چارده ساله****همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
دل رمیده ما را که پیش می‌گیرد****خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ****که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

غزل شماره 257: روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر****پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ****بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش****در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک****آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص****ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
صوف برکش ز سر و باده صافی درکش****سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش****بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش****بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم****گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را****که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

حرف ز

 

غزل شماره 258: هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز****ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طریقت ره بلا سپرند****رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب****که نیست سینه ارباب کینه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست****من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز
چه گویمت که ز سوز درون چه می‌بینم****ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز
چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت****که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز
بدین سپاس که مجلس منور است به دوست****گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز
غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست****جمال دولت محمود را به زلف ایاز
غزل سرایی ناهید صرفه‌ای نبرد****در آن مقام که حافظ برآورد آواز

غزل شماره 259: منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز****چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی****که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل****که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق****به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر****در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی****که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق****نوای بانگ غزل‌های حافظ از شیراز

غزل شماره 260: ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز****عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل****ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست****چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی****بی شمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش****بشکست عهد چون در میخانه دید باز
از طعنه رقیب نگردد عیار من****چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت****از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست****بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان****حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز

غزل شماره 261: درآ که در دل خسته توان درآید باز

درآ که در دل خسته توان درآید باز****بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست****که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت****ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم****بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو****ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ****به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز

غزل شماره 262: حال خونین دلان که گوید باز

حال خونین دلان که گوید باز****و از فلک خون خم که جوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد****نرگس مست اگر بروید باز
جز فلاطون خم نشین شراب****سر حکمت به ما که گوید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد****زین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگر****ساغری از لبش نبوید باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن****ببرش موی تا نموید باز
گرد بیت الحرام خم حافظ****گر نمیرد به سر بپوید باز

غزل شماره 263: بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز****خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی****که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا****مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی****شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن****نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید****ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند****مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت****به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

غزل شماره 264: خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز****پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است****حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است****بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم****ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست****از لب خود به شفاخانه تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد****آتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند****پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید****دود آهیش در آیینه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ****وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

غزل شماره 265: برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز****بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو****تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من****در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن****می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب****می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو****اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز
در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت****جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان****جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش****آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

غزل شماره 266: دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز****دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد****هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد****که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی****بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر****به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی****که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت****که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست****تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

حرف س

 

غزل شماره 267: ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس****بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام****پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار****کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب****گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق****شب روان را آشنایی‌هاست با میر عسس
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز****زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت می‌سپارد جان به چشم مست یار****گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس
طوطیان در شکرستان کامرانی می‌کنند****و از تحسر دست بر سر می‌زند مسکین مگس
نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست****از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس

غزل شماره 268: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس****زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد****از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند****ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین****کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان****گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم****دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست****که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست****طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

غزل شماره 269: دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس****نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش****که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل****حریم درگه پیر مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش****که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن****صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد****تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
هوای مسکن مؤلوف و عهد یار قدیم****ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهان****رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ****دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

غزل شماره 270: درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس****زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار****دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش****می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش****سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی****لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش****رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق****به مقامی رسیده‌ام که مپرس

غزل شماره 271: دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس****که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد****که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست****زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل****دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس
گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد****هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی****شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم****گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا****حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

حرف ش

 

غزل شماره 272: بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش****وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند****ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک****جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است****گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش****ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند****ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین****گو در نظر آصف جمشید مکان باش

غزل شماره 273: اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش****حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده****مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی****نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست****بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
طریق خدمت و آیین بندگی کردن****خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار****و از آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان باش
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو****خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازیست****به شیوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن****تو را که گفت که در روی خوب حیران باش

غزل شماره 274: به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش

به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش****به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن****سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند****بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی****بیا و همدم جام جهان نما می‌باش
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان****تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی****به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ****ولی معاشر رندان پارسا می‌باش

غزل شماره 275: صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش****وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه****تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند****در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان****خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن****وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای****زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید****ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح****گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش

غزل شماره 276: باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش****بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال****مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار****کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست****راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام****هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید****این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند****دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود****عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

غزل شماره 277: فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش****گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند****خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل****زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود****این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری****بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست****هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل****جانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه****به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود****نازپرورد وصال است مجو آزارش

غزل شماره 278: شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش****که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش****مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن****به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار****که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم****به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست****سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ****ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

غزل شماره 279: خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش****خداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله****که عمر خضر می‌بخشد زلالش
میان جعفرآباد و مصلا****عبیرآمیز می‌آید شمالش
به شیراز آی و فیض روح قدسی****بجوی از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصری برد آن جا****که شیرینان ندادند انفعالش
صبا زان لولی شنگول سرمست****چه داری آگهی چون است حالش
گر آن شیرین پسر خونم بریزد****دلا چون شیر مادر کن حلالش
مکن از خواب بیدارم خدا را****که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر****نکردی شکر ایام وصالش

غزل شماره 280: چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش****به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم****که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روی تو بست****ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید****تبارک الله از این ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد****که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
بدین شکسته بیت الحزن که می‌آرد****نشان یوسف دل از چه زنخدانش
بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم****که سوخت حافظ بی‌دل ز مکر و دستانش

غزل شماره 281: یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش****می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور****دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا****چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه****جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد****محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند****سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت****هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال****سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است****آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

غزل شماره 282: ببرد از من قرار و طاقت و هوش

ببرد از من قرار و طاقت و هوش****بت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کلهدار****ظریفی مه وشی ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقش****به سان دیگ دایم می‌زنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر****گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم****نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست****بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توست حافظ****لب نوشش لب نوشش لب نوش

غزل شماره 283: سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش****که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند****هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌ها****که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش
شراب خانگی ترس محتسب خورده****به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند****امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات****مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجلیست رای انور شاه****چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر****که هست گوش دلش محرم پیام سروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانند****گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

غزل شماره 284: هاتفی از گوشه میخانه دوش

 

غزل شماره 285: در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش****حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست****تا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان****کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی****درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار می‌رسد و وجه می‌نماند****فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار****عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی****پروانه مراد رسید ای محب خموش
ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو****نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول****بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش

غزل شماره 286: دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش****وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع****سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک****زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام****نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی****گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور****گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید****زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست****یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد****آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

غزل شماره 287: ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش****دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف****همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح****چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش
هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار****هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار****کرده‌ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری****می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست****می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش

غزل شماره 288: کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش****معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی****گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست****سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش
عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم****بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان****که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش
می‌ای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد****که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه****که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش

غزل شماره 289: مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش****لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی****بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به که از او نیک نگه دارم دل****که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش
بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید****گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش
چارده ساله بتی چابک شیرین دارم****که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پی آن گل نورسته دل ما یا رب****خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند****ببرد زود به جانداری خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در****صدف سینه حافظ بود آرامگهش

غزل شماره 290: دلم رمیده شد و غافلم من درویش

دلم رمیده شد و غافلم من درویش****که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم****که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات****چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را****که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد****گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم****چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر****نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ****خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

غزل شماره 291: ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش****بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم****آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود****گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو****بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد****بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون****آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام****جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

حرف ع

 

غزل شماره 292: قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع****که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگیم بس می مغانه بیار****حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
خدای را به می‌ام شست و شوی خرقه کنید****که من نمی‌شنوم بوی خیر از این اوضاع
ببین که رقص کنان می‌رود به ناله چنگ****کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع
به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت****که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع
به فیض جرعه جام تو تشنه‌ایم ولی****نمی‌کنیم دلیری نمی‌دهیم صداع
جبین و چهره حافظ خدا جدا مکناد****ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع

غزل شماره 293: بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع****شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن****بنماید رخ گیتی به هزاران انواع
در زوایای طربخانه جمشید فلک****ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر****جام در قهقهه آید که کجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر****که به هر حالتی این است بهین اوضاع
طره شاهد دنیی همه بند است و فریب****عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان می‌خواهی****که وجودیست عطابخش کریم نفاع
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل****جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

غزل شماره 294: در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع****شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست****بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد****همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو****کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست****این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست****ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است****با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت****تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو****چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین****تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت****آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

حرف غ

 

غزل شماره 295: سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ****که تا چو بلبل بی‌دل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه می‌کردم****که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور****که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم****نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن****دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست****یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان****که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ

حرف ف

 

غزل شماره 296: طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف****گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من****گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد****وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من****کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل****یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک****مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل****مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد****پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق****بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

حرف ق

 

غزل شماره 297: زبان خامه ندارد سر بیان فراق

زبان خامه ندارد سر بیان فراق****وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال****به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم****به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال****که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی****فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود****ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم****که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب****قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست****تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار****مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق****ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ****به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

غزل شماره 298: مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق****گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است****هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم****که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت****که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام****حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد****خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است****به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب****که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام****ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

حرف ک

 

غزل شماره 299: اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک****از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور****که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من****که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک
چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری****به مذهب همه کفر طریقت است امساک
مهندس فلکی راه دیر شش جهتی****چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک
فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل****مباد تا به قیامت خراب طارم تاک
به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی****دعای اهل دلت باد مونس دل پاک

غزل شماره 300: هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک****گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد****و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش****زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات****بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم****و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا****لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم****سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند****به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ****که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

غزل شماره 301: ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک****حق نگه دار که من می‌روم الله معک
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس****ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن****کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم****وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته خندان و شکرریزی کن****خلق را از دهن خویش مینداز به شک
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد****من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چون بر حافظ خویشش نگذاری باری****ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

حرف ل

 

غزل شماره 302: خوش خبر باشی ای نسیم شمال

خوش خبر باشی ای نسیم شمال****که به ما می‌رسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها****فصمت‌ها هنا لسان القال
مالسلمی و من بذی سلم****این جیراننا و کیف الحال
عفت الدار بعد عافیه****فاسالوا حالها عن الاطلال
فی جمال الکمال نلت منی****صرف الله عنک عین کمال
یا برید الحمی حماک الله****مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالی ماند****از حریفان و جام مالامال
سایه افکند حالیا شب هجر****تا چه بازند شب روان خیال
ترک ما سوی کس نمی‌نگرد****آه از این کبریا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابری تا چند****ناله عاشقان خوش است بنال

غزل شماره 303: شممت روح وداد و شمت برق وصال

شممت روح وداد و شمت برق وصال****بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
احادیا بجمال الحبیب قف و انزل****که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
حکایت شب هجران فروگذاشته به****به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم****کشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال
چو یار بر سر صلح است و عذر می‌طلبد****توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ****که کس مباد چو من در پی خیال محال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی****به خاک ما گذری کن که خون مات حلال

غزل شماره 304: دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

دارای جهان نصرت دین خسرو کامل****یحیی بن مظفر ملک عالم عادل
ای درگه اسلام پناه تو گشاده****بر روی زمین روزنه جان و در دل
تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم****انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی****بر روی مه افتاد که شد حل مسائل
خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت****ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل
شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است****دست طرب از دامن این زمزمه مگسل
می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت****شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلکی یک سره بر منهج عدل است****خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است****از بهر معیشت مکن اندیشه باطل

غزل شماره 305: به وقت گل شدم از توبه شراب خجل

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل****که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زین بحث****نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل
بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم****که از سؤال ملولیم و از جواب خجل
ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم****شدیم در نظر ره روان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش****که شد ز شیوه آن چشم پرعتاب خجل
تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا****که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت****ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

غزل شماره 306: اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول****رسد به دولت وصل تو کار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا****فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول
چو بر در تو من بی‌نوای بی زر و زور****به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم****که گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول
من شکسته بدحال زندگی یابم****در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت****که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد****بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول
چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو****که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ****رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

غزل شماره 307: هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل****هر کو شنید گفتا لله در قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول****آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید****از شافعی نپرسند امثال این مسائل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم****گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
دل داده‌ام به یاری شوخی کشی نگاری****مرضیه السجایا محموده الخصائل
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت****و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم****و از لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است****یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل

غزل شماره 308: ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل****سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب****همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای****همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است****سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمی‌یابم مجال ای دوستان****گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز****دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه عشق نگار****همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز****باد و هر چیزی که باشد زین قبیل

حرف م

 

غزل شماره 309: عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام****مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن****همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی****دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین****گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب****دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک****نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ****زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن****بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه****وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام

غزل شماره 310: مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام****خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد****که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست****هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما****سرو می‌نازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همی‌فرماید****برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همی‌زد ز سر سدره صفیر****عاقبت دانه خال تو فکندش در دام
چشم بیمار مرا خواب نه درخور باشد****من له یقتل داء دنف کیف ینام
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم****ذاک دعوای و ها انت و تلک الایام
حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید****جای در گوشه محراب کنند اهل کلام

غزل شماره 311: عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام****و از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام
عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش****تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام
شرمم از خرقه آلوده خود می‌آید****که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز****هم بدین کار کمربسته و برخاسته‌ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار****در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته‌ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا****بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته‌ام

غزل شماره 312: بشری اذ السلامه حلت بذی سلم

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم****لله حمد معترف غایه النعم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد****تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
از بازگشت شاه در این طرفه منزل است****آهنگ خصم او به سراپرده عدم
پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال****ان العهود عند ملیک النهی ذمم
می‌جست از سحاب امل رحمتی ولی****جز دیده‌اش معاینه بیرون نداد نم
در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت****ان قد ندمت و ما ینفع الندم
ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود****حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم

غزل شماره 313: بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم****مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست****بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت****تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم****کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار****این موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش****در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف****ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولتسرای تو****لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان****در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

غزل شماره 314: دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم****لیکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست****دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور****در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین****که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است****تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود****چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا****که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت****آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود****کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم

غزل شماره 315: به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم****بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد****به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق****که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امن****به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو****سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست****که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت****که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

غزل شماره 316: زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم****ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر****سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم****طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم****غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم****قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را****یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه****شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس****تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی****من از آن روز که دربند توام آزادم

غزل شماره 317: فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم****بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق****که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود****آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض****به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست****چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت****یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق****هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست****که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک****ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

غزل شماره 318: مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم****تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری****به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی****گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم****که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی****دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم****رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت****نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده****چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

غزل شماره 319: سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم

سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم****تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه****قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان****که من این خانه به سودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون****می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من****کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست****آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع****گر چه دربانی میخانه فراوان کردم
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت****اجر صبریست که در کلبه احزان کردم
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ****هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب****سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم

غزل شماره 320: دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم****نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته****جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست****بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود****وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ****فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم****بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت****می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام****بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم

غزل شماره 321: هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم****هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا****بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من****در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود****در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می‌کند****هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد****کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت****با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید****ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست****بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا****بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم

غزل شماره 322: خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم****به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم****به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم****طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم****ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی****ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری****که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه****که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی****که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ****که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

غزل شماره 323: ز دست کوته خود زیر بارم

ز دست کوته خود زیر بارم****که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دست****وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون****که شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام****که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان****چه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر****که زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن****به لطف آن سری امیدوارم

غزل شماره 324: گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم****همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام****خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد****آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب****تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن****از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب****کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید****با که گویم که بگوید سخنی با یارم
دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا****بجز از خاک درش با که بود بازارم

غزل شماره 325: گر دست دهد خاک کف پای نگارم

گر دست دهد خاک کف پای نگارم****بر لوح بصر خط غباری بنگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است****از موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان****چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش****زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق****دادند قراری و ببردند قرارم
ای باد از آن باده نسیمی به من آور****کان بوی شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری****من نقد روان در دمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از من****زین در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است****عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

غزل شماره 326: در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم****کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند****وین همه منصب از آن حور پریوش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری****من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست****من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد****نقل شعر شکرین و می بی‌غش دارم
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من****جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است****بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

غزل شماره 327: مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم****هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم****فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل****چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش****فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند****بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی****چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه****که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه****که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله****نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن****چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

غزل شماره 328: من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم****لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو****که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس****که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان****که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار****و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل****دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو****تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

غزل شماره 329: جوزا سحر نهاد حمایل برابرم

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم****یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز****کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاه****پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من****از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل****مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال****کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث****از گفته کمال دلیلی بیاورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر****آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز من****و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود****و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه****من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه****کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود****در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد****گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح****نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو****دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست****من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیست****انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه****طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد****گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من****گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر****من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست****تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت****و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی است****نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

غزل شماره 330: تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم****تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست****بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم****که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله****که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی****هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن****کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد****ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

غزل شماره 331: به تیغم گر کشد دستش نگیرم

 

غزل شماره 332: مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم****که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است****زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی****به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست****که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق****جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بسته‌ام با می فروشان****که روز غم بجز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می****اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد****من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی****فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه****ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم****اگر چه مدعی بیند حقیرم

غزل شماره 333: نماز شام غریبان چو گریه آغازم

نماز شام غریبان چو گریه آغازم****به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار****که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب****مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من****به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد****که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم
بجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس****عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست****صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی****شکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت****غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

غزل شماره 334: گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم****چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست****در دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب****از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی****مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازی****در میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید****محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی****چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در این راه****گر سر برود در سر سودای ایازم
حافظ غم دل با که بگویم که در این دور****جز جام نشاید که بود محرم رازم

غزل شماره 335: در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم****حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم****خازن میکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی****جز بدان عارض شمعی نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عین قصور****با خیال تو اگر با دگری پردازم
سر سودای تو در سینه بماندی پنهان****چشم تردامن اگر فاش نگردی رازم
مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم****به هوایی که مگر صید کند شهبازم
همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم****از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم
ماجرای دل خون گشته نگویم با کس****زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد****همچو زلفت همه را در قدمت اندازم

غزل شماره 336: مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم****طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی****از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی****پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین****تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات****کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش****تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده****تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

غزل شماره 337: چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم****چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم****به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم****ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی****که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان****گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود****دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ****وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

غزل شماره 338: من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم****مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو****آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفر****حالی اسیر عشق جوانان مه وشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز****استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن****من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام****حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم
شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت****چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست****گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست****آیینه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم

غزل شماره 339: خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم****دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینم****منم ز عالم و این گوشه معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو****ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت****گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفت****اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش****به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ را****مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

غزل شماره 340: من که از آتش دل چون خم می در جوشم

من که از آتش دل چون خم می در جوشم****مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن****تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم****هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش****این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا****فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت****من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست****پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم****چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق****شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

غزل شماره 341: گر من از سرزنش مدعیان اندیشم

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم****شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست****من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را****زان که در کم خردی از همه عالم بیشم
بر جبین نقش کن از خون دل من خالی****تا بدانند که قربان تو کافرکیشم
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا****تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان****که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس****حافظ راز خود و عارف وقت خویشم

غزل شماره 342: حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم****خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست****روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم****دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس****که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید****عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع****که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار****که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

غزل شماره 343: چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم

چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم****کز چاکران پیر مغان کمترین منم
هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش****ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز****پیوسته صدر مصطبه‌ها بود مسکنم
در شان من به دردکشی ظن بد مبر****کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
شهباز دست پادشهم این چه حالت است****کز یاد برده‌اند هوای نشیمنم
حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس****با این لسان عذب که خامش چو سوسنم
آب و هوای فارس عجب سفله پرور است****کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی****در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
تورانشه خجسته که در من یزید فضل****شد منت مواهب او طوق گردنم

غزل شماره 344: عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم****دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود****دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو****حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی****گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل****نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را****این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم****در مجلس روحانیان گه گاه جامی می‌زنم

غزل شماره 345: بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم****زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت****نیست چون آینه‌ام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر****کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین می‌جهد از مکمن غیب****تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت****دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طور****چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث من است****اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

غزل شماره 346: من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم****محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها****توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده****سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق****داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من****تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها****کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست****کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار****عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست****کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم****گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست****تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی****من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم

غزل شماره 347: صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم****تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود****مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات****در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود****کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد****در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد****دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی****من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ****چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

غزل شماره 348: دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم****و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی****کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست****می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه****تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست****عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر این تخت روان افشانم****غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا****من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

غزل شماره 349: دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم****گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم****دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار****عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناه****ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی****ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست****صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن****تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم

غزل شماره 350: به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم****بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمی‌توانم دید****که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه****پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید****گر از میانه بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت****حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین****که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی****چرا ملامت رند شرابخواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی****ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ****به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم

غزل شماره 351: حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم****من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم****در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت****یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار****تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر****با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق****با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست****روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

غزل شماره 352: روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم****در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام****در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن****در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم
با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست****و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این****لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم
زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست****یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم
دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش****زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی****بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

غزل شماره 353: من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم****صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور****با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است****گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا****تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن****محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر****ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است****من ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم

غزل شماره 354: به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم****بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد****مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد****که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل****بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی****که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست****حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز****که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین****اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد****همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

غزل شماره 355: حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم****که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم****یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم****تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو****گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح****شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات****مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر****این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر****که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند****که مکدر شود آیینه مهرآیینم

غزل شماره 356: گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم****ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد****لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز****سخن با ماه می‌گویم پری در خواب می‌بینم
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران****منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت****ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد****تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
اگر باور نمی‌داری رو از صورتگر چین پرس****که مانی نسخه می‌خواهد ز نوک کلک مشکینم
وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشد****غلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم
رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ****که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم

غزل شماره 357: در خرابات مغان نور خدا می‌بینم

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم****این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو****خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن****فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب****این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال****با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین****آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید****که من او را ز محبان شما می‌بینم

غزل شماره 358: غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم

غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم****دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت****چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر****چرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار****که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس****که با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من****به جای سرو جز آب روان نمی‌بینم
در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد****ببین که اهل دلی در میان نمی‌بینم
نشان موی میانش که دل در او بستم****ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریا****بضاعت سخن درفشان نمی‌بینم

غزل شماره 359: خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم****راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب****من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت****رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت****به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت****با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی****تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان****تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست****پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون****همره کوکبه آصف دوران بروم

غزل شماره 360: گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم****دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم****نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک****به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند****ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار****چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز****سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم
خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر****سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

غزل شماره 361: آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم****خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا****بنده معتقد و چاکر دولتخواهم
بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز****آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است****ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد****و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
صوفی صومعه عالم قدسم لیکن****حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی****تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود****آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت****با همه پادشهی بنده تورانشاهم

غزل شماره 362: دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم****از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است****جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم****لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند****و از می جهان پر است و بت میگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست****مجموعه‌ای بخواه و صراحی بیار هم
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش****تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین****خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
چون کائنات جمله به بوی تو زنده‌اند****ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست****ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس****و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دین که ز دست وزارتش****ایام کان یمین شد و دریا یسار هم
بر یاد رای انور او آسمان به صبح****جان می‌کند فدا و کواکب نثار هم
گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست****وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
عزم سبک عنان تو در جنبش آورد****این پایدار مرکز عالی مدار هم
تا از نتیجه فلک و طور دور اوست****تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالی مباد کاخ جلالش ز سروران****و از ساقیان سروقد گلعذار هم

غزل شماره 363: دردم از یار است و درمان نیز هم

دردم از یار است و درمان نیز هم****دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن****یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما****عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخن****گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصل****بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست****گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان****بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار****بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است****و آصف ملک سلیمان نیز هم

غزل شماره 364: ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم****همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند****تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای****ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد****گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم
کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه****کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار****این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست****نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

غزل شماره 365: عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم****روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم****در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم****هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی****چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم****ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز****بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال****همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم
در گوشه امید چو نظارگان ماه****چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم
گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست****در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم

غزل شماره 366: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم****از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم****تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت****به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین****به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست****که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار****که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم
حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما****از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

غزل شماره 367: فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم****که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم****روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من****سال‌ها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت****ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری****سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل****ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش****کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن****درد عاشق نشود به به مداوای حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببری****که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا****ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش****چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم

غزل شماره 368: خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم****به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگر****به گدایی ز در میکده زادی طلبیم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولی****به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام****اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد****مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
عشوه‌ای از لب شیرین تو دل خواست به جان****به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم
تا بود نسخه عطری دل سودازده را****از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد****ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ****خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

غزل شماره 369: ما ز یاران چشم یاری داشتیم

ما ز یاران چشم یاری داشتیم****خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد****حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود****ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت****ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز****ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد****جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا****ما محصل بر کسی نگماشتیم

غزل شماره 370: صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم****به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
در میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود****گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن****بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر****به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم
قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد****که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
جگر چون نافه‌ام خون گشت کم زینم نمی‌باید****جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت****ز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم

غزل شماره 371: ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم****محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش****این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد****تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را****مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود****بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر****جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود****آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ****یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

غزل شماره 372: بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم****کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق****شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد****گر غم خوریم خوش نبود به که می‌خوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدن****در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما****با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا****ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت****بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست****با خاک آستانه این در به سر بریم

غزل شماره 373: خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم****شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر****دلق بسطامی و سجاده طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند****چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم****همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم****علم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا****همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد****از گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش****گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند****بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز****تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی****ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز****حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

غزل شماره 374: بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم****فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد****من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم****نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش****که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز****بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد****بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه****که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانیّ و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز****بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

غزل شماره 375: صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم****وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می‌نهیم****دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند****غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان****غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان****روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویست****مستانه‌اش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوه‌ای ز ابروی او تا چو ماه نو****گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لاف‌ها زدن****پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

غزل شماره 376: دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم****سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد****چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست****نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است****چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی****لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم
می‌کشیم از قدح لاله شرابی موهوم****چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما****بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

غزل شماره 377: ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم****غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی****تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت****بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست****تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه****کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه طایر کم حوصله کاری نکند****طلب از سایه میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست****تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم

غزل شماره 378: ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم****جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است****کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم****سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد****التفاتش به می صاف مروق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان****فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند****تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید****گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او****ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

غزل شماره 379: سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم****که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند****مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست****کشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید****کدام در بزنم چاره از کجا جویم
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی****چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین****خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غبار راه طلب کیمیای بهروزیست****غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
ز شوق نرگس مست بلندبالایی****چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک****غبار زرق به فیض قدح فروشویم

غزل شماره 380: بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم****که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند****آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست****که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید****گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است****مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است****می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم
حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی****گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

غزل شماره 381: گر چه ما بندگان پادشهیم

گر چه ما بندگان پادشهیم****پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی****جام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور****بحر توحید و غرقه گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند****ماش آیینه رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شب****ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما****که تو در خواب و ما به دیده گهیم
شاه منصور واقف است که ما****روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم****دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود****شیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که بازدهند****کرده‌ای اعتراف و ما گوهیم

حرف ن

 

غزل شماره 382: فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان****لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود****گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان
ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین****کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت****همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن****چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین****نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است****شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم****ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

غزل شماره 383: چندان که گفتم غم با طبیبان

چندان که گفتم غم با طبیبان****درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادیست****گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیند****چشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست****یا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت****تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی****گر می‌شنیدی پند ادیبان

غزل شماره 384: می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان****هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردون****تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل****گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست****در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارم****چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همی‌نویسد بر عارضش خطی خوش****یا رب نوشته بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست****گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان

غزل شماره 385: یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان

یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان****وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنواز****یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند****یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد****یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
برو ای طایر میمون همایون آثار****پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات****بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب****به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان

غزل شماره 386: خدا را کم نشین با خرقه پوشان

خدا را کم نشین با خرقه پوشان****رخ از رندان بی‌سامان مپوشان
در این خرقه بسی آلودگی هست****خوشا وقت قبای می فروشان
در این صوفی وشان دردی ندیدم****که صافی باد عیش دردنوشان
تو نازک طبعی و طاقت نیاری****گرانی‌های مشتی دلق پوشان
چو مستم کرده‌ای مستور منشین****چو نوشم داده‌ای زهرم منوشان
بیا و از غبن این سالوسیان بین****صراحی خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمی حافظ بر حذر باش****که دارد سینه‌ای چون دیگ جوشان

غزل شماره 387: شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان****که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت****گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود****بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز****تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری****شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد****گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل****مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم****که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم****از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

غزل شماره 388: بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن****به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن
رسید باد صبا غنچه در هواداری****ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن
طریق صدق بیاموز از آب صافی دل****به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر****شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن
عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد****به عینه دل و دین می‌برد به وجه حسن
صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار****برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو****به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن

غزل شماره 389: چو گل هر دم به بویت جامه در تن

چو گل هر دم به بویت جامه در تن****کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گویی که در باغ****چو مستان جامه را بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جان****ولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست****نگردد هیچ کس دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده****دلت در سینه چون در سیم آهن
ببار ای شمع اشک از چشم خونین****که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سینه‌ام آه جگرسوز****برآید همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مینداز****که دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بسته‌ست حافظ****بدین سان کار او در پا میفکن

غزل شماره 390: افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن****مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی****تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت****کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش****هر نفس با بوی رحمان می‌وزد باد یمن
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او****در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین****شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست****تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
بعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت****خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن
گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند****برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش****ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار****تا از آن جام زرافشان جرعه‌ای بخشد به من

غزل شماره 391: خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن****تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند****گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او****رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش****اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دست رنج تو همان به که شود صرف به کام****دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
پیر میخانه همی‌خواند معمایی دوش****از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل****تا جزای من بدنام چه خواهد بودن

غزل شماره 392: دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن****در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن****از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ****وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن****گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار****کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل****چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی****یا رب به یادش آور درویش پروریدن

غزل شماره 393: منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن****منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم****که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات****بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست****به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب****که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه****کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس****که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب****که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ****که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

غزل شماره 394: ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن

ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن****خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر****در زلف بی‌قرار تو پیدا قرار حسن
ماهی نتافت همچو تو از برج نیکویی****سروی نخاست چون قدت از جویبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبری****فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهان****یک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن
دایم به لطف دایه طبع از میان جان****می‌پرورد به ناز تو را در کنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است****کآب حیات می‌خورد از جویبار حسن
حافظ طمع برید که بیند نظیر تو****دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن

غزل شماره 395: گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن****یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را****چون شیشه‌های دیده ما پرگلاب کن
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد****ساقی به دور باده گلگون شتاب کن
بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را****و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر****بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زان جا که رسم و عادت عاشق‌کشی توست****با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
همچون حباب دیده به روی قدح گشای****وین خانه را قیاس اساس از حباب کن
حافظ وصال می‌طلبد از ره دعا****یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

غزل شماره 396: صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن****دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب****ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد****گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند****زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم****با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا****برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

غزل شماره 397: ز در درآ و شبستان ما منور کن

ز در درآ و شبستان ما منور کن****هوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز****پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان****بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور****به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس****به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم****به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند****کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی****تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال****بیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود****حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده****بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان****ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن

غزل شماره 398: ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن****چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست****پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند****ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت****همت در این عمل طلب از می فروش کن
پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت****هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق****خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست****صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد****چشم عنایتی به من دردنوش کن
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری****یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

غزل شماره 399: کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن

کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن****به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
به باد ده سر و دستار عالمی یعنی****کلاه گوشه به آیین سروری بشکن
به زلف گوی که آیین دلبری بگذار****به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن
برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس****سزای حور بده رونق پری بشکن
به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر****به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن
چو عطرسای شود زلف سنبل از دم باد****تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن
چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ****تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

غزل شماره 400: بالابلند عشوه گر نقش باز من

 

بالابلند عشوه گر نقش باز من****کوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم****با من چه کرد دیده معشوقه باز من
می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد****محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق****غماز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمی‌کند****ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن****گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب می‌زنم از گریه حالیا****تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می‌کنم****تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود****هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا****با شاه دوست پرور دشمن گداز من

بعدی                             قبلی

دسته بندي: شعر,دیوان حافظ,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد