فوج

دو حجت و دليل بر نفى الوهيت عيسى (ع ) در تمثيل او به آدم (ع )
امروز یکشنبه 19 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

تفسیر المیزانج3(تبعيت از نياكان سبب مى شود كه مراد عموم يهود و مطلق نصارا باشد)

 


 


مقصود از تفّوق حجت تفوق از نظر مقبوليت نيست

 

تفسیر المیزانج3


 
خواهى گفت : شايد منظور اين مفسر از تفوق حجت ، تفوق از نظر منطق نباشد بلكه از نظر مقبوليت باشد و بخواهد بگويد مردم حجت پيروان عيسى را بهتر مى شنوند و بيشتر پيروى مى كنند. و در نتيجه ملت مسيحيت جمعيت بيشترى يافته ، ركنش وثيق تر و نيرويش بيشتر مى گردد. چون بسيار مطالب حق و منطقى هست كه خريدار ندارد.
در پاسخ مى گوئيم : بازگشت اين احتمال يا به تفوق پيروان واقعى مسيح از حيث قدرت و شوكت مادى است ، كه مى بينيم واقع خلاف آن است ، و احتمال اينكه آيه شريفه مى خواهد خبر دهد از اينكه در آينده جهان و يا به عبارتى در آخر الزمان چنين شوكتى نصيب پيروان آن جناب مى شود، احتمالى است كه با لفظ آيه تطبيق نمى كند و يا به تفوق پيروان آن جناب از نظر عدد است و خواسته باشد بفرمايد: (پيروان مسيح (عليه السلام ) به زودى بر كافران تفوق مى يابند) و خلاصه عدد اهل حق بعد از عيسى (عليه السلام ) بيشتر از اهل باطل مى شود، كه اين نيز خلاف واقع است ، چون مى بينيم روز به روز اهل باطل (از زمان عيسى (عليه السلام ) تا به امروز كه حدود بيست قرن مى شود) رو به زيادتر شدن است ، علاوه بر اينكه عبارت آيه با آن مساعد نيست ، زيرا فوقيت در آيه و مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه مقام آيه مقام خبر دادن از نزول عذاب الهى بر يهود است ، تنها با فوقيت به معناى تسلط و قهر مناسبت دارد، حال با تسلط از حيث حجت و منطق و يا از حيث سلطنت و قوت ، و اما از حيث كثرت عدد هيچ تناسبى با مقام آيه ندارد و اين بر كسى پوشيده نيست .

و اما آنچه كه شايسته گفتن است اين است كه آنچه در لفظ آيه ، معرف واقع شده ، براى دو طايفه مورد بحث جمله : الذين اتبعوك است كه معرف طايفه اول است و جمله : (الذين كفروا) است كه معرف طايفه دوم است . و در هر دو جمله معرف به صيغه فعل ماضى آمده كه بر تحقق و حدوث دلالت دارد نه بر اتصاف كه كلمه (متبعين و كافرين ) آن را افاده مى كند.
خواهيد گفت : اگر بخواهيم رعايت تحقق و حدوث را بكنيم بايد فوقيت (الذين اتبعوا بر الذين كفروا) را منحصر در زمان گذشته بدانيم ، كه يك عده آن جناب را پيروى كردند و يك عده هم كافر شدند. و اين به دو جهت درست نيست يكى اينكه در گذشته پيروان ما فوق كافران قرار نگرفتند، و دوم اينكه آيه صريحا فرموده : (الى يوم القيمه )، پس معلوم مى شود همه پيروان عيسى و همه كافران در طول زندگى بشر در زمين مورد نظر آيه بوده اند، پس
ديگر نمى توانيم در خصوص اين آيه فعل ماضى را براى تحقق و حدوث بدانيم ، هر چند كه همه جا براى تحقق و حدوث باشد.
تبعيت از نياكان سبب مى شود كه مراد عموم يهود و مطلق نصارا باشد 
در پاسخ مى گوئيم : همينكه افراد امتى در عصرى از اعصار عملى را انجام دهند و بقيه افراد هم به عمل آنان راضى باشند و اين فعل بعض و رضايت بعض ديگر در اعصار بعدى هم جارى شود، كافى است كه اين فعل را به همه امت چه گذشته اش و چه آينده اش ‍ نسبت بدهيم ، همچنانكه مى بينيم قرآن كريم يهود را بطور كلى مورد توبيخ قرار مى دهد به اينكه شما انبيا را كشتيد و آزار كرديد و شما از امتثال اوامر خداى سبحان استكبار داريد و دستورات رسولان خدا را گردن نمى نهيد و شما آيات كتاب خدا را تحريف مى كنيد با اينكه يهوديان عصر نزول قرآن هيچ يك از اين كارها را نكرده بودند ولى همينكه به كرده گذشتگان خود راضى بوده اند، كافى است كه قرآن كريم نسبت اعمال نامبرده را به ايشان هم بدهد.
پس اگر بگوئيم : مراد قرآن از (الذين كفروا) عموم يهود است ، به خاطر كفرى كه نياكان آنها مرتكب شدند. و مرادش از (الذين اتبعوا) مطلق نصارا است ، باز به خاطر اتباعى كه نياكانشان از عيسى (عليه السلام ) داشتند، درست گفته ايم ، البته ايمان نياكانى از ايشان كه ايمانشان مرضى خدا و اتباع از حق بود، نه ايمان آنهائى كه قائل به تثليث شدند و نه ايمان نصاراى معاصر با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، چون بعد از ظهور اسلام وظيفه ايمانى نصارا پيروى از رسول اسلام و ايمان به دعوت او بود و آنهائى كه از پذيرفتن دعوت آن جناب سرباز زدند، در حقيقت ايمانشان به مسيح (عليه السلام ) هم ايمانى دروغى و غير مرضى بود.
پس مراد از آيه شريفه مورد بحث اين شد كه خداى تعالى نصارا را (يعنى آنهائى را كه نياكانشان به عيسى (عليه السلام ) ايمان داشتند) بر يهود (يعنى آنهائيكه نياكانشان به عيسى (عليه السلام ) كافر شدند و عليه آن جناب توطئه كردند) تفوق و برترى خواهد داد. و غرض ‍ در اين مقام ، بيان اين معنا است كه سخط الهى و عذاب او بر قوم يهود نازل خواهد شد و عذاب و مكر الهى بر آنان شدت خواهد گرفت و اين معنا با گفتار سابق ما منافات ندارد كه گفتيم مراد از اتباع ، اتباع بر حق است ، به دليل آن استظهارى كه در اول كلام كرديم و بر كسى پوشيده نيست .
مويد اين معنا تغيير اسلوب كلام در آيه بعدى است كه مى فرمايد: (و اما الذين آمنوا و عملوا الصالحات ...)، براى اينكه اگر منظور از جمله : ((الذين اتبعوك ) اهل حق و نجات از نصارا و مسلمين بود، و تنها مى خواست به اهل نجات از نصارا و مسلمين اشاره كند، بهتر اين بود كه بفرمايد: (و اما الذين اتبعوك فيوفيهم اجورهم ) و سياق را تغيير نمى داد، پس از اينكه سياق را تغيير داد،
مى فهميم كه منظور از جمله (اتبعوك ) اعم از پيروان حقيقى و صورى است ، (توضيح اينكه آيات شريفه سخن از چهار گروه دارد: 1 - پيروان حقيقى عيسى تا قبل از اسلام 2 - پيروان اسمى او كه به مناسبت گروه قبل ، به آنها هم پيرو مى گوئيم 3 - كفار يعنى يهود كه هيچگاه به آن جناب ايمان نياوردند 4 - مسلمانان واقعى كه به عيسى بن مريمى ايمان دارند كه به آمدن خاتم انبياء (صلى اللّه عليه و آله ) بشارت داده است (مترجم ))، اكنون مى گوئيم : اگر منظور از جمله : (الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) عين گروه دوم بود، بايد به همان عنوان قبلى يعنى (اتبعوك ) ذكر شوند و جائى براى تغيير عنوان نبود، و از اينكه عنوان را تغيير داد مى فهميم منظور گروه چهارم است . و در نتيجه تفوق بر يهود براى نصاراى اسمى كنونى هم ثابت است .
در اين ميان وجهى ديگر نيز هست و آن اين است كه بگوئيم : مراد از جمله : (الذين اتبعوك )، (همه در مجموع ) نصارا و مسلمين است و آيه شريفه مى خواهد خبر دهد از اينكه يهود تا روز قيامت ذليل و توسرى خور هركسى است كه معتقد باشد به اينكه پيروى از عيسى (عليه السلام ) واجب است ، عين همان بيانى كه قبلا ذكر شده ، و اگر كاملا دقت شود اين وجه از بهترين وجوه در توجيه آيه شريفه است .


ثم الى مرجعكم فاحكم بينكم فيما كنتم فيه تختلفون


خداى تعالى در اين خطاب عيسى (عليه السلام ) و پيروانش و كافران به دعوتش را، مجموعا مخاطب قرار داده ، مال كار همه در روز قيامت را، بيان نموده و با اين بيان ، داستان عيسى (عليه السلام ) از حين بشارت به مادرش تا عاقبت كارش و سرگذشتش را خاتمه مى دهد.


فاما الذين كفروا فاعذبهم عذابا شديدا فى الدنيا و الاخره ...


ظاهرا اين آيه به شهادت اينكه حرف (فاء) در اولش آمده متفرع است بر جمله : (فاحكم بينكم ...)، البته تفرع تفصيل بر اجمال . و خلاصه مى خواهد همان جمله كوتاه را بشكافد.
پس اين آيه بيانى است براى حكم عذابى كه خداى تعالى درباره يهود در روز قيامت مى راند، البته يهوديانى كه كافر شدند. و نيز بيانى است براى حكم پاداشى كه درباره مؤ منين در آن روز مى راند،و آن اين است كه اجرشان را بدون كم و كاست مى دهد.
ليكن از آنجائى كه در آيه شريفه عذاب دنيا هم آمده ، معلوم مى شود آيه متفرع بر خصوص (فاحكم بينكم ...) نيست ، بلكه متفرع بر مجموع و (جاعل الذين اتبعوك فوق الذين كفروا ثم الى مرجعكم فاحكم بينكم ...) است . در نتيجه دلالت مى كند بر اينكه نتيجه آن جعل و اين رجوع اين است كه كافران هم در دنيا به دست مؤ منين كه خدا تفوقشان داده عذاب مى شوند و هم در آخرت با آتش ‍ كيفر مى بينند، و در اين عذاب ها از انواع ياوران هيچ نوعش را ندارند.
و اين خود يكى از شواهد است بر اينكه مراد از تفوق دادن در آيه قبلى ، مسلط كردن از راه سيطره و سلطنت است ، نه از راه حجت و منطق ، و از جمله : (و ما لهم من ناصرين ) بر مى آيد كه در قيامت از شفاعت كه خود مانع حلول عذاب به ايشان است ، بهره مند نمى شوند و اين جمله همانطور كه گفتيم قضاى حتمى خداى تعالى درباره يهود را مى رساند.


و اما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم ...


اين آيه وعده خوشى است به جزاء خير، براى كسانى كه از آن جناب پيروى كردند، اما از آنجائى كه صرف صدق تحقق عرفى كلمه (شيعه ، تابع و امثال آن ) بر امتى كه تشيع و اتباع واقعى از بعضى افراد آن امت تحقق يافته ، باعث آن نمى شود كه همه افراد آن امت حتى كسانى كه تشيع و دنبال روى پيغمبر را نداشته اند، مستحق ثواب جزيل بگردند، بلكه تنها كسانى اين است حقاق را دارند كه واقعا تابع و شيعه باشند، نه همه كسانى كه اسم شيعه و تابع بر آنان صادق است ، لذا در آيه شريفه ، عنوان (الذين اتبعوك ) كه خلاصه اش عنوان شيعه يا تابع يا كمماتى از اين قبيل است ، را برداشته ، به جايش عنوان (الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) را گذاشت تا معنا درست و بى اشكال شود، چون سعادت و عاقبت خير، دائر مدار شناسنامه و اسم گذارى نيست بلكه دائر مدار حقيقت است ، همچنانكه در جاى ديگر فرموده : (ان الذين آمنوا والذين هادوا و النصارى و الصابئين من آمن باللّه و اليوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ).
وعده نيكو به پيروان حقيقى (قولى و عملى ) عيسى (ع ) 
پس از ميان پيروان (اسمى و شناسنامه اى ) عيسى (عليه السلام ) تنها آنهائى كه به خدا ايمان دارند و اعمال صالح مى كنند، خدا اجرشان را بطور كامل مى دهد و اما بقيه را، از اين نمد كلاهى نيست . و در آيه مورد بحث اين حقيقت را بطور اشاره بيان كرده و فرموده : (و اللّه لا يحب الظالمين )، خدا هيچ ستمگرى را دوست نمى دارد، حال هر اسمى و عنوانى كه مى خواهد داشته باشد.
امر خاتمه دادن آيه (با اينكه آيه رحمت و جنت است ) با عبارت : (و اللّه لا يحب الظالمين ) كه نوعى تهديد است از اينجا روشن مى شود كه معهود در آيات رحمت و نعمت ، اين است كه به اسمائى نظير رحمت و مغفرت و يا مدح آن اشخاصى كه آيه در شانشان نازل شده ختم گردد، مثلا مى بينيم آيه : (و كلا وعد اللّه الحسنى )، با جمله : (و اللّه بما تعملون خبير) ختم شده و آيه : (ان تقرضوا اللّه قرضا حسنا يضاعفه لكم ) با دو جمله : (و يغفر لكم ) و (و اللّه شكور حليم ) ختم شده و آيه : (و من يومن باللّه و يعمل صالحا يكفر عنه سيئاته و يدخله جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا) با جمله : (ذلك الفوز العظيم )، ختم گرديد و آيه : (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمتة ) با جمله : (ذلك هو الفوز المبين ) ختم شده . و از اين قبيل آيات ديگر.
و گفتيم سرش اين است كه آنهائى كه عنوان پيروى و تشيع عيسى (عليه السلام ) را به خود گرفته اند دو طايفه اند: يكى آنهائى كه به نامگذارى اكتفا ننموده واقعا آن جناب را پيروى كرده و مى كنند كه صدر آيه مورد بحث بيانگر حال آنان بود، طايفه ديگر كسانى هستند كه به همان نامگذارى اكتفا كردند، خود را منسوب به عيسى و معنون به عنوان (پيرو عيسى ) نمودند، اما نه به خدا و روز جزا ايمان داشتند و نه اعمال صالح به جا آوردند كه جمله مورد بحث بيانگر حال ايشان است .


ذلك نتلوه عليك من الايات و الذكر الحكيم


اين آيه شريفه خاتمه داستان عيسى (عليه السلام ) را اعلام مى كند و منظور از (ذكر حكيم ) قرآن است كه ذكر خدا است و از حيث آيات و بياناتش محكم است ، يعنى به هيچ وجه باطل در آن رخنه نمى كند و شوخى با جدش آميخته نمى گردد.


ان مثل عيسى عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب ، ثم قال له كن فيكون


اين آيه شريفه هدف اصلى از ذكر داستان عيسى (عليه السلام ) را بطور خلاصه بيان مى كند و در حقيقت اجمالى است بعد از تفصيل ، و اين كار (يعنى خلاصه گيرى از گفتار، مخصوصا آنجا كه پاى احتجاج در بين باشد) از مزاياى كلام شمرده مى شود و آيات اين داستان هم به همين منظور يعنى به منظور احتجاج نازل شده و مى خواهد وضع نصاراى نجران را كه در آن ايام به مدينه آمده بودند، روشن سازد.
و به همين جهت جاى آن بود كه بعد از ذكر سرگذشت عيسى (عليه السلام ) خلاصه اى از آن را به عنوان نتيجه گيرى ذكر نموده و بفهماند كه كيفيت ولادت عيسى بيش از اين دلالت ندارد كه وى بشرى است نظير آدم ابو البشر و خلقتش غير معمولى است پس ‍ جايز نيست درباره وى سخنى زائد بر آنچه درباره آدم گفته مى شود، بيان گردد.
درباره آدم مى گوئيم : او انسانى است كه خداى تعالى او را بدون پدر و مادر آفريده است ، و درباره عيسى (عليه السلام ) هم مى گوئيم : انسانى است كه خداى تعالى او را بدون پدر آفريده .
پس معناى آيه اين است كه : مثل عيسى نزد خدا و صفت و واقعيتى كه او نزد خدا دارد و يا به عبارتى آنچه خود خداى تعالى (آفريدگار وى به دست خود) از خلقت او اطلاع دارد، اين است كه كيفيت خلقت او شبيه به خلقت آدم است و كيفيت خلقت آدم اين بوده كه اجزائى از خاك جمع كرد و سپس به آن فرمان داد كه (باش ) و آن خاك به صورت و سيرت يك بشر تمام عيار، تكون يافت ، بدون اينكه از پدرى متولد شده باشد.
دو حجت و دليل بر نفى الوهيت عيسى (ع ) در تمثيل او به آدم (ع ) 
پس از اين بيان به حسب حقيقت ، دو حجت و دليل باز مى شود كه تك تك آن دو براى نفى الوهيت عيسى (عليه السلام ) كافى است .
حجت اول اينكه : عيسى مخلوق خدا است و خداى تعالى از كيفيت خلقت او آگهى دارد و جنابش هرگز در آگهى هايش به خطا نمى رود و او خبر داده كه عيسى (عليه السلام ) مخلوق من است ، هر چند كه پدر نداشته باشد و كسى كه به دست ديگرى خلق شده باشد (عبد) است نه (رب ).
حجت دوم اينكه : در خلقت او چيزى زائد بر خلقت آدم نيست كه باعث شود شما او را معبود بخوانيد و اگر سنخ و كيفيت خلقت او مقتضى الوهيتش باشد، بايد اين اقتضا در آدم (عليه السلام ) نيز باشد با اينكه مسيحيان آدم را معبود نمى دانند، پس بايد در عيسى (عليه السلام ) نيز ندانند، چون مماثلت اين را اقتضا مى كند.
از آيه شريفه اين معنا برمى آيد كه خلقت عيسى (عليه السلام ) مانند خلقت آدم طبيعى و مادى است ، هر چند كه بر خلاف سنت جاريه الهى در نسلها بوده ، كه هر نسلى در تكون و پيدايش خود نيازمند به پدر است و نيز از ظاهر عبارت برمى آيد كه جمله : (فيكون ) حكايت حال گذشته است ، پس ظاهر صيغه (فيكون ) كه براى آينده است منظور نيست ، چون جريان گذشته را شرح مى دهد. و اين منافات ندارد با جمله : (ثم قال له كن ) كه بر فوريت و عدم
تدريج دلالت مى كند، براى اينكه نسبت ها مختلف است ، همين موجودات عالم روى هم چه تدريجى الوجودها و چه غير آنها مخلوق خداى سبحان است و به امر او كه همان كلمه (كن ) باشد موجود شده ، همچنانكه قرآن فرموده : (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون )، چيزى كه هست بسيارى از آنها وقتى با اسباب تدريجيش مقايسه شود تدريجى الوجود است ، اما اگر با قياس به خداى تعالى ملاحظه شود در آن لحاظ نه تدريج هست و نه مهلت ، همچنانكه باز قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر)، و ما انشاء الله در محلى مناسب اين مطلب را توضيح خواهيم داد.
علاوه بر اين ، آن نكته عمده اى كه جمله : (ثم قال له كن ) در مقام بيان آن است اين است كه خداى تعالى در خلقت هيچ موجودى احتياجى به اسباب ندارد، تا وضع موجودى كه مى خواهد خلق كند بر حسب اختلاف اسباب برايش مختلف شود، مثلا خلقت موجودى برايش ممكن و خلقت موجودى ديگر برايش محال باشد، يكى برايش آسان و ديگرى دشوار باشد، يكى برايش نزديك و ديگرى دور باشد، پس هر چه او اراده كند و بفرمايد: (كن ) موجود مى شود، بدون اينكه احتياج به اسباب داشته باشد، اسبابى كه در حالت عادى در پديد آمدن يك موجود دخالت دارد.


الحق من ربك فلا تكن من الممترين


اين آيه مضمون آيه قبلى را با اينكه با كلمه (ان ) و امثال آن تاكيد كرده بود مجددا تاكيد مى كند، نظير تاكيدى كه در اصل داستان و تفصيل آن نموده و فرمود: (ذلك نتلوه عليك من الايات و الذكر الحكيم ...)، و در عين تاكيد خاطر خطير رسول گرامى خود را مسرت بخشيده ، جنابش را دلگرم مى كند، به اينكه آن جناب بر حق است و همين باعث مى شود كه در احتجاج هايش عليه كفار قاطعانه تر و شجاعانه تر اقدام كند.
جمله (الحق من ربك ) از بديع ترين بيانات قرآنى است 
و جمله : (الحق من ربك ) از بديع ترين بيانات قرآنى است ، چون كلمه حق را مقيد به كلمه من كرده كه بر ابتدا دلالت مى كند و هيچ حرف ديگرى اين معنا را نمى رسانيد، مثلا اگر مى فرمود: (الحق مع ربك ، حق با رب تو است )، نه تنها آن معنا را نمى رسانيد، بلكه بوئى از شرك در آن
احساس مى شد، يعنى ممكن بود كسى خيال كند كه
خداى تعالى و حق ، دو موجود باهمند و نيز بوئى از عجز از آن احساس مى شد، چون ممكن بود كسى خيال كند كه خداى تعالى به خودى خود ناتوان است و حق او را يارى مى كند.
نكته اى كه از كلمه (من ) فهميده مى شود اين است كه در عالم آنچه حق است و هر قضيه و حكمى كه داراى واقعيت مى باشد، هر چه بوده و هر قدر هم كه بديهى باشد، همچون قضيه : (عدد چهار زوج ) است و (عدد يك نصف عدد دو است ) و... بديهى و ضرورى مى باشد، بالاخره انسان آن را از خارج گرفته ، يعنى از واقعيت هستى اخذ كرده است و واقعيت خارج ، همه اش وجود و وجود همه اش از ناحيه خداى تعالى است ، همچنانكه خير همه اش از او است ، و به همين جهت است كه از صفات خداى تعالى است كه : (لا ييئل عما يفعل و هم يسئلون )، پس غير او هر عملى بكند، وقتى بازخواست نمى شود كه عملش حق باشد. و اما فعل خداى تعالى چون از مقوله وجود است ، قهرا صورت علميه اش جز حق نمى تواند چيز ديگرى باشد. ساده تر بگويم : فعل خدا دو جور نيست تنها يكجور است آن هم حق .
بحث روايتى (در ذيل آيات كريمه گذشته ) 
در تفسير قمى در ذيل آيه : (يا مريم ان اللّه اصطفاك و طهرك و اصطفاك على نساء العالمين ) آمده كه امام فرمود: خداى تعالى در اين آيه دو بار اصطفاى مريم را ذكر كرده ، معناى اولى اين است كه خدا او را اختيار كرده و از ساير زنان عالم انتخاب فرموده و معناى اصطفاى دوم و مراد از آن اين است كه مريم بدون شوهر حامله شد و خدا او را به اين امتياز از ساير زنان عالم ممتاز نمود.
و در تفسير مجمع البيان است كه امام ابو جعفر (عليه السلام ) فرمود معناى آيه اين است كه خداى تعالى تو را براى ذريه انبيا اصطفا و اختيار كرد، و از زنا تطهير نمود و تو را براى ولادت عيسى (عليه السلام ) بدون اينكه شوهرى داشته باشى اصطفا نمود.
مؤ لف قدس سره : معناى اينكه فرمود: تو را براى ذريه انبيا اصطفا كرد، اين است كه خداى تعالى تو را انتخاب كرد تا ذريه صالحى باشى ، سزاوار آنكه به انبيا منتسب شوى و معناى اينكه فرمود:
(تو را از زنا پاك كرد) اين است كه (عصمت از زنا) را به تو داد، البته مريم (عليهاالسلام ) از هر گناه ديگرى نيز عصمت داشت ولى چون عصمت از زنا در مورد آن جناب عمده بود، امام خصوص آن را ذكر فرمود، براى اينكه آن جناب عيسى (عليه السلام ) رابدون شوهر زائيد، پس زمينه گفتار امام بيان بعضى از لوازم اصطفا و تطهير آن جناب است ، نه اينكه اصطفا به معانى نامبرده باشد، پس نبايد كسى توهم كند كه بين اين دو روايت تعارض وجود دارد، در سابق هم گذشت كه آيه شريفه بر اين معنا دلالت داشت .
رواياتى درباره برترين زنان عالم : (فاطمه (س ) مريم ، خديجه و آسيه ) 
و در تفسير الدرالمنثور است كه احمد و ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن منذر و ابن حبان و حاكم ، همگى از انس و او از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت كرده است كه فرمود: اگر بخواهى برجستگان از زنان عالم را انتخاب كنى ، تو را اين چهار زن بس است : 1 - مريم دختر عمران 2 - خديجه دختر خويلد 3 - فاطمه دختر محمد (صلى اللّه عليه و آله ) 4 - آسيه همسر فرعون .
سيوطى مى گويد: اين روايت را ابن ابى شيبه هم (البته بدون ذكر سند) از حسن نقل كرده .
و در همان كتاب است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: برترين زنان در دنيا و آخرت خديجه و فاطمه و مريم و آسيه همسر فرعون است .
و نيز در آن كتاب است كه ابن مردويه از حسن روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خداى تعالى چهار زن را از زنان دو عالم اصطفا كرد: 1 - آسيه دختر مزاحم 2 - مريم دختر عمران 3 - خديجه دختر خويلد 4 - فاطمه دختر محمد (صلى اللّه عليه و آله ).
و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و ابن جرير، از فاطمه رضى اللّه عنها روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: توئى سيده زنان اهل بهشت ، نه مريم بتول .
و نيز در آن كتاب از ابن عساكر از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: سيده زنان اهل بهشت مريم دختر عمران و سپس فاطمه و سپس خديجه و آنگاه آسيه همسر فرعون است .
باز در همان كتاب آمده كه ابن عساكر از طريق مقاتل از ضحاك از ابن عباس از رسول روايت كرده كه فرمود:
خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت كرده كه فرمود: چهار زن ، سادات زنان دوران خود هستند: 1 - مريم دختر عمران 2 - آسيه دختر مزاحم 3 - خديجه دختر خويلد 4 - فاطمه دختر محمد (صلى اللّه عليه و آله ) كه دوران فاطمه با فضيلت تر از دوران آن سه تن مى باشد و معلوم است وقتى مردم دوران فاطمه (عليهاالسلام ) برتر باشند از مردم دورانهاى آن سه تن ، قهرا فاطمه از تمامى زنان حتى از آن سه تن برتر خواهد (مترجم )).
و نيز در آن كتاب است كه ابن ابى شيبه ، از عبد الرحمان بن ابى ليلى روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: فاطمه سيده زنان عالم است ، البته بعد از مريم دختر عمران و آسيه همسر فرعون و خديجه دختر خويلد.
و در خصال به سند خود از عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) چهار خط روى زمين كشيد و سپس فرمود: بهترين زنان بهشت مريم دختر عمران و خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد (صلى اللّه عليه و آله ) و آسيه دختر مزاحم و همسر فرعون است .
و نيز در همان كتاب به سند خود از ابى الحسن اول (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خداى عزوجل از ميان زنان چهار زن را انتخاب كرده : 1 - مريم 2 - آسيه 3 - خديجه 4 - فاطمه (تا آخر حديث ).
اثبات سيادت اثبات عالى ترين مراتب اصطفاء است 
مؤ لف قدس سره : روايات در اين مضمون و قريب به اين مضمون از طرق شيعه و سنى بسيار است و سيده زنان بودن هر چهار نفر منافات ندارد كه در بين خودشان يكى از ديگران برتر باشد، همچنانكه از خبر ششم كه از تفسير الدر المنثور نقل كرديم استفاده مى شد كه : (فاطمه (عليهاالسلام ) در دورانى مى زيسته كه مردمش تكامل يافته تر و متمدن تر از ساير دوران ها بودند و قهرا خود آن جناب هم از آن سه تن ديگر افضل مى شود) و همچنين از اخبارى ديگر و نظير اين بحث در تفسير آيه : (ان اللّه اصطفى آدم و نوحا...) گذشت .
چيزى كه جا دارد در اينجا بدان توجه شود اين است كه در آيه مورد بحث سخنى از سيادت نرفته و آنچه اين احاديث بر آن تكيه دارند مساءله سيادت است نه اصطفا، و بين سيادت و اصطفا از نظر معنا فرق هست ، ليكن از آنجائى كه سيادت از مراتب كمال اصطفا است ، لذا اثبات آن براى اين چهار تن اثبات عالى ترين مراتب اصطفا است .
و در تفسير عياشى در ذيل آيه : (اذ يلقون اقلامهم ايهم يكفل مريم ) از امام باقر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: يعنى بعد از آنكه مريم با مرگ پدرش يتيم شد، قرعه انداختند كه چه كسى سرپرستيش را عهده دار شود؟.
اخبار غيب حضرت عيسى (ع ) معجزه قابل قبول براى مردم بود
و در تفسير قمى در ذيل آيه : (و اذ قالت الملائكه يا مريم ان اللّه اصطفاك و طهرك و اصطفاك على نساء العالمين ) آمده كه خداى تعالى مريم را دو بار اصطفا كرد (و بدين جهت هم بود كه در آيه دو بار اصطفاى او را ذكر نمود)، اول اينكه او را اصطفا كرد يعنى او را از ميان ساير زنان انتخاب نمود و دوم اينكه بدون داشتن شوهر به او فرزند داد و او را با اين امتياز بر همه زنان عالم ممتاز نمود - تا آنجا كه قمى مى گويد - و خداى سبحان به رسول گراميش مى فرمايد: اين مطلب از اخبار غيب است كه ما آن را به تو وحى كرديم و اى محمد تو آن روز با آنان نبودى كه داشتند قرعه مى انداختند تا معلوم كنند كدام يك از آنان سرپرستى مريم را عهده دار شود و تو آن روز نبودى كه ببينى چه بگومگوها مى كردند و نيز مى فرمايد: وقتى مريم متولد شد، آل عمران در مورد او بگو مگو كردند، هركسى ميگفت سرپرستيش با من ، تا آنكه به معبد رفتند و قرعه انداختند و از ميان همه چوبه هاى قرعه ، چوبه زكريا درآمد تا (آخر حديث ).
مؤ لف قدس سره : در سابق بيانى داشتيم كه مويد اين خبر و خبر قبل از آن است .
اين را هم بايد دانست كه روايات در زمينه (بشارت مريم ) و (ولادت عيسى ) (عليه السلام ) و (دعوتش ) و (معجزاتش ) بسيار زياد است ولى آنچه ما در خلال آيات راجع به داستانهاى آن جناب نقل كرديم از نظر بحث تفسيرى كافى است و به همين جهت متعرض نقل همه احاديث نشديم ، تنها آن چند عددى كه اهميت داشت نقل نموديم .
و در تفسير قمى در ذيل آيه : (و انبئكم بما تاكلون ...) از امام باقر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: عيسى (عليه السلام ) همواره به بنى اسرائيل مى گفت : من فرستاده خدا به سوى شمايم و من برايتان از گل چيزى به شكل مرغ مى سازم و سپس در آن مى دمم ، به اذن خدا مرغ مى شود و من اكمه و برصى را شفا مى دهم (و اكمه به معناى كور است )، بنى اسرائيل گفتند: به نظر ما اين كارهائى كه مى كنى جز سحر نمى باشد اگر مى خواهى تو را در دعويت تصديق كنيم معجره اى بياور تا براى ما يقين به نبوتت حاصل شود، فرمود: به من بگوئيد اگر
شما را خبر دهم بدانچه مى خوريد و به آنچه در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد، (يعنى اگر بگويم قبل از اينكه از خانه بيرون شويد، چه خورده ايد، و در شب چه چيزهائى ذخيره كرده ايد)، آنگاه به صدق دعوى من يقين مى كنيد؟ گفتند: آرى ، آنگاه به يك يك آنان مى فرمود: تو فلان و فلان چيز را خورده اى و فلان و فلان را نوشيده اى و فلان و فلان چيز را برداشتى ، بعضى ها قبول مى كردند و ايمان مى آوردند و بعضى ديگر همچنان كفر مى ورزيدند، در حالى كه در اين معجزات عيسى (عليه السلام ) آيتى بود، اگر بنا داشتند ايمان بياورند.
در سابق اشاره كرديم كه چرا در آيه شريفه كه عيسى (عليه السلام ) معجزات خود را مى شمرد، سياق كلام را تغيير داد، با در نظر داشتن بيان آنجا، متوجه خواهى شد كه تغيير سياق ، اين روايت را تاءييد مى كند، (روايت توضيح مى دهد كه اگر انكار بنى اسرائيل نبود، سياق آيه تغيير نمى كرد و همچنان سياق آيات قبل را كه عيسى (عليه السلام ) غايب فرض شده بود حفظ مى كرد و مى فرمود: خداى تعالى مى خواهد به تو (مريم ) فرزندى دهد كه چنين و چنان است و رسولى به سوى بنى اسرائيل است و معجره اى از ناحيه خدا مى آورد، از گل چيزى به شكل مرغ مى سازد و سپس در آن مى دمد، مرغ مى شود و كور و برصى را شفا مى دهد و مرده را زنده مى كند... پس اگر سياق تغيير كرده ، خواسته است از سخن با مريم يك باره منتقل شود به گفتگوئى كه بعد از چندين سال عيسى در پاسخ يهوديان گفته كه اگر من چنين و چنان كنم ايمان مى آوريد؟ گفتند: بله ... (مترجم )).
روايتى درباره آنچه در شريعت عيسى (ع ) آمده بود 
و در تفسير عياشى در ذيل آيه : (و مصدقا لما بين يدى من التورية و لاحل لكم ...)، از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: بين داود و عيسى (عليه السلام ) چهار صد سال فاصله بود. و شريعت عيسى (عليه السلام ) اين بود كه به توحيد و اخلاص و به همه آنچه از ناحيه خداى تعالى به نوح و ابراهيم و موسى (عليهماالسلام ) وحى شده بود مبعوث بود و كتاب آسمانى انجيل بر او نازل شد و از او ميثاقى گرفتند كه از همه انبياء گرفته بودند و در كتابش شريعتى كه همان اقامه نماز بداعى دين دارى و امر به معروف و نهى از منكر و تحريم حرام و تحليل حلال برايش تشريع كردند و نيز در آن كتاب مواعظى و مثل هائى و حدودى نازل شد، ولى قصاص در آن نبود و احكام حدود هم نبود و مساءله تقسيمات ارث هم نبود و نيز تخفيفى نسبت به آنچه در تورات بر موسى نازل شده بود، نازل گرديد و خداى تعالى همين قسمت اخير را از قول عيسى (عليه السلام ) حكايت كرده كه فرموده : (و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ) (عليه السلام ) و گروندگان به او را ماءمور كرد به اينكه به شريعت تورات و انجيل هر دو ايمان بياورند.
مؤ لف قدس سره : اين روايت را صاحب قصص الانبياء بطور مفصل از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده و در نقل او آمده كه بين داود و عيسى (عليه السلام ) چهار صد و هشت سال فاصله بوده ، ولى اين دو نقل با تاريخ اهل كتاب مطابقت ندارد.
و در كتاب عيون از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت آورده كه شخصى از آن جناب پرسيد: چرا ياران عيسى (عليه السلام ) را حوارى ناميدند، فرمود: اما از نظر مردم (يعنى علماى اهل سنت ) بدين جهت بوده كه ياران آن جناب شغل لباسشوئى داشتند، جامه هاى مردم را از آلودگى پاك مى كردند و اين لفظ يعنى لفظ حوارى از كلمه حوار در (خبزالحوار) يعنى نان سفيد گرفته شده . و اما از نظر ما اهل بيت وجه نامگذارى اين بوده كه ياران مسيح (عليه السلام ) هم نفس خود را خالص كرده بودند و هم ديگران را با پند و اندرز از آلودگى گناهان پاك مى كردند.
و در كتاب توحيد از آن جناب روايت آورده كه فرمود: حواريين عيسى (عليه السلام ) دوازده نفر بودند كه از همه آنان برتر و داناتر لوقا بود.
روايت درباره به دار آويختن حضرت عيسى (ع ) 
و در كتاب اكمال از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه در ضمن حديثى فرمود: عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) كه مبعوث به نبوت گرديد، خداى تعالى نور و علم و حكمت و همه علوم انبياى قبل از آن جناب را به وى وديعه داد، علاوه بر اينكه انجيل را هم بر او نازل كرد و او را به سوى بيت المقدس و به سوى بنى اسرائيل مبعوث كرد تا ايشان را به سوى كتاب و حكمت خدا و به سوى ايمان به خدا و رسولش دعوت كند، ولى بيشترشان نپذيرفته ، به طغيان و كفر خود ادامه دادند و به خاطر همين كه ايمان نياوردند از پروردگار خود خواست تا آنان را هلاك سازد، خداى تعالى عده اى از شيطان هاى آنان را (گمراه كنندگان ايشان را) مسخ كرد تا آيتى باشد براى فريب خوردگان و گمراه شدگان ، ولى اين معجزه هم جز بيشتر شدن طغيان و كفر ايشان اثر نداد، عيسى (عليه السلام ) به ناچار به بيت المقدس آمده ، مدت سى و سه سال در آنجا ماند و به دعوت مردم آنجا پرداخت و با وعده هائى كه خداى تعالى داده بود تشويق نمود،
تا آنكه يهود به جستجوى آن جناب پرداخت و در آخر ادعا كرد كه او را شكنجه داده و زنده زنده در زمين دفن كرده و بعضى از آنان ادعا كردند كه او را كشته و به دار آويختند، ولى خداى تعالى هرگز آن كفار را بر آن جناب مسلط نمى كرد، بلكه مطلب را براى آنان مشتبه ساخت ، آنها نمى توانستند عيسى (عليه السلام ) را شكنجه كنند و بكشند و يا به دار بياويزند، چون اگر چنين قدرتى مى داشتند كلام خدا تكذيب مى شد كه فرموده : خداى تعالى او را بعد از توفى بالابرد.
مؤ لف قدس سره : اينكه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: عده اى از شيطان هاى آنان را مسخ كرد، منظور شرار و گمراه كنندگان ايشان است .
و اينكه فرمود: سى و سه سال در آن جا ماند، شايد منظور امام مدت عمر آن جناب بوده كه مشهور هم همين است ، چون آن جناب از روزى كه در گهواره بوده تا سن كهولت با مردم تكلم مى كرده و از كودكيش پيغمبر بوده ، چون آيه شريفه قرآن كه حكايت گفتار او است صريح در اين معنا است ، و آن اين آيه است : (فاشارت اليه قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا، قال انى عبد اللّه آتينى الكتاب و جعلنى نبيا).
و اينكه فرمود: (كلام خدا تكذيب مى شد كه فرموده : خداى تعالى او را بعد از توفى بالا برد)، نقل معناى كلام خدا است و گرنه عبارت كلام خدا چنين است : (و لكن رفعه اللّه ...) كه در اين آيه مساءله بالا بردن عيسى (عليه السلام ) را تذكر مى دهد و در آيه ديگر مساءله توفى را به اين عبارت خاطرنشان مى سازد: (انى متوفيك و رافعك الى ...)، و امام (عليه السلام ) از ترتيب لفظى در اين عبارت كه اول مساءله توفى در آن آمده ، بعد مساءله رفع ، - ترتيب خارجى را استفاده نموده ، فرموده : خارجا هم اول او را توفى كرده ، بعد به آسمان برده .
روايتى در مورد كيفيت بالا بردن عيسى (ع ) به آسمان 
و در تفسير قمى از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: عيسى (عليه السلام ) در هنگام عصر آن شبى كه خداى تعالى او را به آسمان بالا برد، ياران خود را كه دوازده نفر بودند، نزد خود خواند و ايشان را داخل خانه اى كرد و سپس از چشمه اى كه در كنج آن خانه بود در آمد، در حالى كه آب از سر و رويش مى ريخت ، فرمود: خداى تعالى به من وحى كرد كه همين ساعت مرا به سوى خود بالا مى برد، و مرا از يهود پاك مى كند،
كدام يك از شما داوطلب مى شويد به شكل من در آيد و خداى تعالى شكل مرا به او بدهد و به جاى من كشته و به دار آويخته گردد و در عوض در بهشت با من باشد؟ جوانى از ميان آنان گفت : يا روح اللّه من حاضرم ، فرمود: بله تو همانى ، آنگاه رو كرد به بقيه و فرمود: بدانيد كه بعد از رفتن من يكى از شما تا قبل از رسيدن صبح دوازده بار بر من كافر مى شود (و اظهار بيزارى از من مى كند)، مردى از ميان جمع گفت : يا نبى اللّه آن منم ؟ عيسى (عليه السلام ) گفت : مثل اينكه از نفس خودت چنين چيزى را احساس كرده اى ، باشد تو همان شخص باش ، آنگاه رو كرد به بقيه و فرمود: بعد از من ديرى نمى پايد كه به سه فرقه متفرق مى شويد، دو فرقه به خداى تعالى افتراء مى بندند و در آتش خواهند بود و يك فرقه اهل نجات است ، و آن فرقه اى است كه از شمعون صادقانه پيروى مى كند و به خدا دروغ نمى بندد كه آن فرقه در بهشت خواهد بود، اين را كه گفت در جلو چشم همه اصحابش از زاويه خانه به طرف آسمان بالا رفت و ناپديد شد.
از سوى ديگر يهود كه مدتها در جستجوى مسيح بود، در همان شب آن خانه را پيدا كرده ، آن جوانى را كه داوطلب شده بود به شكل عيسى (عليه السلام ) درآيد، گرفتند و كشتند و به دار آويختند و سپس آن كس ديگر را كه عيسى (عليه السلام ) خبر داده بود تا صبح دوازده نوبت كافر مى شوى را گرفته و او همان كفرها را دوازده بار مرتكب شد.
مؤ لف قدس سره : قريب به اين معنا را از ابن عباس و قتاده و غير آن دو نيز نقل شده و آنگاه گفته اند بعضى از علما گفته اند: آن جوانى كه حاضر شد به شكل عيسى (عليه السلام ) درآيد، همان كسى بود كه گزارش داده بود به اينكه عيسى (عليه السلام ) كجا است تا او را بگيرند و بكشند، بعضى ديگر حرفهاى ديگرى زده اند، ولى قرآن كريم از همه اين حرفها ساكت است و ما انشاء اللّه بحث مفصل اين جريان را در تفسير آيه : (و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم ...)، ايراد خواهيم كرد.
روايتى از امام رضا (ع ) درباره قضيه حضرت عيسى (ع ) 
و در كتاب عيون از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: امر هيچ يك از انبياء و حجت هاى الهى بر مردم مشتبه نشد مگر امر عيسى (عليه السلام ) و بس ، براى اينكه عيسى (عليه السلام ) را زنده به آسمان بردند و بين آسمان و زمين قبض روحش كردند و بدن بى روح و روح بى بدنش را به آسمان بردند و دوباره روحش را به بدنش برگرداندند، اين مضمون كلام خداى تعالى است كه يك جا مى فرمايد:
(اذ قال اللّه يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى و مطهرك ) و جاى ديگر از خود عيسى (عليه السلام ) حكايت مى كند كه در روز قيامت مى گويد: (و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم ، فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شى ء شهيد).
و در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت است كه فرمود: عيسى بن مريم وقتى به آسمان برده شد جامه اى پشمى بر تن داشت كه نخ آن را مريم رشته و خود مريم آن را بافته و خودش دوخته بود، وقتى به آسمان رسيد، ندايش دادند: زينت دنيائيت را بيفكن .
مؤ لف قدس سره : توضيح معناى روايت قبلى و اين روايت در آخر سوره نساء ان شاء اللّه مى آيد.
و در تفسير الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن جرير در ذيل آيه : (ان مثل عيسى عند اللّه ...) از قتاده نقل كرده اند كه گفت : دو نفر از بزرگان اهل نجران و اسقف هاى ايشان يكى به نام سيد و ديگرى به نام عاقب ، با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) ملاقات نموده ، از آن جناب از وضع عيسى (عليه السلام ) پرسيده ، عرضه داشتند: هر انسانى پدر و مادرى دارد، چگونه ممكن است كه عيسى (عليه السلام ) پدر نداشته باشد؟ در پاسخشان خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: (ان مثل عيسى عند اللّه كمثل آدم ...). مؤ لف قدس ‍ سره : قريب به اين معنا از سُدى و عكرمه و غير آن دو نيز نقل شده ، قمى هم در تفسير خود نزول آيه نامبرده را در پاسخ بزرگان نجران مى داند.
بحث روايتى ديگر در معناى محدث 
در بصائر از زراره روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) فرق ميان (رسول )، (نبى ) و (محدث ) را پرسيدم ، فرمود: رسول كسى است كه فرشته را مى بيند كه از ناحيه پروردگارش رسالت مى آورد و مى گويد:
پروردگارت چنين و چنان دستورت داده ، و رسول در عين حال نبى هم هست .
و اما (نبى ) فرشته اى را كه بر او نازل مى شود نمى بيند بلكه فرشته ، پيام الهى را به قلبش مى اندازد و نبى در حال گرفتن پيام حالتى چون بيهوشى به خود مى گيرد و مطلب را در خوابش مى بيند، عرضه داشتم : پس از كجا مى فهمد كه اين را كه مى بيند از ناحيه خدا و حق است ؟ فرمود: خداى تعالى برايش مشخص مى كند، بطورى كه يقين مى كند كه آنچه مى بيند حق است ، ولى فرشته را به عيان نمى بيند.
و اما (محدث ) كسى است كه صدائى را مى شنود ولى شاهدى را يعنى صاحب صدا را نمى بيند.
مؤ لف قدس سره : اين روايت را صاحب كافى نيز از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده و اينكه فرمود: (شاهدى را نمى بيند)، معنايش اين است كه صاحب صدا را حاضر نمى بيند كه در حقيقت كلمه (شاهدا) مفعول فعل (نمى بيند) است ، ممكن هم هست مفعول نباشد بلكه حال باشد از فاعل (نمى بيند) و معنايش اين باشد كه محدث در حالى كه خود شاهد است كسى را نمى بيند.
فرق ميان نبى ، رسول و محدث 
و باز در همان كتاب از بريد از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى در پاسخ بريد كه پرسيد: (رسول )، (نبى ) و (محدث ) چه معنا دارد؟ فرمود: (رسول ) آن كسى است كه فرشته برايش ظاهر شده ، با او سخن مى گويد، ولى (نبى ) در خواب مى بيند، و چه بسا نبوت و رسالت در يك فرد جمع مى شود. و اما محدث آن كسى است كه صوت را مى شنود ولى صورت فرشته را نمى بيند، مى گويد: عرضه داشتم : خدا اصلاحت كند، از كجا مى فهمد آنچه در خواب ديده ، حق و آن شخص فرشته است ؟ فرمود: خداى تعالى او را موفق به تشخيص آن مى كند تا او را بشناسد و اين را هم بدان كه خداى تعالى كتب آسمانى را با كتاب آسمانى شما (قرآن ) ختم كرده و نبوت را با فرستادن پيامبرتان ختم فرموده (تا آخر حديث ).
و نيز در آن كتاب از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت : نزد امام صادق سخن از (محدث ) را پيش كشيدم ، مى گويد:
فرمود: محدث صوت فرشته را مى شنود ولى صورت او را نمى بيند، عرضه داشتم : خدا اصلاحت كند از كجا مى فهمد كه كلامى كه شنيده ، كلام فرشته است ؟ فرمود: خداى تعالى سكينت و آرامشى به او مى دهد كه با آن ، فرشته را از غير فرشته تشخيص ‍ مى دهد.
على (ع ) محدث بود 
و نيز در آن كتاب است كه ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: على (عليه السلام ) محدث بود، سلمان هم محدث بود، مى گويد: عرضه داشتم : نشانه محدث چيست ؟ فرمود: اين است كه فرشته بر او نازل مى شود و مطلب را به دل او مى اندازد كه مثلا چنين و چنان شده و يا چنين و چنان بايد كرد.
و نيز در كافى از حمران بن اعين روايت كرده كه گفت : امام ابى جعفر باقر (عليه السلام ) به من خبر داد: كه على (عليه السلام ) محدث بود، اين گذشت تا آنكه اصحاب و (پيروان مكتب تشيع ) مرا ديدند و سفارش كردند كه هيچ چيزى از امام نپرس ، تا اين سؤ ال ما را با جنابش در ميان بگذارى و جوابش را بگيرى و آن سؤ ال اين است كه چه كسى با على (عليه السلام ) حديث و گفتگو مى كرد، چيزى نگذشت كه اتفاق افتاد آن جناب را ملاقات كردم ، عرضه داشتم : به خاطر داريد كه به من فرموديد على محدث بود؟ فرمود: آرى ، عرضه داشتم : چه كسى با او حديث مى كرد؟ فرمود: فرشته ، پرسيدم : يعنى مى فرمائى معتقد باشم به اينكه على نبى و يا رسول است ؟ فرمود: نه ، بلكه درباره على (عليه السلام ) همان را بگو و معتقد باش كه درباره آن رفيق در بارى سليمان (عليه السلام ) مى گوئى (كه به يك چشم بر هم زدن تخت بلقيس را از شهر سبا تا به حضور سليمان آورد) و همان را معتقد باش كه درباره رفيق و همسفر موسى (عليه السلام ) معتقدى (كه اعمالى انجام داد كه موسى از تاءويل آنها عاجز ماند) و همان را بگو كه درباره ذى القرنين مى گوئى (كه كارهائى مى كرد كه از بشر عادى ساخته نيست ) مگر نشنيده اى كه شخصى از على (عليه السلام ) پرسيد: آيا ذو القرنين پيغمبر بود؟ در پاسخ فرمود: نه ، ولى بنده اى بود كه خدا را دوست مى داشت و خداى تعالى هم او را دوست مى داشت ؟ براى خدا خيرخواهى مى كرد، خدا هم خير او را مى خواست ، على (عليه السلام ) هم چنين بنده اى بود.
مؤ لف قدس سره : روايات در معناى محدث از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) بسيار زياد است ، صاحب كتاب بصائر الدرجات و صاحب كافى و صاحب كنز و صاحب اختصاص و مؤ لف ينى ديگر آن روايات را در كتب خود آورده اند، در روايات اهل سنت نيز يافت مى شود.
مطالبى پيرامون (وحى ) و واژه (محدث ) 
در اين روايات فرق ميان نبى و رسول و محدث را بيان نمود، ما نيز در سابق آنجا كه فرق ميان نبى و رسول را بيان مى كرديم گفتيم : وحى به معناى سخن گفتن خداى سبحان با بنده اى از بندگان خويش است و اين سخن گفتن (چه با حضور و رو در رو قرار گرفتن فرشته باشد و چه بدون حضور فرشته و به صرف افتادن در دل و رسيدن به گوش باشد)، باعث علم يقين رسول و نبى مى شود، علم به نفس ذاته ، بدون اينكه در تشخيص اينكه اين سخن از خدا است يا از شيطان احتياجى به حجت داشته باشد، پس داستان وحى و القائات الهيه نظير علوم بديهى و مانند: يك ، نصف دو است ، مى باشد كه در علم پيدا كردن به آن احتياج به رديف كردن مقدمات منطقى و امثال آن نيست .
و اما خواب ديدن اولياى خدا به طورى كه روايات تفسيرش كرده ، به معنائى است غير خواب ديدن معمولى ما افراد معمولى ، چون ما نيز در عالم خواب شبانه و يا روزانه خود چيزهائى مى بينيم ولى هيچگونه حجيت ندارد، بلكه خواب اولياى خدا چيزى شبيه بيهوشى است كه حواس ولى خدا سكونتى پيدا مى كند و در آن هنگام آنچه را كه مى بينند نظير چيزهائى است كه ما در بيدارى مشاهده مى كنيم و بعد از مشاهده آنچه مشاهده كردند خداى عزوجل يقين بر دل آنان افاضه نموده ، دركشان را تسديد و استوار مى كند، در نتيجه يقين مى كنند كه واسطه و صدا از ناحيه خداى سبحان است و شيطان در دلشان تصرف نكرده .
و اما عنوان محدث از تحديث گرفته شده ، و تحديث عبارت است از اينكه صداى فرشته را بشنود ولى خود او را نبيند، و اين شنيدن هم شنيدن با گوش ظاهر نيست بلكه با گوش باطن و قلب است و نيز از قبيل خطور كردن خاطره اى در دل نيست تا عرفا شنيدن صوت شمرده شود، الا به عنايتى مجازى ، آن هم مجاز دوراز فهم .
و به همين جهت مى بينيد كه روايات در معرفى تحديث دو جمله آورده اند: يكى شنيدن صوت و ديگرى افتادن در قلب و با اينكه هيچيك از اين دو عنوان از نظر لغت (تكليم ) و تحديث و گفت و شنود، نيست مع ذلك آن را تحديث و تكليم خوانده اند، پس ‍ محدث با فتحه (دال ) صوت فرشته را در تحديثش مى شنود و با گوش خود فرا مى گيرد، نظير آنچه ، از صداهاى كلام معمولى و ساير صوتها عالم ماده را مى شنويم و يا به ديگران مى شنوايانيم با اين تفاوت كه آنچه را محدث مى شنود غير محدث نمى شنود و به همين جهت است كه گفتيم اين شنيدن امرى قلبى است .
تشخيص القائات رحمانى از شيطانى مستند به تاءييد الهى است و خارج از معيارهاىمعمولى تشخيص است
و اما تشخيص و علم محدث به اينكه آنچه مى شنود گفتار فرشته است نه القائات شيطانى ، امرى است كه خارج از معيارهاى معمولى تشخيص است ، بلكه با تاءييدى از ناحيه خداى سبحان و تسديد او است ، همچنانكه مضمون روايت محمد بن مسلم كه گذشت آن را تاءييد مى كند، چون در آن روايت آمده بود: (خداى تعالى سكينت و آرامشى به او مى دهد كه با آن فرشته را از غير فرشته تشخيص ‍ مى دهد) و توضيحش اين است كه القاى شيطانى دو جور تصور مى شود: يكى اينكه اين القا مطلبى باطل و به همان صورت باطلش ‍ باشد، كه معلوم است انسان مؤ من به خوبى آن را تشخيص مى دهد كه سخن ملائكه مكرمين نمى تواند باشد، ملائكه اى كه خداى تعالى در معرفتشان فرموده : (لا يعصون اللّه ما امرهم )، و يا باطل در صورت حق است و معلوم است كه باطل لوازمى كه دارد نيز باطل است ، در اينجا نور الهى كه همواره ملازم بنده مؤ من خدا است ، حال آن باطل را براى مومن روشن مى سازد كه آيه شريفه : (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس )، بيانگر اين نور است ، ولى در عين حال نزعه شيطان و وسوسه او بى اضطراب هم نيست و قلب را دچار تزلزل مى سازد، همچنانكه ياد خدا و سخن او از وقار و سكينت و اطمينان خاطر خالى نيست ، همچنانكه قرآن كريم درباره اضطراب آوردن وسوسه شيطان مى فرمايد: (ذلكم الشيطان يخوف اوليائه ) و درباره ياد خدا و ذكر او مى فرمايد: (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) و نيز درباره اولى فرموده : (ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون ).
پس سكينت و طماءنينه در هنگام ملهم شدن انسان به يك الهام ، حال چه اينكه به صورت سخنى باشد كه گويا كسى به گوش انسان مى خواند و يا قلبى باشد كه به دل خطور كند، خود دليل بر اين است كه آن سخن و اين خطور القائات رحمانى است نه شيطانى ، همچنانكه اضطراب و قلق در هنگام ملهم شدن آدمى به آن قسم الهام ، دليل است بر اينكه القاء مذكور از القائات شيطانى است ،
مساءله عجله كردن در امور و جزع و بى تابى نمودن در احتمال خطر و خفت در عقل در موقع شادى و يا اندوه و امثال اين عوارض ، نيز نشان همين القائات شيطانى است .
توضيح اينكه : (محدث صوت فرشته را مى شنود ولى فرشته را نمى بيند) 
و اما اينكه در روايات آمده بود كه محدث صوت را مى شنود ولى فرشته را نمى بيند، بايد حمل كرد بر اين جهت ، نه اينكه جمع بين دو معنا يعنى هم ديدن و هم صوت را شنيدن محال است و خلاصه اينكه ملاك در محدث بودن يك انسان اين است كه صداى هاتف غيبى را بشنود و لازم نيست كه حتما صاحب صدا را هم ببيند و اگر اتفاق افتاد كه در حين شنيدن صوت ، فرشته را هم ديد از اين باب نيست كه چون محدث بوده فرشته را ديده ، نه ، لازمه محدث بودن ديدن فرشته نيست ، اين را بدان جهت گفتيم كه آيات قرآنى صريح است در اينكه مريم روح را به صورت بشرى تمام عيار مشاهده كرد و در حين گفتگو او را مى ديد، مثلا فرموده : (فارسلنا اليها روحنا، فتمثل لها بشرا سويا،قالت اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا، قال انى رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا)،(بطورى كه ملاحظه مى كنيد آيه شريفه صريح در اين است كه مريم شخصى را به شكل بشر ديده و با او سخن گفته است ) و يا درباره همسر ابراهيم (عليه السلام ) در داستان بشارت به فرزند دار شدنش فرموده : (و لقد جاءت رسلنا ابراهيم بالبشرى ، قالوا: سلاما قال سلام ... و امراته قائمة فضحكت ، فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب ، قالت يا ويلتى ءالد و انا عجوز، و هذا بعلى شيخا، ان هذا لشى ء عجيب ، قاتوا اتعجبين من امر اللّه رحمت اللّه و بركاته عليكم اهل البيت ، انه حميد مجيد.

البته در اينجا وجه ديگرى نيز هست و آن اين است كه مراد امام در روايت از كلمه (معاينه - مشاهده ) كه آن را در مورد محدث نفى كرده ، مشاهده حقيقت فرشته باشد نه ممثل شده او، و بخواهد بفرمايد شخص محدث حقيقت فرشته را نمى بيند، (و اما ممثل شده او را مى بيند، و آيات شريفه قرآن هم بيش از ديدن مثال فرشته را درباره مريم و همسر ابراهيم اثبات نمى كند
باز وجه سومى هست كه آن را بعضى ها احتمال داده اند و آن اين است كه مراد از معاينه اى كه در روايت نفى شده ، معاينه وحى تشريعى باشد، خواسته است بفرمايد: محدث فرشته اى را كه احكام شرعيه را نازل مى كند نمى بيند، براى اينكه خداى تعالى خواسته است مقام تشريع كنندگان از انبيا و رسولان محفوظ باشد و به دست هركسى حكم شرعى نازل نكند، ليكن اين احتمال بعيد است كه منظور از عبارت : (ولى فرشته اى را نمى بيند)، اين باشد كه شريعت بر او نازل نمى شود.
سوره آل عمران آيات 63 61 


فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين (61) ان هذا لهوالقصص الحق وما من اله الا اللّه و ان اللّه لهو العزيز الحكيم (62) فان تولوا فان اللّه عليم بالمفسدين (63)


ترجمه آيات
پس هركس با تو درباره بندگى و رسالت عيسى (عليه السلام ) مجادله كرد بعد از علمى كه از مطلب يافتى ، به ايشان بگو بيائيد ما فرزندان خود، و شما فرزندان خود را، ما زنان خود و شما زنان خود را، ما نفس خود، و شما نفس خود را بخوانيم و سپس مباهله كنيم و دورى از رحمت خدا را براى دروغگويان كه يا مائيم ، يا شما، درخواست كنيم (61).
اين داستان كه از مريم آورديم تنها داستانهاى صحيح و حق در مورد مريم و عيسى (عليهماالسلام ) است و هيچ معبودى به جز اللّه نيست و تنها عزيز و حكيم اللّه است (62).
حال اگر با دعوت به مباهله باز هم اعراض كردند بدانيد كه خدا داناى به مفسدين است (63).
بيان آيات


فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم


حرف (فا) كه بر سر اين آيه در آمده مى رساند مضمون آيه كه دعوت به مباهله است ، نتيجه گيرى و تفريع بر تعليم الهى است كه در دو آيه قبل خاطر نشان نموده ، فرمود: (ذلك عليك ...)،
اين داستان عيسى (عليه السلام ) بر تو تعليم كرديم از آيات ما و ذكر حكيم است . و در آيه بعدش مطلب را با جمله : (حق از ناحيه پروردگار تو است )، پس از مرددين مباش تاكيد، و ختم كرد. و در آيه مورد بحث آن تعليم الهى را با بيانى واضح تر بيان مى كند. و چه بيانى روشن تر از مباهله و ضمير كاف خطاب (تو) در اين آيه به عيسى (عليه السلام ) و يا به حق نامبرده در آيه قبل بر مى گردد.
بيان آيه قبلى از خداى تعالى با اينكه بيانى الهى بود و شكى باقى نمى گذاشت ، علاوه بر آن ، مشتمل بود بر برهانى ساطع ، بر آن حقيقتى كه آيه : (ان مثل عيسى عند اللّه كمثل آدم ) برهان ساطع ديگرى بر آن بود، پس علمى كه در جمله : (من بعد ما جاءك من العلم ) آمده ، علمى است كه هم از راه وحى الهى حاصل مى شود و هم از راه برهان ، پس اثر اين علم بايد هم در رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) حاصل شود و هم در هر شنونده اى ديگر در غير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، بنابراين اگر فرض كنيم شنونده اى در داستان عيسى (عليه السلام ) شك كند از اين جهت كه دليل بر آن وحى الهى است ، از اين جهت كه برهانى ساطع و عقل فهم بر آن قائم است ، نمى تواند شك كند، و چه بسا به خاطر افاده همين نكته بوده كه فرمود: (من بعد ما جاءك من العلم ) و نفرمود: (من بعد ما بيناه لهم )، چون اگر اينطور فرموده بود از دليل اول يعنى وحى الهى سكوت كرده بود و اما با آوردن جمله اول فهماند دليل بر حقانيت داستان علم است و دليل آن علم دو تا است : يكى وحى و ديگرى برهان عقلى .
البته در اين ميان نكته اى ديگر هست و آن اينكه آوردن تعبير اول و به رخ كشيدن علم مايه دلخوشى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و اينكه او به اذن خدا غالب و پروردگارش ياور او است و به هيچ وجه از نصرتش دريغ نمى دارد، چون همو بود كه علم به داستان عيسى (عليه السلام ) را به وى ارزانى داشت .


فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ضمير متكلم


مع الغير (نا ما) در كلمه (ندع ) با همين ضمير در كلمات (ابنائنا) و (نسائنا) و (انفسنا) تفاوت دارد، اولى به دو طرف متخاصم ، يعنى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و بزرگان نجد كه مسيحى بودند برمى گردد و آن سه ضمير ديگر به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و همراهانش ، و به همين جهت كلام آيه در اين معنا است كه فرموده باشد بيائيد تا ابناء و نساء و انفس را بخوانيم و آنگاه ما ابناء و نساء و انفس خود را و شما هم ابناء و نساء و انفس خود را دعوت كنيد...، بنابراين در كلام اختصار گوئى لطيفى بكار رفته و مصدر (مباهله ) كه فعل (نبتهل ) مضارع آن است به معناى ملاعنه است ، يعنى لعنت كردن يكديگر، هر چند كه در خصوص آيه به معناى چيزى نظير محاجه بين شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و بين بزرگان نصارا است ،
ولى تعميم دادن دعوت به فرزندان و زنان براى اين بوده كه اين احتجاج اطمينان آورتر باشد، چون وقتى كسى زن و بچه خود را هم نفرين كند، طرف مقابلش مى فهمد كه او به صدق دعوى خود ايمان كامل دارد، براى اينكه خداى تعالى محبت به زن و فرزند و شفقت بر آنان را در دل هركسى قرار داده ، بطورى كه هر انسانى حاضر است با مايه گذاشتن جان خود، آنان را از خطر حفظ كند و براى حفظ آنان و در راه حمايت و غيرت و دفاع از آنان دست به كارهاى خطرناك مى زند، ولى حاضر نيست براى حفظ خود، ايشان را به خطر بيندازد و عينا به همين جهت است كه مى بينيم در آيه شريفه فرزندان را اول و زنان را دوم و خويشتن را در مرحله سوم ذكر كرده ، چون محبت انسان نسبت به فرزندان شديدتر و با دوام تر است .
و از اينجا روشن مى گردد اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از جمله (ندع ابنائنا و ابناءكم ...) اين است كه بيائيد ما زن و بچه و خود شما را نفرين كنيم و شما زن و بچه و خود ما را نفرين كنيد، تفسير درستى نيست ، براى اينكه اينطور معنا كردن آن نكته اى را كه ، براى تشريك زن و بچه خاطرنشان كرديم باطل مى سازد.
و اينكه بطور تفصيل موارد را يكى يكى شمرده ، خود دليلى ديگر است بر اينكه پيشنهاد كننده سخت به دعوت خود ايمان و به حق اعتماد و خاطر جمعى داشته ، كانه پيشنهاد مى كند اى مسيحيان بيائيد همگى ما و همگى شما يكديگر را نفرين كنيم ، تا لعنت بر دروغگويان شامل همه ما و يا شما شود، بطورى كه لعنت شامل حال زن و فرزند ما هم بشود و در نتيجه نسل دروغگو از روى زمين برچيده شود و اهل باطل ريشه كن شوند.
پاسخ به اين توهم كه آيه مباهله نمى تواند در شاءن على و فاطمه و حسنين (ع )نازل شده باشد
با اين بيان پاسخ از اشكالى كه در ذيل آيه شده روشن مى شود و آن اشكال اين است كه گويا گفته باشند اين آيه نمى تواند در شاءن على و فاطمه و حسنين عليهم السلام نازل شده باشد، براى اينكه لفظ جمع وقتى استعمال مى شود كه حداقل سه عدد مصداق داشته باشد و كلمه نساء بر يك تن - فاطمه س - صادق نيست و كلمه (ابناء) در مورد حسنين (عليهماالسلام ) كه دو تن هستند استعمال نمى شود، و همچنين استعمال كلمه (انفس ) بر يك تن - على (عليه السلام ) - صحيح نيست و اما پاسخش اين شد كه صدق كلام موقوف بر متعدد بودن ابناء و بسيار بودن نساء و انفس نيست ، چون گفتيم : مقصود نهائى از اين نفرين اين است كه يكى از دو طرف با همه نفراتش از صغير و كبير و مرد و زن براى هميشه هلاك گردد، مفسرين هم اتفاق دارند و روايات هم متفقند، تاريخ هم مويد است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، وقتى براى مباهله حاضر مى شد احدى به جز على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) را با خود نياورد،
پس از ناحيه آن جناب كسى حضور به هم نرسانيد مگر دو نفس ، و دو ابن و يك زن و با آوردن اينان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، امر پروردگارش را امتثال نمود.
علاوه بر اينكه اصولا مراد از لفظ آيه امرى است ، و مصداقى كه حكم آيه به حسب خارج منطبق بر آن است امرى ديگر، و اين بار اول نيست كه خداى تعالى حكم يا وعده و وعيد را كه بر حسب خارج با يك نفر منطبق است بطور دسته جمعى حكايت مى كند، مثلا با اينكه فرد معينى زن خود را ظهار كرده بود و آيه در شاءن او نازل شده بود مى فرمايد: (الذين يظاهرون منكم من نسائهم ما هن امهاتهم ...) باز درباره همان يك فرد بصورت دسته جمعى مى فرمايد: (و الذين يظاهرون من نسائهم ثم يعودون لما قالوا)، و درباره شخص واحدى كه گفته بوده خدا فقير و من توانگرم ، به صورت دسته جمعى فرموده : (لقد سمع اللّه قول الذين قالوا ان اللّه فقير و نحن اغنياء)، و در پاسخ شخص واحدى كه پرسيده بود چگونه انفاق كنيم ؟ به صورت دسته جمعى فرمود: (يسئلونك ما ذا ينفقون ؟ قل العفو) و از اين قبيل آيات بسيارى كه به لفظ دسته جمعى نازل شده ، در حالى كه مصداق خارجيش به حسب شاءن نزول فرد معينى بوده .


ثم نبتهل فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين


مصدر (ابتهال ) كه باب افتعال است از ثلاثى (با -ها - لام ) گرفته شده و مصدر (بهل ) به فتحه اول و هم به ضمه آن به معناى لعنت است ، اين اصل معناى كلمه است ، ولى بعدها در مطلق دعا و درخواست زياد شد، البته دعائى كه با اصرار و سماجت صورت بگيرد.
و جمله : (فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين ) اين جمله به منزله بيانى است براى ابتهال ، و اگر فرموده : (فنجعل )، لعنت خدا را بر دروغگويان قرار بدهيم و نفرموده : (فنسئل )، (و از خدا لعنت را براى دروغگويان درخواست كنيم )، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اين نفرين درگير است ، چون باعث مى شود حق از باطل ممتاز گردد و خلاصه روشن شدن حق از باطل فعل بستگى دارد به درگير شدن اين نفرين و چون درگيريش به اين جهت حتمى است ،
اينطور تعبير كرد كه (لعنت را بر دروغگو قرار دهيم ) و نفرمود: ((درخواست كنيم ) چون استجابت شدن و نشدن درخواست معلق است .
(الكاذبين ) اين كلمه به خاطر اينكه در سياق عهد واقع شده الف و لام آن ، الف و لام عهد است ، يعنى همان دروغگويان معهود، نه استغراق و يا جنس و نمى خواهد بفرمايد تمام دروغگويان دنيا و جنس آنان را نفرين كنيم ، بلكه دروغگويانى را نفرين كنيم كه در اين ماجرا در يكى از دو طرف مباهله قرار دارند، يا در طرف (اسلام ) و يا در طرف (مسيحيت ) قرار گرفته اند، اسلام مى گفت : هيچ معبودى غير خدا نيست و عيسى (عليه السلام ) بنده خدا و رسول او است ، مسيحيت مى گفتند: عيسى خودش اللّه و يا پسر اللّه است و يا اللّه سومى از سه خدا است .
اهل بيت پيامبر(صلوات اللّه عليهم ) در دعوى و دعوترسول اللّه شريك بودند و اين از بزرگترين مناقب است
و بنابراين پس اين معنا روشن است كه اگر ادعا و مباهله اى بر سر آن ، بين شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و بين جمعيت نصارا بود يك طرف شخص واحد و طرف ديگر جمعيتى بود، لازم بود در آيه تعبيرى بياورد كه قابل انطباق بر مفرد و جمع باشد، مثلا بفرمايد: (فنجعل لعنه اللّه على من كان كاذبا)، (لعنت خدا را بر كسى قرار دهيم كه دروغگو بوده باشد)، ولى اينطور نفرموده ، معلوم مى شود دروغگوئى كه نفرين شامل حالش مى شود جمعيتى است كه در يك طرف اين محاجه قرار گرفته ، حال يا در طرف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و يا در طرف نصارا، و اين خود دليل بر اين است كه همه حاضران در مباهله ، شريك در ادعا هستند، چون كذب همواره در ادعا است ، پس هركس كه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بوده ، يعنى على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) در دعوى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و در دعوتش شريك بودند و اين از بالاترين مناقبى است كه خداى تعالى اهل بيت پيامبرش (عليهم السلام ) را به آن اختصاص داده ، همچنانكه مى بينيم در آيه شريفه از اهل بيت تعبير به (انفس ) و (نساء) و (ابناء) كرده يعنى اين چند تن را از ميان همه مردان و زنان و فرزندان خصوص اهل بيت را جان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و زنى كه منتسب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و فرزندان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) خوانده .
حال اگر بگوئى همين چند سطر قبل ، خودت گفتى كه اطلاق لفظ (جمع ) در مورد مفرد در قرآن كريم بسيار است و در آيه مورد بحث هم كلمه جمع (نساء) را بر فاطمه (عليهاالسلام ) اطلاق كرده ، پس چه مانعى دارد كه استعمال لفظ (كاذبين ) را هم به همين نحو در يك فرد، صحيح بدانيم يعنى بگوئيم در طرف مسيحيت منظور همه آن دروغگويان است و در طرف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شخص آن جناب ، كه بنابراين ديگر على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) شريك در دعوى و در نتيجه شريك در نفرين نيستند.
در پاسخ مى گوئيم : مقام آن آيات كه از يك نفر تعبير به جمع آورده ، با مقام آيه مورد بحث فرق دارد و آن اين است كه در آياتى كه لفظ (جمع ) را در مورد (مفرد) اطلاق كرده ، براى اين بوده كه فرد دخالت بخصوصى نداشته ، و آنچه از آن فرد سر زد ممكن است از ديگران هم سر بزند، پس ديگران هم در آن عمل و در ملحق شدن به مورد آيه شريك آن فردند، پس بايد لفظ را جمع بياورد تا اگر ديگران هم خواستندآن عمل را انجام بدهند حكمش را بدانند و اما در جائى كه ممكن نيست عمل مورد نظر از ديگران نيز سر بزند و عمل مورد آيه چيزى نيست كه براى ديگران هم پيش بيايد، بدون شك نبايد لفظ را جمع بياورد، مثل آيه شريفه : (و اذ تقول للذى انعم اللّه عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتق اللّه )، و آيه شريفه : (لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين ) و آيه : (انا احللنا لك ازواجك اللاتى آتيت اجورهن - تا آنجا كه مى فرمايد - و امراه مؤ منه ان وهبت نفسها للنبى ، ان اراد النبى ان يستنكحها خالصه لك من دون المؤ منين ).
آيه مورد بحث هم كه راجع به مباهله است از اين قبيل آيات است ، چون مباهله رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با نصاراى نجران چيزى نيست كه جز در مورد خودش اتفاق بيفتد، پس اگر در همين مورد كه اتفاق افتاده مدعيان در هر دو طرف به وصف جمع و چند نفرى نبوده باشند،نبايد مى فرمود: (كاذبين ) (با صيغه جمع ).
حال اگر بگوئى نصارائى كه به سوى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمده بودند، همگى صاحب دعوى بودند و مى گفتند: مسيح ، اللّه و يا حداقل پسر اللّه و يا سومى از سوى خدا است و در اين دعوى هيچ فرقى بينشان نبود، مردانشان همين دعوى را داشتند، زنانشان هم همين دعوى را اظهار مى كردند، در جانب رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) هم همينطور بود، يعنى هم رسول خدا
(صلى اللّه عليه و آله ) مدعى بود به اينكه هيچ معبودى به جز اللّه نيست و عيسى بن مريم ، بنده و فرستاده خدا است و هم همه مؤ منين ، بدون اينكه اين دعوى در بين مؤ منين اختصاص به كسى داشته باشد، حتى اختصاص به رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) هم نداشت ، پس كسانى كه با آن جناب براى مباهله آمدند، فضيلتى و مزيتى بر ساير مؤ منين نداشتند، بله تنها اين فرق را داشتند كه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) ايشان را به عنوان نمونه اى از مردان و زنان و كودكان مؤ منين همراه آورد، چون آيه فرموده بود از هر طايفه نمونه اى بياورد، علاوه بر اينكه آيه شريفه سخن از دعوت دارد نه از ادعا، و همراهان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به فرضى كه در دعوت شركت داشته باشند، در ادعا كه شغل خاص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است شركت نداشتند، در حالى كه شما در چند سطر قبل گفتيد: (پس هركس با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بوده يعنى على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) در دعوى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و در دعوتش شريك بودند).
در قضيه مباهله ، رسول خدا (ص ) اهل بيت خود را به عنوان نمونه هائى از مؤ منين همراهنبرد بلكه به عنوان شركاء خود در دعوت همراه برد
در پاسخ مى گوئيم : اگر آوردن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نامبردگان را به عنوان نمونه اى از مردان و زنان و كودكان مؤ منين مى بود، لازم بود حداقل دو نفر مرد و سه زن و سه فرزند همراه خود مى آورد تا فرمان : (انفسنا و نسائنا و ابنائنا) را امتثال كرده باشد، پس اگر از مردان تنها على (عليه السلام ) و از زنان تنها فاطمه سلام اللّه عليها و از فرزندان تنها حسنين (عليهم السلام ) را آورد، براى اين بود كه آوردن همين ها مصحح صدق امتثال بوده ، به اين معنا كه غير از نامبردگان كسى كه شركت دادنش امتثال امر خدا باشد نيافته .
و شما خواننده اگر در متن داستان دقت كنى خواهى ديد كه وفد نجران براى اين از نجران به مدينه آمدند كه در امر عيسى بن مريم با شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، معارضه و بحث و محاجه كنند، چون آن جناب ادعاى رسالت كرده بود و دعوت رسالت مستند به وحى قائم به آن جناب بود و اما پيروان و مؤ منين به وى دخالتى در اين ادعا نداشتند و مسيحيان نجران كار به كار آنان نداشتند، و مشتاق ديدار آنان نبودند تا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) چند نفر را به عنوان نمونه به ايشان نشان بدهد، آيه شريفه هم كه مى فرمايد: (فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم )، خطاب را متوجه شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى كند، و همچنين در چند آيه قبل از اين كه مى فرمايد:
(فان حاجوك فقل اسلمت وجهى لله و من اتبعن ...).
از اينجا روشن مى گردد كه آوردن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) حضرات نامبرده را با خود عنوان آوردن نمونه اى از مؤ منين را نداشته ، چون مؤ منين بدان جهت كه مؤ من بودند سهمى و
نصيبى از اين محاجه و مباهله نداشتند تا در معرض لعنت و عذاب (البته اگر دروغگو باشند) قرار بگيرند، پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آن چند نفر را كه با خود آورد، از جهت صرف داشتن ايمان نبود بلكه از اين جهت بود كه آن جناب يك طرف محاجه و ادعاى دو طرفه بود و بايد خودش را در معرض بلاى احتمالى (در صورت دروغگو بودن ) قرار بدهد. و اگر دعوى آنطور كه قائم به شخص آن جناب بود به همراهانش قائم نبود، هيچ وجهى براى شركت دادن آنان به نظر نمى رسيد، اگر به فرض محال در دعويش ‍ دروغگو و مستحق عذاب باشد، زن و بچه و دامادش چه گناهى دارند، پس اگر نامبردگان را شركت داد از اين جهت بوده كه دعويش ‍ قائم به خودش و به همين چند نفر يعنى دو فرزند و يك زن و يك مرد بوده ، نه اينكه اين چند نفر نمونه اى از همه پيروان مومنش ‍ باشند، پس اينكه ما در سابق گفتيم هم دعوتش قائم به خودش و اين چند تن بوده و هم دعويش ، درست گفتيم .
جواب به يك اشكال ديگر بر اينكه همراهى بارسول خدا (ص ) در مباهله ، فضيلت و منقبت است
از سوى ديگر نصارا هم كه به قصد آن جناب به مدينه آمدند صرفا به خاطر اين نبوده كه آن جناب معتقد و مدعى بوده كه عيسى بن مريم بنده خدا و فرستاده او است ، بلكه براى اين بود كه آن جناب هم خودش به اين اعتقاد معتقد بوده و هم نصارا را بدان دعوت مى كرده ، پس علت عمده حركت نصارا از نجران به مدينه دعوى آن جناب نبوده ، بلكه دعوت وى به حضورشان براى احتجاج بوده ، پس حضور خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، و حضور نامبردگانى كه با خود براى مباهله آورد، به خاطر دعوى و دعوت بود، پس ثابت شد كه نامبردگان نيز شركاى آن جناب در دعوت دينى بودند، همانطور كه شركايش در دعوى مباهله بودند.
حال اگر بگوئى : گيرم كه آمدن نامبردگان به خاطر اين بوده كه ايشان از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بودند و اين صفت منحصر در ايشان بوده و هيچيك از مؤ منين اين خصيصه را نداشته اند، ليكن ظاهر امر - البته ظاهر از حيث عادت جارى - اين است كه وقتى آدمى عزيز و پاره جگر خود (اعم از زن و مرد و فرزند) را در معرض خطر و هلاكت قرار مى دهد، همين عملش دليل بر اين است كه وى اطمينان دارد به اينكه خطرى عزيزانش را تهديد نمى كند و به سلامت و عافيت و مصونيت آنان اعتماد دارد، پس شركت دادن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عزيزان و پاره هاى جگر خود را در مباهله بيش از اين معنا را نمى رساند، نه دلالتى بر شركت آنان در دعوت دارد و نه دلالتى بر منقبت و فضيلتشان ، آيه شريفه و عمل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) اصلا ساكت از اين جهت است .
در پاسخ مى گوئيم بله ، صدر آيه بر بيش از آنچه تو گفتى دلالت ندارد و به قول تو تنها اين معنا را مى رساند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به صدق دعوى خود ايمان ، و در نتيجه به
سلامتى و عافيت پاره هاى جگرش اطمينان داشته و ليكن توجه فرمودى كه ذيل آيه يعنى جمله : (على الكاذبين ) دلالت دارد بر اينكه در يكى از دو طرف مباهله و محاجه دروغگويانى هستند و قطعا بايد بوده باشند و اين تمام نمى شود مگر به اينكه در هر يك از دو طرف جماعتى صاحب دعوت باشند، حال چه راستگو و چه دروغگو، پس اين جمله ثابت مى كند كسانى كه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بودند شريك با او در دعوى و دعوت بوده اند كه بيانش گذشت ، پس ثابت شد كه حاضرين در مباهله همگيشان صاحب دعوى و دعوت و شركاى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در اين معنا بوده اند.
تبليغ و دعوت ، عين نبوت و بعثت نيست و لازمه شركت در دعوى و دعوت پيامبر (ص )شريك بودن در نبوت آن جناب نيست
حال اگر بگوئى لازمه اينكه گفتى : (حاضرين با آن جناب ، شركاى در دعوى و دعوت آن جناب بوده اند) اين است كه در نبوت هم شريك آن جناب باشند.
در پاسخ مى گوئيم : خير چنين لازمه اى وجود ندارد و ما در سابق يعنى در تفسير آيه (213)، از سوره بقره در جلد دوم عربى اين كتاب ، بحثى پيرامون مسائل نبوت گذرانديم و در آنجا گفتيم كه تبليغ و دعوت عين نبوت و بعثت نيست ، هر چند از شؤ ون و لوازم آن ، و از مناصب و مقامات الهيه اى است كه شخص نبى متقلد آن مى شود و به همين جهت منافات ندارد كه اين منصب به امرى و فرمانى جداگانه به غير شخص نبى نيز داده شود، همچنانكه در سابق يعنى در تفسير آيه : (124) از سوره بقره در جلد اول عربى اين كتاب آنجا كه بحثى پيرامون مساءله امامت داشتيم خاطرنشان كرديم : كه مساءله دعوت و تبليغ عين امامت هم نيست هر چند كه به وجهى از لوازم آن هست .


ان هذا لهو القصص الحق و ما من اله الا اللّه


كلمه (هذا) اشاره است به داستانهائى كه از عيسى (عليه السلام ) گذشت و اساس آيه بر قصر قلب است و معنايش اين است كه تنها اين مطالبى كه ما درباره عيسى (عليه السلام ) گفتيم حق است ، نه آنچه نصارا درباره آن جناب ادعا مى كند.
و اينكه حرف (ان ) و حرف (لام ) و ضمير منفصل (هو) را در آيه آورده ، براى اين بوده كه مطلب را بطور كامل تاكيد و در نتيجه رسول گراميش را دلگرم و در اقدام به امر مباهله تشجيع كند تا با ايمان كامل و يقين و بصيرت و وثوق به وحيى كه خداى تعالى بر او نازل فرموده اقدام نمايد و به دنبال اين تاكيد براى بار دوم با ذكر حقيقت از راه ذكر لازمه آن ، مطلب را تاكيد نموده و فرمود: (و ما من اله الا اللّه )، چون مفاد اين جمله لازمه حق بودن داستانهاى مذكور است ، (و داستانهاى مذكور در صورتى كه حق باشد، بزرگترين دليل بر يكتائى معبود و توحيد ربوبيت (مترجم )).


و ان اللّه لهو العزيز الحكيم ...


اين جمله عطف است بر اول آيه و با تاكيد شديدى كه دارد، دلگرمى ديگرى و تشجيع ديگرى است نسبت به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد: خداوند از نصرت حق و تاءييد آن عاجز نيست و از اين كار نه غافل مى ماند و نه با سرگرمى به كار ديگران را مهمل مى گذارد و نه از آن بى خبر مى شود، براى اينكه او عزيز است ، (و كسى كه عزت مطلقه دارد از آنچه اراده كند عاجز نمى شود) و هم حكيم است (و كسى كه حكمت مطلقه دارد نه دچار جهل مى شود و نه در چيزى اهمال مى ورزد)، پس چنين خداى عزيز و حكيمى معبود حق است ، نه آن خدايان كه اوهام دشمنان حق براى خود تراشيده اند.
از همين جا روشن مى شود كه چرا اين دو نام از ميان همه اسماى خداى تعالى در اين آيه آمد و اينكه زمينه گفتار در اين آيه زمينه قصر قلب و يا قصر افراد است كه معناى اين دو اصطلاح در ساير مجلدات فارسى اين تفسير گذشت .


فان اللّه عليم بالمفسدين


از آنجائى كه غرض از محاجه و همچنين غرض از مباهله به حسب حقيقت اظهار حق بود، قهرا تصور معقول نمى رفت كه كسى كه به دنبال همين غرض است از راه آن منحرف شود، پس اين مسيحيان نجران اگر با اين مباهله بخواهند حق را اظهار كنند و مى دانند كه خداى تعالى ولى حق است و حاضر نيست حق از بين برود و ضعيف گردد، قهرا از حق روى نمى گردانند و اگر ديديم از حق روى گرداندند، بايد بفهميم كه منظورشان از محاجه و مباهله ظهور حق نبوده ، بلكه منظورشان اين است كه به حسب ظاهر غلبه كنند و دين خود و وضع حاضر و سنت هاى ديرينه خود را حفظ نمايند، سنت هائى كه بر پيروى آن عادت كرده اند، پس منظورشان همان هوا و هوس هائى است كه به زندگيشان شكل داده ، نه زندگى صالحه اى كه با حق و با سعادت واقعيشان انطباق دارد، پس اگر حق را نپذيرفتند بايد فهميد كه در پى اصلاح نيستند بلكه مى خواهند با به تباه كشيدن زندگى سعادتمندانه ، دنيا را به فساد بكشانند، پس علت اعراضشان اين است كه مفسدند.
از اينجا روشن مى شود كه در جمله جزاء سبب جاى مسبب ، يعنى (افساد) جاى (علت افساد) نشسته و آن علت اين است كه نمى خواهند حق ظاهر گردد و اين جزاء متضمن وصف علم است ، چون مى فرمايد: (فان اللّه عليم )، آنگاه با آوردن كلمه : (ان ) جمله را تاكيد مى كند تا بفهماند اين صفت مفسده گرى در دلهايشان هست و در قلوبشان ريشه كرده و با فهماندن اين نكته اشاره مى كند به اينكه مسيحيان ياد شده به زودى از پذيرش مباهله طفره
مى روند و به هيچ وجه آن را قبول نمى كنند و اتفاقا همينطور شد كه اشاره فرموده بود و مسيحيان با عمل خود اين اشعار آيه را تصديق كردند.
بحث روايتى (رواياتى درباره : محاجه پيامبر (ص ) با نصاراى نجران و داستان مباهله وانطباق آيه مباهله با اهل بيت رسول اللّه (ص )...)
در تفسير قمى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: نصاراى نجران وقتى براى وفد و شرفيابى حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) حركت مى كردند، سه نفر از بزرگانشان به نام اهتم و عاقب و سيد با آنان همراهى نمودند، در مدينه وقتى موقع نمازشان رسيد، ناقوس نواخته به نماز ايستادند، اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشتند: يا رسول اللّه اين مسجد تو است ، مسجد اسلام است ، چرا بايد در اينجا ناقوس بنوازند؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: كارى به كارشان نداشته باشيد، بعد از آنكه از نمازشان فارغ شدند، به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نزديك شده ، پرسيدند: مردم را به چه دينى دعوت مى كنى ؟ فرمود: به شهادت دادن به اينكه جز اللّه معبودى نيست و اينكه من فرستاده خدايم و اينكه عيسى (عليه السلام ) بنده اى است مخلوق كه مى خورد و مى نوشيد و سخن مى گفت پرسيدند: اگر مخلوق و بنده بود پدرش كه بود؟، در اينجا به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) وحى شد كه به ايشان بگو: شما درباره آدم چه مى گوئيد؟ آيا بنده اى مخلوق بود، مى خورد و مى نوشيد و سخن مى گفت و عمل زناشوئى انجام مى داد يا نه ؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) همين سوالات را از ايشان كرد، جواب دادند: بله بنده اى مخلوق بود و كارهائى كه برشمردى مى كرد، فرمود: اگر بنده بود و مخلوق پدرش كه بود؟ مسيحيان مبهوت و مغلوب شدند و خداى تعالى اين آيه را فرستاد:
(ان مثل عيسى عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب ...) و نيز اين آيه را كه فرمود: (فمن حاجك فيه من بعد ماجاءك من العلم - تا جمله - فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين ). رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به ايشان فرمود: پس با من مباهله كنيد، اگر من صادق بودم لعنت خدا بر شما نازل شود و اگر كاذب باشم لعنتش بر من نازل شود، مسيحيان گفتند: با ما از در انصاف درآمدى ، قرار گذاشتند همين كار را بكنند، وقتى به منزل خود برگشتند، رؤ سا و بزرگانشان مشورت كردند و گفتند: اگر خودش با امتش به مباهله بيايند، مباهله مى كنيم چون مى فهميم كه او پيغمبر نيست و اگر خودش با اقرباءش به مباهله بيايد مباهله نمى كنيم ، چون هيچكس عليه زن و بچه خود اقدامى نمى كند، مگر آنكه ايمان و يقين داشته باشد كه خطرى در بين نيست و در اين صورت او در دعويش صادق است ، فردا صبح به طرف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روانه شدند،
ديدند كه تنها رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و على بن ابى طالب و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام ) براى مباهله آمده اند، نصارا از اشخاص پرسيدند: اينان چه كسانى هستند؟ گفتند: اين مرد پسر عم و وصى و داماد او است و اين دخترش فاطمه سلام اللّه عليها است و اين دو كودك ، دو فرزندانش حسن و حسين (عليهماالسلام ) هستند، نصارا سخت دچار وحشت شدند و به رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) عرضه داشتند: ما حاضريم تو را راضى كنيم ، ما را از مباهله معاف بدار، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با ايشان به جزيه مصالحه كرد و نصارا به ديار خود برگشتند.
و در عيون به سند خود از ريان بن صلت از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت كرده كه در گفتگويش با ماءمون و علما در فرق بين عترت و امت و فضيلت عترت بر امت آمده : كه علماى حاضر در جلسه پرسيدند: آيا خداى تعالى كلمه (اصطفاء) را در كتاب خود تفسير كرده ؟ فرمود: ظاهر اين كلمه را در دوازده جا تفسير كرده ، غير باطن آن و در آن حديث فرمود: اما سوم در آنجا است كه طاهرين از خلق خود را از ديگران متمايز ساخته و رسول خود را دستور مى دهد كه با عترتش به درگاه خدا ابتهال نموده ، با نصارا مباهله كند و فرموده : (فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ))، علماى حاضر گفتند منظور از كلمه (انفسنا) خود آن جناب است ، فرمود، اشتباه كرده ايد، منظورش على بن ابيطالب سلام اللّه عليها است ، يكى از ادله اين معنا كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است كه درباره قبيله بنى وليعه فرمود: بنى وليعه دست از خلاف كاريش بردارد و گرنه مردى را به سركوبشان مى فرستم كه چون نفس من است و منظورش على بن ابيطالب صلوات اللّه عليه بود و منظور از كلمه (ابناء) حسن و حسين (عليهماالسلام ) و منظور از كلمه (نساء) فاطمه سلام اللّه عليها است و اين خصوصيت و امتيازى است كه احدى از امت مقدم بر ايشان نيست و فضيلتى است كه احدى از بشر در اين فضيلت و شرف به ايشان نمى رسد و احدى از خلق از ايشان در آن فضيلت سبقت نمى گيرند، براى اينكه در اين كلام خود على سلام اللّه عليها را نفس خود خوانده (تا آخر حديث ).
گفتگوى امام كاظم (ع ) و رشيد درباره (ذرّيه ) 
و از همان كتاب نقل شده كه به سند خود از موسى بن جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در گفتگويش با رشيد آمده كه رشيد به آن جناب عرضه داشت : چگونه مى گوئيد ما ذريه رسول خدائيم ؟ با اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پسر نداشت ؟ و ذريه و نسل هر انسانى از
فرزند پسرش باقى مى ماند، نه فرزند دختر و شما فرزندان دختريد، پس ذريه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نيستيد، موسى بن جعفر (عليه السلام ) فرموده من پيش خود فكر كردم مصلحت در اين است كه به او بگويم تو را بحث قرابت و بحق قبر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و بحق رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كه در اين قبر است سوگند مى دهم مرا از پاسخ دادن به اين سؤ ال معاف بدار و همين كار را كردم ، رشيد رو كرد به من (و ساير ساداتى كه در مسجد اطراف من بودند، و گفت : اى فرزندان على سلام اللّه عليها و تو اى موسى (عليه السلام ) كه رئيس اينانى ، و بطورى كه به من رسيده امام زمانشان هستى ، بايد دليل خود را بگوئيد و به هيچ وجه تو (موسى ) را از پاسخ دادن به هر سؤ الى كه مى كنم معاف نمى دارم يكى يكى سوالات مرا با دليلى از قرآن پاسخ مى دهى ، چون شما فرزندان على (عليه السلام ) ادعا داريد كه از كتاب خدا هيچ چيزى بر شما پوشيده نيست ، نه يك الف و نه يك واو، و هر چه در قرآن هست تاءويلش نزد شما است و است دلال مى كنيد به اين كلام خداى عزوجل كه فرموده (ما فرطنا فى الكتاب من شى ء) و خود را از نظريه تمامى علما و قياس هاى ايشان بى نياز مى دانيد.
در پاسخش گفتم : حالا اجازه مى دهى جواب بدهم ؟ گفت : بياور آنچه دارى ، گفتم : اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم : (و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هرون و كذلك نجزى المحسنين و ذكريا و يحيى و عيسى و الياس )، حال اى هارون (امير المؤ منين !) بگو ببينم پدر عيسى (عليه السلام ) كه بود؟ گفت عيسى (عليه السلام ) پدر نداشت ، گفتم : قرآن كريم عيسى (عليه السلام ) را با اينكه پدر نداشت از طريق مادرش مريم ملحق به ذرارى انبيا كرده ، ما هم همينطور خداى تعالى ما را از طريق مادرمان فاطمه سلام اللّه عليه ملحق به ذرارى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كرده ، (اى امير المؤ منين !) آيا اين دليل بس است يا زيادتر بياورم گفت : بياور آنچه دارى ، گفتم : كلام خداى عزوجل است كه مى فرمايد: (فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم ، فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ، ثم نبتهل فنجعل لعنت اللّه على الكافرين )، و احدى ادعا نكرده كه در داستان مباهله با نصارا با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) داخل در كساء شده باشد، الا على بن ابيطالب و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام )، پس تاءويل اين كلام خداى تعالى (ابنائنا) حسن و حسين (عليهماالسلام ) است و (نسائنا) فاطمه (عليهاالسلام ) و (انفسنا) على بن ابيطالب (عليه السلام ) است .
پاسخ امام رضا (ع ) از سؤ ال ماءمون عباسى 
و در سؤ الهاى مامون از حضرت رضا (عليه السلام ) آمده كه مامون از آن جناب پرسيد: چه دليلى هست بر خلافت جدت على بن ابيطالب عليه السلام )؟ فرمود: آيه (انفسنا)، مامون گفت : بلى اگر نبود (نسائنا)، فرمود: بله اگر نبود (ابنائنا).
مؤ لف قدس سره : اينكه امام در پاسخ او فرمود: (انفسنا) منظورش اين بود كه خداى تعالى در اين كلمه نفس على (عليه السلام ) را مانند نفس پيامبرش دانسته ، و اما اشكالى كه مامون كرد و گفت : (بلى اگر نبود (نسائنا)، منظورش اين بوده كه كلمه (نسائنا) در آيه دليل بر اين است كه منظور از (انفس ) مردان است ، چون در مقابل كلمه (نساء) كلمه (رجال ) قرار مى گيرد و لذا كلمه (انفس ) بايد به معناى رجال باشد (و معناى آيه تا اينجا اين است كه بيائيد تا مردان و زنان خود را بخوانيم )، پس ديگر كلمه (انفسنا) دليل بر فضيلت نمى شود و اينكه امام در پاسخ از اشكالش فرمود: بلى اگر نبود (ابنائنا) منظورش اين بوده كه وجود كلمه (ابنائنا) در آيه بر خلاف مقصد تو دلالت مى كند، براى اينكه اگر مراد از كلمه (انفس ) مردان بود، شامل حسن و حسين (عليهماالسلام ) و همه پسران هم مى شد، ديگر حاجتى نبود كه كلمه (ابنائنا) را بياورد، پس آوردن اين كلمه دليل بر اين است كه منظور از كلمه (انفس ) هم رجال نيست .
و در تفسير عياشى به سند خود از حريز از امام صادق (عليه السلام ) است روايت كرده كه فرمود: اشخاصى از امير المؤ منين (عليه السلام ) از فضائلش پرسيدند حضرت شمه اى از فضائل خود را برشمرد، سؤ ال كنندگان تقاضا كردند كه باز بشمار، فرمود: دو نفر از احبار و كشيش هاى نصارا نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمدند و درباره عيسى (عليه السلام ) با آن جناب صحبت كردند، خداى عزوجل اين آيه را نازل كرد: (ان مثل عيسى عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب ...)، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به خانه آمد و دست على (عليه السلام ) (و شايد صحيح دست من بوده و به غلط نام مقدس على (عليه السلام ) ضبط شده باشد)، و حسن و حسين و فاطمه (عليهماالسلام ) را گرفت و بيرون آمد، در حالى كه دست به آسمان بلند كرده بود و انگشتانش را باز نموده ، نصارا را دعوت به مباهله كرد، مى گويد در اينجا امام صادق (عليه السلام ) فرمود: حضرت ابو جعفر امام باقر (عليه السلام ) مى فرمود مباهله همين است كه انگشتان دست را باز و مشبك نموده به آسمان بلند كند و به هر حال وقتى آن دو حبر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را ديدند كه اينطور براى مباهله مى آيد، يكى از آن دو حبر، به ديگرى گفت : به خدا سوگند اگر
اين مرد پيغمبر خدا باشد همه ما (نصارا) هلاك خواهيم شد و اگر پيغمبر نباشد قوم و اهل خودش او را از بين مى برند و از مباهله كردن خوددارى نموده برگشتند.
مضمون روايات شيعه در خصوص همراهان پيامبر(ص ) در مباهله 
مؤ لف قدس سره : و اين معنا و يا قريب به آن در روايات ديگر از طرق شيعه نقل شده ، و در همه آنها آمده كسانى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، آنان را براى مباهله آورد، على و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام ) بودند و شيخ آن روايات را در كتاب امالى به سند خود از عامر بن سعد از پدرش و نيز به سند خود از عبد الرحمان بن كثير از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده و نيز به سند خود از سالم بن ابى الجعد و او بدون ذكر بقيه سند از ابى ذر رضوان اللّه عليه و باز به سند خود از ربيعة بن ناجد از على (عليه السلام ) نقل كرده ، و مرحوم شيخ مفيد آن را در كتاب اختصاص به سند خود از محمد بن زبرقان از موسى بن جعفر (عليه السلام )، و نيز از محمد بن منكدر از پدرش از جدش روايت كرده ، و عياشى آن را در كتاب خودش از محمد بن سعيد اردنى از موسى بن محمد بن الرضا از برادرش ، و نيز از ابى جعفر احول از امام صادق (عليه السلام ) و نيز در همان كتاب در روايتى ديگر از احول از آن جناب و نيز از منذر از على (عليه السلام )، و باز در آن كتاب به سند خود از عامر بن سعد نقل كرده ، فرات بن ابراهيم هم در تفسير خود با ذكر سند كامل از امام ابى جعفر (عليه السلام )، و از ابى رافع و شعبى و على (عليه السلام ) و از شهر بن حوشب نقل كرده و صاحب روضه الواعظين و صاحب اعلام الورى و صاحب خرائج و ديگران آن را روايت كرده اند.
و در تفسير ثعلبى از مجاهد و كلبى آمده : رسول خدا وقتى نصارا را دعوت به مباهله كرد گفتند: فعلا برمى گرديم و پيرامون اين پيشنهاد مشورت مى كنيم ، وقتى با هم خلوت
كردند به عاقب - كه از صاحب رايان ايشان بودند - گفتند: اى عبد المسيح تو چه صلاح مى دانى ؟ او گفت : به خدا سوگند اى گروه نصارا شما خوب مى دانيد كه محمد (صلى اللّه عليه و آله ) نبيى است مرسل ، و اين پيشنهادى كه او كرده ، درباره حضرت مسيح حق را از باطل جدا كرده و به خدا سوگند هيچ قومى با پيغمبرى مباهله نكرده كه بعد از مباهله ديرى پائيده باشد، بزرگسالان زنده مانده و خردسالانشان به رشد رسيده باشند و شما هم اگر دست به چنين كارى بزنيد، بطور قطع همه ما هلاك مى شويم ، اگر جز به حفظ دينى كه با آن انس گرفته ايد رضا نمى دهيد و مى خواهيد وضع موجود خود را هر چه هست حفظ كنيد، پس با او قرارى ببنديد و به ديار خود برگرديد.
نصارا به سوى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روانه شدند، از آن سو هم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) حسين (عليه السلام ) را در آغوش و دست حسن (عليه السلام ) را در دست گرفته ، فاطمه سلام اللّه عليه دنبالش و على (عليه السلام ) به دنبال فاطمه سلام اللّه عليها به راه افتادند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: هر گاه من دعائى كردم شما آمين بگوئيد، اسقف نجران وقتى آن جناب و همراهانش را بديد، به مردم خود گفت : اى گروه نصارا من به يقين چهره هائى مى بينم كه اگر از خدا درخواست كنند كوهى را از جاى بكند مى كند، زنهار كه مباهله مكنيد و گرنه هلاك مى شويد و تا روز قيامت حتى يك نفر نصرانى روى زمين نمى ماند، (و چون اين دو گروه به هم رسيدند) مسيحيان گفتند: اى اباالقاسم ما مشورت كرديم و صلاح خود را در اين ديديم كه با تو مباهله نكنيم و شما را به دين خودتان و خود را به دين خود واگذاريم ، فرمود: حال كه از مباهله امتناع داريد، پس اسلام را بپذيريد تا به نفع شما باشد آنچه به نفع مسلمين است ، و به ضررتان باشد هر چه به ضرر ايشان است ، مسيحيان اين پيشنهاد را هم نپذيرفتند، فرمود: پس من ناگزير با شما مى جنگم ، عرضه داشتند ما طاقت جنگيدن با عرب را نداريم ولى حاضريم با تو مصالحه كنيم بر اينكه با ما نجنگى و ما را تهديد نكنى و از دينمان برنگردانى و ما در مقابل ، همه ساله دو هزار طاقه پارچه ، هزار طاقه در ماه صفر و هزار طاقه در ماه رجب ، و سى عدد زره عاديه آهنى (درعهاى قديمى ) بپردازيم ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هم با ايشان بهمين مصالحه كرد.
و آنگاه فرمود: به آن خدائى كه جانم به دست او است هلاكت تا بالاى سر اهل نجران آويزان شده بود و اگر مباهله مى كردند بصورت ميمون و خوك مسخ مى شدند و بيابان در زير پايشان شعله ور گشته ، در آخر خداى تعالى نجران و اهلش را منقرض مى كرد، حتى مرغان بالاى درختهايشان را مى سوزاند و اما بقيه نصاراى دنيا يك سال طول نمى كشيد كه همه هلاك مى شدند و در روى زمين حتى يك نصرانى باقى نمى ماند.
مؤ لف قدس سره : قريب به اين معنا در كتاب مغازى از ابن اسحاق آمده ، و قريب به همين روايت را مالكى هم در كتاب (فصول المهمه ) از مفسرين نقل كرده ، حموى هم قريب به آن را از ابن جريح روايت نموده است .
و اينكه در روايت آمده بود: (در صفر) منظور محرم است كه اول سال عربى است و عرب در دوره جاهليت محرم را صفر اول و صفر را صفر دوم مى ناميدند و رسمشان اين بود كه اگر صفر اول يعنى محرم الحرام جنگى پيش مى آمد، از آنجائى كه هم در جاهليت و هم در اسلام جنگ در ماه هاى حرام ممنوع بود، حرمت صفر اول را در آن سال به صفر دوم مى دادند تا بتوانند در صفر اول كه همان محرم الحرام است به جنگ بپردازند و اين انتقال حرمت از ماهى به ماه ديگر را نسى ء مى ناميدند ولى اسلام از اين انتقال جلوگيرى نموده ، همچنان صفر اول (محرم الحرام ) را حرام دانسته ، نامش را (شهر اللّه ) المحرم ناميد و به تدريج به منظور سهولت تلفظ كلمه شهر اللّه را از نام آن برداشته ، محرمش خواندند.
روايتى از صحاح اهل سنت در مناقب اميرالمؤ منين (ع ) 
و در صحيح مسلم از عامر بن سعد بن ابى وقاص ، از پدرش سعد روايت كرده كه گفت : معاويه بن ابى سفيان (عليه لعائن اللّه ) به سعد دستور داده بود: به ابو تراب على بن ابيطالب (عليه السلام ) ناسزا بگويد و او امتناع مى ورزيد، روزى معاويه از او پرسيد: چه چيز تو را از دشنام به على باز مى دارد؟ گفت : من تا چندى كه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) سه تا جمله را به ياد دارم ، على بن ابيطالب را دشنام نخواهم داد، سه تا كلمه است كه اگر يكى از آنها را درباره من گفته بود از هر نعمت گرانبها محبوب ترش مى داشتم ، اول اينكه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در روزى كه به بعضى از جنگ هايش مى رفت و على (عليه السلام ) را جانشين خود در مدينه كرده بود و على (عليه السلام ) (به خاطر پاره اى زخم زبانهاى دشمنان ) عرضه داشت : مرا در ميان زنان و كودكان جانشين كردى ؟ شنيدم كه فرمود: آيا راضى نمى شوى به اينكه نسبت به من به منزله هارون باشى نسبت به موسى (عليه السلام )؟ با اين تفاوت كه بعد از من ديگر هيچ پيغمبرى نيايد و نبوتى نخواهد بود.
دومش اينكه در روز جنگ خيبر شنيدم مى فرمود: (به زودى رايت و پرچم جنگ را
به دست مردى مى دهم كه خدا و رسولش را دوست مى دارد و خدا و رسول او نيز او را دوست مى دارند، فردا همه گردن كشيديم تا شايد آن شخص ما باشيم ولى به هيچ يك از ما نداد و فرمود: على را برايم صدا بزنيد، رفتند على (عليه السلام ) را در حالى كه درد چشم داشت آوردند، پس آب دهان در چشمهايش انداخت و رايت جنگ را به دستش سپرد و خداى تعالى قلعه خيبر را به دست او فتح كرد، سوم اينكه وقتى آيه : (قل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل ...) نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) على و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام ) را احضار نموده ، آنگاه فرمود: (بار الها اينهايند اهل بيت من ).
مؤ لف قدس سره : اين روايت را ترمذى هم در صحيح خود آورده ، ابو المويد موفق بن احمد هم آن را در كتاب فضائل على (عليه السلام ) آورده و ابو نعيم هم آن را در كتاب (الحليه ) از عامر بن سعد از پدرش روايت كرده ، و نيز حموينى آن را در كتاب خود (فرائد السمطين ) آورده است .
دو روايت از (حيلة الاوليا) ابو نعيم اصفهانى 
و در حليه الاولياء تاليف ابى نعيم آمده كه وى به سند خود از عامر بن ابى وقاص از پدرش روايت آورده كه گفت : وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) على و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام ) را نزد خود خواست ، آنگاه گفت : (بار الها اينانند اهل بيت من ).
و در همان كتاب به سند خود از شعبى از جابر روايت آورده كه گفت : عاقب و طيب نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمدند، حضرت آن دو را به اسلام دعوت كرد، عرضه داشتند: ما اسلام آورده ايم اى محمد، فرمود: دروغ مى گوئيد و اگر مايل باشيد به شما خبر مى دهم كه چه چيز نمى گذارد اسلام بياوريد، گفتند: بگو ببينيم چيست ؟ فرمود: علاقه اى است كه به صليب و به نوشيدن شراب و خوردن گوشت خوك داريد، جابر مى گويد: آنگاه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آن دو را دعوت كرد به ملاعنه (مباهله ) آن دو نيز قبول كرده ، قرار گذاشتند كه صبح با آن جناب ديدار كنند، صبح رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دست على و حسن و حسين و فاطمه (عليهماالسلام ) را گرفت و آماده مباهله شد و كسى را به دنبال عاقب و طيب فرستاد كه منتظر شما هستم ، آن دو نصرانى حاضر به ملاعنه نشدند و به حقانيت آن جناب اقرار
نمودند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: به آن خدائى كه مرا به حق مبعوث فرموده ، اگر ملاعنه مى كردند بيابانها بر سرشان آتش مى باريد.
جابر مى گويد: درباره همين نصارا بود كه آيه : (ندع ابنائنا و ابناءكم ...) نازل شد و باز جابر گفت : منظور از (انفسنا و انفسكم ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و على (عليه السلام ) است و منظور از (ابنائنا) حسن و حسين و منظور از (نسائنا) فاطمه سلام اللّه عليها است .
مؤ لف قدس سره : اين روايت را ابن المغازلى در كتاب مناقب به سند خود از شعبى ، از جابر آورده و نيز حموينى آن را در كتاب فرائد السمطين به سند خود از جابر نقل كرده و مالكى هم آن را در فصول المهمه بدون ذكر سند از جابر آورده .
و نيز آن را از ابى داود طيالسى از شعبه شعبى بدون ذكر سند نقل كرده ، الدر المنثور هم آن را از حاكم (كه وى حديث را صحيح دانسته ) و از ابن مردويه و از كتاب دلائل ابى نعيم از جابر روايت كرده .
سه روايت از (دارالمنثور) از جلال الدين سيوطى 
و در الدرالمنثور است كه ابو نعيم در كتاب دلائل از طريق كلبى از ابى صالح از ابن عباس نقل كرده كه گفت : واردينى از نصاراى نجران به مدينه نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمدند و آنان چهارده نفر از اشراف نصاراى نجران بودند، يكى از ايشان كه بزرگترينشان بود سيد نام داشت و يكى ديگر كه در رتبه بعد از او بود عاقب ناميده مى شد، و عاقب مردى بود كه نصاراى نجران بدون مشورت با او كارى نمى كردند، آنگاه بقيه داستان را طبق نقل گذشته ادامه داده است .
باز در تفسير الدرالمنثور است كه بيهقى در كتاب دلائل از طريق سلمه بن عبد يشوع ، از پدرش ، از جدش ، روايت كرده كه گفته است : قبل از نزول سوره نمل (طس سليمان )، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نامه اى به اهل نجران به اين مضمون نوشت : به نام اللّه كه معبود ابراهيم و اسحاق و يعقوب است ، اين نامه اى است از محمد (صلى اللّه عليه و آله ) فرستاده خدا به سوى اسقف نجران و تمام اهل نجران ، اگر اسلام بياوريد من هم اكنون ثنا و شكرگزاريم را به سويتان مى فرستيم ،

ثناى اللّه را كه معبود ابراهيم و اسحاق و يعقوب است ، اينك بعد از حمد خداى تعالى من شما را كه دچار بنده پرستى شده ايد، به سوى پرستش اللّه مى خوانم و شما را كه به ولايت و حكومت بندگان تن در داده ايد به سوى ولايت اللّه دعوت مى كنم ، حال اگر زير بار نرفتيد، بايد جزيه بپردازيد و اگر اين را هم نپذيرفتيد اعلان جنگ به شما مى دهم و السلام .
وقتى اسقف اين نامه را خواند بى تاب شد و به شدت به خود لرزيد، آنگاه به نزد مردى از اهل نجران كه نامش شرحبيل بن وداعه بود فرستاد و نامه آن جناب را به وى داد تا بخواند، بعد از آنكه شرحبيل نامه را خواند اسقف از وى پرسيد: نظرت در اين باره چيست ؟ شرحبيل گفت : تو خوب ميدانى كه خداى تعالى به ابراهيم وعده داده كه در ذريه اسماعيل هم پيغمبر برگزيند و چه اشكال دارد كه اين شخص همان پيغمبرى باشد كه خدا وعده اش داده ؟ البته من در مساءله نبوت كارشناس نيستم و در اين باره رايى ندارم ، بله اگر مشكل تو بر سر مسائل دنيا بود من كمك و ياريت مى كردم و نهايت درجه قدرتم را بكار مى گرفتم .
اسقف وقتى از اين مرد صاحب نظر چيزى فهميد به يك يك اهل نجران مراجعه نموده و با آنان مشورت كرد، آنها هم همان سخن شرحبيل را گفتند، در آخر رايشان بر اين معنا متفق شد كه همان شرحبيل بن وداعه و عبداللّه بن شرحبيل و جبار بن فيض را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بفرستند تا اطلاعاتى در مورد آن حضرت به دست آورده ، براى ايشان خبر بياورند.
اين چند نفر به نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روانه شده و سؤ الهائى كردند و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هم از ايشان سوالاتى كرد و اين تبادل سؤ ال همچنان رد و بدل مى شد، تا اينجا كه عرضه داشتند: چه مى گوئى درباره عيسى بن مريم ؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: امروز در اين باره چيزى گفتنى ندارم ، صبر كنيد و در مدينه بمانيد تا فردا صبح به شما خبر دهم كه درباره عيسى (عليه السلام ) چه مى توان گفت : خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: (ان مثل عيسى عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب ... فنجعل لعنه اللّه على الكاذبين )، واردين از نجران را بدانچه نازل شده خبر داده (و خاطرنشان ساخت كه تولد بدون پدر عيسى (عليه السلام ) مجوز آن نيست كه ما قائل به خدائى او شويم ، براى اينكه اگر او بدون پدر متولد شد آدم بدون پدر و مادر تكون يافت ولى ) نجرانيان حاضر نشدند دست از خدائى عيسى بردارند، فرداى آن روز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به طرف آنان حركت كرد، در حالى كه سراندازى به روى خود و حسن و حسين كشيده بود و فاطمه هم به دنبالش بود، تا با ايشان ملاعنه كند، در آن روز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زنان متعدد داشت ، شرحبيل به دو رفيق همراهش گفت : من دارم
احساس خطر مى كنم و چنين مى فهمم كه اگر اين مرد پيغمبر باشد و ما با او ملاعنه كنيم در روى زمين احدى از ما باقى نمى ماند و خرد و كلان ما نابود مى شوند.
پرسيدند: پس به نظر تو بايد چه كنيم ؟ گفت : من به نظرم مى رسد كه خود او را در كار خود حكم كنيم ، چون من او را مردى مى يابم كه هرگز به باطل حكم نمى كند، گفتند: اختيار با تو است ، هر چه صلاح مى دانى بكن ، شرحبيل نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شد و عرضه داشت : من پيشنهادى دارم بهتر از ملاعنه كردن با تو، پرسيد چيست ؟ عرضه داشت : اينكه امروز تا به شب و امشب را تا به صبح در صلاح كار ما بينديش ، فردا هر حكمى كه به صلاح ما بكنى نافذ و از ناحيه ما پذيرفته باشد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) (پسنديد و) برگشت و با ايشان ملاعنه نكرد و با ايشان بر اين مبنا كه جزيه بپردازند مصالحه كرد.
و در همان كتاب است كه ابن جرير از علباء بن احمر يشكرى روايت كرده كه گفت : وقتى آيه شريفه : (قل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم ...) نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرستاد تا على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) بيايند و يهود را دعوت كرد براى اينكه با آنان ملاعنه كند، جوانى از يهوديان گفت : واى بر شما مگر ديروز نبود كه با برادرانتان كه بعدا به صورت ميمون و خوك مسخ شدند عهد بستيد كه هرگز ملاعنه نكنيد، يهود اين تذكر را كه شنيدند، از ملاعنه منصرف گشتند.
مباهله ، مخصوص داستان نصاراى نجران نبوده ورسول اللّه (ص ) در مقام مباهله با يزيد نيز آمده بود
مؤ لف قدس سره : اين روايت مويد اين احتمال است كه ضمير در جمله : (فمن حاجك فيه ) به كلمه : (حق ) در جمله : (الحق من ربك ) برگردد، و معناى جمله چنين باشد (پس هركس كه بر سر حق با تو بگو مگو كرد به او بگو...) در نتيجه اين نظريه تاءييد مى شود كه حكم مباهله مخصوص داستان نصاراى نجران و مساءله عيسى بن مريم كه اخبار بسيار زيادى آن را حكايت نموده و بيشترش را نقل كرديم نبوده و معلوم مى شود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) تنها با اين طايفه مباهله نكرده بلكه بعد از مباهله با آنان در مقام مباهله با يهود هم بوده است .
ابن طاووس در كتاب سعد السعود گفته : من در كتاب ما نزل من القرآن فى النبى و اهل بيته نوشته محمد بن عباس بن مروان ديدم كه نوشته بود: خبر مباهله از پنجاه و يك
طريق نقل شده و بعضى از افراد را كه طريق به او منتهى مى شود از صحابه دانسته است و از جمله حسن بن على (عليهماالسلام ) و عثمان بن عفان و سعد بن ابى وقاص و بكر بن سمال و طلحه و زبير و عبد الرحمان بن عوف و عبد اللّه بن عباس و ابا رافع غلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و جابر بن عبد اللّه و براء بن عازب و انس بن مالك را شمرده .
و اين معنا در كتاب مناقب نيز از عده اى از راويان و مفسران نقل شده و همچنين در الدرالمنثور آمده است .
سخن عجيب يكى از مفسرين در مقام رد انطباق (انفس ) و (نساء) و (ابناء) در آيهمباهله با على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام )
و يكى از حرفهاى عجيبى كه مفسرى در تفسير خود زده ، سخنى است كه در تفسير آيه مورد بحث آورده و گفته است : روايات همه اتفاق دارند بر اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) براى مباهله على و فاطمه و دو فرزندان فاطمه را انتخاب كرده و كلمه : (نسائنا) را حمل بر فاطمه (عليهاالسلام ) به تنهائى و كلمه (انفسنا) را بر على (عليه السلام ) به تنهائى حمل نموده ، آنگاه گفته : (مصادر اين روايات همه و همه علماى شيعه اند و همه مى دانيم كه منظور شيعه از اين عمل چه بوده است ، بعد از جعل آن روايات تا آنجا كه توانستند كوشش كردند آن را در بين مسلمانان ترويج كنند و به حدى در اين كار موفق شدند كه حتى توانستند در بين اهل سنت هم رواجش دهند، ولى جعل كنندگان اين احاديث نتوانستند قصه جعلى خود را كه همان مضمون روايات جعلى است با آيه مباهله تطبيق دهند، براى اينكه در آيه شريفه كلمه (نسائنا) آمده و اين كلمه جمع است و هيچ عربى اين كلمه را در مورد يك زن اطلاق نمى كند، آن هم زنى كه دختر خود گوينده باشد، آن هم گوينده اى كه خود زنان متعدد دارد، عرب از كلام چنين گوينده وقتى مى گويد: زنان (ما) دخترش به ذهنشان نمى رسد و از اين بعيدتر اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از كلمه (انفسنا) كه آن نيز جمع است على (عليه السلام ) را منظور داشته باشد.
از سوى ديگر واردين از نجران زنان و فرزندان خود را همراه نياورده بودند تا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به حكم آيه شريفه ماءمور باشد بايشان بفرمايد زنان و فرزندان خود را بياوريد، پس آيه شريفه در خصوص داستان خاصى به نام مباهله با اهل نجران نازل نشده و از آيه بيش از اين استفاده نمى شود كه : خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور داده است به اينكه اگر فرضا كسى از اهل كتاب با تو بر سر مساءله عيسى مجادله كرد، او را دعوت كن به اينكه با زنان و مردان و فرزندان يك جا جمع شوند، مؤ منين هم با زن و فرزند يك جا جمع شوند و اين دو دسته با هم مباهله كنند، به اين نحو كه به درگاه خدا تضرع نموده ، از او بخواهند هر يك از دو طايفه را كه درباره عيسى (عليه السلام ) دروغ مى گويد، لعنت كند يعنى از رحمت خود دور فرمايد.
چون اينگونه درخواست ، خود دليل بر اين است كه درخواست كننده بدانچه درباره عيسى (عليه السلام ) معتقد است ايمان كامل و وثوق تمام دارد، هم چنانكه امتناع آن طرف ديگر از چنين مباهله اى - چه نصارا و چه غير آنان - دليل بر اين است كه نسبت به معتقدات خود ترديد دارند و حتى به محاجه و مباحثه اى كه مى كنند ايمان ندارند و عقائدشان متزلزل است .
چون عقيده خود را بر اساس دليل روشن به دست نياورده اند و كسى كه به خدا ايمان آورده ، چگونه راضى مى شود كه همه اين جمعيت ها را از دو طرف يعنى هم جمعيت اهل حق و هم جمعيت اهل باطل را در يك نقطه جمع كند و همه به درگاه خدا توجه نموده ، لعنت و دورى از رحمت خدا را براى طرف مقابل خود طلب كند و اين عمل ، جراءت و جسارت و است هزاء به قدرت و عظمت خدا است و بالاتر از اين جراءت چيست ؟.
آنگاه مى گويد: اما رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و مؤ منين در اينكه آنچه درباره عيسى (عليه السلام ) معتقد بودند يقين داشتند حرفى نيست ، براى اينكه در يقين شاءن همين بيان خداى تعالى كافى است كه مى فرمايد: (من بعد ما جاءك من العلم )، پس علم در اين مسائل اعتقادى ، همان يقين است و نه چيز ديگر.
و اما اينكه خداى تعالى فرموده : (ندع ابنائنا و ابناءكم ...) دو احتمال دارد كه به هيچيك از آن دو، اشكالى كه به شيعه وارد است ، وارد نمى شود.
اول اينكه : بخواهد بفرمايد هر يك از دو طرف زنان و فرزندان طرف مقابل را نفرين كنند، مثلا ما مسلمانان زنان و فرزندان شما مسيحيان را نفرين كنيم و شما مسيحيان زنان و فرزندان ما را نفرين كنيد.
دوم اينكه : هر طايفه اى زنان و فرزندان خود را نفرين كند، ما مسلمانان زنان و فرزندان خود را و شما مسيحيان زنان و فرزندان خود را نفرين كنيد.
و همانطور كه گفتيم هيچ اشكالى به اين دو وجه وارد نيست ، اشكال هر چه هست به نظريه شيعه است كه شاءن نزول آيه و مراد از (انفس ) و (نساء) و (ابناء) را عده اى خاص مى داند.
كلام مبتنى بر تعصب كلامى بى پايه و باطل است 
مؤ لف قدس سره : و اين گفتار - كه خيال مى كنم خواننده باور نكند كه كلام مردى دانشمند است و ما را متهم كند به اينكه نسبت ناروا به مفسر مزبور داده ايم - كلامى است بى پايه و ساقط و اگر آن را نقل كرديم براى آن بود كه خوانندگان متوجه شوند به اينكه
تعصب ورزى ، كار يك دانشمند را در نفهمى به كجا مى كشاند و تا چه حد فهم او را ساقط و نظريه اش را سطحى و عوامانه مى سازد، تا آنجا كه به دست خودش آنچه بنا كرده خراب و آنچه خراب كرده بنا مى كند و باكى هم ندارد، براى اينكه خير و شر را تشخيص ‍ نمى دهد، تا كسى شر را نشناسد چگونه از آن اجتناب مى كند؟.
و ما پيرامون گفتاروى در دو مقام بحث مى كنيم : اول اينكه آيا آيه مباهله هيچ دلالتى بر فضيلت على (عليه السلام ) دارد يا نه ؟ كه اين بحثى است كلامى و خارج از غرضى كه اين كتاب درباره آن تاليف شده ، يعنى غرض تفسيرى كه عبارت است از دقت در معانى آيات قرآنى .
مقام دوم ، بحث پيرامون سخنان مفسر نامبرده ، البته از اين جهت كه با مدلول آيه مباهله و روايات داستان نصاراى نجران ارتباط دارد و گرنه ما آنقدر بيكار نيستيم كه پيرامون هر سخنى و درستى و نادرستى آن بحث كنيم ، ليكن چون با غرض كتاب ما ارتباط دارد، مورد بحثش قرار مى دهيم .
خواننده محترم توجه كرد كه آيه شريفه چه دلالتى دارد و روايات بسيارى هم كه نقل شد با دلالت آيه مطابقت دارد، دقت در اين دو فراز، فساد گفتار اين مفسر را كه اصلا معلوم نيست چه مى خواهد بگويد از وجوه متعددى روشن مى سازد، اينك تفصيل آن ، از نظر خوانندگان مى گذرد.
بررسى و رد گفته هاى تعصب آميز و مغرضانه آن مفسر 
1 - اينكه گفت : (مصادر رواياتى كه آيه مباهله را ناظر به اشخاص معين مى داند، كتب شيعه است - تا آنجا كه گفته - و تا توانستند در ترويج اين روايات كوشيدند بطورى كه در بسيارى از اهل سنت نيز رائج گرديد، با اينكه قبلا گفته بود روايات متفق است در اينكه آيه در شاءن على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) نازل شده ) و ما نفهميديم منظورش از اين سخن كدام روايات است ؟ آيا مرادش ‍ همين رواياتى است كه محدثين اجماع دارند بر نقل و عدم طرح آن ؟ رواياتى كه يكى دو تا و سه تا نيست تا بگويد اهل حديث توطئه كرده اند بر جعل آن ، رواياتى كه صاحبان جوامع حديث آن را در جوامع خود آورده اند و اگر به خود جراءت داده شيعه را متهم به جعل آنها كند، آيا مى تواند صحيح مسلم و ترمذى و كتب تاريخ را هم جعلى بداند؟.
رواياتى كه همه مفسرين بر نقل آن در تفاسير خود اتفاق دارند، بدون اينكه در آن اعتراض كرده و يا در صحت سند آنها ترديدى نموده باشند و اگر بگويد مفسرين تخصصى در تشخيص حديث ندارند، بسيارى از مفسرين خود اهل حديث هم بوده اند، مانند: طبرى و ابى الفداء بن كثير و سيوطى و امثال ايشان سؤ ال ديگرى كه از او داريم اين است كه منظورش از
شيعيانى كه مصادر اين رواياتند چه كسانى هستند؟ آيا صحابه اى است كه سلسله سند اين روايات به آنان منتهى مى شود؟ از قبيل سعد بن ابى وقاص و جابر بن عبد اللّه و عبد اللّه بن عباس و ساير صحابه و يا تابعينى كه تمسكشان به اين روايات ثابت شده ، از قبيل ابى صالح و كلبى و سدى و شعبى و امثال آنان ؟ و اگر نامبردگان به جرم اينكه احاديثى نقل كرده اند كه مطابق هواى نفس اين آقا نيست ، شيعه شدند و به خيال او هر چه نقل كنند جعلى است ، پس تمامى احاديث اسلامى كه به وسيله آنان نقل شده بى اعتبار است ، پس ‍ اين آقا بايد همه نامبردگان را كنار بگذارد و احاديثشان را طرد كند و با طرح احاديث آنان ديگر سنتى و سيره اى باقى نمى ماند و چگونه يك فرد مسلمان و يا يك عالم اسلامى و حتى يك مسلمان دروغى مى تواند بگويد سنت به كلى باطل است ؟ و در عين حال در صدد سلام شناسى برآيد؟ و بفهمد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) چه تعاليمى و چه شرايعى آورده ؟ با اينكه قرآن كريم صراحت دارد بر اينكه سنت و سخن و سيره آن جناب حجت است و تصريح دارد به اينكه دين خدا همچنان زنده مى ماند، و اگر بنا باشد سنت را به كلى باطل بدانيم ، ديگر اثرى از قرآن باقى نمى ماند (چون قرآن كريم آيه آيه اش به وسيله سنت اثبات شده ) و در اين فرض ثمره اى هم بر نازل كردن قرآن مترتب نمى شود.
و يا مى خواهد بگويد خود صاحب جوامع از اين احاديث بى خبرند، بلكه شيعه بعد از مردن صاحبان جوامع و كتب تاريخ ، احاديث مذكور را در كتب آنان داخل كرده اند كه باز محذور بطلان سنت و شريعت در بين مى آيد، بلكه محذور در اين فرض عمومى تر و فساد بيشتر است ، براى اينكه ديگر به هيچ كتابى نمى توان اعتماد نمود.
مقصود ما بيان مصداق است نه معناى لفظ! 
2 - دومين نقطه نظر ما در گفتار وى آنجا است كه مى گويد: (شيعه كلمه (نسائنا) را بر فاطمه (عليهاالسلام ) و كلمه (انفسنا) را بر على (عليه السلام ) به تنهائى حمل كرده اند) و گويا اين معنا را از بعضى روايات گذشته فهميده ، مانند روايت جابر كه گفته : (نسائنا) فاطمه (عليهاالسلام ) و (و انفسنا و انفسكم ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و على (عليه السلام ) است ، (تا آخر خبر)، ولى كوتاهى از فهم خود اين مفسر است چون روايت نمى خواهد بگويد كلمه : (نسائنا) به معناى فاطمه (عليهاالسلام ) و لفظ (انفسنا) به معناى على (عليه السلام ) است و يا مراد از اولى فاطمه سلام اللّه عليها و مراد از دومى على (عليه السلام ) است ، بلكه منظورش اين است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در مقام امتثال اين فرمان از (انفسنا) به غير از على (عليه السلام ) و (از نسائنا) بجز فاطمه سلام اللّه عليها و از (ابنائنا) بجز حسنين (عليهماالسلام ) را نياورد، معلوم مى شود براى كلمه اول بجز على (عليه السلام ) و براى كلمه دوم بجز فاطمه سلام اللّه عليها
واز سوم بجز حسنين (عليهماالسلام ) مصداق نيافت و كانه منظور از ابناء و نساء و انفس همان اهل بيت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بوده ، همچنانكه در بعضى روايات به اين معنا تصريح شده ، بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نامبردگان را با خود آورد عرضه داشت : ((بار الها اينانند اهل بيت من )، چون اين عبارت مى فهماند پروردگارا من بجز اينان كسى را نيافتم تا براى مباهله دعوت كنم .
دليل گفتار ما بر اينكه منظور جابر اين بوده ، عبارت بعضى از روايات است كه مى گويد: (انفسنا و انفسكم ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و على (عليه السلام ) است )، چون اين عبارت صريح است در اينكه مقصود بيان مصداق است نه معناى لفظ.
3 - مى گويد: (جعل كنندگان اين سرگذشت خوب نتوانستند آن را با آيه تطبيق دهند، چون عرب وقتى از گوينده اى كلمه : (نسائنا) را مى شنود، دختر خود گوينده به ذهنش نمى رسد، آن هم گوينده اى كه چند زن دارد، از لغت عرب چنين معنائى فهميده نمى شود و از اين بعيدتر اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از (انفسنا) على (عليه السلام ) را اراده كرده باشد.)
اساتيد بلاغت و بيان به اين آيه استناد كرده اند 
و اين معناى عجيبى كه اين مفسر براى آيه كرده ، باعث شده روايات داستان مباهله را با همه كثرتش طرح كند و آن وقت به راويانش و به هركس كه آن روايات را قبول كرده ، بد و بيراه بگويد و آن تهمت ها را بزند با اينكه مشغول نوشتن تفسير براى كلام خدا بوده است (كلامى كه مرتب او را به پيروى از حق و اجتناب از باطل و دورى از هواهاى نفسانى مى خواند) و جا داشت پاس حرمت جمع كثيرى از علماى اسلام را بدارد و كسانى را كه از ائمه بلاغت و اساتيد بيانند و روايات مذكور را بدون اينكه هيچ خدشه و اعتراضى به آن بكنند در مؤ لفات خود آورده اند، اينطور به آسانى به باد تهمت (نفهمى )! نگيرد.
يكى از اساتيد، زمخشرى صاحب كشاف است ، كسى است كه ائمه قرائت را در قرائتشان تخطئه مى كند، مع ذلك در ذيل اين آيه مى گويد: (اين دليلى است كه هيچ دليلى قوى تر از آن بر فضيلت اصحاب كساء (عليهم السلام ) نيست و اين برهان روشنى است بر صحت نبوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، براى اينكه احدى نه از موافق و نه از مخالف روايتى نياورده كه گفته باشد نصاراى نجران بدون ترس از اصحاب كساء به مساءله مباهله اقدام كرده اند، چون اگر احتمال مى دادند آن جناب به دروغ دعوت به نبوت مى كند، بدون درنگ با او مباهله مى كردند).
چطور ممكن است كه اين بزرگان و قهرمانان بلاغت و برجستگان ادب نفهميده باشند كه اين روايات ، نسبت غلط به قرآن مى دهند و مى گويند: (قرآن لفظ جمع را در مفرد استعمال كرده ، كلمه نساء را كه جمع است ، در مورد يك نفس بكار برده ؟!).
نه ، به جان خودم سوگند، امر بر آن همه بزرگان پوشيده نمانده ، تنها اين مفسر است كه نتوانسته است بين مفهوم و مصداق فرق بگذارد و خيال كرده كه اگر خداى عزوجل به پيامبر خود بفرمايد: پس بعد از اين ،با اينكه خدا به تو علم داده ، اگر كسى بگو مگو كرد به او بگو: (ما فرزندانمان وشما فرزندانتان را بخوانيد...) و از سوى ديگر از طريق روايات معلوم شد كه بگو مگو كنندگان واردين از نجران بودند و عددشان بطورى كه در بعضى از روايات آمده ، چهارده مرد بود و هيچ زن و فرزندى همراهشان نداشتند.
و نيز معلوم شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) براى مباهله با آنان به غير از على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) را نياورد، لازمه آن فرمان و اين امتثال آن است كه معناى جمله : (فمن حاجك ) واردين نجران و معناى (نسائنا)، يك زن و معناى (انفسنا) يك مرد و معناى (ابنائنا) دو پسر باشد و دو كلمه (نساءكم ) و (انفسكم ) هم اصلا معنا نداشته باشد، چون نجرانيان زن و فرزند همراه خود نياورده بودند.
توضيحى درباره استعمال جمع و اراده يك نفر (نساء) واستعمال جمع و اراده دو نفر (انفس و ابنا) در آيه مباهله
و تعجب اينجا است كه چرا چنين مفسرى كه فرق ميان مفهوم و مصداق را نمى فهمد اين اشكال را نكرده كه در آيه كلمه (ابنائنا) با اينكه جمع است در مورد حسنين (عليهماالسلام ) كه دو نفرند استعمال شده و اين رسواتر است از استعمال كلمه نساء كه جمع است در مفرد، يعنى فاطمه (عليهاالسلام )، براى اينكه استعمال جمع در مفرد گاهى از خوش نشينان عرب شنيده مى شود، هر چند كه عرب اصلى هرگز جز در مورد گوينده چنين كارى را نمى كند، تنها در مورد گوينده و آن هم به عنوان تعظيم است كه مى گويد: (ما چنين دستور داديم و ما چنان كرديم و ما چنين خواهيم كرد)، و اما استعمال جمع در دو نفر اصلا جايز نيست و سابقه ندارد، نه از خوش نشينان عرب و نه از عرب اصلى .
آرى ، علت اينكه اين مفسر روايات مباهله را طرح كرده و نسبت مجعوليت به آنها داده ، همان است كه گفتيم : (نتوانسته است بين مفهوم و مصداق فرق بگذارد) و حال آنكه مطلب اينطور كه او پنداشته نيست .
توضيح اينكه : كلام بليغ آن كلامى است كه مقتضاى مقام در آن كلام رعايت شده باشد، كلامى است كه بتواند آن چه را كه مورد اهتمام گوينده است كشف كند و بسيار مى شود كه مقام تخاطب و گفت و شنود، مقامى است كه تخاطب بين دو طايفه است كه
يكديگر را اصلا نمى شناسند و يا اگر هم مى شناسند مصلحت اقتضا مى كند منكر شناسائى شوند، در چنين مقامى اگر يكى از دو طرف بحث و خصومت بخواهد به ديگرى بفهماند كه خصومت و بگو مگو و دفاع و بالاخره طرفيت ما تنها با اين حاضران نيست بلكه ما با تمام افراد قبيله خود عليه شما قيام مى كنيم ، بازنان و مردان و خردسالان و بزرگسالان مى گويد: ما با شما مخاصمه داريم و با مردان و زنان و كودكان خود بر سر شما مى تازيم .
آرى در چنين مقامى كلام خود را طورى ادا مى كند كه مقتضاى طبع و عادت باشد، چون عادت اقتضا مى كند كه يك قبيله و طايفه اى از مردم هم زنان و هم فرزندانى داشته باشند و غرض گوينده هم اين است كه به طايفه طرف مقابل خود بفهماند، ما و همه مردان و زنان و فرزندانمان در دشمنى با شما يكدل و يك زبانيم و همه دست واحدى هستيم ، حال اگر در چنين مقامى به مقتضاى طبع و عادت تكيه نموده ، يك كلمه بگويد ما قبيله فلان با شما دشمنيم ، منظور خود را رسانده ، چون شنونده مى داند كه در قبيله گوينده زنان و فرزندان و مردانى هستند، ولى اگر به اين مقدار اكتفا نكند بلكه نام مردان و زنان و فرزندان را صريحا ببرد و بگويد: ما قبيله فلان با مردان و زنان و كودكان خود عليه شما برمى خيزيم ، درحقيقت خواسته است چيزى زائد بر مقتضاى عادت و طبع را برساند.
اين در صورتى است كه گفتيم دو طرف متخاصم يكديگر را نشناسند و اما اگر اين سخن دسته جمعى با مخاطبين دسته جمعى بين دو جمعيت كه يكديگر را مى شناسند اتفاق بيفتد، مثلا با يكديگر دوست باشند و اين دسته بخواهد دسته ديگر را به ميهمانى دعوت كند، يك بار گفتار خود را به مقتضاى طبع و عادت تكيه داده مى گويد: ما خودمان و زن و بچه مان از شما پذيرائى مى كنيم ، يك بار ديگر گفتار خود را به شناسائى شنونده تكيه مى دهد و مى گويد: ما همه مردها با فلان دخترم و دو كودكم خدمتگزار شما خواهيم بود كه در اين صورت فائده زائدى را افاده كرده .
بدان جهت اين توضيح را دادم كه معلوم شود طبع و عادت و ظاهر حال ، يك حكم دارد، و واقع امر و عالم خارج حكمى ديگر، و گاهى اين دو حكم با هم مختلف مى شوند و اگر مختلف شدند شنونده نبايد گمان كند كه گوينده دروغ گفته ، چون ممكن است گوينده نخست پايه و تكيه گاه گفتار خود را طبع و عادت آنچه ظاهر حالش آن را حكايت ميكند قرار بدهد، ولى بعدا تصميم بگيرد حقيقت حال و واقع امرش را بر خلاف آنچه ظاهر حالش حكايت مى كرد بيان كند، نه اين بيانش غلط است و نه اين خبرى كه مى دهد دروغ است و نه مى توان گفت گوينده شوخيش گرفته است .
آيه شريفه مورد بحث چنين مجرائى دارد و منظور از اينكه فرمود: (فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ...) اين است كه اى پيامبر گراميم ايشان را دعوت كن و به ايشان پيشنهاد كن تو با نزديكانت آنهائى كه در دعوت و علم تو شريك هستند حاضر شوى ، ايشان هم با اهل و نزديكان خود حاضر شوند و آنگاه با يكديگر مباهله كنيد، ولى اين دعوت را به مقتضاى ظاهر حال (كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هم مانند همه مردم زن و فرزندى دارد و نصارا هم مانند همه مردم زنان و فرزندانى دارند) تكيه داده ، مى فرمايد: (بگو بيائيد تا ما زنان و مردان و فرزندان خود را و شما زنان و مردان و فرزندان خود را دعوت كنيم و آنگاه با يكديگر مباهله نمائيم )، اين ظاهر حال است ، پس اگر واقع امر بر خلاف اين باشد يعنى در طرف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، به جاى زنان يك زن و به جاى انفس دو مرد و به جاى فرزندان دو فرزند حاضر شدند و در طرف نصاراى نجران تنها مردانى حاضر شدند بدون زن و فرزند، كلام دروغ نيست ، شاهدش هم اين است كه وقتى نصاراى نجران ديدند كه پيامبر اسلام با يك مرد و يك زن و دو پسر مى آيد، نگفتند عمل تو با گفتارت مخالف است و تو دروغ گفتى ، و نيز به آن جناب نگفتند ما از اينكه دستور تو را مبنى بر آوردن زنان و فرزندان عمل نكرديم عذر مى خواهيم ، چون دسترسى به زنان و فرزندان خود نداشتيم و نيز هركس اين قصه را بشنود هيچ به ذهنش نمى رسد كه آيه شريفه با آنچه واقع شده نمى سازد و رواياتى كه داستان را حكايت مى كند جعلى و دست خورده است .
اين را گفتيم تا پاسخ كلام ديگر مفسر مورد نظر را هم داده باشيم كه گفته است : وفد نجران (كه شيعه مى گويد آيه درباره آنان نازل شده ) نه زنانى همراه داشتند و نه فرزندانى ...
4 - اينكه گفته : نهايت چيزى كه از آيه استفاده مى شود اين است كه خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور داده كسانى را كه از اهل كتاب در مورد عيسى (عليه السلام ) بگو مگو و جدال مى كنند دعوت كند به اينكه با زنان و مردان و اطفال خود و مؤ منين هم مردان و زنان و اطفالشان يكجا جمع شوند و با ابتهال و تضرع از درگاه خدا بخواهند كه از ميان دو طايفه آن طايفه اى را كه درباره عيسى (عليه السلام ) دروغ مى گويد لعنت و از رحمت خود دور سازد - تا آنجا كه مى گويد - آن كيست كه ايمان به خدا داشته باشد و راضى شود چنين دو جمعيتى را از اهل حق و اهل باطل يك جا جمع نموده ، هر يك براى طلب لعنت و دورى طرف ديگر از رحمت خدا متوجه درگاه خدا شوند، چه جسارتى و چه است هزائى به قدرت خدا و عظمت او بالاتر از اين ؟!
و جان كلامش اين است كه آيه شريفه نظر به شخص خاصى ندارد بلكه دو فريق اهل حق و اهل باطل را دعوت مى كند به اينكه با زن و بچه در يك جا جمع شوند و سپس با تضرع و ابتهال يكديگر را نفرين كنند.
رد اين توهم كه آيه مباهله ناظر بر اجتماع و ملاعنه دو فريقاهل حق و اهل باطل مى باشد
حال بايد از ايشان پرسيد اين اجتماعى كه خداى تعالى به آن دعوت كرده چه جور جمع شدنى است ؟ آياجمع شدن تمامى مؤ منين با تمامى نصارا است ؟ يعنى تمام كسانى كه آن روز يعنى روز نزول اين آيه (كه به قول بعضى از مورخين سال نهم هجرت و به قول بعضى ديگر سال دهم هجرت بوده ، هر چند كه هيچيك از اين دو قول به بيانى كه در بحث روايتى آيات بعدى مى آيد خالى از اشكال نيست ) مسلمان بودند، يعنى همه قبائل ربيعه و مضر (ساكنان يمن و حجاز) و عراق و مناطق ديگر و تمامى نصارا يعنى قبيله نجران (ساكن يمن ) و نصاراى شام و سواحل مديترانه و ساكنان روم و فرانسه و انگليس و اطريش و غير ايشان .
كه چنين گردآوردنى جزء محالات عادى است ، چون ميليونها جمعيتى كه در مشارق و مغارب آن روز، پراكنده بودند، با همه زنان و فرزندانشان امروز كه همه رقم رسانه هاى گروهى در اختيار بشر است امكان ندارد، آن روز چگونه امكان داشت ؟ و با اينكه اسباب عادى با تمامى اركانش اين امر را ممكن نمى ساخته ، اگر قرآن كريم چنين تكليفى كرده باشد، در حقيقت تكليف به محال كرده و ظهور حجيت خود و روشنى حق را مشروط و منوط به امرى كرده كه هيچ وقت عملى نمى شود و همين عدم امكان عذرى براى نصارا خواهد بود در اينكه دعوت مباهله رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را اجابت نكنند و چه عذر موجه تر از اين ، و همين عذر موجه باعث مى شود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در دعويش مبنى بر اينكه عيسى (عليه السلام ) بنده و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است بيشتر ضرر كند تا نصاراى نجران در دعويشان مبنى بر اينكه آن جناب خدا است .
و يا اينكه منظور از اين فرمان اجتماع حاضر از مسلمين و نصاراى مدينه و اطراف آن از قبيل نجرانيان و اطرافيان ايشان است ، اگر آيه شريفه دستور جمع آورى چنين جمعيتى را داده باشد، گو اينكه محذور اين تكليف كمتر از تكليف قبلى و شناعت و نامعقوليش سبك تر است ، ولى از نظر قابل امتثال نبودن دست كمى از آن ندارد، آن روز چه كسى مى توانسته همه اهل مدينه و همه اهل نجران و ساير نقاط مسيحى نشين در شبه جزيره را يك جا جمع كند و آيا چنين تكليفى تعليق به محال نيست و آيا معناى چنين تكليفى اعتراف به اين نيست كه اصولا ظهور حق متعذر و ناشدنى است ؟.
و يا منظور همان اجتماع كوچكى است كه در مدينه از دو طايفه كوچك يعنى از چهارده نفر نجرانى و چند نفر مسلمان كه در نزد پيامبر حاضر بودند تشكيل شده بود، اگر آيه شريفه چنين اجتماعى را در نظر دارد گو اينكه تشكيل آن امرى بود شدنى ، و ليكن اشكال خود اين مفسر به اين وجه وارد است كه گفته بود در آيه شركت زنان و فرزندان را از دو طرف لازم دانسته و حال آنكه روايات اتفاق دارد بر اينكه نجرانيان زن و بچه همراه خود نداشتند بلكه اشكالى كه به اين وجه وارد شده از اشكال آن دو وجه ديگر از اين نظر شديدتر است كه آن دو وجه صرف فرض بود، ولى اين اشكال در خارج واقع شده .
رد اين توهم كه يقين پيامبر و مؤ منين نسبت به مساءله مسلم است 
5 - اينكه گفته : اما ايمان و يقين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و مؤ منين نسبت به اعتقادى كه درباره عيسى (عليه السلام ) داشتند مسلم است و براى دلالت بر اين معنا جمله : (من بعد ما جاءك من العلم ) كافى است ، چون علم در اينگونه مسائل يعنى مسائل اعتقادى چيزى جز يقين نمى تواند باشد گو اينكه علم در اين مسائل به معناى يقين است و در آن حرفى نيست ، ليكن اين جمله دلالت كند بر اينكه مؤ منين در امر عيسى (عليه السلام ) يقين داشته اند صرف ادعا است و ما نمى دانيم از كجا مى تواند آن را اثبات كند و لفظ آيه شريفه يعنى عبارت (فمن حاجك من بعد ما جاءك ...)، تنها متعرض حال رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و مقام مخاطبه هم دلالتى بر اينكه آيه شامل غير آن جناب نيز مى شود ندارد، براى اينكه واردين از نجران محاجه و بگومگوئى با مؤ منين نداشتند، اصلا آمدنشان به مدينه براى ديدن مؤ منين نبوده و حتى يك كلمه هم با مؤ منين حرف نزده اند، مؤ منين نيز با ايشان سخنى نگفتند.
بله اگر آيه دلالتى داشته باشد بر عالم بودن كسى ، به جز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) تنها دلالت دارد بر علم كسانى كه آن جناب ايشان را براى مباهله آورده بود و ما اين دلالت را در سابق از جمله : (من الكاذبين ) استفاده كرديم .
بلكه قرآن كريم دلالت دارد بر علم نداشتن و يقين نداشتن جميع مؤ منين ، چون مى فرمايد: (و ما يومن اكثرهم باللّه الا و هم مشركون )، چون در اين آيه مردم را به شرك توصيف كرده و چگونه شرك با يقين جمع مى شود؟ و اگر همه مؤ منين صاحب يقين بودند، چگونه خداى تعالى مى فرمايد: (و اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا اللّه و رسوله الا غرورا)، و مى فرمايد: (و يقول الذين آمنوا لو لا نزلت سوره فاذا انزلت سورة
محكمة و ذكر فيها القتال رايت الذين فى قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشى عليه من الموت ، فاولى لهم طاعة و قول معروف فاذا عزم الامر فلو صدقوا اللّه لكان خيرا لهم ... اولئك الذين لعنهم اللّه فاصمهم و اعمى ابصارهم ).
پس در ميان مؤ منين يقين حاصل نمى شود مگر براى صاحبان بصيرت ، همچنانكه فرمود: (فان حاجوك فقل اسلمت وجهى لله و من اتبعن ) و نيز فرموده : (قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيره انا و من اتبعنى ).
وجه متعين وجه دوم است 
6 - اينكه گفت : در جمله (ندع ابنائنا و ابناءكم ) دو وجه است از آنچه تاكنون از نظر خواننده گذشت معلوم شد كه وجه اول فاسد است و در آيه شريفه تنها يك وجه است و آن اين است كه (هر يك اهل خود را بخواند و به جان اهل خود نفرين كند)، و اما وجه اول كه (هر يك اهل ديگرى را بخواند)، با ظاهر آيه منطبق نيست ، چون گفتيم غرض وقتى بطور كامل به دست مى آيد كه گفته شود بيائيد مباهله كنيم و لعنت خدا را براى دروغگويان مسئلت نمائيم ، غرض با همين جمله بطور كامل حاصل مى شود و اگر مى بينيم در آيه مورد بحث جمله : (ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ) براى افاده غرض زائدى بوده و آن اين بوده كه ايمان هر طرف به عقائد خود را بهتر برساند، چون اگر هر يك از دو طرف عزيزترين و محبوب ترين محبوب خود را حاضر ساخته و دورى از رحمت خدا را براى خود و عزيزانش مسئلت نمايد بيشتر بر صدق دعوى و قوت ايمانش دلالت مى كند و اين غرض زائد وقتى حاصل مى شود كه معناى آيه چنين باشد: (ما فرزندان و زنان و انفس خود را نفرين كنيم و شما هم زنان و فرزندان و انفس ‍ خود را) و اما اگر معنا اين باشد كه : (ما فرزندان و زنان و انفس شما را نفرين كنيم و شما زنان و فرزندان و انفس ما را نفرين كنيد) اين غرض زائد حاصل نمى شود.
علاوه بر اينكه اين معنا فى نفسه معنائى است كه طبع سليم آن را نمى پسندد چون معنا ندارد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نصاراى نجران را بر زن و فرزند خود مسلط كند و بفرمايد: من خواهش مى كنم شما مرا و زن و فرزندان مرا نفرين كنيد تا غرض از مباهله حاصل شود، با اينكه خود آن جناب مى توانست اين كار را بكند، يعنى رسول خدا اهلبيت خود را و نصاراى نجران هم اهل بيت خود را نفرين كنند.
از اين هم كه بگذريم استفاده اين معنا از آيه محتاج به فهميدن معناى تسليطى است كه گفتيم چنين چيزى معنا ندارد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نصارا را مسلط بر اهل بيت خود كند، تا چه رسد به اينكه آيه شريفه دلالت بر آن و يا چيزى شبيه آن داشته باشد و ما آن را از آيه بفهميم ، پس حق اين است كه اين وجه از درجه اعتبار ساقط است ، و وجه متعين همان وجه دوم است .
رد آخرين بخش كلام اين مفسر كج انديش 
7 - اينكه گفت : هيچ اشكالى به اين دو وجه وارد نيست ، تنها اشكالى كه به آيه وارد مى شود بنابر قول شيعه و پيروان ايشان است كه آيه را مخصوص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) دانسته اند.
و منظورش از اشكال همان ايرادى است كه كرد و گفت بنابه قول شيعه لازم مى آيد كه انسان خودش خود را دعوت كند و حال آنكه اين اشكال نه ارتباطى با وجه اول دارد و نه با وجه دوم ، بلكه اين اشكال مربوط به قولى است كه مى گويد مراد از كلمه (انفسنا) رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) است ، همچنانكه از بعضى مناظرات مذهبى حكايت شده كه بعضى در برابر خصم شيعه خود گفته : اصلا منظور از كلمه (انفسنا) على (عليه السلام ) نيست ، بلكه خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است و خصم شيعه اش ‍ بر او همين ايراد را كرده كه لازمه اين قول اين است كه كسى خودش خود را دعوت كند و اين باطل است و روايت دومى كه از عيون اخبار از موسى بن جعفر (عليه السلام ) در بحث روايتى گذشته نقل كرديم به اين معنا اشاره مى كرد.
و از اين جا سقوط و بى اعتبارى كلام ديگرش روشن مى شود كه گفته : تنها اشكال بنابر قول شيعه وارد است ، چون بنابر بيانى كه گذشت گفتيم : مراد از كلمه : (انفسنا) از نظر مفهوم رجال از اهل بيت رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) است كه از نظر مصداق در صحنه مباهله از اين مفهوم تنها دو مصداق حضور داشت ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و على (عليه السلام ) و هيچ اشكالى نيست كه اهل بيت بعضى بعض ديگر را دعوت كند. پس هيچ اشكالى بر شيعه وارد نيست ، حتى بنا به آن توجيهى كه مفسر نامبرده به شيعه نسبت داده ، چون او گفته شيعه مى گويد:
منظور از (انفسنا) على (عليه السلام ) است و هيچ اشكالى نيست كه رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله ) على (عليه السلام ) را دعوت كرده باشد.
شاگرد وى در تفسير المنار بعد از اشاره به روايات گفته است : ابن عساكر از جعفر بن محمد (عليهماالسلام ) از پدرش روايت كرده كه در ذيل آيه : (قل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم ...)، فرموده : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) براى مباهله ابى بكر و پسرش و عمر و پسرش و عثمان و پسرش را آورد، و ظاهرا كلام در جماعتى از مؤ منين مى باشد.
المنار بعد از نقل كلام استادش كه ما نيز نقلش كرديم مى گويد: در اين آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد زنان را هم در امور اجتماعى شركت داده ، آن هم در امور دقيق ، چون هماوردى قومى و احتجاج دينى ، و اين مبنى بر آن است كه زن را هم مانند مرد اعتبار كرده باشد، حتى در كارهاى عمومى ، مگر بعضى از امور عامه اى كه استثنا شده ، آنگاه كلام خود را در اين باره طول داده .
روايت شاذّ است و مفسرين همگى از آن اعراض كرده اند 
مؤ لف قدس سره : اما آن روايتى كه نقل كرده ، روايت شاذه و ناشناخته اى است كه مخالف با تمامى روايات وارده در شاءن نزول آيه است و به همين جهت مفسرين از آن اعراض كرده اند، و صرفنظر از ناشناختگى و اعراض مفسرين از آن ، مشتمل بر مطلبى است كه مخالف با واقع است و آن اين است كه براى تمامى نامبردگان پسرى اثبات كرده ، با اينكه در آن روز همه آنان پسر نداشتند.
و كانّه منظورش از اينكه گفت : (و ظاهر كلام در جماعتى از مؤ منين باشد) اين بوده كه بگويد: من از ظاهر روايت چنين مى فهمم كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) تمامى مؤ منين و اولاد ايشان را جمع كرده ، كه اگر مرادش از آن عبارت اين بوده باشد قهرا ذكر اسامى ابوبكر و پسرش و آن ديگران كنايه خواهد بود از اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) تمامى مؤ منين را حاضر ساخته و به نظر چنين مى رسد كه خواسته است با اين حرف نظريه استاد و شيخ خود را در معناى آيه تاءييد كند، ولى تو خواننده عزيز خودت به خوبى مى توانى ارزش اين روايت را با در نظر گرفتن شذوذ و ناشناختگى سندش و اعراض مفسرين از آن و دلالت متن آن بر معنائى كه اين استاد و شاگرد كرده اند، به دست آورى .
و اما اينكه گفت : (آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد زنان را هم در امور اجتماعى شركت داده ...) بايد به وى گفت : اگر آيه شريفه چنين دلالتى را در مورد زنان داشته باشد،
بايد عين اين دلالت را در مورد اطفال هم داشته باشد و همين يك اشكال در شهادت بر بطلان گفتار او كافى است .
و ما در آنجا كه پيرامون آيات طلاق بحث مى كرديم ، يعنى در جلد دوم عربى اين كتاب در مقدار اشتراك زنان با مردان بحث كرديم و به زودى در جاى مناسبى در اين باره مقدار ديگرى بحث خواهيم كرد، بدون اينكه احتياجى به مثل استفاده او از آيه مورد بحث پيدا كنيم .
سوره آل عمران ، آيات 78 - 64 


قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا اللّه و لا نشرك به شيا و لا يتّخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه فان تولّوا فقولوا اشهدوا بانّا مسلمون (64) يا اهل الكتاب لم تحاجون فى ابراهيم و ما انزلت التورية و الانجيل الا من بعده افلا تعقلون (65)ها انتم هولاء حاججتم فيما لكم به علم فلم تحاجون فيما ليس لكم به علم و اللّه يعلم و انتم لا تعلمون (66) ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما و ما كان من المشركين (67) ان اولى الناس بابراهيم للّذين اتّبعوه و هذا النبىّ و الّذين ءامنوا و اللّه ولى المؤ منين (68) ودت طائفة من اهل الكتاب لو يضلّونكم و ما يضلّون الا انفسهم و ما يشعرون (69) يا اهل الكتاب لم تكفرون بايات اللّه و انتم تشهدون (70) يا اهل الكتاب لم تلبسون الحق بالباطل و تكتمون الحق و انتم تعلمون (71) و قالت طائفة من اهل الكتاب ءامنوا بالّذى انزل على الّذين ءامنوا وجه النهار و اكفروا ءاخرة لعلّهم يرجعون (72) و لا تؤ منوا الا لمن تبع دينكم قل ان الهدى هدى اللّه ان يوتى احد مثل ما اوتيتم او يحاجوكم عند ربّكم قل انّ الفضل بيد اللّه يوتيه من يشاء و اللّه واسع عليم (73) يختص برحمتة من يشاء و اللّه ذوالفضل العظيم (74) و من اهل الكتاب من ان تامنه بقنطار يودّه اليك و منهم من ان تامنه بدينار لا يودّه اليك الا ما دمت عليه قائما ذلك بانّهم قالوا ليس علينا فى الاميين سبيل و يقولون على اللّه الكذب و هم يعلمون (75) بلى من اوفى بعهده و اتقى فان اللّه يحب المتقين (76) انّ الذين يشترون بعهد اللّه و ايمنهم ثمنا قليلا اولئك لا خلق لهم فى الاخرة و لا يكلمهم اللّه و لا ينظر اليهم يوم القيمة و لا يزكيهم و لهم عذاب اليم (77) و ان منهم لفريقا يلون السنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب و ما هو من الكتاب و يقولون هو من عند اللّه و ما هو من عند اللّه و يقولون الى اللّه الكذب و لهم يعلمون (78)


ترجمه آيات
بگو اى اهل كتاب بيائيد به سوى كلمه اى كه تمسك به آن بر ما و شما لازم است و آن اين است كه جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگيريم و يكديگر را به جاى خداى خود به ربوبيت نگيريم اگر نپذيرفتند بگوئيد شاهد باشيد كه ما مسلمانيم (64).
هان اى اهل كتاب : چرا درباره ابراهيم بگو مگو مى كنيد؟ اين مى گويد: يهودى بود و آن مى گويد: نصارا بود، با اينكه تورات و انجيل نازل نشد مگر بعد از ابراهيم ، آيا باز هم تعقل نمى كنيد؟(65).
اگر درباره نبوت عيسى و خدا نبودنش بگو مگو مى كنيد حق داريد چون بدان علم داريد ولى بگو مگويتان درباره يهودى بودن يا نصرانى بودن ابراهيم چرا؟ با اينكه علمى بدان نداريد و خدا مى داند و شما نمى دانيد (66).
ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى بلكه بر طريق فطرت مسلم بود و از مشركين نبود (67). محققا نزديك ترين مردم به ابراهيم هر آينه كسانى هستند كه از او پيروى كردند و اين پيامبر و كسانى كه از او پيروى كردند اهل ايمانند، و خداوند ولى و دوستدار مؤ منين است (68).
طايفه اى از اهل كتاب خيلى دوست دارند شما را گمراه كنند ولى گمراه نمى كنند مگر خود را و خود نمى فهمند (69).
هان اى اهل كتاب چرا به آيات خدا كفر مى ورزيد با اينكه شاهد بر نبوت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) خود شمائيد. (70)
اى اهل كتاب چرا حق را به باطل مشتبه مى سازيد و حق را كتمان مى كنيد با اينكه شما از هر ملتى ديگر بهتر مى دانيد؟ (71).
و طايفه اى از اهل كتاب به طايفه اى ديگر گفتند ايمان آوريد بدانچه اول روز نازل شده و بدانچه آخر روز نازل گشته كفر بورزيد تا به اين وسيله مسلمانان از اسلام برگردند (72).
و جز به پيروان دين خود اعتماد مكنيد (بگو هدايت تنها و تنها هدايت خدا است ) و نيز گفتند اگر داستان كعبه سر بگيرد مسلمانان هم مثل شما صاحب قبله مى شوند و اگر بفهمند كه شما برگشتن قبله را در كتب خود خوانده بوديد فردا نزد پروردگارتان اجتماع خواهند كرد، بگو فضل به دست خدا است ، به هركس بخواهد مى دهد و خدا فضلى وسيع دارد و عليم است (73).
او هر كه را بخواهد مشمول رحمت خود مى كند و خدا داراى فضلى عظيم است (74).
و بعضى از اهل كتاب كسانيند كه اگر در قنطارى امينش كنى ، آن را به تو بر مى گردانند و بعضى از آنان كسانيند كه اگر دينارى به آنان امانت دهى به تو بر نمى گردانند مگر آنكه بالاى سرشان بايستى و اينها همان يهوديانند كه از در غرور معتقد شده اند به اينكه هيچ ملتى حق ندارد به آنان اعتراضى كند و بر خدا دروغها مى بندند با اينكه دروغ بودن آنها را مى دانند (75).
آرى كسى كه به عهد خود وفا كند و از خدا پروا نمايد خداى تعالى پروا داران را دوست مى دارد (76).
محققا كسانى كه عهد خدا و سوگندهاى خود را مى دهند و در مقابل متاع قليل دنيا را مى خرند در آخرت بهره اى ندارند و خدا در قيامت با آنان سخن نمى گويد و به نظر رحمت نمى نگرد و پاكشان ننموده ، در عوض عذابى دردناك دارند. (77).
و محققا بعضى از اهل كتاب هستند كه تراشيده هاى خود را به لحن كتاب خدا مى خوانند تا شما خيال كنيد اين نيز جزء كتاب خدا است با اينكه جزء كتاب نيست بلكه خودشان آنها را جعل كرده و مى گويند از ناحيه خدا است و بر خدا دروغ مى بندند با اين كه خودشان مى دانند دروغ است (78).
بيان آيات
اين آيات بيان مرحله دوم از حالات اهل كتاب - عموما - و نصارا را - خصوصا - آغاز نموده ، و ملحقاتى مربوط به اين غرض چون در سابق متعرض مرحله اول يعنى بيان حال عموم اهل كتاب شده ، فرموده بود: (ان الدّين عند اللّه الاسلام ) و نيز فرموده بود: (الم تر الى الذّين اوتوا نصيبا من الكتاب )، آنگاه بيان را متوجه وضع خصوص نصارا نموده ، فرموده بود: (ان اللّه اصطفى آدم و نوحا...)، و در خلال اين بيانات متعرض ولايت مؤ منين نسبت به كفار شده ، فرموده بود: (لا يتّخذ المومنون الكافرين اولياء).
در اين آيات دوباره متعرض حال عموم اهل كتاب مى شود، اما با لسان و نظمى ديگر، غير از آن نظمى كه در سابق داشت ، در اين آيات و آيات ملحق به آن كه بعدا مى آيد بر حسب مناسبتى كه با خصوصيات بيانات داشته ، مسائل متفرقه اى را ايراد مى كند، مانند آيه : (قل يا اهل الكتاب لم تكفرون بايات اللّه ...) و آيه : (قل يا اهل الكتاب لم تصدون عن سبيل اللّه ) و متعرض حال نصارا و ادعاهائى كه درباره عيسى دارند شده و مى فرمايد: (ما كان لبشر ان يوتيه اللّه الكتاب ...) و در آياتى بسيار و متفرق ، متعرض امورى شده كه مربوط به مؤ منين است ، نظير دعوتشان به اسلام و اتحاد و پرهيز از ولايت كفار و گرفتن محرم اسرارى از غير مؤ منين .


قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم


خطاب در اين آيه به عموم اهل كتاب است و دعوت : (اى اهل كتاب بيائيد به سوى كلمه اى كه ...) در حقيقت دعوت به اين است كه همه بر معناى يك كلمه متفق و مجتمع شويم ، به اين معنا كه بر مبناى آن كلمه واحده عمل كنيم و اگر نسبت را به خود كلمه داده ، براى اين بوده كه بفهماند كلمه نامبرده چيزى است كه همه از آن دم مى زنند و بر سر همه زبان ها است ، در بين خود ما مردم هم معمول است كه مى گوئيم : مردم در اين تصميم يكدل و يك زبانند، و اين مى فهماند كه در اعتقاد و اعتراف و نشر و اشاعه آن همه متحدند، در نتيجه معناى آيه مورد بحث چنين مى شود: بيائيد همه به اين كلمه چنگ بزنيم و در نشر و عمل به لوازم آن دست به دست هم دهيم .

تفسیر المیزانج3


 


 

دسته بندي: کتاب انلاین,تفسیر المیزان,
مطالب مرتبط :

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد