close
دانلود آهنگ جدید
درمصیبت کربلا

فوج

درمصیبت کربلا
امروز جمعه 04 بهمن 1398
تبليغات تبليغات

دیوان‌سلمان‌ساوجی_قصاید1تا501

دیوان‌سلمان‌ساوجی_قصاید1تا501

قصاید

 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح سلطان اویس

ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا****خیر مقدم، مرحبا «اهلاً و سهلاً» مرحبا
رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتاب****سایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»
باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته****فرخ و میمون شده، فی ظله بال هما
آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبه****آسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا
با غبار نعل شبذیر تو می‌ارزد کنون****خاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها
شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس****چون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا
این بشارت در چمن هر دم که می‌آرد نسیم****می‌نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را
می‌نهد بر خوان دولتخانه گل صد گونه برگ****می‌زند بر روی مهر آن رود بلبل صد نوا
ای ز فیض خاطرات آب سخن کوثر ذهاب!****وی ز ابر همتت باغ امل طوبی نما!
سایه لطف خدایی، تا جهان پاینده است****بر جهان پاینده باد این سایه لطف خدا!
ملک لطفت راست آن نعمت که در ایران زمین****عطف ذیل عاطفت می‌گستراند بر خطا
وصف لطفت در چمن می‌کرد ابر نوبهار****سوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حیا
در افق مهر از نهیبت روی تابد، ور به کین****بازگردانی افق را نیز ننماید قفا
دور رای استوارت کافتابش نقطه‌ایست****در کشید از استقامت، خط به خط استوا
غنچه‌ای بودی به نسبت بر درخت همتت****گنبد نیلوفری گرداشتی رنگ و نما
رایت عزم شریفت دولتی بی‌انقلاب****سده قدر رفیعت سدره بی‌منتها
در نهاد آب شمشیرت قضای مبرم است****بر سر شوم عدویت خواهد آمد این قضا
در شب هیجا سپاه فتح را تیغت دلیل****در ره تدبیر، پیر عقل را کلکت عصا
آفتاب از عکس شمشیر تو می‌گیرد فروغ****آسمان از بار احسان تو می‌گردد دو تا
در جهانداری، دو آیت داری از تیغ و قلم****کاسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا
گردی از کهل سپاهت بر فلک رفت، آفتاب****کردش استقبال و گفت: ای روشنایی مرحبا!
ابر اگر آموزد از طبع تو رسم مردمی****در زمین دیگر نرویاند بجز مردم گیا
پیش چترت آن مقدم بر سمات اندر سمو****جبهه و اکلیل را بر ارض می‌ساید، سما
اطلسی بر قد قدرت در ازل می‌دوختند****وصله‌ای افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا
صد ره ار با صخره صما کند امرت خطاب****جز «سمعنا و اطعنا» نشنود سمع از صدا
هر کجا تیغت همی گرید، همی خندد اجل****هر کجا کلکت همی نالد، همی نالد سخا
تا شبانگاه امل می‌گردد ایمن از زوال****گر به چترت می‌کند چون سایه خورشید التجا
طبع گیتی راست شد در عهد تو ز انسان که باز****نشنود صوت مخالف هیچکس زین چار تا
کاهی از ملکت نیارد برد خصمت، گرچه گشت****از نهیب تیغ مینایین، چو رنگ کهربا
دشمنت بیمار و شمشیرت طبیب حاذق است****بر سرش می‌آید و می‌سازدش در دم دوا
هر که رو بر در گهت بنماد کارش شد چو زر****خاک درگاهت مگر دارد خواص کیمیا
هرکه چون دل در درون دارد هوای حضرتت****در یسارست او همه وقتی و دارد صدر جا
هست مستغنی، بحمد الله، ز اعوان درگهت****گر به درگاهت نیاید شوربختی، گو: میا
تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر****چشمه خورشید چشم روشنایی از سها
خویش را بیگانه می‌دارد ز مدحت طبع من****زآنکه دریای زاخر نیست جای آشنا
چون ز تقدیر بیانت عاجز آمد طبع من ****این غزل سر زد درون دل، در اثنای ثنا 
در فراقت گرچه بگذشت آب چشم از سر مرا ****بر زبان هرگز نراندم سرگذشت و ماجرا 
شمع وارم، روزگار از جان شیرین دور کرد ****باز دارد آنگه به دست دشمنم سر رشته را
تا مگر وصل تو یکدم وصله کارم شود ****در فراقت پیرهن را ساختم در بر قبا 
من به بویت کرده‌ام با باد خو در همرهی ****لاجرم بی باد یک دم بر نمی‌آید مرا 
هست دایی بی‌دوا در جان من از عشق تو ****بود و خواهد بود بر جان من این غم دائما 
در میان چشم و دل گردی است دور از روی تو ****خیز و بنشین در میان هر دو، بشنو ماجرا 
خاصه این ساعت که دلها را صفایی حاصل است ****از غبار موکب جمشید افریدون لقا 
آن جهانگیری، جهانداری، جهان بخشی که هست ****تیغ و کلک او جهان را مایه خوف و رجا 
دولتت چون آفتاب و نور و کوه و سایه‌اند ****آفتاب از نور و کوه از سایه چون گردد جدا 
پادشاها هشت مه نزدیک شد تا کرده‌است ****دور از آن حضرت، بلای درد پایم مبتلا 
درد پای ماست همچون ما، به غایت پایدار****در ثبات و پایداری درد آرد پای ما 
نی که پایم پای بر جا تر ز درد آمد که درد ****هر زمان می‌جنبد و پایم نمی‌جنبد ز جا 
شرح این درد مفاصل را مفصل چون کنم؟****کی شود ممکن به شرح این قیام آنگه مرا 
ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف****سرنگون بر پای می‌خیزم به یاری عصا 
درد پایم کرد منع از خاک بوس درگهت ****خاک بر سر می‌کنم هر ساعتی از درد پا 
اندرین مدت که بود از درد غم صباح من عشا ****گفته‌ام حقا دعایت، در صباح و در مسا 
مرکبی از روشنی نگذشت بر من تا که من ****همره ایشان نکردم کاروانی از دعا 
تا چو باد نوبهاری مژده گل می‌دهد ****لاله می‌اندازد از شادی کله را بر هوا 
هم هوا گردد چو چشم عاشقان گوهر فشان ****هم زمین باشد چو صحن آسمان انجم نما 
گل گشاید سفره پر برگ بهر عندلیب ****صبح خیزان را زند بر سفره گلبانگ صلا 
تاج نرگس را بیاراید به زر هر شب، سحاب ****آتش گل را بر افروزد به دم هر دم صبا 
روضه عمرت که هست آن ملکت باغ بهار ****باد چون دارالبقا آسوده از باد فنا 
عالم فرسوده از جور سپهر آسوده باد ****جاودان در سایه این رایت گیتی گشا 
باد ماه روزه‌ات میمون و هر ساعت زنو ****ابتدای دولتی کان را نباشد انتها 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح سلطان اویس

ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب****بیا و کشتی دریای لعل را دریاب
بیا و یک دو قدح کش چه می‌کنی آتش****که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب
زآب سرخ می‌افتاد با زال خرد ****ازین محیط تلوح ار خروج می‌طلبی
چه جای زال که رستم بیفتد از سرخاب****کسی برون نرود جز به کشتی می‌ناب
تن زمین همه در آهن است غرق که چرخ****سهام دی مهی و از قوس می‌کند پرتاب
رود بباد چو دست چنار پنجه مرد****نعوذبالله اگر آورد برون زثیاب
میان برف بود پای راهمان قدرت****که دست و پنجه مفلوج راست در سیماب
فلک کبود شد و آفتاب می‌لرزد****ز ابر اگرچه نهانند هردو در سنجاب
چنان مزاج هوا سردتر شدست اکنون****که از دهن شب و روزش روانه است لعاب
نمی‌کند نظر مهر آسمان به زمین****که در میانه هر دو کدورت است و حجاب
گذار بر کره گل نمی‌کند خورشید****ز بیم آنکه مبادا فرو رود به خلاب
چگونه نور به مردم رسد؟ که عین زمین****همه بیاض گرفه است با سواد سحاب
زمانه خاک سیه خواست تا کند بر سر****زدست ابر، ولی بر زمین نیافت تراب
شدست حیله طاووس روز، فاخته رنگ****کنون که رنگ حواصل گرفت، بال غراب
من آسیاب فلک پر دقیق می‌یابم****اگرچه فکر دقیقم نماند و رای صواب
ازین ذقیق چه حاصل سپهر را چو ازان****نه قرص مهر برآید، نه گرده مهتاب
نمی‌کند اثری آفتاب و ممکن نیست****که با چنین تعبی آفتاب دارد تاب
عظیم کوته و تلخ است و سرد روز امروز****چو روزگار بداندیش شاه عرش حباب
جمال روی تو نقشی عجب زدست برآب!****ز آتشت برآب حیات بسته نقاب
بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی****چو نیست در نظرش بس پلی است زان سوی آب
خیال چشم تو در خواب می‌توان دیدن****خیال چشم تو دارم، ولی ندارم خواب
بحسن و عارض و خط تو برده‌اند پناه****بهشت طوبی و «طوبی لهم و حسن مآب»
مرا به دور لبت شد یقین که جوهر لعل****پدید می‌شود از آفتاب عالم تاب
بهار شرح جمال تو داده در یک شرح****بهشت ذکر جمیل تو کرده، در هر باب
دل مرا سر زلف تو کرده، خانه سیاه****غم تو از دل تنگم شدست، خانه خراب
بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید****بکام اگر برسیدی بریختی خوناب
لب و دهان تو را ای بسا حقوق نمک****که هست بر جگر ریش و سینه‌های کباب
هزار صید به هر موی می‌کشی در قید****کمند طره به هر سو که می‌کنی پرتاب
محیط کوه رکاب، آفتاب برق عنان****جم سپهر بساط آسمان عرش جناب
معز دینی و دین پادشاه، شیخ اویس****کش آفتاب ملوک از ملایک است، خطاب
نجوم کوکبه شاهی که در جمیع امور****کواکب از در او یافتند فتح الباب
زهی زمین زوقار تو کسب کرده درنگ****زهی سپهر عزم تو طرف بسته شتاب
نواهی تو فلک را ببسته راه مسیر****اومر تو زمین را گشاده پای ذهاب
به قلعه‌ای که رسی ور حصار گردون است****به دولتت بگشاید «مفتح الا بواب»
به هرچه سعی کنی، ور برون زامکان است****به همت تو بسازد «مسبب الاسباب»
به پر تیز تو پرد همای فتح و ظفر****چنان که طایر کیش آشیان به پر عقاب
ز باد عزم تو خندید ملک را گلبن****به آب تیغ تو گردیده چرخ را دولاب
قضاد قایق فکر تو تا بدید اول****بساخت از زر و از نقره این دو اسطرلاب
شمال رافت توست آنکه کشتی محتاج****برد به ساحل رحمت، ز موج خیز عذاب
عطای دست تو تا ابر دید با سایل****فکند بر رخ دریا هزار باره لعاب
چه حاجت است که سایل کند سوال از تو؟****به بر سوال، کفت را مقدم است جواب
عدو بلارکت آبی تنک تصور کرد****چو پای پیش نهاد از سرش گذشت آن آب
به روزگار تو ابر از محیط آبی خواست****کفت تو گفت به افظی چو لولوی خوشاب
تو ابر تشنه لب تیره روز را بنگر****که آب می‌طلبد با وجود ما، ز سراب
اگر ز سهم تو غیبت کند، عدو چه عجب!****که از نهیب تو ضغیم گذاشت مسکن خواب
سپهر مرتبه شاها چو رفت یرلغ شاه****که بنده باز نماند ز پای بوس رکاب
اگرچه برگ و نوایی نداشتم لیکن****شدم به حکم اشارت مصاحب اصحاب
چو عزم بود که باشم مقیم در طرفی****مقام بنده به بغداد دید شاه صواب
مقیم را همه‌جای از سه چیز نیست گریز****نخست خرج و دوم خانه و سوم اسباب
حقق است شما را که بنده را چه قدر****ازین سه چیز نصیب است وزین سه نوع نصاب
امید هست که نوعی کند عنایت شاه****که باشم ایمن و آسوده در همه ابواب
بدولتت شود آزاد گردنم از قرض****به همتت شود آسوده خاطرم زعقاب
همیشه تا بیاض نهار می‌آرند****مسودات لیال از برای ضبط حساب
حساب عمر و بقای تو باد چندانی****که در محاسبه عاجز شوند، کلک و کتاب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در شکایت از روزگار

سقی الله لیلا، کصدغ الکواعب****شبی عنبرین خال مشکین ذوایب
فلک را به گوهر مرصع، حواشی****هوا را به عنبر مستر، جوانب
درفش بنفش سپاه حبش را****روان در رکاب از کواکب مواکب
برآراسته گردن و گوش و گردون****شب از گوهر شب چراغ کواکب
مطالع زنور طوالع، منور****مشارق ز ضو مصابیح، ثاقب
شده جبهه صاعد، سعودش مقدم****شده ثور طالع، ثریاش غارب
بنات از بر مرکز قطب گردان****چو بر خاطر روشن، افکار صایب
درین حال من با فلک در شکایت****ز رنج حوادث، ز جور نوایب
ز فقد مراد و جفای زمانه****ز بعد دیار و فراق صواحب
ز تزویرهای جهان مزور****ز بازیچه‌های سپهر ملاعب
فلک را همی گفتم: از دور جورت****چرا اختر طالعم گشت غارب؟
چرا گشت با من زمانه مخالف؟****چرا گشت با من ستاره مغاضب؟
کنون پنج ماه است تا من اسیرم****به بغداد در، در بلا و مصایب
پریشان جمعی و جمعی پریشان****گرفتار قومی و قومی عجایب
نه جای قرارم، زجور اعادی****نه روی دیارم، ز طعن اقارب
مرا هر نفس، غصه بر غصه زاید****مرا هر زمان، گریه بر گریه غالب
فلک چون شنید این عتاب و شکایت****مرا گفت: بس کن که طالع المعایب!
اگرچه تو را هست جای شکایت ****ولی هست شکرانه‌ات نیز واجب
که داری چو درگاه صاحب پناهی****مقر مقاصد، محل مآرب
کنون عزم تقبیل درگاه او کن****به اقبال او شو «سعید العواقب»
مشو یک زمان غافل از آستانش****که هرکس غایب شد او هست خایب
فلک با من اندر حکایت که ناگه****برآمد زکه رایت صبح کاذب
قمر چهرگان شبستان گردون****کشیدند رخ در نقاب مغارب
به گوشم رسید از محل قوافل****صهیل مراکب، غطیط نجایب
دلم را نشاط سفر خواست، ناگه****شدم چست بر مرکب عزم راکب
رهی پیشم آمد که از هیبت آن****بینداختی پنجه شیر محارب
سموم غمومش، وزان در صحاری****حمیم جمیمش، روان در مشارب
زلالش ملوث به سم افاعی****حجارش به حدت چو نیش عقارب
مزلزل زمین از ریاح عواصب****مستر هوا از غبار غیاهب
هوایش ز فرط حرارت به حدی****که چون موم می‌شد دل سنگ ذایب
چنان بد که شمشیر چون قطره پرآب****فرو می‌چکید از کف مرد ضارب
همی راندم اندر بیابان و وادی****گهی با ارنب، گهی با ثعالب
گهی برفرازی که نعل مه نو****همی سود در دست و پای مراکب
گهی در نشیبی که اموال قارون****همی برگذشت از رکاب رکایب
همه ره در اندیشه تا کی برآید؟****ز درگاه صاحب ندای مراحب
جهان معانی، سپهر وزارت****محیط مکارم، سحاب مواهب
بریده به آن سر که از حکم خطش****بگردد به یک موی چون خط کاتب
وزیرا به حق خدایی که صنعش****نهد جوهر روح در درج قالب
به تقدیر و تدبیر سلطان حاکم****به الای و نعمای رزاق واهب
به تعظیم احمد، که، با آن جلالت****نگه داشتن در حصار عناکب
به یاری یاران احمد که بودند****ز راه هدایت نجوم ثواقب
که تا شد سرم ز آستان تو خالی****نشد آستین من از اشک غایب
ثنایت به کارم درآورد ورنه****به یکبارگی بودم از شعر تایب
اگر مدح جاه تو گویم نگویم****بامید مرسوم و حرص مواجب
ولی چشم دارم که از دولت تو****مراتب فزاید مرا بر مراتب
الا تا گشایند خوبان مه‌رو****خدنگ بلا از کمان حواجب
سرای تو را باد، ناهید مطرب****جناب تو را باد، خورشید حاجب

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - در مدحدلشاد خاتون

سر سودای سر زلف تو تا در سرماست****همچو مویت دل سودایی ما بی‌سر و پاست
ما چو موی تو همه حلقه بگوشت شده‌ایم****حلقه موی پریشان تو سر حلقه ماست
مو به مو حال پریشانی ما می‌گوید****مو به مو سر زلف که بدین حال گواست
یک سر مو نظری با دل دروایم کن!****ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست
گفته‌ای یک سر مویت به جهانی نی نی****یه سر موی تو را هر دو جهانم نیم بهاست
شام را تیرگی از موی تو می‌باید برد****صبح را روشنی از روی تو می‌باید خواست
هر سحر مجمره بوی تو در دست شمال****هر نفس سلسه موی تو در دست صباست
عنبر خط تو بر دور قمر دایره ساز****سنبل موی تو بر برگ سمن غالیه ساست
می‌کند سرکشا آن موی فرومگذارش****که در آن سرکشی آشوب و پریشانی‌هاست
نگشاید بجز از موی میان تو زهیچ****کار سلمان که فرو بسته‌تز از بند قباست
نسبت موی تو با مشک نه رایی است صواب****بلکه سودای پراکنده و تدبیر خطاست
مشک با حلقه مویت سر سودا دارد****کژ خیالی است مگر مشک خطا را سوداست
بوست چون نافه گرم بازکنی یکسر موت****نکنم باز بهر نافه که در چین و خطاست
رنگ رخسار تو را سوسن و گل تو بر تو****موی گیسوی تو را شعر سیه تا برتاست
در سرم هست که چون موی تو کج بنشینم****وز رخ و قد تو گویم سخن روشن و راست
عکس رویت ز سواد زره موی سیاه****چون فروغ ظفر پرچم سلطان پیداست
شاه دلشاد سر و سرور شاهان جهان****کز جهان آمده بر سر سخنش مو آساست
عکسی از بیرق او، غره غرای صباح****مویی از پرچم او، طره مشکین مساست
ای که با عرصه ملک تو جهان یک سرموست!****وی که با پرتو روی تو قمر کم زسهاست!
نعل شبرنگ تو موبند عروسان بهشت****گر دخیلت تتق پرده نشینان سهاست
کلک بی‌رای تو حرفی نتواند بنگاشت****تیغ بی‌حکم تو یک موی نیارد پیراست
کلک را با صفت فکر تو موی اندر سر****برق را با روش عزم تو خاراندر پاست
گاه در حل حقایق نظرت موی شکافت****گاه در کشف حقایق قلمت چهره گشاست
هرکه را یک سر مو کین تو در دل بنشست****یک به یک موی ز اندام به کینش برخاست
چنگ را موی کشان برد و پس پرده نشاند****غیرت عدل تو تا دید که پیری رواست
دم به دم آینه را روی سیه باد چو موی****در زمان تو بنا محرم اگر روی نماست
می‌چکد از بن هر موی دو صد قطره عرق****ابر را بس که ز بر کف دست تو حیاست
ید بیضای کلیم است تو را کز اثرش****بر تن خصم تو هر موی یکی اژدرهاست
همچو موی سر قرابه که می‌پالاید****از زجاجی مژه دشمن تو خون پالاست
چرخ نه تو سر بوسیدن پایت دارد****پشت چون موی سر زلفش از آن روی دوتاست
دست بربسته چو عودست مخالف بزنش****گر نهد یک سر موی پای برون از چپ و راست
باد عزمت په فتنه به یکدم شکند****گرچه انبوه‌تر از موی بتان یغماست
قاصرم در صفتت گرچه به مدح تو مرا****هر سر موی بر اندام زبانی گویاست
می‌چکد آب ز مو شعر ترم را که بسی****طبع من غوطه فکرت زده در بحر ثناست
جامه‌ای بافته‌ام بر قد مدح تو ز موی****بخر این جامه زیبا که به از صد دیباست
در پس گوش منه در حدیثم چون موی****جای در گوش خودش کن که بدین پایه سزاست
ناروایی چنین شعر به هر حال روا****نبود خاصه درین فصل که موینه رواست
شعر من بنده چو موی است و کمال سخنم****راست مویی است که در عین کمال شعر است
از صنایع به بدایع سخن آراسته‌ام****غزض بنده ازین شعر نه مویی تنهاست
من که پروای سر ریش خودم نیست ز فکر****سر سودای سخنهای چو مویم ز کجاست؟
جای آن است که چون کلک تراشم سر و روی****که ز مو بر سر کلک آمده صد گونه بلاست
خاطر آینه سیمای من اندر پی موت****گرچه چون شانه تراشیده ز سر چندین پاست
گرچه امروز سیه گشته و برهم جسته****همچو موی سر زنگی تن ما از سرماست
آفتابی به تو گرم است مرا پشت امید****سرد باشد که کنم جامه مویی درخواست
می‌زد از بهر تراش استره سان بر سر سنگ****هرکه او کرد زبان تیز و ز کس مویی خواست
بر سر مویم و مو بر سر من چون گویم****که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سرماست
سرو را دوش شنیدم که مگر سلطان را****به تراشیدن موی سر شهزاده هواست
این سخن چون راست به لفظ مبارک بگذشت****مژده چون موی به هر گوش رسید از چپ و راست
آسمان گفت که یارد که مویی کم****از سری کش فلک امروز چو موی اندر پاست
تیز شد استره و باز فرو رفت به خود****گفت با خویش که مویی زسرش نتوان کاست
باز می‌خواست کزان موی تراشی بکند****اول از بندگی شاه اجازت می‌خواست
موی در تاب شد از استره در خود پیچید****کز سر جان نتوانست به یکدم برخواست
باش دلشاد که هرگز نشود مویی کم****هر کرا بر سر او سایه اقبال شماست
لله الحمد که گر موی برفت از سر او****تا قیامت سرو افسر بسلامت برجاست
تا شبیهند به ماران سیاه فرعون****موی‌های سیه و آفت ایشان موساست
از نهیب غضبت باد چو مار ضحاک****هر سر موی که اعدای تو را بر اعضاست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - درمصیبت کربلا

خاک، خون آغشته لب تشنگان کربلاست****آخر ای چشم بلابین! جوی خون بارت کجاست؟
جز به چشم و چهره مسپر خاک این ره، کان همه****نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفاست
ای دل بی‌صبر من آرام گیر اینجا دمی****کاندر اینجا منزل آرام جان مرتضاست
این سواد خوابگاه قره‌العین علی است****وین حریم بارگاه کعبه عز و علاست
روضه پاک حسین است این که مشک زلف حور****خویشتن را بسته بر جاروب این جنت سراست
شمع عالم تاب عیسی را درین دیر کهن****هر صباح از پرتو قندیل زرینش ضیاست
زاب چشم زایران روضه‌اش «طوبی لهم»****شاخ طوبی را به جنت قوت نشو و نماست
مهبط انوار عزت، مظهر اسرار لطف****منزل آیات رحمت، مشهد آل عباست
ای که زوار ملایک را جنابت مقصد است****وی که مجموع خلایق را ضمیرت پیشواست
نعل شبرنگ تو گوش عرشیان را گوشوار****گرد نعلین تو چشم روشنان را توتیاست
صفحه تیغ زبانت عاری از عیب خلاف****روی مرات ضمیر صافی از رنگ ریاست
ناری از نور جبینت، شمع تابان صباح****تاری از لطف سیاهت، خط مشکین مساست
نا سزایی کاتش قهر تو در وی شعله زد****تا قیامت هیمه دوزخ شد و اینش سزاست
بهره جز آتش چه دارد هر که سر برد به تیغ؟****خاصه شمعی را که او چشم و چراغ انبیاست
هر سگی کز روبهی با شیر یزدان پنجه زد****گر خود او آهوی تاتارست، در اصلش خطاست
تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر خاک****هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباست
در حق باب شما آمد «علی بابها»****هر کجا فضلی درین باب است، در باب شماست
تا صبا از سر خاک عنبرینت برد بوی****عاشق او شد به صد دل زین سبب نامش صباست
هر کس از باطل به جایی التجایی می‌کند****زان میان ما را جناب آل حیدر ملتجاست
کوری چشم مخالف، من حسینی مذهبم****راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راست
ای چو دریا خشک لب، لب تشنگان رحمتیم****آب رویی ده به ما کاب همه عالم‌تر است
خواهشت آب است و ما می‌آوریم اینک به چشم****خاکسار آنکس که با دریا به آبش ماجراست
بر لب رود علی، تا آب دلجوی فرات****بسته شد زان روز باز افتاده آب از چشمهاست
جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل****این زمان آن آب خونین همچنان در چشم ماست
سنگها بر سینه کوبان، جامها در نیل عرق****می‌رود نالان فرات، آری ازین غم در عزاست
آب کف بر روی ازین غم می‌زند، لیکن چه سود؟****کف زدن بر سر کنون کاندر کفش باد هواست
یا امام المتقین! ما مفلسان طاعتیم****یک قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست
یا شفیع المذنبین! در خشکسال رحمتیم****زابر احسان تو ما را چشم باران عطاست
یا امیر المومنین! عام است خوان رحمتت****مستحق بی‌نوا را بر درت گوش صلاست
یا امام المسلمین! از ما عنایت وا مگیر****خود تو می‌دانی که سلمان بنده آل عباست
نسبت من با شما اکنون درین ابیات نیست****مصطفی فرمود سلمان هم زاهل بیت ماست
روضه‌ات را من هوادارم بجان قندیل‌وار****آتشین دل در برم دایم معلق زین هواست
خدمتی لایق نمی‌آید ز من بهر نثار****خرده‌ای آورده‌ام وان در منظوم ثناست
هرکسی را دست بر چیزی، و ما را بر دعا****رد مکن چون دست این درویش مسکین بر دعاست
یا ابا عبدالله! از لطف تو حاجات همه****چون روا شد حاجت ما گر برآید هم رواست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح دلشاد خاتون

ای دل! امروز تو را روز مبارک بادست****که جهان خرم و سلطان جهان، دلشاد است
خوش برآ، چون خط دلدار، که در دور قمر****همه اسباب خوشی، دست فراهم دادست
هر پریشانی و تشویش که جمع آمده بود****لله الحمد، که چون زلف بتان بر بادست
آمد از روضه فردوس «مبارک بادی»****مژده‌ای داد و جهان پرز «مبارک بادست»
می‌دمد باد طرب، دور بقا می‌گذرد****ساقیا! باده که دوران بقا بر بادست
دامن عمر به غفلت مده از کف، که تو را****دامن عمر ز کف رفته نیاید با دست
راست شد چون الف از صحبت این قره عین****پشت کوژ فلک پیر، که مادرزادست
یاد داری فلک این دور سعادت که تو را!****این چنین دور عجب دارم اگر خود یادست!
ای نهال چمن مملکت امروز ببال!****که گل سلطنت از باد خزان آزادست
باد باقی تن و جانش که زد آب و گل او****چار دیوار بقا، تا به ابد آبادست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در مدح دلشاد خاتون

مصور ازل از روح، صورتی می‌خواست****مثال قد تو را برکشید و آمدراست
بنفشه سنبل زلفت به خواب دید شبی****علی الصباح پریشان و سرگران برخاست
همه خیال سر زلف بار می‌بندم****شب دراز و برانم که سر به سر سوداست
خیال سرو بلندت در آب می‌جویم****زهی لطیف خیالی که در تصور ماست
به ناز اگر بخرامد درخت قامت تو****ز جای خود برود سرو، اگرچه پابرجاست
جهان حسن تو خوش عالمی است ز آنکه درو****شمال بر طرف آفتاب، غالیه ساست
تراست بی‌سخن اندر دهان نهان گوهر****نشان گوهر پاک تو در سخن پیداست
بیا به حلقه دیوانگان عشق و ببین****کز آن سلاسل مشکین چه فتنه‌ها برپاست
فتادگان سر کوی دوست بسیارند****ولیکن از سر کویت چو من فتاده نخاست
چو نیم مرده چراغی است آتشین، جانم****که در هوای تو بر رهگذر باد صباست
هر آن نظری که نه در روی توست، عین خطاست****هر آن نفس که نه بر یاد توست، باد هواست
رخ تو چشمه مهرست و گرد چشمه مهر****دمیده سبزه خطت، مثال مهر گیاست
فتاده خال تو بر آفتاب می‌بینم****مگر که سایه چتر رفیع ظل خداست
خدایگان سلاطین بحر و بر، دلشاد****که آسمان بزرگی و آفتاب عطاست
دلش به چشم یقین از دریچه امروز ****همه مشاهد احوال عالم فرداست
ز شادی کف دستش مدام در مجلس****امل به قهقه خندان، چو ساغر صهباست
قصور عقل ز درک کمال رفعت او****مثال چشمه خورشید، و چشم نابیناست
به بوی آنکه دماغ ملوک تازه کند****غبار اشهب او، گشته عنبر ساراست
بدان امید که در سلک خادمانش کشند****کمینه حلقه به گوش تو، لولو لالاست
ز تاب پرتو انوار روی روشن او****پناه جسته نظیرش به سایه عنقاست
ایا ستاره سپاهی که برج عصمت را****فروغ قبه مهد تو غره غراست!
تو عین لطفی و دریا، غدیر مستعمل****تو نور محضی و گردون، غبار مستعلاست
رفیع قدر تو چرخی همه ثبات و قرار****شریف ذات تو بدری، همه دوام و بقاست
زمانه را ز تو خطی که جسم را ز حیات****وجود را به تو راهی که چشم را به ضیاست
به کوشش آمده بر سر حسام تو در رزم****به بخشش آمده برتر کف تو از دریاست
بیاض تیغ تو آیینه جمال و ظفر****زبان کلک تو دندانه کلید رجاست
کف به بسط، بسیط جهان گرفت و تو را****کف آیتی است که آن بر کفایت تو گواست
تمکن تو سراپرده در مقامی زد****که زهره با همه سازش، کنیز پرده‌سراست
دلت نوشته بر اقطار ابر را ادرار****کف تو رانده در آفاق بحر را اجراست
ز روی و رای تو خورشید، با هزار فروغ****ز زبم عیش تو ناهید، با هزار نواست
به عهد عدل تو اسم خلاف بر بیداست****ازین مخالفتش افتاده لرزه بر اعضاست
به مرده‌ای که رسد مژده عنایت تو****چو غنچه در کفنش آرزوی نشو و نماست
سرای جاه تو دار الشفا پنداری****به خاک پای تو کان خون‌بهای مشک خطاست
ز باغ تیغ زمرد لباس خون ریزت****علامت یرقان بر جبین کاهرباست
ز چین ابروی خوبت به چشم خسرو چین****فضای عرصه چین تنگ‌تر ز چین قباست
هلال نعل ستاره ستام گردون سیر****جهان نورد و زمان سرعت و زمین پیماست
بلند پایه چو همت، فراخ رو چو طمع****گران رکاب چو حلم و سبک عنان چو ذکاست
شب سعادت ارباب دولت است مگر****که روشنی سحر در مبادیش پیداست؟
ز روز و شب بگذشتی اگر نه آن بودی****که روز روشنش از روی و تیره شب زقفاست
ز اشتیاق سمش رفته نعل در آتش****شکال از آرزوی دست بوس او برپاست
به سعی و قوت سیرش، رسیده خاک زمین****هزار پی ز حضیض سمک بر اوج سماست
شدن به جانب بالا سحاب را ماند****ولی عرق نکند آن و این غریق حیاست
جوان چو دولت سلطان روان چو فرمانش****جهنده همچو اعادی رسیده همچو قضاست
شها، حسود ترا گر نمی‌تواند دید****تو زشادی که سبب کوربختی اعداست
مدار باک زکید عدو که در همه وقت****مدار دور فلک بر مدار رای شماست
اگر چه دشمن آتش نهاده سوخته دل****ز تاب تیغ تو در سنگ خاره ساخته جاست
کنون ببین که ز تاپیر نعل شبرنگت****بسان لمعه آتش، بجسته از خاراست
برآب زد سر جهل دشمنت نقشی****گهی کز آتش شمشیر توامان می‌خواست
بسان مردمک چشم خود چون بدید، صورت بست****که خود هرآینه اینجای بهترین ملجاست
زبان چرب تو اینک برآورد زمانه و نبود****یکی چنانکه در آینه تصور ماست
عدوی خیبریت گر به قلعه جست پناه****شکوه حیدریت منجنیق قلعه گشاست
فلک جناب شها، با جناب عالی شاه****مرا ز گردش گردون دون شکایت‌هاست
سوار گرم رو آفتاب پنداری****کشیده تیغ زر از بهر مردم داناست
جهان اگرچه سراپای رنگ و بوست همه****ولی نه رنگ مروت درو، نه بوی وفاست
تو خوی و رسم سپهر و ستاره از من پرس****نه در سپهر محابا، نه در ستاره حیاست
نه آخر از ستم، طبع دهر بی‌مهرست؟****نه آخر از سبب، چرخس سرکش رعناست
که بی‌اردات و اختیار قرب دو ماه****کمینه بنده شاه از رکاب شاه جداست
تنم بکاست از این غم چو شمع و نیست عجب****که سینه همدم سوز است و دیده جفت بکاست
ز خدمت ار چه جدا بوده‌ام و لیک مرا****همیشه در عقب شاه لشگری ز دعاست
قوافل دعوت از زبان من همه وقت****رفیق کوکبه صبح و کاروان صباست
منم که نیست مرا در سخات هیچ سخت****تویی که در سخن امروز خاتم الشعراست
ز روی آینه زرنگار روشن روز****همیشه تا نفس پاک صبح زنگ زداست
ز گرد خاطر و زنگ کدورت ایمن باد****درون پاک تو کایینه خدای نماست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح سلطان اویس

ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه‌ترست****از حیایت به عرق، روی گل تازه‌ترست
یا رب این شعر سیاه تو چه خوش بافته‌اند!****کش حریر سمن و اطلس گل آسترست
برقع عارض تو عافیت دلها بود****عافیت باز بر افتاده دور قمرست
سر راز سر زلفت نگشود است کسی****ظاهرا بویی از آن برده نسیم سحرست
از ره دیده دلم رفت به خال و خط تو****کرده مسکین ز پی سود به دریا سفرست
دامنت دود دل عود گرفت و خوش شد****تا بدانی که دم سوختگان را اثرست
عجب آنکس که به دور لب تو مست می است****مگر از باده لعل لب تو بی‌خبرست؟
چشم ترک تو به تیر نظر انداخت مرا****چشم ترک توام انداخته باز از نظرست
همه رهگذر آتش رخساره اوست****مردم چشم مرا آبی اگر در جگرست
شمه حاصل مشکم است ز زلف و آن نیز****نیست از باد هوا لیک زخون جگرست
پسته را گوکه دهن باز مکن، مغز مبر****پیش آن پسته دهن کش سخن اندر شکرست
چون میان تو تنم گرچه خیالی شده است****همچنان این دل مسکین به خیال تو درست
کی تواند دلم از موی میان تو گذشت****که شبی تیره و باریک و رهی درکمرست
سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من****از بن گوش به عشق تو درآورده سرست
چشم دارد که چو چشم تو بود نرگس مست****واندرین هیچ نظر نیست چه جای نظرست
لب خشک و مژه تر ز تو دارم حاصل****در جهان نیست جزین هرچه مرا خشک و ترست
سایه زلف تو بر چشمه خورشید افتاد ****خم زلف تو مگر چتر شه دادگرست؟
بحر زخار کرم، آنکه گه موج عطا ****بحر پیش کف دستش ز شمار شمرست 
..........................................
روح محض است تنش، عقل مجرد ذاتش ****که جز این هر دو سراپا لطف و هنرست
ای که خاک کف پایت فلک کحلی را ****نیل پیشانی مهر و مه کحل بصرست 
خط فرمان تو، طغرای مناشیر جهان ****حکم دیوان تو، امضای مثال قدرست 
فتنه را دیده به دوران تو اندر خواب است ****تیغ را دست ز انصاف تو اندر کمرست 
طره پرچم و ماه علم منصورت ****آن شب قدر شرف این همه عید ظفرست 
در هوا ابر ز ادرار کفت راتبه خوار ****در زمین آب ز اجزای درت بهره‌ورست 
خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است ****چمن طبع تو را زهره به جای زهر است 
آفتابی تو و راتب خور خوان تو، مه است ****آسمانی و برآورده رای تو، خورست 
در اموری که پی سد طریق فتن است ****در مقامی که گه قطع مهام بشرست 
خامه ملهم تو ثانی ذوالقرنین است ****خنجر سبز لباس تو، بجای خضرست 
زان جهت در دل خصمت شده این عین حیات ****زین سبب در ظلمات آن شده گوهر سیرست 
آبگون پیکر خود شعشه دشنه تو ****جگر تشنه اعدای تو را آبخورست 
نسخه نامیه از خلق تو حاصل گردد ****داده تفضیل ازان برقلم و نیشکرست 
ظالمانند به دوران تو انجم زان روی ****روز و شب خانه ایشان همه زیر و زبرست 
ملکت از امن چو اطراف سپهرست درو ****رفته آهو بره در چشم و دل شیر نرست 
هرکه را گوهر نام تو برآید به زبان ****دهنش چون دهن سکه لبالب ز زرست 
همه کس را شرف و فخر به علم و هنرست ****تویی آنکس که به تو علم و شرف مفتخرست 
آن سرافراز نهالیست سنان تو به رزم ****که سر و سینه بدخواه تواش بارو برست 
هر کجا سرزده در قلب سماک رمحت ****در دم رمح تو سربرزده نجم ظفرست 
باد از آن در کف آب است به زندان حباب ****که به عهد تو به ابکار چمن پرده درست 
هست با داغ ولای تو و طوق مننت ****هر چه امروز در اطراف جهان جانورست 
تانه افلاک پدر، چار طبیعت مادر ****باشد و آدم از آن هر دو نخستین پسرست
وارث مادر گیتی همگی ذات تو باد ****که حقیقت خلف دوده این نه پدرست 
باد عید تو مبارک که جهان را امروز ****دیدن ما هچه چتر تو، عیدی دگرست 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - درموعظه و پند

سرای خانه گیتی که خانه دودراست ****در دو اساس اقامت منه که رهگذر است 
تو کدخدایی این خانه می‌کنی، غلطی ****تو را مقام اقامت به خانه دگر است 
مجال عمر تو چندانکه می‌شود کمتر ****تو را امید فزون است و حرص بیشتر است 
به اسمی و علمی از دو عالمی قانع ****اگر چه خود تو برآنی که عالم این قدر است 
شود درست عیارت ز آتش فردا ****اگر چه کار تو امروز راست همچو زر است 
منازل سفرت دور و راه رفتن توست ****ولی نه مرکب راهت نه سفره سفر است 
ز جهل دامن درکش، به علم دین پیوند ****که جهل خار ره دین و علم بارور است 
تو فکر تیر و تبر می‌کنی به قصد کسان ****مکن که ناوک تیر ضعیف کارگر است
به شرع اگر چه حلال است در مروت نیست ****هلاک صید که او نیز چون تو جانور است 
چه رحمت و شفقت در دل آید آنکس را ****که در دلش همه تیر است و در سرش تبر است 
ملک نهاد فقیر از ملک نژاد، به است ****به پیش من ملک آن است کو ملک سیر است 
سرای و باغ، چو بی کدخدا بخواهد ماند ****گل و بنفشه مرست و سر او باغ مرست 
مشو ز حادثه ایمن که از فلک تا حشر ****روان به ساحل گیتی قوافل حشر است 
ز رفتن دگران پند جونه از ناصح ****حقیقت سخن این است و غیر آن سمر است 
به گردن همه تیغ اجل در آمده است ****سبک سری که ز شمشیر مرگ بر حذر است 
خدنگ چار پر مرگ باز نتوان داشت ****هزار تو اگرت درع و جوشن و سپر است 
به پای دار طریق قیام لیل چو شمع ****که نور طلعت شمس از کرامت سحر است 
تو روزی از در آنکس طلب که هر روزت ****به قرص گرم خورشید آسمان وظیفه خوراست 
سیاه کاسه بود وقت شام از آن تنگ است ****بقای صبح کم آمد چرا که پرده در است 
به خاک بر سر و چشم، سیر، به که به پا ****که هر کجا که بران پا نهند چشم و سراست 
صدت حدیث و خبر بر دل است ازین معنی ****ولی دلت همگی زان حدیث بی‌خبر است 
چو آفتاب زهر ذره می‌شود لامع ****فروغ صبح حجابی که هست در سحر است 
تو را ز خاصیت آفتاب چیست خبر ****به غیر از آنکه از انوار دیده بهره‌ور است؟
درین سرا چه کسی نیست کز غمی خالی است ****به قدر خویش همه کس مقید قدر است 
ز سوز سینه لب بحر روز و شب خشک است ****ز آب دیده رخ ابر صبح و شام تر است 
زنار ناله شنو اشک آتشش بنگر ****که خون همی جهد و ظن مبر که آن شرر است 
چه شد که باد صبا خاک می‌کند بر سر ****برادریش گرامی مگر به خاک در است؟
اگر نه خاک زمین را مصیبتی سنگی است ****چراش اینهمه خون‌های لعل در جگر است؟
بیا و یک نظر اعتماد کن در خاک ****که خاک تکیه‌گه خسروان معتبر است؟
کنار خاک مقام بتان موی میان ****کلاه لاله مثال شهان تا جور است 
سری که بر سپر آفتاب می‌سایید ****به زیر پای وحوش و سباع بی سپر است 
به تخته بند مقید چو قد شمشاد است ****به خاک تیره فرو رفته روی چون قمر است 
کجا شدند بزرگان نامور امروز؟****نشانشان به جهان در نه نام، نی اثر است 
وفا مجوی که این امهات و آبا را ****نه مهر مادر بر ما، نه رحمت پدر است 
درین پدر شفقت نیست، ورنه کردی رحم ****برآنکه گفت اینم خلف ترین پسر است 
نجیب دین محمد، محمدبن حسین ****که در دیار وجود او به جود مشتهر است 
چراغ روشن او تا نشاند باد اجل ****به دود کرده سیه دوده ابوالبشر است 
ز آب دیده مردم ترست دامن خاک ****چنانکه هر طرفش زابگیر بیشتر است 
فلک بر آمده زین غم به جامه‌های کبود ****جهان تشنه به سوگ بزرگ پر هنر است 
کسی که بود برو بر فراز مسند ملک ****مدار مملکت امروز بالشش مدر است 
پناه ملک زکریا که لطف و قهرش را ****طریق عقل و سیاست نتیجه نفع و ضرر است 
پناه مملکت او بود درگذشت کنون ****امید ملک بدین خواجه ملک سیر است 
مدار مرکز اسلام شمس دولت و دین ****که اختیار وجود و خلاصه بشر است 
ز آسمان خرد انجم معانی را ****ضمیر او به شب تار ملک راهبر است 
هر آنچه در کفش آمد غریق بخشش گشت ****چه شک درین که به دریا درآمدن خطر است 
خدایگانا معلوم رای روشن توست ****که بی‌وفاست حیات از وفات ناگزر است 
بنای خاک بنایی است سخت سست نهاد ****سرای عمر سرایی عظیم مختصر است 
اگر چه عیش جهان است چو شکر شیرین ****و لیک زهر هلاهل سررشته در شکر است 
ترا به ملک سعادت قرار چندان باد ****که در سرای قرار آن سعید را مقر است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح سلطان الوزرا محمد زکریا

سرو با قد تو خواهد که کند بالا راست ****راستی نیستش این شیوه که بالای تو راست 
چشم سرمست تو را عین بلا می‌بینم ****لیکن ابروی تو چیزی است که در بالای بلاست 
سرو می‌خواست که با قد تو همسایه بود ****سایه قد تو دیدم زکجا تا به کجاست 
تو جم ملک جمالی، دهن انگشتریت ****مشکل این است که انگشتریت نا پیداست 
بخت برگشته من رفته چو چشمت در خواب ****کار آشفته‌ام افتاده چو زلفت در پاست 
شاهد ماهرخ من همه چیزی دارد ****بجز از زیور یک حسن که آن حسن وفاست 
روی بنما به من ای آینه حسن و جمال ****که جمال تو ز آینه دل زنگ زد است 
هست مشاطه باغ از رخ و قد تو خجل ****که چمن را به گل و لاله و شمشاد آراست 
ملکت حسن تو را بر طرف چشمه مهر ****چیست آن سبزه نورسته مگر مهر گیاست 
شب ز سودای تو بر سینه سیمین صباح ****هر سحر پیرهن شعر سیه کرده قباست 
من گرفتم که به پولاد دلی آینه‌ای ****گرچه پولاد دل است، آینه هم روی نماست 
زیب دور قمر آمد چو خط آصف دهر****سر زلف تو که بر برگ سمن غالیه ساست 
روی زیبای تو چون رای جهانگیر وزیر ****عالم آراسته از حسن ممالک آراست 
خواجه شمس الحق والدین که اگر تابدروی ****رایش از شمس فتد، همچو قمر در کم و کاست 
پادشاه وز را میر زکریا که زقدر****آستان در او مسند جای وز راست 
آنکه در کار ممالک قلم و دستش را****قوت دست « کلیم الله » و اعجاز عصاست 
سجده درگه او نور جبین می‌بخشد ****هم از آن سجده شما را اثری در سیماست 
قلمت زرد و نثار است و بسی در دارد ****این از آن است که آمد شدنش بر دریاست 
شاید ار زانچه غلامیش کمر بسته بود ****آفتاب فلک آنگه که مقامش جوزاست 
همت عالی اوراست مقامی که فلک ****با وجود عظمت در نظرش کم ز سهاست 
ای سرا پرده عصمت زده بالای فلک ****زهره زاهره‌ات مطربه بی سروپاست 
نظر رای تو از منظره امروزی ****کرده نظاره احوال جهان فرداست 
ذات تو پیرو عقل است مصور گشته ****که سراپا همه علم و هنر و ذهن و ذکاست 
شده از عشق عبارات و خطت دیوانه ****آب با سلسله بنهاده سر اندر صحراست 
عدلت از روی جهان تیغ و تبر بر می‌داشت ****آن مظالم همه در گردن شوم اعداست 
در هم آمیخته اعضای عدوی تو به کین ****تیغ ایام ز یکدیگرشان کرده جداست 
با کفت ابر، سیه روی شد و کرد عرق ****هیچ شک نیست که این دو ز آثار حیاست 
خرد مصلحت اندیش هر اندیشه که عرض ****نکند بر نظر رای صواب تو خطاست 
زیر دست تو فلک می‌طلبد منصب خویش ****خویشتن را همگی برده فلک بر بالاست 
رای عالی نظرت، مطلع انوار یقین ****ذات فرخ اثرت، مظهر الطاف خداست 
گشت در شرح ثنایت، قلمم سرگردان ****روزگاری است که تا در سر کلک این سوداست 
صاحبا غیر رهی بنده پنجه ساله ****نیست این بنده ز درگاه تو محروم نیست چراست؟
می‌کنم شکر که در طبع دعا گوی تو نیست ****هیچ از آن چیز که در طبع خسیس شعر است 
بدن و جان مرا عارضه‌ای هست آن عرض ****می‌کنم بر تو که تدبیر تو قانون شفاست 
کارم از شوخی نظم است چنین نامنظوم ****خاک بر فرق هنر، کان رنج و عناست 
آب، خاشاک چو بر خاطر خود دید چه گفت؟****گفت: شک نیست که هر چیز که بر ماست زماست 
با چنین عارضه و ضعف تمنای نجات ****دارم اما همه موقوف اشارات شماست 
آن حقوقی که در آفاق رهی را به سخن ****هست بر بارگه سلطنت امروز کراست؟
تا عماری فلک راست غلاف اطلس ****تا قبای بدن کوه گران از خار است 
از بقای ابدی باد بقای قد تو ****که بقا خود به خود وجود تو مزین، چو قباست 

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در مدح سلطان اویس

باز این منم که دیده بختم منورست ****زان خاک ره، که سرمه خورشید انوار است 
باز این منم که قبله گهم ساخت آسمان ****زان آستان که قبله خاقان و قیصر است 
باز این منم نهاده سر طوع و بندگی ****در پای این سریر که با عرش همسر است 
باز این منم برابر این کعبه کز جلال ****با منتهای سدره مقامش برابر است 
ای دل شکایتی که ز دوران روزگار ****داری نهان مدار که درگاه داور است
ای بنده حاجتی اگرت هست عرض کن ****کاین بارگاه پادشه بنده پرور است 
دارای شرق و غرب، شهنشاه بحر و بر ****کاو صاف ذات جودش از اندیشه برتر است 
خورشید تیغ زن که به تیغ گهرنمای ****از شرق تا به غرب جهانش مسخر است 
سلطان اویس، سایه حق کز کمال عدل ****ذاتش معز دولت و دین پیمبر است 
شاهی که از برای صلاح جهانیان ****پیوسته تخت و افسر و اسب و مغفر است 
یاجوج فتنه قاصد ملک است و تیغ شاه ****اندر میان کشیده چو سد سکندر است 
در دور او به خاک فرو رفته است، دار****وز آسمان گذشته به صد پایه منبر است 
روز ولادتش چو نظر کرد مشتری ****انصاف داد و گفت که او سد اکبر است 
گردون به چار رکن جهان پنج نوبه زد ****کین پادشاه شش جهت و هفت کشور است 
دولت سرای سلطنتش رایه بهر سر ****در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر در است 
ای از شرف سرآمده کل کاینات****ذات مبارک تو که عقل مصور است
چتر تو نقطه‌ای است درین سبز دایره ****کان نقطه بر محیط کرم سایه گستر است 
تیر تو طایریست همایون که روز رزم ****خط فراق بال جهانیش، بر سر است 
تا خطبه عروس ممالک به نام توست ****نام تو بسته بر زر و بر روی زیور است 
ماند مخیم تو به لشگر گه نجوم ****کز شرق تا به غرب خیام است و لشکر است 
فی‌الجمله خود به عدت لشگر گه نجوم ****آن را که عون و نصرت حق یار و یاور است
گر لشگر عدو شود از ذره بیشتر****روز مصاف پیش تو از ذره کمتر است 
گو راه خانه گیر و حکایت مکن طویل ****با آنکه ده هزار کسش چو تو چاکر است 
منصوبه حیل نتوان باخت با کسی****کز جاه کعبتین، نجومش مسخر است 
آب مخالفان مده الا زجوی تیغ ****کابشخور مخالف از حد خنجر است 
آنجا که نام و نامه عدل تو می‌رود ****آرامگاه گور و کنام غضنفر است 
در روز عرض لشگر منصورت از عراق ****تا حد شوشتر، همه جند است و لشگر است 
شاهین که کبک خواب نکردی ز بیم او ****بالش تذرو راشده بالین و بستر است 
وقتی که همت تو دهد ساغر نوال ****یک جرعه از یمین تو دریای اخضر است
جایی که رفعت تو زند خیمه جلال ****یک فلکه از خیام تو، خورشید خاور است 
ارزاق را حواله به دیوان همتت ****کردند و تا به روز حساب این مقدر است 
با عود شکر اگرچه ندارد قرابتی****دایم به بوی خلق تو با او بر آذر است 
شاها، منم به مدح تو آن طوطی فصیح ****کز لفظ من دهان جهان پر ز شکر است 
از بحر مدح من به ثنایت درین محیط ****هرجا سفینه‌ای است، کنون غرق گوهر است 
من این معز دین خدا را معزیم ****کش صد غلام همچو ملکشاه و سنجر است 
دوری ز حضرتت که گناهی است بس بزرگ****از بنده نیست، این ز سپهر ستمگر است 
گردون مدام باعث حرمان بنده است ****این خوی در طبیعت گردون مخمر است 
دوری به اختیار نجستم ز حضرتت ****خود ذره را ز مهر جدایی چه در خور است؟
سوگند می‌خورم به بهشت و قصور و حور ****وانگه به خاک پای تو، کان حوض کوثر است 
کز مدت فراق تو روزی که رفته است ****پندار کرده‌ام که مگر روز محشر است 
تا در میان گلشن گردون دهان شیر ****فواره مرصع این چشمه زر است 
منصور باد رایت فتح تو، کافتاب ****طالع ز برج این علم شیر پیکر است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح دلشاد خاتون

آب آتش رنگ ده ساقی که می‌بخشد صبا ****خاک را پیرانه سر پیرایه عهد صبا 
فرش خاکی می‌برد اجرام علوی را فروغ****روح نامی می‌دهد ارواح قدسی را صفا 
از طراوت می‌پذیرد آسمان عکس زمین ****وز لطافت می‌نماید بر زمین رنگ سما 
عکس رخسار گل و گلبانگ بلبل می‌دهد ****گلشن نیلوفری را گونه گون برگ و نوا 
دود از آتش می‌دماند لاله آتش لباس ****پر ز پیکان می‌نماید گلبن پیکان نما 
زهره بر گردون ستاند غازه از عکس هلال ****لاله در نیسان نماید صورت قلب شتا 
بوی آن می‌آید از لطف هوا کاندر چمن ****مرده را چون غنچه بخشد قوت نشو و نما 
صبحدم بشنو که در بستان سرای روزگار****داستانی می‌سراید بلبل دستان سرا 
کم مباش از نرگسی، هر گه که خیزی جام گیر ****کم نئی از دانه‌ای، هر جا که افتی خوش برا 
غنچه هر برگی که کرد آورد گل بر باد داد ****چون کند مسکین، ندارد اعتمادی بر بقا 
سعی کن کز سفره گل هم به برگی در رسی ****کز چمن زد بلبل سر مست گلبانگ صلا 
می‌گشاید غنچه را دل قوت یاقوت و زر ****آری آری، خود زر و یاقوت باشد دلگشا 
چون بنفشه، بر زبان در عمر خود حرفی نراند ****پس زبانش را چرا بیرون کشیدند از قفا؟
گل که در شب خارگرد آرد چو حمال حطب ****عاقبت دانم که خواهد بودنش آتش جزا 
از گل خوشبوی اگر خاری نبود بر دلی ****نازنینی کی به چندین خار بودی مبتلا؟
ابر هر ساعت، دهان لاله می‌شوید به مشک ****تا گشاید لب به مدح داور فرمانروا 
آفتاب عاطفت بدر الدجی، بحر الخضم ****آسمان مکرمت، کهف الام، طود العلا 
کعبه ارکان دولت، قبله ارباب دین ****ناصر شرع پیمبر، سایه لطف خدا 
عصمت دنیا و دین، دلشاد بلقیس اقتدار****مریم عیسی نفس، قید اف داراب را 
آن خداوندی که فراشان قدرش می‌زنند ****بر سر خرگاه گردون بارگاه کبریا 
طاق ایوان رفیعش را، محل آسمان ****خاک درگاه معینش را، خواص کیمیا 
شادی اندر نام او مد غم چو در صهبا نشاط ****همت اندر ذات او مضمر چو در انجم ضیا 
گوهر شمشیر او گر عکس بر کوه افکند ****سرخ گرداند به خون لعل، روی کهربا 
رای او گر تکیه کردی بر سپهر بی ثبات ****بالش خورشید بودی در خور او متکا 
ای جهان جاه را قدر تو چرخ بی‌ثبات ****وای سپهر عدل را رای تو خط استوا 
گوهر ذات تو عقد سلطنت را واسطه ****خاک درگاه تو چشم مملکت را توتیا 
در عبارات تو توضیحات منهاج نجات ****در اشارات تو کلیات قانون را شفا 
آهوی از پشتی عدلت می‌رود در کام شیر ****بوم، از اقبال بختت می‌دهد فر شما 
از کفایت، حضرتت را صاحب کافی غلام ****وز سخاوت، مجلست را حاتم طایی گدا 
بر چراغ عمر اگر حفظ تو دامن گسترد ****تا به نفخ صور ایمن گردد از باد فنا 
گر سها در سایه رایت رود، چون آفتاب ****بعد ازین چشم و چراغ آسمان باشد، سها 
زهره را از عفتت گر زانکه آگاهی دهند ****بر نیاید بعد ازین، الا که در ستر خفا 
تا نخواند خطبه بلبل، در زمان عفتت ****بر ندارد برقع از رخسار گل، باد صبا 
گرد خنگت بر فلک می‌رفت و می‌کفت آفتاب:****مرحبا ای سرمه اعیان دولت مرحبا 
پادشاهان جهان را با تو گفتن نسبتی ****جز به رسم پادشاهی عقل کی دارد روا 
در کتابت با کیا باشد گیا یکسان ولی ****از گیا هرگز کی آید در جان کار کیا 
نافه مشکین دمم، تا کی خورم خون جگر؟****بلبل دستان سرای، چند باشم بی‌نوا؟
مه نیم، تا کی خرامم در لباس مستعار؟****گل نیم، زین رو بدان رو چند گردانم قبا؟
کافرم گر هیچکس روزی به آبی تازه کرد ****کشت امید مرا جز آب احسان شما 
کرده‌ام چون باد آمد شد به هر در لیک نیست ****ز آستان هیچکس بر دامنم گردد عطا 
عالم از انعام سلطان گشته، مالامال و من ****چشم امید از نوال کس چرا دارم چرا؟
چون شبه بادم سیه رو گر به غیر حضرتت ****بسته‌ام بر هیچ صاحب دولتی در ثنا 
من به اجمال افاضل، در بسیط ملک نظم ****مقتدایان سخن را هستم اینک، مقتدا 
شعر من شعرست و شعر دیگران هم شعر لیک ****ذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا 
جاهل از یاقوت، مرجان باز نشناسد ولی ****جوهری داند به حد خویش هر یک را بها 
گر کسی را اعتراضی، هست بر دعوی من ****حضرت فضل است حاضر، بنده اینک گو بیا 
بکر فکرم را درین دعوی گواهست از سخن ****خود که خواهد بود مریم را به عیسی از گوا؟
این سخن بر کوه اگر خوانم به اقبالت ز کوه ****صد هزار « احسنت » برخیزد به جای هر صدا 
ای فلک بر من تو هر جوری که می‌خواهی بکن ****من نخواهم رفت ازین حضرت به صد چندین جفا 
ذره از خورشید و ظل از کوه بتوان دور کرد ****لیک از خاک درش نتوان مرا کردن جدا 
تا نشاند بر کمر یاقوت کوه سرفراز ****تا فشاند بر سر کافور باد مشکسا 
کژ نهد نرگس کله بر طرز ترکان طراز ****خم کند سنبل، کله بر شکل خوبان خطا 
روز نوروزت مبارک باد و هر روز از نوت ****ابتدای دولتی کان را نباشد انتها 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح امیر شیخ حسن

تا باد خزان رانگ رز رنگرزان است ****گویی که چمن کارگه رنگرزان است 
بر برگ رز اینک به زر آب است نوشته ****کانکس که چنین رنگ کند رنگرز آن است 
رفت آنکه به زنگار و بقم سبزه و لاله ****گفتی که سم گور و لب رنگرزان است 
امروز چو چشم اسد و شاخ غزال است ****گر شاخ درخت است و گر رنگرزان است 
بر برگ رزان قطره باران شده ریزان ****اشکی است که بر چهره عشاق روان است 
در آب شمر آن همه ماهی زراندود ****بید از پی آن ریخت که به راه یرقان است 
تا ابر سر خوان فلک دیده پر از برگ ****از ذوق فرود آمده آبش به دهان است 
یاران سبک روح معطل منشینید ****امروز که روز طلب و رطل گران است 
ماه رمضان رفت، دگر عذر میارید ****خیزید و می‌آرید که عیدست و خزان است 
در غره شوال محرم نبود، می ****آن رفت که گویند رجب یا رمضان است 
عمر از پی دنیا مگذارید به سختی ****خوش می‌گذرانید که دنیا گذران است 
نای است فرو رفته دم آواز دهیدش ****کو گوش به ره دارد و چشمش نگران است 
از دست مغان چنگ از آن رو که زنندش ****در بارگه شاه برآورده فغان است 
دارای زمان، شیخ حسن، آنکه به تحقیق ****دارای زمین است و خداوند زمان است 
بحری است که در وقت سکون، کوه رکاب است ****ابری است که گاه حرکت، برق عنان است 
آن نیست قضا کز سخن او به درآید ****هرچیز که او گفت چنین است چنان است 
ای شیر شکاری که دل شیر زبیمت ****همچون دل آهوی فلک در خفقان است 
جود تو محیطی است که بی غور و کنار است ****جاه تو جهانی است که بی حد و کران است 
قدر تو درختی است که طاووس فلک را ****پیوسته بر اغصان جلالش طیران است 
عدل تو چو رسم ستم اسباب جدل را ****برداشته یکبارگی از روی جهان است 
در مملکتت آنچه بگویند کسی هست ****کز بهر جدل تیز کند تیغ فسان است 
ناداده به عهد تو کسی آب حسامت ****انصاف تو مالیده بسی گوش کمان است 
ورنه چه سبب میل کمان است به گوشه ****خود را ز چه رو تیغ کشیده ز میان است 
الا که سنان همچو حسام از گهر بد ****در مملکتت طعنه زدن کس نتوان است 
امروز از ایشان که به مجموع مذاهب ****مستوجب حدند و حسام است و سنان است 
هر چیز تنی دارد و جانی و روانی****تو جان و تن ملکی و حکم تو روان است 
بخت از هوس صحبت تو خواب ندارد ****زان روز و شبش خاک جناب تو مکان است 
گر بخت شود عاشق روی تو عجب نیست ****تو وجه حسن داری و بخت تو جوان است 
شاها چو دعا گوت بسی‌اند دعاگو ****تا ظن نبری کو ز قبیل دگران است 
در راه هوا، مجمره و شمع دمی گرم ****دارند ولی این به دم و آن به زبان است 
جایی که درآید به زبان بلبل طبعم ****آنجا شکرین نکته طوطی، هذیان است 
من ختم سخن می‌کنم اکنون به دعایت ****کامین ملایک ز میان دل و جان است 
تا هست جهان در کنف امن و امان باد ****ذات تو که او واسطه امن و امان است

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مدح سلطان اویس

بهار خانه چین، عرصه گلستان است ****مخوان بهار مغانش که دشت موغان است 
خوش است وقت گل تازه زانکه در همه وقت ****ندیم مجلس او بلبلی خوش الحان است 
خوش است رقص سهی سرو با نوای هزار ****از آنک در حرکت با هزار دستان است 
میان باغ درخت شکوفه پنداری ****که قصری از گهر اندر ریاض رضوان است 
به باغ سفره مینا از آن گشاید گل ****که صحن دشت پر از کاسه‌های مرجان است 
از آن به مصر چمن در شکوفه گشت عزیز****که گل هنوز چو یوسف اسیر زندان است 
قد بنفشه چرا شد خمیده چون امروز****هنوز غره عهد ش چرخ مظله‌ای است
به عهد عدل تو مهتاب در جهان زانهاست ****که رشته بافته بهر رفوی کتان است 
حسام سبز که می‌کرد رخ به خون گلگون ****ز سهم عدل تو چون بید لرز لرزان است 
سواد چتر تو را آفتاب در سایه ****مثال خط تو را آسمان به فرمان است 
مدار کار جهان در زمان دولت توست ****نه بر سپهر که او سخت سست پیمان است 
زبان تیز قلم قاصرست از صفتت ****که حصر مدح تو بیرون ز حد امکان است 
سپهر گوی صفت با وجود این عظمت ****به خدمت تو درآورده سر چو چوگان است 
دبیر چرخ همی خواست تا کند قلمی ****چو نیشکر شکر شاه نتوانست 
چناروار سزاوار اره و تبر است ****مخالفت که ز سر تا به پای دستان است 
سیاه مور سیه خانه را نگر که کمر ****ببسته در طلب منصب سلیمان است 
چو دستبرد نماید کلیم در معجز ****چه جای لشگر فرعون و عون هامان است 
اویس نام و، حسن خلق و، مصطفی صفتی ****بر آستان تو سلمان، به جای حسان است 
به یمن معجز دین محمدی امروز ****بهین سخن، سخن پارسی سلمان است 
همیشه تا که درین هفت تو سراپرده ****هزار پرده سرا مطرب خوش الحان است 
سپهر باد سراپرده جلالت تو ****اگر چه خیمه قدرت، هزار چندان است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در مدح خواجه غیاث الدین محمد

تا ز مشک ختنت، دایره بر نسترن است ****سبزهٔ خط تو آرایش برگ سمن است 
از دل مشک و سمن گرد برآورد، زرشک ****گرد مشک تو که برگرد گل و نسترن است 
زره جعد تو را حلقه مشکین گره است ****رسن زلف تو را، چنبر عنبر شکن است 
بخت شوریده من خفته‌تر از غمزه توست ****زلف آشفته تو بسته تراز کار من است 
خال و خط و دهنت چشمه خضر و ظلمات ****رخ و زلف و زنخت یوسف و چاه و رسن است 
یوسف عهد خودی، نه نه چه یوسف که تو را ****یوسفی گمشده در هر شکن پیرهن است 
سنبل زلف سرانداز تو عنبر زده است****نرگس ترک کماندار تو ناوک فکن است 
حلقه گوش تو، یا رب، چه صفایی دارد ****کز صفا حلقه بگوشش شده در عدن است 
دل فدای سر زلف تو که هر تاتارش ****خون بهای جگر نافه مشک ختن است 
جان نثار لب لعل تو که از غیرت او ****داغ غم بر دل خونین عقیق یمن است 
در غم شهدلبان شکرین تو مرا ****تن بیمار گدازان چو شکر در لبن است 
تا دلم در شکن زلف تو آرام گرفت ****دیده من شده در خون دل خویشتن است 
سر زلفت به قدم چهره مه می‌سپرد ****گوییا نعل سم اسب وزیر زمن است 
آن فلک قدر ملک مهر کواکب موکب ****که زحل حزم و زحل عزم و عطارد فطن است 
آفتاب فلک جاه، غیاث الحق و دین ****که محمد و صفت و نام محمد سنن است 
............................................
آنکه بر مسند ایوان سخا پادشه است ****وانکه در عرصه میدان سخن، تهمتن است 
آنکه اندر نظرش، صورت دنیا و فلک ****راست چون پیرزنی در پس چرخ کهن است 
ای که بر خاک درت مهر فلک را حسد است ****وی که در درج دلت روح ملک را سکن است 
خرد از سحر حلال سخنت مدهوش است ****دل و جان بر خط و خال و قلمت مفتتن است 
در مقامی که صریر قلمت در نغم است ****در زمانی که زبان سخنت در سخن است 
تیغ هر چند که آهن دل و پولاد رگ است ****شمع با آنکه زبان آور و آتش دهن است 
تیغ را دست هنر مانده به زیر کمر است ****شمع را تیغ زبان سوخته اندر لگن است 
لطفت آن در ثمین است که در رشته عقل ****مایه و سود جهانش همه در ثمن است 
به صفت، رای تو نور است و فلک چون جسم است ****به مثل، عدل تو جان است و جهان همچو تن است 
چهره عقل تو فارغ ز غبار ستم است ****عرصه ملک تو ایمن ز سپاه فتن است 
روبه از تقویت شوکت تو شیردل است ****پشه از تربیت همت تو پیل تو است 
سلک دور قمر از واسطه کلک و کفت ****لله الحمد، که با رونق نظم پرن است 
دیده حاسد تو تیر بلا را هدف است ****سینه دشمن تو تیغ فنا را محن است 
سایه از هر که همای کرمت باز گرفت ****کاسه چشم و سرش مطعم زاغ و زغن است 
بر زوایای ضمایر نظرت مطلع است ****در سراپای سرایر قلمت موتمن است 
دشمن ار سرکشیی کرد چو شمع از تو چه غم ****زانکه آن سرکشی‌اش موجب گردن زدن است 
فلک از ایودچی درگه عالی تو گشت ****هر شبی بر فلک از انجم از آن انجمن است 
صاحبا بحر مدیح تو نه بحریست کزان ****کشتی طبع رهی را ره بیرون شدن است 
مدح جاه تو نه از روی و ریا می‌گویم ****که مرا مدح تو در جان چو روان در بدن است 
بیت من گرنه به مدح تو بود باد خراب****بیت کان نبود بیت تو بیت الحزن است 
حق علیم است که در حب محمد امروز ****صدق سلمان نه کم از صدق اویس قرن است 
از جبینم همه آثار سعادت تابد ****از چه رو، زانکه به خاک در تو مقترن است 
تا سپیدی رخ برف و سیاهی سحاب ****در چمن موجب سرسبزی سروچمن است 
باد، آزاد ز باد ستم و جور زمان ****سر و جاه تو که سر سبزتر از نارون است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در مدح سلطان اویس

ساقی زمان آذر و دوران بهمن است ****خون زلال رز ز زلال به زندان آهن است
در جام و آتش می، کن، تاملی ****این اتحاد بین که میان دو دشمن است 
زان جام برفروز دل تاب خورده را ****کین تابخانه ایست کزان جام روشن است 
گلگون می بیار که هیچ اعتماد نیست ****بر خنگ آسمان که شموسست و توسن است 
دست از عنان ابلق ایام باز دار****واندر پیش مرو که به غایت لگد زن است 
بهمن به پشت مرکب جم گر نهاد زین ****مرکب نگر که چون به سرسم زمین کن است
در آهن است رستم آتش کشیده تیغ ****یعنی که روز رزم، سفندار و بهمن است 
چو آتش است جامه زپولاد کرده آب ****کاکنون ز قوس چرخ هوا ناوک افکن است 
در تن ز باد برکه زره داشت در دمش ****در بر کشیده چرخ ز پولاد دشمن است 
خورشید ساخت آستر اطلس فلک ****بارانی سحاب که از خز ادکن است 
شد آسمان کبود ز سرمای ز مهریر ****گرچه گرفته معجزه‌ای زیر دامن است 
بر کند دل ز باغ، در آتش نهاد خار ****کایام تابخانه، نه ایام گلشن است 
کاکنون به جای بلبل و آب و گل و سمن ****هنگام آتش و می و مرغ مسمن است 
تا کرده ابر آب دهان را ز دل سپند ****افتاد راز او همه بر کوی و برزن است 
زین پیش بود آب روان در تن چمن ****واکنون روان روشنش افسرده در تن است 
هر دم بپیچد آتش و نالد به سوز دل ****وین ناله کردنش همه از چوب خوردن است 
چون آتشش سزد که به آهن زنند سنگ ****از حکم شاه هرکه بپیچیده گردن است 
سلطان معز دین که جهان را جناب او ****از حادثات چرخ، مقرست و مامن است 
دارای ملک، شیخ اویس، آنک ذکر او ****منسوخ کرده قصه دارا و بهمن است 
آن سایه خدای که ظل ظلیل او ****تا ممکن است بر سر عالم ممکن است 
در سد باب فتنه گیتی سکندر است ****در قلع قلب دولت دشمن تهمتن است 
آیات فتح و نصر چو آثار صبحدم ****در غره نواحی جیشش مبین است 
با فیض دست با ظل او، بحر ممسک است ****با درک طبع روشن از برق کودن است 
سلطان عقل، تابع فرمان رای اوست ****ز انسان که رای تابع قول برهمن است 
ای داوری که دعوی پاکیزه گوهری ****تیغ تو را به حجت قاطع مبرهن است 
ارزاق خلق را کف دست تو مقسم است ****اسرار غیب را دل پاک تو مخزن است 
ابواب غیب اگر چه فرو بسته شد ولی ****از شق خامه تو در آن خانه روزن است 
تا هم غلامیت کند و هم کنیزکی ****خورشید سالهاست که هم مرد و هم زن است 
گردون شدست داخل ملک تو زان سبب ****آنجا غزاله را حرم شیر، مسکن است 
بادای سزای افسر و تخت آنکه پیش تو ****چون شمع نرم گردن و آنکه فروتن است 
باری ضعیف یافته آورده در میان ****خصم ترا جهان که برو چشم سوزن است 
رای تو آفتاب و ضمیر تو عین عقل ****آن صورتی است روشن و این خود معین است 
آمال را خطوط جبین تو مطلع است ****آجال را حدود و حسام تو مکمن است 
عنقای قاف قدر تو را، آنچه واقع است ****بالای نصر طایر گردون نشیمن است 
قدر تو بر سر آمد از این چرخ آبگون ****قدر تو با سپهر چو با آب روغن است 
خصمت اگر نه با کفن آید به درگهت ****چون کرم پیله بر بدن خود کفن تن است 
حلم تو را به حمله دشمن چه التفات؟****البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است 
هر کس که دیگ کین تو در سینه می‌پزد ****از دست خویش کوفته خاطر چو هاون است 
زان سان که بود در عربی مالک سخن ****حسان که یافته مدد از لطف ذوالمن است 
سلمان پارسی است، سلیمان و ملک نظم ****زیر نگین طبع سخن پرور من است 
تا از شعاع جام زراندود آفتاب ****اطراف چار صفه ارکان ملون است 
از عکس آفتاب دلت باد نور بخش ****جامی که قصر چرخ ز نورش مزین است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح دلشاد خاتون

زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست ****گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست 
زلف کافر کیش او پیوسته می‌دارد به زه ****در کمین جان کانی را که دل قربان اوست 
با لبان شکرینش، نیست چندان لذتی ****انگبین را کایت شیرینی اندرشان اوست 
مشک چینی چیست تا باچین زلفش دم زند؟****خاک پایش خون بهای چین و ترکستان اوست 
در بیان در و مرجان گوهری می‌سفت عقل ****روح می‌گفت: این عبارت از لب و دندان اوست 
چشم ترکش را بگو تا ترک تازی کم کند ****خاصه بر ملکی که سلطان بنده سلطان اوست 
قبله شاهان عالم، آنک از فرط عفاف ****سجده کروبیان بر گوشه دامان اوست
آنک از بهر علو پایه در بدو ازل ****طاق گردن خویشتن را بسته بر ایوان اوست 
بر فراز لامکان، فراش قدرش خیمه زد ****تا بدانستیم کین نه شقه شادروان اوست 
همت عالی او آن سدره بی منتهاست ****کز بلندی آسمان در سایه احسان اوست 
پیر گردون چون به عهد بخت بر نایش رسید ****گفت دور من شد آخر این زمان دوران اوست 
ای خداوندی که هر جا در جهان اسکندر است ****خاک درگاه شریفت چشمه حیوان اوست 
آسمان همت توست آنکه دریای محیط ****گر گهر گردد لبالب یک نم از باران اوست 
چیست جنت تازند با روضه بزم تو لاف؟****خار و خاشاکش مقابل با گل و ریحان اوست 
کیست گردون تا بگرد پایه قدرت رسد؟****گرد خاک آستانت سرمه اعیان اوست 
بخت طفل توست بر نایی که چرخ گوژ پشت ****چون کمان دستکش در قبضه فرمان اوست 
هست چین مقنعت را آن شرف بر چین و روم ****کز علو دین تو را بر قیصر و خاقان اوست 
داد اضداد جهان را داد عدلت لاجرم ****آب در زنجیرباد و باد در فرمان اوست 
هر که درماند به درد فاقه و رنج نیاز ****نوش داروی عطایت شربت درمان اوست 
من به وصفت کی رسم جایی که با کل کمال ****در بیابان تحیر عقل سرگردان اوست 
مهد عالی چون جناب اهل بیت عصمت است ****در جهان امروز سلمان ثانی حسان اوست 
تا بود بر بام هفتم قلعه، کیوان پاسبان ****آنچنان کاندر نخستین پایه مه دربان اوست 
طاق بالاپوش هفتم چرخ اطلس پوش باد ****سقف ایوانت که کمتر هندویش کیوان اوست 
روز مولودت مبارک عالم آرا باد از آنک ****روز ایجاد و نظام عالم از ارکان اوست 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در مدح دلشاد خاتون

دلشاد باد، آنکه جهان در امان اوست ****گردون پیر، بنده بخت جوان اوست 
خورشید هست فلکه زرین خیمه‌اش ****جرم هلال، ماهچه سایبان اوست 
دولت کنیزکی است ز ایوان حضرتش ****اقباتل بنده‌ای است که بر آستان اوست 
هر یک کنار پرده سرایش نهاده است ****خرگاه آسمان که زمین در امان اوست 
ز ادراک پرده حرمش فکر قاصر است ****نی مدخل یقین و نه رای گمان اوست 
حورا به عطرسایی بزمش نشسته است ****رضوان به پادستاده مگس ران خوان اوست 
کیوان که بر ممالک هندست پادشاه ****بر بام حضرتش همه شب پاسبان اوست 
جان جهان و عصمت دین است بر فلک ****سوگند خورد جان ملایک به جان اوست 
بر رغم مشتری به قمر داد مقنعی ****بر سر نهاد گفت به از طیلسان اوست 
در عهد تو کجا گل رعنا گشاد لب****حالی زده نسیم صبا بر دهان اوست 
طاووس باغ سبز فلک یعنی آفتاب ****در اهتمام چتر همای آشیان اوست 
آب حیات کان به جز از یک کفش ندید ****ذات شماست وین به حقیقت نشان اوست 
انسان که عقل عالم صوریش نام کرد ****نقش مبارکت گهر و بحر و کان اوست 
شاید به آب چشمه حیوان اگر دهن ****شوید خضر که نام تو ورد زبان اوست 
گردون امید داشت که آرد نثار تو ****هر گوهر ستاره که بر آسمان اوست 
لیکن کجا نثار حقیقی کند قبول ****خاک درت که تاج سر فرقدان اوست 
سلمانت بنده‌ای است که از نعمت شماست ****هر مغز و خون که در رگ و در استخوان اوست 
بادا قبای ملک به قدت که در وجود ****ذاتت طراز دامن آخر زمان اوست 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

از تکسر، اگرش طره به هم بر شده است ****عارضش باری ازین عارضه خوشتر شده است 
داشتش آینه گردی و کنون روشن شد ****که به آه دل عشاق منور شده است 
از لبت شربت قند ار چه رسیدست به کام ****شکر از شرم دهانت به عرق تر شده است 
ای طبیب از دهن یار به عطار بگوی ****برمکش قند گران را که مکرر شده است 
شربتی ساز مفرح دل بیمار مرا ****زان دو یاقوت که پرورده به شکر شده است 
می‌دهد لعل توام ساده جوابی لیکن ****چشم بیمار تو مایل به مزور شده است 
صبح برخاست به بوی تو صبا پنداری ****که ز بیماری دوشینه سبکتر شده است 
هر کجا کرده گذر بر سر زلفت بادی ****روز من چون شب تاریک مکدر شده است 
گر سر من برود عشقت از این سر نرود ****زانکه سرمایه عشق تو درین سر شده است 
چشم بیمار تو از دیده من کرد هوس ****ناردانی که بدین گونه مزعفر شده است 
تا دگر کی به لب جام لبت باز خورد ****ای سبا خون که ز غم در دل ساغر شده است 
بعد ازین غم مخور ای دل که غم امروز همه ****روزی دشمن دارای مظفر شده است 
سایه لطف خدا شاه، اویس، آنکه به حق ****پادشاهان جهان را سر و افسر شده است
آنکه در منصب شاهی، شرف و مرتبتش ****ناسخ سلطنت طغرل و سنجر شده است 
کلک او نقش قدر را سر پرگار آمد ****رای او کلک قضا را خط مستر شده است 
فکر تیغش اگر آورده اسد در خاطر ****اسد از تیزی آن فکر دو پیکر شده است 
تا خورد در ظلمات دل خصم آب حیات ****تیغ بزش چو خضر یار سکندر شده است 
ای جهان گیر جهان بخش که از حکم ازل ****سلطنت تا به ابد بر تو مقرر شده است 
مار رمحت به سنان، مهره شکاف آمده است ****شیر را یات تو در معرکه صفدر شده است 
مژه بر دیده بدخواه تو پیکان گشته ****آب در حنجره خصم تو خنجر شده است 
روشن است آنکه تو خورشیدی از آن روی جهان ****شرق تا غرب به تیغ تو مسخر شده است 
گرگ با عدل تو همراز شبان آمده است ****باز با داد تو انباز کبوتر شده است 
کرد گردون به دلت نسبت دریای عدن ****لاجرم زاده طبعش همه گوهر شده است 
نجم در قبضه شمشیر تو کوکب گشته ****چرخ بر قبه خرگاه تو چنبر شده است 
عقل را پیروی رای تو می‌باید کرد ****در دماغ خرد این فکر مصور شده است 
طاعت فکر تو در خود ننهاست فلک ****در نهاد فلک این وضع مخمر شده است 
ذره از عون تو با مهر مقابل گشته****زر به دوران تو با سنگ برابر شده است 
هر که از نام تو بر لوح جبین کرد نشان ****کار و بارش بدرستی همه با زر شده است 
وانکه از سایه اقبال تو برتافته روی ****شده سرگشته تراز ذره و در خور شده است 
خسروا از سبب عارضه یک شبه‌ات ****چه خرابی که درین خانه ششدر شده است 
یارب آن شب چه شبی بود که گفتی سحرش ****میخ چشم مه و قفل در خاور شده است؟
بس که از سوز دعای ملک و ناله ملک ****اشک انجم به کنار فلک اندر شده است 
گنبد سبز فلک گنبد گل را ماند ****بس که از مجمر انفاس معطر شده است 
دست در دامن آهم زده این جان عزیز ****با دعایت ز لب من به فلک بر شده است 
صبح بهر تو دعای خواند و دمید ****با دعای سحر این فتح میسر شده است 
جان ملکی و سر مملکتی، ملک بدین ****در گمان بود کنونش همه باور شده است 
شکر این موهبت و نعمت این صحت را ****با زبان قلم و تیغ سخنور شده است 
تا دل نار و رخ شهره آبی به شهور ****خاکی و آتشی از آب و ز آذر شده است 
خاک و آب تو ز آفات جهان باد مصون ****کاب در حلق بد اندیش تو آذر شده است 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویس

گفت: لبش نکته‌ای، لعل بدخشان شکست**** زد دهنش خنده‌ای، پسته خندان شکست
باز به چوگان زلف، آمد و میدان بتاخت****گوی دلم را که شد، پاره و چوگان شکست
کی به رخ او سد، با همه تاب آفتاب****خاصه که او طرف گل، بر مه تابان شکست
با خط نسخش که آن انشا یاقوت اوست****خال سیه شد غبار، رونق ریحان شکست
کرد یرون ز آستین دست که خون ریزدم****دیبه چین از حریر، از سر دستان شکست
یوسف جان پای بست، بود به زندان دل****غمزه سرمست او، زد در زندان شکست
برقع او روی بست، آرزوی من نداد****کار بیکبارگی، بر من ازینسان شکست
ماهر خان فلک، با تو مقابل شدند****مهر جمالت فکند، بر مه تابان شکست
چشم تو هر ناوکی، کز خم مشکین کمان****بر دل من زد دروناوک و پیکان شکست
روی تو بس فتنه‌ها، کز پس برقع نمود****چشم تو بس قلب‌ها، کز صف مژگان شکست
گریه خونین من، رشته گوهر گسست****خنده شیرین تو، حقه مرجان شکست
در پی روی تو ماه، ترک خور و خواب کرد****بر سر کوی تو مهر، پای دل د جان شکست
زانچه تو ترکم کنی، ترک تو نتوان گرفت****زانچه دلم بشکنی، عهد تو نتوان شکست
در دل من بود و هست آرزوی زلف تو****هجر تو آن آرزو، در دل سلمان شکست
آتش روی بتان، آب جمالت نشاند****گردن اعدای دین دولت سلطان شکست
داور خورشید فر، شاه اویس آنکه او****از شرف و منزلت، پایه کیوان شکست
آنکه کفش در سوال، کام و لب بحر بست****وانکه دلش در نوال، دست و دل کان شکست
آب حسامش به روم، آتش قیصر نشاند****لعب سنانش به چین، لعبت خاقان شکست
نسخه سر دلش، صاحب جوزا نوشت****حمل نوال کفش، کفه میزان شکست
همت عالی او، کوکبه بر عرصه‌ای****راند که نعل هلال، درسم یکران شکست
روی فلک لشگرش، درگه جنبش نهفت****پشت زمین مرکبش، در صف جولان شکست
پشه به پشتی او، گردن پیلان شکست****صعوه به یاری او، شهپر عقبان شکست
بازوی او گاه بزم، بازوی رستم ببست****پنجه او روز زور، پنجه دستان شکست
تیغ و مه ار یک قدم، جز به مرادش زدند****هم قدم این برید، هم قلم آن شکست
خوان فلک گر چه هست، رزق جهانی برو****سفره انعام او پایه آن خوان شکست
کاسه و خان فلک، چیست که در مطبخش****روز ضیافت چنین، کاسه فراوان شکست؟
خوانی و یک نان گرم بروی نشنید کس****آنکه به عالم کسی، گوشه آن نان شکست
ای که کمین چاوشت، درگه با سامیشی****قبه جان خطا، در کله خان شکست
شب به خلافت مگر، زد نفسی ورنه صبح****در دهن شب چرا، آن همه دندان شکست
مملکتی را که زد، قهر تو شبخون برو****بیضه صبحش فلک، در کف دوران شکست
معدلت کسرویت، داشت جهان را به پای****ورنه درآورد بود، طاق نه ایوان شکست
صیت سنانت به بحر، گوش نهنگان بسفت****زخم عمودت به بر، مهره ثعبان شکست
زهره مطرب تو را، ساز مغنی کشید****تیر محرر تو را، کاغذ دیوان شکست
چرخ به دخل جهان، خرج تو را شد ضمان****مال ضمان بر فلک، از ره نقصان شکست
نیست صبا تندرست زانکه به دوران تو****یافت به مویی ازو، زلف پریشان شکست
طبع تو هر گه که داد، گوهر منظوم نظم****کلک تو در زیر پا، لولوی عمان شکست
عقل چو با آفتاب، رای تو را دید، گفت:****پایه خورشید را سایه یزدان شکست
بخت جوان تو برد، گوی ز پیر فلک****دولت کیخسروی قوت پیران شکست
فتنه آخر زمان، مایه باست نشاند****لشگر فسق و فساد، حمله طوفان شکست
ماهچه سنجقت بر در سمنان و خوار****لشگر مازندران همچو خراسان شکست
دولت تو کار کرد، لیک به تحقیق من****با تو بگویم که کار، از چه بر ایشان شکست
نعمت و لطف تو را قدر چو نشناختند****گردن آن طاغیان، علت طغیان شکست
زود بگیرد نمک، دیده آن کس که او****نان و نمک خورد و رفت، نان و نمکدان شکست
بود وجود حسود، صورت عصیان محض****سیلی انصاف تو، گردن عصیان شکست
پیرویت کرد خصم، مدتی و عاقبت****جانب کفران گرفت، بیعت ایمان شکست
با تو معارض شود ضد تو، اما کجا****دیو تواند به ریو، مهر سلیمان شکست؟
دعوی حساد، کرد حجت تیغ تو قطع****رایت اضداد را، آیت قرآن شکست
تا که بر آن است شرع کاخر کار جهان****یابد از آسیب حشر، گنبد گردان شکست
باد مشید چنان قصر جلالت که چرخ****هیچ نیارد بر آن خانه و بنیان شکست

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - درنعت پیامبر

هر دل که در هوای جمالش مجال یافت ****عنقای همتش دو جهان زیر بال یافت 
هر جا که در بلای ولایش گرفت انس ****از نعمت و نعیم دو عالم ملال یافت 
آداب خدمت درش آن را میسر است ****کو از ادیب « ادبنی » گوشمال یافت 
هر مدرکی که زد در درک کمال او ****خود را مقید در کات ضلال یافت 
عقل عنان کشید چو سوزن درین طلب ****عمری به سر دوید و به آخر خیال یافت 
جبرئیل را تجلی شمع جمال او ****پروانه‌وار سوخته بی پر و بال یافت 
ای منعمی که ناطقه خوش سرای را ****در حصر نعمت تو خرد گنگ و لال یافت 
یک ذره از لوامع نورت غزاله برد ****ک شمه از روایح خلقت غزال یافت 
یبویی ز گرد دامن لطفت دماغ باغ ****در جیب و آستین صبا و شمال یافت 
هر آفتاب کز افق عزت تو تافت ****نی ذل کسف دید و نه نقص زوال یافت 
بر طور طاعتت « ارنی » گفت، آفتاب ****یک ذره از تجلی حسن و جمال یافت 
در ملک رحمتت در « هب لی » زد آسمان ****یک گوشه از ولایت جاه و جلال یافت 
یوسف ذلیل چاه بالی تو شد از آن ****جاه عزیز مصر بدو انتقال یافت 
گه نحل را جلال تو تشریف وحی داد ****گه نمل بر بساط تو منشور قال یافت 
چون زلف شاهدان ز تو هر کس که رخ بتافت ****خود را سیه گلیم و پراکنده حال یافت 
با یادت ار در آتش سوزنده باشد کسی ****آتش زهاب چشمه آب زلال یافت 
لطف تو با عروس جهان یک کرشمه کرد ****زان یک کرشمه این همه غنج و دلال یافت 
در حضرت تو روی سفید آمد آنک او ****بر روی دل ز فقر سیه روی خال یافت 
فکرم نمی‌رسد به صفاتت که وصف تو ****بر دست و پای عقل ز حیرت عقال یافت 
فکر و هوای بشریت کجا و کی ****در بارگاه وصف هوایت جمال یافت 
نیک اختری به منزل وصلت رسد که او ****با بدر و قدر و صدر و شرف اتصال یافت 
سلطان هر دو کون که کونین در ازل ****بر سفره نواله جودش نوال یافت 
ادنی مقام او شب معراج روح قدس ****اعلی مراتب درجات کمال یافت 
خلقش بهار عالم لطف الهیست ****زانرو مزاج عالمیان اعتدال یافت 
چل صبح و هشت خلد بنام محمد است ****خود عقد حا و میم بدین حا و دال یافت 
منشور فطرت ار چه به توقیع احمدی ****مشهود گشت و مهر ولایت به آل یافت 
سلمان به مدح آل نبی درج سینه را ****همچون صدف خزینه عقد لال یافت 
جز در ثنای ایزد بی چون حرام گشت ****شعر رهی که رونق سحر حلال یافت 
یارب به عاشق شب اسری که با حبیب ****در خلوت دنی فتدلی مجال یافت 
کز حال این شکسته درویش وامگیر ****آن یک نظر که هر دو جهان زان مثال یافت 

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح سلطان اویس

دولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت ****ماه سر سنجقش، سر حد کیوان گرفت 
هر چه ز اطراف بحر، وآنچه زاکناف بر ****داشت به تیغ آفتاب، سایه یزدان گرفت 
ماهچه رایتش، سر به فلک برفراشت ****شاه به ماهی ز روم، تا در کرمان گرف
از طرفی دولتش، دفتر دیوان نوشت ****وز جهتی لشگرش، ملک سلیمان گرفت 
گرد سپاهش که هست سرمه اهل نظر ****رفت و ز پنجاه میل، ملک سپاهان گرفت 
ساحت قدرش ز قدر، مهر به مژگان برفت ****دامن قدرش ز عجز، چرخ به دندان گرفت 
ای که چو خورشید چرخ از پی آرام خلق ****شیب و فراز جهان، عزم تو یکسان گرفت 
از چمن مملکت، بر که خورد؟ آنکه او ****با دم او تیغ را، باد گلستان گرفت 
حکم تو خواهد گرفت از همه عالم خراج ****دایره ابتدا از خط ایران گرفت 
فتح نه امروز کرد، پیروی موکبت ****با تو ز عهد ازل، آمد و پیمان گرفت 
مملکتی را که داشت، خصم به دستان بدست ****رستم حشمت فشرده پای و بیابان گرفت 
خصم تو ماری است کو جست به صحرا چو موش ****مور حسامت چنین، مار فراوان گرفت 
دولت توست آنکه کس هیچ نیارد ازو ****لیک بدست کسان، ارقم و ثعیان گرفت 
از فرح فتح پارس، مطرب عشاق دوش ****این غزل نو نواخت، راه سپاهان گرفت 
گرد گل عارضش تا خط ریحان گرفت ****حسن رخش خرده‌ها بر گل بستان گرفت 
زلف زره پوش آن زنگی گلگون سوار ****لشگری از چین کشید، مملکت جان گرفت 
خط عذارش نگر، هان که به دور قمر ****کفر برآورد سر، خطه ایمان گرفت 
رایحه سنبلش، نافه تاتار یافت ****چاشنی شکرین، چشمه حیوان گرفت 
دیده ندارد در آن عارض زبیا نظر ****نیست کسی را برآن، زلف پریشان گرفت 
داوری از دیده دل، پیش غمت برده بود ****دید غمت روی دل، جانب دل زان گرفت 
خال تو جان مرا در چه سیمین زنخ ****کرد به عنبر سر چاه زنخدان گرفت 
چند پی از دست تو بر سر ره چون غبار ****خاستم و خواستم دامن سلطان گرفت 
خان سکندر سریر، آنکه کمین هندویش ****باج ز قیصر ستد، ساو ز خاقان گرفت 
بس که به امید بار بر در او آفتاب ****سر زد و بر خویشتن، منت در بان گرفت 
باز در ایام او، طعمه گنجشک داد ****گرگ به دوران او، سیرت چوپان گرفت 
دور حوادث گذشت، کاول دورش صبا ****حادثه چرخ را، آخر دوران گرفت 
ماه به دورش سپر دارد و خورشید تیغ ****لاجرم افلاک را، هست بر ایشان گرفت 
ای ز نوال کفت، قطره‌ای و ذره‌ای ****آنچه ز فیض کفت، یم ستد و کان گرفت 
سایه چتر تو گشت، عین جهان را سواد ****آنکه درو آفتاب، صورت انسان گرفت 
بود به چندین وجوه، بیش ز دخل جهان ****خرج عطای تو را، چرخ چو میزان گرفت 
شاهسواری که چون راند به میدان ملک ****گوی فلک را به حکم، در خم چوگان گرفت 
چشم بدان از رخش دور که سعد فلک ****فال سعادت بدان، طلعت رخشان گرفت 
چونه ز گریبان چرخ قد تو بر کرد سر ****قرطه خورشید را، گوی گریبان گرفت 
قدر تو پنجه درج از سر جوزا گذشت ****صیت تو صد ساله راه زان سوی امکان گرفت 
یافت ز انصاف تو گلبن عمر آن بری ****کز دم روح‌القدس، دختر عمران گرفت 
معجز اقبال شاه، بود که بعد از سه سال ****نسخه این سر غیب، خاطر سلمان گرفت 
تا که بود آفتاب تهمتن نیمروز****آنکه نخست از جهان، حد خراسان گرفت 
رایت فتح و ظفر، راید خیل تو باد ****آنکه به یک حمله پارس تا به خراسان گرفت 

قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح شیخ حسن نویان

ای قبله سعادت و ای کعبه صفا ****جای خوشی و نیست نظیر تو هیچ جا 
هر طاقی از رواق تو، چرخی زمین ثبات ****هر خشتی از اساس تو، جامی جهان نما 
در ساحت تو مروخه جنبان بود، شمال ****در مجلس تو مجمره گردان بود، صبا 
از جام ساقیان تو خورشید را، فروغ ****وز ساز مطربان تو ناهید را، نوا 
دارالسلام را بوجود تو افتخار****ذات‌العماد را به جناب تو التجا 
بر طایران سدره نشین بانگ می‌زنند ****در بوستان سرای تو مرغان خوش سرا 
بر گوشه‌های کنگره‌ات، پاسبان به شب ****صد بار بیش بر سر کیوان نهاده پا 
در مرکز حضیض بماند چنان حقیر ****از اوج تو فلک، که بر اوج فلک سها 
بعد از هزار سال به بام زحل رسید ****گر پاسبان ز بام تو سنگی کند رها 
این آن اساس نیست که گردد خلل پذیر ****لودکت الجبال، او انشقت السما 
چون روضه بهشت، زمین تو روح بخش ****چون چشمه حیات، هوای تو جانفزا 
داری تو جای آنکه نشاند بجای جام ****در تابخانه تو فلک آفتاب را 
بیرون و اندرون تو سبز است و نور بخش ****اول خضر لقایی وانگه خضر بقا 
خورشید ذره‌وار اگر یافتی مجال ****خود را به روزن تو درافکندی از هوا 
از عشق نیم ترک تو بیم است کاسمان ****این طاق لاجوردی، اطلس کند قبا 
در زیر طاق صفه‌ات، ارکان دولتمند ****همچون ستون ستاده به یک پای دایما 
خرم‌تر از خورنقی و خوشتر از سریر ****وانگه برین سخن درو دیوار تو گوا
از رشح برکه تو بود، بحر را ذهاب****وز دود مطبخ تو بود، ابر را حیا 
رکن مبارکت چو برآورد سر ز آب****بگذشت ز آب و خاک به صد پایه از صفا 
اضداد چارگانه عالم به اتفاق ****گفتند: شد پدید صفایی میان ما 
بازار خود ز سایه او سرد در تموز****پشت زمین به پشتی او گرم، در شتا 
از شرم این سواد که او جان عالم است ****تبریز در میانه خوی زد مراغه‌ها 
از آب روی دجله دگر بر جمال مصر ****نیل کشیده را نبود، زینت و بها 
در تیره شب، ز بس لمعان چراغ و شمع ****بر روی صبح دجله زند خنده از صفا 
بغداد خطه‌ای است معطر که خاک او ****ارزد به خون نافه مشکین دم خطا 
یا حبذا عراق که، از یمن این مقام****امروز شرق و غرب جهان راست، ملتجا 
دراج بوم او، همه شاهین کند شکار ****و آهوی دشت او، همه سنبل کند چرا 
گاهی نسیم بر طرف دجله، درع باف ****گاهی شمال بر گذر رقه، عطرسا 
ماهی تنان و ماهر خان در میان شط ****چون عکس مه در آب و چو ماهی در آشنا 
روی شط از سفینه، سپهریست پر هلال ****در هر هلال، زهره نوایی قمر لقا 
شبها که ماهتاب فتد در میان آب ****پیدا شود هزار صفا در میان ما 
بغداد سایه بر سر آفاق ازان فکند ****کافکند سایه بر سر او سایه خدا 
سلطان نشان خسرو اقلیم سلطنت ****بالا نشین منصب ایوان کبریا 
دارای عهد، شیخ حسن، آفتاب ملک ****نویین خصم بند خدیو جهان گشا 
گر در میان تیر فتد عکس تیغ او ****اعضای توامان شود از یکدگر جدا 
تابان ز پرچم علمش نصرت و ظفر ****کالبدر فی الدجیه، کالشمس فی الضحی 
ای نعل بارگیر تو قدر گوشوار ****وی خاک بارگاه تو را فعل کیمیا 
سلطان کبریای تو را روز عرض و بار****بالای گرد بالش خورشید متکا 
خاک در سرای تو کاکسیر دولت است ****در چشم روشنان فلک گشته توتیا 
تو آفتاب ملکی و هر جا که می‌روی ****دولت تو را چو سایه دوان است در قفا 
رای منور تو سپهری همه قرار ****ذات مبارک تو جهانی همه وفا 
من مادح سرای تو و وین شاه بیت را ****سلمان صفت مدیح سرایی بود سزا 
روز و شب تو ما طلع الشمس و القمر ****صبح و مسات، اختلف الصبح و المسا 
بادا همه مبارک و اقبال و شادیت ****پیوسته خواجه تاش و غلامان این سرا 
گردون به لاجورد ابد بر کتابه‌اش ****تحریر کرده « دام لک العز و البقا »
هجرت گذشته هفتصد و پنجاه و چار سال ****کین بیت شد تمام بر ابیات این بنا 

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح سلطان اویس

در درج عقیق لبت نقد جان نهاد****جنسی عزیز یافت، به جایی نهان نهاد
قفلی ز لعل بر در آن درج زد لبت****خالی ز عنبر آمد و مهری بر آن نهاد
باریکتر از مو کمرت را دقیقه‌ای****ناگاه در دل آمد نامش میان نهاد
شیرینتر از شکر به سخن در لطیفه‌ای****رویت نمود لعل تو نامش دهان نهاد
از قامتت خیال مثالی نمود باز****در کسوت لطیف دل آن را روان نهاد
تا کی چو شمع سوخته را می‌کشم به دم؟****کو با تو در میان سرو جان رایگان نهاد
ای دل مجوی سود ز سودای او که عشق****بنیاد این معامله را بر زیان نهاد
ایزد هوای خاک در دوست پیش از آن****در جان من نهاد که در خاک جان نهاد
جانم حیاتی از نظر دوست وام کرد****دل پیش تیر غمزه به رسم نشان نهاد
نرگس چو کرد سنبل او شانه مو به مو****آورد و جمع بر طرف ارغوان نهاد
خطی به روی کار برآورد عاقبت****سرگشته زلف همگی بر کران نهاد
رویش نشان غالیه دارد مگر که روی****بر خاک پای پادشه کامران نهاد
سلطان اویس داور دین کز کمال عدل****در سلطنت قواعد نوشین روان نهاد
از کیسه فواضل انعام عام اوست****هر گوهر نفیس که کان در دکان نهاد
عمری عنان توسن ایام چرخ داشت****چون پیر گشت در کف این نوجوان نهاد
در عهد او به غیر ترازوی بارکش****ایام برکه بود که بار گران نهاد
تا دید کهکشان بطریق رهش فلک****بس چشمها که بر طرف کهکشان نهاد
نصرت که مرغ بیضه پولاد تیغ اوست****بر شاخسار رایت او آشیان نهاد
چون سد آهنین حسامش کشیده دید****چرخش لقب سکندر گیتی ستان نهاد
چون دست درفشان جوادش گشاده یافت****او را زمانه موسی دریا بنان نهاد
ای وارث نگین سلیمان کز اعتقاد****سر بر خط مطاوعتت انس و جان نهاد
شبدیز خسروی زمه نو رکاب یافت****تا شهسوار قدر تو پا در میان نهاد
قدر تو با سماک سنان در سنان فکند****صیت تو با شمال عنان در عنان نهاد
بنای روزگار که این خشت زرنگار****بر طاق چارمین بلند آسمان نهاد
چون اوج بارگاه جلال تو را بدید****بر کند مهر ازو و برین آستان نهاد
در کام طفل خصم تو چون دایه شیر کرد****گردون لعاب عقربیش در لبان نهاد
از پشت دشمن تو نیامد برون یکی****غیر از سنان که گوهریش می‌توان نهاد
ذات تو گشت واسطه عقد گوهری****کاثار لطف در صدف کن فکان نهاد
در قبضه تصرف تو تیغ آسمان****تنها نه کار و بار زمین و زمان نهاد
ایزد مدار نه فلک و آسیای چرخ****بر آب این بلارک آتش فشان نهاد
هر بره را که گرگ بدو رانت باز یافت****در دم گرفت و برد و به پیش شبان نهاد
از حرف ملک و دین خرد انگشت بر گرفت****در روزگار امر تو بر دیدگان نهاد
در خاک درگه تو که با مشک همدمست****طبع زمانه خاصیت زعفران نهاد
در روز همت تو از افلاس محضری****بنوشت چرخ سفله و در دست کان نهاد
هر حرب را که مرکب تو یک دو پی سپرد****صد ساله بهر قوت همای استخوان نهاد
بنمود خنجر تو دران عرصه هفت خوان****بس کاسهای سرکه بران هفت خوان نهاد
قدرت مکن و پایه خود چون قیاس کرد****دست جلال و مرتبه بر لامکان نهاد
بی دست مسند تو مزلزل نهاده بود****اوضاع تخت بخت تو دستی بران نهاد
از خاورت همیشه بگردون زر آوردند****جز رایت این خراج که بر خاوران نهاد
شاها من آن کسم که خرد در سخن مرا****شیر صفت فصاحت و ببر بیان نهاد
بس در آبدار که طبعم به دولتت****در آستین و دامن آخر زمان نهاد
آن نظمها به مدح تو کردم که عقل ازان****هر نکته در مقابله یک جهان نهاد
در دور دولت تو که با دور آسمان**** هر وضع را که گفت چنان آن چنان نهاد
اوضاع مملکت همه نیکو نهاده است****جز وضع من که بهتر ازین می‌توان نهاد
ایطا درین قصیده فتادست و این طریق****رسمی است بس قدیم نگویی فلان نهاد
تا می‌کشد سریر زر آفتاب صبح****بس روزگار پیل سپیدمان نهاد
بادا مطیع هندوی پیل تو صبح کو****سر در سواد لشکر هندوستان نهاد
جاوید حکمراغن که بنام تو در ازل ****ایزد اساس سلطنت جاودان نهاد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در مدح سلطان اویس

چمن از بلبل و گل، برگ و نوایی دارد****عالم از طلعت تو، نور و صفایی دارد
مجلس عیش بیارای که رضوان بهشت****دیده‌ها بر سر ره، گوش صلایی دارد
بر سراپرده گل پرده‌سرا شد بلبل****راستی گل به نوا، پرده‌سرایی دارد
ورق صورت نقاش فروشو که کنون****شاخ بر هر ورقی، چهره گشایی دارد
چون گل عارض گلبوی من از سنبل تو****باغ بر هر طرفی، غالیه سایی دارد
چنگ در دامن گلزار زدن چون سنبل****نتواند، مگر آن کس که نوایی دارد
گل تنگ مایه و کم عمر فتادست و چنار****وسعت دستگه و طول و بقایی دارد
سرو در دامن جو پای کشیدست دراز****راستی خرم و آراسته جایی دارد
هرچه در دایره مرکز خاک است کنون****تا به مدفون لحد، نشو و نمایی دارد
خاک زنگار برآورد و خوشازنگاری!****که از او آینه دیده جلایی دارد
ابر نوروز همه روزه چو من می‌نالد****هیچ شک نیست که او نیز هوایی دارد
سرو در خدمت شاه است، چو سلمان همه روز****دست برداشته آهنگ و دعایی دارد
راستی نیک شبیه است به خلق خوش شاه****گل به شرطی که قراری و وفایی دارد
آنکه خورشد فلک برفلک همت او****با وجود عظمت شکل سهایی دارد
وانکه با نسبت آوازه او در عالم****صیت شاهان جهان حکم صدایی دارد
می‌کند دعوی شاهی و گواهش عدل است****راستی دعوی او عدل گوایی دارد
ای کریمی که همه وقت ز خوان کرمت****معده آز شکم‌خوار بلای دارد!
صبح را تربیت رای تو پرورد به مهر****صبح از این است که پیوسته صفایی دارد
گوهر از حلقه به گوشان غلامان تو شد****سبب آن است که زیبی و بهایی دارد
پیش دست تو عرق می‌کند از شرم سحاب****آفرین باد بر آنکس که حیایی دارد!
چون محیط کرمت موج زند دریا را****نتوان گفت که فیضی و عطایی دارد
پیش قدر تو فلک چیست؟ که قدرت چو فلک****زده بر هر طرفی پرده‌سرایی دارد
بر هر آن بوم که شهباز تو روزی بگذشت****هر غرابیش کنون یمن هوایی دارد
زیرزین اشهب تازی تو را دید جهان****گفت جمشید به زین باد صبایی دارد
چرخ بر پای تو سر می‌نهد و گر ننهد****همتت را چه غم بی‌سر و پایی دارد
در بنان تو چو ثعبان سنان یافت زمان****گفت: موسی است که در دست عصایی دارد
خرگه جای تو بالای سماوات زدند****تا سما نیز بداند که سمایی دارد
کس نگشتی به قضا راضی اگر دانستی****که قضا غیر رضای تو رضایی دارد
گرد میمون سمند تو غباری عجب است****که از او دیده اقبال جلایی دارد
یزک صبح شبانگاه به مشرق برسد****گو چو رایت به مثل راهنمایی دارد
بجز از خنجر کلک تو ندارد امروز****گر ستم خوفی و انصاف رجایی دارد
تا جهان را متواتر شب و روزی باشد****تا شب و روز صباحی و مسایی دارد
باد فرخ شب و روز تو که ایام دوام****به بقای تو چو فرخنده لقایی دارد!

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در مدح سلطان اویس

هدهدی حال صبا پیش سلیمان می‌برد****قاصدی نزد نبی پیغام سلمان می‌برد
ماجرای قطره افتاده را یک یک جواب****کرده از بر تا به نزد بحر عمان می‌برد
ذره را از خویش اگرچه قصد پادر هواست****کرده روشن پیش خورشید درخشان می‌برد
بادگردی از زمین بر آسمان می‌آورد****آب خاشاکی به سوی باغ رضوان می‌برد
قطره‌ای چند آب شور تیزکان در خورد نیست****تشنه شوریده نزد آب حیوان می‌برد
صورت این قصه دانی چیست؟ یعنی قاصدی****رقعه‌ای از حال درویشی به سلطان می‌برد
باد صبح آمد نسیم زلف جانان می‌برد****راستی نیک از کمند زلف او جان می‌برد
می‌فرستم جان به دست باد پیشش گرچه****ناتوان افتاده است، افتان و خیزان می‌برد
من به صد جان می‌خرم گردی ز خاک کوی او****با صبح ارزان متاعی دارد، ارزان می‌برد
زان پریشان می‌شود از باد زلف او که باد****پیش زلفش قصه جمعی پریشان می‌برد
پیک آهم در رهش با تیر یکسان می‌رود****گرچه در تیزی گرو صد ز پیکان می‌برد
پیش آن گلبرگ خندان هر زمان ابر بهار****قصه احوال من گریان و نالان می‌برد
در ره او سر نهادن چون قلم کار کسی است****کو ره سودا به فرق سر به پایان می‌برد
یک جهان جان در پی باد صبا افتاده‌اند****او مگر بویی زخاک کوی جانان می‌برد
عکس جان و پرتو ایمان زرویش ظاهر است****گرچه باز از روی ظاهر جان و ایمان می‌برد
نقطه نوش دهانش غارت جان می‌کند****گاه پیدا می‌رباید، گاه پنهان می‌برد
در بیضا با بنا گوشش معارض می‌شود****چون سررشک من ز عین بحر غلطان می‌برد
تابش مهر رخت جان جهانی را بسوخت****دل پناه از زلف تو باطل یزدان می‌برد
پادشاه بحر و بر دارای دین، سلطان اویس****آنکه او دست از همه شاهان به احسان می‌برد
آنکه بستان می‌کند تیغ خلاف اندر غلاف****گر صبا منشور فرمانش به بستان می‌برد
نیست بی‌پروانه مستوفی دیوان او****فی المثل گر یک ورق باد از گلستان می‌برد
رای عالی رایتش بی‌خواهش «هب‌لی» اگر****التفاتی می‌کند ملک سلیمان می‌برد
بلکه روی ماه رایت گربه گردون می‌کند****چاره تسخیر اقلیم خراسان می‌برد
بحر و کان را نیست خون در چشم و آب اندر جگر****بس که جودش دخل بحر و حاصل کان می‌برد
گوییا اصلا ندارد ابر تر دامن حیا****کو به عهدش دست خواهش سوی عمان می‌برد
در زمانش بره بر دعوی خون مادران****گرگ را بگرفته گردن پیش چوپان می‌برد
چون به میدان می‌رود بر خنگ چوگانی سوار****گوی خورشید از بر گردون به چوگان می‌برد
می‌کند پرتاب تیغ از دست و می‌تاد عنان****روز کین‌گر حمله بر خورشید تابان می‌برد
هر که او بر درگه سلطان نمی‌بندد کمر****دور چرخش بسته بر درگاه سلطان می برد
وانکه گردن می‌کشد روزی ز طوق بندگیش****روزگارش بند بر گردن به زندان می‌برد
با وجود دستبرد شاه روز و نام و ننگ****شرم باد آن را که نام پوردستان می‌برد
حلقه امر تو را در گوش، قیصر می کشد****مسند جاه تو را در دوش خاقان می برد
تا نگردد شمع روز از باد تیغت منطفی****روز کین چتر تو را در زیر دامان می‌برد
آسمان می‌خواهد از اسب تو نعلی بهر تاج****غالبا آن تاج را از بهر کیوان می برد
کیست هندویی که سازد نعل اسب تاج سر****ظاهرا اسب تو در پا از پی آن می‌برد
مدت نه ماه نزدیک است شاها تا رهی****دور از آن حضرت جفا و جور دوران می‌برد
خاطر یوسف سقایم کو عزیز حضرتست****درچه کنعان غریب از جور اخوان می‌برد
آنچه سلمان برده است از اهل دین اندر عراق****کافرم در چین گر از کافر مسلمان می‌برد
گر نمی‌گردد مرا جود وجودت دستگیر****بی‌گمان این نوبتم سیلاب طوفان می‌برد
هر سحر تا می‌نماید آسمان دنادن صبح****خال مشکین از رخ گیتی به دندان می‌برد
چرخ زرین خال بادت از بن دندان غلام****تا که فرمان تو را پیوسته فرمان می‌برد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در مدح امیر شیخ حسن

ما را از تو چشم بد ایام جدا کرد****چشم بد ایام چه گویم چها کرد؟
با چشم و دل سوختگان روز فراقت****آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد
ما یار ندیدیم که با یار بسر برد****ما دوست ندیدیم که با دوست وفا کرد
زلفت به سر خویش و جمالت به جدایی****هریک چه دهم شرح که بر من چه جفا کرد
بی‌نور جمال تو نظر پرده‌نشین شد****بر مردم و بر خویش در دیده فرا کرد
چشمم ز جهان داشت غباری و حجابی****دیدار تو آن هر دو مبدل به صفا کرد
عمری که رود بی‌تو نمی‌بایدم آن عمر****می‌بایدم آن عمر دگر باره قضا کرد
بر بوی تو جان رفت و ز کوی تو همان دم****جانی دگر آورد صبا در تن ما کرد
با این همه با او نزدم دم که شنیدم****کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد
از خون دلم دیده چنان گشت که مردم****زین گوشه بدان گوشه تردد به شنا کرد
من در غم آنم که خیالت به چنین جای****چون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟
«المنه لله» که کنون بخت من از خواب****بیدار شد و دیده به دیدار تو وا کرد
وین چشم رمد دیده من سرمه اقبال****از خاک در خسرو جمشید لقا کرد
دارای حسن نام حسنی نصب و اصل****کو کار عراق از پی احسان به نوا کرد
سلطان زمان، شیخ حسن، آنکه زمانه****تیغ و قلمش را سبب خوف و رجا کرد
جمشید فلک قدر که خورشید جهان تاب****از رای کرم گستر او کسب ضیا کرد
گاهی فلکش داور جمشید نگین خواند****گاهی لقبش داور خورشید لقا کرد
از نور دلش صبح دل افروز صفا یافت****وز فیض کفش ابر گهر بار حیا کرد
ای شاه عدو کاه که انصاف تو از کاه****دفع ستم جاذبه کاهربا کرد!
رمحت به سنان عامل آن شغل خطیر است****کاعجاز کف موسی عمران به عصا کرد
قولت به بیان محیی آن فعل شریف است****کاثار دم عیسی عمران به دعا کرد
ناهید پناهید به بزم تو و رایی****می‌خواست و را مطربه پرده‌سرا کرد
بسیار بگردید فلک گرد و ثاقت****تا قدر تواش متصل پرده‌سرا کرد
دست تو که با بی ز ایادی است گشاده****حاجات خلایق ز سر دسا روا کرد
تیغ تو که سدی است ز پولاد کشیده****دفع ستم فتنه یاجوج بلا کرد
شمشیر تو آوازه رسانید به فعفور****حالی به مسلمانیش انگشت نما کرد
اسلام تو پروانه فرستاده به قیصر****آتشکده کفر به پروانه رها کرد
جایی که محیط کفت اجرای جهان راند****وقتی که دل روشنت اظهار صفا کرد
از روی تو شد ابر خجل وان ز حیا بود****وز مهر تو زد صبح نفس وان ز ذکا بود
بدخواه تو قصد سر خود داشت ولیکن****تیغ تو ز یکدیگرشان نیک جدا کرد
قدر تو شبی کهنه قبایی به فلک داد****از روی زمین بوس فلک پشت دوتا کرد
پیش از قد او بود به هریک ز کواکب****بخشید کله‌واری و باقی به قبا کرد
گر خشم تو بر کوه زند بانگ نیارد****کوه از فزع خشم تو آهنگ صدا کرد
آن روز که مشاطه تقدیر الهی****آرایش رخسار عروسان سما کرد
شمیر تو آینه روی ظفر ساخت****انصاف تو را واسطه عقد بنا کرد
فی‌الجمله، تو را شاه ملوک امرا ساخت****القصه، مرا میر ملوک شعرا کرد
شاها فلک بی‌سرو پا دست برآورد****یکبارگی احوال مرا بی‌سر و پا کرد
کس بوی وفایی نشنیدست ز ایام****هر کس که از او بوی وفا جست خطا کرد
چندان دم دل سوختگان داد بدان بوی****ایام که خون در جگر مشک خطا کرد
تا هر بدو نیکی که درین مرکز خاکی****دور گذران کرد به تقدیر خدا کرد
دور گذران بر حسب رای شما باد****دور گذران کی گذر از رای شما کرد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در مدح سلطان اویس

بختم از بادیه در کعبه علیا آورد****بازم اقبال بدین حضرت اعلا آورد
منم آن قطره که انداخت سحابم بر خاک****باز برداشتم از خاک و به دریا آورد
در محاق ارچه مه طالع من بود به قوص****آفتابش نظری کرد و به جوزا آورد
جذبه صحبت خورشید چو شبنم ما را****سوی مصعد دگر از مهبط ادنی آورد
چون سکندر طمعم برد به تاریکی و باز****به لب آب حیاتم خضر آسا آورد
ملجا من در شاه است و لله الحمد****که مرا بخت بدین ملجا و ماوا آورد
رفته بودم ز سر شعر و هوای در شاه****باز در خاطرم این مطلع غرا آورد
باد نوروز نسیم گل رعنا آورد****گرد مشک ختن از دامن صحرا آورد
شاخ را باغ بنفش دم طاووس نگاشت****غنچه را باد به شکل سر ببغا آورد
لاله از دامن کوه آتش موسی بنمود****شاخ بیرون ز گریبان ید بیضا آورد
بلبل آشفته چو وامق ز هوا گشت مگر****رحم بیش از دهن غنچه عذرا آورد؟
از پی خسرو گل بلبل شیرین گفتار****نغمه بار بد و صوت نکیسا آورد
بلبل پرده‌سرا صوت چکاوک بنواخت****مطرب زهره نوا نغمه عنقا آورد
بودم افتاده ز پا شوق توام دست گرفت****بر سر کوی توام بی‌سر و بی‌پا آورد
سر زلفت که ز اسلام کناری دارد****در میان عادت ز نار و چلیپا آورد
سرو بالای بلند تو بدین شیوه و ناز****هرکجا رفت دل و هوش به یغما آورد
طرب لعل تو می را برسانید به کام****جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد
عشق تو کیش من و طاعت شاهم دین است****مومن آن است که اقرار بدین‌ها آورد
سرو را باد صبا منصب بالا بخشید****لاله را لطف هوا طلعت والا آورد
بود بر عنچه و گل وجهی و آن وجه برون****بلبل از غنچه به تشنیع و تقاضا آورد
دامن پیرهن یوسف گل را بدرید****باد گفتی که برو عشق زلیخا آورد
تافت صد زهره زهر شاخ ز هر شاخ مگر****شاخ ثورست که بر زهره زهرا آورد
نقش بند چمن آرای طبیعت گویی****نقش خضرا همه بر صفحه زهرا آورد
کرد ساقی چمن بلبل عاشق را مست****زان می لعل که بر ساغر صهبا آورد
گل رعنا چو سر نرگس مخمور گران****دید در ساغر زرین می حمرا آورد
پادشاهی که کمال شرف پادشهیش****نقص در سلطنت بهمن و دارا آورد
ظل حق، شیخ اویس، آنکه ز آفات فلک****ملک را در کنف چتر فلک آسا آورد
آنکه در دعوی عدلش چو خرد برهان خواست****آیت معدلت مملکت آرا آورد
تیغ او یک دو ذراع است ولیکن در قلب****آتشی گشت و زبان تا به زبانا آورد
ای که خاک ره شبرنگ تو برداشت به چشم!****چرخ کحلی ز پی دیده بینا آورد
وی که نعل سم اسب فلک از گوش ملوک!****کرد بیرون جهت یاره حورا آورد!
دین پناهید به ذات تو و ذات تو پناه****به خداوند تبارک و تعالی آورد
هرکجا موکب منصور تو یک پی بنهاد****دولت از چار طرف روی بدانجا آورد
جان نمی‌داد عدو از پی تحصیل اجل****رفت و شمشیر تو را بر سر اعدا آورد
دهر پیرست و جهان زال و تو کیخسرو عهد****قوتی در تن پیران که برنا آورد
هر مثالی که به توقیع سعادت بنوشت****آسمان بر سرش از چتر تو طغرا آورد
تیغ قهر تو پی سخت عجایب دارد****که به هر جای که در رفت مفاجا آورد
بهترین صورتی اندیشه اخلاص تو بود****زان تصور که خرد در دل دانا آورد
نور خورشید تو که در آن بقعه که تافت****شاخ زربار همه عقد ثریا آورد
مشرب غیب به دیوان ضمیرت امروز****از ولایات عدم نسخه فردا آورد
پادشاها چه دهم شرح که بیماری و ضعف****چه بلا دور ز حضرت ز سر ما آورد
پنج نوبت ز سر صدق و ارادت هر روز****خواستم روی بدین کعبه علیا آورد
تب هر روزه و سرمای زمستان نگذاشت****هرچه آورد به رویم تب سرما آورد
رفته بودم ز جهان از سر کوی عدمم****دولتت باز به بازوی توانا آورد
بعد سی سال سفر باز به بغداد مرا****به عراق آروزی مولد و منشا آورد
در عراق آنچه من از ظلم و تعدی دیدم****شرم دارم به زبان بعضی از آنها آورد
گریه بیوه‌زن و اشک یتیمان عراق****ای بسا آب که در دیده خارا آورد
«یارب» نیم شب و آه و سحرگاه ضعیف****ای بسا رخنه که در گنبد اعلا آورد
کیمیای نظر لطف بدان خاک انداز****که خدایت به جهان از پی احیا آورد
تا در اطراف جهان زمره مردم خواهند****به زبان ذکر جهانداری کسری آورد
ملک کسری همه در قبضه فرمان تو باد!****که جهان باز نخواهد چو تو کس را آورد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در مدح سلطان اویس

صبح ظفر از مشرق امید بر آمد****اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد
از غنچه پیکان و زباد دم شمشیر****بشکفت گل فتح و نسیم ظفر آمد
بر آینه تیغ شهنشاه دگر بار****رخسار دل‌آرای ظفر جلوه‌گر آمد
بی‌درد سر نیزه و آمد شد پیکان****آن فتح که مفتاح امان بود برآمد
سلطان فلک با کفن و تیغ به زنهار****زیر علم خسرو جمشید فر آمد
خورشید کرم، شیخ اویس آنکه ثریا****در کوکبه همت او بی‌سپر آمد
جمشید جهانگیر که خاک کف پایش****تاج سر گردون مرصع کمر آمد
آن قلزم زخار که عمان گهربخش****با موج کف او ز شمار شمر آمد
تیغ و قلمش رابطه خوف و رجا گشت****لطف و غضبش واسطه نفع و ضر آمد
یک رو زعطایش نه که یک ساعت خرجش****محصول تر و خشک همه بحر و بر آمد
هر سرکه به خاک در او گشت مشرف****همچون فلک از دور ازل تاجور آمد
ای شیر شکاری که به عونت چو غزاله****آهو بره در چشم و دل شیر نر آمد
چون خط نگارین بتان بر گل رخسار****طغرای تو آرایش دور قمر آمد
ابر سر شمشیر تو هرجا که ببارد****از خاک زمین خنجر بران به بر آمد
آنجا که نسیم دم لطف تو اثر کرد****بر شاخ شجر، زهره به جای زهر آمد
از سیر سپاهت خم چوگان فلک را****گه گوی زمین زیر و گهی بر زبر آمد
آنکس که چو نرگس نتوانست تو را دید****از عین حسد، دیده شوخش به در آمد
چون نقره دلت با همه کس صافی و پاک است****کار تو درست از پی آن همچو زر آمد
هرکس که به عهد تو بر او اسم خلاف است****چون بید سراپاش، سزای تبر آمد
اوصاف کمالات تو از شرح فزون است****وصف تو نه به اندازه فکر بشر آمد
آن را که جگر گرم شد از آتش کینت****هم چشمه شمشیر تواش آبخور آمد
گرز تو چه سودا به سر خصم درافتاد****رمحت به دلش راست چو اندیشه در آمد
تیغ تو که از زخم زبان مغز سران برد****هرجا که دمی زد دم او کارگر آمد
بر دوش بلای سیه آمد سر خصمت****وز هر سر مویش بلایی به سر آمد
دو لشکر جرار که از کینه یکایک****چون کوه سراپا همه تیغ و کمر آمد
این پیش تو بر خاک ره افتاد چو سایه****وآن ز آتش تیغ تو جهان، چون شرر آمد
فی الجمله، یکی جست و برون شد ز میانه****والقصه، یکی از در زنهار در آمد
شاها! منم آن طوطی گویا که به شکرت****از گفته من کام جهان پر شکر آمد
زان روی که دارم دم مشکین، من مسکین****چون نافه نصیبم همه خون جگر آمد
باشد به هنر بیشی قدر همه کس، لیک****کم قدری من بنده به قدر هنر آمد
قسمت چو به تقدیر قضا رفت، رضا ده****سلمان چه توان کرد نصیب این قدر آمد؟
تا هست محل بد و نیک و غم و شادی****زین خانه شش سو که به اول دو در آمد
چون رکن حرم قبله شاهان جهان باد****درگاه تو کز جاه جهانی دگر آمد

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح شیخ حسن

دل را هوای چشم تو بیمار می‌کند****جان را امید وصل تو تیمار می‌کند
طرار طره تو دلم برد عارضت****رو وانهاده پشتی طرار می‌کند
از بندگی قد تو شد کار سرو راست****آزادی از تو دارد و هموار می‌کند
خال تو پیش چشم تو زعنبر بخور کرد****وین بهره قوت دل بیمار می‌کند
هشیار باش ای دل غافل که چشم یار****مست است و قصد مردم هشیار می‌کند!
دیدار او به خواب خیال است دیده را****کاری است اینکه دولت بیدار می‌کند
دربست با دلم دهن تنگ او به هیچ****او این چنین مضایقه بسیار می‌کند
افتاده دل ز کار به یکبارگی که یار****هرجا غمی است بر دل من بار می‌کند
مرغ شکسته بال دل من که روز و شب****پرواز در هوای رخ یار می‌کند
تشویش از آن دو دام دلاویز می‌برد****اندیشه زان دو ترک کماندار می‌کند
مست است و بی‌خبر مگر از دور عدل شاه****چشم سیه دلش که دل آزار می‌کند
دارای عهد، شیخ حسن، آنکه خدمتش****چرخ دوتا به چاروبه ناچار می‌کند
شاهی که در هلاک اعادی به روز رزم****احیای رسم حیدر کرار می‌کند
روشن شد اینکه از غضب اوست کافتاب****خوناب لعل در دل احجار می‌کند
پوشیده نیست کز کرم اوست کاسمان****دیبای سبز در بر اشجار می‌کند
از شرم رای روشن او هر شب آفتاب****چون سایه سجده پس دیوار می‌کند
ای خسروی که کوکبه رای روشنت****رایات آفتاب نگونسار می‌کند!
از طبیب خلق نافه گشای تو شمه‌ای است****باد آن روایتی که ز گلزار می‌کند
از فیض دست بحر یسار تو قطره‌ایست****ابر آن ترشحی که به اقطار می‌کند
در قطع و فصل دشمن بد اصل بدگهر****تیغ تو پاکی گهر اظهار می‌کند
تو ملتفت مشو به عدو ز آنکه خود فلک****تدبیر دفع فتنه اشرار می‌کند
کانکس که کرد در حق دارا بدی هنوز****نقاش نقش او همه بردار می‌کند
گر مرتفع شوند نجوم فلک چه باک؟****رای تو حکم ثابت و سیار می‌کند
پیر ار بود وعده تدبیر چون نکرد****امید داشتم که مگر پاره می‌کند
زامسال نیز قرب سه مه رفت و بند گیش****با من همان حکایت پیرار می‌کند
در حسب حال تذکره نظم کرده‌ام****نظمی که کسر لول شهوار می‌کند
کاری ز پیش می‌رود از لطف شاهیش****این نظم را پیش تو در کار می‌کند
تا هر بهار خامه نقاش روزگار****بر خار نقش صورت فرخار می‌کند
سرسبز باد گلبن جاه تو تا زرشک****در چشم دشمنان مژه چون خار می‌کند!

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح غیاث الدین محمد

آن دم که باد صبح به زلفت گذر کند****مشک ختن به خون جگر چهره تر کند
آگه نه‌ای که سنبل تو مشک را****هر دم ز روی رشک چه خون در جگر کند؟
یاد تو سوختگان اجل را شفا دهد****بوی تو خفتگان عدم را خبر کند
هردم که از صفای جمال تو دم زنم****صبحم سر از دریچه انفاس برکند
هرگه که مهر روی تو در خاطر آورم****خورشید سر ز روزن اندیشه در کند
دارم شکسته بسته چو زلفت دلی که او****هر دم هوای صحبت رویی چو خور کند
کار من از تو راست به زر می‌شود چو زر****آری چو زر بود همه کاری چو زر کند
خوشه نهاد سر به کمرگاه تو مگر****آمد که با تو دست هوس در کمر کند
سرگشته هندویت، چه سوداست بر سرش؟****آن که به این خیال کج از سر بدر کند
دل خواست تا حکایت زلف تو مو به مو****معلوم رای آصف جمشید فر کند
لیکن چنین حدیث پراکنده چون کسی****دربندگی خواجه نیکو سیر کند؟
خورشید آسمان وزارت که آسمان****خاک درش به سرمه کحل بصر کند
اعظم غیاث دولت و دین آنکه روزگار****نامش وزیر مملکت بحر و بر کند
تا رایت مظفر سلطان خاوری****هر شام عزم مملکت باختر کند
بادا ز قدر رایت چنانکه سر****هر روز فتح عرصه ملکی دگر کند

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح سلطان اویس

وصف ماه من چو شعری را منور می‌کند****آفتاب از مطلع آن شعر سر بر می‌کند
لعل را لعل سبک روحش همی دارد گران****قند را لعل شکرریزش مکرر می‌کند
چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او****آنچه ساقی با خرد در دور ساغر می‌کند
فصلی از دیباچه حسن تو می‌خواند بهار****لاجرم رخسار گل را از حیا تر می‌کند
چون رخت نقش چین را بر نمی‌خیزد ز دست****صورتی از هرچه او با خود مصور می‌کند
تا نشاند آرزوی نرگس بیمار تو****ناردان اشک رویم را مزعفر می‌کند
دارم از عشق قدت شکل مه نو در درون****زندگانی جان بدان شکل صنوبر می‌کند
خاک پایت می‌کنم بر آب حیوان اختیار****گر میان هر دو گردونم مخیر می‌کند
هندوی گیسو به پشتت شد قوی، وز پشت تو****شیر مردان را به گردن سلسله در می‌کند
من که چون آینه‌ام یکرو و صافی دل چرا****دم به دم آینه‌ام را دم مکدر می‌کند؟
هرکه در کوی هوایت می‌نهد پای هوس****روز اول ترک سر با خود مقرر می‌کند
نیکبخت آن است کو هندوی چشم ترک توست****یا غلامی در دارای صفدر می‌کند
آفتاب سلطنت، سلطان معز الدین اویس****آنکه حکمش منع حکم چرخ و اختر می‌کند
آنکه عدلش گر حمایت می‌کند گوگرد را****ز آتشش ایمن‌تر از یاقوت احمر می‌کند
آب و آتش داوری گر پیش عدلش می‌برند****رای او صلحی میان آب و آذر می‌کند
میش اگر از گرگ پیش از عهد او دل ریش بود****وه چه بز بازی که اکنون با غضنفر می‌کند
تا همای چتر او بال همایون باز کرد****باز بال خویش را چتر کبوتر می‌کند
تا نهد پا بر سر ایوان قدرش آفتاب****دست محکم در کمربند دو پیکر می‌کند
چر حوالت می‌کند بر قلعه هفتم فلک****ماه رایت را به یک ماهش مسخر می‌کند
ای شهنشاهی که قدرت بر سریر سلطنت****تکیه گه زین بالش سبز مدور می‌کند
در هر آن محضر که پیشت می‌نویسد آفتاب****سعد اکبر نام خود را عبد اصغر می‌کند
آفرین بر برق تیغت کو به یکدم خصم را****فرق پیدا در میان ترک و مغفر می‌کند!
شرع را دستی است در عهدت که گر خواهد به حکم****این نه آبا را جدا از چار مادر می‌کند
دیده فتح و ظفر را میل در میل آسمان****از غبار شاهراهت کحل اغبر می‌کند
بوی اخلاقت صبا، اقصا به اقصا می‌برد****صیت احسانت خبر کشور به کشور می‌کند
عود و شکر زاده اندر لطف طبعت زان سبب****روزگار آن هر دو را با هم برادر می‌کند
پهلوی انصاف و دین و عدل تو فربه کرده است****کیسه در یاوکان جود تو لاغر می‌کند
در جبین رایت و روی تو روشن دیده‌اند****آن روایت‌ها که راوی از سکندر می‌کند
می‌رود با سدره قدر تو طوبی را نسب****نامه انساب خود را گر مشجر می‌کند
آفتاب نوربخشی وز طریق تربیت****کیمیای التفاتت خاک را زر می‌کند
هرکه را مستوفی رایت قلم را بر سر کشید****کاتب اوراق نامش حک ز دفتر می‌کند
فکر در مدح تو چون بی‌دست و پا بیگانه است****ز آشنا گو آشنا در بحر اخضر می‌کند
آسمان بربست دست دشمنت، خونش بریز****گرچه خون خود در عروقش فعل نشتر می‌کند
دشمنت را در درون ازحقد رنجی مزمن است****رو جوابش ده که سودای مزور می‌کند
دشمن برگشته بخت توست روباهی که او****پنجه با سر پنجه شیر دلاور می کند
روز خفاش است کور از کوربختی ز آنکه او****دشمنی در خفیه با خورشید خاور می‌کند
شاهد ملک است در عقد کسی کو همچو تو****دست در آغوش با شمشیر و خنجر می‌کند
آنکه او پا بر سر ناز و تنعم می‌نهد****روزگارش در جهان سردار و سرور می‌کند
پادشاهی چمن دادند گل را، زآنکه گل****با وجود نازکی از خار بستر می‌کند
این منم شاها که طبع من ز عقد مدحتت****بر عروس سلطنت صدگونه زیور می‌کند
می‌نویسم از جوانی باز مدحت این زمان****دفتر عیش مرا پیری مبتر می‌کند
بنده را عمری است اندک باقی و آن نیز صرف****در دعای پادشاه بنده پرور می‌کند
در سر من جز هوای دستت بوست هیچ نیست****لیک درد پا و پیری منع چاکر می‌کند
بنده در کنج است چون گنجی لاجرم****همچو گنج از دست طالع خاک بر سر می‌کند
گر نمی‌یابد نصیبی کس ز گنجم طرفه نیست****ز آنکه جست و جوی من ایام کمتر می‌کند
گرچه دور از حضرتم جز فکر مدح حضرتت****تا نپنداری که سلمان کار دیگر می‌کند
گفته‌ام عمری دعای شاه و دور از کار نیست****گر نظر در کار این پیر معمر می‌کند
قوت جور جهان و پیری و ضعف بدن****این سه حالت مرد را به یکباره مضطر می‌کند
قحبه رعنای دنیا بین که با این کهنگی****تا چها در زیر ان پیروزه چادر می‌کند
من دعایت می‌کنم هرجا که هستم بی‌ریا****وآنچه می گویم دلت دانم که باور می‌کند
این سخن را من نمی‌گویم که بر مصداق قول****این حکایت شعر من در بحر و در بر می‌کند
تا چو می‌آید به مشکات حمل، مصباح چرخ****باغ و بستان را به نور خود منور می‌کند
تاج گل را کز زرش گاورسه کاری کرده‌اند****شبنمش آویزهای در و گوهر می‌کند
از کنار نوعروس بوستان هر بامداد****باد برمی‌خیزد و عالم معنبر می‌کند
مغفر لعل شقایق کوه بر سر می‌نهد****جوشن مواج نیلی بحر در بر می‌کند
باغ عمرت تازه بادا تا دماغ ملک را****از نسیم گلبن دولت معطر می‌کند
رایت نصرت قرینت باد تا در شرق و غرب!****رایتت هر روز فتح ملک دیگر می‌کند!

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - در مدح سلطان اویس

وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شود****بهر گل گوید «خوش آمد» تا دل گل وا شود
غنچه غناج و شاخ شوخ رنگ آمیزی گل****این دم طاووس گردد و آن سر ببغا شود
روی گل برچین شود چون درنیارد چین برو****نازک اندامی که چندان خارش اندر پا شود
با شجر مرغ سحر گوید کلیم آسا کلام****چون ید بیضای صبح از جیب شب پیدا شود
کوه جام لاله گیرد ابر لولو گسترد****باغ چون مینو نماید راغ چون مینا شود
خسرو ملک فلک بهر تماشای بهار****از زمستان خانه‌های زیر بر بالا شود
کوه را کاندر زمستان داشت از قاقم قبا****اطلس گلزیر روی جامه خارا شود
رعد چون دعد از هوا نالد به سودای رباب****باد چون وامق فدای غنچه عذرا شود
بر کشد آواز ابر و در چکاند از دهن****گوشه‌های باغ از آن پر لولوی لالا شود
زال گیتی را که بهمن داشت در آهن داشت به بند****خط سبزش بردمد پیرانه سر برنا شود
روز عیش و عشرت است امروز و محروم آنکه او****عیش امروزی گذارد در پی فردا شود
شکل عین عید پیدا شد ز لوح آسمان****عارفی کوتابه عینی این چنین بینا شود
در بهار آمد صبوحی فرض اگر نه هر صباح****لاله را ساغر چرا پر لاله گون صهبا شود
گل چو درگیرد چراغ از شمع کافوری صبح****بلبل شوریده چون پروانه ناپروا شود
پیکر نرگس دو سر بر هیات میزان بود****گلبن نسرین به شکل گلشن جوزا شود
سوسن آزاد بگشاید زبان را تا چو من****مادح سلطان معز الدین و الدنیا شود
آفتاب سلطنت سلطان اویس آنکه از شکوه****حمله‌اش گر کوه بیند پای کوه از جا شود
آنکه رای خرده دانش گرنماید اهتمام****ذره خرد از بزرگی آسمان آسا شود
گر مزاج نخل و نحل از لطف او یابد مدد****نیش او پر نوش گردد خار آن خرما شود
هرکجا بال همای چتر شاهی باز شد****آشیان باز و شاهین کبک را ماوا شود
تا سر انگشتش از نی ساخت طوطی نزد عقل****نیست مستعبد که چوب خشک اژدرها شود
بر درش جوزا بدان امید می‌بندد کمر****کش عطارد صاحب دیوان استیفا شود
چون براق عزم جزمش زیر زین آرد ملک****ذاکر تسبیح سبحان الذی اسری شود
ملک روی رای او چون دید گفت ار کار من****با سر و سامان شود زین روی ملک آرا شود
گفت ابرویم که با فیض کف فیاض او****این همه ادرار و اجرا از چه خرج ما شود
ای شهنشاهی که گر مهر افکنی بر آفتاب****عاشق دیدار خور خفاش چون حربا شود!
ابر چندان گرید از رشک کف دستت که اشک****آید از چشمش روان در دامن صحرا شود
وصف حکمت گر به گوش صخره صما رسد****ای بسا خارا که در چشم دل خارا شود
می‌نماید دشمن ملکت سودای از سپاه****تا دماغ مملکت شوریده زان سودا شود
زود بهر دفع آن سودا به خون گردنش****روی بیضای حسام خسروی حمرا شود
این همه غوغا که خصمت را ز سودا در سرست****آخر این برگشته طالع گشته غوغا شود
دشمنت خود را به دست خود بدستت می‌دهد****تا مگر دستی بگردد پایه‌اش بالا شود
پس عجب مرغی حریص افتاده است این آدمی****کز برای دانه‌ای صدبار در دریا شود
آخر آن نادان که هرگز دانه‌اش روزی مباد****بسته دام بلا چون مرغک دانا شود
چاکری باید فرستادن به دفع آن عدو****چون تو شاهی کی معارض با چنین اعدا شود
آن کند حقا که رستم کرد در مازندران****بر سر گردان ز خیلت گر پری تنها شود
در ثنای حضرت شاها ز بحر خاطرم****هر گهر کان سر برآرد لولو لالا شود
قرنها ملک سخن باید کشیدن انتظار****تا چو من صاحب قرانی دیگرش پیدا شود
غره می‌باشد به نظم خویش هرکس تا چو من****شهره عالم به نظم دلکش غرا شود
شعر من نگرفت عالم جز به عون دولتت****کی چنین فتحی به سعی خاطر تنها شود
باید اول التفات پادشاهی همچو تو****بعد از آن طبعی چو طبع بنده تا اینها شود
تا نویسد منشی دور فلک منشور عید****بر سر منشور شکل ماه نو طغرا شود
باد نام عالیت طغرای هر منشور کان****نافذ از دیوان حکم کشور خضرا شود
مقدم عیدت مبارک، پایه قدرت چنان****کز علو چرخ گردون صد درج اعلا شود!

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در پند و دوری از دنیا

قدم نه بر سر هستی که هست این پایه ادنی ****ورای این مکان جاییست عالی، جای توست آنجا
رها کن جنس هستی را، به ترک خود فروشی کن ****که در بازار دین خواهند زد بر رویت این کالا 
اساس عالم بالا برای تست و تو غافل ****تو قدر خود نمی‌دانی که دارای منصب والا 
تو از افلاک بالایی نگفتم زیر بالایی ****اگر زیر فلک باشد چه باشد زیر تا بالا 
کسی بالا بود کارش که از الا گذر یابد ****مرو بالا مرو، زیرا که نتوانی شدن بالا 
درخت لادوشاخ آمد، یکی شرک و دوم وحدت ****بزن بر شاخ وحدت دست و بر شاخ دگر نه پا 
به بی تعویذ بسم الله، مرو در شارع وحدت ****که در بیدا لا، غولست تا سرمنزل الا 
دلت را با غم عشقش به معنی آشنایی ده ****که تن را آشنا کردن، نمی‌شاید درین دریا 
نه هر کو نعمتی دارد شریف استو عزیز آنکس ****که گل در دامن خارست و زر در کیسه خارا 
ز کج بینی اگر نقشی، به چشمت زشت می‌آید ****تو وقتی راست بین باشی، که بینی زشت را زیبا 
به گرد کعبه دل گرد و حجی کن، همه عمره ****چه می‌گردی درین بیدا، که پایان نیستش پیدا 
چه واجب ساختن خود را وگرنه خانه رحمت ****گشاند ستند دردر وی قدم گرمی نهی فرما 
ز شرع احمدت راهی است روشن پیش لیکن تو ****چه خواهی دید ازین ره چون نداری دیده بینا 
تو عین عزت نفس عزیز ار آنچه می‌خواهی ****رو از قاف قناعت جو چو عنقا مسکن و ماوا 
چو شهباز از پی طعمه مشو پابست قید خود ****کزان رو شاه مرغان شد که خود را کرد کم عنقا 
نشست باز در دست است و مسند زان کند سینه****ولی مسکین نمی‌بیند که دارد بند را برپا
به هرکاری که خواهی کرد ز اول بر زبان آور****مبارک نام یزدان را تبارک ربنا الاعلی
سخنهای بزرگان را نشان اندر دل و خاطر****که حاصل می‌شود ز انفاس دریا عنبرسارا
سخن فیضی است ربانی بزرگ و خرد چون باران****که بر خاطر همی آید فرود از عالم بالا
سخن را بر زمین نتوان فکندن جمله چون باران****بسی در گوش باید کرد، همچون لولولالا
سخن با هرکسی باید به قدر فهم او گفتن****چه دریابند انعام از رموز و نکته و ایما
تو را سرسام جهلست و سخن بیهوده می‌گویی****حکیمی نیست حاذق خود که درمانی کند دردا
علاج علت سرسام عناب است و نیلوفر****تو می‌جویی زخرما و عدس درمان؟ زهی سودا!
چو آتش تیزی و گرمی کنی در هرکسی افتی****همان بهتر که بنشینی ز سر بیرون کنی صفرا
غریق نعمت دنیا دهد جان از پی نانی****چو در دریا ز شوق آب مسکین صاحب استسقا
بامید جوین نانی که حاصل گرددت تا کی****در آتش باشی و دودت رود بر سر تنور آسا؟
به هرجایی که خواهی رفت خواهی خود رزق خود****نخواهد بیش و کم گشتن به جا بلقا و جابلسا
همه وقتی نشاید خورد جام شادی ار وقتی****غمی آید، مخور زان غم که باشد خار با خرما
مراد و کام دنیایی مضر چون زهر مارآمد****ز بهر زهر هر ساعت مرد در کام اژدرها
مکن قصد کسی کز بعد چندین سال در عالم****هنوز امروز بر دارست نقش قاصد دارا
شنیدم ملک دارا گشت دار الملک اسکندر****نه اسکندر بماند نه دارالملک نه دارا
تو را بالای جسم و جان مقامی داده‌اند ای جان****«مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا»
درون اهل عرفان نیست جای دنیی و عقبی****«قدم از هر دو بیرون نه نه اینجا باش نه آنجا»
جاهن صنع صانع را چو غایت نیست، هست امکان****که باشد عالمی دیگر برون زین عالم مینا
بقول «لیس للانسان الا ما سعی» سعیی****همی کن تا شود ماه نوت بدر جهان آرا
اگر چه از « ولو شینا» نمی‌شاید گذر کردن****ولی جهدیت می‌باید به حکم «جاهدوا فینا»
به خود پرداز روزی چند کز اندیشه آتش****نخواهد بود از حسرت به خود پروانه‌وش پروا
تیه حرص پر آهو چو تازی نفس چون سگ را****به صحرای قناعت رو که بی‌آهوست آن صحرا
شب برنایی ار در خواب بودی بود هم عذری****چه خسبی، کز سواد شب بیاض صبح شد پیدا
شکوفه رنگ شد مویت چو سرو آن به که برنایی****به رعنایی که بر پیران نزیبد کسوت دنیا
توان نوری که از خورشید رخشان می‌شود حاصل****ز خاک تیره می‌جویی زهی سر گشته شیدا
ز نفس بد اگر نیکی طمع داری چنان باشد****که از زاغ سیه داری طمع سر سبزی ببغا
صفای باطنت روشن کند چون صبح، مهر دل****که صدق اندرونی را توان دانست از سیما
چه می‌داند کسی حال گل اندامان به زیر گل****بگفتی خاک، اگر بودی زبان سوسنش گویا
بدی بر کان تو می‌آید، ز چشم است و زبان و دل****مباش ایمن که روز و شب تو را در خانه‌اند اعدا
مشو بدنام را منکر، نخوانده نامه سرش****که بدنام است و افعال نکو می‌آید از صهبا
من آن را آدمی دانم که دارد سیرت نیکو****مرا چه مصلحت با آن که این گبرست و آن ترسا
«و ما اوتیت» می‌خوانی و می‌گویی: که می‌دانم****علوم غیب اگر هستی علوم غیب را دانا
بگو تا فتنه بر آتش چرا گردیده پروانه؟****بگو تا عاشق خورشید رخشان از چه شد حربا؟
درین دریاز خونخوار قضا ساز از رضا کشتی****بدان کشتی قدم در نه که «بسم الله مجریها»
نجات از رحمت حق جو، نه از احیای غزالی****شفا زودان، نه از قانون طب بوعلی سینا
سلاح از حفظ یزدان کن وگر گوید خلاف آن****حدیثی در غلافت تیغ از وی دم مخور قطعاً
براق فکر را یک شب، به معراج حقیقت ران****به گوش سر زجان بشنو، که «سبحان الذی اسری»
الهی! ما گنه کاریم و از شرم آستین بر رو****کریمی، دامن رحمت بپوشان بر گناه ما
چو دین دادی بده دنیا که چندان خوش نمی‌باشد****هزاران بدره بخشیدن به یک جو کردن استسقا
بیابان است و شب تاریک و ما گمراه و منزل دور****دلیلی نیست غیر از تو خداوندا رهی بنما
مرا توفیق طاعت بخش و خطی ده ز درویشی****چنا خطی که از هردو جهانم باشد استغنا
به بوی رحمت و غفران بدرگاه آمدیم اینک****گنه کار و خجل فاغفر لنا یارب و ارحمنا
سنایی گر مرا دیدی ز ننگ و نام کی گفتن****«مسلمانی ز سلمان پرس و درد دینز بوردردا»

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در مدح سلطان اویس

باد سحرگهی به هوای تو جان دهد****آب حیات را، لب لعلت نشان دهد
در بوستان به یاد دهن تو غنچه را****هر دم هزار بوسه صبا بر دهان دهد
ز انسان که عکس ماه دهد حسن روی گل****رویت به عکس حسن مه آسمان دهد
گلگونه از جمال تو خواهد به عاریت****باد صبا چو عرض گل و گلستان دهد
بر دم گمان که هست میان ترا کمر****اما کجا میان تو تن در گمان دهد
در رشته جمال تو هر دل که عاشق است****جانی به یک نظر دهد و بس گران دهد
از حلقه دو زلف تو عطارد باد صبح****بویی به عالمی دهد و رایگان دهد
تا چند در هوای جمالت به آب چشم****بر چهره لاله کارم و بر زعفران دهد؟
صفرای چهره را چو علاجی کنم سوال****از دیده در جواب مرا ناردان دهد
ماند به پسته تو دهن طفل غنچه را****گردایه صبا، نگارش در دهان دهد
دندان فرو مبر به امید ای دل ار تو****روزی لب نگار به کامی زبان دهد!
ما بیدلیم و راه غمت پر خطر، بگو****با زلف پر دلت که ره بیدلان بود
دادم دلی ضعیف به دست ستمگری****کس چون چنین دلی به چنان دلستان دهد
خود دل را دهد که دهد دل به بی‌وفا****باری چو دل دهد به مهی مهربان دهد
چشمت به خنجر مژه عالم خراب کرد****کز خنجر کشیده به مستی چنان دهد
چون منبع حیات نگردد به خاصیت****آن لب که بوسه بر در شاه جهان دهد؟
سلطان، معز دینی و دین، کز نسیم عدل****نوشین روان به قالب نوشیروان دهد
دریای جود، شیخ اویس آنکه دولتش****آب نهال عدل ز تیغ یمان دهد
شاهی که دفتر جم و داراب صیت او****گاهی به باد و گاه به آب روان دهد
کیوان به یک دقیقه فکرش کجا رسد؟****چرخش گر از هزار درج نردبان دهد
بر قامت بزرگی او اطلس فلک****می‌زیبد ار بزرگی او تن دران دهد
در ملک دست یار قلم گشته عدل او****تا تاب گوشمال کند و کمان دهد
بر روی ران آهوی اگر داغ او نهد****بس بوسه‌ها که شیر حرمت بران دهد
پرواز نسر طایر چرخ، آنچه واقع است****زین آستان حضرت بخت آشیان دهد
ای سروری که رای تو در ضبط مملکت****هر دم خجالت خرد خرده دان دهد!
چون چرخ پیر طلعت بخت تو را بدید****گفت: ار دهد تو را مدد این نوجوان دهد
هست آستان حضرتت اقبال را حرم****مقبل کسی که بوسه بر این آستان دهد
صد بار گردش بال خورشید، سر نهد****تا شاه زیر دست خود او را مکان دهد
از همت تو شرم ندارد سپهر دون****کز صبح تا به شام جهان را دونان دهد
گشته است پای باز مشرف به دست تو****بر پای خویش بوسه پیا‌پی ازان دهد
چترت مظله است که سکان خاک را****از تاب آفتاب حوادث امان دهد
مشکل رسد به خاک درت چشمه حیات****ور خود به این امید همه عمر جان دهد
خصمت که گشت تشنه به خون خو دارد می****آبش دهد زمانه بنوک سنان دهد
روزی که کرد لشکر مریخ رزم شاه****برجیس را ز شعر سیه، طیلسان دهد
بهر هنروران گه هیجا ز غیبها****عارض چو عرض جوشن و بر گستوان دهد
پای مبارک تو کند زور بر رکاب****دست مخالفت همه تاب عنان دهد
رمحت میان بسته نهد بهر دام و دد****یک خوان که شرح رزمگه هفتخوان دهد
شاها! اگر چه گفت «ظهیر» از سر طمع****این بیت را و حرص طمع بر هوان دهد:
«شاید که بعد خدمت سی‌سال در عراق****نانم هنوز خسرو مازندران دهد»
داری تو جای آنکه کمین مدح خوان تو****صد ساله نان به صد چون قزل ارسلان دهد
روح «ظهیر» اگر شنود این قصیده را****صد بار بیش مرا بوسه بر زبان دهد
تا صبح نو عروس زمرد حجاب را****هر روز جلوه از تتق خاوران دهد
بادا عروس بخت تو را زینتی که چرخ****هر ساعتش به روی نما، صد جهان دهد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح امیر شیخ حسن

صبا، چون پرده ز روی بهار بگشاید****عروس گل، تتق از صد بار بگشاید
چو چشم یار نماید بعینه نرگس****که بامداد ز خواب خمار بگشاید
گشاد باغ ز نرگس هزار چشم و کجاست****کسی که یک نظر اعتبار بگشاید؟
تو دل نمودگی غنچه با صبا بنگر****که هر دمش که بیند، کنار بگشاید
بنفشه در شکن و پیچ راست می‌ماند****به حلقه‌ای که سر زلف یار بگشاید
تو باش تا گره غنچه از دامن گل****صبا به ناخن سر تیز خار بگشاید
رگ جهنده باران هوا به نشتر برق****دمادم از تن ابر و بهار بگشاید
صبا که قافله سالار چین و تاتارست****به تحفه‌های گل و لاله بار بگشاید
هوا به یک نفس از چین طره سنبل****هزار نافه مشک تتار بگشاید
خوش آیدم گل زنبق که پنجه سیمین****پر از قراضه زر عیار بگشاید
چنار دست تطاول بر آرد و قمری****زبان به شکوه زدست از نگار بگشاید
نگار بسته و بگشاده دست و سر سهی****چو شاهدی است که دست از نگار بگشاید
کجاست ترک پری چهره تا به کام قدح****ز حلق شییه می خوشگوار بگشاید
صبوح بر طرف لاله‌زار کن که صباح****دل از مشاهده لاله‌زار بگشاید
چنانک سوسن آزاده هر صباح زبان ****به شکر نعمت پروردگار بگشاید 
دهان لاله بشوید صباح به مشک گلاب ****که تا مدح شه کامگار بگشاید 
جهانگشای عدوبند میر شیخ حسن ****که چنبر فلک از اقتدار بگشاید
یگانه ای که اگر بانگ بر زمانه زند ****علاقه نه و هفت و چهار بگشاید 
تهمتنی که چو زه بر کمان کین بندد ****ظفر کمین زیمین و یسار بگشاید 
شهی که آیت صیتش چو رایت اسلام ****به هر طرف که رسد آن دیار بگشاید 
اگر محاصره آسمان کند رایش ****به یک دو ماهش هر نه حصار بگشاید 
ز چرخ طایر و واقع پذیره باز آید ****چو قید باز به قصد شکار بگشاید 
به هر زمین که غبار سمند او خیزد ****چه نافه ها که صبا زان غبار بگشاید 
به هر سراب که عین عنایتش گذرد ****چه چشمه ها که ازان رهگذار بگشاید 
افق جواز نیابد که بی اجازت او ****ره قوافل لیل و نهار بگشاید 
زمانه زهره ندارد که بی اشارت او ****درخز این کان و بحار بگشاید 
خجسته روز کسی که به یمن طالع سعد ****نظر به طلعت این شهریار بگشاید 
سموم قهر تو آتش به آب دربندد ****نسیم لطف تو کوثر زنار بگشاید 
چو تیغ رزم شکوه تو در میان بندد ****به دست کین کمر کوهسار بگشاید 
چو کلک فکر ضمیر تو در بیان آرد ****به نوک آن گره روزگار بگشاید 
جمال چهره حق چون تویی تواند دید ****که پرده غرض از روی کار بگشاید 
دو دست بسته عدو را به پای دار آور ****که کار بسته او هم زدار بگشاید 
زاژدهای درفش تو بر دلش گرهی است ****که آن گره سر دندان مار بگشاید 
چو راوی کلماتم به حضرت تو زبان ****به نقل این سخن آبدار بگشاید 
جهان ز گردن خود عقد های نظم ظهیر ****ز شرم این گهر شاهوار بگشاید 
ز چرخ اگر فروبستگی است در کارم ****به یمن بخت خداوندگار بگشاید
به نزد تو چه محل بستگی کار مرا****به یک نظر کرمت زین هزار بگشاید
همیشه تا به بهاران نقاب غنچه صبا****ز عارض گل نازک عذار بگشاید
بهار عمر تو سر سبز باد چندانی****که دهر خوشه پروین زبار بگشاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در مدح سلطان اویس

سحرگهی که چمن، شمع لاله در گیرد****سمن به عزم صبوحی پیاله برگیرد
جهان پیر چون نرگس، جوان و تازه شود****هوای جام و نشاط قدح ز سر گیرد
چو مرغ عیسی اگر لعبتی ز گل سازی****ز اعتدال هوا حکم جانور گیرد
مشابه گل زرد فلک شور گل سرخ****نخست تیغ برآرد، دگر سپر گیرد
نمونه‌ای است ز حراق و آتش و کبریت****چراغ لاله که هر شب زباد درگیرد
بدان چراغ شب تیره تا سحر بلبل****همه لطایف اوراق گل ز بر گیرد
اگر نسیم سحر، بر ختن گذار کند****زرشک مشک، چه خونها که در جگر کند
مسافری عجیب است این گل رسیده که او****چو برگ سفره بسازد، ره سفر گیرد!
ز یک نسیم که در آستین غنچه بکر****دمد شمال چو مریم، به روح بر گیرد
ز بس قراضه که گل کرد در دامن****مجال نیست که دامن به یکدگر گیرد
ز آفتاب چو چرخ خمیده نرگس مست****بیاد خسرو آفاق جام زر گیرد
اگر حمایت او ذره را دهد تمکین****فراز مسند خورشید، مستقر گیرد
ایا سحای نوالی که دست بخشش تو****به گاه فیض عطا بحر را شمر گیرد!
تو آفتاب منیری چو آفتاب سپهر****چهار بالش ملک از تو زیب و فر گیرد
عنایت تو روانی به یک نفس بخشد****کفایت تو جهانی به یک نظر گیرد
به فر داد تو دراج، چشم باز کند****به عون عدل تو روباه شیر نر گیرد
برید فکر تو افلاک زیر پا آرد****همای همت آفاق زیر پر گیرد
چو تیغ تو بدرخشد قضا مفر جوید****چو شصت تو بگشاید قدر حذر گیرد
مهابت تو اگر باد را عنان پیچد****صلابت تو اگر کوه گران را ز جای برگیرد
به قهر باد سبک را به خاک دفن کند****به حکم کوه گران را زجای برگیرد
عدو و حسام تو را چشمه اجل خواند****ولی نیام تو را مطلع ظفر گیرد
چو آفتاب ضمیرت به یک اشارت رای****زحد خاور تا مرز باختر گیرد
شب زمانه به مهر تو گردد آبستن****وگرنه کین تو حالی دم سحر گیرد
ز خاک پایت اگر حور ذره‌ای یابد****به خاک پات که در دامن بصر گیرد
شرار آتش قهرت اگر به کوه رسد****ز خاصیت همه اجزای او شکر گیرد
زبان نطق تو به خامه گر سخن راند****چو نیشکر همه اجزای او شکر گیرد
بهار جاه ز خلق تو رنگ و بو یابد****نهال عدل ز بذل تو بار و بر گیرد
زمانه اطلس گلریز سبز گردون را****ز گرد کحلی خنگ تو استر گیرد
اگر ز نعل سمند تو افسری یابد****سر سپهر به ترک کلاه خور گیرد
اگر نه مدح تو گوید زمانه سوسن را****بنفشه‌وار زبان از قفا بدر گیرد
مرا زمانه فضیلت نهد بر اهل زمین****وگر همین قلم خشک و شعر تر گیرد
همیشه تا که خود این سرای شش سوار****ز بهر آمد و شد خانه دو در گیرد
سرای عمر تو معمور باد تا حدی،****که کارخانه گردونش از تو فر گیرد

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح سلطان اویس

زامروز تا به حشر بر ابنای روزگار ****شکرانه واجب است به روزی هزار بار 
کامروز نور باصره آفرینش است ****در عین صحت از نظر آفریدگار 
دارای عهد شاه اویس آنکه می کند **** از تیغ گرد خطه دین آهنین حصار 
هر دم به آستین کرم پاک می کند ****انصاف او زدامن آخر زمان غبار 
دیبای صبح را دل او بافته است پود ****اکسون شام را غضبش تافته است تار 
در جنب رفعتش نبود چرخ سر افراز ****با تاب حمله اش نبود کوه پایدار 
رایش چو بر مدارج همت نهد قدم ****بر دوش آفتاب نهد دست اعتبار 
ای زمره ملوک مطیعت به اتفاق ****وی خسرو نجوم غلامت به اختیار 
هم عقل را کمال زذات تو مستفاد ****هم روح را حیات ز لطف تو مستعار 
شاخی است رایت تو که نصرت دهد ثمر ****بازی است همت تو که گردون کند شکار 
پیش افق ز تیغ تو سدی اگر کشد ****چتر سیاه شب نشود زین پس آشکار 
ز اعجاز عدل توست که ابنای عصر را ****در دور دولت تو به توفیق کردگار 
رفت آنچنان خیال می از سر که بعد ازین ****بیند به خواب چشم بتان مستی و خمار 
شاها در این دو هفته که خورشید ملک را ****شد منحرف مزاج مبارک هلال وار 
دور از جناب شاه بر اعیان مملکت ****روز سپید بو سیه چون شبان تار
نی نبض باد داشت در آن روز جنبشی ****نی طبع خاک بود درآن حال بر قرار 
چون شمع مومنان همه شب زنده داشتند ****با سینه های سوخته و چشم اشکبار 
شکر خدا که عاقبت کار جمله را ****باز آمد آب دیده و سوز جگر به کار 
قاروره سپهر زتاب درون خلق ****دارد هنوز گونه نارنج وعکس تار 
دیدم بنفشه وار سپهر خمیده قد ****سر بر زمین نهاده روان اشک بر عذار 
از بهر جان درازی تو ساکنان خاک ****بگشاده دستها همه چون سرو و چون چنار 
صد بار کردم عزم زمین عیسی از فلک ****بهر علاج و باز همی گشت شرمسار 
زیرا که از دمش فلک از روی پند گفت ****کین کار نیست کار تو و چون تو صد هزار 
لطف خداست جوهر ذات مبارکش ****این کار هم به لطف خداوند واگذار 
کاری اگر همی کنی اندر جوار خویش ****زآفتاب رعشه براز آسمان دوار 
بر پای بود تخت به پیش چو بندگان ****بر صدر دستها بنهاده در انتظار 
تا کی تو پای بر سرو و بر دست او نهی ****و او سر بر آسمان برساند زافتخار؟ 
منت خدای را که نشستی به فال سعد ****بر صدر تخت بار دگر باز بختیار 
آوازه سلامت ذاتت بگوش ملک ****گاه از یمین همی نهد و گاه از یسار 
گر زانکه آسمان ز پی عرض حال خویش ****درد سریت داد برو سرگردان مدار 
آن روزه تیره باد که در ملک سلطنت ****خواند زمانه جز تو کسی را به شهریار 
و آن روز خود مبارک که دوران چرخ را ****آلا به گرد نقط چترت بود مدار 
تو جان روزگاری و جانها به جان تو ****پیوسته اند جان تو به جان روزگار 
تو شمع دلفروز شبستان عالمی ****حاشا که بر سر تو بود باد را گذر 
پیوسته تا بود سبب صحت بدن ****بیماری نسیم روان بخش در بهار 
ذات مبارکت ز همه رنج و آفتی ****محروس باد در کنف لطف کردگار 

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در بیان اوضاع نامناسب ساوه

چون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدار****آفتاب سایه گستر، سایه پروردگار
ابر دریا، آستین خورشید گردون آستان****اردشیر شیر دل نوشین روان روزگار
زهره عشرت ماه طلعت مهر بهرام انتقام****مشتری رای عطارد فطنت کیوان وقار
ظل حق چشم و چراغ دوده چنگیز خان****کاسمان را بر مدار رای او باشد مدار
از خراب آباد شهر ساوه کردم عزم جزم****ساعتی میمون به فال سعد و روز اختیار
جمعی از واماندگان موج طوفان بلا****قومی از سرگشتگان تیه ظلم روزگار
جمله در فتراک من آویختند از هر طرف****کاخر از بهر خدا پا از پی اهل تبار
چون به سعی کعبه حاجات داری روی دل****حاجتی داریم حاجتمند را حاجت برآر
هدهدی تاج کرامت، بر سرت حال سبا****گر مجالی با شدت پیش سلیمان عرضه دار
کای سکندر معدلت از جور یاجوج الامان****وی سلیمان زمان از ظلم دیوان زینهار
ساوه شهری بود بل بحری پر از گوهر که بود****اصل او را معجز مولود احمد یادگار
هم نهاد خطه‌اش را زینت بیت الحرام****هم سواد عرصه‌اش را رتبت دارالقرار
باد او چون باد عیسی دلگشا و روح بخش****آب او چون آب کوثر غمزدای و سازگار
در شمال فصل تابستان او، برد شتا****در مزاج آذر و آبان او، لطف بهار
هیچ تشویشی در او نابوده جز در زلف دوست****هیچ بیماری درو ناخفته الا چشم یار
همچو نرگس مست و زردست ایمن نیم شب****خفته بودندی غریبان بر سر هر رهگذار
خواجگان ما دلدار معتبر در وی چنانک****هر یکی را همچو قارون بود صد سرمایه دار
خواجه شد بی اعتبار ومال شد مار سیه ****ای خداوندان مال ، الاعتبار الاعتبار!
بوده از خوبی سوادش چون سواد خال جمع ****وز پریشانی شده چون زلف خوبان تار تار 
بقعه ای بینی چو دریا در تموج ز اضطراب ****مردمی دروی چو در دریا غریق اضطراب 
عین گستاخی است گفتن در چنین حضرت به شرح ****آنچه در وی رفت از قحط وبا پیرار وپار 
قحط تا حدی که مرد از فرط بی قوتی چو شمع ****چشم خود را سوختی در آتش و بردی به کار 
شب همه شب تا سحر بر ناله های رود زن ****خون شوهر می کشد از کاسه سر چون عقار 
هر دم از شوق سر پستان مادر می گرفت ****در دهان پیکان خون آلود طفل شیر خوار 
آه از آن اشرار کایشان ز آتش شمشیر میر ****می جهند ونی نمی میرند هر یک چون شرار 
اولا بردند هر یک از سرای وخان ومان ****هر چه بود از نقد وجنس اندر نهان وآشکار 
تا به آب دیده هازان خیکها کردند تر ****تا به خشت خانه ها بر اشتران کردند بار 
آن که مهتر بود بهتر از پی سیبی به چوب ****پوست برتن سر به سر بشکافتنذش چون انار 
همچو آتش چوب می خوردند می دادند زر ****وانکه از بی طاقتی بر خاک می مردند زار 
همچو اشک افتاده مردم زادگان از چشم خلق ****رخ بی خون لعل شسته جسته از مردم کنار 
آنکه دوش از ناز چون گل بود با صد پیرهن ****می کند امروز بهر خورده ای خود از افکار 
بر گل رخسار وسروقد خوبان چگل ****چشم کردند چون سحاب از روی غیرت آشکار 
توده توده بی کفن اندامهای نازنین ****درمیان خاک وگل افتاده همچون خار وخوار 
آنک از صد دست بودش جامه در تن این زمان ****دستها بر پیش وپس دارد زخجلت چون چنار 
تاج بردند از سر منبر چو دستار از خطیب ****طاق بر کندند از مسجد چو قندیل از منار 
بوریا در ناخن عابدزنان هر دم که خیز ****حلقه بیرون کن زگوش وطوق پس پیش من آر 
در ضیاع او که هر یک بود شهری معتبر ****گور وآهو راست مسکن شیر وروبه را قرار 
باغ چون راغش خراب ودشت گشتن چون سراب ****زاغ آن را باغان وقاز این را باز یار 
می کند هر شب به جای بلبلان فریادبوم ****کا الفرار عاقلان زین وحشت آباد ، الفرار 
خسرو الله دمی از حال مسکینان بپرس ****((حسبه الله )) نظر بر حال مسکینان گمار 
الامان از تیغ زهر آلود درویش الامان ****الحذار از ناوک فریاد مظلوم ، الحذر !
می رباید خال اقبال از رخ مقبل به حکم ****تیر آه مستمندان در دل شبهای تار 
چون روا داری که در ایام عدل شاملت ****کز تواضع می فرستد باز تاج سر به سار 
شیر وآهو دست ها در گردن هم کرده خو ****خفته باشند ایمن و آسوده در هر مرغزار 
آنکه از تشویش ما را جای در سورا خ موش ****و آنکه از بیداد ما را پای بر دنبال مار 
لجه دریا وما لب خشک چون کشتی صفت ****حضرت خورشید وما محروم از وخفاش وار 
اند آن شهر این زمان جمعی که باقی مانده اند ****از فقیر واز توانگر وز صغار وز کبار 
بر امید طلعت خورشید عدلت این زمان ****همچو حربا بر سر راهند چشم انتظار 
گر زاظهار عنایت هیچ تقصیری فتد ****بعد از این دیار کی گردد به گرد این دیار؟ 
آفتابی از دل ما نور حشمت وا مگیر ****آسمانی از سر ما ظل رحمت بر مدار 
تا دعای دولتت را از سر امن وامن ****می کنیم اندر ((اناء الیل )) و((اطراف انهار))
در کلامم چون که بود اطناب از بیم ملال ****بر دو بیت عنصری کردم سخن از اختصار 
(( تا ببندد تا گشاید تا ستاند تا دهد ****تا جهان بر پای باشد شاه را این یادگار 
آنچه بستاند ولایت ، آنچا بدهد خواسته ****آنچا بندد پای دشمن ، وآنچه بگشاید حصار )) 

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در مدح سلطان اویس

فرخ اختر اختری دری و دری شاهوار****شد ز برج خسروی و درج شاهی آشکار
آسمان در حلقه بر خود گوهری می داشت گوش ****ساخت امروزش برای آفرینش گوشوار
سالها می جست چشم آفتاب نوربخش ****تا به ماهی نو منور کردش اکنون روزگار
مادر ایام را آمد به فرعون و بخت ****قره العینی ز روز نیک گردون در کنار
آرزویی کرد گردون کین گل اقبال را ****پیچید اندر اطلس زنگاری خود غنچه وار
حور چون گل پیرهن صد پاره کرد از رشک و گفت ****حاش لله کو لباس ظالمان سازد شعار
مشتری اشکال سعد اختر از یک به یک ****در نظر آورد و شکل طالعش کرد اختیار
باش تا این باز نصرت را ببالد بال و پر ****باش تا بر خنگ گردون دولتش گردد سوار
خسروان را خاتم است آن خاتم فیروز بخت****خاتمی کو در جهانداری است از جم یادگار
ملک را بود آرزو از بهر شاهی دولتی ****یافت ملک این آرزو را در کنار شهریار
ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس ****آفتاب عدل پرور سایه پروردگار
آنکه بر سمت رضایش می کند اختر مسیر****وانکه بر قطب مرادش می کند گردون مدار
رای ملک آرای او را از بلندی آسمان ****می توان گفتش به شرطی کاسمان گیرد قرار
خلق او را کی می توان گفتن صبا وقتی مگر ****کز صبا ننشسته باشد بر دلی هرگز غبار
چون قدح گیرد به کف ابری است سر تا سر حیا ****چون کمربندد به کین کوهی است سر تا سر وقار
دست جود او درم را می شمارد خاک ره ****یا دو دستش خود درم را می نیارد در شمار
هیچ می دانی چرا پیوسته دارد سر به زیر ؟ ****آب را زیرا که هست از لطف خسرو شرمسار
نقد رایش در ترازو چون درست آفتاب ****بارها بشکست وجه زهره را قدر و عیار
ای زبدو آفرینش ذات پاکت آمده همچو گل**** با تخت شاهی همچو نرگس تاجدار
همت والای تو از سروران بالاتر است ****کی تواند برد باد مهرگان دست از چنار
صورت خصم تو بندد دار خود در روز و شب ****کرد خواهد عاقبت سر در سر خصم تو دار
نعل اسبت کرد گردون چون هلال اندر مراد****می خریدش مشتری از بهر تاج افتخار
خسروان بندد بر خود گوهر از روی شرف ****گوهرت اصلی است همچون گوهرکان و بحار
شد به عهد عدل تو محفوظ خان و مال خلق****ای به عهد عدل تو گردنکشان در هر دیار
از پی راه مظالم کرده از گردون برون ****نال ایتام بحار و خون مشکین تتار
روی اگر از آتش بتابد رای ملک آرای تو ****کنده ای سازد همان دم هیمه را بر پای نار
قلزم جود تو را نه قبهنیلی حباب****مشعل رای تو راهفت اختر دری شرار
گرد خیلت خاست از ماهی و بر شد تا به ماه ****اینک از قلب فلک بنگر غبارش بر عذار
تا بخواباند چمن در عهد طفل غنچه را ****هر سر سالی و در جنباندش باد بهار
دولت طفلت که هست او حامی گردون پیر****بر سریر سروری پیوسته بادا پایدار
وقت صبح است و لب دجله و انفاس بهار**** ای پسر کشتی می تا شط بغداد بیار

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - در مدح امیر شیخ حسن

دجله عمری است، تر وتازه که خوش می گذرد ****ساقیا می گذر عمر به عطلت مگذار!
چند پیچیم چو زلفین تو در دور قمر ؟ ****چند باشیم چو چشمان تو در عین خمار؟
کار آن است تو را کار ، ورت صد کار است****بر لب دجله رو ودست بشوی از همه کار
کمتر از خارنه ای ، دامن گل بویی گیر ****کمتر از سرونه ای ، تازه نگاری به کف آر
جام خورشید از آن پیش که بردارد صبح ****جام جمشیدیصبها به صبوحی بردار
جام بر کف نه ودر باده نگر تا زصفا ****حور در پرده روحت بنماید دیدار
می گلگون که کند پرتو عکسش به صبوح ****صبح را همچو شفق گونه به گلگونه نگار
بخت یار است وفلک تابع وایام به کام****فتنه در خواب وجهان ایمن ودولت بیدار 
دور مستی است در این دور نزیبد که بود ****بجز از حزم خداوند جهان کس هشیار
نقطه دایره پادشهی ، شیخ حسن ****شاه خورشید محل ، خسرو جمشید آثار
آنکه بر شاهسوار فلک ار بانگ زند ****که بدار ای فلک او را نبود باز مدار
کف او مقسم ارزاق وضیع است وشریف ****در او کعبه آمال صغار است وکبار
بار ها با گهر افشانی دستش زحیا ****ابر آب دهن انداخته در روی بحار
قرص خورشید اگر در خور خوانش بودی ****عیسی مایده آراش بدی خوان سالار
ای که از نزهت ایوان تو بابی است بهشت****وی که از روضه ی اخلاق تو فصلی است بهار !
فلک آثار سم اسب تو در روز مصاف ****همه بر دیده خورشید نویسد به غبار
زحل از قدر تو آموخت بزرگی وشرف****این چنین ها کند آری اثر حسن جوار
شرح رای تو دهد شمع فلک در اصباح ****دم زخلق تو زند باد صبا در اسحار
بیلکت چون بنهد چشم بر ابروی کمان****زه به گوش ظفر آید زدهان سوفار
روز بزم تو درم به همه قدر از سبکی ****در نیار به جوی هیچکس او را به شمار 
گرزند نا میه در دامن انصاف تو چنگ ****بر کند لطف تو از پای گل ونسرین خار
باز اگر پای به دست تو مشرف نکند ****پای خود را ندهد بوسه به روزی صد بار
هر که بیرون نهد از دایره حکم تو پای****بس که سر گشته رود گرد جهان چون پرگار
خسروا لشگر منصورت اگر رجعت کرد ****نیست بر دامن جاه تو ازین هیچ غبار
عقل داند که در ادوار فلک بی رجعت ****استقامت نپذیرند نجوم سیار
این یقین است که در عرصه ملک شطرنج ****برتر از شاه یکی نیست به تمکین و وقار
دیده باشی که چو رخ برطرف شاه نهد****بیدقی بی هنری کم خطری بی مقدار
وقت باشد که نظر بر سبب مصلحتی ****نزد شاپش ویک سو شود از راه گذار
نه ارزان عزم بود پایه بیدق را قدر**** نه از این حزم بود منصف شاهی را عار
آخر دست بر آرد اثر دولت شاه****زنهادش به سم اسب وپی پیل دمار
پادشاها منم آن مدح سرایی که نیافت ****مثل من باغ سخن طوطی شکر گفتار
بلبلی نیست که در معرضم آید امروز ****من تنها وز مرغان خوش آواز هزار
تا جهان را بود از گردش ایام نظام ****تا زمین را بود از جنبش افلاک قرار
باد در سایه اقبال تو شهزاده اویس****دایم از عمر وجوانی وجهان بر خوردار!

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در وصف ساغر و می

نیست پیدا ، این محیط لاجوردی را کنار ****ساقیا دریای می در کشتی ساغر بیار !
چون به زرین زرورق می مگذارن عمر عزیز ****زین محیط غم که بروی نیست کشتی را گذار 
اندران شبها که خیل ماه بر دارد سپهر ****زینهار از دجله خندق ساز واز کشتی حصار !
کشتی خورشید پیکر کانعکاس جرم او ****روز روشن می نماید در دل شبهای تار 
هست خرم گلشنی ترکیب او از چوب خشک ****لیک چوب خشک او می آورد پیوسته بار 
مرکبی چوبین روان باباد در رفتن ولی ****نیست هیچ از رفتن او باد را بر دل غبار 
روحش از باد شمال است وروان از آب بحر ****نیست در گیتیجز این آب وهوایش سازگار 
معده او بگذارند سنگ خارا را ولی ****باشد اندر اندرونش آب صافی ناگوار 
آب را هر دم ز پهلویش بود رنگی دگر ****خود همین باشد به غایت عالم حسن جوار 
گردرین کشتی گذارد روزگار خود جهان ****ایمن از موج حواد ث بگذارند روزگار 

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - درمدح امیر سیخ حسن نویان

به چشم و ابرو و رخسار و غمزه می‌برد دلبر****قرار از جسم وخواب از چشم وهوش از عقل وعقل از سر 
نباشد با لب و لفظ وجمال وحال او مارا ****شکر در خورد ومی در کام ومه در وجه وشب در خور
سر زلف ورخ خوب وخط سبز ولب لعلش ****سمن سای ومه آسای وگل آرای وگهر پرور 
عذار وخط ورخسار ولب ودیدار و گفتارش ****بهار وسبزه وصبح وشراب وشاهد وشکر 
نباشد خالی از فکر وخیال وذکر او مارا ****روان در تن خرد در سر سخن در لب نفس در بر
نثار خاک پایت راز جسم وشخص وچشم ورخ ****بر آرم جان ببازم سر ببارم در بریزم زر 
به بوی رنگ و زیب . فر چو تو کی روید و تابد ****گل از گلشن می از ساغر مه از گردون خور از خاور 
مگر مالیده ای بر خاک نعل سم اسب شه ****لب شیرین خط مشکین رخ نازک بر دلبر
فلک قدری ملک صدری امیری خسروی کامد ****سعادت بخت و دولت یار و ملک آرای و دین گستر 
قدر قدرت قضا فرمان شهنشهه شیخ حسن نویان ****جهانگیر و جهان دارو جهان بخش و جهان دارو 
زرای و طلعت و احسان و افضالش بود روشن ****چراغ مهر و چشم ماه و آب بحر و روی بر 
ز فیض لفظ و کلک و دست و طبعش زله می بندد ****قصب قند و مگس شهد و صدف درو حجر گوهر 
به امرو رای و تدبیر و مراد اوست گردون را ****ثبات و سیر و حل و عقد و امر و نهی و خیر و شر 
ز عدل و داد وجودش آنچه دین دارد کجا دارد ****دماغ از عقل و عقل از روح و روح از طبع و طبع از خور 
زهی آراسته تخت و سپاه . ملک و دین ذاتت ****چو دین عقل و روان جسم و حسب نفس و شرف گوهر 
تذرو و تیهو و دراج و کبک از پشتی عدلت ****همایون فال و فارغ بال و طغرل صید و شاهین بر 
ز خال و عم و جد و باب موروثی است ذاتت را ****کمال نفس و حسن نطق و عز و جاه و زیب و فر 
به کید و مکر و تزویر و حیل نتوان جداکردن ****نسیم از مشک و رنگ از لعل و تاب از نارو نور از خور 
ز اقبال و جلال و عز و تمکین تو می بخشد ****سری افسر شرف مسند امان خاتم طرب ساغر 
نمی بینم به دور عدل و داد و لطف طبعت جز ****قدح گریان و دف نالان . می آب و نی لاغر
دران ساعت که از پیکار و حرب و رزم کین گردد ****اجل مالک روان هالک زمان دوزخ مکان محشر 
ز سهم تیر و عکس تیغ و گرد خاک و خون یابی ****وجوه اصفر جبال اخضر سپهر اسود زمین احمر 
زواج گردو موج خون و آشوب فتن گردد ****زمین گردون جهان دریا فرس کشتی بلا لنگر 
گهی گردد گهی لغزد گهی پیچد گهی لرزد ****سر مردم سم اسب و بن رمح و دل خنجر 
تو بر قلب صف خیل سپاه دشمنان تازی ****ظفر قاید قضا تابع ولی غالب عدو مضطر 
روان سوی عدو گرز و سنان و ناوک و تیرت ****عدم دردم بلا در سر اجل در پی فنا در بر 
بیندازد و بنهد و فرو گیرند و بردارند ****یلان اسپر سران گردن مهان مغفر شهان افسر 
به زیرت بادپا اسبی جهان پیمای آتش رو ****جوان دولت مبارک پی قوی طالع بلند اختر 
به وقت صید و سبق و عزم و رزم و از وی فرو ماند ****به سرعت و هم و جستن برق و رفتن سیل و تک صرصر 
به سیر و سرعت و رفتار و رفتن بگذرد چون او ****نسیم از برو باداز بحر و ابر از کوه و سیل از در 
امیر خسروا شاها نوشتن وصف تو نتوان ****بصد قرن و بصد دست و به صد کلک و به صد دفتر 
کلامی گرچه مطبوع و روان و دلکش است الحق ****که دارد چون تو معشوقی نگار چابک و دلبر 
به فرو بخت و اقبالت جواب آن چو آب اینک ****لطیف و روشن و پاک و خوش و عذاب و روان وتر
بقای و فعل و تاثیر و مدار و سیر تا دارد ****نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و گردش و اختر 
نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و اخترت بادا ****مطیع و تابع و محکوم و خدمتکار و فرمان بر 
خداوندت مه و سال و شب و روز و گه و بیگه ****معین و ناصر و هادی و یاور حافظ و یاور 

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در مدح سلطان اویس

ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا****خیر مقدم، مرحبا «اهلاً و سهلاً» مرحبا
رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتاب****سایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»
باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته****فرخ و میمون شده، فی ظله بال هما
آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبه****آسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا
با غبار نعل شبذیر تو می‌ارزد کنون****خاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها
شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس****چون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا
این بشارت در چمن هر دم که می‌آرد نسیم****می‌نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را
می‌نهد بر خوان دولتخانه گل صد گونه برگ****می‌زند بر روی مهر آن رود بلبل صد نوا
ای ز فیض خاطرات آب سخن کوثر ذهاب!****وی ز ابر همتت باغ امل طوبی نما!
سایه لطف خدایی، تا جهان پاینده است****بر جهان پاینده باد این سایه لطف خدا!
ملک لطفت راست آن نعمت که در ایران زمین****عطف ذیل عاطفت می‌گستراند بر خطا
وصف لطفت در چمن می‌کرد ابر نوبهار****سوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حیا
در افق مهر از نهیبت روی تابد، ور به کین****بازگردانی افق را نیز ننماید قفا
دور رای استوارت کافتابش نقطه‌ایست****در کشید از استقامت، خط به خط استوا
غنچه‌ای بودی به نسبت بر درخت همتت****گنبد نیلوفری گرداشتی رنگ و نما
رایت عزم شریفت دولتی بی‌انقلاب****سده قدر رفیعت سدره بی‌منتها
در نهاد آب شمشیرت قضای مبرم است****بر سر شوم عدویت خواهد آمد این قضا
در شب هیجا سپاه فتح را تیغت دلیل****در ره تدبیر، پیر عقل را کلکت عصا
آفتاب از عکس شمشیر تو می‌گیرد فروغ****آسمان از بار احسان تو می‌گردد دو تا
در جهانداری، دو آیت داری از تیغ و قلم****کاسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا
گردی از کهل سپاهت بر فلک رفت، آفتاب****کردش استقبال و گفت: ای روشنایی مرحبا!
ابر اگر آموزد از طبع تو رسم مردمی****در زمین دیگر نرویاند بجز مردم گیا
پیش چترت آن مقدم بر سمات اندر سمو****جبهه و اکلیل را بر ارض می‌ساید، سما
اطلسی بر قد قدرت در ازل می‌دوختند****وصله‌ای افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا
صد ره ار با صخره صما کند امرت خطاب****جز «سمعنا و اطعنا» نشنود سمع از صدا
هر کجا تیغت همی گرید، همی خندد اجل****هر کجا کلکت همی نالد، همی نالد سخا
تا شبانگاه امل می‌گردد ایمن از زوال****گر به چترت می‌کند چون سایه خورشید التجا
طبع گیتی راست شد در عهد تو ز انسان که باز****نشنود صوت مخالف هیچکس زین چار تا
کاهی از ملکت نیارد برد خصمت، گرچه گشت****از نهیب تیغ مینایین، چو رنگ کهربا
دشمنت بیمار و شمشیرت طبیب حاذق است****بر سرش می‌آید و می‌سازدش در دم دوا
هر که رو بر در گهت بنماد کارش شد چو زر****خاک درگاهت مگر دارد خواص کیمیا
هرکه چون دل در درون دارد هوای حضرتت****در یسارست او همه وقتی و دارد صدر جا
هست مستغنی، بحمد الله، ز اعوان درگهت****گر به درگاهت نیاید شوربختی، گو: میا
تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر****چشمه خورشید چشم روشنایی از سها
خویش را بیگانه می‌دارد ز مدحت طبع من****زآنکه دریای زاخر نیست جای آشنا
چون ز تقدیر بیانت عاجز آمد طبع من ****این غزل سر زد درون دل، در اثنای ثنا 
در فراقت گرچه بگذشت آب چشم از سر مرا ****بر زبان هرگز نراندم سرگذشت و ماجرا 
شمع وارم، روزگار از جان شیرین دور کرد ****باز دارد آنگه به دست دشمنم سر رشته را
تا مگر وصل تو یکدم وصله کارم شود ****در فراقت پیرهن را ساختم در بر قبا 
من به بویت کرده‌ام با باد خو در همرهی ****لاجرم بی باد یک دم بر نمی‌آید مرا 
هست دایی بی‌دوا در جان من از عشق تو ****بود و خواهد بود بر جان من این غم دائما 
در میان چشم و دل گردی است دور از روی تو ****خیز و بنشین در میان هر دو، بشنو ماجرا 
خاصه این ساعت که دلها را صفایی حاصل است ****از غبار موکب جمشید افریدون لقا 
آن جهانگیری، جهانداری، جهان بخشی که هست ****تیغ و کلک او جهان را مایه خوف و رجا 
دولتت چون آفتاب و نور و کوه و سایه‌اند ****آفتاب از نور و کوه از سایه چون گردد جدا 
پادشاها هشت مه نزدیک شد تا کرده‌است ****دور از آن حضرت، بلای درد پایم مبتلا 
درد پای ماست همچون ما، به غایت پایدار****در ثبات و پایداری درد آرد پای ما 
نی که پایم پای بر جا تر ز درد آمد که درد ****هر زمان می‌جنبد و پایم نمی‌جنبد ز جا 
شرح این درد مفاصل را مفصل چون کنم؟****کی شود ممکن به شرح این قیام آنگه مرا 
ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف****سرنگون بر پای می‌خیزم به یاری عصا 
درد پایم کرد منع از خاک بوس درگهت ****خاک بر سر می‌کنم هر ساعتی از درد پا 
اندرین مدت که بود از درد غم صباح من عشا ****گفته‌ام حقا دعایت، در صباح و در مسا 
مرکبی از روشنی نگذشت بر من تا که من ****همره ایشان نکردم کاروانی از دعا 
تا چو باد نوبهاری مژده گل می‌دهد ****لاله می‌اندازد از شادی کله را بر هوا 
هم هوا گردد چو چشم عاشقان گوهر فشان ****هم زمین باشد چو صحن آسمان انجم نما 
گل گشاید سفره پر برگ بهر عندلیب ****صبح خیزان را زند بر سفره گلبانگ صلا 
تاج نرگس را بیاراید به زر هر شب، سحاب ****آتش گل را بر افروزد به دم هر دم صبا 
روضه عمرت که هست آن ملکت باغ بهار ****باد چون دارالبقا آسوده از باد فنا 
عالم فرسوده از جور سپهر آسوده باد ****جاودان در سایه این رایت گیتی گشا 
باد ماه روزه‌ات میمون و هر ساعت زنو ****ابتدای دولتی کان را نباشد انتها 

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح شیخ اویس

ای منزل ماه علمت، اوج ثریا****روی ظفر از آیینه تیغ تو پیدا
چون تیغ تو بذل تو گرفته همه عالم****چون صیت تو عدل تو رسیده به همه جا
گر سپهت خال زند بر رخ خورشید****موج کرمت آب کند زهره دریا
در آخر منشور ابد عهد تو تاریخ****در اول احکام ازل نام تو طغرا
ای خان زمان شیخ اویس آنکه ز تعظیم****شاهان جهان را در تو کعبه علیا!
یک شمه به ایوان تو خورشید منور****یک خیمه در اردوی تو گردون معلا
که مار سنان تو گزیده دل دشمن****گه شیر لوای تو دریده صف هیجا
در گور به عهد تو بنازد دل بهرام****در عدل به عهدت بفرازد سر دارا
کاووس و کی نوذر و هوشنگ و فریدون****کرده چو سعادت به جناب تو تولا
ای دیده ادراک تو ار منظر امروز****ناظر شده بر کارگه عالم فردا!
وی همت والای تو بیرون زده خیمه****از پردهسرای فلک اطلس والا!
عقل از روش رای تو آموخته قانون****روح از اثر طلف تو اندوخته احیا
در سجده درگاه تو خواهند که باشند****اجرام به یکسر دو سر از حرص و چو جوزا
چترت به فلک گفت که بالا مرو ای چرخ!****زیرا که مرا می‌رسد این منصب والا
برداشتن تیغ و کمند ار چه گناه است****در عهد تو هست این همه در گردن اعدا
بدخواه سبکسار تو را وعده مرگ است****زان گرز گرانش به سر آمد به تقاضا
انصاف ز شمشیر تو با این همه تیزی****با خصم ستمکار بسی کرد مدارا
آن لحظه که از زخم سر و نیزه پیکار****چون خانه زنبور شود، سینه اعدا
از بس که برآید به فلک گرد دو لشگر****چون توده غبرا شود، این قبضه خضرا
از زخم صداع فزع کوس و صدایش****فریاد بر آید ز ذل صخره صما
آن روز همه روز زبان و لب شمشیر****باشند به اوصاف ایادی تو گویا
چون دید پراز باد سری خصم تو را تیغ****چون شمع به گردن زندش، کرد مدارا
روزی مه رایت اگر آری سوی گردون****رایت بگشاید به مهی قلعه مینا
گر قلعه هفتم نسپارد به تو کیوان****صدبار فرود آری ازین قلعه زحل را
ای مصعد اعلای ملایک گه پرواز!****مرغ حرم فکر تو را مهبط ادنا
ای سایه حق پرتو انوار الهی!****در ناصیه توست چو خورشید هویدا
بی‌دردسر نیزه و آمد شد پیکان****بی‌آنکه لب زیر کند تیغ به بالا
اطراف بلاد تو شد از امن، مزین****اسباب مراد تو شد از فتح، مهیا
المنه لله که درین فتح نداری****جز منت لله تبارک و تعالی
شاها! چو سر گنج لال معانی****بگشوده ضمیرم به ثنای تو در اثنا
ناگاه خیال صنم در نظر آمد****مهر رخ او سر زد ازین مطلع غرا
کای کار مرا زلف تو انداخته در پا!****از دور رخت، راز دل من شده رسوا!
هم لعل تو جامی است، لبالب همه گوهر****هم زلف تو دامی است، سراسر همه سودا
از باد سحر شام دو زلف تو مشوش****وز شام پریشان تو خورشید مجزا
افتاده به هر حلقه‌ای از زلف تو، آشوب****برخاست به هرگوشه‌ای از چشم تو، غوغا
بنشاند تجلی جمال تو به یکدم****در زیر فلک شمع جهان تاب، مسیحا
وز شوق جمال تو دلم خون شد و هر دم****بر منظره چشم من آید به تماشا
درد دل عشاق ترا صبر، مداواست****دردا و دریغا که مرا نیست مداوا
آنجا که رخت دل زستم برده به غارت****صد جان لب شیرین تو آورد به یغما
مژگان تو برهم زده هر دم دل احباب****چون قلب عدو تیغ شهنشه گه هیجا
شاها! منم آن بحر معانی که به مدحت****شد حلقه به گوش سخنم، لولو لالا
نظام گوهر پرور طبعم به ثنایت****در نظم رساند سخنم را به ثریا
تا آب رخ مملکت و آینه عدل****از گرد سپاه و دم تیغ است، مصفا
بادا همگی نقش مراد تو مصور****در ناصیه این فلک آیینه سیما
چشم فلک از گرد سپاه تو، مکحل****روی ظفر از خون عدوی تو، مطرا

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در مدح دلشاد خاتون

 

کجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟ ****بیا که باغ به شمع شکوفه گشت منور 
هوا زعکس شقایق صحیفه ایست ، ملون ****زمین زشکل حدایق کتابه ایست مصور 
شکوفه چون گل رویت گشاده روی مطرا ****بنفشه چون سر زلفت کشیده خط معنبر 
دهان غنچه چولعلت ز خنده گشت لبالب ****خط بنفشه چو زلفت معنبر است سراسر 
صنوبر اربدل راست نیست بنده قدت ****چراست این همه دل در هوای قد صنوبر 
اگر چو چشم تو عبهر بعینه ننماید ****زمانه چشم چرا بر ندارد از عبهر 
درخت شد دم طاوس ، وغنچه شد سر طوطی ****ز حلق بلبله باید گشود خون کبوتر 
صباح کرده صبوحی به لاله زار گذر کن ****که لاله داغ صبوحی کشیده است به رخ بر 
ببین که بر سر راه نسیم باد بهاری ****چه نافه های تتاری نهاده اند بر آذر 
بر آذر است مرا جان بیار آب رزانم ****که شوق آب رزانم بسوخت جان برادر 
بیار از آن می گلگون که گر شعاع وی افتد ****بدین حدیقه گل زرد واشود گل احمر 
ز سرکش سر نرگس اگر بخواب فروشد ****عجب مدار که دارد پیاله ای دو سه در سر 
به باد رفت سر لاله در هوا وهنوزش ****بدر نمی رود از سر خیال باده وساغر 
به تنگ عیشی از آن رو بساخت غنچه که او را ****زریست اندک وصدوجه نازک است بر آن زر 
نمود صورت بادام در نقاب شکوفه ****چنانک دیده خوبان زطرف شقه چادر 
بسی نماند که گردد دهان غنچه خندان ****چو طوطی از ره تلقین عندلیب سخنور 
برون کشید جهان از قفا زبان بنفشه ****مگر نکرد چو سوسن به ذکر شاه زبان تر 
سر سلاطین دلشاد شاه جم گهر آن کوه ****زخسروان به گهر بر سر آمد ست جو افسر 
هزار بار به روزی شکسته از سر تمکین ****شکوه مقنعه او کلاه گوشه سنجر 
زهی زبادیه آز کاروان امل را ****انامل تو بسر حد آرزو شده رهبر !
سعادت ازلی، در ولای جاه تو مدغم ****شقاوت ابدی ، در خلاف رای تو مضمر 
فروغ نعل سمندت هلال غره دولت ****مثال سایه چترت سواد دیده ی کشور 
ز خاک پای شریفت عیون حور مکحل ****ز بوی خلق لطیفت دماغ روح معطر 
تو را بود زصباح ورواح رایت وپرچم****ترا سزد زسپهر وستاره خیمه ولشکر 
زعصمتت نکشیده شمال کوشه برقع ****زعفتت نگرفته خیال دامن معجر 
تویی که دور فلک راست ظل چتر تو مرکز ****تویی که حکم قضا راست خط رای تو مسطر 
بدور عدل تو آهوی ناتوان رمیده ****چو چشم مست بتان است شیر گیر ودلاور 
فسانه ایست زبزم تو ذکر روضه وجنت ****نشانه ایست ز رای تو اوج طارم اخضر 
اگر زمانه گشایش نه از ضمیر تو یابد ****کلید صبح شود قفل بر دریچه خاور 
زهیچ سینه به عهد تو بر نیامده دودی ****که دامن تو بگیرد مگر زسینه مجمر 
ز رهگذار تو کی بر دلی نشست غباری ****مگر غبار رهت کان نشست بر دل اختر 
بجز طلیعه کشور گشای صبح به عهدت ****زمانه را به شبیخون کسی نیامده بر سر 
زمانه مقنعه زان بر سر خطیب فکندست ****که در زمان تو با تیغ رفت بر سر منبر 
شب شبه صفت آمد شبیه کلک سیاهت ****از آن به یک شکم آرد هزار دانه گوهر 
حقیقت است که آموخت از بیان شریفت ****طبیعت از قلم نی پدید کردن شکر 
چو نقش آینه در قید آهن است همیشه ****معارض تو شد از روی عکس برابر
منم که ملک سخن را به عون مدح تو کردم ****به زخم تیغ زبان سخن تراش مسخر 
چو قطره ام به هوایت بدین دیار فتاده ****تو بحر اعظمی این قطره را به لطف بپرور 
زلال خاطرم آن در هوای مدح تو صافی ****روا مدار که گردد زهر غبار مکدر 
تو آفتابی ومن کم نیم زذره خاکی ****که او زیک نظر آفتاب گشت مشهر 
زبان کلک به روی کتاب غیر ثنایت ****گر از دهان دوایت آورد حکایت دیگر 
زبان خامه ببرم بریزم آب مرکب ****لب دوات ببندم سیه کنم رخ دفتر 
همیشه تا چو دم صبح زنگ شب بزداید ****جمال صورت عالم نماید آینه خور 
غبار نعل سمند تو باد از همه رویی ****سواد چشم جهان را چو روز آمده در خور 
فروغ رای منیرت، نگین خاتم دولت ****بقای مدت عمر ت،طراز دامن محشر 

بعدی                       قبلی

دسته بندي: شعر,دیوان سلمان ساوجی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد