فوج

از اتابکان فارس تا نادرشاه افشار
امروز شنبه 23 تیر 1403
تبليغات تبليغات

ملک الشعرا بهار7

شمارهٔ 71

آن کس که رموز غیب داند، نه تویی

وان کو خط نابوده بخواند، نه تویی

اندیشهٔ عاقبت مکن کز پس مرگ

چیزی هم اگر از تو بماند، نه تویی

منظومه ها

آیینۀ عبرت

بخش اول - از کیومرث تا سربداران

پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران

پاسبان را نیست خواب،از خواب سر بردار، هان!

گلهٔ خود را نگر بی پاسبان و بی شبان

یک طرف گرگ دمان و یک طرف شیر ژیان

آن ز چنگ این رباید طعمه، این از چنگ آن

هریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان

پاسبان مست و گله مشغول و دشمن هوشیار

کار با یزدان بود کز کف برون رفته است کار

پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگان

نیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان

وانگه از سر دورکن گفتار این بی مایگان

پایداری چند خواهی جست ازین بی پایگان

کشور تو خسروا گنجی است، گنجی شایگان

ترسم این گنج ازکفت شاها برآید رایگان

طرفه گنجی درکف آوردی کنون بی هبچ رنج

چون نبردی رنج، شاها کی شناسی قدرگنج

گنجی آمد درکفت بیش از سپهرش فر و جاه

صیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه

خسروان کرده در او از دیدهٔ حسرت نگاه

حدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه

دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاه

وندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه

خسروان در برکشیده این بت دلبند را

راست چون مادرکه اندر برکشد فرزند را

شه کیومرث از نخست این گنج را گنجور بود

وز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود

هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بود

هم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود

هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بود

باری این کشور از اینان سال ها معمور بود

لیک گم

کردند مردم راه عدل و راستی

تا به ملک از «بیوراسب» آمد بسی ناشاستی

جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم داد

لیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد

هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد داد

آری آری ملک از استبداد خواهد شد به باد

زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهاد

بر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد

الغرض آئین بیداد و زبردستی کرفت

زو هزاران سال ایران ذلت و پستی گرفت

چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست

کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست

بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکست

پس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست

بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بست

کشور اندر عهد او از پنجهٔ بیداد رست

باری اندر عدل و داد و نیکوئی کرد آنچه کرد

مرحبا سلطان، زهی خسرو، فری آزادمرد

شاه افریدون به «ایرج» داد ایرانشهر را

کرد بخش «تور» ملک ماوراء النهر را

«سلم» را روم و خزر تا بازیابد بهر را

لیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را

ساختند آماده چون افعی به دندان زهر را

در عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را

رفت ایرج تاکه دلجوئی کند زان دو لعین

میهمان کردند و اندر خانه کشتندش به کین

زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتاد

و ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد

پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهاد

کینهٔ ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد

از پس او نوذر و زو را رسید آئین وداد

لیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد

بی خبر کز بیم تیغ کیقباد نامور

اندرین کشور نتاند زیست هر بی پا و سر

کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیاب

کرد آباد آنچه بود از فتنهٔ ترکان خراب

زان سپس کاوس کی شد

ملک را مالک رقاب

وندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب

لیک از آن پس کرد از استبداد و نخوت فتح باب

هم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب

زان سبب شد بسته در بند شه مازندران

کبر و خودرایی، بلی چونین کند با مهتران

سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبخت

عدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت

کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سخت

باز جست از راستی کین پدر زان شوربخت

پس به لهراسب سپرد آن ملک و خود بربست رخت

و آن ملک چون کِشت در این گلشن از نیکی درخت

رفت و آن دیهیم شاهی بر سر گشتاسب هِشت

و آن هم اندر خسروی کرد آنچه کرد از خوب و زشت

درگه گشتاسب شه، دین کرد پیدا زردهشت

کرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت

گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشت

راستی جو در منشت و درگو شت و درکنشت

پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشت

راستی و ورزش و دادند درهای بهشت

پنجگه باید نماز آورد پیش اورمزد

کرد باید دوری از اهریمن و خونی و دزد

دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشاد

با زر گشتاسب شاه و نیزهٔ اسفندیاد

شاه توران و سکستان در بداندیشی ستاد

قافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد

اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتاد

کشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد

شد نبشته دین او بر پوست های گاومیش

گشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش

باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیار

وز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار

وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کار

چرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار

الغرض کبر و نفاق آمد در این

ملک آشکار

تا شد از پور فیلیپ این ملک،بی مقدار و خوار

زان سپس گشت آشکارا نهضت اشکانیان

وز پس آنان برآمد رایت ساسانیان

داستان گوی گرگ باز این چنین فرمود یاد

واین چنین ز استخر و نقش بیستو ن مطلب گشاد

کز مهابادی شد ایران سال ها بهروز و شاد

بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد

شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهاد

خود مهابادی مِدی دان سرزمین ماه، ماد

آخر آنان سیاکزار است و بعد از آن گروه

شاهزادهٔ پارس، کورش یافت آن فر و شکوه

داستان کورش و کیخسرو والاگهر

سخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر

دخت استیهاژ «مندان» بود مام آن پسر

نیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر

از مدی و فارس، کورش ساخت هم پیمان حشر

ملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر

رفته رفته شد مدی مغلوب و ایران یکسره

زان کورش کشت، زیرا داشت از یزدان فره

کورش آئین های نیک آورد درکشور پدبد

شیوهٔ قانون گزاری او به عالم گسترید

جاده ها افکند و در فرسنگ ها خرسنگ چید

نیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید

در نخستین جنگ چون بی نظمی لشگر بدید

نقشهٔ تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید

کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبرد

مر یهودان را بداد آزادی و خشنودکرد

از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شد

سرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد

بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شد

نیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد

زان میان دارای بن گشتاسب زیب گاه شد

دست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد

پیرو قانون کورش بود و بختش رهنمون

یادگارش تخت جمشید است و نقش بیستون

خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شد

آنکه عهدش در وطن سرمایهٔ افسوس شد

ملک ایران بهرهٔ اسکندر منحوس شد

وز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد

زانطیوخس شام و مصر از آن بطلمیوس شد

سند و کابل هم به

سرداری دگر مرئوس شد

ملک ایران شد اسیر پنجهٔ یونانیان

زان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان

نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکار

اشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار

نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعار

یافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار

جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کار

بر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار

آخرینشان اردوان بد کاردشیر بابکان

کشتش اندر رزم و بستد مملکت را رایگان

این ره نیز از ستم این ملک را پیراستند

روی ایران را چو روی نیکوان آراستند

بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتند

تا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند

یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند

ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند

یافتستند از بدی ها کیفر و پاداش خویش

کیفر و پاداش یابدگرگ در آزار میش

از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پور

تاج ملک پارس او را گشت از تایید هور

اردشیر از خطه دارابجرد آورد زور

مردم استخر کز شاپور بودندی نفور

تاج راکردند بخش اردشیر از راه دور

رزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور

اردشیر بابکان بنهاد بر سر تاج داد

بازوی مردی به دفع تاجداران برگشاد

اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگار

بود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار

در زمین فارس می گشتند چندین روزگار

همره گردان شده هرجا چراگه خواستار

بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوار

جمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار

در حدود فارس شاهی بود نامش جوزهر

بابک او راکشت و خالی ساخت جا بهر پسر

داستان کارنامه این چنین گوید خبر

کاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر

بود ساسان خود شبان پایک پیروزگر

مرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در

بهر ساسان دید خوابی خوش سه شب آن تاجو ر

کز برپیلی سپید آراسته جسته مقر

وآذر برزین و آذرخوره و آذرگشسب

چون خور او را روشن

و او کرده زانان فال کسب

شاه پاپی سر به سر اخترشماران را بخواست

خواب های خود یکایک گفتشان بی کم وکاست

جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاست

یا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست

زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاست

خواست ساسان را به بر پاپک وزو پرسید راست

از پس زنهار پاپک، گفت با او راستی

کاصلم از ساسان بن دارای بن داراستی

شد چو از این راز آگه پاپک فرخ نژاد

دختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد

و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزاد

پاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد

شد به زودی اردشیر اندر هنرها اوستاد

شهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد

اردوان پهلوی شاهنشه ایران ز ری

سوی پاپک نامه کرد و خواست برنا را ز وی

اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان

جای دادش اردوان در صف رادان و گوان

در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان

در همه فرهنگ و هنگ از همگنان سر شد جوان

اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان

هر طرف راندند مردان بهر صید آهوان

از پس گوری شد و افکند تیری اردشیر

تیر بگذشت از شکمب گور و آوردش به زیر

تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمرد

گفت هان بر دشت من رفت این هنر وین کار کرد

اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگرد

آن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد

اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سرد

گفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟

خیز و از ایوان در اصطبل ستوران رخت نه

نزد اسبان در خور خود پایگاه و تخت نه

اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشید

پیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید

سوی بابک نامه ای بنوشت و کرد آن

غم پدید

بابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید

نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزید

ساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید

اندرین هنگامه ناگه بابک اندر پارس مرد

اردوان ملک نیای وی به پور خود سپرد

هم درین احوال روزی اردوان پادشا

در بر خود داشت مر اخترشماران را بپا

گفت هان بینید راز اختران را برملا

آن کسان رفتند و بنشستند در مهمان سرا

بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانروا

پس بسنجیدند راز اختران را بارها

شاه را گفتند اگر از شه گریزد بنده ای

عاقبت آن بنده گردد خسرو فرخنده ای

آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمرد

رفت و راز اختران را در بر او فاش کرد

اردشیرش گفت باید جست و رست از رنج و درد

شب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد

زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنورد

هر دو سوی پارس بگرفتند ره بی دار و برد

همچو غرمی بخت او اندر پیش پوینده بود

پادشاهی را به مردی یافت چون جوینده بود

چه رن که شد روز، اردوان جست و کنیزک را ندید

هم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید

در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسید

پور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید

اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزید

جیش پور اردوان زان شه شکستی سخت دید

زان سپس با اردوان بنمود حربی بس قوی

واندر آن میدان فرو شد پادشاه پهلوی

داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروان

زان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان

دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توان

خلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان

کس نبودی در زمان عدل او زار و نوان

دست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان

هم به عهدش فخر کردی حضرت خیرالانام

گفت خود زادم به عهد خسرو عادل زمام

زین

سخن جان و دل دانا برافروزد همی

جور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی

پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همی

دیدهٔ دشمن به تیر عدل بردوزد همی

گفته این، تا خسروان را عدل آموزد همی

قصهٔ آنکو به چونین شاه کین توزد همی

قصهٔ مشت و درفش و صحبت سنگ و سبوست

باری ار این پند را خسرو فراگیرد نکوست

زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بود

خسروی هشیار و صاحب رای و با تمییز بود

با زبانی نرم، او را خنجری خونریز بود

کشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود

لیکن او را بدگمانی های خوف آمیز بود

وین گمان بد به ملک اندر نفاق انگیز بود

لاجرم لشکر بر او شورید و شد شیرویه شاه

خسرو پرویز شد در بند شیرویه تباه

از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شد

خون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد

فتنه ها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد

اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد

عرصهٔ ایوان کسری آشیان بوم شد

دیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد

تا پس از چندی برون شد یزدگرد شهریار

هم مر او را بخت بد، با تازیان انداخت کار

خیل عریان عرب غالب نیامد در نبرد

کاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد

هشت بغی زیردستان دردها بر روی درد

خاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد

چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زرد

زین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد

لاجرم بر ما شکست آمد ز گشت روزگار

شاه شاهان کشته شد در مرو و باطل ماند کار

ایزد احمد را به شوری مرسل و مأمور کرد

تا به دست آویز شوری خصم را مقهور کرد

عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کرد

پور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد

و آل سفیان را ز ملک این

خو دسری مهجور کرد

وانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد

زادهٔ عبدالعزیز است آنکه از احسان و داد

سیرتی دیگر گرفت و شیوه ای دیگر نهاد

آل عباس ارچه دیری سید و سلطان بدند

لیک تا بودند دست آویز این و آن بدند

گه ز طغیان عدوی خانگی حیران بدند

گه ز بیم فتنهٔ بیگانه سرگردان بدند

زان میان گر چند تن فرمانده کیهان بدند

از ره عدل و کمال و رادی احسان بدند

ورنه اینان را دمی نگذاشتندی بی زیان

دیلمان، سلجوقیان، خوارزمیان، چنگیزیان

خود شنیدی ای ملک اخبار هارون الرشید

کز کمال و عدل و رادی بوده در گیتی وحید

درگه بخشش نگفتی کاین طریف است آن تلید

در ره جنبش نگفتی کاین قریب است آن بعید

نیز عبدالله مأمون بود در دانش فرید

خسروی کردند با روی خوش و بخت سعید

گرچه برآل محمد ظلمشان مستور نیست

خلق این دانند و ما را این سخن منظور نیست

ز امر مامون لشکر طاهر سوی بغداد شد

بر امین از آن گروه جنگجو بیدادشد

تا تنش در خاک رفت وکشورش بر باد شد

گرچه مامون را دل از قتل امین ناشاد شد

لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شد

مرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد

پس سوی بغداد شد وآن ملک ازو زیو ر گرفت

زان همایون فتح، طاهر پیش مامون فر گرفت

زان سپس یک روز مامون روی شادی برگشاد

نیز در آن بزم طاهر را به خدمت بار داد

چون به طاهر دید، مامون برکشید آه از نهاد

گوهر اشکش ز درج دیده در دامان فتاد

گفت از طاهر مرا قتل امین آمد بهٔاد

پس به طاهر داد منشوری ز راه دین و داد

کفت شو سوی خراسان واندر آنجا داد کن

وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کن

رفت طاهر زی خراسان واندر

انجا داد کرد

وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کرد

خاطر آن قوم را از قید رنج آزاد کرد

ملک را خرم چو باغ اندر مه خرداد کرد

پس به خطبه نام مامون را به عمد از یاد کرد

هم به شب جان داد و مامون آل او را شاد کرد

از خراسان آل طاهر کام ها برداشتند

کام ها برداشتند و نام ها بگذاشتند

چون محمد آنکه طاهر را بدی سیم پسر

شد قرین عیش وگشت ازکارکشور بی خبر

آل زید اندر ری وگرگان برآوردند سر

هم خراسان را ستد یعقوب لیث رویگر

پس به پور زید جست آن رویگرزاده ظفر

فارس را هم در زمان بستد به نیروی هنر

زان سپس برکشور بغداد دندان کرد تیز

لیک جیش معتمد از حیله دادندش گریز

چون شکسته شد از انره منزلی واپس نشست

هم در آن منزل ز رنج و درد شد نالان و پست

پس خلیفه کس فرستادش که جای صلح هست

رویگر بنهاد تیغ و پاره ئی نان پیش دست

گفت کاو برهد ز من گر جان من زین غم نرست

ورنه زین تیغ افکنم درکشور و ملکش شکست

ور شکست آید به من دیگر نجویم سروری

این من و این نان خشک و آن دکان مسگری

گرچه خود بدرود گیتی گفت با خواری خوار

لیک نامش زنده ماند اندر بسیط روزگار

خود سزد، زینان اگر جویند شاهان اعتبار

مکرمت آرند پیش و عزم سازند آشکار

کار پاس ملک را بخشند با مردان کار

تا به کار آیند اینان روز جنگ و کارزار

چون به لشکر وقت آسایش ملک نیکی نکرد

روز پیکار از سر سلطان بر آرد خصم، گرد

ازپس او عمرولیث آمد برون زی سیستان

رفت شیر سیستان در جند شاپور از میان

بر خراسان و عراق و پارس تا مازندران

وآمدش منشور شاهی از خلیفهٔ تازیان

بودش اندر

نظم لشکر سیرت نوشیروان

بود شاهی بر دل و لشکرکش و بسیاردان

وز سر نخوت از اسمعیل سامانی، شکست

خو رد و، اندر محبس بغداد از جان شست دست

وان امیران خراسان و بزرگان عراق

ملک را دریافتند از فر عدل و اتفاق

مملکت را آل سامان باز جستند از وفاق

وز دهش محمود غازی یافت از شاهان سباق

نیز خود ویران و بی بنیان شد از کبر و نفاق

دولت مسعود و آن آراسته کاخ و رواق

و آل سلجوق از وفاق و عدل چتر افراختند

چون نفاق اندر میان آمد کلاه انداختند

چون سر سامانیان از ماوراء النهر خاست

هم خراسان و ری وگرگان مر او را گشت راست

گفت یک تن ای ملک سنگ خراج ری جداست

هم فزون است از دگر معیارها وین کی رواست

پادشاه دادگر معیار وی را بازخواست

با دگر معیارها سنجید و افزونیش کاست

گفت زین پیش آنچه بگرفتیم افزون از رواج

زین سپس آن مایه اندکتر پذیریم از خراج

خود چنین بودند آن شاهان با تاج و کلاه

ملک را آری ملک باید چنین دارد نگاه

گنج بخشودند و افزودند بر خیل و سپاه

ملک بگرفتند و بربستند بر بیگانه راه

تا به هنگام محمد، خسرو خوارزم شاه

گشت این ملک قدیم از غفلت سلطان تباه

ملک ایران درکف چنگیزیان آمد همی

وندرین کشور بسی زینان زیان آمد همی

ملک را چنگیز خود از طالع میمون گرفت

کز ره یاسا گرفت و از ره قانون گرفت

در پی اجرای یاسا پیشی از گردون گرفت

خون آن را ریخت کو یاسای دیگرگون گرفت

بود حجام طبیعت، زان بیامد خون گرفت

سیل خون کشتگانش بیشی از جیحون گرفت

بندهٔ یاسای او گشتند شاهان زمن

وز در تبریز ملک آراست تا حد پکن

شد چرا خوارزمشاه از وی گریزان، ای دریغ

با چنان لشکر که بودش زیر فرمان، ای

دریغ

ماند بی سردار از این معنی خراسان، ای دریغ

زان قبل جان های شیرین گشت قربان، ای دریغ

ای دریغ آن ملک همچون باغ رضوان، ای دریغ

کانچنان شد درکف کفار ویران، ای دریغ

سال ششصد خو یشتن را از اجانب پاس داشت

لیک در شش ماه،ششصدساله جاه ازکف گذاشت

شد سپس اوکتای قاآن مملکت را پیشبر

بود سلطانی کریم و پادشاهی دادگر

صیت عدل و جود او شد در همه کیتی سمر

در جهانداری و شاهی داشت آیین دگر

کرد آباد آنچه ویران کرد پیش از او پدر

زان پدر نشگفت اگر آید چنین فرخ پسر

زانکه خودسیم و زر از سنگ است لعل و در زخاک

قدرت یزدان پاک است این، زهی یزدان پاک

تا گهی کاین ملک در چنگ هلاکوخان فتاد

از مغولان رخنه ها در کشور ایران فتاد

نیز از او مستعصم اندر پنجهٔ خذلان فتاد

ملک اسمعیلیان در عهدش از بنیان فتاد

جای بومان بود تا در پنجهٔ غازان فتاد

زین ملک آسایشی درکشور ویران فتاد

در دل چنگیزیان زان پس پدید آمد نفاق

تا ز کفشان شد برون شیراز و کرمان و عراق

سرور احرار ایرانند، آل سربدار

کز فشار ظلم آشفتند اندر سبزوار

شهر نیشابور بگرفتند و بس شهر و دیار

وز دهاقین لشکری کردند بیرون از شمار

بعد طغاتیمور چنگیزی به گرگان شهریار

و آخرین خرس مغول او بود در این مرغزار

سربداران بر سرش در خاک گرگان ریختند

همچو شیر شرزه خونش را به خاک آمیختند

بخش دوم - از اتابکان فارس تا نادرشاه افشار

هم اتابیکان به ملک فارس چتر افراشتند

آل کرت آنگه هرات و غور درکف داشتند

پارس، از آن پس اتابیکان زکف نگذاشتند

واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند

شیخ ابواسحق و یاران گنج ها انباشتند

در عراق و یزد وکرمان عاملان بگماشتند

تا بیامد شمسهٔ آل مظفر، شه شجاع

گوسفندان را رهایی داد از چنگ سباع

روزی اندر پارس شد رایات سلطانی عیان

گرد گشتند از پی دیدار شه،

پیر و جوان

از بر بامی عجوزی بانگ زد ناگه که هان

فاطمه خاتون بیا تا بنگری شاه جهان

شه چو این بشنید لختی برکشید ازره عنان

خاصگان گفتند شاها چون ستادی ناگهان

گفت از آن تا فاطمه خاتون به بیند چهر من

هم از این ره در دل اینان فزاید مهر من

و ندر آن هنگام شد رایات تیموری به پای

ملک ایران را به چنگ آورد از نیروی رای

شام و آن ساحات را بستد به تیغ جانگزای

وندر آن سامان نماند از مرد و زن یک تن به جای

پس به سوی هند شد و آن ملک را بستد ز رای

زان سپس در جنگ عثمانی شد و بفشرد پای

وان سپه بشکست و سلطان را به بند اندرکشید

بایزید بندی اندر بند او دم درکشید

چون عروس مملکت را کرد چندی شوهری

رفت و فرزندان او جستند برکشور سری

هر یک اندر گوشه ای در سر هوای سروری

داد شهرخ زان میان یکچند داد مهتری

هم در آخر در سر آوردند کبر و خودسری

و ز کف افکندند آیین عدالت گستری

باری از کبر و نفاق این ملک را بگذاشتند

رایت اقبال را آل صفی برداشتند

این گره را نیز فر ایزدی همراه شد

دست جور از دامن کردارشان کوتاه شد

چندتن شان را دل از سرّ خرد آگاه شد

کار دین و دولت از ایشان خوش و دلخواه شد

شاه اسمعیل از اول شاه و شاهنشاه شد

صیت اقبالش ز ماهی بر فراز ماه شد

بود از پاکی رسول پاک را خیرالسلیل

بنگه او ملک ایران، مسقط او اردبیل

در اوان کودکی بر قصد پیکار و نبرد

شد ز لاهیجان سوی خلخال با هفتاد مرد

پس بار زنجان شد و یاران خود راگردکرد

زان سپس زی شیروان بشتافت با ساز نبرد

وز سر شروان شه از مردانگی انگیخت کرد

شد ز بیم او

رخ گردنکشان ملک زرد

الوند شاه چون در آذربایجان آگاه شد

سوی شرون راند بر قصد شه صوفی، سپاه

شاه دین پرور ز شروان ره بر آن لشکر گرفت

وز دم تیغ جهانسوزش به خصم آذر گرفت

از نخستین حمله دشمن راه کوه و در گرفت

شه سوی تبریز شد آن ملک را در برگرفت

افسر و تخت جهانداری از او زیور گرفت

رسم دین شیعی از او نیروی دیگر گرفت

سکه بر زر زد به نام احمد و نام علی

وین همایون رسم از او برجاست تا اکنو ن، بلی

پس برون آمد شه گیتی ز آذربایجان

برد لشکر سوی شیراز و عراق و اسپهان

وان سه کشور را تهی کرد از گروه ترکمان

پس به نیروی ظفر بشتافت زی مازندران

کار آن کشور به قانون کرد شاه کاردان

پس سوی بغداد روی آورد چون سیل دمان

والی آن بوم شد از بیم شه سوی حلب

وان همایون ملک را بگرفت شاه دین طلب

چون سوی تبریز شد تا لشکر آساید ز جنگ

شاه عثمانی درآمد با گروهی تیزچنگ

شاه خود با لشکری اندک روان شد بی درنگ

رزم و کوشش را دلیرانه میان بربست تنگ

چون فزون شد خصم، شاه اندیشه کرد از نام و ننگ

خشمگین برتافت رخ چون بچه گم کرده پلنگ

سوی ری شد تا دگر ره بازگردد جنگجوی

لیک دشمن بی سبب زان سرزمین برتافت روی

زان پس سوی خراسان روی کرد آن شهریار

کشت شیبک میر ترکان را و بگرفت آن دیار

با ملوک ازبک از رادی به صلح انداخت کار

شد به امرش سرحد ایران و توران آشکار

کرد بر شهزاده بابر لطف و احسان بیشمار

لشکرش بخشود و برگ کار و ساز کارزار

شه زیان ها برد لیکن زان حمایت های سخت

شاه بابر رفت سوی هند و شد با تاج و تخت

زان سپس بغنود چندی در سراب

و نخجوان

تا شد از بیماری، آن مرد سهی زار و نوان

هم در آن سامان روانش شد سوی مینو روان

پور او طهماسب شه چون بود طفلی ناتوان

خود نفاق آمد پدید اندر دل پیر و جوان

ملک او افتاد در سرپنجهٔ ذل و هوان

هر طرف بیگانگان درکشور او تاختند

و ازبکان اندر خراسان تیغ جور افراختند

چون برومندی گرفت آن برشده سرو سهی

شد سوی قزوین و بگرفت افسر شاهنشهی

پس گروه شاملو او را شدند از جان رهی

دست خصمان درونی یافت زانان کوتهی

پس به خصمان برونی تاخت با فر و بهی

کرد با نیروی یزدان ملک خود زانان تهی

پس سلیمان شه ز روم آمد به عزم رزم شاه

لیک رخ برتافت زان کشور به فر عزم شاه

بار دیگر خان ازبک سوی مشهد کرد روی

و ندر آن کشور بسی بیداد کرد آن تندخوی

هرکه را دیدند کشتند آن گروه بی گفت وگوی

شوی بر مرگ زن افغان کرد و زن بر مرگ شوی

منهیان شه را خبر کردند از این های و هوی

شاه دین پرور نکرد آسایش و نسترد موی

تا برآورد از سر آن قوم کین گستر دمار

هم در آن کوشش به چنگ آورد شهر قندهار

اندر آن هنگام سوی گرجیان آهنگ کرد

عرصه را برآن گروه از شیر مردان تنگ کرد

بر در تفلیس با آنان به نیرو جنگ کرد

ملکشان بگرفت و خاک از خونشان گلرنک کرد

پس سوی قزوین شد و جای از بر اورنگ کرد

بار دیگر شه سلیمان قصد ریو و رنگ کرد

لیک از یک حملهٔ شاهنشه دشمن گداز

تا به قسطنطنیه یک ره عنان نگرفت باز

چون به کار کشوری پرداخت شاه بحر و بر

شه سلیمان کرد قصد رزم شه بار دگر

شاه خود پیکار را آماده شد چون شیر نر

شه سلیمان را وزیری بود راد

و پرهنر

گشت سلطان را به صلح شاه ایران راهبر

نیز شه را داد از این اندیشهٔ نیکو خبر

شاه تن درداد و صلح افتاد در کار دو شاه

همچنان برجای ماند آن دوستی تا دیرگاه

شد دگر ره سوی گرجستان خدیو پاک دین

سخت ویرانی پدید آورد در آن سرزمین

پس به شکی رفت و بنهاد اندر آنان تیغ کین

ای عجب خشنودی یزدان همی دید اندرین

زان میان شد با خراسان فتنه و غوغا قرین

شه به کار ملک خود پرداخت با رای رزین

داد سامان جنگ را وانگه سوی قزوین شتافت

پای از کوشش کشید و سوی داد و دین شتافت

هم در آن دوران ز ملک فارس و اکناف دگر

باج و ساو ملک نستد هشت سال آن دادگر

کفت اکنون مان که با کس نیست جنگ و کر و فر

نیز ما را زر به قدر خرج باشد زیر سر

نیزمان بازارگانی نیست هنجار و سیر

پس به زور از زیردستان از چه بستانیم زر

به که در بی احتیاجی باز بخشیم این خراج

تا به یاریمان به سر پویند وقت احتیاج

بود پاک و پاک دین آن پادشاه رستگار

می نخوردی و غضب راندی همی بر باده خوار

در جوانمردی بدی ضرب المثل در روزگار

داستان ها از جوانمردیش باشد یادگار

چون همایون شه که بود از «شیرخان» در هندخوار

بر در شاه آمد و شد یاری از شه خواستار

شاه لشکر داد و او را بار دیگر شاه کرد

دست جور زیردستان را از او کوتاه کرد

وز پس چندی نهال زندگیش از پا فتاد

شاه اسمعیل، پورش تند و بی پروا فتاد

از پس او شه محمد کور و نابینا فتاد

و ندر این دوران به کشور شوررش و غوغا فتاد

هم در آنگه صیت جیش مصطفی پاشا فتاد

ملک گرجستان و شروان در کف اعدا فتاد

وندرین آشوب و غوغا

رفت با حول اله

از خراسان سوی قزوین موکب عباس شاه

ملک را ز آشوب ایمن کرد سلطان زمن

اهل کشور را رهانید از غم و رنج و محن

ازبکان کردند ناگه در خراسان تاختن

در خراسان شد شه و راند آن گروه راهزن

کرد نیکی ها به خلق خسته، شاه پاک تن

پس دگر ره سوی قزوین شد شه لشکرشکن

شاه عثمانی همانگه با شهنشه عهد بست

لیک ازآن پس خهدهای بسته را درهم شکست

شه چو لختی یافت آسایش ز جنگ و دار و گیر

در سپاهان رفت و بنشست ازبر فرخ سریر

پس به ترکستان وگرجستان شد آن والا امیر

کرد برخی را قتیل وکرد برخی را اسیر

زان سپس بغداد را بگرفت شاه ملک کیر

وز ملوک عیسوی آمد به درگاهش سفیر

جمله را خوشنودکردانید شه وز آن سپس

سه ری آن شاهان روان فرم رد از خ رد چندکس

در اوان نهصد و ده مردمان پرتقال

در جزیرهٔ هرمز افکندند رحل انتقال

خسروکیتی ستان چون گشت اگه زین مقال

عامل شیراز را فرمود با ساز جدال

تا شد و آنجای را بستد به فیروزی و فال

هم در آن ساحل بنایی ساخت شاه بی همال

چون ز همت آن خزف را همسر الماس کرد

نام آن فرخ مکان را بندر عباس کرد

در رواج دین همی کوشید شاه پارسای

زان به تدبیرش موافق بود تقدیر خدای

شد پیاده سوی طوس آن پادشاه پاک رای

هم در آن ره ساخت بهر کاروان چندین سرای

نیز در مازندران چندین اساس دیرپای

ساخته است آن شاه و تا اکنون بود چونان به جای

پس نبیرهٔ خود صفی شه را به جای خود نشاند

نیز از مازندران زی کشور باقی براند

شه صفی خود نیز در کشور به نیکی کار کرد

هم به خصمان درونی کوشش بسیار کرد

نیز جوری با بزرگ فرقهٔ افشار کرد

پس اباعثمانی اندر ایروان پیکار کرد

نیز در بغداد

با او رزم ناهنجار کرد

هم در آخر صلح با آن خصم بدکردار کرد

پس به کاشان رفت شه وآنجا زمانی بو د شاد

هم در آن کشور بنای قریهٔ «فین» برنهاد

هم به کاشان ناگهش پیک اجل گفتاکه قم

کشت مدفون پیکر شاهانه اش در خاک قم

زان سپس بگرفت افسر شاه عباس دوم

خنگ دولت را نگار عدل زد بر یال و دم

توسن قهرش به مغز باده خواران سود سم

حکم او برکند رز، فرمان او بشکست خم

کس به عهدش دست سوی می نبردی بیدریغ

زانکه بد در عهد او پادافره میخواره تیغ

کرد قزوین را دگر ره پایتخت آن پاک کیش

و ز شه عثمانی و روسش سفیر آمد به پیش

شاه ترکستان به ناگه رانده گشت از ملک خویش

شد به سوی شاه و یاری خواست با حال پریش

شه نهاد او را ز یاری مرهمی بر قلب ریش

کرد او را شاه ملک ترک بر هنجار پیش

وز پی تنبیه افغان برد زی خاور سپاه

هم درآمد قندهار وکابل اندر دست شاه

زان سپس در اسپهان شد خسرو گیتی ستان

بار دیگر تختگه برد اندر آن شادیستان

پس بناهای نوآیین ساخت اندر اسپهان

چون بنای چل ستون و سردر نقش جهان

نیز چندی بهر رامش شد سوی مازندران

بازگشتن را ملک بیمار شد در دامغان

وندر آنجا کرد بدرود جهان آن شهریار

آوخ آوخ، گر جهان را این بود انجام کار

شه سلیمان پور او بگرفت تخت و افسرش

لیک کودک بود و شد دستور اعظم رهبرش

می ندادی ره وزیر اندر امور کشورش

شاه کرد این شکوه را یک روزه با میرآخورش

گفت میرآخور به فرمان تو بدهم کیفرش

هم به فرمان ملک کشتند روز دیگرش

از پس او میرآخور گشت دستور اجل

وان قشو کم کم قلمدان کشت و شد ضرب المثل

همت و مردانگی هر مشکل آسان می کند

خود قشو

را مرد با همت قلمدان می کند

چون قلمدان یافت، عدل و داد و احسان می کند

عدل آری ملک را چون باغ رضوان می کند

مملکت را جور و استبداد ویران می کند

جور در هرجا که ره جوید چو ایران می کند

ای دریغا چون شد آن ایران و آن ایرانیان

تا ببینند این ده ویران و این ویرانیان

الغرض عدل شه و تدبیر آن دستور داد

ملک را کردند خرم خلق را کردند شاد

تا شه ازگیتی سوی مینوی فرخ رخ نهاد

در سپاهان چند بنیاد است از آن فرخ نهاد

بعد او سلطان حسین اندر جهانداری ستاد

لیک از نابخردی در پنجهٔ افغان فتاد

ملک ایران را گرفتند آن گروه کینه ور

روس و عثمانی هم از یکسو برآوردند سر

پور او طهماسب شه از بیم افغان خوار شد

هم به خواری در پناه فرقهٔ قاجار شد

این گره را نیز با افغان بسی پیکار شد

تا جهان خرم ز فخر دودهٔ افشار شد

موکب شه ناگهان زی طوس راه اسپار شد

نادر لشکرشکن را با ملک دیدار شد

شاه را نیک آمد آن رفتار و وضع بلعجب

داد از آن رفتار، طهماسب قلیخانش لقب

پس پی رزم ملک محمود سکزی، شهریار

خیمه و خرگاه عزت کوفت در آن مرغزار

مهتر قاجار بس کوشید در آن گیرودار

لیک خود کاری نرفت از پیش و نگشود آن دیار

ناگهان سلطان دی آورد جیش از هر کنار

ابر غران نیز سنگر بست در هر کوهسار

مهتر قاجار با شه گفت زین میدان جنگ

سوی گرگان رفت باید تا شود لختی درنگ

داشت چون نادر به سر آهنگ ملک و سروری

می شمرد اندر نهان آن گفته ها را سرسری

کرد چندان پیش شاه ساده دل افسونگری

تا به قتل مهتر قاجار کرد او را جری

هم به جهد او ز پای افتاد آن نخل طری

زان

سپس اندر جهان افتاد صیت نادری

شد سپهسالار آن لشکر به توفیق خدای

هم حصار طوس را بگرفت از تدبیر و رای

زان سپس ضبط خراسان کرد و شد سه ری هراه

وز پس ضبط هری در طوس جست آرامگاه

ناگهان اشرف به سمنان زاصفهان پیمود راه

نادر و طهماسب شه رفتند زی اوکینه خواه

هم به مهماندوست رویارو شدند آن دو سپاه

روی کیتی شد ز دود توپ و زنبوری سیاه

داد مردی داد نادر اندر ان دشت نبرد

تا برآورد از سر افغان به یک شلیک کرد

این زبردستی چو از نادر بدید ان زشت کیش

روی واپس کرد و راه اسپهان بگرفت پیش

رفت نادر در پیش چون شیر در دنبال میش

دید چون اشرف سپاهی در قفا زاندازه بیش

خه راست از خثمانیان جیشی بهٔاری سه ری خ ریش

نیمه جنگی کرد و رخ برتافت با حال پریش

از ره شیراز وکرمان جست ره زی قندهار

در بلوچستان بریدندش سر وکشتند زار

از پس تنبیه افغان نادر با فر و هنگ

بهر دفع روس و عثمانی میان بربست تنگ

شاه را در اصفهان بنهاد و خود شد سوی جنگ

کرد ایران را تهی از آن دوخصم تیزچنگ

پس به امر شاه شد سوی خراسان بی درنگ

روبهان پنهان شدند از بیم آن جنگی پلنگ

حاصل ترکان و افغانان از او بدروده شد

هم به ملک شه هراه و قندهار افزوده شد

در سپاهان شاه و نزدیکان سپاهی ساختند

جانب بغداد بهر رزم ترکان تاختند

ترکیان بهر شبیخون تیغ هندی اختند

سوی اینان تاختند ویار اینان ساختند

لشکر طهماسب شه از بیم دل ها باختند

پشت کردند و به پاس جان خود پرداختند

شاه نیز از بیم با آنان به صلح آواز داد

وآنچه نادر زان جماعت برده بود او بازداد

نادر اندر طوس چون بشنید آن چنگ وکریز

نامه ای بنگاشت سوی شه همه بیغاره خیز

گفت بس در چشم

بدخواهان نماید ناتمیز

این ستیز زشت و صلحی زشت تر ازآن ستیز

باری اکنون چاره ای باید پس از این رستخیز

اینکه شه جیشی ز نو گرد آورد این بنده نیز

تا مگر راحت کنیم این خاطر آشفته را

نیز در جوی آوریم این آب از جو رفته را

از پس این نامه خود زی اسپهان کرد ایلغار

داد اردو را مکان در مرغزار «مورچه خوار»

مقدم شه را پی عرض سپه شد خواستار

شد به لشکرگاه نادر، شاد و خرم شهریار

نیز نادر میزبانی را به شب انداخت کار

وندران شب مجلسی آراست چون خرم بهار

ساده ها در پرده ها و باده ها در شیشه ها

لیک اندر هریک از آن شیشه ها اندیشه ها

شه*ر شد سرمست می از سادکان شد کامخ راه

همچنان سرگرم بد زآغاز شب تا صبحگاه

نیز نادر با امیران و بزرگان سپاه

آمد و بنمودشان وضع درون بارگاه

جملگی دیدند آن کار بد و حال تباه

در عجب ماندند از آن اعمال ناشایست شاه

جمله با نادر بیاوردند عهد اندر میان

تاکنند آن ننگ را دور از سر ایرانیان

عهد و پیمان ها بشد ستوار و نادر بامداد

پای هشیاری در آن خفتنگه مستان نهاد

کفت شاها بندگان را دل ز خسرو نیست شاد

تاج باید هشت و جان در پنجهٔ تقدیر داد

شه چو این بشنید ناگه برکشید آه از نهاد

هم به ناکامی نگین و تاج را ازکف نهاد

زان سپس نادر نمودش زی خراسان رهسپار

هم قتیل فرقهٔ قاجار شد در سبزوار

کشورایران از آن پس فرخ و فرخنده شد

کوس ملک و دولت نادر شهی غرنده شد

نخل عمر ناکسان از بیخ و بن پرکنده شد

مملکت آباد و رزق ارزان و عدل ارزنده شد

گلبن دولت ز آب تیغ او بالنده شد

کوش شاهان جهان از نام او آکنده شد

چون نبود اندر عیان خویش شه و پیوند شاه

تاج

را آویخت ازگهوارهٔ فرزند شاه

کرد از آن پس بهر دفع دشمنان جیشی گزین

سخت رزمی کرد با عثمانیان در خانقین

والی بغداد روگردان شد از میدان کین

هم سوی بغداد شد وز بیم شد بارونشین

نادر از پی رفت و خنگ باره گیری کرد زین

ناگه از قسطنطنیه جیشی آمد سهمگین

نادر لشکرشکن برخاست از گرد حصار

رفت زی کرکوک و شد آماده بهر کارزار

از نماز بامدادان تا به هنگام زوال

باز نستادند یک دم آن دو لشکر از قتال

تا شکست آمد به جیش نادر فرخنده فال

شد روان سوی عراق ازدشت کین آشفته حال

گفت تاکاتب نویسد نامهٔ نیکی سگال

سوی ارکان بلاد و سوی اعیان جبال

تا میان بندند و سوی دشت کین جولان کنند

تا مگر باز این شکست زشت را جبران کنند

این شنیدستم که اندر نامه ها کاتب نوشت

این که تخم چشم زخمی گنبد گردنده گشت

دید چون نادر، به خشم آن نامه ها از دست هشت

گفت نندیشی از این گفتار ناشایست و زشت

آنچه پیران در حرم دانند و طفلان درکنشت

چون توان پنهان نمودن، این چنین باید نوشت:

کز سپاه رومیان نادر شکستی سخت دید

هان، وفا و یاری از ایرانیان دارد امید

الغرض او را بهٔاری آمدند از هر قبیل

لشکری ن ریان چنان *رن سیل غلطان بر سبیل

رفت و با عثمانیان پیکارکرد آن ژنده پیل

شد زشمشیرش سرو سالارآن لشکرقتیل

پس به زنهار آمدند آن قوم، نالان و ذلیل

دادشان زنهار و شد درماندکانشان را کفیل

زان سپس بغداد را بگرفت شاه کینه خواه

با نوید فتح، زی ایران زمین پیمود راه

ملک را چون کرد زآشوب و فتن امن و امان

با سپاهی جنگجو شد سوی داغستان روان

وندر آن ساحات گردان نامور فتحی عیان

زان سپس برگشت وکرد اتراق در دشت مغان

جمله سرداران و میران نیز با او هم عنان

جیش ترکستان و ایران نیز با

هم توأمان

اندر آن گلگشت خرم جمله کردند انجمن

هم در آن کنکاش، نادر کرد آغاز سخن

گفت هان ای قوم! ابر خرد و کلان هست آشکار

کاختر آل صفی برگشت در انجام کار

هر طرف همسایگان کردند قصد این دیار

قوم افغان در سپاهان تاختند از هرکنار

نیز آذربایجان را شد ز رومی کار، زار

نیز روسی سوی گیلان تاخت در این گیرودار

شحنه ای کاین رهزنان را راند از این برزن که بود؟

و انکه مستخلص نمود این ملک را، جز من که بود؟

لیک اکنون دفتر آل صفی شد منطوی

نیست یک تن کاندرین کشور نماید خسروی

خسروی جوئید بهر خویشتن راد و قوی

تا بریمش طاعت و فرمان ز راه نیکوئی

جمله گفتند آنکه راه خسروی پوید توئی

مرد دانا جز تو کس را کی نماید پیروی

خیز و خسرو باش و پیداکن دم اردیبهشت

تا کنیم این ملک را زیبنده چون خرم بهشت

گفت هان لاطایل است این جبنش و این غائله

زانکه نادر را به شاهی برنتابد حوصله

هان بجز من خسروی جوئید در این مرحله

خلق گشتند اندر آن اصرار با هم یکدله

چون مسلسل شد سخن، پذرفت آن شیر یله

اابفلهمتغعلرا افکند اندر سلسله

گفت گر من خسروم باری بدین شرط و سجل

کانچه من گویم شما را، بشنوید از جان و دل

فتنهٔ شیعی و سنی و آنهمه آشوب وشر

در زمان دولت آل صفی شد مشتهر

ناسزا گفتند بر بوبکر و عثمان و عمر

نیز بد گفتند بر همخوابهٔ پیغامبر

کشت ناشایست ها زینگونه در ایران سمر

خون خلقی بی گنه گشت اندرین غوغا هدر

هم کنون ز ایرانیان بی گنه جمعی کثیر

مانده اند اندرکف بیگانگان زار و اسیر

پند برگیرید و راه زشتکاری مسپرید

هم از این پس ناسزای این گروه برنشمرید

بر حدیث من نه، بر اوضاع کشور بنگرید

وز سر این خودستایی و تعصب بگذرید

هر دو

ملت اتحاد و یکدلی پیش آورید

تا از این ره پردهٔ ناموس دشمن بردرید

آری آری پردهٔ ناموس دشمن بردرند

چون دو ملت اتحاد و یکدلی پیش آورند

الغرض گفتار او در گوش مردم جا گرفت

هم بدین شرط از گروه شیعه پیمان ها گرفت

زان سپس جشنی بدین شادی در آن صحرا گرفت

گشت نادرشاه و کار ملک ازو بالا گرفت

پس به اسپاهان شد و بر تختگه ماوا گرفت

در جهانداری سبق زاسکندر و دارا گرفت

بس به سوی قندهار و کابل آمد با سپاه

کرد مفتوح آن دو کشور را به تایید اله

پس دلیرانه سوی هندوستان بربست رخت

با محمدشاه هندی کرد چندین رزم سخت

بیشتر زان ملک را بگرفت شاه نیک بخت

گوهر و زر برد از آن بار بار و لخت لخت

پس بر آنان سایه افکند آن هنرپرور درخت

با محمدشه سپرد آن گنج و ملک و تاج و تخت

لیک در دهلی پی تنبیه اشرار دیار

غارت و قتلی عظیم افکند حکم شهریار

پس به ترکستان و خوارم و بخارا شد روان

وان سه کشور زیر فرمان کرد شاه کاردان

پس به ایران اندر آمد از ره مازندران

وندر آن جنگل به شاه افتاد تیری ناگهان

هم نجستند اندر آن کشور ز تیرافکن نشان

شه به فرزند بزرگ خویشتن شد بدگمان

گفت دشمن کامی او این جسارت ها نمود

چون به ری آمد بدین بهتانش نابینا نمود

پس به قصد آستان بوسی روان شد زی نجف

کرد ایثار اندر آن درگه هدایا و تحف

پس سوی بغداد شد با رایت عز و شرف

گفت تا دانشوران گرد آمدند از هر طرف

در برش از شیعی و سنی فروبستند صف

کرد با هریک به رسم خویش احسان و لطف

پس سخن هاکفت شه با آن کروه از اتفاق

تا برون کرد از دل آنان به دانایی نفاق

پس سوی

سلطان عثمانی بریدی کرد راست

هم در این اندیشهٔ عالی ز وی امداد خواست

گفت قصدم زین عمل آسایش خلق خداست

زانکه ما ملت ز یک پیراهنیم از راه راست

چندگوئیم این یکی برحق و آن یک بر خطاست

در میان ما دو ملت این خطاکاری چراست

خوش بود تا اتحاد آریم و همدستان شویم

تا بدین تدبیر عالی مالک کیهان شویم

پس به لگزستان شد و زانجا به اسپاهان چمید

هم در اسپاهان برید شاه عثمانی رسید

شاه اندر نامهٔ او، رنگ یکرنگی ندید

خشمگین سوی حدود ملک او لشکرکشید

زین خبر آشوب شد در ملک عثمانی پدید

حکمرانان حدود روم با بیم و امید

پوزش آوردند نادر را که بر فرمان تو

شاه خود را گرم دل سازیم بر پیمان تو

نادر این پذرفت و خود سوی خر اسان رفت چست

تا که بر ترکان و افغانان کند پیمان درست

لیک با او شد دل ایرانیان بر خیره سست

تا به قوچان نقش عمر از صفحهٔ ایام شست

کشته شد ناکام لیک از نام نیکو کام جست

هم بدین کردار خار فتنه درکشور برست

وان خیال عالی شاهنشه با رای و هوش

پاک از آن کردار مدهوشانه بیرون شد زگوش

ای دریغ آن تخت و آن دیهیم و آن فر و بهی

ای دریغ آن عزم و آن تدبیر و آن فرماندهی

ای دریغ آن کاردانی ای دریغ آن آگهی

ای دریغ آن رادمردی وآن دلیری وآن مهی

کاش اکنون بودی وکردی ز نو شاهنشهی

تا که گشتندی ز نو شاهنشهان او را رهی

تیغ او دست طمع ببریدی از همسایگان

تا نبردندی چنین ایران او را رایگان

الغرض چون گشت خالی زان شهنشه تخت و تاج

فتنه و شر با مزاج مملکت جست امتزاج

بی وزیر و شاه، فاسدگشت ایران را مزاج

زادگانش جمله شه بودند لیکن شاه عاج

بازی پیلانه می

کردند با هم ز اعوجاج

تا پیاده کرد گیتی شان ز اسب ابتهاج

خود علیشاه و شه ابراهیم و شهرخ هر سه تن

اندر افتادند سالی دو به جان خویشتن

بخش سوم - از کریم خان زند تا مشروطه

اندرین فترت برآمد رایت سالار زند

مملکت را کرد مستخلص پس از پیکار چند

بود سلطانی کریم و شهریاری هوشمند

دوحهٔ نیکی نشاند و ریشهٔ زشتی بکند

پایگاه ملک را بنهاد بر چرخ بلند

خسروان را شاید از رفتار او گیرند پند

بس که بد راد و فروتن، شه نخواندی خویش را

خود وکیل زیردستان نام راندی خویش را

کشور اندر عهد او آسایش و آرام یافت

زیردستان را به نیکی کام داد و کام یافت

چون حسن شاه قجر مازندران را رام یافت

خان زند از او شکستی سخت بدفرجام یافت

حیله ها انگیخت چون خود را به بند و دام یافت

تا که کار دشمن از تدبیر او انجام یافت

خود سر قاجار سر ببریده بود زان دار و گیر

نیز فرزند و کسانش زان میان گشتند اسیر

الغرض با زیردستان گشت چندان سازگار

کان نتاند مهربان مادر به طفل شیرخوار

شب شدی بر بام و افکندی نظر بر هر کنار

گر نشان عیش جستی شکر کردی بیشمار

ور نشان بانگ و رامش کم شنیدی شهریار

ناسزا گفتی بسی بر پاسبانان دیار

تا چه کردستید با مردم ز زشتی و بدی

کامشب از آنان نیاید بانگ عیش و بیخودی

خود شبی بزمی بپا کرد از زنان ماهرو

دید یک تن زان میان افکنده چین اندر برو

کفت این از چیست؟ گفت ای شهریارکامجو

کرده با من چند گه سبزی فروشی دل نکو

نیز من امشب قرار وصل دادستم بدو

چون حدیث او به پایان رفت، شاه نیکخو

گفت کان زن را همان دم با می و اسباب نوش

چاکران بردند اندر خانهٔ سبزی فروش

با چنین آبادی ملک و خوشی و

کر و فر

با خودآرائی و آرایش نبود او را نظر

جامه ای از پنبه بودش هر دو رویه آستر

وآن هم آرنجش همیشه پینه دار و نیمه در

لیک گاه جود و بخشش داشت در پیش نظر

سنگ را همتای گوهر خاک همسنگ زر

هم ازین احسان و جود آنگه که رخ بر خاک سود

در درون مخزنش جز هفت بدره زر نبود

باری اندر ملک داری درّ عدل و داد سفت

هم به نام نیک، تخت و تاج را بدرود گفت

جانشینان ورا شد جهل و استبداد جفت

طالع بیدارشان از جهل و استبداد خفت

صرصر بیدولتی شان خرمن آمال رفت

پس گل قاجاریان ازگلشن عزت شکفت

لیک نام زند را بنمود درگیتی بلند

پهلوان شیردل لطفعلی خان میر زند

بر در شیراز با خلقی گران میر دلیر

تاخت بر لشکرگه آقا محمد خان چو شیر

مهتر قاجار مردی کرد و باز استاد دیر

زین ثبات و پردلی شد بر امیر زند چیر

جنگ ها کردند تا شد روزگار از جنگ سیر

پهلوان زند آمد عاقبت زین جنگ زیر

گشت صیت دولت آقا محمد خان بلند

کرد گیتی دولت پیشینیان را ریشخند

اوست اندر پادشاهی مغز و اینان جمله پوست

یک تن ازاینان اگر شایان تحسین است اوست

بی دورنگی بد، به دشمن دشمن و با دوست د وست

آفرین بر شهریاری کاینش طبع و اینش خوست

گاه کوشش راست گفتی ساخته از سنگ روست

گاه تدبیر آنچه گفتی خلق گفتندی نکوست

از پس مرگ خدیو زند از شیراز تاخت

شد سوی مازندران و نوبت شاهی نواخت

فرقهٔ قاجار از جان بندهٔ درگه شدند

مردم کوه پتشخوارش ز جان همره شدند

الغرض نیمی ز ایران بندگان شه شدند

دشمنان خانگی چون زین خبر آگه شدند

جنگجویی را همه تن سوی میدانگه شدند

لیک در میدان آن شیر ژیان روبه شدند

بر خوانین و رجال زند یک یک چیره

شد

روز بدخواهان ز نور رای پاکش تیره شد

باری او را بود در شاهی دو خوی ناپسند

خست بسیار و بی انصافی بالابلند

نیمهٔ مردان کرمان را به خواری چشم کند

دخترانشان را به ذل بردگی اندر فکند

پس بکندش چشم و آوردش به ری بسته به بند

راند حکمی زشت بر لطفعلی خان. شاه زند

در ری آن شهزادهٔ آزاده را بر دارکرد

خویش را نزد جوانمردان گیتی خوار کرد!

میرزا شهرخ که بود اندر خراسان حکمران

پور نادر شه بد و بودش جواهرها نهان

بود نابینا و شد تسلیم خاقان جهان

وز شکنجه مرد مسکین، اینت خصمی بی امان

شد به رزم روسیان زآن پس سوی تفلیس، خان

گنجه و تفلیس بستد شد سوی شوشی روان

وز خراسان گنج های نادرش آمد به دست

نیز از تاراج گرجستان فراوان طرف بست

اندر اردوگاه پیرامون شوشی نیمشب

کرد از دو خادم دیرینه خربوزه طلب

بهرش آوردند و شه بنمود بر آنان غضب

کفت ازین خربوزه خوردستید بی شرط ادب

بامدادان چشم هاتان برکنم تا زان سبب

عبرت افزایید زیرا عبرت افزاید تعب

وان دواش از بیم جان کشتند نزدیک سحر

خست و بی رحمی آری این چنین بخشد ثمر!

شد سپس فتحعلی شه اندر ایران پادشا

بود سلطانی رحیم و شهریاری با حیا

لطف ها فرمود بر فتحعلی خان صبا

شعر و صنعت یافت از تشویق او قدر و بها

هم در آن ایام جنگ روس و ایران شد بپا

انگلیسان وعده ها کردند بی شرط وفا

چند منصب دار در افواج ایران داشتند

جنگ چون پیش آمد آن اشخاص را برداشتند

بست ناپلیون با فتحعلی عهد وداد

زان بریتانی به بیم افتاد و برگشت از عناد

بست با قیصر، علی رغم بناپارت اتحاد

کرد اندر بارهٔ قفقاز وگرجستان فساد

نیز با فتحعلی شه دم زد از صلح و سداد

زان میان فتحعلی شه کرد بر وی اعتماد

شد در آن هنگام ناپلیون اول از میان

گشت

ایران زان سپس جولانگه بیگانگان

روس با ما جنگ کرد و در گلستان عهد بست

لیک ناگه عهدهای بسته را در هم شکست

حمله بر تبریز کرد و داد جنگی تازه دست

عاقبت در ترکمان چایی ز نو پیمان ببست

وآن قرار جابرانه همچنان برجای هست

چند شهر از ما گرفت و نام ما را کرد پست

لیک شد قیصر ضمین کز بعد مرگ پادشاه

خسروی عباس و آلش را بود بی اشتباه

شاه عباس از پس آن عهد و پیمان خوار شد

نایب شه بود لیکن راندهٔ دربار شد

متهم شد در شکست روس و بی مقدار شد

در خراسان رفت و آنجا زاندهان بیمار شد

خاک طوس از آن قد بالنده برخوردار شد

شاه هم در اصفهان از زندگی بیزار شد

از پس فتحعلی شه، شه محمد شاه کشت

مر علی شه را ز شاهی دست و دل کوتاه گشت

جانشین بد شه محمد زادهٔ عباس شاه

زانکه عهد روس و ایران بد بر این معنی گواه

لیک فرزندان شه بودند اندر اشتباه

هریکی خود را شهی خواندند با خیل و سپاه

ظل سلطان شد علی شاه و به ری برشد به گاه

جانشین بیرون از آذربایجان شد کینه خواه

همره قائم مقام آمد سوی ری با شتاب

کشت تسلیم برادرزاده، شاه نیم خواب

زادگان شاه ماضی هر یکی شاهی بدند

هر یکی در ملک چون شیر دژآکاهی بدند

لیک با تهدید قیصر جمله روباهی بدند

مر محمد شاه را خدام همراهی بدند

تابع استاره کشته ارچه خود ماهی بدند

در بر قائم مقامش عبد درگاهی بدند

فخر ایران و فراهان خواجه بوالقاسم وزیر

آنکه کلکش وحشیان رارام کردی با صفیر

خواجه بوالقاسم به کار روس و ایران دست داشت

در منظم کردن ایران بسی همت گماشت

در فن انشا ز نو تخمی به باغ فضل کاشت

شعر را نیکو سرود و نامه را نیکو نگاشت

در امور ملک رایات اولی الامری

فراشت

زان سبب افکار دربار شه از وی روی کاشت

در نگارستان به ناحق کشته شد قائم مقام

حاجی میرزا آقاسی آن جاه و مقام را یافت

میرزا آقاسی اندر فتح اقلیم هرات

جنب و جوشی کرد لیکن پیش آمد مشکلات

ساخت بهر خود ضیاع وافر از ملک و قنات

دست و پایی کرد تا شه را پدید آمد وفات

ناصرالدین شه بری رخ کرد چون شد شاه مات

بود همراهش وزیری داهی و عالی صفات

میر نام آور تقی خان آن وزیر بی نظیر

کش اتابک شد لقب زان پس که بد میرکبیر

چون که ناپلیون به سوری «سن هلن» شد رهسپار

بسته شد اندر اروپا عهدهای استوار

یافت لوی هجدهم بر مسند شاهی قرار

اختلافات اروپا ختم شد یک روزگار

وز دگر سو جنبش علمی به عالم یافت بار

لیک ایران بود غرق خواب جهل و اضطرار

درکناری اوفتاده سست و غافل زین امور

انگلیس و روس بر وی چیره از نزدیک و دور

مردم هشیار دنیا در خیال سروری

روز و شب مستغرق تدبیر و حیلت گستری

گرم نشر صنعت و علم و رعیت پروری

بهر کالای وطن در جستجوی مشتری

در نهان ستوار کرده پایهٔ جنگ آوری

لیک ایران زندگانی را شمرده سرسری

گه فریب روس خورده گه فریب انگریز

تاگذشت آن فرصت عالی به کجدار و مریز

ناصرالدین شه جوانی بود نادانسته کار

مهد علیا مادرش درکارها دایر مدار

مردم دربار هر یک ناکسی مردم شکار

بود تنها صدر اعظم در پی اصلاح کار

فکرتش آن بود تا با روسیان آید کنار

وز هری آرد به کف تا غزنی و تا قندهار

روس و ایران متحد در آسیا جولان کنند

انگلیسان رابرون از خاک هندستان کنند

اندرین فکرت وزیر شه میان را تنگ بست

ریشهّ بیداد کند وگردن رشوت شکست

دزد و جاسوس و سخن چین ز احتسابش گشت پست

جمع و خرج ملک را تنظیم داد آن

حق پرست

سخت بگرفت اقتدارات پراکنده به دست

لیک غافل بود کاو را در پی است آن پیل مست

پیل هندستان بلی دنبال کرد آن شیر را

تا به کاشان سرخ کرد از خون او شمشیر را

مادر شه با دگر درباریان شوربخت

همره بیگانگان کشتند وکوشیدند سخت

شاه را دادند بیم از انتقال تاج و تخت

چاه چربک خورد و بنهاد اره بر پای درخت

خواجه شدخلوت گزین،و آخر به کاشان برد رخت

شد دل دانشوران اندر فراقش لخت لخت

پس به امر شاه دژخیمی پی اهلاک او

رفت و درکرمابهٔ فین ریخت خون پاک او

از پس مرگش در ایران فکر نام و ننگ مرد

خون اوگفتی که نقش عزت از ایران سترد

ماند ایران در شمر همباز کشورهای خرد

انگلیس و روس از آن ساعت در ایران دست برد

قدرت همسایگان یکسان گلوی ما فشرد

گشت برپا فتنهٔ ایلات ترک و لر و کرد

مرکزیت رفت و هر سو والی و شهزاده ای

برده اقطاعی و مردم را به غارت داده ای

ما و ژاپن همسفر بودیم اندر آسیا

او سوی مقصد شد و در نیمه ره ماندیم ما

ملک آلمان را منظم ساخت بیزمارک از وفا

خورد ناپلیون سوم زو شکست اندر وغا

پهنهٔ آمریک شد میدان هر زورآزما

هرکسی کرد از برای خود به نوعی دست و پا

کار علم و اختراع اندر جهان بالاکرفت

غیر ایرانی که درگنج قناعت جا گرفت

جنبش ملی بمرد اندر دل ایرانیان

فکر بسط و ارتقاء عسکری رفت از میان

بود ایران امن و دولت خفته اندر پرنیان

چون کسی کاو خسبد اندر بیشهٔ شیر ژیان

علم تاریخ و ادب راگشت بازاری عیان

هم اصول و حکمت و فقه و معانی و بیان

فقه را بس شافعی و بوحنیفه شد پدید

وز ادب بس جاحظ و بس انوری گردن کشید

خودکرفتم شافعی و بوحنیفه زنده کشت

یا سخن

چون روزگار انوری ارزنده گشت

چیست حاصل گرنه بیخ فقر و ذلت کنده گشت

بخت کشور شد سیه چون رخت لشکر ژنده گشت

شه که در معنی بر شاهان عالم بنده کشت

معنویت نیست در ملکش وگر پاینده گشت

خود تناسب شرط باشد در جهات همسری

واین تناسب از میان گم شد به عهد ناصری

گر تناسب را بگیریم از ملوک غزنوی

ناصرالدین شه به مشرق بوده سلطانی قوی

صاحب تدبیر و عزم و رای و طبع مستوی

جمع در وی جمله آداب و صفات خسروی

کشورش ز امن و رفاه و علم و صنعت محتوی

در قضایا کرده از فکر عمومی پیروی

ور قیاس از عهد بیزمارک وگلادستون کنیم

از سر انصاف باید مدح را وارون کنیم

این شنیدم کز پس سی سال شاهی گفت شاه

کای دریغا از چه روکردم اتابک را تباه

باد بر زخمش پس از سی سال خو رد و کرد آه

وز حدیث بی وزیریک گشت خستو بر گناه

یافت کز بیزمارک، زی پاریس برد آلمان سپاه

وانگلستان از وزیران، زد به مرز هند راه

لیک در ای ران وزیران قصد جان هم کنند

هر به روزی چند سور ملک را ماتم کنند

شد فراهانی تباه وگشت اتابک ناپدید

بر سپهسالار هم از مفسدان آفت رسید

دیر شد هنگام اصلاحات و شد مویش سپید

کشت از درباریان سفله یکسر ناامید

در سیاست چاره ای جز روز طی کردن ندید

دست از مرو و هرات و خیوه و اترک کشید

محنت نادانی درباریان کردش زبون

ساخت بهر رفع حاجت جامع دارالفنون

در مسیل مسکنت بغنود و چندی برگذشت

سر ز جا برداشت آن ساعت که آب از سرگذشت

قسمتی از روزش اندر حاجت کشورگذشت

باقی اوقات او در زین و در بستر گذشت

وز پی گردش یکی سوی اروپا برگذشت

ماندش از پنجاه ساله خسروی این سرگذشت

تا به شه عبدالعظیمش راند دژخیم

قضا

وز قضا گشت اندر آنجا کشته تیر رضا

مرگش آغاز غمان دورهٔ قاجار شد

واز قضا تاریخ مرگش هم «غم بسیار» شد

شه مظفر اندکی از ملک برخوردار شد

زانکه او هم ز اول شاهنشهی بیمار شد

انقلاب فکری اندر عهد او برکار شد

جلسه ها ایجاد گشت و فکرها بیدار شد

اختر سعد دموکراسی ز مغرب بردمید

پرتو آن اختر از مغرب سوی مشرق رسید

از فرنگ آمد به ایران طرفه های رنگ رنگ

شاه را مجذوب کرد آوازهٔ شهر فرنگ

زی فرنگستان سه کرت شاه ایران راند خنگ

خواست تا ایران شو د همچون فرنگستان قشنگ

زان سبب کرد از اجانب قرض هایی بیدرنگ

شد خریداری از آن زر اندکی توپ و تفنگ

مابقی صرف هوس های شه و دربار شد

وانهمه وام گران بر دوش ایران بار شد

تلگراف اندر زمان ناصرالدین شد درست

پس مظفر شاه گمرک را نمود اصلاح و پست

مردم از بلژیک آورد و به کار انداخت چست

با اتابک داد او کار صدارت را نخست

پس امین الدوله را آورد و ز او اصلاح جست

لیک با دربار فاسد کی شود کاری درست

باز اتابک آمد و رفت و بتر شدکارها

چون که عین الدوله آمد بسته شد بازارها

کر و فری کرد عین الدوله اندر کار ملک

لیک از آن پیچیده تر شد عقده دشوار ملک

کی به زور هایهو رونق پذیرد کار ملک

کی شود ادبار ملک اصلاح از دربار ملک

شاه خود بیمار و مانده بی دوا بیمار ملک

رشوت و تزویر و دزدی رایج بازار ملک

این چنین ملکی پریشان مانده دور از قافله

کی شود اصلاح با صوم و صلاه نافله

رفته رفته شد ز عین الدوله دل ها پرگزند

در مجالس گفتگوها شت برضدش بلند

کرد عین الدوله جمعی را ز دانایان به بند

چند تن را درکلات و اردبیل اندر فکند

تاجران هم رنجه از لَت خوردن تجار قند

زین سبب بازارها

شد بسته زین آزار چند

مسجد جامع پر از غوغا و پرهنگامه شد

بر در مسجد سپه بر قصد جان عامه شد

سیدی شد کشته وز غوغاییان فریاد خاست

مرد و زن از بارگاه شه مظفر دادخواست

لیک عین الدوله اندرکار خود استاد راست

گفت بایدکاقتدار پشه را از باد کاست

پادشه گفتش که دربار شهنشه داد جاست

مرجع خلقست اگر هفتاد اگر هشتاد پاست

گفت عین الدوله با سلطان که الملک عقیم

عاقبت رفتند مردم سوی شه عبدالعظیم

سیّد آزاده عبدالّه که بود از بهبهان

همچنین سید محمد عالم بسیاردان

با دگر دانشوران و فاضلان و عالمان

جملگی گشتند سوی مسجد جامع روان

گشت در ری انقلابی آشکار اندر زمان

هرج و مرج افتاد در بازار و برزن ناگهان

کرد نصرالسلطنه با مردم بازار جنگ

بر در مسجد به مردم کرد شلیک تفنگ

هیئت روحانیان رفتند از ری سوی قم

تاکه از این ملک فرمایند هجرت کلهم

صدر اعظم کرد بامردم ز هر سو اشتلم

لیک گفتش جنبش ملی که، هان ای خواجه قم!

طبل آزادی کشید آواز چون رویینه خم

خلق باز آمد ز شه عبدالعظیم و شهر قم

گشت صادر دستخط شه در اصلاح امور

از قضا «عدل مظفر» گشت تاریخ صدور

کشت عین الدوله از کار صدارت برکنار

از پس او شد مشیرالدوله را آغاز کار

داد بر مشروطه فرمان خسرو والاتبار

منتخب شد مجلس شوری در اول روزگار

یافت قانون اساسی در ولایت انتشار

انجمن ها گشت برپا در همه شهر و دیار

اندر آن هنگام فرمان یافت شاه دادگر

تاج و تخت ملک را بگذاشت از بهر پسر

اینهمه آثار شاهان خسروا، افسانه نیست

شاه را شاها، گزیر از سیرت شاهانه نیست

خسروی اندر خور هر مست و هر دیوانه نیست

مجلس افروزی ز شمع است آری از پروانه نیست

اینک اینک کدخدایی جز تو در این خانه نیست

خانه ای چون خانهٔ تو خسروا ویرانه نیست

خیز و

از داد و دهش آبادکن این خانه را

واندک اندک دورکن از خانه ات بیگانه را

کارنامهٔ زندان

گفتار نخست در عظمت ذات باریتعالی و نقص ادراک بشر

ای نبرده کسی به کنه تو راه

تاری و دیو و اورمزد و اله

ای خدایی که در تو حیرانم

کیستی؟ چیستی؟ نمی دانم

کرده ام من به هستیت اقرار

گفته ام در تو بهترین اشعار

همچنین گاه گاه از ته دل

کرده ام یادت ای شه عادل

لیکن ازنقص خویش عاجزوار

درنیاورده ام سر از این کار

حکما بس که حجت آوردند

کارها را خراب تر کردند

چون به گرد تو عقل برگردد

این کلافه کلافه تر گردد

هرچه اهل کلام بیش تنند

باز غرق کلام خویشتنند

با کمند کلام بر این بام

نتوان رفت اینت جان کلام

شیخ و واعظ که هادی بشرند

به خدا کز خدای بی خبرند

اهل تعلیم ادعا کردند

که خدا را به دست آوردند

چیزی از حرفشان نفهمیدم

بین شیخ و حکیمشان دیدم

سخن صوفیان عهد قدیم

هست نزدیک تر به عقل سلیم

که خدا شاهدیست هرجایی

لیک رخ بسته از تماشایی

هرکه را دید لایق دیدار

خویش را می کند بدو اظهار

اندرین عرصه مردمی بودند

ره کشف و شهود پیمودند

همه را نیست تاب زحمت ها

آن بلاها و آن ریاضت ها

یکی از صدهزار نفس بشر

گر تو را یافت بنده را چه ثمر

در تو و هستی تو حیرانم

این بدانسته ام که نادانم

آن قدر دیدم و شنیدم تا

گوش کرگشت و چشم نابینا

کسب کردم به معرفت قدری

که رسیدم به قرب لاادری

گفتار دوم در خلقت جهان

آن مهندس که این بنا پرداخت

کس نداند که از برای چه ساخت

دانم این مختصر که در این کار

رمزهایی بود فزون ز شمار

منظری هست فوق این منظر

فوق او نیز منظری دیگر

فوق و تحتی گمان مبر کاینجاست

فوق وتحت اصطلاح ماوشماست

اصل هستی و فرع هستی، اوست

آن وجودی که می پرستی، اوست

قوه ای هست فوق جمله قوی

منقسم در تمامت اشیا

قوهٔ کائنات ازو باشد

کائنی نیست کان جز او باشد

هرکه زان قوه بیش همره داشت

سر عزت بر آسمان افراشت

اندربن قوه رشته هاست بسی

سر هر

رشته ای به دست کسی

هرکه سررشته بیشتر دارد

بیشتر زین جهان خبر دارد

هست این رشته نردبان وجود

که بدان می کند وجود، صعود

هرکه در این سفر سبکبار است

راهش آسان و سهل و هموار است

وان که سنگین دل است و سنگین بار

ندهندش به قرب حضرت، بار

تا نشانی بود ز ما و منیش

لن ترانی است پاسخ ارنیش

پایبند نیاز دارندش

هم در این قلعه بازدارندش

گاه گل گشته، گه سبو گردد

تا سزاوار بزم او گردد

این جهان همچو نقش پرگارست

همه چیزش ز عدل هموار است

کجی و ظلم را در آن ره نیست

بد و خوب و دراز و کوته نیست

همه چیزش ز روی عدل نکوست

هرکسی آن کند که درخور اوست

می رود خلق سوی زیبایی

زاد ره، همت و شکیبایی

آن که را همت و شکیب کم است

به گمانش که ره سوی عدم است

هرکه را نیست ذوق و طاقت و هوش

نیمه ره می کشد ز درد خروش

دوست دارد قبای رنگین تر

می کند بار خویش سنگین تر

بار سنگین و تن ز رخت، گران

مانده واپس ز خیل همسفران

فتد از پای و ریش جنباند

دهر را ناکس و دنی خواند

هر چش افزون دهی فزون خواهد

بیم و آزش مدام جان کاهد

گر بپرسی از او که این همه چیز

چکنی گرد؟ ای رفیق عزیز

دیگری را حدیث پیش آرد

که ندارم هر آنچه او دارد

ور از آن دیگران سؤال کنید

کاین همه از چه جمع مال کنید

همه از این قیاس چانه زنند

تیر را بر همان نشانه زنند

چهر زببای نو عروس جهان

کشت از این ابلهان ز چشم نهان

شد عروسی بدان دل آرایی

زشت در دیده تماشایی

ورنه گیتی بهشت را ماند

خلد عنبر سرشت را ماند

بلکه غیر از جهان بهشتی نیست

همه خوب است و هیچ زشتی نیست

عیب از آنجاست کاوستاد نخست

درس بد داد و راه باطل جست

علم ها سر به

سر کمال گرفت

علم باطل ره زوال گرفت

به جز این علم اجتماع بشر

که ز باطل شده است باطل تر

توشه ای کاندربن سرا باشد

خود فزون ز احتیاج ما باشد

جای آرام و آب و نور و هوا

هست کافی به رفع حاجت ما

لطف و مهر طبیعت اندر دهر

سوی ما بیش تر که شدت و قهر

صنعت و پیشه نیز بسیار است

هرکه را در جهان یکی کار است

اگر این کین و آز را ابلیس

نفکندی به مغزهای خسیس

غم نبودی به روزگار دراز

نه حسود ونه مفسد و غماز

غم نبودی و چون نبودی غم

زیستی دیر زادهٔ آدم

در مذمت مخدرات و مسکرات

باده و این همه ز باده بتر

که برآورده دودمان از سر

یا ز پرکاری است و کم خواری

یا ز پرخواری است وکم کاری

چون که عدل از میانه برخیزد

عقل وخیروصلاح بگریزد

آن توان گر ز بس تن آسانی

خسته گردد کند هون رانی

تا عذاب درونش کم گردد

پیش خم شراب خم گردد

تا ز تن پروری دمی برهد

سوی بنگ وشراب روی نهد

کارگر هم ز فرط بدبختی

ازغم و رنج و محنت و سختی

ساغری درکشد که مست شود

دور از آن عالمی که هست شود

این ز تفریط و آن دگر زافراط

هر دو گردند منقطع ز نشاط

پس به رغم طبیعت ساده

این کشد چرس و آن خورد باده

کارها گر ز روی داد بود

همه کس نیکبخت و شاد بود

ور شدی یاوه آز و ناکامی

زبستی شاد عارف و عامی

غصه و غم چو رفت و بیکاری

دوستی آید و بی آزاری

همه از نعمت خدای جهان

متنعم در آشکار و نهان

هرکسی حرفتی گرفته به پیش

نه توانگر به جای و نه درویش

حرص و خشم از جهان پراکنده

شده گیتی به عدل آکنده

آن زمان خاک حکم زر دارد

زندگی لذتی دگر دارد

زندگانی جمال و فرگیرد

ذوق ها جنبشی دگر گیرد

قتل و دزدی و غیبت و بهتان

نیست گردد چو عقل شد

سلطان

چون خردگشت بر جهان سالار

شیخ و شحنه روند و منبر و دار

چون که خالی شدند خلق از آز

سر نهند از نشیب سوی فراز

چون غم نان شب فرامش گشت

شعلهٔ کین و آز خامش گشت

طی شود رسم آکل و مأکول

اهرمن گردد از عمل معزول

شعلهٔ معرفت زبانه زند

ایمنی بانگ بر زمانه زند

حرکت جوهری سریع شود

چرخ و اختر تو را مطیع شود

کنی -ار بگذری ازاین پستی -

ای بسا عیش و ای بسا مستی

کاندرین حال عیش و مستی نیست

غیر حرص و درازدستی نیست

این بنا بهر این گذاشته اند

واندرو نقش ها نگاشته اند

تا تو بر زندگی دلیر شوی

نه که از عمر خویش سیر شوی

شاد باشی و عزم کارکنی

گوهر خویش آشکار کنی

کنی اندیشه های نغز سترگ

تا شوی درخور مقام بزرگ

قوت روح را بروز دهی

پای بر تارک سپهر نهی

سخت بی انتهاست قوت تو

تا چه فتوی دهد فتوت تو

ای دریغا که عامه کور و کر است

رهبرش نیز عامی دگر است

گفت عیسی و شد صلیب سوار

گفت منصور و رفت بر سردار

هست با شیخ و شحنه تیغ و عصا

کس نیارد چخید با رؤسا

گفتار سوم سبب نظم کتاب

داشت امسال ماه فروردین

همچو افسردگان بر ابرو چین

بودش از ابر چین به پیشانی

سرد و پر باد و زشت و ظلمانی

مؤمنی گفت از چه عید امسال

شده برعکس، ماه رنج و ملال

هست تاربک و سرد و غم گستر

پاسخش داد مؤمن دیگر

گفت زیرا بهار محبوس است

عید بی نوبهار منحوس است

اول صبح و آخر اسفند

شد صدای در سرای بلند

باغبان شد بدر شتابنده

تا ببیند که کیست کوبنده

رفت و برگشت و گفت فخرائیست

گفتمش رو بپرس کارش چیست

من چه دانم که کیست این آقا

با منش کار چیست این آقا

آمد و گفت با تواش کار است

گفتمش رو بگوی بیمار است

اندر این حیص و بیص آن مأمور

با دو تن

همچو خود عوان و جسور

بی اجازت ورود فرمودند

(این چه حرفست؟) میهمان بودند!

من درافتاده سخت در بستر

مبتلای زکام و دردکمر

کلفت آمد که آمدند به باغ

وز اطاق تو می کنند سراغ

راستی هم بسی کسل بودم

با غم و درد متصل بودم

شب نوروز و کیسهٔ خالی

خرج بسیار و همت عالی

بچه ها لخت و لخت کلفت ها

باغبان لخت و پیشخدمت ها

همسر من اگر سکوت کند

اکتفا با کهن رُخوت کند

چادر پاره را رفو سازد

صدره کهنه پشت و رو سازد

کودکان را که می کند ساکت؟

کفش خواهند و پالتو و ژاکت

بی زبان ها زبان نمی فهمند

غیر پوشاک و نان نمی فهمند

کلفت و نوکر از همه بدتر

داد از دست کلفت و نوکر

لخت سر تا به پای غالبشان

اوفتاده عقب مواجبشان

قسط قرض است غوز بالا غوز

داد می بایدش همین امروز

شیروانی بطانه می خواهد

باغبان ماهیانه می خواهد

هرچه آمد به دست از هرجا

همه شد خرج و هیچ نیست بجا

نه اجازت که شغلی آغازم

نه کزین مملکت برون تازم

بوده ام سال ها نماینده

گوش ها از خروشم آکنده

روزنامه نوبس بودم من

با افاضل جلیس بودم من

عمر در مردمی سر آورده

سر به آزادگی برآورده

خواجگی کرده سال های دراز

در فتوت ز خواجگان ممتاز

رخ گشاده، گشاده باب سرای

سفره گسترده، خادمان بر پای

در بر اهل مملکت مقبول

خدمت دولتی نکرده قبول

تا نپوسم به کنج خانه خموش

شده ام کاسبی کتاب فروش

بردم ازگنجه و خزانهٔ خویش

کتبی درکتاب خانهٔ خویش

کارم آخر به کاسبی پیوست

به خرید و فروش بردم دست

نزد دولت اگرچه مغضوبم

بر ملت عزیز و محبوبم

لیک خواهد خدایگان زمین

تا شوم بی نشان و خانه نشین

سخت گیرند تاکه رام شوم

چاپلوسی کنم غلام شوم

لیک غافل که گردن احرار

درنیاید به چنبر اشرار

«کس نیاید به زیر سایهٔ بوم

ور همای از جهان شود معدوم»

زبن تکان ها ز جا نخواهم رفت

زبر بار «رضا» نخواهم رفت

گر فروشم کتاب در بازار

به که خوانم قصیده در دربار

با چنین حال زار و رسوایی

در عذابم ز

دست فخرایی

کاین سه تن ناشناس یک دنده

کارشان صبح چیست با بنده

پیش خود گفتم این سه قلاشند

شب عید آمدند و کلاشند

لیک بایست داد در هرحال

هریکی را چهار پنج ریال

به خدایی کزوست مایه و سود

درکفم پانزده ریال نبود

بود پانصد ریال آماده

تا شود قسط قرض را داده

گفتم از قسط قرض کم سازم

ماه دیگر عوض بپردازم

بعد معلوم شد که این حضرات

هرسه هستند عضو تأمینات

به خدایی که خالق بشر است

که ازو خوب و زشت و خیر و شر است

بس که بودم ز وضع خویش نفور

زبن خبر شاد گشتم و مسرور

لیک حال زنم دگرگون شد

چشمش از سوز گریه پرخون شد

کودکان دور بنده جمع شدند

همچو پروانه گرد شمع شدند

شب عیدی که مرد و زن شادند

بلعجب عیدیئی به ما دادند

گفتی آن جمع را عزا برداشت

سیلی آن خانه را ز جا برداشت

الغرض زود رخت پوشیدم

کودکان را ز مهر بوسیدم

شد فراموشم آن کسالت ها

رفت از یادم آن ملالت ها

چون ز نو غصه ای به دل تازد

غصهٔ کهنه جا بپردازد

چون که از نو بلا پدید شود

غم دیرینه ناپدید شود

چون بلایی رسید غم برود

بیش چون شد پدید، کم برود

باید از درد جست چارهٔ درد

مرد بی درد مرده است نه مرد

به سوی باغ رفتم از تالار

گفتم اینک منم، چه باشد کار؟

ریش جوگندمی، سیه رنگی

ریزه چشمی، میانه ای لنگی

خنده رویی و گرم گفتاری

کهنه رندی، قدیم عیاری

با زبانی چو پشت افعی نرم

با بیانی چو کام اژدر گرم

گفت تفتیشکی کنیم اینجا

تا چه باشد نوشته های شما

گفتم اینجا نوشته بسیار است

کاغذ بیست ساله انبار است

گفت باشد کتاب خطی نیز؟

گفتم آری فزون تر از هر چیز

لیک تفتیش خطی آسان نیست

خواندنش کار بی کتابان نیست

خواندنش نیست سهل بر همه کس

کار اهل کتاب باشد و بس

جلد باشید ویار درگیرید

هرچه باشد نوشته برگیرید

هرچه انبار بود کاوبدند

هرچه اشکاف بود

گردیدند

هم به صندوق خانه سرکردند

نیز در خوابگه نظر کردند

از شبستان گرفته تا جایی

جمله را سرکشید فخرایی

قبض و مبض و قباله و اسناد

دفتر و مفتر و سواد و مواد

جمله را کرد درهم و برهم

ریخت در یک جوال بر سر هم

جزوه های مفصل طبری

شده آراسته ز کارگری

شد پریشان ز فرط افزونی

نصف درکیسه نصف درگونی

پس از آن گشت نوبت بنده

گفت آن مرد لنگ با خنده

دو دقیقه است و نیست طولانی

چه شود گر قدم برنجانی

که ببخشید با شما باری

در اداره است مختصرکاری

من خود از پیش دیده بودم کار

خوبش راکرده مستعد و تیار

جبه ای گرم نیز پوشیدم

بچه ها را دوباره بوسیدم

محشری شدکه سوخت زان دل سنگ

هم دل سنگ سوخت هم دل لنگ

گفت از غصه توبه کردم من

سر جدم که توبه کردم من

گرچه می کرد لرزه با سفتی

به گمانم که بود غالفتی

دل این ها قساوتی دارد

به چنین حال عادتی دارد

بس که از این قبیل دیدستند

یا ز همکارها شنیدستند

حسشان خشک گشته در اعصاب

چون ز قتل غنم دل قصاب

شرف آدمی است بر حیوان

رقت و انفعال و حس نهان

وآن کسانی که سنگ دل شده اند

به جمادات متصل شده اند

الغرض با دو بستهٔ کاغذ

هریکی بادکرده چون گنبذ

من و آن سه برون شدیم از در

ماند در خانه جفت بی همسر

شدم آن لحظه نارسیده به کوی

با طلب کار خویش رویاروی

قبض پانصد ربال پیش آورد

ضرباتی به قلب ریش آورد

چکنم قبض محضررسمی است

سر ماه است و دادنش حتمی است

قسط پرداختیم و با رندان

سر نهادیم جانب زندان

صف ادارهٔ تأمینات و شرح زندان

مثل مردمان خطا نشود

که دویی نیست کان سه تا نشود

با من این حبس گاه راکار است

حبس این بنده سومین بار است

بارهای دگر بدون درنگ

می گذشتم ز ره به محبس تنگ

چون رسیدم ز ره ولیک این بار

برد فخرائیم به شعبهٔ چار

چون نشستم درآن کریچهٔ سرد

کمر من گرفت از نو درد

دیرگاهی

نشستم آنجا من

کس نفرمود صحبتی با من

از پس یک دو ساعت، آمد پیش

فربهی سبز رنگ وکافرکیش

صورتی گرد و چهره ای مغرور

دست و پایی ز ذوق و صنعت دور

لیک درکار خویش زبر و زرنگ

به فسون روبه و به کبرپلنگ

داد دست و نشست و خامه کشید

جا ونام و نشان من پرسید

پس بزد بانگ و آمد از بیرون

یکی از آن سه مرد راهنمون

اول رنج و زحمت است اینجا

فتح باب مشقت است اینجا

بنده با آن عوان روانه شدیم

یک دوساعت به یک دو خانه شدیم

شرح آن دخمه ها از اسرار است

فکرکاهست و خاطرآزار است

در یکی زان دوکلبهٔ احزان

مردمی دیدم از الم لرزان

حاج سیاح قمی پرخور

بود آن جای بسته برآخور

شکم گنده پیش آورده

گنده بویی به ریش آورده

گشته چرک و سیاه مولویش

بر زبان بود مدح پهلویش

شعر می خواند و پف پف می کرد

بر سر و ریش خلق تف می کرد

مدح می خواند شاه ایران را

حامی فرقهٔ فقیران را

تا مگر زودتر رها گردد

باز مبل اطاق ها گردد

سر و ریشی صفا دهد از نو

شکم گنده را دهد به جلو

بنشیند به مجلس اعیان

بدهد حکم چایی و قلیان

نیزه را محرمانه بند کند

چند غازی مگر بلند کند

گرچه در شهر ری سرایی نیست

محضری، منظری، لقایی نیست

محفل و مجلسی اگر باقی است

هست در این محل و الا نیست

قصرها را ببست دولت در

تا که شد باز باب «قصر قجر»

ساعتی هم دریچه گذشت

تا همه چیز ثبت دفتر گشت

صف زندان نمرهٔ دو

پس ره نمرهٔ دو پیمودم

زان که خود راه را بلد بودم

ایستادم به پیش آن درگاه

چه دری، لا اله الا الله!

دخمه ای تنگ و سوبه سوی و نمور

واندر آن دخمه چند زنده به گور

هر یکی در کریچه ای دلتنگ

بسته بر رویشان دری چون سنگ

داشت دهلیزی و بر آن دهلیز

بود بسته دری ز آهن نیز

به درون رفتم از همان در، من

که بدم

رفته بار دیگر، من

گرد برگشتم از یکی رهرو

پیش سمجی که بود مسکن نو

بر در نمرهٔ یک استادم

وان قلاوور را فرستادم

تا بگوید ز خانه ام باری

بستر آرند و فرش و ناهاری

پس نگه کردم اندر آن دالان

دیدم آنجا گروهی از یاران

هریک استاده گوشه ای خسته

چند تن در به رویشان بسته

میر مخصوص کلهر و خسرو

چندی از دوستان کهنه و نو

شده هر یک به دیگری مأنوس

پنج شش سال هر یکی محبوس

میرکلهر نمود از سختی

ناله، وز روزگار بدبختی

گفت شش سال بودم اندر بند

چار دیگر بر او برافزودند

چون شود مرد لشگری قاضی

شود انسان ز قاضیان راضی

کلبهٔ عهد پیش را دیدم

خوردم آنجا ناهار و خوابیدم

ظاهراً تازه همتی کردند

وان قفس را مرمتی کردند

پاک و بی گرد و آب و جارو بود

مبرزش نیز پاک و بی بو بود

هان و هان تا مگر نپنداری

که اطاقیست خوب و گچ کاری

عرض و طولش چو تنگنای عدم

سه قدم طول بود در دو قدم

بهتر از زنده در چنین مرقد

آن که مرده است و خفته زیر لحد

نبود کار مرده جنبیدن

نیست محتاج خوردن و ریدن

هست، تا هست آدمی زنده

گاه جنبنده گاه ریزنده

عادت آدمی است آمیزش

خور و خفتار و جنبش و خیزش

این همه در یکی کریچهٔ تنگ

گفتنش نیز هست مایهٔ ننگ

با بشر هیچ کس نکرده چنین

حیوان نیز نیست درخور این

بود اندر زمانه های قدیم

گاه گاهی چنین عذاب الیم

لیک در دورهٔ تمدن و دین

با بشر کس نکرده است چنین

تازه این جایگاه احرار است

وای از آنجا که جای اشرار است

صف زندان نمرهٔ یک

دیده ام من ز بام آنجا را

آن سیه چال عمرفرسا را

تنگ و تاریک و سهمناک و قعیر

در و دیوارها سیاه چو قیر

کلبه ها بی دریچه و روزن

تنگ و تاریک چون دل دشمن

روز و شب هم در آن سیاه مغاک

آب پاشند تا شود نمناک

هست دهلیزی اندرین

جا نیز

کلبه ها هست در بن دهلیز

چون شود در به روی کس بسته

ریه زان بستگی شود خسته

که هوا نیز اندر آن حبس است

نفس آنجا به حبس چون نفس است

نیست بین مبال و محبس، در

در مبالند حبسیان یکسر

گر ترا حشر ساس و کیک هواست

شو بدانجا که شهرشان آنجاست

سبب بنای زندان

بهر آن شد بنای نمرهٔ یک

که بگیرد مقام زجر و کتک

مجرمی کاو به کرده، خستو نیست

چاره اش غیر زور بازو نیست

سارقی کاو نمی کند اقرار

باید اقرار خواست با اصرار

جای اشکنجه و عذاب و کتک

افکنندش شبی به نمرهٔ یک

چون شبی ماند اندر آن پستو

شود از شدت تعب خستو

دانی اکنون که اندر آنجا کیست

غیر آزاده مردم آنجا نیست

ور بود نیز مجرم و خونی

پس چندی شوند بیرونی

وان که آزاده است و با مسلک

دخمهٔ اوست حبس نمرهٔ یک

نه مه و هفته بلکه سال به سال

جای دارد در آن سیاه مبال

حالشان بدتر است ز اهل قبور

زان که جان می کنند زنده به گور

همه عشاق مرگ و مرگ از ناز

نکند روی خود بدیشان باز

دوزخی را که گفته اند آنجاست

خاصه زین پس که موسم گرماست

باید آنجا به صبر پردازد

تا خدا خود وسیلتی سازد

یا بیابد از آن به مرگ فرج

یا رهایش کنند کور و فلج

یا ز پای افتد و شود بیمار

مایهٔ دردسر شود ناچار

ببرندش به سوی مارستان

زبردست علیم و همدستان

هرکه نزد علیم گشت مقیم

به کجا می رود؟ خداست علیم

روزی آمد علیم در بر من

گفت خود را به ناخوشی می زن

تا به سوی مریضخانه شوی

همنشین با می و چغانه شوی

زان که آنجاست در ادارهٔ من

نانت آنجاست غرق در روغن

گفتم اهل می و چغانه نیم

بنده باب مریضخانه نیم

تن من سالمست و حال درست

سکه بر یخ زدی گناه از تست

مجرمان نیز اندر آنجایند

بند بر

دست و قید بر پایند

مجرمی گر نشد به فعل مقر

میکنندش شکنجه های مضر

دستی از روی کتف پیچانند

دستی از پشت سر بگردانند

ساق آن هر دو را نهند زکین

به یکی دستبند پولادین

استخوان های ساق و بازو و کِتف

می خورد تاب ازین شکنجهٔ سفت

عضلاتش به پیچ و تاو افتد

استخوان ها به چاو چاو افتد

رود از هوش و چون به هوش آید

از سر درد در خروش آید

سوی لا و نعم نمی پوبد

هر چه بایست گفت می گوید

کار پنهان برافتد از پرده

همچنین کارهای ناکرده

کارهای نکرده گفته شود

همچون آن کرده ها شنفته شود

ور کسی طاقتش شدید بود

داربستی بر آن مزید شود

دست های خمیده را به کمند

از یکی حلقه ای بیاو بزند

پس کشندش به داربست فراز

طاقت گفتنش ندارم باز

گاه با تازیانه و ترکه

می زنندش که افتد از حرکه

ای بسا بی گنه که فرمان یافت

وین بلا را به مرگ درمان یافت

تمثیل

گشت مردی شریک پرخواری

کرد تقسیم توشه را باری

گفت یک چیز ازین دوگانه بخواه

خربزه یا که هندوانه بخواه

گفت من هر دوانه می خواهم

خربزه، هندوانه می خواهم

برد مشروطه داغ و چوب و فلک

جای آن ساخت حبس نمره یک

شحنهٔ شهر هر دو وانه گرفت

خربزه داشت هندوانه گرفت

کرد من باب دبه و لنجه

حبس تاریک جفت اشکنجه

دست بند و شکنجه های دگر

تاز بانه ز جملگی بدتر

گاهگاهی هم از پی تحقیق

آب جوشیده می شود تزریق

آن شنیدم که «هایم» بدبخت

مبتلا شد بدین شکنجهٔ سخت

تا گروهی ز عارف و عامی

یار خود سازد، اینت بدنامی

و آن یهودی ز تهمت دگران

بست لب با چنین عذاب گران

وان که او را شکنجه می فرمود

مسلمی بود شوم تر ز جهود

بود تشنه، به خون ایرانی

شحنه با دعوی مسلمانی

بود «هایم» بدان دلآگاهی

بهتر از صدهزار «درگاهی»

کاو به ناحق نبرد نام کسی

وین به خلق افترا ببست بسی

برد از آغاز آن جهول ظلوم

دست در خون عشقی مظلوم

بعد از آن تا

زند مؤسس را

زد به تیر بلا «مدرس» را

شحنهٔ شهر چون که شد فتاک

دگران را ز قتل و فتک چه باک

دارم افسانه ای ز «درگاهی»

شاهکاریست بشنو ار خواهی

حکایت حاج واعظ قزوینی

شب آدینه هشتم آبان

شد به مجلس خلاف شه عنوان

بی دلیل و بهانه میر سپاه

بود شایق به خلع احمدشاه

وکلا جمله واقف از اسرار

بین بیم و امید گشته دچار

همه سوگند خورده با قرآن

به وفاداری شه ایران

لیک سوگند گشت باد آن شب

رفت عهد وفا زیاد آن شب

سیم و زر دیدهٔ صلاح ببست

منفعت عهد مردمی بشکست

وکلا بی بهانه کرده تیار

نقشهٔ عزل دودهٔ قاجار

کرد طرح قضیه «یاسایی»

دگران گرم مجلس آرایی

نز خدا کرده یاد و نز سوگند

کاهرمن بسته بودشان به کمند

گشته مندیل ها بدل به کلاه

شده نانشان سفید و قلب سیاه

حمله بردند بر شه مظلوم

چون به طاوس خسته لشکر بوم

من کشیدم زکام تیغ زبان

تکیه کردم به صاحب قرآن

با زبان فصیح و منطق راست

ساختمشان چنان که دل می خواست

چون بکردم مراد خویش ادا

هیجانی فتاد در دل ها

یافتم کز نفوذ آن گفتار

اندرین جلسه نگذرد آن کار

سخنی کز دل سخنور خاست

در دل مستمع نشیند راست

شدم از جلسه تا کشم سیگار

سپری شد دقیقه ای سه چهار

بازگشتم درون جلسه که بود

هم درین قصه گرم گفت و شنود

ناگهان بانگ تیر خاست ز در

چند تیر از قفای یکدیگر

شیرمردان ز بیم ریزش خون

همه از جلسه ریختند برون

سوی درها شدند ویله کنان

لیک سربازشان گرفت عنان

پر دلان یافتند راه فرار

بخشی از درگروهی از دیوار

مانده من با «امیر جنگ» به کاخ

رفقا جمله رفته در سوراخ

شد چو مجلس دوباره بر سر پای

نیمی از جمع مانده بود به جای

جلسه شد ختم تا به روز نهم

بامداد مصیبت مردم

چون ز مجلس برون شدیم به کوی

بود هرجا پلیس در تک وپوی

نه درشکه به جا ونه خودرو

شه شکاران پیاده در تک و

دو

سوی منزل شدم در آن شب تار

دیده گریان ز وضع شهر و دیار

روز آدینه قرب ظهر از در

فرخی آمد و دو دیدهٔ تر

گفت از خانه پا منه بیرون

که بریزند خائنانت خون

شب دوشین ز جلسه چون رفتی

نطق کردی سپس برون رفتی

چند تن آن دم از تماشا جای

سوی بیرون شدند برق آسای

از قضا بود واعظ قزوین

رفته بیرون ز صحن درآن حین

چون شبیه تو بود بیچاره!

شد دچار گروه خونخواره!

کز سر شب حسین و همدستان

به کمین بر در بهارستان

همه همدست با رئیس پلیس

شده پنهان به پردهٔ تلبیس

روز تا شام کرده تدبیرت

که شبانگه زنند با تیرت

واعظ بی گنه در آن شب شوم

شدگرفتار آن گروه ظلوم

چون به قد و صفت مشابه تست

به گمانشان که او تویی بدرست

دم مجلس بگیرش آوردند

زیر باران تیرش آوردند

شیخ واعظ گرفت راه فرار

خونیان در پی اش به قصد شکار

سوی سرچشمه ره گرفت فقیر

خونیانش گرفته در دم تیر

خورده تیرش به شانه وگردن

باز سرگرم جان بدر بردن

تا به مسجد نایستاد بجای

بر در مسجد اوفتاد ز پای

پهلویش را بکی به دشنه درید

دگری حنجرش به کارد برید

هم درین حین کسی رسید از پی

بانگ زد بر رفیق خویش که هی

این کس دیگرست یارو نیست

دست ازو بازدارکاین او نیست

زین سخن ماند دستشان ازکار

همه بگذاشتند پا به فرار

چون بجستند خونیان زآنجا

سرپلیس وپلیس شد پیدا

کاین پلیسان ز بیم معزولی

کرده بر تن لباس معمولی

دیده بانان خونیان بودند

یک دو تن هم در آن میان بودند

واعظ سر بریده را بردند

جسم در خون طپیده را بردند

نام او را «بهار» بنهادند

وین خبر را به «پهلوی» دادند

چون بیامد طبیب عدلیه

سوی بیمارسان نظمیه

از پس بازجست ها که نمود

شد محقق که او «بهار» نبود

عکس برداشتند از آن مردار

تلفون شد به حضرت سردار

بد به مهمانی سفیرفرنگ

کآمد این مژده های رنگارنگ

با

وزیری که بود نزدش، گفت

وآن وز یر این خبر زما ننهفت

این تمنی ز دوستان بشنو

یک دو روزی ز خانه دور مشو

شد «مدرس» ازین حدیث خبر

«بهبهانی» و دوستان دگر

همه دادند سوی من پیغام

که تو فردا منه به مجلس گام

گفتم آن قوم راکه این نه رواست

مردن و زیستن به دست خداست

کان که دوش از اجل نجاتم داد

دیگری را به جای من بنهاد

هم تواند که در درون سرا

بسپارد به کام مرگ مرا

این مثل در جهان فسانه شده

که بود امن، راه دزد زده

حیف باشدکه جلسهٔ فردا

من نباشم میان جمع شما

دوستان لابه ام نپذرفتند

یک دوتن شب به خانه ام خفتند

که مبادا برون شوم ز سرای

روز شنبه نهم به مجلس پای

زبن سبب روز طرح بیدادی

نهم ماه و مرگ آزادی

نقل گفتار من کسی نشنید

نالهٔ زار من کسی نشنید

در نیکامی و بدنامی می گوید

آه از انسان که چون شود سوی پست

هیچ چیزش نمی شود پابست

ور شود سوی اوج، شاه شود

برتر از آفتاب و ماه شود

گه به عین الحیات گیرد جا

گَه شود شوم تر ز مرگ فجا

نیکنامی عزیزتر چیزی است

فرخ آن کو به نیکنامی زیست

مرد بدنام مایهٔ ننگ است

زان سبب سوی ننگش آهنگ است

دشمن مردمان به سر و علن

کز چه دارند مردمش دشمن

آن که اندر زمانه شد بدنام

طشت رسوائیش فتاد از بام

نیکنامی بر او حرام شود

دشمن مرد نیکنام شود

هرکه را نیک یافت بد خواند

تا بد خویشتن بپوشاند

این همه ظلم و جور و بدعت ها

وین بدآموزی و شناعت ها

زادهٔ فکر این گروه بود

کآدمیزاد از آن ستوه بود

به خطایی که کرده از این پیش

خلق را ساخته است دشمن خویش

وز سَر عجب و نخوت و پندار

نگشوده لبی به استغفار

بلکه هنجار بدتری گیرد

صفت کوری وکری گیرد

پیِ پامال کردن یک بَد

می کند صد بدی ز فرط خرد!

این چنین کس، سزای نفرین است

بدترینی که گفته اند این است

!

هیچ نشنیده نکته ای ز اصحاب

هیچ ناخوانده صفحه ای زکتاب

خوب و بد را به پای نفع برد

هرچه نفعی نداشت بد شمرد

خویش را شیر شَرزه اِنگارد

خلق را صید خویش پندارد

جود را عجز می شمارد او

وز چنین عجز عار دارد او

گر فلوسی به کس دهد روزی

هست ازآن فلس بر دلش سوزی

تا ازو پس نگیرد آن انعام

نشود سوزش دلش آرام

آن چنان دستِ آز بوسیده

که به عباس دوس دوسیده

خویشتن را ز فرط جهل و جنون

خوانده گه پطر وگاه ناپلئون

لیک اندر عمل ز خوی درشت

دست ضحاک را ببسته به پشت

در سیاست ز فرط کین و لجاج

گوی سبقت ربوده از حجاج

محوکرده به خنجر خون ریز

نام تیمور و شهرت چنگیز

خوانده از جهل و قلت مایه

خلق را طفل و خویش را دایه

دایه ای مهربان تر از مادر

که بریده است کودکان را سَر

گلوی شیرخواره بفشرده

عرضشان برده، مالشان خورده

همه چشمش به مال همسایه است

وای طفلی کش این سبع دایه است

متجددنما و کهنه پرست

بی رقم، قوشچی و بی می، مست

گویی از ملّت و خدا و نماز

گوید این ژاژها به دور انداز

کهنه شد دین وکهنه نیست به کار

دهر نو شد تو نیز چیز نو آر

گویی از چیزهای نو آن است

که جماعت سزای احسان است

هست کشور چو پیکری هشیار

عضوش این توده مردم بسیار

بدبودهرچه خلق بدبیند

برگزیده است آنچه بگزیند

کار مردم به دست مردم نه

کار مردم به دست مردم به

چون شنید این، ره دگر پوید

از علیّ ولی سخن گوید

گوید از کینه در حق اجماع

که همج اا خواندشان علی و ر عاع اا

مردمان را همج خطاب کند

جاهل و گول و کج حساب کند

خویش را از علی گرفته قیاس

فرق ننهاده فربهی ز آماس

ای علی ناشده مکن دغلی

منگر خلق را به چشم علی

آن که غالی اا خداش پندارد

با تو بسیار فرق ها دارد

اوست شیر خدای عزّوجل

توسگ کیستی؟ جناب اجل

تو علی نیستی معاویه هم

وان

یزید درون ه

کاندو بودند مهتران عرب

صاحب علم و جود وفضل و ادب

تو یکی ملحد بداندیشی

دشمن خلق و عاشق خوبشی

نه شرف بوی کرده ای نه گهر

نه پدر دیده ای و نه مادر

زادهٔ فتنه ای و فتنه نهاد

فتنه بر خوبش گشته ای، فریاد!

حکایت دیوانه ای که سنگ به چاه اندخت

کرد دیوانه ای به چاه نگاه

عکس خود را بدید در ته چاه

سنگی افتاده بد به راه اندر

هشت آن سنگ را به چاه اندر

مردم شهر رنج ها بردند

تا که آن سنگ را برآوردند

توپی آن سنگ اوفتاده به چاه

عاقلان در تو می کنند نگاه

وقت بسیارکرد باید صرف

تا برونت کشید از آن چه ژرف

پدرت فتنه بود و مادر شر

نیک مانی به مادر و به پدر

هرکه زی مردمان وجیه بود

زی تو پتیاره و کریه بود

وان که نزد تو آبرو دارد

دست پیش کسان برو دارد

وه چه خوش گفت اوستاد طریق

زاد سرو حدیقهٔ تحقیق

« کآدمی چون بداشت دست ازصیت

هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت»

تغییر زندان

نمرهٔ دو بود چو نمره یک

لیک لختی از آن فراخترک

نیست دیوار او سیه چو زغال

تیغه ای بین محبس است و مبال

هست بر سقف او یکی روزن

که شود حبسگاه ازآن روشن

روی در نیز هست پنجره ای

دارد از هر طرف هوا خوره ای

در بر نمرهٔ یک این نمره

هست چون در بر سبو خمره

محبس قصر بهتر از شهر است

که ز نور و نظافتش بهر است

هرکه این کاخ ساخته است به شهر

بوده با نوع مردمش سر قهر

شمس را اندر او نظارت نیست

آفتاب اندرین عمارت نیست

آن که خدام و آن که مخدومند

همه از آفتاب محرومند

روسا را چو حال آن باشد

حال زندانیان چه سان باشد

مر مرا زآن فضای پست وزبون

عصرآن روز خواستند برون

شده خاص من اندربن اوقات

حجره ای در رواق تامینات

یکی از دوستان پاک ضمیر

پایمردی نمود پیش امیر

این فلاحم ز پایمردی اوست

کیست بهتر به روزگا ر از دوست

زی من این حجره «بیت عاتکه» بود

این هم از برکت برامکه بود

من خود این

حجره دیده ام دو سه راه

بوده ام اندرو نکرده گناه

یک سفر یار «رهنما» بودیم

از اسیران « کودتا» بودیم

سید هاشم بدند و ساعت ساز

چار مسکین به یک قفس دمساز

بود «تیمورتاش» یک مره

دیدنش کردم اندر این حجره

بار دیگر به دور «درگاهی»

از سر دشمنی و بدخواهی

پانزده روز داشتم دربند

بعد از آنم در این اطاق افکند

بازم این بار بی خطا وگناه

هم در این حجره راند بخت سیاه

این اطاقی است رو به شارع عام

پر هیاهو ز صبحگه تا شام

چون ز محبس کنی نگاه به کوی

هست ایوان بانگ رویاروی

بودیم گر ودیعه ها بر «بانک»

حبس کی گشتمی برابر «بانک»

صاحب «بانک» می شدم چون شاه

نه همین بانک خشک در افواه

تکیه بر دانش و هنر کردم

پشت برگنج سیم و زرکردم

«بانک» من بانک دانش و ادب است

«بانک» او بانک فضه و ذهبست

وارث این «بانک» را تمام کند

بانک من تا ابد دوام کند

من و او چون رویم ازین مسکن

«بانک» ماند از او و بانک زمن

بانک من نور و بانک او نار است

نور من نام و نار او عار است

فاش گردد چو شد زمان حسیب

کز من و اوکه خورده است فریب!

زر و زور از تو دست بردار است

آنچه همراه تست کردار است

کرده آن به که نام زاید از او

شرف و احترام زاید از او

زان که بی شبهه اعتبار اینجاست

شرف و عزٌ و افتخار اینجاست

در صفت محبس تأمینات

اندرین حجره ام پس از خور و خواب

نیست چیزی انیس غیرکتاب

مه اردی بهشت و لاله به باغ

من در اینجا چو لاله دل پر داغ

دستم آزاد و بسته است دلم

تن درست و شکسته است دلم

سوزد از تاب تب هماره تنم

گونی از آتش است پیرهنم

دهدم دردسر مدام عذاب

بس که بیگاه می پرم از خواب

چشم انداز من زگوشهٔ بام

ناف شهر ری است و شارع عام

های وهو یی که اندرین مأوی است

به خدا گر

به محشرکبری است

پر الا لا وگیرودار و غلو

چون گه جنگ رستهٔ اردو

بانگ گردونه های آب فشان

می دهند از غریو رعدنشان

لیک رعدی که بیخ گوش بود

بام تا شام در خروش بود

دم بدم رعد و برق ولوله است

متصل در اطاق زلزله است

من که بودم انیس خاموشی

بود با خلوتم هم آغوشی

از نسیمی که می وزید بدر

می پریدم ز خواب وقت سحر

دور از شهر و در میان گروه

خلوتی داشتم به دامن کوه

از ره کینه بخت وارون کار

بسترم را فکند در بازار

گفته ام در قصیده ای کم و بیش

شرح این های وهوی رازین پیش

نوک خیابان وسیع ترگشته

رفت و آمد سریع ترگشته

گشت گوشم کر از ترنک ترنک

مغزم آشفت از این غریو و غرنک

روزی از روزهای فصل بهار

رعد و برقی عظیم بود به کار

هر زمان برق سخت جنبیدی

بر سر بام ها غرنبیدی

گرچه بد برق و تندری نزدیک

گوش،بانگش نمی شنید ولیک

زان که گردونه های راهگذر

ره ببستی به غرش تندر

کرده در بیخ گوشم آماده

چرخ گردون هزار اراده

می رود خواب و می پرد هوشم

می کفدمغز و می درد گوشم

داستان شبی از شب های جوانی

در جوانی چنان که می دانی

بزم ها داشتم به پنهانی

پیشم آمد شبی بلایه زنی

نه زنی، آفتاب انجمنی

چه زنی بوستان زیبایی

چه زنی سرو ناز رعنایی

سرو قدی و نار پستانی

سیم ساقی سفید دندانی

چشم چون دیدهٔ غزال سیاه

کفلی گرد چون چهاردهٔ ماه

زلف هایش نه مشکی ونه بخور

گردنش استوانه ای ز بلور

سینه ای پهن و صاف و برجسته

کمری تنگ بر میان بسته

بازوانی دراز و صاف و لطیف

نوک انگشت ها خدنگ و ظریف

زلف هایش به طرز نو چیده

روی هم حلقه حلقه خوابیده

طرّه بگذشته از بناگوشش

لیک ننهاده پای بر دوشش

سرخ کرده لبان ز خون بشر

لب بالا ز زیر نازک تر

روی بیضیش به ز ماه تمام

رنگ او چون شکوفهٔ بادام

صف دندانش از میان دو لب

می درخشید چون ستاره به شب

زن مگو جسته حوریئی ز جنان

زن مگو جان و جان مگو جانان

به

ظریفی ز هوش چابک تر

به لطیفی ز فکر نازک تر

از لطافت به بر نمی آمد

وز صفا در نظر نمی آمد

بود سروی جوان و شوخ و لطیف

گر بود سرو را دو ساق ظریف

ساق هایش کشیده و مقبول

روح شهوت در آن نموده حلول

داشت جورابی از پرند به پای

نیمرنگ و لطیف و ساق نمای

چادری بر سر از حریر سیاه

چون ثوابی نهان به زیر گناه

نه سیه نه کبود، رنگ حریر

چون کنار افق سحرگه تیر

داشت پیراهنی حریر به بر

که چو بر پا ستادی آن دلبر

دیده می شد ز زیر پیراهن

کتف و پستان و ران و باقی تن

کلماتش ز قند شیرین تر

دو لب از برگ لاله رنگین تر

هم نمک بود و هم طبرزد بود

شور و شیرین که دل نمی زد بود

لوده و رند و دلکش و دلبند

مَشتی و شوخ وشوخ چشم و لوند

داشت زنجیرکی ز زرٌ عیار

به مُچ دست راست شاهدوار

یعنی این دست بوسه گاه کسی است

که به دستش ازین متاع بسی است

کیفی آویخته زدست دگر

بر لب کیف او زهی از زر

یعنی آن راکه کیف خواهد و حال

کیف باید ز نقد مالامال

محترم بود ومحترم نامش

داشتم احترام و اکرامش

چادر از برگرفت و پیچه ز سر

من چو چادرگرفتمش در بر

به مکیدن نداشت لعلش تاب

به دهن نارسیده می شد آب

بنشستیم و باده نوشیدیم

گرم گفتیم وگرم جوشیدیم

تار بگرفت و برکشید آواز

این غزل را بخواند در شهناز

غزل مرادف

هرکه او یار محترم دارد

دگر اندر جهان چه غم دارد

خوبرویان شهر را دیدم

هرکه چیزی ز حسن کم دارد

لیک شکر خدا که دلبر من

خوبی از فرق تا قدم دارد

بهر عشاق دام های بلا

زیر آن زلف خم بخم دارد

هست تیر نظر حرام بر او

صفت آهوی حرم دارد

گشت رام «بهار» آهویی

که ز خلق زمانه رم دارد

شام خوردیم و تخت خوابیدیم

می قوی بود سخت خوابیدیم

تازه خوابم ربوده در بستر

غرشی خواب من ببرد از سر

جستم از خواب و دیده برکردم

سوی

دلدار خود نظر کردم

دیدم آن رشک لعبت چینی

خرّ و خرّی فکنده در بینی

نرم نرمک دو دست یازیدم

بالشش زیر سر طرازیدم

سر او را به مهر کردم راست

بوسه ای نیز حق زحمت خواست

باز خفتیم دست در آغوش

که برآمد ز کام خفته خروش

خرخری همچوکوس اسکندر

یا نفیر جهاز در بندر

باز گفتم ز قوّت باده است

یا سر نوش لب کج افتاده است

نرم نرمک سرش برآوردم

بالشش زیر سر عوض کردم

همچنین نازبالشی کوتاه

بنهادم به زیرکردن ماه

دست برداشتم ز گردن او

تن خود دورکردم از تن او

کردم آن راکه بود از استادی

تا تنفس کند به آزادی

خسته گشتم ز چند لحظه عمل

سر نهادم به بالش مخمل

ناشده گرم خواب، چشم حقیر

باز برشد زکام خفته نفیر

جستم از خواب وکردمش بیدار

گفتم آرام باش وگیر قرار

ای سیه چشم! خروپف تا چند

نخره کوته که شد سپیده بلند

گفت لختی زکام بودم من

شب دوشینه کم غنودم من

پر و پایی نداشت گفتارش

خفت و تا صبحدم همین کارش

من بخفتم به حجره دیگر

گفتم این قطعه را به خواب اندر:

زن که دربینیش نم و ورمست

زشت باشد اگر چه محترمست

تنگ خفتن چه سود با جبریل

در بُن گوش، صور اسرافیل

شب چو در این اطاق گردآلود

می جهیدم ز خواب زودا زود

یادکردم ز قصه دیرین

ساختم این حکایت شیرین

راستی جای پرهیاهوئیست

وز پی دفع خواب داروئیست

در دم در قلاوزی بدپوز

هردو ساعت عوض شود شب و روز

با قلاور مبال باید رفت

با شتر در جوال باید رفت

ور قلاور نداد رخصت ربست

حال زبر جامه، دانی چیست

هست عیشی منظم و عالی

جای بعضی ز دوستان خالی

اندرین حال بهر دفع ملال

به سوی شاعری کشید خیال

سه قصیده سروده ام اینجا

طبع را آزموده ام اینجا

غزل و قطعه گفته ام بسیار

که رسیده است شعرها به هزار

نیز اندرزهای آذرپاد

که به از آن کسی ندارد یاد

به گزارش ز «پهلوی نامه»

سر بسرگفته ام

به یک چامه

دیدم این شعرها پراکنده است

دفترم از نظیرش آکنده است

به که خامه به نظم چست کنم

دفتر تازه ای درست کنم

یادم آمد که با «سنائی» من

گفته ام پیش از این به خواب سخن

خواب دیدن بهار سنائی را

خفته بودم شبی به خانهٔ خویش

همچو مرغی در آشیانهٔ خویش

دیدم آنجا به مشهدم گویی

واندر آن پاک مرقدم گویی

می کنم خدمت اندر آن درگاه

با خضوع و خشوع بی اکراه

چون که فارغ از آستانه شدم

در رواق کشیکخانه شدم

چار دیگر بدند آنجا نیز

بنشستیم اندر آن دهلیز

چار تن سید عمامه سیاه

موی کافورگون وروی چو ماه

همه بالا بلند و نورانی

همه درکسوت مسلمانی

من هم آنجا نشسشه با مندیل

با عبا و ردا و ریش و سبیل

اندر آن حین به عادت معهود

یکی از خادمان بکرد ورود

بر تن او عبای عنابی

معتدل قد و ریش محرابی

بر تنش از قدک بغل بندی

عوض شال، دکمه وبندی

داشت بر سر عمامه ای مقبول

چشم هایی سیاه و چهره خجول

وز عمامهٔ سپید چون قدما

بُد سِجاف کلاه او پیدا

جبهه ای پهن و چهره گندمگون

سالش از چل می نمود فزون

چون درآمد میان حلقهٔ ما

خاستم من به حرمتش برپا

با منش گفتی از قدیم همی

الفتی بوده است بیش وکمی

منش نشناسم از توقف ری

مر مرا لیک می شناسد وی

دوختم بررخش ز مهر نظر

نظری پرسش اندر آن مضمر

مطلبم را ز فرط هوش گرفت

کفت نرمک: «سنائی»اینت شگفت

گفتی آنک به خاطرم افتاد

آنچه این لحظه رفته بود از یاد

درکنارش گرفتم از سر مهر

بوسه دادم بسی بر آن سر و چهر

بنشستیم در برابر هم

هر دو تن شادمان ز منظر هم

داستان های من بیاد آورد

وز ری و کار ملک صحبت کرد

در سیاست موافقش دیدم

نیز بر خویش عاشقش دیدم

بر من از لطف آفرین ها گفت

گفت از اینها و بیش از اینهاگفت

همه از خاطرم گریخته اند

بس که زهرم به کام ریخته اند

چون کهٔادم ز خواب خویش آمد

در سخن رهبریم پیش

آمد

گفتم ایدون بودگزارش خواب

که زتهران برون شوم به شتاب

عارفان را ز جان کنم خدمت

بکشم همچو اولیاء صدمت

پس برابر شوم «سنائی» را

نوکنم کهنه آشنایی را

با بزرگان دین قرین گردم

درخور مدح و آفرین گردم

یاری از اوستاد کل یابم

مدد از هادی سبل یابم

خویشتن را به قدسیان بندم

خدمت خلق را میان بندم

دفتری سازم ازکلام دری

که نگردد به قرن ها سپری

پس به هنجارآن بزرگ حکیم

اوستاد سخنوران قدیم

کردم این کارنامه را آغاز

تاکی آید به سر حدیث دراز

طیبتی شاعرانه سرکردم

ترش و شیرین به یکدگرکردم

جد و هزلی به یکدگر یارست

گرنه نیک است باب بازار است

نه هنرتوزی و سخنرانیست

که خیالات مرد زندانی است

جای فریاد و استغاثه و آه

فکر آشفته را گشادم راه

نام او « کارنامهٔ زندان»

مایهٔ عبرت خردمندان

گفتار چهارم در صفت استاد گوید

گیتی از اوستاد باشد راست

کارگیتی از اوستاد بپاست

کیست استاد آن که هم ز اول

سوی یک علم رفت و کرد عمل

هنر آموخت نزد استادی

اوستا دیده ای ملک زادی

چون کز استاد علم حاصل کرد

به عمل علم خویش کامل کرد

خورد سی سال خون دل پیوست

اوستادی بدو برازنده است

وز دو استاد آن بود برتر

که به یک فن شدست نام آور

ذوفنون پیش مردم یک فن

خوار باشد به وقت عرض سخن

علم ها را کرانه پیدا نیست

آن که علمی تمام داند کیست؟!

علم هاگرچه پیچ درپیچ است

علم ما پیش جهل ما هیچ است

عمرها گر هزار سال بدی

وآن هم اندر علوم صرف شدی

بودی آن جمله پیش علم وجود

نقطه ای پیش سطح نامحدود

حد آن جز خدا ندانسته

چیست دانسته یا ندانسته

چون چنین است هست شرط هنر

که به یک فن کنی پدیدگهر

چون نهادی به کارگردن را

می توان داد، داد یک فن را

در فایدهٔ علوم

علم از بهر چیست ای استاد

تاکه گیتی شود به علم آباد

علم بهر خیالبافی نیست

کار دانش بدین گزافی نیست

باید از علم سود برخیزد

چون درختی کز او ثمر

خیزد

هرکه از علم بهره ورگردد

مایه ی راحت بشر گردد

گرچه علم تو پیچ در پیچ است

چون نپیوست با عمل هیچ است

عملت نیز اگر نداشت ثمر

هست چون علم بی عمل ابتر

عالم بی ثمر دغل باشد

راست چون علم بی عمل باشد

پس تو ای مرد ذوفنون اجل

داد هر علم چون دهی به عمل؟

ور به یک فن عمل کنی کم و بیش

آن دگرها چه می کشی با خویش

آن که را خنگ راهوار بود

از جنیبت کشیش عار بود

ورنمایی عمل به جمله علوم

لقبت نیست جز جهول و ظلوم

گرتو علم از برای آن خواهی

که بدان قدر دوستان کاهی

اندر آیی به حلقهٔ فضلا

بنشینی به صدر عزّ و علا

لب گشایی و گفتن آغازی

اصطلاحی، دو سه، بیان سازی

مرد یک فن نشسته خامش و پست

تو ز شاخی به شاخه ای زده دست

با همه علم ها برآیی راست

جز به علمی که اوستاش آنجاست

گر درآیی به محفل علما

ویژگان علوم ارض و سما

هریکی خاص گشته در هنری

یافته از رموز آن خبری

مانی آنجای همچو خر بوحل

ننهندت به قدر پشه محل

پیش نادان مثل به دانایی

پیش دانا مثل به کانایی

تو به کاری نیایی ای مسکین

بهتر از تست مرد سرگین چین

در صفت شیّادان لفّاظ که با دانستن چند اصطلاح خود را عالم نامیده و درمجالس سخن می گویند

بود مردی ز هر هنر عاری

روزکی چند کرده نجّاری

نام رنده شنیده و گونیا

گِرد از نیمگِرد کرده جدا

پس شد اندر دکان آهنگر

دم و خایسک دید و پتک و تبر

نوز نامخته چیزی از استاد

ریش خود را به دست بنا داد

ماله و چوب کار هشته به کول

دیده گچکوب و تیشه و شاغول

زان سپس شد به دکهٔ خیاط

با دلی تنگ تر ز سم خیاط

نخ وسوزن بدید وکوک و رفو

درز و دوز و قواره و الگو

چون در آن پیشه دید سستی خویش

پیشه دیگری گرفت به پیش

هیچ یک را به سر نبرد تمام

دیگ در دیگ شد چو کلهٔ خام

گشت ریشش

دو موی و پیزی سست

مزد او لیک همچو روز نخست

خویش را نوبتی در آینه دید

ابلهانه به ریش خود خندید

گفت ازین شهر رخت باید بست

غربتی جست و لاف در پیوست

بود آبادیئی به شهر قریب

رخت آنجا کشید مرد غریب

بود در قریه چند استاکار

گشته هریک به کارخویش سوار

رفت آنجا به گوشه ای بخزید

انزوایی بخورد خوبش گزید

پیش گِل کارگفت نجّارم

ز اره و رنده معرفت دارم

پیش نجّار گفت بنّایم

طاق بند وگلویی آرایم

گفت من درزیم به آهنگر

گفت آهنگرم به مرد دگر

تا که ابزارکار سازد راست

زان فقیران به وام چیزی خواست

اصطلاحات خویش را بفروخت

چند غازی به چند روز اندوخت

چند ماهی ز فضل کلّاشی

چرچری کرد مردک ناشی

تا که روزی قضای بی برکت

دادش ازکنج انزوا حرکت

بخت شوریده رهنمایش گشت

روز جمعه به قهوه خانه گذشت

سایهٔ بید و چشمهٔ جاری

روز آدینه وقت بیکاری

اوستادان دیه و برزگران

پیش چای و چپق، خوران و چران

چشمشان چون به اوستاد افتاد

مهر دیرینه ی شان به یاد افتاد

آن یکی نزد خویش جایش کرد

وین دگر میهمان به چایش کرد

گفت بنا هنوز بیکاری

کی کسی راست شغل نجاری؟

گفت نجّار: کاو نه نجّار است

اوست بنا و با تو همکار است

گفت خیاط کاوست آهنگر

گفت آهنگر اوست سوزنگر

چون همی شد سوال ها تکریر

مردک از شرم سر فکند به زیر

گشت فضل حکیم صاحب، فاش

شد هویدا که نیست جز قلّاش

لاجرم همچو سگ دواندندش

کَو به کونش زدند و راندندش

همه دانست کاوست هیچ مدان

عاقبت رفت و مرد در همدان

آن که از هر دری سخن راند

خوبش را مرد ذوفنون خواند

یا بود از نوادر دوران

کیمیاسان ز چشم خلق نهان

نادر و شاذ باشد این استاذ

حکم نبود روا به نادر و شاذ

یاکه او مرد رند و عیار است

اصطلاحات گفتنش کار است

خویش را در محافل عامه

خوانده استاد و فحل و علامه

چون برابر شود به استادان

همه دانند کاو

بود نادان

در فضیلت شاگردی کردن

ز اوستادی کهن بگیر سراغ

سی چهل سال خورده دود چراغ

همه کرده به خبرگی اش قبول

سخنش حق و کرده اش مقبول

یافته اختصاص در هنرش

وبژه گشته ز قوّت نظرش

سر حاجت بسای در پایش

اوستادش بخوان و مولایش

تا ز شاگردیش بگیری یاد

آنچه او یاد دارد از استاد

خویش را آزمون کن از آغاز

که چه علمی به طبعت آید ساز

عاشقانه به کار داخل شو

پی آن علم گیر و کامل شو

هر تنی را شعاری آماده است

هرکسی بهرکاری آماده است

هر دلی را ز نور کل قبسی است

وز نیاکانش مرده ریگ بسی است

وز محیط است دمبدم خورشش

هم اثرها بود ز پرورشش

باشد آغوش مام و پستانش

طفل را اولین دبستانش

زبن اثرها که برشمردم من

راست گردد مزاج و مغز و بدن

بر تو زین ها مدام تلقین است

سرنوشتی که گفته اند اینست

گرتو همدوش سرنوشت شوی

مرگ نادیده در بهشت شوی

ور گرفتی ز سرنوشت گریز

در سرت هردمی است رستاخیز

شوی آشفته حال و هیچ مدان

همچو آن مرد مرده در همدان

مثل است این که آهنی ناچیز

بی مربی نگشت خنجرتیز

این سخن را تفکری باید

تا نگویی که ژاژ می خاید

علم در دفتر است و من هشیار

خود بخوانم به اوستاد چه کار

علم از آغاز قطره ای بوده است

کش خداوند وحی فرموده است

سال تا سال برده مردم رنج

تا که آن قطره چار گشته و پنج

قرن ها باز خلق رنج کشید

تا که آن قطره ها به جرعه رسید

هم بر این حال روزگاری گشت

تا که آن جرعه چشمه ساری گشت

هرکس آمد بر آن فزود نمی

تا شد آن چشمه بر مثال یمی

علم، دریای ژرف گوهر زاست

دل استاد ظرف آن دریاست

هست دفتر، نگاری از دریا

نقشهٔ نیمه کاری از دریا

تو که در نقشه بحر را نگری

دان کز اعماق بحر بیخبری

تو چه دانی جزایر او را

جای مرجان و کان و لولو

را

تجربت ها که ناخدا دارد

نقشه از آن خبر کجا دارد

تو چه دانی کجا گذرگاهست

یا کدامین طریق کوتاهست

همه را اوستاد دارد یاد

زآن که او هم شنیده از استاد

یک ز دیگر گرفته علم و عمل

همچنین تا معلم اول

آنچه خودگیری اش به سالی یاد

در دمی یادگیری از استاد

زان که گنجینهٔ هنر سینه است

وین زبان چون کلید گنجینه است

از شنیدن به شهر علم درآی

قفل گنجینه با کلید گشای

کز دهان و لب شکرخایان

دانش آموختند دانایان

علم از استاد یادگیر نخست

پس وٍرٍستاد و تجربت با تست

تجربت کن تو نیز چون دگران

فصل هایی دگر فزای بران

دانش آموز تا بلند شوی

سود یابی و سودمند شوی

هر که یک فن به نیکویی داند

در جهان هیچ درنمی ماند

وان که او جملهٔ فنون آموخت

عمر خود را به رایگان فروخت

که یک آلوچهٔ رسیده تمام

به ز صد سیب نارسیدهٔ خام

در فواید اختصاص و تقسیم کارها میان مردم دانا

نیک بنگر بدان بنای بلند

چون که معمار طرح آن افکند

آن یکی آجرش تمام کند

دگری نیز خشت خام کند

آن یکی آهکش کند غربال

وان دگر خاکش آورد به جوال

آن یکی پی فکند و جرز کشید

وان دگر طاق بست و گچ مالید

درگر است این و اوست سنگتراش

وان بود ربزه کار و آن نقاش

چون که هرکس به کار خود پرداخت

گشت پیدا عمارتی نو ساخت

زین قبیل است علم های جهان

خبرگی باید ازکهان و مهان

آن که هم در زیست و هم قناد

باز آرد به هر دوکار فساد

جامهٔ خلق از اوست شهداندود

پشمکش نیز هست پشم آلود

کار دانا یکی بود پیوست

برد نتوان دو هندوانه به دست

در وظیفه شناسی

رسم مکتب بود که استادت

پیش بنهد یکی وٍرٍستادت

گوید این را بخوان و حاضر کن

کزتو پرسم همی سخن به سخن

گر نخوانی و سهل انگاری

وان ورستاد یاوه پنداری

گوشمالت دهند استادان

خوارگردی به نزد همزادان

این ورستاد کودکان پند است

بنگرد هرکه او خردمند است

این ورستاد را

که داد استاد

نام آن را عرب وظیفه نهاد

چون که گشتی کلان و مرد شدی

سوی امید ره نورد شدی

شود آن گه زمانه استادت

پیش بنهد دگر ورستادت

گوید اینت وظیفهٔ کارست

کارکن گرچه کار دشوار است

گر به مکتب وظیفه خواندستی

وان ورستاد را نماندستی

این ورستاد مر تراست روان

کار فرمودنش بسی آسان

با تو گیتی شریک کار شود

در ادای وظیفه یار شود

چون روان با شدت وظیفه خوبش

کارهایت روان شود از پیش

ژنده پوش کسی نخواهی شد

بار دوش کسی نخواهی شد

دانشی را که کرده ای تحصیل

پیش رویت کند گشاده سبیل

ور به مکتب وظیفه نشناسی

اوستاد و خلیفه نشناسی

چون شود روزگار استادت

خواند باید ز سر ورستادت

خواندنش گرچه هست بس مشگل

داد باید به کار باری دل

گرچه بینی عذاب و رنج بسی

عاقبت می شوی تو نیز کسی

جای گیری ز جرگهٔ نسناس

در صف مردم وظیفه شناس

وگر این بار هم شوی کاهل

نیبشی جز منافق و جاهل

کار دشخوار گرددت پس از آن

وز تو دشخوار، کار اهل جهان

هر صباحی وظیفه ایت نهند

هر دمی درس تازه ایت دهند

یاد نگرفته نکته ای زین یک

می دهد درس دیگریت فلک

نه ز استاد جسته تربیتی

نز پدر برگرفته تجربتی

نه وظیفه شناخته نه عمل

گول و نادان و مست و لایعقل

افتی اندر شکنجه های زمان

مرد بی درد و درد بی درمان

روزگارت چنان بمالد گوش

که زند مغز استخوانت جوش

شوی از کوب آسمان شیدا

درد پیدا و زخم ناپیدا

چون ندانی به زخم ها مرهم

خو ی گیری به دردها کم کم

شو ی از دانش و شرف مفلس

قسی القلب و بی رگ و بی حس

حس چو از آستانه برخیزد

شرم و درد از میانه برخیزد

درد چون رفت، شرم هم برود

غیرت و خون گرم هم برود

شرم چون رفت، رفت عفت هم

تقو ی و مردی و فتوت هم

مرد بی شرم، بی عفاف شود

حیله سازد، دروغ باف شود

دشمن جان بخردان گردد

مایهٔ ننگ خاندان گردد

خیزد این خوی های

نسناسی

ربشه اش از وظیفه نشناسی

لاابالی شود به نیک وبه بد

در جهان هیچ ننگرد جز خود

بخت از ملتی چو برگردد

در وی این فرقه نامور گردد

شود از بخت بد درین صحنه

محتسب دزد و راهزن شحنه

چون برافتاد رسم خیر و صلاح

شود البته خون خلق مباح

زشت نامان چو نامدار شوند

اهل ناموس و نام خوار شوند

لاجرم جای آبرومندان

یا ته خانه است یا زندان

اهل تقوی اگر امیر شوند

جانیان جمله دستگیر شوند

همچنین چون امیر شد جانی

اهل تقوی شوند زندانی

زان که یزدان در اولین ترکیب

ریخت طرح تناسب و ترتیب

متناسب گرفت کار جهان

تا توان داشتن شمار جهان

کیست دانش پژوه صاحب جاه

آن که باشد ز خویشتن آگاه

هرکه بر نفس خو یش چیر بود

به حقیقت که او دلیر بود

وان که او دیو آز کرد به بند

او بود بی نیاز و دولتمند

آن کسی خوبش را به نام کند

که به نفع بشر قیام کند

هرکه پیرامن خطرگردد

در جهان سخت مشتهر گردد

لیک هر شهرتی نکو نبود

عرق ذلت آبرو نبود

آن که افشاند بول در زمزم

گشت نامی ولی نه چون خاتم

نیست شهرت دلیل دانایی

نه تنومندی از توانایی

رادمرد حکیم نیکوکار

جوید از مردم زمانه کنار

زان که یک همنشین باتقوی

به ز سیصد مرید بی معنی

آن که گنجی در آستین دارد

کی سر برگ همنشین دارد

مرد عارف ز صیت بگریزد

عاقل از ابلهان بپرهیزد

اکثر خلق گول و بی عقلند

دشمن علم و عاشق نقلند

آن که نقلش فتاد در افواه

گرچه خضر است می شودگمراه

دوستداران و دشمنان جهول

به قبول و به رد او مشغول

نقلش اندر جهان سمر گردد

پند و اندرز او هدر گردد

زیرکان زیر زیر، کار کنند

کاسبان کسب اشتهار کنند

سخنی پخته و درست و تمام

بهتر از صدهزار گفتهٔ خام

گر کسی جهلی از دلی روبد

به که صد شهر را برآشوبد

گر کنی تربیت جوانی را

به که پر زر کنی جهانی را

ور نهی پند نامه ای محکم

پس

مرگ خود اندر بن عالم

به که خلقان زتو برآشوبند

بر سر و مغز یکدگرکوبند

آن یکی خواندت خدای بشر

وان دگر داندت بلای بشر

عارفی چینی از طریق فسوس

گفته بود این سخن به کنفسیوس

گفته هایش به نظم سنجیدم

زان که عین حقیقتش دیدم

در وصف باغچهٔ بهار و شرح حال او در خانه

موسم نوبهار خانهٔ من

هست از انبوه گل یکی گلشن

شده نه سال تا در این خانه

خوب یا بد گزیده ام لانه

هست یک میل دورتر ازشهر

لاجرم دارد از نظافت بهر

مگس آنجاکمست وآب فزون

تابش ماه و آفتاب فزون

غرش و هایهوی وهمهمه نیست

گرد و دود وخروش و دمدمه نیست

هرگل طرفه ای که دیدستم

یا به نزدکسی شنیدستم

جابجا کشته و زده پیوند

به طریقی که ذوق کرده پسند

هرکجا بود میوهٔ خوشخوار

کشته درباغ وآمدست به بار

تخم گل خواسته ز راه دراز

کشته و هر طرف نشانده پیاز

طرح هایی نوا نو افکنده

هریکی را به لونی آکنده

گلبنان را نموده پیرایش

تاک ها را بداده پرکاوش

زلف شمشاد را به شانه زده

رسته در رسته صاف و راست چده

چون در اسفند برکشد جمره

نفس آشکار سوم ره

مهرمه مبلغی هزینه کند

هر طرف نوگلی خزینه کند

پخش گردد خز بنه ها در باغ

این بود شغل من زمان فراغ

ز اول مهر تا بن اسفند

تن سپارم به جهد و رنج وگزند

تا به فصل بهار و وقت فراغ

چند روزی کنم نظارهٔ باغ

چهر آن کودکان زببا را

بینم و نو کنم تماشا را

مردمان را هوس بسی به سر است

هوس من بدین دو مختصراست

که نشینم به باغ برلب آب

گه به گل بنگرم، گهی به کتاب

شاخ گل ساغر شراب منست

یار من دفتر وکتاب من است

لیکن امسال از پس شش ماه

حاصل رنج بنده گشت تباه

تا به امروز از آخر اسفند

هستم اینجا به خون دل پابند

هم نه پیدا که چند خواهم بود

تا به کی پای بند خواهم بود

من چنین بسته چند مانم چند؟

زار و دلخسته چند

مانم چند!؟

حبس شدن بهار بار دیگر

دشمن بنده بود «درک هی»

دل ز من کنده بود «درگاهی»

بهرمن تیغ کینه آخته بود

لیک نیکو مرا شناخته بود

زان به حبسم فزون تر از یک ماه

با همه دشمنی نداشت نگاه

هست بیگانه «آیرم» با من

نیست با من نه دوستی نی دشمن

مار بهتر ز دشمن خانه

دشمن خانه به ز بیگانه

دشمن خانه روز بدبختی

بنهد دشمنی و سرسختی

چون که آرد ز دوستی ها یاد

خواهد از دست، تیغ کینه نهاد

لیک بیگانه را خیال تو نیست

در پی شادی و ملال تو نیست

خاصه بیگانه ای که میر بود

در دلش کی غم اسیر بود

او چه داند به کس چه می گذرد

به اسیر قفس چه می گذرد

خطاب به نزدیکان شاه

ای که نزد شه آبرو داری

ز چه دست از حیا برو داری

شرم داری ز شه که گویی راست

ای عجب شرمت از خدای کجاست؟!

چون مجال سخن ز شه جویی

سخن از دوستان خود گویی

از چه هنگام نفع خویشتنت

نیست قفل سکوت بر دهنت

دادی و می دهی تو صاف و صریح

نفع خود را به نفع شه ترجیح

گر دلت خیر شاه دارد دوست

سخنی گو که خیر شاه در اوست

خیر شاه است در نکوکاری

نه درشتی و مردم آزاری

تو به هرجا که پنجه بند کنی

نالهٔ خلق را بلندکنی

تا فزایی ز بهر شاه سپاه

یا که افزون کنی خزینهٔ شاه

این نه عشق خزینه و سپه است

بلکه این دشمنی به پادشه است

هست بهر چه این زر و لشکر

جز که بهر سلامت کشور

مرد نالان و خستهٔ محتاج

چون کند کار و چون گزارد باج

هر تجارت که سود بیش آورد

دولت آن را به چنگ خویش آورد

هر متاعی که سخت رایج بود

یک به دَه بر خراج آن افزود

هر زراعت که داشت منفعتی

منحصر شد به دولت از جهتی

زارع و پیشه ور ز دست شدند

تاجران جمله ورشکست شدند

خلق کشور همه فقیر وگدا

همه

نالان به پیشگاه خدا

کای خداوند قادر ذوالمن

ریشه ظلم را ز بیخ بکن

گفتار پنجم در دین و آیین و صفت وجدان

هان بهارا مکوب آهن سرد

کاندپن دوره نیست مردی مرد

خلق رفتند جانب وجدان

اصل های قدیم شد هذیان

دین و آیین دو اصل عالی بود

خلق را زین دو، منزلت افزود

هر دوان ریشه داشت در ایران

آن ز زردشت و این ز نوشروان

دین اسلام چون به کار افتاد

هم بنا را بر این دو اصل نهاد

عرب از این دو اصل گشت قوی

تربیت یافت مردم بدوی

روم هم داشت اصل های قدیم

به اروپا نمود آن تقدیم

این تمدن که در جهان باشد

دین و آیین اساس آن باشد

دین توجه به مبدأ است و معاد

هست آئین اساس نظم بلاد

اصل هایی نهاده شد ز قدیم

که از آن اصل هاست ملک قویم

رفت آن اصل ها به باد خمول

یافت وجدان مقام جمله اصول

ساده و سهل و راحت و آسان

چیست دین تو؟ دین من وجدان

سهل و سمحه که گفته اند اینست

دین وجدان شریف تر دینست

داستان رفیق بی وجدان

داشت مردی جوان رفیقی چند

همه با هم برادر و دلبند

این جوانان سادهٔ دین دار

کرده در دل به مبدئی اقرار

خانه هاشان به یکدگر نزدیک

همه با هم به کیف و حال شریک

دیوخویی به صورت انسان

زاین به خود بسته تهمت وجدان

گشت با آن جوان ز بیرون دوست

متحد چون دو مغز دریک پوست

حلقهٔ دوستی بجنبانید

سرش از دوستان بگردانید

ظاهر خوبش را چنان آراست

که توگفتی فرشته ای زبباست

چند سطر از «لافنتن» و «مولیر»

چند شعری ز «روسو» و «ولتر»

گه ز «مونتسکیو» سخن راندی

گه ز «داروین» مقالتی خواندی

سخنان قشنگ ساده فریب

برد از آن ساده لوح صبر و شکیب

گفت دین تو چیست؟ مرد جوان

گفت ابلیس: دین من وجدان

گفت با او: رفیق!وجدان چیست؟

گفت:وجدان به غیر وجدان نیست

هست حسی درون قلب نهان

که بود نام نامیش وجدان

مرد را در عمل جواز دهد

خوب را از بد امتیاز دهد

خوب و بد چون مطابق عقل

است

فرق دادن میانشان سهل است

ای بسا کارها که در اسلام

مرتکب می شوند و نیست حرام

لیک وجدان حرام می داند

در ره عقل، دام می داند

چون قصاص و تعدد زوجات

روزه و حج و غزو و خمس و زکوه

وی بسا چیزهاکه در اسلام

هست کاری قبیح و فعل حرام

لیک وجدان مباح می خواند

زان که عیبی در آن نمی داند

چون ربا و قمار و ساز و شراب

وز زنان لطیف رفع حجاب

که ربا در تجارت عالم

گر نباشد جهان خورد برهم

نیز ساز و شراب ناب و قمار

هیئت اجتماع راست به کار

وین وجودِ لطیف یعنی زن

تا به کی زندگی کند به کفن

چون که عضو مهم جامعه اوست

بودنش عضو اجتماع، نکوست

نه خداییست نی پیامبری!

بی موثر وجود هر اثری!

دین بپا شد برای عامی چند

کار دین پخته شد ز خامی چند

کار این مردم از سیاه و سفید

نرود پیش جز به بیم و امید

نبی از بهر پیشرفت امور

دوزخ و نارگفت و جنت و حور

چون که خود دعوی خدایی داشت

منتی بر سر عموم گذاشت

ناتمام و بریده صحبت کرد

از خدای ندیده صحبت کرد

تا رباست کند به خلق زمین

کند و بندی نهاد نامش دین

چون که وجدان به مرد یار بود

دگر او را به دین چه کار بود

گشت ز افکار مرد باوجدان

مرد دین از عقیده روگردان

چون اساسی نداشت معتقدش

وز اَب و مام بود مستندش

زود بلعید قول آن نسناس

مرد نادان چو «حب دکتر راس»

به یکی دم دمیدن لب او

گشت وبران بنای مذهب او

دین او چون حباب گشت خراب

رفت برباد ازآن که بود بر آب

خمس و روزه گریختند ازو

شد فرامش نماز و غسل و وضو

دوستان قدیم را خر خواند

غزل الوداع را برخواند

اهل مندیل را تماخره کرد

گاه بدگفت وگاه مسخره کرد

هرکجا دید مرد ملایی

سیدی، روضه خوانی، آقایی

صاد صلواهٔ را

بلند کشید

با سلامی به ربششان خندید

در اخلاق و نفوس زنان

این جوان داشت خانمی مقبول

بود خانم از این رویه ملول

چون که اعصاب زن دقیق تر است

حس پنهانیش رقیق تر است

بیند از پیش چیزهایی را

آفتی، رنجی، ابتلایی را

پیرو امن و حفظ آرامی است

خصم بی نظمی و بی اندامی است

هست بالطبع زن محافظه کار

می کند از اصول تازه فرار

هست اعصاب زن لطیف و رقیق

می گریزد ز بحث و ازتحقیق

حس نمایدکه در رحم فرزند

شود ازحفظ نظم نیرومند

خصم افکار تازه اند زنان

منکرکار تازه اند زنان

زن به هر چیز تازه بندد دل

لیک گردد ز فکر تازه کسل

ترسد این نازموده فکر نوین

نبود سودمند بهر جنین

حامی آزموده باشد زن

هست ناآزموده را دشمن

دعوت شوهر زن را به کیش وجدان

داشت اصرار شوهر نادان

که شود زن مطاوع وجدان

رخ نپوشد ز مرد بیگانه

خاصه زان نوجوان فرزانه

زن ازین گفته هاکسل می شد

قهر می کرد و تنگ دل می شد

به حذر بود ازآن طریقه شوی

و بژه از آن رفیق تازهٔ اوی

ساده دل هرچه بیش می کوشید

زن رخ ازغیر بیش می پوشید

نیرنگ رفیق طرار در دیدن روی زن یار

یار طرار از این به تنگ آمد

تیر تدبیر او به سنگ آمد

لاجرم ساخت با زنی بدکار

گفت هرجا، زن منست این یار

رفت با زن به خانهٔ آن مرد

رخ زن پیش مرد یکسو کرد

گفت: خانم به همره مادر

رفته بودند مدتی به سفر

تازه باز آمدند با شادی

سپری گشت عهد ناشادی

هست آزاد و با تمیز این زن

در برم همچو جان عزیز این زن

می رود بی حجاب از خانه

رخ نپوشید ز مرد بیگانه

چون که آزاد وتربیت شده است

همه جا می رویم دست به دست

هست این زن شریک زندگیم

بنده اش مفتخر به بندگیم

وان زن بی عفاف و پر حیله

یک قر و صد هزار غربیله

گفته هر روز راز با مردی

خفته هر شب کنار نامردی

خاست بر پای و طاق طاق کنان

نزد بانو شتافت خنده زنان

روی هم را زمهر بوسیدند

راز گفتند و راز پرسیدند

پس بلایه گرفت

دست گلین

کش ز پرواره آورد پایین

دست خود راکشید کدبانو

به ادب گفتن با زن جادو

که ببخشید چرک و شوخگنم

همچنین چرگن است پیرهنم

زن بدکار گفت وای این چیست

از تو پاکیزه تر به عالم نیست

کفتگوشان چو گشت طولانی

خاست بر پای مرد وجدانی

نرمک آواز کرد خاتون را

هر دو رفتند و شوی ماند بجا

درشتی کردن شوهر با زن خود

گفت با زن که این اداهایت

پیش اینها نمود رسوایت

بس که از خود ادا درآوردی

مر مرا نیز مفتضح کردی

مگر این زن ز جنس زن ها نیست

مگر او عضو انجمن ها نیست

بود او نیز خانمی خوشگل

چه از او کاست اندر این محفل؟

بهر آن زن که تربیت دارد

رو گرفتن چه خاصیت دارد؟

این رفیق من است نیکوکار

هست مردی شریف و وجدان دار

رفت رنجیده زین سرای بدر

همه تقصیر تست احمق خر!

زن بیچاره گریه را سر داد

رخ ز الماس اشگ زیور داد

آلت زن دو چشم گریانست

حجتش اشک و آه، برهانست

بر صناعات خمسهٔ منطق

صنعتی بر فزوده این مفلق

منطق اوست چشم گوهربار

لب خموش و دو دیده در گفتار

کیست آن کو سپر نیندازد؟

پیش برهانش حجت آغازد

شوهر از اشگ و آه آن مضطر

قهر کرد و ز خانه رفت بدر

محشور شدن دو خانواده

این کشاکش بسی نگشت دراز

که شدند آن چهار تن دمساز

دل این جنس خوبروی ظریف

هست مانند آبگینه لطیف

که به اندک فشار می شکند

پیش سختی مقاومت نکند

زن در اول چو موم سرد بود

دیر پذرای نقش مرد بود

دیرپذرای و خویشتن دار است

سخت کوش و محافظت کار است

لیک چون گرم گشت در کف مرد

غیر نرمی چه می تواند کرد

موم چون گشت گرم و نیمه گداخت

هرچه خواهی ازو توانی ساخت

در مسافرت کردن شوهر و سپردن خانه و زن خود به دست رفیق بدگوهر

دیرگاهی بر این وَتیره گذشت

روز رخشان و شام تیره گذشت

گشت ناگاه شوی زن سفری

گفت زن: بایدت مرا ببری

گفت مرد: این سفرنه دلخواه است

که رئیس اداره همراه است

هم به پاس اثاثهٔ خانه

بایدت ماند، پُر مزن

چانه

از قضا نیستی تو هم تنها

پیشت آید رفیق تازهٔ ما

می کند با تو خانمش یاری

او خود از توکند نگهداری

کیست به از رفیق وجدان کیش

که سپردن بدو توان زن خویش

بس که فاسد شدست خوی بشر

نه برادر بود امین نه پسر

در جهان اعتماد و اطمینان

نیست الا به مرد با وجدان

دین و ایمان همه خرافاتست

مایهٔ کین و اختلافاتست

بس فقیها که دام شرعی ساخت

مومنان را میان دام انداخت

شیخ دیگرکلاه شرغی دوخت

تا قبای ترا به غیر فروخت

زوجه خلق را دهند طلاق

بهر غیری کنند عقد و صداق

لیک مردی که اهل وجدانست

دلش از فعل بد هراسانست

او بدی را به چشم بد بیند

شرر تو زیان خود بیند

نیست در نیکیش امید بهشت

زان که باشد به طبع نیک سرشت

وز بدی دوزخش نترساند

که بدی را به طبع بد داند

نکند بدکه بد به طبع بد است

نیک باشد که نیکی از خرد است

نیک و بد را شناسد از وجدان

هست وجدان برابرش میزان

زن اگر چند نرم تر شده بود

ز ابتلائی دلش خبر شده بود

بیمی افتاده بود در دل او

نگران بود ازین سفر دل او

لیک شوهر شکیب فرمودش

بوسه ها داد و کرد بدرودش

دست وجدان فروش را بفشرد

رفت و آن دنبه را به گرگ سپرد

رفت شوی و رفیق کج بنیاد

به فریب زن رفیق ستاد

روزی آمد به نزد آن دلبر

ساخته از دروغ مژگان تر

گفت زن: چیست؟ گفت چیزی نیست

آن که در دل غمی ندارد کیست؟!

دگرین روز هم بدین منوال

شد به نزدیک آن بدیع جمال

چشم ها سرخ و مژه اشک آلود

گونه های زرد و پای چشم کبود

زن ز نازک دلی به تنگ آمد

پای خود داریش به سنگ آمد

قسمش داد و گفت: دردت چیست؟

چشم سرخ و رخان زردت چیست؟

گفت اندر فشار وجدانم

راز کس فاش کرد نتوانم

سومین روز ساخت آن مکار

خویش را زرد

و لاغر و بیمار

بود بازیگری نمایش باز

لاجرم کرد این نمایش، ساز

رفت و خود را بدین ضعیفه نمود

صد هزاران غمش به غم افزود

کفت زن چند ازبن نهفتن راز

چیست این روی زرد و گرم و گداز

خانمت در کجاست کاین دو سه روز

اندرین جا نشد جمال افروز

این چه حالی و این چه ترکیبی است

این چه وضعی و این چه ترتیبی است

جای غمخواری از من دلریش

بر غم من فزوده ای غم خویش

گرچه چیزی ز تو نفهمیدم

به خدا کز تو سخت رنجیدم

چون شد آن ریوساز حیلت کر

در دل خویشتن سوار به خر

صیدش اندرکنار دانه رسید

تیری افکند و بر نشانه رسید

گفت اکنون که فحش خواهی داد

گویم این راز هرچه بادا باد

پای رنجش چو در میان آمد

راز پوشیده بر زبان آمد

داد سوگند مرد حیلت ساز

که زن آن راز را نگو باز

گفت بار نخست کاینجا من

آمدم میهمان به همره زن

وز تو آن حجب و شرم را دیدم

در دل خود بسی پسندیدم

چون که بیرون شدیم ازین خانه

شرح دادم ز بهر جانانه

گفتمش پند گیر ازین خانم

عقل و دانش پذیر ازین خانم

که به چندین عفاف وسنگینی

داشت زیبندگی و رنگینی

زن چو این سرزنش ز من بشنید

بی محابا به روی من بدوید

گفت محو جمال او شده ای

عاشق خط و خال او شده ای

خوردم از بهر او قسم بسیار

تاکه قانع شد وگرفت قرار

لیک در قلبش این ملال بماند

گفتگو طی شد و خیال بماند

حکمت

پیش زن مدح دیگران مکنید

خوبی غیر را بیان مکنید

زان که جنس لطیف بیباکست

هم حسود است و هم هوسناک ست

حُسن زن گر شنید رشگ برد

حسن مرد ار شنید دل سپرد

بار دیگر چو آمدیم اینجا

هم ره هم، قدم زدیم اینجا

بازگشتیم سوی خانهٔ خوبش

دیدمش سر فکنده اندر پیش

الغرض چند دردسر دهمت

آخر کار را خبر دهمت

شد مسلم که

جفت احمق من

ظن بد برده است در حق من

چون مرا عاشق تو یافته است

در بر شوهرت شتافته است

من ندانم چه گفته است آنجا

یا چه از وی شنفته است آنجا

لیک دانم شدند عاشق هم

هر دو از جان و دل موافق هم

شوهرت چو سفر نمود ز شهر

زن من هم نمود از من قهر

چند روزی نیافتم اثرش

ناگهان آمد از سفر خبرش

شد محقق که آن زن بی باک

همره شوهرت زده است به چاک

نه غمم از برای خود تنهاست

بیشتر غصه ام برای شماست

شوهرت را وفا و وجدان نیست

بلکه درنده ایست انسان نیست

چون منی را چه باک گر آزرد

چون تویی را چرا ز خاطر برد؟

هرکه در خانه اش فرشته ایست

گر دهد دل به دیو، مردم نیست

زن که از شوهری چو من دل کند

کی شود شوهر ترا دلبند

وان که ازچون تو خانمی شد سیر

دل به یاری دگر نبندد دیر

وه که دینی نماند و وجدانی

نه مسلمانی و نه انسانی

بس که از این دروغ ها پرداخت

زن بیچاره را ز پای انداخت

زن ز پای اوفتاد و رفت از هوش

مرد پتیاره برکشید خروش

آبش افشاند و برکشید لباس

سینه مالید و زد فراوان لاس

چون زن آمد به هوش و آه کشید

خویش را در کنار فاسق دید

خواست زن تا به شوی نامه کند

آتش دل به نوک خامه کند

مرد کفتش چه می کنی ؟هشدار!

قسم خویشتن فرا یاد آر

چه ثمر زین شکایت آرایی

بجز از افتضاح و رسوایی

کاین دو تن بر من و تو می خندند

چون رسد نامه، شیشکی بندند

نیست ما را، به عین سرپوشی

چاره ای غیر صبر و خاموشی

چند روزی از این حدیث گذشت

خانم از رنج و غصه ناخوش گشت

هیچ ننوشت بهر شوهر خویش

که از او داشت دست بر سر خویش

گرچه شویش نوشت نامه بسی

لیک از آنها خبر نیافت کسی

زان

که آن نامه ها به نام و نشان

داشت عنوان مرد بی وجدان

مرد بی دین نهفت آنها را

تا ز هم بگسلد روان ها را

و آنچه از بهر زن حوالت کرد

مرد بی دین به خورد و حالت کرد

شد چو دیگ و چراغ زن بی زیت

به گروگان نهاد اثاث البیت

ربح سنگین و خلق بی انصاف

خانه گشت از اثاث منزل صاف

مرد بی دین بیامدی همه روز

چهره غمگین چو مردم دلسوز

ندبه کردی و حسب حالی چند

وام دادی به زن ریالی چند

چون نیامد خبر ز جانب شو

زن یقین کرد گفتهٔ یارو

پس زمستان رسید و برف افتاد

ماهرو در غمی شگرف افتاد

چون که از شوی خو وکالت داشت

دل به اندیشهٔ طلاق گماشت

نفقه و کسوه را بهانه نهاد

با جوان راز در میانه نهاد

وآن جوان دو روی کاغذ ساز

ساخته بود کاغذی ز آغاز

چون که بشنید از زن آن گفتار

گفت شرمنده ام از این رفتار

زآن که شوی فسادکامهٔ تو

کرد صادر طلاقنامهٔ تو

زن دلریش بی نوای فقیر

گشت هم شادمان و هم دلگیر

از ره رشگ و حقد و بدحالی

دلش از مهر شوی شد خالی

پس به محضر شدند آن دو به هم

زن و شوهر شدند آن دو به هم

بعد چندی شنید بدکردار

کاینک آید ز راه، شوهر یار

آید و خانه را تهی بیند

تهی از ماه خرگهی بیند

پس اندک تجسس و تفتیش

می برد پی به قصهٔ زن خویش

ماجرائی بزرگ خواهد دید

دنبه را نزدگرگ خواهد دید

نکند لاجرم شکیبایی

می کند افتضاح و رسوائی

تندبادی به مغز او بوزبد

لحظه ای فکر کرد و چاره گزید

جعل نامه و گرفتار ساختن مرد بیگناه

نامه ای ساخت پس به خط رفیق

به سوی خویش کای رفیق شفیق

دلم از نوکری به تنگ آمد

شیشهٔ طاقتم به سنگ آمد

خلق یکسر فقیر و درویشند

همه در فکر چارهٔ خویشند

یک طرف مالیات قند و شکر

یک طرف مالیات های دگر

بدتر از این نظام اجباری

کرده ترویج شغل بیکاری

بجز از چند تن امیر و وزیر

باقی خلق

مفلسند و فقیر

ما چنین، شه چنان، وزیر چنان

کشوری موکنان و مویه کنان

من بر آنم که فتنه آغازم

با چنین دولتی دغل بازم

کرده ام شیخ و شاب را تحریک

شده اجرای نقشه ام نزدیک

که گروهی به هم شریک شوبم

همه در سلک بلشوبک شویم

زد ببایست در نخستین دم

این اساس پلید را بر هم

تو به تهران بجوی یاران را

حزب سازان و خفیه کاران را

من هم اینک ز راه می آیم

سرکش وکینه خواه می آیم

من به شورشگری زبان دادم

زن خود را طلاق از آن دادم

چون می انقلاب نوشیدم

از زن و بچه چشم پوشیدم

به تو بس اعتماد دارم من

اعتمادی زیاد دارم من

چون به خوبی ترا شناخته ام

راز خود با تو فاش ساخته ام

باد بر اهل دل درود و سلام

ختم شد والسلام خیر ختام

هشت در پاکتی از آن پاکات

کش فرستاده بود این اوقات

رفت و آن نامه را به صد تلبیس

داشتش عرضه بر رئیس پلیس

گفت سوزد بدین رفیق دلم

نتوانم که دل از او گسلم

بایدش اندکی نصیحت کرد

نه که رسوایی و فضیحت کرد

زان که هرچند فتنه ساز بود

با منش دوستی دراز بود

من نوشتم بدو نصایح چند

لیک ترسم ز من نگیرد پند

گرچه بر کار دوست پرده نکوست

لیک دولت مهم تر است از دوست

من وطن خواهم و فدائی شاه

دشمن بلشویک نامه سیاه

لیک مستدعیم کز ین ابواب

نشود مطلع کسی ز احباب

گر بدانند اصل مطلب چیست

وندرین کشف جرم، عامل کیست

ذکر من ورد خاص و عام شود

زندگانی به من حرام شود

طمعی نیست بنده را از کس

قصد من هست خدمت شه و بس

وین جوان مخلص شفیق منست

همه دانندکاو رفیق منست

لیک دزدیده اند هوشش را

جهل بستست چشم و گوشش را

بایدش پند داد و گوش کشید

لیک جرم نکرده را بخشید

گر نهان ماند این حکایت ها

کرد خواهم به شاه خدمت ها

رفت و آسود مرد وجدانکار

تار بگرفت و خواند این اشعار

غزل در بیان مذهب نوخاستگان

مرد باید که دل دژم نکند

زندگی صرف رنج وغم نکند

از کم و کیف کارهای جهان

یکسر مو زکیف کم نکند

در ره نفع خود کند خدمت

خدمت خلق یک قلم نکند

ور قسم خورد و توبه کرد ز می

تکیه برتوبه وقسم نکند

گر ستم کرد برکسی، چه زیان

برخود وعشق خود ستم نکند

جز به پیش صراحی و ساقی

پیش کس پشت خویش خم نکند

زندکی حرب و حرب هم خدعه است

مرد دانا ز خدعه رم نکند

حرف جزء هواست، مرد قوی

اعتنائی به مدح و ذم نکند

خلق گر کند نیم و نیم غنم

گرگ دلسوزی از غنم نکند

وقت راز و نیاز، قبلهٔ خویش

جزیکی نازنین صنم نکند

تا توان بود خوش، جفا نکشد

تا توان گفت لا، نعم نکند

جز به شکرلبان درم ندهد

جز به مه طلعتان کرم نکند

با رفیقی کزو امیدی نیست

نه رفاقت که یاد هم نکند

عقلاگفته اند پیش از ما

نم شود هرکسی که نم نکند

آن سفرکرده چون ز راه رسید

قصهٔ او به سمع شاه رسید

چند جاسوسش از پس افکندند

بیدرنگش به محبس افکندند

پس شش مه سؤال و استنطاق

نیمه جان، نیمه کور و نیمه چلاق

آخر کارش به ضرب وشتم کشید

پس به دیوانسرای حرب کشید

شد به دیوان حرب مظلمه اش

کرد آن محکمه محاکمه اش

چون نبد مدرکی جزآن مکتوب

اختر هستیش نکرد غروب

لیک شد خلع از شئون نظام

بعدازآن حبس شدسه سال تمام

چون به محبس نشست بیچاره

گشت جویا ز جفت آواره

داد پیغام تا مگر یارش

آید آنجا ز بهر دیدارش

رهن بنهد ز خانه اسبابی

بهر او نانی آرد و آبی

رفت مردی و ماجرا پرسید

خانه را از نگار خالی دید

گشت لختی از این ور و آن ور

کرد پرسش از این در و آن در

عاقبت قصه را بدست آورد

بهر بیچاره سر شکست آورد

مرد باور نکرد مطلب را

وان حکایات نامرتب را

بستن را چنین تسلی داد

وین چنین نزد خویش فتوی داد

کاین سخن ها همه گزاف بود

کاهل ازکارها معاف

بود

یا نرفت از پی رسالت من

یا ندادند رخصت رفتن

خفت بر ژنده بالش و بستر

ساخت با نان وآش قصرقجر

داستان مرد حکیم

داشت همسایه ای به حبس مقیم

پیرمردی بزرگوار و حکیم

پیرشد با جوان رفیق شفیق

که به حبس اندرون خوشست رفیق

بود ساباطی اندران رسته

از دو سو سمج های در بسته

بود هر لانه جای محبوسی

هر اطاقی سرای مایوسی

یک دو ساعت ز روز بهر نشاط

گرد گشتندی اندر آن ساباط

چون که بودند هر دو هم آخور

زود با یکدگر اُ قر

پیر پرسید شرح حال جوان

کرد او شرح حال خویش بیان

گفت بنگر به بیگناهی من

جرم ناکرده روسیاهی من

پیر گفتش که بیگناه نه ای

جرم ناکرده روسیاه نه ای

اولین جرمت آن که بی سببی

بی دل آزایئی و بی غضبی

دست شستی ز دوستان قدیم

سر سپردی به نورسیده ندیم

دومین جرمت آن که بی دینی

یار بگرفتی و بد آئینی

هرکه آیین و دین نداند چیست

حق صحبت یقین نداند چیست

سه دگر جرمت آن که آن کس را

آن رفیق جدید نورس را

راه دادی به خانه در بر خویش

آشنا ساختی به همسرخویش

برهمن را بر صنم بردی

کرک را همسر غنم کردی

چارمین، در مسافرت زن را

بنهادی به خانهٔ تنها

پنجمین آن که کارخانهٔ خویش

بسپردی به مرد زشت اندیش

بنهادی ز جهل بی اکراه

دنبه را در برابر روباه

آن که وجدان بدیل دین دارد

عشق را کی حرام انگارد؟

چون شود عاشق زنی زیبا

کی نماید ز شرح عشق ابا

چون که اظهار عشق خویش نمود

لابه و لاف ها بر آن افزود

دل زن را ز جای برباید

عاقبت بر مراد چیر آید

زن و مردی قرین یکدیگر

خانه خالی و شوی رفته سفر

قصهٔ عشق و عاشقی به میان

در میانه چه می کند وجدان

هست وجدان ترازویی موزون

به نهانخانهٔ خیال درون

پارسنگش دل هوسناک است

نیز شاهینش نفس بیباک است

هرچه می خواهد اندر آن خانه

سنجد از بهرخویش و بیگانه

ور ملامت کندش نفس شریف

نفس اماره اش دهد

تسویف

شهوت و کین و حرص خودکامه

غااب آید به نفس لوامه

زآن که بی شبهه مرد وجدانی

هست همدستشان به پنهانی

گر حکیمی و گر خردمندی

نگراید سوی خطا چندی

تا نگویی مطیع وجدان است

کاو مطیع اصول عرفانست

تا بود اصل زندگی زر و زور

تابود زن ضعیف ومرد غیور

تا بود خانواده و زیور

صد هزاران تجملات دگر

هست واجب معاد و برزخ هم

هست لازم بهشت و دوزخ هم

دین و ایمان و عفت است ضرور

شرم و تقوی و غیرت است ضرور

ور زر و زیور از میانه برفت

نظم نوآمد و بهانه برفت

دین و وجدان یکان یکان برود

وین خرافات از میان برود

لیک تا زر بود مرام جهان

زرپرستی بود نظام جهان

چانه بیهوده می زند وجدان

هیچ کاری نمی کند وجدان

کی فرو چه رود پسندیده

با چنین ریسمان پوسیده

ور یکی شد، هزار می نشود

به یکی گل بهار می نشود

زان که خوی بهیمه در کار است

خود فروشنده خود خریدار است

بشنو این نکته را و دار بهٔاد

ور ز من نشنوی شنو ز استاد

« کانچه را نام کرده ای وجدان

چیست جز باد کرده در انبان

نیک بنگر بدو که بی کم و بیش

چون هریسه است و آبدیده سریش

چون کشی، ریش احمق است دراز

ور رها شد درازیش به دو قاز

شیر بر غرم چون برد دندان

هیچ دانی چه گوبدش وجدان

گوبد ای شاه دد هماره بزی

نوش خور نوش و شادخواره بزی

زان که زبن غرم گول اشتر دل

چون کنی طعمه ای شه عادل

عمل هضم دد! به معدهٔ میر

شیر سازی کند از این نخجیر

کار صید از تو نز ره بازبست

بلکه از دام، شاه ددسازیست

زن جولا چو برکشد بکتاش

باز وجدان بدو زند شاباش

گویدش این نگار جانانه

اندر آن تنگ و تار وبرانه

نه خورش داشتی نه جامهٔ گرم

شوی نیز از رخش ببردی شرم

هر دو رستند ازین جوانمردی

این یک از درد و آن ز بی دردی

آری این

 

اوستا به هر نیرنگ

از یکی خم برآورده ده رنگ

زرد ازو جوی و زعفرانی بین

سرخ ازو خواه و ارغوانی بین

دهدت زین خم ار کند آهنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ»

داستان حبس مرد حکیم

یار جست از حکیم زندانی

سبب حبس او به پنهانی

که تو با این فضیلت و آداب

از چه افتاده ای در این گرداب

پاسخش داد پیر دانشمند

که مرا هم خطا به دام افکند

ادامه دارد...

بخش قبلی            بخش بعدی

دسته بندي: شعر,ملک الشعرا بهار,

ارسال نظر

کد امنیتی رفرش

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد