فوج

صاحب روزگار و صدر زمین
امروز سه شنبه 01 خرداد 1403
تبليغات تبليغات

دیوان اشعار اوحدالدین انوری_قصیده501تا208

دیوان اشعار اوحدالدین انوری_قصیده501تا208

قصیده شماره 151: آیت مجد آیتی است مبین

آیت مجد آیتی است مبین****منزل اندر نهاد مجدالدین
سید و صدر روزگار که هست****ز آل یاسین چو از نبی یاسین
میر بوطالب آنکه مطلوبش****نیست در ملک آسمان و زمین
آنکه در شان او ثنا منزل****وانکه در ذات او کرم تضمین
آنکه بی‌داغ طوع او نکشد****توسن روزگار بار سرین
وانکه از چرخ جود او بشکست****خازن کوهسار مهر دفین
رای او دامن ار بیفشاند****بر توان چیدن از زمین پروین
جاه او مرکب ار برون راند****جو اول دهد به علیین
حلم او جوهرست و خاک عرض****قدر او شاه و آسمان فرزین
بسته دست خلقتنی من نار****باس او بر خلقته من طین
امر او با عناد کردن طبع****کبک پرور برآورد شاهین
نهی او باس تیزه رویی چرخ****روز بد را قفا کند ز جبین
برکشد زور بازوی سخطش****کسوت صورت از نهاد جنین
به مقاصد همیشه پیش رسد****عزمش از مسرع شهور و سنین
قدرتش با قدر مقارن شد****خرد آنرا جدا نکرد از این
خود چو ممزوج شد چگونه کند****شیر و می را ز یکدگر تعیین
رای او را متین نیارم گفت****حاش لله نه زانکه نیست متین
زانکه یک بار جنس این گفتم****ادب آن بیافتم در حین
اندرین روزها که می‌دادم****شعر خود را به مدح او تزیین
نکته‌ای راندم از رزانت رای****عقل را سخت شد بر ابرو چین
گفت خامش چه جای این سخنست****وصف آن رای این بود که رزین
آفتابیست کاسمان نکند****پیش او آفتاب را تمکین
آسمانی که در اثر بیش است****تیغش از آفتاب فروردین
ای بجایی که در هزار قران****چرخ و طبعت نپرورید قرین
اوج قدرت و رای پست و بلند****راز حزمت نهان ز شک و یقین
بحر طبع تو کرده مالامال****درج نطق ترا به در ثمین
فحل وهم تو کرده آبستن****نوع کلک ترا به سحر مبین
طوطی کلک راست گوی تو کرد****عقل را در مضیقها تلقین
رایض بخت کاردان تو کرد****اشهب و ادهم جهان را زین
ای نمودار رحمت و سخطت****آب و حیوان و آتش برزین
دان که در خدمت بساط وزیر****که خدایش مغیث باد و معین
عیش من بنده پار عیشی بود****چون جوانی خوش و چو جان شیرین
گفتم از غایت تنعم هست****دولتم را زمانه زیر نگین
کار برگشت و غم به سکنه گرفت****گوشهٔ مسکن من مسکین
چرخ در بخت من کشید کمان****دهر بر عیش من گشاد کمین
می‌کند رخنه نظم حال مرا****در چنان دار و گیر و هیناهین
لگد فتنه‌ای که رخنه کند****حصن ملکی چو حصن چرخ حصین
دارم اکنون چنان که دارم حال****نتوان گفتنت بیا و ببین
چتوان کرد اگر چنان بنماند****بنماند همیشه نیز چنین
حالی از چور آسمان باری****که نه مهرش به موضع است و نه کین
آن همی بینم از حوادث سخت****که ندیدست هیچ حادثه بین
نشناسم همی یمین ز یسار****تا تهی دارم از یسار یمین
عرصه تنگست و بند سخت و مرا****در همه خان و مان نه غث و سمین
مکرمی نیست در همه عالم****کاضطراب مرا دهد تسکین
گوییا از توالد احرار****شب سترون شد آسمان عنین
توکن احسان که دیگران نکنند****سرانگشت جز فرا تحسین
خود گرفتم کنند و نیز نهند****پای بر پایهٔ الوف و مائین
بهر انگشت کاید اندر سنگ****ار سبک سنگم ار گران کابین
خویشتن پیش ناکسان و کسان****همچو هنگامه گیر و راه‌نشین
گربهٔ به بیوس نتوان بود****هم در این بیشه بوده شیر عرین
شعر من بنده در مدیح به بلخ****این نخستین شناس و باز پسین
تا عروس بهاره جلوه کند****زلف شمشاد و عارض نسرین
بادی اندر بهار دولت خویش****تازه چون گل نه چون بنفشه حزین
آب آتش نمای در جامت****طرب‌انگیزتر ز ماء معین
جاهت اندر امان حفظ خدای****که خداوند حافظست و معین

قصیده شماره 152: ای جهان را جمال و جاه تو زین

ای جهان را جمال و جاه تو زین****اسم و رسم تو اسم و رسم حسین
در و دست تو مقصد آمال****دل و طبع تو مجمع‌البحرین
عرصهٔ همتت چنان واسع****که در آن عرصه گم شود کونین
نزد عهدت وفا برابر دین****پیش طبعت عطا برابر دین
حال من بنده و حوالت من****گشت آب حیات و ذوالقرنین
ای چو الیاس و خضر بر سر کار****عزم تزویج کن مگو من این
انتظارم مده بده ز کرم****گر همه نقد نیست بین‌البین
من نگویم که می‌نخواهم جنس****تو مگو نیز من ندارم عین
خود چو معطی تویی و سایل من****بیش از این عشوه شین باشد شین
ای چو سیمرغ جفت استغنا****بیش از این باش با غراب‌البین

قصیده شماره 153: و علیک السلام فخر الدین

و علیک السلام فخر الدین****افتخار زمان و فخر زمین
ای نهفته مخدرات سخنت****چهره از ناقد گمان و یقین
ای تلف کرده منفقان سخات****در هم آوردهٔ شهور و سنین
سخرهٔ داغ و طوق عرق شماست****سخن از گردن و سخا ز سرین
سخنت رفت یا تو خود بردی****به طفیل خودش به علیین
باری از گفتهٔ تو باید گفت****که ز تزویر نیستش تزیین
ناپذیرفته رتبتش هرگز****ننگ احسان و جلوهٔ تحسین
غور ناکرده اندرو منحول****گنج نادیده اندرو تضمین
شربهاییست نطق و لفظ تو عذب****وز معانیش چاشنی متین
پیش خطت که جان بخندد ازو****نه جهان خودش بود نه جان شیرین
خواستم گفت در سخن من و تو****از مکانت نیافتم تمکین
بانگ برزد مرا خرد که خموش****تو که‌ای باری این‌چنین و چنین
شاید ار در مقاومت نکند****شیر بالش حدیث شیر عرین
دست از کار او برون کن هان****از پی کار خویشتن شو هین
آسمان گر به رنگ فیروزه‌ست****تن در انگشتری دهد چو نگین
ای به نسبت جهانیان با تو****حیلهٔ کبک و حملهٔ شاهین
تا نباشد مجال هیچ محال****کرد با دامنت همیشه به کین
آتش خاطرت نموده قیام****به جواب خلقته من طین
کرده ترجیح حشو اشعارت****بارز صیت دیگران ترقین
کفو کو تا بنات طبع ترا****دهد از کاف کن فکان کابین
دیرمان کز وجود امثالت****شد زمان بکر و آسمان عنین
گفته بودم که خود نطق نزنم****خود بر آن عزم جبر کرد کمین
وین دو بیتک نیارم اندر بست****با گرانباری من مسکین
کای به نزدیک مدتی من و تو****در سخی داده داد غث و سمین
وی ز شعر من و شعار تو فاش****سهل ناممتنع چو سحر مبین
تا به دور تو در زمانه نبود****ای زمان تو دور دولت و دین
هیچ در یتیم را هرگز****عقب از بهر عاقبت آیین
دی مگر بر کنار بود ترا****آن همو فتنه و همو تسکین
از زوایای آشیانهٔ قدس****عقل کل‌تان بدید و روح امین
عقل گفتا کلیم با پسر اوست****روح گفتا مسیح با پدر این
صبر کن تا نتیجهٔ خلقت****باز داند شمال را ز یمین
تا ببینی که در نظام امور****دختر نعش را کند پروین
تا ببینی که در عنا و علو****آسمان را قفا کند ز جبین
در صبی از صبای طبع دهد****طبع دی را مزاج فروردین
تو که در چشم تو نیاید کون****این زمانش به چشم خویش مبین
باش تا این پیادهٔ فلکی****بر بساط بقا شود فرزین
باش تا بر براق نطق نهند****رایض نفس ناطقش را زین
باش تا بر قرینه بشناسد****زلف شمشاد از رخ نسرین
تا ز تاثیر صد قران یابند****در خم آسمانش هیچ قرین
نیز در ثمین مخوانش دگر****پایهٔ نازلش مکن تعیین
زان که تا بنگری بگیرد از او****عرصهٔ روزگار در ثمین
اوست آن‌کس که قفل احداثش****بود بعضی هنوز در زرفین
کز پی مهد عهد او تایید****گاه بستر شدی و گه بالین
عالمی در حنین عشقش و او****در میان رحم هنوز جنین
تا که از جان بود حیات بدن****تا که از کان بود جهاز دفین
جان پاکت که کانی از معنی است****در سرای حزن مباد حزین
تو و نخبت که دام عزکما****هر دو در حفظ حافظ‌اند و معین

قصیده شماره 154: افتخار زمان و فخر زمین

افتخار زمان و فخر زمین****بوالمفاخر امیر فخرالدین
آنکه در دست او سخا مضمر****وانکه در کلک او هنر تضمین
آسمانیست آفتابش رای****آفتابیست آسمانش زین
آن بلنداختری که پیش درش****خاک‌بوسند اختران به جبین
گفته عقلش به کردها احسنت****کرده حرفش به گفته‌ها تحسین
آن دبیرست کز قلم بفزود****دفتر تیر چرخ را تزیین
وان جوادست کز سخا بشکست****به ترازوی حرص‌بر شاهین
در زوایای دولت از حزمش****حصنها ساخت روزگار حصین
در موالید عالم از جودش****مایها کرد آفتاب عجین
گر عنان فلک فرو گیرد****در رباط کواکب افتد چین
ور زمام زمانه باز کشد****شبش از روز بگسلد در حین
هرکجا سایه افکند از حلم****رخت بردارد از طبیعت کین
هرکجا باره برکشد از امن****قفل بیزار گردد از زرفین
عدل او دست اگر دراز کند****دست یابد تذور بر شاهین
سهمش ار مهر بر حواس نهد****نقش با مهر گل فرستد طین
ای ترا حکم بر زمین و زمان****وی ترا امر بر شهور و سنین
ز یسار تو دهر برده یسار****به یمین تو جود خورده یمین
نوک کلک تو رازدار قضا****نور ظن تو رهنمای یقین
طوق و داغ ترا نماز برند****فلک از گردن و جهان ز سرین
گر ز رای تو قوتی یابد****آفتاب دگر شود پروین
ور ز قدر تو تربیت بیند****خاک سر برکشد به علیین
آسمان را زبان کلک تو داد****در مقادیر کارها تلقین
آفتاب از بهشت بزم تو برد****ساز صورتگران فروردین
ذات تو عین عقل گشت چنان****که خردشان نمی‌کند تعیین
نتواند که گوید آنک آن****نتواند که گوید اینک این
چون تو گردند حاسدانت اگر****شیر رایت شود چو شیر عرین
به حسدکی شود ضعیف قوی****به ورم کی شود نزار سمین
یارب آن نقشبند مصری چیست****که بود با انامل تو قرین
هست بیدار و بی‌قرار و ازوست****فتنه را خواب و ملک را تسکین
هست عریان و در صریرش عقل****گنجها دارد از علوم دفین
نه شهابست و بفکند هر روز****سیرش از چرخ ملک دیو لعین
نیست غواص و برکشد هردم****نوکش از بحر غیب در ثمین
ای ترا طرف چرخ طرف ستام****وی ترا مهر چرخ مهر نگین
داشت اندیشه کارد از پی مدح****در مدیح تو شعرهای متین
واندر ابیات او معانی بکر****چون‌خط و زلف تو خوش و شیرین
چون چنان دید روزگار خسیس****که مرو را عزیمتیست چنین
از حسد در دلش کشید کمان****وز جفا بر تنش گشاد کمین
تا تن از حادثات گشت ضعیف****تا دل از نایبات ماند حزین
وانچنان سیر چون رخ شطرنج****به دلش زد به جنبش فرزین
آخر این روزگار جافی را****که به جاه تو دارد این تمکین
خود نپرسی یکی ز روی عتاب****که چه می‌خواهد از من مسکین
تا چو زین بسترم خلاص دهد****آستان تو باشدم بالین
تا زمین را طبیعتست آرام****تا زمان را گذشتنست آیین
از زمانت به خیر باد دعا****وز زمینت به مهر باد آمین
عالمت بنده باد و دهر غلام****ایزدت یار باد و چرخ معین

قصیده شماره 155: ای جهان خاتم جان‌بخش ترا زیر نگین

ای جهان خاتم جان‌بخش ترا زیر نگین****آسمان را ز جمال تو نظر سوی زمین
طیره از طرهٔ خوشبوی تو عطار ختن****خجل از عارض نیکوی تو صورتگر چین
حسن روی تو نماینده‌ترست از طاوس****چنگ عشق تو رباینده‌ترست از شاهین
عقل در کوی تو اعراض نمود از فردوس****طبع با روی تو بیزار شد از حورالعین
دل برآنست که تنها بکشد بار فراق****تو بر این باش که تنها بکشی بار سرین
هوس بار سرین تو بیفزود مرا****که ترا هست همه بار سرین بار سرین
سخن من ز پس پشت منه از پی آنک****روی آن نیست که بی‌روی تو باشم چندین
مسکن درد شد از هجر تو مسکین دل من****مسکن درد همان به که نباشد مسکین
آنکه گفتت که مرا بر سر آتش بنشان****گو دگر جای شو و بی‌خبر از من بنشین
از قرین تو همی رشک برم گرچه مرا****کرد با عز ابد لطف خداوند قرین
صاحب عالم و عادل غرض علم و علو****صدر کونین جلال الوزرا مجدالدین
آنکه در ملک مرادش ز عدم کرد وجود****وانکه در عقل ضمیرش ز گمان ساخت یقین
عقلها را هنرش داد بلاغت تعلیم****تیغها را قلمش کرد شجاعت تلقین
ملکان یافته از طاعت او مسند و گاه****خسروان داشته از دولت او تاج و نگین
رای او داده فلک را خبر سود و زیان****وهم او گفته جهان را سخن غث و سمین
شاد باش ای کف تو مایهٔ صد ابر مطیر****دیر زی ای در تو جلوه‌گه چرخ برین
حق‌گزاران هوای تو قلوب‌اند و رقاب****کارداران رضای تو شهورند و سنین
پر کند نقد سخای تو زمین را دامن****بشکند بار عطای تو فلک را شاهین
بر امید مدد رزق به سوی در تو****هم به اول حرکت سجده کند جان جنین
گر شود عرق زمین ممتلی از هیبت تو****سر برآرد ز مسامش چو عرق یوم‌الدین
در دیاری که بود حشمت تو مالک عنف****خاک را هست به خون ملک‌الموت عجین
اختر بوالعجب از مهر تو می‌نگذارد****زیر نه حقهٔ فیروزه یکی مهرهٔ کین
تا سپر بفکند از خنجر قهر تو جهان****از جگر آب خورد نقش بدش چون زوبین
گر شود قدرت کلک تو مصور در شیر****به نظر آب کند زهرهٔ شیران عرین
صورت دولت تو چون ز ازل رایت ساخت****کرد تقدیر ابد را به ازل در تضمین
کبریای تو چنان قابض ارواح شدست****که وجودش صفت کون و مکان است مکین
کلک تو چون صفت سیر به ایشان بنمود****اضطراب دو جهان مایه گرفت از تسکین
در عالی تو آن سجده‌گه محترمست****که رخ کعبه بود از حسد او پر چین
صاحبا شعر من از مدح تو بفزود بها****من به تفصیل چه گویم سخن این است ببین
نامهٔ تربیت من به همه نوع بخوان****که بود تربیت من مدد شعر متین
آخر از تربیتی قیمت و مقدار گرفت****شعر حسان که همی کرد رسولش تحسین
تا همی طبع بود از لب دلبر می‌خواه****تا همی دیده بود از رخ جانان گل چین
قد اعدا ز عنا خفته همی دار چو لام****دل حساد به غم رخنه همی دار چو سین
در زبانها سخن سال نو و ماه نوست****ناگزیران طرب را طرب و باده گزین
تا بود رایت مدحت به ایادی منصور****تا بود آیت اعزاز به اقبال مبین
دولتت در همه احوال قوی باد قوی****ایزدت در همه آفاق معین باد معین
بر تو میمون و مبارک سر سال و مه نو****لذت عیشت از آن و طرب طبعت از این

قصیده شماره 156: صاحب روزگار و صدر زمین

صاحب روزگار و صدر زمین****نصرت کردگار ناصر دین
طاهربن المظفر آنکه ظفر****هست در کلک و خاتمش تضمین
آنکه بی‌داغ طاعتش تقدیر****ناید از آسمان به هیچ زمین
وانکه بی‌مهر خازنش در خاک****ننهد آفتاب هیچ دفین
قدرش را بر سپهر تکیه زند****قاب قوسین را دهد تزیین
ور قلم در جهان کشد قهرش****بارز کون را کند ترقین
رای او چون در انتظام شود****دختر نعش را کند پروین
نهی او چون در اعتراض آید****حدثان را قفا کند ز جبین
بشکند امتداد انعامش****به موازین قسط بر شاهین
آسمان چون نگینش پیروزه‌ست****دهر از آن آمدش به زیر نگین
گر عنان فلک فرو گیرد****به خط استوا در افتد چین
ور زمام زمانه باز کشد****شبش از روز بگسلد در حین
هر کجا حلم او گذارد پی****پی کند شعلهای آتش کین
هر کجا امن او کشد باره****نکشد بار قفلها زرفین
باس او دست چون دراز کند****دست یابد تذرو بر شاهین
ای ترا حکم بر زمین و زمان****وی ترا امر بر شهور و سنین
از یسار تو دهر برده یسار****به یمین تو چرخ خورده یمین
بر در کبریای تو شب و روز****اشهب روز و ادهم شب زین
نوک کلک تو رازدار قضا****نوز ظن تو رهنمای یقین
طوق و داغ ترا نماز برند****فلک از گردن و جهان ز سرین
آسمان را زبان کلک تو داد****در مقادیر کارها تلقین
آفتاب از بهشت بزم تو برد****ساز صورتگران فروردین
قدرت تو به عینه قدرست****خود خردشان نمی‌کند تعیین
نتواند که گوید آنک آن****نتواند که گوید اینک این
چون تو صاحب‌قران نباشد ازانک****همه چیزیت هست جز که قرین
لاف نسبت زند حسود ولیک****شیر بالش نشد چو شیر عرین
به جسد کی شود ضعیف قوی****به ورم کی شود نزار سمین
صاحبا بنده را در این یکسال****در مدیح تو شعرهاست متین
واندر ابیات آن معانی بکر****چون خط و زلف تو خوش و شیرین
هرکه او را وسیلتی است چنان****نه همانا که حالتیست چنین
گه ز خاک تحیرش بستر****گه ز خشت تحسرش بالین
سخنش چون دهد نتیجه که هست****سخنش بکر و دولتش عنین
همه از روزگار باید دید****شادی شادمان و حزن حزین
شاه‌مات عنا شدم که نکرد****یک پیاده عنایتش فرزین
چه کنم گو کشیده دار کمان****چه کنم گو گشاده دار کمین
آخر این روزگار جافی را****که به جاه تو دارد این تمکین
خود نپرسی یکی ز روی عتاب****تا چه می‌خواهد از من مسکین
فلک تند را نگویی هان****دولت کند را نگویی هین
وقت کوچ است و عرصه تنگ و مرا****دل به تیمار چرخ راه رهین
نیست در سکنهٔ زمانه کسی****کاضطراب مرا دهد تسکین
تو کن احسان که هرکه جز تو بود****ننهد پای زانسوی تحسین
تا زمین را طبیعت است آرام****تا زمان را گذشتن است آیین
از زمانت به خیر باد دعا****وز زمینت به طبع باد آمین
ساحت بارگاه عالی تو****برتر از بارگاه علیین
یمن و یسری که از زمان زاید****دایمت بر یسار باد و یمین
روزگار آفرین شب و روزت****حافظ و ناصر و مغیث و معین

قصیده شماره 157: ای جهان را ایمنی از دولت طغرلتکین

ای جهان را ایمنی از دولت طغرلتکین****جاودان منصور بادا رایت طغرل تکین
نعمت انصاف عالم را ز عدل عام اوست****کیست آنکو نیست اندر نعمت طغرل تکین
تو و ظلمت از حضور و غیبت خورشید دان****امن و تشویش از حضور و غیبت طغرل تکین
خسروان دل برقرار ملک آن گاهی نهند****کاوردشان آسمان در بیعت طغرل تکین
پهلوانان دل ز جان و جاه آنگه برکنند****کافکندشان روزگار از طاعت طغرل تکین
اختیار تاج و تختش نیست ورنه چیست کم****از دگر شاهان شکوه و شوکت طغرل تکین
کو فریدون گو بیا نظاره کن اندر جهان****تا ببینی خویشتن در نسبت طغرل تکین
ملک اگر در دولت سنجر به آخر پیر شد****شد جوان بار دگر در نوبت طغرل تکین
هفت کشور زیر فرمان کرد و هم نوبت سه زد****صبر کن تا پنج گردد نوبت طغرل تکین
قدرت طغرل تکین نوعی است گویی از قدر****بر جهان زان غالب آمد قدرت طغرل تکین
چرخ را گفتم دلیری می‌کنی در کارها****گفت از خود نه ولی از صولت طغرل تکین
کهربا در کاه نتواند تصرف کرد نیز****بی‌اجازت نامه‌ای از حضرت طغرل تکین
لشکر طغرل تکین بر هم زنندی خاک و آب****گرنه ساکن داردیشان هیبت طغرل تکین
تنگ میدان ماندی فتح و نگون رایت طفر****گر نباشندی طفیل نصرت طغرل تکین
از پی آسایش خلقست و آرام جهان****هرچه هست از آلت و از عدت طغرل تکین
ورنه آخر ملک عالم کیست با این طول و عرض****تا بدو مغرور گردد رغبت طغرل تکین
با خرد گفتم که بیرون سپهر احوال چیست****گفت دانی از که پرس از همت طغرل تکین
باز گفتم عادت طغرل تکین در ملک چیست****گفت انصافست و بخشش عادت طغرل تکین
رحمتی دیدی که جویای گنه باشد مدام****رحمت یزدان‌شناس و رحمت طغرل تکین
حاجت از طغرل تکین شاید که خواهی بهر آنک****جز به یزدان نیست هرگز حاجت طغرل تکین
نیست کس را بر جهان منت جز او را گرچه نیست****در عطا منت نهادن سیرت طغرل تکین
قربت طغرل تکین را نیکبختی لازمست****نیک بختا انوری از قربت طغرل تکین
چون خداوندی از این خدمت همی حاصل شود****ما و زین پس آستان و خدمت طغرل تکین
بر جهان چون سایهٔ ابرست و نور آفتاب****بخشش بی‌وعده و بی‌منت طغرل تکین
چون جهان از دولت طغرل تکین دارد نظام****تا جهان باقیست بادا دولت طغرل تکین
مدت طغرل تکین چندان که دوران سپهر****وام خواهد روزگار از مدت طغرل تکین

قصیده شماره 158: از در شاهی در طغرل تکین

از در شاهی در طغرل تکین****شحنهٔ دین خنجر طغرل تکین
نوبتی ملک به زین اندرست****تا به ابد بر در طغرل تکین
پشت زمین کرد چو روی سپهر****دست گهر گستر طغرل تکین
روی زمین شست ز گرد ستم****عدل جهان‌پرور طغرل تکین
در شب کین صبحدم فتح را****نور دهد مغفر طغرل تکین
چرخ چو سوگند بمردی خورد****دست نهد بر سر طغرل تکین
فتنه گر اندیشه شود نگذرد****بر طرف کشور طغرل تکین
غصهٔ بیغاره خورد روز بزم****ماه نو از ساغر طغرل تکین
نیست یقین را و گمان را وقوف****بر عدد لشکر طغرل تکین
دور فلک با همه فرماندهی****کیست یکی چاکر طغرل تکین
مه ز فزونی و کمی کی دهد****تا نشود افسر طغرل تکین
فتح و ظفر هر دو دو رایت کشند****در حشم صفدر طغرل تکین
تا به شرف دربود اختر قوی****باد قوی اختر طغرل تکین
پیشرو کارکنان قضا****عزم قضا پیکر طغرل تکین
چشم جهان جست بسی هم نیافت****هیچ شهی همسر طغرل تکین

حرف و

 

قصیده شماره 159: ای باد خاک مرکب گردون شتاب تو

ای باد خاک مرکب گردون شتاب تو****آتش بخار چشمهٔ تیغ چو آب تو
گردون کجاست بر در قدر بلند تو****خورشید کیست پرتو رای صواب تو
از آسمان که نام و لقب را نزول زوست****پیروز شاه عالم عادل خطاب تو
ایام در مواکب قلب سپاه تست****و اسلام در حمایت عالی جناب تو
در کشت‌زار روزی برگی نگشت سبز****الا به اهتمام کف چون سحاب تو
خود ابر جوده نایژه بر خلق کی گشاد****تا دست تو نگفت منم فتح باب تو
در حزم بادرنگی و در عزم با شتاب****عالم گرفته گیر درنگ و شتاب تو
گردو ز خست شهلهٔ نوک سنان تست****ور کوثر است جرعهٔ جام شراب تو
گیتی ز خشم تو به رضای تو درگریخت****آری پناه رحمت تست از عذاب تو
آنجا که از زبان سنان در سخن شوی****در عرصهٔ جهان ندهد کس جواب تو
بیداری است با تو چنان در مقام حزم****کانجا به خواب هم نتوان دید خواب تو
چون صبح چاک سینه درآید به معرکه****دشمن ز عکس خنجر چون آفتاب تو
تاب تو صدهزار سلاطین نداشتند****قیصر چگونه دارد و فغفور تاب تو
زودا که آسمان ممالک تهی کند****از دیو فتنه بیلک همچون شهاب تو
ای دولت جوان تو مالک رقاب خلق****پاینده باد دولت مالک رقاب تو

قصیده شماره 160: ای فخر کرده دین خدای از مکان تو

ای فخر کرده دین خدای از مکان تو****وی پشت ملک و روی جهان آستان تو
ای کرده ملک را متمکن مکان تو****وی مقصد زمین و زمان آستان تو
ای چرخ پست از بر رای رفیع تو****وی ابر زفت در بر بذل بنان تو
ذات مقدس تو جهانیست از کمال****یک جزو نیست کل کمال از جهان تو
گر بر قضا روان شودی امر هیچ‌کس****راه قضا ببستی امر روان تو
آرام خاک تابع پای و رکاب تست****تعجیل باد واله دست و عنان تو
رازی که از زمانه نهان داشت آسمان****راند در این زمانه همی بر زبان تو
اسرار عالمش به حقیقت یقین شود****هر کو کند مطالعه لوح گمان تو
جوزا به پیش طالع سعدت کمر ببست****چون دست بخت بست کمر بر میان تو
الا زبان رمح ترا آسمان نگفت****کای سر فتح سخرهٔ کشف و بیان تو
بر آتش اثیر نهادند اختران****رمح سماک از چه، ز سرم سنان تو
گر با زمانه تیغ تو گوید که آب فتح****اندر کدام چشمه بود گوید آن تو
بر ذروهٔ وجود رساند خدنگ خویش****شست شهاب اگر به کف آرد کمان تو
دست اجل عنان املها کند سبک****چون استوار گشت رکاب گران تو
گر بر جهان جاه تو گردون گذر کند****ره تا ابد برون نبرد ز آستان تو
جاهت جهان تست و دو گیتی به اسرها****شهری و روستایی اندر جهان تو
از رسمهای خوب تو اصل زمانه را****فهرست نامهای هنر شد زمان تو
وز وعدهٔ طبیعی و جود تکلفی****نام و نشان نماند ز نام و نشان تو
آن روز کافرینش آدم تمام شد****شد در ضمان روزی نسلش به نان تو
جاوید از امتلا چو قناعت شود نیاز****گر یک رهش طفیل برد طفیل برد میهمان تو
با پادشا منادی اقبال هر زمان****گوید که ای زمین و زمان در امان تو
تو قهرمان ملک خدایی و ظل او****وینانج باد ظل تو و قهرمان تو
ای حکم تو چو حکم قضا بر جهان روان****ساکن مباد مسرع حکم روان تو
زودا که حکم توبرهٔ مرغزار چرخ****بر خوان مه نهاده بر سوی خوان تو
من بنده مدتی است که در پیش خاص و عام****رطب اللسانم از تو آیین و سان تو
گاهم حدیث خنجر گوهرنگار تست****گاهم ثنای خاطر گوهرفشان تو
عمریست تا دو دیده چو نرگس نهاده‌ام****در آرزوی مجلس چون بوستان تو
آخر خدای عزوجل کرد روزیم****بوسیدن دو دست چو دریا و کان تو
تا آسمان به ماه مزین بود مباد****ماه بقا فرو شده از آسمان تو
جان ترا بقای فلک باد و بر فلک****سوگند اختران به بقا و به جان تو
حزم تو پاسبان جهان باد و در جهان****دایم قضا به عین رضا پاسبان تو
افتاده تا که سایه بود ضد آفتاب****بر چرخ پیر سایهٔ بخت جوان تو
فرخنده و مبارک و میمون و سعد باد****نوروز و مهرگان و بهار و خزان تو

قصیده شماره 161: ای شمس دین و شمس فلک آسمان تو

ای شمس دین و شمس فلک آسمان تو****ای صدر ملک و صدر جهان آستان تو
ای چرخ پست همبر رای رفیع تو****وی ابر زفت همبر بذل بنان تو
آرام خاک تابع پای رکاب تست****تعجیل باد والهٔ دست و عنان تو
اسباب دهر دادهٔ دست سخای تو****اشکال عقل سخرهٔ کشف و بیان تو
ذات مقدس تو جهانیست از کمال****یک جزو نیست کل کمال از جهان تو
گر لامکان روا بودی جای هیچ‌کس****از قدر و از مکان تو بودی مکان تو
ور بر قضا روان شودی امر هیچ‌کس****راه قضا ببستی امر روان تو
رازی که از زمانه نهان داشت آسمان****راند در این زمانه همی بر زبان تو
گر با زمانه کلک تو گوید که در زمین****منظور کیست حکم قضا گوید آن تو
اسرار عالمش به حقیقت شود یقین****هرکو کند مطالعهٔ لوح گمان تو
مریخ رابه خنجر تو سرزنش کند****گر دیدهٔ سپهر ببیند سنان تو
شکل هلال و بدر ز تاثیر شمس نیست****این هست عکس جام تو وان ظل خوان تو
جوزا به پیش طالع سعدت کمر ببست****چون دست تو شده است مگر بر میان تو
واندر مراتب هنر ابنای ملک را****آیین وسان دگر شد از آیین وسان تو
بر ذروهٔ وجود رساند خدنگ خویش****شست شهاب اگر به کف آرد کمان تو
تا شاخ را ز باد صبا تربیت بود****بیخ فنا برآمده از بوستان تو

حرف ه

 

قصیده شماره 162: سپاس ایزد کاندر ضمان دولت و جاه

سپاس ایزد کاندر ضمان دولت و جاه****به کام باز رسیدی به صدر مسند و گاه
چه داند آنکه ندیدست کاندرین مدت****چه نالهای حزین بود و حالهای تباه
ز فرقت تو دلی بود و صدهزاران درد****ز غیبت تو دمی بود و صدهزاران آه
در انتظار تو چشم عوام گشته سپید****وز افتراق تو روی خواص گشته سیاه
چو صد هزار خلایق ز بهر آمدنت****همه دو گوش به در بر، همه دو چشم به راه
ز شوق خدمت تو بر زبان خرد و بزرگ****سخن همین دو که واحسرتاه و واشوقاه
ز بهر آنکه ز تقدیر آگهی یابند****ز هر دلی به فلک بر هزار کار آگاه
زمانه همچو تویی را به دست بد افکند****زهی زمانهٔ دون لا اله الا الله
بزرگوارا یاری خدای داد ترا****نه زید داد و نه عمرو و نه مال داد و نه جاه
چو کارهای تو دایم خدای ساز بود****ز زید هیچ مساز وز عمرو هیچ مخواه
به اضطرار درین ورطه اوفتاد و برست****یکی اگرچه یکی را نبود هیچ گناه
به علم تست که چندین هزار نفس نفیس****چه زن چه مرد چه پیر و جوان چه شاه و چه داه
ز خون کشته چنانست رود مرو هنوز****که در گذار بمانند ماهیان ز شناه
به دشتهاش ز بس کشته بعد چندین سال****عجب مدار که از خون بود نمای گیاه
ترا که دل به قضای خدای داد رضا****خدای عز و جل داشت زان قضات نگاه
بلی بسوزد چشم قضا ز روی رضا****از آن به عین رضا می‌کند سوی تو نگاه
تویی که پشت و پناهی به خلق خلقی را****خدای لاجرمت یار بود و پشت و پناه
خلاص داد سپهرت گرت سپاه نبود****به هر طریق که باشد سپهر به که سپاه
ایا ببسته جهان پیش خدمت تو کمر****و یا نهاده فلک پیش خدمت تو کلاه
کجا که نی سمر رسم تست در اقوال****کجا که نی شکر شکر تست در افواه
هوا به قوت حلم تو کوه بردارد****چنان که قوت بیجاده برندارد کاه
نه به ز قهر تو یک قهرمان شرع رسول****نه به ز پاس تو یک پاسبان دین اله
ز شبه و مثل بعیدی از آن نیاری دید****بجز در آینه امثال و جز در آب اشباه
سهر طوق مراد ترا نهد گردن****به طبع بی‌اجبار و به طوع بی‌اکراه
به عون رای تو بردارد آفتاب فلک****اگر بخواهد یکباره رسم سایهٔ چاه
حکایتی است زقدر تو اوج گنبد چرخ****تشبهیست به خوان تو شکل خرمن ماه
درازدستی جودت به غایتی برسید****که دست آز و زبان نیاز شد کوتاه
اگر ز حاتم طائی مثل زنند به وجود****که نان چند بدادی به رسم بی‌گه و گاه
تویی که جان به خطر دادی از حمیت دین****زهی چو حاتم طائی غلام تو پنجاه
نه حاتم آنکه چو حاتم هزار بندهٔ اوست****به بندگانت نویسند عبده و فداه
حدیث قدرت تو بر سخا و قوت او****حدیث حملهٔ شیرست و حیلهٔ روباه
ایا نهاده به عزم درست و طالع سعد****به سوی قبهٔ اسلام روی و حضرت شاه
ز عزم بلخ تو شد عیش ما مصحف بلخ****زهی عزیمت انده‌فزای شادی کاه
نعوذبالله از آن دم که این و آن گویند****که خواجه زد به سر راه خیمه و خرگاه
هنوز داغ اراجیف مرو بر دلهاست****گمان بلخ کرا بود و ظن لشکرگاه
مرا مقام سرخس از برای خدمت تست****بر این حدیث که گفتم خدای هست گواه
چو خدمت تو که مقصودم اوست حاصل نیست****مرا یکیست نشابور و بلخ و مرو و هراه
همیشه تا که نباشد مسیر اسب چو رخ****چنان کجا نبود رفتن پیاده چو شاه
به پیل حادثه شه مات باد عمر عدوت****به بازی فلکی از عرای باد افراه
فتاده سایهٔ قدرت بر آسمان و به طوع****چو سایه برده زمین بوست اختران به حباه
مباد و خود نبود تا شبانگاه ابد****شب حسود ترا هیچ بامداد پگاه

قصیده شماره 163: آمد به سلامت بر من ترک من از راه

آمد به سلامت بر من ترک من از راه****پرداخته از جنگ و برآسوده ز بدخواه
چون سرو سهی قامت و شایسته‌تر از سرو****چون ماه دو هفته رخ و بایسته‌تر از ماه
سروست اگر گوی زند سرو به میدان****ماهست اگر چنگ زند ماه به خرگاه
تا وقت سحرگه من و او در شب دوشین****بی‌مشغله و بی‌غلبه یک دل و یکتاه
در صحبت او به که بوی در شب و شبگیر****با صورت او به که خوری می گه و بیگاه
من باده همی خوردم و او چنگ همی زد****من شعر همی خواندم او ساخت همی راه
تا روز همی گفت که چون بود به یک روز****فتح ملک عادل ابوالفتح ملکشاه
قیصرش همی باج فرستد به خزینه****فغفور همی حمل فرستدش به درگاه
ابناء زمین را بجز او نیست خداوند****شاهان جهان را بجز او نیست شهشناه
از طاعت او هست همه مرتبت و قدر****وز طلعت او هست همه منفعت و گاه
راجع نشود مهر درخشان شده بر چرخ****نقصان نکند نقرهٔ صافی شده در گاه
آن‌کس که همی کرد به گیتی طلب ملک****وامد به مصاف اندر چون شیر دژ آگاه
آگاه شد از پایگه خویش ولیکن****در بند شهنشاه بد آنگه که شد آگاه
برده ز سرش افسر و برهم زده لشکر****برکنده سراپرده و غارت شده بنگاه
با پنج پسر بسته مر او را و سپاهش****چون کوه به جنگ آمده و پس شده چون کاه
پیش همه‌شان محنت و نزد همه‌شان عم****جفت همه‌شان حسرت و گفت همه‌شان آه
چون کرد طمع در ملکی ملکت و تختش****همدید ز بند آهن وهم دید ز تن چاه
بیگانه نکوخواه به از خویش بداندیش****زین روی سخن کرد همی باید کوتاه
ای چون پدر و جد، تو سپهدار و جهانگیر****وی چون پدر و جد، تو ولی‌دار و عدو کاه
چندان که عدو بود ببستی به یکی روز****چندان که جهانیست گشادی به یکی ماه
تا باز شکاری نشود صید شکاری****تا شیر دلاور نشود سخرهٔ روباه
در بند تو زینگونه بماناد بداندیش****از بند بداندیش تو آزاد نکوخواه
تو پشت ملوک عجم و پشت تو ایزد****تو یار خداوند حق و یار تو الله

قصیده شماره 164: کمال کل ممالک جمال حضرت شاه

کمال کل ممالک جمال حضرت شاه****ابوالمحاسن نصر آن نصیر دین اله
امیر عادل و صدر اجل مهذب دین****که فخر بالش صدرست و عز مسند و جاه
نظام داد همه کارهاء معظم من****اگرچه بود از این بیش بی‌نظام و تباه
سپهر رفعت و خورشید روزگار که هست****مدار جنبش قدرش ورای گردش ماه
گشاده هیبت او از میان فتنه کمر****نهاده حشمت او بر سر زمانه کلاه
ز فوق قدرش گردون بمانده اندر تحت****ز اوج جاهش کیوان بمانده اندر چاه
به وهم از دل کتم عدم برآرد راز****به کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه
چه حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفت****زهی قضا و قدر لا اله الا الله
به باد قهر ببرد ز سنگ خاره سکون****به آب لطف برآرد ز شوره مهر گیاه
به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوه****به یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه
صمیم فکرتش از سر اختران منهی****صفای خاطرش از راز روزگار آگاه
اگر به رحم کند سوی شور و فتنه نظر****وگر به خشم کند سوی شیر شرزه نگاه
دهد عنایت او شور و فتنه را آرام****کند سیاست او شیر شیرزه را روباه
ایا موافق امر ترا زمانه مطیع****ایا متابع حکم ترا ستاره سپاه
ز همت تو سخا مستعار دارد جود****ز رفعت تو فلک مستفاد دارد جاه
تویی که عدل تو گر دست را دراز کند****شود ز دامن که دست کهربا کوتاه
بجز تفکر مدح تو نیست در اوهام****بجز حکایت جود تو نیست در افواه
از آسمانهٔ ایوان کسری اندر قدر****ترا رفیع‌ترست آستانهٔ درگاه
زمان نیابد جز در عدم ترا بدگوی****زمین ندارد جز در شکم ترا بدخواه
امان دهد همه‌کس را ز خصم همچو حرم****حریم حرمت او چون بدو کنند نگاه
بزرگوارا این بنده را به دولت تو****نماز شام امل گشت بامداد پگاه
اگر نه رای تو بودی برویم آوردی****سپیدکاری گردون هزار روز سیاه
مرا اگر به خلاف تو متهم کردند****بران دروغ تمامست این قصیده گواه
به خون زرق بیالود خصم پیرهنم****وگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه
همیشه تاکه بسیط است صحن این میدان****هماره تا که محیطست سقف این خرگاه
موافقت چو موالی ندیم شادی و عیش****مخالفت چو معادی قرین ناله و آه
یکی موافق رای تو باد در بد و نیک****دگر مسخر حکم تو باد بی‌گه و گاه
به کلک مشکل گردون‌گشای و دشمن‌بند****به عدل حرمت ایمان‌فزای و کفر به کاه

قصیده شماره 165: جلال صدر وزارت جمال حضرت شاه

جلال صدر وزارت جمال حضرت شاه****اجل مفضل کامل کمال دین اله
سزای حمد محمد که از محامد او****پیاده بودم فرزین شدم چه فرزین شاه
نظام و رونق و ترتیب داد کار مرا****که بی‌عنایت او بی‌نظام بود و تباه
قضا توان و قدر قدرت و ستاره یسار****فلک عنایت و خورشید رای و کیوان جاه
مثال رفعت گردون به جنب رفعت او****حدیث پستی ماهیست پیش پایهٔ ماه
کلاه داری قدرش به غایتی برسید****که آسمانش سریرست و آفتاب کلاه
ز فوق قدرش گردون نماید اندر تحت****ز اوج جاهش گیتی نماید اندر چاه
به وهم از دل کتم عدم برآرد راز****به کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه
چو حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفت****زهی قضا و قدر لا اله الا الله
قضا به قوت باران فتح باب کفش****به خاصیت بدماند ز شوره مهر گیاه
به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوه****به یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه
ضمیر فکرتش از سر اختران منهی****صفای خاطرش از راز روزگار آگاه
اگر به رحم کند سوی شور فتنه نظر****وگر به خشم کند سوی شیر شرزه
دهد عنایت او شور فتنه را آرام****کند سیاست او شیر شرزه را روباه
ایا موافق حکم ترا زمانه مطیع****و یا متابع امر ترا ستاره سپاه
بجز تفکر مدح تو نیست در اوهام****بجز حکایت شکر تو نیست در افواه
از آسمانهٔ ایوان کسری اندر ملک****ترا رفیع‌ترست آستانهٔ درگاه
زمان نیابد جز در عدم ترا بدگوی****زمین نیابد جز در شکم ترا بدخواه
امان دهد همه‌کس را ز خصم او چو حرم****حریم حرمت تو چون بدو کنند پناه
تویی که دست حمایت اگر دراز کنی****شود ز دامن که دست کهربا کوتاه
بزرگوارا من بنده را به دولت تو****نماز شام امل گشت بامداد پگاه
اگر نه رای تو بودی به رویم آوردی****سپیدکاری گردون هزار روز سیاه
نظر به چشم کرم کن به هرکه باشد ازآنک****قضا به عین رضا می‌کند سوی تو نگاه
عتاب چون تویی اندر ازای طاعت من****حدیث حملهٔ شیرست و حیلهٔ روباه
مرا اگر به خلاف تو متهم کردند****بر آن دروغ تمامست این قصیده گواه
به خون زرق مرا پیرهن بیالودند****وگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه
همیشه تا که بسیطست خاک را میدان****همیشه تا که محیطست چرخ را خرگاه
بسیط این به مراد تو باد در بد و نیک****محیط آن به رضای تو باد بی‌گه و گاه
نتایج قلمت فتنه‌بند و قلعه‌گشای****لطایف سخنت جان فزای و حاسدکاه
ترا به تربیت من زبان چو سوسن تر****مرا به خدمت تو پشت چون بنفشه دوتاه
به کلک مشکل گردون گشای و دشمن‌بند****به عدل حرمت ایمان‌فزای و کفران‌کاه
موافقت چو موالی ندیم شادی و عز****مخالفت چو معادی قرین ناله و آه

قصیده شماره 166: حبذا بخت مساعد که سوی حضرت شاه

حبذا بخت مساعد که سوی حضرت شاه****مردمی کرد و رهم داد پس از چندین گاه
بعد ما کز سر حسرت همه روز افکندی****سخن رفتن و نارفتن من در افواه
اندر آمد ز در حجرهٔ من صبحدمی****روز بهمنجنه یعنی دوم از بهمن ماه
سال بر پانصد و سی و سه ز تاریخ عجم****گفت برخیز که از شهر برون شد همراه
چه روی راه تردد قضی‌الامر فقم****چه کنی نقش تخیل بلغ السیل زباه
چون برانگیخت مرا رفت و چراغی بفروخت****بی‌تحاشی چو رفیقی که بود از اشباه
تا که من جامه بپوشیدم و بیرون رفتم****به شتابی که وداعم نه رهی کرد و نه راه
او برون برد به در مفرش و آورد ستور****محملی بست مرا کرد چو شاهی بر گاه
گفت ساکت شو و هشدار و به تعجیل براند****آنچنان کز ره و بی‌راه نبودم آگاه
منتی داشتم از وی که ندارد به مثل****اعمی از چشم و فقیر از زر و عنین از باه
اتفاقا به در رحبه بوفدی برسید****همه اعیان و بزرگان نشابور و هراه
همچنین جملهٔ راهم به سلامت می‌برد****نه در آن طبع ملالت نه در آن طوع اکراه
تا به جایی که مرا داد همی مسحی و کفش****تا به حدی که همی داد خرم را جو و کاه
خوف جیحون مگر اندر سخنم پیدا شد****که حدیثم همه ره بود ز انهار و میاه
رخ به من کرد و مرا گفت کزین جوی مترس****ای ز ناجسته و ناگشته ز جویت آگاه
به شنا کرد مرا گفت که این جوی ببین****ای بسا جسته و من دیده ز جوی و از چاه
اندر آن عهد که تعلیم همی داد آنجا****کند کرت به زبان راند که ماشاء الله
بالله ار نیمهٔ این باشد جیحون صد بار****عبده پیش نبشتستست بدین جوی و فداه
گفتم آری چو چنین است مرا باکی نیست****که ز ما منع نیاید ز شما استکراه
چون به جیحون برسیدیم ز من هوش برفت****گفت لا حول و لا قوة الا بالله
باز از آن ساده دلیهای حکیمان آورد****چه کنم تا نکند مصلحت خویش تباه
رفت و بربست ازاری و به جیحون درجست****دست‌اندازان بگذشت به یک‌دم به شناه
باز بازآمد و گفتا که بدیدی سهلست****درنشین خیز و مکن وقت گذشتن بی‌گاه
کشتی آورد و نشستیم درو هر دو به هم****چون دو یار او همه یاری‌ده و من یاری‌خواه
او چو شیری به یکی گوشهٔ کشتی بنشست****من سر اندر زن و بیرون‌زن همچون روباه
آخرالامر چو کشتی به سلامت بگذشت****جستم از کشتی و آمد به لب کشتی گاه
عرصه‌ای دیدم چون جان و جوانی به خوشی****شادی‌افزای چو جان و چو جوانی غم‌کاه
گفتم ای بخت بهشتست سواد ترمد****گفت راضی مشو از روضهٔ رضوان به گیاه
باش تا شهر ببینی و درو باد ملک****باش تا قلعه ببینی و درو عرض سپاه
تا درین بودم گردی ز در شهر بخاست****گفتم آن چیست مرا گفت جنیبت‌کش شاه
آفرین کردم بر شاه که اندر دو جهانش****آفریننده ز هر حادثه داراد نگاه
آمد القصه و آورد جنیبت پیشم****دیدهٔ من چو در آن شکل و شبه کرد نگاه
استری بود سیه زیر مغرق زینی****راست چون تیره شبی بسته برو یک شبه ماه
بوسه دادم سم و زانو و رکابش هر سه****گفتم ای روز براق از تو چو رنگ تو سیاه
به سعادت به سوی آخر خود باز خرام****که ترا پایه بلندست و مرا ره کوتاه
این همی گفتم و او دست همی کوفت که نی****ترک فرمان به همه روی گناهست گناه
متنبه شدم و قصد عنانش کردم****بخت آنجا به من و پایهٔ من کرد نگاه
گفت ما را به در شاه فراموش مکن****که چو ماهست کنون گرد رکابت پنجاه
گفتم آخر نه همانا که من آن‌کس باشم****که به پاداش چنین سعی کنم باد افراه
کردمش خوشدل و پس پای درآوردم و راند****تا بدان سده که از سدره فزونست به جاه
سدهٔ درگه اعلای خداوند جهان****که سلاطین جهان سجده برندش به جباه
شاه حیدر دل هاشم تبع احمد نام****که ز گردونش سریرست و ز خورشید کلاه
آنکه با خنجر او هست قضا کارافزای****وانکه در حضرت او هست قدر کارآگاه
درشدم جان به طرب رقص‌کنان در پی بخت****گویی اندر سر من هوش نوایی زد و راه
چون ازو حاجب بارم بستد مسکین گفت****آه آمد به سرم آنچه گمان بردم آه
حاجبش گفت معاذالله ازو باز مگرد****ویحک آن رشته همه ساله چنین باد دوتاه
هردو ما را به سر مائده بردند که چشم****تا نشد صایم ما زاغ نگفتند صلاه
چو ز ابرام لبم دست ملک فارغ شد****گفت بختم خنکا موزه بنه کفش بخواه
زین قدم من چو روی گشته و بختم چو ردیف****حالها نیز بگردد ز نسق گاه به گاه
نه کلیمی تو برین کوه که گیری کم تیه****نه عزیزی تو درین مصر که گیری کم چاه
بیتکی چند بخوان لایق این حال و برو****بر غلامان ملک تنگ چه داری خرگاه
همچنان کردم و این شعر ادا کردم و رفت****جان از آن رجعت بر فور پر از واشوقاه
پای یالیت ز پس دست مناجات ز پیش****کای بهستی تو بر هرچه وجودست گواه
بخت بیدار ملک را ملکا دایم دار****تا جهان هرگز ازین خواب نگردد آگاه

قصیده شماره 167: از محاق قضا برون شد ماه

از محاق قضا برون شد ماه****وز عرای خطر برون شد شاه
باز فراش عافیت طی کرد****بستری غم‌فزای و شادی‌کاه
باز برداشت وهن ملت و ملک****باز بفزود قدر مسند و گاه
زینت ملک پادشاه جهان****زین دین خدای عبدالله
آنکه از دامن جلالت اوست****دست تاثیر آسمان کوتاه
وانکه در طول و عرض همت اوست****رای سلطان اختران گمراه
پیش پاسش قضا گشاده کمر****پیش قدرش قدر نهاده کلاه
باز بی حرز دولتش تیهو****شیر بی‌طوق طاعتش روباه
وانکه از چتر دولتش آموخت****عکس مهتاب شکل خرمن ماه
عزمش از سر اختران منهی****حزمش از راز روزگار آگاه
آنکه از رای روشنش بگزارد****نور خورشید وام سایهٔ چاه
عرصهٔ همتش چو گنبد چرخ****یک جهان خیمه دارد و خرگاه
ای ز رسم تو پر سمر اقوال****وی ز شکر تو پر شکر افواه
آسمانت زمین طارم قدر****وافتابت نگین خاتم جاه
زین سپس در حمایت جاهت****طاعت کهربا ندارد کاه
حرمی شد حمایت تو چنانک****باشد از آفتاب و سایه پناه
ملک را ز آفتاب رای تو هست****ابدالدهر بامداد پگاه
جز به درگاه عالی تو فلک****ننبشته است عبده و فداه
جز به عین رضا نخواهد کرد****دیدهٔ روزگار در تو نگاه
شد مطیع ترا زمانه مطیع****شد سپاه ترا ستاره سپاه
هست بر وقف‌نامهٔ شرفت****نه سپهر و چهار طبع گواه
خشم و خصم تو آتشست و حشیش****مهر و کین تو طاعتست و گناه
بر دماند ز شعلهٔ آتش****فتح باب کف تو مهر گیاه
کرده‌ای از دراز دستی جود****از جهان دست خواستن کوتاه
در هنر خود چنین تواند بود****بشری لا اله الا الله
ای به تو زنده سنت پاداش****وی ز تو تازه رسم باد افراه
بنده زین سقطهٔ چو آتش تیز****بر سر آتش است بی‌گه و گاه
حاش لله چو روز سقطهٔ تو****شب گیتی نزاد روز سیاه
شکر ایزد که باز روشن شد****به تو صدر وزیر و حضرت شاه
نشد از سقطه قربتت ساقط****بلکه بفزود بر یکی پنجاه
تا کند اختلاف جنبش چرخ****نقش بی‌رنگ روزگار تباه
هرکه نبود به روزگار تو شاد****روزگارش مباد نیکی خواه
امر و نهیت روان چو حکم قضا****بر نشابور و مرو و بلخ و هراه

قصیده شماره 168: خاص سلطان علاء دین اله

خاص سلطان علاء دین اله****میر اسحاق صدر مجلس شاه
آسمانیست آفتابش رای****آفتابیست آسمانش گاه
آن بلنداختری که پیش درش****خاک روبند اختران به جباه
آنکه با عزمش آسمان عاجز****وانکه با رایش آفتاب سیاه
همتش فتنه را گشاده کمر****حشمتش چرخ را نهاده کلاه
قدرش از قدر آسمان برتر****علمش از راز اختران آگاه
قهر او قهرمان شرع رسول****پاس او پاسبان دین اله
باز با پاس دولتش تیهو****شیر با طوق طاعتش روباه
آنکه از رای روشنش بگزارد****نور خورشید وام سایهٔ چاه
وانکه با چتر دولتش آموخت****عکس مهتاب شکل خرمن ماه
خشم او از فلک برآرد گرد****حکم او بر قضا ببندد راه
صحن درگاه دولتش را هست****گنبد چرخ کمترین درگاه
ای ز جمشید برگذشته به ملک****وی ز خورشید برگذشته به جاه
شب ادبار حاسدت را نیست****در ازل هیچ بامداد پگاه
سمر رسم تست در اقوال****شکر شکر تست در افواه
شد مطیع ترا زمانه مطیع****شد سپاه ترا ستاره سپاه
زین سپس در حمایت عدلت****طاعت کهربا ندارد کاه
دست اقبال آسمان نکشد****برتر از درگه تو یک درگاه
چرخ تا در پناه دولت تست****عالمی را شدست پشت و پناه
جز به درگاه عالی تو فلک****ننبشتست عبده و فداه
جز به عین رضا همی نکند****دیدهٔ روزگار در تو نگاه
هست بر وقف‌نامهٔ ملکت****نه سپهر و چهار طبع گواه
خشم و خصم تو آتشست و حریر****مهر و کین تو طاعتست و گناه
لطف تو دست اگر دراز کند****دست قهر اجل شود کوتاه
بدماند ز شعلهٔ آتش****فتح باب کف تو مهر گیاه
در هنر خود چنین بود که تویی****بشری لا اله الا الله
ای به تو زنده سنت پاداش****وی به تو تازه رسم بادافراه
بنده از شوق خاک درگه تو****بر سر آتش است بی‌گه و گاه
بپذیرش که بندهٔ تو سزد****او و پیوستگان او پنجاه
پیش تختت بود چو سرو به پای****تا کند چون بنفشه پشت دوتاه
گیرد از دیگران کناره چو رخ****صدرها گر بدو دهند چو شاه
تاکند اختلاف گردش چرخ****نقش بی‌رنگ روزگار تباه
هرکه چون چرخ نبودت خواهان****روزگارش مباد نیکوخواه
تابعت باد یار شادی و عز****حاسدت باد جفت ناله و آه
در نفسهای دشمنت تضمین****هر زمان صدهزار وا اسفاه
امر و نهیت روان چو حکم قضا****بر نشابور ومرو و بلخ و هراه

قصیده شماره 169: ای سراپردهٔ سپید و سیاه

ای سراپردهٔ سپید و سیاه****ای بلند آفتاب و والا ماه
شعلهٔ صبح روزگار دو رنگ****در زد آتش به آسمان دوتاه
از افق برکشید شیر علم****در جهان اوفتاد شور سپاه
هین که برکرد مرغ و ماهی را****شغب از خوابگاه و خلوتگاه
شد یکی را سبک عنان شتاب****دیگری را گران رکاب شناه
ای بخار بحار کله ببند****وی عروس بهار حله بخواه
ای مرصع دوات و مصری کلک****وی همایون بساط و میمون‌گاه
روز عیدست و تهنیت شرطست****عید را تهنیت کنند به گاه
به ملاقات بزم صاحب عصر****به زمین بوس صدر ثانی شاه
ناصرالدین که نوک خامهٔ اوست****چهره‌پرداز نصر دین اله
طاهربن المظفر آنکه ظفر****جز پی رایتش نداند راه
آنکه در زیر سایهٔ عدلش****طاعت کهربا ندارد کاه
وانکه در جنب سایهٔ قدرش****خواجهٔ اختران نجوید جاه
وانکه او یونس است و گردون حوت****وانکه او یوسف است و گیتی چاه
رای او را مگر ملاقاتی****خواست افتاد با فلک ناگاه
اتفاقا به وجه گستاخی****سوی او آفتاب کرد نگاه
هرچه این می‌گشاد بند قبا****آن فرو می‌کشید پر کلاه
ای غلامت به طبع بی‌اجبار****وی مطیعت به طوع بی‌اکراه
هرچه در زیر دور چرخ کبود****هرچه بر پشت جرم خاک سیاه
قدرتت گشته در ازاء قدر****حملهٔ شیر و حیلهٔ روباه
دست عدلی دراز کردستی****هم به پاداش و هم به بادافراه
که نه بس روزگار می‌باید****ای قضاه قهر روزگار پناه
تا کنی از تصرفات زمین****دست تاثیر آسمان کوتاه
عدل دایم بود گواه دوام****بر دوام تو عدل تست گواه
فتنه در عهد حزم تو نزدست****یک نفس خالی از دوکار آگاه
دهر در دور دست تو نگذاشت****هفت اقلیم را دو حاجت خواه
دست تو فتح باب بارانیست****که برآرد ز شوره مهر گیاه
ای خلایق به جمله جزو و توکل****و آفرینش همه پیادهٔ تو شاه
نه خدایی و داشتست خدای****جاودانت از شریک و شبه نگاه
شبهت از خواب و آب و آینه خاست****ورنه آزاد بودی از اشباه
زین فراتر نمی‌توانم شد****خاطرم تیره شد دماغ تباه
عاجزم در ثنای تو عاجز****آه اگر همچنین بمانم آه
یک دلیری کنم قرینهٔ شرک****نکنم لا اله الا الله
تاکه ذکر گناه و طاعت هست****سال و ماه اوفتاده در افواه
از مقامات بندگی خدای****هرچه جز طاعت تو باد گناه
سوی تدبیر تو نوشته قضا****گاه تقدیر عبده و فداه
همتت ملک‌بخش و ملک‌ستان****دولتت دوستکام و دشمن‌کاه
یک نفس حاسدان بی‌نفست****برنیاورده جز که وا اسفاه

قصیده شماره 170: ای ممالک را مبارک پادشاه

ای ممالک را مبارک پادشاه****ای سزای خاتم و تخت و کلاه
تیغ خونخوارت پذیرفتار فتح****عفو جان‌بخشت خریدار گناه
روز کوشش بحر گردون کر و فر****وقت بخشش چرخ دریا دستگاه
شاه احمد نام موسی معرکه****شاه یوسف صدق یحیی انتباه
عز دین و ملک دولت آنکه هست****عز و دین و ملک و دولت را پناه
ساحت عرشست خاک حضرتت****کاندرو جز کبریا را نیست راه
روز بارت خاک‌بوسان ره دهند****آفتاب و سایه را در بارگاه
آسمان چشم حوادث برکند****گر کند در سایهٔ چترت نگاه
بر امید آنکه از روی قبول****رفعت چتر تو یابد جرم ماه
پوشد اندر عرصه‌گاه هر خسوف****کسوتی چون کسوت چترت سیاه
چرخ و ارکان فوق تختی بیش نیست****این به جودت شد مسلم آن به جاه
آسمان سرگشته کی ماندی اگر****با ثبات جاه تو کردی پناه
عرصهٔ تنگ سپهر تنگ چشم****کی تواند دیدن اندر سال و ماه
بر ثبات دولت آثارت دلیل****بر دوام ملک انصافت گواه
بر در ملکت کرا آید شگفت****گر کمر بندد نشابور و هراه
صادقان از خدمتت فارغ نیند****صبح صادق زان همی خیزد پگاه
تا که دارد آفتاب آسمان****از فلک میدان و از انجم سپاه
آفتاب آسمانت باد تاج****و آسمان آفتابت باد گاه
بخت روزافزون و فرخ روز و شب****جاودان دولت‌فزا و خصم کاه

قصیده شماره 171: ای به گوهر تا به آدم پادشاه

ای به گوهر تا به آدم پادشاه****در پناه اعتقادت ملک شاه
ستر میمونت حریم ایزدست****کاندرو جز کبریا را نیست راه
از سیاست آسمان بندد تتق****گرچه در اندیشه‌سازی بارگاه
ناوک عصمت بدوزد چشم روز****گر کند در سایهٔ چترت نگاه
پیش مهدت چاوشان بیرون کنند****آفتاب و سایه را از شاهراه
بر امید آنکه از روی قبول****رفعت چتر تو یابد جرم ماه
پوشد اندر عرصه‌گاه هر خسوف****کسوتی چون کسوت چترت سیاه
آسمان سرگشته کی ماندی اگر****با ثبات دولتت کردی پناه
گر وجود تو نبودی در حساب****آفرینش نامدی الا تباه
گر کسی انکار این دعوی کند****حق تعالی هست آگاه و گواه
قدر ملکت کی شناسد چرخ دون****شکر جودت کی گذارد دهر داه
منصب احمد چه داند کنج غار****قیمت یوسف چه داند قعر چاه
بوی اخلاقت بروم ار بگذرد****در حجاب جاودان ماند گناه
نسبت از صدق تو دارد در هدی****صبح صادق زان همی خیزد پگاه
گوهر افراسیاب از جاه تو****راند بر تقدیم آدم آب و جاه
خاک ترکستان ز بهر خدمتت****با گهر زاید همی مردم گیاه
خون کانها کینهٔ دستت بریخت****می‌چگویم کون شد بی‌دستگاه
از تعجب هر زمان گوید سخا****اینت دریا دست و کان دل پادشاه
ای ز عدل سرخ‌رویت تا ابد****کهربا را روی زرد از هجر کاه
عدل تو نقش ستم چونان ببرد****کز جهان برخاست رسم دادخواه
تا که دارد خسرو سیارگان****در اقالیم فلک ز انجم سپاه
در سپاهت بر سر هر بنده‌ای****از شرف سیاره‌ای بادا کلاه
تارک گردونت اندر پایمال****ابلق ایامت اندر پایگاه
سایهٔ سلطان که ظل ایزدست****بر سر این سروری بیگاه و گاه
بخت روزافزون و حزمت شب‌روت****جاودان دولت‌فزای و خصم کاه

قصیده شماره 172: شاها صبوح فتح و ظفر کن شراب خواه

شاها صبوح فتح و ظفر کن شراب خواه****نرد و ندیم و مطرب و چنگ و رباب خواه
از دست آنکه غیرت ماهست و آفتاب****در جام ماه نو می چون آفتاب خواه
وز خد آنکه قطرهٔ آبست و برگ گل****تا گرد رزمگه بزدایی گلاب خواه
یاقوت ناب و آب فسرده است جام می****آب طرب روان کن و یاقوت ناب خواه
ازکام شیر ملک چو کردی برون به تیغ****فارغ ز گرد ران گوزنان کباب خواه
روز مصاف خصم به جیش خطاشکن****وقت صلاح ملک ز رای صواب خواه
شبها که دشمن تو ز بیم تو نغنود****گردون به طعنه گویدش از بخت خواب خواه
هر پایه‌ای که خصم ترا برکشد سپهر****گوید قضا تمام شد اکنون طناب خواه
روزی که رجم دیو کنی بر سپهر فتح****از ترکش گهرکش خود یک شهاب خواه
وقتی که حکم جزم کنی بر بسیط خاک****از منشیان حضرت خود یک خطاب خواه
بر گشت عافیت چو بخیلی کند سپهر****از چتر و تیغ خویش سپهر و سحاب خواه
در موقف جزای مطیعان و عاصیان****از لطف و قهر خویش ثواب و عقاب خواه
نی نی که انتقام خواهد خود آسمان****روزی شکار کن تو و روزی شراب خواه
در شان داد آیت حق بود میر داد****او باب تست زندگی از نام باب خواه
ایام گر بکرد خطایی در آن مبند****خوش باش و انتقام ز رای صواب خواه
آنجا که تاب حمله ندارد زمین رزم****از رخش و رمح خویش توان جوی و تاب خواه
چون خاک بی‌درنگ شود چرخ بی‌شتاب****از حزم و عزم خویش درنگ و شتاب خواه
دنیا خراب و دین به خلل بود و عدل تو****آباد کرد هر دو کنون طشت و آب خواه
کاهی که از جهان ببرد کهربا به غصب****در عهد عدل تست ز عدلت جواب خواه
بی‌عدل مستجاب نگردد دعای شاه****شاها دعای خویش همه مستجاب خواه
آباد دار ملک زمین خسروا به داد****طوفان باد ملک هوا گو خراب خواه

قصیده شماره 173: ای همای همتت سر بر سپهر افراخته

ای همای همتت سر بر سپهر افراخته****کس چو سیمرغت نظیری در جهان نشناخته
دور بین چون کرکس و خصم افکنی همچون عقاب****باز هنگام هنر گردن چو باز افراخته
طوطیان نظم کلام و بلبلان زیر نوا****جز به یاد مجلست نا داده و ننواخته
بخت بیدارت خروسان سحرگه‌خیز را****از پگه‌خیزی که هست از چشم صبح انداخته
تا به تاج هدهد و طاوس در کین عدوت****نیزهای پر ز دست و تیغهای آخته
قهر شاهین انتقامت اخگر دل در برش****چون در امعاء شترمرغ از اسف بگداخته
نیک پی آن بنده‌ات ای بندگانت نیک پی****از تجملها به کف کردست جفتی فاخته
طوق قمری بر قفا خون تذرو اندر دو چشم****با چنین فر و بها دلها ز غم پرداخته
نرد زیب از کبک و تیهو برده پس بی‌اختیار****مانده اندر ششدر حبس قفس ناباخته
هریکی را همچو لقلق مار باید صعوه کرم****سوی آب و دانه بینی دایم اندر تاخته
چون حواصل هیچ سیری می‌ندانند از علف****وین غلامک وجه بنجشکی ندارد ساخته
مکرمت کن پاره‌ای ارزن فرستش کز شره****چون دو زاغند این دو شهرآشوب کشور تاخته

قصیده شماره 174: ای جهان را عدل تو آراسته

ای جهان را عدل تو آراسته****باغ ملک از خنجرت پیراسته
حلقهٔ شبرنگ زلف پرچمت****روزها رخسار فتح آراسته
در دو دم بنشانده از باران تیر****هرکجا گرد خلافی خاسته
خسروان نقش نگین خسروی****نام را جز نام تو ناخواسته
گنجها خواهان دستت زان شدند****کز پی خواهنده دادی خواسته
در بلاد ملک تو با خاک پیر****راستی باید ز خاک آراسته
ای به قدر و رای چرخ و آفتاب****باد ماه دولتت ناکاسته

قصیده شماره 175: ای نهال مملکت از عدل تو بر یافته

ای نهال مملکت از عدل تو بر یافته****وی همای سلطنت از عدل تو پر یافته
در جهانداریت گردون فتنه در سر داشته****وز ملکشاهیت عالم رونق از سر یافته
از مثال تو جهان در نقش الله المعین****مایهٔ کافور خشک و عنبر تر یافته
بی‌نهیب روز محشر طالبان آخرت****در جوار صدر تو طوبی و کوثر یافته
از شمر اعجاز تو اسباب دریا ساخته****وز عرض اقبال تو آثار جوهر یافته
روضهای خطهٔ اسلام در ایام تو****از بهار عدل تو هم زیب و هم فر یافته
شاخهای دوحهٔ انصاف در اقلیم تو****از نمای فضل تو هم برگ و هم بر یافته
مدت همنام تو از سعی تیغ و کلک تو****در ثبات عمر تو بی‌روز محشر یافته
پایهٔ تخت ترا هنگام بوسیدن خرد****از ورای قلعهٔ نه چرخ برتر یافته
گمرهان آفرینش در شب احداث دهر****از فروغ صبح تایید تو رهبر یافته
گاه ضرب و طعن در میدان زبان رمح تو****رام نطق از گفتن الله اکبر یافته
آسمان را بر زمین در لحظه‌ای اندیشه‌وار****مرکب اندیشه رفتار تو اندر یافته
دیده بر خاک جناب تو به روز بار تو****جلوگاه از چهرهٔ فغفور و قیصر یافته
از برای چشمهٔ حیوان مدحت جان و عقل****وهم را در صحبت عزم سکندر یافته
همچو ابناء هنر از بهر حاجت سال و ماه****چرخ را دربان تو چون حله بر در یافته
کیسه از جود تو سلطان و رعیت دوخته****بهره از بر تو درویش و توانگر یافته
ناظران علوی و سفلی ز بذل عام تو****بحر و کان را در فراق گوهر و زر یافته
تا دماغ کاینات از خلق تو مشکین شود****خلقت تو در ازل خلق پیمبر یافته
تا همی در بزم گیتی باشد از جنس نبات****در دماغش از دل و جان جام و ساغر یافته
خسروی را نسبت فیروزی از نام تو باد****خسروان از خاک درگاه تو افسر یافته

قصیده شماره 176: ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته

ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته****هرچه جسته جز نظیر از فضل یزدان یافته
ای ز رشک رونق بزمت سلیمان را خدای****از تضرع کردن هب‌لی پشیمان یافته
منبر از یادت جناب خطبه عالی داشته****دولت از نامت دهان سکه خندان یافته
هرچه دعوی کرده از رتبت امیرالمؤمنین****روزگار از پایهٔ تخت تو برهان یافته
اختران را شوکتت بر سمت طاعت رانده****آسمان را همتت در تحت فرمان یافته
بارها از شرم رایت آسمان خورشید را****زیر سیلاب عرق در موج طوفان یافته
پیش چوگان مرادت گوی گردون را قضا****بی‌تصرف سالها چون گوی میدان یافته
کرده موزن حل و عقد آفرینش را قدر****تا ز عدل شاملت معیار و میزان یافته
منهیان ربع مسکون زاب روی عدل تو****فتنه را پنجاه ساله نان در انبان یافته
در میان دولتی با حلق ملکی گشته سخت****هر کمندی کز کف عزم تو دوران یافته
بارها آحاد فراشانت شیر چرخ را****در پناه شیر شادروان ایوان یافته
حادثه در نرد درد و فتنه در شطرنج رنج****بدسگالت را حریف آب دندان یافته
زلف‌وارش سر ز تن ببریده جلاد اجل****بر دل هرک از خلافت خال عصیان یافته
از مصافت قایل تکبیر حیران مانده باز****وز نفاذت نامهٔ تقدیر عنوان یافته
هم ز بیم لمعهٔ تیغ تو جاسوس ظفر****مرگ را در چشمهٔ تیغ تو پنهان یافته
جرم خاک از بس و حل کز خون خصمت ساخته****ابلق ایام را افتان و خیزان یافته
زان اثرها کز سنانت یاد دارد روزگار****یک نشان معجز از موسی عمران یافته
ناقهٔ صالح، عصای موسی و روح پدر****هرسه را در بطن مادر دیده بی‌جان یافته
سالها بر خوان رزم از میزبان تیغ تو****وحش و طیر و دام ودد را چرخ مهمان یافته
هرکجا طی کرده یک پی نعل اسبت خاک رزم****اژدهای رایت از باد ظفر جان یافته
آفتاب از سمت رزمت چون به مغرب آمده****چهره چون قوس قزح پر اشک الوان یافته
وز گشادت روز دیگر چون به خود پرداخته****دیده چون رخسار مه پر زخم پیکان یافته
وز بخار خون خصمانت هوای معرکه****بی‌مزاج انجم استعداد باران یافته
پس به مدتها ز خاک رزمگاهت روزگار****رستنی را صورت و ترکیب مرجان یافته
خسروا من بنده در اثناء این خدمت که هست****گوش و هوش از گوهرش سرمایهٔ کان یافته
قصد آن کردم که ذوالقرنین ثانی گویمت****هر غلامت از تو در هر مکرمت آن یافته
شاد باش ای مصطفی سیرت خداوند این منم****کز قبول حضرتت اقبال حسان یافته
تا توان گفتن همی با خسرو سیارگان****کای زکیوان پاسبان وز ماه دربان یافته
بادت اندر خسروی سیاره از فوج حشم****ای مه منجوق چترت قدر کیوان یافته
هرچه پنهان قضا حزم تو پیدا داشته****هرچه دشوار قدر عزم تو آسان یافته

قصیده شماره 177: زهی کارت از چرخ بالا گرفته

زهی کارت از چرخ بالا گرفته****حدیثت ز چین تا به صنعا گرفته
رکاب ترا چرخ توسن بسوده****عنان ترا بخت والا گرفته
به نامت هنر فال فرخنده جسته****به یادت خرد جام صهبا گرفته
زهی نعل شبدیز و لعل کلاهت****ز تحت‌الثری تا ثریا گرفته
به هنگام جود و به گاه سخاوت****دل و همتت رسم دریا گرفته
ز لفظ خطیبان مدحت سرایت****همه عرصهٔ عالم آوا گرفته
به یک حمله در خدمت شاه عالم****همه ملک جمشید و دارا گرفته
به فر و به اقبال سلطان عالم****سر و افسر و ملک دنیا گرفته
زمان و زمین را بساط کلامت****چو خورشید بالا و پهنا گرفته
سر تیغت از خون او داج دشمن****ز شنگرف و سیماب سیما گرفته
گه از خون دل رنگ یاقوت داده****گه از رنگ خون رنگ مینا گرفته
تویی سرفرازی که هست آفرینت****ز اقصای چین تا به بطحا گرفته
من مدح‌خوان را شب و روز نکبت****در انواع تیمار تنها گرفته
ز آمیزش عالم و طبع عالم****دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت****درازی شبهای یلدا گرفته
مرا صنعت چرخ توسن شکسته****مرا صولت دهر رعنا گرفته
گهم نکبت چرخ اخضر گرفته****گهم حلقهٔ دام سودا گرفته
من از وحشت دل سوی حضرت تو****چو موسی ره طور سینا گرفته
ز خورشید رای تو و نور دستت****همه دهر نور تجلی گرفته
ز برهان جیب تو و معجزاتت****سواد زمین دست بیضا گرفته
من اندر شکایات امروز و امشب****در عشوهٔ شب ز فردا گرفته
سر دامن و آستین بلا را****چو وامق سر زلف عذرا گرفته
ز بس دهشت‌جان و دل دست کل را****رها کرده و پای اجزا گرفته
ز قرآن ربوده کمال فصاحت****وز انجیل خط معما گرفته
در خدمتت اختیاری نمانده****در حضرتت جمع غوغا گرفته
همیشه که نامست از حسن یوسف****جهانی حدیث زلیخا گرفته
بمان ای خداوند و مخدوم عالم****که هست از تو دین قدر والا گرفته

قصیده شماره 178: ای تیغ تو ملک عجم گرفته

ای تیغ تو ملک عجم گرفته****انصاف تو جای ستم گرفته
اقبال جناب ترا گزیده****باقی جهان جمله کم گرفته
پشتی شده در نیک و بد جهان را****هر پشت که پیش تو خم گرفته
از نام خدای و رسول نامت****ترکیب حروف و رقم گرفته
وآنگه ز زبان بی‌عناء سکه****در چهره زر و درم گرفته
اطراف بساط عریض جاهت****آفاق حدوث و قدم گرفته
اسرار فلک مشرف وقوفت****تا شام ابد در قلم گرفته
گه سقف سپهر از خیال بزمت****آرایش باغ ارم گرفته
گه قطر زمین از ثبات رزمت****تا پشت سمک رنگ و نم گرفته
فرمان تو آن مستحق طاعت****بی‌عنف رقاب امم گرفته
انصاف تو در ماجرای شیران****آهو بچگان را حکم گرفته
عفو تو قبول شفا شکسته****خشم تو مزاج الم گرفته
بذلت در و دیوار آرزو را****در نقش و نگار نعم گرفته
هر هفته‌ای از جنبش سپاهت****گیتی همه کوس و علم گرفته
در موکب تو اژدهای رایت****شیران عرین را به دم گرفته
هرجا که سپاه تو پی فشرده****در سنگ نشان قدم گرفته
حفظ تو جهان را چو بر باری****در سایهٔ فضل و کرم گرفته
شام و شفق از آفتاب رایت****دوکان ز بر صبحدم گرفته
در لوح زبان جای خاک‌پایت****اندازهٔ واو قسم گرفته
عدل تو به احداث عشقبازی****بس تیهو و شاهین به هم گرفته
از تخت تو وقت سؤال سائل****تا عرش صداء نعم گرفته
آز از کرب امتلاء دایم****ویرانهٔ کتم عدم گرفته
در عرض سپاه تو مرغ و ماهی****یکسر همه حکم حشم گرفته
در پیکر دیو از شهاب رمحت****خون صورت شاخ بقم گرفته
بدخواه تو را خاک مادرآسا****از پشت پدر در شکم گرفته
از نالهٔ خصم تو گوش گردون****خاصیت جذر اصم گرفته
چشمش که زباست به وقت خوابش****از نم صفت لاتنم گرفته
او آمده و فتنه را به عمیا****در دزدی آن متهم گرفته
ای تو ز ثنا بیش و خسروان را****دامن خسک مدح و ذم گرفته
حاسد به کمالت کند تشبه****لیکن چو به فربه ورم گرفته
تا در حرم آسمان نگردد****بر کس در شادی و غم گرفته
شادی تو باد ای حریم گیتی****از عدال تو امن حرم گرفته
در سلک سماطین روز بارت****کیوان سر صف خدم گرفته
در حلقهٔ خنیاگران بزمت****خاتون فلک زیر و بم گرفته
عمر تو مقامات نوح دیده****جاه تو ولایات جم گرفته
هر عید عرب تا به روز محشر****جشن تو سواد عجم گرفته

قصیده شماره 179: زهی ز عدل تو خلق خدای آسوده

زهی ز عدل تو خلق خدای آسوده****ز خسروان چون تویی در زمانه نابوده
جهان به تیغ درآورده جمله زیر نگین****پس از تکبر دامن بدو نیالوده
ز شیر بیشهٔ سلجوقیان به یک جولان****شکاریی که به صد سال کرده بربوده
هزار بار ز بهر طلایهٔ حزمت****بسیط خاک جهان بادوار پیموده
چو دیده نیستیی بی‌سال بخشیده****چو دیده عاجزیی بی‌ملال بخشوده
زبان نداده به جود و عطا رسانیده****وعید کرده به جرم و جزا نفرموده
ز حفظ عدل تو مهتاب در ولایت تو****طراز توزی و تار قصب نفرسوده
به دست فتح و ظفر بر سپهر دولت خصم****سپاهت از گل قهر آفتاب اندوده
دو گشته خانهٔ خورشید کی به روز مصاف****چو شیر رایت تو سر بر آسمان سوده
هنوز مطرب رزمت نبرده زخمه به گوش****که گوش ملک تو تکبیر فتح بشنوده
به روز حرب کسی جز کمان ز لشکر تو****ز هیچ روی به خصم تو پشت ننموده
ز بیم تیغ تو جز بخت دشمن تو کسی****در آن دیار شبی تا به روز نغنوده
اثر ز دود خلافت به روزنی نرسید****که عکس تیغ تو آتش نزد در آن دوده
ز خصم تونرود خون چو کشته گشت که خون****ز رگ چگونه رود کز دو دیده پالوده
از آن زمان که ظفر پرچم تو شانه زده است****ز زنگ جور کدام آینه است نزدوده
قضاست امر تو گویی که از شرایط او****نه کاسته است فلک هرگز و نه افزوده
ز سعی غنچهٔ پیکان تست گلبن فتح****شکفته دایم و افتاده توده بر توده
شمایل تو به عینه نتایج خردست****که همگنانش پسندیده‌اند و بستوده
ز تست نصرت دین وز خدای نصرت تو****دراز باد سخن‌تان که نیست بیهوده
تو می‌روی و زمین و زمان همی گویند****زهی ز عدل تو خلق خدای آسوده

قصیده شماره 180: ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده

ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده****وی چشم وزارت چو تو دستور ندیده
بر پایهٔ تو پای توهم نسپرده****بر دامن تو دست معالی نرسیده
با قدر تو اوج زحل از دست فتاده****با کلک تو تیر فلک انگشت گزیده
در نظم جهان هرچه صریر قلمت گفت****از روی رضا گوش قضا جمله شنیده
اعجاز تو در شرع وزارت نه به حدیست****کز خلق بمانند یکی ناگرویده
ای مردم آبی شده بی‌باس تو عمری****در دیدهٔ احرار جهان مردم دیده
دی خانه فروش ستم آنرا که برانداخت****انصاف تو امروز به جانش بخریده
از خنصر چپ عقد ایادیت گرفته****اطفال در آن عهد که ابهام مکیده
آرام زمین بر در حزم تو نشسته****تعجیل زمان در ره عزم تو دویده
تخم غرض بخت تو بر خاره برسته****مرغ عمل خصم تو از بیضه پریده
بر خاک درت ملک گویی که از آرام****طفلی است در آغوش رقیبی غنویده
درکام جهان آب شد از تف ستم خشک****جز آب حیات از سر کلکت نچکیده
گردون که یکی خوشه چنش ماه نو آمد****تا سنبله از خرمن اقبال تو چیده
آنجا که گران گشت رکاب سخط تو****از بوالعجبی فتنه عنان باز کشیده
بی‌آب رخ طالع مه‌پرور تو ماه****تا عهد تو چون ماهی بی‌آب طپیده
پشتی شده در نیک و بد ابنای جهان را****هر پشت که در صدر تو یک روز خمیده
دندان خزان کند بر آن شاخ که بر وی****یکبار نسیمی ز رضای تو وزیده
زنبور خزر فضلهٔ لطف تو سرشته****آهوی ختن کشتهٔ خلق تو چریده
در عهد نفاذ تو ز پستان پلنگان****آهو بره در خواب‌ستان شیر مکیده
شیر فلک آن شیر سراپردهٔ دوران****در مرتبه با شیر بساطت نچخیده
می‌بینم از این مرتبه خورشید فلک را****چون شبپره در سایهٔ حفظ تو خزیده
بدخواه تو چون کرم بریشم کفن خویش****از دوک زبان بر سرو بر پای تنیده
بر چرخ ممالک ز شهاب قلم تست****بر یکدگر افتاده دو صد دیو رمیده
کورا که تب و لرزه‌اش از بیم تو دارد****یک چاشنی از شربت قهر تو چشیده
غور تو نه بحریست کزو عبره توان کرد****گیرم که جهان پر شود از خیک دمیده
تو در چمن دولت و در باغ وزارت****چون ابر خرامیده و چون سرو چمیده
دیروز به جای پدر و جد تو بودست****مسعود علی آن دو ملک‌شان بگزیده
امروز اگر نوبت ایشان به تو آمد****نشگفت عطاییست سزاوار و سزیده
تا تار شب و روز چنان نیست کز ایشان****سهم رسن پیسه خورد مار گزیده
خصم تو چو شب باد همه جای سیه‌روی****وز حادثه چون صبح دوم جامه دریده
رخسار چو آبی ز عنا گرد گرفته****دل در برش از نایبه چون نار کفیده
هر ساعتش از غصه گلی تازه شکفته****وان غصه چو خارش همه در دیده خلیده

حرف ی

 

قصیده شماره 181: دو عیدست ما را ز روی دو معنی

دو عیدست ما را ز روی دو معنی****هم از روی دین و هم از روی دنیی
همایون یکی عید تشریف سلطان****مبارک دگر عید قربان و اضحی
به صد عید چونین فلک باد ضامن****خداوند ما را ز ایزد تعالی
امیر اجل فخر دین بوالمفاخر****امیری به صورت امیری به معنی
به پیش کف راد او فقر و فاقه****چو پیش زمرد بود چشم افعی
نتابد بر آن آفتاب حوادث****که در سایهٔ عدل او ساخت ماوی
ایا دست تو وارث دست حاتم****و یا کلک تو نایب چوب موسی
کند چرخ بر احترام تو محضر****دهد دهر بر احتشام تو فتوی
ز امن تودر پای فتنه است بندی****ز عدل تو بر دست ظلمست حنی
شود بر خط عز جاه تو ضامن****کشد بر خط رزق جود تو اجری
ز عدلت زمین است چونان که گویی****فرود آمد از آسمان باز عیسی
دهد حزمت اندر وغا امن و سلوت****دهد عزمت اندر بلا من و سلوی
صریر قلمهای تو نفخ صورست****که آید ازو لازم احیاء موتی
به لب هست خاموش وزو عقل گویا****به تن هست لاغر وزو ملک فربی
نهد کشت قدر ترا ماه خرمن****بود آب تیغ ترا روح مجری
ز آب حسامت به سردی ببندد****مزاج عدو چون به گرمی زدفلی
به سبزی و تلخی چون کسنی است الحق****عجب نیست آن خاصیت زاب کسنی
دل حاسد از باد عکس سنانت****چنانست چون طورگاه تجلی
چو تو حکم کردی قضا هم نیارد****که گوید چنین مصلحت هست یانی
اشارات تو حکمهائیست قاطع****چه از روی فرمان چه از روی تقوی
به تشریف و انعام اگر برکشیدت****چه سلطان اعظم چه دستور اعلی
به تشریف آن جز توکس نیست درخور****به انعام این جز تو کس نیست اولی
چو من بنده در وصف انعام و شکرت****کنم نثری آغاز یا شعری انشی
رسد در ثنای تو نثرم به نثره****کشد در مدیح تو شعرم به شعری
عروسان طبعم کنند از تفاخر****ز نعمت تو رفعت ز مدح تو فخری
چو انشا کنم مدحتی گویی احسنت****چو پیدا کنم حاجتی گویی آری
درآریت مدغم دو صد گونه احسان****در احسنت مضمر دوصد گونه حسنی
روا نیست در عقل جز مدحت تو****چو مدحت همی بایدم کرد باری
الا تا که دوران چرخ مدور****کند بر جهان سعد چون نحس املی
همه سعد و نحس فلک باد چونان****که باشد ز دوران چرخت تمنی
به قدرت مباهات اجرام گردون****به قصرت تولای ایوان کسری

قصیده شماره 182: ای به درگاه تو بر قصه‌رسان صاحب ری

ای به درگاه تو بر قصه‌رسان صاحب ری****ره‌نشین سر کوی کرمت حاتم طی
اختران در هوس پایهٔ اعلای سپهر****سوی ایوان تو آورده به علیین پی
و آسمان در طلب واسطهٔ عقد نجوم****روی در رای تو آورده که وی شاهد وی
فلک جاه ترا خارج عالم داخل****قطب تدبیر تو را عروهٔ تقدیر جدی
جاه تست ای ز جهان بیش جهانی که درو****وهم را پر ببرد حیرت و فکرت را پی
چه نبی چون تو کنی یاد پیمبر چه ابی****باز اگر او کند این لطف چه جعفر چه نبی
صاحب و صدر جهانی و جهان زنده به تست****عقل داند که به جان زنده بود قالب حی
ملک را رای تو معمور چنان می‌دارد****که به تدبیر برون برد خرابی از می
صبح را رای تو گر پردهٔ کتمان بدرد****نیز کس چهرهٔ خورشید نبیند بی خوی
نیل خواهد رخ خورشید مگر وقت زوال****قصر میمون ترا ناقص از آن گردد فی
اندر آن معرکه گر حملهٔ شبگیر قضا****عالم عافیت از دست حوادث شد طی
چرخ می‌گفت که برکیست تلافی وجود****همتت دست ببر بر زد و گفتا که علی
خویشتن بر نظرت جلوه همی کرد جهان****آسمان گفت که خود را چکنی رسواهی
التفات تو عنان چست از آن کرد که بود****در ازای نظرت نسیه و نقدش لاشئی
به خلافت پدرت سر چو نیاورد فرود****به وزارت که کند رای ترا قانع کی
وحدت نوع تو بر شخص تو مقصور کند****عقل صرفی که نظیرت ندهد مطلب ای
بر حواشی کمالات تو آید پیدا****گرچه در اصل کشیدند طراز بیدی
بر نکوخواه تو مشکل نشود وحی از خواب****بر بداندیش تو ظاهر نشود رشد از غی
قطره در چشم حسودت نشگفت ار بفسرد****زانکه غم در نفسش تعبیه دارد مه دی
دشمنت کرمک پیله است که بر خود همه سال****کفن خود تند این را به دهان آن از قی
تا زبان زخمه بود چون به حدیث آید عود****تا دهان نغمه بود چون به خروش آید نی
سرو وش در چمن باغ معالی می‌بال****تا جهانی کمر امر تو بندند چو نی
در هر آن دل که ز اقبال تو درد حسدست****داروی بازپسین باد برو یعنی کی

قصیده شماره 183: زهی ز روی بزرگی خلاصهٔ دنیی

زهی ز روی بزرگی خلاصهٔ دنیی****علو قدر تو برهان آسمان دعوی
به اهتمام تو دایم عمارت عالم****ز التفات تو خارج عداوت دنیی
تویی که مفتی کلک تو در شریعت ملک****به امر و نهی امور جهان دهد فتوی
تویی که منهی رای تو بی‌وسیلت وحی****ز گرم و سرد نهان قضا کند انهی
سپهر گفت به جاه از زمانه افزونی****به صدهزار زبان هم زمانه گفت آری
چو کان عریق بود گوهرش نفیس آید****شناسد آنکه تامل کند در این معنی
کدام گوهر و کان عریق‌تر که بود****گهر محمد مسعود و کان علی یحیی

قصیده شماره 184: ویحک ای صورت منصوریه باغی و سرای

ویحک ای صورت منصوریه باغی و سرای****یا بهشتی که به دنیات فرستاد خدای
گر به عینه نه بهشتی نه جهانی که جهان****عمر کاهست و تو برعکس جهان عمرفزای
نیلگون برکهٔ عنبر گل بسد عرقت****آسمانیست که در جوف زمین دارد جای
جویبار تو گهر سنگ شده دریاوار****شاخسار تو صدف‌وار شده گوهر زای
برده رضوان ز بهشت از پی پیوندگری****از تو هر فضله که انداخته بستان پیرای
بوده نقاش قضا در شجرت متواری****گشته فراش صبا در چمنت ناپروای
لب گل گشته به شادی وصالت خندان****دل بلبل شده از بیم فراقت دروای
شکن آب شمرهای ترا رقص هوا****سایهٔ برگ درختان ترا فر همای
دست فرسوده خزان ناشده طوبی کردار****نوبهار تو در این گنبد گیتی‌فرسای
سایهٔ قصر رفیع تو نپیموده تمام****به ذراع شب و روز انجم گیتی پیمای
گفته با جملهٔ زوار صریر در تو****مرحبا برمگذر خواجه فرود آی و درآی
هین که آمد به درت موکب میمون وزیر****هرچه دانی و توانی ز تکلف بنمای
به لب غنچهٔ گل دست همایونش ببوس****به سر زلف صبا گرد رکابش بزدای
مجمر غنچه پر از عود قماریست بسوز****هاون لاله پر از عنبر ساراست بسای
آصف ملک سلیمان دوم خیمه بزد****هین چو هدهد کلهی برنه و دربند قبای
ارغنون پیش چکاوک نه اگر بلبل نیست****ماحضر فاخته را گو که نشیدی بسرای
تا چوگل درنفتد جام به مستی ز کفت****همچو نی باش میان‌بسته و چون سرو بپای
قمریی را ز پی بلبل خوش نغمه دوان****تا بیایند و بسازند بهم بربط و نای
مجلس خواجهٔ دنیاست توقف نسزد****خیز و تقصیر مکن عذر منه بیش مپای
خواجهٔ کل جهان آنکه خدایش کردست****جاودان بر سر احرار جهان بارخدای
آن فلک جاه ملک مرتبه کز بدو وجود****فلکش پای سپر شد ملکش دست‌گرای
آنکه در خاصیت انصافش اگر خوض کند****سخن کاه نگوید ابدا کاه‌ربای
وانکه در ناصیهٔ روز نبیند تقدیر****از کجا ز آینهٔ رای ممالک آرای
ای زمان بی‌عدد مدت تو دور قصیر****وی جهان بی‌مدد عدت تو دست‌گزای
آفتابی اگر او چون تو شود زاید نور****آسمانی اگر او چون تو بود ثابت‌رای
عفوبخشی نبود چون کرمت عذرپذیر****فتنه‌بندی نبود چون قلمت قلعه‌گشای
گر چو خورشید شود خصم تو گو شو که شود****دست قهرت به گل حادثه خورشیداندای
ور برآرد به مثل مار به افسون ز زمین****اژدهای فلکی را چه غم از مارافسای
تا جهان را نبود از حرکت آسایش****در جهان ساکن وز اندوه جهان می‌آسای
مجلس لهو تو پر مشغله و هو یاهو****خانهٔ خصم تو پر ولوله و ها یا های
هست فرمانت روان بر همه اطراف جهان****در جهان هرچه مراد تو بود می‌فرمای

قصیده شماره 185: آخر ای قوم نه از بهر من از بهر خدای

آخر ای قوم نه از بهر من از بهر خدای****دست گیرید مرا زین فلک بی‌سروپای
حال من بنده به وجهی که توان کشف کنید****بر خداوند من آن صورت تایید خدای
عالم مجد که بر بار خدایان ملکست****مجد دین آن به سزا بر ملکان بارخدای
میر بوطالب بن نعمه که بی‌نعمت او****آسمان تنگ و زمین مفلس و خورشید گدای
آنکه بانقش وجودش ورق فتنه بشست****عالم نامیه‌بخش و فلک حادثه‌زای
آنکه از ابر کفش آب خورد کشت امید****وانکه بر خاک درش رشک برد فر همای
آنکه پیش گره ابروی باسش به مثل****نام که زهره ندارد که برد کاه‌ربای
بر سر جمع بگویید که ای قدر ترا****آسمان پای سپر گشته زمین دست‌گرای
مانده از سیلی جاهت سر چرخ اندر پیش****گشته از طعنهٔ حلمت دل خاک اندروای
خشک‌سال کرم از ابر کفت یافته نم****وای اگر ابر کفت نایژه بگشادی وای
ساعد جود تو دارد کف دریا وسعت****پنجهٔ قهر تو دارد گل خورشید اندای
چیست کلک تو یکی کاتب اسرارنگار****چیست نطق تو یکی طوطی الهام‌سرای
تو که در ناصیهٔ روز ببینی تقدیر****از کجا ز آینهٔ رای ممالک آرای
آنکه او در همه دل عشق تو دارد همه‌وقت****آنکه او با همه‌کس شکر تو گوید همه‌جای
اعتقادی که فلان را به خداوندی تست****دیده باشی به همه حال در آیینهٔ رای
مدتی شد که در این شهر مقیم است و هنوز****هیچ دربانش نداند بدر هیچ سرای
خدمت حضرت تو یک دو سه بارک دریافت****اندر آن موسم غم‌پرور شادی فرسای
بعد از آن کمترک آمد نه ز تقصیر ازآنک****تا نباید که کسی گویدش ای خواجه کم‌آی
نتوان گفت که محتاج نباشد لیکن****باد حرصش نکند همچو خسان ناپروای
طمع را گفته بود خون بخور و لب مگشای****نفس را گفته بود جان بکن و رخ منمای
بندش از بند قضا گر بگشاید سخنش****این بود بس که دل از راز حوادث مگشای
لیکن آنجا که ملایک ز ردای پدرت****همه در آرزوی عشق کلاهند و قبای
چکند گر نبود مجلس و دیوان ترا****شاعر و راوی و خنیاگر و فصال و گدای
انوری لاف مزن قاعده بسیار منه****بالغی طفل نه ای جای ببین ژاژ مخای
بارنامه نکشد بارخدایی که سپهر****هست از پا و رکاب پدرش گشته دوتای
داغ داری به سرین برنتوانی شد حر****پست داری به دهان برنتوانی زد نای
خویشتن داری تو غایت بی‌خویشتنی است****خویشتن را چو تو دانی که ای پس مستای
سیم گرمابه نداری به زنخ باد مسنج****نان یک ماهه نداری به لگد آب مسای
خیز و نزدیک خداوند شو این شعر ببر****عاقلان حامل اندیشه نباشند به رای
چند بی‌برگ و نوا صبر کنی شرم بنه****گو خداوند مرا برگ و نوایی فرمای
دل چو نار از عطش و چهره چو آبی ز غبار****برمگرد از لب بحر این بنشان آن بزدای
گر ز خاصت دهد از خاص تو بیهوده مگوی****ور ز توزیع، ز توزیع تو یافه مدرای
چون بفرمود برو راه تنعم برگیر****بنشین فارغ و دم درکش و زحمت مفزای
چمنی داری در طبع، درو خوش می‌گرد****گل معنی می‌چین سرو سخن می‌پیرای
گشت بی‌فایده کم‌زن که نه بادی نه دخان****بانگ بی‌فایده کم‌کن که نه نایی نه درای
شعر اگر گویی پس بار خدایت ممدوح****دامن این سخن پاک به هرکس مالای
تا که آفاق جهان گذران پیماید****آفتاب فلک دائر دوران پیمای
ای به حق سید و صدر همه آفاق مباد****که گزندیت رساند فلک خیره‌گزای
تا که خورشید بتابد تو چو خورشید بتاب****تا که ایام بپاید تو چو ایام بپای
تا نیاسود شب و روز جهان از حرکت****روز و شب در طرب و کام و هوا می‌آسای
فلک از مجلس انس تو پر از هو یاهو****عالم از گریهٔ خصم تو پر از ها یاهای

قصیده شماره 186: جشن عید اندرین همایون جای

جشن عید اندرین همایون جای****که بهشتی است در جهان خدای
فرخ و خرم و همایون باد****بر خداوند این همایون جای
مجد دین بوالحسن که طیره کند****چرخ و خورشید را به قدر و به رای
آنکه با عدل او نمی‌گوید****سخن کاه طبع کاه ربای
وانکه با فر او نمی‌فکند****سایه بر کار خویش فر همای
قدر او را سپهر پای سپر****حزم او را زمانه دست‌گزای
پیش جاهش سر فلک در پیش****پیش حلمش دل زمین دروای
کرمش عفوبخش و عذرپذیر****قلمش فتنه‌بند و قلعه‌گشای
در هوای اصابت رایش****آفتاب سپهر ذره‌نمای
در کمیت سیاست کینش****پشه‌ای ز انتقام پیل‌ربای
رعد را ابر گفته پیش کفش****وقت این لاف نیست هرزه ملای
موج را بحر گفته پیش دلش****روز این عرض نیست ژاژ مخای
ذهن او خامه‌ایست غیب‌نگار****کلک او ناطقیست وحی سرای
ای بر اشراف دهر فرمان ده****وی بر ابنای عصر بارخدای
زور عزم تو آسمان قدرت****گل قهر تو آفتاب‌اندای
با کفت حرص را فرو رفته****هر زمانی به گنج دیگر پای
همه عالم عیال جود تواند****وای اگر جود تو نبودی وای
باس تو آتشی است حادثه‌سوز****امن تو صیقلیست فتنه‌زدای
حرمی چون در سرای تو نیست****ایمنی را درین سپنج‌سرای
نیز تبدیل روز و شب نبود****گر تو گویی زمانه را که بپای
دی به رجعت شود به فردا باز****گر اشارت کنی که باز پس آی
گر خیالت نیامدی در خواب****کس ندیدیت در جهان همتای
عقبت نیست زانکه هست عقیم****از نظیر تو چرخ نادره زای
ای صمیم کفت بخیل نکوه****وی صریر دلت دخیل ستای
نعمت آلوده بیش نیست جهان****دامن همتت بدو مالای
زنگ پالودهٔ سر کویست****امتحانش کن و فرو پالای
دست فرسود جود تو شده گیر****تر و خشک جهان جان‌فرسای
ای اثرهای تو ثناگستر****وی هنرهای تو مدیح‌آرای
گر حسودت بسی است عاجز نیست****اژدها از جواب مارافسای
چون بود دولت تو روزافزون****چه زیان از حسود کارافزای
آب جاه تو روشن است از سر****خصم را گو که باد می‌پیمای
گرچه در عشرتند مشتی لوم****وز چه در اطلسند چند گدای
چه بزرگی بود در آن نه‌نه‌اند****هم در آن آشیان و ماوی جای
بلبلان نیز در سماع و سرود****هدهدان نیز با کلاه و قبای
پدران را ندیده‌اند آخر****این گدازادگان یافه درای
وز پی کاروان جاه شما****از پی نان و جامه ناپروای
آن یکی گه نفیر گرد نفر****وان دگر گه رسیل بانگ درای
چه شد اکنون که در لغتهاشان****آسمان شد سما و ماهش آی
به شب و روزشان سپار که نیست****زین نکوتر دو پوستین پیرای
این یکی شرزه‌ایست خیره شکر****وان دگر گرزه‌ایست هرزه‌گرای
زین سپس بر سپهر گردن‌کش****پس از این با زمانه پهلوسای
تا ز گردش فلک نیاساید****در نعیم جهان همی آسای
مجلس عشرتت به هو یاهو****گریهٔ دشمنت به هایاهای
طبل بدخواه تو به زیر گلیم****وز ندامت ندیم ناله چو نای
هست فرمانت بر زمانه روان****هرچه رایت بود همی فرمای

قصیده شماره 187: ای قبلهٔ کوی خاکی و آبی

ای قبلهٔ کوی خاکی و آبی****وی فخر همه قبیلهٔ آبی
ای یافته هرچه جسته از گیتی****جز مثل که این یکی نمی‌یابی
اجرام ز رشک پایهٔ قدرت****پوشیده لباسهای سیمابی
عدل تو ز روی خاصیت کرده****با آتش فتنه سالها آبی
بر چرخ ز بهر اختیاراتت****خورشید همی کند سطر لابی
کرده صف اختران گردون را****درگاه تواند سال محرابی
دارالضربی است کرد و گفت تو****ایمن شده از مجال قلابی
چون خاک به گاه خشم بشکیبی****چون باد به وقت عفو بشتابی
درگاه تو باب اعظم عدلست****مهدی شده نامزد به بوابی
ز آسیب تو از فلک فرو ریزند****انجم چو کبوتران مضرابی
از کار عدوت چون روان گردد****تعلیم توان ستد رسن تابی
از سیم مخالفت سخا ناید****نشنیدستی ز سیم اعرابی
تاریخ تفاخرست تشریفت****هم اسلافی مرا هم اعقابی
زوداکه به دلوشان فرو دادست****این گنبد زود گرد دولابی
ای چشم نیازیان ز جود تو****چون بخت مخالفت به خوش خوابی
گفتم که به شکر آن پدید آیم****رخ کرده جلالت تو عنابی
گفتا ز گرانی رکاب من****زودا که عنان به عجز برتابی
فتح‌البابی بکردم آخر هم****با آنکه تو از ورای این بابی
تا هست ز شصت دور در سرعت****ایام چو تیرهای پرتابی
خصم تو و دور چرخ او بادا****طینت قصبی و طبع مهتابی
چون دانهٔ نار اشک بدخواهت****وز غصه رخش چو چهرهٔ آبی
اسباب بقات ساخته گردون****در جمله نه صنعتی نه اسبابی

قصیده شماره 188: ای برادر بشنوی رمزی ز شعر و شاعری

ای برادر بشنوی رمزی ز شعر و شاعری****تا ز ما مشتی گداکس را به مردم نشمری
دان که از کناس ناکس در ممالک چاره نیست****حاش لله تا نداری این سخن را سرسری
زانکه گر حاجت فتد تا فضله‌ای را کم کنی****ناقلی باید تو نتوانی که خود بیرون بری
کار خالد جز به جعفر کی شود هرگز تمام****زان یکی جولاهگی داند دگر برزیگری
باز اگر شاعر نباشد هیچ نقصانی فتد****در نظام عالم از روی خرد گر بنگری
آدمی را چون معونت شرط کار شرکتست****نان ز کناسی خورد بهتر بود کز شاعری
آن شنیدستی که نهصد کس بباید پیشه‌ور****تا تو نادانسته و بی‌آگهی نانی خوری
در ازاء آن اگر از تو نباشد یاریی****آن نه نان خوردن بود دانی چه باشد مدبری
تو جهان را کیستی تا بی‌معونت کار تو****راست می‌دارند از نعلین تا انگشتری
چون نداری بر کسی حقی حقیقت دان که هست****هم تقاضا ریش گاوی هم هجا کون خری
از چه واجب شد بگو آخر بر این آزادمرد****اینکه می‌خواهی ازو وانگه بدین مستکبری
او ترا کی گفت کاین کلپترها را جمع کن****تا ترا لازم شود چندین شکایت گستری
عمر خود خود می‌کنی ضایع ازو تاوان مخواه****هم تو حاکم باش تا هم زانکه بفروشی خری
عقل را در هر چه باشی پیشوای خویش ساز****زانکه پیدا او کند بدبختی از نیک‌اختری
خود جز از بهر بقای عدل دیگر بهر چیست****این سیاستها که موروثست از پیغمبری
من نیم در حکم خویش از کافریهای سپهر****ورنه در انکار من چه شاعری چه کافری
دشمن جان من آمد شعر چندش پرورم****ای مسلمانان فغان از دست دشمن‌پروری
شعر دانی چیست دور از روی تو حیض‌الرجال****قایلش گو خواه کیوان باش و خواهی مشتری
تا به معنی های بکرش ننگری زیرا که نیست****حیض را در مبدا فطرت گزیر از دختری
گر مرا از شاعری حاصل همین عارست و بس****موجب توبه است و جای آنکه دیوان بستری
اینکه پرسد هر زمان آن کون خر این ریش گاو****کانوری به یا فتوحی در سخن یا سنجری
راستی به بوفراس آمد به کار از شاعران****وان نه از جنس سخن یا از کمال قادری
وانکه او چون دیگران مدح و هجا هرگز نگفت****پس مرنج ار گویدت من دیگرم تو دیگری
آمدم با این سخن کز دست بنهادم نخست****زانکه بی‌داور نیارم کرد چندین داوری
ای به جایی در سخندانی که نظمت واسطه است****هرکجا شد منتظم عقدی ز چه از ساحری
چون ندارد نسبتی با نظم تو نظم جهان****در سخن خواهی مقنع باش و خواهی سامری
گنج اتسز گنج قارون بود اگر نی کی شدی****از یکی منحول چندان کم بهارا مشتری
مهتران با شین شعرند ارنه کی گشتی چنین****منتشر با قصهٔ محمود ذکر عنصری
کو رییس مرو منصور آنکه در هفتاد سال****شعر نشنید و نگفت اینک دلیل مهتری
تا نپنداری که باعث بخل بود او را بدان****در کسی چون ظن بری چیزی کزان باشد بری
زانکه امثال مرا بی‌شاعری بسیار داد****کاخهای چارپوشش باغهای چل‌گری
مرد را حکمت همی باید که دامن گیردش****تا شفای بوعلی بیند نه ژاژ بحتری
عاقلان راضی به شعر از اهل حکمت کی شوند****تا گهر یابند، مینا کی خرند از گوهری
یارب از حکمت چه برخوردار بودی جان من****گر نبودی صاع شعر اندر جوالم بر سری
انوری تا شاعری از بندگی ایمن مباش****کز خطر درنگذری تا زین خطا درنگذری
گرچه سوسن صد زبان آمد چو خاموشی گزید****خط آزادی نبشتش گنبد نیلوفری
خامشی را حصن ملک انزوا کن ور به طبع****خوش نیاید نفس را گو زهرخند و خون‌گری
کشتیی بر خشک می‌ران زانکه ساحل دور نیست****گو مباشت پیرهن دامن نگهدار از تری

قصیده شماره 189: ای چو عقل اول از آلایش نقصان بری

ای چو عقل اول از آلایش نقصان بری****چون سپهرت بر جهان از بدو فطرت برتری
مسند تست آن کزو عالی نسب شد کبریا****پایهٔ تست آن کزو ثابت قدم شد مهتری
سایه و خورشید نتوانند پیمودن تمام****گر ز جاه خویش در عالم بساطی گستری
تا تو باشی مشتری را صدر و مسند کی رسد****گر دوات زر شود خورشید پیش مشتری
تو در آن جمع بدین منصب رسیدستی کزو****ماه با پیکی برون شد زهره با خنیاگری
باز پس ماند ز همراهیت اگر آصف بود****کاروانی کی رسد هرگز به گرد لشکری
آصف ار آن ملک را ضبط آنچنان کردی به رای****گم کجا کردی سلیمان مدتی انگشتری
فرق باشد خاصه اندر جلوه‌گاه اعتبار****آخر از نقش الهی تا به نقش آزری
آن شنیدستی که روزی کلکت از روی عتاب****آنکه بی‌تمکین او ناید ز افسر افسری
گفت نیلوفر چو کلک از آب سر بیرون کشد****کیست او تا پیش کلک اندر سرش افتد سری
آفتاب از بیم آن کین جرم را نسبت بدوست****همچو کلکت زرد شد بر گنبد نیلوفری
گر نفاذ دیو بندت باس آهن بشکند****درع داودی کند در دستها زین پس پری
ای به جایی در خداوندی کز آنسو جای نیست****می‌توانی چون همی از آفرینش بگذری
بر بساط بارگاهت جای می‌جست آفتاب****چرخ گفتش خویش را چند بر جایی بری
باد را هردم بساطت گوید ای بیهوده‌رو****عرش داری زیر پاهان تا به غفلت نسپری
در چنین حضرت که از فرط تحیر گم شود****سمت وزن و قافیت بر بونواس و بحتری
از قصور مایه یا از قلت سرمایه دان****گر تحاشی می‌کند از خدمت تو انوری
تو خود انصافش بده در بارگاه آفتاب****هیچکس خفاش را گوید چرا می‌ننگری
گر خلافی رفتش اندر وعده روزی درگذار****مشمر از عصیان و خود دانم ز خدمت بشمری
ور ز روی بندگی ترتیب نظمی می‌کند****تا ازو روزی چنان کز بندگان یاد آوری
عقل فتوی می‌دهد کین یک تجاوز جایزست****ورنه حسان کیست خود در معرض پیغمبری
راستی به، طوطیان خطهٔ اسلام را****با وجودت خامشی دانی چه باشد کافری
نیست مطلوبش مواجب زانکه در هر نوبتی****بی‌تقاضا خود خداوندا نه آن غم می‌خوری
اندرین نوبت خرد تهدید می‌کردش که هان****جای می بین حاصلت زیفست و ناقد جوهری
عشق گفت ای انوری دانی چه منیوش این سخن****شاعری سودا مپز رو ساحری کن ساحری
لیکن ار انصاف خواهی هیچ حاجت نیستت****تا طریق فرخی گویی و طرز عنصری
چون بگفتی صدر دنیا صاحب عادل عمر****مدح کلی گفته شد دیگر چه معنی پروری
سایهٔ او بس ترا بر سر که اندر ضمن او****نوربخش اختران ننهاد جز نیک‌اختری
چاکر او باش آیا گر مسلم گرددت****بس خداوندی که بر اقران کنی زان چاکری
تا بود در کارگاه عالم کون و فساد****چار ارکان را بهم گه صلح و گاهی داوری
بسته بادا بر چهار ارکان به مسمار دوام****دور عمرت زانکه عالم را تو رکن دیگری
پایهٔ گردون مسلم دور گردون زیردست****سایهٔ سلطان مربی حفظ یزدان بر سری
از جهان برخور بدان منگر که در خورد تو نیست****نیست او در خورد تو لیکن تو او را درخوری

قصیده شماره 190: حکم یزدان اقتضا آن کرده بودست از سری

حکم یزدان اقتضا آن کرده بودست از سری****کز جهان بر دو محمد ختم گردد مهتری
این به انواع هنر معروف در فرزانگی****وان به اجناس شرف مشهور در پیغامبری
حکم آن در شرع و دین از آفت طغیان مصون****رای این در حل و عقد از قدح هر قادح‌بری
داشت آنرا حلقه در گوش آدم اندر بندگی****دارد این را دیده بر لب عالم اندر چاکری
حکمت آن کرده در بحر شریعت گوهری****همت این کرده بر چرخ بزرگی اختری
بود بر درگاه حکم آن جهان فرمان‌پذیر****هست در انگشت قدر این سپهر انگشتری
هرکه شد در طاعت آن داد دهرش زینهار****هرکه شد در خدمت این داد بختش یاوری
طاعت آن واجبست از بهر امن و عافیت****خدمت این لازمست از بهر جاه و برتری
آن محمد بود از نسل براهیم خلیل****وین محمد هست از صلب براهیم سری
آنکه رایش را موافق گیتی پیمان‌شکن****وانکه حکمش را متابع گنبد نیلوفری
در سخا از دست او جزویست جود حاتمی****وز هنر از رای او نوعیست علم حیدری
راست پنداری که هستند ابر و بحر و چرخ و مهر****چون به دست و طبع و قدر و رای او دربنگری
نور رای او اگر محسوس بودی بی گمان****ز آدمی پنهان نیارستی شدن هرگز پری
حاکی الفاظ عذب اوست عقل ذوفنون****راوی احکام جزم اوست چرخ چنبری
دفتر نیک و بد و گردون گردان کلک اوست****کلک دیدستی که هم کلکی کند هم دفتری
سمع بگشاید ز شرح و بسط او جذر اصم****چون زبان نطق بگشاید به الفاظ دری
در ارادت اول و در فعل گویی آخرست****گر به فکرت بر سر کوی کمالش بگذری
ذره‌ای از حلم او گر در گل آدم بدی****در میان خلق ناموجود بودی داوری
بخشش بی‌منت و طبع لطیف او فکند****شاعران عصر را از شاعری در ساحری
سایلانش در ضمان جود او از اعتماد****گنجها دارند دایم پر ز زر جعفری
ای ز قهرت مستعار افعال مریخ و زحل****وی ز لطفت مستفاد آثار مهر و مشتری
دست اینان کی رسد آنجا که پای قدرتست****پای دهر از دستشان بیرون کن از فرمانبری
تو مهمی زیشان که ایشان خود جهانی‌اند و بس****باز تو در هر هنر گویی جهانی دیگری
چون تویی از دور آدم باز یک تن بود و آن****هم تویی هان تا نداری کار خود را سرسری
در جهان آثار مردم‌زادگی با تست و بس****شاید ار جز خویشتن کس را به مردم نشمری
دست از این مشتی محال‌اندیش خام ابله بدار****نه به زیر منت این جمع بی‌همت دری
شعر من بگذار و یک بیت سنایی کار بند****کان سخن را چون سخن دانی تو باشد مشتری
همچنین با خویشتن‌داری همی زی مردوار****طمع را گو زهرخند و حرص را گو خون‌گری
چند روز آرام‌کن با دوستان در شهر خویش****تا هم ایشان از تو و هم تو ز دولت برخوری
ای بزرگی کز پی مدح و ثنای تو همی****روز و شب بر من ثنا گوید روان عنصری
شد بزرگ از جاه تو جاه من اندر روزگار****شد بلند از نام تو نام من اندر شاعری
تا زند باد خزان بر شاخ زر خسروی****تا کند باد صبا در باغ نقش آزری
جاودان بادی چو آب و آذر و چون باد و خاک****در بقای عیسوی و دولت اسکندری
زان کجا با این چنین لطف و وقار و طبع و رای****دهر را بهتر ز خاک و باد و آب و آذری

قصیده شماره 191: حبذا بزمی کزو هردم دگرگون زیوری

حبذا بزمی کزو هردم دگرگون زیوری****آسمان بر عالمی بندد زمین بر کشوری
کشوری و عالمی را هم زمین هم آسمان****از چنین بزمی تواند داد هردم زیوری
مجلس کو دعوی فردوس را باطل کند****گر میان هر دو بنشانند عادل داوری
با هوای سقف او رونق نبیند نافه‌ای****با زمین صحن او قیمت نیابد عنبری
در خیال نقش بت‌رویان او واله شوند****گر ز دور هر گریبان سر برآرد آزری
جنتست آن عرصه گر بی‌وعده یابی جنتی****کوثرست آن باده گر مستی فزاید کوثری
ساغرش پر بادهٔ رنگین چنان آید به چشم****کز میان آب روشن برفروزی آذری
آتش سیال دیدستی در آب منجمد****گر ندیدستی بخواه از ساقیانش ساغری
هست مصر جامع هستی از آن خارج نیافت****روزگار از عرصهٔ او یک عرض را جوهری
آسمان دیگر است از روی رتبت گوییا****واندرو هر ساکنی قایم مقام اختری
آفتاب و ماه او پیروزشاه و صاحبند****شه سلیمان عنصری دستور آصف گوهری
دیر مان ای حضرتی کز سعی بنای سپهر****خاک را حاصل نخواهد گشت مثلث دیگری
تا چه عالی حضرتی کاین آفتاب خسروی****هر زمان از سدهٔ قصر تو سازد خاوری
آفتابی گر بخواهد برگشاید نور اوی****جاودان از نیم‌روز اندر شب گیتی دری
گر کواکب را مسلم گشتی این عالی سپهر****هریکی بودندی اندر فوج دیگر چاکری
جرم کیوان آن معمر هندوی باریک‌بین****پاسبان تو نشاندی هر شبی بر منظری
مشتری اندر ادای خطبهٔ این خسروی****معتکف بنشسته بودی روز و شب بر منبری
والی عقرب ز بهر منع و رد حادثات****بر درش بودی به هر دستی کشیده خنجری
زهره اندر روزهای عیش و خلوتهای شب****بسته بودی خویشتن بر دامن خنیاگری
تیر مستوفی به دیوان در چو شاگردان او****می‌بریدی کاغذی یا می‌شکستی دفتری
ای خداوندی که تا بیخ صنایع شاخ زد****شاخ هستی را ندادند از تو کاملتر بری
آسمان قدری که صاحب افسر گردون نیافت****ملک آب و خاک را همچون تو صاحب افسری
چون لب ساغر بخندد هر ندیمت صاحبی****چون سر خنجر بگرید هر غلامت قیصری
جام و خنجر چون تو یک صاحب قران هرگز ندید****بزم را سائل نوازی رزم را کین‌آوری
بوستان ملک را چه از شبیخون خزان****تا چو چشم بخت تو بیدار دارد عبهری
گر شود پاس تو در ملک طبیعت محتسب****آسمان انگشت ننهد تا ابد بر منکری
ور نشاندی نائبی بر چارسوی آسمان****زهره هرگز درنیاید نیز جز با چادری
ابر می‌بارید روزی پیش دستت بی‌خبر****برق می‌خندید و می‌گفت اینت عاقل مهتری
ابر اگر از فتحباب دستت آبستن شود****قطرهٔ باران کند از هر حشیشی عرعری
معن و حاتم گر بدیدندی دل و دست ترا****هریکی بر بخل آن دیگر نوشتی محضری
در چنان دوران که عمری در سه کشور بلکه بیش****ز ایمنی زادن سترون شد چو گردون مادری
بالش عالیت سد فتنه شد ورنه کجا****پهلویی در ایمنی هرگز نسودی بستری
دختران روزگارند این حوادث وین بتر****کو چو زاید دختری دخترش زاید دختری
روز هیجا کز خروش و گرد جیشت سایه را****تا سوار خویش را یابد بباید رهبری
از پس گرد سپه برق سنان آبدار****همچنان باشد که اندر پردهٔ شب اخگری
آسمان ابریق شریان را گشاید نایژه****تا بشوید روزگار از گرد هیجا خنجری
هر کمان ابری بود بارنده پیکان ژاله‌وار****هر سنان برقی شود هر بارگیری صرصری
چون بجنبانی عنان صرصر که پیکرت****بانگ شب خوش باد جان برخیزد از هر پیکری
لشکری را هیزم دوزخ کنی در ساعتی****ای تو تنها هم پناه لشکر و هم لشکری
اژدهای رمح تو خلقی به یک دم درکشد****وانگهی فربه نگردد اینت معجز لاغری
عقل با رمح تو فتوی می‌دهد اکنون که چوب****شاید ار ثعبان شود بی‌معجز پیغمبری
خنجرت سبابهٔ پیغمبرست از خاصیت****زان به هر ایما چو مه از هم بدرد مغفری
با چنین اعجاز کاندر خنجر تو تعبیه است****بر سر خصم لعین چه مغفری چه معجری
بر زبان خنجرت روزی به طنازی برفت****کاسمان چون من نیارد هیچ نصرت پروری
گفت نصرت نی مرا بازوی شه می‌پرورد****لاجرم هر ذوالفقاری را بباید حیدری
خسروا من بنده را در مدت این هفت ماه****گر میسر گشتی اندر هفت کشور یاوری
تا مرا از لجهٔ دریای حرمان دوست‌وار****فی‌المثل بر تخته‌ای بردی کشان یا معبری
هستمی از بس که سر بر آستانت سودمی****چون دگر ابنای جنس خویش اکنون سروری
لیکن از بس قصد این ناقص عنایت روزگار****مانده‌ام در قعر دریای عنا چون لنگری
روزگار این جنس با من بس که دارد قصدها****آن چنان بی‌رحمتی نامهربانی کافری
هم توانستی گرم شاکر ترک زین داشتی****تا نبودی چون منش باری شکایت گستری
تا صبا از سر جهان را هر بهاری بی‌دریغ****در کنار دایهٔ گردون نهد چون دلبری
بی‌دریغت باد ملک اندر کنار خسروی****تا نیاید گردش ایام را پیدا سری
خصم چون پرگار سرگردان و رای صایبت****استوای کارهای ملک را چون مسطری
آسمان ملک را دایم تو بادی آفتاب****از سعود آسمان گردت مجاور معشری

قصیده شماره 192: ای ترا گشته مسخر حشم دیو و پری

ای ترا گشته مسخر حشم دیو و پری****کوش تا آب سلیمان پیمبر نبری
زانکه در نسبت ملک تو که باقی بادا****هست امروز همان رتبت پیغامبری
تویی آن سایهٔ یزدان که شب چتر تو کرد****آنکه در سایهٔ او روز ستم شد سپری
نامهٔ فتح تو سیاره به آفاق برد****که بشارت بر فتح تو نشاید بشری
خسروا قاعدهٔ ملک چنان می‌فکنی****ملکا جادهٔ انصاف چنان می‌سپری
که بدین سدهٔ ناموس فریدون بکنی****که بدان پردهٔ آواز کسری بدری
تو که صد سد سکندر کنی از گرد سپاه****خویشتن را سزد ار صد چو سکندر شمری
ای موازی نظر رای ترا نقش قدر****چه عجب ناقد اسرار قضا و قدری
رای اعلای ترا کشف شود حالت بلخ****گر برحمت سوی آباد و خرابش نگری
در زوایاش همه طایفه‌ای منقطعند****بوده خواهان تو عمری به دعای سحری
تو سلیمانی و این طایفه موران ضعیف****همه از خانه برون و همه از دانه بری
ظاهر و باطن ایشان همه پای ملخ است****چو شود کز سر پای ملخی درگذری

قصیده شماره 193: ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری

ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری****وز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری
کار آب نافع اندر مشرب من آتشیست****شغل خاک ساکن اندر سکنهٔ من صرصری
آسمان در کشتی عمرم کند دایم دو کار****وقت شادی بادبانی گاه انده لنگری
گر بخندم وان به هر عمریست گوید زهرخند****ور بگریم وان همه روزیست گوید خون‌گری
بر سر من مغفری کردی کله وان درگذشت****بگذرد بر طیلسانم نیز دور معجری
روزگارا چون ز عنقا می‌نیاموزی ثبات****چون زغن تا چند، سالی مادگی سالی نری
به بیوسی از جهان دانی که چون آید مرا****همچنان کز پار گین امید کردن کوثری
از ستمهای فلک چندانکه خواهی گنج هست****واثقم زیرا که با من هم بدین گنبد دری
گوییا تا آسمان را رسم دوران آمده است****داده‌اندی فتنه را قطبی بلا را محوری
گر بگرداند به پهلو هفت کشور مر ترا****یک دم از مهرت نگوید کز کدامین کشوری
بعد ما کاندر لگدکوب حموادث چند سال****بخت شومم حنجری کردست و دورش خنجری
خیر خیرم کرد صاحب تهمت اندر هجو بلخ****تا همی گویند کافر نعمت آمد انوری
قبهٔ اسلام را هجو ای مسلمانان که گفت****حاش لله بالله ار گوید جهود خیبری
آسمان ار طفل بودی بلخ کردی دایگیش****مکه داند کرد معمور جهان را مادری
افتخار خاندان مصطفی در بلخ و من****کرده هم سلمانی اندر خدمتش هم بوذری
مجد دین بوطالب آن عالم که گمره شد درو****عقل کل آن کرده از بیرون عالم ازهری
آن نظام دولت و دین کانتظام عدل او****در دل اغصان کند باد صبا را رهبری
آنکه نابینای مادرزاد اگر حاضر شود****در جبین عالم آرایش ببیند مهتری
در پناه سدهٔ جاه رعیت‌پرورش****بر عقاب آسمان فرمان دهد کبک دری
هم نبوت در نسب هم پادشاهی در حسب****کو سلیمان تا در انگشتش کند انگشتری
مسند قاضی القضاة شرق و غرب افراشته****آنکه هست از مسندش عباسیان را برتری
آنکه پیش کلک و نطقش آن دو سحر آنگه حلال****صد چو من هستند چون گوساله پیش سامری
آب و آتش را اگر در مجلسش حاضر کنند****از میان هر دو بردارد شکوهش داوری
کو حمیدالدین اگر خواهی که وقتی در دو لفظ****مطلقا هرچ آن حمیدست از صفتها بشمری
در زمان او هنر نشگفت اگر قیمت گرفت****گوهرست آری هنر او پادشاه گوهری
خواجهٔ ملت صفی‌الدین عمر در صدر شرع****آنکه نبود دیو را با سایهٔ او قادری
مفتی مشرق امام مغرب آنک از رتبتش****عرش زیبد منبرش کوتاه کردی منبری
حکم دین هر ساعت از فتوای او فربه‌ترست****دیده‌ای فربه کنی چون کلک او از لاغری
احتساب تقوی او دید ناگه کز کسوف****آفتاب اندر حجاب مه شد از بی‌چادری
از رخش هر روز فال مشتری گیرد جهان****کیست آن‌کو نیست فال مشتری را مشتری
ذوالفقار نطق تاج‌الدین شریعت را به دست****آن به معنی توامان با ذوالفقار حیدری
بلبل بستان دین کز وجد مجلسهای او****صبح را چون گل طبیعت گشت پیراهن دری
توبه کردندی اگر دریافتندی مجلسش****هم مه از نمامی و هم زهره از خنیاگری
من نمی‌دانم که این جنس از سخن را نام چیست****نی نبوت می‌توانم گفتنش نی ساحری
ساقیان لهجهٔ او چون شراب اندر دهند****هوش گوید گوش را هین ساغری کن ساغری
بازوی برهان ز تقریر نظام‌الدین قویست****آنکه از تعظیم کردی جبرئیلش چاکری
آنکه بر اسرار شرع اندر زمان واقف شوی****از ورقهای ضمیرش یک ورق گر بنگری
نامدی اوراق اطباق فلک هرگز تمام****گر ضمیر او نکردی علم دین را دفتری
وارثان انبیا اینک چنین باشند کوست****علم و تقوی بی‌نهایت پس تواضع بر سری
در ثنای او اگر عاجز شوم معذور دار****تا کجا باشد توان دانست حد شاعری
لاشهٔ ما کی رسد آنجا که رخش او کشند****کاروانی کی رسد هرگز به گرد لشکری
با چنین سکان که گر از قدرشان عقدی کنند****فارغ آید چرخ اعظم از چه از بی‌زیوری
هجو گویم بلخ را هیهات یارب زینهار****خود توان گفتن که زنگارست زر جعفری
بالله ار بر من توان بستن به مسمار قضا****جنس این بدسیرتی یا نوع این بدگوهری
خاتم حجت در انگشت سلیمان سخن****افترا کردن بدو درگیرد از دیو و پری
باز دان آخر کلام من ز منحول حسود****فرق کن نقش الهی را ز نقش آزری
عیش من زین افترا تلخی گرفت و تو هنوز****چربک او همچنان چون جان شیرین می‌خوری
مرد را چون ممتلی شد از حسد کار افتراست****بد مزاجان را قی افتد در مجالس از پری
چون مر او را واضع خر نامه گیرد ریش گاو****گاو او در خرمن من باشد از کون خری
آن نمی‌گویم که در طی زبان ناورده‌ام****آن هجا کان نزد من بابی بود از کافری
گر به خاطر بگذرانیدستم اندر عمر خویش****یابیم چونان که گرگ یوسف از تهمت بری
جاودان بیزارم از ذاتی که بیزاری ازو****هست در بازار دین صراف جان را بی‌زری
آن توانایی و دانایی که در اطوار غیب****دام بدبختی نهاد و دانهٔ نیک‌اختری
آنکه تاثیر صبای صنع او را آمدست****گل‌فشان اختران بر گنبد نیلوفری
آنکه خار اژدها دندان عقرب نیش را****شحنگی دادست بر اقطاع گلبرگ طری
تا به زلف سایهٔ شب خاک را تزیین نداد****روز بر گوش شفق ننهاد زلف عنبری
باز شد چون قدرتش گیسوی شب را شانه کرد****در خم ابروی گردون دیدهای عبهری
بزم صنعش را زنیلوفر چو گردون عود سوخت****آفتاب و آب کرد این آتشی آن مجمری
آنکه اندر کارگاه کن فکان ابداع او****بی‌اساس مایه‌ای از مایهای عنصری
داد یک عالم بهشتی روز ازرق‌پوش را****خوشترین رنگی منور بهترین شکلی‌گری
وآنکه عونش بر تن ماهی و بر فرق خروس****پیرهن را جوشنی داد و کله را مغفری
آنکه گر آلای او را گنج بودی در عدد****نیستی جذر اصم را غبن گنگی و کری
آنکه بر لوح زبانها خط اول نام اوست****این همی گوید اله آن ایزد و آن تنگری
آنکه از ملکش خراسی دیده باشی بیش نه****گر روی بر بام این سقف بدین پهناوری
آنکه قهرش داد انجم را شیاطین افکنی****وانکه لطفش داد آتش را سمندر پروری
آنکه در امعای کرمی از لعاب چند برگ****کار او باشد نهادن کارگاه ششتری
آنکه در احشای زنبوری کمال رافتش****نوش را با نیش داد از راه صحبت صابری
آنکه از تجویف نالی ساقی احسان او****جام گه خوزی نهد بر دستها گه عسکری
آنکه چون بر آفرینش سرفرازی کرد عقل****گفت می را گوشمالش ده به دست مسکری
آنکه ترک یک ادب بر پیشگاه حضرتش****وقف کرد ابلیس را بر آستان مدبری
آنکه آدم را عصی آدم ز پا افکنده بود****گرنه از ثم اجتباه اوش دادی یاوری
آنکه قوم نوح را از تندباد لاتذر****دردودم کرد از زمین آسیب قهرش اسپری
آنکه چون خلوت سرای خلتش خالی کند****شعله ریحانی کند آنجا نه اخگر اخگری
آنکه دشتی جادویی را در عصایی گم کند****یک شبان از ملک او بی‌تهمت مستنکری
آنکه نیل مادری بر چهرهٔ مریم کشید****حفظ او بی‌آنکه باطل شد جمال دختری
آنکه از مهری که بودی مصطفی را برکتف****مهر کردست از پس عهدش در پیغمبری
آنکه از ایمای انگشتش دو گیسو بند کرد****از چه از یک آینه بر سقف چرخ چنبری
آنکه بر دعویش چون برهان قاطع خواستند****در زبان سوسمار آورد حجت گستری
آنکه گر بر اسب فکرت جاودان جولان کنی****از نخستین آستان حضرتش درنگذری
آنکه هم در عقل ممنوعست و هم در شرع شرک****جز به ذاتش گر به عزم وقصد سوگندی خوری
اندرین سوگند اگر تاویل کردم کافرم****کافری باشد که در چون من کسی این ظن بری
خود بیا تا کج نشینم راست گویم یک سخن****تا ورق چون راست بنیان زین کژیها بستری
چون مرا در بلخ هم از اصطناع اهل بلخ****دق مصری چادری کردست و رومی بستری
بر سر ملکی چنان فارغ نباشد کس چو من****حبذا ملکی که باشد افسرش بی‌افسری
دی ز خاک خاوران چون ذره مجهول آمده****گشته امروز اندرو چون آفتاب خاوری
با چنانها این چنینها زاید از خاطر مرا****ای عجب از آب خشکی آید از آتش تری
این همه بگذار آخر عاقلم در نفس خویش****کادمی را عقل هست از ممکنات اکثری
پس چه گویی هجو گویم خطه‌ای راکز درش****گر درآید دیو بنهد از برون مستکبری
تا تو فرصت‌جوی گردی وز کمین‌گاه حسد****غصهٔ ده ساله را باری به صحرا آوری
هیچ عاقل این کند جز آنکه یکسو افکند****اصل نیکو اعتقادی، رسم نیکو محضری
دشمنان را مایه دادن نزد من دانی که چیست****جمع کردن موش دشتی با پلنگ بربری
مستقیم احوال شو تا خصم سرگردان شود****بس که پرگاری کند او چون تو کردی مسطری
این دقایق من چنان ورزم که از بی‌فرصتی****سکته گیرد این و آن گر بوفراس و بحتری
از عقاب و پوستینش گر نگوید به بود****گرچه در دریا تواند کرد خربط گازری
چند رنجی کز قبولم تازه شاخی می‌دمد****هرکجا پنداری ای مسکین که بیخی می‌بری
رو که از یاجوج بهتان رخنه هرگز کی فتد****خاصه در سدی که تاییدش کند اسکندری
یک حکایت بشنوی هم از زبان شهر خویش****تا در این اندیشه باری راه باطل نسپری
دی کسی در نقص من گفت او غریب شهر ماست****بلخ گفت اینهم کمال اوست چند ار منکری
او غریب اندر جهان باشد چو از رتبت مرا****آسمان هر ساعتی گوید زمین دیگری
خاک پای اهل بلخم کز مقام شهرشان****هست بر اقران خویشم هم سری هم سروری
حبذا تاریخ این انشا که فرمانده به بلخ****رایت طغرل تکینی بود و رای ناصری

قصیده شماره 194: زهی کلک تو اندر چشم دولت کحل بیداری

زهی کلک تو اندر چشم دولت کحل بیداری****به عونش کرده مدتها جهانداران جهانداری
مجیر دولت و دنیا و اندر دیدهٔ دولت****ز رای تست بینایی ز بخت تست بیداری
جهان مهر و کینت وجه ساز نعمت و محنت****سپهر عفو و خشمت نقشبند عزت و خواری
به آسانی فکندی سایهٔ حشمت بر آن پایه****که نور آفتاب آنجا نگردد جز به دشواری
بزرگیهات را روزی تصور کرد عقل کل****نهایت را درو سرگشته دید از چه ز بسیاری
اگر بر گوهر می سایه‌ای افتد ز پاس تو****نبیند تا قیامت هیچ مستی پشت هشیاری
وگر داند که تشریف قبول خدمتت یابد****ستاند سایه از پس رفتن خصم تو بیزاری
تو آن صدری که عالم را کمال آمد وجود تو****نگر تا خویشتن را کمتر از عالم نپنداری
در اوصاف تو عاجز گشته‌ام یارب کجا یابم****کسی کاندر بیابان این دهد طبع مرا یاری
ز لطف آن کرده‌ای با جان غمناکم که در شبها****کند با کشتهای تشنه بارانهای آذاری
به تشریف زیارت رتبتی دادی مرا کاکنون****چو اقبال تو در عالم نمی‌گنجم ز جباری
مرا اندازهٔ تمهید عذر آن کجا باشد****ولیکن چون کنم لنگی همی پویم به رهواری
ترا لطف تو داعی بود اگرنه کس روا دارد****که رخت کبریا هرگز به چونان کلبه‌ای آری
نزولت نزد من بود ای پیت از پی مبارک‌تر****نزول مصطفی نزدیک بو ایوب انصاری
همین می‌کن که جاویدان مدد باد از توفیقت****که هرگز کس پشیمانی ندیدست از نکوکاری
سه عادت داری اندر جملهٔ ادیان پسندیده****یکی رادی دگرچه راستی پس چه کم آزاری
الا تا خاک را از گوهرش خیزد گران سنگی****الا تا باد را از عنصرش زاید سبکساری
روانی باد فرمان ترا چون آب در گیتی****که چون آتش به برتر بودن ازگیتی سزاواری
بمان چندان که گیتی عمر در عهد تو بگذارد****که تا دوران گیتی را به کام خویش بگذاری
موافق مضطرب از نکبتی نه از طربناکی****مخالف سرخ‌رو از نعمتی نه از نگونساری

قصیده شماره 195: ای ز تیغ تو در سرافرازی

ای ز تیغ تو در سرافرازی****ملک ترکی و ملت تازی
روزگاری به حل و عقد و سزد****به چنین روزگار اگر نازی
بحر سوزی چو در سخط رانی****کان فشانی چو با کرم سازی
به سر تیغ ملک بستانی****به سر تازیانه دربازی
به مباهات آسمان به صدا****کرده با کوس تو هم‌آوازی
فتح رابا سپید مهرهٔ رزم****بوده در موکب تو دمسازی
آسمانت شکارگاه مراد****واختران بازهای پروازی
روز هیجا که ترکیان گردند****زیر ران مبارزان تازی
تیغ بینی زمرد و مرد از تیغ****هر دو نازان ز روی دمسازی
زلف پرچم نگارد اندر چشم****شکل جرارهای اهوازی
باشد از روی نسبت و صولت****سوی دشمن چو حمله آغازی
تیغ تو تیغ حیدر عربی****کوس او طبل حیدر رازی
چون گشاد تو در هوای نبرد****کرد شاهین فتح پروازی
نوک پیکانت بر فلک دوزد****حکم آینده را به طنازی
مرگ در خون کشته غوطه خورد****گر در آن کر و فر درو یازی
تو که از رعد کوس و برق سنان****در دل دیو راز بگدازی
در چنان موقفی ز حرص سخا****خصم را در سؤال بنوازی
ور ز تو جان رفته خواهد باز****به سر نیزه در وی اندازی
ملک می‌کرد با ظفر یک روز****فتنه را در سکوت غمازی
کاین چنین خصم در کمین و تو باز****فارغ از هر سویی همی تازی
رونق کار من که خواهد داد****گر تو روزی به من نپردازی
ظفر آواز داد و گفت ای ملک****چه حذوریست این و مجتازی
سایهٔ ایزد آفتاب ملک****آن ظفرپیشه خسرو غازی
شاه سنجر که کار خنجر اوست****فتنه‌سوزی و عافیت‌سازی
آنکه چون آتش سنانش را****باد حمله دهد سرفرازی
فتح بینی که با زبانهٔ او****چون سمندر همی کند بازی
آنکه در ظل رایتش عمریست****تا به نهمت همی سرافرازی
وانکه بر طرف رستهٔ عدلش****شیر دکان ستد به خرازی
وانکه در مصر جامع ملکش****قرص خورشید کرد خبازی
ای زمان تو بی‌تناسخ نفس****کبک را داده در هنر بازی
وی ز خرج کفت مجاهز کان****کرده با آفتاب انبازی
تا خزان و بهار توبه نکرد****این ز صرافی آن ز بزازی
باغ ملک ترا مباد خزان****تا درو چون بهار بگرازی

قصیده شماره 196: ای رفته به فرخی و فیروزی

ای رفته به فرخی و فیروزی****باز آمده در ضمان به‌روزی
بر لالهٔ رمح و سبزهٔ خنجر****در باغ مصاف کرده نوروزی
چون تیر نهاده کار عالم را****یک ساعت در کمان تو گوزی
تو ناصر دینی و ازین معنی****یزدان همه نصرتت کند روزی
در حمله درنده‌ای و دوزنده****صف می‌دری و جگر همی دوزی
پروانه سمندر ظفر باشد****چون مشعلهٔ سنان بیفروزی
فرزین بنهی به طرح رستم را****آنجا که به لعب اسب کین‌توزی
صد شه به پیاده پی براندازد****آنرا که تو بازیی بیاموزی
می‌ساز به اختیار من بنده****تا خرمن فتنها همی سوزی
ای روز مخالفانت شب گشته****می خور به مراد خود شبانروزی

قصیده شماره 197: ای کرده ز تیغت فلک تحاشی

ای کرده ز تیغت فلک تحاشی****فتحت ز حشم نصرت از حواشی
پیروزی و شاهی ترا مسلم****بر جملهٔ آفاق بی‌تحاشی
در بندگی تو سپهر و ارکان****یکسان شده از روی خواجه تاشی
هندوی تو یعنی که جرم کیوان****بهرام فلک را وثاق باشی
پیشانی شیر فلک خراشد****روباه درت آسمان خراشی
از سایهٔ رایت زمانه پوشی****وز دامن همت ستاره پاشی
گر هندسهٔ مدح تو نبودی****قادر که شدی بر سخن تراشی
ای روز جهان از تو عید دولت****آن روز مبادا که تو نباشی

قصیده شماره 198: یافت احوال جهان رونق جاویدانی

یافت احوال جهان رونق جاویدانی****چرخ بنهاد ز سر عادت بی‌فرمانی
در زمان دو سپهدار که از گرد سپاه****بر رخ روز درآرند شب ظلمانی
باز در معرکه چون صبح سنان‌شان بدمد****دل شب همچو رخ روز شود نورانی
دو جهان‌گیر و دو کشور ده و اقلیم سنان****نه به یک ملک به صد ملک جهان ارزانی
عضد دولت و دین آن همه افریدونی****ناصر ملت و ملک این همه نوشروانی
رای آن بر افق عدل کند خورشیدی****قدر این بر فلک ملک کند کیوانی
عدل‌شان گویی خاصیت لاحول گرفت****چون قضا تهنیه‌شان گفت به گیتی‌بانی
زانکه در سایهٔ او می‌نتواند که زند****هیچ شیطان ستم نیز دم شیطانی
پاسشان حبس زمین است و درو قارون‌وار****فتنه و جور و ستم هر سه شده زندانی
گر زمین را همه در سایهٔ انصاف کشند****جغد جاوید ببرد طمع از ویرانی
ور جهان را گره ابروی کین بنمایند****بگریزد ز جهان صورت آبادانی
ور به چشم کرمی جانب بالا نگرند****چرخ بیرون شود از ورطهٔ سرگردانی
ور ز فغفور و ز قیصر مثلا یاد کنند****هر دو بر خاک نهند از دو طرف پیشانی
گشته بخشودن ایشان سبب آسایش****گشته بخشیدن ایشان سبب آسانی
بزم ایشان چو بهشتست که بر درگه او****مرحباگویان اقبال کند رضوانی
رزم ایشان چو سعیرست که در حفرهٔ او****اخسئوا خوانان شمشیر کند نیرانی
هر کجا ژاله زند ابر کمانشان بینی****موجها خاسته از خون عدو طوفانی
تا جه ابریست کمانشان که چو باران بارد****آسمان بر سر خورشید کشد بارانی
تیغشان گر به ضیافت چو خلیل‌الله نیست****دام و دد را چکند روز وغا مهمانی
دستشان گر ید بیضای کلیم‌الله نیست****چکند رمح درو همچو عصا ثعبانی
شکل توقیع مبارکشان تقدیر بدید****گفت برنامهٔ ما چون نکنی عنوانی
ملکشان را مدد از جغری و طغرل کم نیست****زان امیری برسیدند بدین سلطانی
ملک یزدان به غلط کی دهد آخر سریست****اندرین ملک بدین منتظمی تا دانی
هرچه یزدان ندهد بخت و فلک هم ندهد****کار آن مرتبه دارد که بود یزدانی
مدح ایشان به سزا چرخ نیارد گفتن****انوری داد بده رو که تو هم نتوانی
لیک با این همه ای در بر روح سخنت****روح بی‌فایده اندر سخن روحانی
گرچه در انشی نظمی که در ایشان گویی****راه بر قافیه می گم شود از حیرانی
مصطفی سیرتی و هردو بدان آوردت****که در این ملک همه عمر کنی حسانی
تاکه بر چارسوی عالم کونست و فساد****روی نرخ امل خلق سوی ارزانی
عدل ایشان سبب عافیت عالم باد****ملک را عدل دهد مدت جاویدانی
کار گیتی همه فرمانبری ایشان باد****کار ایشان به جهان در همه فرمان رانی

قصیده شماره 199: دلم ای دوست تو داری دانی

دلم ای دوست تو داری دانی****جان ببر نیز که می‌بتوانی
به دلی صحبت تو نیست گران****چه حدیثست به جان ارزانی
گویمت بوسه مرا گویی جان****این بده تا مگر آن بستانی
گویم این نیست بدان دشواری****گویی آن نیست بدین آسانی
نی گرم بوسه دهی جان منی****که گرم جان ببری هم جانی
گاهم از عشوره‌گری می‌خوانی****گاهم از طیره‌گری می‌رانی
گرچه در پای تو افتم چه شود****گر سری در سخنم جنبانی
با فلک یار مشو در بد من****ای به هر نیکویی ارزانی
که چو از حد ببری فاش کنم****قصهٔ درد ز بی‌درمانی
تا ترا از سر من باز کند****مجد دین بوالحسن عمرانی
آنکه از رای کند خورشیدی****وانکه از قدر کند کیوانی
آنکه لطفش مدد آبادی****وانکه قهرش سبب ویرانی
آنکه در حبس سیاست دارد****فتنه و جور و ستم زندانی
بندهٔ نعمت او هر انسی****بستهٔ طاعت او هر جانی
ابرهای کرمش آذاری****موجهای سخطش طوفانی
صورت مجلس او فردوسی****سیرت حاجب او رضوانی
نز پی منع بود دربانش****کز پی رسم بود دربانی
ای هنرهای تو افریدونی****وی اثرهای تو نوشروانی
تویی آن‌کس که اگر قصد کنی****خاک بر تارک چرخ افشانی
مایه از جود تو دارد نه ز طبع****نامی و معدنی و حیوانی
تویی آن‌کس که اگر منع کنی****باد را از حرکت بنشانی
اول فکرتی و آخر فعل****آنی از هرچه توان گفت آنی
نه ز آسیب قضاکوب خوری****نه به اشکال قدر درمانی
به سر کوی کمالت نرسد****پای اندیشه ز سرگردانی
هر کجا نام وقار تو برند****خاک بر خاک نهد پیشانی
هرکجا شرح صفای تو دهند****آب آبی شود از حیرانی
در شکار از پی سائل تازی****در نماز آیت احسان خوانی
آفتابی که رسد منفعتت****به خرابی و به آبادانی
معنی از کلک تو گیرد نه ز عقل****قوت ناطقهٔ انسانی
انتقامت نه ز پاداش و جزا****همه کس داند و تو هم دانی
که نه آزردهٔ یک مکروهی****که نه آلودهٔ یک احسانی
پیشی از دور به تمکین و جواز****گرچه در دایرهٔ دورانی
برتر از نه فلکی در رفعت****گرچه در حیز چار ارکانی
دامن امن تو دارد پنهان****صدهزاران صفت شیطانی
کرم طبع تو دارد پیدا****صد هزاران ملک روحانی
حزم سنگین تو دولت راهست****بارهٔ محکم ناجسمانی
عرض پاک تو جهان ثالث****عزم جزم تو قضای ثانی
ای نمودار حیات باقی****روی بازار جهان فانی
بنده روزی دو گر از خدمت تو****مانده محروم ز بی‌سامانی
به روانی و نفاذ فرمانت****کان نرفتست ز نافرمانی
حکمها بود که مانع بودند****بیشتر طالعی و یزدانی
گر بدین عذر نداری معذور****دیگری دارم و آن کم دانی
تا که نقاش فلک ننگارد****روز روشن چو شب ظلمانی
همه عمر از اثر دور فلک****باد چون روز شبت نورانی
مدت عمر تو چون مدت دور****بی‌کران از مدد نفسانی

قصیده شماره 200: اختیار سکندر ثانی

اختیار سکندر ثانی****زبدهٔ خاندان عمرانی
مجد دین خواجهٔ جهان که سزاست****اگرش خواجهٔ جهان خوانی
کار دولت چنان بساخت که نیست****جز که در زلف شب پریشانی
بیخ بدعت چنان بکند که دیو****ملکی می‌کند نه شیطانی
آنکه از رای کرد خورشیدی****وانکه از قدر کرد کیوانی
آنکه فیض ترحم عامش****بر جهان رحمتیست یزدانی
نوبهار نظام عالم را****دست او ابرهای نیسانی
کشت‌زار بقای دشمن را****قهر او ژالهای طوفانی
آنکه زندان پاس او دارد****چون حوادث هزار زندانی
رسم او کرده روی باطل و حق****سوی پوشیدگی و عریانی
تا نه بس روزگار خواهی دید****فتنه در عهدهٔ جهانبانی
نکند آسمان به دشواری****آنچه عزمش کند بسانی
نامهای نفاذ حکمش را****حکم تقدیر کرده عنوانی
در چنان کف عجب مدار که چوب****از عصایی رسد به ثعبانی
قلمش معجزیست حادثه خوار****خاصه در کارهای دیوانی
نکند مست طافح کینش****جرعه از دردی پشیمانی
بدسگالش ز حرص مرگ بمرد****چون طفیلی ز حرص مهمانی
مرگ جانش همی به جو نخرد****از چه از غایت گران‌جانی
ای جهان از عنایت تو چنانک****جغد را یاد نیست ویرانی
عدل تو راعی مسلمانان****جاه تو حامی مسلمانی
بارگاه تو کرده فردوسی****پرده‌دار تو کرده رضوانی
تو در آن منصبی که گر خواهی****روز بگذشته باز گردانی
تو در آن پایه‌ای که گر به مثل****کار بر وفق کبریا رانی
نایبی را بجای هر کوکب****بر سپهری بری و بنشانی
چون بجنبی ز گوشهٔ مسند****مسند ملکها بجنبانی
محسنی لاجرم ز قربت شاه****دایم‌الدهر غرق احسانی
گرچه ارکان ملک یافته‌اند****عز تشریفهای سلطانی
آن نه آنست با تو گویم چیست****آصف و کسوت سلیمانی
ای چهل سال یک زمان کرده****مصطفی معجز و تو حسانی
وانکه من بنده خواستم که کشم****اندرین عقد گوهر کانی
بیتکی چند حسب و در هریک****رمزکی شاعرانه پنهانی
از تو وز پادشاه و از تشریف****عقل درهم کشیده پیشانی
گفت تشریف پادشا وانگه****تو به وصفش رسی و بتوانی
هان و هان تا ترا عمادی‌وار****از سر ابلهی و نادانی
درنیفتد حدیث مصحف و بند****کان مثل نیست نیک تا دانی
این همی گوی کای ز کنه ثنات****خاطرم در مضیق حیرانی
وی ز لطف خدایگان و خدا****به چنین صد لطیفه ارزانی
وی در این تهنیت بجای نثار****از در جان که بر تو افشانی
بنده از جان‌نثاری آوردست****همه گوهر ولیک روحانی
او چو از جان ترا ثنا گوید****جان‌فشانی بود ثناخوانی
تا که در من‌یزید دور بود****روی نرخ امل به ارزانی
دور تو عمر باد و چندان باد****کز امل داد بخت بستانی
بلکه از بی‌نهایتی چو ابد****که نگنجد درو دو چندانی

قصیده شماره 201: ای عاقلهٔ چرخ به نام تو مباهی

ای عاقلهٔ چرخ به نام تو مباهی****نام تو بهین وصف سپیدی و سیاهی
ای چهرهٔ ملک از قلم کاه‌ربایت****لعلی که چو یاقوت نترسد ز تباهی
تا جاه عریض تو بود عارض این ملک****گردون بودش عرصه و سیاره سپاهی
مسعودی و در دادن اقطاع سعادت****چون طالع مسعود تویی آمر و ناهی
گر عرصهٔ شطرنج به عرض تو درآید****دانی که پیاده چکند دعوی شاهی
ور نام جنینی مثلا در قلم آری****ای لوح و قلم هر دو به نام تو مباهی
در عرض جهان دور نباشد که ز مادر****با خود خروس آید و با جوشن ماهی
رای تو که از ملک شب فتنه برون برد****با صبح قدر خاسته از روی پگاهی
جاه تو که در دائرهٔ دور نگنجد****ایمن شده از طعنهٔ آسیب تباهی
با کلک تو منشی فلک را سخنی رفت****کلک تو مصیب آمد و او مخطی و ساهی
آن کاه‌ربائیست که خاصیت جذبش****بر چرخ دهد سبنله را صورت کاهی
یک عزم تو از عهدهٔ تایید برون نیست****تایید کند هرچه کند فضل الهی
هر پیک تمنا که روان شد ز در آز****ره سوی تو داند چکند مقصد راهی
قدر تو به اندازهٔ بینایی من نیست****خود دیدن اشیا که توانست کماهی
این دانم اگر صورت جسمیش دهندی****گردونش قبایی کندی مهر کلاهی
ای پشت جهانی قوی از قوت جاهت****یارب که جهان را چه قوی پشت و پناهی
من بنده در این خدمت میمون که به عونش****خضرای دمن کسب کند مهرگیاهی
دارم همه انواع بزرگی و فراغت****خود می‌دهد این شعر بدین شکر گواهی
آن چیست ز انعام که در حق منت نیست****هر ساعت و هر لحظه چه مالی و چه جاهی
با کار من آن کرد قبول تو کزین پیش****با چشم پدر پیرهن یوسف چاهی
در تربیت مادح و در مالش دشمن****گویی اثر طاعت و پاداش گناهی
تا کار جهان جمله چنان نیست که خواهند****کارت به جهان در همه آن باد که خواهی
در مرتبت و خاصیت آن باد مدامت****کز سعد بیفزایی وز نحس بکاهی
در خدمت تو تیر ز نواب ملازم****در مجلس تو زهره ز اصحاب ملاهی

قصیده شماره 202: ای بر سر کتاب ترا منصب شاهی

ای بر سر کتاب ترا منصب شاهی****منشی فلک داده بر این قول گواهی
جاه تو و اقطاع جهان یوسف و زندان****ذات تو و تجویف فلک یونس و ماهی
ناخورده مسیر قلمت وهن توقف****نادیده نظام سخنت ننگ تناهی
نفس تو نفیس است در آن مرتبه کو هست****بل نسخهٔ ماهیت اشیاست کماهی
زلف خط مشکین تو یک حلقه ندارد****بی‌رایحهٔ خاصه ز اسرار الهی
با جذبهٔ نوک قلم کاه‌ربایت****پذرفته هیولای سخن صورت کاهی
چون رایت سلطان ضمیر تو بجنبد****تقدیر براند به اثر بر چو سپاهی
خصم ار به کمال تو تبشه نکند به****خضرای دمن می‌چه‌کند مهر گیاهی
معلوم شد از عارضهٔ تو که کسی نیست****بر چرخ سراسیمه مگر مخطی و ساهی
خوش باش که سیاره بر احرار نهد بند****یاد آر ز سیاره و از یوسف چاهی
گفتی که مرا رشته چو در جنس تکسر****گم کرد سر رشتهٔ صحبت ز تباهی
بودند بر من همه اصحاب مناصب****وز جنس شما تا که به اصحاب ملاهی
الا تو و دانی که زیانیت نبودی****از پرسش من بنده نه مالی و نه جاهی
بالله که به جان خدمت میمون تو خواهم****وز لطف تو دانم که مرا نیز تو خواهی
لیکن ز وجود و عدم من چه گشاید****گر باشم و گر نه نه فزایی و نه کاهی
ای رای تو آن روز که از غیرت او صبح****هر روز ز نو جامه بدرد ز پگاهی
من چون رسم اندر شب حرمان به تو آخر****تا ضد سپیدی بود ای خواجه سیاهی
تا از ستم انصاف پناهیست چنان باد****حال تو که در عمر به غیری نه پناهی
لایق به کمال تو همین دید که تا حشر****کی بر سر کتاب ترا منصب شاهی

قصیده شماره 203: زهی بگرفته از مه تا به ماهی

زهی بگرفته از مه تا به ماهی****سپاه دولت پیروز شاهی
جهانداری که خورشیدست و سایه****یکی شاهنشهی دیگر الهی
خداوندی که بنهادند گردن****خداوندیش را تا مرغ و ماهی
همش بر آسمان دست اوامر****همش بر اختران حکم نواهی
جهان بر هیچکس تا مرجعش اوست****ندارد منت مالی و جاهی
اگر پیروزه در پاسش گریزد****که آمر اوست گیتی را و ناهی
به کلی رنگ رویش فارغ آید****چو رنگ روی یاقوت از تباهی
وگر خورشید روی او بخواهد****فرو شوید ز روی شب سیاهی
ز رایش چاه یوسف بی‌اثر بود****وگرنه یوسفی کردی نه چاهی
در آبادی عالم تو توانی****که از هستی خرابی را بکاهی
زهی باقی به عونت عهد عالم****چنان کز عدل باشد پادشاهی
نه پیش آید نفاذت را توقف****نه دریابد دوامت را تناهی
جهان همت تست آنکه طوبی****کند در روضهای او گیاهی
یکی عالم تویی وان کت ببیند****ببیند کل عالم را کماهی
در آن موقف که از بیجاده‌گون تیغ****شود رخسارهٔ ارواح کاهی
سنان خندان بود او داج گریان****خرد مخطی شود ادارک ساهی
به هم‌آوازی تکبیر گردد****صدای گنبد گردون مباهی
امل چون صبح شمشیرت برآید****بدرد جامه چون صبح از پگاهی
کند اعدای ملک از ننگ عصیان****به دل‌گویان کجا بد بی‌گناهی
تن تیغ ترا از تن قبایی****سر رمح ترا از سر کلاهی
جهانی یک به دیگر می‌پناهند****تو از یزدان به یزدان می‌پناهی
الا تا بلبل از یک گونه گفتار****دهد بر دعوی بستان گواهی
جهان بستان بزمت باد و بلبل****درو نوعی ز اصحاب ملاهی
قضا را حجت آن بادا که گویی****جهان را شیوه آن بادا که خواهی

قصیده شماره 204: ای برده ز شاهان سبق شاهی

ای برده ز شاهان سبق شاهی****با تو همه در راه هواخواهی
هم فتح ترا بر عدد افزونی****هم وهم ترا از عدم آگاهی
واثق شده بر فتح نخستینت****گیتی که تو پیروزترین شاهی
پاس تو گر اندیشه کند در کان****رنگ رخ یاقوت شود کاهی
گردون ز پی کسب شرف کرده****از نوبتی جاه تو خرگاهی
در نسبت شیر علم جیشت****شیر فلک افتاده به روباهی
عدل تو جهان را به سکون آمر****زجر تو فلک را ز ستم ناهی
در دور تو دست فلک جائر****چون سایهٔ شمعست به کوتاهی
در حزم ره راست‌روی مهری****در حمله چپ و راست‌روی ماهی
قادر نبود فکرت و زین معنی****در هرچه کنی خالی از اکراهی
تا خارج حفظت نبود شخصی****دارندهٔ بدخواه و نکوخواهی
افواه پر است از شکر شکرت****ار شکر ولی‌نعمت افواهی
محوست ز شبهت ورق امکان****یارب چه منزه که ز اشباهی
ای روز بداندیش تو آورده****در گردن شب دست ز بیگاهی
من بنده که در یک نفسم دادی****صد مرتبه هم مالی و هم جاهی
این حال که در بلخ کنون دارم****از خوف پریشانی و گمراهی
زین پیش اگرم وهم گمان بردی****آن مخطی کوته‌نظر ساهی
به ز عبرهٔ جیحون نه به آموزش****چون بط به طبیعت شدمی راهی
تا در کنف حفظ تو چون یونس****بگذشتمی اندر شکم ماهی
آری ز قدر شد نه ز بی‌قدری****یوسف ز میان دگران چاهی
تا کار کس آن نیست که او خواهد****کارت همه آن باد که آن خواهی
عمر تو و ملک تو در افزایش****تا عدل فزایی و ستم کاهی

قصیده شماره 205: با خاک در تو آشنایی

با خاک در تو آشنایی****خوشتر ز هزار پادشایی
دیده رخ راز مه ببیند****بر عارض تو ز روشنایی
از نکتهٔ طوطی لب تو****سیمرغ گزید پارسایی
جایی که زلب حیات بخشی****عیسی بود از در گدایی
مهر تو و سینهٔ چو من کس****طاوس و سرای روستایی
در خدمت عشق تست ما را****دل عاریتی و جان بهایی
بردی ز پری و آدمی هوش****یک راه بگوی تا کرایی
در خانهٔ صبر فرقت تو****افکند هزار بی‌نوایی
در دعوی حسن خود سخن‌گوی****تا ماه دهد بر آن گوایی
از کوی چو آفتاب از کوه****در خدمت تاج دین برآیی
صورتگر عز پناه دولت****معبرده دولت علایی
آن جان خرد که مر خرد را****با طاعت اوست آشنایی
در نسبت آن شرف توان دید****چون فضل خدای در خدایی
نه چرخ گرفت و هفت اختر****یک فکرت او به تیزپایی
ای دیدهٔ ناظر نبوت****در ذات تو دیده مصطفایی
چون روی خلقت نخواندت عقل****شاید که ز پشت مرتضایی
خود عقل ترا کمال هرگز****داند که ز جاه تا کجایی
پیش در تو قبول کرده****پیشانی سدره خاک پایی
مرغ دل جبرئیل گیرد****در مدحت تو سخن سرایی
اولاد بزرگ مرتضا را****یارب چه بزرگ پیشوایی
کبر تو کم است و کبریا بیش****از کبر نه‌ای ز کبریایی
آن روز که عمر در غم مرگ****معزول بود ز خوش لقایی
نیلوفر تیغ چشمها را****چون لاله کند به کم بقایی
از نسبت فعل سایه گیرد****در صدمت صور صوت نایی
از ساغر خوف تشنهٔ جنگ****سیراب شود ز بی‌رجایی
جانهای مبارزان ز تنها****بینند ز تیغ تو جدایی
این خاطر من ز غیبت تو****محروم ز پادشا ستایی
دل در غم خدمت تو یک دم****نایافته از عنا رهایی
تا آمد مرگ جان غمگین****گشته ز هوای تو هوایی
زنهار مرا مگو که رو رو****تو در خور شهر و بوریایی
در غیبت تو خوش است ما را****آن به که بدین طرف نیایی
آخر به طریق لطف یکبار****بنویس که خیز چند پایی
در خدمت دیگران چه کوشی****چون بندهٔ خاندان مایی
در جستن کرده گرد عالم****گردنده چو سنگ آسیایی
در شکر علاء دین و دولت****پیوسته چرا شکر نخایی
از حضرت ما که روی کونست****دوری ز چه روی می‌نمایی
تا فائدهٔ نبات یابند****اشکال زمینی و سمایی
حکم تو گسسته باد یارب****ار علت چونی و چرایی

قصیده شماره 206: خرد را دوش می‌گفتم که ای اکسیر دانایی

خرد را دوش می‌گفتم که ای اکسیر دانایی****همت بی‌مغز هشیاری همت بی‌دیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد****که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بی‌هیچ استکمال از غیری****جهانی کامل آمد خود به استقلال و تنهایی
زمان در امتثال امر و نهی او چنان واله****که ممکن نیست در تعجیل او گنج شکیبایی
زمین در احتمال بار حلم او چنان عاجز****که صد منزل هزیمت شد از آن سوی توانایی
در آمد شد به چین دامن همت فرو رفته****غبار نیستی پذرفتن از گردون مینایی
چنان عالی نهاد آمد ز رفعت پایهٔ قدرش****که گردونیست بیرون از نهم گردون خضرایی
نظام عالم از تایید قدر او پدید آمد****وگرنه غوطه دادستی جهان را موج رسوایی
ز حسن یوسف آرایش به مصر چرخ چارم در****دل خورشید با یک خانمان درد زلیخایی
به جذب همت ار دور زمان را باز گرداند****کند امروز بر عکس توالی باز فردایی
گر از حزمش قضا سدی کشیدی بر جهان شامل****نکردی روزگار اندر حریمش عمر فرسایی
وگر بر آسمان حلمش به حشمت سایه افکندی****زمان را دست بودی بر زمین در پای بر جایی
حریم حرمتش در ایمنی آن خاصیت دارد****که از روی تقرب گر به خاکش رخ بیالایی
به خاک پای او یعنی ردای گردن گردون****که از ننگ تصرف کردن گردون برآسایی
هوا با آب گفتا گرد خیل موکب او شو****اگر خواهی که چون آتش سراندر آسمان سایی
بهار دولت او آن هوای معتدل دارد****که گردون خرف را تازه کرد ایام برنایی
به دست آرد ضمیرش ز آفرینش نسخهٔ روشن****اگر یک لحظه در خلوت‌سرای فکرتش آیی
نه از موجست قلزم را شبانروزی تب لرزه****ز طبع اوست تا چون می‌کند کانی و دریایی
ز بس کز غصهٔ طبعش تفکر می‌کند شبها****شدست اندر عروق لجهٔ او ماده سودایی
ببیند بی‌نظر نرگس بگوید بی‌لغت سوسن****اگر طبعش بیاموزد صبا را عالم‌آرایی
اگرنه فضلهٔ طبعش جهان را چاشنی بودی****صبا در نقش بستان کی زدی نیرنگ زیبایی
چو نیسان گر کنار خاک پرگوهر کند شاید****چو سوسن محض آزادی نه چون گل عین رعنایی
زنطقش در خوی خجلت روان صاحب وصابی****ز دستش در طی نسیان رسوم حاتم طایی
قضا هر ساعتی با دست او گوید نه تو گفتی****که در بخشش نه دینی مطلبی دارم نه دنیایی
ولیکن در کرم واجب بود درویش بخشودن****چو کان درویش گشت از تو چرا بر وی نبخشایی
چو این اوصاف نیکو حصر کردم با خرد گفتم****برین دعوی که برخیزد درین معنی چه فرمایی
خرد زان طیره گشت الحق مرا گفتا که با من هم****به گز مهتاب پیمایی به گل خورشیداندایی
عجب‌تر اینکه می‌دانی و می‌دانی که می‌دانم****پسم هر ساعتی گویی نشانی باز ننمایی
گرم باور نمی‌داری نمایم چون که بنمایم****عزیزالدین طغرایی عزیزالدین طغرایی
الا تا گاه درگاهش بود گاهی در افزایش****ذراغ روز و شب همواره در تاریخ پیمایی
از آن کاهش نصیب دشمنش جان کاستن بادا****وزان افزایش او را تا قیامت زینت افزایی
به هر کاری که روی آورده خصمش گفته نومیدی****ترا این کار برناید تو با این کار برنایی

قصیده شماره 207: ای ملک ترا عرصهٔ عالم سرکویی

ای ملک ترا عرصهٔ عالم سرکویی****از ملک تو تا ملک سلیمان سرمویی
بی‌موکب جاه تو فلک بیهده تازی****با حجت عدل تو ستم بیهده گویی
خاقانت نخوام که سزاوار خطابت****حرفی نستد هیچ زبانی ز گلویی
تو سایهٔ یزدانی و بی‌حکم تو کس را****از سایهٔ خورشید نه رنگی و نه بویی
مهدی جهانی تو که دجال حوادث****از حال به حالی شده وز خوی به خویی
جز در جهت بارهٔ عدل تو نیفتد****هرکس که اشارت کند امروز به سویی
جز رحمت و انصاف تو هم‌خانه نیابند****هر صادر و وارد که درآیند به کویی
جستند و ز کان تو برآمد گهر ملک****آری نرسد ملک به هر گمشده جویی
بدخواه تو خود را به بزرگی چو تو داند****لیکن مثلست آنکه چناری و کدویی
در نسبت فرمان تو هستند عناصر****چون چار عیال آمده در طاعت شویی
بی‌رای تو خورشید نتابد غم او خور****کو نیز در این کوکبه دارد تک و پویی
با دست تو گر ابر نبارد کم او گیر****جایی که تو باشی که کند یاد چنویی
گفتم که جهان جمله چو گوییست به صورت****گفتند حدیثیست محال از همه رویی
المنة لله که همی بینمش امروز****اندر خم چوگان مراد تو چو گویی
نصرت به‌لب چشمهٔ شمشیر تو بگذشت****آن کرده ز خون حاصل هر معرکه جویی
سقای سر کوی امل خصم ترا دید****فریاد برآورد که سنگی و سبویی
ای خصم ترا حادثه چون سایه ملازم****آن رنگ نیابد به از آن هیچ رکویی
حال بد بدخواه تو مانند پیازیست****مویی نبرد در مزه توییش به تویی
تا هست فلک باعث نرمی و درشتی****تا هست شب آبستن زشتی و نکویی
در ملک تو اوراد زبانها همه این باد****کای ملک ترا عرصهٔ عالم سر کویی

قصیده شماره 208: ای خداوندی که مقصود بنی‌آدم تویی

 

ای خداوندی که مقصود بنی‌آدم تویی****کارساز دولت و فرمان‌ده عالم تویی
آفرینش خاتمی آمد در انگشت قضا****گر جهان داند وگرنه نقش این خاتم تویی
ماتم سنجر اگر قتل ملکشه تازه کرد****ای ملکشاه معظم سور آن ماتم تویی
ملک مشرق گر ترا شد ملک مغرب هم تراست****شاه ایران گر تویی دارای توران هم تویی
هرکه دارد از تو دارد اسم و رسم خسروی****شاه اعظم شان تست و خسرو اعظم تویی
مور و مار و مرغ و ماهی جمله در حکم تواند****گم مکن انگشتری کاکنون بجای جم تویی
یوسف و موسی و عیسی نیستی لیک از ملوک****شاه یوسف روی و موسی دست و عیسی‌دم تویی
حمله بی‌شرک پذیری جمله بی‌منت دهی****خسروا در یک قبا صد رستم و حاتم تویی
پادشاه نسل آدم تا جهان باشد تو باش****زانکه اهل پادشاهی از بنی آدم تویی
فایض است از رایت و از پرچمت صبح و سحر****آنکه او را صبح رایت وز سحر پرچم تویی

بعدی                          قبلی

دسته بندي: شعر,اوحدالدین انوری,

ارسال نظر

کد امنیتی رفرش

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد