اشعار .صائب تبریزی6
غزل شماره 59: جذبهٔ شوق اگر از جانب کنعان نرسد
جذبهٔ شوق اگر از جانب کنعان نرسد****بوی پیراهن یوسف به گریبان نرسد
در مقامی که ضعیفان کمر کین بندند****آه اگر مور به فریاد سلیمان نرسد!
تو و چشمی که ز دلها گذرد مژگانش****من و دزدیده نگاهی که به مژگان نرسد
هر که از دامن او دست مرا کوته کرد****دارم امید که دستش به گریبان نرسد!
شعلهٔ شوق من از پا ننشیند صائب****تا دل تشنه به آن چاه زنخدان نرسد
غزل شماره 60: گردنکشی به سرو سرافراز میرسد
گردنکشی به سرو سرافراز میرسد****آزاده را به عالمیان ناز میرسد
هرچند بیصداست چو آیینه آب عمر****از رفتنش به گوش من آواز میرسد
یعقوب چشم باخته را یافت عاقبت****آخر به کام خویش، نظر باز می رسد
خون گریه میکند در و دیوار روزگار****دیگر کدام خانه برانداز میرسد؟
از دوستان باغ، درین گوشهٔ قفس****گاهی نسیم صبح به من باز میرسد
این شیشه پارهها که درین خاک ریخته است****در بوتهٔ گداز به هم باز میرسد
آن روز میشویم ز سرگشتگی خلاص****کانجام ما به نقطهٔ آغاز میرسد
صائب خمش نشین که درین روزگار، حرف****از لب برون نرفته به غماز میرسد
غزل شماره 61: هر ساغری به آن لب خندان نمیرسد
هر ساغری به آن لب خندان نمیرسد****هر تشنهلب به چشمهٔ حیوان نمیرسد
کار مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشق****این کشتی شکسته به طوفان نمیرسد
وقت خوشی چو روی دهد مغتنم شمار****دایم نسیم مصر به کنعان نمیرسد
کوتاهی از من است نه از سرو ناز من****دست ز کار رفته به دامان نمیرسد
آه من است در دل شبهای انتظار****طومار شکوهای که به پایان نمیرسد
هر چند صبح عید ز دل زنگ میبرد****صائب به فیض چاک گریبان نمیرسد
غزل شماره 62: شوق می از بهار گلاندام تازه شد
شوق می از بهار گلاندام تازه شد****پیوند بوسهها به لب جام تازه شد
از چهرهٔ گشادهٔ سیمینبران باغ****آغوشسازی طمع خام تازه شد
زان بوسههایتر که به شبنم ز گل رسید****امید من به بوسه و پیغام تازه شد
میلی که داشتند حریفان به نقل و می****از چشمک شکوفهٔ بادام تازه شد
از نوبهار، سبزهٔ مینا کشید قد****از آ ب تلخ می جگر جام تازه شد
داغی که به به خون جگر کرده بود دل****از روی گرم لالهٔ گلفام تازه شد
شب از شکوفه روز شد و روز شب ز ابر****هنگامهٔ مکرر ایام تازه شد
حاجت به رفتن چمن از کنج خانه نیست****زینسان که از بهار در و بام تازه شد
صائب ترا ز سردی دوران خزان مباد****کز نوبهار طبع تو ایام تازه شد
غزل شماره 63: زان سفله حذر کن که توانگر شده باشد
زان سفله حذر کن که توانگر شده باشد****زان موم بیندیش که عنبر شده باشد
امید گشایش نبود در گره بخل****زان قطره مجو آب که گوهر شده باشد
بنشین که چو پروانه به گرد تو زند بال****از روز ازل آنچه مقدر شده باشد
موقوف به یک جلوهٔ مستانهٔ ساقی است****گر توبهٔ من سد سکندر شده باشد
جایی که چکد باده ز سجادهٔ تقوی****سهل است اگر دامن ما تر شده باشد
خواهند سبک ساخت به سر گوشی تیغش****از گوهر اگر گوش صدف کر شده باشد
زندان غریبی شمرد دوش پدر را****طفلی که بدآموز به مادر شده باشد
لبهای میآلود بلای دل و جان است****زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد
هر جا نبود شرم، به تاراج رود حسن****ویران شد آن باغ که بیدر شده باشد
در دیدهٔ ارباب قناعت مه عیدست****صائب لب نانی که به خون تر شده باشد
غزل شماره 64: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد
به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد****گل شکفته درین بوستان نمیباشد
خروش سیل حوادث بلند میگوید****که خواب امن درین خاکدان نمیباشد
به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است****مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن****که تیر آه به حکم کمان نمیباشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد****بهار زندهدلان را خزان نمیباشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست****کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود****گلی که در نظر باغبان نمیباشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا****یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد
غزل شماره 65: از جلوهٔ تو برگ ز پیوند بگسلد
از جلوهٔ تو برگ ز پیوند بگسلد****نشو و نما ز نخل برومند بگسلد
طفل از نظارهٔ تو ز مادر شود جدا****مادر ز دیدن تو ز فرزند بگسلد
دامن کشان ز هر در باغی که بگذری****از ریشه سرو رشتهٔ پیوند بگسلد
چون نی نوازشی به لب خویش کن مرا****زان پیشتر که بند من از بند بگسلد
این رشتهٔ حیات که آخر گسستنی است****تا کی گره به هم زنم و چند بگسلد؟
در جوش نوبهار کجا تن دهد به بند؟****دیوانهای که فصل خزان بند بگسلد
آدم به اختیار نیامد برون ز خلد****صائب چگونه از دل خرسند بگسلد؟
غزل شماره 66: آبها آیینهٔ سرو خرامان تواند
آبها آیینهٔ سرو خرامان تواند****بادها مشاطهٔ زلف پریشان تواند
رعدها آوازهٔ احسان عالمگیر تو****ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند
سروها از طوق قمری سر بسر گردیده چشم****دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند
شبنشینان عاشق افسانههای زلف تو****صبح خیزان واله چاک گریبان تواند
سبزپوشان فلک، چون سرو، با این سرکشی****سبزهٔ خوابیدهٔ طرف گلستان تواند
آتشینرویان که میبردند ازدلها قرار****چون سپند امروز یکسر پایکوبان تواند
چون صدف، جمعی که گوهر میفشاندند از دهن****حلقه در گوش لب لعل سخندان تواند
صائب افکار تو دل را زنده میسازد به عشق****زین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند
غزل شماره 67: نه آسمان سبوکش میخانهٔ تواند
نه آسمان سبوکش میخانهٔ تواند****در حلقهٔ تصرف پیمانهٔ تواند
چندان که چشم کار کند در سواد خاک****مردم خراب نرگس مستانهٔ تواند
گردنکشان شیشه و افتادگان جام****در زیر دست ساقی میخانهٔ تواند
آن خسروان که روز بزرگی کنند خرج****چون شب شود، گدای در خانهٔ تواند
ما خود چه ذرهایم، که خورشید طلعتان****با روی آتشین همه پروانهٔ تواند
صائب بگو، که پرده شناسان روزگار****از دل تمام گوش به افسانهٔ تواند
غزل شماره 68: دل را کجا به زلف رسا میتوان رساند
دل را کجا به زلف رسا میتوان رساند؟****این پا شکسته را به کجا میتوان رساند؟
سنگین دلی، وگرنه ازان لعل آبدار****صد تشنه را به آب بقا میتوان رساند
در کاروان بیخودی ما شتاب نیست****خود را به یک دو جام به ما میتوان رساند
از خود بریده بر سر آتش نشستهایم****ما را به یک نگه به خدا میتوان رساند
دامان برق را نتواند گرفت خار****خود را به عمر رفته کجا میتوان رساند؟
صائب کمند بخت اگر نیست نارسا****دستی به آن دو زلف رسا میتوان رساند
غزل شماره 69: هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند
هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند****عقدهای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند
پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق****هر که را چون سرو اینجا پای در گل ماند، ماند
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد****در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند
میبرد عشق از زمین بر آسمان ارواح را****زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند
تشنهٔ آغوش دریا را تنآسانی بلاست****چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند، ماند
نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن****هر گرانجانی که در دنبال محمل ماند، ماند
سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام****یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند
برنمیگردد به گلشن شبنم از آغوش مهر****هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند
غزل شماره 70: طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند
طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند****صیقل شکست و آینهام در غبار ماند
چون ریشهٔ درخت که ماند به جای خویش****شد زندگی و طول امل برقرار ماند
خواهد گرفت دامن گل را به خون ما****این آشیانهای که ز ما یادگار ماند
ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما****این غنچه ناشکفته برین شاخسار ماند
دست من از رعونت آزادگی چو سرو****با صد هزار عقدهٔ مشکل ز کار ماند
نتوان ز من به عشرت روی زمین گرفت****گردی که بر جبین من از کوی یار ماند
صائب ز اهل درد هم آواز من بس است****کوه غمی که بر دلم از روزگار ماند
غزل شماره 71: نه گل، نه لاله درین خارزار میماند
نه گل، نه لاله درین خارزار میماند****دویدنی به نسیم بهار میماند
مل خنده بود گریهٔ پشیمانی****گلاب تلخ ز گل یادگار میماند
مگر شهید به این تیغ کوه شد فرهاد؟****که لالهاش به چراغ مزار میماند
مه تمام، هلال و هلال شد مه بدر****به یک قرار که در روزگار میماند؟
چنین که تنگ گرفته است بر صدف دریا****چه آب در گهر شاهوار میماند؟
ز لاله و گل این باغ و بوستان صائب****به باغبان جگر داغدار میماند
غزل شماره 72: فلک به آبلهٔ خار دیده میماند
فلک به آبلهٔ خار دیده میماند****زمین به دامن در خون کشیده میماند
طراوت از ثمر آسمانیان رفته است****ترنج ماه به نار کفیده میماند
شکفته چون شوم از بوستان، که لاله و گل****به سینههای جراحت رسیده میماند
زمین ساکن و خورشید آتشین جولان****به دست و زانوی ماتمرسیده میماند
کمند حادثه را چین نارسایی نیست****رمیدنی به غزال رمیده میماند
ز روی لاله ازان چشم برنمیدارم****که اندکی به دل داغدیده میماند
چو تیر، راست روان بر زمین نمیمانند****عداوتی به سپهر خمیده میماند
تمتع از رخ گل میبرند دیدهوران****به عندلیب گلوی دریده میماند
غزل شماره 73: سبکروان به زمینی که پا گذاشتهاند
سبکروان به زمینی که پا گذاشتهاند****بنای خانهبدوشی به جا گذاشتهاند
خوش آن گروه که چون موج دامن خود را****به دست آب روان قضا گذاشتهاند
عنان سیر تو چون موج در کف دریاست****گمان مبر که ترا با تو واگذاشتهاند
مباش در پی مطلب، که مطلب دو جهان****به دامن دل بیمدعا گذاشتهاند
مگر فلاخن توفیق دست من گیرد****که همچو سنگ نشانم به جا گذاشتهاند
چو نی بجو نفس گرم ازان سبکروحان****که برگ را ز برای نوا گذاشتهاند
فغان که در ره سیل سبک عنان حیات****ز خواب، بند گرانم به پا گذاشتهاند
مباش محو اثرهای خود، تماشا کن****که پیشتر ز تو مردان چها گذاشتهاند
دعای صدرنشینان نمیرسد صائب****به محفلی که ترا بیدعا گذاشتهاند
غزل شماره 74: این غافلان که جود فراموش کردهاند
این غافلان که جود فراموش کردهاند****آرایش وجود فراموش کردهاند
آه این چه غفلت است که پیران عهد ما****با قد خم سجود فراموش کردهاند
آن نور غیب را که جهان روشن است ازو****از غایت شهود فراموش کردهاند
از ما اثر مجوی که رندان پاکباز****عنقاصفت، نمود فراموش کردهاند
جانها هوای عالم بالا نمیکنند****این شعلهها صعود فراموش کردهاند
یاد جماعتی ز عزیزان بخیر باد****کز ما به یادبود فراموش کردهاند
صائب خمش نشین که درین عهد بلبلان****ز افسردگی سرود فراموش کردهاند
غزل شماره 75: دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند
دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند****آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش****دیوانه غمگساری دیوانه میکند
آزادگان به مشورت دل کنند کار****این عقده کار سبحهٔ صددانه میکند
ای زلف یار، سخت پریشان و درهمی****دست بریدهٔ که ترا شانه میکند؟
غافل ز بیقراری عشاق نیست حسن****فانوس پردهداری پروانه میکند
یاران تلاش تازگی لفظ میکنند****صائب تلاش معنی بیگانه میکند
غزل شماره 76: دیدهٔ ما سیر چشمان، شان دنیا بشکند
دیدهٔ ما سیر چشمان، شان دنیا بشکند****همچو جوهر نقش را آیینهٔ ما بشکند
بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی****این سبو امروز اگر نشکست، فردا بشکند
هر سر خاری کلید قفل چندین آبله است****وای بر آن کس که خاری بیمحابا بشکند
از حباب ما گره در کار بحر افتاده است****میکشد دریا نفس هرگاه مارا بشکند!
از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است****عشق کو، کاین شیشهها را جمله یکجا بشکند؟
کشتی ما چون صدف در دامن ساحل شکست****وقت موجی خوش که در آغوش دریا بکشند
همت مردانه میخواهد، گذشتن از جهان****یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون****هر که اینجا بیشتر در دل تمنا بشکند
غزل شماره 77: از پختگی است گر نشد آواز ما بلند
از پختگی است گر نشد آواز ما بلند****کی از سپند سوخته گردد صدا بلند؟
سنگین نمیشد اینهمه خواب ستمگران****گر میشد از شکستن دلها صدا بلند
هموار میشود به نظر بازکردنی****قصری که چون حباب شود از هوا بلند
رحمی به خاکساری ما هیچکس نکرد****تا همچو گردباد نشد گرد ما بلند
از جوهری نگین به نگین دان شود سوار****از آشنا شود سخن آشنا بلند
فریاد میکند سخنان بلند ما****آواز ما اگر نشود از حیا بلند
از بس رمیده است ز همصحبتان دلم****بیرون روم ز خود، چو شد آواز پا بلند
بلبل به زیر بال خموشی کشید سر****صائب به گلشنی که شد آواز ما بلند
غزل شماره 78: کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند
کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند؟****روبه هر جانب که آرم، سنگبارانم کنند
هست بیماری مرا صحت چو چشم دلبران****میشوم معمورتر چندان که ویرانم کنند
تازه چون ابرست از تردستیم روی زمین****میشود عالم پریشان، گر پریشانم کنند
بستهام چشم از تماشای زلیخای جهان****چشم آن دارم که با یوسف به زندانم کنند
میفشارم چون صدف دندان غیرت بر جگر****گر به جای آبرو، گوهر به دامانم کنند
گر به دست افتد چو ماه نو، لب نانی مرا****خلق از انگشت اشارت تیربارانم کنند
نور من چون برق صائب پردهسوز افتاده است****نیستم شمعی که پنهان زیر دامانم کنند
غزل شماره 79: نیستم غمگین که خالی چون کدویم میکنند
نیستم غمگین که خالی چون کدویم میکنند****کز می گلرنگ، صاحب آبرویم میکنند
گرچه میسازم جهانی را ز صهبا تر دماغ****هر کجا سنگی است در کار سبویم میکنند
گر چه بیقدرم، ولی از دیده چون غایب شوم****همچو ماه عید مردم جستجویم میکنند
میکننداز من توقع صد دعای مستجاب****مشت آبی گر کرم بهر وضویم میکنند
کار سوزن میکند با سینهٔ صد چاک من****رشتهٔ مریم اگر صرف رفویم میکنند
از ره تسلیم، چون شکر گوارا میکنم****زهر اگر صائب حریفان در گلویم میکنند
غزل شماره 80: هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود
هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود****هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود
هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن****چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود
زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان****پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود
دامن هر که کشیدیم درین خارستان****بجز از دامن شبها، نکشیدن به بود
هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز****بود اگر یوسف مصری، نخریدن به بود
لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است****نارسیدن به مطالب، ز رسیدن به بود
جهل سررشتهٔ نظاره ربود از دستم****ور نه عیب و هنر خلق ندیدن به بود
مانع رحم شد اظهار تحمل صائب****زیر بار غم ایام خمیدن به بود
غزل شماره 81: میکند یادش دل بیتاب و از خود میرود
میکند یادش دل بیتاب و از خود میرود****میبرد نام شراب ناب و از خود میرود
هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد****میشود از آتش گل آب و از خود میرود
از محیط آفرینش هر که سر زد چون حباب****میزند یک دور چون گرداب و از خود میرود
پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست****یاد دریا میکند سیلاب و از خود میرود
زاهد خشک از هوای جلوهٔ مستانهاش****میکشد خمیازه چون محراب و از خود میرود
وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت****موج میغلتد به روی آب و از خود میرود
نیست این پروانه را سامان شمع افروختن****میکند نظارهٔ مهتاب و از خود میرود
دست و پایی میزند هر کس درین دریا چو موج****بر امید گوهر نایاب و از خود میرود
بیشرابی نیست صائب را حجاب از بیخودی****جای صهبا میکشد خوناب و از خود میرود
غزل شماره 82: دل از مشاهدهٔ لالهزار نگشاید
دل از مشاهدهٔ لالهزار نگشاید****ز دستهای حنابسته کار نگشاید
ز اختیار جهان، عقدهای است در دل من****که جز به گریهٔ بیاختیار نگشاید
خوش آن صدف که گر از تشنگی کباب شود****دهان خویش به ابر بهار نگشاید
شکایت گره دل به روزگار مبر****که هیچکس بجز از کردگار نگشاید
زمین و چرخ بغیر از غبار و دودی نیست****خوش آن که چشم به دود و غبار نگشاید
مراست از دل مغرور غنچهای، صائب****که در به روی نسیم بهار نگشاید
غزل شماره 83: پیرانهسر همای سعادت به من رسید
پیرانهسر همای سعادت به من رسید****وقت زوال، سایهٔ دولت به من رسید
پیمانهام ز رعشهٔ پیری به خاک ریخت****بعد از هزار دور که نوبت به من رسید
بیآسیا ز دانه چه لذت برد کسی؟****دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید
شد مهربان سپهر به من آخر حیات****در وقت صبح، خواب فراغت به من رسید
صافی که بود قسمت یاران رفته شد****درد شرابخانهٔ قسمت به من رسید
مجنون غبار دامن صحرای غیب بود****روزی که درد و داغ محبت به من رسید
این خوشههای گوهر سیراب، همچو تاک****صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید
غزل شماره 84: خواری از اغیار بهر یار میباید کشید
خواری از اغیار بهر یار میباید کشید****ناز خورشید از در و دیوار میباید کشید
عالم آب از نسیمی میخورد بر یکدگر****در سر مستی نفس هشیار میباید کشید
شیشهٔ ناموس را بر طاق میباید گذاشت****بعد ازان پیمانهٔ سرشار میباید کشید
تا درین باغی، به شکر این که داری برگ و بار****برگ میباید فشاند و بار میباید کشید
آب از سرچشمه صائب لذت دیگر دهد****باده را در خانهٔ خمار میباید کشید
غزل شماره 85: چون صراحی رخت در میخانه میباید کشید
چون صراحی رخت در میخانه میباید کشید****این که گردن میکشی، پیمانه میباید کشید
کم نهای از لاله، صاف و درد این میخانه را****با لب خندان به یک پیمانه میباید کشید
پیش ازان کز سیل گردد دست و پای سعی خشک****رخت خود بیرون ازین ویرانه میباید کشید
حرص هیهات است بگشاید کمر در زندگی****تا نفس چون مورداری، دانه میباید کشید
عشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفت****ناز مهمان را ز صاحب خانه میباید کشید
نیست آسایش درین عالم، که بهر خواب تلخ****منت شیرینی افسانه میباید کشید
مدتی بار دل مردم شدی صائب، بس است****پا به دامن بعد ازین مردانه میباید کشید
حرف ر
غزل شماره 86: من نمیآیم به هوش از پند، بیهوشم گذار
من نمیآیم به هوش از پند، بیهوشم گذار****بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار
گفتگوی توبه میریزد نمک در ساغرم****پنبه بردار از سر مینا و در گوشم گذار
از خمار می گرانی میکند سر بر تنم****تا سبک گردم، سبوی باده بر دوشم گذار
کردهام قالب تهی از اشتیاقت، عمرهاست****قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار
گر به هشیاری حجاب حسن مانع میشود****در سر مستی سری یک بار بر دوشم گذار
شرح شبهای دراز هجر از زلف است بیش****پنبهای بر لب ازان صبح بناگوشم گذار
میچکد چون شمع صائب آتش از گفتار من****صرفه در گویایی من نیست، خاموشم گذار
غزل شماره 87: سینهای چاک نکردیم درین فصل بهار
سینهای چاک نکردیم درین فصل بهار****صبحی ادراک نکردیم درین فصل بهار
گریهای از سرمستی به تهیدستی خویش****چون رگ تاک نکردیم درین فصل بهار
ابر چون پنبهٔ افشرده شد از گریه و ما****مژهای پاک نکردیم درین فصل بهار
جگر سنگ به جوش آمد و ما سنگدلان****دیده نمناک نکردیم درین فصل بهار
لاله شد پاک فروش از عرق شبنم و ما****عرقی پاک نکردیم درین فصل بهار
غنچه از پوست برون آمد و ما بیدردان****جامهای چاک نکردیم درین فصل بهار
با دو صد خرمن امید، ز غفلت صائب****تخم در خاک نکردیم درین فصل بهار
حرف س
غزل شماره 88: شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس
شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس****میشوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس
نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست****معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس
عاشقان دورگرد آیینهدار حیرتند****شبنم افتاده را از عالم بالا مپرس
حلقهٔ بیرون در از خانه باشد بیخبر****حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
برنمیآید صدا از شیشه چون شد توتیا****سرگذشت سنگ طفلان از من شیدا مپرس
چون شرر انجام ما در نقطهٔ آغاز بود****دیگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس
گل چه میداند که سیر نکهت او تا کجاست****عاشقان را از سرانجام دل شیدا مپرس
پشت و روی نامهٔ ما، هر دو یک مضمون بود****روز ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس
نشاهٔ می میدهد صائب حدیث تلخ ما****گر نخواهی بیخبر گردی، خبر از ما مپرس
غزل شماره 89: صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس
صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس****صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس
با تشنگی بساز که در ساغر سپهر****غیر از دل گداخته، آبی ندید کس
طی شد جهان و اهل دلی از جهان نخاست****دریا به ته رسید و سحابی ندید کس
این ماتم دگر، که درین دشت آتشین****دل آب گشت و چشم پر آبی ندید کس
حرفی است این که خضر به آب بقا رسید****زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس
از گردش فلک، شب کوتاه زندگی****زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس
از دانش آنچه داد، کم رزق مینهد****چون آسمان، درست حسابی ندید کس
صائب به هر که مینگرم مست و بیخودست****هر چند ساقیی و شرابی ندید کس
حرف ش
غزل شماره 90: ز خار زار تعلق کشیده دامان باش
ز خار زار تعلق کشیده دامان باش****به هر چه میکشدت دل، ازان گریزان باش
قد نهال خم از بار منت ثمرست****ثمر قبول مکن، سرو این گلستان باش
درین دو هفته که چون گل درین گلستانی****گشادهرویتر از راز میپرستان باش
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست****چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش
کدام جامه به از پردهپوشی خلق است؟****بپوش چشم خود از عیب خلق و عریان باش
درون خانهٔ خود، هر گدا شهنشاهی است****قدم برون منه از حد خویش، سلطان باش
ز بلبلان خوشالحان این چمن صائب****مرید زمزمهٔ حافظ خوشالحان باش
غزل شماره 91: پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش
پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش****مردان به دیگری نگذارند کار خویش
چون شیشهٔ شکسته و تاک بریدهام****عاجز به دست گریهٔ بیاختیار خویش
از وقت تنگ، چون گل رعنا درین چمن****یک کاسه کردهایم خزان و بهار خویش
انجم به آفتاب شب تیره را رساند****دارم امیدها به دل داغدار خویش
سنگ تمام در کف اطفال هم نماند****آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش !
دایم میانهٔ دو بلا سیر میکند****هر کس شناخته است یمین و یسار خویش
صائب چه فارغ است ز بیبرگی خزان****مرغی که در قفس گذراند بهار خویش
غزل شماره 92: از هر صدا نبازم، چون کوهٔ لنگر خویش
از هر صدا نبازم، چون کوهٔ لنگر خویش****بحر گران وقارم، در پاس گوهر خویش
شمع حریم عشقم، پروای کشتنم نیست****بسیار دیدهام من، در زیر پا سر خویش
از خشکسال ساحل، اندیشهای ندارم****پیوسته در محیطم، از آب گوهر خویش
دریافت مرغ تصویر، معراج بوی گل را****ما رنگ گل ندیدیم، از سستی پر خویش
روزی که در گلستان، انشای خنده کردیم****دیدیم بر کف دست، چون شاخ گل سر خویش
دولت مساعدت کرد، صیاد چشم پوشید****در کار دام کردیم، نخجیر لاغر خویش
غافل نیم ز ساغر، هر چند بیشعورم****چون طفل میشناسم، پستان مادر خویش
کردار من به گفتار، محتاج نیست صائب****در زخم مینمایم، چون تیغ جوهر خویش
غزل شماره 93: سیراب در محیط شدم ز آبروی خویش
سیراب در محیط شدم ز آبروی خویش****در پای خم ز دست ندادم سبوی خویش
در حفظ آبرو ز گهر باش سختتر****کاین آب رفته باز نیاید به جوی خویش
خاک مراد خلق شود آستانهاش****هر کس که بگذرد ز سر آرزوی خویش
از نوبهار عمر وفایی نیافتم****چون گل مگر گلاب کنم رنگ و بوی خویش
از مهلت زمانهٔ دون در کشاکشم****ترسم مرا سپهر برآرد به خوی خویش
صائب نشان به عالم خویشم نمیدهند****چندان که میکنم ز کسان جستجوی خویش
حرف ع
غزل شماره 94: در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع
در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع****تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع
دیدنم نادیدنی، مدنگاهم آه بود****در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع
سوختم تا گرم شد هنگامهٔ دلها ز من****بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع
سوختم صد بار و از بیاعتباریها نگشت****قطرهٔ آبی به چشم روزن از دودم چو شمع
پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود****زیر دامان خموشی رفتم، آسودم چو شمع
این که گاهی میزدم بر آب و آتش خویش را****روشنی در کار مردم بود مقصودم چو شمع
مایهٔ اشک ندامت گشت و آه آتشین****هر چه از تنپروری بر جسم افزودم چو شمع
این زمان افسردهام صائب، و گرنه پیش ازین****میچکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع
حرف ل
غزل شماره 95: تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل
تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل؟****تا کی به سینه سنگ زنم ز آرزوی دل؟
افتد ز طوف کعبه و بتخانه در بدر****سرگشتهای که راه نیابد به کوی دل
ساحل ز جوش سینهٔ دریاست بی خبر****با زاهدان خشک مکن گفتگوی دل
در هر شکست، فتح دگر هست عشق را****پر میشود ز سنگ ملامت سبوی دل
طفل بهانهجو جگر دایه میخورد****بیچاره آن کسی که شود چارهجوی دل
میخانه است کاسهٔ سر فیل مست را****صائب ز خود شراب برآرد سبوی دل
غزل شماره 96: رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گل
رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گل****چون سایه در قفای تو افتاد بوی گل
ناز دم مسیح گران است بر دلم****این خار را نگر که گرفته است خوی گل
آبی نزد بر آتش بلبل درین بهار****خالی است از گلاب مروت سبوی گل
از گلشنی که دست تهی میرود نسیم****پر کردهام چو غنچه گریبان ز بوی گل
شرم رمیده را نتوان رام حسن کرد****رنگ پریده باز نیاید به روی گل
کردم نهفته در دل صد پاره راز عشق****غافل که بیش میشود از برگ، بوی گل
صائب تلاش قرب نکویان نمیکنم****چشم ترست حاصل شبنم ز روی گل
حرف م
غزل شماره 97: روزگاری شد ز چشم اعتبار افتادهام
روزگاری شد ز چشم اعتبار افتادهام****چون نگاه آشنا از چشم یار افتادهام
دست رغبت کس نمیسازد به سوی من دراز****چون گل پژمرده بر روی مزار افتادهام
اختیارم نیست چون گرداب در سرگشتگی****نبض موجم، در تپیدن بیقرار افتادهام
عقدهای هرگز نکردم باز از کار کسی****در چمن بیکار چون دست چنار افتادهام
نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست****گوییا آیینهام در زنگبار افتادهام
همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نیست****دور از مژگان ابر نوبهار افتادهام
من که صائب کار یکرو کردهام با کاینات****در میان مردم عالم چه کار افتادهام؟
غزل شماره 98: در نمود نقشها بیاختیار افتادهام
در نمود نقشها بیاختیار افتادهام****مهرهٔ مومم به دست روزگار افتادهام
بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت****در بهشتم تا ز اوج اعتبار افتادهام
خواری و بیقدری گوهر گناه جوهری است****نیست جرم من اگر در رهگذار افتادهام
ز انقلاب چرخ میلرزم به آب روی خویش****جام لبریزم به دست رعشهدار افتادهام
هر که بر دارد مرا از خاک، اندازد به خاک****میوهٔ خامم، به سنگ از شاخسار افتادهام
نیست دستی بر عنان عمر پیچیدن مرا****سایهٔ سروم به روی جویبار افتادهام
هیچ کس حق نمک چون من نمیدارد نگاه****دادهام حاصل اگر در شورهزار افتادهام
غزل شماره 99: از جنون این عالم بیگانه را گم کردهام
از جنون این عالم بیگانه را گم کردهام****آسمان سیرم، زمین خانه را گم کردهام
نه من از خود، نه کسی از حال من دارد خبر****دل مرا و من دل دیوانه را گم کردهام
چون سلیمانم که از کف دادهام تاج و نگین****تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کردهام
از من بیعاقبت، آغاز هستی را مپرس****کز گرانخوابی سر افسانه را گم کردهام
طفل میگرید چون راه خانه را گم میکند****چون نگریم من که صاحب خانه را گم کردهام؟
به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود****من که صائب کعبه و بتخانه را گم کردهام
غزل شماره 100: ماه مصرم، در حجاب چاه کنعان ماندهام
ماه مصرم، در حجاب چاه کنعان ماندهام****شمع خورشیدم، نهان در زیر دامان ماندهام
از عزیزان هیچکس خوابی برای من ندید****گر چه عمری شد که چون یوسف به زندان ماندهام
هیچکس از بیسرانجامی نمیخواند مرا****نامهٔ در رخنهٔ دیوار نسیان ماندهام
نیستم نومید از تشریف سبز نوبهار****گرچه چون نخل خزان، از برگ عریان ماندهام
هر نفس در کوچهای جولان حیرت میزند****در سرانجام غبار خویش حیران ماندهام
جذبهٔ دریا به فکر سیل من خواهد فتاد****پا به گل هر چند در صحرای امکان ماندهام
قاف تا قاف جهان آوازهٔ من رفته است****گر چه چون عنقا ز چشم خلق پنهان ماندهام
چون سکندر تشنهلب بسیار دارم هر طرف****گر چه در ظلمت نهان چون آب حیوان ماندهام
گر چه در دنیا مرا بیاختیار آوردهاند****منفعل از خویش، چون ناخوانده مهمان ماندهام
بهر رم کردن چو آهو راست میسازم نفس****سادهلوح آن کس که پندارد ز جولان ماندهام
میرساند بال و پر از خوشه صائب دانهام****در ضمیر خاک اگر یک چند پنهان ماندهام
غزل شماره 101: شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم
شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم****اخگر دلزندهام، محتاج دامان نیستم
شبنم خود را به همت میبرم بر آسمان****در کمین جذبهٔ خورشید تابان نیستم
دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست****چون سکندر درتلاش آب حیوان نیستم
بوی یوسف میکشم از چشم چون دستار خویش****چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم
گر چه خار رهگذارم، همتم کوتاه نیست****هر زمان با دامنی دست و گریبان نیستم
کردهام با خاکساری جمع اوج اعتبار****خار دیوارم، وبال هیچ دامان نیستم
نیست چون بوی گل از من تنگ جا بر هیچ کس****در گلستانم، ولیکن در گلستان نیستم
نان من پخته است چون خورشید، هر جا میروم****در تنور آتشین ز اندیشهٔ نان نیستم
گوش تا گوش زمین از گفتگوی من پرست****در سخن صائب چو طوطی تنگ میدان نیستم
غزل شماره 102: از سر کوی تو گر عزم سفر میداشتم
از سر کوی تو گر عزم سفر میداشتم****میزدم بر بخت خود پایی که برمیداشتم
داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان****میزدم بر سینه هر سنگی که برمیداشتم
زندگی را بیخودی بر من گوارا کرده است****میشدم دیوانه گر از خود خبر میداشتم
دل چو خون گردید، بیحاصل بود تدبیرها****کاش پیش از خون شدن دل از تو برمیداشتم
میربودندم ز دست و دوش هم دردیکشان****چون سبو دست طلب گر زیر سر میداشتم
میفشاندم آستین بر رنگ و بوی عاریت****زین چمن گر چون خزان برگ سفر میداشتم
جیب و دامان فلک پر میشد از گفتار من****در سخن صائب همآوازی اگر میداشتم
غزل شماره 103: نه آن جنسم که در قحط خریدار از بها افتم
نه آن جنسم که در قحط خریدار از بها افتم****همان خورشید تابانم اگر در زیر پا افتم
به ذوق نالهٔ من آسمان مستانه میرقصد****جهان ماتمسرا گردد اگر من از نوا افتم
درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من****که در هر گردش چشمی به گرداب فنا افتم
خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها****نمیدانم کجا خیزم، نمیدانم کجا افتم
تلاش مسند عزت ندارم چون گرانجانان****عزیزم، هر کجا چون سایهٔ بال هما افتم
پی تحصیل روزی دست و پایی میزنم صائب****نمیروید زر از جیبم که چون گل بر قفا افتم
غزل شماره 104: ترک سر کردم، ز جیب آسمان سر بر زدم
ترک سر کردم، ز جیب آسمان سر بر زدم****بی گره چون رشته گشتم، غوطه در گوهر زدم
صبح محشر عاجز از ترتیب اوراق من است****بس که خود را در سراغ او به یکدیگر زدم
شد دلم از خانهٔ بی روزن گردون سیاه****همچو آه از رخنهٔ دل عاقبت بر در زدم
آن سیه رویم که صد آیینه را کردم سیاه****وز غلط بینی در آیینهٔ دیگر زدم
چون کف دریا پریشان سیر شد دستار من****بس که چون دریا، کف از شور جنون بر سر زدم
میخورم بر یکدگر از جنبش مژگان او****من که چندین بار تنها بر صف محشر زدم
هر چه میآرد رعونت، دشمن جان من است****تیغ خون آلود شد گر شاخ گل بر سر زدم
تلخی گفتار بر من زندگی را تلخ داشت****لب ز حرف تلخ شستم، غوطه در شکر زدم
این جواب آن که میگوید نظیری در غزل****تا کواکب سبحه گردانید، من ساغر زدم
غزل شماره 105: دست در دامن رنگین بهاری نزدم
دست در دامن رنگین بهاری نزدم****ناخنی بر دل گلزار چو خاری نزدم
شبنمی نیست درین باغ به محرومی من****که دلم خون شد و بر لاله عذاری نزدم
ساختم چون خیس گرداب به سرگردانی****دست چون موج به دامان کناری نزدم
در شکست دل من چرخ چرا میکوشد؟****سنگ بر شیشهٔ پیمانه گساری نزدم
گشت خرج کف افسوس حنای خونم****بوسه بر پای بلورین نگاری نزدم
به چه تقصیر زرم قسمت آتش گردید؟****خنده چون گل به تهیدستی خاری نزدم
گر چه چون شانه دو صد زخم نمایان خوردم****دست صائب به سر زلف نگاری نزدم
غزل شماره 106: مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم
مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم****ز هیچ چشمهٔ دیگر امید آب ندارم
خوشم به وعدهٔ خشکی ز شیشه خانهٔ گردون****امید گوهر سیراب ازین سراب ندارم
چرا خورم غم دنیا به این دو روزه اقامت؟****چو بازگشت به این منزل خراب ندارم
در آن جهان ندهد فقر اگر نتیجه، در اینجا****همین بس است که پروای انقلاب ندارم
مبین به موی سفیدم، که همچو صبح بهاران****درین بساط بجز پردههای خواب ندارم
ترا که هست می از ماهتاب روی مگردان****که من ز دست تهی، روی ماهتاب ندارم
ز فکر صائب من کاینات مست و خرابند****چه شد به ظاهر اگر در قدح شراب ندارم؟
غزل شماره 107: نه چون بید از تهیدستی درین گلزار میلرزم
نه چون بید از تهیدستی درین گلزار میلرزم****که بر بیحاصلی میلرزم و بسیار میلرزم
ز بیخوابی مرا چون چشم انجم نیست پروایی****ز بیم چشم بد بر دیدهٔ بیدار میلرزم
به مستی میتوان بر خود گوارا کرد هستی را****درین میخانه بر هر کس که شد هشیار میلرزم
به چشم ناشاسان گوهرم سیماب میآید****ز بس بر خویشتن از سردی بازار میلرزم
به زنجیر تعلق گر چه محکم بستهام دل را****نسیمی گر وزد بر طرهٔ دلدار میلرزم
نه از پیری مرا این رعشه افتاده است بر اعضا****به آب روی خود چون ساغر سرشار می لرزم
ز بیکاری، نه مرد آخرت نه مرد دنیایم****به هر جانب که مایل گردد این دیوار، میلرزم
به صد زنجیر اگر بندند اعضای مرا صائب****چو آب از دیدن آن سرو خوش رفتار میلرزم
غزل شماره 108: ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم
ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم****همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم
ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان****شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم
خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد****من از همواری این خلق ناهموار میترسم
ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم****اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم
ز تیر راست رو چشم هدف چندان نمیترسم****که من از گردش گردون کج رفتار میترسم
بلای مرغ زیرک دام زیر خاک میباشد****ز تار سبحه بیش از رشتهٔ زنّار میترسم
بد از نیکان و نیکی از بدان بس دیدهام صائب****ز خار بیگل افزون از گل بیخار میترسم
غزل شماره 109: از روی نرم، سرزنش خار میکشم
از روی نرم، سرزنش خار میکشم****چون گل ز حسن خلق خود آزار میکشم
آزادهام، مرا سر و برگ لباس نیست****از مغز خود گرانی دستار میکشم
هر چند شمع راهروانم چو آفتاب****از احتیاط دست به دیوار میکشم
آیینه پاک کردهام از زنگ قیل و قال****از طوطیان گرانی زنگار میکشم
نازی که داشتم به پدر چون عزیز مصر****در غربت این زمان ز خریدار میکشم
مژگان صفت به دیدهٔ خود جای میدهم****از پای هر که در ره او خار میکشم
از بس به احتیاط قدم مینهم به خاک****دست نوازشی به سر خار میکشم
صائب به هیچ دل نبود دیدنم گران****بار کسی نمیشوم و بار میکشم
غزل شماره 110: با تجرد چون مسیح آزار سوزن میکشم
با تجرد چون مسیح آزار سوزن میکشم****میکشد سر از گریبان ز آنچه دامن میکشم
کوه آهن پیش ازین بر من سبک چون سایه بود****این زمان از سایهٔ خود کوه آهن میکشم
دانه در زیرزمین ایمن ز تیغ برق نیست****در خطرگاهی که من چون خوشه گردن میکشم
هر که را آیینه بیزنگ است، میداند که من****از دل روشن چه زین فیروزه گلشن میکشم
در تلافی سینه پیش برق میسازم سپر****دانهای چون مور اگر گاهی ز خرمن میکشم
جذبهٔ دیوانهای صائب به من داده است عشق****سنگ را بیرون ز آغوش فلاخن میکشم
غزل شماره 111: به دامن میدود اشکم، گریبان میدرد هوشم
به دامن میدود اشکم، گریبان میدرد هوشم****نمیدانم چه میگوید نسیم صبح در گوشم
به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد****ز لطف ساقیان، سجادهٔ تزویر بر دوشم
ازان روزی که بر بالای او آغوش وا کردم****دگر نامد به هم چون قبله از خمیازه آغوشم
به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را****که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم
ز چشمش مستی دنبالهداری قسمت من شد****که شد نومید صبح محشر از بیداری هوشم
من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را****که جای سیلی اخوان بود نیل بناگوشم
کنار مادر ایام را آن طفل بدخویم****که نتواند به کام هر دو عالم کرد خاموشم
ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را****که گر خاکم سبو گردد، نمیگیرند بر دوشم
فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد****نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سرپوشم
غزل شماره 112: دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم
دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم****به خاطر آنچه میگردید، شد یکجا فراموشم
نمیگردد ز خاطر محو، چون مصرع بلند افتد****شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم
چه فارغبال میگشتم درین عالم، اگر میشد****غم امروز چون اندیشهٔ فردا فراموشم
ز چشم آن کس که دور افتاد، گردد از فراموشان****من از خواری، به پیش چشم، از دلها فراموشم
سپند او شدم تا از خودی آسان برون آیم****ندانستم شود برخاستن از جا فراموشم
ز من یک ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقی****نخواهد شد هوای عالم بالا فراموشم
نه از منزل، نه از ره، نه ز همراهان خبر دارم****من آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم
به استغنا توان خون در جگر کردن نکویان را****ولی از دیدنش می گردد استغنا فراموشم
نیم من دانهای صائب بساط آفرینش را****که در خاک فراموشان کند دنیا فراموشم
غزل شماره 113: بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم
بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم****ساقی و می و مطرب و میخانهٔ خویشم
زان روز که گردیدهام از خانه بدوشان****هر جا که روم معتکف خانهٔ خویشم
بیداغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس****از بال و پر خویش، پریخانهٔ خویشم
یک ذره دلم سختم از اسلام نشد نرم****در کعبه همان ساکن بتخانهٔ خویشم
دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب****ویران شدهٔ همت مردانهٔ خویشم
آن زاهد خشکم که در ایام بهاران****در زیر گل از سبحهٔ صد دانهٔ خویشم
صائب شدهام بس که گرانبار علایق****بیرون نبرد بیخودی از خانهٔ خویشم
غزل شماره 114: سیه مست جنونم، وادی و منزل نمیدانم
سیه مست جنونم، وادی و منزل نمیدانم****کنار دشت را از دامن محمل نمیدانم
شکار لاغرم، مشاطگی از من نمیآید****نگارین کردن سرپنجهٔ قاتل نمیدانم
سپندی را به تعلیم دل من نامزد گردان****که آداب نشست و خاست در محفل نمیدانم!
بغیر از عقدهٔ دل کز گشادش عاجزم عاجز****دگر هر عقده کید پیش من، مشکل نمیدانم
من آن سیل سبکسیرم که از هر جا که برخیزم****بغیر از بحر بیپایان دگر منزل نمیدانم
اگر سحر این بود صائب که از کلک تو میریزد****تکلف بر طرف، من سحر را باطل نمیدانم!
غزل شماره 115: به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم****تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم
ره گریز نبسته است هیچ کس بر من****اسیر بند گران وفای خویشتنم
چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب****همیشه خانه خراب هوای خویشتنم
سفینه در عرق شرم من توان انداخت****ز بس که منفعل از کردههای خویشتنم
ز دستگیری مردم بریدهام پیوند****امیدوار به دست دعای خویشتنم
ز بند خصم به تدبیر میتوان جستن****مرا چه چاره، که زنجیر پای خویشتنم
به اعتبار جهان نیست قدر من صائب****عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم
غزل شماره 116: میکنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم
میکنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم****میدهم جان، تا ز جان شیرینتری پیدا کنم
هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد دین من****به که ننشینم ز پا تا کافری پیدا کنم
تا ز قتل من نپردازد به قتل دیگری****هر نفس چون شمع میخواهم سری پیدا کنم
رشتهٔ عمرم ز پیچ و تاب میگردد گره****تا ز کار درهم عالم، سری پیدا کنم
از بصیرت نیست آسودن درین ظلمت سرا****دست بر دیوار مالم تا دری پیدا کنم
این قفس را آنقدر مشکن به هم ای سنگدل****تا من بیدست و پا بال و پری پیدا کنم
میگرفتم تنگ اگر در غنچگی بر خویشتن****میتوانستم چو گل مشت زری پیدا کنم
غزل شماره 117: چه بود هستی فانی که نثار تو کنم
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟****این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟
جان باقی به من از بوسه کرامت فرمای****تا به شکرانه همان لحظه نثار تو کنم
همه شب هلاه صفت گرد دلم میگردد****که ز آغوش خود ای ماه، حصار تو کنم
جون سر زلف، امید من ناکام این است****که شبی روز در آغوش و کنار تو کنم
دام من نیست به آهوی تو لایق، بگذار****تا به دام سر زلف تو شکار تو کنم
آنقدر باش که خالی کنم از گریه دلی****نیست چون گوهر دیگر که نثار تو کنم
کم نشد درد تو صائب به مداوای مسیح****من چه تدبیر دل خسته زار تو کنم؟
غزل شماره 118: دلم ز پاس نفس تار میشود، چه کنم
دلم ز پاس نفس تار میشود، چه کنم****وگر نفس کشم افگار میشود، چه کنم
اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار****جهان به دیدهٔ من تار میشود، چه کنم
چو ابر، منع من از گریه دور از انصاف است****دلم ز گریه سبکبار میشود، چه کنم
ز حرف حق لب ازان بستهام، که چون منصور****حدیث راست مرا دار میشود، چه کنم
نخوانده بوی گل آید اگر به خلوت من****ز نازکی به دلم بار میشود، چه کنم
توان به دست و دل از روی یار گل چیدن****مرا که دست و دل از کار میشود، چه کنم
گرفتم این که حیا رخصت تماشا داد****نگاه پردهٔ دیدار میشود، چه کنم
نفس درازی من نیست صائب از غفلت****دلم گشوده ز گفتار میشود، چه کنم
غزل شماره 119: ما از امیدها همه یکجا گذشتهایم
ما از امیدها همه یکجا گذشتهایم****از آخرت بریده ز دنیا گذشتهایم
از ما مجو تردد خاطر که عمرهاست****کز آرزوی وسوسه فرما گذشتهایم
گشته است در میانه روی عمر ما تمام****ما از پل صراط همین جا گذشتهایم
عزم درست کار پر و بال میکند****با کشتی شکسته ز دریا گذشتهایم
از نقش پای ما سخنی چند چون قلم****مانده است یادگار به هر جا گذشتهایم
ما چون حباب منت رهبر نمیکشیم****صد بار چشم بسته ز دریا گذشتهایم
صائب ز راز سینهٔ بحریم با خبر****چون موج اگر چه تند ز دریا گذشتهایم
غزل شماره 120: ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ دادهایم
ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ دادهایم****گردن چو شیشه بر خط ساغر نهادهایم
بر روی دست باد مرادست سیر ما****چون موج تا عنان به کف بحر دادهایم
یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا****خون خوردهایم تا گره دل گشادهایم
از زندگی است یک دو نفس در بساط ما****چون صبح ما ز روز ازل پیر زادهایم
بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما****افتاده نیست خاک، اگر ما فتادهایم
چون طفل نیسوار به میدان اختیار****در چشم خود سوار، ولیکن پیادهایم
گوهر نمیفتد ز بهار از فتادگی****سهل است اگر به خاک دو روزی فتادهایم
صائب بود ازان لب میگون خمار ما****بیدرد را خیال که مخمور بادهایم
غزل شماره 121: ما نقش دلپذیر ورقهای سادهایم
ما نقش دلپذیر ورقهای سادهایم****چون داغ لاله از جگر درد زادهایم
با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک****بیاضطراب همچو هدف ایستادهایم
بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟****با خود اگر قرار اقامت ندادهایم
پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ما****چون صبح ما دوبار درین نشاه زادهایم
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما****اوراق هستیی است که بر باد دادهایم
ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟****آخر تو هم فتاده و ما هم فتادهایم
صائب زبان شکوه نداریم همچو خار****چون غنچه دست بر دل پر خون نهادهایم
غزل شماره 122: ما درین وحشت سرا آتش عنان افتادهایم
ما درین وحشت سرا آتش عنان افتادهایم****عکس خورشیدیم در آب روان افتادهایم
ناامید از جذبهٔ خورشید تابان نیستیم****گر چه چون پرتو به خاک از آسمان افتادهایم
رفته است از دست ما بیرون عنان اختیار****در رکاب باد چون برگ خزان افتادهایم
نه سرانجام اقامت، نه امید بازگشت****مرغ بیبال و پریم از آشیان افتادهایم
بر نمیدارد عمارت این زمین شورهزار****ما عبث در فکر تعمیر جهان افتادهایم
از کشاکش یک نفس چون موج فارغ نیستیم****گر چه در آغوش بحر بیکران افتادهایم
چهرهٔ آشفته حالان نامهٔ واکردهای است****گر چه ما در عرض مطلب بیزبان افتادهایم
کجروی در کیش ما کفرست صائب همچو تیر****از چه دایم در کشاکش چون کمان افتادهایم؟
غزل شماره 123: ما نقل باده را ز لب جام کردهایم
ما نقل باده را ز لب جام کردهایم****عادت به تلخکامی از ایام کردهایم
دانستهایم بوسه زیاد از دهان ماست****صلح از دهان یار به پیغام کردهایم
از ما متاب روی، که از آه نیم شب****بسیار صبح آینه را شام کردهایم
سازند ازان سیاه رخ ما، که چون عقیق****هموار خویش را ز پی نام کردهایم
ما همچو آدم از طمع خام دست خویش****در خلد نان پخته خود خام کردهایم
چشم گرسنه، حلقهٔ دام است صید را****ما خویش را خلاص ازین دام کردهایم
صائب به تنگ عیشی ما نیست میکشی****چون لاله اختصار به یک جام کردهایم
غزل شماره 124: ما گل به دست خود ز نهالی نچیدهایم
ما گل به دست خود ز نهالی نچیدهایم****در دست دیگران گلی از دور دیدهایم
چون لاله، صاف و درد سپهر دو رنگ را****در یک پیاله کرده و بر سر کشیدهایم
نو کیسهٔ مصیبت ایام نیستیم****چون صبحدم هزار گریبان دریدهایم
روی از غبار حادثه درهم نمیکشیم****ما ناف دل به حلقهٔ ماتم بریدهایم
دل نیست عقدهای که گشاید به زور فکر****بیهوده سر به جیب تامل کشیدهایم
امروز نیست سینهٔ ما داغدار عشق****چون لاله ما ز صبح ازل داغدیدهایم
از آفتاب تجربه سنگ آب میشود****ما غافلان همان ثمر نارسیدهایم
صائب ز برگ عیش تهی نیست جیب ما****چون غنچه تا به کنج دل خود خزیدهایم
غزل شماره 125: ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیدهایم
ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیدهایم****دست از پیاله، پای ز صحبت کشیدهایم
مشکل به تازیانهٔ محشر روان شود****پایی که ما به دامن عزلت کشیدهایم
گردیده است سیلی صرصر به شمع ما****دامان هر که را به شفاعت کشیدهایم
صبح وطن به شیر مگر آورد برون****زهری که ما ز تلخی غربت کشیدهایم
گردیده است آب دل ما ز تشنگی****تا قطرهای ز ابر مروت کشیدهایم
آسان نگشته است بهنگ، ساز ما****یک عمر گوشمال نصیحت کشیدهایم
بوده است گوشهٔ دل خود در جهان خاک****جایی که ما نفس به فراغت کشیدهایم
صائب چو سرو و بید ز بیحاصلی مدام****در باغ روزگار خجالت کشیدهایم
غزل شماره 126: ما گر چه در بلندی فطرت یگانهایم
ما گر چه در بلندی فطرت یگانهایم****صد پله خاکسارتر از آستانهایم
درگلشنی که خرمن گل میرود به باد****در فکر جمع خار و خس آشیانهایم
از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را****در زندگی، به خواب و به مردن، فسانهایم
چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان****در آرزوی یک نفس بیغمانهایم
چون زلف، هر که را که فتد کار در گره****با دست خشک، عقده گشا همچو شانهایم
آنجاست ادمی که دلش سیر میکند****ما در میان خلق همان بر کرانهایم
ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیست****هر چند آتشیم، ولی بیزبانهایم
گر تو گل همیشه بهاری زمانه را****ما بلبل همیشه بهار زمانهایم
صائب گرفتهایم کناری ز مردمان****آسوده از کشاکش اهل زمانهایم
غزل شماره 127: ازباد دستی خود، ما میکشان خرابیم
ازباد دستی خود، ما میکشان خرابیم****در کاسه سرنگونی، همچشم با حبابیم
با محتسب به جنگیم، از زاهدان به تنگیم****با شیشهایم یکدل، یکرنگ با شرابیم
آنجاکه میکشانند، چون ابر تر زبانیم****آنجاکه زاهدانند، لب خشک چون سرابیم
در گوش عشقبازان، چون مژدهٔ وصالیم****در چشم میپرستان، چون قطرهٔ شرابیم
با خاص و عام یکرنگ، از مشرب رساییم****بر خار و گل سمن ریز، چون نور ماهتابیم
آنجاکه گل شکفته است، شبنم طراز اشکیم****آنجاکه خار خشک است، چشم تر سحابیم
چون می به مجلس آید، از ما ادب مجویید****تا نیست دختر رز، در پردهٔ حجابیم
در پلهٔ نظرها، هرگز گران نگردیم****ما در سواد عالم، چون شعر انتخابیم
غزل شماره 128: ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم****موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد****کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت****چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم
بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد****دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم
بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود****کعبهٔ مقصود را سنگ نشان پنداشتیم
نشاهٔ سودای ما از بس بلند افتاده بود****هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم
خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی****از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم
غزل شماره 129: ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم****سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم
آمد چو موج، دامن ساحل به دست ما****تا اختیار خویش به دریا گذاشتیم
از جبههٔ گشاده گرانی رود ز دل****چون کوه سر به دامن صحرا گذاشتیم
چون سیل، گرد کلفت ما هر قدم فزود****تا پای در خرابهٔ دنیا گذاشتیم
از دست رفت دل به نظر باز کردنی****این طفل را عبث به تماشا گذاشتیم
صائب بهشت نقد درین نشاه یافتیم****تا دست رد به سینهٔ دنیا گذاشتیم
غزل شماره 130: ما خنده را به مردم بیغم گذاشتیم
ما خنده را به مردم بیغم گذاشتیم****گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم
قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک****چون کعبه دل به چشمهٔ زمزم گذاشتیم
مردم به یادگار اثرها گذاشتند****ما دست رد به سینهٔ عالم گذاشتیم
چیزی به روی هم ننهادیم در جهان****جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم
دادند اگر عنان دو عالم به دست ما****از بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم
بیحاصلی نگر که حضور بهشت را****از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم
صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست****بیهوده پا به حلقهٔ ماتم گذاشتیم
غزل شماره 131: از یار ز ناسازی اغیار گذشتیم
از یار ز ناسازی اغیار گذشتیم****از کثرت خار از گل بی خار گذشتیم
این باده زیاد از دهن ساغر ما بود****مخمور ز لعل لب دلدار گذشتیم
جایی که سخن سبز نگردد، نتوان گفت****چون طوطی ازان آینه رخسار گذشتیم
خاری نشد آزرده به زیر قدم ما****چون سایهٔ ابر از سر گلزار گذشتیم
از خرقهٔ تزویر نچیدیم دکانی****مردانه ازین پردهٔ پندار گذشتیم
شد دست دعا خار به زیر قدم ما****از بس که ازین مرحله هموار گذشتیم
صائب چو گران بود به رنجور عیادت****از دیدن آن نرگس بیمار گذشتیم
غزل شماره 132: خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم
خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم****ما مرکب ازین رخنه جهاندیم و گذشتیم
چون ابر بهار آنچه ازین بحر گرفتیم****در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم
چون سایهٔ مرغان هوا در سفر خاک****آزار به موری نرساندیم و گذشتیم
گر قسمت ما باده، و گر خون جگر بود****ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم
کردیم عنانداری دل تا دم آخر****گلگون هوس را ندواندیم و گذشتیم
هر چند که در دیدهٔ ما خار شکستند****خاری به دل کس نخلاندیم و گذشتیم
فریاد که از کوتهی بازوی اقبال****دستی به دو عالم نفشاندیم و گذشتیم
صد تلخ چشیدیم زهر بی مزه صائب****تلخی به حریفان نچشاندیم و گذشتیم
غزل شماره 133: ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم
ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم****در حلقهٔ تقلید گرفتار نگشتیم
خود را به سراپردهٔ خورشید رساندیم****چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتیم
در دامن خود پای فشردیم چو مرکز****گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتیم
چون خشت نهادیم به پای خم می سر****بر دوش کسی همچو سبو بار نگشتیم
ما را به زر قلب خریدند ز اخوان****بر قافله از قیمت کم، بار نگشتیم
چون یوسف تهمت زده، از پاکی دامن****در چشم عزیزان جهان، خوار نگشتیم
صد شکر که با صد دهن شکوه درین بزم****شرمندهٔ بیتابی اظهار نگشتیم
افسوس که چون نخل خزان دیده درین باغ****دستی نفشاندیم و سبکبار نگشتیم
فریاد که سوهان سبکدست حوادث****شد ساده ز دندانه و هموار نگشتیم
صائب مدد خلق نمودیم به همت****درظاهر اگر مالک دینار نگشتیم
غزل شماره 134: جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟****سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم
دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند؟****ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم
دست ازان زلف بدارید که ما بیکاران****عمر خود در سر یک عقدهٔ مشکل کردیم
باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا****ما تماشای گل از روزنهٔ دل کردیم
آسمان بود و زمین، پلهٔ شادی با غم****غم و شادی جهان را چو مقابل کردیم
ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب****قطع امید ز سر رشتهٔ ساحل کردیم
رفت در کار سخن عمر گرامی صائب****جز پشیمانی ازین کار چه حاصل کردیم؟
غزل شماره 135: صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم****شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم
پای ما نقطه صفت در گرو دامن بود****به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم
به شکار آمده بودیم ز معمورهٔ قدس****دانهٔ خال تو دیدیم، گرفتار شدیم
خانه پردازتر از سیل بهاران بودیم****لنگرانداخت خرد، خانه نگهدار شدیم
نرود دیدهٔ شبنم به شکر خواب بهار****عبث افسانهطراز دل بیدار شدیم
عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده است****حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم
صائب از کاسهٔ دریوزهٔ ما ریزد نور****تا گدای در شه قاسم انوار شدیم
غزل شماره 136: گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم
گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم****نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم
نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی****غنچه بودیم درین باغ، که دلگیر شدیم
گر چه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی****اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم
دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را****شد جهان پیر، همان روز که ما پیر شدیم
تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس****راضی از سلسلهٔ زلف به زنجیر شدیم
صلح کردیم به یک نفس ز نقاش جهان****محو یک چهره چو آیینهٔ تصویر شدیم
صائب آن طفل یتیمیم در آغوش جهان****که به دریوزه به صد خانه پی شیر شدیم
غزل شماره 137: ما تازه روی چون صدف از دانهٔ خودیم
ما تازه روی چون صدف از دانهٔ خودیم****خرسند از محیط به پیمانهٔ خودیم
ما را غریبی از وطن خود نمیبرد****در کعبهایم و ساکن بتخانهٔ خودیم
از هوش میرویم به گلبانگ خویشتن****در خواب نوبهار ز افسانهٔ خودیم
نوبت به کینه جویی دشمن نمیدهیم****سنگی گرفته در پی دیوانهٔ خودیم
در بوم این سیاه دلان جغد میشویم****ورنه همای گوشهٔ ویرانهٔ خودیم
گرد گنه به چشمهٔ کوثر نمیبریم****امیدوار گریهٔ مستانهٔ خودیم
چون کوهکن به تیشهٔ خود جان سپردهایم****در زیر بار همت مردانهٔ خودیم
صائب ز فیض خانه بدوشی درین بساط****هر جا که میرویم به کاشانهٔ خودیم
غزل شماره 138: ما در شکست گوهر یکدانهٔ خودیم
ما در شکست گوهر یکدانهٔ خودیم****سنگ ملامت دل دیوانهٔ خودیم
چون بلبل از ترانهٔ خود مست میشویم****ما غافلان به خواب ز افسانهٔ خودیم
در خون نشستهایم ز رنگینی خیال****چون لاله دلسیاه ز پیمانهٔ خودیم
گیریم گل در آب به تعمیر دیگران****هر چند سیل گوشهٔ ویرانهٔ خودیم
دست فلک کبود شد از گوشمال و ما****مشغول خاکبازی طفلانهٔ خودیم
ما چون کمان ز گوشه نشینی درین بساط****هر جا رویم معتکف خانهٔ خودیم
صائب، شده است برق حوادث چراغ ما****تا خوشه چین خرمن بیدانهٔ خودیم
غزل شماره 139: چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم
چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم****ما پیر به روشندلی صبح ندیدیم
یک بار نجست از دل ما ناوک آهی****از بار گنه همچو کمان گر چه خمیدیم
چون شمع درین انجمن از راستی خویش****غیر از سر انگشت ندامت نگزیدیم
افسوس که با دیدهٔ بیدار چو سوزن****خار از قدم آبله پایی نکشیدیم
از آب روان ماند به جا سبزه و گلها****ما حاصل ازین عمر سبکسیر ندیدیم
بیرون ننهادیم ز سر منزل خود پای****چندان که درین دایره چون چشم بریدیم
هر چند چو گل گوش فکندیم درین باغ****حرفی که برد راه به جایی، نشنیدیم
صائب به مقامی نرسیدیم ز پستی****از خاک چو نی گر چه کمربسته دمیدیم
غزل شماره 140: چشم امید به مژگانتر خود داریم
چشم امید به مژگانتر خود داریم****روی خود تازه به آب گهر خود داریم
به گل ابر بهاران نبود دهقان را****این امیدی که به دامانتر خود داریم
چیست فردوس که در دیدهٔ ما جلوه کند؟****ما گمانها به غرور نظر خود داریم!
گوشهٔ دامن خالی است، که چشمش مرساد!****آنچه از توشهٔ ره بر کمر خود داریم
خشک گردید و نشد طفلی ازو شیرین کام****خجلت از نخل دل بی ثمر خود داریم
زانهمه قصر که کردیم بنا، قسمت ما****خشت خامی است که در زیر سر خود داریم
شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست****چه خبر ما ز دل نوسفر خود داریم
غزل شماره 141: ما گرانی از دل صحرای امکان میبریم
ما گرانی از دل صحرای امکان میبریم****یوسف بیقیمت خود را ز کنعان میبریم
همچو گل یک چند خندیدیم در گلشن، بس است****مدتی هم غنچه سان سر در گریبان میبریم
ریشهٔ ما نیست در مغز زمین چون گردباد****رخت هستی از بساط خاک آسان میبریم
گر چه چندین خرمن گل را به یکدیگر زدیم****دامن و دست تهی زین باغ و بستان میبریم
نیست برق خرمن گل، پنجهٔ گستاخ ما****ما به جای گل ز گلشن چشم حیران میبریم
میکند منزل تلافی راه ناهموار را****ما به امید فنا از زندگی جان میبریم
نیست صائب بیغمی از وصل گل آیین ما****ما ز قرب گل چو شبنم چشم گریان میبریم
غزل شماره 142: ما درد را به ذوق می ناب میکشیم
ما درد را به ذوق می ناب میکشیم****از آه سر منت مهتاب میکشیم
از حیف و میل، پلهٔ میزان ما تهی است****از سنگ، ناز گوهر سیراب میکشیم
پاکی است شرط صحبت پاکیزه گوهران****پیش از پیاله دست و دهن آب میکشیم!
بر خاک تشنه جرعه فشانی عبادت است****ما باده را به گوشهٔ محراب میکشیم
ترسانده است دولت بیدار، چشم ما****از بخت خفته ناز شکر خواب میکشیم
صائب به زور گریهٔ بیاختیار، ما****در گوش بحر حلقهٔ گرداب میکشیم
غزل شماره 143: ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم
ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم****محرم آیینهٔ خورشید از پاس دمیم
دست افسوس است برگ ما و بار دل ثمر****ما درین بستانسرا گویا که نخل ماتمیم
مدتی آدم گل از نظارهٔ فردوس چید****ای بهشت عاشقان، آخر نه ما هم آدمیم؟
در ته یک پیرهن، چون بوی گل با برگ گل****هم ز یکدیگر جدا افتاده و هم با همیم
برنمیآید ز ابر آن آفتاب بیزوال****ورنه ما آمادهٔ فانی شدن چون شبنمیم
روزی فرزند گردد هر چه میکارد پدر****ما چو گندم سینه چاک از انفعال آدمیم
عقدهها داریم صائب در دل از بیحاصلی****گر چه از آزادگی سرو ریاض عالمیم
غزل شماره 144: گردباد دامن صحرای بیسامانیم
گردباد دامن صحرای بیسامانیم****هیچ کس را دل نمیسوزد به سرگردانیم
چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من****هست در وقت گرانبها سبک جولانیم
راز پنهانی که دارم در دل روشن، چو آب****بیتامل میتوان خواند از خط پیشانیم
هر کجا باشم بغیر از گوشهٔ دل در جهان****گر همه پیراهن یوسف بود، زندانیم
در غریبی میتوان گل چید از افکار من****در صفاهان بو ندارم، سیب اصفاهانیم
در چنین وقتی که میباید گزیدن دست و لب****از خجالت مهر لب گردیده بیدندانیم
دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو****میدهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم
میکند بیبرگی از آفت سپرداری مرا****وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم
بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم****میشود معمور صائب هر که گردد بانیم
غزل شماره 145: اشک است، درین مزرعه، تخمی که فشانیم
اشک است، درین مزرعه، تخمی که فشانیم****آه است، درین باغ، نهالی که رسانیم
از ما گلهٔ بیثمری کس نشینده است****هر چند که چون بید سراپای زبانیم
بیداری دولت به سبکروحی ما نیست****هر چند که چون خواب بر احباب گرانیم
چون تیر مدارید ز ما چشم اقامت****کز قامت خم گشته در آغوش کمانیم
گر صاف بود سینهٔ ما، هیچ عجب نیست****عمری است درین میکده از درد کشانیم
موقوف نسیمی است ز هم ریختن ما****آمادهٔ پرواز چو اوراق خزانیم
از ما خبر کعبهٔ مقصود مپرسید****ما بیخبران قافلهٔ ریگ روانیم
عمری است که در خرقهٔ پرهیز چو صائب****سرحلقهٔ رندان خرابات جهانیم
غزل شماره 146: بده می که بر قلب گردون زنیم
بده می که بر قلب گردون زنیم!****ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم
سرانجام چون خشت بالین بود****به خم تکیه همچون فلاطون زنیم
برآییم از کوچه بند رسوم****دم در بیابان چو مجنون زنیم
برآریم از بحر سر چون حباب****ازین تنگنا خیمه بیرون زنیم
به این قد خم گشته، چوگان صفت****سرپای بر گوی گردون زنیم
عرق رنگ نگذاشت بر روی ما****به قلب قدحهای گلگون زنیم
به دشمن شبیخون زدن عاجزی است****گل صبح بر قلب گردون زنیم
نیفتیم چون سایه دنبال خضر****به لبهای میگون شبیخون زنیم
دل ما شود صائب آن روز باز****که چون سیل، گلگشت هامون زنیم
غزل شماره 147: ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمیدهیم
ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمیدهیم****این گوشه را به ملک سلیمان نمیدهیم
خاک مراد ماست دل خاکسار ما****تصدیع آستان بزرگان نمیدهیم
بیآبرو، حیات ابد زهر قاتل است****ما آبرو به چشمهٔ حیوان نمیدهیم
از مفسلی، کفایت ما چون ده خراب****این بس، که باج و خرج به سلطان نمیدهیم
یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست****از دست، نقد وقت خود آسان نمیدهیم
بیپرده عیبهای خود اظهار میکنیم****فرصت به عیبجویی یاران نمیدهیم
باشد سبکتر از همه ایام، درد ما****روزی که درد سر به طبیبان نمیدهیم
در کاروان ما جرس قال و قیل نیست****راه سخن به هرزه درایان نمیدهیم
در بزم اهل حال، لب از حرف بستهایم****جام تهی به بادهپرستان نمیدهیم
صائب گهر به سنگ زدن بیبصیرتی است****عرض سخن به مردم نادان نمیدهیم
حرف ن
غزل شماره 148: تا از خودی خود نبریدند عزیزان
تا از خودی خود نبریدند عزیزان****چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان
چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور****رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان
دادند به معشوق حقیقی دل و جان را****یوسف به زر قلب خریدند عزیزان
دیدند که در روی زمین نیست پناهی****در کنج دل خویش خزیدند عزیزان
خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنه****از خار چه گلهاکه نچیدند عزیزان
فقری که تو امروز به هیچش نستانی****با سلطنت بلخ خریدند عزیزان
درقید فرنگ آن که نیفتاده، چه داند****کز جسم گرانجان چه کشیدند عزیزان
صائب نرسیدند به سر منزل مقصود****تا پای به دامن نکشیدند عزیزان
غزل شماره 149: موج دریا را نباشد اختیار خویشتن
موج دریا را نباشد اختیار خویشتن****دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن
زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت****مرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن
خار دیوار گلستانم که از بیحاصلی****میکشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن
خلوتی چون خانهٔ آیینهداری پیش دست****بهرهای بردار از بوس و کنار خویشتن
میتوانی آتش شوق مرا خاموش کرد****گر دلت خواهد، به لعل آبدار خویشتن
دیدن آیینه را موقوف خواهی داشتن****گر بدانی حال من در انتظار خویشتن
بس که چون آیینه صائب دیدهام نادیدنی****میشمارم زنگ کلفت را بهار خویشتن
غزل شماره 150: توبه از می به چه تدبیر توانم کردن
توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟****من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟
رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشترست****به کفی خاک چه تعمیر توانم کردن؟
چون نباید به نظر حسن لطیفی که تراست****خواب نادیده چه تعبیر توانم کردن؟
غمزه بدمست و نگه خونی و مژگان خونریز****چون تماشای رخت سیر توانم کردن؟
دیدهای را که نمیشد ز تماشای تو سیر****بیتماشای تو، چون سیر توانم کردن؟
عذر ننوشتن مکتوب من این است که شوق****بیش ازان است که تحریر توانم کردن
صائب از حفظ نظر عاجزم از روی نکو****برق را گر چه به زنجیر توانم کردن
غزل شماره 151: بوی گل و نسیم صبا میتوان شدن
بوی گل و نسیم صبا میتوان شدن****گر بگذری ز خویش، چها میتوان شدن
شبنم به آفتاب رسید از فتادگی****بنگر که از کجا به کجا میتوان شدن
چوگان مشو که از تو خورد زخم بر دلی****تا همچو گوی بی سر و پا میتوان شدن
زنهار تا گره نشوی بر جبین خاک****درفرصتی که عقدهگشا میتوان شدن
دوری ز دوستان سبکروح مشکل است****ورنه ز هر چه هست جدا میتوان شدن
صائب در بهشت گرفتم گشاده شد****از آستان عشق کجا میتوان شدن؟
غزل شماره 152: مکن منع تماشایی ز دیدن
مکن منع تماشایی ز دیدن****که این گل کم نمیگردد به چیدن
چو ابروی بتان محراب خود کن****کمانی را که نتوانی کشیدن
مرا از خرمن افلاک، چون چشم****پر کاهی است حاصل از پریدن
نگردد قطع راه عشق، بیشوق****به پای خفته نتوان ره بریدن
به از جوش سخای چشمه سارست****جواب تلخ از دریا شنیدن
مزن زنهار لاف حق شناسی****چو نتوانی به کنه خود رسیدن
پس از چندین کشاکش، دام خود را****تهی میباید از دریا کشیدن
کم از کشور گشایی نیست صائب****گریبانی به دست خود دریدن
غزل شماره 153: خدایا قطرهام را شورش دریا کرامت کن
خدایا قطرهام را شورش دریا کرامت کن****دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن
نمیگردانی از من راه اگر سیل ملامت را****کف خاک مرا پیشانی صحرا کرامت کن
دل مینای می را میکند جام نگون خالی****دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشت سرا تا کی اسیر آب وگل باشم؟****مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را****لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی****مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
بهار طبع صائب، فکر جوش تازهای دارد****نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن
غزل شماره 154: ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن****خورشید را ز پردهٔ شب آشکار کن
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر****از می خزان چهرهٔ ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار****این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار****این قوم را تصور سنگ مزار کن
درد پیالهای به گریبان خاک ریز****سنگ و سفال را چو عقیق آبدار کن
خود را شکفتهدار به هر حالتی که هست****خونی که میخوری به دل روزگار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب****در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟****یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
غزل شماره 155: با حلقهٔ ارادت ساغر به گوش کن
با حلقهٔ ارادت ساغر به گوش کن****یا عاقلانه ترک در میفروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی****سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخنهای عاشقان****بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح، در پیالهٔ زرین آفتاب****خونابهای که میدهد ایام، نوش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار****این زهر را به جبههٔ واکرده نوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد****صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
غزل شماره 156: ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن****در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایام برهم میخورد****از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت****ایمنی خواهی، ز اوج اعتبار اندیشه کن
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام****چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن
بوی خون میآید از آزار دلهای دو نیم****رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن
گوشهگیری درد سر بسیار دارد در کمین****در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه کن
پشه با شب زندهداری خون مردم میخورد****زینهار از زاهد شب زندهدار اندیشه کن
غزل شماره 157: ز بیعشقی بهار زندگی دامن کشید از من
ز بیعشقی بهار زندگی دامن کشید از من****وگرنه همچو نخل طور آتش میچکید از من
ز بیدردی دلم شد پارهای از تن، خوشا عهدی****که هر عضوی چو دل از بیقراری میتپید از من
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم****که با آن بینیازی، ناز عالم میکشید از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟****زبان شکر جای سبزه دایم میدمید از من
نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را****به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من
تو بودی کام دل ای نخل خوش پیوند، جانم را****نپیوندند به کام دل، ترا هر کس برید از من!
ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد****چراغان شد ز خون تازه، خاک هر شهید از من
ز انصاف فلک، دلسرد غواصی شدم صائب****ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من
غزل شماره 158: عاشق سلسلهٔ زلف گرهگیرم من
عاشق سلسلهٔ زلف گرهگیرم من****روزگاری است که دیوانهٔ زنجیرم من
نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه****محو یک نقش چو آیینهٔ تصویرم من
مرغ بیپر به چه امید قفس را شکند؟****ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من
نشود دیدهٔ من باز چو بادام به سنگ****بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من
هست با مردم دیوانه سر و کار مرا****دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من
بهر آزادی من شب همه شب مینالد****بس که از بیگنهی بار به زنجیرم من
گر چه صائب شود از من گره عالم باز****عاجز قوت سرپنجهٔ تقدیرم من
غزل شماره 159: زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من****شود سپهر زمینگیر از آرمیدن من
هزار مرحله را چون جرس دل شبها****توان برید به آواز دل تپیدن من
مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال****نمیرسد چو به کس فیضی از رسیدن من
فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان****که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من
هزار فتنهٔ خوابیده چون شراب کهن****نهفته است در آغوش آرمیدن من
درین ریاض، چو چشم آن ضعیف پروازم****که برگ کاه شود مانع پریدن من
مرا چون صبح به دست دعا نگه دارید****که روشن است جهان از نفس کشیدن من
حیات من به تماشای گلعذاران است****ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من
عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین****توان گرفتن از دست و لب گزیدن من
ز بس که تلخی دوران کشیدهام صائب****دهان مار شود تلخ از گزیدن من!
غزل شماره 160: عقل سالم ز می ناب نیاید بیرون
عقل سالم ز می ناب نیاید بیرون****کشتی کاغذی از آب نیاید بیرون
تا به روشنگر دریا نرساند خود را****تیرگی از دل سیلاب نیاید بیرون
یک جهت شو که ز صد زاهد شیاد، یکی****خالص از بوتهٔ محراب نیاید بیرون
رو نهان میکند از روشنی دل شیطان****دزد بیدل شب مهتاب نیاید بیرون
به صد امید، دل شبنم ما آب شده است****آه اگر مهر جهانتاب نیاید بیرون
نزند دست به دامان اجابت صائب****نالهای کز دل بیتاب نیاید بیرون
حرف و
غزل شماره 161: ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو
ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو****که نیست خندهٔ گل در شمار خندهٔ تو
مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است****که نشکند قدح گل، خمار خندهٔ تو
شده است گل عبث از برگ سر بسر ناخن****گرهگشایی دلهاست کار خندهٔ تو
گشود لب به شکر خنده غنچهٔ تصویر****نشد که گل کند از لب، بهار خندهٔ تو
در آی از درم ای صبح آرزومندان****که سوخت شمع من از انتظار خندهٔ تو
دهان غنچه به لب مهر دارد از شبنم****ز بس خجل شده در روزگار خندهٔ تو
غزل شماره 162: زبان چو پسته شود سبز در دهن بیتو
زبان چو پسته شود سبز در دهن بیتو****گره چو نقطه شود رشتهٔ سخن بیتو
نفس گسسته چو تیری که از کمان بجهد****برون ز خانه دود شمع انجمن بیتو
صدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل****چنان به خاک برابر نشد که من بیتو
شود ز شیشهٔ خالی خمار میافزون****غبار دیده فزاید ز پیرهن بیتو
به چشم شبنم این بوستان گل افتاده است****ز بس گریسته در عرصهٔ چمن بیتو
ز ما توقع پیغام و نامه بیخبری است****گره فتاده به سررشتهٔ سخن بیتو
تو رفتهای به غریبی و از پریشانی****شده است شام غریبان مرا وطن بیتو
به روی گرم تو ای نوبهار حسن، قسم****که شد فسرده دل صائب از سخن بیتو
غزل شماره 163: عقدهای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو
عقدهای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو****ز یربار دل سرآمد روزگارم همچو سرو
محو نتوان ساختن از صفحهٔ خاطر مرا****مصرع برجستهٔ باغ و بهارم همچو سرو
خاطر آزادهٔ من فارغ است از انقلاب****دربهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو
تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است****گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو
آن کهن گبرم که از طوق گلوی قمریان****بر میان صد حلقهٔ زنار دارم همچو سرو
خجلت روی زمین از سنگ طفلان میکشم****بس که از بیحاصلیها شرمسارم همچو سرو
میوهٔ من جز گزیدنهای پشت دست نیست****منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو
کوه را از پا درآرد تنگدستیها و من****سالهاشد خویش را بر پای دارم همچو سرو
نارسایی داردم از سنگ طفلان بی نصیب****ورنه از دل شیشهها در بارم دارم همچو سرو
بس که خوردم زهر غم، چون ریزد از هم پیکرم****سبزپوش از خاک برخیزد غبارم همچو سرو
با هزاران دست، دایم بود در دست نسیم****صائب از حیرت عنان اختیارم همچو سرو
حرف ه
غزل شماره 164: به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته
به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته****برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته
فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم****که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته
ز بس در پردهٔ افسانه با او حال خود گفتم****گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته
سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش****دل بیعشق، میگردد خراب آهسته آهسته
به این خرسندم از نسیان روزافزون پیریها****که از دل میبرد یاد شباب آهسته آهسته
دلی نگذاشت در من وعدههای پوچ او صائب****شکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته
غزل شماره 165: یارب از عرفان مرا پیمانهای سرشار ده
یارب از عرفان مرا پیمانهای سرشار ده****چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده
هر سر موی حواس من به راهی میرود****این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز****خانهٔ تن را چراغی از دل بیدار ده
نشاهٔ پا در رکاب می ندارد اعتبار****مستی دنبالهداری همچو چشم یار ده
برنمیآید به حفظ جام، دست رعشه دار****قوت بازوی توفیقی مرا در کار ده
مدتی گفتار بیکردار کردی مرحمت****روزگاری هم به من کردار بیگفتار ده
چند چون مرکز گره باشد کسی در یک مقام؟****پایی از آهن به این سرگشته، چون پرگار ده
شیوهٔ ارباب همت نیست جود ناتمام****رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده
بیش ازین مپسند صائب را به زندان خرد****از بیابان ملک و تخت از دامن کهسار ده
غزل شماره 166: صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده
صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده****عیشهای شب پریشان گشته را آواز ده
هیچ ساز از دلنوازی نیست سیرآهنگتر****چنگ را بگذار، قانون محبت ساز ده
جام را لبریزتر از دیدهٔ عشاق کن****از صف دریاکشان آنگه مرا آواز ده
کوری بیمنت از چشم به منت خوشترست****گر توانی بوی پیراهن به یوسف باز ده
شبنم از روشندلی آیینهٔ خورشید شد****ای کم از شبنم، تو هم آیینه را پرداز ده
چون نمودی سیر و دور خویش را صائب تمام****روشنی چون مه به خورشید درخشان باز ده
غزل شماره 167: یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده****چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده
تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد****دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده
چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را****سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده
از تهیدستی حیرت زدگان بیخبرست****دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده
سرمهٔ خواب ازان چشم سیه مست بشو****شمع بالین ز دل و دیدهٔ بیدارش ده
تا مگر با خبر از صورت عالم گردد****به کف آیینهای از حیرت دیدارش ده
نیست از سنگ دلم، ورنه دعا میکردم****کز نکویان، به خود ای عشق سر و کارش ده
صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت****ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
حرف ی
غزل شماره 168: بهار گشت، ز خود عارفانه بیرون آی
بهار گشت، ز خود عارفانه بیرون آی****اگر ز خود نتوانی، ز خانه بیرون آی
بود رفیق سبکروح تازیانهٔ شوق****نگشته است صبا تا روانه بیرون آی
اگر به کاهلی طبع برنمیآیی****ز خود به زور شراب شبانه بیرون آی
براق جاذبهٔ نوبهار آماده است****همین تو سعی کن از آستانه بیرون آی
ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دمید****چه میشود، تو هم از کنج خانه بیرون آی
کنون که کشتی می راست بادبان از ابر****سبک ز بحر غم بیکرانه بیرون آی
درید غنچهٔ مستور پیرهن تا ناف****تو هم ز خرقهٔ خود صوفیانه بیرون آی
ازین قلمرو کثرت، که خاک بر سر آن!****به ذوق صحبت یار یگانه بیرون آی
ترا میان طلبی از کنار دارد دور****کنار اگر طلبی، از میانه بیرون آی
حجاب چهرهٔ جان است زلف طول امل****ازین قلمرو ظلمت چو شانه بیرون آی
ز خاک، یک سرو گردن، به ذوق تیر قضا****اگر ز اهل دلی، چون نشانه بیرون آی
کمند عالم بالاست مصرع صائب****به این کمند ز قید زمانه بیرون آی
غزل شماره 169: در کدامین چمن ای سرو به بار آمدهای
در کدامین چمن ای سرو به بار آمدهای؟****که ربایندهتر از خواب بهار آمدهای
با گل روی عرقناک، که چشمش مرساد!****خانهپردازتر از سیل بهار آمدهای
چشم بد دور، که چون جام و صراحی ز ازل****در خور بوس و سزاوار کنار آمدهای
آنقدر باش که اشکی بدود بر مژگان****گر به دلجویی دلهای فگار آمدهای
بارها کاسهٔ خورشید پر از خون دیدی****تو به این خانه به دریوزه چه کار آمدهای؟
نوشداروی امان در گره حنظل نیست****به چه امید به این سبز حصار آمدهای؟
تازه کن خاطر ما را به حدیثی صائب****تو که از خامه رگ ابر بهار آمدهای
غزل شماره 170: دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای****از دل من چه به جا مانده که باز آمدهای
در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ****چشم بد دور که بسیار بساز آمدهای
بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم****که عجب تنگ در آغوش نیاز آمدهای
می بده، می بستان، دست بزن پای بکوب****به خرابات نه از بهر نماز آمدهای
آنقدر باش که من از سر جان برخیزم****چون به غمخانهام ای بنده نواز آمدهای
چون نفس سوختگان میرسی ای باد صبا****میتوان یافت کزان زلف دراز آمدهای
چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟****که به رخسارهٔ آیینه گداز آمدهای
غزل شماره 171: ای جهانی محو رویت، محو سیمای کهای
ای جهانی محو رویت، محو سیمای کهای؟****ای تماشاگاه عالم، در تماشای کهای؟
عالمی را روی دل در قبلهٔ ابروی توست****تو چنین حیران ابروی دلارای کهای؟
شمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواند****ای بهار زندگی آخر تو شیدای کهای؟
چون دل عاشق نداری یک نفس یکجا قرار****سر به صحرا دادهٔ زلف چلیپای کهای؟
چشم می پوشی ز گلگشت خیابان بهشت****در کمین جلوهٔ سرو دلارای کهای؟
نشکنی از چشمهٔ کوثر خمار خویش را****از خمار آلودگان جام صهبای کهای؟
غزل شماره 172: ای شمع طور از آتش حسنت زبانهای
ای شمع طور از آتش حسنت زبانهای****عالم به دور زلف تو زنجیر خانهای
شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رخت****زین بیشتر چگونه کند سعی، دانهای؟
از هر ستاره، چشم بدی در کمین ماست****با صد هزار تیر چه سازد نشانهای؟
چون باد صبح، رزق من از بوی گل بود****مرغ قفس نیم که بسازم به دانهای
ناف مرا به نغمهٔ عشرت بریدهاند****چون نی نمیزنم نفس بیترانهای
صائب فسردهایم، بیا در میان فکن****از قول مولوی غزل عاشقانهای
غزل شماره 173: گر درد طلب رهبر این قافله بودی
گر درد طلب رهبر این قافله بودی****کی پای ترا پردهٔ خواب آبله بودی؟
زود این ره خوابیده به انجام رسیدی****گر نالهٔ شبگیر درین مرحله بودی
دل چاک نمیگشت ز فریاد جرس را****بیداری اگر در همهٔ قافله بودی
از خون جگر کام کسی تلخ نگشتی****گر در خور این باده مرا حوصله بودی
شیرازهٔ جمعیتش ازهم نگسستی****با بلبل ما غنچه اگر یکدله بودی
چون آب روان میگذرد عمر و تو غافل****ای وای درین قافله گر فاصله بودی
صائب سر زلف سخن از دخل حسودان****آشفته نشد تا تو درین سلسله بودی
غزل شماره 174: یک روز گل از یاسمن نچیدی
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی****پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
تبخال زد از آه جگر سوز لب صبح****وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد****یک بار تو بیدرد گریبان ندریدی
چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی****ز افسردگی از شاخ به شاخی نپریدی
یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندی****از برگ گل خویش گلابی نکشیدی
گردید ز دندان تو دندانه لب جام****یک بار لب خود ز ندامت نگزیدی
ایام خزان چون شوی ای دانه برومند؟****از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی
گردید ز دندان تو دندانه لب جام****یک بار لب خود به ندامت نگزیدی
از شوق شکر، مور برآورد پر و بال****صائب تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟
غزل شماره 175: سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی
سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی****دو سه جامی بکش، از شرم برآ ای ساقی
از می و نقل به یک بوسه قناعت کردیم****رحم کن بر جگر تشنهٔ ما ای ساقی
پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار****تابرآید می خورشید لقا ای ساقی
بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی****عمر باد و مزهٔ عمر ترا ای ساقی!
دهنم از لب شیرین تو شد تنگ شکر****چون بگویم به دو لب، شکر ترا ای ساقی؟
شعله بیروغن اگر زنده تواند بودن****طبع بی می نکند نشو و نما ای ساقی
صائب تشنه جگر را که کمین بندهٔ توست****از نظر چند برانی به جفا ای ساقی؟
غزل شماره 176: حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی****مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی
به یک رطل گران بردار بار هستی از دوشم****من افتاده را مگذار زیر بار ای ساقی
به راهی میرود هر تاری از زلف حواس من****مرا شیرازه کن از موج می زنهار ای ساقی
چرا از غیرت مذهب بود کم غیرت مشرب؟****مرا در حلقهٔ اهل ریا مگذار ای ساقی
چراغ طور در فانوس مستوری نمیگنجد****برون آور مرا از پردهٔ پندار ای ساقی
شراب آشتیانگیز مشرب را به دور آور****بده تسبیح را پیوند با زنار ای ساقی
ادیب شرع میخواهد به زورم توبه فرماید****به حال خود من شوریده را مگذار ای ساقی
ز انصاف و مروت نیست در عهد تو روشنگر****زند آیینهٔ من غوطه در زنگار ای ساقی
به شکر این که داری شیشهها پر بادهٔ وحدت****به حال خویش صائب را چنین مگذار ای ساقی
غزل شماره 177: به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی****مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی
مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را****چمن را پاک کن از سبزهٔ بیگانه ای ساقی
خمار می پریشان دارد اوراق حواسم را****مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانه ای ساقی
اگر چه آب و خاک من عمارت بر نمی دارد****ز درد باده کن تعمیر این ویرانه ای ساقی
برآر از پردهٔ مینا شراب آشنارو را****خلاصی ده مرا زین عالم بیگانه ای ساقی
به خورشید سبک جولان، فلک بسیار مینازد****به دور انداز ساغر را تو هم مستانه ای ساقی
حریف بادهٔ بیغش، ز غشها پاک میباید****جدا کن عقل را از ما، چو کاه از دانه ای ساقی
کشاکش میبرد هر ذره خاکم را به صحرایی****ز هم مگذار اجزای مرا بیگانه ای ساقی
مرا سرمای زهد خشک چند افسرده دل دارد؟****بریز از پرتو می، رنگ آتشخانه ای ساقی
نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستی را****به راهی میرود هر خشت این غمخانه ای ساقی
اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را****چه کم میگردد از سامان این میخانه ای ساقی؟
غزل شماره 178: چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی
چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی****آه افسوس است سرو جویبار زندگی
اعتمادی نیست بر شیرازهٔ موج سراب****دل منه بر جلوهٔ ناپایدار زندگی
یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست****خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی
بادهٔ یک ساغرند و پشت و روی یک ورق****چون گل رعنا خزان و نوبهار زندگی
چون حباب پوچ، از پاس نفس غافل مشو****کز نسیمی رخنه افتد در حصار زندگی
خاک صحرای عدم را توتیا خواهیم کرد****آنچه آمد پیش ما از رهگذار زندگی
سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد****چیست حال خضر یارب زیر بار زندگی
دارد از هر موجهای صائب درین وحشتسرا****نعل بیتابی در آتش جویبار زندگی
غزل شماره 179: زهی رویت بهار زندگانی
زهی رویت بهار زندگانی****به لعلت زنده، نام بینشانی
دو روزی شوق اگر از پا نشیند****شود ارزان متاع سرگرانی
بدآموز هوس عاشق نگردد****نمیآید ز گلچین باغبانی
تجلی سنگ را نومید نگذاشت****مترس از دور باش لنترانی
شراب کهنه و یار کهن را****غنیمت دان چو ایام جوانی
اگر عاشق نمیبودیم صائب****چه میکردیم با این زندگانی؟
غزل شماره 180: دایم ستیزه با دل افگار میکنی
دایم ستیزه با دل افگار میکنی****با لشکر شکسته چه پیکار میکنی؟
ای وای اگر به گربهٔ خونین برون دهم****خونی که در دلم تو ستمکار میکنی
شرمنده نیستی که به این دستگاه حسن****دل میبری ز مردم و انکار میکنی؟
یوسف به خانه روی ز بازار میکند****هر گه ز خانه روی به بازار میکنی
چشم بدت مباد، که با چشم نیمخواب****بر خلق ناز دولت بیدار میکنی
یک روز اگر کند ز تو آیینه رو نهان****رحمی به حال تشنهٔ دیدار میکنی
رنگ شکسته را به زبان احتیاج نیست****صائب عبث چه درد خود اظهار میکنی؟
اشعار صائب تبریزی