close
دانلود آهنگ جدید
دیوان هلالی

فوج

دیوان هلالی
امروز سه شنبه 13 خرداد 1399
تبليغات تبليغات

دیوان هلالی جغتایی2

دیوان هلالی جغتایی2

غزل شمارهٔ 130

عارضت هست بهشتی، که عیان ساخته اند

قامتت آب حیاتی که روان ساخته اند

این چه گلزار جمال ست، که بر قامت تو

از سمن عارضش و از غنچه دهان ساخته اند؟

لبت، آیا چه شکر ریخت که گفتار تو را

همه شیرین سخنان ورد زبان ساخته اند؟

بر گل روی تو آن سبزهٔ تر دانی چیست؟

فتنه هایی که نهان بود عیان ساخته اند

بر گمانی دهنت ساخته اند اهل یقین

چون یقین نیست، ضرورت، به گمان ساخته اند

مکن، ای دل هوس گوشهٔ آن چشم، بترس

زان بلاها که در آن گوشه نهان ساخته اند

گر مرا نام و نشان نیست، هلالی چه عجب؟

عاشقان را همه بی نام و نشان ساخته اند

غزل شمارهٔ 131

جان من، بهر تو از جان بدنی ساخته اند

بر وی از رشتهٔ جان پیرهنی ساخته اند

بر گلت سبزهٔ عنبرشکنی ساخته اند

از گل و سبزه عجایب چمنی ساخته اند

تن سیمین تو نازک، دل سنگین تو سخت

بوالعجب سنگدل و سیم تنی ساخته اند

الله! الله! چه توان گفت رخ و زلف تو را؟

گوییا از گل و سنبل چمنی ساخته اند

خوش بخند ای گل بستان لطافت، که تو را

بر گل از غنچهٔ خندان دهنی ساخته اند

من که باشم که تو گویی سخن همچو منی؟

مردم از بهر دل من سخنی ساخته اند

می کَنم کوه غم از حسرت شیرین دهنان

از من، این سنگ دلان، کوه کنی ساخته اند

بعد از این راز هلالی نتوان داشت نهان

که بهر خلوت از آن انجمنی ساخته اند

غزل شمارهٔ 132

عجب!که رسم وفا هرگز آن پری داند

پری کجا روش آدمی گری داند؟

دلم به عشوه ربود اول و ندانستم

که آخر این همه شوخی و دلبری داند

به عاشقان ستم دوست عین مصلحت ست

که شاه مصلحت کار لشکری داند

حدیث لعل خود از چشم درفشانم پرس

که قدر گوهر سیراب گوهری

داند

به ناز گفت: هلالی کمینه بندهٔ ماست

زهی سعادت! اگر بنده پروری داند

غزل شمارهٔ 133

جهان و هر چه درو هست پایدار نماند

بیار باده که عالم به یک قرار نماند

غنیمتی شمر، ای گل، نوای عشرت بلبل

که برگ ریز خزان آید و بهار نماند

تو مست بادهٔ نازی، ولی مناز، که آخر

ز مستی یی که تو داری به جز خمار نماند

بسی نماند که خاکم زنند باد فراقت

روان بگردد و زان گرد و هم غبار نماند

به روز هجر، هلالی ز روزگار چه نالی؟

معین ست که این روز و روزگار نماند

غزل شمارهٔ 134

دلم رفت و جان و حزین هم نماند

ز عمر اندکی ماند و این هم نماند

سرم خاک آن در شد و زود باشد

که گردش به روی زمین هم نماند

نشسته به خون مردم چشم، دانم

که در خانه مردم نشین هم نماند

چه هر دم به ناز افگنی چین بر ابرو؟

مناز، ای بت چین، که چین هم نماند

گر افتادهٔ خاکساری بمیرد

سهی قامت نازنین هم نماند

غزل شمارهٔ 135

پیش از روزی، که خاک قالبم گل ساختند

بهر سلطان خیالت کشور دل ساختند

صدهزاران آفرین بر کلک نقاشان صنع

کز گل و آب این چنین شکل و شمایل ساختند

خوب رویان را جفا دادند و استغنا و ناز

بر گرفتاران، به غایت، کار مشکل ساختند

کار ما این بود کز خوبان نگه داریم دل

عاقبت ما را ز کار خویش غافل ساختند

آه! ازین حسرت که هر جا خواستم بینم رخش

پیش چشم من هزاران پرده حایل ساختند

می تپم، نی مرده و نی زنده، بر خاک درش

همچو آن مرغی که او را نیم بسمل ساختند

منظر عیش هلالی از فلک بگذشته بود

خیل اندوه تو با خاکش مقابل ساختند

غزل شمارهٔ 136

بس که خلقی سخن عاشقی من کردند

دوست را با من دل سوخته دشمن کردند

سوختم ز آتش این چرب زبانان چو شمع

سوز پنهان مرا

بر همه روشن کردند

بعد ازین دست من و دامن این سنگ دلان

که به آهنگ جفا سنگ به دامن کردند

به رضا کوش هلالی و ز قسمت مخروش

هر که را هرچه نصیب ست معین کردند

غزل شمارهٔ 137

عاشقان هرچند مشتاق جمال دلبرند

دلبران بر عاشقان از عاشقان عاشق ترند

عشق می نازد به حسن حسن می نازد به عشق

آری، آری، این دو معنی عاشق یکدیگرند

در گلستان گر به پای بلبلان خاری خلد

نو عروسان چمن، صد جامه بر تن می درند

جان شیرین با لبت آمیخت، گویا، در ازل

گوهر جان من و لعل تو از یک گوهرند

ای رقیب از منع ما بگذر که جانبازان عشق

از سر جان بگذرند، اما ز جانان نگذرند

مردم و رحمی ندیدم زین بتان سنگدل

من نمی دانم مسلمانند یا خود کافرند؟

با تن لاغر هلالی از غم خوبان منال

تن اگر بگداخت باکی نیست جان می پرورند

غزل شمارهٔ 138

رند لب تشنه چرا جام شرابی نزند؟

چون کسی بر جگر سوخته آبی نزند

هر که خواهد که دمی جام کشد همچو حباب

خیمهٔ عشق چرا بر سر آبی نزند؟

شهر ویران کنم از اشک خود گنج مراد

تا دم از عشق تو هر خانه خرابی نزند

با همه مشک فشانی نتواند سنبل

که خم زلف تو را بیند و تابی نزند

یار بدخوست، هلالی طمع خام مکن

با حذر باش، که شمشیر عتابی نزند

غزل شمارهٔ 139

چو ترک من هوس مجلس شراب کند

هزار عاشق دل خسته را کباب کند

خراب چون نشوم از کرشمه های کسی

که در کرشمهٔ اول جهان خراب کند؟

شدم ز حسرت او در نقاب خاک و هنوز

به خاک من چو رسد روی در نقاب کند

چه طالع ست که ناگاه بر سرم روزی

اگر فرشتهٔ رحمت رسد عذاب کند؟

تپیدن دل من روز هجر دانی چیست؟

برای دیدن روی تو اضطراب کند

ز خواب چشم گشایی و فتنه انگیزی

تو آفتی، نگذاری که

فتنه خواب کند

نمود وعدهٔ دیدار و دیدمش در خواب

نگویمش، که مبادا به آن حساب کند

چو سایه روی هلالی به خاک یکسان باد

اگر ز سایهٔ تو رو به آفتاب کند

غزل شمارهٔ 140

هرگز آن شوخ به ما غیر نگاهی نکند

آن هم از ناز کند گاهی و گاهی نکند

می روم بر سر راهش به امید نظری

آه اگر بگذرد آن شوخ و نگاهی نکند

این همه ناله که من می کنم از درد فراق

هیچ ماتم زدهٔ خانه سیاهی نکند

حاصل عشق همین بس که اسیر غم او

دل به مالی ندهد، میل به جاهی نکند

زاهدا گر هوس باده و شاهد گنه ست

بنده هرگز نتواند که گناهی نکند

سوی هر کس که بدین شکل و شمایل گذری

کی تواند که تو را بیند و آهی نکند؟

چون هلالی شرفی یافتم از بندگیت

کس چرا بندگی همچو تو شاهی نکند؟

غزل شمارهٔ 141

گر کسی عاشق رخسار تو باشد چه کند؟

طالب دولت دیدار تو باشد چه کند؟

شوخی و بی خبر از درد گرفتاری دل

دردمندی که گرفتار تو باشد چه کند؟

چه غم از سینهٔ ریش و دل افگار مرا؟

سینه ریشی که دل افگار تو باشد چه کند؟

قصد جان و دل یاران بود اندیشهٔ تو

بی دلی کر دل و جان یا تو باشد چه کند؟

ای طبیب دل بیمار، بگو، بهر خدا

کان جگر خسته، که بیمار تو باشد چه کند؟

گوش بر گفتهٔ احباب توان کرد ولی

هر که را گوش به گفتار تو باشد چه کند؟

می کند بی تو هلالی همه شب نالهٔ زار

ناتوانی که دلش زار تو باشد چه کند؟

غزل شمارهٔ 142

خوبرویان چون به شوخی قصد مرغ دل کنند

اولش سازند صید و آخرش بسمل کنند

یا رب این سنگین دلان را شیوهٔ رحمی بده

تا مراد عاشق بیچاره را حاصل کنند

چون تو سروی برنخیزد، گر چه در باغ بهشت

خاک

آدم را به آب زندگانی گل کنند

پیش ما بر روی جانان پرده می دارد رقیب

کاشکی آن پرده را بر روی او حایل کنند

فتنه است آن چشم و او را خواب مستی لایق ست

مردم بد مست را آن به که لایعقل کنند

گر به عمری گوید از من با رقیبان یک سخن

صد سخن گویند و از یاد منش غافل کنند

آن مه، از روی کرم، سوی هلالی مایل ست

آه! اگر اغیار سوی دیگرش مایل کنند

غزل شمارهٔ 143

چو لاله سینهٔ من کاش پاره پاره کنند!

به داغ های درون یک به یک نظاره کنند

به پیش یار دلم را، چو غنچه، بشکافند

به او جراحت پنهانم آشکاره کنند

ز سیل دیده خرابم، ز سوز سینه کباب

میان آتش و آبم، ز من کناره کنند

ز اشک و چهرهٔ زردم اگر نی اند آگاه

شبی تفحص آن از مه و ستاره کنند

بر آستان وفا سر نهاده ام عمری

که در حساب سگانش مرا شماره کنند

ز تیغ طعنه به یک بار نیم کشته شدم

نعوذ بالله! اگر طعن من دوباره کنند

دل حزین هلالی ز درد هجران سوخت

برای درد دل او به لطف چاره کنند

غزل شمارهٔ 144

جای آن ست که شاهان ز تو شرمنده شوند

سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند

گر به خاک قدمت سجده میسر گردد

سرفرازان جهان جمله سرافگنده شوند

بر سر خاک شهیدان اگر افتد گذرت

کشته و مرده، همه از قدمت زنده شوند

جمع خوبان همه چون کوکب و خورشید تویی

تو برون آی، که این جمله پراگنده شوند

هیچ ذوقی به ازین نیست که، از غایت شوق

چشم من گرید و لب های تو در خنده شود

گر تو آن طلعت فرخ بنمایی روزی

تیره روزان همه با طالع فرخنده شوند

اگر این ست، هلالی، شرف پایهٔ عشق

همه کس طالب این دولت پاینده شوند

غزل شمارهٔ 145

دودی، که دوش بر

سر کویت بلند بود

غافل مشو، که آه من دردمند بود

از ما شمار خیل شهیدان خود مپرس

آن خیل بی شمار که داند که چند بود؟

بستم به طرهٔ تو دل و رستم از غمت

آری، علاج عاشق بیچاره بند بود

یک ذره مانده بود ز من در شب فراق

آن ذره هم بر آتش هجران سپند بود

جان با سگان دوست، هلالی سپرد و رفت

این شیوه گر پسند، و گر ناپسند بود

غزل شمارهٔ 146

شیرین دهنا! این همه شیرین نتوان بود

شیری که تو خوردی مگر از ریشهٔ جان بود؟

این حسن چه حسن ست که از پرده عیان ساخت؟

نقشی که پس پردهٔ تقدیر نهان بود

تنها نه من از واقعهٔ عشق خرابم

مجنون هم از این واقعه رسوای جهان بود

امروز نشد نام و نشان دل من گم

تا بود دل گم شده بی نام و نشان بود

دی بود گمان کز غمت امروز بمیرم

امروز یقین ست مرا هرچه گمان بود

هر تیر جفایی که دو ابروی تو افگند

بس کارگر آمد که به زور دو کمان بود

خود را خس و خاشاک درت گفت هلالی

تحقیق نمودیم بسی کمتر از آن بود

غزل شمارهٔ 147

دی به راهم دیدن و آن گاه نادیدن چه بود؟

روی گردانیدن و از راه گردیدن چه بود؟

گر نه در دل داشتی کز رشک گریم زار زار

پیش من رخ در رخ اغیار خندیدن چه بود؟

خواستی کز ساغر حسرت خورم خون جگر

ور نه در بزم رقیبان جرعه نوشیدن چه بود؟

من نمی دانم که این خشم تو را تقریب چیست؟

خود بگو آخر که بی تقریب رنجیدن چه بود؟

دوش در کویت به بیماری فکندم خویش را

تا نگویندم که شب تا روز نالیدن چه بود؟

خانهٔ اغیار را پرسید و من مردم ز رشک

دوستان پرسید زو کین خانه پرسیدن چه بود؟

بی مه

رویش هلالی زار گشتی عاقبت

با چنین نامهربانی مهر ورزیدن چه بود؟

غزل شمارهٔ 148

با من اول آن همه رسم وفاداری چه بود؟

بعد از آن بی موجبی چنیدن جفاگاری چه بود؟

مرحمت بگذاشتی، تیغ جفا برداشتی

آن محبت ها کجا شد؟ این ستمگاری چه بود؟

مردم چشمم ز آزارت به خون آغشته شد

نور چشم من بگو کین مردم آزاری چه بود؟

زان دو گیسو گر خدا قید گرفتاران نخواست

این همه ترتیب اسباب گرفتاری چه بود؟

گر نبود ای شوخ، آهنگ دلازاری تو را

بی جهت با عاشقان آهنگ بی زاری چه بود؟

سوی خود خواندی هلالی را و راندی عاقبت

عزت او را بدل کردن به این خواری چه بود؟

غزل شمارهٔ 149

کاکل ز چه بگذاشته ای تا کمر خود؟

مگذار بلاهای چنین را به سر خود

رفتار تو را گر ملک از عرش ببیند

آید به زمین فرش کند بال و پر خود

چشم تو نهان یک نظر از لطف بینداخت

ما را ز چه انداخته ای از نظر خود؟

دیروز ز همه عالم خبرم بود

امروز چنانم که ندارم خبر از خود

در عشق تو از من اثری بیش نماندست

نزدیک شد آن دم که نیابم اثر خود

من کشته شوم به که جدا افتم از آن در

زارم بکش و دور میفگن ز در خود

دور از تو چه گویم به چه حال ست هلالی؟

درمانده به درد دل خونین جگر خود

غزل شمارهٔ 150

یار اگر مرحم داغ دل محزون نشود

با چنین داغ دلم خون نشود چون نشود؟

جز دل سخت تو خون شد همه دل ها ز غمم

دل مگر سنگ بود کز غم من خون نشود

این که با ما ستمت کم نشود باکی نیست

کوشش ما همه این ست که افزون نشود

گر به سرمنزل لیلی گذری، جلوه کنان

نیست ممکن که تو را بیند و مجنون نشود

بس که در ناله ام از گردش گردون همه

شب

هیچ شب نیست دو صد ناله به گردون نشود

واعظا ترک هلالی کن و افسانه مخوان

کشتهٔ عشق بتان زنده به افسون نشود

غزل شمارهٔ 151

لعل جان بخشت که یاد از آب حیوان می دهد

زنده را جان می ستاند مرده را جان می دهد

دور بادا چشم بد، کامروز در میدان حسن

شهسوار من سمند ناز جولان می دهد

یا رب اندر ساغر دوران شراب وصل نیست

یا به دور ما همه خوناب هجران می دهد؟

دل مگر پابستهٔ زلف تو شد کز حال او

باد می آید خبرهای پریشان می دهد؟

نیست درد عشق خوبان را به درمان احتیاج

گر طبیب این درد بیند ترک درمان می دهد

موجب این گریه های تلخ می دانی که چیست؟

عشوهٔ شیرین که آن لب های خندان می دهد

ای اجل سوی هلالی بهر جان بردن میا

زان که عاشق گاه مردن جان به جانان می دهد

غزل شمارهٔ 152

هر گه آن قصاب خنجر بر گلوی من نهد

می نهم سر بر زمین تا پا به روی من نهد

آن که هر سو کشته ای سر می نهد بر پای او

کشتهٔ آنم که روزی پا به سوی من نهد

خوی او تندست با من، گو: رقیب سنگ دل

تا برآرد تیغ و پیش تندخوی من نهد

دفع سودای سر زلف تو نتواند حکیم

گر دو صد زنجیر بر هر تار موی من نهد

گرد غم را گر به آب دیده بنشانم دمی

باز برخیزد قدم در جستجوی من نهد

بوی مشک آید از اوراق هلالی سال ها

گر دمی پیش غزال مشک بوی من نهد

غزل شمارهٔ 153

ماه من، زلفت شب قدرست و رویت روز عید

در سر ماهی شب و روز به این خوبی که دید؟

سرو من برخاست، از قدش قیامت شد پدید

غیر آن قامت که من دیدم قیامت را که دید؟

آن زنخدان را که پر کردند ز آب زندگی

بر کفم نه، کز کما نازکی خواهد چکید

چون

در آغوشت گرفتم قالب من جان گرفت

غالباً جان آفرین جسم تو از جان آفرید

چون کف پایت نهادی بر دلم آرام یافت

دست ازو گر باز داری همچنان خواهد تپید

چون که بگذشتی تو اشک من روان شد از پیت

عزم پابوس تو دارد، هر کجا خواهد رسید

می کشم بار غم از هجران و این کوه بلاست

من ندانم کین بلا را تا به کی خواهم کشید؟

وه! چه پیش آمد، هلالی، کان غزال مشک بوی

ناگهان از من رمید و با رقیبان آرمید؟

غزل شمارهٔ 154

جز بندگیم کاری از دست نمی آید

من بندهٔ فرمانم، تا دوست چه فرماید؟

تو عمر من و وصلت آسایش عمر من

یارب! که رقیب تو از عمر نیاساید

ای گل تو به حسن خود مغرور مشو چندین

کین خوبی ده روزه بسیار نمی پاید

تا چند جفاگاری، شوخی و دل افگاری؟

جای که وفا باشد این ها به چه کار آید؟

در عشق هلالی را انکار کنند اما

این کار چو پیش آید انکار نمی شاید

غزل شمارهٔ 155

زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآید

از شادی وصالش ترسم که جان برآید

ناصح به صبر ما را بسیار خواند، لیکن

ما عاشقیم و از ما این کار کمتر آید

ای ترک شوخ، باری، در سر چه فتنه داری؟

کز شوخی تو هر دم صد فتنه بر سر آید

جز عکس خود، که بینی، ز آیینه گاه کاهی

مثل تو دیگری کو، تا در برابر آید؟

گفتی که با تو یارم، آه! این دروغ گفتی

ور زانکه راست باشد کی از تو باور آید؟

بر گرد شمع رویت پروان شد هلالی

یک بار گر برانی، صد بار دیگر آید

غزل شمارهٔ 156

اگر نه از گل نورسته بوی یار آید

هوای باغ و تماشای گل چه کار آید؟

بهار می رسد، آهنگ باغ کن، زان پیش

که رفته باشی و بار دگر بهار آید

ز

باده سرخوشی خود، زمان زمان، نو کن

چنان مکن که رود مستی و خمار آید

فتاده کشتی عمرم به موج خیز فراق

امید نیست کزین ورطه بر کنار آید

هزار عاشق دل خسته خاک راه تو باد

ولی مباد که بر دامنت غبار آید

جدا ز لعل تو هر قطره ای ز آب حیات

مرا به دیده چو پیکان آبدار آید

چو بار نیست بر این آستان هلالی را

از این چه سود که روزی هزار بار آید؟

غزل شمارهٔ 157

چه حاصل گر هزاران گل دمد یا صد بهار آید؟

مرا چون با تو کار افتاده است این ها چه کار آید؟

دلم را باغ و بستان خوش نمی آید، مگر وقتی

که جامی در میان آرند و سروی در کنار آید

چو سوی زلف خوبان رفت، سوی ما نیاید دل

وگر آید سیه روز و پریشان روزگار آید

نمی آیم برون از بیم رسوایی، که می ترسم

مرا در پیش مردم گریهٔ بی اختیار آید

س از عمری، اگر آن طفل بدخو بگذرد سویم

نمی گیرد قراری، تا دل من در قرار آید

فزون از داغ نومیدی بلایی نیست عاشق را

مبادا کین بلا پیش من امیدوار آید

هلالی چون تو درویشی و آن مه خسرو خوبان

تو را از عشق او فخریت و او را از تو عار آید

غزل شمارهٔ 158

اگر چون تو سروی ز جایی برآید

شود رستخیز و بلایی برآید

خدا را، لب خود به دشنام بگشا

که از هر زبانی دعایی برآید

تو سلطان حسنی و عالم گدایت

چنان کن که کار گدایی برآید

چه کم گردد آخر ز جاه و جلالت

اگر حاجت بی نوایی برآید؟

مزن تیر جور و حذر کن ز آهی

که از سینهٔ مبتلایی برآید؟

مرا می کشد انتظار قدومت

چه باشد که آواز پایی برآید؟

هلالی ازین شب خلاصی ندارد

مگر آفتابی ز جایی برآید

غزل شمارهٔ 159

دلا گر عاشقی بنشین که جانانت برون

آید

بر آن در منتظر می باش، تا جانت برون آید

اگر صد سال آب از گریه بر آتش زنند چشمم

هنوز از سینهٔ من سوز هجرانت برون آید

ز تاب آتش می، چون عرق ریزد گل رویت

زلال رحمت از چاه زنخوانت برون آید

چه بینم آفتابی را، که از جیب فلک سرزد؟

خوش آن ماهی، که هر صبح از گریبانت برون آید

سوار خاک میدان توام، آهسته جولان کن

نمی خواهم که گردی هم ز میدانت برون آید

هلالی خواستی که از ضعف تن افغان کنی اما

تو آن قوت کجا داری که افغانت برون آید؟

غزل شمارهٔ 160

غمی کز درد عشقت بر دل ناشاد می آید

اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد می آید

دلم روزی که طرح عشق می انداخت دانستم

که گر سازم بنای صبر بی بنیاد می آید

نمی دانم چه بی رحمی ست آن سلطان خوبان را

که هرگه داد خواهم بر سر بیداد می آید

رقیبا گر تو را اندیشهٔ ما نیست معذوری

کجا بی درد را از دردمندان یاد می آید؟

طفیل بندگان، من هم قبول افتاده ام گویا

که از هر جانب آواز مبارک باد می آید

عجب خاک فرح ناک ست کوی می فروشان را!

که هر کس می رود غمگین، همان دم شاد می آید

چه نسبت با رقیبان سنگ دل مسکین هلالی را؟

نمی آید ز خسرو آن چه از فریاد می آید

غزل شمارهٔ 161

دم آخر که مررا عمر به سر می آید

گر تو آیی به سرم عمر دگر می آید

گر نگریم جگر از درد تو خون می بندد

ور بگریم ز درون خون جگر می آید

منم آن کوه غم و درد، که سیلاب سرشک

هر دم از دامن من تا به کمر می آید

چون کنم از تو فراموش؟ که روزی صد بار

جلوهٔ حسن تو در پیش نظر می آید

در فقای سپر سینه به جانست دلم

که چرا تیر تو اول به سپر می آید؟

سبزهٔ نورسته بود خوب ولی خوب ترست

سبزهٔ

خط تو، هرچند که بر می آید

شب ز فریاد هلالی سگت افغان برداشت

کین چه غوغاست که شب تا به سحر می آید؟

غزل شمارهٔ 162

مه من با رقیبان جفااندیش می آید

ز غوغایی که می ترسیدم اینک پیش می آید

چه چشمست این؟ که هرگه جانب من تیز می بینی

ز مژگان تو بر ریش دلم صد نیش می آید

جمالت را به میزان نظر هرچند می سنجم

به چشم من رخت از جمله خوبان پیش می آید

مرا این زخم ها بر سینه از دست خودست، آری

کسی را هر چه در پیش آید ز دست خویش می آید

فلک تاج سعادت می دهد ارباب حشمت را

همین سنگ ملامت بر سر درویش می آید

هلالی، روز وصل آمد، مکن اندیشهٔ دوری

که این اندیشه ها از عقل دوراندیش می آید

غزل شمارهٔ 163

مرا چون دیگران، یاد گل و گلشن نمی آید

به غیر از عاشقی کار دگر نمی آید

هوس دارم که دوزم چاک دل از تار گیسویش

ولی چندان گره دارد که در سوزن نمی آید

تعجب چیست گر من در وصالش فارغم از گل؟

کسی را پیش یوسف یاد پیراهن نمی آید

منور شد به تشریف قدومش خانهٔ چشمم

بلی، جز مردمی از دیدهٔ روشن نمی آید

تو بدخویی، که داری قصد جان عاشقان، ور نه

کسی را از برای عاشقی کشتن نمی آید

به جای خاک پایش توتیا جستم، ندانستم

که کار سرمه از خاکستر گلخن نمی آید

هلالی اشک می بارد، برو دامن کشان مگذر

تعلل چیست؟ چون گردی بران دامن نمی آید

غزل شمارهٔ 164

هر دم از چشم تو دل را نظری می باید

صد نظر دید و هنوزش دگری می باید

آن قدر سرکشی و ناز که باید، داری

شیوهٔ مهر و وفا هم قدری می باید

هر چه در عالم خوبی ست از آن خوب تری

نتوان گفت کزان خوب تری می باید

به امید نظری در گذرت خاک شدیم

از تو بر ما نظری و گذری می باید

گفتی از وصل خبر یافته ای خوش دل باش

خبری هست

و لیکن اثری می باید

به قدم طی نشود را بیابان فراق

قطع این مرحله را بال و پری می باید

در ره عشق، هلالی، خبر از خویش مپرس

که در این راه ز خود بی خبری می باید

غزل شمارهٔ 165

آخر از غیب دری بر رخ ما بگشاید

دیگران گر نگشایند، خدا بگشاید

دلبران کار من از جور شما مشکل شد

مگر این کار هم از لطف شما بگشاید

بر دل از هیچ طرف باد نشاطی نوزید

یا رب این غنچهٔ پژمرده کجا بگشاید؟

نگشاید دل ما تا نگشایی خم زلف

زلف خود را بگشا تا دل ما بگشاید

باشد آسایش آن سیم تن آسایش جان

جان بیاساید اگر بند قبا بگشاید

می کشم آه! که بگشا رخ گلگون لیکن

این گلی نیست که از باد صبا بگشاید

تا به دشنام هلالی بگشایی لب خود

هر سحر گریه کنان دست دعا بگشاید

غزل شمارهٔ 166

ای کسانی که به خاک قدمش جا دارید

گاه گاه از من محروم شده یاد آرید

تا کی از حسرت او خیزم و بر خاک افتم؟

وقت آنست که از خاک مرا بردارید

گر ز نزدیک نخواهد که ببینم رویش

باری از دور به نظارهٔ او بگذارید

بی شمارند صف جمع غلامان در پیش

بنده را در صف آن جمع یکی بشمارید

گرد آن کوی سگانند بسی، بهر خدا

که مرا نیز در آن کوی سگی پندارید

بعد مردن سر من در سر کویش فگنید

ور توانید به خاک قدمش بسپارید

تا کی ای سنگ دلان مرگ هلالی طلبید؟

مُرد بیچاره، شما نیز همین انگارید

غزل شمارهٔ 167

آن کمر بستن و خنجر زدنش را نگرید

طرف دامن به میان بر زدنش را نگرید

خلعت حسن و کمر ترکش نازش بینید

عقد دستار به سر بر زدنش را نگرید

جانب گریهٔ من چون نگرد از سر ناز

خنده بر جانب دیگر زدنش را نگرید

شوخ من مست شد و ساغر می زد

به سرم

شوخی و مستی و ساغر زدنش را نگرید

ناگه آن شوخ درون آمد و سر زد همه را

مست در مجلس ما سر زدنش را نگرید

چون بدان قامت رعنا کند آهنگ چمن

طعنه بر سرو و صنوبر زدنش را نگرید

منکر آه جهانسوز هلالی مشوید

هر دم آتش به جهان بر زدنش را نگرید

غزل شمارهٔ 168

دل به درد آمد و این درد به درمان نرسید

سر درین کار شد و کار به سامان نرسید

آن جفاپیشه که بر نالهٔ من رحم نکرد

کافری بود به فریاد مسلمان نرسید

کس بر آن شه خوبان غم من عرض نکرد

وه! که درد دل درویش به سلطان نرسید

وه! که تا گشت سرم بر سر میدان تو خاک

بعد از آن پای تو یک روز به میدان نرسید

تو چه دانی که چه حال ست مرا در ره عشق؟

چون تو را گردی از این راه به دامان نرسید

عاقبت دست به دامان رقیب تو زدم

چه کنم دست من او را به گریبان نرسید

عمرها خواست هلالی که به خوبان برسد

مُرد بیچاره و یک روز بدیشان نرسید

غزل شمارهٔ 169

بهر درد دل ما از تو دوایی نرسید

سعی بسیار نمودیم، به جایی نرسید

ما اسیران به تو هرگز ننمودیم وفا

که همان لحظه به ما از تو جفایی نرسید

قامتم چنگ شد و لطف تو ننواخت مرا

بی نوایی ز تو هرگز به نوایی نرسید

با چنین قامت بالا نرسیدی به کسی

کز تو بر سینهٔ او تیر بلایی نرسید

حالتی نیست در آن کس، که به جان و دل او

فتنهٔ جلوه گر عشوه نمایی نرسید

گر هلالی به وصالت نرسد نیست عجب

هیچ گه منصب شاهی به گدایی نرسید

غزل شمارهٔ 170

گر دلم زین گونه آه دم به دم خواهد کشید

آتش پنهان من آخر علم خواهد کشید

زیر کوه غم

تن فرسوده کاهی بیش نیست

برگ کاهی چند یا رب! کوه غم خواهد کشید

تنگ شد بر عاشق بی خانمان شهر وجود

بعد از این خود را به صحرای عدم خواهد کشید

نم کشد از خاک چشمم خاک هر سرمنزلی

اشک اگر اینست بام چرخ نم خواهد کشید

حرف بیداری که بیرون آید از کلک قضا

دور چرخ آن را به نام من رقم خواهد کشید

چون هلالی خاک گشتم بر امید مقدمش

وه! چه دانستم که از خاکم قدم خواهد کشید؟

غزل شمارهٔ 171

وه که سودای تو آهر سر به شیدایی کشید

قصهٔ عشق نهان ما به رسوایی کشید

آخر، ای جان، روزی از حال دل زارم بپرس

تا بگویم آن چه در شب های تنهایی کشید

می کشند از داغ سویت خردمندان شهر

آن چه مجنون بیابان گرد صحرایی کشید

حال ما و فتنهٔ چشم تو می دانند که چیست

هر که روزی غارت ترکان یغمایی چشید

بندهٔ آن سرو آزادم که بر رخسار گل

خال رعنایی نهاد و خط زیبایی کشید

طاقت هجران ندارد نازپرورد وصال

داغ و درد عشق را نتوان به رعنایی کشید

صبر فرمودن هلالی را مفرما ای طبیب

زان که نتوان بیش از این رنج شکیبایی کشید

ای بتان سنگ دل تا چند استغنا کنید؟

ما خود از فکر شما مردیم، فکر ما کنید

جان محزون در تنم امروز و فردا بیش نیست

فکر امروز من و اندیشهٔ فردا کنید

مردم از این غصه می خواهم که یار آگه شود

ای رقیبان، بر سر تابوت من غوغا کنید

چند با اغیار پردازید ای سیمین بران

گاه گاهی هم به حال عاشقان پروا کنید

می کند سودای زلفش روز مسکینان سیاه

ای سیه روزان مسکین ترک این سودا کنید

بسکه مخمورم، گرانی می کند دستار من

می فروشان، از سر من این بلا را وا کنید

عاشقی های هلالی سر به شیدایی کشید

دوستان فکری به حال عاشق

شیدا کنید

غزل شمارهٔ 172

من نمی خواهم که در کویش مرا بسمل کنید

حیف باشد کان چنان خاکی به خونم گل کنید

چون نخواهم زیست دور از کوی او، بهر خدا

تیغ بردارید و پیش او مرا بسمل کنید

بهر قتلم رنجه می دارد دست نازکش

هم به دست خود مرا قربان آن قاتل کنید

چون به عزم خاک بردارید تابوت مرا

هر قدم صد جا به گرد کوی او منزل کنید

تا رخش من بینم و جز من نبیند دیگری

پیش رویش پردهٔ چشم مرا حایل کنید

دل در آن کوی ست و من بیدل، خدا را بعد ازین

بگذرید از فکر دل، فکر من بیدل کنید

ای حریفان که جا در بزم آن مه کرده اید

تا هلالی هم درآید رخصتی حاصل کنید

غزل شمارهٔ 173

دوستان امشب دوای درد محزونم کنید

بر سرم افسانه ای خوانید و افسونم کنید

نیست اندوه مرا با درد مجنون نسبتی

می شوم دیوانه گر نسبت به مجنونم کنید

لاله گون شد خرقهٔ صد چاکم از خوناب اشک

شرح این صورت به شوخ جامه گلگونم کنید

شهسوار من به صحرا رفته و من مانده ام

زین گناه از شهر می خواهم که بیرونم کنید

وصف قدش را به میزان خرد سنجیده ام

آفرین بر اعتدال طبع موزونم کنید

چشم پرخونم ببینید و مپرسید از دلم

حالت دل را قیاس از چشم پرخونم کنید

چون هلالی دوش بر خاک درش جا کرده ام

شاید امروز جا بر اوج گردونم کنید

غزل شمارهٔ 174

می نویسم سخنم از آتش دل بر کاغذ

جای آنست اگر شعله زند در کاغذ

چون قلک سوختی از آتش دل نامهٔ من

اگر از آب دو چشمم نشدی تر کاغذ

سخن لعل تو خواهیم که در زر گیریم

کاش سازند دگر از ورق زر کاغذ

خط مشکین ورق روی تو را زیبد و بس

قابل آیت رحمت نبود هر کاغذ

شرح بی مهری آن ماه بیابان نرسد

فی المثل گر شود

افلاک سراسر کاغذ

مردم از غم که چرا نامه نوشتی به رقیب؟

نشدی کاش! درین شهر میسر کاغذ

تا هلالی صفت ماه جلال تو نوشت

گشت چون صفحهٔ خورشید، منور کاغذ

غزل شمارهٔ 175

غم نیست که ز داغ تو می سوزدم جگر

داری هزار سوخته، من هم یکی دگر

یا رب چه کم شود ز تو، ای پادشاه حسن

گر سوی من به گوشهٔ چشمی کنی نظر؟

در کوی تو سرآمد اهل وفا منم

از چشم التفات وفای مرا نگر

تا کی در آرزوی تو گردیم کو به کوی؟

تا کی به جستجوی تو گردیم در به در؟

جان می کنیم و یار ز ما بی خبر هنوز

خواهیم مردن از غم او تا شود خبر

در گوشهٔ غم است هلالی به صد نیاز

گاهی ز چشم لطف برین گوشه بر نگر

غزل شمارهٔ 176

وه! چه شورانگیزی ای شیرین پسر؟

هم نمک می ریزد از تو هم شکر

خاک پایت چون مرا فرق سرست

من چرا بردارم از پای تو سر؟

خاک گشتم لاله از خاکم دمید

هم چنان داغ تو دارم بر جگر

بی خبر بودن ز عالم آگهی ست

زاهد افسرده کی دارد خبر؟

غزل شمارهٔ 177

جان خواهم از خدا، نه یکی بلکه صد هزار

تا صد هزار بار بمیرم برای یار

من زارم و تو زار دلا یک نفس بیا

تا هر دو در فراق بنالیم زار زار

از بس که ریخت گریهٔ خون در کنار من

پر شد از این کنار، جهان، تا به آن کنار

در روزگار هجر تو روزم سیاه شد

بر روز من ببین که چه ها کرد روزگار

چون دل اسیر توست، ز کوی خودش مران

دل داریی کن و دل ما را نگاه دار

کام من از دهان تو یک حرف بیش نیست

بهر خدا که لب بگشا، کام من بر آر

چون خاک شد هلالی مسکین به راه تو

خاکش به گرد رفت و شد

آن گرد هم غبار

غزل شمارهٔ 178

ای به خوبی از همه خوبان عالم خوب تر

شیوهٔ حسن و جمالت هر یک از هم خوب تر

آدمی، گر یوسف مصرست، مانند تو نیست

ای تو از مجموع فرزندان عالم خوب تر

رنگت از می حالتی دارد که از گل خوش ترست

و آن عرق بر عارض پاکت ز شبنم خوب تر

خوب تر شد روی گلگونت به دور خط سبز

آری، آری، باغ باشد سبز و خرم خوب تر

ملک جان تسلیم سلطان خیالش شد، که هست

کشور ما بر چنین شاهی مسلم خوب تر

تشنه لب بوسد هلالی خاک آن در، زان که هست

خاک پای پاک آن کو ز آب زمزم خوب تر

غزل شمارهٔ 179

ای قامتت ز سرو سهی سرفرازتر

لعلت ز هرچه شرح دهم دل نوازتر

از بهر آن که با تو شبی آورم به روز

خواهم شبی ز روز قیامت درازتر

جان از تب فراق تو در یک نفس گداخت

هرگز تبی نبود ازین جان گدازتر

من در رهت نهاده به یاری سر نیاز

تو هر زمان ز یاری من بی نیازتر

در باختیم دنیی و عقبی به عشق پاک

در کوی عشق نیست ز ما پاک بازتر

دردا! که باز کار هلالی ز دست رفت

کارش بساز ای ز همه کارسازتر

غزل شمارهٔ 180

تا ز خط عنبرین، حسن تو شد بیش تر

عاشق روی توام، بیش تر از پیش تر

ای به تو میل دلم هرنفسی بیشتر

خوبی تو هر زمانی بیش تر از پیش تر

پرسش اگر می کنی عاشق درویش را

از همه عاشق ترم وز همه درویش تر

با غم ایوب نیست رنج مرا نسبتی

صبرم ازو کم ترست، دردم ازو بیش تر

عشق تو اندیشه را سوخت، که رسوا شدم

ور نه کس از من نبود عاقبت اندیش تر

کیش بتان کافری ست، مذهب ایشان ستم

و آن بت بد کیش من از همه بد کیش تر

غمزه زنان آمدی. سوی هلالی به ناز

سینهٔ او ریش بود، آه که شد ریش تر

غزل شمارهٔ 181

جامهٔ گلگون، روی

آتشناک از گل پاک تر

جامه آتشناک و رو از جامه آتشناک تر

تا چو گل نازک تنش را دیدم، از جیب قبا

سینهٔ من چاک شد، چون دامن من چاک تر

حیف باشد آن که: دوزم دیده بر دامان تو

زان که باشد دامانش از دیدهٔ من پاک تر

التماس قتل خود کردم، روان، برخاستی

الله الله! برنخیزد سرو ازین چالاک تر

صد مسلمان از تو در فریاد و باکت هیچ نیست

این چه بی باکی ست؟ ای از کافران بی باک تر!

گفته ای از بهر پابوسم، هلالی، خاک شو

من خود اول خاک بودم، گشتم اکنون خاک تر

غزل شمارهٔ 182

هر روز در کویش روم، پیدا کنم یار دگر

او را بهانه سازم و آن جا روم بار دگر

کارم همین عشق ست و من حیران کار خویشتن

ای کاش، بودی هم مرا، جز عاشقی، کار دگر

من کیستم تا خوش زیم در سایهٔ دیوار او؟

بگذار کر غم جان دهم در زیر دیوار دگر

بیرون مرو، جولان مکن، وز ناز قصد جان مکن

انگار مرد از هر طرف صد عاشق زار دگر

در عشق مژگان صنم صحرانوردی ها کنم

دارم به پا خاری عجب، در پای دل خار دگر

گر داشت روزی بیش ازین بازار یوسف رونقی

دارد متاع حسن تو امروز بازار دگر

غیر از هلالی ماه من، داری وفادارن بسی

اما نداری همچو او، یار وفادار دگر

غزل شمارهٔ 183

وه! که بازم فلک انداخت به غوغای دگر

من به جای دگر افتادم و دل جای دگر

یک دو روز دگر از لطف به بالین من آی

که من امروز دگر دارم و فردای دگر

غالباً تلخی جان کندن من خواست طبیب

که به جز صبر نفرمود مداوای دگر

پا نهم پیش که نزدیک تو آیم لیکن

از نحیر نتوانم که نهم پای دگر

با من آن کرد به یک بار تماشای رخت

که مرا یاد نیاید ز تماشای دگر

اگر این ست

پریشانی ذرات وجود

کاش! هر ذره شود خاک به صحرای دگر

پیش از این داشت هلالی سر سودای کسی

دید چون زلف تو، افتاد به سودای دگر

غزل شمارهٔ 184

حاش لله! کز رخت چشم افکنم سوی دگر

خوش نمی آید به جز روی تو ام روی دگر

تازه گل های چمن خوش رنگ و خوش بویند، لیک

گل رخ ما رنگ دیگر دارد و بوی دگر

زینت آن روی نیکو خال بس، خط، گو مباش

حسن او را در نمی باید سر موی دگر

کشتن آمد خوی آن بی رحم وز آنم باک نیست

باک از آن دارم که گیرد غیر ازین خوی دگر

روز محشر کز جفای نیکوان نالند خلق

باشد آن بدخوی ما را هر سو دعاگوی دگر

هر که را خاک سر کوی تو دامن گیر شد

کی به دامانش رسد گرد سر کوی دگر؟

دی چو با آن زلف و رخ سوی هلالی آمدی

رفت آرام و قرارش هر یکی سوی دگر

غزل شمارهٔ 185

با رخ زرد آمدم سوی رخت ای سرو ناز

یعنی آوردم به خاک درگهت سوی نیاز

دولت حسن و جوانی یک دو روزی بیش نیست

در نیاز ما نگر، چندین به خسن خود مناز

عمر بگذشت و شب تاریک هجر آخر نشد

یا شبم کوتاه می بایست، یا عمرم دراز

تاب بیماری ندارم بیش از این ها، ای فلک

یا نسیم روح پرور، یا سموم جان گداز

مردم چشم هلالی پاک می بازد نظر

رو متاب، ای نازنین، از مردمان پاک باز

غزل شمارهٔ 186

برو ای نرگس رعنا، تو به این چشم مناز

ناز را چشم سیه باید و مژگان دراز

از گل و لاله چه حاصل؟ من و آن سرو که هست

همه شوخی و کرشمه، همه حسن و همه ناز

آتشین روی من آرایش بزم ست امشب

برو، ای شمع، تو در گوشهٔ خجلت بگداز

ای خوش آن دم، که تو از ناز، سوی من آیی!

خیزم و

بر کف پای تو نهم روی نیاز

ای که مهمان منی، ساغر و مطرب مطلب

هم به این سوز دل و نالهٔ جان سوز بساز

تو گل روی زمینی و مه اوج فلک

همه حیران جمالت ز نشیب و ز فراز

ای شه حسن، به احوال هلالی نظری

کخ منم بندهٔ مسکین، تو شه بنده نواز

غزل شمارهٔ 187

قد تو عمر درازیت و سرو گلشن ناز

بیا و سایه فگن بر سرم چو عمر دراز

ز گریه، بی تو، مرا بسته بود راه نظر

تو آمدی و نظر می کنم به روی تو باز

چراغ عشرت من مرد و بر تو ظاهر نیست

بیا که پیش تو، روشن کنم به سوز و گداز

ز آسمان و زمین فارغیم در ره عشق

درین سفر چه تفاوت کند نشیب و فراز؟

به روی زرد هلالی ز روی ناز مبین

که از جهان به تو آورده است روی نیاز

غزل شمارهٔ 188

یار من، وه! که مرا بار نداد هرگز

قدر یاران وفادار نداد هرگز

خوش طبیبی ست مسیحا دم و جان بخش ولی

چارهٔ عاشق و بیمار نداد هرگز

دردمندی، که چو من تلخی هجران نچشید

لذت شربت دیدار نداد هرگز

ما کجا قدر تو دانیم؟ که یک موی تو را

هیچ کس قیمت و مقدار نداد هرگز

تا رخت هست کسی طرف گل بیند؟

مگر آن کس که گل از خار نداند هرگز

درد خود با تو چه گویم؟ که دل نازک تو

حال دل های گرفتار نداند هرگز

از هلالی مطلب هوش، که آن مست خراب

شیوهٔ مردم هشیار نداند هرگز

غزل شمارهٔ 189

از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟

که بی تو روز و شب ما برابرست امروز

اگر به قصد دلم سوی تیغ دست بری

به پای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز

دلم به ذوق شکرخندهٔ تو پرخون شد

کجاست غمزهٔ خونریز و ناوک دل دوز؟

به دفع لشکر

غم صد سپه برانگیزم

ولی چه سود؟ که بختم نمی شود پیروز

به گریه گفتمش: ای مه، به عاشقان می ساز

به خنده گفت: هلالی، به داغ ما می سوز

غزل شمارهٔ 190

برخیز طبیبا که دل آزرده ام امروز

بگذار مرا، کز غم او مرده ام امروز

چون برگ خزان چهرهٔ من زرد شد از غم

کو آن گل سیراب؟ که پژمرده ام امروز

چون گوشهٔ دامان من از خون شده رنگین

هر گوشه که دامان خود افشرده ام امروز

امروز مرا چون فلک آورد به افغان

من نیز فغان را به فلک برده ام امروز

ای قبلهٔ مقصود، ز من روی مگردان

کز هر دو جهان رو به تو آورده ام امروز

بگذار، هلالی، که به صد درد نالم

کز جور فلک تیر جفا خورده ام امروز

غزل شمارهٔ 191

عمر رفت و از تو ما را صد پریشانی هنوز

وه! چه عمرست این؟ که حال ما نمی دانی هنوز

یک نظر دیدیم دیدارت و زان عمری گذشت

دیدها بر هم نمی آید ز حیرانی هنوز

چیست چندین التفات آشکارا با رقیب؟

جانب ما یک نظر ناکرده پنهانی هنوز

در صف طاعت نشستم، روی دل سوی بتان

کافری صد بار بهتر زین مسلمانی هنوز

پیش ازین، روزی هلالی ترک خوبان کرده بود

می کند خود را ملامت از پشیمانی هنوز

غزل شمارهٔ 192

عید شد، هر گوشه، خلقی ماه نو دارد هوس

گوشهٔ ابرو نمودی، ماه ما این ست و بس

هست فردا عید و هر کس ماه نو دارد هوس

عید ما روی تو و ماه نو ابروی تو بس

می روی خندان و می گویی مبارک باد عید!

همچو عید ما مبارک نیست عید هیچ کس

در غمت گر جان به دشواری دهم وعذور دار

زان که دل تنگ ست و آسان بر نمی آید نفس

یار رفت ای دل چه سود از نالهٔ شبگیر تو؟

صاحب محمل فراقت دارد از بانگ جرس

ناله می کردم، سگ کویت به فریادم رسید

من سگ کویی

کز آن جا آید این فریادرس

پیش رخسار تو دل در سینه دارد اضطراب

همچو آن مرغی، که باشد موسم گل در قفس

گر دل و جان هلالی ز آتش غم سوخت سوخت

بر سر کوی تو گو: هرگز مباش این خار و خس

غزل شمارهٔ 193

کار من از جملهٔ عالم همین عشقست و بس

عالمی دارم، که در عالم ندارد هیچ کس

پادشاه هل دردم بر سر میدان عشق

من میان خیل فتنه و خیل بلا از پیش و پس

دست امیدم ز دامان وصالش کوته ست

وه! که جایی رفته ام کان جا ندارم دسترس

در جهان چیزی که دارم از سواد عشق او

یک دل و چندین تمنا، یک سر و چندین هوس

آرزو دارم که پیشت جان دهم، بهر خدا

یک نفس بنشین، که باقی نیست غیر از یک نفس

این چنین برقی که از نعل سمندت می جهد

بر سر راه تو خواهم سوختن چون خار و خس

زار می نالد هلالی بی تو در کنج فراق

همچو آن بلبل که می نالد به زندان قفس

غزل شمارهٔ 194

کام از آن لب مشکل و ما را غم کام ست و بس

کار ناکامان همین اندیشهٔ خام ست و بس

با همه کس زان لب جان بخش می گویی سخن

آن چه از لعلت نصیب ماست دشنام ست و بس

هر سهی سروی لباس ناز را شایسته نیست

این قبا بر قد آن سرو گل اندام ست و بس

مست عشقم روز و شب، ناخورده می، نادیده کام

خلق پندارند مستی از می و جام ست و بس

ننگ می آید هلالی خلق را از نام من

گوییا ننگ همه عالم درین نام ست و بس

غزل شمارهٔ 195

یار من با دگران یار شد افسوس افسوس!

رفت و هم صحبت اغیار شد، افسوس افسوس!

سال ها عهد وفا بست ولی آخر کار

عهد بشکست و جفاگار شد، افسوس افسوس!

آن که چون روز شب عیشم ازو

روشن بود

رفت و روزم چو شب تار شد، افسوس افسوس!

آن که هم راحت جان بود و هم آسایش دل

قصد جان کرد و دلازار شد، افسوس افسوس!

گفتم ای دل به کمند سر زلفش نروی

عاقبت رفت و گرفتار شد، افسوس افسوس!

آن همه گوهر دانش که به چنگ آوردم

ناگه از دست به یک بار شد، افسوس افسوس!

مدتی داشت هلالی ز بتان عزت وصل

عزتی داشت، ولی خوار شد، افسوس افسوس!

غزل شمارهٔ 196

زاهد به کنج صومعه می نوش و مست باش

یعنی که دوزخی شدی، آتش پرست باش

ای سرو، اعتدال قدش نیست چون تو را

خواهی بلند جلوه نما، خواه پست باش

در خون نشسته ایم به خون ریز بر مخیز

بنشین دمی و همدم اهل نشست باش

ای دل سری ز عالم آزادگی بر آر

یعنی به قصد عشق کسی پای بست باش

مگشا زبان طعنه هلالی به عیب کس

ما را چه کار؟ گو دگری هرچه هست باش!

غزل شمارهٔ 197

دردمندم گر مرا درمان نباشد گو مباش

دردمندان تو را جان نباشد گو مباش

گر غریبی بر سر کویت بمیرد گو بمیر

ور گدایی بر سر سلطان نباشد گو مباش

چند روزی با جمالت عشق پنهان باختم

بعد ازین قصه گر پنهان نباشد گو مباش

عاشق دیوانه ام سامان کار از من مجوی

عاشق دیوانه را سامان نباشد گو مباش

در بتان دل بسته ام دیگر مرا با دین چه کار؟

بت پرستم گر مرا ایمان نباشد گو مباش

گر هلالی از سر کویت به زاری رفت، رفت

این چنین خاری درین بستان نباشد گو مباش

غزل شمارهٔ 198

آه از آن شوخ که تا سر نشود خاک درش

بر سر عاشق بیچاره نیفتد گذرش

ای که از عاشق خود دیر خبر می پرسی

زود باشد که بپرسی و نیابی خبرش

آه سرد از دل پردرد کشیدم سحری

غافلان نام نهادند نسیم سحرش

من که رشک

آیدم از خال سیه بر لب او

چون پسندم که نشیدند مگسی بر شکرش؟

همچو فریاد به هر کوه که بردم غم خویش

زیر آن بار گران سنگ شکستم کمرش

زاهد از عشق بتان خواست مرا توبه دهد

مدعی بین که خدا عقل نداد این قدرش

گر دلم زار شد از عشق بتان غم مخورید

بگذارید که می خواهم ازین زارترش

لاله بر خاک شهید تو جگرگوشهٔ ماست

که برآورده به داغ دل خونین جگرش

منظر چشم هلالی وطنش باد که هست

میل هم صحبتی مردم صاحب نظرش

غزل شمارهٔ 199

آه از آن ماه مسافر که نیامد خبرش

او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش

رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم

ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش

دیر می آید و جان منتظر مقدم اوست

مردم از شوق، خدایا برسان زودترش

می پرد مرغ هوا جانب او فارغ بال

کاش می بود من دل شده را بال و پرش!

گرچه امروز مرا کشت و نیامد به سرم

کاش فردا به سر خاک من افتد گذرش!

در فراقت ز هلالی اثری بیش نماند

زود باشد که بیایی و نیابی اثرش

غزل شمارهٔ 200

آن که از آب حیات آزرده می گردد تنش

کی توان دیدن به روز جنگ غرق آهنش؟

آن که بر دوشش گرانی می کند جیب قبا

چون روا دارد کسی بار زره بر گردنش؟

خوش نباشد در قبای آهنین آن سیم تن

ای خوش آن روزی که بینم در ته پیراهنش!

آن تن پاک از لطافت هست چون آب حیات

غالباً موج همان آب ست شکل جوشنش

حیف باشد زخم تیر او بر چشم دشمنان

چشم زخم دوستان بادا نصیب دشمنش!

نعل بر شکل هلالی پای اسبش بوسه زد

کاشکی بودی هلالی نیز لعل توسنش!

غزل شمارهٔ 201

زبان او، که ندیدم ز تنگی دهنش

امید هست که بینم به کام خویشتنش

چه نازکی ست، تعالی الله! آن قد را؟

که از گل و

سمن آزرده می شود بدنش

هزار تازه گل از بوستان دمید ولی

یکی ز روی لطافت نمی رسد به تنش

سزد که جامهٔ جان را قبا کند از شوق

هزار یوسف مصری به بوی پیرهنش

تبارک الله ازین سبزه ای که تازه دمید!

به دامن سمن و بر کنار یاسمنش

برادران به سگ کوی یار اگر برسید

تحیتی برسانید از زبان منش

هلالی از لب جانان عجب حدیثی گفت!

که تازه شد همه جان ها ز لذت سخنش

غزل شمارهٔ 202

گر گذر افتد چو باغ صبح، بر خاک منش

همچو گرد از خاک برخیزم بگیرم دامنش

در هوایش گر رود ذرات خاک من به باد

از هواداری در آیم ذره وار از روزنش

آن پری رو را چه لایق کلبهٔ تاریک دل؟

مردم چشم ست، بنشانم به چشم روشنش

گر شبی لطف تنش بر پیرهن ظاهر شود

از خوشی دیگر نگنجد در قبا پیراهنش

از لطافت دم مزن ای گل به آن نازک بدن

زانکه گر دم می زنی آزرده می گردد تنش

تا به گردن غرق خونم، دیده بر راه امید

گر به خون ریزم نیاید خون من در گردنش

خاک شد مسکین هلالی در ره آن شهسوار

تا لگدکوب جفا گردد چو نعل توسنش

غزل شمارهٔ 203

روزی که بر لب آید جانم در آرزویش

جان را بدو سپارم، نم را به خاک کویش

چون از وصال آن گل دیدم که نیست رنگی

آخر به صد ضرورت قانع شدم به بویش

خورشید روی او را نسبت به ماه کردم

زین کار نامناسب شرمنده ام ز رویش

مسکین دل از ملامت آوارهٔ جهان شد

ای باد اگر ببینی از سلام کویش

دهقان ز جوی تاکم سیراب ساخت، یارب

از آب زندگانی خالی مباد جویش

از جستجوی وصلش منعم مکن هلالی

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش

غزل شمارهٔ 204

کار من فریاد و افغان ست دور از یار خویش

مردمان در کار من حیران و من در

کار خویش

ای طبیب دردمندان ای تغافل تا به کی؟

گاه گاهی می توان پرسیدن از بیمار خویش

گرد کویت بیش ازین عشاق مسکین را مسوز

دود دل ها را نگه کن بر در و دیوار خویش

چند بهر قتل من آزرده سازی خویش را؟

رحم فرما، بگذر از قتل من و آزار خویش

تا هلالی را به سوز عشق پیدا شد سری

می گدازد همچو شمع از آه آتش بار خویش

غزل شمارهٔ 205

ای شاه حسن جور مکن بر گدای خویش

ما بندهٔ توایم بترس از خدای خویش

خواهند عاشقان دو مراد از خدای خویش

هجر از برای غیر و وصال از برای خویش

گر دل ز کوی دوست نیامد عجب مدار

جایی نرفته است که آید به جای خویش

ای من گدای کوی تو گر نیست رحمتی

باری نظر دریغ مدار از گدای خویش

صد بار آشنا شده ای با من و هنوز

بیگانه وار می گذری ز آشنای خویش

زاهد برو که هست مرا با بتان شهر

آن حالتی که نیست تو را با خدای خویش

حیف ست بر جفا که به اغیار می کنی

بهر خدا که حیف مکن بر جفای خویش

قدر جفای توست فزون از وفای ما

پیش جفای تو خجلم از وفای خویش

گم شد دلم، به آه و فغان دیگرش مجوی

پیدا مساز دردسری از برای خویش

چون خاک پای توست هلالی به صد نیاز

ای سرو ناز سر مکش از خاک پای خویش

غزل شمارهٔ 206

ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویش

راستی هم یاد گیر از قامت دل جوی خویش

کعبهٔ ما کوی توست از کوی خود ما را مران

قبلهٔ ما روی تو ما را مران از کوی خویش

سر به بالین فراقت هر کسی شب تا به روز

ما و غم های تو و سر بر سر زانوی خویش

شب چو بر خاک درت پهلو نهادم گفت دل

من ز پهلوی تو

در عیشم، تو از پهلوی خویش

چون هلالی را فلک سرگشته می دارد چنین

بی جهت می نالد از ماه هلال ابروی خویش

غزل شمارهٔ 207

مردم و خود را ز غم های جهان کردم خلاص

عالمی را هم ز فریاد و فغان کردم خلاص

در غم عشق جوانی می شنیدم پند پیر

خویشتن را از غم پیر و جوان کردم خلاص

خوش زمانی دست داد از عالم مستی مرا

کز دو عالم خویش را در یک زمان کردم خلاص

گفتمش آخر هلالی را ز هجران سوختی

گفت او را از بلای جاودان کردم خلاص

غزل شمارهٔ 208

وای! که جانم نشد از غم هجران خلاص

کاش اجل در رسد تا نشوم از جان خلاص!

جمله اسیر تواند، وه! چه عجب کافری

کز غم عشق تو نیست هیچ مسلمان خلاص

بسته ی زلف توایم، رستن ما مشکل ست

هر که گرفتار توست کی شود آسان خلاص؟

عاشق محروم تو بار سفر بست و رفت

شکر که یک بارگی گشت ز حرمان خلاص

جام تو ای می فروش، بی می راحت مباد

زان که به دور توام از غم دوران خلاص

کاش به ساحل کشد رخت من از موج غم

آن که شد از لطف او نوح ز طوفان خلاص

مرد هلالی و بود عاشق خوبان هنوز

وای که مسکین نگشت هرگز از ایشان خلاص

غزل شمارهٔ 209

عاشقان را نه گل و باغ و بهارست غرض

همه سهل ست، همین صحبت یارست غرض

غرض آنست که فارق شوم از کار جهان

ور نه از گوشهٔ میخانه چه کارست غرض؟

جان من، بی جهت این تندی و بدخویی چیست؟

گر نه آزار دل عاشق زارست غرض

آفت دیدهٔ مردم ز غبارست ولی

دیده را از سر کوی تو غبارست غرض

هوش دیدن گل نیست هلالی ما را

زین چمن جلوهٔ آن لاله عذارست غرض

غزل شمارهٔ 210

گر من ز شوق خویش نویسم به یار خط

یک حرف از

آن ادا نشود در هزار خط

خوش صفحه ای ست روی تو، یا رب که تا ابد

هرگز بر آن ورق ننشاند غبار خط

ما را به دور حسن تو با نوخطان چه کار؟

تا روی ساده هست نیاید به کار خط

خط گو: مباش گرد رخت، وه! چه حاجت ست

مجموعهٔ جمال تو را بر کنار خط؟

از خط روزگار مکش سر که عاقبت

بر دفتر حیات کشد روزگار خط

زین پیش حسن خط بتان معتبر نبود

در دور عارض تو گرفت اعتبار خط

قاصد به غیر چند بری خط یار را؟

یک بار هم به نام هلالی بیار خط

غزل شمارهٔ 211

ترک یاری کردی، از وصل تو یاران را چه حظ؟

دشمن احباب گشتی، دوستداران را چه حظ؟

چون ندارد وعدهٔ وصل تو امکان وفا

غیر داغ انتظار امیدواران را چه حظ؟

چشم من کز گریه نابیناست چون بیند رخت؟

از تماشای چمن ابر بهاران را چه حظ؟

درد بی درمان خوبان چون نمی گیرد قرار

دردمندان را چه حاصل؟ بی قراران را چه حظ؟

آن سوار از خاک ما تا کی برانگیزد غبار؟

از غبار انگیختن، یا رب سواران را چه حظ؟

می دهد خاک رهش خاصیت آب حیات

ور نه زین گرد مذلت خاک ساران را چه حظ؟

یا رب از قتل هلالی چیست مقصود بتان؟

از هلاک عندلیبان گلعذاران را چه حظ؟

غزل شمارهٔ 212

ما که از سوز تو در گریهٔ زاریم چو شمع

خبر از سوختن خویش نداریم چو شمع

پیش تیغ تو سر از تن بگذاریم ولی

شعلهٔ شوق تو از سر نگذاریم چو شمع

تاب هنگامهٔ اغیار نداریم، که ما

کشته و سوختهٔ خلوت یاریم چو شمع

هست چون آتش ما بر همه عالم روشن

سوز خود را به زبان بهر چه آریم چو شمع؟

ای نسیم سحر، از صبح وصالش خبری

تا همه خنده زنان جان بسپاریم چو شمع

ما که داریم دل و

دیده پر از آتش و آب

چون نسوزیم و چرا اشک نباریم چو شمع؟

سوخت صد بار، هلالی، جگر ما شب هجر

ما جگرسوختهٔ این شب تاریم چو شمع

غزل شمارهٔ 213

مهوشان در نظر کج نظرانند، دریغ!

انجم انجمن بی بصرانند، دریغ!

از گرفتاری احباب ندارند خبر

خوب رویان جهان بی خبرانند، دریغ!

گلعذاران که نمودند رخ از پردهٔ ناز

چون صبا هم نفس پرده درانند، دریغ!

چشم ما پر دُر و لعل ست، ولی سیم بران

چشم بر لعل و دُر بدگهرانند، دریغ!

ما نخواهیم به جز خیل بتان یار دگر

نیک این طایفه یار دگرانند، دریغ!

همچو عمر از صف عشاق روان می گذری

عاشقان عمر چنین می گذرانند، دریغ!

تازه شد داغ هلالی ز غم لاله رخان

همه داغ دل خونین جگرانند، دریغ!

غزل شمارهٔ 214

خوبان اگر چه هر طرفی می کشند صف

تو در میان جان منی، جمله بر طرف

حالا به پای بوس خیالت مشرفم

گر دولت وصال تو یابم، زهی شرف!

دور از تو نوبهار جوانی به باد رفت

عمر چنان عزیز چرا شد چنین تلف؟

چشمت مرا نشانهٔ پیکان غمزه ساخت

وه! چون کنم؟ که تیر بلا را شدم هدف

از دیده طفل اشک جدا شد، دریغ ازو

آه! آن دُر یتیم کجا رفت ازین صدف؟

ره می زنند و عربده آهنگ می کنند

با ما ببین که در چه مقامند چنگ و دف؟

کوته مباد دست هلالی ز دامنت

کس دامن وصال تو را چون دهد ز کف؟

غزل شمارهٔ 215

وه! که رفت آن شوخ و بر ما کرد بیداد از فراق

از فراق او به فریادیم، فریاد از فراق!

یار با اغیار و ما محروم، کی باشد روا؟

دشمنان شاد از وصال و دوست ناشاد از فراق

در فراقت حالم از هر مشکلی مشکل ترست

هیچ کس را این چنین مشکل نیفتاد از فراق

آن که روزم را سیه کرد از فراقت همچو شب

روز او چون روزگار من سیه باد از فراق!

در بهار از نگهت

گل بوی وصلت یافتم

وه! که می آید خزان و می دهد یاد از فراق

داد و فریاد هلالی گفته ای: از دست کیست؟

این تغافل چیست؟ فریاد از تو و داد از فراق!

غزل شمارهٔ 216

نیست غم گر شد گریبان من از غم چاک چاک

سینه ام چاک ست از چاک گریبان خود چه باک؟

می کشی بر غیر تیغ و می کشی از غیرتم

از هلاک دیگران بگذر که خواهم شد هلاک

نیست جان را با تن پاک تو اصلاً نسبتی

این تن پاک تو صد ره پاک تر از جان پاک

خاک آدم را از آن گل کرد استاد ازل

تا چنین نازک نهالی بر دمد ز آن آب و خاک

ای که از ما فارقی گویا نمی دانی که ما

دردمندانیم و آه ما به غایت دردناک

می پرستان را ز می هر دم حیاتی دیگرست

آب حیوان ریخت گویا باغبان در جوی تاک

گر هلالی چند روزی در لباس زهد بود

باز در کوی خرابات ست مست و جامه چاک

غزل شمارهٔ 217

ای تو سرو چمن حسن و گل باغ جمال

جلوهٔ حسن و جمالت همه در حد کمال

با چنین حسن تو را ماه فلک چون گویم؟

آفتابی، به تو یارب نرسد هیچ زوال!

کاتبان قلم صنع که مشکین رقمند

صفحهٔ روی تو آراسته اند از خط و خال

با تو خواهم که صبا حال مرا عرضه دهد

لیکن آن جا که تویی باد صبا را چه مجال؟

بی تو هر شب منم و گوشهٔ تنهایی خویش

پای در دامن غم، سر به گریبان ملال

وه! چه فرخنده شبی باشد و خرم روزی!

که فراق تو مبدل شده باشد به وصال

روی در روی تو آرم همه وقت از همه سو

چشم در چشم تو باشم، همه جا، در همه حال

با تو از هر طرفی صد سخن آرم به میان

هر جوابی که دهی باز درآیم

به سوال

گفتگو چند؟ هلالی، دگر افسانه مخوان

تو کجا؟ وصل کجا؟ این چه خیال ست محال؟

غزل شمارهٔ 218

ظاهر نکنم پیش رقیبان الم دل

با مردم بی غم نتوان گفت غم دل

جا کن به دل و دیده که غیر از تو نشاید

سلطان سراپردهٔ چشم و حرم دل

ای صبر کجایی؟ که ز حد می گذرد باز

بر دل ستم آن مه و بر من ستم دل

پای دل افگار شد از خار ره عشق

ای کاش! درین ره نرسیدی قدم دل

در عشق تو رسوای جهان ست هلالی

گاه از غم بسیار و گاه از صبر کم دل

غزل شمارهٔ 219

نه رفیقی که بود در پی غم خواری دل

نه طبیبی که کند چارهٔ بیماری دل

دل بیمار مرا هر که گرفتار تو خواست

یارب آزاد نگردد ز گرفتاری دل!

طاقت زاری دل نیست دگر، بهر خدا

گوش کن گفت مرا، گوش مکن زاری دل

چند خواهی دگران را به شراب و به کباب؟

حال خون خوردن من بین و جگرخواری دل

جان به کوی تو شد و ناله کنان باز آمد

که در آن کوی نگنجید ز بسیاری دل

دل به راه غمت افتاد خدا را مددی

که درین راه ثواب ست مددگاری دل

در وفای تو چنانم که اگر خاک شوم

آید از تربت من بوی وفاداری دل

بر دل زار هلالی نکند غیر جفا

آه! تا جند توان کرد جفاگاری دل؟

غزل شمارهٔ 220

آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوی گل

آن به که می کشم دو سه روزی به روی گل

گل دیده ام، آرزوی کسی در دلم فتاد

کز دیدنش نکند کسی آرزوی گل

این دم که بوی دلکش گل می دهد نسیم

بس دلکش ست گشت گلستان به بوی گل

خوش آن که یار باشد و من در حریم باغ

من سوی او نظر فگنم، او به سوی گل

دید آن دوزخ هلالی و آسوده دل

نشست

از جست و جوی لاله و از گفت و گوی گل

غزل شمارهٔ 221

ای در دلم آتش عشق تو صد الم

هر یک الم نشانهٔ چندین هزار غم

وصل تو زود رفت و فراق تو دیر ماند

فریاد ازین عقوبت و عمر کم!

دانی کدام روز عدم شد وجود ما؟

روزی که عاشقی به وجود آمد از عدم

گویند درد عشق به درمان نمی رسد

من چون زیم که عاشقم و دردمند هم

ماییم و نیم جانی و هر دم هزار آه

اینک به باد می رود آن دم به دم

چون آب زندگی ست قدم تا به فرق سر

خواهم درون جان کنمت فرق تا قدم

ای پادشاه حسن، هلالی گدای توست

خواهم که سوی او گذری از ره کرم

غزل شمارهٔ 222

نیست حد آن که گویم بندهٔ روی توام

دیگری گرینده باشد، من سگ کوی توام

بر امید آن که یک دشنام روزی بشنوم

سال ها شد، جان من، کز جان دعاگوی توام

گر چه ای، بدخوی من، خوی تو عاشق گشتن ست

ترک خوی خود مکن، من کشتهٔ خوی توام

گر دل من سدره و طوبی نجوید دور نیست

زان که من در آرزوی سرو دل جوی توام

چند گویی پای در دامن کش و این سو میا

پا کشیدن چون توان چون دل کشد سوی توام

رنجه کردی صاعد و خون هلالی ریختی

تا قیامت شرمسار دست و بازوی توام

غزل شمارهٔ 223

عجب شکسته دل و زار و ناتوان شده ام!

چنان که هجر تو می خواست، آن چنان شده ام

به گفتگوی تو افسانه گشته ام همه جا

به جستجوی تو آوارهٔ جهان شده ام

خدای را دگر ای یار سوی من مگذر

که من به کوی کسی خاک آستان شده ام

دلم ز شادی عالم گرفته است ولی

غمی که از تو رسیده است شادمان شده ام

از آن شده است، هلالی، دلم شکاف شکاف

که ناوک غم و اندوه را نشان

شده ام

غزل شمارهٔ 224

روزی که در فراق جمال تو بوده ام

گریان در اشتیاق وصال تو بوده ام

هر سو که رفته ام به هوای تو رفته ام

هر جا که بوده ام به خیال تو بوده ام

هر گه شکرلبی به کسی کرد گفتگو

در حسرت جواب و سوال تو بوده ام

جایی که داغ بر ورق لاله دیده ام

آن جا به یاد عارض و خال تو بوده ام

چون کرده ام نظارهٔ قد بلند سرو

در آرزوی تازه نهال تو بوده ام

القصه رخ نما که هلالی صفت بسی

مشتاق آفتاب جمال تو بوده ام

غزل شمارهٔ 225

ز سوز سینه کبابم، ز سیل دیده خرابم

تو شمع بزم کسانی و من در آتش و آبم

مرا عقوبت هجر تو بهتر از همه شادی ست

تو راحت دگران شو، که من برای عذابم

به دیگران منشین و به جان من مزن آتش

مرا مسوز، که من خود بر آتش تو کبابم

اگر برای هلاک من ست ناز و عتابت

بیا و قتل کن ایدون، که مسحق عتابم

سوال بوسه نمودم ولی تو لب نگشودی

سخن به عرض رسید و در انتظار جوابم

به گرد روی تو پروانه ام، که شمع مرادی

اگر تو روی بتابی، من از تو روی نتابم

به قدر خاک از من کسی حساب نگیرد

به کوی دوست، هلالی، ببین که در چه حسابم؟

غزل شمارهٔ 226

به یار بی وفا عمری وفا کردم ندانستم

به امید وفا بر خود جفا کردم ندانستم

دل آزاری که هرگز دیده بر مردم نیندازد

به سان مردمش در دیده جا کردم ندانستم

اگر گفتم که دارد یار من آیین دلجویی

معاذالله غلط کردم، خطا کردم، ندانستم

بلای جان من آن شوخ و من افتاده در کویش

دریغا خانه در کوی بلا کردم ندانستم

به هر بیگانهٔ بدخوی او از آشنا بهتر

به آن بیگانه خود را آشنا کردم ندانستم

گرفتم آن سر زلف و کشیدم و صد گرفتاری

به دست خویش

خود را مبتلا کردم ندانستم

هلالی پیش آن مه شرمسارم زین شکایت ها

درین معنی به غایت ماجرا کردم ندانستم

غزل شمارهٔ 227

هر شب به سر کوی تو از پای درافتم

وز شوق تو آهی زنم و بی خبر افتم

گر بار غم این ست که من می کشم از تو

بالله! که اگر کوه شوم از کمر افتم

خواهم بزنی تیر و به تیغم بنوازی

تا در دم کشتن به تو نزدیک تر افتم

من بعد بر آنم که به بوی سر زلفت

برخیزم و دنبال نسیم سحر افتم

ای شیخ، به محراب مرا سجده مفرما

بگذار، خدا را، که بر آن خاک درافتم

گمراهی من بین که درین مرحله هر روز

از وادی مقصود به جای دگر افتم

سیلاب سرشک از مژه بگشای، هلالی

مپسند که آغشته به خون جگر افتم

غزل شمارهٔ 228

به راهت بینم و از بیخودی بر رهگذر غلتم

به هر جا پانهی، از شوق پابوست به سر غلتم

به هر پهلو که می افتم به پهلوی سگت شب ها

نمی خواهم کز آن پهلو، به پهلوی دگر غلتم

بدان در وقت بسمل از تو می خواهم چنان زخمی

که عمری نیم بسمل باشم و بر خاک درغلتم

به امیدی که روزی بر سرم آید سگ کویت

در آن کو هر شبی تا روز در خون جگر غلتم

چنان زار و ضعیفم در هوای سرو بالایی

که همچون خار و خاشاک از دم باد سحر غلتم

نمی خواهم که از بزم وصال او روم بیرون

کرم کن، ساقیا، جامی که آن جا بی خبر غلتم

هلالی چون مرا در کوی آن مه ناتوان بینی

بگیر از دستم و بگذار تا بار دگر غلتم

غزل شمارهٔ 229

اگر چون خاک پامالم کنی، خاک درت گردم

وگر چون گرد بر بادم دهی، گرد سرت گردم

کشی خنجر که می سازم به دست خویش قربانت

چه لطف ست این؟ که من قربان دست و خنجرت گردم

تو

ماه کشور حسنی و شاه کشور خوبان

گدای کشورت باشم، اسیر لشکرت گردم

پس از مردن چو در پرواز آید مرغ جان من

چوم مرغان حرم بر گرد قصر و منظرت گردم

مگس وارم، به تلخی، چند رانی؟ سوی خویشم خوان

که بر گرد لب شیرین همچون شکرت گردم

هلالی را به هشیاری چه جای طعن؟ ای ساقی

بگردان ساغر می تا هلاک ساغرت گردم

غزل شمارهٔ 230

به صد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردم

بسی امیدوارم، آه! اگر نومید برگردم

چه حسن ست این؟ که از یک دیدنت دیوانه گردیدم

بیا، تا بار دیگر بینم و دیوانه تر گردم

چون آن مه فتنه شد در شهر، من عاقبت روزی

شوم آواره و هر دم به صحرای دگر گردم

خدا را، این چنین زود از سر بالین من مگذر

دمی بنشین، که برخیزم، تو را بر گرد سر گردم

زهر در کامدم، در کوی تو همچون سگم راندی

سگ کوی توام تا چند، یا رب در به در گردم؟

خبر می پرسم از جانان ولی ناگه اگر روزی

ازو کس یک خبر گوید من از خود بی خبر گردم

هلالی، چون سپه انگیخت عشق آن کمان ابرو

به میدان آیم و تیر ملامت را سپر گردم

غزل شمارهٔ 231

عیدست، برون آی که حیران تو گردم

قربان خودم ساز، که قربان تو گردم

خاکم به رهت، جلوه کنان، رخش برانگیز

تا خیزم و گرد سر تو گردم

جمعیت آسوده دلان از دل جمع ست

جمعیت من آن که، پریشان تو گردم

زین گونه که از شادی وصلت خبرم نیست

مشکل که خلاص از غم هجران تو گردم

من عاجزم از خدمت مهمان خیالت

این خود چه خیال ست که مهمان تو گردم؟

تا یافتم از شادی وصل تو حیاتی

ترسم که هلاک از غم هجران تو گردم

بر خاک درت من که و تشریف غلامی؟

ای کاش توانم سگ

دربان تو گردم

گفتی که به جان بندهٔ ما باش هلالی

تا جان بودم بندهٔ فرمان تو گردم

غزل شمارهٔ 232

ز پیر میکده عمری در التماس شدم

که خاک درگه دیر فلک اساس شدم

غم مرا به غم دیگران قیاس مکن

که من نشانهٔ غم های بی قیاس شدم

مرا ز حسن تو صنع خدای ظاهر شد

تو را شناختم، آنگه خداشناس شدم

سپاس عید بود پاس نقل و باده و جام

هزار شکر که مشغول این سپاس شدم!

پلاس فقر، هلالی، لباس فخر من ست

من از برای تفاخر درین لباس شدم

غزل شمارهٔ 233

کاشکی! خاک حریم حرمت می بودم

می خرامیدی و من در قدمت می بودم

بی غم عشق تو صد حیف ز عمری که گذشت!

بیش از این کاش گرفتار غمت می بودم

گر به پرسیدن من لطف نمی فرمودی

همچنان کشتهٔ تیغ دو دمت می بودم

گر به سررشتهٔ مقصود رسیدی دستم

دست در سلسلهٔ خم به خمت می بودم

گر مرا حشمت کونین میسر می شد

همچنان بندهٔ خیل و حشمت می بودم

چون مریضی که دلش مایل صحت باشد

عمرها طالب درد و المت می بودم

هر چه خواهی بکن ای دوست که من از دل و جان

آرزومند جفا و ستمت می بودم

تا تو یک ره به کرم سوی هلالی گذری

سال ها چشم به راه کرمت می بودم

غزل شمارهٔ 234

دو روز شد که ز درد فراق بیمارم

از این دو روزه حیاتی که هست بیزارم

چو لاله سینهٔ من چاک شد، بیا و ببین

که از تو بر دل پرخون چه داغ ها دارم؟

مرا ز گریه مکن منع، ساعتی بگذار

که زار زار بگریم، که عاشق زارم

رسید جان به لب و نیست غیر از این هوسم

که آیم و به سگان در تو بسپارم

خلاصی من از آن قید زلف ممکن نیست

که در کمند بلای سیه گرفتارم

به جلوه گاه بتان می روم، سرشک فشان

به باغ سنگ دلان تخم مهر می کارم

هلالی، از غم یارست

روز من شب تار

چه شد که صبح شود یک نفس شب تارم؟

غزل شمارهٔ 235

من نه آنم که دل خویش مشوش دارم

هر کجا ناخوشی یی هست به او خوش دارم

گر سگان سر آن کوی کبابی طلبند

پاره سازم دل پرخون و بر آتش دارم

چه بلاها که دل زارم از آن مه نکشید؟

الله، الله! چه دل زار بلاکش دارم!

تا تو را صفحهٔ دل ساده شد از نقش وفا

ورق چهره به خوناب منقش دارم

از من امروز، هلالی، مطلب خاطر جمع

که دل آشفتهٔ آن زلف مشوش دارم

غزل شمارهٔ 236

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم

از خود گله ای دارم و از یار ندارم

شادم که غم یار ز خود بی خبرم کرد

باری، خبر از طعنهٔ اغیار ندارم

گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح

اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم

لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار

من خود گلهٔ اندک و بسیار ندارم

گو: خلق بدانند که من رندم و رسوا

از رندی و بدنامی خود عار ندارم

بی قیدم و از کار جهان فارغ مطلق

کس با من و من هم به کسی کار ندارم

حال من دل خسته خراب ست هلالی

آزرده دلی دارم و غم خوار ندارم

غزل شمارهٔ 237

عمر رفته است و کنون آفت جانی دارم

گشته ام پیر ولی عشق جوانی دارم

چاره ساز دل و جان همه بیمارانی

چاره ای ساز که من هم دل و جانی دارم

کاش چون لاله دل تنگ مرا بشکافی

تا بدانی که چه سان داغ نهانی دارم؟

بر همه خلق یقین شد که وفا نیست تو را

لیک من از طمع خویش گمانی دارم

بنده ام خواندی و داغم چو سگان بنهادی

زین سبب در همه جا نام و نشانی دارم

ملک عشق تو جهانی ست که پایان ش نیست

من درین ملکم و غوغای جهانی دارم

جان من شرح الم های هلالی بشنو

که درین

واقعه جان سوز بیانی دارم

غزل شمارهٔ 238

هر زمان بر صف خوبان به تماشا گذرم

چون رسم پیش تو نتوانم از آن جا گذرم

دارم آن سر که به سودای تو بازم سر خویش

سر چه کار آید؟ اگر زین سر و سودا گذرم

زان خط سبز و لب لعل گذشتن نتوان

گر به صد مرتبه از خضر و مسیحا گذرم

هم نشینا، قدمی چند به من همره شو

که برش طاقت آن نیست که تنها گذرم

قصر مقصود بلندست، خدایا، سببی

که ازین مرحله بر عالم بالا گذرم

رشتهٔ مهر تو گر دست دهد همچو مسیح

پا به گردن نهم و از سر دنیا گذرم

من که امروز هلالی، خوشم از دولت عشق

بهتر آن ست کز اندیشهٔ فردا گذرم

غزل شمارهٔ 239

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم

هر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم

دانم که چرا خون مرا زود نریزی

خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم

من طاقت نادیدن روی تو ندارم

مپسند که در حسرت دیدار بمیرم

خورشید حیاتم به لب بام رسیدست

آن به که در آن سایهٔ دیوار بمیرم

گفتی که ز رشک تو هلاک ند رقیبان

من نیز بر آنم که از این عار بمیرم

چون یار به سر وقت من افتاد، هلالی

وقت ست اگر در قدم یار بمیرم

غزل شمارهٔ 240

به خاک من گذری کن، چو در وفای تو میرم

که زنده گردم و بار دگر برای تو میرم

نهادم از سر خود یک به یک هوی و هوس را

همین بود هوس من که در هوای تو میرم

دل از جفای تو خون شد روا مدار که عمری

دم از وفا زنم و آخر از جفای تو میرم

تویی که: جان جهانی فزاید از لب لعلت

منم که هر نفس از لعل جانفزای تو میرم

به حال مرگم و سوی تو آمدن نتوانم

تو بر سرم قدمی

نه، که زیر پای تو میرم

رو ای رقیب، ز سر کویش، که ترک جان نتوانی

تو جای خویش به من ده، که من به جای تو میرم

مرا به خواری ازین در مران به سان هلالی

گذار تا چو سگان بر در سرای تو میرم

غزل شمارهٔ 241

پس از عمری که خود را بر سر کوی تو اندازم

ز بیم غیر نتوانم نظر سوی تو اندازم

پس از چندی که ناگه دولت وصل اتفاق افتد

چه باشد گر توانم دیده بر روی تو اندازم؟

نبینم ماه نو را در خم طاق فلک هرگز

اگر روزی نظر بر طاق ابروی تو اندازم

تو می آیی و من از شوق می خواهم که هر ساعت

سر خود را به پای سر دلجوی تو اندازم

رقیب سنگدل زین سان که جا کرده به پهلویت

من بی دل چه سان خود را به پهلوی تو اندازم

دلی کز دست من شد آه اگر روزی به دست آید

کبابی سازم و پیش سگ کوی تو اندازم

هلالی را دل دیوانه در قید جنون اولی

اجازت ده که بازش در خم موی تو اندازم

غزل شمارهٔ 242

مگو افسانهٔ مجنون چو من در انجمن باشم

ازو باری چرا گوید کسی جایی که من باشم

کسی افسانهٔ درد مرا جز من نمی داند

از آن دایم من دیوانه با خود در سخن باشم

رو ای زاهد که من کاری ندارم غیر می خوردن

مرا بگذار تا مشغول کار خویشتن باشم

جدا زان سروقد گر جانب بوستان روم روزی

به یاد قد او در سایهٔ سرو چمن باشم

چه سان رازی کنم پنهان که از صد پرده ظاهر شد

مگر وقتی نهان ماند که در زیر کفن باشم

مرا جان کوه اندوه است و من جان می کنم آری

تو را لعل شیرین ست من هم کوهکن باشم

هلالی چون نمی پرسد مرا

یاری و غم خواری

من مسکین غریبم گرچه دایم در وطن باشم

غزل شمارهٔ 243

اگر خوانی درونم بندهٔ این خاندان باشم

وگر رانی برونم چون سگ بر آستان باشم

ندانم بندهٔ روی تو باشم یا سگ کویت

به هر نوعی که می خواهی بگو تا آن چنان باشم

چه سگ باشم؟ که آیم استخوانی خواهم از کویت

ولی خواهم که از بهر سگانت استخوان باشم

چو از شوق تو یک دم خواب از چشمانم نمی آید

اجازت ده که شب ها گرد کویت پاسبان باشم

غم هجر تو دارم یک زمان از وصل شادم کن

چه باشد غم برآید من زمانی شادمان باشم

قبای حسن پوشیدی، سمند ناز زین کردی

بنه پای در رکاب ای عمر تا من در عنان باشم

مرا گفتی هلالی در جهان رسوا شدی آخر

من آن بهتر که در عشق تو رسوای جهان باشم

غزل شمارهٔ 244

چو بخت نیست که شایستهٔ وصال تو باشم

به صبر کوشم و خرسند با خیال تو باشم

به عشوه طلف گشودی به چهره خال فزودی

اسیر زلف تو گردم غلام خال تو باشم

کمال فضل به تحصیل عاشقی ست، خوش آن دم

که در مطالعهٔ صفحهٔ جمال تو باشم

چو پایمال تو گشتم سرم بلند شد آری

چه سربلندی از این به که پایمال تو باشم

خمیده باد قد من ز غصه همچو هلالی

اگر نه مایل ابروی چون هلال تو باشم

غزل شمارهٔ 245

تا عمر بود در هوس روی تو باشم

در خاک شوم خاک سر کوی تو باشم

فردای قیامت نروم جانب طوبی

در سایه سرو قد دلجوی تو باشم

پهلوی تو پیوسته نشینند رقیبان

تا من نتوانم که به پهلوی تو باشم

از غمزهٔ تو کاست تن من، که چو مویی

من موی شوم در خم گیسوی تو باشم

هر گه که از تو ناز بری دست به چوگان

خواهم همه تن سر شوم

و گوی تو باشم

ای شاخ گل تازه منم بلبل این باغ

معذورم اگر شیفتهٔ روی تو باشم

روزی که فلک نام مرا خواند هلالی

می خواست که من مایل ابروی تو باشم

غزل شمارهٔ 246

مرا چه زهره که گویم غلام روی تو باشم

سگ غلام غلام سگان کوی تو باشم

اگر به سوی تو گاهی کنم ز دور نگاهی

هنوز بر حذر از نازکی خوی تو باشم

چو سر عشق تو گفتن میان خلق نشاید

به گوشه ای بنشینم به گفتگوی تو باشم

زهی خجسته زمانی که بعد مرگ رقیبان

نشسته با دل آسوده رو به روی تو باشم

تو آن بتی که من بت پرست همچو هلالی

به هر کجا که روم روی دل به سوی تو باشم

غزل شمارهٔ 247

یار گفت از ما بکن قطع نظر گفتم به چشم

گفت قطعاً هم مبین سوی دگر، گفتم به چشم

گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم

وانگهی دزدیده در ما می نگر گفتم به چشم

گفت با ما دوستی می کن بدل گفتم به جان

گفت راه عشق ما می رو به سر گفتم به چشم

گفت با چشمت بگو تا در میان مردمان

سوی ما هر دم نیندازد نظر گفتم به چشم

گفت اگر با ما سخن داری به چشم دل بگو

تا نگردد گوش مردم با خبر گفتم به چشم

گفت اگر خواهی غبار فتنه بنشیند ز راه

برفشان آبی به خاک رهگذر گفتم به چشم

گفت اگر خواهد دلت زین لعل می گون خنده ای

گریه ها می کن به صد خون جگر گفتم به چشم

گفت جان من کجا لایق بود گفتم به دل

گفت می خواهم جز این جای دگر گفتم گفتم به چشم

گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا

تا سحرگاهان ستاره می شمر گفتم به چشم

گفت اگر دارد هلالی چشم گریانت غبار

کحل بینایی بکن زین خاک

در گفتم به چشم

غزل شمارهٔ 248

من که باشم که می لعل به آن ماه کشم

بگذارید که حسرت خورم و آه کشم

بس که دریافت مرا لذت خونخواری عشق

دل نخواهد که دگر بادهٔ دلخواه کشم

تا کند سوی من از راه ترحم نظری

هر زمان خیزم و خود را به سر راه کشم

میرم از غصه که ناگاه به آن ماه رسد

آه سردی که من سوخته ناگاه کشم

چند درد و المش بر دل پردرد نهم؟

چند کوه ستمش با تن چون کاه کشم

پیش آن خسرو خوبان چه کشم ناوک آه

چیست این تحفه که من در نظر شاه کشم

ماه من رفت هلالی که نیامد ماهی

تا به کی محنت سی روزهٔ این ماه کشم

غزل شمارهٔ 249

چون قامت آن سرو سهی کرد هلاکم

سروی بنشانید روان بر سر خاکم

رفتی و دلم چاک شد از دست تو دلبر

باز آ و قدم رنجه نما در دل چاکم

گفتی که هلاکت کنم از ناز و کرشمه

بنشین که من از دست تو امروز هلاکم

شادیم به خاک قدمت همچو هلالی

نه بر سر گورم قدم از ناز که خاکم

غزل شمارهٔ 250

مشکل که رود داغت هرگز ز دل چاکم

تا لاله مگر روزی سر برزند از خاکم

هر روز به خون ریزم آبی و رقیب از پی

زان واقعه خوشحالم زین واسطه غمناکم

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ 1

خراسان سینهٔ روی زمین از بهر آن آمد

که جان آمد درو، یعنی عبیدالله خان آمد

زهی خان همایون فر که بر فرق همایونش

پر و بال همای دولت او سایبان آمد

شهنشاه فلک مسند، که بهر خواب امن او

ملک بر گوشهٔ ایوان کیوان پاسبان آمد

قوی دستی که در میدان همت پنجهٔ رستم

به پیش او فرسوده مشتی استخوان آمد

سمند تند زرین نعل او خورشید را ماند

که از مشرق به مغرب رفت و یک

شب در میان آمد

مگر از سنگ رعدست آهن پیکان خون ریزش؟

که از جا چون برخاست بر دشمن گران آمد

قران کردند ماه و مشتری در طالع سعدش

به این طالع چو خورشید فلک صاحب قران آمد

ایا ماه فلک قدری، که بهر پابوس تو

همه روز آسمان بر آستان آمد

نزد مار سپهر ار فرق دشمن بر زمین یکسان

بفاوت بین که ما بین زمین و آسمان آمد

امان داد از کرم تا هر کسی گردد با من دل

بحمدالله! لطفش موجب امن و امان آمد

صفات ظاهر و اظهار آن کردم، خطا بود این

بیان کردم حدیثی که بر مردم عیان آمد

زبان را هیچ نقصانی نیامد اندرین گفتن

ولی چون در زبان یک نقطه افزون شد زیان آمد

هلالی گرچه عمری در به در می شد به هر کویی

بحمدالله آخر بندهٔ این آستان آمد

قصیدهٔ شمارهٔ 2

گر جان کنم به حسرت زان لب نمی کند دل

دل کندن از لب او جان کندنی ست مشکل

قبله ست روی جانان، لعلش چو آب حیوان

این یک مقابل جان و آن یک به جان مقابل

درست دعا بر آرم، هرگز فرو نیارم

الا دمی که سازم در گردنت حمایل

ای من سگ خیالت، آن جا که اوست هرگز

نه حاجب ست مانع، نه پرده دار حایل

بازی مکن که پیشت، در خون و خاک غلتم

نه مرده و نه زنده، چون مرغ نیم بسمل

گر بر زلال حیوان ریزد حمیم قهرت

آن آب زندگی را سازد چو زهر قاتل

گر در سموم باشد اندک نسیم لطفت

در یک نفس جهان را بخشد حیات کامل

از بهر مطربانت سازد فلک همیشه

این چرخ چنبری را خورشید و مه جلاجل

دست کرم گشودی، بذل درم نمودی

پیش از دعای داعی، پیش از نماز سایل

در سلک آن لئالی، خود را مکش هلالی

سررشته را نگه دار، زین رشته دست مگسل

بادا تمام مردم

در خدمت تو حاضر

بادا نظام انجم از طلعت تو حاصل

قصیدهٔ شمارهٔ 3

تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن

جیب مرقع درید شاهد گل پیرهن

ساغر سیمین شکست ساقی زرین قدح

پیکر پروانه سوخت شمع زمرد لگن

آتش موسی گرفت در کمر کوهسار

شعله به گردون رساند آه دل کوهکن

حضرت خضر فلک خلعت خضرا گرفت

یافت به عمر دراز چشمهٔ ظلمت وطن

شمع فلک را نشاند شعشعهٔ آفتاب

شعله در انجم فگند مشعل آن انجمن

ارقم طاق فلک شمع جهان تاب را

تیغ زبان تیز کرد، گرم شد اندر سخن

شعبده باز سپهر ز آتش پنهان مهر

بر صفت اژدها ریخت شرر از دهن

خاتم زرینه داد دست سلیمان پناه

صبح به صحرا فتاد از بغل اهرمن

گفت فلک: نیست اینؤ بلکه در ایوان عرش

چتر سعادت زدند بهر حسین و حسن

مهر و مه از دست آن لعل و در بحر کان

سرو و گل از آب این جان و دل مرد و زن

هر دو بر اوج کمال همچو مه و آفتاب

هر دو به باغ جمال چون سمن و یاسمن

هر دو شه یک بساط، هر دو در یک صدف

هر دو مه یک فلک، هر دو گل یک چمن

شیفتهٔ باغ آن غنچهٔ خضرا لباس

سوختهٔ داغ این لالهٔ خونین کفن

بندهٔ هندوی آن افسر ترک ختا

صید سگ کوی این آهوی دشت ختن

سر علم عهد آن بیضهٔ بیضافروغ

مهره کش مهد این زهرهٔ زهرابدن

والد ایشان قریش، مولد ایشان حجاز

منبع ایشان فرات، معدن ایشان عدن

ناقهٔ ایشان حلیم، چون دل سلمی سلیم

مهرهٔ دل در مهار، رشتهٔ جان در رسن

خارخور و بارکش، نرم رو و سخت کوش

گرگ در و شیرگیر، کرگدن پیل تن

لعل تراز جُلش حضرت سلمان فارس

شانه کش کاکلش حضرت ویس قرن

زهرع جبینان ظهور کرده ز کوهان او

همچو طلوع سهیل از سر کوه یمن

صحن چراگاه او خاک رفیعی، که هست

خار و خس

آن زمین زشک گل نسترن

کاش ز خاک هرات بر لب آب فرات

بختی بخت افگند رخت من و بخت من

یا فگند بر سرم سایه همای حجاز

تا شود این استخوان طعمهٔ زاغ و زغن

ماه جمال حسن گفت و کمال حسین

نظم هلالی گرفت حسن کلام حسن

رفته فروغ بصر، مرده چراغ نظر

کرده دلم را حزین گوشهٔ بیت الحزن

چشم و چراغ منید گر نظری افگنید

باز شود این چراغ در نظرم شعله زن

چند بود در بلا خاطر من مبتلا؟

چند بود در محن، سینهٔ من ممتحن؟

نفس دغل از درون گام نه و دام نه

دیو دنی از برون راهزن و چاه کن

رشتهٔ جان تاب زد، آتش دل سرکشید

شمع صفت سوختم مردم از این سوختن

برفگنم جامه را در شکنم خامه را

ختم کنم بر دعا مهر نهم بر دهن

ظل شما بسته ام نور شما برده ام

تا فگند ظل و نور بر دل حانم علن

جان شما غرق نور، نور شما در حضور

تا فتد از ابر فیض سایه به خار و سمن

قصیدهٔ شمارهٔ 4

شتر کشیدی اگر بار دل ز حجرهٔ تن

شدی نزار شتر زیر بار حجرهٔ من

شتر به باد رود، حجره نیز خاک شود

گرت شتر بود از سنگ و حجره از آهن

اجل به حجرهٔ گیتی عجب شترجانی ست!

که محمل شتر اوست حجره های بدن

به حجره و شتر ارکان دین چو قایم نیست

قوائم شتر و رخت حجره را بشکن

شتر به حجره بران تا در مدینه، که هست

در آن زمین شتر و حجرهٔ رسول زمن

ز حجره و شتر آن جناب منفعل ست

کلیم با شتر طور و حجرهٔ ایمن

ز دیده زد شتر تو قدم به حجرهٔ دل

کزان لبان شتر حجرهٔ مراست لبن

سرشک لعل که زد شترت به حجرهٔ چشم

ز حجره داد به من صد شتر عقیق یمن

به حجره بس

که دلم بر شتر زند آتش

شتر به حجله نماید، چو شعله در گلخن

به حجره هیمه ندارم جز استخوان شتر

شتر به حجرهٔ جان آورم، دهم روغن

شتردلم من اگر نه مراست حجرهٔ طبل

ز حجره ام شتران بار برده از همه فن

چه معدن ست شتر حجره ام که از نظمش

به حجره ها شتران می برند در عدن

شته نه هم ملخست و نه حجره خانهٔ مور

شتر چو قصر بهشت ست و حجره چون گلشن

خوش آن که در طلا حجره و شتربانش

روان شود شتر روح ما ز حجرهٔ تن

شکاف حجرهٔ من چیست؟ چون دهان شتر

به قصد من چو شتر حجره باز کرده دهن

اگر نهد شترش رو به حجله ام شب تار

شود چو چشم شتر حجرهٔ دلم روشن

ز حجره ام شترش چون به خار قانع شد

به حجره خارشتر خوش تر آید از گلخن

به یمن احمد و اوصاف حجره و شترش

هزار بار شتر حجره می توان گفتن

به یاد حجرهٔ او بار بر شتر بندم

شتر کنیم ز تابود و حجره از مدفن

هلالی از شتر و حجره اش سخن تا کی؟

شتر به حجرهٔ مقصود کی رسد به سخن

همیشه تا شتر ابر گرد حجرهٔ گل

به حجره های افق چون شتر کند مسکن

فلک پی شتر و حجره باد از سر مهر

به حجرهٔ شتر از رشته ای مهر رسن

قطعات

قطعهٔ شمارهٔ 1

ای خواجه مپندار که ما گوهر فردیم

وین حلقهٔ فیروزهٔ گردون صدف ماست

ما هیچ کسانیم، که بر ما ز همه کس

خواری رسد و آن به حقیقت شرف ماست

از نیک و بد مردم ایام ننالیم

ایشان همه نیکند و بدی از طرف ماست

قطعهٔ شمارهٔ 2

تا کی اندوه روزگار خوریم؟

فکر نابود و بود چندین چیست؟

گر نباشد ز غصه نتوان مرد

ور بود شاد نیز نتوان زیست

تا که در دست کیست روزی ما؟

و آنچه در دست ماست روزی کیست؟

قطعهٔ شمارهٔ 3

آه! ازین روزگار برگشته

که ز من لحظه لحظه برگردد

گر فلک را به کام خود خواهم

او به کام کس دگر گردد

ور ز جام نشاط باده خورم

باده خونابهٔ جگر گردد

ور قدم بر بساط سبزه نهم

سبزه در حال نیشتر گردد

لیک با این خوشم، که طالع من

نتواند ازین بتر گردد

قطعهٔ شمارهٔ 4

چیست آن خسرو سیمین بدن زرین تاج؟

که به شب خانهٔ فولاد نشیمن دارد

چو ستون ست ولی از مدد خیمه بپاست

سیم گون ست ولی جامه ز آهن دارد

بته پیرهن آل عجب شاخ گلی ست!

که ازو خانهٔ ما زینت گلشن دارد

شاهد پرده نشینی ست که با روی چو ماه

در درون ست و برون را همه روشن دارد

گاهی از آتش دل شعله فتد در جیبش

گاهی از باد صبا چاک به دامن دارد

هست در خانه که از آن همه شب تا دم صبح

که غم سوختن و کشتن و مردن دارد

با تن سیمی کافور چو رخ افروزد

تاب آتشکده و تابش گلشن دارد

شمع طاوس مگر حل کند این مسئله را

که دل روشن او حکم دل من دارد

قطعهٔ شمارهٔ 5

چو من به داغ بتان سوخت هر که یک چندی

هوس کند که دگر باره بیشتر سوزد

به پای شمع فتد چون که سوخت پروانه

که شعله ای چو بیابان رسد دگر سوزد

قطعهٔ شمارهٔ 6

دلا، تا توان مهر گیتی مورز

که تیغ سیاست به کینت کشد

مشو غره، گر ابلق چرخ را

قضا و قدر زیر زینت کشد

گرفتم که بر آسمان رفته ای

عجل عاقبت بر زمینت کشد

قطعهٔ شمارهٔ 7

دوش دیدم که به خواب من مدهوش آمد

مونس جان من آن دلبر خونین جگران

چون چراغ نظر افروختم از شمع رخش

گفتم ای چشم و چراغ همه صاحب نظران

چه سبب بود که با این همه بیداری من

دیده در خواب شد امشب به جمالت نگران

گفت این دولت بیدار از آن ست که تو

بسته ای چشم خود

امشب ز خیال دگران

قطعهٔ شمارهٔ 8

محمد عربی آبروی هر دو سراست

کسی که خاک درش نیست خاک بر سر او

شنیده ام که تکلم نمود همچو مسیح

بدین حدیث لب روح پرور او

که من مدینهٔ علمم، علی درست مرا

عجب خجسته حدیثی ست! من سگ در او

قطعهٔ شمارهٔ 9

ای سیه نامه، کز برای نجات

حرفی از باب رحمتی طلبی

سبقتم چیست؟ گفته ای زین باب

«سبقت رحمتی علی غضبی»

قطعهٔ شمارهٔ 10

به علم کوش هلالی که عاقبت چو هلال

بلند مرتبه گردی، فلک مقام شوی

نهفته از نظر خلق باش ماه به ماه

گرت هواست که منظور خاص و عام شوی

خمیده قامت و زار و نزار شو، یعنی

چو ماه نو، کم خود گیر، تا تمام شوی

رباعیات

رباعی شمارهٔ 1

باز آی، که از جان اثری نیست مرا

مدهوشم و از خود خبری نیست مرا

خواهم که به جانب تو پرواز کنم

اما چه کنم بال و پری نیست مرا

رباعی شمارهٔ 2

یاران کهن، که بنده بودم همه را

در بند جفای خود شنودم همه را

زنهار! از کس وفا مجویید که من

دیدم همه را و آزمودم همه را

رباعی شمارهٔ 3

آیینهٔ نورست رخ یار امشب

ای مه، بنشین در پس دیوار امشب

ای مهر بپوش روی خود را در ابر

ای صبح، دم خویش نگه دار امشب

رباعی شمارهٔ 4

شد ماه من آن شمع شب افروز امشب

گو چرخ و فلک ز رشک می سوز امشب

امشب نه شب وصل، شب قدر من ست

بهتر ز هزار روز نوروز امشب

رباعی شمارهٔ 5

گر دل برود من نروم از نظرت

ور جان بدهم، خاک شوم در گذرت

چون گرد شوم بر آستانت آیم

بنشینم و برنخیزم از خاک درت

رباعی شمارهٔ 6

ای سیم ذقن، این چه دهان و چه لبست؟

این خال چه خال و این چه زلف عجبست؟

روی تو در آن دو زلف مشکین چه عجب؟

هر روز که هست در میان دو شب ست

رباعی شمارهٔ 7

از بس که

مرا دولت بیدار کم ست

گفتن نتوان که تا چه مقدار کم ست

رنجی ست فراقت که کمش بسیارست

عیشی ست وصال تو، که بسیار کم ست

رباعی شمارهٔ 8

در عالم بی وفا کسی خرم نیست

شادی و نشاط در بنی آدم نیست

آن کس که درین زمانه او را غم نیست

یا آدم نیست، یا از این عالم نیست

رباعی شمارهٔ 9

غم دارم و غم گسار می باید و نیست

در دست من آن نگار می باید و نیست

درد سر اغیار نمی باید و هست

تشریف حضور می باید و نیست

رباعی شمارهٔ 10

امروز مرا غیر پریشانی نیست

در مشکل من امید آسانی نیست

غم کشت مرا و کس به دادم نرسید

بالله که درین شهر مسلمانی نیست

رباعی شمارهٔ 11

روز و شب من به گفتگوی تو گذشت

سال و مه من به جستجوی تو گذشت

عمرم به طواف گرد کوی تو گذشت

القصه، در آرزوی تو گذشت

رباعی شمارهٔ 12

آنی که تمام از نمکت ریخته اند

ذرات وجودت ز نمک بیخته اند

با شیرهٔ جان ها نمک آمیخته اند

تا همچو تو صورتی برانگیخته اند

رباعی شمارهٔ 13

چون صورت زیبای تو انگیخته اند

صد حسن و ملاحت به هم آمیخته اند

القصه که شکل عالم آرای تو را

در قالب آرزوی ما ریخته اند

رباعی شمارهٔ 14

هر کس که می عشق به جامش کردند

از دردی درد تلخ کامش کردند

گویا همه غم های جهان در یک جا

جمع آمده بود، عشق نامش کردند

رباعی شمارهٔ 15

تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود؟

با محنت و درد هم نشین خواهد بود

خوش باش که روزگار پیش از من و تو

تا بود چنان بود و چنین خواهد بود

رباعی شمارهٔ 16

دیدم که یکی دو دسته از سنبل تر

بر بسته و خوش نهاده در پیش نظر

گفتم که برو دو زلف یارم بنگر

بر بسته دگر باشد و خود رسته دگر

رباعی شمارهٔ 17

یار آمد و یار دل نواز آمد باز

بهر دل خسته چاره ساز آمد باز

عمرم همه رفته بود از رفتن او

صد شکر که عمر رفته

باز آمد

رباعی شمارهٔ 18

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز

در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز

شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز

صد بار بسوختیم و خامیم هنوز

رباعی شمارهٔ 19

بی روی توام هست ملالی که مپرس

وز زندگی خود انفعالی که مپرس

هر لحظه چه پرسی که بگو حال تو چیست؟

دور از تو افتاده ام به حالی که مپرس

رباعی شمارهٔ 20

امروز ز حد می گذرد سوز فراق

وین شعلهٔ آهِ آتش افروز فراق

روز عجبی پیش من آمد! یا رب

این روز قیامت ست یا روز فراق

رباعی شمارهٔ 21

در عشق نکویان چه فراق و چه وصال؟

بدحالی عاشقان بود در همه حال

گر وصل بود مدام سوزست و گداز

ور هجر بود تمام رنجست و ملال

رباعی شمارهٔ 22

من باده به مردم خردمند خوردم

یا از کف خوبان شکرخند خوردم

هرگز نخورم ز باده خوردن سوگند

حاشا که به جای باده سوگند خورم

رباعی شمارهٔ 23

از درد دل خود به فغانم چه کنم؟

وز زندگی خویش به جانم چه کنم؟

صبرست مرا چاره و دانند همه

لیکن من بیچاره ندانم، چه کنم؟

رباعی شمارهٔ 24

نی از تو حیات جاودان می خواهم

نی عیش و تنعم جهان می خواهم

نی کام دل و راحت جان می خواهم

آنی که رضای توست آن می خواهم

رباعی شمارهٔ 25

تا چشم تو عشوه ساز خواهد بودن

صد دل شده عشق باز خواهد بودن

تا از طرف تو ناز خواهد بودن

از جانب ما نیاز خواهد بودن

رباعی شمارهٔ 26

ای هم نفس چند، که یارید به من

عاشق شده ام، مرا گذارید به من

چندم گویید کز فلان دل بردار

من دانم و دل، شما چه دارید به من؟

رباعی شمارهٔ 27

کس نیست انیس دل غم پرور من

تا پاک کند اشک ز چشم تر من

سویم هم آب چشم می آید بس

آن نیز روان می گذرد از سر من

رباعی شمارهٔ 28

مسکینم و کوی عاشقی منزل من

مسکین من و دیگر دل بی حاصل من

ای جان حزین تو نیز مسکین کسی

مسکین

تو مسکین من و مسکین دل من

رباعی شمارهٔ 29

دور از تو صبوری نتواند دل من

وصل تو حیات خویش داند دل من

آهسته رو ای دوست که دل هم ره توست

زنهار چنان مرو که ماند دل من

رباعی شمارهٔ 30

سبحان الله! چه شکل موزون ست این؟

از هرچه گمان برند افزون ست این

نتوان گفت که چیست یا چون ست این؟

کز دایرهٔ خیال بیرون ست این

رباعی شمارهٔ 31

بگداختم از دست جفا کردن تو

این ست طریق بنده پروردن تو؟

گر من به گناه عاشقی کشته شوم

خون من بی گناه در گردن تو

رباعی شمارهٔ 32

نقش تو اگر نه در مقابل بودی

کارم ز غم فراق مشکل بودی

دل با تو دیده از جمالت محروم

ای کاش که دیده نیز با دل بودی

رباعی شمارهٔ 33

گه در پی آزار دل رنجوری

گه بر سر بیداد من مهجوری

شوخی و به حسن خویشتن معذوری

بر عاشق خود هرچه کنی معذوری

رباعی شمارهٔ 34

در پنجهٔ غیر پنجه کردن تا کی؟

سیم از پولاد رنجه کردن تا کی؟

گل را به گیاه دسته بستن تا چند؟

جان را به اجل شکنجه کردن تا کی؟

رباعی شمارهٔ 35

با هر که نشینی و قدح نوش کنی

از رشک مرا خراب و مدهوش کنی

گفتی که چو می خورم تو را یاد کنم

ترسم که شوی مست و فراموش کنی

شاه و درویش

بخش 1

ای وجود تو اصل هر موجود

هستی و بوده ای و خواهی بود

صانع هر بلند و پست تویی

همه هیچند، هرچه هست تویی

نقشبند صحیفهٔ ازل تویی

یا وجود قدیم لم یزل تویی

نی ازل آگه از بدایت تو

نی ابد واقف از نهایت تو

از ازل تا ابد سفید و سیاه

همه بر سر وحدت تو گواه

ورق نانوشته می خوانی

سخن ناشنیده می دانی

پیش تو طایران قدوسی

بهر یک دانه در زمین بوسی

روی ما سوی توست از همه سو

سوی ما روی تست از همه رو

در سجودیم رو به درگه تو

پا ز سر کرده ایم در

ره تو

چیست این طرفه گنبد والا؟

رفته گردی ز درگهت بالا

کعبه سنگی بر آستانهٔ تو

قبله راهی به سوی خانهٔ تو

صبح را با شفق برآمیزی

آب و آتش به هم درآمیزی

زلف شب را نقاب روز کنی

مهر و مه را جهان فروز کنی

فلک از ماه و مهر چهره فروز

داغ ها دارد از غمت شب و روز

بحر از هیبت تو آب شده

غرق دریای اضطراب شده

گرد کویت زمین به خاک نشست

گشت در پای بندگان تو پست

کوه از جانب تو آهنگست

از تو بار دلش گران سنگست

باد را از تو آه دردآلود

خاک را از تو روی گردآلود

آتش از شوق داغ بر دل ماند

آب از گریه پای در گل ماند

همه سر بر خط قضای تو اند

سر به سر طالب رضای تو اند

هرچه آن در نشیب و در اوج است

تو محیطی و آن موجست

موج اگر نیست بحر را چه غمست

بحر اگر نیست موج خود عدمست

موج دریاست این جهان خراب

بی ثباتست همچو نقش بر آب

گه ز موج دگر خورد بر هم

گه ز باد هوا شود در هم

من به امید گوهر نایاب

کشتی افکنده ام درین گرداب

کشتی من ز موج بیرون بر

همچو نوحش بر اوج گردون بر

گر ز من جز گنه نمی آید

از تو غیر از کرم نمی شاید

گرچه لب تشنه ام فتاده به خاک

چون تو را بحر لطف هست چه باک؟

بخش 2 - مصایب مصنف و مناجات

ای دوای درون خسته دلان

مرهم سینهٔ شکسته دلان

مرهمی لطف کن، که خسته دلم

مرحمت کن که شکسته دلم

گر چه من سر به سر گنه کردم

نامهٔ خویش را سیه کردم

تو درین نامهٔ سیاه مبین

کرم خویش بین گناه مبین

من خود از کرده های خود خجلم

تو مکن روز حشر منفعلم

با وجود گناه کاری ها

از تو دارم امیدواری ها

زانکه بر توست اعتماد همه

ای مراد من و مراد همه

تو کریمی و بی نوای توام

پادشاهی و من گدای توام

نی گدایی

که این و آن خواهم

کام دل، آرزوی جان خواهم

بلکه باشد گدایی ام دردی

اشک سرخی و چهرهٔ زردی

تا به راهت ز اهل درد شوم

برنخیزم اگرچه گرد شوم

چون به خاک اوفتم بع صد خواری

تو ز خاکم به لطف برداری

گرچه در خورد آتشم چون شرر

نظری گر به من رسد چه ضرر؟

من نگویم که لطف و احسان کن

بنده ام هرچه شایدت آن کن

عاقبت بگسلد چو بند از بند

بند بند مرا به خود پیوند

بخش 3 - مناجات

سال ها شد که مهر عالم سوز

تیغ کین تیز می کند هر روز

وه! که تا مهر چرخ بود کبود

در کبودی چرخ مهر نبود

جانب هر که بنگرم به نیاز

ننگرد جانب من از سر ناز

در ره هر که سر نهم به وفا

پا نهد بر سرم ز راه جفا

چند بیداد بینم از هر کس؟

ای کس بی کسان به دادم رس

چند پامال عام و خاص شوم

دست من گیر تا خلاص شوم

همتی ده که بگذرم ز همه

رو به سوی تو آورم ز همه

سوی خود کن رخ نیاز مرا

به حقیقت رسان مجاز مرا

زلف خوبان مشوشم دارد

لعل ایشان در آتشم دارد

از بتان چو در آتشم شب و روز

روز حشرم بدین گناه مسوز

مهوشانم چو سوختند به ناز

ز آفتاب قیامتم مگداز

بس بود این که سوختم یک بار

«و قنا ربنا عذاب النار»

آتش از جو منی چه افروزد؟

بلکه دوزخ ز ننک من سوزد

گنهم بخش و طاعتم بپذیر

که همین دارم از قلیل و کثیر

در شب تیره چون دهم جان را

همرهم کن چراغ ایمان را

اتحادی نصیب کن با من

که ندانم که ان تویی یا من

چون زبان داده ای بیانم بخش

در بیان سخن زبانم بخش

محزنم را در نظامی ده

ساغرم را شراب جامی ده

بنده را خسرو سخن گردان

حسن نظم مرا حسن گردان

آب ده خنجر زبان مرا

تاب ده گوهر

بیان مرا

تا شوم در فشان ز بحر کلام

به سلام نبی، علیه سلام

بخش 4- در نعت سیدالمرسلین صلی الله علیه و سلم

از خدا گر ره خدا طلبی

مطَلب جز محمد عربی

زانکه مطلوب اهل بینش اوست

بلکه مقصود آفرینش اوست

شاه ایوان مکه و یثرب

ماه تابان مشرق و مغرب

شرف گوهر بنی آدم

وز شرف سرور همه عالم

شهریاری که خیل اوست همه

عرش و کرسی طفیل اوست همه

کوی او مقصدست و او مقصود

او محمد مقام او محمود

پنجه افتاب را برتافت

به یک انگشت قرص مه بشکافت

بود برتر ز انجم و افلاک

زان نیفتاد سایه اش بر خاک

آنکه بگذشت از سپهر برین

سایهٔ او کجا فتد به زمین؟

فارغ است از صحیفه و خامه

واصلان را چه حاجت نامه؟

آن که ناخوانده علم دین داند

لوح تعلیم پس چرا خواند؟

انبیا را شرف نبود برو

خود تواضع کنان نشست فرو

ذات او چیست بعد خیل رسل؟

گل پس از برگ و میوه بعد از گل

گمرهانی که راه جنگ زدند

حلقهٔ لعل او به سنگ زدند

لعل او در ز حقه داد به سنگ

که دگر جا نداشت حقهٔ سنگ

لاجرم ورنه سنگ بدگهران

کی تواند فکند رخنه در آن؟

زیر گیسوی او رخ چون ماه

شب معراج را جمال الله

بخش 5 - وصف معراج رسول الله و صحابهٔ کبار آن

ای خوش آن شب که جبرئیل امین

سویش آمد ز آسمان به زمین

مرکبی ره نورد گردون سیر

بر زمین وحش و بر فلک چون طیر

بود نامش براق و همچون برق

تیز بگذشت تا به غرب از شرق

همچو گلگون اشک در یک دم

زده بیرون ز هفت پرده قدم

بر فلک همچو برق گرم روی

در هوا همچو ابر نرم روی

همچو تیر نظر ز عالم فرش

تا نگه کرده ای رسد بر عرش

چون در آورد پا به پشت براق

لرزه افتاد بر زمین ز فراق

شد سلیمان به تخت گاه فلک

تابعش گشت جن و انس و ملک

در همان دم ز پرده های سپهر

تیز بگذشت همچو خنجر مهر

قرب او

از مقام «ثم دنی»

قاب قوسین گشت «او ادنی»

با دل جمع و دیدهٔ بیدار

شد مشرف به دولت دیدار

بعد از آن برگماشت همت را

که به من بخش جرم امت را

کرد از این بندگان عاصی یاد

جمله را از گنه خلاصی داد

خواجه را بین که در نشیمن راز

بنده را یاد می کند به نیاز

الله الله! چه احترامست این؟

در حق ما چه اهتمامست این؟

ای دل و دیدهٔ خاک درگه تو

سر من همچو خاک در ره تو

کس چه داند بهای گیسویت؟

هر دو عالم فدای یک مویت

سید انبیا تو را خوانند

سرور اولیا تو را دانند

آفتابی و پرتو اند همه

پیشوایی تو، پیرو اند همه

چار یار تو در مقام نیاز

هر یکی شاه چار بالش ناز

چار طاق طرب سرای وجود

چار باغ فضای گلشن جود

من سگ باوفای این هر چار

هر دو چشمم برای ایشان چار

کیست آن چار مه به مذهب من؟

علی و فاطمه حسین و حسن

بنده کمترین توست بلال

بلبل باغ دین توست بلال

بر فلک غلغل بلال تو باد

آسمان منزل بلال تو باد

نسبت من اگر کنی به بلال

به هلالی علم شوم مه و سال

بخش 6 - در منقبت حضرت شاه اولیا علیه السلام

در دریای سرمدست علی

جانشین محمدست علی

اسدالله سرور غالب

شاه مردان علی ابوطالب

هر که با شیر حق زند پنجه

شنجهٔ خوشتن کند رنجه

ساقی شیرگیر سرمستان

زیر دستش همه زبردستان

در کف انگشت او کلیدی بود

در خیبر به آن کلید گشود

وز سر ذوالفقار آن فیاض

رشتهٔ کفر را شده مقراض

تا نجف به هر گوهرش صدفست

ریگ صحرای او در نجفست

زیب این گلشن از جمال علیست

گل این باغ رنگ آل علیست

بود عم زاده رسول خدا

چون رسول از خدا نبود جدا

چون دو کس ابن عم یکدگرند

چون دو فرزند کان ز یک پدرند

پدران در نسب برابر هم

پسران در حسب برابر هم

گه سر خصم را جدا کرده

گه سر

خویش را فدا کرده

هر شهی وقت بزم زر بخشد

شاه ما روز رزم سر بخشد

کرم خلق بخشش درمست

گر کسی سر فدا کند کرمست

همه سرها فدای او بادا

همه شاهان گدای او بادا

بخش 7 - تعریف کلام فصیح و شعر

گوهر حقهٔ دهان سخنست

جوهر خنجر زبان سخنست

گر نبودی سخن چه گفتی کس؟

در معنی چگونه سفتی کس؟

سر کس را کسی چه دانستی؟

راز گفتن کجا توانستی؟

این سخن گر نه در میان بودی

آدمی نیز بی زبان بودی

سخن خوش حیات جان و تنست

دم عیسی گواه این سخنست

نکته دانی در سخن سفته است

سخنی چند در میان گفته است

که سخن ز آسمان فرود آمد

سخن از گنبد کبود آمد

گر بدی گوهری ورای سخن

آن فرود آمدی به جای سخن

راستست این سخن درین چه شکست؟

بلکه جایش همیشه بر فلکست

نه سخن از دهن برون آید

که سخن از سخن برون آید

این سخن زادهٔ دو حرف کنست

بلکه این کن دو حرف یک سخنست

ای خرد از سخن روایت کن

به زبان قلم حکایت کن

کاتب صنع داشت میل سخن

ساخت لوح و قلم طفیل سخن

ای قلم، ساعتی زبان بگشای

حقهٔ مشک را دهان بگشای

واقفی از سفیدی و سیهی

در سیاهی در آ که خضر رهی

گرچه از تیغ من قلم شده ای

به سخن در جهان علم شده ای

تو به گفتار شکرین سمری

تو قلم نیستی که نی شکری

چون تو نازک نهال دیگر نیست

همه انگشت ها برابر نیست

ملک معنی از آن تست همه

این قلم زو تو راست یک کلمه

شاه معنی تویی، علم بردار

سوی ملک سخن قدم بردار

یاد کن سحرآفرینان را

نکته دانان و خرده بینان را

که همه مخزن سخن بودند

رازدان نو کهن بودند

عالم از در نظم پر کردند

همچو دریا نثار در کردند

ابر رحمت نثار ایشان باد

لطف جاوید یار ایشان باد

بر رسولی که نعت اوست کلام

سیدالمرسلین علیه سلام

بخش 8 - سبب تصنیف کتاب

روزی از روزهای فصل بهار

که تفاوت

نداشت لیل و نهار

چندی از اهل طبع در چمنی

مجمعی ساختند و انجمنی

گفتگوی سخن وری کردند

دعوی نکته پروری کردند

نکته دانی که داشت معرفتی

خواست تا غنجه را کند صفتی

در غنچه گل ورق ورقست

گنبد سبز چرخ پرشفقست

دیگری گفت هر که او بیناست

می گل رنگ و شیشه میناست

دیگری گفت بهر قوت قوت

گشت فیروزه حقهٔ یاقوت

من هم از روی طبع بشکفتم

جانب غنچه دیدم و گفتم:

هست بی گل عذار غنچه دهن

دل پر از خون رنگ بستهٔ من

همه گفتند آفرین بادا

کوکب طالعت قرین بادا

در فن شعر چون سخن کردند

همه تحسین شعر من کردند

بود شخصی به مثنوی مشهور

در فنون سخن به خود مغرور

لیک فن غزل نورزیده

همه گرد فسانه گردیده

گفت آری اگرچه بی بدلست

شیوهٔ شعر او همین غزلست

نیست او را ز مثنوی خبری

در ره ما ز پیروی اثری

در سخن پنج گنج نی باید

نه ز ابیات پنج می باید

مدعی چون مذاق شعر نداشت

مثنوی را به از غزل پنداشت

نقد گنجینهٔ سخن غزلست

شکر باری که شعر من غزلست

آنکه نظم غزل تواند گفت

مثنوی را چو در تواند سفت

آن که جان بخشد از سخن چو مسیح

کی شود عاجز از کلام فصیح؟

آن که از بحر بگذرد چون برق

کی ز سیل بهار گردد غرق؟

آن که آتش وطن کند چو شرر

شرری گر به وی رسد چه ضرر؟

بی تامل از ان میان جستم

به تامل میان خود بستم

بازوی فکر را قوی کردم

روی در فکر مثنوی کردم

گفتم از هر چه بر زبان آید

سخن عشق در میان آید

عشق از هر نو کهن بهتر

سخن او ز هر سخن بهتر

گاه می کرد خاطرم میلی

سوی مجنون و جانب لیلی

گاه می دید طبع من لایق

حال عذرا و حالت وامق

گاه از شوق می زدم فریاد

بهر شیرین و خسرو و فرهاد

ناگه آمد ندا ز عالم غیب

کین خیال تو پاک نیست ز ریب

خود

 

ندانی که فکر بیهوده

هست رنج دماغ آسوده

این سه زیبا عروس را داماد

بود مجنون و وامق و فرهاد

خیز و آرایش عروس مکن

گفتگوی کنار و بوس مکن

سوی داماد اگر عروس بری

پردهٔ نام و ننگ را بدری

عشق داماد و عروسی نیست

رسم او غیر خاک بوسی نیست

عشق بازی بر غم کج نظران

نیست جز عشق نازنین پسران

پسری دلفریب را عشقست

قامت جامه زیب را عشقست

کس چه داند که در ته چادر

قامت دخترست یا مادر؟

چین زلف زیب مهرویی

چشم بندست سیه مویی

روی گل گونه کرده را چه کنم؟

روی گل گون خوش است تا چه کنم؟

تار کاکل ز بار گیس. به

به خدا زان دو موی یک مو به

سرمه ننگست چشم جادو را

وسمه عار است طاق ابرو را

خوبی عاریت چه کار آید؟

عاریت چون برفت عار آید

بار دیگر جنین رسید ندا

که بگو داستان شاه و گدا

قصهٔ شاه را عیان کردم

حال درویش را بیان کردم

روی در اهتمام آن کردم

«شاه و درویش» نام آن کردم

بخش 9 - خطاب هلالی با مدعی

ای که با من سر سخن داری

گفتگوی نو و کهن داری

ساعتی گوش هوش با من دار

مستمع باش گوش با من دار

گوش کن این فسانهٔ دیرین

چه بری نام خسرو و شیرین؟

بشنو از من حکایت غرا

چه دهی شرح وامق و عذرا؟

یاد گیر این حکایت موزون

چه بری نام لیلی و مجنون؟

بکر خلوت سرای فکرست این

فکر تهمت مکن که بکرست این

آمده در مقام جلوه گری

تا به عین رضا درو نگری

جز قبول نظر نمی خواهد

التفات دگر نمی خواهد

هرچه هست از سعادت نظرست

نظر اکسیر کیمیا اثرست

یا رب این تحفه را گرامی کن

یکی از نام های نامی کن

تا ز صاحب دلی نظر یابد

شرف التفات در یابد

بعدی                          قبلی

دسته بندي: شعر,هلالی جغتایی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد