close
دانلود آهنگ جدید
دیوان آتش دل

فوج

دیوان آتش دل
امروز دوشنبه 30 دی 1398
تبليغات تبليغات

دیوان آتش دل (ضامن اصفهانی)1

دیوان آتش دل (ضامن اصفهانی)

مشخصات کتاب

سرشناسه : وزنه اصفهانی، محمود، - 1314.

عنوان قراردادی : دیوان

عنوان و نام پدیدآور : دیوان آتش دل/ محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهانی.

با مقدمه و شرح حال بقلم عزیز اله مسعودی.

مشخصات نشر : [اصفهان]: چاپخانه مشتاقی، 1346

تایپ و ویرایش : مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان

مشخصات ظاهری : 256ص.

موضوع : شعر فارسی -- قرن 20

رده بندی کنگره : PIR7573/5/د9 1338

رده بندی دیویی : 8فا1/6

 

مقدمه

اثر طبع شاعر شهیر:

آقای محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهانی

شامل: قصائد - مصائب - غزلیات - رباعیات

چاپ دوم

«حق چاپ محفوظ و مخصوص مؤلف است»

نقد هستی را به نرد عشق جانان باختم***ز آتش دل سوختم تا آتش دل ساختم

چون راه هر کسی بسوی عالم فناست***شادم از اینکه شعری و عکسی ز من بجاست

این عکس پرشکوه که در آتش دلست***تصویر ضامن است که مداح مرتضاست

تمثال شاعر شهیر

آقای محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهانی

در این کتاب اگر بارادت کنی نظر***بحریست پر حقیقت و درجیست پر گهر

از من اگر که هست قصوری در این مقال***دارم امید عفو ندارم سر جدال

آنانکه در ز لعل گهر بار سفته اند***در روزگار این سخت نغز گفته اند

بلبل به باغ و جغد به ویرانه تاخته***هر کس بقدر همت خود خانه ساخته

بنام خداوند بخشنده مهربان

مقدمه جلد اول:

در دورانیکه صورت زیبا و فریبنده ی لذائذ ظاهری و زودگذر زندگانی بیش از بیش توجه افراد بشر را جلب و از تفکر و تعمق بیشتر در امور دینی و معنوی باز داشته است و در راهیکه مسلماً به تباهی منتهی خواهد شد میکشاند.

کسانیکه بدنیائی بالاتر از دنیای مادیات ایمان دارند موظفند هر جا به هر عنوان روزنه ی امیدی مشاهده نمودند آنرا گرامی و مغتنم شمارند شاید بوئی از بهشت حقیقت از آن بمشام جان برسد.

شعر و ادبیات و کتابهای مفید را نیز میتوانیم از روزنه های امید بدانیم چه اگر بطور صحیح از این عوامل بهره برداری و استفاده شود بطور یقین تا حد زیادی از سقوط اجتماع جلوگیری مینماید.

آنچنانکه فضای سرپوشیده احتیاج به وسیله تهویه دارد تا ساکنین آن مسموم نشوند جامعه نیز به کتاب های مفید و یا لااقل بی ضرر محتاج است و هر چه تعداد آنها بیشتر باشد خطر مسمومیت افکار عمومی کمتر خواهد شد.

بهمین دلیل دانشمندان صاحب نظر و خردمندان با فضل و هنر وظیفه دارند زحمت و پشتکار افرادی را که فقط با سرمایه ی عشق و علاقه هدف مقدسی را دنبال نموده اند نادیده نگرفته و ایشان را مورد تشویق قرار دهند.

اکنون با توجه به این مقدمه نظر اهل ذوق و کسانی را که به مدایح و مراثی آل عصمت و طهارت علیهم السلام علاقمند می باشند (به کتاب آتش دل) و شرح حال

آقای محمود وزنه متخلص به ضامن که این اثر را جمع آوری نموده اند معطوف و قضاوت در مورد چگونگی اشعار و جدیت و پشتکار آقای وزنه را بخوانندگان محترم واگذار مینماید.

آقای محمود وزنه فرزند علی در سال 1314 شمسی در بخش سه اصفهان متولد شده و پس از گذراندن دوران کودکی به شغل شریف نجاری مشغول گردیده است بیش از 15 سال از سنین عمر او نگذشته است که پدرش دار فانی را بدرود گفته آقای محمود وزنه با تحمل بار سنگین زندگی ضمن انجام کار و تأمین معاش خود و عائله اش در اثر پاکی سرشت و علاقه ی باطنی به محافل و مجالس اهل ذوق راه یافت و از هر خرمنی خوشه ئی بدست آورد تا اینکه بکمک صدای گرم و دلنشین در میان مداحان و مرثیه خوانان که غالباً بدون هیچگونه نظر مادی فقط بامید تقرب بخاندان عصمت و طهارت علیهم السلام با بیان مناقب و مصائب ایشان گوش جان شیعیان را نوازش میدهند مقام شایسته ئی بدست آورد و مورد توجه اهل دل قرار گرفت و اکنون نیز با گردآوری و طبع نشر کتاب (آتش دل) که ثمره ی چندین سال پشتکار و زحمت و میباشد دیده ی دل دوستان خویش را روشن ساخته است

امیدوار است مورد توجه ائمه اطهار علیهم السلام واقع شود. در خاتمه سعادت و موفقیت تمام کسانی را که بهر عنوان وسیله ی پیشرفت جوانان و علاقمندان بمذهب را فراهم میسازند از خداوند توانا مسئلت مینماید.

اردیبهشت ماه 1343 - عزیز اله مسعودی

بنام خداوند جان آفرین***حکیم سخن در زبان آفرین

مقدمه جلد دوم:

سپاس بی حد و حصر و ستایش بی پایان مر خداوندی را سزاست که خوان جهان را بگسترد و بندگان خود را از این سفره ی بی منتها متنعم ساخته نه کسی را آن عقل که پی بکنه ذات شریفش برد نه کسی را آن زبان که شکر نعمتش گوید الحق که در مقابل عظمت خداوند بی همتا عقل ها قاصر و زبانها الکن است.

چنانکه بزرگان نکته سنج گفته اند:

جهان را بلندی و پستی توئی***ندانم که ئی هر چه هستی توئی

پس از ستایش حضرت پروردگار درود فراوان بروان پاک محمد ابن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم و ابن عم او علی ابن ابیطالب علیه السلام و یازده فرزندان گرامش من الا آن الا قیام یوم الدین

باری گر چه در دنیای متمدن کنونی عقلا و فضلا و دانشمندان و شعرا و ادبیان سخن پرور والا قدر عالی طبع بسیار هستند ولی هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست که شخصی ضمن انجام کار و مشقت سنگین بار زندگی شاعری گردد روشن روان که با قلبی آکنده از ولای چهارده معصوم علیهم السلام در پای سخن را متلاطم گرداند به مصداق آنکه گفته اند (رسد آدمی بجایی که بجز خدا نه بیند)

آقای محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهانی یکی از آن افرادی میباشد که شاعریست پخته و اشعار شیوایش در کتاب آتش دل شاهد عرایض اینجانب است،

قصائدش دلنشین غزلیاتش دلربا قطعات و رباعیاتش دلنواز مصائبی که در باره ی ائمه اطهار گفته بس جانسوز و دل گداز است جای بسی خوشبختی است که چون آتش جاویدان عشق در طور دلش پای تا سر شعله ور گردید و با قلبی تابناک دلی دردناک بمدایح و مصائب عترت اطهار پرداخت امیدواریم آتش عشقش آنچنان شعله ور گردد که این آتش دل را در سر تا سر عالم امکان به نزد اهل ادب بیش از پیش جلوه گر سازد.

گر چه این بنده ی ناقابل بیانم در توصیف بلبلان گلستان ادب الکن است و بقولی معروف قطره بعمان بردن میباشد ناچار اینجا لازم دانستم شمه ی از احوالات این شاعر شهیر معاصر آقای محمود وزنه متخلص به (ضامن) اصفهانی را که با طبع جوان عالم پیر را زندگی نوین بخشیده به شرف عرض دوستان حقیقت و پیروان طریقت برسانم (آقای محمود وزنه) در سال 1314 خورشیدی در بخش 3 اصفهان پا بعرصه ی وجود نهاد و در سال 1332 موفق گردید که از یم اندیشه گوهر مدح ائمه اطهار را برشته نظم درآورد و در سال 1346 جلد دوم دیوان آتش دل را در دسترس اهل ذوق و صاحبان شوق بگذارد.

در پایان سعادتمندی آنکسانی را از درگاه ایزد متعال خواهانم که اینگونه افراد را تشویق مینمایند.

شهریور ماه 1346 احمد وزنه

 

مرثیه ، قصیده ، قطعه و مثنویات

در توحید و نعت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و مدح حضرت علی علیه السلام

بنام خداوند بخشنده و مهربان

در توحید و نعت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و مدح حضرت علی علیه السلام

ز حمد خالق اول سازم انشا***که از او یافتم این طبع گویا

سزاوار است حمدش را بگویم***چو ذکرش هست ورد جمله اشیا

سر از حکمش ز جان و دل نپیچم*** که هستی را بدستش هست برپا

اگر چشم حقیتق بین گشائی***نبینی غیر ذات حق تعالی

نظر کن از طریق بنده بودن***که از هر سو شود مولی هویدا

خدا را تا بچشم دل به بینی***دل از جان کن ز سر تا پا مصفا

خدا را کس نشاید گشت منکر***بهر عصر و بهر دوران بهر جا

برندش سجده اندر ملک عالم***بهر صبح و مسا هر پیر و برنا

چه خوش باشد که بعد از حمد خالق***بگویم نعت شاهنشاه بطحا

حبیب حق ابوالقاسم محمد***که همچون حق بود ذاتش مبرا

نبی نازل ز درگاه الهی***نبی را از الف گردیده تا پا

پس از نعت نبی مدح علی را***در این بستان بگویم بلبل آسا

علی سر خدا صهر پیمبر***علی شاه ولایت زوج زهرا

علی باب شبیر و شبر آمد*** علی بر یازده دُر دانه دریا

علی سر قضا را هست آگاه***علی راز قدر را هست دانا

علی آگه ز اسرار نهانی***علی آگه ز پنهان و ز پیدا

علی باب یتیمان دل افکار***علی شوهر بود بر بیوه زنها

علی بر فرق ضامن ز ابر رحمت***همی بارد به دنیا و به عقبی

ص : 1

در مصیبت مولی الکونین حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

ص:2

در مصیبت مولی الکونین حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

حق چو اندر عالم ذر عاشقان زا زد صلا***از وفا آمد حسین و زد می از جام بلا

چون بنوشید آنمی سرشار را مستانه گفت***در جهان کس نیست جز من قائل قالوا بلا

تا که از برج بلا ماه محرم شد پدید***از حجاز آمد شه بطحا بدشت کربلا

داشت از کفار چون مرآت دین زنک ظلام***داد آن آئینه را از خون یارانش جلا

خیمه زد ابر بلا بارید باران ستم***بر سر اهل و عیال شاه با عز و علا

منجی عالم ز طوفان حوادث آن زمان***در محیط رنج و غم از راه کین شد مبتلا

پیکرش در کربلا ماند و سرش آمد بشام***گه به نی میخواند قرآن گاه در طشت طلا

زین مصیبت تا قیامت جن و انس و وحش و طیر***زار و گریان و پریشان در خفا و در ملا

هر که چون ضامن ز جان شد ذاکر سبط رسول***شافعش گردد بمحشر شاه اورنک ولا

 

قصیده در مدح و منقبت مولای متقیان علی علیه السلام

قصیده در مدح و منقبت مولای متقیان علی علیه السلام

شبی در خلوتی دیدم رخ آرام جانم را***همان سر و دل آرامی که زیور کرده جانم را

بدیدم تا جمالش را جمال بی مثالش را***خدا گفتم کمالش را ز کف دادم عنانم را

من سرگشته نالان کجا دارم دریغ از جان***کنم جان در رهش قربان نگار مهربانم را

کجا عقل من حیران گذارد تا در این دوران***خورد از کینه ای یاران سک نفس استخوانم را

بآب ور نک این دنیا نباشد دل مرا اصلا***دهم جانرا ز سر تا پا که بینم جان جانم را

ص:3

باین دنیای نامقبل چرا عاقل شود مایل***هوسرانی مکن ایدل ز جان بشنو بیانم را

در اینصحرای بی پایان بغیر از خسرو خوبان***که بتوند کند درمان غم درد نهانم را

الا ای باغبان گل گذشتم از گل و سنبل***بعشق صاحب دلدل چو بلبل بین فغانم را

خدا را سجده آوردم که ترک سیم و زر کردم***کنم مدح ثنا هر دم علی روح روانم را

علی عالی اعلا ولی والی والا***مه یثرب شه بطحا که سود آرد زیانم را

ز هر جا رشته بگسستم به مهر مرتضی بستم***بدامانش بود دستم همان جان جهانم را

بلطف خالق عادل ثنا خوانم ز جان و دل***بهر منزل به هر محفل شه گیتی ستانم را

بوصف شیر یزدانی کنم دائم در افشانی***که اندر باغ رضوانی دهد آنشه مکانم را

ز مدح شاه اژدر در نپیچم سر بهر محضر***بطعن فرقه ای ابتر کجا بندم دهانم را

بدل مهر علی دارم بجان حب جلی دارم***بسر عشق ولی دارم کس ار برد زبانم را

لوایش بر سرم سایه دلم زو غرق پیرایه***عطایش داده سرمایه همین طبع روانم را

نه سلطانم نه مسکینم نه دلشادم نه غمگینم***براه دین و آئینم نمایم طی زمانم را

منم آن ضامن نالان که همچونه بلبل دستان***ثنا خوانم بهر بستان شه کون و مکانم را

 

در مدح علی ابن ابی طالب و مصیبت شهدای کربلا

در مدح علی ابن ابی طالب و مصیبت شهدای کربلا

ساقی بیار باده گلگون مکر را***لبریز کن به عشق علی ساغر مرا

زانباده ئی که هست در آن حب مرتضی***زانباده ئی که ساقی آن هست حیدرا

زانباده ئی که روز ازل انبیا زدند***من طالبم که هست بسی روح پرورا

زانباده ئی که مهر از آن کسب نور کرد***گردید فیض بخش بهر خشک و هر ترا

ص:4

زان باده ئی که قطره ئی از آن مسیح خورد***آسوده شد ز چنگ یهودان کافرا

ز انباده ئی که خورد خلیل خدا از آن***گلزار بر خلیل خدا گشت آذرا

ز انباده ئی که نوح نجی را نجات داد***کشتی او رسید به ساحل ز داورا

ز انباده ئی که موسی عمران چشید از او***با وی کلام گفت خداوند اکبرا

مقصود باده هست مرا حب مرتضی***کو هست بر سراسر آفاق سرورا

آن سروری که در حرم آمد تولدش***گردید خانه زاد خدای توانگرا

آنسروریکه خواند رسولش برای خویش***داماد و ابن عم و وصی و برادرا

آنسروریکه خفت به جای نبی شبی***تا جان بدر برد ز لعینان ابترا

آنسروریکه ضربت تیغش بفرق عمر***بودی ز طاعت ثقلینش فزونترا

آنسروریکه در شب معراج از وفا***خاتم گرفت از کف آن پاک مظهرا

غیر از علی که بود در آن غزوه احد***یار و معین شخص شریف پیمبرا

گر دست حق نبود چرا پس بعهد مهد***از هم درید پیکر غرنده اژدرا

مرحب بسان اختر جوزا دو نیم شد***آن دم که شد به غزوه ی خیبر مظفرا

اسلام با شکوه شد آندم که شیر حق***با دست خود گرفت در از حصن خیبرا

در هر دلی که هست ولای علی و آل***آتش بر او حرام بود روز محشرا

شاها پدر بدی تو به اطفال بی پدر***بودی تمام بیوه زنان را تو شوهرا

پس از چه روز گذر ننمودی بکربلا***آندم که شد حسین تو بی یار و یاورا

آه از دمی که از ستم قوم بد شعار***شد کشته شبه احمد مختار اکبرا

در جنب نهر علقمه از بهر جرعه آب***گشتی جدا دو دست علمدار لشگرا

آندم که تیر حرمله بیرونشد از کمان***بر هم بدوخت کنف شه و حلق اصغرا

از بعد قتل اکبر و عباس و اصغرش***بر قتل شه شتاب نمودند یکسرا

آن سینه ئی که داده بر آن بوسه مصطفی***شد چاکچاک از دم شمشیر و خنجرا

ص:5

از بس نشست بر تن پاکش سنان و تیر***زخمش ز اختران فلک شد فزونترا

از جور کوفیان جفا جوی پر ز کین***گردید واژگون شه دین از تکاورا

آه از دمیکه شمر لعین شد بقتلگاه***خنجر نهاد از پی قتلش بحنجرا

از خیمه زینب آمد و بیسر تنش بدید***لختی گریست بر سر نعش برادرا

گفتا ز جای برخیز برادر که خواهرت***گردیده هم سفر بگروه ستمگرا

من میروم ولی بخدا میسپارمت***ای کشتۀ بخاک و بخون گشته اندرا

ضامن بگریه آمد و زین ماجرا گذشت***از خامه سر شکست و به پیچید دفترا

 

تغزل در مدح مولای متقیان علی علیه السلام

ساقی بده به رنگ لب یار می مرا***مطرب نواز کابل و شهناز و ششترا

یکدم ز راه شوق و شعف با نوا بزن***گاهی بچنگ چنگ و گهی عود و مضمرا

ز آهنگ زابلم بصفاهان نمای روی***تا آوری ز مهر مرا شور بر سرا

از راستی مپیچ و بکن روی در عراق***لحن هدی بزن بکن از جای خود مرا

شور حسینیم بفکنده است در حجاز***زین نغمه ی نکو بکنم مدح حیدرا

آن خسرویکه مدح ورا گفته در ازل***اندر کتاب خویش خداوند اکبرا

شاهیکه مولدش بحریم خدا شدی***بود این سبب که بوده بخلاق مظهرا

غیر از علی که بود که پیش از تولدش***مادر رها نمود ز چنگ غضنفرا

شاهیکه خواند است خدایش وکیل خویش***باشد وصی و بن عم پاک پیمبرا

دست علی نبود اگر دست کردگار***بر گو چسان درید ز هم چسم اژدرا

اسلام زنده شد بید قدرت علی***روزیکه کرد فتح یهودان خیبرا

ص:6

کمتر غلام درگه او یوسف و خلیل***وز خیل انبیای دگر اوست بر ترا

نامش نمود نقش سلیمان به خاتمش***زان روبه وحش و طیر جهان گشته مهترا

خاک قدوم او همه کحل بصر کنند***جن و ملک به صبح و مسا جمله یکسرا

آنخسرویی که قاسم الارزاق ماسواست***بر خلق مظهر است و به خلاق مظهرا

یکقطره از شراب ولایش هر آنکه خورد***مستانه می رود به جنان روز محشرا

تا روح در بدن بودم ضامنا مدام***دم می زنم ز مدح علی شیر داورا

 

شرح آمدن سید الشهداء علیه السلام بکربلا

از نی نوا نوای حسین زد بسر مرا***شور غمش مرا زده آتش به پیکرا

تا شد به دشت کرببلا سبط مصطفی***یگباره گشت بی کس و بی یار و یاورا

بستند آبرا برویش فرقه ی لعین***با آنکه بود یکسره اش مهر ماه را

یک سو ز تیر حرمله ی ملحد لعین***شد پاره حلق کودک ششماهه اصغرا

لب تشنه از قفا سر شه را برید شمر***تن روی خاک ماند و به نی شد وز اسرا

آه از دمی که رأس شهنشاه ملک دین***زد بر سنان ز کینه سنان ستمگرا

زینب بقتلگه شد و در خاک و خون طپید***جسم شریف زاده ی زهرای اطهرا

گفت ای بخون بدید که ببریده از قفا***رأسی که نور داده بخورشید خاورا

اندر محیط خونکه نموده است غوطه ور***این پیکری که فاطمه پرورد در برا

ماندی غریب و بی کس و تنها در ایندیار***من می روم بشام خراب ای برادرا

ضامن خموش باش و بیکفن ز کف قلم***ترسم شرر ز آه تو افتد به دفترا

ص:7

مرثیه در مصیبت حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس علیه السلام

می ندانم چه دلی داشت شه کرببلا***آن دمی کز ستم فرقه ی بیشرم و حیا

واژگون شد ز سر زین بروی خاک زمین***پیکر ماه بنی هاشم و شمع شهدا

آنزمان زاده زهرا شه مظلوم حسین***بر سر نعش برادر بشد از راه وفا

جسم او دید دو صد پاره و فرقش شده چاک***هر دو دست از بدن اطهر او گشته جدا

از ره مهر سرش بر سر زانو بنهاد***ناله سر کرد شه تشنه که ایجان اخا

از غم مرک تو و کینه این قوم جهول***خیز و بنگر به حرم ناله ی طفلان مرا

بودی از جان تو مرا میر و علمدار سپه***ای بخون غرقه ز جور و ستم قوم دغا

بعد قتل تو شدم بیکس و بی یار و معین***ای برادر لب خود را بوصیت بگشا

پس چنین گفت ابوالفضل که ایشاه زمان***دارم اکنون دو وصیت زمنت گوش نما

خاک و خون پاک کن اول ز دو چشمان ترم***تا به بینم دم آخر رخ دلجوی تو را

ثانیاً تا بودم جان مبرم سوی حرم***زانکه خجلت کشم از دخترت اینور خدا

شه نبردش بحرم چونکه نشد بردارد***جسم صد پاره و صد چاک وی از خاک ملا

ضامنا گریه نما بهر علمدار حسین***گر بخواهی که شود شافع تو روز جزا

 

قصیده در مصیبت امام هفتم حضرت موسی ابن جعفر علیه السلام

شیعیان آمد مرا شرحی زنو در خاطرا***کز شرارش همچو نی صد شور دارم در سرا

گوش دل بگشا اگر خواهیکه از من بشنوی***شرح جانسوز و غم افزا با دو چشمان ترا

ص:8

گریه کن هر جا که دیدی یک غریبی را اسیر***ز کف ظالم بزنجیر ستم بی یاورا

یاد آور آن غریبی را که در زندان کین***زیر زنجیر جفا بودی بحال مضطرا

گوشه زندان هارون با هزاران رنج و غم***هفت سال از راه کین بد آن امام و رهبرا

خون جگر بودی در آن زندان تاریک عدو***سالها موسی ابن جعفر زاده پیغمبرا

همدمی ز حلقۀ زنجیر کین بر سر نداشت***مونسی جز رنج و غم هرگز نبودش در برا

آنزمان از درگه حق مرک خود کردی طلب***مستجاب آمد دعای او بنزد داورا

چونکه رفت از دار دنیا از جفای دشمنان***مرغ روحش سوی جنت باز کردی شهپرا

با خبر از مرک او شد چونکه هارون دغا***چار حمالش فرستاد آن لعین ابترا

آمدند آن چار تن حمال در زندان کین***تا که بردارند تن آزردۀ آن سرورا

کاش بودی یک نفر اندر زمین کربلا***تا که بردارد ز خاک تیره جسم بی سرا

آه و واویلا که اندر قتلگه سلطان دین***دریم خون غوطه ور شد از جفای لشگرا

شور محشر شد بپا آندم که آمد بر سرش***در دریای حقیقت زینب غم پرورا

جسم آنشه را بدید از جور و ظلم کوفیان***پاره پاره از دم شمشیر و تیر و خنجرا

آن تن صد پاره را چونجان خود در برگرفت***در مناجات آنزمان شد با خدای اکبرا

پس چو قرآن بر گرفتی جسم شه را رویدست***در مناجات آنزمان شد با خدای اکبرا

گفت یا رب کن قبول این هدیه از آل رسول***چونکه در راه تو شد مقتول قوم کافرا

ضامن از این گفته ی جانسوز ترسم در جهان***شورشی بر پا شود مانند روز محشرا

 

مرثیه در مصیبت حضرت سید الشهدا علیه السلام

فلک ویران شوی ویرانه کردی جمله دلها را***ز گردش او فنی سرگشته کردی اهل دنیا را

ص:9

فلک آندم که از کوه ستم آتش فشان گشتی***بسوزاندی خیام عترت سلطان بطحا را

چرا عرش برین نامد بفرش آندم که افکندند***ز صدر زین بخاک و خون تن فرزند زهرا را

ز داغ لاله رویان حسین تشنه کام آخر***سمندروار در آذر مکان دادی دل ما را

از این داغ جهان افروز تا محشر بسوزاندی***دل محزون ما و قلب پاک آل طاها را

ز ماهی تا بمه زین غم روان کردند طفلانش***خروش و آه و واویلا فغان و شور و غوغا را

فزون بر عترت خیر البشر جور و جفا کردی***جواب آخر چه خواهی داد در محشر شه ما را

ز دست کینه ات آل پیمبر شد اسیر ای چرخ***چرا بیرون نهادی از گلیم خویشتن پا را

ز چشم شیعیان ضامن بجای اشک خون بارد***بر هر مجلس که انشا سازم این شرح غم افزا را

 

مرثیه در مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام بزبان لری

مو ندونم سی چه گشتن بصف کرببلا***کر کل خسرو دین فرقه ی بی شرم و حیا

نترم شرح دهم ورنه ئی گودم که چه کرد***زاده ی سعد بکر علی آن شیر خدا

کر زهرا لوشط تشنه او بید ولی***لشگر کوفه ز او سیر و بصد نشو و نما

ای بوم از چه نگریم سی چه دلخون نشوم***که سر جمله عزیزان حسین گشت جدا

مو ز داغ دو کرس تا بصف روز نشور***شیونم ایرو هر شو ز زمین تا به سما

بهر یک جرعه او دست گوس از چپ و راست***چون بریدن قد سروس بزمین وست زپا

سی چه بر فرش نوید عرش هماندم که حسین***ز سر زین بروی خاک اویدی ز جفا

خاک عالم بدوهنم لوشط خسرو دین***تشنه جان داد ز بیداد لعینان دغا

روز اهل حرمس تیر تر از شو گردید***چو ببرید سرس شمر جفا جو ز قفا

زین کلس چاشونیلی همه بر سر گردن***کود کونس همه خون در تیه ها جای بکا

ص:10

دور کلس گریه کنان در حرم از داغ کو***جوه هامون بدریدن همه با شور و نوا

مو بمیرم سی دل خون ررس کز ره کین***داغ هفتاد و دو تن دید پیاپی به ملا

چونکه زیدن بحریمس تش کین رم دادن***آهوای ختن از خیمه به صحرا ز خطا

مو چو دونم چه بگویم که حسین بن علی***خس ز حق خواسته از روز الست رنج و بلا

نه همین ترک و لر و گبر و نصارا و یهود***در غمس ناله کنان اشک فشان صبح و مسا

عالم و جاهل و مرد و زن عالم همه دم***زین مصیبت به خروش و به نوا و به عزا

در عزایس یگریوید و بوینید چسان***پشت این چرخ کهن تا ابد آوید دوتا

ضامن از مرثیه ات خلق جهانی شو و روز***خون دل جمله بردن روی خاک از تپه ها

وله ایضاً

جز طریق حق ره دیگر نمی پوئیم ما***جز حقیقت در طریق حق نمی جوئیم ما

تا طریق حق پرستی راه مردان حق است***هر طریقی را در این عالم نمی پوئیم ما

حمد خالق نعت احمد مدح باب هفت و چار***فاش گویم بهر سیم و زر نمی گوئیم ما

سیر گلشن را بیاد عارض اکبر کنیم***ورنه هر گلرا در این بستان نمی بوئیم ما

مهر اکبر تا که ما را روید از صحرای دل***چون گیاه خود سرو خود رو نمیروئیم ما

اشک ما زینروست جاری زانکه جز با اشک چشم***نامه جرم و خطاها را نمی شوئیم ما

ز استماع مدح اکبر ضامن اشک شوق ریز***زانکه تنها در عزای او نمی موئیم ما

 

قصیده در مدح و مصیبت شاهزاده علی اکبر

خواهم از بهر سخن در رشته آرم در ناب***آتش اندازم بجان باد و آتش خاک و آب

طرفه اشعاری سرایم از محیط طبع خویش***تا رقم سازد قلم در وصف جانان در کتاب

ص:11

کیست آنجانانه کاینسان کلک مشگ آور ز شوق***مینگارد وصف زلفش با هزاران آب و تاب

زهرۀ چرخست رخسارش بزیر ابر زلف***یا که پنهان کرده مهر و ماه را زیر سهاب

از گلستان است بتو لست این خرامان سرو ناز***یا سپهر دین احمد را فروزان آفتاب

شبه احمد شبل حیدرا کبر نیکو خصال***شمع بزم خاص و عام و نور چشم بوتراب

زاده ی لیلا و فرزند حسین ابن علی***سرو بستان بتول و نوگل ختمی مآب

مصطفائی خلق و خو و مرتضائی رنک و بو***حضرت شهزاده اکبر باشد آن عالیجناب

علم و حلم از مجتبی دارد شجاعت از حسین***در عبادت همچو سجاد است آن در خوشاب

جز امامت با امامان فرق اکبر بیش نیست***از علی تا حجت قائم شه مالک رقاب

زد می باقی ز مینای فنا در نینوا***آفرین بر رسم و رایش کاینچنین شد زود یاب

وامصیبت از زمانی کاندر آن دشت بلا***شد مصمم بهر رزم فرقه ی دور از صواب

همچو مه آمد به پیش مهر آن رعنا جوان***تا که اذن رزم آن کفار بستاند ز باب

کرد حاصل اذن و رزم آن گروه از باب خویش***همچو حیدر ساخت آندم جای بر پشت عقاب

در صف پیکار الحق بر این راکب رواست***آسمان مرکب شود جوز اعنان و مه رکاب

گشت چونخورشید صمصامش عیاندر کارزار***جان خفاشان ز بیم افتاد اندر التهاب

زد چنان بر قلب لشگر کز شرار تیغ او***تار و پود مشرکین از هم گسستی باب باب

بسکه مرکب راند آنراکب فرستاد آنزمان***نیمی از کفار را در قعر دوزخ در عذاب

مرتعش از تشنه کامی شد چو شبل شیر حق***روبهان از بهر قتلش آمدندی با شتاب

آه از آنساعت که آنقوم لعین از چارسوی***تیر افکندند بر جسم شریفش چونشهاب

منقذ ابن مره ناگه از کمینگه شد برون***کردمنشق تارکش را بی سئوال و بیجواب

چون ز صد زین نگون شد قامت رعنای او***از فلک اشک ملایک گشت جاری بر تراب

کرد زینب در عزایش جامه ی نیلی ببر***گشت لیلا همچو مجنون در غمش بیصبر و تاب

آتش داغش نه تنها شعله ور شد در حرم***جان عالم تا قیامت زین مصیبت شد کباب

ص:12

شد سراسر پیش چشم شاهدین عالم سیاه***کرداکبر دست و پا را چون ز خون سر خضاب

تا که جسمش در حرم آرد بمیدان شد روان***شاه او رنک ولایت بدر خورشید احتجاب

شه ز طوفان بلا افتاده دیدی آنزمان***زورق جسم جوانش در یم خون چون حباب

گفت یا رب اکبرم را بین که اندر راه دین***از جفای چرخ پیر از پا در آمد در شباب

بس کن ایضامن که داغ مرک اکبر را حسین***لاله سان در سینه دارد تا صف یوم الحساب

 

در توصیف بردباری و صبر بی بی عالم حضرت زینب علیها السلام

شدند جن و ملک مات ز استقامت زینب***که صبر سوده سر عجز پیش طاقت زینب

چنان بکار برادر نمود صبر و تحمل***که محو و مات شدایوب از شهامت زینب

ز بعد جد و پدر دید داغ مام و برادر***رواست شیعه کند گریه خون بحالت زینب

شد از فراق حسین و ز داغ تازه جوانان***سپید موی سیاه و خمید قامت زینب

بکوفه خواند یکی خطبه آن سلاله عصمت***بسان باب کبارش بدی بلاغت زینب

اسر جور و جفا بود و داشت صولت حیدر***یزید شوم بلرزید از صلابت زینب

چنان اساس یزید آنزمان یزید بر هم***که گشت خیره ملک نیز از شجاعت زینب

بدین مصیبت عظمی نکرد ترک تهجد***بین بدرگه حق طاعت و عبادت زینب

بهر کجا که خورد پرچم عزای شهیدان***بود برای غم و درد بی نهایت زینب

کسیکه در غم زینب شریک گشته بعالم***بحشر میبرد او بهره از شفاعت زینب

غمین مباش تو ضامن بروز حشر ز عصیان***برد بسوی جنانت همی کرامت زینب

تمام عمر نما مدح اهل و بیت پیمبر صلی الله علیه و آله و سلم***مصونی از غم اندوه در حمایت زینب

ص:13

در مناقب و مصائب عقیله بنی هاشم حضرت زینب سلام الله علیها

خدا ز صبر و تحمل سرشته طینت زینب***گشای چشم بصیرت ببین حقیقت زینب

ندیده چشم فلک تا کنون بعرصه ی عالم***زنی بجاه و جلال و شکوه و سطوت زینب

زبان عقل کجا دم زند ز مدح و ثنایش***بجز خدا نزند دم کس از فضیلت زینب

در آنزمان که مصمم بدشت کرببلا شد***فلک دو دست گشود از پی اذیت زینب

بپیش دیده ی او شد شهید اکبر و اصغر***ببین تحمل و صبر و قرار و طاقت زینب

دمی که از غم سلطاندین بآه و فغان شد***گریست دیده ی جن و ملک بحالت زینب

رود بجنت موعود شاه و خرم و خندان***هر آنکسی که کند گریه در مصیبت زینب

بحشر از غم و انده مصون بود ضامن***از آنکه شامل حالش شود شفاعت زینب

 

مرثیه

مرا با خامه و دفتر هزاران مطلبست امشب***ز قتل شاه دین یاران مرا جان بر لبست امشب

بخاطر آمدم آنشب که زینب گفت با افغان***براه کوفه بیمارم گرفتار تبست امشب

سر مهر افسر سلطان دین را دید زیب نی***بگفتا کز غمت زار و پریشان زینبست امشب

سرت گاهی بدیر و گه تنور خولی کافر***گهی بر نوک نی در ذکر یارب یاربست امشب

ز جدم مصطفی بشنیده ام کاید شب هجران***گمانم ای سر ببریده از کین آنشبست امشب

دمی غافل مباش ای ضامن از درد و غم زینب***اگر چه اندر این میدان ترا غم مرکبست امشب

ص:14

قصیده در مدح و مصیبت حضرت علی اکبر علیه السلام

رخشنده روز و شب چو مه و مهر خاور است***از جان هر آنکه را که بدل مهر اکبر است

اکبر که هست زاده ی لیلای دلغمین***آرام جان حضرت زهرای اطهر است

ای جان عالمی بفدایش که گفته اند***مرآت حق نما و شبیه پیمبر است

زیبد که گویمش ز جلال و مقام و شان***فرمانروای بوذر و سلمان و قنبر است

کسب ضیاء شمس و قدر میکنند از او***چون پای تا بسر همه انوار داور است

پشت فلک مدام بی بوسه ی درش***چون حلقه های زلف شب آساش چنبر است

اندر سپهر شرع نبی گشته آفتاب***در برج دین حق مه و خورشید و اختر است

در کربلا ز خیمه به میدان چه شد روان***گفتی بسوی گله ی رو به غضنفر است

آن لحظه کوفیان همه گفتند کاین سوار***رزم آور و دلیر و شجاع همچو حیدر است

چون شد فدای دین بصف کین باذن باب***روز جزا به نزد خدا فخر مادر است

در آتش دل از چه نسوزیم ما ز جان***کز داغ مرک اوست جهانی پر آذر است

ما را چو در طریق غمش پای همتست***در هر دو کون سایه اقبال بر سر است

دست طلب کسی که به دامان او زند***ایمن ز حادثات به صحرای محشر است

سجین بود به حشر مقام عدوی او***جای محب او به لب حوض کوثر است

با اشگ و آه ضامن محزون بروزگار***در آذر غمش به فغان چون سمندر است

ص:15

در مدح و منقبت علی ابن ابیطالب صلوات الله و سلامه علیه

در دو عالم شیر حق فرمان رواست***لطف او بر درد بی درمان دواست

سرّ حق در سینه ی شیر حق است***شیر حق فرمان روا بر ماسواست

آن که ز آدم تا به خاتم هر زمان***انبیا و اولیا را رهنماست

آنکه از نور رخش در کسب فیض***ماه و خورشید و دگر ارض و سماست

آن که اندر پرده ی لاریب حق***همنشین با ابن عمش مصطفاست

آنکه اندر وصف او از قول حق***جمله قرآن از الف تا حرف یاست

گفت با احمد سخن ز اسرار غیب***آنکه واقف از همه اسرارهاست

چون یدالله فوق ایدیهم بود***دست او الحق فراز دستهاست

زد قدم بر دوش پاک مصطفی***آنکه هر جا دست او مشگل گشاست

کعبه زینت یافت از مولود او***مفتخر زین رو به عرش کبریاست

در قیامت کی به دوزخ می رود***هر که را در دل ولای مرتضاست

هر که زد دستی به دامان علی***شک نباشد شافعش روز جزاست

گفت ضامن در مدیح شیر حق***بند بندم همچو نی اندر نواست

 

در مصیبت باب الحوائج الی الله حضرت علی اصغر

چشمیکه اشک افشان بحال اصغر است***سرچشمه ی فیض خدای اکبر است

از دامنش دست توسل بر مدار***تاج کرم زیرا که او را بر سر است

هر کس که از جان مهر او دارد بدل***سر تا به پا رخشان چو ماه انور است

ص:16

زیبد که گویم خالق ارض و سماست***چون ثانی حیدر ولی داور است

هم زمزم و رکن و مقام است و منا***هم مروه و میقات و خیف و مشعر است

سعی و صفا دارد صفا از عارضش***تنها نه از او کعبه غرق زیور است

یاقوت لعل جانفزایش قوت دل***فیض لبش تسنیم حوض کوثر است

هندوی خالش در ره آب بقا***بر خضر و الیاس و سکندر رهبر است

گر کشته شد در کودکی او را چه غم***خود حجت کبرای روز محشر است

فارغ بود چون ضامن از هول جزا***آنرا که می از حب او در ساغر است

بمیدان بردن سید الشهدا علی اصغر علیه السلام را

آن شهنشاهی که دین را خونبهاست***اصغرش از خواهر غمدیده خواست

آن زمان شاهنشه دنیا و دین***رنگ اصغر دید همچون کهرباست

برد اصغر را سوی میدان کین***گفت ای قوم اصغرم نور خداست

روی دستم بی توان و طاقت است***این ز پا افتاده مهمان شماست

همچو ماهی او تلظی می کند***قطره آبی گر رسانیدش رواست

ناگه از پیکان بدادش حرمله***آنچنان آبی که دل زان در نواست

شه نظر بر جانب اصغر نمود***دید حلقش پاره از تیر جفاست

کرد بر روی پدر اصغر نظر***دید در غم پادشاه کربلاست

بر رخ بابش تبسم کرد و گفت***کودک ششماهه کی این آب خواست

این بگفت و مرغ روحش از بدن***رفت در جائی که روح مصطفاست

بس کن ای ضامن فغان و آه و غم***نام اصغر بهر هر دردی دواست

ص:17

آمدن زینب خاتون علیها سلام در قتلگاه

زینب آمد قتلگه سالار خود را دید و رفت***با دو صد شیون گلوی شاه دین بوسید و رفت

با تن صد پاره ی سلطان دین گفت این کلام***کی برادر خواهرت بزم عزا را چید و رفت

از غم مرگ تو و عباس و عون و جعفرت***خواهر غمدیده ات نیلی بتن پوشید و رفت

ای برادر جان لیلا را کند این غم کباب***کز گلستان جوانش نو گلی ناچید و رفت

پادشاها با که گویم کودک ششماهه ات***نوک پیکان از جفا جای لبن نوشید و رفت

نوعروست را چه گویم کز جفای کوفیان***بر سر بالین قاسم اشک غم پاشید و رفت

حضرت سجاد بیمار عاقبت از ظلم کین***عازم اندر شام ویران از جفا گردید و رفت

ضامن بیچاره آخر با دو صد شور و نوا***در عزای شاه خوبان همچو نی نالید و رفت

مرثیه در مصائب حضرت سید الشهدا

هر که را میبینم این ایام گرم شیون است***هر دو چشمش پر بکا و رخت ماتم بر تن است

مرز نو از برج ماتم شد هلال غم پدید***کز زمین آه و فغان تا عرش حی ذو المنست

اهل عالم بهر آن شاهی پریشانند که او***مسکنش در یثرب و در نینوایش مدفنست

باشد این شور و نوا از شورش شاه حجاز***کز غمش مانند شبها تیره صبح روشنست

سوزدم دل از زمانی کاندر آندشت بلا***از ره کین خاتم جم در کف اهریمنست

از برای قتل آن سرور در آن میدان کین***کوفیانش ایسرند و شامیانش ایمنست

با سپاه کوفیان گر شاهدین پیکار داشت***پس چرا بر تن لباس کهنه جای جوشن است

بسگه بر جسمش بیامد تیغ کین از کوفیان***نی بجا ماندی تن و نی بر تنش پیراهن است

ص:18

عاقبت در خاک و خون از ظلم کین شد غوطه ور***آن حسینی کز وجودش هر دو عالم گلشن است

هر که بشنید این مصیبت را ز جان و دل بگفت***در صفاهان نوحه گر اندر عزایش ضامن است

در مصیبت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام

دید شاه تشنه عباسش ز زین افتاده است***با تن بیدست و با حال حزین افتاده است

شد شتابان تا ببالین علمدارش رسید***دید اندر خاک و خون از ظلم کین افتاده است

از ره یاری سرش در بر گرفت آنشاه و گفت***خیز و بین کاندر عزایت حور و عین افتاده است

ای برادر خیز و بنگر کر غم مرگت چسان***اشک غم از دیده روح الامین افتاده است

شاهدین جسم برادر خواست آرد در حرم***دید صد چاک از جفا اندر زمین افتاده است

عاقبت شه بی برادر آمد اندر خیمه ها***چون سلمانیکه از دستش نگین افتاده است

آن زمان آمد سکینه در بر باب و بگفت***دخترت از داغ عمو دلغمین افتاده است

من نخواهم از عمو آب ای پدر بر گو کجا***اندر این صحرا عمویم بی معین افتاده است

شاه دین گفتا که عمویت ز جور مشرکین***غرق در خون بر لب ماء معین افتاده است

در عزایش ضامن از بس آه و افغان بر کشید***شورشی در روضه ی خلد برین افتاده است

مرثیه در مصیبت حضرت علی اکبر علیه السلام

اکبر چو از پدر بحرم اذن جنگ یافت***از برج خیمه گاه بمیدان چو مه بتافت

خورشید تیغ بر کفش از ظلمت غلاف***بر قتل آن گروه ستم پیشه ره بیافت

چون بوتراب شبه نبی ریخت بر تراب***سر از تن سپاه به هر جانبی شتافت

آه از دمی که منقذ بی رحم بی حیا***با تیغ تیر تارک اکبر ز کین شکافت

ص:19

از صدر زین گرفت مکان چون برویخاک***گردون به پیکرش کفن از خاک و خس ببافت

هر کس شنید شرح غمش ضامنا به دهر***در پای روضه اش ز غم و گریه رخ نتافت

در مصیبت شهدای کربلا سلامه الله علیهم اجمعین

فلک ز جور تو تا حشر شیعه گریانست***چرا جفای تو بیرون ز حد امکان است

ز سوز ساز مخالف به نینوا ای چرخ***چگونه عترت طاها چو نی بافغانست

سپاه کوفی و شامی بکربلا سیراب***عیال خسرو بطحا بخیمه عطشانست

شهید قوم دغا شد چو قاسم داماد***خروش تازه عروسش بسوی کیوان است

برای قتل ابوالفضل باوفا کلثوم***ببحر اشک بصر همچو حوت غلطان است

رباب غمزده از بهر اصغر بی شیر***به آتش غم خود در حرم گدازان است

فدای غربت سلطان دین شوم کاندم***غریب و بیکس و تنها میان میدانست

پی رضای خدا عاقبت شه مظلوم***قتیل خنجر آن قوم نامسلمان است

بداد تن ببلا و بروی خاک افتاد***چو دید روز جزا خود شفیع عصیان است

بس است ضامن از این ماجرا زبان درکش***که شاه تشنه لبان محو و مات یزدان است

در توصیف باب الحوائج حضرت علی اصغر علیه السلام

هر کس که همچو ماه متوسل باصغر است***حاجات او روا بر خلاق اکبر است

در هر دلی که مهر مه روی او بود***روشن بروز و شب چو مه و مهر خاور است

دانی نوا بچنگ رباب از چه ساز کرد***میگفت همچو نی بسرم شور داور است

ص:20

از داغ لعل خشک چو یاقوت احمرش***هر دم ز خون دل بصر شیعیان تر است

ای جان ما فدای مقامش که گفته اند***مرآت ذات خالق و ثانی حیدر است

ضامن ترا چه غم ز گنه گرددت شفیع***شهزاده ای که حجت کبری محشر است

در مناقب و مصائب باب الحوائج اباالفضل العباس

چو آسمان زمین زیور اباالفضل است***با بام عز و علا بستر اباالفضل است

ز صبح روز ازل تا شب ابد الحق***فروغ شمس و قمر ز اختر اباالفضل است

سزد به مهر زند طعنه ماه تابنده***چو پرتوی ز رخ انور اباالفضل است

سپهر با عظمت باس قدی کمان چو هلال***همیشه تا به ابد چاکر اباالفضل است

براه بندگی ذات حق بود هشیار***کسیکه مست می از ساغر اباالفضل است

چو شبل شیر حق و باب حاجتش خوانند***امید شاه و گدا بر در اباالفضل است

شهنشهان جهان بر درش گدایانند***از آنکه تاج کرم بر سر اباالفضل است

دو صد هزار سکندر چو حاتم طائی***رهین منت سیم و زر اباالفضل است

دم مسیح روانبخش زنده دل بی شک***ز خاک درگه جانپرور اباالفضل است

هر آنصدف که بپرورد گوهری در بر***یقین بدان محکش گوهر اباالفضل است

به گاه رزم عدو بهر یاری اسلام***صفوف جن و ملک لشگر اباالفضل است

شرار آتش دوزخ به روز رستاخیز***ز برق تیغ شرر آور اباالفضل است

ببینکه فاطمه خواندش بجان و دل فرزند***اگر چه ام البنین مادر اباالفضل است

چو گشت پشت و پناه حسین بی یاور***خدای هر دو جهان یاور اباالفضل است

فراز شاخه گل گرم صد نوا بلبل***ز شور داغ رخ احمر اباالفضل است

ص:21

لباس امر شفاعت به عرصه محشر***بدستیاری حق در بر ابوالفضل است

به حشر فخر شهیدان کربلا یکسر***بکیش اهل ادب ز افسر ابوالفضل است

رهین همت آنم که اندر این عالم***غلام درگه مدحتگر ابوالفضل است

ز پایه شعر بشعرا روان کند ضامن***چو از وداد ثنا گستر ابوالفضل است

در مدح و مصیبت حضرت زینب علیها السلام

آفتاب عالم آرا دخت حیدر زینب است***سایه ی امن و امان ماه منور زینب است

بانوئی کاندر حریم پاک یزدان از ازل***شد بجان مرتضی روح مصور زینب است

آسمان دین حق را در دو عالم صبح و شام***روشنی بخش مه و خورشید و اختر زینب است

گوهر دریای دانش قلزم علم و عمل***دخت پاک حضرت زهرای اطهر زینب است

مخزن صبر و شکیب و طاقت حلم خدا***منبع جود و سخا خاتون محشر زینب است

آن یگانه گوهری کاندر میان بحر غم***دید از دشمن جفا و کجور بیمر زینب است

آنکه اندر کربلای پر بلا هر دم ز کین***داشت در دل ماتم عباس و اکبر زینب است

بانوئی کاندر منای قرب حق با چشم تر***دید داغ یار و انصار و برادر زینب است

آنکه شد از کینه قوم لعین در کربلا***بیکس و بی مونس و بی یار و یاور زینب است

شیعیان خاکم بسر کز بهر قتل شاه دین***سینه بریان دیده گریان تیره معجر زینب است

آنکه اندر قتلگه چونجان خود در بر گرفت***پیکر صد پاره ی سلطان بیسر زینب است

آنکه با صد شورش و افغان و ماتم از وفا***بوسه ها زد شاه خوبانرا بحنجر زینب است

ضامنا ذکر مصیبت کن تو از جان روز و شب***زانکه زین غم تا قیامت زار و مضطر زینب است

ص:22

در مناقب و مصائب عصمت صغری حضرت زینب سلام الله علیها

گوهر دریای عصمت دخت حیدر زینب است***بنت زهرا خواهر شبیر و شبر زینب است

قوت قلب رسول و راحت جان علی***از شرف محبوبه خلاق اکبر زینب است

در سپهر شرع احمد تا ابد از ماه رخ***نور بخش انجم و مهر منور زینب است

آسمان عفت و عصمت مه برج حیا***محرم اسرار حق خاتون محشر زینب است

ابر جودش گر ببارد بر سر اهل جهان***قدسیان گویند بحر در و گوهر زینب است

آنکه بودی روز و شب اندر پی اوراد حق***یار قرآن حامی شرع پیمبر زینب است

یادم آمد از زمانی کز جفای قوم دون***در زمین کربلا محزون مضطر زینب است

آه از آنساعت که از داغ جوانان حسین***در خروش و ناله و افغان بی مر زینب است

گاه اندر خیمه ها در ماتم از جور فلک***گاه از داغ جوانان تیره معجر زینب است

گاه از جور و جفای قوم دون در دشت کین***اشک ریزان از برای عون و جعفر زینب است

گاه بهر قاسم داماد در شور و نوا***گه جگر خون از غم عباس و اکبر زینب است

گاه اندر قتلگه از داغ شاه تشنه گان***چون سمندر ز آه و افغان غرق آذر زینب است

گاه از بیداد ظلم کوفیان با اشک و آه***بوسه زن بر جسم بی رأس برادر زینب است

ضامنا چون نی مکن شور و نوا در هر زمان***بلبل گلزار آنسلطان بی سر زینب است

در توصیف ماه بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام

ما را که بجز قافله غم جرسی نیست***در سینه به غیر از ره افغان نفسی نیست

ص:23

چون بلبل شوریده ی گلزار رسولیم***ما را به گلستان جهان خار و خسی نیست

در ماتم عباس مه و سال و شب و روز***جز ناله و افغان به دل ما هوسی نیست

شادیم که مهرش ز دل و جان بخریدیم***چونمهروی اندر دل هر بوالهوسی نیست

ما غمزدگان را ز پی عقده گشائی***جز درگه عباس علی ملتمسی نیست

ما را به جز از ماه بنی هاشم ابوالفضل***در هر دو جهان چشم امیدی بکسی نیست

ریزیم چون ضامن بغمش اشک که ما را***جز دست عطایش به جز دادرسی نیست

تغزل در مدح خاتم اوصیا حضرت حجه بن الحسن

بهتر از کوثر نگارا آن لب میگون توست***سرو دلجو در دو عالم قدرت موزون توست

نی من مسکین شدم دیوانه از عشق رخت***صد هزاران همچو لیلی در جهان مجنون توست

خاک راهت را زلیخا می کند کحل بصر***یوسف یعقوب را داند اگر مفتون توست

بگذرد از آب حیوان خضر و آید سوی تو***گر بداند آب حیوان قطره ی جیحون توست

هر که دارد موی اسود روی ابیض در جهان***کی قرین روی و موی دلکش میمون توست

ای شه ملک ملاحت ای مه برج وقار***پرده از رخ برفکن بین عالمی دلخون توست

خسروا مقرون توئی با ذات پاک کبریا***ذات پاک کبریا هم خسروا مقرون توست

از ازل تا گشته ئی فرمانروای شیعیان***تا ابد هر شیعه ئی فرمان بر قانون توست

در جزا شاد است و خرم در بر پروردگار***هر که از هجران بعالم روز و شب محزون توست

کی تواند ضامن از مدح و ثنایت دم زند***زانکه قرآن مدح تو از خالق بیچون توست

ص:24

ذکر مصیبت خرابه شام زبانحال حضرت رقیه خاتون

فلک خرابه کجا منزل عزیزانست***چگونه جای عزیزان بکنج ویرانست

بشهر شام مگر منزلی نبود ای چرخ***که در خرابه مکان حریم یزدانست

فغان که عترت شمع هدا به ویرانه***چراغ محفلشان دود آه طفلانست

دری ز گنج سعادت بکنج ویرانه***ز هجر باب گرامی به بحر حرمانست

گهی ز رنج سفر گرم گریه و زاری***گهی ز دوری روی پدر به فقدانست

بخواب رفت و پدر را بدید و شد بیدار***دو باره دید جدا از شه شهیدانست

بگریه گفت بزینب که باب مظلومم***چرا جدا ز من بی نوای نالانست

بگفت زینبش آتش مزن تو بر جانم***مرا ز آه تو افغان بسوی کیوانست

مکن ز دوری آنشاه بیش از این شیون***که از شرار فغانت دلم گدازانست

یزید شوم بداختر چو آن خبر دریافت***بگفت اینچه خروشست و اینچه افغانست

به آن لعین ستم پیشه آنزمان گفتند***که این خروش غم افزای آن یتیمانست

بگفت آنسک ابتر که این سر بی تن***برید نزد همان کز غمش پریشانست

در آن خرابه ببردند آن سر انور***که مهر و مه زرخش روز و شب درخشانست

گرفت رأس پدر را رقیه در آغوش***بحالتی که سرشگش روان بدامانست

نهاد غنچه ی لب را به لاله ی رویش***بگفت گلشن روی تو از چه پژمانست

فدای این سر پر خون از ره کینه***گهی بشاخ شجر گه به نی فروزانست

گهی بدیر و گهی در تنور خاکستر***گهی بطشت و گهی زیر چوب خزرانست

گهی ز بزم عدو در خرابه ی بی سقف***پی تسلی یاران چو مهر تابانست

مرا جدا ز تو ای باب زندگی سخنست***بپای رأس توام جان سپردن آسانست

ص:25

دریغ و درد که آن طفل عاقبت جانداد***به پیش آنسر بی تن که شاه شاهانست

مدام ضامن از این داغ لاله سان سوزد***که آن گهر ز چه رود در خرابه پنهانست

مرثیه در مصیبت حضرت رقیه در خرابه شام

باز جغد غم مرا جا در دل دیوانه کرد***این دل ویرانه را از ناله اش غمخانه کرد

یادم آمد از زمانی کز جفای شامیان***گوهری از گنج وحدت جایدر ویرانه کرد

آن سه ساله دختر سلطان مظلومان حسین***ناله از هجر پدر چون استن حنانه کرد

ساخت بستر خاک و بالش خشت و شد در خواب ناز***دید باب و شکوه ها از زاده مرجانه کرد

گفت چون از خواب خوشبیدار از دریای چشم***در اشکشرا روان آنگوهر یکدانه کرد

گفت با زینب چه شد بابم که از داغش مرا***مرغ دل در آذر غم چون سمندر لانه کرد

زینبش گفتا بافغان رفته آن شه در سفر***گر چه هجرانش تو را از خویشتن بیگانه کرد

چون یزید بی حیا از آن خبر آگاه شد***ساکنش از آه و افغان در همان کاشانه کرد

عاقبت با امر آنسک رأس پر نور حسین***نزد یاران در خرابه جلوه ی شاهانه کرد

آه از آنساعت که آن طفل یتیم بینوا***یک نظر بر رأس پاک خسرو فرزانه کرد

مویکند و مویه کرد و با هزاران شور و شین***خویشرا بر گرد شمع روی او پروانه کرد

آنزمان سر را ببر بگرفت و جانداد از غمش***جان بقربانش که جانقربانی جانانه کرد

تا نیفتادی ز پا از دست آن سر را نداد***الحق آندختر بعالم همت مردانه کرد

ضامن از این داغ عالمسوز دیگر دم مزن***کآتش غم رخنه بر هر عاقل و دیوانه کرد

ص:26

مرثیه حضرت رقیه علیها السلام در خرابه شام

طوطی طبعم ز نو خوش نغمه ی مستانه کرد***وز نوای جانگدازش عالمی دیوانه کرد

یادم آمد از زمانی کان یزید بی حیا***جای آل الله را در گوشه ی ویرانه کرد

دخت شاه دین رقیه با هزاران رنج و غم***گفت یا زینب مرا غم در ضمیرم خانه کرد

عمه امشب کنج این ویران ز غم جان میدهم***چونکه ما را از این فلک آواره از کاشانه کرد

آل عصمت را بشد صبر و قرار از کف برون***چونکه یاد از باب خود آنگوهر یکدانه کرد

آنقدر آندلغمین افغان کشیدی ای جگر***کز فغان خویشتن ویرانه را غمخانه کرد

گرم افغان بود با زینب گه نا گه از جفا***رأس بابش را نمایان فرقه ی بیگانه کرد

آنزمان رأس پدر در بر گرفت و از غمش***اشک غم از دیده گان چون سبحه صد دانه کرد

گفت بابا پیکر صد پاره ات بر گو کجاست***کین یزید امشب سرت شمع و مرا پروانه کرد

گو کدامین سنگدل پر خاک و خونکرد از جفا***این دو زلف عنبر افشانی که زهرا شانه کرد

ای پدر جان گریه کردم از فراقت آنچنان***کز فراق شخص احمد استن حنانه کرد

با پدر گرم نوا بودی که ناگه آن حزین***مرغ روحش یاد گلزار جنان مردانه کرد

اندر آن ویرانه اول جان سپرد آنشب ز غم***پس رها از کف سر پر خون آن جانانه کرد

ضامن از این داغ جانسوز غم افزا در جهان***عاقل و دیوانه را دل خون تر از پیمانه کرد

مصیبت آمدن اهلبیت بکوفه و از کوفه بشام در مجلس یزید

شیعیان جغد غم آمد در دلم کاشانه کرد***خاک عالم بر سرم آتش بجانم خانه کرد

ص:27

چون عیال الله را از قتلگه دادند عبور***زینب از غم ناله ها چون استن حنانه کرد

بر تن سلطاندین آن لحظه چونکردی نظر***اشک حسرت را نثار کشته ی جانانه کرد

گفت کی صد پاره تن دیدیکه آخر ظلم کین***بر سر نی رأس تو شمع و مرا پروانه کرد

چونروان گشته اند در کوفه با صد شور و شین***ظلمها بر آشنایان فرقه بیگانه کرد

در دریای حقیقت لعل مرجانرا شکفت***خطبه ای خواند و کلیدش قفل دین دندانه کرد

گرم افغان بود در محمل که ناگه رأس شاه***در حضورش بار دیگر جلوه ی جانانه کرد

گشت از خود بیخود و بر چوب محمل زد سرش***کرد پر خونگیسوانیرا که زهرا شانه کرد

آه از آنساعت که از کین عترت اطهار را***وارد دار العماره زاده ی مرجانه کرد

سفره ای گسترد تا پا شد نمک بر زخمشان***وه چه ظلمی بر عیال خسرو فرزانه کرد

آمدند از کوفه اندر شام در بزم یزید***آنسک بیدین شراب از کینه در پیمانه کرد

ناگهان شد صوت قرآن زانسر بی تن بلند***گفته ی حق را یزید دون بگوش افسانه کرد

در غضب شد آنلعین و چون خزرا نر از کین***با لب و دندان آنشه آشنا مستانه کرد

زینب از این غم گریبانرا درید و در اشک***جاری از ابر بصر چون سبحه صد دانه کرد

آنچنانظلمیکه زینب دید هرگز کس ندید***در ره دین الحق آنزن همت مردانه کرد

بس کن ای ضامن که از نظم تو و داغ حسین***سیل اشک شیعیان ملک جهان ویرانه کرد

غفلت نامه و اشاره بمدح حضرت علی و مصیبت علی اصغر علیه السلام

هر که امروز از فقیران ثروتی پیدا کند***کار خود را سخت اندر عرصه فردا کند

خواجه خواهد ملک هستی آیدش زیر نگین***بیخبر از آنکه مسکین ناله در شبها کند

ایکه گرم خوردو خراب و عیش و نوشی روز و شب***بین که سائل بهر نانی دیده را دریا کند

ص:28

یک نفس بر خود بیابین سر کشانرا زی رخاک***رخنه مار و مور اندر پیکر آنها کند

همچو آنان عاقبت از این جهان بیرون شوی***مرد باید بهر رفتن دیده را بینا کند

لوح دلرا پاک کن آئینه سان از رنک کبر***تا تو را از روشنائی غیرت بیضا کند

هر که اندر مزرع دنیا فشاند دانه ای***حاصلش را خرمن اندر عرصه عقبا کند

رو بزن دستی به دامان شهی کز جان و دل***خدمت کاشانه اش را آدم و حوا کند

آن وصی مصطفی کز بهر تعظیم درش***روز و شب قدرا کمان این گنبد خضرا کند

آن شهنشاهی که در روز جزا با امر حق***پرچم عفو گناه شیعیان برپا کند

آن ولی حق که فرزندش بدشت کربلا***هستی خود را فدای خالق یکتا کند

تا بماند دین حق جاوید هفتاد و دو تن***از ره صدق و صفا قربان حق بکجا کند

بعد یارانش نظر کردی چو اندر خیمه ها***دید باقی مانده اصغر کز عطش غوغا کند

در بغل قنداقه اصغر گرفت و شد روان***تا طلب آبی بر او از لشگر اعدا کند

سبط احمد اصغرش را برد سیرابش کند***نی که تیر حرمله اندر گلویش جا کند

هر که چون ضامن بدل دارد ولای هشت و چار***از عذاب روز رستاخیز کی پروا کند

ذکر آمدن ذو الجناح درب خیام حرم و گفتگوی سکینه خاتون

شورشی بر سر آن جمع پریشان آمد***چون ز میدان فرس شاه شهیدان آمد

بس خروشید ز هجران همان راکب خویش***تا سکینه ز حرم با دل سوزان آمد

در بر مرکب بی راکب شاهنشه دین***با دو صد ناله و با دیده گریان آمد

گفت بر گو که چه شد باب کبار من زار***بر سرش گو که چه از کینه ی عدوان آمد

ذوالجناها پدرم تا که شد از خیمه برون***با تو اندر صف کین با لب عطشان آمد

ص:29

گو به لعل لب خشک پدرم آب رسید***یا که از تشنه لبی بر لب او جان آمد

گوئیا داد جوابش باشارت که ز کین***در کف شمر لعین خنجر بران آمد

آنچنان رأس شه تشنه بریدی ز قفا***کز غمش جن و ملک زار و پریشان آمد

زین مصیبت بجهان ضامن دلخسته مدام***در خروش و تعب و ناله و افغان آمد

قصیده در مدح و منقبت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه

آنکه قائم دین احمد از قوام او بود***آنکه ایمان دائم از لطف دوام او بود

آنکه فخر اولیا و انبیا باشد از او***مهدی صاحب زمان نام گرام او بود

فخر نرجس در گلستان جنان از او بود***عسگری هم شاد و خرم از مقام او بود

جان فدای آن شهنشاهی که سرو قامتش***در دو عالم افتخار باب و مام او بود

شیعیان را بر وجود نازنینش افتخار***ماسوی را احترام از احترام او بود

شرع پیغمبر شکوه دین که باشد با نظام***از جلال و از شکوه و از نظام او بود

صبح و شامی را که بینی اسود و ابیض مدام***از طفیل روی و موی مشک فام او بود

تخت جم ملک سکندر افسر افراسیاب***همچو گاهی در بر قدر غلام او بود

نازم آنرندیکه از جانروز و شب اندر جهان***باده ی حبش همی شرب مدام او بود

فارغ از هول جزا گردد کسی کز جان و دل***چون من بیدست و پا دائم بدام او بود

مدح او نبود که گویم عرش افرش رهش***زانکه عرش از فیض خاص و لطف عام او بود

کی من مسکین توام دم زنم از مدح او***چون که قرآن یک کلامی از کلام او بود

در جهان خوفی ندارد ضامن از چشم حسود***چون دو عالم حجت قائم امام او بود

ص:30

در مدح و مناقب حجته ابن الحسن امام زمان علیه السلام

میدهد پیک صبا مژده که جانان آمد***مالک ملک جهان خسرو زیشان آید

شب هجران بسر آید برسد صبح وصال***بگذرد موسم اندوه چو جانان آید

هست امید که آخر شب تار همه را***از افق ز امر خدا صبح فروزان آید

ماه برج عظمت نیر انجم پرتو***از پس پرده برون با رخ رخشان آید

آخر این نوگل نرجس چمن آرای بتول***در گلستان جهان سرو خرامان آید

آخر از دشت و دمن دور شود زاغ و زغن***سوی گلزار و چمن مرغ خوش الحان آید

زهق الباطل و جاء الحق آنشه روزی***از فلک باز بگوش همه خلقان آید

تا دهد دین مبین را ز چه کفر نجات*** بهر یعقوب جهان خسرو کنعان آید

قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم شه اقلیم وجود***صاحب عصر و زمان حجت یزدان آید

والی ملک ولایت ولی الله عظیم***رهبر خلق جهان سرور دوران آید

تا کند جلوه بظلمات جهان سر تا سر***از سپهر شرف آن شمس درخشان آید

واقف سیر صمد واسطه غیب شهود***وارث تیغ دو دم حامی قرآن آید

پرچم نصر من الله چو بر کف گیرد***روز پیروزی و فتح همه خوبان آید

رایت فتح و ظفر در کف اسلام نهد***هر زمان دلدل آنشاه بجولان آید

شهریاری که بکف تیغ دو پیکر دارد***از پی کشتن دجال بمیدان آید

یوسف مصر بقا موسی عیسی دم اوست***گر بیاید بتن اهل جهان جان آید

هادی شرع نبی پادشه کون و مکان***مظهر خلق جهان مظهر سبحان آید

گوهر بحر کرم مخزن الطاف خدا***بهر این ملت بیچاره ز احسان آید

ضامن اندر دو جهان هیچ مخور غم که ز مهر***ضامن خلق جهان شافع عصیان آید

ص:31

مرثیه

آشنایان را ستم بس فرقه ی بیگانه کرد***در دل ویران امت جغد غم کاشانه کرد

در احد از سنک کین دندان آنشاهی شکست***کز فراغش آه و افغان استن حنانه کرد

خسرویرا ابن ملجم تارکش از کین شکافت***کزید قدرت کلید قفل دین دندانه کرد

بانوئی را از ستم پهلو شکستند اهل جور***کاتش داغش بدلها تا قیامت خانه کرد

شد شبیر و شبر از آب و ز بی آبی شهید***زین مصیبت خاک بر سر عاقل و دیوانه کرد

مرحبا بر ضامن محزون که با صد شور و شین***طوطی طبعش بگلزار مصیبت لانه کرد

مرثیه در مصیبت حضرت علی اصغر علیه السلام

هر زمان یادم از آن کودک بی شیر آید***از کمان خانه ی غم بر جگرم تیر آید

کی روا بود که در معرکه ی کرببلا***تیر کین بر گلوی اصغر بی شیر آید

اشک خونین من از دیده بدفتر ریزد***هر کجا در غم او خامه بتحریر آید

دوخت بر کتف پدر حلق پسر دست قضا***تا چه بر حرمله از پنجه ی تقدیر آید

وای بر قوم لعینی که نگفتند بخویش***آخر از کودک ششماهه چه تقصیر آید

زین ستمکاری آن فرقه ی روباه صفت***همچو سیلاب سرشک از بصر شیر آید

بهر آنطفل صغیر از جگر دشمن و دوست***تا به فردای جزا ناله شب گیر آید

گرد شمع شب هجرش ز پی صبح وصال***ضامن از غصه چو پروانه ز جان سیر آید

ص:32

مرثیه در مصیبت حضرت علی اصغر علیه السلام

ز بی شیری نه اصغر دم زنان بود***ز سودای شهادت در فغان بود

ز شوق باغ رضوان مرغ روحش***میان مهد زرین پر زنان بود

نه آتش بر دلش سوز عطش زد***شرار عشق جانانش بجان بود

هزاران چشمه های آب حیوان***بزیر لعل عطشانش نهان بود

چو مه تا آورد مهرش در آغوش***به برج خیمه بی تاب و توان بود

برآرم ناله از دل بهر آندم***که در آغوش شاه تشنگان بود

چسان گویم که آن بی شیر نالان***گرفتار جفای رو بهان بود

یکی تیر سه شعبه از ره کین***بدست حرمله اندر کمان بود

به حلق کودکی زد تیر بی داد***که آن کودک یقین جان جهان بود

بظاهر گر اسیر خاکیان شد***به باطن رهبر افلاکیان بود

دریغا بعد کشتن از تن او***جدا رأسش ز بیداد خسان بود

ز دشت کربلا تا شام ویران***سر نورانیش زیب سنان بود

بریز اشک از بصر ضامن که آندم***سحاب از داغ مرگش خون فشان بود

قصیده بمناسبت میلاد حضرت حجه بن الحسن علیه السلام

بمشتاقان دهم اینمژده کز رحمت نگار آمد ***ز خلوتخانه یزدان برون بی پرده یار آمد

خدا را شکر میگویم زلیخا وار کز یاری***بکنعان بار دیگر یوسف نسرین عذار آمد

بهر باغ و بهر بستان گذر کردم من حیران***گلستان بی گل رویش مرا بر دیده خار آمد

ص:33

صبا تا نکهتی آورد از زلفش در این عالم***سراسر بیقرارانرا همی بر تن قرار آمد

چو از گلزار ختم انبیا شد نوگلی پیدا***نهال آرزوی جمله مشتاقان ببار آمد

الا ای آنکه میگفتی زیک گل کی بهار آمد***بیا بنگر که از یک گلهراران نوبهار آمد

یقین دارم که داغ لاله گردد تازه تر امروز***که آن زیبا نگار ما طرف لاله زار آمد

در این عبد همایونفر من دلداده دانستم***ز روی و موی آنسرور همین لیل و نهار آمد

تولد گشت مولودیکه جن و انس و وحش و طیر***ز شور مستی چشمش سراسر میگسار آمد

مرا بر گوش هوش آمد ندا از عالم بالا***که امروز از حریم حق شه والا تبار آمد

ولی ایزد منان امام مهدی قائم***که بهر جمله غمخواران طبیب غمگسار آمد

بفرش از عرش رحمانی چو مهر و ماه نورانی***دلیل آب حیوانی باهل روزگار آمد

خدیو کاخ او ادنا امیر یثرب و بطحا***شهنشاه جهان آرا بخلفان آشکار آمد

پناه جمله ی قرآن معین دین و هم ایمان***کلید روضه ی رضوان قسیم نور و نار آمد

چراغ بزم میخواران فروغ دید ی یاران***شفابخش گنهکاران بامر کردگار آمد

بگو با کهتر و مهتر بامر خالق اکبر***به شهر شرع پیغمبر در این مه شهریار آمد

بگو با حق پرستانی که شب تا صبح بیدارند***جمال حق ضیاء دیده ی شب زنده دار آمد

بهار جود احسانی که ابنای بشر الحق***بخوان نعمتش هر دم سراسر ریزه خوار آمد

بگو با ناتوانانی که از غم جمله بیمارند***روان جان دوای درد هر بیمار زار آمد

از این بهجت محبانرا جهانر شک جنا نگردید***بپیش دشمنانش زندگانی ناگوار آمد

شب یاران آنسرور بود چون روز نورانی***بچشم منکرانش روز روشن شام تار آمد

بعشق شمع رویش ضامن دلداه چون بلبل***در این بستان بصد شور و نوا پروانه وار آمد

ص:34

قصیده در مدح قمر بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس

مژده ای دل که صبا نکهت جانان دارد***این نسیمی است که از روضه رضوان دارد

می وزد باد صبا از طرف چین گویا***نکهت چین سر طره ی جانان دارد

از رخ ابیض و از طره ی اسود دلداد***هم شب تار و همی صبح فروزان دارد

زیر گیسوی شب آساش عیان می بینم***صبح صاد ق ز پی شام غریبان دارد

آهوی چشم سیه مست همان شیر شکار***ابرویش هست کمان تیرزمژگان دارد

عقده از دل بزداید چو گشاید لب را***رانکه یاقوت لبش لعل بد اخشان دارد

از پی کسب ضیاء ماه بنی هاشم را***سر بخاک قدمش تیر ارکان دارد

هست ماه رخ او ماه شب چاردهم***کز ره مهر عیان چارم شعبان دارد

چهره بگشود که عشاق سراسر دانند***جلوه ی شمس و قمر از رخ رخشان دارد

جز همان باب حوائج مه خورشید لقا***که نظر جانب عشاق ز احسان دارد

بهر هر مور ضعیفی که پناهنده ی اوست***زیر خاتم به یقین ملک سلیمان دارد

بر سر خوان عطایش همه ابنای بشر***متنعم ز کرم آن شه زیشان دارد

بر در قصر جلالش ز پی خدامی***از ره صدق و صفا بوذر و سلمان دارد

حق به عباس علی منصب سقائی داد***زانکه چون خضر بکف چشمه حیوان دارد

جان فدایش که ز جان خسرو جانبازانرا***در صف ماریه سر در خط فرمان دارد

غیر مهرش نبود در دل ما کز یاری***بهر بیماری ما داروی درمان دارد

هر که هست بدل مهر ولای عباس***کی دگر هول جزا و غم نیران دارد

در جزا چشم محبان به اباالفضل بود***چون نظر جانب افراد مسلمان دارد

چه شود گر که به ضامن ز کرم لطف کند***زان براتی که شفا بهر گناهان دارد

ص:35

مرثیه در مصیبت ماه بنی هاشم اباالفضل العباس علیه السلام

طوطی طبع ز نو حال پریشان دارد***بهر طفلان شه تشنه صد افغان دارد

آه از آندم که سکینه به صف کرببلا***ناله العطش از خیمه به کیوان دارد

رفت آندم به بر حضرت عباس و بگفت***تشنگی در جگرم آتش سوزان دارد

همچو مه در برآن مهر روانشد عباس***با همان اختر اشکی که بدامان دارد

گفت شاها ز عطش دختر غم پرور تو***دیده اشک فشان و دل بریان دارد

رخصتی تا که رسانم به حرم ماء معین***زانکه در خیمه سکینه لب عطشان دارد

داده شد اذن به عباس چو دید از یاری***شوق جانبازی جانان بسر از جان دارد

رفت آندم بفرات و ز وفا مشک تهی***ساخت لبریز و نظر جانب طفلان دارد

چون بریدند دو دستش ز یمین و ز یسار***رشته ی مشک پر از آب بدندان دارد

دید دشمن ز پی ریختن آب از مشک***در کمین گه بکمان ناوک پران دارد

آنزمان زورق جسمش به یم خون افتاد***گشت نامید و نظر بر شه خوبان دارد

جان عالم بفدایش که پس از قتل بکف***رشته بندگی شاه شهیدان دارد

ضامن از دامن عباس مکش دست که او***نظر از لطف به هر گبر و مسلمان دارد

زبانحال بی بی حضرت زینب با جسد برادر در قتلگاه

خوش آنسری که پر از شور در نوای تو باشد***خوش آنبصر که پر از اشک در نوای تو باشد

شها توئی که سر دوش احمد مختار***همیشه منزل مأوای با صفای تو باشد

ص:36

دم مسیح که جان پرور است و روح افزا***مرا معین و معلوم شد ز نای تو باشد

ز خلق هر دو جهان خویش کرده بیگانه***هر آنکسی که بجان و دل آشنای تو باشد

فتاده در یم خون زورق تنت عریان***چگونه باورم آید قد رسای تو باشد

زهی بقدر و مقامت که از ره یاری***بقای دین خداوند از فنای تو باشد

ز فرش جانب عرش برین روان بینم***شرار آه یتیمان ز خیمه های تو باشد

به هر کجا که سر انورت روان گردد***به پای همت خود زینب از قفای تو باشد

رضا شوم که اسیر مخالفان گردم***رضای من همه آنست در رضای تو باشد

بس است ضامن از این شرح غم فزا بگذر***که شاه دین به جزا شافع خطای تو باشد

 

در توصیف سید مرسل و عقل کال خاتم انبیا صلی الله علیه و آله و سلم

خلقتی کاول عیان از پرده ی اسرار شد***عالمی از نور رویش مطلع الانوار شد

گشت ظاهر نور خلاق دو عالم بی حجاب***عقل کل چون آشکار از پرده اسرار شد

مصطفی ختم رسل سر حلقه اهل یقین***کز وجودش ملک عالم سر بسر گلزار شد

آفتابی کز ازل همره نبودش سایه ئی***مه رخسارش ضیابخش شبان تار شد

واقف علم لدنی کاشف سرو علن***صادر و مصدر به هر اوراد و هر اذکار شد

کان حکمت بحر رحمت ساحل امن و امان***آسمان جود و بخشش بحر گوهر بار شد

گوهر دریای وحدت هادی راه نجات***ناخدای کشتی دین رهبر احرار شد

ماسوا را بس بود این فخر کز امر خدای***رهسپار لیله الاسرا شه ابرار شد

آنشبی کز فرش عازم شد به عرش کبریا***در تجلی از جمالش گنبد دوار شد

بهر همخوانی احمد آن زمان در لامکان***آشکار از پرده دست حیدر کرار شد

ص:37

عرش و فرش و کرسی و لوح و قلم و کون و مکان***ظاهر از یمن قدومش سر بسر یکباره شد

مهر و ماه و اختر و پروین و کوکب در فلک***روشن از رخسار او از ثابت و سیار شد

سال و ماه و هفته و لیل و نهار و هر چه هست***حمله پیدا از حبیب قادر غفار شد

آب و خاک باد و آتش کز ازل آمد پدید***پیر و حکمش سراسر تا ابد هر چار شد

جن و انس و وحش و طیر و نور و مار و مور***از دم جانبخش احمد جمله برخوردار شد

جنت و غلمان و کوثر طوبی رضان و حور***ظاهر از نور جمال احمد صلی الله علیه و آله و سلم مختار شد

کائنات از خوان وجودش ریزه خوار از جزء و کل***ممکنات از فیض عامش غرق در انهار شد

کاخ دین حق که همچون کوه باشد استوار***این بنا را خاتم پیغمبران معمار شد

احمد و محمود ابوالقاسم محمد کز شرف***شهریار شهر دین ایزد دادار شد

جز رسول هاشمی و عترت اطهار او***کی کسی آگه ز سر خلق جبار شد

در مدیح مصطفی و عترتش جز کردگار***کس در این عالم نشاید لایق گفتار شد

در طریق بندگی شاید بحق ملحق شود***هر که چون منصور اناالحق گوفرازدار شد

من به مکتبخانه ای هرگز نرفتم در جهان***این سعادت شاملم از عترت اطهار شد

ساغرم از ساقی کوثر وصی مصطفی***در محیط علم و دانش اینچنین سرشار شد

جای دارد گر بگوید در فلک خیل ملک***دست افشان پای کوبان بهر این اشعار شد

خامه در معراج مدحش خواست تا پویا شود***چون براق طبع ضامن عاجز از رفتار شد

 

در مدح و منقبت حجت قائم و اشاره بمصیبت سید الشهدا

در گلستان جهان در وصف جانان چون هزار***نغمه های زیر و بم بی پرده دارم صد هزار

حلقه ی زلفش بود زنجیر دل یغمای جان***آهوی چشمش بود ضیغم شکار و شیرخوار

ص:38

زورق جسمم به دریای فراقش غرق شد***کیست تا آرد مرا زین بحر محنت بر کنار

بسکه دیدم از مخالف راست شد ساز ستم***پنجه ی غم در جهان بگسسته از من پود و تار

خویش را دائم تسلی میدهم کاید زغیب***قائم آل محمد حجت پروردگار

کاش میگشتی میسر وصل جانان کز فراق***لاله سان گردیده ام در ملک عالم داغدار

گر بیاید در جهان آن یوسف مصر بقا***چشم من روشن شود چون دیده یعقوب زار

گر شبی از ماه رویش پرده بردارد ز مهر***گرد شمع عارضش جان میدهم پروانه وار

دارم امیدی که آید آن خدیو انس و جان***گیرد از مرآت دین مصطفی گرد و غبار

یاد آرد از حسین و ظلم آن قوم شریر***خرمن کفار را سوزد ز برق ذوالفقار

وای از این چرخ ستمگر کز ره ظلم و ستم***کینه ی دیرینه را در کربلا کرد آشکار

چون خزان شد گلشن ختمی ماب از راه کین***جای دارد خون ببارم همچو باران بهار

بعد قتل نو جوانان خسرو دنیا و دین***شد مصمم بهر رزم آن گروه بد شعار

قطب ایمان نقطه ی پرگار میدان را گرفت***اصل دین شد رو برو با مشرکین نابکار

از پی اتمام حجت حجه حق آنزمان***کرد آغاز سخن بر آن سپه ز انجام کار

گفت نشناسید اگر ای قوم بی پروا مرا***من حسینم کز طفیلم هست هستی برقرار

جد من باشد محمد باب نیکویم علی***مادرم زهرا اخایم مجتبی شاه کبار

من عزیزم کاین چنین گردیده ام از ظلمنان***بی کس و بی مونس و بی یاور و بی غمگسار

هست آیا کس نماید این زمان یاری من***چون بود یاری من یاری ذات کردگار

غیر سنگ کین ندادندش ستمکاران جواب***گشت جاری خون دل از جبحه آن شهریار

تیر زهر آلوده ئی در سینه اش تا پر نشست***شد نگون از صدر زین آن خسرو والاتبار

آنزمان شمر لعین بد گهر از راه کین***سر برید از پیکر آن قاسم جنات و نار

زورق جسمش میان بحر خون شد غوطه ور***بر سنان رأس منیرش زد سنان در آن دیار

ص:39

ضامنا در ماتم شاهنشه لب تشنه گان***باش گریان سال و ماه و هفته و لیل و نهار

 

قصیده در مناقب عصمت کبری فاطمه زهرا علیها سلام

ای بهین بانوی عالم در درج اقتدار***وی مهین خاتون محشر ماه برج افتخار

علت غائی عالم عصمت کبری حق***بنت احمد زو حیدر مام پاک هفت و چار

مخبر سر قضا و واقف راز قدر***کاشف اسرار احمد محرم پروردگار

کعبه ی اهل صفا و قبله ی اهل دعا***نقطه ی پرگار هستی شافع روز شمار

اصل ایمان معنی دین مرکز احکام حق***سیرت شرع محمد صورت صورتنگار

چون توئی بنت پیمبر جایدارد گویمت***انبیا و اولیا را گشته ئی آموزگار

هاجر و حوا و مریم فضه ات را از شرف***گشته هر یک دمبدم از جان و دل خدمتگذار

مالک هستی آمد از جود وجودت در وجود***بی وجود جود تو هستی ندارد اعتبار

ای سپهر عفت و عصمت مه برج جلال***قطب ایمان بانوی خلوتسرای کردگار

مهر و مه تا حشر بودی در خسوف و در کسوف***گر نبخشیدی ضیا بر هر دو در لیل و نهار

از پی کس سعادت روز و شب نه آسمان***ریزدت بر آستان دایم کواکب بیشمار

تا ملایک در فلک سازند کحل دیدگان***هر زمان جبریل از کوی تو میروید غبار

سر بخاک مقدمت بنهاده اند افلاکیان***خاکیانرا دل نباشد از چه بهرت بیقرار

گر بدامانت نمیزد نوح دست التجا***کشتیش از بحر هرگز ره نبردی در کنار

یونس از مهر ترا منزل نمیدادی بدل***کی ز بطن حوت میآمد برون در روزگار

بر تو گر یوسف نمیشد ملتجی در قعر چاه***تا ابد از جور اخوان بود در آنچه دچا

ایهزاران چونخلیل اندر پناهت در امان***همچو اسماعیل سازم جان بدرگاهت نثار

ص:40

دیده برخوان عطایت تا ابد دارم چو مور***زانکه میباشد ترا صدها سلیمان ریزه خوار

نعمتی خوشتر چه باشد از ثنای چون توئی***فخر این نعمت مرا بس در بر خرد و کبار

هر کجا مدح ترا گویم من از صدق و صفا***فرش آن محضر شود بال ملایک ز افتخار

منکر مدح تو و طبع مرا خواهم ز حق***بی سئوال و بی جواب اندر جزا در قعر نار

در صف محشر که هر کس بر کسی دارد امید***من امیدم بر تو باشد با دو چشم اشکبار

چون سمندر ز آتش غم سوخت ضامن در جهان***ز ابر رحمت از عنایت بر سرش لختی ببار

 

قصیده در مدح علی علیه السلام

جلوه حق را بچشم دل توان دید آشکار***در حقیقت چشم حق بین از مظاهر بر مدار

چشم دل بگشا ز جان سر تا بپا شو محو حق***تا به هر صورت ببینی جلوه صورت نگار

هر نفس ای بیخبر کو کومزن چونفاخته***دل تهی زاغیار کن تا گرددت یار آشکار

ایکه بهر کعبه گل رنجه سازی جان خویش***کعبه دل باشدت خلوتسرای آن نگار

زاین و آن تا چند پرسی محفل لیلی کجاست***همچو مجنون بایدت بگذشتن از شهر و دیار

از چه گیری گوش پند زاهدان خشگ را***می بنوش و از دل و جان سر بپای خم گذار

گر بخواهی آتش جانسوز دلسازی خموش***باید از آن آب آتش فام گردی میگسار

جامه تلبیس بر کن خلعت تقوی بپوش***مست می از جام وحدت شو که گردی هوشیار

همچو حر بامات آنخورشید رخ باید شوی***کز فروغ روی خود بنموده مه را شرمسار

ابر زلف و ماه رخسارش شد از روز ازل***تا شبانگاه ابد سرمایه لیل و نهار

تا بمحراب دو ابرویش کنی از جان نماز***بایدت از خون دل سازی وضو در روزگار

تا بدار هر دو عالم زنده دل باشی بکن***گرد شمع عارضش جانرا فدا پروانه وار

ص:41

پافشاری بایدت تا سر کنی از جان و دل***کوری چشم رقیت ایدوست در کویش نثار

در قمار عشق ای دل جان بباید باختن***تا بری عمر ابد در ملک عالم زین قمار

عشق مطلف کیست دانی سرور اهل یقین***آنکه شد از دست و تیغش پایه دین استوار

قطب ایمان قلب امکان محور دین مبین***پادشاه هر دو عالم حیدر دلدل سوار

رکن احسان رایت بخشش مقام فضل و فیض***کعبه دانش صفای عقل سعی افتخار

زمزم جود و سخا میقات علم و معرفت***ساقی تسنیم و کوثر قاسم جنات و نار

نقش بند کاف و نون صهر محمد سر حق***زوج ام الاولیا باب کبار هفت و چار

ما همه چونجسم بیجانیم و او روح روان***ما هم نقشیم و او نقاش هر نقش و نگار

شمه یی از دست و تیغش کرد انشا جبرئیل***لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

چون ببردم نامی از شمشیر آتش بار او***گشت در ملک جهان اشعار نغزم آبدار

هر که خواهد هر چه گوید من بقدر فهم خویش***مدح او میگویم و با کس ندارد هیچکار

در گلستان ثنایش بلبل آسا دم زنم***وز مدیحش صد هزاران نغمه دارم چون هزار

یا علی کلب درت ضامن منم کز جان و دل***در صفاهان کرده ام مدح و ثنایت را شعار

 

مرثیه در مصیبت شاهزاده علی اکبر

شبه احمد شبل حیدر اکبر نسرین عذار***آندلارامی که بودش صد چو یوسف جان نثار

چونزصدر زین نگونشد بر زمین آنمه جبین***آمد از برج حرم شه بر سرش خورشیدوار

دید از شمشیر منقذ گشته منشق تارکش***زد بسر دست مصیبت لاله سان شد داغدار

با هزاران رنج و محنت آنزمان سلطاندین***بر سر زانو سرش بنهاد با حال افکار

گفت با اکبر که لیلا را چه گویم از غمت***گشته مجنون گاه و گه گریان چو ابر نوبهار

ص:42

ای گل گلزار زهرا سرو بستان حسین***رفتی آخر از کفم از کینه قوم شرار

خیز بابا تا رویم اندر حرم بنگر چسان***آتش هجرت شرر زد بر دل خرد و کبار

بود شاه تشنه اندر گفتگو با اکبرش***دیدنا گه روح اکبر شد سوی دار القرار

عاقبت شه پیکر صد پاره آن مه لقا***با فغان در خیمه آوردی بر لیلای زار

بود اندر خیمه لیلا از فراق اکبرش***مو کنان زاریکنان شیونزنان آن بیقرار

خواست تا آید ببالین جوانش آن حزین***دید نتواند که آید رفته از کف اختیار

ضامنا بس کن که آتش زد بعالم داغ او***تا قیامت سال و ماه و هفته و لیل و نهار

 

مرثیه در مصیبت حضرت باب الحوائج علی اصغر

کس ندیدم جز گروه نابکار***تا زند پیکان به حلق شیر خوار

تشنه جان داد اصغر اندر کربلا***از جفای آن گروه بد شعار

کس ندادش آب غیر از حرمله***تیر کین زد بر گلوی آن فکار

آن لعین با تیر کین بر هم بدوخت***حلق اصغر کتف آن شاه کبار

بر رخ سلطان مظلومان حسین***خنده بنمود اصغر آندم غنچه وار

یعنی آب از تیر کین دادند مرا***این ستمگر قوم دور از کردگار

این بگفت و مرغ روحش پر گشود***سوی جنت در بر زهرای زار

شه بیاوردیش در پشت حرم***دفن کرد او را به قلب داغ دار

ضامنا رو تا توانی گریه کن***بهر اصغر سال و مه لیل و نهار

ص:43

در مدح و منقبت شیر کردگار علی ابن ابیطالب

ای بهین تمثال رضوان وی مهین نقش بهار***یک جهان خلد برینی یک قیامت لاله زار

زلف دلجویت پریشان کرده جمع عاشقان***بسکه خود را حلقه سازد چون زره داودوار

طره طرار تو بنموده دلها را اسیر***ابروی خونبار تو بنموده جانهاراشکار

صورتت را هر که بیند از طریق بندگی***میکند صورت پرستی را از این معنی شعار

بلبل از دوری به افغان غنچه خونین دل ز هجر***لاله از داغ تو باشد در گلستان داغدار

روزی اندر باغ گفتم بلبل شوریده را***چیست بهتر ز عشق گل گفت اینسخن بر شاخسار

مدح سلطان عرب میر عجم سالار دین***سر یزدان صهر احمد حیدر دلدل سوار

شیر یزدانی که از بیمش به هنگام جدال***رو بهان را شد به عرش از فرش بانک الفرار

آن شهنشاهی که چون خورشید از ابر غلاف***تیغ او سر زد به قتل مشرکین در کارزار

من چه گویم رانکه وصف دست و تیغش گفته حق***لافتا الا علی لا سیف الا ذوالفقار

ذات او با ذات حق مقرون شد از روز ازل***تا ابد هست آفرینش از وجودش برقرار

مالک ملک دو گیتی مقتدای شیخ و شاب***منبع فیض و کرامت قاسم جنات و نار

مخزن لطف و عنایت معدن جود و سخا***مرکز دین محور ایمان مدار روزگار

مرجع و ملجاء عالم پیشوای هر دو کون***مظهر آیات قرآن مظهر صورت نگار

زهره وش با صد هزاران وجد میر قصد به مهد***گر ثنایش را بخوانم نزد طفل شیرخوار

گر نسیم رحمتش بر شوره زاری بگذرد***تا ابد روید دمادم نی شکر از شوره زار

لطف و قهرش را بنازم کز طریق عدل و داد***یک برانگیزد ترشح یک برانگیزد شرار

بند بندم گر شود از تیغ دشمن باب باب***کی کنم خوف از نظر تنگان شوم نابکار

کار عاشق این بود کز بهر معشوق گرام***همچو میثم جان دهد از جان و دل بالای دار

ص:44

لطف حق تا یار باشد گویمش مدح و ثنا***همچو نی در وصف او دارم نوا از پود و تار

ساز سوز عشق سازم در صفاهان دمبدم***تا شود از طبع سرشارم مخالف شرمسار

نیش دشمن نوش گردد دوستانش را مدام***شهد شیرین در مذاق دشمنانش زهر مار

بر دعای دوست و دشمن ختم کن ضامن سخن***بیش از این آتش مبار از گفته های آبدار

 

مرثیه در مصیبت امام حسن مجتبی علیه السلام

در ماتم حسن شه با عز و اقتدار***بلبل به باغ نوحه سراغنچه سوگوار

تنها نه اشک ماست روان ز آتش غمش***از داغ مرک اوست بود لاله داغدار

شیری که خورده بود ز پستان مادرش***خونشد ز زهر و ریخت بطشت آنبزر گوار

آندم که ریخت لخت جگر در میان طشت***زینب کشید آه و بزد لطمه بر عذار

بر حالت برادر با جان برابرش***سیلاب اشک چشم روان کرد در کنار

تا شد ز فرش ناله زینب بسوی فرش***یکباره گشت ثابت و سیار بی قرار

افلاکیان شدند جگر خون چو خاکیان***خیل ملک گریست چو باران نوبهار

کثلوم بی نوا بفغان جامه بر درید***چون زینب حزین به غم و غصه شد دچار

قاسم بصد خروش بزد دست غم به سر***گفتا یتیم گشتم و بی یار و غمگسار

آه از دمی که زینب محزون دلغمین***آمد بر حسین شهنشاه با وقار

گفتا بیا ببین ز جفای سپهر دون***بر سینه حسن زده الماس کین شرار

آمد حسین و دید حسن را به پیچ و تاب***گفتا که یا اخا ز چه رو گشته ئی فکار

پس در جواب سبط نبی شاه ممتحن***گفتا چه گویم از ستم چرخ کجمدار

یک جرعه آب خوردم از این کوزه و مرا***در هم گسست آتش این آب پود و تار

ص:45

اما ز تشنگی به صف کربلا تو را***آتش زنند بر جگرت قوم بد شعار

عون و حبیب و اکبر و عباس و اصغرت***گردد شهید از ستم قوم نابکار

رأس تو را سنان به سنان میزند ز کین***جسمت بروی خاک بماند در آن دیار

از جور کوفیان جفا جو شوند اسیر***اهل و عیال تو همه یکسر به حال زار

ضامن به دهر ز آتش این داغ سال و ماه***خون از بصر بریز به هر لیل و هر نهار

 

قصیده در مناقب حضرت مولی الموالی علی بن ابیطالب علیه السلام

بریخت طوطی طبعم ز لعل لب شکر***به یاد عارض گلگون ساقی کوثر

ز راه صدق و صفا دم زنم در این بستان***پی مدیح علی پادشاه اژدر در

شهی که کون و مکان را شد از ازل بانی***به دست خالق خلاق ماسوا یکسر

امیر یثرب و بطحا علی عمرانی***ولی ایزد منان گزیده ی داور

به امر شیر خدا شرزه شیر با آهو***چرند هر دو بصحرا و کوه و دشت و کمر

به حکم او بشود صعوه همدم شاهین***به امر او شود عنقای پشه را هم پسر

به نزد حق نشدی توبه اش قبول آدم***نکرده بود اگر نام مرتضی از بر

به فرق مور نهد افسر سلیمانی***ز لطف بی حد خود خسرو ملک لشگر

به مهر اوست شدی مرده زنده از عیسی***به حب اوست ز موسی عصا شدی اژدر

برند روز جزا امت محمد را***به سوی خلد برین با ولایت حیدر

الا که گوئیم از درگهش مکش پا را***به غیر شخص علی کیست رهبر و سرور

علی که زورق طبعم به قلزم مدحش***ز بیم ره فکنده است این زمان لنگر

در بیت آورم از گفته ی صغیر اینجا***ولی ز هر چه تصور کنی بود برتر

ص:46

اگر هر آینه غالی نمی شدم بخدای***که جز خدای نمیخواندمش بنام دگر

زبور و مصحف و توراه را بود بیشک***علی بجمله ی آیات صادر و مصدر

علیست آنکه بود شمه یی در اوصافش***کتاب خالق اکبر ز اول و آخر

علیست آنکه ز اسرار حق بود آگاه***بحکم آنکه سلونی بگفت بر منبر

علیست آنکه بیانش کلام حق باشد***که می برند از او بهره کهتر و مهتر

علیست آنکه بگاه تولدش بی شک***بخواند بر سر دست نبی نبی از بر

علیست آنکه زدم تا بدم درید از هم***به عهد مهد ز سر پنجه پیکر اژدر

علیست آنکه پی حفظ مصطفی خفتی***شبی ز راه محبت میانه بشر

علیست آنکه سر ره به مصطفی بربست***بسان شیر و گرفتی ز دستش انگشتر

علیست آنکه به معراج هم غذا گردید***به ابن عم گرامش رسول عالی فر

علیست آنکه فرو ریخت از حرم اصنام***دمی که پای نهادی به دوش پیغمبر

علیست آنکه ببرداشت جوشن از یاسین***علیست آنکه به سر داشت ز انما افسر

علیست آنکه ز برق حسام خونریزش***فکند رعشه بر اندام مرحب و عنتر

علیست آنکه به هنگام رزم در میدان***بگرد سم سمندش نمی رسد صرصر

علیست آنکه به مهر و بقهر او فردا***روند مؤمن و کافر به سوی خلد و سقر

علیست آنکه بمعراج مدح او نرسد***براق طبع منش هر چه میزند شهپر

علیست آنکه به ضامن سخن کند الهام***که بهر آل محمد شود ثنا گستر

پس از مدیح علی پادشاه جن و بشر***مرا ز شاه شهیدان رسید بر خاطر

شهی که عزم عراق از حجاز یکسر کرد***که جان دهد بره دین خالق اکبر

ص:47

نه جان خویش که جان تمام یارانش***براه دین کند ایثار ز اکبر و اصغر

فغان و آه از آندم که شاه مظلومان***بدشت کرببلا گشت بیکس و یاور

شدند از پی قتلش بعرصه ی پیکار***سپاه بیحد و بیمر ز ایمن و ایسر

یکی زدش ز جفا سنگ کین به پیشانی***یکی زدش ز خطا بتع بر سر انور

یکی زدش ز جفا تیر کینه بر سینه***یکی ز زخم زبان میزدش بدل نشتر

بآسمان تنش زخم از نجوم افزون***ز حربه های همان قوم ملحد کافر

دمیکه دریم خون گشت سرنگون از زین***برید خنجر شمرش ز راه کین حنجر

ز دست جور عدو شد به نینوا برپا***برای قتل شه تشنه شورش محشر

بس است شرح غم شاه تشنه لب ضامن***که سوخت ز آتش این داغ خامه و دفتر

 

در مدح و مناقب حضرت علی و اشاره بمعراج خاتم انبیا صلی الله علیه و آله و سلم

اگر که حق دمدم عمر نوح را یکسر***تمام عمر کنم مدح خواجه قنبر

حدیث لیلی و مجنون مرا چکار آید***ثنای حیدر کرار میکنم از ر

اگر سعادت جاوید شاملم گردد***بیمن مدح علی پا نهم به هفت اختر

کجا رود بسقر هر که را بدل باشد***بقدر ذره یی از مهر ساقی کوثر

نمی رود بجان هر که را بدل نبود***ولای خواجه کونین فاتح خیبر

شه سریر ولایت مروج اسلام***علی عالی اعلا خدیو دین پرور

نگویمش چو نصیری خدای بی همتا***ز بیم آنکه نگردم در اینزمان کافر

بحق حق که بحق شیر حق بود ملحق***بگو بمنکر او بنگر و بکن باور

ص:48

هنوز مادر گیتی نزاد فرزندی***که همچو او بشود فخر دودمان پدر

بروز رزم که صمصام او شود عریان***لباس مرک بپوشد به پیکر لشگر

شهیکه تیغ کجش کرد پشت دینراراست***خمید قامت دشمن ز بیم آن سرور

ز خوان مکرمتش بهره ور همه عالم***بشکر نعمت او وحش و طیر و جن و بشر

زمین کعبه ز یمن قدوم آن مولا***شده است قبله حاجات از شرافت و فر

نوشته با قلم صنع بر در رضوان***نبی مدینه علم و علیست او را در

شبی که ختم رسل کرد عزم عرش از فرش***که از صفای جمالش فلک شود زیور

رسید در فلک چهارم آن خجسته خصال***عیان قطار بعیر آمدش بمد نظر

به جبرئیل امین گفت احمد مختار***که ای مرا تو بدینراه مونس و یاور

تأملی بنما تا که این قطار بعیر***ز پیش ما بنمایند این زمانه گذر

جواب ختم رسل گفت حضرت جبریل***که ای یگانه حبیب خدای جن و بشر

خلاص می نشوند آخر این قطار بعیر***اگر که صبر کنی تا بعرصه ی محشر

نبی امی مکی سپس چنین فرمود***ز بارشان شده ای تا به اینزمان مخبر

ز راه صدق و صفا گفت جبرئیل امین***که تا بحال بمن کس نداده است خبر

بگفت ختم رسل در جواب جبرائیل***که هست مدح و ثنای ولی حق حیدر

بعوج مدح و ثنایش کجا تو ره یابی***اگر ز صبح ازل تا ابد زنی شهپر

اگر نبود وجود علی عمرانی***نه عرش بود و نه فرش و نه کشتی و لنگر

پناه کون و مکان حامی کلام الله***معین دین مبین یار کهتر و مهتر

نجات یافت دو سرور به دوستی علی***یکی ز قلزم طوفان یکی دگر ز آذر

خلاص می نشدی یوسف از چه کنعان***اگر نبود معینش وصی پیغمبر

شدند پیرو فرمان مرتضی از جان***شعیب و یوشع و شعیا و خضر و اسکندر

ص:49

علی به یونس غمدیده دافع غم شد***علی بجمله رسولان حق شدی یاور

علی به اهل سماوات سید و مولا***علی بخلق جهانست سرور و رهبر

علیست حامی شرع محمد محمود***علیست هادی احکام و شاه دین پرور

علیست آنکه بکف داشت از فتحنا تیغ***علیست آنکه ز طاها بسربدش افسر

علیست آنکه نپیچید سر ز فرمانش***نه آب و آتش سوزان نه خاک و نه صرصر

علیست آنکه بدرگاه رفعتش خورشید***برای کسب ضیا سر نهاده بر عقبر

علیست آنکه بمنبر دم از سلونی زد***کجا رواست چنین دعوی از کس دیگر

علیست آنکه بایمای او کند مأوا***پسر ز پشت پدر در مشیمه ی مادر

علیست آنکه بدستش امور هستی را***بصبح روز ازل داده خالق اکبر

علیست آنکه نبی بی وضو نبردش نام***مرا چه حد که بگویم ثنای آنسرور

علیست آنکه در اوصافش آورد ضامن***ز بحر طبع گهر زا همی درو گوهر

 

بحر مقطع در توصیف حضرت علی بن ابیطالب علیه السلا

ز لطف داور***قلم بدفتر***زنم مکرر***بنام حیدر

امام و رهبر***امیر قنبر***به پور آذر***معین در آذر

قسم برویش***رخ نکویش***به تار مویش***برنک و بویش

روم بسویش***بخاک کویش***می از سبویش***کشم دو ساغر

مکن تو ناله***مریز ژاله***بروی لاله***بکن حواله

می دو ساله***دو صد پیاله***که من رساله***بخوانم از بر

شه سخنگو***نگار دلجو***بت سیه مو***مه نکو رو

ص:50

ز تیغ ابرو***ز خال هندو***بباغ مینو***بداد زیور

بباغ پر گل***به پیش سنبل***به صوت بلبل***بسان سلسل

ز شور و کابل***نوای طغرل***فکنده غلغل***ز مدح حیدر

علی اعلی***ولی والی***به امر یکتا***تمام اشیاء

از او هویدا***بروز عقبی***شفیع ما ها***بود سراسر

امیر و اکرم***عظیم و اعظم***علیم و اعلم***وصی خاتم

پناه آدم***بود مسلم***به هر دو عالم***امیر و سرور

بدست قدرت***به پای همت***بتیغ و صولت***بجاه و رفعت

بدین شجاعت***بدون منت***بخیل سرعت***گرفت خیبر

بملک سرمد***وصی احمد***حکیم بخرد***به عرش ایزد

فکند مسند**پس از محمد***فزونشدش حد***شه فلک فر

بامر سبحان***به تیغ بران***بجنگ گردان***چو شیر غران

سر امیران***زدی بمیدان***چو گو بچوگان***علی صفدر

علی به یحیی***علی بشعیی***علی بموسی***علی به عیسی

به پیر و برنا***چو ذات یکتا***پناه و ملجاء***انیس و یاور

علی بقرآن***دلیل و برهان***علی بدوران***پناه خوبان

علی برضوان***بامر یزدان***برد محبان***ز لطف بیمر

علی وزیر است***علی منیر است***علی مشیر است***علی خبیر است

علی کبیر است***علی دبیر است***علی دلیر است***به سد بربر

شهنشه دین***پناه آئین***معین یاسین***بضامنت بین

بوقت تلقین***فتاده غمگین***بقلب خونین***ز هول محشر

ص:51

قصیده در میلاد قمر بنی هاشم اباالفضل العباس

برآورم ز محیط سخن در و گهر***کشم برشته ی نظم و شوم ثنا گستر

بیمن مولد شاهی که بر بنی هاشم***شده است ماه درخشان و خسرو خاور

یگانه گوهر دریای معرفت عباس***که شد به چارم شعبان تولد از مادر

زهی مهی که عیان کرد از سپهر جلال***ستاره ئی که ز خورشید گشته روشنتر

به ماه چهره او را نمیدهم نسبت***که ماه کسب ضیاء میکند از آنسرور

بسرو قامت او را کجا قرین سازم***که پیش هر قدمش سرفکنده بر عنبر

ز گلستان علی نوگلی پدید آمد***چنانکه باغ و چمن گشت پر گل احمر

زهی شهی که ز مولود با سعادت او***نشاط و وجد و شعف شد بطارم اخضر

از این تولد مسعود حضرت عباس***شده است عالم هستی بخرمی زیور

دو لب ز بهر سخن چونکه وا کند از هم***برون بجای سخن آید از لبش شکر

سرور سینه ام البنین اباالفضلی***که فضل او شده شامل بکهتر و مهتر

بفضل و حکمت و عقلش دو صد فلاطون مات***بعلم و حلم و عمل هست پیرو حیدر

مقام شامخ او بین که از دل و از جان***بشاه تشنه لبان گشت مونس و یاور

نزاده مادر گیتی دلاوری مثلش***ز هر شجاع و دلیری بود دلاورتر

بگاه رزم عدو همچو حیدر کرار***ز چارسو فکند لرزه بر تن لشگر

خیال شرق کند گر سمند هشیارش***ز غرب میگذرد همچو شعله ی آذر

فکند صیت شهامت بزهره و کیوان***شهی که مخزن جود است و قلزم گوهر

رهین منت او گشت بوذر و سلمان***غلام درگه او هست خضر و اسکندر

ولی چو فاطمه قنداقه اش بحیدر داد***گرفت شاه ولایت چو جان خود در بر

ص:52

بداد بوسه دو چشم و دو دست عباسش***ز بعد بوسه فرو ریخت اشک شه ز بصر

بگفت فاطمه طفل مرا مگر نقصی است***که بوسه دادی و گشتی شها بغم اندر

جواب داد شهش طفل من ندارد نقص***ولیک زخم درونم بود ز جای دگر

بدشت کرببلا هر دو دست عباسم***جدا شود ز دم تیغ فرقه کافر

زهی به همت عباس کز ره یاری***براه دین مبین داد دستش از پیکر

فتاد دست شریفش به کربلا اما***فراشت رایت اسلام تا صف محشر

بس است بهر شفاعت به روز رستاخیز***دو دست حضرت عباس در بر داور

اگر سعادت جاوید خواهی ای ضامن***بگیر دامن عباس و غم مخور دیگر

من این قصیده بوصفش ز جان و دل گفتم***که خواندام ز صفاهان به نینوا یکسر

 

مرثیه در مصیبت شهدای دشت کربلا

بنالم از غم شاه شهید و لعل عطشانش***و یا خون از بصر ریزم بحال جمله یارانش

چو اندر خاک و خونغلطید اکبر شبه پیغمبر***میان خیمه لیلا همچو مجنو نشد ز هجرانش

گرفتی از حسین اذن و بمیدانشد روا نقاسم***نمیدانم چه بر سر آمد از سم ستورانش

بحکم زاده مرجانه از عباس نام آور***جدا شد هر دو دست از تن بشد هم دست دندانش

بیاد آرم لب عطشان اصغر را و خونگریم***که دادش حرمله آبی ولی از نوک پیکانش

چو نوبت بر شه دین خسرو لب تشنگان آمد***شرر زد بر دل گردون فغان و آه طفلانش

سیه گردید عالم پیش خواهرش زینب***چو عازم دید سوی رزم کین شد شاه خوبانش

بزد بر قلب لشگر همچو بابش فاتح خیبر***هزارانجوی خونجاری شد از شمشیر برانش

فغان و آه از آنساعت که آن سلطان خوبان را***نگون از صدر زین کردند اندر خاک میدانش

ص:53

قیامت شد بپا آندم که زینب قتلگه آمد***تنی را دید عریان کرده دشمن تیر بارانش

کشید اندر بغل آن پیکر صد چاک عریانرا***فراز آورد روی دست و سوی عرش یزدانش

بگفتا یا رب این قربانی از ما کن قبول ایندم***که اعدای ستم گستر بخون کردند غلطانش

پس از قتل شه دین قوم بی پروای بداختر***بسوی شام بردند اهل بیت زار و حیرانش

بشهر شام از کوفه چو وارد گشت آل الله***ملامت ما شنیدندی ز قوم نامسلمانش

یزید اندر خرابه جای دادی آل عصمت را***عجب مهمان نوازی کرد آن بیدین ز مهمانش

چو ضامن گشت ذاکر بر حسین ابن علی از جان***کند او را شفاعت در قیامت شاه مردانش

 

قصیده در مدح مولانا علی ابن ابی طالب علیه السلام

هر که عاشق شد بعالم کس ندید آسایشش***عاشق بیچاره را دلبر برد آرامشش

دلبری دارم که از زیبائی و رعنائیش***خلق عالم بسته دل بر گیسوان دلکشش

همچو مو در آتش غم سوزم و پیچم بخویش***در فراق تار موی پیچ اندر پیچشش

چون سمندر تا گرفتم آشیان در نار غم***سوختم در نار هجر خال همچون آتشش

تا ابد یوسف اسیر حسن عالمگیر اوست***در ازل از بسکه حق افزود بر آلایشش

پا کشد زاهد ز مسجد سر گذارد پای خم***گر بنوشد جرعه یی از آن شراب بیغشش

تا جهان باقیست باشد سال و مه لیل و نهار***مهر و مه حر با صفت حیران روی مهوشش

آفرین بر صنع داور کاینچنین داماد عقل***نوعروس طبع را هر دم کند آرایشش

هیچ دانی کیست دلبر آنکه میباشد مدام***فرش یکسر بستر و عرش الهی بالشش

مرتضی کز امر او گر سر بپیچد چرخ پیر***بی سخن یکباره واماند فلک از گردشش

تا ز برج کعبه پیدا شد مه رویش ز مهر***در فلک شد مهر و مه غرق ضیا از تابشش

ص:54

در چنین روزی که باشد روز میلاد علی***چون شود با ما اگر این چرخ باشد سازشش

ای خوشا آنکسکه باشد از ره صدق و صفا***در طریق حق پرستی همچو حیدر کوششش

جنبش تقدیر در تدبیر آن سرور بود***ورنه اندر ملک عالم کس ندیدی جنبشش

دلدلش را گر زند مهمیز هنگام نبرد***سطح غبرا را تو گفتی کی بود گنجایشش

گر شوم پامال سم مرکبش در خاک راه***دست کی بردارم از فتر اک خنک سرکشش

تا به منبر از سلونی دم زد اندر روزگار***نزد ارباب معانی بکر شد فرمایشش

ابر نیسانی به بیند گر سحاب رحمتش***تا ابد گردد خجل الحق بپیش بارشش

دست حاجت بر بسوی آنشهنشاهیکه هست***صد هزاران حاتم طائی گدای بخشش

عقل را دیدم که بیش از خویش میخواند رجز***نام نیکوی علی بردم نمودم خامشش

تا بود از کاف و نون نام و نشان خواهم ز حق***چاکر شر اشاد و خرم منکر شرا ناخوشش

همتی کن کز صفاهان ضامن آید در نجف***چون همین باشد بعالم منتهای خواهشش

در جوارت خواهد آندم کز ره مهر و وفا***خواهی از حق مادحترا خسروا آمرزشش

 

مرثیه در مصیبت باب الحوائج علی اصغر علیه السلام

اصغری در صف کین بود که همچون بابش***آفریده است خداوند جهان تایابش

از عطش گرم نوا گشت چو در چنک رباب***باز آهنک حرم کرد ز میدان بابش

آندم از برج حرم خسرو افلاک حشم***در برآورد چو مهر آن مه عالم تابش

وه چه ماهی که ضیا تا بابد وام برند***مهر و مه روز و شب از مهر رخ مهتابش

کودک مکتب حق بود که از کشته شدن***درسی آموخت بدنیا و اولوالالبابش

بهر بی شیری اصغر ز بصر خون ریزم***یا که از تشنگی لعل لب عنایش

ص:55

ساز سوز عطشش برد به میدان ز حرم***کرد پیکان بلا از ره کین سیرابش

پیش مادر بحرم در دل گهواره نخفت***تیر کین کرد در آغوش پدر در خوابش

طفل شش ماهه که دید است که از تشنه لبی***جان سپارد لب آب و ندهد کس آبش

جرعه آبی نرساندند بر آن طفل صغیر***خواستند از ره کین تشنه لب و بیتابش

ضامن از شرح غم نوگل گلزار حسین***لاله سان داغ نهادی به دل احبابش

 

تغزل در نعت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم

ماه مرا بین که نیست مثل و قرینش***مهر چو حربا شده است محو جبینش

صنع خدا را نگر که در همه عالم***چشم فلک تا کنون ندیده قرینش

از پی کسب ضیاء بین که مه و مهر***یک به یسار آمده است یک به یمینش

نور وجود از طلوع شمس رخ اوست***ظلمت امکان ز موی پر خم و چینش

پادشه شهر حسن اوست که باشد***یوسف مصری گدای گوشه نشینش

سر نهمش جای پای از دل و از جان***زانکه بود کحل دیده خاک زمینش

پیرو حکمش قضا چون قدر آمد***از چه نباشم رهین رای رزینش

بنده ی آن شه شدم که خالق سبحان***خواند ز فرشش بسوی عرش برینش

خلقت اول شهی که از شرف و شان***ملک دو گیتی بود به زیر نگینش

ختم رسولان محمد صلی الله علیه و آله و سلم آنکه ز رفعت***ناسخ ادیان شده است دین مبینش

در یتمی که در سفینه هستی***خوانده خداوند جن و انس امینش

احمد امی که صد هزار مدرس***بهره ورند از کلام و نطق متینش

طوطی طبع شکر فشان تو ضامن***دم نتواند از لب شکرینش

ص:56

قصیده در بی اعتباری دنیا و مدح و منقبت علی علیه السلام

جهان صحرا و غم حاصل خلایق گوسفندانش***بود گرگ اجل این گله را تا حشر چوپانش

عروس چرخ مینائی شبی را صبح ننماید***اگر داماد را نستاند از راه ستم جانش

لباس اطلس و قاقم در اول هر که را پوشد***نماید آخر این بیداد گر از کینه عریانش

کسی هرگز نشد ایمن ز کید و مکر این ایام***چو این دنیای حیلت گر وفا نبود بدورانش

کسی کز آب و رنک این جهان یک لحظه خندانشد***فلک بنماید آخر با دو صد نیرنک گریانش

خوشا آنکس که پابند جهان هرگز نخواهد شد***خوشا آنکسکه دنیا را ز کف بنهاد دامانش

الا ایدل مشو مهمان این نان کور مهمانکش***که جز خون جگر هرگز نباشد بر سر خوانش

ز جان و دل بجای پای سر نه در ره عقبی***که غیر از رنج و محنت نیست دنیا را بپایانش

از این چرخ ستمگستر وفا هرگز مجو ایدل***که غیر از خشت بیداد و ستم نبود بایوانش

بکش پا از هوسرانی بنه سر در ره شاهی***که در دنیا و ما فیها خدا بنموده سلطانش

علی عالی اعلا ولی والی والا***شهنشاهی که شاهانند سر تا سر گدایانش

علی آن شاه اژدر در علی آن فاتح خیبر***علی آن صاحب افسر که جبریلست دربانش

علی مولای دین پرور علی بر ما سوا سرور***علی حق را بود مظهر به پیدا و بپنهانش

علی شاهی که از جودش بیامد در وجود آدم***علی شاهی که سازد مور را همچون سلیمانش

علی شاهی که برهاندی ز آذر پور آذر را***علی شاهی که یار نوح شد هنگام طوفانش

علی شاهی که یونسرا ز بطن حوت برهاندی***علی شاهی که یوسف را رها کردی ز زندانش

علی شاهی که دارد مهر او عیسای بن مریم***علی شاهی که دارد حب او موسی بن عمرانش

علی شاهی که از یاری محمد را فدائی شد***علی شاهی که احمد را بشد هم خوان و هم شانش

علی شاهی که خود گفتی سلونی بر سر منبر***علی شاهیکه وصفشرا بقرآن گفته یزدانش

ص:57

علی شاهیکه هرگز عقل نتوان گفت مدحش را***علی شاهیکه جز حق گس نشاید شد ثنا خوانش

علی شاهیکه یک پرتو ز انوارش بود انجم***علی شاهیکه مهر و مه بود چنگوبچو گانش

علی شاهیکه از حکمش زمین پا را برون ننهد***علی شاهیکه نه گردون نپیچد سر ز فرمانش

علی شاهیکه در هر جا بهر صورت بود ظاهر***علی شاهیکه در یک شب چهل تن خواند مهمانش

علی شاهیکه گستر داشت خوان نعمتش هر دم***علی شاهیکه یکسر گشته عالم غرق احسانش

علی شاهیکه سائلرا بدادی خاتم از رفعت***علی شاهیکه قاتلرا بدادی شیر و هم نانش

علی شاهی که بر دشمن ز راه لطف شد ضامن***علی شاهی که شد ضامن غلامی از غلامانش

 

مرثیه در مصیبت حضرت سید الشهدا

بخاطر آمدم از شاه دین و ظلم عدوانش***روا باشد بگریم خون برای لعل عطشانش

فغان و آه و واویلا از آنساعت که شاهدین***بدشت کربلا وارد شدی با جمله یارانش

سر ره بر حسین بستند اول کوفیان اما***در آخر از جفا و کین نمودند تیر بارانش

بروی خاک افکندند از کین پیکر شاهی***که باشد عرش کمتر پایه ئی از قصر ایوانش

بریدی شمر بی دین رأس آن شاهی که جبریلش***بعهد مهد بود از جان و دل گهواره جنبانش

سنان بی حیا زد بر سنان رأس منیری را***که خورشید جهان بگرفته نور از روی رخشانش

تنش در کربلا ماند و سرش شد جانب کوفه***نمودی خولی دون در تنور خانه مهمانش

خوشا به حال ضامن کز غم سلطان مظلمومان***شب و روز اشک میریزد ز چشمان محبانش

 

در توصیف عشق و مدح سلطان عشق علی علیه السلام

همچو نی صد شور سازم در جهان ز افغان عشق***تا بکی سوزد دلم از آتش پنهان عشق

ص:58

سر خط آزادی کون و مکان دارم ولی***نیستم رخصت که در عالم کنم جبران عشق

لطف جانانم بود تا سایه افکن بر سرم***در سپهر زندگی باشم مه رخشان عشق

پای بند زلف دلبر گشته ام از جان و دل***سرنپیچم ای محبان از خط فرمان عشق

در ازل چون ریخت گرد ماه رویش ابر زلف***از سحاب دیده ریزم تا ابد باران عشق

آن نگار دلربا و آن بت گیسو کمند***بر دلم زند از کمان ابرویش پیکان عشق

با خیال چشم مستش نیستم آگه ز خویش***بسکه باشم روز و شب حیران و سرگردان عشق

در هوای دانه ای خالش مرا شد مرغ دل***چون سمندر آشیان در آتش سوزان عشق

جای دارد گر به شیرینی ز شور لعل یار***عقل دور اندیش را سازم بلا گردان عشق

سالها باشد که نشناسم سر از پا پا ز سر***نی همین امروز را گردیده ام حیران عشق

آن شه گردون غلام و آنمه انجم حشم***کرده با یک گوشه چشمش مرا دربان عشق

مرتضی صهر محمد صلی الله علیه و آله و سلم سر یزدان شاه دین***زوج زهرا باب شبیر و شبر سلطان عشق

سال و مه لیل و نهار از جان و دل ضامن کنم***مدح شاهنشاه عالم سرور مردان عشق

 

در مصیبت سلطان عشق حضرت اباعبدالله الحسین

اسب همت تاختم در عرصه ی میدان عشق***تا سر اندازم چو گو اندر خم چوگان عشق

نیمه جانی بیشتر نبوود مرا در دام غم***آنهم ای دل سازمش سر تا بپا قربان عشق

عاشقانرا نیست در عالم بغیر از وصل یار***هیچ درمانی برای درد بی درمان عشق

میزند بانگ اناالحق بر سر دار فنا***هر که چونمنصور سنجد نکته از میزان عشق

صد چو افلاطون شود طفل دبستانش بدهر***در حقیقت هر که خواند سطری از دیوان عشق

بایدش از خار غم مجروح گردد پای دل***هر که خواهد نوگلی را چیند از بستان عشق

ص:59

هر که چون عشاق چشم دل گشاید بنگرد***در جهان گسترده هر دم سفره احسان عشق

عشقبازی در جهان هرگز نیامد چون حسین***تا که در میدان جانبازی دهد جولان عشق

شاه اورنگ ولایت ماه برج دین حق***یوسف مصر شهادت خسرو کنعان عشق

آمد از بطحا بدشت کربلا از جان و دل***در منای قرب جانان جان کند قربان عشق

شد ز بیداد مخالف کشته اندر نینوا***زاده زهرا حسین ابن علی سلطان عشق

جان بقربانش که اندر عالم زر بسته بود***از ره صدق و صفا با یار خود پیمان عشق

زورق طبع تو ای ضامن براه وصف او***غرق دریای سخن گردیده از طوفان عشق

 

مرثیه در مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین

مرا تا گفته غم غمخوار و همدم***نمیخواهم سراسر ملک عالم

غمم همدم غمم مونس غمم یار***جدا از من کجا میگردد این غم

بسی گشتم به هامون و در و دشت***انیسی بهتر از این غم ندیدم

به هر کس عهد بستم عهد بشکست***بغیر از غم که عهدش هست محکم

بنازم همت غم را که هر دم***مرا بر زخم دل گردیده مرحم

کدامین غم؟ غم آن لاله روئی***که گلزار جهان از اوست خرم

عزیز مصطفی فرزند زهرا***حسین ابن علی میر معظم

همان مهر حجازی ماه بطحا***که بر دشت بلا گشتی مصمم

فغان و آه از آنساعت که آمد***به دشت کربلا شاه مکرم

سپاه رو به آئین بداختر***به بستند آب را بر روی ضیغم

نکردند اکتفا آن قوم بی دین***به عطشانی شاهنشاه اعظم

ص:60

در آن صحرا بخاک و خون نمودند***تن یاران او از کینه توأم

ز ضرب تیغ منقذ فرق اکبر***به میدان بلا بشکافت از هم

به زیر سم مرکب توتیا شد***تن قاسم گل گلزار عالم

جدا شد از تن سقای طفلان***ز دست و تیغ دشمن دست و پرچم

چنان تیری به حلق اصغر آمد***که سر زد در جنان بر قلب خاتم

سر از آن شه بریدندی که میکرد***دو صد عیسی بن مریم زنده از دم

ز ابر دیده ضامن خون ببارد***از این ماتم محرم تا محرم

 

در مدح و منقبت علی علیه السلام

تا چو طوطی نغمه زن در گلشن ختمی مآب***در سپهر زندگی از روشنی چون آفتابم

خوفی از پیری ندارم چونکه اندر ملک عالم***نفس را کشتم به تیر عقل و در عهد شبابم

در ازل یک جرعه خوردم از شراب مهر حیدر***تا ابد در هر دو عالم مست از آن جام شرابم

هر دم از مینای عشقش هست صهبا همچو پیلم***گر چه اندر مدح پاکش کمتر از بال زبانم

چونکه نور مهر او را دارم اندر دل ز جان***زینسبب هر روز و هر شب شمع بزم شیخ و شابم

بلبل آسا تا زبانم گشته اندر مدح حیدر***در گلستان دو عالم افتخار ام و بابم

مطلع مدح و ثنایش را بدفتر چون نوشتم***از شمیم نام پاکش کان عنبر شد کتابم

هر زمان اسب سخن را آورم اندر تکاپو***سنجر از یکسو عنان گیرد معزی هم رکابم

تا غلام شاه عالم حیدر دلدل سوارم***کافرم گر زیر بار منت افراسیابم

جای آن باشد که گردد قیصر و خاقان غلامم***چون زجان و دل غلام خسرو مالک رقابم

تا ملک را خاک کویش توتیای دیده باشد***جز ره کویش نباشد در جهان راه شتابم

ص:61

از فروغ ماه رویش وز برای ابر زلفش***همچو گیسوی بنان هر لحظه اندر پیچ و تابم

تا علی را مدح خوانم تا بوصفش درفشانم***کی دگر باشد مرا اندیشه از یوم الحسابم

چون چشم خارجی نشتر بود مدح و ثنایش***تا نفس در سینه دارم مدح خوان بوترابم

ضامنا لب از مدیح مرتضی هرگز نبندم***گر بسایندی چو گندم زیر سنک آسیابم

 

مرثیه در مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین

شبی که یاد شهنشاه بحر و برگردم***بسان بلبل شوریده ناله سر کردم

شبی که آتش هجرش شرر بجانم زد***ز آه و ناله جهانی پر از شرر کردم

شبی که تیغ زبان در غمش شدی عریان***لباس ماتم او را ز جان ببر کردم

شبی که خاطرم آمد ز لعل عطشانش***سرشک دیده روان در دل سحر کردم

شبی که ضامن بی دل مصیبتش خواند***چو مرغ غمزده ئی سر به زیر پر کردم

 

مرثیه زبانحال امام علیه السلام

چنان ز داغ شه تشنه ناله سر کردم***کزین فغان جگر خود پر از شرر کردم

شنیده ام که شه تشنه لب چنین فرمود***من از ازل بره دوست ترک سر کردم

به پیش تیر جفا در صف بلا هر دم***تن شریف جوانان خود سپر کردم

شد از جفای خصان نخل دین چو پژمرده***ز خون حنجر خود زنده آن شجر کردم

چه غم از پیرهن کهنه از تنم بردند***لباس امر شفاعت ز حق به بر کردم

برای آنکه کنم جان فدای دین یکسر***من از مدینه سوی کربلا گذر کردم

ص:62

همان تن و سرو دستی که خون حق بودی***فدای دین مبین در همین سفر کردم

شها بحال پریشان ضامن از یاری***شبی نگر که ز غم ناله تا سحر کردم

 

در مدح و منقبت علی علیه السلام

تا که در مدح علی نطق و بیانی دارم***در بر اهل سخن نام و نشانی دارم

تا شکر ریز بود طوطی طبعم به یقین***بر سر چرخ چه عنقا طیرانی دارم

تا بگلزار ثنایش شده ام مدح سرای***غنچه وش روز و شبان تنک دهانی دارم

تا مرا هست بدل مهر علی خسرو دین***صدر ایوان جنان جاه و مکانی دارم

حاجتی نیست مرا تا که در ایندیر کهن***بهر مدحش سخن عطرفشانی دارم

کی مرا هست بسر شوق زر و سیم جهان***تا ز مدح شه دین رتبه و شأنی دارم

منکر مهر علی را پی قتلش ز بیان***همچو صیاد بکف تیر و کمانی دارم

با ولای شه دین پیر نگردم همه عم***تا بود روح به تن طبع جوانی دارم

منت از کس نبرم تا که بگلزار سخن***سوسن آسا به سر شاخه زبانی دارم

چونمدیحش بنمودم همه دم پیشه خویش***در دو عالم من از او خط امانی دارم

ضامنا فخر من این بس بود اندر دو جهان***تا که در مدح علی طبع روانی دارم

 

قصیده در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام

تا که از جان دامن داماد پیغمبر گرفتم***سر خط آزادی هنگامه ی محشر گرفتم

شادم از این کز ره صدق و صفا در هر زمان***پیشه خود مدح حیدر خواجه قنبر گرفتم

ص:63

کافرم غیر از علی را گر که اندر ملک عالم***بهر خود فرمانروا و رهبر و سرور گرفتم

کان عود خشم و مشک تر سراسر شد کتابم***تا بکف از بهر مدحش کلک مشک آور گرفتم

گنج عرفان کان دانش مخزن علم و ادب را***بهر مدح مرتضی از خالق اکبر گرفتم

گر چه هست روسیه لیکن بیمن مهر حیدر***ره بخورشید درخشان و مه و اختر گرفتم

تا شدم در گلشن مدحش چو طوطی شکرافشان***از نهال آرزومندی دمادم بر گرفتم

تا که بر درگاه شاه انس و جان خدمتگذارم***در بر اهل معانی زینت و زیور گرفتم

کوری چشم حسودان خاک پای قنبرش را***از شرف در ملک این عالم بسر افسر گرفتم

سربسر آذر شود کوثرا گر چون پور آذر***با ولای مرتضی جا در دل آذر گرفتم

گفت جبریل این سخن کز بهر حفظ گاو وماهی***زیر تیغ مرتضی از امر حق شهپر گرفتم

بیم آن باشد که افتد لرزه بر اندام چرخ***داستان قلعه ی خیبر چو در خاطر گرفتم

من بلوح سینه امروز از برای روز محشر***نام پاک مرتضی بر هم زن خیبر گرفتم

گر که ترک جان و سر کردم براه عشق آنشه***لیک دانم زندگی در عالم دیگر گرفتم

نی ز محشر خوف دارم نی ز دوزخ ترس و بیم***تا که در دل مُهر مهر ساقی کوثر گرفتم

یا علی بعد از ثنایت شورشی در سر گرفتم***شرح دشت کربلا را باز در خاطر گرفتم

هر زمان اندر عزای شاه مظلومان حسینت***بافغان همچون سمندر جای در آذر گرفتم

یادم آمد از حسین تشنه کام و زیر خنجر***شیعیان را خون دل از هر دو چشم تر گرفتم

گفت شاه تشنه اندر کربلا در راه جانان***ترک عباس علمدار و علی اکبر گرفتم

بعد قتل نوجوانان در منای قرب یزدان***پیش تیر حرمله قنداقه اصغر گرفتم

تا بدشت کربلا کردم من از بطحا نزول***از ره صدق و صفا ترک سرو پیکر گرفتم

تا که بنمایم وفا عهدی که با حق بسته ام***خاک دشت کربلا را بالش و بستر گرفتم

خواستم تا شیعیانم را شوم شافع به محشر***در ازل امر شهادت را من از داور گرفتم

ص:64

خسروا از راه یاری یک نظر بنما به ضامن***کز شرار آه و افغان جای در اخگر گرفتم

 

مرثیه و بیان حضرت سید الشهدا علیه السلام

فریاد از آنزمان که شه تشنه در حرم***گفتا به خواهرش که توئی یار و یاورم

از جور کوفیان به بیابان کربلا***چون کشته گشت قاسم داماد و اکبرم

خواهر ز بعد قتل جوانان گل عذار***عازم ز خیمه ها بسوی قوم کافرم

آمد پس از وداع حرم سوی قوم دون***گفت ای سیه منم که به خلاق مظهرم

خشکیده از عطش لب معجز نمای من***با آنکه هست آب روان مهر مادرم

در ظاهر این زمان ز عطش دم زنم ولی***من خود سبب به چشمه حیوان و کوثرم

خواهید اگر مرا بشناسید ای سپاه***آئینه جمال خداوند اکبرم

میر عرب پناه عجم ماه برج دین***شاهنشه دو عالم و سبط پیمبرم

دخت نبی است مادر و بابم بود علی***نامم بود حسین و حسن را برادرم

من بانی بنای جهان گشتم از ازل***من شافع گناه خلایق به محشرم

در تحت امر من بود آتش چو با و خاک***آب بقاست زیر لب خشک اطهرم

ای وای بر شما که شد از تیغ ظلمتان***گلهای مصطفی همه پرپر برابرم

لیلا به خیمه گشته چو مجنون ز غم پریش***چون تیغ کین نمود دو تا فرق اکبرم

آه رباب شد ز حرم بر فلک چو دید***تیر ستم نشست به حلقوم اصغرم

می دانم از قفا ز جفا میکند جدا***در قتلگاه شمر لعین سر ز پیکرم

اندر حضور خواهر و طفلان بی نوا***سازد سنان به نوک سنان رأس انورم

من خود نموده ام بالست اینچنین قبول***کفتد بخاک پیکر و برنی رود سرم

ص:65

خود خواستم ز حق که اسیر بلا شوند***اهل و عیال غمزده زار و مضطرم

ضامن بگو بخلق که گفت این سخن حسین***من جرعه نوش جام شهادت ز داورم

 

تغزل در مدح امیر المؤمنین علی علیه السلام

ما که سر بسر از جان پیروان قرآنیم***امت رسول الله بندگان یزدانیم

زوج پاک زهرا را سر حق تعالی را***آن ولی والا را سر به خط فرمانیم

بهر آن صدف کز او یازده گهر آمد***دمبدم ز لعل لب در و گوهر افشانیم

بر علی شه مردان باب هفت و چار از جان***در جهان بهر عنوان روز و شب ثنا خوانیم

ما غلام آنشه را از طریق جانبازی***سرفکنده بر پایش همچو گوی چوگانیم

حاجتی بشاهان نیست ما هم گدایانرا***زانکه شاه شاهانرا در صف غلامانیم

قلزم عطایش را در زمان سیرابیم***سفره نوالش را ریزه خوار احسانیم

کی در اینخراب آباد گنج زر طلب سازیم***تا به بحر مدح او غرق در غلطانیم

در ازل باو دادیم دل بیاد صبح وصل***تا ابد بشام هجر در غمش پریشانیم

ما همه چنان حر با هر زمان در این صحرا***مهر عارض او را محور مات و حیرانیم

پیش تیر مژگانش سینه را سپر کردیم***پیش تیغ ابرویش در گذشته از جانیم

تا که گندم خالش در بهشت رخ دیدیم***پا کشیده چون آدم سر بسر زرضوانیم

کی چو خضر و هم الیاس چشمه بقا جوئیم***تا که از لب لعلش سیر آب حیوانیم

همچو یوسف ای ضامن در چه زنخدانش***بسته بر دو گیسوئیم خفته کنج زندانیم

ص:66

در مدح و مصیبت ماه بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس

ما که شبل حیدر را دمبدم ثنا خوانیم***در لباس فقریم و خسروان دورانیم

سربسر همه بر سر افسر شهی داریم***تا بدرگه عباس کمترین گدایانیم

صد چو حاتم طائی ریزه خوار خوان ماست***تا بخوان جود او او در زمانه مهمانیم

میکند صد افلاطون کسب معرفت از ما***چونکه پور حیدر را کودک دبستانیم

ما طریق عشقش را جای پا ز سر پوئیم***تا که دیگران بینند پیروان ایمانیم

بر مه بنی هاشم روی التجا داریم***روز محشر از این باب ما مصون ز نیرانیم

تا به مشرق دل تافت مهر روی او ما را***در جهان چو مهر و ماه روز و شب فروزانیم

او چو شمع رخشان و ما همه چو پروانه***کز شرار عشق او هر زمان گدازانیم

او چو نقطه قطب و ما هم چو پرگاریم***کز ره ادب او را سر بخط فرمانیم

تا بگلشن ایمان خط سبز او دیدیم***فارغ از گل و سنبل بی خبر ز بستانیم

جنت جمال او جلوه گر چو بر ما شد***کی دگر چو شیخ شهر در هوای رضوانیم

سبزه زار مدحش را طوطی شکر خواریم***گلشن ثنایش را بلبل خوش الحانیم

باغ عشق آنشه را مرغ نغمه پردازیم***بزم هجر آن مه را همچو شمع سوزانیم

از شرار داغ او بسکه اشک غم ریزیم***در سراچه فانی همچو ابر نیسانیم

چونکنار شط افتاد هر دو دستش از پیکر***خاک غم بسر ریزیم تا بدار کیهانیم

همچو لاله اندر دل داغ مرک او داریم***بهر اهل عطشانش از دو دیده گریانیم

زین مصیبت عظما تا بعرصه فردا***دمبدم بهر محفل گرم آه و افغانیم

در عزای آن سرور همچو ضامن مضطر***ما که روز و شب جمعیم تا ابد پریشانیم

ص:67

مرثیه در مصیبت حضرت سید الشهدا علیه السلام

خواهم که سیل اشک روان از بصر کنم***وز ناله ملک دل همه زیر و زبر کنم

در خاطر آیدم چو ز احوال کشته گان***بر عرش و فرش آه و فغان رهسپر کنم

گلهای مصطفی همه پرپر چو گشته اند***چون مرغ پر شکسته سرم زیر پر کنم

اندر عزای جمله شهیدان شاه دین***دریای پر ز خون دل جن و بشر کنم

آری سزد که خون دل از داغ اکبرش***هر شب روان ز دیده خود تا سحر کنم

دائم ز داغ حضرت عباس نوجوان***تا روز حشر دیده ز خونابه تر کنم

هر دم که یاد آورم از اصغر صغیر***تیری ز غم بسینه فرو تا به پر کنم

نیلی چو شد ز سیلی کین روی دخترش***دود از شرار ماتم او شعله ور کنم

از بهر آه و ناله جانسوز کودکان***فریاد آه و ناله به اوج قمر کنم

خواهم که شرح ماتم زینب کنم بیان***ترسم شرار غم به دل بحر و بر کنم

هر که کشم ز سینه خروش از غم حسین***کروبیان عرش علا را خبر کنم

در پای روضه شه دنیا و دین به دهر***خلق زمین و اهل سما خون جگر کنم

بشنیده ام حسین لب تشنه جان سپرد***در حیرت آیدم که چه خاکی بسر کنم

دائم ز راه صدق به بستان ماتمش***طوطی صفت خروشم و هی ناله سر کنم

دانی چو نی ز چیست کنم ضامنا نوا***خواهم به نینوا ز صفاهان سفر کنم

 

مرثیه

شیعیان من ذاکر سلطان دینم***نوحه گر بر سبط خیر المرسلینم

ص:68

از شرار داغ شاه تشنه کامان***دل کباب و سینه بریان و غمینم

در عزای اکبر و عباس و اصغر***بر فلک شد دود آه آتشینم

همچو نی اندر نوا و شور و غوغا***از برای زینب زار حزینم

بلبل آسا در گلستان مصیبت***در فغان از بهر زین العابدینم

آه از آن ساعت که شاهنشاه خوبان***گفت با لشکر که من سلطان دینم

از چه بینم در یم خون ای لعینان***نو جوانان رشید مه جبینم

گه بخیمه نزد طفلان گه بمیدان***بر سر نعش عزیزانم نشینم

آخر ای بی آبرو قوم ستمگر***من حسینم من پناه مسلمینم

زاده زهرای اطهر سبط احمد***نور چشمان امیرالمؤمنینم

از چه اندر این بیابان بعد یاران***لحظه دیگر بخاک و خون عجینم

بر سنان سازد سنان از راه کینه***این سر مه طلعت مهر آفرینم

وای بر حال شما ای قوم بیدین***روز محشر من شفیع المذنبینم

ضامن اندر ماتم شاه شهیدان***گرم افغان تا بروز واپسینم

 

مرثیه در مصیبت باب الحوائج حضرت علی اصغر علیه السلام

فریاد از آن زمان که علی اصغر حسین***از سوز تشنگی بحرم شد بشور و شین

تا لعل خشگ گشته او تر کند ز آب***قنداقه اش گرفت ببر شاه خافقین

آوخ که آن زمان ز حرم زاده بتول***آمد بسوی معرکه زد تکیه بر سنین

گفت ای گروه شد بتلذی ز تشنگی***این طفل بی گنه که مرا هست نور عین

خاکم بسر که حرمله تیری رها نمود***بر حلق شیر خواره علی اصغر حسین

ص:69

تیر از گلوی اصغر و از کتف شاه دین***ره یافت در جنان بعلی صفدر حنین

ضامن خموش باش که ترسم شود غمین***شاهیکه عرش و فرش از او یافت زیب و زین

 

قصیده در مدح و منقبت علی ابن ابیطالب علیه السلام

هر آنکسی که غلام علی شود از جان***غلام حلقه بگوشش شود دو صد خاقان

هر آنکسی که بدل مهر مرتضی دارد***بپیش خالق اکبر چه نالد از عصیان

کسیکه منکر مهر علی بود بی شک***خطا ز مادر او بوده اندر این دوران

کسیکه دست گدائی زند بدامانش***نگین پادشهی میدهد ورا ز احسان

زهی بطوطی طبعم که اندر این گلزار***پی ثنای علی گشته بلبل دستان

زبان ز عهد صباوت گشوده ام از شوق***برای منقبت شیر بیشه امکان

خوشا بحال کسی کاندرین جهان هر دم***کند ثنای علی را به هر زبان عنوان

شهنشی که ملایک به گاه مولودش***شدند نزد نبی جمله تهنیت گویان

بکعبه طلعت او تافت تا شود معلوم***که هست صاحب این خانه خسرو خوبان

علی صفا و علی مروه و علی زمزم***علی منا و علی مشعر و علی جانان

علی علیم و علی عالم و علی اعلم***علی عظیم و علی اعظم و علی سلطان

علی دبیر و علی داور و علی دارا***علی رحیم و علی راحم و علی رحمان

علی سلوک و علی سالک و علی مسلک***علی امین و علی ایمن و علی ایمان

علی طبیب و علی طالب و علی مطلوب***علی حکیم و علی حاکم و علی درمان

علی شفیع و علی شافع و علی اشفع***علی دلیل و علی هادی و علی برهان

علی گشایش قفل غم از دل غمگین***علی کلید در هشت جنت و رضوان

ص:70

علیست شمس درخشان و ماه تابنده***علیست اختر میمون و انجم رخشان

علیست آنکه بمردانگی علم افراشت***علیست آنکه قدم زد بعرصه میدان

علیست آنکه بهر غزوه ها بدی فاتح***علیست آنکه بریدی سر از تن عدوان

علیست آنکه هلال حسام او افکند***بیک اشاره دو صد رعشه بر تن گردان

علیست آنکه غلام درش بود ضامن***بهر دو کون خصوصاً سرای جاویدان

شها زبان من الکن بود در اوصافت***که هست مدح تو قرآن و مادحت یزدان

 

مرثیه در مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین

پس از مدیح علی با دو دیده گریان***به خاطرم برسید از شهنشه عطشان

شهی که کوفی و شامی ز راه کین بستند***بدشت ماریه آب روان بر آن سلطان

ندانم از چه نشد عرش سرنگون بر فرش***در آن زمان که شد از زین بخاک و خون غلطان

هلال خنجر شمر از قفا بریدش سر***به حالتی که بدی محو خالق سبحان

سنان بنوک سنان کرد آن سر پر نور***کز او گرفته ضیاء ماه و انجم و کیوان

فتاد زلزله در عرش آنزمان کز فرش***بگوش اهل سما خورد ناله طفلان

فغان و آه و از آندم که آل پیغمبر***شدند از غم او گرم ناله و افغان

ز برج خیمه در آمد در آنزمان ماهی***که آسمان ولایت از او بود تابان

سرور سینه زهرا شفیعه محشر***یگانه بانوی عالم حبیبه یزدان

بجستجوی برادر به قتلگه آمد***چنان که ماه رود نزد نیر رخشان

تن شریف برادر چو دریم خون دید***ز ابر دیده فرو ریخت گوهر غلطان

نشست بر سر بالین شاه دین زینب***گرفت پیکر صد پاره اش ببر از جان

ص:71

بگریه گفت چه شد رأس انورت شاها***که جسم پاک تو بی سر فتاده در میدان

بگو به خواهرت ای نور دیده زهرا***شده است جسم شریف تو از چه رو عریان

ز دست جور خسان هست از نجوم افزون***به آسمان تنت زخم نیزه و پیکان

بریز خون ز بصر ضامن از غم شاهی***که هر چه داشت بکف داد در ره جانان

 

در مدح و منقبت علی ابن ابیطالب علیه السلام

شبی بکلبه من آمد از وفا جانان***رسید موسم وصل و برستم از هجران

به عشق عارض گلگون آن سمن سیما***شدم بشور و نوا همچو بلبل دستان

حکایتی که از جور فلک همی دیدم***یکایک از دل و جان گفتمش من نالان

بپاسخ از صدف لعل در فشان گردید***که از چه روشده ئی نفس را پی فرمان

عنان نفس بکش ورنه عاقبت از کین***کشان کشان کشدت تا بعرصه حرمان

قدم براه حقیقت گذار و شو دلشاد***و گرنه راه خطا میکند تو را حیران

کسی ز راه خطا کی رسیده بر مقصد***مگر رها شود از مکر و حیله شیطان

دلیل ره شودت خسروی که از یاری***رساند خضر نبی را بچشمه حیوان

علی عالی اعلا امام دین پرور***ولی والی والا حقیقت ایمان

در آنزمان من شرمنده با دو صد امید***بکف ز راه حقیقت گرفتمش دامان

بگفتم از ره صدق و صفا که ای مولا***توئی که مظهر خلقی و مظهر یزدان

توئی ولی خداوند قادر متعال***توئی وصی نبی و مروج قرآن

توئی که بر سر آدم نهاده ئی افسر***توئی که یاور خاتم شدی بهر میدان

توئی که نوح نبی یافت از تو راه نجات***چنانکه زورق او گشت فارغ از طوفان

ص:72

توئی که برداً سلام تو بر خلیل آمد***در آنزمان که رها شد ز آتش سوزان

توئی که از دم جان بخشت عیسی مریم***بجسم مرده به بخشید هر زمانی جان

توئی که در بر چشم جهانیان گردید***عصا بامر تو اژدر ز موسی عمران

توئی که یوسف یعقوب را شدی یاور***در آن چهی که فتاد او ز کینه اخوان

توئی که طفل یتیم از محبتت شاها***به پیش نعش پدر میدود همی خندان

توئی که بهر وجود تو در ازل بنمود***خدای عالم و آدم بنای کون و مکان

توئی که روز و شب ای خسرو جهان آرا***ز فیض دمبدمت مهر و مه بود تابان

توئی صفا و توئی مروه و توئی زمزم***توئی امین و توئی مأمن و توئی ایمان

توئی قسیم و توئی قاسم و توئی قسام***توئی کریم و توئی رحمت و توئی احسان

توئی ولی و توئی والی و توئی والا***توئی دلیل و توئی هادی و توئی برهان

توئی خدیو و توئی قاضی و توئی سالار***توئی رؤف و توئی رهبر و توئی رحمان

توئی ظهیر و توئی ظاهر و توئی باطن***توئی امیر و توئی سرور و توئی سلطان

توئی عظیم و توئی اعظم و توئی دانا***توئی امام و توئی برحق و توئی رضوان

توئی بهشت و توئی کوثر و توئی طوبا***توئی صراط و توئی محشر و توئی میزان

توئی مراد و توئی مقصد و توئی مقصود***توئی طبیب و توئی شافع و توئی درمان

منم که بهر مدیح تو گوهر مضمون***ز حق بطبع روانم همی شود الحان

منم که در وصف عشاق آتش عشقت***کشد زبانه مرا از زبان بگاه بیان

منم که زنک غم از چهره جهان شویم***بهر کجا که مدیح تو را کنم عنوان

منم که شور بشعرا فکندم از اشعار***الا الخصوص بمدح تو ای شه مردان

مراست ورد زبان نام نامیت شاها***که در جزا برهانی مرا تو از نیران

کسیکه مهر ولای تو را بدل دارد***بکیش اهل معانی چه نالد از عصیان

ص:73

کرم نما و بضامن عنایتی فرما***که دمبدم بثنای تو دم زند از جان

 

قصیده بمناسبت مولود حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

مهی ز برج شرف گشت طالع و تابان***که مهر و ماه فلک را نموده او رخشان

یگانه در دو دریای رحمت داور***سوم امام مبین بانی چهار ارکان

اصول پنج حس و شش جهات و هفت اختر***ریاض هشت بهشت و نظام نه گردان

پی مدایح آنشاه عشری از اعشار***زبان عقل کجا میتوان کند عنوان

شهی که ذات خدا خونبهای او باشد***روا بود که کنم جان بمقدمش قربان

حسین فاطمه نور دو دیده حیدر***قدم نهاد در عالم بجلوه رحمان

شداست قابله لعیا چو بهر این مولود***بخلد فخر و مباهات کرده بر حوران

ز فرش جانب عرش برین مسمم شد***بدست یاری جبریل و گفته یزدان

شدند جمله ز دیدار حضرتش در عرش***ملائک از دل و جان پای کوب و دست افشان

بوجد و عیش و طرب سر بسر قرین گشتند***صفوف جنی و انسی ز آشکار و نهان

ز فیض اوست که شد توبه اش قبول آدم***ز جود اوست که شد نوح ناجی از طوفان

زعون اوست سلیمان بوحش و طیر آمد***خدیو و رهبر و سرخیل و سرور و سلطان

همین شهی است که بر پور آذر آذر را***نمود برداًسلام و رهاندش از فقدان

به بحر رحمت او انبیا همه سیراب***بخوان نعمت او اولیا همه مهمان

ز بهر یاری دین محمد محمود***بعرصه گاه وجود آمد آنشه زیشان

بروی خلق جهان باز شد در رحمت***ز بحر حق چو عیان گشت گوهر غلطان

سحاب جود و عطایش همیشه میبارد***بفرق عالم هستی بدون شک و گمان

ص:74

امین هر دو جهان یار کهتر و مهتر***پناه اسفل و اعلا معین پیر و جوان

اصول عالم هستی قوام غیب و شهود***کلید کنز خفی حافظ همه قرآن

قسیم جنت و دوزخ کتاب فضل و کمال***شفیع منعم و مسکین مراد خلق جهان

چنان به حشر شود یار و یاور است***که بگذرد ز سر جرم شیعیان رحمان

اگر تو شیعه آن سر پاک یزدانی***عجب مدار کند گر شفاعت شیطان

شهی که کون و مکان را شد از ازل بانی***بقای نام گرامش همیشه جاویدان

معاندان جنابش چو غنچه خونین دل***موالیات وجودش چو گل بود خندان

موافقان مدیحش ز حادثات ایمن***منافقان ثنایش همیشه در خزلان

تو را چه غم دگر ای ضامن از صف محشر***به حالتی که حسین است شافع عصیان

 

مرثیه در مصیبت حضرت سید الشهدا علیه السلام

در هر کجا که نوحه سرایان شاه دین***چون نی برآورند نوا از دل حزین

از بهر کسب فیض ملک آید از فلک***چون میبرند نام شهنشاه ملک دین

در زیر پای مستمعین پای روضه اش***فرشست ز امر حق پر جبریل بر زمین

خلق جهان ز خرمن فیض مدام او***تا روز حشر صبح و مسا گشته خوشه چین

در محفی که نام ورا بر زبان برند***هر درد بی دوا بدوا میرسد یقین

مهر حسین میبرد از جان غبار غم***کاینگونه بسته نقش به دلهای مسلمین

چون اسم اعظم است سلیمان ز راه صدق***نام حسین نقش نموده است بر نگین

بر درگهش برند شهان دست التجا***چون هست شافع همه در روز واپسین

مهر و مهیکه نورفشان گشته روزو شب***بنهاده اند هر دو بدرگاه او جبین

ص:75

مقتول دین حق شد و از هستیش گذشت***الحق نیایدش ز ازل تا ابد قرین

ضامن بهر دو کون مرا کی بود غمی***مهر حسین تا که بخونم بود عجین

 

مرثیه در مصیبت دو طفلان حضرت اباعبدالله الحسین

فلک لختی سبکتر ظلم بر سلطان بطحا کن***عنان ظلم را درکش حیا از روی زهرا کن

چه خواهی گفت در محشر جواب سبط پیغمبر***اگر پرسد که گفت این ظلمها بر آل طاها کن

نکردی رحم بر طفلان و سوزاندی خیامش را***برو شرم از علی و از رسول حقتعالی کن

مه و مهر تو گردد منکسف آخر که گفت از کین***ز برج خیمه اختر ها بنات النعش صحرا کن

بکلثوم از ره یاری بفرمود آنزمان زینب***دو کودک گم شد ای خواهر بیا با من تو پیدا کن

در آن صحرا چو زینب یافت طفلانرا بافغان گفت***بیا خواهر تماشای ستمکاری اعدا کن

بحال این دو طفل خونجگر خواهر بصد افغان***سرشک از دیدگا جاری سحاب آسا بقبرا کن

دو گل از گلشن وحدت بزیر خار جان دادند***تو هم ضامن از این ماتم چو بلبل شور و غوغا کن

 

مرثیه در مصیبت سید الشهداء علیه السلام

جان بقربان شهی کامدش اندر ره دین***تیر بر سینه بی کینه و سنگش به جبین

دعوی عشق کند آنکه بمیدان بلا***خویش را از دل و جان ساخته قربانی دین

عاشق حق نکند سلطنت ملک طلب***زانکه ملک دو جهان است ور ازیر نگین

روبرو گشت شه دین چو بآن قوم دغا***کفر و دین شد بصف ماریه آنگاه قرین

تشنه لب بود حسین وز آب کسی نخواست***ظاهراً آب طلب کرد ز کفار لعین

ص:76

چشمه آب بقا اوست که با سوز و عطش***تشنه گان را دهد آب و نخورد ماء معین

اسم اعظم بود آنسرکه سنان زد بستان***شاه عالم بود آن تن که بخونگشت عجین

کیست مقتول که قاتل بردش سر زقفا***کیست مظلوم که ظالم کشدش تن بزمین

او حسین است که هر گونه بر او ظلم شود***قدرش افزون بشود در بر خلاق مبین

کیست جز حضرت عباس که از بهر حسین***از تن افتاد دو دستش ز یسار و ز یمین

بس کن ای ضامن اینشرح جهانسوز که سوخت***در جنان قلب پیمبر دل زهرای حزین

 

آمدن حضرت اباعبدالله الحسین در کربلا

از حجاز آهنگ دشت نینوا دارد حسین***در سر از شوق شهادت شورها دارد حسین

آمد از بطحا چو اندر کربلای پر بلا***عهد هنگام الستش را وفا دارد حسین

ساقی بزم شهادت شد به دشت کربلا***باده باقی ز مینای فنا دارد حسین

در منای قرب جانان از ره صدق و صفا***راز دل با خالق ارض و سما دارد حسین

بهر قربانی به همره در منای قرب دوست***اصغرش را در کف مشگل گشا دارد حسین

یوسف مصر شهادت اکبر نسیرین عذار***در کف بیداد آن قوم دغا دارد حسین

جسم قاسم را در آن صحرای پر خوف و خطر***زیر سم اسب دشمن توتیا دارد حسین

چون فتاد از جسم عباس علمدارش دو دست***پرچم نصر و من الله را به پا دارد حسین

عون و عبدالله و جعفر را در آن میدان کین***از دل و از جان براه حق فدا دارد حسین

بعد قتل جمله یارانش براه عشق دوست***سر بنوک نی چو خورشید سما دارد حسین

محو اثبات خدا شد چونکه از سر تا بپای***بر سریر سروری قدر و بها دارد حسین

حج بدل بر عمره کرد و در منای قرب حق***زمزم و سعی و صفای باصفا دارد حسین

ص:77

تشنه جام بقا بودی نه بر آب فرات***سر این راز نهان را با خدا دارد حسین

گر ز بیداد مخالف کشته شد در کربلا***لیک خلاق جهانرا خونبها دارد حسین

طبع ضامن رتبه موری ندارد نزد او***زانکه صدها چون سلیمانرا گدا دارد حسین

 

عرض حاجت بحضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

آرزو دارم ببوسم خاک کویت یا حسین***بر دلم ترسم بماند آرزویت یا حسین

همتی کن خسروا کز جان و دل با اشک و آه***جای پا با سر بپویم راه کویت یا حسین

جمله شاهان چون گدایان از طریق بندگی***روز و شب بنهاده هر دم رو بسویت یا حسین

باشد از صبح ازل تا شام هنگام ابد***مهر و مه یک پرتوی از نور رویت یا حسین

آیه و الشمس و ولیل است در ام الکتاب***شمعه از شرح و صف روی و مویت یا حسین

زمزم و تسنیم و کوثر همچو آب زندگی***آبرو بگرفته یکسر ز آبرویت یا حسین

مست و مدهوش آمد و بیگانه شد از خویشتن***هر کسی یک جرعه نوشید از سبویت یا حسین

کشته گشتی گر ز بیداد خسان در کربلا***زنده باشد تا ابد نام نکویت یا حسین

پیش هر شیئی که ضامن شرح احوالت سرود***اشک ریزد ز استماع گفتگویت یا حسین

 

قصیده در توصیف و شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام

جان فدای نام نیک دلربایت یا حسین***علت هستی توئی هستی فدایت یا حسین

در بر اهل یقین روشن بود کامد قصیر***کسوت امکان ببالای رسایت یا حسین

در ازل چون مبتلای عشق جانان گشته ئی***تا ابد شد خلق عالم مبتلایت یا حسین

ص:78

چونولایترا توئی صاحب لوااندردو کون***نقش دلهای محبان شد ولایت یا حسین

انبیا و اولیا و اوصیا و ازکیا***ریزه خواران سر خوان عطایت یا حسین

جز تو و آبا و ابنای تو نبود در جزا*** شافعی بر شیعیان باوفایت یا حسین

خود بخود در هر نفس بیگانه شد از خویشتن***هر که از صدق و صفا شد آشنایت یا حسین

آشیان گیرد چو عنقا بر فراز قاف قدر***طایری کز جان زند پر در هوایت یا حسین

از شرف کوس شهنشاهی زند اندر جهان***هر که از راه حقیقت شد گدایت یا حسین

فرش درگاهت بعرش کبریا پهلو زند***کعبه دارد آبرو از کربلایت یا حسین

زمزم و رکن و مقام و مروه و سعی و صفا***چون حرم آمن بود از خاک پایت یا حسین

طوطیای چشم عالم خاک راه زائرت***داروی هر درد بی درمان شفایت یا حسین

قسمت ما کن که تا از اشک و جاروب مژه***رفت و رو سازیم صحن باصفایت یا حسین

تر کنم از اشک چشم و خون دل دامان دهر***از برای لعل خشک جانفزایت یا حسین

گر نمودی جان خود را در ره جانان نثار***در دو عالم حق بود خود خونبهایت یا حسین

تا سنان زد بر سنان رأس تو اندر کربلا***مهر و مه شد منکسف پیش لقایت یا حسین

جای دارد تا بمحشر عرش رحمانی بفرش***جای باران خون ببارد از برایت یا حسین

روز و شب افلاکیان چون خاکیان با شور و شین***تا قیامت نوحه گر زین ماجرایت یا حسین

موپریشان دیده گریبان سینه بریاندلکباب***جن و انس و وحش و طیر اندر عزایت یا حسین

همچو نی از هر رگ ضامن بهر صبح و مسا***شور و غوغائی برآید در نوایت یا حسین

ص:79

زبانحال رباب با حضرت علی اصغر علیه السلام

گفتا رباب ممتحن***با اصغر شیرین سخن***ایکودک بی شیر من***بر سینه ام ناخن مزن

ای غنچه خندان من***ای بلبل بستان من***ایمرغ خوش الحان من***ایطوطی شکرشکن

ای ماه نورافشان من***ای نیر تابان من***ای اختر رخشان من***اینور چشم بوالحسن

ای سرور افلاکیان***ایرهنمای خاکیان***ای مقتدای شیعیان***ای واقف سر و علن

ای ثانی شیر خدا***ای نور مشکواه هدا***ای شافع روز جزا***باب المراد مرد و زن

ای کعبه و سعی و صفا***ایزمزم و رکن و منا***هستی تو از نور و ضیا***مرآت حی ذو المنن

در اینجهان و آنجهان***بر عاشقان در هر زمان***یاقوت لعلت قوت جان***ای در غلطان عدن

من مانده ام حیران تو***من گشته ام گریان تو***من جانکنم قربان تو***ایگلرخ سیمین بدن

چون نی مکن شور و نوا***کز سوز سازد از وفا***بس ناله ها بر شد زما***شد کربلا بیت الحزن

بینم دو چشمان ترت***یا لعل خشک اطهرت***گریم بحال مضطرت***با ناله و رنج و محن

زین کوفیان نابکار***زین روبهان گرگ هار***بابت بود یعقوب زار***ای یوسف گل پیرهن

شهزاده اکبر کشته شد***عون دلاور کشته شد***عباس و جعفر کشته شد***از جور قوم پرفتن

ای مهر و ماه بینظیر***آید از این قوم شریر***بر حنجرت از کینه تیر***ناشسته لب را از لبن

ای نور دل آرام جان***رأس منیرت بر سنان***چونمهر و مه گردد عیان***از کینه چرخ کهن

ای مه لقای نازنین***ای اصغر زار حزین***بی سر بماند بر زمین***جسم تو بی غسل و کفن

ایراحت جان حسین***ایعرش حق را زیب و زین***در ماتمت با شور و شین***رخت عزاپوشم بتتن

من موکنان مویه کنان***بر سینه و بر سر زنان***با ناله و آه و فغان***بی تو روم اندر وطن

ضامن بصد رنج و تعب***از این مصیبت روز و شب***گرید عجم نالد عرب***اجر تو با شاه زمن

ص:80

قصیده بمناسبت میلاد با سعادت حضرت علی بن موسی الرضا

دهید مژده که از لطف ایزد منان***دوباره لاله و ریحان برآمد از بستان

گلی از گلشن ختم رسل در این عالم***شکفت در نظر خلق تازه و خندان

بیار ساقی گل چهره باده گل گون***بیاد این گل احمر که رسته در امکان

ز گلستان امامت شکفته ریحانی***که برده رونق بازار لاله نعمان

بباغ و راغ و چمن بر سریر گل بلبل***بیاد قامت سروش همی کشد افغان

صفای گلشن رویش مرا نمودستی***به گلستان جهان همچو بلبل دستان

کسی که آرزوی کوی او بدل دارد***کجا بسر بودش عشق روضه رضوان

قدم نهاد در عالم به ماه ذی قعده***شهنشهی که بود نور خالق سبحان

فلک ز مولد او سر بسر پر از اختر***جهان ز مقدم او سر بسر پر از ریحان

مقام شامخ او را ببین که جبرائیل***نهاده سر به در بارگاه آن سلطان

رضا که هست قضا و قدر به فرمانش***رضا که هست ملایک بدر گهش دربان

رضاست آنکه ز خاک رهش مه و خورشید***همیشه تا به ابد روز و شب بود تابان

رضاست آنکه گذارند سر بدرگاهش***ز راه صدق و صفا صد چو بوذر و سلمان

رضاست آنکه دهد منصب شهنشاهی***به هر گدا که به او التجا برد از جان

رضاست آنکه یقین مونس غریبانست***رضاست آنکه بود یار خیل بی یاران

شها توئی که بامر تو شیر شادروان***درید پیکر آن بوالفضول بی ایمان

توئی که درد من از خاک پای خدامت***ز راه لطف و کرم گشت خسروا درمان

توئی که ضامن آهو به نزد صیادی***یکی نظر بنما سوی ضامن از احسان

بر آن سرم که بخوانی دوباره از یاری***مرا بشهر خراسان ز شهر اصفاهان

ص:81

قصیده در مدح و منقبت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام

بعشق عارض لیلی وشی چنان مجنون***ز شهر پا کشم و سر نهم سوی هامون

نشان راه حقیقت ز اهل دل پرسم***که بهر لیلی خود جان دهند چون مجنون

سیاه تر بود از تار طره دلدار***مرا ز سیلی ایام عارض گلگون

چو شمع گریم و سوزم بسان پروانه***بیاد وصل و ز هجران طالع میمون

ز شوق روز وصالش شبان تار از حجر***ز ابر دیده بدامان روان کنم جیحون

مر است آب بصر تا که داروی دردم***زهر طبیب تمنا چرا کنم معجون

مریض عشق شهی گشته ام که نتواند***کند علاج چنین درد عقل افلاطون

شبی نشد نرسد دود آه من بر ماه***ز هجر ماه رخ آن نگار مهر افزون

حیات من شده مانع ز دیدن جانان***خوش آنزمان که رود روح از تنم بیرون

بهشت طلعت او برده با یکی جلوه***بگلستان جهان آبروی آذر یون

ز جلوه های خط و خال مصحف رویش***ربوده صبح و مسا رنگ و آب انکلیون

بود ز روز ازل تا شب ابد بی شک***طفیل خال و خطش نقش های گوناگون

خوش است کز صدف طبع آورم هر دم***پی ثنای شه طوس گوهر مضمون

همی ز قلزم اندیشه زورق طبعم***بر آورد به لب لعل لولو مکنون

چگونه از یم اندیشه در نیفشانم***بمدح شاه خراسان که بدبحق مقرون

ولی خالق سبحان وصی پیغمبر***شهی که هست گدای گدای او قارون

یگانه ئی که دو عالم سه روح و چهار ارکان***بسان پنج حس و شش جهت بر او مفتون

قوام عالم امکان و قبله هفتم***امام هشتم ما و نظام نه گردون

ز مدح او نتوان گفت عشری از اعشار***که مدح اوست بقرآن و مادحش بی چون

ص:82

فدای قدر و مقامش شوم که ز رفعت***نظیر او نبود زیر گنبد وارون

فغان و آه که شد از مدینه اندر طوس***جفا کشید ز جور سپهر بوقلمون

شد از طریق ستم پور موسی جعفر***بشهر طوس گرفتار زاده هارون

ز فرش ناله او سوی عرش رحمان شد***دمی که خورد ز کین زهر سوده مأمون

ز تاب آتش آن زهر شد بصد افغان***شرر بجان خود افروخت از درون و برون

پرید مرغ روانش بروضه رضوان***تنش بخاک خراسان شد عاقبت مدفون

امید ضامن از آن ضامن غریبان است***که ساغرش بود از باده سنن مشهون

 

قصیده در مدح و مصیبت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام

بیمن طبع گهر بار و طالع میمون***بهر رگم سخن از قلزم ادب مشهون

بنزد مردم دانا بود در این عالم***بسان پیکر بی روح شعر بی مضمون

مرا چه فایده اوصاف وامق و عذرا***مرا چه سود حکایت ز لیلی و منجون

مرا چکار بتوصیف خسرو شیرین***بپیش من همه اینها فسانه است و فسون

سخن سرا شوم از جان و دل ز پا تا سر***بنام نامی شاهی که بد بحق مقرون

ولی ایزد دادار موسی جعفر***که سجده برد بپیشش سپهر بوقلمون

گدای درگه آنشاه کی طمع دارد***به تخت و تاج شهان و بدولت قارون

طفیل ذات شریفش بیامدی بوجود***بهر چه مینگرم زیر گنبد وارون

نظیر احمد مختار از جمال و جلال***قرین حیدر کرار از مقام و شئون

به مدح خواجه کونین زاده زهرا***گهر ز قلزم اندیشه آورم بیرون

کشم برشته ز دریای طبع گهر بار***بگاه مدحت او درو لؤلؤ مکنون

ص:83

بجای نطق و بیان ریزم اندر اوصافش***زهر دو لعل چو مرجان عقیق گوناگون

بگاه مدح و ثنایش چو گل شوم خندان***بوقت رنج و غمش همچو غنچه ام دلخون

مراست لاله صفت داغ مرک او بر دل***سزد که دیده کنم در عزای او جیحون

چگونه اشک بریزم ز داغ آنشاهی***که بود مظهر آیات و مظهر بی چون

فغان و آه از آندم که گوشه زندان***چو نی بشور و نوا شد ز کینه هارون

ز جور ظلم عدو شد برنج و غم دمساز***چنانکه ناله او رفت جانب گردون

فلک چگونه نهادی بگردنش زنجیر***شهی که بود بدستش مدار کن فیکون

دریغ و درد که بر آن امام دین پرور***جفا و کینه بیداد شد ز حد افزون

بخواست مرک خود از حق بناله و افغان***ز بسکه دید عداوت ز فرقه ملعون

حیات خویش بدل ساخت بر ممات آخر***کنار دجله بغداد شد تنش مدفون

بس است ضامن از این شرح غم فزا بگذر***که جن و انس و ملک گشت در غمش محزون

 

مرثیه در مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام

شهی که ماء معین است مهر مادر او***بکربلا ز چه شد تشنه کام و خشک گلو

نداشت در صف کین بعد قتل یارانش***بغیر خواهر غمدیده یاور و دلجو

نمود رو بحریم و وداع آخر کرد***شنید زینب محزون ز جان و دل از او

فغان و آه از آندم که شاه مظلومان***پس از وداع حرم کرد سوی میدان رو

شکست آینه پاک حق نما آندم***که بر جبین شه تشنه خورد سنک عدو

یکی زدش ز جفا تیر کینه بر سینه***یکی زدش ز ره ظلم نیزه بر پهلو

فتاد زورق جسمش به بحر خون اما***فراشت رایت دین خدای از نیرو

ص:84

هنوز گرم مناجات ذات بی چون بود***که سر جدا ز تنش کرد شمر کافر خو

مدام گریه کند ضامن از غم آنشاه***چو هست اشک عزایش بزخم دل دارو

 

مرثیه در مصیبت حضرت قمر بنی هاشم

روز عاشورا وزیر آمد چو اندر نزد شاه***بر در برج حرم مقرون شد آندم مهر و ماه

زاده ام البنی گفتا بفرزند بتول***سوز آه تشنه گان بنموده روزم را سیاه

رخصتی فرما بعباس علمدارت شها***تا روم میدان برآرم دودمان این سپاه

اذن رزم روبهان بر شبل شیر حق نداد***لیک سقای حرم بر جانب شط یافت راه

خضر آب زندگی چون گشت وارد بر فرات***باد و لعل خشک و چشم تر بشط کردی نگاه

کرد کف را پر از آن آب روان اما نخورد***یادش آمد از لب خشک امام دین پناه

ظرفی از دریا پر از ماء معین کرد از وفا***تا رساند در حرم بر کودکان بی گناه

وامصیبت از زمانی کز ره ظلم و ستم***شد مصمم بهر قتلش آن گروه کینه خواه

چون جدا شد هر دو دستش از یمین و از یسار***گفت یا رب خود تو میبای ز احوالم گواه

تیر کین تاریخت آب از مشک بر روی تراب***گشت نامید و ز زین افتاد با حال تباه

آل طاها را بعرش از فرش آندم شد روان***بانک واویلا و فریاد فغان و دود آه

تا نفس در سینه داری ضامنا چون نی بنال***زین مصیبت هفته و لیل و نهار و سال و ماه

 

قصیده در بی اعتباری دنیا و اشاره بمدح علی علیه السلام

الا که منع مرا میکنی ز نادانی***طریق بندگی حق تو از کجا دانی

ص:85

یکی نصیحت شیرین کنم تو را اکنون***اگر بگوش دلت همچو در بگنجانی

به ملک و مال جهان از چه میشوی مقرور***ببین بیاد فنا حشمت سلیمانی

چه شد جلال فریدون و افسر نوذر***کجاست خسرو و کاوس و تخت سلطانی

چه شد غرور شه افراسیاب و کو سهراب***کجاست رستم کو بازوی نریمانی

ز جمله پادشهان جهان اگر خواهی***بدست گرگ اجل گشته سر بسر فانی

تو را که نیست ز گرگ اجل دمی مهلت***بعرصه گاه جهان از چه گرم جولانی

غرور و کبر و تکبر بکن ز خود بیرون***بساز پیشه خود شیوه مسلمانی

بکار هر که بعالم گره فتاد از جان***گشای بهر خدا آن گره بآسانی

عنان نفس بکش رو به سوی عقل آور***که عاقبت کشدت نفس بر پریشانی

قرارگاه تو باشد بزیر خاک آخر***در این جهان ز چه رو میکنی هوسرانی

بفکر عاقبت خویش بایدت باشی***نه آنکه در طلب کینه دیر ظلمانی

مخور فریب جهان سود آن زیان باشد***بیا برو ره عقبا که جاودان مانی

بقای عمر گرامی اگر که میخواهی***بگیر دامن مهر علی عمرانی

شهی که روز ازل تا شب ابد گردید***به عرش و فرش خداوند باعث و بانی

علی عالی اعلا ولی والی قدر***خدیو یثرب و بطحا و کیل یزدانی

ولی خالق سبحان وصی پیغمبر***امیر کون و مکان شاه عالی ودانی

خلیفه دو جهان یار کهتر و مهتر***ذخیره دل و جان گنج علم سبحانی

محیط جود و سخائی که منعم و مسکین***بخوان نعمتش آیند بهر مهمانی

زهی به همت آن شه که جبرئیل امین***بر آستان شریفش نهاده پیشانی

مقام شامخ او بس بود که عزرائیل***ببام قصر جلالش کند نگهبانی

خوشا بحال کسی کاندرین جهان هر دم***ز بهر مدح علی میکند ثنا خوانی

ص:86

علیست آنکه ز دریای رحمتش عشاق***کشند رشته به گوهر گه درافشانی

علیست آنکه مه و مهر و انجم و افلاک***ستاده اند بدر بار او به دربانی

علیست آنکه ز نور جمال او خورشید***دهد ضیا به نجوم و به ماه نورانی

علیست آنکه در اوصاف رتبه و شانش***زبان عقل نشاید کند سخنرانی

عنان اسب سخن ضامنا بکش کاینجا***بسا قصیده غرا سروده قاآنی

خدای گفته ثنای علی چو در قرآن***تو را چه حد که کنی دعوی سخن دانی

 

مرثیه در مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام

گریه اندر ماتم خون خدا باید کنی***گر عوض خواهی دو دنیا بیریا باید کنی

از ره کبر و ریا دم از ولای او مزن***با ولایش خویشتن را آشنا باید کنی

در ره جانان ندیدم باوفاتر از حسین***همچو او در راه دین جانرا فدا باید کنی

بهر خشنودی زهرا در عزای شاه دین***ناله و آه و فغان صبح و مسا باید کنی

ایکه نوشی آب سرد خشگوار اندرجهان***یاد لعل خشگ سبط مصطفی باید کنی

چون بیاد آری ز دشت کربلا و ظلم کین***لعنت حق بر گروه اشقیا باید کنی

جن و انس و وحش و طیر از بهر او گریانشدند***هم چو آنان چشم خود را پر بکا باید کنی

ضامن اندر ماتم سلطان مظلومان حسین***روز و شب اندر جهان چون نی نوا باید کنی

 

مرثیه در مصیبت حسین ابن علی علیه السلام

دانی که چیست درمان بر درد و بیدوائی***اشگ عزا که ریزد از چشم پر بکائی

ص:87

اشگی که در عزای نور دل پیمبر***از ابر دیده ریزد با ناله نینوائی

گر خون ز دیده باری در ماتم شه دین***اندر جهان فانی ترویج دین نمائی

شاهیکه از دل جان ختم رسل دمادم***زد بوسه بر گلویش گفتا چه خوش صفائی

شد کشته از جفای بن سعد شوم کافر***لب تشنه در زمین پر کینه و بلائی

شد پاره پاره جسمش از نوک تیر و خنجر***سر از تنش جدا کرد شمر از ره جفائی

ای ضامن پریشان الحق که از دل و جان***در ماتم شهیدان مداح باوفائی

 

در مدح و منقبت علی ابن ابی طالب علیه السلام

علی ایکه در دو عالم تو امام انس و جانی***علی ایکه روز محشر تو شفیع شیعیانی

علی ای ولی والا علی ای حکیم دانا***علی ای طبیب جانها تو شفای جسم و جانی

تو بدیل حی سبحان تو کفیل جمله قرآن***تو دلیل آب حیوان تو عیانی و نهانی

تو ولی کبریائی تو وصی مصطفائی***تو پناه ماسوائی تو امید عارفانی

تو ز سر حق خیبری تو امیری و دلیری***تو دلیری و منیری تو فراز لامکانی

تو کتاب رحمت استی تو خدیو حشمت استی***تو سپهر عزت استی تو سحاب درفشانی

تو نیازی و تو مطلق تو خلیفه ئی و برحق***تو شجاع یوم خندق تو کشنده خسانی

تو اصول اصل دینی تو بدین حق معینی***تو پناه مسلمینی تو بجسم شرع جانی

تو امین انبیائی تو معین اولیائی***تو انیس باوفائی تو شهنشه جهانی

تو معلمی بعالم تو علیمی و تو اعلم***تو عظیمی و تو اعظم تو یگانه زمانی

تو رحیمی و تو رحمان تو دوائی و تو درمان***تو بجسم ماسوا جان تو بچشم دل عیانی

تو ز حال ضامن آگه تو دوای دردش ایمه***تو بکشور سخن شه تو مروج بیانی

ص:88

قصیده در نصایح و مدایح حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام

سرفکن از جان و دل در پیش پای دیگری***تا توانی شد بعالم پیشوای دیگری

تا گریبان ترا هرگز نگیرد دست جور***پا مزن از راه نخوت پشت پای دیگری

دستگیری کن ز پا افتاده را از جان و دل***در جوانی بهر پیری شو عصای دیگری

گر بخواهی پای تا سر فارغ از هر غم شوی***شو بعالم از دل و جان غم زدای دیگری

تا که اندر ملک هستی مشگلت آسان شود***باش از راه کرم مشگل گشای دیگری

روز و شب چونمهر و مه شو فیض بخش عالمی***تا شود روشن ضمیرت از ضیای دیگری

نوع خود را در مصلای عبادت کن دعا***تا که گردد شامل حالت دعای دیگری

دل تهی کن از حسد و ز پای تا سر گوش باش***تا بری فیض از بیان جانفزای دیگری

بر کسی هرگز مکن ظلم و ستم در روزگار***تا که همچون نی ننالی از جفای دیگری

خویشرا از کبر و کین بیگانه کن ای بیخبر***تا شوی در هر مقامی آشنای دیگری

آنچه را از بهر خود داری روا اندر جهان***از ره یاری روا دار از برای دیگری

دیده معنی گشابنگر که در منهاج عشق***دیگری از شوق سازد جانفدای دیگری

پافشاری کن بسر پیما طریق دوست را***غیر جانان دل چه سازی مبتلای دیگری

ای خوشا آن بنده کاندر ضمیرش از نخست***جز رضای حق نمی گنجد رضای دیگری

منکه از الطاف یزدان بی نیازم از کسان***کی دگر از بهر زر گویم ثنای دیگری

غیر مدح مرتضی و ع ترت اطهار او***نیست طبعم در جهان مدحت سرای دیگری

جز کف مشگل گشای ساقی کوثر علی***چشم امیدم نباشد بر عطای دیگری

بی نوائی را که بنوازد ز راه مکرمت***بی نیاز از او شود صد بی نوای دیگری

دوش در خواب از مه رخسار مهر افروز او***فاش دیدم عالم بی منتهای دیگری

ص:89

هست معمارش نبی بنا علی گر ذات حق***غیر از این عالم نماید صد بنای دیگری

چون نصیری چشم حق بین گر که سنی وا کند***جز علی هرگز نمی بیند خدای دیگری

نیست جز صهر محمد در خفا و در ملا***انبیا و اولیا را مقتدای دیگری

غیر مهر مرتضی در کشور دل از ازل***تا ابد نبود مرا فرمانروای دیگری

در طریق دین یزدان شرع پاک مصطفی***گمرهان را کیست جز او رهنمای دیگری

جز ولی حق وصی مصطفی زوج بتول***نیست در کون و مکان صاحب لوای دیگری

گر تو در مرآت اشیا بنگری با چشم دل***جز لقای مرتضی نبود لقای دیگری

کس ندید و نبیند زیر این چرخ کبود***غیر شخص مرتضی خیبر گشای دیگری

کشتی ایجاد ضامن جز ولای بوتراب***بی سخن الحق ندارد ناخدای دیگری

 

مدایح و مصائب ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا علیه السلام

ای شهنشاه خراسان هادی راه هدائی***ای ولی حی سبحان گمرهان را رهنمائی

کعبه اهل صفائی قبله اهل دعائی***زمزم و رکن و منائی مروه و سعی و صفائی

بانی ارض و سمائی ممکن واجب نمائی***شمع بزم اولیائی نور چشم انبیائی

نوگل موسی ابن جعفر سرو بستان پیمبر***زاده زهرای اطهر شبل شاه انمائی

خضر و الیاس مسیحا یونس و داود و شعیا***یوسف و یعقوب و یحیی جمله را فرمانروائی

عالم خلق دو عالم رهنمای نسل آدم***فخر آدم تا بخاتم افتخار ماسوائی

هم اصول اصل دینی هم بدین حق معینی***هم پناه مسلمینی هم بدرد ما دوائی

شهر شرع مصطفی را ماه و خورشید و سما را***عرش و فرش کبریا را زیب و زیور از ضیائی

مظهر خلاق سبحان مظهر آیات قرآن***مخبر اسرار پنهان محرم راز خدائی

ص:90

مرجع و ملجاء خوبان مرکز انوار یزدان***معدن الطاف رحمان مخزن جود و سخائی

مالک ملک جهانی مقتدای انس و جانی***محور کون و مکانی منبع فیض و عطائی

در دریای کرامت نور مشکواه امامت***شافع روز قیامت قائل قالو بلائی

ای صفات ذات بیچون کرده ئی ما را جگر خون***چونکه از بیداد مأمون کشته زهر جفائی

جان بقربان مقامت نقش دل نام گرامت***خواص و عام از جان غلامت بر رضای حق رضائی

خسروا شاهان گدایت جمله دربان بر سرایت***من چه گویم در ثنایت زانکه خود عین ثنائی

همتی کن کز صفاهان بار دیگر از دل و جان***ضامن آید در خراسان چون تواش مشگل گشائی

 

قصیده در مدح حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام

تا مرا اندر جهان شد نقش دل نام علی***سر همی از جان نهادم پای احکام علی

نامه اعمال من در حشر کی دارد قصور***با ولای مرتضی و همت نام علی

تا نشان دارد ز خال و زلف پر خم مرغ دل***میزند پر در هوای دانه و دام علی

هر که نوشد جرعه از ساغر حب علی***کام دل حاصل کند از لعل بسام علی

ای خوشا آن بنده کز جان و دل سر تا بپا***مست شد از باده جان پرور جام علی

چشم حق بین گر گشائی در حقیقت بنگری***پای تا سر هست مرآت حق اندام علی

حب دنیا ذره ئی ره در دلش هرگز نیافت***جزبه عشق حقیقت برد آرام علی

یوسف و یونس نمی جستند ره بهر نجات***شامل ایشان نمیشد گر که اقدام علی

دین یزدان شرع احمد تا ابد در روزگار***فروشوکت یافتند از دست و صمصام علی

جنت و دوزخ بروز حشر باشد ز امر حق***از شرار تیغ و از رخسار گل فام علی

از دم صبح ازل تا موسم شام ابد***پایه اقبال باشد بر سر بام علی

ص:91

مهر و مه در آسمان هر سال و مه صبح و مسا***نوربخش خلق عالم گشته از وام علی

جن و انس و وحش و طیر و آب و آتش خاک و باد***سال و ماه و روز و شب هستند خدام علی

کعبه و سعی و صفا و مروه و خیف و منا***چون حرم آمن بود از یمن اقدام علی

غرق بحر جود و انفاقند اندر هر دو کون***خاص و عام از فیض خاص و نعمت عام علی

شهر یاران جهان هستند یکسر بهره ور***از محیط بی کران فیض اکرام علی

طوطی طبع مرا ضامن بگلزار سخن***میرسد بر گوش جان هر لحظه الهام علی

 

قطعه

الا ای مظهر ذات الهی***تو از حال من محزون گواهی

بجز ماه لقای حق نمایت***ببرج دل ندارم مهر ماهی

ندارم جز تو اندر هر دو عالم***معین و یاور و پشت و پناهی

شهنشاها گدای کوی خود را***ز راه مرحمت بنما نگاهی

مرا غیر از تو و ابنای خاصت***بملک جان نباشد پادشاهی

بجز مهر مه رویت نروید***ز صحرای دل ضامن گیاهی

 

مثنویات

مرثیه در مصیبت حضرت فاطمه زهرا علیها سلام

عزیز مصطفی زهرای اطهر***دم رحلت چنین گفتا به حیدر

چو بر بستم ز دنیا دیده امشب***تسلا کن دل کلثوم و زینب

نوازش از حسین و از حسن کن***پس آنگه جسم زارم را کفن کن

بده غسل و بکن دفنم شبانه***که فارغ گردم از رنج زمانه

ص:92

علی آندم لب چون غنچه بشگفت***بزهرا دخت پیغمبر چنین گفت

که هر کس شب بمیرد میگذارند***چو روز آید بخاکش میسپارند

چرا باید که شاهنشاه لولاک***تن زهرای خود را شب کند خاک

جواب مرتضی گفتا بزاری***خبر از ظلم اعدا مر نداری

ز بعد باب مظلومم پیمبر***بپهلویم زدندی تخته ی در

فغان از ظلم این قوم جفا جو***که آزردند مرا از کینه بازو

عمر بگشود دست کین بسویم***کبود از ضرب سیلی کرد رویم

میان در و دیوار از ره کین***بکشتند محسنم را قوم بی دین

سیب گردیده بهر مرگ زهرا***فشار در ز جور قوم اعدا

نخواهم کس شود آگه ز حالم***که من چون طایر بشکسته بالم

ز جور این لعینان خواهم امشب***به جانان جان خود بسپارم امشب

چو آندم بنت احمد دیده بربست***علی زین غم به آه و ناله بنشست

ولی گریم بحال نور عینش***شهید کربلا یعنی حسینش

سه روز اندر میان دشت کین بود***تن پاکش بخاک و خون مکین بود

کسی نامد تنش بردارد از خاک***مگر بیمار او با چشم نمناک

ز قطعه بوریا جسمش کفن کرد***نهانش زیر خاک آن ممتحن کرد

به حالش دیده ضامن پر آبست***ز داغ اهل عطشانش کبابست

همیشه خون ببارد تا بمحشر***که فرزند علی گردیده بی سر

ص:93

 

در مصیبت حضرت علی اکبر شبه پیغمبر

روز عاشورا بدشت کربلا***رفت اکبر نزد شاه باوفا

گفت بابا اذن میدانم بده***اذن قربان کردن جانم بده

شاه دین اذنش بداد و شه روان***سوی میدان بهر رزم کوفیان

زیر پایش در تکاپو مرکبش***دل رباید ذکر یارب یاربش

ظالمی گفتا که حیدر آمده***دیگری گفتا پیمبر آمده

زد به لشگر بانگ بن سعد لعین***کین بود فرزند خیر المرسلین

این نه حیدر نه پیمبر اکبر است***شبه احمد شبل شیر داور است

پس بگفتا آن گل گلزار دین***کی گروه ملحد شوم لعین

با چه تقصیر اندر این دشت بلا***بسته اید آب روان بر روی ما

این فرات از جده ام زهرا بود***آنکه شافع در صف فردا بود

از چه رو پس ای گروه ناصواب***بر عزیزانش ز کین بستید آب

در حرم عطشان همه اطفال او***جملگی را کهربائی گشته رو

تشنه آب روان اهل حرم***خاصه دخت شه سکینه خواهرم

پس چو شیر حق کشیدی ذوالفقار***زد بقلب آن گروه نابکار

از دم شمشیر خون بار آنزمان***بس بکشتی زان سپاه رو بهان

از عطش شد مرتعش آن مه لقا***شد روان در نزد باب با وفا

کی پدر از تشنه کامی الا امان***شاه دین خاتم نهادش در دهان

بار دیگر شد سوی میدان جنگ***بهر رزم فرقه بی نام و ننگ

وامصیبت کاندر آن میدان کین***از جفای آن گروه مشرکین

ص:94

تاخت بیرون از کمین گه ناگهان***بهر قتل اکبر رعنا جوان

منقذ بن مره آن شوم لعین***فرق او منشق نمود از تیغ کین

چون ز زین روی زمین اکبر فتاد***آتش از غم بر دل حیدر فتاد

آه از آن ساعت که با صد شور و شین***شد ببالین علی اکبر حسین

بر سر نعش جوانش چون رسید***از جگر افغان و آهی بر کشید

نوجوانش را گرفت اندر کنار***بوسه زد او را دمادم بر عذار

گفت با اکبر چنین شاه زمان***کز غم مرگ تو شد پشتم کمان

خیز و بابا تا رویم اندر حرم***دیده بر راه تو دارد خواهرم

خواهرت باشد تو را چشم انتظار***گرید از هجرت چو باران بهار

همچو مجنون در حرم لیلای زار***لاله سان از داغ مرگت داغدار

شد از این غم تا صف یوم الحساب***دیده گریان سینه بریان دل کباب

آه از آن ساعت که شاه بحر و بر***کرد وارد در حرم نعش پسر

آل پیغمبر بصد آه و فغان***زین مصیبت موکنان مویه کنان

از غم آن یوسف آل عبا***در حرم غوغای محشر شد بپا

بس کن ای ضامن تو دیگر زین سخن***کاتش افکندی به جان مرد و زن

 

مرثیه در مصیبت حضرت علی اصغر علیه السلام

شنیدستم که شاه تشنه کامان***بدشت کربلا از ظلم عدوان

ببر قنداقه اصغر گرفتی***ز داغش لاله سان آذر گرفتی

ببرد از خیمه اصغر را بمیدان***بلشگر گفت آن سلطان خوبان

ص:95

گلی دارم ز گلزار پیمبر***از آن ترسم شود از غصه پرپر

در این صحرا گلم پژمرده گشته***ز تاب تشنگی افسرده گشته

گل من تشنه بر آب روان است***که چون بلبل بصد آه و فغان است

گل من تشنه بر آب زلال است***که همچون طایر بشکسته بال است

بصد شور و نوا چون نی رباب است***چو اصغر در فغان از بهر آب است

دهید از بحر حق یک جرعه آبش***که روی دست بابش برده خوابش

فغان و آه و واویلا که آندم***به پیش چشم شاهنشاه عالم

ز دست حرمله تیر از کمان جست***بحلقومش بجای آب بنشست

از این غم همچو ضامن تا بمحشر***بریزم اشک و بیزم خاک بر سر

 

کشته شدن امام حسین علیه السلام و گفتگوی هلال با شمر غدار

آه از آن ساعت که شاهنشاه دین***از حرم شد جانب میدان کین

گه زدی بانگ از پی ماء معین***گه کشیدی ناله هل من معین

زان ستم کاران بیدین و لئام***کس نداد آندم جوابی بر امام

جای آب و جای پاسخ زان سپاه***تیغ و حنجر آمدی بر جسم شاه

ظالمی زد سنگ بر پیشانیش***گشت پر خون عارض نورانیش

از کمان حرمله بر قلب او***تیر زهرآلوده ئی چون شد فرو

از سر زین بر سر اغبر فتاد***لرزه بر اندام هفت اختر فتاد

آن زمان مردی خداجو خوش خصال***کش روا نام نکو بودی هلال

شد عبورش از کنار قتلگاه***ناگه افتدش نظر بر جسم شاه

ص:96

دید عرشی را بفرش افتاده است***رخ بخاک قتلگه بنهاد است

با خدا راز و نیازش را بدید***محو حق شه را ز سر تا پا بدید

گه بذکر خالق سبحان بدی***گه بظاهر العطش گویان بدی

چون دو چوب خشک لب بر هم زند***دمبدم از تشنه کامی دم زند

گفت ای واحسرتا سلطان دین***تشنه لب باشد ز جور مشرکین

تا کند تر لعل خشک آنجناب***شد بر بن سعد دون با صد شتاب

در بر بن سعد دون گفت این سخن***حالیا جان میدهد شاه زمن

رخصتی ده تا رسانم با ادب***جرعه آبی بر حسین تشنه لب

آن لعین لختی نمودی چون سکوت***شد هلال از مهر بر دریا چو حوت

ظرفی از شط پر نمود آن دلغمین***شد بسوی رحمت اللعالمین

ناگهان شمر شوم کافر با هلال***گر چه اینسو بینمت با صد هلال

گفت میخواهم که با صد شور و شین***جرعه آبی را رسانم بر حسین

گفت رو زحمت مکش ای بی خبر***من بدادم آب بر آن خونجگر

گفت ای ظالم چسان دادیش آب***گفت گر گویم ز جان گردی کباب

گفت ای بیدین بگو خون شد دلم***گفت بر دلخونیت من مایلم

گر بخواهی شرح حال آن امام***گویمت تا در جهان سوزی مدام

من کنون زان تشنه کام بی نوا***سر جدا کردم ز پیکر از قفا

وامصیبت در کف شمر پلید***چون هلال آن رأس مهر افسر پدید

برکشید از دل خروش و زد بسر***همچو من شد در عزایش نوحه گر

بس کن ای ضامن از این غم کز فلک***اشگ حسرت بر سمک ریزد ملک

ص:97

مصیبت حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام

مظهر حق مظهر دین مبین***قبله هفتم امام هشتمین

چون مصمم شد برای شهر طوس***با هزاران ناله و آه فسوس

گفت با اهل و عیالش کز وفا***بهر من گردید مشغول عزا

جملگی در آه و در افغان شدند***وز کلام شاهدین گریان شدند

عرض کردند ای شه عالی جناب***قلب ما را زین سخن کردی کباب

بر سر راه مسافر در جهان***کس نکردی ناله و آه و فغان

پس چنین فرمود آنسلطان دین***با عیال مضطر زار حزین

اینکه بگرفتم عزای خویشتن***زین سفر دیگر نیایم در وطن

من یقین دارم که اندر این سفر***میشوم از زهر مأمون خون جگر

آنزمان بیرون شد از شهر و وطن***آن امام مسلمین شاه زمن

الغرض از جور چرخ آبنوس***گشت وارد عاقبت در شهر طوس

خواند مأمون از ره ظلم و ستم***در سرای خود امام محترم

تا که اندر خانه مأمون رسید***آنزمان از سینه آهی بر کشید

آه از آنساعت که مأمون دغا***ریخت زهر کینه در کام رضا

وامصیبت زهر بیداد عدو***زد شرر از راه کین بر جان او

شد برون از خانه مأمون دون***با دلی از زهر کین لبریز خون

آمد اندر خانه اش با قلب چاک***زاده زهرا همان سلطان پاک

با اباصلت آن امام ارجمند***گفت باب خانه را ایندم به بند

فرشهای حجره را برچین که من***آورم یاد از شهنشاه ز من

ص:98

آن امامی کز ره جور و جفا***شمر دون ببرید رأسش از قفا

رأس پاکش را سنان زد بر سنان***خواهرش شد در عزایش موکنان

زورق جسمش ز جور قوم دون***غوطه ور شد در میان بحر خون

اهلبیت مضطرش از راه کین***شد اسیر فرقه شوم لعین

بس کن ای ضامن تو این شور و نوا***کاتش افکندی بجان ماسوا

 

زبانحال حضرت زینب در گودال قتلگاه با نعش برادر

الا ای کشته صد پاره پیکر***ز جا برخیز و بنگر حال خواهر

چو زخم جسمت از انجم فزونست***دل عالم ز داغت غرقه خون است

پس از مرگت نخواهم زندگانی***بمیرد خواهرت در نوجوانی

در این صحرا غریب و خوار و زاری***بغیر از ساربان همدم نداری

ز من خواهد پدر هر دم سکینه***چه گویم در جواب آن حزینه

تو گشتی کشته اندر این بیابان***منم گشتم اسیر ظلم عدوان

تو و این جسم در خون گشته غلطان***من و آن عابد بیمار نالان

تو و این پیکر پر زخم شمشیر***من و آن گریه ها و آه شبگیر

تو و این قامت شهزاده اکبر***من و آن ناله لیلای مضطر

تو و این قاسم ناگشته داماد***من و آن نوعروس گشته ناشاد

تو و این هر دو دست میر لشگر***من و آن کینه های قوم کافر

تو و این اصغر از غم کبابت***من و آن آه جانسوز ربابت

تو و این کربلا با جسم یاران***من و آن جمع طفلان پریشان

ص:99

تو و این ساربان نامسلمان***من و آن کاروان شام ویران

تو و شط فرات و لعل عطشان***من و سوز درون و چشم گریان

تو و رأس که از کین بر سنان است***من و جسمی که از غم ناتوان است

تو و طشت طلا و مجلس عام***من و سنگی که آید از لب بام

براه کوفه ای شیرین شمایل***سرت گردد مرا چون در مقابل

چنان کوبم سرم بر چوب محمل***که از خون خاک ره گردد پر از گل

سری کز وی دو عالم پر ز شور است***گهی زیر قدح گه در تنور است

سری را کز شرف بوسیده زهرا***گهی اندر شجر گه دیر ترسا

خداوندا باین سر روز محشر***ببخشا شیعیان را جمله یکسر

خصوصاً ضامن دلخون محزون***که از انجم گناهش باشد افزون

 

ذکر توسل بر اباعبدالله الحسین علیه السلام

وامصیبت رأس شاه تشنگان***زد سنان از کینه بر نوک سنان

بودی آن رأس منیر پر ز نور***گه بنوک نیزه گاهی در تنور

گه بدی در کوفه گه بازار عام***گه بدیر راهبان بودش مقام

گه بدی زیر قدح گه بر شجر***گه بشهر شام و گه در طشت زر

آه از آنساعت که در بزم یزید***خواند آیاتی ز قرآن مجید

جز سر پر خون آن شاه شهید***صوت قرآن از سر بی تن که دید

آنزمان چون زد یزید بی ادب***چوب خزرانش ز کین بی لعل لب

زینب از آه و افغان پر کشید***زد گریبان چاک و گفتا با یزید

ص:100

مر نه این سر زاده شیر خداست***مر نه این سر نور ذات کبریاست

باشد این سر نو گل باغ رسول***باشد این سر سرو بستان بتول

میزنی ظالم حضور خواهرش***چوب خیزران بر لبان اطهرش

آخر این رأسی که دور از پیکر است***ساقی کوثر شفیع محشر است

چوب تلخ و لعل شیرین مشگل است***بزم کفر و سرور دین مشگل است

دم بکش ضامن از این گفتار خویش***کآتش افکندی بدلهای پریش

 

آمدن حضرت سید الشهداء و بردن علی اصغر بمیدان

شد بدشت کربلای پر بلا***شاهدین بی یار و یاور از جفا

گفت در میدان بصد رنج و محن***هست آیا کس کند یاری من

دادش آندم طفل بی شیر رباب***از دل گهواره با افغان جواب

کی پدر نبود تو را گر یاوری***هست بر جا در حریمت اصغری

گر ندارم پای رفتن سوی جنگ***خود در آغوشت بگیرم بیدرنک

خواهم اکنون با تو همدستی کنم***از می جام بقا مستی کنم

آخر ای دردی کش صهبای عشق***در سرم بنگر کنون سودای عشق

عشق جانان برده از من صبر و تاب***نی ز مادر شیر میخواهم نه آب

پیچ و تابم ای پدر از آب نیست***از غم جانان بچشمم خواب نیست

گشته سر تا پای من محو نگار***عاشقان را کی بود صبر و قرار

گلشنت را خود منم کبک دری***آسمان دین حق را مشتری

شه چو بشنید این خروش جانگزا***آمد از میدان بسوی خیمه ها

ص:101

طوطی شکر فشانش را ز جان***در برآرود و بمیدان شد روان

آمد آن شه تا بگوید این کلام***با سپاه ملحد شوم لئام

گفت این قوم لعین بی حیا***من گنهکارم اگر نزد شما

بسی گنه باشد علی اصغرم***کز عطش پژمرده شد اندر برم

بعد یاران ای سپاه ناخلف***نوگلی از باغ دین دارم بکف

از چه این گل از عطش پژمرده است***غنچه لعل لبش افسرده است

آخر ای آهن دلان ناثواب***از برای حق دهیدش جرعه آب

وامصیبت حرمله از جای جست***تیر کین را بر کمان خویش بست

آنزمان زد آن ستمکار شریر***تیر زهر آلوده بر طفل صغیر

بس کن ای ضامن قلم را سرشکن***لال شو از این مصیبت دم مزن

 

زبان حال حضرت سکینه خاتون با نعش پدر بزرگوار خود

بخاطر رسیدم که اندر عراق***ز جور و جفاهای اهل نفاق

ببالین جسم شه نینوا***سکینه برآورد چون نی نوا

که ای راحت جان ضیاء بصر***ز جا برخیز و احوال زارم نگر

دلم سوزد ای شه که شمر پلید***لب شط لب تشنه رأست برید

چه سان بینم ایندم من دلغمین***سرت زیب نی پیکرت بر زمین

دهم جان بر این پیکر چاکچاک***که بی سر فتاده است بر روی خاک

ز ماهی روان کرده ام تا به ماه***گهی بانگ افغان گهی دود آه

ز داغ تو هرگز ندارم شکیب***مرا شد غم و رنج و محنت نصیب

ص:102

بگیریم که گرید بر احوال من***زمین و زمان و دگر مرد و زن

بسوزم ز سوز فراغت پدر***که سوزد بر احوال من خشگ و تر

بمیرم پدر بهتر از زندگیست***که مردن بپای تو پایندگیست

ز بس مویه کرد و ز بس موی کند***شرر بر دل اهل عالم فکند

دریغا شد از سیلی شمر دون***رخ ارغوانی او نیل گون

ندارد چو ضامن غم نشأتین***هر آنکس که دارد ولای حسین

 

جمع شدن پنج نور مقدس در گودال قتلگاه

شیعیان امشب شب روز عزاست***شام عاشورای سبط مصطفی است

امشب است آن شب که اندر کربلا***جسم شاه دین بود از سر جدا

امشب است آن شب که شاه بحر و بر***دریم خون گشته از کین غوطه ور

امشب است آن شب که اطفال حسین***گرم افغانند با صد شور و شین

امشب است آنشب که زین العابدین***بی پدر شد از جفای مشرکین

امشب است آنشب که زینب دلغمین***گشته از هجران شاهنشاه دین

امشب است آنشب که لیلا با فغان***همچو مجنون گشته از داغ جوان

امشب است آنشب که با صد غم رباب***بهر اصغر گشته گریان چون سحاب

امشب است آنشب که با چشمان تر***نوعروس از بهر قاسم زد بسر

امشب است آنشب که شد در قتلگاه***خاتم پیغمبران با اشگ و آه

امشب است آنشب که شیر کردگار***باشد از بهر حسینش اشگبار

امشب است آنشب که زهرای حزین***در عزای شاهدین شد دلغمین

ص:103

امشب است آن شب که از راه وفا***شد ببالین برادر مجتبی

امشب است آن شب که اصحاب کسا***انجمن بگرفته اندر کربلا

امشب است آن شب که با صد شور و شین***گفتگو در قتلگه دارد حسین

نزد جد و باب و مام و هم اخا***این سخن گوید بصد رنج و بلا

آه و واویلا که این قوم پلید***تو جوانانم نمودندی شهید

بعد قتل اکبر رعنا جوان***قاسمم شد کشته از تیغ و سنان

اصغر و عباس و عونم کشته شد***جسمشان در خاک و خون آغشته شد

از جفا و کینه قوم شریر***عاقبت شد اهلبیت من اسیر

بس کن ای ضامن تو این آه و فغان***باشد اجرت با شه لب تشنگان

 

مصیبت آمدن اسرا در خرابه شام

این شیندستم که در شام بلا***شد خرابه منزل آل عبا

اندر آن ویرانه با حال فکار***جمله با افغان و چشم اشکبار

بر حسین و جمله یاران او***سربسر مویه کنان آشفته مو

یکطرف زینب بآه و شور و شین***یکطرف اندر فغان بنت الحسین

یکطرف لیلای زار ناتوان***از غم اکبر بفریاد و فغان

یکطرف از بهر اصغر اشگبار***با هزاران غم رباب دلفکار

یکطرف بیمار زار خون جگر***گرم آه و ناله از بهر پدر

آه از آنساعت که شد گرم فغان***آن سه ساله دختر شیرین زبان

گفت با زینب چه شد بابم حسین***خواهم آید در برم آن نور عین

ص:104

زینب آهی بر کشیدی از جگر***کی رقیه رفته بابت در سفر

بسکه بارید اشگ از هجران باب***شد در آن ویرانه آن دختر بخواب

دید اندر خواب باب مهربان***کاندر آغوشش کشیدی همچو جان

گفت بابا حالت زارم ببین***هم اسیرم هم غریبم هم غمین

از فراغت ای پدر خون شد دلم***در خرابه گشت بابا منزلم

شه گرفتنش همچو جان اندر کنار***بوسه ها زد آن حزین را بر عذار

ناگهان بیدار شد از خواب ناز***گفت با زینب چه شد آن سرفراز

آل پیغمبر شدند اندر خروش***خون شاه دین مگر آمد بجوش

آن خروش آمد چو برگوش یزید***کرد رو بر طاهر و گفت آن پلید

باشد این افغان و غوغا از کجا***گفت طاهر با یزید بی حیا

هست این شیون ز اطفال پریش***دختری در خواب دیده باب خویش

گفت تا نزدش برند رأس حسین***تا شود خاموش تر این شور و شین

آه از آنساعت که آمد رأس شاه***در خرابه نزد دخت بی گناه

چون رقیه رأس باب خود بدید***از جگر افغان و آهی برکشید

شد جگر خون کودک بی صبر و تاب***در بغل بگرفت رأس پاک باب

گفت بابا طفل افکارت به بین***کودک غمدیده زارت به بین

ای پدر کردی ز ما قطع نظر***بی تو ما خواریم و زار و خونجگر

از جفای آن گروه بد نهاد***عاقبت رأس شه از دستش فتاد

بس خروش و ناله آن دلریش کرد***جان فدای رأس باب خویش کرد

گفت ضامن با دو چشم خون فشان***داغ او تا حشر دارم لاله سان

در جزا گردد شفیعم شاه دین***سازدم با شیعیان خود قرین

ص:105

 

نوحه های سینه زنی

نوحه آمدن حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در زمین کربلا

شیعه بیا از ره صدق و صفا***گریه بکن بهر شه کربلا

شاه حجازی بعراق عرب***ساز سفر کرد که خشگیده لب

در صف کین از دل و جان با ادب***عهد الستش بنماید وفا

آه و فغان کز ستم قوم دون***جور و جفا شد بشه دین فزون

عرش بفرش از چه نشد سرنگون***از سر زین شد چو بخاک بلا

وای که آخر بصف دشت کین***کشته شد از خنجر شمر لعین

ماه عرب مهر عجم شاه دین***اختر نورانی برج حیا

جسم شریفش ز جفای خسان***گشت چو ماهی بیم خون طپان

رأس منیرش بسنان زد سنان***اهل و عیالش بفغان زین عزا

 

نوحه وارد شدن حضرت سید الشهدا علیه السلام در زمین کربلا

شیعه بکن گریه که ماتم رسید***ماه غم افزای محرم رسید

خسرو دین آمده در کربلا***کز ستم فرقه شوم دغا

کشته شود در ره دین خدا***آتش این داغ بعالم رسید

کوفی و شامی ز ره کبر و کین***جمله پی قتل شهنشاه دین

صف به صف آمد ز یسار و یمین***وای که بهر شه دین غم رسید

ص:106

داغ ابوالفضل و علی اکبر***آتش سوزان زده بر پیکرش

ناله جانسوز علی اصغرش***تا بسر طارم اعظم رسید

 

نوحه در مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

زاده زهرا بصف کربلا***شد بکف قوم لعین مبتلا

سرور دین پادشه انس و جان***نور مبین رهبر خلق جهان

تشنه لب از جور و جفای خسان***آمده اندر صف دشت بلا

سبط نبی زاده زهرا حسین***سر خدا پادشه خافغین

کشته شد از خنجر و تیغ و سنین***وای از این ماتم و این ماجرا

آه که از کینه قوم شریر***اهل و عیالش ز صغیر و کبیر

جمله شدندی ز ره کین اسیر***خاک دو عالم بسرم زین عزا

 

نوحه در مصیبت حضرت علی اصغر علیه السلام

در حرم علی اصغر نزد شاه دین پرور***همچو مرغ در آذر میزدی همی پرپر

غنچه دهان بشگفت درز لعل لب می سفت***با پدر چنین میگفت دارم عشق حق بر سر

نی ز شیر و نی از آب گشته ام چنین بی تاب***سوی من پدر بشتاب از حرم بمیدان بر

ای شهنشه والا آخر اندر این صحرا***بهر حق فدا بنما اصغر از پی اکبر

وامصیبت از این غم کان شهنشه عالم***در برش گرفت آندم شد بسوی آن لشگر

حرمله چنان زد تیر بر گلوی آن بی شیر***بی گناه و بی تقصیر کشته شد مه انور

ضامنا بصد افغان بهر اصغر عطشان***در فلک ملک گریان تا بعرصه محشر

ص:107

نوحه آمدن حضرت علی اکبر علیه السلام بمیدان جنگ

گفت با پدر اکبر رخصتی که چون حیدر***زین سپاه بداختر سر بریزم از پیکر

پور مظهر معبود نور احمد محمود***حاصل از پدر بنمود اذن رزم آن لشگر

از حرم بمیدان شد روبرون به عدوان شد***دمبدم رجز خوان شد همچو حیدر صفدر

نزد فرقه مردود آن زمان چنین فرمود***جز زیان ندارد سود رزم سبط پیغمبر

آب و خاک و باد و نار تحت امر او هر چار***عرش خالق جبار فرش پای او یگسر

شبل بی مرتضایم من شبه مصطفایم من***وجه کبریایم من نام من بود اکبر

بعد از آن رجزخوانی از طریق انسانی***چون علی عمرانی زد بقلب آن لشگر

همچو شیر حق غرید ره به روبهان ببرید***دست و سر همی باری از حسام آن سرور

 

نوحه زبانحال حضرت علی اصغر علیه السلام

ناخن زند اصغر بر سینه مادر***گوئیا بصد افغان گوید آن مه تابان

تشنه ام من مضطر

پرپر زند اصغر***بر دامن خواهر

بی قرار و بی تابست***زانکه تشنه آبست

زد عطش بر او آذر

آن صغیر عطشان از حرم به میدان***بردش از وفا بابش شایدا دهند آبش

قوم شوم بداختر

آه و وای از این غم***کز جفا در آندم

جای آب و جای شیر***زد بحلق اصغر تیر

حرمله سگ ابتر

ص:108

 

نوحه آمدن حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در کربلا

چون حسین وارد کربلا شد***شورش روز محشر بپا شد

شیعیان نوبت ماتم آمد***عیش و شادی نهان شد غم آمد

خاک غم بر سر عالم آمد***آه خلق زمین تا سما شد

آه از آندم که از جور عدوان***شبه احمد علی ماه تابان

اکبر مه لقا شد بمیدان***فرق او از ره کین دو تا شد

شد ز جورو جفای لعینان***قد شمشاد قاسم بمیدان

طوطیا زیر سم ستوران***عیش او از ره کین عزا شد

از جفای گروه ستم گر***کشته شد قاسم و عون و جعفر

هر دو دست از تن میر لشگر***بهر یک جرعه آبی جدا شد

وامصیبت از آندم که اصغر***نوگل باغ سبط پیمبر

قوت قلب زهرای اطهر***در حرم از عطش در نوا شد

زاده مصطفی شاه خوبان***نور چشم علی ماه تابان

تشنه لب از دم تیغ عدوان***رأس پاکش جدا از قفا شد

هر کجائی بپا شد عزایش***جمع یاران پریشان برایش

ضامن بی نوا در نوایش***روز و شب نوحه گر از وفا شد

 

نوحه در وداع حضرت سید الشهداء علیه السلام

در خیمه چون شاه دین شد***گفت این دم آخرین شد

گفتا شه دین با خواهر***در وقت وداع آخر

ص:109

کی زینب زار مضطر***ایندم ببرند از من سر

زینب ز غمش غمین شد

خواهر ز وفا و یاری***بیمار مرا سالاری

در وقت شتر سواری***طفلان مرا غمخواری

چون شاه تو بی معین شد

چون قوم لعین کافر***کشتند و ز کینه اکبر

هم قاسم و عون و جعفر***هم طفل صغیرم اصغر

سیراب و ز تیر کین شد

لب تشنه و جسم افکار***بی مونس و یار و غمخوار

بر چنگ گروه خون خوار***در دشت بلا گرفتار

شه در صف مشرکین شد

از کینه و ظلم عدوان***شد خسرو دین بمیدان

از تیغ و سنان و پیکان***جسمش به یم خون غلطان

قربانی راه دین شد

 

نوحه زبانحال امام با نعش برادر

گفتا شه دین با آه و فغان***بالین سر عباس جوان

چون قوم لعین از راه جفا***دست از بدنت کردند و جدا

فرق تو به شد از کینه دو تا***پشتم ز غمت گردیده کمان

برخیز و ز جا نور بصرم***بین بهر توشد خونین جگرم

ای غرقه بخون بین چشم ترم***کز ماتم تو خون کرده روان

ص:110

رفتی و شدم تنها من زار***از هر مژه ام در لیل و نهار

گریم ز غمت چون ابر بهار***گشتی چو شهید از تیغ و سنان

 

نوحه زبان حال امام با نعش برادر ابوالفضل علیه السلام

ماه بنی هاشم***شمع شهیدانم***شبل شه مردان

سقای طفلانم

ای زاده حیدر***عباس نام آور***در ماتمت بنگر

در آه و افغانم

پشت ز غم بشکست***زین غصه قلبم خست***داغت بدل بنشست

کین سان گدازانم

از کینه عدوان***جسمت بخون غلطان***چون جمع دل ریشان

زین غم پریشانم

اندر حرم زینب***روزش بود چون شب***ریزد به مه کوکب

ای مهر تابانم

ای صفدر میدان***آب آور طفلان***برخیز و غم بنشان

ز اطفال عطشانم

 

نوحه زبان حال امام با خواهرش زینب سلام الله علیها

گفتا شه خوبان***با زینب نالان***من میروم میدان

خواهر خداحافظ

ص:111

ای یار و غم خوارم***هستی مددکارم***عزم سفر دارم

خواهر خداحافظ

زاری مکن خواهر***افغان مکش دیگر***هستی تو ام یاور

خواهر خداحافظ

ای راحت جانم***از بعد یارانم***عازم به میدانم

خواهر خداحافظ

 

نوحه زبانحال امام با خواهرش حضرت زینب سلام الله علیها

سلطان مظلومان***آن حامی قرآن***گفتا بصد افغان

خواهر خداحافظ

ای غم نصیب زار***بر عابد بیمار***هستی معین و یار

خواهر خداحافظ

از جور این لشگر***گشتم من مضطر***بی یار و بی یاور

خواهر خداحافظ

از کینه عدوان***چون کشته شد یاران***منهم روم میدان

خواهر خداحافظ

 

نوحه زبانحال حضرت ابوالفضل علیه السلام با حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

گفتا ابوالفضل از وفا با خسرو بی قرینه

کز جور سپاه کینه***لب تشنه بود سکینه

وای از ستم این اعدا***ده اذن جدالم شاها

ص:112

شه دادش اذن و شد روان بر جانب میدان

آن سرور خوبان***آن یاور طفلان

زد در صف قوم کربلا***با صولت شیر داور

با نیزه زد بر قلب آن قوم ستم گستر

عباس نام آور***آن نوگل حیدر

از هر طرفی عیان شد***کفار لعین نهان شد

آخر روان شد در فرات آن ماه تابنده

با روی رخشنده***با قلب آکنده

تا آورد از دل و جان***آبی ز برای طفلان

مشگی پر از آب روان کرد از ره احسان

آن صفدر میدان***با دیده گریان

شاید که رساند آبی***بر لعل لب بی تابی

ناگه سپاه کوفیان شد حمله ور از کین

بر قتل آن غمگین***با نیزه و ژوبین

آمد بتنش ز عدوان***شمشیر و سنان و پیکان

شد پاره پاره پیکرش از کینه قوم کافر

ص:113

از زین بشد به اغبر***زد نعره که ای برادر

آخر ز جفای اعدا***شد خاک بلایم مأوا

 

نوحه زبانحال سکینه خاتون با پدر بزرگوارش

گفتا سکینه با پدر کی باب بزرگوارم***ای خسرو تاج دارم

بگذر تو از میدان کین بین حال دلفکارم***من تاب غمت ندارم

ای مهر و مه مدینه***بین حال دل سکینه

ای یادگار مرتضی ای سبط رسول اکبر***ای پادشه دو عالم

یک لحظه بنشین در برم ای نور چشم خاتم***مگذار و مرا تو در غم

کن ترک سپاه کافر***بر اهل حریمت بنگر

بر دامنت بنشان مرا آخر تو مرا سالاری***بنما تو غمگساری

دست یتیمی بر سرم بابا تو بکش ز یاری***مر مهر مرا نداری

بگذر ز جدال عدوان***مشکن دل زار طفلان

 

نوحه در مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام

جغد غم آمد مرا***لانه بویرانه کرد***این دل ویرانه را***ز ناله غم خانه کرد

خسرو غم زد علم***بار دگر بر دلم

لشگر اندوه و غم***ملک دلم زین الم

یکسره ویرانه کرد

ز سیل اشگ ندم***گشته کنارم دویم

غم شه ذوالکرم***بدامن دم بدم

ص:114

چو سبحه در دانه کرد

شهنشه شیخ و شاب***امیر مالک رقاب

شفیع یوم الحساب***چسان تمنای آب

ز قوم بیگانه کرد

خدیو آل عبا***دلیل راه هدا

بعرصه کربلا***هستی خود از وفا

نثار جانانه کرد

به ملک عالم مرا***چو ضامن بینوا

همیشه صبح و مسا***داغ شه نینوا

بطور دل خانه کرد

 

نوحه وداع کردن امام حسین علیه السلام با خواهرش

خواهر جان الوداع الوداع***خواهر جان الوداع الوداع

سلطان دشت کربلا***گفتا بزینب از وفا

هستم ز بعد اقربا***عازم برزم اشقیا

خواهر جان الوداع الوداع

خواهر بیاور اینزمان***یک کهنه پیراهن ز جان

کز جور ظلم کوفیان***در بر نمایم با فغان

خواهر جان الوداع الوداع

ای خواهر غم پرورم***هستی تو یار و یاورم

شمر از قفا برد سرم***صد پاره گردد پیکرم

خواهر جان الوداع الوداع

ص:115

نوحه زبانحال حضرت سکینه خاتون سلام الله علیها با پدر بزرگوارش

هنگام میدان رفتن سلطان مظلومان

آن مظهر یزدان***آن مظهر قرآن

گفتا سکینه اینچنین با ناله و افغان

ای نیر تابان***ایماه مهر افشان

بگذر ز سفر پدر جان***از خیمه مرو بمیدان

بنما نظری بحالم***مگذار و مرا به افغان

ای خسرو دنیا و دین هستم پریشانت

کو جمع یارانت***چونشد جوانانت

پرپر شده یکسر همه گلهای بستانت

از ظلم عدوانت***جانم بقربانت

ای شمع شبان تارم***بین حال دل فکارم

زین قوم لعین حذر کن***من طاقت غم ندارم

گشتی غریب و بی کس و بی یار و بی یاور

کو قاسم و اکبر***کو عون و کو جعفر

بنگر بحال مضطر اطفال غم پرور

ای شاه بی لشگر***از این سفر بگذر

بعد از تو اسیرم بابا***بر چنگ گروه اعدا

از ساز مخالف سوزم***فکری ز برایم بنما

ص:116

 

نوحه در مصیبت حضرت علی اکبر علیه السلام

ای اکبر ای شبل شبر یزدان***سپرده ی جان از وفا بجانان

ز دست بی داد قوم اعدا***ز دنیا رفتی بسوی عقبا

چه سازم با ناله های لیلا***کز این غم ریزد گهر بدامان

تو بودی سرو روان عالم***قدت را بینم چگونه شد خم

مجنون شد لیلای زار از این غم***که گشتی مقتول ظلم عدوان

صد افغان کین سان بخون طپیدی***ز دنیا بابا نظر بریدی

علی جان کام از جهان ندیدی***کشتندت این قوم نامسلمان

پس از تو طاقت دگر ندارم***نظر کن بنگر بحال زارم

از این غم بر سینه داغ و دارم***که دادی جان با دو لعل عطشان

کشیدی دست از جهان فانی***گذشتی آخر ز زندگانی

ندیدی کامی بنوجوانی***ز حجرت عالم به آه و افغان

 

نوحه حضرت شاهزاده علی اکبر علیه السلام

اکبر شه مصطفی***شبل علی مرتضی***شد کشته اندر کربلا

واحسرتا واحسرتا

شهزاده کامد دلیل***بر خضر و الیاس و خلیل***خاکم بسر چون شد قتیل

از کینه قوم دغا

زان فرقه پر شور و شر***آن زاده خیر البشر***شد صورت شق القمر

فرق منیرش از جفا

ص:117

آمد حسین خونجگر***با لعل خشگ و چشم تر***غلطان بخون جسم پسر

دید از جفای اشقیا

بر سینه سلطان دین***چون لاله شد داغش مکین***زد بوسه او را بر جبین

اندر حرم شیون کنان***لیلای مضطر موکنان***زینب ز غم مویه کنان

در ماتم آن مه لقا

از داغ آن سرو روان***با ناله و آه و فغان***بر سینه و بر سر زنان

خلق زمین اهل سما

ضامن دمادم از فلک***از این مصیبت بر سمک***اشگ از بصر ریزد ملک

بس کن تو این شور و نوا

 

نوحه زبان حال سکینه خاتون سلام الله علیها با حضرت ابوالفضل علیه السلام

گفتا سکینه با عمو کی عموی نازنینم

من دختر شاه دینم***بنگر ز عطش غمینم

آب آور طفلانی تو***سقای یتیمانی تو

عمو ز تاب تشنگی بنگر که چسان بیتابم

من تشنه جرعه آبم***از سوز عطش کبابم

ای نوگل باغ حیدر***آبی بحرم بیاور

ص:118

هستی عمو سقای ما لب تشنگان ز یاری

ما جمله را سالاری***غم خوار و غمگساری

ای عموی تاج و دارم***من تاب عطش ندارم

آندم روان شد از حرم عباس نام آور

چون ساقی کوثر***با دیدگان تر

شد سوی سپاه عدوان***سقای حرم به افغان

نوحه زبانحال سکینه خاتون سلام الله علیها با پدر بزرگوارش

بابا مرو بمیدان***بین آه زار طفلان***لب تشنه ام پدر جان

بگذر ز رزم عدوان

شهزاده اکبرت کو***سردار لشگرت کو***شش ماهه اصغرت کو

کشتندشان لعینان

ای شاه بی قرینه***بین حالت سکینه***کز جور اهل کینه

گر دیده ام پریشان

بعد از تو من یتیمم***در رنج و غم مقیمم***از غصه دل دو نیمم

منما مرا در افغان

ص:119

 

نوحه در مصیبت حضرت رقیه سلام الله علیها

رقیه ای بلبل خوش الحان***سپرده جان عاقبت بجانان

ای عمه ای دخت شاه بطها***ز داغت زینب بشور و غوغا

چه سازم کز جور ظلم اعدا***فتادی چون گنج و کنج ویران

ز جا برخیز ای نوبهار زینب***نظر کن بر حال زار زینب

شکستی قلب فکار زینب***شرر زد داغ تو بر دل و جان

روز و شب از بسکه غصه خوردی***ز هجر بابای خود بمردی

بویران جان عاقبت سپردی***از این غم کردی مرا پریشان

سراسر عالم فدای مویت***شمر از کین سیلی بزد برویت

نیلی شد آن عارض نیکویت***طپانچه خوردی ز دست عدوان

دل از جان از این جهان بریدی***بدوران کامی تو هم ندیدی

بمقصد رفتی تو و رسیدی***من ماندم زین غم بآه و افغان

 

نوحه وارد شدن اهلبیت در مجلس یزید

داغ شه دین بر دل عالم زده آذر***گریم بفغان در غم او تا صف محشر

در شام بلا رأس شهنشاه شهیدان***در طشت طلا سفت ز لب آیه قرآن

ص:120

برداشت یزید از راه کین چوب خیزران

آن کافر بدخو***آن شوم سیه رو***آن رذل جفا جو

زد بر لب و دندان حسین زاده حیدر

از فرش سوی عرش روان کرد سکینه***زین داغ جهان سوز دو صد آه زمینه

رو کرد سوی زینب محزون حزینه

با حال پریشان***با دیده گریان***با ناله و افغان

گفت عمه به بین ظلم یزید سگ ابتر

آندم بفغان زینب دلخون پریشان***بر خواست و بنشاند ز مهر آنمه تابان

گفتا به یزید ای سگ مردود بدایمان

ای بی خبر از دین***ای زشت بدآئین***ای درخور سجین

بر دار خزیران ز لب سبط پیمبر

روز همه اطفال بود یکسره چون شب***از خون جگر زابر بصر جمله چو زینب

بر ماه رخ مهر فشان ریخته کوکب

با قلب ز غم چاک***با قامت چون تاک***با دیده نمناک

آنسان که بشب گرد مه چارده اختر

ای شیعه بزن بر سر و در شور و نوا باش***سرگرم عزای شه دین صبح و مسا باش

چون ضامن از این غم همه دم نوحه سرا باش

با آه شرر بار***با گریه بسیار***با حالت افکار

تا وارهی از وحشت هنگامه محشر

ص:121

نوحه واقعه کربلا

یا فاطمه ای عصمت کبرای داور***زهرای اطهر

ای بنت خیر المرسلین زوج حیدر***زهرای اطهر

در کربلای پر بلا سلطان بطحا***از ظلم اعدا

شد بی کس و بی مونس و بی یار و یاور***زهرای اطهر

شد کشته اکبر یوسف مصر شهادت***با آن رشادت

بابش چو یعقوب حزین زین غصه مضطر***زهرای اطهر

لیلای مجنون در حرم از این مصیبت***با رنج و محنت

بنشسته اندر آذر غم چون سمندر***زهرای اطهر

بهر علمدار حسین زینب بافغان***آن زار نالان

بر سینه و بر سر زنان با دیده تر***زهرای اطهر

از داغ مرک اصغر بی شیر عطشان***با چشم گریان

چون نی رباب بینوا افغان کند سر***زهرای اطهر

ضامن از این غم روز و شب گردید دمادم***در ملک عالم

تا شاه دین گردد شفیعش روز محشر***زهرای اطهر

 

النوحه

زهرای اطهر بنت پیمبر***رفت از جهان سوی جنان با دیده تر

محبوب داور خاتون محشر***شد از جفای مشرکین آزرده خاطر

در نوجوانی از دار فانی***شد سوی رضوان در بر بابش پیمبر

ص:122

از ضرب سیلی***گردیده نیلی***ماه رخ پر نور آن مهر منور

چون بازویش خست***چشم از جهان بست***با پهلوی بشکسته از آن تخته در

از بهر زهرا***با شور و غوغا***از دیدگان ریزد گهر شاه فلک فر

در آه و فغان***با چشم گریان***گردیده زین غم هر نفس شبیر و شبر

کلثوم و زینب***از جور کوکب***بر سینه و بر سر زنان در هجر مادر

زین غصه هر دم***در ملک عالم***جن و ملک زار و پریشان گشته یکسر

از هجر رویش در آرزویش***ضامن کشد آه و فغان تا روز محشر

 

نوحه زبانحال فاطمه زهرا سلام الله علیها

یا علی ایکه توئی شوهر غم پرور من***لحظه ئی از ره یاری بنشین در بر من

آخر عمر من است ای شه خوبان بشنو***شرح احوال من و درد دل مضطر من

تازیانه زده بر بازوی من قنفض دون***نیلی از سیلی کین گشته رخ انور من

پهلوی زار مرا ظالمی از در بشکست***خون دل آید از این داغ ز چشم تر من

ایکه هستی بجزا ساقی کوثر بنگر***از می غم شده سرشار کنون ساغر من

ای پسر عم ز جفا و ستم قوم دغا***در جوانی برود روح من از پیکر من

مرغ روحم چو پرد از قفس تن بجنان***شب کفن کن ز وفا این بدن اطهر من

شب بخاکم بسپار و منما شیون و شین***بعد دفنم تو مکش پای وفا از سر من

دل تسلا بنما زینب محزون مرا***هر زمان از تو بپرسد که چه شد مادر من

بر حسین و حسن و زینب و کلثوم حزین***یاوری کن همه دم ای ولی داور من

ص:123

 

مرثیه زبانحال حضرت سید الشهداء علیه السلام

شاه گفتا کربلا امروز میدان من است***عید قربان من است

روز عاشورا و روز عهد و پیمان من است***عید قربان من است

اکبر و عباس و قاسم کشته شد در راه دین***از جفای مشرکین

بهر جانبازی مهیا طفل عطشان من است***عید قربان من است

همچو ماهی در یم خون نوجوانان غوطه ور***جمله از کین سر بسر

در اشگ شوق جاری از دو چشمان من است***عید قربان من است

در حرم گه پیش طفلانم گهی در قتلگاه***پیش چشم آن سپاه

رأس پر خون جوانان روی دامان من است***عید قربان من است

اندر این دشت بلا از بس بود قحطی آب***قلب طفلان شد کباب

تشنه آب روان بیمار نالان من است***عید قربان من است

زینب و کلثوم و لیلا جمله گریان در حرم***کز ره ظلم و ستم

زیر سم اسب دشمن جسم عریان من است***عید قربان من است

بر سنان تا رأس پر نورم سنان سازد عیان***از جفای کوفیان

از حرم تا عرش اعظم آه طفلان من است***عید قربان من است

گه بنوک نیزه گاهی بر شجر گه در تنور***در ره حی غفور

از لب لعل چو مرجان سوت قرآن من است***عید قربان من است

در میان طشت زر در مجلس ابن زیاد***آن لعین بد نهاد

زیر چوب خیزران گه در دندان من است***عید قربان من است

جن و انس و وحش و طیر از این مصیبت شد کباب***تا صف یوم الحساب

بس کن ای ضامن که عالم جمله گریان من است***عید قربان من است

ص:124

 

قصائد مخمسات

در مدح و منقبت مولی الموالی حضرت علی علیه السلام

ساقی از خم وحدت ساغرم نما لبریز***از خودم نما بیخود تا بروز رستاخیز

باده ام دما دم ده تا بکی کنی پرهیز***خیز و کن بپا بزمی همچو خسرو پرویز

تا شود ز عیش و نوش طبع دلکشم گویا

مطرب از چه ترک ترک از موافقان کردی***مر بگوش جان حرفی از منافقان کردی

از چه ناله نی را در گلو نهان کردی***مر تو آن نئی کز نی نغمه ها عیان کردی

خیز و لب بنه بر نی شورشی بکن برپا

شوری از حجاز آور در نوا تو از یاری***نغمه ز کابل ساز زابلی اگر داری

ساز چنکو دف کن ساز مطرب از مددکاری***باید آورد صد شور زخمه تو از تاری

از حسینیم کن راست پرده ها تو بی پروا

عندلیب طبعم را میل باغ و بستان است***همچو بلبل شید از شعف غزل خوان است

بار دیگر از شادی همچو غنچه خندان است***از دو لعل مرجانش در و گوهر افشان است

در مدیح شاه دین سر خالق یکتا

سرور فلک اورنگ خسرو ملک لشگر***شیر بیشه هیجا شاه ملک دین حیدر

مظهر صفات حق جانشین پیغمبر***مظهر همه قرآن نور ایزد داور

کز وجود او گردون روز و شب بود پویا

ص:125

صبح ما بود ابیض از تجلی رویش***شام ما بود اسود از سیاهی مویش

ذره بود شکر از دو لعل دلجویش***رشک روضه رضون خلق و خوی نیکویش

از نهال موزونش منفعل بود طوبی

خسروا شد از نورت روشن عرصه آفاق***بهر ماسوا یکسر هم تو قاسم الا ارزاق

هم تو بر شهنشاهان از کرم کنی انفاق***هم تو خالق مخلوق هم تو بنده خلاق

هم تو سرور و سالار هم تو سید و مولا

هم تو رهبر اسلام هم تو حامی قرآن***هم تو عیسی مریم هم تو موسی عمران

هم تو یوسف یعقوب هم تو خسرو کنعان***هم تو خضر و هم الیاس هم تو چشمه حیوان

وزدم مسیحایت زنده دل دو صد عیسی

خسروا توئی مقرون با صفات یزدانی***کی دهم ترا نسبت با بهشت رضوانی

حق بود گواه من زانکه برتر از آنی***لایق ثنایت نیست ضامن صفاهانی

قطره کی توان دم زد در برابر دریا

 

وداع حضرت سید الشهداء با خواهرش زینب سلام الله علیها

گفتا حسین سرور دین با دو صد نوا***با خواهر حزین بغم گشته مبتلا

بشنو وداع من تو کنون از ره وفا***چون میروم بجانب میدان اشقیا

گردم شهید نیزه و شمشیر و خنجرا

خواهر توئی که زاده زهرای اطهری***اخت حسین دخت علی شیر داوری

بر کودکان بیکس مضطر تو مادری***بر عابدین زار علیلم تو یاوری

بر نی کنند چونکه سرم قوم کافرا

 

ص:126

پس شد روان بجانب میدان کوفیان***با لعل خشک و دیده تر حال ناتوان

گفت این سخن شهنشه دین با دو صد فغان***کی کوفیان دون ممنم آن شاه انس و جان

کز ظلمتان غریبم و بی یار و یاورا

شد کشته از جفای شما در برابرم***عون و حبیب و قاسم و عباس و اکبرم

تیر جفا زدید بحلقوم اصغرم***از بس بلا و جور و ستم دیده خواهرم

گرم فغان شد است باحوال مضطرا

ناگه سپاه کوفی و شامی ز راه کین***شد حمله ور بقتل شهنشاه ملک دین

با سنگ و چوب و نیزه و شمشیر آتشین***تیر از کمان حرمله ملحد لعین

بر قلب شه بیامد و بنشست تاپرا

آن دم که شاه تشنه لب از صدر زین فتاد***گفتی بفرش یکسره عرش برین فتاد

زین غم شرر باهل سما و زمین فتاد***بر جسم شه چو دیده شمر لعین فتاد

خنجر ز راه کینه نهادش بحنجرا

آه از دمی که رأس شهنشاه بحر و بر***زد بر سنان سنان ستمکار بد گهر

شد خواهرش بخیمه از این ظلم باخبر***آندم بقتلگه شد و با هر دو چشم تر

جسم عزیز فاطمه بگرفت در برا

گفت ای شهید کینه این قوم نابکار***برخیز و بین شها که چسان با دل فکار

گردیده ام اسیر لعینان این دیار***بنگر بحال زینب محزون بیقرار

کز کین بود بچنگ لعینان ابترا

ضامن ز شرح ماتم سلطان کربلا***هر دم بآه و ناله و غم گشته مبتلا

گرید بصبح و شام از این داغ بر ملا***خواهد رهانیش ز غم و محنت و بلا

حق محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی آن شاه صفدرا

بعدی

دسته بندي: شعر,ضامن اصفهانی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد