فوج

دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی
امروز جمعه 17 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی_ترجیحات100تا170

دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی_ترجیحات100تا170

شماره 101: در آبگون قفس بین طاووس آتشین پر

در آبگون قفس بین طاووس آتشین پر****کز پر گشادن او آفاق بست زیور
نیرنگ زد زمین شبه فلک به جلوه****پرگار زد هوا را قوس قزح به شه پر
عکسی ز پای و پرش زد بر زمین ز گردون****ز آن شد بهار رنگین، زین شد سحاب اغیر
ز آن حرف صولجان وش زیرش دو گوی ساکن****آمد چو صفر مفلس وز صفر شد توانگر
یعنی که قرص خورشید از حوت در حمل شد****کرد اعتدال بر وی بیت‌الشرف مقرر
یک چند چون سلیمان ماهی گرفت و اکنون****چون موسی از شبانی گشتش بره مسخر
عریان ز حوض ماهی سوی بره روان شد****همچون بره برآمد پوشیده صوف اصفر
ویحک نه هر شبانگه در آب گرم مغرب****غسلش دهند و پوشند از حلهٔ مزعفر
گویی جنابتش بود از لعبتان دیده****کورا به حوض ماهی دادند غسل دیگر
تا رست قرصهٔ خور از ضعف علت دی****بیماری دق آمد شب را که گشت لاغر
مانا که اندرین مه عیدی است آسمان را****کاهیخت تیغ و آمد بر گاو قرصهٔ خور
شاخ از جواهر اینک آذین عید بسته****چون کام روزه داران گشته صبا معطر
جیب گهر شکوفه، گوی انگله است غنچه****کز باد نوبهاری آکنده شد به عنبر
قوس قزح برآمد چون نیم زه ملمع****کز صنعت صبا شد گوی انگله است غنچه
آن غنچه‌های نستر بادامه‌های قز شد****زر قراضه در وی چون تخم پیله مضمر
غمناک بود بلبل، گل می‌خورد که در گل****مشک است و زر و مرجان وین هر سه هست غم بر
مانا که باد نیسان داند طبیبی ایرا****سازد مفرح از زر مرجان و مشک اذفر
شب گشت پست قامت چون رایت مخالف****روز است آخته قد چون چتر شاه صفدر

شماره 102: ای کعبهٔ جهان گرد، وی زمزم رسن در

ای کعبهٔ جهان گرد، وی زمزم رسن در****زرین رسن نمائی چون زمزم آیی از بر
همچون دهان زمزم دندانه باد چشمم****گر نیستی به چشمم با سنگ کعبه همبر
ای نورزای چشمه دیدی که چند دیدم****در چاه شر شروان ظلمات ظلم بیمر
ذره چه سایه دارد آن سایه‌ام به عینه****زرین رسن فرو کن وز چه مرا برآور
من نخلم و تو مریم، من عازرم تو عیسی****نخل از تو گشت تازه جان از تو یافت عازر
سرگشته کرد چرخم چون بادریسه****فریاد ازین فسونگر زن فعل سبز چادر
آن پسته دیده باشی همچون کشف به صورت****آن استخوانش بیرون و آن سبزی اندرون در
گر چون کشف کشم سر در استخوان سینه****سایه نیفتد از من بر چشم هیچ جانور
ای دایگان عالم دیدی کز اهل شروان****از کوزهٔ یتیمان هستم شکسته سرتر
هم دیده‌ای که از جان درگاه سیف دین را****چون کاسهٔ غریبان حلقه به گوشم ایدر
ای آب خضر و آتش، موسی و باد عیسی****داری ز خاک دربند اجلال و عزت و فر
پارم به مکه دیدی آسوده دل چو کعبه****رطب اللسان چو زمزم بر کعبه آفرین گر
شعرم به زر نوشتند آنجا خواص مکه****بر بی‌نظیری من کردند حاج، محضر
امسال بین که رفتم زی مکهٔ مکارم****دیدم حریم حرمت کعبه در او مجاور
شهری که شیب و بالا دریا و کوه دارد****کوهش اساس نعمت بحرش غریق گوهر
با الله که خاک دربند اینک به کعبه ماند****ها بوقبیس بالا، زمزم به دامن اندر
بحر ارنه غوطه خوردی در بحر کف خسرو****کی عذب و صاف بودی چون زمزم مطهر
تا تاجدار گشتم از دوستی دو کعبه****چرخ یگانه دشمن، نعلم کند دو پیکر
این کعبتین بی‌نقش آورد سر به کعبم****تا بر دو کعبه گشتم چون کعب مدح گستر
ای افتاب تا کی در بیست و هشت منزل****دارد ده و دو برجت گردان به آسمان بر
در بند و سور او بین چل برج آسمانی****خیز از در مهاجر تا برج فید بنگر
در برجهاش بوده میقات پور عمران****میلاد پور مریم، میعاد پور هاجر
کرده به اعتقادی در برجهاش منزل****افلاک چون ستاره سیمرغ چون کبوتر
مانا که برج کسری هست آسمان دنیا****کز نور ینزل الله دارد کمال بیمر
تا ز اربعین بروجش زینت نیافت آدم****در اربعین صباحش طینت مخمر
دندانه‌های برجش یک یک صفا و مروه****سر کوچه‌های شهرش صف صف منی و مشعر
دراجهٔ حصارش ذات البروج اعظم****دیباچهٔ دیارش سعد السعود ازهر
انصاف ده که در بند ایمان سراست دین را****سقف و سرای ایمان دیوار و دشت کافر
از کشتگان زنده ز آن سو هزار مشهد****وز ساکنان مرده زین سو هزار مشعر
آن قبهٔ مکارم وین قبلهٔ معالی****آن فرضهٔ معلی، وین روضهٔ منور
در قبه مهد مهدی، در قبله عهد عیسی****در فرضه روض جنت، در روضه حوض کوثر
ذات المعاد خرم، خیر البلاد عالم****بیت الحرام ثانی، دار السلام اصغر
دخلش خراج خزران، خیلش غزات ایران****جمعش سواد اعظم، رسمش جهاد اکبر
گویند پر ز عقرب طاس زر است حاشا****کز حرمتش فلک را عقرب فکند نشتر
عاق ربست کورا خوانده است جای عقرب****کز فر اوست مه را برقع ز فرش عبقر
عقرب ندانم اما دارد مثال ارقم****در دیده چون گوزنان تریاق روح پرور
شهری به شکل ارقم با صد هزار مهره****از رنگ خشت پخته سنگ رخام و مرمر
تا نام آن زمین شد هم سد هم آب حیوان****القاب سیف دین شد هم خضر و هم سکندر

شماره 103: صحن ارم ندیدی در باغ شاه بنگر

صحن ارم ندیدی در باغ شاه بنگر****حصن حرم ندیدی بر قصر شاه بگذر
پرچین باغ پروین بل پر نسر طائر****بامش فضای گردون، دیوار خط محور
کاریز برده کوثر در حوض‌های ماهی****پیوند کرده طوبی با شاخ‌های عرعر
شاخش جلال و رفعت، برداده طوبی آسا****طوبی به غصن طوبی گر زین صفت دهد بر
هم آشیان عنقا در دامن ریاحین****هم خواب گاه خورشید از سایهٔ صنوبر
عیسی خلال کرده از خارهای گلبن****ادریس سبحه کرده از غنچه‌های نستر
همچون درخت وقواق او را طیور گویا****بر فتح شاه خوانده الحمد الله از بر
قصرش چو فکرت من در راه مدح سلطان****گردون در او مرکب گیتی در او مصور
جفت مقوس او چون جفت طاق ابرو****طاق مقرنس او چون خم طوق پیکر
آن جفت را کزو او شد قوس قزح ملون****و آن طاق را کز او شد صحن فلک مدور
ادریس و جم مهندس، موسی و خضر بنا****روح ملک مزوق نوح لمک دروگر
انجم نگار سقفش در روی هر نگاری****همچون خلیل هذا ربی بخوانده آزر
خامه زده عطارد وز باجورد گردون****بنوشته نام سلطان بالای جفت و معبر
پیش سریر سلطان استاده تاجداران****چون ناشکفته لاله افکنده سر سراسر
ناهید زخمه مطرب و می آفتاب تابش****چنگ ارتفاع می را ربعی به شکل مسطر
آن بار بد که امسال از چرخ نیک بادش****شعرم به مدح سلطان برداشته به مزهر
فرماندهٔ سلاطین سلطان محمد آمد****جبریل جان محمد عیسی خصال حیدر
مهدی صفت شهنشه امت پناه داور****جان بخش چون ملک شو کشور ستان چو سنجر
شاه فلک جنیبت خورشید عرش هیبت****بهرام گور زهره، برجیس برق خنجر
ابر درخش بیرق، بحر نهنگ پیکان****قطب سماک نیزه، بدر ستاره لشکر
جمشید سام حشمت، سام سپهر سطوت****دارای زال صولت، زال زمانه داور
سردار خضر دانش، خضر بهشت خضرت****سالار روح بینش، روح فرشته مخبر
یک کنجدش نگنجد در سینه گنج توران****یک سنجدش نسنجد در دیده ملک بربر
یک اسبه در دو ساعت گیرد سه بعد عالم****چون از سپهر چارم اعلام مهر انور
تیرش به دیده دوزی خیاط چشم دشمن****تیغش به کفر شوئی قصار جان قیصر
جز تیغ کفر شویش گازر که دیده آتش****جز تیر دیده دوزش درزی که دیده صرصر
بر پرچم علامت بر تارک غلامان****از مشتریش طاس است، از آفتاب مغفر
هر مه ز یک شبه مه چرخ است طوق دارش****سگ طوق سازد از دم در خدمت غضنفر
ای خاک درگهت را آب حیات تشنه****در آب منت تو هم بحر غرقه، هم بر
تیغ تو صیقل دین، لابل خطیب دولت****در طلیسان تو داری طول‌اللسان اسمر
ز اقلام‌های قابض اقلیم‌هات قبضه****اقلیم‌های گیتی حکم تو را مسخر
خفچاق و روس رسمی، ابخاز و روم ذمی****ذمی هزار فرقه رسمی هزار لشکر
مجذوم چون ترنج است، ابرص چو سیب دشمن****کش جوهر حسامت معلول کرده جوهر
الحق ترنج و سیبی بی‌چاشنی و لذت****چون سیب نخل بندان یا چون ترنج منبر
نی طرفه گر عدو شد مجذوم طرفه‌تر آن****کافعی شده است رمحت ز افعیش می‌رسد ضر
افعی خورنده مجذوم ارچه بسی شنیدی****مجذوم خواره افعی جز رمح خویش مشمر
زیر سه حرف جاهش گنج است و حرف آخر****صفری است در میانش هفت آسمانش محضر
یک دو شد از سه حرفش چار اصل و پنج شعبه****شش روز و هفت اختر نه قصر و هشت منظر
شاها طبیب عدلی و بیمار ظلم گیتی****تسکین علتش را تریاق عدل در خور
خود عدل خسروان را جز عدل چیست حاصل؟****زین جیفه‌گاه جافی زین مغ سرای مغبر
از عدل دید خواهی هم راستی و هم خم****در ساق عرش ایزد در طاق پول محشر
گل چو ز عدل زاید میرد حنوط بر تن****تابوت دست عاشق گور آستین دلبر
آتش که ظلم دارد میمیرد و کفن نه****دود سیه حنوطش خاک کبود بستر
بر یک نمط نماند کار بساط ملکت****مهره به دست ماند چون خانه گشت ششدر
سنجر بمرد ویحک سنجار ماند اینک****چون بنگری به صورت سنجار به ز سنجر
آخر نه بر سکندر شد تخته پوش عالم****بی‌بار ماند تختش در تخت بار ششتر
شاها عصر جز تو هستند ظلم پیشه****اینجا سپید دستند، آنجا سیاه دفتر
نه مه غذای فرزند از خون حیض باشد****پس آبله‌ش برآید و صورت شود مجدر
آن کس که طعمه سازد سی سال خون مردم****نه آخرش به طاعون صورت شد مبتر؟
نه ماهه خون حیضی گر آبله برآرد****سه ساله خون خلقی آخر چه آورد بر؟
شاهان عرب نژادی هستی به خلق و خلقت****شاه بشر چو احمد شیر عرب چو حیدر
مهمان عزیز دارند اهل عرب به سنت****زانم عزیز کردی، دادی کمال اوفر
رومی فرستی اطلس،مصری دهی عمامه****ختلی براق ابرش، ترکی وشاق احور
اطلس به رنگ آتش، واصل عمامه از نی****ابرش چو باد نیسان تندی بسان تندر
اعجاز خلعت تو این بس بود که شخصم****در باد و آتش و نی، هستش امان میسر
بود آن نعیم دنیا فانی شعار فخرم****هست این عروس خاطر باقی طراز مفخر
شاها به دولت تو صافی است خاطر من****چون خاطر ارسطو در خدمت سکندر
دانم که سایهٔ حق، داند که می‌ندارد****در آفتاب گردش گیتی چو من سخنور
خاقانیم نه والله، خاقان نظم و نثرم****گویندگان عالم، پیش عیال و مضطر
زین نکته‌های بکرند آبستنان حسرت****مشتی عقیم خاطر، جوقی سقیم ابتر
زین خامهٔ دوشاخی اندر سه تا انامل****من فارد جهانم ایشان زیاد منگر
در غیبت من آید پیدا حسودم آری****چون زادت مخنث در مردن پیمبر
جان سخنوران مرشد نشید من به****بهر چنین نشیدی منشد نشید بهتر
پیش مقام محمود اعنی بساط عالی****گوهر فروش من به محمود محمدت خر
ای در زمین ملت معمار کشور دین****بادی چو بیت معمور اندر فلک معمر
عشرین سال عمرت خمسین الف حاصل****ستین دقیقه جاهت بر نه فلک مقدر

شماره 104: ای عندلیب جان‌ها طاووس بسته زیور

ای عندلیب جان‌ها طاووس بسته زیور****بگشای غنچهٔ لب بسرای غنهٔ تر
ای غنچهٔ دهانت از چشم سوزنی کم****سوزن شکاف غمزه‌ت سوسن نمای عبهر
ای سوخته رخ تو در زار گریه آتش****بیمار دو لب تو در زهر خنده شکر
نوشین مفرح آن لب جو سنگ خال مشکین****مشکین جو تو دیدم با جو شدم برابر
تو می‌خوری به مجلس بر خاک جرعه ریزی****من خاک خاک باشم کز جرعه یابم افسر
پیشت چو جرعه بوسم خاک و چو جرعه بینم****برچینمش به مژگان سازم سرشک احمر
گر باده می‌نگیرم بر من مگیر جانا****من خون خورم نه باده، من غم کشم نه ساغر
ز آن آب آذر آسا ز آن سان همی هراسم****کز آب، سگ گزیده، شیر سیه ز آذر
خاقانی آمد از جان چون حلقه بر در تو****بی‌پا و سر چو حلقه حلقه به گوش چون در
تو شاه نیکوانی تاج تو زلف مشکین****مانا که چتر سلطان سایه‌ت فکنده بر سر
هست اعشی عرب را از من سرشک خجلت****چون سیف ذوالیزن را از سیف دین مظفر
از چار و هفت گیتی سلطان خلاصه آمد****مختار چار ملت سردار هفت کشور
افسر خدای خسرو کشور گشای رستم****ملکت طراز عادل ملت فروز داور

شماره 105: در جهان کس نیست اندوه جهان کس مخور

در جهان کس نیست اندوه جهان کس مخور****کوس عزلت زن دوال رایگان کس مخور
دامن اندر چین، بساط احتشام کس مبین****گردن اندر کش، قفای امتحان کس مخور
آنکه کس دیدی کنون مقلوب کس شد هان و هان****شیرمردا هیچ سوگندی به جان کس مخور
چون فلک با تو نسازد با دگر کس گو مساز****گر خوری غبنی از آن خود خور، آن کس مخور
چون سگ و زاغ استخوان خوردی و اکنون همچو کرم****از تن خود گوشت میخور استخوان کس مخور
در هنر فرزند بازی نه کبوتر بچه‌ای****صید دست خویش خور طعمهٔ دهان کس مخور
تو نه آنی کز کفت روحانیان شکر خورند****قدر خود بشناس و قوت از خوان و خان کس مخور
آب باران خور صدف کردار گاه تشنگی****ماهی‌آسا هیچ آب از آبدان کس مخور
تا کی از پرز کسان روزی خوری همچون چراغ****شمع‌وار از خود غذا میخور، ز خوان کس مخور
گر کسی را زعفران شادی فزاید، گو فزای****چون تو با غم خو گرفتی زعفران کس مخور
چون تو اندر خانهٔ خود می هم آن خود خوری****یاد جان خویش خور یاد روان کس مخور
های خاقانی جهان را آزمودی کس نماند****خون دل میخور که نوشت باد، نان کس مخور
تو را کعبهٔ دل درون تار و مار****برون دیر صورت کنی زرنگار
مبر قفل زرین کعبه بدانک****در دیر را حلقه آید به کار
زهی کعبه ویران کن دیر ساز****تو ز اصحاب فیلی نه ز اصحاب غار
گر اینجا به سنگی نیابی فرود****هم از تو به سنگی برآید دمار
گر اول به پیلی کنی قصد سنگ****هم آخر به مرغی شوی سنگسار
رهت سنگلاخ است خاقانیا****خرت سم فکنده است، با رنج بار

شماره 106: ای پردهٔ معظم بانوی روزگار

ای پردهٔ معظم بانوی روزگار****ای پیش آفتاب کرم ابر سایه‌دار
صحن ارم تو را و در او روح را نشست****حصن حرم تو را و درو کعبه را قرار
هر سال اگر خواص خلیفه برند خاص****از بهر کعبه پردهٔ رنگین زرنگار
همچون فلک معلقی استاده بر دو قطب****قطب تو میخ و میخ زمین جرم کوهسار
گویی بر غم جان فلک دست کاف و نون****گردونی از دوقطب در آویخت استوار
گر آسمان حجاب بهشت است پیش خلق****تو اسمانی و حرم شه بهشت‌وار
در صفهٔ تو دختر قیصر بساط بوس****در پیش گاه تو زن فغفور پیش کار
داری سپهر هفتم و جبریل معتکف****داری بهشت هشتم و ادریس میربار
می‌خواهد آسمان که رسد بر زمین سرش****تا بر چند به دیده ز دامان تو غبار
گویی تو را به رشتهٔ زرین افتاب****نساج کارگاه فلک بافت پود و تار
گر نیست پود و تار تو از پر جبرئیل****سایه‌ت چرا گرفت سماوات در کنار
هر گه که باد بر تو وزد گویم ای عجب****قلزم به جنبش آمدو جوید همی گذار
میدان سر فرازی و رضوان به خط نور****جنات عدن کرده بر اطراف تو نگار
میدان چار سوی تو روحانی آیتی است****گویا ز جانور شده هم اسب و هم سوار
بر تو نمی‌رسم به پر وهم جبرئیل****هم عاجز است و هست پرس هفت صد هزار
در سایهٔ تو بانوی مشرق گرفته جای****دریاست در جزیره و سیمرغ در حصار
بانوی توست رابعهٔ دختران نعش****وز رابعه به زهد فزونتر هزار بار
ای چاوش سپید تو هم خادم سیاه****خورشید روم پرور و ماه حبش نگار
ای کرده پاسبانی تو عیسی آرزو****وی کرده پرده داری تو مریم اختیار
تو نیستان شیر سیاهی در این حرم****تو آشیان باز سپیدی در این دیار
شیر سیاه معرکه خاقان کامران****باز سفید مملکه بانوی کام کار
بانوکند شکار ملوک ار چه مرد نیست****آری که باز ماده به آید گه شکار
شاهان چه زن چه مرد در ایام مملکت****شیران چه نر چه ماده به هنگام کار زار
رد خاک خفته‌اند کیان، گر نه مرد و زن****کردندی از پرستش تو ملک را شعار
کردی به درگه تو سیاوش چاوشی****بودی به حضرت تو فرنگیس پرده دار
گر در زمین شام سلیمان دیو بند****بلقیس را ز شهر سبا کرد خواستار
هم شاه ما ز قدر سلیمان عالم است****هم بانوان ز مرتبه بلقیس روزگار
شهر سباست خطهٔ دربند ز احتشام****بیت المقدس است شماخی ز اقتدار
قیدافه خوانده‌ام که زنی بود پادشاه****اسکندر آمدش به رسولی سخن گزار
اسکندر است دولت و قیدافه بانوان****نی نی کز این قیاس شود طبع، شرمسار
کاکنون به بندگی و پرستاری درش****قیدافه خرمی کند، اسکند افتخار
ز اقبال صفوه الدین بانوی شرق و غرب****در شرق و غرب گشت شب و روز سازگار
عادت بود که هدیهٔ نوروزی آورند****آزادگان به خدمت بانو ز هر دیار
نوروز چون من است تهی دست و همچو من****جان تهی کند به در بانوان نثار
طبع مراست جان تهی تحفهٔ سخن****نوروز راست جان تهی باد نوبهار
اکنون که باد و باغ زنا شوهری کنند****از نطفه‌های باد شود باغ بار دار
از دست کشت صلب ملک در زمین ملک****آرد درخت تازه بهار حیات بار
نه ماهه ره بریده مه نو به ره در است****کاید چو ماه چارده مصباح هفت و چار
خواهی نهیش نام منوچهر نام جوی****خواهی کنیش نام فریبرز نام دار
ای از عروس نه فلک اندر کمال بیش****وز نه زن رسول به ده نوع یادگار
خاقانی است بر در تو زینهاریی****ای بانوان مملکت شرق زینهار
در زینهار بخت نگهدار توست حق****زنهار زینهاری خود را نگاهدار
تا مهر و مه شوند همی یار یک دگر****وانگه جدا شوند به تقدیر کردگار
بر چرخ ملک بانو و شاهند مهر و ماه****این مهر و ماه را ملک العرش باد یار
از کردگار عمر تو باد از شمار بیش****واعدای ملک و جاه تو تا حشر باد خوار

شماره 107: صبح ز مشرق چو کرد بیرق روز آشکار

صبح ز مشرق چو کرد بیرق روز آشکار****خنده زد اندر هوا بیرق او برق‌وار
بود چو گوگرد سرخ کز بر چرخ کبود****داد مس خاک را گونهٔ زر عیار
خسرو چین از افق آینهٔ چین نمود****زآینهٔ چرخ رفت زنگ شه زنگ بار
در سپر ماه راند تیغ زراندوده مهر****بر کتف کوه دوخت دست سپیده غیار
شد قلم از دست این، رمح به دست سماک****شد ارم از دست آن، باغ و لب جویبار
ظل صنوبر مثال گشت به مغرب نگون****مهر ز مشرق نمود مهرهٔ زر آشکار
داد غراب زمین روی به سوی غروب****تا نکند ناگهان باز سپهرش شکار
سوخت شب مشک رنگ ز آتش خورشید و برد****نکهت باد سحر قیمت عود قمار
برقع زرین صبح چرخ برانداخت و کرد****پیش عروس سپهر زر کواکب نثار
تیغ زر آسمان خاک سیه پوش را****کرد منور چو رای، رای زن شهریار
آصف حاتم سخا، احنف سحبان بیان****یحیی خالد عطا، جعفر هارون شعار

شماره 108: بهر صبوح از درم مست در آمد نگار

بهر صبوح از درم مست در آمد نگار****غالیه برده پگاه بر گل سوری بکار
بسته من اسب ندم پس بگه صبح دم****کرد زبان عذرخواه آن بت سیمین عذار
بلبله برداشت زود کرد پس آنگه سلام****گفت بود سه شراب داروی درد خمار
جام ز عشق لبش خنده زنان شد چو گل****وز لب خندان او بلبله بگریست زار
چون سه قدح کرد نوش درج گهر برگشاد****قند فشان شد ز لب آن صنم قندهار
بلبل نطقش به ناز غنچهٔ لب کرد باز****گشت ز مل عارضش همچون گل کام‌کار
گفت مخور غم بیا باده خور از بهر آنک****غم نخورد هر که را هست چو من غم‌گسار
زین می خوش همچو من نوش کن ای خوش سخن****از سر رنج و حزن خیز و برآور دمار
خاصه که مهر سپهر گوشهٔ خوشه گذاشت****و آتش گردون گرفت پله لیل و نهار
کعب پیاله بگیر قد قنینه بپیچ****گوش چغانه بمال، سینهٔ بربط بخار
بعد سه رطل گران مدح وزیر جهان****گفت که خاقانیا یاد چه داری بیار
خواجه و دستور شاه داور ملک و سپاه****دین عرب را پناه ملک عجم را فخار

شماره 109: کرد خزان تاختن بر صف خیل بهار

کرد خزان تاختن بر صف خیل بهار****باد وزان بر رزان گشت به دل کینه‌دار
سنبلهٔ چرخ را خرمن شادی بسوخت****کاتش خورشید کرد خانهٔ باد اختیار
چون زر سرخ سپهر سوی ترازو رسید****راست برابر بداشت کفهٔ لیل و نهار
حلقهٔ سیمین زره چون ز شمر شد پدید****غیبهٔ زرین فشاند بر سر او شاخسار
دست خزان در نشاند چاه زنخدان سیب****لعب چمن بر گشاد گوی گریبان نار
تا که سرانگشت تاک کرد خزان فندقی****کرد چمن پرنگار پنجهٔ دست چنار
حلقهٔ درج ترنج گشت پر از سیم خام****شد شکمش چون صدف پر گهر شاهوار
گرنه خرف شد خریف از چه تلف می‌کند****بر شمر از دست باد سیم و زر بیشمار
خون رزان ریختن وز پی کین خواستن****تاختن آورد ابر از سر دریا کنار
بر بدن نار ماند از سر تیغش نشان****بر رخ آبی نشست از تک اسبش غبار
غژم عقیق یمن کرد برون از دهن****گشت زرافشان چمن چون کف صدر کبار
خواجهٔ چارم بلاد، خسرو هفتم زمین****آنکه ز هشتم فلک همت او داشت عار
ملک جهان را نظام، دین هدی را قوام****خواجهٔ صدر کرام، زبدهٔ پنج و چهار
سخرهٔ او افتاب سغبهٔ او مشتری****بندهٔ او آسمان، چاکر او روزگار
نوک سر کلک او قبلهٔ در عدن****خاک سم اسب او کعبهٔ مشک تتار
گشت بساط ثناش مرکز عودی لباس****گشت ضمان بقاش گنبد گوهر نگار
بر سر گنج سخاش خامهٔ او اژدهاست****در دهن خاتمش مهرهٔ او آشکار
مهره ندیدی که هست مهر عروس ظفر****مهر فلک را مدام نور از او مستعار
ای به گه انتقام همچو حسودت مدام****خواسته از خشم تو چرخ فلک زینهار
جاه فزای از سپهر نیست وجودت که نیست****آینهٔ آسمان نور فزای از بخار
همچو مه از آفتاب هست به تو نورمند****شاه زمانه که اوست سایهٔ روزگار
نیست ز انصاف تو در همه عالم کنون****جز تن گل پر ز خون، جز دل لاله فکار
هیچ یگانه نزاد چرخ فلک همچو تو****تا که همی ملک راند سال فلک شش هزار
گر چه حسن بد ز طوس صاحب آفاق شد****ملک بدو چون به تو کرد همی افتخار
از هنر و بذل مال، وز کرم و حسن رای****زیبد اگر چون حسن صد بودت پیش کار
مصری کلکت چو سحر عرضه کند گاه جود****مصر و عزیزش بود بر دل و بر چشم خوار
هست تو را ملک و دین تخت و نگین و قلم****هست تو را یمن و یسر جفت یمین یسار
عدل تو تا ز اهتمام حامی آفاق شد****با گل و مل کس دگر خار ندید و خمار
هیبت و رای تو را هست رهی و رهین****خسرو چارم سریر، شحنهٔ پنجم حصار
از اثر عدل تو بر سر و بر پای دید****ابرش کینه شگال، ادهم فتنه فسار
هست حسود تو را از اثر عدل تو****رشک حسد در جگر اشک عنا در کنار
کرده چنان استوار با دل و جان عهد غم****کز کسی ار بشنوی نادیت این استوار
خصم تو گر نیست دون، هست چنان ای عجب****از سبب کین او تیر تو جوشن گذار
آتش هیبت چنان شعله زنان در دلش****کاتش هرگز ندید کس که جهد از چنار
ابر کفا، از کرم نیست چو تو یک جواد****بحر دلا، بر سخن نیست چو من یک سوار
چون شود از نعت تو این لب من در فشان****چون شود از مدح تو خاطر من زر نثار
نور ضمیر مرا بنده شود افتاب****تیغ زبان مرا سجده برد ذوالفقار
بندهٔ خاصه توام، شاعر خاص ملک****نعت تو و مدح او خوانده گه بزم و بار
دادن تشریف تو از پی تعریف شاه****بر سر ابنای عصر کرد مرا نام دار
مادح اگر مثل من هست به عالم دگر****مثل تو ممدوح نیست شعر خر و حق گزار
بلبل اگر در چمن مدح تو گوید شود****از تو چو طاووس نر چتر کش و تاجدار
تا که ز دور سپهر هست مدار و مدر****تا که به گرد مدر هست فلک را مدار
باد چو صبح نخست خصم تو اندک بقا****باد چو مهر سپهر امر تو گیتی گذار
تا فلک آکنده باد از دل و جان عدوت****مزبلهٔ آب و خاک دائرهٔ باد و نار
از دل و دست تو باد کار فلک را نظام****وز کف و کلک تو باد ملک جهان را قرار

شماره 110: هین که به میدان حسن رخش درافکند یار

هین که به میدان حسن رخش درافکند یار****بیش بهاتر ز جان نعل بهایی بیار
زیر رکابش نگر حلقه به گوش آسمان****پیش عنانش ببین عاشیه کش روزگار
از بس خون‌ها که ریخت غمزهٔ سرتیز او****عشق به انگشت پای می‌کند آن را شمار
نقش سر زلف او رست مرا در بصر****زآن که بهم درخوردعنبر و دریا کنار
قندز شب پوش او هست شب فتنه زای****صبح قیامت شده است از شب او آشکار
نیست مرا آهنی بابت الماس او****دیدهٔ خاقانی است لاجرم الماس بار
عالم جانها بر او هست مقرر چنانک****دولت خوارزمشاه داد جهان را قرار
شاه فریدون لوا خضر سکندر بنا****خسرو امت پناه، اتسز مهدی شعار

شماره 111: دست صبا برفروخت مشعلهٔ نوبهار

دست صبا برفروخت مشعلهٔ نوبهار****مشعله داری گرفت کوکبهٔ شاخ سار
ز آتش خورشید شد نافهٔ شب نیم سوخت****قوت از آن یافت روز خوش دم از آن شد بهار
خامهٔ ما نیست طلع، چهره گشای بهار****نایب عیسی است ماه، رنگرز شاخ سار
گشت ز پهلوی باد خاک سیه سبز پوش****گشت ز پستان ابر دهر خرف شیر خوار
پروز سبزه دمید بر نمط آب گیر****زلف بنفشه خمید بر غبب جویبار
نرگس بر سر گرفت طشت زر از بهر خون****تارک گلبن گشاد نیشتر از نوک خار
شاه ریاحین به باغ خیمهٔ زربفت زد****غنچه که آن دید ساخت گنبدهٔ مشک بار
آب ز سبزه گرفت جوشن زنگار گون****سوسن کان دید ساخت نیزهٔ جوشن گذار
سرو ز بالای سر پنجهٔ شیران نمود****لاله که آن دید ساخت گرد خود آتش حصار
یاسمن تازه داشت مجمرهٔ عود سوز****شاخ که آن دید ساخت برگ تمام از نثار
خیری بیمار بود خشک لب از تشنگی****ژاله که آن دید ساخت شربت کوثر گوار
ز آتش روز ارغوان در خوی خونین نشست****باد که آن دید ساخت مروحه دست چنار
بر چمن آثار سیل بود چو دردی منی****فاخته کان دید ساخت ساغری از کوکنار
فیض کف شهریار خلعت گل تازه کرد****بلبل کان دید گشت مدحگر شهریار
شاه علاء الدول، داور اعظم که هست****هم ازلش پیشرو هم ابدش پیش کار
خست به زخم حسام گردهٔ گردون تمام****بست به بند کمند گردن دهر استوار
ای به گه امتحان ز آتش شمشیر تو****گنبد حراقه رنگ سوخته حراقه‌وار
نام خدنگ تو هست صرصر جودی شکاف****کنیت تیغ تو هست قلزم آتش بخار
از پی تهذیب ملک قبض کنی جان خصم****کز پی تریاک نوش نفع کند قرص مار
تیغ تو با آب و نار ساخت بسی لاجرم****هم شجر اخضر است هم ید بیضا و نار
مرد کشد رنج آز از جهت آرزو****طفل برد درد گوش از قبل گوشوار
از فزع آنکه هست هیبت تو نسل بر****خصم تو را آب پشت خون شود اندر زهار
بیخ جهان عزم توست بیخ فلک نفس کل****میخ زمان عدل توست، میخ زمین کوهسار
هست سه عادت تو را: بخشش و مردی و دین****دست سه عادات توست تخم سعادات کار
در کف بحر کفت غرقه شود هفت بحر****آنک جیحون گواست شرح دهد با بحار
فرق تو را در خورد افسر سلطانیت****گر چه بدین مرتبت غیر تو شد کام کار
مملکه شه باز راست گر چه خروش از نسب****هست به سر تاجور، هست به دم طوق دار
با تو نیارد جهان خصم تو را در میان****گر همه عنقا به مهر پروردش در کنار
گر چه ز نارنج پوست طفل ترازو کند****لیک نسنجد بدان زیرک زر عیار
صورت مردان طلب کز در میدان بود****نقش بر ایوان چه سود رستم و اسفندیار
عالم خلقت ز غیب هژده هزار آمده است****عالم اعظم توئی از پس هژده هزار
گر چه ز بعد همه آمده‌ای در جهان****از همه‌ای برگزین، بر همه کن افتخار
ز آن سه نتیجه که زاد بود غرض آدمی****لیک پس هر سه یافت آدمی این کار و بار
احمد مرسل که هست پیش رو انبیاء****بود پس انبیا دولت او را مدار
صبح پس شب رسد بر کمر آسمان****گل پس سبزه دمد بر دهن مرغزار
چون کنی از نطع خاک رقعهٔ شطرنج رزم****از پس گرد نبرد چرخ شود خاکسار
شیر علم را حیات تحفه دهی تا شود****پنجهٔ شیران شکن، حلق پلنگان فشار
در تب ربع اوفتد سبع شداد از نهیب****تخت محاسب شود قبهٔ چرخ از غبار
از خوی مردان شهاب روی بشوید به خون****وز سم اسبان نبات جعد نهد بر عذار
مرگ شود بوالعجب، تیغ شود گندنا****کوس شود عندلیب، خاک شود لاله زار
کرکس و شیر فلک طعمه خوران در مصاف****ماهی و گاو زمین لرزه کنان زیر بار
چرخ چو لاله به دل در خفقان رفته صعب****دهر چو نرگس به چشم در یرقان مانده زار
چون تو برآری حسام پیش تو آرد سجود****گنبد صوفی لباس بر قدم اعتذار
امر دهد کردگار کای ملکوت احتیاط****پند دهد روزگار کای ثقلین اعتبار
فاش کند تیغ تو قاعدهٔ انتقام****لاش کند رمح تو مائدهٔ کار زار
باز شکافی به تیر سینهٔ اعدا چو سیب****بازنمائی به تیغ دانهٔ دلها چو نار
تا مژه برهم زنی چون مژه باهم کنی****رایت دین بر یمین، آیت حق بر یسار
ای ملک راستین بر سر تو سایبان****وی فلک المستقیم از در تو مستعار
در کنف صدر توست رخت فضایل مقیم****با شرف قدر توست بخت افاضل به کار
در روش مدح تو خاطر خاقانی است****موی معانی شکاف روی معالی نگار
مشرق و مغرب مراست زیر درخت سخن****رسته ز شروان نهال، رفته به عالم ثمار
هست طریق غریب نظم من از رسم و سان****هست شعار بدیع شعر من از پود و تار
ساعت روز و شب است سال حیاتم بلی****جملهٔ ساعات هست بیست و چهار از شمار
عز و جلال آن توست وانکه تو را نیست چیست****تا به دعاها شوم از در حق خواستار
روز بقای تو باد در افق بامداد****رسته ز عین الکمال، دور ز نصف النهار
بزم تو فردوس وار وز در دولت در او****راه طلب رفته هشت، جوی طرب رفته چار

شماره 112: الصبوح الصبوح کامد کار

الصبوح الصبوح کامد کار****النثار النثار کامد یار
کاری از روشنی چو آب خزان****یاری از خرمی چو باد بهار
چرخ بر کار و یار ما به صبوح****می‌کند لعبتان دیده نثار
جام فرعونی اندرآر که صبح****دست موسی برآرد از کهسار
در سفال خم آتشی است که هست****عقل حراق او و روح شرار
در کف از جام خنگ بت بنگر****بر رخ از باده سرخ بت بنگار
خاصه کایام بست پردهٔ کام****خاصه دوران گشاد رشتهٔ کار
مرغ دل یافت دانهٔ سلوت****برق می سوخت کشتهٔ تیمار
بار مشک است و زعفران در جام****پس خط جام چون خط طیار
کو تذوران بزم و کوثر جام****کز سمن زار بشکفد گل زار
این این الکؤس والا قداح****این این الشموس و الاقمار
به مغان آی تا مرا بینی****که ز حبل المتین کنم زنار
عقل اگر دم زند به دست میش****چون زره بر دهان زنم مسمار
خوانچه کن سنت مغان می‌آر****وز بلورین رکاب می‌بگسار
عجب است این رکاب و می‌گویی****کآمد از ماه نو شفق دیدار
می‌کشد عقل را به زیر رکاب****چون رکاب گران کشند احرار
آفتاب ار سوار شد بر شیر****هست می شیر آفتاب سوار
جرعه‌ای گر به آسمان بخشی****شود از خفتگی زمین کردار
ور زمین را دهی ز می جرعه****گردد از مستی آسمان رفتار
می‌کند در طبایع اربع****ظلمات ثلاث را انوار
ساقی آرد گه خمار شکن****فقع شکرین ز دانهٔ نار
نار به نقل چون شراب خوریم****نقل ما نار بینی از لب یار
تیغ خونین کشد می کافر****زخمه گوید که جاهد الکفار
گر به مستی رسی و می نرسد****نرسد دست بر می بازار
بر فلک شو ز تیغ صبح مترس****که نترسد ز تیغ و سر عیار
بر فلک خوانچه کن به دولت می****ز اختران خواه نز خم خمار
ماه نو کن قدح چو هست توان****وز شفق گیر می چو هست یسار
ها ثریا نه خوشهٔ عنب است****دست برکن ز خوشه می بفشار
مار کز روی زهد خاک خورد****ریزد از کام زهر جان او بار
نحل کاب عنب خورد بر تاک****آرد از لب شراب نوش گوار
مثل جام و پارسایان هست****لب دریا و مرغ بوتیمار
پارسا را چه لذت از عشرت****خنفسا را چه کار با عطار
هر که جوید محال ناممکن****هست ممکن که نیست زیرک سار
لیکن ار کس حریف پنداری****عقل طعن آورد بر این پندار
یا اگر گوئی اهل دل کس هست****گویدت دل خطاست این گفتار
گر تو در وهم همدمی جویی****در ره جست گم کنی هنجار
به خطائی که بگذرد در وهم****عاقلان را سزاست استغفار
دوستکانی به هفت مردان بخش****سر به مهرش کن و به خضر سپار
از زکات سر قدح گاهی****جرعه‌ای کن به خاکیان ایثار
بس بس ای دل ز کار آب که عقل****هست از آب کار او بیزار
مدت لهو را غم است انجام****بادهٔ نیک را بد است خمار
هر طرب را مقابل است کرب****هر یمین را برابر است یسار
سنگ را آب بردمد ز شکم****آب را سنگ درفتد به زهار
یک فرح را هزار غم ز پس است****که پس هر فرح غم است هزار
هر چه زین روی کعبتین یک و دوست****بر دگر روی او شش است و چهار
گاو عنبر فکن برهنه تن است****خر بربط بریشمین افسار
دل تصاویر خانهٔ نظر است****شهد الله نبشته گرد عذار
حرز عقل است مرهم دل ریش****تیغ روز است صیقل شب تار
چون رباب است دست بر سر عقل****از دم وصل تو تظلم دار
همچو دف کاغذینش پیراهن****همچو چنگش پلاس بین شلوار
باده را بر خرد مکن غالب****دیو را بر فلک مکن سالار
چند خواهی ز آهوی سیمین****گاو زرین که می‌خورد گلنار
گر بود ز آن می چو زهرهٔ گاو****خاطر گاو زهره شیر شکار
هم ز می دان که شاه باز خرد****کبک زهره شود به سیرت سار
از من آموز دم زدن به صبوح****دم مسغفرین بالاسحار
جام کیخسرو است خاطر من****که کند راز کائنات اظهار
سلسبیل حلال خور زین جام****وز حمیم حرام شو بیزار
فیض ابن السحاب خور چو صدف****حیض ابن العنب بجا بگذار
شیر پستان شیر خوردستی****حیض خرگوش پس مخور زنهار
ز آب رنگین حجاب عقل مساز****شعلهٔ نار پیش شیر میار
بول شیطان مکن به قاروره****پیش چشم طبیب عقل مدار
عیش اسلاف در سفال مدان****گل سیراب در سراب مکار
لهو و لذت دو مار ضحاکند****هر دو خون خوار و بی‌گناه آزار
عقل و دین لشکر فریدونند****که برآرند از دو مار، دمار
گر چه خاقانی اهل حضرت نیست****یاد دربانش هست دست افزار
نیست چون پیل مست معرکه لیک****عنکبوتی است روی بر دیوار
سار مسکین که نیست چون بلبل****رومی ارغنون زن گلزار
لاجرم شاید ار به رستهٔ بید****زنگی چار پاره زن شد سار

شماره 113: دیده بانان این کبود حصار

دیده بانان این کبود حصار****روز کورند یا اولی‌الابصار
چون جهانی ز خندقی است گلین****کآتشین خندق است گرد حصار
رخش همت برون جهان چو مسیح****زین پل آبگون آتش بار
ای ز پرگار امر نقطهٔ کل****نتوانی برون شد از پرگار
همچو پرگاری از دورنگی حال****یک قدم ثابت و دگر سیار
کیست دنیا؟ زنی استمکاره****چیست در خانهٔ زن غدار
هفت پرده است و زانیات در او****همچو دار القمامه بئس الدار
عقل بکر است و اختران ثیب****ثیباتند حاسد ابکار
دست کفچه مکن به پیش فلک****که فلک کاسه‌ای است خاک انبار
گر به میزان عقل یک درمی****چه کنی دست کفچه چون دینار
از پی آز جانت آزرده است****زآنکه آز است خود سر آزار
آز در دل کنی شود آتش****سرکه بر مس نهی شود زنگار
چون بهین عمر شد چه باید برد****غصه از یار و دردسر ز دیار
لاشه چون سم فکند کس نبرد****منت نعلبند یا بیطار
چون سر از تن برفت سر نکشد****نخوت تاج بخشی دستار
نکند یاد عاقل از مولد****نزند لاف سنجر از سنجار
عمر، جام جم است کایامش****بشکند خرد پس ببندد خوار
همچو گوهر شکستنش خوار است****همچو سیماب بستنش دشوار
آه کز بیم رستم اجل است****خیل افراسیاب عمر آوار
نقد عمر تو برد خاقانی****دهر نوکیسهٔ کهن بازار
چون بهین مایه‌ات برفت از دست****هر چه سود آیدت زیان پندار
بر رخ بخت همچو موی رباب****موی من نغمه می‌کند هر تار
به بهار و شکوفه خوش سازد****نحل و موسیجه لحن موسیقار
در عروسی گل عجب نبود****گر به حنا کنند دست چنار
روز دولت برادر بخت است****چون رفو گر پسر عم قصار
بخت برنا وقایهٔ عمر است****چشم بینا طلایهٔ رخسار

شماره 114: بخ بخ ای بخت و خه خه ای دل دار

بخ بخ ای بخت و خه خه ای دل دار****هم وفادار و هم جفا بردار
من تو را زان سوی جهان جویان****تو بدین سو سرم گرفته کنار
طفل می‌خواندمت، زهی بالغ****مست می‌گفتمت، زهی هشیار
من تو را طفل خفته چون خوانم****که تویی خواب دیدهٔ بیدار
یا شبانگه لقات چون دانم****تو چنین تازه صبح صادق وار
دست بر سر زنی گرت گویم****کن بهین عمر رفته باز پس آر
ور تو خواهی در اجری امسال****آوری خط محو کردهٔ پار
هر چه بخشم به دست مزد از من****نپذیری و بس کنی پیکار
من ز بی‌کاری ارچه در کارم****به سلاح تو می‌کنم پیکار
سر نیزه زد آسمان در خاک****که تویی آفتاب نیزه گذار
شهره مرغی به شهر بند قفس****قفس آبنوس لیل و نهار
طیرانت چو دور فکرت من****بر ازین نه مقرنس دوار
عهد نامهٔ وفات زیر پر است****گنج نامهٔ بقات در منقار
دانه از خوشهٔ فلک خوردی****که به پرواز رستی از تیمار
تشنه دارند مرغ پروازی****که چو سیراب گشت ماند از کار
تو ز آب حیات سیرابی****که چو ماهی در آبی از پروار
هدهدی کز عروس ملک مرا****خبر آور تویی و نامه سپار
گلبن تازه‌ای و نیست تو را****چون گل نخل بند تیزی خار
شاه باز سپید روزی از آنک****شویی از زاغ شب سیاهی قار
اینت شه باز کز پی چو منی****صید نسرین کرده‌ای نهمار
که مرا در سه ماه با دو امام****به یکی سال داده‌ای دیدار
دو امام زمان، دو رکن الدین****دو قوی رکن کعبهٔ اسرار
به موالات این دو رکن شریف****هم تمسک کنم هم استظهار
که به عمر دراز هست مرا****خدمت هر دو رکن پذرفتار
آری این دولتی است سال آورد****چه عجب سال دولت آرد بار
دو فتوح است تازه در یک وقت****دو لطیفه است سفته در یک تار
هر دو رکن جهان مرد می‌اند****آدمی مجتبی و عیسی یار
هر دو رکن افسر وجود آرای****هر دو رکن اختر سعود نگار
شدم از سعد اتصال دو رکن****خال‌السیر ز آفت اشرار
این چو رکن هوا لطافت پاش****و آن چو رکن زمین خلافت دار
وهم این رکن چون مقوم روح****چار ارکان جسم را معیار
کلک آن رکن چون مهندس عقل****پنج دکان شرع را معمار
این زخوی حاکمی ملک عصمت****و آن ز ری عالمی فلک مقدار
نام خوی زین چو روی ری تازه****کار ری ز آن چو نقد خوی به عیار
روی این در ری آفتاب اشراق****خوی او در خوی او رمزد آثار
رکن خوی حبر شافعی توفیق****رکن ری صدر بوحنیفه شعار
با وجود چنین دو حجت شرع****ری و خوی کوفه دان و مصر شمار
هاری از حلم رکن خوی در تب****هان خوی سردش آنک آب بحار
ری از آن رکن مصر ریان است****اوست ریان ز علم و هم ناهار
این حدیث نبی کند تلقین****وان علوم رضی کند تکرار
مجلس هر دو رکن را خوانند****کعب احبار و کعبهٔ اخبار
هر دو فتاح و رمز را مفتاح****هر دو سردار و علم را بندار
دو علی عصمت و دو جعفر جاه****این یکی صادق آن دگر طیار
وز سوم جعفر ار سخن رانم****بر مک از آن خویش دارد عار
هر دو از هیبت و هبت به دو وقت****همچو گل خاضع و چو مل جبار
هر دو برجیس علم و کیوان حلم****هر دو خورشید جود و قطب وقار
خود بر این هر دو قطب می‌گردد****فلک شرع احمد مختار
شرع را زین دو قطب نیست گزیر****که فلک راست بر دو قطب مدار
هر دو چون کوه و گنج خانهٔ علم****هر دو بحر از درون ول زخار
بحر در کوه بین کنون پس از آنک****کوه در بحر دیده‌ای بسیار
هر دو زنبور خانهٔ شهوات****کرده غارت چو حیدر کرار
چون علی کاینه نگاه کند****دو علی بین به علم وحی گزار
هر دو رکنند راعی دل من****عمر آن بین مراعی عمار
این به تبریز ز آب چشمهٔ خضر****کرده جلاب جان و من ناهار
آن بری قالب مرا چو مسیح****داد تریاک و روح من بیمار
این مرا زائر، آن مرا عائذ****این مرا مخلص، آن مرا دل دار
چه عجب کامده است ذو القرنین****به سلام برهمنی در غار
بر در پیر شاه مرو گشای****ارسلان آمد و ندادش بار
شاه سنجر شدی به هر هفته****به سلام دو کفش گر یک بار
شمس نزد اسد رود مادام****روح سوی جسد رود هموار
ذره را آفتاب بنوازد****گر برش قدر نیست در مقدار
کنم از حمد و مدح این دو امام****ری و خوی را ز محمدت دو ازار
به خدایی که هم ز عطسهٔ خوک****موش را در جهان کند دیدار
که کرمشان به عطسه ماند راست****کید الحمد واجب آخر کار
گر چه قبله یکی است خاقانی****روی و خوی دان دو قبلهٔ زوار
ربع مسکو ز شکر پر کردی****هم نشد گفته عشری از اعشار
من به ری مکرمی دگر دارم****بکر افلاک و حاصل ادوار
صدر مشروح صدر تاج الدین****کوست صدر صدور و فخر کبار
چون خط جود خوانی از اشراف****چون دم زهد رانی از اخیار
تاج را طوق دار و مملو کند****مالک طوق و مالک دینار
تیر گردون دهان گشاده بماند****پیش تیغ زبانش چون سوفار
خلف صالح امین صالح****که سلف را به ذات اوست فخار
حبر اکرم هم اسطقس کرم****نیر اعظم، آیت دادار
هو روح الوری و لاتعجب****فالیواقت مهجة الاحجار
دل پاکش محل مهر من است****مهر کتف نبی است جای مهار
مهر او تازیم ز مصحف دل****چون ده آیت نیفکنم به کنار
تاج دین جعفر و امین یحیی است****این بهین درج و آن مهینه شمار
تاج دین صاعد و امین عالی است****سر کتاب و افسر نظار
هست امین چار حرف و تاج سه حرف****بسم بین هر سه حرف والله چار
این یمین مراست جای یمین****وان یسار مراست حرز یسار
شمس ملک آمد و ظلال ملوک****عید گوهر شد و هلال تبار
امدح العید والهلال معا****بقریض نتیجة الافکار
مذ رایت الهلال فی سفری****صرت افدی اهلة الاسفار
تا به رویش گرفته‌ام روزه****جز به یادش نکرده‌ام افطار
کنت بالری فاستقت غللی****من غوادی سحابهٔ مدرار
و ارتفاعی به فیض همته****کارتفاع الریاض بالامطار
لوقضی بالنوال لی وطرا****قضیت بالثناله اوطار
زنده مانداز تعهد چو منی****نام او بالعشی و الابکار
آهو ار سنبل تتار چرید****نه به مشک است زنده نام تتار
تاری از رای او چو بغداد است****از عزیزی به کرخ ماند خوار
بل که تاز آن عزیز ری مصر است****خوار صد قاهره است و قاهره خوار
اوست عیسی و من حواری او****که حیاتم دهد به حسن جوار
خود ندارد حواری عیسی****روز کوری و حاجت شب تار
خصم خواهد که شبه او گردد****شبه عیسی کجا رود بر دار
نیک داند که فحل دورانم****دلم از چرخ ماده طبع افکار
نشکند قدر گوهر سخنم****نظم هر دیو گوهر مهذار
سگ آبی کدام خاک بود****که برد آب قندز بلغار
منم امروز سابق الفضلین****نتوان گفت لاحقند اغیار
که غبار براق من بر عرش****می‌رود وین خسان حسود غبار
این جدل نیست با نوآمدگان****که ز دیوان من خورند ادرار
بل مرا این مراست بار قدما****که مجلی منم در این مضمار
همه دزدان نظم و نثر مننند****دزد را چو ننهد محل نقار
لیک دزدی که شوخ‌تر باشد****بانگ دزدان برآورد ناچار
لیک غماز اوست نطق چنانک****عطسهٔ دزد و سرفهٔ طرار
گر چه حاسد به خاطرم زنده است****خاطرم کشت خواهد او را زار
مار صد سال اگر که خاک خورد****عاقبت خورد خاک باشد مار
این قصیده ز جمع سبعیات****ثامنه است از غرایب اشعار
از در کعبه گر درآویزند****کعبه بر من فشاندی استار
زد قفانبک را قفائی نیک****وامرء القیس را فکند از کار
کردم اطناب و گفته‌اند مثل****حاطب اللیل مطنب مکثار
آخر نامه نام تاج کنم****که عسل باشد آخر انهار
هست طومار شکل جوی به خلد****چار جوی بهشت از این طومار
مردم مطلق است از آن نامش****آخر است از صحیفة الاذکار
عذر من بین در آخر قرآن****لفظ الناس را مکن انکار
تا به روز قیام یاد تو باد****واهب الروح، وارث الاعمار

حرف س

 

شماره 115: کو دلی کانده کسارم بود و بس

کو دلی کانده کسارم بود و بس****از جهان زو بوده‌ام خشنود و بس
مرغ دیدی کو رباید دانه را****محنت این دل هم چنان بربود و بس
من ز چرخ آبگون نان خواستم****او جگر اجری من فرمود و بس
چرخ بر من عید کرد و هر مهم****ماه نوصاع تهی بنمود و بس
من زکات استان او در قحط سال****هم بصاعی باد می‌پیمود و بس
ز آتش دولت چو در شب ز اختران****گرمیی نادیده دیدم، دود و بس
مایهٔ سلوت به غربت شد ز دست****دل زیان افتاد و محنت سود و بس
تا به تبریزم دو چیزم حاصل است****نیم نان و آب مهران رود و بس
زیر خاک آساید آن کز تخم ماست****تخم هم در زیر خاک آسود و بس
چون بروید تخم محنت‌ها کشد****محنت داسش که سر بدرود و بس
آتش از دست فلک سودم به دست****کو به پای غم چو خاکم سود و بس
عودی خاک آتشین اطلس کنم****ز آب خونین کاین مژه پالود و بس
گر چه غم فرسودهٔ دوران بدم****مرگ عز الدین مرا فرسود و بس
بر سر خاکش خجل بنشست چرخ****نیم رو خاکی و خون آلود و بس
مه به اشک از خاک راه کهکشان****گل گرفت و خاک او اندود وبس
گفتم ای چرخ این چنین چون کرده‌ای****پس به خون ما توئی ماخوذ و بس
هم ز عذر خود تظلم کرد چرخ****کان تظلم گوش من بشنود و بس
بر لباس دین طراز شرع را****لفظ و کلکش بود تار و پود و بس
مهدی دین بود لیکن چون مسیح****بر دل بیمارم او بخشود و بس
جاه و جانی بس به تمکین و حضور****بر تن و جان من او افزود و بس
گر چه در تبریز دارم دوستان****دوستی جانی مرا او بود و بس
بعد از او در خاک تبریزم چکار****کابروی کار من او بود و بس

حرف ش

 

شماره 116: صدری که قدر کان شکند گوهر سخاش

صدری که قدر کان شکند گوهر سخاش****بحری که نزل جان فکند پیکر سخاش
صدر سخی که لازم افعال اوست بذل****این اسم مشتق است هم از مصدر سخاش
هارون صدر اوست فلک ز آن که انجمش****هر شب جلاجل کمر است از زر سخاش
شعری به شب چو کاسهٔ یوزی نمایدم****اعنی سگی است حلقه بگوش در سخاش
شمس فلک ز بیم اذ الشمس در گریخت****در ظل شمس دین که شود چاکر سخاش
والشمس خوان که واو قسم داد زیورش****کو بست بهر هم لقبی زیور سخاش
تا شمس دین بر اوج ریاست دواسبه راند****یک ذره نیست شمس فلک ز اختر سخاش
هست از سخاش عید جهان و اختران دهند****از خوشهٔ سپهر زکات سر سخاش
این پیر زن ز دانهٔ دل می‌دهد سپند****تا دفع چشم بد کند از منظر سخاش
رضوان ملک خسرو مالک رقاب اوست****که ارمن بهشت عدن شد از کوثر سخاش
لابل که در قیاس درمنه است و شوره خاک****طوبی به نزد خلقش و کوثر بر سخاش
میر رئیس عالم عادل شود طراز****هر حله را که بافته در ششتر سخاش
تا خلق را ز خلق و دو دستش سه قله هست****بحرین دو قله نیست بر اخضر سخاش
و اینک ببین بحیرهٔ ارجیش قطره‌ای است****از موج بحر در یتیم آور سخاش
نشگفت اگر بحیرهٔ ارجیش بعد از این****آرد صدف ز بحر گهر پرور سخاش
گوئی که فتح باب نخست آفرینش اوست****بهر نظام کل جهان جوهر سخاش
ز آن ده بنان که هشت جنان را مدد دهد****هفت اخترند و نه فلک اجری خور سخاش
این هفت نقطه یک رقمند از خط کفش****و آن نه صحیفه یک ورق از دفتر سخاش
خط کفش به صورت جوی است و جوی نیست****بحری است لیک موج زن از گوهر سخاش
دست سخاش بین شده صورتگر امید****یا دست همت آمده صورتگر سخاش
جوزا صفت دو گانه هزار آفتاب زاد****هر گه که رفت همت او در بر سخاش
هست آدم دگر پدر همتش چنانک****حوای دیگر است کنون مادر سخاش
گل گونهٔ رخ امل آن خون کنند و بس****کز حلق بخل ریخت سر خنجر سخاش
هر ناخنیش معن و هر انگشت جعفری است****پس معن جود چون نهم و جعفر سخاش
ابر از حیا به خنده فرو مرد برق‌وار****کو زد قفای ابر به دست تر سخاش
عزمش همی شکنجه کند کعب کوه را****تا گنج زرفشان دهد اندر خور سخاش
بر چشمهٔ کرم شد و سد نیاز بست****پس خضر جود خوانم و اسکندر سخاش
هر دم هزار عطسهٔ مشکین زد از تری****مغز جهان ز رایحهٔ عنبر سخاش
مرغی است همتش که جهان راست سایه‌بان****بر هفت بیضهٔ ز می از یک پر سخاش
بر سر برند غاشیه چون عبهرش سران****کز سیم و زر شده است جهان عنبر سخاش
هست آفتاب زرد و شفق چون نگه کنی****تب بردهٔ گشاده رگ از نشتر سخاش
ساعات بین که بر ورق روز و شب رود****کو بیست و چار سطر شد از منظر سخاش
بالای هفت خیمهٔ پیروزه دان ز قدر****میدان‌گهی که هست در آن عسکر سخاش
اندیشه نردبان کند از وهم و بر شود****از منظر سپهر به مستنظر سخاش
بر خوان همتش جگر آز می‌خورد****دندان تیز سین که شده است افسر سخاش
او شیر و نیستانش دوات است لاجرم****برد تب نیاز به نیشکر سخاش
در هیچ جا ز شهر خراسان مکرمت****کس پنج نوبه نازده چون سنجر سخاش
بگذار استعارت از آنجا که راستی است****ار من کند نظیر خراسان خور سخاش
محمود بن علی است چو محمود و چون علی****من هم ایاز جودش و هم قنبر سخاش
محمودوار بت شکن هند خوانش از آنک****تاراج هند آز کند لشکر سخاش
یعسوب امت است علی‌وار از آنکه سوخت****زنبور خانهٔ زر و سیم آذر سخاش
چون در زمانه آب کرم هیچ جا نماند****جای تیمم است به خاک در سخاش
نی نی چو من جهانی سیراب فیض اوست****سیراب چه که غرقه‌تن از فرغر سخاش
با خار خشک خاطرم آرد ترنگبین****بادی که بروزد ز نی عسکر سخاش
ز آن نخل خشک تازه شود گر نسیم قدس****چون مریم است حامله تن دختر سخاش
از آبنوس روز و شبم زان کند دوات****تا نسخه می‌کنم به قلم محضر سخاش
پیشم چو ماه قعدهٔ شبرنگ از آن، کشند****تا خوانم آفتاب جنیبت بر سخاش
سجاده از سهیل کنم نز ادیم شام****تا می‌برم سجود سپاس از در سخاش
بارانی ز آفتاب کنم نز گلیم مصر****کز میغ‌تر هواست همه کشور سخاش
دل کو محفه‌دار امید است نزد اوست****تا چون کشد محفهٔ ناز استر سخاش
پای دلم برون نشد از خط مهر او****نی مهرهٔ امید من از ششدر سخاش
گر داشت یک مهم به عزیزی چو روز عید****شد چون هلال شهره ز من پیکر سخاش
گر کعب مامه آب نخورد و به تشنه داد****مشهورتر ز دجله شد آبشخور سخاش
ور حاتم اسبی از پی طفل و زنی بکشت****نی ماند زنده نام و شد آن مفخر سخاش
امروز مهتر رؤسای زمانه اوست****صد کعب و حاتم‌اند کنون کهتر سخاش
خون لفظم از خوشی مراعات او بلی****هست این گلاب من ز گل نستر سخاش
از لفظ من که پانصد هجرت چو من نزاد****ماند هزار سال دگر مخبر سخاش
گستردم این ثنا ز محبت نه از طمع****تا داندم محب ثنا گستر سخاش
این تحفه کز ملوک جهان داشتم دریغ****کردم نثار بارگه انور سخاش
او راست باغ جود و مرا باغ جان و من****نوبر فرستمش عوض نوبر سخاش
او مرد ذات و همت من بکر، لاجرم****بکری همتم شده در بستر سخاش
من یافتم ندای انا الله کلیم‌وار****تا نار دیدم از شجر اخضر سخاش
امروز صد چراغ ینا بر فروختم****از یک شرر که یافتم از اخگر سخاش
صد نافه مشک دادمش از تبت ضمیر****گر یک بخور یافتم از مجمر سخاش

شماره 117: صبح حمایل فلکت آهیخت خنجرش

صبح حمایل فلکت آهیخت خنجرش****کآمیخت کوه ادیم شد از خنجر زرش
هر پاسبان که طرهٔ بام زمانه داشت****چون طره سر بریده شد از زخم خنجرش
صبح از صفت چویوسف و مه نیمهٔ ترنج****بکران چرخ دست بریده برابرش
شب گیسوان گشاده چو جادو زنی به شکل****بسته زبان ز دود گلو گاه مجمرش
گفتی که نعل بود در آتش نهاده ماه****مشهود شد چو شد زن دود افکن از برش
شب را نهند حامله خاور چراست زرد****کبستنی دلیل کند روی اصفرش
شب عقد عنبرینهٔ گردون فرو گسست****تا دست صبح غالیه سازد ز عنبرش
آنک عروس روز، پس حجله معتکف****گردون نثار ساخته صد تخت گوهرش
ز آن پیش کاین عروس برهنه علم شود****کوس از پی زفاف شد آنک نواگرش
گوئی که مرغ صبح زر و زیورش بخورد****کز حلق مرغ می‌شنوم بانگ زیورش
مانا که محرم عرفات است آفتاب****کاحرام را برهنه سر آید ز خاورش
هر سال محرمانه ردا گیرد آفتاب****وز طیلسان مشتری آرند میزرش
بل قرص آفتاب به صابون زند مسیح****کاحرام را ازار سپید است در خورش
بینی که موقف عرفات آمده مسیح****از آفتاب جامهٔ احرام در برش
پس گشته صد هزار زبان آفتاب‌وار****تا نسخهٔ مناسک حج گردد از برش
نشکفت اگر مسیح درآید ز آسمان****آرد طواف کعبه و گردد مجاورش
کامروز حلقهٔ در کعبه است آسمان****حلقه زنان خانهٔ معمور چاکرش
بل حارسی است بام و در کعبه را مسیح****زان است فوق طارم پیروزه منظرش
چوبک زند مسیح مگر زآن نگاشتند****با صورت صلیب برایوان قیصرش

شماره 118: سر حد بادیه است روان پاش بر سرش

سر حد بادیه است روان پاش بر سرش****جان را حنوط کن ز سموم معطرش
گوگرد سرخ و مشک سیه خاک و باد اوست****باد بهشت زاده ز خاک مطهرش
ناف ز می است کعبه مگر ناف مشک شد****کاندر سموم کرد اثر مشک اذفرش
خونت ریز بی‌دیت مشمر بادیه که هست****عمر دوباره در سفر روح پرورش
در بادیه ز شمهٔ قدسی عجب مدار****گر بر دمد ز بیخ ز قوم آب کوثرش
از سبزه و ز پر ملایک به هر دوگام****مدهامتان نوشته دو بستان اخضرش
دریای خشک دیده‌ای و کشتیی روان****هان بادیه نگه کن و هان ناقه بنگرش
دریای پر عجایب وز اعراب موج زن****از حله‌ها جزیره و از مکه معبرش
وآن کشتی رونده‌تر از بادبان چرخ****خوش‌گام‌تر ز زورق مه چار لنگرش
لنگر شکوه باد کند دفع پس چرا****در چار لنگر است روان باد صرصرش
جوزا سوار دیده نه‌ای بر بنات نعش****ناقه نگر کجاوه و هم خفته از برش
اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار او****ماه دگر سوار شده بر دو پیکرش
گیسوی حور و گوی زنخدانش بین بهم****دستارچه کجاوه و ماه مدورش
اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار او****ماه دگر سوار شده بر دو پیکرش
گیسوی حور و گوی ز نخدانش بین بهم****دستارچه کجاوه و ماه مدورش
ماند کجاوه حاملهٔ خوش خرام را****اندر شکم دو بچه بمانده محصرش
یا بی‌قلم دو نون مربع نگاشته****اندر میان چو تا دو نقط کرده مضمرش
و آن ساربان ز برق سراب برنده چشم****وز آفتاب چهره چو میغ مکدرش
چون صد هزار لام الف افتاده یک به یک****از دور دست و پای نجیبان رهبرش
وادی چو دشت محشر و بختی روان چنانک****کوه گران که سیر بود روز محشرش
بلک آن چنان شده ز ضعیفی که بگذرد****در چشم سوزنی به مثل جسم لاغرش
چون صوفیانش بارکشی بیش و قوت کم****هم رقص و هم سماع همه شب میسرش
هر که از جلاجل و جرس آواز می‌شنود****در وهم نفخ صور همی شد مصورش
صحن زمین ز کوکبهٔ هودج آنچنانک****گفتی که صد هزار فلک شد مشهرش
و آن هودج خلیفه متوج به ماه زر****چون شب کز آفتاب نهی بر سر افسرش
سالی میان بادیه دیدند فرغری****ز آنسان که ره که گفت نکردند باورش
باور کنی مرا که بدیدم به چشم خویش****امسال چون فرات روان چند فرغرش
ظن بود حاج را که مگر آب چشم من****جیحون سلیل کرد بر آن خاک اغبرش
یا شعر آبدار من از دست روزگار****نقش الحجر نمود بر آن کوه و کردرش

شماره 119: اینک مواقف عرفات است بنگرش

اینک مواقف عرفات است بنگرش****طولش چو عرض جنت و صد عرض اکبرش
دهلیز دار ملک الهی است صحن او****فراش جبرئیلش و جاروب شهپرش
نوار لله از تف نفس و آه مشعلش****حزب الله از صف ملک و انس لشکرش
پوشندگان خلعت ایمان گه الست****ایمان صفت برهنه سروان در معسکرش
گردون کاسه پشت چو کف گیر جمله چشم****نظاره سوی زنده دلان در کفن درش
از اشکشان چو سیب گذرها منقطش****وز بوسه چون ترنج حجرها مجدرش
از بس که دود آه حجاب ستاره شد****بر هفت بام بست گذرها چو ششدرش
بل هفت شمع چرخ گداران شود چو موم****از بس که تف رسد ز نفس‌های بیمرش
جبریل خاطب عرفات است روز حج****از صبح تیغ و از جبل الرحمه منبرش
سرمست پختگان حقیقت چو بختیان****نی ساقیی پدید نه باده نه ساغرش
با هر پیاده پای دواسبه فلک دوان****سلطان یک سوارهٔ گردون مسخرش
در پای هر برهنه سری خضر جان فشان****نعلین پای هم سر تاج سکندرش
تا پشت پای سوده لباس ملک شهی****همت به پشت پای زده ملک سنجرش
خاک منی ز گوهر تر موج زن چو آب****از چشم هر که خاکی و آبی است گوهرش
آورده هر خلیل دلی نفس پاک را****خون ریخته موافقت پور هاجرش
استاده سعد زابح و مریخ زیر دست****حلق حمل بریده بدان تیغ احمرش
گفتی از انبیا و امم هر که رفته بود****حق کرده در حوالی کعبه مصدرش
قدرت رحم گشاده و زاده جهان نو****بر ناف خاک ناف زده ماده و نرش
زمزم بسان دیهٔ یعقوب زاده آب****یوسف کشیده دلو ز چاه مقعرش
بل کافتاب چرخ رسن تاب از آن شده است****تا هم به دلو چرخ کشد آب اخترش
و آن کعبه چون عروس کهن سال تازه روی****بوده مشاطهٔ به سزا پور آزرش
خاتونی از عرب، همهد شاهان غلام او****سمعا و طاعه سجده کنان هفت کشورش
خاتون کائنات مربع نشسته خوش****پوشیده حله و ز سر افتاده معجرش
اندر حریم کعبه حرام است رسم صید****صیاد دست کوته و صید ایمن از شرش

شماره 120: من صید آنکه کعبهٔ جان‌هاست منظرش

من صید آنکه کعبهٔ جان‌هاست منظرش****با من به پای پیل کند جنگ عبهرش
صد پیل‌وار خواهدم از زر خشک از آنک****مشک است پیل بالا در سنبل ترش
دل تو سنی کجا کند آن را که طوق‌وار****در گردن دل است کمند معنبرش
نقد است سرخ‌رویی دل با هزار درد****از تنگی کمند، نه از وجه دیگرش
خاقانی است هندوی آن هندوانه زلف****وان زنگیانه خال سیاه مدورش
چون موی زنگیش سیه و کوته است روز****از ترک تاز هندوی آشوب گسترش
خاقانی از ستایش کعبه چه نقص دید****کز زلف و خال گوید و کعبه برابرش
بی‌حرمتی بود نه حکیمی، که گاه ورد****زند مجوس خواند و مصحف ببر درش
نی نی بجای خویش نسیبی همی کند****نعتی است زان دلبر و کعبه است دلبرش
خال سیاه او حجر الاسود است از آنک****ماند به خال زلف به خم حلقهٔ درش
سنگ سیه مخوان حجر کعبه را از آنک****خوانند روشنان همه خورشید اسمرش
گویی برای بوس خلایق پدید شد****بر دست راست بیضهٔ مهر پیمبرش
خاقانیا به کعبه رسیدی روان بپاش****گر چه نه جنس پیش کش است این محقرش
دیدی جناب حق جنب آرزو مشو****کعبه مطهر است، جنب خانه مشمرش
با آب و جاه کعبه وجود تو حیض توست****هم ز آب چاه کعبه فرو شوی یک سرش
این زال سرسپید سیه دل طلاق ده****آنک ببین معاینه فرزند شوهرش
تا حشر مرده زست و جنب مرد هر کسی****کاین شوخ مستحاضه فرو شد به بسترش
کی بدترین حبائل شیطان کند طلب****آن کس که با حمایل سلطان بود برش
خورشید را بر پسر مریم است جای****جای سها بود به بر نعش و دخترش
از چنبر کبود فلک چون رسن مپیچ****مردی کن و چو طفل برون جه ز چنبرش
اول فسون دهد فلک آخر گلو برد****آخر به رنجی ار شوی اول فسون خورش
اول به رفق دانه فشانند پیش مرغ****چون صید شد به قهر ببرند حنجرش
سوگند خور به کعبه و هم کعبه داند آنک****چون من نبود و هم نبود یک ثناگرش
شکر جمال گوی که معمار کعبه اوست****یارب چو کعبه دار عزیز و معمرش
شاه سخن به خدمت شاه سخا رسید****شاه سخا سخن ز فلک دید برترش
طبع زبان چو تیر خزر دید و تیغ هند****از روم ساخت جوشن و از مصر مغفرش
آری منم که رومی مصری است خلعتم****ز آن کس که رفت تا خزر و هند مخمرش
صبح و شفق شدم سر و تن ز اطلس و قصب****ز آن کس که رکن خانهٔ دین خواند جعفرش
بر تاج آفتاب کشم سر به طوق او****بر ابلق فلک فکنم زین به استرش
دیدم که سیئات جهانش نکرد صید****ز آن رد نکردم این حسنات موفرش
سلطان دل و خلیفه همم خوانمش از آنک****سلطان پدر نوشت و خلیفه برادرش
در حضرت خلیفه کجا ذکر من شدی****گر نیستی مدد ز کرامات مظهرش
ختم کمال گوهر عباس مقتفی****کاعزاز یافت گوهر آدم ز جوهرش
از مصطفی خلیفه و چون آدم صفی****از خود خلیفه کرد خدای گروگرش
انصاف ده که آدم ثانی است مقتفی****در طینت است نور یدالله مخمرش
از خط کردگار فلک راست محضری****المقتفی خلیفتنا مهر محضرش
در دست روزگار فلک راست محضری****المقتفی ابوالخلفا نقش دفترش

شماره 121: رخسار صبح را نگر از برقع زرش

رخسار صبح را نگر از برقع زرش****کز دست شاه جامهٔ عیدی است در برش
گردون به شکل مجمر عیدی به بزم شاه****صبح آتش ملمع و شب مشک اذفرش
مشرق به عود سوخته دندان سپید کرد****چون بوی عطر عید برآمد ز مجمرش
گردون فرو گذاشت هزاران حلی که داشت****صاعی بساخت کز پی عید است درخورش
مرغ سحر شناعت از آن زد چو مصریان****کان صاع دید ببار سحر درش
آری به صاع عید همی ماند آفتاب****از نام شاه و داغ نهاده مشهرش
داغی است بر جبین سپهر از سه حرف عید****ماه نوابتدای سه حرف است بنگرش
فصاد بود صبح که قیفال شب گشاد****خورشید طشت خون و مه عید نشترش
مه روزه دار بود همانا از آن شده است****تن چون خلال مایدهٔ عید لاغرش
یا حلقه‌گویی از پی آن شد که روز عید****خسرو به نوک نیزه رباید ز خاورش
خاقان اکبر آنکه ز دیوان نصرت است****بر صد هزار عید برات مقررش

شماره 122: آمد دواسبه عید و خزان شد علم برش

آمد دواسبه عید و خزان شد علم برش****زرین عذار شد چمن از گر لشکرش
عید است و آن عصیر عروسی است صرع‌دار****کف بر لب آوریده و آلوده معجرش
وینک خزان معزم عید است و بهر صرع****بر برگ زر نوشته طلسم مزعفرش
ز آن سوی عید دختر رز شوی مرده بود****زرین جهاز او زده بر خاک مادرش
یک ماه عده داشت پس از اتفاق عید****بستند عقد بر همه آفاق یک سرش
زرگر به گاه عید زر افشان کند ز شاخ****واجب کند که هست شکریز دخترش
شاخ چنار گویی حلوای عید زد****کآلوده ماند دست به آب معصفرش
بودی به روز عید نفس‌های روزه‌دار****مشکین کبوتری ز فلک نامه آورش
منقار بر قنینه و پر بر قدح بماند****کامد همای عید و نهان شد کبوترش
مرغ قنینه بلبل عید است پیش شاه****گل در دهن گداخته و ناله دربرش
انگشت ساقی از غبب غوک نرمتر****زلف چو مار در می عیدی شناورش
زلفش فرو گذاشته سر در شراب عید****دیوی است غسل گاه شده حوض کوثرش
در آبگینه نقش پری بین به بزم عید****از می‌کز آتش است پری‌وار جوهرش
ز آن چون پری گرفته نمایند اهل عید****کب خرد ببرد پری‌وار آذرش
گردون چنبری ز پی کوس روز عید****حلقه به گوش چنبر دف همچو چنبرش
دستینه بسته بربط و گیسو گشاده چنگ****یعنی درم خریدهٔ عیدیم و چاکرش
بر سر بمانده دست رباب از هوای عید****افتاده زیر دیگ شکم کاسهٔ سرش
مار زبان بریده نگر نای روز عید****سوراخ مار در شکم باد پرورش
مار است خاک خواره پس او باد ز آن خورد****کز خوان عید نیست غذای مقررش
چون شاه هند پیش و پسش ده غلام ترک****از فر عید گه می و گه شکر افسرش
بل هندوی است بر همن آتش گرفته سر****چون آب عید نامهٔ زردشتی از برش
گوئی بهای بادهٔ عیدی است افتاب****ز آن رفت در ترازو و سختند چون زرش
شد وقت چون ترازو و شاه جهان بعید****خواهی می‌گران چو ترازوی محشرش
خاقان اکبر آنکه سر تیغش آتشی است****شب‌های عید و قدر شده دود و اخگرش
کیوانش پرچم است و مه و آفتاب طاس****چون زلف آنکه عید بتان خواند آزرش

شماره 123: عیدی است فتنه‌زا ز هلال معنبرش

عیدی است فتنه‌زا ز هلال معنبرش****دل کان هلال دید نشیند برابرش
آری چو فتنه عید کند شیفته شود****دیوانهٔ هوا ز هلال معنبرش
من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابر از آنک****هم عید و هم هلال بدیدم بر اخترش
ماندم چو کودکان به شب عید بی قرار****تا نعل برنهاد چو هاروت کافرش
مهجور هفت ماهه منم ز آن دو هفته ماه****کز نیکویی چو عید عزیز است منظرش
چون ماه چار هفته رسیدم به بوی عید****تا چار ماه روزه گشایم به شکرش
گر صاع سرسه بوسه به عیدی دهد مرا****ز آن رخ دهد که گندم گون است پیکرش
دوشم در آمد از در غم خانه نیم‌شب****شب روز عید کرد مرا ماه اسمرش
عید مسیح رویش و عود الصلیب زلف****رومی سلب حمایل و زنار دربرش
دستار در ربوده سران را به باد زلف****شوریده زلف و مقنعهٔ عید بر سرش
برده مهش به مقنعه عیدی و چاه سیم****آب چه مقنع و ماه مزورش
بر کوس عید آن نکند زخم کان زمان****بر جانم از شناعه زدن کرد زیورش
گیسو چو خوشه بافته وز بهر عید وصل****من همچو خوشه سجده کنان پیش عرعرش
جان ریختم چو بلبله بر عید جان خویش****چشمم چو طشت خون ز رقیب جگر خورش
در طشت آب دید توان ماه عید و من****در طشت خون بدیدم ماه منورش
بینی هلال عید به هنگام شام و من****دیدم به صبح نیم هلال سخنورش
چون دیدمش که عید سده داشت چون مغان****آتش ز لاله برگ و چلیپا ز عنبرش
آن آتشی که قبلهٔ زردشت و عید اوست****می‌دیدمش ز دور و نرفتم فراترش
در کعبه کرده عید و ز زمزم مزیده آب****چون نیشکر چگونه مزم آتش ترش
بودم در این که خضر درآمد ز راه و گفت****عید است و نورهان شده ملک سکندرش
خاقانیا وظیفهٔ عیدی بیار جان****پس پیش کش به حضرت شاه مظفرش
خاقان اکبر آنکه دو عید است در سه بعد****شش روز و پنج وقت ز چار اصل گوهرش
بل شش هزار سال زمان داشت رنگ عید****تا رنگ یافت گوهر ذات مطهرش

شماره 124: صبح هزار عید وجود است جوهرش

صبح هزار عید وجود است جوهرش****خضر است رایتش، ملک الموت خنجرش
اقلیم بخش و تاج ستان ملوک عصر****شاهی که عید عصر ملوک است مخبرش
نی نی به بزم عید و به روز وغاش هست****کیخسرو آب دار و سکندر علم برش
ز آن عید زای گوهر شمشیر آب دار****شد بحر آب و آب شد از شرم گوهرش
ز آن هندوی حسام که در هند عید ازوست****اران شکارگه شد و ایران مسخرش
زین پس خراج عیدی و نوروزی آورند****از بیضهٔ عراق و ز بیضای عسکرش
خود کمترین نثار بهائی است عید را****بیضا و عسکر از ید بیضای عسکرش
هر جا که رخش اوست همه عید نصرت است****ز آن پای و دم به رنگ حنا شد معصفرش
عیدا که روم را بود از پایگاه او****کز خوک پایگاه بود خوان قیصرش
عید افسر است بر سر اوقات بهر آنک****شبهی است عین عید ز نعل تکاورش
چون عین عید نعلش در نقش گوش و چشم****هاء مشفق آمد و میم مدورش
چون آینه دو چشم و چو ناخن برا دو گوش****وز رنگ عید شانه زده دم احمرش
چون کرم پیله سرمهٔ عیدی کشیده چشم****پرچم شده ز طرهٔ حوار و احورش
بحر کلیم دست بر این ابر طوروش****با فال عید و نور انا لله رهبرش
بحری که عید کرد بر اعدا به پشت ابر****از غرش درخش و ز غرنده تندرش
آن شب که روز عید و شبیخون یکی شمرد****صبح ظفر برآمد از اعلام ازهرش
هرای زر چو اختر و برگستوان چو چرخ****افکند بخت زیور عیدی بر اشقرش
عید عدو به مرگ بدل شد که باز دید****باران تیغ و ابر کف و برق مغفرش
نصرت نثار عید برافشاند کز عراق****شاه مظفر آمد و جاه موقرش
مهدی است شاه و عید سلاطین ز فتح او****خصم از غلامی آمده دجال اعورش
آن روز رفت آب غلامان که یوسفی****تصحیف عید شد به بهای محقرش
عید ملایک است ز لشکرگه ملک****دیوی غلام بوده ثریا معسکرش
آنجا که احمد آمد و آئین هر دو عید****زرتشت ابتر است و حدیث مبترش
حج ملوک و عمرهٔ بخت است و عید دهر****بر درگهی که کعبهٔ کعبه است و مشعرش
من پار نزد کعبه رساندم سلام شاه****ایام عید نحر بود که بودم مجاورش
کعبه ز جای خویش بجنبید روز عید****بر من فشاند شقهٔ دیبای اخضرش
گفت آستان شاه شما عید جان ماست****سنگ سیاه ما شده هندوی اصفرش
اینجا چه مانده‌ای تو که آنجاست عید بخت****زین پای بازگردد و ببین صدر انورش
گفتم که یک دو عید بپایم به خدمتت****چون پخته‌تر شوم بشوم باز کشورش
گفتا مپای و رو حج و عید دگر برآر****تا هر که هست بانگ برآید ز حنجرش
اقبال بین که حاصل خاقانی آمده است****کاندر سه مه دو عید و دو حج شد میسرش
عیدی به قرب مکه و قربانگه خلیل****عید دگر به حضرت خاقان اکبرش
گفتم کدام عید نه اضحی بود نه فطر****بیرون ز این دو عید چه عید است دیگرش
گفت آستان خسرو و آنگاه عید نو****این حرف خرده‌ای است گران، خرد مشمرش
چون دعوت مسیح شمر شاخ بخت او****هر روز عید تازه از آن می‌دهد برش
هر هفته هفت عید و رقیبان هفت بام****آذین هفت رنگ ببندند بر درش
کرد افتاب خطبهٔ عیدی به نام او****ز آن از عمود صبح نهادند منبرش
عید از هلال حلقه به گوش آمده است از آنک****بر بندگی شاه نبشتند محضرش
از نقش عید یک نقط ایام برگرفت****بر چهرهٔ عروس ظفر کرد مظهرش
تا دور صبح و شام به سالی دهد دو عید****هر صبح و شام باد دو عید مکررش
از شام زاده صبحش و از صبح زاده عید****وز عید زاده مرگ بداندیش ابترش

شماره 125: در پردهٔ دل آمد دامن کشان خیالش

در پردهٔ دل آمد دامن کشان خیالش****جان شد خیال بازی در پردهٔ وصالش
بود افتاب زردی کان روز رخ در آمد****صبح دو عید بنمود از سایهٔ هلالش
چون صبح خوش بخندید از بیست و هشت لؤلؤ****من هست نیست گشتم چون سایه در جمالش
چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر****شهد سپید در لب، موم سیاه خالش
آن خال نیم جو سنگ از نقطهٔ زره کم****بر نقطه حلقه گشته زلف زره مثالش
دل خاک پای او شد شستم به هفت آبش****جان صید زلفش آمد دیدم به هفت حالش
یار از برون پرده بیدار بخت بر در****خاقانی از درون سو هم خوابهٔ خیالش
گه دست بوس کردم گه ساعدش گزیدم****لب خواستم گزیدن ترسیدم از ملالش
از گرد جیش خسرو وز خون وحش صحرا****مشکین زره قبایش، رنگین سپر قذالش
دیدم که سرگران بود از خواب و صید کرده****از صیدگاه خسرو کردم سبک سؤالش
گفتم بدیدی آخر رایات کهف امت****و آن مهد جای مهدی چتر فلک ظلالش
وآن عمر خوار دریا و آن روزه دار آتش****چون معتکف برهمن، نه قوت و نه منالش
وان تیغ شاه شروان آتش نمای دریا****دریا شده غریقش، آتش شده زگالش
گفتا که چند شب من و دولت بهم نخفتیم****اندر رکاب خسرو در موکب جلالش
از بوی مشک تبت کان صحن صید گه راست****آغشته بود با خاک از نعل بور و چالش
رخسار بحر دیدم کز حلق شرزه شیران****گل گونه دادی از خون شاه فلک فعالش
بل غرقه آب دریا در گوهر حسامش****بل آب زهره شیران در آتش قتالش
شه بر کنار دریا زان صید کرد یعنی****لب تشنه بود بحر و بود آمدن محالش
آهیخ تیغ هندی چون چشمهٔ مصفی****تا بحر گشت سیراب از چشمهٔ زلالش
مصروع بود دریا کف بر لب آوریده****آمد سنان خسرو، بنوشت حرز حالش
یک هفته ریخت چندان خون سباع کز خون****هفتم زمین ملا شد بگرفت از آن ملالش
در مرکز مثلث بگرفت ربع مسکون****فریاد اوج گردون از تیغ مه صقالش
چون آفتاب هر سو پیکان آتش افشان****جوزای شاه یعنی دست سخا سگالش
سر بر سر کمانش آورده چرخ چندان****کز دور قاب قوسین دیدند در شمالش
ز آن سان که روز مجلس در خلعتی که بخشد****ز اطلس بطانه سازد پروانهٔ نوالش
بر شخص شرزه شیران از خون قبای اطلس****مقراض وش بریدی مقراضهٔ نصالش
چون در اسد رسیدی چون سنبله سنان کش****از ضربت الف سان کردی چو سین و دالش
دریای گندنا رنگ از تیغ شاه گل گون****لعل پیازی از خون یک یک پشیز والش
سوفار وش ز حیرت وحشی دهان گشاده****شه چون زبان خنجر کرده به تیر لالش
اجسام وحش گشته ز ارواح خالی السیر****از تیغ شه که دین را سعد است ز اتصالش
تشریف ضربت او ارواح وحشیان را****تعلیم شکر دادی هنگام انفصالش
از دور تیغ خسرو چون سبزه‌وش نمودی****گستاخ پیش رفتی هم گور و هم غزالش
آهو نخورده سبزه، سبزه بخوردی او را****انسی شدی چو دادی از وحشی انتقالش
چه فخر بال شه را از صید گور و آهو****کز صید شیر گردون هم عار داشت بالش
گر خاک صید گاهش بگذارد آسمان‌ها****بهر حنوط رضوان تحفه برد شمالش
صیدی چنین که گفتم و اقبال صیدگه را****شعری زننده قرعه سعد السعود فالش
دوشیزگان جنت نظاره سوی مردی****کابستن ظفر شد تیغ قضا جدالش
گفتند آنک آنک کیخسرو زمانه****در زین سمند رستم، در کف کمند زالش
مختار خلق عالم خاقان اکبر آمد****کارحام دهر خشک است از زادن همالش
شاهی که در دو عالم طغرای مملکت را****هست از خط ید الله توقیع لایزالش
شاهی است سایس دین نوری است سایهٔ حق****تایید حق تعالی کرده ندا تعالش
ز آن جام کوثر آگین جمشید خورده حسرت****ز آن رمح اژدها سر ضحاک برده مالش
یارب که آب دریا چون نفسرد ز خجلت****چون بیند این عواطف بیرون ز اعتدالش
دریا ز شرم جودش بگریختی چو زیبق****اما چهار میخ است آنک زمین عقالش
گوئی سرشک شور است از چشم چرخ دریا****کز هیبت بلارک شه نیست صبر و هالش
یا از مسام کوه است آب خوی خجالت****کاندر خور ملک نیست ایثار گنج و مالش
روح القدس براقش وز قدر هیکل او****خورشید میخ زر است اندر پی نعالش
قطب فلک رکابش هست از کمال رتبت****جرم سهیل آمد چرم از پی دوالش
ای شاه عرش هیبت، خورشید صبح رایت****چترت همای نصرت و آفاق زیر بالش
دهر است پیر مردی زال عقیم دنیا****چون بادریسه یک چشم این زال بد فعالش
شد پیرمرد رامت زال از پی طراوت****شد بادریسه پستان آن سال‌خورده زالش
چون تاردق مصری در دق مرگ خصمت****نالان چو نیل مصر است از ناله تن چو نالش
مه شد موافق او در دق بدین جنایت****هر سال در خسوفی کرد آسمان نکالش
گر داشت خصم ناری چون نار صد زبانی****چون خاک شد فسرده چون باد شد مجالش
افسرده شده ور اکنون خواهد ز تیغت آتش****هم کاسهٔ سر او خواهد شدن سفالش
جاسوس توست بر خصم انفاس او چو در شب****غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش
هر که از طریق نخوت آمد به دار ملکت****دید این شرف که داری ز آن نقد شد وبالش
در تو کجا رسد کس چون موسی اندر آتش****کز دور حاصلی نه جز برق و اشتعالش
هر کو به کیل یا کف هست آفتاب پیمای****از آفتاب ناید یک ذره در جوالش
خورشید کز ترفع دنبال قطب دارد****چون راستی نبیند کژ سر کند زوالش
ای گوهر کمالت مصباح جان آدم****خورشید امر پخته در شش هزار سالش
خاقانی از ثنایت نو ساخت خوان معنی****کو میزبان نطق است وین دیگران عیالش
خاک در تو بادا از خوان آسمان به****صدر تو عرش رفعت، جنت صف نعالش
فرمانت حرز توحید اندر میان جان‌ها****جان بر میان زمانه از بهر امتثالش
از بندگان صدرت شاهان سپر فکنده****قیصر کم از یماکش، سنجر کم از نیالش
تا آل مصطفی را ز ایزد درود باشد****بر تو درود بادا از مصطفی و آلش

شماره 126: دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش

دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش****دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش
نه هر زانو دبستان است و هر دم لوح تسلیمش****نه هر دریا صدف دار است و هر نم قطره نیسانش
سر زانو دبستانی است چون کشتی نوح آن را****که طوفان جوش درد اوست جودی گرد دامانش
خود آن کس را که روزی شد دبستان از سر زانو****نه تا کعبش بود جودی و نی تا ساق طوفانش
نه مرد این دبستان است هرگز جنبشی در وی****بهر دم چار طوفان نیست در بنیاد ارکانش
دبستان از سر زانوست خاص آن شیر مردی را****که چون سگ در پس زانو نشاند شیر مردانش
کسی کز روی سگ‌جانی نشیند در پس زانو****به زانو پیش سگساران نشستن نیست امکانش
کسی کاین خضر معنی راست دامن گیر چون موسی****کف موسی و آب خضر بینی در گریبانش
همه تلقینش آیاتی که خاموشی است تاویلش****همه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهانش
مرا بر لوح خاموشی الف، ب، ت نوشت اول****که درد سر زبان است و ز خاموشی است درمانش
نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزی****چو نایش بی‌زبان باید نه چون بربط زبان دانش
چو ماندم بی‌زبان چون نای جان در من دمید از لب****که تا چون نای سوی چشم رانم دم به فرمانش
چنان در بوتهٔ تلقین مرا بگداخت کاندر من****نه شیطان ماند و وسواسش نه آدم ماند و عصیانش
به گوش من فرو گفت آنچه گر نسخت کنم شاید****صحیفه صفحهٔ گردون و دوده جرم کیوانش
نوشتم ابجد تجرید پس چون نشرهٔ طفلان****نگاریدم به سرخ و زرد ز اشک و چهره هزمانش
چو از برکردم این ابجد که هست از نیستی سرش****ز یادم شد معمائی که هستی بود عنوانش
چو دیدم کاین دبستان راست کلی علم نادانی****هر آنچم حفظ جزوی بود شستم ز آب نسیانش
زهی تحصیل دانائی که سوی خود شدم نادان****که را استاد دانا بود چون من کرد نادانش
چو طوطی کینه بیند شناسد خود بیفتد پی****چو خود در خود شود حیران کند حیرت سخندانش
در این تعلیم شد عمر و هنوز ابجد همی خوانم****ندانم کی رقوم آموز خواهم شد به دیوانش
هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه می‌دارد****که این نارنج گون حقه به بازی کرد حیرانش
نظاره می‌کنم ویحک در این هنگامهٔ طفلان****که مشکین مهره آسوده است و نیلی حقه گردانش
به پایان آمد این هنگامه کاینک روز آخر شد****بود هر جا که هنگامه است شب هنگام پایانش
خرد ناایمن است از طبع ز آن حرزش کنم حیرت****چو موسی زنده در تابوت از آن دارم به زندانش
خرد بر راه طبع آید که مهد نفس موسی را****گذر بر خیل فرعون است و ناچار است ز ایشانش
هوا می‌خواست تا در صف بالا برتری جوید****گرفتم دست و افکندم به صف پای ماچانش
به اول نفس چون زنبور کافر داشم لیکن****به آخر یافتم چون شاه زنبوران مسلمانش
مگر می‌خواست تا مرتد شود نفس از سر عادت****مرا این سر چو پیدا شد بریدم سر به پنهانش
میان چار دیواری به خاکش کردم و از خون****سر گورش بیند و دم چو تلقیم کردم ایمانش
که گور کشتگان باشد به مون اندوده بیرون سو****ولیکن ز اندرون باشد به مشک آلوده رضوانش
نترسم زآنکه نباش طلیعت گور بشکافد****که مهتاب شریعت را به شب کردم نگهبانش
ز گور نفس اگر بر رست خار الحمدلله گو****برون سوخار دیدستی درون سو بین گلستانش
مرا همت چو خورشید است شاهنشاه زند آسا****که چرخش زیر ران است و سر عیساست بر رانش
بلی خود همت درویش چون خورشید می‌باید****که سامانش همه شاهی و او فارغ ز سامانش
سلیمانی است این همت به ملک خاص درویشی****که کوس رب هب لی می‌زنند از پیش میدانش
دو بت بینی جهان و جان فتاده در لگد کوبش****دو سگ بینی نیاز و آز بسته پیش دربانش
زهی خضر سکندر دل هوا تخت و خرد تاجش****زهی سرمست عاقل جان، بقا نزل و رضا خوانش
دو خازن فکر و الهامش دو حارس شرع و توفیقش****دو ذمی نفس و آمالش دو رسمی چرخ و کیهانش
نه چون چیپال هند از جور تختی کرده طاغوتش****نه چون خاقان چین از ظلم تاجی داده طقیانش
ز بهر مطبخ تسلیم هیمه تخت چیپالش****برای مرکب اخلاص نعل از تاج خاقانش
چو در میدان آزادی سواریش آرزو کردی****سر آمال بودی گوی و پای عقل چوگاتنش
دلم قصر مشبک داشت همچون خان زنبوران****برون ساده درو بام و درون نعمت فراوانش
نه خان عنکبوت آسا سرا پرده زده بیرون****درون ویرانه و برخوان مگس بینند بریانش
نه چون ماهی درون سو صفر و بیرون از درم گنجش****که بیرون چون صدف عور و درون سو از گهر کانش
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم****اشارت کرد دولت را که بالا خوان و بنشانش
به خوان سلوتم بنشاند و خوان حاجت نبود آنجا****که اشکم چون نمک بود و رخ زرین نمکدانش
به دستم دوستکانی داد جام خاص خرسندی****که خاک جرعه چین شد خضر و جرعه آب حیوانش
کسی کاین نزل و منزل دید ممکن نیست تحویلش****کسی کاین نقل و مجلس یافت حاجت نیست نقلانش
مرا چون دعوت عیسی است عیدی هر زمان در دل****دلم قربان عید فقر و گنج گاو قربانش
مرا دل گفت گنج فقر داری در جهان منگر****نعیم مصر دیده کس چه باید قحط کنعانش
بن دامان شبستان کن به شرط آنکه هر روزی****بساطی سازی از رخسار و جارویی ز مژگانش
چو براند اسب عمرت را عوانان فلک سخره****چه جوئی زین علف خانه که قحط افتاد درد خانش
نیابی جو خنوری را که دوران سوخت بنگاهش****نبینی نان تنوری راکه طوفان کرد ویرانش
بدیدی جو به جو گیتی ندارد جو در این خرمن****مخر چون ترک جو گفتی به یک جو ناز دهقانش
چو صرع آمیخت با عقلی نه سر ماند نه دستارش****چو دزد آویخت بر باری نه خر ماند نه پالانش
فلک هم تنگ چشمی دان که بر خوان دفع مهمان را****ز روز و شب دو سگ بسته است خوانسالار دورانش
نترسی زین سگ ابلق که دریده است پیش از تو****بسی شیران دندان خای و پی کرده است دندانش
به چرخ گندناگون بر دو نان بینی ز یک خوشه****که یک دیگ تو را گشنیز ناید زان دو تا نانش
بدین نان ریزه‌ها منگر که دارد شب برین سفره****که از دریوزهٔ عیسی است خشکاری در انبانش
نماز مرده کن بر حرص لیکن چون وضو سازی****که بی‌آبی است عالم را و در حیضند سکانش
وگر گویم تیمم کن به خاکی چون کنی کانجا****به خون کشتگان آبوده شد خاک بیابانش
نهاد تن پرستان را گل خندان گلخن دان****درون سو خبث و ناپاکی، برونسو در و مرجانش
سگان آز را عید است چون میر تو خوان سازد****تو شیری روزه میدار و مبین در سبع الوانش
نعیم پاک بستاند، چو کرد آلوده بسپارد****نه شرم از آبدست آید نه ننگ از آب دستانش
دریغا کاش دانستی که در گلخن می‌افزاید****ز چندین خوردن خون رزان و خون حیوانش
بگو با میر کاندر پوست سگ داری و هم جیفه****سگ از بیرون در گردد تو هم کاسه مگردانش
کشف در پوست میرد لیک افعی پوست بگذارد****تو کم ز افعی نه‌ای در پوست چون ماندی بجامانش
سلیمانی مکن دعوی نخست این دیوانی را****بکش یا بند کن یا کار فرما یا برون رانش
چو جان کار فرمایت به باغ خلد خواهد شد****حواس کار کن در حبس تن مگذار و برهانش
که خوش نبود که شاهنشه ز غربت باز ملک آید****به مانده خاصگان در بند او فارغ در ایوانش
سفر بیرون ازین عالم کن و بالای این عالم****که دل زین هر دو مستغنی است برتر زین وزان دانش
دو عالم چیست دو کفه است میزان مشیت را****وزین دو کفه بیرون است هر کو هست وزانش
زنی باشد نه مردی کز دو عالم خانه‌ای سازد****که ناهید است نی کیوان که باشد خانه میزانش
ز خاک پای مردان کن چو بخت حاسبان تاجت****وگر تاج زرت بخشند سر درد زد و مستانش
نه درویش است هرکش تاج سلطانی کند سغبه****که درویش آنکه سلطانی و درویشی است یکسانش
دگر صف خاص تر بینی در او درویش سلطان دل****که خاک پای درویشان نماید تاج سلطانش
نه خود سلطان درویشان خاص است احمد مرسل****که از نون والقلم طغر است بر منشور فرقانش
چو درویشی به درویشان نظر به کن که قرص خور****به عریانان دهد زربفت و خود بینند عریانش
سخا هنگام درویشی فزون‌تر کن که شاخ زر****چو درویش خزان گردد پدید آید زر افشانش
سخا بهر جزا کردن ربا خواری است در همت****که یک بدهی و آنگه ده جزا خواهی زیز دانش
ز بدگر نیکوی ناید تو عذرش ز آفرینش نه****که معذور است مار ار نیست چون نحل عسل شانش
و گرچه نحل وقتی نوش بارد نیش هم دارد****تو آن منگر که اوحی ربک آمد وحی در شانش
میالای ار توانی دست ازین آلایش گیتی****که دنیا سنگ استنجاست و آلوده است شیطانش
رقمهائی که مرموز است اندر خرقه از بخیه****رقوم لوح محفوظ است اگر خوانی به ایقانش
همه کس عاشق دنیا و ما فارغ ز غم ایرا****غم معشوق سگ‌دل هست بر عشاق سگ‌جانش
بدین اقبال یک هفته که بفزاید مشو غره****که چون ماه دو هفته است آن کز افزونی است نقصانش
به چالاکی به بید انجیر منگر در مه نیسان****بدان افتادگی بنگر که بینی ماه آبانش
ز چرخ اقبال بی‌ادبار خواهی او ندارد هم****که اقبال مه نو هست با ادبار سرطانش
بقائی نیست هیچ اقبال را چند آزمودستی****خود اینک لابقا مقلوب اقبال است برخوانش
بترس از تیرباران ضعیفان در کمین شب****که هر کو هست نالان تر قوی تر زخم پیکانش
حذر کن ز آه مظلومی که بیدار است و خون باران****تو شب خفته به بالین تو سیل آید ز بارانش
ز تعجیل قضای بد، پناهی ساز کاندر پی****به خاک افکنده‌ای داری که لرزد عرش ز افغانش
چون بیژن داری اندر چه مخسب افراسیاب آسا****که رستم در کمین است و کمندی زیر خفتانش
تو همچون کرم قزمستی و خفته و آنکش آزردی****چو کرمی کن به شب تابد ببین بیدار و سوزانش
سگی کردی کنون العفو می‌گو گر پشیمانی****که سگ هم عفو می‌گوید مگر دل شد پشیمانش
اگر پیری گه مردن چرا بیفتد نالانت****که طفل آنک گه زادن همی بینند گریانش
تو را از گوسفند چرخ دنیا می‌نهد دنبه****توبر گاو زمین برده اساس قصر و بنیانش
زمین دایه است و تو طفلی، تو شیرش خورده او خونت****همه خون تو زان شیری که خوردستی ز پستانش
مخور باده که آن خونی است کز شخص جوانمردان****زمین خورده است و بیرون داده از تاک رز ستانش
زمین از شخص جباران چو نفس ظالم رعنا****درو نسو هست گورستان و بیرون سوست بستانش
خراسان گر حرم بود و بهین کعبه ملک شاهش****سمرقند ار فلک بود و مهین اختر قدخانش
قدر خان مرد چون روزی نگرید خود سمرقندش****ملک شه رفت چون وقتی نموید خود خراسانش
ملک شه آب و آتش بود رفت آن آب و مرد آتش****کنون خاکستر و خاکی است مانده در سپاهانش
نه بر سنجر شبیخون برد ز اول گورخان و آخر****شبیخون کرد اجل تا گور خانه شد شبستانش
زهی دولت که امکان هدایت یافت خاقانی****کنون صد فلسفی فلسی نیرزد پیش امکانش
تویی خاقانیا طفلی که استاد تو دین بهتر****چه جای زند و استا هست بازر دشت و نیرانش
هدایت ز اهل دین آموز و قول فلسفی مشنو****که طوطی کان ز هند آید نجوید کس به خزرانش
فرایض ورز و سنت جوی، اصول آموز و مذهب خوان****محبسطی چیست و اشکالش قلیدس کیست و اقرانش
نمازت را نمازی کن به هفت آب نیاز ارنه****نمازی کاین چنین نبود جنب خوانند اخوانش
نمازی نیست گرچه هفت دریا اندرون دارد****کسی کاندر پرستش هست هفت اندام کسلانش
نمازی کز سه علم آرد فلاطون پیر زن بینی****که یک دم چار رکعت کرد حاصل شد دو چندانش
فقیهی به ز افلاطون که آن کش چشم درد اید****یکی کحال کابل به ز صد عطار کرمانش
دو کون امروز دکانی است کحال شریعت را****که خود کحل الجواهر یافتند انصار و اعوانش
ببند ار کحل دین خواهی کمر چون دستهٔ هاون****به پیش آنکه ارواحند هاون کوب دکانش
همه گیتی است بانگ هاون اما نشنود خواجه****که سیماب ضلالت ریخت در گوش اهل خذلانش
فلک هم هاونی کحلی است کرده سرنگون گوئی****که منع کحل سائی را نگون کردند این سانش

حرف ق

 

شماره 127: ز عدل شاه که زد پنج نوبه در آفاق

ز عدل شاه که زد پنج نوبه در آفاق****چهار طبع مخالف شدند جفت وفاق
رسید وقت که پیک امان ز حضرت او****رساند آیت رحمت به انفس و آفاق
بسی نماند که بی‌روح در زمین ختن****سخن سرای شود چون درخت در وقواق
به شکر آنکه جهان را خدایگان ملکی است****که نایب است به ملکت ز قاسم الارزاق
جلال ملت، تاج ملوک فخر الدین****سپهر مجد، منوچهر مشتری اخلاق
شهنشهی که به صحرا نسیم انصافش****ز زهر در دم افعی عیان کند تریاق
ز داد اوست زمان کرده با امان وصلت****به حکم اوست قضا بسته با رضا میثاق
ز بس که ریخت ازین پیش خون خفچاقان****به هندوی گهری چون پرند چین براق
عجب مدار که از روح نامیه زین پس****بجای سبزه ز گل بردمد سر خفچاق
زهی برات بقا را ز عالم مطلق****نکرده کاتب جان جز به نام تو اطلاق
اگر نه شمع فلک نور یافتی ز کفت****چون جان گبر شدی تیره بر مسیح وثاق
سحرگهی که یلان تیغ برکشند چو صبح****به عزم رزم کنند از برای کینه سباق
ز بیم ناوک پروین گسل برای گریز****ز آسمان بستاند بناب نعش طلاق
بگیرد از تپش تیغ و ز امتلای خلاف****دل زمین خفقان و دم زمان فواق
تو ابروار بر آهخته خنجری چون برق****فرشته‌وار نشسته بر اشهبی چو براق
به یگ گشاد ز شست تو تیر غیداقی****شود چو پاسخ کهسار باز تا غیداق
در آن زمان که کن تیغ با کف تو وصال****ز بس که جان بدان را دهی ز جسم فراق
گمان بری که ز ارواح تیره زیر اثیر****خلایقی دگر از نوعیان کند خلاق
ظفر برد ز برت چتر جاء نصر الله****اجل دهد به عدو زهر مالهم من واق
ایا شهی که ز تاثیر عدل تو بر چرخ****به جرم مه ندهد اجتماع مهر محاق
بدان خدای که پاکان خطهٔ اول****ز شوق حضرت او والهند چون عشاق
که نیست چون تو سخا پروری به شرق و به غرب****نه چون من است ثنا گستری به شام و عراق
مرا حق از پی مدح تو در وجود آورد****تو نیز تربیتم کن که دارم استحقاق
منم که گاه کتابت سواد شعر مرا****فلک سزد که شود دفتر و ملک وراق
دقایقی که مرا در سخن به نظم آید****به سر آن نرسد وهم بوعلی دقاق
ایا شهان زمانه عیال شفقت تو****به حال من نظری کن به دیدهٔ اشفاق
که خیره شد دلم از جور کنبد ازرق****چو طبع محرور از فعل داروی زراق
جهان موافق مهر تو است مگذارش****که کینه ورزد با چون منی ز روی نفاق
به حسب طاقت خود طوق دار مدح توام****چرا ز طایفهٔ خاصگان بماندم طاق
مرا ز چنگ نوائب به جود خود برهان****که خلق را توئی امروز نایب رزاق
تو راست ملک جهان و توئی سزای ثنا****چگونه گویم مدح یماک و وصف یلاق
نماند کس که ز انعام تو به روی زمین****نیافت بیت المال و نساخت باب الطاق
منم که نیست در این دور بخت را با من****نه اقتضای رضا و نه اتفاق وفاق
بسوخت جان من از آز و طبع زنگ گرفت****بدان صفت که زنم آهن و ز تف حراق
اگر نه فضل تو فریاد من رسد بیم است****که قتل من کند او وقت خشیة الاملاق
شها به وصف تو خوش کرده‌ام مذاق سخن****مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق
روا مبین ز طریق کرم که زخم نیاز****برآرد از جگرم هر دمی هزار طراق
ز بی‌نوایی مشتاق آتش مرگم****چو آن کسی که به آب حیات شد مشتاق
تنم ز حرص یکی نان چو آینه روشن****چو شانه شد همه دندان ز فرق سر، تا ساق
عطای تو کند این درد را دوا گر نه****علاج این چه شناسد حنین بن اسحاق
همیشه تا در موت و حیات نابسته است****بر اهل عالم از این بام ناگشاده رواق
در تو قبلهٔ افاق باد و خلق زمین****به مهر و مدح تو بگشاده نطق و بسته نطاق
مدام در حق ملکت دعای خاقانی****قبول باد ز حق بالعشی و الاشراق

حرف ک

 

شماره 128: تا درد و محنت است در این تنگنای خاک

تا درد و محنت است در این تنگنای خاک****محنت برای مردم و مردم برای خاک
جز حادثات حاصل این تنگنای چیست****ای تنگ حوصله چه کنی تنگنای خاک
این عالمی است جافی و از جیفه موج زن****صحرای جان طلب که عفن شد هوای خاک
خواهی که جان به شط سعادت برون بری****بگریز از این جزیرهٔ وحشت فزای خاک
خواهی که در خورنگه دولت کنی مقام****برخیز ازین خرابهٔ نا دل‌گشای خاک
دوران آفت است چه جویی سواد دهر****ایام صرصراست چه سازی سرای خاک
هرگز وفا ز عالم خاکی نیافت کس****حق بود دیو را که نشد آشنای خاک
خود را به دست عشوهٔ ایام وامده****کز باد کس امید ندارد وفای خاک
اجزات چون به پای شب و روز سوده شد****تاوان طلب مکن ز قضا در فضای خاک
خاکی که زیر سم دو مرکب غبار گشت****پیداست تا چه مایه بود خون بهای خاک
لاخیر دان نهاد جهان و رسوم دهر****لاشیء شناس برگ سپهر و نوای خاک
چون وحش پای بند سپهر و زمین مباش****منگر وطای ازرق و مگزین غطای خاک
ای مرد چیست خودفلک و طول و عرض او****دودی است قبه بسته معلق و ورای خاک
شهباز گوهری چه کنی قبه‌های دود****سیمر پیکری چه کنی توده‌های خاک
گردون کمان گروههٔ بازی است کاندرو****گل مهره‌ای است نقطهٔ ساکن نمای خاک
تا کی ز مختصر نظری جسم و جان نهی****این از فروغ آتش و آن از نمای خاک
جان دادهٔ حق است چه دانی مزاج طبع****زر بخشش خور است چه خوانی عطای خاک
خاقانیا جنیبت جان وا عدم فرست****کان چرب آخورش به ازین سبز جای خاک
نحلی، جعل‌نه‌ای، سوی بستان قدس شو****طیری نه عنکبوت، مشو کدخدای خاک
میلی بهر بها بخر و در دو دیده کش****باری نبینی این گهر بی‌بهای خاک
خاصه که بر دریغ خراسان سیاه گشت****خورشید زیر سایهٔ ظلمت فزای خاک
گفتی پی محمد یحیی به ماتم‌اند****از قبهٔ ثوابت تا منتهای خاک
او کوه حلم بود که برخاست از جهان****بی‌کوه کی قرار پذیرد بنای خاک؟
از گنبد فلک ندی آمد به گوش او****کای گنبد تو کعبهٔ حاجت روای خاک
بر دست خاکیان خپه گشت آن فرشته خلق****ای کاینات واحزنا از جفای خاک
دید آسمان که در دهنش خاک می‌کنند****واگه نبد که نیست دهانش سزای خاک
ای خاک بر سر فلک آخر چرا نگفت****کاین چشمهٔ حیات مسازید جای خاک
جبریل بر موافقت آن دهان پاک****می‌گوید از دهان ملایک صلای خاک
تب لرزه یافت پیکر خاک از فراق او****هم مرقد مقدس او شد شفای خاک
با عطرهای روضهٔ پاکش عجب مدار****گر طوبی بهشت برآرد گیای خاک
سوگند هم به خاک شریفش که خورده نیست****زو به نواله‌ای دهن ناشتای خاک
در ملت محمد مرسل نداشت کس****فاضل‌تر از محمد یحیی فنای خاک
آن کرد روز تهلکه دندان نثار سنگ****وین کرد، گاه فتنه دهان را فدای خاک
کو فر او که بود ضیا بخش آفتاب****کو لطف او که بود کدورت زدای خاک
زان فکر و حلم چرخ و زمین بی‌نصیب ماند****این گفت وای آتش و آن گفت وای خاک
خاک درش خزاین ارواح دان چرخ****فیض کفش معادن اجساد زای خاک
سنجر به سعی دولت او بود دولتی****باد سیاستش شده مهر آزمای خاک
بی‌فر او چه سنجد تعظیم سنجری****بی‌پادشاه دین چه بود پادشای خاک
پاکا! منزها! تو نهادی به صنع خویش****در گردنای چرخ سکون و بقای خاک
خاک چهل صباح سرشتی به دست صنع****خود بر زبان لطف براندی ثنای خاک
خاقانی است خاک درت حافظش تو باش****زین مشت آتشی که ندارند رای خاک
جوقی لئیم یک دو سه کژ سیر و کوژ سار****چون پنج پای آبی و چون چار پای خاک

حرف م

 

شماره 129: مرغ شد اندر هوا رقص کنان صبح‌دم

مرغ شد اندر هوا رقص کنان صبح‌دم****بلبله را مرغ‌وار وقت سماع است هم
برلب جام اوفتاد عکس شباهنگ بام****خیز و درون پرده ساز پرده به آهنگ بم
هدیه بر دل رسان تحفه سوی لب فرس****قول سبک روح راست رطل گران پشت خم
پیش کز آسیب روز بر دو یک افتد صبوح****دیو دلی کن بدزد از فلک این یک دو دم
پیش که طاووس صبح بیضهٔ زرین نهد****از می بیضا بساز بیضهٔ مجلس ارم
گوهر می‌آتش است ورد خلیلش بخوان****مرغ صراحی گل است باد مسیحش بدم
نایب گل چون توئی ساقی مل هم تو باش****جام چمانه بده بر جمن جان بچم
نوبر چرخ کهن نیست بجز جام می****حامله‌ای ز آب خشک آتش تر در شکم
قبلهٔ خاقانی است قلهٔ می تا شود****سوخته چون سیم عقل گشته چو سیماب غم
جان صدف ده چنانک گوهر می زیر بحر****ماهچهٔ زر کند بر تن ماهی درم
خون رزان ده که هست خون روان را دیت****صیقل زنگ هوس مرهم زخم ستم
گرچه خرد در خط است بر خط می‌دار سر****تا خط بغداد ده دجله صفت جام‌جم
چشمهٔ خورشید لطف بل که سطرلاب روح****گوهر گنج حیات بل‌که کلید کرم
تا همه بر فال عید جان فلک فعل را****داغ سگی برنهم بر در کهف الامم
خسرو جمشید جام، سام تهمتن حسام****خضر سکندر سپاه، شاه فریدون علم

شماره 130: ای لب و زلفین تو مهره و افعی بهم

ای لب و زلفین تو مهره و افعی بهم****افعی تو دام دیو مهرهٔ تو مهر جم
در ختنی روی تو حجلهٔ زنگی عروس****در یمنی جزع تو حجرهٔ هندی صنم
مریم آبستن است لعل تو از بوسه باش****تا به خدائی شود عیسی تو متهم
ای دو لبت نیست هست، هست مرا کرده نیست****هرچه ز جان هست بیش با لبت از نیست کم
خاک توام سایه‌وار سایه ز من در مدزد****نار نه‌ام برمجوش، مار نه‌ام در مرم
خود چه زیانت بود گر به قبول سگی****عمر زیان کرده‌ای از تو شود محتشم
در طلبت کار من خام شد از دست هجر****چون سگ پاسوخته دربدرم لاجرم
صورت عین شین و قاف در سر یعنی که عشق****نقش الف لام میم در دل یعنی الم
خون چو خاقانی ریختهٔ لعل توست****قصه مخوان خون او بازده از لعل هم
ماهی و خون را دیت شاه دهد ز آنکه هست****عاقلهٔ دور ماه شاه ولی النعم
ابر صواعق سنان، بحر جواهر بنان****روح ملایک سپاه، مهر کواکب حشم

شماره 131: گرنه شب از عین عید ساخت طلسمی بخم

گرنه شب از عین عید ساخت طلسمی بخم****عین منعل چراست در خط مغرب رقم
بابلیان عید را نعل در آتش نهند****کز حد بابل رسید عید و مه نو بهم
کرد رخ آفتاب زرد قواره نهان****بر فلک از ماه نو شدزه سیمین علم
بر زه سیمین ماه گوی زرند اختران****بسته در آن گوی و زه جیب قبای ظلم
چرخ کبود آنچنانک ناخن تب بردگان****فضلهٔ ناخن شده ماه ز داغ سقم
گفتی فراش چرخ ناخن زهره گرفت****از بن ناخن دوید بر سر دامانش دم
آب بقم شد شفق مه خم و شب رنگرز****از لب خم نیمه‌ای غرقه در آب بقم
خلق دو قولی شدند بهر شب عید را****بر دو گروهی خلق ماه نو آمد حکم
گفتی شب مریم است یک شبه ماهش مسیح****هست مسیحش گواه نیست به کارش قسم
ماه و سر انگشت خلق این چو قلم آن چو نون****خلق چو طفلان نو شاد به نون والقلم
گفتی غوغای مصر طالب صاع زرند****صاع‌زر آمد به دست، شد دل غوغا خرم
صاع زر شاه شد ماه بدان می‌دهد****سنبلهٔ چرخ را ابر کف شاه نم
از بن گوش آسمان از مه نو هر مهی****حلقه به گوشی شود بر در شاه عجم
خسرو مهدی نیت مهدی آدم صفت****آدم موسی بنان، موسی احمد قدم
مهدی دجال کش، آدم شیطان شکن****موسی دریا شکاف، احمد جبریل دم
اول سلجوقیان سنجر ثانی که هست****سائس خیر العباد، سایهٔ رب النسم
رشح نوالش فزون از عرق ابر و بحر****شرح جلالش برون از ورق کیف و کم
آتش تیغش چو تافت پنبه شود بوقبیس****باد تهمتن چو خاست پشه شود پیلسم
چشمهٔ خور بوسه داد خاک درش سایه‌وار****زادهٔ خور دید لعل با کمرش کرد ضم
عم پدری‌ها نمود در حق مختار حق****کردهٔ مختار بین در حق فرزند عم
ای به رصدگاه دهر صاحب صدر بقا****وی به قدم‌گاه عقل نایب حکم قدم
شرع به دوران تو رستم گاه وجود****ظلم به فرمان تو بیژن چاه عدم
دور سلیمان و عدل، بیضهٔ آفاق و ظلم****عهد مسیحا و کحل، چشم حواری و تم
در عجم از داد توست بیشه ریاض النعیم****در عرب از یاد توست شوره حیاض النعم
تاج تو تدویر چرخ، تخت تو تربیع عرش****در تو به تثلیث ذات صولت عدل و حکم
جذر اصم هشت خلد سخت بود جذر هشت****تیغ تو و هشت خلد هندو و جذر اصم
ملک بود باغ خلد تحت ضلال السیوف****شاه بود ظل حق فوق کمال الهمم
عطسهٔ توست آفتاب، دیر زی ای ظل حق****مسند توست آسمان، تکیه ده ای محترم
هست مطوق چو صفر خسم تو بر تخت خاک****در برش آحاد و صفر یعنی آه از ندم
الحق از آحاد ملک خسم تو صفر است و بس****گرچه بود در حساب هیچ بود در قسم
ملک خراسان توراست در کف اغیار غصب****موسی ملکت تویی گرگ شبان غنم
غبن بود گنج عرض خازن او اهرمن****ظلم بود صدر شرع حاکم او بوالحکم
آخر خر کس نکرد روضهٔ دار السلام****کس جل سگ هم نساخت خلعت بیت الحرم
در همه ملک فلک نان دو و خوشه یکی است****داده کف و کلک تو خوشه عطا، نان سلم
چون کف تو رازقی است نور ده و نوش بخش****نان سپید فلک آب سیاه است و سم
حاصل شش روز کون چون تویی از هفت چرخ****بر تو سزد تا ابد ملک جهان مختتم
نایب یزدان به حق گرنه تویی پس چراست****حکم تو چون حکم حق نزد بشر مرتسم
خضر ز توقیع تو سازد تریاک روح****چون به کفت برگشاد افعی زرفام فم
پیش سگ درگهت از فزع دستبرد****گردد خرگوش‌وار حائض شیر اجم
گر خزر و ترک و روم رام حسام تو اند****نیست عجب کز نهاد رام فحول است رم
از تف شمشیر تو در سفم‌اند این سه قوم****چون صف اصحاب فیل در المند از الم
ملک خراسان به تیغ باز ستانی ز غز****پس چه کنی در نیام گنج ظفر مکتتم
کاوه که داند زدن بر سر ضحاک پتک****کی شودش پای بند کوره و سندان و دم
گو به حسامت که برد آب بت لات نام****کاین همه زیر نیام تن چه زنی، لا تنم
گر ز پی غز و غز قصد خراسان کنی****گرد سواران کند چهرهٔ گردون دژم
از جگر جیش‌خان خاک زند جوش خون****عطسهٔ خونین دهد بینی شیران ز شم
درگه میران غز درشکنی نیم روز****چون در افراسیاب نیم شبان روستم
گرد نشابور و بلخ رزمگهت را خیول****بر در مرو و رهری بارگهت را خیم
گرد چو مشک سیاه خاک چو گوگرد سرخ****هر دو حنوط و حنا از پی خصم و خدم
شیردلان را چو مهرگه یرقان گاه لرز****سگ جگران را چو ماه‌گه دق و گاهی ورم
تیغ تو تسکین ظلم نزد تکین آب خور****تیغ تو طغرای فتح پیش طغان مغتنم
طرف رکابت چنانک روح امین معتبر****بند عنایت چنانک حبل متین معتصم
ای ز سریر زرت گنبد مایل حقیر****وی ز صریر درت پاسخ سایل نعم
چتر تو خورشیدفر، تیغ تو مریخ فعل****علم تو برجیس حکم، حلم تو کیوان شیم
سهم تو قطران کند نطفهٔ سرخاب و زال****تیغ تو زیبق کند زهرهٔ گرشاسب و شم
عزم تو معیار ملک قومه فاستقام****حزم تو معمار شرع نظمه فانتظم
گر به زمین افتدی هندسهٔ رای تو****قوس قزح سازدی طاق پل رود زم
تا به تمامی رسد ماه شب عید و باز****جبهت مه را نهند داغ اذا قیل تم
ملک جم و عمر نوح بادت و در بزم تو****کشتی و رسم جبل ماهی و مقلوب یم
گفته بت نوش لب با لب تو نوش نوش****برده می همچو زنگ از دل تو زنگ هم
داو کمالت تمام با قمران در قمار****حصن بقایت فزون از هرمان در هرم
نوبه زنت کیقباد، میده دهت اردشیر****نیزه برت تهمتن، غاشیه‌کش گستهم
خلق تو اکسیر عدل، نطق تو تفسیر عقل****مدح تو توحید محض، خصم تو مخصوص ذم
بوس و دعا کعبه را بر در و دستت چنانک****موضع بوسه حجر جای دعا ملتزم

شماره 132: طفلی و طفیل توست آدم

طفلی و طفیل توست آدم****خردی و زبون توست عالم
پروردهٔ جزع توست عیسی****آبستن لعل توست مریم
تا چشم تو ریخت خون عشاق****زلف تو گرفت رنگ ماتم
از عارض و روی و زلف داری****طاووس و بهشت و مار با هم
در سینهٔ ما خیال قدت****طوبی است در آتش جهنم
آویختی آفتاب را دوش****از سلسله‌های جعد پر خم
ما را که کند مسلم آنجاک****خورشید نمی‌شود مسلم
جان خاک شود به طمع جرعه****چون رطل طرب کشی دمادم
با لذت طعنهٔ تو دل را****فرسوده شد آرزوی مرهم
خاقانی خاک درگه توست****او را چه محل که آسمان هم
هرچند جهان گرفت طبعش****در مدحت فیلسوف اعظم
ذوالفخر بهاء دین محمد****مقصود نظام عقد عالم

شماره 133: با آنکه به موی مانم از غم

با آنکه به موی مانم از غم****موئی ز جفا نمی‌کنی کم
دندان نکنی سپید تا لب****از تب نکنم کبود هر دم
گر گونهٔ غمگنان ندارم****زان نیست که هستم از تو خرم
دانی ز چه سرخ رویم؟ ایراک****بسیار دمیدم آتش غم
از جور تو آفتاب عمرم****بالای سر آمده است ارحم
خاقانی را به نیش مژگان****بس کز رگ جان گشاده‌ای دم
در خاطر او ز آتش و آب****عشق تو سپه کشد دمادم
زان آتش و آب رست سروی****کز فیض بهاء دین کشد نم
مصباح امم امام اکمل****مفتاح همم همام اکرم

شماره 134: ای شحنهٔ شش جهات عالم

ای شحنهٔ شش جهات عالم****در چار دری و هفت طارم
ای جنت انس را تو کوثر****وی کعبهٔ قدس را تو زمزم
نیرو ده توست ناف خرچنگ****عشرت‌گه تو دهان ضیغم
هم‌خانه شوی به مهد عیسی****رجعت کنی از اشارت جم
در بوتهٔ خاک سازی اکسیر****آتش ز اثیر و ز آسمان دم
گه یاره کنی ز ماه و گه تاج****گه رنگ دهی به خاک و گه شم
از رفتن توست بر تن دهر****پر نقطهٔ زر سیاه ملحم
وز آمدن تو دست گیتی****افراخته آستین معلم
تف علم تو در دم صبح****بر بیرق شام سوخت پرچم
خاقانی را تویی همه روز****روزی ده و رازدار و محرم
تاب و تب او ببین به ظاهر****کاندر دلش آتشی است مدغم
از خوارزم آر مهر این تب****وز جیحون ساز نوش این سم
جان داروی او بیار یعنی****خاک در قدوهٔ معظم
در گرد رکاب او همی دو****در گرد عنان او همی چم
تا خورشیدی پیاده بینند****خورشید دگر فراز ادهم
مختار عجم بهاء دین آنک****منشور جلال اوست معجم
با جوش ضمیر و جیش نطقش****مه شد زمن و عطارد ابکم
با لطف کفش گرفت تریاق****چون چشم گوزن کام ارقم
به ز آدمی است و آدمی نام****لیک آدم از او شده مکرم
در نام نگه مکن که فرق است****از زادهٔ عوف و پور ملجم
بی‌قوت ده اناملش نیست****هفت اختر مکرمت مقوم
بی‌یاری زال و پر عنقا****بر خصم ظفر نیافت رستم
ای کحل کفایت تو برده****از دیدهٔ آخر الزمان نم
لفظی ز تو وز عقول یک خیل****رمزی ز تو وز فحول یک رم
مولای تو ثابت‌بن قره****شاگرد تو یحیی‌بن اکثم
تقدیر به همت تو واخورد****گفت ای پدر قدم تقدم
رای تو به آسمان ندا کرد****کای طفل معاملت تعلم
داده است قضا بهای قدرت****نه گلشن و هشت باغ درهم
انصاف بده که هست ارزان****یوسف صفتی به هفده درهم
بالای مدیح تو سخن نیست****کس زخمه نکرد برتر از بم
در وصف تو کی رسم به خاطر****بر عرش که بر شود به سلم؟
طبع تو شناسد آب شعرم****دیلم داند نژاد دیلم
گر چه شعرا بسی است امروز****این طائفه را منم مقدم
هرچند درین دیار منحوس****بسته است مرا قضای مبرم
مرخاتم را چه نقص اگر هست****انگشت کهن محل خاتم
در قالب آدم امیدم****ای هم‌دم روح، روح در دم
یعنی برسان به حضرت شاه****این عقد جواهر منظم
چون بحر میان جانبین بود****کارم ز خطر نمود مبهم
در حال به گوش هوش من گفت****وصف تو که با ضمیر شد ضم
کای مادر موسی معانی****فارغ شو و «فاقذ فیه فی‌الیم»
ای داعی حضرت تو ایام****گرچه نکنم دعا مقسم
گویم که چهار اساس عمرت****چو سبع شداد باد محکم
کار تو تمام باد چونانک****نقصان نرسد پس اذاتم

شماره 135: آن پیر ما که صبح لقائی است خضر نام

آن پیر ما که صبح لقائی است خضر نام****هر صبح بوی چشمهٔ خضر آیدش ز کام
با برتریش گوهر جمشید پست پست****با پختگیش جوهر خورشید خام خام
تنها روی ز صومعه‌داران شهر قدس****گه گه کند به زاویهٔ خاکیان مقام
آنجا بود سجادهٔ خاصش به دست راست****وینجا به دست چپ بودش تکیه‌گاه عام
بوده زمین خانقهش بام آسمان****بیرون ازین سراچه که هست آسمانش نام
چون پای در کند ز سر صفهٔ صفا****سر بر کند به حلقهٔ اصحاف کهف شام
سازد وضو به مسجد اقصی به آب چشم****شکر وضو کند به در مسجد الحرام
آب محیط را ز کرامات کرده پل****بگذشته ز آتشین پل این طاق آب فام
هر شب قبای مشرقی صبح را فلک****نور از کلاه مغربی او برد به وام
پی کور شبروی است نه ره جسته و نه زاد****سرمست بختی‌است نه می دیده و نه جام
شبرو که دید ساخته نور مبین چراغ؟****بختی که دید یافته حبل المتین زمام
ننموده رخ به آینه گردان مهر و ماه****نسپرده دل به بوقلمون باف صبح و شام
تقطیع او و ازرق گردون ز یک شعار****تسبیح او و عقد ثریا ز یک نظام
پر دل چو جوز هندی و مغزش همه خرد****خوش دم چو مشک چینی و حرفش همه کلام
عنقاست مور ریزه خور سفرهٔ سخاش****چونان که مور ریزهٔ عنقاست زال سام
چون زال پیرزاده به طفلی و عاقبت****در حلق دیو خام چو رستم فکند خام
پوشد لباس خاکی ما را ردای نور****خاکی لباس کوته و نوری رداش تام
دلقش هزار میخی چرخ و به جیب چاک****باز افکنش ز نور و فراویزش از ظلام
گاهی کبودپوش چو خاک است و همچو خاک****گنجور رایگان و لگذ خستهٔ عوام
گاهی سفیدپوش چو آب است و همچو آب****شوریده ومسلسل و تازان ز هر عظام
گاه از همه برهنه‌تر آید چو آفتاب****پوشد برهنگان را چون آفتاب بام
او بود نقطه حرف الف دال میم را****کامد چهل صباح و چهل اصل و یک قیام
زو دید آن نماز که قائم بود الف****راکع بماند دال و تشهد نمود لام
گاهی براق چار ملک را لگام گیر****گاهی به دیو هفت سری برکند لگام
با آب کار تیغ و چون تیغ از غذای نفس****صوفی کار آب‌کن از خون انتقام
در بند عشق شاهد و هم عشق شاهدش****عشقی چو قیس عامری و عروهٔ حزام
در صورتی که دیده جمالش صور نگار****زو شاهدی گرفته و رفته ره ملام
در آینه عنایت صیقل شناخته****زو قبله کرده و شده سرمست و مستهام
چون نوح پیر عشق و ز طوفان مهلکات****ایمن به کوه کشتی و خرم ز سام و حام
ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رز****کز آتش نشاط شود آبش از مسام
در وجد و حال همچو حمام است چرخ زن****بر دیده نام عشق رقم کرده چون حمام
گردد فلک ز حیرت حالش زمین نشین****گردد زمین ز سرعت رقصش فلک خرام
پیری که پیر هفت زیبدش مرید****میری که میر هشت جنان شایدش غلام
آمد مسیح‌وار به بیمار پرس من****کازرده دید جان من از غصهٔ لام
کاین آبنوس و عاج شب و روز و روز و شب****چون عاج و آبنوس شکافد دل کرام
من دست بر جبین ز سر درد چون جنین****کارد ز عجز روی به دیوار پشت مام
من چفته چنگ و گم شده سر نای و چون رباب****خالی خزینه از درم و کاسه از طعام
در مطبخ فلک که دو نان است گرم و سرد****غم به نوالهٔ من و خون جگر ادام
غم مرد را غذاست چو فارغ شد از جهان****خون تیغ راحلی است چو بیرون شد از نیام
او کز درم درآمد و دندان سپید کرد****پوشید بام را سر دندانش نور فام
سردابه دید حجره فرو رفت یک دو پی****کرسی نهاده دید برآمد سه چار گام
بنشست و خطبه کرد به فصل الخطاب و گفت****گر مشکلیت هست سؤالات کن تمام
سربسته همچو فندق اشارت همی شنو****می‌پرس پوست کنده چو بادام کان کدام
گفتم به پایگاه ملایک توان رسید؟****گفتا توان اگر نشود دیو پایدام
گفتم گلوی دیو طبیعت توان برید؟****گفتا توان اگر ز شریعت کنی حسام
گفتم هوا به مرکب خاکی توان گذشت؟****گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام
گفتم کلید گنج معراف توان شناخت؟****گفتا توان اگر نشود نفس اسیر کام
گفتم ز وادی بشریت توان گذشت؟****گفتا توان اگر نبود مرکبت جمام
گفتم ز شاه هفت تنان دم توان شنید؟****گفتا توان اگر نشدی شاه شاهقام
خاقانیا به سوک پسر داشتی کبود****بر سوک شاه شرع سیه پوش بر دوام
کارواح سبز پوش سیه‌جامه‌اند پاک****بر مرگ زادهٔ حفده خواجهٔ همام
شیخ الائمه عمدهٔ دین قدوهٔ هدی****صدر الشریعه حجت حق مفتی انام
او کعبهٔ علوم و کف و کلک و مجلسش****بودند زمزم و حجر الاسود و مقام
او و همه جهان مثل زمزم و خلاب****او و همه سران حجر الاسود و رخام
زمزم نمای بود به مدحش زبان من****تا کرده بودم از حجر الاسود استلام
زان بوحنیفه مرتبت شافعی بیان****چون مصر و کوفه بود نشابور ز احترام
پس چون رکاب او ز نشابور در رسید****تبریز شد هزار نشابور ز احتشام
تب ریزهای بدعت تبریز برگرفت****تبریز شد ز رتبت او روضة السلام
من خاک خاک او که ز تبریز کوفه ساخت****خاکی است کاندر او اسد الله کند کنام
از همتش اتابک و سلطان حیات یافت****کو داشت هر دو را به پناه یک اهتمام
چون او برفت اتابک و سلطان ز پس برفت****این شمس در کسوف شد، آن بدر در غمام
او رفت و سینه‌ها شده بیمار لایعاد****او خفت و فتنه‌ها دشه بیدار لاینام
بر تربتش که تبت و چین شد چو بگذری****از بوی نافه عطسهٔ مشکین زند مشام
چون سیب نخل بند بریزد به سوک او****زرین ترنج فلکهٔ این نیل گون خیام
ز انفاس عمدة الدین در شرق و غرب بود****با امت استقامت و با ملت انتظام
ملت چو عقد نظمه الصدر فانتظم****امت چو شاخ قومه الشیخ فاستقام
جاهش ز دهر چون مه عید از صف نجوم****ذاتش ز خلق چون شب قدر از مه صیام
او بود صد جوینی و غرالی اینت غبن****کاندر جهان به کندریی بودنی نظام
آن ریسمان فروش که از آسمان سروش****کردی به ریسمان اشاراتش اعتصام
وان قفل‌گر که بود کلید سرای علم****کردید چو حلقه بر در فرمانش التزام
یحیی صفات بود چو یاسین و خصم اوست****من ینکر المهیمن آن یحیی العظام
خصمش به مستی آمد از ابلیس هم چنان که****یاجوج بود نطفهٔ آدم به احتلام
گر ناقصی ندید کمالش عجب مدار****کز مشک بی‌نصیب بود مغز با زکام
بودی قوام شرع و به پیری ز مرگ تاج****با داغ و درد زیست در این دهر ناقوام
آری به داغ و دردسرانند نامزد****اینک پلنگ در برص و شیر در جذام
خورشید شاه انجم و هم خانهٔ مسیح****مصروع و تب زده است و سها ایمن از سقام
چون خواجه شد چه نور و چه ظلمت قرین دهر****چون روح شد چه نوش و چه حنظل نصیب کام
بی‌مقتدای ملت نه کلک و نه کتاب****بی‌شهسوار زابل نه رخش و نه ستام
او سورهٔ حقایق و من کمتر آیتش****زانم به نامه آیت حق کرده بود نام
حرز فرشتگان چپ و راست می‌کنم****این نامه را که داشت ز مشک ختن ختام
این نامه بر سر دو جهان حجت من است****کو نامه نیست عروهٔ وثقی است لا انفصام
این نامه هفت عضو مرا هفت هیکل است****کایمن کند ز هول سباع و شر هوام
آیم به حشر نامهٔ او بسته بر جبین****گرد من از نظارهٔ آن نامه ازدحام
تا وصف او تمیمهٔ من شد بجنب من****تمتام ناتمام سخن بود بو تمام
وصفش مطهر است چو قرآن که خواندنش****بر پاک تن حلال بود بر جنب حرام
بی‌او سخن نرانم وکی پرورد سخن****حسان پس از رسول و فرزدق پس از هشام
خود بر دلم جراحت مرگ رشید بود****از مرگ خواجه رفت جراحت ز التیام
گر صد رشید داشتمی کردمی فداش****آن روز کامدش ز رسول اجل پیام
گر زهر جان گزای فراقش دلم بسوخت****پازهر خواهم از همم سید همام
اقضی القضاة حجة الاسلام زین دین****کاثار مجد او چو ابد باد مستدام
سیف الحق افضل‌ابن محمد که طالعش****دارد خلافة الحق در موضع سهام
حق در حقش دعای من از صدق بشنواد****من نامرادی دلش از دهر مشنوام
دار السلام اهل هدی باد صدر او****ز ایزد بر او تحیت و از عرشیان سلام

شماره 136: بی‌باغ رخت جهان مبینام

بی‌باغ رخت جهان مبینام****بی‌داغ غمت روان مبینام
بی‌وصل تو کاصل شادمانی است****تن را دل شادمان مبینام
بی‌لطف تو کآب زندگانی است****از آتش غم امان مبینام
دل زنده شدی به بوی بویت****کان بوی ز دل نهان مبینام
بی‌بوی تو کاشنای جان است****رنگی ز حیات جان مبینام
تا جان گرو دمی است با جان****جز داو غمت روان مبینام
بر دیدهٔ‌خویش چون کبوتر****جز نام تو جاودان مبینام
بی‌سرو قد تو جعد شمشاد****بر جبهت بوستان مبینام
یک دانهٔ آفتاب بی‌تو****بر گردن آسمان مبینام
از دانهٔ دل ز کشت شادی****یک خوشه به سالیان مبینام
در آینهٔ دل از خیالت****جز صورت جان عیان مبینام
در آینهٔ خیالت از خود****جز موی خیال سان مبینام
تا وصل تو زان جهان نیاید****دل را سر این جهان مبینام
جز اشک وداعی من و تو****طوفان جهان ستان مبینام
چون حقهٔ سینه برگشایم****جز نام تو در میان مبینام
گر عمر کران کنم به سودات****سودای تو را کران مبینام
گفتی دگری کنی، مفرمای****کاین در ورق گمان مبینام
بی‌تو من و عیش حاش‌لله****کز خواب خیال آن مبینام
خاقانی را ز دل چه پرسی****کانست که کس چنان مبینام
حالی که به دشمنان نخواهم****حسب دل دوستان مبینام
غمخوار تو را به خاک تبریز****جز خاک تو غم نشان مبینام

شماره 137: صبح وارم کفتابی در نهان آورده‌ام

صبح وارم کآفتابی در نهان آورده‌ام****آفتابم کز دم عیسی نشان آورده‌ام
عیسیم از بیت معمور آمده وز خوان خلد****خورده قوت وزله اخوان را ز خوان آورده‌ام
هین صلای خشک ای پیران تر دامن که من****هر دو قرص گرم و سرد آسمان آورده‌ام
طفل زی مکتب برد نان من ز مکتب آمده****بهر پیران ز افتاب و مه دو نان آورده‌ام
گر چه عیسی‌وار ازینجا بار سوزن برده‌ام****گنج قارون بین کز آنجا سو زیان آورده‌ام
رفته زینسو لاشه‌ای در زیر و ز آنس بین کنون****کابلق گیتی جنیبت زیر ران آورده‌ام
از نظاره موی را جانی که هر مویی مرا****طوطی گویاست کز هندوستان آورده‌ام
من نه پیل آورده‌ام بس‌بس نظاره کز سفر****پیل بالا طوطی شکرفشان آورده‌ام
در گشاده دیده‌ام خرگاه ترکان فلک****ماه را بسته میان خرگان سان آورده‌ام
از سفر می‌آیم و در راه صید افکنده‌ام****اینت صیدی چرب پهلو کارمغان آورده‌ام
گر سواران خنگ توسن در کمند افکنده‌اند****من کمند افکنده و شیر ژیان آورده‌ام
چشم بد دور از من و راهم که راه آورد عشق****رهروان را سرمهٔ چشم روان آورده‌ام
بس که در بحر طلب چون صبح شست افکنده‌ام****تا در آن شست سبک صید گران آورده‌ام
نقد شش روز از خزانهٔ هفت گردون برده‌ام****گرچه در نقب افکنی چل شب کران آورده‌ام
خاک پای خاک بیزان بوده‌ام تا گنج زر****کرده‌ام سود ار بهین عمری زیان آورده‌ام
خاک بیزی کن که من هم خاک بیزی کرده‌ام****تا ز خاک این مایه گنج شایگان آورده‌ام
دیده‌ام عشاق ریزان اشک داود از طرب****آن همه چون سبحه در یک ریسمان آورده‌ام
اشک من در رقص و دل در حال و ناله در سماع****من دریده خرقهٔ صبر و فغان آورده‌ام
زردی زر شادی دلهاست من دلشاد از آنک****سکهٔ رخ را زر شادی‌رسان آورده‌ام
شمع زرد است از نهیب سر منم هم زرد لیک****زرد روئی نز نهیب سر نشان آورده‌ام
بل کز آن زردم که ترسم سر نبرندم چو شمع****کاین سر از بهر بریدن در میان آورده‌ام
هان رفیقا نشره آبی یا زگالابی بساز****کز دل و چهره زگال و زعفران آورده‌ام
شو نمک بر آتش افکن کز سر خوان بهشت****خوش نمک در طبع و شکر در زبان آورده‌ام
وز پی دندان سپیدی همرهان از تف آه****دل چو عود سوخته دندان کنان آورده‌ام
گرچه شب‌ها از سموم آه تب‌ها برده‌ام****از نسیم وصل مهر تب نشان آورده‌ام
زان چهان می‌آیم از رنجی که دیدم زین جهان****لیک طغرای نجات آن جهان آورده‌ام
دیده‌ام سرچشمهٔ خضر و کبوتروار آب****خورده پس جرعه ریزی در دهان آورده‌ام
چون کبوتر رفته بالا و آمده بر پای خویش****بسته زر تحفه و خط امان آورده‌ام
من کبوتر قیمتم بر پای دارم سرب‌ها****آن‌قدر زری که سوی آشیان آورده‌ام
زیوری آورده‌ام بهر عروسان بصر****گوئی از شعری شعار فرقدان آورده‌ام
لعبتان دیده را کایشان دو طفل هندواند****هم مشاطه هم حلی هم دایگان آورده‌ام
پیر عشق آنجا به عرسی پاره می‌کرد آسمان****من نصیبه شانه دانی بی‌گمان آورده‌ام
این فراویزی و آن باز افکنی خواهد ز من****من زجیب آسمان یک شانه‌دان آورده‌ام
دیده‌ام خلوت سرای دوست در مهمان‌سراش****تن طفیل و شاهد دل میهمان آورده‌ام
میزبان در حجرهٔ خاص و برون افکنده خوان****من دل و جان پیش خوان میزبان آورده‌ام
دل ملک طبع است قوت او ز بویی داده‌ام****جان پری‌وار است خوردش استخوان آورده‌ام
نقل خاص آورده‌ام زانجا و یاران بی‌خبر****کاین چه میوه است از کدامین بوستان آورده‌ام
تا خط بغداد ساغر دوستکانی خورده‌ام****دوستان را جله‌ای در جرعه‌دان آورده‌ام
دشمنان را نیز هم بی‌بهره نگذارم چو خاک****گرچه جرعهٔ خاص بهر دوستان آورده‌ام
دوست خفته در شبستان است و دولت پاسبان****من به چشم و سر سجود پاسبان آورده‌ام
پاسبان گفتا چه داری نورها گفتم شما****کان زر دارید و من جان نورهان آورده‌ام
شیر مردان از شبستان گر نشان آورده‌اند****من سگ کهفم نشان از آستان آورده‌ام
بر در او چون درش حلقه بگوشی رفته‌ام****تا پی تشریف سر تاج کیان آورده‌ام
از نسیم یار گندم‌گون یکی جو سنگ مشک****با دل سوزان و چشم سیل‌ران آورده‌ام
آب و آتش دشمن مشکند و من بر مشک دوست****آب و آتش را رقیبی مهربان آورده‌ام
جز به بیاع جهان ندهم کزان جو سنگ مشک****صد شتربار تبت از بیع جان آورده‌ام
دل به خدمت ساده چون گور غریبان برده‌ام****همچو موسی‌زنده در تابوت از آن، آورده‌ام
رفته لرزان همچو خورشید فروزان آمده****شب زریری برده و روز ارغوان آورده‌ام
هشت باغ خلد را دربسته بینی بر خسان****کان کلید هشت در در بادبان آورده‌ام
بس طربناکم ندانید این طربناکی ز چیست****کز سعود چرخ بخت کامران آورده‌ام
گوئی اندر جوی دل آبی ز کوثر رانده‌ام****یا به باغ جان نهالی از جنان آورده‌ام
یا مگر اسفندیارم کان عروسان را همه****از دژ روئین به سعی هفت‌خوان آورده‌ام
با شما گویم نیارم گفت با بیگانگان****کاین نهان گنج از کدامین دودمان آورده‌ام
آشکارا برگرفتن گنج فرخ فال نیست****من به فرخ فال گنجی در نهان آورده‌ام
از چنین گوهر زکاتی داد نتوان بهر آنک****تاج ترکستان به باج ترکمان آورده‌ام
داده‌ام صد جان بهای گوهری در من یزید****ور دو عالم داده‌ام هم رایگان آورده‌ام
کیست خاقانی که گویم خون بهای جان اوست****چون بهای جان صد خاقان و خان آورده‌ام
این همه می‌گویمت کورده‌ام باری بپرس****تا چه گنج است و چه گوهر وز چه کان آورده‌ام
بازپرسی شرط باشد تا بگویم کاین فتوح****در فلان مدت ز درگاه فلان آورده‌ام
تو نپرسی من بگویم نز کسی دزدیده‌ام****کز در شاهنشهی گنج روان آورده‌ام
یعنی امسال از سر بالین پاک مصطفی****خاک مشک آلود بهر حرز جان آورده‌ام
وقف بازوی من است این حرز و نفروشم به کس****گرچه ز اول نام دادن بر زبان آورده‌ام
خاک بالین رسول الله همه حرز شفاست****حرز شافی بهر جان ناتوان آورده‌ام
گوهر دریای کاف و نون محمد کز ثناش****گوهر اندر کلک و دریا در بنان آورده‌ام
چون زبان ملک سخن دارد من از صدر رسول****در سر دستار منشور زبان آورده‌ام
بلکه در مدح رسول الله به توقیع رضاش****بر جهان منشور ملک جاودان آورده‌ام
مصطفی گوید که سحر است از بیان من ساحرم****کاندر اعجاز سخن سحر بیان آورده‌ام
ساحری را گر قواره بهر سحر آید به کار****من ز جیب مه قوارهٔ پرنیان آورده‌ام
یک خدنگ از ترکش آن، شحنهٔ دریای عشق****نزد عقل از بیم چرخ جانستان آورده‌ام
حاسدانم چون هدف بین کاغذین جامه که من****تیر شحنه از پی امن شبان آورده‌ام
بخت من شب‌رنگ بوده نقره خنگش کرده‌ام****پس به نام شاه شرعش داغ‌ران آورده‌ام
عقل را در بندگیش افسر خدائی داده‌ام****ایتکینی برده و الب ارسلان آودره‌ام
جان زنگ آلوده در صدرش به صیقل داده‌ام****زان‌چنان ریم آهنی تیغ یمان آورده‌ام
گرچه همچون زال زرپیری به طفلی دیده‌ام****چون جهان پیرانه سر طبع جوان آورده‌ام
گرچه نیسانم خزان آرد من اندر ذهن و طبع****آتش نیسان نه بل کاب خزان آورده‌ام
من سپهرم کز بهار باغ شب گم کرده‌ام****روز نور آیین ترنج مهرگان آورده‌ام
پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق****کاهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده‌ام
منصفان استاد دانندم که از معنی و لفظ****شیوهٔ تازه نه رسم باستان آورده‌ام
ز امتحان طبع مریم زاد بر چرخ دوم****تیر عیسی نطق را در خر کمان آورده‌ام
تا غز بخل آمده گر نشابور کردم****من به شهرستان عزلت خان و مان آورده‌ام
تا نشسته بر ره دانش رصد داران جهل****در بیابان خموشی کاروان آورده‌ام
گرچه در غربت ز بی‌آبان شکسته خاطرم****ز آتش خاطر به آبان ضمیران آورده‌ام
سنگ آتش چون شکستی، تیز گردد لاجرم****از شکستن تیزی خاطر عیان آورده‌ام
خانه دار فضل و روی خاندانی بوده‌ام****پشت در غربت کنون بر خاندان آورده‌ام
تا به هر شهری بنگزاید مرا هیچ آب و خاک****خاک شروان بلکه آب خیروان آورده‌ام
از همه شروان به وجه آرزو دل را به یاد****حضرت خاقان اکبر اخستان آورده‌ام
هر چه دارم خشک و تر از همت و انعام اوست****کاین گلاب و گل همه زان گلستان آورده‌ام
او سلیمان است و من موری به یادش زنده‌ام****زنده ماناد او کز او این داستان آورده‌ام

شماره 138: حضرت ستر معلا دیده‌ام

حضرت ستر معلا دیده‌ام****ذات سیمرغ آشکارا دیده‌ام
قاف تا قافم تفاخر می‌رسد****کز حجاب قاف عنقا دیده‌ام
در صدف در است و در حوت آفتاب****حضرتی کز پرده پیدا دیده‌ام
در مدینه قدس مریم یافتم****در حظیرهٔ انس حوا دیده‌ام
حضرت بلقیس بانوی سبا****بر سر عرش معلا دیده‌ام
چشم زرقا را کشیده کحل غیب****هم به نور غیب بینا دیده‌ام
انیت بلقیسی که بر درگاه او****هدهد دین را تولا دیده‌ام
اینت زرقائی که چشم خضر ازو****محرم کحل مسیحا دیده‌ام
من کیم خواه از یمن خواه از عرب****کاین چنین بلقیس و زرقا دیده‌ام
قیصر از روم و نجاشی از حبش****بر درش بهروز و لالا دیده‌ام
روز جوهر نام و شب عنبر لقب****پیش صفه‌اش خادم آسا دیده‌ام
جوهر و عنبر سپید است و سیاه****هر دو را محکوم دریا دیده‌ام
آب دست و خاک پایش را ز قدر****نشرهٔ رضوان و حورا دیده‌ام
پیشگاه حضرتش را پیش کار****از بنات‌النعش و جوزا دیده‌ام
آن سه دختر و آن سه خواهر پنج وقت****در پرستاری به یک جا دیده‌ام
هفت خاتون را در این خرگاه سبز****داه این درگاه والا دیده‌ام
بر درش بسته میان خرگاه‌وار****شاه این خرگاه مینا دیده‌ام
بر لب بحر کفش خورشید و ابر****قربهٔ زرین و سقا دیده‌ام
در کف بخت بلندش ز اختران****هفت دستنبوی زیبا دیده‌ام
میوهٔ شاخ فریبرز ملک****هم به باغ ملک آبا دیده‌ام
گوهر کان فریدون شهید****بر فراز تاج دارا دیده‌ام
عصمة الدین صفوة الاسلام را****افتخار دین و دنیا دیده‌ام
بارگاه عصمة الدین روز بار****خسروان را جان و ملجا دیده‌ام
مصر و بغداد است شروان تا در او****هم زبیده هم زلیخا دیده‌ام
از سر زهد و صفا در شخص او****هم خدیجه هم حمیرا دیده‌ام
آن خدیجه همتی کز نسبتش****بانوان را قدر زهرا دیده‌ام
آستان حضرتش را از شرف****صخره و محراب اقصی دیده‌ام
رابعه زهدی که پیشش پنج وقت****هفت مردان را مجارا دیده‌ام
خوان آگاه دلش را از صفا****خانقاه از چرخ اعلی دیده‌ام
بر دل مومین و جان مؤمنش****مهر و مهر دین مهیا دیده‌ام
آسیه توفیق و سارا سیرت است****ساره را سیاره سیما دیده‌ام
چشم دزدیدم ز نور حضرتش****تا نه‌پنداری که عمدا دیده‌ام
موسیم، کانی انا الله یافتم****نور پاک و طور سینا دیده‌ام
هر که در من دید چشمش خیره ماند****ز آنکه من نور تجلی دیده‌ام
حضرتش را هم به نور حضرتش****بر چهارم چرخ خضرا دیده‌ام
نور عرش حق تعالی را به چشم****هم به فضل حق تعالی دیده‌ام
کعبه است ایوان خسرو کاندر او****ستر عالی را هویدا دیده‌ام
کعبه را باشد کبوتر در حرم****در حرم شهباز بیضا دیده‌ام
هر زمان این شاه‌باز ملک را****ساعد اقبال ماوا دیده‌ام
گر کند شه‌باز مرغان را شکار****من شکارش جان دانا دیده‌ام
دوش دیدار منوچهر ملک****زنده در خواب آشکارا دیده‌ام
چند بارش دیده‌ام در خواب لیک****طلعتش این باره زیبا دیده‌ام
هم در این ایوان نو برتخت خویش****تاجدار و مجلس آرا دیده‌ام
لوح پیشانیش را از خط نور****چون ستارهٔ صبح رخشا دیده‌ام
اندر ایوانش روان یک چشمه آب****با درخت سبز برنا دیده‌ام
چشمه پنهان در حجاب و بر درخت****دست دولت شاخ پیرا دیده‌ام
یک جهان دل زین‌درخت و چشمه شاد****جمله را عیش مهنا دیده‌ام
گفتم ای شاه این درخت و چشمه چیست****کین دو را نور موفا دیده‌ام
گفت نشناسی درخت و چشمه‌ای****کز کرمشان بر تو نعما دیده‌ام
چشمه بانوی و درخت است اخستان****هر دو با هم سعد و اسما دیده‌ام
اصلها ثابت صفات آن درخت****فرعها فوق الثریا دیده‌ام
گفت شادم کز درخت و چشمه سار****دیده را جای تماشا دیده‌ام
شکر کز بانو و فرزند اخستان****چهرهٔ ملکت مطرا دیده‌ام
نیز چون هم‌شیره تا شروان رسید****کار شروان دست بالا دیده‌ام
آسمان سترا! ستاره همتا!****من تو را قیدافه همتا دیده‌ام
کعبه را ماند در عالیت و من****محرم این کعبه‌ام تا دیده‌ام
گرچه اخبار زنان تاجدار****خوانده‌ام وندر کتب‌ها دیده‌ام
از فرنگیس و کتایون و همای****باستان را نام و آوا دیده‌ام
از سخا وصف زبیده خوانده‌ام****وز کفایت رای زبا دیده‌ام
کافرم گر چون تو در اسلام و کفر****هیچ بانو خوانده‌ام یا دیده‌ام
گر به بوی طمع گفتم مدح تو****کعبه را دیر چلیپا دیده‌ام
مدح تو حق است و حق را با دلت****قاب قوسین او ادنی دیده‌ام
پیش آرم ذات یزدان را شفیع****کش عطا بخش و توانا دیده‌ام
پیشت آرم نظم قرآن را شفیع****کز همه عیبش مبرا دیده‌ام
پیشت آرم کعبهٔ حق را شفیع****کاسمانش خاک بطحا دیده‌ام
پیشت آرم مصطفائی را شفیع****کاسم او یاسین و طه دیده‌ام
پیشت آرم چار یارش را شفیع****کز هدی‌شان عز والا دیده‌ام
پیشت آرم هفت مردان را شفیع****کز دو عالمشان تبرا دیده‌ام
پیشت آرم جان افریدون شفیع****کز جهان‌داریش طغرا دیده‌ام
پشت آرم جان فخر الدین شفیع****کز شرف کسریش مولا دیده‌ام
کز پی حج رخصتم خواهی ز شاه****کاین سفر دل را تمنا دیده‌ام
دل درین سوداست یک لفظ تو را****چون مفرح دفع سودا دیده‌ام
دولتت جاوید بادا کز جلال****جاه تو جان سوز اعدا دیده‌ام
تا ابد بادت بقا کاعدات را****بستهٔ مرگ مفاجا دیده‌ام
بهترین نوروزی درگاه را****تحفه این ابیات غرا دیده‌ام

شماره 139: رهروم مقصد امکان به خراسان یابم

رهروم مقصد امکان به خراسان یابم****تشنه‌ام مشرب احسان به خراسان یابم
گرچه رهرو نکند وقفه، کنم وقفه از آنک****کشش همت اخوان به خراسان یابم
دل کنم مجمر سوزان و جگر عود سیاه****دم آن، مجمر سوزان به خراسان یابم
برکنم شمع و وفا را به خراسان طلبم****کاین کلید در رضوان به خراسان یابم
طلب از یافت نکوتر من و مرکوب طلب****کن براق از در میدان به خراسان یابم
عزم جفت طلب است و طلب آبستن یافت****یافت را در طلب امکان به خراسان یابم
لوح چل صبح که سی‌سال ز بر کردم رفت****بهر چل صبح دبستان به خراسان یابم
در جهان بوی وفا نیست و گر هست آنجاست****کاین گل از خار مغیلان به خراسان یابم
هفت مردان که منم هشتم ایشان به وفا****کهفشان خانهٔ احزان به خراسان یابم
سالکان را که چو دریا همه سرمستانند****چون صدف عرفهٔ عطشان به خراسان یابم
از سر زانو کشتی و ز دامان لنگر****بادبانشان ز گریبان به خراسان یابم
بی‌سران را که چو گویند کمر کش همه را****طوق سر چون سر چوگان به خراسان یابم
ز آتش سینهٔ مردان که ز دل آب خورند****جگر آتش بریان به خراسان یابم
همه دل گوهر و رخ کرده حلی‌دار چو تیغ****تن خشن پوش چو سوهان به خراسان یابم
آهشان فندق سربسته و چون پسته همه****ز استخوان ساخته خفتان به خراسان یابم
دل مرغان خراسان را من دانه دهم****که ز مرغان دل الحان به خراسان یابم
مرغ دل را که در این بیضهٔ خاکی قفسی است****دانه و آب فراوان به خراسان یابم
بس که پیران شبیخون به خراسان بینم****بس که میران شبستان به خراسان یابم
ملک کیخسرو روز است خراسان چه عجب****که شبیخونگه پیران به خراسان یابم
من مرید دم پیران خراسانم از آنک****شهسواران را جولان به خراسان یابم
آسمان نیز مرید است چو من ز آن گه صبح****چاک این ازرق خلقان به خراسان یابم
چند جویم به کهستان که نماند اهل دلی****آنچه جویم به کهستان به خراسان یابم
حجرهٔ دل را کز کعبهٔ وحدت اثر است****در به فردوس و کلیدان به خراسان یابم
بختیان نفس من که جرس‌دار شوند****از دهان جرس افغان به خراسان یابم
نزد من کعبهٔ کعبه است خراسان که ز شوق****کعبه را مجمره گردان به خراسان یابم
به ردای طلب احرام همی گیرم از آنک****عرفات کرم آسان به خراسان یابم
گرچه احرامگه جان ز عراق است مرا****لیک میقاتگه جان به خراسان یابم
بهر قربان چنین کعبه عجب نیست که من****عید را صورت قربان به خراسان یابم
بامدادان کنم از دیده گلاب افشانی****کاتشین آینه عریان به خراسان یابم
آسمان شیشهٔ نارنج نماید ز گلاب****کز دمش بوی گلستان به خراسان یابم
چون دم اهل جنان کان به جنان شاید یافت****لذت اهل خراسان به خراسان یابم
آنچه گوئی به یمن بوی دل و رنگ وفاست****به خراسان طلبم کان به خراسان یابم
صبح خیزان به یمن کز پی من خوان فکنند****شمهٔ لذت آن خوان به خراسان یابم
از خراسان مدد خون به یمن بینم لیک****از یمن تحفهٔ ایمان به خراسان یابم
غم ترکان عجم کان همه ترک ختن‌اند****نخورم چون دل شادان به به خراسان یابم
عشق خشکان عرب کان خنکان یمنند****نو کنم چون دم ایشان به خراسان یابم
گر خراسان پسر عالم سام است، منم****که ز عالم سر و سامان به خراسان یابم
گاو عنبر فکن از طوس به دست آرم لیک****بحر اخضر نه به عمان به خراسان یابم
به خراسان شوم انصاف ستانم ز فلک****کان ستم پیشه پشیمان به خراسان یابم
بر سر خوان جهان خرمگسانند طفیل****پر طاووس مگس ران به خراسان یابم
بازئی می‌کند این زال که طفلان نکنند****زال را توبه ز دستان به خراسان یابم
شکل در شکل نماید به من اوراق فلک****شکل‌ها را همه برهان به خراسان یابم
دل چو سی‌پاره پریشان شد از این هفت ورق****جمع اجزای پریشان به خراسان یابم
اختران بینم زنبور صفت کافر سرخ****شاه زنبور مسلمان به خراسان یابم
در بیابان سماوات همه غولانند****دفع غولان بیابان به خراسان یابم
این سویدای دل من که حمیرا صفت است****صافی از تهمت صفوان به خراسان یابم
گر ز شروان بدر انداخت مرا دست و بال****خیروان بلکه شرف وان به خراسان یابم
ترک اوطان ز پی قصد خراسان گفتم****عوض سلوت اوطان به خراسان یابم
منم آن، موم که دل سوختم از فرقت شهد****وصلت مهر سلیمان به خراسان یابم
گم شد آن گنج جوانی که بسی کم کم داشت****از پی گم شده تاوان به خراسان یابم
گر بهین عمر من آمیزش شروان گم کرد****عمر گم بودهٔ شروان به خراسان یابم
یافت زربفت خزانم علم کافوری****من همان سندش نیشان به خراسان یابم
درد دل دارم از ایام و بتر آنکه مرا****نگذارند که درمان به خراسان یابم
هست پستان کرم خشک و من از انجم دل****فتح باب از پی پستان به خراسان یابم
مصحف عهد سراپای همه البقره است****حرف والناس ز پایان به خراسان یابم
آه صبح است مگر نحل که بر شه ره غار****عورش افکنده و عریان به خراسان یابم
مادر نحل که افکانه کند هر سحرش****چون شفق خون شده زهدان به خراسان یابم
رخت عزلت به خراسان برم انشاء الله****که خلاص از پی دوران به خراسان یابم
از ره ری به خراسان نکنم رای دگر****که ره از ساحل خزران به خراسان یابم
به پر پشه اگر بر لب دریا گذرم****میل آن پشهٔ پران به خراسان یابم
سوی دریا روم و بر طبرستان گذرم****کافخار طبرستان به خراسان یابم
چو ز آمل رخ آمال به گرگان آرم****یوسف دل نه به گرگان به خراسان یابم
گرچه کم ارز چو انگشتری پایم لیک****قدر تاج سر شاهان به خراسان یابم
گر جهان در فزع سال قران بینم من****نشرهٔ امن ز قرآن به خراسان یابم
تا کی از خادمی و خازنی احکام خطا****کان خطا را خط بطلان به خراسان یابم
چند گوئی که دو سال دگر است آیت خسف****دفع را رافت رحمان به خراسان یابم
جنس این علم ز دیباچهٔ ادیان بدر است****من طراز همه ادیان به خراسان یابم
این سخن خال سپید تن خذلان دانم****من خط امن ز خذلان به خراسان یابم
فلسفی فلسی و یونان همه یونی ارزند****نفی این مذهب یونان به خراسان یابم
ای فتی فتوی دین نیست در فتنه زدن****نتوان گفت که فتان به خراسان یابم
نکنم باور کاحکام خراسان این است****گرچه صد هرمس و لقمان به خراسان یابم
حکم بومشعر مصروع نگیرم گرچه****نامش ادریس رصد دان به خراسان یابم
مصطفی ساکن خاک و من و تو در غم خسف****این چه نقل است کز اعیان به خراسان یابم
کان یاقوت و پس آنگاه و با ممکن نیست****شرح خاصیت آن کان به خراسان یابم
انت فیهم ز نبی خوانده و ما کان الله****کی عذاب از پی ماکان به خراسان یابم
گیر خسف است بر غم همه در روم و خزر****نه امان همه پیران به خراسان یابم
گر ز باد است و گر از آب دو طوفان به مثل****هر دو نوح از پی طوفان به خراسان یابم
هفت رخشان مه آبان بهم آیند چه باک****که سعود از مه آبان به خراسان یابم
بیست و یک نوع قران است به میزان همه را****من همه لهو ز میزان به خراسان یابم
زانیاتند که در دار قمامه جمعند****من از آن جمع چه نقصان به خراسان یابم
هر امان کان هرمان یافت به صد قرن کنون****زین قران حاصل اقران به خراسان یابم
بر سر خاک محمد پسر یحیی پاک****روم و رتبت حسان به خراسان یابم
از سر روضهٔ فاروق فرق صدر شهید****بوی جان داروی فرقان به خراسان یابم
چون به تازی و دری یاد افاضل گذرد****نام خویش افسر دیوان به خراسان یابم
من که خاقانیم ار آب نشابور چشم****بنگرم صورت سحبان به خراسان یابم
ور مرا آینه در شانهٔ دست آید من****نفس عنقای سخن‌ران به خراسان یابم
چون ز من اهل خراسان همه عنقا بینند****من سلیمان جهانبان به خراسان یابم
محیی الدین که سلیمان صفت است و خدمش****دیو و انس و ملک و جان به خراسان یابم
شافعی بینم در دست و هر انگشت از او****مالک و احمد و نعمان به خراسان یابم
هادی امت و مهدی زمان کز قلمش****قمع دجال صفاهان به خراسان یابم
گوهر افسر اسلاف که از خاک درش****افسر گوهر سامان به خراسان یابم
سخن و لهجت یحیی و محمد نگرم****عیسی و ابنة عمران به خراسان یابم
دل او ثانی خورشید فلک دانم و باز****خلق او ثالث سعدان به خراسان یابم
اتصالات فلک دانم و دل را به قیاس****خالی‌السیر ز شیطان به خراسان یابم
خضر موسی کف و نیل از سر ثعبانش روان****نیل نزد من و ثعبان به خراسان یابم
دستم از نامهٔ او نافه‌گشای سخن است****کاهوی تبت توران به خراسان یابم
چون بدو نامه کنم بر سرش از خط ملک****قدوهٔ اعظم عنوان به خراسان یابم
بهر آن نامه کبوتر صفت آید ز فلک****نسر طائر که پر افشان به خراسان یابم
از ضمیرش که به یک دم دو جهان بنماید****جام کیخسرو ایران به خراسان یابم
درد و آتش که نیستان هزاران شیر است****شور صد رستم دستان به خراسان یابم
در خراسان دلش سنجر همت چو نشست****بدل سنجر سلطان به خراسان یابم
ثانی مصری او یوسف مصری است به جود****صاع خواهندهٔ کنعان به خراسان یابم
بر درش همچو درش حلقه به گوش است فلک****کز مهش حلقهٔ فرمان به خراسان یابم
دور باش قلمش چون به سه سرهنگ رسد****از دوم اخترش افسان به خراسان یابم
گر گشاد از دل سنگی ده و دو چشمه کلیم****من بسی معجز ازین سان به خراسان یابم
از ده انگشت و دو نوک قلم صدر انام****ده و دو چشمهٔ حیوان به خراسان یابم
پایهٔ منبر او بوسم و بر سر گیرم****که در این ناحیه ثقلان به خراسان یابم
گر زمان یابم از احداث زمان شک نکنم****کز معالیش گذربان به خراسان یابم
من که خاقانیم از نعل سمندش بوسم****به خدا کافسر خاقان به خراسان یابم

شماره 140: عافیت را نشان نمی‌یابم

عافیت را نشان نمی‌یابم****وز بلاها امان نمی‌یابم
می‌پرم مرغ وار گرد جهان****هیچ جا آشیان نمی‌یابم
نیست شب کز رخ و سرشک بهم****صد بهار و خزان نمی‌یابم
دل گم گشته را همی جویم****سالها شد نشان نمی‌یابم
خوارش افکند می به خاک چه سود****راه بر آسمان نمی‌یابم
دولت اندر هنر بسی جستم****هر دو در یک مکان نمی‌یابم
گوئیا آب و آتشند این دو****که به هم صلحشان نمی‌یابم
زین گرانمایه نقد کیسهٔ عمر****حاصل الا زیان نمی‌یابم
بخت اگر آسمانی است چرا****بر خودش پاسبان نمی‌یابم
بهر نوزادگان خاطر خویش****بخت را دایگان نمی‌یابم
خوان جان ساختن چه سود که من****به سزا میهمان نمی‌یابم
زاغ حرص و همای همت را****ریزه و استخوان نمی‌یابم
خویشتن خوار کرده‌ام چو مور****چه توان کرد نان نمی‌یابم
چون نترسم که در نشیمن دیو****هیچ تعویذ جان نمی‌یابم
بس سبع خانه‌اس است کاندر وی****همدمی ایرمان نمی‌یابم
یک جهان آدمی همی بینم****مردمی در میان نمی‌یابم
دشمنان دست کین برآوردند****دوستی مهربان نمی‌یابم
هم به دشمن درون گریزم از آنک****یاری از دوستان نمی‌یابم
عهد یاران باستانی را****تازه چون بوستان نمی‌یابم
همه فرعون و گرگ پیشه شدند****من عصا و شبان نمی‌یابم
ز آن نمط کارزوی خاقانی است****جای جز بر کران نمی‌یابم
در زمانه پناه خویش الا****در شاه جهان نمی‌یابم

شماره 141: بس وفا پرورد یاری داشتم

بس وفا پرورد یاری داشتم****بس به راحت روزگاری داشتم
چشم بد دریافت کارم تیره کرد****گرنه روشن روی کاری داشتم
از لب و دندان من بدرود باد****خوان آن سلوت که باری داشتم
گنج دولت می‌شمردم لاجرم****در هر انگشتی شماری داشتم
خنده در لب گوئی اهلی داشتی****گریه در بر گویم آری داشتم
من نبودم بی‌دل و یار این چنین****هم دلی هم یار غاری داشتم
آن نه یار آن یادگار عمر****بس به آئین یادگاری داشتم
راز من بیگانه کس نشنیده بود****کاشنا دل رازداری داشتم
هرگز از هیچ اندهم انده نبود****کز جهان انده گساری داشتم
انده آن خوردم که بایستی مرا****کاندر انده اختیاری داشتم
آن دل دل کو که در میدان لهو****از طرب دلدل سواری داشتم
پیش کز بختم خزان غم رسید****هم به باغ دل بهاری داشتم
بارم انده ریخت بیخم غم شکست****گرنه باری بیخ و باری داشتم
نی بدم آتش ز من در من فتاد****کاندرون دل شراری داشتم
کس مرا باور ندارد کز نخست****کار ساز و ساز کاری داشتم
من ز بی‌یاری چو در خود بنگرم****هم نپندارم که یاری داشتم

شماره 142: هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می‌برم

هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می‌برم****عالمی از عالم وحدت به کف می‌آورم
تخت و خاتم نی و کوس رب هب‌لی می‌زنم****طور آتش نی و در اوج انا الله می‌پرم
هرچه نقش نفس می‌بینم به دریا می‌دهم****هر چه نقد عقل می‌یابم در آتش می‌برم
گه به حد منزل از سدره سریری می‌کنم****گه به قدر همت از شعری شعاری می‌برم
دادهٔ نه چرخ را در خرج یکدم می‌نهم****زادهٔ شش روز را بر خوان یک شب می‌خورم
گرچه طبع از آبنوس روز و شب زد خرگهم****ورچه دهر از لاجورد آسمان کرد افسرم
از برون تابخانهٔ طبع یابی نزهتم****وز ورای پالگانهٔ چرخ بینی منظرم
گر بپرم بر فلک شاید، که میمون طایرم****ور بچربم بر جهان زیبد که والا گوهرم
باختم با پاکبازان عالم خاکی به خاک****وز پی آن عالم اینک در قماری دیگرم
ساختم آیینهٔ دل، یافتم آب حیات****گرچه باور نایدت هم خضر و هم اسکندرم
بردم از نراد گیتی یک دو داو اندر سه زخم****گرچه از چار آخشیج و پنج حس در ششدرم
هاتف همت عسی‌ان یبعثک آواز داد****عشق با طغرای جاء الحق درآمد از درم
من چو طوطی و جهان در پیش من چون آینه است****لاجرم معذورم ار جز خویشتن می‌ننگرم
هرچه عقلم از پس آیینه تلقین می‌کند****من همان معنی به صورت بر زبان می‌آورم
پیش من جز اختر و بت نیست آز و آرزو****من خلیل آسا نه مرد بت نه مرد اخترم
بر زبان گر نعبد الاصنام راندم تاکنون****دل به انی‌لااحب‌الافلین شد رهبرم
در مقام عز عزلت در صف دیوان عهد****راست گوئی روستم پیکار و عنقا پیکرم
قوت عرق عراق از مادت طبع من است****گرچه شریان دل شروانیان را نشترم
فقر کان افکندهٔ خلق است من برداشتم****زال کان رد کردهٔ سام است من می‌پرورم
در قلادهٔ سگ نژادان گرچه کمتر مهره‌ام****در طویلهٔ شیر مردان قیمتی‌تر گوهرم
عالم از آوازهٔ خاقانی افروزم ولیک****همت از آوازهٔ خاقانی آمد برترم
این تفاخار نقطهٔ دل راست وین دم زان اوست****ورنه من خود را در این میدان ز مردان نشمرم
جاه را بردار کردم تا فلک گفت ای خطیب****نائب من باش اینک تیغ و اینک منبرم

شماره 143: من کیم باری که گوئی ز آفرینش برترم

من کیم باری که گوئی ز آفرینش برترم****کافرم گر هست تاج آفرینش بر سرم
جسم بی‌اصلم طلسمم خوان نه حی ناطقم****اسم بی‌ذاتم ز بادم دان نه نقش آزرم
از صفت هم صفرم و هم منقلب هم آتشی****گوئی اول برج گردونم نه مردم پیکرم
نحس اجرام و وبال چرخ و قلب عالمم****حشو ارکان و زوال دهر و دون کشورم
از علی نسبت دهم اما یهودی مذهبم****وز زمین دعوی کنم اما اثیری گوهرم
لیس من اهلک به گوش آدم اندر گفت عقل****آن زمان کز روی فطرت ناف می‌زد مادرم
بحر پی پایاب دارم پیش و می‌دانم که باز****در جزیره بازمانم ز آتشین پل نگذرم
همچو موی عاریت اصلی ندارم از حیات****همچو گل‌گونه بقائی هم ندارد جوهرم
نی سگ اصحاب کهفم نی خر عیسی ولیک****هم سگ وحشی نژادم هم خر وحشت چرم
هم‌دم هاروت و هم طبع زن بربط زنم****افعی ضحاکم و ریم آهن آهنگرم
شیر برفینم نه آن شیری که بینی صولتم****گاو زرینم نه آن گاوی که یابی عنبرم
در دبستان نسو الله کرده‌ام تعلیم کفر****کاولین حرف است لامولی لهم سردفترم
قبلهٔ من خاک بت‌خانه است هان ای طیر هان****سنگ‌سارم کن که من هم کعبه کن هم کافرم
لاف دین‌داری زنم چون صبح آخر ظاهر است****کاندر این دعوی ز صبح اولین کاذب‌ترم
از درون‌سو مار فعلم وز برون طاووس رنگ****قصه کوته کن که دیو راه‌زن را رهبرم
شبهت حوا نویسم، تهمت هاجر نهم****چادر مریم ربایم، پردهٔ زهرا درم
چون هما اندک خور و کم‌شهوتم دانند و من****چون خروس دانه چین زانی و شهوت پرورم
روز و شب آزاد دل از بند بند مصحفم****سال و مه بنهاده سر بر خط خط ساغرم
هم زحل‌رنگم چو آهن هم ز آتش حامله****وز حریصی چون نعایم آهن و آتش خورم
زاهدم اما برهمن دین، نه یحیی سیرتم****شاعرم اما لبید آئین، نه حسان مخبرم
بوالعلا را مستحل خوانم مبالک را محل****هر دو معصومند و من با حفصتی بدعت گرم
گوشت زهر آلود دانایان خورم ز آن هر زمان****تلختر باشم و گر شوئی به آب کوثرم
خویشتن دعوت‌گر روحانیان خوانم به سحر****کمترین دودافکن هر دوده‌ام گر بنگرم
شعر استادان فرود ژاژهای خود نهم****سخت سخت آید خرد را اینکه منکر منکرم
مهرهٔ خر آنکه بر گردن نه در گردن بود****به ز عقد عنبرین خواجه چه بی‌معنی خرم
گر ز مردی دم زنم ای شیر مردان مشنوید****زانکه چون خرگوش گاهی ماده و گاهی نرم
از سر ضعفم ضعیف القلب اگر زورم دهند****با انا الا علی زنان فرش خدایی گسترم
پیل مستم مغزم ان انگژ بیاشوبند ازانک****گر بیاسایم دمی هندوستان یادآورم
خالیم چون قفل و یک چشمم چو زرفین لاجرم****مجلس ارباب همت را چو حلقه بردرم
هم در این غرقاب عزلت خوشترم کز عقل و روح****هم سبک چون بادبانم هم گران چون لنگرم
رد خاقانم به خاکم کن که قارون غمم****ننگ شروانم به آبم ده که قانون شرم
نیستم خاقانی آن خلقانیم کان مرد گفت****و این چنین به چون به جمع ژنده پوشان اندرم
روشنان خاقانی تاریک خوانندم ولیک****صافیم خوان چون صفای صوفیان را چاکرم

شماره 144: از آن قبل که سر عالم بقا دارم

از آن قبل که سر عالم بقا دارم****بدین سرای فنا سر فرو نمی‌آرم
نشاط من همه زی آشیان نه فلک است****اگرچه در قفس پنج حس گرفتارم
نه آن کسم که درین دام‌گاه دیو و ستور****چو عقل مختصران تخم کاهلی کارم
به کاه برگی برگ جهان نخواهم جست****چنان که نیست به یک جو جهان خریدارم
دلا جهان همه باد است و خلق خاک پرست****نه آتشم که فروزی به باد رخسارم
طمع مدار که از بهر طعمهٔ ارکان****عنان جان و خرد را به حرص بسپارم
مباد کز پی خشنودی چهار رئیس****دو پادشا را در ملک دل بیازارم
شد آنکه بست فروغ غرور و آتش آز****میان دیدهٔ همت خیال پندارم
از آن خیال من امروز خلوتی جستم****وز آن فروغ من اکنون فراغتی دارم
بسا که از پی جست جهان چون پرگار****چو دایره همه تن گشته بود زنارم
کنون نگر که ازیان منزل نبهره فریب****به رسم طالع خود واپس است رفتارم
اگرچه زین فلک آب رنگ آتش‌بار****چو باد و خاک سبک سایه و گران‌بارم
چو باد از در هر کس نخوانده درنشوم****چو خاک هم خود را بی‌خطر بنگذارم
نیم چو آب که با هر کسی درآمیزم****نیم چو ابر که بر هر خسی گهر بارم
چو طوطی ارچه همه منطقم نه غمازم****چو تیغ گرچه همه گوهرم نه غدارم
نیاز گر بدرد پیکر مرا از هم****نبینی از پی کار نیاز پیکارم
چو زر نخواهم خود را اسیر دست خسان****ز حرص آنکه به زر همچو زر شود کارم
چو آب درنشوم بهر نان به هر گوشه****از آن چو شمع همه ساله خویشتن خوارم
هزار شکر کنم فیض و فضل یزدان را****که داد دانش و دین گر نداد دینارم
ز خلق گوشه گرفتم که تا همی ساید****کلاه گوشهٔ همت به چرخ دوارم
به طبع آهن بینم صفات مردم را****از آن گریزان از هر کسی پری‌وارم
بدانکه چون الف وصل باشم از خواری****که نام نبود و بینند خلق دیدارم
اگر بدانی سیمرغ را همی مانم****که من نهانم و پیداست نام و اخبارم
بدان که نیست کفم چون دهان گل پر زر****به دست طعنه چرا که هر خسی نهد خارم
مگر نداند کز عقد عقل و جوهر جان****پر است گردن اعمال و دست اسرارم
ازین زبان درافشان چو دفتر اعشی****مرصع است به گوهر هزار طومارم
نه مرد لافم خاقانی سخن‌بافم****که روح قدس تند تار و پود اشعارم
ز کس به دهر خجل نیستم بحمد الله****مگر ز ایزد و استاد صدر احرارم
به شکر ایزد و استاد در مقام سجود****نهاده سر به زمین همچو کلک و پرگارم
به شکر صدر زمان هر زمان به بحر سخن****صدف مثال دهان را به در بینبارم
عیار شعر من اکنون عیان تواند شد****که رای روشن آن مهتر است معیارم
کلیم طور مکارم اجل بهاء الدین****که مدح اوست مسیحای جان بیمارم
سپهر حمد و سعادات سعد دین احمد****که خاک درگهش افزود آب بازارم
ملک صفاتی کاندر ممالک شرفش****سپهر گفت که من کمترین عمل دارم
پیام داد به درگاهش آفتاب که من****تو را غلامم از آن بر نجوم سالارم
نگر چگونه نگهداریم ز نحس وبال****که در حریم جلالت همی به زنهارم
ستاره گفت منم پیک عزت از در او****از آن به مشرق و مغرب همیشه سیارم
ایا غیاث ضعیفان و غیث درویشان****به باغ مدح تو بر شاخ معرفت بارم
اگر چه نام من اندر حساب «الشعراست»****ز مدحت تو به «الاالذین» سزاوارم
به پیش فیض تو ز آن آمدم به استسقا****که وارهانی ازین خشک‌سال تیمارم
صورنگار حدیثم ولی هر آن صورت****که جان در آن نتوانم نمود ننگارم
کدام علم کز آن عقل من نیافت اثر****بیازمای مرا تا ببینی آثارم
بدین قصیده که یکسر غرائب و غرر است****سزد که خوانی صد چون لبید و بشارم
بمان به دولت جاوید تا به حرمت تو****زمانه زی حرم خرمی دهد بارم

شماره 145: در این دامگاه ارچه همدم ندارم

در این دامگاه ارچه همدم ندارم****بحمدالله از هیچ غم غم ندارم
مرا با غم از نیستی هست سری****که کس را در این باب محرم ندارم
ندارم دل خلق و گر راست خواهی****سر صحبت خویشتن هم ندارم
چو از عالم خویش بیگانه گشتم****سر خویشی هر دو عالم ندارم
به سیمرغ مانم ز روی حقیقت****که از هیچ مخلوق همدم ندارم
به نام و به وحدت چنو سر فرازم****که این هر دو معنی ازو کم ندارم
مرا کشت زاری است در طینت دل****که حاجت به حوا و آدم ندارم
مرا عز و ذلی است در راه همت****که پروای موسی و بلعم ندارم
به پیش کس از بهر یک خندهٔ خوش****قد خویش چون ماه نو خم ندارم
چو در سبز پوشان بالا رسیدم****دگر جامهٔ حرص معلم ندارم
به کافور عزلت خنک شد دل من****سزد گر ز مشک عمل شم ندارم
دهان خشک و دل خسته‌ام لیکن از کس****تمنای جلاب و مرهم ندارم
به پا ز هر کس نگرم گرچه بر خوان****یکی لقمه بی‌شربت سم ندارم
به دیو امل عقل غره نسازم****به باد طمع طبع خرم ندارم
مرا باد و دیو است خارم اگرچه****سلیمان نیم حکم و خاتم ندارم
پیاده نباشم ز اسباب دانش****گر اسباب دنیا فراهم ندارم
هنر درخور معرکه دارم آخر****اگر ساخت درخورد ادهم ندارم
از آنم به ماتم که زنده است نفسم****چو مرد از پسش هیچ ماتم ندارم
گلستان جان آرزومند آب است****از آن دیده را هیچ بی‌نم ندارم
چو از حبس این چار ارکان گذشتم****طربگاه جز هفت طارم ندارم
اگرچه بریده پرم، جای شکر است****که بند قفس سخت محکم ندارم
برآرم پر و برپرم کشیانه****به از قبهٔ چرخ اعظم ندارم
نه خاقانیم گر همی عزم تحویل****مصمم از این کلبهٔ غم ندارم
مرا پای بسته است خاقانی ایدر****چرا عزم رفتن مصمم ندارم
همانا که این رخصت از بهر خدمت****ز درگاه صدر معظم ندارم
امام امم ناصر الدین که در دین****امامت جز او را مسلم ندارم
براهیم خوش‌نام کز مدحش الا****صفات براهیم ادهم ندارم
فلک خورد سوگند بر همت او****که در کون جز تو مقدم ندارم
ز خصمی که ناقص فتاده است نفسش****کمال تو را هیچ مبهم ندارم
گر او هست دجال خلقت برغمش****تو را کم ز عیسی مریم ندارم
وگر فعل ارقم کند من که چرخم****زمرد جز از بهر ارقم ندارم
زهی دین طرازی که بی‌نقش نامت****در آفاق یک حرف معجم ندارم
از آنگه که خاک درت سرمه کردم****به چشم سعادت درون نم ندارم
اگرچه ز انصاف با دشمن و دوست****دم مدح رانم سر ذم ندارم
به دنبال تو چون سگی برنیایم****که طبع هنر کم ز ضیغم ندارم
اگر تن به حضرت نیارم عجب نی****که رخشی سزاوار رستم ندارم
رخ از آب زمزم نشویم ازیرا****که آلوده‌ام روی زمزم ندارم
ز صدر تو گر غائبم جز به شکرت****زبان بر ثنای دمادم ندارم
دعاهات گفتم به خیرات بپذیر****اگرچه دعای مقسم ندارم

شماره 146: روزم فرو شد از غم، هم غم‌خواری ندارم

روزم فرو شد از غم، هم غم‌خواری ندارم****رازم برآمداز دل، هم دلبری ندارم
هر مجلسی و شمعی من تابشی نبینم****هر منزلی و ماهی من اختری ندارم
غواص بحر عشقم، بر ساحل تمنی****چندین صدف گشادم، هم گوهری ندارم
امید را بجز غم سرمایه‌ای نبینم****خورشید را بجز دل نیلوفری ندارم
زر زر کنند یاران، من جو جوم که در کف****جز جان جوی نبینم جز رخ زری ندارم
از هر که داد خواهم بیداد بینم آوخ****برجور خوش کنم دل چون داوری ندارم
بر دشمنان نهم دل چون دوستان نبینم****با بدتری بسازم چون بهتری ندارم
ریحان هر سفالی بی‌کژدمی نبینم****جلاب هر طبیبی بی‌نشتری ندارم
خاقانی غریبم، در تنگنای شروان****دارم هزار انده و انده بری ندارم
یاران چو کید قاطع بر دفع کید ایشان****جز پهلوان ایران یاری‌گری ندارم

شماره 147: ای باغ جان که به ز لبت نوبری ندارم

ای باغ جان که به ز لبت نوبری ندارم****یاد لبت خورم می سر دیگری ندارم
طوق غم تو دارم بر طاق از آن نهم دل****کز طوق تو برون سر در چنبری ندارم
عید منی و شادی می‌بینم از هلالت****دیوانه‌ام که جز تو مه‌پیکری ندارم
عشق از سرم درآمد وز پای من برون شد****زان است کز غم تو پا و سری ندارم
خاقانیم به جان بند در ششدر فراقت****مهره کجا نهم که گشاد دری ندارم
شروان سراب وحشت، من تشنه بیژن آسا****جز درگه تهمتن آبش‌خوری ندارم
سردار تاجداران هست آفتاب و دریا****نیلوفرم که بی‌او نیل و فری ندارم
محمود همت آمد، من هندوی ایازش****کز دور دولتش به دانش خری ندارم
جان را کنم غلامش عغنبر به داغ فرمان****کان بحر دست را به زین عنبری ندارم
یاجوج ظلم بینم والا سداد رایش****از بهر سد انصاف اسکندری ندارم
او هود ملت آمد بر عادیان فتنه****الا سپاه خشمش من صرصری ندارم
نامردم ار ز جعفر برمک به یادم آید****هر فضله‌ای از آنها چون جعفری ندارم
لافد زمانه ز اقلیم در دودمان رفعت****کز ملت مسیحا خود قیصری ندارم
بطریق دید رویش گفتا که در همه روم****از قیصران چنان تو دین‌گستری ندارم
نسطور دید آیت مسطور در دل او****گفت از حواریان چو تو حق‌پروری ندارم
ملکای این سیاست فرمانش دید گفتا****در قبضهٔ مسیح چو تو خنجری ندارم
یعقوب این فراست دورانش دید گفتا****بر پاکی مسیح چو تو محضری ندارم
اسقف ثناش گفتا جز تو به صدر عیسی****بر دیر چارمین فلک رهبری ندارم
مریم دعاش گفت که چون نصرت تو دیدم****از همت یهودی غم خیبری ندارم
عیسی بگفت دست فروکن به فرق امت****کن فرق را ز دست تو به افسری ندارم
مهدی که بیند آتش شمشیر شاه گوید****دجال را به تودهٔ خاکستری ندارم
کیوان که راهبی است سیه پوش دیر هفتم****گفت از خواص ملک چو تو سروری ندارم
برجیس جاثلیق که انجیل دارد از بر****گفت از مدایح تو برون دفتری ندارم
بهرام کاسقفی است به زنار هرقلی در****گفت از ظلال تیغش به مغفری ندارم
خورشید کوست قبلهٔ ترسا و جفت عیسی****گفت از ملوک روم چو تو صفدری ندارم
ناهید زخمه پرور ناقوس کوب انجم****گفت از سماع مادح تو به زیوری ندارم
تیری که سوخته است ز قندیل دیر عیسی****گفت از جمال مدح تو به مخبری ندارم
ماهی که شیفته است به زنجیر راهبان در****گفت از محیط دست تو به معبری ندارم
عدل یتیم مانده ز پور قباد گفتا****کز تیغ فتح زایت به مادری ندارم
ملک عقیم گشته ز آل یزید گفتا****کز نفس دین طراز تو به حیدری ندارم
گرزش چو لاله بر درد البرز را و گوید****کافلاک را به گنبدهٔ نستری ندارم
رایات او چو دید نقیب بهشت گفتا****زین راست‌تر به باغ بقا عرعری ندارم
شمشیر اوست شاه ظفر ز آن به چرخ گوید****کالا بنات نعش تو هم بستری ندارم
توقیع او چو یافت رقیب سروش گفتا****هر عجم ازین حروف کم از عبهری ندارم
ای مرزبان کشور بهرامیان بحسبت****بی‌آستان تو دل بر کشوری ندارم
وی پهلوان ملکت داودیان به گوهر****شایم به کهتریت که بد گوهری ندارم
بر خلق و خلق تو من چون چشم و دل گمارم****در چشم و دل کم از تبت و ششتری ندارم
شروان به همت تو چو بغداد و مصر بینم****زان نیل و دجله پیش کفت فرغری ندارم
من شهربند لطف توام نه اسیر شروان****کاینجا برون ز لطف تو خشک و تری ندارم
شروان به دولت تو خود خیروان شد اما****من خیروان ندیدم الا شری ندارم
حرمت برفت حلقهٔ هر درگهی نکوبم****کشتی شکست منت هر لنگری ندارم
آنم که گر فلک به فریدونیم نشاند****برگ سپاس بردن ز آهنگری ندارم
بالله که گر به تیرگی و تشنگی بمیرم****دنبال آفتاب و پی کوثری ندارم
آن آهنم که تیغ تو را شایم از نکوئی****ریم آهنی نه‌ام که ز خود جوهری ندارم
در طاق صفهٔ تو چو بستم نطاق خدمت****جز در رواق هفت فلک منظری ندارم
در سایهٔ قبولت باد جهان نیارم****بر کوههٔ ثریا عقد ثری ندارم
جان نقش بلخ گردد دل قلب مرو گیرد****آن روز کز در تو نسیم هری ندارم
جویم رضات شاید گر دولتی نجویم****دارم مسیح گرچه سم خری ندارم
بینم محیط شاید گر قطره‌ای نبینم****دارم اثیر زیبد گر اخگری ندارم
بر من درت گشاید درهای آسمان را****زین در نگردم ایرا زین به دری ندارم
پرگار نیستم که سر کژرویم باشد****کز راستی بجز صفت مسطری ندارم
دانم که نیک دانی دانند دشمنان هم****کامروز در جهان به سخن هم‌سری ندارم
در بابل سخن منم استاد سحر تازه****کز ساحران عهد کهن همبری ندارم
شطرنجی ثنای توام قائم زمانه****کز نطع مدحت تو برون لشکری ندارم
ور ز آبنوس روز و شبم لشکری برآید****جز بهر نطع مدح چو تو مهتری ندارم
افراسیاب طبع من آن بیژن شجاعت****عذر آورد که بهتر زین دختری ندارم
مرغ توام مرا پر فرمان ده و بپران****کالا سزای دانهٔ تو ژاغری ندارم
دارم دل عراق و سر مکه و پی حج****درخورتر از اجازت تو درخوری ندارم
طاووس بوده‌ام به ریاض ملوک وقتی****امروز پای هست مرا و پری ندارم
اینجا چو چشم سعتریانم نماند آبی****چون سعتری نمک و سعتری ندارم
چندان بمان که چشمهٔ خورشید دم بر آرد****کالا به چشمه سار عدم خاوری ندارم
یاری و یاوری ز خدا و مسیح بادت****کز دیدهٔ رضای تو به یاوری ندارم

شماره 148: هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم

هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم****وز صور آه بر فلک آوا برآورم
چون طیلسان چرخ مطرا شود به صبح****من رخ به آب دیده مطرا برآورم
بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح****هویی گوزن‌وار به صحرا برآورم
از اشک خون پیاده و از دم کنم سوار****غوغا به هفت قلعهٔ مینا برآورم
خود بی‌نیازم از حشر اشک و فوج آه****کان آتشم که یک تنه غوغا برآورم
اسفندیار این دژ روئین منم به شرط****هر هفته هفت‌خوانش به تنها برآورم
بس اشک شکرین که فرو بارم از نیاز****بس آه عنبرین که به عمدا برآورم
لب را حنوط ز آه معنبر کنم چنانک****رخ را وضو به اشک مصفا برآورم
قندیل دیر چرخ فرو میرد آن زمان****کان سرد باد از آتش سودا برآورم
دلهای گرم تب زده را شربتی کنم****ز آن خوش دمی که صبح‌دم آسا برآورم
هردم مرا به عیسی تازه است حامله****ز آن هر دمی چو مریم عذرا برآورم
زین روی چون کرامت مریم به باغ عمر****از نخل خشک خوشهٔ خرما برآورم
تر دامنان چو سر به گریبان فروبرند****سحر آورند و من ید بیضا برآورم
دل در مغاک ظلمت خاکی فسرده ماند****رختش به تابخانهٔ بالا برآورم
رستی خورم ز خوانچهٔ زرین آسمان****و آوازهٔ صلا به مسیحا برآورم
نی‌نی من از خراس فلک برگذشته‌ام****سر ز آن سوی فلک به تماشا برآورم
چون در تنور شرق پزد نان گرم، چرخ****آواز روزه بر همه اعضا برآورم
آبستنم که چون شنوم بوی نان گرم****از سینه باد سرد تمنا برآورم
آب سیه ز نان سفید فلک به است****زین نان دهان به آب تبرا برآورم
آبای علویند مرا خصم چون خلیل****بانگ ابا ز نسبت آبا برآورم
از خاصگان دمی است مرا سر به مهر عشق****هر جا که محرمی است دم آنجا برآورم
در کوی حیرتی که هم عین آگهی است****نادان نمایم و دم دانا برآورم
چون نای اگر گرفته دهان داردم جهان****این دم ز راه چشم همانا برآورم
ور ساق من چو چنگ ببندد بده رسن****هم سر به ساق عرش معلا برآورم
با روزگار ساخته زانم به بوی آن****کامروز کار دولت فردا برآورم
جام بلور در خم روئین به دستم است****دست از دهان خم به مدارا برآورم
تا چند بهر صیقلی رنگ چهره‌ها****خود را به رنگ آینه رعنا برآورم
تا کی چو لوح نشرهٔ اطفال خویش را****در زرد و سرخ حلیت زیبا برآورم
تا کی به رغم کعبه نشینان عروس‌وار****چون کعبه سر ز شقهٔ دیبا برآورم
اولیتر آنکه چون حجر الاسود از پلاس****خود را لباس عنبر سارا برآورم
دلق هزار میخ شب آن من است و من****چون روز سر ز صدرهٔ خارا برآورم
خارا چو مار برکشم و پس به یک عصا****ده چشمه چون کلیم ز خارا برآورم
در زرد و سرخ شام و شفق بوده‌ام کنون****تن را به عودی شب یلدا برآورم
چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیست****تا آفتابی از دل دروا برآورم
بر سوگ آفتاب وفا زین پس ابروار****پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم
مولو مثال دم چو برآرد بلال صبح****من نیز سر ز چوخهٔ خارا برآورم
چند از نعیم سبعهٔ الوان چو کافران****کار حجیم سبعه ز امعا برآورم
شویم دهان حرص به هفتاد آب و خاک****و آتش ز بادخانهٔ احشا برآورم
قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشم****به ز آنکه دم به میدهٔ دارا برآورم
هم شوربای اشک نه سکبای چهرها****کاین شوربا به قیمت سکبا برآورم
چون عیش تلخ من به قناعت نبود خوش****ز آن حنظل شکر شده حلوا برآورم
چه عقل را به دست امانی گرو کنم****چه اره بر سر زکریا برآورم
قلب ریا به نقد صفا چون برون دهم****نسناس چون به زیور حورا برآورم
چون آینه نفاق نیارم که هر نفس****از سینه زنگ کینه به سیما برآورم
آن رهروم که توشهٔ وحدت طلب کنم****زال زرم که نام به عنقا برآورم
شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید****گرد از هزار بلبل گویا برآورم
سر ز آن فرو برم که برآرم دمار نفس****نفس اژدهاست هیچ مگو تا برآورم
صهبا گشاده آبی و زر بسته آتشی است****من آب و آتش از زر و صهبا برآورم
بلبل نیم که عاشق یاقوت و زر بوم****بر شاخ گل حدیث تقاضا برآورم
دانم علوم دین نه بدان تا به چنگ زر****کام از شکار جیفهٔ دنیا برآورم
اعرابیم که بر پی احرامیان دوم****حج از پی ربودن کالا برآورم
گر طبع من فزونی عیش آرزو کند****من قصهٔ خلیفه و سقا برآورم
با این نفس چنان همه هشیار نیستم****مستم نهان و عربده پیدا برآورم
اصحاب کهف‌وارم بیدار و خفته ذات****ممکن که سر ز خواب مفاجا برآورم
صفرا همه به ترش نشانند و من ز خواب****چون طفل ترش خیزم و صفرا برآورم
بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمر****روزی هزار قصر مهیا برآورم
مردان دین چه عذر نهندم که طفل‌وار****از نی کنم ستور و به هرا برآورم
زن مرده‌ای است نفس چون خرگوش و هر نفس****نامش به شیر شرزهٔ هیجا برآورم
در ظاهرم جنابت و در باطن است حیض****آن به که غسل هر دو به یک جا برآورم
دریای توبه کو که درین شام‌گاه عمر****چون آفتاب، غسل به دریا برآورم
خاقانیا هنوز نه‌ای خاصهٔ خدای****با خاصگان مگو که مجارا برآورم
گر در عیار نقد من آلودگی بسی است****با صاحب محک چه محاکا برآورم
امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاه****زین حسرت آتشی ز سویدا برآورم
گر بخت باز بر در کعبه رساندم****کاحرام حج و عمره مثنا برآورم
سی‌ساله فرض بر در کعبه قضا کنم****تکبیر آن فریضه به بطحا برآورم
حراقه‌وار در زنم آتش به بوقبیس****ز آهی که چون شراره مجزا برآورم
از دست آنکه داور فریادرس نماند****فریاد در مقام مصلا برآورم
زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان****طوفان خون ز صخرهٔ صما برآورم
دریای سینه موج زند ز آب آتشین****تا پیش کعبه لولوی لالا برآورم
بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر****زو نعت مصطفای مزکی برآورم
دیباچهٔ سراچهٔ کل خواجهٔ رسل****کز خدمتش مراد مهنا برآورم
سلطان شرع و خادم لالای او بلال****من سر به پایبوسی لالا برآورم
در بارگاه صاحب معراج هر زمان****معراج دل به جنت ماوی برآورم
تا قرب قاب قوسین بر خاک درگهش****آوازهٔ دنی فتدلی برآورم
گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنم****کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم
کی باشد آن زمان که رسم تا به حضرتش****آواز یا مغیث اغثنا برآورم
زان غصه‌ها که دارم از آلودگان دهر****غلغل دران حظیرهٔ علیا برآورم
دارا و داور اوست جهان را، من از جهان****فریاد پیش داور دارا برآورم
ز اصحاب خویش چون سگ کهف اندر آن حرم****آه از شکستگی سر و پا برآورم
دندانم ار به سنگ غرامت شکسته‌اند****وقت ثنای خواجه ثنایا برآورم
سوگند خورد مادر طبعم که در ثناش****از یک شکم دوگانه چو جوزا برآورم
اسمای طبع من به نکاح ثنای اوست****زان فال سعد ز اختر اسما برآورم
امروز گر ثناش مرا هست کوثری****رخت از گوثری به ثریا برآورم
فردا هم از شفاعت او کار آن سرای****در حضرت خدای تعالی برآورم

شماره 149: هر صبح پای صبر به دامن درآورم

هر صبح پای صبر به دامن درآورم****پرگار عجز، گرد سر و تن درآورم
از عکس خون قرابهٔ پر می‌شود فلک****چون جرعه ریز دیده به دامن درآورم
هر دم هزار بچهٔ خونبن کنم له خاک****چون لعبتان دیده به زادن درآورم
از زعفران چهره مگر نشره‌ای کنم****کبستنی به بخت سترون درآورم
دانم که دهر، خط بلا بر سرم کشید****داند که سر به خط بلا من درآورم
چون آه آتشین زنم از جان آهنین****سیماب وش گداز به آهن درآورم
غم در جگر زد آتش برزین مرا و من****از آب دیده دجله به برزن درآورم
غم بیخ عمر می‌برد و من به برگ آنک****دستی به شاخ لهو به صد فن درآورم
طوفانم از تنور برآمد چه سود از آنک****دامن چو پیرزن به نهنبن درآورم
شد روز عمر ز آن سوی پیشین و روی نیست****کاین روز رفته باز به روزن درآورم
با من فلک به کین سیاوش و من ز عجز****اسبی ز نی به حرب تهمتن درآورم
چون کوه خسته سینه کنندم به جرم آنک****فرزند آفتاب به معدن درآورم
از جور هفت پردهٔ ازرق به اشک لعل****طوفان به هفت رقعهٔ ادکن درآورم
از کشت‌زار چرخ و زمین کاین دو گاو راست****یک جو نیافتم که به خرمن درآورم
از چنگ غم خلاص تمنی کنم ز دهر****کافغان بنای و حلق چو ارغن درآورم
چون زال، بستهٔ قفسم نوحه زان کنم****تا رحمتی به خاطر بهمن درآورم
نی‌نی که با غم است مرا انس لاجرم****مریم صفت بهار به بهمن درآورم
نشگفت اگر چو آهوی چین مشک بردهم****چون سر بخورد سنبل و بهمن درآورم
چون دم برآرم از سر زانو به باغ غم****از شاخ سدره مرغ نوازن درآورم
زانو کنم رصدگه و در بیع خان جان****صد کاروان درد معین درآورم
غم بختی‌ای است توسن و من یار کاروان****از خان بی‌پشت بختی توسن درآورم
دل تنگ‌تر ز دیدهٔ سوزن شده است و من****بختی غم به دیدهٔ سوزن درآورم
غم تخم خرمی است که در یک دل افکنم****دردی است جنس می که ز یک دن درآورم
عنقای مغربم به غریبی که بهر الف****غم را چو زال زر به نشیمن درآورم
در گلشن زمانه نیابم نسیم لطف****دود از سموم غصه به گلشن درآورم
فقر است پیر مائده افکن که نفس را****بر آستان پیر ممکن درآورم
آب حیات از آتش گلخن دمد چو باد****گر نفس خاک پاش به گلخن درآورم
آری ز هند عود قماری برم به روم****گر حمل‌ها به هند ز روین درآورم
چندی نفس به صفهٔ اهل مصفا زدم****یک چند پی به دیر برهمن درآورم
چون کار عالم است شتر گربه من به کف****گه سجده‌گاه ساغر روشن درآورم
از هزل و جد چو طفل بنگزیردم که دست****گاهی به لوح و گه به فلاخن درآورم
جنسی نماند پس من و رندان که بهر راه****چون رخش نیست پای به کودن درآورم
آهوی مشک نیست چه چاره ز گاو و بز****کز هر دو برگ عنبر و لادن درآورم
چون چرخ سرفکنده زیم گرچه سرورم****آغوش از آن به خاک فروتن درآورم
دشمن مرا شکسته کند دوست دارمش****حاشا که من شکست به دشمن درآورم
تهدید تیغ می‌دهد آوخ کجاست تیغ****تا چون حلیش دست به گردن درآورم
کانرا که تیشه رخنه کند فضل کان نهم****رخنه چرا به تیشهٔ کان کن درآورم
در دیولاخ آز مرا مسکن است و من****خط فسون عقل به مسکن درآورم
همت شود حجاب میان من و نظر****گر من نظر به عالم ریمن درآورم
آسیمه سر چو گاو خراسم که چشم بند****نگذاردم که چشم به روغن درآورم
در رنگ و بوی دهر نپیچم که ره روم****ارقم نیم که یال به چندان درآورم
من نامه بر کبوتر راهم ز همرهان****باز اوفتم چو دیده به ارزن درآورم
گر خاص قرب حق نشوم واثقم بدانک****رخت امان به خلد مزین درآورم
جان و دل و خرد برسانم به باغ خلد****آخر مثلثی به مثمن درآورم
چون خرمگس ز جیفه و خس طعمه چون کنم****نحلم که روزی از گل و سوسن درآورم
چون قوتم آرزو کند از گرم و سرد چرخ****بر خوان جان دو نان ملون درآورم
با آنکه قانعم چو سلیمان ز مهر و ماه****نان ریزه‌ها چو مور به مکمن درآورم
نسرین را به خوشهٔ پروین بپرورند****تا من به خون دو مرغ مسمن درآورم
مرد توکلم، نزنم درگه ملوک****حاشا که شک به بخشش ذو المن درآورم
آن‌کس که داد جان، ندهد نان؟ بلی دهد****پس کفر باشد ار به دل این ظن درآورم
چون موسیم شجر دهد آتش چه حاجت است****کآتش ز تیه وادی ایمن درآورم
گردون ناکس ار نخرد فضل من رواست****نقصی چرا به فضل مبرهن درآورم
بهرام‌وار گر به من آرند دوکدان****غارت چرا به تیغ و به جوشن درآورم
ز آن غم که آفتاب کرم مرد برق‌وار****شب زهره را چو رعد به شیون درآورم
این پیرزن هنوز عروس کرم نزاد****پس سر چرا به خطبهٔ این زن درآورم
گفتم به ترک مدح سلاطین، مبین از آنک****سحر مبین به شعر مبین درآورم
کو شه طغان جود؟ که من بهر اتمکی****پیشش زبان به گفتن سن‌سن درآورم
خاقانی مسیح دمم پس به تیغ نطق****همچون کلیم رخنهٔ الکن درآورم
بهر دو نان ستایش دو نان کنم؟ مباد****کب گهر به سنگ خماهن درآورم
چون موی خوک در زن ترسا بود چرا****تار ردای روح به درزن درآورم
هم نعت حضرت نبوی کان نکوتر است****کاین لعل هم به طوق و به گردن درآورم
کحال دانشم که برند اختران به چشم****کحل الجواهری که به هاون درآورم
گفتم روم به مکه و جویم در آن حرم****گنجی که سر به حصن محصن درآورم
چون نیست وجه‌زر نکنم عزم مکه باز****جلباب نیستی به سر و تن درآورم
تبریز غم فزود مرا آرزوم هست****کاین غم به ارزروم و به ارمن درآورم
خوش مقصدی است ار من و خوش مامن ارزروم****من رخت دل به مقصد و مامن درآورم
چون مور ساز خانه به اخلاط درکشم****چون مرغ برگ دانه به ارزن درآورم
منت برد عراق و ری از من بدین دو جای****بحری ز نظم و نثر مدون درآورم
بس شکر کز منیژه و گیوم رسد که من****شمعی به چاه تیرهٔ بیژن درآورم

شماره 150: به دل در خواص بقا می‌گریزم

به دل در خواص بقا می‌گریزم****به جان زین خراس فنا می‌گریزم
از آن چرخ چون باز بر دوخت چشمم****که باز از گزند بلا می‌گریزم
چو باز ارچه سر کوچکم دل بزرگم****نخواهم کله وز قبا می‌گریزم
درخت وفا را کنون برگ ریز است****ازین برگ ریز وفا می‌گریزم
گه از سایهٔ غیر سر می‌رهانم****گه از خود چو سایه جدا می‌گریزم
چو بیگانه‌ای مانم از سایهٔ خود****ولی در دل آشنا می‌گریزم
دلم دردمند است و هم درد بهتر****طبیب دلم کز دوا می‌گریزم
مرا چشم درد است و خورشید خواهم****که از زحمت توتیا می‌گریزم
مرا چون خرد بند تکلیف سازد****ز بند خرد در هوا می‌گریزم
دهان صبا مشک نکهت شد از می****به بوی می اندر صبا می‌گریزم
بگو با مغان کاب کاری شما راست****که در کار آب شما می‌گریزم
مرا ز اربعین مغان چون نپرسی****که چل صبح در مغ سرا می‌گریزم
به انصاف دریاکشانند کانجا****ز جور نهنگ عنا می‌گریزم
مغان را خرابات کهف صفا دان****در آن کهف بهر صفا می‌گریزم
من آن هشتم هفت مردان کهفم****که از سرنوشت جفا می‌گریزم
بده جام فرعونیم کز تزهد****چو فرعونیان ز اژدها می‌گریزم
به من آشکارا ده آن می که داری****به پنهان مده کز ریا می‌گریزم
مرا از من و ما به یک رطل برهان****که من، هم ز من، هم ز ما می‌گریزم
من از باده گویم تو از توبه گویی****مگو کز چنین ماجرا می‌گریزم
حریف صبوحم نه سبوح خوانم****که از سبحهٔ پارسا می‌گریزم
مرا سجده گه بیت نبت العنب بس****که از بیت ام القری می‌گریزم
مرا مرحبا گفتن سفره داران****نباید، کز آن مرحبا می‌گریزم
قدح‌ها ملا کن به من ده که من خود****ز قوت اللسان برملا می‌گریزم
نه‌نه می‌نگیرم که میگون سرشکم****که خود زین می کم بها می‌گریزم
سگ ابلق روز و شب جان‌گزای است****ازین ابلق جان‌گزا می‌گریزم
ندارم سر می که چون سگ گزیده****جگر تشنه‌ام از سقا می‌گریزم
کشش خود نخواهم من آهنین جان****که از سنگ آهن ربا می‌گریزم
هم از دوست آزرده‌ام هم ز دشمن****پس از هر دو تن در خدا می‌گریزم
مسیحم که گاه از یهودی هراسم****گه از راهب هرزه‌لا می‌گریزم
چنانم دل آزرده از نقش مردم****که از نقش مردم‌گیا می‌گریزم
گریزد ز شکل عصا مار و گوید****عصا شکلم و از عصا می‌گریزم
قفا چون ز دست امل خوردم اکنون****ز تیغ اجل در قفا می‌گریزم
به بزغاله گفتند بگریز، گفتا:****که قصاب در پی کجا می‌گریزم
همه حس من یک به یک هست سلطان****از این سگ مشام گدا می‌گریزم
من آن دانهٔ دست کشت کمالم****کزین عمرسای آسیا می‌گریزم
من آبم که چون آتشی زیر دارم****ز ننگ زمین در هوا می‌گریزم
بدیدم عیار جهان کم ز هیچ است****ازین بهرج ناروا می‌گریزم
سیاه است بختم ز دست سپیدش****ور این پیر ازرق‌وطا می‌گریزم
ز بیم فلک در ملک می‌پناهم****ز ترس تبر در گیا می‌گریزم
چو روز است روشن که بخت است تاری****به شب زین شبانگه لقا می‌گریزم
صلای سر و تیغ می‌گوئی و من****نه سر می‌کشم، نز صلا می‌گریزم
گرم ساز یکتا زنی یا دوتائی****در اندازمت کز سه تا می‌گریزم
وغا در سه و چار بینی نه در یک****من و نقش یک کز وغا می‌گریزم
قماری زنم بر سر پای وانگه****ز سر پای سازم به پا می‌گریزم
اسیرم به بندخیالات و جان را****نوا می‌دهم وز نوا می‌گریزم
ز کی تا به کی پای‌بست وجودم****ندارم سر و دست و پا می‌گریزم
گریزانم از کائنات اینت همت****نه اکنون، که عمری است تا می‌گریزم
ز تنگی مکان و دورنگی زمان بس****به جان آمدم زین دو تا می‌گریزم
مرا منتهای طلب نیست سدره****که زا سدرة المنتهی می‌گریزم
به آهی بسوزم جهان را ز غیرت****که در حضرت پادشا می‌گریزم
نه زین هفت ده خاکدانم گریزان****که از هشت شهر سما می‌گریزم
مرا دان بر از هفت و نه متکائی****که در ظل آن متکا می‌گریزم
نه عیسی صفت زین خرابات ظلمت****در ایوان شمس الضحی می‌گریزم
نه ادریس وارم به زندان خوفی****که در هشت باغ رجا می‌گریزم
صباح و مسا نیست در راه وحدت****منم کز صباح و مسا می‌گریزم
چو جغد ار برون راندم آسیابان****بر این بام هفت آسیا می‌گریزم
بقا دوستان را، فنا عاشقان را****من آن عاشقم کز بقا می‌گریزم
چو هستی است مقصد در او نیست گردم****که از خود همه در فنا می‌گریزم
شوم نیست در سایهٔ هست مطلق****که در نیستی مطلقا می‌گریزم
همه نعل مرکب زنم باژگونه****به وقتی کز این تنگ جا می‌گریزم
بسی زانیانند دور فلک را****ازین دیر دار الزنا می‌گریزم
وباخانه‌ای چرخ و خلقی ز جیفه****هلاک است، ازان از وبا می‌گریزم
چو غوغا کند بر دلم نامرادی****من اندر حصار رضا می‌گریزم
نیاز عطا داشتم تا به اکنون****نیازم نماند از عطا می‌گریزم
طمع حیض مرد است و من می‌برم سر****طمع را کز اهل سخا می‌گریزم
که خرگوش حیض النسا دارد و من****پلنگم ز حیض‌النسا می‌گریزم

شماره 151: غصه بندد نفس افغان چکنم

غصه بندد نفس افغان چکنم؟****لب به فریاد نفس‌ران چکنم؟
غم ز لب باج نفس می‌گیرد****عمر در کار رصدبان چکنم؟
نامرادی است چو معلوم امید****دست ندهد، طلب آن چکنم؟
مشرفان قدرم حسب مراد****چون نرانند به دیوان چکنم؟
رشتهٔ جان مرا صد گره است****واگشادن همه نتوان چکنم؟
دوستانم گره رشتهٔ جان****نگشایند به دندان چکنم؟
کار خود را ز فلک همچو فلک****چون نبینم سر و سامان چکنم؟
از خم پشت و نقطهای سرشک****قد و رخسار فلک‌سان چکنم؟
فلک افعی زمرد سلب است****دفع این افعی پیچان چکنم؟
دور باش دهنش را چو کشف****زاستخوان بیهده خفتان چکنم؟
ایمه دوران چو من آسیمه‌سر است****نسبت جور به دوران چکنم؟
چرخ چون چرخ زنان نالان است****دل ز چرخ این همه نالان چکنم؟
چرخ را هر سحر از دود نفس****همچو شب سوخته دامان چکنم؟
خاک را هر شبی از خون جگر****چون شفق سرخ گریبان چکنم؟
ز آتشین آه بن دریا را****چون تیمم‌گه عطشان چکنم؟
هفت دریا گرو چشم من است****من تیمم به بیابان چکنم؟
قوتم از خوان جهان خون دل است****زلهٔ همت ازین خوان چکنم؟
چون بر این خوان نمک بی‌نمکی است****دیده از غم نمک افشان چکنم؟
بر سر آتش از این بی‌نمکی****گر نمک نیستم افغان چکنم؟
چون به گیتی نه وفا ماند و نه اهل****ذم اهلیت اخوان چکنم؟
خوان گیتی همه قحط کرم است****خضرم از خوان خضر خان چکنم؟
هر شبانگه پر و هر صبح تهی است****خواجه چنین باشد این خوان چکنم؟
نیست در خاک بشر تخم کرم****مدد از دیده به باران چکنم؟
شوره خاکی را کز تخم تهی است****فتح باب از نم مژگان چکنم؟
جوهر حس بر هر خس چه برم؟****پر طاووس، مگس ران چکنم؟
چند نان ریزهٔ خوان‌های خسان****گرنه آبم خس الوان چکنم؟
بستهٔ غار امیدم چو خلیل****شیر از انگشت مزم، نان چکنم؟
همچو ماهی سر خویش از پی نان****بر سر سوزن طفلان چکنم؟
گوئیم نان ز در سلطان جوی****آب رو ریزد بر نان چکنم؟
لب خویش از پی نان چون دو نان****بوسه زن بر در سلطان چکنم؟
همچو زنبور دکان قصاب****در سر کار دهن جان چکنم؟
پیش هر خس چو کرم فرمان یافت****عقل را سخرهٔ فرمان چکنم؟
تب زده زهر اجل خورد و گذشت****گل شکرهای صفاهان چکنم؟
تاج خرسندیم استغنا داد****با چنین مملکه طغیان چکنم؟
نعمتی بهتر از آزادی نیست****بر چنین مائده کفران چکنم؟
مادر بخت فسرده رحم است****خشک دارد سر پستان چکنم؟
آب چون نار هم از پوست خورم****چون نیابم نم نیسان چکنم؟
از درون خانه کنم قوت چو نحل****چون جهان راست زمستان چکنم؟
سنگ بر شیشهٔ دل چون فکنم****روح را طعمهٔ ارکان چکنم؟
آتش اندر تن کشتی چه زنم****نوح را غرقهٔ طوفان چکنم؟
شاه دل را که خرد بیدق اوست****در عری‌خانهٔ خذلان چکنم؟
نی‌نی آزادم ازین لوح دورنگ****عقل را طفل دبستان چکنم؟
چون رسید آیت روز آیت شب****محو کرد آیت ایشان چکنم؟
طبع غمگین چکنم ز آنچه گذشت****دل از آنچ آید شادان چکنم؟
هست نه شهر فلک زندانم****عیش ده روزه به زندان چکنم؟
کم زنم هفت ده خاکی را****دخل یک هفتهٔ دهقان چکنم؟
همتم بر کیهان خوردآب****ننگ خشک و تر کیهان چکنم؟
کاوه‌ام پتک زنم بر سر دیو****در دکان کوره و سندان چکنم؟
خادمانند و زنان دولت‌یار****چون مرا آن نشد آسان چکنم؟
دولت از خادم و زن چون طلبم****کاملم میل به نقصان چکنم؟
پیش تند استر ناقص چو شگال****شغل سگ‌ساری و دستان چه کنم؟
چیست جز خاک در این کاسهٔ چرخ****طعمه زین کاسهٔ گردان چکنم؟
همه ناکامی دل کام من است****گرد کام این همه جولان چکنم؟
من به همت نه به آمال زیم****با امل دست به پیمان چکنم؟
عیسیم رنگ به معجز سازم****بقم و نیل به دکان چکنم؟
هم عراق آفت شروان چه کشم****هم سفرخانهٔ احزان چکنم؟
گر شرف وان به مثل شروان نیست****خیروان است شرف وان چکنم؟
چون به شروان دل و یاریم نماند****بی‌دل و یار به شروان چکنم؟
مه فرو رفت منازل چه برم****گل فرو ریخت گلستان چکنم؟
درج بی‌گوهر روشن به چه کار****برج بی‌کوکب رخشان چکنم؟
چو به دریا نه صدف ماند و نه در****زحمت ساحل عمان چکنم؟
رفت شیرین ز شبستان وفا****نقش مشکوی و شبستان چکنم؟
چون نه شعری نه سهیل است و نه مهر****یمن و شام و خراسان چکنم؟
فرقت شهد مرا سوخت چو موم****وصلت مهر سلیمان چکنم؟
چون منم گرگ گزیده ز فراق****طلب چشمهٔ حیوان چکنم؟
آه و دردا که به شروان شدنم****دل نفرماید، درمان چکنم؟
گرچه اینجام ز خاقان کبیر****هست نان پاره فراوان چکنم؟
آب شروان به دهان جون زده‌ام****یاد نان پارهٔ خاقان چکنم؟
چون مرا در وطن آسایش نیست****غربت اولیتر از اوطان چکنم؟
دو سه ویرانه در این شهر مراست****چون نیم جغد به ویران چکنم؟
آن همه یک دو سه دیر غم دان****نه سدیر است و نه غمدان چکنم؟
لیک نیم آدمی آنجاست مرا****چون سپردمش به یزدان چکنم؟
اولش کردم تسلیم به حق****باز تسلیم دگرسان چکنم؟

شماره 152: هر صبح که نو جهان ببینم

هر صبح که نو جهان ببینم****از منزل جان نشان ببینم
صبح آینه‌ای شود که در وی****نقش دل آسمان ببینم
پویم پی کاروان وسواس****غم بدرقه هم عنان ببینم
هر بار نفس که برگشایم****غم تعبیه در میان ببینم
صحرای دلم هزار فرسنگ****آتش‌گه کاروان ببینم
خیزم که کمین‌گه فلک را****یک شیردل از نهان ببینم
جویم که رصدگه زمان را****تنها روی آن زمان ببینم
در کهف نیاز شیرمردان****جان را سگ آستان ببینم
چون سر به سر دو زانو آرم****قرب دو سر کمان ببینم
بس بی‌نمک است عیش، وقت است****کز دیده نمک فشان ببینم
نشگفت که چون نمک بر آتش****لب را مدد از فغان ببینم
از جفتی غم به باد غصه****دل حاملهٔ گران ببینم
خون گریم و از دو هندوی چشم****رومی بچگان روان ببینم
بر هر مژه در چو اشک داود****برکرده به ریسمان ببینم
می‌جویم داد و نیست ممکن****کاین نادره در جهان ببینم
صورت نکنم که صورت داد****در گوهر انس و جان ببینم
در صد غم تازه‌تر گریزم****گر یک غم جان ستان ببینم
چو تب‌خالی که تب نشاند****دل را غم غم نشان ببینم
ترسم که به چشم ابلق عمر****از ناخنه استخوان ببینم
عمر است بهار نخل بندان****کش هر نفسی خزان ببینم
گفتی بروم به وهم نونو****سوز جگر فلان ببینم
تو سوز مرا گران نبینی****من وهم تو را گران ببینم
عمری به کران کنم که اهلی****زین کوچهٔ باستان ببینم
بر غوره چهار مه کنم صبر****تا باده به خم‌ستان ببینم
دل نشکنم از عتاب باری****چون بالش پرنیان ببینم
بر آینه چشم از آن گمارم****کز هم‌جنسی نشان ببینم
سازم دل مرده را حنوطی****کز آینه زعفران ببینم
هر شب که به صفه‌های افلاک****صف‌ها زده میهمان ببینم
جوشم ز حسد که از ثریا****شش همدم مهربان ببینم
من خود نکنم طمع که شش یار****در شش سوی هفت‌خوان ببینم
هم ظن نبرم که کعبتین را****شش نقش به سالیان ببینم
اندیک دو دست فرقدان وار****در یک در آشیان ببینم
پس گویم دیده گیر کآخر****هم فرقت فرقدان ببینم
هر مه که به یک وطن مه و خور****با همچو دو عیش ران ببینم
حالی به وداع از اشک هر دو****لون شفق ارغوان ببینم
خور در تب و صرع دار یابم****مه در دق و ناتوان ببینم
از قحط کرم کجا گریزم****کانجا دل میزبان ببینم
جانی چو مزاج مشتری پاک****ز آلایش سوزیان ببینم
طبعی چو بنات نعش ز آمال****دوشیزهٔ جاودان ببینم
دیری است که این فلک نگون است****زودش چو زمین ستان ببینم
گویم که فلک علوفه‌گاهی است****کورا ره کهکشان ببینم
مه ز آن به اسد رسد به هر ماه****تا در دم شیر نان ببینم
گو چرخ مکن ضمان روزی****همت بدل ضمان ببینم
از شیر شتر خوشی نجویم****چون ترشی ترکمان ببینم
روزی چه طلب کنم به خواری****خود بی‌طلب و هوان ببینم
گر موم که پاسبان درج است****نگذاشت که لعل کان ببینم
چون بر سر تاج شاه شد لعل****بی‌منت پاسبان ببینم
نی‌نی به گمان نیکم از بخت****کارم همه چون گمان ببینم
بختی که سیاه داشت در زین****خنگیش به زیر ران ببینم
دل رفت گر اهل دل بیابم****زین مرهم زخم آن ببینم
خسته نشوم ز خار نااهل****ز آن خار گل جنان ببینم
بهرام نیم که طیره گردم****چون مقنع و دوکدان ببینم
این تازه سخن که کردم ابداع****در روی زمین روان ببینم
دیوان مرا که گنج عرشی است****عین الله گنج‌بان ببینم
طرارانی که دزد گنج‌اند****هم دست بریده‌شان ببینم
طرار بریده سر چو طیار****آویخته بی‌زبان ببینم
امید به طالع است کز عمر****هیلاج بقا چنان ببینم
کاندر سنهٔ ثون اختر سعد****در طالع کامران ببینم
شش سال دگر قران انجم****در آذر و مهرگان ببینم
هر هفت رسد به برج میزان****با بیست و یکش قران ببینم
نشگفت که چون نمک بر آتش****لب را مدد از فغان ببینم
کیوان به کناره بینم ار چه****هر هفت به یک مکان ببینم
گر خط شمال خسف گیرد****زی مکه روم امان ببینم
در حد حجاز امن یابم****گر سوی خزر زیان ببینم
در شانهٔ گوسپند گردون****من حکم به از شبان ببینم
تا ظن نبری که هیچ نکبت****زین حکم دروغ‌سان ببینم
ره سوی یقین ندارد این حکم****هر چند ره بیان ببینم
حقا که دروغ داستانی است****بطلانی داستان ببینم
خاقانی را زبان حالت****از نا بده ترجمان ببینم
از خسف چه باک چون پناهم****درگاه خدایگان ببینم
دیدار سپاه دار ایران****در آینهٔ روان ببینم
بر هفت فلک فراخته سر****تاج قزل ارسلان ببینم
با کوکبهٔ مظفر الدین****دین همره و همرهان ببینم
امر ملک الملوک مغرب****هم رتبت کن فکان ببینم
جم ملکت و جم خصال و جم خوست****جم را ملک الزمان ببینم
کیخسرو دین که در سپاهش****صد رستم پهلوان ببینم
پرویز هدی که در بلادش****صد نعمان مرزبان ببینم
تاج سر خاندان سلجوق****بر تخت زر کیان ببینم
بر شاه کیان گهر فشانم****کورا گهر و کیان ببینم
خورشید اسد سوار یابم****بهرام زحل سنان ببینم
از رایتش آفتاب نصرت****در مشرق دودمان ببینم
در بارگه دوم سلیمان****سیمرغ کرم عیان ببینم
چون خوان سخا نهد سلیمان****عیسیش طفیل خوان ببینم
گر سنگ پذیرد آب جودش****ز آتش زنه ضیمران ببینم
دستارچهٔ سیاه نیزه‌اش****چتر سر خضرخان ببینم
شیب سر تازیانه‌ش از قدر****حبل الله شه طغان ببینم
در یک سر ناخن از دو دستش****صد شیر نر ژیان ببینم
او شاه سه وقت و چار ملت****بر شاه مدیح خوان ببینم
دهر از فزعش به پنج هنگام****در ششدر امتحان ببینم
از هفت سپهر و هشت خلدش****روز آخور و شب ستان ببینم
نه چرخ ز قلزم کف شاه****مستسقی ده بنان ببینم
روئین تن عالم است و قصدش****هر هفته به هفت‌خوان ببینم
ماند به هلال شاه مغرب****کافزونش فروتر آن ببینم
نشگفت کز آن هلال دولت****عید دل خاندان ببینم
آری شه مغرب آن هلال است****کاندر حد قیروان ببینم
بر خاک درش ز بوس شاهان****نقش رخ آبدان ببینم
گر بر سر چرخ شد حسودش****هم در بن خاکدان ببینم
کرکس که به مکر شد سوی چرخ****بر خاک چو ماکیان ببینم
گر خصمش امیر مصر گردد****کورا عدن و عمان ببینم
پندار سر خر و بن خار****در عرصهٔ بوستان ببینم
انگار خروس پیرزن را****بر پایهٔ نردبان ببینم
ای تاجور اردشیر اسلام****کاجری خورت اردوان ببینم
ای سایهٔ حق که عقل کل را****ز اخلاق تو دایگان ببینم
گردد فلک المحیط گویت****گر دست تو صولجان ببینم
زیبد فلک البروج کوست****کز نوبه زدن نوان ببینم
کیوانت شها، به عرض پرچم****بر رمح چو خیزران ببینم
از پرز پلاس آخور تو****برجیس به طیلسان ببینم
شمشیر هدی توئی که مریخ****شمشیر تو را فسان ببینم
خورشید ز برق نعل رخشت****ناری است که بی‌دخان ببینم
ناهید سزد هزاردستان****کایوان تو گلستان ببینم
ز اوصاف تو تیر هندسی را****باد رطب اللسان ببینم
هارون تو ماه وز ثریاش****شش زنگله در میان ببینم
امر تو و ابلق شب و روز****یک فحل و دو مادیان ببینم
محمود کفی که سیستانت****محکوم چو سیسجان ببینم
فتح تو به سومنات یابم****غزو تو به مولتان ببینم
چتر سیه و سپید پیلت****مالش ده سیستان ببینم
چون قصد کنی فتوح قنوج****ملت ز تو شادمان ببینم
گرد سپهت به نهرواله****سهم تو به نهروان ببینم
تو خسرو خاور و ز امرت****تعظیم به خاوران ببینم
تو دامغ روم و از حسامت****زلزال به دامغان ببینم
دریا هبتی و کوه هیبت****کز ذات تو این و آن ببینم
از رای تو صیقل فلک را****هفت آینه در دکان ببینم
گر هیچ سپه کشی سوی شام****آنجا سقر و جنان ببینم
از خلق تو خار و حنظل شام****گل شکر اصفهان ببینم
صور و عکه در امان امرت****چون ارمن و نخجوان ببینم
سگبانت شه فرنگ یابم****دربان شه عسقلان ببینم
تو قاهر مصر و چاوشت را****بر قاهره قهرمان ببینم
روزی که در ابرسان یمینت****برق گهر یمان ببینم
شیر فلک از نهیب گرزت****چون گاو زمین جبان ببینم
از ماه درفش تو مه چرخ****سوزان چو ز مه کتان ببینم
طوفان شود آشکار کز خون****شمشیر تو سیل ران ببینم
خنگ تو روان چو کشتی نوح****اندر طوفان روان ببینم
چون فال برآرمت ز مصحف****نصر الله در قرآن ببینم
در شان تو بینم آیت فتح****کاسباب نزول و شان ببینم
ای عرش سریر آسمان صدر****گر بزم تو خلد جان ببینم
در کعبهٔ خلد صدر بزمت****کوثر، نم ناودان ببینم
بر خاک در تو آب حیوان****چون آتش رایگان ببینم
در خواب جلالت تو دیدم****در بیداری همان ببینم
زین شهر دو رنگ نشکنم دل****کورا دل ایرمان ببینم
زین هفت رصد نیفکنم بار****کانصاف تو دیده‌بان ببینم
این هفت رصد بیفکنم باز****تا منزل کاروان ببینم
از جور دو مار بر نجوشم****چون رایت کاویان ببینم
فر تو خبر دهد که چندان****تایید ظفر رسان ببینم
کز عمر هزار ساله چون نوح****صد دولت دیرمان ببینم
برگ همه دوستان بسازم****مرگ همه دشمنان ببینم
بر خاک درت زکات دربان****گنج زر شایگان ببینم
این فال ز سعد مستعار است****هستیش ز مستعان ببینم

شماره 153: به درد دلم کاشنائی نبینم

به درد دلم کاشنائی نبینم****هم از درد، دل را دوایی نبینم
چو تب خال کو تب برد درد دل را****به از درد تسکین فزایی نبینم
شوم هم در انده گریزم ز انده****کز انده به، انده زدایی نبینم
جهان نیست از هیچ جایی که در وی****دل آشنا هیچ جایی نبینم
غلط گفتم ای مه کدام آشنایان****که هیچ آشنا بی‌ریایی نبینم
ازین آشنایان که امروز دارم****دمی نگذرد تا جفایی نبینم
مرا دل گرفت از چنین آشنایان****به جائی روم کاشنایی نبینم
چو عنقا من و کوه قافم قناعت****که چون قاف شد جز عنایی نبینم
پل آبگون فلک باد رخنه****که در جویش آب رضایی نبینم
در آئینهٔ دل خیال فلک را****بجز هاون سرمه سایی نبینم
کلید توکل ز دل جویم ایرا****به از دل، توکل سرایی نبینم
دری تنگ بینم توکل سرا را****ولیک از درون جز فضایی نبینم
برون سرمه‌ای هست بر هاون اما****ز سوی درون سرمه‌سایی نبینم
توکل سرا هست چو نحل‌خانه****که الا درش تنگنایی نبینم
منم نحل و دی‌ماه بخل آمد اینجا****بهار کرم را بهایی نبینم
چو مار از نهادم چنین به که آخر****امان بینم ارچه نوایی نبینم
هم از زهر من کس گزندی نبیند****هم از زخم کس هم بلایی نبینم
بدان تا دلم منزل فقر گیرد****به از صبر منزل نمایی نبینم
بلی از پی چار منزل گرفتن****به از فقر سرما زدایی نبینم
یکی از پی جای لنگر گرفتن****به از سرب، آهن‌ربایی نبینم
به صحرای عادی مزاجان عادت****چراغ وفا را ضیایی نبینم
به بازار خلقان فروشان همت****طراز کرم را بهایی نبینم
از آن صف پیشین یمانی و طائی****به حی کرم پیشوایی نبینم
وزین بازپس ماندگان قبائل****بجز غمر عمر الردایی نبینم
از آن موکب امروز مردی نیابم****وز آن انجم اکنون سهایی نبینم
محبت نمی‌زاید اکنون طبایع****کز این چار زن مردزایی نبینم
نه خاقانیم گر وفا جویم از کس****چه جویم که دانم وفایی نبینم

شماره 154: ای قبلهٔ جان کجات جویم

ای قبلهٔ جان کجات جویم****جانی و به جان هوات جویم
گز زخم زنی سنانت بوسم****ور خشم کنی رضات جویم
دیروز چو افتاب بودی****امروز چو کیمیات جویم
دوشت همه شب چو بدر دیدم****امشب همه چو سهات جویم
ای در گران‌بهاتر از روح****چون روح سبک لقات جویم
وی ماه سبک عنان‌تر از عمر****چون عمر گران‌بهات جویم
خورشیدی و برنیائی از کوه****هر صبح‌دم از صبات جویم
تو زیر زمین شدی چو خورشید****تا کی ز بر سمات جویم
ای گمشده آهوی ختائی****هم ز آبخور ختات جویم
صیاد قضا نهاد دامت****از دامگه قضات جویم
ای گوهر یادگار عمرم****چونت طلبم، کجات جویم؟
دریا کنم اشک و پس به دریا****در هر صدفی جدات جویم
از دیده نهان درون و همی****از وهم برون چرات جویم؟
در جانی و ز انس و جانت پرسم****نزدیکی و دور جات جویم
خاقانیت آشنای عشق است****هم در دل آشنات جویم
ای صبر که کشتهٔ فراقی****در معرکهٔ بلات جویم
وی دل که به نیم نقطه مانی****در دائرهٔ عنات جویم
وی جان که کبوتر نیازی****پر سوخته در هوات جویم
وی نقش زیاد طالع من****در زایجهٔ فنات جویم
چون نقش زیاد کس نبیند****کی در ورق بقات جویم
ای مرکب عمر رفته پی کور****ز آن سوی جهان هبات جویم
وی بلبل جغد گشته وقت است****کز نوحه‌گری نوات جویم
ای سینه که دردمندی از غم****هم زانوی غم دوات جویم
درد تو جراحتی است ناسور****از زخم اجل شفات جویم
ای تن که به چشم درد آزی****از جود تو توتیات جویم
چون خوان کرم نماند تا کی****برگت طلبم، نوات جویم
ای چرخ شریف کش که دونی****جان را دیت از دهات جویم
وی خاک عزیز خور به خواری****تن را عوض از جفات جویم
ای روز کرم فرو شدی زود****از ظل عدم ضیات جویم
ای ماه گرفته نور دانش****در عقهٔ اژدهات جویم
وی روضهٔ بوستان دولت****در دخمهٔ پادشات جویم
ای تاج کیان، کیالواشیر****در عالم کبریات جویم
قدر تو لوا زده است بر عرش****در سایهٔ آن لوات جویم
ز آن سوی فلک به دیهٔ وهم****مجدت نگرم، سنات جویم
از عقل همه هوات خواهم****وز نفس همه ثنات جویم
رفتی که وفا نکرد عمرت****تا جان دارم وفات جویم
بر تختهٔ صدق بودی آحاد****زان اول اولیات جویم
بگذشتی و صفر جای تو یافت****از صفر کجا صفات جویم
قحط کرم است روزی جان****از مائده سخات جویم
طفلی است هنر که مادرش مرد****پرورودنش از عطات جویم
گرچه ز ملوک عهد بودی****در زمرهٔ اصفیات جویم
امروز که تشنه زیر خاکی****فیض از کرم خدات جویم
فردا به بهشت گشته سیراب****در کوثر مصطفات جویم

حرف ن

 

شماره 155: ضمان‌دار سلامت شد دل من

ضمان‌دار سلامت شد دل من****که دار الملک عزلت ساخت مسکن
امل چون صبح کاذب گشت کم عمر****چو صبح صادقم دل گشت روشن
به وحدت رستم از غرقاب وحشت****به رستم رسته گشت از چاه بیژن
شدستم ز انده گیتی مسلم****چو گشتم ز انده عزلت ممکن
نشاید بردن انده جز به اندوه****نشاید کوفت آهن جز به آهن
دلم آبستن خرسندی آمد****اگر شد مادر گیتی سترون
چو حرص آسود چه روزه چه روزی****چو دیده رفت چه روز و چه روزن
از آتش طعمه خواهم داد دل را****چو دل خرسند شد گو خاک خور تن
ببین هر شام‌گاهی نسر طائر****به خوان همتم مرغ مسمن
سلیمان‌وار مهر حسبی الله****مرا بر خاتم دل شد مبین
نه با یاران کمر بندم چو غنچه****نه بر خصمان سنان سازم چو سوسن
نخواهم چارطاق خیمهٔ دهر****وگر سازد طنابم طوق گردن
مرا یک گوش ماهی بس بود جای****دهان مار چون سازم نشیمن
جهان انباشت گوش من به سیماب****بدان تا نشنوم نیرنگ این زن
مرا دل چون تنور آتشین شد****از آن طوفان همی بارم به دامن
در این پیروزه طشت از خون چشمم****همه آفاق شد بیجاده معدن
اگر نه سرنگونسارستی این طشت****لبالب بودی از خون دل من
من اندر رنج و دونان بر سر گنج****مگس در گلشن و عنقا به گلخن
عجب ترسانم از هر ماده طبعی****اگرچه مبدع فحلم در این فن
لگامم بر دهان افکند ایام****که چون ایام بودم تند و توسن
زبان مار من یعنی سر کلک****کزو شد مهرهٔ حکمت معین
کشد چون مور بر کژدم دلان خیل****که خیل مور، کژدم راست دشمن
نبینی جز مرا نظمی محقق****نیابی جز مرا نثری مبرهن
نیازد جز درخت هند کافور****نیریزد جز درخت مصر روغن
نه نظم من به بیت کس مزور****نه عقد من به در کس مزین
نه پیش من دواوین است و دفتر****نه عیسی را عقاقیر است و هاون
ضمیر من امیر آب حیوان****زبان من شبان واد ایمن
کبوتر خانهٔ روحانیان را****نقط‌های سر کلک من ارزن
سفال نو شود گردون چو باشد****عروس خاطرم را وقت زادن
برای قحط سال اهل معنی****همی بارم ز خاطر سلوی و من
اگر ناهید در عشرتگه چرخ****سراید شعر من بر ساز ارغن
ببخشد مشتری دستار و مصحف****دهد مریخ حالی تیغ و جوشن
ازین نورند غافل چند اعمی****بر این نطقند منکر چند الکن
ازین مشتی سماعیلی ایام****وزاین جوقی سرابیلی برزن
همه قلب وجود و شولهٔ عصر****نعایم‌وار آتش‌خوار و ریمن
همه چون دیگ بی‌سر زاده اول****کنون سر یافته یعنی نهنبن
چون موسیجه همه سر بر هواکش****چو دمسیجه همه دم بر زمین زن
همه بی‌مغز و از بن یافته قدر****که از سوراخ قیمت یافت سوزن
عمود رخش را سازند قبله****نهند آنگاه تهمت بر تهمتن
حدیث کوفیان تلقین گرفته****به اسناد و بقال و قیل و عن‌عن
لقبشان در مصادر کرده مفعول****دو استاد این ز تبریز آن ز زوزن
فرنجک وارشان بگرفته آن دیو****که سریانی است نامش خرخجیون
نداند طبع این حاشا ز حاشا****نداند فهم آن بهمن ز بهمن
یکایک میوه دزد باغ طبعم****ولیک از شاخ بختم میوه افکن
مرا در پارسی فحشی که گویند****به ترکی چرخشان گوید که سن‌سن
چو من لاحول کردم طاعنان را****به گرد من کجا یارند گشتن
نه من دنبالشان دارم به پاسخ****نه جنگ حیز جوید گیو و بهمن
ز تف آه من آن دید خواهد****که از آتش نبیند هیچ خرمن
که با فیل آن کند طیر ابابیل****که نکند هیچ غضبان و فلاخن
تب ربع آمد ایشان را که نامم****به گرد ربع مسکون یافت مسکن
عجب نه گر شب میلاد احمد****نگون سار آمد اصنام برهمن
توئی خاقانیا سیمرغ اشعار****بر این کرکس شعاران بال بشکن
دهان ابلهان دارند، بر دوز****بروت روبهان دارند، برکن
برای آنکه خرازان گه خرز****کنند از سبلت روباه درزن
چو شیر از بهر صید گاو ساران****لعاب طبع گرداگرد می تن
وفا اندک طلب زین دیو مردم****جفا بسیار کش زین سبز گلشن
به درگاه رسول الله بنه بار****که درگاه رسول اعلا و اعلن
مراد کاف و نون طاها و یاسین****که عین رحمت است از فضل ذوالمن
به دستش داده هفت ایوان اخضر****کلید هشت شادروان ادکن

شماره 156: قحط وفاست در بنهٔ آخر الزمان

قحط وفاست در بنهٔ آخر الزمان****هان ای حکیم پردهٔ عزلت بساز هان
در دم سپید مهرهٔ وحدت به گوش دل****خیز از سیاه خانهٔ وحشت به پای جان
هم با عدم پیاده فرو کن به هشت نطع****هم با قدم، سوار برون ران به هفت خوان
سودای این سواد مکن بیش در دماغ****تکلیف این کثیف منه بیش بر روان
فلسی شمر ممالک این سبز بارگاه****صفری شمر فذالک این تیره خاکدان
جیحون آفت است بر آن ابگینه پل****که پایه بلاست بر آ، غول دیده‌بان
چشم بهی مدار که در چشم روزگار****آن ناخنه که بود بدل شد به استخوان
تو غافل و سپهر کشنده رقیب تو****فرزانه خفته و سگ دیوانه پاسبان
دهر سپید دست سیه کاسه‌ای است صعب****منگر به خوش زبانی این ترش میزبان
کن خوش‌ترین نواله که از دست او خوری****لوزینه‌ای است خردهٔ الماس در میان
دل دستگاه توست به دست جهان مده****کاین گنج خانه را ندهد کس به ایرمان
هر لحظه هاتفی به تو آواز می‌دهد****کاین دامگه نه جای امان است الامان
آواز این خطیب الهی تو نشنوی****کز جوش غفلت است تو را گوش دل گران
اول بیار شیر بهای عروس فقر****وانگه ببر قبالهٔ اقبال رایگان
خاتون دار ملک فریدونش خوان که نیست****کابین این عروس کم از گنج کاویان
تا بر در تو مرکب فقر است ایمنی****کاحداث را سوی تو جنیبت شود روان
شمشاد و سرو را ز تموز و خزان چه باک****کز گرم و سرد لاله و گل را رسد زیان
از فقر ساز گل شکر عیش بد گوار****وز فاقه خواه مهر تب جان ناتوان
ازین و آن دوا مطلب چون مسیح هست****زیرا اجل گیاست عقاقیر این و آن
مگذار شاه دل به در مات خانه در****زین در که هست درد ز عزلت فرونشان
خرسند شو به ملکت خرسندی ازوجود****خاسر شناس خسرو و طاغی سمر طغان
اسکندر و تنعم ملک دو روزه عمر****خضر و شعار مفلسی و عمر جاودان
بی‌طعمه و طمع به سر آور چو کرم بید****چون کرم پیله سر چه کنی در سر دهان
زنبور خانهٔ طمع آلوده شد مشور****زنبور وار بیش مکن زین و آن فغان
هم جنس در عدم طلب اینجا مجوی از آنک****نیلوفر از سراب نداده است کس نشان
خودباش انیس خود مطلب کس که پیل را****هم گوش بهتر از پر طاووس پشه‌ران
دانی چه کن ز ناخوش و خوش کم کن آرزو****سیمرغ وش ز ناکس و کس گم کن آشیان
خود را درم خرید رضای خدای کن****دامن ازین خدای فروشان فرو نشان
پرواز در هوای هویت کن از خرد****بر تلهٔ هوا چه پری از تل هوان
از لا رسی به صدر شهادت که عقل را****از لا و هوست مرکب لاهوت زیر ران
لا ز آن شد اژدهای دوسر، تا فرو خورد****هر شرک و شک که در ره الا شود عیان
بنمود صبح صادق دین محمدی****هین در ثناش باش چو خورشید صد زبان
دندان‌های تاج بقا شرع مصطفاست****عقل آفرینش از بن دندان کند ضمان
آنجا که دم گشاد سرافیل دعوتش****جان باز یافت پیر سراندیب در زمان
آنجا که کوفت دولت او کوس لااله****آواز قد صدقت برآمد ز لامکان
آن شاهد لعمرک و شاگرد فاستقم****مخصوص قم فانذر و مقصود کن فکان
آدم به گاهوارهٔ او بود شیر خوار****ادریس هم به مکتب او گشته درس خوان
در دین شفای علت عامل برای حق****زی حق شفیع زلت آدم پی جنان
هم عیب را به عالم اشرار پرده پوش****هم غیب را ز عالم اسرار ترجمان
او سرو جویبار الهی و نفس او****چون سرو در طریقت هم پیر و هم جوان
او آفتاب عصمت و از شرم ذو الجلال****نفکنده بر بیان قلم سایهٔ بنان
مه را دو نیمه کرده به دست چو آفتاب****سایه نه بر زمینش و از ابر سایه بان
گه با چهار پیر زبان کرده در دهن****گه با دو طفل در دهن افکنده ریسمان
مهر آزمای مهرهٔ بازوش جان و عقل****حلقه به گوش حلقهٔ گیسوش انس و جان
حبل الله است معتکفان را دو زلف او****هم روز عید و هم شب قدر اندر او نهان
قدرش مروقی است بر این سقف لاجورد****فرش رفوگری است بر این فرش باستان
بر بام سدره تا در ادنی فکنده رخت****روح القدس دلیلش و معراج نردبان
جبریل هم به نیم ره از بیم سوختن****بگذاشته رکابش و برتافته عنان
جنت ز شرم طلعت او گشته خار بست****دوزخ ز گرد ابلق او گشته گلستان
خورشید بر عمامهٔ او بر فشانده تاج****بر جیس بر رداش فدا کرده طیلسان
آنجا شده به یکدم کز بهر بازگشت****ز آنجا هزار سال رهش بوده تا جهان
هر داستان که آن نه ثنای محمدی است****دستان کاهنان شمر آن را نه داستان
خواهی که پنج نوبت الصابرین زنی****تعلم کن ز چار خلیفه طریق آن
از صادقین وفا طلب از قانتین ادب****وز متقین حیا و ز مستغفرین بیان
همچون درخت گندم باش از برای فرض****گه راست گه خمیده و جان بسته بر میان
گه در سجود باش چو در مغرب آفتاب****گه در رکوع باش چو بر مرکز آسمان
از جسم بهترین حرکاتی صلوة بین****وز نفس بهترین سکناتی صیام دان
یارب دل شکسته و دین درست ده****کآنجا که این دو نیست و بالی‌است بی‌کران
خاقانی از زمانه به فضل تو در گریخت****او را امان ده از خطر آخر الزمان
ز آن پیشتر کاجل ز جهان وارهاندش****از ننگ حبس خانهٔ شروانش وارهان
گر خوانده‌ای سعادت عقباش رد مکن****ور داده‌ای منت دنیاش واستان

شماره 157: هین کز جهان علامت انصاف شد نهان

هین کز جهان علامت انصاف شد نهان****ای دل کرانه کن ز میان خانهٔ جهان
طاق و رواق ساز به دروازهٔ عدم****باج و دواج نه به سرا پردهٔ امان
بر نوبهار باغ جهان اعتماد نیست****کاندک بقاست آن همه چون سبزهٔ جوان
بهر منال عیش ز دوران منال بیش****بهر مراد جسم به زندان مدار جان
کن باز را که قلهٔ عرش است جای او****در دود هنگ خاک خطا باشد آشیان
این خاکدان دیو تماشاگه دل است****طفلی تو تا ربیع تو دانند خاکدان
با درد دل دوا ز طبیب امل مجوی****کاندر علاج هست تباشیرش استخوان
مفریب دل به رنگ جهان کان نه تازگی است****گل‌گونه‌ای چگونه کند زال را جوان
آبی است بد گوار و ز یخ بسته طاق پل****سقفی است زر نگار و ز مهتاب نردبان
خورشید از سواد دل تو کجا رود****تا بر سر تو چشمهٔ خضر است سایبان
کی باشدت نجات ز صفرای روزگار****تا با شدت حیات ز خضرای آسمان
بس زورقا که بر سر گردان این محیط****سر زیر شد که تر نشد این سبز بادبان
از اختر و فلک چه به کف داری ای حکیم****گر مغ صفت نه‌ای چه کنی آتش و دخان
مغ را که سرخ روئی از آتش دمیدن است****فرداش نام چیست، سیه روی آن جهان
طشتی است این سپهر و زمین خایه‌ای در او****گر علم طشت و خایه ندانسته‌ای بدان
از حادثات در صف آن صوفیان گریز****کز بود غمگنند و ز نابود شادمان
ز ایشان شنو دقیقهٔ فقر از برای آنک****تصنیف را مصنف بهتر کند بیان
جز فقر هرچه هست همه نقش فانی است****اندر نگین فقر طلب نقش جاودان
تا در دل تو هست دو قبله ز جاه و آب****فقرت هنوز نیست دو قله به امتحان
فقر سیاه پوش چو دندان فرو برد****جاه سپید کار کند خاک در دهان
چون عز عزل هست غم زور و زر مخور****چون فر فقر هست دم مال و مل مران
با تاج خسروی چه کنی از گیا کلاه****با ساز باربد چه کنی پیشهٔ شبان
کس نیست در جهان که به گوهر ز آدمی است****ور هست گو بیا شجره بر جهان بخوان
هر جا که محرمی است خسی هم حریف اوست****آری ز گوشت گاو بود بار زعفران
با ارزن است بیضهٔ کافور هم‌نشین****با فرج استر است زر پاک هم قران
تا پخته نیست مردم شیطان و وحشی است****و آندم که پخته گردد سلطان انس و جان
جو تا که هست خام غذای خر است و بس****چون پخته گشت شربت عیسی ناتوان
خاقانیا ز جیب تجرد برآر سر****وز روزگار دامن همت فرو فشان
منشور فقر بر سر دستار توست رو****منگر به تاج تاش و به طغرای شه طغان
آن نکته یاد کن که در آن قطعه گفته‌ای****« زین بیش آب روی نریزم برای نان»
امروز کدخدای براعت توئی به شرط****تو صدر دار و این دگران وقف آستان
اهل عراق در عرق‌اند از حدیث تو****شروان به نام توست شرف وان و خیروان
شعرت در این دیار وحش خوش تر است از آنک****کشت از میان پشک برآمد به بوستان
ای پای بست مادر و اماندهٔ پدر****برابوالدیه تو را دیده دودمان
همچون زمین ز من چه نشینی ز جای جنب****هل تا شود خراب جهانی به یک زمان
چون کوزهٔ فقاعی ز افسردگان عصر****در سینه جوش حسرت و در حلق ریسمان
قومی مطوقند به معنی چو حرف قوم****مولع به نقش سیم و مزور چو قلب کان
چون گربه پر خیانت و چون موش نقب زن****چون عنکبوت جوله و چون خرمگس عوان
دین ور نه و ریاست کرده به دینور****کیش مغان و دعوت خورده به دامغان
سرشان ببر به خلق چو شکر چو مصطفی****کافکند زیر پای ابوجهل طیلسان
یارب دل شکستهٔ خاقانی آن توست****درد دلش به فیض الهی فرو نشان
اینجا اگر قبول ندارد از آن و این****آنجاش کن قبول علی‌رغم این و آن

شماره 158: الامان ای دل که وحشت زحمت آورد الامان

الامان ای دل که وحشت زحمت آورد الامان****بر کران شو زین مغیلانگاه غولان بر کران
برگذر زین سردسیر ظلمت اینک روشنی****درگذر زین خشک‌سال آفت اینک گلستان
جان یوسف زاد را کازاد کرد حضرت است****وارهان زین چار میخ هفت زندان وارهان
ابلقی را کاسمان کمتر چراگاه وی است****چند خواهی بست بر خشک آخور آخر زمان
تا نگارستان نخوانی طارم ایام را****کز برون‌سو زرنگار است از درون‌سو خاکدان
جای نزهت نیست گیتی را که اندر باغ او****نیشکر چون برگ سنبل زهر دارد در میان
روز و شب جان‌سوزی و آنگاه از ناپختگی****روز چون نیلوفری چالاک و شب چون زعفران
تا کی این روز و شب و چندین مغاک و تیرگی****آن درخت آبنوس این صورت هندوستان
از نسیم انس بی‌بهره است سروستان دل****وز ترنج عافیت خالی است نخلستان جان
اندر این خطه که دل خطبه به نام غم کند****سکهٔ گیتی نخواهد داشت نقش جاودان
دل منه بر عشوه‌های آسمان زیرا که هست****بی‌سر و بن کارهای آسمان چون آسمان
زود بینی چون نبات النعش گشتی سرنگون****تا روی بر باد این پیروزه پیکر بادبان
با امل همراه وحدت چون شاه عزلت ران گشاد****مرد چوبین اسب با بهرام چوبین همعنان
در ببند آمال را چون شاه عزلت ران گشاد****جان بهای نهل را در پای اسب او فشان
بی‌نیازی را که هم دل تفته بینی هم جگر****شرب عزلت هم تباشیرش دهد هم ناردان
جهد کن تا ریزه‌خوار خوان دل باشی از آنک****نسر طائر را مگس بینی چو دل بنهاد خوان
آن زمان کز در درآید آفتاب دل تو را****گر توانی سایهٔ خود را برون در نشان
چون تو مهر نیستی را بر گریبان بسته‌ای****هیچ دامانت نگیرد هستی کون و مکان
چهرهٔ خورشید وانگه زحمت مشاطگی****مرکب جمشید وانگه حاجب برگستوان
در دبیرستان خرسندی نوآموزی هنوز****کودکی کن دم مزن چون مهر داری بر زبان
نیست اندر گوهر آدم خواص مردمی****بر ولیعهدان شیطان حرف کرمنا مخوان
خلوتی کز فقر سازی خیمهٔ مهدی شناس****زحمتی کز خلق بینی موکب دجال دان
شش جهت یاجوج بگرفت ای سکندر الغیاث****هفت کشور دیو بستد ای سلیمان الامان
تخت نرد پاک بازان در عدم گسترده‌اند****گر سرش داری برانداز این بساط باستان
مرد همدم آنگه اندوزد که آید در عدم****موم از آتش آنگه افروزد که دارد ریسمان
دل رمیده کی تواند ساخت با ساز وجود****سگ گزیده کی تواند دید در آب روان
تا به نااهلان نگوئی سر وحودت هین و هین****تا ز ناجنسان نجوئی برگ سلوت هان و هان
عیسی از گفتار نااهلی برآمد بر فلک****آدم از وسواس ناجنسی برون رفت از جنان
چند چون هدهد تهدد بینی از رنج و عذاب****تو برای رهنمای ملک پیک رایگان
این گره بادند از ایشان کار سازی کم طلب****کآتشی بالای سر دارند و آبی زیر ران
تا جدائی زین و آن بر سر نشینی چون الف****چون بپیوستی به پایان اوفتی هم در زمان
عقل چون گربه سری در تو همی مالد ز مهر****تا نبرد رشتهٔ جان تو چون موش این و آن
گر تو هستی خستهٔ زخم پلنگ حادثات****پس تو را از خاصیت هم گربه بهتر پاسبان
چار تکبیری بکن بر چار قصل روزگار****چار بالش‌های چار ارکان را به دو نان بازمان
چند بر گوسالهٔ زرین شوی صورت پرست****چند بر بزغالهٔ پر زهر باشی میهمان
ناقهٔ همت به راه فاقه ران تا گرددت****توشه خوشهٔ چرخ و منزل‌گاه راه کهکشان
هم‌چنین بازی درویشان همی زی زانکه هست****جبرئیل اجری کش این قوم و رضوان میزبان
جان مده در عشق زور و زر که ندهد هیچ طفل****لعبت چشم از برای لعبتی از استخوان
اولین برج از فلک صفر است چون تو بهر فقر****اولین پایه گرفتی صفر بهتر خان و مان
چون سرافیل قناعت تا ابد جاندار توست****گو مکن دیوان میکائیل روزی را ضمان
خیز خاقانی ز گنج فقر خلوت خانه ساز****کز چنین توان اندوخت گنج شایگان
آتش اندر جاه زن گو باد در دست تکین****آب رخ در چاه کن گو خاک بر فرق طغان
تخت ساز از حرص تا فرمان دهی بر تاج بخش****پشت کن بر آز تا پهلو زنی با پهلوان
نی صفی الملک را بینی صفائی بر جبین****نی رضی الدوله را یابی رضائی در جنان
گر به رنگ جامه عیبت کرد جاهل باک نیست****تابش مه را ز بانگ سگ کجا خیزد زیان
چون تو یک‌رنگی بدل گر رنگ‌رنگ آید لباس****کی عجب چون عیسی دل بر درت دارد دکان
گرچه رنگین کسوتی صاحب خبر هستی ز عقل****کلک رنگین جامه هم صاحب برید است از روان
چون کتاب الله به سرخ و زرد می‌شاید نگاشت****گر تو سرخ و زرد پوشی هم بشاید بی‌گمان
نی کم از مور است زنبور منقش در هنر****نی کم از زاغ است طاووس بهشتی ز امتحان
باش با عشاق چون گل در جوانی پیر دل****چند ازین ز هاد همچون سرو در پیری جوان
بر زمین زن صحبت این زاهدان جاه جوی****مشتری صورت ولی مریخ سیرت در نهان
چون تنور از نار نخوت هرزه خوار و تیزدم****چون فطیر از روی فطرت بد گوار و جان گزان
اربعین شان را ز خمسین نصاری دان مدد****طیلسان‌شان را ز زنار مجوسی دان نشان
نیست اندر جامهٔ ازرق حفاظ و مردمی****چرخ ازرق پوش اینک عمر کاه و جان ستان
چند نالی چند ازین محنت سرای زاد و بود****کز برای رای تو شروان نگردد خیروان
بچهٔ بازی برو بر ساعد شاهان نشین****بر مگس‌خواران قولنجی رها کن آشیان
ای عزیز مادر و جان پدر تا کی تو را****این به زیر تیشه دارد و آن به سایهٔ دوکدان
ای درین گهوارهٔ وحشت چو طفلان پای بست****غم تو را گهواره جنبان و حوادث دایگان
شیر مردی خیز و خوی شیر خوردن کن رها****تا کی این پستان زهر آلود داری در دهان
گر حوادث پشت امیدت شکست اندیشه نیست****مومیائی هست مدح صاحب صاحب‌قران
حجة الاسلام نجم الدین که گردون بر درش****چون زمین بوسد نگارد عبده بر آستان
جاه او در یک دو ساعت بر سه بعد و چار طبع****پنج نوبت می‌زند د رشش سوی این هفت خوان
تا بت بدعت شکست اقبال نجم سیمگر****سکه نقش بت به زر دادن نیارد در جهان
چارپای منبرش را هشت حمالان عرش****بر کتف دارند کاین مرکز ندارد قدر آن
ای وصی آدم و کارم ز گردون ناتمام****وی مسیح علام و جانم ز گیتی ناتوان
گر نداری هیچ فرزندی شرف داری که حق****هم شرف زین دارد اینک لم‌یلد خوان از قران
بیضه بشکن بچه بیرون آر چون طاووس نر****بیضه پروردن به گنجشکان گذار و ماکیان
کاین نتایج‌های فکر تو تو را بس ذریت****وین معانی‌های بکر تو تو را بس خاندان
چون خود و چون من نبینی هیچ‌کس در شرع و شعر****قاف تا قاف ار بجویی قیروان تا قیروان
زادهٔ طبع منند اینان که خصمان منند****آری آری گربه هست از عطسهٔ شیر ژیان
دشمن جاه منند این قوم کی باشند دوست****جون من از بسطام باشم این گروه از دامغان
ز آن کرامت‌ها که حق با این دروگر زاده کرد****می‌کشند از کینه چون نمرود بر گردون کمان
پا شکستم زین خران، گرچه درست از من شدند****خوانده‌ای تا عیسی از مقعد چه دیدآخر زیان
جان کنند از ژاژخائی تا به گرد من رسند****کی رسد سیر السوافی در نجیب ساربان
صد هزاران پوست از شخص بهائم برکشند****تا یکی زانها کند گردون درفش کاویان

شماره 159: نطع بگسترد عشق پای فرو کوب هان

نطع بگسترد عشق پای فرو کوب هان****خانه فروشی بزن آستیی برفشان
بهر چنین هودج بارگشی دار دل****پیش چنین شاهدی پیشکشی ساز جان
خیز و به صحرای عشق ساز چراگاه از آنک****بابت رخش تو نیست آخور آخر زمان
گلخن ایام را باغ سلامت مگوی****کلبهٔ قصاب را موقف عیسی مدان
هیچ دل گرم را شربت گردون نساخت****ز آنکه تباشیر اوست بیشتری استخوان
کم خور خاقانیا مائدهٔ دهر از آنک****نیست ابا خوشگوار، هست ترش میزبان
تاج امان بایدت پای شهنشاه بوس****نشرهٔ جان بایدت مدح منوچهر خوان
شاه ملایک شعار، شیر ممالک شکار****خسرو اقلیم بخش، رستم توران ستان

شماره 160: ای لب و خالت بهم طوطی و هندوستان

ای لب و خالت بهم طوطی و هندوستان****پیش جمالت منم هندوی جان بر میان
از رخ و زلف تو رست در دل من آبنوس****وز لب و خال تو گشت دیدهٔ من آبدان
ابرش خورشید را ناخنه آمد ز رشک****تا تو به شب رنگ حسن تاخته‌ای در جهان
رو که ز عکس لبت خوشهٔ پروین شده است****خوشهٔ خرمای تر بر طبق آسمان
صبر من از بی‌دلی است از تو که مجروح را****چاره ز بی‌مرهمی است سوختن پرنیان
با همه کآزاد نیست یک سر مویم ز تو****نیست تو را از وفا بر سر موئی نشان
گرچه ز افغان مرا با تو زبان موی شد****در همه عالم منم موی شکاف از زبان
طبع چو خاقانیی بستهٔ سودا مدار****بشکن صفراتی او ز آن لب چون ناردان
عهد کهن تازه کن کو سخنان تازه کرد****خاصه ثنای ملک کرد ضمیرش ضمان
ناصر ملت طراز، قاهر بدعت گداز****شاه خلیفه پناه خسرو سلطان نشان

شماره 161: تا نفخات ربیع صور دمید از دهان

تا نفخات ربیع صور دمید از دهان****کالبد خاک را نزل رسید از روان
غاشیه‌دار است ابر بر کتف آفتاب****غالیه‌سای است باد بر صدف بوستان
کرد قباهای گل خشتک زرین پدید****کرد علم‌های روز پرچم شب را نهان
روز به پروار بود فربه از آن شد چنین****شب تن بیمار داشت لاغر ازین شد چنان
عکس شکوفه ز شاخ بر لب آب اوفتاد****راست چو قوس قزح برگذر کهکشان
مریم دوشیزه باغ، نخل رطب بید بن****عیسی یک روزه گل، مهد طرب گلستان
نی عجب ار جای برف گرد بنفشه است از آنک****معدن کافور هست خطهٔ هندوستان
شاخ چو آدم ز باد زنده شد و عطسه داد****فاخته الحمد خواند گفت که جاوید مان
دوش که بود از قیاس شکل شب از ماه نو****هندوی حلقه به گوش گرد افق پاسبان
داد نقیب صبا عرض سپاه بهار****کز دو گروهی بدید یاوگیان خزان
خیل بنفشه رسید با کله دیلمی****سوسن کن دید کرد آلت زوبین عیان
شاه ریاحین بساخت لشکر گاه از چمن****نیسان کان دید کرد لشکری از ضیمران
بید برآورد برگ آخته چون گوش اسب****سبزه چو آن دید گرد چارهٔ برگستوان
از پی سور بهار یاسمن آذین ببست****بستان کان دید کرد قبه‌ای از ارغوان
لاله چو جام شراب پارهٔ افیون در او****نرگس کان دید از زر تر جرعه دان
بود سر کوکنار حقهٔ سیماب رنگ****غنچه که آن دید کرد مهرهٔ شنگرف‌سان
مجلس گلزار داشت منبری از شاخ سرو****بلبل کان دید کرد زمزمهٔ بیکران
قمری درویش حال بود ز غم خشک مغز****نسرین کان دید کرد لخلخهٔ رایگان
فاخته گفت از سخن نایب خاقانیم****گلبن کن دید کرد مدحت شاه امتحان
شاه سلاطین فروز خسرو شروان که چرخ****خواند به دوران او شروان را خیروان
زهره و دهره بسوخت کوکبهٔ رزم او****زهرهٔ زهره به تیغ دهرهٔ دهر از سنان
گوشه و خوشه بساخت از پی مجد و ثنا****گوشهٔ عرش از سریر، خوشهٔ چرخ از بنان
دولت و صولت نمود شیر علم‌های او****دولت ملک عجم، صولت تیغ یمان
پایه و مایه گرفت هم کف و هم جام او****پایهٔ بحر محیط، مایهٔ حوض جنان
راحت و ساحت نگر از در او مستعار****راحت جان از خرد، ساحت کون از مکان
غایت و آیت شناس نامزد حضرتش****غایت نصر از غزا، آیت وحی از بیان
یافته و بافته است شاه چو داود و جم****یافته مهر کمال، بافته درع امان
ساخته و تاخته است بخت جهان‌گیر او****ساخته شعرا براق تاخته بر فرقدان
سوده و بوده شمار اشهب میمونش را****سوده قضا در رکاب، بوده قدر در عنان
بسته و خسته روند تیغ وران پیش او****بسته به شست کمند، خسته به گرز گران
ای به شبستان ملک با تو ظفر خاصگی****وای به دبستان شرع با تو خرد درس خوان
کعبهٔ جان صدر توست، چار ملک چار رکن****رستم دین قدر توست هفت فلک هفت‌خوان
قدر تو کی دل نهد بر فلک و چون بود****در وطن عنکبوت کرگدن و آشیان
دهر جلال تو دید ایمان آورد و گفت****کای ملکوت اسجد و اکادم وقت است هان
تیغ تو داند که چیست رمز و اشارات دین****طرفه بود هندویی از عربی ترجمان
نیست نظیر تو خصم خود نبود یک بها****تاج سر کوکنار، افسر نوشیروان
در دل دشمن نگر مانده ز تیغت خیال****چون شبه‌گون شیشه‌ای نقش پری اندران
حلق بداندیش را وقت طناب است از آنک****گردن قرابه را هست نکو ریسمان
گونهٔ حصرم گرفت تیغ تو و بر عدو****ناشده انگور می، سرکه شد اندر زمان
چرخ مقرنس نهاد قصر مشبک شود****چو ز گشاد تو رفت چوبهٔ تیر از کمان
رو که جهان ختم کرد بر تو جهان داشتن****بر دگران گو فلک عزلت شاهی بران
از کف و شمشیر توست معتدل ارکان ملک****زین دو اگر کم کنی ملک شود ناتوان
راستی چنگ را بیست و چهار است رود****چون یکی از وی گسست کژ شود او بی‌گمان
گرچه بدون تو چرخ تاج و نگین داد لیک****رقص نزیبد ز بز، تیشه زنی از شبان
گرچه مشعبد ز موم خوشهٔ انگور ساخت****ناید از آن خوشه‌ها آب خوشی در دهان
گر فلکت بنده گشت نقص کمال تو نیست****رونق سکبا نرفت، گر تره آمده به خوان
کی شود از پای مور دست سلیمان به عیب****کی کند از مرغ گل صنعت عیسی زبان
خسرو صاحب خراج بر سر عالم توئی****بنده به دور تو هست شاعر صاحب‌قران
گر به جهان زین نمط کس سخنی گفته است****بنده به شمشیر شاه باد بریده زبان
شاه جهان نظم غیر داند از سحر من****اهل بصر گوشت گاو دانند از زعفران
گرچه به چشم عوام سنگچه چو لولو است****لیک تف آفتاب فرق کند این و آن
ای فر پر هماتی سایهٔ درگاه تو****شهپر جبریل باد بر سر تو سایبان
باد خورنده چو خاک جرعهٔ جام تو جم****باد برنده چو مور ریزهٔ خوان تو جان
هاتف نوروز باد بر تو دعا گوی خیر****تا ابد آمین کناد عاقلهٔ انس و جان

شماره 162: تا رقم حسن تو زد آسمان

تا رقم حسن تو زد آسمان****نامزد عشق تو آمد جهان
حلقه به گوش غم تو گشت عقل****غاشیه‌دار لب تو گشت جان
زلف تو شیطان ملایک فریب****روی تو سلطان ممالک ستان
عشق تو آورده قیامت پدید****فتنهٔ تو کرده سلامت نهان
تابش رخسار تو از راه چشم****کرد چراگاه دل از ارغوان
سلسله‌های فلک است آن دو زلف****تا نکنی قصد سرش، هان و هان
ز آنکه جهان یکسره گردد خراب****گر ببری سلسلهٔ آسمان
حلقه‌ای ار کم شود از زلف تو****خاتم جم خواه به تاوان آن
در لب تو هست ز کوثر اثر****در دل خاقانی از آتش نشان
قبلهٔ تو اختر جوزا رکاب****قدوهٔ او گوهر دریا بنان
حرز امم، حبر امام احمشاد****قاضی شه پرور و سلطان نشان

شماره 163: از همه عالم شده‌ام بر کران

از همه عالم شده‌ام بر کران****بسته به سودای تو جان بر میان
جان نه و چون سایه به تو زنده‌ام****با تو و صد ساله ره اندر میان
از تب هجران تو ناخن کبود****پیش تو انگشت زنان کالامان
آن نه ز گریه است که چشمم به قصد****هست گهر ریز به سوی دهان
لیک زبانم چو حدیثت کند****دیده نثار آرد بهر زبان
وصل تو بی‌هجر توان دید؟ نی****گوشت جدا کی شود از استخوان
چون کنم افغان که ز تف جگر****سوخته شد در دهن من فغان
در بصرم سفته شده است آفتاب****ز آنکه مرا دیده شد الماس دان
دود دلم گر به فلک برشود****هفت فلک هشت شود در زمان
بیعگه غم دل خاقانی است****زان کشد اندوه در او کاروان
وین رمقی کز رقمش مانده است****از ظل خورشید سپهر آستان
مشتری عصمت و خورشید دین****صدر ازل قدر ابد قهرمان
نایب سلطان هدی، احمشاد****کوست در اقلیم کرم کامران

شماره 164: شاعر ساحر منم اندر جهان

شاعر ساحر منم اندر جهان****در سخن از معجزه صاحب قران
از شجر من شعرا میوه چین****وز صحف من فضلا عشر خوان
وز حسد لفظ گهر پاش من****در خوی خونین شده دریا و کان
نعش و پرن بافته در نظم و نثر****ساخته دیباچهٔ کون و مکان
وز بنهٔ طبع در این خشک‌سال****نزل بیفکنده و بنهاده خوان
حور شود دست بریده چو من****یوسف خاطر بنمایم عیان
اهل زمان را به زبان خرد****از ملکوت و ملکم ترجمان
وحدت من داده ز دولت خبر****عزلت من کرده به عزت ضمان
برده از آن سوی عدم رخت و بخت****مانده ازین سوی جهان خان و مان
گر کلهم بخشی و گر سر بری****زین نشوم غمگن و ز آن شادمان
من به سخن مبدع و منکر مرا****جوقی ازین سر سبک جان گران
دیدهٔ بینا نه و لاف بصر****گوهر دریا نه و لاف بیان
این چو مگس خون خور و دستاردار****و آن چو خره سرزن و باطیلسان
عقل گریزان ز همه کز خروش****نیک گریزد دل شیر ژیان
شبه شتر مرغ نه اشتر نه مرغ****آتش خواران هوا و هوان
بیت فرومایهٔ این منزحف****قافیهٔ هرزهٔ آن شایگان
خشک عبارت چو سموم تموز****سرد معانی چو دم مهرگان
خنده زنم چون به دو منحول سست****سخت مباهات کنند این و آن
هست عیان تا چه سواری کند****طفل به یک چوب و دو تا ریسمان
خاطر خاقانی و مریم یکی است****وین جهلا جمله یهودی گمان
حجت معصومی مریم بس است****عیسی یک‌روزه گه امتحان
نشرهٔ من مدح امام است و بس****تا نرسد ز اهرمنانم زیان
پیر دبستان علوم، احمشاد****کز شرفش دهر خرف شد جوان
حشمت او مالک رق رقاب****عصمت او سالک خط جنان
بینش او دید کمین گاه کن****دانش او یافت گذر گاه کان
هست به تایید و خصال اور مزد****قاضی از آن گشت بر اهل جهان
هست جنیبت کش او نفس کل****عالم از آن می‌رودش در عنان
ای کف تو عالم جودآفرین****جاه تو در عالم جان داستان
معتکفان حرم غیب را****نیست به از خاطر تو میزبان
کنگرهٔ قلعهٔ اسلام را****نیست به از خامهٔ تو دیده بان
از پی کین توختن از خصم تو****آبی زره دارد و آتش سنان
چرخ مرا وقت ثنای تو گفت****تیر ملک نطق ستاره فشان
مادحی‌ام گاه سخن بی‌نظیر****در طلب نام نه در بند نان
طمع نبینی به بر طبع من****پیل که بیند به سر نردبان؟
منذ قضی الله و جف القلم****اصبح فی وصفک رطب اللسان
زین متنحل سخنانم مبین****زین متشاعر لقبانم مدان
دانم و داند خرد پاک تو****موج محیط از تری ناودان
خسته دلم شاید اگر بخشدم****کلک و بنان تو شفای جنان
نیست عجب گر شود از کلک تو****شوره ستان دل من بوستان
بس که بزرگان جهان داده‌اند****خرد سران را شرف جاودان
مورچه را جای شود دست جم****سوی مگس وحی کند غیب‌دان
حق به شبان تاج نبوت دهد****ورنه نبوت چه شناسد شبان
سوی زنی نامه فرستد به لطف****پادشه دام و دد و انس و جان
از در سید سوی گبران رسید****نامهٔ پران و برید روان
نور مه از خار کند سرخ گل****قرص خور از سنگ کند بهرمان
ابر گهر پاشد بر تیره خاک****باد گلستان کند از گلستان
سنت فضل و کرم است این همه****وین همه در وصف تو گفتن توان
ای به وفای تو میان بسته چرخ****وز تو هدی را مدد بیکران
صدر تو میدان کرامات باد****و اسب سعادات تو را زیر ران
محتمل مرقد تو فرقدین****متصل مسند تو شعریان
کلک تو چون نام تو اقلیم گیر****عمر تو چون عقل تو جاوید مان
فتنه ز تو خفته به خواب عروس****دولت بیدار تو را پاسبان

شماره 165: ای نایب عیسی از دو مرجان

ای نایب عیسی از دو مرجان****وی کرده ز آتش آب حیوان
ای زهر تو دستگیر تریاق****وی درد تو پای‌مرد درمان
از جام تو صاف نوش‌تر، تیغ****در دام تو صید خوارتر جان
جزع تو به غمزه برده جان‌ها****لعل تو به بوسه داده تاوان
وصل تو به زیر پر سیمرغ****پرورده به سایهٔ سلیمان
در عین قبول تو خرد را****یک رنگ نموده کفر و ایمان
از جور تو در میان عشاق****برخاسته صورت گریبان
گر فتنه نبایدت که خیزد****طیره منشین و طره مفشان
خاقانی را به کوی عشقت****کاری است برون ز وصل و هجران
راهی است ورا به کعبهٔ مجد****بی‌زحمت ناقه و بیابان
ختم فضلا موفق الدین****مقصود قران و صدر اقران
عبد الغفار کآسمان را****در ساحت قدر اوست جولان
صدری که ز آفرینش او****مستوجب آفرین شد ارکان
از بخت جوان او کنم یاد****چون دستن کشم به پیر دهقان

شماره 166: اکنون که گشاد گل گریبان

اکنون که گشاد گل گریبان****دست من و دامن گلستان
بی‌بادهٔ زر فشان نباشم****چون باد شده است عنبرافشان
خاصه که به هر طرف نشسته است****صد باربد از هزار دستان
از شاخ شکوفه ریز گوئی****کرده است فلک ستاره باران
آن رنگ سیاه لاله ماناک****اندر دل مشتری است کیوان
در پیکر باغ شکل نرگس****چشمی است که ریخته است مژگان
بر قامت گل قبای اطلس****زربفت نهاده گرد دامان
با هم گل و سبزه و بنفشه****چون قوس قزح به رنگ الوان
وقت طرب است و روز عشرت****ایام گل است و فصل نیسان
زین پس من و آستین پر زر****خاقانی و آستان جانان
در باغ ثنای صاحب الجیش****چون فاخته ساخته است الحان
فهرست دول موفق الدین****کز خط سعادت اوست عنوان
عبد الغفار کز کمالش****در کتم عدم گریخت نقصان
بر نطع جلال نه فلک را****شش ضربه دهد ز قدر و امکان
ارجو که مرا به دولت او****دشوار زمانه گردد آسان

شماره 167: یعقوب دلم، ندیم احزان

یعقوب دلم، ندیم احزان****یوسف صفتم، مقیم زندان
او در چه آب بد ز اخوت****من در چه آتشم ز اخوان
چون صفر و الف تهی و تنها****چون تیر و قلم نحیف و عریان
صد رزمهٔ فضل بار بسته****یک مشتریم نه پیش دکان
از دل سوی دیده می‌برم سیل****آری ز تنور خاست طوفان
شنگرف ز اشک من ستاند****صورتگر این کبود ایوان
یارب چه شکسته دل شدستم****از ننگ شکسته نام اران
الحق چه فسانه شد غم من****از شر فسانه گوی شروان
گاه از سگ ابترم به فریاد****گاه از خر اعورم به افغان
این خیره کشی است مار سیرت****وان زیر بری است موش دندان
من جسته چو باغبان پس این****بنشسته چو گربه در پی آن
هم صورت من نیند و این به****چون نیستم از صفت چو ایشان
نسبت دارند تا قیامت****ایشان ز بهمیه من ز انسان
جز دعوت شب مرا چه چاره****هان ای دعوات نیم شب، هان
خاقانی امید را مکن قطع****از فضل خدای حال گردان
از دیدهٔ روزگار بی‌نور****در سایهٔ صدر باش پنهان
بگزیدهٔ حق موفق الدین****کز باطل شد سپید دیوان
عبد الغفار کز سر کلک****در خلد ممالک اوست رضوان
عمان و محیط و نیل و جیحون****جودی و حری و قاف و ثهلان
هر هشت، بر سخا و حلمش****با جدول و خردلند یکسان
ای کرده جلال تو چو تقدیر****وافکنده کمال تو چو یزدان
در گوش زمانه حلقهٔ حکم****بر دوش جهان ردای فرمان
خورشید دلی و مشتری زهد****احمد سیری و حیدر احسان
شد لاجرم از برای مدحت****کهتر چو عطارد و چو حسان
با پشت و دل شکسته آمد****در خدمت تو درست پیمان
هم بر در مصطفی نکوتر****انس انس و سلوک سلمان
گر مدح تو دیرتر ادا کرد****سری است دراین میان نه طغیان
یعنی تو محمدی به صورت****گر چند نه‌ای به وحی و برهان
او خاتم انبیاست لیکن****آمد پس از انبیا به کیهان
مقصود طبیعت آدمی بود****از حیوان و نبات و ارکان
بعد از سه مراتب آدمی‌زاد****بعد از سه کتب رسید فرقان
اندیک عمل بود به آخر****از اول فکرت فراوان
گل با همه خرمی که دارد****از بعد گیا رسد به بستان
بس شاخ که بشکفد به خرداد****میوه‌اش نخورند جز به آبان
افزار ز بس کنند در دیگ****حلوا ز پس آورند بر خوان
ای آنکه صریر خامهٔ تو****زد خنجر شاه را به افسان
غرید پلنگ دولت تو****بر شیر دلان درید خفتان
آن کس که تو را نداشت طاعت****در عصبهٔ تو نمود عصیان
آن خواهد دید از شه شرق****کز پور قباد دید نعمان
یعنی فکند به پای پیلش****تا پخچ شود میان میدان
تو صاحب کار جبرئیلی****بد گوی تو نیم کار شیطان
پروردهٔ نان توست و از کفر****در نعمت تو نموده کفران
نانش مفرست پیش کز تو****واخواست کند به حشر حنان
نان تو چو قطرهٔ ربیع است****احرار صدف مثال عطشان
قطره که ودیعت صدف شد****لؤلؤ گردد به بحر عمان
باز ار به دهان افعی افتد****زهری گردد هلاک حیوان
بیمار دل است و دارد از کبر****سرسام خلاف و درد خذلان
مشنو ترهات او که بیمار****پرگوید و هرزه روز بحران
ای دیدهٔ عقل در تو شاخص****اوهام ز رتبت تو حیران
بی‌یاری چون تویی نگردد****کار چو منی به برگ و سامان
بی‌امر خدا و کف موسی****نتوان کردن ز چوب ثعبان
من صد رهیم تو را ز یک دل****تو صد سپهی به یک قلمران
از نکتهٔ بکر و نوک خامه****من موی شکافم و تو سندان
بسپرده شدم به پای اعدا****مسپار مرا به دست نسیان
برهان داری، مرا به یک لفظ****از پنجهٔ روزگار برهان
تو خورشیدی و من در این عصر****افسرده به سرد سیر حرمان
در من نظری بکن که خورشید****بسیار نظر کند به ویران
گیرم که دل تو بی‌نیاز است****از شاعر فاضل و سخندان
هم هندوکی بباید آخر****بر درگه تو غلام و دربان
هنگام سخن مکن قیاسم****ز آن دشمن روی نامسلمان
آن کو ز دهان رید همه سال****کی شکر خاید او بدین سان
تصنیف نهاده بر من از جهل****الحق اولی است آن به بهتان
گفتا ز برای عشق‌بازی****ببرید سپید موی بهمان
لیکن جائی که باشد آنجا****از خانه خدائیش پشیمان
من دادم پاسخ اینت نکته****او جسته خلافم اینت نادان
وین طرفه که مؤبدی گرفته است****با یک دو کشیش رنگ کشخان
معنی نه و نقش ریش و دستار****حکمت نه و دین اهل یونان
اقلیم گرفته در حماقت****تعلیم نکرده در دبستان
کرده ز برای خربطی چند****از باد بروت ریش پالان
یزدانش ز لعنت آفریده****وز تربیتش جهان پشیمان
در طفلی بوده راکع و جلد****و امروز به سجده گشته کسلان
از مسخرگی گذشت و برخاست****پیغامبری ز مکر و دستان
صد لعنت باد بر وجودش****بر امت او هزار چندان
سبحان الله کاین سگک را****چون سست فرو گذاشت سبحان
ای در کنف تو عالم ایمن****از حیف زمان و صرف دوران
آن را که غلامی تو دادند****او را چه عم از هزار سلطان
هرکس که نیوشد این قصیده****از حد عراق تا خراسان
داند که تو نیک پایمردی****خاقانی را به صدر خاقان
زین به سخن آورم به فرت****لیک از پی نام نز پی نان
عید آمدو من مصحف عید****این نقد بسخته‌ام به میزان
دارم دلکی کبوترآسا****پیش تو کنم به عید قربان
بادی به چهار فصل خرم****بادی به هزار عید شادان
رای تو و رای هفت طارم****خصم تو فرود هفت بنیان

شماره 168: هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان****ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن****وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی****کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد****گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله****خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده****گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان
گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل****نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان
تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را****در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را****تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو****پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون****گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر****از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی****جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما****بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را****حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید****گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه****نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن
دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه****از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم****خاک در او بودی دیوار نگارستان
این است همان درگه کورا ز شهان بودی****دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان
این است همان صفه کز هیبت او بردی****بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان
پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین****در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان
از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه****زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان
نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را****پیلان شب و روزش گشته به پی دوران
ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی****شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان
مست است زمین زیرا خورده است بجای می****در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا****صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین****بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی****کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو****زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان
گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک****ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری****دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن****ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است****این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد****این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن****تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه****فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان
گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری****تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان
این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر****کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان
اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی****این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند****مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

شماره 169: دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان

 

دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان****گشت ز سیر شهاب روی هوا پر سنان
داد به گیتی ظلام سایهٔ خاک سیاه****یافت ز انجم فروغ انجمن کهکشان
گشت چو جنت ز نور قبهٔ چرخ از نجوم****شد چو جهنم به وصف دمهٔ ارض از دخان
شام مشعبد نمود حقهٔ ماه و به لعب****مهرهٔ زرین مهر کرد نهان در دهان
چون سپر زر مهر گشت نهان زیر خاک****ناچخ سیمین ماه کرد پدید آسمان
مطرد سرخ شفق دست هوا کرد شق****پیکر جرم هلال گشت پدید از میان
راست چو از آینه عکس خیال پری****گاه همی شد پدید، گاه همی شد نهان
دیدن و نادیدنش بود به نزدیک خلق****گه چو جمال یقین، گه چو خیال گمان
وز بر ایوان ماه بارگهی بود خوب****ساکن آن خواجهٔ فاضل و نیکو بیان
نسخت اسرار غیب دفتر او بر کنار****قاسم ارزاق خلق، خامهٔ او در بنان
وز بر آن بارگاه بزم‌گهی بود خوش****حوروشی اندر آن غیرت حور جنان
سرو قد و ماه روی لاله رخ و مشک موی****چنگ زن و باده نوش رقص کن و شعر خوان
وز بر آن بزم‌گاه، نوبتی خسروی****همچو قضا کام‌کار، همچو قدر کام ران
خسرو شمشیر و شیر باعث لیل و نهار****والی اوج و حضیض، عامل دریا و کان
وز بر آن نوبتی خیمهٔ ترکی که هست****خونی خنجر گزار، صفدر آهن کمان
آتشیی کز هوا آب سر تیغ او****گرد برآرد به حکم گاه وبال و قران
وز بر آن خیمه بود خوابگه خواجه‌ای****کوست به تاثیر سعد صورت معنی و جان
مفتی کل علوم، خواجهٔ چرخ و نجوم****صاحب صدر زمان، زیور کون و مکان
وز بر آن خوابگه طارم پیری مسن****همچو امل دوربین، همچو اجل جان ستان
برده به هنگام زخم در صف میدان جنگ****حربهٔ هندی او حرمت تیغ یمان
گشت ز سیارگان رتبت او بیش از آنک****بام خداوند را اوست به شب پاسبان
بدر سپهر کرم، صدر کرام عجم****صاحب سیف و قلم، فخر زمین و زمان
شمع هدی زین دین، خواجهٔ روی زمین****مفخر کلک و نگین سرور و صدر جهان
مرکم دریا نوال، صفدر بدخواه مال****خواجهٔ گیتی گشای، صاحب خسرو نشان
رایت میمون او وقت ملاقات خصم****بر ظفر آموخته چون علم کاویان
لفظ گهر بار او غیرت ابر بهار****دست زر افشان او طعنهٔ باد خزان
عمر ابد را شده مدت او پیش کار****سر ازل را شده خامهٔ او ترجمان
تا خبر باس او در ملکوت اوفتاد****سبحهٔ روح الامین نیست مگر الامان
رای صوابش ببین کز مدد نه فلک****خان ختا را نهاد مائدهٔ هفت خوان
ای شده بد خواه تو مضطرب از اضطراب****همچو بداندیش تو ممتحن امتحان
وی به صدای صریر خامهٔ جان بخش تو****تاج‌ده اردشیر، تخت نه اردوان
بخشش تو چون هوا ز آن همه کس را نصیب****کوشش تو چون قضا زو به همه جا نشان
قوت حزم تو را کوه به زیر رکاب****سرعت عزم تو را باد به زیر عنان
هم سبب امن را رافت تو کیقباد****هم اثر عدل را رای تو نوشین روان
چون رخ و اشک عدوت از شفق شام و صبح****کاشته در باغ چرخ معصفر و زعفران
دشمن تو کی بود با تو برابر به جاه؟****شیر علم کی شود همبر شیر ژیان
خصم اگر برخلاف نقص تو گوید شود****ز آتش دل در دهانش همچو زبانه زبان
خنجر فتنه چو گشت کند در ایام تو****حنجر خصم تو گشت خنجر او را فسان
کرد بسی جستجوی در همه عالم ندید****تازه‌تر از جود تو چشم امل میزبان
پای تو را بوسه داد ز آن سبب آخر زمین****گشت بری از بلا فتنهٔ آخر زمان
کینهٔ عدل تو هست در دل فتنه مدام****هست قدیمی بلی کینهٔ گرگ و شبان
بحر کفا از کرام در همه علام توئی****کاهل هنر را ز توست قاعدهٔ نام و نان
خاصه در این عهد ما کز سبب بخل این****خاصه در این دور ما کز اثر جهل آن
روی سخا گشته است زردتر از شنبلید****اشک سخن گشته است سرخ‌تر از ارغوان
لاجرم از عشق نعت وز شعف مدح تو****ز آتش خاطر مراست شعر چو آب روان
غایت مطلوب من خدمت درگاه توست****ای در تو خلق گشته به روزی ضمان
نیست جهانم بکار بی در میمون تو****ور بودم فی‌المثل عمر در او جاودان
خاک در تو مرا گر نبود دستگیر****خاک ز دست فنا بر سر این خاکدان
بگذرد ار باشدش از تو قبولی به جاه****افضل شیرین سخن بیشکی از فرقدان
تا ز شفق وقت شام دامن گردون شود****همچو ز خون روز جنگ دامن بر گستوان
کوکب ناهید باد بر در تو پرده دار****پرچم خورشید باد بر سر تو سایبان
شعلهٔ رای تو باد عاقلهٔ مهر و ماه****فضلهٔ خوان تو باد مائدهٔ انس و جان
باد مسلم شده کف و بنان تو را****خنجر گوهر نگار، خامهٔ گوهر فشان
جاه تو را مدح گوی عقل و زبان خرد****حکم تو را زیردست دولت و بخت جوان

بعدی                                               قبلی

دسته بندي: شعر, افضل‌الدین خاقانی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد