فوج

یکی فرش گسترده شد در جهان****که هرگز نشانش نگردد نهان کجا فرش را مسند و مرقدست****نشستنگه نصر بن احمدست که این گونه آرام شاهی بدوست****خرد در سر نامداران نکوست
امروز جمعه 31 فروردین 1403
تبليغات تبليغات

شاهنامه فردوسی ب27_ستایش سلطان محمود

شاهنامه فردوسی ب27_ستایش سلطان محمود

اندر ستایش سلطان محمود

 

اندر ستایش سلطان محمود

 

ز یزدان بران شاه باد آفرین****که نازد بدو تاج و تخت و نگین
که گنجش ز بخشش بنالد همی****بزرگی ز نامش ببالد همی
ز دریا بدریا سپاه ویست****جهان زیر فر کلاه ویست
خداوند نام و خداوند گنج****خداوند شمشیر و خفتان و رنج
زگیتی بکان اندرون زر نماند****که منشور جود ورا بر نخواند
ببزم اندرون گنج پیدا کند****چو رزم آیدش رنج بینا کند
ببار آورد شاخ دین و خرد****گمانش بدانش خرد پرورد
باندیشه از بی گزندان بود****همیشه پناهش به یزدان بود
چو او مرز گیرد بشمشیر تیز****برانگیزد اندر جهان رستخیز
ز دشمن ستاند ببخشد بدوست****خداوند پیروزگر یار اوست
بدان تیغزن دست گوهرفشان****ز گیتی نجوید همی جز نشان
که در بزم دریاش خواند سپهر****برزم اندرون شیر خورشید چهر
گواهی دهد بر زمین خاک و آب****همان بر فلک چشمه آفتاب
که چون او ندیدست شاهی بجنگ****نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ
اگر مهر با کین برآمیزدی****ستاره ز خشمش بپرهیزدی
تنش زورمندست و چندان سپاه****که اندر میان باد را نیست راه
پس لشکرش هفصد ژنده پیل****خدای جهان یارش و جبرییل
همی باژ خواهد ز هر مهتری****ز هر نامداری و هر کشوری
اگر باژ ندهند کشور دهند****همان گنج و هم تخت و افسر دهند
که یارد گذشتن ز پیمان اوی****و گر سر کشیدن ز فرمان اوی
که در بزم گیتی بدو روشنست****برزم اندرون کوه در جوشنست
ابوالقاسم آن شهریار دلیر****کجا گور بستاند از چنگ شیر
جهاندار محمود کاندر نبرد****سر سرکشان اندر آرد بگرد
جهان تا جهان باشد او شاه باد****بلند اخترش افسر ماه باد
که آرایش چرخ گردنده اوست****ببزم اندرون ابر بخشنده اوست
خرد هستش و نیکنامی و داد****جهان بی سر و افسر او مباد
سپاه و دل و گنج و دستور هست****همان رزم وبزم و می و سور هست
یکی فرش گسترده شد در جهان****که هرگز نشانش نگردد نهان
کجا فرش را مسند و مرقدست****نشستنگه نصر بن احمدست
که این گونه آرام شاهی بدوست****خرد در سر نامداران نکوست
نبد خسروان را چنو کدخدای****بپرهیز دین و برادی و رای
گشاده زبان و دل و پاک دست****پرستندهٔ شاه یزدان پرست
ز دستور فرزانه و دادگر****پراگنده رنج من آمد ببر
بپیوستم این نامهٔ باستان****پسندیده از دفتر راستان
که تا روز پیری مرا بر دهد****بزرگی و دینار و افسر دهد
ندیدم جهاندار بخشنده‌ای****بتخت کیان بر درخشنده‌ای
همی داشتم تا کی آید پدید****جوادی که جودش نخواهد کلید
نگهبان دین و نگهبان تاج****فروزندهٔ افسر و تخت عاج
برزم دلیران توانا بود****بچون و چرا نیز دانا بود
چنین سال بگذاشتم شست و پنج****بدرویشی و زندگانی برنج
چو پنج از سر سال شستم نشست****من اندر نشیب و سرم سوی پست
رخ لاله گون گشت برسان کاه****چو کافور شد رنگ مشک سیاه
بدان گه که بد سال پنجاه و هفت****نوانتر شدم چون جوانی برفت
فریدون بیدار دل زنده شد****زمان و زمین پیش او بنده شد
بداد و ببخشش گرفت این جهان****سرش برتر آمد ز شاهنشهان
فروزان شد آثار تاریخ اوی****که جاوید بادا بن و بیخ اوی
ازان پس که گوشم شنید آن خروش****نهادم بران تیز آواز گوش
بپیوستم این نامه بر نام اوی****همه مهتری باد فرجام اوی
ازان پس تن جانور خاک راست****روان روان معدن پاک راست
همان نیزه بخشندهٔ دادگر****کزویست پیدا بگیتی هنر
که باشد بپیری مرا دستگیر****خداوند شمشیر و تاج و سریر
خداوند هند و خداوند چین****خداوند ایران و توران زمین
خداوند زیبای برترمنش****ازو دور پیغاره و سرزنش
بدرد ز آواز او کوه سنگ****بدریا نهنگ و بخشکی پلنگ
چه دینار در پیش بزمش چه خاک****ز بخشش ندارد دلش هیچ باک
جهاندار محمود خورشیدفش****برزم اندرون شیر شمشیرکش
مرا او جهان بی‌نیازی دهد****میان گوان سرفرازی دهد
که جاوید بادا سر و تخت اوی****بکام دلش گردش بخت اوی
که داند ورا در جهان خود ستود****کسی کش ستاید که یارد شنود
که شاه از گمان و توان برترست****چو بر تارک مشتری افسرست
یکی بندگی کردم ای شهریار****که ماند ز من در جهان یادگار
بناهای آباد گردد خراب****ز باران وز تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند****که از باد و بارانش نیاید گزند
برین نامه بر سالها بگذرد****همی خواند آنکس که دارد خرد
کند آفرین بر جهاندار شاه****که بی او مبیناد کس پیشگاه
مر او را ستاینده کردار اوست****جهان سربسر زیر آثار اوست
چو مایه ندارم ثنای ورا****نیایش کنم خاک پای ورا
زمانه سراسر بدو زنده باد****خرد تخت او را فروزنده باد
دلش شادمانه چو خرم بهار****همیشه برین گردش روزگار
ازو شادمانه دل انجمن****بهر کار پیروز و چیره سخن
همی تا بگردد فلک چرخ‌وار****بود اندرو مشتری را گذار
شهنشاه ما باد با جاه و ناز****ازو دور چشم بد و بی نیاز
کنون زین سپس نامه باستان****بپیوندم از گفتهٔ راستان
چو پیش آورم گردش روزگار****نباید مرا پند آموزگار
چو پیکار کیخسرو آمد پدید****ز من جادویها بباید شنید
بدین داستان در ببارم همی****بسنگ اندرون لاله کارم همی
کنون خامه‌ای یافتم بیش ازان****که مغز سخن بافتم پیش ازان
ایا آزمون را نهاده دو چشم****گهی شادمانی گهی درد و خشم
شگفت اندرین گنبد لاژورد****بماند چنین دل پر از داغ و درد
چنین بود تا بود دور زمان****بنوی تو اندر شگفتی ممان
یکی را همه بهره شهدست و قند****تن آسانی و ناز و بخت بلند
یکی زو همه ساله با درد و رنج****شده تنگدل در سرای سپنج
یکی را همه رفتن اندر نهیب****گهی در فراز و گهی در نشیب
چنین پروراند همی روزگار****فزون آمد از رنگ گل رنج خار
هر آنگه که سال اندر آمد بشست****بباید کشیدن ز بیشیت دست
ز هفتاد برنگذرد بس کسی****ز دوران چرخ آزمودم بسی
وگر بگذرد آن همه بتریست****بران زندگانی بباید گریست
اگر دام ماهی بدی سال شست****خردمند ازو یافتی راه جست
نیابیم بر چرخ گردنده راه****نه بر کار دادار خورشید و ماه
جهاندار اگر چند کوشد برنج****بتازد بکین و بنازد بگنج
همش رفت باید بدیگر سرای****بماند همه کوشش ایدر بجای
تو از کار کیخسرو اندازه گیر****کهن گشته کار جهان تازه گیر
که کین پدر باز جست از نیا****بشمشیر و هم چاره و کیمیا
نیا را بکشت و خود ایدر نماند****جهان نیز منشور او را نخواند
چنینست رسم سرای سپنج****بدان کوش تا دور مانی ز رنج
چو شد کار پیران ویسه بسر****بجنگ دگر شاه پیروزگر
بیاراست از هر سوی مهتران****برفتند با لشکری بی‌کران
برآمد خروشیدن کرنای****بهامون کشیدند پرده‌سرای
بشهر اندرون جای خفتن نماند****بدشت اندرون راه رفتن نماند
یکی تخت پیروزه بر پشت پیل****نهادند و شد روی گیتی چو نیل
نشست از بر تخت با تاج شاه****خروش آمد از دشت وز بارگاه
چو بر پشت پیل آن شه نامور****زدی مهره در جام و بستی کمر
نبودی بهر پادشاهی روا****نشستن مگر بر در پادشا
ازان نامور خسرو سرکشان****چنین بود در پادشاهی نشان
بمرزی که لشکر فرستاده بود****بسی پند و اندرزها داده بود
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ****که از ژرف دریا ربودی نهنگ
دگر نامور رستم پهلوان****پسندیده و راد و روشن روان
بفرمودشان بازگشتن بدر****هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر
در گنج بگشاد و روزی بداد****بسی از روان پدر کرد یاد
سه تن را گزین کرد زان انجمن****سخن گو و روشن دل و تیغ زن
چو رستم که بد پهلوان بزرگ****چو گودرز بینادل آن پیر گرگ
دگر پهلوان طوس زرینه کفش****کجا بود با کاویانی درفش
بهر نامداری و خودکامه‌ای****نبشتند بر پهلوی نامه‌ای
فرستادگان خواست از انجمن****زبان آور و بخرد و رای زن
که پیروز کیخسرو از پشت پیل****بزد مهره و گشت گیتی چو نیل
مه آرام بادا شما را مه خواب****مگر ساختن رزم افراسیاب
چو آن نامه برخواند هر مهتری****کجا بود در پادشاهی سری
ز گردان گیتی برآمد خروش****زمین همچو دریا برآمد بجوش
بزرگان هر کشوری با سپاه****نهادند سر سوی درگاه شاه
چو شد ساخته جنگ را لشکری****ز هر نامداری بهر کشوری
ازان پس بگردید گرد سپاه****بیاراست بر هر سوی رزمگاه
گزین کرد زان لشکر نامدار****سواران شمشیر زن سی هزار
که باشند با او بقلب اندرون****همه جنگ را دست شسته بخون
بیک دست مرطوس را کرد جای****منوشان خوزان فرخنده رای
که بر کشور خوزیان بود شاه****بسی نامداران زرین کلاه
دو تن نیز بودند هم رزم سوز****چو گوران شه آن گرد لشگر فروز
وزو نیوتر آرش رزم زن****بهر کار پیروز و لشکر شکن
یکی آنک بر کشوری شاه بود****گه رزم با بخت همراه بود
دگر شاه کرمان که هنگام جنگ****نکردی بدل یاد رای درنگ
چو صیاع فرزانه شاه یمن****دگر شیر دل ایرج پیل تن
که بر شهر کابل بد او پادشا****جهاندار و بیدار و فرمان روا
هر آنکس که از تخمهٔ کیقباد****بزرگان بادانش و بانژاد
چو شماخ سوری شه سوریان****کجا رزم را بود بسته میان
فروتر ازو گیوهٔ رزم زن****بهر کار پیروز و لشکر شکن
که بر شهر داور بد او پادشا****جهانگیر و فرزانه و پارسا
بدست چپ خویش بر پای کرد****دلفروز را لشکر آرای کرد
بزرگان که از تخم پورست تیغ****زدندی شب تیره بر باد میغ
خر آنکس که بود او ز تخم زرسب****پرستندهٔ فرخ آذر گشسب
دگر بیژن گیو و رهام گرد****کجا شاهشان از بزرگان شمرد
چو گرگین میلاد و گردان ری****برفتند یکسر بفرمان کی
پس پشت او را نگه داشتند****همه نیزه از ابر بگذاشتند
به رستم سپرد آن زمان میمنه****که بود او سپاهی شکن یک تنه
هر آنکس که از زابلستان بدند****وگر کهتر و خویش دستان بدند
بدیشان سپرد آن زمان دست راست****همی نام و آرایش جنگ خواست
سپاهی گزین کرد بر میسره****چو خورشید تابان ز برج بره
سپهدار گودرز کشواد بود****هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود
بزرگان که از بردع و اردبیل****بپیش جهاندار بودند خیل
سپهدار گودرز را خواستند****چپ لشکرش را بیاراستند
بفرمود تا پیش قلب پساه****بپیلان جنگی ببستند راه
نهادند صندوق بر پشت پیل****زمین شد بکردار دریای نیل
هزار از دلیران روز نبرد****بصندوق بر ناوک انداز کرد
نگهبان هر پیل سیصد سوار****همه جنگ‌جوی و همه نیزه‌دار
ز بغداد گردان جنگاوران****که بودند با زنگهٔ شاوران
سپاهی گزیده ز گردان بلخ****بفرمود تا با کمانهای چرخ
پیاده ببودند بر پیش پیل****که گر کوه پیش آمدی بر دو میل
دل سنگ بگذاشتندی بتیر****نبودی کس آن زخم را دستگیر
پیاده پس پیل کرده بپای****ابا نه رشی نیزهٔ سرگرای
سپرهای گیلی بپیش اندرون****همی از جگرشان بجوشید خون
پیاده صفی از پس نیزه‌دار****سپردار با تیر جوشن‌گذار
پس پشت ایشان سواران جنگ****برآگنده ترکش ز تیر خدنگ
ز خاور سپاهی گزین کرد شاه****سپردار با درع و رومی کلاه
ز گردان گردنکشان سی هزار****فریبرز را داد جنگی سوار
ابا شاه شهر دهستان تخوار****که جنگ بداندیش بودیش خوار
ز بغداد و گردن فرازان کرخ****بفرمود تا با کمانهای چرخ
بپیش اندرون تیرباران کنند****هوا را چو ابر بهاران کنند
بدست فریبرز نستوه بود****که نزدیک او لشکر انبوه بود
بزرگان رزم آزموده سران****ز دشت سواران نیزه وران
سر مایه و پیشروشان زهیر****که آهو ربودی ز چنگال شیر
بفرمود تا نزد نستوه شد****چپ لشکر شاه چون کوه شد
سپاهی بد از روم و بر برستان****گوی پیشرو نام لشکرستان
سوار و پیاده بدی سی هزار****برفتند با ساقهٔ شهریار
دگر لشکری کز خراسان بدند****جهانجوی و مردم شناسان بدند
منوچهر آرش نگهدارشان****گه نام جستن سپهدارشان
دگر نامداری گروخان نژاد****جهاندار وز تخمهٔ کیقباد
کجا نام آن شاه پیروز بود****سپهبد دل و لشکر افروز بود
شه غرچگان بود برسان شیر****کجا ژنده پیل آوریدی بزیر
بدست منوچهرشان جای کرد****سر تخمه را لشکر آرای کرد
بزرگان که از کوه قاف آمدند****ابا نیزه و تیغ لاف آمدند
سپاهی ز تخم فریدون و جم****پر از خون دل از تخمهٔ زادشم
ازین دست شمشیرزن سی هزار****جهاندار وز تخمهٔ شهریار
سپرد این سپه گیو گودرز را****بدو تازه شد دل همه مرز را
بیاری بپشت سپهدار گیو****برفتند گردان بیدار و نیو
فرستاد بر میمنه ده هزار****دلاور سواران خنجر گزار
سپه ده هزار از دلیران گرد****پس پشت گودرز کشواد برد
دمادم بشد برتهٔ تیغ زن****ابا کوهیار اندر آن انجمن
به مردی شود جنگ را یارگیو****سپاهی سرافراز و گردان نیو
زواره بد این جنگ را پیشرو****سپاهی همه جنگ سازان نو
بپیش اندرون قارن رزم زن****سر نامداران آن انجمن
بدان تا میان دو رویه سپاه****بود گرد اسب افگن و رزمخواه
ازان پس بگستهم گژدهم گفت****که با قارن رزم زن باش جفت
بفرمود تا اندمان پور طوس****بگردد بهر جای با پیل و کوس
بدان تا ببندد ز بیداد دست****کسی را کجا نیست یزدان پرست
نباشد کس از خوردنی بی‌نوا****ستم نیز برکس ندارد روا
جهان پر ز گردون بد و گاومیش****ز بهر خورش را همی راند پیش
بخواهد همی هرچ باید ز شاه****بهر کار باشد زبان سپاه
به سو طلایه پدیدار کرد****سر خفته از خواب بیدار کرد
بهر سو برفتند کار آگهان****همی جست بیدار کار جهان
کجا کوه بد دیده‌بان داشتی****سپه را پراگنده نگذاشتی
همه کوه و غار و بیابان و دشت****بهر سو همی گرد لشکر بگشت
عنانها یک اندر دگر ساخته****همه جنگ را گردن افراخته
ازیشان کسی را نبد بیم و رنج****همی راند با خویشتن شاه گنج
برین گونه چون شاه لشکر بساخت****بگردون کلاه کیی برفراخت
دل مرد بدساز با نیک خوی****جز از جنگ جستن نکرد آرزوی
سپهدار توران ازان سوی جاج****نشسته برام بر تخت عاج
دوباره ز لشکر هزاران هزار****سپه بود با آلت کارزار
نشسته همه خلخ و سرکشان****همی سرفرازان و گردنکشان
بمرز کروشان زمین هرچ بود****ز برگ درخت و زکشت و درود
بخوردند یکسر همه بار و برگ****جهان را همی آرزو کرد مرگ
سپهدار ترکان به بیکند بود****بسی گرد او خویش و پیوند بود
همه نامداران ما چین و چین****نشسته بمرز کروشان زمین
جهان پر ز خرگاه و پرده سرای****ز خیمه نبد نیز بر دشت جای
جهانجوی پر دانش افراسیاب****نشسته بکندز بخورد و بخواب
نشست اندران مرز زان کرده بود****که کندز فریدون برآورده بود
برآورده در کندز آتشکده****همه زند و استا بزر آژده
ورا نام کندز بدی پهلوی****اگر پهلوانی سخن بشنوی
کنون نام کندز به بیکند گشت****زمانه پر از بند و ترفند گشت
نبیره فریدون بد افراسیاب****ز کندز برفتن نکردی شتاب
خود و ویژگانش نشسته بدشت****سپهر از سپاهش همی خیره گشت
ز دیبای چینی سراپرده بود****فراوان بپرده درون برده بود
بپرده درون خیمه‌های پلنگ****بر آیین سالار ترکان پشنگ
نهاده به خیمه درون تخت زر****همه پیکر تخت یکسر گهر
نشسته برو شاه توران سپاه****بچنگ اندرون بگرز و بر سر کلاه
ز بیرون دهلیز پرده‌سرای****فراوان درفش بزرگان بپای
زده بر در خیمهٔ هر کسی****که نزدیک او آب بودش بسی
برادر بد و چند جنگی پسر****ز خویشان شاه آنک بد نامور
همی خواست کید بپشت سپاه****بنزدیک پیران بدان رزمگاه
سحر گه سواری بیامد چو گرد****سخنهای پیران همه یاد کرد
همه خستگان از پس یکدگر****رسیدند گریان و خسته جگر
همی هر کسی یاد کرد آنچ دید****وزان بد کز ایران بدیشان رسید
ز پیران و لهاک و فرشیدورد****وزان نامداران روز نبرد
کزیشان چه آمد بروی سپاه****چه زاری رسید اندر آن رزمگاه
همان روز کیخسرو آنجا رسید****زمین کوه تا کوه لشکر کشید
بزنهار شد لشکر ما همه****هراسان شد از بی‌شبانی رمه
چو بشنید شاه این سخن خیره گشت****سیه گشت و چشم و دلش تیره گشت
خروشان فرود آمد از تخت عاج****بپیش بزرگان بینداخت تاج
خروشی ز لشکر بر آمد بدرد****رخ نامداران شد از درد زرد
ز بیگانه خیمه بپرداختند****ز خویشان یکی انجمن ساختند
ازان درد بگریست افراسیاب****همی کند موی و همی ریخت آب
همی گفت زار این جهانبین من****سوار سرافراز رویین من
جهانجوی لهاک و فرشیدورد****سواران و گردان روز نبرد
ازین جنگ پور و برادر نماند****بزرگان و سالار و لشکر نماند
بنالید و برزد یکی باد سرد****پس آنگه یکی سخت سوگند خورد
بیزدان که بیزارم از تخت و گاه****اگر نیز بیند سر من کلاه
قبا جوشن و اسب تخت منست****کله خود و نیزه درخت منست
ازین پس نخواهم چمید و چرید****و گر خویشتن تاج را پرورید
مگر کین آن نامداران خویش****جهانجوی و خنجرگزاران خویش
بخواهم ز کیخسرو شوم‌زاد****که تخم سیاوش بگیتی مباد
خروشان همی بود زین گفت و گوی****ز کیخسرو آگاهی آمد بروی
که لشکر بنزدیک جیحون رسید****همه روی کشور سپه گسترید
بدان درد و زاری سپه را بخواند****ز پیران فراوان سخنها برآند
ز خون برادرش فرشیدورد****ز رویین و لهاک شیر نبرد
کنون گاه کینست و آویختن****ابا گیو گودرز خون ریختن
همم رنج و مهرست و هم درد و کین****از ایران وز شاه ایران زمین
بزرگان ترکان افراسیاب****ز گفتن بکردند مژگان پر آب
که ما سربسر مر تو را بنده‌ایم****بفرمان و رایت سرافگنده‌ایم
چو رویین و پیران ز مادر نزاد****چو فرشیدورد گرامی نژاد
ز خون گر در و کوه و دریا شود****درازای ما همچو پهنا شود
یکی برنگردیم زین رزمگاه****ار یار باشد خداوند ماه
دل شاه ترکان از آن تازه گشت****ازان کار بر دیگر اندازه گشت
در گنج بگشاد و روزی بداد****دلش پر زکین و سرش پر ز باد
گله هرچ بودش بدشت و بکوه****ببخشید بر لشکرش همگروه
ز گردان شمشیرزن سی هزار****گزین کرد شاه از در کارزار
سوی بلخ بامی فرستادشان****بسی پند و اندرزها دادشان
که گستهم نوذر بد آنجا بپای****سواران روشن دل و رهنمای
گزین کرد دیگر سپه سی هزار****سواران گرد از در کارزار
بجیحون فرستاد تا بگذرند****بکشتی رخ آب را بسپرند
بدان تا شب تیره بی ساختن****ز ایران نیاید یکی تاختن
فرستاد بر هر سوی لشکری****بسی چاره‌ها ساخت از هر دری
چنین بود فرمان یزدان پاک****که بیدادگر شاه گردد هلاک
شب تیره بنشست با بخردان****جهاندیده و رای زن موبدان
ز هرگونه با او سخن ساختند****جهان را چپ و راست انداختند
بران برنهادند یکسر که شاه****ز جیحون بران سو گذارد سپاه
قراخان که او بود مهتر پسر****بفرمود تا رفت پیش پدر
پدر بود گفتی بمردی بجای****ببالا و دیدار و فرهنگ و رای
ز چندان سپه نیمه او را سپرد****جهاندیده و نامداران گرد
بفرمودتا در بخارا بود****بپشت پدر کوه خارا بود
دمادم فرستد سلیح و سپاه****خورش را شتر نگسلاند ز راه
سپه را ز بیکند بیرون کشید****دمان تالب رود جیحون کشید
سپه بود سرتاسر رودبار****بیاورد کشتی و زورق هزار
بیک هفته بر آب کشتی گذشت****سپه بود یکسر همه کوه ودشت
بخرطوم پیلان و شیران بدم****گذرهای جیحون پر از باد و دم
ز کشتی همه آب شد ناپدید****بیابان آموی لشکر کشید
بیامد پس لشکر افراسیاب****بر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب
پراگند هر سو هیونی دوان****یکی مرد هشیار روشن روان
ببینید گفت از چپ و دست راست****که بالا و پهنای لشکر کجاست
چو بازآمد از هر سوی رزمساز****چنین گفت با شاه گردن فراز
که چندین سپه را برین دشت جنگ****علف باید و ساز و جای درنگ
ز یک سو بدریای گیلان رهست****چراگاه اسبان و جای نشست
بدین روی جیحون و آب روان****خورش آورد مرد روشن روان
میان اندرون ریگ و دشت فراخ****سراپرده و خیمه بر سوی کاخ
دلش تازه‌تر گشت زان آگهی****بیامد بدرگاه شاهنشهی
سپهدار خود دیده بد روزگار****نرفتی بگفتار آموزگار
بیاراست قلب و جناح سپاه****طلایه که دارد ز دشمن نگاه
همان ساقه و جایگاه بنه****همان میسره راست با میمنه
بیاراست لشکر گهی شاهوار****بقلب اندرون تیغ زن سی هزار
نگه کدر بر قلبگه جای خویش****سپهبد بد و لشکر آرای خویش
بفرمود تا پیش او شد پشنگ****که او داشتی چنگ و زور نهنگ
بلشکر چنو نامداری نبود****بهر کار چون او سواری نبود
برانگیختی اسب و دم پلنگ****گرفتی بکندی ز نیروی جنگ
همان نیزهٔ آهنین داشتی****بورد بر کوه بگذاشتی
پشنگست نامش پدر شیده خواند****که شیده بخورشید تابنده ماند
ز گردان گردنکشان صد هزار****بدو داد شاه از در کارزار
همان میسره جهن را داد و گفت****که نیک اخترت باد هر جای جفت
که باشد نگهبان پشت پشنگ****نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ
سپاهی بجنگ کهیلا سپرد****یکی تیزتر بود ایلای گرد
نبیره جهاندار فراسیاب****که از پشت شیران ربودی کباب
دو جنگی ز توران سواران بدند****بدل یک بیک کوه ساران بدند
سوی میمنه لشکری برگزید****که خورسید گشت از جهان ناپدید
قراخان سالار چارم پسر****کمر بست و آمد بپیش پدر
بدو داد ترک چگل سی هزار****سواران و شایستهٔ کارزار
طرازی و غزی و خلخ سوار****همان سی هزار آزموده سوار
که سالارشان بود پنجم پسر****یکی نامور گرد پرخاشخر
ورا خواندندی گو گردگیر****که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر
دمور و جرنجاش با او برفت****بیاری جهن سرافراز تفت
ز گردان و جنگ آوران سی هزار****برفتند با خنجر کارزار
جهاندیده نستوه سالارشان****پشنگ دلاور نگهدارشان
همان سی هزار از یلان ترکمان****برفتند با گرز و تیر و کمان
سپهبد چو اغریرث جنگجوی****که با خون یکی داشتی آب جوی
وزان نامور تیغ زن سی هزار****گزین کرد شاه از در کارزار
سپهبد چو گرسیوز پیلتن****جهانجوی و سالار آن انجمن
بدو داد پیلان و سالارگاه****سر نامداران و پشت سپاه
ازان پس گزید از یلان ده هزار****که سیری ندادند کس از کارزار
بفرمود تا در میان دو صف****بوردگاه بر لب آورده کف
پراگنده بر لشکر اسب افگنند****دل و پشت ایرانیان بشکنند
سوی باختر بود پشت سپاه****شب آمد به پیلان ببستند راه
چنین گفت سالار گیتی فروز****که دارد سپه چشم بر نیمروز
چو آگاه شد شهریار جهان****ز گفتار بیدار کار آگهان
ز ترکان وز کار افراسیاب****که لشکرگه آورد زین روی آب
سپاهی ز جیحون بدین سو کشید****که شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید
چو بشنید خسرو یلانرا بخواند****همه گفتنی پیش ایشان براند
سپاهی ز جنگ آوران برگزید****بزرگان ایران چنانچون سزید
چشیده بسی از جهان شور و تلخ****بیاری گستهم نوذر ببلخ
باشکش بفرمود تا سوی زم****برد لشکر و پیل و گنج درم
بدان تا پس اندر نیاید سپاه****کند رای شیران ایران تباه
ازان پس یلان را همه برنشاند****بزد کوس رویین و لشکر براند
همی رفت با رای و هوش و درنگ****که تیزی پشیمانی آرد بجنگ
سپهدار چون در بیابان رسید****گرازیدن و ساز و لشکر بدید
سپه را گذر سوی خورازم بود****همه رنگ و دشت از در رزم بود
بچپ بر دهستان و بر راست آب****میان ریگ و پیش اندر افراسیاب
چو خورشید سر زد ز برج بره****بیاراست روی زمین یکسره
سپهدار ترکان سپه را بدید****بزد نای رویین و صف برکشید
جهان شد پر آوای بوق و سپاه****همه برنهادند ز آهن کلاه
چو خسرو بدید آن سپاه نیا****دل پادشا شد پر از کیمیا
خود و رستم و طوس و گودرز و گیو****ز لشکر بسی نامبردار نیو
همی گشت بر گرد آن رزمگاه****بیابان نگه گرد و بی‌راه و راه
که لشکر فزون بود زان کو شمرد****همان ژنده پیلان و مردان گرد
بگرد سپه بر یکی کنده کرد****طلایه بهر سو پراگنده کرد
شب آمد بکنده در افگند آب****بدان سو که بد روی افراسیاب
دو لشکر چنین هم دو روز و دو شب****از ایشان یکی را نجنبید لب
تو گفتی که روی زمین آهنست****ز نیزه هوا نیز در جوشنست
ازین روی و زان روی بر پشت زین****پیاده بپیش اندرون همچنین
تو گفتی جهان کوه آهن شدست****همان پوشش چرخ جوشن شدست
ستاره شمر پیش دو شهریار****پر اندیشه و زیجها برکنار
همی باز جستند راز سپهر****بصلاب تا بر که گردد بمهر
سپهر اندر آن جنگ نظاره بود****ستاره شمر سخت بیچاره بود
بروز چهارم چو شد کار تنگ****بپیش پدر شد دلاور پشنگ
بدو گفت کای کدخدای جهان****سرافراز بر کهتران و مهان
بفر تو زیر فلک شاه نیست****ترا ماه و خورشید بد خواه نیست
شود کوه آهن چو دریای آب****اگر بشنود نام افرسیاب
زمین بر نتابد سپاه ترا****نه خورشید تابان کلاه ترا
نیاید ز شاهان کسی پیش تو****جزین بی‌پدر بد گوهر خویش تو
سیاوش را چون پسر داشتی****برو رنج و مهر پدر داشتی
یکی باد ناخوش ز روی هوا****برو برگذشتی نبودی روا
ازو سیر گشتی چو کردی درست****که او تاج و تخت و سپاه تو جست
گر او را نکشتی جهاندار شاه****بدو باز گشتی نگین و کلاه
کنون اینک آمد بپیشت بجنگ****نباید به گیتی فراوان درنگ
هر آن کس که نیکی فرامش کند****همی رای جان سیاوش کند
بپروردی این شوم ناپاک را****پدروار نسپردیش خاک را
همی داشتی تا بر آورد پر****شد از مهر شاه از در تاج زر
ز توران چو مرغی بایران پرید****تو گفتی که هرگز نیا را ندید
ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد****بدان بی‌وفا ناسزاوار مرد
همه مهر پیران فراموش کرد****پر از کینه سر دل پر از جوش کرد
همی بود خامش چو آمد به مشت****چنان مهربان پهلوان را بکشت
از ایران کنون با سپاهی به جنگ****بیامد به پیش نیا تیزچنگ
نه دینار خواهد نه تخت و کلاه****نه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه
ز خویشان جز از جان نخواهد همی****سخن را ازین در نکاهد همی
پدر شاه و فرزانه‌تر پادشاست****بدیت راست گفتار من بر گواست
از ایرانیان نیست چندین سخن****سپه را چنین دل شکسته مکن
بدیشان چباید ستاره شمر****بشمشیر جویند مردان هنر
سواران که در میمنه با منند****همه جنگ را یکدل و یکتند
چو دستور باشد مرا پادشا****از ایشان نمانم یکی پارسا
بدوزم سر و ترگ ایشان بتیر****نه اندیشم از کنده و آبگیر
چو بشنید افراسیاب این سخن****بدو گفت مشتاب و تندی مکن
سخن هرچ گفتی همه راست بود****جز از راستی را نباید شنود
ولیکن تو دانی که پیران گرد****بگیتی همه راه نیکی سپرد
نبد در دلش کژی و کاستی****نجستی به جز خوبی و راستی
همان پیل بد روز جنگ او به زور****چو دریا دل و رخ چو تابنده هور
برادرش هومان پلنگ نبرد****چو لهاک جنگی و فرشیدورد
ز ترکان سواران کین صدهزار****همه نامجوی از در کارزار
برفتند از ایدر پر از جنگ و جوش****من ایدر نوان با غم و با خروش
ازان کو برین دشت کین کشته شد****زمین زیر او چو گل آغشته شد
همه مرز توران شکسته دلند****ز تیمار دل را همی بگسلند
نبینند جز مرگ پیران بخواب****نخواند کسی نام افراسیاب
بباشیم تا نامداران ما****مهان و ز لشکر سواران ما
ببینند ایرانیان را بچشم****ز دل کم شود سوگ با درد و خشم
هم ایرانیان نیز چندین سپاه****ببینند آیین تخت و کلاه
دو لشکر برین گونه پر درد و خشم****ستاره به ما دارد از چرخ چشم
بانبوه جستن نه نیکوست جنگ****شکستی بود باد ماند بچنگ
مبارز پراگنده بیرون کنیم****از ایشان بیابان پر از خون کنیم
چنین داد پاسخ که ای شهریار****چو زین گونه جویی همی کارزار
نخستین ز لشکر مبارز منم****که بر شیر و بر پیل اسب افگنم
کسی را ندانم که روز نبرد****فشاند بر اسب من از دور گرد
مرا آرزو جنگ کیخسروست****که او در جهان شهریار نوست
اگر جوید او بی گمان جنگ من****رهایی نیابد ز چنگال من
دل و پشت ایشان شکسته شود****بارن انجمن کار بسته شود
و گر دیگری پیشم آید به جنگ****بخاک اندر آرم سرش بی‌درنگ
بدو گفت کای کار نادیده مرد****شهنشاه کی جوید از تو نبرد
اگر جویدی هم نبردش منم****تن و نام او زیر پای افگنم
گر او با من آید بوردگاه****برآساید از جنگ هر دو سپاه
بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد****چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
پسر پنج زنده‌ست پیشت بپای****نمانیم تا تو کنی رزم رای
نه لشکر پسندد نه ایزد پرست****که تو جنگ او را کنی پیشدست
بدو گفت شاه ای سرفراز مرد****نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
از ایدر برو تا میان سپاه****ازیشان یکی مرد دانا بخواه
بکیخسرو از من پیامی رسان****که گیتی جز این دارد آیین و سان
نبیره که رزم آورد با نیا****دلش بر بدی باشد و کیمیا
چنین بود رای جهان آفرین****که گردد جهان پر ز پرخاش و کین
سیاوش نه بر بیگنه کشته شد****شد از آموزگاران سرش گشته شد
گنه گر مرا بود پیران چه کرد****چو رویین و لهاک وفرشیدورد
که بر پشت زینشان ببایست بست****پر از خون بکردار پیلان مست
گر ایدونک گویم که تو بدتنی****بد اندیش وز تخم آهرمنی
بگوهر نگه کن بتخمه منم****نکوهش همی خویشتن را کنم
تو این کین بگودرز و کاوس مان****که پیش من آرند لشکر دمان
نه زان گفتم این کز تو ترسان شدم****وگر پیر گشتم دگر سان شدم
همه ریگ و دریا مرا لشکرند****همه نره شیرند و کنداورند
هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ****چو دریا کنند ای پسر روز جنگ
ولیکن همی ترسم از کردگار****ز خون ریختن وز بد روزگار
که چندین سرنامور بی‌گناه****جدا گردد از تن بدین رزمگاه
گر از پیش من بر نگردی ز جنگ****نگردی همانا که آیدت ننگ
چو با من بسوگند پیمان کنی****بکوشی که پیمان من نشکنی
بدین کار باشم ترا رهنمای****که گنج و سپاهت بماند بجای
چو کار سیاوش فرامش کنی****نیارا بتوران برامش کنی
برادر بود جهن و جنگی پشنگ****که در جنگ دریا کند کوه سنگ
هران بوم و برکان ز ایران نهی****بفرمان کنم آن ز ترکان تهی
ز گنج نیاکان ما هرچ هست****ز دینار وز تاج و تخت و نشست
ز اسب و سلیح و ز بیش و ز کم****که میراث ماند از نیا زادشم
ز گنج بزرگان و تخت و کلاه****ز چیزی که باید ز بهر سپاه
فرستم همه همچنین پیش تو****پسر پهلوان و پدر خویش تو
دو لشکر برآساید از رنج رزم****همه روز ما بازگردد ببزم
ور ایدونک جان ترا اهرمن****بپیچد همی تا بپوشی کفن
جز از رزم و خون کردنت رای نیست****بمغز تو پند مرا جای نیست
تو از لشکر خویش بیرون خرام****مگر خود برآیدت ازین کار کام
بگردیم هر دو بوردگاه****بر آساید از جنگ چندین سپاه
چو من کشته آیم جهان پیش تست****سپه بندگان و پسر خویش تست
و گر تو شوی کشته بر دست من****کسی را نیازارم از انجمن
سپاه تو در زینهار منند****همه مهترانند و یار منند
وگر زانکه بامن نیایی به جنگ****نتابی تو با کار دیده نهنگ
کمر بسته پیش تو آید پشنگ****چو جنگ آوری او نسازد درنگ
پدر پیر شد پایمردش جوان****جوانی خردمند و روشن‌روان
بوردگه با تو جنگ آورد****دلیرست و جنگ پلنگ آورد
ببینیم تا بر که گردد سپهر****کرا بر نهد بر سر از تاج مهر
ورایدونک با او نجویی نبرد****دگرگونه خواهی همی کار کرد
بمان تا بیاساید امشب سپاه****چو بر سر نهد کوه زرین کلاه
ز لشکر گزینیم جنگاوران****سرافراز با گرزهای گران
زمین را ز خون رود دریا کنیم****ز بالای بد خواه پهنا کنیم
دوم روز هنگام بانگ خروس****ببندیم بر کوههٔ پیل کوس
سران را به یاری برون آوریم****بجوی اندرون آب و خون آوریم
چو بد خواه پیغام تو نشنود****بپیچد بدین گفتها نگرود
بتنها تن خویش ازو رزم خواه****بدیدار دوراز میان سپاه
پسر آفرین کرد و آمد برون****پدر دیده پر آب و دل پر ز خون
گزین کرد از موبدان چار مرد****چشیده بسی از جهان گرم و سرد
وزان نامداران لشکر هزار****خردمند و شایستهٔ کارزار
بره چون طلایه بدیدش ز دور****درفش و سنان سواران تور
ز ترکان که هر آنکس که بد پیشرو****زناکاردیده جوانان نو
بره با طلایه بر آویختند****بنام از پی شیده خون ریختند
تنی چند از ایرانیان خسته شد****وزان روی پیکار پیوسته شد
هم اندر زمان شیده آنجا رسید****نگهبان ایرانیان را بدید
دل شیده کشت اندر آن کار تنگ****همی باز خواند آن یلانرا ز جنگ
بایرانیان گفت نزدیک شاه****سواری فرستید با رسم و راه
بگوید که روشن دلی شیده نام****بشاه آوریدست چندی پیام
از افراسیاب آن سپهدار چین****پدر مادر شاه ایران زمین
سواری دمان از طلایه برفت****بر شاه ایران خرامید تفت
که پیغمبر شاه‌توران سپاه****گوی بر منش بر درفشی سیاه
همی شیده گوید که هستم بنام****کسی بایدم تا گزارم پیام
دل شاه شد زان سخن پر ز شرم****فرو ریخت از دیدگان آب گرم
چنین گفت کین شیده خال منست****ببالا و مردی همال منست
نگه کرد گردنکشی زان میان****نبد پیش جز قارن کاویان
بدو گفت رو پیش او شادکام****درودش ده از ما و بشنو پیام
چو قارن بیامد ز پیش سپاه****بدید آن درفشان درفش سیاه
چو آمد بر شیده دادش درود****ز شاه و ز ایرانیان برفزود
جوان نیز بگشاد شیرین زبان****که بیدار دل بود و روشن روان
بگفت آنچه بشنید ز افراسیاب****ز آرام وز بزم و رزم و شتاب
چو بشنید قارن سخنهای نغز****ازان نامور بخرد پاک مغز
بیامد بر شاه ایران بگفت****که پیغامها با خرد بود جفت
چو بشنید خسرو ز قارن سخن****بیاد آمدش گفتهای کهن
بخندید خسرو ز کار نیا****ازان جستن چاره و کیمیا
ازان پس چنین گفت کافراسیاب****پشیمان شدست از گذشتن ز آب
ورا چشم بی آب و لب پر سخن****مرا دل پر از دردهای کهن
بکوشد که تا دل بپیچاندم****ببیشی لشکر بترساندم
بدان گه که گردنده چرخ بلند****نگردد ببایست روز گزند
کنون چارهٔ ما جزین نیست روی****که من دل پر از کین شوم پیش اوی
بگردم بورد با او بجنگ****بهنگام کوشش نسازم درنگ
همه بخردان و ردان سپاه****بواز گفتند کین نیست راه
جهاندیده پردانش افراسیاب****جز از چاره جستن نبیند بخواب
نداند جز از تنبل و جادویی****فریب و بداندیشی و بدخویی
ز لشکر کنون شیده را برگزید****که این دید بند بدی را کلید
همی خواهد از شاه ایران نبرد****بدان تا کند روز ما را بدرد
تو بر تیزی او دلیری مکن****از ایران وز تاج سیری مکن
وگر شیده از شاه جوید نبرد****بورد گستاخ با او مگرد
بدست تو گر شیده گردد تباه****یکی نامور کم شود زان سپاه
وگر دور از ایدر تو گردی هلاک****ز ایران برآید یکی تیره خاک
یکی زنده از ما نماند بجای****نه شهر و بر و بوم ایران بپای
کسی نیست ما را ز تخم کیان****که کین را ببندد کمر بر میان
نیای تو پیری جهاندیده است****بتوران و چین در پسندیده است
همی پوزش آرد بدین بد که کرد****ز بیچارگی جست خواهد نبرد
همی گوید اسبان و گنج درم****که بنهاد تور از پی زادشم
همان تخت شاهی و تاج سران****کمرهای زرین و گرز گران
سپارد بگنج تو از گنج خویش****همی باز خرد بدین رنج خویش
هران شهر کز مرزایران نهی****همی کرد خواهد ز ترکان تهی
بایران خرامیم پیروز و شاد****ز کار گذشته نگیریم یاد
برین گفته بودند پیر و جوان****جز از نامور رستم پهلوان
که رستم همی ز آشتی سربگاشت****ز درد سیاوش بدل کینه داشت
همی لب بدندان بخوایید شاه****همی کرد خیره بدیشان نگاه
وزان پس چنین گفت کین نیست راه****بایران خرامیم زین رزمگاه
کجا آن همه رستم و سوگند ما****همان بدره و گفته و پند ما
جو بر تخت بر زنده افراسیاب****بماند جهان گردد از وی خراب
بکاوس یکسر چه پوزش بریم****بدین دیدگان چو بدو بنگریم
شنیدیم که بر ایرج نیکبخت****چه آمد بتور از پی تاج و تخت
سیاوش را نیز بر بیگناه****بکشت از پی گنج و تخت و کلاه
فریبنده ترکی ازان انجمن****بیامد خرامان بنزدیک من
گر از من همی جست خواهد نبرد****شارا چرا شد چنین روی زرد
همی از شما این شگفت آیدم****همان کین پیشین بیفزایدم
گمانی نبردم که ایرانیان****گشایند جاوید زین کین میان
کسی را ندیدم ز ایران سپاه****که افگنده بود اندرین رزمگاه
که از جنگ ایشان گرفتی شتاب****بگفت فریبنده افراسیاب
چو ایرانیان این سخنها ز شاه****شنیدند و پیچان شدند از گناه
گرفتند پوزش که ما بنده‌ایم****هم از مهربانی سرافگنده‌ایم
نخواهد شهنشاه جز نام نیک****وگر کارها را سرانجام نیک
ستوده جهاندار برتر منش****نخواهد که بر مابود سرزنش
که گویند از ایران سواری نبود****که یارست با شیده رزم آزمود
که آمد سواری بدشت نبرد****جز از شاهشان این دلیری نکرد
نخواهد مگر خسرو موبدان****که بر ما بود ننگ تا جاودان
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه****که ای موبدان نماینده راه
بدانید کاین شیده روز نبرد****پدر را ندارد بهامون بمرد
سلیحش پدر کرده از جادویی****ز کژی و بی راهی و بدخویی
نباشد سلیح شما کارگر****بدان جوشن و خود پولادبر
همان اسبش از باد دارد نژاد****بدل همچو شیر و برفتن چو باد
کسی را که یزدان ندادست فر****نباشدش با چنگ او پای و پر
همان با شما او نیاید بجنگ****ز فر و نژاد خود آیدش ننگ
نبیره فریدون و پور قباد****دو جنگی بود یک‌دل و یک نهاد
بسوزم برو تیره جان پدرش****چو کاوس را سوخت او بر پسرش
دلیران و شیران ایران زمین****همه شاه را خواندند آفرین
بفرمود تا قارن نیک‌خواه****شود باز و پاسخ گزارد ز شاه
که این کار ما دیر و دشوار گشت****سخنها ز اندازه اندر گذشت
هنر یافته مرد سنگی بجنگ****نجوید گه رزم چندین درنگ
کنون تا خداوند خورشید و ماه****کراشاد دارد بدین رزمگاه
نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج****که بر کس نماند سرای سپنج
بزور جهان آفرین کردگار****بدیهیم کاوس پروردگار
که چندان نمانم شما را زمان****که بر گل جهد تندباد خزان
بدان خواسته نیست ما را نیاز****که از جور و بیدادی آمد فراز
کرا پشت گرمی بیزدان بود****همیشه دل و بخت خندان بود
بر و بوم و گنج و سپاهت مراست****همان تخت و زرین کلاهت مراست
پشنگ آمد و خواست از من نبرد****زره‌دار بی لشکر و دار و برد
سپیده‌دمان هست مهمان من****بخنجر ببیند سرافشان من
کسی را نخواهم ز ایران سپاه****که با او بگردد بوردگاه
من و شیده و دشت و شمشیر تیز****برآرم بفرجام ازو رستخیز
گر ایدونک پیروز گردم بجنگ****نسازم برین سان که گفتی درنگ
مبارز خروشان کنیم از دور روی****ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی
ازان پس یلان را همه همگروه****بجنگ اندر آریم بر سان کوه
چو این گفت باشی به شیده بگوی****که ای کم خرد مهتر کامجوی
نه تنها تو ایدر بکام آمدی****نه بر جستن ننگ و نام آمدی
نه از بهر پیغام افراسیاب****که کردار بد کرد بر تو شتاب
جهاندارت انگیخت از انجمن****ستودانت ایدر بود هم کفن
گزند آیدت زان سر بی‌گزند****که از تن بریدند چون گوسفند
بیامد دمان قارن از نزد شاه****بنزد یکی آن درفش سیاه
سخن هرچ بشنید با او بگفت****نماند ایچ نیک و بد اندر نهفت
بشد شیده نزدیک افراسیاب****دلش چون بر آتش نهاده کباب
ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم****غمی گشت و برزد یکی تیز دم
ازان خواب کز روزگار دراز****بدید و ز هر کس همی داشت راز
سرش گشت گردان و دل پرنهیب****بدانست کامد بتنگی نشیب
بدو گفت فردا بدین رزمگاه****ز افگنده مردان نیابند راه
بشیده چنین گفت کز بامداد****مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد
بدین رزم بشکست گویی دلم****بر آنم که دل را ز تن بگسلم
پسر گفت کای شاه ترکان و چین****دل خویش را بد مکن روز کین
چو خورشید فردا بر آرد درفش****درفشان کند روی چرخ بنفش
من و خسرو و دشت آوردگاه****برانگیزم از شاه گرد سیاه
چو روشن شد آن چادر لاژورد****جهان شد به کردار یاقوت زرد
نشست از بر اسب چنگی پشنگ****ز باد جوانی سرش پر ز جنگ
بجوشن بپوشید روشن برش****ز آهن کلاه کیان بر سرش
درفشش یکی ترک جنگی بچنگ****خرامان بیامد بسان پلنگ
چو آمد بنزدیک ایران سپاه****یکی نامداری بشد نزد شاه
که آمد سواری میان دو صف****سرافراز و جوشان و تیغی بکف
بخندید ازو شاه و جوشن بخواست****درفش بزرگی برآورد راست
یکی ترگ زرین بسر بر نهاد****درفشش برهام گودرز داد
همه لشکرش زار و گریان شدند****چو بر آتش تیز بریان شدند
خروشی بر آمد که ای شهریار****بهن تن خویش رنجه مدار
شهان را همه تخت بودی نشست****که بر کین کمر بر میان تو بست
که جز خاک تیره نشستش مباد****بهیچ آرزو کام و دستش مباد
سپهدار با جوشن و گرز و خود****بلشکر فرستاد چندی درود
که یک تن مجنبید زین رزمگاه****چپ و راست و قلب و جناح سپاه
نباید که جوید کسی جنگ و جوش****برهام گودرز دارید گوش
چو خورشید بر چرخ گردد بلند****ببینید تا بر که آید گزند
شما هیچ دل را مدارید تنگ****چنینست آغاز و فرجام جنگ
گهی بر فراز و گهی در نشیب****گهی شادکامی گهی با نهیب
برانگیخت شبرنگ بهزاد را****که دریافتی روز تگ باد را
میان بسته با نیزه و خود و گبر****همی گرد اسبش بر آمد بابر
میان دو صف شیده او را بدید****یکی باد سرد از جگر بر کشید
بدو گفت پور سیاوش رد****توی ای پسندیدهٔ پرخرد
نبیره جهاندار توران سپاه****که ساید همی ترگ بر چرخ ماه
جز آنی که بر تو گمانی برد****جهاندیده‌ای کو خرد پرورد
اگر مغز بودیت با خال خویش****نکردی چنین جنگ را دست پیش
اگر جنگ‌جویی ز پیش سپاه****برو دور بگزین یکی رزمگاه
کز ایران و توران نبینند کس****نخواهیم یاران فریادرس
چنین داد پاسخ بدو شهریار****که ای شیر درنده در کارزار
منم داغ‌دل پور آن بیگناه****سیاوش که شد کشته بر دست شاه
بدین دشت از ایران به کین آمدم****نه از بهر گاه و نگین آمدم
ز پیش پدر چونک برخاستی****ز لشکر نبرد مرا خواستی
مرا خواستی کس نبودی روا****که پیشت فرستادمی ناسزا
کنون آرزو کن یکی رزمگاه****بدیدار دور از میان سپاه
نهادند پیمان که از هر دو روی****بیاری نیاید کسی کینه‌جوی
هم اینها که دارند با ما درفش****ز بد روی ایشان نگردد بنفش
برفتند هر دو ز لشکر بدور****چنانچون شود مرد شادان بسور
بیابان که آن از در رزم بود****بدانجایگه مرز خوارزم بود
رسیدند جایی که شیر و پلنگ****بدان شخ بی آب ننهاد چنگ
نپرید بر آسمانش عقاب****ازو بهره‌ای شخ و بهری سراب
نهادند آوردگاهی بزرگ****دو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ
سواران چو شیران اخته زهار****که باشند پر خشم روز شکار
بگشتند با نیزه‌های دراز****چو خورشید تابنده گشت از فراز
نماند ایچ بر نیزه‌هاشان سنان****پر از آب برگستوان و عنان
برومی عمود و بشمشیر و تیر****بگشتند با یکدگر ناگزیر
زمین شد ز گرد سواران سیاه****نگشتند سیر اندر آوردگاه
چو شیده دل و زور خسرو بدید****ز مژگان سرشکش برخ برچکید
بدانست کان فره ایزدیست****ازو بر تن خویش باید گریست
همان اسبش از تشنگی شد غمی****بنیروی مرد اندر آمد کمی
چو درمانده شد با دل اندیشه کرد****که گر شاه را گویم اندر نبرد
بیا تا به کشتی پیاده شویم****ز خوی هر دو آهار داده شویم
پیاده نگردد که عار آیدش****ز شاهی تن خویش خوار آیدش
بدین چاره گر زو نیابم رها****شدم بی گمان در دم اژدها
بدو گفت شاها بتیغ و سنان****کند هر کسی جنگ و پیچد عنان
پیاه به آید که جوییم جنگ****بکردار شیران بیازیم چنگ
جهاندار خسرو هم اندر زمان****بدانست اندیشهٔ بدگمان
بدل گفت کین شیر با زور و جنگ****نبیره فریدون و پور پشگ
گر آسوده گردد تن آسان کند****بسی شیر دلرا هراسان کند
اگر من پیاده نگردم به جنگ****به ایرانیان بر کند جای تنگ
بدو گفت رهام کای تاجور****بدین کار ننگی مگردان گهر
چو خسرو پیاده کند کارزار****چه باید بر این دشت چندین سوار
اگر پای بر خاک باید نهاد****من از تخم کشواد دارم نژاد
بمان تا شوم پیش او جنگ‌ساز****نه شاه جهاندار گردن فراز
برهام گفت آن زمان شهریار****که ای مهربان پهلوان سوار
چو شیده دلاور ز تخم پشنگ****چنان دان که با تو نیاید به جنگ
ترا نیز با رزم او پای نیست****بترکان چنو لشکر آرای نیست
یکی مرد جنگی فریدون نژاد****که چون او دلاور ز مادر نزاد
نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ****پیاده بسازیم جنگ پلنگ
وزان سو بر شیده شد ترجمان****که دوری گزین از بد بدگمان
جز از بازگشتن ترا رای نیست****که با جنگ خسرو ترا پای نیست
بهنگام کردن ز دشمن گریز****به از کشتن و جستن رستخیز
بدان نامور ترجمان شیده گفت****که آورد مردان نشاید نهفت
چنان دان که تا من ببستم کمر****همی برفرازم بخورشید سر
بدین زور و این فره و دستبرد****ندیدم بوردگه نیز گرد
ولیکن ستودان مرا از گریز****به آید چو گیرم بکاری ستیز
هم از گردش چرخ بر بگذرم****وگر دیدهٔ اژدها بسپرم
گر ایدر مرا هوش بر دست اوست****نه دشمن ز من باز دارد نه دوست
ندانم من این زور مردی ز چیست****برین نامور فره ایزدیست
پیاده مگر دست یابم بدوی****بپیکار خون اندر آرم بجوی
بشیده چنین گفت شاه جهان****که ای نامدار از نژاد مهان
ز تخم کیان بی گمان کس نبود****که هرگز پیاده نبرد آزمود
ولیکن ترا گرد چنینست کام****نپیچم ز رای تو هرگز لگام
فرود آمد از اسب شبرنگ شاه****ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
برهام داد آن گرانمایه اسب****پیاده بیامد چو آذرگشسب
پیاده چو از دور دیدش پشنگ****فرود آمد از باره جنگی پلنگ
بهامون چو پیلان بر آویختند****همی خاک با خون برآمیختند
چو شیده بدید آن بر و برز شاه****همان ایزدی فر و آن دستگاه
همی جست کید مگر زو رها****که چون سر بشد تن نیارد بها
چو آگاه شد خسرو از روی اوی****وزان زور و آن برز بالای اوی
گرفتش بچپ گردن و راست پشت****برآورد و زد بر زمین بر درشت
همه مهرهٔ پشت او همچو نی****شد از درد ریزان و بگسست پی
یکی تیغ تیز از میان بر کشید****سراسر دل نامور بر درید
برو کرد جوشن همه چاک چاک****همی ریخت بر تارک از درد خاک
برهام گفت این بد بدسگال****دلیر و سبکسر مرا بود خال
پس از کشتنش مهربانی کنید****یکی دخمهٔ خسروانی کنید
تنش را بمشک و عبیر و گلاب****بشویی مغزش بکافور ناب
بگردنش بر طوق مشکین نهید****کله بر سرش عنبرآگین نهید
نگه کرد پس ترجمانش ز راه****بدید آن تن نامبردار شاه
که با خون ازان ریگ برداشتند****سوی لشکر شاه بگذاشتند
بیامد خروشان بنزدیک شاه****که ای نامور دادگر پیشگاه
یکی بنده بودم من او را نوان****نه جنگی سواری و نه پهلوان
بمن بر ببخشای شاها بمهر****که از جان تو شاد بادا سپهر
بدو گفت شاه آنچ دیدی ز من****نیا را بگو اندر آن انجمن
زمین را ببوسید و کرد آفرین****بسیچید ره سوی سالار چین
وزان دشت کیخسرو کینه‌جوی****سوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشی بر آمد ز ایران سپاه****که بخشایش آورد خورشید و ماه
بیامد همانگاه گودرز و گیو****چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو
همه بوسه دادند پیشش زمین****بسی شاه را خواندند آفرین
وزان روی ترکان دو دیده براه****که شویده کی آید ز آوردگاه
سواری همی شد بران ریگ نرم****برهنه سر و دیده پر خون و گرم
بیامد بنزدیک افراسیاب****دل از درد خسته دو دیده پر آب
برآورد پوشیده راز از نهفت****همه پیش سالار ترکان بگفت
جهاندار گشت از جهان ناامید****بکند آن چو کافور موی سپید
بسر بر پراگند ریگ روان****ز لشکر برفت آنک بد پهلوان
رخ شاه ترکان هر آنکس که دید****بر و جامه و دل همه بردرید
چنین گفت با مویه افراسیاب****کزین پس نه آرام جویم نه خواب
مرا اندرین سوگ یاری کنید****همه تن بتن سوگواری کنید
نه بیند سر تیغ ما را نیام****نه هرگز بوم زین سپس شادکام
ز مردم شمر ار ز دام و دده****دلی کو نباشد بدرد آژده
مبادا بدان دیده در آب و شرم****که از درد ما نیست پر خون گرم
ازان ماه‌دیدار جنگی سوار****ازان سروبن بر لب جویبار
همی ریخت از دیده خونین سرشک****ز دردی که درمان نداند پزشک
همه نامداران پاسخ‌گزار****زبان برگشادند بر شهریار
که این دادگر بر تو آسان کناد****بداندیش را دل هراسان کناد
ز ما نیز یک تن نسازد درنگ****شب و روز بر درد و کین پشنگ
سپه را همه دل خروشان کنیم****باوردگه بر سر افشان کنیم
ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیز****کنون کینه بر کین بیفزود نیز
سپه دل شکسته شد از بهر شاه****خروشان و جوشان همه رزمگاه
چو خورشید برزد سر از برج گاو****ز هامون برآمد خروش چکاو
تبیره برآمد ز هر دو سرای****همان ناله بوق باکرنای
ز گردان شمشیرزن سی هزار****بیاورد جهن از در کارزار
چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان****بفرمود تا قارن کاویان
ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه****ازو گشت جهن دلاور ستوه
سوی راست گستهم نوذر چو گرد****بیامد دمان با درفش نبرد
جهان شد ز گرد سواران بنفش****زمین پرسپاه و هوا پر درفش
بجنبید خسرو ز قلب سپاه****هم افراسیاب اندران رزمگاه
بپیوست جنگی کزان سان نشان****ندادند گردان گردنکشان
بکشتند چندان ز توران سپاه****که دریای خون گشت آوردگاه
چنین بود تا آسمان تیره گشت****همان چشم جنگاوران خیره گشت
چو پیروز شد قارن رزم زن****به جهن دلیر اندر آمد شکن
چو بر دامن کوه بنشست ماه****یلان بازگشتند ز آوردگاه
از ایرانیان شاد شد شهریار****که چیره شدند اندران کارزار
همه شب همی جنگ را ساختند****بخواب و بخوردن نپرداختند
چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور****جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور
سپاه دو لشکر کشیدند صف****همه جنگ را بر لب آورده کف
سپهدار ایران ز پشت سپاه****بشد دور با کهتری نیک‌خواه
چو لختی بیامد پیاده ببود****جهان آفرین را فراوان ستود
بمالید رخ را بران تیره خاک****چنین گفت کای داور داد و پاک
تو دانی کزو من ستم دیده‌ام****بسی روز بد را پسندیده‌ام
مکافات کن بدکنش را بخون****تو باشی ستم دیده را رهنمون
وزان جایگه با دلی پر ز غم****پر از کین سر از تخمه زادشم
بیامد خروشان بقلب سپاه****بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
خروش آمد و نالهٔ گاودم****دم نای رویین و رویینه خم
وزان روی لشکر بکردار کوه****برفتند جوشان گروها گروه
سپاهی به کردار دریای آب****بقلب اندرون جهن و افراسیاب
چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای****تو گفتی که دارد در و دشت پای
سیه شد ز گرد سپاه آفتاب****ز پیکان الماس و پر عقاب
ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاه****ز بانگ سواران در آن رزمگاه
همی آب گشت آهن و کوه و سنگ****بدریا نهنگ و بهامون پلنگ
زمین پرزجوش و هوا پر خروش****هژبر ژیان را بدرید گوش
جهان سر بسر گفتی از آهنست****وگر آسمان بر زمین دشمنست
بهر جای بر توده چون کوه کوه****ز گردان و ایران و توران گروه
همه ریگ ارمان سر و دست و پای****زمین را همی دل برآمد ز جای
همه بوم شد زیر نعل اندرون****چو کرباس آهار داده بخون
وزان پس دلیران افراسیاب****برفتند بر سان کشتی بر آب
بصندوق پیلان نهادند روی تیر****کجا ناوک‌انداز بود اندروی
حصاری بد از پیل پیش سپاه****برآورده بر قلب و بر بسته راه
ز صندوق پیلان ببارید تیر****برآمد خروشیدن دار و گیر
برفتند گردان نیزه‌وران****هم از قلب لشکر سپاهی گران
نگه کرد افراسیاب از دو میل****بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل
همه ژنده پیلان و لشکر براند****جهان تیره شد روشنایی نماند
خروشید کای نامداران جنگ****چه دارید بر خویش تن جای تنگ
ممانید بر پیش صندوق و پیل****سپاهست بیکار بر چند میل
سوی میمنه میسره برکشید****ز قلب و ز صندوق برتر کشید
بفرمود تا جهن رزم آزمای****رود با تگینال لشکر ز جای
برد دو هزار آزموده سوار****همه نیزه‌دار از در کارزار
بر مسیره شیر جنگی طبرد****بشد تیز با نامداران گرد
چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید****که خورشید گشت از جهان ناپدید
سوی آوه و سمنکنان کرد روی****که بودند شیران پرخاشجوی
بفرمود تا بر سوی میسره****بتابند چون آفتاب از بره
برفتند با نامور ده هزار****زره‌دار با گرزهٔ گاوسار
بشماخ سوری بفرمود شاه****که از نامداران ایران سپاه
گزین کن ز جنگ آوران ده‌هزار****سواران گرد از در کارزار
میان دو صف تیغها بر کشید****مبینید کس را سر اندر کشید
دو لشکر برینسان بر آویختند****چنان شد که گفتی برآمیختند
چکاچاک برخاست از هر دو روی****ز پرخاش خون اندر آمد بجوی
چو برخاست گرد از چپ و دست راست****جهاندار خفتان رومی بخواست
بیک سو کشیدند صندوق پیل****جهان شد بکردار دریای نیل
بجنبید با رستم از قبلگاه****منوشان خوزان لشکر پناه
برآمد خروشیدن بوق و کوس****بیک دست خسرو سپهدار طوس
بیاراسته کاویانی درفش****همه پهلوانان زرینه کفش
به درد دل از جای برخاستند****چپ شاه لشکر بیاراستند
سوی راستش رستم کینه جوی****زواره برادرش بنهاد روی
جهاندیده گودرز کشوادگان****بزرگان بسیار و آزادگان
ببودند بر دست رستم بپای****زرسب و منوشان فرخنده رای
برآمد ز آوردگاه گیر و دار****ندیدند ز آنگونه کس کارزار
همه ریگ پر خسته و کشته بود****کسی را کجا روز برگشته بود
ز بس کشته بردشت آوردگاه****همی راندند اسب بر کشته گاه
بیابان بکردار جیحون ز خون****یکی بی سر و دیگری سرنگون
خروش سواران و اسبان ز دشت****ز بانگ تبیره همی برگذشت
دل کوه گفتی بدرد همی****زمین با سواران بپرد هیم
سر بی تنان و تن بی سران****چرنگیدن گرزهای گران
درخشیدن خنجر و تیغ تیز****همی جست خورشید راه گریز
بدست منوچر بر میمنه****کهیلا که صد شیر بد یک تنه
جرنجاش بر میسره شد تباه****بدست فریبرز کاوس شاه
یکی باد و ابری سوی نیمروز****برآمد رخ هور گیتی فروز
تو گفتی که ابری برآمد سیاه****ببارید خون اندر آوردگاه
بپوشید و روی زمین تیره گشت****همی دیده از تیرگی خیره گشت
بدآنگه که شد چشمه سوی نشیب****دل شاه ترکان بجست از نهیب
ز جوش سواران هر کشوری****ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری
سواران شمشیر زن سی هزار****گزیده سوارن خنجر گزار
دگرگونه جوشن دگرگون درفش****جهانی شده سرخ و زرد و بنفش
نگه کرد گرسیوز از پشت شاه****بجنگ اندر آورد یکسر سپاه
سپاهی فرستاد بر میمنه****گرانمایگان یک‌دل و یک تنه
سوی میسره همچنین لشکری****پراگنده بر هر سویی مهتری
سواران جنگاوران سی هزار****گزیده همه از در کارزار
چو گرسیوز از پشت لشکر برفت****بپیش برادر خرامید تفت
برادر چو روی برادر بدید****بنیرو شد و لشکر اندر کشید
برآمد ز لشکر ده و دار و گیر****بپوشید روی هوا را بتیر
چو خورشید را پشت باریک شد****ز دیدار شب روز تاریک شد
فریبنده گرسیوز پهلوان****بیامد بپیش برادر نوان
که اکنون ز گردان که جوید نبد****زمین پر ز خون آسمان پر ز گرد
سپه بازکش چون شب آمد مکوش****که اکنون برآید ز ترکان خروش
تو در جنگ باشی سپه در گریز****مکن با تن خویش چندین ستیز
دل شاه ترکان پر از خشم و جوش****ز تندی نبودش بگفتار گوش
برانگیخت اسب از میان سپاه****بیامد دمان با درفش سیاه
از ایرانیان چند نامی بکشت****چو خسرو بدید اندر آمد بپشت
دو شاه دو کشور چنین کینه دار****برفتند با خوار مایه سوار
ندیدند گرسیوز و جهن روی****که او پیش خسرو شود رزمجوی
عنانش گرفتند و بر تافتند****سوی ریگ آموی بشتافتند
چنو بازگشت استقیلا چو گرد****بیامد که با شاه جوید نبرد
دمان شاه ایلا بپیش سپاه****یکی نیزه زد بر کمرگاه شاه
نبد کارگر نیزه بر جوشنش****نه ترس آمد اندر دل روشنش
چو خسرو دل و زور او را بدید****سبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر میانش بدو نیم کرد****دل برز ایلا پر از بیم کرد
سبک برز ایلا چو آن زخم شاه****بدید آن دل و زور و آن دستگاه
بتاریکی اندر گریزان برفت****همی پوست بر تنش گفتی بکفت
سپه چون بدیدند زو دستبرد****بورد گه بر نماند ایچ گرد
بر افراسیاب آن سخن مرگ بود****کجا پشت خود را بدیشان نمود
ز تورانیان او چو آگاه شد****تو گفتی برو روز کوتاه شد
چو آوردگه خوار بگذاشتند****بفرمود تا بانگ برداشتند
که این شیر مردی ز زنگ شبست****مرا باز گشتن ز تنگ شبست
گر ایدونک امروز یکبار باد****ترا جست و شادی ترا در گشاد
چو روشن کند روز روی زمین****درفش دلفروز ما را ببین
همه روی ایران چو دریا کنیم****ز خورشید تابان ثریا کنیم
دو شاه و دو کشور چنان رزمساز****بلکشر گه خویش رفتند باز
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت****سپهر از بر کوه ساکن بگشت
سپهدار ترکان بنه بر نهاد****سپه را همه ترگ و جوشن بداد
طلایه بفرمود تا ده هزار****بود ترک بر گستوان ور سوار
چنین گفت با لشکر افراسیاب****که من چون گذر یابم از رود آب
دمادم شما از پسم بگذرید****بجیحون و زورق زمان مشمرید
شب تیره با لشکر افراسیاب****گذر کرد از آموی و بگذاشت آب
همه روی کشور به بی راه و راه****سراپرده و خیمه بد بی سپاه
سپیده چو از باختر بردمید****طلایه سپه را بهامون ندید
بیامد بمژده بر شهریار****که پردخته شد شاه زین کارزار
همه دشت خیمه‌ست و پرده‌سرای****ز دشمن سواری نبینم بجای
چو بشنید خسرو دوان شد بخاک****نیایش کنان پیش یزدان پاک
همی گفت کای روشن کردگار****جهاندار و بیدار و پروردگار
تو دادی مرا فر و دیهیم و زور****تو کردی دل و چشم بدخواه کور
ز گیتی ستمکاره را دور کن****ز بیمش همه ساله رنجور کن
چو خورشید زرین سپر برگرفت****شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت
جهاندار بنشست بر تخت عاج****بسر برنهاد آن دلفروز تاج
نیایش کنان پیش او شد سپاه****که جاوید باد این سزاوار گاه
شد این لشکر از خواسته بی‌نیاز****که از لشکر شاه چین ماند باز
همی گفت هر کس که اینت فسوس****که او رفت با لشکر و بوق وکوس
شب تیره از دست پرمایگان****بشد نامداران چنین رایگان
بدیشان چنین گفت بیدار شاه****که ای نامداران ایران سپاه
چو دشمن بود شاه را کشته به****گر آواره از جنگ برگشته به
چو پیروزگر دادمان فرهی****بزرگی و دیهیم شاهنشهی
ز گیتی ستایش مر او را کنید****شب آید نیایش مر او را کنید
که آنرا که خواهد کند شوربخت****یکی بی هنر برنشاند بتخت
ازین کوشش و پرسشت رای نیست****که با داد او بنده را پای نیست
بباشم بدین رزمگه پنج روز****ششم روز هرمزد گیتی فروز
براید برانیم ز ایدر سپاه****که او کین فزایست و ما کینه خواه
بدین پنج روز اندرین رزمگاه****همی کشته جستند ز ایران سپاه
بشستند ایرانیان را ز گرد****سزاوار هر یک یکی دخمه کرد
بفرمود تا پیش او شد دبیر****بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه بکاوس شاه****چنانچون سزا بود زان رزمگاه
سرنامه کرد از نخست آفرین****ستایش سزای جهان آفرین
دگر گفت شاه جهانبان من****پدروار لرزیده بر جان من
بزرگیش با کوه پیوسته باد****دل بدسگالان او خسته باد
رسیدم ز ایران بریگ فرب****سه جنگ گران کرده شد در سه شب
شمار سواران افراسیاب****بیند خردمند هرگز بخواب
بریده چو سیصد سرنامدار****فرستادم اینک بر شهریار
برادر بد و خویش و پیوند اوی****گرامی بزرگان و فرزند اوی
وزان نامداران بسته دویست****که صد شیر با جنگ هر یک یکیست
همه رزم بر دشت خوارزم بود****ز چرخ آفرین بر چنان رزم بود
برفت او و ما از پس اندر دمان****کشیدیم تا بر چه گرد زمان
برین رزمگاه آفرین باد گفت****همه ساله با اختر نیک جفت
نهادند بر نامه مهری ز مشک****ازان پس گذر کرد بر ریگ خشک
چو زان رود جیحون شد افراسیاب****چو باد دمان تیز بگذشت آب
بپیش سپاه قراخان رسید****همی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید
سپهدار ترکان چه مایه گریست****بران کس که از تخمهٔ او بزیست
ز بهر گرانمایه فرزند خویش****بزرگان و خویشان و پیوند خویش
خروشی یر آمد تو گفتی که ابر****همی خون چکاند ز چشم هژبر
همی بودش اندر بخارا درنگ****همی خواست کایند شیران به جنگ
ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند****بزرگان برتر منش را بخواند
چو گشتند پر مایگان انجمن****ز لشکر هر آنکس که بد رای زن
زبان بر گشادند بر شهریار****چو بیچاره شدشان دل از کار زار
که از لشکر ما بزرگان که بود****گذشتند و زیشان دل ما شخود
همانا که از صد نماندست بیست****بران رفتگان بر بباید گریست
کنون ما دل از گنج و فرزند خویش****گسستیم چندی ز پیوند خویش
بدان روی جیحون یکی رزمگاه****بکردیم زان پس که فرمود شاه
ز بی دانشی آنچ آمد بروی****تو دانی که شاهی و ما چاره‌جوی
گر ایدونک روشن بود رای شاه****از ایدر بچاچ اندر آرد سپاه
چو کیخسرو آید بکین خواستن****بباید تو را لشکر آراستن
چو شانه اندرین کار فرمان برد****ز گلزریون نیز هم بگذرد
بباشد برام ببهشت گنگ****که هم جای جنگست و جای درنگ
برین بر نهادند یکسر سخن****کسی رای دیگر نیفگند بن
برفتند یکسر بگلزریون****همه دیده پرآب و دل پر ز خون
بگلزریون شاه توران سه روز****ببود و براسود با باز و یوز
برفتند زان جایگه سوی گنگ****بجایی نبودش فراوان درنگ
یکی جای بود آن بسان بهشت****گلش مشک سارا بد و زر خشت
بدان جایگه شاد و خندان بخفت****تو گفتی که با ایمنی گشت جفت
سپه خواند از هر سوی بی‌کران****برگان گردنکش و مهتران
می و گلشن و بانگ چنگ و رباب****گل و سنبل و رطل و افراسیاب
همی بود تا بر چه گردد جهان****بدین آشکارا چه دارد نهان
چو کیخسرو آمد برین روی آب****ازو دور شد خورد و آرام و خواب
سپه چون گذر کرد زان سوی رود****فرستاد زان پس به هر کس درود
کزین آمدن کس مدارید باک****بخواهید ما را ز یزدان
گرانمایه گنجی بدرویش داد****کسی را کزو شاد بد بیش داد
وزآنجا بیامد سوی شهر سغد****یکی نو جهان دید رسته ز چغد
ببخشید گنجی بران شهر نیز****همی خواست کباد گردد بچیز
بر منزلی زینهاری سوار****همی آمدندی بر شهریار
ازان پس چو آگاهی آمد بشاه****ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه
که آمد بنزدیک او گلگله****ابا لشکری چون هژبر یله
که از تخم تورست پرکین و درد****بجوید همی روزگار نبرد
فرستاد بهری ز گردان بچاج****که جوید همی تخت ترکان و تاج
سپاهی بسوی بیابان سترگ****فرستاد سالار ایشان طورگ
پذیرفت زین هر یکی جنگ شاه****که بر نامداران ببندند راه
جهاندار کیخسرو آن خوار داشت****خرد را باندیشه سالار داشت
سپاهی که از بردع و اردبیل****بیامد بفرمود تا خیل خیل
بیایند و بر پیش او بگذرند****رد و موبد و مرزبان بشمرند
برفتند و سالارشان گستهم****که در جنگ شیران نبودی دژم
همان گفت تا لشکر نیمروز****برفتند با رستم نیوسوز
بفرمود تا بر هیونان مست****نشینند و گیرند اسبان بدست
بسغد اندرون بود یک ماه شاه****همه سغد شد شاه را نیک‌خواه
سپه را درم داد و آسوده کرد****همی جست هنگام روز نبرد
هر آن کس که بود از در کارزار****بدانست نیرنگ و بند حصار
بیاورد و با خویشتن یار کرد****سر بدکنش پر ز تیمار کرد
وزان جایگه گردن افراخته****کمر بسته و جنگ را ساخته
ز سغد کشانی سپه بر گرفت****جهانی درو مانده اندر شگفت
خبر شد به ترکان که آمد سپاه****جهانجوی کیخسرو کینه‌خواه
همه سوی دژها نهادند روی****جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی
بلشکر چنین گفت پس شهریار****که امروز به گونه شد کارزار
ز ترکان هر آنکس که فرمان کند****دل از جنگ جستن پشیمان کند
مسازید جنگ و مریزید خون****مباشید کس را ببد رهنمون
وگر جنگ جوید کسی با سپاه****دل کینه دارش نیاید براه
شما را حلال است خون ریختن****بهر جای تاراج و آویختن
بره بر خورشها مدارید تنگ****مدارید کین و مسازید جنگ
خروشی بر آمد ز پیش سپاه****که گفتی بدرد همی چرخ و ماه
سواران بدژها نهادند روی****جهان شد پر از غلغل و گفتگوی
هر آنکس که فرمان بجا آورید****سپاه شهنشه بدو ننگرید
هر آن کو برون شد ز فرمان شاه****سرانشان بریدند یکسر سپاه
ز ترکان کس از بیم افراسیاب****لب تشنه نگذاشتندی بر آب
وگر باز ماندی کسی زین سپاه****تن بی سرش یافتندی براه
دلیران بدژها نهادند روی****بهر دژ که بودی یکی جنگجوی
شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پست****نماندی در و بام وجای نشست
غلام و پرستنده و چارپای****نماندی بد و نیک چیزی به جای
برین گونه فرسنگ بر صد گذشت****نه دژ ماند آباد جایی نه دشت
چو آورد لشکر بگلزریون****بهر سو بگردید با رهنمون
جهان دید بر سان باغ بهار****در و دشت و کوه و زمین پرنگار
همه کوه نخچیر و هامون درخت****جهان از در مردم نیک بخت
طلایه فرستاد و کارآگهان****بدان تا نماند بدی در نهان
سراپردهٔ شهریار جهان****کشیدند بر پیش آب روان
جهاندار بر تخت زرین نشست****خود و نامداران خسروپرست
شبی کرد جشنی که تا روز پاک****همی مرده برخاست از تیره خاک
وزان سوی گنگ اندر افراسیاب****برخشنده روز و بهنگام خواب
همی گفت با هرک بد کاردان****بزرگان بیدار و بسیاردان
که اکنون که دشمن ببالین رسید****بگنگ اندرون چون توان آرمید
همه بر گشادند گویا زبان****که اکنون که نزدیک شد بد گمان
جز از جنگ چیزی نبینیم راه****زبونی نه خوبست چندین سپاه
بگفتند وز پیش برخاستند****همه شب همی لشکر آراستند
سپیده دمان گاه بانگ خروس****ز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی بهامون بیامد ز گنگ****که بر مور و بر پشه شد راه تنگ
چو آمد بنزدیک گلزریون****زمین شد بسان که بیستون
همی لشکر آمد سه روز و سه شب****جهان شد پرآشوب جنگ و جلب
کشیدند بر هفت فرسنگ نخ****فزون گشت مردم ز مور و ملخ
چهارم سپه برکشیدند صف****ز دریا برآمد بخورشید تف
بقلب اندر افراسیاب و ردان****سواران گردنکش و بخردان
سوی میمنه جهن افراسیاب****همی نیزه بگذاشت از آفتاب
وزین روی کیخسرو از قلبگاه****همی داشت چون کوه پشت سپاه
چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد****منوشان خوزان و پیروز و داد
چو گرگین میلاد و رهام شیر****هجیر و چو شیدوش گرد دلیر
فریبرز کاوس بر میمنه****سپاهی هه یک‌دل و یک تنه
منوچهر بر میسره جای داشت****که با جنگ هر جنگیی پای داشت
بپشت سپه گیو گودرز بود****که پشت و نگهبان هر مرز بود
زمین کان آهن شد از میخ نعل****همه آب دریا شد از خون لعل
بسر بر ز گرد سیاه ابر بست****تبیره دل سنگ خارا بخست
زمین گشت چون چادر آبنوس****ستاره غمی شد ز آوای کوس
زمین گشت جنبان چو ابر سیاه****تو گفتی همی بر نتابد سپاه
همه دشت مغز و سر و پای بود****همانا مگر بر زمین جای بود
همی نعل اسبان سرکشته خست****همه دشت بی‌تن سر و پای و دست
خردمند مردم بیکسو شدند****دو لشکر برین کار خستو شدند
که گر یک زمان نیز لشکر چنین****بماند برین دشت با درد و کین
نماند یکی زین سواران بجای****همانا سپهر اندر آید ز پای
ز بس چاک چاک تبرزین و خود****روانها همی داد تن رادرود
چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید****جهان بر دل خویشتن تنگ دید
بیامد بیکسو ز پشت سپاه****بپیش خداوند شد دادخواه
که ای برتر از دانش پارسا****جهاندار و بر هر کسی پادشا
ار نیستم من ستم یافته****چو آهن بکوره درون تافته
نخواهم که پیروز باشم بجنگ****نه بر دادگر بر کنم جای تنگ
بگفت این و بر خاک مالید روی****جهان پر شد ازنالهٔ زار اوی
همانگه برآمد یکی باد سخت****که بشکست شاداب شاخ درخت
همی خاک بر داشت از رزمگاه****بزد بر رخ شاه توران سپاه
کسی کو سر از جنگ برتافتی****چو افراسیاب آگهی یافتی
بریدی بجنجر سرش را ز تن****جز از خاک و ریگش نبودی کفن
چنین تا سپهر و زمین تار شد****فراوان ز ترکان گرفتار شد
بر آمد شب و چادر مشک رنگ****بپوشید تا کس نیاید بجنگ
سپه باز چیدند شاهان ز دشت****چو روی زمین ز آسمان تیره گشت
همه دامن کوه تا پیش رود****سپه بود با جوشن و درع و خود
برافروختند آتش از هر سوی****طلایه بیامد ز هر پهلوی
همی جنگ را ساخت افراسیاب****همی بود تا چشمهٔ آفتاب
بر آید رخ کوه رخشان کند****زمین چون نگین بدخشان کند
جهان آفرین را دگر بود رای****بهر کار با رای او نیست پای
شب تیره چون روی زنگی سیاه****کس آمد ز گستهم نوذر بشاه
که شاه جهان جاودان زنده باد****مه ما بازگشتیم پیروز و شاد
بدان نامداران افراسیاب****رسیدیم ناگه بهنگام خواب
ازیشان سواری طلایه نبود****کی را ز اندیشه مایه نبود
چو بیدار گشتند زیشان سران****کشیدیم شمشیر و گرز گران
چو شب روز شد جز قراخان نماند****ز مردان ایشان فراوان نماند
همه دشت زیشان سرون و سرست****زمین بستر و خاکشان چادر است
بمژده ز رستم هم اندر زمان****هیونی بیامد سپیده‌دمان
که ما در بیابان خبر یافتیم****بدان آگهی تیز بشتافتیم
شب و روز رستم یکی داشتی****چو تنها شدی راه بگذاشتی
بدیشان رسیدیم هنگام روز****چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز
تهمتن کمان را بزه برنهاد****چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد
نخستین که از کلک بگشاد شست****قراخان ز پیکان رستم بخست
بتوران زمین شد کنون کنیه‌خواه****همانا که آگاهی آمد بشاه
بشادی به لشکر بر آمد خروش****سپهدار ترکان همی داشت گوش
هر آنکس که بودند خسروپرست****بشادی و رامش گشادند دست
سواری بیامد هم اندر شتاب****خروشان به نزدیک افراسیاب
که از لشکر ما قراخان برست****رسیدست نزدیک ما مردشست
سپاهی بتوران نهادند روی****کزیشان شود ناپدید آب جوی
چنین گفت با رای زن شهریار****که پیکار سخت اندر آمد بکار
چو رستم بگیرد سر گاه ما****بیکبارگی گم شود راه ما
کنونش گمان آنک ما نشنویم****چنین کار در جنگ کیخسرویم
چو آتش بریشان شبیخون کنیم****زخون روی کشور چو جیحون کنیم
چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر****نبیند مگر بام و دیوار و شهر
سراسر همه لشکر این دید رای****همان مرد فرزانه و رهنمای
بنه هرچ بودش هم آنجا بماند****چو آتش ازان دشت لشکر براند
همانگه طلایه بیامد ز دشت****که گرد سپاه از هوا برگذشت
همه دشت خرگاه و خیمست و بس****ازیشان بخیمه درون نیست کس
بدانست خسرو که سالار چین****چرا رفت بیگاه زان دشت کین
ز گستهم و رستم خبر یافتست****بدان آگهی نیز بشتافتست
نوندی برافگند هم در زمان****فرستاد نزدیک رستم دمان
که برگشت زین کینه افراسیاب****همانا بجنگ تو دارد شتاب
سپه را بیارای و بیدار باش****برو خویشتن زو نگهدار باش
نوند جهاندیده شایسته بود****بدان راه بی‌راه بایسته بود
همی رفت چون پیش رستم رسید****گو شیردل را میان بسته دید
سپه گرزها بر نهاده بدوش****یکایک نهاده به آواز گوش
برستم بگفت آنچ پیغام بود****که فرجام پیغامش آرام بود
وزین روی کیخسرو کینه‌جوی****نشسته برام بی‌گفت و گوی
همی کرد بخشش همه بر سپاه****سراپرده و خیمه و تاج و گاه
از ایرانیان کشتگان را بجست****کفن کرد وز خون و گلشان بنشست
برسم مهان کشته را دخمه کرد****چو برداشت زان خاک و خون نبرد
بنه بر نهاد و سپه بر نشاند****دمان از پس شاه ترکان براند
چو نزدیک شهر آمد افراسیاب****بران بد که رستم شود سیرخواب
کنون من شبیخون کنم برسرش****برآیم گرد از سر لشکرش
بتاریکی اندر طلایه بدید****بشهر اندر آواز ایشان شنید
فروماند زان کار رستم شگفت****همی راند و اندیشه اندر گرفت
همه کوفته لشکر و ریخته****بشیرین روان اندر آویخته
بپیش اندرون رستم تیزچنگ****پس پشت شاه و سواران جنگ
کسی را که نزدیک بد پیش خواند****وزیشان فراوان سخنها براند
بپرسید کین را چه بینید روی****چنین گفت با نامور چاره‌جوی
که در گنگ دژ آن همه گنج شاه****چه بایست اکنون همه رنج راه
زمین هشت فرسنگ بالای اوی****همانا که چارست پهنای اوی
زن و کودک و گنج و چندان سپاه****بزرگی و فرمان و تخت و کلاه
بران بارهٔ دژ نپرد عقاب****نبیند کسی آن بلندی بخواب
خورش هست و ایوان و گنج و سپاه****ترا رنج بدخواه را تاج و گاه
همان بوم کو را بهشتست نام****همه جای شادی و آرام و کام
بهر گوشه‌ای چشمهٔ آبگیر****ببالا و پهنای پرتاب تیر
همی موبد آورد از هند و روم****بهشتی بر آورده آباد بوم
همانا کزان باره فرسنگ بیست****ببینند آسان که بر دشت کیست
ترازین جهان بهره جنگست و بس****بفرجام گیتی نماند بکس
چو بشنید گفتارها شهریار****خوش آمدش و ایمن شد از روزگار
بیامد بدلشاد ببهشت گنگ****ابا آلت لشکر و ساز جنگ
همی گشت بر گرد آن شارستان****بدستی ندید اندرو خارستان
یکی کاخ بودش سر اندر هوا****برآوردهٔ شاه فرمان روا
بایوان فرود آمد و بار داد****سپه را درم داد و دینار داد
فرستاد بر هر سوی لشکری****نگهبان هر لشکری مهتری
پیاده بران باره بر دیده‌بان****نگهبان بروز و بشب پاسبان
رد و موبدش بود بر دست راست****نویسندهٔ نامه را پیش خواست
یکی نامه نزدیک فغفور چین****نبشتند با صد هزار آفرین
چنین گفت کز گردش روزگار****نیامد مرا بهره جز کارزار
بپروردم آن را که بایست کشت****کنون شد ازو روزگارم درشت
چو فغفور چین گر بیاید رواست****که بر مهر او بر روانم گواست
وگر خود نیاید فرستد سپاه****کزین سو خرامد همی کینه خواه
فرستاده از نزد افراسیاب****بچین اندر آمد بهنگام خواب
سرافراز فغفور بنواختش****یکی خرم ایوان بپرداختش
وزان سو بگنگ اندر افراسیاب****نه آرام بودش نه خورد و نه خواب
بدیوار عراده بر پای کرد****ببرج اندرون رزم را جای کرد
بفرمود تا سنگهای گران****کشیدند بر باره افسونگران
بس کاردانان رومی بخواند****سپاهی بدیوار دژ برنشاند
برآورد بیدار دل جاثلیق****بران باره عراده و منجنیق
کمانهای چرخ و سپرهای کرگ****همه برجها پر ز خفتان و ترگ
گروهی ز آهنگران رنجه کرد****ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد
ببستند بر نیزه‌های دراز****که هر کس که رفتی بر دژ فراز
بدان چنگ تیز اندر آویختی****و گرنه ز دژ زود بگریختی
سپه را درم داد و آباد کرد****بهر کار با هر کسی داد کرد
همان خود و شمشیر و بر گستوان****سپرهای چینی و تیر و کمان
ببخشید بر لشکرش بی‌شمار****بویژه کسی کو کند کارزار
چو آسوده شد زین بشادی نشست****خود و جنگسازان خسرو پرست
پری چهره هر روز صد چنگ‌زن****شدندی بدرگاه شاه انجمن
شب و روز چون مجلس آراستی****سرود از لب ترک و می خواستی
همی داد هر روز گنجی بباد****بر امروز و فردا نیامدش یاد
دو هفته برین گونه شادان بزیست****که داند که فردا دل‌افروز کیست
سیم هفته کیخسرو آمد بگنگ****شنید آن غونای و آوای چنگ
بخندید و برگشت گرد حصار****بماند اندر آن گردش روزگار
چنین گفت کان کو چنین باره کرد****نه از بهر پیکار پتیاره کرد
چو خون سر شاه ایران بریخت****بما بر چنین آتش کین ببیخت
شگفت آمدش کانچنان جای دید****سپهری دلارام بر پای دید
برستم چنین گفت کای پهلوان****سزد گر ببینی بروشن روان
که با ما جهاندار یزدان چه کرد****ز خوب و پیروزی اندر نبرد
بدی را کجا نام بد بر بدی****بتندی و کژی و نابخردی
گریزان شد از دست ما بر حصار****برین سان برآسود از روزگار
بدی کو بد آن جهان را سرست****بپیری رسیده کنون بترست
بدین گر ندارم ز یزدان سپاس****مبادا که شب زنده باشم سه پاس
کزویست پیروزی و دستگاه****هم او آفرینندهٔ هور و ماه
ز یک سوی آن شارستان کوه بود****ز پیکار لشکر بی اندوه بود
بروی دگر بودش آب روان****که روشن شدی مرد را زو روان
کشیدند بر دشت پرده سرای****ز هر سوی دژ پهلوانی بپای
زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت****ز لشکر زمین دست بر سر گرفت
سراپرده زد رستم از دست راست****ز شاه جهاندار لشکر بخواست
بچپ بر فریبرز کاوس بود****دل‌افروز با بوق و با کوس بود
برفتند و بردند پرده‌سرای****سیم روی گودرز بگزید جای
شب آمد بر آمد ز هر سو خروش****تو گفتی جهان را بدرید گوش
زمین را همی دل برآمد ز جای****ز بس نالهٔ بوق و شیپور و نای
چو خورشید برداشت از چرخ زنگ****بدرید پیراهن مشک رنگ
نشست از بر اسب شبرنگ شاه****بیامد بگردید گرد سپاه
چنین گفت با رستم پیلتن****که این نامور مهتر انجمن
چنین دارم امید کافراسیاب****نبیند جهان نیز هرگز بخواب
اگر کشته گر زنده آید بدست****ببیند سر تیغ یزدان پرست
برآنم که او را ز هر سو سپاه****بیاری بیاید بدین رزمگاه
بترسند وز ترس یاری کنند****نه از کین و از کامکاری کنند
بکوشیم تا پیش ازان کو سپاه****بخواند برو بر بگیریم راه
همه بارهٔ دژ فرود آوریم****همه سنگ و خاکش برود آوریم
سپه را کنون روز سختی گذشت****همان روز رزم اندر آرام گشت
چو دشمن بدیوار گیرد پناه****ز پیکار و کینش نترسد سپاه
شکسته دلست او بدین شارستان****کزین پس شود بی گمان خارستان
چو گفتار کاوس یاد آوریم****روان را همه سوی داد آوریم
کجا گفت کاین کین با دار و برد****بپوشد زمانه بزنگار و گرد
پسر بر پسر بگذرانم بدست****چنین تا شود سال بر پنج شست
بسان درختی بود تازه برگ****دل از کین شاهان نترسد ز مرگ
پذر بگذرد کین بماند بجای****پسر باشد این درد را رهنمای
بزرگان برو آفرین خواندند****ورا خسرو پاکدین خواندند
که کین پدر بر تو آید بسر****مبادی بجز شاه و پیروزگر
دگر روز چون خور برآمد ز راغ****نهاد از بر چرخ زرین چراغ
خروشی برآمد بلند از حصار****پر اندیشه شد زان سخن شهریار
همانگه در دژ گشادند باز****برهنه شد از روی پوشیده راز
بیامد ز دژ جهن باده سوار****خردمند و بادانش و مایه دار
بشد پیش دهلیز پرده سرای****همی بود با نامداران بپای
ازان پس بیامد منوشان گرد****خرد یافته جهن را پیش برد
خردمند چو پیش خسرو رسید****شد از آب دیده رخش ناپدید
بماند اندرو جهن جنگی شگفت****کلاه بزرگی ز سر بر گرفت
چو آمد بنزدیک تختش فراز****برو آفرین کرد و بردش نماز
چنین گفت کای نامور شهریار****همیشه جهان را بشادی گذار
بر و بوم ما بر تو فرخنده باد****دل و چشم بدخواه تو کنده باد
همیشه بدی شاد و یزدان پرست****بر و بوم ما پیش گسترده دست
خجسته شدن باد و باز آمدن****به نیکی همی داستانها زدن
پیامی گزارم ز افراسیاب****اگر شاه را زان نگیرد شتاب
چو از جهن گفتار بشنید شاه****بفرمود زرین یکی پیشگاه
نهادند زیر خردمند مرد****نشست و پیام پدر یاد کرد
چنین گفت با شاه کافراسیاب****نشستست پر درد و مژگان پر آب
نخستین درودی رسانم بشاه****ازان داغ دل شاه توران سپاه
که یزدان سپاس و بدویم پناه****که فرزند دیدم بدین پایگاه
که لشکر کشد شهریاری کند****بپیش سواران سواری کند
ز راه پدر شاه تا کیقباد****ز مادر سوی تور دارد نژاد
ز شاهان گیتی سرش برترست****بچین نام او تخت را افسرست
بابر اندرون تیز پران عقاب****نهنگ دلاور بدریای آب
همه پاسبانان تخت ویند****دد و دام شادان ببخت ویند
بزرگان که با تاج و با زیورند****بروی زمین مر ترا کهترند
شگفتی تر از کار دیو نژند****که هرگز نخواهد بما جز گزند
بدان مهربانی و آن راستی****چرا شد دل من سوی کاستی
که بردست من پور کاوس شاه****سیاوش رد کشته شد بی گناه
جگر خسته‌ام زین سخن پر ز درد****نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد
نه من کشتم او را که ناپاک دیو****ببرد از دلم ترس گیهان خدیو
زمانه ورا بد بهانه مرا****بچنگ اندرون بد فسانه مرا
تو اکنون خردمندی و پادشا****پذیرندهٔ مردم پارسا
نگه کن تا چند شهر فراخ****پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ
شدست اندرین کینه جستن خراب****بهانه سیاوش و افراسیاب
همان کارزاری سواران جنگ****بتن همچو پیل و بزور نهنگ
که جز کام شیران کفنشان نبود****سری تیز نزدیک تنشان نبود
یکی منزل اندر بیابان نماند****بکشور جز از دشت ویران نماند
جز از کینه و زخم شمشیر تیز****نماند ز ما نام تا رستخیز
نیاید جهان آفرین را پسند****بفرجام پیچان شویم از گزند
وگر جنگ جویی همی بیگمان****نیاساید از کین دلت یک زمان
نگه کن بدین گردش روزگار****جز او را مکن بر دل آموزگار
که ما در حصاریم و هامون تراست****سری پر ز کین دل پر از خون تر است
همی گنگ خوانم بهشت منست****برآوردهٔ بوم و کشت منست
هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه****هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه
هم اینجام کشت و هم اینجام خورد****هم اینجام مردان روز نبرد
تراگاه گرمی و خوشی گذشت****گل و لاله و رنگ و شی گذشت
زمستان و سرما بپیش اندرست****که بر نیزه‌ها گردد افسرده دست
بدامن چو ابر اندرافگند چین****بر و بوم ما سنگ گردد زمین
ز هر سو که خوانم بیاید سپاه****نتابی تو با گردش هور و ماه
ور ایدون گمانی که هر کارزار****ترا بردهد اختر روزگار
از اندیشه گردون مگر بگذرد****ز رنج تو دیگر کسی برخورد
گر ایدونک گویی که ترکان چین****بگیرم زنم آسمان بر زمین
بشمشیر بگذارم این انجمن****بدست تو آیم گرفتار من
مپندار کاین نیز نابود نیست****نساید کسی کو نفرسود نیست
نبیرهٔ سر خسروان زادشم****ز پشت فریدون وز تخم جم
مرا دانش ایزدی هست و فر****همان یاورم ایزد دادگر
چو تنگ اندر آید بد روزگار****نخواهد دلم پند آموزگار
بفرمان یزدان بهنگام خواب****شوم چون ستاره برآفتاب
بدریای کیماک بر بگذرم****سپارم ترا لشکر و کشورم
مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه****نبیند مرا نیز شاه و سپاه
چو آید مرا روز کین خواستن****ببین آنزمان لشکر آراستن
بیایم بخواهم ز تو کین خویش****بهرجای پیدا کنم دین خویش
و گر کینه از مغز بیرون کنی****بمهر اندرین کشور افسون کنی
گشایم در گنج تاج و کمر****همان تخت و دینار و جام گهر
که تور فریدون به ایرج نداد****تو بردار وز کین مکن هیچ یاد
و گر چین و ماچین بگیری رواست****بدان رای ران دل همی کت هواست
خراسان و مکران زمین پیش تست****مرا شادکامی کم وبیش تست
براهی که بگذشت کاوس شاه****فرستم چندانک باید سپاه
همه لشکرت را توانگر کنم****ترا تخت زرین و افسر کنم
همت یار باشم بهر کارزار****بهر انجمن خوانمت شهریار
گر از پند من سر بپیچی همی****و گر با نیاکین بسیچی همی
چو زین باز گردی بیارای جنگ****منم ساخته جنگ را چون پلنگ
چو از جهن پیغام بشنید شاه****همی کرد خندان بدوبر نگاه
بپاسخ چنین گفت کای رزمجوی****شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی
نخست آنک کردی مرا آفرین****همان باد بر تخت و تاج و نگین
درودی که دادی ز افراسیاب****بگفتی که او کرد مژگان پر آب
شنیدم همین باد بر تاج و تخت****مبادم مگر شاد و پیروزبخت
دوم آنک گفتی ز یزدان سپاس****که بینم همی پور یزدان شناس
زشاهان گیتی دل افروزتر****پسندیده‌تر شاه و پیروزتر
مرا داد یزدان همه هرچ گفت****که با این هنرها خرد باد جفت
ترا چند خواهی سخن چرب هست****بدل نیستی پاک و یزدان پرست
کسی کو بدانش توانگر بود****زگفتار کردار بهتر بود
فریدون فرخ ستاره نگشت****نه از خاک تیره همی برگذشت
تو گویی که من بر شوم بر سپهر****بشستی برین گونه از شرم چهر
دلت جادوی را چو سرمایه گشت****سخن بر زبانت چو پیرایه گشت
زبان پر زگفتار و دل پر دروغ****بر مرد دانا نگیرد فروغ
پدر کشته را شاه گیتی مخوان****کنون کز سیاوش نماند استخوان
همان مادرم را ز پرده براه****کشیدی و گشتی چنین کینه خواه
مرا نوز نازاده از مادرم****همی آتش افروختی برسرم
هر آنکس که او بد بدرگاه تو****بنفرید بر جان بی راه تو
که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد****ز شاهان و گردان و مردان مرد
که بر انجمن مر زنی را کشان****سپارد بزرگی بمردم کشان
زننده همی تازیانه زند****که تا دخترش بچه را بفگند
خردمند پیران بدانجا رسید****بدید آنک هرگز ندید و شنید
چنین بود فرمان یزدان که من****سرافراز گردم بهر انجمن
گزند و بلای تو از من بگاشت****که با من زمانه یکی راز داشت
ازان پس که گشتم ز مادر جدا****چنانچون بود بچهٔ بینوا
بپیش شبانان فرستادیم****بپرواز شیران نر دادیم
مرا دایه و پیشکاره شبان****نه آرام روز و نه خواب شبان
چنین بود تا روز من برگذشت****مرا اندر آورد پیران ز دشت
بپیش تو آورد و کردی نگاه****که هستم سزاوار تخت و کلاه
بسان سیاوش سرم را ز تن****ببری و تن هم نیابد کفن
زبان مرا پاک یزدان ببست****همان خیره ماندم بجای نشست
مرا بی دل و بی خرد یافتی****بکردار بد تیز نشتافتی
سیاوش نگه کن که از راستی****چه کرد و چه دید از بد و کاستی
ز گیتی بیامد ترا برگزید****چنان کز ره نامداران سزید
ز بهر تو پرداخت آیین و گاه****بیامد ز گیتی ترا خواند شاه
وفا جست و بگذاشت آن انجمن****بدان تا نخوانیش پیمان‌شکن
چو دیدی بر و گردگاه ورا****بزرگی و گردی و راه ورا
بجنبیدت آن گوهر بد ز جای****بیفگندی آن پاک دلرا ز پای
سر تاجداری چنان ارجمند****بریدی بسان سر گوسفند
ز گاه منوچهر تا این زمان****نبودی مگر بدتن و بدگمان
ز تور اندر آمد زیان از نخست****کجا با پدر دست بد را بشست
پسر بر پسر بگذرد همچنین****نه راه بزرگی نه آیین دین
زدی گردن نوذر نامدار****پدر شاه وز تخمهٔ شهریار
برادرت اغریرث نیکخوی****کجا نیکنامی بدش آرزوی
بکشتی و تا بوده‌ای بدتنی****نه از آدم از تخم آهرمنی
کسی گر بدیهات گیرد شمار****فزون آید از گردش روزگار
نهالی بدوزخ فرستاده‌ای****نگویی که از مردمان زاده‌ای
دگر آنک گفتی که دیو پلید****دل و رای من سوی زشتی کشید
همین گفت ضحاک و هم جمشید****چو شدشان دل از نیکویی ناامید
که ما را دل ابلیس بی راه کرد****ز هر نیکویی دست کوتاه کرد
نه برگشت ازیشان بد روزگار****ز بد گوهر و گفت آموزگار
کسی کو بتابد سر از راستی****گزیند همی کژی و کاستی
بجنگ پشن نیز چندان سپاه****که پیران بکشت اندر آوردگاه
زمین گل شد از خون گودرزیان****نجویی جز از رنج و راه زیان
کنون آمدی با هزاران هزار****ز ترکان سوار از در کارزار
بموی لشکر کشیدی بجنگ****وزیشان بپیش من آمد پشنگ
فرستادیش تا ببرد سرم****ازان پس تو ویران کنی کشورم
جهاندار یزدان مرا یار گشت****سر بخت دشمن نگونسار گشت
مرا گویی اکنون که از تخت تو****دل‌افروز و شادانم از بخت تو
نگه کن که تا چون بود باورم****چو کردارهای تو یاد آورم
ازین پس مرا جز بشمشیر تیز****نباشد سخن با تو تا رستخیز
بکوشم بنیروی گنج و سپاه****بنیک اختر و گردش هور و ماه
همان پیش یزدان بباشم بپای****نخواهم بگیتی جزو رهنمای
مگر گز بدان پاک گردد جهان****بداد و دهش من ببندم میان
بداندیش را از میان بر کنم****سر بدنشان را بی‌افسر کنم
سخن هرچ گفتم نیا را بگوی****که درجنگ چندین بهانه مجوی
یکی تاج دادش زبر جد نگار****یکی طوق زرین و دو گوشوار
همانگه بشد جهن پیش پدر****بگفت آن سخنها همه دربدر
ز پاسخ برآشفت افراسیاب****سواری ز ترکان کجا یافت خواب
ببخشید گنج درم بر سپاه****همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه
شب تیره تا برزد از چرخ شید****بشد کوه چون پشت پیل سپید
همی لشکر آراست افراسیاب****دلش بود پردرد و سر پر شتاب
چو از گنگ برخاست آوای کوس****زمین آهنین شد هوا آبنوس
سر موبدان شاه نیکی گمان****نشست از بر زین سپیده‌دمان
بیامد بگردید گرد حصار****نگه کرد تا چون کند کارزار
برستم بفرمود تا همچو کوه****بیارد بیک سود دریا گروه
دگر سوش گستهم نوذر بپای****سه دیگر چو گودرز فرخنده رای
بسوی چهارم شه نامدار****ابا کوس و پیلان و چندی سوار
سپه را همه هرچ بایست ساز****بکرد و بیامد بر دژ فراز
بلشکر بفرمود پس شهریار****یکی کنده کردن بگرد حصار
بدان کار هر کس که دانا بدند****بجنگ دژ اندر توانا بدند
چه از چین وز روم وز هندوان****چه رزم آزموده ز هر سو گوان
همه گرد آن شارستان چون نوند****بگشتند و جستند هر گونه بند
دو نیزه ببالا یکی کنده کرد****سپه را بگردش پراگنده کرد
بدان تا شب تیره بی ساختن****نیارد ترکان یکی تاختن
دو صد ساخت عراده بر هر دری****دو صد منجنیق از پس لشکری
دو صد چرخ بر هر دری با کمان****ز دیوار دژ چون سر بدگمان
پدید آمدی منجینق از برش****چو ژاله همی کوفتی بر سرش
پس منجنیق اندرون رومیان****ابا چرخها تنگ بسته میان
دو صد پیل فرمود پس شهریار****کشیدن ز هر سو بگرد حصار
یکی کنده‌ای زیر باره درون****بکند و نهادند زیرش ستون
بد آن منکری باره مانده بپای****بدان نیزه‌ها برگرفته ز جای
پس آلود بر چوب نفط سیاه****بدین گونه فرمود بیدار شاه
بیک سو بر از منجنیق و ز تیر****رخ سرکشان گشته همچون زریر
به‌زیر اندرون آتش و نفط و چوب****ز بر گرزهای گران کوب کوب
بهر چارسو ساخت آن کارزار****چنانچون بود ساز جنگ حصار
وزآن جایگه شهریار زمین****بیامد بپیش جهان‌آفرین
ز لشکر بشد تا بجای نماز****ابا کردگار جهان گفت زار
ابر خاک چون مار پیچان ز کین****همی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت کام و بلندی ز تست****بهر سختیی یارمندی ز تست
اگر داد بینی همی رای من****مرگدان ازین جایگه پای من
نگون کن سر جاودانرا ز تخت****مرادار شادان‌دل و نیک‌بخت
چو برداشت از پیش یزدان سرش****بجوشن بپوشید روشن برش
کمر بر میان بست و برجست زود****بجنگ اندر آمد بکردار دود
بفرمود تا سخت بر هر دری****بجنگ اندر آید یکی لشکری
بدان چوب و نفط آتش اندر زدند****ز برشان همی سنگ بر سر زدند
زبانگ کمانهای چرخ و ز دود****شده روی خورشید تابان کبود
ز عراده و منجنیق و ز گرد****زمین نیلگون شد هوا لاژورد
خروشیدن پیل و بانگ سران****درخشیدن تیغ و گرز گران
تو گفتی برآویخت با شید ماه****ز باریدن تیر و گرد سیاه
ز نفط سیه چوبها برفروخت****به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت
نگون باره گفتی که برداشت پای****بکردار کوه اندر آمد ز جای
وزان باره چندی ز ترکان دلیر****نگون اندر آمد چو باران بزیر
که آید بدام اندرون ناگهان****سر آرد بران شوربختی جهان
بپیروزی از لشکر شهریار****برآمد خروشیدن کارزار
سوی رخنهٔ دژ نهادند روی****بیامد دمان رستم کینه‌جوی
خبر شد بنزدیک افراسیاب****کجا بارهٔ شارستان شد خراب
پس افراسیاب اندر آمد چو گرد****به جهن و بگرسیوز آواز کرد
که با بارهٔ دژ شما را چه کار****سپه را ز شمشیر باید حصار
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش****همان از پی گنج و فرزند خویش
ببندیم دامن یک اندر دگر****نمانیم بر دشمنان بوم و بر
سپاهی ز ترکان گروها گروه****بدان رخنه رفتند بر سان کوه
بکردار شیران برآویختند****خروش از دو رویه برانگیختند
سواران ترکان بکردار بید****شده لرزلرزان و دل نااامید
برستم بفرمود پس شهریار****پیاده هرآنکس که بد نامدار
که پیش اندر آید بدان رخنه گاه****همیدون بی نیزه‌ور کینه‌خواه
ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر****سوار ایستاده پس نیزه‌ور
سواران جنگی نگهدارشان****بدانگه که شد سخت پیکارشان
سوار و پیاده بهر سو گروه****بجنگ اندر آمد بکردار کوه
برخنه در آورد یکسر سپاه****چو شیر ژیان رستم کینه‌خواه
پیاده بیامد بکردار گرد****درفش سیه را نگون‌سار کرد
نشان سپهدار ایران بنفش****بران باره زد شیر پیکر درفش
بپیروزی شاه ایران سپاه****برآمد خروشیدن از رزمگاه
فراوان ز توران سپه کشته شد****سر بخت تورانیان گشته شد
بدانگه کجا رزمشان شد درشت****دو تن رستم آورد ازیشان بمشت
چو گرسیو و جهن رزم آزمای****که بد تخت توران بدیشان بپای
برادر یکی بود و فرخ پسر****چنین آمد از شوربختی بسر
بدان شارستان اندر آمد سپاه****چنان داغ‌دل لشکری کینه‌خواه
بتاراج و کشتن نهادند روی****برآمد خروشیدن های هوی
زن و کودکان بانگ برداشتند****بایرانیان جای بگذاشتند
چه مایه زن و کودک نارسید****که زیر پی پیل شد ناپدید
همه شهر توران گریزان چو باد****نیامد کسی را بر و بوم یاد
بشد بخت گردان ترکان نگون****بزاری همه دیدگان پر ز خون
زن و گنج و فرزند گشته اسیر****ز گردون روان خسته و تن بتیر
بایوان برآمد پس افراسیاب****پر از خون دل از درد و دیده پرآب
بران باره بر شد که بد کاخ اوی****بیامد سوی شارستان کرد روی
دو بهره ز جنگاوران کشته دید****دگر یکسر از جنگ برگشته دید
خروش سواران و بانگ زنان****هم از پشت پیلان تبیره زنان
همی پیل بر زندگان راندند****همی پشتشان بر زمین ماندند
همه شارستان دود و فریاد دید****همان کشتن و غارت و باد دید
یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج****چنانچون بود رسم و رای سپنج
چو افراسیاب آنچنان دید کار****چنان هول و برگشتن کارزار
نه پور و برادر نه بوم و نه بر****نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر
همی گفت با دل پر از داغ و درد****که چرخ فلک خیره با من چه کرد
بدیده بدیدم همان روزگار****که آمد مرا کشتن و مرگ خوار
پر از درد ازان باره آمد فرود****همی داد تخت مهی را درود
همی گفت کی بینمت نیز باز****ایاروز شادی و آرام و ناز
وزان جایگه خیره شد ناپدید****تو گفتی چو مرغان همی بر پرید
در ایوان که در دژ برآورده بود****یکی راه زیر زمین کرده بود
ازان نامداران دو صد برگزید****بران راه بی‌راه شد ناپدید
وزآنجای راه بیابان گرفت****همه کشورش ماند اندر شگفت
نشانی ندادش کس اندر جهان****بدان گونه آواره شد در نهان
چو کیخسرو آمد درایوان اوی****بپای اندر آورد کیوان اوی
ابر تخت زرینش بنشست شاه****بجستنش بر کرد هر سو سپاه
فراوان بجستند جایی نشان****نیامد ز سالار گردنکشان
ز گرسیوز و جهن پرسید شاه****ز کار سپهدار توران سپاه
که چون رفت و آرامگاهش کجاست****نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست
ز هر گونه گفتند و خسرو شنید****نیامد همی روشنایی پدید
بایرانیان گفت پیروز شاه****که دشمن چو آواره گردد ز گاه
ز گیتی برو نام و کام اندکیست****ورا مرگ با زندگانی یکیست
ز لشکر گزین کرد پس بخردان****جهاندیده و کار بین موبدان
بدیشان چنین گفت کباد بید****همیشه بهر کار با داد بید
در گنج این ترک شوریده بخت****شما را سپردم بکوشید سخت
نباید که بر کاخ افراسیاب****بتابد ز چرخ بلند آفتاب
هم آواز پوشیده‌رویان اوی****نخواهم که آید ز ایوان بکوی
نگهبان فرستاد سوی گله****که بودند گلد دژ اندر یله
ز خویشان او کس نیازرد شاه****چنانچون بود در خور پیشگاه
چو زان گونه دیدند کردار اوی****سپه شد سراسر پر از گفت و گوی
که کیخسرو ایدر بدان سان شدست****که گویی سوی باب مهمان شدست
همی یاد نایدش خون پدر****بخیره بریده ببیداد سر
همان مادرش را که از تخت و گاه****ز پرده کشیدند یکسو براه
شبان پروریدست وز گوسفند****مزیدست شیر این شه هوشمند
چرا چون پلنگان بچنگال تیز****نه انگیزد از خان او رستخیز
فرود آورد کاخ و ایوان اوی****برانگیزد آتش ز کیوان اوی
ز گفتار ایرانیان پس خبر****بکیخسرو آمد همه در بدر
فرستاد کس بخردان را بخواند****بسی داستان پیش ایشان براند
که هر جای تندی نباید نمود****سر بی‌خرد را نشاید ستود
همان به که با کینه داد آوریم****بکام اندرون نام یاد آوریم
که نیکیست اندر جهان یادگار****نماند بکس جاودان روزگار
همین چرخ گردنده با هر کسی****تواند جفا گستریدن بسی
ازان پس بفرمود شاه جهان****که آرند پوشیدگان را نهان
چو ایرانیان آگهی یافتند****پر از کین سوی کاخ بشتافتند
بران گونه بردند گردان گمان****که خسرو سرآرد بریشان زمان
بخوری همی نزدشان خواستند****بتاراج و کشتن بیاراستند
ز ایوان بزاری برآمد خروش****که ای دادگر شاه بسیار هوش
تو دانی که ما سخت بیچاره‌ایم****نه بر جای خواری و پیغاره‌ایم
بر شاه شد مهتر بانوان****ابا دختران اندر آمد نوان
پرستنده صد پیش هر دختری****ز یاقوت بر هر سری افسری
چو خورشید تابان ازیشان گهر****بپیش اندر افگنده از شرم سر
بیک دست مجمر بیک دست جام****برافروخته عنبر و عود خام
تو گفتی که کیوان ز چرخ برین****ستاره فشاند همی بر زمین
مه بانوان شد بنزدیک تخت****ابر شهریار آفرین کرد سخت
همان پروریده بتان طراز****برین گونه بردند پیشش نماز
همه یکسره زار بگریستند****بدان شوربختی همی زیستند
کسی کو ندیدست جز کام و ناز****برو بر ببخشای روز نیاز
همی خواندند آفرینی بدرد****که ای نیک‌دل خسرو رادمرد
چه نیکو بدی گر ز توران زمین****نبودی بدلت اندرون ایچ کین
تو ایدر بجشن و خرام آمدی****ز شاهان درود و پیام آمدی
برین بوم بر نیست خود کدخدای****بتخت نیا بر نهادی تو پای
سیاوش نگشتی بخیره تباه****ولیکن چنین گشت خورشید و ماه
چنان کرد بدگوهر افراسیاب****که پیش تو پوزش نبیند بخواب
بسی دادمش پند و سودی نداشت****بخیره همی سر ز پندم بگاشت
گوای منست آفریننده‌ام****که بارید خون از دو بیننده‌ام
چو گرسیوز و جهن پیوند تو****که ساید بزاری کنون بند تو
ز بهر سیاوش که در خان من****چه تیمار بد بر دل و جان من
که افراسیاب آن بداندیش مرد****بسی پند بشنید و سودش نکرد
بدان تا چنین روزش آید بسر****شود پادشاهیش زیر و زبر
بتاراج داده کلاه و کمر****شده روز او تار و برگشته سر
چنین زندگانی همی مرگ اوست****شگفت آنک بر تن ندردش پوست
کنون از پی بیگناهان بما****نگه کن بر آیین شاهان بما
همه پاک پیوستهٔ خسرویم****جز از نام او در جهان نشنویم
ببد کردن جادو افراسیاب****نگیرد برین بیگناهان شتاب
بخواری و زخم و بخون ریختن****چه بر بی‌گنه خیره آویختن
که از شهریاران سزاوار نیست****بریدن سری کان گنهکار نیست
ترا شهریارا جز اینست جای****نماند کسی در سپنجی سرای
هم آن کن که پرسد ز تو کردگار****نپیچی ازان شرم روز شمار
چو بشنید خسرو ببخشود سخت****بران خوبرویان برگشت بخت
که پوشیده‌رویان از آن درد و داغ****شده لعل رخسارشان چون چراغ
بپیچید دل بخردان را ز درد****ز فرزند و زن هر کسی یاد کرد
همی خواندند آفرینی بزرگ****سران سپه مهتران سترگ
کز ایشان شه نامبردار کین****نخواهد ز بهر جهان آفرین
چنین گفت کیخسرو هوشمند****که هر چیز کان نیست ما را پسند
نیاریم کس را همان بد بروی****وگر چند باشد جگر کینه‌جوی
چو از کار آن نامدار بلند****براندیشم اینم نیاید پسند
که بد کرد با پرهنر مادرم****کسی را همان بد بسر ناورم
بفرمودشان بازگشتن بجای****چنان پاک‌زاده جهان کدخدای
بدیشان چنین گفت کایمن شوید****ز گوینده گفتار بد مشنوید
کزین پس شما را ز من بیم نیست****مرا بی‌وفایی و دژخیم نیست
تن خویش را بد نخواهد کسی****چو خواهد زمانش نباشد بسی
بباشید ایمن بایوان خویش****بیزدان سپرده تن و جان خویش
بایرانیان گفت پیروزبخت****بماناد تا جاودان تاج و تخت
همه شهر توران گرفته بدست****بایران شما را سرای و نشست
ز دلها همه کینه بیرون کنید****بمهر اندرین کشور افسون کنید
که از ما چنین دردشان دردلست****ز خون ریختن گرد کشور گلست
همه گنج توران شما را دهم****بران گنج دادن سپاهی نهم
بکوشید و خوبی بکار آورید****چو دیدند سرما بهار آورید
من ایرانیانرا یکایک نه دیر****کنم یکسر از گنج دینار سیر
ز خون ریختن دل بباید کشید****سر بیگناهان نباید برید
نه مردی بود خیره آشوفتن****بزیر اندر آورده را کوفتن
ز پوشیده‌رویان بپیچید روی****هرآن کس که پوشیده دارد بکوی
ز چیز کسان سر بتابید نیز****که دشمن شود دوست از بهر چیز
نیاید جهان‌آفرین را پسند****که جوینده بر بیگناهان گزند
هرآنکس که جوید همی رای من****نباید که ویران کند جای من
و دیگر که خوانند بیداد و شوم****که ویران کند مهتر آباد بوم
ازان پس بلشکر بفرمود شاه****گشادن در گنج توران سپاه
جز از گنج ویژه رد افراسیاب****که کس را نبود اندران دست یاب
ببخشید دیگر همه بر سپاه****چه گنج سلیح و چه تخت و کلاه
ز هر سو پراگنده بی مر سپاه****زترکان بیامد بنزدیک شاه
همی داد زنهار و بنواختشان****بزودی همی کار بر ساختشان
سران را ز توران زمین بهر داد****بهر نامداری یکی شهر داد
بهر کشوری هر که فرمان نبرد****ز دست دلیران او جان نبرد
شدند آن زمان شاه را چاکران****چو پیوسته شد نامهٔ مهتران
ز هر سو فرستادگان نزد شاه****یکایک سر اندر نهاده براه
ابا هدیه و نامهٔ مهتران****شده یک بیک شاه را چاکران
دبیر نویسنده را پیش خواند****سخن هرچ بایست با او براند
سرنامه کرد آفرین از نخست****بدان کو زمین از بدیها بشست
چنان اختر خفته بیدار کرد****سر جاودان را نگونسار کرد
توانایی و دانش و داد ازوست****بگیتی ستم یافته شاد ازوست
دگر گفت کز بخت کاموس کی****بزرگ و جهاندیده و نیک‌پی
گشاده شد آن گنگ افراسیاب****سر بخت او اندر آمد بخواب
بیک رزمگاه از نبرده سران****سرافراز با گرزهای گران
همانا که افگنده شد صد هزار****بگلزریون در یکی کارزار
وز آن پس برآمد یکی باد سخت****که برکند شاداب بیخ درخت
بب اندر افتاد چندی سپاه****که جستند بر ما یکی دستگاه
بوردگه در چنان شد سوار****که از ما یکی را دو صد شد شکار
وز آن جایگه رفت ببهشت گنگ****حصاری پر از مردم و جای تنگ
بجنگ حصار اندرون سی‌هزار****همانا که شد کشته در کارزار
همان بد که بیدادگر بود مرد****ورا دانش و بخت یاری نکرد
همه روی کشور سپه گسترید****شدست او کنون از جهان ناپدید
ازین پس فرستم بشاه آگهی****ز روزی که باشد مرا فرهی
ازان پس بیامد به شادی نشست****پری روی پیش اندرون می بدست
ببد تا بهار اندرآورد روی****جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی
همه دشت چون پرنیان شد برنگ****هوا گشت برسان پشت پلنگ
گرازیدن گور و آهو بدشت****بدین گونه بر چند خوشی گذشت
به نخچیر یوزان و پرنده باز****همه مشک بویان بتان طراز
همه چارپایان بکردار گور****پراگنده و آگنده کردن بزور
بگردن بکردار شیران نر****بسان گوزنان بگوش و بسر
ز هر سو فرستاد کارآگهان****همی چست پیدا ز کار جهان
پس آگاهی آمد ز چین و ختن****از افراسیاب و ازان انجمن
که فغفور چین باوی انباز گشت****همه روی کشور پرآواز گشت
ز چین تا بگلزریون لشکرست****بریشان چو خاقان چین سرورست
نداند کسی راز آن خواسته****پرستنده و اسب آراسته
که او را فرستاد خاقان چین****بشاهی برو خواندند آفرین
همان گنج پیرانش آمد بدست****شتروار دینار صدبار شست
چو آن خواسته برگرفت از ختن****سپاهی بیاورد لشکر شکن
چو زین گونه آگاهی آمد بشاه****بنزدیک زنهار داده سپاه
همه بازگشتند ز ایرانیان****ببستند خون ریختن را میان
چو برداشت افراسیاب از ختن****یکی لشکری شد برو انجمن
که گفتی زمین برنتابد همی****ستاره شمارش نیابد همی
ز چین سوی کیخسرو آورد روی****پر از درد با لشکری کینه‌جوی
چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه****طلایه فرستاد چندی براه
بفرمود گودرز کشواد را****سپهدار گرگین و فرهاد را
که ایدر بباشید با داد و رای****طلایه شب و روز کرده بپای
بگودرز گفت این سپاه تواند****چو کار آید اندر پناه تواند
ز ترکان هرآنگه که بینی یکی****که یاد آرد از دشمنان اندکی
هم اندر زمان زنده بر دارکن****دو پایش ز بر سر نگونسار کن
چو بی‌رنج باشد تو بی‌رنج باش****نگهبان این لشکر و گنج باش
تبیره برآمد ز پرده سرای****خروشیدن زنگ و هندی داری
بدین سان سپاهی بیامد ز گنگ****که خورشید را آرزو کرد جنگ
چو بیرون شد از شهر صف بر کشید****سوی کوکها لشکر اندر کشید
میان دو لشکر دو منزل بماند****جهانداران گردنکشان را بخواند
چنین گفت کامشب مجنبید هیچ****نه خوب آید آرامش اندر بسیچ
طلایه برافگند بر گرد دشت****همه شب همی گرد لشکر بگشت
بیک هفته بودش هم آنجا درنگ****همی ساخت آرایش و ساز جنگ
بهشتم بیامد طلایه ز راه****بخسرو خبر داد کآمد سپاه
سپه را بدان سان بیاراست شاه****که نظاره گشتند خورشید و ماه
چو افراسیاب آن سپه را بدید****بیامد برابر صفی برکشید
بفرزانگان گفت کین دشت رزم****بدل مر مرا چون خرامست و بزم
مرا شاد بر گاه خواب آمدی****چو رزمم نبودی شتاب آمدی
کنون مانده گشتم چنین در گریز****سری پر ز کینه دلی پرستیز
بر آنم که از بخت کیخسروست****و گر بر سرم روزگاری نوست
بر آنم که با او شوم همنبرد****اگر کام یابم اگر مرگ و درد
بدو گفت هر کس فرزانه بود****گر از خویش بود ار ز بیگانه بود
که گر شاه را جست باید نبرد****چرا باید این لشکر و دار و برد
همه چین و توران بپیش تواند****ز بیگانگان ار ز خویش تواند
فدای تو بادا همه جان ما****چنین بود تا بود پیمان ما
اگر صد شود کشته گر صد هزار****تن خویش را خوار مایه مدار
همه سربسر نیکخواه توایم****که زنده بفر کلاه توایم
وزآن پس برآمد ز لشکر خروش****زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش
ستاره پدید آمد از تیره گرد****رخ زرد خورشید شد لاژورد
سپهدار ترکان ازان انجمن****گزین کرد کار آزموده دو تن
پیامی فرستاد نزدیک شاه****که کردی فراوان پس پشت راه
همانا که فرسنگ ز ایران هزار****بود تا بگنگ اندر ای شهریار
ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ****دو لشکر برین سان چو مور و ملخ
زمین همچو دریا شد از خون کین****ز گنگ و ز چین تا بایران زمین
اگر خون آن کشتگان را ز خاک****بژرفی برد رای یزدان پاک
همانا چو دریای قلزم شود****دولشکر بخون اندرون گم شود
اگر گنج خواهی ز من گر سپاه****وگر بوم ترکان و تخت و کلاه
سپارم ترا من شوم ناپدید****جز از تیغ جان را ندارم کلید
مکن گر ترا من پدر مادرم****ز تخم فریدون افسونگرم
ز کین پدر گر دلت خیره شد****چنین آب من پیش تو تیره شد
ازان بد سیاوش گنهکار بود****مرا دل پر از درد و تیمار بود
دگر گردش اختران بلند****که هم باپناهند و هم باگزند
مرا سالیان شست بر سر گذشت****که با نامداری نرفتم بدشت
تو فرزندی و شاه ایران توی****برزم اندرون چنگ شیران توی
یکی رزمگاهی گزین دوردست****نه بر دامن مرد خسروپرست
بگردیم هر دو بوردگاه****بجایی کزو دور ماند سپاه
اگر من شوم کشته بر دست تو****ز دریا نهنگ آورد شست تو
تو با خویش و پیوند مادر مکوش****بپرهیز وز کینه چندین مجوش
وگر تو شوی کشته بر دست من****بزنهار یزدان کزان انجمن
نمانم که یک تن بپیچد ز درد****دگر بیند از باد خاک نبرد
ز گوینده بشنید خسرو پیام****چنین گفت با پور دستان سام
که این ترک بدساز مردم فریب****نبیند همی از بلندی نشیب
بچاره چنین از کف ما بجست****نماید که بر تخت ایران نشست
ز آورد چندین بگوید همی****مگر دخمهٔ شیده جوید همی
نبیره فریدن و پور پشنگ****بورد با او مرا نیست ننگ
بدو گفت رستم که ای شهریار****بدین در مدار آتش اندر کنار
که ننگست بر شاه رفتن بجنگ****وگر همنبرد تو باشد پشنگ
دگر آنک گوید که با لشکرم****مکن چنگ با دوده و کشورم
ز دریا بدریا ترا لشکرست****کجا رایشان زین سخن دیگرست
چو پیمان یزدان کنی با نیا****نشاید که در دل بود کیمیا
بانبوه لشکر بجنگ اندر آر****سخن چند آلودهٔ نابکار
ز رستم چو بشنید خسرو سخن****یکی دیگر اندیشه افگند بن
بگوینده گفت این بداندیش مرد****چنین با من آویخت اندر نبرد
فزون کرد ازین با سیاوش وفا****زبان پر فسون بود دل پرجفا
سپهبد بکژی نگیرد فروغ****زبان خیره پرتاب و دل پر دروغ
گر ایدونک رایش نبردست و بس****جز از من نبرد ورا هست کس
تهمتن بجایست و گیو دلیر****که پیکار جویند با پیل و شیر
اگر شاه با شاه جوید نبرد****چرا باید این دشت پرمرد کرد
نباشد مرا با تو زین بیش جنگ****ببینی کنون روز تاریک و تنگ
فرستاد برگشت و آمد چو باد****شنیده سراسر برو کرد یاد
پر از درد شد جان افراسیاب****نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب
سپه را بجنگ اندر آورد شاه****بجنبید ناچار دیگر سپاه
یکی با درنگ و یکی با شتاب****زمین شد بکردار دریای آب
ز باریدن تیر گفتی ز ابر****همی ژاله بارید بر خود و ببر
ز شبگیر تا گشت خورشید لعل****زمین پر ز خون بود در زیر نعل
سپه بازگشتند چون تیره گشت****که چشم سواران همی خیره گشت
سپهدار با فر و نیرنگ و ساز****چو آمد به لشکرگه خویش باز
چنین گفت با طوس کامروز جنگ****نه بر آرزو کرد پور پشنگ
گمانم که امشب شبیخون کند****ز دل درد دیرینه بیرون کند
یکی کنده فرمود کردن براه****برآن سو که بد شاه توران سپاه
چنین گفت کآتش نسوزید کس****نباید که آید خروش جرس
ز لشکر سواران که بودند گرد****گزین کرد شاه و برستم سپرد
دگر بهره بگزید ز ایرانیان****که بندند بر تاختن بر میان
بطوس سپهدار داد آن گروه****بفرمود تا رفت بر سوی کوه
تهمتن سپه را بهامون کشید****سپهبد سوی کوه بیرون کشید
بفرمود تا دور بیرون شوند****چپ و راست هر دو بهامون شوند
طلایه مدارند و شمع و چراغ****یکی سوی دشت و یکی سوی راغ
بدان تا اگر سازد افرسیاب****برو بر شبیخون بهنگام خواب
گر آید سپاه اندر آید ز پس****بماند نباشدش فریادرس
بره کنده پیش و پس اندر سپاه****پس کنده با لشکر و پیل شاه
سپهدار ترکان چو شب در شکست****میان با سپه تاختن را ببست
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند****ز کار گذشته فراوان براند
چنین گفت کین شوم پر کیمیا****چنین خیره شد بر سپاه نیا
کنون جمله ایرانیان خفته‌اند****همه لشکر ما برآشفته‌اند
کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم****سحرگه بریشان شبیخون کینم
گر امشب بر ایشان بیابیم دست****ببیشی ابر تخت باید نشست
وگر بختمان بر نگیرد فروغ****همه چاره بادست و مردی دروغ
برین برنهادند و برخاستند****ز بهر شبیخون بیاراستند
ز لشکر گزین کرد پنجه هزار****جهاندیده مردان خنجرگزار
برفتند کارآگهان پیش شاه****جهاندیده مردان با فر و جاه
ز کارآگهان آنک بد رهنمای****بیامد بنزدیک پرده سرای
بجایی غو پاسبانان ندید****تو گفتی جهان سربسر آرمید
طلایه نه و آتش و باد نه****ز توران کسی را بدل یاد نه
چو آن دید برگشت و آمد دوان****کزیشان کسی نیست روشن‌روان
همه خفتگان سربسرمرده‌اند****وگر نه همه روز می خورده‌اند
بجایی طلایه پدیدار نیست****کس آن خفتگان را نگهدار نیست
چو افراسیاب این سخنها شنود****بدلش اندرون روشنایی فزود
سپه را فرستاد و خود برنشست****میان یلی تاختن را ببست
برفتند گردان چو دریای آب****گرفتند بر تاختن بر شتاب
بران تاختن جنبش و ساز نه****همان نالهٔ بوق و آواز نه
چو رفتند نزدیک پرده سرای****برآمد خروشیدن کر نای
غو طبل بر کوهه زین بخاست****درفش سیه را برآورد راست
ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو****برانگیختند اسب و برخاست غو
بکنده در افتاد چندی سوار****بپیچید دیگر سر از کارزار
ز یک دست رستم برآمد ز دشت****ز گرد سواران هواتیره گشت
ز دست دگر گیو گودرز و طوس****بپیش اندرون نالهٔ بوق و کوس
شهنشاه باکاویانی درفش****هوا شد ز تیغ سواران بنفش
برآمد ده و گیر و بربند و کش****نه با اسب تاب و نه با مرد هش
ازیشان ز صد نامور ده بماند****کسی را که بد اختر بد براند
چو آگاهی آمد برین رزمگاه****چنان خسته بد شاه توران سپاه
که از خستگی جمله گریان شدند****ز درد دل شاه بریان شدند
چنین گفت کز گردش آسمان****نیابد گذر دانشی بی‌گمان
چو دشمن همی جان بسیچد نه چیز****بکوشیم ناچار یک دست نیز
اگر سربسر تن بکشتن دهیم****وگر ایرجی تاج بر سر نهیم
برآمد خروش از دو پرده‌سرای****جهان پر شد از نالهٔ کر نای
گرفتند ژوپین و خنجر بکف****کشیدند لشکر سه فرسنگ صف
بکردار دریا شد آن رزمگاه****نه خورشید تابنده روشن نه ماه
سپاه اندر آمد همی فوج فوج****بران سان که برخیزد از باد موج
در و دشت گفتی همه خون شدست****خور از چرخ گردنده بیرون شدست
کسی را نبد بر تن خویش مهر****بقیر اندر اندود گفتی سپهر
همانگه برآمد یکی تیره باد****که هرگز ندارد کسی آن بیاد
همی خاک برداشت از رزمگاه****بزد بر سر و چشم توران سپاه
ز سرها همی ترگها برگرفت****بماند اندران شاه ترکان شگفت
همه دشت مغز سر و خون گرفت****دل سنگ رنگ طبر خون گرفت
سواران توران که روز درنگ****زبون داشتندی شکار پلنگ
ندیدند با چرخ گردان نبرد****همی خاک برداشت از دشت مرد
چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید****دل و بخت ایرانیان شاد دید
ابا رستم و گیو گودرز و طوس****ز پشت سپاه اندر آورد کوس
دهاده برآمد ز قلب سپاه****ز یک دست رستم ز یک دست شاه
شد اندر هوا گرد برسان میغ****چه میغی که باران او تیر و تیغ
تلی کشته هر جای چون کوه کوه****زمین گشته از خون ایشان ستوه
هوا گشت چون چادر نیلگون****زمین شد بکردار دریای خون
ز تیر آسمان شد چو پر عقاب****نگه کرد خیره سر افراسیاب
بدید آن درفشان درفش بنفش****نهان کرد بر قلبگه بر درفش
سپه را رده بر کشیده بماند****خود و نامداران توران براند
زخویشان شایسته مردی هزار****بنزدیک او بود در کارزار
به بیراه راه بیابان گرفت****برنج تن از دشمنان جان گرفت
ز لشکر نیا را همی جست شاه****بیامد دمان تا بقلب سپاه
ز هر سوی پویید و چندی شتافت****نشان پی شاه توران نیافت
سپه چون نگه کرد در قلبگاه****ندیدند جایی درفش سیاه
ز شه خواستند آن زمان زینهار****فروریختند آلت کارزار
چو خسرو چنان دید بنواختشان****ز لشکر جدا جایگه ساختشان
بفرمود تا تخت زرین نهند****بخیمه در آرایش چین نهند
می‌آورد و رامشگران را بخواند****ز لشکر فراوان سران را بخواند
شبی کرد جشنی که تا روز پاک****همی مرده برخاست از تیره خاک
چو خورشید بر چرخ بنمود پشت****شب تیره شد از نمودن درشت
شهنشاه ایران سر و تن بشست****یکی جایگاه پرستش بجست
کز ایرانیان کس مر او را ندید****نه دام و دد آوای ایشان شنید
ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج****بسر بر نهاد آن دل‌افروز تاج
ستایش همی کرد برکردگار****ازان شادمان گردش روزگار
فراوان بمالید بر خاک روی****برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت****خرامان و شادان دل و نیکبخت
از ایرانیان هرک افگنده بود****اگر کشته بودند گر زنده بود
ازان خاک آورد برداشتند****تن دشمنان خوار بگذاشتند
همه رزمگه دخمه‌ها ساختند****ازان کشتگان چو بپرداختند
ز چیزی که بود اندران رزمگاه****ببخشید شاه جهان بر سپاه
و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگ****همه لشکر آباد با ساز جنگ
چو آگاهی آمد بماچین و چین****ز ترکان وز شاه ایران زمین
بپیچید فغفور و خاقان بدرد****ز تخت مهی هر کسی یاد کرد
وزان یاوریها پشیمان شدند****پراندیشه دل سوی درمان شدند
همی گفت فغفور کافراسیاب****ازین پس نبیند بزرگی بخواب
ز لشکر فرستادن و خواسته****شود کار ما بی‌گمان کاسته
پشیمانی آمد همه بهر ما****کزین کار ویران شود شهر ما
ز چین و ختن هدیه‌ها ساختند****بدان کار گنجی بپرداختند
فرستاده‌ای نیک‌دل را بخواند****سخنهای شایسته چندی براند
یکی مرد بد نیک‌دل نیک خواه****فرستاد فغفور نزدیک شاه
طرایف بچین اندرون آنچ بود****ز دینار وز گوهر نابسود
بپوزش فرستاد نزدیک شاه****فرستادگان برگرفتند راه
بزرگان چین بی‌درنگ آمدند****بیک هفته از چین بگنگ آمدند
جهاندار پیروز بنواختشان****چنانچون ببایست بنشاختشان
بپذرفت چیزی که آورده بود****طرایف بد و بدره و پرده بود
فرستاده را گفت کو را بگوی****که خیره بر ما مبر آب روی
نباید که نزد تو افراسیاب****بیاید شب تیره هنگام خواب
فرستاده برگشت و آمد چو باد****بفغفور یکسر پیامش بداد
چو بشنید فغفور هنگام خواب****فرستاد کس نزد افراسیاب
که از من ز چین و ختن دور باش****ز بد کردن خویش رنجور باش
هرآنکس که او گم کند راه خویش****بد آید بداندیش را کار پیش
چو بشنید افراسیاب این سخن****پشیمان شد از کرده‌های کهن
بیفگند نام مهی جان گرفت****به بیراه، راه بیابان گرفت
چو با درد و با رنج و غم دید روز****بیامد دمان تا بکوه اسپروز
ز بدخواه روز و شب اندیشه کرد****شب روز را دل یکی پیشه کرد
بیامد ز چین تا بب زره****میان سوده از رنج و بند گره
چو نزدیک آن ژرف دریا رسید****مر آن را میان و کرانه ندید
بدو گفت ملاح کای شهریار****بدین ژرف دریا نیابی گذار
مرا سالیان هست هفتاد و هشت****ندیدم که کشتی بروبر گذشت
بدو گفت پر مایه افراسیاب****که فرخ کسی کو بمیرد در آب
مرا چون بشمشیر دشمن نکشت****چنانچون نکشتش نگیرد بمشت
بفرمود تا مهتران هر کسی****بب اندر آرند کشتی بسی
سوی گنگ دژ بادبان برکشید****بنیک و بدیها سر اندر کشید
چو آن جایگه شد بخفت و بخورد****برآسود از روزگار نبرد
چنین گفت کایدر بباشیم شاد****ز کار گذشته نگیریم یاد
چو روشن شود تیره گرن اخترم****بکشتی بر آب زره بگذرم
ز دشمن بخواهم همان کین خویش****درفشان کنم راه و آیین خویش
چو کیخسرو آگاه شد زین سخن****که کار نو آورد مرد کهن
به رستم چنین گفت کافراسیاب****سوی گنگ دژ شد ز دریای آب
بکردار کرد آنچ با ما بگفت****که ما را سپهر بلندست جفت
بکشتی بب زره برگذشت****همه رنج ما سربسر باد گشت
مرا با نیا جز بخنجر سخن****نباشد نگردانم این کین کهن
بنیروی یزدان پیروزگر****ببندم بکین سیاوش کمر
همه چین و ماچین سپه گسترم****بدریای کیماک بر بگذرم
چو گردد مرا راست ماچین و چین****بخواهیم باژی ز مکران زمین
بب زره بگذرانم سپاه****اگر چرخ گردان بود نیک‌خواه
اگر چند جایی درنگ آیدم****مگر مرد خونی بچنگ آیدم
شما رنج بسیار برداشتید****بر و بوم آباد بگذاشتید
همین رنج بر خویشتن برنهید****ازان به که گیتی بدشمن دهید
بماند ز ما نام تا رستخیز****بپیروزی و دشمن اندر گریز
شدند اندران پهلوانان دژم****دهان پر ز باد ابروان پر زخم
که دریای با موج و چندین سپاه****سر و کار با باد و شش ماه راه
که داند که بیرون که آید ز آب****بد آمد سپه را ز افراسیاب
چو خشکی بود ما بجنگ اندریم****بدریا بکام نهنگ اندریم
همی گفت هر گونه‌ای هر کسی****بدانگه که گفتارها شد بسی
همی گفت رستم که ای مهتران****جهان دیده و رنجبرده سران
نباید که این رنج بی بر شود****به ناز و تن آسانی اندر شود
و دیگر که این شاه پیروزگر****بیابد همی ز اختر نیک بر
از ایران برفتیم تا پیش گنگ****ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ
ز کاری که سازد همی برخورد****بدین آمد و هم بدین بگذرد
چو بشنید لشکر ز رستم سخن****یکی پاسخ نو فگندند بن
که ما سربسر شاه را بنده‌ایم****ابا بندگی دوست دارنده‌ایم
بخشکی و بر آب فرمان رواست****همه کهترانیم و پیمان وراست
ازان شاد شد شاه و بنواختشان****یکایک باندازه بنشاختشان
در گنجهای نیا برگشاد****ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد
ز دینار و دیبای گوهرنگار****هیونان شایسته کردند بار
همیدون ز گنج درم صد هزار****ببردند با آلت کارزار
ز گاوان گردون کشان ده هزار****ببر دند تا خود کی آید بکار
هیونان ز گنج درم ده هزار****بسی بار کردند با شهریار
بفرمود زان پس بهنگام خواب****که پوشیده رویان افراسیاب
ز خویشان و پیوند چندانک هست****اگر دخترانند اگر زیر دست
همه در عماری براه آوردند****ز ایوان بمیدان شاه آوردند
دو از نامداران گردنکشان****که بودند هر یک بمردی نشان
چو جهن و چو گرسیوز ارجمند****بمهد اندرون پای کرده ببند
همه خویش و پیوند افراسیاب****ز تیمارشان دیده کرده پر آب
نواها که از شهرها یادگار****گروگان ستد ترک چینی هزار
سپرد آن زمان گیو را شهریار****گزین کرد ز ایرانیان ده هزار
بدو گفت کای مرد فرخنده پی****برو با سپه پیش کاوس کی
بفرمود تا پیش او شد دبیر****بیاورد قرطاس و چینی حریر
یکی نامه از قیر و مشک و گلاب****بفرمود در کار افراسیاب
چو شد خامه از مشک وز قیر تر****نخست آفرین کرد بر دادگر
که دارنده و بر سر آرنده اوست****زمین و زمان را نگارنده اوست
همو آفرینندهٔ پیل و مور****ز خاشاک تا آب دریای شور
همه با توانایی او یکیست****خداوند هست و خداوند نیست
کسی را که او پروراند بمهر****بر آنکس نگردد بتندی سپهر
ازو باد بر شاه گیتی درود****کزو خیزد آرام را تار و پود
رسیدم بدین دژ که افراسیاب****همی داشت از بهر آرام و خواب
بدو اندرون بود تخت و کلاه****بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
چهل پیل زیشان همه بسته گشت****هر آنکس که برگشت تن خسته گشت
بگوید کنون گیو یک یک بشاه****سخن هرچ رفت اندرین رزمگاه
چو بر پیش یزدان گشایی دو لب****نیایش کن از بهر من روز و شب
کشیدیم لشکر بما چین و چین****و زآن روی رانم بمکران زمین
و زآن پس بر آب زره بگذرم****اگر پای یزدان بود یاورم
ز پیش شهنشاه برگشت گیو****ابا لشکری گشن و مردان نیو
چو باد هوا گشت و ببرید راه****بیامد بنزدیک کاوس شاه
پس آگاهی آمد بکاوس کی****ازان پهلوان زادهٔ نیک پی
پذیره فرستاد چندی سپاه****گرانمایگان بر گرفتند راه
چو آمد بر شهر گیو دلیر****سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر
چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه****زمین را ببوسید بر پیش گاه
و رادید کاوس بر پای جست****بخندید و بسترد رویش بدست
بپرسیدش از شهریار و سپاه****ز گردنده خورشید و تابنده ماه
بگفت آن کجا دید گیو سترگ****ز گردان وز شهریار بزرگ
جوان شد زگفتار او مرد پیر****پس آن نامه بنهاد پیش دبیر
چو آن نامه بر شاه ایران بخواند****همه انجمن در شگفتی بماند
همه شاد گشتند و خرم شدند****ز شادی دو دیده پر از نم شدند
همه چیز دادند درویش را****بنفریده کردند بدکیش را
فرود آمد از تخت کاوس شاه****ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
بیامد بغلتید بر تیره خاک****نیایش کنان پیش یزدان پاک
وز آن جایگه شد بجای نشست****بگرد دژ آیین شادی ببست
همی گفت با شاه گیو آنچ دید****سخن کز لب شاه ایران شنید
می آورد و رامشگران را بخواند****وز ایران نبرده سران را بخواند
ز هر گونه‌ای گفت و پاسخ شنید****چنین تا شب تیره اندر چمید
برفتند با شمع یاران ز پیش****دلش شاد و خرم بایوان خویش
چو برزد خور از چرخ رخشان سنان****بپیچید شب گرد کرده عنان
تبیره بر آمد ز درگاه شاه****برفتند گردان بدان بارگاه
جهاندار پس گیو را پیش خواند****بران نامور تخت شاهی نشاند
بفرمود تا خواسته پیش برد****همان نامور سرفرازان گرد
همان بیگنه روی پوشیدگان****پس پرده اندر ستم دیدگان
همان جهن و گرسیوز بندسای****که او برد پای سیاوش ز جای
چو گرسیوز بدکنش را بدید****برو کرد نفرین که نفرین سزید
همان جهن را پای کرده ببند****ببردند نزدیک تخت بلند
بدان دختران رد افراسیاب****نگه کرد کاوس مژگان پر آب
پس پردهٔ شاهشان جای کرد****همانگه پرستنده بر پای کرد
اسیران و آنکس که بود از نوا****بیاراست مر هر یکی را جدا
یکی را نگهبان یکی را ببند****ببردند از پیش شاه بلند
ازان پس همه خواسته هرچ بود****ز دینار وز گوهر نابسود
بارزانیان داد تا آفرین****بخوانند بر شاه ایران زمین
دگر بردگان مهتران را سپرد****بایوان ببرد از بزرگان و خرد
بیاراستند از در جهن جای****خورش با پرستنده و رهنمای
بدژ بر یکی جای تاریک بود****ز دل دور با دخمه نزدیک بود
بگرسیوز آمد چنان جای بهر****چنینست کردار گردنده دهر
خنک آنکسی کو بود پادشا****کفی راد دارد دلی پارسا
بداند که گیتی برو بگذرد****نگردد بگرد در بی خرد
خرد چون شود از دو دیده سرشک****چنان هم که دیوانه خواهد پزشک
ازان پس کزیشان بپردخت شاه****ز بیگانه مردم تهی کرد گاه
نویسنده آهنگ قرطاس کرد****سر خامه برسان الماس کرد
نبشتند نامه بهر کشوری****بهر نامداری و هر مهتری
که شد ترک و چین شاه را یکسره****ببشخور آمد پلنگ و بره
درم داد و دینار درویش را****پراگنده و مردم خویش را
بدو هفته در پیش درگاه شاه****از انبوه بخشش ندیدند راه
سیم هفته بر جایگاه مهی****نشست اندر آرام با فرهی
ز بس نالهٔ نای و بانگ سرود****همی داد گل جام می را درود
بیک هفته از کاخ کاوس کی****همی موج برخاست از جام می
سر ماه نو خلعت گیو ساخت****همی زر و پیروزه اندر نشاخت
طبق‌های زرین و پیروزه جام****کمرهای زرین و زرین ستام
پرستار با طوق و با گوشوار****همان یاره و تاج گوهر نگار
همان جامهٔ تخت و افگندنی****ز رنگ و ز بو وز پراگندنی
فرستاد تا گیو را خواندند****براورنگ زرینش بنشاندند
ببردند خلعت بنزدیک اوی****بمالید گیو اندران تخت روی
وزان پس بیامد خرامان دبیر****بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه که از کردگار****بدادیم و خشنود از روزگار
که فرزند ما گشت پیروزبخت****سزای مهی وز در تاج و تخت
بدی را که گیتی همی ننگ داشت****جهانرا پر از غارت و جنگ داشت
ز دست تو آواره شد در جهان****نگویند نامش جز اندر نهان
همه ساله تا بود خونریز بود****ببدنامی و زشتی آویز بود
بزد گردن نوذر تاجدار****ز شاهان وز راستان یادگار
برادرکش و بدتن و شاه کش****بداندیش و بدراه و آشفته هش
پی او ممان تا نهد بر زمین****بتوران و مکران و دریای چین
جهان را مگر زو رهایی بود****سر بی بهایش بهایی بود
اگر داور دادگر یک خدای****همی بود خواهد ترا رهنمای
که گیتی بشویی ز رنج بدان****ز گفتار و کردار نابخردان
بداد جهان آفرین شاد باش****جهان را یکی تازه بنیاد باش
مگر باز بینم تورا شادمان****پر از درد گردد دل بدگمان
وزین پس جز از پیش یزدان پاک****نباشم کزویست امید و باک
بدان تا تو پیروز باشی و شاد****سرت سبز باد و دلت پر ز داد
جهان آفرین رهنمای تو باد****همیشه سر تخت جای تو باد
نهادند بر نامه بر مهر شاه****بر ایوان شه گیو بگزید راه
بره بر نبودش بجایی درنگ****بنزدیک کیخسرو آمد بگنگ
برو آفرین کرد و نامه بداد****پیام نیا پیش او کرد یاد
ز گفتار او شاد شد شهریار****می‌آورد و رامشگر و میگسار
همی خورد پیروز و شادان سه روز****چهارم چو بفروخت گیتی فروز
سپه را همه ترک و جوشن بداد****پیام نیا پیششان کرد یاد
مر آن را بگستهم نوذر سپرد****یکی لشکری نامبردار و گرد
ز گنگ گزین راه چین برگرفت****جهان را بشمشیر در بر گرفت
نبد روز بیکار و تیره شبان****طلایه بروز و بشب پاسبان
بدین گونه تا شارستان پدر****همی رفت گریان و پر کینه سر
همی گرد باغ سیاوش بگشت****بجایی که بنهاد خونریز تشت
همی گفت کز داور یک خدای****بخواهم که باشد مرا رهنمای
مگر همچنین خون افراسیاب****هم ایدر بریزم بکردار آب
و ز آن جایگه شد سوی تخت باز****همی گفت با داور پاک راز
ز لشکر فرستادگان برگزید****که گویند و دانند گفت و شنید
فرستاد کس نزد خاقان چین****بفغفور و سالار مکران زمین
که گر دادگیرید و فرمان کنید****ز کردار بد دل پشیمان کنید
خورشها فرستید نزد سپاه****ببینید ناچار ما را براه
کسی کو بتابد ز فرمان من****و گر دور باشد ز پیمان من
بیاراست باید پسه را برزم****هرآنکس که بگریزد از راه بزم
فرستاده آمد بهر کشوری****بهر جا که بد نامور مهتری
غمی گشت فغفور و خاقان چین****بزرگان هر کشوری همچنین
فرستاده را چند گفتند گرم****سخنهای شیرین به آواز نرم
که ما شاه را سربسر کهتریم****زمین جز بفرمان او نسپریم
گذرها که راه دلیران بدست****ببینیم تا چند ویران شدست
کنیم از سر آباد با خوردنی****بباشیم و آریمش آوردنی
همی گفت هر کس که بودش خرد****که گر بی زیان او بما بگذرد
بدرویش بخشیم بسیار چیز****نثار و خورشها بسازیم نیز
فرستاده را بی‌کران هدیه داد****بیامد بدرگاه پیروز و شاد
دگر نامور چون بمکران رسید****دل شاه مکران دگرگونه دید
بر تخت او رفت و نامه بداد****بگفت از پیام آنچ بودش بیاد
سبک مر فرستاده را خوار کرد****دل انجمن پر ز تیمار کرد
بدو گفت با شاه ایران بگوی****که نادیده بر ما فزونی مجوی
زمانه همه زیر تخت منست****جهان روشن از فر بخت منست
چو خورشید تابان شود برسپهر****نخستین برین بوم تابد بمهر
همم دانش و گنج آباد هست****بزرگی و مردی و نیروی دست
گراز من همی راه جوید رواست****که هر جانور بر زمین پادشاست
نبندیم اگر بگذری بر تو راه****زیانی مکن بر گذر با سپاه
ور ایدونک با لشکر آیی بشهر****برین پادشاهی ترا نیست بهر
نمانم که بر بوم من بگذری****وزین مرز جایی به پی بسپری
نمانم که مانی تو پیروزگر****وگر یابی از اختر نیک بر
برین گونه چون شاه پاسخ شنید****ازان جایگه لشکر اندر کشید
بیامد گرازان بسوی ختن****جهاندار با نامدار انجمن
برفتند فغفور و خاقان چین****برشاه با پوزش و آفرین
سه منزل ز چین پیش شاه آمدند****خود و نامداران براه آمدند
همه راه آباد کرده چو دست****در و دشت چون جایگاه نشست
همه بوم و بر پوشش و خوردنی****از آرایش بزم و گستردنی
چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه****ببستند آذین به بیراه و راه
بدیوار دیبا برآویختند****ز بر زعفران و درم ریختند
چو با شاه فغفور گستاخ شد****بپیش اندر آمد سوی کاخ شد
بدو گفت ما شاه را کهتریم****اگر کهتری را خود اندر خوریم
جهانی ببخت تو آباد گشت****دل دوستداران تو شاد گشت
گر ایوان ما در خور شاه نیست****گمانم که هم بتر از راه نیست
بکاخ اندر آمد سرافراز شاه****نشست از بر نامور پیشگاه
ز دینار چینی ز بهر نثار****بیاورد فغفور چین صد هزار
همی بود بر پیش او بربپای****ابا مرزبانان فرخنده رای
بچین اندرون بود خسرو سه ماه****ابا نامداران ایران سپاه
پرستنده فغفور هر بامداد****همی نو بنو شاه را هدیه داد
چهارم ز چین شاه ایران براند****بمکران شد و رستم آنجا بماند
بیامد چو نزدیک مکران رسید****ز لشکر جهاندیده‌ای برگزید
بر شاه مکران فرستاد و گفت****که با شهریاران خرد باد جفت
خروش ساز راه سپاه مرا****بخوبی بیارای گاه مرا
نگه کن که ما از کجا رفته‌ایم****نه مستیم و بیراه و نه خفته‌ایم
جهان روشن از تاج و بخت منست****سر مهتران زیر تخت منست
برند آنگهی دست چیز کسان****مگر من نباشم بهر کس رسان
علف چون نیابند جنگ آورند****جهان بر بداندیش تنگ آورند
ور ایدونک گفتار من نشنوی****بخون فراوان کس اندر شوی
همه شهر مکران تو ویران کنی****چو بر کینه آهنگ شیران کنی
فرستاده آمد پیامش بداد****نبد بر دلش جای پیغام و داد
سر بی خرد زان سخن خیره شد****بجوشید و مغزش ازان تیره شد
پراگنده لشکر همه گرد کرد****بیاراست بر دشت جای نبرد
فرستاده را گفت بر گرد و رو****بنزدیک آن بدگمان باز شو
بگویش که از گردش تیره روز****تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز
ببینی چو آیی ز ما دستبرد****بدانی که مردان کدامند و گرد
فرستادهٔ شاه چون بازگشت****همه شهر مکران پرآواز گشت
زمین کوه تا کوه لشکر گرفت****همه تیز و مکران سپه برگرفت
بیاورد پیلان جنگی دویست****تو گفتی که اندر زمین جای نیست
از آواز اسبان و جوش سپاه****همی ماه بر چرخ گم کرد راه
تو گفتی برآمد زمین بسمان****وگر گشت خورشید اندر نهان
طلایه بیامد بنزدیک شاه****که مکران سیه شد ز گرد سپاه
همه روی کشور درفشست و پیل****ببیند کنون شهریار از دو میل
بفرمود تا برکشیدند صف****گرفتند گوپال و خنجر بکفت
ز مکران طلایه بیامد بدشت****همه شب همی گرد لشکر بگشت
نگهبان لشکر از ایران تخوار****که بودی بنزدیک او رزم‌خوار
بیامد برآویخت با او بهم****چو پیل سرافراز و شیر دژم
بزد تیغ و او را بدونیم کرد****دل شاه مکران پر از بیم کرد
دو لشکر بران گونه صف برکشید****که از گرد شد آسمان ناپدید
سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه****روده برکشیدند هر دو گروه
بقلب اندر آمد سپهدار طوس****جهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس
بپیش اندرون کاویانی رفش****پس پشت گردان زرینه کفش
هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر****جهان شد بکردار دریای قیر
بقلب اندرون شاه مکران بخست****وزآن خستگی جان او هم برست
یکی گفت شاها سرش را بریم****بدو گفت شاه اندرو ننگریم
سر شهریاران نبرد ز تن****مگر نیز از تخمهٔ اهرمن
برهنه نباید که گردد تنش****بران هم نشان خسته در جوشنش
یکی دخمه سازید مشک و گلاب****چنانچون بود شاه را جای خواب
بپوشید رویش بدیبای چین****که مرگ بزرگان بود همچنین
و زآن انجمن کشته شد ده هزار****سواران و گردان خنجرگزار
هزار و صد و چل گرفتار شد****سر زندگان پر ز تیمار شد
ببردند پیلان و آن خواسته****سراپرده و گاه آراسته
بزرگان ایران توانگر شدند****بسی نیز با تخت و افسر شدند
ازان پس دلیران پرخاشجوی****بتاراج مکران نهادند روی
خروش زنان خاست از دشت و شهر****چشیدند زان رنج بسیار بهر
بدرهای شهر آتش اندر زدند****همی آسمان بر زمین برزدند
بخستند زیشان فراوان بتیر****زن و کودک خرد کردند اسیر
چو کم شد ازان انجمن خشم شاه****بفرمود تا باز گردد سپاه
بفرمود تا اشکش تیز هوش****بیارامد از غارت و جنگ و جوش
کسی را نماند که زشتی کند****وگر با نژندی درشتی کند
ازان شهر هر کس که بد پارسا****بپوزش بیامد بر پادشا
که ما بیگناهیم و بیچاره‌ایم****همیشه برنج ستمکاره‌ایم
گر ایدونک بیند سر بی‌گناه****ببخشد سزاوار باشد ز شاه
ازیشان چو بشنید فرخنده شاه****بفرمود تا بانگ زد بر سپاه
خروشی برآمد ز پرده‌سرای****که ای پهلوانان فرخنده رای
ازین پس گر آید ز جایی خروش****ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش
ستمکارگان را کنم به دو نیم****کسی کو ندارد ز دادار بیم
جهاندار سالی بمکران بماند****ز هر جای کشتی گرانرا بخواند
چو آمد بهار و زمین گشت سبز****همه کوه پر لاله و دشت سبز
چراگاه اسبان و جای شکار****بیاراست باغ از گل و میوه‌دار
باشکش بفرمود تا با سپاه****بمکران بباشد یکی چندگاه
نجوید جز از خوبی و راستی****نیارد بکار اندرون کاستی
و زآن شهر راه بیابان گرفت****همه رنجها بر دل آسان گرفت
چنان شد بفرمان یزدان پاک****که اندر بیابان ندیدند خاک
هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید****جهانی پر از لاله و شنبلید
خورشهای مردم ببردند پیش****بگردون بزیر اندرون گاومیش
بدشت اندرون سبزه و جای خواب****هوا پر ز ابر و زمین پر ز آب
چو آمد بنزدیک آب زره****گشادند گردان میان از گره
همه چاره سازان دریا براه****ز چین و زمکران همی برد شاه
بخشکی بکرد آنچ بایست کرد****چو کشتی بب اندر افگند مرد
بفرمود تا توشه برداشتند****بیک ساله ره راه بگذاشتند
جهاندار نیک اختر و راه‌جوری****برفت از لب آب با آب روی
بران بندگی بر نیایش گرفت****جهان آفرین را ستایش گرفت
همی خواست از کردگار بلند****کز آبش بخشکی برد بی‌گزند
همان ساز جنگ و سپاه ورا****بزرگان ایران و گاه ورا
همی گفت کای کردگار جهان****شناسندهٔ آشکار و نهان
نگهدار خشکی و دریاتوی****خدای ثری و ثریا توی
نگه‌دار جان و سپاه مرا****همان تخت و گنج و کلاه مرا
پرآشوب دریا ازان گونه بود****کزو کس نرستی بدان برشخود
بشش ماه کشتی برفتی بب****کزو ساختی هر کسی جای خواب
بهفتم که نیمی گذشتی ز سال****شدی کژ و بی راه باد شمال
سر بادبان تیز برگاشتی****چو برق درخشنده بگماشتی
براهی کشیدیش موج مدد****که ملاح خواندش فم الاسد
چنان خواست یزدان که باد هوا****نشد کژ با اختر پادشا
شگفت اندران آب مانده سپاه****نمودی بانگشت هر یک بشاه
باب اندرون شیر دیدند و گاو****همی داشتی گاو با شیر تاو
همان مردم و مویها چون کمند****همه تن پر از پشم چون گوسفند
گروهی سران چون سر گاومیش****دو دست از پس مردم و پای پیش
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ****یکی پای چون گور و تن چون پلنگ
نمودی همی این بدان آن بدین****بدادار بر خواندند آفرین
ببخشایش کردگار سپهر****هوا شد خوش و باد ننمود چهر
گذشتند بر آب بر هفت ماه****که بادی نکرد اندریشان نگاه
چو خسرو ز دریا بخشکی رسید****نگه کرد هامون جهان را بدید
بیامد بپیش جهان آفرین****بمالید بر خاک رخ بر زمین
برآورد کشتی و زورق ز آب****شتاب آمدش بود جای شتاب
بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت****تن‌آسان بریگ روان برگذشت
همه شهرها دید برسان چین****زبانها بکردار مکران زمین
بدان شهرها در بیاسود شاه****خورش خواست چندی ز بهر سپاه
سپرد آن زمین گیو را شهریار****بدو گفت بر خوردی از روزگار
درشتی مکن با گنهکار نیز****که بی رنج شد مردم از گنج و چیز
ازین پس ندرام کسی را بکس****پرستش کنم پیش فریادرس
ز لشکر یکی نامور برگزید****که گفتار هر کس بداند شنید
فرستاد نزدیک شاهان پیام****که هر کس که او جوید آرام و کام
بیایند خرم بدین بارگاه****برفتند یکسر بفرمان شاه
یکی سر نپیچید زان مهتران****بدرگاه رفتند چون کهتران
چو دیدار بد شاه بنواختشان****بخورشید گردن برافراختشان
پس از گنگ دژ باز جست آگهی****ز افراسیاب و ز تخت مهی
چنین گفت گوینده‌ای زان گروه****که ایدر نه آبست پیشت نه کوه
اگر بشمری سربسر نیک و بد****فزون نیست تا گنگ فرسنگ صد
کنون تا برآمد ز دریای آب****بگنگست با مردم افراسیاب
ازان آگهی شاد شد شهریار****شد آن رنجها بر دلش نیز خوار
دران مرزها خلعت آراستند****پس اسب جهاندیدگان خواستند
بفرمود تا بازگشتند شاه****سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه
بران سو که پور سیاوش براند****ز بیداد مردم فراوان نماند
سپه را بیاراست و روزی بداد****ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
همی گفت هر کس که جوید بدی****بپیچد ز باد افره ایزدی
نباید که باشید یک تن بشهر****گر از رنج یابد پی مور بهر
چهانجوی چون گنگ دژ را بدید****شد از آب دیده رخش ناپدید
پیاده شد از اسب و رخ بر زمین****همی کرد بر کردگار آفرین
همی گفت کای داور داد و پاک****یکی بنده‌ام دل پر از ترس و باک
که این بارهٔ شارستان پدر****بدیدم برآورده از ماه سر
سیاوش که از فر یزدان پاک****چنین باره‌ای برکشید از مغاک
ستمگر بد آن کو ببد آخت دست****دل هر کس از کشتن او بخست
بران باره بگریست یکسر سپاه****ز خون سیاوش که بد بیگناه
بدستت بداندیش بر کشته شد****چنین تخم کین در جهان کشته شد
پس آگاهی آمد بافراسیاب****که شاه جهاندار بگذاشت آب
شنیده همی داشت اندر نهفت****بیامد شب تیره با کس نگفت
جهاندیدگان را هم آنجا بماند****دلی پر ز تیمار تنها براند
چو کیخسرو آمد بگنگ اندرون****سری پر ز تیمار دل پر ز خون
بدید آن دل افروز باغ بهشت****شمرهای او چون چراغ بهشت
بهر گوشه‌ای چشمه و گلستان****زمین سنبل و شاخ بلبلستان
همی گفت هر کس که اینت نهاد****هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد
وزان پس بفرمود بیدار شاه****طلب کردن شاه توران سپاه
بجستند بر دشت و باع و سرای****گرفتند بر هر سوی رهنمای
همی رفت جوینده چون بیهشان****مگر زو بیابند جایی نشان
چو بر جستنش تیز بشتافتند****فراوان ز کسهای او یافتند
بکشتند بسیار کس بی‌گناه****نشانی نیامد ز بیداد شاه
همی بود در گنگ دژ شهریار****یکی سال با رامش و میگسار
جهان چون بهشتی دلاویز بود****پر از گلشن و باغ و پالیز بود
برفتن همی شاه را دل نداد****همی بود در گنگ پیروز و شاد
همه پهلوانان ایران سپاه****برفتند یکسر بنزدیک شاه
که گر شاه را دل نجنبد ز جای****سوی شهر ایران نیایدش رای
همانا بداندیش افراسیاب****گذشتست زان سو بدریای آب
چنان پیر بر گاه کاوس شاه****نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه
گر او سوی ایران شود پر ز کین****که باشد نگهبان ایران زمین
گر او باز با تخت و افسر شود****همه رنج ما پاک بی‌بر شود
ازان پس بایرانیان شاه گفت****که این پند با سودمندیست جفت
ازان شارستان پس مهان را بخواند****وزان رنج بردن فراوان براند
ازیشان کسی را که شایسته‌تر****گرامی‌تر از شهر و بایسته‌تر
تنش را بخلعت بیاراستند****ز دژ بارهٔ مرزبان خواستند
چنین گفت کایدر بشادی بمان****ز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان
ببخشید چندانک بد خواسته****ز اسبان وز گنج آراسته
همه شهر زیشان توانگر شدند****چه با یاره و تخت و افسر شدند
بدانگه که بیدار گردد خروس****ز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی شتابنده و راه‌جوی****بسوی بیابان نهادند روی
همه نامداران هر کشوری****برفتند هر جا که بد مهتری
خورشها ببردند نزدیک شاه****که بود از در شهریار و سپاه
براهی که لشکر همی برگذشت****در و دشت یکسر چو بازار گشت
بکوه و بیابان و جای نشست****کسی را نبد کس که بگشاد دست
بزرگان ابا هدیه و با نثار****پذیره شدندی بر شهریار
چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج****نهشتی که با او برفتی برنج
پذیره شدش گیو با لشکری****و زآن شهر هر کس که بد مهتری
چو دید آن سر و فرهٔ سرفراز****پیاده شد و برد پیشش نماز
جهاندار بسیار بنواختشان****برسم کیان جایگه ساختشان
چو خسرو بنزدیک کشتی رسید****فرود آمد و بادبان برکشید
دو هفته بران روی دریا بماند****ز گفتار با گیو چندی براند
چنین گفت هر کو ندیدست گنگ****نباید که خواهد بگیتی درنگ
بفرمود تا کار برساختند****دو زورق بب اندر انداختند
شناسای کشتی هر آنکس که بود****که بر ژرف دریا دلیری نمود
بفرمود تا بادبان برکشید****بدریای بی‌مایه اندر کشید
همان راه دریا بیک ساله راه****چنان تیز شد باد در هفت ماه
که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت****که از باد کژ آستی تر نگشت
سپهدار لشکر بخشکی کشید****ببستند کشتی و هامون بدید
خورش کرد و پوشش هم آنجا یله****بملاح و آنکس که کردی خله
بفرمود دینار و خلعت ز گنج****ز گیتی کسی را که بردند رنج
وزان آب راه بیابان گرفت****جهانی ازو مانده اندر شگفت
چو آگاه شد اشکش آمد براه****ابا لشکری ساخته پیش شاه
پیاده شد از اسب و روی زمین****ببوسید و بر شاه کرد آفرین
همه تیز و مکران بیاراستند****ز هر جای رامشگران خواستند
همه راه و بی‌راه آوای رود****تو گفتی هوا تار شد رود پود
بدیوار دیبا برآویختند****درم با شکر زیر پی ریختند
بمکران هرآنکس که بد مهتری****وگر نامداری و کنداوری
برفتند با هدیه و با نثار****بنزدیک پیروزگر شهریار
و زآن مرز چندانک بد خواسته****فراز آورید اشکش آراسته
ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید****و زآن نامداران یکی برگزید
ورا کرد مهتر بمکران زمین****بسی خلعتش داد و کرد آفرین
چو آمد ز مکران و توران بچین****خود و سرفرازان ایران زمین
پذیره شدش رستم زال سام****سپاهی گشاده دل و شاد کام
چو از دور کیخسرو آمد پدید****سوار سرفراز چترش کشید
پیاده شد از باره بردش نماز****گرفتش ببر شاه گردن‌فراز
بگفت آن شگفتی که دید اندر آب****ز گم بودن جادو افراسیاب
بچین نیز مهمان رستم بماند****بیک هفته از چین بماچین براند
همی رفت سوی سیاوش گرد****بماه سفندار مذ روز ارد
چو آمد بدان شارستان پدر****دو رخساره پر آب و خسته جگر
بجایی که گر سیوز بدنشان****گروی بنفرین مردم کشان
سر شاه ایران بریدند خوار****بیامد بدان جایگه شهریار
همی ریخت برسر ازان تیره خاک****همی کرد روی و بر خویش چاک
بمالید رستم بران خاک روی****بنفرید برجان ناکس گروی
همی گفت کیخسرو ای شهریار****مراماندی در جهان یادگار
نماندم زکین تومانند چیز****برنج اندرم تا جهانست نیز
بپرداختم تخت افراسیاب****ازین پس نه آرام جویم نه خواب
بر امید آن کش بچنگ آورم****جهان پیش او تار وتنگ آورم
ازان پس بدان گنج بنهاد سر****که مادر بدو یاد کرد از پدر
در گنج بگشاد و روزی بداد****دو هفته دران شارستان بود شاد
برستم دو صد بدره دینار داد****همان گیو را چیز بسیار داد
چو بشنید گستهم نوذر که شاه****بدان شارستان پدر کرد راه
پذیره شدش با سپاهی گران****زایران بزرگان و کنداوران
چو از دور دید افسر و تاج شاه****پیاده فراوان بپیمود راه
همه یکسره خواندند آفرین****بران دادگر شهریار زمین
بگستهم فرمود تا برنشست****همه راه شادان و دستش بدثست
کشیدند زان روی ببهشت گنگ****سپه را بنزدیک شاه آب و رنگ
وفا چون درختی بود میوه‌دار****همی هرزمانی نو آید ببار
نیاسود یک تن ز خورد و شکار****همان یک سواره همان شهریار
زترکان هرآنکس که بد سرفراز****شدند ازنوازش همه بی‌نیاز
برخشنده روز و بهنگام خواب****هم آگهی جست ز افراسیاب
ازیشان کسی زو نشانی نداد****نکردند ازو در جهان نیز یاد
جهاندار یک شب سرو تن بشست****بشد دور با دفتر زند و است
همه شب بپیش جهان آفرین****همی بود گریان وسربر زمین
همی گفت کین بنده ناتوان****همیشه پر از درد دارد روان
همه کوه و رود و بیابان و آب****نبیند نشانی ز افراسیاب
همی گفت کای داور دادگر****تودادی مرانازش و زور و فر
که او راه تو دادگر نسپرد****کسی را زگیتی بکس نشمرد
تو دانی که او نیست برداد و راه****بسی ریخت خون سربیگناه
مگر باشدم دادگر یک خدای****بنزدیک آن بدکنش رهنمای
تودانی که من خود سراینده‌ام****پرستنده آفریننده‌ام
بگیتی ازو نام و آواز نیست****ز من راز باشد ز تو راز نیست
اگر زو تو خشنودی ای دادگر****مرابازگردان ز پیکار سر
بکش در دل این آتش کین من****بیین خویش آور آیین من
ز جای نیایش بیامد بتخت****جوان سرافراز و پیروز بخت
همی بود یک سال در حصن گنگ****برآسود از جنبش و ساز جنگ
چو بودن بگنگ اندرون شد دراز****بدیدار کاوسش آمد نیاز
بگستهم نوذر سپرد آن زمین****ز قچغار تا پیش دریای چین
بی‌اندازه لشکر بگستهم داد****بدو گفت بیدار دل باش و شاد
بچین و بمکران زمین دست یاز****بهر سو فرستاده و نامه ساز
همی جوی ز افراسیاب آگهی****مگر زو شود روی گیتی تهی
و زآن جایگه خواسته هرچ بود****ز دینار وز گوهر نابسود
ز مشک و پرستار و زرین ستام****همان جامه و اسب و تخت وغلام
زگستردنیها و آلات چین****ز چیزی که خیزد ز مکران زمین
ز گاوان گردونکشان چل هزار****همی راندپیش اندرون شهریار
همی گفت هرگز کسی پیش ازین****ندید ونبد خواسته بیش ازین
سپه بود چندانک برکوه و دشت****همی ده شب و روز لشکر گذشت
چو دمدار برداشتی پیشرو****بمنزل رسیدی همی نو بنو
بیامد بران هم نشان تا بچاج****بیاویخت تاج از برتخت عاج
بسغد اندرون بود یک هفته شاه****همه سغد شد شاه را نیک خواه
وزآنجا بشهر بخارا رسید****ز لشکر هوا را همی کس ندید
بخورد و بیاسود و یک هفته بود****دوم هفته با جامه نابسود
بیامد خروشان بتشکده****غمی بود زان اژدهای شده
که تور فریدون برآورده بود****بدو اندرون کاخها کرده بود
بگسترد بر موبدان سیم و زر****برآتش پراگند چندی گهر
و زآن جایگه سر برفتن نهاد****همی رفت با کام دل شاه شاد
بجیحون گذر کرد بر سوی بلخ****چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ
ببلخ اندرون بود یک ماه شاه****سر ماه بر بلخ بگزید راه
بهر شهر در نامور مهتری****بماندی سرافراز بالشکری
ببستند آذین به بیراه و راه****بجایی که بگذشت شاه و سپاه
همه بوم کشور بیاراستند****می و رود و رامشگران خواستند
درم ریختند از بر و زعفران****چه دینار و مشک از کران تا کران
بشهر اندرون هرک درویش بود****وگر سازش از کوشش خویش بود
درم داد مر هر یکی را ز گنج****پراگنده شد بدره پنجاه و پنج
سر هفته را کرد آهنگ ری****سوی پارس نزدیک کاوس کی
دو هفته بری نیز بخشید و خورد****سیم هفته آهنگ بغداد کرد
هیونان فرستاد چندی ز ری****بنزدیک کاوس فرخنده‌پی
دل پیر زان آگهی تازه شد****تو گفتی که بر دیگر اندازه شد
بایوانها تخت زرین نهاد****بخانه در آرایش چین نهاد
ببستند آذین بشهر وبه راه****همه برزن و کوی و بازارگاه
پذیره شدندش همه مهتران****بزرگان هر شهر وکنداوران
همه راه و بی راه گنبد زده****جهان شد چو دیبا بزر آزده
همه مشک با گوهر آمیختند****ز گنبد بسرها فرو ریختند
چو بیرون شد از شهر کاوس کی****ابا نامداران فرخنده‌پی
سوی طالقان آمد و مرو رود****جهان بود پربانگ و آوای رود
و زآن پس براه نشاپور شاه****بدیدند مر یکدگر را براه
نیا را چو دید از کران شاه نو****برانگیخت آن باره تندرو
بروبرنیا برگرفت آفرین****ستایش سزای جهان آفرین
همی گفت بی‌تو مبادا جهان****نه تخت بزرگی نه تاج مهان
که خورشید چون تو ندیدست شاه****نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه
زجمشید تا بفریدون رسید****سپهر و زمین چون تو شاهی ندید
نه زین سان کسی رنج برد از مهان****نه دید آشکارا نهان جهان
که روشن جهان برتو فرخنده باد****دل وجان بدخواه تو کنده باد
سیاوش گرش روز باز آمدی****بفر تو او رانیاز آمدی
بدو گفت شاه این زبخت تو بود****برومند شاخ درخت تو بود
زبرجد بیاورد و یاقوت و زر****همی ریخت بر تارک شاه بر
بدین گونه تا تخت گوهرنگار****بشد پایه ها ناپدید از نثار
بفرمود پس کانجمن را بخوان****بایوان دیگر بیارای خوان
نشستند در گلشن زرنگار****بزرگان پرمایه با شهریار
همی گفت شاه آن شگفتی که دید****بدریا در و نامداران شنید
ز دریا و از گنگ دژ یادکرد****لب نامداران پراز باد کرد
ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ****شمرهاو پالیزها چون چراغ
بدو ماندکاوس کی در شگفت****ز کردارش اندازه‌ها برگرفت
بدو گفت روز نو وماه نو****چو گفتارهای نو و شاه نو
نه کس چون تواندر جهان شاه دید****نه این داستان گوش هر کس شنید
کنون تا بدین اختری نو کنیم****بمردی همه یاد خسرو کنیم
بیاراست آن گلشن زرنگار****می آورد یاقوت‌لب میگسار
بیک هفته ز ایوان کاوس کی****همی موج برخاست از جام می
بهشتم در گنج بگشاد شاه****همی ساخت آن رنج راپایگاه
بزرگان که بودند بااوبهم****برزم و ببزم وبشادی و غم
باندازه‌شان خلعت آراستند****زگنج آنچ پرمایه‌تر خواستند
برفتند هر کس سوی کشوری****سرافراز بانامور لشکری
بپرداخت زان پس بکارسپاه****درم داد یک‌ساله از گنج شاه
وزآن پس نشستند بی‌انجمن****نیا و جهانجوی با رای‌زن
چنین گفت خسرو بکاوس شاه****جز از کردگار ازکه جوییم راه
بیابان و یک‌ساله دریا و کوه****برفتیم با داغ دل یک گروه
بهامون و کوه و بدریای آب****نشانی ندیدیم ز افراسیاب
گرو یک زمان اندر آید بگنگ****سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ
همه رنج و سختی بپیش اندرست****اگر چندمان دادگر یاورست
نیا چون شنید از نبیره سخن****یکی پند پیرانه افگند بن
بدو گفت ما همچنین بردو اسب****بتازیم تا خان آذرگشسب
سر و تن بشوییم با پا و دست****چنانچون بودمرد یزدان پرست
ابا باژ با کردگار جهان****بدو برکنیم آفرین نهان
بباشیم بر پیش آتش بپای****مگر پاک یزدان بود رهنمای
بجایی که او دارد آرامگاه****نماید نماینده داد راه
برین باژ گشتند هر دو یکی****نگردیدیک تن ز راه اندکی
نشستند با باژ هر دو براسب****دوان تا سوی خان آذرگشسب
پراز بیم دل یک بیک پرامید****برفتند با جامه‌های سپید
چو آتش بدیدند گریان شدند****چو بر آتش تیز بریان شدند
بدان جایگه زار و گریان دو شاه****ببودند بادرد و فریاد خواه
جهان‌آفرین را همی خواندند****بدان موبدان گوهر افشاندند
چو خسرو بب مژه رخ بشست****برافشاند دینار بر زند و است
بیک هفته بر پیش یزدان بدند****مپندار کآتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود****پرستنده را دیده پرآب بود
اگر چند اندیشه گردد دراز****هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز
بیک ماه در آذرابادگان****ببودند شاهان و آزادگان
ازان پس چنان بد که افراسیاب****همی بود هر جای بی‌خورد و خواب
نه ایمن بجان و نه تن سودمند****هراسان همیشه ز بیم گزند
همی از جهان جایگاهی بجست****که باشد بجان ایمن و تن‌درست
بنزدیک بردع یکی غار بود****سرکوه غار از جهان نابسود
ندید ازبرش جای پرواز باز****نه زیرش پی شیر و آن گراز
خورش برد وز بیم جان جای ساخت****بغار اندرون جای بالای ساخت
زهر شهر دور و بنزدیک آب****که خوانی ورا هنگ افراسیاب
همی بود چندی بهنگ اندرون****ز کرده پشیمان و دل پرزخون
چو خونریز گردد سرافراز****بتخت کیان برنماند دراز
یکی مرد نیک اندران روزگار****ز تخم فریدون آموزگار
پرستار با فر و برزکیان****بهر کار با شاه‌بسته میان
پرستشگهش کوه بودی همه****ز شادی شده دور و دور از رمه
کجا نام این نامور هوم بود****پرستنده دور از بروبوم بود
یکی کاخ بود اندران برز کوه****بدو سخت نزدیک و دور از گروه
پرستشگهی کرده پشمینه پوش****زکافش یکی ناله آمد بگوش
که شاها سرانامور مهترا****بزرگان و برداوران داورا
همه ترک و چین زیر فرمان تو****رسیده بهر جای پیمان تو
یکی غار داری ببهره بچنگ****کجات آن سرتاج و مردان جنگ
کجات آن همه زور ومردانگی****دلیری ونیروی و فرزانگی
کجات آن بزرگی و تخت و کلاه****کجات آن بروبوم و چندان سپاه
که اکنون بدین تنگ غار اندری****گریزان بسنگین حصار اندری
بترکی چو این ناله بشنید هوم****پرستش رهاکردو بگذاشت بوم
چنین گفت کین ناله هنگام خواب****نباشد مگر آن افراسیاب
چو اندیشه شد بر دلش بر درست****در غار تاریک چندی بجست
زکوه اندر آمد بهنگام خواب****بدید آن در هنگ افراسیاب
بیامد بکردار شیر ژیان****زپشمینه بگشاد گردی میان
کمندی که بر جای زنار داشت****کجا در پناه جهاندار داشت
بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست****چو نزدیک شد بازوی او ببست
همی رفت واو را پس اندر کشان****همی تاخت با رنج چون بیهشان
شگفت ار بمانی بدین در رواست****هرآنکس که او بر جهان پادشاست
جز از نیک‌نامی نباید گزید****بباید چمید و بباید چرید
زگیتی یک عار بگزید راست****چه دانست کان غار هنگ بلاست
چو آن شاه راهوم بازو ببست****همی بردش از جایگاه نشست
بدو گفت کای مرد باهوش و باک****پرستار دارنده یزدان پاک
چه خواهی زمن من کییم درجهان****نشسته بدین غار بااندهان
بدو گفت هوم این نه آرام تست****جهانی سراسر پراز نام تست
زشاهان گیتی برادر که کشت****که شد نیز با پاک یزدان درشت
چو اغریرث و نوذر نامدار****سیاوش که بد در جهان یادگار
تو خون سربیگناهان مریز****نه اندر بن غار بی‌بن گریز
بدو گفت کاندر جهان بیگناه****کرادانی ای مردبا دستگاه
چنین راند برسر سپهر بلند****که آید زمن درد ورنج و گزند
زفرمان یزدان کسی نگذرد****وگردیده اژدها بسپرد
ببخشای بر من که بیچاره‌ام****وگر چند بر خود ستمکاره‌ام
نبیره فریدون فرخ منم****زبند کمندت همی بگسلم
کجابرد خواهی مرابسته خوار****نترسی ز یزدان بروزشمار
بدو گفت هوم ای بد بدگمان****همانا فراوان نماندت زمان
سخنهات چون گلستان نوست****تراهوش بردست کیخروست
بپیچد دل هوم را زان گزند****برو سست کرد آن کیانی کمند
بدانست کان مرد پرهیزگار****ببخشود بر ناله شهریار
بپیچد وزو خویشتن درکشید****بدریا درون جست و شد ناپدید
چنان بد که گودرز کشوادگان****همی رفت باگیو و آزادگان
گرازان و پویان بنزدیک شاه****بدریا درون کرد چندی نگاه
بچشم آمدش هوم با آن کمند****نوان برلب آب برمستمند
همان گونه آب را تیره دید****پرستنده را دیدگان خیره دید
بدل گفت کین مرد پرهیزگار****زدریای چیچست گیرد شکار
نهنگی مگر دم ماهی گرفت****بدیدار ازو مانده اندر شگفت
بدو گفت کای مرد پرهیزگار****نهانی چه داری بکن آشکار
ازین آب دریا چه جویی همی****مگر تیره تن را بشویی همی
بدو گفت هوم ای سرافراز مرد****نگه کن یکی اندرین کارکرد
یکی جای دارم بدین تیغ کوه****پرستشگه بنده دور از گروه
شب تیره بر پیش یزدان بدم****همه شب زیزدان پرستان بدم
بدانگه که خیزد ز مرغان خروش****یکی ناله زارم آمد بگوش
همانگه گمان برد روشن دلم****که من بیخ کین از جهان بگسلم
بدین گونه آوازم هنگام خواب****نشاید که باشد جز افراسیاب
بجستن گرفتم همه کوه و غار****بدیدم در هنگ آن سوگوار
دو دستش بزنار بستم چو سنگ****بدان سان که خونریز بودش دو چنگ
ز کوه اندر آوردمش تازیان****خروشان و نوحه‌زنان چون زنان
ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی****یکی سست کردم همی بند اوی
بدین جایگه در ز چنگم بجست****دل و جانم از رستن او بخست
بدین آب چیچست پنهان شدست****بگفتم ترا راست چونانک هست
چو گودرز بشنید این داستان****بیادآمدش گفته راستان
از آنجا بشد سوی آتشکده****چنانچون بود مردم دلشده
نخستین برآتش ستایش گرفت****جهان‌آفرین را نیایش گرفت
بپردخت و بگشاد راز از نهفت****همان دیده برشهریاران بگفت
همانگه نشستند شاهان براسب****برفتند زایوان آذر گشسب
پراندیشه شد زان سخن شهریار****بیامد بنزدیک پرهیزگار
چوهوم آن سرو تاج شاهان بدید****بریشان بداد آفرین گسترید
همه شهریاران برو آفرین****همی خواندند از جهان‌آفرین
چنین گفت باهوم کاوس شاه****به یزدان سپاس و بدویم پناه
که دیدم رخ مردان یزدان‌پرست****توانا و بادانش و زور دست
چنین داد پاسخ پرستنده هوم****به آباد بادا بداد تو بوم
بدین شاه‌نوروز فرخنده باد****دل بدسگالان او کنده باد
پرستنده بودم بدین کوهسار****که بگذشت برگنگ دژ شهریار
همی خواستم تا جهان‌آفرین****بدو دارد آباد روی زمین
چو باز آمد او شاد و خندان شدم****نیایش کنان پیش یزدان شدم
سروش خجسته شبی ناگهان****بکرد آشکارا بمن برنهان
ازین غار بی‌بن برآمدخروش****شنیدم نهادم به آواز گوش
کسی زار بگریست برتخت عاج****چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج
ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ****کمندی که زنار بودم بچنگ
بدیدم سر و گوش افراسیاب****درو ساخته جای آرام و خواب
ببند کمندش ببستم چو سنگ****کشیدمش بیچاره زان جای تنگ
بخواهش بدو سست کردم کمند****چو آمد برآب بگشاد بند
بب اندرست این زمان ناپدید****پی او ز گیتی بباید برید
ورا گر ببرد باز گیرد سپهر****بجنبد بگرسیوزش خون و مهر
چو فرماند دهد شهریار بلند****برادرش را پای کرده ببند
بیارند بر کتف او خام گاو****بدوزند تاگم کند زور وتاو
چو آواز او یابد افراسیاب****همانا برآید ز دریای آب
بفرمود تا روزبانان در****برفتند باتیغ و گیلی سپر
ببردند گرسیوز شوم را****که آشوب ازو بد بر و بوم را
بدژخیم فرمود تا برکشید****زرخ پرده شوم رابردرید
همی دوخت برکتف او خام گاو****چنین تانماندش بتن هیچ تاو
برو پوست بدرید و زنهار خواست****جهان آفرین را همی یار خواست
چو بشنید آوازش افراسیاب****پر از درد گریان برآمد ز آب
بدریا همی کرد پای آشناه****بیامد بجایی که بد پایگاه
ز خشکی چو بانگ برادر شنید****برو بتر آمد ز مرگ آنچ دید
چو گرسیوز او را بدید اندر آب****دو دیده پر از خون و دل پر شتاب
فغان کرد کای شهریار جهان****سر نامداران و تاج مهان
کجات آن همه رسم و آیین و گاه****کجات آن سر تاج و چندان سپاه
کجات آن همه دانش و زور دست****کجات آن بزرگان خسروپرست
کجات آن برزم اندرون فر و نام****کجات آن ببزم اندرون کام و جام
که اکنون بدریا نیاز آمدت****چنین اختر دیرساز آمدت
چو بشنید بگریست افراسیاب****همی ریخت خونین سرشک اندر آب
چنی اد پاسخ که گرد جهان****بگشتم همی آشکار و نهان
کزین بخشش بد مگر بگذرم****ز بد بتر آمد کنون بر سرم
مرا زندگانی کنون خوار گشت****روانم پر از درد و تیمار گشت
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ****برآویخته سر بکام نهنگ
همی پوست درند بر وی بچرم****کسی را نبینم بچشم آب شرم
زبان دو مهتر پر از گفت و گوی****روان پرستنده پر جست و جوی
چو یزدان پرستنده او را بدید****چنان نوحهٔ زار ایشان شنید
ز راه جزیره برآمد یکی****چو دیدش مر او را ز دور اندکی
گشاد آن کیانی کمند از میان****دو تایی بیامد چو شیر ژیان
بینداخت آن گرد کرده کمند****سر شهریار اندر آمد ببند
بخشکی کشیدش ز دریای آب****بشد توش و هوش از رد افراسیاب
گرفته ورا مرد دین‌دار دست****بخواری ز دریا کشید و ببست
سپردش بدیشان و خود بازگشت****تو گفتی که با باد انباز گشت
بیامد جهاندار با تیغ تیز****سری پر ز کینه دلی پر ستیز
چنین گفت بی‌دولت افراسیاب****که این روز را دیده بودم بخواب
سپهر بلند ار فراوان کشید****همان پردهٔ رازها بردرید
بواز گفت ای بد کینه جوی****چراکشت خواهی نیا را بگوی
چنین داد پاسخ که ای بدکنش****سزاوار پیغاره و سرزنش
ز جان برادرت گویم نخست****که هرگز بلای مهان را نجست
دگر نوذر آن نامور شهریار****که از تخم ایرج بد او یادگار
زدی گردنش را بشمشیر تیز****برانگیختی از جهان رستخیز
سه دیگر سیاوش که چون او سوار****نبیند کسی از مهان یادگار
بریدی سرش چون سر گوسفند****همی برگذشتی ز چرخ بلند
بکردار بد تیز بشتافتی****مکافات آن بد کنون یافتی
بدو گفت شاها ببود آنچ بود****کنون داستانم بباید شنود
بمان تا مگر مادرت را بجان****ببینم پس این داستانها بخوان
بدو گفت گر خواستی مادرم****چرا آتش افروختی بر سرم
پدر بیگنه بود و من در نهان****چه رفت از گزند تو اندر جهان
سر شهریاری ربودی که تاج****بدو زار گریان شد و تخت عاج
کنون روز بادا فره ایزدیست****مکافات بد را ز یزدان بدیست
بشمشیر هندی بزد گردنش****بخاک اندر افگند نازک تنش
ز خون لعل شد ریش و موی سپید****برادرش گشت از جهان ناامید
تهی ماند زو گاه شاهنشهی****سرآمد برو روزگار مهی
ز کردار بد بر تنش بد رسید****مجو ای پسر بند بد را کلید
چو جویی بدانی که از کار بد****بفرجام بر بدکنش بد رسد
سپهبد که با فر یزدان بود****همه خشم او بند و زندان بود
چو خونریز گردد بماند نژند****مکافات یابد ز چرخ بلند
چنین گفت موبد ببهرام تیز****که خون سر بیگناهان مریز
چو خواهی که تاج تو ماند بجای****مبادی جز آهسته و پاک‌رای
نگه کن که خود تاج با سر چه گفت****که با مغزت ای سر خرد باد جفت
بگرسیوز آمد ز کار نیا****دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا
کشیدندش از پیش دژخیم زار****ببند گران و ببد روزگار
ابا روزبانان مردم‌کشان****چنانچون بود مردم بدنشان
چو در پیش کیخسرو آمد بدرد****ببارید خون بر رخ لاژورد
شهنشاه ایران زبان برگشاد****و زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد
ز تور و فریدون و سلم سترگ****ز ایرج که بد پادشاه بزرگ
بدژخیم فرمود تا تیغ تیز****کشید و بیامد دلی پر ستیز
میان سپهبد بدو نیم کرد****سپه را همه دل پر از بیم کرد
بهم برفگندندشان همچو کوه****ز هر سو بدور ایستاده گروه
ز یزدان چو شاه آرزوها بیافت****ز دریا سوی خان آذر شتافت
بسی زر بر آتش برافشاندند****بزمزم همی آفرین خواندند
ببودند یک روز و یک شب بپای****بپیش جهانداور رهنمای
چو گنجور کیخسرو آمد زرسب****ببخشید گنجی بر آذرگشسب
بران موبدان خلعت افگند نیز****درم داد و دینار و بسیار چیز
بشهر اندرون هرک درویش بود****وگر خوردش از کوشش خویش بود
بران نیز گنجی پراگنده کرد****جهانی بداد و دهش بنده کرد
ازان پس بتخت کیان برنشست****در بار بگشاد و لب را ببست
نبشتند نامه بهر کشوری****بهر نامداری و هر مهتری
ز خاور بشد نامه تا باختر****بجایی که بد مهتری با گهر
که روی زمین از بد اژدها****بشمشیر کیخسرو آمد رها
بنیروی یزدان پیروزگر****نیاسود و نگشاد هرگز کمر
روان سیاوش را زنده کرد****جهان را بداد و دهش بنده کرد
همی چیز بخشید درویش را****پرستنده و مردم خویش را
ازان پس چنین گفت شاه جهان****که ای نامداران فرخ مهان
زن و کودک خرد بیرون برید****خورشها و رامش بهامون برید
بپردخت زان پس برامش نهاد****برفتند گردان خسرو نژاد
هرآنکس که بود از نژاد زرسب****بیامد بایوان آذرگشسب
چهل روز با شاه کاوس کی****همی بود با رامش و رود و می
چو رخشنده شد بر فلک ماه نو****ز زر افسری بر سر شاه نو
بزرگان سوی پارس کردند روی****برآسوده از رزم وز گفت و گوی
بهر شهر کاندر شدندی ز راه****شدی انجمن مرد بر پیشگاه
گشادی سر بدره‌ها شهریار****توانگر شدی مرد پرهیزگار
چو با ایمنی گشت کاوس جفت****همه راز دل پیش یزدان بگفت
چنین گفت کای برتر از روزگار****تو باشی بهر نیکی آموزگار
ز تو یافتم فر و اورنگ و بخت****بزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت
تو کردی کسی را چو من بهرمند****ز گنج و ز تخت و ز نام بلند
ز تو خواستم تا بکی کینه‌ور****بکین سیاوش ببندد کمر
نبیره بدیدم جهانبین خویش****بفرهنگ و تدبیر و آیین خویش
جهانجوی با فر و برز و خرد****ز شاهان پیشینگان بگذرد
چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت****سر موی مشکین چو کافور گشت
همان سرو یازنده شد چون کمان****ندارم گران گر سرآید زمان
بسی برنیامد برین روزگار****کزو ماند نام از جهان یادگار
جهاندار کیخسرو آمد بگاه****نشست از بر زیرگه با سپاه
از ایرانیان هرک بد نامجوی****پیاده برفتند بی‌رنگ و بوی
همه جامه‌هاشان کبود و سیاه****دو هفته ببودند با سوگ شاه
ز بهر ستودانش کاخی بلند****بکردند بالای او ده کمند
ببردند پس نامداران شاه****دبیقی و دیبای رومی سیاه
برو تافته عود و کافور و مشک****تنش را بدو در بکردند خشک
نهادند زیراندرش تخت عاج****بسربر ز کافور وز مشک تاج
چو برگشت کیخسرو از پیش تخت****در خوابگه را ببستند سخت
کسی نیز کاوس کی را ندید****ز کین و ز آوردگاه آرمید
چنینست رسم سرای سپنج****نمانی درو جاودانه مرنج
نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ****نه جنگ‌آوران زیر خفتان و ترگ
اگر شاه باشی وگر زردهشت****نهالی ز خاکست و بالین ز خشت
چنان دان که گیتی ترا دشمنست****زمین بستر و گور پیراهنست
چهل روز سوگ نیا داشت شاه****ز شادی شده دور وز تاج و گاه
پس آنگه نشست از بر تخت عاج****بسر برنهاد آن دل‌افروز تاج
سپاه انجمن شد بدرگاه شاه****ردان و بزرگان زرین کلاه
بشاهی برو آفرین خواندند****بران تاج بر گوهر افشاندند
یکی سور بد در جهان سربسر****چو بر تخت بنشست پیروزگر
برین گونه تا سالیان گشت شست****جهان شد همه شاه را زیردست
پراندیشه شد مایه‌ور جان شاه****ازان رفتن کار و آن دستگاه
همی گفت ویران و آباد بوم****ز چین و ز هند و توران و روم
هم از خاوران تا در باختر****ز کوه و بیابان وز خشک و تر
سراسر ز بدخواه کردم تهی****مرا گشت فرمان و گاه مهی
جهان از بداندیش بی‌بیم شد****دل اهرمن زین به دو نیم شد
ز یزدان همه آرزو یافتم****وگر دل همه سوی کین تافتم
روانم نباید که آرد منی****بداندیشی و کیش آهرمنی
شوم همچو ضحاک تازی و جم****که با سلم و تور اندر آیم بزم
بیک سو چو کاوس دارم نیا****دگر سو چو توران پر از کیمیا
چو کاوس و چون جادو افراسیاب****که جز روی کژی ندیدی بخواب
بیزدان شوم یک زمان ناسپاس****بروشن روان اندر آرم هراس
ز من بگسلد فره ایزدی****گر آیم بکژی و راه بدی
ازان پس بران تیرگی بگذرم****بخاک اندر آید سر و افسرم
بگیتی بماند ز من نام بد****همان پیش یزدان سرانجام بد
تبه گرددم چهر و رنگ رخان****بریزد بخاک اندرون استخوان
هنر کم شود ناسپاسی بجای****روان تیره گردد بدیگر سرای
گرفته کسی تاج و تخت مرا****بپای اندر آورده بخت مرا
ز من نام ماند بدی یادگار****گل رنجهای کهن گشته خار
من اکنون چو کین پدر خواستم****جهانی بخوبی بیاراستم
بکشتم کسی را که بایست کشت****که بد کژ و با راه یزدان درشت
بباد و ویران درختی نماند****که منشور تخت مرا برنخواند
بزرگان گیتی مرا کهترند****وگر چند با گنج و با افسرند
سپاسم ز یزدان که او داد فر****همان گردش اختر و پای و پر
کنون آن به آید که من راه‌جوی****شوم پیش یزدان پر از آب روی
مگر هم بدین خوبی اندر نهان****پرستندهٔ کردگار جهان
روانم بدان جای نیکان برد****که این تاج و تخت مهی بگذرد
نیابد کسی زین فزون کام و نام****بزرگی و خوبی و آرام و جام
رسیدیم و دیدیم راز جهان****بد و نیک هم آشکار و نهان
کشاورز دیدیم گر تاجور****سرانجام بر مرگ باشد گذر
بسالار نوبت بفرمود شاه****که هر کس که آید بدین بارگاه
ورا بازگردان بنیکو سخن****همه مردمی جوی و تندی مکن
ببست آن در بارگاه کیان****خروشان بیامد گشاده‌میان
ز بهر پرستش سر وتن بشست****بشمع خرد راه یزدان بجست
بپوشید پس جامهٔ نو سپید****نیایش کنان رفت دل پر امید
بیامد خرامان بجای نماز****همی گفت با داور پاک راز
همی گفت کای برتر از جان پاک****برآرندهٔ آتش از تیره خاک
مرا بین و چندی خرد ده مرا****هم اندیشهٔ نیک و بد ده مرا
ترا تا بباشم نیایش کنم****بدین نیکویها فزایش کنم
بیامرز رفته گناه مرا****ز کژی بکش دستگاه مرا
بگردان ز جانم بد روزگار****همان چارهٔ دیو آموزگار
بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم****نگیرد هوا بر روانم ستم
چو بر من بپوشد در راستی****بنیرو شود کژی و کاستی
بگردان ز من دیو را دستگاه****بدان تا ندارد روانم تباه
نگه‌دار بر من همین راه و سان****روانم بدان جای نیکان رسان
شب و روز یک هفته بر پای بود****تن آنجا و جانش دگر جای بود
سر هفته را گشت خسرو نوان****بجای پرستش نماندش توان
بهشتم ز جای پرستش برفت****بر تخت شاهی خرامید تفت
همه پهلوانان ایران سپاه****شگفتی فرومانده از کار شاه
ازان نامداران روز نبرد****همی هر کسی دیگر اندیشه کرد
چو بر تخت شد نامور شهریار****بیامد بدرگاه سالار بار
بفرمود تا پرده برداشتند****سپه را ز درگاه بگذاشتند
برفتند با دست کرده بکش****بزرگان پیل افکن شیرفش
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر****چو گرگین و بیژن چو رهام شیر
چو دیدند بردند پیشش نماز****ازان پس همه برگشادند راز
که شاها دلیرا گوا داورا****جهاندار و بر مهتران مهترا
چو تو شاه ننشست بر تخت عاج****فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج
فرازندهٔ نیزه و تیغ و اسب****فروزندهٔ فرخ آذرگشسب
نترسی ز رنج و ننازی بگنج****بگیتی ز گنجت فزونست رنج
همه پهلوانان ترا بنده‌ایم****سراسر بدیدار تو زنده‌ایم
همه دشمنان را سپردی بخاک****نماندت بگیتی ز کس بیم و باک
بهر کشوری لشکر و گنج تست****بجایی که پی برنهی رنج تست
ندانیم کاندیشهٔ شهریار****چرا تیره شد اندرین روزگار
ترا زین جهان روز برخوردنست****نه هنگام تیمار و پژمردنست
گر از ما بچیزی بیازرد شاه****از آزار او نیست ما را گناه
بگوید بما تا دلش خوش کنیم****پر از خون دل و رخ بر آتش کنیم
وگر دشمنی دارد اندر نهان****بگوید بما شهریار جهان
همه تاجداران که بودند شاه****بدین داشتند ارج گنج و سپاه
که گر سر ستانند و گر سر دهند****چو ترگ دلیران بسر برنهند
نهانی که دارد بگوید بما****همان چارهٔ آن بجوید ز ما
بدیشان چنین گفت پس شهریار****که با کس ندارید کس کارزار
بگیتی ز دشمن مرا نیست رنج****نشد نیز جایی پراکنده گنج
نه آزار دارم ز کار سپاه****نه اندر شما هست مرد گناه
ز دشمن چو کین پدر خواستم****بداد وبدین گیتی آراستم
بگیتی پی خاک تیره نماند****که مهر نگین مرا برنخواند
شما تیغها در نیام آورید****می سرخ و سیمینه جام آورید
بجای چرنگ کمان نای و چنگ****بسازید با باده و بوی و رنگ
بیک هفته من پیش یزدان بپای****ببودم به اندیشه و پاک‌رای
یکی آرزو دارم اندر نهان****همی خواهم از کردگار جهان
بگویم گشاده چو پاسخ دهید****بپاسخ مرا روز فرخ نهید
شما پیش یزدان نیایش کنید****برین کام و شادی ستایش کنید
که او داد بر نیک و بد دستگاه****ستایش مر او را که بنمود راه
ازان پس بمن شادمانی کنید****ز بدها روان بی‌گمانی کنید
بدانید کین چرخ ناپایدار****نداند همی کهتر از شهریار
همی بدرود پیر و برنا بهم****ازو داد بینیم و زو هم ستم
همه پهلوانان ز نزدیک شاه****برون آمدند از غمان جان تباه
بسالار بار آن زمان گفت شاه****که بنشین پس پردهٔ بارگاه
کسی را مده بار در پیش من****ز بیگانه و مردم خویش من
بیامد بجای پرستش بشب****بدادار دارنده بگشاد لب
همی گفت ای برتر از برتری****فزایندهٔ پاکی و مهتری
تو باشی بمینو مرا رهنمای****مگر بگذرم زین سپنجی سرای
نکردی دلم هیچ نایافته****روان جای روشن دلان تافته
چو یک هفته بگذشت ننمود روی****برآمد یکی غلغل و گفت و گوی
همه پهلوانان شدند انجمن****بزرگان فرزانه و رای زن
چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد****سخن رفت چندی ز بیداد و داد
ز کردار شاهان برتر منش****ز یزدان پرستان وز بدکنش
همه داستانها زدند از مهان****بزرگان و فرزانگان جهان
پدر گیو را گفت کای نیکبخت****همیشه پرستندهٔ تاج و تخت
از ایران بسی رنج برداشتی****بر و بوم و پیوند بگذاشتی
بپیش آمد اکنون یکی تیره کار****که آن را نشاید که داریم خوار
بباید شدن سوی زابلستان****سواری فرستی بکابلستان
بزابل برستم بگویی که شاه****ز یزدان بپیچید و گم کرد راه
در بار بر نامداران ببست****همانا که با دیو دارد نشست
بسی پوزش و خواهش آراستیم****همی زان سخن کام او خواستیم
فراوان شنید ایچ پاسخ نداد****دلش خیره بینیم و سر پر ز باد
بترسیم کو هیچو کاوس شاه****شود کژ و دیوش بپیچد ز راه
شما پهلوانید و داناترید****بهر بودنی بر تواناترید
کنون هرک اوهست پاکیزه‌رای****ز قنوج وز دنور و مرغ و مای
ستاره‌شناسان کابلستان****همه پاکریان زابلستان
بیارید زین در یکی انجمن****بایران خرامید با خویشتن
شد این پادشاهی پر از گفت و گوی****چو پوشید خسرو ز ما رای و روی
فگندیم هرگونه رایی ز بن****ز دستان گشاید همی این سخن
سخنهای گودرز بشنید گیو****ز لشکر گزین کرد مردان نیو
برآشفت و اندیشه اندر گرفت****ز ایران ره سیستان برگرفت
چو نزدیک دستان و رستم رسید****بگفت آن شگفتی که دید و شنید
غمی گشت پس نامور زال گفت****که گشتیم با رنج بسیار جفت
برستم چنین گفت کز بخردان****ستاره‌شناسان و هم موبدان
ز زابل بخوان و ز کابل بخواه****بدان تا بیایند با ما براه
شدند انجمن موبدان و ردان****ستاره‌شناسان و هم بخردان
همه سوی دستان نهادند روی****ز زابل به ایران نهادند روی
جهاندار برپای بد هفت روز****بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز
ز در پرده برداشت سالار بار****نشست از بر تخت زر شهریار
همه پهلوانان ابا موبدان****برفتند نزدیک شاه جهان
فراوان ببودند پیشش بپای****بزرگان با دانش و رهنمای
جهاندار چون دید بنداختشان****برسم کیان پایگه ساختشان
ازان نامداران خسروپرست****کس از پای ننشست و نگشاد دست
گشادند لب کی سپهر روان****جهاندار باداد و روشن‌روان
توانایی و فر شاهی تراست****ز خورشید تا پشت ماهی تراست
همه بودنیها بروشن‌روان****بدانی بکردار و دانش جوان
همه بندگانیم در پیش شاه****چه کردیم و بر ما چرا بست راه
ارغم ز دریاست خشکی کنیم****همه چادر خاک مشکی کنیم
وگر کوه باشد ز بن برکنیم****بخنجر دل دشمنان بشکنیم
وگر چارهٔ این برآید بگنج****نبیند ز گنج درم نیز رنج
همه پاسبانان گنج توایم****پر از درد گریان ز رنج توایم
چنین داد پاسخ جهاندار باز****که از پهلوانان نیم بی‌نیاز
ولیکن ندارم همی دل برنج****ز نیروی دست و ز مردان و گنج
نه در کشوری دشمن آمد پدید****که تیمار آن بد بباید کشید
یکی آرزو خواست روشن دلم****همی دل آن آرزو نگسلم
بدان آرزو دارم اکنون امید****شب تیره تا گاه روز سپید
چه یابم بگویم همه راز خویش****برآرم نهان کرده آواز خویش
شما بازگردید پیروز و شاد****بد اندیشه بر دل مدارید یاد
همه پهلوانان آزادمرد****برو خواندند آفرینی بدرد
چو ایشان برفتند پیروز شاه****بفرمود تا پردهٔ بارگاه
فروهشت و بنشست گریان بدرد****همی بود پیچان و رخ لاژورد
جهاندار شد پیش برتر خدای****همی خواست تا باشدش رهنمای
همی گفت کای کردگار سپهر****فروزندهٔ نیکی و داد و مهر
ازین شهریاری مرا سود نیست****گر از من خداوند خشنود نیست
ز من نیکوی گر پذیرفت و زشت****نشستن مرا جای ده در بهشت
چنین پنج هفته خروشان بپای****همی بود بر پیش گیهان خدای
شب تیره از رنج نغنود شاه****بدانگه که برزد سر از برج ماه
بخفت او و روشن روانش نخفت****که اندر جهان با خرد بود جفت
چنان دید در خواب کو را بگوش****نهفته بگفتی خجسته سروش
که ای شاه نیک‌اختر و نیک‌بخت****بسودی بسی یاره و تاج و تخت
اگر زین جهان تیز بشتافتی****کنون آنچ جستی همه یافتی
بهمسیایگی داور پاک جای****بیابی بدین تیرگی در مپای
چو بخشی بارزانیان بخش گنج****کسی را سپار این سرای سپنج
توانگر شوی گر تو درویش را****کنی شادمان مردم خویش را
کسی گردد ایمن ز چنگ بلا****که یابد رها زین دم اژدها
هرآنکس که از بهر تو رنج برد****چنان دان که آن از پی گنج برد
چو بخشی بارزانیان بخش چیز****که ایدر نمانی تو بسیار نیز
سر تخت را پادشاهی گزین****که ایمن بود مور ازو بر زمین
چو گیتی ببخشی میاسای هیچ****که آمد ترا روزگار بسیچ
چو بیدار شد رنج دیده ز خواب****ز خوی دید جای پرستش پرآب
همی بود گریان و رخ بر زمین****همی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت گر تیز بشتافتم****ز یزدان همه کام دل یافتم
بیامد بر تخت شاهی نشست****یکی جامهٔ نابسوده بدست
بپوشید و بنشست بر تخت عاج****جهاندار بی‌یاره و گرز و تاج
سر هفته را زال و رستم بهم****رسیدند بی‌کام دل پر ز غم
چو ایرانیان آگهی یافتند****همه داغ دل پیش بشتافتند
چو رستم پدید آمد و زال زر****همان موبدان فراوان هنر
هرآنکس که بود از نژاد زرسب****پذیره شدن را بیاراست اسب
همان طوس با کاویانی درفش****همه نامداران زرینه کفش
چو گودرز پیش تهمتن رسید****سرشکش ز مژگان برخ برچکید
سپاهی همی رفت رخساره زرد****ز خسرو همه دل پر از داغ و درد
بگفتند با زال و رستم که شاه****بگفتار ابلیس گم کرد راه
همه بارگاهش سیاهست و بس****شب و روز او را ندیدست کس
ازین هفته تا آن در بارگاه****گشایند و پوییم و یابیم راه
جز آنست کیخسرو ای پهلوان****که دیدی تو شاداب و روشن‌روان
شده کوژ بالای سرو سهی****گرفته گل سرخ رنگ بهی
ندانم چه چشم بد آمد بروی****چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
مگر تیره شد بخت ایرانیان****وگر شاه را ز اختر آمد زیان
بدیشان چنین گفت زال دلیر****که باشد که شاه آمد از گاه سیر
درستی و هم دردمندی بود****گهی خوشی و گه نژندی بود
شما دل مدارید چندین بغم****که از غم شود جان خرم دژم
بکوشیم و بسیار پندش دهیم****بپند اختر سودمندش دهیم
وزان پس هرآنکس که آمد براه****برفتند پویان سوی بارگاه
هم آنگه ز در پرده برداشتند****بر اندازه‌شان شاد بگذاشتند
چو دستان و چون رستم پیلتن****چو طوس و چو گودرز و آن انجمن
چو گرگین و چون بیژن و گستهم****هرآنکس که رفتند گردان بهم
شهنشاه چون روی ایشان بدید****بپرده در آوای رستم شنید
پراندیشه از تخت برپای خاست****چنان پشت خمیده را کرد راست
ز دانندگان هرک بد زابلی****ز قنوج وز دنبر و کابلی
یکایک بپرسید و بنواختشان****برسم مهی پایگه ساختشان
همان نیز ز ایرانیان هرک بود****باندازه‌شان پایگه برفزود
برو آفرین کرد بسیار زال****که شادان بدی تا بود ماه و سال
ز گاه منوچهر تا کیقباد****ازان نامداران که داریم یاد
همان زو طهماسب و کاوس کی****بزرگان و شاهان فرخنده‌پی
سیاوش مرا خود چو فرزند بود****که با فر و با برز و اورند بود
ندیدم کسی را بدین بخردی****بدین برز و این فره ایزدی
بپیروزی و مردی و مهر و رای****که شاهیت بادا همیشه بجای
چه مهتر که پای ترا خاک نیست****چه زهر آنک نام تو تریاک نیست
یکی ناسزا آگهی یافتم****بدان آگهی تیز بشتافتم
ستاره‌شناسان و کنداوران****ز هر کشوری آنک دیدم سران
ز قنوج وز دنور و مرغ و مای****برفتند با زیج هندی ز جای
بدان تا بجویند راز سپهر****کز ایران چرا پاک ببرید مهر
از ایران کس آمد که پیروز شاه****بفرمود تا پردهٔ بارگاه
نه بردارد از پیش سالار بار****بپوشد ز ما چهرهٔ شهریار
من از درد ایرانیان چو عقاب****همی تاختم همچو کشتی بر آب
بدان تا بپرسم ز شاه جهان****ز چیزی که دارد همی در نهان
به سه چیز هر کار نیکو شود****همان تخت شاهی بی‌آهو شود
بگنج و برنج و بمردان مرد****بجز این نشاید همی کار کرد
چهارم بیزدان ستایش کنیم****شب و روز او را نیایش کنیم
که اویست فریادرس بنده را****همو بازدارد گراینده را
بدرویش بخشیم بسیار چیز****اگر چند چیز ارجمند است نیز
بدان تا روان تو روشن کند****خرد پیش مغز تو جوشن کند
چو بشنید خسرو ز دستان سخن****یکی دانشی پاسخ افگند بن
بدو گفت کای پیر پاکیزه مغز****همه رای و گفتارهای تو نغز
ز گاه منوچهر تا این زمان****نه‌ای جز بی‌آزار و نیکی گمان
همان نامور رستم پیلتن****ستون کیان نازش انجمن
سیاوش را پروراننده اوست****بدو نیکویها رساننده اوست
سپاهی که دیدند گوپال او****سر ترگ و برز و فر و یال او
بسی جنگ ناکرده بگریختند****همه دشت تیر و کمان ریختند
بپیش نیاکان من کینه‌خواه****چو دستور فرخ نماینده راه
وگر نام و رنج تو گیرم بیاد****بماند سخن تازه تا صد نژاد
ز گفتار چرب ار پژوهش کنم****ترا این ستایش نکوهش کنم
دگر هرچ پرسیدی از کار من****ز نادادن بار و آزار من
بیزدان یکی آرزو داشتم****جهان را همه خوار بگذاشتم
کنون پنج هفتست تا من بپای****همی خواهم از داور رهنمای
که بخشد گذشته گناه مرا****درخشان کند تیرگاه مرا
برد مر مرا زین سپنجی سرای****بود در همه نیکوی رهنمای
نماند کزین راستی بگذرم****چو شاهان پیشین یپیچد سرم
کنون یافتم هرچ جستم ز کام****بباید پسیچید کآمد خرام
سحرگه مرا چشم بغنود دوش****ز یزدان بیامد خجسته سروش
که برساز کآمد گه رفتنت****سرآمد نژندی و ناخفتنت
کنون بارگاه من آمد بسر****غم لشکر و تاج و تخت و کمر
غمی شد دل ایرانیان را ز شاه****همه خیره گشتند و گم کرده راه
چو بشنید زال این سخن بردمید****یکی باد سرد از جگر برکشید
بایرانیان گفت کین رای نیست****خرد را بمغز اندرش جای نیست
که تا من ببستم کمر بر میان****پرستنده‌ام پیش تخت کیان
ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت****چو او گفت ما را نباید نهفت
نباید بدین بود همداستان****که او هیچ راند چنین داستان
مگر دیو با او هم‌آواز گشت****که از راه یزدان سرش بازگشت
فریدون و هوشنگ یزدان پرست****نبردند هرگز بدین کار دست
بگویم بدو من همه راستی****گر آید بجان اندرون کاستی
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان****کزین سان سخن کس نگفت از میان
همه با توایم آنچ گویی بشاه****مبادا که او گم کند رسم و راه
شنید این سخن زال برپای خاست****چنین گفت کای خسرو داد و راست
ز پیر جهاندیده بشنو سخن****چو کژ آورد رای پاسخ مکن
که گفتار تلخست با راستی****ببندد بتلخی در کاستی
نشاید که آزار گیری ز من****برین راستی پیش این انجمن
بتوران زمین زادی از مادرت****همانجا بد آرام و آبشخورت
ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیاب****که جز جادوی را ندیدی بخواب
چو کاوس دژخیم دیگر نیا****پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا
ز خاور ورا بود تا باختر****بزرگی و شاهی و تاج و کمر
همی خواست کز آسمان بگذرد****همه گردش اختران بشمرد
بدان بر بسی پندها دادمش****همین تلخ گفتار بگشادمش
بس پند بشنید و سودی نکرد****ازو بازگشتم پر از داغ و درد
چو بر شد نگون اندر آمد بخاک****ببخشود بر جانش یزدان پاک
بیامد بیزدان شده ناسپاس****سری پر ز گرد و دلی پرهراس
تو رفتی و شمشیرزن صد هزار****زره‌دار با گرزهٔ گاوسار
چو شیر ژیان ساختی رزم را****بیاراستی دشت خوارزم را
ز پیش سپه تیز رفتی بجنگ****پیاده شدی پس بجنگ پشنگ
گر او را بدی بر تو بر دست‌یاب****بایران کشیدی رد افراسیاب
زن و کودک خرد ایرانیان****ببردی بکین کس نبستی میان
ترا ایزد از دست او رسته کرد****ببخشود و رای تو پیوسته کرد
بکشتی کسی را که زو بد هراس****بدادار دارنده بد ناسپاس
چو گفتم که هنگام آرام بود****گه بخشش و پوشش و جام بود
بایران کنون کار دشوارتر****فزونتر بدی دل پرآزارتر
که تو برنوشتی ره ایزدی****بکژی گذشتی و راه بدی
ازین بد نباشد تنت سودمند****نیاید جهان‌آفرین را پسند
گر این باشد این شاه سامان تو****نگردد کسی گرد پیمان تو
پشیمانی آید ترا زین سخن****براندیش و فرمان دیوان مکن
وگر نیز جویی چنین کار دیو****ببرد ز تو فر کیهان خدیو
بمانی پر از درد و دل پر گناه****نخوانند ازین پس ترا نیز شاه
بیزدان پناه و بیزدان گرای****که اویست بر نیک و بد رهنمای
گر این پند من یک بیک نشنوی****بهرمن بدکنش بگروی
بماندت درد و نماندت بخت****نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
خرد باد جان ترا رهنمای****بپاکی بماناد مغزت بجای
سخنهای دستان چو آمد ببن****یلان برگشادند یکسر سخن
که ما هم برآنیم کین پیر گفت****نباید در راستی را نهفت
چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید****زمانی بیاسود و اندر شمید
پراندیشه گفت ای جهاندیده زال****بمردی بی‌اندازه پیموده سال
اگر سرد گویمت بر انجمن****جهاندار نپسندد این بد ز من
دگر آنک رستم شود دردمند****ز درد وی آید بایران گزند
دگر آنگ گر بشمری رنج‌اوی****همانا فزون آید از گنج اوی
سپر کرد پیشم تن خویش را****نبد خواب و خوردن بداندیش را
همان پاسخت را بخوبی کنیم****دلت را بگفتار تو نشکنیم
چنین گفت زان پس به آواز سخت****که ای سرفرازان پیروز بخت
سخنهای دستان شنیدم همه****که بیدار بگشاد پیش رمه
بدارنده یزدان گیهان خدیو****که من دورم از راه و فرمان دیو
به یزدان گراید همی جان من****که آن دیدم از رنج درمان من
بدید آن جهان را دل روشنم****خرد شد ز بدهای او جوشنم
بزال آنگهی گفت تندی مکن****براندازه باید که رانی سخن
نخست آنک گفتی ز توران‌نژاد****خردمند و بیدار هرگز نزاد
جهاندار پور سیاوش منم****ز تخم کیان راد و باهش منم
نبیرهٔ جهاندار کاوس کی****دل‌افروز و با دانش و نیک‌پی
بمادر هم از تخم افراسیاب****که با خشم او گم شدی خورد و خواب
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ****ازین گوهران چنین نیست ننگ
که شیران ایران بدریای آب****نشستی تن از بیم افراسیاب
دگر آنک کاوس صندوق ساخت****سر از پادشاهی همی برفراخت
چنان دان که اندر فزونی منش****نسازند بر پادشا سرزنش
کنون من چو کین پدر خواستم****جهان را بپیروزی آراستم
بکشتم کسی را کزو بود کین****وزو جور و بیداد بد بر زمین
بگیتی مرا نیز کاری نماند****ز بدگوهران یادگاری نماند
هرآنگه که اندیشه گردد دراز****ز شادی و از دولت دیریاز
چو کاوس و جمشید باشم براه****چو ایشان ز من گم شود پایگاه
چو ضحاک ناپاک و تور دلیر****که از جور ایشان جهان گشت سیر
بترسم که چون روز نخ برکشد****چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد
دگر آنک گفتی که باشیده جنگ****بیاراستی چون دلاور پلنگ
ازان بد کز ایران ندیدم سوار****نه اسپ افگنی از در کارزار
که تنها بر او بجنگ آمدی****چو رفتی برزمش درنگ آمدی
کسی را کجا فر یزدان نبود****وگر اختر نیک خندان نبود
همه خاک بودی بجنگ پشنگ****از ایران بدین سان شدم تیزچنگ
بدین پنج هفته که من روز و شب****همی بفرین برگشادم دو لب
بدان تا جهاندار یزدان پاک****رهاند مرا زین غم تیره خاک
شدم سیر زین لشکر و تاج و تخت****سبک بار گشتیم و بستیم رخت
تو ای پیر بیدار دستان سام****مرا دیو گویی که بنهاد دام
بتاری و کژی بگشتم ز راه****روان گشته بی‌مایه و دل تباه
ندانم که بادافره ایزدی****کجا یابم و روزگار بدی
چو دستان شنید این سخن خیره شد****همی چشمش از روی او تیره شد
خروشان شد از شاه و بر پای خاست****چنین گفت کای داور داد و راست
ز من بود تیزی و نابخردی****توی پاک فرزانهٔ ایزدی
سزد گر ببخشی گناه مرا****اگر دیو گم کرد راه مرا
مرا سالیان شد فزون از شمار****کمر بسته‌ام پیش هر شهریار
ز شاهان ندیدم کزین گونه راه****بجستی ز دادار خورشید و ماه
که ما را جدایی نبود آرزوی****ازین دادگر خسرو نیک‌خوی
سخنهای دستان چو بشنید شاه****پسند آمدش پوزش نیک‌خواه
بیازید و بگرفت دستش بدست****بر خویش بردش بجای نشست
بدانست کو این سخن جز بمهر****نپیمود با شاه خورشید چهر
چنین گفت پس شاه با زال زر****که اکنون ببندید یکسر کمر
تو و رستم و طوس و گودرز و گیو****دگر هرک او نامدارست نیو
سراپرده از شهر بیرون برید****درفش همایون بهامون برید
ز خرگاه وز خیمه چندانک هست****بسازید بر دشت جای نشست
درفش بزرگان و پیل و سپاه****بسازید روشن یکی رزمگاه
چنان کرد رستم که خسرو بگفت****ببردند پرده‌سرای از نهفت
بهامون کشیدند ایرانیان****بفرمان ببستند یکسر میان
سپید و سیاه و بنفش و کبود****زمین کوه تا کوه پر خیمه بود
میان اندرون کاویانی درفش****جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
سراپردهٔ زال نزدیک شاه****برافراخته زو درفش سیاه
بدست چپش رستم پهلوان****ز کابل بزرگان روشن‌روان
بپیش اندرون طوس و گودرز و گیو****چو رهام و شاپور و گرگین نیو
پس پشت او بیژن و گستهم****بزرگان که بودند با او بهم
شهنشاه بر تخت زرین نشست****یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست
بیک دست او زال و رستم بهم****چو پیل سرافراز و شیر دژم
بدست گر طوس و گودرز و گیو****دگر بیژن گرد و رهام نیو
نهاده همه چهر بر چشم شاه****بدان تا چه گوید ز کار سپاه
بواز گفت آن زمان شهریار****که این نامداران به روزگار
هران کس که دارید راه و خرد****بدانید کین نیک و بد بگذرد
همه رفتنی‌ایم و گیتی سپنچ****چرا باید این درد و اندوه و رنج
ز هر دست خوبی فرازآوریم****بدشمن بمانیم و خود بگذریم
کنون گاو آن زیر چرم اندر است****که پاداش و بادافره دیگرست
بترسید یکسر ز یزدان پاک****مباشید ایمن بدین تیره خاک
که این روز بر ما همی بگذرد****زمانه دم هر کسی بشمرد
ز هوشنگ و جمشید و کاوس شاه****که بودند با فر و تخت و کلاه
جز از نام ازیشان بگیتی نماند****کسی نامهٔ رفتگان برنخواند
از ایشان بسی ناسپاسان بدند****بفرجام زان بد هراسان بدند
چو ایشان همان من یکی بنده‌ام****وگر چند با رنج کوشنده‌ام
بکوشیدم و رنج بردم بسی****ندیدم که ایدر بماند کسی
کنون جان و دل زین سرای سپنج****بکندم سرآوردم این درد و رنج
کنون آنچ جستم همه یافتم****ز تخت کیی روی برتافتم
هر آن کس که در پیش من برد رنج****ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج
ز کردار هر کس که دارم سپاس****بگویم بیزدان نیکی‌شناس
بایرانیان بخشم این خواسته****سلیح و در گنج آراسته
هر آن کس که هست از شما مهتری****ببخشم بهر مهتری کشوری
همان بدره و برده و چارپای****براندیشم آرم شمارش بجای
ببخشم که من راه را ساختم****وزین تیرگی دل بپرداختم
شما دست شادی بخوردن برید****بیک هفته ایدر چمید و چرید
بخواهم که تا زین سرای سپنج****گذر یابم و دور مانم ز رنج
چو کیخسرو این پندها برگرفت****بماندند گردان ایران شگفت
یکی گفت کین شاه دیوانه شد****خرد با دلش سخت بیگانه شد
ندانم برو بر چه خواهد رسید****کجا خواهد این تاج و تخت آرمید
برفتند یکسر گروهاگروه****همه دشت لشکر بدو راغ و کوه
غو نای و آوای مستان ز دشت****تو گفتی همی از هوا برگذشت
ببودند یک هفته زین گونه شاد****کسی را نیامد غم و رنج یاد
بهشتم نشست از بر گاه شاه****ابی یاره و گرز و زرین کلاه
چو آمدش رفتن بتنگی فراز****یکی گنج را درگشادند باز
چو بگشاد آن گنج آباد را****وصی کرد گودرز کشواد را
بدو گفت بنگر بکار جهان****چه در آشکار و چه اندر نهان
که هر گنج را روزی آگندنیست****بسختی و روزی پراگندنیست
نگه کن رباطی که ویران بود****یکی کان بنزدیک ایران بود
دگر آبگیری که باشد خراب****از ایران وز رنج افراسیاب
دگر کودکانی که بی‌مادرند****زنانی که بی شوی و بی‌چادرند
دگر آنکش آید بچیزی نیاز****ز هر کس همی دارد آن رنج راز
بر ایشان در گنج بسته مدار****ببخش و بترس از بد روزگار
دگر گنج کش نام بادآورست****پر از افسر و زیور و گوهرست
نگه کن بشهری که ویران شدست****کنام پلنگان و شیران شدست
دگر هرکجا رسم آتشکدست****که بی‌هیربد جای ویران شدست
سه دیگر کسی کو ز تن بازماند****بروز جوانی درم برفشاند
دگر چاهساری که بی‌آب گشت****فراوان برو سالیان برگذشت
بدین گنج بادآور آباد کن****درم خوار کن مرگ را یاد کن
دگر گنج کش خواندندی عروس****که آگند کاوس در شهر طوس
بگودرز فرمود کان را ببخش****یزال و بگیو و خداوند رخش
همه جامه‌های تنش برشمرد****نگه کرد یکسر برستم سپرد
همان یاره و طوق کنداوران****همان جوشن و گرزهای گران
ز اسبان بجایی که بودش یله****بطوس سپهبد سپردش گله
همه باغ و گلشن بگودرز داد****بگیتی ز مرزی که آمدش یاد
سلیح تنش هرچ در گنج بود****که او را بدان خواسته رنج بود
سپردند یکسر بگیو دلیر****بدانگه که خسرو شد از گنج سیر
از ایوان و خرگاه و پرده‌سرای****همان خیمه و آخور و چارپای
فریبرز کاوس را داد شاه****بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه
یکی طوق روشن‌تر از مشتری****ز یاقوت رخشان دو انگشتری
نبشته برو نام شاه جهان****که اندر جهان آن نبودی نهان
ببیژن چنین گفت کین یادگار****همی دار و جز تخم نیکی مکار
بایرانیان گفت هنگام من****فراز آمد و تازه شد کام من
بخواهید چیزی که باید ز من****که آمد پراگندن انجمن
همه مهتران زار و گریان شدند****ز درد شهنشاه بریان شدند
همی گفت هرکس که ای شهریار****کرا مانی این تاج را یادگار
چو بشنید دستان خسرو پرست****زمین را ببوسید و برپای جست
چنین گفت کای شهریار جهان****سزد کرزوها ندارم نهان
تو دانی که رستم بایران چه کرد****برزم و ببزم و بننگ و نبرد
چو کاوس کی شد بمازندران****رهی دور و فرسنگهای گران
چو دیوان ببستند کاوس را****چو گودرز گردنکش و طوس را
تهمتن چو بشنید تنها برفت****بمازندران روی بنهاد تفت
بیابان وتاریکی و دیو و شیر****همان جادوی و اژدهای دلیر
بدان رنج و تیمار ببرید راه****بمازندران شد بنزدیک شاه
بدرید پهلوی دیو سپید****جگرگاه پولاد غندی و بید
سر سنجه را ناگه از تن بکند****خروشش برآمد بابر بلند
چو سهراب فرزند کاندر جهان****کسی را نبود از کهان و مهان
بکشت از پی کین کاوس شاه****ز دردش بگرید همی سال و ماه
وزان پس کجا رزم کاموس کرد****بمردی بابر اندر آورد گرد
ز کردار او چند رانم سخن****که هم داستانها نیاید ببن
اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه****چه ماند بدین شیردل نیک‌خواه
چنین داد پاسخ که کردار اوی****بنزدیک ما رنج و تیمار اوی
که داند مگر کردگار سپهر****نمایندهٔ کام و آرام و مهر
سخنهای او نیست اندر نهفت****نداند کس او را بافاق جفت
بفرمود تا رفت پیشش دبیر****بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند عهدی ز شاه زمین****سرافراز کیخسرو پاک‌دین
ز بهر سپهبد گو پیلتن****ستوده بمردی بهر انجمن
که او باشد اندر جهان پیشرو****جهاندار و بیدار و سالار و گو
هم او را بود کشور نیمروز****سپهدار پیروز لشکر فروز
نهادند بر عهد بر مهر زر****برآیین کیخسرو دادگر
بدو داد منشور و کرد آفرین****که آباد بادا برستم زمین
مهانی که با زال سام سوار****برفتند با زیجها بر کنار
ببخشیدشان خلعت و سیم و زر****یکی جام مر هر یکی را گهر
جهاندیده گودرز برپای خاست****بیاراست با شاه گفتار راست
چنین گفت کای شاه پیروز بخت****ندیدیم چون تو خداوند تخت
ز گاه منوچهر تا کیقباد****ز کاوس تا گاه فرخ نژاد
بپیش بزرگان کمر بسته‌ام****بی‌آزار یک روز ننشسته‌ام
نبیره پسر بود هفتاد و هشت****کنون ماند هشت و دگر برگذشت
همان گیو بیداردل هفت سال****بتوران زمین بود بی‌خورد و هال
بدشت اندرون گور بد خوردنش****هم از چرم نخچیر پیراهنش
بایران رسید آنچ بد شاه دید****که تیمار او گیو چندی کشید
جهاندار سیر آمد از تاج گاه****همو چشم دارد به نیکی ز شاه
چنین داد پاسخ که بیشست ازین****که بر گیو بادا هزارآفرین
خداوند گیتی ورایار باد****دل بدسگالانش پرخار باد
کم و بیش ما پاک بر دست تست****که روشن روان بادی و تن درست
بفرمود تا عهد قم و اصفهان****نهاد بزرگان و جای مهان
نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر****یکی نامه از پادشا بر حریر
یکی مهر زرین برو برنهاد****بران نامه شاه آفرین کرد یاد
که یزدان ز گودرز خشنود باد****دل بدسگالانش پر دود باد
بایرانیان گفت گیو دلیر****مبادا که آید ز کردار سیر
بدانید کو یادگار منست****بنزد شما زینهار منست
مر او را همه پاک فرمان برید****ز گفتار گودرز بر مگذرید
ز گودرزیان هرک بد پیش‌رو****یکی آفرینی بگسترد نو
چو گودرز بنشست برخاست طوس****بشد پیش خسرو زمین داد بوس
بدو گفت شاها انوشه بدی****همیشه ز تو دور دست بدی
منم زین بزرگان فریدون نژاد****ز ناماوران تا بیامد قباد
کمر بسته‌ام پیش ایرانیان****که نگشادم از بند هرگز میان
بکوه هماون ز جوشن تنم****بخست و همان بود پیراهنم
بکین سیاوش بران رزمگاه****بدم هر شبی پاسبان سپاه
بلاون سپه را نکردم رها****همی بودم اندر دم اژدها
بمازندران بسته کاوس بود****دگر بند بر گردن طوس بود
نکردم سپه را به جایی یله****نه از من کسی کرد هرگز گله
کنون شاه سیر آمد از تاج و گنج****همی بگذرد زین سرای سپنج
چه فرمایدم چیست نیروی من****تو دانی هنرها و آهوی من
چنین داد پاسخ بدو شهریار****که بیشست رنج تو از روزگار
همی باش با کاویانی درفش****تو باشی سپهدار زرینه کفش
بدین مرز گیتی خراسان تراست****ازین نامداران تن‌آسان تراست
نبشتند عهدی بران هم نشان****بپیش بزرگان گردنکشان
نهادند بر عهد بر مهر زر****یکی طوق زرین و زرین کمر
بدو داد و کردش بسی آفرین****که از تو مبادا دلی پر ز کین
ز کار بزرگان چو پردخته شد****شهنشاه زان رنجها رخته شد
ازان مهتران نام لهراسب ماند****که از دفتر شاه کس برنخواند
ببیژن بفرمود تا با کلاه****بیاورد لهراسب را نزد شاه
چو دیدش جهاندار برپای جست****برو آفرین کرد و بگشاد دست
فرود آمد از نامور تخت عاج****ز سر برگرفت آن دل‌افروز تاج
بلهراسب بسپرد و کرد آفرین****همه پادشاهی ایران زمین
همی کرد پدرود آن تخت عاج****برو آفرین کرد و بر تخت و تاج
که این تاج نو بر تو فرخنده باد****جهان سربسر پیش تو بنده باد
سپردم بتو شاهی و تاج و گنج****ازان پس که دیدم بسی درد و رنج
مگردان زبان زین سپس جز بداد****که از داد باشی تو پیروز و شاد
مکن دیو را آشنا با روان****چو خواهی که بختت بماند جوان
خردمند باش و بی‌آزار باش****همیشه روانرا نگهدار باش
به ایرانیان گفت کز بخت اوی****بباشید شادان دل از تخت اوی
شگفت اندرو مانده ایرانیان****برآشفته هر یک چو شیر ژیان
همی هر کسی در شگفتی بماند****که لهراسب را شاه بایست خواند
ازان انجمن زال بر پای خاست****بگفت آنچ بودش بدل رای راست
چنین گفت کای شهریار بلند****سزد گر کنی خاک را ارجمند
سربخت آن کس پر از خاک باد****روان ورا خاک تریاک باد
که لهراسب را شاه خواند بداد****ز بیداد هرگز نگیریم یاد
بایران چو آمد بنزد زرسب****فرومایه‌ای دیدمش با یک اسب
بجنگ الانان فرستادیش****سپاه و درفش و کمر دادیش
ز چندین بزرگان خسرو نژاد****نیامد کسی بر دل شاه یاد
نژادش ندانم ندیدم هنر****ازین گونه نشنیده‌ام تاجور
خروشی برآمد ز ایرانیان****کزین پس نبندیم شاها میان
نجوییم کس نام در کارزار****چو لهراسب را کی کند شهریار
چو بشنید خسرو ز دستان سخن****بدو گفت مشتاب و تندی مکن
که هر کس که بیداد گوید همی****بجز دود ز آتش نجوید همی
که نپسندد از ما بدی دادگر****نه هر کو بدی کرد بیند گهر
که یزدان کسی را کند نیک بخت****سزاوار شاهی و زیبای تخت
جهان‌آفرین بر روانم گواست****که گشت این سخنها بلهراسب راست
که دارد همی شرم و دین و خرد****ز کردار نیکی همی برخورد
نبیرهٔ جهاندار هوشنگ هست****خردمند و بینادل و پاک‌دست
پی جاودان بگسلاند ز خاک****پدید آورد راه یزدان پاک
زمانه جوان گردد از پند اوی****بدین هم بود پاک فرزند اوی
بشاهی برو آفرین گسترید****وزین پند و اندرز من مگذرید
هرآنکس کز اندرز من درگذشت****همه رنج او پیش من بادگشت
چنین هم ز یزدان بود ناسپاس****بدلش اندر آید ز هر سو هراس
چو بشنید زال این سخنهای پاک****بیازید انگشت و برزد بخاک
بیالود لب را بخاک سیاه****به آواز لهراسب را خواند شاه
بشاه جهان گفت خرم بدی****همیشه ز تو دور دست بدی
که دانست جز شاه پیروز و راد****که لهراسب دارد ز شاهان نژاد
چو سوگند خوردم بخاک سیاه****لب آلوده شد مشمر آن از گناه
به ایرانیان گفت پیروز شاه****که بدرود باد این دل افروز گاه
چو من بگذرم زین فرومایه خاک****شما را بخواهم ز یزدان پاک
بپدرود کردن رخ هر کسی****ببوسید با آب مژگان بسی
یلان را همه پاک در بر گرفت****بزاری خروشیدن اندر گرفت
همی گفت کاجی من این انجمن****توانستمی برد با خویشتن
خروشی برآمد ز ایران سپاه****که خورشید بر چرخ گم کرد راه
پس پرده‌ها کودک خرد و زن****بکوی و ببازار شد انجمن
خروشیدن ناله و آه خاست****بهر برزنی ماتم شاه خاست
به ایرانیان آن زمان گفت شاه****که فردا شما را همینست راه
هر آنکس که دارید نام و نژاد****بدادار خورشید باشید شاد
من اکنون روانرا همی پرورم****که بر نیک نامی مگر بگذرم
نبستم دل اندر سپنجی سرای****بدان تا سروش آمدم رهنمای
بگفت این وز پایگه اسب خواست****ز لشکرگه آواز فریاد خاست
بیامد بایوان شاهی دژم****بزاد سرو اندر آورده خم
کنیزک بدش چار چون آفتاب****ندیدی کسی چهر ایشان بخواب
ز پرده بتان را بر خویش خواند****همه راز دل پیش ایشان براند
که رفتیم اینک ز جای سپنج****شما دل مدارید با درد و رنج
نبینید جاوید زین پس مرا****کزین خاک بیدادگر بس مرا
سوی داور پاک خواهم شدن****نبینم همی راه بازآمدن
بشد هوش زان چار خورشید چهر****خروشان شدند از غم و درد و مهر
شخودند روی و بکندند موی****گسستند پیرایه و رنگ و بوی
ازان پس هر آنکس که آمد بهوش****چنین گفت با ناله و با خروش
که ما را ببر زین سرای سپنج****رها کن تو ما را ازین درد و رنج
بدیشان چنین گفت پر مایه شاه****کزین پس شما را همینست راه
کجا خواهران جهاندار جم****کجا تاجداران با باد و دم
کجا مادرم دخت افراسیاب****که بگذشت زان سان بدریای آب
کجا دختر تور ماه آفرید****که چون او کس اندر زمانه ندید
همه خاک دارند بالین و خشت****ندانم بدوزخ درند ار بهشت
مجویید ازین رفتن آزار من****که آسان شود راه دشوار من
خروشید و لهراسب را پیش خواند****ازیشان فراوان سخنها براند
بلهراسب گفت این بتان منند****فروزندهٔ پاک جان منند
برین هم نشست اندرین هم سرای****همی دارشان تا تو باشی بجای
نباید که یزدان چو خواندت پیش****روان شرم دارد ز کردار خویش
چو بینی مرا با سیاوش بهم****ز شرم دو خسرو بمانی دژم
پذیرفت لهراسب زو هرچ گفت****که با دیده‌شان دارم اندر نهفت
وزان جایگه تنگ بسته میان****بگردید بر گرد ایرانیان
کز ایدر بایوان خرامید زود****مدارید در دل مرا جز درود
مباشید گستاخ با این جهان****که او بتری دارد اندر نهان
مباشید جاوید جز راد و شاد****ز من جز بنیکی مگیرید یاد
همه شاد و خرم بایوان شوید****چو رفتن بود شاد و خندان شوید
همه نامداران ایران سپاه****نهادند سر بر زمین پیش شاه
که ما پند او را بکردار جان****بداریم تا جان بود جاودان
بلهراسب فرمود تا بازگشت****بدو گفت روز من اندر گذشت
تو رو تخت شاهی به‌آیین بدار****بگیتی جز از تخم نیکی مکار
هرآنگه که باشی تن آسان ز رنج****ننازی بتاج و ننازی بگنج
چنان دان که رفتنت نزدیک شد****بیزدان ترا راه باریک شد
همه داد جوی و همه دادکن****ز گیتی تن مهتر آزاد کن
فرود آمد از باره لهراسب زود****زمین را ببوسید و شادی نمود
بدو گفت خسرو که پدرود باش****بداد اندرون تار گر پود باش
برفتند با او ز ایران سران****بزرگان بیدار و کنداوران
چو دستان و رستم چو گودرز و گیو****دگر بیژن گیو و گستهم نیو
بهفتم فریبرز کاوس بود****بهشتم کجا نامور طوس بود
همی رفت لشکر گروهاگروه****ز هامون بشد تا سر تیغ کوه
ببودند یکهفته دم برزدند****یکی بر لب خشک نم برزدند
خروشان و جوشان ز کردار شاه****کسی را نبود اندر آن رنج راه
همی گفت هر موبدی در نهفت****کزین سان همی در جهان کس نگفت
چو خورشید برزد سر از تیره کوه****بیامد بپیشش ز هر سو گروه
زن و مرد ایرانیان صدهزار****خروشان برفتند با شهریار
همه کوه پر ناله و با خروش****همی سنگ خارا برآمد بجوش
همی گفت هر کس که شاها چه بود****که روشن دلت شد پر از داغ و دود
گر از لشکر آزار داری همی****مرین تاج را خوار داری همی
بگوی و تو از گاه ایران مرو****جهان کهن را مکن شاه نو
همه خاک باشیم اسب ترا****پرستنده آذرگشسب ترا
کجا شد ترا دانش و رای و هوش****که نزد فریدون نیامد سروش
همه پیش یزدان ستایش کنیم****بتشکده در نیایش کنیم
مگر پاک یزدانت بخشد بما****دل موبدان بردرخشد بما
شهنشاه زان کار خیره بماند****ازان انجمن موبدان را بخواند
چنین گفت ایدر همه نیکویست****برین نیکویها نباید گریست
ز یزدان شناسید یکسر سپاس****مباشید جز پاک یزدان‌شناس
که گرد آمدن زود باشد بهم****مباشید زین رفتن من دژم
بدان مهتران گفت زین کوهسار****همه بازگردید بی‌شهریار
که راهی درازست و بی‌آب و سخت****نباشد گیاه و نه برگ درخت
ز با من شدن راه کوته کنید****روان را سوی روشنی ره کنید
برین ریگ برنگذرد هر کسی****مگر فره و برز دارد بسی
سه مرد گرانمایه و سرفراز****شنیدند گفتار و گشتند باز
چو دستان و رستم چو گودرز پیر****جهانجوی و بیننده و یادگیر
نگشتند زو باز چون طوس و گیو****همان بیژن و هم فریبرز نیو
برفتند یک روز و یک شب بهم****شدند از بیابان و خشکی دژم
بره بر یکی چشمه آمد پدید****جهانجوی کیخسرو آنجا رسید
بدان آب روشن فرود آمدند****بخوردند چیزی و دم برزدند
بدان مرزبانان چنین گفت شاه****که امشب نرانیم زین جایگاه
بجوییم کار گذشته بسی****کزین پس نبینند ما را کسی
چو خورشید تابان برآرد درفش****چو زر آب گردد زمین بنفش
مرا روزگار جدایی بود****مگر با سروش آشنایی بود
ازین رای گر تاب گیرد دلم****دل تیره گشته ز تن بگسلم
چو بهری ز تیره شب اندر چمید****کی نامور پیش چشمه رسید
بران آب روشن سر و تن بشست****همی خواند اندر نهان زند و است
چنین گفت با نامور بخردان****که باشید پدرود تا جاودان
کنون چون برآرد سنان آفتاب****مبینید دیگر مرا جز بخواب
شما بازگردید زین ریگ خشک****مباشید اگر بارد از ابر مشک
ز کوه اندر آید یکی باد سخت****کجا بشکند شاخ و برگ درخت
ببارد بسی برف زابر سیاه****شما سوی ایران نیابید راه
سر مهتران زان سخن شد گران****بخفتند با درد کنداواران
چو از کوه خورشید سر برکشید****ز چشم مهان شاه شد ناپدید
ببودند ز آن جایگه شاه‌جوی****بریگ بیابان نهادند روی
ز خسرو ندیدند جایی نشان****ز ره بازگشتند چون بیهشان
همه تنگ‌دل گشته و تافته****سپرده زمین شاه نایافته
خروشان بدان چشمه بازآمدند****پر از غم دل و با گداز آمدند
بران آب هر کس که آمد فرود****همی داد شاه جهان را درود
فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت****که با جان پاکش خرد باد جفت
چو آسوده باشیم و چیزی خوریم****یک امشب ازین چشمه برنگذریم
زمین گرم و نرم است و روشن هوا****بدین رنجگی نیست رفتن روا
بران چشمه یکسر فرود آمدند****ز خسرو بسی داستانها زدند
که چونین شگفتی نبیند کسی****وگر در زمانه بماند بسی
کزین رفتن شاه نادیده‌ایم****ز گردنکشان نیز نشنیده‌ایم
دریغ آن بلند اختر و رای او****بزرگی و دیدار و بالای او
خردمند ازین کار خندان شود****که زنده کسی پیش یزدان شود
که داند بگیتی که او را چه بود****چه گوییم و گوش که یارد شنود
بدان نامداران چنین گفت گیو****که هرگز چنین نشنود گوش نیو
بمردی و بخشش بداد و هنر****بدیدار و بالا و فر و گهر
برزم اندرون پیل بد با سپاه****ببزم اندرون ماه بد با کلاه
و زآن پس بخوردند چیزی که بود****ز خوردن سوی خواب رفتند زود
هم آنگه برآمد یکی باد و ابر****هواگشت برسان چشم هژبر
چو برف از زمین بادبان برکشید****نبد نیزهٔ نامداران پدید
یکایک ببرف اندرون ماندند****ندانم بدآنجای چون ماندند
زمانی تپیدند در زیر برف****یکی چاه شد کنده هر جای ژرف
نماند ایچ کس را ازیشان توان****برآمد بفرجام شیرین روان
همی بود رستم بران کوهسار****همان زال و گودرز و چندی سوار
بدان کوه بودند یکسر سه روز****چهارم چو بفروخت گیتی فروز
بگفتند کین کار شد با درنگ****چنین چند باشیم بر کوه و سنگ
اگر شاه شد از جهان ناپدید****چو باد هوا از میان بردمید
دگر نامداران کجا رفته‌اند****مگر پند خسرو نپذرفته‌اند
ببودند یک هفته بر پشت کوه****سر هفته گشتند یکسر ستوه
بدیشان همه زار و گریان شدند****بران آتش درد بریان شدند
همی کند گودرز کشواد موی****همی ریخت آب و همی خست روی
همی گفت گودرز کین کس ندید****که از تخم کاوس بر من رسید
نبیره پسر داشتم لشکری****جهاندار و بر هر سری افسری
بکین سیاوش همه کشته شد****همه دوده زیر و زبر گشته شد
کنون دیگر از چشم شد ناپدید****که دید این شگفتی که بر من رسید
سخنهای دیرینه دستان بگفت****که با داد یزدان خرد باد جفت
چو از برف پیدا شود راه شاه****مگر بازگردند و یابند راه
نشاید بدین کوه سر بر بدن****خورش نیست ز ایدر بباید شدن
پیاده فرستیم چندی براه****بیابند روزی نشان سپاه
برفتند زان کوه گریان بدرد****همی هر کسی از کس یاد کرد
ز فرزند و خویشان وز دوستان****و زآن شاه چون سرو در بوستان
جهان را چنین است آیین و دین****نماندست همواره در به گزین
یکی را ز خاک سیه برکشد****یکی را ز تخت کیان درکشد
نه زین شاد باشد نه ز آن دردمند****چنینست رسم سرای گزند
کجا آن یلان و کیان جهان****از اندیشه دل دور کن تا توان
چو لهراسب آگه شد از کار شاه****ز لشکر که بودند با او براه
نشست از بر تخت با تاج زر****برفتند گردان زرین کمر
بواز گفت ای سران سپاه****شنیده همه پند و اندرز شاه
هرآنکس که از تخت من نیست شاد****ندارد همی پند شاهان بیاد
مرا هرچ فرمود و گفت آن کنم****بکوشم بنیکی و فرمان کنم
شما نیز از اندرز او دست باز****مدارید وز من مدارید راز
گنهکار باشد بیزدان کسی****که اندرز شاهان ندارد بسی
بد و نیک ازین هرچ دارید یاد****سراسر بمن بر بباید گشاد
چنین داد پاسخ ورا پور سام****که خسرو ترا شاه بر دست نام
پذیرفته‌ام پند و اندرز او****نیابد گذر پای از مرز او
تو شاهی و ما یکسره کهتریم****ز رای و ز فرمان او نگذریم
من و رستم زابلی هرک هست****ز مهتر تو برنگسلانیم دست
هرآنکس که او نه برین ره بود****ز نیکی ورادست کوته بود
چو لهراسب گفتار دستان شنید****بدو آفرین کرد و دم درکشید
چنین گفت کز داور راستی****شما را مبادا کم و کاستی
که یزدان شما را بدان آفرید****که روی بدیها شود ناپدید
جهاندار نیک‌اختر و شادروز****شما را سپرد آن زمان نیمروز
کنون پادشاهی جز آن هرچ هست****بگیرید چندانک باید بدست
مرا با شما گنج بخشیده نیست****تن و دوده و پادشاهی یکیست
بگودز گفت آنچ داری نهان****بگوی از دل ای پهلوان جهان
بدو گفت گودرز من یک تنم****چو بی‌گیو و رهام و بی بیژنم
برآنم سراسر که دستان بگفت****جزین من ندارم سخن درنهفت
چنانم که با شاه گفتم نخست****بدین مایه نشکست عهد درست
تو شاهی و ما سربسر کهتریم****ز پیمان و فرمان تو نگذریم
همه مهتران خواندند آفرین****بفرمان نهادند سر برزمین
ز گفتار ایشان دلش تازه گشت****ببالید و بر دیگر اندازه گشت
بران نامداران گرفت آفرین****که آباد بادا بگردان زمین
گزیدش یکی روز فرخنده‌تر****که تا برنهد تاج شاهی بسر
چنانچون فریدون فرخ‌نژاد****برین مهرگان تاج بر سر نهاد
بدان مهرگان گزین او ز مهر****کزان راستی رفت مهر سپهر
بیاراست ایوان کیخسروی****بپیراست دیوان او از نوی
چنینست گیتی فراز و نشیب****یکی آورد دیگری را نهیب
ازین کار خسرو ببیرون شدیم****سوی کار لهراسب بازآمدیم
بپیروزی شهریار بلند****کزویست امید نیک و گزند
بنیکی رساند دل دوستان****گزند آید از وی بناراستان

بعدی                                      قبلی

دسته بندي: شعر,شاهنامه فردوسی,

ارسال نظر

کد امنیتی رفرش

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد