فوج

دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی_ترجیحات
امروز جمعه 17 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی_ترجیحات170تا234

شماره 170: کژ خاطران که عین خطا شد صوابشان

کژ خاطران که عین خطا شد صوابشان****مخراق اهل مخرقه مالک رقابشان
خلقند پر خلاف و شیاطین مر انس را****ننگند و هم ز ننگ نسوزد شهابشان
بر باطلند از آنکه پدرشان پدید نیست****وز حق نه آدم است و نه عیسی خطابشان
رهبان رهبرند در این عالم و در آن****نه آبشان به کار و نه کاری به آبشان
همچون خزینه خانهٔ زنبور خشک سال****از باد چشمه چشمه دماغ خرابشان
جان‌شان گران چو خاک و سر باد سنجشان****بی‌سنگ چون ترازوی یوالحسابشان
چون قوم نوح خشک نهالان بی‌برند****باد از تنود پیرزنی فتح بابشان
ابلیس وار پیر و جوانند از آنکه کرد****ابلیس هم به پیرو مصحف خطابشان
در مسجدند و ساخته چون مهد کودکان****هم آب خانه در وی و هم جای خوابشان
هم لوح و هم طویله و ارواح مرده را****اجسام دیو و چهرهٔ آدم نقابشان
دلشان گسسته نور چو شمع و ثاقشان****دینشان شکسته نام چو اهل حجابشان
ایشان ز رشک در تب سرد آن‌گهی مرا****کردند پوستین و نکردم عتابشان
هستند از قیاس چو فرسوده هاونی****سر نی و بن همیشه ز سودن خرابشان
این شیشه گردنان در این خیمهٔ کبود****بینام چون قرابه به گردن طنابشان
زنبور نحل و کرم قزند از نیاز و آز****رنج و وبال حاصل تاب و شتابشان
چون دهر کس فروبر و ناکس برآورند****ز آن در وفا چو دهر بود انقلابشان
بیش از بروتشان نگذشته است و نگذرد****اشعارشان چو دعوت نامستجابشان
از آب نطقشان که گشاید فقع که هست****افسرده‌تر ز برف دل چون سدابشان
از طبع خشکشان نتوان یافت شعر تر****نیلوفر آرزو که کند از سرابشان
سحر حلال من چو خرافات خود نهند****آری یکی است بولهب و بوترابشان
کورند زیر طشت فلک لاجرم ز دور****بنماید آفتابهٔ زر آفتابشان
سرسام جهل دارند این خر جبلتان****وز مطبخ مسیح نیاید جوابشان
جایم فرود خویش کنند و روا بود****نفطند و هم به زیر نشیند گلابشان
چون ماهی ارچه کنده زبانند پیش من****چون مار در قفا همه زهر است نابشان
تا خاطرم خزینهٔ گوگر سرخ شد****چون زیبق است در تب سرد اضطرابشان
ایشان ز رشک در تب سرد آنگهی مرا****کردند پوستین و نکردم عتابشان
ایمه جوابشان چه دهم کز زبان چرخ****موتوا بغیظکم نه بس آید جوابشان
تیغ زبانشان نتواند ببرید موی****گر من فسن نسازم ازین سحر نابشان
وین ناوک ضمیر مرا پر جبرئیل****کرد است بی‌نیاز ز پر عقابشان
دلشان ز میوه‌دار حدیثم خورد غذا****انجیر خور غریب نباشد غرابشان
گر نان طلب کنند در من زنند از آنک****بی‌دانهٔ من آب زده است آسیابشان
روباه وار بر پی شیران نهند پی****تا آید از کفلگه گوران کبابشان
گر کرده‌اند بیژن جاه مرا به چاه****هم من به آه صبح بسوزم جنابشان
من رستم کمان کشم اندر کمین شب****خوش باد خواب غفلت افراسیابشان
خاقانیا ز غرش بیهوده‌شان مترس****جز آب و نار هیچ ندارد سحابشان
بر چهرهٔ عروس معانی مشاطه‌وار****زلف سخن بتاب و ز حسرت بتابشان
ای مالک سعیر بر این راندگان خلد****زحمت مکن که زحمت من بس عذابشان
در هفت دوزخ از چه کنی چار میخشان****ویل لهم عقیلهٔ من بس عقابشان

شماره 171: زین بیش آبروی نریزم برای نان

زین بیش آبروی نریزم برای نان****آتش دهم به روح طبیعی به جای نان
خون جگر خورم نخورم نان ناکسان****در خون جان شوم نشوم آشنای نان
با این پلنگ همتی از سگ بتر بوم****گر زین سپس چو سگ دوم اندر قفای نان
در جرم ماه و قرصهٔ خورشید ننگرم****هرگه که دیدها شودم رهنمای نان
از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش****تا نشنوم ز سفرهٔ دو نان صلای نان
گفتم به ترک نان سپید سیه دلان****هل تا فنای جان بودم در فنای نان
نانشان چو برف لیک سخنشان چو ز مهریر****من زادهٔ خلیفه نباشم گدای نان
آن را دهند گرده که او گرد گو دوید****من کیمیای جان ندهم در بهای نان
چون آب آسیا سر من در نشیب باد****گر پیش کس دهان شودم آسیای نان
از قوت در نمانم گو نان مباش از آنک****قوتی است معدهٔ حکما را ورای نان
چون آهوان گیا چرم از صحن‌های دشت****اندیک نگذرم به در ده‌کیای نان
تا چند نان و نان که زبانم بریده باد****کب امید برد امید عطای نان
آدم برای گندمی از روضه دور ماند****من دور ماندم از در همت برای نان
آدم ز جنت آمد و من در سقر شدم****او در بلای گندم و من در بلای نان
یارب ز حال آدم ورنج من آگهی****خود کن عتاب گندم و خود ده جزای نان
تا کی ز دست ناکس و کس زخمها زنند****بر گردهای ناموران گردهای نان
نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است****ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان
بر آسمان فرشتهٔ روزی به بخت من****منسوخ کرد آیت رزق از ادای نان
خاقانیا هوان و هوا هم طویله‌اند****تا نشکنند قدر تو، بشکن هوای نان
نانی که از کسان طلبی بر خدا نویس****کاخر خدای جانت به از کدخدای نان

شماره 172: نکهت حور است یا هوای صفاهان

نکهت حور است یا هوای صفاهان****جبهت جوز است یا لقای صفاهان
دولت و ملت جنابه زاد چو جوزا****مارد بخت یگانه زای صفاهان
چون زر جوزائی اختران سپهرند****سخته به میزان از کیای صفاهان
بلکه چو جوزا جناب برد به رفعت****خاک جناب ارم نمای صفاهان
بلکه چو جوزا دو میوه‌اند جنابه****عرش و جناب جهان‌گشای صفاهان
ز آ، نفس استوی زنند علی‌العرش****کز بر عرش آمد استوای صفاهان
خاک صفاهان نهال پرور سدره است****سدرهٔ توحید منتهای صفاهان
دیدهٔ خورشید چشم درد همی داشت****از حسد خاک سرمه زای صفاهان
لاجرم اینک برای دیدهٔ خورشید****دست مسیح است سرمه سای صفاهان
چرخ نبینی که هست هاون سرمه****رنگ گرفته ز سرمه‌های صفاهان
نور نخستین شناس و صور پسین دان****روح و جسد را بهم هوای صفاهان
یرحمک‌الله زد آسمان که دم صبح****عطسهٔ مشکین زد از صبای صفاهان
دست خضر چون نیافت چشمه دوباره****کرد تیمم به خاک پای صفاهان
چاه صفاهان مدان نشیمن دجال****مهبط مهدی شمر فنای صفاهان
چتر سیاه است خال چهرهٔ ملکت****ز آن سیهی خال دان ضیای صفاهان
مرغ ضمیر مرا وصیت عنقاست****یالک من بلبل صلای صفاهان
قلت لماء الحیوة هل لک عین****قال نعم کف اغنیای صفاهان
قلت لنسر السماء هل لک طعم****قل بلی جود اسخیای صفاهان
رای بری چیست؟ خیز و جای به جی جوی****کانکه ری او داشت، داشت رای صفاهان
پار من از جمع حاج بر لب دجله****خواستم انصاف ماجرای صفاهان
مستمعی گفت هان صفاوت بغداد****چند صفت پرسی از صفای صفاهان
منکر بغداد چون شوی که ز قدر است****ریگ بن دجله سر بهای صفاهان
خاصه که بغداد خنگ خاص خلیفه است****نعل بها زیبدش بهای صفاهان
آن دگری گفت کز زکات تن کرخ****هست نصاب جی و نوای صفاهان
گفتم بغداد بغی دارد و بیداد****دیده نه‌ای داد باغهای صفاهان
کرخ کلوخ در سقایهٔ جی دان****دجله نم قربهٔ سقای صفاهان
ایمه نه بغداد جای شیشه گران است****بهر گلاب طرب‌فزای صفاهان
از خط بغداد و سطح دجله فزون است****نقطه‌ای از طول و عرض جای صفاهان
چون به سر کوه قاف نقطهٔ «فا» دان****خطهٔ بغداد در ازای صفاهان
عطر کند از پلنگ مشک به بغداد****و آهوی مشک آید از فضای صفاهان
فاقهٔ کنعان دهد خساست بغداد****نعمت مصر آورد سخای صفاهان
بیضهٔ مصر است به ز فرضهٔ بغداد****وز خط مصر است به بنای صفاهان
نیل کم از زنده رود و مصر کم از جی****قاهره مقهور پادشای صفاهان
باغچهٔ عین شمس گلخن جی دان****وز بلسان به شمر گیای صفاهان
این همه دادم جواب خصم و گواهم****هست رفیع ری و علای صفاهان
مدت سی سال هست کز سر اخلاص****زنده چنین داشتم وفای صفاهان
اینک ختم الغرائب آخر دیدند****تا چه ثنا رانده‌ام برای صفاهان
مدح دو فاروق دین چگونه کنم من****صدر و جمال آن دو مقتدای صفاهان
در سنه ثانون الف به حضرت موصل****راندم ثانون الف سزای صفاهان
صاحب جبرئیل دم، جمال محمد****کز کرمش دارم اصطفای صفاهان
داد هزار اخترم نتیجهٔ خورشید****آن به گهر شعری سمای صفاهان
پیش علی اصغر و اتابک اکبر****برده ره‌آورد من ثنای صفاهان
نزد سلیمان شهم ستود چو آصف****گفت که ها هدهد سبای صفاهان
پس چو به مکه شدم، شدم ز بن گوش****حلقه بگوش ثنا سرای صفاهان
کعبه عبادت ستای من شد ازیراک****دید مرا مکرمت‌ستای صفاهان
کعبه مرا رشوه داد شقهٔ سبزش****تا ننهم مکه را ورای صفاهان
این همه گفتم به رایگان نه بر آن طمع****کافسر زر یابم از عطای صفاهان
دیو رجیم آنکه بود دزد بیانم****گر دم طغیان زد از هجای صفاهان
او به قیامت سپیدروی نخیزد****ز آنکه سیه بست بر قفای صفاهان
اهل صفاهان مرا بدی ز چه گویند****من چه خطا کرده‌ام بجای صفاهان
زنگار آمده مرا ز مس نه زر ایرا****سرکه رسیدش، نه کیمیای صفاهان
جرم من آن است کز خزاین عرشی****گنج خدایم ولی گدای صفاهان
گیر گدای محبتم، نه‌ام آخر****خرمگس خوان ریزهای صفاهان
گنج خدا را به جرم دزد نگیرند****این نپسندند ز اصفیای صفاهان
دست و زبانش چرا نداد بریدن****محتسب شهر و پیشوای صفاهان
یا به سر دار بر چرا نکشیدش****شحنهٔ انصاف و کدخدای صفاهان
جرم ز شاگرد پس عتاب بر استاد****اینت بد استاد از اصدقای صفاهان
کردهٔ قصار پس عقوبت حداد****این مثل است آن اولیای صفاهان
این مگر آن حکم باژ گونهٔ مصر است****آری مصر است روستای صفاهان
بر سر این حکم نامه مهر نبندد****پیر ششم چرخ در قضای صفاهان
کرد لبم گوش روزگار پر از در****ناشده چشم من آشنای صفاهان
بس لب و گوشم به حنظل و خسک انباشت****هم قصبهٔ گل شکر فزای صفاهان
سنبلهٔ چرخ کو مساحی معنی****دانهٔ دل ساید آسیای صفاهان
راست نهادند پردهاش و به بختم****پردهٔ کژ دیدم از ستای صفاهان
شیر زر و تخت طاقدیس خسان را****باز مرا جفت کاین نوای صفاهان
واحزنا گفته‌ام به شاهد حربا****زین گلهٔ حربهٔ جفای صفاهان
زان گله کردم به آفتاب که دیدم****کوست سنا برقی از سنای صفاهان
گفت چو بربط مزن ز راه زبان دم****دم ز ره چشم زن چو نای صفاهان
از تن عالم خورند گوشت مبادا****زهر چگونه سزد غذای صفاهان
داد صفاهان ز ابتدای کدورت****گرچه صفا باشد ابتدای صفاهان
سیب صفاهان الف فزود در اول****تا خورم آسیب جان گزای صفاهان
ارمض قلبی بلائه و سالقی****نار براهیم فی بلای صفاهان
غضنی الکلب ثم غضة کلب****سوف اداوی به باقلای صفاهان
این همه سکبای خشم خوردم کاخر****بینم لوزینهٔ رضای صفاهان
گرچه صفاهان جزای من به بدی کرد****هم به نکوئی کنم جزای صفاهان
خطهٔ شروان که نامدار به من شد****گر به خرابی رسد بقای صفاهان
نسبت خاقان به من کند چو گه فخر****در نگرد دانش آزمای صفاهان
پانصد هجرت چو من نزاد یگانه****تا به دوگانه کنم دعای صفاهان
مبدع فحلم به نظم و نثر شناسند****کم نکنم تا زیم ولای صفاهان
از دم خاقانی آفرین ابد باد****بر جلساء الله اتقیای صفاهان

شماره 173: سنت عشاق چیست؟ برگ عدم ساختن

سنت عشاق چیست؟ برگ عدم ساختن****گوهر دل را ز تف مجمر غم ساختن
بدرقه چون عشق گشت از پس پس تاختن****تفرقه چون جمع گشت با کم کم ساختن
گرچه نوای جهان خارج پرده رود****چون تو در این مجلسی با همه دم ساختن
پیش سریر سران آب ده دست باش****تات مسلم بود پشت به خم ساختن
نزد فسرده دلان قاعده کردن چو ابر****با دل آتش فشان چهره دژم ساختن
نتوان در خط دهر خط وفا یافتن****نتوان بر نقش آب نقش قلم ساختن
عمر نه و لاف عیش سرد بود همچو صبح****از پی یک روزه ملک چتر و علم ساختن
تا کی در چشم عقل خار مغیلان زدن****تا کی در راه نفس باغ ارم ساختن
رخش به هرای زر بردن در پیش دیو****پس خر افکنده سم مرکب جم ساختن
دل از امل دور کن زآنکه نه نیکو بود****مصحف و افسانه را جلد بهم ساختن
بر در شبهت مدار عقل که ناخوش بود****بر سر زند مغان بسم رقم ساختن
چند رصد گاه دیو بر ره دل داشتن****چند قدمگاه پیل بیت حرم ساختن
بر سر خوان جهان چند چو بربط مقیم****سینه و دل را ز آز جمله شکم ساختن
چند چو مار از نهاد با دو زبان زیستن****چند چو ماهی به شکل گنج درم ساختن
زر چه بود جز صنم پس نپسندد خدای****دل که نظر گاه اوست جای صنم ساختن
هین که در دل شکست زلزلهٔ نفخ صور****گوش خرد شرط نیست جذر اصم ساختن
زین دم معجز نمای مگذر خاقانیا****کز دم این دم توان زاد عدم ساختن
گرچه ز روی قضا بر تو ستم‌ها رود****جز به رضا روی نیست دفع ستم ساختن
یوسف دلها توئی کایت توست از سخن****پیش گرسنه دلان خوان کرم ساختن
چون به شماخی تو را کرده قضا شهربند****نام شماخی توان مصر عجم ساختن
عم ز جهان عبره کرد عبرت تو این بس است****نتوان با مرگ عم برگ نعم ساختن
چون تو طریق نجات از دم عم یافتی****شرط بود قبله گاه مرقد عم ساختن
چون به در مصطفی نایب حسان توئی****فرض بود نعت او حرز امم ساختن

شماره 174: ناگذران دل است نوبت غم داشتن

ناگذران دل است نوبت غم داشتن****جبهت آمال را داغ عدم داشتن
صاحب حالت شدن حلهٔ تن سوختن****خارج عادت شدن عدهٔ غم داشتن
سر به تمنای تاج دادن و چون بگذری****هم سر و هم تاج را نعل قدم داشتن
زین سوی جیحون توان کشتی و پل ساختن****هر دو چو ز آن سو شدی از همه کم داشتن
پیش بلا واشدن پس به میان دو تیغ****همچو نشان دو مهر خوی درم داشتن
چون به مصاف سران لاف شهادت زنی****زشت بود پیش زخم بانگ الم داشتن
نقش بت و نام شاه بر خود بستن چو زر****وآنگهی از بیم گاز رنگ سقم داشتن
تات ز هستی هنوز یاد بود کفر و دین****بتکده را شرط نیست بیت حرم داشتن
تا که تو از نیک و بد همچو شب آبستنی****رو که نه‌ای همچو صبح مرد علم داشتن
بی‌دم مردان خطاست در پی مردم شدن****بی‌کف جم احمقی است خاتم جم داشتن
شاهد دل در خراس رخصت انصاف نیست****بر ره اوباش طبع قصر ارم داشتن
تشنه بمانده مسیح شرط حواری بود****لاشهٔ خر زاب خضر سیر شکم داشتن
درگذر از آب و جاه پایهٔ عزلت گزین****کز سر عزلت توان ملک قدم داشتن
چون به یکی پاره پوست شهر توانی گرفت****غبن بود در دکان کوره و دم داشتن
عادت خورشید گیر فرد و مجرد شدن****چند به کردار ماه خیل و حشم داشتن
دیگ امانی مپز تات نیاید ز طمع****پیش خسان کفچه‌وار دست به خم داشتن
همت و آنگه ز غیر برگ و نوا ساختن****عیسی و آنگه به وام نیل و بقم داشتن
از در کم کاسگان لاف فزونی زدن****وز دم لایفلحان گوش نعم داشتن
لاف فریدون زدن و آنگه ضحاک‌وار****سلطنت و شیطنت هر دو بهم داشتن
صحبت ماء العنب مایهٔ نار الله است****ترک چنین آب هست آب کرم داشتن
چند پی کار آب بر ره زردشتیان****عقل که کسری فش است وقت ستم داشتن
سینه به غوغای حرص بیش میالا از آنک****نیست به فتوای عقل گرگ به رم داشتن
بهر چنین خشک‌سال مذهب خاقانی است****از پی کشت رضا چشم به نم داشتن
از سر تسلیم دل پیش عزیزان فقر****حلقه به گوش آمدن غاشیه هم داشتن
بهر دل والدین بستهٔ شروان شدن****پیش در اهل بیت ماتم عم داشتن

شماره 175: خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن

خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن****مردمی در گوهر آدم نخواهی یافتن
روی در دیوار عزلت کن، در هم دم مزن****کاندرین غم‌خانه کس همدم نخواهی یافتن
تا درون چار طاق خیمهٔ پیروزه‌ای****طبع را بی‌چار میخ غم نخواهی یافتن
پای در دامان غم کش کز طراز بی‌غمی****آستین دست کس معلم نخواهی یافتن
آه را در تنگنای لب به زندان کن از آنک****ماجرای درد را محرم نخواهی یافتن
با جراحت چون بهایم ساز در بی‌مرهمی****کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن
نیک عهدی در زمین شد جامهٔ جان چاک زن****کز فلک زین صعبتر ماتم نخواهی یافتن
از وفا رنگی نیابی در نگارستان چرخ****رنگ خود بگذار، بویی هم نخواهی یافتن
هر زمان از هاتفی آواز می‌آید تو را****کاندر این مرکز دل خرم نخواهی یافتن
قاف تا قاف جهان بینی شب وحشت چنانک****تا دم صورش سپیده‌دم نخواهی یافتن
تاج دولت بایدت زر سلامت جوی لیک****آن زر اندر بوتهٔ عالم نخواهی یافتن
تا چو هدهد تاجداری بایدت در حلق دل****طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن
خشک‌سال آرزو را فتح باب از دیده ساز****کان گلستان را ازین به نم نخواهی یافتن
حلقهٔ تنگ است درگاه جهان را لاجرم****تا در اویی قامتت بی‌خم نخواهی یافتن
جان نالان را به داروخانهٔ گردون مبر****کز کفش جان داروی بی‌سم نخواهی یافتن
عافیت زان عالم است اینجا مجوی از بهر آنک****نوش زنبور از دم ارقم نخواهی یافتن
های خاقانی، بنای عمر بر یخ کرده‌اند****زو فقع مگشای چون محکم نخواهی یافتن
دهر گو در خون نشین و چرخ گو در خاک شو****چون ازین و آن وجود عم نخواهی یافتن
فیلسوف اعظم و حرز امم کز روی وهم****جای او جز گنبد اعظم نخواهی یافتن
دفتر حکمت بر آتش نه که او چون باد شد****جام را بر سنگ زن چو جم نخواهی یافتن
رخش دانش را ببر دنبال و پی برکش ازآنک****هفت خوان عقل را رستم نخواهی یافتن
چرخ طفل مکتب او بود و او پیر خرد****لیکن از پیران چنو معظم نخواهی یافتن
صد هزاران خاتم ار خواهی توانی یافت لیک****نقش جم بر هیچ‌یک خاتم نخواهی یافتن
چشم ما خون دل و خون جگر از بس که ریخت****اکحل و شریان ما را دم نخواهی یافتن
سوخت کیوان از دریغ او چنان کورا دگر****بر نگار این کهن طارم نخواهی یافتن
مشتری از بس کز این غم ریخت خون اندر کنار****مصحفش را جز به خون معجم نخواهی یافتن
از دریغ آنکه روح و جسم او از هم گسست****چار ارکان را دگر باهم نخواهی یافتن

شماره 176: صبح‌دم چون کله بندد آه دود آسای من

صبح‌دم چون کله بندد آه دود آسای من****چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من
مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته****تا به من راوق کند مژگان می پالای من
رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگ****چند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من
تیر باران سحر دارم سپر چون نفکند****این کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من
این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت****شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من
مار دیدی در گیا پیچان؟ کنون در غار غم****مار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من
اژدها بین حلقه گشته خفته زیر دامنم****ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهای من
تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم****زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من
دست آهنگر مرا در ما ضحاکی کشید****گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من
آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعب****کاسیا سنگی است بر پای زمین پیمان من
جیب من بر صدرهٔ خارا عتابی شد ز اشک****کوه خارا زیر عطف دامن خارای من
روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبس****از رخم کهگل کند اشک زمین اندای من
چون کنار شمع بینی ساق من دندانه‌دار****ساق من خائید گوئی بند دندان خای من
قطب‌وارم بر سر یک نقطه دارد چار میخ****این دو مریخ ذنب فعل زحل سیمای من
تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشست****می‌بلرزد ساق عرض از آه صور آوای من
بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را****لاجرم زین بندچنبروار شد بالای من
در سیه کاری چو شب روی سپید آرم چو صبح****پس سپید آید سیه‌خانه به شب ماوای من
پشت بر دیوار زندان، روی بر بام فلک****چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من
محنت و من روی در روی آمده چون جوز مغز****فندق آسا بسته روزن سقف محنت زای من
غصهٔ هر روز و یارب یارب هر نیم شب****تا چه خواهد کرد یارب یارب شب‌های من
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را****بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
منجنیق صد حصار است آه من غافل چراست****شمع‌سان زین منجنیق از صدمت نکبای من
روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست****خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
نیست بر من روزه در بیماری دل زان مرا****روزه باطل می‌کند اشک دهان آلای من
اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک****جز که آب گرم چیزی نگذرد از نای من
پای من گوئی به درد کج روی ماخوذ بود****پای را این دردسر بود از سر سودای من
ز آنکه داغ آهنین آخر دوای دردهاست****ز آتشین آه من آهن داغ شد بر پای من
نی که یک آه مرا هم صد موکل بر سر است****ورنه چرخستی مشبک ز آه پهلو سای من
روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا****همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من
چون ربابم کاسه خشک است و خزینه خالی است****پس طنابم در گلو افکنده‌اند اعدای من
ای عفی‌الله خواجگانی کز سر صفرای جاه****خوانده‌اند امروز انار الله بر خضرای من
هر زنی هندو که او را دانه بر دست افکنم****دانه زن پیدا نبیند خرمن سودای من
چون زر و گل به دست الا که خار پای عقل****صید خاری کی شود عقل سخن پیرای من
زر دو حرف افتاد و باهم هر دو را پیوند نی****پس کجا پیوند سازد با دل یکتای من
سامری سیرم نه موسی سیرت ار تا زنده‌ام****در سم گوساله آلاید ید بیضای من
در تموزم برگ بیدی نه ولبی از روی قدر****باد زن شد شاخ طوبی از پی گرمای من
برگ خرمایم که از من باد زن سازند خلق****باد سردم در لب است و ریز ریز اجزای من
نافهٔ مشکم که گر بندم کنی در صدحصار****سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من
نافه را کیمخت رنگین سرزنش‌ها کرد و گفت****نیک بدرنگی، نداری صورت زیبای من
نافه گفتش یافه کم گو کایت معنی مراست****و اینک اینک حجت گویا دم بویای من
آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است****کیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من
کعبه‌وارم مقتدای سبز پوشان فلک****کز وطای عیسی آید شقهٔ دیبای من
در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم****در معرج غلطم و معراج رضوان جای من
چون گل رعناست شخصم کز پی کشتن زید****در شهیدی شاهدی دارد گل رعنای من
چند بیغاره که در بیغولهٔ عاری شدی****ای پی غولان گرفته دوری از صحرای من
آبنوسم در بن دریا نشینم با صدف****خس نیم تا بر سر آیم کف بود همتای من
جان فشانم، عقل پاشم، فیض رانم، دل دهم****طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من
علوی و روحانی و غیبی و قدسی زاده‌ام****کی بود دربند استطقسات استقصای من
دایهٔ من عقل و زقه شرع و مهد انصاف بود****آخشیجان امهات و علویان آبای من
چو دو پستان طبیعت را به صبر آلود عقل****در دبستان طریقت شد دل والای من
وز دگر سو چون خلیل الله دروگر زاده‌ام****بود خواهر گیر عیسی مادر ترسای من
چشمهٔ صلب پدر چون شد به کاریز رحم****زان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من
پردهٔ فقرم مشیمه دست لطفم قابله****خاک شروان مولد و دار الادب منشای من
ز ابتدا سر مامک غفلت نبازیدم چو طفل****زانکه هم مامک رقیبم و هم مامای من
بختی مستم نخورده پخته و خام شما****کز شما خامان نه اکنون است استغنای من
حیض بر حور و جنابت بر ملایک بسته‌ام****گر ز خون دختران رز بود صهبای من
ور خورم می هم مرا شاید که از دهقان خلد****دی رسید از دست امروز اجری فردای من
در بهشتم می‌خورم طلق حلال ایراکه روح****خاک می‌شد تا پذیرد جرعهٔ حمرای من
بوسه بر سنگ سیاه و مصحف روشن دهم****گرچه چون کوثر همه تن لب شود اجزای من
مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطق****دخل صد خاقان بود یک نکتهٔ غرای من
دست من جوزا و کلکم حوت و معنی سنبله****سنبله زاید ز حوت از جنبش جوزای من
گرچه از زن سیرتان کارم چو خنثی مشکل است****حامله است از جان مردان خاطر عذرای من
گر به هفت اقلیم کس دانم که گوید زین دو بیت****کافرم دار القمامه مسجد اقصای من
از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان****چون رکاب مصطفی شد ملجا و منجای من
قاسم رحمت ابوالقاسم رسول الله که هست****در ولای او خدیو عقل و جان مولای من

شماره 177: عالم جان خاص توست نوبه فرو کوب هین

عالم جان خاص توست نوبه فرو کوب هین****گوهر دل خاک توست رد مکن ای نازنین
منتظران تواند مانده ترنجی به کف****رخش برون تاز هان، پرده برانداز، هین
کیست ز مردان که نیست تیغ تو را هم نیام؟****کیست ز مرغان که نیست دام تو را هم قرین؟
تاجوران را ز لعل طرف نهی بر کمر****شیر دلان را ز جزع، داغ نهی بر سرین
جلوه‌گر توست چرخ و اینک در کوی تو****می‌دود از شرق و غرب آینه در آستین
گوی گریبان تو چون بنماید فروغ****زرین پروز شود دامن روح الامین
ز آتش دلها صبا سوخته شد سر به سر****تا به سر زلف تو کرد گذر چین به چین
از طپش عشق تو در روش مدح شاه****خاطر خاقانی است سحر حلال آفرین
خسرو اقلیم گیر سرور دیهیم بخش****مهدی آخر زمان، داور روی زمین

شماره 178: غارت دل می‌کنی شرط وفا نیست این

غارت دل می‌کنی شرط وفا نیست این****کار من از سایه شد سایه برافکن ببین
وصل ندیده به خواب فرض کنی خوش‌دلی****بر سر خوان تهی کس نکند آفرین
در غمت ای زود سیر تشنهٔ دیرینه‌ام****تشنه بجز من که دید آب‌خورش آتشین
جان چو سزای تو نیست باد به دست جهان****مهر چو مقبول نیست خاک به فرق نگین
گلبن وصل تو را خار جفا در ره است****مهره چه بینی به کف مار نگر در کمین
عشق توآم پوستین گر بدرد گو بدر****سوختهٔ گرم رو تا چکند پوستین
همت خاقانی است طالب چرب آخوری****چون سر کوی تو هست نیست مزیدی بر این
هست لب لعل تو کوثر آتش نمای****هست کف شهریار گوهر دریا یمین
چرخ به هرسان که هست زادهٔ شمشیر اوست****گربه بهر هر حال هست عطسهٔ شیر عرین
ای به تو صاحب درفش چتر فریدون ملک****وی ز تو طالب نگین دست سلیمان دین
پر خدنگ تو هست شهپر روح القدس****پرچم رخش تو هست ناصیهٔ حور عین
نوبتی بدعه را قهر تو برد طناب****صیرفی شرع را قدر تو زیبد امین
خاصه سیمرغ کیست جز پدر روستم؟****قاتل ضحاک کیست جز پسر آبتین؟
گرنه سپهر برین آبده دست توست****از چه سبب خم گرفت پشت سپهر برین
عدل تو «شین» راز «را» کرد جدا چون بدید****کالت رای است «را» صورت شین است «شین»
ملک چو تیغ تو یافت یک دو شود کار او****شصت به سیصد رسد چون سه نقط یافت سین
تیغ تو نه ماهه بود حامله از نه فلک****لاجرمش فتح و نصر هست بنات و بنین
گر به مثل روز رزم رخش تونعل افکند****یاره کند در زمانش دست شهور و سنین
چون ز خروش دو صف وقت هزاهز کند****چشم جهان اختلاج، گوش زمانه طنین
کوس و غبار سیاه طوطی و صحرای هند****خنجر و خون سپاه آینه و بحر چین
صاحب بدر و حنین از تو گشاید فقاع****کان گهر چون سداب برکشی از بهر کین
گنبد نیلوفری گنبدهٔ گل شود****پیش سنانت کز اوست قصر ممالک حصین
تیغ زبان شکل تو از بر خواند چو آب****ابجد لوح ظفر از خط دست یقین
از پی خون خسان تیغ چه باید کشید****چون ملک الموت هست در کف رایت رهین
خلق تو از راه لطف جان برباید ز خلق****چون حرکات هزار در نغمات حزین
از عدوی سگ صفت حلم و تواضع مجوی****زانکه به قول خدای نیست شیاطین ز طین
ای همه هستی که هست از کف تو مسعار****نیست نیازی که نیست بر در تو مستعین
هر که به درگاه تو سجده برد روز حشر****آیت لاتقنطوا نقش زند بر جبین
چون تویی اندر جهان شاه طغان کرم****کی رود اهل هنر بر در تاش و تکین
مرد که فردوس دید کی نگرد خاکدان****وانکه به دریا رسید کی طلبد پارگین
بنده ز بی‌دولتی نیست به حضرت مقیم****دیو ز بی‌عصمتی نیست به جنت مکین
شاید اگر در حرم سگ ندهد آب دست****زیبد اگر در ارم بز نبود میوه چین
گر ز درت غایب است جسم طبیعت پذیر****معتکف صدر توست جان طریقت گزین
سیرت یوسف تو راست صورت چاهی مجوی****معنی آدم تو راست صورت چاهی مجوی
مهره نگر، گو مباش افعی مردم گزای****نافه طلب، گو مباش آهوی صحرا نشین
کی رسد آلوده‌ای بر در پاکان که حق****بست در آسمان بر رخ دیو لعین
گر ره خدمت نجست بنده عجب نی ازانک****گرگ گزیده نخواست چشمهٔ ماء معین
بنده سخن تازه کرد وانچه کهن داشت شست****کان همه خر مهره بود وین همه در ثمین
سنگ در اجزای کان زرد شد آنگاه لعل****نطفه در ارحام خلق مضغه شد آنگه جنین
اول روز اندک است زیب و فر آفتاب****بعد گیا ظاهر است خیل گل و یاسمین
مبتدع و مبدعند بر درت اهل سخن****مبدع این شیوه اوست مبتدعند آن و این
حاجت گفتار نیست ز آنکه شناسد خرد****سندس خصر از پلاس عبقری از گور دین
گرچه در این فن یکی است او و دگر کس به نام****آن مگس سگ بود وین مگس انگبین
ای ملکوت و ملک داعی درگاه تو****ظل خدایی که باد فضل خدایت معین
بارهٔ بخت تو را باد ز جوزا رکاب****مرکب خصم تو را باد نگون‌سار زین

شماره 179: کوی عشق آمد شد ما برنتابد بیش از این

کوی عشق آمد شد ما برنتابد بیش از این****دامن تر بردن آنجا برنتابد بیش از این
در سر بازار عشق از جان و جان گفتن بس است****کاین قدر سرمایه سودا برنتابد بیش از این
بر امید کشتن اندر پای وصلش زنده‌ام****پر نیازان را تمنا برنتابد بیش از این
بر سر کویش ببوسیم آستان و بگذریم****کاستان تنگ است ما را برنتابد بیش از این
ما به جان مهمان زلف او و او با ما به جنگ****کاین شبستان زحمت ما برنتابد بیش از این
رشتهٔ جان تا دو تا بود انده تن می‌کشید****چون شد اکنون رشته یکتا برنتابد بیش از این
دل ز بستان خیال او به بوئی خرم است****مرغ زندانی تماشا برنتابد بیش از این
با بلورین جام بهر می مدارا کردمی****چون شکسته شد مدارا برنتابد بیش از این
از سرشک خون حشر کردی مکن خاقانیا****عشق سلطان است، غوغا برنتابد بیش از این
آب ما چون نیست روشن ظلمت ما خاکیان****بارگاه شاه دنیا برنتابد بیش از این
درد سر دادیم حضرت را و حضرت روح قدس****روح قدسی دردسرها برنتابد بیش از این
کعبه را یک بار حج فرض است و حضرت کعبه‌وار****حج ما هر هفته عمدا برنتابد بیش از این
نفس طاها راست یک شب قاب قوسین نزد حق****گر دو گردد نفس طاها برنتابد بیش از این
شخص انسان را ز حق یک نور عقلانی عطاست****روح ده دانست کاعضا برنتابد بیش از این
عید هر سالی دوبار آید که آفاق جهان****بستن آذین زیبا برنتابد بیش از این
آن سعادت بخش حضرت، بخش نارد کرد ازآنک****دیو را فردوس ماوی برنتابد بیش از این
خبث ما را بارگاه قدس دور افکند از آنک****خوک را محراب اقصی برنتابد بیش از این
ننگ ما زان درگه اعلا برون افتاد از آنک****کعبه پیلان را مفاجا برنتابد بیش از این
حضرت پاک از چو ما آلودگان آسوده‌اند****جیفه را بحر مصفا برنتابد بیش از این
شیر هشیار از سگ دیوانه وحشت برنتافت****نور جبهه شور عوا برنتابد بیش از این
نی عجب گر گاوریشی زرگر گوساله ساز****طبع صاحب کف بیضا برنتابد بیش از این
گرچه عفریت آورد عرش سبائی نزد جم****دیدنش جمشید والا برنتابد بیش از این
آری آری با نوای ارغنون اسقفان****بانگ خر سمع مسیحا برنتابد بیش از این
گرچه صهبا را به بید سوخته راوق کنند****بید را کاسات صهبا برنتابد بیش از این
از در خاقان کجا پیل افکند محمود را****بدره بردن پیل بالا برنتابد بیش از این
دست چون جوزاش دادی کلک زر چون آفتاب****گنج زر دادن به یغما برنتابد بیش از این
مشتری هر سال زی برجی رود ما را چو ماه****هر مهی رفتن به جوزا برنتابد بیش از این
ما شرف داریم و غیری نعمت از درگاه شاه****رشک بردن بهر نعما برنتابد بیش از این
گر ملخ را نیست بر پا موزهٔ زرین سار****ران او رانین دیبا برنتابد بیش از این
در حضور انعام دیدیم ار بغیبت نیست آن****وام احسان را تقاضا برنتابد بیش از این
طفل را گر جده وقت آبله خرما دهد****چون به سرسام است خرما برنتابد بیش از این
شاه جان بخش است و ما بر شاه جان کرده نثار****آب بفزودن به دریا برنتابد بیش از این
خسرو مشرق جلال الدین که برق خنجرش****هفت چشم چرخ خضرا برنتابد بیش از این
ایزد از تیغش پی مالک جحیمی نو کند****کان جحیم ارواح اعدا برنتابد بیش از این
کاشکی قدرت ز حلمش نوزمینی ساختی****کاین زمین گرزش به تنها برنتابد بیش از این
وز بن نیزه‌اش سر گاو زمین لرزد از آنک****ذره بار کوه خارا برنتابد بیش از این
کرم قز میرد ز بانگ رعد و تنین فلک****میرد از کوسش که آوا برنتابد بیش از این
دولتش را نوعروسی دان که عکس زیورش****دیدهٔ این زال رعنا برنتابد بیش از این
طالعش را شهسواری دان که بار هودجش****کوههٔ عرش معلا برنتابد بیش از این
رخش همت را ز گردون تنگ می‌بست آفتاب****گفت بس کاین تنگ پهنا برنتابد بیش از این
تا شد اقبالش همای قاف تا قاف جهان****کوه قاف ادبار عنقا برنتابد بیش از این
بوالمظفر حق نواز و خصم باطل پرور است****دور باطل حق تعالی برنتابد بیش از این
ظل حق است اخستان همتاش مهدی چون نهی****ظل حق فرد است، همتا برنتابد بیش از این
نام شه زان اول و آخر الف کردند و نون****یعنی اندر ملک طغرا برنتابد بیش از این
تا شد از ابر کرم سودا نشان هر مغز را****کس ز بحر طبع سودا برنتابد بیش از این
خاک پایش ز آب خضر و باد عیسی بهتر است****قیمت یاقوت حمرا برنتابد بیش از این
شه سلیمان است و من مرغم مرا خوانده است شاه****دانهٔ مرغان دانا برنتابد بیش از این
از مثال شه امید مردهٔ من زنده گشت****روح را برهان احیا برنتابد بیش از این
خط دست شاه دیدم کش معما خواند عقل****عقل را خط معما برنتابد بیش از این
نوک کلک شاه را حورا به گیسو بسترد****غالیه زلفین حورا برنتابد بیش از این
عقل را گفتم چگویی شاه درد سر ز من****برتواند یافت؟ گفتا برنتابد بیش از این
پس خیال شاه گفت از من یقین بشنو که شاه****گویدت برتابم اما برنتابد بیش از این
هم چنین از دور عاشق باش و مدحش بیش گوی****دردسر کمتر ده ایرا برنتابد بیش از این
زحمت آنجا چون توان بردن که برخوان مسیح****خرمگس را صحن حلوا برنتابد بیش از این
هم به جان شاه کز درگاه شاهان فارغم****حرص را دادن تبرا برنتابد بیش از این
شاید ار مغز زکام آلود را عذری نهند****کو نسیم مشک‌سا را برنتابد بیش از این
بر قیاس شاه مشرق کارسلان خان سخاست****دیدن بکتاش و بغرا برنتابد بیش از این
بر امید زعفران کو قوت دل بردهد****معصفر خوردن به سکبا برنتابد بیش از این
عمر دادم بر امید جاه وحاصل هیچ نی****مشک را دادن به نکبا برنتابد بیش از این
من همه همت بر اسباب سفر دارم مرا****در حضر ساز مهیا برنتابد بیش از این
خاطرم فحل است کو صحرا نورد آمد چو شیر****شیر بستن گربه آسا برنتابد بیش از این
زخم مهماز و بلای تنگ و آسیب لگام****فحل بر دست توانا برنتابد بیش از این
پیل را کز گرمسیر هند بیرون آورند****در خزر بودن به سرما برنتابد بیش از این
سنقرای را کز خزر با سرد سیر آموخته است****در حبش بردن به گرما برنتابد بیش از این
مدح شه چون جابجا منزل به منزل گفتنی است****ماندن مداح یکجا برنتابد بیش از این
شه مرا زر داد، گوهر دادمش زر را عوض****آن کرامت را مکافا برنتابد بیش از این
یک رضای شاه، شاه آمد عروس طبع را****از کرم کابین عذرا برنتابد بیش از این
تیر چرخ از نیزه وش کلک سپر افکند از آنک****هیچ تیغی نطق هیجا برنتابد بیش از این
من به مدح شاه نقبی برده‌ام در گنج غیب****بردن نقب آشکارا برنتابد بیش از این
کند پایم در حضور اما زبان تیزم به مدح****تیزی شمشیر گویا برنتابد بیش از این
از پس تحریر نامه کرده‌ام مبدا به شعر****معجز آوردن به مبدا برنتابد بیش از این
دادمش تصدیع نثر و می‌دهم ابرام نظم****دانم ابرام مثنا برنتابد بیش از این
از سر خجلت مرا چون آینه با آینه****خوی برون دادن به سیما برنتابد بیش از این
بر بدیهه راندم این منظوم و بستردم قلم****هیچ خاطر وقت انشا برنتابد بیش از این
چون تجاسر کرد خاطر مختصر کردم سخن****کاین تجاسر سمع اعلا برنتابد بیش از این
باد خضرای فلک لشکر گهش کاعلام او****ساحت این هفت غبرا برنتابد بیش از این
ملک و ملت را به اقبالش تولا باد و بس****کاهل عالم را تولا برنتابد بیش از این

حرف و

 

شماره 180: دلسوز ما که آتش گویاست قند او

دلسوز ما که آتش گویاست قند او****آتش که دید دانهٔ دلها سپند او
هر آفتاب زردم عیدی بود تمام****چون بینمش که نیم هلال است قند او
بر چون پرند، لیک دلش گوشهٔ پلاس****من بر پلاس ماتم هجر از پرند او
رخ را نمکستان کنم از اشک شور از آنک****چشمم نمک چند ز لب نوش خند او
در سینه حلقه‌ها شودم آه آتشین****از خام‌کاری دل بیدادمند او
زین سرد باد حلقهٔ آتش فسرده باد****تا نعل زر کنم پی سم سمند او
جرمی نکرده حلقهٔ گوشش ولی چه سود****آویخته به سایهٔ مشکین کمند او
پند من است حلقهٔ گوشش ولی چه سود****حلقه به گوش او نکند گوش پند او
خاقانی آن اوست غلام درم خرید****بفروشدش به هیچ که ناید پسند او
نندیشد از فلک، نخرد سنبلش به جو****بر کهکشان و خوشه بود ریشخند او
زین سبز مرغزار نجوید حیات از آنک****قصاب حلق خلق بود گوسفند او
سربسته همچو غنچه کشد درد سر چو بید****هم نشکند چو سرو دل زورمند او
خضر است و خان و خانه به عزلت کند به دل****هم خضر خان و مشغلهٔ او ز کند او
با همتی چنین سوی ناجنس میل کرد****تا لاجرم گداز کشید از گزند او
باز سپید با مگس سگ هم آشیان****خاک سیاه بر سر بخت نژند او
سیمرغ بود جیفه چرا جست همچو زاغ****پست از چه گشت آن طیران بلند او؟
هر چند کان سقط به دمش زنده گشته بود****چون دست یافت سوخت ز اسقاط زند او
خورشید دیده‌ای که کند آب را بلند؟****سردی آب بین که شود چشم بند او
آتش سخن بس است که فرزند طبع اوست****فرزندی آنچنان که بود فر زند او
حاسد چو بیند این سخنان چو شیر و می****سرکه نماید آن سخن گوز کند او
سیر ارچه هم طویلهٔ سوسن بود به رنگ****غماز رنگ وی بود آن بوی و گند او
گر سحر من بر آتش زردشت بگذرد****چون آب خواند آتش زردشت زند او

شماره 181: عشق بهین گوهری است، گوهر دل کان او

عشق بهین گوهری است، گوهر دل کان او****دل عجمی صورتی است عشق زبان دان او
خاصگی دستراست بر در وحدت دل است****اینکه به دست چپ است داغگه ران او
تا نکنی زنگ خورد آینهٔ دل که عشق****هست به بازار غیب آینه گردان او
عقل جگر تفته‌ای است، همت خشک آخوری است****جرعه‌کش جام دل، زله خور خوان او
از خط هستی نخست نقطهٔ دل زاد و بس****لیک نه در دایره است نقطهٔ پنهان او
رهرو دل ایمن است از رصد دهر از آنک****کمتر پروانه‌است دهر ز دیوان او
دل به رصد گاه دهر بیش بها گوهری است****دخل ابد عشر او فیض ابد کان او
لیک ز بیم رصد در گلش آلوده‌اند****تاز گل آید برون گوهر رخشان او
دل چو فرو کوفت پای بر سر نطع وجود****دهر لگد کوب گشت از تک جولان او
نیست ازین آب و خاک ز آب و هوائی است دل****کآتش بازی کند شیر نیستان او
ای شده از دست تو حلهٔ دل شاخ شاخ****هم تو مطرا کنان پوشش ایوان او
یوسفی آورده‌ای در بن زندان و پس****قفل زر افکنده‌ای بر در زندان او
حوروشی را چو مور زیر لگد کشته‌ای****پس پر طاووس را کرده مگس ران او
خوش نبود شاه را اسب گلین زیر ران****رخش به هرای زر منتظر ران او
دل که کنون بیدق است باش که فرزین شود****چونکه به پایان رسد هفت بیابان او
شمه‌ای از سر دل حاصل خاقانی است****کز سر آن شمه خاست جنبش ایمان او

شماره 182: سلسلهٔ ابر گشت زلف زره سان او

سلسلهٔ ابر گشت زلف زره سان او****قرصهٔ خورشید شد گوی گریبان او
پنجهٔ شیران شکست قوت سودای او****جوشن مردان گسست ناوک مژگان او
خوش نمکی شد لبش، تره تر عارضش****بر نمک و تره بین دل‌ها مهمان او
رنگ به سبزی زند چهره او را مگر****سوی برون داد رنگ پستهٔ خندان او
گرچه ز مهری که نیست، نیست دلش ز آن من****هست بهرسان که هست هستی من ز آن او
دازم زنگار دل، دارم شنگرف اشک****کیست که نقشی کند زین دو بر ایوان او
عمر من اندر غمش رفت چو ناخن بسر****ماندم ناخن کبود از تب هجران او
گرچه شکر خنده زد بر دل چون آتشم****آتش من مگذرد بر شکرستان او
دیلم تازی میان اوست، من از چشم و سر****هندوکی اعجمی، بندهٔ دربان او
عشق به بانگ بلند گفت که خاقانیا****یار عزیز است سخت، جان تو و جان او
دی پدر من به وهم دایره‌ای برکشید****دید در آن دایره نقطهٔ مرجان او
صانع زرین عمل، پیر صناعت علی****کز ید بیضا گذشت دست عمل ران او

شماره 183: لشکر غم ران گشاد و آمد دوران او

لشکر غم ران گشاد و آمد دوران او****ابلق روز و شب است نامزد ران او
هر که چنین لشکرش نعل در آتش نهاد****نعل بها داد عمر بر سر میدان او
غم که درآید به دل بنگری آسیب آن****کاتش کافتد در آب بشنوی افغان او
اول جنبش که نو گلبن آدم شکفت****میوهٔ غم بود و بس، نوبر بستان او
و آخر مجلس که دهر میکدهٔ غم گشاد****دور ز ما درگرفت ساقی دوران او
جرعه‌ای از دست او کشتن ما را بس است****این همه بر پای چیست بلبله گردان او
آمد باران غم پول سلامت ببرد****بر سر یک مشت خاک تا کی باران او
پنجرهٔ عنکبوت نیست جنان استوار****کز احد و بوقبیس باید غضبان او
آتش غم پیل را درد برارد چنانک****صدرهٔ پشه سزد صورت خفتان او
ناف تو بر غم زدند، غم خور خاقانیا****آنکه جهان را شناخت غمکده شد جان او
والی عزلت تویی، اینک طغرای فقر****مشرف وحدت تو باش، اینک دیوان او
سرو هنر چون تویی دست نشان پدر****دست ثنا وامدار هیچ ز دامان او
حافظ دین بوالحسن، بحر مکارم علی****کابخور جان ماست چشمهٔ احسان او

شماره 184: دهر سیه کاسه‌ای است ما همه مهمان او

دهر سیه کاسه‌ای است ما همه مهمان او****بی‌نمکی تعبیه است در نمک خوان او
بر سر بازار دهر نقد جفا می‌رود****رسته‌ای ار ننگری رستهٔ خذلان او
دهر چو بی‌توست خاک بر سر سالار او****ده چو تو را نیست باد در کف دهقان او
خیز در این سبز کوشک نقب زن از دود دل****درشکن از آه صبح سقف شبستان او
گوهر خود را بدزد از بن صندوق او****یوسف خود را برآر از چه زندان او
ز اهل جهان کس نماند بلکه جهان بس نماند****پای خرد درگذار از سر پیمان او
مادر گیتی وفا بیش نزاید از آنک****هم رحمش بسته شد، هم سر پستان او
کار چو خام آمده است آتش کن زیر او****خر چو کژ افتاده است کژ نه پالان او
ابجد سودا بشوی بر در خاقانی آی****سورهٔ سر در نویس هم به دبستان او
پیشرو جان پاک طبع چو جوزای اوست****گرچه ز پس می‌رود طالع سرطان او
اوست شهنشاه نطق شاید اگر پیش شاه****راه ز پس وا روند لشکر و ارکان او
کوزهٔ فصاد گشت سینهٔ او بهر آنک****موضع هر مبضع است بر سر شریان او
گر دل او رخنه کرد زلزلهٔ حادثات****شیخ مرمت گراست بر دل ویران او
شیخ مهندس لقب، پیر دروگر علی****کزر و اقلیدسند عاجز برهان او
صانع زرین عمل مهتر عالی شرف****در ید بیضا رسید دست عمل ران او
یوسف نجار کیست نوح دروگر که بود؟****تا ز هنرم دم زنند بر در امکان او
نوح نه بس علم داشت، گر پدر من بدی****قنطره بستی به علم بر سر طوفان او
نعل پی اسب اوست وز عمل دست اوست****آن ده و دو نرگسه بر سر کیوان او
غارت بحر آمده است غایت جودش چنانک****آفت بیشه شده است تیشهٔ بران او
ریزش سوهان اوست داروی اطلاق از آنک****هست لسان الحمل صورت سوهان او
چرخ مقرنس نمای کلبهٔ میمون اوست****نعش فلک تخت‌هاش، قطب کلیدان او
رندهٔ مریخ رند چون شودش کند سر****چرخ کند هر دمی از زحل افسان او
در حق کس اره وار است نیست دو روی و دو سر****گر همه اره نهند بر اخوان او
هست چو هم نام خویش نامزد بطش و بخش****بطش ورا عیب پوش بخش فراوان او
مفلس دریا دل است، امی دانا ضمیر****مایهٔ صد اولیاست ذرهٔ ایمان او
اوست طغانشاه من، مادرم التون اوست****من به رضای تمام سنقر دکان او
گر بودش رای آن کاره کش او شوم****رای همه رای اوست، فرمان فرمان او
اینت مبارک سحاب کز صدف داهگی****گوهری آرد چو من قطرهٔ نیسان او
روح طبیعیم گشت پاکتر از روح قدس****تا جگر من گرفت پرورش از نان او
پیر خرد طفل‌وار میمزد انگشت من****تا سر انگشت من یافت نمک‌دان او
شاید اگر وحشیی سبعهٔ الوان خورد****حمزه به خوان علی بهتر از الوان او
ضامن ارزاق من اوست مبادا که من****منت شروین برم و انده شروان او
ملک قناعت مراست پیش چنین تخت و تاج****ملک سمرقند چیست و افسر خاقان او
گر گرهی خصمش‌اند از سر کینه چه باک****کو خلف آدم است و ایشان شیطان او
جوقی ازین زرد گوش گاه غضب سرخ چشم****هر یک طاغی و دیو رهبر طغیان او
خاصه سگ دامغان، دانهٔ دام مغان****دزد گهرهای من، طبع خزف سان او
بست خیالش که هست هم بر من ای عجب****نخل رطب کی شود خار مغیلان او
هست دلش در مرض از سر سرسام جهل****این همه ماخولیاست صورت بحران او
گر جگرش خسته شد از فرع این گروه****نعت محمد بس است نشرهٔ درمان او
دل به در کبریاست شحنهٔ کارش که او****خاک در مصطفاست نایب حسان او
قابلهٔ کاف و نون، طاها و یاسین که هست****عاقلهٔ کاف و لام طفل دبستان او
گیسوی حوا شناس پرچم منجوق او****عطسهٔ آدم شناس شیههٔ یکران او
دوش ملایک بخست غاشیهٔ حکم او****گوش خلایق بسفت حاقهٔ فرمان او
هم به ثنای پدر ختم کنم چون مقیم****نان من از خوان اوست، جامگی از خان او
عقل درختی است پیر منتظر آن کز او****خواهی تختش کنند خواهی چوگان او
باد دعاهای خیر در پی او تا دعا****اول او یارب است و آمین پایان او
در عقب پنج فرض اوست دعا خوان من****یارب کارواح قدس باد دعا خوان او

حرف ه

 

شماره 185: ما را دلی است زله خور خوان صبح‌گاه

ما را دلی است زله خور خوان صبح‌گاه****جانی است خاک جرعهٔ مستان صبح‌گاه
جان شد نهنگ بحرکش از جام نیم شب****دل گشت مور ریزه خور از خوان صبح‌گاه
غربال بیختیم به عمری که یافتیم****زر عیاردار به میزان صبح‌گاه
بس نقد گم ببودهٔ مردان که یافتند****رندان خاک بیز به میدان صبح‌گاه
دولت دوید و هفت در آسمان گشاد****چون بر زدیم حلقه به سندان صبح‌گاه
زین یک نفس درآمد و بیرون شد حیات****بردیم روزنامه به دیوان صبح‌گاه
اول شب ایتکین وثاق آمدیم بلیک****الب ارسلان شدیم به پایان صبح‌گاه
بی‌آرزوی ملک به زیر گلیم فقر****کوبیم کوس بر در ایوان صبح‌گاه
غوغا کنیم یک تنه چون رستم و دریم****درع فراسیاب به پیکان صبح‌گاه
نقب افکنیم نیم شب از دور تا بریم****پی بر سر خزینهٔ پنهان صبح‌گاه
بی‌ترس تیغ و دار بگوئیم تا که‌ایم****نقب افکن خزینهٔ ترکان صبح‌گاه
صور روان خفته دلانیم چون خروس****آهنگ دان پردهٔ دستان صبح‌گاه
چندین هزار جرعه که این سبز طشتراست****نوشیم چون شویم به مهمان صبح‌گاه
چو آب روی درنکشیم ارچه درکشیم****بحری ز دست ساقی دوران صبح‌گاه
گفتی شما چگونه و چون است نزلتان****ماشا و نزل ما ز شبستان صبح‌گاه
آتش زنیم هفت علف‌خانهٔ فلک****چون بنگریم نزل فراوان صبح‌گاه
خواهی که نزل ما دهدت ده کیای دهر****بستان گشاد نامه به عنوان صبح‌گاه
تو کی شناسی این چه معماست چون هنوز****ابجد نخوانده‌ای به دبستان صبح‌گاه
بیاع خان جان مجاهز دلان عشق****جز صبح نیست جان تو و جان صبح‌گاه
گفتی شما که‌اید و چه مرغید و چیستید****سیمرغ نیم‌روز و سلیمان صبح‌گاه
ما مرغ عرشییم که بر بانگ ما روند****مرغان شب شناس نواخوان صبح‌گاه
صبح شما دمی است، دم ما هزار صبح****هر پنج وقت ما شده یکسان صبح‌گاه
ما را به هر دو صبح دو عید است و جان ما****مرغی است فربه از پی قربان صبح‌گاه
تسکین جان گرم دلان را کنیم سرد****چون دم برآوریم به دامان صبح‌گاه
سحرا که بر قوارهٔ سیمین مه کنیم****چون برکشیم سر ز گریبان صبح‌گاه
بهر بخور مجلس روحانیان عشق****سازیم سینه مجمر سوزان صبح‌گاه
گر چشم ما گلاب فشان شد عجب مدار****دل‌های ماست آینه‌گردان صبح‌گاه
خاقانیا مرنج که سلطان گدات خواند****آری گدای روزی و سلطان صبح‌گاه
چون ژاله و صبا و شباهنگ هم‌چنین****معزول روز باش و عمل‌ران صبح‌گاه
جیحون فشان ز اشک و سمرقند گیر از آه****تا ما نهیم نام تو خاقان صبح‌گاه
از دم سیاه کن رخ دیو سپید روز****چون دیو نفس توست سلیمان صبح‌گاه
میلی بساز ز آه وبزن بر پلاس شب****درکش به چشم روز به فرمان صبح‌گاه
از خوان دل به نزل سرای ازل درآی****بفرست زله‌ای سوی اخوان صبح‌گاه
یک گوش ماهیی بده از می که حاضرند****دریاکشان ره زده عطشان صبح‌گاه
ریزی بریز از آن می ریحانی سرشک****وز بوی جرعه کن دم ریحان صبح‌گاه
چون ماهی ار بریده زبانی دلت بجاست****دل در تو یونسی است زبان دان صبح‌گاه
بر شاه نیم‌روز کمین کن که آه توست****هر نیم شب کمان‌کش مردان صبح‌گاه
هر صبح فتح باب کن از انجم سرشک****بنشان غبار غصه به باران صبح‌گاه
چون بر بطت زبان چه بکار است بهتر آنک****چون نای بی‌زبان زنی الحان صبح‌گاه
گم کن زبان که مار نگهبان گنج توست****بر گنج خود تو باش نگهبان صبح‌گاه

شماره 186: آوازهٔ رحیل شنیدم به صبح‌گاه

آوازهٔ رحیل شنیدم به صبح‌گاه****با شبروان دواسبه دویدم به صبح‌گاه
با بختیان همت و با پختگان درد****راه هزار ساله بریدم به صبح‌گاه
رستم ز چار آخور سنگین روزگار****در هشت باغ عشق چریدم به صبح‌گاه
دیدم که گنج خانهٔ غیب است پیش روی****پشت از برای نقب خمیدم به صبح‌گاه
کردم ز سنگ ریزهٔ ره توتیای چشم****تا آنچه کس ندید بدیدم به صبح‌گاه
کشتم به باد سرد چراغ فلک چنانک****بوی چراغ کشته شنیدم به صبح‌گاه
بسیار گرد پردهٔ خاصان برآمدم****آخر درون پرده خزیدم به صبح‌گاه
هر شرب سرد کرده که دل چاشنی گرفت****با بانگ نوش نوش چشیدم به صبح‌گاه
خورشید خاک شد ز پی جرعه یافتن****آن دم که جام جام کشیدم به صبح‌گاه
زان جام جم که تا خط بغداد داشتی****بیش از هزار دجله مزیدم به صبح‌گاه
نتواند آفتاب رفو کردن آن لباس****کاندر سماع عشق دریدم به صبح‌گاه
امروز سرخ روئی من دانی از چه خاست****زان کاتش نیاز دمیدم به صبح‌گاه
خاقانی مسیح سخن را به نقد عمر****دوش از درخت باز خریدم به صبح‌گاه

شماره 187: در ساخت زمانه ز راحت نشان مخواه

در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه****ترکیب عافیت ز مزاج جهان مخواه
در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوی****با خویشتن بساز و ز هم‌دم نشان مخواه
اندر قمارخانهٔ چرخ و رباط دهر****جنسی حریف و هم‌نفسی مهربان مخواه
گر در دم نهنگ درآیی نفس مزن****ور در دل محیط درافتی کران مخواه
از جوهر زمانه خواص وفا مجوی****وز تنگنای دهر خلاص روان مخواه
از ساغر سپهر تهی کیسه می مخور****وز سفرهٔ جهان سیه‌کاسه نان مخواه
گر خرمن امید سراسر تلف شود****از کیل روزگار تلافی آن مخواه
در ساحت جهان ز جهان یاوری مجوی****در آب غرقه گرد و ز ماهی امان مخواه
دل گوهر بقاست به دست جهان مده****گوگرد سرخ تعبیه در خاکدان مخواه
عزلت تو را به کنگرهٔ کبریا برد****آن سقفگاه را به ازین نردبان مخواه
همت کفیل توست، کفاف از کسان مجوی****دریا سبیل توست، نم از ناودان مخواه
خاصانه چون خزینهٔ خرسندی آن توست****عامانه از فرشتهٔ روزی ضمان مخواه
زان پس که چار صحف قناعت بخوانده‌ای****خود را ز لوح بوطمعی عشر خوان مخواه
چون فقر شد شعار تو برگ و نوا مجوی****چون باد شد براق تو برگستوان مخواه
دل را قرابه‌وار مل اندر گلو مکن****تن را پیاله‌وار کمر بر میان مخواه
در گوشه‌ای بمیر و پی توشهٔ حیات****خود را چو خوشه پیش خسان ده زبان مخواه
بل تا پری ز خوان بشر خواهد استخوان****تو چون فرشته بوی شنو استخوان مخواه
گو درد دل قوی شو و گو تاب تب فزای****زین گل‌شکر مجوی و از آن ناردان مخواه
از بهر تب بریدن خود دست آز را****از نیستان هیچ‌کسی تبستان مخواه
داری کمال عقل پی زور و زر مشو****زرادخانه یافتهٔ دوکدان مخواه
چون شحنهٔ نیاز ز دست تو یاوگی است****ترس از تکین مدار و پناه از طغان مخواه
وحدت گزین و محرمی از دوستان مجوی****تنها نشین و هم‌دمی از دودمان مخواه
چون دیده‌ای که یوسف از اخوان چه رنج دید****هم ناتوان بزی و ز اخوان توان مخواه
سرگشتگی زمان نگر و محنت مکان****آسایش از زمان و فراغ از مکان مخواه
در چار سوی کون و مکان وحشت است خیز****خلوت سرای انس جز از لامکان مخواه
این مرغ عرشی ار طلب دانه‌ای کند****آن دانه جز ز سنبلهٔ آسمان مخواه
خاقانیا زمانه زمام امل گرفت****گر خود عنان عمر بگیرد امان مخواه

شماره 188: ای در حرمت نشان کعبه

ای در حرمت نشان کعبه****درگاه تو را نشان کعبه
ای کمتر خادمان بزمت****بهتر ز مجاوران کعبه
کعبه است درت، نوشته خورشید****العبد بر آستان کعبه
شاهان همه در پناه قدرت****چون مرغان در امان کعبه
گردون به مثال بارگاهت****کرده ز حق امتحان کعبه
حق کرده خلیل را اشارت****تا کرد بنا بسان کعبه
ملت به جوار تو بیاسود****چون صید به دودمان کعبه
جای قسم و مقام سجده است****از بهر خواص جان کعبه
خاک قدمت به عرض مصحف****صحن حرمت نشان کعبه
کعبه به درت پیام داده است****کای کعبهٔ جان و جان کعبه
جبریل که این پیام بشنود****جانی ستد از زبان کعبه
بر کعبه کنند جان فشان خلق****بر صدر تو جان فشان کعبه
دست تو محیط بر ممالک****ابری شده سایبان کعبه
شیطان ز درت رمیده آنسانک****پیلان ز نگاهبان کعبه
ای تشنهٔ ابر رحمت تو****چون من لب ناودان کعبه
ظلم از در تو رمیده چون دیو****از سایهٔ پاسبان کعبه
ظلم و حرم تو، حاش لله****پای سگ و نردبان کعبه
رضوان صفت در سرایت****کرده است بر آستان کعبه
جوید به تبرک آب دستت****چون حاج ز ناودان کعبه
دهلیز سرات ناف فردوس****چون ناف زمین میان کعبه
چندان که مجاور حجابی****داری صفت نهان کعبه
شروان به تو مکه گشت و بزمت****دارد حرم عیان کعبه
ای کعبه بساط آسمان خوان****عنقا شده مور خوان کعبه
گر خصم به کین تو کشد دست****چون ابرهه بر زیان کعبه
ز اقبال تو سنگ سار گردد****چون پیل زیان رسان کعبه
ای دولت در رکاب بختت****چون جنت در عنان کعبه
هر پنج نماز چون کنی روی****سوی در کامران کعبه
بر فرق تو اختران رحمت****بارند ز آسمان کعبه
ای کعبهٔ ملک عصمة الدین****من بندهٔ رایگان کعبه
ای بانونی شرق و کعبهٔ جود****من بلبل مدح خوان کعبه
گر کعبه چو من شدی زبان‌ور****وصف تو بدی بیان کعبه
موقوف اشارت تو ماندم****چون حاجی میهمان کعبه
تا از حجر است و آستانه****خال سیه و لبان کعبه
در دولت جاودانت بی‌نام****هم حرمت و هم توان کعبه
پردهٔ در بارگاه بادت****زان حله که هست ز آن کعبه
دولت شده رد ضمان عمرت****چون ملت در ضمان کعبه

شماره 189: خورشید کسری تاج بین ایوان نو پرداخته

خورشید کسری تاج بین ایوان نو پرداخته****یک اسبه بر گوی فلک میدان نو پرداخته
عیسی کده خرگاه او وز دلو یوسف چاه او****در حوت یونس گاه او برسان نوپرداخته
این علت جان بین همی، علت‌زدای عالمی****سرسام وی را هردمی درمان نو پرداخته
ابر از هوا بر گل چکان ماند به زنگی دایگان****در کام رومی بچگان پستان نو پرداخته
برده به چارم منظره، مهره برون از ششدره****نزل جهان را از بره، صد خوان نو پرداخته
هان شاخ دولت بنگرش کامسال نیک آمد برش****چون باربد مرغ از برش دستان نو پرداخته
شاه فلک بر گاه نو داده جهان را جاه نو****چون حصن دین را شاه نو بنیان نو پرداخته
هان النثار ای قوم هان جان مژده خواهید از مهان****کاینک سر شروان‌شهان ایوان نو پرداخته
بنموده اخترتان هنر، بخشیده افسرتان ظفر****اقبال خسروتان ز فر، کیهان نو پرداخته
خسرو جلال الدین سزد دارای شروان این سزد****بزمش سپهر آئین سزد دوران نو پرداخته
قصرش گلستان ارم، صدرش دبستان کرم****در هر شبستان از نعم بستان نو پرداخته
ایوانش را کز کعبه بیش، احسانش زمزم رانده پیش****از بوقبیس حلم خویش ارکان نو پرداخته
محراب خضر ایوان او، به ز آب حیوان خان او****در هر شکارستان او، حیوان نو پرداخته
فراش صدرش هر شهی، بهر چنین میدان‌گهی****چرخ از مه نو هر مهی چوگان نو پرداخته
گردون چو طاقی از برش، بسته نطاقی بر درش****در هر رواقی از زرش، برهان نو پرداخته
هر خاک پایش قبله‌ای، هر آب‌دستش دجله‌ای****هر بذل او در بذله‌ای، صد کان نو پرداخته
اشکال دولت کرده حل، بر تیرش از روی محل****این سبز پنگان از زحل، پیکان نو پرداخته
کلکش ابد را قهرمان بهر دواتش هر زمان****هست از فم الحوت آسمان دندان نو پرداخته
چون از لعاب شیر نر، دندان گاو است آب‌خور****تیغش بر اعدا از سقر، زندان نو پرداخته
باد از بقا حصن تنش، وز گرز البرز افکنش****بر حصن جان دشمنش، غضبان نو پرداخته
حکمش ولیعهد قدر، پیکانش سلطان ظفر****تیرش ز طغرای هنر فرمان نو پرداخته
تریاق عدلش هر دمی اکسیر جان عالمی****خاقانی از مدحش همی دیوان نو پرداخته

شماره 190: در کام صبح از ناف شب مشک است عمدا ریخته

در کام صبح از ناف شب مشک است عمدا ریخته****گردون هزاران نرگسه از سقف مینا ریخته
صبح است گل‌گون تاخته، شمشیر بیرون آخته****بر شب شبیخون ساخته، خونش به عمدا ریخته
کیمخت سبز آسمان، دارد ادیم بی‌کران****خون شب است این بی‌گمان بر طاق خضرا ریخته
صبح آمده زرین سلب، نوروز نوراهان طلب****زهره شکاف افتاده شب، وز زهره صفرا ریخته
شب چاه بیژن بسته سر، مشرق گشاده زال زر****خون سیاوشان نگر، بر خاک و خارا ریخته
مستان صبوح آموخته وز می‌فتوح اندوخته****می‌شمع روح افروخته نقل مهیا ریخته
رضوان کده خم خانه‌ها، حوض جنان پیمانه‌ها****کف بر قدح دردانه‌ها از عقد حورا ریخته
مرغ از شبستان حرم، میوه ز بستان ارم****گردون ز پستان کرم شیر مصفا ریخته
زر آب دیدی می‌نگر، می‌برده کار آب زر****ساقی به کار آب در آب محابا ریخته
بادام ساقی مست خواب از جرعه شادروان خراب****از دست‌ها جام سراب افتاده صهبا ریخته
ای صبح خیزان می کجا، آن عقل ما را خون‌بها****آن آبروی کار ما نگذاشت الا ریخته
مرغ صراحی کنده پر، برداشته یک نیمه سر****ور نیم منقار دگر، یاقوت حمرا ریخته
هین جام رخشان دردهید آزاده را جان دردهید****آن پیر دهقان در دهید از شاخ برنا ریخته
زر دوست از دست جهان در پای پیل افتاده دان****ما زیر پای دوستان زر پیل بالا ریخته
سرمست عشق سرکشی، خاکستری در آتشی****در ششدر عذرا وشی، صد خصل عذرا ریخته
خورده به رسم مصطبه، می در سفالین مشربه****وقت مسیح یکشبه، در پای ترسا ریخته
طاق ابروان رامش گزین، در حسن طاق و جفت کین****بر زخمهٔ سحر آفرین، شکر ز آوا ریخته
چنگی طبیب بوالهوس، بگرفته زالی را مجس****اصلع سری کش هر نفس، موئی است در پا ریخته
ربعی نموده پیکرش، خطهای مسطر در برش****ناخن بر آن خطها برش، وقت محاکا ریخته
مهری یکی پیر نزار، آوا برآورده به زار****چون تندر اندر مرغزار جانی به هرجا ریخته
وان هشت تا بربط نگر جان را بهشت هشت در****هر تار ازو طوبی شمر صد میوه هر تا ریخته
وان نی چو مار بی‌زبان، سوراخ‌ها در استخوان****هم استخوانش سرمه‌دان، هم گوشت ز اعضا ریخته
وان چون هلالی چوب دف، شیدا شده خم کرده کف****ما خون صافی را به کف، از حلق شیدا ریخته
از پوست آهو چنبرش، آهو سرینی همبرش****وز گور و آهو در برش، صید آشکارا ریخته
کاسهٔ رباب از شعر تر، بر نوش قول کاسه‌گر****در کاسهٔ سرها نگر زان کاسه حلوا ریخته
راوی ز درهای دری، دلال و دلها مشتری****خاقانی اینک جوهری، درهای بیضا ریخته
در دری را از قلم، در رشتهٔ جان کرده ضم****پس باز بگشاده ز هم، بر شاه والا ریخته
زهره غزل‌خوان آمده، در زیر و دستان آمده****چون زیر دستان آمده بر شه ثریا ریخته
خاقان اکبر کز شرف هستش سلاطین در کنف****باران جود از ابر کف شرقا و غربا ریخته

شماره 191: ای تیر باران غمت، خون دل ما ریخته

ای تیر باران غمت، خون دل ما ریخته****نگذاشت طوفان غمت، خون دلی ناریخته
ای صد یک از عشقت خرد، جان صیدت از یک تا به صد****چشم تو در یک چشم زد، صد خون تنها ریخته
ای ریخته سیل ستم بر جان ما سر تا قدم****پس ذرهٔ ناکرده کم، ما تن زده تا ریخته
ماهی و جوزا زیورت، وز رشک زیور در برت****از غمزهٔ چون نشترت مه خون جوزا ریخته
محراب قیصر کوی تو، عید مسیحا روی تو****عود الصلیب موی تو، آب چلیپا ریخته
گیرم‌نه‌ای چون آب نرم، آتش مباش از جوش گرم****آهسته باش ای آب شرم، از چشم رعنا ریخته
زلفت چو هر غوغائیی، چون زیر هر سودائیی****چشمت بهر رعنائیی، آب رخ ما ریخته
در پختن سودای تو خام است ما را رای تو****ما زر و سر در پای تو، خاقانی آسا ریخته
روز نو است و فخر دین بر آسمان مجلس نشین****ما زر چهره بر زمین، تو سیم سیما ریخته
خاقان اکبر کز فلک بانگ آمدش کالامر لک****در پای او دست ملک، روح معلا ریخته

شماره 192: باز از تف زرین صدف، شد آب دریا ریخته

باز از تف زرین صدف، شد آب دریا ریخته****ابر نهنگ آسا ز کف، لولوی لالا ریخته
شاه یک اسبه بر فلک خون ریخت دی را نیست شک****اینک سلاحش یک به یک، در قلب هیجا ریخته
با شاخ سرو اینک کمان، با برگ بید اینک سنان****آیینهٔ برگستوان، گرد شمرها ریخته
دیده مهی برخوان دی، بزغالهٔ پر زهر وی****زانجا برون آورده پی، خون وی آنجا ریخته
از چاه دی رسته به فن، این یوسف زرین رسن****وز ابر مصری پیرهن، اشک زلیخا ریخته
آن یوسف گردون نشین، عیسی پاکش هم‌قرین****در دلو رفته پیش ازین، آبش به صحرا ریخته
زرین رسن‌ها بافته، در دلو از آن بشتافته****ره سوی دریا یافته، تلخاب دریا ریخته
چو یوسف از دلو آمده، در حوت چون یونس شده****از حوت دندان بستده، بر خاک غبرا ریخته
رنگ سپیدی بر زمین، از سونش دندانش بین****سوهان بادش پیش ازین، بر سبز دیبا ریخته
زان پیش کز مهر فلک، خوان بره‌ای سازد ملک****ابر اینک افشانده نمک، وز چهره سکبا ریخته
برق است و ابر درفشان، آیینه و پیل دمان****بر نیلگون چرخ از دهان، عاج مطرا ریخته
در فرش عاج اینک نهان، سبزه چو نیلی پرنیان****بر پرنیان صد کاروان، از مشک سارا ریخته
پیل است در سرما زبون، پیل هوای نیلگون****آتش ز کام خود برون، هنگام سرما ریخته
کافور و پیل اینک بهم، پیل دمان کافوردم****کافور هندی در شکم، بر دفع گرما ریخته
پیل آمد از هندوستان، آورده طوطی بی‌کران****اینک به صحرا زین نشان طوطی است مانا ریخته
خیل سحاب از هر طرف رنگین کمان کرده به کف****باران چو تیری بر هدف، دست توانا ریخته
آن تیر و آن رنگین کمان، طغرای نوروز است هان****مرغان دل و عشاق جان، بر آل طغرا ریخته
توقیع خاقان از برش، از صح ذلک زیورش****گوئی ز جود شه برش، گنجی است پیدا ریخته
خاقان اکبر کآسمان، بوسد زمینش هر زمان****بر فر وقدش فرقدان، سعد موفا ریخته
دارای گیتی داوری، خضر سکندر گوهری****عادل‌تر از اسکندری، کو خون دارا ریخته
عالم به اقطاع آن او، نزل بقا بر خوان او****فیض رضا بر جان او ایزد تعالی ریخته
تا خسرو شروان بود، چه جای نوشروان بود؟****چون ارسلان سلطان بود، گو آب بغرا ریخته
ای قبلهٔ انصار دین، سالار حق، سردار دین****آب از پی گلزار دین، از روی و دنیا ریخته
ای گوهر تاج سران، ذات تو تاج گوهران****آب نژاد دیگران، یا برده‌ای یا ریخته
ای چتر ظلم از تو نگون، وز آتش عدلت کنون****بر هفت چتر آبگون، نور مجزا ریخته
کلکت طبیب انس و جان، تریاق اکبر در زبان****صفرائیی لیک از دهان، قی کرده سودا ریخته
تیغت در آب آذر شده، چرخ و زمین مظهر شده****دودش به بالا برشده، رنگش به پهنا ریخته
از تیغ نور افزای تو، وز رخش صور آوای تو****بر گرز طور آسای تو، نور تجلی ریخته
ز آن رخش جوزا پار دم، چون جو زهر بربسته دم****گلگون چرخ افکنده سم، شب‌رنگ هرا ریخته
تیر تو تنین دم شده، زو درع زال از هم شده****بل کوه قاف اخرم شده، منقار عنقا ریخته
میغ در افشانت به کف، تیغ درخشانت ز تف****هست آتش دوزخ علف، طوفان بر اعدا ریخته
این چرخ نازیبا لقب، از دست بوست کرده لب****شیرین‌تر از اشک سرب، از چشم بینا ریخته
تیغ تو عذرای یمن، در حلهٔ چینیش تن****چون خردهٔ در عدن، بر تخت مینا ریخته
عذرات شد جفت ظفر، زان حله دارد لعل‌تر****آن خون بکری را نگر، بر جسم عذرا ریخته
تا در یمینت یم بود، بحر از دوقله کم بود****بل کنهمه یک نم بود، از مشک سقا ریخته
دیوار مشرق را نگر، خشت زر آمد قرص خور****چون دست توست آن خشت زر، زر بی‌تقاضا ریخته
بل خشت زرین ز آن بنان، در خوی خجلت شد نهان****چون خشت گل در آبدان، از دست بنا ریخته
بخت حسودت سرزده، شرب طرب ضایع شده****طفلی است در روی آمده، وز کف منقا ریخته
خاک درت را هر نفس، بر آب حیوان دسترس****خصم تو در خاک هوس، تخم تمنا ریخته
کید حسود بد نسب، با چون تو شاه دین طلب****خاری است جفت بولهب، در راه طاها ریخته
خصم از سپاهت ناگهی، جسته هزیمت را رهی****چون جسته از نقب ابلهی، جان برده کالا ریخته
خاک عراق است آن تو، خاص از پی فرمان تو****نوشی است آن بر جان تو، از جام آبا ریخته
مگذار ملک آرشی، در دست مشتی آتشی****خوش نیست گرد ناخوشی، بر روی زیبا ریخته
ای بر ز عرشت پایگه، بر سر کشان رانده سپه****در چشم خضر از گرد ره، کحل مسیحا ریخته
تیغت همه تن شد زبان، با دشمنت گفت از نهان****کای هم به من در یک زمان، خون تو حاشا ریخته
الحق نهنگ هندویی، دریا نمای از نیکویی****صحنش چو آب لولویی، از چشم شهلا ریخته
هم‌سال آدم آهنش، در حلهٔ آدم تنش****آن نقطه بر پیراهنش، چون شیر حوا ریخته
از هند رفته در عجم، ایران زمین کرده ارم****بر عاد ظلم از باد غم گرد معادا ریخته
چون مریم از عصمتکده رفته مسیحش آمده****نخل کهن زو نو شده، وز نخل خرما ریخته
ای حاصل تقویم کن، جانت رصد ساز سخن****خصمت چو تقویم کهن فرسوده و اجزا ریخته
باد از رصد ساز بقا، تقویم عمرت بی‌فنا****بر طالعت رب السما، احسان والا ریخته
چتر تو با نصرت قرین، چون سعد و اسما همنشین****اسماء حق سعد برین، بر سعد و اسما ریخته
حرز سپاهت پیش و پس، اسماء حسنی باد و بس****بر صدر اسما هر نفس انوار اسما ریخته
با بخت بادت الفتی، خصم تو در هر آفتی****از ذوالفقارت ای فتی خونش مفاجا ریخته
لشکر گهت بر حاشیت، گوگرد سرخ از خاصیت****بر تو ز گنج عافیت عیش مهنا ریخته
خاک درت جیحون اثر، شروان سمرقند دگر****خاک شماخی از خطر، آب بخارا ریخته
از لفظ من گاه بیان، در مدحت ای شمع کیان****گنجی است از سمع الکیان، در سمع دانا ریخته
امروز صاحب خاطران، نامم نهند از ساحران****هست آبروی شاعران، زین شعر غرا ریخته
بر رقعهٔ نظم دری، قائم منم در شاعری****با من بقایم عنصری، نرد مجارا ریخته

شماره 193: صبح خیزان بین قیامت در جهان انگیخته

صبح خیزان بین قیامت در جهان انگیخته****نعره‌هاشان نفخ صور از هر دهان انگیخته
صبح پیش از وقتشان عید از درون برخاسته****مرغ پیش از وجدشان شور از نهان انگیخته
روزه پا اندر رکاب، ایشان به استقبال عید****دست‌ها را از رکاب می عنان انگیخته
بر جهان این نقره گیران عید کرده پیش از آنک****صبح عیدی نقره خنگی زیر ران انگیخته
چشم ساقی دیده چون زنبور سرخ از جوش خواب****عشقشان غوغای زنبور از روان انگیخته
ز آن میی کاتش زند در خوانچهٔ زرین چرخ****خوانچه کرده و آب حیوان در میان انگیخته
خوانچه‌هاشان چون خلیل از نار گل برخاسته****جرعه‌هاشان چون مسیح از خاک جان انگیخته
عاریت برده ز کام روزه داران بوی مشک****در لب خم کرده و زخم ضیمران انگیخته
در وداع روزه گلگون می کشیده تا ز خاک****جرعه چون اشک وداع گلستان انگیخته
کرده سی روزه قضای عشرت اندر یک صبوح****و آتشی ز آب صبوحی در جهان انگیخته
نکهت جام صبوحی چون دم صبح از تری****عطسهٔ مشکین ز مغز آسمان انگیخته
شاهدان آب دندان آمده در کار آب****فتنه را از خواب خوش دندان کنان انگیخته
روی ساقی خوان جان وز چهره و گفتار و لب****هم نمک هم سرکه هم حلوا ز خوان انگیخته
کشتی زرین به کف دریای یاقوتین در او****وز حباب گنبد آسا بادبان انگیخته
آهوی شیر افکن ما گاو زرین زیر دست****از لب گاوش لعاب لعل‌سان انگیخته
بحر دیدستی که خیزد گاو عنبر زای او****گاو بین زو بحر نوشین هر زمان انگیخته
دیده باشی عکس خورشید آتش انگیز از بلور****از بلورین جام عکس می همان انگیخته
گریهٔ تلخ صراحی ترک شکر خنده را****خوشترش چون طوطی از خواب گران انگیخته
ما به بوسه بر لب ساقی شده فندق شکن****او فغان زان پستهٔ شکرفشان انگیخته
خورده می چندان به طاس زر که بر قرطاس سیم****خور طلسم نو به آب زعفران انگیخته
تا گشاده ششدر سی مهرهٔ ماه صیام****غلغلی زین هفت رقعهٔ باستان انگیخته
لعبتان چشمها حیران که ما بر تخت نرد****چشمها از لعبتان استخوان انگیخته
رقعه همچون قطب، وز شش چار و دو بر کعبتین****از سه سو پروین و نعش و فرقدان انگیخته
کعبتین بر روی رقعه قرعهٔ شادی شده****از یکی تا شش بر او ابجد نشان انگیخته
چند صف مطرب نشانده آتش انگیز طرب****و آب سحر از زخمهٔ سودا نشان انگیخته
دست موسیقار عیسی‌دم ز رومی ارغنون****غنهای اسقف انجیل‌خوان انگیخته
بربطی چون دایگان و طفل نالان در کنار****طفل را از خواب دست دایگان انگیخته
بربط از بس چوب کز استاد خورده طفل‌وار****ابجد روحانیان بین از زبان انگیخته
نای چون شاه حبش، ده ترک خادم پیش و پس****هشت خلد از طبع و نه چشم از میان انگیخته
چنگ چون بختی پلاسی کرده زانو بند او****وز سر بینی مهارش ساربان انگیخته
بازوی دست رباب از بس که بر رگ خورده نیش****نیش چوبینش ز رگ آب روان انگیخته
دف هلالی بدر شکل و در شکارستان او****از حمل تا ثور و جدیش کاروان انگیخته
زخمهٔ گشتاسب در کین سیاوش نقش سحر****پیش تخت شاه کیخسرو مکان انگیخته
راوی خاقانی از آهنگ در دیوان سمع****نقش نام بوالمظفر اخستان انگیخته

شماره 194: ماه نو دیدی حمایل ز آسمان انگیخته

ماه نو دیدی حمایل ز آسمان انگیخته****اختران تعویذ سیمین بی‌کران انگیخته
شب ز انجم گرد بر گرد حمایل طفل‌وار****سیمهای قل هواللهی عیان انگیخته
صحف مینا را ده آیت‌ها گزارش کرده شب****از شفق شنگرف و از مه لیقدان انگیخته
شب گوزن افکنده گویی شاخش اینک در هوا****خونش از نیلوفر چرخ ارغوان انگیخته
شب چو فصادی که ماهش مبضع و گردونش طشت****طشت کرده سرنگون خون از رگان انگیخته
شب همانا نسر طائر خواهد افکندن که هست****از کواکب مهره‌ها وز مه کمان انگیخته
زهره با ماه و شفق گوئی ز بابل جادویی است****نعل و آتش در هوای قیروان انگیخته
گو ز بازد چرخ چون طفلان بعید از بهر آنک****گو ز مه کرده است و گوز از اختران انگیخته
آتشین حراقه برده گرمی از حراق چرخ****لیک بر قبه شررها از دخان انگیخته
نی شرر باشد به زیر و دود بالا پس چراست****دود در زیر و شرر بالای آن انگیخته
پاسبان بر بام دارد شاه وپنهان شاه چرخ****زیر بام از هندوی شب پاسبان انگیخته
شب مگر اندود خواهد بام گیتی را به قیر****کز بنات النعش هستش نردبان انگیخته
در بره مریخ گرزگاو افریدون به دست****وز مجره شب درفش کاویان انگیخته
پنبه زاری بر فلک بی‌آب و کیوان بهر آن****دلو را از پنبه‌زارش ریسمان انگیخته
چرخ پیچان تن چو مار جان ستان و آنگه قضا****کژدمی از پشت مار جان ستان انگیخته
شیر با گاو و بره گرگ آشتی کرده به طبع****آشتی‌شان اورمزد مهربان انگیخته
ساز آن رعنای صاحب بربط اندر بزم چرخ****سوز از آن قرای صاحب طیلسان انگیخته
چشم بزغاله بر آن خوشه که خرمن کرده شب****داس کژدندان ز راه کهکشان انگیخته
نقش جوزا چون دو مغز اندر یکی جوز از قیاس****یا دو یبروج الصنم در یک مکان انگیخته
خور به سرطان مانده تا معجون سرطانی کند****زانکه مفلوج است و صفرا از رخان انگیخته
مشتری را ماهیی صید و کمانی زیردست****آفت تیر از کمان ترکمان انگیخته
بخت بر زرهای انجم در ترازوی فلک****نقش نام اخستان کامران انگیخته
وز شهاب ناوک انداز و سماک نیزه باز****لشکر شروان‌شه صاحب قران انگیخته

شماره 195: این تویی کز غمزه غوغا در جهان انگیخته

این تویی کز غمزه غوغا در جهان انگیخته****نیزه بالا خون بدان مشکین سنان انگیخته
نقش زلفت بر رخ و نقش رخت در چشم من****بوستان از ابر و ابر از بوستان انگیخته
پرنیان خویی و دیباروی و از بخت من است****مارت از دیبا و خار از پرنیان انگیخته
آب و سنگم داده‌ای بر باد و من پیچان چو آب****سنگ در بر می‌روم وز دل فغان انگیخته
از لبت چون گل‌شکر خواهم که داری در جواب****زهر کان در سنبل است از ناردان انگیخته
دل گمان می‌برد کز دست تو نتوان برد جان****داغ هجرت بین یقینی از گمان انگیخته
آه خاقانی شنو با زلف دود افکن بگوی****کاین چه دود است آخر از جان فلان انگیخته
کاروان عشق را بیاع جان شد چشم او****دار ضرب شاه ز آن بیاع جان انگیخته
داور امت جلال الدین، خلیفهٔ ذو الجلال****گوهر قدسی زکان کن‌فکان انگیخته
شاه مشرق، آفتاب گوهر بهرامیان****صبح عدل از مشرق آن خاندان انگیخته
هیبتش تاج از سر مهراج هند انداخته****صولتش خون از دل طغماج خان انگیخته
قاهر کفار و باج از قاهره درخواسته****دافع اشرار و گرد از دامغان انگیخته
آسمان کوه زهره آفتاب کان ضمیر****آفت هرچ آفتاب از کوه و کان انگیخته
ذات او مهدی است از مهد فلک زیر آمده****ظلم دجالی ز چاه اصفهان انگیخته
گرگ ظلم از عدل او ترسان چو مار از چوب از آنک****عدل او ماری ز چوب هر شبان انگیخته
فرامنش طوطی از خزران برآورده چنانک****جر امرش جره‌باز از مولتان انگیخته
ذاتش از نور نخستین است و چون صور پسین****صورت انصاف در آخر زمان انگیخته
بل که تا حکمش دمیده صور عدل اندر جهان****از زمین ملک صد نوشیروان انگیخته
نیل تیغش چون سکاهن سوخته خیل خزر****لاجرم هندوستان ز آن، دودمان انگیخته
از حد هندوستان گر پیل خیزد طرفه نیست****طرفه پیلی کز خزر هندوستان انگیخته
در ید بیضاش ثعبان از کمند خیزران****خصم را ضیق النفس زان خیزران انگیخته
حاسدش در حسرت اقبال و با کام دلش****صدمهٔ ادبار خسف از خان و مان انگیخته
خاک‌ساری را چو آتش طالع چون ماربخت****داده جوع الکلب و درخوان قحط نان انگیخته
هود همت شهریاری، نوح دعوت خسروی****صرصر از خزران و طوفان از الان انگیخته
هیبت او مالک آئین وزبانی خاصیت****دوزخ از دربندو ویل از شابران انگیخته
گشته شروان شیروان لابل شرفوان از قیاس****صورت بغداد و مصر از خیروان انگیخته
هم خلیفهٔ مصر و بغداد است هم فیض کفش****دجله از سعدون و نیل از گردمان انگیخته
لشکری دیده شبیخون برده بر دیوان روس****از کمین غرشت شیر سیستان انگیخته
جوشش کوسش که نالد چون گوزن از پوست گرگ****حیض خرگوش از تن شیر ژیان انگیخته
شبروی کرده کلنگ آسا همه شاهین دلان****چون قطا سیمرغ را از آشیان انگیخته
رانده تا دامان شب چون شب ز مه بر جیب چرخ****جادو آسا یک قواره از کتان انگیخته
صبحگه چون صبح شمشیر آخته بر کافران****تا به شمشیر از همه گرد هوان انگیخته
زهره چون بهرام چوبین بارهٔ چوبین به زیر****آهنین تن باره چون باد خزان انگیخته
هر یکی اسفندیاری در دژ روئین درع****از سر دریا غبار هفت خوان انگیخته
بابک از تیغ و خلیفه از سنان در کارزار****جوش جیش از اردشیر بابکان انگیخته
برکشیده تیغ اسد چون افتاب اندر اسد****در تموز از آه خصمان مهرگان انگیخته
در جزیره رانده یک دریا ز خون روسیان****موج از آن دریای خون کوه کلان انگیخته
کشتی از بس زار گشته کشت‌زاری گشته لعل****سر دروده وز درون آواز امان انگیخته
کشته یک نیم و گریزان خسته نیمی رفته باز****مرگشان تب‌ها ز جان ناتوان انگیخته
تا به دیگ مغز خود خود را مزورها پزند****ار سرشک نو زرشک رایگان انگیخته
از فزع کف بر سر دریا گمان برده که هست****ز آهنین اسب آتشین برگستوان انگیخته
رایت شاه اخستان کانا فتحنا یار اوست****در جهان آوازهٔ شادی رسان انگیخته
از سر کفار روس انگیخته گردی چنانک****از سران روم شاه الب ارسلان انگیخته
یک دو روز این سگ‌دلان انگیخته در شیرلان****شورشی کارژنگ در مازندران انگیخته
سهم شاه انگیخته امروز در دربند روس****شورشی کان سگ‌دلان در شیرلان انگیخته
پیش تخت خسرو موسی کف هارون زبان****این منم چون سامری سحر از بیان انگیخته
عنصری کو یا معزی یا سنائی کاین سخن****معجز است از هر سه گرد امتحان انگیخته
تا جهان پیر جوان سیماست، باد اندر جهان****رای پیرش را مدد بخت جوان انگیخته
تا طراز ملک را نام است نامش باد و بس****بر طراز ملک، نقش جاودان انگیخته
فر او بر هفت بام و چار دیوار جهان****کارنامهٔ هشت بنیان جنان انگیخته

شماره 196: دور فلک ده جام را از نور عذرا داشته

دور فلک ده جام را از نور عذرا داشته****چون عده داران چار مه در طارمی واداشته
در آب خضر آتش زده، خم‌خانه زو مریمکده****هم حامل روح آمده هم نفس عذرا داشته
جام بلور از جوهرش، سقلاب و روم اندر برش****از نار موسی پیکرش در کف بیضا داشته
مجلس ز می زیورزده، وز جرعه خاک افسر زده****صبح از جگر دم برزده، مرغ از که آوا داشته
خصم صرع‌دار آشفته‌سر، کف بر لب آورده ز بر****و آن خیک مستسقی نگر در سینه صفرا داشته
می عطسهٔ آدم شده، یعنی که عیسی دم شده****داروی جان جم شده، در دیر دارا داشته
مرغ سحر تشنیع زن بر قتل مرغ باب زن****مرغ صراحی در دهن تریاق غمها داشته
مجلس دو آتش داده بر، این حجر آن از شجر****این کرده منقل را مقر، آن جام را جا داشته
منقل مربع کعبه‌سان، آشفته در وی رومیان****لبیک گویان در میان، تن محرم آسا داشته
این سبز طشت سرنگون طاس‌زر آورده برون****بر یاد طاس سرنگون ما جام صهبا داشته
ساقی به رخ ریحان جان خطش دبیرستان جان****در ملک دل سلطان جان وز مشک طغرا داشته
بر گوهر دل برده پی جام صدف ز انگشت وی****و انگشت او با جام می ماهی است دریا داشته
می چون شفق صفرا زده مستان چو شب سودا زده****آتش درین خضرا زده دستی که حمرا داشته
می آتش و کف دود بین، آن کف سیم‌اندود بین****مریخ خون‌آلود بین بر سر ثریا داشته
از عکس می مجلس چنان چون باغ زرین در خزان****باغ از دم رامش‌گران مرغان گویا داشته
داود صوت انده زدای، الحان موسیقی سرای****ادریس دم صنعت نمای، اعجاز پیدا داشته
بر بط کشیده رگ برون رگ‌هاش آلوده به خون****ساقی به طاس زر درون خون مصفا داشته
و آن، چنگ گردون‌وش سرش، ده ماه نو خدمتگرش****ساعات روز و شب درش، مطرب مهیا داشته
نای از دو آتش باد خور، نی طوق و نارش تاج سر****باد و نی و نارش نگر هر سه زبان ناداشته
دف چون هلال بدرسان، گرد هلالش اختران****هر سو دو اختر در قران جفتی چو جوزا داشته
درجان سماع آویخته، مستان خروش انگیخته****نقل نو اینجا ریخته، جام می آنجا داشته
من زان گره گوشه نشین، نه دردکش نه جرعه چین****می ناب و شاهد نازنین، ساقی محابا داشته
یاران شدند آتش سخن، کاین چیست کار آب کن****نوروز نو ز آب کهن خط تبرا داشته
گفتم پسندد داورم کز فیض عقلی بگذرم****حیض عروس رز خورم، در حوض ترسا داشته
خاصه که خضرم در عرب از آب زمزم شسته لب****من گرد کعبه چند شب، شب زنده عذرا داشته
مقصود اگر مستی است هست از جود شاه دین پرست****آنک می جان بخش و دست از عقل والا داشته
خاقان اکبر کز قدر دارد قدش درع ظفر****یک میخ درعش برکمر نه چرخ مینا داشته
کیخسرو رستم کمان، جمشید اسکندر مکان****چون مهدی آخر زمان، عدل هویدا داشته
ایوانش جنت را بدل، جام از کفش کوثر عمل****اصوات غلمان زین غزل ابیات غرا داشته

شماره 197: ای در دل سودائیان، از غمزه غوغا داشته

ای در دل سودائیان، از غمزه غوغا داشته****من کشتهٔ غوغائیان، دل مست سودا داشته
جان خاک نعل مرکبت وز آب طوق غبغبت****در آتش موسی لبت، باد مسیحا داشته
دلهای خون‌آلود بین، بر خاک راهت بوسه چین****من خاک آن خاکم همین بوسی تمنا داشته
گوئی به مجلس هردمی کو مست من، ها عالمی****گوئی به میدان درهمی، کو رخش تنها داشته
هستم سگت ای چه ذقن زنجیرم آن مشکین رسن****سگ را ز دم طوق است و من آن قد یکتا داشته
زان زلف هاروتی‌نشان لرزان ترم از زهره دان****ای زهره را هاروت سان زلف تو دروا داشته
تو گل‌رخی من سالها پاشیده بر گل مالها****چون لاله مشکین خالها گل‌برگ رعنا داشته
شمعی ولی هر شب مرا، از لرز زلفت تب مرا****عمری به میگون لب مرا سرمست و شیدا داشته
در حال خاقانی نگر، بیمار آن خندان شکر****ز آن چشم بیمار از نظر چشم مداوا داشته
تو رشک ماه چارده، او چون مه نو چارمه****مهر شفا در پنج گه از شاه دنیا داشته
خاقان اکبر کز دها بگشاد نیلی پرده‌ها****دید آتشین هفت اژدها در پرده ماوا داشته
از خنجر زهر آبگون هفت اژدها را ریخت خون****همت ز نه پرده برون، دل هشت مرعا داشته
بل فارغ آن دل در برش از هشت خلد و کوثرش****صد ساله ره ز آنسوترش جای تماشا داشته

شماره 198: این آتشین کاسه نگر، دولاب مینا داشته

این آتشین کاسه نگر، دولاب مینا داشته****از آب کوثر کاسه‌تر و آهنگ دریا داشته
در دلو نور افشان شده، ز آنجا به ماهی دان شده****ماهی از او بریان شده یک ماهه نعما داشته
ماهی و قرص خور بهم حوت است و یونس در شکم****ماهی همه گنج درم، خور زر گونا داشته
انجم نثار افشان او، اجرا خوران از خوان او****از ماهی بریان او نزل مهنا داشته
خورشید نو تاثیر بین، حوتش بهین توفیر بین****جمشید ماهی گیر بین، نو ملک زیبا داشته
گنج بهار اینک روان، میغ اژدهای گنج‌بان****رخش سحاب اینک دوان وز برق هرا داشته
چون روغن طلق است طل بحر دمان زیبق عمل****خورشید در تصعید وحل آتش در اعضا داشته
چون آتش آمد آشنا زیبق پرید اندر هوا****اینک هوا سیمین هبا زیبق مجزا داشته
زین پس و شاقان چمن نو خط شوند و غمزه زن****طوق خط و چاه ذقن پر مشک سارا داشته
در هر چمن عاشق وشان بر ساقی و می جان‌فشان****پیر خرد ز انصافشان با می مواسا داشته
گردان بر هر نوبری گل سارغ از مل ساغری****وان مل محک هر زری با گل محاکا داشته
جام است یا جوز است آن یا خود بیضاست آن****یا تیغ بوالهیجاست آن در قلب هیجا داشته
نوروز پیک نصرتش، میقات‌گاه عشرتش****نه مه بهار از حضرتش دل ناشکیبا داشته
نوروز نو شروان‌شهی چل صبح و شش روزش رهی****جاسوس بختش ز آگهی دل علم فردا داشته
خاقان اکبر کز دمش عشری است جان عالمش****نه چرخ زیر خاتمش هر هفت غبرا داشته
برجیس حکم، افلاک ظل، ادریس جان، جبریل دل****از خط کل تا شط گل عالم به تنها داشته
تا عالمش دریافته پیران سر افسر یافته****هم شرع داور یافته هم ملک دارا داشته
پروانه چرخ اخضرش پرواز نسرین از فرش****پرواز سعدین بر سرش چندان که پروا داشته
شمشیر او طوبی مثال او را جنان تحت الظلال****انوار عز فوق الکمال از حق تعالی داشته
گردون و هفت اجرام او تحت الشعاع جام او****فوق الصفه ز اکرام او دین مجد والا داشته
دریای عقلی در دلش، صحرای قدسی منزلش****از نفس کل آب و گلش صفوت در اجزا داشته
ذاتش مراد کاف و نون از علت عالم برون****دل را به عصمت رهنمون بر ترک اشیا داشته
لب‌های شاهان درگهش کوثر دم از خاک رهش****جنت به خاک درگهش روی تولا داشته
خوانده به چتر شاه بر چرخ آیة الکرسی ز بر****چترش همائی زیر پر عرش معلا داشته
چل صبح آدم هم‌دمش ، ملک خلافت ز آدمش****هم بوده اسم اعظمش هم علم اسما داشته
چون از عدم درتاخته، دیده فلک دست آخته****انصاف پنهان ساخته، ظلم آشکارا داشته
ملکت گرفته رهزنان، برده نگین اهریمنان****دین نزد این تردامنان نه جا نه ملجا داشته
هر خوک خواری بر زمین دهقان و عیسی خوشه چین****هر پشهٔ طارم نشین، پیلان به سرما داشته
شاه است عدل انگیخته دست فلک بربیخته****هم خون ظالم ریخته هم ملک آبا داشته
چندان برون رانده سپه کاتش گرفته فرق مه****نه باد را بر خاک ره نی آب مجرا داشته
چرخ و زمان کرده ندا کای تیغ تو جان هدی****ما خاک پایت را فدا تو دست بر ما داشته
ملک ابد را رایگان مخلص بر او کرد آسمان****ملکی ز مقطع کم زیان وز عدل مبدا داشته
از فتح اران نام را زیور زده ایام را****فتح عراق و شام را وقتی مسما داشته
بحری است تیغش و آسمان بر گوهرش اختر فشان****ز آن گوهری تیغ اختران چشم مدارا داشته
آن روض دوزخ بار بین، حور زبانی سار بین****بحر نهنگ اوبار بین آهنگ اعدا داشته
معمار دین آثار او، دین زنده از کردار او****گنجی است آن دیوار او از خضر بنا داشته
جسته نظیر او جهان، نادیده عنقا را نشان****اینک جهان را غیب دان زین خرده برپا داشته
خط کفش حرز شفا، تیغش در او عین الصفا****چون نور مهر مصطفی جان بحیرا داشته
دهر است خندان بر عدو کو جاه شه کرد آرزو****مقل است بار نخل او، او چشم خرما داشته
پران ملک پیرامنش، چون چرخ دائر بر تنش****چون بادریسه دشمنش یک چشم بینا داشته
ای تاج گردون گاه تو، مهدی دل آگاه تو****یک بندهٔ درگاه تو صد چین و یغما داشته
بر بندگان پاشی گهر هر بنده‌ای را بر کمر****ز آن لعبتان کز صلب خور ارحام خارا داشته
افلاک تنگ ادهمت، خورشید موم خاتمت****دل مرده گیتی از دمت امید احیا داشته
خوش غمزه چشم خور ز تو شب طره پر عنبر ز تو****پیشانی اختر ز تو داغ اطعنا داشته
خصمت ز دولت بینوا و آنگه درت کرده رها****چشمش به درد او توتیا بر باد نکبا داشته
گر با تو خصم آرش بود هم جفت او آتش بود****صحنات کمتر خوش بود، با صحن حلوا داشته
هر موی رخشت رستمی مدهامتان وش ادهمی****طاس زرش هر پرچمی از زلف حورا داشته
باد سلیمان در برش و زنار موسی منظرش****طیر است گوئی پیکرش، طور است مانا داشته
از نعل او مه را گله، بر چشم خورشید آبله****کاه و جوش ز آن سنبله کاین سبز صحرا داشته
باد از سعادات ابد بیت الحیاتت را مدد****هیلاج عمرت را عدد غایات اقصی داشته
برتر ز عرشت قدر و قد، رایت ورای حزر و حد****ذاتت به دست جود و جد گیتی مطرا داشته
در سجده صف‌های ملک پیش تو خاشع یک به یک****چندان که محراب فلک پیران و برنا داشته
مولات بی‌نام آسمان، باجت رساد از اختران****صف غلامانت جهان شرقا و غربا داشته

شماره 199: ای در عجم سلالهٔ اصل کیان شده

ای در عجم سلالهٔ اصل کیان شده****وی در عرب زبیدهٔ اهل زمان شده
نی نی تو را زبیده نخوانم کز این قیاس****روی سخات در خوی خجلت نهان شده
ای صد زبیده پیش صف خادمان تو****دستار دار خوان و پرستار خوان شده
جان زبیده موکب تو دیده در حجاز****بسته میان به خدمت و هارون زبان شده
نعمانت در عرب چو نجاشی است در حبش****مولی صفت نموده و لالا زبان شده
هرگز کس از کیان ره کعبه نرفته بود****تو رفته راه کعبه و فخر کیان شده
آن آرزو که جان منوچهر داشته****تو یافته به صدق دل و شاد جان شده
ز آن رای کان برادر عیسی نفس زده****دولت نصیب خواهر مریم مکان شده
این طرفه بین که دست برادر فشانده تخم****هم‌شیره برگرفته، برو شادمان شده
تو کعبهٔ عجم شده، او کعبه عرب****او و تو هر دو قبلهٔ انسی و جان شده
قبله به قبله رفته و کوس سخا زده****کعبه به کعبه آمده وکامران شده
تو میهمان کعبه شده هفته‌ای و باز****هم‌شهریان کعبه تو را میهمان شده
خوان ساخته به رسم کیان اهل مکه را****رسم کیان ربیع دل مکیان شده
تو هفت طوف کرده و کعبه عروس‌وار****هر هفت کرده پیش تو و عشق دان شده
نظاره در تو چشم ملایک که چشم تو****دیده جمال کعبه و زمزم فشان شده
تو بوسه داده چهرهٔ سنگ سیاه را****رضوان ز خاک پای تو بوسه ستان شده
سنگ سیاه بهر نثارت ز سیم و زر****ابر سیه نموده و برف خزان شده
آری سپاه صبح دریده لباس شب****لیک آفتاب سلطنه‌دار جهان شده
پرواز کرده جان منوچهر سوی تو****دیده تو را به کعبه و خرم روان شده
پیش آمده روان فریدون گهر فشان****تا ز آن گهر زمین علم کاویان شده
کردند خاندان تو غربت، نه زین صفت****ای کرده غربت و شرف خاندان شده
رفته ایاز بر در محمود زاولی****طالب معاش غزنی و شرف خاندان شده
تو دیده حضرتی که چو محمود صد هزار****آنجا ایاز نام کمر بر میان شده
سالار پیر کرده به مافارقین سفر****سالار شام، رزق ورا در ضمان شده
تو کرده آن سفر که ضمان‌دار جنت است****سالار شام، پیش تو سالار خوان شده
جد تو نیز شاه فریبرز رفته هم****دیده در ملک شه و در اصفهان شده
تو ملک و شاهی از حرمی یافته که هست****صد چون ملک‌شهش گرو آستان شده
یک چند اگر برادر و مادرت رفته هم****بغداد و بصره دیده و مطلق عنان شده
تو بخششی نموده به بغداد کز سخات****بر دجله هفت دجلهٔ دیگر روان شده
با بانگ نام توست که دجله ز شرم و لرز****شنگرف رنگ گشته و سیماب سان شده
حجاب آستان خلیفه ز جاه تو****برده نشان که جاه تو سلطان نشان شده
گر زخم یافته دلت از رنج بادیه****دیدار کعبه مرهم راحت رسان شده
چون ناخنی ز کعبه نه‌ای دور و زین حسد****در چشم دیو ناخنه است استخوان شده
کوثر به ناودان شده آندم که پای تو****کرده طواف کعبه و زی ناودان شده
هر خون که رانده از تن قربان خواص تو****گلگونهٔ عذار خواص جنان شده
خون بهیمه ریخته هر میزبان به شرط****تو خون نفس ریخته و میزبان شده
چون زی مدینه آمده مهد رفیع تو****ز ابر عطات شوره ستان بوستان شده
تو عنبرین نفس به سر روضهٔ رسول****وز یاد تو ملائکه مشکین دهان شده
وقت قدوم روضه تو را مرحبا زده****صدق دلت به حضرت او نورهان شده
آن شاخ سیم بر سر بالین مصطفی****از بس نثار لعل و زرت گلستان شده
تو شب به روضهٔ نبوی زنده داشته****عین اللهت به لطف نظر پاسبان شده
اشک نیاز ریخته چشم تو شمع‌وار****وز نور روضهٔ نبوی شمعدان شده
هنگام بازگشت همه ره ز برکتت****شب بدروار بدرقهٔ کاروان شده
در موکبت برای خبر چون کبوتران****شام و سحر دو نامه بر رایگان شده
وز بهر محملت که فلک بوده غاشیه‌اش****خورشید ناقه گشته و مه ساربان شده
تاریخ گشته رفتن مهد تو در عرب****چون در عجم کرامت تو داستان شده
ای آسیه کرامت و ای ساره معرفت****حوای وقت و مریم آخر زمان شده
این هر چهار طاهره را خامسه توئی****هر ناخن از تو رابعهٔ دودمان شده
ای اعتقاد نه زن و ده یار مصطفات****از نوزده زبانیه حرز امان شده
هستند ده ستاره و نه حور با دلت****همراه هشت جنت و هفت آسمان شده
گر شاه بانوان ز خلاط آمده به حج****نامش به جود در همه علام عیان شده
تو قحط مکه برده و نامت به شرق و غرب****تا حد قندهار و خط قیروان شده
صد ماه بانوان به برت پیشکار هست****صد شاه ارمنت رهی قهرمان شده
خاقانی ار ز خدمت مهد تو دور ماند****عمرش بخورده در سر تشویر آن شده
اکنون ز روی بی‌طمعی خوانده مدح تو****بر مدح خوان تو ملکان مدح خوان شده
زین شعر کرده بر قد و صفت قبای فخر****وز بهر فتنه نیز فلک چون کمان شده
بادت بقای خضر و هم از برکت دعات****اسکندر جهان، شه شرق اخستان شده
بادت سعادت ابد وهم به همتت****قیدافهٔ زمین و سر قیروان شده

شماره 200: عید است و پیش از صبح‌دم مژده به خمار آمده

عید است و پیش از صبح‌دم مژده به خمار آمده****بر چرخ دوش از جام جم یک نیمه دیدار آمده
عید آمد از خلد برین، شد شحنهٔ روی زمین****هان ماه نو طغراش بین امروز در کار آمده
کرده در آن خرم فضا صید گوزنان چند جا****شاخ گوزن اندر هوا اینک نگون‌سار آمده
پرچم ز شب پرداخته، مه طاس پرچم ساخته****بیرق ز صبح افراخته روزش سپهدار آمده
بر چرخ بگشاده کمین، داغش نهاده بر سرین****هان عین عید اینک ببین بر چرخ دوار آمده
عید همایون فر نگر، سیمرغ زرین پر نگر****ابروی زال زر نگر، بر فرق کهسار آمده
از گرد راهش آسمان، ترمغز گشته آن‌چنان****کز عطسهٔ مغزش جهان پر مشک تاتار آمده
گیتی ز گرد لشکرش طاوس بسته زیورش****در شرق رنگین شهپرش، در غرب منقار آمده
پی گم کنان سی شب دوان، از چشم قرایان نهان****دزدیده در کوی مغان نزدیک خمار آمده
ساقی صنم پیکر شده، باده صلیب آور شده****قندیل ازو ساغر شده، تسبیح زنار آمده
هر نی ز کویش شکری، هر می ز جویش کوثری****هر خو ز رویش عبهری بر برگ گلنار آمده
ریحان روح از بوی وی، جان را فتوح از روی وی****بزم صبوح از جوی می، فردوس کردار آمده
می عاشق‌آسا زرد به، هم‌رنگ اهل درد به****درد صفا پرورد به تلخ شکربار آمده
خورشید رخشان است می، زان زرد و لرزان است می****جوجو همه جان است می فعلش به خروار آمده
آن خام خم پرورد کو؟ آن شاهد رخ زرد کو؟****آن عیسی هر درد کو تریاق بیمار آمده
می آفتاب زرفشان، جان بلورش آسمان****مشرق کف ساقیش دان مغرب لب یار آمده
در ساغر صهبا نگر، در کشتی آن دریا نگر****بر خشک‌تر صحرا نگر کشتی به رفتار آمده
مطرب چو طوطی بوالهوس انگشت و لب در کارو بس****از سینهٔ بربط نفس، در حلق مزمار آمده
آن آبنوسین شاخ بین، مار شکم سوراخ بین****افسونگر گستاخ بین لب بر لب مار آمده
بربط چو عذرا مریمی کابستنی دارد همی****وز درد زادن هر دمی در نالهٔ زار آمده
نالان رباب از عشق می، دستینه بسته دست وی****بر ساعدش چون خشک نی رگ‌های بسیار آمده
آن چنگ ازرق سار بین، زر رشته در منقار بین****در قید گیسووار بین پایش گرفتار آمده
آن لعب دف گردان نگر، بر دف شکارستان نگر****وان چند صف حیوان نگر باهم به پیکار آمده
کبکان به بانگ زیر و بم چندان سماع آورده هم****تا حلق نازکشان ز دم تا سینه افگار آمده
راز سلیمانی شنو زان مرغ روحانی شنو****اشعار خاقانی شنو چون در شهوار آمده
صف‌های مرغان کن نگه، در صفه‌های بزم شه****چون عندلیبان صبحگه فصال گلزار آمده
و آن کوس عیدی بین نوان، بر درگه شاه جهان****مانند طفل لوح خوان در درس و تکرار آمده
جام و می رنگین بهم، صبح وشفق را بین بهم****تخت و جلال الدین بهم کیخسرو آثار آمده
شروان شه سلطان نشان، افسردهٔ گردن کشان****دستش سحاب درفشان چون لعل دلدار آمده

شماره 201: ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمده

ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمده****ترکان غمزت را به جان دلها خریدار آمده
آئینه بردار و ببین آن غمزهٔ سحر آفرین****با زهر پیکان در کمین ترکان خون‌خوار آمده
تو بادی و من خاک تو، تو آب و من خاشاک تو****با خوی آتش‌ناک تو صبر من آوار آمده
دانم که ندهی داد من، روزی نیاری یاد من****بشنو شبی فریاد من، داغ شب تار آمده
ای خون من در گردنت، زین دیر یادآوردنت****وز دست زود آزردنت جانم به آزار آمده
هم خواب خرگوشم دهی، داغ جگر جوشم نهی****ای از تو آغوشم تهی، خوابم همه خار آمده
خاقانی و درد نهان، خون دل از ناخن چکان****وز ناخن غم هر زمان مجروح رخسار آمده
او بلبل است ای دلستان طبعش چو شاخ گلستان****در مجلس شاه اخستان لعل و زرش بار آمده

شماره 202: مهر است یا زرین صدف خرچنگ را یار آمده

مهر است یا زرین صدف خرچنگ را یار آمده****خرچنگ ناپروا ز تف، پروانهٔ نار آمده
بیمار بوده جرم خور سرطانش داده زور و فر****معجون سرطانی نگر داروی بیمار آمده
آن کعبهٔ محرم نشان، وان زمزم آتش فشان****در کاخ مه دامن کشان یک مه به پروار آمده
هر سنگ را گر ساحری کرده صبا میناگری****از خشت زر خاوری میناش دینار آمده
شمع روان بین در هوا آتش فشان بین در هوا****بر کرکسان بین در هوا پرواز دشوار آمده
خورشید زرین دهره بین صحرای آتش چهره بین****در مغز افعی مهره بین چون دانهٔ نار آمده
روی سپهر چنبری بگرفت رنگ اغبری****بر آینهٔ اسکندری خاکستر انبار آمده
هر فرش سقلاطون که مه صباغ او بوده سه مه****از آتش گردون سیه چون داغ قصار آمده
آفاق را از جرم‌خور هم قرص و هم آتش نگر****هم مطبخ و هم خوان زر هم میده سالار آمده
گر بلبل بسیار گو، بست از فراق گل گلو****گلگون صراحی بین در او بلبل به گفتار آمده
گر می‌دهی ممزوج ده، کاین وقت می ممزوج به****بر می گلاب ناب نه چون اشک احرار آمده
کافور خواه و بیدتر، در خیش‌خانه باده خور****با ساقی فرخنده فر زو خانه فرخار آمده
ماورد و ریحان کن طلب توزی و کتان کن سلب****وز می گلستان کن دو لب آنجا که این چار آمده
گه‌گه کن از باغ آرزو آن آفتاب زرد رو****پیرامنش ده ماه نو هر سال یک بار آمده
چرخ از سموم گرمگه، زاده و با هر چاشتگه****دفع وبا را جام شه یاقوت کردار آمده
تریاق ما چهر ملک، پور منوچهر ملک****با طاعن مهر ملک طاعون سزاوار آمده
خاقان اعظم چون پدر شاه معظم چون پدر****فخر دو عالم چون پدر وز عالمش عار آمده
گردون دوان در کار او چون سایه در زنهار او****خورشید در دیدار او چون ذره دیدار آمده
از بوس لب‌های سران بر پای اسب اخستان****از نعل اسبش هر زمان یاقوت مسمار آمده
عدلش بدان سامان شده کاقلیم‌ها یکسان شده****سنقر به هندستان شده، طوطی به بلغار آمده
رایش چو دست موسوی در ملک برهانی قوی****دادش چو باد عیسوی تعویذ انصار آمده
شمشیر او قصار کین شسته به خون روی زمین****پیکان او خیاط دین دل‌دوز کفار آمده
سام نریمان چاکرش، رستم نقیب لشکرش****هوشنگ هارون درش، جم حاجب بار آمده
مردان علوی هفت تن، درگاه او را نوبه زن****خصمان سفلی چار زن، پیشش پرستار آمده
باتیغ گردون پیکرش گردون شده خاک درش****وز رای گیتی داورش گیتی نمودار آمده
با دولت شاه اخستان، منسوخ دان هر داستان****کز خسروان باستان در صحف اخبار آمده
تیرش که دستان ساخته، زو رجم شیطان ساخته****عقرب ز پیکان ساخته تنین ز سوفار آمده
او نور و بدخواهانش خاک از ظلمت خاکی چه باک****آن را که حصن جان پاک از نور انوار آمده
بر تیر او پرپری صرصر صفت در صفدری****تیرش چو تیغ حیدری از خلد ابرار آمده
اشرار مشتی بازپس، رانده به کین او نفس****پیکانش چون پر مگس در چشم اشرار آمده
ناکرده مکر مکیان جان محمد را زیان****چون عنکبوتی در میان پروانهٔ غار آمده
ای خانه دار ملک و دین تیغت حصار ملک و دین****بهر عیار ملک و دین رای تو معیار آمده
پیشت صف بهرامیان بسته غلامی را میان****در خانهٔ اسلامیان عدل تو معمار آمده
ای چنبر کوست فلک، کرده زمین بوست فلک****وز خصم منحوست فلک، چون بخت بیزار آمده
نیکان ملت را به دین، یاد تو تسبیح مهین****پیکان نصرت را به کین عزم تو هنجار آمده
بادت ز غایات هنر بر عرش رایات خطر****در شانت آیات ظفر، از فضل دادار آمده
تابع فلک فرمانت را، دربان ملک ایوانت را****سرهای بدخواهانت را هم رمح تو دار آمده
لاف از درت اسلام را فال از برت اجرام را****تا ابلق ایام را از چرخ مضمار آمده
از مدح تو اشعار من رونق فزا در کار من****دولت همیشه یار من با بخت بیدار آمده
من جان سپار مدح تو صورت نگار مدح تو****با آب کار مدح تو الفاظم ابکار آمده
امروز احرار زمن خوانندم استاد سخن****صد عنصری در پیش من شاگرد اشعار آمده

شماره 203: صبح خیزان بین به صدر کعبه مهمان آمده

صبح خیزان بین به صدر کعبه مهمان آمده****جان عالم دیده و در عالم جان آمده
آستان خاص سلطان سلاطین داده بوس****پس به بار عام پیش صفهٔ مهمان آمده
کعبه برکرده عرب‌وار آتشی کز نور آن****شب روان در راه منزل منزل آسان آمده
کعبه استقبالشان فرموده هم در بادیه****پس همه ره با همه لبیک گویان آمده
شب روان چون کرم شب تابند صحرائی همه****خفتگان چون کرم قز زنده به زندان آمده
کعبه برخوانی نشانده فاقه زدگان را به ناز****کز نیاز آنجا سلیمان مور آن خوان آمده
بر سر آن خوان عزت نسر طائر دان مگس****بلکه پر جبرئیل آنجا مگس ران آمده
از برای خوان کعبه ماه در ماهی دو بار****گاه سیمین نان و گه زرین نمکدان آمده
رستهٔ دندان از در سلطان به دست خاصگان****از بن دندان طفیل هفت مردان آمده
پیش دندان از در سلطان به دست خاصگان****دوستکانی سر به مهر خاص سلطان آمده
مصطفی استاده خوان سالار و رضوان طشت‌دار****هدیه دندان مزد خاص و عام یکسان آمده
هم خلال از طوبی و هم آب‌دست از سلسبیل****بلکه دست آب همه تسکین رضوان آمده
آسمان آورده زرین آب‌دستان ز افتاب****پشت خم پیش سران چون آب‌دستان آمده
خضر جلابی به دست از آب‌دست مصطفی****کوست ظلمات عرب را آب حیوان آمده
فاقه پروردان چو پاکان حواری روزه‌دار****کعبه همچون خوان عیسی عید ایشان آمده
یوسفان در پیش خوان کعبه صاع استان چنانک****پیش یوسف قحط پروردان کنعان آمده
خوان کعبه جان موسی را همی ماند که هست****تسع آیاتش به جای سبع الوان آمده
بر سر آن خون دل پاکان چو مرغان بهشت****نیمه‌ای گویا و دیگر نیمه بریان آمده
کعبه در تربیع همچون تخت نرد مهره باز****کعبتین تنها و نراد انسی و جان آمده
نقش یک تنها به روی کعبتین پیدا شده****پس شش و پنج و چهار و سه دو پنهان آمده
هر حسابی کرده بر حق ختم چون نرد زیاد****هر که شش پنجی زده یک بر سر آن آمده
عالمان چون خضر پوشیده، برهنه پا و سر****نعل پی‌شان همسر تاج خضر خان آمده
صوفیان رکوه پر آب زندگانی چون خضر****همچو موسی در عصاشان جان ثعبان آمده
هو و هو گریان مریدان هوی هوی اندر دهان****چون صدف تن غرق اشک و سینه عطشان آمده
ز آه ایشان گه الف چون سوزن عیسی شده****گاه همچون حلقهٔ زنجیر مطران آمده
آتشین حلقه ز باد افسرده و جسته ز حلق****رفته ساق عرش را خلخال پیچان آمده
ز آهشان یک نیمهٔ مسمار در دوزخ شده****باز دیگر نیمه طوق حلق شیطان آمده
ای مربع‌خانهٔ نور از خروش صادقان****چون مسدس خان زنبوران پر افغان آمده
کعبه همچون شاه زنبوران میان‌جا معتکف****عالمی گردش چو زنبوران غریوان آمده
چون مشبک خان زنبوران ز آه عاشقان****بس دریچه کاندرین بام نه ایوان آمده
آفتاب اشتر سواری بر فلک بیمار تن****در طواف کعبه محرم‌وار عریان آمده
خون قربان رفته در زیر زمین تا پشت گاو****گاو بالای زمین از بهر قربان آمده
بر زمین الحمد الله خون حیوان بسته نقش****بر هوا تسبیح گویان جان حیوان آمده
کعبه در ناف زمین بهتر سلاله از شرف****کاندر ارحام وجود از صلب فرمان آمده
کعبه خاتون دو کون او را در این خرگاه سبز****هفت بانو بین پرستار شبستان آمده
صبح و شام او را دو خادم، جوهر و عنبر به نام****این ز روم آن از حبش سالار کیهان آمده
خادمانش بر دو طفلانند اتابک و آن دو را****گاهواره بابل و مولد خراسان آمده
خال مشک از روی گندم‌گون خاتون عرب****عشاقان را آرزوبخش و دلستان آمده
کعبه صرافی، دکانش نیم بام آسمان****بر یکی دستش محک زر ایمان آمده
بر محک کعبه کو جنس بلال آمد به رنگ****هر که را زر بولهب روی است شادان آمده
بر سیاهی سنگ اگر زرت سپید آید نه سرخ****ز آن سپیدی دان سیاهی روی دیوان آمده
سنگ زر شب‌رنگ لیکن صبح‌وار از راستی****شاهد هر بچه کز خورشید در کان آمده
در سیاهی سنگ کعبه روشنائی بین چنانک****نور معنی در سیاهی حرف قرآن آمده
زمزم آنگه چون دهانی آب حیوان در گلو****وان دهان را میم لب چون سین دندان آمده
پیش عیسی‌دم چه زمزم صلیب دلو چرخ****سرنگون بی‌آب چون چاه زنخدان آمده
مصطفی کحال عقل و کعبه دکان شفاست****عیسی آنجا کیست هاون‌کوب دکان آمده
عیسی اینک پیش کعبه بسته چون احرامیان****چادری کان دست ریس دخت عمران آمده
کعبه را از خاصیت پنداشته عود الصلیب****کز دم ابن الله او را ام‌صبیان آمده
از اانتش «همزه» مسمار و «الف» داری شده****بر چینین داری ز عصمت کاف‌ها خوان آمده
گر حرم خون گرید از غوغای مکه حق اوست****کز فلاخشان فراز کعبه غضبان آمده
بر خلاف عادت اصحاب فیل است ای عجب****بر سر مرغان کعبه سنگ‌باران آمده
مکیان چو ماکیانان بر سر خود کرده خاک****چکز خروس فتنه‌شان آواز خذلان آمده
بوقبیس آرامگاه انبیا بوده مقیم****باز عصیان‌گاه اهل بغی و عصیان آمده
کرده عیسی نامی از بالای کعبه خیبری****واندر او مشتی یهودی رنگ فتان آمده
زود بینام از جلال کعبهٔ مریم صفت****خیبر وارون عیسی گرد ویران آمده
من به چشم خویش دیدم کعبه را کز زخم سنگ****اشک‌بار از دست مشتی نابسامان آمده
کرده روح القدس پیش کعبه پرها را حجاب****تا بر او آسیب سنگ از اهل طغیان آمده
بوقبیس از شرم کعبه رفته در زلزال خوف****کعبه را از روی ضجرت رای ثهلان آمده
کعبه در شامی سلب چون قطره در تنگی صدف****یا صدف در بحر ظلمانی گروگان آمده
کعبه قطب است و بنی‌آدم بنات النعش‌وار****گرد قطب آسیمه سر شیدا و حیران آمده
کعبه هم قطب است و گردون راست چون دستاس زال****صورت دستاس را بر قطب دوران آمده
کعبه روغن خانه‌ای دان و روز و شب گاو خراس****گاو پیسه گرد روغن خانه گردان آمده
کعبه شمع و روشنان پروانه و گیتی لگن****بر لگن پروانه را بین مست جولان آمده
کعبه گنج است و سیاهان عرب ماران گنج****گرد گنج آنک صف ماران فراوان آمده
کعبه، شان شهد و کان‌زر درست است ای عجب****خیل زنبوران و مارانش نگهبان آمده

شماره 204: الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده

الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده****دل تنوری گشته و زو دیده طوفان آمده
الوداع ای کعبه کاینک مست راوق گشته خاک****زانکه چشم از اشک میگون راوق افشان آمده
الوداع ای کعبه کاینک هفته‌ای در خدمتت****عیش خوابی بوده و تعبیرش احزان آمده
الوداع ای کعبه کاینک کالبد با حال بد****رفته از پیش تو و جان وقت هجران آمده
الوداع ای کعبه کاینک درد هجرت جانگزاست****شمه‌ای خاک مدینه حرز و درمان آمده
الوداع ای کعبه کاینک روز وصلت صبح‌وار****دیر سر برکرده و بس زود پایان آمده
مکه می‌خواهی و کعبه‌ها مدینه پیش توست****مکهٔ تمکین و در وی کعبهٔ جان آمده
مصطفی کعبه است و مهر کتف او سنگ سیاه****هرکس از بهر کف او زمزم افشان آمده
گرد چار ارکان او بین هفت طوق و شش جهت****چار ارکانش ز یاران چار اقران آمده
حبذا خاک مدینه، حبذا عین النبی****هر دو اصل چار جوی و هشت بستان آمده
در مدینه مصطفی دین مشخص دان و بس****زانکه از دین در مدینه اصل و بنیان آمده
گر بخوانی ورنویسی هم به اسم و هم به ذات****در مدینه نقش دین بینی به برهان آمده
پیش بزم مصطفی بین دعوت کروبیان****عود سوزان آفتاب و عود کیوان آمده
پیش صدر مصطفی بین هم بلال و هم صهیب****این چو عود آن چون شکر در عود سوزان آمده
مصطفی دم بسته و خلوت نشسته بهر آنک****بلبل و نحل است و گیتی را زمستان آمده
باش تا باغ قیامت را بهار آید که باز****نحل و بلبل بینی اندر لحن و دستان آمده
کاف و نون بوده سترون از هزاران سال باز****زاده فرزندی که شاهنشاه کیهان آمده
آسمان در دور هفتم بعد سال شش‌هزار****زاده خورشیدی که تختش تاج سعدان آمده
گشته داود نبی زراد لشکرگاه او****باز صاحب جیش آن لشکر سلیمان آمده
داغ بر رخ زاده بهر بندگی مصطفی****هر نو آمد کز مشیمه چار ارکان آمده
وین عجوز خشک پستان بهر بیشی امتش****مادر یحیی است گویی تازه زهدان آمده
بنده خاقانی به صدر مصطفی آورده روی****کرده ایمان تازه وز رفته پشیمان آمده
چون بیابان سوخته رویش ز اشک شور گرم****چون به تابستان نمک‌زار بیابان آمده
آسمان‌وار از خجالت سرفکنده بر زمین****آفتاب آسا به روی خاک غلطان آمده
گر مسلمان بود عبدالله بن سرح از نخست****باز کافر گشته و در راه کفران آمده
بود کعب‌بن زهیر از ابتدا کافر صفت****پس مسلمان گشته و هم جنس حسان آمده
گر توام عبد الله بن سرح خواتنی باک نیست****من به دل کعبم مسلمان‌تر ز سلمان آمده
نام من چون سرخ زنبوران چرا کافر نهی****نفس من چون شاه زنبوران مسلمان آمده
خلق باری کیست کامرزد گناه بندگان****بنده را توقیع آمرزش ز یزدان آمده
گر همه زهر است خلق، از زهر خلق اندیشه نیست****هر که را تریاق فاروقش ز فرقان آمده
من شکسته خاطر از شروانیان وز لفظ من****خاک شروان مومیائی بخش ایران آمده
گرچه شروان نیست چون غزنین منم غزنین فضل****از چو من غزنین نگر عزنین به شروان آمده
من به بغداد و همه آفاق خاقانی طلب****نام خاقانی طراز فخر خاقان آمده
از نشاط آستین بوس امیر المؤمنین****سعد اکبر بین مرا گوی گریبان آمده
مهدی آخر زمان المستضنئی بالله که هست****خاک درگاهش بهشت عدن عدنان آمده
آفتاب گوهر عباس امام الحق که هست****ابر انعامش زوال قحط قحطان آمده
هم خلیفه است از محمد هم ز حق چون آدمش****سر «انی جاعل فی‌الارض» درشان آمده

شماره 205: به خراسان شوم انشاء الله

به خراسان شوم انشاء الله****آن ره آسان شوم انشاء الله
چون طرب در دل و دل در ملکوت****ره به پنهان شوم انشاء الله
خضر پنهان گذرد بر ره و من****خضر دوران شوم انشاء الله
ایمن از کوه نشینان به گذر****باد آبان شوم انشاء الله
پیش آن باد پرستان به شکوه****کوه ثهلان شوم انشاء الله
قمع آن را که کند کوه پناه****موج طوفان شوم انشاء الله
ملک عزلت طلبم و افسر عقل****بو که سلطان شوم انشاء الله
تا زند چتر سیه بخت سپید****ابر نیسان شوم انشاء الله
چه نشینم به وباخانهٔ ری****به خراسان شوم انشاء الله
عندلیبم چه کنم خارستان****به گلستان شوم انشاء الله
همه سر عقلم و چون عزم کنم****همه تن جان شوم انشاء الله
خاک شوره شده‌ام جهد کنم****کب حیوان شوم انشاء الله
بکنم دیو دلی‌ها به سفر****تا سلیمان شوم انشاء الله
چون صفا یافتگان ز اشک طرب****تر گریبان شوم انشاء الله
چون شگرفان ره از گرد سفر****خشک دامان شوم انشاء الله
نمک افشان شدم از دیده کنون****شکرافشان شوم انشاء الله
گر چو نرگس یرقان دارم، باز****گل خندان شوم انشاء الله
خشک چون شاخ درمنه شده‌ام****تازه ریحان شوم انشاء الله
سنگ زردم شده معلول به وقت****لعل رخشان شوم انشاء الله
چشم یارم همه بیماری و باز****همه درمان شوم انشاء الله
عرض آورد به گوشم سر و گفت****که به پایان شوم انشاء الله
چون ز شربت به جلاب آمده‌ام****به ز بحران شوم انشاء الله
به مزور ز جواب آیم هم****رغم خصمان شوم انشاء الله
وز مزور ز جواب آیم هم****مرغ پران شوم انشاء الله
تب مرا گفت که سرسام گذشت****من پس آن شوم انشاء الله
نه نه تا حکم ز سلطان چه رسد****تا به فرمان شوم انشاء الله
گر دهد رخصه، کنم نیت طوس****خوش و شادان شوم انشاء الله
بر سر روضهٔ معصوم رضا****شبه رضوان شوم انشاء الله
گرد آن روضه چو پروانهٔ شمع****مست جولان شوم انشاء الله

شماره 206: دلنواز من بیمار شمائید همه

دلنواز من بیمار شمائید همه****بهر بیمار نوازی به من آئید همه
من چو موئی و ز من تا به اجل یک سر موی****به سر موی ز من دور چرائید همه
من کجایم؟ خبرم نیست که مست خطرم****گر شما نیز نه مستید کجائید همه
دور ماندید ز من همچو خزان از نوروز****که خزان رنگم و نوروز لقائید همه
سنبلستان خطم خشک نگشته است هنوز****به من آئید که آهوی ختائید همه
اجلم دنبه نهاد از برهٔ چرخ و شما****همچو آهو بره مشغول چرائید همه
من مه چارده بودم مه سی روزه شدم****نه شما شمس من و مهر سمائید همه
گر بسی روز دو شب هم‌دم ماه آید مهر****سی شب از من به چه تاویل جدائید همه
چون مه کاست شب از شب بترم پیش شما****کز سر روز بهی روز بهائید همه
سرو بالان شمایم سر بالین مرا****تازه دارید به نم، کابر نمائید همه
من چو گل خون به دهان آمده و تشنه لبم****بر گل تشنه گه ژاله هوائید همه
از چه سینه به دلو نفس و رشتهٔ جان****برکشید آب که نی کم ز سقائید همه
همه بیمار پرستان ز غمم سیر شدند****آنکه این غم خورد امروز شمائید همه
چون سر انگشت قلم گیر من از خط بدیع****در خط مهر من انگشت نمائید همه
پدر و مادرم از پای فتادند ز غم****به شما دست زدم کاهل وفائید همه
به منی و عرفاتم ز خدا درخواهید****که هم از کعبه پرستان خدائید همه
بس جوانم به دعا جان مرا دریابید****که چو عیسی زبر بام دعائید همه
آه کامروز تبم تیز و زبان کند شده است****تب ببندید و زبانم بگشائید همه
بوی دارو شنوم روی بگردانم ازو****هر زمان شربت نو در مفزائید همه
تنم از آتش تب سوخته چون عود و نی است****چون نی و عود سر انگشت بخائید همه
گر همی پیر سحرخیز به نی برد تب****نی بجوئید و بر آن پیر گرائید همه
مگر این تب به شما طایفه خواهند برید****کز سر لرزه چو نی بر سر پائید همه
من چو مخمور ز تب شیفته چشمم چه عجب****گر چو مصروع ز غم شیفته رائید همه
آمد آن مار اجل هیچ عزیمت دانید****که بخوانید و بدان مار فسائید همه
جان گزاید نفس مار اجل جهد کنید****کز نفس مار اجل را بگزائید همه
من چو شیرم به تب مرگ و شما همچو گوزن****بر سر مار اجل پای بسائید همه
چون گوزن از پس هر ناله ببارید سرشک****کز سرشک مژه تریاک شفائید همه
من اسیر اجلم هرچه نوا خواهد چرخ****بدهید ارچه نه چندان بنوائید همه
نی نی از بند اجل کس به نوا باز نرست****کار کافتاد چه در بند نوائید همه
مهرهٔ جان ز مششدر برهانید مرا****که شما نیز نه زین بند رهائید همه
روز خون ریز من آمد ز شبیخون قضا****خون بگریید که رد خون قضائید همه
فزع مادر و افغان پدر سود نداشت****بر فغان و فزع هر دو گوائید همه
چون کلید سخنم در غلق کام شکست****بر در بستهٔ امید چه پائید همه
تا چو نوک قلم از درد زبانم سیه است****از فلک خستهٔ شمشیر جفائید همه
چشم بادام من است از رگ خون پسته مثال****به زبان آن رگ خون چند گشائید همه
خوی به پیشانی و کف در دهنم بس خطر است****به گلاب این خوی و کف چند زدائید همه
چون صراحی به فواق آمده خون در دهنم****ز آن شما زهرکش جام بلائید همه
جان کنم چون به فواق آیم و لرزان چو چراغ****گر چو پروانه بسوزید سزائید همه
من چو شمع و گل اگر میرم و خندم چه عجب****که شما بلبل و پروانه مرائید همه
جان به فردا نکشد درد سر من بکشید****به یک امروز ز من سیر میائید همه
تا دمی ماند ز من نوحه‌گران بنشانید****وا رشیداه کنان نوحه سرائید همه
هم بموئید و هم از مویه‌گران درخواهید****که بجز مویه‌گر خاص نشائید همه
بشنوانید مرا شیون من وز دل سنگ****بشنوید آه رشید ار شنوائید همه
اشک داود چو تسبیح ببارید از چشم****خوش بنالید که داود نوائید همه
خپه گشتم دهن و حلق فرو بسته چو نای****وز سر ناله شما نیز چو نائید همه
پیش جان دادن من خود همه سگ‌جان شده‌اید****زان چو سگ در پس زانوی عنائید همه
چون مرا طوطی جان از قفس کام پرید****نوحهٔ جغد کنید ار چو همائید همه
من کنون روزهٔ جاوید گرفتم ز جهان****گر شما در هوس عید بقائید همه
وقت نظارهٔ عام است شما نیز مرا****بهر آخر نظر خاص بیائید همه
الوداع ای دمتان همره آخر دم من****بارک الله چه به آئین رفقائید همه
الوداع ای دلتان سوختهٔ روز فراق****در شب خوف نه در صبح رجائید همه
پیش تابوت من آئید برون ندبه‌کنان****در سه دست از دو زبانم بستائید همه
من گدازان چو هلالم ز بر نعش و شما****بر سر نعش نظاره چو سهائید همه
چو نسیج سر تابوت زر اندود رخید****چون حلی بن تابوت دوتائید همه

شماره 207: سر تابوت مرا باز گشائید همه

سر تابوت مرا باز گشائید همه****خود ببینید و به دشمن بنمائید همه
بر سر سبزهٔ باغ رخ من کبک مثال****زار نالید که کبکان سرائید همه
پس بگوئید ز من با پدر و مادر من****که چه دل‌سوخته و رنج هبائید همه
بدرود ای پدر و مادرم، از من بدرود****که شدم فانی و در دام فنائید همه
خط سیه کرده تظلم به در چرخ برید****که شما در خط این سبزه وطائید همه
بس کز آتش سری و باد کلاهی فلک****بر سر خاک ز خون لعل قبائید همه
خاک من غرقهٔ خون گشت مگریید دگر****بس کنید از جزع ار اهل جزائید همه
چون درخت رز اگرتان رگ جان ببریدند****آب چندان ز رگ چشم چه زائید همه
گر من از خرمن عمرم شده بر باد چو کاه****جای شکر است که چون دانه بجائید همه
من عطای ملک العرش بدم نزد شما****صبر کم گشت که گم کرده عطائید همه
ای طبیبان غلط گوی چه گویم که شما****نامبارک دم و ناساز دوائید همه
اثر عود صلیب و خط ترساست خطا****ور مسیحید که در عین خطائید همه
ای حکیمان رصد بین خط احکام شما****همه یاوه است و شما یاوه درائید همه
خانهٔ طالع عمرم ششم و هشتم کید****چون ندیدید که جاماسب دهائید همه
ای کرامات فروشان دم افسون شما****علت افزود که معلول ریائید همه
رشتهٔ تب ز گرهتان رشتهٔ جان****باز نگشاد که در بند هوائید همه
ای کسانی که ز ایام وفا می‌طلبید****نوش‌دارو طلب از زهر گیائید همه
چه شنیدید اجل را، اجل آمد گوئی****کز فنا فارغ و مشغول بقائید همه
یا شما را خط امن است و نه زین آب و گلید****که چنین سنگدل و بار خدائید همه
هم اسیر اجلید ارچه امیر اجلید****مرگ را زان چه کامیر الامرائید همه
خشت گل زیر سر و پی سپر آئید به مرگ****گر به خشت و به سپرمیر کیائید همه
هم ز بالا به چه افتید چو خورشید به شام****گر ستاره سپه و صبح لوائید همه
آبتان زیر پل مرگ گذر خواهد داشت****گرچه جیحون صفت و دجله صفائید همه
مرگ اگر پشه و مور است ازو در فزعید****گرچه پیل دژم و شیر وغائید همه
بنگرید از سر عبرت دم خاقانی را****که بدین مایه نظر دست روائید همه

شماره 208: ما فتنه بر توایم و تو فتنه بر آینه

ما فتنه بر توایم و تو فتنه بر آینه****ما رانگاه در تو، تو را اندر آینه
تا آینه جمال تو دید و تو حسن خویش****تو عاشق خودی ز تو عاشق‌تر آینه
از روی تو در آینه جان‌ها شود خیال****زین روی نازها کند اندر سر آینه
وز نور روی و صفوت لعل تو آورد****در یک مکان هم آتش و هم کوثر آینه
ای ناخدای ترس مشو آینه‌پرست****رنج دلم مخواه و منه دل بر آینه
کز آه دل بسوزم هر جا که آهنی است****تا هیچ صیقلی نکند دیگر آینه
قبله مساز ز آینه هر چند مر تو را****صورت هر آینه بنماید هر آینه
در آینه دریغ بود صورتی کز او****بیند هزار صورت جان پرور آینه
صورت نمای شد رخ خاقانی از سرشک****رخسار او نگر صنما منگر آینه
از رای شاه گیرد نور وضو آفتاب****وز روی تو پذیرد زیب و فر آینه
سلطان اعظم آنکه اشارات او ز غیب****چونان دهد نشانی کز پیکر آینه
شاهنشهی که بهر عروس جلال اوست****هفت آسمان مشاطه و هفت اختر آینه
ز اقبال عدل‌پرور او جای آن، بود****کز ننگ زنگ باز رهد یکسر آینه
ای خسروی که خاطر تو آن صفا گرفت****کز وی نمونه‌ای است به هر کشور آینه
سازد فلک ز حزم تو دایم سلاح خویش****دارد شجاع روز وغا در بر آینه
گر منظر تو نور بر آئینه افکند****روح القدس نماید از آن منظر آینه
گرد خلافت ار برود در دیار خصم****بی‌کار ماند آنجا تا محشر آینه
ماند به نوک کلک تو و جان بد سگال****چون در حجاب زنگ شود مضمر آینه
باشد چو طبع مهر من اندر هوای تو****چون تاب گیرد از حرکات خور آینه
من آینه ضمیرم و تو مشتری همم****از تو جمال همت و از چاکر آینه
در خدمت تو تر نتوان آمدن از آنک****گردد سیاه روی چو گردد تر آینه
گر در دل تو یافت توانم نشان خویش****طبعم شود ز لطف چو از جوهر آینه
طوطی هر آن سخن که بگوئی ز بر کند****هرگه که شکل خویش ببیند در آینه
گر لطف تو خرید مرا بس شگفت نیست****کاهل بصر خزند به سیم و زر آینه
ور ناکسی فروخت مرا هم روا بود****کاعمی و زشت را نبود درخور آینه
گر جز تو را ستودم بر من مگیر از آنک****مردم ضرورتی کند از خنجر آینه
دانم تو را ز من نگزیرد برای آنک****گه‌گه کند پاک به خاکستر آینه
از نیم شاعران هنر من مجوی از آنک****ناید همی ز آهن بد گوهر آینه
شاید که ناورم دل مجروح بر درت****زیبد که ننگرم به رخ اصفر آینه
کز بیم رجم برنشود دیو بر فلک****وز بهر عیب کم طلبد اعور آینه
گر نه ردیف شعر مرا آمدی به کار****مانا که خود نساختی اسکندر آینه
این را نقیضه‌ای است که گفتم بدین طریق****گر ذره‌ای ز نور تو افتد بر آینه
بادت جلال و مرتبه چندان که آسمان****هر صبح‌دم برآورد از خاور آینه
حاسد ز دولت تو گرفتار آن مرض****کز مس کند برای وی آهنگر آینه

حرف ی

 

شماره 209: در این منزل اهل وفائی نیابی

در این منزل اهل وفائی نیابی****مجوی اهل کامروز جائی نیابی
عجوز جهان در نکاح فلک شد****که جز عذر زادنش رائی نیابی
بلی در زناشوئی سنگ و آهن****بجز نار بنت الزنائی نیابی
اگر کیمیای وفا جستا خواهی****جز از دست هر خاکپائی نیابی
دمی خاکپائی تو را مس کند زر****پس از خاک به کیمیائی نیابی
نفس عنبرین دار و آه آتشین زن****کزین خوشتر آب و هوائی نیابی
به آب خرد سنگ فطرت بگردان****کزین تیزتر آسیائی نیابی
در این هفت ده زیر و نه شهر بالا****ورای خرد ده کیائی نیابی
ولیکن به نه شهر اگر خانه سازی****به از دل در او کد خدائی نیابی
چه باید به شهری تنشستن که آنجا****بجز هفت ده روستائی نیابی
همه شهر و ده گر براندازی الا****علف‌خانهٔ چارپایی نیابی
به شب شهر غوغای یاجوج گیرد****به روزش سکندر دهائی نیابی
زنی رومی آید کند کاغذین سد****که از هندی آهن بنائی نیابی
همه شهر یاجوج گیرد دگر شب****که سد زنان را بقائی نیابی
برون ران ازین شهر و ده رخش همت****که اینجاش آب و چرائی نیابی
به همت ورای خرد شو که دل را****جز این سدرة المنتهائی نیابی
به دل به رجوع تو کان پیر دین را****بجز استقامت عصائی نیابی
فلک هم دو تا پشت پیری است کورا****عصا جز خط استوائی نیابی
دلت آفتابی کز او صدق زاید****که جز صادق ابن الذکائی نیاب
به صورت دو حرف کژ آمد دل، اما****ز دل راستگوتر گوائی نیابی
الف راست صورت صواب است لیکن****اگر کژ شود هم خطائی نیابی
نه نون و القلم هم کژ است اول آنگه****بجز راستش مقتدائی نیابی
ز دل شاهدی ساز کو را چو کعبه****همه روی بینی قفائی نیابی
چو دل کعبه کردی سر هر دو زانو****کم از مروه‌ای یا صفائی نیابی
برو پیل پندار از کعبهٔ دل****برون ران کز این به وغائی نیابی
بیا کعبهٔ عزت دل ز عزی****تهی کن کز این به غزائی نیابی
گر از کعبه در دیر صادق دل آیی****به از دیر حاجت روائی نیابی
ور از دیر زی کعبه بی‌صدق پویی****به کعبه قبول دعائی نیابی
رفیق طرب را وداعی کن ار نه****ز داعی غم مرحبائی نیابی
در این جایگه غم مقیم است کورا****بجز پردهٔ دل وطائی نیابی
به دیماه خوف آتش غم سپر کن****که اینجا ربیع رجائی نیابی
چو سرسام سرد است قلب شتا را****دوا به ز قلب شتائی نیابی
به غم دل بنه کاینهٔ خاطرت را****جز از صیقل غم جلائی نیابی
غم دین زداید غم دنیی از تو****که بهتر ز غم غم زدائی نیابی
ولیکن ز هر غم مجوی انس زیرا****ز هر مرغ ملک سبائی نیابی
منه مهره کز راست بازان معنی****در این تخته نرد آشنائی نیابی
همه عاجز شش در و مهره در کف****به همت مششدر گشائی نیابی
اگر کم زنی هم به کم باش راضی****که دل را بیشی هوائی نیابی
دغا در سه شش بیش بینی ز یاران****چو یک نقش خواهی دغائی نیابی
اگر ثلثی از ربع مسکون بجوئی****وفا و کرم هیچ جائی نیابی
عقاقیر صحرای دلهاست این دو****که سازنده‌تر زین دوائی نیابی
دو بر گند بر یک شجر لیکن آن را****جز از فیض قدسی نمائی نیابی
ازین دو عقاقیر صحرای دلها****در این هفت دکان گیائی نیابی
وفا باری از داعی حق طلب کن****کز این ساعیان جز جفائی نیابی
کرم هم ز درگاه حق جوی کز کس****حقوق کرم را ادائی نیابی
دم عیسوی جوی کسیب جان را****ز داروی ترسا شفائی نیابی
در یوسفی زن که کنعان دل را****ز صاع لئیمان عطائی نیابی
ببر بیخ آمال تا دل نرنجد****که بر خوان دونان صلائی نیابی
خرد را چه گوئی که بر خوان دو نان****ابا بینی ار خود ابائی نیابی
چو شل کرده باشی رگ آب دیده****بصر بستهٔ توتیائی نیابی
چو گرگ اجری از پهلوی زاغ کم خور****که برخوان چنان خوش لقائی نیابی
فرشته شو ارنه پری باش باری****که هم‌کاسه الا همائی نیابی
نکوئی مجو از کس و پس نکوئی****چنان کن که از کس جزائی نیابی
جزای نکوئی است نام نکوئی****که بالای آن در فزائی نیابی
تن شمع را روشنی سربها بس****که از طشت زر سربهائی نیابی
نه خاکی که بیرون نیاری ودیعت****اگر سیم مزد از سقائی نیابی
نه نیز آتشی کز سر خام طمعی****غذا کم پزی گر غذائی نیابی
نه عودی که خوش دم بسوزی چو عاشق****اگر چون شکر دل‌ربائی نیابی
اسیران خاکند امیران اول****که چون خاک عبرت فزائی نیابی
به کم مدت از تاج داران اکنون****نبیره نبینی، نیائی نیابی
گدای مجرد صفت را که روزی****سرش رفت جز پادشائی نیابی
ولی پادشه را که یک لحظه از سر****کله گم شود جز گدائی نیابی
گرفتم فنا خسروی نقش اول****ز خسرو شدن جز فنائی نیابی
وگر نیز کیخسروی آخر آخر****کیانی کیان بی و بائی نیابی
ازین شیر سگ خورده شیری نبینی****وزین شوره مردم گیائی نیابی
ازین ریمن آید کرم؟ نی نیاید****ز ریم آهن اقلیمیائی نیابی
مجوی از جهان مردمی، کاین امانت****به نزدیک دور از خدائی نیابی
ندانی که تریاک چشم گوزنان****ز دندان هیچ اژدهائی نیابی
اگر کرم شب تاب آتش نماید****از آن آتش انس و سنائی نیابی
ز دو نان که برق سرابند از اول****به آخر سحاب سخائی نیابی
قضات از در ظالمان کرد فارغ****ازین دادگرتر قضائی نیابی
تو ویک تنه غربت و وحش صحرا****که از مرغ خانه نوائی نیابی
چو عیسی که غربت کند سوی بالا****بجز سوزنش رشتهٔ تائی نیابی
تو چون نام چوئی ز نان جوی بگسل****که جم را به مور اقتدائی نیابی
ببین همت سنگ آهن‌ربا را****که آن همت از کهربائی نیابی
اگر کبریا بینی از نار شاید****ز کبریت هم کبریائی نیابی
ز خاقانی این منطق الطیر بشنو****که چون او معانی سرائی نیابی
لسان الطیور از دمش یابی ارچه****جهان را سلیمان لوائی نیابی
سخن‌هاش موزون عیار آمد آوخ****که ناقد بجز ژاژخائی نیابی
بلی ناقد مشک یا دهن مصری****بجز سیر یا گندنائی نیابی
گر این فصل بر کوه خوانی همانا****که جز بارک الله صدائی نیابی
بهاری است خوش چون گل نخل بندان****که از زخم خارش عنائی نیابی

شماره 210: گر به قدر سوزش دل چشم من بگریستی

گر به قدر سوزش دل چشم من بگریستی****بر دل من مرغ و ماهی تن به تن بگریستی
صد هزاران دیده بایستی دل ریش مرا****تا به هر یک خویشتن بر خویشتن بگریستی
دیده‌های بخت من بیدار بایستی کنون****تا بدیدی حال من، بر حال من بگریستی
آنچه از من شد گر از دست سلیمان گم شدی****بر سلیمان هم پری هم اهرمن بگریستی
یاسمن خندان و خوش زان است کز من غافل است****یاس من گردیده بودی یاسمن، بگریستی
تنگدل مرغم گرم بر باب‌زن کردی فلک****بر من آتش رحم کردی، باب زن بگریستی
ای دریغا طبع خاقانی که وا ماند از سخن****کو سخن‌دان مهین تا بر سخن بگریستی
مقتدای حکمت و صدر ز من کز بعد او****گر زمین را چشم بودی بر زمن بگریستی
گوهری بود او که گردونش به نادانی شکست****جوهری کو تا بر این گوهر شکن بگریستی
زاد سروی، راد مردی بر چمن پژمرده شد****ابر طوفان بار کو تا بر چمن بگریستی
شعریان از اوج رفعت در حضیض خاک شد****چرخ بایستی که بر شام و یمن بگریستی
کو پیمبر تا همی سوک بحیرا داشتی****کو سکندر تا به مرگ برهمن بگریستی
کو شکر نطقی که از رشک زبانش هر زمان****نحل از آب چشم بر آب دهن بگریستی
کو صبا خلقی که از تشویر جاه و جود او****هم بهشت عدن و هم بحر عدن بگریستی
کو فلک دستی که چون کلکش بهم کردی سخن****دختران نعش یک یک بر پرن بگریستی
هر زمان از بیم نار الله ز نرگس دان چشم****کوثری بر روی و موی چون سمن بگریستی
پیش چشمش مرغ را کشتن که یارستی که او****گر بدیدی شمع در گردن زدن بگریستی
آنت مومین دل که گر پیشش بکشتندی چراغ****طبع مومینش چو موم اندر لکن بگریستی
کاشکی گردون طریق نوحه کردن داندی****تا بر اهل حکمت و ارباب فن بگریستی
کاشکی خورشید را زین غم نبودی چشم درد****تا بر این چشم و چراغ انجمن بگریستی
کاشکی خضر از سر خاکش دمی برخاستی****تا به خون دیده بر فضل و فطن بگریستی
کاشکی آدم به رجعت در جهان باز آمدی****تا به مرگ این خلف بر مرد و زن بگریستی
آتش و آب ار بدانندی که از گیتی که رفت****آتش از غم خون شدی، آب از حزن بگریستی
او همائی بود، بی‌او قصر حکمت شد دمن****کو غراب البین کو؟ تا بر دمن بگریستی
اهل شروان چون نگریند از دریغ او که مرغ****گر شنیدی بر فراز نارون بگریستی

شماره 211: صبح‌دم آب خضر نوش از لب جام گوهری

صبح‌دم آب خضر نوش از لب جام گوهری****کز ظلمات بحر جست آینهٔ سکندری
شاهد طارم فلک رست ز دیو هفت سر****ریخت به هر دریچه‌ای آقچه زر شش سری
غالیه‌سای آسمان سود بر آتشین صدف****از پی مغز خاکیان لخلخه‌های عنبری
یوسف روز جلوه کرد از دم گرگ و می‌کند****یوسف گرگ مست ما دعوی روز پیکری
گرچه صبوح فوت شد کوش که پیش از آفتاب****زان می آفتاب‌وش یاد صبوحیان خوری
درده کیمیای جان، ز آتش جام زیبقی****طلق حلال پروران، طلق روان گوهری
طفل مشیمهٔ رزان، بکر مشاطهٔ خزان****حاملهٔ بهار از آن باد عقیم آذری
چون ز دهان بلبله در گلوی قدح چکد****عطسهٔ عنبرین دهد مغز چمانه از تری
رفت قنینه در فواق، از چه ز امتلای خون****راست چو پشت نیشتر خون چکدش معصفری
چنگی آفتاب روی از پی ارتفاع می****چنگ نهاده ربع‌وش بر بر و چهره برتری
چون نگهش کنی کند در پس چنگ رخ نهان****تا شوی از بلای او شیفتهٔ بلا دری
کرتهٔ فستقی فلک چاک زند چو فندقش****هر سر ده قواره را زهره کند به ساحری
زهره ز رشک خون دل در بن ناخن آورد****چون سر ناخنش کند با رگ چنگ نشتری
چشم سهیل و ناخنه، ناخن آفتاب و نی****کاتش و قند او دهد با نی و باد یاوری
چرخ سدابی از لبش دوش فقع گشاد و گفت****اینت نسیم مشک پاش، اینت فقاع شکری
سال نوست ساقیا، نوبر سال ماتوئی****می که دهی سه ساله ده، کو کهن و تو نوبری
گاو سفالی اندر آر آتش موسی اندر او****تا چه کنند خاکیان گاو زرین سامری
می به سفال خام نوش، اینت چمانهٔ طرب****لب به کلوخ خشک مال، اینت شمامهٔ طری
تیغ فراسیاب چه؟ خون سیاوشان کدام؟****در قدح گلین نگر، عکس گلاب عبهری
گنبد آبگینه‌گون نیست فرشته خوی و رو****سنگ بر آبگینه زن، دیو دلی کن ای پری
در قصب سه دامنی آستئی دو برفشان****پای طرب سبک بر آر ارچه ز می گران سری
هفت طواف کعبه را هفت تنان بسنده‌اند****ما و سه پنج کعبتین، داو به هفده آوری
ما که و اختیار چه، کاین شجره است آن ما****بد پسران خانه کن، باد سران سرسری
از پس کنیت سگی چیست به شهر نام ما****درد کش ملامتی، سیم کش قلندری
لیک به دولت ملک بر ملکوت می‌رود****بهر عروس طبع ما نامزد سخنوری
خسرو کعبه آستان، ملک طراز راستین****کرده طراز آستین از ردی پیمبری
حیدر آسمان حسام، احمد مشتری نگین****رایض رای اسمان، صیقل جاه مشتری
در نفس مبارکش سفتهٔ راز احمدی****در سفن بلارکش معجز تیغ حیدری

شماره 212: ناگذران دل توئی کز طرب آشناتری

ناگذران دل توئی کز طرب آشناتری****خاک توام به خشک جان تا به لب آتش تری
خانهٔ دل به چار حد وقف غم تو کرده‌ام****حد وفا همین بود، جور ز حد چه می‌بری
بر سرآتش هوا دیگ هوس همی پزم****گرچه به کاسهٔ سرم بر سرم آب می‌خوری
مایهٔ عمر جو به جو با تو دو نیمه می‌کنم****جوجوم از چه می‌کنی چیست بهانه بی زری
بر دل من نشان غم ماند چو داغ گاز ران****تا تو ز نیل رنگرز بر گل تر نشان گری
نور تویی و سایه من، چون گل و ابر از آن کنند****چشم تو و سرشک من، رنگرزی و گازری
بر دل خاقانی اگر داغ جفا نهی چه شد****او ز سکان کیست خود تا بردت به داوری
از تو بهر تهی دوی دولت وصل کی رسد****خاصه که چون بقا و عز خاص شه مظفری

شماره 213: دوش که صبح چاک زد صدرهٔ چرخ عنبری

دوش که صبح چاک زد صدرهٔ چرخ عنبری****خضر درآمد از درم صبح‌وش از منوری
شعبهٔ برق و روز نو، غرتش از مبارکی****قلهٔ برف و صبح‌دم، شیبتش از معطری
بیضهٔ مهر احمدی، جبهتش از گشادگی****روضهٔ قدس عیسوی، نکهتش از معنبری
دست و عصاش موسوی، رکوه پرآب زندگی****گرم روان عشق را، کرده به چشمه رهبری
مه قدم و فلک ردا، وز تف آفتاب و ره****چهره چو ماه منخسف، یافته رنگ اسمری
دید مرا گرفته لب، آتش پارسی ز تب****نطق من آب تازیان برده به نکتهٔ دری
گفت چه طرفه طالعی، کز درخانهٔ ششم****مهره به کف به هفت حال، این همه در مششدری
در یرقان چو نرگسی، در خفقان چو لاله‌ای****نرگس چاک جامه‌ای، لالهٔ خاک بستری
حلقهٔ آن بریشمی کز بر چنگ برکشند****از پی آن چو ماه نو زار و نزار و لاغری
چند نشانهٔ غرض، بودن و بی‌نشان شدن****جوهر نور نیستی، سایهٔ نور جوهری
مثل عطاردی چرا، چون مه نو نه مقبلی****طالع تو اسد چرا، چون سرطان به مدبری
کعبهٔ آسمان حرم صدر شهنشه است و بس****خاص کبوترش توئی ار همه نسر طائری
گر ز حجاز کعبه را رخصت آمدن بود****در حرم خدایگان کعبه کند مجاوری
سایهٔ ذو الجلال بین وز فلک این ندا شنو****اینت مجاهد هدی، اینت مظفر فری

شماره 214: موکب شاه اختران، رفت به کاخ مشتری

موکب شاه اختران، رفت به کاخ مشتری****شش مهه داده ده نهش، قصر دوازده دری
قعدهٔ نقره خنگ روز آمده در جنیبتش****ادهم شب فکنده سم، کندرو از مشمری
یافت نگین گم شده در بر ماهیی چو جم****بر سر کرسی شرف، رفت ز چاه مضطری
هیکل خاک را ز نور حرز نویسد آسمان****در حرکات از آن کند، جدول جوی مسطری
خاک در خدایگان گر به کف آوری در او****هشت بهشت و چار جوی از بر سدره بنگری
غازی مصطفی رکاب آنکه عنان زنان رود****با قدم براق او، فرق سپهر چنبری
مفخر اول البشر، مهدی آخر الزمان****وحی به جانش آمده، آیت عدل گستری
خسرو صاحب القران، تاج فروق خسروان****جعفر دین به صادقی، حیدر کین به صفدری
دست بهشت صدر او، دست قدر به خدمتش****گنبد طاقدیس را، بسته نطاق چاکری
گر عظمت نهد چو جم منظر نیم خایه را****خانهٔ مورچه شود، نه فلک از محقری
گوهر ذوالفقار او گرنه علی است، چون کند****بیشه ستان رزم را آتشی و غضنفری
دلدل مشتری پیش، جفته زد اندر آسمان****آه ز دل کشان زحل، گفت قطعت ابهری
شاه بر اسب پیل تن رخ فکند پلنگ را****شیر فلک چو سگ بود، تاش پیاده نشمری
گرنه سگش بود فلک، چون نمط پلنگ و مه****پر نقط بهق شود، روی عروس خاوری
از رحم عروس بخت این حرم جلال را****نوخلفان فتح بین وارث ملک پروری
در بر تیغ حصر می زاده جنابه چون عنب****برده جناب از آسمان کرده همه دو پیکری
کی به دو خیل نحس پی، بر سپهش زند عدو****کی به دو زرق بسته سر، هر سقطی شود سری
لعبت مرده را که اصل از گچ زنده می‌کنند****از دل پیر عاشقان، رخصت نیست دلبری
سخت تغابنی بود حور حریر سینه را****لاف زنی خارپشت از صفت سمنبری
ای چو هیولی فلک، صدر تو از فنا تهی****وی چو طبیعت ملک، ذات تو از خطا بری
برده به رمح ماروش نیروی گاو آسمان****چون تف گرز گاوسر شوکت مار حمیری
رمح تو راست هژده گز پرچم و آفتاب طاس****از بر ماه چارده سایه کند صنوبری
حلقه ربای ماه نو نیزهٔ توست لاجرم****نیزه کشت فلک سزد زآنکه سماک ازهری
سر کمالت از بر است، از بر عرش برشوی****نیست جهانت سدره‌ای از سر سدره بگذری
زبدهٔ دور عالمی زآن چو نبی و مرتضی****بحر عقول را دری شهر علوم را دری
نایب تنگری توئی کرده به تیغ هندوی****سنقر کفر پیشه را سن‌سن گوی ننگری
هم جم و هم محمدی، کرده به خدمت درت****روح و سروش آسمان هدهدی و کبوتری
گر بر شعری یمن یمن مثال تو رسد****مسخ شود سهیل‌وار ار نکند مسخری
از خط کاتب قدر بر سر حرف حکم تو****چرخ تو جزم نحویان حلقه شد از مدوری
وز سر ناوک اجل صورت بخت خصم را****دیده چو میم کاتبان کور شد از مکدری
خط دبیر تر بود، خاک کنند بر سرش****خصم تو شد چو آب ترخاک به سربر ازتری
نیک شناسد آسمان آب تو ز آتش عدو****فرق کند محک دین بولهبی ز بوذری
دمنه اسد کجا شود، شاخ درمنه سنبله****قوت موم و آتشی، فعل زقوم و کوثری
تخت تو در مربعی، عرشی و کعبه‌ای کند****شاه مثلثی از آن کاختر چرخ اخضری
کرده به صدر کعبه در، بهر مشام عرشیان****خاک درت مثلثی، دخمهٔ چرخ اخضری
یک تنه صد هزار تن می‌نهمت چو آفتاب****ارچه به صد هزار یل بدر ستاره لشکری
سلطنت و خلیفتی چون دو طرف نهاد حق****پس تو میان این و آن واسطهٔ مخیری
گر به قبول سلطنت قصد کنی به دار ملک****از سم کوه پیکران خاک عراق بسپری
ور به مدینة السلام آوری از عراق رخ****دجله در آتشین عرق خون شود از مبتری
ور ز عراق وقت را عزم غزای غز کنی****از سر چار حد دین شحنهٔ کفر بر گری
در عقبات راه دین، بهر عقوبت غزان****تیغ تو دوزخی کند، آب سنانت آذری
بر سر دوزخت کند حور بهشت مالکی****دربر آتشت کند، حوت فلک سمندری
چون جم از اهرمن نگین، باز ستانی از غزان****تاج سر ملک شهی، خاتم دست سنجری
باد صبا بر آب کر، نقش قد افلح آورد****تا تو فلاح و فتح را بر شط مفلحان بری
فرضهٔ عسقلان و نیل از شط مفلحان دگر****هست خراس پارگین، از سمت مزوری
گرد معسکرت فلک ساخت حنوط اختران****زانکه نجوم ملک را شاه فلک معسکری
گرد معسکرت فلک رخت فکند و خیمه زد****گفت به خدمت اندرم تا به سعادت اندری
زیر طناب خیمه‌ات عرش خمیده رفت و گفت****ای خط جدول هدی، حبل متین دیگری
پور سبکتکین تویی، دولت ایاز خدمتت****بنده به دور دولتت رشک روان عنصری
گرچه بدست پیش ازین در عرب و عجم روان****شعر شهید و رودکی، نظم لبید و بحتری
در صفت یگانگی آن صف چارگانه را****بنده سه ضربه می‌زند، در دو زبان شاعری
باد چو روز آن جهان خمسین الف سال تو****بیش ز مدت ابد ذات تو را معمری
کرده منجم قدر حکم کز اخترت بود****فسخ لوای ظالمی، خسف بنای کافری
مالت و دست سائلان، دستت و جام خسروی****بندت و پای سرکشان، پایت و تخت سروری
تخت تو تاج آسمان، تاج تو فر ایزدی****حکم تو طوق گردنان، طوق توزلف سعتری

شماره 215: پیش که صبح بر درد شقهٔ چتر عنبری

پیش که صبح بر درد شقهٔ چتر عنبری****خیز مگر به برق می برقع صبح بر دری
پیش که غمزه زن شود چشم ستارهٔ سحر****بر صدف فلک رسان خندهٔ جام گوهری
برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشد****این خشن هزار میخ از سر چرخ چنبری
ساخت فرو کند ز اسب، آینه بندد آسمان****صبح قبا زره زند، ابر کند زره‌گری
زآنکه برهنگی بود زیور تیغ صبح فش****صبح برهنه می‌کند بر تن چرخ زیوری
گاه چو حال عاشقان صبح کند ملونی****گه چو حلی دلبران مرغ کند نواگری
چون به صبوح بلبله قهقهه کرد و خنده‌نی****خنده کند نه قهقهه، صبح چو نوگل طری
روز به روزت از فلک نزل دو صبح می‌رسد****صبح سه گردد ار به کف جام صبوحی آوری
نوبر صبح یک دم است، اینت شگرف اگر دهی****داد دمی که می‌دهد صبح‌دمت به نوبری
فرض صبوح عید را کز تو به خواب فوت شد****صدره اگر قضا کنی تا ز صبوح نشمری
نیست ز نامده خبر وز دم رفته حاصلی****حاصل وقت را نگر تا دم رفته ننگری
عمر پلی است رخنه‌سر، حادثه سیل پل شکن****کوش که نارسیده سیل، از پل رخنه بگذری
آنکه غم جهان خورد، کی ز حیات برخورد****پس تو غم جهان مخور، تا ز حیات برخوری
آهوکا! سگ توام می خور و گرگ مست شو****خواب پلنگ نه ز سر گرچه پلنگ گوهری
برگ می صبوح کن، سرکه فروختن که چه****گرچه ز خواب جسته‌ای خوش ترش و گران سری
خواب تو می‌نشاندم بر سر آتش هوس****کان همه مشک بر سرت وین همه مغز را تری
شو به گلاب اشک من خواب جهان ز عبهرت****تا به دو لاله درکشی جام گلاب عبهری
هم به گلاب لعل بر، درد سرم که از فلک****با همه درد دل مرا درد سری است بر سری
برق تویی و بید من، سوختهٔ توام کنون****سوخته بید خواه اگر رواق عید پروری
رقص کنان نگر خره لعل غبب چو روی تو****طوق کشان سرودمش چون خطت از معنبری
بر غبب و دم خزه خیز و رکاب باده ده****چون دمش از مطوقی چون غببش ز احمری
منتظری که از فلک خوانچهٔ زر برآیدت****خوانچه کن و چمانه‌کش خوانچهٔ زر چه می‌بری
جز جگری نخورده‌ای بر سر خوانچهٔ زر برآیدت****عمر تو می‌خورد تو هم در غم خوانچهٔ زری
کردهٔ چرخ جو به جو دیده و آزموده‌ای****کرده به جور جو جوت هم به جوال او دری
در ده از آن چکیده خون ز آبلهٔ تن رزان****کبلهٔ رخ فلک، برد عروس خاوری
از پس زر اختران کامده بر محک شب****رفت سیاهی از محک، ماند سپید پیکری
تیره شد آب اختران ز آتش روز و می‌کند****بر درجات خط جام آب چو آتش اختری
چرخ کبود جامه بین ریخته اشک‌ها ز رخ****تا تو ز جرعه بر زمین جامهٔ عید گستری
آن می و جام بین بهم گوئی دست شعبده****کرده ز سیم ده دهی صرهٔ زر شش سری
در کف ساقی از قدح حقهٔ لعل آتشی****در گلوی قدح ز کف رشتهٔ عقد عنبری
ساقی بزم چون پری جام به کف چو آینه****او نرمد ز جام اگر ز آینه می‌رمد پری
در کف آهوان بزم آب رز است و گاو زر****آتش موسوی است آن در بر گاو سامری
از قطرات جرعه‌ها ژالهٔ زرد ریخته****یافته چون رخ فلک پشت زمین مجدری
دختر آفتاب ده در تتق سپهر گون****گشته به زهرهٔ فلک حامله هم به دختری
کرده به جلوه کردنش باد مسیح مریمی****کرده به نقش بستنش نار خلیل آزری
مطرب سحرپیشه بین در صور هر آلتی****آتش و آب و باد و گل کرده بهم ز ساحری
بربط اعجمی صفت هشت زبانش در دهان****از سر زخمه ترجمان کرده به تازی و دری
نای عروسی از حبش ده ختنش به پیش و پس****تاج نهاده بر سرش از نی قند عسکری
چنگ برهنه فرق را پای پلاس پوش بین****خشک رگی کشیده خون ناله کنان ز لاغری
دست رباب و سر یکی بسته به ده رسن گلو****زیر خزینهٔ شکم کاسهٔ سر ز مضطری
چنبر دف شکارگه ز آهو و گور و یوز و سگ****لیک به هیچ وقت ازو هیچ شکار نشکری
روز رسید و محرمان عید کنند زین سبب****روز چو محرمان زند لاف سپید چادری
در عرفات بختیان بادیه کرده پی‌سپر****ما و تو بسپریم هم بادیهٔ قلندری
در عرفات عاشقان بختی بی‌خبر توئی****کز همه بارکش‌تری وز همه بی‌خبرتری
دی به نماز دیگری موقف اگر تمام شد****چون تو صبوح کرده‌ای مرد نماز دیگری
ور سوی مشعر الحرام آمده‌اند محرمان****محرم می شویم ما میکده کرده مشعری
ور به منی خورد زمین خون حلال جانوران****ما بخوریم خون رز تا نرسد به جانوری
هر که کبوتری کشد هم به ثواب در رسد****خیز و ببر گلوی دل، کو کندت کبوتری
سنگ فشان کنند خلق از پی دین به جمره در****ما همه جان فشان کنیم از پی خم به می خوری
ور به طواف کعبه‌اند از سر پای سر زنان****ما و تو و طواق دیر از سر دل، نه سرسری
ور همه سنگ کعبه را بوسه زنند حاجیان****ما همه بوسه گه کنیم آن سر زلف سعتری
کوی مغان و ما و تو هر سر سنگ کعبه‌ای****پای تو کرده زمزمی، دست تو کرده ساغری
طاعت ماست با گنه کز پی نام درخورد****روی سپید جامه را داغ سیاه گازری
کعبه به زاهدان رسد، دیر به ما سبو کشان****بخشش اصل دان همه، ما و تو از میان بری
زهد شما و فسق ما چون همه حکم داور است****داورتان خدای بس، اینهمه چیست داوری
گر حج و عمره کرده‌اند از در کعبه رهروان****ما حج و عمره می‌کنیم از در خسرو سری
خاطر خاقانی از آن کعبه شناس شد که او****در حرم خدایگان کرده به جان مجاوری

شماره 216: ماه به ماه می‌کند شاه فلک کدیوری

ماه به ماه می‌کند شاه فلک کدیوری****عالم ناقه برده را، توشه دهد توانگری
مائده سازد از بره، بر صفت توانگران****برزگری کند به گاو، از قبل کدیوری
موسی و سامری شود گاو و بره بپرورد****آب خضر برآورد ز آینهٔ سکندری
بنگه تیر ازو شود روضه صفت به تازگی****خرگه ماه ازو شود خلدوش از منوری
چون به دهان شیر در، خشم پلنگی آورد****روی زمین شود ز تف، پشت پلنگ بربری
تیزتر از کبوتری برج به برج می‌پرد****بیضهٔ زر همی نهد در به در از سبک پری
هر سر مه به برج نو بچهٔ نو برآورد****یک سره برج او شود قصر دوازده دری
از همه کشتهٔ فلک دانهٔ خوشه خورد و بس****چون سوی برج خوشه رفت از سر برج آذری
از سر خوشه ناگهش داس شکست در گلو****کرد رگ گلوش راهر سر داس نشتری
گوئی از آن رگ گلو ریخته‌اند در رزان****این همه خون که می‌کند آتشی و معصفری
باز چو زر خالصش سخت ترازوی فلک****تا حلی خزان کند صنعت باد آذری
از پی صنع زرگری کورهٔ گرم به بود****کورهٔ سرد شد فلک، زین همه صنع زرگری
گر به همه ترازوئی زر خلاص درخورد****خور به ترازوی فلک، هست چو زر بدر خوری
ورنه ترازوی فلک زرگر قلب کار شد****نقد عراق چون کند زر خلاص جعفری
عید رسید و مهرگان باد و جنیبه بر اثر****هر دو جنیبه هم‌عنان در گرو تکاوری
شاه طغان چرخ بین با دوغلام روز و شب****کاین قره سنقری کند، و آن کند آق سنقری
شاخ چو مریم از صفت عیسی شش مهه به بر****کرده بسان مریمش نفخهٔ روح شوهری
عیسی خرد را کند تابش ماه دایگی****مریم عور را کند برگ درخت معجری
میوه چو بانوی ختن در پس حجله‌های زر****زاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری
تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بر****در یرقان شده است رز همچو ترنج‌زا صفری
نخل به جنبش آمده گرنه یهود شد چرا****پارهٔ زرد بر کتف دوخت بدان مشهری
سیب چو مجمری ز زر خردهٔ عود در میان****کرده برای مجمرش نار کفیده اخگری
مه چو مشاطگان زده بر رخ سیب خالها****سیب برهنه ناف بین نافه دم از معطری
خال ز غالیه نهد هرکس، و روی سیب را****خال ز خون نهاد ماه، اینت مشاطهٔ فری
نار همه دل و دهن، دل همه خون عاشقی****سیب همه رخ و ذقن رخ همه خال دلبری
خم چو پری گرفته‌ای، یافته صرع و کرده کف****خط معزمان شده برگ رز از مزعفری
سار به شاخسار بر، زنگی چار تاره زن****خنده زنان چو زنگیان، ابر ز روی اغبری
در بر بید بن نگر، لشکر مور صف زده****گرد لوای سام بین موکب حام لشکری
گرچه درخت ریخت زر، ورچه هوا فشاند در****هم نرسد به جودشان با کف شه برابری
خسرو ذوالجلالتین از ملکی و سلطنت****مستحق الخلافتین، از یلواج و تنگری
شاه معظم اخستان آنکه رضا و خشم او****نحس بر زحل شود، سعد ربای مشتری
قامت صاحب افسران، حلقهٔ افسری شده****برده سجود افسرش، با همه صاحب افسری
ای به حسام نیلگون یافته ملک یوسفی****بر در مصر وقاهره کوفته کوس قاهری
هشت بهشت و نه فلک هست بهای دولتت****دولت یوسفیت را عقل به هفده مشتری
از فلکی شریف‌تر یا شرف مشخصی****از ملکی کریم‌تر یا کرم مصوری
بدر ستاره موکبی، مهر فلک جنیبتی****ابر درخش رایتی، بحر نهنگ خنجری
نوح خلیل حالتی، خضر کلیم قالتی****احمد عرش هیبتی، عیسی روح منظری
خسرو سام دولتی، سام سپهر صولتی****رستم زال دانشی، زال زمانه داوری
ربع زمین ز درگهت ثلث نهند و بعد ازین****ز آن سوی خط استوا در خط حکمت آوری
عالم نو بنا کند رای تو از مهندسی****کشور نو رقم زند، فر تو از موفری
امر تو نطفه افکند بهر سه نوع تا کند****هفت محیط دایگی، چار بسیط مادری
عدل تو مادری کند، ملک بپرورد چنان****کاتش و آب را دهد با گل و مل برادری
چرخ مدور از شرف عرش مربع از علو****طوف در تو می‌کنند از پی کسب سروری
خدت زلف و رخ کند از پی سنبل و سمن****شانه در آن مربعی، آینه در مدوری
کشتن حاسد تو را درد حسد نه بس بود****کو به خلاف جستنت درد امید مهتری
روی بهی کجا بود مرد زحیر را که خود****وقت سقوط قوتش صبر خورد سقوطری
در همه طبلهٔ فلک پیلور زمانه را****نیست به بخت خصم تو داروی درد مدبری
خنجر گندنائیت هم به کدوی مغز او****می‌دهدش مزوری تا رهد از مزوری
تیغ تو صیقل هدی تا که خطیب ملک شد****دست تو چون عمود صبح آمد و کرد منبری
آنت مفسر ظفر، خاطب اعجمی زبان****زاعجمیان عجب بود خاطبی و مفسری
قائم پنجم آسمان، منتقم از ششم زمین****اختر و فعل عقربی، آتش و لون عبقری
پایهٔ تخت زیبدت بر سر تاج آسمان****کز سر تخت مملکت تاج ملوک کشوری
تخت حساب شد عدو کرده ز خاک تاج سر****چهره چو تاج خسروان، دیده چو تخت جوهری
تاجوران ملک را فخر ز گوهرت رسد****تو سر گوهری تو را مفخر تاج گوهری
تا که عروس دولتت یافت عماری از فلک****بهر عماریش کند ابلق گیتی استری
نعل سمند تو سزد حلقهٔ فرج استرت****تاج سر ملک‌شهی خاتم دست سنجری
چون ز گهر سخن رود در شرف و جلال و کین****چون اسد و اثیر و خور، ناری و نوری و نری
گر گذری کند عدو بر طرف ممالکت****زحمت او چه کم کند ملک تو را مقرری
ور جنبی ز مغکده بر در کعبه بگذرد****کعبه به لوث کعب او کی فتد از مطهری
پاسخ او به یاسجی باز دهی که در ظفر****ناصر رایت حقی، ناسخ آیت شری
ای حرم تو از کرم بیت حرام خسروان****چون سخن من از نکت سحر حلال خاطری
ز آن کرم است سرگران جان و سر سبکتکین****زین سخن است دل سبک عنصر طبع عنصری
تا به صفت بود فلک صورت دیر عیسوی****محور خط استوا، شکل صلیب قیصری
باد خطاب عیسوی با سگ درگهت چنین****کافسر دیر اعظمی، فخر صلیب اکبری

شماره 217: خاک سیاه بر سر آب و هوای ری

خاک سیاه بر سر آب و هوای ری****دور از مجاوران مکارم نمای ری
در خون نشسته‌ام که چرا خوش نشسته‌ام****این خواندگان خلد به دوزخ سرای ری
آن را که تن به اب و هوای ری آورند****دل آب و جان هوا شد از آب و هوای ری
ری نیک بد ولیک صدورش عظیم نیک****من شاکر صدور و شکایت فزای ری
نیک آمدم به ری، بد ری بین به جای من****ایکاش دانمی که چه کردم به جای ری
عقرب نهند طالع ری من ندانم آن****دانم که عقرب تن من شد لقای ری
سرد است زهر عقرب و از بخت من مرا****تب‌های گرم زاد ز زهر جفای ری
ای جان ری فدای تن پاک اصفهان****وی خاک اصفهان حسد توتیای ری
از خاص و عام ری همه انصاف دیده‌ام****جور من است ز آب و گل جان گزای ری
میر منند و صدر منند و پناه من****سادات ری، ائمهٔ ری، اتقیای ری
هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم****ز احرار ری و افاضل ری و اولیای ری
از بس مکان که داده و تمکین که کرده‌اند****خشنودم از کیای ری و ازکیای ری
چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا****هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری
گر باز رفتنم سوی تبریز اجازت است****شکرانه گویم از کرم پادشای ری
ری در قفای جان من افتاد و من به جهد****جان می‌برم که تیغ اجل در قفای ری
دیدم سحرگهی ملک الموت را که پای****بی‌کفش می‌گریخت ز دست و بای ری
گفتم تو نیز؟ گفت چو ری دست برگشاد****بویحیی ضعیف چه باشد به پای ری
خاک سیاه بر سر آب و هوای ری****دور از مجاوران مکارم نمای ری
در خون نشسته‌ام که چرا خوش نشسته‌ام****این خواندگان خلد به دوزخ سرای ری
آن را که تن به اب و هوای ری آورند****دل آب و جان هوا شد از آب و هوای ری
ری نیک بد ولیک صدورش عظیم نیک****من شاکر صدور و شکایت فزای ری
نیک آمدم به ری، بد ری بین به جای من****ایکاش دانمی که چه کردم به جای ری
عقرب نهند طالع ری من ندانم آن****دانم که عقرب تن من شد لقای ری
سرد است زهر عقرب و از بخت من مرا****تب‌های گرم زاد ز زهر جفای ری
ای جان ری فدای تن پاک اصفهان****وی خاک اصفهان حسد توتیای ری
از خاص و عام ری همه انصاف دیده‌ام****جور من است ز آب و گل جان گزای ری
میر منند و صدر منند و پناه من****سادات ری، ائمهٔ ری، اتقیای ری
هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم****ز احرار ری و افاضل ری و اولیای ری
از بس مکان که داده و تمکین که کرده‌اند****خشنودم از کیای ری و ازکیای ری
چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا****هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری
گر باز رفتنم سوی تبریز اجازت است****شکرانه گویم از کرم پادشای ری
ری در قفای جان من افتاد و من به جهد****جان می‌برم که تیغ اجل در قفای ری
دیدم سحرگهی ملک الموت را که پای****بی‌کفش می‌گریخت ز دست و بای ری
گفتم تو نیز؟ گفت چو ری دست برگشاد****بویحیی ضعیف چه باشد به پای ری

شماره 218: چو گل بیش ندهم سران را صداعی

چو گل بیش ندهم سران را صداعی****کنم بلبلان طرب را وداعی
نه از کاس نوشم، نه از کس نیوشم****صبوحی میی، بوالفتوحی سماعی
ز مه جام و ز افلاک صوت اسم و دارم****چو عیسی بر آن صوت و جام اطلاعی
منم گاو دل تا شدم شیر طالع****که طالع کند با دل من نزاعی
ازین شیر طالع بلرزم چو خوشه****که از شیر لرزد دل هر شجاعی
مرا طالع ارتفاعی است دیدم****کز این هفت ده نایدم ارتفاعی
کنم قصد نه شهر علوی که همت****ازین هفت سفلی نمود امتناعی
ولی خانه بر یخ بنا دارد ار من****ز چرخ سدابی گشایم فقاعی
ازین شقه بر قد همت چه برم****که پیمودمش کمتر است از ذراعی
جهان نیز چون تنگ چشمان دور است****ازین تنگ چشمی، ازین تنگ باعی
نه از جاه جویان توان یافت جاهی****نه از صاع خواهان توان یافت صاعی
نه روشندلی زاید از تیره اصلی****نه نیلوفری روید از شوره قاعی
نهم چار بالش در ایوان عزلت****زنم چند نوبت چو میر مطاعی
چو یوسف برآیم به تخت قناعت****درآویزم از چهره زرین قناعی
ندارم دل جمعیت، تفرقه به****ببین تا چه بیند مه از اجتماعی
ز انسان گریزم کدام انس ایمه****که وحشی صفاتی، بهیمی طباعی
من و سایه هم‌زانو و هم‌نشینی****من و ناله هم‌کاسه و هم رضاعی
کنم دفتر عمر وقف قناعت****نویسم بهر صفحه‌ای لایباعی
کرم مرد پس مرثیت گویم او را****ندارم به مدحت دل اختراعی
شب بخل سایه برافکند و اینک****نماند آفتاب کرم را شعاعی
علی‌القطع نپذیرم اقطاع شاهان****من و ترک اقطاع و پس انقطاعی
چو مار و نعامه خورم خاک و آتش****بمیر و نعیمش ندارم طماعی
چو نانند کون سوخته و آب رفته****من از آب و نانشان چه سازم ضیاعی
نه نان است پس چیست؟ نار الجحیمی****نه آب است پس چیست؟ سر الضباعی
ندارم سپاس خسان، چون ندارم****سوی مال و نان پاره میل و نزاعی
به او نشاط شراب آن نیرزد****که آخر خمارم رساند صداعی
کتابت نهادن به هر مسجدی به****که جستن به هر مجلسی اصطناعی
مؤدب شوم یا فقیه و محدث****کاحادیث مسند کنم استماعی
به صف النعال فقیهان نشینم****که در صدر شاهان نماند انتفاعی
ور از فقه درمانم آیم به مکتب****نویسم خط ثلث و نسخ و رقاعی
ولیکن گرفتم که هرگز نجویم****نه ملک و منالی، نه مال و متاعی
نه ترکی و شاقی، نه تازی براقی****نه رومی بساطی، نه مصری شراعی
هم آخر بنگزیرد از نقد و جنسی****که مستغنیم دارد از انتجاعی
نه جامه بباید ز خیر الثیابی****نه جائی بباید به خیر البقاعی
به روزی دو بارم بباید طعامی****به ماهی دو وقتم بباید جماعی
بر این اختصار است دیگر نجویم****معاشی که مفرد بود یا مشاعی

شماره 219: جان سگ دارم به سختی ورنه سگ‌جان بودمی

جان سگ دارم به سختی ورنه سگ‌جان بودمی****از فغان زار چون سگ هم فرو ناسودمی
ورنه جانم آهنین بودی به آه آتشین****دیده چون پالونهٔ آهن فرو پالودمی
آه جان فرسا اگر در سینه نشکستی مرا****اینکه جان فرسودم از آه، آسمان فرسودمی
غرقه‌ام در خون و خون چون خشک شد گردد سیاه****خود سیه پوشم که دیدی؟ گرنه خون آلودمی
کوه غم بر جانم و گردون نبخشاید مرا****کاین غم ار بر کوه بودی من بر او بخشودمی
یوسفانم بستهٔ چاه زمین‌اند ار نه من****چشمه‌های خون ز رگ‌های زمین بگشودمی
گوش من بایستی از سیماب چشم انباشته****تا فراق نازنینان را خبر نشنودمی
کاشکی خاقانی آسایش گرفتی ز اشک خون****تا زجان کم کردمی در اشک خون افزودمی
روی من کاهی است خاکین کاش از خون گل شدی****تا به خون دل سر خاک وحید اندودمی
آن زمان کو جان همی داد ار من آنجا بودمی****جان ستانش را به صور آه جان بربودمی
پای در گل چون گل پای آب غم پذرفتمی****خاک بر سر ، بر سر خاک اشک خون پالودمی
گر فدای او برفتم من، چرا جانم نرفت****تا اگر زان بر زیان بودم ازین برسودمی
دیده را از سیل خون افکنده می در ناخنه****بس به ناخن رخ چو زر ناخنی بخشودمی
مویه گر بنشاندمی بر خاک و خود بنشستمی****دست و کلکش را به لفظ مادحان بستودمی
اول از خوناب دل رنگین ازارش بستمی****بعد از آن از زعفران رخ حنوطش سودمی
گر رسیدی دست، غسلش ز آب حیوان دادمی****بل که چون اسکندرش تابوت زر فرمودمی
آنچه مادر بر سر تابوت اسکندر نکرد****من به زاری بر سر تابوت او بنمودمی
یا چو شیرین کو به زهر تلخ بر تابوت شاه****جان شیرین داد، من جان دادمی و آسودمی
هر شبی بر خاکش از خون دانهٔ دل کشتمی****هر سحر خون سیاوشان ازو بدرودمی
واپسین دیدارش از من رفت و جانم بر اثر****گر برفتی در وداعش من ز جان خشنودمی
من غلامی داغ بر رخ بودمش عنبر به نام****ور به معنی بودمی عنبر حنوطش بودمی
چون بدین زودی کفن می‌بافت او را دست چرخ****کاشکی در بافتن، من تار او را پودمی
گیرم آن فرزانه مرد، آخر خیالش هم نمرد****هم خیالش دیدمی در خواب اگر بغنودمی
نی‌نی آن فرزانه را داغ فراقم کشت و بس****گر به عالم داد بودی من به خون ماخوذمی
شد ز من بدرود گر بختیم بودی پیش از آنک****او ز من بدرود رفتی من ز جان بدرودمی
گر دلم دادی که شروان بی‌جمالش دیدمی****راه صد فرسنگ را زین سر بسر پیمودمی
جانم ار در نیم تیمار فراقش نیستی****آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی
گفتی ای باز سپید از دود دل چون می‌رهی****کاش ار باز سپیدم بی‌سیاهی دودمی

شماره 220: گرچه کان خرد مرا دانی

گرچه کان خرد مرا دانی****عاجزم در نهاد خاقانی
صورت روح پاک می‌بینم****متدرع به شخص انسانی
افضل الدین امیر رملک سخن****شارح رمزهای پنهانی

شماره 221: نثار اشک من هر شب شکر ریزی است پنهانی

نثار اشک من هر شب شکر ریزی است پنهانی****که همت را زناشوئی است از زانو و پیشانی
چو هم‌زانو شوم با غم، گریبان را کنم دامن****سر من از سر زانو کند دامن گریبانی
سرم زان جفت زانو شد که از تن حلقه‌ای سازم****در آن حلقه ترازو دار بیاعان روحانی
دلم کعبه است و تن حلقه چگونه حلقه‌ای کانرا****ز بس دندانه گر بینی دهان زمزمش خوانی
سر احرامیان عشق بر زانو به است ایرا****صفا و مروهٔ مردان سر زانوست، گر دانی
تو زین احرام و زین کعبه چه دانی کز برون چشمت****ز کعبه پوششی دیده است و از احرام عریانی
شده است آیینهٔ زانو بنفش از شانهٔ دستم****که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی
ملخ کردار خون آلودم از باران اشک آری****ملخ سر بر سر زانوست خون آلوده بارانی
هوا را دست بربستم، خرد را پای بشکستم****نه صرافم، چه خواهم کرد نقد انسی و جانی
هوا خفته است و بستر کرده از پهلوی نومیدی****خردمست است و بالین دارد از زانوی نادانی
از آن شد پردهٔ چشمم به خون بکری آلوده****که غم با لعبتان دیده جفتی کرد پنهانی
ببین بر روزن چشمم عروس روز نظاره****که بیند بچگان دیده را در رقص مهمانی
بپیچد آه من در بر چو ز آتش چنبری و آنگه****رسن‌وار آتشین چنبر گره گیرد ز پیچانی
به خون ساده ماند اشک و خاک سوده دارد رخ****مگر رخ نعل پیکان است و اشکم لعل پیکانی
شب غم‌های من چون شد به صبح شادی آبستن****رود سامان نقب من همه بر گنج سامانی
دل از تعلیم غم پیچد معاذ الله که بگذارم****که غم پیر دبستان است و دل طفل شبستانی
از آن چون لوح طفلانم به سرخی اشک و زردی رخ****که دل را نشرهٔ عید است ز آن پیر دبستانی
رقوم اشک اگر بینی به عجم و نقطه بر رویم****رموز غم ز هر حرفی به مد و همزه برخوانی
ببستم حرص را چشم و شکستم آز را دندان****چو میم اندر خط کاتب چو سین در حرف دیوانی
مشاع آمد میان عیسی و من گلشن وحدت****به جان آن نیمه بخریدم هم از عیسی به ارزانی
فلک چون آتش دهقان، سنان کین کشد بر من****که بر ملک مسیحم هست مساحی و دهقانی
مرا شد گلشن عیسی و زین رشک افتاب آنگه****سپر فرمود دیلم‌وار و زوبین کرد ماکانی
مرا آیینهٔ وحدت نماید صورت عنقا****مرا پروانهٔ عزلت دهد ملک سلیمانی
چه جای عزلت و ملک است کانجا ساخت همت خوان****که عنقا مورخوان گشت و سلیمان مرد هم خوانی
وگر چون عیسی از خورشید سازم خوانچهٔ زرین****پر طاووس فردوسی کند برخوان مگس رانی
به دست همت از خاطر برانم غم که سلطانان****مگس‌ران‌ها کنند از پر طاووسان بستانی
نکوئی بر دل است از دهر و بد بر طبع آلوده****طرب بر مردم است از عیدو غم بر گاو قربانی
دلم را منزلی پیش است و واپس ماندگان از پس****که راهش سنگ‌لاخ است و سم افکنده است پالانی
به هفتاد آب و خاک از دل بشویم گرد ظلمت را****که هفتادش حجت بیش است و هر هفتاد ظلمانی
دل اینجا علتی دارد که نضجی نیست دردش را****هنوز آن روزنش بسته است و او بیمار بحرانی
هنوز اسفندیار من نرفت از هفت‌خوان بیرون****هنوزش در دژ روئین عروسانند زندانی
دلم چون بر نشستن خواست سلطان خرد گفتا****که بر باد هوس منشین که شمع روح بنشانی
ندیدی آفتاب جان در اسطرلاب اندیشه****نخواندی احسن التقویم در تحویل انسانی
نه هرزه است آنچه دیدستی، نه عشوه است آنچه خواندستی****نه مهمل عالم خلقی، نه قاصر علم یزدانی
به دست شرع لبس طبع میدر گر خردمندی****به آب عقل حیض نفس می‌شوی ار مسلمانی
چو طاووست چه باید لبس اگر باز هواگیری****چو خرگوشت چه باید حیض اگر شیر نیستانی
تو را گفتند ازین بازار مگذر خاک بیزی کن****که اینجا ریزها ریزند صرافان ربانی
مقامت خاک بیزی راست تا زرها به دست آری****تو زر در خاک می‌بیزی و آخر دست می‌مانی
چه سود از لوح کو ماند ز نقطه اولین حرفی****که از روی گران باری ز ابجد حرف پایانی
اگر خواهی گرفت از ریز روزی روزهٔ عزلت****کلوخ انداز را از دیده راوق ریز ریحانی
وگر یک ره نماز مرده خواهی کرد بر گیتی****وضو از آب چشمان کن که بس آلوده دامانی
در این علت سرای دهر خرسندی طبیبت بس****چو تسکین سازت او باشد کند درد تو درمانی
به خوان دهر چون دولاب یابی کاسه‌ها شسته****که بر دولاب گردون هست کارش کاسه گردانی
عیار دهر کم ارز است، دیدم ز آتش همت****زرش زیف است و چون آتش به ارزانی است ارزانی
به کشتی ماند این ایام و بادش چرخ سرگردان****به اعمی ماند این کشتی و قائد باد آبانی
فلک هم مرکبی تند است کژ جولان که چون کشتی****عنان بر پاردم دارد ز روی تنگ میدانی
همه دور فلک جور است و تو داغ فلک داری****ز پرگار فلک بیرون توانی رفت؟ نتوانی
فلک را شیوه بدبختی است در کار نکوکاران****چو بختی بار بدبختی کش از مستی و حیرانی
اگر با بخت نر ماده قرینند آن خدا دوران****تو چون دوران به فردی ساز کاخر فحل دورانی
بهر ناسازیی درساز و دل با ناخوشی خوش کن****که آبت زیر کاه است و کمالت زیر نقصانی
به معلولی تن اندر ده که یاقوت از فروع خور****سفر جل رنگ بود اول که آخر گشت رمانی
چو خورشید و چو ایمان شو که ویران‌ها کنی روشن****برهنه جامها می‌بخش اگر خورشید ایمانی
چو درویشی به درویشان نظر به کن که جرم خور****به عوری کرد عوران را فنک پوش زمستانی
اگر بر بوی یک‌رنگی گریزت نیست از یاران****به یار بدقناعت کن که بی‌یاری است بی‌جانی
نه عیسی داشت از یاران کمینه سوزنی دربر****نه سوزن شبه دجالی است یک چشم سپاهانی
وگر عنقائی از مرغان ز کوه قاف دین مگذر****که چون بی‌قاف شد عنقا عنا گردد ز نالانی
سلاحت بهر دین بهتر که زنبور از پی شهدی****چو گیلی گور دین پوش است و زوبین کرده گیلانی
از آن در خرقهٔ آدم خشن خویی که در باطن****مرقع‌دار ابلیسی، ملمع دار شیطانی
تو را در رنگ آزادان کجا معنی آزادی****که ازرق پوش چون پیکان خشن سیرت چو سوهانی
از آن بر سر زنندت پتک همچون پای پیل ایرا****که سندانی و در تربیع شکل کعبه را مانی
ز جیب موسوی لافی و پس چون امت موسی****نه اهل تسع آیاتی که مرد سبع الوانی
فروکن نطع آزادی، برافکن لام درویشی****که با لام سیه‌پوشان نماند لاف لامانی
یهود آسا غیاری دوز بر کتف مسلمانان****اگرشان بر در اغیار دین بینی به دربانی
به سختی جان سگ می‌دار هان تا چون سبک‌ساران****چو سگ در پیش سگ‌ساران به لابه دم نجنبانی
به لمس پیرزن ماند حضور ناکسان کاول****وضو باطل کند و آخر ندارد نار پستانی
چه باشی مشک سقایان گهت دق و گه استسقا****نثار افشان هر خوان و زکوة استان هر خانی
عمارت دوست شد طاووس از آن پای گلین دارد****ولیکن سر بزرگی یافت بوم از بوم ویرانی
شبه را کز سیه پوشی برآمد نام آزادی****به از یاقوت اطلس پوش داغ بنده فرمانی
نماند آب وفا جائی مگر در جوی درویشان****به آب و دانهٔ ایشان بساز ار مرغ ایشانی
چه آزادند درویشان ز آسیب گران‌باری****چه محتاجند سلطانان به اسباب جهان‌بانی
بدا سلطانیا کورا بود رنج دل آشوبی****خوشا درویشیا کورا بود گنج تن آسانی
پس از سی سال روشن گشت بر خاقانی این معنی****که سلطانی است درویشی و درویشی است سلطانی
ز دیوان ازل منشور کاول در میان آمد****امیری جمله را دادند وسلطانی به خاقانی
به خوان معنی آرائی براهیمی پدید آمد****ز پشت آزر صنعت علی نجار شروانی
سخن گفتن به که ختم است می‌دانی و می‌پرسی؟****فلک را بین که می‌گوید به خاقانی به خاقانی
اگر بر احمد مختار کس خواند چنین شعری****ز صدر او ندا آید که قد احسنت حسانی
عراقم جلوه کرد امسال بر لشکرگه سلطان****که بودش ز آفتاب خاطرم لاف خراسانی
چو آواز وفات ناصر الدین در عراق آمد****من و خاک عراق آشفته گشتیم از پریشانی
بنالد جان ابراهیم و گرید دیدهٔ کعبه****بر ابراهیم ربانی و کعبهٔ صدق را بانی
مر او بود هم نوح و هم ابراهیم و دیگر کس****همه کنعان نا اهلند یا نمرود کنعانی
هوا چون خاک پای و آز خوک پایگاهت شد****خراج از دهر ذمی روی رومی خوی بستانی
دل از هش رفت چون موسی و تن پیچید چون ثعبان****که مرد آن موسوی دستی که کلکش کرد ثعبانی
ز قطران شب و کافور روزم حاصل این آمد****که از نم دیده کافوری است وز غم جامه قطرانی
اگر کافور با قطران ره زادن فرو بندد****مرا کافور و قطران زاد درد و داغ پنهانی
دلم مرگ پسر عم سوخت و در جانم زد آن آتش****که هیمه‌ش عرق شریان گشت و دودش روح حیوانی
سخن در ماتم است اکنون که من چون مریم از اول****در گفتن فرو بستم به مرگ عیسی ثانی
علی را گو که غوغای حوادث کشت عثمان را****علی‌وار از جهان بگسل که ماتم دار عثمانی
وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما****چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی
به یک‌دم بازرست از چرخ و ننگ سعد و نحس او****که این تثلیث برجیس است و آن تربیع کیوانی

شماره 222: بردار زلفش از رخ تا جان تازه بینی

بردار زلفش از رخ تا جان تازه بینی****وز نیم کشت غمزه‌اش قربان تازه بینی
یک سو فکن دو زلفش و ایمانت تازه گردان****کاندر حجاب کفرش ایمان تازه بینی
پروانهٔ غمش را هر دم به خون خلقی****شمشیر تیز یابی، فرمان تازه بینی
ترکان غمزهٔ او چون درکشند یاسج****در هر دلی که جویی پیکان تازه بینی
در مجلسی که بگذشت از یاد او حدیثی****در هر لب سفالین ریحان تازه بینی
هر دم ز برق خندش چون کرد بوسه باران****بر کشت‌زار عمرم باران تازه بینی
جانی به باد دستی بر خاک پایش افشان****کنگه مزید بر سر صد جان تازه بینی
خاقانیا در آتش سرمست شو ز عشقش****تا در میان آتش بستان تازه بینی
گر در ره عراقت دردی گذشت بر دل****ز اقبال شاه شروان درمان تازه بینی
چون ز آستان سلطان باز آمدی ممکن****در بارگاه خاقان امکان تازه بینی
جان‌بخش ابوالمظفر شاه اخستان که هر دم****با عهد او بقا را پیمان تازه بینی
عادل جلال دین آن کز فضل ذو الجلالش****بر دعوی ممالک، برهان تازه بینی
کعبه است حضرت او کز چار پای تختش****بیرون ز چار ارکان، ارکان تازه بینی
خود حضرتش جهانی است کز عنصر کمالش****برتر ز هفت بنیان، بنیان تازه بینی
در سایهٔ رکابش فتنه بخفت و دین را****در جذبهٔ عنانش جولان تازه بینی
بختش به صبح خیزی تا کوفت کوس دولت****گل‌بانگ کوس او را دستان تازه بینی
او جان عالم آمد در صحن عالم جان****چوگان و گوی او را میدان تازه بینی
خواهد سپهر کاندم خورشی گوی گردد****چون در کفش هلالی چوگان تازه بینی
صدرش چون باغ رضوان یاصفهٔ سلیمان****کز منطق الطیورش الحان تازه بینی
صف بسته خوان او را عقلی که چون سلیمان****بر کرسی دماغش سلطان تازه بینی
در خطبه شاه کیهان خوانیش گر بجویی****بر تخت طاقدیسش کیهان تازه بینی
زو عالم خرف را، برنای نغز یابی****زو گنبد کهن را، دوران تازه بینی
سر بر کن ای منوچهر از خاک تا پس از خود****ز اقبال بوالمظفر شروان تازه بینی
شروان مدائن آمد چون بنگری به حضرت****کسری وقت یابی، ایوان تازه بینی
یارب چه دولت او سرسامی است عالم****کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی
عیدی است پیش بزمش کز نزل آسمانی****چون دعوت مسیحش صد خوان تازه بینی
هست آسمان سیاست وز آفتاب فضلش****دی ماه بندگان را نیسان تازه بینی
ملکش بخلد ماند در هشت خلد ملکش****از ذات شهریاری رضوان تازه بینی
دستش به کان چه ماند کز لعل تاج شاهان****بر خاک درگه او صد کان تازه بینی
خصمش ز کم بقائی ماند به کرم پیله****کورا ز کردهٔ خود زندان تازه بینی
تیرش زحل بسوزد کز کام حوت گردون****بر قبضهٔ کمانش دندان تازه بینی
دریاست آستانش کز اشک داد خواهان****بر هر کران دریا مرجان تازه بینی
طفلی است شیرخواره بختش که در لب او****ناهید را به هر دم پستان تازه بینی
نوروز ران گشاده است از موکب جلالش****تا پیکر جهان را خندان تازه بینی
خورشید گویی از نو سالار خوان او شد****کورا ز ماهی اکنون بریان تازه بینی
شرح مناقبش را باد آسمان صحیفه****تا در کف عطارد دیوان تازه بینی
بادش کمال دولت تا هردم از کمالش****در ملک آل سامان، سامان تازه بینی
فهرست ملک بادا نامش که تا قیامت****زو نامهٔ کرم را، عنوان تازه بینی
خمسین الف بادا ثلث بقاش کز وی****بر اهل ربع مسکون احسان تازه بینی

شماره 223: چون صبح‌دم عید کند نافه گشائی

چون صبح‌دم عید کند نافه گشائی****بگشای سر خم که کند صبح نمائی
آن جام صدف ده که بخندد چو رخ صبح****چون صبح نمود آن صدف غالیه سائی
در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبح****هم نقب زد و مرغ بر آن داد گوائی
چون گشت صبا خوش نفس از مشک و می صبح****خوش کن نفس از مشک و می انگار صبائی
مرغ از گلو الحان ستا ساخت دم صبح****برساز ستا چاک زد این سبز دوتائی
شو خوانچه کن از زهره دلان پیش که گیتی****رستی خورد از خوانچهٔ زرین سمائی
چون خوانچه کنی تا ز سر گرسنه چشمی****از خوانچهٔ گردون نکنی زله گدائی
چون خوانچهٔ گردون که نوالت همه زهر است****نانت ز چه شیرین و تو چون تلخ ابائی
چون پوست فکند و ز دهان مهره برآورد****این افعی پیچان که کند عمر گزائی
می نوش کن و جرعه بر این دخمه فشان ز آنک****دل مرده در این دخمهٔ پیروزه وطائی
بازیچه شمر گردش این گنبد بازیچ****گر طفل نه‌ای سغبهٔ بازیچه چرائی؟
جام است چو اشک خوش داود و همه بزم****مرغان سلیمان و پری‌روی سبائی
چون روی پری بینی و آن سلسلهٔ زلف****تعویذ خرد گم کنی و سلسله خائی
بشکست نفس در گلوی بلبله، بس گفت****ای عقل چه درد سری ، ای می چه دوائی
آن لعل لعاب ازدهن گاو فرو ریز****تا مرغ صراحی کندت نغز نوائی
مجلس همه دریا و قدح‌ها همه ماهی است****دریاکش از آن ماهی اگر مرد صفائی
از پیکر گاو آید در کالبد مرغ****جان پریان، کز تن خم یافت رهائی
از گاو به مرغ آمد و از مرغ به ماهی****وز ماهی سیمین سوی دلهای هوائی
ماه نو ما حلقهٔ ابریشم چنگ است****در گوش نه آن حلقه چو در حلقهٔ مائی
می‌کش، مکش آسیب زمین و ستم چرخ****بی‌چرخ و زمین رقص کن انگار هبائی
این هفت ده خاکی و نه شهر فلک را****قحط است و تو بر آخور سنگیش نپائی
نزل وعلف نیست نه در شهر و نه در ده****اینجا چه امیری کنی، آنجا چه گدائی
چون اسب تو را سخره گرفتند یکی دان****خشک آخور و تز سبزه چه در بند چرائی
در کاسهٔ سر دیگ هوس پختن تو چند****هین بادهٔ خام آر و مکن خام درائی
بحران هوس جام چو بهری برد از تو****زانک از سر سرسام هوا بر سر پائی
گر محرم عیدند همه کعبه ستایان****تو محرم می باش و مکن کعبه ستائی
احرام که گیری چو قدح گیر که دارد****عریانی بیرون و درون لعل قبائی
کعبه چکنی با حجر الاسود و زمزم****ها عارض و زلف و لب ترکان سرائی
هم خدمت این حلقه بگوشان ختن به****از طاعت آن کعبه نشینان ریائی
یا میکده، یا کعبه و یا عشرت و یا زهد****اینجا نتوان کرد به یک‌دل دو هوائی
کو خیک براندوده به قیر و ز درونش****تن عودی و مشکی شده دل ناری و مائی
بر زال سیه موی مشاطه شده چنگی****بر طفل حبش روی معلم شده نائی
بربط نگر آبستن و نالنده چو مریم****زایندهٔ روحی که کند معجزه زائی
بر کاس رباب آخور خشک خر عیسی است****کز چار زبان می‌کند انجیل سرائی
چنگ است به دیبا تنش آراسته تا ساق****وزساق به زیر است پلاس، اینت مرائی
نای است یکی مار که ده ماهی خردش****پیرامن نه چشم کند مار فسائی
دف حلقه تن و حلقه بگوش است همه تن****در حلقه سگ تازی و آهوی ختائی
خاقانی و بحر سخن و حضرت خاقان****لفظش صدف و این غزلش در بهائی

شماره 224: جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئی

 

جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئی****دل روی نمایت دهم ار روی نمائی
سر نعل بهای سم اسبت کنم آن روز****کائی به کمین دل من ران بگشائی
دل جای تو شد، خواه روی خواه نشینی****بر تو نرسد حکم که تو خانه خدائی
خورشید منی، من به چراغت طلبم ز آنک****من در شب هجران و تو در ابر خفائی
گه گه به سر روزن چشمم گذری تیز****بیمار توام باز نپرسی و نیائی
این غارت جان چیست خود این جنگ تو با کیست؟****گرگ آشتیی کن، مکن این گرگ ربائی
هیچ افتدت امشب که بر افتادگی من****رحم آری و بر کاهش جانم نفزائی
یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمان****یا بر جگر ریش به مهمان من آئی
تو بر جگری دست نیالائی و حقا****جز بر جگری نیست مرا دست روائی
خستی دل خاقانی و روزیش نپرسی****کای خستهٔ پیکان من آخر تو کجائی
او در سخن از نابغه برده قصب السبق****چون خسرو نعمان کرم از حاتم طائی
کیخسرو ایران ملک المغرب کز قدر****بر خسرو توران رسدش بار خدائی
دارای ملوک عجم، اسکندر ثانی****کز چشمهٔ جودش نکند خضر جدائی
اقلیم گشائی که ز جاسوسی عدلش****بیجاده نیارد که کند کاه ربائی
شاهی که دهد صدمهٔ کرنای فتوحش****گوش کر پیران فلک را شنوائی
توقیع ملک دید جهان گفت زهی حرز****هم داعیهٔ امنی و هم دفع وبائی
شمشیر ملک دید هدی گفت فدیناک****طاغوت پرستان را طاعون و بلائی
در شانهٔ دست ظفر آئینهٔ غیبی****هم آینه هم صیقل شمشیر قضائی
از سهم تو زنگار گرفت آینهٔ چرخ****کز آینهٔ مملکه زنگار زدائی
ای تیغ ملک در کف رخشانش همانا****در چشمهٔ حیوان ورق زهر گیائی
ذوق تو برد عارضهٔ احمقی از خصم****احسنت زهی زهر که تریاق شفائی
ای نیزهٔ شاه، ای قلم تختهٔ نصرت****از نقطهٔ دولت الف عز و علائی
ای دست ملک بخ‌بخ اگر ساغر و شمشیر****ماهی و نهنگند، تو دریای سخائی
ای جود ملک واهب رزقی و جهان را****امید به توست و تو ضمان‌دار وفائی
ای رایت شه نادره لرزانی و قائم****بحر عدنی گوئی یا کوه صفائی
ای پرچم رایات ملک چشم بدت دور****کز پر غراب آمده در فر همائی
چون نقش بصر در سیهی نور سپیدی****چون زلف بتان در ظلمان اصل ضیائی
هستی حجر الاسود و کعبه علم شاه****تا کعبه به جای است بر آن کعبه بجائی
ای نامزد خاتم جمشید که بر تو****ختم است جهان‌داری و حقا که سزائی
ای رای ملک ذات سپهری که دو وقت****یا صاعقه خشمی تو و یا ابر رضائی
ای تحت لوایت همه آفاق، ندانم****ظل ملک العرشی یا عرش لوائی
چون آدم و داود خلیفه توئی از حق****حق زی تو پناهد که پناه خلفائی
گر رحمت حق هست عطا پاش و خطا پوش****تو رحمت حق بر همه آفاق عطائی
هست از تو عطاها و خطا نیست زهی شاه****عیسی عطائی، ملک الموت خطائی
بهرام اسد هیبتی ار چه که به بخشش****خورشید فلک همت و برجیس حیائی
چون ماه همه عزم و چو شعری همه سعدی****چون تیر همه فهم و چو کیوان همه رائی
بودند کیان بهتر آفاق و نیایت****بهتر ز کیان بود و تو بهتر ز نیائی
رستم ظفری بل که فرامرز شکوهی****جمشید فری بل که کیومرث دهائی
در کشور دولت چو نبی شهر علومی****در بیشهٔ صولت چو علی شیر وغائی
مانند علی سرخ عضنفر توئی ارچه****از نسل فریدونی نز آل عبائی
گر تیغ علی فرق سری یک سره بشکافت****البرز شکافی تو اگر گرز گرائی
روزی که بر اعدا کنی آهنگ شبیخون****خود روزبه آئی که شه روز بهائی
آوازهٔ کوست نپذیرد به صدا کوه****ترسد که شود سست دل از سخت صدائی
از گرد سیاه سپهت بر تن گردون****قطنی شود این ازرق عین الرؤسائی
این یک تنه صد لشکر جرار چو خورشید****کرایش این دائرهٔ سبز وطائی
محتاج به لشکر نه‌ای ایرا که ز دولت****دارندهٔ لشکرگه این هفت بنائی
دولت نبرد منت رسمی و معاشی****قرآن چه کند زحمت بوعمرو و کسائی
جمشید کیانی، نه که خورشید کیانی****کز نور عیانی، همه رخ عین سنائی
چون فضل ربیعی، نه که چون فصل ربیعی****کز جود طبیعی همه لطفی و نمائی
قدر توبر افلاک سپه راند و پسش گفت****ما در تو نگنجیم که بس تنگ فضائی
از طالع میلاد تو دیدند رصدها****اختر شمران، رومی و یونانی و مائی
تسییر براندند و براهین بفزودند****هیلاج نمودند که جاوی بقائی
کردند همه حکم که رد پانصد و هشتاد****ابخاز به دست آوری و روم گشائی
خواهند ز تو امن، فزع یافتگان ز آنک****در ظلمت و در خوف چراغی و رجائی
گرچه ملک الغرب توئی تا ابد، اما****بر تخت خراسان ملک الشرق توشائی
هرچند که لنبک دهد آسایش بهرام****بهرام به شاهی به و لنبک به صقائی
صد منزل از آن سوی فلک رفت ثنایت****وز قدر تو صد منزل از آن سوی ثنائی
زلزال فنا گر بدرد سقف جهان را****توسد همه رخنهٔ زلزال فنائی
ایران به تو شد حسرت غزنین و خراسان****چون گفتهٔ من رشک معزی و سنائی
فی وصف معالیک معانی تناهت****افدیک به نفسی و معادیک فدائی
اصبحت و راس الامرا تحت جناحیک****امسیت و خیل الشعرا تحت لوائی
درشان تو و من به سخا و سخن امروز****ختم الامرائی به و ختم الشعرائی
باد از مدد عدل تو پیوند حیاتت****کز عدل قبول آور اخلاص دعائی
بر تخت شهنشاهی و در مسند عزت****ادریس بقا باش که فردوس لقائی
دادار جهان مشفق هر کار تو بادا****کورا ابد الدهر جهاندار تو بائی

بعدی                                  قبلی

دسته بندي: شعر, افضل‌الدین خاقانی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد