فوج

از كنیسه بیرون آمده فوراً با یعقوب و یوحنا به خانة شمعون و اندریاس درآمدند
امروز یکشنبه 22 تیر 1399
تبليغات تبليغات

انجیل مرقُس,mark

2- انجیل مرقُس

نویسنده: مرقُس

محل نگارش: روم

مربوط به تاریخ: 29 تا 33 د.م

اتمام نگارش: 60 تا 65 د.م

 

مرقس فصل 1

 

1 ابتدای انجیل عیسی مسیح پسر خدا.

2 چنانكه در اشعیا نبی مكتوب است “اینك رسول خود را پیش روی تو میفرستم تا راه تو را پیش تو مهیا سازد. 3 صدای نداكننده‌ای در بیابان كه راه یَهُوَه را مهیا سازید و طُر‌ُق او را راست نمایید.”

4 یحیی تعمید‌دهنده در بیابان ظاهر شد و بجهت آمرزش گناهان به تعمید توبه موعظه می‌نمود. 5 و تمامی مرز و بوم یهودیه و جمیع سكَنة اورشلیم نزد وی بیرون شدند و به گناهان خود معترف گردیده در رود ا‌ُرد‌ُن از او تعمید می‌یافتند. 6 و یحیی را لباس از پشم شتر و كمربند چرمی بر كمر می‌بود و خوراك وی از ملخ و عسل بر‌ّی. 7 و موعظه میكرد و میگفت كه “بعد از من كسی تواناتر از من می‌آید كه لایق آن نیستم كه خم شده دوال نعلین او را باز كنم. 8 من شما را به آب تعمید دادم. لیكن او شما را بهروح القدستعمید خواهد داد.”

 

9 و واقع شد در آن ایام كه عیسی از ناصرة جلیل آمده در ا‌ُرد‌ُن از یحیی تعمید یافت. 10 و چون از آب برآمد در ساعت آسمان را شكافته دید و روح را كه مانند كبوتری بر وی نازل میشود. 11 و آوازی از آسمان در رسید كه “تو پسر حبیب من هستی كه از تو خشنودم.”

 

12 پس بی‌درنگ روح وی را به بیابان می‌بر‌َد. 13 و مد‌ّت چهل روز در صحرا بود و شیطان او را تجربه میكرد و با وحوش بسر می‌برد و فرشتگان او را پرستاری می‌نمودند.

 

14 و بعد از گرفتاری یحیی عیسی به جلیل آمده به بشارت ملكوت خدا موعظه كرده 15 میگفت: “وقت تمام شد و ملكوت خدا نزدیك است. پس توبه كنید و به انجیل ایمان بیاورید.”

 

16 و چون به كنارة دریای جلیل می‌گشت شمعون و برادرش اندریاس را دید كه دامی در دریا می‌اندازند زیرا كه صیاد بودند. 17 عیسی ایشانرا گفت: “از عقب من آیید كه شما را صیاد مردم گردانم.” 18 بی‌تأمل دامهای خود را گذارده از پی او روانه شدند. 19 و از آنجا قدری بیشتر رفته یعقوب بن‌زِبِدی و برادرش یوحنا را دید كه دركشتی دامهای خود را اصلاح میكنند. 20 در حال ایشانرا دعوت نمود. پس پدر خود زِبِدی را با مزدوران در كشتی گذارده از عقب وی روانه شدند.

 

21 و چون وارد كفرناحوم شدند بی‌تأمل در روز سبَت به كنیسه درآمده به تعلیم دادن شروع كرد 22 به قسمی كه از تعلیم وی حیران شدند زیرا كه ایشانرا مقتدرانه تعلیم می‌داد نه مانند كاتبان.

23 و در كنیسة ایشان شخصی بود كه روح پلید داشت. ناگاه صحیه زده 24 گفت: “ای عیسی ناصری ما را با تو چه كار است؟ آیا برای هلاك كردن‌ِ ما آمدی؟ تو را میشناسم كیستی ای قد‌ّوس خدا!” 25 عیسی به وی نهیب داده گفت: “خاموش شو و از او درآی!” 26 در ساعت آن روح خبیث او را مصروع نمود و به آواز بلند صدا زده از او بیرون آمد. 27 و همه متعجب شدند بحد‌ّی كه از همدیگر سؤال كرده گفتند: “این چیست و این چه تعلیم تازه است كه ارواح پلید را نیز با قدرت امر میكند و اطاعتش می‌نمایند؟” 28 و اسم او فوراً در تمامی مرز و بوم جلیل شهرت یافت.

 

29 و از كنیسه بیرون آمده فوراً با یعقوب و یوحنا به خانة شمعون و اندریاس درآمدند. 30 و مادر زن شمعون تب كرده خوابیده بود. در ساعت وی را از حالت او خبر دادند. 31 پس نزدیك شده دست او را گرفته برخیزانیدش كه همان وقت تب از او زایل شد و به خدمتگزاری ایشان مشغول گشت.

32 شامگاه چون آفتاب به مغرب شد جمیع مریضان و مجانین را پیش او آوردند. 33 و تمام شهر بر در‌ِخانه ازدحام نمودند. 34 و بسا كسانی را كه به انواع امراض مبتلا بودند شفا داد و دیوهای بسیاری بیرون كرده نگذارد كه دیوها حرف زنند زیرا كه او را شناختند.

 

35 بامدادان قبل از صبح برخاسته بیرون رفت و به ویرانه‌ای رسید در آنجا به دعا مشغول شد. 36 و شمعون و رفقایش در پی او شتافتند. 37 چون او را دریافتند گفتند: “همه تو را می‌طلبند.” 38 بدیشان گفت: “به دهات مجاور هم برویم تا در آنها نیز موعظه كنم زیرا كه بجهت این كار بیرون آمدم.” 39 پس در تمام جلیل در كنایس ایشان وعظ می‌نمود و دیوها را اخراج میكرد.

 

40 و ابرصی پیش وی آمده استدعا كرد و زانو زده بدو گفت: “اگر بخواهی میتوانی مرا طاهر سازی!” 41 عیسی ترحم نموده دست خود را دراز كرد و او را لمس نموده گفت: “میخواهم طاهر شو!”‌ 42 و چون سخن گفت فی‌الفور برص از او زایل شده پاك گشت. 43 و او را قدغن كرد و فوراً مرخص فرموده 44 گفت: “زنهار كسی را خبر مده بلكه رفته خود را به كاهن بنما و آنچه موسی فرموده بجهت تطهیر خود بگذران تا برای ایشان شهادتی بشود.” 45 لیكن او بیرون رفته به موعظه نمودن و شهرت دادن این امر شروع كرد بقسمی كه بعد از آن او نتوانست آشكارا به شهر درآید بلكه در ویرانه‌های بیرون بسر می‌برد و مردم از همة اطراف نزد وی می‌آمدند.

مرقس فصل 2

 

1 و بعد از چندی باز وارد كفرناحوم شده چون شهرت یافت كه در خانه است 2 بی‌درنگ جمعی ازدحام نمودند بقسمی كه بیرون در نیز گنجایش نداشت و برای ایشان كلام را بیان میكرد. 3 كه ناگاه بعضی نزد وی آمده مفلوجی را به دست چهار نفر برداشته آوردند. 4 و چون به سبب جمعیت نتوانستند نزد او برسند طاق جایی را كه او بود بازكرده و شكافته تختی را كه مفلوج بر آن خوابیده بود به زیر هشتند. 5 عیسی چون ایمان ایشانرا دید مفلوج را گفت: “ای فرزند گناهان تو آمرزیده شد.”

6 لیكن بعضی از كاتبان كه در آنجا نشسته بودند در دل خود تفكّر نمودند 7 كه “چرا این شخص چنین كفر میگوید؟ غیر از خدای واحد كیست كه بتواند گناهان را بیامرزد؟” 8 در ساعت عیسی در روح خود ادراك نموده كه با خود چنین فكر میكنند بدیشان گفت: “از بهر چه این خیالات را به‌خاطر خود راه می‌دهید؟ 9 كدام سهل‌تر است؟ مفلوج را گفتن گناهان تو آمرزیده شد؟ یا گفتن برخیز و بستر خود را برداشته بخرام؟ 10 لیكن تا بدانید كه پسر انسانرا استطاعت آمرزیدن گناهان بر روی زمین هست...” مفلوج را گفت: 11 “تو را میگویم برخیز و بستر خود را برداشته به خانة خود برو!” 12 او برخاست و بی‌تأمل بستر خود را برداشته پیش روی همه روانه شد بطوری كه همه حیران شده خدا را تمجید نموده گفتند: “مثل این امر هرگز ندیده بودیم!”

 

13 و باز به كنارة دریا رفت و تمام آن گروه نزد او آمدند و ایشانرا تعلیم میداد. 14 و هنگامی كه میرفت لاوی ابن‌حلفی را بر باجگاه نشسته دید. بدو گفت: “از عقب من بیا!” پس برخاسته در عقب وی شتافت. 15 و وقتی كه او در خانة وی نشسته بود بسیاری از باجگیران و گناهكاران با عیسی و شاگردانش نشستند زیرا بسیار بودند و پیروی او میكردند. 16 و چون كاتبان و فریسیان او را دیدند كه با باجگیران و گناهكاران میخورد به شاگردان او گفتند: “چرا با باجگیران و گناهكاران اكل و شرب می‌نماید؟” 17 عیسی چون اینرا شنید بدیشان گفت: “تندرستان احتیاج به طبیب ندارند بلكه مریضان. و من نیامدم تا عادلان را بلكه تا گناهكاران را به توبه دعوت كنم.”

18 و شاگردان یحیی و فریسیان روزه می‌داشتند. پس آمده بدو گفتند: “چون است كه شاگردان یحیی و فریسیان روزه می‌دارند و شاگردان تو روزه نمی‌دارند؟” 19 عیسی بدیشان گفت: “آیا ممكن است پسران خانة عروسی مادامی كه داماد با ایشان است روزه بدارند؟ زمانی كه داماد را با خود دارند نمیتوانند روزه دارند. 20 لیكن ایامی می‌آید كه داماد از ایشان گرفته میشود. در آن ایام روزه خواهند داشت. 21 و هیچكس بر جامة كُهنه پاره‌ای از پارچة نو وصله نمیكند والّا آن وصله نو از آن كُهنه جدا میگردد و دریدگی بدتر میشود. 22 و كسی شراب نو را در مشكهای كُهنه نمی‌ریزد وگرنه آن شراب نو مشكها را بِد‌َر‌َد و شراب ریخته مشكها تلف میگردد. بلكه شراب نو را در مشكهای نو باید ریخت.”

 

23 و چشمان افتاد كه روز سبتی از میان مزرعه‌ها میگذشت و شاگردانش هنگامی كه میرفتند به چیدن خوشه‌ها شروع كردند. 24 فریسیان بدو گفتند: “اینك چرا در روز سبت مرتكب عملی می‌باشند كه روا نیست؟” 25 او بدیشان گفت: “مگر هرگز نخوانده‌اید كه داود چه كرد چون او و رفقایش محتاج و گرسنه بودند؟ 26 چگونه در ایام اَبیاتار رئیس كَهنَه به خانه خدا درآمده نان تَقدِمِه را خورد كه خوردن آن جز به کاهنان روا نیست و به رفقای خود نیز داد؟” 27 و بدیشان گفت: “سبت بجهت انسان مقر‌ّر شد نه انسان برای سبت. 28 بنابراین پسر انسان مالك سبت نیز هست.”

مرقس فصل 3

1 و باز به كنیسه درآمده در آنجا مرد دست‌خشكی بود. 2 و مراقب وی بودند كه شاید او را در سبت شفا دهد تا مد‌ّعی او گردند. 3 پس بدان مرد دست‌خشك گفت: “در میان بایست!” 4 و بدیشان گفت: “آیا در روز سبت كدام جایز است؟ نیكویی كردن یا بدی؟ جان را نجات دادن یا هلاك كردن؟” ایشان خاموش ماندند. 5 پس چشمان خود را بر ایشان با غضب گردانیده زیرا كه از سنگدلی ایشان محزون بود به آن مرد گفت: “دست خود را دراز كن!” پس دراز كرده دستش صحیح گشت. 6 در ساعت فریسیان بیرون رفته با هیرودیان دربارة او شورا نمودند كه چطور او را هلاك كنند.

 

7 و عیسی با شاگردانش بسوی دریا آمد و گروهی بسیار از جلیل به عقب او روانه شدند 8 و از یهودیه و از اورشلیم و ادومیه و آنطرف ا‌ُرد‌ُن و از حوالی صور و صیدون نیز جمعی كثیر چون اعمال او را شنیدند نزد وی آمدند. 9 و به شاگردان خود فرمود تا زورقی به سبب جمعیت بجهت او نگاه دارند تا بر وی ازدحام ننمایند 10 زیرا كه بسیاری را صحت می‌داد‌ بقسمی كه هركه صاحب دردی بود بر او هجوم می‌آورد تا او را لمس نماید. 11 و ارواح پلید چون او را دیدند پیش او به روی در‌افتادند و فریادكنان میگفتند كه “تو پسر خدا هستی.” 12 و ایشان را به تأكید بسیار فرمود كه او را شهرت ندهند.

 

13 پس بر فراز كوهی برآمده هركه را خواست به نزد خود طلبید و ایشان نزد او آمدند. 14 و دوازده نفر را مقر‌ّر فرمود تا همراه او باشند و تا ایشانرا بجهت وعظ نمودن بفرستد 15 و ایشانرا قدرت باشد كه مریضان را شفا دهند و دیوها را بیرون كنند. 16 و شمعون را پطرس نام نهاد. 17 و یعقوب پسر زِبِدی و یوحنا برادر یعقوب این هر دو رابوانَرجس یعنی پسران رعد نام گذارد. 18 و اندریاس و فیلپس و برتولما و متی و توما و یعقوب بن‌حلقی و تد‌ّی و شمعون قانوی 19 و یهودای اسخر یوطی كه او را تسلیم كرد.

 

20 و چون به خانه درآمدند باز جمعی فراهم آمدند بطوری كه ایشان فرصت نان خوردن هم نكردند. 21 و خویشان او چون شنیدند بیرون آمدند تا او را بردارند زیرا گفتند بی‌خود شده است. 22 و كاتبانی كه از اورشلیم آمده بودند گفتند كه بعلز‌َبول دارد و به یاری رئیس دیوها دیوها را اخراج میكند. 23 پس ایشانرا پیش طلبیده مثَلها زده بدیشان گفت: “چطور میتواند شیطان شیطان را بیرون كند؟ 24 و اگر مملكتی بر خلاف خود منقسم شود آن مملكت نتواند پایدار بماند. 25 و هرگاه خانه‌ای به ضد‌ّ خویش منقسم شد آن خانه نمیتواند استقامت داشته باشد. 26 و اگر شیطان با نفس خود مقاومت نماید و منقسم شود او نمیتواند قائم ماند بلكه هلاك میگردد. 27 و هیچكس نمیتواند به خانة مرد زورآور درآمده اسباب او را غارت نماید جز آنكه او‌ّل آن زورآور را ببندد و بعد از آن خانة او را تاراج میكند. 28 هرآینه به شما میگویم كه همة گناهان از بنی‌آدم آمرزیده میشود و هر قسم كفر كه گفته باشند 29 لیكن هركه بهروح القدسكفر گوید تا به ابد آمرزیده نشود بلكه مستحق‌ّ عذاب جاودانی بو‌َد.” 30 زیرا كه میگفتند روحی پلید دارد.

 

31 پس برادران و مادر او آمدند و بیرون ایستاده فرستادند تا او را طلب كنند. 32 آنگاه جماعت گرد او نشسته بودند و به وی گفتند: “اینك مادرت و برادرانت بیرون تو را می‌طلبند.” 33 در جواب ایشان گفت: “كیست مادر من و برادرانم كیانند؟” 34 پس بر آنانی كه گرد وی نشسته بودند نظر افكنده گفت: “اینانند مادر و برادرانم 35 زیرا هركه ارادة خدا را بجا آرد همان برادر و خواهر و مادر من باشد.”

مرقس فصل 4

 

1 و باز به كنارة دریا به تعلیم دادن شروع كرد و جمعی كثیر نزد او جمع شدند بطوریكه به كشتی سوار شده بر دریا قرار گرفت و تمامی آن جماعت بر ساحل دریا حاضر بودند. 2 پس ایشانرا به مثَلها چیزهای بسیار می‌آموخت و در تعلیم خود بدیشان گفت: 3 “گوش گیرید! اینك برزگری بجهت تخم‌پاشی بیرون رفت. 4 و چون تخم می‌پاشید قدری بر راه ریخته شده مرغان هوا آمده آنها را برچیدند. 5 و پاره‌ای بر سنگلاخ پاشیده شد در جایی كه خاك بسیار نبود. پس چون كه زمین عمق نداشت به زودی رویید 6 و چون آفتاب برآمد سوخته شد و از آنرو كه ریشه نداشت خشكید. 7 و قدری در میان خارها ریخته شد و خارها نمو كرده آنرا خفه نمود كه ثمری نیاورد. 8 و مابقی در زمین نیكو افتاد و حاصل پیدا نمود كه رویید و نمو كرد و بارآورد بعضی سی و بعضی شصت و بعضی صد.” 9 پس گفت: “هركه گوش شنوا دارد بشنود!”

 

10 و چون به خلوت شد رفقای او با آن دوازده شرح این مثَل را از او پرسیدند. 11 به ایشان گفت: “به شما دانستن سر‌ّ ملكوت خدا عطا شده اما به آنانی كه بیرونند همه چیز به مثلها میشود 12 تا نگران شده بنگرند و نبینند و شنوا شده بشنوند و نفهمند مبادا بازگشت كرده گناهان ایشان آمرزیده شود.”

13 و بدیشان گفت: “آیا این مثل را نفهمیده‌اید؟ پس چگونه سایر مثلها را خواهید فهمید؟ 14 برزگر كلام را می‌كارد. 15 و اینانند به كنارة راه جایی كه كلام كاشته میشود و چون شنیدند فوراً شیطان آمده كلام كاشته شدة در قلوب ایشانرا می‌رباید. 16 و ایضاً كاشته‌شدة در سنگلاخ كسانی می‌باشند كه چون كلام را بشنوند در حال آنرا به خوشی قبول كنند 17 و لكن ریشه‌ای در خود ندارند بلكه فانی می‌باشند و چون صدمه‌ای یا زحمتی به سبب كلام روی دهد در ساعت لغزش میخورند. 18 و كاشته‌ شدة در خارها آنانی می‌باشند كه چون كلام را شنوند 19 اندیشه‌های دنیوی و غرور دولت و هوس چیزهای دیگر داخل شده كلام را خفه میكند و بی‌ثمر میگردد. 20 و كاشته شدة در زمین نیكو آنانند كه چون كلام را شنوند آنرا می‌پذیرند و ثمر می‌آورند بعضی سی و بعضی شصت و بعضی صد.”

21 پس بدیشان گفت: “آیا چراغ را می‌آورند تا زیر پیمانه‌ای یا تختی و نه بر چراغدان گذارند؟ 22 زیرا كه چیزی پنهان نیست كه آشكارا نگردد و هیچ چیز مخفی نشود مگر تا به ظهور آید. 23 هر كه گوش شنوا دارد بشنود.” 24 و بدیشان گفت: “با حذر باشید كه چه می‌شنوید زیرا به هر میزانی كه وزن كنید به شما پیموده شود بلكه از برای شما كه می‌شنوید افزون خواهد گشت. 25 زیرا هركه دارد بدو داده شود و از هركه ندارد آنچه نیز دارد گرفته خواهد شد.”

 

26 و گفت: “همچنین ملكوت خدا مانند كسی است كه تخم بر زمین بیفشاند 27 و شب و روز بخوابد و برخیزد و تخم بروید و نمو كند. چگونه؟ او نداند. 28 زیرا كه زمین به ذات خود ثمر می‌آورد او‌ّل علف بعد خوشه پس از آن دانة كامل در خوشه. 29 و چون ثمر رسید فوراً داس را بكار می‌برد زیرا كه وقت حصاد رسیده است.”

30 و گفت:‌ “به چه چیز ملكوت خدا را شبیه كنیم و برای آن چه مثَل بزنیم؟ 31 مثل دانة خردلی است كه وقتی كه آنرا بر زمین كارند كوچكترین تخمهای زمینی باشد. 32 لیكن چون كاشته شد می‌روید و بزرگتر از جمیع بقول میگردد و شاخه‌های بزرگ می‌آورد چنانكه مرغان هوا زیر سایه‌اش میتوانند آشیانه گیرند.” 33 و به مثلهای بسیار مانند اینها بقدری كه استطاعت شنیدن داشتند كلام را بدیشان بیان می‌فرمود 34 و بدون مثل بدیشان سخنی نگفت. لیكن در خلوت تمام معانی را برای شاگردان خود شرح می‌نمود.

 

35 و در همانروز وقت شام بدیشان گفت: “به كنارة دیگر عبور كنیم.” 36 پس چون آن گروه را رخصت دادند او را همانطوری كه در كشتی بود برداشتند و چند زورق دیگر نیز همراه او بود. 37 كه ناگاه طوفانی عظیم از باد پدید آمد و امواج بر كشتی میخورد بقسمی كه برمی‌گشت. 38 و او در مؤخَّر كشتی بر بالشی خفته بود. پس او را بیدار كرده گفتند: “ای استاد آیا تو را باكی نیست كه هلاك شویم؟” 39 در ساعت او برخاسته باد را نهیب داد و به دریا گفت: “ساكن شو و خاموش باش!” كه باد ساكن شده آرامی كامل پدید آمد. 40 و ایشانرا گفت: “از بهر چه چنین ترسانید و چون است كه ایمان ندارید؟” 41 پس بینهایت ترسان شده به یكدیگر گفتند: “این كیست كه باد و دریا هم از او اطاعت میكنند؟”

مرقس فصل 5

 

1 پس به آن كنارة دریا تا به سرزمین جد‌َریان آمدند. 2 و چون از كشتی بیرون آمد فی‌الفور شخصی كه روحی پلید داشت از قبور بیرون شده بدو برخورد. 3 كه در قبور ساكن می‌بود و هیچكس به زنجیرها هم نمیتوانست او را بند نماید 4 زیرا كه بارها او را به كُنده‌ها و زنجیرها بسته بودند و زنجیرها را گسیخته و كُنده‌ها را شكسته بود و احدی نمیتوانست او را رام نماید 5 و پیوسته شب و روز در كوهها و قبرها فریاد می‌زد و خود را به سنگها مجروح میساخت. 6 چون عیسی را از دور دیده دوان دوان آمده او را سجده كرد 7 و به آواز بلند صیحه زده گفت: “ای عیسی پسر خدای تعالی مرا با تو چه كار است؟ تو را به خدا قسم میدهم كه مرا معذ‌ّب نسازی.” 8 زیرا بدو گفته بود: “ای روح پلید از این شخص بیرون بیا!” 9 پس از او پرسید: “اسم تو چیست؟” به وی گفت: “نام من لَجئو‌ُن است زیرا كه بسیاریم.” 10 پس بدو التماس بسیار نمود كه ایشانرا از آن سرزمین بیرون نكند. 11 و در حوالی آن كوهها گلة گراز بسیاری می‌چرید. 12 و همة دیوها از وی خواهش نموده گفتند: “ما را به گرازها بفرست تا در آنها داخل شویم.” 13 فوراً عیسی ایشانرا اجازت داد. پس آن ارواح خبیث بیرون شده به گرازان داخل گشتند و آن گله از بلندی به دریا جست و قریب به دو هزار بودند كه در آب خفه شدند. 14 و خوك‌بانان فرار كرده در شهر و مزرعه‌ها خبر میدادند و مردم بجهت دیدن آن ماجرا بیرون شتافتند. 15 و چون نزد عیسی رسیده آن دیوانه را كه لَجئون داشته بود دیدند كه نشسته و لباس پوشیده و عاقل گشته است بترسیدند. 16 و آنانی كه دیده بودند سرگذشت دیوانه و گرازان را بدیشان بازگفتند. 17 پس شروع به التماس نمودند كه از حدود ایشان روانه شود. 18 و چون به كشتی سوار شد آنكه دیوانه بود از وی استدعا نمود كه با وی باشد. 19 اما عیسی وی را اجازت نداد بلكه بدو گفت: “به خانه نزد خویشان خود برو و ایشانرا خبر ده از آنچه یَهُوَه با تو كرده است و چگونه به تو رحم نموده است.” 20 پس روانه شده در دیكاپولس به آنچه عیسی با وی كرده موعظه كردن آغاز نمود كه همة مردم متعجب شدند.

 

21 و چون عیسی باز به آنطرف در كشتی عبور نمود مردم بسیار بر وی جمع گشتند و بر كنارة دریا بود. 22 كه ناگاه یكی از رؤسای كنیسه یایر‌ُس نام آمد و چون او را بدید بر پایهایش افتاده 23 بدو التماس بسیار نموده گفت: “نفَس دخترك من به آخر رسیده. بیا و بر او دست گذار تا شفا یافته زیست كند.” 24 پس با او روانه شده خلق بسیاری نیز از پی او افتاده بر وی ازدحام می‌نمودند. 25 آنگاه زنی كه مد‌ّت دوازده سال به استحاضه مبتلا می‌بود 26 و زحمت بسیار از اطبای متعد‌ّد دیده و آنچه داشت صرف نموده فایده‌ای نیافت بلكه بدتر می‌شد. 27 چون خبر عیسی را بشنید میان آن گروه از عقب وی آمده ردای او را هم لمس نمود 28 زیرا گفته بود: “اگر لباس وی را هم لمس كنم هرآینه شفا یابم.” 29 در ساعت چشمة خون او خشك شده در تن خود فهمید كه از آن بلا صحت یافته است. 30 فی‌الفور عیسی از خود دانست كه قو‌ّتی از او صادر گشته. پس در آن جماعت روی برگردانیده گفت: “كیست كه لباس مرا لمس نمود؟” 31 شاگردانش بدو گفتند: “می‌بینی كه مردم بر تو ازدحام می‌نمایند! و میگویی كیست كه مرا لمس نمود؟!” 32 پس به اطراف خود می‌نگریست تا آن زن را كه این كار كرده ببیند. 33 آن زن چون دانست كه به وی چه واقع شده ترسان و لرزان آمد و نزد او به روی درافتاده حقیقت امر را بالتّمام به وی بازگفت. 34 او وی را گفت: “ای دختر ایمانت تو را شفا داده است. به سلامتی برو و از بلای خویش رستگار باشی.”

35 او هنوز سخن میگفت كه بعضی از خانة رئیس كنیسه آمده گفتند: “دخترت فوت شده دیگر برای چه استاد را زحمت میدهی؟” 36 عیسی چون سخنی را كه گفته بود شنید در ساعت به رئیس كنیسه گفت: “مترس ایمان آور و بس!” 37 و جز پطرس و یعقوب و یوحنا برادر یعقوب. هیچكس را اجازت نداد كه از عقب او بیایند. 38 پس چون به خانة رئیس كنیسه رسیدند جمعی شوریده دید كه گریه و نوحة بسیار می‌نمودند. 39 پس داخل شده بدیشان گفت: “چرا غوغا و گریه میكنید؟ دختر نمرده بلكه در خواب است.” 40 ایشان بر وی سخریه كردند. لیكن او همه را بیرون كرده پدر و مادر دختر را با رفیقان خویش برداشته به جایی كه دختر خوابیده بود داخل شد. 41 پس دست دختر را گرفته به وی گفت: “طَلیتا قومی.” كه معنی آن این است: “ای دختر تو را میگویم برخیز.” 42 در ساعت دختر برخاسته خرامید زیرا كه دوازده ساله بود. ایشان بینهایت متعجب شدند. 43 پس ایشانرا به تأكید بسیار فرمود: “كسی از این امر مطلّع نشود.” و گفت تا خوراكی بدو بدهند.

مرقس فصل 6

 

1 پس از آنجا روانه شده به وطن خویش آمد و شاگردانش از عقب او آمدند. 2 چون روز سبت رسید در كنیسه تعلیم دادن آغاز نمود و بسیاری چون شنیدند حیران شده گفتند: “از كجا بدین شخص این چیزها رسیده و این چه حكمت است كه به او عطا شده است كه چنین معجزات از دست او صادر میگردد؟ 3 مگر این نیست نجار پسر مریم و برادر یعقوب و یوشا و یهودا و شمعون؟ و خواهران او اینجا نزد ما نمی‌باشند؟” و از او لغزش خوردند. 4 عیسی ایشانرا گفت: “نبی بی‌حرمت نباشد جز در وطن خود و میان خویشان و در خانة خود.” 5 و در آنجا هیچ معجزه‌ای نتوانست نمود جز اینكه دستهای خود را بر چند مریض نهاده ایشانرا شفا داد. 6 و از بی‌ایمانی ایشان متعجب شده در دهات آن حوالی گشته تعلیم همی داد.

7 پس آن دوازده را پیش خوانده شروع كرد به فرستادن ایشان جفت جفت و ایشانرا بر ارواح پلید قدرت داد 8 و ایشانرا قدغن فرمود كه “جز عصا فقط هیچ چیز برندارید نه توشه‌دان و نه پول در كمربند خود 9 بلكه موزه‌ای در پا كنید و دو قبا در بر نكنید.” 10 و بدیشان گفت: “در هرجا داخل خانه‌ای شوید‌ در آن بمانید تا از آنجا كوچ كنید. 11 و هرجا كه شما را قبول نكنند و به سخن شما گوش نگیرند از آن مكان بیرون رفته خاك پایهای خود را بیفشانید تا بر آنها شهادتی گردد. هرآینه به شما میگویم حالت سدوم و غموره در روز جزا از آن شهر سهل‌تر خواهد بود.” 12 پس روانه شده موعظه كردند كه توبه كنند 13 و بسیار دیوها را بیرون كردند و مریضان كثیر را روغن مالیده شفا دادند.

 

14 و هیرودیس پادشاه شنید زیرا كه اسم او شهرت یافته بود و گفت كه “یحیی تعمید‌دهنده از مردگان برخاسته است و از این جهت معجزات از او به ظهور می‌آید.” 15 اما بعضی گفتند كه الیاس است و بعضی گفتند كه نبی‌یی است یا چون یكی از انبیا. 16 اما هیرودیس چون شنید گفت: “این همان یحیی است كه من سرش را از تن جدا كردم كه از مردگان برخاسته است.” 17 زیرا كه هیرودیس فرستاده یحیی را گرفتار نموده او را در زندان بست بخاطر هیرودیا زن برادر او فیلُپس كه او را در نكاح خویش آورده بود. 18 از آن جهت كه یحیی به هیرودیس گفته بود: “نگاه داشتن زن برادرت بر تو روا نیست.” 19 پس هیرودیا از او كینه داشته میخواست او را به قتل رساند اما نمیتوانست 20 زیرا كه هیرودیس از یحیی می‌ترسید چونكه او را مرد عادل و مقد‌ّس میدانست و رعایتش می‌نمود و هرگاه از او می‌شنید بسیار به عمل می‌آورد و به خوشی سخن او را اصغا می‌نمود. 21 اما چون هنگام فرصت رسید كه هیرودیس در روز میلاد خود امرای خود و سرتیپان و رؤسای جلیل را ضیافت نمود 22 و دختر هیرودیا به مجلس درآمده رقص كرد و هیرودیس و اهل مجلس را شاد نمود. پادشاه بدان دختر گفت: “آنچه خواهی از من بطلب تا به تو دهم.” 23 و از برای او قسم خورد كه “آنچه از من خواهی حتّی نصف ملك مرا هرآینه به تو عطا كنم.” 24 او بیرون رفته به مادر خود گفت: “چه بطلبم؟” گفت: “سر یحیی تعمید دهنده را.” 25 در ساعت به حضور پادشاه درآمده خواهش نموده گفت: “میخواهم كه الآن سر یحیی تعمید‌دهنده را در طبقی به من عنایت فرمایی.” 26 پادشاه به شد‌ّت محزون گشت لیكن بجهت پاس قسم و خاطر اهل مجلس نخواست او را محروم نماید. 27 بی‌درنگ پادشاه جلّادی فرستاده فرمود تا سرش را بیاورد. 28 و او به زندان رفته سر او را از تن جدا ساخته و بر طبقی آورده بدان دختر داد و دختر آنرا به مادر خود سپرد. 29 چون شاگردانش شنیدند آمدند و بدن او را برداشته دفن كردند.

 

30 و رسولان نزد عیسی جمع شده از آنچه كرده و تعلیم داده بودند او را خبر دادند. 31 بدیشان گفت: “شما به خلوت به جای ویران بیایید و اندكی استراحت نمایید.” زیرا آمد و رفت چنان بود كه فرصت نان خوردن نیز نكردند. 32 پس به تنهایی در كشتی به موضعی ویران رفتند. 33 و مردم ایشانرا روانه دیده بسیاری او را شناختند و از جمیع شهرها بر خشكی بدان سو شتافتند و از ایشان سبقت جسته‌ نزد وی جمع شدند. 34 عیسی بیرون آمده گروهی بسیار دیده بر ایشان ترحم فرمود زیرا كه چون گوسفندان بی‌شبان بودند و بسیار به ایشان تعلیم دادن گرفت. 35 و چون بیشتری از روز سپری گشت شاگردانش نزد وی آمده گفتند: “این مكان ویرانه است و وقت منقضی شده. 36 اینها را رخصت ده تا به اراضی و دهات این نواحی رفته نان بجهت خود بخرند كه هیچ خوراكی ندارند.” 37 در جواب ایشان گفت: “شما ایشانرا غذا دهید!” وی را گفتند: “مگر رفته دویست دینار نان بخریم تا اینها را طعام دهیم!” 38 بدیشان گفت: “چند نان دارید؟ رفته تحقیق كنید.” پس دریافت كرده گفتند: “پنج نان و دو ماهی.” 39 آنگاه ایشانرا فرمود كه “همه را دسته دسته بر سبزه بنشانید.” 40 پس صف صف صد صد و پنجاه پنجاه نشستند. 41 و آن پنج نان و دو ماهی را گرفته به سوی آسمان نگریسته بركت داد و نان را پاره نموده به شاگردان خود بسپرد تا پیش آنها بگذارند و آن دو ماهی را بر همة آنها تقسیم نمود. 42 پس جمیعاً خورده سیر شدند. 43 و از خرده‌های نان و ماهی دوازده سبد پر كرده برداشتند. 44 و خورندگان نان قریب به پنج هزار مرد بودند.

45 فی‌الفور شاگردان خود را الحاح فرمود كه به كشتی سوار شده پیش از او به بیت‌صیدا عبور كنند تا خود آن جماعت را مرخص فرماید. 46 و چون ایشانرا مرخص نمود بجهت عبادت به فراز كوهی برآمد. 47 و چون شام شد كشتی در میان دریا رسید و او تنها بر خشكی بود. 48 و ایشانرا در راندن كشتی خسته دید زیرا كه باد مخالف بر ایشان می‌وزید. پس نزدیك پاس چهارم از شب بر دریا خرامان شده به نزد ایشان آمد و خواست از ایشان بگذرد. 49 اما چون او را بر دریا خرامان دیدند تصو‌ّر نمودند كه این خیالی است. پس فریاد برآوردند 50 زیرا كه همه او را دیده مضطرب شدند. پس بی‌درنگ بدیشان خطاب كرده گفت: “خاطر جمع دارید! من هستم ترسان مباشید!” 51 و تا نزد ایشان به كشتی سوار شد باد ساكن گردید چنانكه بینهایت در خود متحیر و متعجب شدند 52 زیرا كه معجزة نان را درك نكرده بودند زیرا دل ایشان سخت بود.

 

53 پس از دریا گذشته به سرزمین جنِیسار‌َت آمده لنگر انداختند. 54 و چون از كشتی بیرون شدند مردم در حال او را شناختند 55 و در همة آن نواحی بشتاب می‌گشتند و بیماران را بر تختها نهاده هرجا كه می‌شنیدند كه او در آنجا است می‌آوردند. 56 و هرجایی كه به دهات یا شهرها یا اراضی میرفت مریضان را بر راهها می‌گذاردند و از او خواهش می‌نمودند كه محض دامن ردای او را لمس كنند و هركه آنرا لمس میكرد شفا می‌یافت.

مرقس فصل 7

 

 1و فریسیان و بعضی كاتبان از اورشلیم آمده نزد او جمع شدند. 2 چون بعضی از شاگردان او را دیدند كه با دستهای ناپاك یعنی نشسته نان میخورند ملامت نمودند 3 زیرا كه فریسیان و همة یهود تمسك به تقلید مشایخ نموده تا دستها را بدقّت نشویند غذا نمی‌خورند 4 و چون از بازارها آیند تا نشویند چیزی نمی‌خورند و بسیار رسوم دیگر هست كه نگاه می‌دارند چون شستن پیاله‌ها و آفتابه‌ها و ظروف مس و كرسیها. 5 پس فریسیان و كاتبان از او پرسیدند: “چون است كه شاگردان تو به تقلید مشایخ سلوك نمی‌نمایند بلكه به دستهای ناپاك نان میخورند؟”

6 در جواب ایشان گفت:‌ “نیكو اخبار نمود اشعیا دربارة شما ای ریاكاران چنانكه مكتوب است: این قوم به لبهای خود مرا حرمت میدارند لیكن دلشان از من دور است. 7 پس مرا عبث عبادت می‌نمایند زیرا كه رسوم انسانی را به جای فرایض تعلیم می‌دهند 8 زیرا حكم خدا را ترك كرده تقلید انسانرا نگاه میدارند چون شستن آفتابه‌ها و پیاله‌ها و چنین رسوم دیگر بسیار بعمل می‌آورید.” 9 پس بدیشان گفت كه “حكم خدا را نیكو باطل ساخته‌اید تا تقلید خود را محكم بدارید. 10 از اینجهت كه موسی گفت پدر و مادر خود را حرمت دار و هر كه پدر یا مادر را دشنام دهد البته هلاك گردد. 11 لیكن شما میگویید كه هرگاه شخصی به پدر یا مادر خود گوید: ”آنچه از من نفع یابی قربان یعنی هدیه برای خداست“ 12 و بعد از این او را اجازت نمی‌دهید كه پدر یا مادر خود را هیچ خدمت كند. 13 پس كلام خدا را به تقلیدی كه خود جاری ساخته‌اید باطل میسازید و كارهای مثل این بسیار بجا می‌آورید.”

14 پس آن جماعت را پیش خوانده بدیشان گفت: “همة شما به من گوش دهید و فهم كنید. 15 هیچ چیز نیست كه از بیرون آدم داخل او گشته بتواند او را نجس سازد بلكه آنچه از درونش صادر شود آن است كه آدم را ناپاك میسازد. 16 هركه گوش شنوا دارد بشنود.”

17 و چون از نزد جماعت به خانه در آمد شاگردانش معنی مثل را از او پرسیدند. 18 بدیشان گفت: “مگر شما نیز همچنین بی‌فهم هستید و نمیدانید كه آنچه از بیرون داخل آدم میشود نمیتواند او را ناپاك سازد 19 زیرا كه داخل دلش نمیشود بلكه به شكم میرود و خارج میشود به مزبله‌ای كه این همه خوراك را پاك میكند.” 20 و گفت: “آنچه از آدم بیرون آید آن است كه انسان را ناپاك میسازد 21 زیرا كه از درون دل انسان صادر میشود خیالات بد و زنا و فسق و قتل و دزدی 22 و طمع و خباثت و مكر و شهوت‌پرستی و چشم بد و كفر و غرور و جهالت. 23 تمامی این چیزهای بد از درون صادر میگردد و آدم را ناپاك میگرداند.”

 

24 پس از آنجا برخاسته به حوالی صور و صیدون رفته به خانه درآمد و خواست كه هیچكس مطّلع نشود لیكن نتوانست مخفی بماند 25 از آنرو كه زنی كه دخترك وی روح پلید داشت چون خبر او را بشنید فوراً آمده بر پایهای او افتاد. 26 و او زن یونانی از اهل فینیقیة صُوریه بود. پس از وی استدعا نمود كه دیو را از دخترش بیرون كند. 27 عیسی وی را گفت: “بگذار اول فرزندان سیر شوند زیرا نان فرزندان را گرفتن و پیش سگان کوچک  انداختن نیكو نیست.” 28 آن زن در جواب وی گفت: “بلی ای آقا زیرا سگان کوچک نیز پس خرده‌های فرزندان را از زیر سفره میخورند.” 29 وی را گفت: “بجهت این سخن برو كه دیو از دخترت بیرون شد.” 30 پس چون به خانة خود رفت دیو را بیرون شده و دختر را بر بستر خوابیده یافت.

 

31 و باز از نواحی صور روانه شده از راه صیدون در میان حدود دیكاپولِس به دریای جلیل آمد.

32 آنگاه كری را كه لكنت زبان داشت نزد وی آورده التماس كردند كه دست بر او گذارد. 33 پس او را از میان جماعت به خلوت برده انگشتان خود را در گوشهای او گذاشت و آب دهان انداخته زبانش را لمس نمود 34 و به سوی آسمان نگریسته آهی كشید و بدو گفت: “اَفَتَح!” یعنی باز شو 35 در ساعت گوشهای او گشاده و عقدة زبانش حل‌ّ شده به درستی تكلّم نمود. 36 پس ایشانرا قدغن فرمود كه هیچكس را خبر ندهند لیكن چندان كه بیشتر ایشانرا قدغن نمود زیادتر او را شهرت دادند. 37 و بینهایت متحیر گشته میگفتند: “همة كارها را نیكو كرده است كران را شنوا و گنگان را گویا میگرداند!”

مرقس فصل 8

 

1 و در آن ایام باز جمعیت بسیار شده و خوراكی نداشتند. عیسی شاگردان خود را پیش طلبیده به ایشان گفت: 2 “بر این گروه دلم بسوخت زیرا الآن سه روز است كه با من می‌باشند و هیچ خوراك ندارند. 3 و هرگاه ایشانرا گرسنه به خانه‌های خود برگردانم هرآینه در راه ضعف كنند زیرا كه بعضی از ایشان از راه دور آمده‌اند.” 4 شاگردانش وی را جواب دادند: “از كجا كسی میتواند اینها را در این صحرا از نان سیر گرداند؟” 5 از ایشان پرسید: “چند نان دارید؟” گفتند: “هفت.” 6 پس جماعت را فرمود تا بر زمین بنشینند و آن هفت نان را گرفته شكر نمود و پاره كرده به شاگردان خود داد تا پیش مردم گذارند. پس نزد ان گروه نهادند. 7 و چند ماهی كوچك نیز داشتند. آنها را نیز بركت داده فرمود تا پیش ایشان نهند. 8 پس خورده سیر شدند و هفت زنبیل پر از پاره‌های باقی‌‌مانده برداشتند. 9 و عدد خورندگان قریب به چهار هزار بود. پس ایشانرا مرخص فرمود.

 

10 و بی‌درنگ با شاگردان به كشتی سوار شده به نواحی د‌َلمانُوتَه آمد. 11 و فریسیان بیرون آمده با وی به مباحثه شروع كردند. و از راه امتحان آیتی آسمانی از او خواستند. 12 و از دل آهی كشیده گفت: “از برای چه این فرقه آیتی میخواهند؟ هرآینه به شما میگویم آیتی بدین فرقه عطا نخواهد شد.”

13 پس ایشانرا گذارد و باز به كشتی سوار شده به كنارة دیگر عبور نمود. 14 و فراموش كردند كه نان بردارند و با خود در كشتی جز یك نان نداشتند. 15 آنگاه ایشانرا قدغن فرمود كه “با خبر باشید و از خمیرمایة فریسیان و خمیرمایة هیرودیس احتیاط كنید!” 16 ایشان با خود اندیشیده گفتند: “از آن است كه نان نداریم.” 17 عیسی فهم كرده بدیشان گفت: “چرا فكر میكنید از آنجهت كه نان ندارید؟ آیا هنوز فهمیده و درك نكرده‌اید و تا حال دل شما سخت است؟ 18 آیا چشم داشته نمی‌بینید و گوش داشته نمی‌شنوید و به یاد ندارید؟ 19 وقتی كه پنج نان را برای پنج هزار نفر پاره كردم چند سبد پر از پاره‌ها برداشتید؟”‌ بدو گفتند: “دوازده.” 20 “و وقتی كه هفت نان را بجهت چهار هزار كس پس چند زنبیل پر از ریزه‌ها برداشتید؟” گفتندش: “هفت.” 21 پس بدیشان گفت: “چرا نمی‌فهمید؟”

 

22 چون به بیت‌صیدا آمد شخصی كور را نزد او آوردند و التماس نمودند كه او را لمس نماید 23 پس دست آن كور را گرفته او را از قریه بیرون برد و آب دهان بر چشمان او افكنده و دست بر او گذارده از او پرسید كه “چیزی می‌بینی؟” 24 او بالا نگریسته گفت: “مردمان را خرامان چون درختها می‌بینم.” 25 پس بار دیگر دستهای خود را بر چشمان او گذارده او را فرمود تا بالا نگریست و صحیح گشته همه چیز را به خوبی دید. 26 پس او را به خانه‌اش فرستاده گفت: “داخل ده مشو و هیچكس را در آنجا خبر مده.”

 

27 و عیسی با شاگردان خود به دهات قیصریة فِیلُپس رفت. و در راه از شاگردانش پرسیده گفت كه “مردم مرا كِه میدانند؟” 28 ایشان جواب دادند كه “یحیی تعمید دهنده و بعضی الیاس و بعضی یكی از انبیا.” 29 او از ایشان پرسید: “شما مرا كِه میدانید؟” پطرس در جواب او گفت: “تو مسیح هستی.” 30 پس ایشان را فرمود كه “هیچكس را از او خبر ندهند.”

 

31 آنگاه ایشانرا تعلیم دادن آغاز كرد كه “لازم است پسر انسان بسیار زحمت كشد و از مشایخ و رؤسای كَهنَه و كاتبان ر‌د‌ّ شود و كشته شده بعد از سه روز برخیزد.” 32 و چون این كلام را علانیه فرمود پطرس او را گرفته به منع كردن شروع نمود. 33 اما او برگشته به شاگردان خود نگریسته پطرس را نهیب داد و گفت: “ای شیطان از من دور شو زیرا امور الهی را اندیشه نمیكنی بلكه چیزهای انسانی را.”

34 پس مردم را با شاگردان خود خوانده گفت: “هر كه خواهد از عقب من آید خویشتنرا انكار كند و صلیب خود را برداشته مرا متابعت نماید. 35 زیرا هركه خواهد جان خود را نجات دهد آنرا هلاك سازد و هركه جان خود را بجهت من و انجیل برباد دهد آنرا برهاند. 36 زیرا كه شخص را چه سود دارد هرگاه تمام دنیا را ببرد و نَفس خود را ببازد؟ 37 یا آنكه آدمی چه چیز را به عوض جان خود بدهد؟ 38 زیرا هركه در این فرقة زناكار و خطاكار از من و سخنان من شرمنده شود پسر انسان نیز وقتی كه با فرشتگان مقد‌ّس در جلال پدر خویش آید از او شرمنده خواهد گردید.”

مرقس فصل 9

1 و بدیشان گفت: “هرآینه به شما میگویم بعضی از ایستادگان در اینجا می‌باشند كه تا ملكوت خدا را كه به قو‌ّت می‌آید نبینند ذائقة موت را نخواهند چشید.”

 

2 و بعد از شش روز عیسی پطرس و یعقوب و یوحنا را برداشته ایشانرا تنها بر فراز كوهی به خلوت برد و هیأتش در نظر ایشان متغیر گشت. 3 و لباس او درخشان و چون برف بغایت سفید گردید‌ چنانكه هیچ گازری بر روی زمین نمیتواند چنان سفید نماید. 4 و الیاس با موسی بر ایشان ظاهر شده با عیسی گفتگو میكردند. 5 پس پطرس ملتفت شده به عیسی گفت: “ای استاد بودنِ ما در اینجا نیكو است! پس سه سایبان میسازیم. یكی برای تو و دیگری برای موسی و سومی برای الیاس!” 6 از آنرو كه نمیدانست چه بگوید چونكه هراسان بودند. 7 ناگاه ابری بر ایشان سایه انداخت و آوازی از ابر در رسید كه “این است پسر حبیب من از او بشنوید.” 8 در ساعت گرداگرد خود نگریسته جز عیسی تنها با خود هیچكس را ندیدند.

9 و چون از كوه به زیر می‌آمدند ایشانرا قدغن فرمود كه تا پسر انسان از مردگان برنخیزد از آنچه دیده‌اند كسی را خبر ندهند. 10 و این سخن را در خاطر خود نگاه داشته از یكدیگر سؤال میكردند كه برخاستن از مردگان چه باشد. 11 پس از او استفسار كرده گفتند: “چرا كاتبان میگویند كه الیاس باید او‌ّل بیاید؟” 12 او در جواب ایشان گفت كه “الیاس البته او‌ّل می‌آید و همه چیز را اصلاح می‌نماید و چگونه دربارة پسر انسان مكتوب است كه می‌باید زحمت بسیار كشد و حقیر شمرده شود. 13 لیكن به شما میگویم كه الیاس هم آمد و با وی آنچه خواستند كردند چنانچه در حق‌ّ وی نوشته شده است.”

 

14 پس چون نزد شاگردان خود رسید جمعی كثیر گرد ایشان دید و بعضی از كاتبان را كه با ایشان مباحثه میكردند. 15 در ساعت تمامی خلق چون او را بدیدند در حیرت افتادند و دوان دوان آمده او را سلام دادند. 16 آنگاه از كاتبان پرسید كه “با اینها چه مباحثه دارید؟” 17 یكی از آن میان در جواب گفت: “ای استاد پسر خود را نزد تو آوردم كه روحی گنگ دارد 18 و هرجا كه او را بگیرد می‌اندازدش چنانچه كف برآورده دندانها بهم می‌ساید و خشك میگردد. پس شاگردان تو را گفتم كه او را بیرون كنند نتوانستند.” 19 او ایشانرا جواب داده گفت: “ای فرقة بی‌ایمان تا كی با شما باشم و تا چه حد‌ّ متحمل شما شوم! او را نزد من آورید.” 20 پس او را نزد وی آوردند. چون او را دید فورا‌ً آن روح او را مصروع كرد تا بر زمین افتاده كف برآورد و غلطان شد. 21 پس از پدر وی پرسید: “چند وقت است كه او را این حالت است؟” گفت: “از طفولیت. 22 و بارها او را در آتش و در آب انداخت تا او را هلاك كند. حال اگر میتوانی بر ما ترحم كرده ما را مدد فرما.” 23 عیسی وی را گفت: “اگر میتوانی ایمان آری مؤمن را همه چیز ممكن است.” 24 در ساعت پدر طفل فریاد برآورده گریه‌كنان گفت: “ایمان می‌آورم ای سرور بی‌ایمانی مرا امداد فرما.” 25 چون عیسی دید كه گروهی گرد او به شتاب می‌آیند روح پلید را نهیب داده به وی فرمود: “ای روح گنگ و كر‌‌ّ من تو را حكم میكنم از او درآی و دیگر داخل او مشو!” 26 پس صیحه زده و او را بشد‌ّت مصروع نموده بیرون آمد و مانند مرده گشت چنانكه بسیاری گفتند كه فوت شد. 27 اما عیسی دستش را گرفته برخیزانیدش كه برپا ایستاد. 28 و چون به خانه درآمد شاگردانش در خلوت از او پرسیدند: “چرا ما نتوانستیم او را بیرون كنیم؟” 29 ایشانرا گفت: “این جنس به هیچ وجه بیرون نمیرود جز به دعا.”

30 و از آنجا روانه شده در جلیل می‌گشتند و نمیخواست كسی او را بشناسد 31 زیرا كه شاگردان خود را اعلام فرموده میگفت: “پسر انسان به دست مردم تسلیم میشود و او را خواهند كشت و بعد از مقتول شدن روز سوم خواهد برخاست.” 32 اما این سخن را درك نكردند و ترسیدند كه از او بپرسند.

 

33 و وارد كفرناحوم شده چون به خانه درآمد از ایشان پرسید كه “در بین راه با یكدیگر چه مباحثه میكردید؟” 34 اما ایشان خاموش ماندند از آنجا كه در راه با یكدیگر گفتگو میكردند در اینكه كیست بزرگتر. 35 پس نشسته آن دوازده را طلبیده بدیشان گفت: “هركه میخواهد مقد‌ّم باشد مؤخّر و غلام همه بو‌َد. 36 پس طفلی را برداشته در میان ایشان برپا نمود و او را در آغوش كشیده به ایشان گفت: 37 “هركه یكی از این كودكان را به اسم من قبول كند مرا قبول كرده است و هركه مرا پذیرفت نه مرا بلكه فرستندة مرا پذیرفته باشد.

38 آنگاه یوحنا ملتفت شده بدو گفت: “ای استاد شخصی را دیدیم كه به نام تو دیوها بیرون میكرد و متابعت ما نمی‌نمود و چون متابعت ما نمیكرد او را ممانعت نمودیم.” 39 عیسی گفت: “او را منع مكنید زیرا هیچكس نیست كه معجزه‌ای به نام من بنماید و بتواند به زودی در حق‌ّ من بد گوید. 40 زیرا هركه ضد‌ّ ما نیست با ماست. 41 و هركه شما را از اینرو كه از آنِ مسیح هستید كاسه‌ای آب به اسم من بنوشاند هرآینه به شما میگویم اجر خود را ضایع نخواهد كرد. 42 و هركه یكی از این كودكان را كه به من ایمان آورند لغزش دهد او را بهتر است كه سنگ آسیایی برگردنش آویخته در دریا افكنده شود.

 

43 پس هرگاه دستت تو را بلغزاند آن را بِبر زیرا تو را بهتر است كه شل‌ّ داخل حیات شوی از اینكه با دو دست وارد جهنم گردی در آتشی كه خاموشی نپذیرد 44 جایی كه كِرم ایشان نمیرد و آتش خاموشی نپذیرد. 45 و هرگاه پایت تو را بلغزاند قطعش كن زیرا تو را مفیدتر است كه لنگ داخل حیات شوی از آنكه با دو پا به جهنم افكنده شوی در آتشی كه خاموشی نپذیرد 46 آنجایی كه كِرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود. 47 و هرگاه چشم تو تو را لغزش دهد قلعش كن زیرا تو را بهتر است كه با یك چشم داخل ملكوت خدا شوی از آنكه با دو چشم در آتش جهنم انداخته شوی 48 جایی كه كِرم ایشان نمیرد و آتش خاموشی نیابد. 49 زیرا هركس به آتش نمكین خواهد شد و هر قربانی به نمك نمكین میگردد. 50 نمك نیكو است لیكن هرگاه نمك فاسد گردد به چه چیز آنرا اصلاح میكنید؟ پس در خود نمك بدارید و با یكدیگر صلح نمایید.”

مرقس فصل 10

 

1 و از آنجا برخاسته از آنطرف اُرد‌ُن به نواحی یهودیه آمد. و گروهی باز نزد وی جمع شدند و او برحسب عادت خو‌ باز بدیشان تعلیم می‌داد.

 

2 آنگاه فریسیان پیش آمده از روی امتحان از او سؤال نمودند كه “آیا مرد را طلاق دادن زن خویش جایز است.” 3 در جواب ایشان گفت: “موسی شما را چه فرموده است؟” 4 گفتند: “موسی اجازت داد كه طلاق‌نامه بنویسند و رها كنند. 5 عیسی در جواب ایشان گفت: “به سبب سنگدلی شما این حكم را برای شما نوشت. 6 لیكن از ابتدای خلقت خدا ایشانرا مرد و زن آفرید. 7 از آن جهت باید مرد پدر و مادر خود را ترك كرده با زن خویش بپیوندد 8 و این دو یك تن خواهند بود چنانكه از آن پس دو نیستند بلكه یك جسد. 9 پس آنچه خدا پیوست انسان آنرا جدا نكند.”

10 و در خانه باز شاگردانش از این مقد‌ّمه از وی سؤال نمودند. 11 بدیشان گفت: “هركه زن خود را طلاق دهد و دیگری را نكاح كند بر حق‌ّ وی زنا كرده باشد. 12 و اگر زن از شوهر خود جدا شود و منكوحة دیگری گردد مرتكب زنا شود.”

 

13 و بچه‌های كوچك را نزد او آوردند تا ایشانرا لمس نماید اما شاگردان آورندگان را منع كردند. 14 چون عیسی اینرا بدید خشم نموده بدیشان گفت: “بگذارید كه بچه‌های كوچك نزد من آیند و ایشانرا مانع نشوید زیرا ملكوت خدا از امثال اینها است. 15 هرآینه به شما میگویم هركه ملكوت خدا را مثل بچة كوچك قبول نكند داخل آن نشود.” 16 پس ایشانرا در آغوش كشید و دست بر ایشان نهاده بركت داد.

17 چون به راه میرفت شخصی دوان دوان آمده پیش او زانو زده سؤال نمود كه “ای استاد نیكو چه كنم تا وارث حیات جاودانی شوم؟” 18 عیسی بدو گفت: “چرا مرا نیكو گفتی و حال آنكه كسی نیكو نیست جز خدا فقط؟ 19 احكام را میدانی زنا مكن قتل مكن دزدی مكن شهادت دروغ مده دغابازی مكن پدر و مادر خود را حرمت‌دار.” 20 او در جواب وی گفت: “ای استاد این همه را از طفولیت نگاه داشتم.” 21 عیسی به وی نگریسته او را محبت نمود و گفت: “تو را یك چیز ناقص است: برو و آنچه داری بفروش و به فقرا بده كه در آسمان گنجی خواهی یافت و بیا صلیب را برداشته مرا پیروی كن.” 22 لیكن او از این سخن تُر‌ُش‌رو و محزون گشته روانه گردید زیرا اموال بسیار داشت.

23 آنگاه عیسی گرداگرد خود نگریسته به شاگردان خود گفت: “چه دشوار است كه توانگران داخل ملكوت خدا شوند.” 24 چون شاگردانش از سخنان او در حیرت افتادند عیسی باز توجه نموده بدیشان گفت: “ای فرزندان چه دشوار است دخول آنانی كه به مال و اموال توكّل دارند در ملكوت خدا! 25 سهل‌تر است كه شتر به سوراخ سوزن درآید از اینكه شخص دولتمند به ملكوت خدا داخل شود!” 26 ایشان بغایت متحیر گشته با یكدیگر میگفتند: “پس كِه میتواند نجات یابد؟” 27 عیسی به ایشان نظر كرده گفت: “نزد انسان محال است لیكن نزد خدا نیست زیرا كه همه چیز نزد خدا ممكن است.” 28 پطرس بدو گفتن گرفت كه “اینك ما همه چیز را ترك كرده تو را پیروی كرده‌ایم.” 29 عیسی جواب فرمود: “هرآینه به شما میگویم كسی نیست كه خانه یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا زن یا اولاد یا املاك را بجهت من و انجیل ترك كند 30 جز اینكه الحال در این زمان صدچندان یابد از خانه‌ها و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و املاك با زحمات و در عالم آینده حیات جاودانی را. 31 اما بسا او‌ّلین كه آخرین میگردند و آخرین او‌ّلین.”

32 و چون در راه به سوی اورشلیم میرفتند و عیسی در جلو ایشان می‌خرامید در حیرت افتادند و چون از عقب او میرفتند ترس بر ایشان مستولی شد. آنگاه آن دوازده را باز به كنار كشیده شروع كرد به اطّلاع دادن به ایشان از آنچه بر وی وارد می‌شد 33 كه “اینك به اورشلیم میرویم و پسر انسان به دست رؤسای كَهنَه و كاتبان تسلیم شود و بر وی فتوای قتل دهند و او را به امتها سپارند 34 و بر وی سخریه نموده تازیانه‌اش زنند و آب دهان بر وی افكنده او را خواهند كشت و روز سوم خواهد برخاست.”

 

35 آنگاه یعقوب و یوحنا دو پسر زِبِدی نزد وی آمده گفتند: “ای استاد میخواهیم آنچه از تو سؤال كنیم برای ما بكنی.” 36 ایشانرا گفت: “چه میخواهید برای شما بكنم؟” 37 گفتند: “به ما عطا فرما كه یكی بطرف راست و دیگری بر چپ تو در جلال تو بنشینیم.” 38 عیسی ایشانرا گفت: “نمی‌فهمید آنچه میخواهید. آیا میتوانید آن پیاله‌ای را كه من می‌نوشم بنوشید و تعمیدی را كه من می‌پذیرم بپذیرید؟” 39 وی را گفتند: “میتوانیم.” عیسی بدیشان گفت: “پیاله‌ای را كه من می‌نوشم خواهید آشامید و تعمیدی را كه‌ من می‌پذیرم خواهید پذیرفت. 40 لیكن نشستن به دست راست و چپ من از آنِ من نیست كه بدهم جز آنانی را كه از بهر ایشان مهیا شده است.” 41 و آن ده نفر چون شنیدند بر یعقوب و یوحنا خشم گرفتند.

42 عیسی ایشانرا خوانده به ایشان گفت: “میدانید آنانی كه حكّام امتها شمرده میشوند بر ایشان ریاست میكنند و بزرگانشان بر ایشان مسلّطند. 43 لیكن در میان شما چنین نخواهد بود بلكه هركه خواهد در میان شما بزرگ شود خادم شما باشد. 44 و هركه خواهد مقد‌ّم بر شما شود غلام همه باشد. 45 زیرا كه پسر انسان نیز نیامده تا مخدوم شود بلكه تا خدمت كند و تا جان خود را فدای بسیاری كند.”

46 و وارد اَرِیحا شدند. و وقتی كه او با شاگردان خود و جمعی كثیر از اَرِیحا بیرون میرفت بارتیمائوسِ كور پسر تیماؤس بر كنارة راه نشسته گدایی میكرد. 47 چون شنید كه عیسی ناصری است فریاد كردن گرفت و گفت: “ای عیسی ابن‌داود بر من ترحم كن.” 48 و چندان كه بسیاری او را نهیب میدادند كه خاموش شود زیادتر فریاد برمی‌آورد كه “پسر داودا بر من ترحم فرما.” 49 پس عیسی ایستاده فرمود تا او را بخوانند. آنگاه آن كور را خوانده بدو گفتند: “خاطر جمع‌دار. برخیز كه تو را میخواند.” 50 در ساعت ردای خود رادور انداخته برپا جست و نزد عیسی آمد. 51 عیسی به وی التفات نموده گفت: “چه میخواهی از بهر تو نمایم؟” كور بدو گفت: “یا سیدی آنكه بینایی یابم.” 52 عیسی بدو گفت: “برو كه ایمانت تو را شفا داده است.” در ساعت بینا گشته از عقب عیسی در راه روانه شد.

مرقس فصل 11

 

1 و چون نزدیك به اورشلیم به بیت‌فاجی و بیت‌عنیا بر كوه زیتون رسیدند دو نفر از شاگردان خود را فرستاده 2 بدیشان گفت: “بدین قریه‌ای كه پیش روی شما است بروید و چون وارد آن شدید در ساعت كر‌ّة الاغی را بسته خواهید یافت كه تا به حال هیچكس بر آن سوار نشده آنرا باز كرده بیاورید. 3 و هرگاه كسی به شما گوید چرا چنین میكنید گویید سرور بدین احتیاج دارد بی‌تأمل آنرا به اینجا خواهد فرستاد.” 4 پس رفته كر‌ّّه‌ای بیرون دروازه در شارع عام بسته یافتند و آنرا باز میكردند 5 كه بعضی از حاضرین بدیشان گفتند: “چه كار دارید كه كر‌ّه را باز می‌كنید؟” 6 آن دو نفر چنانكه عیسی فرموده بود بدیشان گفتند. پس ایشانرا اجازت دادند. 7 آنگاه كر‌ّه را به نزد عیسی آورده رخت خود را بر آن افكندند تا بر آن سوار شد. 8 و بسیاری رختهای خود و بعضی شاخه‌ها از درختان بریده بر راه گسترانیدند. 9 و آنانی كه پیش و پس میرفتند فریادكنان میگفتند: “هوشیعانا مبارك باد كسی كه به نام یَهُوَه می‌آید. 10 مبارك باد ملكوت پدر ما داود كه می‌آید به اسمیَهُوَه. هوشیعانا در اعلی‌علیین.” 11 و عیسی وارد اورشلیم شده به هیكل درآمد و به همه چیز ملاحظه نمود. چون وقت شام شد با آن دوازده به بیت‌عنیا رفت.

 

12 بامدادان چون از بیت‌عنیا بیرون می‌آمدند گرسنه شد. 13 ناگاه درخت انجیری كه برگ داشت از دور دیده آمد تا شاید چیزی بر آن بیابد. اما چون نزد آن رسید جز برگ بر آن هیچ نیافت زیرا كه موسم انجیر نرسیده بود. 14 پس عیسی توجه نموده بدان فرمود: “از این پس تا به ابد هیچكس از تو میوه نخواهد خورد.” و شاگردانش شنیدند.

15 پس وارد اورشلیم شدند. و چون عیسی داخل هیكل گشت به بیرون كردن آنانی كه در هیكل خرید و فروش میكردند شروع نمود و تختهای صر‌ّافان و كرسیهای كبوترفروشان را واژگون ساخت 16 و نگذاشت كه كسی با ظرفی از میان هیكل بگذرد 17 و تعلیم داده گفت: “آیا مكتوب نیست كه خانة من خانة عبادتِ‌ تمامی امتها نامیده خواهد شد؟ اما شما آنرا مغارة دزدان ساخته‌اید.”

18 چون رؤسای كَهنَه و كاتبان اینرا بشنیدند در صدد آن شدند كه او را چطور هلاك سازند زیرا كه از وی ترسیدند چون كه همة مردم از تعلیم وی متحیر می‌بودند. 19 چون شام شد از شهر بیرون رفت.

 

20 صبحگاهان در اثنای راه درخت انجیر را از ریشه خشك یافتند. 21 پطرس بخاطر آورده وی را گفت: “ای استاد! اینك درخت انجیری كه نفرینش كردی خشك شده!” 22 عیسی در جواب ایشان گفت: “به خدا ایمان آورید 23 زیرا كه هرآینه به شما میگویم هركه بدین كوه گوید منتقل شده به دریا افكنده شو و در دل خود شك‌ّ نداشته باشد بلكه یقین دارد كه آنچه گوید میشود هرآینه هرآنچه گوید بدو عطا شود. 24 بنابراین به شما میگویم آنچه در عبادت سؤال میكنید یقین بدانید كه آنرا یافته‌اید و به شما عطا خواهد شد. 25 و وقتی كه به دعا بایستید هرگاه كسی به شما خطا كرده باشد او را ببخشید تا آنكه پدر شما نیز كه در آسمان است خطایای شما را معاف دارد.

 

26 اما هرگاه شما نبخشید پدر شما نیز كه در آسمان است تقصیرهای شما را نخواهد بخشید.” 27 و باز به اورشلیم آمدند. و هنگامی كه او در هیكل می‌خرامید رؤسای كَهنَه و كاتبان و مشایخ نزد وی آمده 28 گفتندش: “به چه قدرت این كارها را میكنی و كیست كه این قدرت را به تو داده است تا این اعمال را بجا آری؟” 29 عیسی در جواب ایشان گفت: “من از شما نیز سخنی می‌پرسم مرا جواب دهید تا من هم به شما گویم به چه قدرت این كارها را میكنم. 30 تعمید یحیی از آسمان بود یا از انسان؟ مرا جواب دهید.” 31 ایشان در دلهای خود تفكّر نموده گفتند: “اگر گوییم از آسمان بود هرآینه گوید پس چرا بدو ایمان نیاوردید. 32 و اگر گوییم از انسان بود” از خلق بیم داشتند از آنجا كه همه یحیی را نبی‌ای بر حق‌ّ میدانستند. 33 پس در جواب عیسی گفتند: “نمیدانیم.” عیسی بدیشان جواب داد: “من هم شما را نمیگویم كه به كدام قدرت این كارها را بجا می‌آورم.”

مرقس فصل 12

 

1 پس به مثَلها به ایشان آغاز سخن نمود كه “شخصی تاكستانی غَرس نموده حصاری گردش كشید و چرخُشتی بساخت و برجی بنا كرده آنرا به دهقانان سپرد و سفر كرد. 2 و در موسم نوكری نزد دهقانان فرستاد تا از میوة باغ از باغبانان بگیرد. 3 اما ایشان او را گرفته زدند و تهی‌دست روانه نمودند. 4 باز نوكری دیگر نزد ایشان روانه نمود. او را نیز سنگسار كرده سر او را شكستند و بی‌حرمت كرده برگردانیدندش. 5 پس یكنفر دیگر فرستاده او را نیز كشتند و بسا دیگران را كه بعضی را زدند و بعضی را به قتل رسانیدند. 6 و بالاخره یك پسر حبیب خود را باقی‌داشت. او را نزد ایشان فرستاده گفت: پسر مرا حرمت خواهند داشت. 7 لیكن دهقانان با خود گفتند: این وارث است بیایید او را بكشیم تا میراث از آن ما گردد. 8 پس او را گرفته مقتول ساختند و او را بیرون از تاكستان افكندند. 9 پس صاحب تاكستان چه خواهد كرد؟ او خواهد آمد و آن باغبانان را هلاك ساخته باغ را به دیگران خواهد سپرد. 10 آیا این نوشته را نخوانده‌اید: سنگی كه معمارانش رد‌ّ كردند همان سر زاویه گردید؟ 11 این از جانب یَهُوَه شد و در نظر ما عجیب است.” 12 آنگاه خواستند او را گرفتار سازند اما از خلق می‌ترسیدند زیرا میدانستند كه این مثل را برای ایشان آورد. پس او را واگذارده برفتند.

13 و چند نفر از فریسیان و هیرودیان را نزد وی فرستادند تا او را به سخنی به دام آورند. 14 ایشان آمده بدو گفتند: “ای استاد ما را یقین است كه تو راستگو هستی و از كسی باك نداری چون كه به ظاهر مردم ‌نمی‌نگری بلكه طریق خدا را به راستی تعلیم می‌نمایی. جزیه دادن به قیصر جایز است یا نه؟ بدهیم یا ندهیم؟” 15 اما او ریاكاری ایشان را درك كرده بدیشان گفت: “چرا مرا امتحان میكنید؟ دیناری نزد من آرید تا آنرا ببینم.” 16 چون آنرا حاضر كردند بدیشان گفت: “این صورت و رقم از آنِ كیست؟” وی را گفتند: “از آن قیصر.” 17 عیسی در جواب ایشان گفت: “آنچه از قیصر است به قیصر رد‌ّ كنید و آنچه از خداست به خدا.” و از او تعجب شدند.

 

18 و صد‌ّوقیان كه منكر قیامت هستند نزد وی آمده از او سؤال نموده گفتند: 19 “ای استاد موسی به ما نوشت كه هرگاه برادر كسی بمیرد و زنی بازگذاشته اولادی نداشته باشد برادرش زن او را بگیرد تا از بهر برادر خود نسلی پیدا نماید. 20 پس هفت برادر بودند كه نخستین زنی گرفته بمرد و اولادی نگذاشت. 21 پس ثانی او را گرفته هم بی‌اولاد فوت شد و همچنین سومی. 22 تا آنكه آن هفت او را گرفتند و اولادی نگذاشتند و بعد از همه زن فوت شد. 23 پس در قیامت چون برخیزند زن كدام یك از ایشان خواهد بود از آنجهت كه هر هفت او را به زنی گرفته بودند؟”

24 عیسی در جواب ایشان گفت: “آیا گمراه نیستید از آنرو كه كتب و قوت خدا را نمیدانید؟ 25 زیرا هنگامی كه از مردگان برخیزند نه نكاح میكنند و نه منكوحه میگردند بلكه مانند فرشتگانِ در آسمان می‌باشند. 26 اما در باب مردگان كه برمی‌خیزند در كتاب موسی در ذكر بوته نخوانده‌اید چگونه خدا او را خطاب كرده گفت كه منم خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب. 27 و او خدای مردگان نیست بلكه خدای زندگان است. پس شما بسیار گمراه شده‌اید.”

 

28 و یكی از كاتبان چون مباحثة ایشانرا شنیده دید كه ایشانرا جواب نیكو داد پیش آمده از او پرسید كه “او‌ّل همة احكام كدام است؟” 29 عیسی او را جواب داد كه “او‌ّل همة احكام این است كه بشنو ای اسرائیل یَهُوَه خدای ما یَهُوَه واحد است. 30 و یَهُوَه خدای خود را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی خاطر و تمامی قو‌ّت خود محبت نما كه او‌ّل از احكام این است. 31 و دو‌ّم مثل او‌ّل است كه همسایة خود را چون نَفس خود محبت نما. بزرگتر از این دو حكمی نیست.” 32 كاتب وی را گفت: “آفرین ای استاد نیكو گفتی زیرا خدا واحد است و سوای او دیگری نیست 33 و او را به تمامی دل و تمامی فهم و تمامی نَفس و تمامی قو‌ّت محبت نمودن و همسایة خود را مثل خود محبت نمودن از همة قربانیهای سوختنی و هدایا افضل است.” 34 چون عیسی بدید كه عاقلانه جواب داد به وی گفت: “از ملكوت خدا دور نیستی.” و بعد از آن هیچكس جرأت نكرد كه از او سؤالی كند.

 

35 و هنگامی كه عیسی در هیكل تعلیم میداد متوجه شده گفت: “چگونه كاتبان میگویند كه مسیح پسر داود است؟ 36 و حال آنكه خود داود درروح القدسمیگوید كه یَهُوَه به سرور من گفت: برطرف راست من بنشین تا دشمنان تو را پای‌انداز تو سازم؟ 37 خود‌ِ داود او را سرور میخواند پس چگونه او را پسر می‌باشد؟” و عو‌ّام الّناس كلام او را به خشنودی می‌شنیدند.

 

38 پس در تعلیم خود گفت: “از كاتبان احتیاط كنید كه خرامیدن در لباس دراز و تعظیم‌های در بازارها 39 و كرسی‌های او‌ّل در كنایس و جایهای صدر در ضیافتها را دوست میدارند. 40 اینان كه خانه‌های بیوه‌زنان را می‌بلعند و نماز را به ریا طول میدهند عقوبت شدیدتر خواهند یافت.”

 

41 و عیسی در مقابل بیت‌المال نشسته نظاره میكرد كه مردم به چه وضع پول به بیت‌المال می‌اندازند و بسیاری از دولتمندان‌ بسیار می‌انداختند. 42 آنگاه بیوه‌زنی فقیر آمده دو فَلس كه یك ربع باشد انداخت. 43 پس شاگردان خود را پیش خوانده به ایشان گفت: “هرآینه به شما میگویم این بیوه‌زن مسكین از همة آنانی كه در خزانه انداختند بیشتر داد. 44 زیرا كه همة ایشان از زیادتی خود دادند لیكن این زن از حاجتمندی خود آنچه داشت انداخت یعنی تمام معیشت خود را.”

مرقس فصل 13

 

1 و چون او از هیكل بیرون میرفت یكی از شاگردانش بدو گفت:‌ “ای استاد ملاحظه فرما چه نوع سنگها و چه عمارتها است!” 2 عیسی در جواب وی گفت: “آیا این عمارتهای عظیمه را می‌نگری؟ بدان كه سنگی بر سنگی گذارده نخواهد شد مگر آنكه به زیر افكنده شود!”

3 و چون او بر كوه زیتون مقابل هیكل نشسته بود پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس سِر‌ّاً از وی پرسیدند: 4 “ما را خبر بده كه این امور كی واقع میشود و علامت نزدیك شدن این امور چیست؟”

5 آنگاه عیسی در جواب ایشان سخن آغاز كرد كه “زنهار كسی شما را گمراه نكند! 6 زیرا كه بسیاری به نام من آمده خواهند گفت كه من هستم و بسیاری را گمراه خواهند نمود. 7 اما چون جنگها و اخبار جنگها را بشنوید مضطرب نشوید زیرا كه وقوع این حوادث ضروری است لیكن انتها هنوز نیست. 8 زیرا كه امتی بر امتی و مملكتی بر مملكتی خواهند برخاست و زلزله‌ها در جایها حادث خواهد شد و قحطی‌ها و اغتشاش‌ها پدید می‌آید و اینها ابتدای دردهای زه می‌باشد.

9 “ لیكن شما از برای خود احتیاط كنید زیرا كه شما را به شوراها خواهند سپرد و در كنایس تازیانه‌ها خواهند زد و شما را پیش حكّام و پادشاهان بخاطر من حاضر خواهند كرد تا بر ایشان شهادتی شود. 10 و لازم است كه انجیل او‌ّل بر تمامی امتها موعظه شود. 11 و چون شما را گرفته تسلیم كنند میندیشید كه چه بگویید و متفكّر مباشید بلكه آنچه در آن ساعت به شما عطا شود‌ آنرا گویید زیرا گوینده شما نیستید بلكه روح القدساست. 12 آنگاه برادر برادر را و پدر فرزند را به هلاكت خواهند سپرد و فرزندان بر والدین خود برخاسته ایشانرا به قتل خواهند رسانید. 13 و تمام خلق بجهت اسم من شما را دشمن خواهند داشت. اما هركه تا به آخر صبر كند همان نجات یابد.

14 “ پس چون مكروه ویرانی را كه به زبانِ‌ دانیال نبی گفته شده است در جایی كه نمی‌باید برپا بینید – آنكه میخواند بفهمد – آنگاه آنانی كه در یهودیه می‌باشند به كوهستان فرار كنند 15 و هر كه بر بام باشد به زیر نیاید و به خانه داخل نشود تا چیزی از آن ببرد 16 و آنكه در مزرعه است برنگردد تا رخت خود را بردارد. 17 اما وای بر آبستنان و شیردهندگان در آن ایام. 18 و دعا كنید كه فرار شما در زمستان نشود 19 زیرا كه در آن ایام چنان مصیبتی خواهد شد كه از ابتدای خلقتی كه خدا آفرید تا كنون نشده و نخواهد شد. 20 و اگر یَهُوَه آن روزها را كوتاه نكردی هیچ بشری نجات نیافتی. لیكن بجهت برگزیدگانی كه انتخاب نموده است آن ایام را كوتاه ساخت.

 

21 “پس هرگاه كسی به شما گوید اینك مسیح در اینجاست یا اینك در آنجا‌ باور مكنید. 22 زانرو كه مسیحان دروغ و انبیای كَذَبه ظاهر شده آیات و معجزات از ایشان صادر خواهد شد بقسمی كه اگر ممكن بودی برگزیدگان را هم گمراه نمودندی. 23 لیكن شما برحذر باشید! اینك از همة امور شما را پیش خبر دادم! 24 و در آن روزهای بعد از آن مصیبت خورشید تاریك گردد و ماه نور خود را بازگیرد 25 و ستارگان از آسمان فرو ریزند و قوای‌افلاك متزلزل خواهد گشت. 26 آنگاه پسر انسان را بینند كه با قو‌ّت و جلال عظیم بر ابرها می‌آید. 27 در آنوقت فرشتگان خود را از جهات اربعه از انتهای زمین تا به اقصای فلك فراهم خواهد آورد.

28 “الحال از درخت انجیر مثَلَش را فرا گیرید كه چون شاخه‌اش نازك شده برگ می‌آورد میدانید كه تابستان نزدیك است. 29 همچنین شما نیز چون این چیزها را واقع بینید بدانید كه نزدیك بلكه بر در است. 30 هرآینه به شما میگویم تا جمیع این حوادث واقع نشود این فرقه نخواهند گذشت. 31 آسمان و زمین زایل میشود لیكن كلمات من هرگز زایل نشود.

 

32 “ولی از آنروز و ساعت غیر از پدر هیچكس اطّلاع ندارد نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم. 33 پس برحذر و بیدار شده دعا كنید زیرا نمیدانید كه آن وقت كی میشود. 34 مثل كسی كه عازم سفر شده خانة خود را واگذارد و خادمان خود را قدرت داده هریكی را به شغلی خاص‌ّ مقر‌ّر نماید و دربان را امر فرماید كه بیدار بماند. 35 پس بیدار باشید زیرا نمیدانید كه در چه وقت صاحبخانه می‌آید در شام یا نصف شب یا بانگ خروس یا صبح. 36 مبادا ناگهان آمده شما را خفته یابد. 37 اما آنچه به شما میگویم. به همه میگویم: بیدار باشید!”

مرقس فصل 14

 

1 و بعد از دو روز عید فِصَح و فطیر بود كه رؤسای كَهنَه و كاتبان مترصّد بودند كه به چه حیله او را دستگیر كرده به قتل رسانند. 2 لیكن میگفتند: “نه در عید مبادا در قوم اغتشاشی پدید آید.”

 

3 و هنگامی كه او در بیت‌عنیا در خانة شمعون ابرص به غذا نشسته بود زنی با شیشه‌ای از عطر گرانبها از سنبل خالص آمده شیشه را شكسته بر سر وی ریخت. 4 و بعضی در خود خشم نموده گفتند: “چرا این عطر تلف شد؟ 5 زیرا ممكن بود این عطر زیادتر از سیصد دینار فروخته به فقرا داده شود.” و آن زن را سرزنش نمودند. 6 اما عیسی گفت: “او را واگذارید! از برای چه او را زحمت می‌دهید؟ زیرا كه با من كاری نیكو كرده است 7 زیرا كه فقرا را همیشه با خود دارید و هرگاه بخواهید میتوانید با ایشان احسان كنید لیكن مرا با خود دائماً ندارید. 8 آنچه در قو‌ّة او بود كرد زیرا كه جسد مرا بجهت دفن پیش تدهین كرد. 9 هرآینه به شما میگویم در هرجایی از تمام عالم كه به این انجیل موعظه شود آنچه این زن كرد نیز بجهت یادگاری وی مذكور خواهد شد.”

 

10 پس یهودای اسخریوطی كه یكی از آن دوازده بود به نزد رؤسای كَهنَه رفت تا او را بدیشان تسلیم كند. 11 ایشان سخن او را شنیده شاد شدند و بدو وعده دادند كه نقدی بدو بدهند. و او در صدد فرصت موافق برای گرفتاری وی برآمد.

12 و روز او‌ّل از عید فطیر كه در آن فِصَح را ذبح میكردند شاگردانش به وی گفتند: “كجا میخواهی برویم تدارك ببینیم تا فِصَح را بخوری؟” 13 پس دو نفر از شاگردان خود را فرستاده بدیشان گفت: “به شهر بروید و شخصی با سبوی آب به شما خواهد برخورد. از عقب وی بروید 14 و به هرجایی كه درآید صاحب‌خانه را گویید: استاد میگوید مهمانخانه كجا است تا فصح را با شاگردان خود آنجا صرف كنم؟ 15 و او بالاخانة بزرگ مفروش و آماده به شما نشان میدهد. آنجا از بهر ما تدارك بینید.” 16 شاگردانش روانه شدند و به شهر رفته چنانكه او فرموده بود یافتند و فِصَح را آماده ساختند.

 

17 شامگاهان با آن دوازده آمد. 18 و چون نشسته غذا میخوردند عیسی گفت: “هرآینه به شما میگویم كه یكی از شما كه با من غذا میخورد مرا تسلیم خواهد كرد.” 19 ایشان غمگین گشته یك‌یك گفتن گرفتند كه “آیا من آنم” و دیگری كه “آیا من هستم.” 20 او در جواب ایشان گفت: “یكی از دوازده كه با من دست بر قاب فرو برد! 21 به درستی كه پسر انسان بطوری كه دربارة او مكتوب است رحلت میكند. لیكن وای بر آن كسی كه پسر انسان به واسطة او تسلیم شود. او را بهتر می‌بود كه تولّد نیافتی.”

22 و چون غذا میخوردند عیسی نان را گرفته بركت داد و پاره كرده بدیشان داد و گفت: “بگیرید و بخورید كه این جسد من است.” 23 و پیاله‌ای گرفته شكر نمود و به ایشان داد و همه از آن آشامیدند 24 و بدیشان گفت: “این است خون من از عهد جدید كه در راه بسیاری ریخته میشود. 25 هرآینه به شما میگویم بعد از این از عصیر انگور نخورم تا آنروزی كه در ملكوت خدا آنرا تازه بنوشم.”

 

26 و بعد از خواندن تسبیح به سوی كوه زیتون بیرون رفتند. 27 عیسی ایشانرا گفت: “همانا همة شما امشب در من لغزش خورید زیرا مكتوب است شبان را میزنم و گوسفندان پراكنده خواهند شد. 28 اما بعد از برخاستنم پیش از شما به جلیل خواهم رفت.” 29 پطرس به وی گفت: “هرگاه همه لغزش خورند من هرگز نخورم.” 30 عیسی وی را گفت: “هرآینه به تو میگویم كه امروز در همین شب قبل از آنكه خروس دو مرتبه بانگ زند تو سه مرتبه مرا انكار خواهی نمود.” 31 لیكن او به تأكید زیادتر میگفت: “هرگاه مردنم با تو لازم افتد تو را هرگز انكار نكنم.” و دیگران نیز همچنان گفتند.

32 و چون به موضعی كه جتسیمانی نام داشت رسیدند به شاگردان خود گفت: “در اینجا بنشینید تا دعا كنم.” 33 و پطرس و یعقوب و یوحنا را همراه برداشته مضطرب و دلتنگ گردید 34 و بدیشان گفت: “نَفس من از حزن مشرف بر موت شد. اینجا بمانید و بیدار باشد.” 35 و قدری پیشتر رفته به روی بر زمین افتاد و دعا كرد تا اگر ممكن باشد آن ساعت از او بگذرد. 36 پس گفت: “یا اَبا پدر همه چیز نزد تو ممكن است. این پیاله را از من بگذران لیكن نه به خواهش من بلكه به ارادة تو.” 37 پس چون آمد ایشانرا در خواب دیده پطرس را گفت: “ای شمعون درخواب هستی؟ آیا نمیتوانستی یك ساعت بیدار باشی؟ 38 بیدار باشید و دعا كنید تا در آزمایش نیفتید. روح البته راغب است لیكن جسم ناتوان.” 39 و باز رفته به همان كلام دعا نمود. 40 و نیز برگشته ایشانرا در خواب یافت زیرا كه چشمان ایشان سنگین شده بود و ندانستند او را چه جواب دهند. 41 و مرتبة سوم آمده بدیشان گفت: “مابقی را بخوابید و استراحت كنید. كافی است! ساعت رسیده است. اینك پسر انسان به دستهای گناهكاران تسلیم میشود. 42 برخیزید برویم كه اكنون تسلیم كنندة من نزدیك شد.”

43 در ساعت وقتی كه او هنوز سخن میگفت یهودا كه یكی از آن دوازده بود با گروهی بسیار با شمشیرها و چوبها از جانب رؤسای كهنه و كاتبان و مشایخ آمدند. 44 و تسلیم كنندة او بدیشان نشانی داده گفته بود: “هركه را ببوسم همان است. او را بگیرید و با حفظ تمام ببرید.” 45 و در ساعت نزد وی شده گفت: “یا سیدی یا سیدی.” و وی را بوسید. 46 ناگاه دستهای خود را بر وی انداخته گرفتندش. 47 و یكی از حاضرین شمشیر خود را كشیده بر یكی از غلامان رئیس كهنه زده گوشش را ببرید. 48 عیسی روی بدیشان كرده گفت: “گویا بر دزد یا شمشیرها و چوبها بجهت گرفتن من بیرون آمدید! 49 هر روز در نزد شما در هیكل تعلیم میدادم و مرا نگرفتید. لیكن لازم است كه كتب تمام گردد.” 50 آنگه همه او را واگذارده بگریختند. 51 و یك جوانی با چادری بر بدن برهنة خود پیچیده از عقب او روانه شد. چون جوانان او را گرفتند 52 چادر را گذارده برهنه از دست ایشان گریخت.

 

53 و عیسی را نزد رئیس كهنه بردند و جمیع رؤسای کاهنان و مشایخ و كاتبان بر او جمع گردیدند. 54 و پطرس از دور در عقب او می‌آمد تا به خانة رئیس كهنه درآمده با ملازمان بنشست و نزدیك آتش خود را گرم می‌نمود. 55 و رؤسای كهنه و جمیع اهل شورا در جستجوی شهادت بر عیسی بودند تا او را بكشند و هیچ نیافتند 56 زیرا كه هرچند بسیاری بر وی شهادت دروغ میدادند اما شهادت‌های ایشان موافق نشد. 57 و بعضی برخاسته شهادت دروغ داده گفتند: 58 “ما شنیدیم كه او میگفت: من این هیكلِ ساخته‌شدة به دست را خراب میكنم و در سه روز دیگری را ناساختة شدة به دست بنا میكنم.” 59 و در این هم باز شهاد‌ت‌های ایشان موافق نشد.

60 پس رئیس كهنه از آن میان برخاسته از عیسی پرسیده گفت: “هیچ جواب نمیدهی؟ چه چیز است كه اینها در حق‌ّ تو شهادت میدهند؟” 61 اما او ساكت مانده هیچ جواب نداد. باز رئیس كهنه از او سؤال نموده گفت: “آیا تو مسیح پسر خدای متبارك هستی؟” 62 عیسی گفت: “من هستم و پسر انسان را خواهید دید كه برطرف راست قو‌ّت نشسته در ابرهای آسمان می‌آید.” 63 آنگاه رئیس كهنه جامة خود را چاك زده گفت: “دیگر چه حاجت به شاهدان داریم؟ 64 كفر او را شنیدید! چه مصلحت میدانید؟” پس همه بر او حكم كردند كه مستوجب قتل است. 65 و بعضی شروع نمودند به آب دهان بر وی انداختن و روی او را پوشانیده او را می‌زدند و میگفتند: “نبو‌ّ‌ّت كن.” و ملازمان او را می‌زدند.

 

66 و در وقتی كه پطرس در ایوان پایین بود یكی از كنیزان رئیس كهنه آمد 67 و پطرس را چون دید كه خود را گرم میكند‌ بر او نگریسته گفت: “تو نیز با عیسی ناصری می‌بودی؟” 68 او انكار نموده گفت: “نمیدانم و نمی‌فهمم كه تو چه میگویی!” و چون بیرون به دهلیز خانه رفت ناگاه خروس بانگ زد. 69 و بار دیگر آن كنیزك او را دیده به حاضرین گفتن گرفت كه “این شخص از آنها است!” 70 او باز انكار كرد. و بعد از زمانی حاضرین بار دیگر به پطرس گفتند: “در حقیقت تو از آنها می‌باشی زیرا كه جلیلی نیز هستی و لهجة تو چنان است.” 71 پس به لعن‌كردن و قسم خوردن شروع نمود كه “آن شخص را كه میگویید نمی‌شناسم.” 72 ناگاه خروس مرتبة دیگر بانگ زد. پس پطرس را بخاطر آمد آنچه عیسی بدو گفته بود كه “قبل از آنكه خروس دو مرتبه بانگ زند سه مرتبه مرا انكار خواهی نمود.” و چون این را بخاطر آورد بگریست.

مرقص فصل 15

 

1 بامدادان بی‌درنگ رؤسای كهنه با مشایخ و كاتبان و تمام اهل شورا مشورت نمودند و عیسی را بند نهاده بردند و به پیلاطُس تسلیم كرد.

 

2 پیلاطُس از او پرسید: “آیا تو پادشاه یهود هستی؟” او در جواب وی گفت: “تو میگویی.” 3 و چون رؤسای كهنه اد‌ّعای بسیار بر او می‌نمودند 4 پیلاطُس باز از او سؤال كرده گفت: “هیچ جواب نمیدهی؟ ببین كه چقدر بر تو شهادت میدهند!” 5 اما عیسی باز هیچ جواب نداد چنانكه پیلاطُس متعجب شد.

 

6 و در هر عید یك زندانی هركه را میخواستند بجهت ایشان آزاد میكرد. 7 و براَبا نامی با شُركای فتنة او كه در فتنه خونریزی كرده بودند در حبس بود. 8 آنگاه مردم صدا زده شروع كردند به خواستن كه برحسب عادت با ایشان عمل نماید. 9 پیلاطُس در جواب ایشان گفت: “آیا میخواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد كنم؟” 10 زیرا یافته بود كه رؤسای كهنه او را از راه حسد تسلیم كرده بودند. 11 اما رؤسای كهنه مردم را تحریص كرده بودند كه بلكه براَبا را برای ایشان رها كند. 12 پیلاطُس باز ایشانرا در جواب گفت: “پس چه میخواهید بكنم با آنكس كه پادشاه یهودش می‌گویید؟” 13 ایشان بار دیگر فریاد كردند كه “او را مصلوب كن!” 14 پیلاطُس بدیشان گفت: “چرا؟ چه بدی كرده است؟” ایشان بیشتر فریاد برآوردند كه “او را مصلوب كن.” 15 پس پیلاطُس چون خواست كه مردم را خشنود گرداند براَبا را برای ایشان آزاد كرد و عیسی را تازیانه زده تسلیم نمود تا مصلوب شود.

 

16 آنگاه سپاهیان او را به سرایی كه دارالولایه است برده تمام فوج را فراهم آوردند 17 و جامه‌ای قرمز بر او پوشانیدند و تاجی از خار بافته بر سرش گذاردند 18 و او را سلام كردن گرفتند كه “سلام ای پادشاه یهود!” 19 و نی بر سر او زدند و آب دهان بر وی انداخته و زانو زده بدو تعظیم می‌نمودند. 20 و چون او را استهزا كرده بودند لباس قرمز را از وی كَنده جامة خودش را پوشانیدند و او را بیرون بردند تا مصلوبش سازند.

 

21 و راهگذری را شمعون نام از اهل قیروان كه از بلوكات می‌آمد و پدر اِسكند‌َر و ر‌ُفَس بود مجبور ساختند كه صلیب او را بردارد. 22 پس او را به موضعی كه جلجتا نام داشت یعنی محل كاسة سر بردند. 23 و شراب مخلوط مر‌ّ به وی دادند تا بنوشد لیكن قبول نكرد. 24 و چون او را مصلوب كردند لباس او را تقسیم نموده قرعه بر آن افكندند تا هركس چه بر‌َد.

 

25 و ساعت سوم بود كه او را مصلوب كردند. 26 و تقصیر نامة وی این نوشته شد: “پادشاه یهود.” 27 و با وی دو دزد را یكی از دست راست و دیگری از دست چپ مصلوب كردند. 28 پس تمام گشت آن نوشته‌ای كه میگوید: “از خطاكاران محسوب گشت.” 29 و راهگذران او را دشنام داده و سر خود را جنبانده میگفتند: “هان ای كسی كه هیكل را خراب میكنی و در سه روز آنرا بنا میكنی 30 از صلیب به زیر آمده خود را برهان!” 31 و همچنین رؤسای كهنه و كاتبان استهزاكنان با یكدیگر میگفتند: “دیگران را نجات داد و نمیتواند خود را نجات دهد. 32 مسیح پادشاه اسرائیل الآن از صلیب نزول كند تا ببینیم و ایمان آوریم.” و آنانی كه با وی مصلوب شدند او را دشنام میدادند.

 

33 و چون ساعت ششم رسید تا ساعت نهم تاریكی تمام زمین را فرو گرفت. 34 و در ساعت نهم عیسی به آواز بلند ندا كرده گفت: “ایلوئی ایلوئی لَماَ سبقتَنی؟” یعنی “الهی الهی چرا مرا واگذاردی؟” 35 و بعضی از حاضرین چون شنیدند گفتند: “الیاس را میخواند.” 36 پس شخصی دویده اسفنجی را از سركه پر كرد و بر سر نی نهاده بدو نوشانید و گفت: “بگذارید ببینیم مگر الیاس بیاید تا او را پایین آورد.” 37 پس عیسی آوازی بلند برآورده جان بداد. 38 آنگاه پردة هیكل از سر تا پا دو پاره شد. 39 و چون یوزباشی كه مقابل وی ایستاده بود دید كه بدینطور صدا زده روح را سپرد گفت: “فی‌الواقع این مرد پسر خدا بود.”

40 و زنی چند از دور نظر میكردند كه از آنجمله مریم مجدلیه بود و مریم مادر یعقوب كوچك و مادر یوشا و سالومه 41 كه هنگام بودن او در جلیل پیروی و خدمت او میكردند. و دیگر زنان بسیاری كه به اورشلیم آمده بودند.

 

42 و چون شام شد از آنجهت كه روز تهیه یعنی روز قبل از سبت بود 43 یوسف نامی از اهل رامه كه مرد شریف از اعضای شورا و نیز منتظر ملكوت خدا بود آمد و جرأت كرده نزد پیلاطُس رفت و جسد عیسی را طلب نمود. 44 پیلاطُس تعجب كرد كه بدین زودی فوت شده باشد. پس یوزباشی را طلبیده از او پرسید كه “آیا چندی گذشته وفات نموده است؟” 45 چون از یوزباشی دریافت كرد بدن را به یوسف ارزانی داشت. 46 پس كتانی خریده آنرا از صلیب به زیر آورد و به آن كتان كفن كرده در قبری كه از سنگ تراشیده بود نهاد و سنگی بر سر قبر غلطانید. 47 و مریم مجدلیه و مریم مادر یوشا دیدند كه كجا گذاشته شد.

مرقس فصل 16

 

1 پس چون سبت گذشته بود مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و سالومه حنوط خریده آمدند تا او را تدهین كنند. 2 و صبح روز یكشنبه را بسیار زود وقت طلوع آفتاب بر سر قبر آمدند. 3 و با یكدیگر میگفتند: “كیست كه سنگ را برای ما از سر قبر بغلطاند؟” 4 چون نگریستند دیدند كه سنگ غلطانیده شده است زیرا بسیار بزرگ بود. 5 و چون به قبر درآمدند جوانی را كه جامه‌ای سفید دربرداشت بر جانب راست نشسته دیدند. پس متحیر شدند. 6 او بدیشان گفت: “ترسان مباشید! عیسی ناصری مصلوب را می‌طلبید؟ او برخاسته است! در اینجا نیست. آن موضعی را كه او را نهاده بودند ملاحظه كنید. 7 لیكن رفته شاگردان او و پطرس را اطّلاع دهید كه پیش از شما به جلیل می‌رود. او را در آنجا خواهید دید چنانكه به شما فرموده بود.” 8 پس بزودی بیرون شده از قبر گریختند زیرا لرزه و حیرت ایشانرا فرو گرفته بود و به كسی هیچ نگفتند زیرا می‌ترسیدند.

 

9 و صبحگاهان روز او‌ّلِ هفته چون برخاسته بود نخستین به مریم مجدلیه كه از او هفت دیو بیرون كرده بود ظاهر شد. 10 و او رفته اصحاب او را كه گریه و ماتم میكردند خبر داد. 11 و ایشان چون شنیدند كه زنده گشته و بدو ظاهر شده بود باور نكردند.

 

12 و بعد از آن بصورت دیگر به دو نفر از ایشان در هنگامی كه به دهات میرفتند هویدا گردید. 13 ایشان رفته دیگران را خبر دادند لیكن ایشانرا نیز تصدیق ننمودند.

 

14 و بعد از آن بدان یازده هنگامی كه به غذا نشسته بودند ظاهر شد و ایشان را به سبب بی‌ایمانی و سخت‌دلی ایشان توبیخ نمود زیرا به آنانی كه او را برخاسته دیده بودند تصدیق ننمودند.

 

15 پس بدیشان گفت: “در تمام عالم بروید و جمیع خلایق را به انجیل موعظه كنید. 16 هركه ایمان آورده تعمید یابد نجات یابد و اما هركه ایمان نیاورد بر او حكم خواهد شد. 17 و این آیات همراه ایمانداران خواهد بود كه به نام من دیوها را بیرون كنند و به زبانهای تازه حرف زنند 18 و مارها را بردارند و اگر زهر قاتلی بخورند ضرری بدیشان نرساند و هرگاه دستها بر مریضان گذارند شفا خواهند یافت.”

 

 

19 و سرور بعد از آنكه به ایشان سخن گفته بود‌ به سوی آسمان مرتفع شده به دست راست خدا بنشست. 20 و ایشان بیرون رفته در هرجا موعظه میكردند و سرور با ایشان كار میكرد و به آیاتی كه همراه ایشان می‌بود كلام را ثابت میگردانید.

انجیل//مرقدس

دسته بندي: کتاب انلاین,کتاب عهد عتیق و جدید,
مطالب مرتبط :

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد