فوج

یکی خوب خلق خلق پوش بود****که در مصر یک چند خاموش بود
امروز چهارشنبه 30 خرداد 1403
تبليغات تبليغات

دیوان اشعار سعدی6(بوستان)

دیوان اشعار سعدی6(بوستان  بخش 2)

گفتار اندر پروردن فرزندان

پسر چون زده بر گذشتش سنین****ز نامحرمان گو فراتر نشین
بر پنبه آتش نشاید فروخت****که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت
چو خواهی که نامت بماند به جای****پسر را خردمندی آموز و رای
که گر عقل و طبعش نباشد بسی****بمیری و از تو نماند کسی
بسا روزگارا که سختی برد****پسر چون پدر نازکش پرورد
خردمند و پرهیزگارش برآر****گرش دوست داری بنازش مدار
به خردی درش زجر و تعلیم کن****به نیک و بدش وعده و بیم کن
نوآموز را ذکر و تحسین و زه****ز توبیخ و تهدید استاد به
بیاموز پرورده را دسترنج****وگر دست داری چو قارون به گنج
مکن تکیه بر دستگاهی که هست****که باشد که نعمت نماند به دست
بپایان رسد کیسهٔ سیم و زر****نگردد تهی کیسهٔ پیشه‌ور
چه دانی که گردیدن روزگار****به غربت بگرداندش در دیار
چو بر پیشه‌ای باشدش دسترس****کجا دست حاجت برد پیش کس؟
ندانی که سعدی مرا از چه یافت؟****نه هامون نوشت و نه دریا شکافت
به خردی بخورد از بزرگان قفا****خدا دادش اندر بزرگی صفا
هر آن کس که گردن به فرمان نهد****بسی بر نیاید که فرمان دهد
هر آن طفل کو جور آموزگار****نبیند، جفا بیند از روزگار
پسر را نکودار و راحت رسان****که چشمش نماند به دست کسان
هر آن کس که فرزند را غم نخورد****دگر کس غمش خورد و بدنام کرد
نگه‌دار از آمیزگار بدش****که بدبخت و بی ره کند چون خودش

حکایت

شبی دعوتی بود در کوی من****ز هر جنس مردم در او انجمن
چو آواز مطرب برآمد ز کوی****به گردون شد از عاشقان های و هوی
پری پیکری بود محبوب من****بدو گفتم ای لعبت خوب من
چرا با رفیقان نیایی به جمع****که روشن کنی مجلس ما چو شمع؟
شنیدم سهی قامت سیم‌تن****که می‌رفت و می‌گفت با خویشتن
محاسن چو مردان نداری به دست****نه مردی بود پیش مردان نشست
سیه نامه تر زان مخنث مخواه****که پیش از خطش روی گردد سیاه
ازان بی حمیت بباید گریخت****که نامردیش آب مردان بریخت
پسر کو میان قلندر نشست****پدر گو ز خیرش فروشوی دست
دریغش مخور بر هلاک و تلف****که پیش از پدر، مرده به ناخلف

گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث

خرابت کند شاهد خانه کن****برو خانه آباد گردان به زن
نشاید هوس باختن با گلی****که هر بامدادش بود بلبلی
چو خود را به هر مجلسی شمع کرد****تو دیگر چو پروانه گردش مگرد
زن خوب خوش خوی آراسته****چه ماند به نادان نو خاسته؟
در او دم چو غنچه دمی از وفا****که از خنده افتد چو گل در قفا
نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ****که چون مقل نتوان شکستن به سنگ
مبین دل فریبش چو حور بهشت****کزان روی دیگر چو غول است زشت
گرش پای بوسی نداردت پاس****ورش خاک باشی نداند سپاس
سر از مغز و دست از درم کن تهی****چو خاطر به فرزند مردم دهی
مکن بد به فرزند مردم نگاه****که فرزند خویشت برآید تباه

حکایت

در این شهرباری به سمعم رسید****که بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بردش به سیب****ببر درکشیدش به ناز و عتیب
پری چهره هرچ اوفتادش به دست****ز رخت و اوانیش در سر شکست
نه هرجا که بینی خطی دل فریب****توانی طمع کردنش در کتیب
گوا کرد بر خود خدای و رسول****که دیگر نگردم به گرد فضول
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش****دل افگار و سربسته و روی ریش
چو بیرون شد از کازرون یک دو میل****به پیش آمدش سنگلاخی مهیل
بپرسید کاین قله را نام چیست؟****که بسیار بیند عجب هر که زیست
کسی گفتش این راه را وین مقام****بجز تنگ ترکان ندانیم نام
برنجید چون تنگ ترکان شنید****تو گفتی که دیدار دشمن بدید
سیه را بفرمود کای نیکبخت****هم این جا که هستی بینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوم****اگر من دگر تنگ ترکان روم
در شهوت نفس کافر ببند****وگر عاشقی لت خور و سر ببند
چو مر بنده‌ای را همی پروری****به هیبت بر آرش کز او برخوری
وگر سیدش لب به دندان گزد****دماغ خداوندگاری پزد
غلام آبکش باید و خشت زن****بود بندهٔ نازنین مشت زن
گروهی نشینند با خوش پسر****که ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسودهٔ روزگار****که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار
ازان تخم خرما خورد گوسپند****که قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو و عصار ازان در که است****که از کنجدش ریسمان کوته است

حکایت درویش صاحب نظر و بقراط حکیم

یکی صورتی دید صاحب جمال****بگردیدش از شورش عشق حال
برانداخت بیچاره چندان عرق****که شبنم بر اردیبهشتی ورق
گذر کرد بقراط بر وی سوار****بپرسید کاین را چه افتاد کار؟
کسی گفتش این عابدی پارساست****که هرگز خطائی ز دستش نخاست
رود روز و شب در بیابان و کوه****ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه
ربوده‌ست خاطر فریبی دلش****فرو رفته پای نظر در گلش
چو آید ز خلقش ملامت به گوش****بگرید که چند از ملامت؟ خموش
مگوی اربنالم که معذور نیست****که فریادم از علتی دور نیست
نه این نقش دل می‌رباید ز دست****دل آن می‌رباید که این نقش بست
شنید این سخن مرد کار آزمای****کهنسال پروردهٔ پخته رای
بگفت ارچه صیت نکویی رود****نه با هر کسی هرچه گویی رود
نگارنده را خو همین نقش بود****که شوریده را دل بیغما ربود؟
چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟****که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد
محقق همان بیند اندر ابل****که در خوبرویان چین و چگل
نقابی است هر سطر من زین کتیب****فرو هشته بر عارضی دل فریب
معانی است در زیر حرف سیاه****چو در پرده معشوق و در میغ ماه
در اوقات سعدی نگنجد ملال****که دارد پس پرده چندین جمال
مرا کاین سخنهاست مجلس فروز****جو آتش در او روشنایی و سوز
نرنجم ز خصمان اگر برتپند****کز این آتش پارسی در تبند

گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق

اگر در جهان از جهان رسته‌ای است،****در از خلق بر خویشتن بسته‌ای است
کس از دست جور زبانها نرست****اگر خودنمای است و گر حق پرست
اگر بر پری چون ملک ز آسمان****به دامن در آویزدت بد گمان
به کوشش توان دجله را پیش بست****نشاید زبان بداندیش بست
فراهم نشینند تردامنان****که این زهد خشک است و آن دام نان
تو روی از پرستیدن حق مپیچ****بهل تا نگیرند خلقت به هیچ
چو راضی شد از بنده یزدان پاک****گر اینها نگردند راضی چه باک؟
بد اندیش خلق از حق آگاه نیست****ز غوغای خلقش به حق راه نیست
ازان ره به جایی نیاورده‌اند****که اول قدم پی غلط کرده‌اند
دو کس بر حدیثی گمارند گوش****از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش
یکی پند گیرد دگر ناپسند****نپردازد از حرف گیری به پند
فرومانده در کنج تاریک جای****چه دریابد از جام گیتی نمای؟
مپندار اگر شیر و گر روبهی****کز اینان به مردی و حلیت رهی
اگر کنج خلوت گزیند کسی****که پروای صحبت ندارد بسی
مذمت کنندش که زرق است و ریو****ز مردم چنان می گریزد که دیو
وگر خنده روی است و آمیزگار****عفیفش ندانند و پرهیزگار
غنی را به غیبت بکاوند پوست****که فرعون اگر هست در عالم اوست
وگر بینوایی بگرید به سوز****نگون بخت خوانندش و تیره‌روز
وگر کامرانی در آید ز پای****غنیمت شمارند و فضل خدای
که تا چند از این جاه و گردن کشی؟****خوشی را بود در قفا ناخوشی
و گر تنگدستی تنک مایه‌ای****سعادت بلندش کند پایه‌ای
بخایندش از کینه دندان به زهر****که دون پرورست این فرومایه دهر
چو بینند کاری به دستت درست****حریصت شمارند و دنیا پرست
وگر دست همت بداری ز کار****گدا پیشه خوانندت و پخته خوار
اگر ناطقی طبل پر یاوه‌ای****وگر خامشی نقش گرماوه‌ای
تحمل کنان را نخوانند مرد****که بیچاره از بیم سر برنکرد
وگر در سرش هول و مردانگی است****گریزند از او کاین چه دیوانگی است؟!
تعنت کنندش گر اندک خوری است****که مالش مگر روزی دیگری است
وگر نغز و پاکیزه باشد خورش****شکم بنده خوانند و تن پرورش
وگر بی تکلف زید مالدار****که زینت بر اهل تمیزست عار
زبان در نهندش به ایذا چو تیغ****که بدبخت زر دارد از خود دریغ
و گر کاخ و ایوان منقش کند****تن خویش را کسوتی خوش کند
به جان آید از طعنه بر وی زنان****که خود را بیاراست همچون زنان
اگر پارسایی سیاحت نکرد****سفر کردگانش نخوانند مرد
که نارفته بیرون ز آغوش زن****کدامش هنر باشد و رای و فن؟
جهاندیده را هم بدرند پوست****که سرگشتهٔ بخت برگشته اوست
گرش حظ از اقبال بودی و بهر****زمانه نراندی ز شهرش به شهر
غرب را نکوهش کند خرده بین****که می‌رنجد از خفت و خیزش زمین
وگر زن کند گوید از دست دل****به گردن در افتاد چون خر به گل
نه از جور مردم رهد زشت روی****نه شاهد ز نامردم زشت گوی
گرت برکند خشم روزی ز جای****سراسیمه خوانندت و تیره رای
وگر برد باری کنی از کسی****بگویند غیرت ندارد بسی
سخی را به اندرز گویند بس****که فردا دو دستت بود پیش و پس
وگر قانع و خویشتن‌دار گشت****به تشنیع خلقی گرفتار گشت
که همچون پدر خواهد این سفله مرد****که نعمت رها کرد و حسرت ببرد
که یارد به کنج سلامت نشست؟****که پیغمبر از خبث ایشان نرست
خدا را که مانند و انباز و جفت****ندارد، شنیدی که ترسا چه گفت؟
رهایی نیابد کس از دست کس****گرفتار را چاره صبرست و بس

حکایت

چوانی هنرمند فرزانه بود****که در وعظ چالاک و مردانه بود
نکونام و صاحبدل و حق پرست****خط عارضش خوشتر از خط دست
قوی در بلاغات و در نحو چست****ولی حرف ابجد نگفتی درست
یکی را بگفتم ز صاحبدلان****که دندان پیشین ندارد فلان
برآمد ز سودای من سرخ روی****کز این جنس بیهوده دیگر مگوی
تو در وی همان عیب دیدی که هست****ز چندان هنر چشم عقلت ببست
یقین بشنو از من که روز یقین****نبینند بد، مردم نیک بین
یکی را که عقل است و فرهنگ و رای****گرش پای عصمت بخیزد ز جای
به یک خرده مپسند بر وی جفا****بزرگان چه گفتند؟ خذما صفا
بود خار و گل با هم ای هوشمند****چه در بند خاری تو؟ گل دسته بند
کرا زشت خویی بود در سرشت****نبیند ز طاووس جز پای زشت
صفائی بدست آور ای خیره روی****که ننماید آیینهٔ تیره، روی
طریقی طلب کز عقوبت رهی****نه حرفی که انگشت بر وی نهی
منه عیب خلق ای خردمند پیش****که چشمت فرو دوزد از عیب خویش
چرا دامن آلوده را حد زنم****چو در خود شناسم که تر دامنم؟
نشاید که بر کس درشتی کنی****چو خود را به تأویل پشتی کنی
چو بد ناپسند آیدت خود مکن****پس آنگه به همسایه گو بد مکن
من ار حق شناسم وگر خود نمای****برون با تو دارم، درون با خدای
چو ظاهر به عفت بیاراستم****تصرف مکن در کژو راستم
اگر سیرتم خوب و گر منکرست****خدایم به سر از تو داناترست
تو خاموش اگر من بهم یا بدم****که حمال سود و زیان خودم
کسی را به کردار بد کن عذاب****که چشم از تو دارد به نیکی ثواب
نکو کاری از مردم نیک رای****یکی را به ده می‌نویسد خدای
تو نیز ای عجب هر که را یک هنر****ببینی، ز ده عیبش اندر گذر
نه یک عیب او را بر انگشت پیچ****جهانی فضیلت برآور به هیچ
چو دشمن که در شعر سعدی، نگاه****به نفرت کند و اندرون تباه
ندارد به صد نکتهٔ نغز گوش****چو زحفی ببیند برآرد خروش
جز این علتش نیست کان بد پسند****حسد دیده نیک بینش بکند
نه مر خلق را صنع باری سرشت؟****سیاه و سپید آمد و خوب و زشت
نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست****بخور پسته مغز و بینداز پوست

حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار

تکش با غلامان یکی راز گفت****که این را نباید به کس باز گفت
به یک سالش آمد ز دل بر دهان****به یک روز شد منتشر در جهان
بفرمود جلاد را بی دریغ****که بردار سرهای اینان به تیغ
یکی زان میان گفت و زنهار خواست****مکش بندگان کاین گناه از تو خاست
تو اول نبستی که سرچشمه بود****چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟
تو پیدا مکن راز دل بر کسی****که او خود نگوید بر هر کسی
جواهر به گنجینه داران سپار****ولی راز را خویشتن پاس دار
سخن تا نگویی بر او دست هست****چو گفته شود یابد او بر تو دست
سخن دیوبندی است در چاه دل****به بالای کام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره دیو****ولی باز نتوان گرفتن به ریو
تو دانی که چون دیو رفت از قفس****نیاید به لا حول کس باز پس
یکی طفل برگیرد از رخش بند****نیاید به صد رستم اندر کمند
مگوی آن که گر بر ملا اوفتد****وجودی ازان در بلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن:****به دانش سخن گوی یا دم مزن
مگوی آنچه طاقت نداری شنود****که جو کشته گندم نخواهی درود
چه نیکو زده‌ست این مثل برهمن****بود حرمت هر کس از خویشتن
چو دشنام گویی دعا نشنوی****بجز کشتهٔ خویشتن ندروی
مگوی و منه تا توانی قدم****از اندازه بیرون وز اندازه کم
نباید که بسیار بازی کنی****که مر قیمت خویش را بشکنی
وگر تند باشی به یک بار و تیز****جهان از تو گیرند راه گریز
نه کوتاه دستی و بیچارگی****نه زجر و تطاول به یک‌بارگی

حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی

یکی خوب خلق خلق پوش بود****که در مصر یک چند خاموش بود
خردمند مردم ز نزدیک و دور****به گردش چو پروانه جویان نور
تفکر شبی با دل خویش کرد****که پوشیده زیر زبان است مرد
اگر همچنین سر به خود در برم****چه دانند مردم که دانشورم؟
سخن گفت و دشمن بدانست و دوست****که در مصر نادان تر از وی هموست
حضورش پریشان شد و کار زشت****سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت
در آیینه گر خویشتن دیدمی****به بی دانشی پرده ندریدمی
چنین زشت ازان پرده برداشتم****که خود را نکو روی پنداشتم
کم آواز را باشد آوازه تیز****چو گفتی و رونق نماندت گریز
تو را خامشی ای خداوند هوش****وقارست و، نا اهل را پرده پوش
اگر عالمی هیبت خود مبر****وگر جاهلی پردهٔ خود مدر
ضمیر دل خویش منمای زود****که هرگه که خواهی توانی نمود
ولیکن چو پیدا شود راز مرد****به کوشش نشاید نهان باز کرد
قلم سر سلطان چه نیکو نهفت****که تا کارد بر سر نبودش نگفت
بهایم خموشند و گویا بشر****زبان بسته بهتر که گویا به شر
چو مردم سخن گفت باید بهوش****وگرنه شدن چون بهایم خموش
به نطق است و عقل آدمی‌زاده فاش****چو طوطی سخنگوی نادان مباش

حکایت

یکی ناسزا گفت در وقت جنگ****گریبان دریدند وی را به چنگ
قفا خورده گریان وعریان نشست****جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودی دهن****دریده ندیدی چو گل پیرهن
سراسیمه گوید سخن بر گزاف****چو طنبور بی مغز بسیار لاف
نبینی که آتش زبان است و بس****به آبی توان کشتنش در نفس؟
اگر هست مرد از هنر بهره‌ور****هنر خود بگوید نه صاحب هنر
اگر مشک خالص نداری مگوی****ورت هست خود فاش گردد به بوی
به سوگند گفتن که زر مغربی است****چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست

حکایت عضد و مرغان خوش آواز

عضد را پسر سخت رنجور بود****شکیب از نهاد پدر دور بود
یکی پارسا گفتش از روی پند****که بگذار مرغان وحشی ز بند
قفسهای مرغ سحر خوان شکست****که در بند ماند چو زندان شکست؟
نگه داشت بر طاق بستان سرای****یکی نامور بلبل خوش‌سرای
پسر صبحدم سوی بستان شتافت****جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت
بخندید کای بلبل خوش نفس****تو از گفت خود مانده‌ای در قفس
ندارد کسی با تو ناگفته کار****ولیکن چو گفتی دلیلش بیار
چو سعدی که چندی زبان بسته بود****ز طعن زبان آوران رسته بود
کسی گیرد آرام دل در کنار****که از صحبت خلق گیرد کنار
مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش****به عیب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرایند مگمار گوش****چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش

حکایت

شنیدم که در بزم ترکان مست****مریدی دف و چنگ مطرب شکست
چو چنگش کشیدند حالی به موی****غلامان و چون دف زدندش به روی
شب از درد چوگان و سیلی نخفت****دگر روز پیرش به تعلیم گفت
نخواهی که باشی چو دف روی ریش****چو چنگ، ای برادر، سر انداز پیش

حکایت

دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ****پراگنده نعلین و پرنده سنگ
یکی فتنه دید از طرف بر شکست****یکی در میان آمد و سر شکست
کسی خوشتر از خویشتن دار نیست****که با خوب و زشت کسش کار نیست
تو را دیده در سر نهادند و گوش****دهن جای گفتار و دل جای هوش
مگر بازدانی نشیب از فراز****نگویی که این کوته است، آن دراز

حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی

چنین گفت پیری پسندیده دوش****خوش آید سخنهای پیران به گوش
که در هند رفتم به کنجی فراز****چه دیدم؟ پلیدی سیاهی دراز
تو گفتی که عفریت بلقیس بود****به زشتی نمودار ابلیس بود
در آغوش وی دختری چون قمر****فرو برده دندان به لبهاش در
چنان تنگش آورده اندر کنار****که پنداری اللیل یغشی النهار
مرا امر معروف دامن گرفت****فضول آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ****که ای ناخدا ترس بی نام و ننگ
به تشنیع و دشمنام و آشوب و زجر****سپید از سیه فرق کردم چوفجر
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ****پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
ز لا حولم آن دیو هیکل بجست****پری پیکر اندر من آویخت دست
که ای زرق سجادهٔ زرق پوش****سیه‌کار دنیاخر دین‌فروش
مرا عمرها دل ز کف رفته بود****بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
کنون پخته شد لقمه خام من****که گرمش بدر کردی از کام من
تظلم برآورد و فریاد خواند****که شفقت برافتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر****که بستاندم داد از این مرد پیر؟
که شرمش نیاید ز پیری همی****زدن دست در ستر نامحرمی
همی کرد فریاد و دامن به چنگ****مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
فرو گفت عقلم به گوش ضمیر****که از جامه بیرون روم همچو سیر
نه خصمی که با او برآیی به داو****بگرداندت گرد گیتی به گاو
برهنه دوان رفتم از پیش زن****که در دست او جامه بهتر که من
پس از مدتی کرد بر من گذار****که می‌دانیم؟ گفتمش زینهار!
که من توبه کردم به دست تو بر****که گرد فضولی نگردم دگر
کسی را نیاید چنین کار پیش****که عاقل نشیند پس کار خویش
از آن شنعت این پند برداشتم****دگر دیده نادیده انگاشتم
زبان در کش ار عقل داری و هوش****چو سعدی سخن گوی ورنه خموش

باب هشتم در شکر بر عافیت

 

سر آغاز

نفس می‌نیارم زد از شکر دوست****که شکری ندانم که در خورد اوست
عطائی است هر موی از او بر تنم****چگونه به هر موی شکری کنم؟
ستایش خداوند بخشنده را****که موجود کرد از عدم بنده را
که را قوت وصف احسان اوست؟****که اوصاف مستغرق شأن اوست
بدیعی که شخص آفریند ز گل****روان و خرد بخشد و هوش و دل
ز پشت پدر تا به پایان شیب****نگر تا چه تشریف دادت ز غیب
چو پاک آفریدت بهش باش و پاک****که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
پیاپی بیفشان از آیینه گرد****که مصقل نگیرد چو زنگار خورد
نه در ابتدا بودی آب منی؟****اگر مردی از سر بدر کن منی
چو روزی به سعی آوری سوی خویش****مکن تکیه بر زور بازوی خویش
چرا حق نمی‌بینی ای خودپرست****که بازو بگردش درآورد و دست؟
چو آید به کوشیدنت خیر پیش****به توفیق حق دان نه از سعی خویش
تو قائم به خود نیستی یک قدم****ز غیبت مدد می‌رسد دم به دم
نه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟****همی روزی آمد به جوفش ز ناف
چو نافش بریدند روزی گسست****به پستان مادر در آویخت دست
غریبی که رنج آردش دهر پیش****بدار و دهند آبش از شهر خویش
پس او در شکم پرورش یافته‌ست****ز انبوب معده خورش یافته‌ست
دو پستان که امروز دلخواه اوست****دو چشمه هم از پرورشگاه اوست
کنار و بر مادر دلپذیر****بهشتست و پستان در او جوی شیر
درختی است بلای جان پرورش****ولد میوه نازنین بر برش
نه رگهای پستان درون دل است؟****پس ار بنگری شیر خون دل است
به خونش فرو برده دندان چو نیش****سرشته در او مهر خونخوار خویش
چو بازو قوی کرد و دندان ستبر****بر اندایدش دایه پستان به صبر
چنان صبرش از شیر خامش کند****که پستان شیرین فرامش کند
تو نیز ای که در توبه‌ای طفل راه****به صبرت فراموش گردد گناه

حکایت

یکی کرد بر پارسایی گذر****به صورت جهود آمدش در نظر
قفایی فرو کوفت بر گردنش****ببخشید درویش پیراهنش
خجل گفت کانچ از من آمد خطاست****ببخشای بر من، چه جای عطاست؟
به شکرانه گفتا به سر بیستم****که آنم که پنداشتی نیستم

حکایت

ز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست****که مسکین تر از من در این دشت کیست؟
جهاندیده‌ای گفتش ای هوشیار****اگر مردی این یک سخن گوش دار
برو شکر کن چون به خر برنه‌ای****که آخر بنی آدمی، خر نه‌ای

حکایت

فقیهی بر افتاده مستی گذشت****به مستوری خویش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتی نکرد****جوان سر برآورد کای پیرمرد
تکبر مکن چون به نعمت دری****که محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخند****مبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هست****که فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نبشت****مزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان به شکرانه دست****که زنار مغ بر میانت نبست
نه خود می‌رود هر که جویان اوست****به عنفش کشان می‌برد لطف دوست

نظر در اسباب وجود عالم

نهاده‌ست باری شفا در عسل****نه چندان که زور آورد با اجل
عسل خوش کند زندگان را مزاج****ولی درد مردن ندارد علاج
رمق مانده‌ای را که جان از بدن****برآمد، چه سود انگبین در دهن؟
یکی گرز پولاد بر مغز خورد****کسی گفت صندل بمالش به درد
ز پیش خطر تا توانی گریز****ولیکن مکن با قضا پنجه تیز
درون تا بود قابل شرب و اکل****بدن تازه روی است و پاکیزه شکل
خراب آنگه این خانه گردد تمام****که با هم نسازند طبع و طعام
طبایع‌تر و خشک و گرم است و سرد****مرکب از این چار طبع است مرد
یکی زین چو بر دیگری یافت دست****ترازوی عدل طبیعت شکست
اگر باد سرد نفس نگذرد****تف معده جان در خروش آورد
وگر دیگ معده نجوشد طعام****تن نازنین را شود کار خام
در اینان نبندد دل، اهل شناخت****که پیوسته با هم نخواهند ساخت
توانایی تن مدان از خورش****که لطف حقت می‌دهد پرورش
به حقش که گردیده بر تیغ و کارد****نهی، حق شکرش نخواهی گزارد
چو رویی به طاعت نهی بر زمین****خدا را ثناگوی و خود را مبین
گدایی است تسبیح و ذکر و حضور****گدا را نباید که باشد غرور

در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر

نخست او ارادت به دل در نهاد****پس این بنده بر آستان سرنهاد
گر از حق نه توفیق خیری رسد****کی از بنده چیزی به غیری رسد؟
زبان را چه بینی که اقرار داد****ببین تا زبان را که گفتار داد
در معرفت دیدهٔ آدمی است****که بگشوده بر آسمان و زمی است
کیت فهم بودی نشیب و فراز****گر این در نکردی به روی تو باز؟
سر آورد و دست از عدم در وجود****در این جود بنهاد و در وی سجود
وگرنه کی از دست جود آمدی؟****محال است کز سر سجود آمدی
به حکمت زبان داد وگوش آفرید****که بشاند صندوق دل را کلید
اگر نه زبان قصه برداشتی****کس از سر دل کی خبر داشتی؟
وگر نیستی سعی جاسوس گوش****خبر کی رسیدی به سلطان هوش
مرا لفظ شیرین خواننده داد****تو را سمع دراک داننده داد
مدام این دو چون حاجبان بر درند****ز سلطان به سلطان خبر می‌برند
چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟****از این در نگه کن که توفیق اوست
برد بوستان بان به ایوان شاه****به نوباوه گل هم ز بستان شاه

حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

بتی دیدم از عاج در سومنات****مرصع چو در جاهلیت منات
چنان صورتش بسته تمثالگر****که صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحیت کاروانها روان****به دیدار آن صورت بی روان
طمع کردن رایان چین و چگل****چو سعدی وفا زان بت سخت دل
زبان آوران رفته از هر مکان****تضرع کنان پیش آن بی زبان
فرو ماندم از کشف آن ماجرا****که حیی جمادی پرستد چرا؟
مغی را که با من سر و کار بود****نکو گوی و هم حجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای برهمن****عجب دارم از کار این بقعه من
که مدهوش این ناتوان پیکرند****مقید به چاه ظلال اندرند
نه نیروی دستش، نه رفتار پای****ورش بفگنی بر نخیرد ز جای
نبینی که چشمانش از کهرباست؟****وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت****چو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر کرد و پیران دیر****ندیدم در آن انجمن روی خیر
فتادند گبران پازند خوان****چو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن را کژ پیششان راست بود****ره راست در چشمشان کژ نمود
که مرد ار چه دانا و صاحبدل است****به نزدیک بی‌دانشان جاهل است
فرو ماندم از چاره همچون غریق****برون از مدارا ندیدم طریق
چو بینی که جاهل به کین اندرست****سلامت به تسلیم و لین اندرست
مهین برهمن را ستودم بلند****که ای پیر تفسیر استا و زند
مرا نیز با نقش این بت خوش است****که شکلی خوش و قامتی دلکش است
بدیع آیدم صورتش در نظر****ولیکن ز معنی ندارم خبر
که سالوک این منزلم عن قریب****بد از نیک کمتر شناسد غریب
تو دانی که فرزین این رقعه‌ای****نصیحتگر شاه این بقعه‌ای
چه معنی است در صورت این صنم****که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی است****خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی برافروخت روی****پسندید و گفت ای پسندیده گوی
سوالت صواب است و فعلت جمیل****به منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفر****بتان دیدم از خویشتن بی خبر
جز این بت که هر صبح از این جا که هست****برآرد به یزدان دادار دست
وگر خواهی امشب همین جا بباش****که فردا شود سر این بر تو فاش
شب آن جا ببودم به فرمان پیر****چو بیژن به چاه بلا در اسیر
شبی همچو روز قیامت دراز****مغان گرد من بی وضو در نماز
کشیشان هرگز نیازرده آب****بغلها چو مردار در آفتاب
مگر کرده بودم گناهی عظیم****که بردم در آن شب عذابی الیم
همه شب در این قید غم مبتلا****یکم دست بر دل، یکی بر دعا
که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس****بخواند از فضای برهمن خروس
خطیب سیه پوش شب بی خلاف****بر آهخت شمشیر روز از غلاف
فتاد آتش صبح در سوخته****به یک دم جهانی شد افروخته
تو گفتی که در خطهٔ زنگبار****ز یک گوشه ناگه در آمد تتار
مغان تبه رای ناشسته روی****به دیر آمدند از در و دشت و کوی
کس از مرد در شهر و از زن نماند****در آن بتکده جای در زن نماند
من از غصه رنجور و از خواب مست****که ناگاه تمثال برداشت دست
به یک بار از اینها برآمد خروش****تو گفتی که دریا برآمد به جوش
چو بتخانه خالی شد از انجمن****برهمن نگه کرد خندان به من
که دانم تو را بیش مشکل نماند****حقیقت عیان گشت و باطل نماند
چو دیدم که جهل اندر او محکم است****خیال محال اندر او مدغم است
نیارستم از حق دگر هیچ گفت****که حق ز اهل باطل بباید نهفت
چو بینی زبر دست را زور دست****نه مردی بود پنجهٔ خود شکست
زمانی به سالوس گریان شدم****که من زانچه گفتم پشیمان شدم
به گریه دل کافران کرد میل****غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل
دویدند خدمت کنان سوی من****به عزت گرفتند بازوی من
شدم عذر گویان بر شخص عاج****به کرسی زر کوفت بر تخت ساج
بتک را یکی بوسه دادم به دست****که لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقلید کافر شدم روز چند****برهمن شدم در مقالات زند
چو دیدم که در دیر گشتم امین****نگنجیدم از خرمی در زمین
در دیر محکم ببستم شبی****دویدم چپ و راست چون عقربی
نگه کردم از زیر تخت و زبر****یکی پرده دیدم مکلل به زر
پس پرده مطرانی آذرپرست****مجاور سر ریسمانی به دست
به فورم در آن حل معلوم شد****چو داود کاهن بر او موم شد
که ناچار چون در کشد ریسمان****بر آرد صنم دست، فریاد خوان
برهمن شد از روی من شرمسار****که شنعت بود بخیه بر روی کار
بتازید ومن در پیش تاختم****نگونش به چاهی در انداختم
که دانستم ار زنده آن برهمن****بماند، کند سعی در خون من
پسندد که از من برآید دمار****مبادا که سرش کنم آشکار
چو از کار مفسد خبر یافتی****ز دستش برآور چو دریافتی
که گر زنده‌اش مانی، آن بی هنر****نخواهد تو را زندگانی دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت****اگر دست یابد ببرد سرت
فریبنده را پای در پی منه****چو رفتی و دیدی امانش مده
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث****که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم****رها کردم آن بوم و بگریختم
چو اندر نیستانی آتش زدی****ز شیران بپرهیز اگر بخردی
مکش بچهٔ مار مردم گزای****چو کشتی در آن خانه دیگر مپای
چو زنبور خانه بیاشوفتی****گریز از محلت که گرم اوفتی
به چاپک‌تر از خود مینداز تیر****چو افتاد، دامن به دندان بگیر
در اوراق سعدی چنین پند نیست****که چون پای دیوار کندی مایست
به هند آمدم بعد از آن رستخیز****وزان جا به راه یمن تا حجیز
از آن جمله سختی که بر من گذشت****دهانم جز امروز شیرین نگشت
در اقبال و تأیید بوبکر سعد****که مادر نزاید چنو قبل و بعد
ز جور فلک دادخواه آمدم****در این سایه گسترپناه آمدم
دعاگوی این دولتم بنده‌وار****خدایا تو این سایه پاینده دار
که مرهم نهادم نه در خورد ریش****که در خورد انعام و اکرام خویش
کی این شکر نعمت به جای آورم****وگر پای گردد به خدمت سرم؟
فرج یافتم بعد از آن بندها****هنوزم به گوش است از آن پندها
یکی آن که هرگه که دست نیاز****برآرم به درگاه دانای راز
بیاد آید آن لعبت چینیم****کند خاک در چشم خود بینیم
بدانم که دستی که برداشتم****به نیروی خود بر نیفراشتم
نه صاحبدلان دست برمی‌کشند****که سر رشته از غیب درمی‌کشند
در خیر بازست و طاعت ولیک****نه هر کس تواناست بر فعل نیک
همین است مانع که در بارگاه****نشاید شدن جز به فرمان شاه
کلید قدر نیست در دست کس****توانای مطلق خدای است و بس
پس ای مرد پوینده بر راه راست****تو را نیست منت، خداوند راست
چو در غیب نیکو نهادت سرشت****نیاید ز خوی تو کردار زشت
ز زنبور کرد این حلاوت پدید****همان کس که در مار زهر آفرید
چو خواهد که ملک تو ویران کند****نخست از تو خلقی پریشان کند
وگر باشدش بر تو بخشایشی****رساند به خلق از تو آسایشی
تکبر مکن بر ره راستی****که دستت گرفتند و برخاستی
سخن سودمندست اگر بشنوی****به مردان رسی گر طریقت روی
مقامی بیابی گرت ره دهند****که بر خوان عزت سماطت نهند
ولیکن نباید که تنها خوری****ز درویش درمنده یاد آوری
فرستی مگر رحمتی در پیم****که بر کردهٔ خویش واثق نیم

حکایت

جوانی سر از رأی مادر بتافت****دل دردمندش به آذر بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد****که ای سست مهر فراموش عهد
نه در مهد نیروی حالت نبود****مگس راندن از خود مجالت نبود؟
تو آنی کزان یک مگس رنجه‌ای****که امروز سالار و سرپنجه‌ای
به حالی شوی باز در قعر گور****که نتوانی از خویشتن دفع مور
دگر دیده چون برفروزد چراغ****چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
چه پوشیده چشمی ببینی که راه****نداند همی وقت رفتن ز چاه
تو گر شکر کردی که با دیده‌ای****وگرنه تو هم چشم پوشیده‌ای

گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان

ببین تا یک انگشت از چند بند****به صنع الهی به هم درفگند
پس آشفتگی باشد و ابلهی****که انگشت بر حرف صنعش نهی
تأمل کن از بهر رفتار مرد****که چند استخوان پی زد و وصل کرد
که بی گردش کعب و زانو و پای****نشاید قدم بر گرفتن ز جای
ازان سجده بر آدمی سخت نیست****که در صلب او مهره یک لخت نیست
دو صد مهره در یکدگر ساخته‌ست****که گل مهره‌ای چون تو پرداخته‌ست
رگت بر تن است ای پسندیده خوی****زمینی در او سیصد و شصت جوی
بصر در سر و فکر و رای و تمیز****جوارح به دل، دل به دانش عزیز
بهایم به روی اندر افتاده خوار****تو همچون الف بر قدمها سوار
نگون کرده ایشان سر از بهر خور****تو آری به عزت خورش پیش سر
نزیبد تو را با چنین سروری****که سر جز به طاعت فرود آوری
به انعام خود دانه دادت نه کاه****نکردت چو انعام سر در گیاه
ولیکن بدین صورت دلپذیر****فرفته مشو، سیرت خوب گیر
ره راست باید نه بالای راست****که کافر هم از روی صورت چو ماست
خردمند طبعان منت شناس****بدوزند نعمت به میخ سپاس

حکایت اندر معنی شکر منعم

ملک زاده‌ای ز اسب ادهم فتاد****به گردن درش مهره برهم فتاد
چو پیلش فرو رفت گردن به تن****نگشتی سرش تا نگشتی بدن
پزشکان بماندند حیران در این****مگر فیلسوفی ز یونان زمین
سرش باز پیچید و رگ راست شد****وگر وی نبودی ز من خواست شد
دگر نوبت آمد به نزدیک شاه****به عین عنایت نکردش نگاه
خردمند را سر فرو شد به شرم****شنیدم که می‌رفت و می‌گفت نرم
اگر دی نپیچیدمی گردنش****نپیچیدی امروز روی از منش
فرستاد تخمی به دست رهی****که باید که بر عود سوزش نهی
ملک را یکی عطسه آمد ز دود****سر و گردنش همچنان شد که بود
به عذر از پی مرد بشتافتند****بجستند بسیار و کم یافتند
مکن، گردن از شکر منعم مپیچ****که روز پسین سر بر آری به هیچ
شنیدم که پیری پسر را به خشم****ملامت همی کرد کای شوخ چشم
تو را تیشه دادم که هیزم شکن****نگفتم که دیوار مسجد بکن
زبان آمد از بهر شکر و سپاش****به غیبت نگرداندش حق شناس
گذرگاه قرآن و پندست گوش****به بهتان و باطل شنیدن مکوش
دو چشم از پی صنع باری نکوست****ز عیب برادر فرو گیر و دوست

گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها

شب از بهر آسایش تست و روز****مه روشن و مهر گیتی فروز
اگر باد و برف است و باران و میغ****وگر رعد چوگان زند، برق تیغ
همه کارداران فرمانبرند****که تخم تو در خاک می‌پرورند
اگر تشنه مانی ز سختی مجوش****که سقای ابر آبت آرد به دوش
صبا هم ز بهر تو فراش وار****همی گستراند بساط بهار
ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام****تماشاگه دیده و مغز و کام
عسل دادت از نحل و من از هوا****رطب دادت از نخل و نخل از نوی
همه نخلبندان بخایند دست****ز حیرت که نخلی چنین کس نبست
خور و ماه و پروین برای تواند****قنادیل سقف سرای تواند
ز خارت گل آورد و از نافه مشک****زر از کان و برگ تر از چوب خشک
به دست خودت چشم و ابرو نگاشت****که محرم به اغیار نتوان گذاشت
توانا که او نازنین پرورد****به الوان نعمت چنین پرورد
به جان گفت باید نفس بر نفس****که شکرش نه کار زبان است و بس
خدایا دلم خون شد و دیده ریش****که می‌بینم انعامت از گفت بیش
نگویم دد و دام و مور و سمک****که فوج ملایک بر اوج فلک
هنوزت سپاس اندکی گفته‌اند****ز بیور هزاران یکی گفته‌اند
برو سعدیا دست و دفتر بشوی****به راهی که پایان ندارد مپوی

گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی

نداند کسی قدر روز خوشی****مگر روزی افتد به سختی کشی
زمستان درویش در تنگ سال****چه سهل است پیش خداوند مال
سلیمی که یک چند نالان نخفت****خداوند را شکر صحت نگفت
چو مردانه‌رو باشی و تیز پای****به شکرانه باکند پایان بپای
به پیر کهن بر ببخشد جوان****توانا کند رحم بر ناتوان
چه دانند جیحونیان قدر آب****ز واماندگان پرس در آفتاب
عرب را که در دجله باشد قعود****چه غم دارد از تشنگان زرود
کسی قیمت تندرستی شناخت****که یک چند بیچاره در تب گداخت
تو را تیره شب کی نماید دراز****که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز؟
براندیش از افتان و خیزان تب****که رنجور داند درازای شب
به بانگ دهل خواجه بیدار گشت****چه داند شب پاسبان چون گذشت؟

حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان

شنیدم که طغرل شبی در خزان****گذر کرد بر هندوی پاسبان
ز باریدن برف و باران و سیل****به لرزش در افتاده همچون سهیل
دلش بر وی از رحمت آورد جوش****که اینک قبا پوستینم بپوش
دمی منتظر باش بر طرف بام****که بیرون فرستم به دست غلام
در این بود و باد صبا بروزید****شهنشه در ایوان شاهی خزید
وشاقی پری چهره در خیل داشت****که طبعش بدو اندکی میل داشت
تماشای ترکش چنان خوش فتاد****که هندوی مسکین برفتش ز یاد
قبا پوستینی گذشتش به گوش****ز بدبختیش در نیامد به دوش
مگر رنج سرما بر او بس نبود****که جور سپهر انتظارش فزود
نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت****که چوبک زنش بامدادان چه گفت
مگر نیک بختت فراموش شد****چو دستت در آغوش آغوش شد؟
تو را شب به عیش و طرب می‌رود****چه دانی که بر ما چه شب می‌رود؟
فرو برده سر کاروانی به دیگ****چه از پا فرو رفتگانش به ریگ
بدار ای خداوند زورق بر آب****که بیچارگان را گذشت از سر آب
توقف کنید ای جوانان چست****که در کاروانند پیران سست
تو خوش خفته در هودج کاروان****مهار شتر در کف ساروان
چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال****ز ره باز پس ماندگان پرس حال
تو را کوه پیکر هیون می‌برد****پیاده چه دانی که خون می‌خورد؟
به آرام دل خفتگان در بنه****چه دانند حال کم گرسنه؟

حکایت

یکی را عسس دست بر بسته بود****همه شب پریشان و دلخسته بود
به گوش آمدش در شب تیره رنگ****که شخصی همی نالد از دست تنگ
شنید این سخن دزد مغلول و گفت****ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت
برو شکر یزدان کن ای تنگدست****که دستت عسس تنگ بر هم نبست
مکن ناله از بینوایی بسی****چو بینی ز خود بینواتر کسی

حکایت

برهنه تنی یک درم وام کرد****تن خویش را کسوتی خام کرد
بنالید کای طالع بدلگام****به گرما بپختم در این زیر خام
چو ناپخته آمد ز سختی به جوش****یکی گفتش از چاه زندان، خموش
بجای آور، ای خام، شکر خدای****که چون ما نه‌ای خام بر دست و پای

باب نهم در توبه و راه صواب

 

سر آغاز

بیا ای که عمرت به هفتاد رفت****مگر خفته بودی که بر باد رفت؟
همه برگ بودن همی ساختی****به تدبیر رفتن نپرداختی
قیامت که بازار مینو نهند****منازل به اعمال نیکو دهند
بضاعت به چندان که آری بری****وگر مفلسی شرمساری بری
که بازار چندان که آگنده‌تر****تهیدست را دل پراگنده‌تر
ز پنجه درم پنج اگر کم شود****دلت ریش سرپنجهٔ غم شود
چو پنجاه سالت برون شد ز دست****غنیمت شمر پنج روزی که هست
اگر مرده مسکین زبان داشتی****به فریاد و زاری فغان داشتی
که ای زنده چون هست امکان گفت****لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت
چو ما را به غفلت بشد روزگار****تو باری دمی چند فرصت شمار

حکایت

شبی خفته بودم به عزم سفر****پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد****که بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره در یکی دختر خانه بود****به معجر غبار از پدر می‌زدود
پدر گفتش ای نازنین چهر من****که داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاک****که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذرد****که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور****دوان می‌برد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب****عنان باز نتوان گرفت از نشیب

موعظه و تنبیه

خبر داری ای استخوانی قفس****که جان تو مرغی است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید****دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگه دار فرصت که عالم دمی است****دمی پیش دانا به از عالمی است
سکندر که بر عالمی حکم داشت****در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
میسر نبودش کز او عالمی****ستانند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هرکس درود آنچه کشت****نماند بجز نام نیکو و زشت
چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟****که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همین گل دمد بوستان****نشینند با یکدگر دوستان
دل اندر دلارام دنیا مبند****که ننشست با کس که دل بر نکند
چو در خاکدان لحد خفت مرد****قیامت بیفشاند از موی گرد
نه چون خواهی آمد به شیراز در****سر و تن بشویی ز گرد سفر
پس ای خاکسار گنه عن قریب****سفر کرد خواهی به شهری غریب
بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی****ور آلایشی داری از خود بشوی

حکایت در عالم طفولیت

ز عهد پدر یادم آید همی****که باران رحمت بر او هر دمی
که در طفلیم لوح و دفتر خرید****ز بهرم یکی خاتم و زر خرید
بدرکرد ناگه یکی مشتری****به خرمایی از دستم انگشتری
چو نشناسد انگشتری طفل خرد****به شیرینی از وی توانند برد
تو هم قیمت عمر نشناختی****که در عیش شیرین برانداختی
قیامت که نیکان بر اعلی رسند****ز قعر ثری بر ثریا رسند
تو را خود بماند سر از ننگ پیش****که گردت برآید عملهای خویش
برادر، ز کار بدان شرم دار****که در روی نیکان شوی شرمسار
در آن روز کز فعل پرسند و قول****اولوالعزم را تن بلزد ز هول
به جایی که دهشت خورند انبیا****تو عذر گنه را چه داری؟ بیا
زنانی که طاعت به رغبت برند****ز مردان ناپارسا بگذرند
تو را شرم ناید ز مردی خویش****که باشد زنان را قبول از تو بیش؟
زنان را به عذری معین که هست****ز طاعت بدارند گه گاه دست
تو بی عذر یک سو نشینی چو زن****رو ای کم ز زن، لاف مردی مزن
مرا خود مبین ای عجب در میان****ببین تا چه گفتند پیشینیان
چو از راستی بگذری خم بود****چه مردی بود کز زنی کم بود؟
به ناز و طرب نفس پروده گیر****به ایام دشمن قوی کرده گیر
یکی بچهٔ گرگ می‌پرورید****چو پروده شد خواجه برهم درید
چو بر پهلوی جان سپردن بخفت****زبان آوری در سرش رفت و گفت
تو دشمن چنین نازنین پروری****ندانی که ناچار زخمش خوری؟
نه ابلیس در حق ما طعنه زد****کز اینان نیاید بجز کار بد؟
فغان از بدیها که در نفس ماست****که ترسم شود ظن ابلیس راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما****خدایش بینداخت از به خرما
کجا سر برآریم از این عار و ننگ****که با او بصلحیم و با حق به جنگ
نظر دوست نادر کند سوی تو****چو در روی دشمن بود روی تو
گرت دوست باید کز او بر خوری****نباید که فرمان دشمن بری
روا دارد از دوست بیگانگی****که دشمن گزیند به همخانگی
ندانی که کمتر نهد دوست پای****چو بیند که دشمن بود در سرای؟
به سیم سیه تا چه خواهی خرید****که خواهی دل از مهر یوسف برید؟
تو از دوست گر عاقلی برمگرد****که دشمن نیارد نگه در تو کرد

حکایت

یکی برد با پادشاهی ستیز****به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توز****همی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمی****کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن به دردش پوست****رفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو با دوست یکدل شو و یک سخن****که خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشت نامی نکوست****به خشنودی دشمن آزار دوست

حکایت

یکی مال مردم به تلبیس خورد****چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد
چنین گفت ابلیس اندر رهی****که هرگز ندیدم چنین ابلهی
تو را با من است ای فلان، آتشی****چرا تیغ پیکار برداشتی؟
دریغ است فرمودهٔ دیو زشت****که دست ملک با تو خواهد نبشت
روا داری از جهل و ناباکیت****که پاکان نویسند ناپاکیت
طریقی به دست آر و صلحی بجوی****شفیعی برانگیز و عذری بگوی
که یک لحظه صورت نبندد امان****چو پیمانه پر شد به دور زمان
وگر دست قوت نداری به کار****چو بیچارگان دست زاری برآر
گرت رفت از اندازه بیرون بدی****چو دانی که بد رفت نیک آمدی
فراشو چو بینی ره صلح باز****که ناگه در توبه گردد فراز
مرو زیر بار گنه ای پسر****که حمال عاجز بود در سفر
پی نیک‌مردان بباید شتافت****که هر کاین سعادت طلب کرد یافت
ولیکن تو دنبال دیو خسی****ندانم که در صالحان چون رسی؟
پیمبر کسی را شفاعتگرست****که بر جادهٔ شرع پیغمبرست
ره راست رو تا به منزل رسی****تو بر ره نه ای زین قبل واپسی
چو گاوی که عصار چشمش ببست****دوان تا شب و شب همان جا که هست
گل آلوده‌ای راه مسجد گرفت****ز بخت نگون طالع اندر شگفت
یکی زجر کردش که تبت یداک****مرو دامن آلوده بر جای پاک
مرا رقتی در دل آمد بر این****که پاک است و خرم بهشت برین
در آن جای پاکان امیدوار****گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟
بهشت آن ستاند که طاعت برد****کرا نقد باید بضاعت برد
مکن، دامن از گرد زلت بشوی****که ناگه ز بالا ببندند جوی
اگر مرغ دولت ز قیدت بجست****هنوزش سر رشته داری به دست
وگر دیر شد گرم رو باش و چست****ز دیر آمدن غم ندارد درست
هنوزت اجل دست خواهش نبست****برآور به درگاه دادار دست
مخسب ای گنه کردهٔ خفته، خیز****به عذر گناه آب چشمی بریز
چو حکم ضرورت بود کبروی****بریزند باری بر این خاک کوی
ور آبت نماند شفیع آر پیش****کسی را که هست آبروی از تو بیش
به قهر ار براند خدای از درم****روان بزرگان شفیع آورم

حکایت

همی یادم آید ز عهد صغر****که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم****در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بی قراری خروش****پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار****بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد****که نتواند او راه نادیده برد
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر****برو دامن راه دانان بگیر
مکن با فرومایه مردم نشست****چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست
به فتراک پاکان درآویز چنگ****که عارف ندارد ز در یوزه ننگ
مریدان به قوت ز طفلان کمند****مشایخ چو دیوار مستحکمند
بیاموز رفتار از آن طفل خرد****که چون استعانت به دیوار برد
ز زنجیر ناپارسایان برست****که درحلقهٔ پارسایان نشست
اگر حاجتی داری این حلقه گیر****که سلطان از این در ندارد گزیر
برو خوشه چین باش سعدی صفت****که گردآوری خرمن معرفت

حکایت مست خرمن سوز

یکی غله مرداد مه توده کرد****ز تیمار دی خاطر آسوده کرد
شبی مست شد و آتشی برفروخت****نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت
دگر روز در خوشه چینی نشست****که یک روز جوز خرمن نماندش به دست
چو سرگشته دیدند درویش را****یکی گفت پروردهٔ خویش را
نخواهی که باشی چنین تیره روز****به دیوانگی خرمن خود مسوز
گر از دست شد عمرت اندر بدی****تو آنی که در خرمن آتش زدی
فضیحت بود خوشه اندوختن****پس از خرمن خویشتن سوختن
مکن جان من، تخم دین ورز و داد****مده خرمن نیک نامی به باد
چو برگشته بختی در افتد به بند****از او نیک‌بختان بگیرند پند
تو پیش از عقوبت در عفو کوب****که سودی ندارد فغان زیر چوب
برآر از گریبان غفلت سرت****که فردا نماند خجل در برت

حکایت

یکی متفق بود بر منکری****گذر کرد بر وی نکو محضری
نشست از خجالت عرق کرده روی****که آیا خجل گشتم از شیخ کوی!
شنید این سخن پیر روشن روان****بر او بربشورید و گفت ای جوان
نیاید همی شرمت از خویشتن****که حق حاضر و شرم داری ز من؟
نیاسایی از جانب هیچ کس****برو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خویش****که شرمت ز بیگانگان است و خویش

حکایت زلیخا با یوسف (ع)

زلیخا چو گشت از می عشق مست****به دامان یوسف درآویخت دست
چنان دیو شهوت رضا داده بود****که چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخام****بر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش بپوشید و سر****مبادا که زشت آیدش در نظر
غم آلوده یوسف به کنجی نشست****به سر بر ز نفس ستمگاره دست
زلیخا دو دستش ببوسید و پای****که ای سست پیمان سرکش درآی
به سندان دلی روی در هم مکش****به تندی پریشان مکن وقت خوش
روان گشتش از دیده بر چهره جوی****که برگرد و ناپاکی از من مجوی
تو در روی سنگی شدی شرمناک****مرا شرم باد از خداوند پاک
چه سود از پشیمانی آید به کف****چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟
شراب از پی سرخ رویی خورند****وز او عاقبت زرد رویی برند
به عذرآوری خواهش امروز کن****که فردا نماند مجال سخن

مثل

پلیدی کند گربه بر جای پاک****چو زشتش نماید بپوشد به خاک
تو آزادی از ناپسندیده‌ها****نترسی که بر وی فتد دیده‌ها
براندیش ازان بندهٔ پر گناه****که از خواجه مخفی شود چند گاه
اگر بر نگردد به صدق و نیاز****به زنجیر و بندش بیارند باز
به کین آوری با کسی بر ستیز****که از وی گزیرت بود یا گریز
کنون کرد باید عمل را حساب****نه وقتی که منشور گردد کتاب
کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد****که پیش از قیامت غم خود بخورد
گر آیینه از آه گردد سیاه****شود روشن آیینهٔ دل به آه
بترس از گناهان خویش این نفس****که روز قیامت نترسی ز کس

حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی

شبی در جوانی و طیب نعم****جوانان نشستیم چندی بهم
چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی****ز شوخی در افگنده غلغل به کوی
جهاندیده پیری ز ما بر کنار****ز دور فلک لیل مویش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود****نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
جوانی فرا رفت کای پیرمرد****چه در کنج حسرت نشینی به درد؟
یکی سر برآر از گریبان غم****به آرام دل با جوانان بچم
برآورد سر سالخورد از نهفت****جوابش نگر تا چه پیرانه گفت
چو باد صبا بر گلستان وزد****چمیدن درخت جوان را سزد
چمد تا جوان است و سر سبز خوید****شکسته شود چون به زردی رسید
بهاران که بید آرود بید مشک****بریزد درخت گشن برگ خشک
نزیبد مرا با جوانان چمید****که بر عارضم صبح پیری دمید
به قید اندرم جره بازی که بود****دمادم سر رشته خواهد ربود
شما راست نوبت بر این خوان نشست****که ما از تنعم بشستیم دست
چو بر سر نشست از بزرگی غبار****دگر چشم عیش جوانی مدار
مرا برف باریده بر پر زاغ****نشاید چو بلبل تماشای باغ
کند جلوه طاووس صاحب جمال****چه می‌خواهی از باز برکنده بال؟
مرا غله تنگ اندر آمد درو****شما را کنون می‌دمد سبزه نو
گلستان ما را طراوت گذشت****که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟
مرا تکیه جان پدر بر عصاست****دگر تکیه بر زندگانی خطاست
مسلم جوان راست بر پای جست****که پیران برند استعانت به دست
گل سرخ رویم نگر زر ناب****فرو رفت، چون زرد شد آفتاب
هوس پختن از کودک ناتمام****چنان زشت نبود که از پیر خام
مرا می‌بباید چو طفلان گریست****ز شرم گناهان، نه طفلانه زیست
نکو گفت لقمان که نازیستن****به از سالها بر خطا زیستن
هم از بامدادان در کلبه بست****به از سود و سرمایه دادن ز دست
جوان تا رساند سیاهی به نور****برد پیر مسکین سپیدی به گور

حکایت سفر حبشه

غریب آمدم در سواد حبش****دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
به ره بر یکی دکه دیدم بلند****تنی چند مسکین بر او پای بند
بسیچ سفر کردم اندر نفس****بیابان گرفتم چو مرغ از قفس
یکی گفت کاین بندیان شب روند****نصیحت نگیرند و حق نشنوند
چو بر کس نیامد ز دستت ستم****تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
نیاورده عامل غش اندر میان****نیندیشد از رفع دیوانیان
وگر عفتت را فریب است زیر****زبان حسابت نگردد دلیر
نکونام را کس نگیرد اسیر****بترس از خدای و مترس از امیر
چو خدمت پسندیده آرم بجای****نیندیشم از دشمن تیره رای
اگر بنده کوشش کند بنده‌وار****عزیزش بدار خداوندگار
وگر کند رای است در بندگی****ز جان داری افتد به خربندگی
قدم پیش نه کز ملک بگذری****که گر بازمانی ز دد کمتری

حکایت

یکی را به چوگان مه دامغان****بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
شب از بی قراری نیارست خفت****بر او پارسایی گذر کرد و گفت
به شب گر ببردی بر شحنه، سوز****گناه آبرویش نبردی به روز
کسی روز محشر نگردد خجل****که شبها به درگه برد سوز دل
هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟****در عذرخواهان نبندد کریم
ز یزدان دادار داور بخواه****شب توبه تقصیر روز گناه
کریمی که آوردت از نیست هست****عجب گر بیفتی نگیردت دست
اگر بنده‌ای دست حاجت برآر****و گر شرمسار آب حسرت ببار
نیامد بر این در کسی عذر خواه****که سیل ندامت نشستش گناه
نریزد خدای آبروی کسی****که ریزد گناه آب چشمش بسی

حکایت

به صنعا درم طفلی اندر گذشت****چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت!
قضا نقش یوسف جمالی نکرد****که ماهی گورش چو یونس نخورد
در این باغ سروی نیامد بلند****که باد اجل بیخش از بن نکند
نهالی به سی سال گردد درخت****ز بیخش برآرد یکی باد سخت
عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت****که چندین گل‌اندام در خاک خفت
به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر****که کودک رود پاک و آلوده پیر
ز سودا و آشفتگی بر قدش****برانداختم سنگی از مرقدش
ز هولم در آن جای تاریک تنگ****بشورید حال و بگردید رنگ
چو بازآمدم زان تغیر به هوش****ز فرزند دلبندم آمد به گوش
گرت وحشت آمد ز تاریک جای****به هش باش و با روشنایی درآی
شب گور خواهی منور چو روز****از این جا چراغ عمل برفروز
تن کار کن می‌بلرزد ز تب****مبادا که نخلش نیارد رطب
گروهی فراوان طمع ظن برند****که گندم نیفشانده خرمن برند
بر آن خرود سعدی که بیخی نشاند****کسی برد خرمن که تخمی فشاند

حکایت

کهن سالی آمد به نزد طبیب****ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ برنه، ای نیک رای****که پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفته‌ام****که گویی به گل در فرو رفته‌ام
برو، گفت دست از جهان برگسل****که پایت قیامت برآید ز گل
نشاط جوانی ز پیران مجوی****که آب روان باز ناید به جوی
اگر در جوانی زدی دست و پای****در ایام پیری به هش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشت****مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رمیدن گرفت****که شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به در****که دور هوسبازی آمد به سر
به سبزی کجا تازه گردد دلم****که سبزی بخواهد دمید از گلم؟
تفرج کنان در هوای و هوس****گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که دیگر به غیب اندرند****بیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که فصل جوانی برفت****به لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا چنان روح پرور زمان****که بگذشت بر ما چو برق یمان
ز سودای آن پوشم و این خورم****نپرداختم تا غم دین خورم
دریغا که مشغول باطل شدیم****ز حق دور ماندیم وغافل شدیم
چه خوش گفت با کودک آموزگار****که کاری نکریدم و شد روزگار

گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری

جوانا ره طاعت امروز گیر****که فردا جوانی نیاید ز پیر
فراغ دلت هست و نیروی تن****چو میدان فراخ است گویی بزن
من این روز را قدر نشناختم****بدانستم اکنون که در باختم
قضا روزگاری ز من در ربود****که هر روزی از وی شبی قدر بود
چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟****تو می‌رو که بر باد پایی سوار
شکسته قدح ور ببندند چست****نیاورد خواهد بهای درست
کنون کاوفتادت به غفلت ز دست****طریقی ندارد مگر باز بست
که گفتت به جیحون درانداز تن؟****چو افتاد، هم دست و پایی بزن
به غفلت بدادی ز دست آب پاک****چه چاره کنون جز تیمم به خاک؟
چو از چاپکان در دویدن گرو****نبردی، هم افتان و خیزان برو
گر آن باد پایان برفتند تیز****تو بی دست و پای از نشستن بخیز

حکایت در معنی ادراک پیش از فوت

شبی خوابم اندر بیابان فید****فرو بست پای دویدن به قید
شتربانی آمد به هول و ستیز****زمام شتر بر سرم زد که خیز
مگر دل نهادی به مردن ز پس****که بر می‌نخیزی به بانگ جرس؟
مرا همچو تو خواب خوش در سرست****ولیکن بیابان به پیش اندرست
تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل****نخیزی، دگر کی رسی در سبیل
فرو کوفت طبل شتر ساروان****به منزل رسید اول کاروان
خنک هوشیاران فرخنده بخت****که پیش از دهل زن بسازند رخت
به ره خفتگان تا بر آرند سر****نبینند ره رفتگان را اثر
سبق برد رهرو که برخاست زود****پس از نقل بیدار بودن چه سود؟
کنون باید ای خفته بیدار بود****چو مرگ اندر آرد ز خوابت، چه سود؟
چو شیبت درآمد به روی شباب****شبت روز شد دیده برکن ز خواب
من آن روز برکندم از عمر امید****که افتادم اندر سیاهی سپید
دریغا که بگذشت عمر عزیز****بخواهد گذشت این دمی چند نیز
گذشتت آنچه در ناصوابی گذشت****ور این نیز هم در نیابی گذشت
کنون وقت تخم است اگر پروری****گر امیدواری که خرمن بری
به شهر قیامت مرو تنگدست****که وجهی ندارد به حسرت نشست
گرت چشم عقل است تدبیر گور****کنون کن که چشمت نخورده‌ست مور
به مایه توان ای پسر سود کرد****چه سود افتد آن را که سرمایه خورد؟
کنون کوش کآب از کمر در گذشت****نه وقتی که سیلابت از سر گذشت
کنونت که چشم است اشکی ببار****زبان در دهان است عذری بیار
نه پیوسته باشد روان در بدن****نه همواره گردد زبان در دهن
ز دانندگان بشنو امروز قول****که فردا نکیرت بپرسد به هول
غنیمت شمار این گرامی نفس****که بی مرغ قیمت ندارد قفس
مکن عمر ضایع به افسوس و حیف****که فرصت عزیزست و الوقت سیف

حکایت

قضا زنده‌ای رگ جان برید****دگر کس به مرگش گریبان درید
چنین گفت بیننده‌ای تیز هوش****چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
ز دست شما مرده بر خویشتن****گرش دست بودی دریدی کفن
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ****که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ
فراموش کردی مگر مرگ خویش****که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
محقق چو بر مرده ریزد گلش****نه بروی که برخود بسوزد دلش
ز هجران طفلی که در خاک رفت****چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدی بر حذرباش و پاک****که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
کنون باید این مرغ را پای بست****نه آنگه که سررشته بردت ز دست
نشستی به جای دگر کس بسی****نشیند به جای تو دیگر کسی
اگر پهلوانی و گر تیغ زن****نخواهی بدربردن الا کفن
خر وحش اگر بگسلاند کمند****چو در ریگ ماند شود پای بند
تو را نیز چندان بود دست زور****که پایت نرفته‌ست در ریگ گور
منه دل بر این سالخورده مکان****که گنبد نپاید بر او گردکان
چو دی رفت و فردا نیامد به دست****حساب از همین یک نفس کن که هست

حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت

فرو رفت جم را یکی نازنین****کفن کرد چون کرمش ابریشمین
به دخمه برآمد پس از چند روز****که بر وی بگرید به زاری و سوز
چو پوسیده دیدش حریرین کفن****به فکرت چنین گفت با خویشتن
من از کرم برکنده بودم به زور****بکندند از او باز کرمان گور
دو بیتم جگر کرد روزی کباب****که می‌گفت گوینده‌ای با رباب:
دریغا که بی ما بسی روزگار****بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت****برآید که ما خاک باشیم و خشت

حکایت

یکی پارسا سیرت حق پرست****فتادش یکی خشت زرین به دست
سر هوشمندش چنان خیره کرد****که سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه کاین گنج و مال****در او تا زیم ره نیابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست****نباید بر کس دوتا کرد و راست
سرایی کنم پای بستش رخام****درختان سقفش همه عود خام
یکی حجره خاص از پی دوستان****در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت****تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زیر دستان پزندم خورش****براحت دهم روح را پرورش
بسختی بکشت این نمد بسترم****روم زین سپس عبقری گسترم
خیالش خرف کرده کالیوه رنگ****به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند****خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست****که جایی نبودش قرار نشست
یکی بر سر گور گل می سرشت****که حاصل کند زان گل گور خشت
به اندیشه لختی فرو رفت پیر****که ای نفس کوته نظر پند گیر
چه بندی در این خشت زرین دلت****که یک روز خشتی کنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز****که بازش نشیند به یک لقمه آز
بدار ای فرومایه زین خشت دست****که جیحون نشاید به یک خشت بست
تو غافل در اندیشهٔ سود مال****که سرمایهٔ عمر شد پایمال
غبار هوی چشم عقلت بدوخت****سموم هوس کشت عمرت بسوخت
بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک****که فردا شوی سرمه در چشم خاک

حکایت عداوت در میان دو شخص

میان دو تن دشمنی بود و جنگ****سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ
ز دیدار هم تا به حدی رمان****که بر هر دو تنگ آمدی آسمان
یکی را اجل در سر آورد جیش****سرآمد بر او روزگاران عیش
بداندیش او را درون شاد گشت****به گورش پس از مدتی برگذشت
شبستان گورش در اندوده دید****که وقتی سرایش زر اندوده دید
خرامان به بالینش آمد فراز****همی گفت با خود لب از خنده باز
خوشا وقت مجموع آن کس که اوست****پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آن کس نباید گریست****که روزی پس از مرگ دشمن بزیست
ز روی عداوت به بازوی زور****یکی تخته برکندش از روی گور
سر تا جور دیدش اندر مغاک****دو چشم جهان بینش آگنده خاک
وجودش گرفتار زندان گور****تنش طعمه کرم و تاراج مور
چنان تنگش آگنده خاک استخوان****که از عاج پر توتیا سرمه دان
ز دور فلک بدر رویش هلال****ز جور زمان سرو قدش خلال
کف دست و سرپنجهٔ زورمند****جدا کرده ایام بندش ز بند
چنانش بر او رحمت آمد ز دل****که بسرشت بر خاکش از گریه گل
پشیمان شد از کرده و خوی زشت****بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مکن شادمانی به مرگ کسی****که دهرت نماند پس از وی بسی
شنید این سخن عارفی هوشیار****بنالید کای قادر کردگار
عجب گر تو رحمت نیاری بر او****که بگریست دشمن به زاری بر او
تن ما شود نیز روزی چنان****که بروی بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آیدم****چو بیند که دشمن ببخشایدم
به جایی رسد کار سر دیر و زود****که گویی در او دیده هرگز نبود
زدم تیشه یک روز بر تل خاک****به گوش آمدم ناله‌ای دردناک
که زنهار اگر مردی آهسته‌تر****که چشم و بناگوش و روی است و سر

در نیایش خداوند

 

سر آغاز

به نام خدایی که جان آفرید****سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشندهٔ دستگیر****کریم خطا بخش پوزش پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافت****به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز****به درگاه او بر زمین نیاز
نه گردن کشان را بگیرد بفور****نه عذرآوران را براند بجور
وگر خشم گیرد به کردار زشت****چو بازآمدی ماجرا در نوشت
دو کونش یکی قطره در بحر علم****گنه بیند و پرده پوشد بحلم
اگر با پدر جنگ جوید کسی****پدر بی گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش****چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نیاید به کار****عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق****بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری****شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست****به عصیان در زرق بر کس نبست
ادیم زمین، سفرهٔ عام اوست****چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست
وگر بر جفا پیشه بشتافتی****که از دست قهرش امان یافتی؟
بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس****غنی، ملکش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چیز و کس****بنی آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن‌خوان کرم گسترد****که سیمرغ در قاف قسمت خورد
مر او را رسد کبریا و منی****که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر برنهد تاج بخت****یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
کلاه سعادت یکی بر سرش****گلیم شقاوت یکی در برش
گلستان کند آتشی بر خلیل****گروهی بر آتش برد ز آب نیل
گر آن است، منشور احسان اوست****وراین است، توقیع فرمان اوست
پس پرده بیند عملهای بد****همو پرده پوشد به آلای خود
بتهدید اگر برکشد تیغ حکم****بمانند کروبیان صم و بکم
وگر در دهد یک صلای کرم****عزازیل گوید نصیبی برم
به درگاه لطف و بزرگیش بر****بزرگان نهاده بزرگی ز سر
فروماندگان را به رحمت قریب****تضرع کنان را به دعوت مجیب
بر احوال نابوده، علمش بصیر****بر اسرار ناگفته، لطفش خبیر
به قدرت، نگهدار بالا و شیب****خداوند دیوان روز حسیب
نه مستغنی از طاعتش پشت کس****نه بر حرف او جای انگشت کس
قدیمی نکوکار نیکی پسند****به کلک قضا در رحم نقش بند
ز مشرق به مغرب مه و آفتاب****روان کرد و گسترد گیتی بر آب
زمین از تب لرزه آمد ستوه****فرو کوفت بر دامنش میخ کوه
دهد نطفه را صورتی چون پری****که کرده‌ست بر آب صورتگری؟
نهد لعل و فیروزه در صلب سنگ****گل لعل در شاخ پیروزه رنگ
ز ابر افگند قطره‌ای سوی یم****ز صلب اوفتد نطفه‌ای در شکم
از آن قطره لولوی لالا کند****وز این، صورتی سرو بالا کند
بر او علم یک ذره پوشیده نیست****که پیدا و پنهان به نزدش یکیست
مهیا کن روزی مار و مور****وگر چند بی‌دست و پایند و زور
به امرش وجود از عدم نقش بست****که داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتم عدم در برد****وزان جا به صحرای محشر برد
جهان متفق بر الهیتش****فرومانده از کنه ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافت****بصر منتهای جمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم****نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فروشد هزار****که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار
چه شبها نشستم در این سیر، گم****که دهشت گرفت آستینم که قم
محیط است علم ملک بر بسیط****قیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک در کنه ذاتش رسد****نه فکرت به غور صفاتش رسد
توان در بلاغت به سحبان رسید****نه در کنه بی چون سبحان رسید
که خاصان در این ره فرس رانده‌اند****به لااحصی از تگ فرومانده‌اند
نه هر جای مرکب توان تاختن****که جاها سپر باید انداختن
وگر سالکی محرم راز گشت****ببندند بر وی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهند****که داروی بیهوشیش در دهند
یکی باز را دیده بردوخته‌ست****یکی دیده‌ها باز و پر سوخته‌ست
کسی ره سوی گنج قارون نبرد****وگر برد، ره باز بیرون نبرد
بمردم در این موج دریای خون****کز او کس نبرده‌ست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طی کنی****نخست اسب باز آمدن پی کنی
تأمل در آیینهٔ دل کنی****صفائی بتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند****طلبکار عهد الستت کند
به پای طلب ره بدان جا بری****وزان جا به بال محبت پری
بدرد یقین پرده‌های خیال****نماند سراپرده الا جلال
دگر مرکب عقل را پویه نیست****عنانش بگیرد تحیر که بیست
در این بحر جز مرد داعی نرفت****گم آن شد که دنبال راعی نرفت
کسانی کز این راه برگشته‌اند****برفتند بسیار و سرگشته‌اند
خلاف پیمبر کسی ره گزید****که هرگز به منزل نخواهد رسید
محال است سعدی که راه صفا****توان رفت جز بر پی مصطفی

فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام

کریم السجایا جمیل الشیم****نبی البرایا شفیع الامم
امام رسل، پیشوای سبیل****امین خدا، مهبط جبرئیل
شفیع الوری، خواجه بعث و نشر****امام الهدی، صدر دیوان حشر
کلیمی که چرخ فلک طور اوست****همه نورها پرتو نور اوست
یتیمی که ناکرده قرآن درست****کتب خانهٔ چند ملت بشست
چو عزمش برآهخت شمشیر بیم****به معجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد****تزلزل در ایوان کسری فتاد
به لاقامت لات بشکست خرد****به اعزاز دین آب عزی ببرد
نه از لات و عزی برآورد گرد****که تورات و انجیل منسوخ کرد
شبی بر نشست از فلک برگذشت****به تمکین و جاه از ملک برگذشت
چنان گرم در تیه قربت براند****که در سدره جبریل از او بازماند
بدو گفت سالار بیت‌الحرام****که ای حامل وحی برتر خرام
چو در دوستی مخلصم یافتی****عنانم ز صحبت چرا تافتی؟
بگفتا فراتر مجالم نماند****بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سر مو فراتر پرم****فروغ تجلی بسوزد پرم
نماند به عصیان کسی در گرو****که دارد چنین سیدی پیشرو
چه نعت پسندیده گویم تورا؟****علیک السلام ای نبی الوری
خدایا به حق بنی فاطمه****که بر قول ایمان کنم خاتمه
اگر دعوتم رد کنی ور قبول****من و دست و دامان آل رسول
چه کم گردد ای صدر فرخنده پی****ز قدر رفیعت به درگاه حی
که باشند مشتی گدایان خیل****به مهمان دارالسلامت طفیل
خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد****زمین بوس قدر تو جبریل کرد
بلند آسمان پیش قدرت خجل****تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدی از نخست****دگر هرچه موجود شد فرع تست
ندانم کدامین سخن گویمت****که والاتری زانچه من گویمت
تو را عز لولاک تمکین بس است****ثنای تو طه و یس بس است
چه وصفت کند سعدی ناتمام؟****علیک الصلوة ای نبی السلام

در سبب نظم کتاب

در اقصای گیتی بگشتم بسی****بسر بردم ایام با هر کسی
تمتع به هر گوشه‌ای یافتم****ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم
چو پاکان شیراز، خاکی نهاد****ندیدم که رحمت بر این خاک باد
تولای مردان این پاک بوم****برانگیختم خاطر از شام و روم
دریغ آمدم زان همه بوستان****تهیدست رفتن سوی دوستان
بدل گفتم از مصر قند آورند****بر دوستان ارمغانی برند
مرا گر تهی بود از آن قند دست****سخنهای شیرین‌تر از قند هست
نه قندی که مردم بصورت خورند****که ارباب معنی به کاغذ برند
چو این کاخ دولت بپرداختم****بر او ده در از تربیت ساختم
یکی باب عدل است و تدبیر و رای****نگهبانی خلق و ترس خدای
دوم باب احسان نهادم اساس****که منعم کند فضل حق را سپاس
سوم باب عشق است و مستی و شور****نه عشقی که بندند بر خود بزور
چهارم تواضع، رضا پنجمین****ششم ذکر مرد قناعت گزین
به هفتم در از عالم تربیت****به هشتم در از شکر بر عافیت
نهم باب توبه است و راه صواب****دهم در مناجات و ختم کتاب
به روز همایون و سال سعید****به تاریخ فرخ میان دو عید
ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج****که پر در شد این نامبردار گنج
بمانده‌ست با دامنی گوهرم****هنوز از خجالت سر اندر برم
که در بحر لؤلؤ صدف نیز هست****درخت بلندست در باغ و پست
الا ای هنرمند پاکیزه خوی****هنرمند نشنیده‌ام عیب جوی
قبا گر حریرست و گر پرنیان****بناچار حشوش بود در میان
تو گر پرنیانی نیابی مجوش****کرم کار فرمای و حشوم بپوش
ننازم به سرمایهٔ فضل خویش****به دریوزه آورده‌ام دست پیش
شنیدم که در روز امید و بیم****بدان را به نیکان ببخشد کریم
تو نیز ار بدی بینیم در سخن****به خلق جهان آفرین کار کن
چو بیتی پسند آیدت از هزار****به مردی که دست از تعنت بدار
همانا که در پارس انشای من****چو مشک است کم قیمت اندر ختن
چو بانگ دهل هولم از دور بود****به غیبت درم عیب مستور بود
گل آورد سعدی سوی بوستان****بشوخی و فلفل به هندوستان
چو خرما به شیرینی اندوده پوست****چو بازش کنی استخوانی در اوست

ابوبکر بن سعد بن زنگی

مرا طبع از این نوع خواهان نبود****سر مدحت پادشاهان نبود
ولی نظم کردم به نام فلان****مگر باز گویند صاحبدلان
که سعدی که گوی بلاغت ربود****در ایام بوبکر بن سعد بود سر سرفرازان و تاج مهان****به دوران عدلش بناز، ای جهان
گر از فتنه آید کسی در پناه****ندارد جز این کشور آرامگاه
فطوبی لباب کبیت العتیق****حوالیه من کل فج عمیق
ندیدم چنین گنج و ملک و سریر****که وقف است بر طفل و درویش و پیر
نیامد برش دردناک غمی****که ننهاد بر خاطرش مرهمی
طلبکار خیرست و امیدوار****خدایا امیدی که دارد برآر
کله گوشه بر آسمان برین****هنوز از تواضع سرش بر زمین
گدا گر تواضع کند خوی اوست****ز گردن فرازان تواضع نکوست
اگر زیردستی بیفتد چه خاست؟****زبردست افتاده مرد خداست
نه ذکر جمیلش نهان می‌رود****که صیت کرم در جهان می‌رود
چنویی خردمند فرخ نهاد****ندارد جهان تا جهان است، یاد
نبینی در ایام او رنجه‌ای****که نالد ز بیداد سرپنجه‌ای
کس این رسم و ترتیب و آیین ندید****فریدون با آن شکوه، این ندید
از آن پیش حق پایگاهش قوی است****که دست ضعیفان به جاهش قوی است
چنان سایه گسترده بر عالمی****که زالی نیندیشد از رستمی
همه وقت مردم ز جور زمان****بنالند و از گردش آسمان
در ایام عدل تو، ای شهریار****ندارد شکایت کس از روزگار
به عهد تو می‌بینم آرام خلق****پس از تو ندانم سرانجام خلق
هم از بخت فرخنده فرجام تست****که تاریخ سعدی در ایام تست
که تا بر فلک ماه و خورشید هست****در این دفترت ذکر جاوید هست
ملوک ار نکو نامی اندوختند****ز پیشینگان سیرت آموختند
تو در سیرت پادشاهی خویش****سبق بردی از پادشاهان پیش
سکندر به دیوار رویین و سنگ****بکرد از جهان راه یأجوج تنگ
تو را سد یأجوج کفر از زرست****نه رویین چو دیوار اسکندرست
زبان آوری کاندر این امن و داد****سپاست نگوید زبانش مباد
زهی بحر بخشایش و کان جود****که مستظهرند از وجودت وجود
برون بینم اوصاف شاه از حساب****نگنجد در این تنگ میدان کتاب
گر آن جمله را سعدی انشا کند****مگر دفتری دیگر املا کند
فروماندم از شکر چندین کرم****همان به که دست دعا، گسترم
جهانت به کام و فلک یار باد****جهان آفرینت نگهدار باد
بلند اخترت عالم افروخته****زوال اختر دشمنت سوخته
غم از گردش روزگارت مباد****وز اندیشه بر دل غبارت مباد
که بر خاطر پادشاهان غمی****پریشان کند خاطر عالمی
دل و کشورت جمع و معمور باد****ز ملکت پراگندگی دور باد
تنت باد پیوسته چون دین، درست****بداندیش را دل چو تدبیر، سست
درونت به تایید حق شاد باد****دل و دین و اقلیمت آباد باد
جهان آفرین بر تو رحمت کناد****دگر هرچه گویم فسانه‌ست و باد
همینت بس از کردگار مجید****که توفیق خیرت بود بر مزید
نرفت از جهان سعد زنگی بدرد****که چون تو خلف نامبردار کرد
عجب نیست این فرع ازان اصل پاک****که جانش بر اوج است و جسمش به خاک
خدایا بر آن تربت نامدار****به فضلت که باران رحمت ببار
گر از سعد زنگی مثل ماند و یاد****فلک یاور سعد بوبکر باد

محمد بن سعد بن ابوبکر

اتابک محمد شه نیکبخت****خداوند تاج و خداوند تخت
جوان جوان‌بخت روشن‌ضمیر****به دولت جوان و به تدبیر پیر
به دانش بزرگ و به همت بلند****به بازو دلیر و به دل هوشمند
زهی دولت مادر روزگار****که رودی چنین پرورد در کنار
به دست کرم آب دریا ببرد****به رفعت محل ثریا ببرد
زهی چشم دولت به روی تو باز****سر شهریاران گردن فراز
صدف را که بینی ز دردانه پر****نه آن قدر دارد که یکدانه در
تو آن در مکنون یکدانه‌ای****که پیرایهٔ سلطنت خانه‌ای
نگه‌دار یارب به چشم خودش****بپرهیز از آسیب چشم بدش
خدایا در آفاق نامی کنش****به توفیق طاعت گرامی کنش
مقیمش در انصاف و تقوی بدار****مرادش به دنیا و عقبی برآر
غم از دشمن ناپسندت مباد****ز دوران گیتی گزندت مباد
بهشتی درخت آورد چون تو بار****پسر نامجوی و پدر نامدار
ازان خاندان خیر بیگانه دان****که باشند بدگوی این خاندان
زهی دین و دانش، زهی عدل و داد****زهی ملک و دولت که پاینده باد
نگنجد کرمهای حق در قیاس****چه خدمت گزارد زبان سپاس؟
خدایا تو این شاه درویش دوست****که آسایش خلق در ظل اوست
بسی بر سر خلق پاینده دار****به توفیق طاعت دلش زنده دار
برومند دارش درخت امید****سرش سبز و رویش به رحمت سپید
به راه تکلف مرو سعدیا****اگر صدق داری بیار و بیا
تو منزل شناسی و شه راهرو****تو حقگوی و خسرو حقایق شنو
چه حاجت که نه کرسی آسمان****نهی زیر پای قزل ارسلان
مگو پای عزت بر افلاک نه****بگو روی اخلاص بر خاک نه
بطاعت بنه چهره بر آستان****که این است سر جاده راستان
اگر بنده‌ای سر بر این در بنه****کلاه خداوندی از سر بنه
به درگاه فرمانده ذوالجلال****چو درویش پیش توانگر بنال
چو طاعت کنی لبس شاهی مپوش****چو درویش مخلص برآور خروش
که پروردگارا توانگر تویی****توانای درویش پرور تویی
نه کشور خدایم نه فرماندهم****یکی از گدایان این درگهم
تو بر خیر و نیکی دهم دسترس****وگرنه چه خیرآید از من به کس؟
دعا کن به شب چون گدایان به سوز****اگر می‌کنی پادشاهی به روز
کمر بسته گردن کشان بر درت****تو بر آستان عبادت سرت
زهی بندگان را خداوندگار****خداوند را بندهٔ حق گزار

حکایت

 

حکایت کنند از بزرگان دین****حقیقت شناسان عین الیقین
که صاحبدلی بر پلنگی نشست****همی راند رهوار و ماری به دست
یکی گفتش: ای مرد راه خدای****بدین ره که رفتی مرا ره نمای
چه کردی که درنده رام تو شد****نگین سعادت به نام تو شد؟
بگفت ار پلنگم زبون است و مار****وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار
تو هم گردن از حکم داور مپیچ****که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
چو حاکم به فرمان داور بود****خدایش نگهبان و یاور بود
محال است چون دوست دارد تو را****که در دست دشمن گذارد تو را
ره این است، روی از طریقت متاب****بنه گام و کامی که داری بیاب
نصیحت کسی سودمند آیدش****که گفتار سعدی پسند آیدش

بعدی                          قبلی

دسته بندي: شعر,دیوان سعدی,

ارسال نظر

کد امنیتی رفرش

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد