فوج

كعبه ، دحوالاءرض ، اولين بيت مبارك بودن بيت اللّه ،حج
امروز شنبه 25 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

تفسیر المیزان ج3(توسعه مسجدالحرام در زمان بنى عباس)

 


 


4 انجيل يوحنّا


 
و اما انجيل يوحنا، بسيارى از نصارا گفته اند، كه اين يوحنا همان يوحنا پسر زبدى شكارچى يكى از دوازده شاگرد مسيح است كه آنان را حواريين مى گويند و اين همان كسى است كه در بين شاگردان مورد علاقه شديد مسيح قرار داشت ، (به كتاب (قاموس الكتاب المقدس ) ماده يوحنا مراجعه فرمائيد).
و نيز گفته اند: كه (ذشيرينطوس ) و (ابيسون ) و مريدان اين دو، به خاطر اينكه معتقد بودند كه مسيح بيش از يك انسان مخلوق نيست ، به شهادت اينكه وجودش بر وجود مادرش سبقت نداشت ، لذا اسقف آسيا و غير ايشان در سال 96 بعد از ميلاد مسيح نزد يوحنا جمع شدند و از او خواهش كردند برايشان انجيلى بنويسد و در آن مطالبى درج كند كه ديگران در انجيل هاى خود ننوشته اند و به نوعى خصوصى و بيانى مشخص و بدون ابهام ماهيت مسيح را بيان كند و يوحنا نتوانست خواهش آنان را رد نمايد.

البته كلماتشان در تاريخ ترجمه ها و زبان هائى كه اين انجيل با آن زبان ها نوشته شده مختلف است ، بعضى ها گفته اند: در سال 65 ميلادى نوشته و بعضى تاريخ آن را سال 96 و بعضى سال 98 دانسته اند.
و جمعى از ايشان گفته اند: اصلا اين انجيل به وسيله يوحناى شاگرد مسيح نوشته نشده ، عده اى گفته اند: نويسنده آن طلبه اى از طلاب مدرسه اسكندريه بوده ، (اين معنا را از جلد هفتم كتاب (كاتلك هرالد) چاپ سنه 1844 ميلادى صفحه 205 و او از استاد لن از كتاب قصص نقل كرده اند، در كتاب قاموس هم در ماده يوحنا به آن اشاره شده است .
بعضى ديگر معتقدند كه تمامى اين انجيل و رساله هاى يوحنا تاليف خود او نيست بلكه بعضى از مسيحيان آن را در قرن دوم ميلادى نوشته و به دروغ به يوحنا نسبت داده اند تا مردم را بفريبند.
بعضى ديگر معتقدند كه انجيل يوحنا در اصل بيست باب بوده و بعد از مرگ يوحنا كليساى (افاس ) باب بيست و يكم را از خودش ‍ به آن افزوده است .
بى اعتبارى انجيلهاى چهارگانه از لحاظ سند ومجهول الحال بودن آنها
اين بود حال و وضع انجيل هاى چهارگانه و اگر بخواهيم از اين طرق و راويان قدر متيقن بگيريم ، تمامى سندهاى اين انجيل ها به هفت نفر منتهى مى شود:
1 - متى 2 - مرقس 3 - لوقا 4 - يوحنا 5 - بطرس 6 - بولس 7 - يهوذا، و اعتماد همه به انجيل هاى چهارگانه اول است و اعتماد آن چهار انجيل هم به يكى است كه از همه قديم تر و سابق تر است و آن انجيل متى است كه در گذشته گفتيم اصلش مفقود شده و معلوم نيست ترجمه انجيل متاى فعلى از كيست ؟ و آيا با اصل مطابق است يا نه ؟ و اعتماد نويسنده آن به چه مدركى بوده ؟ و اساس تعليمات دينى او بر چه عقيده اى بوده ؟ آيا قائل به (رسالت ) مسيح بوده و يا به (الوهيت ) او؟. در انجيلهاى موجود، شرح حالى آمده كه در بنى اسرائيل مردى ظهور كرد كه ادعا مى كرد: عيسى پسر يوسف نجار است و براى دعوت بسوى اللّه قيام كرد و او ادعا مى كرده كه پسر خداست ، و بدون داشتن پدرى ، در جنس بشر متولد شد. و پدر او، وى را فرستاده تا با دار آويز شدنش ، و يا كشته شدنش ، عوض گناهان مردم باشد. و نيز ادعا كرده كه مرده زنده مى كند، و كور مادرزاد و برصى و ديوانگان را شفا داده ، جن را از كالبد ديوانگان بيرون مى كند و او دوازده شاگرد داشته ، كه يكى از آنان ، متى صاحب انجيل بوده ، كه خدا به آنان بركت داد و براى دعوت ارسالشان كرد، تا دين مسيح را تبليغ كنند و...
پس اين بود خلاصه همه سرو صداهاى دعوت مسيحيت كه بر پهناى شرق و غرب زمين پيچيده است . و همانطور كه ديديد، تمامى حرفها به يك خبر واحد منتهى شد، كه صاحب آن خبر واحد هم معلوم نيست كه كيست ؟ اسم و رسمش مجهول و عين و وصفش ‍ مبهم است .
عدم اعتبار كتب مسيحيت باعبث شده است بعضى منكر وجود خارجى عيسى و بعضى معتقد بهوجود دو عيسى شوند
و اين وهن و بى پايگى عجيب كه در آغاز اين قصه است باعث شده كه بعضى از دانشمندان حر و آزاده اروپا ادعا كنند كه عيسى بن مريم اصلا يك شخص خيالى است ،
كه دين تراشان بمنظور تحريك مردم عليه حكومت ها و يا بنفع حكومتها در ذهن مردم ترسيم كرده اند. و اتفاقا اين معنا با يك موضوع خرافى كه شباهت كاملى در همه شؤ ون با قصه عيسى داشته ، تاءييد شده و آن موضوع (كرشنا) بوده ، كه بت پرستان قديم هند ادعا مى كرده اند پسر خدا بوده و از لاهوت خدا نازل شده ، و خود را محكوم بدار كرده و بدار آويخته شده ، تا فداى مردم و كفاره گناهان آنها باشد، و از وزر و عذاب گناهانشان رهائى بخشد. درست مانند حرفهائى كه مسيحيان درباره مسيح مى گويند، (طابق النعل بالنعل ) (كه ان شاء اللّه داستانش بزودى مى آيد).
و نيز باعث آن شد كه جمعى از دانشمندان انتقادگر، بگويند در تاريخ دو نفر بنام مسيح بوده اند: يكى مسيحى كه بدار آويخته نشده و ديگرى مسيحى كه بدار آويخته شد و بين اين دو مسيح بيش از پنج قرن فاصله است ، و تاريخ ميلادى كه مبداء تاريخ امروز ما يعنى سال 1956 است ، با ظهور هيچيك از اين دو مسيح تطبيق نمى شود. چون مسيحى كه بدار آويخته نشده ، دويست و پنجاه سال جلوتر از آن بوده و حدود شصت سال زندگى كرده است . و مسيح دوم كه بدار آويخته شده ، بيش از دويست و نود سال بعد از اين تاريخى بظهور رسيده ، و او سى و سه سال زندگى كرده است . و من ميدوارم ، فراز ديگرى از اين كتاب را در تفسير آيات آخر سوره نساء بياورم . و قدر متيقنى كه فعلا براى ما اهميت دارد، اين است كه اثبات كنيم ، تاريخ ميلادى مسيحيت مبداء درستى نداشته ، بلكه (باعتراف خود مسيحيت ) دستخوش اختلال است .
علاوه بر اين ، همانطور كه گفتيم ، خود مسيحيت اقرار دارد كه تاريخ ميلاديش با ميلاد مسيح انطباق ندارد. و اين خود يك سكته تاريخى است .
امور ديگرى كه موجب ترديد درباره انجيلهاى مسيحيت مى شوند 
علاوه بر آنچه گذشت ، امور ديگرى هم هست كه انسان را درباره انجيلهاى مسيحيت دچار ترديد مى كند. مثلا گفته مى شود كه در دو قرن اول و دوم ، انجيلهاى ديگرى وجود داشته كه بعضى آنها را تا صد و چند انجيل شمرده اند كه انجيلهاى معروف چهار عدد از آنها است چيزى كه هست ، كليسا همه آنها را تحريم كرد الا اين چند انجيل را كه توجه فرموديد. از اين جهت باين چهار انجيل قانونيت دادند كه با تعليم كليسا موافقت داشته است . از آن جمله شيلسوس فيلسوف در قرن دوم ، نصارا را در كتاب خود (الخطاب الحقيقى ) ملامت كرده كه با انجيلها بازى كرده و آنچه ديروز در آن نوشته بودند امروز محو كرده اند، امروز مى نوشتند، فردا محو ميكردند.
و در سال 384 ميلادى (باباداماسيوس ) دستور داد، ترجمه جديدى از عهد قديم و جديد لاتينى نوشته شود تا در همه كليساهاى دنيا قانونيت پيدا كند، چون پادشاه آنروز (تيودوسيس ) از مخاصمات و بگومگوهاى اسقف ها درباره مطالب انجيل هاى گوناگون به تنگ آمده بود و اين ترجمه كه نامش (فولكانا) نهاده شد، به اتمام رسيد كه ترجمه اى بود از خصوص انجيل هاى متى و مرقس و لوقا و يوحنا. و ترتيب دهنده اين چهار انجيل گفته بود: (بعد از آنكه ما چند نسخه يونانى قديم را با هم مقابله كرديم ، اين ترتيب را به آن داديم ، باين معنا كه آنچه را كه بعد از تنقيح و بررسى مغاير با معنا تشخيص داديم حذف كرديم ، و بقيه را همانطور كه بود بحال خود باقى گذاشتيم .) آنگاه همين ترجمه كه مجمع (تريدنتينى ) آنرا در سال 1546 يعنى بعد از يازده قرن تثبيت كرده بود، در سال 1590 سيستوس پنجم آنرا تخطئه كرد و دستور داد نسخه هاى جديدى طبع شود. باز كليمنضوس هشتم اين نسخه را هم تخطئه نموده ، دستور داد نسخه اى تنقيح شده كه امروز در دست مردم كاتوليك است طبع شود.
و از جمله آن انجيل هائى كه نسخه هايش جمع آورى شد، انجيل برنابا است كه يك نسخه از آن چند سال قبل كشف شد و به عربى و فارسى ترجمه شد، و اين انجيلى است كه تمامى داستانهايش مطابق داستانى است كه قرآن كريم درباره مسيح ، عيسى بن مريم آورده است و اين انجيل به خط ايتاليائى پيدا شد و دكتر خليل سعاده آنرا در مصر ترجمه كرد. و دانشمند فاضل (سردار كابلى ) آنرا در ايران به زبان فارسى برگردانيد.
و عجيب اينجاست كه مواد تاريخيه اى كه از غير يهود هم نقل شده ، از جزئياتى كه انجيل به دعوت مسيح نسبت مى دهد، از قبيل فرزندى عيسى براى خدا، و مساءله فدا و غير اين دو ساكت است . مورخ آمريكائى معروف ، يعنى (هندريك ويلم وان لون ) در تاليف خود كه درباره تاريخ بشر نوشته ، از كتابى و نامه اى نام مى برد كه طبيب (اسكولابيوس كولتلوس ) رومى در تاريخ 62 ميلادى به برادرش (جلاديوس انسا) نوشته ، كه مردى ارتشى بود و در ارتش روم در فلسطين خدمت مى كرد و در آن نوشت كه من در روم براى معالجه بر بالين بيمارى رفتم كه نامش بولس بود و از كلام او تحت تاءثير قرار گرفتم ، او مرا بسوى مسيحيت دعوت كرد و شمه اى از اخبار مسيح و دعوت او را برايم گفت . ولى رابطه من با او قطع شد و ديگر او را نديدم تا آنكه بعد از مدتى جستجو شنيدم ، در (اوستى ) بقتل رسيده است . اينك از تو كه در فلسطين هستى مى خواهم از اخبار اين پيغمبر اسرائيلى كه بولس خبر داده بود و از خود بولس اطلاعاتى كسب كرده ام ، يرايم بفرستى .
(جلاديوس اءنسا) بعد از شش هفته ، نامه اى از اورشليم ، از اردوگاه روم ، به برادرش (اسكولابيوس كولتلوس ) طبيب نوشت : كه من از عده اى از پيرمردان اين شهر و سالخوردگانش خبر عيسى مسيح را پرسيدم ، ولى دريافتم كه دوست ندارند پاسخ سؤ الم را بدهند. (و اين در سال 62 ميلادى بوده و قهرا افرادى كه وى از آنها سؤ ال مى كرده ، پيرمرد بودند). تا آنكه روزى به زيتون فروشى برخوردم ، از او پرسيدم : چنين كسى را مى شناسى ؟ او در پاسخ ، روى خوش نشان داد و مرا به مردى راهنمائى كرد بنام يوسف ، و گفت كه اين مرد از پيروان و از دوستداران اوست و كاملا به اخبار مسيح بصير و آگاه است البته اگر محذورى برايش نباشد جوابت را ميدهد. در همان روز به تفحص پرداختم و بعد از چند روز او را يافتم كه پيرمردى بسيار سالخورده بود و معلوم شد، در قديم و ايام جوانيش در بعضى از درياچه هاى اين اطراف ماهى صيد مى كرده است . و اين مرد با سن و سال زيادش ، داراى مشاعرى صحيح و حافظه اى خوب بود و تمامى اخبار و قضايائى كه در عمرش ديده ، و در ايام اغتشاش و فتنه رخ داده بود، برايم تعريف كرد از آن جمله ، گفت : يكى از استانداران قيصر روم ، يعنى (تى بريوس ) در فلسطين حكمرانى مى كرد، و سبب آمدنش به اورشليم اين شد كه در آن ايام ، در اورشليم فتنه اى بپاخاست و (فونتيوس فيلاطوس ) بدانجا سفر كرد، تا آتش فتنه را خاموش كند، و جريان فتنه اين بود كه مردى از اهل ناصره بنام ابن نجار مردم را عليه حكومت مى شوراند، ولى وقتى ماجراى ابن نجار متهم را تحقيق كردند معلوم شد كه وى جوانى است عاقل و متين . و هرگز كار خلافى كه مستوجب سياست باشد نكرده و آنچه درباره اش گزارش داده اند، صرف تهمت بوده و اين تهمت را يهوديان به وى زدند. چون با او بسيار دشمن بودند، و بهمين انگيره به حاكم يعنى فيلاطوس اطلاع داده بودند كه اين جوان ناصرى مى گويد: (هركس بر مردم حكومت كند چه يونانى باشد و چه رومى ، و چه فلسطينى ، اگر با عدالت و شفقت بر مردم حكم براند، نزد خدا مثل كسى خواهد بود كه عمر خود را در راه مطالعه كتاب خدا و تلاوت آيات آن سر كرده باشد). و گويا اين سخنان در دل (فيلاطوس ) مؤ ثر افتاد، و تير دشمنان به سنگ خورد. ولى از سوى ديگر يهوديان بر كشتن عيسى و اصحابش اصرار داشتند و در برابر معبد شورش بپا كردند كه بايد آنان را تكه تكه كنند. لاجرم بنظرش رسيد، صلاح اين است كه اين جوان نجار را دستگير نموده ، زندانى كند تا بدست مردم و در غوغاى آنان كشته نشود.
فيلاطوس با همه كوششى كه كرد عاقبت نفهميد علت ناراحتى مردم از عيسى چيست ؟
و هر وقت با مردم درباره او صحبت و نصيحت ميكرد و علت شورش آنان را مى پرسيد، بجاى اينكه علت را بيان كنند، سر و صدا مى كردند كه او كافر است ، او ملحد است ، او خائن است . و بالاخره كوشش فيلاطوس بجائى نرسيد تا در آخر رايش بر اين قرار گرفت كه با خود عيسى صحبت كند او را احضار كرد، و پرسيد كه مقصود تو چيست ؟ و چه دينى را تبليغ مى كنى ؟ عيسى پاسخ داد: من نه حكومت مى خواهم ، و نه كارى به كار سياست دارم ، من تنها مى خواهم حيات معنوى و روحانيت را ترويج كنم . اهتمام من به امر حيات معنوى بيش از اهتمام به زندگى جسمانى است . و من معتقدم ، انسان بايد بيكديگر احسان كند و خداى يگانه را بپرستد، خدائيكه براى همه ارباب حيات از مخلوقات حكم پدر را دارد.
فيلاطوس كه مردى دانشمند و آگاه بمذهب رواقيين و ساير فلاسفه بود، ديد در سخنان عيسى جاى هيچ اشكالى و انگشت بند كردن نيست . و به همين جهت براى بار دوم تصميم گرفت ، اين پيامبر سليم و متين را از شر يهود نجات داده ، حكم قتل او را به امروز و فردا واگذارد. اما يهود حاضر نمى شد و رضايت نمى داد، كه عيسى بحال خودش واگذار شود. بلكه در بين مردم شايع كردند كه فيلاطوس ‍ هم فريب دروغهاى عيسى و سخنان پوچ او را خورده و مى خواهد به قيصر خيانت كند. و شروع كردند استشهادى بر اين تهمت تهيه نموده و طومارهايى نوشتند و از قيصر خواست ند تا او را از حكومت عزل كند. اتفاقا قبل از اين هم فتنه ها و انقلابهاى ديگر در فلسطين بپا شده بود و در دربار قيصر قواى با ايمان بسيار كم بود، و آنطور كه بايد نمى توانستند مردم را ساكت كنند و قيصر از مدتها پيش به تمامى حكام و ساير مامورين خود دستور داده بود كه با مردم طورى رفتار نكنند كه ايشان ناگزير به شكايت شوند، و از قيصر ناراضى گردند.
بدين جهت فيلاطوس چاره اى نديد، مگر اينكه جوان زندانى را فداى امنيت عمومى كند و خواسته مردم را عملى سازد. اما عيسى از كشته شدنش كمترين جزع و بى تابى نكرد، بلكه بخاطر شهامتى كه داشت با آغوش باز از آن استقبال نمود، و قبل از مرگش از همه آنهائيكه در كشتنش دخالت داشتند، درگذشت ، آنگاه حكم اعدامش تنفيذ شد، و بر بالاى دار جان سپرد، در حاليكه مردم مسخره اش مى كردند، و سب و ناسزايش مى گفتند.
(جلاديوس آنسا) در خاتمه نامه اش نوشته : اين بود آنچه يوسف از داستان عيسى بن - مريم برايم تعريف كرد، در حالى كه مى گفت و مى گريست و وقتى خواست با من خدا حافظى كند، مقدارى سكه طلا تقديمش كردم ، اما او قبول نكرد و گفت : در اين حوالى كسانى هستند كه از من فقيرترند، به آنها بده . من از او، احوال رفيق بيمارت بولس را پرسيدم ، هر چه نشانى دادم بطور مشخص او را نشناخت . تنها چيزى كه درباره او گفت ، اين بود كه او مردى خيمه دوز بود، و در آخر از اين شغلش دست كشيد، و به تبليغ اين مذهب جديد پرداخت ، مذهب رب رووف و رحيم الهى كه بين او و بين (يهوه ) معبود يهود كه پيوسته نامش را از علماى يهود مى شنويم ، از زمين تا آسمان فرق هست .
و ظاهرا بولس ، نخست به آسياى صغير، و سپس به يونان سفر كرده و همه جا به بردگان و غلامان و كنيزان مى گفته كه : (همه شما فرزندان پدريد، و پدر همه شما را دوست مى دارد، و رافت مى ورزد، و سعادت به طبقه معينى از مردم اختصاص ندارد، بلكه شامل همه مردم مى شود، چه فقير و چه غنى . به شرط اينكه اغنيا با مردم به برادرى رفتار نموده و با طهارت و صداقت زندگى كنند).
ظهور دعوت مسيحيت بعد از خود عيسى عليه السلام بوده است 
اين بود خلاصه مطالبى كه مورخ آمريكائى (هندريك ويلم وان لون ) در تاليف خود (تاريخ بشر) از نامه نام برده ، آورده
است .
البته نامه طولانى تر از اين بود، ما نقاط برجسته اى كه در فقره هاى اين نامه بود و به بحث ما ارتباط داشت نقل كرديم و تاءمل در مضمون جمله هاى اين نامه ، اين معنا را براى اهل تاءمل روشن مى سازد كه ظهور دعوت مسيحيت بعد از خود عيسى بوده ، و جز ظهور دعوت پيامبرى به رسالتى از ناحيه خداى تعالى چيزى نبوده ، و در اين دعوت سخنى از ظهور الهيت بظهور لاهوت و نازل شدن آن بر يهود، و نجات دادن يهوديان بوسيله فداء، به چشم نمى خورد.
و نيز بر مى آيد كه عده اى از شاگردان عيسى و يا منتسبين به عيسى از قبيل بولس و شاگردهاى شاگردانش بعد از داستان دار، به اقطار مختلف زمين يعنى هند و آفريقا و روم و ساير نقاط سفر كرده اند، و دعوت مسيحيت را انتشار داده اند. و ليكن از داستان دار فاصله زيادى نگذشته بوده كه بين اين شاگردان در مسائل اصولى تعليم اختلاف افتاده ، مسائلى از قبيل لاهوت مسيح ، و خدائى او، و مساءله كفايت ايمان به مسيح از عمل كردن به احكام شريعت موسى ، و اينكه آيا دين مسيح دين اصيل و ناسخ دين موسى است و يا آنكه تابع شريعت تورات و مكمل آنست ؟. از همين جا اختلاف ها و فرقه فرقه شدن ها آغاز شده ، و كتاب اعمال رسولان و ساير رساله هاى بولس كه در اعتراض به نصارا نوشته ، به اين حقيقت اشاره دارد.
سهم بزرگ جوامعى مانند روم ، هند، چين و مصر و... كه مسيحيت در آنها گسترش يافته ، دراعتقاد به تثليت و ظهور لاهوت در ناسوت و مساءله تفديه
و آنچه واجب است كه مورد دقت قرار گيرد اين است كه امت هائى كه دعوت مسيحيت براى اولين بار در بين آنان راه يافته و گسترش ‍ پيدا كرده از قبيل روم و هند و...، قبلا امتى وثنى صابئى ، يا بره مائى و يا بودائى بودند، و در آن مذاهب اصولى از مذاق تصوف از جهتى و از فلسفه بره منى از جهت ديگر حكمفرما بود، و همه آنها سهمى وافر از اين اعتقاد داشتند كه لاهوت در مظهر ناسوت ظهور كرده است .
و نيز اصول عقايد مسيحيت يعنى سه گانه بودن واحد، و نازل شدن لاهوت در لباس ناسوت ، و اينكه لاهوت عذاب و بدار آويخته شدن را پذيرفت تا فدا و كفاره گناهان خلق شود، در بت پرستان قديم هند و چين و مصر و كلدان و آشور و فرس بر سر زبانها بوده ، و همچنين در بت پرستان قديمى غرب از قبيل روميان و اسكانديناويان و غير ايشان سابقه داشته ، و كتبى كه در اديان و مذاهب قديم نوشته شده از وجود چنين عقائدى خبر داده است . از آن جمله (دوان ) در كتاب خود (خرافات تورات و اديانى ديگر چون تورات ) نوشته است : اينك نظرى به هند مى افكنيم و مى بينيم كه بزرگترين و معروف ترين عبادت لاهوتيشان تثليث است ، و اين تعليم را به زبان بومى خود (ترى مورتى ) مى گويند. و اين نامى است مركب از دو كلمه به لغت سنسكريتى ، يكى (ترى ) يعنى سه تا، و يكى (مورتى ) يعنى هياتها و اقنوم ها، و اين سه اقنوم عبارتند از: 1 - بره ما، 2 - فشنو، 3 - سيفا، كه در عين اينكه سه اقنومند، يك چيزند و وحدت از آنها منفك نيست ، و در نتيجه به عقيده آنان اين يك چيز، معبود واحدى است .
آنگاه مى گويد: بره ما به عقيده آنان پدر، و فشنو پسر، و سيفا روح القدس است . و اضافه مى كند: كه نامبردگان ، سيفا را (كرشنا) مى خوانند، يعنى رب مخلص ، و روح عظيمى كه (فشنو) از او متولد مى شود. (و اين كرشنا، همان (كرس )، - بزبان انگليسى به معناى مسيح مخلص - است ). پس فشنو، همان الهى است كه در ناسوت زمين ظهور كرده تا مردم را نجات دهد. پس او يكى از اقانيم سه گانه است كه روى هم (اله ) واحدند.
و نيز اضافه مى كند كه : هنديان بعنوان رمز، اقنوم سوم را به شكل كبوتر مى كشند، عينا همانطور كه مسيحيان آنرا رمز آن مى دانند.
مستر (فابر) هم در كتاب خود (اصل الوثنيه ) مى گويد: ثالوث (سه تائى ) را در بين هنديها نيز مى يابيم ، آنها هم به اين عقيده معتقدند و خدا را مركب مى دانند از: برهما، و فشنو، و سيفا. و اين ثالوث را نزد بودائيان نيز مى بينيم ، چون آنها هم مى گويند (بوذ) معبودى است داراى سه اقنوم و همچنين بوذيو (جنسيت ) مى گويند (جيفاء) مثلث اقانيم است .
و سپس اضافه مى كند كه : چينى ها هم بوذه را عبادت مى كنند و آن را (فو) مى دانند، و مى گويند: (فو) سه اقنوم است ، همانطور كه هنديها مى گفتند.
دوان ، در همان كتاب مى گويد: كشيشان كليساى منفيس مصر براى مبتدئينى كه تازه مى خواهند دروس دينى را بياموزند از ثالوث مقدس اينطور تعبير مى كنند كه اولى دومى را خلق كرد و دومى سومى را، آنگاه هر سه يكى شدند بنام ثالوث مقدس . و روزى توليسو، پادشاه مصر از كاهن عصر خويش (تنيشوكى ) خواهش كرد، اگر كاهنى بزرگتر از خودش و قبل از خودش سراغ دارد بگويد و نيز پرسيد: آيا بعد از او كاهنى بزرگتر از او خواهد بود؟ كاهن در پاسخ گفت : بله پيدا مى شود كسى كه بزرگتر است و او خداست كه قبل از هر چيز است . و پس از او كلمه است و با آندو روح القدس است . و اين سه چيز يك طبيعت دارند و در ذات واحدند. و از اين سه چيز، يك چيز نيروى ابدى صادر شده . پس برو اى فانى ، اى صاحب زندگى كوتاه .
(بونويك ) هم در كتاب خود (عقائد قدماء المصريين ) مى گويد: عجيب و غريب ترين حرفها كه در ديانت مصريها انتشار عمومى پيدا كرده ، اين است كه معتقدند به لاهوت كلمه ، و اينكه هر چيزى و هر موجودى بواسطه كلمه آن موجود شده ، و كلمه از اللّه صادر شده ، و در عين حال همان اللّه است .
اين بود عين گفتار بونويك ، كه انجيل يوحنا با آن آغاز شده است .
(هيجين ) هم در كتاب خود (انگلو ساكسون ) مى گويد: فارسيان متروس را، كلمه و واسطه و نجات بخش ايرانيان مى دانستند. و از كتاب ساكنان اروپاى قديم نقل مى كند كه نوشته است : وثنى هاى قديم معتقد بودند كه معبود، مثلث الاقانيم است . و ساده تر بگويم ، خدا داراى سه اقنوم است .
و باز از يونانيها و روميان و فنلانديها و اسكانديناويها نيز همان داستان ثالوث را نقل مى كند. و نيز اعتقاد به كلمه را از كلدانيها و آشوريها و فنيقى ها نقل كرده است .
ودوان سابق الذكر در همان كتابش (خرافات تورات و اديانى نظير آن ) صفحه 181 تا 182 مطلبى نقل كرده كه خلاصه ترجمه اش اين است : (اعتقاد و تصور اينكه يكى از آلهه و خدايان ، وسيله نجات بشر شده ، به اينكه خود را بكشتن دهد، اعتقادى است بسيار قديمى در ميان هندوها و وثنى مذهبان و ديگران ).
وى سپس شواهدى بر اين معنا نقل كرده است از آن جمله مى گويد: (هندوان معتقدند كه (كرشنا) مولود بكر - كه نفس اله فشنو است . فشنوئى كه باعتقاد آنان نه ابتدا دارد و نه انتها. - از در مهر و عطوفت حركتى كرد، تا زمين را از سنگينى گناهانى كه تحمل كرده نجات دهد.ناگزير به زمين آمد و با دادن قربانى از ناحيه خود، انسان را نجات داد).
و نيز مى گويد: (مستر مور) عكس كرشنا را در حالى كه بدار آويخته شده بود به همان شكلى كه در كتب هنود تصوير شده يعنى انسانى كه دو دست و دو پايش بدار ميخكوب شده ، و بر روى پيراهنش عكس يك قلب وارونه اى از انسان تصوير شده كشيده است . و نيز نوشته كه عكس كرشنا بصورت انسانى آويخته شده بدار، در حالى كه تاجى از طلا بسر دارد، ديده شده است . و اتفاقا نصارا درباره مسيح نيز، هم نوشته اند و هم معتقدند كه وقتى بدار آويخته شد، تاجى از خار بر سر داشت .
(هوك ) صاحب سفرنامه نيز در سفرنامه خود نوشته : هندوهاى بت پرست معتقدند كه بعضى از خدايان بصورت انسانى متجسد شده ، و براى نجات انسان از خطاهايش ، قربانى تقديم كرده اند.
و نيز مى گويد: نويسنده كتاب (هنود) آقاى (موريفورليمس ) در كتاب خود نوشته : هندوهاى بت پرست ، معتقد به خطيئه اصلى هستند، از جمله شواهدى كه دلالت بر وجود چنين اعتقادى در ايشان دارد، اين است كه در مناجات ها و توسلاتى كه بعد از (كياترى ) دارند، آمده كه ، اى معبود من ، اينك من گنهكار و مرتكب خطا شده ام ، و طبيعتى شرير دارم ، مادرم مرا به گناه حامله شد، پس مرا نجات بده ، اى صاحب ديدگان حندقوقيه ، و خلاصى بخش خاطئين از گناهان ، و از آثار شوم آن .
و كشيش (جورج كوكس ) در كتاب خود (ديانت هاى قديمى )، آنجا كه سخن از هندوها دارد، مى گويد: هندوها، خداى خود (كرشنا) را توصيف مى كنند به اينكه او شجاعى با شهامت و ذخيره اى براى بشر بود، و پر بود از لاهوت ، براى اينكه خود را پيشكش كرد، تا عوض باشد از گناه گنه كاران .
(هيجين ) هم از اولين فرد اروپائى كه پا به سرزمين نپال و تبت نهاد، يعنى آقاى (اندارادا الكروزوبوس ) نقل كرده كه درباره اله (اندرا) كه او را مى پرستند گفته : او خون خود را به چوبه دار ريخت ، و ميخ دار دست و پايش را سوراخ كرد، تا بشر را از گناهانش ‍ خلاصى ببخشد.و هم اكنون عكس دار در كتب آنان موجود است .
و در كتاب (جورجيوس ) راهب ، عكس يعنى تصوير اله (اندرا) در حاليكه بر بالاى دار كشيده شده ، موجود است . البته به شكل صليبى كه اضلاع آن از حيث عرض ، متساوى و از حيث طول ، مختلف است . باين معنا كه بالاى دار كوتاه تر از پائين آن است . و در بالاى دار صورت سر و گردن اندرا كشيده شده ، و اگر صورت سر و گردن او نبود، هيچ بيننده بذهنش نمى رسيد كه اين صورت شخص بدار آويخته شده است .
و اما آنچه از بودائيان در بوذه نقل شده ، از تمام جهات بيشتر از ساير مذاهب با معتقدات نصارا انطباق دارد، حتى بودائيان ، بوداى خود را مسيح و مولود يگانه و خلاصى بخش عالم ناميده اند و ميگويند: بودا، انسانى كامل و در عين حال الهى كامل است كه در قالب ناسوت و جسميت درآمده است تا خود را بدست ذبح بسپارد و قربانى شود و بدين وسيله كفاره گناهان بشر باشد و بشر را از گناهان خلاصى بخشد. و در نتيجه آنها در برابر گناهانشان عقاب نشوند، و علاوه بر آن ، وارث ملكوت آسمانها گردند، و اين معنا را بسيارى از علماى غرب آورده اند. از آن جمله (بيل ) در كتاب خود و (هوك ) در سفرنامه خود، و (موالر) در كتاب (تاريخ الاداب السنسكريتى ) خود و غير ايشان است . خواننده عزيز، اگر بخواهد، از همه منقولات اطلاع حاصل كند، به تفسير المنار جلد ششم ، تفسير سوره نساء و به كتابهاى دائره المعارف ، و كتاب (عقائد الوثنيه فى الديانه النصرانيه ) و غير اينها مراجعه نمايد اين بود چكيده و بلكه نمونه اى از عقيده تجسم لاهوت در قالب ناسوت ، و داستان بدار آويخته شدن براى فدا گشتن و كفاره گناهان
خلق گرديدن ، در ديانت هاى قديم ، قبل از ظهور مسيحيت و گسترش يافتن آن در پهناى زمين . پس ديگر جاى ترديد براى خواننده عزيز باقى نماند كه قبل از آنكه مسيحيت دعوت خود را آغاز كند و مبلغين آن در پهناى زمين راه يابند، اين عقايد در دل مردم دنيا رسوخ يافته بود و با مسلم شدن اين معنا، بخاطر مداركى كه از نظر گذشت ، آيا اين احتمال را نمى دهيد كه داعيان و مبلغين مسيحيت (براى اينكه دعوت خود را بخورد مردم آن روز بدهند) اصول و فروع مسيحيت را گرفته ، در قالب وثنيت ريختند، تا دلهاى مردم را به خود متمايل كرده و بتوانند تعليمات خود را بخورد مردم بدهند، و مردم بتوانند آن تعليمات را هضم كنند؟
اين احتمال را كلمات بولس و غير او نيز تاءييد مى كنند، كه به حكما و فلاسفه حمله آورده ، و بطور كلى از طرق استدلالهاى عقلى غيبگوئى مى كنند، و مى گويند: اله رب بلاهت ابلهان را بر تفكر عقلا ترجيح مى دهد.
و اين نيست مگر بخاطر اينكه اين مبلغين با تعليمات (پوچ و خرافى ) خود در حقيقت در برابر عقل و مكاتب تعقل و استدلال صف آرائى كرده و به جنگ عقل برخاسته اند. و لذا اهل تعقل و استدلال اين دعوت را رد نموده اند به اينكه هيچ راهى براى پذيرفتن آن ، و بلكه براى تصور صحيح آن نيست . تا چه رسد به اينكه بعد از تصور، آنرا بپذيريم . (سه تا شدن يكى و يكى شدن سه تا قابل تصور نيست ، تا چه برسد به قبول آن ) و لذا مبلغين مسيحيت چاره اى جز اين نديدند كه اساس دعوت خود را بر مكاشفه و پر شدن از روح مقدس بگذراند.
به جهت عجز از دعوت بر اساس مبانى عقلى و عقلائى ، مبلغين مسحيت اساس دعوت خود رابر مكاشفه و رهبانيت قرار دارد
آرى مبلغين مسيحيت وقتى ديدند كه نمى توانند با عقول بشر به جنگ و ستيز بپردازند، همان كارى را كردند كه جاهلان از متصوفه كردند، يعنى طريقه اى را بدست گرفتند غير طريقه و روش عقل .
علاوه براين بطوريكه كتاب (اعمال الرسل و التواريخ ) حكايت مى كند، مبلغين مسيحيت رهبانيت و ترك دنيا را شعار خود نموده ، از وطن خود چشم پوشيده ، دوره گردى را كار خود كردند، و از اين راه دعوت مسيحيت را گسترش دادند و در هر سرزمينى مورد استقبال عوام آن سرزمين قرار گرفت
و سر موفقيتشان و مخصوصا در امپراطورى روم ، سرخوردگى مردم از وضع موجودشان بود. چون شيوع ظلم و تعدى و رواج احكام برده گيرى و استعباد بيچارگان ، و فاصله غير قابل تحمل بين طبقه حاكمه و طبقه محكوم و بين آمر و مامور، و نابرابرى عميق بين زندگى اغنياء و اهل عيش و نوش و زندگى فقرا و مساكين و بردگان زمينه را براى قبول اين دعوت فراهم كرده بود. (مردم بجان آمده ، دنبال راه نجاتى مى گشتند، هر چند كه به اصول آن راه نجات ، پى نبرند).
و اتفاقا دعوت مسيحيت از اين جهت خواسته مردم را تامين مى كرد، براى اينكه اولين دعوتى كه مبلغين مى كردند، دعوت به برادرى ، دوستى ، تساوى حقوق ، معاشرت نيكو در بين مردم ، ترك دنيا و زندگى مكدر و ناپايدار آن و رو آوردن به زندگى پاكيره و سعادتمندى بود كه در ملكوت آسمان دارند. و درست به همين جهت بود كه طبقه حاكم سلاطين و قيصرها آنطور كه بايد اعتنائى به مبلغين نمى كردند البته در صدد اذيت و سياست و طردشان هم بر نمى آمدند.
علت موفقيت دعوت به مسيحيت ، در امپراتورى روم 
همين وضع باعث شد كه بدون سر و صدا و درگيرى و تظاهرات ، روز بروز عدد گروندگان به مسيحيت زياد شود، و قوت و قدرت و شدت بيشترى يافته ، تا آنجا كه دامنه اين دعوت به همه جاى امپراطورى روم و به آفريقا و به هند و ديگر بلاد كشيده شد، جمعيت انبوهى باين دين درآمدند و كليساها برپا شد، در كليساها بروى مردم باز شد و با باز شدن هر كليسا، درى از يك بتكده بسته گرديد و مبلغين مسيحيت هيچگاه متعرض و مزاحم روساى وثنيت و هدم اساس اين مرام نمى شدند و نيز هرگز پنجه به روى پادشاهان زمان و حكام ستمگر نمى كشيدند، و از كرنش در برابر آنها نيز ابائى نداشتند، احكام و دستورات آنان را مخالفت نمى كردند و چه بسا مى شد كه همين رفتار منجر به هلاكت و قتل و حبس و عذابشان مى شد. پيوسته طايفه اى كشته و طايفه اى ديگر زندانى مى شد و طايفه سوم تبعيد و آواره مى گشت . امر به همين منوال مى گذشت ، تا اوان امپراطورى (كنستانتين ) رسيد، او به كيش مسيحيت ايمان آورد، و ايمان خود را در بين ملت اعلام كرد و بلكه مسيحيت را دين رسمى اعلام نمود و در روم و كشورهاى تابع روم ، كليساها ساخت و اين در نيمه آخر قرن چهارم ميلادى بود. و نصرانيت در كليساى روم تمركز يافت و از آنجا كشيش ها به اطراف و اكناف زمين اعزام مى شدند تا در همه جا كليساها و ديرها و مدرسه ها بسازند و انجيل را به مردم تعليم دهند.
آنچه لازم است مورد توجه و دقت قرار گيرد، اين است كه مبلغين اساس دعوت خود را اصول مسلمه انجيل مثلا مساءله پدر پسرى ، و روح القدس ، و مساءله دار و فداء و غير ذلك قرار داده ، آنها را اصل مسلم و غير قابل بحث معرفى نموده ، هر حرف ديگرى را براساس آن مورد بحث و تفسير قرار داد.
و همين خود اولين اشكال و اولين ضعفى است كه متوجه بحثهاى دينى آنان مى شود. و اولين دليل بر سستى اين تعليمات است . براى اينكه است حكام هر بنائى به استحكام بنيان آنست و گرنه خود بنا و لو به هر جا كه رسيده باشد، همچنين و لو دانه دانه هاى خشتش از سرب ريخته شده باشد. مع ذلك سستى و ضعف اساس خود را جبران نمى كند، و اساس مسيحيت غير معقول بودن پايه اى كه اين دين روى آن ساخته شده ، يعنى ايه تثليث (يكى بودن سه تا و سه بودن يكى ) و مساءله دار، و فداء شدن را معقول نمى سازد.
عده اى از دانشمندان مسيحى مذهب هم به اين معنا اعتراف نموده اند كه امرى غير معقول است . ولى در آخر آن را اينطور توجيه كرده اند كه مسائل دينى را بايد تعبدا قبول كرد، و اين اختصاص به مسائل نامبرده در مسيحيت ندارد، چه بسا از مسائل ساير اديان نيز هست كه عقل آنها را محال مى داند، و در عين حال مردم به آنها معتقدند.
ليكن اين توجيه ، پندار فاسدى است كه باز از همان اصل فاسد منشا گرفته ، چگونه تصور مى شود كه يك دين بر حق باشد، و در عين حال اساس و پايه اش باطل و محال باشد؟ ما و هر عاقل ديگر اگر دينى را مى پذيريم و تشخيص مى دهيم كه دين حق است ، با عقل خود تشخيص مى دهيم و عقل اين معنا را ممكن نمى داند كه عقيده اى حق باشد، و در عين حال اصول آن باطل و محال باشد. و اين خود تناقضى است صريح كه از محالات اوليه عقل است .
بلى ، ممكن است دينى مشتمل بر امرى باشد ممكن و غير عادى ، يعنى خارق العاده و خارج از سنت طبيعى و اما اشتمال آن بر محال ذاتى به هيچ وجه ممكن نيست .
بطلان و فساد مبناى دعوت مسيحى ، موجب درگيرى و مشاجره بين مدارس مسيحى و سپسمراقبت كليسا و تفتيش عقايد گرديد
و همين طريقه بحثى كه ذكر كرديم باعث شد كه از همان اوائل انتشار دعوت نصرانيت و رو آوردن محصلين به ابحاث دينى در مدارس روم و اسكندريه و ساير مدارس مسيحيت ، درگيرى و مشاجره رخ دهد، كليسا روز بروز مراقبت خود را در جلوگيرى از اين درگيريها و حفظ وحدت كلمه بيشتر نمود و مجمعى تشكيل داد كه تا هر وقت از ناحيه بطريق و يا اسقفى حرف تازه و ناسازگارى پيدا شود، و در آن مجمع ، يا آن بطريق و اسقف را قانع سازد و يا با چماق تكفير و تبعيد و حتى قتل ، او را سر جاى خود بنشاند. (و به ديگران بفهماند كه فضولى كردن در دين چه عواقبى را در بر دارد).
اولين مجمعى كه باين منظور تشكيل شد، انجمن (نيقيه ) بود كه عليه (اريوس )تشكيل گردديد.
او گفته بود: اقنوم پسر ممكن نيست مساوى با اقنوم پدر باشد. بلكه اقنوم پدر - يعنى اللّه تعالى - قديم است ، و - مسيح -، اقنوم پسر مخلوق و حادث است ، لذا براى سركوب كردن او و سخنانش سيصد و سيزده بطريق و اسقف در قسطنطنيه گرد هم جمع شده و در حضور قيصر آنروز يعنى (كنستانتين ) به عقائد خود اعتراف نموده به كلمه واحده گفتند: (ما ايمان داريم به خداى واحد پدر كه مالك همه چيز و صانع ديدنيها و نديدنيها است ، و به پسر واحد يسوع مسيح پسر اللّه واحد، بكر همه خلائق ، پسرى كه مصنوع نيست بلكه اله حقى است از اله حق ديگر، از جوهر پدرش ، آن كسى كه به دست او همه عوالم و همه موجودات متقن شد، آن كسى كه بخاطر ما و بخاطر خلاصى ما از آسمان آمد، و از روح القدس مجسم شد، و از مريم بتول - بكر - زائيده شد، و در ايام فيلاطوس ‍ بدار آويخته و سپس دفن شد و بعد از سه روز از قبر در آمد و به آسمان صعود نموده ، در طرف راست پدرش نشست . و او آماده است تا بار ديگر بزمين بيايد و بين مردگان و زندگان داورى كند، و نيز ايمان داريم به روح القدس واحد، روح حقى كه از پدرش ‍ خارج مى شود. و ايمان داريم به معموديه واحده ، (يعنى طهارت و قداست باطن ) براى آمرزش خطايا، و ايمان داريم به جماعت واحده قدسيه مسيحيت ، جاثليقيه ، و نيز ايمان داريم به اينكه بدنهاى ما بعد از مردن دوباره برمى خيزد و حيات ابدى مى يابد.
اين اولين انجمنى بود كه براى اين منظور تشكيل دادند، و بعد از آن انجمنهاى بسيارى به منظور تبرى و سركوبى مذاهب ديگر مسيحيت از قبيل نسطوريه و يعقوبيه و اليانيه و اليليارسيه ، مقدانوسيه ، سباليوسيه ، نوئتوسيه ، بولسيه ، و غير اينها تشكيل يافت .
و كليسا همچنان به تفتيش عقايد ادامه مى داد، و هرگز در اين كار خستگى ، و در دعوت خود سستى بخرج نداد، بلكه روز بروز بقوت و سيطره خود مى افزود، تا آنجا كه در سال 496 ميلادى موفق شد، ساير دول اروپا از قبيل فرانسه و انگليس و اتريش ، و بورسا، و اسپانيا، و پرتغال ، و بلژيك ، و هلند، و غير آن را بسوى نصرانيت جلب كند. الا روسيه كه بعدها به اين دين گرويد.
اجمالى از سير تاريخى مسحيت و پيدايش انشعابات و مذاهب مختلف مسيحى 
از يك سو دائما كليسا رو به پيشرفت و تقدم بود، و از سوى ديگر امپراطورى روم مورد حمله امتهاى شمالى و عشاير صحرانشين اروپا قرار گرفت ، و جنگهاى پى در پى و فتنه ها اين امپراطورى را تضعيف مى كرد. تا آنجا كه بوميان روم و اقوام حمله ور كه بر روم استيلاء يافته بودند، بر اين معنا توافق كردند كه كليسا را بر خود حكومت داده ، زمام امور دنيا را هم بر او بسپارند، همانطور كه زمام امور دين را در دست داشت . در نتيجه كليسا هم داراى سلطنت روحانى و دينى شد و هم سلطنت دنيايى و جسمانى . و در آن ايام يعنى سال 590 ميلادى ، رياست كليسا بدست (پاپ گريگواگر) بود كه باز در نتيجه كليساى روم رياست مطلقه بر همه عالم مسيحيت يافت . (و نه تنها كليساهاى روم بلكه تمامى كليساهاى دنيا از كليساى روم الهام مى گرفت ). چيزى كه هست چندى طول نكشيد كه امپراطورى روم به دو امپراطورى منشعب شد، امپراطورى روم غربى كه پايتخت آن روم بود، و امپراطورى روم شرقى كه پايتخت آن قسطنطنيه (است انبول ) بود، و قيصرهاى روم شرقى ، خود را روساى دينى مملكت مى دانستند، ولى كليساى روم زير بار اين حرف نرفت ، و همين مبداء پيدايش انشعاب مسيحيت به دو مذهب كاتوليك (پيروان كليساى روم ) و ارتودوكس (پيروان كليساى است انبول ) گرديد.
امر به همين منوال گذشت ، تا آنكه قسطنطنيه بدست آل عثمان فتح گرديد، و قيصر روم (بالى اولوكوس ) از آخرين قيصرهاى روم شرقى ، و نيز كشيش آن روز در كليساى اياصوفيه كشته شدند. و بعد از كشته شدن قيصر روم اين منصب دينى ، يعنى رياست كنيسه را قيصرهاى روسيه ادعا نموده ، گفتند ما آنرا از قيصرهاى روم به ارث مى بريم ، براى اينكه با آنها خويشاوندى سببى داريم ، دختر به آنها داده ، و از آنها دختر گرفته ايم ، و در اين ايام كه قرن دهم ميلادى بود، روس ها هم مسيحى شده بودند. و در نتيجه پادشاهان روسيه سمت كشيشى كليساهاى سرزمين خود را بدست آورده ، تا از تبعيت كليساى روم درآمدند، و اين در سال 1454 ميلادى بوده است .
جريان تا حدود 5 قرن بهمين حال باقى ماند تا آنكه (تزارنيكولا) كشته شد و او آخرين قيصر روسيه بود كه خودش و تمامى خانواده اش در سال 1918 ميلادى بدست كمونيستها بقتل رسيدند. در نتيجه كليساى روم تقريبا بحال اولش يعنى قبل از انشعابش ‍ برگشت . (و دوباره به همه كليساهاى روم غربى و شرقى مسلط شد).
ليكن از سوى ديگر دچار تيره روزى شد و آن اين بود كه كليسا در بحبوحه ترقى و اوج قدرتش (در قرون وسطى ) بر تمامى جهات زندگى مردم دست انداخته بود، و مردم بدون اجازه كليسا هيچ كارى نمى توانستند بكنند.
كليسا از هر جهت دست و پاى مردم را بسته بود، و وقتى كارد به مردم رسيد طائفه اى از متدينين به انجيل ، عليه كليسا شورش كردند و خواست ار آزادى شده ، در آخر از پيروى روساى كليسا، و پاپ ها درآمده ، تعاليم انجيلى را طبق آنچه مجامعشان مى فهميدند و علماء و كشيش ها در فهم آن اتفاق داشتند، اطاعت مى كردند، اين طائفه را ارتدوكس خواندند.
طائفه اى ديگر نه تنها از اطاعت روسا و پاپ ها درآمدند، بلكه در تعليم انجيلى بكلى از اطاعت كليساى روم سر باز زده ، اعتنائى به دستورات صادره از آنان نكردند. اينها را پروتستان ناميدند،
انشعاب مسيحيت به سه شعبه كاتوليك ، ارتدوكس ، پروتستانت 
در نتيجه ، عالم مسيحيت در آنروزها به سه شاخه منشعب شد:
1 - كاتوليك كه پيرو كليساى روم و تعليمات آنهايند. 2 - ارتدوكس كه تابع تعليمات كليساى نام برده بودند، اما خود كليسا را فرمان نمى بردند كه گفتيم اين شاخه بعد از انقراض امپراطورى روم و مخصوصا بعد از انتقال كليساى قسطنطنيه از روم شرقى به مسكو پيدا شد. 3 - پروتستانت كه بكلى از پيروى و هم تعليم كليسا سر باز زد، و طريقه اى مخصوص به خود پيش گرفت . و در قرن پانزدهم ميلادى موجوديت خود را اعلام نمود.
اين بود اجمالى از سير تاريخى مسيحيت ، در زمانى قريب به بيست قرن و اشخاصى كه به وضع اين تفسير بصيرت و آشنائى دارند، مى دانند كه منظور ما از نقل اين مطالب ، قصه سرائى نبود، بلكه چند نكته در نظر داشتيم ، اول اينكه خواننده عزيز اين كتاب نسبت به تحولات تاريخى كه در مذهب مسيحيان رخ داده آشنا باشد، و خودش بتواند حدس بزند كه فلان عقيده اى كه در آغاز مسيحيت ، در اين دين وجود نداشته ، از كجا بسوى آن راه يافته ؟ آيا از اين راه بوده كه اشخاصى كه دنبال دعوت كشيشها به دين مسيح در مى آمدند، قبلا داراى مثلا عقيده تثليث يا فداء و امثال آن بوده اند؟ و در كيش مسيحيت هم همچنان آن عقايد را حفظ كرده اند؟ و خلاصه عامل وراثت آنها را بداخل تعليمات انجيل ها راه داده ؟ و يا از خارج مسيحيت بداخل آن سرايت كرده ؟ و يا در اثر معاشرت و خلط مسيحى با غير مسيحى ، و يا در اثر اينكه يك مبلغ مسيحيت نمى خواهد كسى را از خود برنجاند، قهرا و بطور عادى با عقايد يك وثنى مذهب هم موافقت مى كند، و يا اينكه داعيان مسيحيت ديده اند، جز با قبول آن عقايد نمى توانند دعوت مسيحيت را پيش ببرند؟ دوم اينكه قدرت نمائى كليسا و مخصوصا كليساى روم ، در قرون وسطاى ميلادى به نهايت درجه اش رسيد بطوريكه هم بر امور دين مردم سيطره داشتند، و هم بر امور دنياى آنان ، آنهم سيطره اى كه تخت هاى سلطنتى اروپا به اشاره كليسا اداره مى شد، شاه نصب مى كردند، و شاه ديگر را عزل مى نمودند.
مى گويند پاپ بزرگ ، آنقدر قدرت يافته بود كه وقتى يكى از پادشاهان نزدش آمده بود تا وى از گناهش بگذرد. (چون يكى از كارهاى كليسا گناه بخشيدن است ) او با پاى خود تاج آن پادشاه را پرت كرد.
و باز همان كتاب مى نويسد: وقتى امپراطورى آلمان خطائى كرده بود و پاپ براى اينكه او را بيامرزد، دستور داد سه روز پاى بره نه در جلو قصرش بايستد، با اينكه ، فصل ، فصل زمستان بود.
اتهامات و دروغ پردازى هاى كليسا درباره مسلمين در زمان جنگهاى صليبى و حتى پس از آن
حكومت كليسا مسلمانان را طورى براى مريدان خود توصيف و معرفى كرده بودند كه بطور جدى معتقد شده بودند كه دين اسلام دين بت پرستى است ، اين معنا از شعارهاى جنگهاى صليبى و اشعارى كه در آن جنگ براى شوراندن نصارا عليه مسلمانان مى سرودند، كاملا بچشم مى خورد. آرى در طول اين جنگ ، كه سالهاى متمادى ادامه داشت ، كليسا شعراى خود را وادار مى كرد، براى به هيجان آوردن سربازان خود عليه مسلمانان اشعارى مبنى بر اينكه مسلمانان چنين و چنانند و بت مى پرستند، بسرايند.
(هنرى دوكاسترى ) در كتاب خود (الديانة الاسلاميه ) در فصل اولش مى نويسد: مسلمانان بت مى پرستند، و خود داراى سه اله اند كه اسامى آنها بترتيب : 1 - (ماهوم ) است كه (بافوميد) و (ماهومند) نيز ناميده مى شود، و اين اولين الهه ايشان است كه همان محمد است . 2 - در رتبه دوم اله (ايلين ) است كه خداى دوم ايشان است . 3 - و در رتبه سوم اله (ترفاجان ) خداى سوم است . و چه بسا از كلمات بعضى مسلمانان استفاده شود كه غير اين سه خدا دو خداى ديگر به نام هاى (مارتبان ) و (جوبين ) دارند ليكن اين دو خدا در رتبه اى پائين تر از آن سه خدا قرار دارند، و مسلمانان خودشان مى گويند، كه محمد دعوت خود را بر دعوى الوهيت خود بنا نهاده ، و چه بسا گفته اند: او براى خود، صنمى و بتى از طلا دارد.
و در اشعارى كه ريشار براى تحريك سربازان مسيحى فرانسه عليه مسلمين سروده ، آمده : (قيام كنيد و ماهومند و ترفاجان را سرنگون ساخته و در آتش اندازيد تا در بارگاه خداى خود تقرب جوئيد).
و در اشعار (رولان ) در تعريف (ماهوم ) خداى مسلمانان آمده : (در ساختن اين خدا دقت كاملى بكار رفته ، اولا آنرا از طلا و نقره ساخته اند. و ثانيا آنقدر زيبا ساخته اند كه اگر آنرا ببينى يقين مى كنى كه هيچ صنعتگرى ممكن نيست صورتى زيباتر از آن در خيال خود تصور كند، تا چه رسد به اينكه از عالم خيال و تصور بخارجش بياورد، و چنين جثه اى عظيم و صنعتى زيبا را كه در سيمايش آثار جلالت هويدا باشد، بسازد.
آرى ماهوم از طلا و نقره ريخته شده و آنقدر شفاف است كه برقش چشم را مى زند. آنگاه اين خدا را بر بالاى فيلى نهاده اند كه از جواهرات ساخته شده ، آنهم از زيباترين مصنوعات است ، بطوريكه داخل شكمش از ظاهر پيداست مثل اينكه بيننده از باطن آن فيل ، نور و روشنائى احساس مى كند و تازه همين فيل كذائى را جواهرنشان نيز كرده اند بطوريكه هر يك از جواهرات ، لمعان خاص ‍ بخود را دارد، آن جواهرات هم آنقدر شفاف است كه باطنش از ظاهرش پيداست و در زيبايى صنعت ، نظيرش يافت نمى شود.
و چون اين خدايان مسلمين در مواقع سختى و جنگ بايشان وحى مى فرستد، لذا در بعضى از جنگها كه مسلمانان فرار كردند، فرمانده نيروى دشمن دستور داد تا آنان را تعقيب كنند، تا شايد بتوانند اله ايشان را كه در مكه است (يعنى محمد (صلى اللّه عليه و آله ) را دستگير سازند.
بعضى از كسانى كه شاهد اين تعقيب بوده ، مى گويد: اله مسلمانان (يعنى محمد (صلى اللّه عليه و آله ) به نزد مسلمين آمد، در حالى كه جمعيتى انبوه از پيروانش ، پيرامونش را گرفته بودند و طبل و شيپور و بوق و سرنا مى نواختند، بوق و سرنائى كه همه از نقره بود، آواز مى خواندند و مى رقصيدند، تا او را با سرور و خوشحالى به لشكرگاه آوردند، و خليفه اش در لشكرگاه منتظر او بود. همينكه او را ديد بزانو ايستاد و شروع كرد به عبادت او و خضوع و خشوع در برابرش ).
و نيز همين (ريشار) در وصف اله (ماهوم ) كه وصفش را آورديم ، مى گويد: ساحران يكى از افراد جن را مسخر خود كرده ، او را در شكم اين بت جاى دادند، و آن جن ، اول نعره مى زند، و عربده مى كشد، و بعد از آن با مسلمانان سخن مى گويد، و مسلمين هم سراپا گوش مى شوند.
امثال اين اتهامات در كتب كليسا، در ايامى كه تنور جنگهاى صليبى داغ بود، و حتى كتابهائى كه بعد از آن جنگها تاريخ آنها را نوشته بسيار است ، هر چند كه آنقدر دروغهايشان شاخدار است كه خواننده را هم به شك و شگفتى وا مى دارد، بطوريكه غالبا صحت آن مطالب را باور نمى كند، براى اينكه چيزهايى در آن كتابها مى خواند كه هيچ مسلمانى خوابش را هم نديده ، تا چه رسد به اينكه در بيدارى ديده باشد.
افول كليسا و رشد الحاد و بى دينى ، در اثر تعليمات غلط مسيحيت 
سوم اينكه : خواننده متفكر، متوجه شود كه تطورات چگونه بر دعوت مسيح مستولى گرديد. و اين دعوت در مسيرش در خلال قرون گذشته تا به امروز چه دگرگونيهايى بخود گرفته ، و چگونه ملعبه هوسبازان شده ، و بفهمد كه عقايد بت پرستى را بطورى مرموز و ماهرانه وارد در دعوت مسيحيت كردند، اولا در حق مسيح ، غلو نموده ، او را موجودى لاهوتى معرفى نمودند و بعدا بتدريج سر از تثليث و سه خدائى در آوردند. خداى پسر و پدر و روح ، و در آخر مساءله صليب و فدا را هم ضميمه كردند، تا در سايه آن عمل به شريعت را تعطيل نموده ، به صرف اعتقاد اكتفا كنند. همه اينها در آغاز بصورت دين و دستورات دينى صادر مى شد، و زمام تصميم گيرى در آنها بدست كليسا بود. كليسا بود كه تصميم مى گرفت ، براى مردم نماز و روزه و غسل تعميد درست كند و مردم هم به آن عمل مى كردند، ولى بى دينى و الحاد، همواره رو به قوت بود، چون وقتى قرار شد عمل به شرايع لازم نباشد، روح ماديت بر جامعه حكم فرما مى شود كه شد و به انشعابها منجر گرديد تا آنكه فتنه پروتستانها بپا شد. و بجاى احكام و شرايع دينى كه هيچ ضابطه اى نداشت و هرج و مرج در آن حكمفرما بود، قوانين رسمى و بشرى كه اساس آنرا حريت در غير مواد قانون تشكيل مى داد، جانشين احكام كليسا شد، و قرار شد، مردم تنها رعايت قوانين كشورى را بكنند و در غير موارد قانون ، آزاد آزاد باشند و اين باعث شد كه تعليمات مسيحيت روز بروز اثر خود را از دست بدهد، و در نتيجه بتدريج اركان اخلاق و فضائل انسانيت متزلزل گردد.
در اثر گسترش يافتن روح ماده پرستى و آزادى حيوانى ، مساءله شيوعيت و اشتراك پيدا شد و فلسفه ماترياليسم ديالكتيك - يعنى ماديگرى بدليل منطق تحول - از راه رسيد، و با چماق سفسطه خود، خدا و اخلاق فاضله و اعمال دينى را بكلى از زندگى بشر بيرون راند، و انسانيت معنوى جاى خود را به حيوانيت مادى داد كه خوئى است تركيب شده از درندگى و چرندگى . و دنيا هم با گامهائى بلند به سوى اين تازه از راه رسيده بشتافت .
خواهيد پرسيد، پس اين همه نهضت هاى دينى كه همه جاى دنيا را فرا گرفته چيست .

در پاسخ مى گوئيم : همه اينها بازيهايى است ، سياسى كه بدست رجال سياست راه مى افتد، تا آنها به اهداف و آرزوهاى خود برسند، چون امروز مثل قديم كشورگشائى با شمشير انجام نمى شود، امروز فن و دانشى روى كار آمده بنام سياست . پس يك سياستمدار حلقه هر درى را مى كوبد و به هر سوراخ و پناهگاهى دست مى اندازد.
گفتار دو تن از اساتيد علوم دينى درباره نهضت دينى در آمريكا 
دكتر (ژوزف شيتلر) استاد علوم دينى در دانشگاه (لوتران ) شيكاگو مى گويد: نهضت دينى كه اخيرا در آمريكا پيدا شده ، چيزى جز تطبيق دين بر مظاهر تمدن جديد نيست ، اين سياستمداران هستند كه اين نهضت را از پشت پرده هدايت و اداره مى كنند، و مى خواهند به مردم بفهمانند و بقبولانند كه تمدن جديد هيچ تضادى با دين ندارد.
چون احساس خطر كرده اند كه اگر اين معنا را با تلقين و بصورت يك نهضت دينى به مردم بقبولانند. فرداست كه خود مردم متدين به دين واقعى (اگر فرضا روزى فرصت پيدا كنند) عليه اين تمدن قيام مى كنند. و اما اگر اين نهضت دروغى و قلابى درست انجام شود، و فرضا روزى در گوشه اى از كشور، زمزمه نهضتى براه بيفتد، ديگر مردم به آن زمزمه اعتنائى نمى كنند، چون خودشان نهضت كرده اند، و دين خود را با تمدن روز تطبيق نموده اند.
دكتر (جرج فلوروفسكى ) بزرگترين مدافع روسى كليساى اورتودوكس هم در آمريكا گفته بود: تعليمات دينى در آمريكا، تعليمات جدى دينى نيست ، بلكه دلخوشى گنگى است (كه مردم را از ننگ بى دينى برهاند). دليلش هم اين است كه اگر براستى نهضت حقيقى دين بود، بايد متكى بر تعليمات عميق و واقعى مى بود.
پس خواننده عزيز، بايد متوجه باشد كه كاروان دين از كجا سر برآورد و در كجا پياده شد. در آغاز بنام احياى دين (عقيده و اخلاق و اعمال ) و يا به تعبير ديگر (معارف و اخلاقيات و شرايع ) سر برآورد و در بى دينى و لا مذهبى و لغو شدن تمامى احكام دين و روى آورى به ماديات و حيوانيت خاتمه يافت . و اين تطور و تحول نبود. مگر بخاطر اولين انحرافى كه از بولس سر زد، كسى كه مردم قديسش مى خوانند، يا بولس حواريش مى گويند آرى ، اگر مسيحيان اين تمدن عصر حاضر را كه به اعتراف دنيا انسانيت را به نابودى تهديد مى كند، تمدن بولسى نام بگذارند، شايسته تر است . و بهتر مى توان تصديقش كرد، تا اينكه مسيح را قائد و رهبر اين تمدن بشمارند و آن جناب را پرچمدار چنين تمدنى بدانند.
بحث روايتى (رواياتى كه درباره شاءن نزول آيه كريمه : (ما كان لبشر...) ) 
در تفسير قمى در ذيل آيه : (ما كان لبشر ان يوتيه اللّه الكتاب ) آمده كه عيسى نگفته بود: كه من شما را خلق كرده ام ، پس به جاى خدا بر من بندگى كنيد. و ليكن فرموده بود: براى من ربانى شويد، يعنى علمائى ربانى .
مؤ لف قدس سره : در بيان قبلى ما قرائنى گذشت كه اين حديث را تاءييد مى كند، و اينكه امام فرمود: (نگفته بود من شما را خلق كرده ام ...) بمنزله احتجاج است بر اينكه چنين چيزى را نگفته بوده . چون اگر گفته بود (مرا بپرستيد)! بايد قبلا خبر داده باشد كه آفريدگار شما منم ، و چنين خبرى نداده است .
و نيز در همان كتاب در تفسير آيه : (و لا يامركم ان تتخذوا الملائكه و النبيين اربابا...) آمده كه امام فرمود: در قديم قومى بودند كه ملائكه را مى پرستيدند و قومى از نصارا معتقد بودند كه عيسى رب و خدا است . و يهود معتقد بودند عزيز پسر خداست . لذا خداى تعالى فرمود: عيسى شما را دستور نمى دهد كه ملائكه و پيامبران را ارباب خود بگيريد.
مؤ لف قدس سره : بيان اين نيز گذشت .
و در الدرالمنثور است كه ابن اسحاق ، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم ، و بيهقى در كتاب (دلايل )، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : ابو رافع قرظى (از بنى قريظه كه قبل از ورود به اسلام از يهوديان آنجا بوده ). گفت : وقتى احبار يهود و نصاراى نجران نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) جمع شدند، و آن جناب ايشان را به اسلام دعوت كرد، گفتند اى محمد آيا مى خواهى ترا بپرستيم آنطور كه نصارا عيسى بن مريم را مى پرستند؟، مردى از نصاراى نجران كه لقب رئيس به او داده بودند نيز همين سؤ ال را كرد و گفت : آيا از ما اين را مى خواهى ؟
رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: معاذ اللّه ، پناه مى برم بخدا از اينكه غير خدا را بپرستيم و يا مردم را به پرستش غير او دستور دهيم ، خداى تعالى مرا به چنين چيزى مبعوث نكرده ، و چنين دستورى به من نداده است . دنبال اين پاسخ بود كه اين آيه نازل شد: (ما كان لبشر ان يوتيه اللّه الكتاب و الحكم و النبوه ثم يقول للناس كونوا عبادا لى من دون اللّه و لكن كونوا ربانيين بما كنتم تعلمون الكتاب و بما كنتم تدرسون . و لا يامركم ان تتخذوا الملئكه و النبيين اربابا ايامركم بالكفر بعد اذ انتم مسلمون ). و نيز در همان كتاب آمده : كه عبد بن حميد از حسن روايت كرده كه گفت : بمن خبر دادند كه مردى به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) گفته : يا رسول اللّه ، اينكه درست نيست كه به شما سلام كنيم ، آنطور كه به يكديگر سلام مى كنيم .
آخر تو با ما فرق دارى ، اجازه بده در هنگام تحيت براى تو بخاك بيفتيم ، فرمود: نه ، و ليكن اگر مى خواهيد پيامبر خود را احترام كنيد، هر حقى را براى صاحبش بشناسيد، چون جز براى خدا، براى احدى نبايد سجده كرد. اينجا بود كه آيه : (ما كان لبشر ان يوتيه اللّه الكتاب ... بعد اذ انتم مسلمون ) نازل گرديد.
مؤ لف قدس سره : در سبب نزول اين آيه داستانهايى ديگر غير اين دو داستان آمده و ظاهرا همه اينها از باب استنباط فكرى راويان است ، و ما قبلا بطور مفصل در اين باره بحث كرديم ، ممكن هم هست ، چند قضيه سبب نزول يك آيه باشد و خدا داناتر است .
سوره آل عمران ، آيات 85 - 81 


و اذ اخذ اللّه ميثق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاء كم رسول مصدق لما معكم لتومنن به و لتنصرنه قال ءاقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معكم من الشهدين (81) فمن تولى بعد ذلك فاولئك هم الفسقون (82) افغير دين اللّه يبغون و له اسلم من فى السموت و الارض طوعا و كرها و اليه يرجعون (83) قل امنا باللّه و ما انزل علينا و ما انزل على ابرهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و النبيون من ربهم لا نفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون (84) و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخسرين (85)


ترجمه آيات
بياد آر زمانى را كه خداى تعالى از انبيا پيمان بگرفت كه هر زمان به شما كتاب و حكمت دادم و سپس رسولى آمد كه تصديق كننده دين شما بود، بايد به او ايمان آوريد و او را يارى كنيد. خداى تعالى فرمود: آيا اقرار كرديد و پيمان مرا بر اين معنا گرفتيد؟ گفتند: آرى اقرار كرديم . فرمود: پس شاهد باشيد، من نيز با شما از شاهدانم (81).
پس بعد از اين هركس اعراض كند، بجز انحراف از طريقه فطرت ، يعنى بجز فسق انگيره اى ندارد و اصولا فاسقان همينهايند (82).
آيا اين فاسقان غير دين خدا را مى طلبند با اينكه تمامى ساكنان آسمانها و زمين چه كره تسليم اويند و همه به سوى او باز مى گردند؟ (83).
بگو ما به خدا و آنچه بر ما نازل كرده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل كرده و آنچه براى موسى و عيسى و انبياى بعد از وى از ناحيه پروردگارشان آمده ، يكجا ايمان داريم و بين احدى از آنان فرق نمى گذاريم و ما تسليم او هستيم (84).
و هركس بخواهد غير از اسلام را به عنوان دين بپذيرد، از او قبول نمى شود و او در آخرت از زيانكاران است (85).
بيان آيات
اين آيات بى ارتباط با آيات قبل نيست ، سياق آن و سياق آيات قبل هم يكى است و سخن با همان وحدتش جريان دارد. و خلاصه اينكه اين آيات دنباله همان آيات است گوئى خداى تعالى بعد از آنكه بيان كرد كه اهل كتاب در علمى كه به كتاب داشتند و در دينى كه خدا به ايشان داده بود همواره اخلال و سنگ اندازى مى كردند. و كلمات خدا را جابجا مى نمودند و مى خواست ند به اين وسيله حقايق را بر مردم مشتبه سازند و بين پيامبران تفرقه انداخته و بگويند: ما آن پيامبر را قبول داريم ولى اين (يعنى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را قبول نداريم و نيز بعد از اينكه اين تهمت را نفى كرد، كه پيغمبرى از پيامبران چون موسى و عيسى (عليهماالسلام ) دستور داده باشد كه خود او و يا غير او را مثلا يكى از پيامبران را و يا ملائكه را ارباب خود بگيرند، همانطور كه نصارا بصراحت و بى رودربايستى مى گويند، عيسى خداست و همانطور كه از ظاهر كلام يهود چنين چيزى استفاده مى شود اينك در اين آيات ، تخطئه يهود و نصارا را شدت بخشيده و مى فرمايد: نه تنها آن دو بزرگوار چنين چيزى را نگفته بودند بلكه نمى توانستند بگويند، براى اينكه خداى تعالى از تمامى انبيا پيمان گرفته كه به همه پيامبران ايمان آورند - چه پيغمبران قبل از خودشان و چه بعد از ايشان - و او را يارى كنند، به اين معنا كه هر پيغمبرى ، پيغمبران قبل از خود را تصديق كند، و مردم را به آمدن پيغمبران بعد از خودش بشارت دهد. همانطور كه عيسى (عليه السلام )، پيامبر قبل از خود يعنى موسى را تصديق كرد و به آمدن پيامبر بعد از خودش يعنى محمد (صلى اللّه عليه و آله ) بشارت داد، و همچنين خداى تعالى از انبياء پيمان گرفت ، كه از مردم و امت خود پيمان بگيرند، و حداقل آنان را شاهد بر خودشان قرار دهند.
و در دو آيه بعد بيان مى كند كه اين همان اسلام است كه حكمش در همه آسمانها و زمين گسترش مى يابد.
و در چهار آيه بعد به رسول گرامى خود دستور مى دهد كه خود آن جناب نيز طبق اين پيمان عمل نموده و آنرا قبول كند و در نتيجه هم به خدا ايمان بياورد و هم به تمامى احكامى كه خداى تعالى بر انبياى خود نازل كرده است .
و خلاصه اينكه ، هر پيغمبرى تمامى پيغمبران قبل از خود و بعد از خود را تصديق كند و بين پيغمبران جدائى نيندازد، و نيز دستور مى دهد به اينكه تسليم خداى سبحان باشد، و اين تسليم شدن را، هم از ناحيه خودش انجام دهد و هم از ناحيه امتش تا در نتيجه همه خلائق تسليم او شوند، يا بى واسطه مثل انبياء و يا با واسطه مانند امتهاى انبياء كه ان شاء اللّه بيانش در ذيل همين آيات مى آيد:
مراد از ميثاق در: (و اذ اخذ اللّه ميثاق النبيين ...) 


و اذ اخذ اللّه ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاء كم رسول مصدق لما معكم لتومنن به و لتنصرنه


اين آيه از ميثاقى خبر مى دهد كه گرفته شده . حال بايد ديد، آيا منظور ميثاقى است كه از ديگران براى انبياء گرفته شده و يا منظور ميثاقى است كه از خود انبيا گرفته شده ؟ از اينكه دنبالش خطاب به مردم كرده و فرموده : (ثم جاءكم رسول ) مى تواند منظور از عبارت (ميثاق النبيين ) ميثاقى باشد كه از مردم براى انبيا گرفته شده است . و از اينكه خطاب به انبيا فرموده : (ءاقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى ...) و همچنين فرموده : (قل آمنا باللّه ...) مى تواند منظور از عبارت (ميثاق النبيين ) ميثاقى باشد كه از خود انبيا گرفته شده ، پس در حقيقت ميثاقى كه گرفته شده ، از خود انبياء گرفته شده ، چون ميثاق مردم هم به وسيله انبيا گرفته شده است .
و بنابراين كلمه (النبيين ) هم مى تواند انبيائى باشد كه برايشان از مردم ميثاق گرفته شده و هم انبيائى باشد كه از خودشان ميثاق گرفته شده ، عبارت با هر دو مى سازد. ليكن سياق آيه : (ما كان لبشر ان يوتيه اللّه ...) تا آخر دو آيه و اتصالش به آيه مورد بحث تاءييد مى كند كه مراد، ميثاقى است كه از خود انبياء گرفته شده ، چون وحدت سياق مى رساند كه انبيا بعد از آنكه خدا كتاب و حكم و نبوتشان داده ، ممكن نيست مردم را به سوى شرك و شريك بخوانند. و چطور چنين چيزى ممكن است با اينكه از آنان ميثاق گرفته شده به ايمان و به اينكه ساير پيغمبران را كه به سوى توحيد خداى سبحان دعوت مى كرده اند يارى كنند؟.
بنابراين مناسب همين بوده كه سخن از ميثاق بياورد، از اين جهت كه از خود انبيا گرفته شده است .
و در جمله (لما آتيتكم من كتاب و حكمة ) در كلمه (لما) دو قرائت است : يكى قرائت مشهور كه لام را به فتحه مى خوانند، و يكى قرائت حمزه كه آن را به كسره خوانده و لام را لام تعليل و (ما) را موصوله گرفته . و ليكن ترجيح با قرائت به فتحه است ، بنابر اين قرائت كه لام مفتوح و كلمه (ما) بدون تشديد باشد، قهرا (ما) موصوله خواهد بود، و كلمه (آتيتكم ) كه (آتيناكم ) هم قرائت شده صله آن است و ضميرى كه بايد از صله به موصول برگردد، حذف شده ، چون جمله (من كتاب و حكمة ) مى فهمانده كه در اينجا ضميرى حذف شده ، و موصول مذكور مبتداء و خبرش جمله (لتومنن به ...) است . و لام در كلمه (لما) ابتدائيه و در كلمه (لتومنن به ) لام قسم است . و مجموعه جمله (لما آتيتكم من كتاب ...) بيان ميثاقى است كه گرفته شده و معناى آيه اين است (بياد آر زمانى را كه خداى تعالى از پيامبران پيمانى گرفت ، و آن اين بود: هر آينه آنچه من از كتاب و حكمت بشما دادم (و در آن كتاب ، خبر دادم از پيغمبر بعدى ) و سپس رسولى به سويتان آمد كه تصديق كننده كتاب و حكمت شما بود. البته بايد (امروز) به او ايمان بياوريد و ياريش كنيد). (به اين معنا كه خبر آمدنش و حقانيتش را از خلق پنهان نداريد).
وجه ديگر در آيه كه جواب شرط باشد 
ممكن هم هست كلمه (ما) شرطيه و جزايش جمله (لتومنن به ) باشد، آن وقت معنايش اين مى شود كه : (بياد آر زمانى را كه خداى تعالى از پيامبران پيمانى گرفت ، و آن اين بود كه : اگر من كتاب و حكمتى به شما دادم و سپس رسولى به سويتان آمد تصديق كننده كتاب و حكمت شما، سوگند مى خورم كه بايد به او ايمان بياوريد و ياريش كنيد).
و اين وجه هم بهتر است بخاطر اينكه دخول لام سوگندى كه خود سوگندش حذف شده ، در جواب آن سوگند كه جزاى شرط هم باشد مشهورتر است . و لام (لتومنن ) و (لتنصرن ) لام قسم است و هم معناى جمله سليس تر و روشن تر است و هم اينكه شرط در موردى كه سخن از ميثاق و پيمان است ، معروف تر است .
و خطاب در جمله (آتيتكم ) و در (جاءكم ) هر چند كه بر حسب نظر ابتدائى به انبيا است ، ليكن اينكه دنبالش فرمود: (ءاقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى )، خود قرينه است بر اينكه خطاب مجموعا به انبيا و ملتهاى ايشان است ، به اين معنا كه خطاب مختص به انبيا است ، ولى حكمش شامل انبياء و امت هاى ايشان است . پس بر امت ها نيز واجب است كه ايمان بياورند و يارى كنند، همانطور كه بر انبياء است كه ايمان بياورند.
و ظاهر جمله (ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم ) بخاطر وجود كلمه (ثم ) (سپس ) بعد زمانى است . و اين معنا را مى رساند كه : (بر پيغمبر سابق واجب است كه به پيغمبر بعد از خودش (كه بشارت آمدن او به وى داده شده ) ايمان بياورد و او را (با اعلام آمدنش ‍ و علائم ظهورش به مردم ) يارى كند).
البته از جمله (قل آمنا باللّه ...) استفاده مى شود كه پيمان ماخوذ، تنها اختصاص به پيامبر سابق نسبت به لاحق ندارد، بلكه شامل لاحق نسبت به سابق نيز مى شود، يعنى بر لاحق هم لازم است كه به پيغمبر سابق ايمان آورده و او را، يارى كند. و ليكن اين استفاده از فحواى خطاب است ، نه از لفظ آيه كه ان شاء اللّه العزيز به زودى بيانش مى آيد.
و در جمله (لتومنن به و لتنصرنه ) ضمير اول (بِهِ) هر چند كه ممكن است به كلمه (رسول ) برگردد. همانطور كه ضمير دوم بطور مسلم به رسول بر مى گردد. و مانعى ندارد كه رسول بعدى موظف باشد به رسول قبلى ايمان بياورد، همچنانكه در آيه (آمن الرسول ) فرموده : كه رسول اسلام و مؤ منين بخدا و ملائكه و رسولان سابق ايمان دارند. و ليكن از ظاهر جمله : (قل آمنا باللّه و ما انزل علينا و ما انزل على ابراهيم ...) بر مى آيد كه ضمير اول به (لما اتيتكم من كتاب و حكمة ) و ضمير دوم به (رسول ) بر مى گردد. و معناى آيه چنين است : بايد حتما بدانچه از كتاب و حكمت بسويتان آمده ايمان آوريد و رسول را يارى كنيد، رسولى كه به سويتان گسيل شده و شريعت فعلى شما را تصديق دارد.


قال ءاقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى قالوا اقررنا است فهام


در اين جمله تقريرى است و مى رساند كه مطلب از همين قرار است . و معناى كلمه (اقررتم ) معروف است ، و كلمه (اصر) كه به معناى عهد است ، مفعول فعل (اخذتم ) است ، و اخذ، اصر و عهد، غير از آخذ و گيرنده ، طرف ديگرى كه پيمان را از او بگيرد لازم دارد و در اينجا آن طرف ديگر غير از امتها كس ديگر نمى تواند باشد پس معناى جمله اين مى شود: (خداى تعالى پرسيد: آيا شما به اين پيمان اقرار كرديد؟ و آيا از امتهاى خود اصر و عهد مرا گرفتيد؟ گفتند: بلى . اقرار داريم ).
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از گرفتن اصر، پيمان گرفتن انبيا براى خودشان است . در نتيجه جمله : (و اخذتم على ذلكم اصرى ) عطف بيان مى شود براى جمله (اقررتم ). دليلش هم اين است كه مى بينيم انبيا در پاسخ ، تنها از سؤ ال اول پاسخ داده و گفتند: (اقررنا) و سخنى از اخذ پيمان به ميان نياورده اند و بنابراين مراد از ميثاق تنها ميثاق انبيا مى شود و نه همه مردم و امت ها.
ليكن اين احتمال را جمله (قال فاشهدوا...) از ذهن دور مى سازد. چون همه مى دانيم كه شهادت همواره عليه غير است . و همچنين جمله : (قل آمنا باللّه ...) چون اگر پاى غير در ميان نبود بايد مى فرمود: (قل آمنت باللّه ). پس معلوم مى شود كه از طرف خودش و امتش گفته (آمنا). مگر اينكه كسى بگويد، اشتراك امت ها و پيامبرانشان از دو جمله : (فاشهدوا...) و جمله قل (امنا باللّه ) استفاده مى شود. و جمله (و اخذتم ) هيچ چيزى در اين باره افاده نمى كند.


قال فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين


ظاهر شهادت همانطور كه قبلا گذشت اين است كه عليه غير باشد، پس اين شهادت هم ، شهادتى است از انبياء و هم شهادتى است از امتها، و شاهد آن همانطور كه قبلا گفته شد جمله : (قل آمنا باللّه ...) است . علاوه بر اين ، سياق نيز بر اين معنا شهادت مى دهد، براى اينكه مى دانيم آيات مورد بحث در اين زمينه است كه عليه اهل كتاب احتجاج كند كه دعوت رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) را اجابت نكردند. همچنانكه عليه ايشان احتجاج كرده كه چرا نسبتهاى ناروا به عيسى و موسى (عليهماالسلام ) و غير آنها دادند، و آيه بعد هم كه مى فرمايد: (افغير دين اللّه يبغون ...) و آياتى ديگر بر اين معنا دلالت دارند.
و چه بسا مفسرين گفته باشند كه مراد از جمله (فاشهدوا) شهادت بعضى از انبياء بر بعض ديگر است . همچنانكه بسا ممكن است گفته باشند افراد مخاطب جمله (فاشهدوا) ملائكه اند، نه انبيا، و اين دو معنا هر چند محتمل است ، و فى نفسه مى تواند مراد باشد و ليكن لفظ آيه در هيچيك از آن دو ظهور ندارد. چون قرينه اى در كلام نيست و بلكه همانطور كه ملاحظه كرديد، قرينه بر خلاف آن هست .
و يكى از لطايفى كه در اين آيه بكار رفته ، اين است كه با در نظر گرفتن جمله (و اذ اخذنا من النبيين ) تا جمله (ثم جاءكم رسول ) و نيز با در نظر گرفتن مطالبى كه در تفسير آيه (كان الناس امة واحدة ...) گذشت - كه فرق بين نبوت و رسالت چيست ، و مصداق رسول اخص از مصداق نبى است - چنين استفاده مى شود كه : ميثاقى كه گرفته شده از شخص معينى نبوده ، بلكه از مقام نبوت بوده ، - براى مقام رسالت . پس مقام نبوت تعهدى نسبت به مقام رسالت دارد ولى مقام رسالت چنان تعهدى نسبت به مقام نبوت ندارد. چون آيه دلالتى بر عكس اين قضيه ندارد.
مناقشه در سخن بعضى از مفسرين در معناى آيه 
و با استفاده اين لطيفه ، از آيه شريفه ، مى توان به سخنانى كه بعضى از مفسرين در معناى آيه مورد بحث گفته اند مناقشه نمود. آنان گفته اند كه : ميثاق گرفته شده از همه انبيا، براى همه انبيا است و معنايش اين است كه همه آنان يكديگر را تصديق كنند و هر يك مردم را امر كنند به اينكه به ديگران نيز ايمان بياورند. و خلاصه آيه شريفه مى خواهد بفهماند دين خدا يكى است . و تمام انبياء مردم را به سوى آن دين مى خوانند. و وجه مناقشه روشن است و احتياج به تكرار ندارد.
و حاصل معناى آيه اين شد كه خداى تعالى از همه انبياء و امتهاى ايشان پيمان گرفت كه اگر كتابى و درسى از زندگى برايشان فرستاد، و يك رسولى كه تصديق كننده كتاب آنها است آمد حتما به آن كتاب و حكمت ايمان بياورند و آن رسول را يارى كنند و اين كار از انبيا به معناى تصديق پيغمبر قبلى و معاصر است و بشارتى است از پيغمبر قبلى به آمدن پيغمبر بعدى . و سفارشى است به امت كه دعوت پيغمبر آينده را بپذيرند و از ناحيه امت ايمان و تصديق و يارى است ، و لازمه اين همانا وحدت دين الهى است .
و اما اينكه بعضى از مفسرين گفته اند، مراد آيه شريفه اين است كه : خداى تعالى از پيامبران ميثاق گرفته كه نبوت خاتم انبياء محمد (صلى اللّه عليه و آله ) را تصديق و امت خود را به مبعث او بشارت دهند، هر چند كه در جاى خود درست است ، ليكن مطلبى است كه سياق آيات بر آن دلالت مى كند نه الفاظ آن . همچنانكه در سابق هم به آن اشاره نموديم . چون الفاظ آيه عموميت دارد و همه انبيا را شامل مى شود. چيزى كه هست گفتيم ، از آنجا كه آيه مورد بحث ، در ضمن احتجاج عليه اهل كتاب و سرزنش و عتاب ايشان قرار گرفته كه : (چرا اينقدر اصرار دارند كتب آسمانى خود را تحريف و آيات نبوت را كتمان نمايند و با اينكه حق واضح و روشن است درباره آن عناد ورزند؟) از آن استفاده مى كنيم كه منظور تصديق خصوص نبوت خاتم الانبيا است .


فمن تولى بعد ذلك ...


اين جمله تاكيد ميثاقى است كه در آيه قبل ، سخن از گرفتن آن داشت . و معناى آن روشن است .


افغير دين اللّه يبغون


اين جمله بخاطر اينكه حرف (فا) بر سر آن درآمده ، تفريع و نتيجه گيرى از آيه قبل است كه سخن از گرفتن پيمان از انبيا داشت و معنايش اين است كه : حال كه معلوم شد دين خدا واحد است و آن همان است كه از همه انبيا و امتهاى آنان بر آن ، پيمان گرفته شد كه هر
پيغمبر متقدم ، به آمدن پيغمبر بعد از خود بشارت دهد و به آنچه او مى آورد ايمان آورده ، تصديقش كنند. ديگر اين اهل كتاب را چه مى شود كه به تو اى رسول اسلام ايمان نمى آورند و از كفر به تو چه چيزى مى خواهند؟ از ظاهر حالشان برمى آيد كه در جستجوى دينند، آيا در جستجوى دينى غير از اسلامند؟ با اينكه از قرنها پيش بر آنان واجب شده بود كه به اسلام تمسك جويند. چون اسلام است آن دينى كه پايه و اساسش فطرت است و نيز بر آنان واجب بود، دينى را بپذيرند كه دليل بر حقانيت آن همان دليلى باشد كه خدا، تمامى ذوى العقول موجود در آسمان ها و زمين و همه صاحبان شعور را محكوم به قبول آن كرده و آن اين است كه همانطور كه در مقام تكوين تسليم اويند، در مقام تشريع هم تسليم او باشند و جز قانون او را نپذيرند.
تسليم تكوينى تمامى اهل آسمانها و زمين در برابر اللّه تعالى 


و له اسلم من فى السموات و الارض طوعا و كرها


اين همان اسلامى است كه تمامى ساكنان زمين و آسمانها را - كه اهل كتاب هم طايفه اى از ايشانند اهل كتابى كه مى گويند ما تسليم خدا نمى شويم - شامل مى شود. لفظ (اسلم ) صيغه ماضى است ، كه ظهور دارد بر اينكه ساكنان زمين و آسمان در گذشته تسليم خدا بوده اند، و اين تسليمى كه در سابق محقق شده تسليمى است تكوينى در برابر امر خدا، نه اسلام به معناى خضوع بندگى ، مويد و بلكه دليل بر اين معنا جمله (طوعا و كرها) در آخر آيه است .
بنابراين جمله و (له اسلم ) از قبيل مواردى است كه گوينده به ذكر دليل و سبب اكتفا نموده و نامى از مدلول و مسبب نمى برد. و تقدير كلام چنين است :
(افغير الاسلام يبغون ؟ و هو دين اللّه ؟ لان من فى السموات و الارض مسلمون له منقادون لامره ، فان رضوا به كان انقيادهم طوعا من انفسهم ، و ان كرهوا ما شاءه و ارادوا غيره كان الامر امره و جرى عليهم كرها من غير طوع .)
يعنى : آيا غير اسلام را مى جويند؟ با اينكه اسلام دين خدا است ، چون هركس كه در آسمانها و زمين است ، تسليم او و منقاد امر اوست . پس اگر به امر او رضايت دهند، انقيادشان طوعى است از ناحيه خود آنان . و اگر آنچه را خدا مى خواهد كراهت داشته و غير آن را بخواهند امر، امر اوست و امر خود را به كره جارى مى فرمايد.
از اينجا روشن مى شود كه واو در جمله (طوعا و كرها) واو تقسيم است ، و مراد از طوع رضايت ايشان به خواسته خدا در مورد خويش است . در صورتى كه خداى تعالى چيزى درباره آنان خواسته باشد كه دوستش بدارند. و مراد از كره اين است كه آنچه خدا در مورد ايشان خواسته ، نخواهند و از آنان كراهت داشته باشند، نظير مرگ و مير، فقر و بيمارى ، و امثال آن .


و اليه يرجعون


اين سبب ديگرى است ، براى اينكه اسلام را به عنوان دين ابتغا كنند و بطلبند، براى اينكه بازگشتشان به اللّه ، مولاى حقيقيشان است ، نه به آن چيزى كه كفرشان و شركشان ايشان را به سوى آن هدايت مى كند.


قل امنا باللّه و ما انزل علينا


در اين جمله به رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) دستور مى دهد كه بر طبق ميثاقى كه از او و غير او گرفته شده ، رفتار كند، و از جانب خود و همه مؤ منين از امتش بگويد: (آمنا باللّه و ما انزل علينا...)
و اين از جمله شواهدى است كه شهادت مى دهد بر اينكه منظور از ميثاق ، ميثاقى است كه از همه انبيا و امتهاى ايشان گرفته شده ، كه به آن اشاره شد.


و ما انزل على ابراهيم و اسمعيل ...


نامبردگان در اين آيه ، انبياى آل ابراهيمند، و اين آيه خالى از اين اشعار نيست كه مراد از اسباط همانا انبيا از ذريه يعقوب و يا از اسباط بنى اسرائيل هستند، مانند: داوود، سليمان ، يونس ، ايوب و ديگران .


و النبيون من ربهم ...


در اين جمله ، مساءله عموميت مى يابد، تا شامل آدم و نوح و سايرين نيز بشود و در جمله : (لا نفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون ) همه را يكجا جمع فرموده است .


و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه ...


در اين آيه بيان مى كند: آن موردى كه نسبت به آن ميثاق گرفته نشده كجا است ، و آن غير اسلام است . و اين تعبير خود تاكيد وجوب عمل بر طبق ميثاق است .
بحث روايتى (در ذيل آيات گذشته ) 
در مجمع البيان از امام امير المؤ منين على (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: (خداى تعالى از انبياى قبل از پيامبر ما، ميثاق گرفت كه به امت هاى خود خبر بعثت آن جناب و علائم و صفاتش را بدهند، و به آمدنش بشارت داده ، دستور دهند كه آن جناب را تصديق كنند).
و در الدر المنثور است كه ابن جرير از على بن ابيطالب رضى اللّه عنه روايت كرده كه فرمود: (از آدم تاكنون خداى تعالى هيچ پيغمبرى را مبعوث نكرد، مگر اينكه درباره محمد (صلى اللّه عليه و آله ) از او پيمان گرفت كه اگر در زمان زندگى او اين پيامبر بزرگ مبعوث شد، بايد به او ايمان آورد و ياريش كند. و دستور داد كه او نيز اين پيمان را از امت خود بگيرد، آنگاه امام (عليه السلام ) اين آيه را تلاوت فرمود: (و اذ اخذ اللّه ميثاق النبيين لما اتيتكم من كتاب و حكمه ....)
مؤ لف قدس سره : اين دو روايت مى خواهد آيه را طورى معنا كند كه دلالت لفظ و سياق (هر دو) رعايت شده باشد، همان معنائى كه در نظر ما بود و بيانش گذشت .
و در مجمع البيان و جوامع از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه فرموده : معنايش اين است كه : (بياد آر زمانى را كه خداى تعالى ميثاق امت انبيا را گرفت ، به اينكه هر امتى پيغمبر خود را تصديق نموده ، به آنچه آن پيغمبر آورده عمل كنند. و ليكن امتها به اين عهد وفا نكرده و بسيارى از شرايع آن را ترك نموده ، بسيارى از آنها را تحريف كردند).
مؤ لف : آنچه در اين روايت آمده ، از قبيل نشان دادن مصداق و نمونه اى بارز از ميان مصاديق آيه است . پس منافات دارد كه آيه شريفه شامل هم امتها و هم انبيا بشود.
و نيز در مجمع البيان از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت آورده كه در ذيل جمله : (ءاقررتم و اخذتم ) فرمود: معنايش اين است كه آيا اقرار كرديد؟ و به اين اقرار خود بر امتهاى خود پيمان بستيد؟ (قالوا) يعنى انبيا و امتهايشان گفتند: (اقررنا) يعنى بدانچه دستورمان دادى كه اقرار كنيم ، اقرار كرديم ، (قال فاشهدوا) خداى تعالى به انبيا و امتها فرمود: پس شاهد باشيد و من هم با شما شاهد بر شما و بر امتهاى شمايم .
و در الدرالمنثور است كه : ابن جرير از على بن ابيطالب (عليه السلام ) روايت آورده كه در معناى جمله (فاشهدوا) فرمود: يعنى شما بر امتهاى خود شاهد باشيد. (و انا معكم من الشاهدين ) يعنى ، (و من با شما از شاهدان بر شما و ايشانم ). (فمن تولى ) يعنى : اى محمد بعد از اين عهد كه از همه امتها گرفته شد هركس روى بگرداند فاسق است ، يعنى در كفر عصيان مى كند.
مؤ لف : توجيه معناى اين روايت گذشت .
و در تفسير قمى از امام صادق (عليه السلام ) آمده كه امام فرمود: خداى تعالى در عالم ذر به ايشان فرمود: (ءاقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى ) و معناى (اصر) عهد است . (قالوا اقررنا) آنگاه خداى تعالى به ملائكه فرمود: (فاشهدوا) گواه باشيد.
مؤ لف قدس سره : لفظ آيه با اين عبارت مى سازد، و آن را دفع نمى كند. هر چند به بيانى كه گذشت از ظاهر آن استفاده نشود.
روايتى از الدرالمنثور (و من يبتغ غير الاسلام دينا 
و در الدرالمنثور است كه احمد، و طبرانى ، در كتاب اوسط از ابى هريره روايت كرده كه در تفسير آيه : (و من يبتغ غير الاسلام دينا...) گفت : رسول خدا فرمود: در روز قيامت ، اعمال مى آيند، از آن جمله نماز مى آيد و عرضه مى دارد: پروردگارا من نمازم . خطاب مى رسد: تو بر خير هستى . و صدقه مى آيد و مى گويد: پروردگارا من صدقه ام . خداى تعالى به او هم مى فرمايد تو بر خير هستى . دنبال صدقه روزه مى آيد و عرضه مى دارد: پروردگارا من روزه ام . خداى تعالى به او هم مى فرمايد: تو بر خير هستى . آنگاه ساير اعمال يكى يكى مى آيند و خود را معرفى مى كنند و خداى تعالى به يك يك آنها مى فرمايد: تو بر خير هستى تا آنكه اسلام مى آيد و عرضه مى دارد: پروردگارا تو سلامى و من اسلام هستم . خداى تعالى مى فرمايد: تو بر خير هستى و من امروز تو را معيار قرار مى دهم ، با تو مواخذه مى كنم ، و با تو پاداش مى دهم ، آنگاه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) اين آيه را تلاوت فرمود: (و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخره من الخاسرين ).
و در كتاب توحيد و كتاب تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه در ذيل همين آيه فرمود: توحيد مردم نسبت به خداى عزوجل همين است .
مؤ لف قدس سره : توحيدى كه در اين روايت آمده ، ملازم با تسليم خدا شدن در همه چيزهائى است كه از بندگان خود مى خواهد، در نتيجه برگشت اين حديث هم به همان معنائى است كه در بيان سابق گذشت .
و اگر منظور تنها نفى شريك بوده باشد، قهرا معناى طوع و كره هم دلالت اختيارى و اضطرارى خواهد بود.
خواننده عزيز، اين را هم بداند كه در اين ميان عده اى روايات ديگر هست كه آنها را عياشى و قمى در تفسيرهاى خود و همچنين غير اين دو و در معناى آيه : (و اذ اخذ اللّه ميثاق النبيين ...) نقل كرده اند. و در آنها آمده كه معناى (لتومنن به ) اين است كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) ايمان بياوريد. (و لتنصرن ) يعنى امير المؤ منين (عليه السلام ) را يارى كنيد. و ظاهر اين روايت اين است كه مى خواهد اين آيه را اينطور تفسير كند كه ضمير در (لتومنن به ) را به رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) و ضمير (و لتنصرنه ) را به امير المؤ منين برگرداند، اما عبارت آيه دلالتى بر اين معنا ندارد. ليكن در بين رواياتى كه عياشى آورده روايتى است كه از سلام بن مستنير از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: نامى را بر خود نهادند كه خداى تعالى به جز على بن ابيطالب را به آن نام نناميده و تاءويل آن هنوز نيامده ، عرضه داشتم فدايت شوم ، تاءويلش چه وقت مى آيد؟ فرمود: وقتى كه خداى تعالى جمع را يعنى انبيا و مؤ منين را پيش روى آن جناب جمع كند تا ياريش كنند. و اين است گفتار خداى تعالى كه مى فرمايد: (و اذ اخذ اللّه ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمه ... و انا معكم من الشاهدين ).
و با بيانى كه در اين روايت آمده امر اين اشكال آسان مى شود، چون وقتى اشكال وارد مى شود كه روايات در مورد تفسير وارد شده باشد، و اما در صورتى كه تاءويل باشد، و با در نظر گرفتن اينكه در تفسير آيه : (هو الذى انزل عليك الكتاب ...) گفتيم ، تاءويل از باب دلالت لفظ بر معنا نيست ، و اصلا ارتباطى با لفظ ندارد، ديگر اشكال بر روايات مذكور وارد نيست .
سوره آل عمران ، آيات 91 - 86 


كيف يهدى اللّه قوما كفروا بعد ايمانهم و شهدوا ان الرسول حق و جاءهم البينت و اللّه لا يهدى القوم الظالمين (86) اولئك جزاءهم ان عليهم لعنة اللّه و الملائكه و الناس اجمعين (87) خلدين فيها لا يخفف عنهم العذاب و لا هم ينظرون (88 الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان اللّه غفور رحيم (89) ان الذين كفروا بعد ايمنهم ثم ازدادوا كفرا لن تقبل توبتهم و اولئك هم الضالون (90) ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار فلن يقبل من احدهم مل ء الارض ذهبا و لو افتدى به اولئك لهم عذاب اليم و ما لهم من ناصرين (91)


ترجمه آيات
چگونه خداى تعالى قومى را كه بعد از ايمان آوردن و شهادت دادنشان به اينكه رسول حق است و بعد از ديدن معجزات و آيات روشن ، كافر شدند. هدايت مى كند؟. نه ، خداى تعالى مردم ستمگر را هدايت نمى كند (86).
اينان جزايشان اين است كه لعنت خدا و ملائكه و همه مردم شامل حالشان گردد (87).
و جاودانه در اين دورى از رحمت خدا بمانند و عذاب از آنها تخفيف نپذيرد و مهلت هم داده نشوند (88).
مگر كسانيكه بعد از ارتكاب چنين كفرى توبه نموده و مافات را تعالى آفريدگار رحيم است (89).
محققا كسانى كه بعد از ايمان آوردن ، كافر شدند و سپس كفر مجدد خود را بيش از كفر نخستين كنند، توبه شان قبول نمى شود و اينان همانا گمراهانند (90).
محققا كسانى كه كافر شدند و با حال كفر از دنيا رفتند، از احدى از آنان رشوه قبول نمى شود، هر چند فرضا به فراخناى زمين طلا داشته باشند و آنرا به عوض كفر خود بدهند و ايشان عذابى دردناك دارند و از انواع ياوران هيچ نوعش را ندارند (91).
بيان آيات
اين آيات را مى توان مرتبط به آيات قبل دانست ، كه سخنى از اهل كتاب داشت هر چند كه ممكن هم هست آنها را مستقل و جداى از ما قبل بدانيم ، و اين روشن است .


كيف يهدى اللّه قوما كفروا بعد ايمانهم ...


هدايت يافتن كافرانى كه كفرشان ناشى از عناد و دشمنى با حق است ،محال مى باشد
اين استفهام انكارى است و منظور اين است
كه هدايت شدن قومى كه بعد از ايمان كافر شدند را بعيد جلوه دهد. و مراد از اين بعيد شمردن محال بودن است . همچنانكه در آخر آيه فرموده : (و اللّه لا يهدى القوم الظالمين و خدا مردم ستمگر را هدايت نمى كند). و ما در نظير اين جمله ها گفتيم كه وصف مشعر به عليت است . در نتيجه معناى آيه اين مى شود كه : خداى تعالى اين قوم را با اينكه چنين حالتى و چنين وضعى در آنها هست هدايت نمى كند. و اين منافات ندارد با اينكه اگر با توبه اين حالت خود را كنار بگذارند، هدايتشان مى كند. و اما اينكه فرمود: (و شهدوا ان الرسول حق ).
اگر مراد اهل كتاب باشند شهادتشان عبارت خواهد بود از مشاهده آيات نبوتى كه قبلا از رسول اسلام در كتب خود داشتند و مطابقت آنها با آنچه كه از رسول اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مى بينند، همچنانكه جمله : (و جاءهم البينات ) نيز اين معنا را افاده مى كند و اگر مراد از ايشان ، اهل رده از مسلمين باشد، شهادتشان عبارت خواهد بود از اينكه به حسب ظاهر اقرار كردند، به رسالت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ). البته نه اقرارى كه اساس آن جهالت و حميت و امثال آن باشد، بلكه اقرارى كه مستند است به ظهور و روشنى امر، همچنانكه باز جمله : (و جاءهم البينات ) آنرا افاده مى كند.
به هر حال ، انضمام جمله : (و شهدوا...) به اول كلام ، مى رساند كه مراد از كفر همانا كفر بعد از روشن شدن حق و تماميت حجت است . در نتيجه كفرى است ناشى از عناد، و دشمنى با حق ، و لجبازى با اهل حق ، كه همه اينها بغى به غير است و ظلمى است كه صاحبش به سوى نجات و رستگارى ، راه نمى يابد.
و بهمين جهت بعضى در تفسير جمله : (و شهدوا...) گفته اند: كه اين جمله عطف است بر كلمه (ايمانهم ) چون هر چند اين كلمه (اسم ) است و به فعل عطف نمى شود، ليكن اسمى است به معناى فعل و معنايش اين است كه : (ايمان آوردند) منتها بعد ان آمنوا، در نتيجه تقدير آيه چنين مى شود: (كفروا بعد ان آمنوا و شهدوا...) البته ممكن هم هست و او را حاليه بگيريم ، و بگوئيم حرف (قد)ى در تقدير جمله مذكور است و تقدير كلام (كفروا بعد ان آمنوا و قد شهدوا...) است يعنى (كفر ورزيدند، بعد از آنكه ايمان آورده بودند، در حالى كه شهادت هم داده بودند).


اولئك جزاوهم ان عليهم لعنه اللّه و الملائكه و الناس اجمعين (87) خالدين فيها لا يخفف عنهم العذاب و لا هم ينظرون


در سابق در تفسير آيه : (اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون ) گفتيم كه معناى برگشت همه لعنتها بر آنان چيست .


الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا


يعنى : مگر كسانى كه بعد از اين سوابق توبه كنند، و به اصلاح و صلاح درآيند و مراد از اين قيد اين است كه توبه شان صرف ادعا نباشد، بلكه توبه اى باشد كه ما فات و گذشته را جبران نمايد، و لكه كفر را از دامن دلشان بشويد و باطنشان را پاك سازد. و اين همان توبه نصوح است نه اينكه مراد از آن ، اعمال صالحه باشد، چون هر چند كه به صلاح درآمدن ، خود بخود اعمال را هم صالح مى كند. (زيرا دل صالح و قلب پاك جز به اعمال صالح فرمان نمى دهد). و ليكن خود عمل صالح نمى تواند مقوم و مايه ثبات توبه باشد و حتى ركنى از اركان آنهم نيست . و آيه هم بر چنين معنائى دلالت ندارد. و در جمله :


فان اللّه غفور رحيم


علت در جاى معلول قرار گرفته ، و تقدير كلام : (فيغفر اللّه له و يرحمه ، فان اللّه غفور رحيم ) است يعنى : (خداى تعالى او را مى آمرزد و رحم مى كند، براى اينكه خداى تعالى آمرزنده و رحيم است ).


ان الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا كفرا لن تقبل توبتهم و اولئك هم الضالون (90) ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار فلن يقبل من احدهم مل ء الارض ذهبا و لو اقتدى به اولئك لهم عذاب اليم و ما لهم من ناصرين


اين دو آيه مضمون آيه : (كيف يهدى اللّه قوما كفروا...) را تعليل مى كند، از قبيل تعليل كردن از راه تطبيق كلى و عام بر جزئى و فرد خاص است . (مثل اينكه بگوئيم : فلان شخص را احترام كن ، براى اينكه دانشمند است ).
توبه كافرانى كه بعد از ايمان كفر ورزيده و بر كفر خود افزودندقبول نمى شود
و معناى آيه اين است كه : آن كسى كه بعد از روشن شدن حق و تمام شدن حجت ، بر آن كفر مى ورزد، و توبه نمى كند توبه اى كه او را اصلاح كند، چنين كسى از دو حال بيرون نيست : يا كافرى است كه كفر مى ورزد و كفر خود را فزونى داده و طغيان مى كند، كه معلوم است صلاح راه و رخنه اى به دل او ندارد. و در نتيجه خدا هم او را هدايت ننموده و توبه اش را قبول نمى كند، براى اينكه توبه و برگشت او توبه حقيقى نيست . بلكه او غرق در ضلالت است و اميدى نيست كه بار ديگر هدايت شود. و يا كافرى است كه بدون اينكه توبه كرده باشد، در حال كفر و عناد مى ميرد و معلوم است كه چنين كسى كه در همه عمر دنيائيش توبه نكرده ، خداى تعالى در آخرت هم هدايتش نمى كند. يعنى داخل بهشتش نمى سازد، چون او به سوى پروردگار خود برنگشت و چيزى هم كه جا پر كن خلا توبه باشد وجود ندارد، نه شفاعت و نه يارى ياوران .
و از اينجا روشن مى شود كه جمله (و اولئك هم الضالون ) به دليل اينكه مشتمل بر چند خصوصيت است ، ضلالت نامبردگان را آنچنان تاكيد كرده كه بكلى اميدى به هدايتشان نباشد.
خصوصيت اول اينكه : جمله را اسميه آورد. دوم اينكه : با كلمه : (اولئك ) كه مخصوص اشاره به دور است ، فهماند، نامبردگان از اينكه مورد گفتگو قرار گيرند بسيار بدورند. سوم اينكه : ضمير فصل (هم ) را در آن بكار برد. چهارم اينكه : بر سر خبر (كلمه (الضالون )) الف و لام آورد.
و نيز روشن مى شود كه مراد از جمله (و ما لهم من ناصرين ) اين است كه ، بفهماند اينگونه اشخاص ، از شفاعت شفيعان كه ياوران روز قيامتند بهره مند نمى شوند، اين معنا از فحواى جمله استفاده مى شود. چون اگر فرموده بود: (و ما لهم ناصر) ايشان ياور ندارند. نمى توانستيم استفاده كنيم كه در روز قيامت ياور هست ، ولى اينان ياور ندارند. ليكن فرمود: (ايشان از ياوران ، هيچ ياورى ندارند) و آوردن صيغه جمع مى فهماند كه يارى و يارانى در قيامت هستند، ولى اينان ياور ندارند. نظير اين معنا در استدلال
/0/0 بر اينكه روز قيامت فى الجمله شفاعتى هست ، در جمله : (فما لنا من شافعين ...)، در مبحث شفاعت گذشت ، بدانجا مراجعه فرماييد.
مراجعه فرمائيد. البته آيه دوم ، علاوه بر نفى ياور (كه گفتيم همان شفيع است ) فداء را هم نفى كرده براى اينكه هم ناصر و هم فداء جنبه عوض و بدل را دارد، و بدل هميشه در برابر چيزى قرار مى گيرد كه از آدمى فوت شده باشد، و منظور در اين آيه اين است كه در دنيا چيزى را از دست داده اند كه جا پركنى ندارد و آن توبه است كه هيچ چيز جبرانش نمى كند.
از اينجا روشن مى شود كه جمله : (و ماتوا و هم كفار) در معناى اين است كه فرموده باشد: (و ماتوا فاتتهم التوبة )
بنابراين حصرى كه از آيه استفاده مى شود با آيه زير نقض نمى شود كه فرمود: (و ليست التوبه للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان و لا الذين يموتون و هم كفار اولئك اعتدنا لهم عذابا اليما). يعنى : توبه براى كسانى كه گناه مى كنند، و مى كنند تا مرگشان برسد، آن وقت مى گويند: حالا ديگر توبه كرديم هيچ اثرى ندارد. و نيز براى كسانى كه كافر مى ميرند، فائده اى نمى بخشد، آنان كسانى هستند كه ما برايشان عذابى اليم آماده كرديم .
چون منظور از حضور مرگ پديدار شدن آثار آمدن آخرت و رفتن دنيا است اينجا است كه ديگر توبه اى نيست . در نتيجه مردن در حال كفر، با توبه در حال حضور موت يكسان است ، (و حصر مستفاد از آيه مورد بحث ، با آيه سوره نساء نقض نمى شود).
و كلمه (مل ء) در جمله : (مل ء الارض ذهبا) به معناى پرى ظرف است از چيزى كه در آن ريخته باشند. پس در اين جمله كره زمين ظرفى فرض شده كه مالامال از طلا باشد، پس اين جمله از قبيل استعاره تخييليه ، و استعاره به كنايه است . (اما تخييليه است براى اينكه چنين ظرفى پر از طلا در عالم نيست و وجودش در عالم تنها خيال است . و اما استعاره به كنايه است براى اينكه به فرض ‍ هم كه چنين ظرفى يافت شود، دردى را دوا نمى كند، زيرا طلا در اين عالم ارزش دارد و در عالم قيامت كه عالم ملكوت است ، براى ماديات ارزشى نيست ).
بحث روايتى (رواياتى راجع به شاءن نزول آيات گذشته ) 
در مجمع البيان در ذيل آيه : (كيف يهدى اللّه قوما...) مى گويد بعضى گفته اند:
اين آيات درباره مردى از انصار بنام حارث بن سويد بن صامت نازل شده كه مجدر بن زياد البلوى را با نيرنگ كشت و به مكه فرار كرد، از اسلام برگشته و به مردم مكه (كه مكه در آن زمان كانون كفر بود) ملحق گرديد. سپس از كرده خود پشيمان شده به قبيله مدنى خود پيام فرستاد، از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بپرسند، آيا توبه اش پذيرفته مى شود يا نه ؟ در پاسخ فرستاده وى اين آيه نازل گرديد: (... الا الذين تابوا...) در نتيجه مردى از بستگانش به مكه آمد تا او را به سوى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بياورد. حارث به وى گفت : من مى دانم كه تو صادقى ، و مى دانم كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از تو صادق تر و خداى تعالى از همه صادق تر است و به اين معنا ايمان دارم . آنگاه به مدينه برگشت و توبه كرد و اسلامش نيكو گرديد. و از امام صادق (عليه السلام ) نيز همين معنا روايت شده است .
و در الدرالمنثور است كه ابن اسحاق و ابن منذر از ابن عباس روايت كرده كه گفت : حارث بن سويد در روز جنگ احد مجدر بن زياد و قيس بن زيد يكى از بنى ضبيعه را كشت و به مشركين قريش پيوست و مدتى در مكه ماند، آنگاه برادرش جلاس را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرستاد، تا از آن جناب برايش درخواست قبولى توبه بخواهد. و در نتيجه او بتواند نزد خاندان و قومش ‍ برگردد. و خداى تعالى درباره اش اين آيه را نازل فرمود: (كيف يهدى اللّه قوما...) تا آخر داستان .
نقل داستان به روايتى ديگر 
مؤ لف : اين داستان به طريق ديگر نيز نقل شده و در مضمون آن روايات اختلاف است . از جمله روايتى كه الدرالمنثور آن را از عكرمه نقل كرده اين است كه : اين آيه درباره ابى عامر راهب ، و حارث بن سويد بن صامت ، و حوح بن اسلت و چند نفر ديگر كه مجموعا دوازده نفر بودند از اسلام برگشته و به مشركين قريش ملحق شده بودند نازل شد، اين دوازده نفر به خانواده هاى خود نوشتند كه : آيا توبه ما پذيرفته مى شود يا نه ؟ ايشان هم از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند و آيه شريفه : (الا الذين تابوا من بعد ذلك ...) نازل شد.
و از آن جمله روايات ، روايتى است كه در مجمع البيان در تفسير آيه : (ان الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا...) نقل شده و در آن آمده است كه : اين آيه درباره يازده نفر از رفقاى حارث بن سويد نازل شده يعنى بعد از آنكه حارث برگشت ، آنان گفتند ما در مكه بر حالت كفر مى مانيم ، هر زمان كه خواست يم برمى گرديم ، هر چه بر سر حارث آمد، بر سر ما نيز بيايد.
بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مكه را فتح كرد، از اين عده چند نفر توبه كردند، و چند نفر ديگر به حال كفر مردند، و آيه : (ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار...) نازل گرديد. صاحب مجمع البيان اين روايت را به بعضى از راويان عامه نسبت داده و بعضى گفته اند: اين آيه درباره اهل كتاب نازل شده است . بعضى ديگر گفته اند: جمله (ان الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا كفرا...) درباره خصوص يهود نازل شده ، كه اول ايمان آورده و سپس به عيسى كفر ورزيدند و در آخر كفر خود را زيادتر نموده ، به رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) نيز كفر ورزيدند، بعضى ديگر مطالبى ديگر گفته اند.
از دقت در اين اقوال و روايات ، اين معنا به دست مى آيد كه تماميش نظريه هاى اجتهادى از سوى مفسرين سلف مى باشد بطورى كه بعضى از خود آنان به اين مطلب اقرار كرده اند.
و اما روايتى كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده مرسل است يعنى سندش ذكر نشده و بهمين جهت ضعيف است . علاوه بر اين كه ممكن است اسباب نزول يك يا چند آيه ، داستانهاى متعددى باشد و خدا داناتر است .
سوره آل عمران ، آيات 95 - 92 


لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون و ما تنفقوا من شى ء فان اللّه به عليم (92) كل الطعام كان حلا لبنى اسرئيل الا ما حرم اسرئيل على نفسه من قبل ان تنزل التورئة قل فاتوا بالتورئة فاتلوها ان كنتم صادقين (93) فمن افترى على اللّه الكذب من بعد ذلك فاولئك هم الظالمون (94) قل صدق اللّه فاتبعوا ملة ابرهيم حنيفا و ما كان من المشركين (95)


ترجمه آيات 

شما هرگز به خير نمى رسيد تا آنكه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد، و هر چه را انفاق كنيد خداى تعالى به آن دانا است (92).
همه طعامها براى بنى اسرائيل حلال بود، مگر آنچه را كه خود اسرائيل از پيش (قبل از نزول تورات ) بر خود حرام كرده بود. بگو اگر راست مى گوئيد، و گفته مرا قبول نداريد تورات را بياوريد و بخوانيد (93).
پس هركس بعد از اين بر خدا دروغ ببندد چنين كسانى ستمگرانند (94).
بگو خداى تعالى راست گفته ، پس تنها ملت و كيش ابراهيم را پيروى كنيد كه كيش او مطابق فطرت است و او از مشركين نبوده (95).
بيان آيات
ارتباط آيه اول با ما قبلش واضح و روشن نيست ، ممكن هم هست در ضمن آياتى كه ترديدى در ارتباط آنها به يكديگر نيست ، نازل نشده باشد. و در سابق (در تفسير آيه : قل يا اهل الكتاب تعالوا...) توجه فرموديد كه نظير اين اشكال در آنجا هم بود، چون تاريخ نزول آن با تاريخ آيات قبل و بعدش تطبيق نمى كرد.
و چه بسا كه مفسرين در توجيه و پاسخ اين اشكال گفته باشند: خطاب در اين آيه هم مانند آيه قبل و بعدش به بنى اسرائيل است . و حاصل معنايش بعد از آن توبيخ ‌ها و ملامتها كه در سابق از ايشان شد - كه چرا اينقدر مال دوست هستيد، و مال و منال را بر دين خدا ترجيح مى دهيد - اين است كه شما در ادعاى خود كه مى گوئيد با خدا و انبياى او نسبت داريد و اهل بر و تقوا مى باشيد. دروغ مى گوئيد، براى اينكه شما اموال زبده و گرانبهاى خود را بيش از خدا و راه خدا دوست مى داريد و در بذل آن بخل مى ورزيد، و جز اموال پس مانده ها و بنجل را در راه او انفاق نمى كنيد، چيزى را انفاق مى كنيد كه دلها تعلقى به آن ندارد. و اعتنائى به از بين رفتن آن و گم شدنش نمى كند با اينكه هيچ كس به خير و بر نمى رسد مگر با انفاق چيزى كه دوست بدارد، و زبده مال او باشد. چون راه خدا گنجينه اى است كه اموال پسنديده شما در آن فوت نمى شود. اين خلاصه توجيهى است كه پيرامون اتصال آيه به ما قبل و ما بعدش ‍ گفته شده ، ولى همه مى دانند كه بيهوده دست و پا زدن است .
و اما ارتباط بقيه آيات به آيات قبل روشن است و هيچ ترديدى در آن نيست .


لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون


كلمه (تنالوا) جمع حاضر از مضارع (نيل ) است . و نيل به معناى رسيدن به چيزى است و كلمه (بّر) به معناى باز بودن دست و پاى آدمى در كار خير مى باشد.
(بر) به معناى توسع در خير است و اعم از خير اعتقادى و عملى مى باشد (لن تنالواالبر حتى ...)
راغب مى گويد: كلمه (بّر) (بفتحه باء) در مقابل كلمه (بحر) مى باشد و به معناى خشكى است و چون اولين تصورى كه از خشكى ها و بيابانها به ذهن مى رسد، وسعت و فراخناى آن است . لذا كلمه (بّر) (بكسره باء) را از آن گرفتند تا در مورد توسع در فعل خير استعمال كنند.
و منظورش از (فعل خير) اعم از فعل قلب و فعل بدن است ، هم به فعل قلب - از قبيل اعتقاد حق و نيت طاهره - شامل مى شود، و هم به فعل جوارح - از قبيل انفاق در راه خدا و ساير اعمال صالح - همچنانكه مى بينيم در آيه زير كلمه (بّر) در هر دو قسم از خوبى استعمال شده است .
(ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من آمن باللّه و اليوم الاخر و الملائكة و الكتاب و النبيين و اتى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب و اقام الصلوه و اتى الزكوه و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين فى الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون ).
(چون مى فرمايد: (بّر و خوبى اين نيست كه رو به سوى مشرق و مغرب كنيد، و ليكن بر آن است كه بخدا و روز جزا و ملائكه و كتاب و انبيا ايمان بياوريد، و در جنگها و فقرها و شدايد صبر كنيد) (تا اينجا كلمه (بّر) در اعمال قلبى استعمال شده است ) (و مال خود را با اينكه دوست مى داريد، به ذوى القربى و يتيمان و مساكين و ابن سبيل و سائلين و بردگان بدهيد. و نماز بخوانيد، و زكات بپردازيد و به عهد خود وفا كنيد) اينها همه اعمال بدنى است و كلمه (بّر) در مورد آن استعمال شده است . (مترجم ))
انفاق مال مورد علاقه از اركان (بر) است و مجاهدت در انفاقمال بيشتر و دشوارتر است
و از انضمام آيه مورد بحث با آيه اى كه از نظرتان گذشت ، اين معنا روشن مى شود كه انفاق مال - با داشتن علاقه شديد به آن - يكى از اركان بر است كه تحقق بر در خارج جز با اجتماع آن اركان صورت نمى گيرد. بله در آيه مورد بحث ، انفاق ، نتيجه بر و آن غايتى معرفى شده كه انسان را به آن مى رساند و اين به ما مى فهماند كه خداى تعالى عنايت و اهتمام بيشترى به اين جزء از آن اركان دارد. چون او خالق انسانها است و مى داند تعلق قلبى انسان به آنچه بدست آورده و جمع كرده ، جزء غريره اوست . او دوست دارد مال را جمع كند و بشمارد (كه ديروز فلان مقدار بود، امروز به فلان مقدار رسيد). و كانه اين غريره جزء نفس آدميان است . بطورى كه اگر قسمتى از آن را از دست بدهد، مثل اين است كه جزئى از جان خود را از دست داده ، پس مجاهدت انسان در انفاق مال ، بيشتر و دشوارتر از ساير عبادات و اعمال است ، چون در آنها فوت و زوال و كمبود، چشم گير نيست .
از اينجا اشكالى كه در كلام بعضى از مفسرين است روشن مى شود، كه گفته اند: اصلا (بّر) يك معنا دارد، و آن انفاق از چيزى است كه دوست مى دارى . و گويا اين مفسر، آيه را از اين قبيل دانسته كه كسى به طرف خطابش بگويد: (از درد گرسنگى نجات نمى يابى مگر آنكه غذا بخورى ). و يا مثلا: (از درد سر نجات نمى يابى مگر آنكه دوا بخورى ). و اين گفتارش به دليل آيه سوره بقره كه گذشت ، مردود است .
و نيز از آيه سوره بقره معلوم شد كه مراد از بر همان معناى ظاهرى و لغوى كلمه است ، يعنى توسع در خير (و يا دست و دل باز بودن در كار خير). براى اينكه آيه مذكور، اين كلمه را به تمامى روس و مهمات خيرات معنا كرده است ، خيرات اعتقادى و عملى .
پس اينكه بعضى گفته اند: مراد از آن ، تنها احسان خدا و انعام اوست . و يا آن ديگرى گفته : مراد از آن ، خصوص بهشت است ، درست نيست .


و ما تنفقوا من شى ء فان اللّه به عليم


اين جمله تشويق انفاق گران است ، تا وقتى كه انفاق مى كنند خوشحال باشند به اينكه مال عزيز و محبوبشان هدر نرفته و انفاقشان بى اجر نمانده است . بلكه خدائى كه دستور انفاق به آنان داده ، به انفاقشان و آنچه انفاق مى كنند، آگاه است .


كل الطعام كان حلا لبنى اسرائيل الا ما حرم اسرائيل على نفسه من قبل ان تنزل التورية


كلمه (طعام ) به معناى هر خوردنى اى است كه جنبه غذائى داشته باشد، ولى در اصطلاح اهل حجاز تنها بر گندم اطلاق مى شود. به اين معنا كه اگر قيدى و قرينه اى با آن نباشد هر جا گفته شود، از آن معناى گندم را مى فهمند. و كلمه (حل ) در مقابل حرمت است . و گويا اين معنا را از آنجا بخود گرفته ، و حلال را از اين جهت حلال گفته اند كه كلمه (حل ) در اصل به معناى باز كردن گره است همچنانكه در مقابل آن كلمه (عقد) به معناى گره و گره زدن و پاى بستن است . و گره باز كردن نوعى آزاد كردن است . و حلال بودن چيزى براى انسان نيز نوعى آزادى است براى او. و كلمه (اسرائيل ) در اصل نام يعقوب پيغمبر (عليه السلام ) بوده است و او را بدين سبب اسرائيل ناميده بودند كه سخت در راه خدا مجاهدت مى كرده و موفق و مظفر به آن بوده است . از سوى ديگر اهل كتاب هم اين كلمه را به كسى اطلاق مى كنند كه مظفر و غالب بر خدا باشد و چون معتقدند كه يعقوب با خدا در محلى بنام فنيئيل كشتى گرفته ، و پشت خدا را به خاك رسانده . لذا او را اسرائيل ناميدند. و اين از سخنانى است كه قرآن آنرا تكذيب ، و عقل هم آن را محال مى داند و جمله : (الا ما حرم اسرائيل على نفسه ) اين جمله استثنائى است از طعام نام برده در بالا و جمله : (من قبل ان تنزل التورية ) متعلق است به كلمه (كان ) كه در جمله اولى قرار داشت . و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى قبل از نزول تورات چيزى از خوردنى ها را بر بنى اسرائيل حرام نكرده بود مگر همانهائى را كه يعقوب بر خودش حرام كرده بود.
شبهه اى كه مسيحيان در مساءله (نسخ ) القاء مى كردند و پاسخ به آنها در آيه :(كل طعام كان حلا...)
و در جمله : (قل فاتوا بالتورية فاتلوها ان كنتم صادقين ) اين مقدار دلالت هست بر اينكه ، بنى اسرائيل قبل از نزول تورات منكر حليت همه طعامها بوده اند. اصول عقايد آنان نيز بر اين معنا دلالت دارد، چون بنى اسرائيل معتقد بوده اند بر اينكه نسخ شدن احكام از محالات است كه تفصيل اين عقيده آنان در تفسير آيه : (ما ننسخ من آيه او ننسها...) گذشت .
پس يهود بالطبع نمى توانسته اند مضمون آيه زير را بپذيرند كه فرموده : (فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم ).
و همچنين از دو آيه بعد، كه مى فرمايد: (قل صدق اللّه فاتبعوا مله ابراهيم حنيفا...) بدست مى آيد كه يهود همين انكار خود را (اينكه قبل از تورات همه طعامها بر آنان حلال بوده ولى به خاطر ظلمى كه كردند حلالهائى بر آنها حرام شده ) وسيله اى قرار داده بودند براى القاى شبهه بر مسلمين و اعتراض بر گفتار رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كه از ناحيه پروردگارش به مسلمانان خبر مى داد كه دين همانا ملت ابراهيم است و حنيف است . يعنى ملت فطرى است ، افراط و تفريط در آن نيست و اين ، چگونه ممكن بود با اينكه بنا به گفته آنها (يهوديان ) ابراهيم يهودى و بر شريعت تورات بود و چگونه ممكن است شريعتش مشتمل باشد بر حليت چيزى كه شريعت تورات آن را حرام مى داند، چون اين نسخ است و نسخ هم كه امرى محال است .
بنابراين روشن شد كه آيه شريفه تنها در اين مقام است كه شبهه اى را كه يهود خواسته است القا كند دفع نمايد، و گويا اين شبهه را تنها براى مؤ منين القا كرده اند نه براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، چون خداى تعالى غالبا وقتى مى خواهد شبهه اى را از يهود دفع كند عين آن را نقل مى نمايد، مانند آيه : (و قالت اليهود يد اللّه مغلولة ) و آيه : (و قالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودة ) و آيه : (و قالوا قلوبنا غلف ) و آيات بسيار ديگر.
و همچنين آيه : (قل يا اهل الكتاب لم تصدون عن سبيل اللّه من آمن تبغونها عوجا و انتم شهداء و ما اللّه بغافل عما تعملون يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا فريقا من الذين اوتوا الكتاب يردوكم بعد ايمانكم كافرين ) كه چند آيه بعد از آيات مورد بحث است .
ولى در آيه مورد بحث عين شبهه را نقل كرده و اين ظهور در آن دارد كه يهود اين سخن را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نگفته اند. بلكه اين شبهه اى بوده كه براى مؤ منين القاء مى كردند و هر وقت به مؤ منين برمى خوردند، ضمن گفتگو آنرا مى گنجاندند.
حاصل شبهه اى كه يهود به مؤ منين القاء مى كردند 
و حاصلش اين است كه به مؤ منين مى گفتند: اين پيغمبر شما چگونه ممكن است صادق باشد با اينكه از نسخ (يك مساءله محال و نشدنى ) خبر مى دهد و مى گويد: خداى تعالى فقط به خاطر ظلمى كه بنى اسرائيل كردند، طيبات را بر آنان حرام كرد، و اين تحريم وقتى صادق است كه قبلا آن طيبات حلال بوده باشد و اين همان نسخ است كه بر خداى تعالى جائز نيست ، چون محرمات دائما محرم است و ممكن نيست حكم خدا تغيير كند.
حاصل جوابى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به تعليم خداى تعالى داده ، اين است كه تورات ناطق است ، به اينكه همه طعامها قبل از نازل شدن تورات حلال بوده و اگر قبول نداريد توراتتان را بياوريد و بخوانيد آن وقت معلوم مى شود كه شما صادقيد يا نه . (اين سؤ ال و جواب چيزى است كه از مجموع آيه : (كل الطعام كان حلا لبنى اسرائيل ... ان كنتم صادقين ) استفاده مى شود). و اگر اين را نمى پذيريد و حاضر نيستيد تورات را بياوريد و بخوانيد، پس اعتراف كنيد كه به خداى تعالى دروغ مى بنديد، و ستمكار هستيد. و اين مطلبى است كه از جمله (فمن افترى على اللّه ... هم الظالمون ) استفاده مى شود.
و با اين بيانى كه كردم معلوم شد من در دعوتم صادقم ، پس ملت و كيش مرا كه همان كيش ابراهيم است و حنيف است بپذيريد. (و اين معنا از جمله (قل صدق اللّه فاتبعوا مله ابراهيم حنيفا...) استفاده مى شود).
اين بود بيانى كه ما در توضيح معناى آيه داشتيم . ولى مفسرين در اين باره بيانات مختلف ديگرى دارند، و على اى حال ، همه قبول دارند كه آيه شريفه متعرض بيان شبهه اى است كه يهود وارد كرده اند، شبهه اى كه همانطور كه گفتيم ، مربوط به مساءله نسخ است .
دو قول بى اعتبار در مورد شبهه القايى يهود در مورد تحريماسرائيل برخى طعامها را بر خود از ميان بيانات مذكور عجيب تر از همه ، بيان بعضى ازمفسرين است كه گفته اند: آيه شريفه در مقام پاسخ به شبهه اى است كه يهود در مساءلهنسخ دارد، و تقرير شبهه اين است كه يهود همواره مى گفت : اين محمد! اگر تو بر كيشابراهيم و ساير پيامبران هستى همچنانكه ادعا مى كنى پس چرا آنچه بر ابراهيم و برانبيا حرام بوده ، از قبيل :
گوشت شتر و غيره را حلال مى كنى ؟ و تو بايد بدانى بعد از اين عمل ، يعنى مباح كردن محرمات بر انبياى ديگر، نمى توانى ادعا كنى كه انبيا را قبول دارى ، و مصدق و موافق دين ايشانى . و نيز نمى توانى تنها سخن از ابراهيم بگوئى و ادعا كنى كه من از همه به او نزديك تر و سزاوارترم .
و حاصل پاسخى كه خداى تعالى داده اين است كه تمامى خوردنى ها براى همه مردم و از آن جمله براى بنى اسرائيل حلال بوده ، و ليكن بنى اسرائيل به دست خود و به خاطر گناهانى كه مرتكب شدند، چيزهائى را بر خود حرام كردند، به اين معنا كه خدا به كيفر آن سيئات ، آن چيزها را بر آنان تحريم كرد، همچنانكه در جاى ديگر فرمود: (فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم ).
پس منظور از كلمه (اسرائيل ) يعقوب نيست ، بلكه دودمان اسرائيل (بنى اسرائيل ) است . همچنانكه خود يهوديان هم اين كلمه را در معناى بنى اسرائيل استعمال مى كنند.
و معناى اينكه به دست خود، بر خود حرام كردند، اين است كه : به دست خود كارهاى زشتى كردند و خدا آن طيبات را بر آنان تحريم كرد. و جمله : (من قبل ان تنزل التورية ) متعلق به جمله (حرم اسرائيل ) است . و اگر منظور از كلمه (اسرائيل ) يعقوب مى بود، بايد جمله : -(من قبل ان تنزل التورية ) لغو و كلامى زايد باشد، چون بديهى بود كه يعقوب قبل از تورات زندگى مى كرده است . پس ديگر لازم نبود اين قيد را در كلام بياورد. (اين بود خلاصه بيان آن مفسر).
بعضى ديگر نظير همين بيان را آورده اند، با اين تفاوت كه گفته اند: منظور از تحريم بنى اسرائيل بر خود، اين نيست كه وحى خداى سبحان طيباتى را بر آنان حرام كرده باشد، مثلا: بخاطر ظلمى كه كرده بودند، خدا به وسيله وحى به يكى از انبيايش آنها را تحريم كرده باشد، بلكه خود بنى اسرائيل آنها را بر خود حرام كرده بودند، همانطور كه عرب جاهليت بنا به حكايت خداى تعالى در كتابش ، چيزهايى را بر خود حرام مى كردند.
برسى گفتار ديگر مفسرين در خصوص اين آيه شريفه 
همه اينها تكلفى مرتكب شده اند كه اهل خبره آن را نمى پسندد. و كلام را از مجراى خودش خارج كرده اند، و عمده چيزى كه باعث شده اين دو مفسر اينطور خود را به زحمت بيندازند جمله : (من قبل ان تنزل التورية ) است كه آنرا متعلق به جمله (حرم اسرائيل ) گرفته اند، با اينكه متعلق به جمله : (كان حلا...) است كه در صدر كلام قرار دارد. و جمله (الا ما حرم ...) استثنائى معترضه است .
از اينجا روشن مى شود كه براى رو به راه شدن معناى آيه ، هيچ حاجتى نيست به اينكه كلمه (اسرائيل ) را به معناى (بنى اسرائيل ) بگيريم ، همانطور كه اين دو مفسر گرفته و پنداشته اند، بدون اين توجيه ، معناى آيه تمام نمى شود.
علاوه بر اين هر چند جايز است كلمه اسرائيل را بر بنى اسرائيل اطلاق كنيم ، همانطور كه كلمات : بكر، تغلب ، نزار و عدنان را بر، بنى بكر، بنى تغلب ، بنى نزار و بنى عدنان اطلاق مى كنند، و ليكن در خصوص بنى سرائيل ، از حيث وقوع استعمالى نزد عرب غير معهود است . و در زمان نزول آيه ، چنين استعمالى در عرب واقع نشده و قرآن كريم هم چنين مسلكى را در اين كلمه (در غير اين موارد كه آقايان ادعا مى كنند) اتخاذ نكرده با اينكه در قرآن كريم قريب به چهل مورد كلمه بنى اسرائيل آمده كه يكى از همان موارد خود آيه مورد بحث است كه مى فرمايد: (كل الطعام كان حلا لبنى اسرائيل الا ما حرم اسرائيل على نفسه ...)
از آقايان بايد پرسيد: بنا بر نظريه آنان چه فرقى بين دو مورد بود كه در يك آيه يك بار تعبير كرد به (بنى اسرائيل ) و بار ديگر به (اسرائيل ) با اينكه مقام از روشن ترين مقام اشتباه است . و براى نادرستى كلام اين دو مفسر براى خواننده ، همين كافى است كه جمع كثيرى از مفسرين همينطور فهميده اند كه مراد از اين كلمه (يعقوب ) است نه دودمان وى . و از بهترين شواهد بر اينكه منظور خود يعقوب است ، جمله : (على نفسه ) است كه در آن ضمير مفرد مذكر آمده است . و اگر منظور جمعيت بنى اسرائيل بود، بايد يامى فرمود: (الا ما حرم اسرائيل على نفسها) و به اعتبار جماعت ضمير مونث به ايشان برگرداند و يا بفرمايد: (على نفسهم ).


قل فاتوا بالتورية فاتلوها ان كنتم صادقين


(بگو، پس تورات را بياوريد و بخوانيد، اگر راست مى گوئيد). يعنى اين كار را بكنيد تا روشن شود كه كداميك از دو فريق بر حقند، ما يا شما؟ و اين جمله جوابى است كه خداى تعالى بر پيامبرش القاء فرموده است .


فمن افترى على اللّه الكذب من بعد ذلك فاولئك هم الظالمون


از ظاهر اين آيه بر مى آيد كه كلام خداى تعالى و خطابى از جناب او به پيامبرش باشد، بنابراين منظور از آن اين است كه رسول گرامى خود را خوشدل سازد، كه دشمنان يهوديش (با بيانى كه گذشت ) ستمكارند. چون بر خدا دروغ مى بندند، و هم تعريضى است بر يهود، و جريان كلام بر سبيل كنايه است
و اما اينكه تتمه كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) باشد، احتمالى است كه با ظاهر آيه نمى سازد چون در جمله : (من بعد ذلك ) (كاف ) خطاب به مفرد آمده . و اگر كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بود قهرا اين خطاب به عموم مى بود و مى بايست به صورت (ذلكم ) مى آمد. و به هر حال چه تتمه كلام خدا باشد و چه كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، در اين جهت حرفى نيست كه كلام بر سبيل كنايه جريان يافته ، مطلب مسلم خود را در برابر خصم با ترديد و يا بگو، سربسته آورد. تا جائى براى قبول آن در دل خصم باز كند، نظير آيه : (انا او اياكم لعلى هدى او فى ضلال مبين ما و يا شما بر طريق هدايت و يا در ضلالت آشكاريم ) كه بر همين روش جارى شده است .
ظلم ، قبل از روشن شدن حقيقت براى ظالم ، محقق نمى شود 
در جمله : (من بعد ذلك ) كلمه (ذلك ) اشاره است به بيان و حجتى كه قبلا آورده بود. در اينجا سؤ الى پيش مى آيد و آن اين است كه : مفترى دروغ پرداز هميشه ظالم است ، چرا فرمود: بعد از اين بيان ظالمند؟ جوابش اين است : همچنانكه ديگران گفته اند: ظلم قبل از روشن شدن حقيقت محقق نمى شود و قصر در جمله : (فاولئك هم الظالمون ايشانند ستمكاران )، قصر قلب است . چه اينكه از كلام خداى تعالى باشد و چه تتمه كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) باشد. (و به جاى اينكه عمل آنان را منحصر در ظلم كند و بفهماند غير از ظلم ، نام ديگرى نمى توان بر عمل آنان نهاد، از باب مبالغه ، ظلم را منحصر در عمل آنان كرده و ظالم را منحصر در ايشان نموده ، فرمود، تنها ايشان ستمكارانند (مترجم )).


قل صدق اللّه فاتبعوا مله ابراهيم حنيفا...)


يعنى : وقتى معلوم شد در آنچه به شما خبر مى دهم و دعوتتان مى كنم ، حق با من است ، پس مرا پيروى كنيد و به دين من در آئيد و اعتراف كنيد به اينكه گوشت شتر حلال است و همچنين همه طيبات كه خدا حلالش ‍ كرده ، حلال است و اگر قبلا بر شما حرام كرده بود، به عنوان مجازات و عقوبت ظلم شما بوده ، همچنانكه خود خداى تعالى اينطور خبر داده است .
پس جمله : (فاتبعوا...) به منزله كنايه است از پيروى دين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و اگر نام دين آن جناب را نبرد و به جاى آن فرمود: پيروى كنيد دين ابراهيم را براى اين بود كه مخاطبين اين خطاب دين ابراهيم را قبول داشتند. خواست اشاره كند به اينكه : دين اسلام هم كه من شما را به آن دعوت مى كنم همان دين حنيف و فطرى ابراهيم است . چون دين فطرى هيچگاه انسان را از خوردن گوشت پاكيره و رزقهاى پاكيره ديگر جلوگيرى نمى كند.
بحث روايتى (روايتى درباره حرام نمودن اسرائيل گوشت شتر را بر خود) 
در كافى و تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: (اسرائيل را وضع چنين بود كه هر وقت گوشت شتر مى خورد، دردى كه در خاصره داشت ، شديد مى شد از اين رو اين گوشت را بر خود حرام كرد، و اين قبل از نزول تورات بود و بعد از نزول تورات نه آنرا تحريم كرد و نه خودش از آن گوشت خورد).
مؤ لف : قريب به اين روايت از طريق اهل سنت و جماعت نيز نقل شده است . و اينكه در روايت فرمود: (نه آن را تحريم كرد و نه خود از آن گوشت خورد). منظور اسرائيل نيست ، چون اسرائيل در آن زمان زنده نبود، بلكه منظور موسى (عليه السلام ) است و اگر نام موسى را نبرد، براى اين بود كه مقام ، دلالت بر آن مى كرد. و احتمال هم دارد كه جمله : (و لم ياكله ) - با ضمه ياء و تشديد كاف - از مصدر (تاءكيل ) باشد - يعنى تمكين از خوردن - و معنايش اين باشد كه : موسى نه آنرا حرام كرد و نه در اختيار كسى قرار داد تا بخورد. چون از كتاب تاج استفاده مى شود كه باب تفعيل و باب مفاعله از ماده (اكل خوردن ) به يك معنا است . و چون باب مفاعله آن ، يعنى مواكله به معناى هم غذا شدن است ، قهرا تاءكيل هم به همين معنا خواهد بود.
سوره آل عمران ، آيات 97 - 96 


ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين (96) فيه آيت بينت مقام ابرهيم و من دخله كان آمنا و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا و من كفر فان اللّه غنى عن العلمين (97)


ترجمه آيات
اولين خانه عبادتى كه براى مردم بنا نهاده شد، آن خانه اى است كه در مكه واقع است ، خانه اى پر بركت كه مايه هدايت همه عالميان است (96).
در آن خانه آياتى روشن و مقام ابراهيم هست و هركس داخل آن شود، ايمن است و بر هركس كه مستطيع باشد، زيارت آن خانه واجب است . و هركس به اين حكم خدا كفر بورزد، خدا از همه عالم بى نياز است (97).
بيان آيات
اين دو آيه ، به يك شبهه ديگر يهود پاسخ مى دهد. شبهه اى كه باز از جهت نسخ بر مومنين وارد مى كردند. و آن شبهه در مساءله قبله و برگشتن آن از مسجد الاقصى به مسجد الحرام پيش آمد كه در تفسير آيه : (فول وجهك شطر المسجد الحرام ...) گفتيم : برگشتن قبله يكى از امور مهمى بود كه تاءثيرهاى عميقى - هم مادى و هم معنوى - در زندگى اهل كتاب و مخصوصا يهود گذاشت . علاوه بر اينكه با عقيده آنان به محال بودن نسخ سازگار نبود، به خاطر همين جهات ، بعد از آمدن حكم قبله و برگشتن آن به طرف مكه تا مدتهاى مديد مشاجره و بگومگوى آنان با مسلمين به درازا كشيد.
پاسخ به شبهه اى ديگر كه يهود در مورد تغيير قبله و نسخ القاء مى كردند در آيه :(ان اول بيت وضع للنّاس ...)
و آنچه از آيه مورد بحث بر مى آيد اين است كه يهوديان در القاى شبهه ، هم شبهه نسخ را پيش كشيده بودند و هم شبهه انتساب حكم به ملت ابراهيم را. در نتيجه حاصل شبهه آنان اين مى شود كه چگونه ممكن است ، در ملت ابراهيم مكه قبله شود با اينكه خداى تعالى در اين ملت ، بيت المقدس را قبله كرده و آيا اين سخن غير از نسخ چيز ديگرى است ؟ با اينكه نسخ در ملت حقه ابراهيم محال و باطل است .
آيه شريفه جواب داده كه كعبه قبل از ساير معابد براى عبادت ساخته شده چون اين خانه را ابراهيم ساخت و بيت المقدس را سليمان بنا نهاد كه قرنها بعد از ابراهيم بوده است .


ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة ...


كلمه (بيت ) معنايش معروف است و مراد از (وضع بيت ) براى مردم ، ساختن و معين كردن آن براى عبادت مردم است ، براى اينكه مردم آن را وسيله اى قرار دهند براى پرستش خداى سبحان ، و از دور و نزديك به همين منظور به طرف آن روانه شوند و يا به طرف آن عبادت كنند، و آثارى ديگر بر آن مترتب سازند. همه اينها از تعبير به (بكه ) (كه به معناى محل ازدحام است ) استفاده مى شود و مى فهماند كه مردم براى طواف و نماز و ساير عبادات و مناسك ، پيرامون اين خانه ازدحام مى كنند و اما اينكه اين اولين خانه اى باشد كه بر روى زمين براى انتفاع مردم ساخته شده باشد لفظ آيه بر آن دلالت ندارد، و نمى رساند كه قبل از مكه ، هيچ خانه اى ساخته نشده بود.
و مراد از كلمه (بكه ) زمين مكه است ، و اگر آن را (بكه ) خوانده ، براى اين است كه مردم در اين سرزمين ازدحام مى كنند، و چه بسا گفته باشند كه بكه همان مكه است . و بكه خواندنش از باب تبديل ميم به با است ، مثل اينكه كلمه (لازم ) را لازب ، و كلمه (راتم ) را، راتب تلفظ نموده و نيز در كلماتى ديگر اين تركيب را مرتكب مى شوند. بعضى ديگر گفته اند: بكه غير مكه است . مكه نام شهر است ، ولى بكه ، نام حرم است بعضى ديگر گفته اند: نام مسجد الحرام است . و بعضى ديگر گفته اند: نام خصوص محل طواف است .
معناى (مبارك بودن ) و (هدايت بودن ) بيت اللّه الحرام 
كلمه (مبارك ) از مصدر مباركه باب مفاعله از ثلاثى مجرد (بركت ) است و بركت به معناى خير بسيار، و مبارك به معناى محلى است كه خير كثير بدانجا افاضه مى شود.
و اين كلمه هر چند در بركات دنيوى و اخروى (هر دو) استعمال مى شوند، الا اينكه از ظاهر مقابل قرار گرفتنش با جمله هدى للعالمين بر مى آيد كه : مراد از آن افاضه بركات دنيوى است ، كه عمده آن وفور ارزاق و بسيار شدن انگيره ها براى عمران و آباد كردن آن ، با حضور و تجمع در آن براى زيارت و عبادت و نيز انگيره ها براى احترام آن است .
در نتيجه ، برگشت معناى اين آيه ، به معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوه فاجعل افئده من الناس تهوى اليهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون ).
اين بود معناى مبارك بودن بيت ، و اما هدايت بودنش به اين است كه خداى تعالى با تاءسيس آن و تشريع عباداتى در آن ، سعادت آخرتى مردم را به ايشان نشان دهد و علاوه بر آن ايشان را به كرامت و قرب خدا برساند. و بيت الحرام از روزى كه به دست ابراهيم ساخته شد، اين خاصيت هدايت را داشته و همواره مقصد قاصدان و معبد عابدان بوده است .
حج اولين بار در زمان ابراهيم عليه السلام تشريع شد 
قرآن كريم هم دلالت مى كند بر اينكه حج و مراسمش براى اولين بار در زمان ابراهيم (عليه السلام ) و بعد از فراغتش از بناى آن تشريع شد و خداى تعالى در اين باره فرمود: (و عهدنا الى ابراهيم و اسمعيل ان طهرا بيتى للطائفين و العاكفين و الركع السجود).
و نيز در خطاب به ابراهيم مى فرمايد: (و اذن فى الناس بالحج ياتوك رجالا و على كل ضامر ياتين من كل فج عميق ). و اين آيه به طورى كه ملاحظه مى كنيد دلالت دارد بر اينكه اين اعلام و دعوت با اجابت عموم مردم ، چه نزديكان و چه مردم دور از عشاير و قبايل روبرو خواهد شد و نيز قرآن دلالت مى كند بر اينكه اين شعار الهى تا زمان شعيب ، بر استقرار و معروفيتش در بين مردم باقى بوده است . براى اينكه در گفت و گوئى كه از موسى و شعيب حكايت مى كند، از قول شعيب مى فرمايد:
(انى اريد ان انكحك احدى ابنتى هاتين على ان تاجرنى ثمانى حجج فان اتممت عشرا فمن عندك ) كه منظورش از حج يك سال است ، و اين نيست مگر به خاطر اينكه در آن تاريخ سالها به وسيله حج شمرده مى شده و با تكرر حج ، مكرر مى شده است ).
و همچنين در دعوت ابراهيم ، ادله زيادى به چشم مى خورد كه دلالت مى كند بر اينكه خانه كعبه همواره معمور به عبادت و آيتى در هدايت بوده است . و در جاهليت عرب هم كعبه مورد احترام و تعظيم بوده و به عنوان اينكه حج جزء شرع ابراهيم است ، به زيارت حج مى آمدند و تاريخ گوياى اين است كه اين معنا اختصاص به عرب جاهليت نداشته بلكه ساير مردم نيز كعبه را محترم مى دانستند و اين خود فى نفسه هدايتى است براى اينكه باعث توجه مردم به خدا و ذكر اوست .
كعبه ، هدايت به سوى سعادت دنيا و آخرت است و هدايت آن فراگير مى باشد 
و اما بعد از ظهور اسلام كه امر واضح تر است . چون نام كعبه از آن روز همه مشارق و مغارب جهان را پر كرد، و كعبه يا با خودش و از نزديك و يا با ذكر خيرش از دور خود را بر فهم و قلب مردم عرضه نمود و مردم را در عبادات مسلمين و اطاعاتشان و قيام و قعودشان (و حتى هنگام خوابيدنشان ) و سر بريدن حيواناتشان و ساير شؤ ونشان متوجه خود ساخت .
پس كعبه به تمامى مراتب هدايت از خطور ذهنى گرفته تا انقطاع تام از دنيا و اتصال كامل به عالم معنا، و به تمام معنا هدايت است و حق است اگر بگوئيم كه مس نمى كنند آن را مگر بندگان مخلص خداوند.
علاوه بر اين ، كعبه عالم اسلام را به سعادت دنيائيشان نيز هدايت مى كند و اين سعادت عبارت است از وحدت كلمه ، و ائتلاف امت و شهادت منافع خود، و عالم غير اسلام را هم هدايت مى كند به اينكه از خواب غفلت بيدار شوند و به ثمرات اين وحدت توجه كنند و ببينند كه چگونه اسلام قواى مختلفه و سليقه هاى متشتت و نژادهاى گوناگون را با هم متفق و برادر كرده است .
از اينجا دو نكته روشن مى شود: اول اينكه كعبه هدايت به سوى سعادت دنيا و آخرت هر دو است . همچنانكه به جميع مراتب هدايت است . در حقيقت هدايت مطلقه است .
دوم اينكه : نه تنها براى جماعتى خاص ، بلكه براى همه عالم هدايت است ، مثلا: آل ابراهيم ، و يا عرب ، و يا مسلمين . براى اينكه هدايت كعبه دامنه اش وسيع است .


فيه آيات بينات مقام ابراهيم


كلمه (آيات ) هر چند به صفت (بينات ) متصف شده ، و اين اتصاف تخصصى در موصوف (آيات ) را مى رساند، الا اينكه اين مقدار تخصص و تعين ابهام آن را برطرف نمى سازد و چون مقام ، مقام بيان مزاياى بيت است ، و مى خواهد مفاخرى را از بيت بشمارد كه به خاطر آن شرافت بيشترى از ساير بناها دارد، مناسب آن است كه بيانى بياورد كه هيچ ابهامى باقى نگذارد، و اوصافى را بشمارد كه غبار و ابهام و اجمال در آن نباشد و همين خود يك شاهدى است بر اين كه جملات بعدى يعنى جمله : (و من دخله كان امنا) و جمله (و لله على الناس ...) و ساير جملات تا آخر آيه ، همه بيان است براى جمله (آيات بينات ).
آيات بيناتى كه در بيت اللّه است (فيه آيات بينات ) 
پس آيات عبارت است از اينكه : اولا: مقام ابراهيم است ، ثانيا: و هركس داخل آن شود، امنيت دارد، ثالثا: و حج و زيارتش بر مردم مستطيع واجب است .
البته ما نمى خواهيم توجيهى را كه از كلام بعضى از مفسرين به نظر مى رسد بگوئيم ، آن مفسر گفته : جمله هاى سه گانه ، عطف بيان و يا بدل است از كلمه (آيات ). چون اين گفتار صحيح نيست ، زيرا در اين صورت بايد به هر وسيله شده جمله ها را چه خبريش و چه انشائيش را به صورت مفرد در آورده ، مثلا بگوييم در اين (بيت ) آياتى است : يكى مقام ابراهيم ، و يكى امن براى هركس كه داخلش شود، و يكى وجوب حجش براى هركس كه دسترسى به آن دارد، و براى اين كار بايد حرف (ان ) را در تقدير بگيريم ، و جمله انشائيه (و لله على الناس ...) را هم به جمله اى خبريه برگردانيم . و آن وقت ، آن را عطف به ما قبل نموده و يا به وسيله عطف مفردش كنيم ، و يا آنكه در آن نيز حرف (ان ) را تقدير بگيريم ، و در نتيجه آيه را به اين صورت درآوريم : (فيه آيات بينات و فيه مقام ابراهيم و فيه الامن لمن دخله و وجوب حجه لمن استطاع ...) تا سخن آن مفسر درست شده ، جملات سه گانه با عطف بيان و يا بدل شود و اين آيه شريفه به هيچ وجه مساعد با آن نيست .
بلكه اين سه جمله هر يك به غرضى خاص آورده شده : يكى اخبار از اين است كه مقام ابراهيم در اين مكان است . يكى ديگر، انشاء حكم وجوب حج است . چيزى كه هست از آن جا كه هر سه بيانگر آيات نيز هست ، فائده بيان را در بر دارد. نه اينكه از نظر ادبى عطف بيان باشند.
مثل اينكه خود ما به يكديگر بگوئيم : فلانى مرد شريفى است ، او پسر فلان شخص است ، ميهمان نواز است ، و بر ما واجب است كه مثل او باشيم كه خواننده عزيز به روشنى مى داند، اين چند جمله نه مى توانند بدل از جمله اول باشند و نه عطف بيان براى آن .


مقام ابراهيم ...


اين جمله مبتدائى است كه خبرش حذف شده ، و تقدير كلام (فيه مقام ابراهيم ) است ، و مقام ابراهيم سنگى است كه جاى پاى ابراهيم عليه السلام ) در آن نقش بسته است . اخبار بسيار زيادى در دست است كه دلالت دارد بر اينكه سنگ اصلى كه ابراهيم بر روى آن مى ايستاده تا ديوار كعبه را بالا ببرد در زير زمين ، در همين مكانى كه فعلا مقامش مى نامند دفن شده و مقام ابراهيم كنار مطاف ، روبروى ضلع ملتزم قرار دارد، و ابو طالب عموى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در قصيده لاميه خود از اين معنا خبر داده و مى گويد:

(و موطى ء ابراهيم فى الصخر رطبة


على قدميه حافيا غير ناعل )


و چه بسا از جمله (مقام ابراهيم ) فهميده شود كه يا خود خانه مقام ابراهيم است و يا اينكه در اين خانه جاى معينى بوده كه ابراهيم در آن مكان مخصوص ، به عبادت خداى سبحان مى ايستاده است .
استخدام دو جانبه يك كلام ، از عجايب لطايف قرآن كريم است 
ممكن هم هست كه بگوئيم تقدير كلام (هى مقام ابراهيم و الامن و الحج ) بوده است آنگاه دو جمله (و من دخله ) و (و لله على الناس ) كه دو جمله انشائى است به جاى دو جمله خبرى قرار گرفته اند. و اين خود از اعجوبه هاى اسلوب قرآن است كه كلامى را كه به منظور غرضى آورده ، در غرض ديگر نيز استخدام مى كند، و اين را به جاى آن مى آورد تا شنونده از شنيدن اين ، به آن غرض ‍ هم منتقل بشود. و گوينده با كوتاهترين كلام دو جور استفاده كرده باشد، و هر دو جهت را حفظ نموده باشد نظير مواردى كه گوينده مى خواهد از كسى خبرى را بدهد، عين كلام او را بياورد. مثل اين آيه كه مى فرمايد: (كل امن باللّه و ملائكته و كتبه و رسله ، لا نفرق بين احد من رسله ) و يا اين آيه كه مى فرمايد: (الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه آن ...) و آيه : (او كالذى مر على قريه ...) كه بيان است خدامى كه در اين دو آيه شده ، و علت آن در تفسير آيه دوم گذشت .
و نظير آيه زير كه مى فرمايد: (يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى اللّه بقلب سليم ) و باز نظير آيه (ولكن البر من امن باللّه ...) كه به جاى كلمه (بّر) در دومى ، و به جاى كلمه (قلب سليم ) در اولى صاحب آن دو را آورده است و نظير آيه (مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بما لا يسمع ...) همچنين غالب مثالهاى وارده در قرآن كريم كه در آنها است خدام شده است .
توجه به آهنگ آيه كه مرددّ بين انشاء و اخبار است 
خواننده عزيز براى آگاهى بيشتر خوب است به تفسير يك يك آياتى كه به عنوان مثال آورديم ، مراجعه نموده وجه استخدام در هر آيه را از نظر بگذراند و بنابراين ، آهنگ اين آيه كه مى فرمايد: (فيه آيات بينات مقام ابراهيم ... عن العالمين ) در تردد بين انشاء و اخبار آهنگ مانند آيه زير است كه مى فرمايد: (و اذكر عبدنا ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب اركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمه منا و ذكرى لاولى الالباب و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب ).
ملاحظه فرموديد كه اين آيه مانند آيه مورد بحث ، مطالب را به صورت جمله هاى خبرى و انشائى بيان مى كند. بدون اينكه بين اين دو قسم جمله فاصله اى بيندازد.
و اين بيانى كه ما كرديم ، غير از بيان ديگران است كه جملات دوم و سوم آيه را بدل از جمله اول گرفتند كه بيان تفاوت آن گذشت . و به فرض كه بخواهيم حتما آن جملات را بدل بگيريم ، بايد جمله مقام ابراهيم را بدل بگيريم از آيات بينات و آن دو جمله بعد را استينافى بدانيم ، كه بردو بدل حذف شده دلالت كند، و تقدير آيه : (فيه آيات بينات مقام ابراهيم و آمن للداخل و حج للمستطيع ) باشد.
و جاى هيچ شكى نيست كه هر يك از اين امور آيت روشنى است كه با وقوع خود بر خداى تعالى دلالت مى كند و مقام خداى تعالى را بياد مى آورد، چون معناى كلمه (آيت ) چيزى جز علامت و راهنما به چيز ديگر، نيست . حال به هر نحو كه دلالت بكند، چه به وجود خودش و چه به آثارش ، و كدام علامتى بهتر و روشن تر از مقام ابراهيم است كه اهل دنيا را به سوى خدا جلب نموده و به عظمت مقام او راهنمائى كند؟ و كدام بنائى چون كعبه كه واردين خود را در دامن امن و امان خود مى پذيرد، آيت و علامت او است ؟ و چه مناسك و مراسم و عبادتى كه ميليونها نفر را در يك جا جمع نموده و همه ساله صحنه بندگى انسانها را به نمايش مى گذارد و با گذشت زمان كهنه نمى شود، بهتر از اين مناسك علامت و آيت او است ؟.
(آيت ) اعم از معجزه و خارق العاده است و مقام ابراهيم و امنيت داخلين به بيت و وجوب حجالبيت بهترين آيات مى باشند
شايد بعضى خيال كنند كه آيت و علامت خدا بايد چيزى خارق العاده و بر هم زننده سنت طبيعت باشد و اين صحيح نيست ، چون نه لفظ آيه و مفهومش ، آيت را منحصر در معجزه كرده ، و نه قرآن كريم اين كلمه را منحصرا در معجزه استعمال نموده ، معجزه خارق العاده يكى از مصاديق آيت است ، نه معناى آيت . به شهادت اينكه در آيه (ما ننسخ من آية او ننسها...)، آيت را در معناى وسيعى استعمال كرده كه حتى بطور قطع احكام منسوخه در شريعت هاى سابق را نيز شامل مى شود.
و در آيه : (اتبنون بكل ريع آيه تعبثون ) آنرا در معناى علامت استعمال كرده ، و هم چنين آياتى ديگر از قرآن كريم كه در آنها كلمه (آيت ) در غير مورد معجزه استعمال شده است . بنابراين اشكالى كه متوجه بعضى از مفسرين است از اينجا روشن مى شود، چون او گفته : مقام ابراهيم امرى خارق العاده است و مى توان آيتش خواند. و اما امنيت خانه خدا و وجوب حج ، چون از مقوله معجزه نيست ، و در نتيجه آيت نيستند، بايد بگوئيم براى غرضى ديگر ذكر شده اند، نه براى بيان لفظ آيت .
همچنين مفسرينى ديگر اصرار ورزيده اند، بر اينكه مراد از (آيات بينات ) امورى ديگر از خواص معجره آساى كعبه است (نه مقام ابراهيم بودن ، و نه امن بودن ، و نه وجوب حج آن ) - و ما از ذكر كامل اين اقوال خوددارى نموديم . اگر كسى بخواهد، مى تواند در بعضى از تفاسير مطول ، آنها را مطالعه كند -
وجه نادرستى اين قول هم روشن شد، براى اينكه وقتى اين سخن درست است كه كلمه (آيات ) تنها به معناى آيت هاى خارق العاده باشد، و همانطور كه گفتيم ، هيچ دليلى بر اين معنا نيست .
جمله : (من دخل كان آمنا) درصدد بيان حكم تشريعى است نه اخبار از يك خاصيّتتكوينى
پس حق مطلب اين است كه جمله : (و من دخله كان آمنا) در اين زمينه است كه حكمى تشريعى را بيان كند، نه يك خاصيت تكوينى را.
چيزى كه هست اينكه از اين جمله - كه جمله خبرى است - مى توان استفاده كرد كه قبل از اسلام هم حكم امنيت اين خانه تشريع شده بود. همچنانكه چه بسا اين معنا از دعاى ابراهيم كه در دو سوره (ابراهيم ) و (بقره ) نقل شده ، استفاده بشود، مويد اين استفاده اين است كه ، قبل از بعثت هم عرب جاهليت اين حق را براى بيت محفوظ داشتند. معلوم مى شود اين رسم به زمان ابراهيم (عليه السلام ) متصل مى شده ، و از جعليات خود عرب جاهليت نبوده است .
و اما اينكه شايد بعضى احتمال دهند كه مراد از آيه مورد بحث اين باشد كه به عنوان خبر غيبى بفرمايد: فتنه ها و حوادث هولناك و سالب امنيت در اين خانه رخ نمى دهد و در هر جاى دنيا هر حادثه اى پيش آيد، دامنه اش بدانجا كشيده نمى شود جوابگويش جنگها و كشتارها و ناامنى هايى است كه در طول تاريخ ، در اين مكان مقدس پيش آمده ، مخصوصا حوادثى كه قبل از نزول اين آيه در آنجا رخ داده و آيه شريفه : (او لم يروا انا جعلنا حرما آمنا و يتخطف الناس من حولهم ) بيش از اين دلالت ندارد كه امنيت در اين مكان استقرار و استمرار مى يابد، از اين جهت كه مردم اين مكان را مقدس و واجب الاحترام مى دانند، چون وجوب تعظيم آن در شريعت ابراهيم ثابت شده شريعت ابراهيم هم در آخر به تشريع خدا منتهى مى شود نه به تكوين او.
و همچنين است حال آيه اى كه دعاى ابراهيم را حكايت نموده و مى فرمايد: (رب اجعل هذا البلد آمنا) و يا مى فرمايد: (رب اجعل هذا بلدا آمنا) كه از خداى تعالى درخواست مى كند، مكه را بلد امن كند، و خداى تعالى به زبان تشريع دعايش را مستجاب مى كند، و همواره دلهاى بشر را به قبول اين امنيت سوق مى دهد.


و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا


كلمه (حج ) بكسره حا (البته بفتحه نيز قرائت شده ) در اصل به معناى قصد بوده است . و سپس در قصد زيارت بيت اختصاص ‍ يافته ، به طريق مخصوصى كه شرع آن را بيان كرده است و كلمه (سبيلا) تميزى است از جمله (استطاع ) و اين آيه ، متضمن تشريع حج است ، البته نه تشريع ابتدائى و بى سابقه ، بلكه تشريع امضائى نسبت به تشريع قبلى ابراهيم (عليه السلام )، چون قبلا هم گفتيم كه اين مراسم در زمان ابراهيم (عليه السلام ) تشريع شد و آيه : (و اذن فى الناس بالحج ...)، از آن تشريع خبر مى داد و از اينجا روشن مى شود كه آيه : (و لله على الناس ...) هماهنگ آيه زير است كه از تشريع قبلى خبر مى دهد: (و من دخله كان آمنا)، هر چند كه ممكن است انشائى به نحو امضا باشد، و ليكن ظاهرتر از سياق همين است كه خبر داده باشد. و اين بر خواننده مخفى نيست .


و من كفر فان اللّه غنى عن العالمين


كلمه (كفر) در اينجا به معناى كفر در اصول دين نيست ، بلكه منظور كفر به فروع است نظير كفر به نماز و زكات ، يعنى ترك آن دو. پس مراد از كفر همان ترك است و كلام از قبيل به كار بردن مسبب و يا اثر در جاى سبب و يا منشا اثر است ، همچنانكه جمله : (فان اللّه غنى ...) از قبيل به كار بردن علت در جاى معلول است و تقدير كلام : (و من ترك الحج فلا يضر اللّه شيئا فان اللّه غنى عن العالمين ) است . يعنى : (هركس حج را ترك كند، ضررى به خدا نمى رساند چون خدا غنى از همه عالميان است ).
بحث روايتى (رواياتى درباره : كعبه ، دحوالاءرض ، اولين بيت مبارك بودن بيت اللّه ،حج و...)
از ابن شهرآشوب ، از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت شده كه در معناى آيه (ان اول بيت وضع للناس ...) به مردى كه پرسيد:
آيا راستى كعبه اولين بيت است ؟ فرمود: (نه ، قبل از كعبه خانه هايى ديگر نيز بوده ، ليكن كعبه اولين خانه مباركى است كه براى مردم بنا نهاده شد. خانه اى كه در آن هدايت و رحمت و بركت است و اولين كسى كه آن را بنا نهاد ابراهيم بود، و بعد از او قومى از عرب جرهم آن را بنا كردند، و باز گذشت روزگار آن را ويران كرد، عمالقه براى بار سوم بنايش كردند، و براى نوبت چهارم ، قريش آن را تجديد بنا نمودند).
و در الدرالمنثور است كه ابن منذر، و ابن ابى حاتم از طريق شعبى از على بن ابى طالب (عليه السلام ) روايت آورده كه در معناى آيه : (ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة ...) فرمود: (معنايش اين نيست كه قبل از كعبه هيچ خانه اى نبوده ، بلكه منظور اين است كه كعبه اولين خانه براى عبادت خدا بود).
مؤ لف قدس سره : نظير اين روايت را ابن جرير هم از مطر روايت كرده ، و روايات در اين معانى بسيار است .
و در علل از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: (كلمه (بكه ) قطعه زمينى است كه كعبه در آن واقع شده و كلمه (مكه ) به معناى شهر مكه است ).
و باز در همان كتاب است كه آن حضرت فرمود: (اگر مكه را بكه گفتند، براى اين است كه مردم در اين محل بك مى كنند) (يعنى ازدحام مى نمايند).
و در همان كتاب ، از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده ، كه فرمود: (اگر مكه را بكه خواندند، براى اين بود كه در آن زن و مرد مخلوط و درهمند، مى بينى زنى پيش رويت و زنى ديگر طرف راستت ، و زنى طرف چپت مشغول نمازند و تو شانه به شانه زنى نماز مى خوانى و هيچ عيبى هم ندارد، در حاليكه اين كار در ساير نقاط كراهت دارد).
و باز در همان كتاب است كه امام باقر (عليه السلام ) فرمود: خداى تعالى وقتى مى خواست زمين را خلق كند، بادها را فرمان داد تا به شكم آب بزنند، و آب را به موج در آورند آبها در اثر طوفان كف كرده ، همه كفها يك جا جمع شد، كه همان محل فعلى كعبه است ، آنگاه آن را به صورت كوهى از كف ، در آورده ، زمين را از زير (دامنه ) آن كوه بگسترانيد. و آيه شريفه : (ان اول بيت وضع للناس ‍ للذى ببكه مباركا...) سخن از همين مطلب دارد.
پس اولين بقعه اى كه خدا از زمين خلق كرد، كعبه بود. و ساير نقاط از ناحيه كعبه گسترده و كشيده شد.
مؤ لف قدس سره : اخبار در مساءله (دحوالارض ) و كشيده شدن آن از زير كعبه بسيار زياد است . و اين اخبار نه مخالفتى با كتاب خدا دارد و نه برهانى عقلى آن را رد مى كند. تنها حرفى كه هست اين است كه طبيعى دانان قديم معتقد بودند به اينكه ، زمين عنصرى است بسيط، و قديم ، و اين نظريه با روايات مذكور كه آن را حادث و پديد آمده از كف آب مى داند، نمى سازد. ليكن بطلان اعتقاد آنان روشن شده و احتياجى به بيان ندارد.
اين است آن تفسيرى كه در روايات براى آيه : (ان اول بيت ...) وارد شده ، و در آن كلمه بيت به بقعه اى از زمين تفسير شده ، هر چند كه دو روايت اول با ظاهر آيه بهتر مى سازد.
و در كافى و تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) در تفسير جمله : (فيه آيات بينات ) آمده كه شخصى از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد: اين آيات بينات چيست ؟ فرمود: يكى مقام ابراهيم است كه ابراهيم بر بالاى آن ايستاد و جاى پايش در سنگ نشست ، و ديگر حجر الاسود، و سوم منزل اسماعيل است .
مؤ لف قدس سره : و در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست و بعيد نيست كه ذكر اين امور از باب شمردن آيات بينات باشد. هر چند كه نام آنها در آيه نيامده است .
دو روايت در زمينه توسعه مسجدالحرام در زمان بنى عباس 
و در تفسير عياشى از عبدالصمد روايت آورده كه گفت : ابو جعفر (منصور دوانقى ) از اهل مكه خواست تا خانه هاى اطراف مسجد را از ايشان بخرد و به وسعت مسجد بيفزايد اهل مكه نپذيرفتند، و او هر چه تشويقشان كرد موفق به جلب رضايت آنان نشد.

تفسیر المیزان ج3    بخش قبلی


 


 

دسته بندي: کتاب انلاین,تفسیر المیزان,
مطالب مرتبط :

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد