فوج

هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد
امروز جمعه 31 فروردین 1403
تبليغات تبليغات

دیوان‌محتشم‌کاشانی_غزلیات200تا400

غزل شماره 201: بی‌وفا یارا وفا و یاریت معلوم شد

بی‌وفا یارا وفا و یاریت معلوم شد****داشتی دست از دلم دلداریت معلوم شد
شد رقیبم خصم و گفتنی جانبت دارم نگاه****آخرم کشتی و جانب داریت معلوم شد
بر دلم پر جوری از کین نهان کردی ولی****آن چه پنهان بود از پر کاریت معلوم شد
گفتمت مستی ز جام حسن و خونم ریختی****آری آری زین عمل هشیاریت معلوم شد
در قمار عشق خود را می‌نمودی خوش حریف****خوش حریفی از حریف آزاریت معلوم شد
دوش می‌کردی دلا دعوی بیزاری یار****امشب ای معنی ز آه و زاریت معلوم شد
این که می‌گفتی پشیمانم ز قتل محتشم****از تاسف خوردن ناچاریت معلوم شد

غزل شماره 202: هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد

هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شد****خستهٔ من نیمه جانی داشت احوالش چه شد
هیچ می‌پرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه****می‌رسید و نامه‌ای می‌بود بربالش چه شد
هیچ کلک فکر میرانی بر این کان خسته را****جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد
در ضمیرت هیچ می‌گردد که پار افتاده‌ای****مرغ روحش گرد من می‌گشت امسالش چه شد
پیش چشمت هیچ می‌گردد که در دشت خیال****آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد
پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین****مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد
ملک عیش محتشم یارب چرا شد سرنگون****گشت بختش واژگون اقبالش چه شد

غزل شماره 203: هر خون که از درون ز دل مبتلا چکد

هر خون که از درون ز دل مبتلا چکد****جوشد ز سوز سینه و از چشم ما چکد
گردد چو آه صاعقه‌انگیز ما بلند****زان ابر فتنه تفرقه باد بلا چکد
از شیشهای چرخ به دور تو بی‌وفا****در جام عاشقان همه زهر جفا چکد
آتش ز گل گلاب چکد این چه ناز کیست****کز گرمی نگه ز تو آب حیا چکد
من با تو گرم عشق و دل خونچکان کباب****تا بی تو زین کباب چه خونابه‌ها چکد
باشد به قتل خلق اشارت چو زهر قهر****از گوشه‌های ابروی آن بی‌وفا چکد
اعجاز حسن بین که مسیحا دم مرا****از لعل آتشین همه آب بقا چکد
در عرض درد ریختن آبرو خطاست****گیرم ز ابردست طبیبان دوا چکد
مگشای لب به عرض تمنا چو محتشم****آب حیات اگر ز کف اغنیا چکد

غزل شماره 204: دلا گذشت شب هجر و یار از سفر آمد

دلا گذشت شب هجر و یار از سفر آمد****ز خواب غم بگشا دیده کافتاب برآمد
شب فراق من سخت جان سوخته دل را****سهیل طلعت آن مه ستاره سحر آمد
فدای سنگ سبک خیز یار باد سر من****که بر سر من خاکی ز باد تیزتر آمد
تو ای بشیر بشارت ببر به قافلهٔ جان****که یوسف امل از چاه آرزو بدرآمد
چه داند آن که نسوزد ز انتظار که یار****چه مدتی سپری شد چه محنتی بسر آمد
نهال عشق که بود از سموم حادثه بی‌بر****هزار شکر که از آب چشم ما ببر آمد
تو خود ز سنگ نه‌ای ای محتشم چه حوصله بود این****که جان ز ذوق ندادی دمی که این خبر آمد

غزل شماره 205: دلا نخل امل بنشان که باز آن سروناز آمد

دلا نخل امل بنشان که باز آن سروناز آمد****تو هم ای خان باز آ که عمر رفته باز آمد
گریزان شد فراق و هجر بی‌خم زد تو هم اکنون****روی افسرده کی کان مایهٔ سوز و گداز آمد
بزن بر بام چرخ ای بخت دیگر نوبت عشقم****که با حسن بلند آوازه باز آن سروناز آمد
دگر غوغای مرغانست در نخجیر گاه او****که آواز پر شهباز و بانک طبل باز آمد
تو نیز ای دل که مالامال رازی مطمئن باشی****که آن جنبش‌نشین بحر بی‌آرام باز آمد
دگر ما و بهای خون خود کردن چو آب ارزان****که با سرمایهٔ ناز آن خریدار نیاز آمد
مخور غم محتشم من بعد کان غمخوار پیدا شد****مزن دیگر دم بیچارگی کان چاره ساز آمد

غزل شماره 206: چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمد

چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمد****دگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد
سحرگه تر نشد در باغ کام غنچه از شبنم****که لعلت را تصور کرد و آتش در دهان آمد
نمازم کرد تلقین شیخ و آخر زان پشیمان شد****که ذکر قامت آن شوخ اول بر زبان آمد
هلاکم بی‌وصیت خواست تا کس نشنود نامش****ز رسوائی چو من زان رو به قتلم بی‌کمان آمد
رسید افکنده کاکل بر قفا طوری که پنداری****قیامت در پی سر آفت آخر زمان آمد
مه من طفل و من رسوا و این رسوائی دیگر****که هرجا مجمعی شد قصهٔ ما در میان آمد
همان بهتر که باشم محتشم در کنج تنهائی****که با هرکس دمی همدم شدم از من به جان آمد

غزل شماره 207: کمان ناز به زه نازنین سوار من آمد

کمان ناز به زه نازنین سوار من آمد****شکار دوست بت آدمی شکار من آمد
جهان دل و جان می‌رود به باد که دیگر****جهان بهم زده سلطان کامکار من آمد
چو افتاب که از ابر ناگهان بدر آید****سوار رخش برون رانده از غبار من آمد
شد آرمیده سوار سمند و آخر جولان****فکنده زلزله در جان بی‌قرار من آمد
سترده داد بلاکار زاریان بلا را****به لشگر عجبی وقت کارزار من آمد
ز پیش راه مرو محتشم که بهر عذابت****سر از خمار گران مست پر خمار من آمد

غزل شماره 208: دم جاندان آن بت بر سرم با تیغ کین آمد

دم جاندان آن بت بر سرم با تیغ کین آمد****پس از عمری که آمد بر سر من این چنین آمد
ز قتلم شد پشیمان تا ز اندوهم برآرد جان****نه پنداری که رحمش بر من اندوهگین آمد
سخن‌چین عقده‌ای در کار ما افکنده پنداری****که باز آن بت گره بر ابرو و چین بر جبین آمد
ز دست مرگ خواهد یافت مرهم دردم آخر****ازو زخمی که بر دل از نگاه اولین آمد
سکون در خاک آدم کی گذارد عالم آشوبی****که هر جا پانهاد از ناز جنبش در زمین آمد
ز سیلب اجل هرگز نیامد بر بنای جان****شکستی کز هوای آن صنم در کار دین آمد
تو زین سان محتشم نومید چون هستی اگر ناگه****بشارت در رساند قاصدی کان نازنین آمد

غزل شماره 209: گه رفتن آن پری رو بوداع ما نیامد

گه رفتن آن پری رو بوداع ما نیامد****شه حسن بود آری بدر گدا نیامد
چو شنیدم از رقیبان خبر عزیمت او****دلم آن چنان ز جا شد که دگر به جا نیامد
چو ز مهر دستانم به سر آمدند کس را****ز خراب حالی من به زبان دعا نیامد
خبر من پریشان ببر ای صبا به آن مه****پس از آن بگو که مسکین ز پیت چرا نیامد
ز قدم شکستگی بود و فتادگی که قاصد****به تو بی‌وفا فرستاد و خود از قفا نیامد
من خسته چون ز حیرت ندرم چو گل گریبان****که رسولی از تو سویم به جز از صبا نیامد
ز کجاشد آن صنم را سفر آرزو که هرگز****ز زمانه محتشم را به سر این بلا نیامد

غزل شماره 210: زلفش مرا به کوشش خود می‌کشد به بند

زلفش مرا به کوشش خود می‌کشد به بند****گیسو به پشت گرمی آن گردن بلند
شمشیر قاطع اجل است آلت نجات****آنجا که گردن دل من مانده در کمند
صد اختراع می‌کند از جلوه‌های خاص****قد بلندش از حرکت کردن سمند
از اضطراب درد تو بر بستر هلاک****افتاده‌ام چنان که در آتش فتد سپند
من ناصبور و طبع تو بسیار ذیرانس****من ناتوان و عشق تو بسیار زوردمند
قارون نیم که از تو توانم خرید بوس****دشنام را که کرده‌ای ارزان بگو چند

غزل شماره 211: یار بیدردی غیر و غم ما می‌داند

یار بیدردی غیر و غم ما می‌داند****می‌کند گرچه تغافل همه را می‌داند
آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر****پادشاهیست که احوال گدا می‌داند
گر بسازم به جفا لیک چه سازم با این****که جفا می‌کند آن شوخ و وفا می‌داند
ای طبیب ار تو دوائی نکنی درد مرا****آن که این در به من داد دوا می‌داند
همه شب دست در آغوش خیالت دارم****کوری آن که مرا از تو جدا می‌داند
روز و شب مهر تو می‌ورزم و این راز نهان****کس ندانست به غیر از تو خدا می‌داند
محتشم کز ملک و حور و پری مستغنی است****خویشتن را سگ آن حور لقا می‌داند

غزل شماره 212: ای گل به کس این خوبی بسیار نمی‌ماند

ای گل به کس این خوبی بسیار نمی‌ماند****دایم گل رعنایی بر بار نمی‌ماند
مگذار که نا اهلان چینند گل رویت****کز نار چو گل چینند جز خار نمی‌ماند
می گرچه کمست امشب گر یار شود ساقی****از مجلسیان یک تن هوشیار نمی‌ماند
که مه به تو می‌ماند خوئی که کنون داری****فرداست که در کویت دیار نمی‌ماند
ای دم به دم از چشمت آثار ستم پیدا****تا می‌نگری از ما آثار نمی‌ماند
بیمار تو را هر بار در تن نفسی می‌ماند****پاس نفسش میدار کاین یار نمی‌ماند
چون محتشم از وصفت خاموش نمی‌مانم****تا تیغ زبان من از کار نمی‌ماند

غزل شماره 213: بهترین طاقی که زیر طاق گردون بسته‌اند

بهترین طاقی که زیر طاق گردون بسته‌اند****بر فراز منظر آن چشم میگون بسته‌اند
حیرتی دارم که بنایان شیرین کار صنع****بیستون طاق دو ابروی تو را چون بسته‌اند
از ازل تا حال گوئی نخل بندان قدت****کرده‌اند انگیز تا این نخل موزون بسته‌اند
جذبهٔ دل برده شیرین را به کوه بیستون****مردم ظاهر نگر تهمت به گلگون بسته‌اند
از سگان لیلیم حیران که در اطراف حی****با وجود آشنائی راه مجنون بسته‌اند
مژده مجنون را که امشب محرمان بر راحله****محمل لیلی به قصد سیر هامون بسته‌اند
کرده‌اند از وعدهٔ وصل آن دو لعل دلگشا****پرنمک در کار تا از زخم ما خون بسته‌اند
زیر این خون بسته مژگان مردم چشم ترم****از خس و خاشاک پل بر روی جیحون بسته‌اند
حاجیان خلوت دل با خیال او مرا****دردرون جا داده‌اند و در ز بیرون بسته‌اند
ترک خدمت چو نتوان کین بنده پرور خسروان****پای ما درپایهٔ چتر همایون بسته‌اند
تا ز محرومی به خوابش هم نبینم محتشم****خواب بر چشمم دو چشم او به افسون بسته‌اند

غزل شماره 214: یک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختند

یک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختند****کان دو رعنا نرگس از بستان حسن انگیختند
دست دعوی از کمان ابرویش کوتاه بود****زان جهت بردند و از طاق بلند آویختند
بود پنهان در یکتائی که در آخر زمان****بهر پیدا کردن آن خاک آدم بیختند
ریخت هرجا هندوی جانش به ره تخم فریب****از هوا مرغان قدسی بر سر هم ریختند
خلق را حسنش رهانید آن چنان از ما سوی****کز مه کنعان زلیخا مشربان بگریختند
بست چون پیمان به دلها عشق تو پیوند او****دیده پیوندان ز هم پیوندها بگسیختند
پیش از آن کز آب و خاک آدم آلاینده‌ست****عشق پاک او به خاک محتشم آمیختند

غزل شماره 215: یک دلان خوش دلی از فتح سلطان یافتند

یک دلان خوش دلی از فتح سلطان یافتند****دشمنان سر باختند و دوستان جان یافتند
مژده را شد بال و پر پیدا که موران ضعیف****قوت عنقا ز تشریف سلیمان یافتند
رنج بیماران مرفوع الطمع را باد برد****کز مسیحا نسخهٔ پر فیض درمان یافتند
ز آفتاب فتنه گشتند ایمن از دوران که باز****خویش را در سایه دارای دوران یافتند
دست سلطان را قوی کردند ارباب دعا****فتنه را با ملک چون دست و گریبان یافتند
کرد بی زحمت در انگشت سلیمان دست غیب****در سواد ملک آن خاتم که دیوان یافتند
مرغ اقبالی که دیر از ناز می‌آمد فرود****آخر از نصرت تو را بر بام ایوان یافتند
بر زمین بارند آمین بس که اهل آسمان****محتشم را بهر این دولت دعا خوان یافتند

غزل شماره 216: دی همایون خبری مژده دهانم دادند

دی همایون خبری مژده دهانم دادند****مژدهٔ پرسش دارای جهانم دادند
بر کران پای مسیح از در این کلبه هنوز****ملک صحبت ز کران تا به کرانم دادند
میشوم با همه پس ماندگی آخر حاجی****که به پیش آمدن کعبه نشانم دادند
رنج ویرانه نشینی چو تدارک طلبید****بهر عیش ابدی گنج روانم دادند
تا به یک بار سبک‌بار شود رنج خمار****ساقیان از شفقت رطل گرانم دادند
آن قدر شکر که بد ز اهل عبادت ممکن****بهر این طرفه عیادت به زبانم دادند
محتشم بهر من اندیشه‌ای از مرگ مدار****که به این مژده ازین ورطه امانم دادند

غزل شماره 217: عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازند

عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازند****شرط عشق است که اول دل و دین دربازند
آن چه جان دو جهان افکند آسان بگرو****نرد شوخی است که خوبان سمنبر بازند
ز دیاری که ز یاد از همه می‌باید باخت****حکم ناز است که طایفه کمتر بازند
بر سر داد محبت که حسابی دگرست****بی‌حسابست که تا سر بود افسر بازند
نرد دعویست که چون عرصه شود تنگ آنجا****سروران افسر و بی‌پا و سران سر بازند
بندی شش جهتم فرد چو آن مهرهٔ نرد****کش جدا در عقب عقده ششدر بازند
هست در عشق قماری که حرج نیست در آن****گرچه بر روی مصلای پیامبر بازند
محتشم نرد ملاقات بتان باعشاق****هست خوش خاصه کز افراط مکرر بازند

غزل شماره 218: حسن روزافزون او ترسم جهان برهم زند

حسن روزافزون او ترسم جهان برهم زند****فتنه‌ای گردد زمین و آسمان برهم زند
هرچه دوران در هم آرد از پی آزار خلق****در زمان آن فتنه آخر زمان برهم زند
فرد چون پیدا شود غارتگر عشقش ز دور****گرد او جمعیت صد کاروان برهم زند
اینک می‌رسد شورافکنی کز گرد راه****قلب دلها بر درد صفهای جان برهم زند
لعبتان صد جا کنند از حسن صد هنگامه گرم****چون رسد آن بت به یک لعبت نهان برهم زند
چون کند نازش کمان دلبری را چاشنی****قلب صد خیل از صدای آن کمان برهم زند
از دو لب خوش آن که من جویم به ایما بوسه‌ای****در قبول آهسته چشم آن دلستان برهم زند
کس چه می‌دانست کز طفلان اندک دان یکی****کشور دانائی صد نکته دان برهم زند
عقل کی می‌گفت کاید مهر پرور کودکی****چون برون از خانه چندین خانمان برهم زند
کی گمان می‌برد می کانشمع فانوس حجاب****چون ز عرفان دم زند صد دودمان برهم زند
صد ره اسباب ملاقات سگش از خون دل****محتشم گر در هم آرد پاسبان برهم زند

غزل شماره 219: گر از جمال جهانتاب او نقاب کشند

گر از جمال جهانتاب او نقاب کشند****جهانیان قلم رد بر آفتاب کشند
برای نیم نگه سرخوشان خواب غرور****هزار منت از آن چشم نیم خواب کشند
اگر شوی نفسی با بهشتیان همدم****دگر ز همدمی حوریان عذاب کشند
برند راه به میزان حسن چون تو سوار****شوی به ناز و بتان حلقهٔ رکاب کشند
ز طبع آب تحیر برون برد حرکت****ز صورت تو مثالی اگر بر آب کشند
غبار راه جنیبت کشان حسن تو را****بود دریغ که در چشم آفتاب کشند
سپار محتشم آخر زمام کشتی تن****به ساقیان که تو را در شط شراب کشند

غزل شماره 220: بلا به من که ندارم غم بقا چکند

بلا به من که ندارم غم بقا چکند****کسی که دم ز فنا زد باو بلا چکند
نشانده بر سر من بهر قتل خلقی را****من ایستاده که آن شوخ بی‌وفا چکند
به قتل ما شده گرم و کشیده تیغ چو آب****میان آتش و آبیم تا خدا چکند
کشی به جورم و گوئی که خونبهای تو چیست****شهید خنجر تو با جان مبتلا چکند
به دست عشق تو دادم دل و نمی‌دانم****که داغ هجر تو با جان مبتلا چکند
چو آشنای تو شد دل ز من برید آری****تو را کسی که به دست آورد مرا چکند
دوای عشق تو صبر است و محتشم را نیست****تو خود بگو که به این درد بی دوا چکند

غزل شماره 221: گر بر من آرمیده سمندش گذر کند

گر بر من آرمیده سمندش گذر کند****او صد هزار تندی ازین رهگذر کند
زان لعل اگر دهد همه دشنام آن نگار****صد بار از مضایقه خونم جگر کند
چشمش چو کار من به نخستین نگاه ساخت****نگذاشت غمزه‌اش که نگاه دگر کند
دی گرمیش به غیر نه از روی قهر بود****افروخت آتشی که مرا گرمتر کند
پیکان او ز سینه من می‌کشد طبیب****کو باده اجل که مرا بی خبر کند
آواره‌ای کجاست که در کوی عاشقی****با خاک ره نشیند و با ما به سر کند
گر جان کشی به کین ز تن محتشم برون****باور مکن که مهر تو از دل به در کند

غزل شماره 222: آه از آن لحظه که مجلس به غضب در شکند

آه از آن لحظه که مجلس به غضب در شکند****دامن افشاند و می ریزد و ساغر شکند
می‌رود سرخوش و من بر سر آتش که چه وقت****مست باز آید و غوغا کند و درشکند
دست ز احباب ندارد چو کشد خنجز ناز****مگرش دست شود رنجه و خنجر شکند
سگ آن مست غرورم که نگه داند راه****شحنه را بر سر بازار اگر سر شکند
زده‌ام دوش به جرات در قصری کانجا****حاجب از جرم سجودی سر قیصر شکند
مو بر اندام شود راست مه یک شبه را****افتاب من اگر طرف کله برشکند
محتشم باده ده از خون منش کان خونخوار****نیست مستی که خمار از می دیگر شکند

غزل شماره 223: چون باز خواهد کز طلب جوینده را دور افکند

چون باز خواهد کز طلب جوینده را دور افکند****از لن‌ترانی حسن هم آوازه در طور افکند
یارب چه با دلها کند محجوب خورشیدی که او****در پیکر کوه اضطراب از ذره‌ای نور افکند
چون بی خطر باشد کسی از شهسوار عشق وی****کو بر فرس ننهاده زین در عالمی شور افکند
بی شک رساند تیر خود آن گل رخ زرین کمال****گر در شب از یک روزه ره در دیدهٔ مور افکند
خوش بود گر از دل رسد حرف اناالحق بر زبان****غیرت به جرم کشف را ز آتش به منصور افکند
با ساقی ار نبود نهان کیفیت دیگر چه سان****آتش درین افسردگان از آب انگور افکند
بهر چه سر عشق را با بی‌بصر گوید کسی****بیهوده کس دارو چرا در دیده کور افکند
هرسو چراغی محتشم افروزد از رخسارها****یک شمع چون در انجمن پرتو به جمهور افکند

غزل شماره 224: هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکند

هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکند****شاه ملک افسر گدای ملک سر می‌افکند
آفتاب از پرده پیش از صبح می‌آید برون****چون سحرگه باد از آن رخ پرده بر می‌افکند
سایه می‌افکند مرغی بر سر مجنون و من****وادی دارم که آنجا مرغ پر می‌افکند
چون گریزد از بلا عاشق که آن ابرو کمان****ناوک مژگان به دلها بی‌خبر می‌افکند
سایه از لطف تن پاکش نمی‌افتد به خاک****جامه چون آن نازنین پیکر ز بر می‌افکند
وه که هرچند آن مهم نزدیک می‌خواهد به لطف****بختم از بی‌طالعی ها دورتر می‌افکند
هرگه آن مه بر ذقن می‌افکند چوگان زلف****محتشم در پای او چون گوی سر می‌افکند

غزل شماره 225: خدا اگر چه ز پاکان دعا قبول کند

خدا اگر چه ز پاکان دعا قبول کند****دعا کنم من و گویم خدا قبول کند
فشاند آن که ز ما آستین رد به دو کون****کجا نیاز من بینوا قبول کند
ز روی ساعد سلطان پریده شهبازی****چگونه طعمه ز دست گدا قبول کند
در خز این درد و دوا چه بگشایند****که غیر بی جگر آنجا دوا قبول کند
بلا و عافیت آیند اگر به معرض عرض****حریف عشق بلاشک بلا قبول کند
مکن قبول ز کس دعوی محبت پاک****که درد را بگذارد دوا قبول کند
اگر قبول کند مرد هر کجا دردیست****کسی که درد ندارد کجا قبول کند
فقیه قابل عفو و فقیر نا قابل****ازین میانه کرم تا که را قبول کند
شوم چو محتشم از مقبلان راه خدا****گرم به بندگی آن بی‌وفا قبول کند

غزل شماره 226: چشمت چو شهر غمزه را آرایش مژگان کند

چشمت چو شهر غمزه را آرایش مژگان کند****صد رخنه زین آئین مرا در کشور ایمان کند
از کشتکان شهری پر و خلق از پی قاتل دوان****با نرگس فتان بگو تا غمزه را پنهان کند
اشک من از خواب سکون بیدار و مردم بی خبر****این سیل اگر آید چنین صدخانه را ویران کند
ماهی نهد دل بر خطر مرغ هوا یابد ضرر****آن دم که اشک و اه من در بحر و بر طوفان کند
گر مژدهٔ کشتن دهی زندانیان عشق را****صد یوسف از مصر طرب آهنگ این زندان کند
زین‌سان که من در عاشقی دارم حیات از درد او****میرم اگر عیسی دمی درد مرا درمان کند
گردد کمال حسن و عشق آن دم عیان بر منکران****کورا بهار خطر رسد ما را جنون طغیان کند
ای پرده‌دار از پیش او یک سو نشین بهر خدا****تا عرض حال خود گدا در حضرت سلطان کند
دشتی که سازد محتشم گرم از سموم آه خود****گر باد بر وی بگذرد صد خضر را بی‌جان کند

غزل شماره 227: عاشق از حسرت دیدار تو آهی نکند

عاشق از حسرت دیدار تو آهی نکند****که درو غیر غنیمانه نگاهی نکند
آن چه با خرمن جانم بنگاهی کردی****برق هرچند بکوشد به گیاهی نکند
عشق تاراج گرت یک تنه با هر دو جهان****کرد کاری که به یک کلبه سپاهی نکند
شدم از سنگدلیهای تو خورسند به این****که کسی در دلت از وسوسه راهی نکند
منعم از ناله رسد پند دهی را که شود****هدف تیر نگاه تو و آهی نکند
من گرفتم گه نگه در تو گناهست ای بت****بنده این حوصله دارد که گناهی نکند
دیدم آن زلف و تغافل زدم آهم برخاست****نتوانست که تعظیم سیاهی نکند
آن چه با کوه شکیبم رخ تابان تو کرد****شعلهٔ آتش سوزنده به کاهی نکند
محتشم این همه از گریه نگردد رسوا****که تواند کند گاهی و گاهی نکند

غزل شماره 228: عجب که دولت من بی‌بقائیی نکند

عجب که دولت من بی‌بقائیی نکند****بهانه جوی من از من جداییی نکند
ز دادخواه پرست آن گذر عجب کامروز****برون نیاید و تیغ آزماییی نکند
چه دلخوشی بودم زان مسیح دم که مرا****هلاک بیند و معجز نماییی نکند
برش ادا نکنم مدعای خود هرگز****که مدعی ز حسد بد اداییی نکند
زمان وصل حبیب از پی هلاک رقیب****خوش است عمر اگر بی وفائیی نکند
نشان دهم به سگش غایبانه مردم را****که با رقیب به سهو آشنائیی نکند
چنین که گشته ز می ذوق بخش ساقی دور****عجب که محتشم از وی گداییی نکند

غزل شماره 229: لعل تو رد شکست من زمزمه بس نمی‌کند

لعل تو رد شکست من زمزمه بس نمی‌کند****آن چه تو دوست میکنی دشمن کس نمی‌کند
از سخن حریف سوز آن چه تو آتشین زبان****با من خسته میکنی شعله به خس نمی‌کند
راحله از درت روان کردم و این دل طپان****می‌کند امشب از فغان آن چه جرس نمی‌کند
از خم زلف بعد ازین جا منما به مرغ دل****مرغ قفس شکن دگر میل قفس نمی‌کند
مرغ دلی که می‌جهد خاصه ز دام حیله‌ای****دانه اگر ز در بود باز هوس نمی‌کند
محتشم از کمند شد خسته چنان که چون توئی****می‌رود از قفا و او روی به پس نمی‌کند

غزل شماره 230: آخر ای پیمان گسل یاران به یاران این کنند

آخر ای پیمان گسل یاران به یاران این کنند****دوستان بی موجبی با دوستداران این کنند
در ره رخشت فتادم خاک من دادی به باد****شهسواران در روش با خاکساران این کنند
مرهم از تیر تو جستم زخم بیدادم زدی****دلنوازان جان من با دل فکاران این کنند
خواستم تسکین سپند آتشت کردی مرا****ای قرار جان و دل با بی قراران این کنند
رو به شهر وصل کردم تا عدم راندی مرا****آخر ایمه با غریبان شهریاران این کنند
من غمت خوردم تو بر رغمم شدی غمخوار غیر****با حریفان غم خود غمگساران این کنند
محتشم در جان سپاری بود و خونش ریختی****ای هزارت جان فدا با جان سپاران این کنند

غزل شماره 231: آسودگان چو نشئه درد آرزو کنند

آسودگان چو نشئه درد آرزو کنند****آیند و خاک کشتهٔ تیغ تو بو کنند
یک دم اگر ستم نکنی میرم از الم****بیچاره آن کسان که به لطف تو خو کنند
ای دل رسی چه بر در بیت‌الحرام وصل****کاری مکن که بر رخ ما در فرو کنند
کو صبر با دو چشم نظر باز خویش را****تگزارم از حسد که نگاهی درو کنند
ساقی مزن به زهد فروشان صلای می****زین قوم بدنماست که کاری نکو کنند
از روی زاهدان نرود گرد تیرگی****صد بار اگر به چشمه کوثر وضو کنند
پویندگان خلد برین را خبر کنید****تا همچو محتشم به خرابات رو کنند

غزل شماره 232: دل وجان و سرو تن گر به فدای تو شوند

دل وجان و سرو تن گر به فدای تو شوند****به که نابود به شمشیر جفای تو شوند
همه جای تو چه رخسار تو واقع شده‌اند****سیر واقع ز تماشای کجای تو شوند
خوش ادا میکنی ای شوخ اداهای مرا****خوش ادایان همه قربان ادای تو شوند
هم بر آن ساده‌دلان خنده سزد هم گریه****که اسیر تو به امید وفای تو شوند
داری آن حوصله کز جان روی گر به نیاز****پادشاهان جهان جمله گدای تو شوند
دیده نمناک نگردانی اگر تشنه لبان****همه در دشت هوش کشته برای تو شوند
محتشم وای بر آن قوم که بر بستر ناز****در دل شب هدف تیر دعای تو شوند

غزل شماره 233: رندان که نقد جان به می ناب می‌دهند

رندان که نقد جان به می ناب می‌دهند****باغ حیات را به قدح آب می‌دهند
عشق تو بسته خوابم و چشمانت از فریب****دل را نوید وصل تو در خواب می‌دهند
بازی دهندگان وصال محال تو****ما را نشان به گوهر نایاب می‌دهند
فیضی که آتشین دم عیسی به مرده داد****در دیر ساقیان به می ناب می‌دهند
داری دوزخ که روز و شب از حسن بی‌زوال****پرتو به مهر و نور به مهتاب می‌دهند
من دل ز تودهٔ ته گلخن نمی‌کنم****جایم اگر به بستر سنجاب می‌دهند
مهر آزماست زهر وفا محتشم از آن****شیرین لبان مدام با حباب می‌دهند

غزل شماره 234: ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند

ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند****بیاید کاشکی در روزن چشم منت بیند
سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی****براندام چو گل لرزیدن پیراهنت بیند
در آغوش خیالت جذبه‌ای می‌خواهد این مخمور****که چون آید به خود دست خود اندر گردنت بیند
به میزان نظر سنجد گرانیهای حسنت را****کسی کاندر خرام آرام چابک توسنت بیند
شناسای عیار قلب شاهی ای شهنشه کو****که توسن راندن و شاهانه ترکش بستنت بیند
تو آن شمعی که در هر محفلی کافروزدت دوران****ز آه حاضران صد شعله در پیرامنت بیند
رود بر باد گر کشت حیات محتشم زان مه****که گرد خوشه چینت را به گرد خرمنت بیند

غزل شماره 235: دیشب که بر لبت لب جام شراب بود

دیشب که بر لبت لب جام شراب بود****بر آتش حسد دل عاشق کباب بود
در انتظار این که تو ساقی شوی مگر****جان قدح طپان و دل شیشه آب بود
من مضطرب بر آتش غیرت که دم به دم****می پرده سوز خلوتیان حجاب بود
بیدار بود دیدهٔ کید رقیب لیک****از عصمت تو چشم حوادث به خواب بود
پاست فرشته داشت که در مجلسی چنان****بودی تو مست و عاشق مسکین خراب بود
میسوختی چو ز آتش می پرده‌های شرم****آن کایستاده به رویت نقاب بود
ننهاد کس پیاله ز کف غیر محتشم****کز مشرب تو در قدحش خون ناب بود

غزل شماره 236: امشب که چشم مست تو در مهد خواب بود

امشب که چشم مست تو در مهد خواب بود****مهد زمین ز گریهٔ من غرق آب بود
دیوانه‌ای که غاشیه داری به کس نداد****تا پای شهسوار بلا در رکاب بود
دی کامد آفتاب و خریدار شد تو را****با مشتری مقابلهٔ آفتاب بود
در نامهٔ عمل ملک از آدمی کشان****گر می‌نوشت جرم تو را بی حساب بود
از جنبش نسیم زد آتش به خرمنم****آن روی آتشین که به زیر نقاب بود
تنها گذشت و یکقدم از پی نرفتمش****پایم ز بس که در وحل اضطراب بود
بر خاک محتشم به تواضع گذر که او****روزی بر آستان تو عالیجناب بود

غزل شماره 237: دی صبح دم که عارض او بی‌نقاب بود

دی صبح دم که عارض او بی‌نقاب بود****چیزی که در حساب نبود آفتاب بود
صد عشوه کرد لیک مرا زان میانه کشت****نازی که در میانهٔ لطف و عتاب بود
از دام غیر جسته ز پر کارئی که داشت****می‌آمد آرمیده و در اضطراب بود
در انتظار دردم بسمل شدم هلاک****با آن که در هلاک من او را شتاب بود
تا در اسیر خانه آن زلف بود غیر****من در شکنجه بودم و او در عذاب بود
در صد کتاب یک سخن از سر عشق نیست****گفتیم یک سخن که در آن صد کتاب بود
امشب کسی نماند که لطفی ندید ازو****جز محتشم که دیدهٔ بختش به خواب بود

غزل شماره 238: همنشین امشب اگر آن بت چنین خواهد بود

همنشین امشب اگر آن بت چنین خواهد بود****کنج ویرانهٔ ما شاه نشین خواهد بود
زهره در مجلس ما سجده ز مه خواهد خواست****میر مجلس اگر آن زهره جبین خواهد بود
آتش از غیرت این خانه به خود خواهد زد****هر پری خانه که در روی زمین خواهد بود
ای که آگه نه‌ای از آمدن آن بت مست****ساعتی باش که صحبت به ازین خواهد بود
پیش آن بت که سراپردهٔ جان منزل اوست****کمترین پیشکش ما دل و دین خواهد بود
از بهشتی صفتی غمکدهٔ ما امشب****با سراپردهٔ فردوس قرین خواهد بود
محتشم محفل ما امشب از آن غیرت حور****من برآنم که به از خلد برین خواهد بود

غزل شماره 239: دوش چشمم هم به خواب از فکر و هم بیدار بود

دوش چشمم هم به خواب از فکر و هم بیدار بود****در میان خواب و بیداری دلم با یار بود
گرچه بود از هر دو جانب بر دهن مهر سکوت****ناز او را با نیاز من سخن بسیار بود
کار من دامن گرفتن کار او دامن کشی****آن چه بر من می‌نمود آسان باو دشوار بود
هرچه در دل داشتم او را به خاطر می‌گذشت****بی‌نیاز از گفتن و مستغنی از اظهار بود
گرچه بود آن شمع شب تا روز در فانوس چشم****پردهٔ شرم از دو جانب مانع دیدار بود
آن چه آمد بر زبان با آن که حرفی بود و بس****معنی یک دفتر و مضمون صد طومار بود
من به میل خاطر خود محتشم تا روز حشر****ترک آن صحبت نمی‌کردم ولی ناچار بود

غزل شماره 240: گنج وصل او به چون من بی‌وفائی حیف بود

گنج وصل او به چون من بی‌وفائی حیف بود****همچو او شاهی به همچون من گدائی حیف بود
یاری آن نازنین کش بت پرستیدن سزاست****با چو من ناکس پرستی ناسزائی حیف بود
آشنائی‌های او کز الفت جان خوشتر است****با چو من بد الفتی نا آشنائی حیف بود
عهد مهر و شرط یاری کز وفا کرد آن نگار****با چو من بدعهد شرط و بی‌وفائی حیف بود
راست قولیهای او در ماجراهای نهان****با چو من کج بحث و کافر ماجرائی حیف بود
چون ز من جز بیوفائی سر نزد نسبت باو****بر سرم میزد اگر سنگ جفائی حیف بود
قصه کوته محتشم با چون تو کج خلق آدمی****آن چنان طوبی قدی حورا لقائی حیف بود

غزل شماره 241: مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود

مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود****ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود
مرا کشنده‌ترین ورطهٔ محل وداع****سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود
فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست****یکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود
کشید روز به شامم چه شام آن که درو****ستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود
وزید باد فراقی چه باد آنکه ز دهر****برندهٔ من بر باد رفته خرمن بود
رسید سیل فنائی چه سیل آن که رهش****به مامن من مجنون دشت مسکن بود
برآمد ابر بلائی چه ابر آن که نخست****ترشحش ز برای خرابی من بود
چو یار گرم سفر شد اگرچه شمع صفت****به باد می‌شد ازو هر سری که بر تن بود
بسوخت محتشم اول که از سپاه فراق****ستیزه یزک اندروی آتش افکن بود

غزل شماره 242: دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود

دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود****یک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود
شد درد دل فزون که به عیسی دمی چنان****دل خسته‌ای چنین دو نفس هم نفس نبود
بختم ز وصل یک دمه آن مرهمی که ساخت****تسکین ده جراحت چندین هوس نبود
ظل همای وصل که گسترده شد مرا****بر سر به قدر سایهٔ بال مگس نبود
بردی مرا به نقش وفا نقد جان ز دست****این دستبرد جان کسی حد کس نبود
در گرمی وصال تمامم بسوختی****این نیم لطف از تو مرا ملتمس نبود
گر پشت دست خویش گزد محتشم سزد****جز یک دمش به وصل تو چون دسترس نبود

غزل شماره 243: گر شود پامال هجر این تن همان گیرم نبود

گر شود پامال هجر این تن همان گیرم نبود****ور رود دل نیز یک دشمن همان گیرم نبود
گر دلم در سینه سوزان نباشد گو مباش****اخگری در گوشهٔ گلخن همان گیرم نبود
ز آفتاب هجر مغز استخوانم گو بریز****در چراغ مرده این روغن همان نگیرم نبود
ملک جانی کز خرابیها نمی‌ارزد به هیچ****گر فراق از من بگیرد من همان گیرم نبود
دیده گر خواهد شدن از گریه ویران کو بشو****در دل تاریک این روزن همان گیرم نبود
ناله از ضعف تنم گر برنیاید گو میا****در سرای سینه این شیون همان گیرم نبود
چون به تحریک تو می‌رانند ازین گلشن مرا****جا کنم در گلخن این گلشن هما نگیرم نبود
بود نافرمان دلی با من همان گیرم نزیست****بود بی سامان سری بر تن همان گیرم نبود
گفتم از عشقت به زاری محتشم دامن کیشد****گفت یک رسوای تر دامن همان گیرم نبود

غزل شماره 244: دی به شیرین عشوه هر دم سوی من دیدن چه بود

دی به شیرین عشوه هر دم سوی من دیدن چه بود****وز پی آن زهر از ابرو چکانیدن چه بود
گر نبودی بر سر آتش ز اعراض نهان****همچو موی خویشتن بر خویش پیچیدن چه بود
گربدی از من نمی‌گفتند خاصان پیش تو****تیر تیز اندر حکایت سوی چه بود
ور نبودی بر سر آزار من در انجمن****حرف جرمم یک سر از بدخواه پرسیدن چه بود
گر به دل با من نبودی بذر طعنم غیر را****منع کردن وز قفا چشمک رسانیدن چه بود
بزم خاصی گر نهان از من نمی‌آراستی****بی محل اسباب عیش از بزم برچیدن چه بود
گر نبودت در کمان تیر غضب مخصوص من****چین برد ابرو در رخ اغیار خندیدن چه بود
دی به بزم از غیر آن احوال پرسیدن نداشت****من چو واقف گشتم آن خاموش گردیدن چه بود
محتشم را گر نمی‌دانستی از نامحرمان****پش غیر از وی جمال راز پوشیدن چه بود

غزل شماره 245: دی ز شوخی بر من آن توسن دوانیدن چه بود

دی ز شوخی بر من آن توسن دوانیدن چه بود****نارسیده بر سر من باز گردیدن چه بود
تشنه‌ای را کز تمنا عاقبت میسوختی****آب از بازیچه‌اش بر لب رسانیدن چه بود
خسته‌ای را کز جفا می‌کردی آخر قصد جان****در علاجش اول آن مقدار کوشیدن چه بود
گر دلت نشکفته بود از گریهٔ پردرد من****سر فرو بردن چو گل در جیب و خندیدن چه بود
گرنه مرگ من به کام دشمنان می‌خواستی****بهر قتلم با رقیب آن مصلحت دیدن چه بود
ور نبودت ننگ و عار از کشتن من بعد قتل****آن تاسف خوردن و انگشت خائیدن چه بود
محتشم ای گشته در عالم بدین داری علم****بعد چندین ساله زهد این بت پرستیدن چه بود

غزل شماره 246: یک دم ای سرو ز غمهای تو آزاد که بود

یک دم ای سرو ز غمهای تو آزاد که بود****یک شب ای ماه ز بیداد تو بیداد که بود
مردم از ذوق چودی تیغ کشیدی بر من****کامشب از درد درین کوی به فریاد که بود
دور از بزم تو ماندم که ز می‌شستم دست****ورنه آن کس که مرا توبه ز می داد که بود
تا به خاک رهم از کینه برابر کردی****آن که پا بر سرم از دست تو ننهاد که بود
بخت دور از تو چه می‌کرد به خواب اجلم****آن که ننمود درین واقعه ارشاد که بود
چون به ناشادی مردم ز تو شادان بودم****آن که ناشادی من دید و نشد شاد که بود
چون تو ماهی که نترسید ز آه من و داد****خرمن محتشم دلشده برباد که بود

غزل شماره 247: جز من آن کس که به وصل تو نشد شاد که بود

جز من آن کس که به وصل تو نشد شاد که بود****آن که صد مشکلش از زلف تو نگشاد که بود
غیر من کز تو به پابوس سگان خورسندم****آن که روئی به کف پای تو ننهاد که بود
جز دل من که فلک بسته به رو راه نشاط****آن که بر وی دری از وصل تو نگشاد که بود
بعد حرمان من نامهٔ سیاه آن که به تو****برگ سبزی و پیامی نفرستاد که بود
تا بریدی ز من ای گنج مراد آنکه نساخت****دل ویران به ملاقات تو آباد که بود
جز من تنگ دل ای خسرو شیرین دهنان****عمرها از تو به جان کندن فرهاد که بود
جز تو در ملک دل محتشم ای شوخ بلا****آن که داد ستم و جور و جفا داد که بود

غزل شماره 248: در شکار امروز صید آهوان او که بود

در شکار امروز صید آهوان او که بود****وانکه تیر غمزه می‌خورد از کمان او که بود
مردمی با مردم آهو شکار او که کرد****جان فشان پیش خدنگ جانستان او که بود
از هواداران نگهبان سپاه او که گشت****وز وفاداران نگهدار سگان او که بود
تیر مژگان در کمان ابروان چون می‌نهاد****در میان جان هدف ساز نشان او که بود
کشتکان چو بستهٔ فتراک خوبان می‌شدند****زان میان دلبسته موی میان او که بود
شب که از جولان عنان برتافت همچون آفتاب****در رکاب او که رفت و همعنان او که بود
محتشم چون از سگان افتاد امشب جدا****آن که در افغان نیامد از فغان او که بود

غزل شماره 249: بر هر دلی که بند نهاد از نگاه خود

بر هر دلی که بند نهاد از نگاه خود****بردش به بند خانهٔ زلف سیاه خود
از راه نارسیده شهنشاه عشق او****عالم به باد داده ز گرد سپاه خود
گردید عام نشاء عشق آن چنانکه یافت****آثار آن چرنده در آب و گیاه خود
زان همنشین ستاره که می‌تابد از زمین****شرمنده است چرخ ز خورشید و ماه خود
زان شد بلند آتش رسوائیم که دوش****نوعی ندیدمش که کنم ضبط آه خود
یک شهر شد به باد دو روزی خدای را****خالی کن از نظار گیان جلوه‌گاه خود
خوش آن که خود بکشتم آئینی و بعد قتل****نسبت کنی به مدعی من گناه خود
ذوق مرا پیاپی اگر از جفای خویش****هم خود شوی ز جانب من عذرخواه خود
خواهی که دامنت رهد از چنگ محتشم****بردار زود خار وجودش ز راه خود

غزل شماره 250: سیه چشمی که شادم داشت گاهی از نگاه خود

سیه چشمی که شادم داشت گاهی از نگاه خود****فغان کز چشم او آخر فتادم از گناه خود
نمی‌دانم چرا برداشت از من سایهٔ رحمت****سهی سروی که دارد عالمی را رد پناه خود
کشد شمشیر و گوید سر مکش از من معاذالله****گدائی را چه حد سرکشی با پادشاه خود
میندیش از جزا هرچند فاشم کشته‌ای ای مه****که من خود هم اگر باشم نخواهم شد گواه خود
شب عید است و مه در ابر و مه جویندگان در غم****تو خود بر طرف با می برشکن طرف کلاه خود
به جرمی کاش پیشش متهم گردم که هر ساعت****به دست و پایش افتم معذرت خواه از گناه خود
چو من از دولت قرب ارچه دوری محتشم میرو****به این امید گاهی بر در امید گاه خود

غزل شماره 251: ز بس که نور ز حسن تو در جهان بدود

ز بس که نور ز حسن تو در جهان بدود****هزار پیک نظر در قفای آن بدود
به غیرتم ز نگاه کشیدهٔ تو که دید****خدنگ نیمکشی کاندر استخوان بدود
خدنگ ناز تو تیریست کز کمان غرور****نجسته تا پروسوفار در نشان بدود
من و تغافل چشمی که سردهد چو نگاه****ز تیزی مژه در ریشه‌های جان بدود
ز تاب رفتن محمل مقیم هامون را****نه پای آن که ز دنبال کاروان بدود
فتاده نقد دلی در میان صد دل بر****به عشوه گوی که بردارد از میان بدود
ز بیم خشگ بماند اگر دود صد بار****شکایت از ته دل تا سر زبان بدود
ز برق آه من امشب ستاره نزدیکست****که آب گردد و بر روی آسمان بدود
دعای دیر اثر پیک آه می‌طلبد****که در رکاب سرشگ سبک عنان بدود
سمند ناز چو رانی گذر به محتشم آر****که در رکاب به این پای ناروان بدود

غزل شماره 252: اول منزل عشقست بیابان فنا

اول منزل عشقست بیابان فنا****عاشقی کو که درین ره دو سه منزل برود
رفتن ناقه گهی جانب مجنون نیکوست****که به تحریک نشینندهٔ محمل برود
عقل را بر لب آن چاه ذقن پا لغزد****دل به آن ناحیه جهلست که عاقل برود
دارد آن غمزه کمانی که به چشم نگران****ناوکی سردهد آهسته که تا دل برود
دارم از خوف و رجا کشتی سر گردانی****که نه در ورطه بماند نه به ساحل برود
عشق چون کهنه شود محو نگردد به فراق****نخل از جا نرود ریشه چو در گل برود
ابر رحمت چو ترشح کند امید کزان****رقم قتل من از نامهٔ قاتل برود
دیر پروای کسی بشنو و تاخیر مکن****تا به آن مرتبه تاخیر به ساحل برود
گر کنی قصد قتالی و نیالائی تیغ****خون ز بسمل گه صد ناشده بسمل برود
محتشم لال شود طوطی طبعم می‌گفت****اگر آن آینه رویم ز مقابل برود

غزل شماره 253: دست به دست همچو گل آن بت مست می‌رود

دست به دست همچو گل آن بت مست می‌رود****گر ز پیش نمی‌روم کار ز دست می‌رود
من به رهش چو بی‌دلان رفته ز دست و آن پری****دست به دوش دیگران سر خوش و مست می‌رود
دل به اراده می‌دهد جان به کمند زلف او****ماهی خون گرفته خود جانب شست می‌رود
من به خیال قامتت می‌روم از جهان برون****شیخ به فکر طوبی از همت پست می‌رود
بار چو بستم از درت مانع رفتنم مشو****زان که مسافر از وطن بار چو بست می‌رود
خانه‌پرست از ریا رفت و به کعبه کرد جا****کعبهٔ ماست هر کجا باده‌پرست می‌رود
گیسوی حور اگر بود دام فسون ز قید آن****مرغ که جست می‌پرد صید که رست میرود
کلک زبان محتشم در صفت تو ای صنم****هر سخنی که زد رقم دست به دست می‌رود

غزل شماره 254: آن که اشگم از پیش منزل به منزل می‌رود

آن که اشگم از پیش منزل به منزل می‌رود****وه که با من وعده می‌فرمود و با دل می‌رود
اشگم از بی دست و پائی در پی این دل شکار****بر زمین غلطان چو مرغ نیم به سمل می‌رود
حال مستعجل وصالی چون بود کاندر وداع****تا گشاید چشم تر بیند که محمل می‌رود
با وجود آن که ضبط گریه خود می‌کنم****ناقه‌اش از اشک من تا سینه در گل می‌رود
نوگلی کازارش از جنبیدن باد صباست****آه کز آه من آزرده غافل می‌رود
محتشم بهر نگاه آخرین در زیر تیغ****می‌کند عجزی که خون از چشم قاتل می‌رود

غزل شماره 255: باز ما را جان به استقبال جانان می‌رود

باز ما را جان به استقبال جانان می‌رود****تن به جا می‌ماند و دل همره جان می‌رود
باز جیبی چاک خواهم زد که دستم هر زمان****بی‌خود از وسواس دل سوی گریبان می‌رود
باز خواهم در خروش آمد که وقت حرف صوت****بر زبان نطقم اول آه و افغان می‌رود
باز خواهم غوطه زد در خون که از بحر درون****سوی چشمم ابر خون باری شتابان می‌رود
باز دست از دیده خواهم شست گز عیب کسان****می‌کند ایما که آن یوسف ز کنعان می‌رود
باز محکم می‌شود با درد پیمان دلم****کاینچنین بردم گمان کان سست پیمان می‌رود
باز لازم شد وداع جان که هردم هاتقی****با دلم آهسته می‌گوید که جانان می‌رود
باز درخواب پریشان دیدنم شب تا به روز****چون نباشم کز کف آن زلف پریشان می‌رود
محتشم در عشق رفت آن صبر و سامانی که بود****بخت اکنون از من بی‌صبر و سامان می‌رود

غزل شماره 256: آن مه که صورتش ز مقابل نمی‌رود

آن مه که صورتش ز مقابل نمی‌رود****از دیده گرچه می‌رود از دل نمی‌رود
زور کمند جذبه من بین که ناقه‌اش****بسیار دست و پا زد و محمل نمی‌رود
حاضر کنید توسن او کز سرشک من****ره پر گلست و ناقه درین گل نمی‌رود
طور من آن یگانه نمی‌آورد به یاد****تا با رفیق تو دو سه منزل نمی‌رود
مجنون صفت رمیده ز شهرم دل آنچنان****کش می‌کشند اگر به سلاسل نمی‌رود
تیغ اجل سزاست تن کاهل مرا****کاندر قفای آن بت قاتل نمی‌رود
در بحر عشق محتشم از جان طمع ببر****کاین زورق شکسته به ساحل نمی‌رود

غزل شماره 257: از بادهٔ لاله تو چو در ژاله میرود

از بادهٔ لاله تو چو در ژاله میرود****خون قطره قطره در جگر لاله میرود
چشم تو هندوئیست که پنداری از خطا****صد ترک تند خوش به دنباله میرود
از خشگ سال ناز جهان میشود خلاص****سال دگر که ماه تو در هاله میرود
زین بادهٔ دو ساله که می‌آورند باز****ناموس زهد زاهد صد ساله میرود
از شکر نی قلمم هردم از عراق****صد کاروان قند به بنگاله میرود
زیبا عروس جمله اندیشه‌ام به کار****بی‌مشتری فریبی دلاله میرود
شب محتشم چو می‌کند آهنگ نوحه ساز****تا روز از زمین به فلک ناله میرود

غزل شماره 258: اگر شراب خوری صد جگر کباب شود

اگر شراب خوری صد جگر کباب شود****وگر تو مست شوی عالمی خراب شود
ز دیده گر ننهد سر به جیب سیل سرشگ****ز سوز آتش دل سینه‌ام کباب شود
ز جیب پیرهنت هر صباح خیزد نور****چنان که دست و گریبان بفتاب شود
نکوست رشتهٔ زرین مهر و هالهٔ ماه****که این سگان تو را طوق و آن طناب شود
اگر به عارض خوی کرده از چمن گذری****سمن ز شرم عرق ریزد و گل آب شود
ز روی تست فروغ جهان مباد آن روز****که افتاب جمال تو در نقاب شود

غزل شماره 259: پیش او نیک و بد عاشق اگر ظاهر شود

پیش او نیک و بد عاشق اگر ظاهر شود****مدت هجر من و وصل رقیب آخر شود
بوده ذاتی هم که چون یابد مجال گفتگوی****یک حدیثی موجب آزار صد خاطر شود
ذره‌ای قدرت ندارد خصم و می آزاردم****وای گر مثل تو برآزار من قادر شود
هرچه از ما گفت در غیبت رقیب روسیه****خود بر او خواهد شدن اکنون اگر حاضر شود
نی حدیثی میکنی باور نه سوگندی قبول****جای آن دارد که از دستت کسی کافر شود
صد زبان گر با شدم چون بید گویم شکر تو****بند بندم کن خلاف آن اگر ظاهر شود
محتشم پیشش بافسون غیر جای خود گرفت****لیک کار من نخواهد کرد اگر ساحر شود

غزل شماره 260: چو کار به رغم از امید وصل تنگ شود

چو کار به رغم از امید وصل تنگ شود****سرور در دل عاشق گران درنگ شود
چو سنگ تفرقه بخت افکند به راه وصال****سمند سعی در آن سنگلاخ لنگ شود
خوش آن که بر سر صیدی ز پیش دستیها****میان غمزه و ناز تو طرح جنگ شود
هزار خانه توان در ره فراغت ساخت****چو عشق خانه برانداز نام و ننگ شود
رقیب ازو طلبد کام و من به این سرگرم****که دانم از دم افسرده موم سنگ شود
هوای غیر تصرف کند چو در معشوق****عذار شاهد عصمت شکسته رنگ شود
ز اشگ محتشم آن دوست در خطر که مدام****زنم بر آینه جوهر به دل به زنگ شود

غزل شماره 261: چشمم چو روز واقعه در خواب می‌شود

چشمم چو روز واقعه در خواب می‌شود****کین من از دل تو عنان تاب می‌شود
گفتی که آتشت بنشانم به آب تیغ****تا تیغ میکشی دل من آب می‌شود
در مجلسی که باده باغیار می‌دهی****خون جگر حوالهٔ احباب می‌شود
از روی سیمگون چو سحر پرده می‌کشی****مه بر فلک ز شرم تو سیماب می‌شود
در طاعت از تواضعت اندیشهٔ جواب****جنبش فکن در ابروی محراب می‌شود
آن وعدهٔ دروغ تو هم گه گهی نکوست****کارام بخش عاشق بی‌تاب می‌شود
از بخت تیره هرچه طلب کرد محتشم****چون کیمیای وصل تو نایاب می‌شود

غزل شماره 262: حسن را گر ناز او کالای دکان می‌شود

حسن را گر ناز او کالای دکان می‌شود****زود نرخ جان درین بازار ارزان می‌شود
طبع آلایش گزینی کادم بیچاره داشت****جبرئیل از پرتوش آلوده دامان می‌شود
صبر بی‌حاصل که جز عشق و مشقت هیچ نیست****یک هنر دارد کزو جان دادن آسان می‌شود
شد سرای دل خراب و یافت قصر جان شکست****این زمان خود رخنه در بنیاد ایمان می‌شود
سینه چاکانرا چه نسبت با کسی کز نازکی****نیم چاکی گاه گاهش در گریبان می‌شود
می‌شود صیاد پنهان می‌کند آن گاه صید****می‌کند آن ماه صید آن گاه پنهان می‌شود
ور خورد در ظلمت از دست کسی آب حیات****پس بداند کان منم بی شک پشیمان می‌شود
گفتمش بر قتل فرمان کن از دردم به جان****خنده زد کاین خود نخواهد شد ولی آن می‌شود
محتشم یا گریه را رخصت مده یا صبر کن****تا منادی در دهم کامروز طوفان می‌شود

غزل شماره 263: رهی دارم که از دوری به پایان دیر می‌آید

رهی دارم که از دوری به پایان دیر می‌آید****سری کز بی سرانجامی به سامان دیر می‌آید
به پیراهن دریدن تا به دامان می‌رود دستم****ز ضعفم چاک پیراهن به دامان دیر می‌آید
صبا جنبید و میدان رفته شد یارب چرا این سان****به جولان آن سوار گرم جولان دیر می‌آید
دل و جان از حسد در آتش انداز انتظار او****سپه جمعست میدان گرم و سلطان دیر می‌آید
از آن سو صد بشارتها فغان دادند زین جانب****به استقبال جانهم رفت و جانان دیر می‌آید
دلم بهر نگاه آخرین هم می‌تپد آخر****که شد پیمانه پر آن سست پیمان دیر می‌آید
طبیب محتشم را نیست در عالم جز این عیبی****که بر بالین بیماران هجران دیر می‌آید

غزل شماره 264: صبا از کشور آن پاکدامان دیر می‌آید

صبا از کشور آن پاکدامان دیر می‌آید****ز یوسف بوی پیراهن به کنعان دیر می‌آید
سواری تند در جولان و شوری نیست در میدان****چرا آن شهسوار افکن به میدان دیر می‌آید
مگر از سیل اشگم پای قاصد در گلست آنجا****که سخت این بار از آن راه بیابان دیر می‌آید
همانا باد هم خوش کرده منزلگاه جانان را****که بر بالین این بیمار گریان دیر می‌آید
تو را انگشت همدم کافت جان تو زود آمد****مرا این می‌کشد کان آفت جان دیر می‌آید
برای میهمانی می‌کنم دل را کباب اما****دلم بسیار می‌سوزد که مهمان دیر می‌آید
تو داری محتشم ز آشوب دوران کلفتی منهم****دلی پر غصه کان آشوب دوران دیر می‌آید

غزل شماره 265: به گوشم مژدهٔ وصل از در و دیوار می‌آید

به گوشم مژدهٔ وصل از در و دیوار می‌آید****دلم هم میتپد الله امشب یار می‌آید
سپند آتش شوقم که هردم هاتفی دیگر****بگوشم می‌زند کان آتشین رخسار می‌آید
بسوی در ز شوق افتان و خیزان میروم هر دم****تصور می‌کنم کان سرو خوش رفتار می‌آید
عبیر افشان نسیمی کاینچنین مدهوشم از بویش****ز عطرستان آن گیسوی عنبریار می‌آید
چو دایم از دو جانب می‌کند تیز آتش غیرت****اگر می‌آید امشب جزم با اغیار می‌آید
مدام از انتظار وعدهٔ او مضطرب بودم****ولی هرگز نبود این اضطراب این بار می‌آید
بفهمانم به دشمن چون ببرم پایش از بزمت****که از بی‌دست و پائی این قدرها کار می‌آید
چو نبود عشق عاشق سرسر هر چند لیلی را****سر مجنون نباشد بر سرش ناچار می‌آید
چه نقصان محتشم گر دل رود بر باد ازین شادی****به حمدالله که گر دل می‌رود دلدار می‌آید

غزل شماره 266: سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آید

سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آید****بلی حال دگر دارد سخن کز روی درد آید
چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من****که روزی صد ره از راحت گریزد سوی درد آید
نجات از درد جستن عین بی دردیست می‌دانم****کزو هر ساعتی درد دگر بر روی درد آید
ره غمخانهٔ من پرسد از اهل نیاز اول****ز ملک عافیت هرکس به جستجوی درد آید
مبادا غیر زانوی وصالش عاقبت بالین****سری کز هجر یاری بر سرزانوی درد آید
به قدر سوز بخشد سوز بی دردان دوران را****به دل هر ناوکی کز قوت بازوی درد آید
چنان افسرده است ای دل ملال آباد بی دردی****که روزی محتشم صدره بسیر کوی درد آید

غزل شماره 267: به خاکم آن بت اگر با رقیب درگذر آید

به خاکم آن بت اگر با رقیب درگذر آید****ز مضطرب شدن من زمین به لرزه درآید
به دشت و کوه چو از داغ عشق گریم و نالم****ز خاک لاله بروید ز سنگ ناله برآید
ز غمزهٔ تیز نگه دیر در کمان نهد آن مه****ولی هنوز بود در کمان که بر جگر آید
نشانه گم شود از غایت هجوم نظرها****چو تیر غمزه آن شوخ از کمان بدر آید
کمان می کشیش آتشم به خرمن جان زد****نعوذبالله از آن دم که مست در نظر آید
تو را ببر من کوتاه دست چون کشم آسان****که با خیال تو دستم به زور در کمر آید
زمانه خوی تو دارد که تیزتر کند از کین****به جان محتشم آن نیشتر که پیشتر آید

غزل شماره 268: ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آید

ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آید****من آفتاب ندیدم که ماه ماه برآید
قدم کند از بیم پاس غیر توقف****به من گهی که ازان غمزه قاصد نظر آید
ز ناز داده کمانی به دست غمزه که از وی****گزنده‌تر بود آن تیر که آرمیده‌تر آید
قلم چو تیر کند در پیام شخص اشارت****به جنبش مژه از دود دل به هم خبر آید
رسید و در من بی دست و پا فکند تزلزل****چو صید بسته که صیاد غافلش به سر آید
هزار حرف که از من کند سئوال چه حاصل****که من ز نطق برآیم چو او به حرف درآید
به اینطرف نگه تیز چند صید نزاری****به ناوکی جهد از جا که بر یکی دگر آید
دو چشم جادویت آهسته از کمان اشارت****زنند تیر که در سنگ خاره کارگر آید
فضای دیده پرخون محتشم ز خیالت****حدیقه‌ایست که آبش ز چشمه جگر آید

غزل شماره 269: قضا از آسمان هرگه در بیداد بگشاید

قضا از آسمان هرگه در بیداد بگشاید****زمین بر من زبان بهر مبارک باد بگشاید
به خاک از رشحهٔ خون نقش شیرین آید ولیلی****رگ فرهاد و مجنون را اگر فصاد بگشاید
خط پرویز را از عشق خود در وادی شیرین****که هر جا مشکلی در ره بود فرهاد بگشاید
زبان عجز بگشاید که ای شاه جفا پیشه****کز استیلا کمین بر صید و خود صیاد بگشاید
قضا پیش از محل تیر بلائی گر کند پرکش****نگهدارد که روزی بر من ناشاد بگشاید
در حرمان که دارد صبر دخلی در گشاد آن****کلیدش هست چون بر گشته بیداد بگشاید
گره از تار زلفش محتشم نتوان گشود اما****اگر توفیق باشد کور مادرزاد بگشاید

غزل شماره 270: غمزه‌اش دست چو بر غارت جان بگشاید

غمزه‌اش دست چو بر غارت جان بگشاید****فتنهٔ صد ناوک پر کش ز کمان بگشاید
گر اشارت کند آن غمزه به فصاد نظر****در شب تار به مژگان رگ جان بگشاید
زان اشارت به عبارت چه رسد نوبت حرف****سحر بندد لب و اعجاز زبان بگشاید
با ته پیرهنش چون ببر آرم که فتد****رعشه بر دست تصرف چو میان بگشاید
سازدم چون تف صحرای جنون سایه طلب****مرغ غم بال کران تا به کران بگشاید
بهر خاشاک دل ما شده گرداب بلا****اژدهائی که پی طعمه دهان بگشاید
صبح محشر نفس صور چو افتد به شمار****دادخواهان تو را راه فغان بگشاید
تا شه وصل به دولت نزند تخت دوام****کی در مملکت امن و امان بگشاید
باد سرگشته به راه غمت آن سست قدم****که چو پر کار بهم کام گران بگشاید
مدعی را ببر آن گونه به گردون که دلم****رشته از بال و پر مرغ کمان بگشاید
می بکش با کس و مگذار که آه من زار****پرده از چهرهٔ صد راز نهان بگشاید
کاه دیوار شدن محتشم اولیست که عشق****کوچه‌ای هست که راه تو از آن بگشاید

غزل شماره 271: ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید

ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید****به جز شیرین کسی بند از دل فرهاد نگشاید
چمن از دل گشایانست اما بر دل بلبل****که دارد قید گل از سنبل و شمشاد نگشاید
رگ باریک جانم خود به مژگان سیه بگشا****که بیمار تو را این مشکل از فصاد نگشاید
نخواهی داد اگر داد کسی رخ بر کسی منما****که دیگر دادخواهان را رگ فریاد نگشاید
تو ای دل چون به بسمل لایقی بگذر ز آزادی****که بنداز گردن صیدی چنین صیاد نگشاید
بزور دست و پائی بندهٔ خود را دگر بگشا****که روزی راه طعن بندهٔ آزاد نگشاید
ز آه من گشادی بر در آن دل نشد پیدا****دلی کز سنگ بادش لاجرم از باد نگشاید
گشاد درد زین کاخ از درون جستم ندا آمد****که از بیرون در این خانه گر بگشاد نگشاید
بگو ای محتشم با ناصح خود بین که بی حاصل****زبان طعنه برمجنون ما در زاد نگشاید

غزل شماره 272: گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آید

گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آید****ور از خوی بدش گویم سخن به جنگ آید
به پردازم به تیر از دل کشیدن کو برآرد پر****ز بس کز شست او بر دل خدنگ بی‌درنگ آید
رخ از می ارغوانی کرد و بیرون رفت از مجلس****به این رنگ از بر ما رفت تا دیگر چه رنگ آید
ز آه گریه آلودم خط ز نگاریش سر زد****چو نم گیرد هوا ناچار بر آئینهٔ زنگ آید
چنان بدنام عالم گشتم از عشق نکونامی****که اهل عشق را ننگ از من بی‌نام و ننگ آید
حذر کن گزندم زین نخستین ای رقیب از دل****که در ره نیش کار دهر که راز سینه سنگ آید
نگویم قصهٔ دلتنگی خود محتشم با او****که ترسم من نیابم حاصلی و آن مه به تنگ آید

غزل شماره 273: خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید

خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید****نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید
به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا****که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید
فلک هم در طلب سرگشته خواهد گشت تا دیگر****چنین ماهی ازین نیلوفری ایوان برون اید
خوش آن ساعت که از اطراف صحرا سر زند گردی****چو گرد از هم به پا شده محمل جانان برون آید
امان ده یکدم ای ماه مخالف حسبة لله****که طوفان خورده‌ای از ورطهٔ طوفان برون آید
غم جانم مخور ای همنشین اینک رسید آن کس****که آن شاه جهان از چشمهٔ حیوان برون آید
به مجلس محتشم را باز خندان می‌برد آن گل****معاذالله اگر این بار هم گریان برون آید

غزل شماره 274: به اقبال از سفر چون مرکب آن نازنین آید

به اقبال از سفر چون مرکب آن نازنین آید****به استقبال خیل او تزلزل در زمین آید
به سرعت شخص طاقت پا بگرداند ز پشت زین****دمی کان سرو آزاد زمین بر روی زین آید
چو او بر خانه زین جان کند بهر تماشایش****فغان و ناله از دلها و از چرخ برین آید
زمین پر گردد از نقش جبین ماه رخساران****در آن فرخ زمان کان آفتاب مه جبین آید
به حکم دل ز لعل یار داد خویش بستانم****مرا روزی که ملک وصل در زیر نگین آید
ختائی ترک آمد محتشم این که در جنبش****به یک دنباله از آهوی مشگینش به چین آید

غزل شماره 275: به قد فتنه گر چون در خرام آن نازنین آید

به قد فتنه گر چون در خرام آن نازنین آید****ز شوق آن قد و رفتار جنبش در زمین آید
چو آید بعد ایامی برون خلقی فتد در خون****اگر ماهی سهیل‌آسا برون آید چنین آید
به صیت حسن اول دل برد آنگه نماید رو****چو صیادی که دام افکنده صیدی را ز زین آید
ز رفتارش تن و جان در بلا وین طرفه کز بالا****بر آن رفتار از جان آفرین صد آفرین آید
به عزم سیر بام از قصر می‌خواهم برون آئی****چو خورشید جهان آرا که بر چرخ برین آید
بتی گفتند خواهد گشت در آخر زمان پیدا****کزو صد چشم زخم دیگرت در کار دین آید
اگر این است آن بت محتشم با خود مقرر کن****کزو صد زخم بر دل از نگاه اولین آید

غزل شماره 276: چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد می‌آید

چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد می‌آید****نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد می‌آید
من پا بسته روز وعده‌ات آن مضطرب صیدم****که خود را می‌کشم در قید تا صیاد می‌آید
اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا قاصد****جواب نامه‌ام می‌آرد و ناشاد می‌آید
به خون ریز من مسکین چو فرمان داده‌ای باری****وصیت میکن از من گوش تا جلاد می‌آید
بتان را هست جانب دارای پنهان که خسرو را****به آن غالب حریفی رشک بر فرهاد می‌آید
دلیل اتحاد این بس که خون میرانداز مجنون****به دست لیلی آن نیشی که از فساد می‌آید
دل خامش زبانم کرده فرقت نامه‌ای انشا****که هرگه می‌نویسم خامه در فریاد می‌آید
ببین ای پند گوآه من و بر مجمع دیگر****چراغ خویش روشن کن که اینجا باد می‌آید
چنان می‌آید از دل آه سرد محتشم سوزان****که پنداری ز راه کوره حداد می‌آید

غزل شماره 277: به مرگ کوه کن کزوی المها یاد می‌آید

به مرگ کوه کن کزوی المها یاد می‌آید****هنوز از کوه تا دم میزنی فریاد می‌آید
همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون را****که نامش بر زبانها کمتر از فرهاد می‌آید
بد من گر به گوشت خوش نمی‌آید چه سراست این****که بد گوی من از کوی تو دایم شاد می‌آید
چه بیداد است این بنشین و رسوائی مکن کز تو****اگر بیداد می‌آید ز من هم داد می‌آید
ازین به فکر کارم کن که در دامت من آن صیدم****که خود را می‌کنم آزاد تا صیاد می‌آید
سزای هرچه دی در بزم کردم امشبم دادی****تو را چون یک یک از حالات مستی یاد می‌آید
به منع مدعی زین بزم بی حاصل زبان مگشا****که این کار از زبان خنجر جلاد می‌آید
سگش صد دست و پا زد تا به آنکو برد با خویشم****خوش آن یاری که از وی این قدر امداد می‌آید
چو بیداد آید از وی محتشم دل را بشارت ده****که خوبان را به دل رحمی پس از بیداد می‌آید

غزل شماره 278: با وجود آن که پیوند آن پری از من برید

با وجود آن که پیوند آن پری از من برید****گر ز مهرش سر کشم باید سرم از تن برید
من نخواهم داشت دست از حلقهٔ فتراک او****گر سرم خواهد به جور آن ترک صید افکن برید
من به مهرش جان ندادم خاصه در ایام هجر****گر برم نام وفا باید زبان من برید
خلعت عشاق را می‌داد خیاط ازل****بر تن من خلعت از خاکستر گلخن برید
در رهش افروخت اقبال از گیاه تر چراغ****در شب تار آن که راه وادی ایمن برید
کی بریدی متصل از دوستدار خویش دست****گر توانستی زبان طعنهٔ دشمن برید
محتشم را از غم خود دید گریان پیش او****گفت می‌باید ازین رسوای تر دامن برید

غزل شماره 279: عرق از برگ گل انگیختنش را نگرید

عرق از برگ گل انگیختنش را نگرید****آب و آتش بهم آمیختنش را نگرید
دامن افشاندن و برخاستنش را بینید****ساغر افکندن و می ریختنش را نگرید
همچو طفلی که دهد بازی مرغان حریص****دام به نهادن و بگریختنش را نگرید
گرچه می‌گویم و غیرت به دهان می‌زندم****کوه سیم از کمر آویختنش را نگرید
جان دیوانهٔ من می‌رود اینک بیرون****از بدن رابطه به گسیختنش را نگرید
محتشم اشک ز چشم آه ز دل کرده رها****فتنه از بحر و بر انگیختنش را نگرید

غزل شماره 280: قاصد رساند مژده که جانان ما رسید

قاصد رساند مژده که جانان ما رسید****ای درد وای بر تو که درمان ما رسید
خوش وداع دیده کن ای اشک کز سفر****سیلاب بند دیدهٔ گریان ما رسید
زین پس به سوز ای تب غم کز دیار وصل****تسکین ده حرارت هجران ما رسید
ای کنج غم تو کنج دگر اختیار کن****کاباد ساز کلبهٔ ویران ما رسید
ای مژده بر تو مژده به بازار شوق بر****کان نورسیده میوهٔ بستان ما رسید
روی غریب ساختی ای داغ دل که زود****مرهم نه جراحت پنهان ما رسید
تابی عجب ز دست فلک خورد محتشم****دست فراق چون به گریبان ما رسید

غزل شماره 281: سرو خرامان من طره پریشان رسید

سرو خرامان من طره پریشان رسید****سلسلهٔ عشق را سلسله جنبان رسید
چاک به دامان رساند جیب شکیبم که باز****سرو قباپوش من برزده دامان رسید
چشم زلیخای عشق باز شد از خواب خویش****هودج یوسف نمود فتنه ز کنعان رسید
محمل لیلی حسن ناقه ز وادی رساند****بر سر مجنون عشق شوق شتابان رسید
باره شیرین نهاد سر به ره بیستون****کوه کن غصه را قصه به پایان رسید
کرد شهنشاه عشق بر در دل شد بلند****کشور بی‌ضبط را مژدهٔ سلطان رسید
خانهٔ مردم نهاد رو به خرابی که باز****دجلهٔ چشم مرا نوبت طوفان رسید
در نظر اولم اشک به دل شد به خون****بس که به دل زخمها زان بت فتان رسید
آن که ز خاصان او طاقت نازی نداشت****از پی آزردنش کار به درمان رسید
بر لب زخم دلم در نفس آخرین****شکر که از دست دوست شربت پیکان رسید
جان شکیبنده را صبر به جانان رساند****محتشم خسته را درد به درمان رسید

غزل شماره 282: ز خواب دیده گشاد وز رخ نقاب کشید

ز خواب دیده گشاد وز رخ نقاب کشید****هزار تیغ ز مژگان برآفتاب کشید
نه اشک بود که چشمش به قتلم از مژه راند****که ریخت خون من و تیغ خود به آب کشید
ز غم هلاک شدم در رکاب بوسی او****که پا ز دست من از حلقهٔ رکاب کشید
خدنگ فتنه ز دل میفتاد کج دو سه روز****به چشم بد دگر این تیر را که تاب کشید
نمود دوش به من رخ ولی دمی که مرا****حواس رخت به خلوت سرای خواب کشید
دمی که ماند فلک عاجز چشیدن آن****به قدرت عجبی عاشق خراب کشید
دلم به بزم تو با غیر بود عذرش خواه****که گرچه داشت بهشتی بسی عذاب کشید
هلاک ساز مرا پیش از آن که شهره شوی****که کارم از تو به زاری و اضطراب کشید
به وصف ساده رخان محتشم کتابی ساخت****ولی چو دید خطت خط بر آن کتاب کشید

غزل شماره 283: زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنید

زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنید****کوثر و خلد من این است عذابم مکنید
چشم افسونگرش از کشتن من کی گذرد****بر من افسانه مخوانید و بخوابم مکنید
مدعی را اگر آواره نسازم ز درش****از سگان سر آن کوی حسابم مکنید
من خود از بادهٔ دیدار خرابم امشب****می‌میارید و ازین بیش خرابم مکنید
مدهید این همه ساغر بت سرمست مرا****من کبابم دگر از رشک کبابم مکنید
حرف وصلی که محال است مگوئید به من****آب چون نیست طلبکار سرابم مکنید
خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب****دوستان را خبر از چشم پرآبم مکنید
چارهٔ بیخودی من به نصیحت نتوان****به خودم باز گذارید و عذابم مکنید
توبه چون محتشم از می مدهیدم زینهار****قصد جان خاصه در ایام شرابم مکنید

غزل شماره 284: خبر از رفتن آن سرو روانم مدهید

خبر از رفتن آن سرو روانم مدهید****بیخودم من خبر از رفتن جانم مدهید
یا مجوئید نشان از من سرگشته دگر****یا به آن راه که او رفته نشانم مدهید
ترسم افتد ز زبانم به تر و خشک آتش****نام آن سرو خدا را به زبانم مدهید
بعد ازین بودن من موجب بدنامی اوست****خون من گرم بریزید و امانم مدهید
من که از حسرت آن حور به تنگم ز جهان****به جز از مژه رفتن ز جهانم مدهید
من که چون نی همه دردم بروید از سر من****خویش را دردسر از آه و فغانم مدهید
پهلوی محتشم چون فکند خواب اجل****خواب گه جز ز سر کوی فلانم مدهید

حرف ذ

 

غزل شماره 285: کنم چو شرح غم او سواد بر کاغذ

کنم چو شرح غم او سواد بر کاغذ****سرشک من نگذارد مداد بر کاغذ
فرشته نیز گواهی نویسد اربیند****به قتل من خط آن حور زاد بر کاغذ
رقیب تا چه بد از من نوشته بود که یار****ز من نهفت چو چشمش فتاد بر کاغذ
محل نامه نوشتن مرا ز دغدغه کشت****به نام غیر قلم چون نهاد بر کاغذ
نوشت نامه به اغیار و این به ترکه نگاشت****به رمز نام خود از اتحاد بر کاغذ
نبود بس خط کلکش که مهر خاتم نیز****نهاد از جهت اعتماد بر کاغذ
بیاد محتشمش لیک چون عنان جنبید****قلم ز دغدغهٔ او ستاد بر کاغذ

غزل شماره 286: ای زهر خندهٔ تو چو شهد و شکر لذیذ

ای زهر خندهٔ تو چو شهد و شکر لذیذ****زهر تو از نبات کسان بیشتر لذیذ
از قد و لب ریاض تو را ای بهار ناز****هم نخل نازک آمده و هم ثمر لذیذ
قدت که هست نیشکر بوستان حسن****سر تا به پاست لذت و پا تا به سر لذیذ
دشنام تلخ زود مکن بس که در مذاق****زهریست این که بیشتر است از شکر لذیذ
روزی هزار گنج نهادی شکر فروش****بودی اگر شکر جو لبت ای پسر لذیذ
آن لب که من گزیده‌ام امروز کافرم****گر میوهٔ بهشت بود این قدر لذیذ
مطرب ز محتشم غزلی کن ادا که هست****نظم وی و ادای تو با یکدیگر لذیذ

غزل شماره 287: ای شربت جفای تو هم تلخ و هم لذیذ

ای شربت جفای تو هم تلخ و هم لذیذ****خصمانه حرفهای تو هم تلخ و هم لذیذ
رد جام عشوه ریخته میها به زهر چشم****چشم غضب نمای تو هم تلخ و هم لذیذ
صلح و حیات و مرگ بهم داده‌ای که هست****وقت غضب ادای تو هم تلخ و هم لذیذ
دی زهر و انگبین بهم آمیختی که بود****دشنام جان فزای تو هم تلخ و هم لذیذ
ای دل ز خشم و صلح به آن لب سپرده یار****صد شربت از برای تو هم تلخ و هم لذیذ
امشب دهنده می و نقلی که صد اداست****با لعل دلگشای تو هم تلخ و هم لذیذ
در عشق کس نداد شرابی به محتشم****از ماسوا سوای تو هم تلخ و هم لذیذ

حرف ر

 

غزل شماره 288: بس که چون باران نیسان ای سحاب خوش مطر

بس که چون باران نیسان ای سحاب خوش مطر****از زبان ما دعا می‌بارد از دست تو زر
شوره‌زار وقت ما و کشتزار عمر تو****تا ابد خواهند بود از باغ جنت تازه تر
کوبیان خسرو و طی لسان و عمر نوح****کاید این الکن زبان از عهدهٔ شکرت بدر
روزگاری بودم از ناقابلان لطف تو****منت ایزد را که زود آن روزگار آمد به سر
شهریارا گر ز دست اقتدارت تا به حشر****بر سرم تیغ و تبر بارد و گر در و گوهر
سر مبادم گر سر موئی ز نفع و ضر آن****در کتاب دعوتم حرفش شود زیر و زبر
تا جهان باشد تو باشی کامکار و کامران****تا فلک گردد تو گردی نامدار و نامور
در پناهت تا قیامت زینت عالم دهند****با علیخان میرزا آن عالم آرای دگر
در ثنایت محتشم توفیق یابد گر بود****یک دو روزی دیگرش باقی ز عمر مختصر

غزل شماره 289: بر مه روی تو خط مشگ بار

بر مه روی تو خط مشگ بار****ساخته روزم چو شب از غصه تار
در چمن از عشق تو گل سینه چاک****بر فلک از مهر تو مه داغدار
غمزهٔ غماز تو سحر آفرین****آهوی صیاد تو مردم شکار
لاله و گل از رخ تو منفعل****سنبل و ریحان ز خطت شرمسار
دل منه ای خواجه بر اسباب دهر****کام خود از شاهد و ساقی برآر
آرزوی دیدن جان گر کنی****دیدهٔ دل بر رخ دلدار دار
تا بکی ای سرو قد لاله رخ****محتشم از داغ تو باشد فکار

غزل شماره 290: چنین که من ز تو خود را نموده‌ام بیزار

چنین که من ز تو خود را نموده‌ام بیزار****نعوذبالله اگر افتدم به تو سرو کار
هزار جان به جسد آیدم اگر روزی****کشی به قدر گناه انتقام از من زار
بسی نماند که از کرده‌های من باشی****تو در تعرض و من در مقام استغفار
به شرمساری انگار عاشقی چکنم****اگر شکنجه زلفت ز من کشد اقرار
سزای سرکشی من بس است این که چو شمع****اگر تو خندی و من سوز دل کنم اظهار
هزار بار ز بی‌لنگری ز جا رفتم****ز بحر عاشقیم تا شد آرزوی کنار
اگر دگر سر تسخیر محتشم داری****همین بس است که یک عشوه‌اش کنی در کار

غزل شماره 291: تا شده ای گل به تو اغیار یار

تا شده ای گل به تو اغیار یار****در دلم افزون شده صد خار خار
ای بت چین جانی و جسم بتان****پیش تو بی‌جان شده دیوار وار
زلف تو تاری به من اول نمود****روز من آخر شد از آن تار تار
سوخت تن از سوز تو ای دل بر او****رشحه‌ای از دیدهٔ خون بار بار
تا بکی ای گلشن خوبی بود****بلبل تو از غم گلزار زار
سرمه راحت مکش ای دل به چشم****دیدهٔ پرآب از غم دلدار دار
محتشم از شرکت ناشاعران****دارم از اندیشهٔ اشعار عار

غزل شماره 292: زهی ز سلطنتت روزگار منت دار

زهی ز سلطنتت روزگار منت دار****شکار کرده خلقت دل صغار و کبار
جدار بزم تو را مهر گشته حاشیه پوش****سوار عزم تو را چرخ گشته غاشیه‌دار
قضا ز لطف تو بر سائلان عطیه‌فشان****قدر ز قهر تو بر ظالمان بلیه نگار
ز پیچ نوبت عدل بلند طنطنه‌ات****فتاده غلغله در هفت گنبد دوار
هنوز منت ازین سو بود اگر تا حشر****خلایق دو جهان جان کنند بر تو نثار

غزل شماره 293: افکنده ره به کلبهٔ درویش خاکسار

افکنده ره به کلبهٔ درویش خاکسار****سلطان شاه مشرب جم قدر کامکار
در چشم دهر کرد ز چرخم بزرگتر****کوچک نوازی که نمود آن بزرگوار
نور چراغ چشم مرا یک جهان فزود****چشم و چراغ خان جهانگیر نامدار
در عین افتقار رساندم به آسمان****از مقدم مبارک او فرق افتخار
هر ذره شد ز جسم خراب من اختری****سر زد چو در خرابهٔ من آفتاب‌وار
باران عام رحمت او برخلاف رسم****در تن اساس عمر مرا کرد استوار
کوتاه گشت پای اجل تا ز لطف گشت****بالین طراز محتشم خسته فکار
سلطان سرفراز که کردست ایزدش****تاج سر جمیع سلاطین روزگار

غزل شماره 294: پیشت از سهوی که کردم ای خدیو کامکار

پیشت از سهوی که کردم ای خدیو کامکار****شرمسارم شرمسارم شرمسارم شرمسار
بود خاک غفلتم در دیدهٔ جوهر شناس****کز خزف نشناختم در خاصه در شاهوار
با تو گستاخانه آمد در سخن این بی‌شعور****این چه درکست و شعور استغفرالله زین شعار
گفتمت دستم بگیر و مردم از شرمندگی****گرچه می‌گویند این را بندگان با کردگار
دیده‌ام بر پشت پا شد تا قیامت دوخته****بس که برمن گشت گردون زین ممر خجلت گمار
طرفه‌تر این کان غلط زین بندهٔ گمنام شد****واقع اندر مجلس دستور خورشید اشتهار
پادشاه محتشم مه رایت انجم حشم****کز سپاه فتنه بادا حشمت او در حصار

غزل شماره 295: تا به سر منزل چشمم کنی ای سرو گذار

تا به سر منزل چشمم کنی ای سرو گذار****اشگ من می‌کند این خانه به صدرنگ نگار
تنگ دل تا نشوی در دل تنگم زد و چشم****غرفه‌ها ساخته‌ام بهر تو از گوشه کنار
گر کنی سیر کنان روی بصورت خانه****صورت چین کند از شرم تو روبر دیوار
پاکش از دیدهٔ غیر و به دلم ساز مقام****که در او مردم بیگانه ندارند قرار
رشگ بر شاه نشین دل من دارد خلد****که در او حوروشی چون تو گرفتست قرار
مطلع مهر شود کلبهٔ تاریکم اگر****از جمال تو بر او عکس فتد در شب تار
باد کاخ دل و جان منزل و کاشانهٔ تو****تا زمانی که ز آفاق نماند آثار
گر به تنگی ز دل تیره وثاق تو کنم****چشم نمناک که از غیر درو نیست غبار
پا نه ای بت به سرا پردهٔ چشمم ز کرم****تا کنم بر قدمت صد در یک دانه نثار
محتشم کشته آنست که در کلبهٔ خود****شمع مجلس کندت ای مه خورشید عذار

غزل شماره 296: زین بیشتر رکاب ستم سر گران مدار

زین بیشتر رکاب ستم سر گران مدار****در راه وصل این همه کوته عنان مدار
با درد و غم زیادم ازین هم عنان مکن****با آه و ناله بیشم ازین هم زبان مدار
یا پر به میل تیر نگه در کمان منه****یا تیر پر کش این قدر اندر کمان مدار
داری گمان که می‌شکنم عهد چون توئی****ای بدگمان به همچو منی این گمان مدار
خواهی اگر به بزم رهم داد بیش ازین****بر آستانم از قرق پاسبان مدار
یک لحظه آرمیده جهان از فغان من****حالم مپرس باز مرا بر فغان مدار
حرف کسی که کرده نهان حد حرمتت****باری ز من که پاس تو دارم نهان مدار
با یک جهان کرشمه جنبان صف مژه****برهم خورد اگر دو جهان باک از آن مدار
ای باغبان چو باغ ز مرغان تهی کنی****کاری به بلبلان کهن آشیان مدار
قدر ملک چو کم شوداز خواری سگان****گو غیر حرمت سگ این آستان مدار
گر مایلی به جور بکن هرچه میتوان****باک از هلاک محتشم ناتوان مدار

غزل شماره 297: ای طور تو را جهان خریدار

ای طور تو را جهان خریدار****من جور تو را به جان خریدار
سوی تو که یوسف جهانی****رو کرده جهان خریدار
وصلت به خدا که رایگان است****هرچند خرد گران خریدار
تو ناز فروش اگر به سویت****صد گنج کند روان خریدار
گوئی همه دم برین دروبام****می‌بارد از آسمان خریدار
بسته است ره سرایت از بس****افتاده بر آستان خریدار
چون محتشم از متاع وصلم****ممنوع ولی همان خریدار

غزل شماره 298: دانم اگر از دلبری قانع به جانی ای پسر

دانم اگر از دلبری قانع به جانی ای پسر****داد سبک دستی دهم در سر فشانی ای پسر
رسم وفا بنیاد کن آواره‌ای را یاد کن****درمانده‌ای را شاد کن تا در نمانی ای پسر
بر خاکساران بی‌خبر مستانه بر رخش جفا****در شاه راه دلبری خوش میدوانی ای پسر
حسنت همی گوید که هان خوش جهانی را به کس****هیچت نمی‌گوید که هی نی جوانی ای پسر
با صد شکایت پیش تو چون آیم اندر یک سخن****بندی زبانم گویا جادو زبانی ای پسر
دیشب سبکدستی تو را می‌داد گستاخانه می****کامروز از آن لایعقلی بر سر گرانی ای پسر
دیوان شعر محتشم پر آتش است از حرف جور****غافل مشو از سوز او روزی بخوانی ای پسر

غزل شماره 299: دور از تو خاک ره ز جنون می‌کنم به سر

دور از تو خاک ره ز جنون می‌کنم به سر****بنگر که در فراق تو چون می‌کنم به سر
بر خاک درگه تو به سر می‌کند رقیب****من خاک در زبخت نگون می‌کنم به سر
سرلشگر جنونم و در دشت گمرهی****بر رغم عقل راهنمون می‌کنم به سر
افسانه‌ات شبی که نمی‌آیدم به گوش****آن شب به صد هزار فسون می‌کنم به سر
ز آتش تو بر کنار چه دانی که من چسان****با شعله‌های سوز درون می‌کنم به سر
بر سر درین بهار تو گل زن که من ز هجر****با خار داغ جنون می‌کنم به سر
ازبس که خون گریسته دور از تو محتشم****من در کنار دجله خون می‌کنم به سر

غزل شماره 300: شطرنج صحبت من و آن مایهٔ سرور

شطرنج صحبت من و آن مایهٔ سرور****با آن که قایم است ز من می‌برد به زور
کارم درین بساط به شاهی فتاده است****کز اسب کین پیاده نمی‌گردد از غرور
چندم به بزم خود نگذاری چه میشود****گر بر بساط شاه کند به یدقی عبور
نزدیک شد فرارم ازین عرصه کز قیاس****در بازی تو ماتی خود دیده‌ام ز دور
نقد درست جان بنه ای دل به داد عشق****کان نقد در قلیل و کثیر است بی‌کسور
زان انقلاب کن حذر اندر بساط عشق****کانجا گریز شاه ز بیدق شود ضرور
میرم برای آن که ز چشم مشعبدش****شطرنج غائبانه توان باخت در حضور
بیش از محل پیاده به فرزین شود به دل****چون عشق را کمال برون آرد از قصور
تا محتشم بر اسب فصاحت نهاد زین****افکند در بساط سوار و پیاده شور

حرف ز

 

غزل شماره 301: عشق کهن به کوی تو می‌آردم هنوز

عشق کهن به کوی تو می‌آردم هنوز****واندر صف سگان تو می‌داردم هنوز
با آن که برده ترک توام حدت از سرشک****الماس ریزه از مژه می‌باردم هنوز
زو دست قطع اشگ که دهقان روزگار****درسینه تخم مهر تو می‌کاردم هنوز
آزرد جانم از تو ز آزارهای پیش****جان سازمش نثار گر آزاردم هنوز
غم که دور از من دیوانه نگردد هرگز****آشنائیست که بیگانه نگردد هرگز

غزل شماره 302: زهی ربوده لعل تو صد فسون پرداز

زهی ربوده لعل تو صد فسون پرداز****فریب خورده چشمت هزار شعبده باز
رقیب محرم راز تو گشت نزدیک است****که اشگ من به درد صدهزار پردهٔ راز
به صد شعف جهم از جا چو خوانیم سگ خویش****چه جای آن که به سوی خودم کنی آواز
به طول و عرض شبی در وصال می‌خواهم****که بر تو عرض کنم قصه‌های دور و دراز
به نام نامی محمود در قلمرو عشق****زدند سکهٔ شاهی ولی طفیل ایاز
به عهد لیلی و شیرین هزار عاشق بود****شدند زان همه مجنون و کوه کن ممتاز
عجب اگر تو هم از سوز من الم نکشی****که هست آتش پروانه سوز شمع گداز
بپرس از نفست سر آن دهن که جز او****کسی نرفته به راه عدم که آید باز
به غیر دیدنش از طاقتم ازو نگذاشت****که غیرت ار همه کاهیست سست و کوه گداز
چو نیست محتشم آن مه ز مهر دمسازت****به داغ هجر بسوز و بسوز هجر بساز

غزل شماره 303: لشگر عشقت سیاهی می‌کند از دور باز

لشگر عشقت سیاهی می‌کند از دور باز****وای بر من کز سلامت می‌شوم مهجور باز
برشکست خیل طاقت ده قرار ای دل که کرد****پادشاه عشق برپا رایت منصور باز
تا به جای نوش بارد نیش بر ما خاکیان****فتنه مشتی خاک زد بر خانهٔ زنبور باز
من که با خود برده بودم شور از میدان عشق****آمدم اینک که میدان را کنم پرشور باز
گرچه حسن لن‌ترانی بست راه آرزو****من همان صیت طلب می‌افکنم در طور باز
پای کوبان بر فراز بیستون عشق تو****کوه کن را لرزه می‌اندازم اندر گور باز
وه که در بازار رسوائی عشق پرده سوز****شاهدان از باده نابند نامستور باز
در برافکن دیگر ای دل جوشن طاقت که نیست****از کمین بر من کمانکش بازوی پرزور باز
زان خط نو خیز بر خیل سلیمان خرد****خوش شکستی خواهد آوردن سپاه مور باز
گر چنین خواهد نمودن کوکب عشقم طلوع****ملک دل را سربه سر خواهد گرفتن نور باز
با وجد فقر از اقبال عشقش محتشم****چند روزی فخر خواهد کرد بر جمهور باز

غزل شماره 304: یک صبح ببام آی و ز رخ پرده برانداز

یک صبح ببام آی و ز رخ پرده برانداز****آوازه به عالم زن و خورشید برانداز
زه شد چو کمان تو پی کشتن مردم****گوزه ز کمان اجل ایام برانداز
بربند به شاهی کمر و طوق غلامی****در گردن صد خسرو زرین کمر انداز
بهر دل مشتاق مکش تیر ز ترکش****نخجیر چنین را به خدنگ دگر انداز
دی داشتم ای صید فکن طاقت ازین بیش****امروز خدنگ نظر آهسته‌تر انداز
در گفتن راز آن چه زبان محرم آن نیست****بر گردن آمد شد و پیک نظر انداز
ای زینت بالین رقیبان شده عمری****بر من که ز هم می‌گذرم یک نظر انداز
تا غیر بمیرد ز شعف یک شبم از وی****پنهان کن و در شهر توهم خبر انداز
در بحر هوس کشتی ما محتشم از عشق****تا غرق نگردیده تو خود را به در انداز

غزل شماره 305: آفت من یک نگه زان نرگس مستانه ساز

آفت من یک نگه زان نرگس مستانه ساز****مستعد مستیم کارم به یک پیمانه ساز
چون ز من بندند راه آشنائی‌های تو****هرچه میخواهی ز من غیر از نگه بیگانه ساز
شور طفلان را اگر خوش داری آن رخ را دمی****کار فرمای جنون عاشق دیوانه ساز
تا به خاک راهت افتد صورت از دیوار و در****آن خرامش را زمانی صرف صورت خانه ساز
تا روم آسان به خواب مرگ در بالین من****چشم افسون ساز را گوینده افسانه ساز
در وداع آخرین عیش کرد ای جغد غم****آشیان یک بار بر دیوار این ویرانه ساز
محتشم خواهی اگر یکتائی اندر حکم خویش****خاتم دل را نگین زان گوهر یک دانه ساز

غزل شماره 306: ای هنوزت مژه از صف شکنی بر سر ناز

ای هنوزت مژه از صف شکنی بر سر ناز****گوشهٔ چشم تو دنباله کش لشگر ناز
ما به جان ناز کشیم از تو اگر هم روزی****خط اجازت ده حسنت شود ازکشور ناز
نام جلاد بران غمزه منه کاندر قتل****کار جلاد نباشد زدن خنجر ناز
دیده هرچند که گستاخ بود چون بیند****تکیهٔ نخل گران بار تو بر بستر ناز
بردرت منتظرند اهل هوس وای اگر****در رغبت بگشائی و ببندی در ناز
سر آن نرگس پرحوصله گردم که ز من****صد نگه بیند و یک ره نگرد از سر ناز
محتشم را شود آن روز سیه دفتر عمر****که بشوئی تو ز بسیاری خط دفتر ناز

غزل شماره 307: ای از می غرور تو لبریز جام ناز

ای از می غرور تو لبریز جام ناز****شیرین ز تلخی تو لب حسن و کام ناز
طبع مدقق حرکت سنج می نهد****بر جز و جزو از حرکات تو نام ناز
ایزد برای لذت وصل آفرید و بس****معشوق را به عاشق خود در مقام ناز
یک سر نمانده بر تن و آن شوخ را هنوز****تیغ کرشمه نیم کشست از نیام ناز
مجنون ز انتظار کشیدن هلاک شد****ای ناقه درکش از کف لیلی زمام ناز
هرگز ز چشم دیر نگاهش به ملک دل****پیک نظر نیاورد الا پیام ناز
مجنونم از تغافل چشمش که بس خوشست****با رغبت زیاده ز حد التیام ناز
من ناصبور و مانده در وصل را کلید****در زیر پای شاهد سنگین خرام ناز
شد سر گران ز گلشن خاکم روان بلی****بوی نیاز خورده دگر بر مشام ناز
گفتم عیادتی که سبک گشته گام روح****گفتا تحملی که گران است گام ناز
در زیر تیغ می‌دهد از انتظار جان****صیدی که همچو محتشم افتد به دام ناز

غزل شماره 308: ناصحا از سر بالین من این پند ببر

ناصحا از سر بالین من این پند ببر****خفته بیدار به افسانه نگردد هرگز
مرغ غم ترک دل ما نکند تا به ابد****جغد دلگیر ز ویرانه نگردد هرگز
ای مقیمانه درین دیر دو در کرده مقام****خیز کاین راهگذر خانه نگردد هرگز
یک دم ای شیخ خبر باش که جنت به جحیم****به دل از جرم دو پیمانه نگردد هرگز
همه جان گردد اگر آب و هوا در تن سرو****جانشین قد جانانه نگردد هرگز
محتشم چشم امید تو به این رشحهٔ رشگ****صدف آن در یک دانه نگردد هرگز

غزل شماره 309: دوش گر بزمم گذر کرد آن مه مجلس فروز

دوش گر بزمم گذر کرد آن مه مجلس فروز****روشنی بیرون نرفت از خانهٔ من تا به روز
دیشب از شست خیالش ناوکی خوردم به خواب****روز چون شد خورد بر جانم خدنگ سینه‌سوز
دیدمش در خواب کاتش می‌زند در خانه‌ام****چون شدم بیدار دیدم آه خود را خانه سوز
دوش گستاخانه زلفش را گرفتم در خیال****دستم از دهشت چو بید امروز می‌لرزد هنوز
هرکه آگاه از رموز عشق شد دیوانه گشت****محتشم گر عاقلی کس را میاموز این رموز

غزل شماره 310: دوش سرگرم از وثاق آن کوکب گیتی فروز

دوش سرگرم از وثاق آن کوکب گیتی فروز****نیم شب آمد برون چون افتاب نیم روز
همرهش فوجی ز می‌خواران پر ظرف از شراب****واقف از جمعی ز آگاهان آگاه از رموز
پیش پیش لشگر حسنش پس از صد دور باش****در کمانها تیرهای دل شکاف سینه سوز
پیش روی تابناکش کوههای عقل و صبر****در گداز از بی‌ثباتی‌ها چو برف اندر تموز
چون به راه آثار من ناگه نمود از دود آه****پیش چشم نیم بازش چون گیاه نیم‌سوز
دست مخمورانه‌ای از ناز بردوشم فکند****کامشب از دهشت به دست رعشه دوشم هنوز
محتشم فریاد کز جام غرور آن ترک مست****غافل است از فتنه زائی‌های این چرخ عجوز

غزل شماره 311: حسن را تکیه‌گه آن طرف کلاهست امروز

حسن را تکیه‌گه آن طرف کلاهست امروز****ناز را خواب گه سیاهست امروز
تا ز بالا و قدش درزند آتش به جهان****فتنه در رهگذرش چشم براهست امروز
بود بی‌زلفت اگر یوسف حسنی در چاه****به مدد کاری او بر لب چاهست امروز
کو دل و تاب کزان زلف و خط و خال سیاه****حسن را دغدغهٔ عرض سپاهست امروز
دوش عشق من ازو بود نهان وای به من****که بر آگاهیش آن چهره گواهست امروز
مهربان چرب زبان گرم نگه بود امشب****تندخو تلخ سخن تیز نگاهست امروز
محتشم پیک نظر دوش دوانید مرا****روز امید مرا شعلهٔ آهست امروز

غزل شماره 312: به من که آتش عشقش نکرده دود هنوز

به من که آتش عشقش نکرده دود هنوز****فشاند دست که این وقت آن نبود هنوز
ز صبر او دل من آب شد که دی ره صلح****گشوده بود و به من لب نمی‌گشود هنوز
دگر سحر که ازو بوسه خواه شد که ز حرف****لبش به جنبش و حسنش به خواب بود هنوز
نموده بود به من غایبانه رخ آن دم****که در بساط به کس رخ نمی‌نمود هنوز
من از قیامت هجران به دوزخ افتادم****به مهد امن و امان کافر و یهود هنوز
دمی که حور و پری سجدهٔ تو می‌کردند****نکرده بود بشر را ملک سجود هنوز
طپانچه زده خورشید عارضت مه را****که هست از اثر آن رخش کبود هنوز
دمی که نوبت عشقت زدم به ملک عدم****نبود در عدم آوازهٔ وجود هنوز
چو محتشم به گدائی فتادم از تو ولی****گدایی که ازو وحشتم فزود هنوز

غزل شماره 313: ز عنبر آتش حسنت نکرده دود هنوز

ز عنبر آتش حسنت نکرده دود هنوز****محل رخ ز می افروختن نبود هنوز
به گرد مشگ نیالوده دامن رخسار****به باده بود لب آلودن تو زود هنوز
که شد به می سبب آلایش وجود تو را****نیامده گنهی از تو در وجود هنوز
نموده رشحه‌کشیها نهالت از می ناب****نکرده در چمن سرکشی نمود هنوز
لبت که دوش برو کاسه بوسه زده است****بود بدیدهٔ باریک بین کبود هنوز
ز پند محتشم افسوس کز طبیعت تو****که کاست نشاء ذوق می و فزود هنوز

غزل شماره 314: دل در بدن کباب و مرا دیده تر هنوز

دل در بدن کباب و مرا دیده تر هنوز****تن غرق آب و آتش و دل پرشرر هنوز
بسمل شدم به تیغ تو چون مرغ دم به دم****گرد سر تو از سر خد بی‌خبر هنوز
بنیاد عمر شد متلاشی و از وفا****دست تلاش من به غمت در کمر هنوز
آثار صبح حشر نمود و فلک نه شست****روی شب مرا به زلال سحر هنوز
روزی که خار تربت من گل دهد مرا****باشد ز خار تو خون در جگر هنوز
راز دلم ز پرده سراسر برون فتاد****این اشگ طفل مشرب من پرده در هنوز
طوفان بحر هجر نشست و بسی گذشت****وز خوف جان محتشم اندر خطر هنوز

غزل شماره 315: مردم و بر دل من باز غم یار هنوز

مردم و بر دل من باز غم یار هنوز****جان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز
حال من زار و به بالین رقیب آمد یار****من به این زاری و او بر سر آزار هنوز
عشوه‌ات سوخته جان من و جانسوز همان****غمزه‌ات ساخته کار من و در کار هنوز
دل که دارد سر ز لف تو چو غافل مرغیست****که بدام آمده و نیست خبر دار هنوز
سرنهادند حریفان همه در راه صلاح****سر من خاک ره خانه خمار هنوز
چشم امید شد از فرقت دلدار سفید****محتشم منتظر دولت دیدار هنوز

غزل شماره 316: ز دور یاسمنت سبزه سر نکرده هنوز

ز دور یاسمنت سبزه سر نکرده هنوز****بنفشه از سمنت سربدر نکرده هنوز
به گرد ماه عذارت نگشته هالهٔ زلف****خطت احاطه دور قمر نکرده هنوز
چه جای خط که نسیمی از آن خجسته بهار****به گلستان جمالت گذر نکرده هنوز
گرفته‌ای همهٔ عالم به حسن عالم گیر****اگرچه لشگر خط تو سر نکرده هنوز
غم نمی‌خوری و میبری گمان که فلک****مرا ز مهر تو بی‌خواب و خور نکرده هنوز
چو شمع گرم ملاقات مردمی و صبا****ز آه سرد منت باخبر نکرده هنوز
نصیحتت که به صد گونه کرده‌ام پیداست****که در دلت یکی از صد اثر نکرده هنوز
ولی با این همه مجنون دل رمیدهٔ تو****خیال طرفه غزال دگر نکرده هنوز
ز چشم اگرچه فکندی فتاده خود را****ز الفتات تو قطع نظر نکرده هنوز
عجب که این غزل امشب به سمع یار رسد****که هست تازه و مطرب ز بر نکرده هنوز
ز محتشم مکن ای گل تو نیز قطع نظر****که جای غیر تو در چشم تر نکرده هنوز

غزل شماره 317: ای در زمان خط تو بازار فتنه تیز

ای در زمان خط تو بازار فتنه تیز****انجام دور حسن تو آغاز رستخیز
جولانی تو راست که جولان ز لعب تو****صد رستخیز خاسته از هر نشست و خیز
هر روز می‌کند ز ره دعوی آفتاب****کشتی حسن با تو قدر لیک در گریز
داده خواص نافه به ناف زمین هوا****هرگه به جنبش آمده آن زلف مشگبیز
دانی که چیست دوستی و کوشش وصال****با جان خود خصومت و با بخت خود ستیز
تلخی صبر گفت ولی کرد آشکار****عذری ز پی بجنبش لبهای شهد ریز
هرچند آتشش بود افسرده محتشم****او تیز می‌کند به نگه‌های تیز تیز

غزل شماره 318: بزم کین آرا و در ساغر می بیداد ریز

بزم کین آرا و در ساغر می بیداد ریز****کامران بنشین و در کام من ناشاد ریز
گر ز من دارد دلت گردی پس از قتلم بسوز****بعد از آن خاکسترم در ره گذار باد ریز
جرعه‌ای زان می که شیرین بهر خسرو کرده صاف****ای فلک کاری کن و در کاسهٔ فرهاد ریز
روز قسمت به اسحاب تربیت یارب که گفت****کاین همه باران رد بر اهل استعداد ریز
ای دل آن بی رحم چون فرمان به خونریزت دهد****زخم او بنما و خون از دیدهٔ جلاد ریز
ای سپهر از بهر تاب آوردن این سلسله****روبنای نو نه و طرح نوی بنیاد ریز
در حرم گر پا نهی آید ندا کای آسمان****خون صید این زمین در پای این صیاد ریز
خفته در پای گل آن سرو ای صبا در جنبش آ****گل ز شاخ آهسته بیرون آر و بر شمشاد ریز
مس بود اکسیر را قابل نه آهن محتشم****رو تو نقد خویش را در کوره حداد ریز

حرف س

 

غزل شماره 319: عقل در میدان عشق آهسته می‌راند فرس

عقل در میدان عشق آهسته می‌راند فرس****وز سم آتش می‌جهاند توسن تند هوس
آن چنانم مضطرب کز من گران لنگریست****در ره صرصر غبار و بر سر گرداب خس
حال دل در سینه صد چاک من دانی اگر****دیده باشی اضطراب مرغ وحشی در قفس
بشکن ای مطرب که مجنونان لیلی دوست را****ساز ز آواز حدی می‌باید و بانگ جرس
گر خورند آب به قابس می‌کنند آخر از آن****آن چه نتوان کرد زان بس باده عشق است و بس
رشتهٔ جان شد چنان باریک کاندر جسم زار****بگسلد صد جا اگر پیوند یابد با نفس
گر سگ کویش دهد یک بارم آواز از قفا****از شعف رویم بماند تا قیامت باز پس
می‌تواند راندم زین شکرستان هرگه او****ذوق شیرینی تواند بردن از طبع مگس
حیف کز دنیا برون شد محتشم وز هیچ جا****حیف و افسوسی نیامد بر زبان هیچ کس

غزل شماره 320: با من از ابنای عالم دلبری مانده است و بس

با من از ابنای عالم دلبری مانده است و بس****دلبری را تا که در عالم نمی‌ماند به کس
کار چشم نیم باز اوست در میدان ناز****از خدنگ نیم کس فارس فکندن از فرس
یار بر در کی ستادی غیر در بر کی بدی****آن غلط تمییز اگر بشناختی عشق از هوس
نیست امشب محمل لیلی روان یا کرده‌اند****بهر سرگردانی مجنون زبان بند جرس
خون دل کز سینه تال میزد از دست تو جوش****عاقبت راه تردد بست بر پیک نفس
صد جهان جان خواهم از بهر بلا گردانیت****چون به حشر آئی دو عالم دادخواهداز پیش و پس
مرغ طبعم را مکن آزار کو را داده‌اند****آشیان آنجا که ایمن نیست سیمرغ از مگس
من گل آن آتشین با غم که در پیرامنش****برق عالم سوز دارد صد خطر از خار و خس
محتشم را یک نظر باقیست در چشم و لبت****یک نگه دارد تمنا یک سخن دارد هوس

غزل شماره 321: آخر ای بی‌رحم حال ناتوان خود بپرس

آخر ای بی‌رحم حال ناتوان خود بپرس****حرف محرومان خویش از محرمان خود بپرس
نام دورافتادگان گر رفته از خاطر تو نیز****از فراموشان بی‌نام و نشان خود بپرس
چون طبیب شهر گوید حرف بیماران عشق****گر توان حرفی ز درد ناتوان خود بپرس
من نمی‌گویم بپرس از دیگران احوال من****از دل بی‌اعتقاد بدگمان خود بپرس
شرح آن زاری که من بر آستانت می‌کنم****از کسی دیگر مپرس از پاسبان خود بپرس
یا مپرس احوال من جائیکه باشد مدعی****یا به تغییر زبان از هم زبان خود بپرس
محتشم بر آستانت از سگی خود کم نبود****حالش آخر از سگان آستان خود بپرس

غزل شماره 322: ای پری راه دیار آن پری پیکر بپرس

ای پری راه دیار آن پری پیکر بپرس****خانهٔ قصاب مردم کش از آن کافر بپرس
با حریفان حرف آن مه بر زبان آور به رمز****از نظر بازان ره آن قصر و آن منظر بپرس
در هوایش تیز رو چون کوکب سیاره شود****وز هواداران آن سرو بلند اختر بپرس
جان سوی او رفته زان محبوب جانبازش طلب****دل بر او مانده احوالش از آن دلبر بپرس
بعد پرسش ای صبا با او بگو ای بی‌وفا****از وفا یک ره تو هم زان بی‌دل ابتر بپرس
عاشق قصاب را خون خود اندر گردن است****با تو گفتم محتشم گر نیستت باور بپرس

غزل شماره 323: آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرس

آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرس****آن قدر دغدغه از خوی تو دارم که مپرس
چون ره کوی تو پرسم دلم از بیم تپد****آن قدر ذوق سر کوی تو دارم که مپرس
سر به زانوی خیال تو هلالی شده‌ام****آن قدر میل به ابروی تو دارم که مپرس
از خم موی توام رشتهٔ جان میگسلد****آن قدر تاب ز گیسوی تو دارم که مپرس
صدره از هوش روم چون رسد از کوی تو باد****آن قدر بیخودی از بوی تو دارم که مپرس
جانم از شوق رخت دیر برون می‌آید****انفعال آن قدر از روی تو دارم که مپرس
محتشم تا شده خرم دلت از پهلوی یار****آن قدر ذوق ز پهلوی تو دارم که مپرس
محتشم تا شده آن شوخ به نظمت مایل****ذوقی از طبع سخنگوی تو دارم که مپرس

غزل شماره 324: باز آشفته‌ام از خوی تو چندان که مپرس

باز آشفته‌ام از خوی تو چندان که مپرس****تابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس
از بتان حال دل گمشده می‌پرسیدم****خنده‌ای کرد نهان آن گل خندان که مپرس
در تب عشق به جان کندن هجران شده‌ام****ناامید آن قدر از پرسش جانان که مپرس
محتشم پرسد اگر حال من آن سرو بگو****هست لب تشنه پابوس تو چندان که مپرس

غزل شماره 325: ای سنگ دل ز پرسش روز جزا بترس

ای سنگ دل ز پرسش روز جزا بترس****خون من غریب مریز از خدا بترس
هر دم به سینه راه مده کینهٔ مرا****وز آه سینه سوز من مبتلا بترس
بر بی‌دلان ز سخت دلیها مکش عنان****از سنگ خود نه‌ای تو ز تیر دعا بترس
بی‌ترس و باک من به خطا ترک کس مکن****زان ناوک خطا که ندارد خطا بترس
دی با رقیب یافت مرا آشنا و گفت****ای محتشم ازین سگ نا آشنا بترس

غزل شماره 326: خموشیت گره افکند در دل همه کس

خموشیت گره افکند در دل همه کس****بگو حدیثی و بگشای مشکل همه کس
بدان که هر نظری قابل جمال تو نیست****مکن چو آینه خود را مقابل همه کس
رخی که بال ملک را خطر ز شعلهٔ اوست****روا بود که شود شمع محفل همه کس
عداوتم به دل کاینات داده قرار****محبتی که سرشتست در دل همه کس
زمانه گشت پرآشوب و من به این خوش دل****که از خیال تو خالی شود دل همه کس
زرشک مایل مرگم که از غلط کاریست****به غیر محتشم آن سرو مایل همه کس

حرف ش

 

غزل شماره 327: آمد ز خانه بیرون در بر قبای زرکش

آمد ز خانه بیرون در بر قبای زرکش****بر زر کشیده خفتان شاهانه بسته ترکش
سرو از قبا گران بار گل از هوا عرق ریز****رنگ از حیا دگرگون زلف از صبا مشوش
در سر هوای جولان بر لب نشان باده****غالب نشاط خندان شیرین مذاق سرخوش
هنگام ترکتازش طاقست در نظرها****آن چین زدن بر ابرو وان هی زدن بر ابرش
آن کز نهیبش آتش شد بر خلیل گلزار****در باغ روی او داد گل را مزاج آتش
دل وحشی است بندی من از علاقهٔ او****با شیر در سلاسل با مرگ در کشاکش
از صیقل محبت کانهم ز پرتو اوست****طبعی است محتشم را کائینه ایست بی‌غش

غزل شماره 328: شبی که می‌فکند بی تو در دلم الم آتش

شبی که می‌فکند بی تو در دلم الم آتش****ز آه من به فلک می‌رود علم علم آتش
کباب کرده دل صد هزار لیلی و شیرین****لبت که در عرب افکنده شور و در عجم آتش
ز جرم عشق اگر عاشقان روند به دوزخ****شود به جانب من شعله‌کش ز صد قدم آتش
ز سوز دل چو به او شرح حال خویش نویسم****هزار بار فتد در زبانه قلم آتش
چونی بهر که سرآورده‌ام دمی شب هجران****درو فکنده‌ام از ناله‌های زیر و بم آتش
به یک پیاله که افروختنی چراغ رخت را****فکندی ای گل رعنا به حال محتشم آتش

غزل شماره 329: هرتار که در طره عنبر شکن استش

هرتار که در طره عنبر شکن استش****پیوند نهالی برگ جان من استش
ترسم ز دماغ دل من دود برآرد****آن دوده که زیب ورق یاسمنستش
می‌سوزدم از آرزوی رنگی و بوئی****با آن که گل و لاله چمن در چمنستش
هست از ورق شرم و حیا دست خودش نیز****زان جوهر جان دور که در پیرهنستش
شیرین همه ناز است ولی ناز دل‌آشوب****از گوشهٔ چشمی است که با کوهکنستش
گفتم که در آن تنگ شکر جای سخن نیست****رنجید همانا که درین هم سخن استش
در سینهٔ گرمم دل آواره در آن کوی****مرغیست که درآتش سوزان وطنستش
هر بنده که گردیده بر آن در ادب آموز****اهلیت سلطانی صد انجمنستش
گر جان رود از تن نرود محتشم از جا****کز لطف تو جانی دگر اندر بدنستش

غزل شماره 330: محل گرمی جولان بزیر سرو بلندش

محل گرمی جولان بزیر سرو بلندش****قیامتست قیامت نشست و خیز سمندش
تصرف از طرف اوست زان که وقت توجه****دراز دست‌تر از آرزوی ماست کمندش
میانهٔ هوس و حسن بسته‌اند به موئی****هزار سلسله برهم ز جعد سلسله بندش
نهاد یاری مهر و وفا به یکطرف آخر****دل ستیزه کز جنگجوی جور پسندش
هزار جان گرامی فدای ناوک یاری****که گاه گاه شود پر کش از کمان بلندش
ز خلق دل به کسی بند اگر حریف شناسی****که نگسلد ز تو گر همه از آهنست می‌شکنندش
مدار باک اگر کرد دل به من گله از تو****که پیش ازین ز تو بسیار دیده‌ام گله‌مندش
درم خریده غلام ویست محتشم اما****صلاح نیست که گویم خریده است به چندش

غزل شماره 331: رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش

رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش****عجب شمعی که از بالا به پایان می‌رود دودش
دمی در بزم و صد ره می‌کشد از بیم و امیدم****عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش
میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی****که در یک لحظه صد ره می‌شوم مقبول و مردودش
چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بی‌باکی****که پیش من عزیزش دارد اما می‌کشد زودش
من زا لعبت پرستیها دل بازی‌خوری دارم****که دارد کودکی با صد هزار آزار خشنودش
بسی در تابم از مردم نوازیهای او با آن****که می‌دانم به جز بی‌تابی من نیست مقصودش
طبیب محتشم در عشق پرکاریست کز قدرت****به الماس جفا خوش می‌کند داغ نمک سودش

غزل شماره 332: ز دل دودی بلند آویخته زلف نگون سارش

ز دل دودی بلند آویخته زلف نگون سارش****خدا گرداندم یارب بلا گردان هر تارش
زهر چشمی به حسرت می‌گشاید از پی آن گل****بهر گامی که بر می‌دارد از جا نخل گل بارش
به سر ننهاده کج تاج سیاه آن ترک آتش خو****که از آهم به یک سو رفته دود شمع رخسارش
به گلشن حسرت قدش رود از نخل بر گلشن****به نخل خشک آموزد خرامش سحر رفتارش
ز بیم غیر می‌گوید سخن در زیر لب با من****من حیران بمیرم پیش لب یا پیش رخسارش
چسان گنجانم اندر شوق ذوق لطف دلداری****که از جان خوش تر آید بر دل آزاده آزارش
بسی نازک فتاده جامهٔ معصومی آن گل****خدا یارب نگهدارد ز دامن گیری خارش
ز زلفش محتشم را آن چنان بندیست در گردن****که گر سر می‌کشد از وی به مردن می‌رسد کارش

غزل شماره 333: ز مهیست داغ بر دل که ندیده‌ام هنوزش

ز مهیست داغ بر دل که ندیده‌ام هنوزش****ز گلیست خار در کف که نچیده‌ام هنوزش
ز لبی است کام جانم چو گلوی شیشه پرخون****که به جرئت تخیل نگزیده‌ام هنوزش
ز شراب لعل یاری شده مشربم دگرگون****که به لب رسیده اما نچشیده‌ام هنوزش
به کشاکشم فکنده سر زلف تابداری****که به سوی خویش یک مو نگشیده‌ام هنوزش
دل پرده سوز دارد هوس لباس دردی****که به قد طاقت او نبریده‌ام هنوزش
به برم لباس غیرت شده نام خرقه‌ای را****که ز جیب تا به دامن ندریده‌ام هنوزش
ز دریچهٔ محبت به دلم فتاده پرتو****ز همه جهان فروزی که ندیده‌ام هنوزش
همه کس شنیده آمین ز فرشته بر دعائی****که ز زیر لب برآن بت ندمیده‌ام هنوزش
که ز محتشم رساند به مه من این غزل را****که من گدا به خدمت نرسیده‌ام هنوزش

غزل شماره 334: ای به ستم دل تو خوش تیغ بکش مرا بکش

ای به ستم دل تو خوش تیغ بکش مرا بکش****منت این و آن مکش تیغ بکش مرا بکش
ناوک غمزه چون زنی گر نکنند جان سپر****ماه و شان نشانهٔ وش تیغ بکش مرا بکش
دست به تیغ چون زنی آتش شوق از دلم****گر نشود زبانه کش تیغ بکش مرا بکش
نامهٔ قتل محتشم چون کنی از جفا روان****گر نکند ز مژده غش تیغ بکش مرا بکش

غزل شماره 335: بیش ازین منت وصل و از رخ آن ماه مکش

بیش ازین منت وصل و از رخ آن ماه مکش****گر کشد هجر تو را جان بده و آه مکش
وصل بی‌منت او با تو به یک هفته کشد****گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش
چون محال است رساندن به هدف تیر امید****تو کمان ستمش خواه بکش خواه مکش
همت از یار مرا رخصت استغنا داد****تو هم ای دل پس ازین پای ازین راه مکش
سربلندی مکن از وصل را ز آن شیرین لب****منت خسروی از همت کوتاه مکش
چشم بی‌غیرت من گر شود از گریه سفید****دگرش سرمه ز خاک ره آن ماه مکش
یا وفا یا ستم از کش بکشم چند کشی****گوئی آزار پر کاه بکش گاه مکش
محتشم دیده ز بیراهی آن سرو مپوش****رقم بی‌بصری بر دل آگاه مکش

غزل شماره 336: صد سال ز من دارد اگر هجر نهانش

صد سال ز من دارد اگر هجر نهانش****به زان که ببینم به طفیل دگرانش
می‌کرد شبی نسبت خود شمع به خوبان****چون خواست که نام تو برد سوخت زبانش
دل داشت یقین نیستی آن دهن اما****از خنده بسیار گرفتی به گمانش
خوبان بشتابید به دل جوئی عاشق****زان پیش که جوئید و نیابید نشانش
در چشم تو صد شیوه عیانست ز مستی****صد شیوه دیگر که محال است بیانش
می‌کرد دل انکار وجود دهنت را****از خنده بسیار فکندی به گمانش
پیوند گسل نیست دل محتشم از تو****گر بگسلد از تاب جفا رشتهٔ جانش

غزل شماره 337: هزارگونه متاع است ناز را به دکانش

هزارگونه متاع است ناز را به دکانش****نگاه گوشهٔ چشم از متاع‌های گرانش
خطاب خود به من از اهل بزم خاسته پنهان****که نرگسش شده گویا و خامش است زبانش
هزار نکته بیان می‌کند به جنبش ابرو****هزار نکته دیگر که مشکل است بیانش
حواله دل محروم من نمی‌شود الا****به سهو تیر نگاهی که می‌جهد ز کمانش
دلم که صبر و خرد برده‌اند بی‌خبر از وی****به آن دو نرگس فتان مگر که فتنه گمانش
به من که ساده دلی کاملم ملاطفت وی****تغافلیست که خود نام کرده لطف نهانش
کسی چه نام کند غبن این معامله کاورا****نگاه بر دگرانست و محتشم نگرانش

غزل شماره 338: آن شاه حسن بین و به تمکین نشستنش

آن شاه حسن بین و به تمکین نشستنش****و آن خیرگی و طرف کله برشکستنش
آن تیر غمزه پرکش و از منتظر کشی است****موقوف صد کمان ز کمانخانه جستنش
سروی است در برم که براندام نازنین****ماند نشان ز بند قبا چست بستنش
سر رشتهٔ رضا به دل غیر بسته یار****اما چنان نبسته که به توان گسستنش
باشد کمینه بازی آن طفل بر دلم****بر همزدن دو چشم و به صد نیش خستنش
صیدیست محتشم که به قیدی فتاده لیک****مرگیست بی‌تکلف از آن قید رستنش

غزل شماره 339: بزم برهم زده‌ای ای دل بر خشم به جوش

بزم برهم زده‌ای ای دل بر خشم به جوش****چشم از جنگ بغوغالب از اعراض خموش
گرمیش شعلهٔ فروزان ز رخ ماه شعاع****تلخیش زهر چکان از دو لب زهر فروش
خواب بیهوشی و کیفیت مستی ز سرش****جسته از پرزدن مرغ سراسیمه هوش
ضبط بیتابی خود کرده ولی در حرکت****پیرهن زان تن و اندام و قبازان برو دوش
داغ دلهای فکار از حرکاتش به خراش****مرغ جانهای نزار از سکناتش به خروش
سخنی کامده از حوصلهٔ ناطقه بیش****لب فرو بستنش از نطق فروبسته بگوش
محتشم هرکه خورد باده به دشمن ناچار****کند آخر می اعراض بدین مرتبه نوش

غزل شماره 340: ز خانه تاخت برون کرده ساغری دو سه نوش

ز خانه تاخت برون کرده ساغری دو سه نوش****لب از شراب در آتش گل از عرق در جوش
خمار رفته ز سر تازه نشاء از می تلخ****اثر ز تلخی می در لبان شهدفروش
چو شاخ گل شده کج در میان خانه زین****اتاغه از سر دستار میل سر دوش
ز رخش راندنش از ناز در نشیب و فراز****زمین ز شوق به افغان و آسمان به خروش
نموده دوش بدوش ابروان خم به خمش****به زور غمزهٔ کمان‌ها کشیده تا سردوش
سرشک کرده هم آغوش کامکاران را****قبای ترک که تنگش کشیده در آغوش
لباس بزم به برآمد آن چنان که مگر****رود جریده زند برهزار جوشن پوش
ز حالت مژه آن عقل مات مانده که چون****یکی شراب خورد دیگری رود از هوش
ستاده محتشم از دور بهر عرض نیاز****لب از اشاره به جنبش زبان عرض خموش

غزل شماره 341: سحر به کوچه بیگانه‌ای فتادم دوش

سحر به کوچه بیگانه‌ای فتادم دوش****فتاد ناگهم آواز آشنا در گوش
که خوش به بانگ بلند از خواص می می‌خواست****ازو دهاده و زا اهل بزم نوشانوش
من حزین تن و سر گوش گشته و رفته****ز پا تحرک و از تن توان و از دل هوش
ستادم آن قدر آن جا که داد مرغ سحر****هزار مرتبه داد خروش و گشت خموش
صباح سر زده آن کو صبوح کرده بتی****گران خرام و سرانداز و بیخود و مدهوش
گرفته بهر وی از پاس و اقفان سر راه****نموده تکیه‌گهش نیز محرمان سر و دوش
چو پیش رفتم خود را زدم در آن آتش****که بود آن که ازو دیگ سینه میزد جوش
ز بی شعوریم اول اگر ز جا نشناخت****شناخت عاقبت اما ز طرز راه و خروش
چنان به تنگ من از سرخوشی درآمد تنگ****که گوئی آمده تنگم گرفته در آغوش
اگرچه جای هزار اعتراض بود آن جا****بر آن قدح کش بی‌قید کیش عشرت کوش
نگفت محتشم از اقتضای وقت جز این****که می ز بزم رود خود به کوی باده فروش

غزل شماره 342: آهوی او که بود بیشه دل صیدگهش

آهوی او که بود بیشه دل صیدگهش****می‌گدازد جگر شیر ز طرز نگهش
از بدآموزی آن غمزه نمی‌گردد سیر****ناز کافتاده به دنبالهٔ چشم سیهش
دو جهان گشته به حسنی که اکر در عرصات****به همان حسن درآید گذرند از گنهش
مه جبینی ز زمین خاسته کز قوت حسن****پنجه در پنجهٔ خورشید فکند است مهش
وای بر ملک دل و دین که شد آخر ز بتان****نامسلمان پسری فتنه‌گری پادشهش
چکند گر نکند خانهٔ مردم ویران****پادشاهی که به جز فتنه نباشد سپهش
محتشم در گذر آن چشم که من دیدم دوش****جبرئیل ار گذرد می‌زند از غمزه رهش

غزل شماره 343: به عزم رقص چون در جنبش آید نخل بالایش

به عزم رقص چون در جنبش آید نخل بالایش****نماند زنده غیر از نخل بند نخل بالایش
عجب عیبی است غافل بودن از آغاز رقص او****به تخصیص از نخستین جنبش شمشاد بالایش
بمیرم پیش تمکین قد نازک خرام او****که در جنبش به غیر از سایهٔ او نیست همتایش
براندازد ز دل بنیاد آرام آن سهی بالا****چو اندازد هوای رقص جنبش در سر و پایش
به تکلیف آمد اندر رقص اما فتنه کرد آن گه****که میل طبع بی‌تکلیف می‌شد در تماشایش
فشانم بر کدامین جلوه‌اش جان را که پنداری****دگرگون جلوه پردازیست هر عضوی ز اعضایش
به رقص آیند در زنجیر زلفش محتشم دلها****چو باد جلوه بی حد در سر زلف سمن سایش

غزل شماره 344: مهی که زینت حسنست گرمی خویش

مهی که زینت حسنست گرمی خویش****طپانچه بر رخ خورشید می‌زند رویش
چرنده را ز چرا باز می‌تواند داشت****نگاه دلکش ناوک گشای آهویش
هزار خنجر زهر آب داده نرگس او****کشیده بهر دلیری که بنگرد سویش
چنان ربود دل مرا که هیچ دیده ندید****همین کدیایت محل غمزهٔ محل جویش
ز راه دیده به دل می‌رسد هزار پیام****به نیم جنبشی از گوشهای ابرویش
خدنگ نیمکش غمزه‌اش نخورده هنوز****به من چشانده فلک زور و دست و بازویش
نهفته کرده کمانی به زه که بی‌خبرند****ز ناوک افکنی آن دو چشم جادویش
خموشیش نه ز اعراض بود دی که نداد****به لب مجال سخن غمزه سخنگویش
هنوز محتشم آن ماه نارسیده ز راه****بیا ببین که چه غوغاست بر سر کویش

غزل شماره 345: پری وشی دل دیوانه می‌کشد سویش

پری وشی دل دیوانه می‌کشد سویش****که نیست حد بشر سیر دیدن رویش
به نوگلی نگرانم که می‌دمد چو گیاه****کرشمه از در و دیوار گلشن کویش
هنوز تیغ نیالوده تیز دستی بین****که موج خون ز زمین می‌رسد به بازویش
قیامتست قیامت که صور فتنه دمید****جهان ز فتنهٔ نو خیز قد دلجویش
ز خاک یوسف گل پیرهن دمد گل رشک****اگر به مصر بردبار از چمن بویش
چه رغبت است که سر بر نمی‌تواند داشت****ز مزرع دل مردم چرنده آهویش
ز دور کرد شکاری مرا رساند از سحر****خدنگ نیمکش غمزه چشم جادویش
لبش خموش و زبان کرشمه‌اش گویا****ز نکته پروری گوشه‌های ابرویش
چو محتشم به نخستین خدنگ او افتاد****هزار بوسه فلک زد به دست و بازویش

غزل شماره 346: مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش

مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش****که شمشیر و کفن در گردن اینک می‌روم سویش
هلال‌آسا اگر ساید سرم بر آسمان شاید****که باز از سر گرفتم سجدهٔ محراب ابرویش
ز بس کز انفعالم مانده سر در پیش چون نرگس****درین فکرم که چون خواهم فکندن چشم بر رویش
امان می‌خواهم از کثرت که گویم یک سخن با او****زبانم تا به سحر غمزه بندد چشم جادویش
من گمراه عشق و محنت او تازه اسلامم****به جرم توبه‌ام شاید نسوزد آتش خویش
کند بختم ز شادی صد مبارکباد اگر از نو****نهد داغ غلامی بر جبینم خال هندویش
رقیبا آن که از رشگ تو با غم بود هم زانو****همین دم تکیه‌گاه یار خواهد بود بازویش
به این سگان ای مدعی زان در مسافر شو****که دیگر شد مجاور بر سر کوی سگ کویش
دو روزی گر ز هجرم غنچه‌سان دلتنگ کرد آن گل****ز پیوند قدیمی باز کردم جا به پهلویش
نهد گر دست جورش از تطاول اره بر فرقم****دگر دست تعلق نگسلم چون شانه از مویش
عجب گر بشنوی بوی صلاح از محتشم دیگر****که بست و محکمست این بار دل در جعد گیسویش

حرف ص

 

غزل شماره 347: کاش مرگم سازد امشب از فغان کردن خلاص

کاش مرگم سازد امشب از فغان کردن خلاص****تا سگش از درد سر آسوده گردد من خلاص
شد گرفتاری ز حد بیرون اجل کو تا شود****من ز دل فارغ دل از جان رسته جان از تن خلاص
داشتم در صید گاه صد زخم از بتان****در نخستین ضربتم کرد آن شکارافکن خلاص
سوختم ز آهی که هست اندر دلم از تیر خویش****روزنی کن تا شوم از دود این گلخن خلاص
بی تو از هستی به جام مرغ روحم را بخوان****از قفس تا گردد آن فرقت کش گلشن خلاص
محتشم در عاشقی بدنام شد پاکش بسوز****تا شوی از ننگ آن رسوای تر دامن خلاص

غزل شماره 348: مدعی چند بود با سگ آن کو مخصوص

مدعی چند بود با سگ آن کو مخصوص****اهل حرمت همه محروم همین او مخصوص
با حریفی چو تو در بزم زبان بازی غیر****چیست گر نیست نهان با تو پری رو مخصوص
تا زهم سلسله حسن نپاشد مگذار****که شود بادبه آن زلف سمنبو مخصوص
گرنه در خلوت خاصت بدمن می‌گوید****روز و شب چیست به خاصان تو بد گوه مخصوص
وه که گشتم ز تمنای خصوصیت تو****همچو موئی و نگشتم به تو یک مو مخصوص
سوخت صد جان به خصوصیت خاصان تو غیر****آه از آن دم که شود با تو جفا جو مخصوص
محتشم نیست قبولم که به صد قرن شوی****تو به آن دیر خصوصیت بدخو مخصوص

غزل شماره 349: منم از مهر به غم خوردنت ای یار حریص

منم از مهر به غم خوردنت ای یار حریص****تو غلط مهر به غمخواری اغیار حریص
باغ حسن تو نم از خون جگر می‌طلبد****گریزاریست مرا دیدهٔ خونبار حریص
ز آب و آیینه بجو صورت این سر که چراست****به تماشای جمالت در و دیوار حریص
مرض عشق من آن مایهٔ بد نامیها****کرده او را به هلاک دل بیمار حریص
خنده فرمای لب حسن که آن زاری ماست****یار را کرده به آزار دل زار حریص
زود جانها به بهای دهنش رفته که بود****جنس نایاب و محل تنگ و خریدار حریص
میتوان باخت ز بسیاری لطفش به رقیب****که حریص است به آزارم و بسیار حریص
نازکاین نوع شود سلسله جنبان هوس****به طلب چون نشود طبع طلبکار حریص
محتشم حرص تو ظاهر شده در دیدن او****که به خونت شده آن غمزهٔ خونخوار حریص

حرف ض

 

غزل شماره 350: آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرض

آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرض****غیر اگر بی غرضی نیست تو را چیست غرض
تو جفا پیشه چو یاری ده اهل غرضی****پس ازین یاری و اظهار وفا چیست غرض
باز در نرد محبت غلطی باخته‌ای****ای غلط باز ازین مغلطها چیست غرض
گر به خوبان دگر پیش تو هم از پی غیر****گنهی نیست ز تهدید جزا چیست غرض
غیر را دوش چو راندی به غضب باز امروز****زین نهان خواندن اندیشه فزا چیست غرض
جوهر حسن بود حسن وفا حیرانم****که نکویان جهان را ز جفا چیست غرض
محتشم داشت فغان و تو در آزار او را****شاه را ورنه ز آزار گدا چیست غرض

غزل شماره 351: ای طاعت تو بر همهٔ کائنات فرض

ای طاعت تو بر همهٔ کائنات فرض****ذکرت بر اهل صومعه و سومنات فرض
گر سجدهٔ بشر ملک از یک جهت نمود****آمد سجود تو ز جمیع جهات فرض
ای در درون صد شکر ستان برون فرست****چیزی که هست در همهٔ گیتی زکات فرض
ای دل ز جامروز جفایش که در وفاست****ورزیدن تحمل و حلم و ثبات فرض
در وی مبین دلیر که ارباب عقل را****ضیط دل است لازم و حفظ حیات فرض
ای شیخ شکر کن تو کزین قد فارغی****شکر فراغتست بر اهل نجات فرض
بر محتشم که هست به یاد تو روز و شب****بی‌خورد و خواب نیست چو صوم و صلات فرض

غزل شماره 352: روزی که گشت بر همهٔ عالم نماز فرض

روزی که گشت بر همهٔ عالم نماز فرض****شد ناز بر تو واجب و بر ما نیاز فرض
تا در وجود آمدی ای کعبهٔ مراد****شد سجدهٔ تو بر همه کس چون نماز فرض
نتوان به هیچ وجه شمرد از بتان تو را****باشد میان باطل و حق امتیاز فرض
بنگر به عشق و بوالعجبی‌های او کزو****محمود را شده است سجود ایاز فرض
بختم عجب اگر ننوازد که گشته است****قتلم به جرم عشق به آن دلنواز فرض
آمیزشی به درد کشانم نصیب باد****کز تقوی و ورع شو دم احتراز فرض
زان مرغ غمزه بیم دل محتشم نخاست****گنجشک را بود حذر از شاهباز فرض

حرف ط

 

غزل شماره 353: نه می‌نهم از دست عشق جام نشاط

نه می‌نهم از دست عشق جام نشاط****نه میزنم به ره از بار هجر گام نشاط
غم تو یافته چندان رواج در عالم****که از زمانه برافتاده است نام نشاط
چرا به بزم وصال تو بیشتر ز همه****کشید شحنهٔ هجر از من انتقام نشاط
دلا به سایهٔ غم رو که افتاب طرب****رسیده است دگر بر کنار بام نشاط
کمال حوصله بنگر که مرغ دل هرگز****ز دام غم نرمید و نگشت رام نشاط
زنند دست به دست از حسد تمام جهان****اگر زمانه به دستم دهد زمام نشاط
به بزم عیش بده جای محتشم که بود****جفا کشان تو را بزم غم مقام نشاط

غزل شماره 354: گوش کردن سخنان تو غلط بود غلط

گوش کردن سخنان تو غلط بود غلط****رفتن از ره به زبان تو غلط بود غلط
از تو هر جور که شد ظاهر و کردم من زار****حمل بر لطف نهان تو غلط بود غلط
من بی‌نام و نشان را به سر کوی وفا****هرکه می‌داد نشان تو غلط بود غلط
با خود از بهر تسلی شب یلدای فراق****هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط
تا ز چشم تو فتادم به نظر بازی من****هر کجا رفت گمان تو غلط بود غلط
در وفای خود و بدعهدی من گرچه رقیب****خورد سوگند به جان تو غلط بود غلط
محتشم در طلبش آن همه شب زنده که داشت****چشم سیاره فشان تو غلط بود غلط

غزل شماره 355: صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط

صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط****تکیه برعهد و وفای تو غلط بود غلط
پیش ابروی کجت سجده خطا بود خطا****سر نهادن به رضای تو غلط بود غلط
با تو شطرنج هوس چیدن و بودن ز غرور****ایمن از مغلطهای تو غلط بود غلط
دردبر درد خود افزودن و صابر بودن****به تمنای دوای تو غلط بود غلط
چون بناشادیم ای شوخ بلا بودی شاد****شادبودن به بلای تو غلط بود غلط
بود چون رای تو آزار من از بهر رقیب****دیدن آزار برای تو غلط بود غلط
محتشم حسرت پابوس تو چون برد به خاک****جانفشانیش به پای تو غلط بود غلط

حرف ظ

 

غزل شماره 356: به هجر یار که از غیر آن ندارم حظ

به هجر یار که از غیر آن ندارم حظ****چنان که ز وصل آن چنان ندارم حظ
به غیر حیرت عشقت چه باعث است ای گل****که چشم دارم و از گلستان ندارم حظ
ز بس که خورده‌ام از قاصدان فریب اکنون****به هیچ مژده من بدگمان ندارم حظ
نوید عمر ابد هم به گوش ناخوش نیست****که بی تو بس که به جانم ز جان ندارم حظ
به مزدی سفرم کاش خانمان سکون****که از وطن من بی‌خانمان ندارم حظ
زهم ببر ز من ای همزبان که من بی او****زبان ندارم و از هم زبان ندارم حظ
ره جهان دگر محتشم کنون سر کن****که بهر عمر چنین زین جهان ندارم حظ

غزل شماره 357: من بی‌تو ندارم از چمن حظ

من بی‌تو ندارم از چمن حظ****دور از سمنت ز یاسمن حظ
بی روی تو در چمن ندارند****از صحبت هم گل و سمن حظ
بی‌قد تو نارواست کردن****از دیدن سرو و نارون حظ
یک ذره نمی‌فروشم ای گل****تشویق تو من به صد تومن حظ
خوش می‌کند از دراز دستی****آغوش تو از تو سیمتن حظ
با حسن طبیعت است کز وی****با طبع کنند مرد و زن حظ
جعد تو ذقن طراز دل را****چون تشنه از آن چه ذقن حظ
جز جام که دید از آن دهن کام****جز جامه که کرد ازان بدن حظ
ای می که به جوشم از تو چون خم****خوش داری از آن لب و دهن حظ
این پیرهن این توای که داری****زان جوهر زیر پیرهن حظ
بی‌تابم از این که می‌کند زلف****بازی بازی از آن ذقن حظ
لب می‌گریزم از حسد که دارد****خط زان دو لب شکرشکن حظ
در مهد که دایه ساقیش بود****می‌کرد از آن لبان لبن حظ
گو شیخ مگو مراخطا کار****من دارم از آن بت ختن حظ
او ره زن کاروان جانهاست****وین قافله را ز راه زن حظ
پر زلزله شد جهان و دارد****زان زلزله در جهان فکن حظ
با لذت عشق خسروی داشت****شیرین ز مذاق کوه‌کن حظ
پروانه قرب شمع یابد****مرغی که کند ز سوختن حظ
شد گرم که آردم به اعراض****اعراض رقیب داشتن حظ
بد خوئی محتشم به این خوی****خطیست که دارد از سخن حظ

غزل شماره 358: ز لاله‌زار مرا بی‌جمال دل نواز چه فیض

ز لاله‌زار مرا بی‌جمال دل نواز چه فیض****ز جام می لب ساقی گل عذار چه حظ
در انجمن که نباشد مغنی گل رخ****ز صوت فاخته و نغمهٔ هزار چه حظ
شکار تا شده دلهای بی محبت را****ز تیر غمزهٔ خوبان جان شکار چه حظ
چو نیست در نظر آن گل که نوبهار من است****مرا ز باغ چه حاصل ز نوبهار چه حظ
غرض مشاهده حسن توست از خوبان****وگر بی‌تو ز خوبان روزگار چه حظ
درین دیار دل محتشم خوش است به یار****گهی که یار نباشد درین دیار چه حظ

غزل شماره 359: دارم از طبع ستم خیز تو حظی و چه حظ

دارم از طبع ستم خیز تو حظی و چه حظ****وز عتاب شعف آمیز تو حظی و چه حظ
می‌کنم با نفس آمیز نگه‌های عجب****از نگاه غضب‌آمیز تو حظی و چه حظ
آن که وی جرعه‌کش بزم تو بود امشب داشت****پیش اغیار به پرهیز تو حظی و چه حظ
نیم بسمل شده تیغ تغافل امروز****می‌کند از نگه تیز تو حظی و چه حظ
دل که از شوق کلام تو کبابست کباب****دارد از لعل نمک ریز تو حظی و چه حظ
وقت تغییر عذارت که شد آزرده رقیب****کردم از سبزهٔ نوخیز تو حظی و چه حظ
محتشم را که به یک موی دل آویخته‌ای****دارد از موی دلاویز تو حظی و چه حظ

حرف ع

 

غزل شماره 360: تا میان من و آن مه شده کلفت واقع

تا میان من و آن مه شده کلفت واقع****به رقیبم شده بیواسطه کلفت واقع
به مهی درگذری یک نظر افکندم دوش****شد میان من و یاران همه صحبت واقع
متهم ساخت به عشق دگرم یار و نگفت****کاین تعشق شده باشد به چه صورت واقع
کار موقوف نگاهیست میان من و او****گر بود صد جدل و خشم و کدورت واقع
می‌رسد مست جنون تیغ به کف گرم غضب****شدی ای دل سر راهش به چه جرات واقع
ای نگهبان نبود گر رخ آن مه منظور****میتوان از تو کشید ای همه منت واقع
محتشم بردرش از خدمت خود هرزه ملاف****آید از بی‌هنری چون تو چه خدمت واقع

غزل شماره 361: آن که بود از تو به یک حرف زبانی قانع

آن که بود از تو به یک حرف زبانی قانع****این زمان نیست به صد لطف نهانی قانع
غیر کز مرده لان بود به یک پرسش تو****نیست اکنون به حیات دو جهانی قانع
ابر لطف تو به سیلاب جهانی مشغول****لب من تشنه بیک قطره چکانی قانع
گر به شیرین سخنی خوش نکنی کام رقیب****می‌شوم از تو به این تلخ زبانی قانع
نیم زخمی به جگر دارم و دانم که به آن****نشود یار به این سخت کمانی قانع
پیش آن شاه جهان‌گیر بمیرم صد بار****که گدائیست به یک کلبه ستانی قانع
غیر را ساخت به یک آیت رحمت زنده****محتشم مرد به یک فاتحه خوانی قانع

غزل شماره 362: گدایان را بود از آستانها پاسبان مانع

گدایان را بود از آستانها پاسبان مانع****مرا از آستان او زمین و آسمان مانع
من و شبهای سرما و خیال آستان بوسی****که آنجا نیست بیم پرده دارو پاسبان مانع
نگهبانان ز ما دارند پنهان داغها بر جان****که ممکن نیست خوبان را شد از لطف نهان مانع
به بزم امشب هوس خواهند و لطف یار بخشنده****حجاب از هر دو جانب گرچه میشد در میان مانع
به او خوش صحبتی می‌داشتم شد در دلش ناگه****گمان بد مرا از صحبت آن بدگمان مانع
مگر اسرار بزم دوش می‌خواهد نهان از من****که هست امشب مرا از اختلاط بدگمان مانع
چه می‌گفتند در بزمش که چون شد محتشم پیدا****شد آن مه همزبانان را به تقصیر زبان مانع

حرف غ

 

غزل شماره 363: آمد از مجلس برون در سر هوای سیر باغ

آمد از مجلس برون در سر هوای سیر باغ****بادپای جلوه در زین باد جولان در دماغ
حسن را از چهرهٔ زیبای او گل در طبق****عشق را از نرگس شهلای او می در ایاغ
صبر را آتش ز تاب سینها در استخوان****عشق را روغن ز مغز استخوانها در چراغ
حسن نوبنیاد شیرین را ظهور اندر ظهور****وز برای کوه کن جستن سراغ اندر سراغ
داده مرغ حیرتم را جای بر طاق بلند****آن که در ایوان حسنت بسته طاق از پر زاغ
باز راه سیر با اغیار سرکردی که رشک****لاله و گل را ز اشگم تر کند در باغ وراغ
محتشم از چشم تر آتش فشان در دشت غم****آن صنم دامن کشان با این و آن در گشت باغ

غزل شماره 364: ای به من صدق و صفای تو دروغ

ای به من صدق و صفای تو دروغ****مهر من راست وفای تو دروغ
نالش غیر ز جور تو غلط****بر زبانش گله‌های تو دروغ
چند گویم به هوس با دل خویش****حرف تخفیف جفای تو دروغ
گوی چوگان هوس گشته رقیب****سر فکنده است به پای تو دروغ
چند اصلاح جفای تو کنم****چند گویم ز برای تو دروغ
وعدهٔ بوسه چه می‌فرمائی****می‌نماید ز ادای تو دروغ
سگت از شومی آمد شد غیر****گفت صد ره به گدای تو دروغ
گوئی ای ابر حیا می‌بارد****از در و بام سرای تو دروغ
راست گویم به هوس می‌گوید****ملک از بهر رضای تو دروغ
عاشق از بهر رضای تو عجب****گر نگوید به خدای تو دروغ
محتشم این همه میگوئی و نیست****به زبان گله زای تو دروغ

غزل شماره 365: تا کی کشی به بی گنهان از عتاب تیغ

تا کی کشی به بی گنهان از عتاب تیغ****ای پادشاه حسن مکش بی حساب تیغ
تا عکس سر و قد تو در بر کشیده است****دارد کشیده به بد ز غیرت بر آب تیغ
در ذوق کم ز خوردن آب حیات نیست****خوردن ز دست آن مه مشکین نقاب تیغ
از بس که بهر کشتنم افتاده در شتاب****ترسم به دیگری زند از اضطراب تیغ
یابند محرمان سحرش کشته برفراش****گر بر کسی کشد ز غضب او به خواب تیغ
قتلم فکند دوش به صبح و من اسیر****مردم ز غم که دیر کشید آفتاب تیغ
عابد کشی است در پی قتلم که می‌کشد****بر آهوی حرم ز برای ثواب تیغ
می‌دید بخت و دولت خونریز محتشم****می‌بست یار چون به میان از شتاب تیغ

غزل شماره 366: چو بر من زد آن ترک خون خوار تیغ

چو بر من زد آن ترک خون خوار تیغ****شد از خون گرمم شرر بار تیغ
شدم آن چنان کشته او به میل****که از میل من شد خبردار تیغ
نه چابک‌تری از تو هست ای اجل****باو سر فرو آر و بسپار تیغ
چه جائیست کوی تو کانجا مدام****ز در سنگ بارد ز دیوار تیغ
ازین بزم اگر دفع من واجبست****بنه ساغر از دست و بردار تیغ
شود بر زبان تا وصیت تمام****خدا را زمانی نگهدار تیغ
شده چشم مست تو خنجر گذار****تو در دست این مست مگذار تیغ
بقا سر بجیب فنا در کشد****اگر برکشد آن ستمکار تیغ
سگ آن دلیرم که وقت غضب****شود پیش او محتشم وار تیغ

حرف ف

 

غزل شماره 367: دهد اگرچه برون در بی‌شمار صدف

دهد اگرچه برون در بی‌شمار صدف****تو آن دری که برون ناید از هزار صدف
برای چون تو دری شاید ای چکیدهٔ صنع****اگر دهان بگشاید هزار بار صدف
عجب که تا به قیامت محیط هستی را****گران شود به چنین در شاهوار صدف
توان گرفت بزر ز احترام گوشی را****که در راز تو را باشد ای نگار صدف
شدست معتبر از خلعت تو مادر دهر****بلی ز پرتو در دارد اعتبار صدف
به جنبش آمده تا بحر هستی از اثرش****چنین دری نفکنده است برکنار صدف
به عهد محتشم از عقد نظم گوش جهان****چنان پر است که از در شاهوار صدف

غزل شماره 368: بعد مرگ من نکرد آن مه تاسف برطرف

بعد مرگ من نکرد آن مه تاسف برطرف****می‌توان مرد از برای او تکلف برطرف
تا نگردد سیر عاشق بر سر خوان وصال****بود در منع زلیخا حق یوسف برطرف
خاصه من کرده باغ وصل را اما در آن****بر تماشا نیستم قادر تکلیف بطرف
فیض من بنگر که چون رفتم به بزمش صد حجاب****در میان آمد ولی شد بی توقف برطرف
چند آری در میان تعریف بزم صوفیان****باده صافی به دست آور تصرف بر طرف
بخت ساعت ساعتم از وصل سازد کامیاب****گر شود از وعدهای او تخلف برطرف
محتشم مرد و ز تیغش مشکل خود حل نساخت****تا ابد مشکل که گیرد زین تاسف برطرف

غزل شماره 369: آن پری را گوهر عصمت ز کف شد حیف حیف

آن پری را گوهر عصمت ز کف شد حیف حیف****آفتابی بود نورش برطرف شد حیف حیف
طرح یک رنگی فکند آن بت بهر بد گوهری****گوهر یک دانه هم رنگ خزف شد حیف حیف
آن کمان ابرو که کس انگشت بر حرفش نداشت****تیر طعن عیب جویان را هدف شد حیف حیف
آن که کام از لعل او جستن بزر ممکن نبود****گنج تمکینش به نادانی تلف شد حیف حیف
آن که خواندش مادر ایام فرزند خلف****عاقبت دل خوش کن صد ناخلف شد حیف حیف
نوگلی کز صوت بلبل پنبه‌اش در گوش بود****واله چنگ و نی و آواز دف شد حیف حیف
محتشم از درد گفتی آن چه در دل داشتی****کوش هر بی‌درد این در را صدف شد حیف حیف

حرف ق

 

غزل شماره 370: زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق

زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق****من از کمال محبت جهان جهان مشتاق
نهان ز چشم بدان صورت تو را این است****که دایمم من صورت طلب به آن مشتاق
ز دست کوته خود در هوای زلف توام****چو مرغ بی‌پر و بالی به آشیان مشتاق
به محفل دگران در هوای کوی توام****چو آن غریب که باشد به خانمان مشتاق
کنم سراغ سگت همچو کسی که بود****ز رازهای نهانی به همزبان مشتاق
عجب که ذکر تو جزء شهادتم نشود****ز بس که هست به نام خوشت زبان مشتاق
به محتشم چه فسون کرده‌ای که می‌گردد****نفس نفس به تو مایل زمان زمان مشتاق

غزل شماره 371: بیچاره باشد همواره عاشق

بیچاره باشد همواره عاشق****عشق این چنین است بیچاره عاشق
گردون نگردد روزی که گردد****از کوی معشوق آواره عاشق
صد پاره شد دل اما همان هست****بر روی خوبان هر پاره عاشق
گر سر کشیدی یکباره معشوق****از پا فتادی صد باره عاشق
گر شرم بودی هرگز نکردی****در روی معشوق نظاره عاشق
نبود گر آدم ای ترک خونخوار****خواهی تراشید از خارهٔ عاشق
حسنت فزون باد تا محتشم را****بینند یاران همواره عاشق

غزل شماره 372: ز تب نالان شدی جانان عاشق

ز تب نالان شدی جانان عاشق****بلا گردان جانت جان عاشق
ز سوز نالهٔ عاشق گدازت****به گردون می‌رسد افغان عاشق
تب گرم تو عالم را سیه کرد****ز خود بر سینهٔ سوزان عاشق
دمی صد بار از درد تو می‌مرد****اجل می‌برد اگر فرمان عاشق
به بالینت دمی نبود که گرید****نیالاید به خون دامان عاشق
کشی گر آهی از دل خیزد آتش****ز جان عاشقان جانان عاشق
به جان محتشم نه درد خود را****که باشد درد و محنت زان عاشق

غزل شماره 373: بر در دل می‌زنند نوبت سلطان عشق

بر در دل می‌زنند نوبت سلطان عشق****ما و جنون می‌دهیم وعده به میدان عشق
رایت شاه جنون جلوه نما شد ز دور****چاک به دامن رساند گرد بیابان عشق
آن که ز لعلت فکند شور به دریای حسن****کشتی ما را نخست داد به طوفان عشق
بر سر جرم منند عفو و جزا در تلاش****تا بچه فرمان دهد حاکم دیوان عشق
عشق ز فرمان حسن داد به دست توام****وه چه شدی گر بدی حسن به فرمان عشق
زلف تو را آن که کرد سلسلهٔ پیوند حسن****ساخت جنون مرا سلسلهٔ جنبان عشق
کرد چو حسنت برون سر به گریبان دهر****عابد و زاهد زدند دست به دامان عشق
گرد وی از بس حذر مور ندارد گذر****این دل ویران که هست ملک سلیمان عشق
ماه رخ آن صنم مه چه رایان حسن****داغ دل محتشم شمسه ایوان عشق

غزل شماره 374: باز علم زد ز بیابان عشق

باز علم زد ز بیابان عشق****کرد جنیبت کش سلطان عشق
باز رسید از پی هم کوه کوه****موج قوی جنبش طوفان عشق
باز صلا زد به دو کون و کشید****فتنهٔ جهان تا به جهان خان عشق
باز به گوش مه و کیوان رسید****غلغله از ساحت ایوان عشق
باز دل آن فارس مطلق عنان****رخش جنون تاخت به میدان عشق
باز محل شد که به جان بشنوند****مور و ملخ حکم سلیمان عشق
باز ز معزولی عقل و خرد****دور جنون آمد و دوران عشق
ای دل نوعتهد کنون ز اتحاد****جان من و جان تو و جان عشق
محتشم ازبهر بتان قتل تو****حکم مطاع است ز دیوان عشق

غزل شماره 375: این آینه‌گون سقف که آبیست معلق

این آینه‌گون سقف که آبیست معلق****نسبت به من تشنه سرابیست معلق
این گوی که دستی نگهش داشته زان سوی****چون قطره آبی ز سحابیست معلق
دل می‌کنداز غب‌غب و روی تو تصور****کز آتش سوزنده حبابیست معلق
کاکل که به بوسیدن دوشت شده مایل****گوئی ز سر سرو غرابیست معلق
در حلقهٔ فتراک تو دایم دل بریان****آویخته چون مرغ کبابیست معلق
این کاسه سر کاون پر نشئه ز عشقت****از بوالعجبی جام شرابیست معلق
در سینهٔ دل زیر و زبر گشته ز خویت****لرزنده‌تر از قطرهٔ آبیست معلق
دل کز طمع لعل تو افتاده در آن زلف****آویخته مرغی ز طنابیست معلق
از هر مژه محتشم ای گوهر سیراب****از بهر نثارت در نابیست معلق

حرف ک

 

غزل شماره 376: در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک

در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک****نام ننگ‌آمیز من از لوح هستی ساز حک
یار عشق دیگران را گر ز من کردی قیاس****ساختی با خاک یک سان عاشقان را یک به یک
هرکه شد پروانه شمعی و سر تا پا نسوخت****بایدش در آتش افکندن اگر باشد ملک
دی که خلقی را به تیر غمزه کردی سینه چاک****گر نمی‌کشتی مرا از غصه میگشتم هلاک
ماه و ماهی شاهد حالند کز هجر تو دوش****آب چشمم تا سمک شد دود آهم تا سماک
بر سر خاک شهیدان خود آمد جامه چاک****ای فدای دامن پاکت هزاران جان پاک
خواهم از گلهای اشگم پرشود روی زمین****تا نیفتد سایهٔ سرو سرافرازت به خاک
بس که می‌بینم تغیر در مزاج نازکت****وقت جورت شادمانم گاه لطف اندر هلاک
حال دل رسید از من گفتمش قلبی اذک****گفت پس دل بر کن از جا نگفتمش روحی فداک
روشن است از پر تو تیغت چراغ جان من****گر چو شمع از تن سرم صدبار برداری چه باک
محتشم روزی که با داغت برآرد لاله‌سان****سر ز جیب خاک بشناسش به جیب چاک چاک

غزل شماره 377: او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک

او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک****رایاو قتل منست و من برای او هلاک
زان رخم حیران آن صانع که پیدا کرده است****آتش خورشید پرتو ز امتزاج آب و خاک
دی به آن ماه عجم گفتم فدایت جان من****گفت نشنیدم چه گفتی گفتمش روحی فداک
از غم مرگ و عذاب قبر آزادم که هست****قتل من از دست یار و خاک من در زیر تاک
بوالعجب دشتی است دشت حسن کز نازک دلی****آهوان دارند آنجا خوی شیر خشمناک
جنبش دریای غم در گریه می‌آرد مرا****می‌زند طوفان اشگ من سمک را برسماک
محتشم هرچند گردیدم ندیدم مثل تو****خیره طبعی بی حد از کافر دلی بی‌ترس و باک

غزل شماره 378: ما که می‌سازیم خود را در فراق او هلاک

ما که می‌سازیم خود را در فراق او هلاک****از وفای او به جان‌یم از برای او هلاک
لطف او در رنگ استغنا و بر من عکس غیر****از برای لطف استغنا نمای او هلاک
من که تنگ آوردنش در بر تصور کرده‌ام****می‌شوم از رشگ تنگی قبای او هلاک
گر بجنبد باد می‌میرم که از بی‌تابیم****بهر جنبشهای زلف مشگسای او هلاک
ای فلک یک روز کامم از وفای او بده****پیش از آن روزی که گردم از جفای او هلاک
می‌نهد تا غمزه ناوک در کمان می‌سازدم****اضطراب نرگس ناوک گشای او هلاک
زخم دلخواهی که خورد از دست جانان محتشم****مدعی از رشک خواهد شد به جای او هلاک

غزل شماره 379: ای قدت همچو نیشکر نازک

ای قدت همچو نیشکر نازک****تنت از پای تا به سر نازک
همچو عضو تو سر و قد زیبا****همه جای تو سیم بر نازک
از زمین ارم به آب حیات****ندهد چون قدت شجر نازک
بی خبر زد کرشمه‌ات رگ جان****بودش از بس که بیشتر نازک
هست از روی نازک اندامان****کف پای تو بیشتر نازک
بسته خوش طاقهای ابرویت****دست قدرت به یکدیگر نازک
جان مجنون گداختی لیلی****گر بدی خویش آن قدر نازک
دارد آزار بس که افتاده****کوه سیمش گران کمر نازک
محتشم نیست در بنی آدم****خوی چون خوی آن پسر نازک

غزل شماره 380: مژده ای صبر که شد هجرت هجران نزدیک

مژده ای صبر که شد هجرت هجران نزدیک****یوسف مصر وفا گشت به کنعان نزدیک
غم غمین از خبر فرقت دوری شد و گشت****دوری فرقت و محرومی حرمان نزدیک
گشت سررشته بعد من از آن در کوتاه****شد ره مور به درگاه سلیمان نزدیک
کرد عیسی ز فلک مرحله چند نزول****درد این خاک نشین گشت به درمان نزدیک
بوی خیر آید ازین وضع که یک مرتبه شد****کوی درویش به نزهت گه سلطان نزدیک
قرب آن سرو سمن پیرهن از شوق مرا****چاک پیراهن جان ساخت به جانان نزدیک
محتشم گرچه نشد قطع ره هجر تمام****حالیا راه طلب گشت به جانان نزدیک

حرف گ

 

غزل شماره 381: ای روی تو از می ارغوان رنگ

ای روی تو از می ارغوان رنگ****دارد سمنت ز ارغوان رنگ
در دور خط تو می‌نماید****آیینهٔ آفتاب در زنگ
در سلسلهٔ تو همچون مجنون****صد خسرو بی‌کلاه و اورنگ
خواهم شومت دچار اما****در خواب که دربرت کشم تنگ
از غمزهٔ پر فن تو پیداست****کیفیت صلح و صورت جنگ
صدر نگفسون در آن دو چشمست****در هر رنگی هزار نیرنگ
این دل که تو داری ای غلط مهر****نرم است چو موم و سخت چو نسنگ
دل میشنو اندم در آن زلف****نالیدن طایر شب آهنگ
ای گل برهی مرو که خاری****در دامن عصمتت زند چنگ
یک لحظه به غیر اگر بیائی****بگریزی ازو هزار فرسنگ
در پای فتادنم ز کویت****عذریست چو عذر محتشم لنگ

حرف ل

 

غزل شماره 382: صدامید از تو داشتم در دل

صدامید از تو داشتم در دل****ده که از صد یکی نشد حاصل
دارم ای گل شکایت بسیار****گفتن آن حکایت مشکل
شمع حسنت فروغ هر مجلس****ماه رویت چراغ هر محفل
لاله‌رویان ز ساغر خوبی****همه سرخوش تو مست لایعقل
مست و خنجر کشی و بی‌پروا****شوخ و عاشق کشی و سنگین دل
در هلاکم چه میکنی تعجیل****ای طفیل تو عمر مستعجل
پیش پایت نهم سر تسلیم****تا به دست خودم کنی بسمل
از رقیبان خود مباش ایمن****وز اسیران خود مشو غافل
ای به زلفت هزار دل در بند****وی به قدت هزار جان مایل
محتشم داد جان به مهر و وفا****تو همان بی‌وفا و مهر گسل

غزل شماره 383: ای جمالت قبلهٔ جان ابرویت محراب دل

ای جمالت قبلهٔ جان ابرویت محراب دل****آمدی و فرض شد صد سجده بر ارباب دل
بعد چندین انتظار از رشتهٔ باریک جان****تاب هجران میبری بیرون ولی کو تاب دل
گر شوی مهمان جان از عقل و دین و صبر و هوش****در رهت ریزم به رسم پیشکش اسباب دل
تا ز مژگان لعل پاشم در رهت پرورده‌ام****از جگر پر گاله بسیار در خوناب دل
از دو بیمارت یکی تا جان برد در بند غم****یا به خواب من درآ یکبار یا در خواب دل
نقش دل پیشت کشیدم جان طلب کردی ز من****ای فدایت جان چه می‌فرمائی اندر باب دل
سر بلندم میکنی گویا که می‌بینم ز دور****ارتفاع کوکب دولت در اسطرلاب دل
محتشم می‌جست عمری در جهان راه صواب****سالک راه تو گشت آخر به استصواب دل

غزل شماره 384: رسید باز طپاننده کبوتر دل

رسید باز طپاننده کبوتر دل****سبک کنندهٔ تمکین ز صبر لنگر دل
خرد کجاست که دارد لوای صبر نگاه****که شد عیان علم پادشاه کشور دل
رسید شاه سواری که در حوالی او****به جنبش است زمین از هجوم لشگر دل
چو سنگ خورد نهانی تنم به لرزه فتاد****ز دیدنش چو طپیدن گرفت پیکر دل
پی نشاط فرو کوفتند نوبت غم****چو ملک عشق به یکبار شد مسخر دل
ازو چه ره طلبیم بهر حفظ جان کردن****که جان فریفتهٔ اوست صد برابر دل
ز جان محتشم آواز الامان برخاست****کشید خسرو غم چون سپاه بر در دل

غزل شماره 385: زدی به دست ارادت چو حلقه بر در دل

زدی به دست ارادت چو حلقه بر در دل****ز در درآ و ببین خانهٔ مصور دل
در آرزوست مه خرگهی که بر گردون****منور از تو کند خانهٔ مدور دل
دلم شکفت که از میل طبع خلوت دوست****سبب نزول تو شد خانهٔ محقر دل
لب امید بلبیک محتشم بگشا****که یار بر سر لطفست و می‌زند در دل

غزل شماره 386: گر پا نهی ز لطف به مهمانسرای دل

گر پا نهی ز لطف به مهمانسرای دل****پیش تو جان به پیشکش آرم چه جای دل
بهر گذار کردنت از غرفه‌های چشم****درها گشاده بر حرم کبریای دل
بنای صنع بهر تو نامهربان نهاد****از آب و خاک مهر و محبت بنای دل
تا شد نگارخانهٔ چشمم تهی ز غیر****پیدا شد از برای تو جائی ورای دل
بنشین به عیش و ناز که از نازنین بتان****مخصوص توست خانه نزهت فزای دل
از بهر ذکر خلوتیان کرده محتشم****وصف تو را کتابه خلوت سرای دل

غزل شماره 387: گشته در عشق کار من مشکل

گشته در عشق کار من مشکل****مردن آسان و زیستن مشکل
طرفه‌تر آنکه نیست با معشوق****این زمان اختلاط من مشکل
نه به آن ماه رو نگه دشوار****نه به آن نوش لب سخن مشکل
نه کشیدن به سوی خود گستاخ****سر آن زلف پر شکن مشکل
نه ز روی دراز دستی‌ها****دستبازی به آن ذقن مشکل
نه لب طفل آرزویم را****زان لبان خوردن لبن مشکل
چیدن گل میسر است اما****غارت خرمن سمن مشکل
بوسه کم میخورم به کام که هست****راه بردن به آن دهن مشکل
دستباری است اندکی آسان****لیک از آن سوی پیرهن مشکل
گر یکی خواب گه دو پیکر راست****صحبت تنگ تن به تن مشکل
محتشم گل به چین و لاله که هست****میوه چیدن درین چمن مشکل

غزل شماره 388: ای دهانت را موکل خضر خط بر سلسبیل

ای دهانت را موکل خضر خط بر سلسبیل****رشحه‌ای بر دوزخ آسایان هجران کن سبیل
گر به جای آتش نمرود بودی یک شرار****ز آتش هجران خلل می‌کرد در کار خلیل
آب رود نیل را از دست ناید رفع آن****عشق یوسف بر زلیخا چون کشید انگشت نیل
کام بخشی عالمی را لیک غیر از عاشقان****حاتم وقتی ولی نسبت به خیل خود به خیل
ای به قتل عاشقان خوشوقت چونوقتست آن****کافتد اندر دشت محشر چشم قاتل بر قتیل
محتشم پرواز مرغ قدرت او گرد او****نیست ممکن گر برو بندند بال جبرئیل

حرف م

 

غزل شماره 389: گر پردهٔ گردون ز سرشگم نکشد نم

گر پردهٔ گردون ز سرشگم نکشد نم****میسوزمش از صاعقه آه به یکدم
گر سر فنی از تن چون موی من ای شوخ****مهرت ز دل من سر موئی نشود کم
چون موی توام در دو جهان جهان روی سیه باد****گر یک سر موی تو فروشم به دو عالم
گر دم به دمم گریه گلو گیر نگردد****در نه فلک آتش زنم از آه دمادم
ای جای دلنشین تو مهمان سرای چشم****یک دم چراغ دل شو و بنشین به جای چشم

غزل شماره 390: اگر دوری ز من در آرزویت زار می‌میرم

اگر دوری ز من در آرزویت زار می‌میرم****وگر پیش منی از لذت دیدار میمیرم
ز درد هجر زارم بر سر من زینهار امشب****گذاری کن که من زین درد بی‌زنهار می‌میرم
بسویم بین و یک حسرت برون کن از دلم جانا****که از نادیدنت با حسرت بسیار می‌میرم

غزل شماره 391: خانهٔ دوری دل از همه پرداخته‌ام

خانهٔ دوری دل از همه پرداخته‌ام****وانداران بهر تو وحدتکده‌ای ساخته‌ام
زیر این سقف مقرنس به ازین جائی نیست****که من تنگ دل از بهر تو پرداخته‌ام
هست دیگ طربم ز آتش بی‌دود به‌جوش****تا سر از همدمیت شعلهٔ‌وش افراخته‌ام
کس نینداخته در ساحت این تنگ فضا****طرح صرحی که من از بهر تو انداخته‌ام
محتشم نزد خرد تنگ فضائیست جهان****کز قناعت من دلتنگ به دان ساخته‌ام

غزل شماره 392: لب پر سوال بر سر راهی نشسته‌ام

لب پر سوال بر سر راهی نشسته‌ام****سائل نیم به وعده ماهی نشسته‌ام
زان شمع بس که داشته‌ام دوش اضطراب****گاهی چو شعلهٔ خاسته گاهی نشسته‌ام
گل می‌دمد ز دامن و چشمم که روز و شب****با دستهٔ گلی چو گیاهی نشسته‌ام
صیادوار ز آهوی دیر التفات او****پیوسته در کمین نگاهی نشسته‌ام
دل ساخت سینه را سیه از دود خود ببین****در پهلوی چه خانهٔ سیاهی نشسته‌ام
روز فریب بین که گذشت است محتشم****سالی که من به وعده ماهی نشسته‌ام

غزل شماره 393: بس که چشم امشب به چشم عشوه‌سازش داشتم

بس که چشم امشب به چشم عشوه‌سازش داشتم****از نگه کردن بسوی غیر بازش داشتم
غیر جز تیر تغافل از کمان او نخورد****بس که پاس غمزهٔ مردم نوازش داشتم
تا به قصد نیم نازی ننگرد سوی رقیب****گوشه چشمی به چشم نیم نازش داشتم
گشت راز من عیان بس کز اشارات نهان****با رقیبان در مقام احترازش داشتم
داشت او مستغنیم از ناز دیگر مهوشان****از نیاز غیر من هم بی‌نیازش داشتم
زور عشقم بین که تازان می‌گذشت آن شهسوار****از کششهای کمند شوق بازش داشتم
با خیالش محتشم در دست بازی بود و من****دست در زنجیر از زلف درازش داشتم

غزل شماره 394: بر سر کوی تو هرگاه که پیدا گشتم

بر سر کوی تو هرگاه که پیدا گشتم****سگ کویت به فغان آمد رسوا گشتم
طوطی ناطقه‌ام قوت گفتار نداشت****دیدم آئینهٔ روی تو و گویا گشتم
کام جان با خط سبز و لب جان‌بخش تو بود****هرزه عمری ز پی خضر و مسیحا گشتم
چون برم پی به مقام تو گرفتم چو صبا****پا ز سر کردم و سر تا سر دنیا گشتم
منم ای شمع بتان مرغ سمندر خوئی****که چو پروانه به دوران تو پیدا گشتم
تاب دیدار تو چون آورم ای غیرت حور****من که نادیده مه روی تو شیدا گشتم
هرکه پیمود ره الفت من وحشی گشت****بس که باوحش من بادیه پیما گشتم
محتشم تا روش فقر و فنا دانستم****منکر جاه جم وحشمت دارا گشتم

غزل شماره 395: من شیدا چرا از عقل و دین یک باره برگشتم

من شیدا چرا از عقل و دین یک باره برگشتم****به رندی سر برآوردم به رسوائی سمر گشتم
ز استغنا نمی‌گشتم به گرد کعبه لیک آخر****سگ شوخی شدم از شومی دل در به در گشتم
سرم چون گوی می‌باید فکند از تن به جرم آن****که عمری بر سر کوی تو بی‌حاصل به سر گشتم
ز دلدار دگر خواه دوای درد دل جستن****که هرچند از تو جستم چارهٔ بیچاره‌تر گشتم
اگر لعل تو جانم برد برکندم ازو دندان****وگر عشق تو دینم برد از آن هم نیز برگشتم
به زور حسن خودچندان مرا آزار فرمودی****که بیزار از جمال خوب رویان دگر گشتم
اگر چون محتشم پا از ره عشقت کشم اولی****که از پرآهست یک سان به خاک رهگذر گشتم

غزل شماره 396: چون من به در هجر ز بیداد تو رفتم

چون من به در هجر ز بیداد تو رفتم****چندان نگهم داشت که از یاد تو رفتم
چون فاختهٔ سنگ ستم خرده ازین باغ****دل در گرو جلوهٔ شمشاد تو رفتم
بشتاب ز دنبال که با زخم غریبی****از صید گه غمزهٔ صیاد تو رفتم
برکس مکن اطلاق هلاکم که ز دنیا****از سعی اجل هم نه به امداد تو رفتم
پوشیده کفن سوی مکافات گه حشر****تا زین ستم آباد به بیداد تو رفتم
خسرو ز جهان می‌شد و آهسته به شیرین****می‌گفت که من در سر فرهاد تو رفتم
نالان به درش محتشم از بس که نشستی****من منفعل از ناله و فریاد تو رفتم

غزل شماره 397: ز خاک کوی تو گریان سفر گزیدم و رفتم

ز خاک کوی تو گریان سفر گزیدم و رفتم****ز گریه رخت به غرقاب خون کشیدم ورفتم
قدم به زمین ریخت از دو شیشهٔ دیده****گلاب آن گل حسرت که از تو چیدم و رفتم
ز نخل تفرقه خیزت که داد بر به رقیبان****علاقه دل و پیوند جان بردم و رفتم
چو غیر چید گل وصلت از مساهله من****چو خار در جگر خویشتن خلیدم و رفتم
درون پرده صبرم ز حد چو رفت تحمل****ز پاس دامن آن پرده بر دریدم و رفتم
رخ امید به عهدت ز عاقبت نگریها****سیه در آینهٔ بخت خویش دیدم و رفتم
به پند دیدهٔ صحبت پسند کار نکردم****نصیحت دل عزلت گزین شنیدم و رفتم
مرا لقب کن ازین پس سگ رمیده ز آهو****کز آهوئی چو تو با صد هوس رمیدم و رفتم
شکیب را چو نیامد ز پس نوید امیدی****به شرح محتشم پیش بین رسیدم و رفتم

غزل شماره 398: تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادم

تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادم****غرض از چشم اگر رفتی نخواهی رفت از یادم
تو آن صیاد بی‌قیدی که باقیدم رها کردی****من آن صیدم که هرجا می‌روم در دام صیادم
اگر روزی غباری آید و گرد سرت گردد****بدان کز صرصر هجر تو دوران داده بربادم
وگر بر گرد سروت مرغ روحی پرزند میدان****که افکند است از پا حسرت آن سرو آزادم
چو بازآئی به قصد پرسشی برتربتم بگذر****که آنجا نوحه دارد بر سر تن جان ناشادم
به فریادم من بیمار و دل در ناله است اما****چنان زارم که هست آهسته‌تر از ناله فریادم
نهی چند ای فلک بار فراق آن پری بر من****ز آهن نیستم جان دارم آخر آدمی زادم
مکن بر وصل این شیرین لبان پرتکیه‌ای همدم****که من دیروز خسرو بودم و امروز فرهادم
نهادم محتشم بنیاد صبر اما چه دانستم****که تا او خواهد آمد صبر خواهد کند بنیادم

غزل شماره 399: دی به دنبال یکی کبک خرام افتادم

دی به دنبال یکی کبک خرام افتادم****رفتم از شهر به صحرا و به دام افتادم
مگر این باده همه داروی بیهوشی بود****که من لجه‌کش از یک دو سه جام افتادم
آن چه قد بود و چه قامت که ز نظارهٔ آن****تا دم صبح قیامت ز قیام افتادم
به اشارت مگر احوال بگویم که چه شد****که ز گویائی از آن طرز کلام افتادم
هیچ زخمی نزد آن غمزه که کاری نفتاد****من افتاده چگویم ز کدام افتادم
من که بودم ز مقیمان سر کوی حضور****از کجا آه به این طرفه مقام افتادم
محتشم بوی جنونم همه کس فاش شنید****چون درین سلسله غالیهٔ فام افتادم

غزل شماره 400: زخم نگهت نهفته خوردم

 

زخم نگهت نهفته خوردم****پنهان نگهی دگر که مردم
شد عقل و زمان مستی آمد****خود را به تو این زمان سپردم
تیر نگهم زدی چو پنهان****راهی به نوازش تو بردم
می‌گشت لبم خضاب اگر دوش****دامن گه گریه می‌فشردم
از زخم اجل کشنده‌تر بود****از دست تو ضربتی که خوردم
دل بی‌تو شبی که داغ می‌سوخت****تا صبح ستاره می‌شمردم
ای هم دم محتشم در این بزم****صاف از تو که من حریف دردم

بعدی                             قبلی

دسته بندي: شعر,دیوان‌محتشم‌کاشانی,

ارسال نظر

کد امنیتی رفرش

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد