فوج

ای خداوندی ملاذی اعتضادی صاحبی
امروز یکشنبه 19 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

دیوان‌محتشم‌کاشانی_قطعات و رسالهٔ جلالیه

 


 


قطعات


 

 

حرف ا

شماره 1: که بودند در آن به نشو و نما

دو بیننده نخل کثیرالثمر****که بودند در آن به نشو و نما
دو تابندهٔ بدر سعادت اثر****که می‌برد از ایشان جهانی ضیا
یکی صاحب خلق و خوی حسن****مسمی به آن اسم به هجت فزا
یکی زبده مردم نیکنام****برو نام حیدر علیه الثنا
به یکبار از تند باد اجل****فتادند از پا به حکم قضا
وزین غم به خاک مذلت نشست****برادر که بد اشرف اقربا
سرو سرور تاجران تاجری****فصیح سخندان صاحب ذکا
چو تاریخشان خواستم عقل گفت****آلهی بود تاجری را بقا
به رسم الخط او را چه کردم حساب****سخن شاهدی بود کوته قبا
ولی در تلفظ لباس حروف****خرد یافت بر قدمدت رسا

شماره 2: که بود شیوهٔ او قسمت شراب سخا

حریف غالب اولاد ساقی کوثر****که بود شیوهٔ او قسمت شراب سخا
چراغ بزم صفا شاه قاسمی که چو مهر****جهان فروزی او ذره‌ای نداشت خفا
خمار شیب چو امسال سر گرانش کرد****رساند ساقی دوران به او شراب صبی
زمانه تا سر سالش اگر امان دادی****وزو سه ماه دگر زیب داشتی دنیا
خرد هر آینه گفتی برای تاریخش****کشیده جام اجل شاه قاسم مولا

شماره 3: گردیده بود گردون محفل فروز دنیا

سلطان محمد آن شمع کز پرتو وجودش****گردیده بود گردون محفل فروز دنیا
در صفحهٔ رخش بود رنگ صلاح ظاهر****وز مطلع جبینش نور فلاح پیدا
از بی وفائی عمر ناگه چو رخت بر بست****وز دهر شد مسافر در خلد ساخت ماوا
جان پدر ز غم سوخت خون شد دل برادر****وز آه و گریه بردند آرام پیر و برنا
چون ساختم ازیشان تاریخ رحلت او****گفتند شد مسافر سلطان محمد ما

شماره 4: در حالت اعراض و خوشی احسان را

بر همچو زنی لب لعاب افشان را****در حالت اعراض و خوشی احسان را
خواهم به تماشاگه خلق آورمت****چون مسخره کاورد برون طفلان را

شماره 5: نبود در دل او جز محبت مولا

سگ علی ولی حیرتی که همچو نصیر****نبود در دل او جز محبت مولا
به دوستی علی رفت و بهر تاریخش****شفاعت علی آمد ز عالم بالا

حرف ب

 

شماره 6: وز رخ گشود شاهدا من و امان نقاب

دولت چو سر به ذروه فتح و ظفر کشید****وز رخ گشود شاهدا من و امان نقاب
بر مسندسرور مکین شاه کامران****دارای آفتاب سریر فلک جناب
تسکین دهندهٔ فتن آخر الزمان****شویندهٔ رخ ظفر از گرد انقلاب
طهماسب خان پناه جهان شاه شه نشان****پرگاردار نقطهٔ کل نقد بوتراب
از یک طرف همای همایون که کام دهر****جست از رکاب بوسی او گشت کامیاب
از جانب دگر خلف پادشاه روم****از پایبوس او سر خود سود بر سحاب
تاریخ آن قران طلبیدم ز عقل گفت****بوسید کامجوی جهان شاه را رکاب
تاریخ این مقارنه کردم سوال گفت****ماهی عجب رسید به پابوس آفتاب

شماره 7: صد خلل در کار شرع از فوت آن عالی‌جناب

سید عالی نسب قاضی عمادالدین که شد****صد خلل در کار شرع از فوت آن عالی‌جناب
چون ز دانش داشت ملک شرع در زیر نگین****شاه ملک شرع شد تاریخش از روی حساب

شماره 8: مهر سپهر مرتبهٔ ماه فلک جناب

زین زمان خلاصه ذریت نبی****مهر سپهر مرتبهٔ ماه فلک جناب
یعنی قوام ملت و دین آن که در جهان****ننهاد پای سعی جز اندر ره صواب
هم خورده بذر مزرع جودش بزرگ و خرد****هم خوشه‌چین خرمن او بود شیخ و شاب
چون آن یگانه مطلع انوار فیض بود****سر بر زد از سپهر وجودش دو آفتاب
آراسته یکی به کمالات حیدری****وز علم جعفری دگری گشته کامیاب
چون درگذشت از پی تاریخ او خرد****غیر از دو آفتاب نیاورد در حساب

شماره 9: آن که نادیده جهان رفت به خواب

مردم چشم جهان بین پدر****آن که نادیده جهان رفت به خواب
غنچهٔ باغ جهان شاه علی****طفل نامجرم ایمن ز عذاب
کاندرین باغ ز خوشبوئی او****گلی از چهره نیفکند نقاب
تا که از گلشن دوران بردند****سوی گلزار بهشتش بشتاب
هرکه تاریخ وفاتش جوید****گل خوشبوی درآرد به حساب

شماره 10: که بادش بهشت معلی نصیب

گل گلشن لطف عبدالغنی****که بادش بهشت معلی نصیب
به غربت فتاد و شراب اجل****شد از جام دورش همان جا نصیب
ولی چون پس از اربعینی شدش****چنین منزلی راحت‌افزا نصیب
خرد فکر تاریخ وی کرد و گفت****چه جای مبارک شد او را نصیب

حرف ت

 

شماره 11: هم به صفات از همه کس هم به ذات

میر ملک رتبه که ممتاز بود****هم به صفات از همه کس هم به ذات
سید قدسی صفتی کامدند****شاهد معصومی او کاینات
میر کریم آن که مساوی نمود****در نظرش ملک حیات و ممات
ناگه ازین دام گه پرخطر****یافت به شهبال توجه نجات
از پی تاریخ وی اندیشه گفت****حیف ازین سید قدسی صفات

شماره 12: آن که چون او طامعی در بحر و بر صورت نیست

اشعث طماع عهد خود جمال قصه خوان****آن که چون او طامعی در بحر و بر صورت نیست
جمریانش ناگهان کشتند و هر فردی که بود****رست از اخذ و جهید آن خر گدای زرپرست
عقل چون تاریخ قتلش خواست از پیر خرد****گفت هر فردی که بود از اشعث طماع رست

شماره 13: آئینه‌وش ز صیقل عدلش منور است

خورشید آسمان وزارت که روی ملک****آئینه‌وش ز صیقل عدلش منور است
سلطان بارگاه سیادت که عهد او****پاینده دار دولت آل پیامبر است
آن داور زمانه که دارائی جهان****برقد کبریاش لباس محقر است
آن والی زمانه که کوس ولای او****یکباره هر که زد دو جهانش مسخر است
یعنی امین دین محمد که نام او****بر لوح دل نشسته‌تر از سکه بر زر است
بودش به من گمان خطائی که ذات من****در ارتکاب آن ز ملک بی‌گنه‌تر است
با آن که داده بود به خود مدتی قرار****کاظهار آن مخالف تمکین و لنگر است
زانجا که نکته پروری طبع شوخ اوست****زانجا که شوخ طبعی آن نکته‌پرور است
صندوق نار دوش فرستاد بهر من****یعنی که مجرمی و تو را نار در خور است

شماره 14: میدان نورد مدحت مقصود قشر است

تا رخش طبعم از پی معنی تکاور است****میدان نورد مدحت مقصود قشر است
آن بی‌نماز کعب که جسم پلید او****از خاکروب دیر کشیشان مخمر است
وان حیله ساز شوم که تا زاده مادرش****در مکر و زرق و شید به شیطان برابر است
دستار سرخ اوست عروسانه معجری****وان عقده‌ها نمونه چین‌های معجر است
آن گنبدی که بر سرش از چار خانگیست****چون می‌نهد به خانه قوچی برابر است
از استر چموش فزونست بد رگیش****وزخر به زیر قنتر دوران زبون‌تر است
قنتر کشیده گر سوی بازارش آورند****گویند از امتحان که خریدار این خر است
چون خان و مان سیه شده‌ای از زر حرام****بیعش کند به یک دو سه پولی که در خور است
گر قنترش کنند به حیلت ز سر برون****عذر آورند کاین ز الاغان دیگر است
فی‌الحال فسخ بیع کند مشتری ز خشم****گوید کزین معامله مقصود قنتر است

شماره 15: تارک آرای خلق ایام است

ای فلک آستان که خاک درت****تارک آرای خلق ایام است
وی قمر پاسبان که گرد رهت****توتیا بخش چشم اجرام است
توسن سرکش سپهر بلند****رایض دولت تو را رام است
خادمان رفیع قدر تو را****تخت افلاک تحت اقدام است
یکی از خیل تیغ بندانت****که ز دور ایستاده بهرام است
بندهٔ پیرتوست کیوان لیک****زهره‌ات در طلایه بام است
رفعت آسمان اساس تو را****پایهٔ برتر ز حد افهام است
عصمت ممتنع قیاس تو را****امتناع از قیاس اوهام است
پایهٔ عونت آن ستوده ستون****پشت ایمان ورکن اسلام است
دین حق بس که دارد از تو رواج****کافر اندر شکست اصنام است
در صفات تو ای فرشتهٔ صفات****عاجز است این زبان که در کام است
به کدامین زبان کنم آغاز****وصف ذاتت که حیرت انجام است
حوری در لباس انسانی****ملکی و تو را پری نام است
در مثال رخت مصور را****لرزه در کلک معجز ارقام است
زان که تصویر صورتی که تو راست****کار صورت نگار ارجام است
بر درت هر کمینه خادمه‌ای****که ز صبح ایستاده تا شام است
هست مخدومهٔ زمین و زمان****کاسمانش یکی ز خدام است
مهر پا می‌نهد چه در حرمت****تا به شب لرزه‌اش براندام است
ای شه انس و جان که جان مرا****ز التفات تو در تن آرام است
تنم از ضعف گرچه شد الفی****در سجود تو آن الف لام است
دلم آن آهوی حرم شب و روز****از طواف درت در احرام است
وز حسد خاک می‌کند بر سر****تن که دور از درت به ناکام است
خطه خاطر همایونت****که گذرگاه پیک و الهام است
همه سری در آن چه دارد راه****پس چه حاجت به عرض و اعلام است
منم آن مادح فدائی تو****که ز من تا نصیر یک گام است
نه از آن فرقه‌ام که بهر طمع****مدحشان جمله دانه و دام است
یا زبان نیازشان هر دم****خواهشی با هزار ابرام است
خواهش محتشم توجه توست****که دوای جمیع آلام است
گرچه ناکامی که هست مرا****در پی آن جهان جهان کام است
ورچه انعام خاص پی در پی****از تو نسبت به حال من عام است
این که دانسته‌ای مرا سگ خویش****بهتر از صد هزار انعام است

شماره 16: چون زایر تربت حسین است

بدر فلک شرف خلیفه****چون زایر تربت حسین است
در صبح ازل ز مهر فطری****نازان به محبت حسین است
فانی شده در زمان فوتش****ایام شهادت حسین است
وین حسن موافقت که گفتم****بی‌شک ز عنایت حسین است
این از همه خوب‌تر که او را****تاریخ شفاعت حسین است

شماره 17: به ز مدح مشتری گیر تو یک پرگاله نیست

ای فلک حشمت که در دکان نظم محتشم****به ز مدح مشتری گیر تو یک پرگاله نیست
وان عروسان را که در عقد تو می‌آرد به نظم****هیچ یک را احتیاج صنعت دلاله نیست
نطقش از شیرینی در ثنایت می‌نهد****بر سر هم آن قدر شکر که در بنگاله نیست
با دگر اشعار کز پی می‌رسد این قطعه هست****کاغذی باوی که کوتاهیش در دنباله نیست
آن قدر در کز ثنایت دردل ذخار اوست****بر گل صد برگ سوری صد یک آن ژاله نیست
ابر طبعش بس که حالا مستعد بارش است****هیچ ماهی بر سپهر فکرتش بی‌هاله نیست
او چو در جولان گه صد سالهٔ مدحت پا نهاد****وین سخن بی‌اصل مثل شعلهٔ جواله نیست
وجه انعامش که مرقوم است و مجری در برات****همچو احسان دگر یاران چرا هر ساله نیست

شماره 18: از جهان چون خیمه زد بر طرف انهار بهشت

میرزا جانی به یک آن سرو سرا بستان لطف****از جهان چون خیمه زد بر طرف انهار بهشت
یک شبش در خواب دیدم با رخی کز عکس آن****بر زمین و آسمان می‌تافت انوار بهشت
گفتم ای گل چیست تاریخ تو و جایت کجاست****غنچهٔ خندان گشود و گفت گلزار بهشت

حرف ح

 

شماره 19: صاحب نظم و مقالات فصیح

زبدة الاخوان فصیح خوش کلام****صاحب نظم و مقالات فصیح
آن که در شعر و معما روز و شب****می‌ستودش دهر مخفی و صریح
از صبوح و باده او را گشته بود****چهرهٔ شخص کمالاتش صبیح
ناگه از بیداد صیاد اجل****داد جان بر باد چون صید ذبیح
بهر تاریخ وفاتش چون نیافت****عقل دوراندیش تاریخ صحیح
کرده بر مدت فزون یک سال و گفت****حیف و صد حیف از کمالات فصیح

حرف د

 

شماره 20: پاکیزه طینت و ملکی خوی و پاکزاد

گلبرگ نو دمیدهٔ محمد تقی که بود****پاکیزه طینت و ملکی خوی و پاکزاد
در باغ دهر نشو و نمائی نیافته****از تند باد حادثه ناگاه شد به باد
در چشمه سار چشم زند دیدهٔ پدر****صد جوی خون ز هجر گل روی خود گشاد
ای همنشین اگر طلبند از تو هم‌دمان****تاریخ آن لطیف گل گلشن مراد
بلبل صفت برآر ز دل نالهٔ حزین****وان گه بگوی رفت چو برگ گلی به باد

شماره 21: زیاده از همه اسباب شوکت و شان داد

ایا ملاذ سلاطین که کردگار تو را****زیاده از همه اسباب شوکت و شان داد
ایا معاذ خواقین که شخص قدرت تو****محال‌ها همه را آشتی با مکان داد
زمان تو و دور والدتست****که داد داوری اندر بساط دوران داد
عنایت متزلزل زبان صاحب جمع****که بستنش ز زبونی به هیچ نتوان داد
به آن زبان که به حرفی سه بار می‌گیرد****گرفته اقشمه‌ای از من و به دیوان داد
به این فسانه که تا بیست روز اگر نکنم****ادای قسمت آن بایدم دو چندان داد
کنون گذشته سه ماه تمام حالت او****به آن رسیده که خواهد به جای زر جان داد
از آن مقید قید شدید سلطانی****که غیر وعده نخواهد به قرض خواهان داد
زبان حال بگوشم چو خواند آیهٔ یاس****بشیری آمد از پی نوای احسان داد
که در گرفتن زر آن حرامی ناکس****به هیچ کس متوسل مشو که سلطان داد
تبارک‌الله ازین همت و سخاوت وجود****که از کرم به تو پروردگار دیان داد
ز بذل جود تو بیخ خزاین رفت****به باد دست تو خاک دفاین کان داد
تمام خوی شده از ابریم کشیده چکید****ز بس که موهبتت انفعال عمان داد
سخن نگشته به لب آشنا به فعل آمد****بهر چه رای تو در کار دهر فرمان داد
مدبران بنگر کاین سپهر خوش تدبیر****چه کردگار مرا چون به لطف سامان داد
کسی که دهر زبان زمانه‌اش میخواند****ز مکر بازی او بی‌زبانی آسان داد

شماره 22: هرچه از بدو ازل داد باو نیکو داد

خان حاتم دل جم جاه که جبار جلیل****هرچه از بدو ازل داد باو نیکو داد
از زرو گنج ملوک آن که به صد بنده دهند****آن سخن سنج به یک بنده مدحت گو داد
بود از دولت آن مالک مملوک نواز****هرچه ما بی درمان را ز فواید رو داد
بهر نقدی که درین وقت به از گنجی بود****منت از شاه کشیدیم ولی زر او داد

شماره 23: سر به امر خالق اکبر نهاد

حافظ بی‌چاره در راه اجل****سر به امر خالق اکبر نهاد
از قضا تاریخ رحلت کردنش****زین معما شد که حافظ سر نهاد

شماره 24: آن که چرخ بی‌هنر با بخت او پرخاش کرد

زیب اتراک جهان فخر هنرمندان عصر****آن که چرخ بی‌هنر با بخت او پرخاش کرد
پیری آن غواص بحر حکمت و گنج و هنر****شمه‌ای از موشکافی‌های پنهان فاش کرد
مثقبی باریک‌تر از فکر خود ترتیب داد****سی و یک سوراخ در یک دانه خشخاش کرد

شماره 25: در تلاطم همه گوهر به کنار اندازد

ای عطا پیشه که دریای سخا و کرمت****در تلاطم همه گوهر به کنار اندازد
محتشم کیست که مثل تو گران مقداری****بروی از خلق سبک روح گذار اندازد
چون به این لطف سرافراز شد اکنون آن به****کانچه دارد به رهت بهر نثار اندازد
لیک از نظم گران سنگ مناسب‌تر نیست****آن چه در پای تو ای کوه وقار اندازد

شماره 26: کز بار آن مصیبت پشت فلک دو تا شد

فوت امیر چندان آمد گران بر ایام****کز بار آن مصیبت پشت فلک دو تا شد
چون در ریاض هستی نخل مراد ما بود****تاریخ رحلتش نیز نخل مراد ما شد

شماره 27: منصوری شاعر تاخت و ز دهر مسافر شد

ناگاه سمند جان بهر سفر عقبی****منصوری شاعر تاخت و ز دهر مسافر شد
این طرفه که نام او منصوری شاعر بود****تاریخ وفاتش نیز منصوری شاعر شد

شماره 28: که به خلد از شرف مقابل شد

حبذا مرز و بوم دارالمرز****که به خلد از شرف مقابل شد
چه شرف این که چون ز اقبالش****لطف پروردگار شامل شد
میر سلطان مرادخان آن جا****از سپهر وجود نازل شد
خاتم ملک کرد چون در دست****حاتم او را کمینه سایل شد
در عموم رسوم معدلتش****رسم ظلم از زمانه زایل شد
قصه کوته عروس دولت را****عقد بند آن خدیو عادل شد
بعد از آن داد ایزدش خلفی****که به عهد شباب کامل شد
چو خلف آن نتیجهٔ اقبال****کز شرف قبلهٔ قبایل شد
حضرت میرزا محمد خان****که سرو سرور اماثل شد
هم طرازندهٔ مجالس گشت****هم فروزندهٔ محافل شد
چون برای بقای نسل شریف****طبع آن مه به زهره مایل شد
زان محیط جلال هم گوهری****متوجه به سوی ساحل شد
چه گوهر آن که در بهای دو کون****قیمتش صد خزانه فاضل شد
وارث ملک میرشاهی خان****که به شاهیش دهر قایل شد
حاصل آن ماه افتاب نژاد****چون به ملک وجود واصل شد
بهر سال ولادتش گفتم****ماهی از آفتاب حاصل شد

شماره 29: ز علم جعفری چون کامجو شد

مه اوج سیادت میر جعفر****ز علم جعفری چون کامجو شد
به ملک دانش از نوسکه‌ای زد****که نقد علم ازو بس تازه رو شد
چو باد آن گاه راه کعبه سر کرد****وزان خاک وجودش مشگ بو شد
بر او بارید چندان ابر رحمت****که غرق لجه لاتقنطو شد
پس از طغیان طوفان حوادث****چو یونس سیر بحرش آرزو شد
سرشک بحر بر افلاک زد موج****که موجش دام مرغ روح او شد
چو تاریخش طلب کردند گفتم****به دریای اجل یونس فرو شد

شماره 30: وی به طبع سلیم بی‌مانند

ای به ذات کریم بی‌همتا****وی به طبع سلیم بی‌مانند
وی به نخجیر گاه دهر تو را****شیر گردون کمینه صید کمند
ظل قدرت چو آسمان عالی****قدر ظلت چو آفتاب بلند
در رهت همچو بندگان همه روز****خور به تشریف چاکری خرسند
بر درت همچو چاکران همه شب****مه به عنوان بندگی دربند
افتابا سپهر ایوا نا****ای به عونت سپهر حاجتمند
وی به لطف تو چرخ اطلس بود****از مه و افتاب زیور بند
خلعتی کز تن مبارک خود****وعده کردی به این فقیر نژند
بس که می‌باید از تن تو شرف****که نیاید ز خلق چشم گزند
ترسم آن دم که لطف فرمائی****از بر من فرشته‌ها به برند

شماره 31: که جیب و دامن پر زر به سایل افشاند

سپهر حوصله آن ابر دست دریا دل****که جیب و دامن پر زر به سایل افشاند
حساب بخشش او در جهان به خلق خدا****به غیر قادر دانا کسی نمی‌داند
در اولم یکی از قابلان لطف چو دید****به تحفه خواست مرا شرمسار گرداند
ولی در آخر کارم چو یافت ناقابل****به آن رسید که آنها که داده بستاند

شماره 32: جرعهای کرم از جام عطا نوشیدند

ای کریمی که ز لطفت همه ذرات جهان****جرعهای کرم از جام عطا نوشیدند
نیست پوشیده که در مدح سلاطین قدیم****شعر ابهر طمع آن همه می‌کوشیدند
طمعی نیست مرا لیک ملولم که چرا****مدح من گفتم و خلعت دگران پوشیدند

شماره 33: که چون متاع سخن ز آسمان فرود آرند

مسافران سبک سیر عالم ملکوت****که چون متاع سخن ز آسمان فرود آرند
هزار خیل خریدار گرم سودا را****بر متاع خود از چرخ در سجود آرند
در آفرینش شخصی سخن به معجزشان****همیشه زنده بود آن چه در وجود آرند

شماره 34: ملک کامکار ملک وجود

خان جم جاه پادشاه منش****ملک کامکار ملک وجود
آسمان سداد و بحر و داد****نسخهٔ لطف کردگار ودود
سر گردنکشان محمدخان****که کنندش سران به طول سجود
آن که حزمش به صولجان ظفر****گوی نصرت ز کائنات ربود
وانکه از کشتزار هستی خصم****همهٔ سرها به داس تیغ درود
قبه بر روی نیلگون سپرش****آفتابست بر سپهر کبود
دست صد پیل ساز بسته به چوب****تیغ او در دو نیمه کردن خود
در هر ملک را که حادثه بست****او به مفتاح تیغ تیز گشود
گر بود پرتوی ز تربیتش****زنگ ظلمت توان ز دود زدود
به نسیم حمایتش شاید****گل دماند ز آتش نمرود
هست اگر صدهزار میر و ملک****او پناه عساکر است و جنود
حاصل آن خان کامران که سزاست****در امیری به خسرویش ستود
در زمانی که محتشم می‌کرد****قلم اندر ثنایش غالیه سود
زیب دیوان به نام او می‌داد****از ورود ثنا و مدح و درود
آمدند از سفر دو خواهنده****بر سر آن اسیر غم فرسود
در محلی که برنمی‌آمد****هفته هفته ز مطبخ او دود
وان قدر زر نداشت در کیسه****که گدائی شود بدان خوشنود
داشت اما قراضه‌ای در قم****که نه معدوم بود و نه موجود
پیش شخصی که با وجود سند****راه آن کار صرف می‌پیمود
دیگری چون نبود کان زر را****بتواند به حکم نقد نمود
التماس وجود دادن آن****کرد از آن پادشاه کشور جود
وز زبان مبارکش با آن****مژدهٔ لطف خاص نیز شنود
پس از آن قابضان روح که هست****راه مهلت به عهد شه مسدود
به یکی وعدهٔ زرقم کرد****که وصولش ز ممکنات نبود
به یکی وعدهٔ زر نواب****که یقین می‌رسد نه دیر و نه زود
لیک در وجه نقد و نسیه چو هست****آن قدر فرق کز زیان تا سود
هر دو بستند دل در آن مبلغ****که خداوند وعده می‌فرمود
حالیا بر در سرای فقیر****که به دو دولت است قیراندود
بر سر این دو زر که در عدمند****یکی اما نهاده رو بوجود
یک دگر را عجب اگر نکشند****این دو کم صبر و پر شتاب حسود
وارثان تا ز راه دور آیند****ز پی آن دو منبع موعود
از پی کفن دفنشان باید****قرض دیگر بر آن دو قرض افزود

شماره 35: کز عدم نامد نظیرش در وجود

میر حیدر گوهر درج ورع****کز عدم نامد نظیرش در وجود
بس که قابل بود در آغاز عمر****از هدایت بر رخش درها گشود
گشت اکرم نزد حق کاندر رخش****نور عندالله اتقیکم نمود
زبدهٔ ساداتش ار خوانم رواست****کز همه گوی صلاحیت ربود
حجت این بس کز ندای ارجعی****مژده گلگشت جنت چون شنود
بهر تاریخش یکی از غیب گفت****میر حیدر زبدهٔ سادات بود

شماره 36: خرد پیر ز تدبیر تو شرمنده شود

ای جوان بخت مدبر که در اصلاح امور****خرد پیر ز تدبیر تو شرمنده شود
در روا کردن حاجات شتابی داری****کز تو امسال روا حاجت آینده شود
هستی ای خسرو فرهاد لقب قابل آن****که شود خسرو اگر زنده تو را بنده شود
مهر هر صبح گه از بهر سرافرازی خویش****بعد صد سجده به پای تو سرافکنده شود
سرورا در دلم از قلبی بد سودایان****هست خاری که به لطف تو مگر کنده شود
در صفاهان زری از من شده افشانده به خاک****همچو آن مرده که اجزاش پراکنده شود
نام مبلغ نبرم کز من کم همت اگر****بشنود همت والای تو در خنده شود
به مسیحائیت اقرار کنم در همه کار****اگر از سعی تو این مردهٔ من زنده شود

شماره 37: گفت مدحی بهر چه خواست رسید

هرکه از بهر خواجگان زمان****گفت مدحی بهر چه خواست رسید
طبع من نیز در مدیح شما****شاعری کرد و خواجگی را دید

شماره 38: دهر هر گل را که بهتر دید چید

آه کامسال اندرین بستان سرای****دهر هر گل را که بهتر دید چید
واندرختی را که خوش‌تر بود پار****چرخ ناخوش خوی از بی‌خش برید
وانکه در برداشت تشریف قبول****دست مرگ اول لباس او برید
لاجرم زان پیشتر کاید ز شیب****شاه راه عمر را پایان پدید
پیک مرگ از دشت آفت بی‌محل****بر سر حافظ محمد جان رسید
وه چه حافظ آن فرید روزگار****کایزدش در عهد خود فرد آفرید
آن که بود از پرتو انفاس او****گرمی هنگامهٔ شاه شهید
وانکه دوران انتظار شغل او****از محرم تا محرم می‌کشید
واندرین ماتم سرا گل‌بانگ او****گوش حوران جنان هم می‌شنید
عندلیب روحش از بستان دهر****از صدای کوس رحلت چون رمید
بهر تاریخش یکی از غیب گفت****عندلیبی باز ازین بستان پرید

شماره 39: علم افراز عالم توحید

خلوت افروز گوشهٔ وحدت****علم افراز عالم توحید
آن که بود از صلاح بهر فلاح****در بلاد سداد سد سدید
وان سبک روح حلم پیشه که بود****در گران لنگری فرید و وحید
در بحر صلاح روحی بیک****که چه او صالحی زمانه ندید
ناگه از دست ساقی دوران****جام مردآزمای مرگ چشید
چون شهید است هرکه مرد غریب****اجلش جامهٔ حیات درید
به که گوئیم بهر تاریخش****حشر او باد با حسین شهید

شماره 40: آخر از بی‌طاقتی تیغ جزا خواهم کشید

محتشم تا کی کشم از ناسزاگویان عذاب****آخر از بی‌طاقتی تیغ جزا خواهم کشید
گر حسام هجو خواهم داشت زین پس در غلاف****برخلاف ماسلف آزارها خواهم کشید
می‌زند چون تیغ طعنم خواه دشمن خواه دوست****می‌کشم تیغ زبان ورنه جفا خواهم کشید
تا غنیمان را کنم هریک به کنجی منزوی****خویش را بیرون ز کنج انزوا خواهم کشید
بر عقاب طبع چون خواهم زدن با یک ستیز****نیک و بد را بر عقابین پر هجا خواهم کشید
هرکه بی‌اندیشه است از قلزم اندیشه‌ام****کشتی عیشش به گرداب فنا خواهم کشید
در قفای من زبان هر که می‌گردد به خبث****من به تیغ هجو بیرون از قفا خواهم کشید
چون به زور طبع قلاب نفس خواهم فکند****پیر و برنا را به کام اژدها خواهم کشید
تا ز تیغ بیم گردد زهرهٔ بیگانه چاک****انتقام اول ز خویش و آشنا خواهم کشید
تا بساط این و آن بر هم خورد زابیات هجو****لشگر آفت به میدان بلا خواهم کشید
دیدهٔ اغیار خواهم کند و در چشم امید****یار را هم داروی خوف و رجا خواهم کشید
بهر دشمن دار عبرت خواهم اندر شهر زد****دوست را هم کرسی از زیر پا خواهم کشید

شماره 41: که رخت بقا سوی عقبی کشید

ابوالفتح بیک آن گرامی جوان****که رخت بقا سوی عقبی کشید
غریو از جهان خاست کان شاخ گل****به آن تازگی پا ز دنیا کشید
چو تاریخ او خواستم عقل گفت****ابوالفتح بیک از جهان پا کشید

حرف ر

 

شماره 42: در نظر عقل شود جلوه‌گر

هر هنر من که زانگیز طبع****در نظر عقل شود جلوه‌گر
خصم بداندیش حسد پیشه را****ناوکی از رشک رسد بر جگر
طوطی شیرین عمل نطق من****کام جهان را چو کند پرشکر
چاشنی آن به مذاق حسود****چون رسد از زهر بود تلخ‌تر
ز آب و هوای چمن طبع من****چون شود اشجار سخن پرثمر
بی جهتی ناخن دخل غنیم****میوه خراشی کند از هر شجر
طایر عنقا لقب درک من****بیضهٔ معنی چو کشد زیر پر
خصم سیه‌رو کندش زاغ نام****روح قدس گر زند از بیضه سر
جنبش دریای خیالات من****افکند از تک چو به ساحل گوهر
مدعی آن لل شهوار را****گاه خزف خواند و گاهی حجر
ابر مطیر شکرین کلک من****بر چمن دهر چو ریزد مطر
دوست خورد نیشکر از فیض آن****زهر گیا دشمن حیوان سیر
محتشم اندر نظر عیب جو****عیب تو این است که داری هنر

شماره 43: قرةالاعیان محمد ممن آن عالی گوهر

گوشوار گوش دوران درةالتاج جهان****قرةالاعیان محمدمؤمن آن عالی گوهر
چون فتاد از موج بحر آفرینش بر کنار****با قدومی از نجوم آسمان مسعودتر
گوهر بحر سعادت خواندمش کان گنج را****تارک ارای قبایل یافت صراف نظر
این هم از اقبال او دیدم که از دریای فکر****چون فروشد عقل کارد در دریای دگر
گوهر بحر سعادت بود یک تاریخ او****تارک آرای قبایل گشت تاریخ دگر

شماره 44: بهر برخورداری از هر وعده‌ات عمری دگر

ای چراغ منتظر سوزان که می‌باید مرا****بهر برخورداری از هر وعده‌ات عمری دگر
وی خدیو صبر فرمایان که می‌باید تو را****بینوائی بر در از ایوب صبر اندوزتر
با وجود آن که دست درفشانت مسرفی است****کز عطای اوست کان در خوف و دریا در خطر
در بنای مستقیم الجود میریزد مدام****از نی کلکت شکر همچون نبات از نیشکر
محتشم که امسال افلاسش فزونست از قیاس****از شما انعام خواهد بیشتر از پیشتر
پیشت آمد به هر حال کردن اندک زری****با تمنای مطول با متاع مختصر
از برای او به جای زر فرستادی نبات****تا زبانش دیرتر در جنبش آمد بهر زر
سرکهٔ مفت از عسل با آن که شیرین‌تر بود****این نبات مفت بود از زهر قاتل تلخ‌تر

شماره 45: در دری قیمت آن دریا دل والاگهر

میر عالی رتبه آن مهر سپهر عز و جان****در دری قیمت آن دریا دل والاگهر
زبدهٔ آل نبی سید قوام‌الدین که بود****بی‌نظیر از حسن سیرت در بسیط بحر و بر
چون به آهنگ ریاض خلدو گلزار جنان****بست ازین غم خانه رخت و کرد ازین منزل سفر
میر عالی‌رتبه یک تاریخ او شد در حساب****در دری قیمت او را گشت تاریخ دگر

شماره 46: در میغ فنا کرد نهان روی منبر

چون خواجه امیر آن مه خورشید نظیر****در میغ فنا کرد نهان روی منبر
تاریخ وفاتش ز خرد پرسیدم****گریان شد و گفت حیف از خواجه امیر

شماره 47: ز من مخواه و مجو از درخت خشک ثمر

دلا دقیقه شناسی و نکته‌پردازی****ز من مخواه و مجو از درخت خشک ثمر
که از مفارقت خواجه میرزا علیم****چنان ملول کز ادراک من نمانده اثر
ز من اعزه چو تاریخ فوت او جستند****به عون هم نفسان سکه‌دار گشت این زر
سمی شاه ولایت علی نوشت یکی****نگاشت سرور حاتم نهاد شخص دگر
اگرچه وقت حساب از غبارخانه فکر****یکی زیاد برآمد برون یکی کمتر
به یک عدد که در اول فزود در ثانی****درست گشت دو تاریخ طبع حیلت‌گر

شماره 48: که بود تاجر فرزانه‌ای چو او نادر

محیط دولت اقبال خواجه میر حسن****که بود تاجر فرزانه‌ای چو او نادر
چو بی‌ثباتی ویرانهٔ جهان دانست****زدود نقش فریبش ز صفحهٔ خاطر
وزین سراچه فانی قدم کشید و رسید****ز سیر عالم باقی به نعمت وافر
چو خواست دل که برد ره به گنج تاریخش****وزین مقوله شود نکته‌ای بر او ظاهر
به رمز نکته‌رسی گفت خواجه میر حسن****گذشت از سر ویرانه جهان آخر

شماره 49: ای جهان را عهد نو هنگامه‌ات خرم بهار

خسروا شاها جوان دل شهریارا سرورا****ای جهان را عهد نو هنگامه‌ات خرم بهار
ای برای عقل پرور پایهٔ دین پروری****وی به ذات فیض گستر سایهٔ پروردگار
ای تو را در دور بر ما تحت گردون داوری****وی تو را از قدر بر مافوق گردون اقتدار
ای جهان سالار گیتی داور گردون سریر****ای فلک پرگار عالم مرکز دوران مدار
ای نصیبت سلطنت زنجیر بند معدلت****وی به دست مرحمت مشکل‌گشای روزگار
مشکلی دارم ز دست چرخ کم فرصت ولی****مشکلی آسان گشا د دست شاه کامکار
پیش ازین کز شاعری حاصل نمی‌شد یک شعیر****وز ضرورت کرده بودم شعر بافی را شعار
می‌گذشت از جمله اوقاتی ولی پیوسته بود****وام تاجر در میان و مال دیوان بر کنار
وام چون از حد گذشت و راه سودا بسته گشت****بر شکستم من وزین درهم شکست آن کار و بار
وین بتر کز حرف تحصیل آن زمان خود می‌کند****نغمهٔ خارا گذر هر لحظه بر گوشم گذار
من که تا غایت به امید خدیو نامور****قرض خواهان دگر را کرده‌ام امیدوار
چون بود حالم اگر بر سخت گیریهای دهر****نارسیده لطفی از شه در رسد تحصیلدار
کیسهٔ بی‌زر سفرهٔ بی‌نان دل ز بی‌برگی‌های دهر****نارسیده لطفی از شه در رسد تحصیلدار
کیسهٔ بی‌زر سفرهٔ بی‌نان دل ز بی‌برگی به جان****اسب بی‌جو خانهٔ بی‌گندم نفرها غصه‌خوار
کاهم اندر کاهدان نایاب‌تر از زعفران****من به رنگ زعفرانی مانده از خود شرمسار
وانگه از من گه سمان گه آریه خواهه گه چورک****نازبان فهمی که بارد از زبانش زهر مار
ای به دردت رسم اشفاق و فتوت مستمر****وی به عهدت صد انصاف و مروت استوار
بی‌قراری خاصه در شلاق افلاسی چنین****چون تواند داد شلتاقی چنین با خود قرار
مفلس و باقی ستان مال را باهم چه ربط****شاعر و تحصیلدار ترک را باهم چه کار
الحذر زان ترک یوق بیلمز که گاه بی‌زری****پیش او هرچند عذر آرند گوید زر بیار
حسبةلله شاها یا به بخشش یا به خیر****یا بوجه بیع آن درهای فرد شاهوار
کز پی مدحت ز بحر خاطر آوردم برون****کاول از غرقاب بحر دام خود بیرونم آر
گر به آن ارزم که در اصلم خریداری کنی****اصل و فرعم را بخر وآن گه به لطف خود سپار
ورنه قصد خیر کن ای قبله نزدیک و دور****وز سر من حالیا شر محصل دور دار
حیف باشد چون منی که اوقات خود در مدح تو****صرف نتواند نمود از فاقه یک جزو از هزار
گر بمانم بینی از نظمم به آن درگه روان****کاروانهای جواهر را قطار اندر قطار
ور نمانم روزگار شه بماند کانچه من****گفتم اول هم ندارد ثانی اندر روزگار
سالها ننگ از مسمی داشت اسم محتشم****وین زمان هم دارد ای دارای خورشید اشتهار
از هوای کار می‌آید ولیکن بوی این****کاندرین عهد این مسمی را شود از اسم عار
کی بود کی خسروا کز بحر طبع موج زن****کی بود کی سرو را کز ابر فیض فکر بار
بر دل جوهر شناست بشمرم در و گهر****وز کف دریا خواصت پر کنم جیب و کنار
تا پی ضبط حساب دهر باشد در جهان****سال و مه را دخل در ساعات و در برج اعتبار
بر قیاس دهر باشی ای شه صاحبقران****سالهای بی‌قیاس و قرنهای بی‌شمار

شماره 50: به ذات جهاندارشان افتخار

ز ارباب دنیا که دارد جهان****به ذات جهاندارشان افتخار
اجل را پی غارت نقد جان****چو با میرزا احمد افتاد کار
در آن ماتم از دست غم چاک شد****لباس سکون بر تن روزگار
چو از نامجویان نزد خیری****به آیین او نبوت اشتهار
برای زمان سفر کردنش****ازین دار فانی بدارالقرار
شود تا دو تاریخ یکسان عدد****در آحاد اخوات آن آشکار
بگو آه از آن خیر نامجو****بگو وای از آن تاجر تابدار

حرف س

 

شماره 51: داردش کیوان به صد اخلاص پاس

آن سپهر ایوانکه از بخت بلند****داردش کیوان به صد اخلاص پاس
وان فلک مسند که می‌گوید ملک****پاسبان آستانش را سپاس
میرامین‌الدین محمد که آسمان****ارتفاع از شان او کرد اقتباس
وز بلندی زد سر ایوان وی****طعنهٔ کوته کمندی بر حواس
آن که دارد اطلس زر دوز چرخ****پیش فرش مجلسش قدر پلاس
وانکه دارد قبهٔ زرین مهر****پیش گل میخ درش رنگ نحاس
هم مه و ناهید را هر شام گه****روبخشت آستان او مماس
هم رخ خورشید را هر صبح دم****با در گردون اساس او مساس
در سجود آستانش چرخ را****از نهیب پاسبان در دل هراس
چون خیال منزل دقت پسند****گشت او را در دل دقت‌شناس
کرد برپا این چنین قصری که هست****آسمان یک طاقش از روی قیاس
داد ترتیب این چنین کاخی که هست****پایه‌اش را جز به اوج خور تماس
حاصل این عالی بناصورت چو بست****از خرد تاریخ او شد التماس
طبع سحرانگیز پوشانید تیز****از دو تاریخ این دو مصرع را لباس
قصر گردون طاق کیوان پاسبان****کاخ عالی پایهٔ اعلی اساس

حرف ش

 

شماره 52: که به سیل اجل از دهر برآمد بی‌خش

عشقی آن نخل خرد پرور بستان سخن****که به سیل اجل از دهر برآمد بی‌خش
می‌شنیدم ز چپ و راست که عشقی****متفکر چو شدم بود همان تاریخش

شماره 53: در ملک خویش آتش آزار را بکش

ای مالک ملک سپه مملکت مدار****در ملک خویش آتش آزار را بکش
بعضی ز کفر پیرو اسلام نیستند****اسلام را مدد کن و کفار را بکش
جمعی ز کینه در پی آزار مردمند****آن دور مردمان دل آزار را بکش
اشرار از شرارهٔ قهر تو امینند****روشن کن این شراره و اشرار را بکش
وی عادل رحیم دل معدلت پناه****در معدلت بکوش و ستمکار را بکش
ما باسگان کوی تو یاریم و غیر غیر****با یار یاری کن و اغیار را بکش
در خاک خفته است مرا دشمنی چو مار****ثعبان تیغ برکش و آن مار را بکش
از ظلم و جور تشنه به خون دل من است****آن ظالم سیه دل خون‌خوار را بکش
ازرق بود به قول خدا دشمن رسول****آن ازرق منافق غدار را بکش
ور زان که انتقام من از وی نمیکشی****تیغ جفا بکش من بیمار را بکش

شماره 54: در راه جود غاشیه‌ات حاتمان به دوش

ای شهسوار عرصه همت که می‌کشند****در راه جود غاشیه‌ات حاتمان به دوش
در جنب همت تو کریمان دیگرند****گندم نمای روکش قلاب جو فروش
با آن که زآتش کرم هیچ به اذلی****هرگز مرا نیامده دیگ طمع به جوش
اما ز عزت جو کمیاب پربها****گر دیدهٔ پهن گوش امید از نوید دوش
چو لطف کن که استر امیدوار من****از انتظار وعده جو شد دراز گوش

شماره 55: وی تو را جود و نوال از بجر گوهرپاش بیش

ای تو را قدر و جلال از چرخ ذی قدرت زیاد****وی تو را جود و نوال از بجر گوهرپاش بیش
در زمان چون تو سلطانی که اخراجات من****بی‌تعلل می‌دهد از مخزن احسان خویش
از برای آن زمین کز من به جان شد منتقل****کرده صاحب جمع تو اطلاق مال سال پیش
هر که با مداح خاص الخاص سلطان این کند****با دگر مردم چه باشد داب این بیداد کیش
حسبةلله بر کش از سر این گرگ پوست****تا به مردم خویش را ننماید اندر رنگ میش

حرف ف

 

شماره 56: در یک دانه جلیل صدف

قیمتی گوهر بساط وجود****در یک دانه جلیل صدف
حضرت میرزا غیاث‌الدین****چاکر خاندان شاه نجف
ناگهان شاه‌باز روحش کرد****سینه پیش خدنگ مرگ هدف
وز پی سال رحلتش دل گفت****آه از آن شاهباز اوج شرف

شماره 57: برین مسجد که نورش رفته تا سقف

نمودیم این دو در وقف از ره صدق****برین مسجد که نورش رفته تا سقف
چو تاریخش طلب کردند گفتم****برین مسجد نمودیم این دو در وقف

حرف ک

 

شماره 58: بست حکمش به حلقهٔ فتراک

شهسواری که عرصهٔ گردون****بست حکمش به حلقهٔ فتراک
کامکاری که فارس قدرش****از سمک رخش راند تا به سماک
آصف دهر کش سلیمان وار****خاتم حکم داد ایزد پاک
خلف المصطفی امین‌الدین****زیب ذریت شه لولاک
آن که نسبت به اوج رفعت او****کوتهی کرده پایهٔ ادراک
وانکه نامد نظیر او بوجود****از وجود عناصر و افلاک
در زمانی که غیر فتنه نبود****مقتضای زمانه بی‌باک
به گمان خطای ناشده‌ای****گشت از من نهفته کلفت ناک
دی به ارسال جعبه‌ای نارم****کرد یک باره ز انفعال هلاک
من حیران متهم به گنه****که ز ضعفم زبون‌تر از خاشاک
گرچه زان نار سوختم لیکن****زان گناه نکرده گشتم پاک

حرف ل

 

شماره 59: نشه اقبالش از فیض ازل در آب و گل

افتخار اهل دولت خواجه احمد آن که بود****نشه اقبالش از فیض ازل در آب و گل
طایر روحش به شهبال توجه ناگهان****در هوای آن جهان زین آشیان برداشت ظل
از دل و جان بود مولای علی و آل او****لاجرم چون گشت در جنت به ایشان متصل
بهر تاریخ وفاتش هاتفی از غیب گفت****خواجه مولای علی و آل بود از جان ودل

شماره 60: که شد تا چه غایت به بیداد مایل

دلا بنگر این بی‌محابا فلک را****که شد تا چه غایت به بیداد مایل
ز روی زمین گردی انگیخت آسان****که کار زمین و زمان ساخت مشکل
چنان بست آن سنگ دل دست ما را****که خورشید را رو بینداید از گل
اجل شد دلیر این چنین هم که ریزد****به کام مسیح زمان زهر قاتل
انیس سلاطین جلیس خواقین****سپهر معارف جهان فضائل
سمی نبی نور دین ماه ملت****محمد ملک ذات قدسی خصائل
حکیمی که سد متین علاجش****میان حیات او اجل بود حایل
مسیحا دمی کز دمش روح رفته****شدی باز در پیکر مرغ بسمل
افاضل پناهی که در سایهٔ او****شدی کمترین ذرهٔ خورشید کامل
چو شهباز مرغ بلند آشیانش****ز همت فکند از جهان بر جنان ظل
نمودند از بهر تاریخ فوتش****به دیباچهٔ خاطر و صفحهٔ دل
حکیمان رقم سرور اهل حکمت****افاضل پناهان پناه افاضل

شماره 61: زین خاکدان رساند به افلاک موج فضل

ملا ابوالحسن که در محیط وجود او****زین خاکدان رساند به افلاک موج فضل
چون کرد رو به ملک عدم ز آسمان رسید****تاریخ فوت گشتن او ماه اوج فضل

شماره 62: که خرد خواندیش استاد عقول

قاضی آن عالم اسرار قدر****که خرد خواندیش استاد عقول
یعنی آن مفتی احکام نبی****کز ره صدق نمی‌کرد عدول
آن که کلک دو زبانش بودی****کتب آرار ز فروع و ز اصول
وانکه تاج سر معقولات است****هرچه هست از سخنانش منقول
هم سما رفعت و سامی رتبت****هم سمی شه دین زوج بتول
بی ملالی چو شد از عالم کرد****عالمی را ز غم خویش ملول
بهر او کرد دو تاریخ ادا****زین دو مصراع روان طبع فضول
آه از آن عالم اسرار قدر****وای ازان مفتی احکام رسول

شماره 63: ملک و فلک و ملک به دارا تحویل

می‌شد چو رضیع رازق پاک جلیل****ملک و فلک و ملک به دارا تحویل
هر ملک و تجمل که اهم بود ز فلک****دهر آن همه افکند به شاه اسمعیل

حرف م

 

شماره 64: به بار اشگ جگر گون ز دیده پرنم

دلا چو ابر بهاری به نوحه و زاری****به بار اشگ جگر گون ز دیده پرنم
که بهر تعزیه خواجه شاه منصور است****لباس چرخ کبود از مصیبت و ماتم
فغان که زود همای وجود او فرمود****ز باغ دهر توجه به آشیان عدم
کسی ز اهل کرم چون نبود بهتر ازو****درین زمانه به لطف خصال و حسن شیم
به لوح تربت وی از برای تاریخش****نوشت کلک قضا بهترین اهل کرم

شماره 65: هم به صفا پادشه وهم به نام

پادشه ملک صباحت که بود****هم به صفا پادشه وهم به نام
گلبن گلزار سیادت که داشت****سرو حسد بر قد آن خوش‌خرام
ناگهش ایام ز بامی فکند****راست چو مهر از فلک نیل‌فام
وز پی سال اجلش عقل گفت****پادشه حسن فتاده ز بام

شماره 66: در زیر چرخ چنبری لاجورد فام

بر روی فرش اغبری مستدیر سقف****در زیر چرخ چنبری لاجورد فام
از محتشم ز سر کشی چرخ یک مهم****افتاد با سر آمد ارباب احتشام
با آن که لطف بی‌بدل او به این محب****ز الطاف خاص بود نه از لطفهای عام
با آن که در کفایت آن سعی‌ها نمود****نواب آفتاب لقای فلک مقام
با آن که دوستان مدبر در آن مهم****دادند داد کوشش و امداد و اهتمام
جوهرشناسی آخر از ایشان که در سخن****اعجاز می‌نمود بگیرائی کلام
انکار را به همت دستور نامدار****کرد آنچنان که شرط حمایت بود تمام
آن آصفی که می‌کندش دهر انقیاد****وان آصفی که می‌کندش چرخ احترام
بر خلق واجبست که در مدح او کنند****منعم به سیدالوزرا اشرف‌الانام
ظلش که ظل سایهٔ خلق خداست باد****بر مملکت مخلد و مبسوط و مستدام

شماره 67: زبدهٔ سادات ذوی الاحترام

گلبن گلزار سیادت که بود****زبدهٔ سادات ذوی الاحترام
بلبل بستان قرائت که داشت****بهره ازو سامعه خاص و عام
میر صفی گوهر اختر شعاع****شمع قبایل مه گردون مقام
آن که شدش در صغر سن ز فیض****کشور تجوید مسخر تمام
تا که ازین دیر پر آشوب کرد****روی توجه سوی دارالسلام
از پی تاریخ وفاتش نوشت****کلک قضا قاری شیرین کلام

شماره 68: آن که بود از بدو فطرت از سخندانان تمام

فارس میدان معنی حامدی بی‌نظیر****آن که بود از بدو فطرت از سخندانان تمام
طبعش از شوخی چو میلی داشت از اندازه بیش****با رخ گلفام و چشم شوخ و قد خوش خرام
شد مریض عشق و دردش بس که بی درمان فتاد****می‌کشیدش خوش از کف توسن مستی لگام
در قیام این قیامت دل گمانی برد و گفت****دور گوئی شد بهی زان شاعر شیرین کلام
چون یقین گشت این گمان از گفتهٔ موزون دل****بهر تاریخ او برون آمد دو تاریخ تمام

شماره 69: بس که امیدوار گردیدم

سرو را از نوید خلعت خاص****بس که امیدوار گردیدم
نارسیده قبای تازه هنوز****کهنه‌ها را تمام بخشیدم

شماره 70: جدل آغازم و کارت سازم

وقت آن شد که به شمشیر زبان****جدل آغازم و کارت سازم
نقد عزت که نه شایستهٔ توست****از تو بستانم و کارت سازم
هر لباسی که بدوزم از هجو****زیب قد چو منارت سازم
واندرین شهر به صد رسوائی****بر خر هجو سوارت سازم

شماره 71: صد فصل ز ریشخند می‌آموزم

شخصی که به ریشیش چو نظر می‌دوزم****صد فصل ز ریشخند می‌آموزم
اصلاح چو کرد خواست تاریخش را****خندید یکی و گفت ریشت گوزم

شماره 72: گوهری از قلزم ز خار علم

باز طوفان اجل نابود ساخت****گوهری از قلزم ز خار علم
باز دست مرگ بی‌هنگام کند****میوه‌ای بایسته از اشجار علم
آن که در طفلی ز استعداد ذات****بود پیدا در رخش آثار علم
وانکه در مهد از جبینش می‌نمود****جوهر خالص گران مقدار علم
سعد اصغر آن که سعد اکبرش****می‌ستود از پرتو انوار علم
بود آن گلدسته چون از نازکی****زیب گلزار طراوت بار علم
رفت و گفت از بهر تاریخش خرد****آه از آن گل‌دسته بازار علم

شماره 73: نیاز من که به جان و دلش هوا خواهم

صبا به خدمت خدام خواجگی برسان****نیاز من که به جان و دلش هوا خواهم
بگو اگرچه به عنوان شاعری هرگز****نیامد است فرو سر به هیچ در گاهم
ولی چه بر سر راهم برای خرجی راه****طمع نموده ره اینجا و برده از راهم
وگر بهم نرسد خرجی آن قدر بد نیست****قبای خاصهٔ شاعر پسند اعلا هم
به شاعران دگر نسبتم مکن زان رو****که بنده جایزه از مال خویش می‌خواهم

شماره 74: از سخن صد خزانه می‌خواهم

صاحبا من که بهر پیشکشت****از سخن صد خزانه می‌خواهم
جز به آن در نمی‌فرستم مدح****گنج در گنج خانه می‌خواهم
از خدا بهر کحل بینائی****خاک آن آستانه می‌خواهم
ارتفاع اساس جاه تو را****نه به حرف و افسانه می‌خواهم
به عبادات روز می‌طلبم****به دعای شبانه می‌خواهم
لطف ادنی ملازمانت را****به ز لطف زمانه می‌خواهم
از کمال بلند پروازی****بر سپهر آشیانه می‌خواهم
بلبل بوستان مدح توام****نه همین آب و دانه می‌خواهم
داده‌ام داد خسروی در شعر****خلعتی خسروانه می‌خواهم

شماره 75: محمد رسول امین کریم

سرا سروران جد اعلای تو****محمد رسول امین کریم
که از بس به خلق خداوند بود****به نام خود او را رئوف و رحیم
گران سنگ شد لنگر حلم او****به خفت کشیدن ز خضم لعیم
به میراثش اکنون تو را می‌رسد****تحمل باعدا ز خلق عظیم
که از زمرهٔ عترت وی توئی****که ذاتت حلیم است و طبعت سلیم
غرض کز جهالت به خدام تو****که می‌گفت اگر خصم بی‌ترس و بیم
به حملش ز در دور کردی چنان****که شرمنده برتافت روزان حریم
بدان سان که از کعبهٔ دل شود****بلا حول آواره دیو رجیم

حرف ن

 

شماره 76: که دودش گذر کرد از چرخ گردون

اگر خرمنی را تبه کرد برقی****که دودش گذر کرد از چرخ گردون
وگر خانه‌ای را ز جا کند سیلی****که صد دیده گردیده چون ابر نیسان
وگر بحر جمعیتی خورده برهم****که یک شهر را پرتوش کرده ویران
اجل گرد ماتم رسانیده دیگر****ز صحرای غبرا به ایوان کیهان
چو موجی زد این بحر یارب که یک سر****تبه گشت و برخاست صد گونه طوفان
چو باد مخالف برآمد که یک گل****تلف گشت و صد خار ازو ماند برجان
که داد ای فلک آخرین تیغ کینت****که پیوند یاران بریدی بدین سان
که کرد ای سپهر این قدرها دلیرت****که کار به این مشکلی کردی آسان
چه مقصود بودت که یک دودمان را****چراغ فرح کشتی از باد حرمان
زدی بی‌محل چنگ در حبیب عمرش****دریدی ز سنگین دلی تا به دامان
تو را از دل آمد که آن تازه گل را****کنی همچو خاشاک با خاک یکسان
تو چون کندی از باغ جان گلبنی را****که گل بوی گل داشت از نکهت آن
تو چون جیب جان پاره کردی گلی را****که می‌آمدش بوی جان از گریبان
درین ماتم ای دوستان دور نبود****اگر از دل دشمنان خیزد افغان
سزد گر ازین غصهٔ بدخواه صد ره****گزد پشت دست تاسف به دندان
چو او بود مقصود و گلزار هستی****پدر را درین برک ریزنده بستان
چو گلدسته‌ای بود آن نخل نورس****که از گلشن جانش آورد دوران
همان به که از بهر تاریخ فوتش****به کلک بدایع رقم خوش نویسان
نویسند مقصود گلزار هستی****نگارند گلدستهٔ گلشن جان

شماره 77: ازین جهان به جهان دگر گرفت وطن

چو خواجه میر حسن آن جهان عز و وقار****ازین جهان به جهان دگر گرفت وطن
وز آشیان بقا شاهباز همت او****هوای خلد برین کرد ازین خجسته چمن
سرشک ماتمیان در عزای او گردید****چو سیل حادثه در بر و بحر شورافکن
خرد چو خواست ز هم اسم او به ایمائی****شود وسیله تاریخ او بوجه حسن
به عقل گفت که خوش دایه‌ایست عمر ولی****گذشت از سر این دایه خواجه میرحسن

شماره 78: برای جلوس خدیو جهان

ازین شش رباعی که کلکم نگاشت****برای جلوس خدیو جهان
هزار و صد بیست تاریخ از او****قدم زد برون هشت افزون بران
بدین سان که از هر دو مصرع زنند****بهم خالداران دم از اقتران
دگر سادگان پس گروه نخست****ثباتی و بر عکس آن همچنان
چه شد زین چهار اقتران در عدد****هزار و صد و چار مطلب عیان
ز هر مصرعی نیز به روی فزود****یکی از تواریخ معجز بیان

شماره 79: که در شک جوی جنانست و آبروی جهان

تبارک‌الله ازین حوض خانهٔ دلکش****که در شک جوی جنانست و آبروی جهان
بنای بی‌خللش چون بنای روضه خلد****هوای معتدلش چون هوای عالم جان
فکنده طرح شگرفی مهندس تردست****که می‌چکد به مثل آب از طراوت آن
زبان خامه نقاش کرده صنعتها****که در ثناش زبون است خامه دو زبان
چه فیضهاست در این منزل ترقی بخش****که در زمین شریفش به عکس طبع زمان
مزاج عنصر آتش گرفته عنصر آب****که شعله‌وار به اوج از حضیض گشته روان
چه جای آب که خاک از شرافت این بوم****سزد که میل به بالا نماید از پایان
فلک در آینه عرض و فرش دید و نداد****نشان ز فرش چنین و خبر ز عرش چنان
خدای عالمش از چشم بد نگهدارد****که مانده است برو چشم عالمی حیران
بدیدهٔ خرد این حوض خانه را شانی است****که می‌دهد ز بهشت حیات بخش نشان
بنا نمودن این حوض راست تاریخی****که به اویست مطابق بنای حوض جنان
نکرد محتشم اندر صفات این منزل****به صد زبان یکی از صدهزار نکته بیان

شماره 80: بوی طوفان خیزی کون و مکان

ناگه از طبعم مشام دل شنید****بوی طوفان خیزی کون و مکان
بهر آن گردید نطقم نوحه گر****کز اجل دی میر زرین افسران
مالک گردون شکوه کامکار****کامل عالی سریر کامران
زین ملک و سلطانت سلطان حسین****شهسوار نامدار نوجوان
شد روان با هودج گردون اساس****بهر سیر ملک فردوس از جهان
زان الم انس و ملک یک سر شدند****اهل ماتم بر زمین و اسمان
وز پی سال وفاتش از جمل****بست دل گویا طلسمی در زبان
و آن طلسم از شانزده مصرع بود****کلک عاجل را ز فکرم بر زبان

شماره 81: ملاذ اهل جهان کارساز اهل زمان

امیر اعدل اعظم پناه ملک و ملل****ملاذ اهل جهان کارساز اهل زمان
ملک مواکب انجم سپاه مه رایت****فلک سرادق کرسی بساط عرش ایوان
سپهر مرتبهٔ معصوم بیک آن که رساند****صدای کوس تسلط به گوش عالمیان
ز ملک خود سفر حج گزید با خلقی****که مثل او گوهری در صدف نداشت جهان
سلالهٔ نبوی شمع دوده صفوی****صفای دودهٔ آدم خلاصه انسان
سرآمد علما تاج تارک فضلا****دلیل وادی دین هادی ره عرفان
لطیف طبع و زکی فطرت و صحیح ذکا****دقایق آگه و روشن دل و حقایق دان
فرشتهٔ هیات و خوش منطق و صحیح کلام****بلیغ لفظ و معانی رس و بدیع بیان
رفیع مرتبه خان میرزا که پس خرد****به حسن فطرت او در جهان نداد نشان
در آن سفر که به جز اهل خدمت ایشان را****نبود یک تن از انصار و یک کس از اعوان
لباس حج چه در احرام گاه پوشیدند****به جای خود و زره بی‌خبر ز تیغ و سنان
سنان و تیغ از آن جسمهای جان‌پرور****برآن خجسته زمین خون فشان و خون‌باران
هم از شهادت ایشان فلک دگر باره****نمود واقعهٔ کربلا به پیر و جوان
هم از مصیبت آن سروران به نوحه نشست****زمانه با دل بریان و دیدهٔ گریان
درین قضیه چو تاریخ خواستند ز من****ز غیب داد یکی این دو مصرعم به زبان
نموده واقعهٔ کربلا دگر باره****عجب که تا با بدنوحه بس کند دوران
تو ای رفیق زهر مصرعی به جو تاریخ****که من به گریهٔ رفیقم مراچه فرصت آن

شماره 82: چراغ بدر ز بده دودمان

دل‌افروز شمع شبستان انس****چراغ بدر ز بده دودمان
گل کم بقا سرو کوته حیات****نهال خزان دیده پیش از خزان
درخشان سهیل سریع الغروب****بدیع زمانه بدیع الزمان
مه چارده ساله‌ای کام یافت****مه چارده را باو توامان
درین بزم فانی به کوشش رساند****فلک نغمه ارجعی ناگهان
دمی کز در او در آمد اجل****برآمد غریو از زمین و زمان
چو او بر زبان راند حرف وداع****پدر نطق را تیغ زد بر زبان
چو پیک اجل دامن او گرفت****دردیدند یاران گریبان جان
چو او ساغر مرگ بر لب نهاد****لب از کردهٔ خود گزید آسمان
چو او چشم برهم نهاد از قضا****شد از غصهٔ چشم قدر خون فشان
چو او در جوانی کفن پوشد شد****سیه‌پوش گشتند پیر و جوان
چو او گشت بر اسب چوبین سوار****سوار فلک را ز کف شد عنان
چو تابوت او شد روان همچو تیر****ز بار الم گشت قدها کمان
چو شد مهد آن ناز پرور زمین****بلرزید بر خود زمین و زمان
پسر رفت و یار پدر شد جنون****جنونی که کردش به صحرا دوان
جنونی که مجنون اگر داشتی****برآوردی از کوه و هامون فغان
به چشم خود از گریه نزدیک شد****که نگذارد از روشنائی نشان
چو از گریه‌اش می‌نمودند منع****به زاری همی گفت کای دوستان
بدیع‌الزمان رفته از دیده‌ام****که بی‌او مبیناد چشمم چشم جهان
چو این بیت برخواند تاریخ وی****شد از اولیم مصرع او عیان

شماره 83: می‌شنیدم خروش ماتمیان

دوش تا صبح از صوامع قدس****می‌شنیدم خروش ماتمیان
گفتم آیا کدام پاکنهاد****کرده آهنگ و عزم راه جنان
یکی از هاتفان غیبی گفت****میر باقر کشیده پا ز جهان
آن چه او گفت در طریق حساب****بود تاریخ فوت میر همان

شماره 84: کهکشان بهر ستوران تو کاه از کهکشان

ای همایون فارس میدان دولت کاورند****کهکشان بهر ستوران تو کاه از کهکشان
گرچه ناچارست بهر هر ستوری کاه و جو****تا به دستور ستور من نیفتد از توان
مرکب من نام جو نشنید هرگز زان سبب****می‌کنم کاه فقط خواهش ز دستور زمان
که به این حیوان رساندن گرچه شغل لازمست****بام اندای منازل هست لازم‌تر از آن
آصفا وقت است تنگ و کاه و در دهها فراخ****خامه در دست تو فرمانبر به تحریک بنان
یک نفس شو ملتفت وز رشحه ریزیهای کلک****زحمت یک ساله کن رفع از من بی‌خانمان

شماره 85: که فزونست حشمتش ز جهان

آن خداوند محتشم چاکر****که فزونست حشمتش ز جهان
دی برسم عیادتم از خاک****برگرفت آن نهایت احسان
چون تو را دیدن عرق ز عرق****سوز بیمار راست شعله نشان
لطف دیگر علاوه این ساخت****از کف زر نثار سیم افشان
که به حکمت در انجمن سازد****غرق دریای انفعالم از آن
من که چون خسته عرق کرده****یافت در دم به یک نفس درمان
عذر آن شهریار اگر خواهم****که بخواهم به کلک یا به زبان
بایدم ساخت دایم الحرکت****هر دو را تا به انقراض زمان

شماره 86: فرزند رسول و نور یزدان

در بارگه امام شافع****فرزند رسول و نور یزدان
شد سید ما به مهر فطری****در قرب جوار از مقیمان
این موت به از حیات جاوید****این دولت قرب به ز صد جان
هر مصرع ازین سه بیت غراست****تاریخ وفاتش ای سخندان

شماره 87: آن که فردا خواهمش کردن علامت در جهان

یارب امشب از علامتها چه می‌بیند به خواب****آن که فردا خواهمش کردن علامت در جهان
با کدامین قسمت رسوائی شود یارب قرین****آن که از طبع جهان آشوب من دارد قزان
یافت حرفی زور برائی بالماس خیال****کز عبورش صد خطر دارد لب و کام و زبان
دست و تیغی شد علم کاندر ته هفتم زمین****گاو و ماهی در خیال پس خمند از تاب آن
ای شکار کم هراس غافل خرگوش خواب****شیر خشم‌آلودی از زنجیر خواهد جست هان
بیش از آن کن فکر کار خود کز اسباب صلاح****از فساد مفسدان چیزی نماند در میان
نیست پر آسان شکستن تو به همچون منی****چون شکستی وای قدر وای عرض و وای جان
خوش نشستی زان زیان ایمن کزو خواهد فکند****کمترین جنبش تزلزل در زمین و آسمان
تا عیارت پرسبک بیرون نیامد از هجا****در ترازو می‌نهم بهر تو سنگی بس گران
می‌کنم صد فکر ناخوش باز می‌گویم که خوش****آن چه امشب خواهی انشا کرد فردا میتوان
می‌جهد از شست قهر اما به اعراض دگر****تیر پر کش کرده‌ای کز صبر دارم در میان
من که بر وی کرده‌ام صد صحبت از وقت درست****گو صد و یک باش امروزش دگر دادم امان

شماره 88: قضا سپرده به دست تصرف تو عنان

ایا ستوده وزیری که دور گردون را****قضا سپرده به دست تصرف تو عنان
خلف‌ترین ولد مادر زمانه که ساخت****مهین خدیو زمینت خدایگان زمان
رکاب قدر تو جائیست ای بلند رکاب****که از گرفتن آن کوتهست دست گمان
هزار قرن اگر مهر و مه عروج کند****به نعل رخش تو مشکل اگر کنند قران
به زیر ران تو دوران کشیده خنگ مراد****که کامران شود از کام بخشی تو جهان
مراز لطف تو صد مدعاست در ته دل****به جز یکی ز دل اما نمی‌رسد به زبان
بر آخور است مرا استر عدیم‌المثل****که در نهایت پیری در اشتهاست جوان
مزاج اتش جوعش به گرد خرمن کاه****بر خرد بچه ماند به ماهتاب و کتان
مزارعان جهان با جهان جو و کاه****علیق یکشبه‌اش را نمی‌شود ضمان
ز کشت زار عدم تا به این مقر نرسید****کسی به علت جوع البقر نداد نشان
کند باره دندان درو چو خوشهٔ جو****برویدش گر از آخور تمام تیغ دوستان
ز قحط کاه بود ماه در امساک****چو روزه‌دار دهن بسته در مه رمضان
باشتهای چنین زنده مانده بی جو و کاه****درین قضیه خرد مات مانده من حیران
گذشته از اجلش مدتی و او برجاست****که در ره عدمش هم قدم فتاده گران
به تازیانه مرگش قضا به راه فنا****نمی‌تواند ازین کاهلی نمود روان
به فرض اگر رگ صورش دمند در رگ و پی****نیایدش حرکت در جوارح و ارکان
به راه بس که فتاده است کاهل آن لاشی****کسش نیافته یک روز لاشه در دو مکان
چو می‌رود دو نفس می‌زند بهر قدمی****که منفصل حرکات است و دایم الیرقان
چو می‌دود به عقب می‌جهد چو بول به غیر****که فلک قوت اوراست این چنین جریان
جهند گیش مشابه بجست و خیز کلاغ****روند گیش مماثل برفتن سرطان
چو در میان الاغان سفر کند هرگز****نه در مقدمه باشد نه در کنار و میان
چو فرد نیز رود طعن باز پی ماندن****توان به جسم نحیفش زد از تقدم جان
مزاج را به سهام ار دهد قضا نرود****به زور بازوی سهم‌افکنان برون ز کمان
گرش دهی به کسی با هزار به دره زر****ز غبن همرهی او کشد هزار زیان
نجوم را به جنونست چون مشابهتی****به چرخ از سر شام است تا سحر نگران
به عشق خوشهٔ پروین عجب که بی‌پر و بال****به آسمان نکند همچو طایران طیران
نظر ز فلک فلک نگسلد که ساخته است****ز کهکشان طمعش منتقل به کاهکشان
ز بس که برکه دیوارخانه دوخته چشم****به چشمش از اثر آن گرفته جایرقان
مضرت یرقان را جو آب اگر چه دواست****ز روی نسخهٔ بقراط و دفتر لقمان
لب سوال وی از بهر کاه می‌جنبد****ز خستی که خدا آفریده در حیوان
سوال کاه فقط را جواب چون سخطست****ز حاتمی چو توای نقش خاتم احسان
کرم نما قدری کاه و آن قدر جو نیز****که از براش مهیا شود جوابی از آن

شماره 89: کز خط او داشت خجلت سنبل اندر بوستان

نخل باغ دل امیر گل‌رخ نسرین عذار****کز خط او داشت خجلت سنبل اندر بوستان
از سموم مرگ چون گل‌برگ پژمرده شده****خط نو بود اندکی پیرامن رویش عنان
از اجل مهلت اگر می‌یافت تا سال دگر****آن زمان تاریخ او می‌شد امیر نوخطان

شماره 90: نهال تازه رس بی مثال گلشن جان

گل حدیقه دل خواجگی که بود قدش****نهال تازه رس بی مثال گلشن جان
ز پا فتاد و خرد گفت بهر تاریخش****هزار حیف ازان نونهال گلشن جان

شماره 91: گر شود یک نفس آن گوهر نایاب ز من

ذوق مشکل که گذارد دو نفس زنده مرا****گر شود یک نفس آن گوهر نایاب ز من
از رخ و ابروی او روی نتابم به خدا****رو بتابند اگر قبله و محراب ز من
محتشم گر به رفاقت شود آن بت مهمان****از تو دین و دل و دانش دگر اسباب ز من

شماره 92: شان تو بی‌نیاز است از مدح خوانی من

ای شهریار ذیشان کز غایت بزرگی****شان تو بی‌نیاز است از مدح خوانی من
گرد بنای حسنت هست آهنین حصاری****از پاس دعوت خلق چون پاسبانی من
این پاسبانی اما چون دولت تو باقیست****جان نیز اگر برآید از جسم فانی من
دوش از عطیهٔ تو ای نوبهار دولت****از شرم زردتر شد رنگ خزانی من
با آن که بر وجودت از دعوت و تحیت****دایم گوهر فشانیست شغل نهانی من
بر عادت زمانه‌ای داور یگانه****موقوف سیم و زر نیست گوهرفشانی من

شماره 93: کز اثرش گشت جهانی حزین

باز فلک سلسله‌ای زد به هم****کز اثرش گشت جهانی حزین
اتشی افروخت که از پرتوش****دود برآمد ز زمان و زمین
فتنه‌ای انگیخت که از هم گسست****سلسله ربط شهور و سنین
فتنه چو بود این که جهان را گذشت****قطب زمین تاج سر اهل دین
آن که در انواع کمالات بود****عالمی از خرمن او خوشه چین
وانکه گرفت از ید علیای علم****ملک شریعت همه زیر نگین
چون به هوای سفر آخرت****توسن همت ز خرد کرد زین
وز پی آسایش جاوید راند****رخش به آرامگه حور عین
غارت آرام ز عالم نمود****فرقت آن عالم عزلت گزین
ای که در این واقعهٔ جان‌گداز****با من بی‌صبر و قراری قرین
ضابطهٔ سال وفاتش اگر****می‌طلبی از من اندوهگین
مگذر ازین بیت که تاریخ اوست****مصرع دقت اثر هشتمین

شماره 94: رشتهٔ مهر امیرالممنین حبل‌المتقین

والدمن خواجه میراحمد که بود از اعتقاد****رشتهٔ مهر امیرالمؤمنین حبل‌المتقین
با گناه بی حد از دنیا چو رحلت می‌نمود****داشت امید شفاعت زان شفیع‌المذنبین
لاجرم تاریخ فوتش هرکه کرد از من سوال****گفتمش بادا شفیع وی امیرالمؤمنین

حرف و

 

شماره 95: در دهر یک معرف شیرین ادا چو او

زین زمانه شیخ جمال آن که کس ندید****در دهر یک معرف شیرین ادا چو او
چون کرد از کمال رضا وام جان ادا****تاریخش از معرف شیرین ادا بجو
طبعم چو در غمش الف از ب نمی‌شناخت****یک سال اگر کم است دلا عذر او بگو

شماره 96: زد به تیغ کین عدویی بیخ او

حافظ آن خود رو درخت باغ نظم****زد به تیغ کین عدویی بیخ او
بود بس قابل ولی شمشیر را****قابل شمشیر شد تاریخ او

شماره 97: وی درکمال حشمت ارباب حاجت از تو

ای بر سبیل حاجت صد محتشم گدایت****وی درکمال حشمت ارباب حاجت از تو
در کوچهٔ ظرافت عمری دواندام از جهل****کردم در آخر اما کسب ظرافت از تو
از مهر من بناحق کردی تمسکی راست****زانسان که اهل حجت کردند حیرت از تو
وین دم به رسم تحصیل دارد کسی که برده****در عرصهٔ سیاست گوی صلابت از تو
ما را نه زر که سازیم او را تسلی از خود****نه شافعی که خواهد یک لحظه مهلت از تو
کو داوری که اکنون گیرد درین میانه****وجه تمسک از من جرم خیانت از تو
اما چه هیچ کس نیست کز وی برآید این کار****عجز و تنزل از ما لطف و مروت از تو

شماره 98: ادبار با هزار تواضع سلام تو

ای بخت می‌رساند از اشفاق بی‌قیاس****ادبار با هزار تواضع سلام تو
پیک صبا ز روضهٔ نومیدی آمده****با یک جهان شمامه به طوف مشام تو
دارد خبر که عامل دارالعیار یاس****صد سکه زد تمام مزین به نام تو
جغدی که در خرابهٔ ادبار خانه داشت****دارد سر تو طن دیوار بام تو
دل می‌زند به زمزمه بر گوش محتشم****حرف شکست طنطنه احتشام تو
آن ساقی که شهد لقا می‌دهد به خلق****سر داده است زهر فنا را به جام تو
صد شیشه پر ز زهر هلاهل نمی‌کند****آن تلخی که کرده طبر زد به کام تو
مشکل اگر بهم رسد اسباب صحتش****زخم کهن جراحت در التیام تو
ای دل غریب صورتی آخر شد آشکار****از نظم پر غرابت سحر انتظام تو
بود این صدا بلند که خسرو طبیعتان****هستند از انقیاد طبیعت غلام تو
و ایام پر سخن زده بر بام هفت چرخ****صد بار بیش نوبت شاهی به نام تو
وز فوق عالم ملکوتند فوج فوج****مرغان معنوی متوجه به دام تو
دارد فلک هوس که نهد پرده‌های چشم****در زیر پای خامه رعنا خرام تو
وز اخذ نقدکان طبیعت نهان و فاش****در گردن ملوک کلام است وام تو
خویت طبیعت است که دارد رواج بیش****بلغور نیم پخته ز اشعار خام تو
بخشنده‌ای که خرمن زر می‌دهد به باد****گاهی نمی‌دهد به بهای کلام تو
وز بهر خیر و شر خبر یک غراب نیز****ننشست ازین دیار به دیوار بام تو
پیغام مور را ز سلیمان جواب هست****یارب چرا جواب ندارد پیام تو
آن کامکار را نظری هست غالبا****در انتظار گفتهٔ سحر التزام تو
بر لوح خاک نام تو ناموس شعر بود****ای خاک بر سر تو و ناموس و نام تو
بر یک تن از ملوک گمان بد که چون شود****گنجینه سنج نظم بلاغت نظام تو
از طبع خسروانه کند امتیاز آن****وز لطف حاتمانه کند احترام تو
بندد به دست به اذل بخشنده تا ابد****وز شغل مدح خود کمر اهتمام تو
از خود گشود دست و به زنجیر یاس بست****پای تحرک قلم تیز گام تو
وز بهر حبس شخص تمنا زد از جفا****قفل سکوت بر در درج کلام تو
فکر فسان کن ای دل اگر شاعری که سخت****شمشیر شعر کند شد اندر نیام تو
بگشا زبان و جایزه مدح خود به خواه****گو ثبت در کتاب طمع باش نام تو
صد نقص هست در طمع اما نمی‌رسد****نقصی ازین طمع به عیار تمام تو
این جان شاه مشرب جمجایم سخاست****جمشید خان وسیلهٔ عیش مدام تو
پوشیده دار آن چه کشیدی که عنقریب****کوشیده در حصول مراد و مرام تو
بندی چو در ثبات حیات وی از دعا****زه در کمان مباد و خطا در سهام تو
خورشید طالع ظفرش باد بی‌غروب****تا صبح حشر زادعیهٔ صبح و شام تو

شماره 99: کز تعصب چست بر بندم میان خود به هجو

بهر جمعی عیب جویان بستم این احرام دوش****کز تعصب چست بر بندم میان خود به هجو
برنیارم بر مراد دل دمی با دوستان****برنیارم تا دمار از دشمنان خود به هجو
در پس زانوی فکرت چون نشستم تا کنم****در سزای ناسزایان امتحان خود به هجو
رستخیزی بود موقوف همین کز ابر طبع****سردهم سیلی و بگشایم دهان خود بد هجو
شد هیولی قابل صورت ولی رخصت نداد****پاکی طبعم که الایم زبان خود به هجو

حرف ه

 

شماره 100: روشن ز رویش آینهٔ آفتاب و مه

خورشید اوج حسن محمد امین که بود****روشن ز رویش آینهٔ آفتاب و مه
وز کثرت مرور شهور و سنین نداشت****کاهش به ماه طلعتش از هیچ باب ره
ناگه گرفته شد به کسوف اجل جهان****کافاق را ز تیرگیش روز شد سیه
پیر خرد ز مرگ جهان سوز او چو کرد****در ظلمت زمانه ماتم نشین نگه
از سوز دل تهیهٔ تاریخ کرد و گفت****عالم شده به مرگ محمد امین سیه

شماره 101: خرم و غم زدا و محنت کاه

بر سر تربتی رسیدم دوش****خرم و غم زدا و محنت کاه
نور مهر علی و عترت او****زان مکان رفته تا به ذروهٔ ماه
با من آن روز از قضا بودند****جمعی از اهل معرفت همراه
گفتم این خاک کیست شخصی گفت****خاک پاک حسین عین‌الله
گفتم آگه نیم ز تاریخش****از همان مصرعم نمود آگاه

شماره 102: آستان تو ملجاء است و پناه

ای مهین آصفی که عالم را****آستان تو ملجاء است و پناه
وی گزین سروری که بر کرمت****راستان دو عالمند گواه
وزرای دگر که داشته‌اند****عزت و شان خود به جود نگاه
چون ازیشان چو شاعران دگر****همت من نبوده احسان خواه
جو و کاهی برای استر من****می‌فرستاده‌اند بی‌اکراه
تو که از لطف خالق رازق****بر همه فایقی به حشمت و جاه
یا چو حکام سابق از احسان****بفرست از برای او جو و کاه
یا برای ملازمان دگر****بستان از من این بلای سیاه
ورنه مانند برق خرمن‌سوز****سر به صحراش میدهم ناگاه
کز تف شعله‌های آتش جوع****نگذراد درین حدود گیاه

شماره 103: که پروازش گذشت از ذروهٔ ماه

همان اوج دولت شاه یحیی****که پروازش گذشت از ذروهٔ ماه
به تنگ آمد دلش ناگه ازین بوم****ز هم پروازی اقران و اشباه
چو بود از زمرهٔ همت بلندان****ز شاخ سدره گردید آشیان خواه
چو بیرون از جهان می‌رفت می‌گفت****زبان هاتفان الخلد مثواه
چو او را جان برآمد برنیامد****ز جان خلق غیر از آه جانکاه
چو تاریخش طلب کردم خرد گفت****برون شد شاه یحیی از جهان آه

شماره 104: دور از جور خویش شرمنده

ای دل انصاف ده که چون نبود****دور از جور خویش شرمنده
کز پی هم ز گلشن سادات****سه همایون درخت افکنده
اول آن نونهال گلشن جان****که شدی مرده از دمش زنده
گل باغ صفا صفی‌الدین****که رخش بر سمن زدی خنده
پس ضیای زمان و شمس زمین****آن دو نخل بلند و زیبنده
که شد اسباب عیش خرد و بزرگ****از غم فوتشان پراکنده
چون به آئین جد و باب شدند****جنت آرا به ذات فرخنده
تا دو تاریخ آشکار شود****این دو مصراع سزد از بنده
دور از بوستان مصطفوی****یک نهال و دو نخل افکنده

شماره 105: خسرو تخت فلک سوده جبین صد باره

ای جوان بخت سرافراز که بر خاک درت****خسرو تخت فلک سوده جبین صد باره
وی درم پاش سنی پیشه که بر اهل نیاز****بوده اهل کرمت قطره فشان همواره
هست شش ماه که از بهر دعا گوئی تو****خواب را کرده‌ام از دیدهٔ خود آواره
روز هم خواهشم این بوده که در هیچ محل****نگذارد صمد چاره برت بیچاره
در ثنای تو هم از یاوری طبع بلند****رانده‌ام بر سر سیاره و ثابت باره
وز تو آن دیده‌ام امسال که گر شرح کنم****خاطرت جامه طاقت کند از غم پاره
شکوه هرچند که از چون تو مطاعی کفر است****ای مطیعان تو هم ثابت و هم سیاره
این اثر داد ثنا خوانی سی روزهٔ من****که تو از من ببری روزی سی نان خواره

شماره 106: ز حیرت دیدهٔ افلاک خیره

زهی بر حشمت گردون اساست****ز حیرت دیدهٔ افلاک خیره
به من لطف دی و امروزت آخر****چه باشد گر بود بر یک و تیره
نمائی گر به جای لطف موعود****عطائی از عطایای صغیره
شود جود تو را مقدار ناقص****شود طبع تو را آهسته تیره
قضای حاجت من گر ثوابست****برای روز بد بادت ذخیره
دراز بخت من ناکس گناهست****گناهی میکنی باری کبیره

شماره 107: استمالت‌های عام شامله

ای جهان را از تو در گوش امید****استمالت‌های عام شامله
از پی اصلاح چشمم لازمست****مصلحی از مصلحات کامله
سویم از روی نوازش کن روان****مرتبانی چون زنان حامله
صد چنین در بطنش اندر پرورش****یا هلیله نامشان یا آمله

شماره 108: بد شیخ بابویه سلام الوری علیه

زین الانام خواجه قلیخان که جد او****بد شیخ بابویه سلام الوری علیه
ناگاه از جهان به جنان نقل کرد و گشت****تاریخ رحلتش ولد شیخ بابویه

حرف ی

 

شماره 109: جنبشی بحر لطف ربانی

شکر کز فیض کرد بار دگر****جنبشی بحر لطف ربانی
گوهری از محیط نسل نهاد****رو به ساحل چو نجم نورانی
مهی از برج سلطنت گردید****نور بخش جهان ظلمانی
نازنین صورتی که تصویرش****نیست یارای خامه مانی
معتدل پیکری که تعدیلش****عقل را داده سر به حیرانی
میر سلطان مراد خان که ازوست****در بقا روی عالم فانی
نایب آب سمی جد که قضا است****ابجد آموزش از ادب دانی
لایق داوری و دارائی****قابل خسروی و خاقانی
خلف میرزا محمد خان****صورت لطف و قهر سبحانی
خان نوعهد نوجوانکه باو****می‌کند فخر مسند خانی
در سرور است تا قیام قیام****از جلوسش سریر سلطانی
آن جهان بان که داده از رایش****بانی این جهان جهان به این‌ی
وان جوان دل که هست تا ابدش****زیر ران توسن طرب رانی
آن که ایزد نگین ملک باو****داشت با آن گرانی ارزانی
وانکه از رشک خاتمش لب خویش****می گزد خاتم سلیمانی
مدتی کان یگانه بود ز تو****خانهٔ ازدواج را بانی
بود او در محیط نسلش طاق****چون در شاه‌وار عمانی
گوهر فرد میر شاهی خان****کش معین بادعون یزدانی
چند روزی چو رفت و باز آمد****ابر صلبش به گوهر افشانی
گشت شهزاده دوم پیدا****کاولش کردم آن ثنا خوانی
محتشم این زمان قلم بردار****وز خیالات طبع سبحانی
بهر سال ولادتش بنگار****مه نو شاه‌زادهٔ ثانی
لیک بر مدت اندرین مصراع****هست چیزی زیاده نادانی
گر شود شاه زاده شهزاده****می‌شود رفع آن به آسانی

شماره 110: سر رشته وفای مرا تاب داده‌ای

ای شمع سرکشان که به سر پنجهٔ جفا****سر رشته وفای مرا تاب داده‌ای
گر سارمت فکار به زخم سخن مرنج****چون خنجر زبان مرا آب داده‌ای

شماره 111: ای خداوندی ملاذی اعتضادی صاحبی

صاحب از راه خداوند زمین و آب کن****ای خداوندی ملاذی اعتضادی صاحبی
من که یک دینار را امروز صاحب نیستم****چون توانم کرد آب صاحبی را صاحبی

شماره 112: کافتاب سپهر ایجادی

ای نمایان سهیل اوج وجود****کافتاب سپهر ایجادی
وی همایون نگین خاتم جود****که چو حاتم به بذل معتادی
دل ویران هرکه بود نهاد****ز التفات تو رو به آبادی
در ترازوی جود سنگ سبک****بهر هیچ آفریده ننهادی
لیک نوبت به دوستان چو رسید****تو به راه تغافل افتادی
وه چه گفتم تو حاتم ید جود****از کرام داد حاتمی دادی
آشکارا اگر چه بر رخ ما****در احسان خویش بگشادی
خدمت چند روزهٔ ما را****دستمزد نکو فرستادی

شماره 113: بندگی را شرف بر آزادی

آن شه حسن کز غلامی اوست****بندگی را شرف بر آزادی
گنج حسنش اگر مکان طلبد****در دو عالم نماند آبادی
خون ز شریان جبرئیل آرد****مژه‌اش در محل فصادی
مرغ روح از هوس قفس شکند****چون رود غمزه‌اش به صیادی
کرده معزول چشم قتالش****ملک الموت را ز جلادی
حاصل آن کامران که رخش ثناش****می توان تاختن به صد وادی
گرم تشریف بخشیش چون ساخت****طبع من از کمال و قادی
زان به تن جامهٔ خودم ننواخت****که مبادا بمیرم از شادی

شماره 114: آن که نبود به هیاتش دگری

سرور عادیان سر غولان****آن که نبود به هیاتش دگری
وان بزرگ شترلبان که بود****پیش او صد نواله ماحضری
بودی او را برادر کوچک****دادی ار عوج را خدا پسری
قلب بسیار بوده رد عالم****لیک از وی نبوده قلب تری
خر دزدیده رنگ کرده فروخت****کس به این رنگ دیده دزد خری

شماره 115: جان ستاننده ز اعدانه به تلخی به خموشی

شاعر خیره در اقلیم سخن می‌باشد****جان ستاننده ز اعدانه به تلخی به خموشی
گر بنابر غرضی گرچه نگوید هجوت****مدحت آن نوع بگوید که تو خود را بکشی

شماره 116: دست بیعت داد با آل علی

شیخ حیدر کز کمال اعتقاد****دست بیعت داد با آل علی
از جهان چون رفت بادا در جنان****خرم و دلشاد با آل علی
از خرد تاریخ او کردم سوال****گفت حشرش باد با آل علی

شماره 117: مه خورشید پرتو مه چه رایات سلطانی

همای آشیان سلطنت شهزاده سلطانم****مه خورشید پرتو مه چه رایات سلطانی
مهین بانو که بر تخت تجرد داشت چون مریم****ببر تشریف لم یمسسنی از بس پاکدامانی
به عزم گلشن فردوس زرین محملش ناگه****به دوش حور و غلمان شد روان زین عالم فانی
چو کرد آن ثانی مریم وداع شاه عیسی دم****پی تاریخ گفتم حیف و آه از مریم ثانی

شماره 118: رشتهٔ عمر عزیزی کو تهی

هر نفس می‌کرد چون از تاب مرگ****رشتهٔ عمر عزیزی کو تهی
هر زمان میشد چو از دست اجل****پیکری در خاک چون سرو سهی
با وجود طفلی از اوضاع چرخ****یافت سید نعمت الله آگهی
با برادر همرهی کرد اختیار****وز توجه کرد قالب را تهی
فکر تاریخش چو گردم عقل گفت****کرد سید با برادر همرهی

حرف ا

 

شماره 119: چون رفت و خرد حساب کمیت سال

از باغ جلال ملت آن تازه نهال****چون رفت و خرد حساب کمیت سال
کافاق آراست****از طبعم خواست
گل دستهٔ گلشن جلال افزون دید****شد دور درین ولا نهالی ز جلال
زان مدت و گفت****وان هم شد راست

شماره 120: وی گران گوهر خزانه جود

ای بلند اختر سپهر وجود****وی گران گوهر خزانه جود
به خدایی که داشت ارزانی****به تو در ملک خود سلیمانی
که اگر زین فتاده مور ضعیف****برسد عرضه‌ای به سمع شریف
آنچنان کن کز استماع نوید****نشود نا امید هوش امید

غزلیات از رسالهٔ جلالیه

 

حرف ا

 

شماره 1: رو که تا دم زده‌ام سوخته‌ام پاک تو را

من و دیدن رقیبان هوسناک تو را****رو که تا دم زده‌ام سوخته‌ام پاک تو را
من که از دست تو صد تیغ به دل خواهم زد****به که بیرون فکنم از دل صد چاک تو را
تا به غایت من گمراه نمیدانستنم****اینقدر کم حذر و خود سر و بی‌باک تو را
ترک چشمت که دم از شیر شکاری میزد****این چه سر بود که بربست به فتراک تو را
قلب ما صاف کن ای شعلهٔ اکسیر اثر****چه شود نقد بجز دود ز خاشاک تو را
هیچت ای چشم سیه روی ازو سیری نیست****در تو گور مگر سیر کند خاک تو را
محتشم آنچه تو دیدی و تو فهمیدی از او****کور بهتر پر ازین دیده ادراک تو را
کلامم می‌کشد ناگه به جائی****که آرد بر سر نطقم بلائی

شماره 2: دلگران از هستیم مپسند دلدار مرا

ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرا****دلگران از هستیم مپسند دلدار مرا
ای اجل چون گشته‌ام بار دل آن نازنین****جان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا
ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبار****گرد صحرای عدم گردان تن زار مرا
ای طبیب دهر چون تلخ است از من مشربش****شربت از زهر اجل ده جان بیمار مرا
ای سپهر اکنون که جز در خواب کم می‌بینمش****منت از خواب عدم به چشم بیدار مرا
ای زمین چون او نمی‌خواهد که دیگر بیندم****از برون جا در درون ده جسم افکار مرا
محتشم دلدار اگر فرمان به قتل من دهد****بر سر میدان عبرت نصب کن دار مرا

شماره 3: ورنه شهبازی ز چنگت می‌کشد بیرون مرا

من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مرا****ورنه شهبازی ز چنگت می‌کشد بیرون مرا
زود می‌بینی رگ جانم به چنگ دیگری****گر نوازش می‌کنی زین پس به این قانون مرا
آن که دی بر من کشید از غمزه صد شمشیر تیز****تا تو واقف می‌شود می‌افکند در خون مرا
آن که دوش از پیش چشم ساحرش بگریختم****تا تو می‌یابی خبر می‌بندد از افسون مرا
آن که در دل خیل وسواسش پیاپی می‌رسد****تا تو خود را می‌رسانی می‌کند مجنون مرا
آن که از یک حرف مستم کرد اگر گوید دو حرف****می‌تواند کرد مدهوش از لب میگون مرا
آن گران تمکین که من دیدم همانا قادر است****کز تو بار عاشقی بر دل نهد افزون مرا
گر به آن خورشیدرو یک ذره خود را می‌دهم****می‌برد در عزت از رغم تو بر گردون مرا
چون گریزم محتشم گر آن بت زنجیر موی****پای دل بندد پس از تحقیق این مضمون مرا

شماره 4: از همچو مرگ به گسست پیوند جسم و جان را

عشقت زهم برآورد یاران مهربان را****از همچو مرگ به گسست پیوند جسم و جان را
تا طرح هم زبانی با این و آن فکندی****کردند تیز برهم صد همزبان را
از لطف عام کردی در بزم خاص باهم****در نیم لحظه دشمن صد ساله دوستان را
جمعی که باهم اول بودند راست چون تیر****در کینهٔ هم آخر کردند زه کمان را
باد ستیزه برخاست وز یکدیگر جدا کرد****مانند دود آتش اهل دو دودمان را
شهری ز آشنایان پر بود ای یگانه****بیگانه کرد عشقت از هم یگان یگان را
صد دست عهد باهم دست تو از کناره****شمشیر بر میان زد پیوند این و آن را
ما با کسی که بودیم پیوسته بر در مهر****باب النزاع کردیم آن طرفه آستان را
با محتشم رفیقی طرح رقابت افکند****کی ره به خاطر خود می‌دادم این گمان را

حرف ت

 

شماره 5: آن جا اگر روی و گر آئی برابر است

چون پیش یار قید و رهائی برابر است****آن جا اگر روی و گر آئی برابر است
یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت****با صد هزار سال جدائی برابر است
لطفی نمی‌کنی که طفیل رقیب نیست****لطفی چنین به قهر خدائی برابر است
هر بوالهوس که گفت فدای تو جان من****پیشت به عاشقان فدائی برابر است
شوخی که نرخ بوسه به جائی دهد قرار****در کیش ما به حاتم طائی برابر است
از غیر رو نهفتن و در پرده دم زدن****با صد هزار چهرهٔ گشائی برابر است
دل خوس مکن به خسرو بی‌عشق محتشم****کاین خسروی کنون به گدائی برابر است

شماره 6: خمیرمایهٔ چندین هزار درد و غم است

دلم که بی‌تو لگدکوب محنت و الم است****خمیرمایهٔ چندین هزار درد و غم است
نمونه‌ایست دل من ز گرگ یوسف گیر****که در نهایت حرمان به وصل متهم است
من آن نیم که نهم پا ز حد برون ورنه****میانهٔ من و سر حد وصل یک قدم است
علامت شه حسن است قد و کاکل او****که بر سر سپه فتنه بهترین علم است
نظیر لعل تو بسیار هست غایتش آن****که در خزانهٔ سلطان خطه عدم است
دمی کشی به عتابم دمی به لطف خطاست****چه قاتلی تو که تیغ ستیزه‌ات دو دم است
تو شاه حسنی و بر درگهت به بانک بلند****کسی که لاف گدائی زده‌ست محتشم است

شماره 7: صد رشک تا سبب نیست با خود درین صدد کیست

در عین وصل جز من راضی به مرگ خود کیست****صد رشک تا سبب نیست با خود درین صدد کیست
یاران مدد نمودند در صلح غیر با او****اکنون کسی که در جنگ ما را کند مدد کیست
حرفی که گر بگویم گردد سیه زبانم****جز خامه آن که با او گوید بشد و مد کیست
آن کس که کرده صد جا بدگوئی تو نیک است****ای بد ز نیک نشناس گر نیک اوست بد کیست
بر نقد عصمت خود بنگر خط خطا را****آنگه ببین به نامت این سکه آن که زد کیست
جز من که غیرتم کرد راضی به دوری تو****آن کس که دور خواهد جان خود از جسد کیست
این وصل بی‌بها را من می‌دهم به هجران****یاران کسی که دارد بر محتشم حسد کیست

شماره 8: به این امید من هم چند روزی رفتم از کویت

به عزت نامزد شد هرکه نامد مدتی سویت****به این امید من هم چند روزی رفتم از کویت
به راه جستجویت هرکه کمتر می‌کند کوشش****نمی‌بیند دل وی جز کشش از زلف دلجویت
تو را آن یار می‌سازد که باشد قبله‌اش غیری****کند در سجده‌های سهو محراب خود ابرویت
چه میسائی رخ رغبت به پای آن که می‌داند****کف پای بت دیگر به از آئینهٔ رویت
ز دست‌آموز مرغ دیگران بازی مخور چندین****به بازی گر سری برمی‌کند از حقلهٔ مویت
سیه چشمی برو افسون و مست اکنون محال است این****که افروزد چراغی از دل وی چشم جادویت
تو را این بس که هرگز محتشم نشنید ازو حرفی****که خالی باشد از بدگوئی رخسار نیکویت

شماره 9: نمی‌گفتم که خواهد بست همت رختم از کویت

نمی‌گفتم که خواهد دوخت غیرت چشمم از رویت****نمی‌گفتم که خواهد بست همت رختم از کویت
نمی‌گفتم کمند سرکشی بگسل که می‌ترسم****دل من زین کشاکش بگسلد پیوند از مویت
نمی‌گفتم نگردان قبلهٔ بد نیتان خود را****وگرنه روی می‌گردانم از محراب ابرویت
نمی‌گفتم سخن دربارهٔ بدگوهران کم گو****که دندان می‌کنم یکباره از لعل سخنگویت
نمی‌گفتم بهر کس روی منما و مکن نوعی****که گر از حسرت رویت بمیرم ننگرم سویت
نمی‌گفتم ازین مردم فریبی میکنی کاری****که من باطل کنم بر خویش سحر چشم جادویت
نمی‌گفتم ازین به محتشم را بند بر دل نه****که خواهد جست و خواهد جست او از زلف هندویت

حرف د

 

شماره 10: دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد

آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد****دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد
آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جور****قدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد
آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن****اختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد
آنکه دردی بی‌دوا نگذاشت یارب از چه رو****غم به من داد و تو را پروای غمخواری نداد
آن که کردت در دبستان نکوئی ذو فنون****در فن یاری تو را تعلیم پنداری نداد
آن که داد از قد و کاکل شاه حسنت را علم****رایت ظلم تو را بیم از نگونساری نداد
آن که بار بی‌دلان کرد از غم عشقت فزون****محتشم را تا نکشت از غم سبکباری نداد

شماره 12: گیرد بلا کناری عشق از میان برافتد

یارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتد****گیرد بلا کناری عشق از میان برافتد
دهر آتشی فروزد کابی بر آن توان زد****داغ درون نماند سوز نهان برافتد
عشق از تنزل حسن گردد به خاک یکسان****نام و نشان عاشق زین خاکدان برافتد
رخسار عافیت را کایام کرده پنهان****باد امان بجنبد برقع از آن برافتد
ابروی حسن کز ناز بستست بر فلک زه****تابی خورد ز دوران زه زان کمان برافتد
تخفیف یابد آزارد خلقی شود سبکبار****از پشت صبر و طاقت بار گران برافتد
از محتشم نجوئید تحسین حال خوبان****هم نکته جو نماند هم نکته دان برافتد

شماره 13: هم شب شاهی در درویش فرخ فال زد

بخت چون بر نقد دولت سکهٔ اقبال زد****هم شب شاهی در درویش فرخ فال زد
جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمان****کان گران تمکین در این مضطرب احوال زد
طایر گرم آشیان خواب از وحشت پرید****فتنهٔ تیری از کمین بر مرغ فار غبال زد
ساقی دولت به دستم ساغری پر فیض داد****مطرب عشرت به گوشم نغمهٔ پر خال زد
آن که می‌کشتش خمار هجر در کنج ملال****از شراب وصل ساغرهای مالامال زد
پیش از آن کاید به اقبال آن شه اقلیم حسن****جانم از تن خیمه بیرون بهر استقبال زد
محتشم زد بر سپاه غم شبیخون شاه وصل****بر به ملک دل ز عشرت خیمهٔ اجلال زد

شماره 14: به کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد

الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد****به کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد
الهی خلعت حسنت که جیبش ظاهر است اکنون****ظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد
الهی تا ز باغ حسن خیزد نخل استغنا****تذر و عصمتت را برترین شاخ آشیان باشد
الهی تا هوس باشد کنار و بوس طالب را****شه حسن تو را تیغ تغافل در میان باشد
الهی عاشق از معشوق تا باشد تواضع جو****دو ابروی تو را تیر تکبر در کمان باشد
الهی تا طلب خواهنده باشد ابروی پرچین****چو ماری گنج یاقوت لبت را پاسبان باشد
الهی محتشم چشم خیانت گر کند سویت****به پیش ناوک خشم تو چشم او نشان باشد

شماره 15: که از غروب و طلوعش دو شهر زیر و زبر شد

مهی برفت ازین شهر و شور شهر دگر شد****که از غروب و طلوعش دو شهر زیر و زبر شد
ازین دیار سفر کرد و کشت اهل وفا را****در آن دیار ستاد و بلای اهل نظر شد
ز سیل فرقتش این بوم جای سیل شد ارچه****ز برق طلعتش آن خطه هم محل خطر شد
ز بلدهٔ که عنان تافت غصه تاخت به آنجا****به کشوری که وطن ساخت عاقبت به سفر شد
درخت عشق درین شهر شد نهال خزان بین****نهال فتنه در آن ملک نخل تازه ثمر شد
در این دو مملکت از پرتو خروج و ظهورش****بلیهٔ تیغ دودم گشت و فتنهٔ تیر دوسر شد
چو بر رکاب نهاد آن سوار پای غریمت****ز شهر بند سکون محتشم دو اسبه بدر شد

شماره 16: بس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند

ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبند****بس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند
حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله است****یک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند
غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاه****در محلی این چنین چشم از من غافل مبند
نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداع****روح انسان پیکری تهمت بر آب و گل مبند
یار چون شد عمر در تعجیل بهتر ای طبیب****رو ببند حیله پای عمر مستعجل مبند
داروی منعم مکش در چشم گریان ای رفیق****راه بر سیلی چنین پر زور بی‌حاصل مبند
دل به خوبان بستن ای دل حاصل دیوانگی‌ست****محتشم گر عاقلی دیگر به ایشان دل مبند

شماره 17: که مردمش ز بت خود عزیزتر دانند

تبارک الله ازین پادشاه وش صنمی****که مردمش ز بت خود عزیزتر دانند
کنند جای دگر بندگی ولی او را****به صدق دل همه جا پادشاه خود خوانند

شماره 18: روی تو چند آینهٔ مرد و زن بود

حسن تو چند زینت هر انجمن بود****روی تو چند آینهٔ مرد و زن بود
تیر نظر به غیر میفکن که هست حیف****شیرافکن آهوی تو که روبه فکن بود
لطفی ندید غیر که مخصوص او نبود****لطفی به من نمای که مخصوص من بود
ای در بر رقیب چو جان مانده تا به کی****جان هزار دل شده در یک بدن بود
من سینه‌چاک و پیش تو بی درد در حساب****آن چاکهای سینه که در پیرهن بود
تا غیر خاص خویش نداند حدیث او****راضی شدم که با همه‌کس در سخن بود
اوقات اگر چنین گذرد محتشم مدام****مردن هزار بار به از زیستن بود

شماره 19: کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود

آزرده‌ام به شکوه دل دلستان خود****کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود
تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مباد****چون لاله گر زبان نکشم از دهان خود
انگیختم غباری و آزردمش به جان****خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود
از غصهٔ درشتی خود با سگان او****خواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود
جلاد مرگ گیرد اگر آستین من****بهتر که او براندم از آستان خود
خود را به بزمش ارفکنم بعد قتل من****مشکل که بگذرد ز سر پاسبان خود
بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نکرد****آن حرفها که ساخته خاطر نشان خود
دایم به زود رنجی او داشتم گمان****کردم یقین به یک سخن آخر گمان خود
شک نیست محتشم که به این جرم می‌کنند****ما را سگان یار برون از میان خود

شماره 20: امروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود

دل می‌شود هر روز خون تا او ز دل بیرون شود****امروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود
اشکی که می‌دارم نهان از غیرت اندر چشم‌تر****که برکشایم یک زمان روی زمین جیحون شود
گر من به گردون سر دهم دود تنور صبر را****از ریزش اشک ملک صد رخنه در گردون شود
خون در دلم رفت آنقدر از راز نازک پرده****کش پرده از هم می‌درد گر قطره‌ای افزون شود
من خود نمی‌گویم به کس رازی که دارم پاس آن****اما اگر گوید کسی در بزم او صد خون شود
خواهم نوشتن نامه‌ای اما نمی‌دانم چسان****خواهد درید آن گل ز هم گر واقف از مضمون شود
شرح جراحتهای غم هرگه نویسد محتشم****خون ریزد از مژگان قلم روی زمین گلگون شود

شماره 21: برق این شعله هویدا تر ازین می‌باید

شعلهٔ حسن تو بالاتر ازین می‌باید****برق این شعله هویدا تر ازین می‌باید
نیم به سمل شده‌ای فیض تمام از تو نیافت****خنجر ناز تو براتر ازین می‌باید
طاق ابروی کجت طاقت من طاق نساخت****غرهٔ حسن تو غراتر ازین می‌باید
شعلهٔ نیم نظرهای توام پاک بسوخت****آری اسباب مهیا تر ازین می‌باید
من ز تقصیر تو رسوای دو عالم نشدم****شهرهٔ عشق تو رسوا تر ازین می‌باید
نیست کوتاه ز دامان تو دست همه کس****پایه وصل تو بالاتر ازین میباید
با گدائی که حریص است به دریوزه وصل****سگ کوی تو به غوغاتر ازین می‌باید
محتشم خواهی اگر دغدغه ناکش سازی****غزلی وسوسه فرماتر ازین می‌باید

شماره 22: چشم بی‌سرمهٔ سیاهش نگرید

روی ناشسته چو ماهش نگرید****چشم بی‌سرمهٔ سیاهش نگرید
بر سر سرو ملایم حرکات****جنبش پر کلاهش نگرید
نگهش با من و رویش با غیر****غلط انداز نگاهش نگرید
مهر من گشته یکی صد ز خطش****اثر مهر و گیاهش نگرید
شاه حسنش سپه آورده ز خط****عالم آشوب سپاهش نگرید
عذرخواهی کندم بعد از قتل****عذر بدتر ز گناهش نگرید
می‌رود غمزه زنان از کشته****پشته‌ها بر سر راهش نگرید
دود از چرخ برآورده دلم****اثر شعلهٔ آهش نگرید
محتشم کوه ستم راست ستون****تن کاهیده چو کاهش نگرید

شماره 23: فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید

بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید****فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید
عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر****کوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید
شهر دل زود بپرداز که از چار طرف****لشگری تازه برون از حد و اندازه رسید
مژده محمل مه کوکبه‌ای می‌آرند****از درون رخش برون تاز که جمازه رسید
میوهٔ وصل تو آن به که گذارم به رقیب****از ریاض دگرم چون ثمر تازه رسید
ساقیا باده ز خمخانهٔ دیگر برسان****که درین بزم مرا کار به خمیازه رسید
محتشم طرح کتاب دیگر افکند مگر****کار اوراق جلالیه به شیرازه رسید

حرف ر

 

شماره 24: روی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار

باز جائی رفته‌ام کز روی یارم شرمسار****روی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار
در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزیی****کاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار
با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بود****هم از آن شرحم خجل هم زان قرارم شرمسار
قول و فعل و عهد و شرطم بود پیشش معتبر****پیش او اکنون به چندین اعتبارم شرمسار
کار من یکباره مشکل شد در این عشق و هوس****ای اجل بازا که من زین کار و بارم شرمسار
همچو نعلم پیش او چشم از زمین برداشتن****نیست ممکن بس کزان زیبا سوارم شرمسار
محتشم بر شاخ دیگر بلبل دل را نشاند****من چه نرگس از رخ آن گلعذارم شرمسار

شماره 25: یا به یاران می‌توان مشغول بودن یا به یار

ما به یارانیم مشغول و رقیب ما به یار****یا به یاران می‌توان مشغول بودن یا به یار
یاری یاران مرا از یار دور افکنده است****کافرم گر بعد ازین یاری کنم الا به یار
چند فرمایندم استغنا و گویندم مزن****حرف جز با غیر و روی غیرتی بنما به یار
یار تا باشد چرا باید زدن با غیر حرف****غیر تا باشد چرا باید زد استغنا به یار
ذره‌ای از یاری این یاران فرو نگذاشتند****یار را با ما گذارید این زمان ما را به یار
ما گدایان قدر این نعمت نمی‌دانسته‌ایم****پادشاهی بوده صحبت داشتن تنها به یار
گر به دست‌م فرصتی افتد بگویم محتشم****از نزاع انگیزی یاران حکایتها به یار

شماره 26: تشریف استغنا مکن بر قد من کوته دگر

هان ای دل هجران گزین در جلوه است آن مه دگر****تشریف استغنا مکن بر قد من کوته دگر
ای فتنه می‌انگیزی از رفتار او گرد بلا****خوش میکشی میل فسون در چشم این گمره دگر
چاه ز نخدانش ببین ای دیده و کاری مکن****کاندر ته آن چه فتدجان من بی ته دگر
دزدیده می‌بینی دلا رخسار طاقت سوز او****این آتش رخشان شرر می‌سوزدت باالله دگر
خوش مستعد محنتی ای دل ازین اندیشه کن****گر فتنه انگیزی کسی غم را کند آگه دگر
شد خیمه صبرم نگون از دیدهٔ او چون کنم****گر شاه غیرت از دلم بیرون زند خرگه دگر
پیش سگ او محتشم ظاهر مکن بیگانگی****با آن وفادار آشنا کارت فتد ناگه دگر

حرف ش

 

شماره 27: به جانب تو کشد شعله از زبان من آتش

بترس از آن که درآرد سر از دهان من آتش****به جانب تو کشد شعله از زبان من آتش
بترس از آن که ز آمیزشت به چرب زبانان****شود زبانه‌کش از مغز استخوان من آتش
بترس از آن که چه باران لطف بر همه باری****به برق آه زند در دل تو جان من آتش
بترس از آن که ز حرف حریف سوز نوشتن****به جانب تو زند در قلم بنان من آتش
بترس از آن که چه سک دامن تو گیرم و گیرد****بدامنت ز زبان شرر فشان من آتش
بترس از آن که چو من تیر آه افکنم از دل****به جای تیر جهد از دم کمان من آتش
بترس از آن که ز سوزنده شعرها گه و بیگه****به مجلست فکند محتشم لسان من آتش

حرف ض

 

شماره 28: که آتش از دهنم سر برآرد از اعراض

سخن درست بگویم اگرچه میترسم****که آتش از دهنم سر برآرد از اعراض
به غیر عهد نهان نیستی ازو دیدم****که بر محبت ما بی‌دریغ زد مقراض

حرف ق

 

شماره 29: تا چه آید بر سرم فردا زبیداد فراق

داردم در زیر تیغ امروز جلاد فراق****تا چه آید بر سرم فردا زبیداد فراق
بود بنیاد طلسم جسم من قائم به وصل****ریخت ذرات وجودم را ز هم باد فراق
من که بودم مرغ باغ وصل حالم چون بود****با دل پرآرزو در دام صیاد فراق
وصل خود موکب روان کرد ای رفیقان کو دگر****دادرس شاهی که پیش او برم داد فراق
داشتم در زیر بار عشق کاری ناتمام****چرخ گردون را تمام اما بامداد فراق
خانه تن شد خراب از سستی بنیاد وصل****وای گر جان یابد استحکام بنیاد فراق
محتشم دل بر هلاکت نه که صد ره خوش‌تر است****وحدت آباد فنا از وحشت آباد فراق

حرف ک

 

شماره 30: خاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک

وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترک****خاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک
کی نشیند در زمان وصل بر خاطر غبار****گر نه بیزد خاک شرکت بر سر عاشق فلک
وصل نامخصوص یار آدم کش است ای همدمان****خاصه یاری کش بود حسن پری خلق ملک
یار را با غیر دیدن مرگ اهل غیرت است****غیر بی‌غیرت درین معنی کسی را نیست شک
هرکجا گرمست از تیغ دو کس بازار وصل****می‌زنند آنجا حریفان نقد غیرت بر محک
عاشقی ریش است و وصل دلبران مرهم برآن****وصل چون شد مشترک می‌گردد آن مرهم نمک
بر سر هر نامه طغرائیست لازم محتشم****کی بود زیبنده گر باشد دو سر را تاج یک

شماره 31: آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک

چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک****آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک
دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل****حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک
آن می که می‌دهندم و من در نمی‌کشم****ریزم اگر به خاک شود مرده نشاء ناک
در دست وصل سوزن تدبیر روز و شب****دل ز احتراز کرده نهان جیب چاک چاک
دست هوس دراز نسازم به شاخ وصل****از حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاک
جامم لبالب از می وصل است و من خجل****کاب حیات ریخته خواهد شدن به خاک
بر دامنت چو گرد هوس نیست محتشم****گر بر بساط قرب نشینی چو من چه باک

حرف م

 

شماره 32: این منم کز عشق پاک این رتبه پیدا کرده‌ام

این منم کز عصمت دل در دلت جا کرده‌ام****این منم کز عشق پاک این رتبه پیدا کرده‌ام
این منم کز پاکبازی چشم هجران دیده را****قابل نظاره آن روی زیبا کرده‌ام
این منم کز عین قدرت دیدهٔ اغیار را****بی‌نصیب از توتیای خاک آن پا کرده‌ام
این منم کز صیقل آئینهٔ صدق و صفا****در رخت آثار مهر خود هویدا کرده‌ام
این منم کز رازداری گوش حرف اندوز را****مخزن اسرار آن لعل شکرخا کرده‌ام
این منم کز پرسشت با صحت و عمر ابد****ناز بر خضر و تغافل بر مسیحا کرده‌ام
این منم کاندر حضور مدعی چون محتشم****هرچه طبعم کرده خواهش بی‌محابا کرده‌ام

شماره 33: صید این دامم از آن بی‌اضطرابی نیستم

هرگز از زلف کجت بی‌پیچ و تابی نیستم****صید این دامم از آن بی‌اضطرابی نیستم
گرچه هستم در بهشت وصل ای حوری نژاد****چون قرینم با رقیبان بی‌عذابی نیستم
دی که بهر قتل می‌کردی شمار عاشقان****من یقین کردم که پیشت در حسابی نیستم
تا عتابت باشد از حلمم دل خوش که من****مرغ آتشخواره‌ام قانع به آبی نیستم
ز آب حلمت شعلهٔ عشقم به پستی مایل است****عاشقم آخر سزاوار عتابی نیستم
من که صد پیغام گستاخانه‌ات دادم هنوز****در خور ارسال عاشق کش جوابی نیستم
بزم آن مه محتشم مخصوص خاصان به که من****کو چه گردی ابترم عالیجنابی نیستم

شماره 34: ز دهر می‌کند امسال غالبا بی‌خم

منم شکسته نهال ریاض عشق و گلی****ز دهر می‌کند امسال غالبا بی‌خم
به زخم ناوک او چون شوم شهید کنید****شهید ناوک شاطر جلال تاریخم

شماره 35: به دامن گرم آتشپاره‌ای اما خطا کردم

به خوبی ذره‌ای بودی چه در کوی تو جا کردم****به دامن گرم آتشپاره‌ای اما خطا کردم
منت دادم به کف شمشیر استغنا که افکندی****تن اهل وفا در خون ولی بر خود جفا کردم
تو خود آئینه‌ای بودی ولی ماه جمالت را****من از فیض نظر آئینهٔ گیتی نما کردم
بلای خلق بودی اول ای سرو سهی بالا****منت آخر بلائی از بلاهای خدا کردم
نبود از صدق روی اهل حاجت در تو بی‌پروا****تو را من از توجه قبله حاجت روا کردم
خریداران ز قحط حسن می‌گشتند گرد تو****تو را من از عزیزی یوسف مصر صفا کردم
کنون او ذوق دارد محتشم از کردهای من****من انگشت تاسف می‌گزم که اینها چرا کردم

شماره 36: ز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم

منم کز دل وداع کشور امن و امان کردم****ز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم
منم کانداختم در بحر هجران کشتی طاقت****رسیدم چون به غرقاب بلا لنگر گران کردم
منم کاورد کوه محنتم چون زور بر خاطر****تحمل را به آن طاقت شکن خاطرنشان کردم
منم کاویخت چون هجران کمان خویش از دعوی****بزور صبر جرات در شکست آن کمان کردم
منم کز صرصر هجران چه شد میدان غم رفته****ز دعوی با صبا آسودگی را همعنان کردم
منم کایام چون گشت از کمان کین خدنگ افکن****فکندم جوشن طاقت ببر خود را نشان کردم
منم کز سخت جانی بر دل هجران گزین خود****جفا را جرات افزودم بلا را کامران کردم
منم صبر آزمائی کز گره‌های درون چون نی****کمر بستم به سختی ترک آن نازک میان کردم
منم مرغی که چون بر آشیانم سنگ زد غیرت****به بال سعی پرواز از زمین تا آسمان کردم
منم کز گفتن نامی که میمردم برای آن****چو شمع از تیغ غیرت نطق را کوته‌زبان کردم
منم کز محتشم آئین صبر آموختم اول****دگر سلطان غیرت هرچه فرمود آنچنان کردم

شماره 37: دل از تو می‌کنم ای بت خدا مدد کندم

به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم****دل از تو می‌کنم ای بت خدا مدد کندم
مرا تو کشته‌ای و بر سرم ستاده کسی****که یک فسون ز لبش زنده ابد کندم
عجب که با همه عاشق کشی حسد نبری****که آن مسیح نفس روح در جسد کندم
مرا زیاده ز حد کرده است با خود نیک****رسیده کار به آن هم که با تو بد کندم
قبول خاطر او گشته‌ام به ترک درت****چنان نکرده قبولم که باز رد کندم
فلک که سکه عشقش به نام من زده است****عجب که باز به عشق تو نامزد کندم
چو محتشم خط آزادی از تو می‌گیرم****که او ز خیل غلامان به این سند کندم

شماره 38: ولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم

نخست آنکس که شد در بند انکار تو من بودم****ولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم
زدند از من حریفان بیشتر لاف خریداری****ولی اول کسی کامد به بازار تو من بودم
به سیم و زر طلبکار تو گردیدند اگر جمعی****کسی کوشد به جان و سر خریدار تو من بودم
من اول از تو کردم احتراز اما اسیری هم****که کرد آخر سر خود در سر و کار تو من بودم
به بیماری کشید از حسرت کار دگر یاران****ولی آن کس که مرد از شوق دیدار تو من بودم
حریفان جان سپر کردند پیشت لیک جانبازی****که ضربت خورد از شمشیر خونخوار تو من بودم
چو نظم محتشم خوانی بگو کای بلبل محزون****کجا رفتی چه افتادت نه گلزار تو من بودم

شماره 39: درین کار آزمودم خویش را خوش طاقتی دارم

دو روزی شد که با هجران جانان صحبتی دارم****درین کار آزمودم خویش را خوش طاقتی دارم
به حال مرگ باشد هرکه دور افتد ز غمخواری****من از دلدار دور افتاده‌ام خوش حالتی دارم
از آن کو رخت بستم وز سگ او خواستم همت****کنون چون سگ پشیمان نیستم چون همتی دارم
شبم بی‌زلف او صد نیش عقرب نیست در بستر****چو چشم دیر خواب خویش مهد راحتی دارم
نبرد اسباب عیشم مو به مو باد پریشانی****جدا زانطره و کاکل عجب جمعیتی دارم
نمی‌سازم کمال عجز خود پیش سگش ظاهر****تعالی الله بر استغنا چه کامل قدرتی دارم
سخن در پرده گفتن محتشم تاکی زبان درکش****که پر بیهوده میگوئی و من بد کلفتی دارم

شماره 40: گر باز نامش می‌بری بی‌شک زبانت می‌برم

دانسته باش ای دل کزان نامهربانت می‌برم****گر باز نامش می‌بری بی‌شک زبانت می‌برم
با شاهد دلجوی غم دست وفا کن در کمر****کامروز یا فردا از آن نازک میانت می‌برم
چون از چمن نخل جوان برد به زحمت باغبان****با ریشهٔ پیوند جان از وی جنانت می‌برم
مردانه دندان سخت کن وز تیغ هجران سر مکش****گر سخت جانی تا ابد زان دلستانت می‌برم
زان میوه ارزان بها گر نگسلی پیوند خود****چون تاک ازین پس یک به یک رگهای جانت می‌برم
گر از ره بی‌غیرتی دیگر به آن کو می‌روی****از اره غیرت روان پای روانت می‌برم
شرح غم من محتشم زین پیش می‌گفتی به او****گر باز می‌گوئی زبان زین ترجمانت می‌برم

شماره 41: بهشتی دارم اما دوزخی از دور می‌بینم

چراغ خود دگر در بزم او بی‌نور می‌بینم****بهشتی دارم اما دوزخی از دور می‌بینم
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من****که در دستش کمان خشم را پرزور می‌بینم
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد****که من میل نگه زان نرگس مخمور می‌بینم
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را****ز طوفانی که دارد در قفا پرشور می‌بینم
هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود****به چشم دور بین مثل شب دیجور می‌بینم
برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم****کنون تابوت خود را بر لب آن گور می‌بینم
چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان****ز دست او کنون خود را به آن دستور می‌بینم

حرف ن

 

شماره 42: دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان

بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمندان****دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان
پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار****بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان
صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا****غصه چندان که نخواهی و الم صد چندان
کام پر زهر و جگر پر نمک و دل پرخون****می‌نمودم به حریفان لب خود را خندان
در ببستند ز اندیشه پس خم زدنم****در عشرت به رخ اهل محبت بندان
حرف دلکوب حریفان به دلم کاری کرد****که مگر حدت حداد کند با سندان
بی‌حضور تو من و محتشم آنجا بودیم****بر طرب غصه گزینان به الم خورسندان
پس رفتم و این غزل به دستش دادم****و اندر ره معذرت به خاک افتادم

شماره 43: هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان

بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنان****هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان
دامن‌فشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی****نقد وصالت ریختم در دامن تر دامنان
چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض****کارم به یکدم ساختند آن فتنه در بزم افکنان
از نیم شب برگشتنم یاران به طعن و سرزنش****ز انگیز آن ابرو کمان بر جان من ناوک زنان
من سر به جیب انفعال استاده تا بر جرم من****دامان عفوی پوشد آن سرخیل گل پیراهنان
از بهر عذر سهو خود هرچند کردم سجدها****چون بت نجنبانید لب آن زبده سیمین تنان
لازم شد اکنون محتشم کری کنون شمشیر هم****تا من به زنهار ایستم بر دست این در گرد نان

شماره 44: تواند صد هزاران خانه را زیر و زبر کردن

کسی هم بوده کز شوخی بزور یک نظر کردن****تواند صد هزاران خانه را زیر و زبر کردن
کسی هم بوده کز مردم اگر عالم شود خالی****تواند در دل جن و ملک مهرش اثر کردن
کسی هم بوده از دلها اگر نبود اثر پیدا****تواند تیر عشقش از دل خارا گذر کردن
کسی هم بوده کز عشاق چون یک زنده نگذارد****تواند مردهٔ افسرده را خون در جگر کردن
کسی هم بوده کز شهری چو گیرد باج در خوبی****به تنهائی تواند کار صد بیدادگر کردن
کسی هم بوده کز عاشق زبانیها به یک ایما****تواند مهر لیلی از دل مجنون بدر کردن
کسی هم بوده کز شوق وصالش کوه کن آسان****تواند دست با هجران شیرین در کمر کردن
کسی هم بوده کز حسنش ترنج از دست نشناسان****توانند از جمال یوسفی قطع نظر کردن
کسی هم بوده زین سان محتشم کز شوکت خوبی****تواند خسروان را چون گدایان دربدر کردن

شماره 45: چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من

چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من****چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من
جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا****حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من
تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب****میشود کور از خجالت چشم خون‌افشان من
گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آن****مانده تا روز قیامت خون‌فشان مژگان من
آن که از عین ستم زد زخم بر آهوی تو****مردم چشم مرا خون ریخت در دامان من
ناله‌ات کرد آن چنان زارم که امشب از نجوم****آسمان را پنبه در گوش است از افغان من
تا مرا باشد حیات و محتشم را زندگی****ریخت ای گل زان او بادا و دردت زان من

شماره 46: وزین شهرم سیه‌رو کرده چشم روسیاه من

گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه من****وزین شهرم سیه‌رو کرده چشم روسیاه من
چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجا****رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من
کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر او****چرا در زیر کوه غم بود جسم چو کاه من
به سنگم سر مکوب ای همنشین تا آستان او****که از پای کسان فرسوده نبود سجده‌گاه من
به رخساریکه باشد هر نفس آئینهٔ صد کس****چه بودی گر بر او هرگز نیفتادی نگاه من
اگر از آتشین دلها نسوزم خرمن حسنش****همان در خرمن عمر من افتد برق آه من
مرا جلاد مرگ از در درآید محتشم یارب****بکویش گر ز گمراهی فتد من بعد راه من

شماره 47: بگو بیمار عشق من شود یارب فدای من

اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای من****بگو بیمار عشق من شود یارب فدای من
اگر عمرم نمانده است ای پسر بادا بقای تو****دگر مانده است بر عمر تو افزاید خدای من
به یاران این وصیت می‌کنم کز تیغ جور تو****چو گردم کشته دامانت نگیرند از برای من
به تیغ بی دریغم چون کشد جلاد عشق تو****چو گوئی حیف از آن مسکین همین بس خونبهای من
به جای کور اگر در دوزخ افتم نبودم باکی****که میدانم به خصم من نخواهی داد جای من
ز من پیوند مگسل ای نهال بوستان دل****ز تن تا نگسلد پیوند جان مبتلای من
چه آئی بر سر خاکم بگو کز خاک سربر کن****وفای من ببین ای کشته تیغ جفای من
پس آنگه گر دعائی گوئیم این گو که در محشر****چو سر از خاک برداری نبینی جز لقای من
ازین خوش‌تر چه باشد کز تو چون پرسند کی بی‌غم****کجا شد محتشم گوئی که مرد اندر وفای من
نمی‌دانم چسان در ره فتادم****که رفت از تاب رفتن هم زیادم

شماره 48: زبانم کوته از نامش نمی‌گردد چه نام است این

دلم آزاد از دامش نمی‌گردد چه دامست این****زبانم کوته از نامش نمی‌گردد چه نام است این
گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش****نه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این
به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام که****به کام آن که جان می‌یابد از مرگم چه کام است این
تو گرم عیش با غیر و مرا هر لحظه در خاطر****که می‌سوزد دلت بر من چه سوداهای خام است این
یکی را ساختی محرم یکی را کشتی از حرمان****فراموش کار من بنگر کدامست آن کدامست این
بخور خونم چو آب و غیر، گر آبت دهد مستان****که پیش نیک و بددانان حلالست آن حرامست این
ز حالات دگرگون محتشم می‌ریزد از کلکت****گهی آب و گهی آتش چه ترتیب کلامست این

حرف و

 

شماره 49: در گوش حلقه زر بر دوش حلقه مو

در حلقه بتان است سر حلقه آن پری رو****در گوش حلقه زر بر دوش حلقه مو
زلفش گزنده عقرب کاکل کشنده افعی****قامت چمنده شمشاد نرگس جهنده آهو
لعل تو نقل و باده حرف تو تلخ و شیرین****روی تو آب و آتش چشم تو ترک و هندو
صد رنگ بوالعجب هست در حسن لیک از آنها****بالاتر از سیاهیست بالای چشمت ابرو
حسن ترا ترازوست آنچشم و ابرو اما****خم گشته از گرانی شاهین آن ترازو
غیر فرشته خوئی کز دوستی مرا کشت****من دلبری ندیدم مردم کش و ملک خو
ما و سگش بنامیم ازآشنائی هم****درویش محترم من سلطان محتشم او

شماره 50: مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او

آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران او****مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او
من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستم****چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او
دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هست****در عدم ماوا گرفتن منزل آسان او
من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگر****تا ابد کوته بماند دستم از دامان او
روشن از سوز وداعم شد که می‌ماند به دل****تا قیامت آرزوی قامت فتان او
کاش بردی همره خویشم که گردانیدمی****در بلاهای سفر خود را بلاگردان او
جان بزور صبر می‌برد از فراقش محتشم****یاد خلق و خوی آن مه شد بلای جان او

شماره 51: صبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او

گشت دیگر پای تمکینم سبک در راه او****صبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او
داد شاه غیرتم تشریف استغنا ولی****راست برقدم نیامد خلعت کوتاه او
شوق او را خفت تمکین من در خاطر است****من گرانی چون کنم برعکس خاطرخواه او
دل به حکم خویش می‌باشد چو غالب شد هوس****گرچه عمری اورعیت بود و غیرت شاه او
شد به چشمم باز شیرین خوش، خوش آن زهر عتاب****کز دم ابرو چکاند حاجب درگاه او
دل ز پابوس سگش گر مهر ننهادی به لب****گوش بگرفتی جهانی از سفیر آه او
محتشم زود از ره رنجش بدانش پا کشید****ور نه غیرت کنده بود از کین درین ره چاه او

شماره 52: به جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او

قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای او****به جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او
به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گردد****مرا دل‌بستگی افزون به زلف دلگشای او
دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداری****که بیزار است از آزادی خود مبتلای او
جفاکار است لیکن می‌دهد زهر جفاکاری****چنان شیرین که از دل می‌برد ذوق وفای او
بلای جان ناساز است و جانبازان شیدا را****میسر نیست یکدم شاد بودن بی‌بلای او
شه اقلیم بیداد است و مظلومان محنت کش****برای خود نمی‌خواهد سلطانی ورای او
نخواهد محتشم جز آستانش مسندی دیگر****که مستغنی است از سلطانی عالم گدای او

شماره 53: صد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو

چون جلوه‌گر گردد بلا از قامت فتان تو****صد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو
در جلوهٔ تو نازک میان کوشیده بهر من به جان****من کرده در زیر زبان جان را فدای جان تو
در رقص هرگه بسته‌ای زه بر کمان دلبری****من تیر نازت خورده و گردیده‌ام قربان تو
چون رفته‌ای دامن‌کشان من از تخیل سوده‌ام****بر پرده‌های چشم خود منت کشان دامان تو
هر شیوه کز شرم و حیا در پرده بودت ای پری****از پرده آوردی برون ای من سگ عرفان تو
از حاضران در غیرتم با اینکه هست از یک دلی****روی اشارتها به من از عشوهٔ پنهان تو
کاکل پریشان چون روی گامی گران کن جان من****تا جان فشاند محتشم بر جعد مشک افشان تو

شماره 54: سیه گزدید بزمم شمع مجلس دیدهٔ من کو

شدم از گریه نابینا چراغ دیدهٔ من کو****سیه گزدید بزمم شمع مجلس دیدهٔ من کو
عنان بخت هر بی دل که بینی دلبری دارد****نگهدار عنان بخت بر گردیدهٔ من کو
به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدم****ندیدم یک کران تمکین بت سنجیدهٔ من کو
بود دامن به دست صد خس این گلهای رعنا را****گل یکرنگ دامن از خسان برچیدهٔ من کو
چو مجنونی ببینی در بیابانها بپرس ای مه****که مجنون بیابان گرد محنت دیدهٔ من کو
چو ناوک خورده صیدی را تنی بسمل بگو با خود****که صید زخمی در خاک و خون غلطیدهٔ من کو
ز اشک محتشم افتاد شور اندر جهان بی تو****تو خود هرگز نگفتی عاشق شوریدهٔ من کو

حرف ه

 

شماره 55: چشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه

گرچه دیدم بر عذار عصمتت خال گناه****چشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه
کم نگه کردم که رویت را ندیدم سوی غیر****غیرتم بنگر که دیگر می‌کنم سویت نگاه
مدعی سررشتهٔ وصلت به چنگ آورده است****هست زلف در همت اینک به این مغنی گواه
غیر پر کید و تو بی‌قید و من از مجلس برون****جز خدا دیگر که پاس عصمتت دارد نگاه
حکم غیرت نیست در ملک دلم جاری بلی****از سیاستهای پیشین تایب است این پادشاه
گردد ای بت تا کی ازین جنگهای زرگری****از تو ضایع ناوک بیداد و از من تیر آه
از ته دل با کسان میدار صحبت بعد از آن****میشو از لطف زبانی محتشم را عذر خواه

شماره 56: این لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به

چون نیست دلت با من از وصل تو هجران به****این لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به
چون لطف نهان تو پیداست که باغیر است****مهری که مرا با تو پیدا شده پنهان به
اغیار چو بسیارند در کوی تو پا کوبان****بنیاد وصال مازین زلزله ویران به
عشاق چه غواصند در بحر وصال تو****کشتی من از هجران در ورطهٔ طوفان به
چون آینهٔ رویت دارد خطر از اشگم****چشمی که بود بی‌نم بر روی تو حیران به
چون من ز میان رفتم دامن بکش از یاران****در حشر گرت باشد یکدست بدامان به
امشب که هم آوازند با غیر سگان تو****گر محتشم از غیرت کمتر کندافغان به

شماره 57: چون روان بر سر کویت نبود پای همه

شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه****چون روان بر سر کویت نبود پای همه
بر آتش که شده کوی تو جای همه کس****وای اگر بر دل گرم تو بود جای همه
آنچه در آینهٔ روی تو من می‌بینم****گر ببیند همه‌کس وای من و وای همه
آه من در صف عشاق به گردون شده آه****گر چنین دود کند آتش سودای همه
دامن خلعت لطف تو دراز آمده وای****اگر این جامه شود راست به بالای همه
چه شناسی تو ز اندوده مس قلب دلان****بر محک تا نزنی نقد تمنای همه
محتشم رفع گمان کن که بنا بر غرضی است****آن مه مملکت آشوب دلارای همه

حرف ی

 

شماره 58: می‌برم آخر سر خود با سر بی‌غیرتی

دارم از دست تو بر سر افسر بی‌غیرتی****می‌برم آخر سر خود با سر بی‌غیرتی
سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او****همچو من پهلو نهد بر بستر بی‌غیرتی
از جبینم کوکبی می‌تابد و می‌خوانمش****بندهٔ داغ عشق و غیرت اختر بی‌غیرتی
هست در زیر نگینم کشوری عالی سواد****نام او در ملک غیرت کشور بی‌غیرتی
در ریاض وصل می‌بینم بری از حد برون****بر نهال عشق خود اما بر بی‌غیرتی
بشکنید ای دوستان دستم که تا بنشسته‌ام****بر در غیرت زدم صد ره در بی‌غیرتی
شاه غیرت گو که بنهد همچو ملک بی‌ملک****شهر دل را در میان لشگر بی‌غیرتی
ای دل آتشپاره‌ای بودی تو در غیرت چرا****بر سر خود بیختی خاکستر بی‌غیرتی
یا مبر نام غزالان محتشم یا همچو من****نام دیوان غزل کن دفتر بی‌غیرتی

شماره 59: عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستی

یزک سپاه هجران که نمود پیشدستی****عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستی
ز می فراق بوئی شده آفت حضورم****چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی
عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم****ز بلند شعله وصلی که نهاده روبه پستی
چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل****تو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی
چه دهی تسلی من به بشارت توقف****تو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی
بجز این که نقد دین را همه صرف کردم آخر****تو ببین چه صرف کردم من ازین صنم‌پرستی
به دو روزه وصلی باقی چه امید محتشم را****که بریده بیم هجرش رگ جان به پیش‌دستی

شماره 60: ببین برای که ای بی‌وفا کرا کشتی

برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی****ببین برای که ای بی‌وفا کرا کشتی
بران دمی که دمیدی نهان بر آتش غیر****چراغ انجمن افروز عشق ما کشتی
رقیب دامن پاکت گرفت و پاک نسوخت****دریغ و درد که زود آتش حیا کشتی
چو من هلاک شوم از طبیب شهر بپرس****که مرگ کشت مرا یا تو بی‌وفا کشتی
کسی ندیده که یک تن دو جا شود کشته****مرا تو آفت جان صد هزار جا کشتی
سرم ز کنگر غیرت بر اهل درد نما****مرا چو بر در دروازه بلا کشتی
حریف درد تو شد محتشم به صد امید****تو بی‌مروتش از حسرت دوا کشتی

شماره 61: ببین کرا به که در دوستی بدل کردی

به مهر غیر در اخلاص من خلل کردی****ببین کرا به که در دوستی بدل کردی
چه اعتماد توان کرد بر تو ای غافل****که اعتماد بر آن مایهٔ حیل کردی
مرا محل ستادن نماند در کویت****ز بس که با دگران لطف بی‌محل کردی
بر آن شدی که کنی نام خویش بر دل غیر****خیال سکه زدن بر زر دغل کردی
نبود بد عمل من چرا در آزارم****عمل به قول رقیبان بدعمل کردی
بسی مدد ز اجل خواست روزگارو نکرد****مرا به گور ولیکن تو بی‌اجل کردی
نبود مثل تو اول کسی چرا آخر****بناکسی همه جا خویش را مثل کردی
و گر چه پاس تو دارم به چشم رمز شناس****که آنچه در نظرم بود محتمل کردی
حدیث نیک دهد یار محتشم دیگر****بگو چو ختم حکایت برین غزل کردی

شماره 62: دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی

به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی****دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی****چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی
به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دل****چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی
به کشتن سر بلندم دیر می‌کردی چه گفتم من****که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی
دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی****ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی
ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه****چرا زین بی دل گمره به یک بی‌راه رنجیدی
حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول****چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی

شماره 63: زبان بنده ببندی به التفات زبانی

چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانی****زبان بنده ببندی به التفات زبانی
چو تیر غمزه نهی در کمان کشی همه بر من****ولی کنی به توجه دل رقیب نشانی
چو تیغ ناز کشی منتش کشم من غافل****ولی به علم نظر زخم بر رقیب رسانی
چو دلبری کنی آغاز من نخست دهم دل****ولی تو سنگ دل اول دل رقیب ستانی
شکر برای من ارزان کنی گه سخن اما****نهان به جنبش لب جمله بر رقیب فشانی
چو کوه اگر همه تمکین شوی بروی خوشم من****و گرچه بادروی چون رسد رقیب بمانی
بلی گهی که نهی در کمان خدنگ تغافل****تغافل از دل مجروح محتشم نتوانی

شماره 64: حریفان می‌کنید امروز یا فردا تماشائی

دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائی****حریفان می‌کنید امروز یا فردا تماشائی
دگر خواهند دید احباب در بازار رسوائی****دوان عریان تنی ژولیده موئی وحشی آسائی
دگر دیوانه‌ای از بند خواهد جست پر وحشت****کزو در هر سر کو سر زند شوری و غوغائی
دگر گرینده چشمی خواهد از سیلاب رانیها****زهر تفتنده دشت انگیخت شورانگیز دریائی
دگر پست و بلند ملک غم را می‌کند یکسان****پی صحرانوردی کوه گردی دشت پیمائی
ز تخم اشگ دیگر لاله خواهد کشت در صحرا****چو مجنون دامن هامون به خون دیده آلائی
وداع همدمان کن محتشم تا فرصتی داری****که ایام فراغت نیست جز امروز و فردائی

شماره 65: روی در هرکس که دارم قبلهٔ جانم توئی

 

هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم توئی****روی در هرکس که دارم قبلهٔ جانم توئی
گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز****آن که هر دم می‌کشد از سوز پنهانم توئی
گرچه هستم موج خور در بحر شوق دیگری****آن که از وی غرقه صد گونه طوفانم توئی
گرچه خالی نیست از سوز بت دیگر دلم****آن که آتش می‌زند در ملک ایمانم توئی
گرچه بنیاد حضورم نیست زان مه بی‌قصور****جنبش افکن در بنای صبر و سامانم توئی
گرچه زان گل همچو بلبل نیستم بی‌نالهٔ****غلغل‌افکن در جهان از آه و افغانم توئی
گرچه نمناکست زان یک دانهٔ گوهر دیده‌ام****قلزم انگیز از دو چشم گوهر افشانم توئی
گرچه می‌آلایم از دیدار او دامان چشم****گل‌رخی کز عصمت او پاک دامانم توئی
گرچه جای دیگرم در بندگی چون محتشم****آن که او را پادشاه خویش میدانم توئی

دیوان‌محتشم‌کاشانی_مثنویات و رباعیات

 

پایان                                 قبلی


 


 

دسته بندي: شعر,دیوان‌محتشم‌کاشانی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد