فوج

اغانی ساختن افلاطون بر مالش ارسطو
امروز چهارشنبه 07 مهر 1400
تبليغات تبليغات

پنج گنج نظامی گنجوی7

خردنامه

 

بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده

خرد هر کجا گنجی آرد پدید****ز نام خدا سازد آنرا کلید
خدای خرد بخش بخرد نواز****همان ناخردمند را چاره ساز
رهائی ده بستگان سخن****توانا کن ناتوانان کن
نهان آشکارا درون و برون****خرد را به درگاه او رهنمون
برارندهٔ سقف این بارگاه****نگارنده نقش این کارگاه
ز دانستنش عقل را ناگزیر****بزرگی و دانائیش دلپذیر
به حکم آشکارا به حکمت نهفت****ستاینده حیران ازو وقت گفت
سزای پرستش پرستنده را****تولا بدو مرده و زنده را
ورای همه بوده‌ای بود او****همه رشته‌ای گوهر آمود او
یکی کز دوئی حضرتش هست پاک****نه از آب و آتش نه از باد و خاک
همه آفریدست در هفت پوست****بدو آفرین کافریننده اوست
همه بود را هست ازو ناگزیر****به بود کس او نیست نسبت پذیر
بدو هیچ پوینده را راه نیست****خردمند ازین حکمت آگاه نیست
گرت مذهب این شد که بالا بود****ز تعظیم او زیر تنها بود
وگر ذات او زیر گوئی که هست****خدا را نخواند کسی زیردست
چو از ذات معبود رانی سخن****به زیر و به بالا دلیری مکن
چو در قدرت آید سخن زان دلیر****که بی قدرتش نیست بالا و زیر
به هرچ آرد از زیر و بالا پدید****سر از خط فرمان نباید کشید
یکی را ز گردون دهد بارگاه****یکی را ز کیوان درآرد به چاه
دلی را فروزان کند چون چراغ****نهد بر دل دیگر از درد داغ
همه بیشیی پیش او اندکیست****بزرگی و خردی به پیشش یکیست
چه کوهی بر او چه یک کاه برگ****چه با امر او زندگانی چه مرگ
نه گوینده خاکی کس آرد بدست****نه بر آب نقشی توان نیز بست
جز او کیست کز خاک آدم سرشت****بر آب این چنین نقش داند نوشت
چو ره یاوه گردد نماینده اوست****چو در بسته باشد گشاینده اوست
تواناست بر هر چه او ممکنست****گر آن چیز جنبنده یا ساکنست
تنومند ازو جمله کاینات****بدو زنده هر کس که دارد حیات
همه بودی از بود او هست نام****تمام اوست دیگر همه ناتمام

بخش ۱۰ - داستان اسکندر با شبان دانا

مغنی بیا ز اول صبح بام****بزن زخمهٔ پخته بر رود خام
از آن زخمه کو رود آب آورد****ز سودای بیهوده خواب آورد
چنین گوید آن نغز گوینده پیر****که در فیلسوفان نبودش نظیر
که رومی کمر شاه چینی کلاه****نشست از برگاه روزی پگاه
به طاق دو ابرو برآورده خم****گره بسته بر خندهٔ جام جم
مهی داشت تابنده چون آفتاب****ز بحران تب یافته رنج و تاب
شکسته جهان کام در کام او****رسیده به نومیدی انجام او
دل شه که آیینه‌ای بود پاک****از آن دردمندی شده دردناک
بفرمود تا کاردانان روم****خرامند نزدش ز هر مرز و بوم
مگر چارهٔ آن پریوش کنند****دل ناخوش شاه را خوش کنند
کسانی که در پرده محرم شدند****در آن داوریگه فراهم شدند
در آن تب بسی چارها ساختند****تنش را ز تابش نپرداختند
نه آن سرخ سیب از تبش گشت به****نه زابروی شه دور گشت آن گره
از آنجا که شه دل دراو بسته بود****ز تیمار بیمار دل خسته بود
فرود آمد از تخت و برشد به بام****که شوریده کمتر پذیرد مقام
یکی لحظه پیرامن بام گشت****نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت
در آن پستی از بام قصر بلند****شبان دید و در پیش او گوسفند
همایون یکی پیر بافر و هوش****کلاه و سرش هر دو کافور پوش
در آن دشت می‌گشت بی مشغله****گهش در گیاروی و گه در گله
دلش زان شبان اندکی برگشاد****که زیبا منش بود و زیرک نهاد
فرستاد کارندش از جای پست****بر آن خسروی بام عالی نشست
رقیبان بفرمان شه تاختند****شبان را به خواندن سرافراختند
درآمد شبانه به نزدیک شاه****سراپرده‌ای دید بر اوج ماه
خبر داشت کان سد اسکندریست****نمودار فالش بلند اختریست
زمین بوسه دادش که پرورده بود****دیگر خدمت خسروان کرده بود
پس آنگاه شاهش بر خویش خواند****به گستاخیش نکته‌ای چند راند
بدو گفت کز قصه کوه و دشت****فرو خوان به من بر یکی سرگذشت
که دلتنگم از گردش روزگار****مگر خوش کنم دل به آموزگار
شبان گفت کای خسرو تخت گیر****به تاج تو عالم عمارت پذیر
ز تخت زرت ملک پرنور باد****ز تاج سرت چشم بد دور باد
نخستم خبر ده که تا شهریار****ز بهر چه بر خاطر آرد غبار
بدان تا سخن گو بدان ره برد****سخن گفتن او بدان در خورد
پسندید شاه از شبان این سخن****که آن قصه را باز جست اصل و بن
نگفت از سر داد و دین پروری****سخن چون بیابانیان سرسری
بدو حال آن نوش لب باز گفت****شبان چون شد آگه ز راز نهفت
دگر باره خاک زمین بوسه داد****وزان به دعائی دگر کرد یاد
چنین گفت کانگه که بودم جوان****نکردم بجز خدمت خسروان
ازان بزم داران که من داشتم****وزایشان سر خود برافراشتم
ملک زاده‌ای بود در شهر مرو****بهی طلعتی چون خرامنده سرو
سهی سرو را کرده بالاش پست****دماغ گل از خوب روئیش مست
عروسی ز پائین پرستان او****کزو بود خرم شبستان او
شد از گوشهٔ چشم زخمی نژند****تب آمد شد آن نازنین دردمند
در آن تب که جز داغ دودی نداشت****بسی چاره کردند و سودی نداشت
سهی سرو لرزنده چون بید گشت****بدان حد کزو خلق نومید گشت
ملک زاده چون دیدگان دلستان****به کار اجل گشت هم‌داستان
از آن پیش کان زهر باید چشید****از آن نوش لب خویشتن درکشید
ز نومیدی او به یکبارگی****گرفت از جهان راه آوارگی
در آن ناحیت بود از اندیشه دور****بیابانی از کوه و از بیشه دور
بسی وادی و غار ویران در او****کنام پلنگان و شیران در او
در آن رستنی را نه بیخ و نه برگ****بنام آن بیابان بیابان مرگ
کسی کوشدی ناامیدی از جهان****در آن محنت آباد گشتی نهان
ندیدند کس را کز آن شوره دشت****به مأوا گه خویشتن بازگشت
ملک زاده زاندوه آن رنج سخت****سوی آن بیابان گرائید رخت
رفیقی وفادار دیرینه داشت****که مهر ملک زاده در سنیه داشت
خبر داشت کان شاه اندوهناک****در آن ره کند خویشتن را هلاک
چو دزدان ره روی را بازبست****سوی او خرامید تیغی به دست
بنشناخت بانگی بر او زد بلند****بر او حمله‌ای برد و او را فکند
چو افکنده بودش چو سرو روان****فرو هشت برقع بروی جوان
سوی خانه خود به یک ترکتاز****به چشم فرو بستش آورد باز
نهانخانه‌ای داشت در زیر خاک****نشاندش در آن خانهٔ اندوهناک
یکی ز استواران بر او برگماشت****کزو راز پوشیده پوشیده داشت
به آبی و نانی قناعت نمود****وزین بیش چیزیش رخصت نبود
ملک زاده زندانی و مستمند****دل ودیده و دست هر سه به بند
فروماند سرگشته در کار خویش****که نارفته چون آمد آن راه پیش
جوانمرد کو بود غمخوار او****کمر بست در چارهٔ کار او
عروس تبش دیده را چاره ساخت****دلش را به صد گونه شربت نواخت
طبیبی طلب کرد علت شناس****گرانمایه را داشت یک چند پاس
پری رخ ز درمان آن چیره دست****از آن تاب و آن تب به یکباره رست
همان آب و رنگش درآمد که بود****تماشا طلب کرد و شادی نمود
چو گشت از دوا یافتن تندرست****دوای دل خویش را بازجست
جوانمرد چون دیدگان خوب‌چهر****ملک زاده را جوید از بهر مهر
شبی خانه از عود پرطیب کرد****یکی بزم شاهانه ترتیب کرد
چو آراست آن بزم چون نوبهار****نشاند آن گل سرخ را بر کنار
شد آورد شاه نظر بسته را****مهی از دم اژدها رسته را
ز رخ بند برقع برانداختش****در آن بزمگه بر دو بنواختش
ملک زاده چون یک زمان بنگرید****می و مجلس و نقل و معشوقه دید
از آن دوزخ تنگ تاریک زشت****همش حور حاصل شده هم بهشت
چه گویم که چون بود ازین خرمی****بود شرح از این بیش نامحرمی
شهنشه چو گفت شبان کرد گوش****به مغز رمیده برآورد هوش
برآسود از آن رنج و آرام یافت****کزان پیر پخته می خام یافت
درین بود خسرو که از بزم خاص****برون آمد آوازه‌ای بر خلاص
که آن مهربان ماه خسرو پرست****به اقبال شه عطسه‌ای داد و رست
شبان چون به شه نیکخواهی رساند****مدارای شاهش به شاهی رساند
کسی را که پاکی بود در سرشت****چنین قصه‌ها زو توان درنوشت
هنر تابد از مردم گوهری****چو نور از مه و تابش از مشتری
شناسنده گر نیست شوریده مغز****نه بهره شناسد ز دینار نغز
کسی کو سخن با تو نغز آورد****به دل بشنوش کان ز مغز آورد
زبانی که دارد سخن ناصواب****به خاموشیش داد باید جواب

بخش ۱۱ - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی

مغنی یکی نغمه بنواز زود****کز اندیشه در مغزم افتاد دود
چنان برکش آن نغمهٔ نغز را****که ساکن کنی در سر این نغز را
هم از فیلسوفان آن مرز و بوم****چنین گفت پیری ز پیران روم
که بود از ندیمان خسرو خرام****هنر پیشه‌ای ارشمیدس به نام
ز یونانیان محتشم زاده‌ای****ندیده چو او گیتی آزاده‌ای
خزینه بسی داشت خوبی بسی****به یونان نبد خوبتر زو کسی
خردمند و با رای و فرهنگ و هوش****به تعلیم دانا گشاینده گوش
ارسطوش فرزند خود نام کرد****به تعلیم او خانه بدرام کرد
سکندر بدو داد دیوان خاص****کزو دید غم‌خوارگان را خلاص
کنیزی که خاقان بدو داده بود****به روس آن همه رزمش افتاده بود
بدان خوبروی هنر پیشه داد****هنر پیشه را دل به اندیشه داد
چو صیاد را آهو آمد به دست****نشد سیر از آن آهوی شیر مست
بدان ترک چینی چنان دل سپرد****که هندوی غم رختش از خانه برد
ز مشغولی او بسی روزگار****نیامد به تعلیم آموزگار
سراینده استاد را روز درس****ز تعلیم او در دل افتاد ترس
که گوئی چه ره زد هنر پیشه را****چه شورید در مغزش اندیشه را
به تعلیم او بود شاگرد صد****که آموختندی ازو نیک و بد
اگر ارشمیدس نبودی بجای****نود نه بدندی بدو رهنمای
سراینده را بسته گشتی سخن****کزان سکه نو بود نقش کهن
و گر بودی او یک تنه یادگیر****سخن گوی را بر گشادی ضمیر
نیوشنده یک تن که بخرد بود****ز نابخردان بهتر از صد بود
هنر پیشه را پیش خواند اوستاد****که چونست کز ما نیاری تو یاد
چه مشغولی از دانشت باز داشت****به بی‌دانشی عمر نتوان گذاشت
چنین باز داد ارشمیدس جواب****که بر تشنهٔ راه زد جوی آب
مرا بیشتر زانک بنواخت شاه****به من داد چینی کنیزی چو ماه
جوانی و زانسان بتی خوب‌چهر****بدان مهربان چون نباشم به مهر
بدان صید وامانده‌ام زین شکار****که یک دل نباشد دلی در دو کار
چو دانست استاد کان تیز هوش****به شهوت پرستی برآورد جوش
بگفت آن پری‌روی را پیش من****بباید فرستاد بی انجمن
ببینم که تاراج آن ترکتاز****تو را از سر علم چون داشت باز
شد آن بت پرستندهٔ فرمان پذیر****فرستاد بت را به دانای پیر
برآمیخت دانا یکی تلخ جام****که از تن برون آورد خلط خام
نه خلطی که جان را گزایش کند****ولی آنکه خون را فزایش کند
بپرداخت از شخص او مایه را****دوتا کرد سرو سهی سایه را
فضولی کز آن مایه آمد به زیر****به طشتی در انداخت دانا دلیر
چو پر کرد از اخلاط آن مایه طشت****بت خوب در دیده ناخوب گشت
طراوت شد از روی و رونق ز رنگ****شد از نقرهٔ زیبقی آب و سنگ
بخواند آن جوان هنرمند را****بدو داد معشوق دلبند را
که بستان دلارام خود را بناز****سرشادمانه سوی خانه باز
جوانمرد چون در صنم بنگریست****به استاد گفت این زن زشت کیست
کجا آنکه من دوستارش بدم****همه ساله در بند کارش بدم
بفرمود دانا که از جای خویش****بیارندش آن طشت پوشیده پیش
سرطشت پوشیده را برگرفت****دران داوری ماند گیتی شگفت
بدو گفت کاین بد دلارام تو!****بدین بود مشغولی کام تو!
دلیل آنکه تا پیکر این کنیز****از این بود پر بود پیشت عزیز
چو این مایه در تن نمی‌دانیش****به صورت زن زشت می‌خوانیش
چه باید ز خون خلط پرداختن****بدین خلط و خون عاشقی ساختن
مریز آب خود را در این تیره خاک****کز این آب شد آدمی تابناک
دراین قطره آب ناریخته****بسی خرمیهاست آمیخته
به چندین کنیزان وحشی نژاد****مده خرمن عمر خود را به باد
یکی جفت تنها تو را بس بود****که بسیار کس مرد بی کس بود
از آن مختلف رنگ شد روزگار****که دارد پدر هفت و مادر چهار
چو یک رنگ خواهی که باشد پسر****چو دل باش یک مادر و یک پدر
چو دید ارشمیدس که دانای روم****چگونه کشید انگبین را ز موم
به عذری چنین پای او بوسه داد****وزان پس نظر سوی دانش نهاد
ولیکن دلش میل آن ماه داشت****که الحق فریبندهٔ دلخواه داشت
دگر ره چو سبزی درآمد به شاخ****سهی سرو را گشت میدان فراخ
بنفشه دگر باره شد مشگپوش****سر نرگس آمد ز مستی به جوش
گل روی آن ترک چینی شکفت****شمال آمد و راه میخانه رفت
دل ارشمیدس درآمد به کار****چو مرغان پرنده بر شاخسار
ز تعلیم دانا فروبست گوش****در عیش بگشاد بر ناز و نوش
پریوار با آن پری چهره زیست****چه ایمن کسی کو نهان چون پریست
عتاب خود استاد ازاو دور داشت****دلش را بدان عشق معذور داشت
چو بگذشت ازین داستان یک دو سال****غزاله شد از چشم چینی غزال
گل سرخ بر دامن خاک ریخت****سرایندهٔ بلبل ز بستان گریخت
فرو خورد خاک آن پری زاده را****چنان چون پری زادگان باده را
فلک پیشتر زین که آزاده بود****از آن به کنیزی مرا داده بود
همان مهر و خدمتگری پیشه داشت****همان کاردانی در اندیشه داشت
پیاده نهاده رخش ماه را****فرس طرح کرده بسی شاه را
خجسته گلی خون من خورد او****بجز من نه کس در جهان مرد او
چو چشم مرا چشمهٔ نور کرد****ز چشم منش چشم بد دور کرد
ربایندهٔ چرخ آنچنانش ربود****که گفتی که نابود هرگز نبود
بخشنودیی کان مرا بود از او****چگویم خدا باد خشنود از او
مرا طالعی طرفه هست از سخن****که چون نو کنم داستان کهن
در آن عید کان شکر افشان کنم****عروسی شکر خنده قربان کنم
چو حلوای شیرین همی ساختم****ز حلواگری خانه پرداختم
چو بر گنج لیلی کشیدم حصار****دگر گوهری کردم آنجا نثار
کنون نیز چون شد عروسی بسر****به رضوان سپردم عروسی دگر
ندانم که با داغ چندین عروس****چگونه کنم قصه روم و روس
به ار نارم اندوه پیشینه پیش****بدین داستان خوش کنم وقت خویش

بخش ۱۲ - افسانهٔ ماریه قبطیه

مغنی ره باستانی بزن****مغانه نوای مغانی بزن
من بینوا را به آن یک نوا****گرامی کن و گرمتر کن هوا
گزین فیلسوف جهان آزمای****سخن را چنین کرد برقع گشای
که قبطی زنی بود در ملک شام****زمیری پدر ماریه‌ش کرده نام
بسی قلعهٔ نامور داشته****ز بیداد بد خواه بگذاشته
بدو گشته بدخواه او چیره دست****به کارش درآورده گیتی شکست
چو کارش ز دشمن به جان آمده****به درگاه شاه جهان آمده
بدان تا بخواهد ز شه داد خویش****شود خرم از ملک آباد خویش
به دستور شه برد خود را پناه****بدان داوری گشت ازو دادخواه
چو دیدش که دستور دانش پژوه****دهد درس دانش به چندین گروه
از آن دادخواهی هراسان شده****بر او دانش‌آموزی آسان شده
دل از قصه داد و بیداد شست****به تعلیم دانش کمر بست چست
به خدمتگری پیش دانای دهر****پرستنده‌ای گشت گستاخ بهر
ز دیگر کنیزان پائین پرست****جز او کس نشد محرم آب دست
ز پرهیزگاری که بود استاد****نظر بست هر گه که او رخ گشاد
ز دستی چنان کاب از او می‌چکید****جز آبی که بر دستش آمد ندید
چو زن دید کاستاد پرهیزگار****ز کافور او گشت کافور خوار
ز میلی که باشد زنان را به مرد****هوای دلش گشت یکباره سرد
منش داد در دانش آموختن****به سامان شد از دانش اندوختن
ارسطوی دانا بدان دلنواز****در دانش خویش بگشاد باز
بسی در بران در ناسفته سفت****بسی گفتنیهای ناگفته گفت
از آن علم کاسان نیاید بدست****یکایک خبردادش از هر چه هست
زن دانش‌آموز دانش سرشت****چو لوحی ز هر دانشی در نبشت
سوی کشور خویشتن کرد رای****که رسم نیا را بیارد بجای
بدان داوری دستگاهی نداشت****به آیین خود برگ راهی نداشت
چو دستور دانا چنین دید کار****که بی گنج نتوان شدن شهریار
بران جوهر انداخت اکسیر زر****به اکسیر خود کردش اکسیر گر
بدان کیمیا ماریه میر گشت****لقب نامه علم اکسیر گشت
چو از دانش خویش دستور شاه****به گنجی چنان دادش آن دستگاه
به دستوری شه سوی کشورش****فرستاد با گنج و با لشگرش
شتابنده چون سوی کشور شتافت****به آهستگی مملکت بازیافت
چنان گشت مستغنی از ساو و باج****که برداشت از کشور خود خراج
به اکسیر کاری چنان شد تمام****که کردی زر پخته از سیم خام
ز بس زر که آن سیم تن ساز کرد****در گنج برخاکیان باز کرد
چه زر در ترازوی آن کس چه سنگ****که آرد زر بی ترازو به چنگ
ز لشگر گهش کس نیامد بدست****که بر بارگی نعلی از زر نبست
به درگاه او هر که سر داشتی****اگر خر بدی زین زر داشتی
ز بس زر که بر زیور انباشتند****سگان را به زنجیر زر داشتند
گروهی حکیمان دانش پرست****ز اسباب دنیا شده تنگدست
از آن گنج پنهان خبر یافتند****به دیدار گنجینه بشتافتند
نمودند خواهش بدان کان گنج****که درویشی آورد ما را به رنج
ندانیم چون دیگران پیشه‌ای****مگر در جهان کردن اندیشه‌ای
ز کسب جهان دامن افشانده‌ایم****به قوت یکی روز درمانده‌ایم
تواند که بانوی عاجز نواز****گشاید به ما بر در گنج باز
درآموزد از رای و تدبیر خویش****به ما چیزی از علم اکسیر خویش
جهان را چنین گنج گوهر بسیست****کلید در گنج با هر کسیست
مگر قوت را چاره سازی کنیم****ز خلق جهان بی نیازی کنیم
زن کار پیرای روشن ضمیر****بدان خواسته گشت خواهش پذیر
یکی منظری بود با آب و رنگ****مقرنس برآورده از خاره سنگ
عروسانه بر شد بران جلوه‌گاه****پرندی سیه بسته بر گرد ماه
برآموده چون نرگس و مشک و بید****به موی سیه مهره‌های سپید
صلیبی دو گیسوی مشگین کمند****در آن مهره آورده با پیچ و بند
به نظارگان گفت گیسوی من****ببینید در طاق ابروی من
نمودار اکسیر پنهانیم****ببینید در صبح پیشانیم
نیوشندگان را در آن داوری****غلط شد زبان زان زبان آوری
یکی گفت اشارت بدان مهره بود****که شفاف و تابنده چون زهره بود
یکی راز پوشیده از موی جست****که آن مهره با موی دید از نخست
گرفتند هر یک پی آن پیشه را****خلافی پدید آمد اندیشه را
از آن قصه هر یک دمی می‌شمرد****به فرهنگ دانا کسی پی نبرد
دگر روز خواهش برآراستند****در آن باب فصلی دگر خواستند
پری‌روی بر طاق منظر نشست****نشاند آن تنی چند را زیر دست
سخن راند از گنج درخواسته****چو سربسته گنجی برآراسته
حدیث سر کوه و مردم گیا****که سازند از او زیرکان کیمیا
همان سنگ اعظم که کان زرست****سخن بین که چون کیمیا پرورست
به پوشیدگی کرد رمزی پدید****در او آهنین قفل زرین کلید
به دانا رسید این سخن گنج یافت****به نادان رسید انده و رنج یافت
گر آن کیمیا را گهر در گیاست****گیای قلم گوهر کیمیاست
از آن کیمیا با همه چربدست****دریغی نه چندانکه خواهند هست
کسی را بود کیمیا در نورد****که او عشوهٔ کیمیاگر نخورد
شنیدم خراسانیی بود چست****به بغداد شد چون شدش کار سست
دمی چند بر کار کردای شگفت****خراسانی آمد دمش در گرفت
از آن دم که اهل خراسان کنند****به بغدادیان بازی آسان کنند
هزارش عدد بود مصری چو موم****زری که آنچنان زر نباشد به روم
به سوهان یکایک همه خرد سود****بر آمیختش با گل سرخ زود
وزان سرخ گل مهره‌ای چند ساخت****به آن مهره‌ها بین که چون مهره باخت
به عطاری آن مهره‌ها بر شمرد****به مهر خود آن مهره او را سپرد
که این مهره در حقه‌ای نه به راز****زهی مهره دزد و زهی مهره باز
به دیناری این بر تو بفروختم****وزو کیسه سود بردوختم
چو وقت آید این را که داری برنج****بده بازخرم زهی کان گنج
بپرسید عطار کاین را چه نام****بگفتا طبریک سخن شد تمام
ز دکان عطار چون بازگشت****به افسونگری کیمیا ساز گشت
به دارالخلافه خبر باز داد****که اکسیریی آمدست اوستاد
منم واصل کیمیا در نهفت****به گوهرشناسی کسم نیست جفت
عملهای من چون درآید به کار****یکی ده کند ده صد و صد هزار
درستی صدم داد باید نخست****که گردد هزار از من آن صد درست
همان استواران مردم شناس****به من برگمارند و دارند پاس
گرآید زمن دستکاری شگرف****نیارند با من در این کار حرف
وگر خواهم از راستی درگذشت****ز من خون و سر وز شما تیغ و طشت
خلیفه چو اکسیر سازی شنید****به عشوه زری داد و زرقی خرید
به افسون روباهی آن شیر مرد****زر پخته را بر می خام خورد
چو ده گانه‌ای ماند ازان زر بجای****دران دستکاری بیفشرد پای
یکی کوره‌ای ساخت چون زر گران****زهر داروئی کرد چیزی دران
فرستاد در شهر بالا و پست****طبریک طلب کرد و نامد بدست
هم آخر رقیبان آن کارگاه****به عطار پیشینه بردند راه
گل سرخ او را به دینار زرد****خریدند و بردند نزدیک مرد
خراسانی آن مهره‌ها کرد خرد****نمود آشکارا یکی دستبرد
به کوره درافکند و آتش دمید****بجا ماند زر وان دگرها رمید
سبیکه فرو ریخت درنای تنگ****برآمد زر سرخ یاقوت رنگ
به گوش خلیفه رسید این سخن****که نقد نو آمد ز کان کهن
زری دید با سود همره شده****دران کدخدائی یکی ده شده
به امید گنجی چنان گوهری****بسی کرد با او نوازش گری
از آن مغربی زر مصری عیار****فرستاد نزدیک او ده هزار
که این را به کار آورای نیک رای****که من حق آن با تو آرم بجای
کشند استواران ما از تو دست****که نزدیک ما استواریت هست
دران آزمایش چو چست آمدی****به میزان معنی درست آمدی
خراسانی آن گنج بستد به ناز****چو هندو کمر بست بر ترکتاز
گریزان ره خانه را پی گرفت****شبی چند با عاملان می گرفت
بخفت و به خفتن به خسباندشان****چو برخاست بر خاک بنشاندشان
ستوران تازی غلامان کار****به اندازه بخرید و بر بست بار
به راهی که دیده نشانش ندید****چنان شد که کس در جهانش ندید
خلیفه چو آگاه شد زین فریب****که برد آن خراسانی آن زر و زیب
حدیث طبریک به یاد آمدش****جز آن هر چه بشنید باد آمدش
خبر بازجست از طبریک فروش****بخندید کان طنزش آمد به گوش
طبریک چو تصحیف سازد دبیر****بیاموز معنی و معنیش گیر
هر افسون کز افسونگری بشنوی****نگر تا به افسون او نگروی
در این داوری هیچکس دم نزد****که در بازی کیمیا کم نزد
سکندر به یونان خبردار شد****که بر گنج زرماریه مار شد
به شه باز گفتند کان ماده شیر****به صید افکنی گشت خواهد دلیر
زنی کار دانست و سامان شناس****نداند کسی سیم او را قیاس
ز پوشیده گنجی خبر داشتست****به آن گنج گیتی بینباشتست
به افسونگری سنگ را زر کند****صدف ریزه را لؤلؤ تر کند
از آن بیشتر گنج زر ساختست****که قارون به خاک اندر انداختست
گرش سر نبرد سر تیغ شاه****جهان زود گیرد به گنج و سپاه
سپاه آورد دشمنان را به رنج****سپاهی نگردد مگر گرد گنج
به آزار او شه شتابنده گشت****ز گرمی چو خورشید تابنده گشت
به تدبیر آن شد کزان جان پاک****به تدبیر دشمن برآرد هلاک
چو از آتش خشم شاهنشهی****به دستور دانا رسید آگهی
بسی چید بر خدمت شهریار****بسی چربی آورد با او به کار
که آن زن زنی پارسا گوهرست****جهانجوی را کمترین چاکرست
کمر بستهٔ توست در ملک شام****به گوهر کنیز و به خدمت غلام
بسی گشت چون چاکران گرد من****به چندین هنر گشت شاگرد من
منش دل به دانش برافروختم****نهانی در او چیزی آموختم
که چندان به دست آرد از برگ و ساز****که گردد ز خلق جهانی نیاز
بر او طالعی دیدم آراسته****خبر داده از گنج و از خواسته
جز او هر که این صنعت آرد به کار****جوی نارد از گنج او در شمار
به هشیاری طالع مال سنج****بجز ماریه کس نشد مار گنج
کنون کان کفایت به دست آمدش****بجای نیاکان نشست آمدش
چو شه پوزش رای دستور یافت****دل خویش از آن داوری دور یافت
چو دستور گرد از دل شه ربود****سوی ماریه کس فرستاد زود
بفرمود تا عذر شاه آورد****همان قاصدی سر به راه آورد
زن کاردان چون شنید این سخن****گشاد از زر تازه گنج کهن
فرستاده‌ای را برآراست کار****فرستاد گنجی سوی شهریار
که چندین ترازوی گنجینه سنج****به یکجای چندان ندیدست گنج
چو بر گنج دادن دلش راه برد****هلاک از خود و کینه از شاه برد
درم دادن آتش کشد کینه را****نشاند ز دل خشم دیرینه را

بخش ۱۳ - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

مغنی بیار آن نوای غریب****نو آیین‌تر از نالهٔ عندلیب
نوائی که در وی نوائی بود****نوائی نه کز بینوائی بود
خنیده چنین شد در اقصای روم****که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم
به کم مدتی شد چنان سیم سنج****که شد خواجه کاروانهای گنج
کس اگه نه کان گنج دریا شکوه****ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه
یکی نامش از کان کنی می‌گشاد****یکی تهمت ره زنی می‌نهاد
سرانجامش آزاد نگذاشتند****به شاه جهان قصه برداشتند
که آمد تهی دستی از راه دور****نه در کیسه رونق نه در کاسه نور
به تاریخ یکسال یا بیش و کم****بدست آوریدست چندین درم
که گر شه گمارد بر آن ده دبیر****ز تفصیل آن عاجز آید ضمیر
یکی نانوا مرد بد بینوا****نه آبی روان و نه نانی روا
کنون لعل و گوهر فروشی کند****خرد کی در این ره خموشی کند
نه پیشه نه بازارگانی نه زرع****چنین مایه را چون بود اصل و فرع
صواب آنچنان شد که شاه جهان****از احوال او باز جوید نهان
جهاندار فرمود کان زاد مرد****فرو شوید از دامن خویش گرد
به خلوت کند شاه را دستبوس****ز تشنیع برنارد آوای کوس
درم دار مقبل به فرمان شاه****به خدمت روان شد سوی بارگاه
درون رفت و بوسید شه را زمین****زمین بوس چون کرد خواند آفرین
چو شاه جهانش جوان دید بخت****جوانبخت را خواند نزدیک تخت
بسی نیک و بد مرد را کرد یاد****سخنها کزو گنج شاید گشاد
که مردی عزیزی و آزاد چهر****به فرخندگی در تو دیده سپهر
شنیدم چو اینجا وطن ساختی****به یک روزه روزی نپرداختی
کنون رخت و بنگاهت آنجا رسید****که نتواندش کاروانها کشید
بباید چنین گنج را دسترنج****وگرنه من اولی‌تر آیم به گنج
اگر راست گفتی که چونست حال****زمن ایمنی هم به سر هم به مال
وگر بر دروغ افکنی این اساس****سر و مال بستانم از ناسپاس
نیوشنده چون دید کز خشم شاه****بجز راستی نیست او را پناه
زمین بوس شه تازه‌تر کرد باز****چنین گفت کای شاه عاجز نواز
ندیده جهان نقش بیداد تو****به نیکی شده در جهان یاد تو
رعیت زدادت چنان دلخوشند****که گر جان بخواهی به پیشت کشند
مرا مال و نعمت زمین زاد توست****هم از داده تو هم از داد توست
اگر می‌پذیری زمن هر چه هست****بگو تا برافشانم از جمله دست
به کمتر غلامی دهم شاه را****زنم بوسه این خاک درگاه را
چو شه گفت کاحوال خود باز گوی****بگویم که این آب چون شد به جوی
من اول که اینجا رسیدم فراز****تهی دست بودم ز هر برگ و ساز
دلم را غم بی‌نوائی شکست****گرفتم ره نانوائی بدست
وزان پیشه نیزم نوائی نبود****که در کار و کسبم وفائی نبود
به شهری که داور بود پی فراخ****شود دخل بر نانوا خشک شاخ
ز هر سو سراسیمه می‌تاختم****به بی برگی آن برگ می‌ساختم
زنی داشتم قانع و سازگار****قضا را شد آن زن ز من باردار
به سختی همی گشت ز ما سپهر****شد از مهر گردنده یک باره مهر
زن پاکدامن‌تر از بوی مشک****شکیبنده با من به یک نان خشک
چو آمد گه زادن او را فراز****به کشگینهٔ گرمش آمد نیاز
ز چیزی که دارد به خوردن بسیچ****نبودم بجز خون در آن خانه هیچ
من و زن در آن خانه تنها و بس****مرا گفت کی شوی فریاد رس
اگر شوربائی به چنگ آوری****من مرده را باز رنگ آوری
وگرنه چنان دان که رفتم ز دست****ستمگاره شد باد و کشتی شکست
چو من دیدم آن نازنین را چنان****برون رفتم از خانه زاری کنان
ز سامان به سامان همه کوی و شهر****دویدم مگر یابم از توشه بهر
ندیدم دری کان نه در بسته بود****که سختی به من سخت پیوسته بود
رسیدم به ویرانه‌ای دور دست****درو درگهی با زمین گشته پست
بسی گرد ویرانه کردم طواف****شتابنده چون دیو در هر شکاف
سرائی کهن یافتم سالخورد****دری در نشسته بر او دود و گرد
در او آتشی روشن افروخته****بر او هیمه خروارها سوخته
سیه زنگیی دیدم آتش پرست****سفالین سبوئی پر از می بدست
بر آتش نهاده لویدی فراخ****نمک سود فربه در او شاخ شاخ
چو زنگی مرا دید برجست زود****بپیچید برخود به کردار دود
به من بانگ برزد که‌ای دیوزاد****شبیخون من چونت آمد به یاد
تو دزدی و من نیز دزد این رواست؟****به دزدی شدن پیش دزدان خطاست
من از هول زنگی و تیمار خویش****فروماندم آشفته در کار خویش
زبان برگشادم به آیین زنگ****دعا گفتم آوردم او را به چنگ
که از بینوائی و بی‌مایگی****گرفتم در این سایه همسایگی
جوانمردی چون تو شیرافکنی****شنیدم به افسانه از هر تنی
نخوانده به مهمان تو تاختم****سر خویش در پایت انداختم
مگر کز تو کارم به جائی رسد****در این بینوائی نوائی رسد
چو زنگی زبان مرا چرب دید****وزآن گونه گفتار شیرین شنید
از آن چرب و شیرین رها کرد حرب****که دشمن فریبست شیرین و چرب
بگفتا خوری باده دانی سرود؟****بگفتم بلی پیشم آورد رود
از او بستدم رود عاشق‌نواز****ز بی سازیش پرده بستم به ساز
سر زخمه بر رود بگماشتم****سرودی فریبنده برداشتم
درآوردم او را به بانگ و خروش****چو دیگی که از گرمی آید به جوش
گهی خورد ریحانیی زان سفال****گهی کوفت پائی به امید مال
زدم زخمه‌ای چند زنگی فریب****برون بردم از جان زنگی شکیب
حریفانه با من درآمد به کار****چو سرمست شد کرد راز آشکار
که امشب در این کاخ ویرانه رنگ****به امید مالی گرفتم درنگ
دگر زنگیی هست همزاد من****که می خوردنش نیست بی یاد من
یکی گنجدان یافتیم از نهفت****که هیچ اژدهائیش بر سر نخفت
مگر ما که هستیم چون اژدها****ز دل کرده آزرم هر کس رها
بود سالی اکنون کزان کان گنج****خوریم و نداریم خود را به رنج
من اینجا نشستم چنین بیهمال****دگر زنگیی رفته جویای مال
ز گنجینهٔ آن همه سیم و زر****همانا که یک پشته مانده دگر
چو امشب رسیدی تو مهمان ما****روانست حکم تو بر جان ما
به شرطی که چون آید آن ره نورد****کشد گوهر سرخ و یاقوت زرد
تو در کنج کاشانه پنهان شوی****شکیبنده چون شخص بیجان شوی
که من در دل آن دارم ای هوشمند****که آن اژدها را رسانم گزند
هر آن گنج کارد به تنها برم****به کنجی نشینم به تنها خورم
تو را نیز از آن قسمتی بامداد****دهم تا دلت گردد از تاج شاد
من و زنگی اندر سخن گرم رای****که ناگه به گوش آمد آواز پای
ز جا جستم و در خزیدم به کنج****گهی خار در خاطرم گه ترنج
درآمد سیه چهره‌ای چون زگال****به پشت اندر آورده یک پشته مال
نهادش به سختی ز گردن به زیر****برو گردنی سخت چون تند شیر
از آن پیش کان پشته را باز کرد****یکی نیمه زان شوربا باز خورد
نگه کرد همزاد او خفته بود****همان کرد با او که او گفته بود
بزد تیغ پولاد بر گردنش****سرش را بیفکند در دامنش
من از بیم از آنان که افتم ز پای****دگر باره خود را گرفتم بجای
چو زنگی سر یار خود را برید****تنش را به خنجر زهم بردرید
یکی نیمه در بست و بر زد به دوش****برون رفت و من مانده بی‌عقل و هوش
پس از مدتی کان برآمد دراز****نگه کردم آمد دگر باره باز
دگر نیمه را همچنان کرد خرد****به آیین پیشینه در بست و برد
چو دیدم که هنجار او دور بود****شب از جمله شبهای دیجور بود
بدان گنج پویان شدم چون عقاب****سوی پشتهٔ مال کردم شتاب
به پشت اندر آوردم آن پشته را****چو زنگی دگر زنگی کشته را
وزان شور با ساغری گرم جوش****ربودم سوی خانه رفتم خموش
چنان آمدم سوی ایوان خویش****که جز دولتم کس نیفتاد پیش
چو در خانه رفتم به نیروی بخت****نهادم ز دل بارو از پشت رخت
به گوش آمد آواز نو زاد من****وزان شادتر شد دل شاه من
به زن دادم آن شوربا را بخورد****پس از صبر کردن بسی شکر کرد
ز فرزند فرخنده دادم خبر****پسر بود و باشد پسر تاج سر
گشادم گرهٔ رخت سربسته را****به مرهم رساندم دل خسته را
چه دیدم یکی گنج کانی در او****ز یاقوت و زر هر چه دانی دراو
به گنجی چنان کان گوهر شدم****وزان شب چو دریا با توانگر شدم
به فرزند فرخ دلم شاد گشت****که با گوهر و گنج همزاد گشت
همه مال من زان شب آمد پدید****که شب با گهر بد گهر با کلید
چنین بود گوینده را سرگذشت****سخن کامد آنجا ورق در نوشت
شه از وقت مولود فرزند او****خبر جست و از حال پیوند او
شد آن گوهری مرد و از جای خویش****نمودار آن طالع آورد پیش
شه آن نسخه را هم بدانسان که بود****به والیس دانا فرستاد زود
که احوال این طالع از هر چه هست****چنان کن که ز اختر آری به دست
بدو نیک او را نهانی بجوی****چویابی نهان آشکارا بگوی
چو آمد به والیس فرمان شاه****سوی اختران کرد نیکو نگاه
نظر کردن هر یکی بازجست****شد احوال پوشیده به روی درست
نبشت و فرستاد از آنجاکه دید****نه ز آنجا که از کس حکایت شنید
چو شه نامه حکم والیس خواند****در آن حکم نامه شگفتی بماند
نمودار طالع چنان کرده بود****از آن نقش‌ها کز پس پرده بود
که این بانوا نانوا زاده‌ایست****که از نور دولت نواداده‌ایست
به بی برگی از مادر انداخته****چو زاده فلک برگ او ساخته
پدر گشته فرخ ز پرواز او****توانگر ز پیروزی راز او
همانا که چون زاده باشد بجای****نهاده بود بر سر گنج پای
ز غیرت شه آمد چو دریا به جوش****لطف کرد با مرد گوهر فروش
پس آنگاه بسیار بنواختش****یکی از ندیمان خود ساختش

بخش ۱۴ - انکار کردن هفتاد حکیم سخن هرمس را و هلاک شدن ایشان

مغنی بر آهنگ خود ساز گیر****یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر
که مارا سر پردهٔ تنگ نیست****بجز پی فراخی در آهنگ نیست
بهر مدتی فیلسوفان روم****فراهم شدندی ز هر مرز و بوم
بر آراستندی به فرهنگ و رای****سخن‌های دل پرور جان فزای
کسی را که حجت قوی‌تر شدی****به حجت بر آن سروران سرشدی
در آن داوری هرمس تیز مغز****بحق گفت اندیشه‌ای داشت نغز
ز هر کس که او حجتی بیش داشت****سخنهای او پرورش بیش داشت
ز بس گفتن راز روحانیان****بر او رشک بردند یونانیان
بهم جمع گشتند هفتاد تن****به انکار او ساختند انجمن
که هرچ او بگوید بدو نگرویم****سخن گر چه زیبا بود نشنویم
تغییر دهیمش به انکار خویش****به انکار نتوان سخن برد پیش
چنان عهد بستند با یکدگر****که چون هرمس از کان برآرد گهر
ز دریای او آب ریزی کنند****برآن گنجدان خاک بیزی کنند
به حق گفتنش درنیارند هوش****بگیرند از انکار گوینده گوش
چو هرمس سخن گفتن آغاز کرد****در دانش ایزدی باز کرد
به هر نکته‌ای حجتی باز بست****که چون نور در دیده و دل نشست
ندید آن سخن را برایشان پسند****جز انکار کردن به بانگ بلند
دگر باره گنجینه نو گشاد****اساسی دگرگونه از نو نهاد
بیانی چنان روشن و دلپذیر****که در دل نه در سنگ شد جایگیر
دگر ره ندید آن سخن را شکوه****به انکار خود دیدشان هم گروه
سوم باره از رای مشکل گشای****نمود آنچه باشد حقیقت نمای
سخن‌های زیبندهٔ دلنواز****برایشان فرو خواند فصلی دراز
ز جنباندن بانگ چندان جرس****سری در سماعش نجنباند کس
چه گوینده عاجز شد از گفت خویش****زبان گشته حیران گلو گشته ریش
خبر داشت کز راه نابخردی****ستیزند با حجت ایزدی
چو در کس ز جنبش نشانی نیافت****بجنبید و روی از رقیبان بتافت
برایشان یکی بانگ برزد که های****مجنبید کس تا قیامت ز جای
همان لحظه بر جای هفتاد مرد****ز جنبش فتادند و گشتند سرد
چو در پرده راست کج باختند****از این پرده‌شان رخت پرداختند
سرافکنده چون آب در پای خویش****ز سردی فسردند بر جای خویش
سکندر چو زین حالت آگاه گشت****چو انجم بر آن انجمن بر گذشت
از آن بیشه سرو با بوی مشک****یکی سروتر مانده هفتاد خشک
بپرسید و هرمس بدو گفت راز****که همت در آسمان کرد باز
سکندر بر او آفرین سازگشت****وز آنجا به درگاه خود بازگشت
به خلوت چو بنشست با هر کسی****ازان داستان داستان زد بسی
که هرمس به طوفان هفتاد کس****به موجی همی ماند و هفتاد خس
گروهیش کز حق گرفتند گوش****بمردند چون یافه کردند هوش
ز پوشیدن درس آموزگار****کفن بین که پوشیدشان روزگار
بیانی که باشد به حجت قوی****ز نافرخی باشد ار نشنوی
دری را که او تاج تارک بود****زدن بر زمین نامبارک بود
هنر نیست روی از هنر تافتن****شقایق دریدن خشن بافتن
خردمند را چون مدارا کنی****هنرهای خویش آشکارا کنی

بخش ۱۵ - اغانی ساختن افلاطون بر مالش ارسطو

مغنی سماعی برانگیز گرم****سرودی برآور به آواز نرم
مگر گرمتر زین شود کار من****کسادی گریزد ز بازار من
دهل زن چو زد بر دهل داغ چرم****هوای شب سرد را کرد گرم
فروماند زاغ سیه ناامید****بگفتن در آمد خروس سپید
سکندر نشست از بر تخت روم****زبانی چو آتش دماغی چو موم
همهٔ فیلسوفان صده در صده****به پائینگه تخت او صف زده
به مقدار هر دانشی بیش و کم****همی رفتشان گفتگوئی بهم
یکی از طبیعی سخن ساز کرد****یکی از الهی گره باز کرد
یکی از ریاضی برافراخت یال****یکی هندسی برگشاد از خیال
یکی سکه بر نقد فرهنگ زد****یکی لاف ناموس و نیرنگ زد
تفاخر کنان هر یکی در فنی****به فرهنگ خود عالمی هر تنی
ارسطو به دلگرمی پشت شاه****برافزود بر هر یکی پایگاه
که اهل خرد را منم چاره ساز****ز علم دگر بخرادان بی نیاز
همان نقد حکمت به من شد روا****به حکمت منم بر همه پیشوا
فلان علم خوب از من آمد پدید****فلان کس فلان نکته از من شنید
دروغی نگویم در این داوری****به حجت زنم لاف نام آوری
ز بهر دل شاه و تمکین او****زبانها موافق به تحسین او
فلاطون برآشفت ازان انجمن****که استادی او داشت در جمله فن
چو هر دانشی کانک اندوختند****نخستین ورق زو درآموختند
برون رفت و روی از جهان در کشید****چو عنقا شد از بزم شه ناپدید
شب و روز از اندیشه چندان نخفت****کاغانی برون آورید از نهفت
به خم درشد از خلق پی کرد گم****نشان جست از آواز این هفت خم
کسی کو سماعی نه دلکش کند****صدای خم آواز او خوش کند
مگر کان غنا ساز آواز رود****در آن خم بدین عذر گفت آن سرود
چو صاحب رصد جای در خم گرفت****پی چرخ و دنبال انجم گرفت
بر آهنگ آن ناله کانجا شنید****نموداری آورد اینجا پدید
چو آن ناله را نسبت از رود یافت****در آن پرده گه رودگر رود بافت
کدوی تهی را به وقت سرود****به چرم اندرآورد و بربست رود
چو بر چرم آهو براندود مشک****نوائی‌تر انگیخت از رود خشک
پس آنگه بر آن رسم و هیئت که خواست****یکی هیکل از ارغنون کرد راست
در او نغمه و نالهای درست****به اوتار نسبت فرو بست چست
به زیر و بم ناله رود خیز****گهی نرم زد زخمه و گاه تیز
ز نرمی و تیزی ز بالا و زیر****نوا ساخت بر نالهٔ گاو و شیر
چنان نسبت نالش آمد به دست****که هر جا که زد هر دو را پای بست
همان نسبت آدمی تا دده****بر آن رودها شد یکایک زده
چنان کادمی زاد را زان نوا****به رقص و طرب چیره گشتی هوا
سباع و بهائم بر آن ساز جفت****یکی گشت بیدار و دیگر بخفت
چو بر نسبت ناله هر کسی****به دست آمدش راه دستان بسی
ز موسیقی آورد سازی برون****که آن را نشد کس جز او رهنمون
چنان ساخت هر نسبتی را خروش****که نالنده را دل درآرد به جوش
بجائی رساند آن نواگر نواخت****که دانا بدو عیب و علت شناخت
به قانون از آن ناله خرگهی****ز هر علتی یافت عقل آگهی
چو اوتار آن ارغنون شد تمام****شد آن عود پخته به از عود خام
برون شد به صحرا و بنواختش****بهر نسبت اندازه‌ای ساختش
خطی چارسو گرد خود درکشید****نشست اندران خط نوا برکشید
دد و دام را از بیابان و کوه****دوانید بر خود گروها گروه
دویدند هر یک به آواز او****نهادند سر بر خط ساز او
همه یک یک از هوش رفتند پاک****فتادند چون مرده بر روی خاک
نه گرگ جوان کرد بر میش زور****نه شیر ژیان داشت پروای گور
دگر نسبتی را که دانست باز****درآورد نغمه به آن جفت ساز
چنان کان ددان در خروش آمدند****از آن بی‌هوشی باز هوش آمدند
پراکنده گشتند بر روی دشت****که دارد به باد این چنین سرگذشت
بگرد جهان این خبر گشت فاش****که شد کان یاقوت یاقوت باش
فلاطون چنین پرده بر ساختست****که جز وی کس آن پرده نشناختست
برانگیخت آوازی از خشک رود****که از تری آرد فلک را فرود
چو بر نسبتی راند انگشت خود****بخسبد برآواز او دام و دد
چو بر نسبتی دیگر آرد شتاب****به هوش آرد آن خفتگان را ز خواب
شد آوازه بر درگه شاه نیز****که هاروت با زهره شد همستیز
ارسطو چو بشنید کان هوشمند****برانگیخت زینگونه کاری بلند
فروماند ازان زیرکی تنگدل****چو خصمی که گردد ز خصمی خجل
به اندیشه بنشست بر کنج کاخ****دل تنگ را داد میدان فراخ
به تعلیق آن درس پنهان نویس****که نقشی عجب بود و نقدی نفیس
در آن کارعلوی بسی رنج برد****بسی روز و شب را به فکرت سپرد
هم آخر پس از رنجهای دراز****سررشتهٔ راز را یافت باز
برون آورید از نظرهای تیز****که چون باشد آن نالهٔ رود خیز
چگونه رساند نوا سوی گوش****برد هوش و آرد دیگر ره به هوش
همان نسبت آورد رایش به دست****که دانای پیشینه بر پرده بست
به صحرا شد و پرده را ساز کرد****طلسمات بیهوشی آغاز کرد
چو از هوشمندان ستد هوش را****دیگر گونه زد رود خاموش را
در آن نسبتش بخت یاری نداد****که بیهوش را آرد از هوش باد
بکوشید تا در خروش آورد****نوائی که در خفته هوش آورد
ندانست چندانکه نسبت گرفت****در آن کار سرگشته ماند ای شگفت
چو عاجز شد از راه نایافتن****ز رهبر نشایست سر تافتن
شد از راه رغبت به تعلیم او****عنان داد یک ره به تسلیم او
بپرسید کان نسبت دلپسند****که هش رفتگان را کند هوشمند
ندانم که در پردهٔ آواز او****چگونست و چون پرورم ساز او
فلاطون چو دانست کان سرفراز****به تعلیم او گشت صاحب نیار
برون شد خطی گرد خود در کشید****نوا ساخت تا نسبت آمد پدید
همه روی صحرا ز گور و پلنگ****بر آن خط کشیدند پرگار تنگ
به بیهوشی از نسبت اولش****نهادند سر بر خط مندلش
نوائی دگر باره برزد چو نوش****که ارسطوی دانا تهی شد ز هوش
چو بیهوش بود او به یک راه نغز****دد و دام را کرد بیدار مغز
دگر باره زد نسبت هوش بخش****که ارسطو ز جاجست همچون درخش
فروماند سرگشته بر جای خود****که چون بی‌خبر بود از آن دام ودد
از آن بی‌هوشی چون به هوش آمدند؟****چه بود آنک ازو در خروش آمدند؟
شد آگه که دانای دستان نواز****به دستان بر او داشت پوشیده راز
ثنا گفت و چندان ازو عذر خواست****که آن پردهٔ کژ بدو گشت راست
چو شد حرف آن نسبت او راه درست****نبشت آن او آن خود را بشست
به اقرار او مغز را تازه کرد****مدارای او بیش از اندازه کرد
سکندر چو دانست کز هر علوم****فلاطون شد استاد دانش به روم
بر افزود پایش در آن سروری****به نزد خودش داد بالاتری

بخش ۱۶ - حکایت انگشتری و شبان

مغنی بیا چنگ را ساز کن****به گفتن گلو را خوش آواز کن
مرا از نوازیدن چنگ خویش****نوازشگری کن به آهنگ خویش
چو روز دگر صبح گیتی فروز****به پیروزی آورد شب را به روز
برآمد گل از چشمهٔ آفتاب****فرو برد مه سرچو ماهی درآب
بر اورنگ زر شد شه تاجور****زده بر میان گوهر آگین کمر
نشسته همه زیرکان زیر تخت****فلاطون به بالا برافکنده رخت
شه از نسبتی کو در آن پرده ساخت****عجب ماند کان پرده را چون شناخت
بپرسید از او کای جهان دیده پیر****برآورده مکنون غیب از ضمیر
شمائید بر قفل دانش کلید****ز رای شما دانش آمد پدید
ز دانندگان خوانده‌ای هیچکس؟****که بودش فزون از شما دسترس
خیالی برانگیخت زین کارگاه****که رای شما را بدان نیست راه
فلاطون پس از آفرین تمام****چنین گفت کاین چرخ فیروزه فام
از آن بیشتر ساخت افسونگری****که یابد دل ما بدان رهبری
گر آن‌ها که پیشینگان ساختند****به نیرنگ و افسون برافراختند
یکی گویم از صد دراین روزگار****نداند کسی راز آموزگار
اگر شاه فرمایدم اندکی****بگویم نه از ده که از صد یکی
اجازت رسید از سر داستان****که دانا فرو گوید آن داستان
جهاندیدهٔ دانای روشن ضمیر****چنین گفت کای شاه دانش پذیر
شنیدم بخاری به گرمی شتافت****به خسف شکوفه زمین را شکافت
برانداخت هامون کلوخ از مغاک****طلسمی پدید آمد از زیر خاک
ز روی و ز مس قالبی ریخته****وزآن صورت اسبی انگیخته
گشاده ز پهلوی اسب بلند****یکی رخنه چون رخنه آبکند
چو خورشید از آن رخنه درتافتی****نظر نقش پوشیده دریافتی
شبانی بر آن ژرف وادی گذشت****مغاکی تهی دید بر ساده دشت
طلسمی درفشنده دروی پدید****شبانه در آن ژرف وادی رسید
ستوری مسین دید در پیکرش****یکی رخنه با کالبد در خورش
در آن رخنه از نور تابنده هور****نگه کرد سر تا سرین ستور
بر او خفته‌ای دید دیرینه سال****نگشته یکی موی مویش ز حال
بدستش در از رنگ انگشتری****نگینی فروزنده چون مشتری
بر او دست خود را سبک تاز کرد****وز انگشتش انگشتری باز کرد
چو انگشتری دید در مشت خویش****نهادش بزودی در انگشت خویش
دگر نقد شاهانه آنجا نیافت****ستودان رها کرد و بیرون شتافت
گله پیش در کرد و می‌رفت شاد****شکیبنده می‌بود تا بامداد
چو از رایت شیر پیکر سپهر****برآورد منجوق تابنده مهر
شبان رفت نزدیک صاحب گله****گله کرد بر کوه و صحرا یله
بدان تانگین را نهد پیش او****بداند بهای کم و بیش او
چو صاحب گله دید کامد شبان****گشاد از سر چرب گوئی زبان
بپرسید از او حال میش و بره****نیشنده دادش جوابی سره
شبانه به هنگام گفت و شنید****زمان تا زمان گشت ازو ناپدید
دگرره پدیدار گشت از نهفت****گله صاحبش برزد آواز و گفت
که هردم چرا گردی از من نهان****دیگر باره پیدا شوی ناگهان
نگر تا چه افسون درآموختی****که بر خود چنین برقعی دوختی
شبانه عجب ماند از آن داوری****در آن کار جست از خرد یاوری
چنان بود کان مرد خاتم پرست****به خانم همی کرد بازی بدست
نگین دان او را چه زود و چه دیر****گه کرد بالا گهی کرد زیر
نگین تا به بالا گرفتی قرار****شبان پیش بیننده بود آشکار
چو سوی کف دست گردان شدی****شبانه زبیننده پنهان شدی
نهاد نگین را چنان بد حساب****که دارنده را داشتی در حجاب
شبان چون از این بازی آگاه گشت****شد این آزمون کرد بر کوه و دشت
درآمد به بازیگری ساختن****چو گردون به انگشتری باختن
کجا رأی پنهان شدن داشتی****نگین را ز کف دور نگذاشتی
چو کردی به پیدا شدن رای خویش****نگین را زدی نقش بر جای خویش
به پیدا و پنهان شدن گرد شهر****ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر
یکی روز برخاست پنهان به راز****نگین را به کف درکشید از فراز
برهنه یکی تیغ هندی به دست****سوی پادشه رفت و پنهان نشست
چو خالی شد از خاصگان انجمن****برو گرد پیدا تن خویشتن
دل پادشا را به خود بیم کرد****بدو پادشاه شغل تسلیم کرد
به زنهار گفتش که کام تو چیست****فرستندهٔ تو بدین جای کیست
شبان گفت پیغمبرم زود باش****به من بگرو از بخت خوشنود باش
چو خواهم نبیند مرا هیچکس****بدین دعوتم معجزآنست و بس
بدو پادشا بگروید از هراس****همان مردم شهر بیش از قیاس
شبان آنچنان گردن افراز گشت****که آن پادشاهی بدو بازگشت
نگین بین که از مهر انگشتری****چگونه رساند به پیغمبری
حکیمان نگر کان نگین ساختند****به حکمت چگونه برانداختند
چنان باید انگیخت نیرنگ و ساز****که ما درنیابیم ازان پرده راز
بسی کردم اندیشه را رهنمون****نیاوردم این بستگی را برون
ثنا گفت بروی چو شاه این شنید****بر آن نیز کان نقشی ازو شد پدید
همه پاسداران آن آستان****گرفتند عبرت بدین داستان

بخش ۱۷ - احوال سقراط با اسکندر

مغنی بدان ساز تیمار سوز****نشاط مرا یک زمان بر فروز
مگر زان نوای بریشم نواز****بریشم کشم روم را در طراز
چنین گوید آن کاردان فیلسوف****که بر کار آفاق بودش وقوف
که یونان نشینان آن روزگار****سوی زهد بودند آموزگار
ز دنیا نجستندی آسایشی****نیرزیدشان شهوت آلایشی
نکردندی الا ریاضتگری****به بسیار دانی و اندک خوری
کسی که به خود بر توان داشتی****ز طبع آرزوها نهان داشتی
نکردی تمتع نخوردی نبید****کزین هر دو گردد خرد ناپدید
ز گرد آمدن سر درآید به گرد****چو سر بایدت گرد آفت مگرد
بدانجا رسیدند از آن رسم و رای****که برخاست بنیادشان زین سرای
ز خشگی به دریا کشیدند بار****ز پیوند گشتند پرهیزگار
زنان را ز مردان بپرداختند****جداگانه شان کشتیی ساختند
به مردانگی خون خود ریختند****بمردند و با زن نیامیختند
به گیتی چنین بود بنیادشان****که تخمه به گیتی برافتادشان
یکی روز فرخنده از صبحگاه****ز فرزانگان بزمی آراست شاه
چنان داد فرمان به سالاربار****که با من ندارد کس امروز کار
فرستید و خوانید سقراط را****نگهبان ترکیب و اخلاط را
فرستاده سقراط را بازجست****ز شه یاد کردش که جویای توست
زمانی به درگاه خسرو خرام****برآرای جامه برافروز جام
فریب ورا پیر دانا نخورد****فریبندگی را اجابت نکرد
بدو گفت رو به اسکندر بگوی****که هرچ اندرین ره نیابی مجوی
من آنجائیم وین سخن روشنست****گر اینجا خیالیست آن بی‌منست
مرا گر بدست آرد ایزد پرست****هم از درگه ایزد آیم بدست
جوابی که آن کان فرهنگ سفت****فرستاده شد با فرستنده گفت
شهنشاه را گشت روشن چو روز****که سقراط شمعی است خلوت فروز
نیابد به دیدار آن شمع راه****جز آن کس که شب خیز باشد چو ماه
سکندر که دارندهٔ تاج بود****به دانش همه ساله محتاج بود
زمانی نبودی که فرزانه‌ای****ز گوهر ندادی بدو دانه‌ای
ز هر دانشی کان ز دانندگان****رساندندی او را رسانندگان
سخنهای سقراط بیدار هوش****پسند آمدی مر زبان را به گوش
بران شد دل دانش اندیش او****که آرند سقراط را پیش او
نمودند کان پیر خلوت پناه****بر آمد شد خلق بربست راه
سر از شغل دنیا چنان تافتست****که در گور گوئی دری یافتست
ز خویشان و یاران جدائی گرفت****به کنجی خراب آشنایی گرفت
جهان گر چه کارش به جان آورد****نه ممکن که سر در جهان آورد
ز خون خوردن جانور خو برید****پلاسی بپوشید و دیبا درید
کفی پست از آنجا که غایت بود****شبان روزی او را کفایت بود
جز ایزد پرستیدنش کار نیست****به نزدیک او خلق را بار نیست
نظامی صفت با خرد خو گرفت****نظامی مگر کاین صفت زو گرفت
به شرحی که دادند از آن دین پناه****گراینده‌تر شد بدو مهر شاه
چنین آمداست آدمی را نهاد****که آرد فرامش کنان را به یاد
کسی کو ز مردم گریزنده‌تر****بدو میل مردم ستیزنده‌تر
چو سقراط مهر خود از خلق شست****همه خلق سقراط را بازجست
بسی خواند شاهش بر خویشتن****نشد شاه انجم بر آن انجمن
چو زاندازه شد خواهش شهریار****دل کاردان در نیامد به کار
ز ناز هنرمند ترکانه‌وش****رمنده نشد دولت نازکش
شه از جمله استواران خویش****یکی محرم خاص را خواند پیش
فرستاد نزدیک دانا فراز****بسی قصه‌ها گفت با او به راز
که نزدیک خود خواندمت بارها****نهان داشتم با تو گفتارها
اجابت نکردی چه بود از قیاس****نوازنده را ناشدن حق شناس
چرائی ز درگاه ما گوشه گیر****بیا یا بگو حجتی دلپذیر
به معذوری خویش حجت نمای****وگر نیست حجت به حاجت به پای
فرستادهٔ پی مبارک ز راه****به سقراط شد داد پیغام شاه
جهان دیدهٔ دانای حاضر جواب****چنین داد پاسخ برای صواب
که گر شه مرا خواند نزدیک خود****خرد چیزها داند از نیک و بد
نماید که رفتن بدو رای نیست****که مهر تو را در دلش جای نیست
چو درنا شدن هست چندین دلیل****به بازی نشد پیش کس جبرئیل
مرا رغبت آنگه پدید آمدی****که پیغام شه با کلید آمدی
چو در نافهٔ مشک آشنائی دهد****بر او بوی خوش بر گوائی دهد
دلی را که بر دوستی رهبر است****برون از زبان حجتی دیگر است
درونی که مهر آشکارا کند****مدارا فزون از مدارا کند
کسانی که نزدیک شه محرمند****به بزم اندرون شاه را همدمند
سوی من نبینند بر آب و سنگ****ستور مرا پای ازینجاست لنگ
چنان می‌نماید که در بزمگاه****به نیکی مرا یاد ناورد شاه
که آن رازداران که خدمتگرند****به دل دوستی سوی من ننگرند
دل شاه را مرد مردم شناس****هم از مردم شاه گیرد قیاس
اگر خاصگان را زبان هست نرم****به امید شه دل توان کرد گرم
وگر نرم ناید ز گوینده گفت****درشتی بود شاه را در نهفت
غنا ساز گنبد چو باشد درست****صدای خوش آرد به اوتار سست
ز گنبد چو یک رکن گردد خراب****خوش آواز را ناخوش آید جواب
هر آن نیک و بد کاید از در برون****به دارای درگه بود رهنمون
تو خوانی مرا پرده داران راز****به سرهنگی از پرده دارند باز
نگر تا به طوفان ز دریای آب****در این کشمکش چون نمایم شتاب
مثال آنچنان شد که دریای ژرف****نماید که درهاست ما را شگرف
نهنگان دریا گشایند چنگ****که جوید گهر در دهان نهنگ؟
چگونه شوم بردری نور باش****که باشد بر او این همه دور باش
بر شاه اگر صورتم بد کنند****خلاقت نه بر من که بر خود کنند
ز خلق جهان بنده‌ای را چه باک****که بندد کمر پیش یزدان پاک
در این بندگی خواجه تاشم تو را****گر آیم به تو بنده باشم تو را
ببین ای سکندر به تقویم راست****که این نکته را ارتفاع از کجاست
فرستادهٔ شهریار از برش****بر شاه شد خواند درس از برش
طبق پوش برداشت از خون در****ز در دامن شاه را کرد پر
شه از گوهر افشان آن کان گنج****ز گوهر برآمودن آمد به رنج
پسند آمدش کان سخنهای چست****به دعوی گه حجت آمد درست
چو دانست کوهست خلوت گرای****پیاده به خلوتگهش کرد رای
شد آن گنج را دید در گوشه‌ای****ز بی توشه‌ای ساخته توشه‌ای
ز شغل جهان گشت مشغول خواب****برآسوده از تابش آفتاب
تماشای او در دلش کار کرد****به پایش بجنباند و بیدار کرد
بدو گفت برخیز و با من بساز****که تا از جهانت کنم بی نیاز
بخندید دانا کزین داوری****به ار جز منی را به دست آوری
کسی کو نهد دل به مشتی گیا****نگردد بگرد تو چون آسیا
چو قرص جوین هست جان پرورم****غم گردهٔ گندمین چون خورم
بر آن راهرو نیم جوبار نیست****که او را یکی جو در انبار نیست
مرا کایم از کاهبرگی ستوه****چه باید گرانبار گشتن چو کوه
دگر باره شه گفت کز مال و جاه****تمنا چه داری تو ای نیکخواه
جوابش چنین داد دانای دور****که با چون منی بر مینبار جور
من از تو به همت توانگرترم****که تو بیش خواری من اندک خورم
تو با اینکه داری جهانی چنین****نه‌ای سیر دل هم ز خوانی چنین
مرا این یکی ژندهٔ سالخورد****گرانستی ارنیستی گرم و سرد
تو با این گرانی که دربار توست****طلبکاری من کجا کار توست
دگر باره پرسید از او شهریار****که تو کیستی من کیم در شمار
چنین داد پاسخ سخنگوی پیر****که فرمان دهم من تو فرمان‌پذیر
برآشفت شه زان حدیث درست****نهانی سخن را درون بازجست
خردمند پاسخ چنین داد باز****که بر شه گشایم در بسته باز
مرا بنده‌ای هست نامش هوا****دل من بدان بنده فرمان روا
تو آنی که آن بنده را بنده‌ای****پرستار ما را پرستنده‌ای
شه از رای دانای باریک بین****ز خجلت سرافکنده شد برزمین
بدو گقت خود نور سیمای من****گواهست بر پاکی رای من
ز پاکان چو پاکی جدائی مکن****نمرده زمین آزمائی مکن
دگر ره جوابیش چون سیم داد****که سیماب در گوش نتوان نهاد
چو پاکی و پاکیزه رائی کنی؟****چرا دعوی چارپائی کنی
که هر چارپائی که آرد شتاب****به پای اندر آرد کسی را ز خواب
چو من خفته‌ای را تو بیدار مرد****نبایست از این گونه بیدار کرد
تو کز خواب ما را بر آشفته‌ای****کنی خفته بیدار و خود خفته‌ای
بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ****ز شیران بیدار بردار چنگ
شکاری طلب کافتد از تیر تو****هژبری چو من نیست نخجیر تو
دل شه بدان داستانهای گرم****چو موم از پذیرندگی گشت نرم
به خواهش چنان خواست کان هوشمند****ز پندش دهد حلقهٔ گوش بند
شد آن تلخی از پیر پرهیزگار****به شیرین زبانی درآمد به کار
از آن پند گو سر بلندی دهد****بگفت آنچه او سودمندی دهد
که چون آهن دست پیرای تو****پذیرای صورت شد از رای تو
توانی که روشن کنی سینه را****در او آری آیین آیینه را
چو بردن توانی ز آهن تو زنگ****که تا جای گیرد در او نقش و رنگ
دل پاک را زنگ پرداز کن****بر او راز روحانیان باز کن
سیه کن روان بداندیش را****بشوی از سیاهی دل خویش را
زبانی است هر کو سیه دل بود****نه هر زنگیئی خواجه مقبل بود
به سودای رنگی مشو رهنمون****مفرح نگر کز لب آرد برون
سیاهی کنی سوخته شو چو بید****که دندان بدو کرد زنگی سپید
مگر کاینه زنگی از آهنست****که با آن سیاهی دلش روشنست
از آنجا خبر داد کار آزمای****که نوشاب را در سیاهیست جای
برون آی چون نقره ز آلودگی****ز نقره بیاموز پالودگی
دماغی کز آلودگی گشت پاک****بچربد بر این گنبد دودناک
نهانخانهٔ صبحگاهی شود****حرمگاه سر الهی شود
ز تو دور کردن ز روزن نقاب****به روزن درافتادن از آفتاب
چراغی به دریوزه بر کرده گیر****قفائی ز باد هوا خورده گیر
عماری کش نور خورشید باش****ز ترک عماری بر امید باش
تو در پاک میکن ز خاشاک و خار****طلبکار سلطان مشو زینهار
چو سلطان شود سوی نخجیرگاه****دری رفته بیند فروشسته راه
چو دانی که آمد به مهمان فرود****به ناخوانده مهمان بر از ما درود
گرآیی براین در دلیری مکن****تمنای بالا و زیری مکن
به جان شو پذیرندهٔ بزم خاص****که تن را ز دربان نبینی خلاص
به کفش گل آلوده بر تخت شاه****نشاید شدن کفش بفکن به راه
چو همکاسهٔ شاه خواهی نشست****به پیرای ناخن فروشوی دست
کرا زهره گر خود بود شرزه شیر****که بر تخت سلطان خرامد دلیر
که شیری که بر تخت او بخته شد****هم از هیبت تخت او تخته شد
کسی کو درآید به درگاه تو****خورد سیلی ار گم کند راه تو
ببین تا تو را سر به درگاه کیست****دل ترسناکت نظرگاه کیست
گر این درزنی کمترین بنده باش****گر این پای داری سرافکنده باش
وگر تو خود شاهی و شهریار****تو را با سگ پاسبانان چکار
تو گرمی مکن گر من از خوی گرم****نگفتم تو را گفتنیهای نرم
دل تافته کو ز من تفته بود****به جاسوسی آسمان رفته بود
کنون کامد از آسمان بر زمین****ره آوردش آن بود و ره بردش این
چو گفت این سخنهای پرورده پیر****سخن در دل شاه شد جایگیر
برافروخته روی چون آفتاب****سوی بزم خود کرد خسرو شتاب
بفرمود تا مرد کاتب سرشت****به آب زر آن نکته‌ها را نبشت

بخش ۱۸ - گفتار حکیم هند با اسکندر

مغنی غنا را درآور به جوش****که در باغ بلبل نباید خموش
مگر خاطرم را به جوش آوری****من گنگ را در خروش آوری
همان فیلسوف جهاندیده گفت****که چون دانش آمد ره شاه رفت
دهن مهر کرد ز می خوشگوار****که بنیاد شادی ندید استوار
یکی روز کز صبح زرین نقاب****به نظارگان رخ نمود آفتاب
سکندر به آیین فرهنگ خویش****ملوکانه برشد به اورنگ خویش
درآمد رقیبی که اینک ز راه****فرستاده هندو آمد به شاه
نماید که در حضرت شهریار****پیام آورم باز خواهید بار
بفرمود شه تا شتاب آورند****مغان را سوی آفتاب آورند
به فرمان شه سوی مغ تاختند****رهش باز دادند و بنواختند
درآمد مغ خدمت آموخته****مغانه چو آتش برافروخته
چو تابنده خورشید را دید زود****به رسم مغانش پرستش نمود
به فرمان شاهش رقیبان دست****نشاندند جایی‌که شاید نشست
سخن می‌شد از هر دری دلپسند****ز خاک زمین تا به چرخ بلند
به اندازهٔ هر کس هنر می‌نمود****به گفتار خود قدر خود می‌فزود
چو در هندو آمد نشاط سخن****گل تازه رست از درخت کهن
بسی نکته‌های گره بسته گفت****که آن در ناسفته را کس نسفت
فلک راز لب حقه پرنوش کرد****جهان را ز در حلقه در گوش کرد
ثنای جهاندار گیتی پناه****چنان گفت کافروخت آن بارگاه
چو گشت از ثنا پیر پرداخته****نقاب سخن شد برانداخته
که تاریک پروانه‌ای سوی باغ****روان شد به امید روشن چراغ
مگر کان چراغ آشنائی دهد****من تیره را روشنائی دهد
منم پیشوای همه هندوان****به اندیشه پیر و به قوت جوان
سخنهای سربسته دارم بسی****که نگشاید آن بسته را هر کسی
شنیدم کز این دور آموزگار****سرآمد توئی بر همه روزگار
خرد رشتهٔ در یکتای توست****درفش گره باز کن رای توست
اگر چه خداوند تاجی و تخت****بر دانشت نیز داد است بخت
اگر گفته را از تو یابم جواب****پرستش بگردانم از آفتاب
وگر ناید از شه جوابی به دست****دگرباره بر خر توان رخت بست
ولیکن نخواهم که جز شهریار****رود در سخن هیچکس را شمار
زمن پرسش و پاسخ آید ز تو****جواب سخن فرخ آید ز تو
جهاندار گفتا بهانه مجوی****سخن هر چه پوشیده داری بگوی
جهاندیدهٔ هندو زمین بوسه داد****زبانی چو شمشیر هندی گشاد
چو کرد آفرینی سزاوار شاه****بپرسیدش از کار گیتی پناه
که چون من ز خود رخت بیرون برم؟****سوی آفریننده ره چون برم؟
یکی آفریننده دانم که هست****کجا جویمش چون شوم ره به دست؟
نشانش پدید است و او ناپدید****در بسته را از که جویم کلید
وجودش که صاحب معانی شدست****زمینیست یا آسمانی شد است
در اندیشه یا در نظر جویمش****چو پرسند جایش کجا گویمش
کجا جای دارد ز بالا و زیر****به حجت شود مرد پرسنده سیر
جهاندار پاسخ چنین داد باز****که هم کوتهست این سخن هم دراز
چو از خویشتن روی بر تافتی****به ایزد چنان دان که ره یافتی
طلب کردن جای او رای نیست****که جای آفریننده را جای نیست
نه کس راز او را تواند شمرد****نه اندیشه داند بدو راه برد
بدان چیزها دارد اندیشه راه****که باشد بدو دیده را دستگاه
خدا را نشاید در اندیشه جست****که دیو است هرچ آن ز اندیشه رست
هر اندیشه‌ای کان بود در ضمیر****خیالی بود آفرینش پذیر
هرانچ او ندارد در اندیشه جای****سوی آفریننده شد رهنمای
به غفلت نشاید شد این راه را****که ابر از تو پنهان کند ماه را
نشان بس بود کرده بر کردگار****چو اینجا رسیدی هم اینجا بدار
به ایزد شناسی همین شد قیاس****از این نگذرد مرد ایزدشناس
چو هندو جواب سکندر شنید****به شب بازی دیگر آمد پدید
که هرچ از زمین باشد و آسمان****نهایت گهی باشدش بیگمان
خبرده که بیرون از این بارگاه****به چیزی دیگر هست یا نیست راه
اگر هست چون زان کس آگاه نیست****وگر نیست بر نیستی راه نیست
جهاندار گفت از حساب کهن****به آزرم تر سکه زن بر سخن
برون زاسمان و زمین برمتاز****که نائی به سررشتهٔ خویش باز
فلک بر تو زان هفت مندل کشید****که بیرون ز مندل نشاید دوید
از این مندل خون نشاید گذشت****که چرخ ایستادست با تیغ و طشت
حصاریست این بارگاه بلند****در او گشته اندیشها شهر بند
چو اندیشه زاین پرده درنگذرد****پس پرده راز پی چون برد
نجوید دگر پردهٔ راز را****خبرهای انجام و آغاز را
بدین داستانها زند رهنمای****که نادیده را نیست اندیشه جای
گر اندیشی آنرا که نادیده‌ای****چو نیکو ببینی خطا دیده‌ای
بسا کس که من دیده انگاشتم****خیالش در اندیشه بنگاشتم
سرانجام چون دیدمش وقت کار****نه آن بود کز وی گرفتم شمار
جهانی دگر هست پوشیده روی****به آنجا توان کردن این جستجوی
دگر باره گفتش به من گوی راست****که ملک جهان بر دو قسمت چراست
جهانی بدین خوبی آراستن****چه باید جهانی دگر خواستن
چو پیداست کاینجا توانیم زیست****به آنجا سفر کردن از بهر چیست
چو آنجا نشستنگه آمد درست****به اینجا گذشتن چه باید نخست
خردمند شه گفت: ای ساده مرد****چنین دان و از دل فروشوی گرد
که ایزد دو گیتی بدان آفرید****که آنجا بود گنج و اینجا کلید
در اینجا کنی کشت و کارنوی****در آنجا بر کشته را بدروی
در این گردد از حال خود هر چه هست****در آن بر یکی حال باید نشست
دو پرگار برزد جهان آفرین****در این آفرینش دران آفرین
پلست این و بر پل بباید گذشت****به دریا بود سیل را بازگشت
چو چشمه روان گردد از کوهسار****به دریاش باید گرفتن قرار
دگر باره پرسید هندوی پیر****که جان چیست در پیکر جان پذیر
نماید مرا کاتشی تافتست****شراری از او کالبد یافتست
فرو مردن جان و آتش یکیست****در این بد بود گر کسی را شکیست
چو آتش در او گرم دل گشت شاه****به تندی در او کرد لختی نگاه
بدو گفت کاهریمنی سان توست****اگر جانی آتش بود جان توست
نخواندی که جان چون سفر ساز گشت****از آن کس که آمد بدو بازگشت
چو ز آتش بود جنبش جان نخست****به دوزخ توان جای او باز جست
دگر آنکه گفتی به وقت فراغ****فرو مردن جان بود چون چراغ
غلط گفته‌ای جان علوی گرای****نمیرد ولیکن شود باز جای
حکایت ز شخصی که او جان سپرد****چه گویند؟ جان داد یا جان بمرد
بگویند جان داد و این نیست زرق****ز داده بود تا فرو مرده فرق
ز جان درگذر کان فروغیست پاک****ز نور الهی نه از آب و خاک
دگر گونه هندو سخن کرد ساز****به پرسیدن خوابش آمد نیاز
که بینندهٔ خواب را در خیال****چه نیرو برون آورد پروبال
که منزل به منزل رود کوه و دشت****ببیند جهان در جهان سرگذشت
چو بیننده آنجاست این خفته کیست****و گر نقشبند آن شد این نقش چیست
به پاسخ دگر باره شد شاه تیز****که خواب از خیالی بود خانه خیز
خیال همه خوابها خانگیست****در آن آشنائی نه بیگانگیست
اگر مرده گر زنده بینی به خواب****ز شمع تو می‌خیزد آن نور و تاب
نمایندهٔ اندیشهٔ پاک توست****نمودهٔ تمنای ادراک توست
گرت در دل آید که راز نفهت****چرا گشت پیدا برآنکس که خفت
روان چون برهنه شود در خیال****نپوشد براو صورت هیچ حال
نبینی کسی کو ریاضتگر است****به بیداری آن گنج را رهبر است
همان بیند آن مرد بیدار هوش****که دیگر کس از خواب و خواب از سروش
دگر باره هندو درآمد به گفت****گهر کرد با نوک الماس جفت
که بی چشم بد شاهیی ده مرا****ز چشم بد آگاهیی ده مرا
چه نیروست در جنبش چشم بد****که نیکوی خود را کند چشم زد
از او کارگرتر جهان آزمای****ندیده است بینندهٔ جان گزای
همه چیز را کازمایش رسد****چو دیده پسندد فزایش رسد
جز او را که هرچ او پسند آورد****سر و گردنش زیر بند آورد
به هر حرفتی در که دیدیم ژرف****درستی ندیدیم در هیچ حرف
همین یک کماندار شد کز نخست****بر آماج گه تیر او شد درست
بگو تا چه نیروست نیروی او****سپند از چه برد آفت از خوی او
چه دانم که من چشم بد دیده‌ام****پسندیده یا نا پسندیده‌ام
جهاندار گفتش که صاحب قیاس****چنین آرد از رای معنی شناس
که بر هر چه گردد نظر جایگیر****گذر بر هوائی کند ناگزیر
بر آن چیز کارد همی تاختن****کند با هوا رای دم ساختن
بنه چون درآرد بدان رخنه گاه****هوا نیز باید در آن رخنه راه
هوا گر هوائی بود سودمند****در ارکان آن چیز ناید گزند
مزاج هوا چون بود زهرناک****بیندازد آن چیز را در مغاک
هوائی بد است آنکه بر چشم زد****بد آرد به همراهی چشم بد
ولیکن به نزدیک من در نهفت****جز این علتی هست کان کس نگفت
نه چشم بد است آنچنان کارگر****که نقش روند است پیش نظر
چو بیند عجب کاریی در خیال****به تأدیب چشمش دهد گوشمال
تعجب روانیست در راه او****نباید جز او در نظرگاه او
چو نقش حریفی شگفت آیدش****دغا باختن در گرفت آیدش
گرفتار کن را دهد پیچ پیچ****بدان تا نگردد گرفتار هیچ
کسی را که چشمی رسد ناگهان****دهن دره‌اش اوفتد در دهان
رسانندهٔ چشم را جوش خون****بخاری ز پیشانی آرد برون
به این هر دو معنی شناسند و بس****که این چشم زن بود و آن چشم رس
سپند از پی آن شد افروخته****که آفت به آتش شود سوخته
فسونگر دگرگونه گفتست راز****که چون به اسپند آتش آمد فراز
رسد بر فلک دود مشگین سپند****فلک خود زره باز دارد گزند
دگر باره هندوی رومی پرست****درآورد پولاد هندی به دست
که از نیک و بد مرد اخترسگال****خبر چون دهد چون زند نقش فال
ز نقشی که از کار ناید برون****به نیک و به بد چون شود رهنمون
چنین گفتش آن مایهٔ ایزدی****که هرچ آن ز نیکی رسد یا بدی
هر آیینه در نقش این گنبد است****اگر نیک نیکست اگر بد بداست
سگالندهٔ فال چون قرعه راند****ز طالع تواند همی نقش خواند
نمودار طالع نماید درست****ز تخمی که خواهد دران زرع رست
خدائی که هست آفرینش پناه****چو بیند نیازی در این عرضه‌گاه
به اندازهٔ آنکه باشد نیاز****نماید به ما بودنیهای راز
فرستد سروشی و با او کلید****کند راز سربسته بر ما پدید
از آن باده هندو چنان مست شد****که یکباره شمشیرش از دست شد
دگر باره پرسید کز چین و زنگ****ورقهای صورت چرا شد دو رنگ
چو یکسان بود رنگ‌ها در لوید****چرا این سیه گشت و آن شد سپید
جهاندار گفت این گرایندهٔ گوی****دو رنگست یکی رنگی از وی مجوی
دو رویست خورشید آیینه وش****یکی روی در چین یکی در حبش
به روئی کند رویها را چو ماه****به روئی دگر رویها در سیاه
چو هندوی دانا به چندین سئوال****زبون شد ز فرهنگ دانش سگال
به تسلیم شه بوسه بر خاک زد****شه از خرمی سر بر افلاک زد
همه زیرکان بر چنان هوش و رای****دمیدند و خواندند نام خدای

بخش ۱۹ - خلوت ساختن اسکندر با هفت حکیم در آفرینش نخست

مغنی بیار آن ره باستان****مرا یاریی ده در این داستان
زدستان گیتی مگر جان برم****بر این داستان ره به پایان برم
چنین آمد از فیلسوف این سخن****که چون شد به شه تازه روز کهن
به فیروزی بخت فرخنده فال****درآمد به بخشیدن ملک و مال
ز بس بخشش او در آن مرز و بوم****برافتاد درویشی از اهل روم
نهادند سر خسروان بردرش****به فرماندهی گشته فرمان برش
به فرخندگی شاه فیروز بخت****یکی روز برشد به فیروزه تخت
سخن راند از انصاف و از دین و داد****گهی درج می‌بست و گه می‌گشاد
چو لختی سخن گفت از آن در که بود****به خلوتگه خویش رغبت نمود
از آن فیلسوفان گزین کرد هفت****که بر خاطر کس خطائی نرفت
ارسطو که بد مملکت را وزیر****بلیناس برنا و سقراط پیر
فلاطون و والیس و فرفوریوس****که روح القدس کردشان دست‌بوس
همان هفتمین هرمس نیک رای****که بر هفتمین آسمان کرد جای
چنین هفت پرگار بر گرد شاه****در آن دایره شه شده نقطه گاه
طرازنده بزمی چو تابنده هور****هم از باده خالی هم از باد دور
دل شه در آن مجلس تنگبار****به ابرو فراخی درآمد به کار
به دانندگان راز بگشاد و گفت****که تا کی بود راز ما در نهفت
بسی شب به مستی شد و بیخودی****گذاریم یک روز در بخردی
یک امروز بینیم در ماه و مهر****گشائیم سر بسته‌های سپهر
بدانیم کاین خرگه گاو پشت****چگونه درآمد به خاک درشت
چنین بود تا بود بالا و زیر****بدانسان که بد گفت باید دلیر
چنان واجب آمد به رای درست****که ترکیب اول چه بود از نخست
چه افزایش و کاهش نو بنو****بنا بود پیشینه شد پیشرو
نخستین سبب را در این تاروپود****بجوئیم از اجرام چرخ کبود
بدین زیرکی جمعی آموزگار****نیارد به‌هم بعد از این روزگار
ندانیم کز مادر این راه رنج****کرا پای خواهد فروشد به گنج
بگوئید هر یک به فرهنگ خویش****که این کار از آغاز چون بود پیش
به تقدیر و حکم جهان آفرین****نخست آسمان کرده شد با زمین
بیا تا برون آوریم از نهفت****که اول بهار جهان چون شکفت
چگونه نهادش بنا گر بنا؟****چه بانگ آمد از ساز اول غنا؟
چو شاه این سخن را سرآغاز کرد****چنان گنج سربسته را باز کرد
ز تاریخ آن کارگاه کهن****فروبست بر فیلسوفان سخن
ولیکن نیوشنده را در جواب****سخن واجب آمد به فکر صواب
چنان رفت رخصت به رای درست****کارسطو کند پیشوائی نخست

بخش ۲ - نیایش به درگاه باریتعالی

خدایا توئی بنده را دستگیر****بود بنده را از خدا ناگزیر
توئی خالق بوده و بودنی****ببخشای بر خاک بخشودنی
به بخشایش خویش یاریم ده****ز غوغای خود رستگاریم ده
تو را خواهم از هر مرادی که هست****که آید به تو هر مرادی به دست
دلی را که از خود نکردی گمش****نه از چرخ ترسد نه از انجمش
چو تو هستی از چرخ و انجم چه باک****چو هست آسمان بر زمین ریز خاک
جهانی چنین خوب و خرم سرشت****حوالت چرا شد بقا بر بهشت
از این خوبتر بود نباشد دگر****چو آن خوبتر گفتی آن خوبتر
در آن روضه خوب کن جای ما****ببر نقش ناخوبی از رای ما
نه من چاره خویش دانم نه کس****تو دانی چنان کن که دانی و بس
طلبکار تو هر کسی بر امید****یکی در سیاه و یکی در سپید
بدان تا زباغ تو یابد بری****تضرع کنان هر کسی بر دری
نبینم من آن زهره در خویشتن****که گویم تو را این و آن ده به من
کنم حاجت از هر کسی جستجوی****چویابم تو بخشنده باشی نه اوی
تو مستغنی از هر چه در راه توست****نیاز همه سوی درگاه توست
سروش مرا دیو مردم مکن****سر رشته از راه خود گم مکن
چو بر آشنائی گشادی درم****مکن خاک بیگانگی برسرم
به چشم من از خود فروغی رسان****که یابم فراغی ز چشم کسان
چو پروانه شب چراغ توام****چنان دان که مرغی ز باغ توام
مبین گرچه خردم من زیردست****بزرگم کن آخر بزرگیت هست
من آن ذره در خردم از دیده دور****که نیروی تو بر من افکند نور
به نیروی تو چون پدید آمدم****در گنجها را کلید آمدم
بسر بردم اول بساط سخن****دگر ره کنم تازه درج کهن
به اول سخن دادیم دستگاه****به آخر قدم نیز بنمای راه
صفائی ده این خاک تاریک را****که به بیند این راه باریک را
برانم کزین ره بدین تنگنای****به خشنودی تو زنم دست وپای
حفاظت چنان باد در کار من****که خشنود گردی ز گفتار من
چو از راه خشنودی آیم برت****نپیچم سر از قول پیغمبرت

بخش ۲۰ - گفتار ارسطو

ارسطوی روشندل هوشمند****ثنا گفت بر تاجدار بلند
که دایم به دانش گراینده باش****در بستگی را گشاینده باش
به نیروی داد آفرین شاد زی****ز بندی که نگشاید آزاد زی
چو فرمان چنین آمد از شهریار****کز آغاز هستی نمایم شمار
نخستین یکی جنبشی بود فرد****بجنبید چندانکه جنبش دو کرد
چون آن هردو جنبش به یک جا فتاد****ز هر جنبشی جنبشی نو بزاد
بجز آنکه آن جنبشی فرد بود****سه جنبش به یکجای در خورد بود
سه خط زان سه جنبش پدیدار شد****سه دوری در آن خط گرفتار شد
چو گشت آن سه دوری ز مرکز عیان****تنومند شد جوهری درمیان
چو آن جوهر آمد برون از نورد****خرد نام او جسم جنبنده کرد
در آن جسم جنبنده نامد قرار****همی بود جنبان بسی روزگار
از آن جسم چندانکه تابنده بود****به بالای مرکز شتابنده بود
چو گردنده گشت آنچه بالا دوید****سکونت گرفت آنچه زیر آرمید
از آن جسم گردندهٔ تابناک****روان شد سپهر درفشان پاک
زمیلی که بر مرکز خویش دید****سوی دایره میل خود پیش دید
به آن میل کاول گراینده بود****همه ساله جنبش نماینده بود
چو پرگار اول چنان بست بند****کزو سازور شد سپهر بلند
ز گشت سپهر آتش آمد پدید****که آتش ز نیروی گردش دمید
ز نیروی آتش هوائی گشاد****که مانند او گرم دارد نهاد
به تری گراینده شد گوهرش****که گردندگی دور بود از برش
چکید از هوا تریی در مغاک****پدید آمد آبی خوش و نغز و پاک
چو آسوده گشت آب و دردی نشست****از آن درد پیدا شد این خاک پست
چو هر چار جوهر به امر خدای****گرفتند بر مرکز خویش جای
مزاج همه در هم آمیختند****وز او رستنیها برانگیختند
وزآن رستنیهای پرداخته****ز هر گونه شد جانور ساخته
به اندازهٔ عقل نسبت شناس****از این بیش نتوان نمودن قیاس

بخش ۲۱ - گفتار والیس

چنین راند والیس دانا سخن****که نوباد شه در جهان کهن
به تعلیم دانش تنومند باد****به دانش پژوهی برومند باد
چو فرمود سالار گردنکشان****که هر کس دهد زانچه دارد نشان
چنین گشت بر من به دانش درست****که جز آب جوهر نبود از نخست
ز جنبش نمودن به جائی رسید****کزو آتشی در تخلخل دمید
چو آتش برون راند برق از بخار****هوائی فرو ماند از او آبدار
تکاشف گرفت آب از آهستگی****زمین سازور گشت از آن بستگی
چو هر جوهر خاص جایی گرفت****جهان از طبیعت نوائی گرفت
ز لطفی که سر جوش آنجمله بود****گره بست گردون و جنبش نمود
نیوشاگر این را نخواهد شنید****کز آبی چنین پیکر آمد پدید
نمودار نطفه بر راستان****دلیلی است قطعی بر این داستان

بخش ۲۲ - گفتار بلیناس

بلیناس دانا به زانو نشست****زمین را طلسم زمین بوسه بست
که چندانکه هست آفرینش به جای****شها بر تو باد آفرین خدای
ز دانش مبادا دل شاه دور****که با نور به دیده با دیده نور
چو فرهنگ خسرو چنان بازجست****که پیدا کنم رازهای نخست
نخستین طلسمی که پرداختند****زمین بود و ترکیب ازو ساختند
چو نیروی جنبش در او کرد کار****به افسردگی زو برآمد بخار
از او هر چه رخشنده و پاک بود****سزاوار اجرام افلاک بود
دگر بخشهاکان بلندی نداشت****بهر مرکزی مایه‌ای می گذاشت
یکی بخش از او آتش روشن است****که بالاترین طاق این گلشن است
دوم بخش ازو باد جنبنده خوست****که تا او نجنبد ندانند کوست
سوم بخش ازو آب رونق پذیر****که هستش ز راوق گری ناگزیر
همان قسمت چارمین هست خاک****ز سرکوب گردش شده گردناک

بخش ۲۳ - گفتار سقراط

چو سقراط را داد نوبت سخن****رطب ریزشد خوشه نخل بن
جهانجوی را گفت پاینده باش****به دین و به دانش گراینده باش
همه آرزوها شکار تو باد****نهفت جهان آشکار تو باد
ز پرسیدهٔ شهریار جهان****که داند که هست این پژوهش نهان
ولیکن به اندازهٔ رای خویش****کند هر کسی عرض کالای خویش
نخستین ورق کافرینش نبود****جز ایزد خداوند بینش نبود
ز هیبت برانگیخت ابری بلند****همان برق و باران او سودمند
ز باران او گشت پیدا سپهر****پدید آمد از برق او ماه و مهر
ز ماهیتی کز بخار او فتاد****زمین گشت و بر جای خویش ایستاد
از این بیشتر رهنمون ره نبرد****گزافه سخن بر نشاید شمرد

بخش ۲۴ - گفتار فرفوریوس

پس آنگه که خاک زمین داد بوس****چنین پاسخ آورد فرفوریوس
که تا دور باشد خرامش پذیر****تو بادی جهان داور دور گیر
سر از داد تو بر متاباد دهر****که داد تو بیداد را کرد قهر
ز پرسیدن شاه ایزد شناس****چنان در دل آمد مرا از قیاس
کزان پیشتر کاینجهان شد پدید****جهان آفرین جوهری آفرید
ز پروردن فیض پروردگار****به آبی شد آن جوهر آبدار
دو نیمه شد آن آب جوهر گشای****یکی زیر و دیگر زبر یافت جای
به طبع آن دو نیمه چو کافور و مشک****یکی نیمه‌تر گشت و یک نیمه خشک
ز تری یکی نیمه جنبش پذیر****ز خشکی دگر نیمه آرام گیر
شد آن آب جنبش‌پذیر آسمان****شد این آرمیده زمین در زمان
خرد تا بدینجاست کوشش نمای****برون زین خط اندیشه را نیست جای

بخش ۲۵ - گفتار هرمس

چو قفل آزمائی به هرمس رسید****ز زنجیر خائی درآمد کلید
از آن پیشتر کان گره باز کرد****سخن بر دعای شه آغاز کرد
که بر هر چه شاید گشادن زبند****دل و رای شه باد فیروزمند
فلک باد گردنده بر کام او****مگر داد از این خسروی نام او
چو شه را چنین آمد است اختیار****که نقلی دهد شاخ هر میوه بار
مرا هم ز فرمان نباید گذشت****کنون سوی پرسش کنم بازگشت
از آنگه که بردم به اندیشه راه****در این طاق پیروزه کردم نگاه
برآنم که این طاق دریا شکوه****معلق چو دودیست بر اوج کوه
به بالای دودی چنین هولناک****فروزنده نوریست صافی و پاک
نقابیست این دود در پیش نور****دریچه دریچه ز هم گشته دور
زهر رخته کز دود ره یافتست****به اندازه نوری برون تافتست
همان انجم از ماه تا آفتاب****فروغیست کاید برون از نقاب
وجود آفرینش بدانم درست****ندانم که چون آفرید از نخست

بخش ۲۶ - گفتار افلاطون

فلاطون که بر جمله بود اوستاد****ز دریای دل گنج گوهر گشاد
که روشن خرد پادشاه جهان****مباد از دلش هیچ رازی نهان
ز دولت بهر کار یاریش باد****گذر بر ره رستگاریش باد
حدیثی که پرسد دل پاک او****بگوئیم و ترسیم از ادراک او
ز حرف خطا چون نداریم ترس؟****که از لوح نادیده خوانیم درس
در اندیشهٔ من چنان شد درست****که ناچیز بود آفرینش نخست
گر از چیز چیز آفریدی خدای****ازال تا ابد مایه بودی به جای
تولد بود هر چه از مایه خاست****خدائی جدا کدخدائی جداست
کسی را که خواند خرد کارساز****به چندین تولد نباشد نیاز
جداگانه هر گوهری را نگاشت****که در هیچ گوهر میانجی نداشت
چوگوهر به گوهر شد آراسته****خلاف از میان گشت برخاسته
از آن سرکشان مخالف گرای****بدین سروری کرد شخصی به پای
اگر گیری از پر موری قیاس****توان شد بدان عبرت ایزدشناس

بخش ۲۷ - گفتار اسکندر

چو ختم سخن قرعه بر شاه زد****سخن سکهٔ قدر بر ماه زد
سکندر که خورشید آفاق بود****به روشن دلی در جهان طاق بود
از آن روشنی بود کان روشنان****برو انجمن ساختند آنچنان
چو زیرک بود شاه آموزگار****همه زیرکان آرد آن روزگار
چو شه گفت آن زیرکان گوش کرد****جداگانه هر جام را نوش کرد
بر آن فیلسوفان مشکل گشای****بسی آفرین تازه کرد از خدای
پس آنگاه گفت ای هنر پروران****بسی کردم اندیشه در اختران
برآنم که اینصورت از خود نرست****نگارنده‌ای بودشان از نخست
نگارنده دانم که هست از درون****نگاریدنش را ندانم که چون
ز چونکرد او گر بدانستمی****همان کو کند من توانستمی
هر آن صورتی کاید اندر ضمیر****توان کردنش در عمل ناگزیر
چو ما لوح خلقت ندانیم خواند****تجس در او چون توانیم راند
شما کاسمان را ورق خوانده‌اید****سخن بین که چون مختلف رانده‌اید
از این بیش گفتن نباشد پسند****که نقش جهان نیست بی نقش بند

بخش ۲۸ - گفتار حکیم نظامی

نظامی بر این در مجنبان کلید****که نقش ازل بسته را کس ندید
بزرگ آفریننده هر چه هست****ز هرچ آفرید است بالا و پست
نخستین خرد را پدیدار کرد****ز نور خودش دیده بیدار کرد
بر آن نقش کز کلک قدرت نگاشت****ز چشم خرد هیچ پنهان نداشت
مگر نقش اول کز آغاز بست****کز آن پرده چشم خرد باز بست
چو شد بسته نقش نخستین طراز****عصابه ز چشم خرد کرد باز
هر آن گنج پوشیده کامد پدید****بدست خرد باز دادش کلید
جز اول حسابی که سربسته بود****وز آنجا خرد چشم بربسته بود
دیگر جا که پنهان نبود از خرد****خرد را چو پرسی به دوره برد
وز آن جاده کو بر خرد بست راه****حکایت مکن زو حکایت مخواه
به آنجا تواند خرد راه برد****که فرسنگ و منزل تواند شمرد
ره غیب ازان دورتر شد بسی****که اندیشه آنجا رساند کسی
خردمندی آنراست کز هر چه هست****چو نادیدنی بود ازو دیده بست
چو صنعت به صانع تو را ره نمود****نوائی بر این پرده نتوان فزود
سخن بین که با مرکب نیم لنگ****چگونه برون آمد از راه تنگ
همانا که آن هاتف خضر نام****که خارا شکافیست خضرا خرام
درودم رسانید و بعد از درود****به کاخ من آمد ز گنبد فرود
دماغ مرا بر سخن کرد گرم****سخن گفت با من به آواز نرم
که چندین سخنهای خلوت سگال****حوالت مکن بر زبانهای لال
تو میخاری این سرو را بیخ و بن****بر آن فیلسوفان چه بندی سخن
چرا بست باید سخنهای نغز****بر آن استخوانهای پوسیده مغز
به خوان کسان بر مخور نان خویش****شکینه بنه بر سر خوان خویش
بلی مردم دور نا مردمند****نه بر انجمن فتنه بر انجمند
نه خاکی ولی چون زمین خاک دوست****نه خاک آدمی بلکه خاکی نکوست
مشعبد شد این خاک نیرنگ ساز****که هم مهره دزداست و هم مهره باز
کند مهره‌ای را به کف در نهان****دگر باره آرد برون از دهان
فرو بردنش هست زرنیخ زرد****برآوردنش نیل با لاجورد
به وقت خزان می‌خورد عود خشک****به فصل بهار آورد ناف مشک
تن آدمی را که خواهد فشرد****ندانم که چون باز خواهد سپرد
تن ما که در خاکش آکندگی است****نه در نیستی در پراکندگی است
پراکنده‌ای کو بود جایگیر****گر آید فراهم بود دلپذیر
چو هرچ آن بود بر زمین ریز ریز****به سیماب جمع آورد خاک بیز
چو زر پراکنده را چاره ساز****به سیماب دیگر ره آرد فراز
گر اجزای ما را که بودش روان****دگر باره جمعی بود می‌توان

بخش ۲۹ - رسیدن اسکندر به پیغمبری

مغنی سحرگاه بر بانگ رود****به یادآور آن پهلوانی سرود
نشاط غنا در من آور پدید****فراغت دهم زانچه نتوان شنید
همان فیلسوف مهندس نهاد****ز تاریخ روم این چنین کرد یاد
که چون پیشوای بلند اختران****سکندر جهاندار صاحب قران
ز تعلیم دانش به جایی رسید****که دادش خرد برگشایش کلید
بسی رخنه را بستن آغاز کرد****بسی بسته‌ها را گره باز کرد
به دانستن علمهای نهان****تمامی جز او را نبود از جهان
چو برزد همه علمها را رقوم****چه با اهل یونان چه با اهل روم
گذشت از رصد بندی اختران****نبود آنچه مقصود بودش در آن
سریرش که تاج از تباهی رهاند****عمامه به تاج الهی رساند
نزد دیگر از آفرینش نفس****جهان آفرین را طلب کرد و بس
در آن کشف کوشید کز روی راز****براندازد این هفت کحلی طراز
چنان بیند آن دیدنی را که هست****به دست آرد آنرا که ناید به دست
در این وعده می‌کرد شبها بروز****شبی طالعش گشت گیتی فروز
سروش آمد از حضرت ایزدی****خبر دادش از خود درآن بیخودی
سروش درفشان چو تابنده هور****ز وسواس دیو فریبنده دور
نهفته بدان گوهر تابناک****رسانید وحی از خداوند پاک
چنین گفت کافزون‌تر از کوه و رود****جهان آفرینت رساند درود
برون زانکه داد او جهانبانیت****به پیغمبری داشت ارزانیت
به فرمانبری چون توئی شهریار****چنینست فرمان پروردگار
که برداری آرام از آرامگاه****در این داوری سر نپیچی زراه
برآیی به گرد جهان چون سپهر****درآری سر وحشیان را به مهر
کنی خلق را دعوت از راه بد****به دارندهٔ دولت و دین خود
بنا نو کنی این کهن طاق را****ز غفلت فروشوئی آفاق را
رهانی جهانرا ز بیداد دیو****گرایش نمائی به کیهان خدیو
سر خفتگان را براری ز خواب****ز روی خرد برگشائی نقاب
توئی گنج رحمت ز یزدان پاک****فرستاده بر بی نصیبان خاک
تکاپوی کن گرد پرگار دهر****که تا خاکیان از تو یابند بهر
چو بر ملک این عالمت دست هست****به ارملک آن عالم آری به دست
در این داوری کاوری راه پیش****رضای خدا بین نه آزرم خویش
به بخشایش جانور کن بسیچ****به ناجانور بر مبخشای هیچ
گر از جانور نیز یابی گزند****زمانش مده یا بکش یا ببند
سکندر بدان روی بسته سروش****چنین گفت کای هاتف تیزهوش
چو فرمان چنین آمد از کردگار****که بیرون زنم نوبتی زین حصار
ز مشرق به مغرب شبیخون کنم****خمار از سر خلق بیرون کنم
به هرمرز اگر خود شوم مرزبان****چگویم چو کس را ندانم زبان
چه دانم که ایشان چه گویند نیز****وز اینم بتر هست بسیار چیز
یکی آنکه در لشگرم وقت پاس****ز دژخیم ترسم که آید هراس
دگر آنکه برقصد چندین گروه****سپه چون کشم در بیابان و کوه
گروهی فراوان‌تر از خاک و آب****چگونه کنم هریکی را عذاب
گر آن کور چشمان به من نگروند****ز کری سخنهای من نشنوند
در آن جای بیگانه از خشک و تر****چه درمان کنم خاصه با کور و کر
وگر دعوی آرم به پیغمبری****چه حجت کند خلق را رهبری
چه معجز بود در سخن یاورم****که دارند بینندگان باورم
در آموز اول به من رسم و راه****پس آنگه زمن راه رفتن بخواه
بر آمودگانی چو دریا به در****سر و مغزی از خویشتن گشته پر
چگونه توان داد پا لغزشان****که آن کبر کم گردد از مغزشان
سروش سرایندهٔ کار ساز****جواب سکندر چنین داد باز
که حکم تو بر چارحد جهان****رونداست بر آشکار و نهان
به مغرب گروهی است صحرا خرام****مناسک رها کرده ناسک به نام
به مشرق گروهی فرشته سرشت****که جز منسکش نام نتوان نوشت
گروهی چو دریا جنوبی گرای****که بودست هابیلشان رهنمای
گروهی شمالیست اقلیمشان****که قابیل خوانی ز تعظیمشان
چو تو بارگی سوی راه آوری****گذر بر سپید و سیاه آوری
زناسک بمنسک در آری سپاه****ز هابیل یابی به قابیل راه
همه پیش حکمت مسخر شوند****وگر سرکشند از تو در سر شوند
ندارد کس از سر کشان پای تو****نگیرد کسی در جهان جای تو
تو آن شب چراغی به نیک اختری****شب افروز چون ماه و چون مشتری
که هر جا که تابی به اوج بلند****گشائی ز گنجینه‌ها قفل و بند
چنان کن که چون سر به راه آوری****به دارندهٔ خود پناه آوری
به هر جا که موکب درآری به راه****کنی داور داوران را پناه
نیارد جهان آفتی برسرت****گزندی نه برتو نه بر لشگرت
وگر زانکه در رهگذرهای نو****کسی بایدت پس رو و پیش رو
به هر جا گرایش کند جان تو****بود نور و ظلمت به فرمان تو
بود نورت از پیش و ظلمت ز پس****تو بینی نبیند تو را هیچکس
کسی کو نباشد ز عهد تو دور****از آن روشنائی بدو بخش نور
کسی کاورد با تو در سرخمار****براو ظلمت خویش را برگمار
بدان تا چو سایه در آن تیرگی****فرو میرد از خواری وخیرگی
دگر چون عنان سوی راه آوری****به کشور گشودن سپاه آوری
به هر طایفه کاوری روی خویش****لغت‌های بیگانت آرند پیش
به الهام یاری ده رهنمون****لغتهای هر قومی آری برون
زبان دان شوی در همه کشوری****نپوشد سخن بر تو از هر دری
تو نیز آنچه گوئی به رومی زبان****بداند نیوشنده بی ترجمان
به برهان این معجز ایزدی****تو نیکی و یابد مخالف بدی
چو شه دید کان گفت بیغاره نیست****ز فرمانبری بنده را چاره نیست
پذیرفت از آرندهٔ آن پیام****که هست او خداوند و مابنده نام
وز آنروز غافل نبود از بسیچ****جز آن شغل در دل نیاورد هیچ
ز شغل دگر دست کوتاه کرد****به عزم سفر توشه راه کرد
برون زانکه پیغام فرخ سروش****خبرهای نصرت رساندش به گوش
زهر دانشی چاره‌ای جست باز****که فرخ بود مردم چاره ساز
سگالش گریهای خاطر پسند****که از رهروان باز دارد گزند
بجز سفر اعظم که در بخردی****نشانی بد از مایهٔ ایزدی
سه فرهنگ نامه ز فرخ دبیر****به مشک سیه نقش زد بر حریر
ارسطو نخستین ورق در نوشت****خبر دادش از گوهر خوب و زشت
فلاطون دگر نامه را نقش بست****ز هر دانشی کامد او را به دست
سوم درج را کرد سقراط بند****زهر جوهری کان بود دلپسند
چو گشت این سه فهرست پرداخته****سخنهای با یکدگر ساخته
شه آن نامه‌ها را همه مهر کرد****بپیچید و بنهاد در یک نورد
چو هنگام حاجت رسیدی فراز****به آن درجها دست کردی دراز
ز گنجینهٔ هر ورق پاره‌ای****طلب کردی آن شغل را چاره‌ای
چو عاجز شدی رایش از داوری****ز فیض خدا خواستی یاوری
نشست اولین روز بر تخت عاج****به تارک برآورده پیروزه تاج
چنان داد فرمان به فرخ وزیر****که پیش آورد کلک فرمان پذیر
نویسد یکی نامهٔ سودمند****بتابید فرهنگ و رای بلند
مسلسل به اندرزهای بزرگ****کزو سازگاری کند میش و گرگ
برون شد وزیر از بر شهریار****ز شه گفته را گشت پذرفتگار
خرد را به تدبیر شد رهنمون****بدان تازکان گوهر آرد برون
سر کلک را چون زبان تیز کرد****به کاغذ بر از نی شکرریز کرد

بخش ۳ - در نعت پیغمبر اکرم

محمد که بی‌دعوی تخت و تاج****ز شاهان به شمشیر بستد خراج
غلط گفتم آن شاه سدره سریر****که هم تاجور بود و هم تخت گیر
تنش محرم تخت افلاک بود****سرش صاحب تاج لولاک بود
فرشته نمودار ایزد شناس****که مارا بدو هست از ایزد سپاس
رساننده ما را به خرم بهشت****رهاننده از دوزخ تنگ زشت
سپیده دمی در شب کاینات****سیاهی نشینی چو آب حیات
گر او بر نکردی سر از طاق عرش****که برقع دریدی برین سبز فرش
ره انجام روحانی او دادمان****ره آورد عرش او فرستادمان
نیرزد به خاک سر کوی او****سر ما همه یک سر موی او
ز ما رنجه و راحت اندوز ما****چراغ شب و مشعل روز ما
درستی ده هر دلی کو شکست****شفاعت کن هر گناهی که هست
سرآمدترین همه سروران****گزیده‌تر جملهٔ پیغمبران
گر آدم ز مینو درآمد به خاک****شد آن گنج خاکی به مینوی پاک
گر آمد برون ماه یوسف ز چاه****شد آن چشمه از چاه بر اوج ماه
اگر خضر بر آب حیوان گذشت****محمد ز سرچشمهٔ جان گذشت
وگر کرد ماهی ز یونس شکار****زمین بوس او کرد ماهی و مار
ز داود اگر دور درعی گذاشت****محمد ز دراعه صد درع داشت
سلیمان اگر تخت بر باد بست****محمد ز بازیچه باد رست
وگر طارم موسی از طور بود****سراپردهٔ احمد از نور بود
وگر مهد عیسی به گردون رسید****محمد خود از مهد بیرون پرید
زهی روغن هر چراغی که هست****به دریوزه شمع تو چرب دست
تو آن چشمه‌ای کاب تو هست پاک****بدان آب شسته شده روی خاک
زمین خاک شد بوی طیبش توئی****جهان درد زد شد طبیبش توئی
طبیب بهی روی با آب و رنگ****ز حکم خدا نوشدارو به چنگ
توئی چشم روشن کن خاکیان****نوازندهٔ جان افلاکیان
طراز سخن سکهٔ نام توست****بقای ابد جرعهٔ جام توست
کسی کو ز جام تو یک جرعه خورد****همه ساله ایمن شد از داغ و درد
مبادا کزان شربت خوشگوار****نباشد چو من خاکیی جرعه خوار

بخش ۳۰ - خردنامه ارسطو

چنین بود در نامهٔ رهنمای****از آن پس که بود آفرین خدای
که شاها به دانش دل آباددار****ز بی دانشان دور شو یاد دار
دری را که بندش بود ناپدید****ز دانا توان بازجستن کلید
بهر دولتی کاوری در شمار****سجودی بکن پیش پروردگار
به پیروزی خود قوی دل مباش****ز ترس خدا هیچ غافل مباش
خدا ترس را کارساز است بخت****بود ناخدا ترس را کار سخت
بهر جا که باشی تنومند و شاد****سپندی به آتش فکن بامداد
مباش ایمن از دیدن چشم بد****نه از چشم بد بلکه از چشم خود
چنین زد مثل مرد گوهر شناس****که گر خوبی از خویشتن در هراس
ز بار آن درختی نیابد گزند****که از خاک سربرنیارد بلند
دو شاخه گشایان نخجیرگاه****به فحلان نخجیر یابند راه
سبق برد خود را تک آهسته‌دار****حسد را به خود راه بربسته دار
حسد مرد را دل به درد آورد****میان دو آزاده گرد آورد
به کینه مبر هیچکس را ز جای****چو از جای بردی درآرش ز پای
گرت با کسی هست کین کهن****نژادش مکن یکسر از بیخ و بن
مخواه از کسی کین آبای او****نظر بیش کن در محابای او
ز خورشید تا سایه موئی بود****که این روشن آن تیره روئی بود
ز خرما به دستی بود تا بخار****که این گل‌شکر باشد آن ناگوار
صد گرچه همسایه شد با نهنگ****در تاج دارد نه شمشیر جنگ
برادر به جرم برادر مگیر****که بس فرق باشد ز خون تا بشیر
مزن در کس از بهر کس نیش را****به پای خود آویز هر میش را
چو آمرزش ایزدی بایدت****نباید که رسم بدی آیدت
بدان را بد آید ز چرخ کبود****به نیکان همه نیکی آید فرود
مکن جز به نیکی گرایندگی****که در نیکنامی است پایندگی
منه بر دل نیکنامان غبار****که بدنامی آرد سرانجام کار
مکن کار بد گوهران را بلند****که پروردن گرگت آرد گزند
میامیز در هیچ بد گوهری****مده کیمیائی به خاکستری
چو بد گوهری سربرآرد زمرد****کند گوهر سرخ را روی زرد
زدن با خداوند فرهنگ رای****به فرهنگ باشد تو را رهنمای
چو سود درم بیش خواهی نه کم****مزن رای با مردم بی درم
کشش جستن از مردم سست کوش****جواهر خری باشد از جو فروش
همه جنسی از گور و گاو و پلنگ****به جنسیت آرند شادی به چنگ
چو در پرده ناجنس باشد همال****ز تهمت بسی نقش بندد خیال
دو آیینه را چون بهم برنهی****شود هر دو از عاریتها تهی
مشو با زبون افکنان گاو دل****که مانی در اندوه چون خر به گل
جوانمردی شیر با آدمی****ز مردم رمی دان نه از مردمی
بر آنکس که با سخت روئی بود****درشتی به از نرم خوئی بود
ستیزنده را چون بود سخت کار****به نرمی طلب کن به سختی بدار
سر خصم چون گردد از فتنه پر****به چربی بیاور به تیزی ببر
چو افتی میان دو بدخواه خام****پراکنده‌شان کن لگام از لگام
درافکن به‌هم‌گرگ را با پلنگ****تو بر آرد را از میان دو سنگ
کسی را که باشد ز دهقان و شاه****به اندازهٔ پایهٔ نه پایگاه
بسوی توانا توانا فرست****به دانا هم از جنس دانا فرست
فرستاده را چون بود چاره ساز****به اندرز کردن نباشد نیاز
به جائی که آهن درآید به زنگ****به زر داد آهن برآور ز سنگ
خزینه ز بهر زر آکندنست****زر از بهر دشمن پراکندنست
به چربی توان پای روباه بست****به حلوا دهد طفل چیزی زدست
چو مطرب به سور کسان شادباش****زبنده خود ارسروری آزاد باش
میارای خود را چو ریحان باغ****به دست کسان خوبتر شد چراغ
خزینه که با توست بر توست بار****چو دادی به دادن شوی رستگار
زر آن آتشی کاکندنیست****شراریست کز خود پراکندنیست
مگو کز ز رو صاحب زر که به****گره بدتر از بند و بند از گره
چنین گفت با آتش آتش پرست****که از ما که بهتر به جائی که هست
بگفت آتش ار خواهی آموختن****تو را کشت باید مرا سوختن
فراخ آستین شو کزین سبز شاخ****فتد میوه در آستین فراخ
ز سیری مباش آنچنان شاد کام****که از هیضهٔ زهری درافتد به جام
به گنجینهٔ مفلسی راه برد****بیفتاد و از شادمانی بمرد
همان تشنهٔ گرم را آب سرد****پیاپی نشاید به یکباره خورد
به هر منزلی کاوری تاختن****نشاید درو خوابگه ساختن
مخور آب نا آزموده نخست****به دیگر دهانی کن آن بازجست
نه آن میوه‌ای کو غریب آیدت****کزو ناتوانی نصیب آیدت
به وقت خورش هر که باشد طبیب****بپرهیزد از خوردهای غریب
بر آن ره که نارفته باشد کسی****مرو گرچه همراه داری بسی
رهی کو بود دور از اندیشه پاک****به از راه نزدیک اندیشناک
گرانباری مال چندان مجوی****که افتد به لشگرگهت گفتگوی
زهر غارت و مال کاری به دست****به درویش ده هر یک از هر چه هست
نهانی بخواهندگان چیز ده****که خشنودی ایزد از چیز به
دهش کز نظرها نهانی بود****حصار بد آسمانی بود
سپه را به اندازه ده پایگاه****مده بیشتر مالی از خرج راه
شکم بنده را چون شکم گشت سیر****کند بد دلی گر چه باشد دلیر
نه سیری چنان ده که گردند مست****نه بگذارشان از خورش تنگدست
چنان زی که هنگام سختی و ناز****بود لشگر از جزتوئی بی نیاز
به روزی دو نوبت برآرای خوان****سران سپه را یکایک بخوان
مخور باده در هیچ بیگانه بوم****تن آسان مشو تا نباشی به روم
بروشنترین کس ودیعت سپار****که از آب روشن نیاید غبار
چو روشن‌ترست آفتاب از گروه****امانت بدو داد دریا و کوه
اگر مقبلی مقبلانرا شناس****که اقبال را دارد اقبال پاس
مده مدبران را بر خویش راه****که انگور از انگور گردد سیاه
وفا خصلت مادر آورد توست****مگر از سرشتی که بود از نخست
چو مردم بگرداند آیین و حال****بگردد بر او سکهٔ ملک و مال
ز خوی قدیمی نشاید گذشت****که نتوان به خوی دگر بازگشت
منه خوی اصلی چو فرزانگان****مشو پیرو خوی بیگانگان
پیاده که اوراست آیین شود****نگونسار گردد چو فرزین شود
اگر صاحب اقبال بینی کسی****نبینم که با او بکوشی بسی
به هر گردشی با سپهر بلند****ستیزه مبر تا نیابی گزند
بنه دل به هرچ آورد روزگار****مگردان سراز پند آموزگار
اگر نازی از دولت آید پدید****سر از ناز دولت نباید کشید
بنازی که دولت نماید مرنج****که در ناز دولت بود کان گنج
چو هنگام ناز تو آید فراز****کشد دولت آنروز نیز از تو ناز
صدف زان همه تن شدست استخوان****که مغزی چو در دارد اندرمیان
ازان سخت شد کان گوهر چو سنگ****که ناید گهر جز به سختی به چنگ
به سختی در اختر مشو بدگمان****که فرخ‌تر آید زمان تا زمان
ز پیروزه گون گنبد انده مدار****که پیروز باشد سرانجام کار
مشو ناامید ارشود کار سخت****دل خود قوی کن به نیروی بخت
بر انداز سنگی به بالا دلیر****دگرگون بود کار کاید به زیر
رها کن ستم را به یکبارگی****که کم عمری آرد ستمکارگی
شه از داد خود گر پشیمان شود****ولایت ز بیداد ویران شود
تو را ایزد از بهر عدل آفرید****ستم ناید از شاه عادل پدید
نکوی رای چون رای را بد کند****چنان دان که بد در حق خود کند
چو گردد جهان گاهگاه از نورد****به گرمای گرم و به سرمای سرد
در آن گرم و سردی سلامت مجوی****که گرداند از عادت خویش روی
چنان به که هر فصلی از فصل سال****به خاصیت خود نماید خصال
ربیع از ربیعی نماید سرشت****تموز از تموز آورد سرنبشت
چو هرچ او بگردد ز ترتیب کار****بگردد بر او گردش روزگار
بجای تو گر بد کند ناکسی****تو نیز ارکنی نیکوی با کسی
همانرا همین را فراموش کن****زبان از بدو نیک خاموش کن
مژه در نخفتن چو الماس دار****به بیداری آفاق را پاس دار
چنین زد مثل کاردان بزرگ****که پاس شبانست پابند گرگ
چو یابی توانائیی در سرشت****مزن خنده کانجا بود خنده زشت
وگر ناتوانی درآید به کار****مکن عاجزی برکسی آشکار
لب از خندهٔ خرمی درمبند****غمین باش پنهان و پیدا بخند
به هر جا که حربی فراز آیدت****به حرب آزمایان نیاز آیدت
هزیمت پدیر از دگر حربگاه****نباید که یابد درآن حرب راه
گریزنده چون ره به دست آورد****به کوشندگان درشکست آورد
چو خواهی که باشد ظفر یار تو****ظفر دیده باید سپهدارتو
به فرخ رکابان فیروزمند****عنان عزیمت برآور بلند
به هرچ آری از نیک و از بد بجای****بد از خویشتن بین و نیک از خدای
چو این نامه نامور شد تمام****به شه داد و شه گشت ازو شادکام

بخش ۳۱ - خردنامه افلاطون

دگر روز کز عطسهٔ آفتاب****دمیدند کافور بر مشک ناب
فرستاد شه تا به روشن ضمیر****فلاطون نهد خامه را بر حریر
نگارد یکی نامهٔ دلنواز****که خوانندگان را بود کارساز
به فرمان شه پیر دریا شکوه****جواهر برون ریخت از کان کوه
ز گوهر فشان کلک فرمانبرش****نبشته چنین بود در دفترش
که باد افزون ز آسمان و زمین****ز ما آفریننده را آفرین
پس از آفرین کردن کردگار****بساط سخن کرد گوهر نگار
که شاه جهان از جهان برترست****جهان کان گوهر شد او گوهرست
چو گوهر نهادست و گوهر نژاد****خطرناکی گوهر آرد به باد
نمودار اگر نیک اگر بد کند****باندازه گوهر خود کند
کمین گاه دزدان شد این مرحله****نشاید دراو رخت کردن یله
درین پاسگه هر که بیدار نیست****جهانبانی او را سزاوار نیست
جهانگیر چون سر برارد به میغ****به تدبیر گیرد جهان را چو تیغ
همان تیغ مردان که خونریز شد****به تدبیر فرزانگان تیز شد
به روز و به شب بزم شاهنشهی****ز دانا نباید که باشد تهی
شه آن به که بر دانش آرد شتاب****نباید که بفریبدش خورد و خواب
دو آفت بود شاهرا هم نفس****که درویش را نیست آن دسترس
یک آفت ز طباخهٔ چرب دست****که شه را کند چرب و شیرین پرست
دگر آفت از جفت زیبا بود****کزو آرزو ناشکیبا بود
از این هردو شه را نباشد بهی****که آن برکند طبع و این تن تهی
نه بسیار کن شو نه بسیار خوار****کز آن سستی آید وزین ناگوار
جهان را که بینی چنین سرخ و زرد****بساطی فریبنده شد در نورد
جهان اژدهائیست معشوق نام****از آن کام نی جان براید ز کام
نگویم که دنیا نه از بهرماست****که هم شهری ما و هم شهر ماست
نباشیم از این‌گونه دنیا پرست****که آریم خوانی به خونی به دست
نهادی که برداشت از خون کند****فروداشتی بی جگر چون کند
از این چار ترکیب آراسته****ز هر گوهری عاریت خواسته
عنان به که پیچیم ازان پیشتر****که ایشان زما باز پیچند سر
اگر آب در خاک عنبر شود****سرانجام گوهر به گوهر شود
خری آبکش بود خیکش درید****کری بنده غم خورد و خر میدوید
جهان خار در پشت و ما خارپشت****به هم لایقست این درشت آن درشت
دوبیوه به‌هم گفتگو ساختند****سخن را به طعنه درانداختند
یکی گفت کز زشتی روی او****نگردد کسی در جهان شوی تو
دگر گفت نیکو سخن رانده‌ای****تو در خانه از نیکوئی مانده‌ای
چه خسبیم چندین بر این آستان****که با مرگ شد خواب هم‌داستان
کسی کو نداند که در وقت خواب****دگر ره به بیداری آرد شتاب
ز خفتن چو مردن بود در هراس****که ماند بهم خواب و مرگ از قیاس
درین ره جز این خواب خرگوش نیست****که خسبنده مرگ را هوش نیست
چه بودی کزین خواب زیرک و فریب****شکیبا شدی دیده ناشکیب
مگر دیدی احوال نادیده را****پسندیده و ناپسندیده را
وز این بیهده داوری ساختن****زمانی براسودی از تاختن
چرا از پی یک شکم وار نان****گراینده باید به هر سو عنان
شتاب آوریدن به دریا و دشت****چرا چون به نانی بود بازگشت
شتابندگانی که صاحب دلند****طلبکار آسایش منزلند
گذارند گیتی همه زیر پای****هم آخر به آسایش آرند رای
همه رهروان پیش بینندگان****کنند آفرین بر نشینندگان
سلامت در اقلیم آسودگیست****کزین بگذری جمله بیهود گیست
چه باید درین آتش هفت جوش****به صید کبابی شدن سخت کوش
سرانجام هر باز کوشیدنی****بجز خوردنی نیست و پوشیدنی
چو پوشیدنی باشد و خوردنی****حسابی دگر هست ناکردنی
به دریا درآنکس که جان میکند****هم آنکس که در کوه کان می‌کند
کس از روزی خویش درنگذرد****به اندازه خویش روزی خورد
هوس بین که چندین هزار آدمی****نهند آز در جان و زر در زمی
زر آکن که او خاک بر زر کند****خورد خاک و هم خاک بر سر کند
جهان آن کسی راست کو در جهان****خورد توشهٔ راه با همرهان
ز کیسه به چربی برد بند را****دهد فربهی لاغری چند را
بیک جو که چربنده شد سنگ خام****بدان خشگیش چرب کردند نام
رهی در و برگی در آن راه نی****ز پایان منزل کس آگاه نی
نباید غنودن چنان بیخبر****که ناگاه سیلی درآید به سر
نه بودن چنان نیز بیخواب و خورد****که تن ناتوان گردد و روی زرد
کجا عزم راه آورد راه جوی****نراند چو آشفتگان پوی پوی
نگهبان برانگیزد آن راه را****کند برخود ایمن گذرگاه را
شب و روز بیدار باشد به کار****که بر خفتگان ره زند روزگار
پس و پیش بیند به فرهنگ و هوش****ندارد به گفتار بیگانه گوش
چو لشگرکشی باشدش ره شناس****ز دشواری ره ندارد هراس
گذر گر به هامون کند گر به کوه****پراکندگی ناورد در گروه
به موکب خرامد چو باران و برف****به هیبت نشیند چو دریای ژرف
زمین خیز آن بوم را یک دو مرد****به دست آرد و سیر دارد به خورد
وزیشان نهانی کند باز جست****که بی آب تخم از زمین برنرست
به آسانی آن کار گردد تمام****ز سختی نباید کشیدن لگام
چو آید ز یک سر سلامت پدید****سر چند کس را نباید برید
دران ره که دستی قویتر بود****زدن پای پیش آفت سر بود
نشاید دران داوری پی فشرد****که دعوی نشاید در او پیش برد
چو بر رشته کاری افتد گره****شکیبائی از جهد بیهوده به
همه کارها از فرو بستگی****گشاید ولیکن به آهستگی
فرو بستن کار در ره بود****گشایش در آن نیز ناگه بود
سخن گر چه شد گفته بر جای خویش****سخندانی شاه از این هست بیش
به هر جا که راند به نیک اختری****خرد خود کند شاه را رهبری
کسی را که یزدان بود کارساز****بود زادم و آدمی بی نیاز
دلی را که آرد فرشته درود****به اندیشهٔ کس نیاید فرود
اگر من به فرمان شاه جهان****مثالی نبشتم چو کارآگهان
نیاوردم الا پرستش بجای****که اقبال شد شاه را رهنمای
نشد خاطر شاه محتاج کس****خدا و خرد یاور شاه بس
خرد باد در نیک و بد یار او****خدا باد سازندهٔ کار او
خردمند چون نامه را کرد ساز****به شاه جهان داد و بردش نماز
دل شه ز بند غم آزاد گشت****از آن نامه نامور شاد گشت

بخش ۳۲ - خردنامه سقراط

سوم روز کین طاق بازیچه رنگ****برآورد بازیچه روم و زنگ
به سقراط فرمود دانای روم****که مهری ز خاتم درآرد به موم
نویسد خردنامهٔ ارجمند****ز هر نوع دانش ز هر گونه پند
خردمند روی از پذیرش نتافت****به غواصی در به دریا شتافت
چنین راند بر کاغذ سیم سای****سواد سخن را به فرهنگ و رای
که فهرست هر نقش را نقشبند****بنام خدا سربرآرد بلند
جهان آفرین ایزد کارساز****که دارد بدو آفرینش نیاز
پس از نام یزدان گیتی پناه****طراز سخن بست بر نام شاه
که شاها درین چاه تمثال پوش****مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش
ترا کز بسی گوهر آمیختند****نه از بهر بازی برانگیختند
پلنگست در ره نهان گفتمت****دلیری مکن هان وهان گفتمت
به هر جا که باشی ز پیکار و سور****مباش از رفیقی سزاوار دور
چو در بزم شادی نشست آوری****به ار یار خندان به دست آوری
مکن در رخ هیچ غمگین نگاه****که تا بر تو شادی نگردد تباه
چو روز سیاست دهی بار عام****میفکن نظر بر حریفان خام
نباید کزان لهو گستاخ کن****رود با تو گستاخیی در سخن
چو دریا مکن خو به تنها خوری****که تلخست هرچ آن چو دریا خوری
به هر کس بده بهره چون آب جوی****که تا پیش میرت شود هر سبوی
طعامی که در خانه داری به بند****به هفتاد خانه رسد بوی گند
چو از خانه بیرون فرستی به کوی****در و درگهت را کند مشگ‌بوی
بنفشه چو در گل بود ناشکفت****عفونت بود بوی او در نهفت
سر زلف را چون درآرد به گوش****کند خاک را باد عنبر فروش
حریصی مکن کاین سرای تو نیست****وزو جز یکی نان برای تو نیست
به یک قرصه قانع شو از خاک و آب****نئی بهتر آخر تو از آفتاب
خدائیست روی از خورش تافتن****که در گاو و خر شاید این یافتن
کسی کو شکم بنده شد چون ستور****ستوری برون آید از ناف گور
چو آید قیامت ترازو به دست****ز گاوی به خر بایدش بر نشست
زکم خوارگی کم شود رنج مرد****نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد
همیشه لب مرد بسیار خوار****در آروغ بد باشد از ناگوار
چو شیران به اندک خوری خوی گیر****که بد دل بود گاو بسیار شیر
خر کاهلان را که دم میکشند****از آنست کابی به خم میکشند
به قطره ستان آب دریا چو میغ****به هنگام دادن بده بیدریغ
همان مشک سقا که پر میشود****از افشاندن آب پر میشود
چنان خورتر و خشک این خورد گاه****که اندازهٔ طبع داری نگاه
ببخش و بخور بازمان اندکی****که بر جای خویشست ازین هر یکی
چو دادی و خوردی و ماندی بجای****جهان را توئی بهترین کدخدای
زهر طعمه‌ای خوشگواریش بین****حلاوت مبین سازگاریش بین
چو با سرکه سازی مشو شیر خوار****که با شیر سرکه بود ناگوار
مده تن به آسانی و لهو و ناز****سفر بین و اسباب رفتن بساز
به کار اندر آی این چه پژمردگیست****که پایان بیکاری افسردگیست
به دست کسان کان گوهر مکن****اگر زنده‌ای دست و پائی بزن
ترا دست و پای آن پرستشگرند****که تا نگذری از تو در نگذرند
پرستندگان گر چه داری هزار****پرستشگران را میفکن ز کار
چو تو خدمت پای و نیروی دست****حوالت کنی سوی پائین پرست
چو پائین پرستت نماند بجای****نه آنگه بمانی تو بیدست وپای
چو یابی پرستنده‌ای نغز گوی****ازوبیش از آن مهربانی مجوی
پرستار بد مهر شیرین زبان****به از بدخوئی کو بود مهربان
به گفتار خوش مهر شاید نمود****زبان ناخوش و مهربانی چه سود
سخن تا توانی به آزرم گوی****که تا مستمع گردد آزرم جوی
سخن گفتن نرم فرزانگیست****درشتی نمودن زدیوانگیست
سخن را که گوینده بد گو بود****نه نیکو بود گر چه نیکو بود
ز گفتار بد به بود فرمشی****پشیمان نگردد کس از خامشی
ز شغلی کزو شرمساری رسد****به صاحب عمل رنج و خواری رسد
ز هرچ آن نیابی شکیبنده باش****به امید خود را فریبنده باش
امید خورش بهترست از خورش****به وعده بود زیره را پرورش
نبینی که در گرمی آفتاب****حرامست برزیره جز زیره آب
چو زیره به آب دهن میشکیب****به آب دهم زیره را میفریب
گلی کز نم ابر خوابش برد****چو باران به سیل آید آبش برد
ستمکارگان را مکن یاوری****که پرسند روزیت ازین داوری
به خون ریختن کمتر آور بسیج****در اندیش ازین کندهٔ پای پیچ
چه خواهی ز چندین سرانداختن****بدین گوی تا کی گرو باختن
بسا آب دیده که در میغ تست****بسا خون که در گردن تیغ تست
نترسی که شمشیر گردن زنت****بگیرد به خون کسی گردنت؟
کژاوه چنان ران که تا یکدومیل****نیندازدت ناقه در پای پیل
ببین تا چه خون در جهان ریختی****چه سرها به گردن در آویختی
بسا مملکت را که کردی خراب****چو پرسند چون دادخواهی جواب
بدین راست ناید کزین سبز باغ****گلی چند را سردرآری به داغ
منه دل بر این سبز خنگ شموس****که هست اژدهائی به رخ چون عروس
دلی دارد از مهربانی تهی****چه دل کز تنش نیست نیز آگهی
چو خاک از سکونت کمر بسته باش****شتابان فلک شد تو آهسته باش
تو شاهی چو شاهین مشو تیز پر****به آهستگی کوش چون شیر نر
عنانکش دوان اسب اندیشه را****که در ره خسکهاست این بیشه را
به کاری که غم را دهی بستگی****شتابندگی کن نه آهستگی
چو با بیگنه رای جنگ آوری****به ار در میانه درنگ آوری
بجز خونی و دزد آلوده دست****ببخشای بر هر گناهی که هست
ز دونان نگهدار پرخاش را****دلیری مده بر خود او باش را
چو شه با رعیت به داور شود****رعیت به شه بر دلاور شود
مشو نرم گفتار با زیر دست****که الماس از ارزیز گیرد شکست
گلیم کسان را مبر سر به زیر****گلیم خود از پشم خود کن چو شیر
کفن حله شد کرم بادامه را****که ابریشم از جان تند جامه را
ز پوشیدگان راز پوشیده دار****وزیشان سخن نانیوشنده دار
میاور به افسوس عمری بسر****که افسوس باشد پرافسوسگر
سخن زین نمط گر چه دارم بسی****نگویم که به زین نگوید کسی
ترا کایت آسمانی بود****ازین بیش گفتن زیانی بود
گرم تیز شد تیغ برمن مگیر****ز تیزی بود تیغ را ناگزیر
به تیغی چنین تیز بازوی شاه****قوی باد هر جا که راند سپاه
چو پرداخت زین درج درخامه را****پذیرفت شاه آن خرد نامه را

بخش ۳۳ - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

سحرگه که سربرگرفتم ز خواب****برافروختم چهره چون آفتاب
سریر سخن برکشیدم بلند****پراکندم از دل بر آتش سپند
به پیرایش نامه خسروی****کهن سرو را باز دادم نوی
ز گنج سخن مهر برداشتم****درو در ناسفته نگذاشتم
سر کلکم از گوهر انداختن****فلک را شکم خواست پرداختن
درآمد خرامان سمن سینه‌ای****به من داد تیغی در آیینه‌ای
که آشفتهٔ خویش چندین مباش****ببین خویشتن خویشتن بین مباش
نظر چون در آیینه انداختم****درو صورت خویش بشناختم
دگرگونه دیدم در آن سبز باغ****که چون پرنیان بود در پرزاغ
ز نرگس تهی یافتم خواب را****ندیدم جوان سرو شاداب را
سمن بر بنفشه کمین کرده بود****گل سرخ را زردی آزرده بود
از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای****فروماندم اندر سخن سست رای
نه پائی که خود را سبکرو کنم****نه دستی که نقش کهن نو کنم
خجل گشتم از روی بیرنگ خویش****نوائی گرفتم به آهنگ خویش
هراسیدم از دولت تیزگام****که بگذارد این نقش را ناتمام
ازین پیش کاید شبیخون خواب****به بنیاد این خانه کردم شتاب
مگر خوابگاهی به دست آورم****که جاوید دروی نشست آورم
پژوهندهٔ دور گردنده حال****چنین گوید از گردش ماه و سال
که چون نامه حکم اسکندری****مسجل شد از وحی پیغمبری
ز دیوان فروشست عنوان گنج****که نامش برآمد به دیوان رنج
بفرمود تا عبره روم و روس****نبشتند برنام اسکندروس
از آن پیش کز تخت خود رخت برد****بدو داد و او را به مادر سپرد
به اندرز بگشاد مهر از زبان****چنین گفت با مادر مهربان
که من رفتم اینک تو از داد ودین****چنان کن که گویند بادا چنین
پدروار با بندگان خدای****چو مادر شدی مهرمادر نمای
به پروردن داد و دین زینهار****نگهدار فرمان پروردگار
به فرمانبری کوش کارد بهی****که فرمانبری به ز فرمان دهی
ضرورت مرا رفتنی شد به راه****سپردم به تو شغل دیهیم و گاه
گرفتم رهی دور فرسنگ پیش****ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟
گرآیم چنان کن که از چشم بد****نه تو خیره باشی نه من چشم زد
وگر زامدن حال بیرون بود****به هش باش تا عاقبت چون بود
چنان کن که فردا دران داوری****نگیرد زبانت به عذر آوری
سخن چون به سر برد برداشت رخت****رها کرد برمادر آن تاج و تخت
بفرمود تا لشگر روم و شام****برو عرضه کردند خود را تمام
از آن لشگر آنچ اختیار آمدش****پسندیده‌تر صد هزار آمدش
گزین کرد هر مردی از کشوری****به مردانگی هریکی لشگری
چهارش هزار اشتر از بهر بار****پس و پیش لشگر کشیده قطار
هزار نخستین ازو بیسراک****به کردن کشی کوه را کرده خاک
هزار دیگر بختی بارکش****همه بارهاشان خورشهای خوش
هزار سوم ناقهٔ ره نورد****به زیر زر و زیور سرخ و زرد
هزار چهارم نجیبان تیز****چو آهو گه تاختن گرم خیز
ز هر پیشه کاید جهان را به کار****گزین کرد صدصد همه پیشه کار
بدین سازمندی جهانگیر شاه****برافراخت رایت زماهی به ماه
ز مقدونیه روی در راه کرد****به اسکندریه گذرگاه کرد
سریر جهانداری آنجا نهاد****بر او روزکی چند بنشست شاد
به آیین کیخسرو تخت گیر****که برد از جهان تخت خود بر سریر
بفرمود میلی برافراختن****بر او روشن آیینه‌ای ساختن
که از روی دریا به یک ماهه راه****نشان باز داد از سپید و سیاه
بدان تا بود دیده بانگاه تخت****بر او دیده بانان بیدار بخت
چو ز آیینه بینند پوشیده راز****به دارنده تخت گویند باز
اگر دشمنی ترکتازی کند****رقیب حرم چاره سازی کند
چو فارغ شد از تختگاهی چنان****نشست از بر بور عالی عنان
نخستین قدم سوی مغرب نهاد****به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد
وز آنجا برون شد به عزم درست****به فرمان ایزد میان بست چست
چو لختی زمین را طرف در نوشت****ز پهلوی وادی درآمد به دشت
ز مقدس تنی چند غم یافته****ز بیداد داور ستم یافته
تظلم کنان سوی راه آمدند****عنانگیر انصاف شاه آمدند
که چون از تو پاکی پذیرفت خاک****بکن خانه پاک را نیز پاک
به مقدس رسان رایت خویش را****برافکن ز گیتی بداندیش را
در آن جای پاکان یک اهریمنست****که با دوستان خدا دشمنست
مطیعان آن خانهٔ ارجمند****نبینند ازو جز گداز و گزند
طریق پرستش رها می‌کند****پرستندگان را جفا میکند
به خون ریختن سربرافراختست****بسی را بناحق سرانداختست
همه در هراسیم از ین دیو زاد****توئی دیو بند از تو خواهیم داد
سکندر چو دید آن چنان زاریی****وزانسان برایشان ستمکاریی
ستمدیده را گشت فریادرس****به فریاد نامد ز فریاد کس
چو از قدسیان این حکایت شنید****عنان سوی بیت‌المقدس کشید
حصار جهان را که سرباز کرد****ز بیت المقدس سرآغاز کرد
سکندر به قدس آمد از مرز روم****بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم
چو بیدادگر دشمن آگاه گشت****که آواز داد آمد از کوه و دشت
کمربست و آمد به پیگار او****نبود آگه از بخت بیدار او
به اول شبیخون که آورد شاه****بران راهزن دیو بر بست راه
چو بیدادگر دید خون ریختش****ز دروازه مقدس آویختش
منادی برانگیخت تا در زمان****ز بیداد او برگشاید زبان
که هر کو بدین خانه بیداد کرد****بدینگونه بخت بدش یاد کرد
چوزو بستد آن خانهٔ پاک را****به عنبر برآمیخت آن خاک را
برآسود ازان جای آسودگان****فروشست ازو گرد آلودگان
جفای ستمکاره زو بازداشت****به طاعتگران جای طاعت گذاشت
ازو کار مقدس چو با ساز گشت****سوی ملک مغرب عنان تاز گشت
برافرنجه آورد از آنجا سپاه****وز افرنجه بر اندلس کرد راه
چو آمد گه دعوی و داوری****به دانش نمائی و دین پروری
کس از دانش و دین او سرنتافت****رهی دید روشن بدان ره شتافت
چو آموخت بر هر کسی دین و داد****به هر بقعه طاعت‌گهی نو نهاد
به رفتن دگر باره لشگر کشید****به عالم گشائی علم برکشید
به تعجیل میراند بر کوه و رود****کجا سبزه‌ای دید آمد فرود
چو از ماندگی گشت پرداخته****دگر باره شد عزم را ساخته
نمود از بیابان به دریا شتافت****درافکند کشتی به دریای آب
سه مه بر سر آب دریا نشست****بیاورد صیدی ز دریا به دست
از آنسو که خورشید میشد نهان****تکاپوی میکرد با همرهان
جزیره بسی دید بی‌آدمی****برون رفت و میشد زمی برزمی
بسی پیش باز آمدش جانور****هم از آدمی هم ز جنس دگر
دروهیچ از ایشان نیامیختند****وزو کوه بر کوه بگریختند
سرانجام چون رفت راهی دراز****نشیب زمین دیگر آمد فراز
بیابانی از ریگ رخشنده زرد****که جز طین اصفر نینگیخت گرد
برآن ریگ بوم ارکسی تاختی****زمین زیرش آتش برانداختی
همانا که بر جای ترکیب خاک****ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک
چو یکمه در ان بادیه تاختند****ازو نیز هم رخت پرداختند
چو پایان آن وادی آمد پدید****سکندر به دریای اعظم رسید
در آن ژرف دریا شگفتی بماند****که یونانیش اوقیانوس خواند
محیط جهان موج هیبت نمود****از آن پیشتر جای رفتن نبود
فرو رفتن آفتاب از جهان****در آن ژرف دریا نبودی نهان
حجابی مغانی بد آن آب را****نپوشیدی از دیدها تاب را
فلک هر شبان روزی از چشم دور****به دریا درافکندی از چشمه نور
به ما در فرو رفتن آفتاب****اشارت به چشمه است و دریای آب
همان چشمه گرم کو راست جای****به دریا حوالت کند رهنمای
چو آبی به یکجا مهیا شود****شود حوضه و در به دریا شود
معیب بود تا بود در مغاک****معلق بود چون بود گرد خاک
در آن بحر کورا محیطست نام****معلق بود آب دریا مدام
چو خورشید پوشد جمال را جهان****پس عطف آن آب گردد نهان
به وقت رحیل آفتاب بلند****ز پرگار آن بحر پوشد پرند
علم چون به زیر آرد از اوج او****توان دیدنش در پس موج او
چو لختی رود در سر آرد حجاب****که آید نورد زمین در حساب
به دانش چنین مینماید قیاس****دگر رهبری هست برره شناس
چو آن چشمه گرم را دید شاه****نشد چشم او گرم در خوابگاه
ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست****همیدون نگهبان این چشمه کیست
چنین گفت دانا که این آب گرم****بسا دیدها را که برد آب شرم
درین پرده بسیار جستند راز****نیامد به کف هیچ سر رشته باز
من این قصه پرسیدم از چند پیر****جوابی ندادست کس دلپذیر
دهد هر کسی شرح آن نور پاک****یکی گرد مرکز یکی زیر خاک
که داند که بیرون ازین جلوه‌گاه****کجا می‌کند جلوه خورشید و ماه
سکندر بران ساحل آرام جست****سوی آب دریا شد آرام سست
چو سیماب دید آب دریا سطبر****گذر بسته بر قطره دزدان ابر
درآبی چنان کشتی آسان نرفت****وگر رفت بی ره شناسان نرفت
شه از ره شناسان بپرسید راز****بسنجیدن کار و ترتیب ساز
که کشتی بدین آب چون افکنم****چگونه بنه زو برون افکنم
ندیدند کار آزمایان صواب****که شاه افکند کشتی آنجا برآب
نمودند شه را که صد رهنمون****ازین آب کشتی نیارد برون
دگر کاندرین آب سیماب فام****نهنگ اژدهائیست قصاصه نام
سیاه و ستمکاره و سهمناک****چو دودی که آید برون از مغاک
سیاست چنان دارد آن جانور****که بیننده چون بیندش یک نظر
دهد جان و دیگر نجنبد ز جای****که باشد براهی چنین رهنمای
بترزین همه آن کزین خانه دور****یکی فرضه بینی چو تابنده نور
بسی سنگ رنگین در آن موجگاه****همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه
فروزنده چون مرقشیشای زر****منی و دومن کمتر و بیشتر
چو بیند درو دیدهٔ آدمی****بخندد ز بس شادی و خرمی
وزان خرمی جان دهد در زمان****همان دیدن و دادن جان همان
ولی هر چه باشد ز مثقال کم****ز خاصیت افتد و گر صد بهم
ز بهتان جان بردنش رهنمای****همی خواندش پهنهٔ جان گزای
چو شد گفته این داستان شهریار****فرستاد و کرد آزمایش به کار
چنان بود کان پیر گوینده گفت****تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت
بفرمود تا بر هیونان مست****به آن سنگ رنگین رسانند دست
همه دیدها باز بندند چست****کنند آنگه آن سنگ را باز جست
وزان سنگ چندانکه آید بدست****برندش به پشت هیونان مست
همه زیر کرباسها کرده بند****لفافه برو باز پیچیده چند
کنند آن هیونان ازان سنگ بار****نمانند خود را در آن سنگسار
به فرمان پذیری رقیبان راه****بجای آوریدند فرمان شاه
شه و لشگر از بیم چندان هلاک****گذشتند چون باد ازان زرد خاک
بفرمود شه تا از آن خاک زرد****شتربان صد اشتر گرانبار کرد
چو آمد به جائی که بود آبگیر****برو بوم آنجا عمارت پذیر
بفرمان او سنگها ریختند****وزان سنگ بنیادی انگیختند
همه هم‌چنان کرده کرباس پیچ****کزیشان یکی باز نگشاد هیچ
به ترکیب آن سنگها بندبند****برآورد بیدر حصاری بلند
برآورد کاخی چو بادام مغز****همه یک به دیگر برآورده نغز
گلی کرد گیرنده زان زرد خاک****برون بنا را براندود پاک
درون را نیندود و خالی گذاشت****که رازی در آن پرده پوشیده داشت
خنیده چنینست از آموزگار****که چون مدتی شد بر آن روزگار
فروریخت کرباس از روی سنگ****پدید آمد آن گوهر هفت رنگ
برون بنا ماند بر جای خویش****کزاندودش گل حرم داشت پیش
درون ماندگان خرقه انداختند****بران خرقه بسیار جان باختند
هران راهرو کامد آنجا فراز****به دیدار آن حصنش آمد نیاز
طلب کرد بر باره چون ره ندید****کمندی برافکند و بالا دوید
چو بر باره شد سنگ را دید زود****چو آهن ربا زود ازو جان ربود
ز سنگی که در یک منش خون بود****چو کوهی بهم برنهی چون بود
شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد****شنید این سخن را و باور نکرد
فرستاد و این قصه را باز جست****براو قصه شد ز آزمایش درست
چوشاه آن بنا کرد ازو روی تافت****ز دریا بسوی بیابان شتافت
چو ششماه دیگر بپیمود راه****ستوه آمد از رنج رفتن سپاه
ازان ره که در پای پیل آمدش****گذرگه سوی رود نیل آمدش
به سرچشمه نیل رغبت نمود****که آن پایه را دیده نادیده بود
شب و روز برطرف آن رود بار****دو اسبه همی راند بر کوه و غار
بدان رسته کان رود را بود میل****همی شد چو آید سوی رود سیل
بسی کوه و دشت از جهان درنوشت****به پایان رسد آخر آن کوه و دشت
پدید آمد از دامن ریگ خشک****بلندی گهی سبز با بوی مشک
کمر در کمر کوهی از خاره سنگ****برآورده چون سبز با بوی مشک
برو راه بربسته پوینده را****گذر گم شده راه جوینده را
کشیده عمود آن شتابنده رود****از آن کوه میناوش آمد فرود
یکی پشته بر راه آن بود تند****که از رفتنش پایها بود کند
کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت****برانداختی جان به چنگال و مشت
زدی قهقهه چون بر او تاختی****از آنسوی خود را در انداختی
بر او گر یکی رفتنی و گر هزار****چو مرغان پریدی در آن مرغزار
فرستاده بر پشته شد چند کس****کز ایشان نیامد یکی باز پس
چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت****تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت
چنان چشم از آن خیل برتافتی****که چشم از خیالش اثر یافتی
سکندر جهاندیدگان را بخواند****درین چاره‌جوئی بسی قصه راند
که نتوان برین کوه تنها شدن****دو همراه باید به یکجا شدن
سکونت نمودن در آن تاختن****بهر ده قدم منزلی ساختن
چو بر پشته رفتن گرفتن قرار****برانداختن آنچه باید به کار
به تدریج دیدن درآن سوی کوه****به یکره ندیدن که آرد شکوه
بکردند ازینسان و سودی نداشت****دگر باره دانا نظر برگماشت
چنین شد درآن داوری رهنمای****که مردی هنرمند و پاکیزه رای
نویسنده باشد جهاندیده مرد****همان خامه و کاغذش درنورد
بود خوب فرزندی آن مرد را****کزو دور دارد غم و درد را
چو میل آورد سوی آن پشته گاه****بود پور هم پشت با او به راه
به بالا شود مرد و فرزند زیر****بود بچه شیر زنجیر شیر
گر او باز پس ناید از اصل و بن****به فرزند خود بازگوید سخن
وگر زانکه دارد زبان بستگی****نویسد مثالی به آهستگی
فرو افکند سوی فرزند خویش****نبرد دل از مهر پیوند خویش
بدست آوریدند مردی شگرف****که مجموعه‌ای بود از آن جمله حرف
سوی کوه شد پیر و با او جوان****چو بچه که با شیر باشد دوان
دگر نیمروز آن جوان دلیر****ز پایان آن پشته آمد به زیر
ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ****بر شاه شد رفته از روی رنگ
به شه داد کاغذ فرو خواند شاه****نبشته چنین بود کز گرد راه
به جان آن چنان آمدم کز هراس****به دوزخ ره خویش کردم قیاس
رهی گوئی از تار یک موی رست****برو هر که آمد ز خود دست شست
درین ره که جز شکل موئی نداشت****فرود آمد هیچ روئی نداشت
چو بر پشته خاره سنگ آمدم****ز بس تنگی ره به تنگ آمدم
ز آنسو که دیدم دلم پاره شد****خرد زان خطرناکی آواره شد
وزینسو ره پشته بی راغ بود****طرف تا طرف باغ در باغ بود
پر از میوه و سبزه و آب و گل****برآورده آواز مرغان دهل
هوا از لطافت درو مشک ریز****زمین از نداوت در او چشمه خیز
تکش با تلاوش در آویخته****چنین رودی از هر دو انگیخته
ازین سو همه زینت و زندگی****از آنسو همه آز و افکندگی
بهشت این و آن هست دوزخ سرشت****به دوزخ نیاید کسی از بهشت
دگر کان بیابان که ما آمدیم****ببین کز کجا تا کجا آمدیم
کرا دل دهد کز چنین جای نغز****نهد پای خود را در آن پای لغز
من اینک شدم شاه بدرود باد****شما شاد باشید و من نیز شاد
شه از راز پنهان چو آگاه گشت****سپه راند از آن کوهپایه به دشت
نگفت آنچه برخواند با هیچ‌کس****که تا هر دلی نارد آنجا هوس
چو دانست کانجا نشستن خطاست****گذرگه طلب کرد بر دست راست
در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ****نمیکرد جز راه رفتن بسیچ
ز راه بیابان برون شد به رنج****چو ریگ بیابان روان کرده گنج
رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش****تف آهش از دیگ بر دیگ بیش
همه راه دشمن ز دام و دده****بهر گوشه‌ای لشگری صف زده
ولیکن چو کردندی آهنگ شاه****ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه
کس از تیرگی ره نبردی برون****مگر رخصت شه شدی رهنمون
کسی کو کشیدی سراز رای او****شدی جای او کندهٔ پای او
برون از میانجی و از ترجمه****بدانست یک یک زبان همه
سخن را به آهنگشان ساز داد****جواب سزاوارشان باز داد
بدینگونه میکرد ره را نورد****زمان زیر گردون زمین زیر گرد
در آن ره نبودش جز این هیچ‌کار****که چون باد بردی ز دلها غبار
دل آشنا را برافروختی****به بیگانگان دین در آموختی
چوزان دشت بگذشت چون دیو باد****قدم در دگر دیو لاخی نهاد
بیابانی از آتشین جوش او****زبانی سخن گفته در گوش او
جز آن زر که باشد خدای آفرید****کس از رستنیها گیاهی ندید
جهان‌جوی از آن کان زر تافته****بخندید چون طفل زر یافته
چو لختی در آن دشت پیمود راه****به باغ ارم یافت آرامگاه
پدید آمد آن باغ زرین درخت****که شداد ازو یافت آن تاج و تخت
درون رفت سالار گیتی نورد****زمین از درختان زر دید زرد
یکایک درختانش از میوه پر****همه میوه بیجاده و لعل و در
ز هر سو درآویخته سیب و نار****همه نار یاقوت و یاقوت نار
ز نارنج زرین و سیمین ترنج****فریب آمده بانظرها بغنج
بهارش جواهر زمین کیمیا****ز بیجاده گل وز زمرد گیا
بساطی کشیده دران سبز باغ****ز گوهر برافروخته چون چراغ
دو تندیس از زر برانگیخته****زهر صورتی قالبی ریخته
چو در چشم پیکرشناس آمدی****اگر زر نبودی هراس آمدی
ز بلورتر حوضه‌ای ساخته****چو یخ پاره‌ای سیم بگداخته
در آن ماهیان کرده از جزع ناب****نماینده‌تر زانکه ماهی در آب
دوخشتی برآورده قصری عظیم****یکی خشت از زر یکی خشت سیم
چو شه شد در آن قصر زرینه خشت****گمان برد کامد به قصر بهشت
چو بسیار برگشت پیرامنش****دریده شد از گنج زر دامنش
رواقی جداگانه دید از عقیق****ز بنیاد تا سر به گوهر غریق
در او گنبدی روشن از زر ناب****درفشنده چون گنبد آفتاب
نیفتاده گردی بر آن زر خشک****بجز سونش عنبر و گرد مشک
در او رفت سالار فرهنگ و هوش****چو در گنبد آسمانها سروش
ستودانی از جزع تابنده دید****کزو بوی کافورتر میدمید
نهاده بر آن فرش مینا سرشت****یکی لوح یاقوت مینا نوشت
نبشته براو کای خداوند زور****که رانی سوی این ستودان ستور
درین دخمه خفتست شداد عاد****کزو رنگ و رونق گرفت این سواد
به آزرم کن سوی ما تاختن****مکن قصد برقع برانداختن
بکن ستر پوشی که پوشیده‌ایم****به رسوائی کس نکوشیده‌ایم
نگهدار ناموس ما در نهفت****که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت
اگر خفته‌ای را درین خوابگاه****برآرند گنبد ز سنگ سیاه
سرانجامش این گنبد تیز گشت****ز دیوار گنبد درآرد به دشت
تنش را نمک سود موران کند****سرش خاک سم ستوران کند
بلی هر کسی از بهر ایوان خویش****ستونی کند بر ستودان خویش
ولیکن چو بینی سرانجام کار****برد بادش از هر سوئی چون غبار
که داند که شداد را پای و دست****به نعل ستور که خواهد شکست
غبار پراکنده را در مغاک****رها کن که هم خاک به جای خاک
از آن تن که بادش پراکنده کرد****نشانی نبینی جز این کوه زرد
تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز****بترس از چنین روز و با ما بساز
مباش ایمن ارزانکه آزاده‌ای****که آخر تو نیز آدمی زاده‌ای
همه گنج این گنجدان آن تست****سرو تاج ماهم به فرمان تست
گشادست پیش تو درهای گنج****سپاه ترا بس شد این پای رنج
ببر گنج کان بر تو باری مباد****ترا باد و بامات کاری مباد
سکندر بر آن لوح ناریخته****چو لوحی شد از شاخی آویخته
وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند****بسا قطرهٔ آب کز دیده راند
چو از چشم گریندهٔ اشک‌بار****بر آن خوابگه کرد لختی نثار
برون رفت وزان گنجدان رخت بست****بدان گنج و گوهر نیالود دست
ز باغی که در بیغ تیغ آمدش****یکی میوه چیدن دریغ آمدش
چو دانست کان فرش زر ساخته****به عمری درازست پرداخته
از آن گنجدان کان همه گنج داشت****نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت
همه راه او خود پر از گنج بود****زر ده دهی سیم ده پنج بود
دگر باره سر در بیابان نهاد****برو بوم خود را همی کرد یاد
چو یک نیمه راه بیابان برید****گروهی دد آدمی سار دید
بیابانیانی سیه‌تر ز قیر****به بیغوله غارها جای گیر
بپرسیدشان کاندرین ساده دشت****چه دارید از افسانها سرگذشت
گذشت از شما کیست از دام و دد****که دارد دراین دشت ماوای خود
چنین باز دادند شه را جواب****که دورست ازین بادیه ابروآب
درین ژرف صحرا که ماوای ماست****خورشهای ما صید صحرای ماست
درین دشت نخجیر بانی کنیم****به رسم ددان زندگانی کنیم
خوریم آنچه زان صید یابیم نرم****کنیم آلت جامه از موی و چرم
نه آتش به کار آید اینجا نه آب****بود آب از ابر آتش از آفتاب
به روز سپید آفتاب بلند****بود آتش ما درین شهر بند
ز شبنم چو گردد هوا نیزتر****دم ما کند زان نسیم آبخور
درین کنج ما را جز این ساز نیست****وزین برتر انجام و آغاز نیست
همان نیز پرسی ز دیگر گروه****که دارند مأوا درین دشت و کوه
درین آتشین دشت بن ناپدید****که پرنده دروی نیارد پرید
بیابانیانند وحشی بسی****که هرگز نگیرند خو با کسی
ببرند چندان به یک‌روز راه****که آن برنخیزد ز ما در دو ماه
ازیشان به ما یک یک آید به دست****بپرسیم ازو چون شود پای بست
که بی آب چون زندگانی کنند****به ما بر چرا سرفشانی کنند
نمایند کاب از بنه زهر ماست****زتری هوائیست کز بهر ماست
نسازیم چون مار با هیچ‌کس****خورشهای ما سوسمارست و بس
ز شغل شما چون نیابیم سود****شما را پرستش چه باید نمود
دگرگونه پرسیمشان در نهفت****چه هنگام خورد و چه هنگام خفت
که چندانکه رفتند بالا و پست****درین بادیه کاب ناید بدست
به پایان این بادیه کس رسید****همان پیکری دیگر از خلق دید
به پاسخ چنین گفته‌اند آن گروه****که بسیار گشتیم در دشت و کوه
دویدیم چون آهوان سال و ماه****به پایان وادی نبردیم راه
بیابانیانی دگر دیده‌ایم****وزیشان خبر نیز پرسیده‌ایم
که بیرون ازین پیکر قیرگون****نشانی دگر می‌دهد رهنمون؟
نشان داده‌اند از بر خویش دور****بدانجا که خورشید را نیست نور
یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید****در او آدمی پیکرانی سپید
نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال****ز پانصد یکی را فزونست سال
وگر نیز پانصد برآید دگر****نبینی کسی را ز پیری اثر
برون از وطن گاه آن دلکشان****به ما کس ندادست دیگر نشان
از آن نیز بیرون درین خاک پست****بسی کوه و صحرای نادیده هست
درونیست روینده را آبخورد****که گرماش گرماست و سرماش سرد
چوزو رستنی برنیاید ز خاک****در آن جانور چون نگردد هلاک
همینست رازی که ما جسته‌ایم****ز دیگر حکایت ورق شسته‌ایم
سکندر به آن خلق صاحب نیاز****ببخشید و بخشودشان برگ و ساز
در آموختشان رسم و آیین خویش****برافروختشان دانش از دین خویش
وزیشان به هنجارهای درست****سوی ربع مسکون نشان بازجست
چو زو کار خود سازور یافتند****به ره بردنش زود بشتافتند
از آن خاک جوشان و باد سموم****نمودند راهش به آباد بوم
سکندر در آن دشت بیگاه و گاه****دواسبه همیراند بیراه و راه
سرانجام کان ره به پایان رسید****دگر باره شد عطف دریا پدید
هم از آب دریا به دریا کنار****تلاوشگهی دید چون چشمه سار
فکندند ماهی برآن چشمه رخت****بر آسوده گشتند از آن رنج سخت
دگر باره کشتی بسی ساختند****ز ساحل به دریا در انداختند
چو دریا بریدند یک ماه بیش****به خشکی رساندند بنگاه خویش
چو از تاب انجم شب تب زده****بپیچید چون مار عقرب زده
زباده جنوبی در آمد نسیم****دل رهروان رست از اندوه و بیم
گرفتند یک ماه آنجا قرار****که هم سایبان بود وهم چشمه سار
به مرهم رسیدند از آن خستگی****زتن رنجشان شد به آهستگی

بخش ۳۴ - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان

مغنی دلم دور گشت از شکیب****سماعی ده امشب مرا دل فریب
سماعی که چون دل به گوش آورد****ز بیهوشیم باز هوش آورد
سخن سنج این درج گوهرنگار****ز درج این چنین کرد گوهر نثار
که چون شه ز مشرق برون برد رخت****به عرض جنوبی برافراخت تخت
هوای جهان دیده سازنده‌تر****زمانه زمین را نوازنده‌تر
چو قاروره صبح نارنج بوی****ترنجی شد از آب این سبز جوی
از آن کوچگه رخت پرداختند****سوی کوچگاهی دگر تاختند
نمودند منزل شناسان راه****که چون شه کند کوچ از ین کوچگاه
دهی بیند آراسته چون بهشت****سوادش پر از سبزه و آب و کشت
در او مردمانی همه سرپرست****رها کرده فرمان یزدان زدست
مگر شاهشان در پناه آورد****وزان گمرهی باز راه آورد
چو شب خون خورشید درجام کرد****در آن منزل آن شب شه آرام کرد
چو طاوس خورشید بگشاد بال****زر اندود شد لاجوردی هلال
جهان‌جوی بر بارگی بست رخت****ز فتراک او سربرآورده بخت
خرامند میرفت بر پشت بور****به گور افکنی همچو بهرام گور
پدید آمد آن سبزه و جوی و باغ****جهان در جهان روشنی چون چراغ
دهی چون بهشتی برافروخته****بهشتی صفت حله بردوخته
چو شه در ده سرپرستان رسید****دهی دید و ده مهتری را ندید
خدائی نه و ده خدایان بسی****نه در کس دهائی نه در ده کسی
خمی هر کس از گل برانگیخته****ز کنجد درو روغنی ریخته
جداگانه در روغن هر خمی****فکنده ز نامردمی مردمی
پس سی چهل روز یا بیشتر****کشیدندی از مرد سرگشته سر
سری بودی از مغز و از پی تهی****فرومانده برتن همه فربهی
نهادندی آن کله خشک پیش****وزو بازجستندی احوال خویش
قضیبی زدندی برآن استخوان****شدندی بر آن کله فریاد خوان
که امشب چه نیک و بد آید پدید****همان روز فردا چه خواهد رسید
صدائی برون آمدی از نهفت****صدائی که مانند باشد بگفت
که فردا چنین باشداز گرم و سرد****چنین نقش دارد جهان در نورد
گرفتندی آن نقش را در خیال****چنین بودشان گردش ماه و سال
چو دانست فرماندهٔ چاره ساز****که تعلیم دیوست از آنگونه راز
بفرمود تا کلها بشکنند****خم روغن از خانها برکنند
بسی حجت انگیخت رایش درست****که تا دورشان کرد از آن رای سست
در آموختشان رسم دین پروری****حساب خدائی و پیغمبری
بر آن قوم صاحب‌دلی برگماشت****که داند دلی چند را پاس داشت
چو شد کار آن کشور آراسته****روا رو شد از راه برخاسته
به فرخ رکابی و خرم دلی****برون راند از آن شاه یک منزلی
ره انجام را زیر زین رام کرد****چو انجم در آن ره کم آرام کرد
رهی پیچ بر پیچ تاریک و تنگ****همه راه پرخارو پر خاره سنگ
پدیدار شد تیغ کوهی بلند****که از برشدن بود جان را گزند
پس و پیش آن کوه را دید شاه****ضرورت برو کرد بایست راه
برون برد لشگر بر آن تیغ کوه****ز رنج آمده تیغ داران ستوه
ز تیزی و سختی که آن سنگ بود****سم چارپایان بر آن سنگ سود
چو شه دید کز سنگ پولادسای****خراشیده میشد سم چارپای
بفرمود تا از تن گاو و گور****به چرم اندر آرند سم ستور
نمدها و کرباسهای سطبر****ببندند بر پای پویان هژبر
همه رهگذرها بروبند پاک****ز سنگی که پوینده شد زو هلاک
به فرمان شه راه میروفتند****گریوه به پولاد میکوفتند
از آنان که بودند فراش راه****تنی چند رفتند نزدیک شاه
یکی مشت سنگ آوریدند پیش****که سم ستوران ازینست ریش
به نعل ستوران درش یافتیم****بسختیش از آن نعل برتافتیم
بسی کوفتیمش به پولاد سخت****نشد پاره پولاد شد لخت لخت
برآن سنگ زد شاه شمشیر تیز****نبرید و شمشیر شد ریز ریز
بهرجوهری ساختندش خراش****به ارزیز برخاست ازوی تراش
چو شه دید کوسنگ را آس کرد****ز برندگی نامش الماس گرد
همی گفت با هر کس از هر دری****که هست این گرانمایه‌تر جوهری
بدان تا پژوهش سگالی کنند****ره خویش از الماس خالی کنند
نمودنش به هر سنگ جوئی سپرد****که تا راه داند بدان سنگ برد
چو افتاد در لشگر این گفتگوی****میان بست هر یک بدین جستجوی
بسی باز جستند بالا و پست****گرانمایه گوهر کم آمد بدست
کمر به کمر گرد بر گرد کوه****یکی وادیی بود دریا شکوه
فراوان در آن وادی الماس بود****که روشن‌تر از آب در طاس بود
چو دریا که گوهر برآرد زغار****نه دریای ماهی که دریای مار
زماران دروصد هزاران به جوش****که دیدست ماران گوهر فروش
مگر زان شد آن ره ز ماران به رنج****که بی مار نتوان شدی سوی گنج
همان راه گنجینه دشوار بود****طریق شدن ناپدیدار بود
چو شه دیدکان کان الماس خیز****گذرگاه دارد چو الماس تیز
هم از ترس ماران هم از رنج راه****کسی سوی وادی نرفت از سپاه
نظر کرد هر سو چو نظاره‌ای****بدان تا به دست آورد چاره‌ای
عقاب سیه بر کمرهای سنگ****بسی دید هر یک شکاری به چنگ
چو زانسان عقابان پرنده دید****عقابین اندیشه را سرکشید
بفرمود کارند میشی هزار****نبینند کان فربهست این نزاد
گلو باز برند یک‌باره شان****کنند آنگه از یکدگر پاره‌شان
کجا کان الماس بینند زیر****بر آن کان فشانند یک یک دلیر
به فرمانبری زانکه فرمان بدوست****از آن گوسفندان کشیدند پوست
کجا کان الماس بشناختند****از آن گوشت لختی بینداختند
چو الماس دوسیده شد بر کباب****به جنبش در آمد ز هر سو عقاب
کباب و نمک هر دو برداشتند****در آن غار جز مار نگذاشتند
ببردند و خوردند بالای کوه****پس هر عقابی دوان ده گروه
هر الماس کز گوش افتاده بود****بر شاه برد آنکه آزاده بود
شه الماسها را بهم گرد کرد****بدش آبگون بود و نیکوش زرد
وز آنجا سوی پستی آورد میل****فرود آمد از کوه چون تند سیل
در آن پویه تعجیل میساختند****رهی بی قلاوز همی تاختند
ستوران ز نعل آتش انگیخته****بجای خوی از سینه خون ریخته
چو رفتند یک ماه از آن راه پیش****سم باد پایان شد از پویه ریش
هم آخر به نیروی بخت بلند****سپاه از گله رست و شاه از گزند
برون برد شه رخت از آن سنگلاخ****عمارت‌گهی دید و جایی فراخ
در آن زرعگه کشتزاری شگرف****نوازش گرفته ز باران و برف
ز سبزی و تری و تابندگی****بر او جان و دل را شتابندگی
ز تاراج آن سبزه پی کرده گم****سپنج ستوران بیگانه سم
جوانی در آن کشته چون شیرمست****برهنه سروپای بیلی به دست
ز خوبی و چالاکی پیکرش****سزاوار تاج کیانی سرش
فروزنده بیلش چو زرین کلید****نشان برومندی از وی پدید
گهی بیل برداشت گاهی نهاد****گهی بند می‌بست و گه می‌گشاد
جهاندار خواندش به آزرم و گفت****که خوی تو با خاک چون گشت جفت
جوانی و خوبی و بیدار مغز****ز نغزان نباید بجز کار نغز
نه کار تو شد بیل برداشتن****به ویرانه‌ای دانه‌ای کاشتن
بدین فرخی گوهری تابناک****نه فرخ بود هم ترازوی خاک
بیا تا ترا پادشاهی دهم****ز پیگار خاکت رهائی دهم
به پاسخ کشاورز آهسته رای****چو آورده بد شرط خدمت بجای
چنین گفت کای رایض روزگار****همه توسنان از تو آموزگار
چنان مان بهر پیشه ور پیشه‌ای****که در خلقتش ناید اندیشه‌ای
بجز دانه کاری مرا کار نیست****به من پادشاهی سزاوار نیست
کشاورز را جای باشد درشت****چو نرمی ببیند شود کوژ پشت
تنم در درشتی گرفتست چرم****هلاک درشتان بود جای نرم
تن سخت کو نازنینی کند****چو صمغی بود کانگبینی کند
خوش آمد جهان‌جوی را پاسخش****ثنا گفت بر گفتن فرخش
خبر باز پرسیدش از کردگار****کز اینسان ترا کیست پروردگار
که شد پاسدار تو در خفت و خیز؟****پناهت کجا کرد بازار تیز؟
کرا می‌پرستی کرا بنده‌ای؟****نظر بر کدامین ره افکنده‌ای؟
جوانمرد گفت ای ز گیتی خدای****به پیغمبری خلق را رهنمای
در آن کس دل خویش بستم که تو****همان قبله را میپرستم که تو
برآرنده آسمان کبود****نگارنده کوه و صحرا و رود
شب و روز پیش جهان آفرین****نهم چند ره روی خود بر زمین
بدین چشم و ابروی آراسته****کزینسان به من داد ناخواست
بدیگر کرمها که با من نمود****که از هر یکم هست صدگونه سود
سپاسش برم واجب آید سپاس****برآنکس که او باشد ایزدشناس
ترا کامدستی به پیغمبری****پذیرفتم از راه دین پروری
ترا دیده‌ام پیشتر زین به خواب****به تو زنده گشتم چو ماهی به آب
کنون کامدی وین خبر شد عیان****به خدمتگری چون نبندم میان
نگویم جهان چون توئی ناورید****جهان آفرین چون توئی نافرید
جهان را توئی مایهٔ خرمی****ز سد تو دارد جهان محکمی
سکندر بران پاک سیرت جوان****که بودش سر و سایه خسروان
ثنا گفت و برتارکش بوسه داد****همان نام یزدان براو کرد یاد
برآراستش خلعت خسروی****به دین خدا کرد پشتش قوی
در آن مرز و آن مرغزار فراخ****که هم سرخ گل بود و هم سبز شاخ
شبان روزی آسود شه با سپاه****سبکتر شد از خستگیهای راه
چو سالار این هفت خروار کوس****برآورد بانگ از گلوی خروس
دگر باره شه رفتن آغاز کرد****دگر ره بسیچ سفر ساز کرد
چو زان مراحله منزلی چند راند****به منزل دگر بار منزل رساند
فروزنده مرزی چو روشن بهشت****زمینهای وی جمله بی گاو و کشت
درخت و گل و سبزه آب روان****عمارت‌گهی درخور خسروان
جز آتش خلل نی که نا کشته بود****زمینی به آبی درآغشته بود
بپرسید کاین مرز را نام چیست****سر و سرور این برو بوم کیست
کشاورز و گاو آهن و گاوکو****کجا در چنین ده کند گاو هو
یکی از مقیمان آن زرعگاه****چنین گفت بعد از زمین بوس شاه
که اقصای این دل گشاینده مرز****حوالی بسی دارد از بهر ورز
در او هر چه کاری به هنگام خویش****یکی زو هزار آورد بلکه بیش
ولیکن ز بیداد یابد گزند****نگردد کس از دخل او بهره‌مند
اگر داد بودی و داور بسی****ده آباد بودی و در ده کسی
به انصاف و داد آرد این خاک بر****تباهی پذیرد ز بیدادگر
چو از دخل او گردد انصاف کم****بسوزد ز گرمی بپوسد ز نم
به یک جو که در مالش آرند میل****جو و گندمش را برد باد و سیل
سبک منجنیقست بازوی او****که گردد به یک جو ترازوی او
چو خسرو خبر یافت کان خاک و آب****ز بیداد بیدادگر شد خراب
درو سدی از عدل بنیاد کرد****همان نامش اسکندر آباد کرد
به آبادیش داد منشور خویش****که هر کس دهد حق مزدور خویش
دهد هرکسی مال خود را زکات****به تاراجشان کس نیارد برات
در او ره نباید برات آوری****هزار آفرین برچنان داوری

بخش ۳۵ - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان

مغنی مدار از غنا دست باز****که این کار بی ساز ناید بساز
کسی را که این ساز یاری کند****طرب بادلش سازگاری کند
خوشا نزهت باغ در نوبهار****جوان گشته هم روز و هم روزگار
بنفشه طلایه کنان گرد باغ****همان نرگس آورده بر کف چراغ
ز خون مغز مرغان به جوش آمده****دل از جوش خون در خروش آمده
شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو****خروس صراحی ز خون تذرو
به رقص آمده آهوان یکسره****زدشت آمد آواز آهو بره
بساط گل افکنده برطرف جوی****به رامشگری بلبلان نغز گوی
نسیم گل و نالهٔ فاخته****چو یاران محرم بهم ساخته
چه خوشتر در این فصل ز آواز رود****وزآن آب گل کز گل آید فرود
سرآیندهٔ ترک با چشم تنگ****فروهشته گیسو به گیسوی چنگ
بسی ساز ابریشم از ناز او****دریده بر ابریشم ساز او
سخنهای برسخته بر بانگ ساز****تو گوئی و او گوید از چنگ باز
ازو بوسه وز تو غزالهای تر****یکی چون طبرزد یکی چون شکر
به بوسه غزلهای‌تر میدهی****طبرزد ستانی شکر میدهی
دلم باز طوطی نهاد آمدست****که هندوستانش به یاد آمدست
چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد****برآمیخت شنگرف با لاجورد
گیاخواره را گل ز گردن گذشت****نفیر گوزن آمد از کوه و دشت
گل‌تر برون آمد از خار خشک****بنفشه برآمیخت عنبر به مشک
به عنبر خری نرگس خوابناک****چو کافور ترسر برون زد ز خاک
به فصلی چنان شاه ایران و روم****زویرانی آمد به آباد بوم
دگرباره بر مرز هندوستان****گذر کرد چون باد بر بوستان
وز آنجا به مشرق علم برفراخت****یکی ماه بردشت و بر کوه تاخت
از آن راه چون دوزخ تافته****کزو پشت ماهی تبش یافته
درآمد به آن شهر مینو سرشت****که ترکانش خوانند لنگر بهشت
بهاری درو دید چون نوبهار****پرستش گهی نام او قندهار
عروسان بت روی در وی بسی****پرستندهٔ بت شده هر کسی
در آن خانه از زر بتی ساخته****بر او خانه گنج پرداخته
سرو تاج آن پیکر دلربای****برآورده تا طاق گنبد سرای
دو گوهر به چشم اندرون دوخته****چو روشن دو شمع برافروخته
فروزنده در صحن آن تازه باغ****ز بس شب‌چراغی به شب چون چراغ
بفرمود شه تا برآرند گرد****ز تمثال آن پیکر سالخورد
زر و گوهرش برگشایند زود****که با بت زیان بود و با خلق سود
سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ****سوی شاه شد کرده ابرو فراخ
به گیسو غبار از ره شاه رفت****بسی آفرین کرد بر شاه و گفت
که شاه جهان داور دادگر****که از خاور اوراست تا باختر
به زر و به گوهر ندارد نیاز****که گیتی فروزست و گردن فراز
دگر کین بت از گفتهٔ راستان****فریبنده دارد یکی داستان
اگر شاه فرمان دهد در سخن****فرو گویم آن داستان کهن
جهاندار فرمود کان دل نواز****گشاید در درج یاقوت باز
دگر ره پری پیکر مشک خال****گشاد از لب چشمه آب زلال
دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ****که زرین درختست و پیروزه شاخ
از آن پیش کایین بت‌خانه داشت****یکی گنبد نیم ویرانه داشت
دو مرغ آمدند از بیابان نخست****گرفته دو گوهر به منقار چست
نشستند بر گنبد این سرای****ز فیروزی و فرخی چون همای
همه شهر مانده در ایشان شگفت****که چون شاید آن مرغکان را گرفت
برین چون برآمد زمانی دراز****فکندند گوهر پریدند باز
بزرگان که این مملکت داشتند****بر آن گوهر اندیشه بگماشتند
طمع بردل هر کسی کرد راه****که بر گوهر او را بود دستگاه
پدید آمد اندر میان داوری****خرد کردشان عاقبت یاوری
بر آن رفت میثاق آن انجمن****که از بهر بت‌خانهٔ خویشتن
بتی ساختند آن همه زر در او****بجای دو چشم آن دو گوهر در او
دری کان ره آورد مرغ هواست****گرش آسمان برنگیرد رواست
ز خورشید گیرد همه دیده نور****ز ما کی کند دیده خورشید دور
چراغی که کوران بدان خرمند****در او روشنان باد کمتر دمند
مکن بیوه‌ای چند را گرم داغ****شب بیوگان را مکن بی چراغ
بت خوش زبان چون سخن یاد کرد****یت بی زبان را شه آزاد کرد
نبشت از بر پیکر آن نگار****که با داغ اسکندرست این شکار
چو دید آن پری رخ که دارای دهر****بر آن قهرمانان نیاورد قهر
یکی گنج پوشیده دادش نشان****کزو خیزه شد چشم گوهر کشان
شه آن گنج آکنده را برگشاد****نگه داشت برخی و برخی بداد
دگر ره ز مینوی روحانیان****درآورد سر با بیابانیان
بسی راند بر شوره و سنگلاخ****گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ
بهر بقعه‌ای کادمی زاد دید****به ایشان سخن گفت و زیشان شنید
ز یزدان پرستی خبر دادشان****ز دین توتیای نظر دادشان
ز پرگار مشرق زمین بر زمین****دگر ره درآمد به پرگار چین
چو خاقان خبر یافت از کار او****برآراست نزلی سزاوار او
به درگاه شاه آمد آراسته****جهان پرشد از گنج و از خواسته
دگر ره زمین بوس شه تازه کرد****شهش حشمتی بیش از اندازه کرد
چو ز آمیزش این خم لاجورد****کبودی درآمد به دیبای زرد
نشستند کشور خدایان بهم****سخن شد زهر کشوری بیش و کم
پس آنگه شد روزگاری دراز****همه عهدها تازه کردند باز
پذیرفت خاقان ازو دین او****درآموخت آیات و آیین او
دگر روز چون مهر بر مهر بست****قراخان هندو شد آتش پرست
سکندر به خاقان اشارت نمود****کزین مرحله کوچ سازیم زود
مرا گفت اگر چند جائیست گرم****به دریا نشستن هوائیست نرم
بدان تا چو آهنگ دریا کنم****در او نیک و بد را تماشا کنم
شگفتی که باشد به دریای ژرف****ببینم نمودارهای شگرف
به شرطی که باشی تو همراه من****برافروزی از خود گذرگاه من
پذیرفت خاقان که دارم سپاس****گرایم سوی راه باره شناس
بدان ختم شد هر دو را گفتگوی****که قاصد کند راه را جستجوی
به نیک اختری روزی از بامداد****که شب روز را تاج بر سر نهاد
چنان رای زد تاجدار جهان****که پوید سوی راه با همراهان
تنی ده هزار از سپه برگزید****کزو هر یکی شاه شهری سزید
بنه نیز چندانکه خوار آمدش****به مقدار حاجت به کار آمدش
دگر مابقی را ز گنج و سپاه****یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه
همان خان خانان به خدمتگری****جریده به همراهی و رهبری
به اندازه او نیز برداشت برگ****سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ
سپه نیز با او تنی ده هزار****خردمند و مردانه و مرد کار
عزیمت سوی مشرق انگیختند****همه ره زر مغربی ریختند
به عرض جنوبی نمودند میل****شکارافکنان هر سوئی خیل خیل
چهل روز رفتند از این‌گونه راه****نبردند پهلو به آرامگاه
چو نزدیک آب کبود آمدند****به پایین دریا فرود آمدند
بر آن فرضه گاه انجمن ساختند****علمها به انجم برافراختند
حکایت چنان رفت از آن آب ژرف****که دریا کناریست اینجا شگرف
عروسان آبی چو خورشید و ماه****همه شب برآیند از آن فرضه گاه
براین ساحل آرام سازی کنند****غناها سرایند و بازی کنند
کسی کو به گوش آورد سازشان****شود بیهش از لطف آوازشان
درین بحر بیتی سرایند و بس****که در هیچ بحری نگفتست کس
همه شب بدینسان درین کنج کوه****طرب می‌کنند آن گرامی گروه
چو بر نافهٔ صبح بو میبرند****به آب سیه سر فرو میبرند
جهاندار فرمود تا یکدو میل****کند لشگر از طرف دریا رحیل
چو شب نافه مشک را سرگشاد****ستاره در گنج گوهر گشاد
ملک خواند ملاح را یک تنه****روان گشت بی لشگر و بی بنه
بر آن فرضه گه خیمه‌ای زد ز دور****که گوهر ز دریا برآورد نور
در آن لعبتان دید کز موج آب****علم بر کشیدند چون آفتاب
پراکنده گیسو براندام خویش****زده مشک بر نقرهٔ خام خویش
سرائیده هر یک دگرگون سرود****سرودی نو آیین‌تر از صد درود
چو آن لحن شیرین به گوش آمدش****جگر گرم شد خون به جوش آمدش
بر آن لحن و آواز لختی گریست****دیگر باره خندید کان گریه چیست
شگفتی بود لحن آن زیر و بم****که آن خنده و گریه آرد بهم
ملک را چو شد حال ایشان درست****دگر باره شد باز جای نخست
چودیبای چین بر فک زد طراز****شد از صوف روزی جهان بی نیاز
به استاد کشتی چنین گفت شاه****که کشتی در افکن بدین موجگاه
در این آب شوریده خواهم نشست****که رازی خدا را در این پرده هست
خطرناکی کار دانسته‌ام****شدن دور ازو کم توانسته‌ام
اگر پرسی از عقل آموزگار****به کاری دواند مرا روزگار
نگهبان کشتی پذیرنده گشت****درآورد کشتی به دریا زدشت
شه کاردان گشت کشتی گرای****فروماند خاقان چین را به جای
نمودش که تا نایم اینجا فراز****نباید که گردی تو زین جای باز
ندانم درین راه کمبودگی****هلاکم دواند به آسودگی
گرآیم ترا خود شوم حق گزار****وگرنه تو دانی و ترتیب کار
چو گفت این سخن دیده چون رود کرد****کسی را که بگذاشت بدورد کرد
درافکند کشتی به دریای چین****که دیدست دریای کشتی نشین
از آن همرهان به کار آمده****ببرد آنچه بود اختیار آمده
ز چندان حکیمان عیسی نفس****بلیناس فرزانه را برد و بس
سوی ژرفی آمد ز دریا کنار****به دریای مطلق درافکند بار
جهان در جهان راند بر آب شور****جهان میدواندش زهی دست زور
چو یک چند کشتی روان شد درآب****پدید آمد ان میل دریا شتاب
که سوی محیط آب جنبش نمود****همان ز آمدن بازگشتش نبود
نواحی شناسان آب آزمای****هراسنده گشتند از آن ژرف جای
زرهنامه چون بازجستند راز****سوی باز پس گشتن آمد نیاز
جزیره یکی گشت پیدا ز دور****درفشنده مانند یک پاره نور
گرفتند لختی در آنجا قرار****زمیل محیطی همه ترسگار
ز پیران کشتی یکی کاردان****چنین گفت با شاه بسیار دان
که این مرحله منزلی مشکلست****به رهنامه‌ها در پسین منزلت
دلیری مکن کاب این ژرف جای****بسوی محیطست جنبش نمای
اگر منزلی رخت از آنسو بریم****از آن سوی منزل دگر نگذریم
سکندر چو زین حالت آگاه گشت****کزان میلگه پیش نتوان گذشت
طلسمی بفرمود پرداختن****اشارت کنان دستش افراختن
کزین پیشتر خلق را راه نیست****از آنسوی دریا کس آگاه نیست
چو زینسان طلسمی مسین ریختند****ز رکن جزیره برانگیختند
که هر کشتیی کارد آنجا شتاب****طلسمش نماید اشاره به آب
کز اینجای برنگذرد راه کس****ره آدمی تا بداینجاست بس
به تعلیم او کاردانان راز****دگر باره ز آن راه گشتند باز
چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت****در آن تعبیه راز یزدان شناخت
به فرزانه این همه رنجبرد****طفیل چنین شغل باید شمرد
بدان تا طلسمی مهیا کنند****مرابین که چون خضر دریا کنند
به فرمان کشتی کش چاره ساز****جهان‌جوی از آن میلگه گشت باز
ز دریا چو ده روزه بگذاشتند****غلط بود منزل خبر داشتند
پدید آمد از دور کوهی بلند****ز گرداب در کنج آن کوه بند
در آن بند اگر کشتیی تاختی****درو سال‌ها دایره ساختی
برون نامدی تا نگشتی خراب****نرستی کسی زنده ز آن بند آب
چو استاد کشتی بدان خط رسید****به پرگار کشتی خط اندر کشید
فرو برد لنگر به پائین کوه****برون رفت و با او برون شد گروه
به بالای آن بندگاه ایستاد****ز پیوند و فرزند می‌کرد یاد
جهاندار گفتش چه بد یافتی****که روی از جهان پاک برتافتی
خبر داد شه را شناسای کار****از آن بند دریای ناسازگار
که هر کشتیی کو بدینجا رسید****ازین بندگه رستگاری ندید
خردمند خواند ورا کام شیر****که چون کام شیرست بر خون دلیر
نه بس بود ما را خطرهای آب****قضای دگر کرد بر ما شتاب
به بیماری اندر تب آمد پدید****رخ ریش را آبله بردمید
اگر راه پیشین خطرناک بود****که از رفتن آینده را باک بود
کنون در خطرگاه جان آمدیم****ز باران سوی ناودان آمدیم
همان چاره باشد کزین تیغ کوه****به خشگی برون جان برند این گروه
به قیصور می‌گردد این راه باز****وز آنجا به چین هست راهی دراز
ز دریا بهست آن ره دور دست****که دوری و دیریش را چاره هست
مثل زد سکندر در آن کوهسار****که دیر و درست آی و انده مدار
ز فرزانه کاردان بازجست****که رایی در اندیشه داری درست؟
که آن رای پیروز یاری دهد****به کشتی ره رستگاری دهد
پذیرفت فرزانه که اقبال شاه****کند رهنمونی مرا سوی راه
اگر سازد این‌جا شهنشه درنگ****طلسمی برارم ازین روی سنگ
کنم گنبدی زو برانگیزمش****یکی طبل در گردن آویزمش
کسی کو در آن گنبد آرد قرار****بر آن طبل زخمی زند استوار
به ژرفی رسد کشتی از بندگاه****به آیین پیشین درافتد به راه
غریب آمد این شعبده شاه را****که فرزانه چون سازد این راه را
به فرزانه فرمود تا آنچه گفت****بجای آورد آشکار و نهفت
ز بایستنیهای او هر چه خواست****همه آلت کار او کرد راست
به استاد کاری خداوند هوش****در آن بازی سخت شد سخت کوش
یکی گنبد افراخت از خاره سنگ****پذیرای او شد به افسون و رنگ
طلسمی مسین در وی انگیخته****به گردن درش طبلی آویخته
به شه گفت چون گنبد افراختم****طلسمی و طبلی چنین ساختم
در انداز کشتی بدان بند آب****بزن طبل تا چون نماید شتاب
شه آن کاردان را که کشتی رهاند****بفرمود تا کشتی آنجا رساند
چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد****ز دیوانگی گشت چون دیو باد
شه آمد سوی گنبد سنگ بست****به طبل آزمائی دوالی به دست
بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل****برآمد چو بانگ پر جبرئیل
برون جست کشتی ز گرداب تنگ****در آن جای گردش نماندش درنگ
شه از مهر آن کار سر دوخته****چو مهر بهاری شد افروخته
ز شادی به فرزانه چاره سنج****بسی تحفها داد از مال و گنج
دگرگونه در دفتر آرد دبیر****ز رهنامهٔ ره شناسان پیر
که آن کام شیر از حد بابلست****سخن چون دو قولی بود مشکلست
ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود****همانا که مشکل نباشد سرود
ز دانا پژوهیدم این راز را****کز آن طبل پیدا کن آواز را
خبر داد دانای هیئت شناس****به اندازهٔ آن که بودش قیاس
که چون کشتی افتد در آن کنج کوه****یکی ماهی آید زبانی شکوه
زند دایره گرد کشتی درآب****پس او کند تیز کشتی شتاب
بدان تا چو کشتی بدرد زهم****بلا دیدگان را کشد در شکم
چو آن طبل رویین گرگینه چرم****به ماهی رساند یک آواز نرم
هراسان شود ماهی از بانگ تیز****سوی ژرف دریا نماید گریز
روان گردد آب از برو یال او****کند میل کشتی به دنبال او
بدین فن رهد کشتی از تنگنای****نداند دگر راز را جز خدای
شه از بازی آن طلسم شگرف****گراینده شد سوی دریای ژرف
بران کوه دیگر نبودش درنگ****سوی فرضه گه شد ز بالای سنگ
چو هندوی شب زین رواق کبود****رسن بست بر فرضه هفت رود
برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد****رسن بازی هندوان پیشه کرد
در این غم که بر طبل کشتی گرای****که زخمی زند کو نماند بجای
چنین کرد لطف خدا یاوری****که حاجت نبودش بدان داوری
کسی کو کند داروی چشم ساز****به داروی چشمش نباشد نیاز
بسی تب زده قرص کافور کرد****نخورده شد آن تب چو کافور سرد
دوا کردن از بهر درد کسان****به سازنده باشد سلامت رسان
شتابنده ملاح چالاک چنگ****به کشتی در آمد چو پویان نهنگ
شکنجه گشاد از ره بادبان****ستون را قوی کرد کام و زبان
برافراخت افزار کشتی بساز****بدان ره که بود آمده گشت باز
روان کرد کشتی به آب سیاه****به کم مدت آمد سوی فرضه گاه
خلایق ز کشتی برون آمدند****ز شادی رها کن که چون آمدند
چو اسکندر آمد ز دریا به دشت****گذشته بسر بربسی برگذشت
برآسود بر خاک از آن ترس و باک****غم و درد برد از دل ترسناک
بسی بنده و بندی آزاد کرد****ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد
چو خاقان از آن حالت آگاه شد****خرامان و خندان سوی شاه شد
ز شکر و شکرانه باقی نماند****بسی گنج در پای خسرو فشاند
شه از دل نوازیش در بر گرفت****سخنهای پیشینه از سر گرفت
از آن سیلگه وان خطر ساختن****طلسمی بدان گونه پرداختن
وزان راه گم کردن آن گروه****گرفتار گشتن بدان بند کوه
وزان بر سر کوه بگریختن****رهاننده طبلی برانگیختن
چو این قصه بشنید خاقان چین****بر اقبال شه تازه کرد آفرین
که با شاه شاهان فلک داد کرد****دل خان خانان بدو شاه کرد
جهان را درین آمدن راز بود****که شاه جهان چاره پرداز بود
ز هر نیک و هر بد که آید به دشت****مرادی در او روی پوشیده هست
خیالی که در پرده شد روی پوش****نبیند درو جز خداوند هوش
گر آنجا نپرداختی شهریار****زدست که بر خاستی این شمار
جهان از تو دارد گشایندگی****ترا در جهان باد پایندگی
چو اسکندر آسوده شد هفته‌ای****نیاورد یاد از چنان رفته‌ای
جهان تاختن باز یاد آمدش****خطرناکی رفته باد آمدش
درای شتر خاست کوچگاه****سرآهنگ لشگر در آمد به راه
قلاووز برداشت آهنگ پیش****شد از پای محمل کشان راه ریش
زرنگین علمهای گوهر نگار****همه روی صحرا شده چون بهار
ز تیغ و سپرهای آراسته****گل و سوسن از دشت برخاسته
برآمد بزین شاه گیتی نورد****ز گیتی به گردون برآورد گرد
بسوی بیابان روان کرد رخش****سپه را زمال و خورش داد بخش
بیابان جوشنده بگرفت پیش****که جوشنده دید از هوا مغز خویش
چو ده روز راه بیابان نبشت****عمارت پدید آمد و آب و کشت
یکی شهر کافور گون رخ نمود****که گفتی نه از گل ز کافور بود
ز خاقان بپرسید کین شهر کیست****برهنامه در نام این شهر چیست
نشان داد داننده از کار شهر****که شهریست این از جهان تنگ بهر
بجز سیم و زر کان بود خانه خیز****دگر چیزها راست بازار تیز
کسی را بود پادشائی در او****که بینند فر خدائی دراو
غریبان گریزند ازین جایگاه****که وحشت کند روشنان را سیاه
چو خورشید سر برزند زین نطاق****برآید ز دریا طراقا طراق
چنان کز چنان نعره هولناک****بود بیم کاندر دل آید هلاک
به زیر زمین دخمه دارند بیست****که طفلان در آن دخمه دانند زیست
بزرگان در آن حال گیرند گوش****وگرنه نه دل پای دارد نه هوش
دل شاه شوریده شد زین شمار****ز فرزانه درخواست تدبیر کار
چنان داد فرزانه پاسخ به شاه****که فرمان دهد بامدادن به گاه
کز آن پیش کافغان برآرد خروس****برآید ز لشگرگه آواز کوس
تبیره زنان طبل بازی کنند****به بانگ دهل زخمه سازی کنند
بدان گونه تا روز گردد بلند****به طبل و دهل درنیارند بند
بدان تا ز دریا برآید خروش****نیوشنده را مغز ناید به جوش
به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت****کزو مغزها میشود لخت لخت
چه بانگست کافغان دهد باد را****سبب چیست این بانگ و فریاد را
به شه گفت فرزانه کز اوستاد****چنین یاد دارم که هر بامداد
چو بر روی آب اوفتد آفتاب****ز گرمی مقبب شود روی آب
پس آوازها خیزد از موج بر****که افتند چون کوه بر یکدیگر
به تندی چو تندر شوند آن زمان****که تندی همانست و تندر همان
دگرگونه دانا برانداخت رای****که سیماب دارد درآن آب جای
چو خورشید جوشان کند آب را****به خود در کند جوش سیماب را
دگر باره چون از افق بگذرد****بیندازد آنرا که بالا برد
چو سیماب در پستی فتد ز اوج****برآید چنان بانگ هایل ز موج
جهان مرزبان کارفرمای دهر****در آورد لشگر به نزدیک شهر
فرود آمد آسایش آغاز کرد****وزان مرحله برگ ره ساز کرد
مقیمان بقعه چو آگه شدند****به کالا خریدن سوی شه شدند
متاعی که در خورد آن شهر بود****خریدند اگر نوش اگر زهر بود
زهر نقد کان بود پیرایه‌شان****یکی بیست میکرد سرمایه‌شان
شه از خاصه خویشتن بی بها****بهر مشتری کرد چیزی رها
جداگانه از بهر سالارشان****بسی نقد بنهاد در بارشان
چو دانست سالار آن انجمن****ره ورسم آن شاه لشگر شکن
فرستاد نزلی به ترتیب خویش****خورشها در آن نزل از اندازه بیش
هم از جنس ماهی هم از گوسفند****دگر خوردنیها جز این نیز چند
خود آمدبه خدمت بسی عذر خواست****که ناید زما نزل راه تو راست
بیابانیان را نباشد نوا****بجز گرمیی کان بود در هوا
بر او کرد شه عرض آیین خویش****خبر دادش از دانش و دین خویش
ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس****کزان گمرهی گشت یزدان شناس
ز درگاه خود شاه نیک اخترش****گسی کرد با خلعتی در خورش
چو سیفور شب قرمزی در نبشت****درافتاد ناگاه ازین بام طشت
فروخفت شه با رقیبان راه****ز رنج ره آسود تا صبحگاه
چو ریحان صبح از جهان بردمید****سر آهنگ فریاد دریا شنید
مگر طشت دوشینه کافتاده بود****به وقت سحرگه صدا داده بود
شه از هول آن بانگ زهره شکاف****بغرید چون کوس خود در مصاف
بفرمود تا لشگر آشوفتند****به یک‌باره نوبت فرو کوفتند
خروشیدن طبل و فریاد کوس****جرس باز کرد از گلوی خروس
به آواز طبلی که برداشتند****دگر بانگ را باد پنداشتند
بدین‌گونه تا سر برآورد چاشت****تبیره جهان را در آشوب داشت
همه شهر از آواز آن طبل تیز****برآشفته گشتند چون رستخیز
دویدند بر طبل کامد نفیر****چو بر طبل دجال برنا و پیر
شگفت آمد آواز آن سازشان****که میبود غالب برآوازشان
چو نیمی شد از روز گیتی فروز****روان گشت از آنجا شه نیمروز
همه مرد و زن در زمین بوس شاه****به حاجت نمودن گرفتند راه
کز این طبلهای شناعت نمای****چه باشد که طبلی بمانی بجای
مگر چون خروشان شود ساز او****شود بانگ دریا به آواز او
جهاندار در وقت آن دست‌بوس****ببخشیدشان چند خروار کوس
در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد****که در جنبش آید دهل بامداد
شه آن رسم را نیز بر جای داشت****که هر صبحدم با دهل پای داشت
به ماهی کم و بیشتر زان زمین****درآمد به آبادی ملک چین
به لشگرگه خویش ره باز یافت****فلک را دگر باره دمساز یافت
بیاسود یک ماه از آن خستگی****همی کرد عیشی به آهستگی

بخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

مغنی دل تنگ را چاره نیست****بجز سازکان هست و بیغاره نیست
دماغ مرا کز غم آمد به جوش****به ابریشم ساز کن حلقه گوش
چو در خانه خویش رفت آفتاب****ز گرمی شد اندام شیران کباب
تبشهای باحوری از دستبرد****ز روی هوا چرک تری سترد
گیا دانه بگشاد و نبوشت برگ****بلاله ستان اندر افتاد مرگ
بجوشید در کوه و صحرا بخار****شکر خنده زد میوه بر میوده‌دار
ز هامون سوی کوه شد عندلیب****به غربت همی گفت چیزی غریب
به گوش اندرش از هوای تموز****نوای چکاوک نیامد هنوز
درفشنده خورشید گردون نورد****ز باد خزان نیش عقرب نخورد
شب و روز می‌گشت در چین و زنگ****به دود افکنی طشت آتش به چنگ
چو شیران درید از سردست زور****گهی ساق گاو و گهی سم گور
در ایام با حور و گرمای گرم****که از تاب خورشید شد سنگ نرم
سکندر ز چین رای خرخیز کرد****در خواب را تنگ دهلیز کرد
رها کرد خاقان چین را به جای****دگر باره سوی سفر کرد رای
بسی گنج در پیش خاقان کشید****وز آنجا سپه در بیابان کشید
فرو کوفت بر کوس دولت دوال****ز مشرق درآمد به حد شمال
بیابان و ریگ روان دید و بس****نه پرنده دروی نه جنبنده کس
بسی رفت و کس در بیابان ندید****همان راه را نیز پایان ندید
زمین دید رخشان و از رخنه دور****درو ریگ رخشنده مانند نور
به شه گفت رهبر که این ریگ پاک****همه نقره شد نقرهٔ تابناک
به اندازه بردار ازین راه گنج****نه چندان که محمل کش آید به رنج
به لشگر مگوور نه از عشق سیم****گران‌بار گردند و یابند بیم
همه بارشه بود پر زر ناب****بدان نقره نامد دلش را شتاب
ولیک آرزو درمنش کار کرد****ازو اشتری چند را بار کرد
بدان راه می‌رفت چون باد تیز****هوا را ندید از زمین گرد خیز
به یک هفته ننشست بر جامه گرد****که از نقره بود آن زمین را نورد
تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم****یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم
نه در سیمش آرام شایست کرد****نه سیماب را نیز شایست خورد
ز سودای ره کان نه کم درد بود****سوادی بدان سیم در خورد بود
کجا چشمه‌ای بود مانند نوش****در آن آب سیماب را بود جوش
چو شورش نبودی در آب زلال****ز سیماب کس را نبودی ملال
بخوردندی آن آبها را دلیر****که آب از زبر بود و سیماب زیر
چو شورش در آب آمدی پیش و پس****نخوردندی آن آب را هیچ‌کس
وگر خوردی از راه غفلت کسی****نماندی درو زندگانی بسی
بفرمود شه تا چو رای آورند****در آن آب دانش به جای آورند
چنان برکشند آب را زابگیر****که ساکن بود آب جنبش پذیر
بدین‌گونه یک ماه رفتند راه****بسی مردم از تشنگی شد تباه
رسیدند از آن مفرش سیم سود****به خاکی کزاو بودشان زاد بود
نهادند برخاک رخسار پاک****که خاکی نیاساید الا به خاک
پدید آمد آرامگاهی زدور****چنان کز شب تیزه تابنده هور
بر افراخته طاقی از تیغ کوه****که از دیدنش در دل آمد شکوه
به بالای آن طاق پیروزه رنگ****کشیده کمر کوهی از خاره سنگ
گروهی بر آن کوه دین پروران****مسلمان و فارغ ز پیغمبران
به الهام یزدان ز روی قیاس****در احوال خود گشته یزدان شناس
چو دیدند سیمای اسکندری****پذیرا شدندش به پیغمبری
به تعلیم او خاطر آراستند****وزو دانش و داد درخواستند
سکندر برایشان در دین گشاد****بجز دین و دانش بسی چیز داد
چو دیدند شاهی چنان چاره ساز****به چاره گری در گشادند باز
که شفقت برای داور دستگیر****براین زیر دستان فرمان پذیر
پس این گریوه در این سنگلاخ****یکی دشت بینی چو دریا فراخ
گروهی در آن دشت یاجوج نام****چو ما آدمی زاده و دیو فام
چو دیوان آهن دل الماس چنگ****چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ
رسیده ز سر تا قدم مویشان****نبینی نشانی تو از رویشان
به چنگال و دندان همه چون دده****به خون ریختن چنگ و دندان زده
بگیرند هنگام تک باد را****به ناخن بسنبند پولاد را
همه در خرام و خورش ناسپاس****نه بینی در ایشان کس ایزد شناس
زهر طعمه‌ای کان بود جستنی****طعامی ندارند جز رستنی
ندارند جز خواب و جز خورد کار****نمیرد یکی تا نزاید هزار
گیائیست آنجا زمین خیزشان****چو بلبل بود دانه تیزشان
از آن هر شبان روز بهری خورند****همانجا بخسبند و درنگذرند
چو بر آفتاب افکند ماه جرم****بجوشنده برخود به کردار کرم
خورند آنچه یابند بی ترس و بیم****بدین گونه تا ماه گردد دو نیم
چو گیرد گمی ماه ناکاسته****شره گردد از جمله برخاسته
فتد سال تا سال از ابر سیاه****ستمکاره تنینی آن جایگاه
به اندازه آنک در دشت و کوه****از او سیر کردند چندان گروه
به امید آن کوه دریا ستیز****که اندازدش ابر سیلاب ریز
چو آواز تندر خروش آورند****زمین را ز دوزخ به جوش آورند
ز سرمستی خون آن اژدها****کنند آب و دانه یکی مه رها
دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ****نباشند بیمار تا روز مرگ
چو میرد از ایشان یکی آن گروه****خورندش همانسان در آن دشت و کوه
نه مردار ماند در آن خاک شور****نه کس مرده‌ای نیز بیند نه گور
جز این یک هنر نیست کان آب و خاک****ز مردار دورست و از مرده پاک
بهر مدت آرند بر ما شتاب****کنند آشیانهای ما را خراب
ز ما گوسپندان به غارت برند****خورشهای ما هر چه باشد خورند
ز گرگ آن چنان کم گریزد گله****کزان گرگساران سگ مشغله
چو درما به کشتن ستیز آورند****بکوشند و بر ما گریز آورند
گریزیم از ایشان بر این کوه سخت****به کردار پرندگان بر درخت
ندارند پائی چنان آن گروه****که ما را درارند از آن تیغ کوه
به دفع چنان سخت پتیاره‌ای****ثوابت بود گر کنی چاره‌ای
چو بشنید شه حکم یا جوج را****که پیل افکند هر یکی عوج را
بدان گونه سدی ز پولاد بست****که تا رستخیزش نباشد شکست
چو طالع نمود آن بلند اختری****که شد ساخته سد اسکندری
از آن مرحله سوی شهری شتافت****که بسیار کس جست و آن را نیافت
دگر باره در کار عالم روی****روان شد سراپردهٔ خسروی
بر آن کار چون مدتی برگذشت****بتازید یک ماه بر کوه و دشت
پدید آمد آراسته منزلی****که از دیدنش تازه شد هر دلی
جهاندار با ره بسیچان خویش****ره آورد چشم از ره آورد پیش
دگرگونه دید آن زمین را سرشت****هم آب روان دید هم کار و کشت
همه راه بر باغ و دیوار نی****گله در گله کس نگهدارنی
ز لشگر یکی دست برزد فراخ****کزان میوه‌ای برگشاید ز شاخ
نچیده یکی میوه‌تر هنوز****ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز
سواری دگر گوسپندی گرفت****تبش کرد و زان کار بندی گرفت
سکندر چو زین عبرت آگاه گشت****ز خشک و ترش دست کوتاه گشت
بفرمود تا هر که بود از سپاه****ز باغ کسان دست دارد نگاه
چو لختی گراینده شد در شتاب****گذر کرد از آن سبزه و جوی آب
پدیدار شد شهری آراسته****چو فردوسی از نعمت و خواسته
چو آمد به دروازه شهر تنگ****ندیدش دری زآهن و چوب و سنگ
در آن شهر شد باتنی چند پیر****همه غایت اندیش و عبرت پذیر
دکانها بسی یافت آراسته****درو قفل از جمله برخاسته
مقیمان آن شهر مردم نواز****به پیش آمدندش به صد عذر باز
فرود آوریدندش از ره به کاخ****به کاخی چو مینوی مینا فراخ
بسی خوان نعمت برآراستند****نهادند و خود پیش برخاستند
پرستش نمودند با صد نیاز****زهی میزبانان مهمان نواز
چو پذرفت شه نزلشان را به مهر****بدان خوب چهران برافروخت چهر
بپرسیدشان کاین چنین بی هراس****چرائید و خود را ندارید پاس
بدین ایمنی چون زیبد از گزند****که بر در ندارد کسی قفل و بند
همان باغبان نیست در باغ کس****رمه نیز چوپان ندارد ز پس
شبانی نه و صد هزاران گله****گله کرده بر کوه و صحرا یله
چگونست و این ناحفاظی ز چیست****حفاظ شما را تولا به کیست
بزرگان آن داد پرور دیار****دعا تازه کردند بر شهریار
که آن کس که بر فرقت افسر نهاد****بقای تو بر قدر افسر دهاد
خدا باد در کارها یاورت****هنر سکه نام نام آورت
چو پرسیدی از حال ما نیک و بد****بگوئیم شه را همه حال خود
چنان دان حقیقت که ما این گروه****که هستیم ساکن درین دشت و کوه
گروهی ضعیفان دین پروریم****سرموئی از راستی نگذریم
نداریم بر پردهٔ کج بسیچ****بجز راست بازی ندانیم هیچ
در کجروی برجهان بسته‌ایم****ز دنیا بدین راستی رسته‌ایم
دروغی نگوئیم در هیچ باب****به شب باژگونه نبینیم خواب
نپرسیم چیزی کزو سود نیست****که یزدان از آن کار خشنود نیست
پذیریم هرچ آن خدائی بود****خصومت خدای آزمائی بود
نکوشیم با کردهٔ کردگار****پرستنده را با خصومت چکار
چو عاجز بود یار یاری کنیم****چو سختی رسد بردباری کنیم
گر از ما کسی را زیانی رسد****وزان رخنه ما را نشانی رسد
بر آریمش از کیسه خویش کام****به سرمایه خود کنیمش تمام
ندارد ز ما کس زکس مال بیش****همه راست قسمیم در مال خویش
شماریم خود را همه همسران****نخندیم بر گریه دیگران
ز دزدان نداریم هرگز هراس****نه در شهر شحنه نه در کوی پاس
ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز****ز ما دیگران هم ندزدند نیز
نداریم در خانها قفل و بند****نگهبان نه با گاو و با گوسفند
خدا کرد خردان ما را بزرگ****ستوران ما فارغ از شیر و گرگ
اگر گرگ بر میش ما دم زند****هلاکش در آن حال بر هم زند
گر از کشت ماکس برد خوشه‌ای****رسد بر دلش تیری از گوشه‌ای
بکاریم دانه گه کشت و کار****سپاریم کشته به پروردگار
نگردیم بر گرد گاورس و جو****مگر بعد شش مه که باشد درو
به ما از آنچه بر جای خود می‌رسد****یکی دانه را هفتصد می‌رسد
چنین گریکی کارو گر صد کنیم****توکل بر ایزد نه بر خود کنیم
نگهدار ما هست یزدان و بس****به یزدان پناهیم و دیگر به کس
سخن چینی از کس نیاموختیم****ز عیب کسان دیده بر دوختیم
گر از ما کسی را رسد داوری****کنیمش سوی مصلحت یاوری
نباشیم کس را به بد رهنمون****نجوئیم فتنه نریزیم خون
به غم‌خواری یکدگر غم خوریم****به شادی همان یار یکدیگریم
فریب زر و سیم را در شمار****نباریم و ناید کسی را به کار
نداریم خوردی یک از یک دریغ****نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ
دد و دام را نیست از ما گریز****نه ما را برآزار ایشان ستیز
به وقت نیاز آهو و غرم و گور****ز درها در آیند ما را به زور
از آن جمله چون در شکار آوریم****به مقدار حاجت بکار آوریم
دگرها که باشیم از آن بی‌نیاز****نداریمشان از در و دشت باز
نه بسیار خواریم چون گاو و خر****نه لب نیز بر بسته ازخشک و تر
خوریم آن‌قدر مایه از گرم و سرد****که چندان دیگر توانیم خورد
ز ما در جوانی نمیرد کسی****مگر پیر کو عمر دارد بسی
چومیرد کسی دل نداریم تنگ****که درمان آن درد ناید به چنگ
پس کس نگوئیم چیزی نهفت****که در پیش رویش نیاریم گفت
تجسس نسازیم کاین کس چه کرد****فغان بر نیاوریم کان را که خورد
بهرسان که ما را رسد خوب و زشت****سر خود نتابیم از آن سرنوشت
بهرچ آفریننده کردست راست****نگوئیم کین چون و آن از کجاست
کسی گیرد از خلق با ما قرار****که باشد چو ما پاک و پرهیزگار
چو از سیرت ما دگرگون شود****ز پرگار ما زود بیرون شود
سکندر چو دید آن چنان رسم و راه****فرو ماند سرگشته بر جایگاه
کز آن خوبتر قصه نشنیده بود****نه در نامه خسروان دیده بود
به دل گفت ازین رازهای شگفت****اگر زیرکی پند باید گرفت
نخواهم دگر در جهان تاختن****به هر صید گه دامی انداختن
مرا بس شد از هر چه اندوختم****حسابی کزین مردم آموختم
همانا که پیش جهان آزمای****جهان هست ازین نیک‌مردان بجای
بدیشان گرفتست عالم شکوه****که اوتاد عالم شدند این گروه
اگر سیرت اینست ما برچه‌ایم****وگر مردم اینند پس ما که‌ایم
فرستادن ما به دریا و دشت****بدان بود تا باید اینجا گذشت
مگر سیرگردم ز خوی ددان****در آموزم آیین این بخردان
گر این قوم را پیش ازین دیدمی****به گرد جهان بر نگردیدمی
به کنجی در از کوه بنشستمی****به ایزد پرستی میان بستمی
ازین رسم نگذشتی آیین من****جز این دین نبودی دگر دین من
چو دید آن چنان دین و دین پروری****نکرد از بنه یاد پیغمبری
چو در حق خود دیدشان حق شناس****درود و درم دادشان بی‌قیاس
از آن مملکت شادمان بازگشت****روان کرد لشگر چو دریا به دشت
زرنگین علمهای دیبای روم****وشی پوش گشته همه مرز و بوم
بهر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ****پراکنده لشگر چومور و ملخ
بهرجا که او تاختی بارگی****رهاندی بسی کس ز بیچارگی

بخش ۳۷ - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم

مغنی بساز ازدم جان‌فزای****کلیدی که شد گنج گوهر گشای
برین در مگر چون کلید آوری****ازو گنج گوهر پدید آوری
چو میوه رسیده شود شاخ را****کدیور فرامش کند کاخ را
ز بس میوه باغ آراسته****زمین محتشم گردد از خواسته
ز شادی لب پسته خندان شود****رطب بر لبش تیز دندان شود
شود چهرهٔ نار افروخته****چو تاجی در او لعلها دوخته
رخ سرخ سیب اندر آید به غنج****به گردن کشی سر برآرد ترنج
عروسان رز را زمی گشته مست****همه سیب و نارنج بینی به دست
ز بس نار کاورده بستان ز شاخ****پر از نار پستان شده کوی و کاخ
به دزدی هم از شاخ انجیردار****در آویخته مرغ انجیر خوار
ز بی روغنی خاک بادام دوست****ز سر کنده بادام را مغز و پوست
لب لعل عناب شکر شکن****زده بوسه بر فندق بی دهن
درختان مگر سور می‌ساختند****که عناب و فندق برانداختند
ز سرمستی انگور مشگین کلاه****برانگشت پیچیده زلف سیاه
کدو بر کشیده طرب رود را****گلوگیر کشته به امرود را
سبدهای انگور سازنده می****زروی سبد کش برآورده خوی
شده خوشه پالوده سر تا به دم****ز چرخشت شیرش شده سوی خم
لب خم برآورده جوش و نفیر****هم از بوی شیره هم از بوی شیر
درین فصل کافاق را سور بود****سکندر ز سوری چنان دور بود
بیابن و وادی و دریا و کوه****شب و روز می‌گشت با آن گروه
بسی خلق را از ره صلح و جنگ****برون آورید از گذرهای تنگ
چو پیمانهٔ عمرش آمد به سر****بر او نیز هم تنگ شد رهگذر
جهان را به آمد شدن هر که هست****دولختی دری دید لختی شکست
ازین سرو شش پهلوی هفت شاخ****که بالاش تنگست و پهلو فراخ
چنانش آمد آواز هاتف به گوش****کزین بیشتر سوی بیشی مکوش
رساندی زمین را به آخر نورد****سوی منزل اولین باز گرد
سکندر چو بر خط نگارد دبیر****بود پنج حرف این سخن یادگیر
بسست اینکه بر کوه و دریای ژرف****زدی پنج نوبت بدین پنج حرف
زکار جهان پنجه کوتاه کن****سوی خانه تا پنج مه راه کن
مگر جان به یونان بری زین دیار****نیوشندهٔ مست شد هوشیار
بترسید و گوشی برآواز داشت****از آن خوش رکابی عنان بازداشت
به شایستگان راز معلوم کرد****وز آنجا گرایش سوی روم کرد
به خشکی و تری و دریا و دشت****بسی راه و بی راه را در نوشت
به کرمان رسید از کنار جهان****ز کرمان درآمد به کرمانشهان
وز آنجا به بابل برون برد راه****ز بابل سوی روم زد بارگاه
چو آمد ز بابل سوی شهر زور****سلامت شد از پیکر شاه دور
به سستی درآمد تک بارگی****ز طاقت فرو ماند یک‌بارگی
بکوشید کارد سوی روم رای****فرو بسته شد شخص را دست و پای
گمان برد کابی گزاینده خورد****در و زهر و زهر اندر و کار کرد
نهیب توهم تنش را گداخت****نشد کارگر هر علاجی که ساخت
دو اسبه فرستاد قاصد ز پیش****به یونان زمین پیش دستور خویش
که بشتاب و تعجیل کن سوی من****مگر بازبینی یکی روی من
همان زیرکان را که کار آگهند****بیاور اگر صد و گر پنجهند
چو قاصد به دستور دانا رسید****در بسته را جست با خود کلید
ندید آنچه زو رستگاری بود****درو نقش امیدواری بود
همه زیرکان را ز یونان و روم****طلب کرد و آمد بدان مرز و بوم
هم از ره درآمد بر شهریار****به روزی نه کان روز بود اختیار
تن شاه را بر زمین دید پست****به رنجی که نتون از آن رنج رست
پس آنگاه زد بوسه بر دست شاه****بمالیدش انگشت بر نبضگاه
چو اندازهٔ نبض دید از نخست****نشان از دلیلی دگر بازجست
بفرمود از آنجا که در خورد بود****دوائی که داروی آن درد بود
دواگر بود جمله آب حیات****وفا چون کند چون درآید وفات
جهانجوی را کار از آن درگذشت****که رنجش به راحت کند بازگشت
از آن مایه کز خانهٔ اصل برد****ودیعت به خواهندگان می‌سپرد
جهان چون زرش داد در دیک خاص****خلاصی که از خاک باید خلاص
وجودش که ساکن شد از تاختن****درآمد به برگ عدم ساختن
شکر خنده شمعی که جان می‌نواخت****چو شمع و شکر ز آب و آتش گداخت
برآمد یکی باد و زد بر چراغ****فرو ریخت برگ از درختان باغ
نه سبزی رها کرد بر شاخ سرو****نه پر ماند بر نوبهاری تذرو
فروزنده گلهای با بوی مشک****فرو پژمریدند بر خاک خشک
سکندر که بر سفت مه زین نهاد****ز نالندگی سر به بالین نهاد

بخش ۳۸ - وصیت نامه اسکندر

مغنی توئی مرغ ساعت شناس****بگو تا ز شب چندی رفتست پاس
چو دیر آمد آواز مرغان به گوش****از آن مرغ سغدی برآور خروش
چو باد خزانی درآمد به دشت****دگرگونه شد باغ را سرگذشت
از آن باد برباد شد رخت باغ****فرو مرد بر دست گلها چراغ
زراندود شد سبزهٔ جویبار****ریاحین فرو ریخت از برگ و بار
درختان ز شاخ آتش افروختند****ورقهای رنگین بر او سوختند
به بازار دهقان درآمد شکست****نگهبان گلبن در باغ بست
فسرده شد آن آبهای روان****که آمد سوی برکهٔ خسروان
نه خرم بود باغ بی‌برگ و آب****درافکنده دیوار گشته خراب
بجای می و ساقی و نوش و ناز****دد و دام کرده بدو ترکتاز
گرفته زبان مرغ گوینده را****خسک بر گذر باد پوینده را
تماشا روان باغ بگذاشته****مغان از چمن رخت برداشته
به سوهان زده سبلت آفتاب****چو سوهان پر از چین شده روی آب
تهی مانده باغ از رخ دلکشان****نه از بلبل آوا نه از گل نشان
زده خار بر هر گلی داغها****نوائی و برگی نه در باغها
به هنگام آن برگ ریزان سخت****فرو پژمرید آن کیانی درخت
سکندر سهی سرو شاهنشهی****شد از رنج پر، وز سلامت تهی
دمه سرد و شه بادم سرد بود****جهانگرد را با جهان گرد بود
چو بنیاد دولت به سستی رسید****توانا به ناتندرستی رسید
شکسته شد آن مرغ را پر و بال****که جولان زدی در جهان ماه وسال
به پژمرد لاله بیفتاد سرو****به چنگال شاهین تبه شد تذرو
طبیبان لشگر بزرگان شهر****نشستند برگرد سالار دهر
مداوای بیماری انگیختند****ز هر گونه شربت برآمیختند
ز قاروره و نبض جستند راز****نشیننده را رفتن آمد فراز
طبیب ارچه داند مداوا نمود****چو مدت نماند از مداوا چه سود
پژوهش کنان چاره جستند باز****نیامد به کف عمر گم گشته باز
به چاره‌گری نامد آن در به چنگ****که پوینده یابد زمانی درنگ
چووقت رحیل آید از رنج و درد****زمانه برآرد بهانه به مرد
چنان افشرد روزگارش گلو****که بر مرگ خویش آیدش آرزو
سگالش بسی شد در آن رنج و تاب****نیفتاد از آن جمله رایی صواب
چراغی که مرگش کند دردمند****هم از روغن خویش یابد گزند
هر آن میوه‌ای کو بود دردناک****هم از جنبش خود درافتد به خاک
پزشکی که او چاره جان کند****چو درمانده بیند چه درمان کند
شناسندهٔ حرف نه تخت نیل****حساب فلک راند بر تخت و میل
رخ طالع اصل بی نور یافت****نظرهای سعدان ازاو دور یافت
ندید از مدارای هیچ اختری****در آزرم هیلاج یاریگری
چو دید اختران را دل اندر هراس****هراسنده شد مرد اخترشناس
چو اسکندر آیینه در پیش داشت****نظر در تنومندی خویش داشت
تنی دید چون موی بگداخته****گریزنده جانی به لب تاخته
نه در طبع نیرو نه در تن توان****خمیده شده زاد سرو جوان
چو شمع از جدا گشتن جان و تن****به صد دیده بگریست بر خویشتن
طلب کرد یاران دمساز را****به صحرا نهاد از دل آن راز را
که کشتی درآمد به گرداب تنگ****دهن باز کرد آن دمنده نهنگ
خروش رحیل آمد از کوچگاه****به نخجیر خواهد شدن مهد شاه
فلک پیش ازین برمن آسوده گشت****به آسایشم داشت بر کوه و دشت
به کینه کند درمن اکنون نگاه****همان مهربانی شد از مهر و ماه
چنان بر من آشفته شد روزگار****که ره ناورم سوی سامان کار
چه تدبیر سازم که چرخ بلند****کلاه مرا در سر آرد کمند
کجا خازن لشگر و گنج من****به رشوت مگر کم کند رنج من
کجا لشگرم تا به شمشیر تیز****دهند این تبش را ز جانم گریز
سکندر منم خسرو دیو بند****خداوند شمشیر و تخت بلند
کمر بسته و تیغ برداشته****یکی گوش ناسفته نگذاشته
به طوفان شمشیر زهر آب خورد****زدریای قلزم برآورده گرد
بسی خرد را کرده از خود بزرگ****بسی گوسفندان رهانده ز گرگ
شکسته بسی را بهم بسته‌ام****بسی بسته را نیز بشکسته‌ام
ستم را به شفقت بدل کرده نیز****بسا مشکلی را که حل کرده نیز
ز قنوج تا قلزم و قیروان****چو میغی روان بود تیغم روان
چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد****نه زنجیر دام گلوگیر شد
نبشتم بسی کوه و دریا و دشت****کز آنسان کسی در نداند نبشت
به دارای دولت سرافراختم****ز دارا به دولت سرانداختم
زدم گردن فور قتال را****گرفتم به چین جای چیپال را
ز قابیل و هابیل کین خواستم****ز ناسک به منسک زه آراستم
فرو شستم از ملک رسم مجوس****برآوردم آتش ز دریای روس
شدم بر سر تخت جمشید وار****ز گنج فریدون گشادم حصار
برانداختم دخمه عاد را****گشادم در قصر شداد را
سراندیب را کار برهم زدم****قدم بر قدمگاه آدم زدم
خبر دادم از رستم و لخت او****هم از جام کیخسرو و تخت او
ز مشرق به مغرب رساندم نوند****همان سد یاجوج کردم بلند
به قدس آوریدم چو آدم نشست****زدم نیز در حلقه کعبه دست
ز ظلمات مشغل برافروختم****به ظلم جهان تخته بردوختم
به بازی نیندوختم هیچ نام****به غفلت نپرداختم هیچ گام
بهرجا که رفتن بسیچیده‌ام****سر از داد و دانش نپیچیده‌ام
هوایی کزو سنگ خارا گداخت****چو نیروی تن بود با ما بساخت
کنون در شبستان خز و پرند****چو نیرو نماندم شدم دردمند
سرآمد به بالین چو تن گشت سست****نپاید به بالین سر تندرست
سیه تا سیه دیدم این کارگاه****زریگ سیه تا به آب سیاه
گرم بازپرسی که چون بوده‌ام****نمایم که یک دم نپیموده‌ام
بدان طفل یک روزه مانم که مرد****ندیده جهان را همی جان سپرد
جهان جمله دیدم ز بالا و زیر****هنوزم نشد دیده از دید سیر
نه این سی و شش گر بود سی هزار****همین نکته گویم سرانجام کار
گشادم در رازهای سپهر****هم از ماه دادم نشان هم ز مهر
جهان دیدگان را شدم حق شناس****جهان آفرین را نمودم سپاس
نبردم به سر عمر در غافلی****مگر در هنرمندی و عاقلی
زهر دانشی دفتری خوانده‌ام****چو مرگ آمد آنجا فرومانده‌ام
گشادم در هر ستمکاره‌ای****ندانم در مرگ را چاره‌ای
بجز مرگ هر مشکلی را که هست****به چاره گری چاره آمد به دست
کجا رفته‌اند آن حکیمان پاک****که زر می‌فشاندم برایشان چو خاک
بیایید گو خاک را زر کنید****مداوای جان سکندر کنید
ارسطو کجا تا به فرهنگ و رای****برونم جهاند ازین تنگنای
بلیناس کو تا به افسونگری****کند چارهٔ جان اسکندری
کجا شد فلاطون پرهیزگار****مگر نکته‌ای با من آرد به کار
نمودار والیس دانا کجاست****بداند مگر کین گزند از چه خاست
بخوانید سقراط فرزانه را****گشاید مگر قفل این خانه را
دو اسبه به هرمس فرستید کس****مگر شاه را دل دهد یک نفس
برید این حکایت به فرفوریوس****مگر باز خرد مرا زین فسوس
دگر باره گفت این سخن هست باد****درین درد از ایزد توان کرد یاد
ز رنجم در آسایش آرد مگر****براین خاک بخشایش آرد مگر
نگیرد کسم دست و نارد به یاد****بدین بی کسی در جهان کس مباد
چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ****نباید برآوردن آواز هیچ
ز خاکی که سر برگرفتم نخست****همان خاک را بایدم باز جست
از آن پیش که افتم در آن آبکند****سپر بر سر آب خواهم فکند
ز مادر برهنه رسیدم فراز****برهنه به خاکم سپارند باز
سبک بار زادم گران چون شرم****چنان کامدم به که بیرون شوم
یکی مرغ برکوه بنشست و خاست****چه افزود بر کوه بازو چه کاست
من آن مرغم و مملکت کوه من****چو رفتم جهان را چه اندوه من
بسی چون مرا زاد و هم زود کشت****که نفرین براین دایه گوژپشت
زمن گرچه دیدند شفقت بسی****ستم نیز هم دیده باشد کسی
حلالم کنید ار ستم کرده‌ام****ستمگر کشی نیز هم کرده‌ام
چو مشگین سریرم درآید به خاک****به مشکوی پاکان برد جان پاک
بجای غباری که بر سر کنید****به آمرزش من زبان‌تر کنید
بگفت این و چون کس ندادش جواب****فرو خفت و بی خویشتن شد به خواب

بخش ۳۹ - سوگند نامه اسکندر به سوی مادر

مغنی دگر باره بنواز رود****به یادآر از آن خفتگان در سرود
ببین سوز من ساز کن ساز تو****مگر خوش بخفتم برآواز تو
چو برگل شبیخون کند زمهریر****به طفلی شود شاخ گلبرگ پیر
نشاید شدن مرگ را چاره‌ساز****در چاره برکس نکردند باز
تب مرگ چون قصد مردم کند****علاج از شناسنده پی گم کند
چو شب را گزارش درآمد به زیست****بخندید خورشید و شبنم گریست
جهاندار نالنده‌تر شد ز دوش****ز بانگ جرسها برآمد خروش
ارسطو جهاندیدهٔ چاره ساز****به بیچارگی ماند از آن چاره باز
کامید بهی در شهنشه ندید****در اندازهٔ کار او ره ندید
به شه گفت کای شمع روشن روان****به تو چشم روشن همه خسروان
چو پروردگان را نظر شد زکار****نظر دار بر فیض پروردگار
از آن پیشتر کامد این سیل تیز****چرا بر نیامد ز ما رستخیز
وزان پیش کاین می‌بریزد به جام****چرا جان ما بر نیامد ز کام
نخواهم که موئیت لرزان شود****ترا موی افتد مرا جان شود
ولیک از چنین شربتی ناگزیر****نباشد کس ایمن زبرنا و پیر
نه دل می‌دهد گفتن این می بنوش****که میخوارگان را برآرد ز هوش
نه گفتن توان کاین صراحی بریز****که در بزم شه کرد نتوان ستیز
دریغا چراغی بدین روشنی****بخواهد نشستن ز بی روغنی
مدار از تهی روغنی دل به داغ****که ناگه ز پی برفروزد چراغ
جهاندار گفتا ازین درگذر****که آمد مرا زندگانی بسر
به فرمان من نیست گردان سپهر****نه من داده‌ام گردش ماه و مهر
کفی خاکم و قطره‌ای آب سست****ز نر ماده‌ای آفریده نخست
ز پروردگیهای پروردگار****به آنجا رسیدم سرانجام کار
که چندان که شاید شدن پیش و پس****مرا بود بر جملگی دسترس
در آن وقت کردم جهان خسروی****که هم جان قوی بود و هم تن قوی
چو آمد کنون ناتوانی پدید****به دیگر کده رخت باید کشید
مده بیش ازینم شراب غرور****که هست آب حیوان ازین چاه دور
زدوزخ مشو تشنه را چاره جوی****سخن در بهشتست و آن چارجوی
دعا را به آمرزش آور به کار****مگر رحمتی بخشد آمرزگار
چو رخت از بر کوه برد آفتاب****سر شاه شاهان در آمد به خواب
شب آمد چه شب کاژدهائی سیاه****فرو بست ظلمت پس و پیش راه
شبی سخت بی مهر و تاریک چهر****به تاریکی اندر که دیدست مهر
ستاره گره بسته بر کارها****فرو دوخته لب به مسمارها
فلک دزد و ماه فلک دزدگیر****بهم هردو افتاده در خم قیر
جهان چون سیه دودی انگیخته****به موئی ز دوزخ درآویخته
در آن شب بدانگونه بگداخت شاه****که در بیست و هفتم شب خویش ماه
چو از مهر مادر به یاد آمدش****پریشانی اندر نهاد آمدش
بفرمود کز رومیان یک دبیر****که باشد خردمند و بیدار و پیر
به دود سیه در کشد خامه را****نویسد سوی مادرش نامه را
در آن نامه سوگندهای گران****فریبنده چون لابه مادران
که از بهر من دل نداری نژند****نکوشی به فریاد ناسودمند
دبیر زبان آور از گفت شاه****جهان کرد برنامه خوانان سیاه
دو شاخه سرکلک یک شاخ کرد****فلک را به فرهنگ سوراخ کرد
چو بر شقهٔ کاغذ آمد عبیر****شد اندام کاغذ چو مشگین حریر
ز پرگار معنی که باریک شد****نویسنده را چشم تاریک شد
پس از آفرین آفریننده را****که بینائی او داد بیننده را
یکی و بدو هر یکی را نیاز****یکایک همه خلق را کارساز
چنین بسته بود آن فروزان نگار****از آن پرورشها که آید به کار
که این نامه از من که اسکندرم****سوی چار مادر نه یک مادرم
که گر قطره شد چشمه بدرود باد****شکسته سبو برلب رود باد
اگر سرخ سیبی درآمد به گرد****ز رونق میفتاد نارنج زرد
بر این زرد گل گرستم کرد باد****درخت گل سرخ سرسبز باد
نه این گویم ای مادر مهربان****که مهر از دل آید فزون از زبان
بسوزی یکی گر خبر بشنوی****که چون شد به باد آن گل خسروی
مسوز از پی دست پرورد خویش****بنه دست بر سوزش درد خویش
ازین سوزت ایام دوری دهاد****خدایت درین غم صبوری دهاد
به شیری که خوردم ز پستان تو****به خواب خوشم در شبستان تو
به سوز دل مادر پیش میر****که باشد جوان مرده و او مانده پیر
به فرمان پذیران دنیا و دین****به فرماندهٔ آسمان و زمین
به حجت نویسان دیوان خاک****به جاوید مانان مینوی پاک
به زندانیان زمین زیر خشت****به نزهت نشینان خاک بهشت
به جانی کزو جانور شد نبات****به جان داوری کارد از غم نجات
به موجی که خیزد ز دریای جود****به امری کزو سازور شد وجود
به آن نام کز نامها برترست****به آن نقش کارایش پیکرست
به پرگار هفت آسمان بلند****به فهرست هفت اختر ارجمند
به آگاهی مرد یزدان شناس****به ترسائی عقل صاحب قیاس
به هر شمع کز دانش افروختند****به هر کیسه کز فیض بر دوختند
به فرقی که دولت براو تافتست****به پائی که راه رضا یافتست
به پرهیز گاران پاکیزه‌رای****به باریک بینان مشکل گشای
به خوشبوئی خاک افتادگان****به خوش‌خوئی طبع آزادگان
به آزرم سلطان درویش دوست****به درویش قانع که سلطان خود اوست
به سرسبزی صبح آراسته****به مقبولی نزل ناخواسته
به شب زنده داران بیگاه خیز****به خاکی غریبان خونابه ریز
به شب ناله تلخ زندانیان****به قندیل محراب روحانیان
به محتاجی طفل تشنه به شیر****به نومیدی دردمندان پیر
به ذل غریبان بیمار توش****به اشک یتیمان پیچیده گوش
به عزلت نشینان صحرای درد****به ناخن کبودان سرمای سرد
به ناخفتگیهای غمخوارگان****به درماندگیهای بیچارگان
به رنجی که خسبد برآسودگی****به عشقی که پاکست از آلودگی
به پیروزی عقل کوتاه دست****به خرسندی زهد خلوت پرست
به حرفی که در دفتر مردمیست****به نقشی که محمل کش آدمیست
به دردی که زخمش پدیدار نیست****به زخمی که با مرهمش کار نیست
به صبری که در ناشکیبا بود****به شرمی که در روی زیبا بود
به فریاد فریاد آن یک نفس****که نومید باشد ز فریادرس
به صدقی که روید زدین پروران****به وحیی که آید به پیغمبران
بدان ره کزو نیست کس را گزیر****بدان راهبر کو بود دستگیر
به آن در کزین درگذشتن به دوست****مرا و ترا بازگشتن به دوست
به نادیدن روی دمساز تو****به محرومی گوش از آواز تو
به آن آرزو کز منت بس مباد****بدین عاجزی کاین چنین کس مباد
به داد آفرینی که دارنده اوست****همان جان ده و جان برآرنده اوست
که چون این وثیقت رسد سوی تو****نگیرد گره طاق ابروی تو
مصیبت نداری نپوشی پلاس****به هنجار منزل شوی ره شناس
نپیچی به ناله نگردی ز راه****کنی در سرانجام گیتی نگاه
اگر ماندنی شد جهان بر کسی****بمان در غم و سوگواری بسی
ور ایدونکه بر کس نماند جهان****تو نیز آشنا باش با همرهان
گرت رغبت آید که انده خوری****کنی سوگواری و ماتم گری
از آن پیش کانده خوری زینهار****برآرای مهمانیی شاهوار
بخوان خلق را جمله مهمان خویش****منادی برانگیز بر خوان خویش
که آن کس خورد این خورشهای پاک****که غایب نباشد ورا زیر خاک
اگر زان خورشها خورد میهمان****تو نیز انده من بخور در زمان
وگر کس نیارد نظر سوی خورد****تو نیز انده غایبان درنورد
غم من مخور کان من در گذشت****به کار غم خویش کن بازگشت
چنان دان که پایم دوچندین درنگ****نه هم پای عمرم درآید به سنگ؟
چو بسیاری عمر ما اندکیست****اگر ده بود سال و گر صد یکیست
چرا ترسم از رفتن هشت باغ****که در با کلیدست و ره با چراغ
چرا سر نیارم سوی آن سریر****که جاوید باشم بر او جایگیر
چرا خوش ترانم بدان صیدگاه****که بی دود ابرست و بی گرد راه
چو بر من نماند این سرای فریب****زمن باد واماندگان را شکیب
چو شبدیز من جست از این تند رود****زمن باد بر دوستداران درود
رهانید ما را فلک زین حصار****که بادا همه کس چو ما رستگار
چو نامه بسر برد و عنوان نبشت****فرستاد و خود رفت سوی بهشت
به صد محنت آورد شب را به روز****همه روز نالید با درد و سوز
دیگر شب که شب تخت بر پیل زد****زمین چون فلک جامه در نیل زد
چو خورشید گردنده بر گرد روی****در آن شب ز ناخن برآورد موی
ستاره فروریخت ناخن ز چنگ****هوا شد پر از ناخن سیم رنگ
ز دیده فرو بستن روی شاه****به ناخن خراشیدهٔ روی ماه
پلاسی ز گیسوی شب ساختند****زمین را به گردن درانداختند
ز کام ذنب زهری انگیختند****مه چرخ را در گلو ریختند
دگرگونه شد شاه از آیین خویش****کاجل دید بالای بالین خویش
بیفشرد خون رگش زیر پی****ز جوشیدن خون بر آورد خوی
سیاهی ز دیده بدزدید خال****سپیده دمش را درآمد زوال
به جان آمد و جانش از کار شد****دم جان سپردن پدیدار شد
بخندید و در خنده چون شمع مرد****بدان کس که جان داد جان را سپرد
ز شمع دمنده چنان رفت نور****کز او ماند بیننده را چشم دور
شتابنده مرغ آن چنان بر پرید****که تا آشیان هیچ مرغش ندید
ندیدم کسی را زکار آگهان****که آگه شد از کارهای نهان
درین کار اگر چارهٔ کس شناخت****چرا چارهٔ کار خود را نساخت
سکندر چو بربست ازین خانه رخت****زدندش به بالای این خیمه تخت
چه نیکی که اندر جهان او نکرد****جهانش بیازرد و نیکو نکرد
سرانجام چون در پس پرده رفت****ز بیداد گیتی دل آزرده رفت
اگر چه ز ره تافتن تفته بود****رهی رفت کان راه نارفته بود
ره انجام را هر کجا ساز داد****از آن ره به گیتی خبر باز داد
چرا چون به کوچ عدم راه رفت****خبرهای آن راه با کس نگفت
مگر هر که درگیرد این راه پیش****فرامش کند راه گفتار خویش
اگر گفتنی بودی این قصه باز****نهفته نماندی درین پرده راز
بهار سکندر چو از باد سخت****به خاک اوفتاد از کیانی درخت
زدند از کمرهای زرکار او****یکی مهد زرین سزاوار او
پرند درونش ز کافور پر****به دیبای بیرون برآموده در
از اندودن مشک و ماورد و عود****به جودی شده موج طوفان جود
رقیبی که عطرش کفن سای کرد****به تابوت زرین درش جای کرد
چو تن مرد و اندام چون سیم سود****کفن عطر و تابوت سیمین چه سود
ز تابوت فرموده بد شهریار****که یک دست او را کنند آشکار
در آن دست خاکی تهی ریخته****منادی ز هر سو برانگیخته
که فرمانده هفت کشور زمین****همین یک تن آمد ز شاهان همین
ز هر گنج دنیا که دربار بست****بجز خاک چیزی ندارد به دست
شما نیز چون از جهان بگذرید****ازین خاکدان تیره خاکی برید
سوی مصر بردندش از شهر زور****که بود آن دیار از بد اندیش دور
به اسکندریش وطن ساختند****ز تختش به تخته در انداختند
ز داغ جهان هیچ‌کس جان نبرد****کس این رقعه با او به پایان نبرد
برابر در ایوان آن تختگاه****نهادند زیرزمین تخت شاه
ندارد جهان دوستی با کسی****نیابی درو مهربانی بسی
به خاکش سپردند و گشتند باز****در دخمه کردند بر وی فراز
جهان را بدینگونه شد رسم و راه****به آرد بگاه و ندارد نگاه
به پایان رساندند چندین هزار****نیامد به پایان هنوز این شمار
نه زین رشته سر می‌توان تافتن****نه سر رشته را می‌توان یافتن
تجسس گری شرط این کوی نیست****درین پرده جز خامشی روی نیست
ببین در جهان گر جهان دیده‌ای****کز و چند کس را زیان دیده‌ای
جهانی که با این‌چنین خواریست****نه در خورد چندین ستمگاریست
چه بینی درین طارم سرمه گون****که می آید از میل او سیل خون
چو خورشید شد آتشین میل او****در انداز سنگی به قندیل او
درین میل منگر که زرین وشست****که آن زر نه از سرخی آتشست
سر سازگاری ندارد سپهر****کمر بسته بر کین ما ماه و مهر
مشو جفت این جادوی زرق ساز****که پنهان کشست آشکارا نواز
برون لاف مرهم پرستی زند****درون زخمهای دو دستی زند
ز شغل جهان درکش ایدوست دست****که ماهی بدین جوشن از تیغ رست
چو طوفان انصاف خواهی بود****نترسد ز غرق آنکه ماهی بود
جهان چون دکان بریشم کشیست****ازو نیمی آبی دگر آتشیست
دهد حلقه‌ای را ازینسو بهی****وزان سو کند حلقه‌ای را تهی
به گیتی پژوهی چه پائیم دیر****که دودیست بالا و گردیست زیر
بدان ماند احوال این دود و گرد****که هست آسمان با زمین در نبرد
اگر آسمان با زمین ساختی****ز ما هر زمانش نپرداختی
نظامی گره برزن این بند را****مترس و مترسان تنی چند را
به مهمانی بزم سلطان شدن****نشاید بره بر پشیمان شدن
چو سلطان صلا دردهد گوش کن****می تلخ بر یاد او نوش کن
سکندر کزان جام چون گل شکفت****ستد جام و بر یاد او خورد و خفت
کسی را که آن می‌خورد نوش باد****بجز یاد سلطان فراموش باد

بخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان

به هر مدتی گردش روزگار****ز طرزی دگر خواهد آموزگار
سرآهنگ پیشینه کج رو کند****نوائی دگر در جهان نو کند
به بازی درآید چو بازیگری****ز پرده برون آورد پیکری
بدان پیکر از راه افسونگری****کند مدتی خلق را دلبری
چو پیری در آن پیکر آرد شکست****جوان پیکری دیگر آرد بدست
بدینگونه بر نو خطان سخن****کند تازه پیرایه‌های کهن
زمان تا زمان خامهٔ نخل بند****سر نخل دیگر برآرد بلند
چو گم گردد از گوهری آب و رنگ****دگر گوهری سر برآرد ز سنگ
عروس مرا پیش پیکر شناس****همین تازه روئی بس است از قیاس
کز این نامه هم گر نرفتی ببوس****سخن گفتن تازه بودی فسوس
من آن توسنم کز ریاضت گری****رسیدم ز تندی به فرمانبری
چه گنج است کان ارمغانیم نیست****دریغا جوانی جوانیم نیست
جوان را چو گل نعل برابر شست****چو پیری رسد نعل بر آتشست
در آن کوره کایینه روشن کنند****چو بشکست از آیینه جوشن کنند
دل هرکرا کو سخن گستر است****سروشی سراینده یارگیر است
از این پیشتر کان سخنهای نغز****برآوردی اندیشه از خون مغز
سراینده‌ای داشتم در نهفت****که با من سخنهای پوشیده گفت
کنون آن سراینده خاموش گشت****مرا نیز گفتن فراموش گشت
نیوشنده‌ای نیز کان می‌شنید****هم از شقهٔ کار شد ناپدید
چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت****سخن چون توان در چنین حال گفت
مگر دولت شه کند یاریی****درآرد به من تازه گفتاریی
در اندیشهٔ این گذرهای تنگ****هم از تن توان شد هم از روی رنگ
چو طوفان اندیشه را هم گرفت****شب آمد در خوابگاهم گرفت
شبی از دل تنگ تاریک‌تر****رهی از سر موی باریکتر
در آن شب چگونه توان کرد راه****درین ره چگونه توان دید چاه
فلک پاسگه را براندوده نیل****سر پاسبان مانده در پای پیل
بر این سبزهٔ آهو انگیخته****ز ناف زمین نافه‌ها ریخته
نه شمعی که باشد ز پروانه دور****نه پروانه‌ای داشت پروای نور
من آن شب نشسته سوادی به چنگ****سیه‌تر ز سودای آن شب به رنگ
به غواصی بحر در ساختن****گه اندوختن گاهی انداختن
چو پاسی گذشت از شب دیر باز****دو پاس دگر ماند هر یک دراز
شتاب فلک را تک آهسته شد****خروسان شب را زبان بسته شد
من از کلهٔ شب در این دیر تنگ****همی بافتم حلهٔ هفت رنگ
مسیحا صفت زین خم لاجورد****گه ازرق برآوردم و گاه زرد
مرا کاول این پرورش کاربود****ولینعمتی در دهش یار بود
عماد خوئی خواجه ارجمند****که شد قد قاید بدو سربلند
جهان را ز گنج سخا کرده پر****ز درج سخن بر سخا بسته در
ندیدم کسی در سرای کهن****که دارد جز او هم سخا هم سخن
عطارد که بیند در او مشتری****بدین مهر بردارد انگشتری
بود مدبری کان جنان را جهان****به نیرنگ خود دارد از من نهان
فرو بسته کاری پیاپی غمی****نه کس غمگساری نه کس همدمی
ز یک قابله چند زاید سخن****چه خرما گشاید ز یک نخل بن
من آن شب تهی مانده از خواب و خورد****شناور درین برکهٔ لاجورد
شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه****فتاده درو رخت خورشید و ماه
شبی کز سیاهی بدان پایه بود****کزو نور در تهمت سایه بود
من از دولت شه کمندی به دست****گرفته بسی آهوی شیر مست
درافکنده طرحی به دریای ژرف****به طرح اندرون ماهیان شگرف
رصد بسته بر طالع شهریار****سخن کرده با ساعت نیک بار
بدان تا کنم شاه را پیشکش****برآمیخته خیل چین با حبش
به منزل رسانده ره انجام را****گرو برده هم صبح و هم شام را
در آن وحشت آباد فترت پذیر****شده دولت شه مرا دستگیر
گوهر جوی را تیشه بر کان رسید****جگر خوردن دل به پایان رسید
چو زرین سراپردهٔ آفتاب****به خر پشتهٔ کوه برزد طناب
من شب نیاسوده برخاستم****به آسودگی بزمی آراستم
سریری به آیین سلطانیان****زدم بر سر کوی روحانیان
بساطی کشیدم به ترتیب نو****براو کردم اندیشه را پیش رو
می‌و نقل و ریحان مرا همنفس****زبان و ضمیر و سخن بود و بس
سرم چون ز می تاب مستی گرفت****سخن با سخاهم نشستی گرفت
در آمد به غریدن ابر بلند****فرو ریخت گوهر به گوهرپسند
دلم آتش و طالعم شیر بود****زبانم در آن شغل شمشیر بود
دو جا مرد را بود باید دلیر****یکی نزد آتش یکی نزد شیر
مگر آتش و شیر هم گوهرند****که از دام و دد هر چه باشد خورند
چو بر دست من داد نیک اختری****دف زهره و دفتر مشتری
گه از لطف بر ساختم زیوری****گه از گنج حکمت گشادم دری
جهانی به گوهر برانباشتم****که چون شاه گوهر خری داشتم
دگر باره برکان گشادم کمین****برانداختم مغز گنج از زمین
به دعوی دروغی نباید نمود****زر و آتش اینک توان آزمود
شرفنامه را تازه کردم نورد****سپیداب را ساختم لاجورد
دگر باره این نظم چینی طراز****ببین تا کجا می‌کند ترکتاز
به اول چه کشتم به آخر چه رست****شکسته چنین کرد باید درست
بسی سالها شد که گوهر پرست****نیاورد از اینگونه گوهر به دست
فروشندهٔ گوهر آمد پدید****متاع از فروشنده باید خرید
چه فرمود شه باغی آراستن****سمن کشتن و سرو پیراستن
به سرسبزی شاه روشن ضمیر****به نیروی فرهنگ فرمان پذیر
یکی سرو پیراستم در چمن****که بر یاد او می‌خورد انجمن
سخن زین نمط هر چه دارد نوی****بدین شیوهٔ نو کند پیروی
دلی باید اندیشه را تیز و تند****برش بر نیاید ز شمشیر کند
سخن گفتن آسان بر آن کس برد****که نظم تهیش از سخن بس بود
کسی کو جواهر برآرد ز سنگ****به دشواری آرد سخن را به چنگ
غلط کاری این خیالات نغز****برآورد جوش دلم را به مغز
ز گرمی سرم را پر از دود کرد****ز خشگی تنم را نمک سود کرد
به ترتیب این بکر شوهر فریب****مرا صابری باد و شه را شکیب
سخن بین کجا بارگه می‌زند****چه می‌گویم او خود چه ره می‌زند
ندانم که این جادوئیهای چست****چگونه درین بابلی چاه رست
که آموخت این زهره را زیر زند****که سازد نواهای هاروت بند
بدین سحر کو آب زردشت برد****بسا زند را کاتش زنده مرد
کجا قطره تا در به دریا برد****خرد آرد و زین بصرهٔ خرما برد
من آن ابرم این طرف شش طاق را****که آب از جگر بخشم آفاق را
همه چون گیا جرعه خواران من****ز من سبز و تشنه به باران من
چو سایه که هنجار دارد ز نور****وزو دارد آمیزش خویش دور
ز من گر چه شوریده شد خوابشان****هم از فیض جوی منست آبشان
همه صرف خواران صرف منند****قباله نویسان حرف منند
من ادرار این فیض از آن یافتم****که روی از دگر چشمه‌ها تافتم
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ****که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ
چو من کردم آیینه را تابناک****پذیرندهٔ پاک شد جای پاک
نخواندی که از صقل چینی حصار****چگونه ستد رومیان را نگار
چو خواهی که بر گنج یابی کلید****نباید عنان از ریاضت کشید
مثل زد در این آنکه فرزانه بود****که برناید از هیچ ویرانه دود
بسا خواب کاول بود هولناک****نشاط آورد چون شود روز پاک
بسا چیز کو دردل آرد هراس****سرانجام از آن کرد باید سپاس
جهان پر شد از دعوی انگیختن****برین نطع ترسم ز خون ریختن
چو باران فراوان بود در تموز****هوا سرد گردد چو بردالعجوز
چو باران هوا تر نماید ز آب****نسوزاند آن چرک را آفتاب
چو بر عادت خود درآید خریف****هوا دور باشد ز باد لطیف
وبا خیزد از تری آب و ابر****که باشد نفس را گذرگه سطبر
بباید یکی آتش افروختن****برو صندل و عود و گل سوختن
من آن عود سوزم که در بزم شاه****ندارم جز این یک وثیقت نگاه
خدای از پی بندگیم آفرید****بجز بندگی ناید از من پدید
به نیک و به بد مرد آموزگار****نپیچد سر از گردش روزگار
بهرچش رسد سازگاری کند****فلک برستیزنده خواری کند
ندارد جهان خوی سازندگان****نسازد نوا با نوازندگان
چو ابریشمی بسته بیند بساز****کند دست خود بر بریدن دراز
دو کرم است کان در بریشم کشی****کند دعوی آبی و آتشی
یکی کارگاه بریشم تند****یکی کاروان بریشم زند
دو باشد مگس انگبین خانه را****فریبنده چون شمع پروانه را
کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت****به دزدی خورد دیگری در نهفت
یکی زان مگس که انگبین گر بود****به از صد مگس که انگبین خور بود
از آن پیش کارد شبیخون شتاب****چو دراج در ده صلای کباب
ز حرصی چه باید طلب کرد کام****که گه سوخته داردت گاه خام
اگر جوش‌گیری بسوزی ز درد****و گر بر نجوشی شوی خام و سرد
سپهر اژدهائیست با هفت سر****به زخمی کی اندازد از مه سپر
درین طشت غربالی آبگون****تو غربال خاکی فلک طشت خون
گر او با تو چون طشت شد آبریز****تو با او چو غربال شو خاک بیز
کجا خاکدان باشد و آبگیر****ز غربال و طشتی بود ناگزیر
فسونگر خم است این خم نیلگون****که صد گونه رنگ آید از وی برون
اگر جادوئی بر خمی شد سوار****خمی بین برو جادوان صد هزار
حساب فلک را رها کن ز دست****که پستی بلند و بلندیست پست
گهی زیر ماگاه بالای ماست****اگر زیر و بالاش خوانی رواست
درین پرده با آسمان جنگ نیست****که این پرده با کس هماهنگ نیست
چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ****نبازد در این چار دیوار تنگ
کسی را که گردن برآرد بلند****همش باز در گردن آرد کمند
چو روباه سرخ ار کلاهش دهد****بخورد سگان سپاهش دهد
درین چار سو چند سازیم جای****شکم چارسو کرده چون چارپای
سرآنگاه بر چار بالش نهیم****کزین کنده چاربالش رهیم
رباطی دو در دارد این دیر خاک****دری در گریوه دری در مغاک
نیامد کسی زان در اینجا فراز****کزین در برونش نکردند باز
فسرده کسی کو درین چاه بست****چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست
خنک برق کوجان به گرمی سپرد****به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد
نه افسرده شمعی که چون برفروخت****شبی چند جان کند و آنگاه سوخت
کسیرا که کشتی نباشد درست****شناور شدن واجب آید نخست
نبینی که ماهی به دریای ژرف****نیندیشد از هیچ باران و برف
شتابنده را اسب صحرا خرام****یرق داده به زآن که باشد جمام
جهان آن جهان شد که از مکر و فن****گه آب تو ریزد گهی خون من
سپهر آن سپهرست کز داغ و درد****گه از رق کند رنگ ما گاه زرد
درین ره کسی پرده داند نواخت****که هنجار این ره تواند شناخت
به رهبر توان راه بردن بسر****سر راه دارم کجا راهبر
چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش****که امید بردارم از عمر خویش
دگر باره غفلت سپاه آورد****سرم بر سر خوابگاه آورد
خیالی به خوابی به در می‌برم****به افسانه عمری به سر می‌برم
به این پر کجا بر توانم پرید****به پائی چنین در چه دانم رسید
بدین چار سوی مخالف روان****نیم رسته گر پیرم و گر جوان
اگر وقع پیران درآرم به کار****جدا مانم از مردم روزگار
وگر با چنین تن جوانی کنم****به جان کسان زندگانی کنم
همان به که با هر کهن تازه‌ای****نمایم بقدر وی اندازه‌ای
مگر تارها کردن این بند را****نیازارم این همرهی چند را

بخش ۴۰ - رسیدن نامه اسکندر به مادرش

مغنی یک امشب برآواز چنگ****خلاصم ده از رنج این راه تنگ
مگر چون شود راه بر من فراخ****برم رخت بیرون ازین سنگلاخ
زمستان چو پیدا کند دستبرد****فرو بارد از ابر باران خرد
گلو درد آفاق را از غبار****لعابی زجاجی دهد روزگار
در و دشت را شبنم چرخ کوز****کند ایمن از تف و تاب تموز
به تشنه گیاهی جلاب گیر****یخ خرد کرده دهد ز مهریر
جوان‌مردی باغ پیرایه سنج****شود مفلس از کیمیاهای گنج
دهند آب ریحان فروشان دی****سفالینه خم را ز ریحان می
خم خان دهقان چو آید به جوش****قصب بفکند پیر پشمینه پوش
غزالان که در نافه مشک آورند****کباب‌تر و نقل خشک آورند
نشینند شاهان به رامشگری****خورند آب حیوان اسکندری
چه گفتم دگر ره چه زاد از سخن****چه بازی بر آراست چرخ کهن
چو زاسکندر آمد به روم آگهی****که عالم شد ازشاه عالم تهی
ملوک طوایف بهر کشوری****نشستند و گیتی ندارد سری
بزرگان اگر دست‌بوس آورند****به درگاه اسکندروس آورند
همه زیور روم شد زاغ رنگ****به روم اندر آمد شبیخون زنگ
همان نامه شه که بنوشت پیش****به مادر سپردند بر مهر خویش
چو مادر فرو خواند غم نامه را****سیه کرد هم جام و هم جامه را
ز طومار آن نامهٔ دل شکن****چو طومار پیچید بر خویشتن
ولی گر چه شد روز بر وی سیاه****سر خود نپیچید از اندرز شاه
به امید خوشنودی جان او****نگهداشت سوگند و پیمان او
پس شاه نیز او فراوان نزیست****همه ساله خون خورد و خون می‌گریست
چو شد کار او نیز هم ساخته****ازو نیز شد کار پرداخته

بخش ۴۱ - نالیدن اسکندروس در مرگ پدر و رها کردن پادشاهی

مغنی بدان ساز غمگین نواز****درین سوزش غم مرا چاره ساز
مگر کز یک آواز رامش فروز****مرا زین شب محنت آری به روز
پس از مرگ اسکندر اسکندروس****به آشوب شاهی نزد نیز کوس
اگر چه ز شاهان پیروز بخت****جز او کس نیامد سزاوار تخت
بدین ملک ده روزه رائی نداشت****که چندان نو آیین نوائی نداشت
بنالید چون بلبل دردمند****که زیر افتد از شاخ سر و بلند
بزرگان لشگر نمودند جهند****که با آن ولیعهد بندند عهد
در گنج بر وی گشایند باز****بجای سکندر برندش نماز
ملک زاده را عزم شاهی نبود****که در وی جز ایزد پناهی نبود
ز شاهان و لشگرکشان عذر خواست****که بر جزمنی شغل دارید راست
که بر من حرامست می خواستن****بجای پدر مجلس آراستن
مرا با حساب جهان کار نیست****که این رشته را سر پدیدار نیست
گمانم نبد کان جهانگیر شاه****به روز جوانی کند عزم راه
فرو ماند ایوان اورنگ را****پذیرا شود دخمه تنگ را
من از خدمت خاکیان رسته‌ام****به ایزد پرستی میان بسته‌ام
بر این سرسری پول ناپایدار****چگونه توان کرد پای استوار
همانا که بیش از پدر نیستم****پدر چون فرو رفت من کیستم
نه خواهم شدن زو جهان گیرتر****نه زو نیز بارای و تدبیرتر
ز دنیا چه دید او بدان دلکشی****که من نیز بینم همان دل خوشی
چو دیدم کزین حلقه هفت جوش****بر آن تختور شد جهان تخته پوش
همه تخت و پیرایه را سوختم****به تخت کیان تخته بردوختم
نشستم به کنجی چو افتادگان****به آزادی جان آزادگان
هوسهای این نقره زر خرید****بسا کیسه کز نقره و زر درید
چو پیمانه پر گشت و پرتر کنی****به سر درکنی هر چه در سر کنی
همان به که پیش از برانگیختن****شوم دور ازین جای بگریختن
ندارم سر تاج و سودای تخت****که ترسم شبیخون درآید به بخت
درین غار چون عنکبوتان غار****ز مور و مگس چند گیرم شکار
یکی دیر خارا بدست آورم****در آن دیر تنها نشست آورم
به اشک خود از گوهر جان پاک****فرو شویم آلودگیهای خاک
بپیچم سر از هر چه پیچیدنی****بسیچم به کار بسیچیدنی
شوم مرغ و در کوه طاعت کنم****به تخم گیاهی قناعت کنم
به آسانی از رنجها نگذرم****که دشوار میرم چو آسان خورم
چو هنگام رفتن در آید فراز****کنم بر فرشته در دیو باز
مرا چون پدر در مغاک افکنید****کفی خاک را زیر خاک افکنید
چو از مرگ بسیار یادآوری****شکیبنده باشی در آن داوری
وگر ناری از تلخی مرگ یاد****به دشواری آن در توانی گشاد
سرانجام در دیر کوهی نشست****ز شغل جهان داشت یک‌باره دست
دل از شغل عالم به طاعت سپرد****برین زیست گفتن نشاید که مرد
تو نیز ای جوان از پس پیر خویش****مگردان ازین شیوه تدبیر خویش
که در عالم این چرخ نیرنگ ساز****نه آن کرد کان را توان گفت باز
بسا یوسفان را که در چاه بست****بسا گردنان را که گردن شکست

بخش ۴۲ - انجامش روزگار ارسطو

مغنی دلم سیر گشت از نفیر****برآور یکی ناله بر بانگ زیر
مگر نالهٔ زیرم آید به گوش****ازین ناله زار گردم خموش
سکندر چو زین کنده بگشاد بند****برافکند بر حصن گردون کمند
همه فیلسوفان درگاه او****در آن پویه گشتند همراه او
ارسطو چو واماند از آن آفتاب****از ابر سیه بست بر خود نقاب
سیاهی بپوشید و در غم نشست****چو وقت آمد او نیز هم رخت بست
ز سرو سهی رفت بالندگی****طبیعت درآمد به نالندگی
نشستند یونانیان گرد او****ز استاد او تا به شاگرد او
چو دیدند کان پیک منزل شناس****به منزل شود بی رقیبان پاس
خبر بازجستند از آن هوشمند****که پیدا کن احوال چرخ بلند
بگو تا چه جوهر شد این آسمان****کزو دور شد هر کسی را گمان
شتابنده راه دیگر سرای****چنین گفت کایزد بود رهنمای
بسی رهبری بر فلک ساختم****بدین دل که من پرده بشناختم
چو خواهم شد اکنون به بیچارگی****درین ره نبینم جز آوارگی
جهان فیلسوف جهان خواندم****رصد بند هفت آسمان داندم
جهان مدخل از دانش آراستم****نبشتم درو هر چه می‌خواستم
همه در شناسائی اختران****فرو گفته احوال گردون درآن
کنون کز یقین گفت باید سخن****رها کن رصد نامهای کهن
به یزدان پاک ار مرا آگهیست****که این خوان پوشیده پر یا تهیست
سخن چون بدینجا رسانید ساز****سخنگوی مرد از سخن ماند باز
بپالود روغن ز روشن چراغ****بفرمود کارند سیبی ز باغ
به کف برنهاد آن نوازنده سیب****به بوئی همی داد جان را شکیب
نفس را چو زین طارم نیل رنگ****گذرگه درآمد به دهلیز تنگ
بخندید و گفت الرحیل ای گروه****که صبح مرا سر برآمد ز کوه
ز یزدان پاک آمد این جان پاک****سپردم دگر ره به یزدان پاک
بگفت این و برزد یکی باد سرد****برآورد گردون ازو نیز گرد
چوبگذشت و بگذاشت آسیب را****به باران بینداخت آن سیب را

بخش ۴۳ - انجامش روزگار هرمس

مغنی بدان جرهٔ جان نواز****بر آهنگ ما نالهٔ نو بساز
که گشتیم چون بلبل از ناله مست****بدان ناله زین ناله دانیم رست
چو هرمس بدین ژرف دریا رسید****رهی دید کزوی رهائی ندید
فرو رفت و گفت آفرین بر کسی****که کالای کشتی ندارد بسی
چه باید گرانباریی ساختن****که باید به دریا در انداختن
جهان خانه وحش بود از نخست****در او بانوا هر گیاهی که رست
ز کوه گران تا به دریای ژرف****چه و بام او شد به باران و برف
چو شد آهوی گور آدم پدید****گریزنده شد گور و آهو رمید
من آن وحشی آهو کز دست زور****به پای خودم رفت باید به گور
درین ره پناه خود از هیچ‌کس****نسازم جز از پاک یزدان و بس
شما نیز چون عزم راه آورید****به پاکیزه یزدان پناه آورید
درین گفتنش خواب خوش باز برد****سخن را چه خسبانم او نیز مرد

بخش ۴۴ - انجامش روزگار افلاطون

مغنی برآرای لحنی درست****که این نیست ما را خطائی نخست
بدان لحن بردن توان بامداد****همه لحنهای جهان را زیاد
فلاطون چو در رفتن آمد چه گفت؟****که ما نیز در خاک خواهیم خفت
چنان شد حکایت در آن مرز و بوم****که بالغ‌ترین کس منم زاهل روم
چو در پردهٔ مرگ ره یافتم****ز هر پرده‌ای روی برتافتم
بدان طفل مانم که هنگام خواب****به گهوارهٔ خوابش آید شتاب
به خفتن منش رهنمون آیدش****نداند که این خواب چون آیدش
درین چار طبع مخالف نهاد****که آب آمد و آتش و خاک و باد
چگونه توان راستی یافتن****ز کژی بباید عنان تافتن
بود چار دیوار آن خانه سست****که بنیادش اول نباشد درست
گذشت از صد و سیزده سال من****به ده سالگان ماند احوال من
همان آرزو خواهیم در سرست****کهن من شدم آرزو نوترست
بدین آرزو چون زمانی گذشت****فلک فرش او نیز هم درنوشت
انجامش روزگار والیس****. . .
سرودی بر آهنگ فریاد من****مغنی به یادآرد بر یاد من
مگر بگذرم زاب این هفت رود****بکن شادم از شادی آن سرود
چو والیس را سر درآمد به خواب****درافکند کشتی به طوفان آب
نشسته رفیقان یاریگرش****به یاریگری چون فلک برسرش
چو بر ناتوان یافت تیمار دست****تنومند را ناتوانی شکست
ز نیروی طالع خبر باز جست****بناهای اوتاد را یافت سست
ستاره دل از داد برداشته****ستمگر شده داد بگذاشته
به آن هم‌نشینان که بودند پیش****خبر داد از اندازه عمر خویش
چنین گفت کایمن مباشید کس****از این هفت هندوی کحلی جرس
که این اختران گر چه فرخ پیند****ز نافرخی نیز خالی نیند
چو نحس اوفتد دور سیارگان****بود دور دور ستمکارگان
شمار ستم تا نیاید به سر****به گیتی نیاید کسی دادگر
چو باز اختر سعد یابد قران****به نیکی رسد کار نیک اختران
فلک تا رسیدن بدان بازگشت****ورقهای ما باری اندر نوشت
چو گفت این پناهنده را کرد یاد****فروبست لب دیده برهم نهاد

بخش ۴۵ - انجامش روزگار بلیناس

مغنی درین پرده دیرسال****نوائی برانگیز و با او بنال
مگر بر نوای چنان ناله‌ای****فروبارد از اشک من ژاله‌ای
بلیناس را چون سر آمد جهان****چنین گفت در گوش کار آگهان
که هنگام کوچ آمد اینک فراز****به جای دگر می‌کنم ترکتاز
گلین خانهٔ کو سرای منست****نه من هیکلی دان که جای منست
به این هفت هیکل که دارد سپهر****سرم هم فرو ناید از راه مهر
من آن اوج گردون پنا خسروم****که در خانه می‌آیم و می‌روم
گهی در خزم غنچه‌ای را به کاخ****گهی بر پرم طاوسی را به شاخ
پریوارم از چشمها ناپدید****به هر جا که خواهم توانم پرید
شد آمد به قدر زمان کی کنم****زمان را کجا پی نهم پی کنم
چو کوشم نهم بر سر سدره پای****چو خواهم کنم در دل صخره جای
به دشت و به دریا توانم گذشت****هم الیاس دریا و هم خضر دشت
جز این هر چه یابی در ایوان من****نه من همنشینیست بر خوان من
من آنم که خواهم شدن برفراز****برون دان زمن هر چه یابند باز
چو گفت این ترنم به آواز نرم****سوی همرهان بارگی کرد گرم
برآسود از آشوبهای جهان****که جشنی بود مرگ با همرهان

بخش ۴۶ - انجامش روزگار فرفوریوس

ببار ای مغنی نوائی شگفت****گرفته رها کن که خوابم گرفت
وگر زان ترنم شوم خفته نیز****نبینم مگر خواب آشفته نیز
چو آمد گه عزم فرفوریوس****بنه بر شتر بست و بنواخت کوس
به هم‌صحبتان گفت کاین باغ نغز****که منظور چشمست و ریحان مغز
چو پایندگی نیستش در سرشت****چه تاریک دوزخ چه روشن بهشت
ز دانائی ماست ما را هراس****که از رهزن ایمن نشد ره شناس
کمان گر همیشه خمیده بود****قبا دوز را قب دریده بود
ترازوی چربش فروشان به رنگ****بود چرب و چربی ندارد به سنگ
همه ساله محمل کش بار گنج****نیاساید از محنت و درد و رنج
چو پرداخت زین نقش پرگار او****کشیدند خط نیز بر کار او

بخش ۴۷ - انجامش روزگار سقراط

درآرای مغنی سرم را ز خواب****به ابریشم رود و چنگ و رباب
مگر کاب آن رود چون آب رود****به خشگی کشی تر آرد فرود
چو سقراط را رفتن آمد فراز****دو اسبه به پیش اجل رفت باز
شنیدم که زهری برآمیختند****نهانی دلش در گلو ریختند
تن زهر خوارش چو شد دردمند****به سوی سفر بزمه‌ای زد بلند
چنین گفت چون مدت آمد به سر****نشاید شدن مرگ را چاره‌گر
در آن خواب کافسرده بالین بود****نشست یکایک به پائین بود
چو دیدند کان مرغ علوی خرام****برون رفت خواهد بزودی ز دام
به سقراط گفتند کای هوشمند****چو بیرون رود جان ازین شهر بند
فروماند از جنبش اعضای تو****کجا به بود ساختن جای تو
تبسم کنان گفتشان اوستاد****که بر رفتگان دل نباید نهاد
گرم باز یابید گیرید پای****بهرجا که خواهید سازید جای
درآمد بدو نیز طوفان خواب****فرو برد چون دیگران سر به آب
شدند آگه آن زیرکان در نهفت****که استاد دانا بدیشان چه گفت

بخش ۴۸ - انجامش روزگار نظامی

مغنی ره مش جان بساز****نوازش کنم زان ره دل‌نواز
چنان زن نوا از یکی تا به صد****که در بزم خسرو زدی باربد
نظامی چو این داستان شد تمام****به عزم شدن نیز برداشت گام
نه بس روزگاری برین برگذشت****که تاریخ عمرش ورق در نوشت
فزون بود شش مه ز شصت و سه سال****که بر عزم ره بر دهل زد دوال
چو حال حکیمان پیشینه گفت****حکیمان بخفتند و او نیز خفت
رفیقان خود را به گاه رحیل****گه از ره خبرداد و گاه از دلیل
بخندید و گفتا که آمرزگار****به آمرزشم کرد امیدوار
زما زحمت خویش دارید دور****شما وین‌سرا ما و دارالسرور
درین گفتگو بد که خوابش ربود****تو گفتی که بیداریش خود نبود

بخش ۴۹ - ستایش ملک عز الدین مسعود بن ارسلان

مغنی ره رامش آور پدید****که غم شد به پایان و شادی رسید
رونده رهی زن که بر رود ساز****چو عمر شه آن راه باشد دراز
گر آن بخردان را ستد روزگار****خرد ماند بر شاه ما یادگار
بقا باد شه را به نیروی بخت****بدو باد سرسبزی تاج و تخت
ملک عزدین آنکه چرخ بلند****بدو داد اورنگ خود را کمند
گشایندهٔ راز هفت اختران****ولایت خداوند هشتم قران
نشیننده بزم کسری و کی****فریدون کمر شاه فیروز پی
لبش حقه نوش‌داروی عهد****فروزندهٔ چرخ فیروزه مهد
ز شیرینی چشمهٔ نوش او****شده گوش او حلقه در گوش او
چو نرمی برآراید از بامداد****نشیند در آن بزم چون کیقباد
در آن انگبین خانه بینی چو نحل****به جوش آمده ذوفنونان فحل
چو هر دو فنونی به فرهنگ و هوش****بسا یکفنان را که مالیده گوش
نشسته به هر گوشه گوهر کشی****برانگیخته آبی از آتشی
ملک پرورانی ملایک سرشت****کلید در باغهای بهشت
وزیری به تدبیر بیش از نظام****به اکفی الکفاتی برآورده نام
چو شه چون ملکشه بود دستگیر****نظام دوم باید او را وزیر
زهر کشوری کرده شخصی گزین****بزرگ آفرینش بزرگ آفرین
چو گل خوردن باده‌شان نوشخند****چو بلبل به مستی همه هوشمند
همه نیم هوشیار و شه نیم مست****همه چرب گفتار و شه چرب دست
که دارد چنان بزمی ازخسروان****جز آن هم ملک هم جهان پهلوان
در آن بزم کاشوب را کار نیست****جز این نامه نغز را بار نیست
بدان تا جهان را تماشا کند****رصد بندی کوه و دریا کند
گهی تاختن در طراز آورد****گهی بر حبش ترکتاز آورد
نشسته جهان‌جوی بر جای خویش****جهان ملک آفاقش آورده پیش
به پیروزی این نامهٔ دل‌نواز****در هفت کشور بر او کرده باز
بدو مجلس شاه خرم شده****تصاویر پرگار عالم شده
خه‌ای وارث بزم کیخسروی****به بازوی تو پشت دولت قوی
نظر کن درین جام گیتی نمای****ببین آنچه خواهی ز گیتی خدای
خیال چنین خلوتی زاده‌ای****دهد مژدهٔ شه به شه‌زاده‌ای
به من برچنان درگشاد این کلید****که دری ز دریائی آید پدید
که تا میل زد صبح بر تخت عاج****چنان در نپیوست بر هیچ تاج
چو مهد آمد اول به تقریر کار****اگر مهدی آید شگفتی مدار
بر آرای بزمی بدین خرمی****کمر بند چون آسمان برزمی
چه بودی که در خلد آن بزمگاه****مرا یک زمان دادی اقبال راه
مگر زان بهی بزم آراسته****زکارم شدی بند برخاسته
چو آن یاوری نیست در دست و پای****که در مهد مینو کنم تکیه جای
فرستادن جان به مینوی پاک****به از زحمت آوردن تیره خاک
دو گوهر برآمد ز دریای من****فروزنده از رویشان رای من
یکی عصمت مریمی یافته****یکی نور عیسی بر او تافته
بخوبی شد این یک چو بدر منیر****چو شمس آن به روشن دلی بی نظیر
به نوبتگه شه دو هندوی بام****یکی مقبل و دیگر اقبال نام
فرستاده‌ام هر دو را نزد شاه****که یاقوت را درج دارد نگاه
عروسی که با مهر مادر بود****به ار پرده دارش برادر بود
بباید چو آید بر شهریار****چنین پردگی را چنان پرده‌دار
چو من نزل خاص تو جان داده‌ام****جگر نیز با جان فرستاده‌ام
چنان باز گردانش از نزد خویش****کز امید من باشد آن رفق بیش
مرا تا بدینجا سرآید سخن****تو دانی دگر هر چه خواهی بکن

بخش ۵ - در اندازه هر کاری نگهداشتن

 

چو فیاض دریا درآمد به موج****ز کام صدف در درآرد به اوج
از آن ابر کاتش در آب افکند****زمین سایه بر آفتاب افکند
دگر باره دولت درآمد به کار****دل دولتی با سخن گشت بار
فرو رفت شب روز روشن رسید****شباهنگ را صبح صادق دمید
دگر باره بختم سبک خیز شد****نشاط دلم بر سخن تیز شد
چو دولت دهد بر گشایش کلید****ز سنگ سیه گوهر آید پدید
همه روز را روزگارست نام****یکی روزدانه‌ست و یک‌روز دام
چو فرمان ده نقش پرگار کن****به فرمان من کرد ملک سخن
برانداختی کردم از رای چست****که این مملکت بر که آید درست
در این شهر کاقبال یاری کند****که باشد که او شهریاری کند
خرد گفت که آنکس بود شهریار****که باشد پسندیده در هر دیار
به داد و دهش چیره بازو بود****جهان بخش بی هم ترازو بود
به مور آن دهد کو بود مورخوار****دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار
نه چون خام کاری که مستی کند****به خامه زدن خام دستی کند
رهاورد موری فرستد به پیل****دهد پشه را راتب جبرئیل
همه کار شاهان شوریده آب****از اندازه نشناختن شد خراب
که یک ره سر از نیره نشناختند****به مستی کلاهی برانداختند
بزرگ اندک و خرد بسیار برد****شکوه بزرگان ازین گشت خرد
سخائی که بی‌دانش آید به جوش****ز طبل دریده برآرد خروش
مراتب نگهدار تا وقت کار****شمردن توانی یکی از هزار
کم و بیش کالا چنان برمسنج****که حمال هر ساعت آید به رنج
مکش بر کهن شاخ نو خیز را****کز این کشت شیرویه پرویز را
مزن اره بر سالخورده درخت****که ضحاک ازین گشت بی‌تاج و تخت
جهاندار چون ابر و چون آفتاب****به اندازه بخشد هم آتش هم آب
به دریا رسد در فشاند ز دست****کند گردهٔ کوه را لعل بست
به هرجا که رایت برآرد بلند****سر کیسه را بر گشاید ز بند
به حمدالله این شاه بسیار هوش****که نازش خرست و نوازش فروش
زبر سختن کوه تا برک گاه****شناسد همه چیز را پایگاه
به اندازهٔ هر که را مایه‌ای****دها و دهش را دهد پایه‌ای
از آن شد براو آفرین جای گیر****که در آفرینش ندارد نظیر
ز من هر کس این نامه را باز جست****به عنوان او نامه آمد درست
جز او هر که را دیدم از خسروان****ندیدم در او جای خلوت روان
سری دیدم از مغز پرداخته****بسی سر به ناپاکی انداخته
دری پر ز دعوی و خوانی تهی****همه لاغریهای بی فربهی
همه صیرفی طبع بازارگان****جگرخوارهٔ جامگی خوارگان
همین رشته را دیدم از لعل پر****ضمیری چو دریا و لفظی چو در
خریداری الحق چنین ارجمند****سخنهای من چون نباشد بلند

ادامه دارد...

بخش قبلی            بخش بعدی

دسته بندي: شعر,نظامی گنجوی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد