فوج

خلد برین_ وحشی بافقی
امروز جمعه 22 تیر 1403
تبليغات تبليغات

خلد برین_ وحشی بافقی4

خلد برین_ وحشی بافقی4

در افزونی محبت فرهاد و شور عشق او در فراق شیرین

عجب دردیست خو با کام کردن

به نا گه زهر غم در جام کردن

به سر بردن به شادی روزگاران

به ناگه دور افتادن ز یاران

عجب کاریست بعد از شهریاری

در افتادن به مسکینی و خواری

ز اوج کامکاری اوفتادن

به ناکامی و خواری دل نهادن

خوشی چندان که در قربت فزون تر

به مهجوری دل از غم پر ز خون تر

شود هر چند افزون آشنایی

فزون تر گردد اندوه جدایی

اگر

چه کوهکن از جام شیرین

ندید از تلخکامی کام شیرین

وصال او دمی یا بیشتر بود

وز آن یک دم نصیبش یک نظر بود

محبت تیر خود را کارگر کرد

به فرهاد آنچه کرد آن یک نظر کرد

چو دید از یک نظر یک عمر شادی

رسیدش نیز عمری نامردای

در آن کوه جفا کش با دل تنگ

به جای تیشه سر می کوفت بر سنگ

ز سنگ از تیشه گاهی می تراشید

به ناخن سینه گاهی می خراشید

ولی چون تیشه بر سنگ او فکندی

به جای سنگ نیز از سینه کندی

که نزهتگاه جانان سینه باید

چو دل جایش درون سینه شاید

گر او در سینه جای دل نهد سنگ

تنش چون دل نهم در سینهٔ تنگ

به هر نقشی که بربستی به خارا

به دل سد نقش بستی زان دلارا

از آن دیر آمد آن مشکو به انجام

که کار او فزودی عشق خود کام

اگر مه بودی آن کوه ار چو گردون

به ضرب تیشه اش کردی چو هامون

به هر جاکردی از آن پشته هموار

به دل گفتی چو اینجا پا نهد یار

ادب نبود به نوک تیشه سودن

چنین در عاشقی نااهل بودن

نمودی آن بلند و پست یکسان

گهی با ناخن و گاهی به مژگان

به هر صورت که بستی زان جفا کار

به دل گفتی کجا این و کجا یار

ستردی در دم آن نقشی که بستی

پس آنگه دست خویش از تیشه خستی

بگفتی کاین سزای آنچنان دست

که نقش اینچنین گستاخ بشکست

به روز و شب نه خوردش بود و نه خفت

به خویش از وصل یار افسانه می گفت

به دل گفتی که ای مینای پر خون

مده یکچند خون از دیده بیرون

که آن خونخواره چون آید به پیشت

نیاید شرمی از مهمان خویشت

بگفتی سینه را زین پیش مگداز

تو نیز از تاب دل می سوز و می ساز

که چون نوشد ز

خون دل شرابی

مهیا سازی از بهرش کبابی

بگفتی دیده را کای ابر خون بار

ز سیل خون چه می بندی ره یار

بس است این جوی خون پیوسته راندن

که نتوان بررهش آبی فشاندن

به غم گفتی که ای همخوابهٔ دل

برون کش رخت از ویرانهٔ دل

که چون آن گنج خوبی در برآید

چو جان جایش به غیر دل نشاید

به افغان گفت عشرت ساز او باش

به سر می گفت پا انداز او باش

ز خود پرداختی زان پس به گردون

که ای از دور تو در ساغرم خون

ز تو ای بیستون دل گر چه خون است

فزونتر سختیم از بیستون است

چو مهمانی به نزهتگاه شیرین

مرا پیوسته تلخ تست شیرین

چه باشد کز در یاری در آیی

مرا در عاشقی یاری نمایی

نمایی روی گلگون را بدین سوی

که تاگلگون نمایم از سمش روی

ولیکن دانمت کاین حد نداری

که او را موکشان سوی من آری

که دانم خاطر شیرین غیور است

سرش از چنبر حکم تو دور است

چو شیرین حلقهٔ گیسو گشاید

چو من سد چون تواش در چنبر آید

وزان پس با خیال دوست گفتی

به خود گفتی ز خود پاسخ شنفتی

که یارا هم تو از محنت رهانم

که کاری برنیاید زین و آنم

تو یاری کن که گردون بر خلاف است

تو بامن راست شو کاو بر گزاف است

وگر گردون موافق با من آید

تو چون بندی دری او چون گشاید

نگارا از ره بیداد باز آی

بده داد من و بر من ببخشای

مکن آزاد از دامم خدا را

ولیکن با من بیدل مدارا

ز دوری باشدم زان ناصبوری

که از یاد تو دور افتم ز دوری

گر از دوری فراموشم نسازی

من و با درد دوری جان گدازی

نخست از مرگ می جستم کرانه

که تا دوری نیفتد در میانه

چو می بینم غمت را جاودانی

کنون مرگم به است از زندگانی

گمان

این بود کان زلف درازم

همین جا دام گسترده ست بازم

کنون چون بینم آن زلف دلاویز

کشیده در ره دل تا عدم نیز

مران ای دوست از این پس ز پیشم

زمانی راه ده در وصل خویشم

نخواهم عزتی زین قربت از تو

که خواری از من است و عزت از تو

ندانم فرق عزت را ز خواری

که عشقم کرده این آموزگاری

ولی عشقت به لب آورده جانم

همیخواهم که بر پایت فشانم

در اظهار نمودن شیرین محبت خویش را به آن غمین مهجور

اثرها دارد این آه شبانه

ولی گر نیست عاشق در میانه

عجبها دارد این عشق پر افسون

ولی چون عاشق از خود رفت بیرون

چو بیخود از دلی آهی برآید

درون تیرگی ماهی برآید

چو بی خود آید از جانی فغانی

شود نامهربانی مهربانی

چو عاشق را مراد خویش باید

به رویش کی در وصلی گشاید

نداند کز محبت با خبر نیست

همی نالد که با عشقم اثر نیست

دلی باید ز هر امید خالی

درون سوز، آرزوکش، لاابالی

که تا با تلخ کامی ها برآید

مگر شیرین لبی را درخورآید

چو فرهاد آرزو را در درون کشت

کلید آرزوها یافت در مشت

به کلی کرد چون از خود کرانه

بیامد تیر آهش بر نشانه

نمود از دولت عشق گرامیش

اثر در کام شیرین تلخ کامیش

چنان بد کن شه خوبان ارمن

سر شکر لبان شیرین پر فن

شد از آن دشت مینا فام دلگیر

وزان گلگشت دلکش خاطرش سیر

به خود می گفت شیرین را چه افتاد

که جان با تلخکامی بایدش داد

نه وحش دشتم و نه دام کهسار

که بی دام اندر این دشتم گرفتار

گل بستانی آوردم به صحرا

ندانستم نخواهد ماند رعنا

گل صحرا تماشایی ندارد

طراوت های رعنایی ندارد

خدنگم را اسیر غرق خون به

به رنجیرم سر و کار جنون به

چه اینجا بود باید با دل تنگ

به سر دست و به پا خار و به دل سنگ

خود این می گفت و خود انصاف می داد

که

جرم این دشت و صحرا را نیفتاد

به باغ آیم چو با جانی پر از داغ

گنه بر خود نهم بهتر که بر باغ

اگر دوزخ نهادی در بهشت است

چه بندد بر بهشت این جرم زشت است

کسی کش کام تلخ از جوش صفر است

به شکر نسبت تلخیش بی جاست

تو گویی از دلی آهی اثر کرد

که شیرین را چنین خونین جگر کرد

اگر دانم ز خسرو مشکل خویش

هوس را ره نیابم در دل خویش

همانا آن غریب صنعت آرا

که کار افکندمش با سنگ خارا

به سنگ اشکستنش چون بود دستی

دلم را زو پدید آمد شکستی

به چشم از دل پس آنگه داد مایه

ز نزدیکان محرم خواند دایه

بگفت ای زهر غم در کامم از تو

به لوح زندگانی نامم از تو

چه بودی گر نپروردی به شیرم

که پستان اجل می کرد سیرم

به شیر اول ز مرگم وا رهاندی

به آخر در دم شیرم نشاندی

چه درد است این که در دل گشته انبوه

دلست این دل نه هامون است و نه کوه

دمی دیگر در این دشت ار بمانم

به کوه ازدشت باید شد روانم

بگفتا دایه کای جانم ز مهرت

فروزان چون ز می تابنده چهرت

به دل درد و به جانت غم مبادا

ز غم سرو روانت خم مبادا

چرا چون زلف خود در پیچ وتابی

سیه روز از چه ای چون آفتابی

ز پرویز اربدینسان دردمندی

از اینجا تا سپاهان نیست چندی

به گلگون تکاور ده عنان را

سیه گردان به لشکر اسپهان را

عتاب و غمزه را با هم برآمیز

به تاراج بلا ده رخت پرویز

در این ظلمات غم تا چند مانی

روان شو همچو آب زندگانی

ز تاب زلف از خسرو ببر تاب

ز آب لعل بر شکر بزن آب

ز لعل آبدار و روی انور

به شکر آب شو بر خسرو آذر

دل پرویز شیرین را

مسخر

تو تلخی کردی و دادی به شکر

نشاید ملک دادن دیگران را

سپردن خود به درویشی جهان را

شکر را گر چه در آن ملک ره نیست

که دور از روی تو در ذات شه نیست

ولی چون دزد را بینی به خواری

برافرازد علم در شهریاری

حدیث دایه را شیرین چو بشنفت

برآشفت و به تلخی پاسخش گفت

که ای فرتوت از این بیهوده گویی

به دل آزار شیرین چند جویی

مگر هر کس دلی دارد پریشان

ز پرویزش غمی بوده ست پنهان

مگر هرکس دلی دارد پر آتش

ز شکر خاطری دارد مشوش

مرا این سرزمین ناسازگار است

به پرویز و سفاهانم چکار است

ز پرویزم بدل چیزی نبوده ست

چنان دانم که پرویزی نبوده ست

من این آب وهوای ناموافق

نمی بینم به طبع خویش لایق

کجا با اسفهانم خوش فتاده ست

که پندارم در آن آتش فتاده ست

غرض اینست کز این آب و خاک است

که جان غمگین و دل اندوهناک است

چو باید رفت از این وادی به ناچار

کجا باید نمود آهنگ رفتار

تو کز ما سالخورد این جهانی

صلاح خردسالان را چه دانی

چو دایه دید پر خون دیدهٔ او

ز خسرو خاطر رنجیدهٔ او

به خود گفت این گل از بی عندلیبی

سر و کارش بود با ناشکیبی

اگر چه طبعش از خسرو نفور است

ولی آشفتهٔ او را ضرور است

مهی در جلوه با این نازنینی

نخواهد ساخت با تنها نشینی

گلی زینسان چمن افروز و دلکش

که رویش در چمن افروخت آتش

رواج نوبهارش گو نباشد

کم از مرغی هزارش گو نباشد

بگفتا گشت باید رهنمونش

که راه افتد به سوی بیستونش

مگر چون ناز او بیند نیازی

به گنجشکی شود مشغول بازی

مگر چون زلف او بیند اسیری

به نخجیری شود آسوده شیری

بگفت اکنون کزین صحرا به ناچار

بباید بار بر بستن به یکبار

صلاح اینست ای شوخ سمنبر

که سوی بیستون رانی تکاور

که صحرایش سراسر لاله زار است

همه

کوهش بهار است و نگار است

مگر ، چون گشت آن صحرا نماید

گره از عقدهٔ خاطر گشاید

هم اندر بیستون آن فرخ استاد

که دارد در تن آهن جان ز فولاد

یقین زان دم که بازو بر گشوده ست

ز کلک و تیشه صنعتها نموده ست

به صنعت های او طبعت خوش افتد

که صنعتهای چینی دلکش افتد

در اینجا نیز چندی بود باید

که تا بینم از گردون چه زاید

حدیث دایه را شیرین چو بشنید

تبسم کرد و پنهانی پسندید

بگفتا گر چه اکنون خاطر من

به جایی خوش ندارد بار بر من

کز آن روزی که مسکن شد عراقم

همه زهر است و تلخی در مذاقم

ز پرویزم زمانی خاطر شاد

نبوده ست ای که روز خوش نبیناد

ولیکن چون هوای بیستون نیز

بود چون دشت ارمن عشرت انگیز

بباید یک دوماه آن جایگه بود

وزان پس رو به ارمن کرد و آسود

به حکمش رخت از آن منزل کشیدند

به سوی بیستون محمل کشیدند

ز بس هر سو غزالی نازنین بود

سراسر دشت چون صحرای چین بود

به سرعت بسکه پیمودند هامون

به یک فرسنگی از تک ماند گلگون

یکی زان مه جبینان شد سبک تاز

به گوش کوهکن گفت این خبر باز

چنین گویند کن پولاد پنجه

که بود از پنجه اش پولاد رنجه

میان بربست و آمد پیش بازش

نیازی برد اندر خود ر نازش

چنان کان ماه پیکر بد سواره

به گردن بر کشید آن ماه پاره

عیان از پشت زین آن ماه رخسار

چو ماهی کاو عیان گردد ز کهسار

به چالاکی همی برد آن دل افروز

به گلگون شد به چالاکی تک آموز

تو کز نیروی عشقت آگهی نیست

مشو منکر که این جز ابلهی نیست

اگر گویی نشان عشقبازان

تنی لاغر بود جسمی گدازان

ز عاشق این سخن صادق نباشد

وگر باشد یقین عاشق نباشد

کسی کو بر دلش چون عشق یاریست

برش گلگون کشیدن سهل کاریست

نه

هر کوعاشق است از غم نزار است

بسا کس را که این غم سازگار است

در حکایت گفتگوی آن بی خبر از مقامات عشق با مجنون و جواب دادن مجنون

شنیدم عاقلی گفتا به مجنون

که برخود عشق را بستی به افسون

که عاشق لاغر است و زرد و دلتنگ

ترا تن فربه است و چهره گلرنگ

جوابش داد آن دلدادهٔ عشق

به غرقاب فنا افتادهٔ عشق

که بینی هرکجا رنجور عاشق

نباشد عشق با طبعش موافق

مرا این عاشقی دلکش فتاده ست

محبت با مزاحم خوش فتاده ست

به طبع آتشین ناخوش نماید

که عشق آبست اگر آتش نماید

چو من در عاشقی چون خاک پستم

کجا از آب عشق آید شکستم

اگر چهرم چو گل بینی چه باک است

نبینی کاصل گل از آب و خاک است

تو نیز ای در خمار از بادهٔ عشق

مزاج خویش کن آماده عشق

که چون عشق گرامی سرخوش افتد

به طبعت سرکشیهایش خوش افتد

سخن را تاکنون پیرایه ای بود

که با صاحب سخن سرمایه ای بود

از آن گفتار شیرین میسرودم

کزان لبهای شیرین می شنودم

کنون می بایدم خاموش بنشست

که دلدارم لب از گفتار بربست

و گر گویم هم از خود باز گویم

حدیث از طالع ناساز گویم

ز دلبر گویم و ناسازگاریش

هم از دل گویم و افغان و زاریش

ز جانان گویم و پیوند سستش

هم از دل گویم و عهد درستش

که دیده ست اینچنین یار جفاکیش

جفای او همه با بیدل خویش

که دیده ست اینچنین ماه دل آزار

ستیز او همه با عاشق زار

برید از خلق پیوندم به یکبار

که جای مست دل با غیر مگذار

چو دل خالی شد از هر خویش و پیوند

بگفتا هم تو رخت خویش بربند

که من خوش دارم از تنها نشینی

که تنها باشم اندر نازنینی

فریب او ز خویش آواره ام ساخت

چنین بی خانمان بیچاره ام ساخت

کنون با هر که بینم سازگار است

ز پیوند منش ننگ است و عار است

چو گل با هر خس و خاری

قرین است

چو با من می رسد خلوت نشین است

به من سرد است و با دشمن به جوش است

باو در گفتگو، با من خموش است

نمی پرسد ز شبهای درازم

نمی بیند به اندوه و گدازم

نمی گوید اسیری داشتم کو

به حرمان دستگیری داشتم کو

نپرسد تا ز من بیند خبر نیست

نجوید تا ز من یابد اثر نیست

نبیند تا ببیند غرق خونم

نگوید تا بگویم بی تو چونم

نخواند تا بخوانم شرح هجران

نیاید تا زنم دستش به دامان

نه چون مینا درآید در کنارم

نه چون ساغر کند دفع خمارم

نه چون چنگم نوازد تا خروشم

نه چون بربط خروشد تا بجوشم

لبش برلب نه تا چون نی بنالم

ز اندوه و فراق وی بنالم

نه دستی تا که خار از پا در آرم

نه پایی تا ره کویش سپارم

نه دینی تا باو در بند باشم

دمی از طاعتی خرسند باشم

کنون این بی دل و دینم که بینی

حکایت مختصر اینم که بینی

عجب تر آنکه گر غیرت گذارد

که دل شرحی ز جورش برشمارد

ز بیم رنجش آن طبع سرکش

زنم از دل به کلک و دفتر آتش

همان بهتر که باز افسانه خوانم

ز حال خود سخن در پرده رانم

بیا ساقی از آن صهبای دلکش

بزن آبی بر این جان پرآتش

که طبع آتشین چون خوش فروزد

مبادا در جهان آتش فروزد

شرابی ده چو روی خرم دوست

به دل شادی فزا یعنی غم دوست

در رفتن شیرین به کوه بیستون و گفتگوی او با فرهاد و بیان مقامات محبت

چو آن مه بر فراز بیستون شد

تو گفتی مه به چرخ بی ستون شد

تفرج را خرام آهسته می کرد

سخن با کوهکن سربسته می کرد

نخستین گفتش ای فرزانه استاد

که کار افکندمت با سنگ و پولاد

ندانم چونی از این رنج و تیمار

گمانم این که فرسودی در این کار

به سنگت هست چون پولاد پنجه

و یا چون سنگی از پولاد رنجه

من این پولاد روییها نمودم

که با سنگت

چو پولاد آزمودم

چو می بینی ز فرهنگی که داری

درین ره مومی از سنگی که داری

جوابش داد آن پولاد بازو

که ای مهر و مهت سنگ ترازو

چودر دل آتشی دارم نهانی

سزد گر سنگ و پولادم بخوانی

اگر سنگ است از فولاد کاهد

و گر پولاد سنگی نیز خواهد

من آن سنگین تن پولاد جانم

که از سنگی به سختی در نمانم

اگر زین سنگ و پولاد آتشی زاد

یقین می دان که عالم داد بر باد

شکر لب گفت دشوار است بسیار

که از یک تن برآید اینهمه کار

با نیازی نیازت هست دانم

به هر جا هست برخوان کش بخوانم

که با درد سر کس سر ندارم

زر ار باید دریغ از زر ندارم

بگفت این پیشه انبازی نخواهد

که این طایر هم آوازی نخواهد

اگر سی مرغ اگر سیسد هزار است

به یک سیمرغ در این قاف کار است

درین کشور اگر چه هست دستور

که گیرد کارفرما چند مزدور

ولی در شهر ما این رسم برپاست

که یک مزدور با یک کارفرماست

دگر ره سیمبر افشاند گوهر

که از زرکار مزدور است چون زر

ترا بینم بدین گردن فرازی

که از سیم و زر ما بی نیازی

گرت سیم و زری در کار باشد

از این در خیل ما بسیار باشد

بگفت آن کس گزیر از زر ندارد

که پنهان مخزن گوهر ندارد

مرا گنجی نهان اندر نهاد است

که با وی گنج باد آورد باد است

محبت گنج و اشکم گوهر اوست

سیه ماری چو زلفت بر سر اوست

بدیدی گنج باد آورد پرویز

ببین این گنج آب آورد من نیز

به کف زان گنج باد آورد باد است

مرا این گنج باد آور مراد است

کسی کو گنج دارد باد پیماست

ولی این گنج آب روی داناست

بگفت این گنج را چون کردی انبوه

بگفت از بس که خوردم تیشه چون کوه

چو کوهم تیشهٔ غم

بر دل آید

که این گنج مرادم حاصل آید

به کان کندن ز سنگ آرند گوهر

به جان کندن مرا این شد میسر

بگفت این گنج را حاصل ندانم

بگفتا بی نیازی زین و آنم

بگفت این بی نیازی را غرض گو

بگفتا تا نیاز آرم به یک سو

بگفتا چون به یک سو شد نیازت

بگفتا گیرم آن زلف درازت

بگفتا جز سیه روزی چه حاصل ؟

بگفت این تیره روزی مقصد دل

بگفتا باز مقصد در میان است ؟

بگفتا زانکه مقصودم عیان است

بگفتا چیست مقصودت ؟ بگو فاش

بگفتا جان فدای روی زیباش

بگفتا چیست جان ؟ گفتا نثارت

بگفتا چیست تن گفتا غبارت

به دل گفتا چه داری ؟ گفت یادت

مرادت گفت چه ؟ گفتا مردات

بگفتا بی خودی، گفتا ز رویت

بگفت آشفته ای ، گفتا ز مویت

بگفت از عاشقی باری غرض چیست

بگفتا عشقبازان را غرض نیست

بگفتا محرمت که ؟ گفت حرمان

بگفتا همنشینت ؟ گفت هجران

بگفتا جان در این ره بر سر آید

بگفتا باله ار جان در خور آید

ز پرکاری به هر سو می کشیدش

به کار عاشقی مردانه دیدش

به دل گفتا که این در عشق فردیست

به کار عاشقی مردانه مردیست

به دامان از هوس ننشسته گردش

گواه عشق پاک اوست دردش

چو می بینم هوس را نیست سوزی

سر آرم با محبت چند روزی

هوس چندی دلم را رهزن آمد

همانا عشق پاکم دشمن آمد

به ساقی گفت او را یک قدح ده

به این غمدیده داروی فرح ده

به ساغر کرد ساقی بادهٔ ناب

فکند الفت میان آتش و آب

گرفت و داد ساغر کوهکن را

که درمان ساز غمهای کهن را

بدو فرهاد گفت ای دلنوازم

غمی کز تست چونش چاره سازم

بگفت این می به هر دردی علاج است

یکی خاصیتش با هر مزاج است

ز درد ار خوشدلی می کان درد است

وگر دلخسته ای درمان درد

است

چو از نوشین لبش کرد این سخن گوش

به روی یار شیرین شد قدح نوش

چو نوشید از کفش جام پیاپی

عنان خامشی برد از کفش می

برآورد از دل پردرد فریاد

بگفت آه از دل پردرد فرهاد

که مسکین را عجب کاری فتاده ست

که کارش با چنین باری فتاده ست

نیازی خسروی در وی نگیرد

کجا نازش نیاز من پذیرد

کسی کز افسر شاهیش عار است

به دلق بینوایانش چکار است

از این درگه که شاهان ناامیدند

گدایان کی به مقصودی رسیدند

چه باشد مفلسی را زیب بازار

که گردد تاج شاهی را خریدار

به راهی کافکند پی بادپایی

به منزل کی رسد بشکسته پایی

در آن توفان که آسیب نهنگ است

شکسته زورقی را کی درنگ است

در آن آتش کزو یاقوت بگداخت

چگونه پنبه را جا می توان ساخت

از آن صرصر که کوه از جا درآورد

چه باشد تا خود احوال کفی کرد

ز سیلابی که نخل اندازد از پای

گیاهی کی تواند ماند برجای

دلم شد صید آن ترک شکاری

که شیران را همی بیند به خواری

شدم در چنبر زلفی گرفتار

که دارد از سر گردن کشان عار

فکندم پنجه با آن سخت بازو

که با او چرخ برناید به بازو

جهاندم لاشه با چالاک رخشی

که خواند رخش گردونش درخشی

شدم با جادوی چشمی فسون ساز

که سحرش بشکند بازار اعجاز

دریغا زین تن فرسودهٔ من

دریغا محنت بیهودهٔ من

ز پای افتاد و بگرست آن چنان زار

کزان کهسار شد سیلی نگون سار

شراب کهنه و عشق جوانی

در افکندش ز پای آنسان که دانی

شکر لب گشت عطر افشان ز مویش

ز چشم تر گلاب افشان به رویش

بداد از لب میی اندوه سوزش

که گویی جان به لب آمد هنوزش

بلی ز آن می که در کامش فرو ریخت

نمیرد، کآب خضرش در گلو ریخت

وز آن پس شد به فکر چاره سازیش

درآمد در مقام

دلنوازیش

به سد طنازی و شیرین زبانی

ز لعل افشاند آب زندگانی

که ای سودایی زنجیر مویم

گذشته ز آرزوها آرزویم

به ترکی غمزه ام تیرافکن تو

شده هندوی مستم رهزن تو

مپندار اینچنین نامهربانم

که رسم مهربانی را ندانم

هنوز آن عقل و آن فرهنگ دارم

که با عشق و هوس فرقی گذارم

اگر زهرم ولی پازهر دارم

به جایی لطف و جایی قهر دارم

همه نیشم ولی با خود پسندان

همه نوشم به کام دردمندان

سمومم لیک خاشاک هوا را

نسیمم لیک گلزار وفا را

به مغروران غرورم راست بازار

نیازم را به مهجوران سر و کار

سرم با تاج شاهان سرکش افتاد

ولی سوز گدایانم خوش افتاد

به خود گر راه می دادم هوس را

نبود از من شکایت هیچ کس را

ولی هر جا هوس شد پای برجای

کشد عشق گرامی از میان پای

بر آزادگان تا دلپسندم

گر آن را زه دهم این را ببندم

ترا خسرو مبین کش تاب دادم

به رنجور هوس جلاب دادم

گلش را با شکر پیوند کردم

وزان گلشکرش خرسند کردم

چو هم آهو ترا شد صید و هم شیر

بری آن را به باغ این را به زنجیر

و گر بر هر دو نیز آسیب خواهی

از آن جان پروری زین مغز کاهی

مرا خود نیز هست آن هوشیاری

که دانم جای کین و جای یاری

به صیادی چو بازم شهره و فاش

که بشناسم کبوتر را ز خفاش

به گلزار وفا آن باغبانم

که خار اندازم و گل برنشانم

به دلجوییش طرحی تازه افکند

سخن را با نیاز افکند پیوند

به چشمم گفت آن خونخوار جادو

که مست افتاده در محراب ابرو

به وصلم یعنی ایام جوانی

به لعلم یعنی آب زندگانی

به آشوب جهان یعنی به بویم

به تاراج خرد یعنی به مویم

به این هندوی آتشخانه رو

به خورشید نهان در شام گیسو

به شاخ طوبی و این سرو نازم

به عمر خضر و گیسوی

درازم

بدان نیرنگ کن را عشوه رانی

به نیرنگ دگر کن را ندانی

به رنگ آمیزی کلک خیالم

به شورانگیزی شوق وصالم

به مهمان نوت یعنی غم من

به شام هجر و زلف درهم من

به بحر چرخ یعنی شبنم عشق

به اصل هر خوشی یعنی غم عشق

که تا سروم خرام آموز گشته ست

جمالم تا جهان افروزگشته ست

ندیدم راست کاری با فروغی

سراسر بوده لافی یا دروغی

نه با خسرو که باهر کس نشستم

چو دیدم یک نظر زو دیده بستم

همه در فکر خویش و کام خویشند

همه در بند ننگ و نام خویشند

اگر چه عشق را دامن بود پاک

ز لوث تهمت مشتی هوسناک

ولی در دفع تهمت ناشکیب است

که گفت اسلام در دنیا غریب است

به رمز این عشق را اسلام گفته ست

غریبش گفته کز هرکس نهفته ست

سفرها کرده در غربت به خواری

به امید وفا و بوی یاری

به آخر چون طلبکاری ندیده ست

به خود جز خود خریداری ندیده ست

فکنده خوی خود با بی نصیبی

نهاده بر جبین داغ غریبی

غلط گفتم که آن کس بی نصیب است

کز این آب حیات او را شکیب است

چو خور پرتو فکن باشد چه پرواش

که او را دشمن آمد چشم خفاش

چو گل را نکهت و خوبی تمام است

چه نقصانش که مغزی را زکام است

شکر شیرین نه اندر کام رنجور

قمر روشن نه اندر دیدهٔ کور

فرشته دیو را کی در خور آید

که همچون خویشتن دیریش باید

ز عشق ای عاقلان غافل چرایید

چرا زینگونه غفلت می فزایید

چرااو را به خود وا می گذارید

چرا زینسان غریبش می شمارید

بگیریدش که این طرار دهر است

بگیریدش که این آشوب شهر است

همه دل می برد دین می رباید

جهان را بی دل و دین می نماید

نه منصبتان گذارد نه ز رو مال

که او خود دشمن مال است و آمال

عزیزیتان بدل سازد به خواری

به خواریتان فزاید سوگواری

چو او خود ساز و سامانی

ندارد

چو او خود کاخ و ایوانی ندارد

ز سامانتان به مسکینی نشاند

ز ایوانتان به خاک ره کشاند

چو او خود یار و پیوندی ندارد

چو او خود خویش و فرزندی ندارد

برد پیوندتان از یار و پیوند

کند چون خویشتان بی خویش و فرزند

مرا باری دل از وی ناگزیر است

سرم در چنبر عشقش اسیر است

فدای این غریب آشنا خوی

که هست اندر غریبی آشنا جوی

غریب کشور بیگانگان است

ولیکن در دلش منزل چو جان است

به این دل الفتی دارد نهانی

که از «حب الوطن» دارد نشانی

دلم چون مسکن او شد از این است

که گاهی شاد و گاه اندوهگین است

زمانی نوش بخشد گاه نیشش

تصرفها بود در ملک خویشش

اگر آباد سازد ور خرابش

کسی را نیست بحث از هیچ باش

بیا ساقی به ساغر کن شرابم

بکلی ساز بی خویش و خرابم

مگر کاین بیخودی گیرد عنانم

نماید ره به کوی بیخودانم

در ستایش پنهان نمودن راز نهانی که آسایش دو جهانی ست

اگر خواهی بماند راز پنهان

به دل آن راز پنهان ساز چو جان

مکن راز آشکارا تا توانی

که اندر محنت و اندوه مانی

حکیم این راز را خود پرده در شد

که رازی کن دو بیرون شد سمر شد

که گل چون راز خویش از پرده بگشاد

به اندک فرصتی در آتش افتاد

در اول نکهت و تابش ببردند

در آخر ز آتشی آبش ببردند

چو کان از کیسه بیرون یک گهر داد

تن خود را به راه سد خطر داد

نخستش پیکر از پولاد سودند

وزان پس گوهرش یغما نمودند

چو راز کوهکن چون کوه شد فاش

به سر افکنده خسرو فکر یغماش

که آن گوهر که در خورد شهان بود

چودل در سینهٔ پاکش نهان بود

چنین گویید کز شیرین و فرهاد

خبر در محفل پرویز افتاد

که از چین چابک استادی قوی دست

که در فرسودن سنگش بود دست

رسیده در بر بانوی ارمن

سر شیرین لبان شیرین پرفن

گشاده

دست در کار آزمایی

نموده سحر در صنعت نمایی

ز دست و تیشهٔ آن مرد فسون ساز

شده پولادسای و خاره پرداز

تهی از بیستون کرده ست طاقی

چو چرخ بی ستون عالی رواقی

ز تیشه نقشهابربسته بر سنگ

که مانی را ز خاطر برده ارتنگ

چنان در کار برده هندسی را

که شسته نامهٔ اقلیدسی را

در این صنعت به شوق زر نبوده ست

که با شوق دگر بازو گشوده ست

نه بر سیم است چشم او نه بر زر

که افشاند ز نوک تیشه گوهر

چو مزدوران نداند زر پرستی

که هست از باده دیگر به مستی

چنین گویند با آن کس که گفته

نباشد اعتمادی بر شنفته

که شیرین گوشهٔ چشمی نموده ست

به کلی خاطر او را ربوده ست

بدان هم نیز می ماند از آن رو

که کرد او آنچه در یک مه به نیرو

بود چون خسروی گر کارفرما

نیاید او ز چندین خاره فرسا

به حدی خاطر شیرین برآشفت

که نه خوردش به خاطر ماند و نه خفت

چنانش آتش غیرت بر افروخت

که یاقوتی که بودش بر کمر سوخت

اگر چه غیرت اندرهرتنی هست

برد بر خسرو آتش بیشتر دست

که درویش ارچه غیرتمند باشد

به عجز خویشتن در بند باشد

ولی غیرت چو با قدرت کند زور

حریف ار چرخ باشد نیست معذور

چو شه غیرت کند با قدرت خویش

جهان سوزد ز سوز غیرت خویش

به خلوت شد شه و شاپور را خواند

فزودش قدر و پیش خویش بنشاند

به خود پیچید و گفت ای دانش اندوز

چه گویی چون کنم با این غم و سوز

چه سازم با چنین نا آشنائی

که بگزیده ست بر شاهی گدایی

چه گویم با چنین بی روی و راهی

که خوی افکنده با ظلمت ز ماهی

همانا آن پری را برده دیوی

که پردازد به دیوی از خدیوی

نبودم واقع از طبع زبونش

که آگاهی نبودم از درونش

بر آزادگان نبود ستوده

که بندی دل

به کس ناآزموده

کسی با ناسزایی چون دهد دست

سزایش عهد و پیمانی که بشکست

چه خوش گفت آنکه با نا اهل شد خویش

که هرکس خویش کاهد قیمت خویش

به دشمن شهد و با ما چون شرنگ است

تو بینی تا کجا شیرین دو رنگ است

زمین با خصم و با ما آسمان است

تو بینی تا کجا نا مهربان است

تو آنرا بین که با شاهان نپراخت

به نطع خسروی بازی در انداخت

بگویم تا که خونش را بریزید

که با شاهان گدایان کم ستیزند

زمین را بوسه زد فرزانه شاپور

که رای شاه باد از هر بدی دور

مبادا آسمان از خدمتت سیر

همه کارت به وفق رای و تدبیر

جهان را روشنی از اخترت باد

سرگردن کشان خاک درت باد

یکی گستاخ خواهم گفت شه را

به شرط آنکه شه بخشد گنه را

خطا در خدمت شاهان روا نیست

ولی گویم که شیرین را خطا نیست

مگر شیرین نه بهر خدمت شاه

سفر ازمنزل خود کرده چون ماه

مگر نه شهره شد در شهر و بازار

به مهر و الفت شاه جهان دار

مگر نه رنجها در راه شه دید

مگر نه طعنه ها از خلق بشنید

به هر چیزی که دید از نیک و از بد

قدم کی بر خلاف دوستی زد

به جرم آنکه بی پیوند و آیین

نیامد با شه او را سر به بالین

به یک ره خسرو از وی دل بپرداخت

ترش رو شد به شیرین، با شکر ساخت

همین جرم آن نگار سیمبر داشت

که از الطاف شاه اندر نظر داشت

که همچون خاصگان شاهش نبیند

چو خاصانش به بانویی گزیند

چو شاه از لطف خود کردش گرامی

ز شکر داد او را تلخکامی

نشاید پیش شاهان گفت جز راست

گر اینجا نیست شیرین خسرو اینجاست

همین با این روشها باورم نیست

که شیرین لحظه ای بی شه کند زیست

گمانم کاین

حدیث آوازهٔ اوست

هم از نیرنگهای تازهٔ اوست

که خسرو را در اندازد به تشویش

تهی سازد دل پر اندوه خویش

کجا همچون جهانداری جهان را

که شیرین خوش کند جان غمین را

گمانم آنکه آن بیچاره مزدور

بود محنت کشی از خانمان دور

ز سختی لختی آسوده ست جانش

که خسرو را کند حق مهربانش

دگر در کشتن آن بی گنه مرد

چه کوشی چون ندانی او چه بد کرد

ز مسکینی که آگاهیت نبود

برو آن به که بد خواهیت نبود

مکن در خون مسکینان دلیری

ز مسکینی بترس و دستگیری

صلاح آن بینم ای شاه جهانگیر

که بفرستی یکی با رای و تدبیر

فرستی نامه ای همراه او نیز

عباراتی سراسر شکوه آمیز

هم از آخر نمایی عذرخواهی

دهی امیدش از الطاف شاهی

توقع دارد او نیز ای شهنشاه

کز او یادآوری در گاه و بیگاه

نگویی عهد شیرین بی ثبات است

ز شه موقوف اندک التفات است

که دلگیر از حریم شه برون رفت

دل او داند و او خود که چون رفت

چو آزردیش باشی عذر خواهش

ور از ره رفت باز آری به رامش

به افسون رای خسرو را بر آن داشت

که می باید به شیرین نامه بنگاشت

دبیر آمد به کف بگرفت خامه

پرند چین گشوده بهر نامه

طراز پرنیان نام خدا کرد

که چرخ بی ستون را او بپاکرد

فلک از زینت افزا شد ز انجم

خرد در وی چو وهم اندر خرد گم

جهان افروز از خورشید و از ماه

درون آزار عقل و جان آگاه

سر گردن کشان در چنبر او

رخ شاهان عالم بر در او

ادب فرمای عشاق از نکویان

بساط آرای خاک از لاله رویان

بلا پیدا کن از بالا بلندان

خرد شیدا کن از مشکین کمندان

شهت اما نه چون من بندهٔ عشق

دهنده عشق نی افکندهٔ عشق

برون آرا ز عقل عافیت ساز

درون پیرا ز عشق خانه پرداز

یکی را سر نهد در

دامن دوست

یکی را خون کند در گردن دوست

به این درد و به آن درمان فرستد

به هر کس هر چه شاید آن فرستد

وزان پس از شه با داد و آیین

سوی بیدادگر بانوی شیرین

نگار زود رنج تلخ پاسخ

بت دیر آشتی، شیرین فرخ

قدح پیمای بزم بی وفایی

نوا پرداز قانون جدایی

به دل سنگ افکن مینای طاقت

به خوی آتش زن کشت محبت

به صورت نازنین و شوخ و چالاک

به دل دور از همه خوبان هوسناک

خریداری شنیدم کردت آهنگ

که نبود در ترازویش بجز سنگ

تو هم دل در هوای او نهادی

گرفتی سنگی و سنگیش دادی

بجز رسوایی خود زین چه بینی

که بر شاهی گدایی برگزینی

خوش است این رسم با شاهان گرانی

به مسکینان بی دل مهربانی

نه با شاهی که از شاهی گذشته ست

به پیشت خط به مسکینی نوشته ست

خوش است این شیوه با عالم بگویی

به یک جانب نهادن زشت خویی

نه دل پرداختن از شاه عالم

نشستن با گرانی شاد و خرم

مرا از خلق عالم خود یکی گیر

ز افزونی گذشتم اندکی گیر

خوش است این ره به طبع خلق بودن

مدارا با همه عالم نمودن

نه از سر بازکردن سروری را

گزیدن رند بی پا و سری را

چو شه را گوهری ارزنده باشی

گدایی را نیرزد بنده باشی

از این بگذشته از یاران جدایی

به هر بیگانه کردن آشنایی

خلل آرد به ملک خوبرویی

گرفتم من نگفتم خود نکویی

گرفتم کز شکر آزرده بودی

که از رشکش بسی خون خورده بودی

نشاید در هلاک خویش کوشی

چنین از رشک شکر زهر نوشی

چو غیرت دامنت ناچار بگرفت

به رغم گل نشاید خار بگرفت

مرا کام دل و جان از شکر نیست

به غیر از شهوت تن بیشتر نیست

از آن آتش که عشقت در من افروخت

وجودم جمله از سر تا قدم سوخت

تو خود نفشانی و نپسندیم نیز

که خویش آبی

زنم بر آتش تیز

چو شیرین همچو فرهادیش باید

چرا پرویز را شکر نشاید

چرا دست و دل از انصاف شویی

مرا فرمایی و خود را نگویی

تو تا در فکر خویش و کام خویشی

نه خصم من که خصم نام خویشی

به رغم من به هر کس آشنایی

به من گر دشمنی با خود چرایی

ز من از بیم بدنامی گذشتی

به نام دیگران بدنام گشتی

نیالودی گرفتم دامن پاک

چه سازی زین که خوانندت هوسناک

دو رویی گر چه خوی نیکوان است

ولیکن خوبرویی را زیان است

به کام دوستان بد نام بودن

از آن بهتر که دشمن کام بودن

کنون با شکوه های من چه سازی

به طعن و خنده دشمن چه سازی

مرا گر چون تو طبعی بیوفا بود

کنونم جای چندین طعنه ها بود

ولیکن چون مرا آن طبع و خو نیست

اگر حرف بدی گویم نکو نیست

اگر چه تا مرا این طبع و خو بود

سپهرم برخلاف آرزو بود

کجا در دوستی برخود پسندم

که همچون دشمنانت بردوست خندم

به نیکویی بدت را می شمارم

به شیرینی به زهرت رغبت آرم

نهم بر خویش جرمی کز تو بینم

گل افشانم به خاری کز تو چینم

فریبم خاطر خود گاه و بیگاه

که باشد در دل سنگ توام راه

به صورت گر چه تلخی می فزایی

نهانم کام جان شیرین نمایی

به عین دلبری دل مینوازی

بری در آتش اما پخته سازی

مثل زد دلبری دیوانه ای را

که ماند عشق مکتب خانه ای را

نخست استاد با طفلی کند خوی

که از طفلی به دانش آورد روی

کند در دامن او قند و بادام

که یکسر تلخ نتوان کردنش کام

چو اندک خو به دانش کرد کودک

کند تلخی فزون شیرینی اندک

به دانش هر چه آنرا میل جان خواست

به سختی این فزود از مرحمت کاست

چو یکسر خو به دانش کرد و فرهنگ

بدل گردد به صلح و دوستی جنگ

بتان

را نیز با دل داستانهاست

به فرهنگ محبت ترجمانهاست

دهند اول ز عیاری فریبش

از آن چشم و ذقن بادام و سیبش

ز راه و رسم دلداری در آیند

چو میل افزود بر خواری فزایند

وفا چندان که ورزد عاشق زار

شود بی مهرتر دلدار عیار

چو یکسر خاطرش با خویشتن دید

چو یک جان با خود او را در دو تن دید

به کلی جانب او آورد روی

به کام او ز عالم برکند خوی

مرا نیز از جفایش شکوه ها بود

چو نیکو دیدم آن عین وفا بود

اگر چه هر چه را نیکو بر آن خوست

به حکم آنکه را نیکوست نیکوست

ولیکن من نگویم خوش میندیش

که شه را فرقها باشد ز درویش

بر آن سنگین دلت از بس فغان کرد

دلم گفتی که کوبد آهن سرد

گدایی تا چه حیلت کار فرمود

که آهن نرم گشتش همچو داود

نه عارت بود ای ناسفته گوهر

که شاهان بر نشانندت بر افسر

چرا ننگت نمی آید بدین حال

که مسکینی در آوردت به خلخال

اگر رخش هوس زینگونه دانی

به رسوایی کشد کار تو دانی

قلمزن چون به کار نامه پرداخت

شه از خاصان غلامی را روان ساخت

بدادش نامه و گفت برانگیز

دل مجروح شیرین را نمک ریز

اگر خواهی که آساید دل شاه

نباید هیچت آسودن در این راه

گرفت از شاه و چون سیلی برانگیخت

بنای طاقت شیرین ز هم ریخت

در توصیف دشتی که رشک گلزار بهشت بود و تفرج شیرین در آن دشت و رسیدن نامهٔ خسرو به او

بهار دلکش و باغ معانی

چنین پیدا کند راز نهانی

که شیرین آن بهار گلشن راز

بهاران شد به دشتی غصه پرداز

بهشتی کوثر اندر چشمه سارش

دم عیسی نهان در نوبهارش

فضایش چون سرای می فروشان

هوایش چون دماغ باده نوشان

همه صحرا گرفته لاله و گل

خروش ساری و دستان بلبل

زبان سوسنش از گفت خاموش

که آهنگ تذوراتش کند گوش

به پای چشمه با گلهای شاداب

فروغ آتش افزون گشته از آب

ز سنگش لاله های آتشین رنگ

برآورده

برون چون آتش از سنگ

در او رضوان به منت گشته مزدور

ز خاکش برده عطر طره حور

گلش یکسر به رنگ ارغوان بود

ولیکن با نشاط زعفران بود

ز خاکش سبزه چون خنجر دمیده

به قصد جان غم خنجر کشیده

ز بس در وی درخت سایه گستر

نبودش جز سیاه سایه پرور

نگون بید موله در سمن زار

سمن را سجده می بردی شمن زار

از آن ساغر که نرگس داده پیوست

شقایق خورده و افتاده سرمست

از آن لحنی که موزون کرده شمشاد

شنیده سرو و گشته از غم آزاد

نگون از کوه سیل از ابر آزار

توگفتی کوهکن گرید به کهسار

چمن از باد گشته عنبر آگین

تو گفتی طره بگشاده ست شیرین

چمان در آن چمن شیرین مه رو

چو شاخ طوبی اندر باغ مینو

ز قامت سرو بن را جلوه آموز

شقایق را ز عارض چهره افروز

ز درویش ارغوان را آب رفته

ز مویش سنبل اندر تاب رفته

سر زلف آشنا با شانه کرده

ز سنبل باد را بیگانه کرده

دو نرگس را نمود از سرمه مشکین

چمن کرد از دو آهو صفحهٔ چین

تبسم را درون غنچه ره داد

به دست غمزه تیری از نگه داد

بهم بر زد کمند صید پرویر

بلای زهر گشت آشوب پرهیز

عدوی کوهکن را کرده سرمست

هزاران دشنه اش بنهاد در دست

بلای عقل را آموخت رفتار

عدوی صبر را فرمود گفتار

تفرج را سوی سرو و سمن شد

گلستانی به تاراج چمن شد

به پای سرو گه آرام بگرفت

به زیر یاسمن گه جام بگرفت

نگویی میل سرو و یاسمن داشت

که سرو و یاسمی در پیرهن داشت

خرام آموختی سرو و چمن را

طراوت وام دادی یاسمن را

ز چشم آموخت نرگس را فریبی

ز طرز دلبری دادش نصیبی

به سنبل شد ز گیسو داد گستر

که گر دل می بری باری چنین بر

به گلگشت از رخ خویش آتش افکن

که آتش در

دل بلبل چنین زن

به جان سرو تالی داد سروش

که داد آگاهی از جان تذورش

چو لختی جان شیرین آرمیدش

به سوی باده میل دل کشیدش

یکی زان ماهرویان گشت ساقی

به جامش کیمیای عمر باقی

بپیمود آتش اندیشه سوزش

فروزان کرد ماه شب فروزش

به لب چون برد راح ارغوانی

به کوثر داد آب زندگانی

چو آتش گشت از می روی شیرین

نمود از روی شیرین خوی شیرین

چو سر خوش گشت از جام پیاپی

بزد آهی وگفت ای بخت تا کی

اسیر محنت ایام بودن

به کام دشمنان نا کام بودن

کجا شیرین کجا آن دشت و وادی

کجا شیرین و کوی نامردای

کجا شیرین و زهر غم چشیدن

کجا شیرین و بار غم کشیدن

کجا شیرین کجا این درد و این سوز

کجا شیرین کجا این صبح و این روز

نه از کس آتشم در خرمن افتاد

که این آتش هم از من در من افتاد

گرفتم دشمنی را دوست داری

شمردم خود سری را حق گزاری

محبت خواستم از خود پرستی

نهادم نام هشیاری به مستی

وفا کردم طلب از بیوفایی

سزای من که جستم ناسزایی

به تلخی روز شیرین می رود سر

لب خسرو شکر خاید ز شکر

گهی انصاف دادی کاین چه راه است

به کس بستن گناه خود گناه است

تو صیدی افکنی بر خاک چالاک

نبندی از غرور او را به فتراک

چو صیاد دگر گیرد ز راهش

گنهکار از چه خوانی بیگناهش

ترا در دست ز آب صاف جامی

ننوشی تا بنوشد تشنه کامی

اگر درهم شوی بس ناصواب است

نه جرم تشنه و نه جرم آب است

ترا پا در شود ناگه به کنجی

ز استغنا به یک دانگش نسنجی

چو از وی مفلسی کامی برآرد

پیشمان گر شوی سودی ندارد

چو در دست تو شمعی شب فروز است

تو گویی چهره ام خورشید روز است

از او گر بی کسی محفل فروزد

اگر سوزد دلت آن به

که سوزد

وگر بهر فریب خاطر خویش

نمودی معذرت را مرهم ریش

که گر چه سینه از غم ریش کردم

سپاس من که پاس خویش کردم

نهان کردم ز دزد خانه کالا

به گنج خویش بستم راه یغما

به گلچینان در گلزار بستم

هوس را آرزو در دل شکستم

ببستم چنگل شاهین ز دراج

ندادم گنج گوهر را به تاراج

نهفتم غنچه ای از باد شبگیر

گرفتم آهویی از پنجه شیر

حذر از دشمن خون خواره کردم

رطب را پاس از افیون خواره کردم

چنین با خویشتن می گفت و می گشت

که آمد برق خرمن سوزی از دشت

سواری چون شرر ز آتش جهیده

ز خسرو در بر شیرین رسیده

به دستش نامهٔ سر بسته شاه

جگر سوز و درون آشوب و جانکاه

عباراتی به زهر آلوده پیکان

بدل آتش برآتش گشته دامان

اشاراتی همه چون خنجر تیز

جگر سوراخ کن، خونابه انگیز

چو شیرین حرف حرف نامه را دید

به خویش از تاب دل چون نامه پیچید

به یاران گفت جشن ای سوگواران

که آمد نامه یاران به یاران

کرا لب تشنه اینک آب حیوان

کرا شب تیره اینک مهر تابان

کرا برجست چشم این شادمانی

کرا خارید کام این ارمغانی

که گفتی شه ز شیرین کی کند یاد

بگو این نامهٔ شه کوریت باد

که فالی زد که این شادی برآمد

که آهی زد که این اندر سر آمد

کدامین طالع این امداد کرده ست

که شاه از مستمندان یاد کرده ست

پرستاری ز شه بیمار گشته ست

که بخت بی کسان بیدار گشته ست

شکر را آسمان خاری به پا کرد

که خسرو صدقه بخشید فدا کرد

ازین بی شبهه شه را مدعایی ست

ز مسکینان طلبکار دعایی ست

همیشه خوش ز دور آسمانی

شکر از طالع و شاه از جوانی

پس آنگه نامه شه را بینداخت

ز نرگس یاسمن را ارغوان ساخت

چو لختی ارغوان بر یاسمن کشت

به تلخی پاسخ این نامه بنوشت

در نوشتن شیرین جواب خسرو را و عتاب کردن بدو در عشق و محبت با دیگران

که از ما آفرین بر آن

خداوند

که نبد در خداوندیش مانند

خداوندی که هست آورد از نیست

جز او از نیست هست آور، دگر کیست

سپهر از وی بلند و خاک از او پست

بلند و پست را او می کند هست

یکی را طبع آتشناک داده ست

یکی را مسکنت چون خاک داده ست

یکی را بار نه کرد و قوی دست

یکی را بارکش فرمود و پا بست

یکی را گفت رو آتش بر افروز

یکی را گفت چون خاشاک می سوز

یکی را توتی شهد و شکر کرد

یکی را قوت دل خون جگر کرد

به خسرو داد مغروری که می تاز

به شیرین داد مسکینی که می ساز

به خسرو هر چه خواهی گفت میگوی

به شیرین هر چه جوید گفت میجوی

کرم گستر خدیوا، سرفرازا

عدالت پرورا، مسکین نوازا

زهی هر کام از اختر جسته دیده

شکر را رام و شیرین را رمیده

رسید آن نامه یعنی خنجر تیز

رسید آن نامه یعنی تیغ خون ریز

روان افروخت اما همچو آذر

جگر پرورد لیکن همچو خنجر

نمود آن ناوک زهر آب داده

به دل از آنچه می جستی زیاده

اثر چندان که می جویی فزون تر

جگر چندان که خواهی غرق خون تر

ز بی انصافی شاهم به فریاد

کزین سان بسته شیرین را به فرهاد

ز بیم آن شهم درتهمت افکند

که بر شکر زند لعلم شکر خند

زدی طعنم که گر مسکین نوازی

چرا با بی دلی چون من نسازی

تو شاهی پادشاهان ارجمندند

نیاز عشق برخود چون پسندند

تو نازک طبع و شیرین آتشین خوی

به هم کی سر کنند آن طبع و این خوی

به یک تلخی که از شیرین چشیدی

به درد خود ز شکر چاره دیدی

ترا جز کامرانی خو نباشد

چو شکر هست گو شیرین نباشد

چرا تلخی ز شیرین بایدت برد

چو شیرینی ز شکر می توان خورد

دگر فرمود شه کز رشک شکر

چو شیرین داشتی جانی بر آذر

چرا بد نام کردی خویشتن را

به یاری

بر گزیدی کوهکن را

شکر دور از تو چندانی ندارد

که شیرینش به انسانی شمارد

چه جای آن که بی انصافی آرم

چنین هم سنگ مردانش شمارم

تو نیز ای شه به بد کس را مکن یاد

میالا خویش را در طعن فرهاد

مبین نادیده مردم را به خواری

که دور است از طریق شهریاری

چه کارت با گدای گوشه گیری

ستمکش خسته ای، زاری، فقیری

اسیر محنت درد جهانی

بلای آسمانی را نشانی

ز سختیهای دوران خورده نیرنگ

فتاده کار او با تیشه و سنگ

به دست آورده با سد گونه تشویش

لب نانی به زور بازوی خویش

نه جسته خاطرش دلجویی کس

نه اندر گفته اش بدگویی کس

قرار زحمت ما داده بر خویش

اگر بگذاردش طعن بد اندیش

ز سختیهای سنگین نیست آزار

مگر از سخت گوییهای اغیار

مگر با هر که فرماید کسی کار

نهانی با ویش گرم است بازار

مگر از کارفرما گر به مزدور

رود لطفی ز تهمت نیست معذور

اگر چه با کسی کاری ندارم

که بر ناکرده سوگندی بیارم

ولیکن ز آنچه در مکنون شاه است

خدا داند که شیرین بی گناه است

مرا مشمول تهمت سازی این شاه

که با اغیار پردازی به دلخواه

مگر بی تهمت آزادی نیابی

دلی نا کرده خون شادی نیابی

مگر تا زهر در کامی نریزی

به عشرت باده در جامی نریزی

و گر افسوس شیرین خورده بودی

غم ناموس شیرین خورده بودی

مکن شاها مخور افسوس شیرین

مفرما تلخ بر خود عیش شیرین

مخور چندین غم شیرین نباید

که درعیش تو نقصانی در آید

ترا پروای شیرین اینقدر نیست

از اینها جز تمنای شکر نیست

چه بر من ترسی ازبدنامی ای شاه

کزین ره دیگران را داده ای راه

ز رسوایی کسی را کی گزند است

چو طبع شه چنین رسوا پسند است

چرا رسوایی خود را نجویم

که پیش شه فزاید آبرویم

مگرنه دیگران را این هنر بود

که هر دم آبروشان بیشتر بود

مرا دامان بحمدالله

پاک است

ز حرف عیب جویانم چه باک است

ز خسرو بهتری اندر جهان کو

ز من کامی که دیدی باز برگو

چه افسونهای شیرین کار بردی

که از حلوای شیرینم نخوردی

چو راه دل نزد افسون شاهم

که خواهد بردن از افسون ز راهم

اگر شیرین ز افسون نرم گشتی

کجا بازار شکر گرم گشتی

اگر گشتی ز دامان آتشم تیز

ز من کی سرد گشتی مهر پرویز

اگر درمن هوس را راه بودی

کمینه شکر گویم شاه بودی

هوس دشمن شدم روزم سیه گشت

وفا جستم چنین کاری تبه گشت

فریب هر هوسناکی بخوردم

که خسرو از هوسناکان شمردم

تو خود را پاس دار از حرف بدگو

چو خود بهتر شدی درمان من جو

چو خوش با یار گفت آن رند سرمست

که از مستی فتاد و شیشه بشکست

که چون من راه رو تا خود نیفتی

بدان ماند نصیحتها که گفتی

ز کار نامه چون پرداخت خامه

سمنبر مهر زد بر پشت نامه

به پیک شاه داد و گفت برخیز

سنان بر تحفه جای ناوک تیز

زبانی گفت با پرویز بر گوی

که این آزرده را آزار کم جوی

مزن تیغ آنکه را تیر است بر دل

منه بار آنکه را بار است در دل

جفا با این دل ناشاد کم کن

چو از چشمم فکندی یاد کم کن

ترا عیشی خوش و روزیست فیروز

چه میخواهی از این جان غم اندوز

تو روز و شب به عیش و کامرانی

ز شبهای سیه روزان چه دانی

به شکر آنکه داری جان خرم

مرنجان خسته جانی را به هردم

نه آن شیرین بود شیرین که دیدی

که گر کوه بلا دیدی کشیدی

کنون سختی چنان از کارش افکند

که کاهش می نماید کوه الوند

وز آن پس کرد گلگون را سبک خیز

به کوه بیستون بر رغم پرویز

همی رفتی و با خود راز گفتی

غم و درد گذشته باز گفتی

به دل

گفتی که ای سودا گرفته

من از دستت ره صحرا گرفته

به چندین محنتم کردی گرفتار

نمی دانم دلی یا خصم خون خوار

به خاک تیره گر خواهی نشستم

دگر عهد هوا خواهان شکستم

گرم با درد همدم خواهی اینک

گرم رسوای عالم خواهی اینک

فزونتر شد جنونم ز آنچه خواهی

به رسوایی فزونم ز آنچه خواهی

برون مشکل برم جان از چنین دل

به اندر سینه پیکان از چنین دل

تنوری باشد و اختر درونش

به از سینه و این دل در درونش

چه اندر خانه سد خصمم به کینه

چه این دل را نگه دارم به سینه

فتادم تا پی دل خوار گشتم

شدم تا یار دل بی یار گشتم

ز شهر و آشنایان دورم از دل

به جان زار و به تن رنجورم از دل

بتی بودم ز سر تا پا دلارا

چنان گشتم که نشناسم سر از پا

ز گیسو داشتم زنجیر شیران

به زنجیر اوفتادم چون اسیران

هر آن خنجر که از مژگان کشیدم

به من بر گشت و زهر او چشیدم

کمند زلف بهر صید بودم

چو دیدم خویشتن در قید بودم

لبم کآب حیات خویشتن داشت

برای خویش مرگ جاودان داشت

به نرگس جادویی تعلیم کردم

به جادو خویش را تسلیم کردم

فروزان بود چهر آتشینم

ندانستم که در آتش نشینم

چو شمشیرم بد ابروی خمیده

کنون شمشیر بر رویم کشیده

دل سنگین که بد در سینهٔ من

کنون سنگی بود بر سینهٔ من

مرا چاهی که بد زیب زنخدان

در آن چاهم کنون چون ماه کنعان

وز آن آتش که خوی من برافروخت

مرا خود خرمن صبر و سکون سوخت

بلا بودم چو بالا مینمودم

ولی آخر بلای خویش بودم

ز نزدیکان یکی را خواند نزدیک

کز او افروختی شبهای تاریک

بگفت و کرد چهر از اشک خون تر

که از شیرین کسی بینی زبون تر

به خواری بسته دل نادیده خواری

به یار بسته دل نادیده

یاری

به حدی ساخت خواری با مزاجش

که بر مرگ است پنداری علاجش

چنان خصمی بود با جان خویشش

که گویی نیست جان خصمی ست پیشش

چو سوزد بیش راحت بیش دارد

مگر کآتش پرستی کیش دارد

مرا بینی که چون سخت است جانم

عدوی خویش و ننگ خاندانم

به خود خصمی ز دشمن بیش کردم

که کرده ست آنکه من با خویش کردم

کس از ظلمات جوید مهر تابان

کس از شمشیر نوشد آب حیوان

غزالی کاو وصال شیر جوید

نخست از جان شیرین دست شوید

طمع بستن به کس وانگه به پرویز

بود پلهو زدن بر خنجر تیز

وفا جستن ز کس وانگه به خسرو

بود عمر گذشته جستن از نو

به یادش سینه بر خنجر نهادم

که پا ننهاد بر خاری به یادم

به نامش زهرها نوشید کامم

که در کامش نشد جامی به نامم

وفاداری بر پرویز ننگ است

بود یک رنگ با هرکس دورنگ است

هوس را در برش قدری تمام است

از آن خصمیش با هر نیکنام است

طمع داند به خون خود وفا را

طفیلی نام بنهد آشنا را

به مسکینی کسی کاید به کویش

چو مسکینان نظر دارد به رویش

گذشتم در رهش از شهریاری

چرا او بنگرد بر من به خواری

چو آیم من به پای خود ز ارمن

از این افزون سزاوار است برمن

ببست از دیگرانم چشم امید

به چشم دیگرانم کاش می دید

مرا داند پرستاری به درگاه

که با من عشق می ورزد به دلخواه

گر از چشم بزرگی دیده بر خویش

از او کم نیستم گر نیستم بیش

از آن بگذر که در ارمن امیرم

به ملک دلبری صاحب سریرم

اگر فر جهانداری ست دارم

وگر فرهنگ دلداری ست دارم

چه شد کز سر تکبر دور دارم

ترحم با دلی رنجور دارم

به خود گفتم که گر خسرو امیر است

چو داغ عاشقی دارد فقیر است

همه عجز است و مسکینی ست خویش

نشاید از تکبر دید سویش

بر او

 

از مهر همدردی نمودم

زنی بودم جوانمردی نمودم

وفاداری خوش است اما نه چندان

که بار آرد چنین خواری و حرمان

تهی از ده دلان پهلو کنی به

به یاران دورو یک رو کنی به

به پهلو یکدلی بنشان نکو خو

که جز یک دل نمی گنجد به پهلو

به شکر بست خود را وین نه بس بود

مرا بندد به فرهاد این چه کس بود

بر مردان نهد پتیاره ای را

کز او رسوا کند بیچاره ای را

شه آفاق داند خویشتن را

فقیری بی سر و پا کوهکن را

همانا در دل این اندیشه دارد

که او خنجر به دست این تیشه دارد

نداند کز فریب چشم جادو

گذارم تیشهٔ این در کف او

چنین می گفت و از دل ناله می کرد

دل از مژگان خود پر کاله می کرد

زمین از اشک چشمش سیل خون شد

روان با سیل سوی بیستون شد

به لب زین رشک جان خسرو آمد

ولی فرهاد را جانی نو آمد

بعدی                               قبلی

دسته بندي: شعر,وحشی کرمانی,

ارسال نظر

کد امنیتی رفرش

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد