فوج

احمد شاملو
امروز یکشنبه 19 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

برگزیده اشعار احمد شاملو2

برگزیده اشعار احمد شاملو2

مردِ مجسمه

در چشمِ بی نگاهش افسرده رازهاست

اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش

با گنج هایِ رازِ درونش نیازهاست.

 

 

می کاود از دو چشم

در رنگ هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ

ابهامِ پرسشی که نمی داند.

 

زین روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم

بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش]

بنشسته

سال هاست که می رانَد.

 

 

مژگان به هم نمی زند

از دیده گانِ باز.

 

افسونِ نغمه هایِ شبانگاهِ عابران

اشباحِ بی تکان و خموش و فسرده را

از حجره هایِ جِن زده یِ اندرونِ او

یک دَم نمی رمانَد.

 

از آن بلندجایِ که کِبرش نهاده است

جز سویِ هیچ کورِ پلیدش نگاه نیست.

و بر لبانِ او

از سوزِ سرد و سرکشِ غارتگرِ زمان

آهنگِ آه نیست...

 

شب ها سحر شده ست

رفته ست روزها،

او بی خیال ازین همه لیکن

از خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست اش

اسبابِ بودنی]

پَر باز کرده است،

وز چشمِ بی نگاه

سویِ بی نهایتی

پرواز کرده است.

 

 

می کاود از دو چشم

در رنگ هایِ درهم و مغشوش و کورِ هیچ

زابهامِ پرسشی که نیارَد گرفت و گفت

رنگی نهفته را.

 

زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ ما

بیند به پرده هایِ نگاهش سپید و مات

وهمی شکفته را.

 

یا گاه گوشِ ما بتواند عیان شنید

هم از لبانِ خامُش و تودار و بسته اش

رازی نگفته را...

 

بهمن 1327

مجله ی سخن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

لعنت

در تمامِ شب چراغی نیست.

در تمامِ شهر

نیست یک فریاد.

 

ای خداوندانِ خوف انگیزِ شب پیمانِ ظلمت دوست!

تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم

در رواقِ هر شکنجه گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم آیین،

تا نه این شب هایِ بی پایانِ جاویدانِ افسون پایه تان را من

به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین،

ظلمت آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ من

بازنگشایید!

 

 

در تمامِ شب چراغی نیست

در تمامِ روز

نیست یک فریاد.

 

چون شبانِ بی ستاره قلبِ من تنهاست.

تا ندانند از چه می سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته ست.

راهِ من پیداست.

پایِ من خسته ست.

پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرودِ کهنه یِ فتحی قدیمی را.

 

با تنِ بشکسته اش،

تنها

زخمِ پُردردی به جا مانده ست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:

اشک، می جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛

خشمِ خونین، اشک می خشکاندش در چشم.

در شبِ بی صبحِ خود تنهاست.

 

از درون بر خود خمیده، در

بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام

دردناک و خشمناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می زند فریاد:

 

« در تمامِ شب چراغی نیست

در تمامِ دشت

نیست یک فریاد...

 

ای خداوندانِ ظلمت شاد!

از بهشتِ گندِتان، ما را

جاودانه بی نصیبی باد!

 

باد تا فانوسِ شیطان را برآویزم

در رواقِ هر شکنجه گاهِ این فردوسِ ظلم آیین!

 

باد تا شب هایِ افسون مایه تان را من

به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین!»

 

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کبود

زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر

زیرِ شتابِ روز و شبِ موج

در خلوتِ زننده یِ عمقِ خلیجِ دور

آن جا که نور و ظلمت، آرام خفته اند

درهم، ولی گریخته از هم،

آن جا که راه بسته به فانوس دارِ روز،

آن جا که سایه می خورد از ظلمتش به روی

رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را

 

آن جا کبود خفته

نه غمگین نه شادمان...

 

 

بی انتهای رنگِ دو چشمِ کبودِ تو

وقتی که مات می بَرَدَت، با سکوتِ خویش

خاموش و پُرخروش

چون حمله هایِ موج بر ساحل، به گوشِ کر،

آن جا که نور و ظلمت داده به پُشت پُشت

آشوب می کند!

 

 

ای شرم!

ای کبود!

تنها برایِ مردمکِ چشم هایِ اوست

گر می پرستمت.

 

 

خاموش وار خفته یِ این مردمِ کبود

در نغمه ی فسونگرِ جنجالِ چشمِ تو

نُت هایِ بی شتابِ سکوت است.

 

یا آن که ناگهان در یک سوناتِ گرم

بعد از شلوغ و همهمه ی هرچه ساز و سنج

بر شستی یِ پیانو

تک ضربه هایِ نرم.

این رنگِ خواب دار

در والس هایِ پُرهیجانِ دو چشمِ تو

نُت هایِ تُرد و نرمِ سکوت است.

این ساکتِ کبود، جنونِ من است و من

تنها برایِ مردمکِ چشم هایِ تو

سنگینِ نرمِ خفته ی عمقِ خلیج را

بُت وار می پرستم...

 

 

ای شرم!

ای کبود!

تنها برایِ مردمکِ چشم های اوست

گر می پرستمت.

 

1327

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرغ باران

در تلاشِ شب که ابرِ تیره می بارد

رویِ دریایِ هراس انگیز

 

وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران می کشد فریادِ خشم آمیز

 

 

و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دریایِ حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرایی موج

 

و عبوسِ ظلمتِ خیسِ شبِ مغموم

ثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش می ریزد

 

می کشد دیوانه واری

در چنین هنگامه

رویِ گام هایِ کُند و سنگینش

پیکری افسرده را خاموش.

مرغِ باران می کشد فریاد دائم:

 

عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیست ات آهنگِ خفتن

یا نشستن در برِ یاران؟...

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به زیرِ لب چنین می گوید عابر:

 

آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو با من...

من به هذیانِ تبِ رؤیایِ خود دارم

گفت وگو با یارِ دیگرسان

کاین عطش جز با تلاشِ بوسه یِ خونینِ او درمان نمی گیرد.

 

 

اندر آن هنگامه کاندر بندرِ مغلوب

باد می غلتد درونِ بسترِ ظلمت

ابر می غرد وز او هر چیز می ماند به ره منکوب،

مرغِ باران می زند فریاد:

 

عابر! در شبی این گونه توفانی

گوشه ی گرمی نمی جویی؟

یا بدین پُرسنده یِ دلسوز

پاسخِ سردی نمی گویی؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود اینگونه در نجوایِ خاموش است عابر:

 

خانه ام، افسوس!

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

 

 

رعد می ترکد به خنده از پسِ نجوایِ آرامی که دارد با شبِ چرکین

وز پسِ نجوایِ آرامش

سردخندی غمزده، دزدانه، از او بر لبِ شب می گریزد

می زند شب با غمش لبخند...

 

مرغِ باران می دهد آواز:

 

ای شبگرد!

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود اینگونه نجوا می کند عابر:

 

با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،

در شبی که ش وهم از پستانِ چونان قیر نوشد زهر،

رهگذارِ مقصدِ فردایِ خویشم من...

ورنه در اینگونه شب اینگونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت

منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغِ مسکین! زندگی زیباست

خُورد و خُفتی نیست بی مقصود.

 

می توان هرگونه کشتی راند بر دریا:

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوتِ آرامِ دریا راند

می توان زیرِ نگاهِ ماه با آوازِ قایقران سه تاری زد لبی بوسید.

لیکن آن شب خیزِ تن پولاد ماهی گیر

که به زیرِ چشمِ توفان برمی افرازد شراعِ کشتیِ خود را

در نشیبِ پرتگاه مظلمِ خیزاب هایِ هایلِ دریا

تا بگیرد زاد و رودِ زندگی را از دهانِ مرگ،

مانده با دندانش آیا طعمِ دیگرسان

از تلاشِ بوسه یی خونین

که به گرماگرمِ وصلی کوته و پُردرد

بر لبانِ زندگی داده است؟

 

مرغِ مسکین! زندگی زیباست...

من درین گودِ سیاه و سرد و توفانی نظر با جُست وجویِ گوهری دارم

تارکِ زیبایِ صبحِ روشنِ فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.

مرغِ مسکین! زندگی، بی گوهری اینگونه، نازیباست!

 

 

اندر آن سرمایِ تاریکی

که چراغِ مردِ قایقچی به پُشتِ پنجره افسرده می ماند

و سیاهی می مکد هر نور را در بطنِ هر فانوس

وز ملالی گُنگ

دریا

در تب هذیانی اش

با خویش می پیچد،

 

وز هراسی کور

پنهان می شود

در بسترِ شب

باد،

 

وز نشاطی مست

رعد

از خنده می ترکد

 

وز نهیبی سخت

ابرِ خسته

می گرید،

درپناهِ قایقی وارون پیِ تعمیر بر ساحل

بینِ جمعی گفت وگوشان گرم

شمعِ خُردی شعله اش بر فرق می لرزد.

 

ابر می گرید

باد می گردد

 

وندرین هنگامه

رویِ گام هایِ کُند و سنگینش

بازمی اِستد ز راهش مَرد

وزگلو می خواند آوازی که

ماهی خوار می خواند

شباهنگام

آن آواز

بردریا

 

پس، به زیرِ قایقِ وارون

با تلاشش از پیِ به زیستن، امید می تابد به چشمش رنگ...

 

 

می زند باران به انگشتِ بلورین

ضرب

با وارون شده قایق

 

می کشد دریا غریوِ خشم

می خورد شب

بر

تن

از توفان

به تسلیمی که دارد

مُشت

 

می گزد بندر

با غمی انگشت.

 

تا دلِ شب از امیدانگیزِ یک اختر تهی گردد

ابر می گرید

باد می گردد...

 

بندر انزلی

18 اسفندِ 1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه ی بن بست.

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی بقایِ خاک.

 

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

شبانه شعری چگونه توان نوشت

تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟

 

شبانه

شعری چنین

چگونه توان نوشت؟

 

 

من آن خاکسترِ سردم که در من

شعله ی همه عصیان هاست،

 

من آن دریای آرامم که در من

فریادِ همه توفان هاست،

 

من آن سردابِ تاریکم که در من

آتشِ همه ایمان هاست.

 

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

یارانِ من بیایید

با دردهایِتان

و بارِ دردِتان را

در زخمِ قلبِ من بتکانید.

 

من زنده ام به رنج...

می سوزدم چراغِ تن از درد...

 

یارانِ من بیایید

با دردهایِتان

و زهرِ دردِتان را

در زخمِ قلبِ من بچکانید.

 

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

من سرگذشتِ یأسم و امید

با سرگذشتِ خویش:

 

می مُردم از عطش،

آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم.

 

می خواستم به نیمه شب آتش،

خورشیدِ شعله زن به درآمد چنان که من

گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم.

 

با سرگذشتِ خویش

من سرگذشتِ یأس و امیدم...

 

زندان قصر 1333

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به خانمِ آنگلا باران ْی

 

شب که جوی نقره ی مهتاب

بیکرانِ دشت را دریاچه می سازد،

من شراعِ زورقِ اندیشه ام را می گشایم در مسیرِ باد

 

شب که آوایی نمی آید

از درونِ خامُشِ نیزارهایِ آبگیرِ ژرف،

من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می سرایم شاد.

 

 

شب که می خواند کسی

نومید

من ز راهِ دور دارم چشم

با لبِ سوزانِ خورشیدی که بامِ خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد

 

شب که می ماسد غمی در باغ

من ز راهِ گوش می پایم

سُرفه هایِ مرگ را در ناله ی زنجیرِ دستانم که می پوسد.

 

زندانِ موقتِ شهربانی

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

با هزاران سوزنِ الماس

نقره دوزی می کند مهتاب

رویِ ترمه ی مُرداب...

 

من نگاهم می دود جوشیده از عمقِ عبوسِ فکر

سویِ پنجره،

اما

 

پنجره!

بیگانه با شوقِ نگاهِ من

به من چیزی نمی گوید...

 

 

پنجره

چون تلخیِ لبخنده ی حُزنی

باز شو

تا شاخه ی نوری بروید

در شکافِ خاکِ خشکِ رنجم

از بذرِ تلاشِ من!

 

پنجره

بیدارِ شب

هشیارِ شب

در انتظارِ صبحدم چیزی

نمی گوید...

 

پنجره!

دانم که آخر، چون یکی لبخند

خواهی کُشت این روحِ مصیبت را که ماسیده است

در هزاران گوشه ی تاریک و کورِ این شبستانِ سیاهِ وهم...

 

پنجره

در دَردِ شام انجامِ خویش

از ظلمتِ پادرعدم چیزی نمی گوید...

 

 

پنجره!

بگشای از هم

چون کتابِ قصه ی خورشید

تا امیدم بازجوید

در صدف های دهانِ رنج

صبحِ مرواریدتابش را

به ژرفاژرفِ این دریای دورافتاده ی نومید!

 

 

پنجره اما

هم ازآنگونه سر در کارِ خود

بربسته دارد لب

چون گُلِ نشکفته ی لبخند

رشته رشته بذرِ مرواریدش اندر کام.

لیک امیدِ من

از هزاران روزنِ او

صبحِ پاکِ تازه رو را می دهد پیغام.

 

 

با هزاران سوزنِ الماس

روی تاقه شالِ کهنه ی مُرداب

نقشه های بته جقه نقره دوزی می کند مهتاب.

 

1333

زندانِ قصر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

وه! چه شب هایِ سحرْسوخته

من

خسته

در بسترِ بی خوابیِ خویش

درِ بی پاسخِ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن

یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام.

 

کس نپرسید ز کوبنده ولیک

با صدایِ تو که می پیچد در خاطرِ من:

« کیست کوبنده ی در؟»

 

هیچ در باز

نشد

تا خطوطِ گُم و رؤیاییِ رُخسارِ تو را

بازیابم من یک بارِ دگر...

 

آه! تنها همه جا، از تکِ تاریک، فراموشیِ کور

سویِ من داد آواز

پاسخی کوته و سرد:

« مُرد دلبندِ تو، مَرد!»

 

 

راست است این سخنان:

من چنان آینه وار

در نظرگاهِ تو اِستادم پاک،

که چو رفتی ز برم

چیزی از ماحصلِ عشقِ تو بر جای نماند

در خیال و نظرم

غیرِ اندوهی در دل، غیرِ نامی به زبان،

جز خطوطِ گُم و ناپیدایی

در رسوبِ غمِ روزان و شبان...

 

 

لیک ازین فاجعه یِ ناباور

با غریوی که

ز دیدارِ نابهنگامت

ریخت در خلوت و خاموشیِ دهلیزِ فراموشیِ من،

در دل آینه

باز

سایه می گیرد رنگ

در اتاقِ تاریک

شبحی می کشد از پنجره سر،

در اجاقِ خاموش

شعله یی می جهد از خاکستر.

 

 

من درین بسترِ بی خوابیِ راز

نقشِ رؤیاییِ رُخسارِ تو می جویم باز.

 

با همه چشم تو را می جویم

با همه شوق تو را می خواهم

زیرِ لب باز تو را می خوانم

دائم آهسته به نام

 

ای مسیحا!

اینک!

مرده یی در دلِ تابوت تکان می خورد آرام آرام...

 

زندان قصر 1333

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

1

 

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

کوچه به کوچه

باغِ انگوری

باغِ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اون جا که شبا

پُشتِ بیشه ها

یه پری میاد

ترسون و لرزون

پاشو می ذاره

تو آبِ چشمه

شونه می کنه

مویِ پریشون...

 

 

2

 

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

تَهِ اون دره

اون جا که شبا

یکه و تنها

تک درختِ بید

شاد و پُرامید

می کنه به ناز

دسشو دراز

که یه ستاره

بچکه مثِ

یه چیکه بارون

به جایِ میوه ش

نوکِ یه شاخه ش

بشه آویزون...

 

 

3

 

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

از تویِ زندون

مثِ شب پره

با خودش بیرون،

می بره اون جا

که شبِ سیا

تا دَمِ سحر

شهیدایِ شهر

با فانوسِ خون

جار می کشن

تو خیابونا

سرِ میدونا:

 

« عمویادگار!

مردِ کینه دار!

مستی یا هشیار

خوابی یا بیدار؟»

 

 

مستیم و هشیار

شهیدای شهر!

خوابیم و

بیدار

شهیدای شهر!

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون،

از سرِ اون کوه

بالایِ دره

رویِ این میدون

رد می شه خندون

 

یه شب ماه میاد

یه شب ماه میاد...

 

1333 زندانِ قصر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

راز

با من رازی بود

که به کو گفتم

با من رازی بود

که به چا گفتم

تو راهِ دراز

به اسبِ سیا گفتم

بی کس و تنها

به سنگای را گفتم

 

 

با رازِ کهنه

از را رسیدم

حرفی نروندم

حرفی نروندی

اشکی فشوندم

اشکی فشوندی

لبامو بستم

از چشام خوندی

 

1334/4/7

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پریا

به فاطیِ ابطحیِ کوچک

و رقصِ معصومانه یِ عروسک هایِ شعرش

یکی بود یکی نبود

زیرِ گنبذِ کبود

لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود

 

زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرایِ باهار گریه می کردن پریا.

 

گیسِشون قدِ کمون رنگِ شبق

از کمون بُلَن تَرَک

از شبق مشکی تَرَک.

روبروشون تو افق شهرِ غلامایِ اسیر

پُشتِشون سرد و سیا قلعه یِ افسانه یِ پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدایِ زنجیر میومد

از عقب از تویِ بُرج ناله ی شبگیر میومد...

 

« پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خَسّه شدین؟

مرغِ پر بَسّه شدین؟

چیه این های هایِتون

گریه تون وای وایِتون؟»

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرایِ باهار گریه می کردن پریا...

 

 

« پریایِ نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگِ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد؟

نمی گین گُرگِه میاد می خوردِتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کندِتون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهرِ ما؟

 

شهرِ ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد

پریا!

قدِ رشیدم ببینین

اسبِ سفیدم ببینین

اسبِ سفیدِ نقره نَل

یال و دُمِش رنگِ عسل،

مرکبِ صرصرتکِ من!

آهویِ آهن رگِ من!

گردن و ساقِش ببینین!

بادِ دماغِش ببینین!

 

امشب تو شهر چراغونه

خونه ی دیبا داغونه

مردمِ ده

مهمونِ مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه ی خندون می ریزن

نُقلِ بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

« شهر جای ما شد!

عیدِ مردماس، دیب گله داره

دنیا مالِ ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره»...

پریا!

دیگه توکِ روز شیکسّه

دَرایِ قلعه بسّه

اگه تا زوده بُلَن شین

سوار اسبِ من شین

می رسیم به شهرِ مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگِ ریختنِ زنجیرِ برده هاش میاد.

 

آره! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لا به لا

می ریزن ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن،

دیبا بیچاره می شن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن، کویرو نمکزار می بینن

 

عوضش تو شهرِ ما... [آخ! نمی دونین پریا!]

دَرِ بُرجا وا می شن؛ برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر کی که غُصه داره

غمِشو زمین می ذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا

اسیرا کینه دارن

داسِشونو ورمی دارن

سیل می شن: شُرشُرشُر!

آتیش می شن: گُرگُرگُر!

تو قلبِ شب که بدگِله

آتیش بازی چه خوشگِله!

 

آتیش! آتیش! چه خوبه!

حالام تنگِ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوزِ تب نمونده

به جستن و واجِستن

تو حوضِ نقره جِستن...

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جونِ شب، ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیربافو پالون بزنن واردِ میدونش کنن

به جایی که شنگولش کنن

سکه ی یه پولش کنن.

دستِ همو بچسبن

دورِ یارو برقصن

«حمومک مورچه داره، بشین و پاشو» دربیارن

«قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو» دربیارن

 

پریا! بسّه دیگه های هایِتون

 

گریه تون، وای وایِتون!»...

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرای باهار گریه می کردن پریا...

 

 

« پریایِ خط خطی

لُخت و عریون، پاپتی!

شبایِ چله کوچیک

که تو کرسی، چیک و چیک

تخمه می شکستیم و بارون میومد صداش تو نودون میومد

بی بی جون قصه می گُف حرفایِ سربسّه می گُف

قصه ی سبزپری زردپری،

قصه ی سنگِ صبور، بُز روی بون،

قصه ی دخترِ شاهِ پریون،

شمایین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غُصه ی خاموش می خورین که دنیامون خال خالیه ، غُصه و رنجِ خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

پیغومِ سر بَسّه نبود.

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه:

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه

پُراز شغال و گرگه!

 

دنیایِ ما هِی هِی هِی!

عقبِ آتیش لِی لِی لِی!

آتیش می خوای بالاترک

تا کفِ پات تَرَک تَرَک...

 

دنیایِ ما همینه

بخواهی نخواهی اینه!

خُب، پریایِ قصه!

مرغایِ پر شیکسّه!

آبِتون نبود، دونِتون نبود، چایی و قلیونِتون نبود،

کی بِتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه ی قصه تونو ول بکنین، کارِتونو مشکل بکنین؟»

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرای باهار گریه می کردن پریا.

 

 

دس زدم به شونه شون

که کنم روونه شون

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروسِ سرکنده شدن، میوه شدن هسته شدن، انارِ سربسته شدن، امید شدن یأس شدن، ستاره ی نحس شدن...

 

وقتی دیدن ستاره

به من اثر نداره:

می بینم و

حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم

یکیش تُنگِ شراب شد

یکیش دریای آب شد

یکیش کوه شد و زُق زد

تو آسمون تُتُق زد...

 

شرابه رو سر کشیدم

پاشنه رو ورکشیدم

زدم به دریا تر شدم، از اون ورِش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای کوه رسیدم

اون ورِ کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

 

« دَلنگ دَلنگ! شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانوم آفتاب کرد

کُلّی برنج تو آب کرد:

 

خورشید خانوم! بفرمایین!

از اون بالا بیاین پایین!

 

ما ظلمو نفله کردیم

آزادی رو قبله کردیم.

 

از وقتی خَلق پاشد

زندگی مالِ ما شد.

 

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم

 

هاجِستیم و واجِستیم

تو حوضِ نقره جِستیم

سیبِ طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم...»

 

 

بالا رفتیم دوغ بود

قصه ی بی بی م دروغ بود،

پایین اومدیم ماست بود

قصه ی ما راست بود:

 

قصه ی ما به سر رسید

غلاغه به خونه ش نرسید،

هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!

 

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرگذشت

برایِ سرور و ناصر مقبل

سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم:

خارکَن با پُشته ی خارش به راه افتاد

عابری خاموش، در راهِ غبارآلوده با خود گفت:

« هه! چه خاصیت که آدم سایه ی یک ابر باشد!»

 

کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم:

برزگر پیراهنی بر چوب، رویِ خرمنش آویخت

دشت بان، بیرونِ کلبه، سایبانِ چشم هایش کرد دستش را و با خود گفت:

« هه! چه خاصیت که آدم کفترِ تنهای بُرجِ کهنه یی باشد؟»

 

آهویِ وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:

کودکان در دشت بانگی شادمان کردند

گاریِ خُردی گذشت، ارابه رانِ پیر با خود گفت:

« هه! چه خاصیت که آدم آهوی بی جفتِ دشتی دور باشد؟»

 

ماهیِ دریا شدم نیزارِ

غوکانِ غمین را تا خلیجِ دور پیمودم.

مرغِ دریایی غریوی سخت کرد از ساحلِ متروک

مردِ قایقچی کنارِ قایقش بر ماسه ی مرطوب با خود گفت:

« هه! چه خاصیت که آدم ماهیِ ولگردِ دریایی خموش و سرد باشد؟»

 

 

کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم

سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم

آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم

ماهیِ دریا شدم بر آب های تیره راندم.

 

دلقِ درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم

یارِ خاموشان شدم بیغوله های راز، گشتم.

هفت کفشِ آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم

مرغِ قاف افسانه بود، افسانه خواندم بازگشتم.

 

خاکِ هفت اقلیم را افتان و خیزان درنوشتم

خانه ی جادوگران را در زدم، طرفی نبستم.

مرغِ آبی را به کوه و دشت و صحرا جُستم و بیهوده جُستم

پس سمندر گشتم و بر آتشِ مردم نشستم.

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

افق روشن

برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.

 

 

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.

 

روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست وجوی قافیه نبرم.

 

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

 

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

 

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

 

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتا روزی

که دیگر

نباشم.

 

1334/4/5

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نگاه کن

1

 

سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشک

سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سالِ پست

 

سالِ درد

سالِ عزا

سالِ اشکِ پوری

سالِ خونِ مرتضا

سالِ کبیسه...

 

 

2

 

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتا مرگ دام نیست

چرا که یارانِ گمشده آزادند

آزاد و پاک...

 

 

3

 

من عشقم را در سالِ بد یافتم

که می گوید «مأیوس نباش»؟

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سالِ بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گُر گرفتم.

 

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم،

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم،

چرا که زندگی، سیاهی نیست

چرا که خاک، خوب است.

 

 

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سالِ بد دررسید:

سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا

سالِ تاریکی.

و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم.

 

تو خوبی

و این همه ی اعتراف هاست.

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.

 

 

4

 

تو خوبی

و من بدی نبودم.

تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه ی حرف هایم شعر شد سبک شد.

عقده هایم شعر شد سنگینی ها همه شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه شعرها خوبی شد

آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند

به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش

تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه ی اقرارهاست، بزرگ ترین اقرارهاست.

من به اقرارهایم نگاه کردم

سالِ بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم.

 

 

5

 

دلم می خواهد خوب باشم

دلم

می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم

 

نگاه کن:

با من بمان!

 

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عشق عمومی

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

 

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.

 

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

 

من دردِ مشترکم

مرا فریاد کن.

 

 

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

 

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستانِ من آشناست.

 

در خلوتِ روشن با تو گریسته ام

برایِ خاطرِ زندگان،

و در گورستانِ تاریک با تو خوانده ام

زیباترینِ سرودها را

زیرا که مردگانِ این سال

عاشق ترینِ زندگان بوده اند.

 

 

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می گویم

به سانِ ابر که با توفان

به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا

به سانِ پرنده که با بهار

به سانِ درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

به تو سلام می کنم

به تو سلام می کنم کنارِ تو می نشینم

و در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا می شود.

 

اگر فریادِ مرغ و سایه ی علفم

در خلوتِ تو این حقیقت را باز می یابم.

 

 

خسته، خسته، از راه کوره های تردید می آیم.

چون آینه یی از تو لبریزم.

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه ی بازوهایت نه چشمه های تنت.

 

بی تو خاموشم، شهری در شبم.

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم و شهرِ من بیدار می شود.

با غلغله ها، تردیدها، تلاش ها، و غلغله ی مرددِ تلاش هایش.

 

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.

دور

از تو من شهری در شبم ای آفتاب

و غروبت مرا می سوزاند.

 

من به دنبالِ سحری سرگردان می گردم.

 

 

تو سخن می گویی من نمی شنوم

تو سکوت می کنی من فریاد می زنم

با منی با خود نیستم

و بی تو خود را در نمی یابم

 

دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد.

 

 

اگر فریادِ مرغ و سایه ی علفم

این حقیقت را در خلوتِ تو باز یافته ام.

 

حقیقت بزرگ است و من کوچکم، با تو بیگانه ام.

 

فریادِ مرغ را بشنو

سایه ی علف را با سایه ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن بیگانه ی من

مرا با خودت یکی کن.

 

1334/1/2

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تو را دوست می دارم

طرفِ ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

 

من با تو تنها نیستم، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنهاتر است...

 

 

طرفِ ما شب نیست

چخماق ها کنارِ فتیله بی طاقتند

 

خشمِ کوچه در مُشتِ توست

در لبانِ تو، شعرِ روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت می کند.

 

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیگر تنها نیستم

بر شانه یِ من کبوتری ست که از دهانِ تو آب می خورد

بر شانه یِ من کبوتری ست که گلوی مرا تازه می کند.

بر شانه یِ من کبوتری ست باوقار و خوب

که با من از روشنی سخن می گوید

و از انسان که رب النوعِ همه خداهاست.

 

من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام می زنم.

 

 

در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد

در کوچه مردی بر خاک افتاد

در خانه زنی گریست

در گاهواره کودکی لبخندی زد.

 

آدم ها هم تلاشِ حقیقت ند

آدم ها همزادِ ابدیت ند

من با ابدیت بیگانه نیستم.

 

 

زندگی از زیرِ سنگ چینِ دیوارهای زندانِ بدی سرود می خواند

در چشمِ عروسک های مسخ، شب چراغِ گرایشی تابنده است

شهرِ من رقصِ کوچه هایش را بازمی یابد.

 

هیچ کجا هیچ زمان فریادِ زندگی بی جواب نمانده است.

به

صداهای دور گوش می دهم از دور به صدای من گوش می دهند

من زنده ام

فریادِ من بی جواب نیست، قلبِ خوبِ تو جوابِ فریادِ من است.

 

 

مرغِ صداطلاییِ من در شاخ و برگِ خانه ی توست

نازنین! جامه ی خوبت را بپوش

عشق، ما را دوست می دارد

من با تو رؤیایم را در بیداری دنبال می گیرم

من شعر را از حقیقتِ پیشانیِ تو درمی یابم

 

با من از روشنی حرف می زنی و از انسان که خویشاوندِ همه خداهاست

 

با تو من دیگر در سحرِ رؤیاهایم تنها نیستم.

 

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرچشمه

در تاریکی چشمانت را جُستم

در تاریکی چشم هایت را یافتم

و شبم پُرستاره شد.

 

 

تو را صدا کردم

در تاریک ترینِ شب ها دلم صدایت کرد

و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.

با دست هایت برایِ دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

 

من با چشم ها و لب هایت

اُنس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره ی کودکیِ خویش به خواب رفتم

و لبخندِ آن زمانی ام را

بازیافتم.

 

 

در من شک لانه کرده بود.

 

دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره ی رؤیاهایم بود.

 

و لبخندِ آن زمانی، به لب هایم برگشت.

 

با تنت برای تن ام لالا گفتی.

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که دست های تو اطمینان بخش بود

 

 

بدی، تاریکی ست

شب ها جنایت کارند

ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم

و تو را به سانِ روزی بزرگ آواز می خوانم.

 

 

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

شب گِرداگِردَم حصار کشیده

است

و من به تو نگاه می کنم،

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی ست

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سرچشمه ی دریاهاست

انسان سرچشمه ی دریاهاست.

 

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بهار دیگر

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

 

اگر لب ها دروغ می گویند

از دست های تو راستی هویداست

و من از دست های توست که سخن می گویم.

 

 

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من اند.

 

از جنگل های سوخته از خرمن های باران خورده سخن می گویم

من از دهکده ی تقدیرِ خویش سخن می گویم.

 

 

بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم.

تو طلوع می کنی من مُجاب می شوم

من فریاد می زنم

و راحت می شوم.

 

 

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

 

تو این جایی و نفرینِ شب بی اثر است.

در غروبِ نازا، قلبِ من از تلقینِ تو بارور می شود.

با دست های تو من لزج ترینِ شب ها را چراغان می کنم.

 

من زندگی ام را خواب می بینم

من رؤیاهایم را زندگی می کنم

من حقیقت را زندگی می کنم.

 

 

از هر خون سبزه یی می روید از هر درد لب خنده یی

چرا که هر شهید درختی ست.

من از جنگل های انبوه به سوی تو آمدم

تو طلوع کردی

من مُجاب شدم،

من غریو کشیدم

و آرامش یافتم.

 

کنارِ بهار به هر برگ سوگند خوردم

و تو

در گذرگاه های شب زده

عشقِ تازه را اخطار کردی.

 

 

من هلهله ی شب گردانِ آواره را شنیدم

در بی ستاره ترینِ شب ها

لبخندت را آتش بازی کردم

و از آن پس

قلبِ کوچه خانه یِ ماست.

 

 

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من اند

بگذار از جنگل های باران خورده از خرمن های پُرحاصل سخن بگویم

بگذار از دهکده ی تقدیرِ مشترک سخن بگویم.

 

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

 

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

به تو بگویم

دیگر جا نیست

قلبت پُر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگیِ گرمایش

را از دست داده است

 

زیرِ آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی

بر زمینِ تو، باران، چهره ی عشق هایت را پُرآبله می کند

پرندگانت همه مرده اند

در صحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی

آن جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می شود.

 

 

دیگر جا نیست

قلبت پُراز اندوه است

خدایانِ همه آسمان هایت

بر خاک افتاده اند

چون کودکی

بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

 

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

 

 

دوشادوشِ زندگی

در همه نبردها جنگیده بودی

نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابرِ تنهایی

به زانو در می آوری.

 

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان های قرنِ مایی؟

انسان هایی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

 

 

دیگر جا نیست

قلبت پُراز اندوه است.

 

می ترسی به تو بگویم تو از زندگی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

 

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنارِ خود

از یاد

می بری.

 

1334/6/19

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بدرود

برایِ زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست اش بدارند

قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.

 

 

دریاهای چشمِ تو خشکیدنی ست

من چشمه یی زاینده می خواهم.

 

پستان هایت ستاره های کوچک است

آن سوی ستاره من انسانی می خواهم:

 

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم،

انسانی که به دست های من نگاه کند

انسانی که به دست هایش نگاه کنم،

انسانی در کنارِ من

تا به دست های انسان ها نگاه کنیم،

انسانی در کنارم، آینه یی در کنارم

تا در او بخندم،

تا در او بگریم...

 

 

خدایان نجاتم نمی دادند

پیوندِ تُردِ تو نیز

نجاتم نداد

 

نه پیوندِ تُردِ تو

نه چشم ها و نه پستان هایت

نه دست هایت

 

کنارِ من قلبت آینه یی نبود

کنارِ من قلبت بشری نبود...

 

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از عموهایت

برای سیاووش کوچک

 

نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسه

به خاطرِ سایه یِ بامِ کوچکش

به خاطرِ ترانه یی

کوچک تر از دست های تو

 

نه به خاطرِ جنگل ها نه به خاطرِ دریا

به خاطرِ یک برگ

به خاطرِ یک قطره

روشن تر از چشم های تو

 

نه به خاطرِ دیوارها به خاطرِ یک چپر

نه به خاطرِ همه انسان ها به خاطرِ نوزادِ دشمن اش شاید

نه به خاطرِ دنیا به خاطرِ خانه ی تو

به خاطرِ یقینِ کوچکت

که انسان دنیایی ست

به خاطرِ آرزوی یک لحظه ی من که پیشِ تو باشم

به خاطرِ دست های کوچکت در دست های بزرگِ من

و لب های بزرگِ من

بر گونه های بی گناهِ تو

 

به خاطرِ پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطرِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطرِ یک لبخند

هنگامی که مرا در کنارِ خود ببینی

 

به خاطرِ یک سرود

به خاطرِ یک قصه در سردترینِ شب ها تاریک ترینِ شب ها

به خاطرِ عروسک های تو، نه به خاطرِ انسان هایِ بزرگ

به خاطرِ سنگ فرشی که مرا به تو می رساند، نه به خاطرِ شاه راه های دوردست

 

به خاطرِ ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطرِ کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطرِ جارِ سپیدِ ابر در آسمانِ بزرگِ آرام

 

به خاطرِ تو

به خاطرِ هر چیزِ کوچک هر چیزِ پاک به خاک افتادند

به یاد آر

عموهایت را می گویم

از مرتضا سخن می گویم.

 

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حریقِ سرد

وقتی که شعله ی ظلم

غنچه ی لب های تو را سوخت

چشمانِ سردِ من

درهایِ کور و فروبسته ی شبستانِ عتیقِ درد بود.

باید می گذاشتند خاکسترِ فریادِمان

را بر همه جا بپاشیم

باید می گذاشتند غنچه ی قلبِمان را بر شاخه های انگشتِ عشقی بزرگ تر بشکوفانیم

باید می گذاشتند سرماهای اندوهِ من آتشِ سوزانِ لبانِ تو را فرونشاند

تا چشمانِ شعله وارِ تو قندیلِ خاموشِ شبستانِ مرا برافروزد...

 

اما ظلمِ مشتعل

غنچه ی لبانت را سوزاند

و چشمانِ سردِ من

درهای کور و فروبسته ی شبستانِ عتیقِ درد ماند...

 

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعرِِ ناتمام

خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهاده ام

با عصای پیران و

وحشت از فردا و

نفرت از شما

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

اکنون من در نیم شبانِ عمرِ خویشم

آن جا که ستاره یی نگاهِ مشتاقِ مرا انتظار می کشد...

 

در نیم شبانِ عمرِ خویش ام، سخنی بگو با من

زودآشنایِ دیر یافته!

تا آن ستاره اگر تویی،

سپیده دمان را من

به دوری و دیری

نفرین کنم.

 

 

با تو

آفتاب

در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه

به ابدیت

لبخند می زند.

با تو یک علف و

همه جنگل ها

با تو یک گام و

راهی به ابدیت.

 

ای آفریده ی دستانِ واپسین!

با تو یک سکوت و

هزاران فریاد.

 

دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.

چراغِ رهگذری

شبِ تنبل را

از خوابِ غلیظِ سیاهش بیدار می کند

و باران

جوبارِ خشکیده را

در چمنِ سبز

سفر می دهد...

 

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پیوند

ای سرودِ دریاها! در ساحلِ خشمناکِ سکوتِ من موجی بزن

ستاره ی ترانه یی برافروز

در بُهتِ مغمومِ خونِ من ای سرودِ دریاها!

 

 

سه نوید، سه برادری،

بر فرازِ مون واله ری ین واژگون گردید

و آن هر سه

من بودم.

 

سیزده قربانی، سیزده هرکول

بر

درگاهِ معبدِ یونان خاکستر شد

و آن هر سیزده

من بودم.

 

سیصدهزار دست، سیصدهزار خدا

در تپه های قصرِ خدایان، در حلقه های زنجیر یکی شد

و آن هر سیصدهزار

منم!

 

 

آه! من سه نوید، سه برادری،

من سیزده قربانی، سیزده هرکول بوده ام

و من اکنون

عقده ی ناگشودنیِ سیصدهزار دستم...

 

ای سرودِ دریاها!

بگذار در ساحلِ خشمناکِ غریوِ تو موجی زنم

و به سانِ مرواریدِ یکی صدف

کلمه یی در قالبِ تو باشم

ای سرودِ دریاها!

 

3 خرداد 1330

گرگان - قره تپه

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برای شما که عشق ِتان زنده گی ست

شما که عشقِتان زندگی ست

شما که خشمِتان مرگ است،

 

شما که تابانده اید در یأسِ آسمان ها

امیدِ ستارگان را

 

شما که به وجود آورده اید سالیان را

قرون را

 

و مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبه ی دارها

یادگارها

و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید

در بطنِ کوچکِ خود پرورده اید

 

و شما که پرورده اید فتح را

در زهدانِ شکست،

 

شما که عشقِتان زندگی ست

شما که خشمِتان مرگ ست!

 

 

شما که برقِ ستاره ی عشقید

در ظلمتِ بی حرارتِ قلب ها

شما که سوزانده اید جرقه ی بوسه را

بر خاکسترِ تشنه ی لب ها

و به ما آموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها

و در تعب ها

 

و پاهای آبله گون

با کفش های گران

در جُستجوی عشقِ شما می کند عبور

بر راه های دور

 

و در اندیشه ی شماست

مردی که زورق اش را می راند

بر آبِ دوردست

 

شما که عشقِتان زندگی ست

شما که خشمِتان مرگ است!

 

 

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

 

و هر مرد که به راهی می شتابد

جادوییِ نوشخندی از شماست

 

و هر مرد در آزادگیِ خویش

به زنجیرِ زرینِ عشقی ست پای بست

 

شما که عشقِتان زندگی ست

شما که خشمِتان مرگ است!

 

 

شما که روحِ زندگی هستید

و زندگی بی شما اجاقی ست خاموش،

 

شما که نغمه یِ آغوشِ روحِتان

در گوشِ جانِ مرد فرح زاست،

 

شما که در سفرِ پُرهراسِ زندگی، مردان را

در آغوشِ خویش آرامش بخشیده اید

و شما

را پرستیده است هر مردِ خودپرست،

 

عشقِتان را به ما دهید

شما که عشقِتان زندگی ست!

و خشمِتان را به دشمنانِ ما

شما که خشمِتان مرگ است!

 

13 تیر 1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سمفونی تاریک

غنچه های یاسِ من امشب شکفته است. و ظلمتی که باغِ مرا بلعیده، از بویِ یاس ها معطر و خواب آور و خیال انگیز شده است.

 

با عطرِ یاس ها که از سینه ی شب برمی خیزد، بوسه هایی که در سایه ربوده شده و خوشبختی هایی که تنها خواب آلودگی شب ناظرِ آن بوده است بیدار می شوند و با سمفونی دلپذیرِ یاس و تاریکی جان می گیرند.

 

و بویِ تلخِ سروها که ضرب های آهنگِ اندوه زای گورستانی ست و به یأس های بیدار لالای می گوید در سمفونی یاس و تاریکی می چکد و میانِ آسمانِ بی ستاره و زمینِ خواب آلود، شبِ لجوج را از معجونِ عشق و مرگ سرشار می کند.

 

عشق، مگر امشب با شوهرش مرگ وعده ی دیداری داشته است... و اینک، دستادست و بالابال بر نسیمِ عبوس و مبهمِ شبانگاه پرسه می زنند.

 

دلتنگی های بیهوده ی روز در سایه هایِ شب دور و محو می شوند و پچپچه شان، چون ضربه هایِ گیج و کش دارِ سنج، در آهنگِ تلخ و شیرینِ تاریکی به گوش می آید.

 

و آهنگِ تلخ و شیرینِ تاریکی، امشب سرنوشتی شوم و ملکوتی را در آستانه ی رؤیاها برابرِ چشمانِ من به رقص می آورد.

 

 

امشب عشقِ گوارا و دلپذیر، و مرگِ نحس و فجیع، با جبروت و اقتدار زیرِ آسمانِ بی نور و حرارت بر سرزمینِ شب سلطنت می کنند...

 

امشب عطرِ یاس ها سنگرِ صبر و امیدِ مرا از دلتنگی های دشوار و سنگینِ روز بازمی ستاند...

 

امشب بوی تلخِ سروها شعله ی عشق و آرزوها را که تازه تازه در دلِ من زبانه

می کشد خاموش می کند...

 

امشب سمفونی تاریکِ یاس ها و سروها اندوهِ کهن و لذتِ سرمدی را در دلِ من دوباره به هم می آمیزد...

 

امشب از عشق و مرگ در روحِ من غوغاست...

 

1326

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آوازِ شبانه برای کوچه ها

خداوندانِ دردِ من، آه! خداوندانِ دردِ من!

خونِ شما بر دیوارِ کهنه ی تبریز شتک زد

درختانِ تناورِ دره ی سبز

بر خاک افتاد

سردارانِ بزرگ

بر دارها رقصیدند

و آینه ی کوچکِ آفتاب

در دریاچه ی شور

شکست.

 

فریادِ من با قلبم بیگانه بود

من آهنگِ بیگانه ی تپشِ قلبِ خود بودم زیرا که هنوز نفخه ی سرگردانی بیش نبودم زیرا که هنوز آوازم را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگِ من در هم ممزوج بود.

و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم

و در آفتاب ایستاده بودم اگر چند،

سایه ام

بر لجنِ کهنه

چسبیده بود.

 

 

ابر به کوه و به کوچه ها تُف می کرد

دریا جنبیده بود

پیچک های خشم سرتاسرِ تپه ی کُرد را فروپوشیده بود

بادِ آذرگان از آن سوی دریاچه ی شور فرا می رسید، به بامِ شهر لگد می کوفت و غبارِ ولوله های خشمناک را به روستاهای دوردست می افشاند.

سیلِ عبوسِ بی توقف، در بسترِ شهرچای به جلو خزیده بود

فراموش شدگان از دریاچه و دشت و تپه سرازیر می شدند تا حقیقتِ بیمار را نجات بخشند و به یادآوردنِ انسانیت را به فراموش کنندگان فرمان دهند.

 

من طنینِ سرودِ گلوله ها را از فرازِ تپه ی شیخ شنیدم

لیکن از خواب برنجهیدم

زیرا که در آن هنگام

هنوز

خوابِ سحرگاهم

با نغمه ی ساز و بوسه ی بی خبر می شکست.

 

 

لب خنده های مغموم، فشردگیِ غضب آلودِ لب ها شد

(من خفته بودم.)

 

ارومیه ی گریان خاموش ماند

و در سکوت به غلغله ی دوردست گوش فراداد،

(من عشق هایم را می شمردم)

 

تک تیری

غریوکشان

از خاموشیِ ویرانه ی بُرجِ زرتشت بیرون جَست،

(من به جای دیگر

می نگریستم)

 

صداهای دیگر برخاست:

بردگان بر ویرانه های رنج آباد به رقص برخاستند

مردمی از خانه های تاریک سر کشیدند

و برفی گران شروع کرد.

 

پدرم کوتوالِ قلعه هایِ فتح ناکرده بود:

دریچه ی بُرج را بست و چراغ را خاموش کرد.

(من چیزی زمزمه می کردم)

 

برف، پایان ناپذیر بود

اما مردمی از کوچه ها به خیابان می ریختند که برف

پیراهنِ گرمِ برهنگیِ شان بود.

(من در کنارِ آتش می لرزیدم)

 

من با خود بیگانه بودم و شعرِ من فریادِ غربتم بود

من سنگ و سیم بودم و راهِ کوره هایِ تفکیک را

نمی دانستم

اما آن ها وصله ی خشمِ یکدگر بودند

در تاریکی دستِ یکدیگر را فشرده بودند زیرا که بی کسی، آنان را به انبوهیِ خانواده ی بی کسان افزوده بود.

 

آنان آسمانِ بارانی را به لبخندِ برهنگان و مخملِ زردِ مزرعه را به رؤیای گرسنگان پیوند می زدند. در برف و تاریکی بودند و از برف و تاریکی می گذشتند، و فریادِ آنان میانِ همه بی ارتباطی های دور، جذبه یی سرگردان بود:

آنان مرگ را به ابدیتِ زیست گره می زدند...

 

 

و امشب که بادها ماسیده اند و خنده ی مجنون وارِ سکوتی در قلبِ شبِ لنگان گذرِ کوچه های بلندِ حصارِ تنهاییِ من پُرکینه می تپد، کوبنده ی نابهنگامِ درهای گرانِ قلبِ من کیست؟

 

آه! لعنت بر شما، دیرآمدگانِ ازیادرفته: تاریکی ها و سکوت! اشباح و تنهایی ها! گرایش های پلیدِ اندیشه های ناشاد!

لعنت بر شما باد!

 

من به تالارِ زندگیِ خویش دریچه یی تازه نهاده ام

و بوسه ی رنگ های نهان را از دهانی دیگر بر لبانِ احساسِ استادانِ خشمِ خویش جای داده ام.

 

دیرگاهی ست که من سراینده ی خورشیدم

و شعرم را بر مدارِ مغمومِ شهاب های سرگردانی نوشته ام که از عطشِ نور شدن خاکستر شده اند.

 

من برای روسبیان و برهنگان

می نویسم

برای مسلولین و

خاکسترنشینان،

برای آن ها که بر خاکِ سرد

امیدوارند

و برای آنان که دیگر به آسمان

امید ندارند.

 

بگذار خونِ من

بریزد و خلاءِ میانِ انسان ها را پُرکند

بگذار خونِ ما بریزد

و آفتاب ها را به انسان های خواب آلوده

پیوند دهد...

 

 

استادانِ خشمِ من ای استادانِ دردکشیده ی خشم!

من از بُرجِ تاریکِ اشعارِ شبانه بیرون می آیم

و در کوچه های پُرنفسِ قیام

فریاد می زنم.

من بوسه ی رنگ های نهان را از دهانی دیگر

بر لبانِ احساسِ خداوندگارانِ دردِ خویش

جای می دهم.

 

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با سماجتِ یک الماس ...

و عشقِ سُرخِ یک زهر

در بلورِ قلبِ یک جام

 

و کش وقوسِ یک انتظار

در خمیازه ی یک اقدام

 

و نازِ گلوگاهِ رقصِ تو

بر دلدادگیِ خنجرِ من...

 

و تو خاموشی کرده ای پیشه

من سماجت،

تو یک چند

من همیشه.

 

و لاکِ خونِ یک امضا

که به نامه ی هر نیازِ من

زنگار می بندد،

و قطره قطره های خونِ من

که در گلوی مسلولِ یک عشق

می خندد،

 

و خدای یک عشق

خدای یک سماجت

که سحرگاهِ آفرینشِ شبِ یک کامکاری

می میرد،

[از زمینِ عشقِ سُرخ اش

با دهانِ خونینِ یک زخم

بوسه یی گرم می گیرد:

 

« اوه، مخلوقِ من!

باز هم، مخلوقِ من

باز هم!»

و

می میرد!]

 

و تلاشِ عشقِ او

در لبانِ شیرینِ کودکِ من

می خندد فردا،

 

و از قلبِ زلالِ یک جام

که زهرِ سُرخِ یک عشق را در آن نوشیده ام

و از خمیازه ی یک اقدام

که در کش وقوسِ انتظارِ آن مرده ام

و از دلدادگیِ خنجرِ خود

که بر نازگاهِ گلوی رقصَت نهاده ام

واز سماجتِ یک الماس

که بر سکوتِ بلورینِ تو می کشم،

به گوشِ کودکم گوشوار می آویزم!

 

و به سانِ تصویرِ سرگردانِ یک قطره باران

که در آیینه ی گریزانِ شط می گریزد،

عشقم را بلعِ قلبِ تو می کنم:

عشقِ سرخی را که نوشیده ام در جامِ یک قلب که در آن دیده ام گردشِ مغرورِ ماهیِ مرگِ تنم را که بوسه ی گرم خواهد گرفت با دهانِ خون آلودِ زخمش از زمینِ عشقِ سُرخَش

 

و چون سماجتِ یک خداوند

خواهد

مُرد سرانجام

در بازپسین دَمِ شبِ آفرینشِ یک کام،

و عشقِ مرا که تمامیِ روحِ اوست

چون سایه ی سرگردانِ هیکلی ناشناس خواهد بلعید

گرسنگیِ آینه یِ قلبِ تو!

 

 

و اگر نشنوی به تو خواهم شنواند

حماسه ی سماجتِ عاشقت را زیرِ پنجره ی مشبکِ تاریکِ بلند که در غریوِ قلبش زمزمه می کند:

« شوکرانِ عشقِ تو که در جامِ قلبِ خود نوشیده ام

خواهدم کُشت.

و آتشِ این همه حرف در گلویم

که برایِ برافروختنِ ستارگانِ هزار عشق فزون است

در ناشنواییِ گوشِ تو

خفه ام خواهد کرد!»

 

13 تیرِ 1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رُکسانا

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.

 

بگذار کسی نداند

که چگونه من از روزی که تخته های کفِ این کلبه ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش های سنگینم را

بر خود احساس کرد

و سایه ی دراز و سردم بر ماسه های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد،

تا روزی که دیگر آفتاب به چشم هایم نتابد،

با شتابی امیدوار کفنِ خود را دوخته ام، گورِ خود را کنده ام...

 

 

اگرچه نسیم وار از سرِ عمرِ خود گذشته ام

و بر همه چیز ایستاده ام و در همه چیز تأمل کرده ام رسوخ کرده ام؛

 

اگرچه همه چیز را به دنبالِ خود کشیده ام:

همه یِ حوادث را، ماجراها را، عشق ها و رنج ها را به دنبالِ خود کشیده ام

و زیرِ این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانیِ آفتاب سوخته ی من است پنهان کرده ام،

اما من هیچ کدامِ این ها را نخواهم گفت

لام تاکام حرفی نخواهم زد

می گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سرِ بازمانده ی عمرم بگذرم

و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم.

همه چیز را دنبالِ خود بکشم و زیرِ پرده ی زیتونی رنگ پنهان کنم:

همه ی حوادث و ماجراها را،

عشق ها را و رنج ها را

مثلِ رازی مثلِ سرّی پُشتِ این پرده ی ضخیم به چاهی بی انتها بریزم،

نابودِشان کنم و از آن همه لام تاکام با کسی حرفی نزنم...

 

بگذار کسی نداند که چگونه من به جایِ نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده ام!

 

بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس! و از میانِ همه ی خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

 

و به کلی مثلِ این که این ها همه نبوده است،

اصلاً نبوده است و من همچون تمامِ آن کسان که دیگر نامی ندارند

نسیم وار از سرِ این ها همه نگذشته ام و بر این ها همه تأمل نکرده ام،

این ها همه را ندیده ام...

 

بگذار هیچ کس نداند،

هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن ها و جنگل ها بتابد،

آبِ این دریایِ مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند

و بدین گونه، روحِ مرا به رُکسانا روحِ دریا و عشق و زندگی باز رساند.

 

چرا که رُکسانایِ من مرا به هجرانی که اعصاب را می فرساید و دلهره می آورد محکوم کرده است.

و محکومم کرده است

که تا روزِ خشکیدنِ دریاها به انتظارِ رسیدنِ بدو در اضطرابِ انتظاری سرگردان محبوس بمانم...

 

و این است ماجرایِ شبی که به دامنِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد.

چرا که رُکسانا روحِ دریا و عشق و زندگی در کلبه ی چوبینِ ساحلی نمی گنجید،

و من بی وجودِ رُکسانا بی تلاش و بی عشق و بی زندگی در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی توانستم بود...

 

 

...سرانجام، در عربده های دیوانه وارِ شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت

و جرقه های رعد، زندگی را در جامه ی قارچ های وحشی به دامنِ کوهستان می ریخت؛

دیرگاه از کلبه ی چوبینِ ساحلی بیرون آمدم.

و توفان با

من درآویخت و شنلِ سُرخِ مرا تکان داد و من در زردتابیِ فانوس، مخملِ کبودِ آسترِ آن را دیدم.

و سرمایِ پاییزی استخوان های مرا لرزاند.

 

اما سایه ی درازِ پاهایم که به دقت از نورِ نیم رنگِ فانوس می گریخت

و در پناهِ من به ظلمتِ خیس و غلیظِ شب می پیوست، به رفت وآمد تعجیل می کرد.

و من شتابم را بر او تحمیل می کردم.

و دلم در آتش بود.

و موجِ دریا از سنگ چینِ ساحل لب پَر می زد.

و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پُرآب و هوا پُرآتش بود.

و من در شنلِ سُرخِ خویش، شیطان را می مانستم که به مجلسِ عشرت های شوق انگیز می رفت.

 

اما دلم در آتش بود و سوزندگیِ این آتش را در گلوی خوداحساس می کردم.

و باد، مرا از پیش رفتن مانع می شد...

 

کنارِ ساحلِ آشوب، مرغی فریاد زد

و صدایِ او در غرشِ روشنِ رعد خفه شد.

و من فانوس را در قایق نهادم.

و ریسمانِ قایق را از چوب پایه جدا کردم.

و در واپس رفتِ نخستین موجی که به زیرِ قایق رسید،

رو به دریای ظلمت آشوب پارو کشیدم.

و در ولوله ی موج و باد در آن شبِ نیمه خیسِ غلیظ به دریای دیوانه درآمدم

که کفِ جوشانِ غیظ بر لبانِ کبودش می دوید.

 

موج از ساحل بالا می کشید

و دریا گُرده تهی می کرد

 

و من در شیبِ تهی گاهِ دریا چنان فرو می شدم

که برخوردِ کفِ قایق را با ماسه هایی که دریایِ آبستن هرگز نخواهدِشان زاد،

احساس می کردم.

 

اما می دیدم که ناآسودگیِ روحِ من اندک اندک خود را به آشفته گیِ دنیایِ خیس و تلاش کارِ بیرون وامی گذارد.

و آرام آرام، رسوبِ آسایش را در اندرونِ خود احساس می کردم.

 

لیکن شب آشفته بود

و دریا پرپر می زد

و مستی دیرسیرابی در آشوبِ سردِ امواجِ دیوانه به جُستجویِ لذتی گریخته عربده می کشید...

و

من دیدم که آسایشی یافته ام

و اکنون به حلزونی دربه در می مانم که در زیروزِبَررفتِ بی پایانِ شتابندگانِ دریا صدفی جُسته است.

و می دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهیِ شب را به فروبستگیِ چشمانِ خود تعبیر کنم،

به بودای بی دغدغه ماننده ام که درد را از آن روی که طلیعه تازِ نیروانا می داند به دلاسودگی برمی گزارد.

اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم.

و بویِ لجنِ نمک سودِ شبِ خفتن جایِ ماهی خوارها که با انقلابِ امواجِ برآمده همراهِ وزشِ باد

در نفسِ من چپیده بود، مرا به دامنِ دریا کشیده بود.

و زیروفرارفتِ زنده وارِ دریا، مرا به سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد

از سکونِ مرده وارِ ساحل بر آب رانده بود،

و در می یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی گردم.

و در این هنگام

در زردتابیِ نیم رنگِ فانوس، سرکشیِ کوهه های بی تاب را

می نگریستم.

و آسایشِ تن و روحِ من در اندرونِ من به خواب می رفت.

و شب آشفته بود

و دریا چون مرغی سرکنده پرپر می زد و به سانِ مستی ناسیراب به جُستجویِ لذت عربده می کشید.

 

 

در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیزِ زندگی را به دلخواهِ خود یافته ام.

یک چند، سنگینیِ خُردکننده ی آرامشِ ساحل را در خفقانِ مرگی بی جوش،

بر بی تابیِ روحِ آشفته یی که به دنبالِ آسایش می گشت تحمل کرده بودم:

آسایشی که از جوشش مایه می گیرد!

و سرانجام در شبی چنان تیره، به سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد،

دل به دریای توفانی زده بودم.

و دریا آشوب بود.

و من در زیروفرارفتِ زنده وارِ آن که خواهشی پُرتپش در هر موجِ بی تابش گردن می کشید،

مایه ی آسایش و زندگیِ خود را بازیافته بودم، همه چیزِ زندگی را به دلخواهِ خویش به دست آورده بودم.

اما ناگهان در آشفتگیِ تیره و روشنِ بخار و مهِ بالایِ

قایق که شب گهواره جنبانش بود

و در انعکاسِ نورِ زردی که به مخملِ سُرخِ شنلِ من می تافت، چهره یی آشنا به چشمانم سایه زد.

و خیزاب ها، کنارِ قایقِ بی قرارِ بی آرام در تبِ سردِ خود می سوختند.

 

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

 

اما او در آرامشِ خود آسایش نداشت

و غریوِ من به مانندِ نفسی که در توده هایِ عظیم دود دَمَند، چهره ی او را برآشفت.

و این غریو،

رخساره ی رویاییِ او را به سانِ روحِ گنه کاری شبگرد که از آوازِ خروس نزدیکیِ سپیده دمان را احساس کند،

شکنجه کرد.

و من زیرِ پرده ی نازکِ مه و ابر، دیدمش که چشمانش را به خواب گرفت

و دندان هایش را از فشارِ رنجی گنگ برهم فشرد.

 

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

 

اما او در آرامشِ خود آسوده نبود

و به سانِ مهی از باد آشفته،

با سکوتی که غریوِ مستانه ی توفانِ دیوانه را در زمینه ی خود پُررنگ تر می نمود

و برجسته تر می ساخت و برهنه تر می کرد، گفت:

« من همین دریای بی پایانم!»

 

و در دریا آشوب بود

در دریا توفان بود...

 

فریاد کشیدم: « رُکسانا!»

اما رُکسانا در تبِ سردِ خود می سوخت

و کفِ غیظ بر لبِ دریا می دوید

و در دلِ من آتش بود

 

و زنِ مه آلود که رخسارش از انعکاسِ نورِ زردِ فانوس بر مخملِ سُرخِ شنلِ من رنگ می گرفت

و من سایه ی بزرگِ او را بر قایق و فانوس و روحِ خود احساس می کردم،

با سکوتی که شُکوهش دلهره آور بود، گفت:

« من همین توفانم من همین غریوم

من همین دریای آشوبم که آتشِ صدهزار خواهشِ زنده در هر موجِ بی تابش شعله می زند!»

 

«رُکسانا!»

 

« اگر می توانستی بیایی، تو را با خود می بردم.

تو نیز ابری می شدی و هنگامِ دیدارِ ما از قلبِ ما آتش می جَست و دریا و آسمان را روشن می کرد...

در

فریادهای توفانیِ خود سرود می خواندیم

در آشوبِ امواجِ کف کرده ی دورگریزِ خود آسایش می یافتیم

و در لهیبِ آتشِ سردِ روحِ پُرخروشِ خود می زیستیم...

اما تو نمی توانی بیایی، نمی توانی

تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!»

 

« می توانم

رُکسانا!

می توانم»...

 

« می توانستی، اما اکنون نمی توانی

 

و میانِ من و تو به همان اندازه فاصله هست

که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان هایی که بر زمین سرگردانند...»

 

« رُکسانا...»

و دیگر در فریادِ من آتشِ امیدی جرقه نمی زد.

 

« شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه های زندگی را از تو بازنستانده اند

چونان قایقی که بادِ دریا ریسمانش را از چوب پایه ی ساحل بگسلد

بر دریای دلِ من عشقِ من زندگیِ من بی وقفه گردی کنی...

با آرامشِ من آرامش یابی در توفانِ من بغریوی و ابری که به دریا می گرید

شورابِ اشک را از چهره ات بشوید.

تا اگر روزی،

آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد آبِ این دریا را فرو خشکاند

و مرا گودالی بی آب و بی ثمر کرد، تو نیز به سانِ قایقی برخاک افتاده بی ثمر گردی

و بدین گونه، میانِ تو و من آشناییِ نزدیک تری پدید آید.

اما اگر اندیشه کنی که هم اکنون می توانی

به من که روحِ دریا روحِ عشق و روحِ زندگی هستم بازرسی،

نمی توانی، نمی توانی!»

« رُک... سا... نا»

و فریادِ من دیگر به پچپچه یی مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود.

 

و دریا آشوب بود.

و خیالِ زندگی با درونِ شوریده اش عربده می زد.

و رُکسانا بر قایق و من و بر همه ی دریا در پیکرِ ابری که از باد به هم برمی آمد

در تبِ زنده ی خود غریو می کشید:

 

« شاید به هم بازرسیم:

روزی که من به سانِ دریایی خشکیدم،

و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی

اما اکنون میانِ ما فاصله چندان است

که

میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان هایی که بر زمین سرگردانند».

 

« می توانم

رُکسانا!

می توانم...»

 

« نمی توانی!

نمی توانی»

 

« رُکسانا...»

خواهشِ متضرعی در صدایم می گریست

و در دریا آشوب بود.

 

« اگر می توانستی تو را با خود می بردم

تو هم بر این دریای پُرآشوب موجی تلاش کار می شدی

و آنگاه در التهابِ شب هایِ سیاه و توفانی

که خواهشی قالب شکاف در هر موجِ بی تابِ دریا گردن می کشد،

در زیروفرارفتِ جاویدانِ کوهه های تلاش، زندگی می گرفتیم.»

 

بی تاب در آخرین حمله ی یأس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیرِ لنگری به خروار بر پایم بود.

و خیزاب ها کنارِ قایقِ بی قرارِ بی سکون در تبِ سردِ خود می سوختند.

و روحِ تلاشنده ی من در زندانِ زمخت و سنگینِ تنم می افسرد

و رُکسانا بر قایق و من و دریا در پیکرِ ابری که از باد به هم برآید،

با سکوتی که غریوِ شتابندگانِ موج را بر زمینه ی خود برجسته تر می کرد فریاد می کشید:

 

« نمی توانی!

 

و هرکس آن چه را که دوست می دارد در بند می گذارد.

و هر زن مرواریدِ غلتانِ خود را به زندانِ صندوقش محبوس می دارد،

 

و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده ام،

ورنه پیش از آن که به من رسی طعمه ی دریای بی انتها شده بودی

و چشمانت چون دو مرواریدِ جاندار که هرگز صیدِ غواصانِ دریا نگردد،

بلعِ صدف ها شده بود...

 

تو نمی توانی بیایی

نمی توانی بیایی!

 

تو می باید به کلبه ی چوبینِ ساحلی بازگردی

و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی ثمر نکرده است،

کنارِ دریا از عشقِ من، تنها از عشقِ من روزی بگیری...»

 

 

من در آخرین شعله ی زردتابِ فانوس،

چکشِ باران را بر آب های کف کرده ی بی پایانِ دریا دیدم

و سحرگاهان مردانِ ساحل،

در قایقی که امواجِ سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم

یافتند...

 

 

بگذار کسی نداند که ماجرایِ من و رُکسانا چگونه بود!

 

من اکنون در کلبه یِ چوبینِ ساحلی که باد در سفالِ بامش عربده می کشد

و باران از درزِ تخته های دیوارش به درون نشت می کند،

از دریچه به دریای آشوب می نگرم

و از پسِ دیوارِ چوبین،

رفت وآمدِ آرام و متجسسانه ی مردمِ کنجکاوی را که به تماشای دیوانگان رغبتی دارند

احساس می کنم.

و می شنوم که زیرِ لب با یکدیگر می گویند:

 

« هان گوش کنید،

دیوانه هم اکنون با خود سخن خواهد گفت».

 

و من از غیظ لب به دندان می گزم

و انتظارِ آن روزِ دیرآینده که آفتاب،

آبِ دریاهای مانع را خشکانده باشد

و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد

و روحِ مرا به رُکسانا روحِ دریا و عشق و زندگی باز رسانده باشد،

به سانِ آتشِ سردِ امیدی در تَهِ چشمانم شعله می زند.

و زیرِ لب با سکوتی مرگبار فریاد می زنم:

 

«رُکسانا!»

 

و غریوِ بی پایانِ رُکسانا را می شنوم

که از دلِ دریا،

با شتابِ بی وقفه ی خیزاب های دریا که هزاران خواهشِ زنده در هر موجِ بی تابش گردن می کشد،

یکریز فریاد می زند:

 

« نمی توانی بیایی!

نمی توانی بیایی!»...

 

مشت بر دیوارِ چوبین می کوبم

و به مردمِ کنجکاوی که از دیدارِ دیوانگان دلشاد می شوند

و سایه شان که به درزِ تخته ها می افتد حدودِ هیکلِشان را مشخص می کند،

نهیب می زنم:

 

« می شنوید؟

بدبخت ها

می شنوید؟»

 

و سایه ها از درزِ تخته های دیوار به زمین می افتند.

و من، زیرِ ضربِ پاهای گریزآهنگ،

فریادِ رُکسانا را می شنوم که از دلِ دریا،

با شتابِ بی وقفه ی امواجِ خویش،

همراهِ بادی که از فرازِ آب های دوردست می گذرد،

یک ریز فریاد می کشد:

 

« نمی توانی بیایی!

نمی توانی بیایی!».

 

1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ آخرین انزوا

1

 

من فروتن بوده ام

و به فروتنی،

از عمقِ خواب های پریشانِ خاکساریِ خویش

تمامیِ عظمتِ عاشقانه ی انسانی را سروده ام

تا

نسیمی برآید.

نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره پاره کند.

و من به سانِ دریایی از صافیِ آسمان پُرشوم از آسمان و مرتع و مردم پُر شوم.

تا از طراوتِ برفیِ آفتابِ عشقی که بر افقم می نشیند،

یک چند در سکوت و آرامشِ بازنیافته ی خویش از سکوتِ خوش آوازِ «آرامش» سرشار شوم

چرا که من،

دیرگاهی ست جز این قالبِ خالی که به دندانِ طولانیِ لحظه ها خاییده شده است نبوده ام؛

جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده است نبوده ام...

 

 

پیکری

چهره یی

دستی

سایه یی

بیدارخوابیِ هزاران چشم در رؤیا و خاطره؛

 

سایه ها

کودکان

آتش ها

زنان

 

سایه های کودک و آتش های زن؛

 

سنگ ها

دوستان

عشق ها

دنیاها

 

سنگ های دوست و عشق های دنیا؛

 

درختان

مردگان

و درختانِ مرده؛

 

وطنی که هوا و آفتابِ شهرها،

و جراحات و جنسیت های همشهریان را به قالبِ خود گیرد؛

 

و چیزی دیگر، چیزی دیگر،

چیزی عظیم تر از تمامِ ستاره ها تمامِ خدایان:

قلبِ زنی که مرا کودکِ دست نوازِ دامنِ خود کند!

 

چرا که من دیرگاهی ست

جز این هیبتِ تنهایی که به دندانِ سردِ بیگانگی ها جویده شده است نبوده ام

جز منی که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد کشیده است نبوده ام...

 

 

نامِ هیچ کجا و همه جا

نامِ هیچ گاه و همه گاه...

 

آه که چون سایه یی به زبان می آمدم

بی آنکه شفقِ لبانم بگشاید

و به سانِ فردایی از گذشته می گذشتم

بی آنکه گوشت های خاطره ام بپوسد.

 

 

سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبانِ آشنایی نخوانده و نشنیده.

 

سایه یی که با پوک سخن می گفت!

 

 

عشقی به روشنی انجامیده را بر سرِ بازاری فریاد نکرده،

منادی یِ نامِ انسان و تمامیِ دنیا چگونه بوده ام؟

آیا فرداپرستان را با دُهُلِ درون خالیِ قلبم فریب می داده ام؟

 

 

من جارِ خاموشِ سقفِ لانه ی سردِ خود بودم

من شیرخواره ی مادرِ یأسِ خود، دامن آویزِ دایه ی دردِ خود بودم.

 

آه که

بدونِ شک این خلوتِ یأس انگیزِ توجیه نکردنی

(این سرچشمه ی جوشان و سهمگینِ قطرانِ تنهایی، در عمقِ قلبِ انسانی)

برای درد کشیدن انگیزه یی خالص است.

 

و من اسکندرِ مغمومِ ظلماتِ آبِ رنجِ جاویدان چگونه درین دالانِ تاریک،

فریادِ ستارگان را سروده ام؟

 

آیا انسان معجزه یی نیست؟

انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد،

جهان را به بند کشید

و زندان ها را درهم شکست!

کوه ها را درید،

دریاها را شکست،

آتش ها را نوشید

و آب ها را خاکستر کرد!

 

انسان... این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجاب انگیز!

انسان... این سلطانِ بزرگ ترین عشق و عظیم ترین انزوا!

 

انسان... این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته است

و با عظمتِ عصیانیِ خود به رازِ طبیعت و پنهانگاهِ خدایانِ خویش پهلو می زند!

 

انسان!

 

و من با این زن با این پسر با این برادرِ بزرگواری که شبِ بی شکافم را نورانی کرده است،

با این خورشیدی که پلاسِ شب را از بامِ زندانِ بی روزنم برچیده است،

بی عشق و بی زندگی سخن از عشق و زندگی چگونه به میان آورده ام؟

آیا انسان معجزه یی نیست؟

 

 

آه، چگونه تا دیگر این مارشِ عظیمِ اقیانوس را نشنوم؛

تا دیگر این نگاهِ آینده را در نی نیِ شیطانِ چشمِ کودکانم ننگرم؛

تا دیگر این زیباییِ وحشت انگیزِ همه جاگیر را احساس نکنم

حصارِ بی پایانی از کابوس به گِرداگِردِ رؤیاهایم کشیده بودند،

و من، آه! چگونه اکنون

تنگ در تنگیِ دردها و دست ها شده ام!

 

 

به خود گفتم: « هان!

من تنها و خالی ام.

به هم ریختگیِ دهشتناکِ غوغای سکوت و سرودهای شورش را می شنوم،

و خود بیابانی بی کس و بی عابرم که پامالِ لحظه های گریزنده ی زمان است.

 

عابرِ بیابانی بی کس ام که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد می زند...

 

من تنها و خالی ام و ملتِ من جهانِ ریشه های معجزآساست

من منفذِ تنگ چشمیِ خویش ام و ملتِ من

گذرگاهِ آب های جاویدان است

من ظرافت و پاکیِ اشک ام و ملتِ من عرق و خونِ شادی ست...

 

آه، به جهنم! پیراهنِ پشمینِ صبر بر زخم های خاطره ام می پوشم

و دیگر هیچ گاه به دریوزگیِ عشق های وازده بر دروازه ی کوتاهِ قلب های گذشته حلقه نمی زنم.

 

2

 

تو اجاقِ همه ی چشمه ساران

سحرگاهِ تمامِ ستارگان

و پرنده ی جمله ی نغمه ها و سعادت ها را به من می بخشی.

 

تو به من دست می زنی و من

در سپیده دمِ نخستین چشم گشودگیِ خویش به زندگی باز می گردم.

 

پیشِ پایِ منتظرم

راه ها

چون مُشتِ بسته یی می گشاید

و من

در گشودگیِ دستِ راه ها

به پیوستگیِ انسان ها و خدایان می نگرم.

 

نوبرگی بر عشقم جوانه می زند

و سایه ی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم می افتد

و چشمِ درشتِ آفتاب های زمینی

مرا

تا عمقِ ناپیدای روحم

روشن می کند.

 

 

عشقِ مردم آفتاب است

اما من بی تو

بی تو زمینی بی گیا بودم...

 

در لبانِ تو

آبِ آخرین انزوا به خواب می رود

و من با جذبه یِ زودشکنِ قلبی که در کارِ خاموش شدن بود

به سرودِ سبزِ جرقه های بهار گوش می دارم.

 

رویِ تمی از: ژ.آ. کلان سیه

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ بزرگ

همه بت هایم را می شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنیدنِ ساز و سرودِ من.

 

همه بت هایم را می شکنم

ای میهمانِ یک شبِ اثیریِ زودگذر!

تا راهِ بی پایانِ غزلم،

از سنگ فرشِ بت هایی که

در معبدِ ستایشِ شان چو عودی در آتش سوخته ام،

تو را به نهانگاهِ دردِ من آویزد.

 

 

گرچه انسانی را در خود کشته ام

گرچه انسانی را در خود زاده ام

گرچه در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناخته ام،

اما میانِ این هر دو شاخه ی جدامانده ی من!

میانِ این هر دو

من

لنگرِ پُررفت وآمدِ دردِ تلاشِ بی توقفِ خویش ام.

 

 

این طرف،

در افقِ خونینِ شکسته،

انسانِ من ایستاده است.

او را می بینم، او را می شناسم:

روحِ نیمه اش

در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد می کشد:

 

« مرا نجات بده ای کلیدِ بزرگِ نقره!

مرا نجات بده!»

 

و آن طرف

در افقِ مهتابیِ ستاره بارانِ رودررو،

زنِ مهتابیِ من...

 

و شبِ پُرآفتابِ چشمش در شعله هایِ بنفشِ درد طلوع می کند:

« مرا به پیشِ خودت ببر!

سردارِ بزرگِ رؤیاهایِ سپیدِ من!

مرا به پیشِ خودت ببر!»

 

و میانِ این هر دو افق

من ایستاده ام

و دردِ سنگینِ این هر دو افق

بر سینه ی من می فشارد

 

 

من از آن روز که نگاهم دوید

و پرده های آبی و زنگاری را شکافت

و من به چشمِ خویش انسانِ خود را دیدم

که بر صلیبِ روحِ نیمه اش به چارمیخ آویخته است

در افقِ شکسته ی خونین اش،

دانستم که در افقِ ناپیدای رودرروی انسانِ من

میانِ مهتاب و ستاره ها

چشم های درشت و دردناکِ روحی

که به دنبالِ نیمه ی دیگرِ خود می گردد

شعله می زند.

 

و اکنون آن زمان دررسیده است

که من به صورتِ دردی جان گزای درآیم؛

دردِ مقطعِ روحی که شقاوت های نادانی،

آن را ازهم دریده است.

 

و من اکنون

یک پارچه دردم...

 

 

در آفتابِ گرمِ یک بعدازظهرِ تابستان

در دنیای بزرگِ دردم زاده شدم.

دو چشمِ بزرگِ خورشیدی در چشم های من شکفت

و دو سکوتِ پُرطنین در گوشواره های من درخشید:

 

« نجاتم بده ای کلیدِ بزرگِ نقره ی زندانِ تاریکِ من،

مرا نجات بده!»

« مرا به پیشِ خودت ببر،

سردارِ رؤیاییِ خواب های سپیدِ من،

مرا به پیشِ خودت ببر!»

 

 

زنِ افقِ ستاره بارانِ مهتابی به زانو درآمد.

کمرِ پُردردش بر دست های من لغزید.

موهایش بر گلوگاهش ریخت و به میانِ پستان هایش جاری شد.

سایه ی لبِ زیرینش بر چانه اش دوید

و سرش به دامنِ انسانِ من غلتید

تا دو نیمه ی روحِشان جذبِ هم گردد.

 

حبابِ سیاهِ دنیای چشمش در اشک غلتید.

روح ها درد کشیدند و ابرهای ظلم برق زد.

سرش به

دامنِ انسانِ من بود،

اما چندان که چشم گشود او را نشناخت:

کمرش چون مار سُرید،

لغزید و گریخت،

در افقِ ستاره بارانِ مهتابی طلوع کرد و باز نالید:

« سردارِ رؤیاهای نقره یی، مرا به کنارِ خودت ببر!»

 

و ناله اش میانِ دو افق سرگردان شد:

« مرا به کنارِ خودت ببر!»

 

و بر شقیقه های دردناکِ من نشست.

 

 

میانِ دو افق،

بر سنگ فرشِ ملعنت،

راهِ بزرگِ من پاهای مرا می جوید.

 

و ساکت شوید،

ساکت شوید تا سم ْضربه های اسبِ سیاه و لُختِ یأسم را بنوشم،

با یال های آتشِ تشویش اش.

 

به کنار! به کنار!

تا تصویرهای دور و نزدیک را ببینم بر پرده های افقِ ستاره بارانِ رودررو:

تصویرهای دور و نزدیک،

شباهت و بیگانگی،

دوست داشتن و راست گفتن

و نه کینه ورزیدن

و نه فریب دادن...

 

 

میانِ آرزوهایم خفته ام.

آفتابِ سبز،

تبِ شن ها و شوره زارها را در گاهواره ی عظیمِ کوه های یخ می جنباند

و خونِ کبودِ مردگان در غریوِ سکوتِشان از ساقه ی بابونه های بیابانی بالا می کشد؛

و خستگیِ وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه می کند:

خستگیِ وصل، که به سانِ لحظه ی تسلیم، سفید است و شرم انگیز.

 

 

در آفتابِ گرمِ بعدازظهرِ یک تابستان،

مرا در گهواره ی پُردردِ یأسم جنباندند.

و رطوبتِ چشم اندازِ دعاهای هرگز مستجاب نشده ام را

چون حلقه ی اشکی به هزاران هزار چشمانِ بی نگاهِ آرزوهایم بستند.

 

 

راهِ میانِ دو افق

طولانی و بزرگ

سنگلاخ و وحشت انگیز است.

 

ای راهِ بزرگِ وحشی

که چخماقِ سنگ فرش ات مدام چون لحظه های میانِ دیروز و فردا

در نبضِ اکنونِ من

با جرقه های ستاره یی ات دندان می کروجد!

آیا این ابرِ خفقانی که پایانِ تو را بعلیده

دودِ همان «عبیرِ توهین شده» نیست

که در مشامِ یک «نافهمی» بوی مُردار داده است؟

 

اما رؤیتِ این جامه های کثیف بر اندامِ انسان های پاک، چه دردانگیز است!

 

 

و این منم که خواهشی کور

و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه می زند.

 

و چه چیز آیا،

چه چیز بر صلیبِ این خاکِ خشکِ عبوسی

که سنگینیِ مرا متحمل نمی شود

میخ کوبم می کند؟

 

آیا این همان جهنمِ خداوند است

که در آن جز چشیدنِ دردِ آتش های گُل انداخته ی کیفرهای بی دلیل راهی نیست؟

 

و کجاست؟

به من بگویید که کجاست

خداوندگارِ دریای گودِ خواهش های پُرتپشِ هر رگِ من،

که نامش را جاودانه

با خنجرهای هر نفسِ درد بر هر گوشه ی جگرِ چلیده ی خود نقش کرده ام؟

 

و سکوتی به پاسخِ من، سکوتی به پاسخِ من!

سکوتی به سنگینیِ لاشه ی مردی که امیدی با خود ندارد!

 

 

میانِ دو پاره ی روحِ من هواها و شهرهاست

انسان هاست با تلاش ها و خواهش هاشان

دهکده هاست با جویبارها

و رودخانه هاست با پل هاشان، ماهی ها و قایق هاشان.

میانِ دو پاره ی روحِ من طبیعت و دنیاست

دنیا

من نمی خواهم ببینمش!

 

تا نمی دانستم

که پاره ی دیگرِ این روح کجاست،

رؤیایی خالی بودم:

رؤیایی خالی، بی سر و ته، بی شکل و بی نگاه...

 

و اکنون که میانِ این دو افقِ بازیافته سنگ فرشِ ظلم خفته است

می بینم که دیگر نیستم،

دیگر هیچ نیستم حتا سایه یی که از پسِ جانداری بر خاک جنبد.

 

 

شبِ پرستاره ی چشمی در آسمانِ خاطره ام طلوع کرده است:

دور شو آفتابِ تاریکِ روز!

دیگر نمی خواهم تو را ببینم،

دیگر نمی خواهم،

نمی خواهم هیچ کس را بشناسم!

میانِ همه این انسان ها که من دوست داشته ام

میانِ همه آن خدایان که تحقیر کرده ام

کدامیک آیا از من انتقام باز می ستاند؟

و این اسبِ سیاهِ وحشی

که در افقِ توفانیِ چشمانِ تو چنگ می نوازد با من چه می خواهد بگوید؟

 

 

در افقِ شکسته ی خونینِ این طرف،

انسانِ من ایستاده است و نیمه روحِ جدا شده اش در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد می کشد:

« نجاتم بده ای خونِ سبزِ چسبنده ی من، نجاتم بده!»

 

و در افقِ

مهتابیِ ستاره بارانِ آن طرف

زنِ رؤیاییِ من.

و شبِ پُرآفتابِ چشمش در شعله های بنفشِ دردی که دود می کند می سوزد:

 

« مرا به پیشِ خودت ببر!

سردارِ رویاییِ خواب های سپیدِ من، مرا به پیشِ خودت ببر!»

 

و میانِ این هر دو افق

من ایستاده ام.

 

و عشقم قفسی ست از پرنده خالی،

افسرده و ملول،

در مسیرِ توفانِ تلاشم،

که بر درختِ خشکِ بُهتِ من آویخته مانده است

و با تکانِ سرسامیِ خاطره خیزش،

سردابِ مرموزِ قلبم را از زوزه های مبهمِ دردی کشنده می آکند.

 

 

اما نیم شبی من خواهم رفت؛

از دنیایی که مالِ من نیست،

از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند.

و تو آن گاه خواهی دانست،

خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی ست.

و تو آنگاه خواهی دانست،

پرنده ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من!

خواهی دانست که تنها مانده ای با روحِ خودت

و بی کسی ات را دردناک تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم ات:

غمی که من می برم

غمی که من می کشم...

 

دیگر آن زمان گذشته است که من از دردِ جان گزایی که هستم به صورتی دیگر درآیم

و دردِ مقطعِ روحی که شقاوت های نادانی اش ازهم دریده است، بهبود یابد.

دیگر آن زمان گذشته است

و من

جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست مسخ گشته ام.

 

 

انسانی را در خود کشتم

انسانی را در خود زادم

 

و در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختم.

اما میانِ این هر دو، لنگرِ پُررفت وآمدِ دردی بیش نبودم:

دردِ مقطعِ روحی

که شقاوت های نادانی اش ازهم دریده است...

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری ست که مرده ام

چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطره ی تو سردتر می یابم.

از پیشانیِ خاطره ی تو

ای یار!

ای شاخه ی جدا مانده ی من!

 

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حرفِ آخر

به آن ها که برای تصدی قبرستان های

کهنه تلاش می کنند

نه فریدون ام من،

نه ولادیمیرم که

گلوله یی نهاد نقطه وار

به پایانِ جمله یی که مقطعِ تاریخش بود

نه بازمی گردم من

نه می میرم.

 

زیرا من [که ا.صبح ام

و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده ام به سانِ

بلوطِ تن آوری که از چهارراهیِ یک کویر،

و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده ام به سانِ

همه یِ خویشتنی که بر خاک افکند ولادیمیر]

وسطِ میزِ قمارِ شما قوادانِ مجله ییِ منظومه های مطنطن

تک خالِ قلبِ شعرم را فرو می کوبم من.

 

چرا که شما

مسخره کننده گانِ ابلهِ نیما

و شما

کشندگانِ انواعِ ولادیمیر

این بار به مصافِ شاعری چموش آمده اید

که بر راهِ دیوان های گردگرفته

شلنگ می اندازد.

 

و آن که مرگی فراموش شده

یکبار

به سانِ قندی به دلش آب شده است

از شما می پرسم، پااندازانِ محترمِ اشعارِ هرجایی!:

اگر به جای همه ماده تاریخ ها، اردنگی به پوزه تان بیاویزد

با وی چه توانید کرد؟

 

 

مادرم به سانِ آهنگی قدیمی

فراموش شد

و من در لفافِ قطع نامه ی میتینگِ بزرگ متولد شدم

تا با مردمِ اعماق بجوشم و با وصله های زمانم پیوند یابم.

 

تا به سانِ سوزنی فرو روم و برآیم

و لحاف پاره ی آسمان های نامتحد را به یکدیگر وصله زنم

تا مردمِ چشمِ تاریخ را بر کلمه ی همه دیوان ها حک کنم

مردمی که من دوست می دارم

سهمناک تر از بیش ترین عشقی که هرگز داشته ام! :

 

 

بر پیش تخته ی چربِ دکه ی گوشت فروشی

کنارِ ساتورِ سردِ فراموشی

پُشتِ بطری های خمار و خالی

زیرِ لنگه کفشِ کهنه ی پُرمیخِ بی اعتنایی

زنِ بی بُعدِ مهتابی رنگی که خفته است بر ستون های هزاران هزاریِ موهای آشفته ی خویش

عشقِ بدفرجامِ من است.

 

از حفره ی بی خونِ زیرِ پستانش

من

روزی غزلی مسموم به قلبش ریختم

تا چشمانِ پُرآفتابش

در منظرِ عشقِ من طالع شود.

 

لیکن غزلِ مسموم

خونِ معشوقِ مرا افسرد.

معشوقِ من مُرد

و پیکرش به مجسمه یی یخ تراش بَدَل شد.

 

من دست های گرانم را

به سندانِ جمجمه ام

 

کوفتم

و به سانِ خدایی در زنجیر

نالیدم

و ضجه های من

چون توفانِ ملخ

مزرعِ همه شادی هایم را خشکاند.

 

و مع ذلک [آدمک های اوراق فروشی!]

و مع ذلک

من به دربانِ پُرشپشِ بقعه ی امام زاده کلاسیسیسم

گوسفندِ مسمّطی

نذر

نکردم!

 

 

اما اگر شما دوست می دارید که

شاعران

قی کنند پیشِ پایِتان

آن چه را که خورده اید در طولِ سالیان،

چه کند صبح که شعرش

احساس های بزرگِ فردایی ست که کنون نطفه های وسواس است؟

 

چه کند صبح اگر فردا

همزادِ سایه در سایه ی پیروزی ست؟

 

چه کند صبح اگر دیروز

گوری ست که از آن نمی روید زَهرْبوته یی جز ندامت

با هسته ی تلخِ تجربه یی در میوه ی سیاهش؟

چه کند صبح که گر آینده قرار بود به گذشته باخته باشد

دکتر حمیدیِ شاعر می بایست به ناچار اکنون

در آب هایِ دوردستِ قرون

جانوری تک یاخته باشد!

 

 

و من که ا.صبح ام

به خاطرِ قافیه: با احترامی مبهم

به شما اخطار می کنم [مرده های هزارقبرستانی!]

که تلاشِتان پایدار نیست

زیرا میانِ من و مردمی که به سانِ عاصیان یکدیگر را در آغوش می فشریم

دیوارِ پیرهنی حتا

در کار نیست.

 

 

برتر از همه ی دستمال های دواوینِ شعرِ شما

که من به سوی دخترانِ بیمارِ عشق های کثیفم افکنده ام

 

برتر از همه نردبان های درازِ اشعارِ قالبی

که دستمالی شده ی پاهای گذشته ی من بوده اند

 

برتر از قُرّولُندِ همه یِ استادانِ عینکی

پیوستگانِ فسیل خانه ی قصیده ها و رباعی ها

وابستگانِ انجمن های مفاعلن فعلاتن ها

دربانانِ روسبی خانه ی مجلاتی که من به سردرِشان تُف کرده ام ،

فریادِ این نوزادِ زنازاده ی شعر مصلوبِتان خواهد کرد:

 

«پااندازانِ جنده ْشعرهای پیر!

طرفِ همه ی شما منم

من نه یک جنده بازِ متفنن!

و من

نه بازمی گردم نه می میرم

وداع کنید با نامِ بی نامیِ تان

چرا که من نه فریدون ام

نه ولادیمیرم!»

 

به مناسبتِ سالگردِ خودکشیِ ولادیمیر مایاکوفسکی

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چشمان تاریک

چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود،

مرثیه ی دردناکِ من بود

مرثیه ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده به گوری که

منم، من...

 

 

هزاران پوزه ی سردِ یأس،

در خوابِ آغازنشده به انجام رسیده ی من،

در رویای مارانِ یک چشمِ جهنمی فریاد کشیده اند.

 

و تو نگاه و انحناهای اثیریِ پیکرت را همراه بردی

و در جامه ی شعله ورِ آتشِ خویش،

خاموش و پرصلابت و سنگین

بر جاده ی توفان زده یی گذشتی

که پیکرِ رسوای من با هزاران گُل میخِ نگاه های کاوشکار،

بر دروازه های عظیمش آویخته بود...

 

 

بگذار سنگینیِ امواجِ دیرگذرِ دریای شبچراغیِ خاطره ی تو را

در کوفتگیِ روحِ خود احساس کنم.

بگذار آتشکده ی بزرگِ خاموشیِ بی ایمانِ تو

مرا در حریقِ فریادهایم خاکستر کند.

 

خاربوته ی کنارِ کویرِ جُستجو باش

تا سایه ی من، زخم دار و خون آلود

به هزاران تیغِ نگاهِ آفتاب بارِ تو آویزد...

 

 

در دهلیز طولانیِ بی نشان

هزاران غریوِ وحشت برخاست

هزاران دریچه ی گمنام برهم کوفت

هزاران دَرِ راز گشاده شد

و جادوی نگاهِ تو،

گُلِ زردِ شعله را از تارکِ شمعِ نیم سوخته ربود...

 

هزاران غریوِ وحشت در تالابِ سکوت رسوب کرد

هزاران دریچه ی گمنام از هم گشود،

و نفسِ تاریکِ شب از هزاران دهان بر رگِ طولانیِ دهلیز دوید

 

هزاران دَرِ راز بسته شد،

تا من با الماسِ غریوی جگرم را بخراشم

و در پسِ درهای بسته ی رازی عبوس

به استخوان های نومیدی مبدل شوم.

 

 

در انتهای اندوهناکِ دهلیزِ بی منفذ،

چشمانِ تو شبچراغِ تاریکِ من است.

 

هزاران قفلِ پولادِ راز بر درهای بسته ی سنگین میانِ ما

به سانِ مارانِ جادویی نفس می زنند.

گُل های طلسمِ جادوگرِ رنجِ من از چاه های سرزمینِ تو می نوشد،

می شکفد،

و من لنگرِ بی تکانِ نومیدیِ خویشم.

 

من خشکیده ام

من نگاه می کنم

من درد می کشم

من نفس می زنم

من فریاد برمی آورم:

چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود.

مرثیه ی دردناکِ من بود چشمانِ تو.

مرثیه ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده به گوری که منم، من...

 

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از مرز انزوا

چشمانِ سیاهِ تو فریب ات می دهند

ای جوینده ی بی گناه!

تو مرا هیچ گاه در ظلماتِ پیرامونِ من

بازنتوانی یافت؛

چرا که در نگاهِ تو آتشِ اشتیاقی نیست.

 

مرا روشن تر می خواهی

از اشتیاقِ به من در برابرِ من پُرشعله تر بسوز

ورنه مرا در این ظلمات بازنتوانی یافت

ورنه هزاران چشمِ تو فریب ات خواهد داد، جوینده یِ بی گناه!

بایست و چراغِ اشتیاقت را شعله ورتر کن.

 

 

از نگفته ها، از نسروده ها پُرَم؛

از اندیشه های ناشناخته و

اشعاری که بدان ها نیندیشیده ام.

عقده ی اشکِ من دردِ پُری، دردِ سرشاری ست.

و باقیِ ناگفته ها سکوت نیست، ناله یی ست.

 

اکنون زمانِ گریستن است،

اگر تنها بتوان گریست،

یا به رازداری ی دامانِ تو اعتمادی اگر بتوان داشت،

یا دستِ کم به درها که در آنان احتمالِ گشودنی هست به روی نابه کاران.

 

با اینهمه به زندانِ من بیا که تنها دریچه اش به حیاطِ دیوانه خانه می گشاید.

اما چگونه، به راستی چگونه

در قعرِ شبی این چنین بی ستاره،

زندانِ مرا بی سرود و صدا مانده

باز توانی شناخت؟

 

 

ما در ظلمتیم

بدان خاطر که کسی به عشقِ ما نسوخت،

 

ما تنهاییم

چرا که هرگز کسی ما را به جانبِ خود نخواند،

 

ما خاموشیم

زیرا که دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد،

و گردن افراخته

بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم،

بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشیم.

 

 

کنارِ حوضِ شکسته درختی بی بهار از نیروی عصاره ی مدفونِ خویش می پوسد.

و ناپاکی آرام آرام رخساره ها را از تابش بازمی دارد.

 

عشق های معصوم، بی کار و بی انگیزه اند.

دوست داشتن

از سفرهای دراز تهی دست بازمی گردد.

 

زیرِ سرتاق های ویران سرای مشترک،

زنانِ نفرت انگیز،

در حجابِ سیاهِ بی پردگیِ خویش

به غمنامه ی مرگِ پیام آورانِ خدایی جلاد و جبرکار گوش می دهند

و بر ناکامیِ گندابِ طعمه جوی خویش اشک می ریزند.

 

خدایِ مهربانِ بی برده ی من جبرکار و خوف انگیز نیست،

من و او به مرزهای انزوایی بی امید رانده شده ایم.

ای هم سرنوشتِ زمینیِ شیطانِ آسمان!

تنهاییِ تو و ابدیتِ بی گناهی،

بر خاکِ خدا، گیاهِ نورُسته یی نیست.

 

 

هرگز چشمی آرزومند به

 

سرگشتگی تان نخواهد گریست،

در این آسمانِ محصور ستاره یی جلوه نخواهد کرد

و خدایانِ بیگانه شما را هرگز به پناهِ خود پذیره نخواهند آمد.

چرا که قلب ها دیگر جز فریبی آشکاره نیست؛

و در پناهگاهِ آخرین، اژدها بیضه نهاده است.

 

چون قایقِ بی سرنشین،

در شبِ ابری،

دریاهای تاریک را به جانبِ غرقابِ آخرین طی کنیم.

امیدِ درودی نیست...

امیدِ نوازشی نیست...

 

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بعدی                                  قبلی

دسته بندي: شعر,اشعار احمد شاملو,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد