close
دانلود آهنگ جدید
اشعار احمد شاملو

فوج

اشعار احمد شاملو
امروز دوشنبه 30 دی 1398
تبليغات تبليغات

برگزیده اشعار احمد شاملو5

برگزیده اشعار احمد شاملو5

شبانه

مرا

تو

بی سببی

نیستی.

به راستی

صلتِ کدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره بارانِ جوابِ کدام سلامی

به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟

 

کلام از نگاهِ تو شکل می بندد.

خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی!

 

 

پسِ پُشتِ مردمکانت

فریادِ کدام زندانی ست

که آزادی را

به لبانِ برآماسیده

گُلِ سرخی پرتاب می کند؟

ورنه

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.

 

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود.

چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می کنی!

 

 

و دلت

کبوترِ آشتی ست،

در خون تپیده

به بامِ تلخ.

 

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!

 

فروردینِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تعویذ

به چرک می نشیند

خنده

به نوارِ زخم بندی اش ار

ببندی.

 

رهایش کن

رهایش کن

اگر چند

قیلوله ی دیو

آشفته می شود.

 

 

چمن است این

چمن است

با لکه های آتش خونِ گُل

بگو چمن است این، تیماجِ سبزِ میرِ غضب نیست

حتا اگر

دیری ست

تا بهار

بر این مَسلخ

برنگذشته باشد.

 

 

تا خنده ی مجروحت به چرک اندر ننشیند

رهایش کن

چون ما

رهایش کن!

 

26 تیرِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ ابراهیم در آتش

در اعدامِ مهدی رضایی در میدانِ تیرِ چیتگر

در آوارِ خونینِ گرگ ومیش

دیگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شایسته ی زیباترینِ زنان

که این اش

به نظر

هدیّتی نه چنان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشاید.

 

چه مردی! چه مردی!

 

که می گفت

قلب را شایسته تر آن

که به هفت شمشیرِ عشق

در خون نشیند

و گلو را بایسته تر آن

که زیباترینِ نام ها را

بگوید.

و شیرآهن کوه مردی از اینگونه عاشق

میدانِ خونینِ سرنوشت

به پاشنه ی آشیل

درنوشت.

رویینه تنی

که رازِ مرگش

اندوهِ عشق و

غمِ تنهایی بود.

 

 

« آه، اسفندیارِ مغموم!

تو را آن به که چشم

فروپوشیده باشی!»

 

 

« آیا نه

یکی نه

بسنده بود

که سرنوشتِ مرا بسازد؟

 

من

تنها فریاد زدم

نه!

 

من از

فرورفتن

تن زدم.

 

صدایی بودم من

شکلی میانِ اشکال ،

و معنایی یافتم.

 

من بودم

و شدم،

نه زانگونه که غنچه یی

گُلی

یا ریشه یی

که جوانه یی

یا یکی دانه

که جنگلی

راست بدانگونه

که عامی مردی

شهیدی؛

تا آسمان بر او نماز بَرَد.

 

 

من بی نوا بند گکی سربراه

نبودم

و راهِ بهشتِ مینوی من

بُز روِ طوع و خاکساری

نبود:

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه یی

که نواله ی ناگزیر را

گردن

کج نمی کند.

 

و خدایی

دیگرگونه

آفریدم».

 

 

دریغا شیرآهن کوه مردا

که تو بودی،

و کوهوار

پیش از آن که به خاک افتی

نستوه و استوار

مُرده بودی.

 

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشتِ تو را

بُتی رقم زد

که دیگران

می پرستیدند.

بُتی که

دیگران اش

می پرستیدند.

 

1352

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غریبانه

دیری ست تا سوزِ غریبِ مهاجم

پا سست کرده است،

و اکنون

یالِ بلند یابویی تنها

که در خلنگزارِ تیره

به فریادِ مرغی تنها

گوش می جُنباند

جز از نسیمِ مهربانِ ولایت

آشفته نمی شود.

 

من این را می دانم، برادران!

من این را می بینم

هر چند

میانِ من و خلنگزارانِ خاموش

اکنون

بناهای آسمان سای است و

درّه های غریو

که گیاه و پرنده

در آن

رویش و پروازِ حسرت است.

 

 

بر آسمان

اما

سرودی بلند می گذرد

با

دنباله ی طنین اش، برادران!

من این جا پا سفت کرده ام که همین را بگویم

اگر چند

دور از آن جای که می باید باشم

زندانیِ سرکشِ جانِ خویشم و

بی من

آفتاب

بر شالیزارانِ دره ی زیراب

غریب و دلشکسته می گذرد.

 

 

بر آسمان سرودی بلند می گذرد

با دنباله ی طنین اش، برادران!

من این جا مانده ام از اصلِ خود به دور

که همین را بگویم؛

و بدین رسالت

دیری ست

تا مرگ را

فریفته ام.

 

بر آسمان

سرودی بلند می گذرد.

 

31 شهریورِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه تاریک

بر زمینه ی سُربی صبح

سوار

خاموش ایستاده است

و یالِ بلندِ اسبش در باد

پریشان می شود.

 

 

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که

حادثه اخطار می شود.

 

 

کنارِ پرچینِ سوخته

دختر

خاموش ایستاده است

و دامنِ نازکش در باد

تکان می خورد.

 

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان

نومید و خسته

پیر می شوند.

 

1352

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

واپسین تیر ترکش آنچنان که می گویند

من کلامِ آخرین را

بر زبان جاری کردم

همچون خونِ بی منطقِ قربانی

بر مذبح

یا همچون خونِ سیاوش

(خونِ هر روزِ آفتابی که هنوز برنیامده است

که هنوز دیری به طلوع اش مانده است

یا که خود هرگز برنیاید).

 

همچون تعهدی جوشان

کلامِ آخرین را

بر زبان

جاری کردم

و ایستادم

تا طنین اش

با باد

پرت افتاده ترین قلعه ی خاک را

بگشاید.

 

 

اسمِ اعظم

(آنچنان

که حافظ گفت)

و کلامِ آخر

(آنچنان

که من می گویم).

 

همچون واپسین نفسِ بره یی معصوم

بر سنگِ بی عطوفتِ قربانگاه جاری شد

 

و بوی خون

بی قرار

در باد

گذشت.

 

20 مهرِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر سرمای درون

همه

لرزشِ دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

 

آی عشق آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.

 

 

و خنکای مرهمی

بر شعله ی زخمی

نه شورِ شعله

بر سرمای درون.

 

آی عشق آی عشق

چهره ی سُرخ ات پیدا نیست.

 

 

غبارِ تیره ی تسکینی

بر حضورِ

وَهن

و دنجِ رهایی

بر گریزِ حضور،

سیاهی

بر آرامشِ آبی

و سبزه ی برگچه

بر ارغوان

 

آی عشق آی عشق

رنگِ آشنایت

پیدا نیست.

 

1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از این گونه مردن...

می خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم.

 

خیال گونه

در نسیمی کوتاه

که به تردید می گذرد

خوابِ اقاقیاها را

بمیرم.

 

 

می خواهم نفسِ سنگینِ اطلسی ها را پرواز گیرم.

 

در باغچه های تابستان،

خیس و گرم

به نخستین ساعاتِ عصر

نفسِ اطلسی ها را

پرواز گیرم.

 

 

حتا اگر

زنبقِ کبودِ کارد

بر سینه ام

گُل دهد

می خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصتِ گُل،

و عبورِ سنگینِ اطلسی ها باشم

بر تالارِ ارسی

به ساعتِ هفتِ عصر.

 

18 آذرِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

محاق

به گوهر مراد

به نوکردنِ ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پروازِ کبوتر ممنوع است.

 

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.

 

ماه

برنیامد.

 

9 آبانِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

درآمیختن

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

 

از بهار

حظِّ تماشایی نچشیدیم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

 

 

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه ی ناسیراب.

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سراپا برهنه

بدانگونه که عشق را نماز می بریم،

که بی شایبه ی حجابی

با خاک

عاشقانه

درآمیختن می خواهم.

 

دی ماه 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

اشارتی

به ایران درودی

پیش از تو

صورتگران

بسیار

از آمیزه ی برگ ها

آهوان برآوردند؛

یا در خطوطِ کوهپایه یی

رمه یی

که شبان اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه

نهان است؛

یا به سیری و سادگی

در جنگلِ پُرنگارِ مه آلود

گوزنی را گرسنه

که ماغ می کشد.

تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:

آه و آهن و آهکِ زنده

دود و دروغ و درد را.

که خاموشی

تقوای ما نیست.

 

 

سکوتِ آب

می تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛

سکوتِ گندم

می تواند گرسنگی باشد و

غریوِ پیروزمندِ قحط؛

همچنان که سکوتِ آفتاب

ظلمات است

اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:

غریو را

تصویر کن!

 

عصرِ مرا

در منحنی تازیانه به نیش خطِ رنج؛

همسایه ی مرا

بیگانه با امید و خدا؛

و حرمتِ ما را

که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.

 

 

تمامی ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و

آن نگفتیم

که به کار آید

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود:

آزادی!

 

ما نگفتیم

تو تصویرش کن!

 

14 اسفندِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مجال

جوجه یی در آشیانه

گُلی در جزیره

ستاره یی در کهکشان.

 

 

با پیشانی بلندت به جِرمی اندیشیدی

که در پوسته می رُست

تا باغچه را

به نغمه

سرشار کند

همچنان که عصاره ی خاک

از دهلیزِ ساقه می گذشت

تا چشم اندازِ تابستانه را

به رنگی دیگر

بیاراید

بر جزیره یی که می گذرد

با گردشِ تپنده ی روزان و شبان

از برابرِ خورشیدی

که در خود

می سوزد.

 

 

تو میلاد را

دیگربار

در نظامِ قوانینش دوره می کنی،

و موریانه ی تاریک

تپش های زمانت را

می شمارد.

 

9 آبانِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد

در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پس کوچه های نازی آباد

1

 

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گستَرَد

آن که نهالِ نازکِ دستانش

از عشق

خداست

و پیشِ عصیانش

بالای جهنم

پست است.

 

آن کو به یکی «آری» می میرد

نه به زخمِ صد خنجر،

و مرگش در نمی رسد

مگر آن که از تبِ وهن

دق کند.

 

قلعه یی عظیم

که طلسمِ دروازه اش

کلامِ کوچکِ دوستی ست.

 

 

2

انکارِ عشق را

چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای

دشنه یی مگر

به آستین اندر

نهان کرده باشی.

که عاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.

 

 

3

نگاه کن

چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک می شکند

رخساره یی که توفان اش

مسخ نیارست کرد.

 

چه فروتنانه بر آستانه ی تو به خاک می افتد

آن که در کمرگاهِ دریا

دست

حلقه توانست کرد.

 

نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آن که مرگش میلادِ پُرهیاهای هزار شهزاده بود.

 

نگاه کن!

 

1352

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دشنه در دیس

ضیافت

حماسه ی جنگل های سیاهکل

 

راوی

اما

تنها

یکی خنجرِ کج بر سفره ی سور

در دیسِ بزرگِ بَدَل ْچینی.

 

 

میزبان

سرورانِ من! سرورانِ من!

جداً بی تعارف!

 

 

راوی

میهمانان را

غلامان

از میناهای عتیق

زهر در جام می کنند.

 

لبخندِشان

لاله و تزویر است.

 

انعام را

به طلب

دامن فراز کرده اند

که مرگِ بی دردسر

تقدیم می کنند.

 

مردگان را به رَف ها چیده اند

زندگان را به یخدان ها.

گِرد

بر سفره ی سور

ما در چهره های بی خونِ هم کاسگان می نگریم:

شگفتا!

ما

کیانیم؟

نه بر رَف چیدگانیم کز مردگانیم

نه از صندوقیانیم کز زندگانیم؛

تنها

درگاهِ خونین و فرشِ خون آلوده شهادت می دهد

که برهنه پای

بر جادّه یی از شمشیر گذشته ایم...

 

 

مدعیان

... که بر سفره فرودآیید؟

زنان را به زردابه ی درد

مُطَلاّ کرده اند!

 

 

دلقک

باغِ

بی تندیسِ فرشتگان

زیباییِ ناتمامی ست!

خنده های ریشخندآمیز

 

 

ولگرد

[شتابان نزدیک و به همان سرعت دور می شود]

گزمه ها قِدّیسانند

گزمه ها قِدّیسانند

گزمه ها قِدّیسانند

گزمه ها قِدّ

 

قطع با صدای گلوله

 

[سکوتِ ممتد.

طبل و سنجِ عزاداران از خیلی دور.

صدای قدم های عزاداران که به آهستگی در حرکتند، در زمینه ی خطبه ی مداح.

صدای سنج و طبل گهگاه بسیار ضعیف شنیده می شود.]

 

 

مداح

[سنگین و حماسی]

با طنینِ سرودی خوش بدرقه اش کنید

که شیطان

فرشته ی برتر بود

مجاور و همدم.

هراس به خود نگذاشت

گرچه بال هایش جاودانگی اش بود،

فریاد کرد «نه»

اگرچه می دانست

این

غریوِ نومیدانه ی مرغی شکسته پَر است

که سقوط می کند.

 

شرمسارِ خود نبود و

سرافکنده

در پناهِ سردِ سایه ها نگذشت:

راهش در آفتاب بود

اگرچند می گُداخت

و طعمِ خون و گُدازه ی مِس داشت؛

و گردن افراشته،

هرچند

آن که سر به گریبان درکشد

از دشنامِ کبودِ دار

ایمن است.

 

 

راوی

[با همان لحن]

 

گفتندش:

« چنان باشد

که آوازِ کَرَّک را انکار کنی

و زمزمه ی

آبی را

که در رهایی

می سُراید.»

 

 

ولگرد

لیکن این خُردْنُمون

حقیقتِ عظیمِ جهان است.

و عظمتِ هر خورشید

در مهجوری چشم

خُردی اختر می نماید،

و ماه

ناخنِ کاغذینِ کودکی

که نخستین بار

سکه یی ش به مشت اندر نهاده اند

تا به مقراضش

بچینند.

 

ماه

ناخنِ کوچک

و تک شاهیِ سیمینِ فریب!

اما آن کو بپذیرد

خویشتن را انکار کرده است.

 

این تاج نیست کز میانِ دو شیر برداری،

بوسه بر کاکُلِ خورشید است

که جانت را می طلبد

و خاکسترِ استخوانت

شیربهای آن است.

 

 

مداح

زنان

عشق ها را آورده بودند،

اندام هایشان

از حرارتِ پذیرفتن و پروردن

تب دار می نمود،

طلب

از کمرگاه هاشان زبانه می کشید

و غایت رهایی

بر عُریانی شان

جامه ی عصمت بود.

 

زنانِ عاشق

[با خود در نوحه]

 

ریشه

فروترین ریشه

از دلِ خاک ندا داد:

« عطرِ دورترین غنچه

می باید

عسل شود!»

 

 

مداح

مادران

در طلبِ شما

عشق های از یاد رفته را باز آفریده اند،

که خونِ شما

تجربه یی سربلند بوده است.

 

 

مادران

ریشه، فروترین ریشه

از دلِ خاک

نداد داد:

« عطرِ دورترین غنچه

می باید عسل شود!»

 

آه، فرزندان!

فرزندانِ گرم و کوچکِ خاک

که بی گناه مرده اید

تا غرفه های بهشت را

بر والدانِ خویش

در بگشایید!

 

ما آن غرفه را هم اکنون به چشم می بینیم

بر زمین و، نه در سرابِ لرزانِ بهشتی فریبناک،

با دیوارهای آهن و

سایه های سنگ

و در پناهِ درختانی

سایه گستر

که عطرِ گیاهی اش یادآورِ خونِ شماست

که در ریشه های ایثاری عمیق

می گذرد.

 

 

مداح

مردان از راه کوره های سبز

به زیر می آیند.

عشق را چونان خزه یی

که بر صخره

ناگزیر است

بر پیکره های خویش می آرند

و زخم را بر سینه هایشان.

چشمانِشان عاطفه و نفرت است

و دندان های اراده ی خندانِشان

دشنه ی معلقِ ماه است

در شبِ راهزن.

از انبوهیِ عبوس

به سیاهی

نقبی سرد می بُرند

(آن جا که آلش و اَفرا بیهوده رُسته است

و رُستن

وظیفه یی ست

که خاک

خمیازه کشان انجام می دهد

اگرچند آفتاب

با تیغِ براقش

هر صبح

بندِ نافِ

گیاهی نورُسته را قطع می کند؛

خود به روزگاری

که شرف

نُدرتی ست

بُهت انگیز

که نه آسایشِ خفتگان

که سکونِ مردگان را

آشفته می کند.)

 

 

خطیب

خودشیفتگان، ای خودشیفتگان!

قِدّیس وانمودن را

چه لازم است

که پُشت بر مغربِ روزی چنین سنگین گذر

بنشینید

و سر

در مجمرِ زرّینِ آفتاب

بگذارید؟

چه لازم است

چنان بنشینید

که آفتاب

هاله بر گِردِ صورت هاتان شود؟

که آن دشنه ی پنهان ْآشکار

از پیش

حجّت

به حَقّانیتِ این رسالتِ یزدانی

تمام کرده است!

 

[دُهُلِ بزرگ که با ضربه های چهارتایی از خیلی دور به گوش می رسد ناگهان قطع می شود. سکوتِ سنگینِ ممتد.]

 

 

راوی

دُروج

استوار نشسته است

بر سکوی عظیمِ سنگ

و از کنجِ دهانش

تُف خنده ی رضایت

بر چانه می دود.

 

ایلچیان

از دریا تا دریا، بر چارگوشه ی مُلک

هر دری را به تفحّص می کوبند

و جارچیان از پسِ ایشان بانگ بر می دارند:

 

[از دور و نزدیک درهایی به شدت کوفته می شود]

 

 

جارچی ها

[در فواصل و با حجم های مختلف]

« باکرگانی

شایسته ی خداوندگار!

باکرگانی شایسته

شایسته ی خداوندگار!»

 

 

دلقک

[پنداری با خود]

 

که باغِ عفونت

میراثی گران است!

 

باغِ عفونت

باغِ عفونت

باغِ عفونت...

 

 

راوی

امّا

رعشه افکن

پرسشی

تنوره کشان

گِرد بر گِردِ تو

از آفاق

برمی آید:

شهادت داده اند

که وسعتِ بی حدودِ زمان را

در گردشِ چارهجاییِ سال دریافته ای،

شهادت داده ای

که رازِ خدا را

در قالبِ آدمی به چشم دیده ای

و تداوم را

در عشق.

 

 

مدعیان

هنگامی که آفتاب

در پولکِ پوکِ برف

هجّی می شود

آیا بهار را

از بوی تلخِ برگ های خشک

که به گُلخن می سوزد

تبسمی به لب خواهد گذشت؟

 

 

دلقک

نیشخندی

آری.

گزمه ها قِدّیسانند!

گزمه ها

قِدّیسانند!

 

 

مدعیان

... و حقیقتِ مطلقِ جهان، اکنون

به جز این دو چشمِ بداندیشِ خون چکان نیست

 

 

یک مدعی

این دو چشمِ خیره

بر این سر

که از پسِ شیشه و سنگ

دزدانه

تو را می پاید.

 

 

دلقک

می دانم!

و به صداقتِ چشمانِ خویش اگر اعتماد می داشتم

دیری از این

پیش دانسته بودم

که آنچه در پاکی آسمان نقش بسته است

به جز تصویرِ دوردستِ من نیست.

 

 

خطیب

تو می باید خامُشی بگزینی

به جز دروغ ات اگر پیامی

نمی تواند بود،

اما اگرت مجالِ آن هست

که به آزادی

ناله یی کنی

فریادی درافکن

و جانت را به تمامی

پشتوانه ی پرتابِ آن کن!

 

بهارِ 1350

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

برای ضیاءالدین جاوید

یَلِه

بر نازُکای چمن

رها شده باشی

پا در خُنکای شوخِ چشمه یی،

و زنجره

زنجیره ی بلورینِ صدایش را ببافد.

 

در تجرّدِ شب

واپسین وحشتِ جانت

ناآگاهی از سرنوشتِ ستاره باشد

غمِ سنگینت

تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری.

 

همچون حبابی ناپایدار

تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی

و رویینه

به جادویی که اسفندیار.

مسیرِ سوزانِ شهابی

خطِّ رحیل به چشمت زند،

و در ایمن تر کُنجِ گمانت

به خیالِ سستِ یکی تلنگر

آبگینه ی عمرت

خاموش

درهم شکند.

 

مهرِ 1353

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در شب

فردا تمام را سخن از او بود.

گفتند:

« بر زمینه ی تاریکِ آسمان

تنها

سیاهی شنلش نقش بسته است،

و تا زمانِ درازی

جز جِنْگ جِنْگِ لُختِ رکابش بر آهنِ سَگَکِ تَنگِ اسب

و تیک و تاکِ رو به افولِ سُمَش به سنگ

نشنیده گوشِ شبْ بیداران

آوازی.»

 

تنها، یکی دو تنی گفتند:

« از هیبتِ سکوتِ به ناهنگام در شگفت،

از پشتِ قابِ پنجره در کوچه دیده یم،

انبوهِ ظلمتی متفکر را

که می گذشته است

و اسبِ خسته یی را از دنبال

می کشیده است

و سگ ها

احساسِ رازناکِ حضوری غریب را

تا دیرگاه در شبِ پاییزی

لاییده اند؛

زیرا چنان سکوتِ شگرفی با او بر دشت نقش بسته ست

کآوازِ رویِشِ نگرانِ جوانه ها بر توسه های آن سویِ تالاب

چون غریو

در گوش ها نشسته ست!»

 

 

یادش به خیر مادرم!

از پیش

در جهد بود دایم، تا پایه کَن کند

دیوارِ اندُهی که، یقین

داشت

در دلم

مرگش به جای خالی اش احداث می کند.

 

خندید و

آنچنان که تو گفتی من نیستم مخاطبِ او

گفت:

« می دانی؟

این جور وقت هاست

که مرگ، زلّه، در نهایتِ نفرت

از پوچیِ وظیفه ی شرم آورش

ملال

احساس می کند!»

 

بهمنِ 1353

بازسروده در 13 خردادِ 1374

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

گفتی که باد مرده ست ...

گفتی که:

« باد، مُرده ست!

از جای برنکنده یکی سقفِ رازپوش

بر آسیابِ خون،

نشکسته در به قلعه ی بی داد،

بر خاک نفکنیده یکی کاخ

باژگون

مُرده ست باد!»

 

گفتی:

« بر تیزه های کوه

با پیکرش، فروشده در خون،

افسرده است باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگی ت

شرمساری

از مردگان کشیده ای.

(این را، من

همچون تبی

دُرُست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.)

 

 

وقتی که بی امید و پریشان

گفتی:

« مُرده ست باد!

بر تیزه های کوه

با پیکرِ کشیده به خونش

افسرده است باد!»

 

آنان که سهمِ هواشان را

با دوستاقبان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زرداب،

گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان:

« زنده است باد!

تازَنده است باد!

توفانِ آخرین را

در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش

ترسیم می کند،

کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند.»

 

(آنان

ایمانِشان

ملاطی

از خون و پاره سنگ و عقاب است.)

 

 

گفتند:

« باد زنده ست،

بیدارِ کارِ خویش

هشیارِ کارِ خویش!»

 

گفتی:

« نه! مُرده

باد!

زخمی عظیم مُهلک

از کوه خورده

باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگی ت

شرمساری

از مُردگان کشیده ای،

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.

 

8 بهمنِ 1353

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

فراقی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات آزمونِ تلخِ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بر پُشتِ سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست.

و

فاصله

تجربه یی بیهوده است.

 

بوی پیرهنت،

این جا

و اکنون.

 

کوه ها در فاصله

سردند.

دست

در کوچه و بستر

حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می جوید،

و به راه اندیشیدن

یأس را

رَج می زند.

 

بی نجوای انگشتانت

فقط.

و جهان از هر سلامی خالی ست.

 

فروردینِ 1354

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

شانه ات مُجابم می کند

در بستری که عشق

تشنگی ست

 

زلالِ شانه هایت

همچنانم عطش می دهد

در بستری که عشق

مُجابش کرده است.

 

اردیبهشتِ 1354

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

زبانِ دیگر

مگو

کلام

بی چیز و نارساست

بانگِ اذان

خالیِ نومید را مرثیه می گوید،

وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین!

 

 

. . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . .

 

به نمادی ریاضت کشانه قناعت کن

قلندرانه به هویی،

همچنان که «تو»

ابلاغِ ژرفِ محبت است

و «سُرخی»

حُرمتی

که نمازش می بری.

 

 

از کلامت بازداشتند

آنچنان که کودک را

از بازیچه،

و بر گُرده ی خاموشِ مفاهیم از تاراجِ معابدی بازمی آیند

که نمازِ آخرین را

به زیارت می رفتیم.

چگونه با کلماتی سخن باید گفت کهِ شان به زباله دان افکنده اند؟

با «چرک ْتابی»

از «سپیدی»

از آنگونه که شاعران

با ظلماتِ بی عدالتِ مرگِ خویش از طبیعتِ آفتاب سخن گفتند.

 

پاییزِ 1354

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هنوز در فکر آن کلاغم

برای اسماعیل خویی

هنوز

در فکرِ آن کلاغم در دره های یوش:

 

با قیچی سیاهش

بر زردی ِ برشته ی گندمزار

با خِش خِشی مضاعف

از آسمانِ کاغذی مات

قوسی بُرید کج،

و رو به کوهِ نزدیک

با غار غارِ خشکِ گلویش

چیزی گفت

که کوه ها

بی حوصله

در زِلِّ آفتاب

تا دیرگاهی آن را

با حیرت

در کَلّه های سنگی شان

تکرار می کردند.

 

 

گاهی سوآل می کنم از خود که

یک کلاغ

با آن حضورِ قاطعِ بی تخفیف

وقتی

صلاتِ ظهر

با رنگِ سوگوارِ مُصرّش

بر زردیِ برشته ی گندمزاری بال می کشد

تا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،

با آن خروش و خشم

چه دارد بگوید

با کوه های پیر

کاین

عابدانِ خسته ی خواب آلود

در نیمروزِ تابستانی

تا دیرگاهی آن را با هم

تکرار کنند؟

 

شهریورِ 1354

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خطابه ی تدفین

برای چه گوارا

غافلان

هم سازند،

تنها توفان

کودکانِ ناهمگون می زاید.

 

هم ساز

سایه سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب.

در هیأتِ زندگان

مردگانند.

 

وینان

دل به دریا افگنانند،

به پای دارنده ی آتش ها

زندگانی

دوشادوشِ مرگ

پیشاپیشِ مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زیسته بودند،

که تباهی

از درگاهِ بلندِ خاطره شان

شرمسار و سرافکنده می گذرد.

 

کاشفانِ چشمه

کاشفانِ فروتنِ شوکران

جویندگانِ شادی

در مِجْری ِ آتشفشان ها

 

شعبده بازانِ لبخند

در شبکلاهِ درد

با جاپایی ژرف تر از شادی

در گذرگاهِ پرندگان.

 

 

در برابرِ تُندر می ایستند

خانه را روشن می کنند.

و می میرند.

 

25 اردیبهشتِ 1354

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شکاف

در اعدامِ خسرو گلسرخی

زاده شدن

بر نیزه ی تاریک

همچون میلادِ گشاده ی زخمی.

 

سِفْرِ یگانه ی فرصت را

سراسر

در سلسله پیمودن.

بر شعله ی خویش

سوختن

تا جرقّه ی واپسین،

بر شعله ی حُرمتی

که در خاکِ راهش

یافته اند

بردگان

این چنین.

 

اینچنین سُرخ و لوند

بر خاربوته ی خون

شکفتن

وینچنین گردن فراز

بر تازیانه زارِ تحقیر

گذشتن

و راه را تا غایتِ نفرت

بریدن.

 

آه، از که سخن می گویم؟

ما بی چرازندگانیم

آنان به چِرامرگِ خود آگاهانند.

 

1354

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سِمیرُمی

برای هوشنگ کشاورز

 

با سُم ضربه ی رقصانِ اسبش می گذرد

از کوچه ی سرپوشیده

سواری،

بر تَسمه بندِ قَرابینش

برقِ هر سکّه

ستاره یی

بالای خرمنی

در شبِ بی نسیم

در شبِ ایلاتیِ عشقی.

 

چار سوار از تَنگ دراومد

چار تفنگ بر دوشِشون.

 

دختر از مهتابی نظاره می کند

و از عبورِ سوار

خاطره یی

همچون داغِ خاموشِ زخمی.

 

چارتا مادیون پُشتِ مسجد

چار جنازه پُشتِشون.

 

شهریورِ 1354

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سپیده دم

به هزار زبان

وَلْوَله بود.

 

بیداری

از افق به افق می گذشت

و همچنان که آوازِ دوردستِ گردونه ی آفتاب

نزدیک می شد

وَلْوَله ی پراکنده

شکل می گرفت

تا یکپارچه

به سرودی روشن بدل شود.

 

پیش ْبازیان

تسبیح گوی

به مطلعِ آفتاب می رفتند

و من

خاموش و

بی خویش

با خلوتِ ایوانِ چوبین

بیگانه می شدم.

 

مردادِ 1355

بهنمیر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه آبی

برای ع. پاشایی

قیلوله ی ناگزیر

در تاق تاقیِ حوضخانه،

تا سال ها بعد

آبی را

مفهومی از وطن دهد.

 

امیرزاده یی تنها

با تکرارِ چشم های بادامِ تلخش

در هزار آینه ی شش گوشِ کاشی.

 

لالای نجواوارِ فوّاره یی خُرد

که بر وقفه ی خواب آلوده ی اطلسی ها

می گذشت

تا سال ها بعد

آبی را

مفهومی

ناگاه

از وطن دهد.

 

امیرزاده یی تنها

با تکرارِ چشم های بادامِ تلخش

در هزار آینه ی شش گوشِ کاشی.

 

روز

بر نوکِ پنجه می گذشت

از نیزه های سوزانِ نقره

به کج ترین سایه،

تا سال ها بعد

تکرّرِ آبی را

عاشقانه

مفهومی از وطن دهد

تاق تاقی های قیلوله

و نجوای خواب آلوده ی فوّاره یی مردّد

بر سکوتِ اطلسی های تشنه

و تکرارِ ناباورِ هزاران بادامِ تلخ

در هزار آینه ی شش گوشِ کاشی

سال ها بعد

سال ها بعد

به نیمروزی گرم

ناگاه

خاطره ی دوردستِ حوضخانه.

 

آه امیرزاده ی کاشی ها

با اشک های آبی ات!

 

آذرِ 1355

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از منظر

به نیلوفر پاشایی، از عموی خسته اش

در دلِ مِه

لنگان

زارعی شکسته می گذرد

پادرپای سگی

گامی گاه در پس و

گاه گامی در پیش.

 

وضوح و مِه

در مرزِ ویرانی

در جدالند،

با تو در این لکّه ی قانعِ آفتاب امّا

مرا

پروای زمان نیست.

 

خسته

با کولباری از یاد امّا،

بی گوشه ی بامی بر سر

دیگربار.

اما اکنون بر چارراهِ زمان ایستاده ایم

و آنجا که بادها را اندیشه ی فریبی در سر نیست

به راهی که هر خروسِ بادنمات اشارت می دهد

باور کن!

 

کوچه ی ما تنگ نیست

شادمانه باش!

و شاهراهِ ما

از منظرِ تمامی آزادی ها می گذرد!

 

دیِ 1355

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باران

تارهای بی کوک و

کمانِ بادِ ولنگار

 

باران را

گو بی آهنگ ببار!

 

غبارآلوده، از جهان

تصویری باژگونه در آبگینه ی بی قرار

 

باران را

گو بی مقصود ببار!

 

لبخندِ بی صدای صد هزار حباب

در فرار

 

باران را

گو به ریشخند ببار!

 

 

 

چون تارها کشیده و کمانکشِ باد آزموده تر شود

و نجوای بی کوک به ملال انجامد،

باران را رها کن و

خاک را بگذار

تا با همه گلویش

سبز بخواند

 

باران را اکنون

گو بازیگوشانه ببار!

 

26 دیِ 1355

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

زیباترین تماشاست

وقتی

شبانه

بادها

از شش جهت به سوی تو می آیند،

و از شکوهمندیِ یأس انگیزش

پروازِ شامگاهی دُرناها را

پنداری

یکسر به سوی ماه است.

 

 

زنگار خورده باشد و بی حاصل

هرچند

از دیرباز

آن چنگِ تیزْپاسخِ احساس

در قعرِ جانِ تو،

پروازِ شامگاهی دُرناها

و بازگشتِ بادها

در گورِ خاطرِ تو

غباری

از سنگی می روبد،

چیزِ نهفته یی ت می آموزد:

چیزی که ای بسا می دانسته ای،

چیزی که

بی گمان

به زمان های دوردست

می دانسته ای.

 

دیِ 1355

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه ی بزرگ ترین آرزو

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاهِ پرنده یی،

هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند.

 

سالیانِ بسیار نمی بایست

دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی ست

که حضورِ انسان

آبادانی ست.

 

 

همچون زخمی

همه عُمر

خونابه چکنده

همچون زخمی

همه عُمر

به دردی خشک تپنده،

به نعره یی

چشم بر جهان گشوده

به نفرتی

از خود شونده،

 

غیابِ بزرگ چنین بود

سرگذشتِ ویرانه چنین بود.

 

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچک تر حتا

از گلوگاهِ یکی پرنده!

 

دیِ 1355

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پریدن

رها شدن بر گُرده ی باد است و

با بی ثباتی سیماب وارِ هوا برآمدن

به اعتمادِ استقامتِ بال های خویش؛

ورنه مسأله یی نیست:

پرنده ی نوپرواز

بر آسمانِ بلند

سرانجام

پَر باز می کند.

 

جهانِ عبوس را به قواره ی همّتِ خود بُریدن است،

آزادگی را به شهامت آزمودن است و

رهایی را اقبال کردن

حتا اگر زندان

پناهِ ایمنِ آشیانه است

و گرم ْجای بی خیالی سینه ی مادر،

حتا اگر زندان

بالشِ گرمی ست

از بافه ی عنکبوت و تارَکِ پیله.

 

رهایی را شایسته بودن است

حتا اگر رهایی

دامِ باشه و

قِرقی ست

یا معبرِ پُردردِ پیکانی

از کمانی؛

وگرنه مسأله یی نیست:

پرنده ی نوپرواز

بر آسمانِ بلند

سرانجام

پَر باز می کند.

 

21 آذرِ 1356

نیوجرسی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه های کوچک غربت

بچه های اعماق

گفتار برای یک ترانه، در شهادتِ احمد زیبرم

به علیرضا اسپهبد

در شهرِ بی خیابان می بالند

در شبکه ی مورگی پس کوچه و بُن بست،

آغشته ی دودِ کوره و قاچاق و زردزخم

قابِ رنگین در جیب و تیرکمان در دست،

بچه های اعماق

بچه های اعماق

 

باتلاقِ تقدیرِ بی ترحم در پیش و

دشنامِ پدرانِ خسته در پُشت،

نفرینِ مادرانِ بی حوصله در گوش و

هیچ از امید و فردا در مشت،

بچه های اعماق

بچه های اعماق

 

 

بر جنگلِ بی بهار می شکفند

بر درختانِ بی ریشه میوه می آرند،

بچه های اعماق

بچه های اعماق

 

با حنجره ی خونین می خوانند و از پا درآمدنا

درفشی بلند به کف دارند

بچه های اعماق

بچه های اعماق

 

1354

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مترسک

برای آنی و تقی مدرسی

جایی پنهان در این شبِ قیرین

اِستاده به جا، مترسکی باید؛

نه ش چشم، ولی چنان که می بیند

نه ش گوش، ولی چنان که می پاید.

 

بی ریشه، ولی چنان به جا سُتوار

که ش خود به تَبَر کَنی ز جای، اِلاّک.

چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق

می نعره زند که از من است این خاک.

 

چون شبگذری ببیندش، دزدی ش

چون سایه به شب نهفته پندارد

کز حیله نفس به سینه درچیده ست

تا رهگذرش مترسک انگارد.

 

 

آری، همه شب یکی خموش آنجاست

با خالی بودِ خویش رودررو.

گر مَشعله نیز می کشد عابر

ره می نبرد که در چه کار است او.

 

28 اسفندِ 1356

پرینستون

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

چه هنگام می زیسته ام؟

کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها و شبان را

من

اگر این آفتاب

هم آن مشعلِ کال است

بی شبنم و بی شفق

که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.

 

چه هنگام می زیسته ام،

کدام بالیدن و کاستن را

من

که آسمانِ خودم

چترِ سرم نیست؟

 

 

آسمانی از فیروزه نیشابور

با رگه های سبزِ شاخساران،

همچون فریادِ واژگونِ جنگلی

در دریاچه یی،

آزاد و رَها

همچون آینه یی

که تکثیرت می کند.

 

 

بگذار

آفتابِ من

پیرهنم باشد

و آسمانِ من

آن کهنه کرباسِ بی رنگ.

 

بگذار

بر زمینِ خود بایستم

بر خاکی از بُراده ی الماس و رعشه ی درد.

 

بگذار سرزمینم را

زیرِ پای خود احساس کنم

و صدای رویشِ خود را بشنوم:

رُپ رُپه ی طبل های خون را

در چیتگر

و نعره ی ببرهای عاشق را

در دیلمان.

 

وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟

کدام مجموعه ی پیوسته ی روزها و شبان را من؟

 

15 اسفندِ 1356

پرینستون

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

تلخ

چون قرابه ی زهری

خورشید از خراشِ خونینِ گلو می گذرد.

 

سپیدار

دلقکِ دیلاقی ست

بی مایه

با شلوارِ ابلق و شولای سبزش،

که سپیدیِ خسته ْخانه را

مضمونی دریده کوک می کند.

 

 

مرمرِ خشکِ آبدانِ بی ثمر

آیینه ی عریانیِ شیرین نمی شود،

و تیشه ی کوه کن

بی امان ْتَرَک اکنون

پایانِ جهان را

در نبضی بی رؤیا تبیره می کوبد.

 

 

کُند

همچون دشنه یی زنگاربسته

فرصت

از بریدگی های خونبارِ عصب می گذرد.

 

13 تیرِ 1357

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

که ایم و کجاییم

چه می گوییم و در چه کاریم؟

 

پاسخی کو؟

 

به انتظارِ پاسخی

عصب می کِشیم

و به لطمه ی پژواکی

کوهوار

درهم می شکنیم.

 

آذرِ 1357

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

شبِ ایرانشهر

جهان را بنگر سراسر

که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود

از خویش بیگانه است.

و ما را بنگر

بیدار

که هُشیوارانِ غمِ خویشیم.

خشم آگین و پرخاشگر

از اندوهِ تلخِ خویش پاسداری می کنیم،

نگهبانِ عبوسِ رنجِ خویشیم

تا از قابِ سیاهِ وظیفه یی که بر گِردِ آن کشیده ایم

خطا نکند.

 

و جهان را بنگر

جهان را

در رخوتِ معصومانه ی خوابش

که از خویش چه بیگانه است!

 

 

ماه می گذرد

در انتهای مدارِ سردش.

ما مانده ایم و

روز

نمی آید.

 

23 آذرِ 1357

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

غم

اینجا نه

که آنجاست

دل

امّا

در سرمای این سیاه خانه می تپد.

 

 

در این غُربتِ ناشاد

یأسی ست اشتیاق

که در فراسوهای طاقت می گذرد.

 

بادامِ بی مغزی می شکنیم

یادِ دیاران را

و تلخای دوزخ

در هر رگِمان می گذرد.

 

دیِ 1357

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه ی کوچک

تو کجایی؟

در گستره ی بی مرزِ این جهان

تو کجایی؟

 

من در دورترین جای جهان ایستاده ام:

کنارِ تو.

 

 

تو کجایی؟

در گستره ی ناپاکِ این جهان

تو کجایی؟

 

من در پاک ترین مُقامِ جهان ایستاده ام:

بر سبزه شورِ این رودِ بزرگ که می سُراید

برای تو.

 

دیِ 1357

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آخر بازی

عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرمسارِ ترانه های بی هنگامِ خویش.

 

 

و کوچه ها

بی زمزمه ماند و صدای پا.

 

سربازان

شکسته گذشتند،

خسته

بر اسبانِ تشریح،

و لَتّه های بی رنگِ غروری

نگونسار

بر نیزه هایشان.

 

 

تو را چه سود

فخر به فلک بَر

فروختن

هنگامی که

هر غبارِ راهِ لعنت شده نفرینَت می کند؟

 

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

به داس سخن گفته ای.

 

آنجا که قدم برنهاده باشی

گیاه

از رُستن تن می زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

هرگز

باور نداشتی.

 

 

فغان! که سرگذشتِ ما

سرودِ بی اعتقادِ سربازانِ تو بود

که از فتحِ قلعه ی روسبیان

بازمی آمدند.

باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،

که مادرانِ سیاه پوش

داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد

هنوز از سجاده ها

سر برنگرفته اند!

 

26 دیِ 1357

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هجرانی

سینِ هفتم

سیبِ سُرخی ست،

حسرتا

که مرا

نصیب

ازاین سُفره ی سُنّت

سروری نیست.

 

شرابی مردافکن در جامِ هواست،

شگفتا

که مرا

بدین مستی

شوری نیست.

 

سبوی سبزه پوش

در قابِ پنجره

آه

چنان دورم

که گویی جز نقشِ بی جانی نیست.

و کلامی مهربان

در نخستین دیدارِ بامدادی

فغان

که در پسِ پاسخ و لبخند

دلِ خندانی نیست.

 

بهاری دیگر آمده است

آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی

نیست

نامی نیست.

 

اسفندِ 1357

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

صبح

ولرم و

کاهلانه

آبدانه های چرکی ِ بارانِ تابستانی

بر برگ های بی عشوه ی خطمی

به ساعتِ پنجِ صبح.

 

در مزارِ شهیدان

هنوز

خطیبانِ حرفه یی درخوابند.

حفره ی معلقِ فریادها

در هوا

خالی ست.

و گُلگون کفنان

به خستگی

در گور

گُرده تعویض می کنند.

 

 

به تردید

آبله های باران

بر الواحِ سَرسَری

به ساعتِ پنجِ صبح.

 

2 اردیبهشتِ 1358

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در این بن بست

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم.

دلت را می بویند

روزگارِ غریبی ست، نازنین

و عشق را

کنارِ تیرکِ راهبند

تازیانه می زنند.

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

در این بُن بستِ کج وپیچِ سرما

آتش را

به سوخت بارِ سرود و شعر

فروزان می دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگارِ غریبی ست، نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کُشتنِ چراغ آمده است.

 

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون آلود

روزگارِ غریبی ست، نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان.

 

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کبابِ قناری

بر آتشِ سوسن و یاس

روزگارِ غریبی ست، نازنین

ابلیسِ پیروزْمست

سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

 

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

31 تیرِ 1358

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عاشقانه

آنکه می گوید دوستت می دارم

خنیاگرِ غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبانِ سخن بود

 

هزار کاکُلی شاد

در چشمانِ توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

 

عشق را

ای کاش زبانِ سخن بود

 

 

آنکه می گوید دوستت می دارم

دلِ اندُه گینِ شبی ست

که مهتابش را می جوید.

 

ای کاش عشق را

زبانِ سخن بود

 

هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

 

عشق را

ای کاش

زبانِ سخن بود

 

31 تیرِ 1358

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ترانه ی همسفران

سرِ دوراهی

یه قلعه بود

یه خشت از مهتاب و

یه خشت از سنگ

 

سرِ دوراهی

یه قلعه بود

یه خشت از شادی و

یه خشت از جنگ

 

 

سرِ دوراهی

یه قلعه بود

دو خشت از اشک و

دو خشت از خنده

 

سرِ دوراهی

یه قلعه بود

سه خشت از شغال و

یه خشت از پرنده.

 

1359

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خطابه ی آسان، در امید

به رامین شهروند

وطن کجاست که آوازِ آشنای تو چنین دور می نماید؟

امید کجاست

تا خود

جهان

به قرار

بازآید؟

 

هان، سنجیده باش

که نومیدان را معادی مقدر نیست!

 

 

معشوق در ذره ذره ی جانِ توست

که باور داشته ای،

و رستاخیز

در چشم اندازِ همیشه ی تو

به کار است.

در زیجِ جُستجو

ایستاده ی ابدی باش

تا سفرِ بی انجامِ ستارگان بر تو گذر کند،

که زمین

از اینگونه حقارت بار نمی مانْد

اگر آدمی

به هنگام

دیده ی حیرت می گشود.

 

 

زیستن

و ولایتِ والای انسان بر خاک را

نماز بردن؛

زیستن

و معجزه کردن؛

ورنه

میلادِ تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست

هم از آن دست که مرگت،

هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقیمِ اَسترانِ تو

از فاصله ی کویری میلاد و مرگت؟

 

مُعجزه کن مُعجزه کن

که مُعجزه

تنها

دست کارِ توست

اگر دادگر باشی؛

که در این گُستره

گُرگانند

مشتاقِ بردریدنِ بی دادگرانه ی آن

که دریدن نمی تواند.

و دادگری

معجزه ی نهایی ست.

 

و کاش در این جهان

مردگان را

روزی ویژه بود،

تا چون از برابرِ این همه اجساد گذر می کنیم

تنها دستمالی برابرِ بینی نگیریم:

این پُرآزار

گندِ جهان نیست

تعفنِ بی داد است.

 

 

و حضورِ گرانبهای ما

هر یک

چهره در چهره ی جهان

(این آیینه یی که از بودِ خود آگاه نیست

مگر آن دَم که در او درنگرند)

 

تو

یا من،

آدمی یی

انسانی

هر که خواهد گو باش

تنها

آگاه از

دست کارِ عظیمِ نگاهِ خویش

تا جهان

از این دست

بی رنگ و غم انگیز نماند

تا جهان

از این دست

پلشت و نفرت خیز نماند.

 

 

یکی

از دریچه ی ممنوعِ خانه

بر آن تلِّ خشکِ خاک نظر کن:

آه، اگر امید می داشتی

آن خُشکسار

کنون اینگونه

از باغ و بهار

بی برگ نبود

و آنجا که سکوت به ماتم نشسته

مرغی می خوانْد.

 

 

نه

نومیدْمردم را

معادی مقدّر نیست.

چاووشیِ امیدانگیزِ توست

بی گمان

که این قافله را به وطن می رساند.

 

23 تیرِ 1359

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

نه

تو را برنتراشیده ام از حسرت های خویش:

پارینه تر از سنگ

تُردتر از ساقه ی تازه روی یکی علف.

 

تو را برنکشیده ام از خشمِ خویش:

ناتوانیِ خِرَد

از برآمدن،

گُر کشیدن

در مجمرِ بی تابی.

 

تو را بر نَسَخته ام به وزنه ی اندوهِ خویش:

پَرِّ کاهی

در کفّه ی حرمان،

کوه

در سنجشِ بیهودگی.

 

 

تو را برگزیده ام

رَغمارَغمِ بیداد.

گفتی دوستت می دارم

و قاعده

دیگر شد.

 

کفایت مکن ای فرمانِ «شدن»،

مکرّر شو

مکرّر شو!

 

17 مردادِ 1359

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رستاخیز

من تمامی مُردگان بودم:

مُرده ی پرندگانی که می خوانند

و خاموشند،

مُرده ی زیباترینِ جانوران

بر خاک و در آب،

مُرده ی آدمیان

از بد و خوب.

 

من آن جا بودم

در گذشته

بی سرود.

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی.

 

به مهر

مرا

بی گاه

در خواب دیدی

و با تو

بیدار شدم.

 

19 مردادِ 1359

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در لحظه

به تو دست می سایم و جهان را درمی یابم،

به تو می اندیشم

و زمان را لمس می کنم

معلق و بی انتها

عُریان.

 

می وزم، می بارم، می تابم.

آسمانم

ستارگان و زمین،

و گندمِ عطرآگینی که دانه می بندد

رقصان

در جانِ سبزِ خویش.

 

 

از تو عبور می کنم

چنان که تُندری از شب.

 

می درخشم

و فرومی ریزم.

 

19 مردادِ 1359

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عاشقانه

بیتوته ی کوتاهی ست جهان

در فاصله ی گناه و دوزخ

خورشید

همچون دشنامی برمی آید

و روز

شرمساری جبران ناپذیری ست.

 

آه

پیش از آنکه در اشک غرقه

شوم

چیزی بگوی

 

درخت،

جهلِ معصیت بارِ نیاکان است

و نسیم

وسوسه یی ست نابکار.

مهتاب پاییزی

کفری ست که جهان را می آلاید.

 

چیزی بگوی

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

 

هر دریچه ی نغز

بر چشم اندازِ عقوبتی می گشاید.

عشق

رطوبتِ چندش انگیزِ پلشتی ست

و آسمان

سرپناهی

تا به خاک بنشینی و

بر سرنوشتِ خویش

گریه ساز کنی.

 

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،

هر چه باشد

 

چشمه ها

از تابوت می جوشند

و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان اند.

عصمت به آینه مفروش

که فاجران نیازمندتران اند.

 

خامُش منشین

خدا را

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چیزی بگوی!

 

23 مردادِ 1359

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

گویی

همیشه چنین است

ای غریوِ طلب :

تو در آتشِ سردِ خود می سوزی

و خاکسترت

نقره ی ماه است

تا تو را

در کمالِ بَدرِ تو نیز

باور نکنند.

 

 

چه استجابتِ غمناکی!

زخم ات

از آن

بَدرِ تمام بود

تا مجوسان

بر گُرده ی ارواحِ کهن

به قلعه درتازند.

 

همیشه چنین بوده؟

همیشه چنین است؟

 

مردادِ 1359

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مدایح بی صله

روزنامه ی انقلابی

هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد

مرگ برابرِ من نشسته بود

آن سوی میزِ کنکاشِ «چه باید کرد و چگونه»

و نمونه های چاپخانه را اصلاح می کرد.

 

از خاطرم گذشت که: «چرا برنمی خیزد پس؟

مگر نه قرار است

که خون بیاید و

چرخِ چاپ را

بگرداند؟

 

1360

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

و چون نوبت ِ ملاحان...

و چون نوبتِ ملاحانِ ما فرارسد

آن خونریزِ بیدادگر

در جزیره ی مغناتیس

بر دو پای

استوار بایستد

زخمِ آخرین را

خنجری برهنه به دندانش.

 

پس دریا

به بانگی خاموش

ایشان را آواز دردهد.

 

ملاحان

از زیباترینِ دختران

دست بازدارند

و در بالاخانه های محقرِ میکده ی بارانداز

به خود رها کنند،

خوابگردْوار

در زورق های زنگار

پارو بردارند.

و به جانبِ میعادِ مقدّرِ ظلمت

شتاب کنند.

 

آذرِ 1357

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میان ِ کتاب ها گشتم

میانِ کتاب ها گشتم

میانِ روزنامه های پوسیده ی پُرغبار،

در خاطراتِ خویش

در حافظه یی که دیگر مدد نمی کند

خود را جُستم و فردا را.

 

عجبا!

جُستجوگرم من

نه جُستجو شونده.

من این جایم و آینده

در مشت های من.

 

1360

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خواب آلوده هنوز...

خواب آلوده هنوز

در بستری سپید

صبحِ کاذب

در بورانِ پاکیزه ی قطبی.

و تکبیرِ پُرغریوِ قافله

که: «رسیدیم

آنک چراغ و آتشِ مقصد!»

 

 

گرگ ها

بی قرار از خُمارِ خون

حلقه بر بارافکنِ قافله تنگ می کنند

و از سرخوشی

دندان به گوش و گردنِ یکدیگر می فشرند.

 

« هان!

چند قرن، چند قرن به انتظار بوده اید؟»

 

 

و بر سفره ی قطبی

قافله ی مُردگان

نمازِ استجابت را آماده می شود

شاد از آن که سرانجام به مقصد رسیده است.

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من هم دست ِ توده ام

من همدستِ توده ام

تا آن دَم که توطئه می کند گسستنِ زنجیر را

تا آن دَم که زیرِ لب می خندد

دلش غنج می زند

و به ریشِ جادوگر آبِ دهن پرتاب می کند.

 

اما برادری ندارم

هیچگاه برادری از آن دست نداشته ام

که بگوید «آری»:

ناکسی که به طاعون آری بگوید و

نانِ آلوده اش را بپذیرد.

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پیغام

پسرِ خوبم، ماهان

پاشو

برو آن کوچه ی پایینی،

خانه ای هست که سکّو دارد

پیرمردی لاغر می بینی

روی سکّوی دَمِ خانه نشسته ست

با قبای قدکِ گُل ناری؛

غصه ی عالم بر شانه ی مفلوکش

پنداری.

 

شاید از چشمانِ ترکمنی ش

زودتر بشناسی ش.

می روی پیش و

بلند

(گوش هایش آخر

تازگی قدری سنگین شده)

می گویی: «قورقومّی!»

سر تکان خواهد داد

با تأثر به تو لبخندی خواهد زد

و تو را خواهد بوسید،

و تو آن وقت به او خواهی گفت

نوه ی کوچکِ من هستی و اسمت ماهان

و برایش از من پیغامی داری.

(خودِ او اسمش مختوم قلی ست

سعی کن یادت باشد.)

بعد، از قولِ من

این ها را

یک به یک خدمتِ او خواهی گفت:

آه، مختوم قلی

این چه رؤیای شگفتی ست که در بی خوابی می گذرد

بر دو چشمِ نگرانِ من؟

این چه پیغامِ پُراز

رَمزِ پُر از رازی ست

که کشد عربده بی گفتار

اینچنین از تَکِ کابوسِ شبانِ من؟

خوابِ سنگینِ پریشانی ست

لیک اشارت به مجازش نیست

به گمانِ من.

 

خواب می بینم

چند تن مَردیم

در ظلمتِ قیرینِ شبانگاهی

که به گورستانی بی تاریخ

پِیِ چیزی می گردیم.

شبِ پُر رازی ست:

ظلماتی راکد

در فراسوی مکان،

و مکان

پنداری

مقبره ی پوده ی بی آغازی ست

در سرانجامِ زمان.

 

دیرگاهی ست زمین مُرده ست

و به قندیلِ کبود

روشنانِ فلکی

در فسادِ ظلمات افسرده ست.

 

ما ولیکن

گویی می دانیم

که به دنبالِ چه ایم،

لیک اگر چند بدان

نمی اندیشم

در عمل گویی مردانی هستیم

کز اراده ی خود پیشیم.

 

راستی را

هر چند

شعله ی سردی آنسان که بر آن بتوان انگشت نهاد

سببِ غلغله ی جوششِ ما نیست،

هیچ انگیزه ی بیرون و درون نیز

مانعِ کوششِ ما نیست:

 

بیل و کج بیل و کلنگ

بی امان در کار است

تا ز رازی که به کشف اش می کوشیم

پرده بردارد.

(آه، مختوم قلی

بارها دیده ام این رؤیا را

با سری خالی

با نگاهی عُریان.)

 

 

ناگهان

مدخلِ سردابی

آنک!

(همگی

مات و حیرت زده در یکدیگر می نگریم.

نه، غلط بودم آنگاه که گفتم می دانستیم

که به دنبالِ چه ایم!)

 

مشعلی بر می افروزم

می خزم در سرداب

و بدان منظرِ خوف

چشم برمی دوزم:

 

خفته بر چربی و پوسیدگیِ تیره مغاک

پدرانم را می بینم یک یک

مُرده و خاک شده،

استخوان ها همگی از پی و گوشت

رُفته و پاک شده.

 

چشم هاشان را می بینم تنها

که هنوز

زنده است و نگران می گردد

در تهِ کاسه ی خشکیده ی خویش.

من به زانو در می آیم

و سرافکنده به زاری می گویم:

 

«پدران، ای پدران!

نگرانی تان از چیست؟

ما خطاهامان را معترفیم.

به مکافاتِ خطاهاست که اکنون اینسان سرگردانیم

در زمان هایی مجهول

به دیاری همه هول

به فضایی همه بیم

وزنِ زنجیر کمرهامان را می شکند

زخم های تنِمان خون می بارد

و چنان باری از خفّتمان بر دوش است

که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم

و نه آهی بر لب از بیم...

 

نگرانی تان از چیست؟

ما خطاهامان را معترفیم

 

و به جبرانِ خطاهامان می کوشیم.»

 

پدران

اما

در پاسخ

با نگاهی از نفرت

سوی من می نگرند

با نگاهی که به آهی می ماند

و به آرامی

در کاسه ی سر

چشم هاشان را

می بینم

(انگورکِ چندی از قیر)

که به حسرت می جوشد

می کشد راه و فرو می چکد آهسته به خاک

و به حسرت می ماسد

 

و تمام!

 

 

همه رؤیایم این است.

 

شاید این رؤیا اخطاری باشد.

شاید این رؤیا می گوید کفاره ی نادانیِ ما چندان سنگین است

که به جبرانش دیری باید

هر زمان منتظرِ فاجعه یی دیگر باشیم.

من نمی دانم تعبیرش چیست

یا اشارت به چه دارد، اما

همه ی زندگی من شده این وحشت

این کابوس

این تکرار.

 

با خودم می گویم:

 

«قصه ی بی سروته!

من نباید در فکرش باشم.

علتش معلوم است:

بس که لاینقطع از مُرده و از قاری

بس که لاینقطع از گور و کفن، مرگ و عزاداری

شاید

صبح تا شام سخن می گویند...

 

نه،

با کمی کوشش

از خاطره پاکش خواهم کرد!»

 

اما

لحظه یی دیگر

این رؤیا

باز ازنو!

لحظه یی دیگر و

پیمودنِ این راهِ دراز

از نو!

 

 

راستی را

مختوم

من به تقدیر و به پیشانی و اینگونه اباطیل

ندارم باور.

اگر از من شنوایی داری

می گویم

هر کسی قطره ی خُردی ست در این رودِ عظیم

که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است،

و فشارِ آب است

آن ناچاری

که جهت بخشِ حقیقی ست.

ابلهان

بگذار

اسمش را

تقدیر کنند.

 

 

حرفِ من این است:

قطره ها باید آگاه شوند

که به هم کوشی

بی شک

می توان بر جهتِ تقدیری فایق شد.

 

بی گمان ناآگاهی ست

آنچه آسان جو را وامی دارد

که سراشیبی را

نام بگذارد تقدیر

و مقدّر را

چیزی پندارد

که نمی یابد تغییر.

 

رودِ سردرشیب این را مفتِ خود می شمرد؛

رودِ سردرشیب

به همین ناآگاهی زنده ست،

و به نیروی همین باورِ تقدیری

زنده و تازَنده ست.

 

اینچنین است که ما هم من و تو

 

سرنوشتی اینسان می یابیم:

 

تو

غمین و مأیوس

می نشینی ساعت ها

سر سکّو

جلوِ خانه ی تاریکت

غرقِ اندیشه ی بی حاصلیِ این همه سال

که چه بیهوده گذشت؛

و من

این گوشه

در این فکرِ عبث

که بیابم جایی هم نفسی:

غمگُساری که غمی بگذارم با او

باری از دل بردارم با او.

 

و در این ساعت

رود

سرخوش از باورِ تقدیری آسان جویان

همچنان در تک و در تاز است؛

که چنین باور

تا هست

عمرِ آن بهره کشِ قحبه دراز است.

 

 

آه، مختوم قلی

من گهگاه

سردستی

به لغت نامه

نگاهی می اندازم:

 

چه معادل ها دارد پیروزی! (محشر!)

چه معادل ها دارد شادی!

چه معادل ها انسان!

چه معادل ها آزادی!

 

مترادف هاشان

چه طنینِ پُر و پیمانی دارد!

وای، مختوم قلی

شعر سرودن با آن ها

چه شکوه و هیجانی دارد!

 

نه!

من نمی خواهم باشم

تنها

نوحه خوانی گریان.

می بینی؟

کارِ من این شده است

که بیایم به اتاقم هر شام

و به خاموشی خورشیدی دیگر

کلماتی دیگر گریه کنم.

 

گاه با خود می گویم:

«سهمِ ما

پنداری

شادی نیست.

لوحِ پیشانی ما مُهرِ که را خورده؟ خدا یا شیطان؟»

 

باز می گویم:

«هرچند

دائماً مرثیه یی هست که بنویسی

یا غریوِ دردی

که دلت را بچلاند در مشتش،

و به هر حالی

هست

دائماً اشکِ غمی گُرده شکن در چشم

که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشتش

 

هرچند

نابکارانی هستند آن سو

(چیره دستانی در حرفه ی «کَت بسته به مَقتَل بردن»)

و دلیرانی دریادل این سو

(چربدستانی در صنعتِ «زیبا مردن»)

 

همه جا هست اگر چند

(به خود می گویم باز)

پُلِ متروکی بر بسترِ خُشک آبی

در یکی جاده ی کم آمدوشد

که پسین منزل و پایانِ رهِ مردمِ دریادل باشد،

باز

زیرِ پُل

دریا

از جوش نمی ماند

زیرِ پُل

دریا

پُرصلابت تر می خواند.»

 

 

روزگاری

با خود

دردمندانه می اندیشیدم

که پیام از توفان ها نرسید

و نسیمی که فرازآمد از گردنه های

صعب

بر جسدهایی بیهوده وزید

به جسدهایی

آونگ

بر امیدی موهوم

 

لیک اکنون دیگر

مختوم

من هراسم نیست

اگر این رؤیا در خوابِ پریشانِ شبی می گذرد

یا به هذیانِ تبی

یا به چشمی بیدار

یا به جانی مغموم...

 

نه

من هراسم نیست:

 

ز نگاه و ز سخن عاری

شب نهادانی از قعرِ قرون آمده اند

آری

که دلِ پُرتپشِ نور اندیشان را

وصله ی چکمه ی خود می خواهند،

و چو بر خاک در افکندندت

باور دارند

که سعادت با ایشان به جهان آمده است.

 

باشد! باشد!

من هراسم نیست،

چون سرانجامِ پُراز نکبتِ هر تیره روانی را

که جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید می دانم چیست

خوب می دانم چیست.

 

20 تیرِ 1360

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جهان را که آفرید

« جهان را که آفرید؟»

 

« جهان را؟

من

آفریدم!

بجز آن که چون من اش انگشتانِ معجزه گر باشد

که را توانِ آفرینشِ این هست؟

 

جهان را

من آفریدم.»

 

« جهان را

چگونه آفریدی؟»

 

« چگونه؟

به لطفِ کودکانه ی اعجاز!

 

به جز آن که رؤیتی چو من اش باشد

(تعادلِ ظریفِ یکی ناممکن

در ذُروه ی امکان)

که را طاقتِ پاسخ گفتنِ این هست؟

 

به کرشمه دست برآورده

جهان را

به اُلگوی خویش

بریدم.»

 

 

مرا اما محرابی نیست،

که پرستشِ من

همه

«برخورداربودن» است.

مرا بر محرابی کتابی نیست،

که زبانِ من

همه

«امکانِ سرودن» است.

مرا بر آسمان و زمین

قرار

نیست

چرا که مرا

مَنیّتی در کار نیست:

نه منم من.

به زبانِ تو سخن می گویم

و در تو می گذرم.

 

فرصتی تپنده ام در فاصله ی میلاد و مرگ

تا معجزه را

امکانِ عشوه

بردوام مانَد.

 

3 تیرِ 1362

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نمی توانم زیبا نباشم

نمی توانم زیبا نباشم

عشوه یی نباشم در تجلیِ جاودانه.

 

چنان زیبایم من

که گذرگاهم را بهاری نابه خویش آذین می کند:

در جهانِ پیرامنم

هرگز

خون

عُریانی جان نیست

و کبک را

 

هراسناکیِ سُرب

از خرام

باز

نمی دارد.

 

چنان زیبایم من

که الله اکبر

وصفی ست ناگزیر

که از من می کنی.

زهری بی پادزهرم در معرضِ تو.

جهان اگر زیباست

مجیزِ حضورِ مرا می گوید.

 

ابلهامردا

عدوی تو نیستم من

انکارِ تواَم.

 

1362

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نمی خواستم...

نمی خواستم نامِ چنگیز را بدانم

نمی خواستم نامِ نادر را بدانم

نامِ شاهان را

محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،

نامِ خِفَت دهندگان را نمی خواستم و

خِفَت چشندگان را.

 

می خواستم نامِ تو را بدانم.

 

و تنها نامی را که می خواستم

ندانستم.

 

1363

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در جدال با خاموشی

1

من بامدادم سرانجام

خسته

بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.

هرچند جنگی از این فرساینده تر نیست،

که پیش از آنکه باره برانگیزی

آگاهی

که سایه ی عظیمِ کرکسی گشوده بال

بر سراسرِ میدان گذشته است

تقدیر از تو گُدازی خون آلوده به خاک اندر کرده است

و تو را دیگر

از شکست و مرگ

گزیر

نیست.

 

من بامدادم

شهروندی با اندام و هوشی متوسط.

نَسبَم با یک حلقه به آوارگانِ کابل می پیوندد.

نامِ کوچکم عربی ست

نامِ قبیله یی ام تُرکی

کُنیَتَم پارسی.

نامِ قبیله یی ام شرمسارِ تاریخ است

و نامِ کوچکم را دوست نمی دارم

(تنها هنگامی که تواَم آواز می دهی

این نام زیباترین کلامِ جهان است

و آن صدا غمناک ترین آوازِ استمداد).

 

در شبِ سنگینِ برفی بی امان

بدین رُباط فرود آمدم

هم از نخست پیرانه خسته.

 

در خانه یی دلگیر انتظارِ مرا می کشیدند

کنارِ سقاخانه ی آینه

نزدیکِ خانقاهِ درویشان.

(بدین سبب است شاید

که سایه ی ابلیس را

هم از اول

همواره در کمینِ خود یافته ام).

 

در پنج سالگی

هنوز از ضربه ی ناباورِ میلادِ خویش پریشان بودم

و با شغشغه ی لوکِ مست و حضورِ ارواحیِ خزندگانِ زهرآگین برمی بالیدم

بی ریشه

بر خاکی شور

در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی غبارآلودِ آخرین رشته ی نخل ها بر حاشیه ی آخرین خُشک رود.

 

در پنج سالگی

بادیه در کف

در ریگزارِ عُریان به دنبالِ نقشِ سراب می دویدم

پیشاپیشِ خواهرم که هنوز

با جذبه ی کهربایی مرد

بیگانه

بود.

 

نخستین بار که در برابرِ چشمانم هابیلِ مغموم از خویشتن تازیانه خورد شش ساله بودم.

و تشریفات

سخت درخور بود:

صفِ سربازان بود با آرایشِ خاموشِ پیادگانِ سردِ شطرنج،

و شکوهِ پرچمِ رنگین ْرقص

و داردارِ شیپور و رُپ رُپه ی فرصت سوزِ طبل

تا هابیل از شنیدنِ زاری خویش زردرویی نبرد.

 

 

بامدادم من

خسته از با خویش جنگیدن

خسته ی سقاخانه و خانقاه و سراب

خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل

خسته ی خجلت از خود بردنِ هابیل.

دیری ست تا دَم بر نیاورده ام اما اکنون

هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم

که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می گشاید.

 

صفِ پیادگانِ سرد آراسته است

و پرچم

با هیبتِ رنگین

برافراشته.

 

تشریفات در ذُروه ی کمال است و بی نقصی

راست در خورِ انسانی که برآنند

تا همچون فتیله ی پُردودِ شمعی بی بها

به مقراضش بچینند.

 

در برابرِ صفِ سردَم واداشته اند

و دهان بندِ زردوز آماده است

بر سینی حلبی

کنارِ دسته یی ریحان و پیازی مُشت کوب.

 

آنک نشمه ی نایب که پیش می آید عُریان

با خالِ پُرکرشمه ی اَنگِ وطن بر شرم گاهش

وینک رُپ رُپه ی طبل:

تشریفات آغاز می شود

 

هنگامِ آن است که تمامتِ نفرتم را به نعره یی بی پایان تُف کنم.

من بامدادِ نخستین و آخرینم

هابیلم من

بر سکّوی تحقیر

شرفِ کیهانم من

تازیانه خورده ی خویش

که آتشِ سیاهِ اندوهم

دوزخ را

از بضاعتِ ناچیزش شرمسار می کند.

 

 

2

در بیمارستانی که بسترِ من در آن به جزیره یی در بی کرانگی می مانَد

گیج و حیرت زده به هر سویی چشم می گردانم:

 

این بیمارستان از آنِ خنازیریان نیست.

سلاطونیان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بی نشاطند.

جذامیان آزادانه می خرامند، با پلک های نیم جویده

و دو قلب در کیسه ی فتق

و چرکابه یی از شاش و خاکشی در رگ

با جاروهای پَر بر سرنیزه ها

به گردگیریِ ویرانه.

 

راهروها با احساسِ سهمگینِ حضورِ سایه یی هیولا که فرمانِ سکوت می دهد

محورِ خوابگاه هایی ست با حلقه های آهن در دیوارهای سنگ

و تازیانه و شمشیر

بر دیوار.

اسهالیان

شرم را در باغچه های پُرگُل به قناره می کشند

و قلبِ عافیت در اتاقِ عمل می تپد

در تشتکِ خلاب و پنبه

میانِ خُرناسه ی کفتارها زیرِ میزِ جراح.

 

اینجا قلبِ سالم را زالو تجویز می کنند

تا سرخوش و شاد همچون قناری مستی

به شیرین ترین ترانه ی جانت نغمه سردهی تا آستانِ مرگ

که می دانی

امنیت

بلالِ شیرْدانه یی ست

که در قفس به نصیب می رسد،

تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کَفَت نهد

و قوطی مُسکن ها را در جیبِ روپوشت:

یکی صبح یکی شب، با عشق!

 

 

اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها می گذرد

و در آشپزخانه

هم اکنون

دستیارِ جراح

برای صبحانه ی سرپزشک

شاعری گردنکش را عریان می کند

(کسی را اعتراضی هست؟)

 

و در نعش کشی که به گورستان می رود

مردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارند

و نبض ها و زبان ها را هنوز

از تبِ خشم کوبش و آتشی هست.

 

 

عُریان بر میزِ عمل چاربندم

اما باید نعره یی برکشم

شرفِ کیهانم آخر

هابیلم من

و در کدوکاسه ی جمجمه ام

چاشتِ سرپزشک را نواله یی هست.

 

به غریوی تلخ

نواله را به کامش زهرِ افعی خواهم کرد،

بامدادم آخر

طلیعه ی آفتابم.

 

20 تیرِ 1363

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

اندیشیدن...

اندیشیدن

در سکوت.

 

آن که می اندیشد

به ناچار دَم فرو می بندد

 

اما آنگاه که زمانه

زخم خورده و معصوم

به شهادتش طلبد

به هزار زبان سخن خواهد گفت.

 

1360

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سحر به بانگِ زحمت و جنون

سحر به بانگِ زحمت و جنون

ز خوابِ ناز چشم باز می کنم.

کنارِ تخت چاشت حاضر است

بیاتِ وَهن و مغزِ خر

به عادتِ همیشه دست سوی آن دراز می کنم.

 

تمامِ روز را پکر

به کارِ هضمِ چاشتی چنین غروب می کنم،

شب از شگفتِ این که فکر

باز

روشن است

به کورچشمی حسود لمسِ چوب می کنم.

 

1360

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جخ امروز از مادر نزاده ام...

جخ امروز

از مادر نزاده ام

نه

عمرِ جهان بر من گذشته است.

 

نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن هاست.

بارها به

خونِمان کشیدند

به یاد آر،

و تنها دست آوردِ کشتار

نان پاره ی بی قاتقِ سفره ی بی برکتِ ما بود.

 

اعراب فریبم دادند

بُرجِ موریانه را به دستانِ پُرپینه ی خویش بر ایشان در گشودم،

مرا و همگان را بر نطعِ سیاه نشاندند و

گردن زدند.

 

نماز گزاردم و قتلِ عام شدم

که رافضی ام دانستند.

نماز گزاردم و قتلِ عام شدم

که قِرمَطی ام دانستند.

آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانِمان یکدیگر را بکشیم و

این

کوتاه ترین طریقِ وصولِ به بهشت بود!

 

به یاد آر

که تنها دست آوردِ کشتار

جُل پاره ی بی قدرِ عورتِ ما بود.

 

خوش بینیِ برادرت تُرکان را آواز داد

تو را و مرا گردن زدند.

سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد

تو را و همگان را گردن زدند.

یوغِ ورزاو بر گردنِمان نهادند.

گاوآهن بر ما بستند

بر گُرده مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

که بازماندگان را

هنوز از چشم

خونابه روان است.

 

کوچِ غریب را به یاد آر

از غُربتی به غُربتِ دیگر،

تا جُستجوی ایمان

تنها فضیلتِ ما باشد.

 

به یاد آر:

تاریخِ ما بی قراری بود

نه باوری

نه وطنی.

 

 

نه،

جخ امروز

از مادر

نزاده ام.

 

1363

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تو باعث شده ای...

تو باعث شده ای که آدمی از آدمی بهراسد.

تراشنده ی آن گَنده بُتی تو

که مرا به وهن در برابرش به زانو می افکنند.

 

 

تو جانِ مرا از تلخی و درد آکنده ای

و من تو را دوست داشته ام

با بازوهایم و در سرودهایم.

 

تو مهیب ترین دشمنی مرا

و تو را من ستوده ام،

رنج برده ام ای دریغ

و تو را

ستوده ام.

 

1363

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دست زی دست نمی رسد

دست زی دست نمی رسد

که سدِّ سفاهتی سیمانی در میان است:

 

«ما» در ذهنت می گذرد «آن ها» بر زبانت

نگران و ترس ْمُرده

چون دهن بگشایی!

 

کابوست آشفته تر باد!

باشد که چو از خواب برآیی

تعبیرش را تدبیری کنی.

 

11 خردادِ 1363

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

همیشه همان...

همیشه همان...

اندوه

همان:

تیری

 

به جگر درنشسته تا سوفار.

 

تسلای خاطر

همان:

مرثیه یی ساز کردن.

غم همان و غم واژه همان

نامِ صاحب ْمرثیه

دیگر.

 

 

همیشه همان

شگرد

همان...

شب همان و ظلمت همان

تا «چراغ»

همچنان نمادِ امید بماند.

 

راه

همان و

از راه ماندن

همان،

تا چون به لفظِ «سوار» رسی

مخاطب پندارد نجات دهنده یی در راه است.

 

و چنین است و بود

که کتابِ لغت نیز

به بازجویان سپرده شد

تا هر واژه را که معنایی داشت

به بند کشند

و واژگانِ بی آرِش را

به شاعران بگذارند.

 

و واژه ها

به گنهکار و بی گناه

تقسیم شد،

به آزاده و بی معنی

سیاسی و بی معنی

نمادین و بی معنی

ناروا و بی معنی.

 

و شاعران

از بی آرِش ترینِ الفاظ

چندان گناه واژه تراشیدند

که بازجویانِ به تنگ آمده

شیوه دیگر کردند،

و از آن پس،

سخن گفتن

نفسِ جنایت شد.

 

1363

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سلاخی می گریست...

سلاخی

می گریست

 

 

به قناری کوچکی

دل باخته بود.

 

 

1363

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بعدی                          قبلی

دسته بندي: شعر,اشعار احمد شاملو,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد