فوج

اقبال لاهوری
امروز یکشنبه 19 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

پیام مشرق(اقبال لاهوری)

پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله

ای امیر کامگار ای شهریار

نوجوان و مثل پیران پخته کار

چشم تو از پردگیهای محرم است

دل میان سینه ات جام جم است

عزم تو پاینده چون کهسار تو

حزم تو آسان کند دشوار تو

همت تو چون خیال من بلند

ملت صد پاره را شیرازه بند

هدیه از شاهنشهان داری بسی

لعل و یاقوت گران داری بسی

ای امیر ابن امیر ابن امیر

هدیه ئی از بینوائی هم پذیر

تا مرا رمز حیات آموختند

آتشی در پیکرم افروختند

یک نوای سینه تاب آورده ام

عشق را عهد شباب آورده ام

پیر مغرب شاعر المانوی

آن قتیل شیوه های پهلوی

بست نقش شاهدان شوخ و شنگ

داد مشرق را سلامی از فرنگ

در جوابش گفته ام پیغام شرق

ماهتابی ریختم بر شام شرق

تا شناسای خودم خود بین نیم

با تو گویم او که بود و من کیم

او ز افرنگی جوانان مثل برق

شعلهٔ من از دم پیران شرق

او چمن زادی چمن پرورده ئی

من دمیدم از زمین مرده ئی

او چو بلبل در چمن فردوس گوش

من بصحرا چون جرس گرم خروش

هر دو دانای ضمیر کائنات

هر دو پیغام حیات اندر ممات

هر دو خنجر صبح خند آئینه فام

او برهنه من هنوز اندر نیام

هر دو گوهر ارجمند و تاب دار

زادهٔ دریای ناپیدا کنار

او ز شوخی در ته قلزم تپید

تا گریبان صدف را بر درید

من به آغوش صدف تابم هنوز

در ضمیر بحر نایابم هنوز

آشنای من ز من بیگانه رفت

از خمستانم تهی پیمانه رفت

من شکوه خسروی او را دهم

تخت کسری زیر پای او نهم

او حدیث دلبری خواهد ز من

رنگ و آب شاعری خواهد ز من

کم نظر بیتابی جانم ندید

آشکارم دید و پنهانم ندید

فطرت من عشق را در بر گرفت

صحبت خاشاک و آتش در گرفت

حق رموز ملک و دین بر من گشود

نقش غیر از پردهٔ چشمم ربود

برگ گل رنگین ز مضمون من است

مصرع من قطرهٔ خون من است

تا نپنداری سخن دیوانگیست

در کمال این جنوان فرزانگیست

از هنر سرمایه دارم کرده اند

در دیار هند خوارم کرده اند

لاله و گل از نوایم بی نصیب

طایرم در گلستان خود غریب

بسکه گردون سفله و دون پرور است

وای بر مردی که صاحب جوهر است

دیده ئی ای خسرو کیوان جناب

آفتاب «ما توارت بالحجاب»

ابطحی در دشت خویش از راه رفت

از دم او سوز الا الله رفت

مصریان افتاده در گرداب نیل

سست رگ تورانیان ژنده پیل

آل عثمان در شکنج روزگار

مشرق و مغرب ز خونش لاله زار

عشق را آئین سلمانی نماند

خاک ایران ماند و ایرانی نماند

سوز و ساز زندگی رفت از گلش

آن کهن آتش فسرده اندر دلش

مسلم هندی شکم را بنده ئی

خود فروشی دل ز دین بر کنده ئی

در مسلمان شأن محبوبی نماند

خالد و فاروق و ایوبی نماند

ای ترا فطرت ضمیر پاک داد

از غم دین سینهٔ صد چاک داد

تازه کن آئین صدیق و عمر

چون صبا بر لالهٔ صحرا گذر

ملت آوارهٔ کوه و دمن

در رگ او خون شیران موج زن

زیرک و روئین تن و روشن جبین

چشم او چون جره بازان تیز بین

قسمت خود از جهان نا یافته

کوکب تقدیر او نا تافته

در قهستان خلوتی ورزیده ئی

رستخیز زندگی نادیده ئی

جان تو بر محنت پیهم صبور

کوش در تهذیب افغان غیور

تا ز صدیقان این امت شوی

بهر دین سرمایهٔ قوت شوی

زندگی جهد است و استحقاق نیست

جز به علم انفس و آفاق نیست

گفت حکمت را خدا خیر کیثر

هر کجا این خیز را بینی بگیر

سید کل صاحب ام الکتاب

پردگیها بر ضمیرش بی حجاب

گرچه عین ذات را بی پرده دید

«رب زدنی» از زبان او چکید

علم اشیا «علم الاسماستی»

هم عصا و هم ید بیضا ستی

علم اشیا داد مغرب را فروغ

حکمت او ماست می بندد ز دوغ

جان ما را لذت احساس نیست

خاک ره جز ریزهٔ الماس نیست

علم و دولت نظم کار ملت است

علم و دولت اعتبار ملت است

آن یکی از سینهٔ احرار گیر

وان دگر از سینهٔ کهسار گیر

دشنه زن در پیکر این کائنات

در شکم دارد گهر چون سومنات

لعل ناب اندر بدخشان تو هست

برق سینا در قهستان تو هست

کشور محکم اساسی بایدت

دیدهٔ مردم شناسی بایدت

ای بسا آدم که ابلیسی کند

ای بسا شیطان که ادریسی کند

رنگ او نیرنگ و بود او نمود

اندرون او چو داغ لاله دود

پاکباز و کعبتین او دغل

ریمن و غدر و نفاق اندر بغل

در نگر ای خسرو صاحب نظر

نیست هر سنگی که می تابد گهر

مرشد رومی حکیم پاک زاد

سر مرگ و زندگی بر ما گشاد

«هر هلاک امت پیشین که بود

زانکه بر جندل گمان بردند عود»

سروری در دین ما خدمتگری است

عدل فاروقی و فقر حیدری است

در هجوم کارهای ملک و دین

با دل خود یک نفس خلوت گزین

هر که یکدم در کمین خود نشست

هیچ نخچیر از کمند او نجست

در قبای خسروی درویش زی

دیده بیدار و خدا اندیش زی

قاید ملت شهنشاه مراد

تیغ او را برق و تندر خانه زاد

هم فقیری هم شه گردون فری

ارد شیری با روان بوذری

غرق بودش در زره بالا و دوش

در میان سینه دل موئینه پوش

آن مسلمانان که میری کرده اند

در شهنشاهی فقیری کرده اند

در امارت فقر را افزوده اند

مثل سلمان در مدائن بوده اند

حکمرانی بود و سامانی نداشت

دست او جز تیغ و قرآنی نداشت

هر که عشق مصطفی سامان اوست

بحر و بر در گوشهٔ دامان اوست

سوز صدیق و علی از حق طلب

ذره ئی عشق نبی از حق طلب

زانکه ملت را حیات از عشق اوست

برگ و ساز کائنات از عشق اوست

جلوهٔ بی پرده او وانمود

جوهر پنهان که بود اندر وجود

روح را جز عشق او آرام نیست

عشق او روزیست کو را شام نیست

خیز و اندر گردش آور جام عشق

در قهستان تازه کن پیغام عشق

شهید ناز او بزم وجود است

شهید ناز او بزم وجود است

نیاز اندر نهاد هست و بود است

نمی بینی که از مهر فلک تاب

به سیمای سحر داغ سجود است

دل من روشن از سوز درون است

دل من روشن از سوز درون است

جهان بین چشم من از اشک خون است

ز رمز زندگی بیگانه تر باد

کسی کو عشق را گوید جنون است

به باغان باد فروردین دهد عشق

به باغان باد فروردین دهد عشق

به راغان غنچه چون پروین دهد عشق

شعاع مهر او قلزم شکاف است

به ماهی دیدهٔ ره بین دهد عشق

عقابان را بهای کم نهد عشق

عقابان را بهای کم نهد عشق

تذروان را ببازان سر دهد عشق

نگه دارد دل ما خویشتن را

ولیکن از کمینش بر جهد عشق

ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق

ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق

بجان ما بلا انگیزی عشق

اگر این خاکدان را واشگافی

درونش بنگری خونریزی عشق

نه هر کس از محبت مایه دار است

نه هر کس از محبت مایه دار است

نه با هر کس محبت سازگار است

بروید لاله با داغ جگر تاب

دل لعل بدخشان بی شرار است

درین گلشن پریشان مثل بویم

درین گلشن پریشان مثل بویم

نمیدانم چه میخواهم چه جویم

برآید آرزو یا بر نیاید

شهید سوز و ساز آرزویم

جهان مشت گل و دل حاصل اوست

جهان مشت گل و دل حاصل اوست

همین یک قطرهٔ خون مشکل اوست

نگاه ما دو بین افتاد ورنه

جهان هر کسی اندر دل اوست

سحر می گفت بلبل باغبان را

سحر می گفت بلبل باغبان را

درین گل جز نهال غم نگیرد

به پیری میرسد خار بیابان

ولی گل چون جوان گردد بمیرد

جهان ما که نابود است بودش

جهان ما که نابود است بودش

زیان توام همی زاید بسودش

کهن را نو کن و طرح دگر ریز

دل ما بر نتابد دیر و زودش

نوای عشق را ساز است آدم

نوای عشق را ساز است آدم

کشاید راز و خود رازست آدم

جهان او آفرید این خوبتر ساخت

مگر با ایزد انباز است آدم

نه من انجام و نی آغاز جویم

نه من انجام و نی آغاز جویم

همه رازم جهان راز جویم

گر از روی حقیقت پرده گیرند

همان بوک و مگر را باز جویم

دلا نارائی پروانه تا کی

دلا نارائی پروانه تا کی

نگیری شیوهٔ مردانه تا کی

یکی خود را به سوز خویشتن سوز

طواف آتش بیگانه تا کی

تنی پیدا کن از مشت غباری

تنی پیدا کن از مشت غباری

تنی محکم تر از سنگین حصاری

درون او دل درد آشنائی

چو جوئی در کنار کوهساری

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

جهانی از ارم زیبا تری ساخت

ولی ساقی به آن آتش که دارد

ز خاک من جهان دیگری ساخت

به یزدان روز محشر برهمن گفت

به یزدان روز محشر برهمن گفت

فروغ زندگی تاب شرر بود

ولیکن گر نرنجی با تو گویم

صنم از آدمی پاینده تر بود

گذشتی تیز گام ای اختر صبح

گذشتی تیز گام ای اختر صبح

مگر از خواب ما بیزار رفتی

من از ناآگهی گم کرده راهم

تو بیدار آمدی بیدار رفتی

تهی از های و هو میخانه بودی

تهی از های و هو میخانه بودی

گل ما از شرر بیگانه بودی

نبودی عشق و این هنگامهٔ عشق

اگر دل چون خرد فرزانه بودی

ترا ای تازه پرواز آفریدند

ترا ای تازه پرواز آفریدند

سراپا لذت بال آزمائی

هوس ما را گران پرواز دارد

تو از ذوق پریدن پر گشائی

چه لذت یارب اندر هست و بود است

چه لذت یارب اندر هست و بود است

دل هر ذره در جوش نمود است

شکافد شاخ را چون غنچهٔ گل

تبسم ریز از ذوق وجود است

شنیدم در عدم پروانه میگفت

شنیدم در عدم پروانه میگفت

دمی از زندگی تاب تبم بخش

پریشان کن سحر خاکسترم را

ولیکن سوز و ساز یک شبم بخش

مسلمانان مرا حرفی است در دل

مسلمانان مرا حرفی است در دل

که روشن تر ز جان جبرئیل است

نهانش دارم از آزر نهادان

که این سری ز اسرار خلیل است

بکویش ره سپاری ای دل ایدل

بکویش ره سپاری ای دل ایدل

مرا تنها گذاری ای دل ایدل

دمادم آرزوها آفرینی

مگر کاری نداری ای دل ایدل

رهی در سینهٔ انجم گشائی

رهی در سینهٔ انجم گشائی

ولی از خویشتن ناآشنائی

یکی بر خود گشا چون دانه چشمی

که از زیر زمین نخلی بر آئی

سحر در شاخسار بوستانی

سحر در شاخسار بوستانی

چه خوش میگفت مرغ نغمه خوانی

بر آور هر چه اندر سینه داری

سرودی ، ناله ئی ، آهی فغانی

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم

اگر درس حیات از من بگیری

بمیری گر به تن جانی نداری

وگر جانی به تن داری نمیری

بهل افسانهٔ آن پا چراغی

بهل افسانهٔ آن پا چراغی

حدیث سوز او آزار گوش است

من آن پروانه را پروانه دانم

که جانش سخت کوش و شعله نوش است

ترا از خویشتن بیگانه سازد

ترا از خویشتن بیگانه سازد

من آن آبی طربناکی ندارم

به بازارم مجو دیگر متاعی

چو گل جز سینهٔ چاکی ندارم

زیان بینی ز سیر بوستانم

زیان بینی ز سیر بوستانم

اگر جانت شهید جستجو نیست

نمایم آنچه هست اندر رگ گل

بهار من طلسم رنگ و بو نیست

برون از ورطهٔ بود و عدم شو

برون از ورطهٔ بود و عدم شو

فزونتر زین جهان کیف و کم شو

خودی تعمیر کن در پیکر خویش

چو ابراهیم معمار حرم شو

ز مرغان چمن نا آشنایم

ز مرغان چمن نا آشنایم

به شاخ آشیان تنها سرایم

اگر نازک دلی از من کران گیر

که خونم می تراود از نوایم

جهان یارب چه خوش هنگامه دارد

جهان یارب چه خوش هنگامه دارد

همه را مست یک پیمانه کردی

نگه را با نگه آمیز دادی

دل از دل جان ز جان بیگانه کردی

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت

شریک سوز و ساز بحر و بر شو

تو این جنگ از کنار عرصه بینی

بمیر اندر نبرد و زنده تر شو

سریر کیقباد ، اکلیل جم خاک

سریر کیقباد ، اکلیل جم خاک

کلیسا و بتستان و حرم خاک

ولیکن من ندانم گوهرم چیست

نگاهم برتر از گردون تنم خاک

اگر در مشت خاک تو نهادند

اگر در مشت خاک تو نهادند

دل صد پارهٔ خونابه باری

ز ابر نو بهاران گریه آموز

که از اشک تو روید لاله زاری

دمادم نقش های تازه ریزد

دمادم نقش های تازه ریزد

بیک صورت قرار زندگی نیست

اگر امروز تو تصویر دوش است

بخاک تو شرار زندگی نیست

چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد

چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد

قیامت افکنم در محفل خویش

چو می خواهم دمی خلوت بگیرم

جهان را گم کنم اندر دل خویش

چه میپرسی میان سینه دل چیست

چه میپرسی میان سینه دل چیست

خرد چون سوز پیدا کرد دل شد

دل از ذوق تپش دل بود لیکن

چو یک دم از تپش افتاد گل شد

خرد گفت او بچشم اندر نگنجد

خرد گفت او بچشم اندر نگنجد

نگاه شوق در امید و بیم است

نمیگردد کهن افسانهٔ طور

که در هر دل تمنای کلیم است

کنشت و مسجد و بتخانه و دیر

کنشت و مسجد و بتخانه و دیر

جز این مشت گلی پیدا نکردی

ز حکم غیر نتوان جز بدل رست

تو ای غافل دلی پیدا نکردی

نه پیوستم درین بستان سرا دل

نه پیوستم درین بستان سرا دل

ز بند این و آن آزاده رفتم

چو باد صبح گردیدم دمی چند

گلان را آب و رنگی داده رفتم

به خود باز آورد رند کهن را

به خود باز آورد رند کهن را

می برنا که من در جام کردم

من این می چون مغان دور پیشین

ز چشم مست ساقی وام کردم

سفالم را می او جام جم کرد

سفالم را می او جام جم کرد

درون قطره ام پوشیده یم کرد

خرد اندر سرم بتخانه ئی ریخت

خلیل عشق دیرم را حرم کرد

خرد زنجیری امروز و دوش است

خرد زنجیری امروز و دوش است

پرستار بتان چشم و گوش است

صنم در آستین پوشیده دارد

برهمن زادهٔ زنار پوش است

خرد اندر سر هر کس نهادند

خرد اندر سر هر کس نهادند

تنم چون دیگران از خاک و خون است

ولی این راز کس جز من نداند

ضمیر خاک و خونم بیچگون است

گدای جلوه رفتی بر سر طور

گدای جلوه رفتی بر سر طور

که جان تو ز خود نامحرمی هست

قدم در جستجوی آدمی زن

خدا هم در تلاش آدمی هست

بگو جبریل را از من پیامی

بگو جبریل را از من پیامی

مرا آن پیکر نوری ندادند

ولی تاب و تب ما خاکیان بین

به نوری ذوق مهجوری ندادند

همای علم تا افتد بدامت

همای علم تا افتد بدامت

یقین کم کن گرفتار شکی باش

عمل خواهی یقین را پخته تر کن

یکی جوی و یکی بین و یکی باش

خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت

خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت

نگاهی تشنهٔ دیدار دارم

در افتد هر زمان اندیشه با شوق

چه آشوب افکنی در جان زارم

دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگ

دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگ

ز بیمش زرد مانند زریری

به خود باز آ خودی را پخته تر گیر

اگر گیری ، پس از مردن نمیری

ز پیوند تن و جانم چه پرسی

ز پیوند تن و جانم چه پرسی

به دام چند و چون در می نیایم

دم آشفته ام در پیچ و تابم

چو از آغوش نی خیزم نوایم

مرا فرمود پیر نکته دانی

مرا فرمود پیر نکته دانی

هر امروز تو از فردا پیام است

دل از خوبان بی پروا نگهدار

حریمش جز به او دادن حرام است

ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟

ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟

ضمیر ما به آیاتش دلیل است

خرد آتش فروزد دل بسوزد

همین تفسیر نمرود و خلیل است

من از بود و نبود خود خموشم

من از بود و نبود خود خموشم

اگر گویم که هستم خود پرستم

ولیکن این نوای ساده کیست

کسی در سینه می گوید که هستم

ز من با شاعر رنگین بیان گوی

ز من با شاعر رنگین بیان گوی

چه سود از سوز اگر چون لاله سوزی

نه خود را می گدازی ز آتش خویش

نه شام دردمندی بر فروزی

ز خوب و زشت تو ناآشنایم

ز خوب و زشت تو ناآشنایم

عیارش کرده ئی سود و زیان را

درین محفل ز من تنها تری نیست

به چشم دیگری بینم جهان را

تو ای شیخ حرم شاید ندانی

تو ای شیخ حرم شاید ندانی

جهان عشق را هم محشری هست

گناه و نامه و میزان ندارد

نه او را مسلمی نی کافری هست

چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب

چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب

میان صد گهر یک دانه گردد

به بزم همنوایان آنچنان زی

که گلشن بر تو خلوت خانه گردد

من ای دانشوران در پیچ و تابم

من ای دانشوران در پیچ و تابم

خرد را فهم این معنی محال است

چسان در مشت خاکی تن زند دل

که دل دشت غزالان خیال است

میارا بزم بر ساحل که آنجا

میارا بزم بر ساحل که آنجا

نوای زندگانی نرم خیز است

به دریا غلت و با موجش در آویز

حیات جاودان اندر ستیز است

سراپا معنی سر بسته ام من

سراپا معنی سر بسته ام من

نگاه حرف بافان برنتابم

نه مختارم توان گفتن به مجبور

که خاک زنده ام در انقلابم

مگو از مدعای زندگانی

مگو از مدعای زندگانی

ترا بر شیوه های او نگه نیست

من از ذوق سفر آنگونه مستم

که منزل پیش من جز سنگ ره نیست

اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ

اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ

ز فیض آرزوی تو گهر شد

به زر خود را مسنج ای بندهٔ زر

که زر از گوشهٔ چشم تو زر شد

وفا ناآشنا بیگانه خو بود

وفا ناآشنا بیگانه خو بود

نگاهش بیقرار از جستجو بود

چو دید او را پرید از سینهٔ من

ندانستم که دست آموز او بود

مپرس از عشق و از نیرنگی عشق

مپرس از عشق و از نیرنگی عشق

بهر رنگی که خواهی سر بر آرد

درون سینه بیش از نقطه ئی نیست

چو آید بر زبان پایان ندارد

مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر

مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر

ازین بستان سرا دیگر چه خواهی

لب جو، بزم گل، مرغ چمن سیر

صبا ، شبنم ، نوای صبحگاهی

مرا روزی گل افسرده ئی گفت

مرا روزی گل افسرده ئی گفت

نمود ما چو پرواز شرار است

دلم بر محنت نقش آفرین سوخت

که نقش کلک او ناپایدار است

جهان ما که پایانی ندارد

جهان ما که پایانی ندارد

چو ماهی در یم ایام غرق است

یکی بر دل نظر وا کن که بینی

یم ایام در یک جام غرق است

به مرغان چمن همداستانم

به مرغان چمن همداستانم

زبان غنچه های بی زبانم

چو میرم با صبا خاکم بیامیز

که جز طوف گلان کاری ندانم

نماید آنچه هست این وادی گل

نماید آنچه هست این وادی گل

درون لالهٔ آتش بجان چیست

بچشم ما چمن یک موج رنگ است

که می داند به چشم بلبلان چیست؟

تو خورشیدی و من سیارهٔ تو

تو خورشیدی و من سیارهٔ تو

سراپا نورم از نظارهٔ تو

ز آغوش تو دورم ناتمامم

تو قرآنی و من سی پارهٔ تو

خیال او درون دیده خوشتر

خیال او درون دیده خوشتر

غمش افزوده جان کاهیده خوشتر

مرا صاحبدلی این نکته آموخت

ز منزل جادهٔ پیچیده خوشتر

دماغم کافر زنار دار است

دماغم کافر زنار دار است

بتان را بنده و پروردگار است

دلم را بین که نالد از غم عشق

ترا با دین و آئینم چه کار است

صنوبر بندهٔ آزادهٔ او

صنوبر بندهٔ آزادهٔ او

فروغ روی گل از بادهٔ او

حریمش آفتاب و ماه و انجم

دل آدم در نگشادهٔ او

ز انجم تا به انجم صد جهان بود

ز انجم تا به انجم صد جهان بود

خرد هر جا که پر زد آسمان بود

ولیکن چون بخود نگریستم من

کران بیکران در من نهان بود

بپای خود مزن زنجیر تقدیر

بپای خود مزن زنجیر تقدیر

ته این گنبد گردان رهی هست

اگر باور نداری خیز و دریاب

که چون پا وا کنی جولانگهی هست

دل من در طلسم خود اسیر است

دل من در طلسم خود اسیر است

جهان از پرتو او تاب گیر است

مپرس از صبح و شامم ز آفتابی

که پیش روزگار من پریر است

نوا در ساز جان از زخمهٔ تو

نوا در ساز جان از زخمهٔ تو

چسان در جانی و از جان برونی

چراغم ، با تو سوزم بی تو میرم

تو ای بیچون من بی من چگونی

نفس آشفته موجی از یم اوست

نفس آشفته موجی از یم اوست

نی ما نغمهٔ ما از دم اوست

لب جوی ابد چون سبزه رستیم

رگ ما ریشهٔ ما از نم اوست

ترا درد یکی در سینه پیچید

ترا درد یکی در سینه پیچید

جهان رنگ و بو را آفریدی

دگر از عشق بیباکم چه رنجی

که خود این های و هو را آفریدی

کرا جوئی چرا در پیچ و تابی

کرا جوئی چرا در پیچ و تابی

که او پیداست تو زیر نقابی

تلاش او کنی جز خود نبینی

تلاش خود کنی جز او نیابی

تو ای کودک منش خود را ادب کن

تو ای کودک منش خود را ادب کن

مسلمان زاده ئی ترک نسب کن

برنگ احمر و خون و رگ و پوست

عرب نازد اگر ، ترک عرب کن

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم

چمن زادیم و از یک شاخساریم

تمیز رنگ و بو بر ما حرام است

که ما پروردهٔ یک نو بهاریم

نهان در سینهٔ ما عالمی هست

نهان در سینهٔ ما عالمی هست

بخاک ما دلی در دل غمی هست

از آن صهبا که جان ما بر افروخت

هنوز اندر سبوی ما نمی هست

دل من ای دل من ایدل من

دل من ای دل من ایدل من

یم من کشتی من ساحل من

چو شبنم بر سر خاکم چکیدی

و یا چون غنچه رستی از گل من

چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست

چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست

زبان لرزد که معنی پیچدار است

برون از شاخ بینی خار و گل را

درون او نه گل پیدا نه خار است

کسی کو درد پنهانی ندارد

کسی کو درد پنهانی ندارد

تنی دارد ولی جانی ندارد

اگر جانی هوس داری طلب کن

تب و تابی که پایانی ندارد

چه پرسی از کجایم چیستم من ؟

چه پرسی از کجایم چیستم من؟

به خود پیچیده ام تا زیستم من

درین دریا چو موج بیقرارم

اگر بر خود نپیچم نیستم من

به چندین جلوه در زیر نقابی

به چندین جلوه در زیر نقابی

نگاه شوق ما را بر نتابی

دوی در خون ما چون مستی می

ولی بیگانه خوئی ، دیر یابی

دل از منزل تهی کن پا بره دار

دل از منزل تهی کن پا بره دار

نگه را پاک مثل مهر و مه دار

متاع عقل و دین با دیگران بخش

غم عشق ار بدست افتد نگه دار

بیا ای عشق ای رمز دل ما

بیا ای عشق ای رمز دل ما

بیا ای کشت ما ای حاصل ما

کهن گشتند این خاکی نهادان

دگر آدم بنا کن از گل ما

سخن درد و غم آرد ، درد و غم به

سخن درد و غم آرد ، درد و غم به

مرا این ناله های دمبدم به

سکندر را ز عیش من خبر نیست

نوای دلکشی از ملک جم به

نه من بر مرکب ختلی سوارم

نه من بر مرکب ختلی سوارم

نه از وابستگان شهریارم

مرا ای همنشین دولت همین بس

چوکاوم سینه را لعلی بر آرم

کمال زندگی خواهی بیاموز

کمال زندگی خواهی بیاموز

گشادن چشم و جز بر خود نبستن

فرو بردن جهان را چون دم آب

طلسم زیر و بالا در شکستن

تو میگوئی که آدم خاکزاد است

تو میگوئی که آدم خاکزاد است

اسیر عالم کون و فساد است

ولی فطرت ز اعجازی که دارد

بنای بحر بر جویش نهاد است

دل بیباک را ضرغام رنگ است

دل بیباک را ضرغام رنگ است

دل ترسنده را آهو پلنگ است

اگر بیمی نداری بحر صحراست

اگر ترسی بهر موجش نهنگ است

ندانم باده ام یا ساغرم من

ندانم باده ام یا ساغرم من

گهر در دامنم یا گوهرم من

چنان بینم چو بر دل دیده بندم

که جانم دیگر است و دیگرم من

تو گوئی طایر ما زیر دام است

تو گوئی طایر ما زیر دام است

پریدن بر پر و بالش حرام است

ز تن بر جسته تر شد معنی جان

فسان خنجر ما از نیام است

چسان زاید تمنا در دل ما

چسان زاید تمنا در دل ما

چسان سوزد چراغ منزل ما

بچشم ما که می بیند چه بیند

چسان گنجید دل اندر گل ما

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ

به چشمم این زمین و آسمان بود

شکی با جان حیرانم در آویخت

جهان بود آن که تصویر جهان بود

جهان ما که جز انگاره ئی نیست

جهان ما که جز انگاره ئی نیست

اسیر انقلاب صبح و شام است

ز سوهان قضا هموار گردد

هنوز این پیکر گل ناتمام است

چسان ای آفتاب آسمان گرد

چسان ای آفتاب آسمان گرد

باین دوری به چشم من در آئی

بخاکی واصل و از خاکدان دور

تو ای مژگان گسل آخر کجائی

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

براه دیگران رفتن عذاب است

گر از دست تو کار نادر آید

گناهی هم اگر باشد ثواب است

بمنزل رهرو دل در نسازد

بمنزل رهرو دل در نسازد

به آب و آتش و گل در نسازد

نپنداری که در تن آرمید است

که این دریا به ساحل در نسازد

بیا با شاهد فطرت نظر باز

بیا با شاهد فطرت نظر باز

چرا در گوشهٔ خلوت گزینی

ترا حق داد چشم پاک بینی

که از نورش نگاهی آفرینی

میان آب و گل خلوت گزیدم

میان آب و گل خلوت گزیدم

ز افلاطون و فارابی بریدم

نکردم از کسی دریوزهٔ چشم

جهان را جز به چشم خود ندیدم

ز آغاز خودی کس را خبر نیست

ز آغاز خودی کس را خبر نیست

خودی در حلقهٔ شام و سحر نیست

ز خضر این نکتهٔ نادر شنیدم

که بحر از موج خود دیرینه تر نیست

دلا رمز حیات از غنچه دریاب

دلا رمز حیات از غنچه دریاب

حقیقت در مجازش بی حجاب است

ز خاک تیره میروید ولیکن

نگاهش بر شعاع آفتاب است

فروغ او به بزم باغ و راغ است

فروغ او به بزم باغ و راغ است

گل از صهبای او روشن ایاغ است

شب کس در جهان تاریک نگذاشت

که در هر دل ز داغ او چراغ است

ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست

ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست

که خواب از چشم او شبنم فرو شست

خودی از بیخودی آمد پدیدار

جهان دریافت آخر آنچه می جست

جهان کز خود ندارد دستگاهی

جهان کز خود ندارد دستگاهی

به کوی آرزو می جست راهی

ز آغوش عدم دزدیده بگربخت

گرفت اندر دل آدم پناهی

دل من رازدان جسم و جان است

دل من رازدان جسم و جان است

نپنداری اجل بر من گران است

چه غم گر یک جهان گم شد ز چشمم

هنوز اندر ضمیرم صد جهان است

گل رعنا چو من در مشکلی هست

گل رعنا چو من در مشکلی هست

گرفتار طلسم محفلی هست

زبان برگ او گویا نکردند

ولی در سینهٔ چاکش دلی هست

مزاج لالهٔ خود رو شناسم

مزاج لالهٔ خود رو شناسم

بشاخ اندر گلان را بو شناسم

از آن دارد مرا مرغ چمن دوست

مقام نغمه های او شناسم

جهان یک نغمه زار آرزوئی

جهان یک نغمه زار آرزوئی

بم و زیرش ز تار آرزوئی

به چشمم هر چه هست و بود و باشد

دمی از روزگار آرزوئی

دل من بی قرار آرزوئی

دل من بی قرار آرزوئی

درون سینهٔ من های و هوئی

سخن ای همنشین از من چه خواهی

که من با خویش دارم گفتگوئی

دوام ما ز سوز ناتمام است

دوام ما ز سوز ناتمام است

چو ماهی جز تپش بر ما حرام است

مجو ساحل که در آغوش ساحل

تپید یک دم و مرگ دوام است

مرنج از برهمن ای واعظ شهر

مرنج از برهمن ای واعظ شهر

گر از ما سجده ئی پیش بتان خواست

خدای ما که خود صورتگری کرد

بتی را سجده ئی از قدسیان خواست

حکیمان گرچه صد پیکر شکستند

حکیمان گرچه صد پیکر شکستند

مقیم سومنات بود و هستند

چسان افرشته و یزدان بگیرند

هنوز آدم به فتراکی نبستند

جهانها روید از مشت گل من

جهانها روید از مشت گل من

بیا سرمایه گیر از حاصل من

غلط کردی ره سر منزل دوست

دمی گم شو به صحرای دل من

هزاران سال با فطرت نشستم

هزاران سال با فطرت نشستم

به او پیوستم و از خود گسستم

ولیکن سر گذشتم این دو حرفست

تراشیدم ، پرستیدم ، شکستم

به پهنای ازل پر می گشودم

به پهنای ازل پر می گشودم

ز بند آب و گل بیگانه بودم

بچشم تو بهای من بلند است

که آوردی ببازار وجودم

درونم جلوهٔ افکار این چیست؟

درونم جلوهٔ افکار این چیست؟

برون من همه اسرار این چیست

بفرما ای حکیم نکته پرداز

بدن آسوده ، جان سیار ، این چیست؟

بخود نازم گدای بی نیازم

بخود نازم گدای بی نیازم

تپم ، سوزم ، گدازم، نی نوازم

ترا از نغمه در آتش نشاندم

سکندر فطرتم ، آئینه سازم

اگر آگاهی از کیف و کم خویش

اگر آگاهی از کیف و کم خویش

یمی تعمیر کن از شبنم خویش

دلا دریوزهٔ مهتاب تا کی

شب خود را برافروز از دم خویش

چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست

چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست

که دل در حلقه بود و عدم نیست

مخور ای کم نظر اندیشهٔ مرگ

اگر دم رفت دل باقی است غم نیست

تو ای دل تا نشینی در کنارم

تو ای دل تا نشینی در کنارم

ز تشریف شهان خوشتر گلیمم

درون سینه ام باشی پس از مرگ

من از دست تو در امید و بیمم

ز من گو صوفیان با صفا را

ز من گو صوفیان با صفا را

خدا جویان معنی آشنا را

غلام همت آن خود پرستم

که با نور خودی بیند خدا را

چو نرگس این چمن نادیده مگذر

چو نرگس این چمن نادیده مگذر

چو بو در غنچهٔ پیچیده مگذر

ترا حق دیدهٔ روشنتری داد

خرد بیدار و دل خوابیده مگذر

تراشیدم صنم بر صورت خویش

تراشیدم صنم بر صورت خویش

به شکل خود خدا را نقش بستم

مرا از خود برون رفتن محال است

بهر رنگی که هستم خود پرستم

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت

نگاه ما چمن زادان رسا نیست

در آن پهنا که صد خورشید دارد

تمیز پست و بالا هست یا نیست

زمین را رازدان آسمان گیر

زمین را رازدان آسمان گیر

مکان را شرح رمز لامکان گیر

پرد هر ذره سوی منزل دوست

نشان راه از ریگ روان گیر

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست

نشان بی نشان غیر از تو کس نیست

قدم بیباک تر نه در ره زیست

به پهنای جهان غیر از تو کس نیست

زمین خاک در میخانهٔ ما

زمین خاک در میخانهٔ ما

فلک یک گردش پیمانهٔ ما

حدیث سوز و ساز ما دراز است

جهان دیباچه افسانه ما

سکندر رفت و شمشیر و علم رفت

سکندر رفت و شمشیر و علم رفت

خراج شهر و گنج کان و یم رفت

امم را از شهان پاینده تر دان

نمی بینی که ایران ماند و جم رفت

ربودی دل ز چاک سینهٔ من

ربودی دل ز چاک سینهٔ من

به غارت برده ئی گنجینهٔ من

متاع آرزویم با که دادی

چه کردی با غم دیرینهٔ من

ز پیش من جهان رنگ و بو رفت

ز پیش من جهان رنگ و بو رفت

زمین و آسمان و چار سو رفت

تو رفتی ای دل از هنگامهٔ او

و یا از خلوت آباد تو او رفت

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست

ولی دانم نوای زندگی چیست

سرودم آنچنان در شاخساران

گل از مرغ چمن پرسد که این کیست؟

نوا مستانه در محفل زدم من

نوا مستانه در محفل زدم من

شرار زندگی بر گل زدم من

دل از نور خرد کردم ضیا گیر

خرد را بر عیار دل زدم من

عجم از نغمه های من جوان شد

عجم از نغمه های من جوان شد

ز سودایم متاع او گران شد

هجومی بود ره گم کره در دشت

ز آواز درایم کاروان شد

عجم از نغمه ام آتش بجان است

عجم از نغمه ام آتش بجان است

صدای من درای کاروان است

حدی را تیز تر خوانم چو عرفی

که ره خوابیده و محمل گران است

ز جان بیقرار آتش گشادم

ز جان بیقرار آتش گشادم

دلی در سینهٔ مشرق نهادم

گل او شعله زار از نالهٔ من

چو برق اندر نهاد او فتادم

مرا مثل نسیم آواره کردند

مرا مثل نسیم آواره کردند

دلم مانند گل صد پاره کردند

نگاهم را که پیدا هم نبیند

شهید لذت نظاره کردند

خرد کرپاس را زرینه سازد

خرد کرپاس را زرینه سازد

کمالش سنگ را آئینه سازد

نوای شاعر جادو نگاری

ز نیش زندگی نوشینه سازد

ز شاخ آرزو بر خورده ام من

ز شاخ آرزو بر خورده ام من

به راز زندگی پی برده ام من

بترس از باغبان ای ناوک انداز

که پیغام بهار آورده ام من

خیالم کو گل از فردوس چیند

خیالم کو گل از فردوس چیند

چو مضمون غریبی آفریند

دلم در سینه می لرزد چو برگی

که بر وی قطرهٔ شبنم نشیند

عجم بحریست ناپیدا کناری

عجم بحریست ناپیدا کناری

که در وی گوهر الماس رنگ است

ولیکن من نرانم کشتی خویش

به دریائی که موجش بی نهنگ است

مگو کار جهان نااستوار است

مگو کار جهان نااستوار است

هر آن ما ابد را پرده دار است

بگیر امروز را محکم که فردا

هنوز اندر ضمیر روزگار است

رمیدی از خداوندان افرنگ

رمیدی از خداوندان افرنگ

ولی بر گور و گنبد سجده پاشی

به لالائی چنان عادت گرفتی

ز سنگ راه مولائی تراشی

قبای زندگانی چاک تا کی

قبای زندگانی چاک تا کی

چو موران آشیان در خاک تا کی

بپرواز آًًً و شاهینی بیاموز

تلاش دانه در خاشاک تا کی

میان لاله و گل آشیان گیر

میان لاله و گل آشیان گیر

ز مرغ نغمه خوان درس فغان گیر

اگر از ناتوانی گشته ئی پیر

نصیبی از شباب این جهان گیر

بجان من که جان نقش تن انگیخت

بجان من که جان نقش تن انگیخت

هوای جلوه این گل را دو رو کرد

هزاران شیوه دارد جان بیتاب

بدن گردد چو با یک شیوه خو کرد

به گوشم آمد از خاک مزاری

به گوشم آمد از خاک مزاری

که در زیر زمین هم میتوان زیست

نفس دارد ولیکن جان ندارد

کسی کو بر مراد دیگران زیست

مشو نومید ازین مشت غباری

مشو نومید ازین مشت غباری

پریشان جلوهٔ ناپایداری

چو فطرت می تراشد پیکری را

تمامش می کند در روزگاری

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست

درین وادی بسی گل چیدنی هست

ولی چشم از درون خود نبندی

که در جان تو چیزی دیدنی هست

تو می گوئی که من هستم خدا نیست

تو می گوئی که من هستم خدا نیست

جهان آب و گل را انتها نیست

هنوز این راز بر من ناگشود است

که چشمم آنچه بیند هست یا نیست

بساطم خالی از مرغ کباب است

بساطم خالی از مرغ کباب است

نه در جامم می آئینه تاب است

غزال من خورد برگ گیاهی

ولی خون دل او مشک ناب است

رگ مسلم ز سوز من تپید است

رگ مسلم ز سوز من تپید است

ز چشمش اشک بیتابم چکید است

هنوز از محشر جانم نداند

جهان را با نگاه من ندید است

بحرف اندر نگیری لامکانرا

بحرف اندر نگیری لامکانرا

درون خود نگر این نکته پیداست

به تن جان آنچنان دارد نشیمن

که نتوان گفت اینجا نیست آنجاست

بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد

بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد

گهی با سنگ گه با شیشه سر کرد

ترا از خود ربود و چشم تر داد

مرا با خویشتن نزدیک تر کرد

هنوز از بند آب و گل نرستی

هنوز از بند آب و گل نرستی

تو گوئی رومی و افغانیم من

من اول آدم بی رنگ و بویم

از آن پس هندی و تورانیم من

مرا ذوق سخن خون در جگر کرد

مرا ذوق سخن خون در جگر کرد

غبار راه را مشت شرر کرد

به گفتار محبت لب گشودم

بیان این راز را پوشیده تر کرد

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد

دل خود کام را از عشق خون کرد

ز اقبال فلک پیما چه پرسی

حکیم نکته دان ما جنون کرد

گل نخستین

هنوز همنفسی در چمن نمی بینم

بهار می رسد و من گل نخستینم

به آب جو نگرم خویش را نظاره کنم

به این بهانه مگر روی دیگری بینم

بخامه ئی که خط زندگی رقم زده است

نوشته اند پیامی به برگ رنگینم

دلم بدوش و نگاهم به عبرت امروز

شهید جلوهٔ فردا و تازه آئینم

ز تیره خاک دمیدم قبای گل بستم

وگرنه اختر وامانده ئی ز پروینم

دعا

ایکه از خمخانه فطرت بجامم ریختی

ز آتش صهبای من بگداز مینای مرا

عشق را سرمایه ساز از گرمی فریاد من

شعلهٔ بیباک گردان خاک سینای مرا

چون بمیرم از غبار من چراغ لاله ساز

تازه کن داغ مرا سوزان بصحرای مرا

هلال عید

نتوان ز چشم شوق رمید ای هلال عید

از صد نگه براه تو دامی نهاده اند

بر خود نظر گشا ز تهی دامنی مرنج

در سینهٔ تو ماه تمامی نهاده اند

تسخیر فطرت

میلاد آدم

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور

خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل

حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیات

چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر

تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد

انکار ابلیس

نوری نادان نیم سجده به آدم برم

او به نهاد است خاک من به نژاد آذرم

می تپد از سوز من خون رگ کائنات

من به دو صرصرم من به غو تندرم

رابطهٔ سالمات ضابطهٔ امهات

سوزم و سازی دهم آتش مینا گرم

ساختهٔ خویش را در شکنم ریز ریز

تا ز غبار کهن ، پیکر نو آورم

از زو من موجهٔ چرخ سکون ناپذیر

نقش گر روزگار ، تاب و تب جوهرم

پیکر انجم ز تو گردش انجم ز من

جان بجهان اندرم ، زندگی مضمرم

تو به بدن جان دهی ، شور بجان من دهم

تو به سکون ره زنی ، من به تپش رهبرم

من ز تنک مایگان گدیه نکردم سجود

قاهر بی دوزخم ، داور بی محشرم

آدم خاکی نهاد ، دون نظر و کم سواد

زاد در آغوش تو ، پیر شود در برم

اغوای آدم

زندگی سوز و ساز به ز سکون دوام

فاخته شاهین شود از تپش زیر دام

هیچ نیاید ز تو غیر سجود نیاز

خیز چو سرو بلند ، ای بعمل نرم گام

کوثر و تسنیم برد ، از تو نشاط عمل

گیر ز مینای تاک بادهٔ آئینه فام

زشت و نکو زادهٔ وهم خداوند تست

لذت کردار گیر ، گام بنه ، جوی کام

خیز که بنمایمت ، مملکت تازه ئی

چشم جهان بین گشا ، بهر تماشا خرام

قطرهٔ بی مایه ئی گوهر تابنده شو

از سر گردون بیفت ، گیر بدریا مقام

تیغ درخشنده ئی ، جان جهانی گسل

جوهر خود رانما ، آی برون از نیام

بازوی شاهین گشا ، خون تذروان بریز

مرگ بود باز ار زیستن اندر کنام

تو نشناسی هنوز شوق بمیرد ز وصل

چیست حیات دوام ، سوختن ناتمام

آدم از بهشت بیرون آمده میگوید:

چه خوشست زندگی را همه سوز و ساز کردن

دل کوه و دشت و صحرا بدمی گداز کردن

ز قفس دری گشادن به فضای گلستانی

ره آسمان نوردن به ستاره راز کردن

به گداز های پنهان به نیاز های پیدا

نظری ادا شناسی بحریم ناز کردن

گهی جز یکی ندیدن به هجوم لاله زاری

گهی خار نیش زن را به گل امتیاز کردن

همه سوز ناتمامم همه درد آرزویم

بگمان دهم یقین را که شهید جستجویم

صبح قیامت آدم در حضور باری

ایکه ز خورشید تو کوکب جان مستنیر

از دلم افروختی شمع جهان ضریر

ریخت هنر های من بحر بیک نای آب

تیشهٔ من آورد از جگر خاره شیر

زهره گرفتار من ماه پرستار من

عقل کلان کار من بهر جهان دار و گیر

من بزمین در شدم من بفلک بر شدم

بستهٔ جادوی من ذره و مهر منیر

گرچه فسونش مرا برد ز راه صواب

از غلطم در گذر عذر گناهم پذیر

رام نگردد جهان تا نه فسونش خوریم

جز به کمند نیاز ناز نگردد اسیر

تا شود از آه گرم این بت سنگین گداز

بستن زنار او بود مرا ناگزیر

عقل بدام آورد فطرت چالاک را

اهرمن شعله زاد سجده کند خاک را

بوی گل

حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت

ما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد

ناید بفهم من سحر و شام و روزو شب

عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد

گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید

پا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد

وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمی

گل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد

زان نازنین که بند ز پایش گشاده اند

آهی است یادگار که بو نام داده اند

نوای وقت

خورشید بدامانم انجم به گریبانم

در من نگری هیچم در خود نگری جانم

در شهر و بیابانم در کاخ و شبستانم

من دردم و درمانم ، من عیش فراوانم

من تیغ جهانسوزم ، من چشمهٔ حیوانم

چنگیزی و تیموری ، مشتی ز غبار من

هنگامهٔ افرنگی یک جسته شرار من

انسان و جهان او از نقش و نگار من

خون جگر مردان، سامان بهار من

من آتش سوزانم من روضه رضوانم

آسوده و سیارم این طرفه تماشا بین

در بادهٔ امروزم کیفیت فردا بین

پنهان به ضمیر من صد عالم رعنا بین

صد کوکب غلطان بین صد گنبد خضرا بین

من کسوت انسانم پیراهن یزدانم

تقدیر فسون من تدبیر فسون تو

تو عاشق لیلائی من دشت جنون تو

چون روح روان پاکم از چند و چگون تو

تو راز درون من ، من راز درون تو

از جان تو پیدایم ، در جان تو پنهانم

من رهرو و تو منزل من مزرع و تو حاصل

تو ساز صد آهنگی تو گرمی این محفل

آوارهٔ آب و گل ، دریاب مقام دل

گنجیده بجامی بین این قلزم بی ساحل

از موج بلند تو سر بر زده طوفانم

فصل بهار

خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

مست ترنم هزار

طوطی و دراج و سار

بر طرف جویبار

کشت گل و لاله زار

چشم تماشا بیار

خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

خیز که در باغ و راغ قافلهٔ گل رسید

باد بهاران وزید

مرغ نوا آفرید

لاله گریبان درید

حسن گل تازه چید

عشق غم نو خرید

خیز که در باغ و راغ قافلهٔ گل رسید

بلبلگان در صفیر ، صلصلگان در خروش

خون چمن گرم جوش

ای که نشینی خموش

در شکن آئین هوش

بادهٔ معنی بنوش

نغمه سرا گل بپوش

بلبلگان در صفیر ، صلصلگان در خروش

حجره نشینی گذار گوشهٔ صحرا گزین

بر لب جوئی نشین

آب روان را ببین

نرگس ناز آفرین

لخت دل فرودین

بوسه زنش بر جبین

حجره نشینی گذار گوشهٔ صحرا گزین

دیده معنی گشا ای ز عیان بیخبر

لاله کمر در کمر

نیمهٔ آتش به بر

می چکدش بر جگر

شبنم اشک سحر

در شفق انجم نگر

دیدهٔ معنی گشا ، ای ز عیان بیخبر

خاک چمن وانمود راز دل کائنات

بود و نبود صفات

جلوه گریهای ذات

آنچه تو دانی حیات۔

آنچه تو خوانی ممات

هیچ ندارد ثبات

خاک چمن وانمود راز دل کائنات

حیات جاوید

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است

چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیست

قبای زندگیش از دم صبا چاک است

اگر ز رمز حیات آگهی مجوی و مگیر

دلی که از خلش خار آرزو پاک است

به خود خزیده و محکم چو کوهساران زی

چو خش مزی که هوا تیز و شعله بی‌باک است

افکار انجم

شنیدم کوکبی با کوکبی گفت

که در بحریم و پیدا ساحلی نیست

سفر اندر سرشت ما نهادند

ولی این کاروان را منزلی نیست

اگر انجم همانستی که بود است

ازین دیرینه تابی ها چه سود است

گرفتار کمند روزگاریم

خوشا آنکس که محروم وجود است

کس این بار گران را برنتابد

ز بود ما نبود جاودان به

فضای نیلگونم خوش نیاید

ز اوجش پستی آن خاکدان به

خنک انسان که جانش بیقرار است

سوار راهوار روزگار است

قبای زندگی بر قامتش راست

که او نو آفرین و تازه کار است

زندگی

شبی زار نالید ابر بهار

که این زندگی گریهٔ پیهم است

درخشید برق سبک سیر و گفت

خطا کرده ئی خندهٔ یکدم است

ندانم به گلشن که برد این خبر

سخنها میان گل و شبنم است

محاورهٔ علم و عشق

علم:

نگاهم راز دار هفت و چار است

گرفتار کمندم روزگار است

جهان بینم به این سو باز کردند

مرا با آنسوی گردون چه کار است

چکد صد نغمه از سازی که دارم

به بازار افکنم رازی که دارم

عشق:

ز افسون تو دریا شعله زار است

هوا آتش گذار و زهردار است

چو با من یار بودی نور بودی

بریدی از من و نور تو نار است

بخلوت خانهٔ لاهوت زادی

ولیکن در نخ شیطان فتادی

بیا این خاکدان را گلستان ساز

جهان پیر را دیگر جوان ساز

بیا یک ذره از درد دلم گیر

ته گردون بهشت جاودان ساز

ز روز آفرینش همدم استیم

همان یک نغمه را زیر و بم استیم

سرود انجم

هستی ما نظام ما

مستی ما خرام ما

گردش بی مقام ما

زندگی دوام ما

دور فلک بکام ما می نگریم و میرویم

جلوه گه شهود را

بتکدهٔ نمود را

رزم نبود و بود را

کشکمش وجود را

عالم دیر و زود را می نگریم و میرویم

گرمی کار زار ها

خامی پخته کار ها

تاج و سریر و دارها

خواری شهریار ها

بازی روزگارها می نگریم و میرویم

خواجه ز سروری گذشت

بنده ز چاکری گذشت

زاری و قیصری گذشت

دور سکندری گذشت

شیوهٔ بتگری گذشت می نگریم و میرویم

خاک خموش و در خروش

سست نهاد و سخت کوش

گاه به بزم نا و نوش

گاه جنازه ئی بدوش

میر جهان و سفته گوش می نگریم و میرویم

تو به طلسم چون و چند

عقل تو در گشاد و بند

مثل غزاله در کمند

زار و زبون و دردمند

ما به نشیمن بلند می نگریم و میرویم

پرده چرا ظهور چیست؟

اصل ظلام و نور چیست؟

چشم و دل و شعور چیست؟

فطرت ناصبور چیست؟

این همه نزد و دور چیست می نگریم و میرویم

بیش تو نزد ما کمی

سال تو پیش ما دمی

ای بکنار تو یمی

ساخته ئی به شبنمی

ما به تلاش عالمی می نگریم و میرویم

نسیم صبح

ز روی بحر و سر کوهسار می آیم

ولیک می نشناسم که از کجا خیزم

دهم به غمزده طایر پیام فصل بهار

ته نشیمن او سیم یاسمن ریزم

به سبزه غلتم و بر شاخ لاله می پیچم

که رنگ و بو ز مسامات او بر انگیزم

خمیده تا نشود شاخ او ز گردش من

به برگ لاله و گل نرم نرمک آویزم

چو شاعری ز غم عشق در خروش آید

نفس نفس به نوا های او در آمیزم

پند باز با بچهٔ خویش

تو دانی که بازان ز یک جوهرند

دل شیر دارند و مشت پرند

نکو شیوه و پخته تدبیر باش

جسور و غیور و کلان گیر باش

میامیز با کبک و تورنگ و ساز

مگر اینکه داری هوای شکار

چه قومی فرو مایهٔ ترسناک

کند پاک منقار خود را به خاک

شد آن باشه نخچیر خویش

که گیرد ز صید خود آئین و کیش

بسا شکره افتاده بر روی خاک

شد از صحبت دانه چینان هلاک

نگه دار خود را و خورسند زی

دلیر و درشت و تنومند زی

تن نرم و نازک به تیهو گذار

رگ سخت چون شاخ آهو بیار

نصیب جهان آنچه از خرمی است

ز سنگینی و محنت و پر دمی است

چه خوش گفت فرزند خود را عقاب

که یک قطره خون بهتر از لعل ناب

مجو انجمن مثل آهو و میش

به خلوت گرا چون نیاکان خویش

چنین یاد دارم ز بازان پیر

نشیمن بشاخ درختی مگیر

کنامی نگیریم در باغ و کشت

که داریم در کوه و صحرا بهشت

ز روی زمین دانه چیدن خطاست

که پهنای گردون خدا داد ماست

نجیبی که پا بر زمین سوده است

ز مرغ سرا سفله تر بوده است

پی شاهبازان بساط است سنگ

که بر سنگ رفتن کند تیز چنگ

تو از زرد چشمان صحراستی

به گوهر چو سیمرغ والاستی

جوانی اصیلی که در روز جنگ

برد مردمک را ز چشم پلنگ

به پرواز تو سطوت نوریان

به رگهای تو خون کافوریان

ته چرخ گردندهٔ کوژ پشت

بخور آنچه گیری ز نرم و درشت

ز دست کسی طعمهٔ خود مگیر

نکو باش و پند نکویان پذیر

کرم کتابی

شنیدم شبی در کتب خانهٔ من

به پروانه می گفت کرم کتابی

به اوراق سینا نشیمن گرفتم

بسی دیدم از نسخهٔ فاریابی

نفهمیده ام حکمت زندگی را

همان تیره روزم ز بی آفتابی

نکو گفت پروانهٔ نیم سوزی

که این نکته را در کتابی نیابی

تپش می کند زنده تر زندگی را

تپش می دهد بال و پر زندگی را

کبر و ناز

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت

ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار

گستاخ می سرائی و بیباک میروی

هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار

شایان دودمان کهستانیان نئی

خود را مگوی دخترک ابر کوهسار

گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک

راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار

گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگوی

بر خویشتن مناز و نهال منی مکار

من میروم که در خور این دودمان نیم

تو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار

لاله

آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق

پیش از نمود بلبل و پروانه می تپید

افزونترم ز مهر و بهر ذره تن زنم

گردون شرار خویش ز تاب من آفرید

در سینه چمن چو نفس کردم آشیان

یک شاخ نازک از ته خاکم چو نم کشید

سوزم ربود و گفت یکی در برم بایست

لیکن دل ستم زدهٔ من نیارمید

در تنگنای شاخ بسی پیچ و تاب خورد

تا جوهرم به جلوه گه رنگ و بو رسید

شبنم براه من گهر آبدار ریخت

خندید صبح و باد صبا گرد من وزید

بلبل ز گل شنید که سوزم ربوده اند

نالید و گفت جامهٔ هستی گران خرید

وا کرده سینه منت خورشید می کشم

آیا بود که باز بر انگیزد آتشم؟

حکمت و شعر

بوعلی اندر غبار ناقه گم

دست رومی پردهٔ محمل گرفت

این فرو تر رفت و تا گوهر رسید

آن بگردابی چو خس منزل گرفت

حق اگر سوزی ندارد حکمت است

شعر میگردد چو سوز از دل گرفت

کرمک شبتاب

یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت

شوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت

پهنای شب افروخت

وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شد

از سوز حیاتست که کارش همه زر شد

دارای نظر شد

پروانهٔ بیتاب که هر سو تک و پو کرد

بر شمع چنان سوخت که خود را همه او کرد

ترک من و تو کرد

یا اخترکی ماه مبینی به کمینی

نزدیک تر آمد بتماشای زمینی

از چرخ برینی

یا ماه تنک ضو که بیک جلوه تمام است

ماهی که برو منت خورشید حرام است

آزاد مقام است

ای کرمک شب تاب سراپای تو نور است

پرواز تو یک سلسلهٔ غیب و حضور است

آئین ظهور است

در تیره شبان مشعل مرغان شب استی

آن سوز چه سوز است که در تاب و تب استی

گرم طلب استی

مائیم که مانند تو از خاک دمیدیم

دیدیم تپیدیم ، ندیدیم تپیدیم

جائی نرسیدیم

گویم سخن پخته و پرورده و ته دار

از منزل گم گشته مگو پای بره دار

این جلوه نگه دار

حقیقت

عقاب دوربین جوئینه را گفت

نگاهم آنچه می بیند سراب است

جوابش داد آن مرغ حق اندیش

تو می بینی و من دانم که آب است

صدای ماهی آمد از ته بحر

که چیزی هست و هم در پیچ و تاب است

حدی

نغمهٔ ساربان حجاز

ناقهٔ سیار من

آهوی تاتار من

درهم و دینار من

اندک و بسیار من

دولت بیدار من

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

دلکش و زیباستی

شاهد رعناستی

روکش حوراستی

غیرت لیلاستی

دختر صحراستی

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

در تپش آفتاب

غوطه زنی در سراب

هم به شب ماهتاب

تند روی چون شهاب

چشم تو نادیده خواب

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

لکه ابر روان

کشتی بی بادبان

مثل خضر راه دان

بر تو سبک هر گران

لخت دل ساربان

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

سوز تو اندر زمام

ساز تو اندر خرام

بی خورش و تشنه کام

پا به سفر صبح و شام

خسته شوی از مقام

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

شام تو اندر یمن

صبح تو اندر قرن

ریگ درشت وطن

پای ترا یاسمن

ای چو غزال ختن

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

مه ز سفر پا کشید

در پس تل آرمید

صبح ز مشرق دمید

جامهٔ شب بر درید

باد بیابان وزید

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

نغمهٔ من دلگشای

زیر و بمش جانفرای

قافله ها را درای

فتنه ربا فتنه زای

ای به حرم چهره سای

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

قطرهٔ آب

مرا معنی تازه ئی مدعاست

اگر گفته را باز گویم رواست

«یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جائی که دریاست من کیستم؟

گر او هست حقا که من نیستم»

ولیکن ز دریا برآمد خروش

ز شرم تنک مایگی رو مپوش

تماشای شام و سحر دیده ئی

چمن دیده ئی دشت و در دیده ئی

به برگ گیاهی به دوش سحاب

درخشیدی از پرتو آفتاب

گهی همدم تشنه کامان راغ

گهی محرم سینه چاکان باغ

گهی خفته در تاک و طاقت گداز

گهی خفته در خاک بی سوز و ساز

ز موج سبک سیر من زاده ئی

ز من زاده ئی در من افتاده ئی

بیاسای در خلوت سینه ام

چو جوهر درخش اندر آئینه ام

گهر شو در آغوش قلزم بزی

فروزان تر از ماه و انجم بزی

محاورهٔ ما بین خدا و انسان

خدا

جهان را ز یک آب و گل آفریدم

تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی

من از خال پولاد ناب آفریدم

تو شمشیر و تیر و تفنگآفریدی

تبر آفریدی نهال چمن را

قفس ساختی طایر نغمه زن را

انسان

تو شب آفریدی چراغ آفریدم

سفال آفریدی ایاغ آفریدم

بیابان و کهسار و راغ آفریدی

خیابان و گلزار و باغ آفریدم

من آنم که از سنگ آئینه سازم

من آنم که از زهر نوشینه سازم

ساقی نامه - در نشاط باغ کشمیر نوشته شد

خوشا روزگاری خوشا نوبهاری

نجوم پرن رست از مرغزاری

زمین از بهاران چو بال تذروی

ز فواره الماس بار آبشاری

نپیچد نگه جز که در لاله و گل

نغلطد هوا جز که بر سبزه زاری

لب جو خود آرائی غنچه دیدی

چه زیبا نگاری چه آئینه داری

چه شیرین نوائی چه دلکش صدائی

که می آید از خلوت شاخساری

بتن جان بجان آرزو زنده گردد

ز آوای ساری ز بانگ هزاری

نوا های مرغ بلند آشیانی

در آمیخت با نغمه جویباری

تو گوئی که یزدان بهشت برین را

نهاد است در دامن کوهساری

که تا رحمتش آدمی زادگان را

رها سازد از محنت انتظاری

چه خواهم درین گلستان گر نخواهم

شرابی ، کتابی ، ربابی نگاری

سرت گردم ای ساقی ماه سیما

بیار از نیاگان ما یادگاری

به ساغر فرو ریز آبی که جان را

فروزد چو نوری بسوزد چو ناری

شقایق برویان ز خاک نژندم

بهشتی فرو چین به مشت غباری

نبینی که از کاشغرتا به کاشان

همان یک نوا بالد از هر دیاری

ز چشم امم ریخت آن اشک نابی

که تأثیر او گل دماند ز خاری

کشیری که با بندگی خو گرفته

بتی می تراشد ز سنگ مزاری

ضمیرش تهی از خیال بلندی

خودی ناشناسی ز خود شرمساری

بریشم قبا خواجه از محنت او

نصیب تنش جامهٔ تارتاری

نه در دیدهٔ او فروغ نگاهی

نه در سینهٔ او دل بیقراری

از آن می فشان قطره ئی برکشیری

که خاکسترش آفریند شراری

شاهین و ماهی

ماهی بچه ئی شوخ به شاهین بچه ئی گفت

این سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست

دارای نهنگان خروشنده تر از میغ

در سینهٔ او دیده و نادیده بلاهاست

با سیل گران سنگ زمین گیر و سبک خیز

با گوهر تابنده و با لولوی لالاست

بیرون نتوان رفت ز سیل همه گیرش

بالای سر ماست ، ته پاست ، همه جاست

هر لحظه جوان است و روان است و دوان است

از گردش ایام نه افزون شد و نی کاست

ماهی بچه را سوز سخن چهره برافروخت

شاهین بچه خندید و ز ساحل به هوا خاست

زد بانگ که شاهینم و کارم به زمین چیست

صحراست که دریاست ته بال و پر ماست

بگذر ز سر آب و به پهنای هوا ساز

این نکته نبیند مگر آن دیده که بیناست

کرمک شبتاب

شنیدم کرمک شبتاب می گفت

نه آن مورم که کس نالد ز نیشم

توان بی منت بیگانگان سوخت

نپنداری که من پروانه کیشم

اگر شب تیره تر از چشم آهوست

خود افروزم چراغ راه خویشم

تنهائی

به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی

همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟

هزار لولوی لالاست در گریبانت

درون سینه چو من گوهر دلی داری؟

تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت

به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟

رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی

اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست

یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی

بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت

ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم

سفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست

جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری

فروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست

سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت

شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر

که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست

جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل

چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست

تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت

شبنم

گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز

بر خود زن و با بحر پر آشوب بیامیز

با موج در آویز نقش دگر انگیز تابنده گهر خیز

من عیش هم آغوشی دریا نخریدم

آن باده که از خویش رباید نچشیدم

از خود نرمیدم ز آفاق بریدم بر لاله چکیدم

گل گفت که هنگامه مرغان سحر چیست؟

این انجمن آراسته بالای شجر چیست؟

این زیر و زبر چیست؟پایان نظر چیست؟خارگل ترچیست؟

تو کیستی و من کیم این صحبت ما چیست؟

بر شاخ من این طایرک نغمه سرا چیست؟

مقصود نوا چیست؟ مطلوب صبا چیست؟ این کهنه سرا چیست؟

گفتم که چمن رزم حیات همه جائی است

بزمی است که شیرازه ٔ او ذوق جدائی است

دم گرم نوائی است جان چهره گشائی است این راز خدائی است

من از فلک افتاده تو از خاک دمیدی

از ذوق نمود است دمیدی که چکیدی

در شاخ تپیدی صد پرده دریدی بر خویش رسیدی

نم در رگ ایام ز اشک سحر ماست

این زیر و زبر چیست فریب نظر ماست

انجم به بر ماست لخت جگر ماست نور بصر ماست

در پیرهن شاهد گل سوزن خار است

خار است ولیکن ز ندیمان نگار است

از عشق نزار است در پهلوی یار است اینهم ز بهار است

بر خیز و دل از صحبت دیرینه بپرداز

با لالهٔ خورشید جهان تاب نظر باز

با اهل نظر ساز چون من بفلک تاز داری سر پرواز

عشق

فکرم چو به جستجو قدم زد

در دیر شد و در حرم زد

در دشت طلب بسی دویدم

دامن چون گرد باد چیدم

پویان بی خضر سوی منزل

بر دوش خیال بسته محمل

جویای می و شکسته جامی

چون صبح به باد چیده دامی

پیچیده بخود چو موج دریا

آواره چو گرد باد صحرا

عشق تو دلم ربود ناگاه

از کار گره گشود ناگاه

آگاه ز هستی و عدم ساخت

بتخانهٔ عقل را حرم ساخت

چون برق به خرمنم گذر کرد

از لذت سوختن خبر کرد

سر مست شدم ز پا فتادم

چون عکس ز خود جدا فتادم

خاکم به فراز عرش بردی

زان راز که با دلم سپردی

واصل به کنار کشتیم شد

طوفان جمال زشتیم شد

جز عشق حکایتی ندارم

پروای ملامتی ندارم

از جلوهٔ علم بی نیازم

سوزم ، گریم ، تپم ، گدازم

اگر خواهی حیات اندر خطر زی

غزالی با غزالی درد دل گفت

ازین پس در حرم گیرم کنامی

بصحرا صید بندان در کمین اند

بکام آهو ان صبحی نه شامی

امان از فتنهٔ صیاد خواهم

دلی ز اندیشه ها آزاد خواهم

رفیقش گفت ای یار خردمند

اگر خواهی حیات اندر خطر زی

دمادم خویشتن را بر فسان زن

ز تیغ پاک گوهر تیز تر زی

خطر تاب و توان را امتحان است

عیار ممکنات جسم و جان است

جهان عمل

هست این میکده و دعوت عام است اینجا

قسمت باده به اندازهٔ جام است اینجا

حرف آن راز که بیگانهٔ صوت است هنوز

از لب جام چکید است و کلام است اینجا

نشه از حال بگیرند و گذشتند ز قال

نکتهٔ فلسفه درد ته جام است اینجا

ما درین ره نفس دهر برانداخته ایم

آفتاب سحر او لب بام است اینجا

ای که تو پاس غلط کردهٔ خود میداری

آنچه پیش تو سکون است خرام است اینجا

ما که اندر طلب از خانه برون تاخته ایم

علم را جان بدمیدیم و عمل ساخته ایم

زندگی

پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست

گفتا مئی که تلخ تر او نکوتر است

گفتم که کرمک است و ز کل سر برون زند

گفتا که شعله زاد مثال سمندر است

گفتم که شر بفطرت خامش نهاده اند

گفتا که خیر او نشناسی همین شر است

گفتم که شوق سیر نبردش بمنزلی

گفتا که منزلش بهمین شوق مضمر است

گفتم که خاکی است و بخاکش همی دهند

گفتا چو دانه خاک شکافد گل تر است

حکمت فرنگ

شنیدم که در پارس مرد گزین

ادا فهم رمز آشنا نکته بین

بسی سختی از جان کنی دید و مرد

بر آشفت و جان شکوه لبریز برد

به نالش در آمد به یزدان پاک

که دارم دلی از اجل چاک چاک

کمالی ندارد به این یک فنی

نداند فن تازهٔ جان کنی

برد جان و ناپخته در کار مرگ

جهان نو شد و او همان کهنه برگ

فرنگ آفریند هنرها شگرف

بر انگیزد از قطره ئی بحر ژرف

کشد گرد اندیشه پرگار مرگ

همه حکمت او پرستار مرگ

رود چون نهنگ آبدوزش به یم

ز طیارهٔ او هوا خورده بم

نبینی که چشم جهان بین هور

همی گردد از غاز او روز کور

تفنگش به کشتن چنان تیز دست

که افرشتهٔ مرگ را دم گسست

فرست این کهن ابله را در فرنگ

که گیرد فن کشتن بی درنگ

حور وشاعر در جواب نظم گوته موسوم به حور و شاعر

حور:

نه به باده میل داری نه به من نظر گشائی

عجب اینکه تو ندانی ره و رسم آشنائی

همه ساز جستجوئی همه سوز آرزوئی

نفسی که میگدازی غزلی که می سرائی

به نوای آفریدی چه جهان دلگشائی

که ارم به چشم آید چو طلسم سیمیائی

شاعر:

دل رهروان فریبی به کلام نیش داری

مگر اینکه لذت او نرسد به نوک خاری

چکنم که فطرت من به مقام در نسازد

دل ناصبور دارم چو صبا به لاله زاری

چو نظر قرار گیرد به نگار خوبروئی

تپد آن زمان دل من پی خوبتر نگاری

ز شرر ستاره جویم ز ستاره آفتابی

سر منزلی ندارم که بمیرم از قراری

چو ز بادهٔ بهاری قدحی کشیده خیزم

غزلی دگر سرایم به هوای نوبهاری

طلبم نهایت آن که نهایتی ندارد

به نگاه ناشکیبی به دل امیدواری

دل عاشقان بمیرد به بهشت جاودانی

نه نوای دردمندی نه غمی نه غمگساری

زندگی و عمل در جواب هاینه موسوم به «سؤالات»

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم

موج ز خود رفته ئی تیز خرامید و گفت

هستم اگر میروم گر نروم نیستم

الملک ﷲ

طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت

گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست

دوریم از سواد وطن باز چون رسیم

ترک سبب ز روی شریعت کجا رواست

خندید و دست خویش بشمشیر برد و گفت

هر ملک ملک ماست که ملک خدای ماست

جوی آب

بنگر که جوی آب چه مستانه میرود

مانند کهکشان بگریبان مرغزار

در خواب ناز بود به گهوارهٔ سحاب

وا کرد چشم شوق به آغوش کوهسار

از سنگریزه نغمه گشاید خرام او

سیمای او چو آینه بیرنگ و بی غبار

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود

در خود یگانه از همه بیگانه میرود

در راه او بهار پریخانه آفرید

نرگس دمید و لاله دمید و سمن دمید

گل عشوه داد و گفت یکی پیش ما بایست

خندید غنچه و سر دامان او کشید

نا آشنای جلوه فروشان سبز پوش

صحرا برید و سینهٔ کوه و کمر درید

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود

در خود یگانه از همه بیگانه میرود

صد جوی دشت و مرغ و کهستان و باغ و راغ

گفتند ای بسیط زمین با تو سازگار

ما را که راه از تنک آبی نبرده ایم

از دستبرد ریگ بیابان نگاه دار

وا کرده سینه را به هوا های شرق و غرب

در بر گرفته همسفران زبون و زار

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود

با صد هزار گوهر یکدانه میرود

دریای پر خروش ز بند و شکن گذشت

از تنگنای وادی و کوه و دمن گذشت

یکسان چو سیل کرده نشیب و فراز را

از کاخ شاه و باره ه کشت و چمن گذشت

بیتاب و تند و تیز و جگر سوز و بیقرار

در هر زمان به تازه رسید از کهن گذشت

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود

در خود یگانه از همه بیگانه میرود

نامهٔ عالمگیر (به یکی از فرزندانش که دعای مرگ پدر میکرد)

ندانی که یزدان دیرینه بود

بسی دید و سنجید و بست و گشود

ز ما سینه چاکان این تیره خاک

شنید است صد نالهٔ درد ناک

بسی همچو شبیر در خون نشست

نه یک ناله از سینهٔ او گسست

نه از گریهٔ پیر کنعان تپید

نه از درد ایوب آهی کشید

مپندار آن کهنه نخچیر گیر

بدام دعای تو گردد اسیر

بهشت

کجا این روزگاری شیشه بازی

بهشت این گنبد گردون ندارد

ندیده درد زندان یوسف او

زلیخایش دل نالان ندارد

خلیل او حریف آتشی نیست

کلیمش یک شرر در جان ندارد

به صرصر در نیفتد زورق او

خطر از لطمهٔ طوفان ندارد

یقین را در کمین بوک و مگر نیست

وصال اندیشهٔ هجران ندارد

کجا آن لذت عقل غلط سیر

اگر منزل ره پیچان ندارد

مزی اندر جهانی کور ذوقی

که یزدان دارد و شیطان ندارد

کشمیر

رخت به کاشمر گشا کوه و تل و دمن نگر

سبزه جهان جهان ببین لاله چمن چمن نگر

باد بهار موج موج مرغ بهار فوج فوج

صلصل و سار زوج زوج بر سر نارون نگر

تا نفتد به زینتش چشم سپهر فتنه باز

بسته به چهرهٔ زمین برقع نسترن نگر

لاله ز خاک بر دمید موج به آب جو تپید

خاک شرر شرر ببین آب شکن شکن نگر

زخمه به تار ساز زن باده بساتگین بریز

قافلهٔ بهار را انجمن انجمن نگر

دخترکی برهمنی لاله رخی سمن بری

چشم بروی او گشا باز بخویشتن نگر

عشق

عقلی که جهان سوزد یک جلوهٔ بیباکش

از عشق بیاموزد آئین جهانتابی

عشق است که در جانت هر کیفیت انگیزد

از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی

این حرف نشاط آور می گویم و میرقصم

از عشق دل آساید با اینهمه بیتابی

هر معنی پیچیده در حرف نمی گنجد

یک لحظه بدل در شو شاید که تو دریابی

بندگی

دوش در میکده ترسا بچه باده فروش

گفت از من سخنی دار چو آویزه بگوش

مشرب باده گساران کهن این بود است

که تو از میکده خیزی همه مستی همه هوش

من نگویم که فروبند لب از نکتهٔ شوق

ادب از دست مده باده به اندازه بنوش

گرد راهیم ولی ذوق طلب جوهر ماست

بندگی با همه جبروت خدائی مفروش

غلامی

آدم از بی بصری بندگی آدم کرد

گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد

یعنی از خوی غلامی ز سگان خوار تر است

من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد

چیستان شمشیر

آن سخت کوش چیست که گیرد ز سنگ آب

محتاج خضر مثل سکندر نمی شود

مثل نگاه دیدهٔ نمناک پاک رو

در جوی آب و دامن او تر نمی شود

مضمون او به مصرع برجسته ئی تمام

منت پذیر مصرع دیگر نمی شود

جمهوریت

متاع معنی بیگانه از دون فطرتان جوئی

ز موران شوخی طبع سلیمانی نمی آید

گریز از طرز جمهوری غلام پخته کاری شو

که از مغز دو صد خر فکر انسانی نمی آید

به مبلغ اسلام در فرنگستان

زمانه باز برافروخت آتش نمرود

که آشکار شود جوهر مسلمانی

بیا که پرده ز داغ جگر بر اندازیم

که آفتاب جهانگیر شد ز عریانی

هزار نکته زدی پیش دلبران فرنگ

گداختی صنمان را به علم برهانی

خبر ز شهر سلیمی بده حجازی را

شرار شوق فشان در ضمیر تورانی

ره عراق و خراسان زن ای مقام شناس

ببزم اعجمیان تازه کن غزل خوانی

بسی گذشت که در انتظار زخمه وریست

چه نغمه ها که نه خون شد به ساز افغانی

حدیث عشق به اهل هوس چه میگوئی

به چشم مور مکش سرمهٔ سلیمانی

غنی کشمیری

غنی آن سخنگوی بلبل صفیر

نوا سنج کشمیر مینو نظیر

چو اندر سرا بود در بسته داشت

چو رفت از سرا تخته را وا گذاشت

یکی گفتش ای شاعر دل رسی

عجب دارد از کار تو هر کسی

به پاسخ چه خوش گفت مرد فقیر

فقیر و به اقلیم معنی امیر

ز من آنچه دیدند یاران رواست

درین خانه جز من متاعی کجاست

غنی تا نشیند به کاشانه اش

متاعی گرانی است در خانه اش

چو آن محفل افروز در خانه نیست

تهی تر ازین هیچ کاشانه نیست

خطاب به مصطفی کمال پاشا ایده الله

جولائی

امئی بود که ما از اثر حکمت او

واقف از سر نهانخانه تقدیر شدیم

اصل ما یک شرر باخته رنگی بود است

نظری کرد که خورشید جهانگیر شدیم

نکتهٔ عشق فرو شست ز دل پیر حرم

در جهان خوار به اندازهٔ تقصیر شدیم

باد صحراست که با فطرت ما در سازد

از نفسهای صبا غنچهٔ دلگیر شدیم

آه آن غلغله کز گنبد افلاک گذشت

ناله گردید چو پابند بم و زیر شدیم

ای بسا صید که بی دام به فتراک زدیم

در بغل تیر و کمان کشتهٔ نخچیر شدیم

«هر کجا راه دهد اسپ، بران تاز که ما

بارها مات درین عرصه بتدبیر شدیم»

نظیری

طیاره

سر شاخ گل طایری یک سحر

همی گفت با طایران دگر

«ندادند بال آدمی زاده را

زمین گیر کردند این ساده را»

بدو گفتم ای مرغک باد سنج

اگر حرف حق با تو گویم مرنج

ز طیاره ما بال و پر ساختیم

سوی آسمان رهگذر ساختیم

چه طیاره آن مرغ گردون سپر

پر او ز بال ملک تیز تر

به پرواز شاهین به نیرو عقاب

به چشمش ز لاهور تا فاریاب

بگردون خروشنده و تند جوش

میان نشیمن چو ماهی خموش

خرد ز آب و گل جبرئیل آفرید

زمین را بگردون دلیل آفرید

چو آن مرغ زیرک کلامم شیند

مرا یک نظر آشنایانه دید

پرش را به منقار خارید و گفت

که من آنچه گوئی ندارم شگفت

مگر ای نگاه تو بر چون و چند

اسیر طلسم تو پست و بلند

«تو کار زمین را نکو ساختی

که با آسمان نیز پرداختی»

سعدی

عشق

آن حرف دلفروز که راز هست و راز نیست

من فاش گویمت که شنید از کجا شنید

دزدید ز آسمان و به گل گفت شبنمش

بلبل ز گل شنید و ز بلبل صبا شنید

تهذیب

انسان که رخ ز غازهٔ تهذیب بر فروخت

خاک سیاه خویش چو آئینه وانمود

پوشید پنجه را ته دستانه حریر

افسونی قلم شد و تیغ از کمر گشود

این بوالهوس صنم کدهٔ صلح عام ساخت

رقصید گرد او به نواهای چنگ و عود

دیدم چو جنگ پرده ناموس او درید

جز یسفک الدما و «خصیم مبین» نبود

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود

گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما

که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود

به علم غره مشو کار می کشی دگر است

فقیه شهر گریبان و آستین آلود

بهار ، برگ پراکنده را بهم بر بست

نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود

نظر بخویش فروبسته را نشان این است

دگر سخن نسراید ز غایب و موجود

شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلی

به هر زمانه خلیل است و آتش نمرود

چه نقشها که نبستم به کارگاه حیات

چه رفتنی که نرفت و چه بودنی که نبود

به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور

بنای بتکده افکند در دل محمود

بخاک هند نوای حیات بی اثر است

که مرده زنده نگردد ز نغمه داود

حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

دلبران زهره وشان گل برنان سیم بران

در چمن قافلهٔ لاله و گل رخت گشود

از کجا آمده اند این همه خونین جگران

ایکه در مدرسه جوئی ادب و دانش و ذوق

نخرد باده کس از کارگه شیشه گران

خرد افزود مرا درس حکیمان فرنگ

سینه افروخت مرا صحبت صاحبنظران

بر کش آن نغمه که سرمایه آب و گل تست

ای ز خود رفته تهی شو ز نوای دگران

کس ندانست که من نیز بهائی دارم

آن متاعم که شود دست زد بی بصران

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر

رست از یک بند تا افتاد در بندی دگر

بر سر بام آ ، نقاب از چهره بیباکانه کش

نیست در کوی تو چون من آرزومندی دگر

بسکه غیرت میبرم از دیدهٔ بینای خویش

از نگه بافم به رخسار تو رو بندی دگر

یک نگه یک خندهٔ دزدیده یک تابنده اشک

بهر پیمان محبت نیست سوگندی دگر

عشق را نازم که از بیتابی روز فراق

جان ما را بست با درد تو پیوندی دگر

تا شوی بیباک تر در ناله ای مرغ بهار

آتشی گیر از حریم سینه ام چندی دگر

چنگ تیموری شکست آهنگ تیموری بجاست

سر برون می آرد از ساز سمرقندی دگر

ره مده در کعبه ای پیر حرم اقبال را

هر زمان در آستین دارد خداوندی دگر

مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

که چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است

به نوریان ز من پا به گل پیامی گوی

حذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است

نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیم

شرر به مشت پر ما ز ناله سحر است

ز خود رمیده چه داند نوای من ز کجاست

جهان او دگر است و جهان من دگر است

مثال لاله فتادم بگوشهٔ چمنی

مرا ز تیر نگاهی نشانه بر جگر است

به کیش زنده دلان زندگی جفا طلبی است

سفر به کعبه نکردم که راه بی خطر است

هزار انجمن آراستند و بر چیدند

درین سراچه که روشن ز مشعل قمر است

ز خاک خویش به تعمیر آدمی بر خیز

که فرصت تو بقدر تبسم شرر است

اگر نه بوالهوسی با تو نکته ئی گویم

که عشق پخته تر از ناله های بی اثر است

نوای من به عجم آتش کهن افروخت

عرب ز نغمهٔ شوقم هنوز بی خبر است

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

غزل سرایم و پیغام آشنا گویم

بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجا

حدیث دل به زبان نگاه می گویم

پی نظارهٔ روی تو می کنم پاکش

نگاه شوق به جوی سرشک می شویم

چو غنچه گرچه به کارم گره زنند ولی

ز شوق جلوه گه آفتاب می رویم

چو موج ساز وجودم ز سیل بی پرواست

گمان مبر که درین بحر ساحلی جویم

میانه من و او ربط دیده و نظر است

که در نهایت دوری همیشه با اویم

کشید نقش جهانی به پردهٔ چشمم

ز دست شعبده بازی اسیر جادویم

درون گنبد در بسته اش نگنجیدم

من آسمان کهن را چو خار پهلویم

به آشیان ننشینم ز لذت پرواز

گهی به شاخ گلم گاه بر لب جویم

خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را

خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را

نغمهٔ تازه یاد ده مرغ نوا طراز را

جاده ز خون رهروان تختهٔ لاله در بهار

ناز که راه میزند قافله نیاز را

دیدهٔ خوابناک او گر به چمن گشوده ئی

رخصت یک نظر بده نرگس نیم باز را

حرف نگفتهٔ شما بر لب کودکان رسید

از من بی زبان بگو خلوتیان راز را

سجدهٔ تو بر آورد از دل کافران خروش

ایکه دراز تر کنی پیش کسان نماز را

گرچه متاع عشق را عقل بهای کم نهد

من ندهم به تخت جم آه جگر گداز را

برهمنی به غزنوی گفت کرامتم نگر

تو که صنم شکسته ئی بنده شدی ایاز را

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

که جهان توان گرفتن بنوای دلگدازی

به متاع خود چه نازی که بشهر دردمندان

دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی

همه ناز بی نیازی همه ساز بینوائی

دل شاه لرزه گیرد ز گدای بی نیازی

ز مقام من چه پرسی به طلسم دل اسیرم

نه نشیب من نشیبی نه فراز من فرازی

ره عاقلی رها کن که به او توان رسیدن

به دل نیازمندی به نگاه پاکبازی

به ره تو ناتمامم ز تغافل تو خامم

من و جان نیم سوزی تو و چشم نیم بازی

ره دیر تختهٔ گل ز جبین سجده ریزم

که نیاز من نگنجد به دو رکعت نمازی

ز ستیز آشنایان چه نیاز و ناز خیزد

دلکی بهانه سوزی نگهی بهانه سازی

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است

چمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است

حنا ز خون دل نو بهار می بندد

عروس لاله چه اندازه تشنه رنگ است

نگاه میرسد از نغمهٔ دل افروزی

به معنیی که برو جامهٔ سخن تنگ است

به چشم عشق نگر تا سراغ او گیری

جهان بچشم خرد سیمیا و نیرنگ است

ز عشق درس عمل گیر و هر چه خواهی کن

که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است

بلند تر ز سپهر است منزل من و تو

براه قافله خورشید میل فرسنگ است

ز خود گذشته ئی ای قطره محال اندیش

شدن به بحر و گهر برنخاستن ننگ است

تو قدر خویش ندانی بها ز تو گیرد

وگرنه لعل درخشنده پاره سنگ است

صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

آن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من

در بود و نبود من اندیشه گمانها داشت

از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

در دیر نیاز من در کعبه نماز من

زنار بدوشم من تسبیح بدستم من

سرمایه درد تو غارت نتوان کردن

اشکی که ز دل خیزد در دیده شکستم من

فرزانه به گفتارم دیوانه به کردارم

از باده شوق تو هشیارم و مستم من

هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد

هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد

سبو از غنچه می ریزد ز گل پیمانه می سازد

محبت چون تمام افتد رقابت از میان خیزد

به طوف شعله ئی پروانه با پروانه می سازد

به ساز زندگی سوزی به سوز زندگی سازی

چه بیدردانه می سوزد چه بیتابانه می سازد

تنش از سایهٔ بال تذروی لرزه می گیرد

چو شاهین زادهٔ اندر قفس با دانه می سازد

بگو اقبال را ای باغبان رخت از چمن بندد

که این جادو نوا ما را ز گل بیگانه می سازد

از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را

از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را

کاتش زد از نگاهی یک شهر آرزو را

این نکته را شناسد آندل که دردمند است

من گرچه توبه گفتم نشکسته ام سبو را

ای بلبل از وفایش صد بار با تو گفتم

تو در کنار گیری باز این رمیده بو را

رمز حیات جوئی جز در تپش نیابی

در قلزم آرمیدن ننگ است آب جو را

شادم که عاشقان را سوز دوام دادی

درمان نیافریدی آزار جستجو را

گفتی مجو وصالم بالا تر از خیالم

عذر نو آفریدی اشک بهانه جو را

از ناله بر گلستان آشوب محشر آور

تا دم به سینه پیچد مگذار های و هو را

آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی

آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی

در بیابان جنون بردی و رسوا ساختی

جرم ما از دانه ئی تقصیر او از سجده ئی

نی به آن بیچاره میسازی نه با ما ساختی

صد جهان میروید از کشت خیال ما چو گل

یک جهان و آنهم از خون تمنا ساختی

پرتو حسن تو می افتد برون مانند رنگ

صورت می پرده از دیوار مینا ساختی

طرح نو افکن که ما جدت پسند افتاده ایم

این چه حیرت خانه ئی امروز و فردا ساختی

خوش آنکه رخت خرد را به شعله‌ای می سوخت

خوش آنکه رخت خرد را به شعله‌ای می سوخت

مثال لاله متاعی ز آتشی اندوخت

تو هم ز ساغر می چهره را گلستان کن

بهار خرقه فروشی به صوفیان آموخت

دلم تپید ز محرومی فقیه حرم

که پیر میکده جامی به فتوئی نفروخت

مسنج قدر سرود از نوای بی اثرم

ز برق نغمه توان حاصل سکندر سوخت

صبا به گلشن ویمر سلام ما برسان

که چشم نکته وران خاک آن دیار افروخت

بیار باده که گردون بکام ما گردید

بیار باده که گردون بکام ما گردید

مثال غنچه نواها ز شاخسار دمید

خورم بیاد تنک نوشی امام حرم

که جز به صحبت یاران رازدان نچشید

فزون قبیلهٔ آن پخته کار باد که گفت

چراغ راه حیات است جلوهٔ امید

نوا ز حوصلهٔ دوستان بلند تر است

غزل سرا شدم آنجا که هیچکس نشنید

عیار معرفت مشتری است جنس سخن

خوشم از آنکه متاع مرا کسی نخرید

ز شعر دلکش اقبال میتوان در یافت

که درس فلسفه میداد و عاشقی ورزید

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

با من میا که مسلک شبیرم آرزوست

از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر

باز این نگر که شعلهٔ در گیرم آرزوست

گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگو

گفتم که خیر نعرهٔ تکبیرم آرزوست

گفتند هر چه در دلت آید ز ما بخواه

گفتم که بی حجابی تقدیرم آرزوست

از روزگار خویش ندانم جز این قدر

خوابم ز یاد رفته و تعبیرم آرزوست

کو آن نگاه ناز که اول دلم ربود

عمرت دراز باد همان تیرم آرزوست

دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز

دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز

گر نگاه تو دو بین است ندیدن آموز

پا ز خلوت کدهٔ غنچه برون زن چو شمیم

با نسیم سحر آمیز و وزیدن آموز

آفریدند اگر شبنم بی مایه ترا

خیز و بر داغ دل لاله چکیدن آموز

اگرت خار گل تازه رسی ساخته اند

پاس ناموس چمن دار و خلیدن آموز

باغبان گر ز خیابان تو بر کند ترا

صفت سبزه دگر باره دمیدن آموز

تا تو سوزنده تر و تلخ تر آئی بیرون

عزلت خم کده ئی گیر و رسیدن آموز

تا کجا در ته بال دگران می باشی

در هوای چمن آزاده پریدن آموز

در بتخانه زدم مغبچگانم گفتند

آتشی در حرم افروز و تپیدن آموز

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

تجلی دگری در خور تقاضا نیست

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را

«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت

تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری

چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست

نظر بخویش چنان بسته ام که جلوهٔ دوست

جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست

بیا که غلغله در شهر دلبران فکنیم

جنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نیست

ز قید و صید نهنگان حکایتی آور

مگو که زورق ما روشناس دریا نیست

مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت

به جاده ئی که درو کوه و دشت و دریا نیست

شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش

حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست

برهنه حرف نگفتن کمال گویائیست

حدیث خلوتیان جز به رمز و ایما نیست

موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان

موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان

بحر بی پایان به جوی خویش بستن میتوان

از نوائی میتوان یک شهر دل در خون نشاند

یک چمن گل از نسیمی سینه خستن میتوان

می توان جبریل را گنجشک دست آموز کرد

شهپرش با موی آتش دیده بستن میتوان

ای سکندر سلطنت نازکتر از جام جم است

یک جهان آئینه از سنگی شکستن میتوان

گر بخود محکم شوی سیل بلا انگیز چیست

مثل گوهر در دل دریا نشستن میتوان

من فقیرم بی نیازم مشربم این است و بس

مومیائی خواستن نتوان ، شکستن میتوان

صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی

صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی

صد آه شرر ریزی یک شعر دل آویزی

در عشق و هوسناکی دانی که تفاوت چیست

آن تیشهٔ فرهادی این حیلهٔ پرویزی

با پردگیان بر گوکاین مشت غبار من

گردیست نظر بازی خاکیست بلا خیزی

هوشم برد ای مطرب مستم کند ایساقی

گلبانگ دل آویزی از مرغ سحر خیزی

از خاک سمرقندی ترسم که دگر خیزد

آشوب هلاکوئی ، هنگامهٔ چنگیزی

مطرب غزلی ، بیتی از مرشد روم آور

تا غوطه زند جانم در آٹش تبریزی

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را

ذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را

نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیار

لعبت خاک ساختن می نسزد خدای را

قصهٔ دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی است

خلوتیان کجا برم لذت های های را

آه درونه تاب کو اشک جگر گداز کو

شیشه به سنگ میزنم عقل گره گشای را

بزم به باغ و راغ کش زخمه بتار چنگ زن

باده بخور غزل سرای بند گشا قبای را

صبح دمید و کاروان کرد نماز و رخت بست

تو نشنیده ئی مگر زمزمهٔ درای را

ناز شهان نمی کشم زخم کرم نمی خورم

در نگر ای هوس فریب همت این گدای را

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

که میر قافله و ذوق رهزنی دارد

نشان راه ز عقل هزار حیله مپرس

بیا که عشق کمالی ز یک فنی دارد

فرنگ گرچه سخن با ستاره میگوید

حذر که شیوهٔ او رنگ جوزنی دارد

ز مرگ و زیست چه پرسی درین رباط کهن

که زیست کاهش جان مرگ جانکنی دارد

سر مزار شهیدان یکی عنان در کش

که بی زبانی ما حرف گفتنی دارد

دگر بدشت عرب خیمه زن که بزم عجم

می گذشته و جام شکستنی دارد

نه شیخ شهر نه شاعر نه خرقه پوش اقبال

فقیر راه نشین است و دل غنی دارد

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

دست بر سینه نظر بر لب بامی دارم

حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرم

عشق می گفت تب و تاب دوامی دارم

نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوش

نه نشیبی نه فرازی نه مقامی دارم

بادهٔ رازم و پیمانه گساری جویم

در خرابات مغان گردش جامی دارم

بی نیازانه ز شوریده نوایم مگذر

مرغ لاهوتم و از دوست پیامی دارم

پرده برگیرم و در پرده سخن میگویم

تیغ خونریزم و خود را به نیامی دارم

به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است

به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است

تلاش چشمهٔ حیوان دلیل کم طلبی است

حدیث دل به که گویم چه راه بر گیرم

که آه بی اثر است و نگاه بی ادبی است

غزل به زمزمه خوان پرده پست تر گردان

هنوز نالهٔ مرغان نوای زیر لبی است

متاع قافلهٔ ما حجازیان بردند

ولی زبان نگشائی که یار ما عربی است

نهال ترک ز برق فرنگ بار آورد

ظهور مصطفوی را بهانه بولهبی است

مسنج معنی من در عیار هند و عجم

که اصل این گهر از گریه های نیم شبی است

بیا که من ز خم پیر روم آوردم

می سخن که جوان تر ز باده عنبی است

فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه

فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه

این جلوت جانانه آن خلوت جانانه

شادم که مزار من در کوی حرم بستند

راهی ز مژه کاوم از کعبه به بتخانه

از بزم جهان خوشتر از حور جنان خوشتر

یک همدم فرزانه وز باده دو پیمانه

هر کس نگهی دارد هر کس سخنی دارد

در بزم تو می خیزد افسانه ز افسانه

این کیست که بر دلها آورده شبیخونی

صد شهر تمنا را یغما زده ترکانه

در دشت جنون من جبریل زبون صیدی

یزدان به کمند آور ای همت مردانه

اقبال به منبر زد رازی که نباید گفت

نا پخته برون آمد از خلوت میخانه

بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان

بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان

بی تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان

در جهان است دل ما که جهان در دل ماست

لب فروبند که این عقدهٔ گشودن نتوان

دل یاران ز نواهای پریشانم سوخت

من از آن نغمه تپیدم که سرودن نتوان

ای صبا از تنک افشانی شبنم چه شود

تب و تاب از جگر لاله ربودن نتوان

دل بحق بند و گشادی ز سلاطین مطلب

که جبین بر در این بتکده سودن نتوان

این گنبد مینائی این پستی و بالائی

این گنبد مینائی این پستی و بالائی

در شد بدل عاشق با این همه پهنائی

اسرار ازل جوئی بر خود نظری وا کن

یکتائی و بسیاری پنهانی و پیدائی

ای جان گرفتارم دیدی که محبت چیست

در سینه نیاسائی از دیده برون آئی

برخیز که فروردین افروخت چراغ گل

برخیز و دمی بنشین با لالهٔ صحرائی

عشق است و هزار افسون حسن است و هزار آئین

نی من بشمار آیم نی تو بشمار آئی

صد ره بفلک بر شد صد ره بزمین در شد

خاقانی و فغفوری جمشیدی و دارائی

هم با خود و هم با او هجران که وصالست این

ای عقل چه میگوئی ای عشق چه فرمائی

به یکی از صوفیه نوشته شد

هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من

جگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من

من جوان ساقی و تو پیر کهن میکده ئی

بزم ما تشنه و صهبا نه تو داری و نه من

دل و دین در گرو زهره وشان عجمی

آتش شوق سلیمی نه تو داری و نه من

خزفی بود که از ساحل دریا چیدیم

دانهٔ گوهر یکتا نه تو داری و نه من

دگر از یوسف گمگشته سخن نتوان گفت

تپش خون زلیخا نه تو داری و نه من

به که با نور چراغ ته دامان سازیم

طاقت جلوهٔ سینا نه تو داری و نه من

دلیل منزل شوقم به دامنم آویز

دلیل منزل شوقم به دامنم آویز

شرر ز آتش نابم بخاک خویش آمیز

عروس لاله برون آمد از سراچه ناز

بیا که جان تو سوزم ز حرف شوق انگیز

بهر زمانه به اسلوب تازه میگویند

حکایت غم فرهاد و عشرت پرویز

اگرچه زادهٔ هندم فروغ چشم من است۔

ز خاک پاک بخارا و کابل و تبریز

در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست

در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست

انقلابیست ولی شام و سحر پیدا نیست

وای آن قافله کز دونی همت میخواست

رهگذاری که درو هیچ خطر پیدا نیست

بگذر از عقل و در آویز بموج یم عشق

که در آن جوی تنک مایه گهر پیدا نیست

آنچه مقصود تگ و تاز خیال من و تست

هست در دیده و مانند نظر پیدا نیست

گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست

گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست

حاصل این سوز و ساز یک دل خونین نواست

در طلبش دل تپید ، دیر و حرم آفرید

ما به تمنای او ، او به تمنای ماست

پردگیان بی حجاب ، من به خودی در شدم

عشق غیورم نگر میل تماشا کراست

مطرب میخانه دوش نکتهٔ دلکش سرود

باده چشیدن خطاست باده کشیدن رواست

زندگی رهروان در تگ و تاز است و بس

قافلهٔ موج را جاده و منزلی کجاست

شعلهٔ در گیر زد بر خس و خاشاک من

مرشد رومی که گفت «منزل ما کبریاست»

سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است

سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است

این شمع را فروغ ز پروانهٔ دل است

مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم

غوغای ما ز گردش پیمانهٔ دل است

این تیره خاکدان که جهان نام کرده ئی

فرسوده پیکری ز صنم خانهٔ دل است

اندر رصد نشسته حکیم ستاره بین

در جستجوی سرحد ویرانهٔ دل است

لاهوتیان اسیر کمند نگاه او

صوفی هلاک شیوه ترکانهٔ دل است

محمود غزنوی که صنم خانه ها شکست

زناری بتان صنم خانهٔ دل است

غافل تری ز مرد مسلمان ندیده ام

دل در میان سینه و بیگانهٔ دل است

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

کلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند

در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیت

ید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند

گاه شاهی به جگر گوشهٔ سلطان ندهند

گاه باشد که بزندانی چاهی بخشند

فقر را نیز جهانبان و جهانگیر کنند

که به این راه نشین تیغ نگاهی بخشند

عشق پامال خرد گشت و جهان دیگر شد

بود آیا که مرا رخصت آهی بخشند

نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی

نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی

ولیکن سوی مشتاقان چه مشتاقانه می آئی

قدم بیباکتر نه در حریم جان مشتاقان

تو صاحبخانه ئی آخر چرا دزدانه می آئی

بغارت میبری سرمایهٔ تسبیح خوانان را

به شبخون دل زناریان ترکانه می آئی

گی صد لشکر انگیری که خون دوستان ریزی

گهی در انجمن با شیشه و پیمانه می آئی

تو بر نخل کلیمی بی محابا شعله می ریزی

تو بر شمع یتیمی صورت پروانه می آئی

بیا اقبال جامی از خمستان خودی در کش

تو از میخانهٔ مغرب ز خود بیگانه می آئی

تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من

تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من

که بیک نگاه محمد عربی گرفت حجاز من

چکنم که عقل بهانه جو گرهی به روی گره زند

نظری که گردش چشم تو شکند طلسم مجاز من

نرسد فسونگری خرد به تپیدن دل زنده ئی

ز کنشت فلسفیان در آ بحریم سوز و گداز من

مثل آئینه مشو محو جمال دگران

مثل آئینه مشو محو جمال دگران

از دل و دیده فرو شوی خیال دگران

آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز

آشیانی که نهادی به نهال دگران

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز

که پریدن نتوان با پر و بال دگران

مرد آزادم و آن گونه غیورم که مرا

می توان کشت بیک جام زلال دگران

ایکه نزدیک تر از جانی و پنهان ز نگه

هجر تو خوشترم آید ز وصال دگران

جهان عشق نه میری نه سروری داند

جهان عشق نه میری نه سروری داند

همین بس است که آئین چاکری داند

نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری

صنم پرستی و آداب کافری داند

هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا

نه هر که نان جوین خورد حیدری داند

بچشم اهل نظر از سکندر افزون است

گداگری که مآل سکندری داند

به عشوه های جوانان ماه سیما چیست؟

در آبه حلقهٔ پیری که دلبری داند

فرنگ شیشه گری کرد و جام و مینا ریخت

به حیرتم که همین شیشه را پری داند

چه گویمت ز مسلمان نا مسلمانی

جز اینکه پور خلیل است و آزری داند

یکی به غمکدهٔ من گذر کن و بنگر

ستاره سوخته ئی کیمیا گری داند

بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کش

اگرچه سر نتراشد قلندری داند

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

بنده ئی نیست که چون خواجه خریدارش نیست

گرچه از طور و کلیم است بیان واعظ

تاب آن جلوه به آئینه گفتارش نیست

پیر ما مصلحتاً رو به مجاز آورد است

ورنه با زهره وشان هیچ سروکارش نیست

دل به او بند و ازین خرقه فروشان بگریز

نشوی صید غزالی که ز تاتارش نیست

نغمهٔ عافیت از بربط من می طلبی

از کجا بر کشم آن نغمه که در تارش نیست

دل ما قشقه زد و برهمنی کرد ولی

آنچنان کرد که شایسته زنارش نیست

عشق در صحبت میخانه به گفتار آید

زانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

عروس لاله سراپا کرشمه و ناز است

نوا ز پردهٔ غیب است ای مقام شناس

نه از گلوی غزل خوان نه از رگ ساز است

کسی که زخمه رساند به تار ساز حیات

ز من بگیر که آن بنده محرمراز است

مرا ز پردگیان جهان خبر دادند

ولی زبان نگشایم که چرخ کج باز است

سخن درشت مگو در طریق یاری کوش

که صحبت من و تو در جهان خدا ساز است

کجاست منزل این خاکدان تیره نهاد

که هر چه هست چو ریگ روان به پرواز است

تنم گلی ز خیابان جنت کشمیر

دل از حریم حجاز و نوا ز شیراز است

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

در نیلگون یمی به تلاش کناره ایم

بود و نبود ماست ز یک شعلهٔ حیات

از لذت خودی چو شرر پاره پاره ایم

با نوریان بگو که ز عقل بلند دست

ما خاکیان به دوش ثریا سواره ایم

در عشق غنچه ایم که لرزد ز باد صبح

در کار زندگی صفت سنگ خاره ایم

چشم آفریده ایم چو نرگس درین چمن

روبند بر گشا که سراپا نظاره ایم

عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا

عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا

عجم رمیده بو را نفسم بهار بادا

تپش است زندگانی تپش است جاودانی

همه ذره های خاکم دل بیقرار بادا

نه بجاده ئی قرارش نه بمنزلی مقامش

دل من مسافر من که خداش یار بادا

حذر از خرد که بندد همه نقش نامرادی

دل ما برد به سازی که گسسته تار بادا

تو جوان خام سوزی ، سخنم تمام سوزی

غزلی که می سرایم به تو سازگار بادا

چو بجان من در آئی دگر آرزو نبینی

مگر اینکه شبنم تو یم بی کنار بادا

نشود نصیب جانت که دمی قرار گیرد

تب و تاب زندگانی به تو آشکار بادا

نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی

نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی

نرسی جز به تقاضای کلیم اللهی

راه کور است بخود غوطه زن ای سالک راه

جاده را گم نکند در ته دریا ماهی

حاجتی پیش سلاطین نبرد مرد غیور

چه توان کرد که از کوه نیاید کاهی

مگذر از نغمهٔ شوقم که بیابی در وی

رمز درویشی و سرمایهٔ شاهنشاهی

نفسم با تو کند آنچه به گل کرد نسیم

اگر از لذت آه سحری آگاهی

ای فلک چشم تو بیباک و بلا جوست هنوز

می شناسم که تماشای دگر میخواهی

سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست

سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست

مست لعلین تو شیرین سخنی نیست که نیست

در قبای عربی خوشترک آئی به نگاه

راست بر قامت تو پیرهنی نیست که نیست

گرچه لعل تو خموش است ولی چشم ترا

با دل خون شدهٔ ما سخنی نیست که نیست

تا حدیث تو کنم بزم سخن می سازم

ورنه در خلوت من انجمنی نیست که نیست

ای مسلمان دگر اعجاز سلیمان آموز

دیده بر خاتم تو اهرمنی نیست که نیست

اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست

اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست

گدای کوی تو کمتر ز پادشاهی نیست

بخواب رفته جوانان و مرده دل پیران

نصیب سینهٔ کس آه صبحگاهی نیست

به این بهانه بدشت طلب ز پا منشین

که در زمانهٔ ما آشنای راهی نیست

ز وقت خویش چه غافل نشسته ئی دریاب

زمانه ئی که حسابش ز سال و ماهی نیست

درین رباط کهن چشم عافیت داری

ترا به کشمکش زندگی نگاهی نیست

گناه ما چه نویسند کاتبان عمل

نصیب ما ز جهان تو جز نگاهی نیست

بیا که دامن اقبال را بدست آریم

که او ز خرقه فروشان خانقاهی نیست

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من

چون تمام افتد سراپا ناز می گردد نیاز

قیس را لیلی همی نامند در صحرای من

بهر دهلیز تو از هندوستان آورده ام

سجدهٔ شوقی که خون گردید در سیمای من

تیغ لا در پنجه این کافر دیرینه ده

باز بنگر در جهان هنگامهٔ الای من

گردشی باید که گردون از ضمیر روزگار

دوش من باز آرد اندر کسوت فردای من

از سپهر بارگاهت یک جهان وافر نصیب

جلوه ئی داری دریغ از وادی سینای من

با خدا در پرده گویم با تو گویم آشکار

یا رسول الله او پنهان و تو پیدای من

بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو

بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو

درون خویش نگاه دیده ئی دریغ از تو

چنان گداخته ئی از حرارت افرنگ

ز چشم خویش تراویده ئی دریغ از تو

به کوچه ئی که دهد خاک را بهای بلند

به نیم غمزه نیرزیده ئی دریغ از تو

گرفتم اینکه کتاب خرد فروخواندی

حدیث شوق نفهمیده ئی دریغ از تو

طواف کعبه زدی گرد دیر گردیدی

نگه به خویش نپیچیده ئی دریغ از تو

پیام

از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ

عقل تا بال گشود است گرفتار تر است

برق را این به جگر میزند آن رام کند

عشق از عقل فسون پیشه جگردار تر است

چشم جز رنگ گل و لاله نبیند ورنه

آنچه در پردهٔ رنگ است پدیدار تر است

عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داری

عجب این است که بیمار تو بیمار تر است

دانش اندوخته ئی دل ز کف انداخته ئی

آه زان نقد گرانمایه که در باخته ئی

حکمت و فلسفه کاریست که پایانش نیست

سیلی عشق و محبت به دبستانش نیست

بیشتر راه دل مردم بیدار زند

فتنه ئی نیست که در چشم سخندانش نیست

دل ز ناز خنک او به تپیدن نرسد

لذتی در خلش غمزهٔ پنهانش نیست

دشت و کهسار نوردید و غزالی نگرفت

طوف گلشن ز دو یک گل بگریبانش نیست

چاره این است که از عشق گشادی طلبیم

پیش او سجده گذاریم و مرادی طلبیم

عقل چون پای درین راه خم اندر خم زد

شعله در آب دوانید و جهان برهم زد

کیمیا سازی او ریگ روان را زر کرد

بر دل سوخته اکسیر محبت کم زد

وای بر سادگی ما که فسونش خوردیم

رهزنی بود کمین کرد و ره آدم زد

هنرش خاک بر آورد ز تهذیب فرنگ

باز آن خاک به چشم پسر مریم زد

شرری کاشتن و شعله درون تا کی؟

عقده بر دل زدن و باز گشودن تا کی؟

عقل خود بین دگر و عقل جهان بین دگر است

بال بلبل دگر و بازوی شاهین دگر است

دگر است آنکه برد دانهٔ افتاده ز خاک

آنکه گیرد خورش از دانهٔ پروین دگر است

دگر است آنکه زند سیر چمن مثل نسیم

آنکه در شد به ضمیر گل و نسرین دگر است

دگر است آنسوی نه پرده گشادن نظری

این سوی پرده گمان و ظن و تخمین دگر است

ای خوش آن عقل که پهنای دو عالم با اوست

نور افرشته و سوز دل آدم با اوست

ما ز خلوت کدهٔ عشق برون تاخته ایم

خاک پا را صفت آینه پرداخته ایم

در نگر همت ما را که به داوی فکنیم

دو جهان را که نهان برده عیان باخته ایم

پیش ما میگذرد سلسلهٔ شام و سحر

بر لب جوی روان خیمه بر افروخته ایم

در دل ما که برین دیر کهن شبخون ریخت

آتشی بود که در خشک و تر انداخته ایم

شعله بودیم ، شکستیم و شرر گردیدیم

صاحب ذوق و تمنا و نظر گردیدیم

عشق گردید هوس پیشه و هر بند گسست

آدم از فتنه او صورت ماهی در شست

رزم بر بزم پسندید و سپاهی آراست

تیغ او جز به سر و سینهٔ یاران ننشست

رهزنی را که بنا کرد جهانبانی گفت

ستم خواجگی او کمر بنده شکست

بی حجابانه ببانگ دف و نی می رقصد

جامی از خون عزیزان تنک مایه بدست

وقت آن است که آئین دگر تازه کنیم

لوح دل پاک بشوئیم و ز سر تازه کنیم

افسر پادشهی رفت و به یغمائی رفت

نی اسکندری و نغمهٔ دارائی رفت

کوهکن تیشه بدست آمد و پرویزی خواست

عشرت خواجگی و محنت لالائی رفت

یوسفی را ز اسیری به عزیزی بردند

همه افسانه و افسون زلیخائی رفت

راز هائی که نهان بود ببازار افتاد

آن سخن سازی و آن انجمن آرائی رفت

چشم بگشای اگر چشم تو صاحب نظر است

زندگی در پی تعمیر جهان دگر است

من درین خاک کهن گوهر جان می بینم

چشم هر ذره چو انجم نگران می بینم

دانه ئی را که به آغوش زمین است هنوز

شاخ در شاخ و برومند و جوان می بینم

کوه را مثل پر کاه سبک می یابم

پر کاهی صفت کوه گران می بینم

انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاک

بینم و هیچ ندانم که چسان می بینم

خرم آنکس که درین گرد سواری بیند

جوهر نغمه ز لرزیدن تاری بیند

زندگی جوی روان است و روان خواهد بود

این می کهنه جوان است و جوان خواهد بود

آنچه بود است و نباید ز میان خواهد رفت

آنچه بایست و نبود است همان خواهد بود

عشق از لذت دیدار سراپا نظر است

حسن مشتاق نمود است و عیان خواهد بود

آن زمینی که برو گریهٔ خونین زده ام

اشک من در جگرش لعل گران خواهد بود

مژدهٔ صبح درین تیره شبانم دادند

شمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند

جمعیت الاقوام

بر فتد تا روش رزم درین بزم کهن

دردمندان جهان طرح نو انداخته اند

من ازین بیش ندانم که کفن دزدی چند

بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند

شو پنهاور و نیچه

مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید

خاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید

بد گفت فطرت چمن روزگار را

از درد خویش و هم ز غم دیگران تپید

داغی ز خون بی گنهی لاله را شمرد

اندر طلسم غنچه فریب بهار دید

گفت اندرین سرا که بنایش فتاده کج

صبحی کجا که چرخ درو شامها نچید

نالید تا به حوصلهٔ آن نوا طراز

خون گشت نغمه و ز دو چشمش فرو چکید

سوز فغان او بدل هدهدی گرفت

با نوک خویش خار ز اندام او کشید

گفتش که سود خویش ز جیب زیان بر آر

گل از شکاف سینه زر ناب آفرید

درمان ز درد ساز اگر خسته تن شوی

خوگر به خار شو که سراپا چمن شوی

فلسفه و سیاست

فلسفی را با سیاست دان بیک میزان مسنج

چشم آن خورشید کوری دیدهٔ این بی نمی

آن تراشد قول حق را حجت نا استوار

وین تراشد قول باطل را دلیل محکمی

صحبت رفتگان (در عالم بالا)

تولستوی

بارکش اهرمن لشکری شهریار

از پی نان جوین تیغ ستم بر کشید

زشت به چشمش نکوست مغز نداند ز پوست

مردک بیگانه دوست سینهٔ خویشان درید

داروی بیهوشی است تاج ، کلیسا ، وطن

جان خدا داد را خواجه بجامی خرید

کارل مارکس

رازدان جزو و کل از خویش نامحرم شد است

آدم از سرمایه داری قاتل آدم شد است

هگل

جلوه دهد باغ و راغ معنی مستور را

عین حقیقت نگر حنطل و انگور را

فطرت اضداد خیز لذت پیکار داد

خواجه و مزدور را ، آمر و مأمور را

تولستوی

عقل دو رو آفرید فلسفه خود پرست

درس رضا میدهی بندهٔ مزدور را

مزدک

دانهٔ ایران ز کشت زار و قیصر بر دمید

مرگ نو می رقصد اندر قصر سلطان و امیر

مدتی در آتش نمرود می سوزد خلیل

تا تهی گردد حریمش از خداوندان پیر

دور پرویزی گذشت ای کشتهٔ پرویز خیز

نعمت گم گشتهٔ خود را ز خسرو باز گیر

کوهکن

نگار من که بسی ساده و کم آمیز است

سیتزه کیش و ستم کوش و فتنه انگیز است

برون او همه بزم و درون او همه رزم

زبان او ز مسیح و دلش ز چنگیز است

گسست عقل و جنون رنگ بست و دیده گداخت

در آ به جلوه که جانم ز شوق لبریز است

اگرچه تیشهٔ من کوه را ز پا آورد

هنوز گردش گردون بکام پرویز است

ز خاک تا بفلک هر چه هست ره پیماست

قدم گشای که رفتار کاروان تیز است

نیچه

از سستی عناصر انسان دلش تپید

فکر حکیم پیکر محکم تر آفرید

افکند در فرنگ صد آشوب تازه ئی

دیوانه ئی به کارگه شیشه گر رسید

حکیم اینشتین

جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبور

تا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور

از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفس

زود پروازی که پروازش نیاید در شعور

خلوت او در زغال تیره فام اندر مغاک

جلوتش سوزد درختی را چو خس بالای طور

بی تغیر در طلسم چون و چند و بیش و کم

برتر از پست و بلند و دیر و زود و نزد و دور

در نهادش تار و شید و سوز و ساز و مرگ و زیست

اهرمن از سوز او و ساز او جبریل و حور

من چه گویم از مقام آن حکیم نکته سنج

کرده زردشتی ز نسل موسی و هارون ظهور

بایرن

مثال لاله و گل شعله از زمین روید

اگر بخاک گلستان تراود از جامش

نبود در خور طبعش هوای سرد فرنگ

تپید پیک محبت ز سوز پیغامش

خیال او چه پریخانه ئی بنا کرد است

شباب غش کند از جلوه لب بامش

گذاشت طایر معنی نشیمن خود را

که سازگار تر افتاد حلقهٔ دامش

نیچه

گر نوا خواهی ز پیش او گریز

در نی کلکش غریو تندر است

نیشتر اندر دل مغرب فشرد

دستش از خون چلیپا احمر است

آنکه بر طرح حرم بتخانه ساخت

قلب او مؤمن دماغش کافر است

خویش را در نار آن نمرود سوز

زانکه بستان خلیل از آذر است

جلال و هگل

می گشودم شبی به ناخن فکر

عقده های حکیم المانی

آنکه اندیشه اش برهنه نمود

ابدی راز کسوت آنی

پیش عرض خیال او گیتی

خجل آمد ز تنگ دامانی

چون بدریای او فرو رفتم

کشتی عقل گشت طوفانی

خواب بر من دمید افسونی

چشم بستم ز باقی و فانی

نگه شوق تیز تر گردید

چهره بنمود پیر یزدانی

آفتابی که از تجلی او

افق روم و شام نورانی

شعله اش در جهان تیره نهاد

به بیابان چراغ رهبانی

معنی از حرف او همی روید

صفت لاله های نعمانی

گفت با من چه خفته ئی بر خیز

به سرابی سفینه می رانی

به خرد راه عشق می پوئی؟

به چراغ آفتاب می جوئی؟

پتوفی

نفسی درین گلستان ز عروس گل سرودی

بدلی غمی فزودی ز دلی غمی ربودی

تو بخون خویش بستی کف لاله را نگاری

تو به آه صبحگاهی دل غنچه را گشودی

به نوای خود گم استی سخن تو مرقد تو

به زمین نه باز رفتی که تو از زمین نبودی

محاوره ما بین حکیم فرانسوی اوگوست کنت و مرد مزدور

حکیم:

«بنی آدم اعضای یکدیگرند»

همان نخل را شاخ و برگ و بر اند

دماغ ار خرد زاست از فطرت است

اگر پا زمین ساست از فطرت است

یکی کار فرما ، یکی کار ساز

نیاید ز محمود کار ایاز

نبینی که از قسمت کار زیست

سراپا چمن می شود خار زیست

مرد مزدور:

فریبی به حکمت مرا ای حکیم

که نتوان شکست این طلسم قدیم

مس خام را از زر اندوده ئی

مرا خوی تسلیم فرموده ئی

کند بحر را آبنایم اسیر

ز خارا برد تیشه ام جوی شیر

حق کوهکن دادی ای نکته سنج

به پرویز پرکار و نا برده رنج

خطا را به حکمت مگردان صواب

خضر را نگیری بدام سراب

به دوش زمین بار ، سرمایه دار

ندارد گذشت از خور و خواب و کار

جهان راست بهروزی از دست مزد

ندانی که این هیچ کار است دزد

پی جرم او پوزش آورده ئی

به این عقل و دانش فسون خورده ئی

هگل

حکمتش معقول و با محسوس در خلوت نرفت

گرچه بکر فکر او پیرایه پوشد چون عروس

طایر عقل فلک پرواز او دانی که چیست؟

«ماکیان کز زور مستی خایه گیرد بی خروس»

جلال و گوته

نکته دان المنی را در ارم

صحبتی افتاد با پیر عجم

شاعری کو همچو آن عالی جناب

نیست پیغمبر ولی دارد کتاب

خواند بر دانای اسرار قدیم

قصهٔ پیمان ابلیس و حکیم

گفت رومی ای سخن را جان نگار

تو ملک صید استی و یزدان شکار

فکر تو در کنج دل خلوت گزید

این جهان کهنه را باز آفرید

سوز و ساز جان به پیکر دیده ئی

در صدف تعمیر گوهر دیده ئی

هر کسی از رمز عشق آگاه نیست

هر کسی شایان این درگاه نیست

«داند آن کو نیکبخت و محرم است

زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است»

رومی

پیغام برگسن

تا بر تو آشکار شود راز زندگی

خود را جدا ز شعله مثال شرر مکن

بهر نظاره جز نگه آشنا میار

در مرز و بوم خود چو غریبان گذر مکن

نقشی که بسته ئی همه اوهام باطل است

عقلی بهم رسان که ادب خوردهٔ دل است

میخانهٔ فرنگ

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ

جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است

چشم مست می فروشش باده را پروردگار

باده خواران را نگاه ساقی اش پیغمبر است

جلوهٔ او بی کلیم و شعله او بی خلیل

عقل ناپروا متاع عشق را غارتگر است

در هوایش گرمی یک آه بیتابانه نیست

رند این میخانه را یک لغزش مستانه نیست

موسیولینن و قیصر ولیم

موسیولینن

بسی گذشت که آدم درین سرای کهن

مثال دانه ته سنگ آسیا بودست

فریب زاری و افسون قیصری خورد است

اسیر حلقهٔ دام کلیسیا بودست

غلام گرسنه دیدی که بر درید آخر

قمیص خواجه که رنگین ز خون ما بودست

شرار آتش جمهور کهنه سامان سوخت

ردای پیر کلیسا قبای سلطان سوخت

قیصر ولیم

گناه عشوه و ناز بتان چیست؟

طواف اندر سرشت برهمن هست

دمادم نو خداوندان تراشد

که بیزار از خدایان کهن هست

ز جور رهزنان کم گو که رهرو

متاع خویش را خود رهزن هست

اگر تاج کئی جمهور پوشد

همان هنگامه ها در انجمن هست

هوس اندر دل آدم نمیرد

همان آتش میان مرزغن هست

عروس اقتدار سحر فن را

همان پیچاک زلف پر شکن هست

«نماند ناز شیرین بی خریدار

اگر خسرو نباشد کوهکن هست»

حکما

لاک:

ساغرش را سحر از بادهٔ خورشید افروخت

ورنه در محفل گل لاله تهی جام آمد

کانت:

فطرتش ذوق می آینه فامی آورد

از شبستان ازل کوکب جامی آورد

برگسن:

نه مئی از ازل آورد نه جامی آورد

لاله از داغ جگر سوز دوامی آورد

شعرا

برونینگ:

بی پشت بود بادهٔ سر جوش زندگی

آب خضر بگیرم و در ساغر افکنم

بایرن:

از منت خضر نتوان کرد سینه داغ

آب از جگر بگیرم و در ساغر افکنم

غالب:

«تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تر

بگدازم آبگینه و در ساغر افکنم»

رومی:

آمیزشی کجا گهر پاک او کجا

از تاک باده گیرم و در ساغر افکنم

خرابات فرنگ

دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ

شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود

گفت این نیست کلیسا که بیابی در وی

صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود

این خرابات فرنگ است و ز تأثیر میش

آنچه مذموم شمارند ، نماید محمود

نیک و بد را به ترازوی دگر سنجیدیم

چشمه ئی داشت ترازوی نصاری و یهود

خوب ، زشت است اگر پنجهٔ گیرات شکست

زشت ، خوب است اگر تاب و توان تو فزود

تو اگر در نگری جز به ریا نیست حیات

هر که اندر گرو صدق و صفا بود نبود

دعوی صدق و صفا پردهٔ ناموس ریاست

پیر ما گفت مس از سیم بباید اندود

فاش گفتم بتو اسرار نهانخانهٔ زیست

به کسی باز مگو تا که بیابی مقصود

خطاب به انگلستان

مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ

عجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست

فکر نوزادهٔ او شیوهٔ تدبیر آموخت

جوش زد خون به رگ بندهٔ تقدیر پرست

ساقیا تنگ دل از شورش مستان نشوی

خود تو انصاف بده اینهمه هنگامه که بست؟

«بوی گل خود به چمن راه نما شد ز نخست

ورنه بلبل چه خبر داشت که گلزاری هست»

قسمت نامهٔ سرمایه دار و مزدور

غوغای کارخانهٔ آهنگری ز من

گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو

نخلی که شه خراج برو مینهد ز من

باغ بهشت و سدره و طوبا از آن تو

تلخابه ئی که درد سر آرد از آن من

صهبای پاک آدم و حوا از آن تو

مرغابی و تذرو و کبوتر از آن من

ظل هما و شهپر عنقا از آن تو

این خاک و آنچه درشکم او از آن من

و ز خاک تا بعرش معلا از آن تو

نوای مزدور

ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کش

نصیب خواجهٔ ناکرده کار رخت حریر

ز خوی فشانی من لعل خاتم والی

ز اشک کودک من گوهر ستام امیر

ز خون من چو زلو فربهی کلیسا را

بزور بازوی من دست سلطنت همه گیر

خرابه رشک گلستان ز گریهٔ سحرم

شباب لاله و گل از طراوت جگرم

بیا که تازه نوا می تراود از رگ ساز

مئی که شیشه گدازد به ساغر اندازیم

مغان و دیر مغان را نظام تازه دهیم

بنای میکده های کهن بر اندازیم

ز رهزنان چمن انتقام لاله کشیم

به بزم غنچه و گل طرح دیگر اندازیم

به طوف شمع چو پروانه زیستن تا کی؟

ز خویش اینهمه بیگانه زیستن تا کی؟

آزادی بحر

بطی می گفت بحر آزاد گردید

چنین فرمان ز دیوان خضر رفت

نهنگی گفت رو هر جا که خواهی

ولی از ما نباید بی خبر رفت

خرده (۱)

میخورد هر ذره ما پیچ و تاب

محشری در هر دم ما مضمر است

با سکندر خضر در ظلمات گفت

مرگ مشکل ، زندگی مشکل تر است

خرده (۲)

دردانه ادا شناس دریاست

از گردش آسیا چه داند؟

خرده (۳)

کلک را ناله از تهی مغزی است

قلم سرمه را صریری نیست

خرده (۴)

گل گفت که عیش نو بهاری خوشتر

یک صبح چمن ز روزگاری خوشتر

زان پیش که کس ترا بدستار زند

مردن بکنار شاخساری خوشتر

خرده (۵)

سخنگو طفلک و برنا و پیر است

سخن را سالی و ماهی نباشد

خرده (۶)

چشم را بینائی افزاید سه چیز

سبزه و آب روان و روی خوش

کالبد ، را فربهی می آورد

جامهٔ قز جان بی غم ، بوی خوش

خرده (۷)

ای برادر من ترا از زندگی دادم نشان

خواب را مرگ سبک دان مرگ را خواب گران

خرده (۸)

طاقت عفو در تو نیست اگر

خیز و با دشمنان در آ به ستیز

سینه را کارگاه کینه ساز

سرکه در انگبین خویش مریز

خرده (۹)

از نزاکتهای طبع موشکاف او مپرس

کز دم بادی زجاج شاعر ما بشکند

کی تواند گفت شرح کارزار زندگی

«می پرد رنگش حبابی چون بدریا بشکند»

خرده (۱۰)

در جهان مانند جوی کوهسار

از نشیب و هم فراز آگاه شو

یا مثال سیل بی زنهار خیز

فارغ از پست و بلند راه شو

خرده (۱۱)

ایکه گل چیدی منال از نیش خار

خار هم می روید از باد بهار

خرده (۱۲)

مزن وسمه بر ریش و ابروی خویش

جوانی ز دزدیدن سال نیست

خرده (۱۳)

ندارد کار با دون همتان عشق

تذرو مرده را شاهین نگیرد

خرده (۱۴)

نقد شاعر در خور بازار نیست

نان به سیم نسترن نتوان خرید

خرده (۱۵)

چه خوش بودی اگر مرد نکویی

ز بند باستان آزاد رفتی

اگر تقلید بودی شیوهٔ خوب

پیمبر هم ره اجداد رفتی

خرده (۱۶)

منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار

منم که پیش بتان نعره های هو زده ام

دلم هنوز تقاضای جستجو دارد

قدم بجادهٔ باریک تر ز مو زده ام

پایان پیام مشرق

بعدی                      قبلی

دسته بندي: شعر,اقبال لاهوری,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد