فوج

چنین داد پاسخ به کاووس کی****که گر آب دریا بود نیز می مرا بارگه زان تو برترست****هزاران هزارم فزون لشکرست
امروز پنجشنبه 26 تیر 1399
تبليغات تبليغات

شاهنامه فردوسی ب25_پادشاهی کی‌کاووس

شاهنامه فردوسی ب25_پادشاهی کی‌کاووس

پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران

 

بخش ۱

درخت برومند چون شد بلند****گر آید ز گردون برو بر گزند
شود برگ پژمرده و بیخ مست****سرش سوی پستی گراید نخست
چو از جایگه بگسلد پای خویش****به شاخ نو آیین دهد جای خویش
مراو را سپارد گل و برگ و باغ****بهاری به کردار روشن چراغ
اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک****تو با شاخ تندی میاغاز ریک
پدر چون به فرزند ماند جهان****کند آشکارا برو بر نهان
گر از بفگند فر و نام پدر****تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار****سزد گر جفا بیند از روزگار
چنین است رسم سرای کهن****سرش هیچ پیدا نبینی ز بن
چو رسم بدش بازداند کسی****نخواهد که ماند به گیتی بسی
چو کاووس بگرفت گاه پدر****مرا او را جهان بنده شد سر به سر
همان تخت و هم طوق و هم گوشوار****همان تاج زرین زبرجد نگار
همان تازی اسپان آگنده یال****به گیتی ندانست کس را همال
چنان بد که در گلشن زرنگار****همی خورد روزی می خوشگوار
یکی تخت زرین بلورینش پای****نشسته بروبر جهان کدخدای
ابا پهلوانان ایران به هم****همی رای زد شاه بر بیش و کم
چو رامشگری دیو زی پرده‌دار****بیامد که خواهد بر شاه بار
چنین گفت کز شهر مازندران****یکی خوشنوازم ز رامشگران
اگر در خورم بندگی شاه را****گشاید بر تخت او راه را
برفت از بر پرده سالار بار****خرامان بیامد بر شهریار
بگفتا که رامشگری بر درست****ابا بربط و نغز رامشگرست
بفرمود تا پیش او خواندند****بر رود سازانش بنشاندند
به بربط چو بایست بر ساخت رود****برآورد مازندرانی سرود
که مازندران شهر ما یاد باد****همیشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گلست****به کوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمین پرنگار****نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون****گرازنده آهو به راغ اندرون
همیشه بیاساید از خفت و خوی****همه ساله هرجای رنگست و بوی
گلابست گویی به جویش روان****همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فرودین****همیشه پر از لاله بینی زمین
همه ساله خندان لب جویبار****به هر جای باز شکاری به کار
سراسر همه کشور آراسته****ز دیبا و دینار وز خواسته
بتان پرستنده با تاج زر****همه نامداران به زرین کمر
چو کاووس بشنید از او این سخن****یکی تازه اندیشه افگند بن
دل رزمجویش ببست اندران****که لشکر کشد سوی مازندران
چنین گفت با سرفرازان رزم****که ما سر نهادیم یکسر به بزم
اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر****نگردد ز آسایش و کام سیر
من از جم و ضحاک و از کیقباد****فزونم به بخت و به فر و به داد
فزون بایدم زان ایشان هنر****جهانجوی باید سر تاجور
سخن چون به گوش بزرگان رسید****ازیشان کس این رای فرخ ندید
همه زرد گشتند و پرچین بروی****کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی
کسی راست پاسخ نیارست کرد****نهانی روان‌شان پر از باد سرد
چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو****چو خراد و گرگین و رهام نیو
به آواز گفتند ما کهتریم****زمین جز به فرمان تو نسپریم
ازان پس یکی انجمن ساختند****ز گفتار او دل بپرداختند
نشستند و گفتند با یکدگر****که از بخت ما را چه آمد به سر
اگر شهریار این سخنها که گفت****به می خوردن اندر نخواهد نهفت
ز ما و ز ایران برآمد هلاگ****نماند برین بوم و بر آب و خاک
که جمشید با فر و انگشتری****به فرمان او دیو و مرغ و پری
ز مازندران یاد هرگز نکرد****نجست از دلیران دیوان نبرد
فریدون پردانش و پرفسون****همین را روانش نبد رهنمون
اگر شایدی بردن این بد بسر****به مردی و گنج و به نام و هنر
منوچهر کردی بدین پیشدست****نکردی برین بر دل خویش پست
یکی چاره باید کنون اندرین****که این بد بگردد ز ایران زمین
چنین گفت پس طوس با مهتران****که ای رزم دیده دلاور سران
مراین بند را چاره اکنون یکیست****بسازیم و این کار دشوار نیست
هیونی تکاور بر زال سام****بباید فرستاد و دادن پیام
که گر سر به گل داری اکنون مشوی****یکی تیز کن مغز و بنمای روی
مگر کاو گشاید لب پندمند****سخن بر دل شهریار بلند
بگوید که این اهرمن داد یاد****در دیو هرگز نباید گشاد
مگر زالش آرد ازین گفته باز****وگرنه سرآمد نشان فراز
سخنها ز هر گونه برساختند****هیونی تکاور برون تاختند
رونده همی تاخت تا نیمروز****چو آمد بر زال گیتی فروز
چنین داد از نامداران پیام****که ای نامور با گهر پور سام
یکی کار پیش آمد اکنون شگفت****که آسانش اندازه نتوان گرفت
برین کار گر تو نبندی کمر****نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
یکی شاه را بر دل اندیشه خاست****بپیچیدش آهرمن از راه راست
به رنج نیاگانش از باستان****نخواهد همی بود همداستان
همی گنج بی‌رنج بگزایدش****چراگاه مازندران بایدش
اگر هیچ سرخاری از آمدن****سپهبد همی زود خواهد شدن
همی رنج تو داد خواهد به باد****که بردی ز آغاز باکیقباد
تو با رستم شیر ناخورده سیر****میان را ببستی چو شیر دلیر
کنون آن همه باد شد پیش اوی****بپیچید جان بداندیش اوی
چو بشنید دستان بپیچید سخت****تنش گشت لرزان بسان درخت
همی گفت کاووس خودکامه مرد****نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
کسی کاو بود در جهان پیش گاه****برو بگذرد سال و خورشید و ماه
که ماند که از تیغ او در جهان****بلرزند یکسر کهان و مهان
نباشد شگفت ار بمن نگرود****شوم خسته گر پند من نشنود
ورین رنج آسان کنم بر دلم****از اندیشهٔ شاه دل بگسلم
نه از من پسندد جهان‌آفرین****نه شاه و نه گردان ایران زمین
شوم گویمش هرچ آید ز پند****ز من گر پذیرد بود سودمند
وگر تیز گردد گشادست راه****تهمتن هم ایدر بود با سپاه
پر اندیشه بود آن شب دیرباز****چو خورشید بنمود تاج از فراز
کمر بست و بنهاد سر سوی شاه****بزرگان برفتند با او به راه
خبر شد به طوس و به گودرز و گیو****به رهام و گرگین و گردان نیو
که دستان به نزدیک ایران رسید****درفش همایونش آمد پدید
پذیره شدندش سران سپاه****سری کاو کشد پهلوانی کلاه
چو دستان سام اندر آمد به تنگ****پذیره شدندنش همه بی‌درنگ
برو سرکشان آفرین خواندند****سوی شاه با او همی راندند
بدو گفت طوس ای گو سرفراز****کشیدی چنین رنج راه دراز
ز بهر بزرگان ایران زمین****برآرامش این رنج کردی گزین
همه سر به سر نیک خواه توایم****ستوده به فر کلاه توایم
ابا نامداران چنین گفت زال****که هر کس که او را نفرسود سال
همه پند پیرانش آید به یاد****ازان پس دهد چرخ گردانش داد
نشاید که گیریم ازو پند باز****کزین پند ما نیست خود بی‌نیاز
ز پند و خرد گر بگردد سرش****پشیمانی آید ز گیتی برش
به آواز گفتند ما با توایم****ز تو بگذرد پند کس نشنویم
همه یکسره نزد شاه آمدند****بر نامور تخت گاه آمدند

بخش ۱۰

یکی مغفری خسروی بر سرش****خوی آلوده ببر بیان در برش
به ارژنگ سالار بنهاد روی****چو آمد بر لشکر نامجوی
یکی نعره زد در میان گروه****تو گفتی بدرید دریا و کوه
برون آمد از خیمه ارژنگ دیو****چو آمد به گوش اندرش آن غریو
چو رستم بدیدش برانگیخت اسپ****بیامد بر وی چو آذر گشسپ
سر و گوش بگرفت و یالش دلیر****سر از تن بکندش به کردار شیر
پر از خون سر دیو کنده ز تن****بینداخت ز آنسو که بود انجمن
چو دیوان بدیدند گوپال اوی****بدریدشان دل ز چنگال اوی
نکردند یاد بر و بوم و رست****پدر بر پسر بر همی راه جست
برآهیخت شمشیر کین پیلتن****بپردخت یکباره زان انجمن
چو برگشت پیروز گیتی‌فروز****بیامد دمان تا به کوه اسپروز
ز اولاد بگشاد خم کمند****نشستند زیر درختی بلند
تهمتن ز اولاد پرسید راه****به شهری کجا بود کاووس شاه
چو بشنید ازو تیز بنهاد روی****پیاده دوان پیش او راهجوی
چو آمد به شهر اندرون تاجبخش****خروشی برآورد چون رعد رخش
به ایرانیان گفت پس شهریار****که بر ما سرآمد بد روزگار
خروشیدن رخشم آمد به گوش****روان و دلم تازه شد زان خروش
به گاه قباد این خروشش نکرد****کجا کرد با شاه ترکان نبرد
بیامد هم اندر زمان پیش اوی****یل دانش‌افروز پرخاشجوی
به نزدیک کاووس شد پیلتن****همه سرفرازان شدند انجمن
غریوید بسیار و بردش نماز****بپرسیدش از رنجهای دراز
گرفتش به آغوش کاووس شاه****ز زالش بپرسید و از رنج راه
بدو گفت پنهان ازین جادوان****همی رخش را کرد باید روان
چو آید به دیو سپید آگهی****کز ارژنگ شد روی گیتی تهی
که نزدیک کاووس شد پیلتن****همه نره دیوان شوند انجمن
همه رنجهای تو بی‌بر شود****ز دیوان جهان پر ز لشکر شود
تو اکنون ره خانهٔ دیو گیر****به رنج اندرآور تن و تیغ و تیر
مگر یار باشدت یزدان پاک****سر جادوان اندر آری به خاک
گذر کرد باید بر هفت کوه****ز دیوان به هر جای کرده گروه
یکی غار پیش آیدت هولناک****چنان چون شنیدم پر از بیم و باک
گذارت بران نره دیوان جنگ****همه رزم را ساخته چون پلنگ
به غار اندرون گاه دیو سپید****کزویند لشکر به بیم و امید
توانی مگر کردن او را تباه****که اویست سالار و پشت سپاه
سپه را ز غم چشمها تیره شد****مرا چشم در تیرگی خیره شد
پزشکان به درمانش کردند امید****به خون دل و مغز دیو سپید
چنین گفت فرزانه مردی پزشک****که چون خون او را بسان سرشک
چکانی سه قطره به چشم اندرون****شود تیرگی پاک با خون برون
گو پیلتن جنگ را ساز کرد****ازان جایگه رفتن آغاز کرد
به ایرانیان گفت بیدار بید****که من کردم آهنگ دیو سپید
یکی پیل جنگی و چاره‌گرست****فراوان به گرداندرش لشکرست
گر ایدونک پشت من آرد به خم****شما دیر مانید خوار و دژم
وگر یار باشد خداوند هور****دهد مر مرا اختر نیک زور
همان بوم و بر باز یابید و تخت****به بار آید آن خسروانی درخت

بخش ۱۱

وزان جایگه تنگ بسته کمر****بیامد پر از کینه و جنگ سر
چو رخش اندر آمد بران هفت کوه****بران نره دیوان گشته گروه
به نزدیکی غار بی‌بن رسید****به گرد اندرون لشکر دیو دید
به اولاد گفت آنچ پرسیدمت****همه بر ره راستی دیدمت
کنون چون گه رفتن آمد فراز****مرا راه بنمای و بگشای راز
بدو گفت اولاد چون آفتاب****شود گرم و دیو اندر آید به خواب
بریشان تو پیروز باشی به جنگ****کنون یک زمان کرد باید درنگ
ز دیوان نبینی نشسته یکی****جز از جادوان پاسبان اندکی
بدانگه تو پیروز باشی مگر****اگر یار باشدت پیروزگر
نکرد ایچ رستم به رفتن شتاب****بدان تا برآمد بلند آفتاب
سراپای اولاد بر هم ببست****به خم کمند آنگهی برنشست
برآهیخت جنگی نهنگ از نیام****بغرید چون رعد و برگفت نام
میان سپاه اندر آمد چو گرد****سران را سر از تن همی دور کرد
ناستاد کس پیش او در به جنگ****نجستند با او یکی نام و ننگ
رهش باز دادند و بگریختند****به آورد با او نیاویختند
وزان جایگه سوی دیو سپید****بیامد به کردار تابنده شید
به کردار دوزخ یکی غار دید****تن دیو از تیرگی ناپدید
زمانی همی بود در چنگ تیغ****نبد جای دیدار و راه گریغ
ازان تیرگی جای دیده ندید****زمانی بران جایگه آرمید
چو مژگان بمالید و دیده بشست****دران جای تاریک لختی بجست
به تاریکی اندر یکی کوه دید****سراسر شده غار ازو ناپدید
به رنگ شبه روی و چون شیر موی****جهان پر ز پهنای و بالای اوی
سوی رستم آمد چو کوهی سیاه****از آهنش ساعد ز آهن کلاه
ازو شد دل پیلتن پرنهیب****بترسید کامد به تنگی نشیب
برآشفت برسان پیل ژیان****یکی تیغ تیزش بزد بر میان
ز نیروی رستم ز بالای اوی****بینداخت یک ران و یک پای اوی
بریده برآویخت با او به هم****چو پیل سرافراز و شیر دژم
همی پوست کند این از آن آن ازین****همی گل شد از خون سراسر زمین
به دل گفت رستم گر امروز جان****بماند به من زنده‌ام جاودان
همیدون به دل گفت دیو سپید****که از جان شیرین شدم ناامید
گر ایدونک از چنگ این اژدها****بریده پی و پوست یابم رها
نه کهتر نه برتر منش مهتران****نبینند نیزم به مازندران
همی گفت ازین گونه دیو سپید****همی داد دل را بدینسان نوید
تهمتن به نیروی جان‌آفرین****بکوشید بسیار با درد و کین
بزد دست و برداشتش نره شیر****به گردن برآورد و افگند زیر
فرو برد خنجر دلش بردرید****جگرش از تن تیره بیرون کشید
همه غار یکسر پر از کشته بود****جهان همچو دریای خون گشته بود
بیامد ز اولاد بگشاد بند****به فتراک بربست پیچان کمند
به اولاد داد آن کشیده جگر****سوی شاه کاووس بنهاد سر
بدو گفت اولاد کای نره شیر****جهانی به تیغ آوریدی به زیر
نشانهای بند تو دارد تنم****به زیر کمند تو بد گردنم
به چیزی که دادی دلم را امید****همی باز خواهد امیدم نوید
به پیمان شکستن نه اندر خوری****که شیر ژیانی و کی منظری
بدو گفت رستم که مازندران****سپارم ترا از کران تا کران
ترا زین سپس بی‌نیازی دهم****به مازندران سرفرازی دهم
یکی کار پیشست و رنج دراز****که هم با نشیب است و هم با فراز
همی شاه مازندران را ز گاه****بباید ربودن فگندن به چاه
سر دیو جادو هزاران هزار****بیفگند باید به خنجر به زار
ازان پس اگر خاک را بسپرم****وگرنه ز پیمان تو نگذرم
رسید آنگهی نزد کاووس کی****یل پهلو افروز فرخنده پی
چنین گفت کای شاه دانش پذیر****به مرگ بداندیش رامش پذیر
دریدم جگرگاه دیو سپید****ندارد بدو شاه ازین پس امید
ز پهلوش بیرون کشیدم جگر****چه فرمان دهد شاه پیروزگر
برو آفرین کرد کاووس شاه****که بی‌تو مبادا نگین و کلاه
بران مام کاو چون تو فرزند زاد****نشاید جز از آفرین کرد یاد
مرا بخت ازین هر دو فرخترست****که پیل هژبر افگنم کهترست
به رستم چنین گفت کاووس کی****که ای گرد و فرزانهٔ نیک پی
به چشم من اندر چکان خون اوی****مگر باز بینم ترا نیز روی
به چشمش چو اندر کشیدند خون****شد آن دیدهٔ تیره خورشیدگون
نهادند زیراندرش تخت عاج****بیاویختند از بر عاج تاج
نشست از بر تخت مازندران****ابا رستم و نامور مهتران
چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو****چو رهام و گرگین و فرهاد نیو
برین گونه یک هفته با رود و می****همی رامش آراست کاووس کی
به هشتم نشستند بر زین همه****جهانجوی و گردنکشان و رمه
همه برکشیدند گرز گران****پراگنده در شهر مازندران
برفتند یکسر به فرمان کی****چو آتش که برخیزد از خشک نی
ز شمشیر تیز آتش افروختند****همه شهر یکسر همی سوختند
به لشکر چنین گفت کاووس شاه****که اکنون مکافات کرده گناه
چنان چون سزا بد بدیشان رسید****ز کشتن کنون دست باید کشید
بباید یکی مرد با هوش و سنگ****کجا باز داند شتاب از درنگ
شود نزد سالار مازندران****کند دلش بیدار و مغزش گران
بران کار خشنود شد پور زال****بزرگان که بودند با او همال
فرستاد نامه به نزدیک اوی****برافروختن جای تاریک اوی

بخش ۱۲

یکی نامه‌ای بر حریر سپید****بدو اندرون چند بیم و امید
دبیری خرمند بنوشت خوب****پدید آورید اندرو زشت و خوب
نخست آفرین کرد بر دادگر****کزو دید پیدا به گیتی هنر
خرد داد و گردان سپهر آفرید****درشتی و تندی و مهر آفرید
به نیک و به بد دادمان دستگاه****خداوند گردنده خورشید و ماه
اگر دادگر باشی و پاک دین****ز هر کس نیابی به جز آفرین
وگر بدنشان باشی و بدکنش****ز چرخ بلند آیدت سرزنش
جهاندار اگر دادگر باشدی****ز فرمان او کی گذر باشدی
سزای تو دیدی که یزدان چه کرد****ز دیو و ز جادو برآورد گرد
کنون گر شوی آگه از روزگار****روان و خرد بادت آموزگار
همانجا بمان تاج مازندران****بدین بارگاه آی چون کهتران
که با چنگ رستم ندارید تاو****بده زود بر کام ما باژ و ساو
وگر گاه مازندران بایدت****مگر زین نشان راه بگشایدت
وگرنه چو ارژنگ و دیو سپید****دلت کرد باید ز جان ناامید
بخواند آن زمان شاه فرهاد را****گرایندهٔ تیغ پولاد را
گزین بزرگان آن شهر بود****ز بی‌کاری و رنج بی‌بهر بود
بدو گفت کاین نامهٔ پندمند****ببر سوی آن دیو جسته ز بند
چو از شاه بشنید فرهاد گرد****زمین را ببوسید و نامه ببرد
به شهری کجا سست پایان بدند****سواران پولادخایان بدند
هم آنکس که بودند پا از دوال****لقبشان چنین بود بسیار سال
بدان شهر بد شاه مازندران****هم آنجا دلیران و کندآوران
چو بشنید کز نزد کاووس شاه****فرستاده‌ای باهش آمد ز راه
پذیره شدن را سپاه گران****دلیران و شیران مازندران
ز لشکر یکایک همه برگزید****ازیشان هنر خواست کاید پدید
چنین گفت کامروز فرزانگی****جدا کرد نتوان ز دیوانگی
همه راه و رسم پلنگ آورید****سر هوشمندان به چنگ آورید
پذیره شدندش پر از چین به روی****سخنشان نرفت ایچ بر آرزوی
یکی دست بگرفت و بفشاردش****پی و استخوانها بیازاردش
نگشت ایچ فرهاد را روی زرد****نیامد برو رنج بسیار و درد
ببردند فرهاد را نزد شاه****ز کاووس پرسید و ز رنج راه
پس آن نامه بنهاد پیش دبیر****می و مشک انداخته پر حریر
چو آگه شد از رستم و کار دیو****پر از خون شدش دیده دل پرغریو
به دل گفت پنهان شود آفتاب****شب آید بود گاه آرام و خواب
ز رستم نخواهد جهان آرمید****نخواهد شدن نام او ناپدید
غمی گشت از ارژنگ و دیو سپید****که شد کشته پولاد غندی و بید
چو آن نامهٔ شاه یکسر بخواند****دو دیده به خون دل اندر نشاند

بخش ۱۳

چنین داد پاسخ به کاووس کی****که گر آب دریا بود نیز می
مرا بارگه زان تو برترست****هزاران هزارم فزون لشکرست
به هر سو که بنهند بر جنگ روی****نماند به سنگ اندرون رنگ و بوی
بیارم کنون لشکری شیرفش****برآرم شما را سر از خواب خوش
ز پیلان جنگی هزار و دویست****که در بارگاه تو یک پیل نیست
از ایران برآرم یکی تیره خاک****بلندی ندانند باز از مغاک
چو بشنید فرهاد ازو داوری****بلندی و تندی و کندآوری
بکوشید تا پاسخ نامه یافت****عنان سوی سالار ایران شتافت
بیامد بگفت آنچ دید و شنید****همه پردهٔ رازها بردرید
چنین گفت کاو ز آسمان برترست****نه رای بلندش به زیر اندرست
ز گفتار من سر بپیچید نیز****جهان پیش چشمش نیرزد به چیز
جهاندار مر پهلوان را بخواند****همه گفت فرهاد با او براند
چنین گفت کاووس با پیلتن****کزین ننگ بگذارم این انجمن
چو بشنید رستم چنین گفت باز****به پیش شهنشاه کهتر نواز
مرا برد باید بر او پیام****سخن برگشایم چو تیغ از نیام
یکی نامه باید چو برنده تیغ****پیامی به کردار غرنده میغ
شوم چون فرستاده‌ای نزد اوی****به گفتار خون اندر آرم به جوی
به پاسخ چنین گفت کاووس شاه****که از تو فروزد نگین و کلاه
پیمبر تویی هم تو پیل دلیر****به هر کینه گه بر سرافراز شیر
بفرمود تا رفت پیشش دبیر****سر خامه را کرد پیکان تیر
چنین گفت کاین گفتن نابکار****نه خوب آید از مردم هوشیار
اگر سرکنی زین فزونی تهی****به فرمان گرایی بسان رهی
وگرنه به جنگ تو لشگر کشم****ز دریا به دریا سپه برکشم
روان بداندیش دیو سپید****دهد کرگسان را به مغزت نوید

بخش ۱۴

چو نامه به مهر اندر آورد شاه****جهانجوی رستم بپیموده راه
به زین اندر افگند گرز گران****چو آمد به نزدیک مازندران
به شاه آگهی شد که کاووس کی****فرستادن نامه افگند پی
فرستاده‌ای چون هژبر دژم****کمندی به فتراک بر شست خم
به زیر اندرون باره‌ای گامزن****یکی ژنده پیلست گویی به تن
چو بشنید سالار مازندران****ز گردان گزین کرد چندی سران
بفرمودشان تا خبیره شدند****هژبر ژیان را پذیره شدند
چو چشم تهمتن بدیشان رسید****به ره بر درختی گشن شاخ دید
بکند و چو ژوپین به کف برگرفت****بماندند لشکر همه در شگفت
بینداخت چون نزد ایشان رسید****سواران بسی زیر شاخ آورید
یکی دست بگرفت و بفشاردش****همی آزمون را بیازاردش
بخندید ازو رستم پیلتن****شده خیره زو چشم آن انجمن
بدان خنده اندر بیفشارد چنگ****ببردش رگ از دست وز روی رنگ
بشد هوش از آن مرد رزم آزمای****ز بالای اسب اندر آمد به پای
یکی شد بر شاه مازندران****بگفت آنچ دید از کران تا کران
سواری که نامش کلاهور بود****که مازندران زو پر از شور بود
بسان پلنگ ژیان بد به خوی****نکردی به جز جنگ چیز آرزوی
پذیره شدن را فرا پیش خواند****به مردیش بر چرخ گردان نشاند
بدو گفت پیش فرستاده شو****هنرها پدیدار کن نو به نو
چنان کن که گردد رخش پر ز شرم****به چشم اندر آرد ز شرم آب گرم
بیامد کلاهور چون نره شیر****به پیش جهاندار مرد دلیر
بپرسید پرسیدنی چون پلنگ****دژم روی زانپس بدو داد چنگ
بیفشارد چنگ سرافراز پیل****شد از درد دستش به کردار نیل
بپیچید و اندیشه زو دورداشت****به مردی ز خورشید منشور داشت
بیفشارد چنگ کلاهور سخت****فرو ریخت ناخن چو برگ از درخت
کلاهور با دست آویخته****پی و پوست و ناخن فروریخته
بیاورد و بنمود و با شاه گفت****که بر خویشتن درد نتوان نهفت
ترا آشتی بهتر آید ز جنگ****فراخی مکن بر دل خویش تنگ
ترا با چنین پهلوان تاو نیست****اگر رام گردد به از ساو نیست
پذیریم از شهر مازندران****ببخشیم بر کهتر و مهتران
چنین رنج دشوار آسان کنیم****به آید که جان را هراسان کنیم
تهمتن بیامد هم اندر زمان****بر شاه برسان شیر ژیان
نگه کرد و بنشاند اندر خورش****ز کاووس پرسید و از لشکرش
سخن راند از راه و رنج دراز****که چون راندی اندر نشیب و فراز
ازان پس بدو گفت رستم توی****که داری بر و بازوی پهلوی
چنین داد پاسخ که من چاکرم****اگر چاکری را خود اندر خورم
کجا او بود من نیایم به کار****که او پهلوانست و گرد و سوار
بدو داد پس نامور نامه را****پیام جهانجوی خودکامه را
بگفت آنک شمشیر بار آورد****سر سرکشان در کنار آورد
چو پیغام بشنید و نامه بخواند****دژم گشت و اندر شگفتی بماند
به رستم چنین گفت کاین جست و جوی****چه باید همی خیره این گفت‌وگوی
بگویش که سالار ایران تویی****اگرچه دل و چنگ شیران تویی
منم شاه مازندران با سپاه****بر اورنگ زرین و بر سر کلاه
مرا بیهده خواندن پیش خویش****نه رسم کیان بد نه آیین پیش
براندیش و تخت بزرگان مجوی****کزین برتری خواری آید بروی
سوی گاه ایران بگردان عنان****وگرنه زمانت سرآرد سنان
اگر با سپه من بجنبم ز جای****تو پیدا نبینی سرت را ز پای
تو افتاده‌ای بی‌گمان در گمان****یکی راه برگیر و بفگن کمان
چو من تنگ روی اندر آرم بروی****سرآید شما را همه گفت‌وگوی
نگه کرد رستم به روشن روان****به شاه و سپاه و رد و پهلوان
نیامدش با مغز گفتار اوی****سرش تیزتر شد به پیکار اوی
تهمتن چو برخاست کاید به راه****بفرمود تا خلعت آرند شاه
نپذرفت ازو جامه و اسپ و زر****که ننگ آمدش زان کلاه و کمر
بیامد دژم از بر گاه اوی****همه تیره دید اختر و ماه اوی
برون آمد از شهر مازندران****سرش گشته بد زان سخنها گران
چو آمد به نزدیک شاه اندرون****دل کینه‌دارش پر از جوش خون
ز مازندران هرچ دید و شنید****همه کرد بر شاه ایران پدید
وزان پس ورا گفت مندیش هیچ****دلیری کن و رزم دیوان بسیچ
دلیران و گردان آن انجمن****چنان دان که خوارند بر چشم من

بخش ۱۵

چو رستم ز مازندران گشت باز****شه اندر زمان رزم را کرد ساز
سراپرده از شهر بیرون کشید****سپه را همه سوی هامون کشید
سپاهی که خورشید شد ناپدید****چو گرد سیاه از میان بردمید
نه دریا پدید و نه هامون و کوه****زمین آمد از پای اسپان ستوه
همی راند لشکر بران سان دمان****نجست ایچ هنگام رفتن زمان

بخش ۱۶

چو آگاهی آمد به کاووس شاه****که تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه
بفرمود تا رستم زال زر****نخستین بران کینه بندد کمر
به طوس و به گودرز کشوادگان****به گیو و به گرگین آزادگان
بفرمود تا لشکر آراستند****سنان و سپرها بپیراستند
سراپردهٔ شهریار و سران****کشیدند بر دشت مازندران
ابر میمنه طوس نوذر به پای****دل کوه پر نالهٔ کر نای
چو گودرز کشواد بر میسره****شده کوه آهن زمین یکسره
سپهدار کاووس در قلبگاه****ز هر سو رده برکشیده سپاه
به پیش سپاه اندرون پیلتن****که در جنگ هرگز ندیدی شکن
یکی نامداری ز مازندران****به گردن برآورده گرز گران
که جویان بدش نام و جوینده بود****گرایندهٔ گرز و گوینده بود
به دستوری شاه دیوان برفت****به پیش سپهدار کاووس تفت
همی جوشن اندر تنش برفروخت****همی تف تیغش زمین را بسوخت
بیامد به ایران سپه برگذشت****بتوفید از آواز او کوه و دشت
همی گفت با من که جوید نبرد****کسی کاو برانگیزد از آب گرد
نشد هیچکس پیش جویان برون****نه رگشان بجنبید در تن نه خون
به آواز گفت آن زمان شهریار****به گردان هشیار و مردان کار
که زین دیوتان سر چرا خیره شد****از آواز او رویتان تیره شد
ندادند پاسخ دلیران به شاه****ز جویان بپژمرد گفتی سپاه
یکی برگرایید رستم عنان****بر شاه شد تاب داده سنان
که دستور باشد مرا شهریار****شدن پیش این دیو ناسازگار
بدو گفت کاووس کاین کار تست****از ایران نخواهد کس این جنگ جست
چو بشنید ازو این سخن پهلوان****بیامد به کردار شیر ژیان
برانگیخت رخش دلاور ز جای****به چنگ اندرون نیزهٔ سر گرای
به آورد گه رفت چون پیل مست****یکی پیل زیر اژدهایی به دست
عنان را بپیچید و برخاست گرد****ز بانگش بلرزید دشت نبرد
به جویان چنین گفت کای بد نشان****بیفگنده نامت ز گردنکشان
کنون بر تو بر جای بخشایش است****نه هنگام آورد و آرامش است
بگرید ترا آنک زاینده بود****فزاینده بود ار گزاینده بود
بدو گفت جویان که ایمن مشو****ز جویان و از خنجر سرد رو
که اکنون به درد جگر مادرت****بگرید بدین جوشن و مغفرت
چو آواز جویان به رستم رسید****خروشی چو شیر ژیان برکشید
پس پشت او اندر آمد چو گرد****سنان بر کمربند او راست کرد
بزد نیزه بر بند درع و زره****زره را نماند ایچ بند و گره
ز زینش جدا کرد و برداشتش****چو بر بابزن مرغ برگاشتش
بینداخت از پشت اسپش به خاک****دهان پر ز خون و زره چاک چاک
دلیران و گردان مازندران****به خیره فرو ماندند اندران
سپه شد شکسته دل و زرد روی****برآمد ز آورد گه گفت و گوی
بفرمود سالار مازندران****به یکسر سپاه از کران تا کران
که یکسر بتازید و جنگ آورید****همه رسم و راه پلنگ آورید
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس****هوا نیلگون شد زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ****همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش****ز بس نیزه و گونه‌گونه درفش
زمین شد به کردار دریای قیر****همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دوان باد پایان چو کشتی بر آب****سوی غرق دارند گویی شتاب
همی گرز بارید بر خود و ترگ****چو باد خزان بارد از بید برگ
به یک هفته دو لشکر نامجوی****به روی اندر آورده بودند روی
به هشتم جهاندار کاووس شاه****ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
به پیش جهاندار گیهان خدای****بیامد همی بود گریان به پای
از آن پس بمالید بر خاک روی****چنین گفت کای داور راستگوی
برین نره دیوان بی‌بیم و باک****تویی آفرینندهٔ آب و خاک
مرا ده تو پیروزی و فرهی****به من تازه کن تخت شاهنشهی
بپوشید ازان پس به مغفر سرش****بیامد بر نامور لشکرش
خروش آمد و نالهٔ کرنای****بجنبید چون کوه لشکر ز جای
سپهبد بفرمود تا گیو و طوس****به پشت سپاه اندر آرند کوس
چو گودرز با زنگهٔ شاوران****چو رهام و گرگین جنگ‌آوران
گرازه همی شد بسان گراز****درفشی برافراخته هفت یاز
چو فرهاد و خراد و برزین و گیو****برفتند با نامداران نیو
تهمتن به قلب اندر آمد نخست****زمین را به خون دلیران بشست
چو گودرز کشواد بر میمنه****سلیح و سپه برد و کوس و بنه
ازان میمنه تا بدان میسره****بشد گیو چون گرگ پیش بره
ز شبگیر تا تیره شد آفتاب****همی خون به جوی اندر آمد چو آب
ز چهره بشد شرم و آیین مهر****همی گرز بارید گفتی سپهر
ز کشته به هر جای بر توده گشت****گیاها به مغز سر آلوده گشت
چو رعد خروشنده شد بوق و کوس****خور اندر پس پردهٔ آبنوس
ازان سو که بد شاه مازندران****بشد پیلتن با سپاهی گران
زمانی نکرد او یله جای خویش****بیفشارد بر کینه گه پای خویش
چو دیوان و پیلان پرخاشجوی****بروی اندر آورده بودند روی
جهانجوی کرد از جهاندار یاد****سنان‌دار نیزه به دارنده داد
برآهیخت گرز و برآورد جوش****هوا گشت از آواز او پرخروش
برآورد آن گرد سالار کش****نه با دیو جان و نه با پیل هش
فگنده همه دشت خرطوم پیل****همه کشته دیدند بر چند میل
ازان پس تهمتن یکی نیزه خواست****سوی شاه مازندران تاخت راست
چو بر نیزهٔ رستم افگند چشم****نماند ایچ با او دلیری و خشم
یکی نیزه زد بر کمربند اوی****ز گبر اندر آمد به پیوند اوی
شد از جادویی تنش یک لخت کوه****از ایران بروبر نظاره گروه
تهمتن فرو ماند اندر شگفت****سناندار نیزه به گردن گرفت
رسید اندر آن جای کاووس شاه****ابا پیل و کوس و درفش و سپاه
به رستم چنین گفت کای سرفراز****چه بودت که ایدر بماندی دراز
بدو گفت رستم که چون رزم سخت****ببود و بیفروخت پیروز بخت
مرا دید چون شاه مازندران****به گردن برآورده گرز گران
به رخش دلاور سپردم عنان****زدم بر کمربند گبرش سنان
گمانم چنان بد که او شد نگون****کنون آید از کوههٔ زین برون
بر این گونه شد سنگ در پیش من****نبود آگه از رای کم بیش من
برین گونه خارا یکی کوه گشت****ز جنگ و ز مردی بی‌اندوه گشت
به لشکر گهش برد باید کنون****مگر کاید از سنگ خارا برون
ز لشکر هر آن کس که بد زورمند****بسودند چنگ آزمودند بند
نه برخاست از جای سنگ گران****میان اندرون شاه مازندران
گو پیلتن کرد چنگال باز****بران آزمایش نبودش نیاز
بران گونه آن سنگ را برگرفت****کزو ماند لشکر سراسر شگفت
ابر کردگار آفرین خواندند****برو زر و گوهر برافشاندند
به پیش سراپردهٔ شاه برد****بیفگند و ایرانیان را سپرد
بدو گفت ار ایدونک پیدا شوی****به گردی ازین تنبل و جادوی
وگرنه به گرز و به تیغ و تبر****ببرم همه سنگ را سر به سر
چو بشنید شد چون یکی پاره ابر****به سر برش پولاد و بر تنش گبر
تهمتن گرفت آن زمان دست اوی****بخندید و زی شاه بنهاد روی
چنین گفت کاوردم ان لخت کوه****ز بیم تبر شد به چنگم ستوه
برویش نگه کرد کاووس شاه****ندیدش سزاوار تخت و کلاه
وزان رنجهای کهن یاد کرد****دلش خسته شد سر پر از باد کرد
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز****بگیرد کند تنش را ریز ریز
به لشکر گهش کس فرستاد زود****بفرمود تا خواسته هرچ بود
ز گنج و ز تخت و ز در و گهر****ز اسپ و سلیح و کلاه و کمر
نهادند هرجای چون کوه کوه****برفتند لشکر همه هم گروه
سزاوار هرکس ببخشید گنج****به ویژه کسی کش فزون بود رنج
ز دیوان هرآنکس که بد ناسپاس****وز ایشان دل انجمن پرهراس
بفرمودشان تا بریدند سر****فگندند جایی که بد رهگذر
وز آن پس بیامد به جای نماز****همی گفت با داور پاک راز
به یک هفته بر پیش یزدان پاک****همی با نیایش بپیمود خاک
بهشتم در گنجها کرد باز****ببخشید بر هرکه بودش نیاز
همی گشت یک هفته زین گونه نیز****ببخشید آن را که بایست چیز
سیم هفته چون کارها گشت راست****می و جام یاقوت و میخواره خواست
به یک هفته با ویژگان می به چنگ****به مازندران کرد زان پس درنگ
تهمتن چنین گفت با شهریار****که هرگونه‌ای مردم آید به کار
مرا این هنرها ز اولاد خاست****که بر هر سویی راه بنمود راست
به مازندران دارد اکنون امید****چنین دادمش راستی را نوید
کنون خلعت شاه باید نخست****یکی عهد و مهری بروبر درست
که تا زنده باشد به مازندران****پرستش کنندش همه مهتران
چو بشنید گفتار خسرو پرست****به بر زد جهاندار بیدار دست
سپرد آن زمان تخت شاهی بدوی****وزانجا سوی پارس بنهاد روی

بخش ۱۷

چو کاووس در شهر ایران رسید****ز گرد سپه شد هوا ناپدید
برآمد همی تا به خورشید جوش****زن و مرد شد پیش او با خروش
همه شهر ایران بیاراستند****می و رود و رامشگران خواستند
جهان سر به سر نو شد از شاه نو****ز ایران برآمد یکی ماه نو
چو بر تخت بنشست پیروز و شاد****در گنجهای کهن برگشاد
ز هر جای روزی‌دهان را بخواند****به دیوان دینار دادن نشاند
برآمد خروش از در پیلتن****بزرگان لشکر شدند انجمن
همه شادمان نزد شاه آمدند****بران نامور پیشگاه آمدند
تهمتن بیامد به سر بر کلاه****نشست از بر تخت نزدیک شاه
سزاوار او شهریار زمین****یکی خلعت آراست با آفرین
یکی تخت پیروزه و میش‌سار****یکی خسروی تاج گوهر نگار
یکی دست زربفت شاهنشهی****ابا یاره و طوق و با فرهی
صد از ماهرویان زرین کمر****صد از مشک مویان با زیب و فر
صد از اسپ با زین و زرین ستام****صد استر سیه موی و زرین لگام
همه بارشان دیبهٔ خسروی****ز چینی و رومی و از پهلوی
ببردند صد بدره دینار نیز****ز رنگ و ز بوی و ز هرگونه چیز
ز یاقوت جامی پر از مشک ناب****ز پیروزه دیگر یکی پر گلاب
نوشته یکی نامه‌ای بر حریر****ز مشک و ز عنبر ز عود و عبیر
سپرد این به سالار گیتی فروز****به نوی همه کشور نیمروز
چنان کز پس عهد کاووس شاه****نباشد بران تخت کس را کلاه
مگر نامور رستم زال را****خداوند شمشیر و گوپال را
ازان پس برو آفرین کرد شاه****که بی‌تو مبیناد کس پیشگاه
دل تاجداران به تو گرم باد****روانت پر از شرم و آزرم باد
فرو برد رستم ببوسید تخت****بسیچ گذر کرد و بربست رخت
خروش تبیره برآمد ز شهر****ز شادی به هرکس رسانید بهر
بشد رستم زال و بنشست شاه****جهان کرد روشن به آیین و راه
به شادی بر تخت زرین نشست****همی جور و بیداد را در ببست
زمین را ببخشید بر مهتران****چو باز آمد از شهر مازندران
به طوس آن زمان داد اسپهبدی****بدو گفت از ایران بگردان بدی
پس آنگه سپاهان به گودرز داد****ورا کام و فرمان آن مرز داد
وزان پس به شادی و می دست برد****جهان را نموده بسی دستبرد
بزد گردن غم به شمشیر داد****نیامد همی بر دل از مرگ یاد
زمین گشت پر سبزه و آب و نم****بیاراست گیتی چو باغ ارم
توانگر شد از داد و از ایمنی****ز بد بسته شد دست اهریمنی
به گیتی خبر شد که کاووس شاه****ز مازندران بستد آن تاج و گاه
بماندند یکسر همه زین شگفت****که کاووس شاه این بزرگی گرفت
همه پاک با هدیه و با نثار****کشیدند صف بر در شهریار
جهان چون بهشتی شد آراسته****پر از داد و آگنده از خواسته
سر آمد کنون رزم مازندران****به پیش آورم جنگ هاماوران

بخش ۲

همی رفت پیش اندرون زال زر****پس او بزرگان زرین کمر
چو کاووس را دید دستان سام****نشسته بر اورنگ بر شادکام
به کش کرده دست و سرافگنده پست****همی رفت تا جایگاه نشست
چنین گفت کای کدخدای جهان****سرافراز بر مهتران و مهان
چو تخت تو نشنید و افسر ندید****نه چون بخت تو چرخ گردان شنید
همه ساله پیروز بادی و شاد****سرت پر ز دانش دلت پر ز داد
شه نامبردار بنواختش****بر خویش بر تخت بنشاختش
بپرسیدش از رنج راه دراز****ز گردان و از رستم سرفراز
چنین گفت مر شاه را زال زر****که نوشه بدی شاه و پیروزگر
همه شاد و روشن به بخت تواند****برافراخته سر به تخت تواند
ازان پس یکی داستان کرد یاد****سخنهای شایسته را در گشاد
چنین گفت کای پادشاه جهان****سزاوار تختی و تاج مهان
ز تو پیشتر پادشه بوده‌اند****که این راه هرگز نپیموده‌اند
که بر سر مرا روز چندی گذشت****سپهر از بر خاک چندی بگشت
منوچهر شد زین جهان فراخ****ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ
همان زو و با نوذر و کیقباد****چه مایه بزرگان که داریم یاد
ابا لشکر گشن و گرز گران****نکردند آهنگ مازندران
که آن خانهٔ دیو افسونگرست****طلسمست و ز بند جادو درست
مران را به شمشیر نتوان شکست****به گنج و به دانش نیاید به دست
هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد****مده رنج و گنج و درم را به باد
همایون ندارد کس آنجا شدن****وزایدر کنون رای رفتن زدن
سپه را بران سو نباید کشید****ز شاهان کس این رای هرگز ندید
گرین نامداران ترا کهترند****چنین بندهٔ دادگر داورند
تو از خون چندین سرنامدار****ز بهر فزونی درختی مکار
که بار و بلندیش نفرین بود****نه آیین شاهان پیشین بود
چنین پاسخ آورد کاووس باز****کز اندیشهٔ تو نیم بی‌نیاز
ولیکن من از آفریدون و جم****فزونم به مردی و فر و درم
همان از منوچهر و از کیقباد****که مازندران را نکردند یاد
سپاه و دل و گنجم افزونترست****جهان زیر شمشیر تیز اندرست
چو بردانشی شد گشاده جهان****به آهن چه داریم گیتی نهان
شوم‌شان یکایک به راه آورم****گر آیین شمشیر و گاه آورم
اگر کس نمانم به مازندران****وگر بر نهم باژ و ساو گران
چنان زار و خوارند بر چشم من****چه جادو چه دیوان آن انجمن
به گوش تو آید خود این آگهی****کزیشان شود روی گیتی تهی
تو با رستم ایدر جهاندار باش****نگهبان ایران و بیدار باش
جهان آفریننده یار منست****سر نره دیوان شکار منست
گرایدونک یارم نباشی به جنگ****مفرمای ما را بدین در درنگ
چو از شاه بنشنید زال این سخن****ندید ایچ پیدا سرش را ز بن
بدو گفت شاهی و ما بنده‌ایم****به دلسوزگی با تو گوینده‌ایم
اگر داد فرمان دهی گر ستم****برای تو باید زدن گام و دم
از اندیشه دل را بپرداختم****سخن آنچ دانستم انداختم
نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت****نه چشم جهان کس به سوزن بدوخت
به پرهیز هم کس نجست از نیاز****جهانجوی ازین سه نیابد جواز
همیشه جهان بر تو فرخنده باد****مبادا که پند من آیدت یاد
پشیمان مبادی ز کردار خویش****به تو باد روشن دل و دین و کیش
سبک شاه را زال پدرود کرد****دل از رفتن او پر از دود کرد
برون آمد از پیش کاووس شاه****شده تیره بر چشم او هور و ماه
برفتند با او بزرگان نیو****چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو
به زال آنگهی گفت گیو از خدای****همی خواهم آنک او بود رهنمای
به جایی که کاووس را دسترس****نباشد ندارم مر او را به کس
ز تو دور باد آز و چشم نیاز****مبادا به تو دست دشمن دراز
به هر سو که آییم و اندر شویم****جز او آفرینت سخن نشنویم
پس از کردگار جهان‌آفرین****به تو دارد امید ایران زمین
ز بهر گوان رنج برداشتی****چنین راه دشوار بگذاشتی
پس آنگه گرفتندش اندر کنار****ره سیستان را برآراست کار

بخش ۳

چو زال سپهبد ز پهلو برفت****دمادم سپه روی بنهاد و تفت
به طوس و به گودرز فرمود شاه****کشیدن سپه سر نهادن به راه
چو شب روز شد شاه و جنگ‌آوران****نهادند سر سوی مازندران
به میلاد بسپرد ایران زمین****کلید در گنج و تاج و نگین
بدو گفت گر دشمن آید پدید****ترا تیغ کینه بباید کشید
ز هر بد به زال و به رستم پناه****که پشت سپاهند و زیبای گاه
دگر روز برخاست آوای کوس****سپه را همی راند گودرز و طوس
همی رفت کاووس لشکر فروز****به زدگاه بر پیش کوه اسپروز
به جایی که پنهان شود آفتاب****بدان جایگه ساخت آرام و خواب
کجا جای دیوان دژخیم بود****بدان جایگه پیل را بیم بود
بگسترد زربفت بر میش سار****هوا پر ز بوی از می خوشگوار
همه پهلوانان فرخنده پی****نشستند بر تخت کاووس کی
همه شب می و مجلس آراستند****به شبگیر کز خواب برخاستند
پراگنده نزدیک شاه آمدند****کمر بسته و با کلاه آمدند
بفرمود پس گیو را شهریار****دوباره ز لشکر گزیدن هزار
کسی کاو گراید به گرز گران****گشایندهٔ شهر مازندران
هر آنکس که بینی ز پیر و جوان****تنی کن که با او نباشد روان
وزو هرچ آباد بینی بسوز****شب آور به جایی که باشی به روز
چنین تا به دیوان رسد آگهی****جهان کن سراسر ز دیوان تهی
کمر بست و رفت از بر شاه گیو****ز لشکر گزین کرد گردان نیو
بشد تا در شهر مازندران****ببارید شمشیر و گرز گران
زن و کودک و مرد با دستوار****نیافت از سر تیغ او زینهار
همی کرد غارت همی سوخت شهر****بپالود بر جای تریاک زهر
یکی چون بهشت برین شهر دید****پر از خرمی بر درش بهر دید
به هر برزنی بر فزون از هزار****پرستار با طوق و با گوشوار
پرستنده زین بیشتر با کلاه****به چهره به کردار تابنده ماه
به هر جای گنجی پراگنده زر****به یک جای دینار سرخ و گهر
بی‌اندازه گرد اندرش چارپای****بهشتیست گفتی همیدون به جای
به کاووس بردند از او آگهی****ازان خرمی جای و آن فرهی
همی گفت خرم زیاد آنک گفت****که مازندران را بهشتیست جفت
همه شهر گویی مگر بتکده‌ست****ز دیبای چین بر گل آذین زدست
بتان بهشتند گویی درست****به گلنارشان روی رضوان بشست
چو یک هفته بگذشت ایرانیان****ز غارت گشادند یکسر میان
خبر شد سوی شاه مازندران****دلش گشت پر درد و سر شد گران
ز دیوان به پیش اندرون سنجه بود****که جان و تنش زان سخن رنجه بود
بدو گفت رو نزد دیو سپید****چنان رو که بر چرخ گردنده شید
بگویش که آمد به مازندران****بغارت از ایران سپاهی گران
جهانجوی کاووس شان پیش رو****یکی لشگری جنگ سازان نو
کنون گر نباشی تو فریادرس****نبینی بمازندران زنده کس
چو بشنید پیغام سنجه نهفت****بر دیو پیغام شه بازگفت
چنین پاسخش داد دیو سپید****که از روزگاران مشو ناامید
بیایم کنون با سپاهی گران****ببرم پی او ز مازندران
شب آمد یکی ابر شد با سپاه****جهان کرد چون روی زنگی سیاه
چو دریای قارست گفتی جهان****همه روشناییش گشته نهان
یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر****سیه شد جهان چشمها خیره خیر
چو بگذشت شب روز نزدیک شد****جهانجوی را چشم تاریک شد
ز لشکر دو بهره شده تیره چشم****سر نامداران ازو پر ز خشم
از ایشان فراوان تبه کرد نیز****نبود از بدبخت ماننده چیز
چو تاریک شد چشم کاووس شاه****بد آمد ز کردار او بر سپاه
همه گنج تاراج و لشکر اسیر****جوان دولت و بخت برگشت پیر
همه داستان یاد باید گرفت****که خیره نماید شگفت از شگفت
سپهبد چنین گفت چون دید رنج****که دستور بیدار بهتر ز گنج
به سختی چو یک هفته اندر کشید****به دیده ز ایرانیان کس ندید
بهشتم بغرید دیو سپید****که ای شاه بی‌بر به کردار بید
همی برتری را بیاراستی****چراگاه مازندران خواستی
همی نیروی خویش چون پیل مست****بدیدی و کس را ندادی تو دست
چو با تاج و با تخت نشکیفتی****خرد را بدین‌گونه بفریفتی
کنون آنچ اندر خور کار تست****دلت یافت آن آرزوها که جست
ازان نره دیوان خنجرگذار****گزین کرد جنگی ده و دوهزار
بر ایرانیان بر نگهدار کرد****سر سرکشان پر ز تیمار کرد
سران را همه بندها ساختند****چو از بند و بستن بپرداختند
خورش دادشان اندکی جان سپوز****بدان تا گذارند روزی به روز
ازان پس همه گنج شاه جهان****چه از تاج یاقوت و گرز گران
سپرد آنچ دید از کران تا کران****به ارژنگ سالار مازندران
بر شاه رو گفت و او را بگوی****که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی
همه پهلوانان ایران و شاه****نه خورشید بینند روشن نه ماه
به کشتن نکردم برو بر نهیب****بدان تا بداند فراز و نشیب
به زاری و سختی برآیدش هوش****کسی نیز ننهد برین کار گوش
چو ارژنگ بشنید گفتار اوی****سوی شاه مازندران کرد روی
همی رفت با لشکر و خواسته****اسیران و اسپان آراسته
سپرد او به شاه و سبک بازگشت****بدان برز کوه آمد از پهن دشت

بخش ۴

ازان پس جهانجوی خسته جگر****برون کرد مردی چو مرغی به پر
سوی زابلستان فرستاد زود****به نزدیک دستان و رستم درود
کنون چشم شد تیره و تیره بخت****به خاک اندر آمد سر تاج و تخت
جگر خسته در چنگ آهرمنم****همی بگسلد زار جان از تنم
چو از پندهای تو یادآورم****همی از جگر سرد باد آورم
نرفتم به گفتار تو هوشمند****ز کم دانشی بر من آمد گزند
اگر تو نبندی بدین بد میان****همه سود را مایه باشد زیان
چو پوینده نزدیک دستان رسید****بگفت آنچ دانست و دید و شنید
هم آن گنج و هم لشکر نامدار****بیاراسته چون گل اندر بهار
همه چرخ گردان به دیوان سپرد****تو گویی که باد اندر آمد ببرد
چو بشنید بر تن بدرید پوست****ز دشمن نهان داشت این هم ز دوست
به روشن دل از دور بدها بدید****که زین بر زمانه چه خواهد رسید
به رستم چنین گفت دستان سام****که شمشیر کوته شد اندر نیام
نشاید کزین پس چمیم و چریم****وگر تخت را خویشتن پروریم
که شاه جهان در دم اژدهاست****به ایرانیان بر چه مایه بلاست
کنون کرد باید ترا رخش زین****بخواهی به تیغ جهان بخش کین
همانا که از بهر این روزگار****ترا پرورانید پروردگار
نشاید بدین کار آهرمنی****که آسایش آری و گر دم زنی
برت را به ببر بیان سخت کن****سر از خواب و اندیشه پردخت کن
هران تن که چشمش سنان تو دید****که گوید که او را روان آرمید
اگر جنگ دریا کنی خون شود****از آوای تو کوه هامون شود
نباید که ارژنگ و دیو سپید****به جان از تو دارند هرگز امید
کنون گردن شاه مازندران****همه خرد بشکن بگرز گران
چنین پاسخش داد رستم که راه****درازست و من چون شوم کینه خواه
ازین پادشاهی بدان گفت زال****دو راهست و هر دو به رنج و وبال
یکی از دو راه آنک کاووس رفت****دگر کوه و بالا و منزل دو هفت
پر از دیو و شیرست و پر تیرگی****بماند بدو چشمت از خیرگی
تو کوتاه بگزین شگفتی ببین****که یار تو باشد جهان‌آفرین
اگرچه به رنجست هم بگذرد****پی رخش فرخ زمین بسپرد
شب تیره تا برکشد روز چاک****نیایش کنم پیش یزدان پاک
مگر باز بینم بر و یال تو****همان پهلوی چنگ و گوپال تو
و گر هوش تو نیز بر دست دیو****برآید به فرمان گیهان خدیو
تواند کسی این سخن بازداشت****چنان کاو گذارد بباید گذاشت
نخواهد همی ماند ایدر کسی****بخوانند اگرچه بماند بسی
کسی کاو جهان را بنام بلند****گذارد به رفتن نباشد نژند
چنین گفت رستم به فرخ پدر****که من بسته دارم به فرمان کمر
ولیکن بدوزخ چمیدن به پای****بزرگان پیشین ندیدند رای
همان از تن خویش نابوده سیر****نیاید کسی پیش درنده شیر
کنون من کمربسته و رفته‌گیر****نخواهم جز از دادگر دستگیر
تن و جان فدای سپهبد کنم****طلسم دل جادوان بشکنم
هرانکس که زنده است ز ایرانیان****بیارم ببندم کمر بر میان
نه ارژنگ مانم نه دیو سپید****نه سنجه نه پولاد غندی نه بید
به نام جهان‌آفرین یک خدای****که رستم نگرداند از رخش پای
مگر دست ارژنگ بسته چو سنگ****فگنده به گردنش در پالهنگ
سر و مغز پولاد را زیر پای****پی رخش برده زمین را ز جای
بپوشید ببر و برآورد یال****برو آفرین خواند بسیار زال
چو رستم برخش اندر آورد پای****رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی****همی زار بگریست دستان بروی
بدو گفت کای مادر نیکخوی****نه بگزیدم این راه برآرزوی
مرا در غم خود گذاری همی****به یزدان چه امیدداری همی
چنین آمدم بخشش روزگار****تو جان و تن من به زنهار دار
به پدرود کردنش رفتند پیش****که دانست کش باز بینند بیش
زمانه بدین سان همی بگذرد****دمش مرد دانا همی بشمرد
هران روز بد کز تو اندر گذشت****بر آنی کزو گیتی آباد گشت

بخش ۵

برون رفت پس پهلو نیمروز****ز پیش پدر گرد گیتی فروز
دو روزه بیک روزه بگذاشتی****شب تیره را روز پنداشتی
بدین سان همی رخش ببرید راه****بتابنده روز و شبان سیاه
تنش چون خورش جست و آمد به شور****یکی دشت پیش آمدش پر ز گور
یکی رخش را تیز بنمود ران****تگ گور شد از تگ او گران
کمند و پی رخش و رستم سوار****نیابد ازو دام و دد زینهار
کمند کیانی بینداخت شیر****به حلقه درآورد گور دلیر
کشید و بیفگند گور آن زمان****بیامد برش چون هژبر دمان
ز پیکان تیرآتشی برفروخت****بدو خاک و خاشاک و هیزم بسوخت
بران آتش تیز بریانش کرد****ازان پس که بی‌پوست و بی‌جانش کرد
بخورد و بینداخت زو استخوان****همین بود دیگ و همین بود خوان
لگام از سر رخش برداشت خوار****چرا دید و بگذاشت در مرغزار
بر نیستان بستر خواب ساخت****در بیم را جای ایمن شناخت
دران نیستان بیشهٔ شیر بود****که پیلی نیارست ازو نی درود
چو یک پاس بگذشت درنده شیر****به سوی کنام خود آمد دلیر
بر نی یکی پیل را خفته دید****بر او یکی اسپ آشفته دید
نخست اسپ را گفت باید شکست****چو خواهم سوارم خود آید به دست
سوی رخش رخشان برآمد دمان****چو آتش بجوشید رخش آن زمان
دو دست اندر آورد و زد بر سرش****همان تیز دندان به پشت اندرش
همی زد بران خاک تا پاره کرد****ددی را بران چاره بیچاره کرد
چو بیدار شد رستم تیزچنگ****جهان دید بر شیر تاریک و تنگ
چنین گفت با رخش کای هوشیار****که گفتت که با شیر کن کارزار
اگر تو شدی کشته در چنگ اوی****من این گرز و این مغفر جنگجوی
چگونه کشیدی به مازندران****کمند کیانی و گرز گران
چرا نامدی نزد من با خروش****خروش توام چون رسیدی به گوش
سرم گر ز خواب خوش آگه شدی****ترا جنگ با شیر کوته شدی
چو خورشید برزد سر از تیره کوه****تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه
تن رخش بسترد و زین برنهاد****ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

بخش ۶

یکی راه پیش آمدش ناگزیر****همی رفت بایست بر خیره خیر
پی اسپ و گویا زبان سوار****ز گرما و از تشنگی شد ز کار
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست****همی رفت پویان به کردار مست
همی جست بر چاره جستن رهی****سوی آسمان کرد روی آنگهی
چنین گفت کای داور دادگر****همه رنج و سختی تو آری به سر
گرایدونک خشنودی از رنج من****بدان گیتی آگنده کن گنج من
بپویم همی تا مگر کردگار****دهد شاه کاووس را زینهار
هم ایرانیان را ز چنگال دیو****گشاید بی‌آزار گیهان خدیو
گنهکار و افگندگان تواند****پرستنده و بندگان تواند
تن پیلوارش چنان تفته شد****که از تشنگی سست و آشفته شد
بیفتاد رستم بر آن گرم خاک****زبان گشته از تشنگی چاک چاک
همانگه یکی میش نیکوسرین****بپیمود پیش تهمتن زمین
ازان رفتن میش اندیشه خاست****بدل گفت کابشخور این کجاست
همانا که بخشایش کردگار****فراز آمدست اندرین روزگار
بیفشارد شمشیر بر دست راست****به زور جهاندار بر پای خاست
بشد بر پی میش و تیغش به چنگ****گرفته به دست دگر پالهنگ
بره بر یکی چشمه آمد پدید****چو میش سراور بدانجا رسید
تهمتن سوی آسمان کرد روی****چنین گفت کای داور راستگوی
هرانکس که از دادگر یک خدای****بپیچد نیارد خرد را به جای
برین چشمه آبشخور میش نیست****همان غرم دشتی مرا خویش نیست
به جایی که تنگ اندر آید سخن****پناهت بجز پاک یزدان مکن
بران غرم بر آفرین کرد چند****که از چرخ گردان مبادت گزند
گیابر در و دشت تو سبز باد****مباد از تو هرگز دل یوز شاد
ترا هرک یازد به تیر و کمان****شکسته کمان باد و تیره گمان
که زنده شد از تو گو پیلتن****وگرنه پراندیشه بود از کفن
که در سینهٔ اژدهای بزرگ****نگنجد بماند به چنگال گرگ
شده پاره پاره کنان و کشان****ز رستم به دشمن رسیده نشان
روانش چو پردخته شد ز آفرین****ز رخش تگاور جدا کرد زین
همه تن بشستش بران آب پاک****به کردار خورشید شد تابناک
چو سیراب شد ساز نخچیر کرد****کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
بیفگند گوری چو پیل ژیان****جدا کرد ازو چرم پای و میان
چو خورشید تیز آتشی برفروخت****برآورد ز آب اندر آتش بسوخت
بپردخت ز آتش بخوردن گرفت****به خاک استخوانش سپردن گرفت
سوی چشمهٔ روشن آمد بر آب****چو سیراب شد کرد آهنگ خواب
تهمتن به رخش سراینده گفت****که با کس مکوش و مشو نیز جفت
اگر دشمن آید سوی من بپوی****تو با دیو و شیران مشو جنگجوی
بخفت و بر آسود و نگشاد لب****چمان و چران رخش تا نیم شب

بخش ۷

ز دشت اندر آمد یکی اژدها****کزو پیل گفتی نیابد رها
بدان جایگه بودش آرامگاه****نکردی ز بیمش برو دیو راه
بیامد جهانجوی را خفته دید****بر او یکی اسپ آشفته دید
پر اندیشه شد تا چه آمد پدید****که یارد بدین جایگاه آرمید
نیارست کردن کس آنجا گذر****ز دیوان و پیلان و شیران نر
همان نیز کامد نیابد رها****ز چنگ بداندیش نر اژدها
سوی رخش رخشنده بنهاد روی****دوان اسپ شد سوی دیهیم جوی
همی کوفت بر خاک رویینه سم****چو تندر خروشید و افشاند دم
تهمتن چو از خواب بیدار شد****سر پر خرد پر ز پیکار شد
به گرد بیابان یکی بنگرید****شد آن اژدهای دژم ناپدید
ابا رخش بر خیره پیکار کرد****ازان کاو سرخفته بیدار کرد
دگر باره چون شد به خواب اندرون****ز تاریکی آن اژدها شد برون
به بالین رستم تگ آورد رخش****همی کند خاک و همی کرد پخش
دگرباره بیدار شد خفته مرد****برآشفت و رخسارگان کرد زرد
بیابان همه سر به سر بنگرید****بجز تیرگی شب به دیده ندید
بدان مهربان رخش بیدار گفت****که تاریکی شب بخواهی نهفت
سرم را همی باز داری ز خواب****به بیداری من گرفتت شتاب
گر این‌بار سازی چنین رستخیز****سرت را ببرم به شمشیر تیز
پیاده شوم سوی مازندران****کشم ببر و شمشمیر و گرز گران
سیم ره به خواب اندر آمد سرش****ز ببر بیان داشت پوشش برش
بغرید باز اژدهای دژم****همی آتش افروخت گفتی بدم
چراگاه بگذاشت رخش آنزمان****نیارست رفتن بر پهلوان
دلش زان شگفتی به دو نیم بود****کش از رستم و اژدها بیم بود
هم از بهر رستم دلش نارمید****چو باد دمان نزد رستم دوید
خروشید و جوشید و برکند خاک****ز نعلش زمین شد همه چاک چاک
چو بیدار شد رستم از خواب خوش****برآشفت با بارهٔ دستکش
چنان ساخت روشن جهان‌آفرین****که پنهان نکرد اژدها را زمین
برآن تیرگی رستم او را بدید****سبک تیغ تیز از میان برکشید
بغرید برسان ابر بهار****زمین کرد پر آتش از کارزار
بدان اژدها گفت بر گوی نام****کزین پس تو گیتی نبینی به کام
نباید که بی‌نام بر دست من****روانت برآید ز تاریک تن
چنین گفت دژخیم نر اژدها****که از چنگ من کس نیابد رها
صداندرصد از دشت جای منست****بلند آسمانش هوای منست
نیارد گذشتن به سر بر عقاب****ستاره نبیند زمینش به خواب
بدو اژدها گفت نام تو چیست****که زاینده را بر تو باید گریست
چنین داد پاسخ که من رستمم****ز دستان و از سام و از نیرمم
به تنها یکی کینه‌ور لشکرم****به رخش دلاور زمین بسپرم
برآویخت با او به جنگ اژدها****نیامد به فرجام هم زو رها
چو زور تن اژدها دید رخش****کزان سان برآویخت با تاجبخش
بمالید گوش اندر آمد شگفت****بلند اژدها را به دندان گرفت
بدرید کتفش بدندان چو شیر****برو خیره شد پهلوان دلیر
بزد تیغ و بنداخت از بر سرش****فرو ریخت چون رود خون از برش
زمین شد به زیر تنش ناپدید****یکی چشمه خون از برش بردمید
چو رستم برآن اژدهای دژم****نگه کرد برزد یکی تیز دم
بیابان همه زیر او بود پاک****روان خون گرم از بر تیره خاک
تهمتن ازو در شگفتی بماند****همی پهلوی نام یزدان بخواند
به آب اندر آمد سر و تن بشست****جهان جز به زور جهانبان نجست
به یزدان چنین گفت کای دادگر****تو دادی مرا دانش و زور و فر
که پیشم چه شیر و چه دیو و چه پیل****بیابان بی‌آب و دریای نیل
بداندیش بسیار و گر اندکیست****چو خشم آورم پیش چشمم یکیست

بخش ۸

چو از آفرین گشت پرداخته****بیاورد گلرنگ را ساخته
نشست از بر زین و ره برگرفت****خم منزل جادو اندر گرفت
همی رفت پویان به راه دراز****چو خورشید تابان بگشت از فراز
درخت و گیا دید و آب روان****چنان چون بود جای مرد جوان
چو چشم تذروان یکی چشمه دید****یکی جام زرین برو پر نبید
یکی غرم بریان و نان از برش****نمکدان و ریچال گرد اندرش
خور جادوان بد چو رستم رسید****از آواز او دیو شد ناپدید
فرود آمد از باره زین برگرفت****به غرم و بنان اندر آمد شگفت
نشست از بر چشمه فرخنده‌پی****یکی جام زر دید پر کرده می
ابا می یکی نیز طنبور یافت****بیابان چنان خانهٔ سور یافت
تهمتن مر آن را به بر در گرفت****بزد رود و گفتارها برگرفت
که آواره و بد نشان رستم است****که از روز شادیش بهره غم است
همه جای جنگست میدان اوی****بیابان و کوهست بستان اوی
همه جنگ با شیر و نر اژدهاست****کجا اژدها از کفش نا رهاست
می و جام و بویا گل و میگسار****نکردست بخشش ورا کردگار
همیشه به جنگ نهنگ اندر است****و گر با پلنگان به جنگ اندر است
به گوش زن جادو آمد سرود****همان نالهٔ رستم و زخم رود
بیاراست رخ را بسان بهار****وگر چند زیبا نبودش نگار
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی****بپرسید و بنشست نزدیک اوی
تهمتن به یزدان نیایش گرفت****ابر آفرینها فزایش گرفت
که در دشت مازندران یافت خوان****می و جام، با میگسار جوان
ندانست کاو جادوی ریمنست****نهفته به رنگ اندر اهریمنست
یکی طاس می بر کفش برنهاد****ز دادار نیکی دهش کرد یاد
چو آواز داد از خداوند مهر****دگرگونه‌تر گشت جادو به چهر
روانش گمان نیایش نداشت****زبانش توان ستایش نداشت
سیه گشت چون نام یزدان شنید****تهمتن سبک چون درو بنگرید
بینداخت از باد خم کمند****سر جادو آورد ناگه ببند
بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی****بدان‌گونه کت هست بنمای روی
یکی گنده پیری شد اندر کمند****پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند
میانش به خنجر به دو نیم کرد****دل جادوان زو پر از بیم کرد

بخش ۹

 

وزانجا سوی راه بنهاد روی****چنان چون بود مردم راه‌جوی
همی رفت پویان به جایی رسید****که اندر جهان روشنایی ندید
شب تیره چون روی زنگی سیاه****ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه
تو خورشید گفتی به بند اندرست****ستاره به خم کمند اندرست
عنان رخش را داد و بنهاد روی****نه افراز دید از سیاهی نه جوی
وزانجا سوی روشنایی رسید****زمین پرنیان دید و یکسر خوید
جهانی ز پیری شده نوجوان****همه سبزه و آبهای روان
همه جامه بر برش چون آب بود****نیازش به آسایش و خواب بود
برون کرد ببر بیان از برش****به خوی اندرون غرقه بد مغفرش
بگسترد هر دو بر آفتاب****به خواب و به آسایش آمد شتاب
لگام از سر رخش برداشت خوار****رها کرد بر خوید در کشتزار
بپوشید چون خشک شد خود و ببر****گیاکرد بستر بسان هژبر
بخفت و بیاسود از رنج تن****هم از رخش غم بد هم از خویشتن
چو در سبزه دید اسپ را دشتوان****گشاده زبان سوی او شد دوان
سوی رستم و رخش بنهاد روی****یکی چوب زد گرم بر پای اوی
چو از خواب بیدار شد پیلتن****بدو دشتوان گفت کای اهرمن
چرا اسپ بر خوید بگذاشتی****بر رنج نابرده برداشتی
ز گفتار او تیز شد مرد هوش****بجست و گرفتش یکایک دو گوش
بیفشرد و برکند هر دو ز بن****نگفت از بد و نیک با او سخن
سبک دشتبان گوش را برگرفت****غریوان و مانده ز رستم شگفت
بدان مرز اولاد بد پهلوان****یکی نامجوی دلیر و جوان
بشد دشتبان پیش او با خروش****پر از خون به دستش گرفته دو گوش
بدو گفت مردی چو دیو سیاه****پلنگینه جوشن از آهن کلاه
همه دشت سرتاسر آهرمنست****وگر اژدها خفته بر جوشنست
برفتم که اسپش برانم ز کشت****مرا خود به اسپ و به کشته نهشت
مرا دید برجست و یافه نگفت****دو گوشم بکند و همانجا بخفت
چو بشنید اولاد برگشت زود****برون آمد از درد دل همچو دود
که تا بنگرد کاو چه مردست خود****ابا او ز بهر چه کردست بد
همی گشت اولاد در مرغزار****ابا نامداران ز بهر شکار
چو از دشتبان این شگفتی شنید****به نخچیر گه بر پی شیر دید
عنان را بتابید با سرکشان****بدان سو که بود از تهمتن نشان
چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی****تهمتن سوی رخش بنهاد روی
نشست از بر رخش و رخشنده تیغ****کشید و بیامد چو غرنده میغ
بدو گفت اولاد نام تو چیست****چه مردی و شاه و پناه تو کیست
نبایست کردن برین ره گذر****ره نره دیوان پرخاشخر
چنین گفت رستم که نام من ابر****اگر ابر باشد به زور هژبر
همه نیزه و تیغ بار آورد****سران را سر اندر کنار آورد
به گوش تو گر نام من بگذرد****دم و جان و خون و دلت بفسرد
نیامد به گوشت به هر انجمن****کمند و کمان گو پیلتن
هران مام کاو چون تو زاید پسر****کفن دوز خوانیمش ار مویه‌گر
تو با این سپه پیش من رانده‌ای****همی گو ز برگنبد افشانده‌ای
نهنگ بلا برکشید از نیام****بیاویخت از پیش زین خم خام
چو شیر اندر آمد میان بره****همه رزمگه شد ز کشته خره
به یک زخم دو دو سرافگند خوار****همی یافت از تن به یک تن چهار
سران را ز زخمش به خاک آورید****سر سرکشان زیر پی گسترید
در و دشت شد پر ز گرد سوار****پراگنده گشتند بر کوه و غار
همی گشت رستم چو پیل دژم****کمندی به بازو درون شصت خم
به اولاد چون رخش نزدیک شد****به کردار شب روز تاریک شد
بیفگند رستم کمند دراز****به خم اندر آمد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست****بپیش اندر افگند و خود برنشست
بدو گفت اگر راست گویی سخن****ز کژی نه سر یابم از تو نه بن
نمایی مرا جای دیو سپید****همان جای پولاد غندی و بید
به جایی که بستست کاووس کی****کسی کاین بدیها فگندست پی
نمایی و پیدا کنی راستی****نیاری به کار اندرون کاستی
من این تخت و این تاج و گرز گران****بگردانم از شاه مازندران
تو باشی برین بوم و بر شهریار****ار ایدونک کژی نیاری بکار
بدو گفت اولاد دل را ز خشم****بپرداز و بگشای یکباره چشم
تن من مپرداز خیره ز جان****بیابی ز من هرچ خواهی همان
ترا خانهٔ بید و دیو سپید****نمایم من این را که دادی نوید
به جایی که بستست کاووس شاه****بگویم ترا یک به یک شهر و راه
از ایدر به نزدیک کاووس کی****صد افگنده بخشیده فرسنگ پی
وزانجا سوی دیو فرسنگ صد****بیاید یکی راه دشوار و بد
میان دو صد چاهساری شگفت****به پیمایش اندازه نتوان گرفت
میان دو کوهست این هول جای****نپرید بر آسمان بر همای
ز دیوان جنگی ده و دو هزار****به شب پاسبانند بر چاهسار
چو پولاد غندی سپهدار اوی****چو بیدست و سنجه نگهدار اوی
یکی کوه یابی مر او را به تن****بر و کتف و یالش بود ده رسن
ترا با چنین یال و دست و عنان****گذارندهٔ گرز و تیغ و سنان
چنین برز و بالا و این کار کرد****نه خوب است با دیو جستن نبرد
کزو بگذری سنگلاخست و دشت****که آهو بران ره نیارد گذشت
چو زو بگذری رود آبست پیش****که پهنای او بر دو فرسنگ بیش
کنارنگ دیوی نگهدار اوی****همه نره دیوان به فرمان اوی
وزان روی بزگوش تا نرم پای****چو فرسنگ سیصد کشیده سرای
ز بزگوش تا شاه مازندران****رهی زشت و فرسنگهای گران
پراگنده در پادشاهی سوار****همانا که هستند سیصدهزار
ز پیلان جنگی هزار و دویست****کزیشان به شهر اندرون جای نیست
نتابی تو تنها و گر ز آهنی****بسایدت سوهان آهرمنی
چنان لشکری با سلیح و درم****نبینی ازیشان یکی را دژم
بخندید رستم ز گفتار اوی****بدو گفت اگر با منی راه جوی
ببینی کزین یک تن پیلتن****چه آید بران نامدار انجمن
به نیروی یزدان پیروزگر****به بخت و به شمشیر تیز و هنر
چو بینند تاو بر و یال من****به جنگ اندرون زخم گوپال من
به درد پی و پوستشان از نهیب****عنان را ندانند باز از رکیب
ازان سو کجا هست کاووس کی****مرا راه بنمای و بردار پی
نیاسود تیره شب و پاک روز****همی راند تا پیش کوه اسپروز
بدانجا که کاووس لشکر کشید****ز دیوان جادو بدو بد رسید
چو یک نیمه بگذشت از تیره شب****خروش آمد از دشت و بانگ جلب
به مازندران آتش افروختند****به هر جای شمعی همی سوختند
تهمتن به اولاد گفت آن کجاست****که آتش برآمد همی چپ و راست
در شهر مازندران است گفت****که از شب دو بهره نیارند خفت
بدان جایگه باشد ارژنگ دیو****که هزمان برآید خروش و غریو
بخفت آن زمان رستم جنگجوی****چو خورشید تابنده بنمود روی
بپیچید اولاد را بر درخت****به خم کمندش درآویخت سخت
به زین اندر افگند گرز نیا****همی رفت یکدل پر از کیمیا

بعدی                              قبلی

دسته بندي: شعر,شاهنامه فردوسی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد