فوج

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو****زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
امروز یکشنبه 19 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

دیوان حافظ_غزل 400تا495

دیوان حافظ_غزل 400تا495

غزل شماره 401: چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من****ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل****ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین****گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود****کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست****بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود****ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید****کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم****عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

غزل شماره 402: نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین

نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین****عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش****گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست****جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند****ای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد****با هواداران ره رو حیله هندو ببین
این که من در جست و جوی او ز خود فارغ شدم****کس ندیده‌ست و نبیند مثلش از هر سو ببین
حافظ ار در گوشه محراب می‌نالد رواست****ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین
از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب****تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین

غزل شماره 403: شراب لعل کش و روی مه جبینان بین

شراب لعل کش و روی مه جبینان بین****خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
به زیر دلق ملمع کمندها دارند****درازدستی این کوته آستینان بین
به خرمن دو جهان سر فرو نمی‌آرند****دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین
بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند****نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت****وفای صحبت یاران و همنشینان بین
اسیر عشق شدن چاره خلاص من است****ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست****صفای همت پاکان و پاکدینان بین

غزل شماره 404: می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این

می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این****بر در میکده می کن گذری بهتر از این
در حق من لبت این لطف که می‌فرماید****سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این
آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید****گو در این کار بفرما نظری بهتر از این
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق****برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم****مادر دهر ندارد پسری بهتر از این
من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس****بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این
کلک حافظ شکرین میوه نباتیست به چین****که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این

حرف و

 

غزل شماره 405: به جان پیر خرابات و حق صحبت او

به جان پیر خرابات و حق صحبت او****که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است****بیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد****که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینی****مزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب****نوید داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست****که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی****به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است****مگر ز خاک خرابات بود فطرت او

غزل شماره 406: گفتا برون شدی به تماشای ماه نو

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو****از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماست****غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما****کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو
تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زار****آن گه عیان شود که بود موسم درو
ساقی بیار باده که رمزی بگویمت****از سر اختران کهن سیر و ماه نو
شکل هلال هر سر مه می‌دهد نشان****از افسر سیامک و ترک کلاه زو
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست****درس حدیث عشق بر او خوان و ز او شنو

غزل شماره 407: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو****یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید****گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک****از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار****تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش****دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن****بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق****خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت****حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

غزل شماره 408: ای آفتاب آینه دار جمال تو

ای آفتاب آینه دار جمال تو****مشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود****کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن****یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز****طغرانویس ابروی مشکین مثال تو
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای****کشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی****ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود****کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو
تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان****کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو
این نقطه سیاه که آمد مدار نور****عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو
در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم****شرح نیازمندی خود یا ملال تو
حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست****سودای کج مپز که نباشد مجال تو

غزل شماره 409: ای خونبهای نافه چین خاک راه تو

ای خونبهای نافه چین خاک راه تو****خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام****ای من فدای شیوه چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال****از دل نیایدش که نویسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی****زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم****از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدند****ماییم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت****آتش زند به خرمن غم دود آه تو

غزل شماره 410: ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو****زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد****از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا****سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف****نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد****طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو
گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است****روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار****جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست****راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می‌کند****بر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو

غزل شماره 411: تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو****پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز****کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان****قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار****گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو
خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند****این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر****کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست****جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن****حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

غزل شماره 412: مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو****جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی****نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش****که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم****هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست****که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی****که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم****که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری****به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

غزل شماره 413: خط عذار یار که بگرفت ماه از او

خط عذار یار که بگرفت ماه از او****خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او
ابروی دوست گوشه محراب دولت است****آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار****کآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او
کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست****این دود بین که نامه من شد سیاه از او
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن****من برده‌ام به باده فروشان پناه از او
ساقی چراغ می به ره آفتاب دار****گو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبی به روزنامه اعمال ما فشان****باشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد****خالی مباد عرصه این بزمگاه از او
آیا در این خیال که دارد گدای شهر****روزی بود که یاد کند پادشاه از او

غزل شماره 414: گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو****باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی****گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست****ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا****دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد****خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو****مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است****از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو

غزل شماره 415: ای پیک راستان خبر یار ما بگو

ای پیک راستان خبر یار ما بگو****احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور****با یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار****با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست****گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند****گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود****بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر****شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان****با این گدا حکایت آن پادشا بگو
جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند****بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
جان پرور است قصهٔ ارباب معرفت****رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند****می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

حرف ه

 

غزل شماره 416: خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه

خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه****که در هوای تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا****که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه
به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است****هلال را ز کنار افق کنید نگاه
منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت****مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر****سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه
به عشق روی تو روزی که از جهان بروم****ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه
مده به خاطر نازک ملالت از من زود****که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم الله

غزل شماره 417: عیشم مدام است از لعل دلخواه

عیشم مدام است از لعل دلخواه****کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش****گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند****پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه****و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت****چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیده‌ست****از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ****درس شبانه ورد سحرگاه

غزل شماره 418: گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه****گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم****لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم****یا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل****آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیفکند****آیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان****یا لیت شعری حتام القاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی****خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

غزل شماره 419: وصال او ز عمر جاودان به

وصال او ز عمر جاودان به****خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم****که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در****به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید****که آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت****بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما****که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش****به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران****که رای پیر از بخت جوان به
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست****ز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات است****ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر****ولیکن گفته حافظ از آن به

غزل شماره 420: ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه****مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب****این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای****قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی****بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان****و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول****عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار****خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

غزل شماره 421: در سرای مغان رفته بود و آب زده

در سرای مغان رفته بود و آب زده****نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر****ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده****عذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز****شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت****ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شیرین کار****شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
سلام کردم و با من به روی خندان گفت****که ای خمارکش مفلس شراب زده
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای****ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند****که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده
بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم****هزار صف ز دعاهای مستجاب زده
فلک جنیبه کش شاه نصره الدین است****بیا ببین ملکش دست در رکاب زده
خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف****ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

غزل شماره 422: ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای

ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای****فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت****چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ****چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای
آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل****چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب****کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم****مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ست****مگر از مذهب این طایفه بازآمده‌ای

غزل شماره 423: دوش رفتم به در میکده خواب آلوده

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده****خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش****گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام****تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی****جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن****خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی****که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست****که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق****غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش****آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

غزل شماره 424: از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای****آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان****پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک****در دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان****معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا****بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای

غزل شماره 425: دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده

دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده****صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی****چون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکیده
لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک****رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده****شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوب****وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد****یاران چه چاره سازم با این دل رمیده
زنهار تا توانی اهل نظر میازار****دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت****روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ****بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
بس شکر بازگویم در بندگی خواجه****گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده

غزل شماره 426: از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه****انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت****لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کآزمودم از وی نبود سودم****من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا****فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم****و الله ما راینا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین****حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

غزل شماره 427: چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه****مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود****به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد****هزار جان گرامی فدای جانانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش****نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت****فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند****به غیر خال سیاهش که دید به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی****ز شمع روی تواش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی****که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز****فتاد در سر حافظ هوای میخانه

غزل شماره 428: سحرگاهان که مخمور شبانه

سحرگاهان که مخمور شبانه****گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از می****ز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه‌ای داد****که ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدم****که ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمروار****اگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نه****که عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی****که با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست****خیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیم****از این دریای ناپیداکرانه
وجود ما معماییست حافظ****که تحقیقش فسون است و فسانه

حرف ی

 

غزل شماره 429: ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می****طامات تا به چند و خرافات تا به کی
بگذر ز کبر و ناز که دیده‌ست روزگار****چین قبای قیصر و طرف کلاه کی
هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان****بیدار شو که خواب عدم در پی است هی
خوش نازکانه می‌چمی ای شاخ نوبهار****کشفتگی مبادت از آشوب باد دی
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست****ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
فردا شراب کوثر و حور از برای ماست****و امروز نیز ساقی مه روی و جام می
باد صبا ز عهد صبی یاد می‌دهد****جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد****فراش باد هر ورقش را به زیر پی
درده به یاد حاتم طی جام یک منی****تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی
زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان****بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان****استاده است سرو و کمر بسته است نی
حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسید****تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری

غزل شماره 430: به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می****علاج کی کنمت آخرالدواء الکی
ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار****که می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو****منه ز دست پیاله چه می‌کنی هی هی
شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد****ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
خزینه داری میراث خوارگان کفر است****به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند****مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی
نوشته‌اند بر ایوان جنه الماوی****که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی
سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست****بده به شادی روح و روان حاتم طی
بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ****پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی

غزل شماره 431: لبش می‌بوسم و در می‌کشم می

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می****به آب زندگانی برده‌ام پی
نه رازش می‌توانم گفت با کس****نه کس را می‌توانم دید با وی
لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام****رخش می‌بیند و گل می‌کند خوی
بده جام می و از جم مکن یاد****که می‌داند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب****رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسند****بساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذار****به یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جدایی****که باشد خون جامش در رگ و پی
زبانت درکش ای حافظ زمانی****حدیث بی زبانان بشنو از نی

غزل شماره 432: مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی****پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید****مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت****زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در انتظار رویت ما و امیدواری****در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی****بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
حافظ چه می‌نهی دل تو در خیال خوبان****کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی

غزل شماره 433: ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی****لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت****حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش****جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت****زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما****سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن****تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال****تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه****و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم****شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست****حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف****چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور دارا شکوه‌ای آن که تاج آفتاب****از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصره الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را****از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی

غزل شماره 434: ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی****وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو****هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش****بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است****آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی****یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش****کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد****سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز****ای کوته آستینان تا کی درازدستی

غزل شماره 435: با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی****تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید****ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم****با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را****تا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بود****تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست****کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ****چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

غزل شماره 436: آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی****گردون ورق هستی ما درننوشتی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد****دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
آمرزش نقد است کسی را که در این جا****یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد****چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد****یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا****حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
آلودگی خرقه خرابی جهان است****کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ****تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی

غزل شماره 437: ای قصه بهشت ز کویت حکایتی

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی****شرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای****آب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای****هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیان شدی****گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
در آرزوی خاک در یار سوختیم****یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت****صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت****این آتش درون بکند هم سرایتی
در آتش ار خیال رخش دست می‌دهد****ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست****از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عنایتی

غزل شماره 438: سبت سلمی بصدغیها فؤادی

سبت سلمی بصدغیها فؤادی****و روحی کل یوم لی ینادی
نگارا بر من بی‌دل ببخشای****و واصلنی علی رغم الاعادی
حبیبا در غم سودای عشقت****توکلنا علی رب العباد
امن انکرتنی عن عشق سلمی****تزاول آن روی نهکو بوادی
که همچون مت به بوتن دل و ای ره****غریق العشق فی بحر الوداد
به پی ماچان غرامت بسپریمن****غرت یک وی روشتی از امادی
غم این دل بواتت خورد ناچار****و غر نه او بنی آنچت نشادی
دل حافظ شد اندر چین زلفت****بلیل مظلم و الله هادی

غزل شماره 439: دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی****کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسد****ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من****کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش****تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست****آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا****هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم****مظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق****دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون****ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم****مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی

غزل شماره 440: سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی****خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است****بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز****ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور****پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست****ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی****دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است****خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند****سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

غزل شماره 441: چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی****که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست****گرم به هر سر مویی هزار جان بودی
برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب****گرش نشان امان از بد زمان بودی
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز****سریر عزتم آن خاک آستان بودی
ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک****که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
اگر نه دایره عشق راه بربستی****چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی

غزل شماره 442: به جان او که گرم دسترس به جان بودی

به جان او که گرم دسترس به جان بودی****کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را****اگر حیات گران مایه جاودان بودی
به بندگی قدش سرو معترف گشتی****گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال****چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره او****کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی
به رخ چو مهر فلک بی‌نظیر آفاق است****به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور****که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی****اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی

غزل شماره 443: چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری****خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز کفر زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی****ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بیماری
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب****که در پی است ز هر سویت آه بیداری
نثار خاک رهت نقد جان من هر چند****که نیست نقد روان را بر تو مقداری
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان****چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار****دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی****به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری

غزل شماره 444: شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری

شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری****یاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری
چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانی****در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب****بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانی****کم غایت توقع بوسیست یا کناری
می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب****سال دگر که دارد امید نوبهاری
در بوستان حریفان مانند لاله و گل****هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری
چون این گره گشایم وین راز چون نمایم****دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری
هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی****مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

غزل شماره 445: تو را که هر چه مراد است در جهان داری

تو را که هر چه مراد است در جهان داری****چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان****که حکم بر سر آزادگان روان داری
میان نداری و دارم عجب که هر ساعت****میان مجمع خوبان کنی میانداری
بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک****سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام****علی الخصوص در آن دم که سر گران داری
مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما****مکن هر آن چه توانی که جای آن داری
به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست****به قصد جان من خسته در کمان داری
بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود****که سهل باشد اگر یار مهربان داری
به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم****برو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گل به دامن از این باغ می‌بری حافظ****چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری

غزل شماره 446: صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری****به یادگار بمانی که بوی او داری
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست****توان به دست تو دادن گرش نکو داری
در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت****جز این قدر که رقیبان تندخو داری
نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد****که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد****خود از کدام خم است این که در سبو داری
به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز****که گر بدو رسی از شرم سر فروداری
دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن****تو را رسد که غلامان ماه رو داری
قبای حسن فروشی تو را برازد و بس****که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری
ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق****قدم برون نه اگر میل جست و جو داری

غزل شماره 447: بیا با ما مورز این کینه داری

بیا با ما مورز این کینه داری****که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به****از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان****تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار****که با حکم خدایی کینه داری
نمی‌ترسی ز آه آتشینم****تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس****خدا را گر می‌دوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ****به قرآنی که اندر سینه داری

غزل شماره 448: ای که در کوی خرابات مقامی داری

ای که در کوی خرابات مقامی داری****جم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز****فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند****گر از آن یار سفرکرده پیامی داری
خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی****بر کنار چمنش وه که چه دامی داری
بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم****بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود****می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری
نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود****تویی امروز در این شهر که نامی داری
بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود****تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری

غزل شماره 449: ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری****عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب****به امیدی که در این ره به خدا می‌داری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن****به از این دار نگاهش که مرا می‌داری
ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند****ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست****عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم****از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند****سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

غزل شماره 450: روزگاریست که ما را نگران می‌داری

روزگاریست که ما را نگران می‌داری****مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری
گوشه چشم رضایی به منت باز نشد****این چنین عزت صاحب نظران می‌داری
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار****دست در خون دل پرهنران می‌داری
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ****همه را نعره زنان جامه دران می‌داری
ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور****چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری
چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ****سر چرا بر من دلخسته گران می‌داری
گوهر جام جم از کان جهانی دگر است****تو تمنا ز گل کوزه گران می‌داری
پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی****طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری
کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت****این طمع‌ها که تو از سیمبران می‌داری
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی****عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ****چه توقع ز جهان گذران می‌داری

غزل شماره 451: خوش کرد یاوری فلکت روز داوری

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری****تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست****گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند****اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی****تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست****آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج****درویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است****ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت است****از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی****کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

غزل شماره 452: طفیل هستی عشقند آدمی و پری

طفیل هستی عشقند آدمی و پری****ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش****که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند****به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار****که در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت****که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام****که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم****گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن****که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند****صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی****که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند****چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن****و از این معامله غافل مشو که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است****نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
به یمن همت حافظ امید هست که باز****اری اسامر لیلای لیله القمر

غزل شماره 453: ای که دایم به خویش مغروری

ای که دایم به خویش مغروری****گر تو را عشق نیست معذوری
گرد دیوانگان عشق مگرد****که به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست در سر تو****رو که تو مست آب انگوری
روی زرد است و آه دردآلود****عاشقان را دوای رنجوری
بگذر از نام و ننگ خود حافظ****ساغر می‌طلب که مخموری

غزل شماره 454: ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی****از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن****که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است****که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی****به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست****مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن****کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی****که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست****مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش****خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع****که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم****بیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش****که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه****ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده****جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

غزل شماره 455: عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی****ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند****شاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم****گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود****هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست به****فلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش****وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن****حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم****جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ****یسر الله طریقا بک یا ملتمسی

غزل شماره 456: نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی****که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش****که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی****وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است****حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف****گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست****رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد****صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

غزل شماره 457: هزار جهد بکردم که یار من باشی

هزار جهد بکردم که یار من باشی****مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی****انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند****تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او****اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند****گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی****دمی انیس دل سوکوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من****گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من****اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی****به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم****مگر تو از کرم خویش یار من باشی

غزل شماره 458: ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی****بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند****چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن****شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن****ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش****کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای****ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان****چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است****هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی

غزل شماره 459: زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی

زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی****خط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرا****زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی
کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف****هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست****از خلوتم به خانه خمار می‌کشی
گفتی سر تو بسته فتراک ما شود****سهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم****وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی
بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند****ای تازه گل که دامن از این خار می‌کشی
حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم دهر****می می‌خوری و طره دلدار می‌کشی

غزل شماره 460: سلیمی منذ حلت بالعراق

سلیمی منذ حلت بالعراق****الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست****الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش****به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم****حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم****سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز می‌آرد به یادم****سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل****به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست****الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها****فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیکخواهان متفق باش****غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو****به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز****ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد****که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست****بخوان حافظ غزل‌های فراقی

غزل شماره 461: کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی

کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی****بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
بسا که گفته‌ام از شوق با دو دیده خود****ایا منازل سلمی فاین سلماک
عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای****انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی
که را رسد که کند عیب دامن پاکت****که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل****چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز****و هات شمسة کرم مطیب زاکی
دع التکاسل تغنم فقد جری مثل****که زاد راهروان چستی است و چالاکی
اثر نماند ز من بی شمایلت آری****اری مآثر محیای من محیاک
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند****که همچو صنع خدایی ورای ادراکی

غزل شماره 462: یا مبسما یحاکی درجا من اللالی

یا مبسما یحاکی درجا من اللالی****یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی
حالی خیال وصلت خوش می‌دهد فریبم****تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی
می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم****نومید کی توان بود از لطف لایزالی
ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش****تا در به در بگردم قلاش و لاابالی
از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک****امن و شراب بی‌غش معشوق و جای خالی
چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابت****حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی
صافیست جام خاطر در دور آصف عهد****قم فاسقنی رحیقا اصفی من الزلال
الملک قد تباهی من جده و جده****یا رب که جاودان باد این قدر و این معالی
مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت****برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی

غزل شماره 463: سلام الله ما کر اللیالی

سلام الله ما کر اللیالی****و جاوبت المثانی و المثالی
علی وادی الاراک و من علیها****و دار باللوی فوق الرمال
دعاگوی غریبان جهانم****و ادعو بالتواتر و التوالی
به هر منزل که رو آرد خدا را****نگه دارش به لطف لایزالی
منال ای دل که در زنجیر زلفش****همه جمعیت است آشفته حالی
ز خطت صد جمال دیگر افزود****که عمرت باد صد سال جلالی
تو می‌باید که باشی ور نه سهل است****زیان مایه جاهی و مالی
بر آن نقاش قدرت آفرین باد****که گرد مه کشد خط هلالی
فحبک راحتی فی کل حین****و ذکرک مونسی فی کل حال
سویدای دل من تا قیامت****مباد از شوق و سودای تو خالی
کجا یابم وصال چون تو شاهی****من بدنام رند لاابالی
خدا داند که حافظ را غرض چیست****و علم الله حسبی من سؤالی

غزل شماره 464: بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی****خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل****آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را****هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی****وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم****کز خواب می‌نبیند چشمم بجز خیالی
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت****شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی****زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

غزل شماره 465: رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی

رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی****آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا****و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی
می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم****می‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملی
گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق****آن را تفضلی نه و این را تبدلی
چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب****گشتم چنان که هیچ نماندم تحملی
بس گل شکفته می‌شود این باغ را ولی****کس بی بلای خار نچیده‌ست از او گلی
حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ****دارد هزار عیب و ندارد تفضلی

غزل شماره 466: این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی****وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم****در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی****هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت****این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست****در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری****چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی****رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

غزل شماره 467: زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی****گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت****زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل****صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد****که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است****که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمن****برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشد****بود آیا که کند یاد ز دردآشامی
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد****کام دشوار به دست آوری از خودکامی

غزل شماره 468: که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی****که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم****که به همت عزیزان برسم به نیک نامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن****که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود****نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته****به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح****که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش****که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت****که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ****که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی

غزل شماره 469: انت روائح رند الحمی و زاد غرامی

انت روائح رند الحمی و زاد غرامی****فدای خاک در دوست باد جان گرامی
پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت****من المبلغ عنی الی سعاد سلامی
بیا به شام غریبان و آب دیده من بین****به سان باده صافی در آبگینه شامی
اذا تغرد عن ذی الاراک طائر خیر****فلا تفرد عن روضها انین حمامی
بسی نماند که روز فراق یار سر آید****رایت من هضبات الحمی قباب خیام
خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت****قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام
بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال****اگر چه روی چو ماهت ندیده‌ام به تمامی
و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عهد****فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی
امید هست که زودت به بخت نیک ببینم****تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ****که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

غزل شماره 470: سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی****دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو****ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت****صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل****شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست****ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست****ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست****عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم****کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق****کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

غزل شماره 471: ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی****کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق****چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی
بیا که خرقه من گر چه رهن میکده‌هاست****ز مال وقف نبینی به نام من درمی
حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل****پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد****برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم****به آن که بر در میخانه برکشم علمی
بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند****به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی
دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است****اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
نمی‌کنم گله‌ای لیک ابر رحمت دوست****به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آن کس****که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی
سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست****جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی

غزل شماره 472: احمد الله علی معدله السلطان

احمد الله علی معدله السلطان****احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد****آن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی
دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد****مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند****دولت احمدی و معجزه سبحانی
جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا****چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست****بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم****بعد منزل نبود در سفر روحانی
از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت****حبذا دجله بغداد و می ریحانی
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود****کی خلاصش بود از محنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک در یار بیار****که کند حافظ از او دیده دل نورانی

غزل شماره 473: وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی****حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد****جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد****گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت****عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را****جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز****در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ****کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی****کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت****با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد****تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن****ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را****ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل****حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

غزل شماره 474: هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی****که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق****نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور****که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است****خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد****که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است****مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت****ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست****بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ****نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

غزل شماره 475: گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی****چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم****ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه****هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام****چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گویی بدهم کامت و جانت بستانم****ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند****بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی
چون اشک بیندازیش از دیده مردم****آن را که دمی از نظر خویش برانی

غزل شماره 476: نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی****گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت****به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را****ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست****تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است****اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
امید در کمر زرکشت چگونه ببندم****دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی
یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ****حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

غزل شماره 477: دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی****فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم****اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد****فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود****به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن****در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه جام نقش بندی غیب****که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت****عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند****چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ****کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

غزل شماره 478: نوش کن جام شراب یک منی

نوش کن جام شراب یک منی****تا بدان بیخ غم از دل برکنی
دل گشاده دار چون جام شراب****سر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشی****کم زنی از خویشتن لاف منی
سنگسان شو در قدم نی همچو آب****جمله رنگ آمیزی و تردامنی
دل به می دربند تا مردانه وار****گردن سالوس و تقوا بشکنی
خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر****خویشتن در پای معشوق افکنی

غزل شماره 479: صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی****برگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مایی و منی افتاده‌ام بیار****می تا خلاص بخشدم از مایی و منی
خون پیاله خور که حلال است خون او****در کار یار باش که کاریست کردنی
ساقی به دست باش که غم در کمین ماست****مطرب نگاه دار همین ره که می‌زنی
می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت****خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی
ساقی به بی‌نیازی رندان که می بده****تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی

غزل شماره 480: ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی****سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند****قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم****شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا****به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند****قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد****از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر****که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی

غزل شماره 481: بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی****خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد****حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است****عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف****مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان****گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات****مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ****ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن****که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

غزل شماره 482: ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی****اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی****باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی
این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را****در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا****بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی
ترسم کز این چمن نبری آستین گل****کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی
در آستین جان تو صد نافه مدرج است****وان را فدای طره یاری نمی‌کنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک****و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت****گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

غزل شماره 483: سحرگه ره روی در سرزمینی

سحرگه ره روی در سرزمینی****همی‌گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف****که در شیشه <acronym title="بماند">برآرد</acronym> اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار****که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان است****نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن****اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
نمی‌بینم نشاط عیش در کس****نه درمان دلی نه درد دینی
درون‌ها تیره شد باشد که از غیب****چراغی برکند خلوت نشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد****چه خاصیت دهد نقش نگینی
اگر چه رسم خوبان تندخوییست****چه باشد گر بسازد با غمینی
ره میخانه بنما تا بپرسم****مآل خویش را از پیش بینی
نه حافظ را حضور درس خلوت****نه دانشمند را علم الیقینی

غزل شماره 484: تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی****ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
به خدایی که تویی بنده بگزیده او****که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست****بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد****آفرین بر تو که شایسته صد چندینی
عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار****ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم****عاشقان را نبود چاره بجز مسکینی
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست****که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی
شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست****گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی
سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو****ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد****بهتر آن است که با مردم بد ننشینی
سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد****بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی
تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل****لایق بندگی خواجه جلال الدینی

غزل شماره 485: ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی****من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز****دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن****ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر****از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار****بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز****ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید****خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید****آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

غزل شماره 486: بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی****می‌خواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل****تا از درخت نکته توحید بشنوی
مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی****تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد****زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
این قصه عجب شنو از بخت واژگون****ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن****کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی
چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد****مخموریت مباد که خوش مست می‌روی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر****کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد****کاشفته گشت طره دستار مولوی

غزل شماره 487: ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی****تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق****هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی****تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد****آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد****بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر****کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود****در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر****زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود****در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا****باید که خاک درگه اهل هنر شوی

غزل شماره 488: سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی****گفت بازآی که دیرینه این درگاهی
همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان****پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند****که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای****دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
سر ما و در میخانه که طرف بامش****به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن****ظلمات است بترس از خطر گمراهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل****کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
تو دم فقر ندانی زدن از دست مده****مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار****عملت چیست که فردوس برین می‌خواهی

غزل شماره 489: ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی****در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده****صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم****ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید****بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی****مرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب****تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار****تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت****و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی
ساقی بیار آبی از چشمه خرابات****تا خرقه‌ها بشوییم از عجب خانقاهی
عمریست پادشاها کز می تهیست جامم****اینک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی
گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد****یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان****گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد****ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی
حافظ چو پادشاهت گه گاه می‌برد نام****رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی

غزل شماره 490: در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی****خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد****از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش****که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج****نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان****ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر****در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست****گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست****کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت****بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد****آه اگر از پی امروز بود فردایی

غزل شماره 491: به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیمایی

به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیمایی****خیال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی
امید هست که منشور عشقبازی من****از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت****در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد****بیا ببین که که را می‌کند تماشایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید****که می‌رویم به داغ بلندبالایی
زمام دل به کسی داده‌ام من درویش****که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی
در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند****عجب مدار سری اوفتاده در پایی
مرا که از رخ او ماه در شبستان است****کجا بود به فروغ ستاره پروایی
فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب****که حیف باشد از او غیر او تمنایی
درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار****اگر سفینه حافظ رسد به دریایی

غزل شماره 492: سلامی چو بوی خوش آشنایی

سلامی چو بوی خوش آشنایی****بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان****بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای****دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا****فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است****ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی
دل خسته من گرش همتی هست****نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا می‌فروشند****که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند****که گویی نبوده‌ست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع****بسی پادشایی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت****ز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایت****چه دانی تو ای بنده کار خدایی

غزل شماره 493: ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی****دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند****دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم****گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند****این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد****کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم****رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست****شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی****و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم****لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست****کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده****تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد****شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

غزل شماره 494: ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی****هر جا که روی زود پشیمان به درآیی
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش****آدم صفت از روضه رضوان به درآیی
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد****گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح****باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت****کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد****وقت است که همچون مه تابان به درآیی
بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جوی****تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو****بازآید و از کلبه احزان به درآیی

غزل شماره 495: می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی

 

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی****این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را****لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن****تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد****ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رویی
امروز که بازارت پرجوش خریدار است****دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی
چون شمع نکورویی در رهگذر باد است****طرف هنری بربند از شمع نکورویی
آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد****خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد****بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی

بعدی                       قبلی

دسته بندي: شعر,دیوان حافظ,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد