close
دانلود آهنگ جدید
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست****عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

فوج

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست****عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
امروز چهارشنبه 07 اسفند 1398
تبليغات تبليغات

دیوان اشعار سعدی(قصاید)

مواعظ

 

غزلیات

 

حرف ا

 

غزل 1: ثنا و حمد بی‌پایان خدا را

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را****که صنعش در وجود آورد ما را
الها قادرا پروردگارا****کریما منعما آمرزگارا
چه باشد پادشاه پادشاهان****اگر رحمت کنی مشتی گدا را
خداوندا تو ایمان و شهادت****عطا دادی به فضل خویش ما را
وز انعامت همیدون چشم داریم****که دیگر باز نستانی عطا را
از احسان خداوندی عجب نیست****اگر خط درکشی جرم و خطا را
خداوندا بدان تشریف عزت****که دادی انبیا و اولیا را
بدان مردان میدان عبادت****که بشکستند شیطان و هوا را
به حق پارسایان کز در خویش****نیندازی من ناپارسا را
مسلمانان ز صدق آمین بگویید****که آمین تقویت باشد دعا را
خدایا هیچ درمانی و دفعی****ندانستیم شیطان و قضا را
چو از بی دولتی دور اوفتادیم****به نزدیکان حضرت بخش ما را
خدایا گر تو سعدی را برانی****شفیع آرد روان مصطفی را
محمد سید سادات عالم****چراغ و چشم جمله انبیا را

غزل 2: ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را****اختیار آنست کو قسمت کند درویش را
آنکه مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کرده‌اند****گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را
خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختست****نوش می‌خواهی هلا! گر پای داری نیش را
ای که خواب آلوده واپس مانده‌ای از کاروان****جهد کن تا بازیابی همرهان خویش را
در تو آن مردی نمی‌بینم که کافر بشکنی****بشکن ار مردی هوای نفس کافرکیش را
آنکه از خواب اندر آید مردم نادان که مرد****چون شبان آنگه که گرگ افکنده باشد میش را
خویشتن را خیرخواهی خیرخواه خلق باش****زانکه هرگز بد نباشد نفس نیک‌اندیش را
آدمیت رحم بر بیچارگان آوردنست****کادمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را
راستی کردند و فرمودند مردان خدای****ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را
آنچه نفس خویش را خواهی حرامت سعدیا****گر نخواهی همچنان بیگانه را و خویش را

غزل 3: ای که انکار کنی عالم درویشان را

ای که انکار کنی عالم درویشان را****تو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را
گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست****که به شمشیر میسر نشود سلطان را
طلب منصب فانی نکند صاحب عقل****عاقل آنست که اندیشه کند پایان را
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند****وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
آن به در می‌رود از باغ به دلتنگی و داغ****وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را
دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد****مرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را
جان بیگانه ستاند ملک‌الموت به زجر****زجر حاجت نبود عاشق جان‌افشان را
چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود****عارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را
در ازل بود که پیمان محبت بستند****نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را
عاشقی سوخته‌ای بیسر و سامان دیدم****گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را
نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد****گفت بگذار من بیسر و بی‌سامان را
پند دلبند تو در گوش من آید هیهات****من که بر درد حریصم چه کنم درمان را
سعدیا عمر عزیزست به غفلت مگذار****وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را

حرف ب

 

غزل 4: غافلند از زندگی مستان خواب

غافلند از زندگی مستان خواب****زندگانی چیست مستی از شراب
تا نپنداری شرابی گفتمت****خانه آبادان و عقل از وی خراب
از شراب شوق جانان مست شو****کانچه عقلت می‌برد شرست و آب
قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ****جامگی خواهی سر از خدمت متاب
خفته در وادی و رفته کاروان****ترسمش منزل نبیند جز به خواب
تا نپاشی تخم طاعت، دخل عیش****برنگیری، رنج بین و گنج یاب
چشمهٔ حیوان به تاریکی درست****لؤلؤ اندر بحر و گنج اندر خراب
هر که دایم حلقه بر سندان زند****ناگهش روزی بباشد فتح باب
رفت باید تا به کام دل رسند****شب نشستن تا برآید آفتاب
سعدیا گر مزد خواهی بی‌عمل****تشنه خسبد کاروانی در سراب

حرف ت

 

غزل 5: دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت

دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت****که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
دو دوست یکنفس از عمر برنیاسودند****که آسمان به سروقتشان دو اسبه نتاخت
چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید****خنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت
جماعتی که بپرداختند از ما دل****دل از محبت ایشان نمی‌توان پرداخت
به روی همنفسان برگ عیش ساخته بود****بر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت
نگشت سعدی از آن روز گرد صحبت خلق****که بیوفایی دوران اسمان بشناخت
گرت چو چنگ به بر درکشد زمانهٔ دون****بس اعتماد مکن کنگهت زند که نواخت

غزل 6: ای یار ناگزیر که دل در هوای تست

ای یار ناگزیر که دل در هوای تست****جان نیز اگر قبول کنی هم برای تست
غوغای عارفان و تمنای عاشقان****حرص بهشت نیست که شوق لقای تست
گر تاج می‌دهی غرض ما قبول تو****ور تیغ می‌زنی طلب ما رضای تست
گر بنده می‌نوازی و گر بنده می‌کشی****زجر و نواخت هرچه کنی رای رای تست
گر در کمند کافر و گر در دهان شیر****شادی به روزگار کسی کاشنای تست
هر جا که روی زنده‌دلی بر زمین تو****هر جا که دست غمزده‌ای بر دعای تست
تنها نه من به قید تو درمانده‌ام اسیر****کز هر طرف شکسته‌دلی مبتلای تست
قومی هوای نعمت دنیا همی پزند****قومی هوای عقی و، ما را هوای تست
قوت روان شیفتگان التفات تو****آرام جان زنده‌دلان مرحبای تست
گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی****عذری که می‌رود به امید وفای تست
شاید که در حساب نیاید گناه ما****آنجا که فضل و رحمت بی‌منتهای تست
کس را بقای دایم و عهد مقیم نیست****جاوید پادشاهی و دایم بقای تست
هر جا که پادشاهی و صدر ی و سروری****موقوف آستان در کبریای تست
سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت****خاموشی از ثنای تو حد ثنای تست

غزل 7: مقصود عاشقان دو عالم لقای تست

مقصود عاشقان دو عالم لقای تست****مطلوب طالبان به حقیقت رضای تست
هر جا که شهریاری و سلطان و سروریست****محکوم حکم و حلقه به گوش گدای تست
بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیک****شهری تمام غلغله و ماجرای تست
هر جا که پادشاهی و صدری و سروریست****موقوف آستان در کبریای تست
قومی هوای نعمت دنیا همی پزند****قومی هوای عقبی و ما را هوای تست
هر جا سریست خستهٔ شمشیر عشق تو****هر جا دلیست بستهٔ مهر و هوای تست
کس را بقای دائم و عهد قدیم نیست****جاوید پادشاهی و دائم بقای تست
گر می‌کشی به لطف گر می‌کشی به قهر****ما راضییم هرچه بود رای رای تست
امید هر کسی به نیازی و حاجتی است****امید ما به رحمت بی‌منتهای تست
هر کس امیدوار به اعمال خویشتن****سعدی امیدوار به لطف و عطای تست

غزل 8: درد عشق از تندرستی خوشترست

درد عشق از تندرستی خوشترست****ملک درویشی ز هستی خوشترست
عقل بهتر می‌نهد از کاینات****عارفان گویند مستی خوشترست
خود پرستی خییزد از دنیا و جاه****نیستی و حق‌پرستی خوشترست
چون گرانباران به سختی می‌روند****هم سبکباری و چستی خوشترست
سعدیا چون دولت و فرماندهی****می‌نماند، تنگدستی خوشترست

غزل 9: منزل عشق از جهانی دیگرست

منزل عشق از جهانی دیگرست****مرد عاشق را نشانی دیگرست
بر سر بازار سربازان عشق****زیر هر داری جوانی دیگرست
عقل می‌گوید که این رمز از کجاست****کاین جماعت را نشانی دیگرست
بر دل مسکین هر بیچاره‌ای****شاه را گنج نهانی دیگرست
این گدایانی که این دم می‌زنند****هر یکی صاحبقرانی دیگرست

غزل 10: فلک با بخت من دایم به کینست

فلک با بخت من دایم به کینست****که با من بخت و دوران هم به کینست
گهم خواند جهان گاهی براند****جهان گاهی چنان گاهی چنینست
که می‌داند که خشت هر سرایی****کدامین سروقد نازنینست
ز خاک شاهدی روییده باشد****به هر بستان که برگ یاسمینست
وفایی گر نمی‌یابی ز یاری****مده دل گر نگارستان چینست
وفاداری مجوی از دهر خونخوار****وفایی از کسی جو که امینست
ندارد سعدیا دنیا وقاری****به نزد آن کسی کو راه بینست

غزل 11: آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست****درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای****او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست****چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی****بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند****عارف بلا، که راحت او در بلای اوست
عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت****در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست****این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد****گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود****سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

غزل 12: آن به که چون منی نرسد در وصال دوست

آن به که چون منی نرسد در وصال دوست****تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست
رشک آیدم ز مردمک دیده بارها****کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست
پروانه کیست تا متعلق شود به شمع****باری بسوزدش سبحات جلال دوست
ای دوست روزهای تنعم به روزه باش****باشد که در فتد شب قدر وصال دوست
دور از هوای نفس، که ممکن نمی‌شود****در تنگنای صحبت دشمن، مجال دوست
گر دوست جان و سر طلبد ایستاده‌ایم****یاران بدین قدر بکنند احتمال دوست
خرم تنی که جان بدهد در وفای یار****اقبال در سری که شود پایمال دوست
ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست****در پیش دشمنان نتوان گفت حال دوست
بسیار سعدی از همه عالم بدوخت چشم****تا می‌نمایدش همه عالم خیال دوست

غزل 13: به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست****عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح****تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل****آنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست****به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد****خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد****ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست****که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر****دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

غزل 14: از جان برون نیامده جانانت آرزوست

از جان برون نیامده جانانت آرزوست****زنار نابریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند****موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست
موری نه‌ای و خدمت موری نکرده‌ای****وآنگاه صف صفهٔ مردانت آرزوست
فرعون‌وار لاف اناالحق همی زنی****وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
چون کودکان که دامن خود اسب کرده‌اند****دامن سوار کرده و میدانت آرزوست
انصاف راه خود ز سر صدق داد نه****بر درد نارسیده و درمانت آرزوست
بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود****شهپر جبرئیل، مگس‌رانت آرزوست
هر روز از برای سگ نفس بوسعید****یک کاسه شوربا و دو تا نانت آرزوست
سعدی درین جهان که تویی ذره‌وار باش****گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست

غزل 15: هر که هر بامداد پیش کسیست

هر که هر بامداد پیش کسیست****هر شبانگاه در سرش هوسیست
دل منه بر وفای صحبت او****کانچنان را حریف چون تو بسیست
مهربانی و دوستی ورزد****تا تو را مکنتی و دسترسیست
گوید اندر جهان تویی امروز****گر مرا مونسی و همنفسیست
باز با دیگری همین گوید****کاین جهان بی‌تو بر دلم قفسیست
همچو زنبور در به در پویان****هر کجا طعمه‌ای بود مگسیست
همه دعوی و فارغ از معنی****راست‌گویی میان تهی جرسیست
پیش آن ذم این کند که خریست****نزد این عیب آن کند که خسیست
هر کجا بینی این چنین کس را****التفاتش مکن که هیچ کسیست

غزل 16: خوشتر از دوران عشق ایام نیست

خوشتر از دوران عشق ایام نیست****بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع****عشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریست****عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع****زانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برند****در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود****پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست****می‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست****پیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی****و آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیست****هر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد****ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش****خود پرستی کمتر از اصنام نیست

غزل 17: چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست

چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست****مجموعتر از ملک رضا مملکتی نیست
گر منزلتی هست کسی را مگر آنست****کاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست
هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانی****تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست
پوشیده کسی بینی فردای قیامت****کامروز برهنست و برو عاریتی نیست
آنکس که درو معرفتی هست کدامست؟****آنست که با هیچکسش معرفتی نیست
سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست****از آدمیی به که درو منفعتی نیست
درویش تو در مصلحت خویش ندانی****خوش باش اگرت نیست که بی‌مصلحتی نیست
آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست****بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست
راه ادب اینست که سعدی به تو آموخت****گر گوش بداری به ازین تربیتی نیست

غزل 18: تن آدمی شریفست به جان آدمیت

تن آدمی شریف است به جان آدمیت****نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی****چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت****حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد****که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی****که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد****همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند****بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت****به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم****هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

غزل 19: صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییت

صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییت****بر در آسمان زنم، حلقهٔ آشناییت
سر به سریر سلطنت، بنده فرو نیاورد****گر به توانگری رسد، نوبتی از گداییت
پرده اگر برافکنی، وه که چه فتنه‌ها رود****چون پس پرده می‌رود اینهمه دلرباییت
گوشهٔ چشم مرحمت بر صف عاشقان فکن****تا شب رهروان شود، روز به روشناییت
خلق جزای بد عمل، بر در کبریای تو****عرضه همی دهند و ما، قصهٔ بی‌نواییت
سر ننهند بندگان، بر خط پادشاه اگر****سر ننهد به بندگی، بر خط پادشاییت
وقتی اگر برانیم، بندهٔ دوزخم بکن****کاتش آن فرو کشد، گریه‌ام از جداییت
راه تو نیست سعدیا، کمزنی و مجردی****تا به خیال در بود، پیری و پارساییت

حرف د

 

غزل 20: دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند

دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند****یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
نظر آنان که نکردند درین مشتی خاک****الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند****گر همه ملک جهانست به هیچش نخرند
تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی****که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
این سراییست که البته خلل خواهد کرد****خنک آن قوم که در بند سرای دگرند
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان****حق عیانست ولی طایفه‌ای بی‌بصرند
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست****دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
گوسفندی برد این گرگ معود هر روز****گوسفندان دگر خیره درو می‌نگرند
آنکه پای از سر نخوت ننهادی بر خاک****عاقبت خاک شد و خلق به دو می‌گذرند
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق****تا دمی چند که ماندست غنیمت شمرند
گل بیخار میسر نشود در بستان****گل بیخار جهان مردم نیکو سیرند
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز****مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

غزل 21: نادر از عالم توحید کسی برخیزد

نادر از عالم توحید کسی برخیزد****کز سر هر دو جهان در نفسی برخیزد
آستین کشتهٔ غیرت شود اندر ره عشق****کز پی هر شکری چون مگسی برخیزد
به حوادث متفرق نشوند اهل بهشت****طفل باشد که به بانگ جرسی برخیزد
سنگ‌وش در ره سیلاب کجا دارد پای****هر که زین راه به بادی چو خسی برخیزد
گرچه دوری به روش کوش که در راه خدای****سابقی گردد اگر بازپسی برخیزد
سعدیا دامن اقبال گرفتن کاریست****که نه از پنجهٔ هر بوالهوسی برخیزد

غزل 22: ذوق شراب انست، وقتی اگر بباشد

ذوق شراب انست، وقتی اگر بباشد****هر روز بامدادت، ذوقی دگر بباشد
بیخ مداومت را، روزی شجر بروید****شاخ مواظبت را، وقتی ثمر بباشد
استاد کیمیا را، بسیار سیم باید****در خاک تیره کردن، تا آنکه زر بباشد
بسیار صبر باید، تا آن طبیب دل را****در کوی دردمندان، روزی گذر بباشد
عالم که عارفان را، گوید نظر بدوزید****گر یار ما ببیند، صاحبنظر بباشد
زیرا که پادشاهی، چون بقعه‌ای بگیرد****بنیاد حکم اول، زیر و زبر بباشد
دیوانه را که گویی، هشیار باش و عاقل****بیمست کز نصیحت، دیوانه‌تر بباشد
بانگ سحر برآمد، درویش را خبر شد****رطلی گرانش در ده، تا بیخبر بباشد
ساقی بیار جامی، مطرب بگوی چیزی****لب بر دهان نی نه، تا نی‌شکر بباشد
امروز قول سعدی، شیرین نمی‌نماید****چون داستان شیرین، فردا سمر بباشد

غزل 23: نه هر چه جانورند آدمیتی دارند

نه هر چه جانورند آدمیتی دارند****بس آدمی که درین ملک نقش دیوارند
سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند****خلاف آن به در آید که خلق پندارند
کسان به چشم تو بی‌قیمتند و کوچک قدر****که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند
برادران لحد را زبان گفتن نیست****تو گوش باش که با اهل دل به گفتارند
که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک****مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند
به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات****کنون که زیر زمین خفته‌اند بیدارند
که التفات کند عذر کاین زمان گویند****کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند
هزار جان گرامی فدای اهل نظر****که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند
کرا نمی‌کند این پنجروزه دولت و ملک****که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند
طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس****که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند
دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان****به دست خوی بد خویشتن گرفتارند
به جان زنده‌دلان سعدیا که ملک وجود****نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازارند

غزل 24: بیفکن خیمه تا محمل برانند

بیفکن خیمه تا محمل برانند****که همراهان این عالم روانند
زن و فرزند و خویش و یار و پیوند****برادر خواندگان کاروانند
نباید ستن اندر صحبتی دل****که بی ایشان بمانی یا بمانند
نه اول خاک بودست آدمیزاد****به آخر چون بیندیشی همانند
پس آن بهتر که اول و آخر خویش****بیندیشند و قدر خود بدانند
زمین چندی بخورد از خلق و چندی****هنوز از کبر سر بر آسمانند
یکی بر تربتی فریاد می‌خواند****که اینان پادشاهان جهانند
بگفتم تخته‌ای بر کن ز گوری****ببین تا پادشه یا پاسبانند
بگفتا تخته بر کندن چه حاجت****که می‌دانم که مشتی استخوانند
نصیحت داروی تلخست و باید****که با جلاب در حلقت چکانند
چنین سقمونیای شکرآلود****ز داروخانهٔ سعدی ستانند

غزل 25: اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود

اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود****شفاعت همه پیغمبران ندارد سود
قضای کن فیکونست حکم بار خدای****بدین سخن سخنی در نمی‌توان افزود
نه زنگ عاریتی بود بر دل فرعون****که صیقل ید بیضا سیاهیش نزدود
بخواند و راه ندادش کجا رود بدبخت؟****ببست دیدهٔ مسکین و دیدنش فرمود
نصیب دوزخ اگر طلق بر خود انداید****چنان درو جهد آتش که چوب نفط اندود
قلم به طالع میمون و بخت بد رفتست****اگر تو خشمگنی ای پسر و گر خشنود
گنه نبود و عبادت نبود و بر سر خلق****نبشته بود که ناجیست و آن مأخوذ
مقدرست که از هر کسی چه فعل آید****درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالود
به سعی ماشطه اصلاح زشت نتوان کرد****چنانکه شاهدی از روی خوب نتوان سود
سیاه زنگی هرگز شود سپید به آب؟****سپید رومی هرگز شود سیاه به دود؟
سعادتی که نباشد طمع مکن سعدی****که چون نکاشته باشند مشکلست درود
قلم به آمدنی رفت اگر رضا به قضا****دهی وگر ندهی بودنی بخواهد بود

غزل 26: شرف نفس به جودست و کرامت به سجود

شرف نفس به جودست و کرامت به سجود****هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود
ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش****که محالست در این مرحله امکان خلود
وی که در شدت فقری و پریشانی حال****صبر کن کاین دو سه روزی به سرآید معدود
خاک راهی که برو می‌گذری ساکن باش****که عیونست و جفونست و خدودست و قدود
این همان چشمهٔ خورشید جهان افروزست****که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود
خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان****خاک مصرست ولی بر سر فرعون و جنود
دنیی آن قدر ندارد که بدو رشک برند****ای برادر که نه محسود بماند نه حسود
قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن****گرت ایمان درستست به روز موعود
دست حاجت که بری پیش خداوندی بر****که کریمست و رحیمست و غفورست و ودود
از ثری تا به ثریا به عبودیت او****همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود
کرمش نامتناهی، نعمش بی‌پایان****هیچ خواهنده ازین در نرود بی‌مقصود
پند سعدی که کلید در گنج سعد است****نتواند که به جای آورد الا مسعود

غزل 27: بسیار سالها به سر خاک ما رود

بسیار سالها به سر خاک ما رود****کاین آب چشمه آید و باد صبا رود
این پنجروزه مهلت ایام، آدمی****بر خاک دیگران به تکبر چرا رود؟
ای دوست بر جنازهٔ دشمن چو بگذری****شادی مکن که با تو همین ماجرا رود
دامن کشان که می‌رود امروز بر زمین****فردا غبار کالبدش در هوا رود
خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشم****مانند سرمه‌دان که درو توتیا رود
دنیا حریف سفله و معشوق بیوفاست****چون می‌رود هر آینه بگذار تا رود
اینست حال تن که تو بینی به زیر خاک****تا جان نازنین که برآید کجا رود
بر سایبان حسن عمل اعتماد نیست****سعدی مگر به سایهٔ لطف خدا رود
یارب مگیر بندهٔ مسکین و دست گیر****کز تو کرم برآید و بر ما خطا رود

غزل 28: وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود

وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود****قدرت از منطق شیرین سخنگو برود
ناگهی باد خزان آید و این رونق و آب****که تو می‌بینی ازین گلبن خوشبو برود
پایم از قوت رفتار فرو خواهد ماند****خنک آن کس که حذر گیرد و نیکو برود
تا به روزی که به جوی شده بازآید آب****یعلم‌الله که اگر گریه گریه کنم جو برود
من و فردوس بدین نقد بضاعت که مراست؟****اهرمن را که گذارد که به مینو برود؟
سعیم اینست که در آتش اندیشه چو عود****خویشتن سوخته‌ام تا به جهان بو برود
همه سرمایهٔ سعدی سخن شیرین بود****وین ازو ماند که چه با او برود

غزل 29: روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود

روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟****خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود؟
هر که او سجده کند پیش بتان در خلوت****لاف ایمان زدنش بر سر بازار چه سود؟
دل اگر پاک بود خانهٔ ناپاک چه باک****سر چو بی‌مغز بود نغزی دستار چه سود؟
چون طبیعت نبود قابل تدبیر حکیم****قوت ادویه و ناله بیمار چه سود؟
قوت حافظه گر راست نیاید در فکر****عمر اگر صرف شود در سر تکرار چه سود؟
عاشقی راست نیاید به تکبر سعدی****چون سعادت نبود کوشش بسیار چه سود؟

غزل 30: هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود

هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود****هر براهیم به درگاه تو ادهم نشود
با یزیدی و جنیدش بیاید تجرید****ترک و تجرید مشایخ به تو معلم نشود؟
آنچه در سر ضمایر بودش شیخ کبیر****هر کسی در سر اسرار مفهم نشود
تا ز دنیا نکند ترک سلاطین جهان****سالک راه و گزین همه عالم نشود
ترک دنیا نکنی نعمت عقبی طلبی؟****این دو عالم به تو یک‌جای مسلم نشود
گر خردمندی از اوباش جفایی بیند****شادمان گردد و دیگر به سر غم نشود
سنگ بدگوهر اگر کاسهٔ زرین شکند****قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
سعدیا گر به تو در دست به درمان برسی****هر که دردی نکشد لایق مرهم نشود؟

غزل 31: از صومعه رختم به خرابات برآرید

از صومعه رختم به خرابات برآرید****گرد از من و سجادهٔ طامات برآرید
تا خلوتیان سحر از خواب درآیند****مستان صبوحی به مناجات برآرید
آنان که ریاضت کش و سجاده نشینند****گو همچو ملک سر به سماوات برآرید
در باغ امل شاخ عبادت بنشانید****وز بحر عمل در مکافات برآرید
رو ملک دو عالم به می یکشبه بفروش****گو زهد چهل ساله به هیهات برآرید
تا گرد ریا گم شود از دامن سعدی****رختش همه در آب خرابات برآرید

حرف ر

 

غزل 32: تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار

تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار****راستی باید به بازی صرف کردم روزگار
هیچ دست آویزم آن ساعت که ساعت در رسد****نیست الا آنکه بخشایش کند پروردگار
بس ملامتها که خواهد برد جان نازنین****روز عرض از دست جور نفس ناپرهیزگار
گاه می‌گویم چه بودی گر نبودی روز حشر****تا نگشتندی بدان در روی نیکان شرمسار
باز می‌گویم نشاید راه نومیدی گرفت****پیش انعامش چه باشد عفو چون من صد هزار
سعی تا من می‌برم هرگز نباشد سودمند****توبه تا من می‌کنم هرگز نباشد برقرار
چشم تدبیرم نمی‌بیند به تاریکی جهل****جرم بخشایا به توفیقم چراغی پیش دار
من که از شرم گنه سر برنمی‌آرم ز پیش****سر به علیین برآرم گر تو گویی سر برآر
گر چه بی‌فرمانی از حد رفت و تقصیر از حساب****هر چه هستم همچنان هستم به عفو امیدوار
یارب از سعدی چه کار آید پسند حضرتت****یا توانایی بده یا ناتوانی در گذار

غزل 33: ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار

ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار****سفرهٔ یکروزه کرد، نقد همه روزگار
ترسمت ای نیکنام، پای برآید به سنگ****شیشهٔ پنهان بیار، تا بخوریم آشکار
گر به قیامت رویم، بی خر و بار عمل****به که خجالت بریم، چون بگشایند بار
کان همه ناموس و بانگ، چون درم ناسره****روی طلی کرده داشت، هیچ نبودش عیار
روز قیامت که خلق، طاعت و خیر آورند****ما چه بضاعت بریم، پیش کریم؟ افتقار
کار به تدبیر نیست، بخت به زور آوری****دولت و جاه آن سریست، تا که کند اختیار
بس که خرابات شد، صومعهٔ صوف پوش****بس که کتبخانه گشت، مصطبهٔ دردخوار
مدعی از گفت و گوی، دولت معنی نیافت****راه نبرد از ظلام، ماه ندید از غبار
مطرب یاران بگوی، این غزل دلپذیر****ساقی مجلس بیار، آن قدح غمگسار
گر همه عالم به عیب، در پی ما اوفتد****هر که دلش با یکیست، غم نخورد از هزار
سعدی اگر فعل نیک از تو نیاید همی****بد نبود نام نیک، از عقبت یادگار

حرف ش

 

غزل 34: گناه کردن پنهان به از عبادت فاش

گناه کردن پنهان به از عبادت فاش****اگر خدای پرستی هواپرست مباش
به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن****که دوستان خدا ممکن‌اند در او باش
برین زمین که تو بینی ملوک طبعانند****که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش
به چشم کوته اغیار درنمی‌آیند****مثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش
کرم کنند و نبینند بر کسی منت****قفا خورند و نجویند با کسی پر خاش
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند****نه دست کفچه کنند از برای کاسهٔ آش
دل از محبت دنیا و آخرت خالی****که ذکر دوست توان کرد یا حساب قماش
به نیکمردی در حضرت خدای، قبول****میان خلق به رندی و لاابالی فاش
قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند****که از میان تهی بانگ می‌کند خشخاش
کمال نفس خردمند نیکبخت آن است****که سر گران نکند بر قلندر قلاش
مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست****نظر به حسن معادست نه به حسن معاش
اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندی****تو نیز جامهٔ ازرق بپوش و سر بتراش
مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست****کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش
وز آنچه فیض خداوند بر تو می‌پاشد****تو نیز در قدم بندگان او می‌پاش
چو دور دور تو باشد مراد خلق بده****چو دست دست تو باشد درون کس مخراش
نه صورتیست مزخرف عبادت سعدی****چنانکه بر در گرمابه می‌کند نقاش
که برقعیست مرصع به لعل و مروارید****فرو گذاشته بر روی شاهد جماش

غزل 35: هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش

هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش****تکیه بر هستی مکن در نیستی مردانه باش
کی بود جای ملک در خانهٔ صورت پرست****رو چو صورت محو کردی با ملک همخانه باش
پاک چشمان را ز روی خوب دیدن منع نیست****سجده کایزد را بود گو سجده گه بتخانه باش
گر مرید صورتی در صومعه زنار بند****ور مرائی نیستی در میکده فرزانه باش
خانه آبادان درون باید نه بیرون پر نگار****مرد عارف اندرون را گو برون دیوانه باش
عاشقی بر خویشتن چون پیله گرد خویشتن****ورنه بر خود عاشقی جانباز چون پروانه باش
سعدیا قدری ندارد طمطراق خواجگی****چون گهر در سنگ زی چون گنج در ویرانه باش

غزل 36: گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش

گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش****باز عالی همتم، زاغ آشیانی گو مباش
بز نیم در آخور قسمت، گیاهی گو مرو****سگ نیم بر خوانچهٔ رزق استخوانی گو مباش
گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیر****ور جهان بر من سرآید نیم جانی گو مباش
من سگ اصحاب کهفم بر در مردان مقیم****گرد هر در می‌نگردم استخوانی گو مباش
چون طمع یکسو نهادم پایمردی گو مخیز****چون زبان اندر کشیدم ترجمانی گو مباش
وه که آتش در جهان زد عشق شورانگیز من****چون من اندر آتش افتادم جهانی گو مباش
در معنی منتظم در ریسمان صورتست****نی چو سوزن تنگ چشمم ریسمانی گو مباش
در بن دیوار درویشی چه خوابت می‌برد****سر بنه بر بام دولت نردبانی گو مباش
گر به دوزخ در بمانم خاکساری گو بسوز****ور بهشت اندر نیابم بوستانی گو مباش
من چیم در باغ ریحان، خشک برگی، گو بریز****من کیم در باغ سلطان، پاسبانی، گو مباش
سعدیا درگاه عزت را چه می‌باید سجود****گرد خاک آلوده‌ای بر آستانی گو مباش

غزل 37: صاحبا عمر عزیزست غنیمت دانش

صاحبا عمر عزیزست غنیمت دانش****گوی خیری که توانی ببر از میدانش
چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر****حاصل آنست که دایم نبود دورانش
آن خدایست تعالی، ملک الملک قدیم****که تغییر نکند ملکت جاویدانش
جای گریه‌ست برین عمر که چون غنچهٔ گل****پنجروزست بقای دهن خندانش
دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر****که دگرباره به خون در نبرد دندانش
مقبل امروز کند داروی درد دل ریش****که پس از مرگ میسر نشود درمانش
هر که دانه نفشاند به زمستان در خاک****ناامیدی بود از دخل به تابستانش
گر عمارت کنی از بهر نشستن شاید****ورنه از بهر گذشتن مکن آبادانش
دست در دامن مردان زن و اندیشه مدار****هر که با نوح نشیند چه غم از طوفانش
معرفت داری و سرمایهٔ بازرگانی****چه به از دولت باقی بده و بستانش
دولتت باد وگر از روی حقیقت برسی****دولت آنست که محمود بود پایانش
خوی سعدیست نصیحت چه کند گر نکند****مشک دارد نتواند که کند پنهانش

غزل 38: ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش

ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش****با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد****با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
از دست دیگران چه شکایت کند کسی****سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
دزد از جفای شحنه چه فریاد می‌کند****گو گردنت نمی‌زند الا جفای خویش
خونت برای قالی سلطان بریختند****ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش
گر هر دو دیده هیچ نبیند به اتفاق****بهتر ز دیده‌ای که نبیند خطای خویش
چاهست و راه و دیدهٔ بینا و آفتاب****تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراه می‌رود****بگذار تا بیفتد و بیند سزای خوایش
با دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد****تا چاه دیگران نکنند از برای خویش
گر گوش دل به گفتهٔ سعدی کند کسی****اول رضای حق طلبد پس رضای خویش

حرف غ

 

غزل 39: برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ

برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ****چون دست می‌دهد نفسی موجب فراغ
کاین سیل متفق بکند روزی این درخت****وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ
سبزی دمید و خشک شد و گل شکفت و ریخت****بلبل ضرورتست که نوبت دهد به زاغ
بس مالکان باغ که دوران روزگار****کردست خاکشان گل دیوارهای باغ
فردا شنیده‌ای که بود داغ زر و سیم****خود وقت مرگ می‌نهد این مرده ریگ داغ
بس روزگارها که برآید به کوه و دشت****بعد از من و تو ابر بگرید به باغ و راغ
سعدی به مال و منصب دنیا نظر مکن****میراث بس توانگر و مردار بس کلاغ
گر خاک مرده باز کنی روشنت شود****کاین باد بارنامه نه چیزیست در دماغ
گر بشنوی نصیحت وگر نشنوی، به صدق****گفتیم و بر رسول نباشد بجز بلاغ

حرف ل

 

غزل 40: عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل

عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل****نقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل
گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاست****شهوت آتشگاه جانست و هوا زنار دل
آخر ای آیینه جوهر، دیده‌ای بر خود گمار****صورت حق چند پوشی در پس زنگار دل
این قدر دریاب کاندر خانهٔ خاطر، ملک****نگذرد تا صورت دیوست بر دیوار دل
ملک آزادی نخواهی یافت و استغنای مال****هر دو عالم بندهٔ خود کن به استظهار دل
در نگارستان صورت ترک حفظ نفس گیر****تا شوی در عالم تحقیق برخوردار دل
نی تو را از کار گل امکان همت بیش نیست****با تو ترسم درنگیرد ماجرای کار دل
سعدیا با کر سخن در علم موسیقی خطاست****گوش جان باید که معلومش کند اسرار دل

حرف م

 

غزل 41: دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم

دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم****خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
خرقه‌پوشان صوامع را دو تایی چاک شد****چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد****بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست داد****پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد****پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم
تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع****پس گره بر خبط خود بینی و خود رایی زدم
تا نباید گشتم گرد در کس چون کلید****بر در دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم
گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن****زانکه من دم درکشیدم تا به دانایی زدم
چون صدف پروردم اندر سینه در معرفت****تا به جوهر طعنه بر درهای دریایی زدم
بعد ازین چون مهر مستقبل نگردم جز به امر****پیش ازین گر چون فلک چرخی به رعنایی زدم
کنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجود****پس قدم در حضرت بیچون مولایی زدم

غزل 42: بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم

بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم****نفس را چون مار خط نهی پیرامن کشم
بس که بودم چون گل و نرگس دو روی و شوخ چشم****باز یکچندی زبان در کام چون سوسن کشم
بس که دنیا را کمر بستم چو مور دانه کش****مدتی چون موریانه روی در آهن کشم
روح پاکم چند باشم منزوی در کنج خاک****حور عینم تا کی آخر بار اهریمن کشم
لاله در غنچه‌ست تا کی خار در پهلو نهم****دوست در خانه‌ست تا کی رطل بر دشمن کشم
وه که گر با دوست دریابم زمان ماجرا****خرده‌ای دیگر حریفان را غرامت من کشم
سعدی گردن کشم پیش سخن‌دانان ولیک****جاودان این سر نخواهد ماند تا گردن کشم

غزل 43: در میان صومعه سالوس پر دعوی منم

در میان صومعه سالوس پر دعوی منم****خرقه‌پوش جو فروش خالی از معنی منم
بت‌پرست صورتی در خانهٔ مکر و حیل****با منات و با سواع و لات و با عزی منم
می‌زنم لاف از رجولیت ز بیشرمی ولیک****نفس خود را کرده فاجر چون زن چنگی منم
زیر این دلق کهن فرعون وقتم بیریا****می‌کنم دعوی که بر طور غمش موسی منم
رفتم اندر میکده دیدم مقیمانش ولیک****بت‌پرست اندر میان قوم استثنی منم
سعدیا از درد صافی همچو من شو همچو من****زانکه با می مستحب حضرت مولی منم

غزل 44: باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم

باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم****بس که خواهد رفت بر بالای خاک ما نسیم
ای که در دنیا نرفتی بر صراط مستقیم****در قیامت بر صراطت جای تشویشست و بیم
قلب زر اندوده نستانند در بازار حشر****خالصی باید که بیرون آید از آتش سلیم
عیبت از بیگانه پوشیدست و می‌بیند بصیر****فعلت از همسایه پنهانست و می‌داند علیم
نفس پروردن خلاف رای دانشمند بود****طفل خرما دوست دارد، صبر فرماید حکیم
راه نومیدی گرفتم رحمتم دل می‌دهد****کای گنه‌کاران هنوز امید عفوست از کریم
گر بسوزانی خداوندا جزای فعل ماست****ور ببخشی رحمتت عامست و احسانت قدیم
گرچه شیطان رجیم از راه انصافم ببرد****همچنان امید می‌دارم به رحمن رحیم
آن که جان بخشید و روزی داد و چندین لطف کرد****هم ببخشاید چو مشتی استخوان باشم رمیم
سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است****وقت عذر آوردنست استغفرالله العظیم

غزل 45: ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم

ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایم****سایهٔ سیمرغ همت بر خراب افکنده‌ایم
گر به طوفان می‌سپارد یا به ساحل می‌برد****دل به دریا و سپر بر روی آب افکنده‌ایم
محتسب گر فاسقان را نهی منکر می‌کند****گو بیا کز روی مستوری نقاب افکنده‌ایم
عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده‌ایم****شاهد اندر رقص و افیون در شراب افکنده‌ایم
هیچکس بی‌دامنی تر نیست لیکن پیش خلق****باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ایم
سعدیا پرهیزگاران خودپرستی می‌کنند****ما دهل در گردن و خر در خلاف افکنده‌ایم
رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس****گر برو غالب شویم افراسیاب افکنده‌ایم

غزل 46: ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم****با خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایم
خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وار****هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایم
اهل دانش را درین گفتار با ما کار نیست****عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه‌ایم
گر چه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهرست****ما به قلاشی و رندی در جهان افسانه‌ایم
اندرین راه ار بدانی هر دو بر یک جاده‌ایم****واندرین کوی ارببینی هر دو از یک خانه‌ایم
خلق می‌گویند جاه و فضل در فرزانگیست****گو مباش اینها که ما رندان نافرزانه‌ایم
عیب تست ار چشم گوهر بین نداری ورنه ما****هر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه‌ایم
از بیابان عدم دی آمده فردا شده****کمتر از عیشی یک امشب کاندرین کاشانه‌ایم
سعدیا گر بادهٔ صافیت باید باز گو****ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم

غزل 47: خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم****دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم****پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
ما کشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید****از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت****ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست****نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت****ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند****ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
واماندگی اندر پس دیوار طبیعت****حیفست دریغا که در صلح بهشتیم
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند****یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز****کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت****شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
باشد که عنایت برسد ورنه مپندار****با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان****یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

غزل 48: خداوندی چنین بخشنده داریم

خداوندی چنین بخشنده داریم****که با چندین گنه امیدواریم
که بگشاید دری کایزد ببندد****بیا تا هم بدین درگه بزاریم
خدایا گر بخوانی ور برانی****جز انعامت دری دیگر نداریم
سرافرازیم اگر بر بنده بخشی****وگرنه از گنه سر برنیاریم
ز مشتی خاک ما را آفریدی****چگونه شکر این نعمت گزاریم
تو بخشیدی روان و عقل و ایمان****وگرنه ما همان مشتی غباریم
تو با ما روز و شب در خلوت و ما****شب و روزی به غفلت می‌گذاریم
نگویم خدمت آوردیم و طاعت****که از تقصیر خدمت شرمساریم
مباد آن روز کز درگاه لطفت****به دست ناامیدی سر بخاریم
خداوندا به لطفت باصلاح آر****که مسکین و پریشان روزگاریم
ز درویشان کوی انگار ما را****گر از خاصان حضرت برکناریم
ندانم دیدنش را خود صفت چیست****جز این را کز سماعش بیقراریم
شرابی در ازل درداد ما را****هنوز از تاب آن می در خماریم
چو عقل اندر نمی‌گنجید سعدی****بیا تا سر به شیدایی برآریم

غزل 49: تو پس پرده و ما خون جگر می‌ریزیم

تو پس پرده و ما خون جگر می‌ریزیم****وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم
دیگران را غم جان دارد و ما جامه‌دران****که بفرمایی تا از سر جان برخیزیم
مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما****به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دست****ظاهر آنست که از تیر بلا نگریزیم
باغ فردوس میارای که ما رندان را****سر آن نیست که در دامن حور آویزیم
ور به زندان عقوبت بری از دیدهٔ شوق****ای بسا آب که بر آتش دوزخ ریزیم
رنگ زیبایی و زشتی به حقیقت در غیب****چون تو آمیخته‌ای با تو چه رنگ آمیزیم
سعدیا قوت بازوی عمل هست ولیک****تا به جایی نه که با حکم ازل بستیزیم

غزل 50: برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم

برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم****تقصیرهای رفته به خدمت قضا کنیم
بی‌مغز بود سر که نهادیم پیش خلق****دیگر فروتنی به در کبریا کنیم
دارالفنا کرای مرمت نمی‌کند****بشتاب تا عمارت دارالبقا کنیم
دارالشفای توبه نبستست در هنوز****تا درد معصیت به تدارک دوا کنیم
روی از خدا به هر چه کنی شرک خالصست****توحید محض کز همه رو در خدا کنیم
پیراهن خلاف به دست مراجعت****یکتا کنیم و پشت عبادت دو تا کنیم
چند آید این خیال و رود در سرای دل****تا کی مقام دوست به دشمن رها کنیم
چون برترین مقام ملک دون قدر ماست****چندین به دست دیو زبونی چرا کنیم
سیم دغل خجالت و بدنامی آورد****خیز ای حکیم تا طلب کیمیا کنیم
بستن قبا به خدمت سالار و شهریار****امیدوارتر که گنه در عبا کنیم
سعدی، گدا بخواهد و منعم به زر خرد****ما را وجود نیست بیا تا دعا کنیم
یارب تو دست گیر که آلا و مغفرت****در خورد تست و در خور ما هر چه ما کنیم

غزل 51: برخیز تا طریق تکلف رها کنیم

برخیز تا طریق تکلف رها کنیم****دکان معرفت به دو جو بر بها کنیم
گر دیگر آن نگار قبا پوش بگذرد****ما نیز جامه‌های تصوف قبا کنیم
هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب****بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم
آن کو به غیر سابقه چندین نواخت کرد****ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم
سعدی وفا نمی‌کند ایام سست مهر****این پنجروز عمر بیا تا وفا کنیم

حرف ن

 

غزل 52: خلاف راستی باشد، خلاف رای درویشان

خلاف راستی باشد، خلاف رای درویشان****بنه گر همتی داری، سری در پای درویشان
گرت آیینه‌ای باید، که نور حق در او بینی****نبینی در همه عالم، مگر سیمای درویشان
قبا بر قد سلطانان، چنان زیبا نمی‌آید****که این خلقان گردآلوده را، بالای درویشان
به مأوی سر فرود آرند، درویشان معاذلله****وگر خود جنت‌المأوی بود مأوای درویشان
وگر خواهند درویشان، ملک را صنع آن باشد****که ملک پادشاهان را کند یغمای درویشان
گر از یک نیمه زور آرد، سپاه مشرق و مغرب****ز دیگر نیمه بس باشد، تن تنهای درویشان
کسی آزار درویشان تواند جست، لا و الله****که گر خود زهر پیش آرد، بود حلوای درویشان
تو زر داری و زن داری و سیم و سود و سرمایه****کجا با این همه شغلت، بود پروای درویشان
که حق بینند و حق گویند و حق جویند و حق باشد****هر آن معنی که آید در دل دانای درویشان
دو عالم چیست تا در چشم اینان قیمتی دارد****دویی هرگز نباشد در دل یکتای درویشان
سرای و سیم و زر در باز و عقل و جان و دل سعدی****حریف اینست اگر داری سر سودای درویشان

غزل 53: عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن

عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن****با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن
آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختن****توبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن
اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار****بیش ازین در خانه نتوان گوی و چوگان باختن
پاکبازان طریقت را صفت دانی که چیست****بر بساط نرد درد اول ندب جان باختن
زاهدی بر باد الا، مال و منصب دادنست****عاشقی در ششدر لا، کفر و ایمان باختن
بر کفی جام شریعت بر کفی سندان عشق****هر هوسناکی نداند جام و سندان باختن
سعدیا شطرنج ره مردان خلوت باختند****رو تماشا کن که نتوانی چو ایشان باختن

حرف ه

 

غزل 54: ای به باد هوس درافتاده

ای به باد هوس درافتاده****بادت اندر سرست یا باده
یکقدم بر خلاف نفس بنه****در خیال خدای ننهاده
راه گم کرده از طریق صلاح****در بیابان غفلت افتاده
خود به یک بار از تو بستاند****چرخ انصافهای ناداده
رنج‌بردار دیو نفس مباش****در هوای بت ای پریزاده
دیدی این روزگار سفله نواز****چون گرفت از تو جان آزاده
چون تو آسوده‌ای چه می‌دانی****که مرا نیست عیش آماده
ملک آزادیت چو ممکن نیست****شهر بند هواست بگشاده
لاف مردی زنی و زن باشی****همچو خنثی مباش نر ماده
هر زمان چون پیاله چند زنی****خنده در روی لعبت ساده
بس که با خویشتن بگویی راز****چون صراحی به اشک بیجاده

غزل 55: شبی در خرقه رندآسا، گذر کردم به میخانه

شبی در خرقه رندآسا، گذر کردم به میخانه****ز عشرت می‌پرستان را، منور بود کاشانه
ز خلوتگاه ربانی، وثاقی در سرای دل****که تا قصر دماغ ایمن بود ز آواز بیگانه
چو ساقی در شراب آمد، به نوشانوش در مجلس****به نافرزانگی گفتند کاول مرد فرزانه
به تندی گفتم آری من، شراب از مجلسی خوردم****که من پیرامن شمعش، نیارد بود پروانه
دلی کز عالم وحدت، سماع حق شنیدست او****به گوش همتش دیگر، کی آید شعر و افسانه
گمان بردم که طفلانند وز پیری سخن گفتم****مرا پیری خراباتی، جوابی داد مردانه
که نور عالم علوی، فرا هر روزنی تابد****تو اندر صومعش دیدی و ما در کنج میخانه
کسی کامد درین خلوت، به یکرنگی هویدا شد****چه پیری عابد زاهد، چه رند مست دیوانه
گشادند از درون جان در تحقیق سعدی را****چو اندر قفل گردون زد کلید صبح دندانه

حرف ی

 

غزل 56: ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی

ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی****تا درد نیاشامی، زین درد نیارامی
ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد****گر حافظ قرآنی، یا عابد اصنامی
زهدت به چه کار آید، گر راندهٔ درگاهی؟****کفرت چه زیان دارد، گر نیک سرانجامی
بیچارهٔ توفیقند، هم صالح و هم طالح****درماندهٔ تقدیرند، هم عارف و هم عامی
جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندی****سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی
جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟****دور فلک آن سنگست، ای خواجه تو آن جامی
این ملک خلل گیرد، گر خود ملک رومی****وین روز به شام آید، گر پادشه شامی
کام همه دنیا را، بر هیچ منه سعدی****چون با دگری باید، پرداخت به ناکامی
گر عاقل و هشیاری، وز دل خبری داری****تا آدمیت خوانند، ورنه کم از انعامی

غزل 57: آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای****خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای
همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشق****در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده‌ای
هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهند****پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای
آنچنان رویت نمی‌باید که با بیچارگان****در میان آری حدیثی در میان افکنده‌ای
هیچ نقاشت نمی‌بیند که نقشی بر کند****و آنکه دید از حیرتش کلک از بنان افکنده‌ای
این دریغم می‌کشد کافکنده‌ای اوصاف خویش****در زبان عام و خاصان را زبان افکنده‌ای
حاکمی بر زیردستان هر چه فرمایی رواست****پنجهٔ زورآزما با ناتوان افکنده‌ای
چون صدف امید می‌دارم که للیی شود****قطره‌ای کز ابر لطفم در دهان افکنده‌ای
سر به خدمت می‌نهادم چون بدیدم نیک باز****چون سر سعدی بسی بر آستان افکنده‌ای

غزل 58: چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری

چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری****گرت آدمیتی هست، دلش نگاه داری
به ره بهشت فردا، نتوان شدن ز محشر****مگر از دیار دنیا، که سر دو راه داری
همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردی****نگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری
ره طالبان مردان، کرمست و لطف و احسان****تو خود از نشان مردی، مگر این کلاه داری
به چه خرمی و نازان، گرو از تو برد هامان****اگرت شرف همینست، که مال و جاه داری
چه درختهای طوبیست، نشانده آدمی را****تو بهمیه وار الفت، به همین گیاه داری
به کدام روسپیدی، طمع بهشت بندی****تو که در خریطه چندین ورق سیاه داری
به در خدای قربی، طلب ای ضعیف همت****که نماند این تقرب، که به پادشاه داری
تو مسافری و دنیا، سر آب کاروانی****نه معولست پشتی، که برین پناه داری
که زبان خاک داند، که به گوش مرده گوید****چه خوشست عیش وارث، که به جایگاه داری
تو حساب خویشتن کن، نه عتاب خلق سعدی****که بضاعت قیامت، عمل تباه داری

غزل 59: یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری

یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری****به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی****یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم****هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجز****دیگرش چاره نماند که تو بی‌شبه و نظیری
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم****که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری
خالق خلق و نگارندهٔ ایوان رفیعی****خالق صبح و برآرندهٔ خورشید منیری
حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی****بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری
گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت****چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری
همه را ملک مجازست بزرگی و امیری****تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری
سعدیا من ملک‌الموت غنی‌ام تو فقیری****چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری

غزل 60: هر روز باد می‌برد از بوستان گلی

هر روز باد می‌برد از بوستان گلی****مجروح می‌کند دل مسکین بلبلی
مألوف را به صحبت ابنای روزگار****بر جور روزگار بباید تحملی
کاین باز مرگ هر که سر از بیضه برکند****همچون کبوترش بدراند به چنگلی
ای دوست دل منه که درین تنگنای خاک****ناممکن است عافیتی بی‌تزلزلی
روییست ماه پیکر و موییست مشکبوی****هر لاله‌ای که می‌دمد از خاک و سنبلی
بالای خاک هیچ عمارت نکرده‌اند****کز وی به دیر زود نباشد تحولی
مکروه طلعتیست جهان فریبناک****هر بامداد کرده به شوخی تجملی
دی بوستان خرم و صحرای لاله‌زار****وز بانگ مرغ در چمن افتاده غلغلی
و امروز خارهای مغیلان کشیده تیغ****گویی که خود نبود درین بوستان گلی
دنیا پلیست بر گذر راه آخرت****اهل تمیز خانه نگیرند بر پلی
سعدی گر آسمان به شکر پرورد تو را****چون می‌کشد به زهر ندارد تفضلی

غزل 61: پاکیزه روی را که بود پاکدامنی

پاکیزه روی را که بود پاکدامنی****تاریکی از وجود بشوید به روشنی
گر شهوت از خیال دماغت به در رود****شاهد بود هر آنچه نظر بر وی افکنی
ذوق سماع مجلس انست به گوش دل****وقتی رسد که گوش طبیعت بیا کنی
بسیار برنیاید، شهوت پرست را****کش دوستی شود متبدل به دشمنی
خواهی که پای بسته نگردی به دام دل****با مرغ شوخ دیده مکن همنشیمنی
شاخی که سر به خانهٔ همسایه می‌برد****تلخی برآورد مگرش بیخ برکنی
زنهار گفتمت قدم معصیت مرو****ورنه نزیبدت که دم معرفت زنی
سعدی هنر نه پنجهٔ مردم شکستن است****مردی درست باشی اگر نفس بشکنی

غزل 62: اگر لذت ترک لذت بدانی

اگر لذت ترک لذت بدانی****دگر شهوت نفس، لذت نخوانی
هزاران در از خلق بر خود ببندی****گرت باز باشد دری آسمانی
سفرهای علوی کند مرغ جانت****گر از چنبر آز بازش پرانی
ولیکن تو را صبر عنقا نباشد****که در دام شهوت به گنجشک مانی
ز صورت پرستیدنت می‌هراسم****که تا زنده‌ای ره به معنی ندانی
گر از باغ انست گیاهی برآید****گیاهت نماید گل بوستانی
دریغ آیدت هر دو عالم خریدن****اگر قدر نقدی که داری بدانی
به ملکی دمی زین نشاید خریدن****که از دور عمرت بشد رایگانی
همین حاصلت باشد از عمر باقی****اگر همچنینش به آخر رسانی
بیا تا به از زندگانی به دستت****چه افتاد تا صرف شد زندگانی
چنان می‌روی ساکن و خواب در سر****که می‌ترسم از کاروان باز مانی
وصیت همین است جان برادر****که اوقات ضایع مکن تا توانی
صدف وار باید زبان درکشیدن****که وقتی که حاجت بود در چکانی
همه عمر تلخی کشیدست سعدی****که نامش برآمد به شیرین زبانی

غزل 63: بربود دلم در چمنی سرو روانی

بربود دلم در چمنی سرو روانی****زرین کمری ، سیمبری، موی میانی
خورشید وشی، ماه رخی، زهره جبینی****یاقوت لبی، سنگ دلی، تنگ دهانی
عیسی نفسی، خضر رهی، یوسف عهدی****جم مرتبه‌ای، تاج وری، شاه نشانی
شنگی، شکرینی، چو شکر در دل خلقی****شوخی، نمکینی، چو نمک شور جهانی
جادو فکنی، عشوه گری، فتنه پرستی****آسیب دلی، رنج تنی، آفت جانی
بیداد گری، کج کلهی، عربده جویی****شکر شکنی، تیرقدی، سخت کمانی
در چشم امل، معجزهٔ آب حیاتی****در باب سخن، نادرهٔ سحر بیانی
کی‌زلف و رخ و لعل لب او شده سعدی****آهی و سرشکی و غباری و دخانی

غزل 64: یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی

یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی****نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی
هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود****تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی
علم از دوش بنه ور عسلی فرماید****شرط آزادگی آنست که بر دوش کنی
راه دانا دگر و مذهب عاشق دگرست****ای خردمند که عیب من مدهوش کنی
شاهد آنوقت بیاید که تو حاضر گردی****مطرب آنگاه بگوید که تو خاموش کنی
سر تشنیع نداری طلب یار مکن****مگست نیش زند چون طلب نوش کنی
پای در سلسله باید که همان لذت عشق****در ت باشد که گرش دست در آغوش کنی
مرد باید که نظر بر ملخ و مور کند****آن تأمل که تو در زلف و بناگوش کنی
تا چه شکلی تو در آیینه همان خواهی دید****شاهد آیینهٔ تست ار نظر هوش کنی
سخن معرفت از حلقهٔ درویشان پرس****سعدیا شاید ازین حلقه که در گوش کنی

غزل 65: مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی

مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی****به نزدیکت بسوزاند مگر کز دور بنشینی
<acronym title="عقابان تیزچنگالند و بازان آهنین پنجه">عقابان می‌درد چنگال باز آهنین پنجه</acronym>****<acronym title="تو را باری چنین بهتر که با عصفور بنشینی">تو را بازی همین باشد که چون عصفور بنشینی</acronym>
نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد****اگر خواهی که چون پروانه پیش نور بنشینی
گرت با ما خوش افتادست چون ما لاابالی شو****نه یاران مست برخیزند و تو مستور بنشینی
میی خور کز سر دنیا توانی خاستن یکدل****نه آن ساعت که هشیارت کند مخمور بنشینی
تمنای شکم روزی کند یغمای مورانت****اگر هر جا که شیرینیست چون زنبور بنشینی
به صورت زان گرفتاری که در معنی نمی‌بینی****فراموشت شود این دیو اگر با حور بنشینی
نپندارم که با یارت وصال از دست برخیزد****مگر کز هر چه هست اندر جهان مهجور بنشینی
میان خواب و بیداری توانی فرق کرد آنگه****که چون سعدی به تنهایی شب دیجور بنشینی

قصاید

 

حرف ا

 

قصیده شماره 1: شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را****پروردگار خلق و خداوند کبریا
دادار غیب دان و نگهدار آسمان****رزاق بنده‌پرور و خلاق رهنما
اقرار می‌کند دو جهان بر یگانگیش****یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا
گوهر ز سنگ خاره کند، لؤلؤ از صدف****فرزند آدم از گل و برگ گل از گیا
سبحان من یمیت و یحیی و لااله****الا هوالذی خلق الارض والسما
باری، ز سنگ، چشمهٔ آب آورد پدید****باری از آب چشمه کند سنگ در شتا
گاهی به صنع ماشطه، بر روی خوب روز****گلگونهٔ شفق کند و سرمهٔ دجا
دریای لطف اوست و گرنه سحاب کیست****تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
انشاتنا بلطفک یا صانع الوجود****فاغفرلنا بفضلک یا سامع الدعا
ارباب شوق در طلبت بی‌دلند و هوش****اصحاب فهم در صفتت بی‌سرند و پا
شبهای دوستان تو را انعم‌الصباح****وان شب که بی تو روز کنند اظلم المسا
یاد تو روح‌پرور و وصف تو دلفریب****نام تو غم‌زدای و کلام تو دلربا
بی‌سکهٔ قبول تو، ضرب عمل دغل****بی‌خاتم رضای تو، سعی امل هبا
جایی که تیغ قهر برآرد مهابتت****ویران کند به سیل عرم جنت سبا
شاهان بر آستان جلالت نهاده سر****گردنکشان مطاوع و کیخسروان گدا
گر جمله را عذاب کنی یا عطا دهی****کس را مجال آن نه که آن چون و این چرا
در کمترین صنع تو مدهوش مانده‌ایم****ما خود کجا و وصف خداوند آن کجا؟
خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسد****تا در بحار وصف جلالت کند شنا؟
گاهی سموم قهر تو، همدست با خزان****گاهی نسیم لطف تو، همراه با صبا
خواهندگان درگه بخشایش تواند****سلطان در سرادق و درویش در عبا
آن دست بر تضرع و این روی بر زمین****آن چشم بر اشارت و این گوش بر ندا
مردان راهت از نظر خلق در حجاب****شب در لباس معرفت و روز در قبا
فرخنده طالعی که کنی یاد او به خیر****برگشته دولتی که فرامش کند تو را
چندین هزار سکهٔ پیغمبری زده****اول به نام آدم و آخر به مصطفی
الهامش از جلیل و پیامش ز جبرئیل****رایش نه از طبیعت و نطقش نه از هوی
در نعت او زبان فصاحت که را رسد؟****خود پیش آفتاب چه پرتو دهد سها؟
دانی که در بیان اذاالشمس کورت****معنی چه گفته‌اند بزرگان پارسا؟
یعنی وجود خواجه سر از خاک برکند****خورشید و ماه را نبود آن زمان ضیا
ای برترین مقام ملائک بر آسمان****با منصب تو زیرترین پایهٔ علا
شعر آورم به حضرت عالیت زینهار****با وحی آسمان چه زند سحر مفتری؟
یارب به دست او که قمر زان دو نیم شد****تسبیح گفت در کف میمون او حصا
کافتادگان شهوت نفسیم دست گیر****ارفق بمن تجاوز واغفر لمن عصا
............................................ 
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند****جبار در مناقب او گفته هل اتی
زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند او****در یکدگر شکست به بازوی لافتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود****تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود****جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت****لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست****ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیرست در جهان****وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه****یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی****یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست****ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اند****ما را بسست رحمت وفضل تو متکا
یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایم****و امید بسته از کرمت عفو مامضی
چشم گناهکار بود بر خطای خویش****ما را ز غایت کرمت چشم در عطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش****روزی که رازها فتد از پرده برملا
همواره از تو لطف و خداوندی آمدست****وز ما چنانکه در خور ما فعل ناسزا
عدلست اگر عقوبت ما بی‌گنه کنی****لطفست اگر کشی قلم عفو بر خطا
گر تقویت کنی ز ملک بگذرد بشر****ور تربیت کنی به ثریا رسد ثری
دلهای دوستان تو خون می‌شود ز خوف****باز از کمال لطف تو دل می‌دهد رجا
یارب قبول کن به بزرگی و فضل خویش****کان را که رد کنی نبود هیچ ملتجا
ما را تو دست گیر و حوالت مکن به کس****الا الیک حاجت درماندگان فلا
ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم****حاجت همیشه پیش کریمان بود روا
کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بود****ما در خور تو هیچ نکردیم ربنا
سهلست اگر به چشم عنایت نظر کنی****اصلاح قلب را چه محل پیش کیمیا؟
اولیتر آنکه هم تو بگیری به لطف خویش****دستی، وگرنه هیچ نیاید ز دست ما
کاری به منتها نرسانید در طلب****بردیم روزگار گرامی به منتها
فی‌الجمله دستهای تهی بر تو داشتیم****خود دست جز تهی نتوان داشت بر خدا
یا دولتاه اگر به عنایت کنی نظر****واخجلتاه اگر به عقوبت دهد جزا
ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنی****ور پای بسته‌ای به دعا دست برگشا
پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد****بالای هر سری قلمی رفته از قضا
کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست****آن بی‌بصر بود که کند تکیه بر عصا
تاروز اولت چه نبشتست بر جبین****زیرا که در ازل سعدااند و اشقیا
گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ****گوید بکش که مال سبیلست و جان فدا
ما را به نوشداروی دشمن امید نیست****وز دست دوست گر همه زهرست مرحبا
ای پای بست عمر تو، بر رهگذار سیل****چندین امل چه پیش نهی، مرگ در قفا؟
در کوه ودشت هر سبعی صوفیی بدی****گر هیچ سودمند بدی صوف بی‌صفا
پهلوی تن ضعیف کند پشت دل قوی****صیدی که در ریاض ریاضت کند چرا
چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست****فرعون کامران به و ایوب مبتلا
امثال ما به سختی و تنگی نمرده‌اند****ما خود چه لایقیم به تشریف اولیا؟
غم نیست زخم خوردهٔ راه خدای را****دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا
مابین آسمان و زمین جای عیش نیست****یک دانه چون جهد ز میان دو آسیا؟
عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی****اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
کردار نیک و بد به قیامت قرین تست****آن اختیار کن که توان دیدنش لقا
تا هیچ دانه‌ای نفشانی بجز کرم****تا هیچ توشه‌ای نستانی بجز تقی
گویی کدام سنگدل این پند نشنود****بر کوه خوان که باز به گوش آیدت صدا
نااهل را نصیحت سعدی چنانکه هست****گفتیم اگر به سرمه تفاوت کند عمی

قصیده شماره 2: اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را

اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را****بیا مطالعه کن گو به نوبهار زمین را
شگفت نیست گر از طین به درکند گل و نسرین****همانکه صورت آدم کند سلالهٔ طین را
حکیم بار خدایی که صورت گل خندان****درون غنچه ببندد چو در مشیمه جنین را
سزد که روی عبادت نهند بر در حکمش****مصوری که تواند نگاشت نقش چنین را
نعیم خطهٔ شیراز و لعبتان بهشتی****ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را
گرفته راه تماشا بدیع چهره بتانی****که در مشاهده عاجز کنند بتگر چین را
کمان ابرو ترکان به تیر غمزهٔ جادو****گشاده بر دل عشاق مستمند کمین را
هزار نالهٔ بیدل ز هر کنار برآید****چو پر کنند غلامان شاه، خانهٔ زین را
به هم برآمده آب از نهیب باد بهاری****مثال شاهد غضبان گره فکنده جبین را
مگر شکوفه بخندید و بوی عطر برآمد****که ناله در چمن افتاد بلبلان حزین را
بیار ساقی مجلس، بگوی مطرب مونس****که دیر شد که قرینان ندیده‌اند قرین را
هزار دستان بر گل سخن سرای چو سعدی****دعای صاحب عادل علاء دولت ودین را
وزیر مشرق و مغرب امین مکه و یثرب****که هیچ ملک ندارد چنو حفیظ و امین را
جهان فضل و فتوت جمال دست وزارت****که زیر دست نشانده مقربان مکین را
در آن حرم که نهندش چهار بالش حرمت****جز آستان نرسد خواجگان صدرنشین را
چو شیر رایت وی را کند صبا متحرک****مجال حمله نماند ز هول شیر عرین را
ملوک روی زمین را به استمالت و حکمت****چنان مطیع و مسخر کند که ملک یمین را
دیار دشمن وی را به منجنیق چه حاجت****که رعب او متزلزل کند بروج حصین را
وزیر عالم و عادل به اتفاق افاضل****پناه ملک بود پادشاه روی زمین را
سنان دولت او دشمنان دولت و دین را****چنان زند که سنان ستاره دیو لعین را
به عهد ملک وی اندر نماند دست تطاول****مگر سواعد سیمین و بازوان سمین را
همیشه دست توقع گرفته دامن فضلش****چو وامدار که دریابد آستین ضمین را
شروح فکر من اندر بیان خاصیت او****تکلف است که حاجت به شرح نیست یقین را
هلال اگر بنماید کسی بدیع نباشد****چه حاجتست که بنمایم آفتاب مبین را
درین حدیقه که بلبل زبان نطق ندارد****تو شوخ دیده مگس بین که برگرفت طنین را
ایا رسیده به جایی کلاه گوشهٔ قدرت****که دست نیست بر آن پایه آسمان برین را
گر اشتیاق نویسم به وصف راست نیاید****چنان مرید محبم که تشنه ماء معین را
به خاک پای تو ماند یمین غیر مکفر****کزان زمان که بدانستم از یسار یمین را
برای حاجت دنیا طمع به خلق نبندم****که تنگ چشم تحمل کند عذاب مهین را
تو قدر فضل شناسی که اهل فضلی و دانشی****شبه فروش چه داند بهای در ثمین را
نگاهدار و معینت خدای بود که هرگز****به از خدای نبینی نگاهدار و معین را
مضاجع پدرانت غریق باد به رحمت****که چون تو عاقل و هشیار پرورند بنین را
در سخن به دو مصرع چنان لطیف ببندم****که شاید اهل معانی که ورد خود کند این را
بخور ببخش که دنیا به هیچ کار نیاید****جز آنکه پیش فرستند روز بازپسین را

قصیده شماره 3: آن روی بین که حسن بپوشید ماه را

آن روی بین که حسن بپوشید ماه را****وآن دام زلف و دانهٔ خال سیاه را
من سرو را قبا نشنیدم دگر که بست؟****بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را
گر صورتی چنین به قیامت برآورند****فاسق هزار عذر بگوید گناه را
یوسف شنیده‌ای که به چاهی اسیر ماند****این یوسفیست بر زنخ آورده چاه را
با دوستان خویش نگه می‌کند چنانک****سلطان نگه کند به تکبر سپاه را
در هر قدم که می‌نهد آن سرو راستین****حیفست اگر به دیده نروبند راه را
من صبر بیش ازین نتوانم ز روی او****چند احتمال کوه توان بود کاه را؟
ای خفته، که سینهٔ بیدار نشنوی****عیبش مکن که درد دلی باشد آه را
سعدی حدیث مستی و فریاد عاشقی****دیگر مکن که عیب بود خانقاه را
دفتر ز شعر گفته بشوی ودگر مگوی****الا دعای دولت سلجوقشاه را
یارب دوام عمر دهش تا به قهر و لطف****بدخواه را جزا دهد و نیکخواه را
واندر گلوی دشمن دولت کند چو میغ****فراش او طناب در بارگاه را

حرف ب

 

قصیده شماره 4: رفتی و صدهزار دلت دست در رکیب

رفتی و صدهزار دلت دست در رکیب****ای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب؟
گویی که احتمال کند مدتی فراق****آن را که یک نفس نبود طاقت عتیب
تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق****ما جمله دیده بر ره و انگشت بر حسیب
از دست قاصدی که کتابی به من رسد****در پای قاصد افتم و بر سر نهم کتیب
چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم****کاندر میان جانی و از دیده در حجیب
امید روز وصل دل خلق می‌دهد****ورنه فراق خون بچکانیدی از نهیب
در بوستانسرای تو بعد از تو کی شود****خندان انار و، تازه به و، سرخ روی سیب؟
این عید متفق نشود خلق را نشاط****عید آنکه بر رسیدنت آذین کنند و زیب
این طلعت خجسته که با تست غم مدار****کاقبال یاورت بود اندر فراز و شیب
همراه تست خاطر سعدی به حکم آنک****خلق خوشت چو گفتهٔ سعدیست دلفریب
تأیید و نصرت و ظفرت باد همعنان****هر بامداد و شب که نهی پای در رکیب

حرف ت

 

قصیده شماره 5: علم دولت نوروز به صحرا برخاست

علم دولت نوروز به صحرا برخاست****زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری****که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه****یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند****شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟****وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟
چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟****چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست
طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت****بس که از طرف چمن لؤلؤ لالا برخاست
موسم نغمهٔ چنگست که در بزم صبوح****بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
بوی آلودگی از خرقهٔ صوفی آمد****سوز دیوانگی از سینهٔ دانا برخاست
از زمین نالهٔ عشاق به گردون بر شد****وز ثری نعرهٔ مستان به ثریا برخاست
عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست****که دل زاهد از اندیشهٔ فردا برخاست
هر دلی را هوس روی گلی در سر شد****که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست
گوییا پردهٔ معشوق برافتاد از پیش****قلم عافیت از عاشق شیدا برخاست
هر کجا طلعت خورشید رخی سایه فکند****بیدلی خسته کمر بسته چو جوزا برخاست
هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود****عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست
با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت****با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست
سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مست****که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست
به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید****عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست
روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف****گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست
ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد****که حجاب از حرم راز معما برخاست
سعدیا تا کی ازین نامه سیه کردن؟ بس****که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست

قصیده شماره 6: هران نصیبه که پیش از وجود ننهادست

هران نصیبه که پیش از وجود ننهادست****هر آنکه در طلبش سعی می‌کند بادست
سر قبول بباید نهاد و گردن طوع****که هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست
کلید فتح اقالیم در خزاین اوست****کسی به قوت بازوی خویش نگشادست
به چشم طایفه‌ای کژ همی نماید نقش****گمان برند که نقاش غیراستادست
اگر تو دیده‌وری نیک و بد ز حق بینی****دو بینی از قبل چشم احول افتادست
همان که زرع و نخیل آفرید و روزی داد****ملخ به خوردن روزی هم او فرستادست
چو نیک درنگری آنکه می‌کند فریاد****ز دست خوی بد خویشتن به فریادست
تو پاک باش و مدار ای برادر از کس باک****به یاد دار که این پندم از پدر یادست
اگر به پای بپویی وگر به سر بروی****مقسمت ندهد روزیی که ننهادست
خدای راست بزرگی و ملک بی‌انباز****به دیگران که توبینی به عاریت دادست
گر اهل معرفتی دل در آخرت بندی****نه در خرابهٔ دنیا که محنت آبادست
به خاک بر مرو ای آدمی به کشی و ناز****که خاک پای تو همچون تو آدمی زادست
جهان بر آب نهادست و عاقلان دانند****که روی آب نه جای قرار و بنیادست
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی****که هرکه بندهٔ فرمان حق شد آزادست

قصیده شماره 7: ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست****مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟****حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
داروی تربیت از پیر طریقت بستان****کادمی را بتر از علت نادانی نیست
روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد****نتوان دید در آیینه که نورانی نیست
شب مردان خدا روز جهان افروزست****روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن****کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی****صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
حذر از پیروی نفس که در راه خدای****مردم افکن‌تر ازین غول بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند****مرد اگر هست بجز عارف ربانی نیست
با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی****کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست
خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور****برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند****بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
آخری نیست تمنای سر و سامان را****سر و سامان به از بیسر و سامانی نیست
آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد****عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست
وانکه را خیمه به صحرای فراغت زده‌اند****گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست
یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزد****مشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست
حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو****گذرانیده، بجز حیف و پشیمانی نیست
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی****به عمل کار برآید به سخندانی نیست
تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراست****چارهٔ کار بجز دیدهٔ بارانی نیست
گر گدایی کنی از درگه او کن باری****که گدایان درش را سر سلطانی نیست
یارب از نیست به هست آمدهٔ صنع توایم****وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست
گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی****روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟****تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود****هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست

قصیده شماره 8: خوشست عمر دریغا که جاودانی نیست

خوشست عمر دریغا که جاودانی نیست****پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست
درخت قد صنوبر خرام انسان را****مدام رونق نوباوهٔ جوانی نیست
گلیست خرم و خندان و تازه و خوشبوی****ولیک امید ثباتش چنانکه دانی نیست
دوام پرورش اندر کنار مادر دهر****طمع مکن که درو بوی مهربانی نیست
مباش غره و غافل چو میش سر در پیش****که در طبیعت این گرگ گله‌بانی نیست
چه حاجتست عیان را به استماع بیان؟****که بی‌وفایی دور فلک نهانی نیست
کدام باد بهاری وزید در آفاق****که باز در عقبش نکبتی خزانی نیست؟
اگر ممالک روی زمین به دست آری****بهای مهلت یک روزه زندگانی نیست
دل ای رفیق درین کاروانسرای مبند****که خانه ساختن آیین کاروانی نیست
اگر جهان همه کامست و دشمن اندر پی****به دوستی که جهان جای کامرانی نیست
چو بت‌پرست به صورت چنان شدی مشغول****که دیگرت خبر از لذت معانی نیست
طریق حق رو و در هر کجا که خواهی باش****که کنج خلوت صاحبدلان مکانی نیست
جهان ز دست بدادند دوستان خدای****که پای بند عنا، جز جهان ستانی نیست
نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد****که از زبان بتر اندر جهان زیانی نیست
عمل بیار و علم بر مکن که مردان را****رهی سلیم‌تر از کوی بی‌نشانی نیست
کف نیاز به درگاه بی‌نیاز برآر****که کار مرد خدا جز خدای خوانی نیست
مخور چو بی‌ادبان گاو و تخم کایشان را****امید خرمن و اقبال آن جهانی نیست
مکن که حیف بود دوست برخود آزردن****علی‌الخصوص مر آن دوست را که ثانی نیست
چه سود ریزش باران وعظ بر سر خلق****چو مرد را به ارادت صدف دهانی نیست
زمین به تیغ بلاغت گرفته‌ای سعدی****سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست
بدین صفت که در آفاق صیت شعر تو رفت****نرفت دجله که آبش بدین روانی نیست
نه هر که دعوی زورآوری کند با ما****به سر برد، که سعادت به پهلوانی نیست
ولی به خواجهٔ عطار گو، ستایش مشک****مکن که بوی خوش از مشتری نهانی نیست

حرف د

 

قصیده شماره 9: بناز ای خداوند اقبال سرمد

بناز ای خداوند اقبال سرمد****به بخت همایون و تخت ممهد
مغیث زمان ناصر اهل ایمان****گزین احد یاور دین احمد
خداوند فرمان ملک سلیمان****شهنشاه عادل اتابک محمد
ز سعد ابوبکر تا سعد زنگی****پدر بر پدر نامور جد بر جد
سر بندگی بر زمینش نهاده****خداوندگاران دریا و سرحد
همه نامداران و گردن فرازان****به زنجیر سبق الایادی مقید
خردمند شاها رعیت پناها****که مخصوص بادی به تأیید سرمد
یکی پند پیرانه بشنو ز سعدی****که بختت جوان باد و جاهت مجدد
نبودست تا بوده دوران گیتی****به ابقای ابنای گیتی معود
مبد نمی‌ماند این ملک دنیا****نشاید بر او تکیه بر هیچ مسند
چنان صرف کن دولت و زندگانی****که نامت به نیکی بماند مخلد

قصیده شماره 10: جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد

جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد****غلام همت آنم که دل بر او ننهاد
جهان نماند و خرم روان آدمیی****که بازماند ازو در جهان به نیکی یاد
سرای دولت باقی نعیم آخرت است****زمین سخت نگه کن چو می‌نهی بنیاد
کدام عیش درین بوستان که باد اجل****همی برآورد از بیخ قامت شمشاد
وجود عاریتی خانه‌ایست بر ره سیل****چراغ عمر نهادست بر دریچهٔ باد
بسی برآید و بی‌ما فرو رود خورشید****بهارگاه و خزان باشد و دی و مرداد
برین چه می‌گذرد دل منه که دجله بسی****پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم****ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد
نگویمت به تکلف فلان دولت و دین****سپهر مجد و معالی جهان دانش و داد
یکی دعا کنمت بی‌رعونت از سر صدق****خدات در نفس آخرین بیامرزاد
تو آن برادر صاحبدلی که مادر دهر****به سالها چو تو فرزند نیکبخت نزاد
به روزگار تو ایام دست فتنه ببست****به یمن تو در اقبال بر جهان بگشاد
دلیل آنکه تو را از خدای نیک افتد****بسست خلق جهان را که از تو نیک افتاد
بسی به دیدهٔ حسرت ز پس نگاه کند****کسی که برگ قیامت ز پیش نفرستاد
همین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن****که دانم از پس مرگم کنی به نیکی یاد
نداشت چشم بصیرت که گرد کرد و نخورد****ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد

قصیده شماره 11: چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد

چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد****وجود غیر حق در چشم توحیدش عدم گردد
کمر بندد قلم کردار سر در پیش و لب برهم****به هر حرفی که پیش آید به تارک چون قلم گردد
ز چوگان ملامت نادر آن کس روی برتابد****که در راه خدا چون گوی سرتاسر قدم گردد
سم یکران سلطان را درین میدان کسی بیند****که پیشانی کند چون میخ و همچون نعل خم گردد
تو خواهی نیک و خواهی بدکن امروز ای پسر کاینجا****عمل گر بد بود ور نیک بر عامل رقم گردد
مبین کز ظلم جباری، کم‌آزاری ستم بیند****ستمگر نیز روزی کشتهٔ تیغ ستم گردد
درین گرداب بی‌پایان منه بار شکم بر دل****که کشتی روز طوفان غرقه از بار شکم گردد
به سعی ای آهنین دل مدتی باری بکش کهن****به سعی آیینهٔ گیتی‌نما و جام جم گردد
تکاپوی حرم تا کی، خیال از طبع بیرون کن****که محرم گر شوی، ذاتت حقایق را حرم گردد
کبایر سهمگین سنگیست در ره مانده مردم را****چنین سنگی مگر دایر به سیلاب ندم گردد
غمی خور کان به شادیهای بی‌اندازه انجامد****چو بیعقلان مرو دنبال آن شادی که غم گردد
خداوندان فتح ملک و کسر دشمنان را گوی****برایشان چون بگشت احوال، بر ما نیز هم گردد
دلت را دیده‌ها بردوز تاعین‌الیقین گردد****تنت را زخمها برگیر تا کنزالحکم گردد
درونت حرص نگذارد که زر بر دوستان پاشی****شکم خالی چو نرگس باش تا دستت درم گردد
خداوندا گر افزایی بدین حکمت که بخشیدی****مرا افزون شود بی‌آنکه از ملک تو کم گردد
فتاد اندر تن خاکی، ز ابر بخششت قطره****مدد فرما به فضل خویش تا این قطره یم گردد
امید رحمتست آری خصوص آن را که در خاطر****ثنای سید مرسل نبی محترم گردد
محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر****که بارد قطره‌ای در حال دریای نعم گردد
چو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویم****که در دریوزه صوفی گرد اصحاب کرم گردد
زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن****تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد
اگر تو حکمت آموزی به دیوان محمد رو****که بوجهل آن بود کو خود به دانش بوالحکم گردد
ز قعر جاودانی رست و صاحب مال دنیا شد****هر آن درویش صاحبدل کزین در محتشم گردد

قصیده شماره 12: فضل خدای را که تواند شمار کرد

فضل خدای را که تواند شمار کرد؟****یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟
آن صانع قدیم که بر فرش کائنات****چندین هزار صورت الوان نگار کرد
ترکیب آسمان و طلوع ستارگان****از بهر عبرت نظر هوشیار کرد
بحر آفرید و بر و درختان و آدمی****خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار کرد
الوان نعمتی که نشاید سپاس گفت****اسباب راحتی که نشاید شمار کرد
آثار رحمتی که جهان سر به سر گرفت****احمال منتی که فلک زیر بار کرد
از چوب خشک میوه و در نی شکر نهاد****وز قطره دانه‌ای درر شاهوار کرد
مسمار کوهسار به نطع زمین بدوخت****تا فرش خاک بر سر آب استوار کرد
اجزای خاک مرده، به تأثیر آفتاب****بستان میوه و چمن و لاله‌زار کرد
این آب داد بیخ درختان تشنه را****شاخ برهنه پیرهن نوبهار کرد
چندین هزار منظر زیبا بیافرید****تا کیست کو نظر ز سر اعتبار کرد
توحیدگوی او نه بنی آدمند و بس****هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد
شکر کدام فضل به جای آورد کسی؟****حیران بماند هر که درین افتکار کرد
گویی کدام؟ روح که در کالبد دمید****یا عقل ارجمند که با روح یار کرد
لالست در دهان بلاغت زبان وصف****از غایت کرم که نهان و آشکار کرد
سر چیست تا به طاعت او بر زمین نهند؟****جان در رهش دریغ نباشد نثار کرد
بخشنده‌ای که سابقهٔ فضل و رحمتش****ما را به حسن عاقبت امیدوار کرد
پرهیزگار باش که دادار آسمان****فردوس جای مردم پرهیزگار کرد
نابرده رنح گنج میسر نمی‌شود****مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت****دانه نکاشت ابله و دخل انتظار کرد
دنیا که جسر آخرتش خواند مصطفی****جای نشست نیست بباید گذار کرد
دارالقرار خانهٔ جاوید آدمیست****این جای رفتنست و نشاید قرار کرد
چند استخوان که هاون دوران روزگار****خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد
ظالم بمرد و قاعدهٔ زشت از او بماند****عادل برفت و نام نکو یادگار کرد
عیسی به عزلت از همه عالم کناره جست****محبوبش آرزوی دل اندر کنار کرد
قارون ز دین برآمد و دنیا برو نماند****بازی رکیک بود که موشی شکار کرد
ما اعتماد بر کرم مستعان کنیم****کان تکیه باد بود که بر مستعار کرد
بعد از خدای هرچه پرستند هیچ نیست****بی‌دولت آنکه بر همه هیچ اختیار کرد
وین گوی دولتست که بیرون نمی‌برد****الا کسی که در ازلش بخت یار کرد
بیچاره آدمی چه تواند به سعی و رنج****چون هرچه بودنیست قضا کردگار کرد
او پادشاه و بنده و نیک و بد آفرید****بدبخت و نیک بخت و گرامی و خوار کرد
سعدی به هر نفس که برآورد چون سحر****چون صبح در بسیط زمین انتشار کرد
هر بنده‌ای که خاتم دولت به نام اوست****در گوش دل نصیحت او گوشوار کرد
بالا گرفت و دولت والا امید داشت****هر شاعری که مدح ملوک دیار کرد
شاید که التماس کند خلعت مزید****سعدی که شکر نعمت پروردگار کرد

قصیده شماره 13: هر چیز کزان بتر نباشد

هر چیز کزان بتر نباشد****از مصلحتی به در نباشد
شری که به خیر باز گردد****آن خیر بود که شر نباشد
احوال برادرم شنیدی****فی الجمله تو را خبر نباشد
خرمای به طرح داده بودند****جرم بد از این بتر نباشد
اطفال و کسان و هم رفیقان****خرما بخورند و زر نباشد
آنگه چه محصلی فرستی****ترکی که ازو بتر نباشد
چندان بزنندش ای خداوند****کز خانه رهش به در نباشد
خرمای به طرح اگر ببخشد****از اهل کرم هدر نباشد
تا وقت صبر بود کردیم****دیگر چه کنیم اگر نباشد
آیین وفا و مهربانی****در شهر شما مگر نباشد
در فارس چنین نمک ندیدم****در مصر چنین شکر نباشد
هر شب برود ز چشم سعدی****صد قطره که جز گهر نباشد
ما از سر مهر با تو گفتیم****باشد که کسی خبر نباشد

قصیده شماره 14: فلک را این همه تمکین نباشد

فلک را این همه تمکین نباشد****فروغ مهر و مه چندین نباشد
صبا گر بگذرد بر خاک پایت****عجب گر دامنش مشکین نباشد
ز مروارید تاج خسروانیت****یکی در خوشهٔ پروین نباشد
بقای ملک باد این خاندان را****که تا باشد خلل در دین نباشد
هر آن کو سر بگرداند ز حکمت****از آن بیچاره‌تر مسکین نباشد
عدو را کز تو بر دل پای پیلست****بزن تا بیدقش فرزین نباشد
چنین خسرو کجا باشد در آفاق****وگر باشد چنین شیرین نباشد
خدا را دشمنش جایی بمیراد****که هیچش دوست بر بالین نباشد

قصیده شماره 15: سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد

سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد****مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد
فتنهٔ شاهد و سودا زدهٔ باد بهار****عاشق نغمهٔ مرغان سحر باز آمد
تا نپنداری کشفتگی از سر بنهاد****تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد
دل بی‌خویشتن و خاطر شورانگیزش****همچنان یاوگی و تن به حضر بازآمد
سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد****تا چه آموخت کز آن شیفته‌تر بازآمد
عقل بین کز بر سیلاب غم عشق گریخت****عالمی گشت و به گرداب خطر بازآمد
تا بدانی که به دل نقطهٔ پابرجا بود****که چو پرگار بگردید و به سر بازآمد
وه که چون تشنهٔ دیدار عزیزان می‌بود****گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد
خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد****لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد
پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد****منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست****که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد
جرمناکست ملامت مکنیدش که کریم****بر گنهکار نگیرد چو ز در بازآمد
چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق****تا بدین روز که شبهای قمر بازآمد
بلعجب بود که روزی به مرادی برسید****فلک خیره کش از جور مگر بازآمد
دختر بکر ضمیرش به یتیمی پس از این****جور بیگانه نبیند که پدر بازآمد
نی چه ارزد دو سه خر مهره که در پیلهٔ اوست****خاصه اکنون که به دریای گهر بازآمد
چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید****به گدایی به در اهل هنر بازآمد

قصیده شماره 16: ماه فروماند از جمال محمد

ماه فروماند از جمال محمد****سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست****در نظر قدر با کمال محمد
وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت****لیلهٔ اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی****آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست****روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس****بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد****تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتباد****نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند****پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش****خواب نمی‌گیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی****عشق محمد بس است و آل محمد

قصیده شماره 17: بسا نفس خردمندان که در بند هوا ماند

بسا نفس خردمندان که در بند هوا ماند****در آن صورت که عشق آید خردمندی کجا ماند؟
قضای لازمست آن را که بر خورشید عشق آرد****که همچون ذره در مهرش گرفتار هوا ماند
تحمل چارهٔ عشقست اگر طاقت بری ور نی****که بار نازنین بردن به جور پادشا ماند
هوادار نکورویان نیندیشد ز بدگویان****بیا گر روی آن داری که طعنت در قفا ماند
اگر قارون فرود آید شبی در خیل مهرویان****چنان صیدش کنند امشب که فردا بینوا ماند
بیار ای باد نوروزی نسیم باغ پیروزی****که بوی عنبرآمیزش به بوی یار ما ماند
تو در لهو و تماشایی کجا بر من ببخشایی****نبخشاید مگر یاری که از یاری جدا ماند
جوابم گوی و ز جرم کن به هر تلخی که می‌خواهی****که دشنام از لب لعلت به شیرین‌تر دعا ماند
دری دیگر نمی‌دانم که روی از تو بگردانم****مخور زنهار بر جانم که دردم بی‌دوا ماند
ملامتگوی بیحاصل نداند درد سعدی را****مگر وقتی که در کویی به رویی مبتلا ماند
اگر بر هر سر کویی نشیند چون تو بت‌رویی****بجز قاضی نپندارم که نفسی پارسا ماند
جمال محفل و مجلس امام شرع رکن‌الدین****که دین از قوت رایش به عهد مصطفی ماند
کمال حسن تدبیرش چنان آراست عالم را****که تا دوران بود باقی برو حسن ثنا ماند
همه عالم دعا گویند و سعدی کمترین قائل****درین دولت که باقی باد تا دور بقا ماند

قصیده شماره 18: کدام باغ به دیدار دوستان ماند

کدام باغ به دیدار دوستان ماند****کسی بهشت نگوید به بوستان ماند
درخت قامت سیمین‌برت مگر طوبی‌ست****که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند
گل دو روی به یک روی با تو دعوی کرد****دگر رخش ز خجالت به زعفران ماند
کجاست آنکه به انگشت می‌نمود هلال****کز ابروان تو انگشت بر دهان ماند
هر آنکه روی تو بیند برابر خورشید****میان رویت و خورشید در گمان ماند
عجب مدار که تا زنده‌ام محب توام****که تا به زیر زمینم در استخوان ماند
شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفد****که قطره قطره خونش به ناردان ماند
غریق بحر مودت ملامتش مکنید****که دست و پا بزند هر که در میان ماند
به تیر غمزه اگر صید دل کنی چه عجب****که ابروانت به خمیدن کمان ماند
جفا مکن که نماند جهان و هرچه دروست****وفا و صحبت یاران مهربان ماند
اگر روی به هم درکشی چو نافهٔ مشک****طمع مدار که بوی خوشت نهان ماند
تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی****که عود یار گرامی به عود جان ماند
لبی که بوسه گرفتم به وقت خنده ازو****به بر گرفتن مهر گلابدان ماند
خطی مسلسل شیرین که گر بیارم گفت****به خط صاحب دیوان ایلخان ماند
امین مشرق و مغرب علاء دولت و دین****که پایگاه رفیعش به اسمان ماند
خدای خواست که اسلام در حمایت او****ز تیر حادثه در بارهٔ امان ماند
وگرنه فتنه چنان کرده بود دندان تیز****کزین دیار نه فرخ و نه آشیان ماند
ضرورتست که نیک کند کسی که شناخت****که نیکی و بدی از خلق داستان ماند
تو آن جواد زمانی کز ازدحام عوام****درت به مشرب شیرین کاروان ماند
به روزگار تو هرجا که صاحب صدریست****ز هول قدر تو موقوف آستان ماند
تو را به حاتم طایی مثل زنند و خطاست****گل شکفته که گوید به ارغوان ماند؟
من این غلط نپسندم ز رای روشن خویش****که طبع و دست تو گویم به بحر و کان ماند
جلال و قدر منیعت کجا و وهم کجا****من آن نیم که در این موقفم زبان ماند
فنون فضل تو را غایتی و حدی نیست****که نفس ناطقه را قدرت بیان ماند
تو معن زائده‌ای در کمال فضل و ادب****که تا قیامت ازو در کتب نشان ماند
جهان نماند و اقبال روزگار تو باد****که نام نیک تو باقیست تا جهان ماند
علی‌الخصوص که سعدی مجال قرب تو یافت****حقیقت است که فکرت مع‌الزمان ماند
تو نیز غایت امکان ازو دریغ مدار****که آن نماند و این ذکر جایدان ماند
به رغم انف اعادی دراز عمر بمان****که دزد دوست ندارد که پاسبان ماند

قصیده شماره 19: چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازند

چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازند****که زیر بال همای بلندپروازند
به روزگار همایون خسرو عادل****که گرگ و میش به توفیق او هم‌آوازند
مظفرالدین سلجوقشاه کز عدلش****روان تکله و بوبکر سعد می‌نازند
خدای را به تو خلق نعمتیست چنان****کز او به شکر دگر نعمتش نپردازند
سزای خصم تو گیتی دهد که سنگ خلاف****از آسمان به سر خویشتن بیندازند
بلاغت ید بیضای موسی عمران****به کید سحر چه ماند که ساحران سازند؟
دعای صالح و صادق رقیب جان تو باد****که اهل پارس به صدق و صلاح ممتازند

قصیده شماره 20: کسی که او نظر مهر در زمانه کند

کسی که او نظر مهر در زمانه کند****چنان سزد که همه کار عاقلانه کند
هر آنچه خاطر موری ازو بیازارد****اگر چه آب حیاتست از آن کرانه کند
قناعتست و مروت نشان آزادی****نخست خانهٔ دل وقف این دوگانه کند
چو نیک و بد به سر آید جهان همان بهتر****که زندگی همه بر طبع شادمانه کند
زبان ز گفتن و ناگفتنی نگه می‌دار****که شمع، هستی خود در سر زبانه کند
درین سرای که اول ز آخرش عدمست****به خلق خوش طلب عمر جاودانه کند
زمانه را چو شناسی که چیست عادت او****روا بود که کسی تکیه بر زمانه کند؟
به نقد خوش خور و خوش نوش و نام نیک اندوز****که عاقل از پی یک نوش صد بهانه کند
مخور غمی که به فردا چگونه خواهد بود****که چرخ عمر تو ضایع برین ترانه کند
اگر چه عالم خاکی نیرزد اندر راه****برای تیر نظر عاقلی نشانه کند
ز گوشه‌ای به جهان ناکوتر تر نبود****که تا وظایف طاعات ازو دانه کند
کسی که صحبت سعدی طلب کند در دهر****سعادت دو جهانی طلب چرا نه کند
اگر چه کار عمارت طریق دانش نیست****علی الخصوص کسی کاندرین زمانه کند
بود هر آینه نزدیک عاقلان معذور****کسی که از پی مسکن اساس خانه کند
که گر چه مرغ توکل کند به دانه و آب****به دست خود ز برای خود آشیانه کند

قصیده شماره 21: احمدالله تعالی که به ارغام حسود

احمدالله تعالی که به ارغام حسود****خیل بازآمد و خیرش به نواصی معقود
مطرب از مشغلهٔ کوس بشارت چه زند****زهره بایستی امروز که بنوازد عود
صبح امروز خدایا چه مبارک بدمید****که همی از نفسش بوی عبیر آید و عود
سمع الدهر بتیسیر بلوغ الامال****سنح الدور بتبشیر حصول المقصود
رحمت بار خدایی که لطیفست و کریم****کرم بنده‌نوازی که رحیمست و ودود
گر کسی شکرگزاری کند این نعمت را****نتواند که همه عمر برآید ز سجود
خبر آورد مبشر که ز بطنان عراق****وفد منصور همی آید و رفد مرفود
پارس را نعمتی از غیب فرستاد خدای****پارسایان را ظلی به سر آمد ممدود
شمس دین، سایهٔ اسلام، جمال الافاق****صدر دیوان و سر خیل و سپهدار جنود
صاحب عالم عادل حسن‌الخلق حسین****آنکه در عرصهٔ گیتیست نظیرش مفقود
به جوانمردی و درویش نوازی، مشهور****به توانگردلی و نیک نهادی، مشهود
هیچ خواهنده نماند از کف خیرش محروم****هیچ درمنده نرفت از در فضلش مردود
شرط عقلست که حاجت بر هر کس نبرند****که نه از هر دل و دستی کرم آید به وجود
سفله گو روی مگردان که اگر قارونست****کس ازو چشم ندارد کرم نامعهود
نیک‌بختان بخورند و غم دنیا نخورند****که نه بر عوج و عنق ماند و نه بر عاد و ثمود
هر که بر خود نشناسد کرم بارخدای****دولتش دیر نماند که کفورست و کنود
نام نیکو طلب و عاقبت نیک اندیش****این دو بنیاد همی ماند و دیگر مهدود
دوست دارم که همه عمر نصیحت گویم****یا ملامت کنم و نشنود الا مسعود
همه گویند و سخن گفتن سعدی دگرست****همه دانند مزامیر نه همچون داود
بد نباشد سخن من که تو نیکش گویی****زر که ناقد بپسندد سره باشد منقود
ور حسود از سر بی‌مغز، حدیثی گوید****طهر مریم چه تفاوت کند از خبث یهود؟
چاره‌ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن****چشم حاسد که نخواهد که ببیند محسود
ای که در وصف نیاید کرم اخلاقت****ور بگویند وجوهش نتوان گفت و حدود
حسرت مادر گیتی همه وقت این بودست****که بزاید چو تو فرزند مبارک مولود
من چه گویم که گر اوصاف جمیلت شمرند****خلق آفاق بماند طرفی نامعدود
همه آن باد که در بند رضای تو روند****اهل اسلام و تو در بند رضای معبود
صدر دیوان ممالک به تو آراسته باد****خاصه این محترمان را که قیامند و قعود
نیک‌خواهان تو را خاتمت نیکو باد****بدسگالان تو را عاقبت نامحمود
بر روان پدر و مادر اسلاف تو باد****مدد رحمت ایزد، عدد رمل زرود

قصیده شماره 22: مطرب مجلس بساز زمزمهٔ عود

مطرب مجلس بساز زمزمهٔ عود****خادم ایوان بسوز مجمرهٔ عود
قرعهٔ همت برآمد آیت رحمت****یار درآمد ز در به طالع مسعود
دوست به دنیا و آخرت نتوان داد****صحبت یوسف به از دراهم معدود
وه که ازو جور و تندیم چه خوش آید****چون حرکات ایاز بر دل محمود
روز گلستان و نوبهار چه خسبی****خیز مگر پر کنیم دامن مقصود
باغ مزین چو بارگاه سلیمان****مرغ سحر برکشیده نغمهٔ داود
راوی روشندل از عبارت سعدی****ریخته در بزم شاه لؤلؤی منضود
وارث ملک عجم اتابک اعظم****سعد ابوبکر سعد زنگی مودود

قصیده شماره 23: تو را ز دست اجل کی فرار خواهد بود

تو را ز دست اجل کی فرار خواهد بود****فرارگاه تو دارالقرار خواهد بود
اگر تو ملک جهان را به دست آوردی****مباش غره که ناپایدار خواهد بود
به مال غره چه باشی که یک دو روزی بعد****همه نصیبهٔ میراث خوار خواهد بود
تو را به تخته و تابوت درکشند از تخت****گرت خزانه و لشکر هزار خواهد بود
تو را به کنج لحد سالها بباید خفت****تن تو طعمهٔ هر مور و مار خواهد بود
اگر تو در چمن روزگار همچو گلی****دمیده بر سر خاک تو خار خواهد بود
نیازمندی یاران نداردت سودی****مگر عمل که تو را باز یار خواهد بود
بسا سوار که آنجا پیاده خواهد شد****بسا پیاده که آنجا سوار خواهد بود
بسا امیر که آنجا اسیر خواهد شد****بسا اسیر که فرمانگذار خواهد بود
بسا امام ریایی و پیشوای بزرگ****که روز حشر و جزا شرمسار خواهد بود
چرا ز حال قیامت دمی نیندیشی****که حال بیخبران سخت زار خواهد بود
بهشت می‌طلبی، از گنه نپرهیزی؟****بهشت منزل پرهیزگار خواهد بود
گذر ز باطل و مردانه حق‌پرستی کن****ز حق‌پرستی بهتر چه کار خواهد بود؟
بساز چارهٔ رفتن که رهروان رفتند****که سعدی از تو سخن یادگار خواهد بود
به قطره قطره حرامت عذابت خواهد بود****به ذره ذره حلالت شمار خواهد بود

قصیده شماره 24: روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود****وانها که کرده‌ایم یکایک عیان شود
یارب به فضل خویش ببخشای بنده را****آن دم که عازم سفر آن جهان شود
بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال****مهلت بیابد از اجل و کامران شود
هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد****با صدهزار حسرت از اینجا روان شود
فریاد از آن زمان که تن نازنین ما****بر بستر هوان فتد و ناتوان شود
اصحاب را ز واقعهٔ ما خبر کنند****هر دم کسی به رسم عیادت روان شود
و آن کس که مشفقست و دلش مهربان ماست****در جستن دوا به بر این و آن شود
وانگه که چشم بر رخ ما افکند طبیب****در حال ما چو فکر کند بدگمان شود
گوید فلان شراب طلب کن که سود تست****ما را بدان امید بسی در زیان شود
شاید که یک دو روز دگر مانده عمر ما****وآن یک دو روز بر سر سود و زیان شود
یاران و دوستان همه در فکر عاقبت****کاحوال بر چگونه و حال از چه سان شود
تا آن زمان که چهره بگردد ز حال خویش****و آن رنگ ارغوانی ما زعفران شود
و آن رنج در وجود به نوعی اثر کند****کز لاغری بسان یکی ریسمان شود
در ورطهٔ هلاک فتد کشتی وجود****نیز از عمل بماند و بی‌بادبان شود
آمد شد ملائکه در وقت قبض روح****چون بنگریم دیدهٔ ما خون‌فشان شود
باید که در چشیدن آن جام زهرناک****شیرینی شهادت ما در زبان شود
یا رب مدد ببخش که ما را در آن زمان****قول زبان، موافق صدق جنان شود
ایمان ما ز غارت شیطان نگاه دار****تا از عذاب خشم تو جان در امان شود
فی‌الجمله روح و جسم ز هم متفرق شوند****مرغ از قفس برآید و در آشیان شود
جان ار بود پلید شود در زمین فرو****ور پاک باشد او زبر آسمان شود
آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد****وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود
از یک طرف غلام بگرید به های های****وز یک طرف کنیز به زاری کنان شود
در یتیم گوهر یکدانه را ز اشک****جزع دو دیده پر ز عقیق یمان شود
تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی****اوراد ذاکران ز کران تا کران شود
آرند نعش تا به لب گور و هر که هست****بعد از نماز باز سر خانمان شود
هر کس رود به مصلحت خویش و جسم ما****محبوس و مستمند در آن خاک‌دان شود
پس منکر و نکیر بپرسند حال ما****وین جمله حکمها ز پی امتحان شود
گر کرده‌ایم خیر و نماز و خلاف نفس****آن خاک‌دان تیره به ما گلستان شود
ور جرم و معصیت بود و فسق کار ما****آتش در اوفتد به لحد هم دخان شود
یک هفته یا دو هفته کم و بیش صبح و شام****با گریه دوست همدم و هم‌داستان شود
حلوا سه چار سخن شب جمعه چند بار****بهر ریا به خانهٔ هر گورخوان شود
وان همسر عزیز که از عده دست داشت****خواهد که باز بستهٔ عقد فلان شود
میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی****پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود
نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام****در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود
و آنگه که چند سال برین حال بگذرد****آن نام نیز گم شود و بی‌نشان شود
و آن صورت لطیف شود جمله زیر خاک****و آن جسم زورمند کفی استخوان شود
از خاک گورخانهٔ ما خشتها پزند****و آن خاک و خشت دست کش گل گران شود
دوران روزگار به ما بگذرد بسی****گاهی شود بهار و دگر گه خزان شود
تا روز رستخیز که اصناف خلق را****تن‌ها ز بهر عرض قرین روان شود
حکم خدای عزوجل کائنات را****در فصل هر فصیله به کلی روان شود
از گفتن و شنیدن و از کرده‌های بد****در موقف محاسبه یک یک عیان شود
میزان عدل نصب کنند از برای خلق****یک سر سبک برآید و یک سر گران شود
هر کس نگه کند به بد و نیک خویشتن****آنجا یکی غمین و یکی شادمان شود
بندند باز بر سر دوزخ پل صراط****هر کس ازو گذشت مقیم جنان شود
و آن کس که از صراط بلرزید پای او****در خواری و عذاب ابد جاودان شود
اشرار را حرارت دوزخ کند قبول****و احرار را عنایت حق سایبان شود
بس روی همچو ماه ز خجلت شود سیاه****بس قد همچو تیر ز هیبت کمان شود
بس شخص بینوا که ورا از علو قدر****عشرت سرای جنت اعلی مکان شود
بس پیر مستمند که در گلشن مراد****بوی بهشت بشنود و نوجوان شود
مسکین اسیر نفس و هوا کاندران مقام****با صد هزار غصه قرین هوان شود
برگی که از برای مطیعان کشد خدای****عاصی چگونه در خور آن برگ خوان شود
خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش****حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود
این کار دولتست نداند کسی یقین****سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

حرف ر

 

قصیده شماره 25: بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار****خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار****که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق****نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست****دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود****هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند****نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند****آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او****غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش****حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟****یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب****به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب****سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند****بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار
مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید****صد هزار اقچه بریزند درختان بهار
باد گیسوی درختان چمن شانه کند****بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر****راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید****در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز****نقشهایی که درو خیره بماند ابصار
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن****همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار
این هنوز اول آزار جهان‌افروزست****باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
شاخها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوز****باش تا حامله گردند به الوان ثمار
عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب****فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار
بندهای رطب از نخل فرو آویزند****نخلبندان قضا و قدر شیرین کار
تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت****زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار
سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی****هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار
شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف****کوزه‌ای چند نباتست معلق بر بار
هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است****به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار
حشو انجیر چو حلواگر استاد که او****حب خشخاش کند در عسل شهد به کار
آب در پای ترنج و به و بادام روان****همچو در زیر درختان بهشتی انهار
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین****ای که باور نکنی فی‌الشجرالاخضر نار
پاک و بی‌عیب خدایی که به تقدیر عزیز****ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار
پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور****نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار
چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ****انگبین از مگس نحل و در از دریا بار
نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن****و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او****همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
آن که باشد که نبندد کمر طاعت او****جای آنست که کافر بگشاید زنار
نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست****شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار
این همه پرده که بر کردهٔ ما می‌پوشی****گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟****تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار
فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی****به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند****راستی کن که به منزل نرود کجرفتار
حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت****یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
درد پنهان به تو گویم که خداوند منی****یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار

قصیده شماره 26: به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار****که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید****از آنکه چون سگ صیدی نمی‌رود به شکار
نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیست****درختها همه سبزند و بوستان گلزار
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟****چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار
ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین****به دام دل چه فرومانده‌ای چو بوتیمار؟
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن****که ساکنست نه مانند آسمان دوار
گرت هزار بدیع‌الجمال پیش آید****ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار
مخالط همه کس باش تا بخندی خوش****نه پای‌بند یکی کز غمش بگریی زار
به خد اطلس اگر وقتی التفات کنی****به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار
مثال اسب الاغند مردم سفری****نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار
کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟****کسی کند دل آسوده را به فکر فگار؟
چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند****چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟
خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست****چنانکه شرط وصالست و بامداد کنار
وگر به بند بلای کسی گرفتاری****گناه تست که بر خود گرفته‌ای دشوار
مرا که میوهٔ شیرین به دست می‌افتد****چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟
چه لازمست یکی شادمان و من غمگین****یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟
مثال گردن آزادگان و چنبر عشق****همان مثال پیاده‌ست در کمند سوار
مرا رفیقی باید که بار برگیرد****نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
اگر به شرط وفا دوستی به جای آود****وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار
کسی از غم و تیمار من نیندیشد****چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟
چو دوست جور کند بر من و جفا گوید****میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار؟
اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام****مباش غره که بازیت می‌دهد عیار
گرت سلام کند، دانه می‌نهد صیاد****ورت نماز برد، کیسه می‌برد طرار
به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن****که عن قریب تو بی‌زر شوی و او بیزار
به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی****شب شراب نیرزد به بامداد خمار
به اول همه کاری تأمل اولیتر****بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن****چه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنار
زمام عقل به دست هوای نفس مده****که گرد عشق نگردند مردم هشیار
من آزموده‌ام این رنج و دیده این زحمت****ز ریسمان متنفر بود گزیدهٔ مار
طریق معرفت اینست بی‌خلاف ولیک****به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند****نه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار
پیاده مرد کمند سوار نیست ولیک****چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب****نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس****چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار
بسی نماند که روی از حبیب برپیچم****وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی****هزار نوبت از این رای باطل استغفار
حقوق صحبتم آویخت دست در دامن****که حسن عهد فراموش کردی از غدار
نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان****مکن کز اهل مروت نیاید این کردار
کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست؟****کدام یار بپیچد سر از ارادت یار؟
فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید****کدام صبر که بر می‌کنی دل از دلدار؟
هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت****روا بود که تحمل کند جفای هزار
هوای دل نتوان پخت بی‌تعنت خلق****درخت گل نتوان چید بی‌تحمل خار
درم چه باشد و دینار و دین دنیی و نفس****چو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار
بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید****دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار
دهان خصم و زبان حسود نتوان بست****رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار
نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن****که خود ز دوست مصور نمی‌شود آزار
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت****که قاضی از پس اقرار نشنود انکار
ز بحر طبع تو امروز در معانی عشق****همه سفینهٔ در می‌رود به دریا بار
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل****به صورتی ندهد صورتیست بر دیوار
مرا فقیه مپندار و نیک مرد مگوی****که عاقلان نکنند اعتماد بر پندار
که گفت پیره‌زن از میوه می‌کند پرهیز****دروغ گفت که دستش نمی‌رسد به ثمار
فراخ حوصلهٔ تنگدست نتواند****که سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار
تو را که مالک دینار نیستی سعدی****طریق نیست مگر زهد مالک دینار
وزین سخن بگذشتیم و یک غزل ماندست****تو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار

قصیده شماره 27: کجا همی رود این شاهد شکر گفتار

کجا همی رود این شاهد شکر گفتار؟****چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار؟
به آفتاب نماند مگر به یک معنی****که در تأمل او خیره می‌شود ابصار
نظر در آینهٔ روی عالم افروزش****مثال صیقل از آیینه می‌برد زنگار
برات خوبی و منشور لطف و زیبایی****نبشته بر گل رویش به خط سبز عذار
به مشک سودهٔ محلول در عرق ماند****که بر خریر نویسد کسی به خط غبار
لبش ندانم و خدش چگونه وصف کنم****که این چو دانهٔ نارست و آن چو شعلهٔ نار
چو در محاورت آید دهان شیرینش****کجا شدند تماشا کنان شیرین کار
نسیم صبح بر اندام نازکش بگذشت****چو بازگشت به بستان بریخت برگ بهار
متابع توام ای دوست گر نداری ننگ****مطاوع توام ای یار اگر نداری عار
تو در کمند من آیی؟ کدام دولت و بخت****من از تو روی بپیچم؟ کدام صبر و قرار
حدیث عشق تو با کس همی نیارم گفت****که غیرتم نگذارد که بشنود اغیار
همیشه در دل من هرکس آمدی و شدی****تو برگذشتی و نگذشت بعد از آن دیار
تو از سر من و از جان من عزیزتری****بخیلم ار نکنم سر فدا و جان ایثار
اکر ملول شوی، حاکمی و فرمان ده****وگر قبول کنی بنده‌ایم و خدمتکار
حلال نیست محبت مگر کسانی را****که دوستی به قیامت برند سعدی‌وار
حکایت اینهمه گفتیم و همچنان باقیست****هنوز باز نکردیم دوری از طومار
اگر در سخن اینجا که هست دربندم****هنوز باز نکردیم دوری از طومار
سخن به اوج ثریا رسد اگر برسد****به صدر صاحب دیوان و شمع جمع کبار
جهان دانش و ابر سخا و کان کرم****سپهر حشمت و دریای فضل و کوه وقار
امین مشرق و مغرب که ملک و دین دارند****به رای روشن او اعتماد و استظهار
خدایگان صدور زمانه شمس‌الدین****عماد قبهٔ اسلام و قبلهٔ زوار
محمد بن محمد که یمن همت اوست****معین و مظهر دین محمد مختار
اکابر همه عالم نهاده گردن طوع****بر آستان جلالش چو بندگان صغار
نه هرکس این شرف و قدر و منزلت دارد****که قصد باب معالی کنندش از اقطار
چه کعبه در همه آفاق نقطه‌ای باید****که اهل فضل طوافش کنند چون پرگار
قلم به یمن یمینش چو گرم رو مرغیست****که خط به روم برد دم به دم ز هندو بار
برآید از ظلمات دویت هر ساعت****چنانکه می‌رود آب حیاتش از منقار
پناه ملت حق تا چنین بزرگانند****هنوز هست رسول خدای را انصار
عدوی دولت او را همیشه کوفت رسد****وگر سرش همه پیشانیست چون مسمار
مرین یگانه اهل زمانه را یارب****به کام دولت و دنیا و دین ممتع دار
که می‌برد به خداوند منعم محسن****پیام بندهٔ نعمت‌شناس شکرگزار
که من نه اهل سخن گفتنم درین معنی****نه مرد اسپ دوانیدم درین مضمار
مرا هزار زبان فصیح بایستی****که شکر نعمت وی کردمی یکی ز هزار
چو بندگی نتواتنم همی به جای آورد****به عجز می‌کنم از حق بندگی اقرار
وگر به جلوهٔ طاوس شوخیی کردم****به چشم نقص نبینندم اهل استبصار
که من به جلوه‌گری پای زشت می‌پوشم****نه پر و بال نگارین همی کنم اظهار
به سوق صیرفیان در، حکیم آن را به****که بر محک نزند سیم ناتمام عیار
هنر نمودن اگر نیز هست لایق نیست****که خود عبیر بگوید چه حاجت عطار
برای ختم سخن دست در دعا داریم****امیدوار قبول از مهیمن غفار
همیشه تا که ملک را بود تقلب دور****همیشه تا که زمین را بود قرار و مدار
ثبات عمر تو باد و دوام عافیتت****نگاهداشته از نائبات لیل و نهار
توحاکم همه آفاق و آنکه حاکم تست****ز تخت و بخت و جوانی و ملک برخوردار

قصیده شماره 28: بس بگردید و بگردد روزگار

بس بگردید و بگردد روزگار****دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت می‌رسد کاری بکن****پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامه‌هاآورده‌اند****رستم و رویینه‌تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک****کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم****هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
ای که وقتی نطفه بودی بی‌خبر****وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
مدتی بالا گرفتی تا بلوغ****سرو بالایی شدی سیمین عذار
همچنین تا مرد نام‌آور شدی****فارس میدان و صید و کارزار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند****وینچه بینی هم نماند بر قرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین****خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بی‌شک باغبان****ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
اینهمه هیچست چون می‌بگذرد****تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
نام نیکو گر بماند ز آدمی****به کزو ماند سرای زرنگار
سال دیگر را که می‌داند حساب؟****یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟
خفتگان بیچاره در خاک لحد****خفته اندر کلهٔ سر سوسمار
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست****ای برادر سیرت زیبا بیار
هیچ دانی تا خرد به یا روان****من بگویم گر بداری استوار
آدمی را عقل باید در بدن****ورنه جان در کالبد دارد حمار
پیش از آن کز دست بیرونت برد****گردش گیتی زمام اختیار
گنج خواهی، در طلب رنجی ببر****خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار
چون خداوندت بزرگی داد و حکم****خرده از خردان مسکین درگذار
چون زبردستیت بخشید آسمان****زیردستان را همیشه نیک دار
عذرخواهان را خطاکاری ببخش****زینهاری را به جان ده زینهار
شکر نعمت را نکویی کن که حق****دوست دارد بندگان حقگزار
لطف او لطفیست بیرون از عدد****فضل او فضلیست بیرون از شمار
گر به هر مویی زبانی باشدت****شکر یک نعمت نگویی از هزار
نام نیک رفتگان ضایع مکن****تا بماند نام نیکت پایدار
ملک بانان را نشاید روز و شب****گاهی اندر خمر و گاهی در خمار
کام درویشان و مسکینان بده****تا همه کارت برآرد کردگار
با غریبان لطف بی‌اندازه کن****تا رود نامت به نیک در دیار
زور بازو داری و شمشیر تیز****گر جهان لشکر بگیرد غم مدار
از درون خستگان اندیشه کن****وز دعای مردم پرهیزگار
منجنیق آه مظلومان به صبح****سخت گیرد ظالمان را در حصار
با بدان بد باش و با نیکان نکو****جای گل گل باش و جای خار خار
دیو با مردم نیامیزد مترس****بل بترس از مردمان دیوسار
هر که دد یا مردم بد پرورد****دیر زود از جان برآرندش دمار
با بدان چندانکه نیکویی کنی****قتل مار افسا نباشد جز به مار
ای که داری چشم عقل و گوش هوش****پند من در گوش کن چون گوشوار
نشکند عهد من الا سنگدل****نشنود قول من الا بختیار
سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی****حق نباید گفتن الا آشکار
هر کرا خوف و طمع در کار نیست****از ختا باکش نباشد وز تتار
دولت نوئین اعظم شهریار****باد تا باشد بقای روزگار
خسرو عادل امیر نامور****انکیانو سرور عالی تبار
دیگران حلوا به طرغو آورند****من جواهر می‌کنم بر وی نثار
پادشاهان را ثنا گویند و مدح****من دعایی می‌کنم درویش‌وار
یارب الهامش به نیکویی بده****وز بقای عمر برخوردار دار
جاودان از دور گیتی کام دل****در کنارت باد و دشمن بر کنار

قصیده شماره 29: نظر دریغ مدار از من ای مه منظور

نظر دریغ مدار از من ای مه منظور****که مه دریغ نمی‌دارد از خلایق نور
به چشم نیک نگه کرده‌ام تو را همه وقت****چرا چو چشم بد افتاده‌ام ز روی تو دور
تو را که درد نبودست جان من همه عمر****چو دردمند بنالد نداریش معذور
تن درست چه داند به خواب نوشین در****که شب چگونه به پایان همی برد رنجور؟
مرا که سحر سخن در همه جهان رفتست****ز سحر چشم تو بیچاره مانده‌ام مسحور
دو رسته لؤلؤ منظوم در دهان داری****عبارت لب شیرین چو لؤلؤ منثور
اگر نه وعدهٔمؤمنبه آخرت بودی****زمین پارس بهشتست گفتمی و تو حور
تو بر سمندی و بیچارگان اسیر کمند****کنار خانهٔ زین بهره‌مند و ما مهجور
تو پارسایی و رندی به هم کنی سعدی****میسرت نشود مست باش یا مستور
چنین سوار درین عرصهٔ ممالک پارس****ملک چگونه نباشد مظفر و منصور؟
اجل و اعظم آفاق شمس دولت و دین****که برد گوی نکو نامی از ملوک و صدور

قصیده شماره 30: ای دل به کام خویش جهان را تو دیده گیر

ای دل به کام خویش جهان را تو دیده گیر****در وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر
بستان و باغ ساخته و اندران بسی****ایوان و قصر سر به فلک بر کشیده گیر
هر گنچ و هر خزانه که شاهان نهاده‌اند****آن گنج و آن خزانه به چنگ آوریده گیر
با دوستان مشفق و یاران مهربان****بنشسته و شراب مروق کشیده گیر
هر بنده‌ای که هست به بلغار و هند و روم****آن بنده را به سیم و زر خود خریده گیر
هر ماهرو که هست در ایام روزگار****آن را به ناز در بر خود آرمیده گیر
هر نعمتی که هست به عالم تو خورده دان****هر لذتی که هست سراسر چشیده گیر
چون پادشاه عدل ابر تخت سلطنت****صد جامهٔ حریر به دولت دریده گیر
آواز رود و بربط و نای و سرود و چنگ****وین طنطنه که می‌شنوی هم شنیده گیر
چندین هزار اطلس و زربفت قیمتی****پوشیده در تنعم و آنگه دریده گیر
در آرزوی آب حیاتی تو هر زمان****مانند خضر گرد جهان در دویده گیر
تو هم‌چو عنکبوتی و حال جهان مگس****چون عنکبوت گرد مگس بر تنیده گیر
گیرم تو را که مال ز قارون فزون شود****عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر
روز پسین چه سود بجز آه و حسرتت****صد بار پشت دست به دندان گزیده گیر
سعدی تو نیز ازین قفس تنگنای دهر****روزی قفس بریده و مرغش پریده گیر

حرف ز

 

قصیده شماره 31: خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز

خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز****رسیده بر سر الله اکبر شیراز
بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین****که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز
نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم****که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز
هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی****که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز
به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر****به حق روزبهان و به حق پنج نماز
که گوش دار تو این شهر نیکمردان را****ز دست ظالم بد دین و کافر غماز
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا****که دار مردم شیراز در تجمل و ناز
هر آن کسی که کند قصد قبةالاسلام****بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز
که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌گفت****که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

قصیده شماره 32: شبی چنین در هفت آسمان به رحمت باز

شبی چنین در هفت آسمان به رحمت باز****ز خویشتن نفسی ای پسر به حق پرداز
مگر ز مدت عمر آنچه مانده دریابی****که آنچه رفت به غفلت دگر نیاید باز
چنان مکن که به بیچارگی فرومانی****کنون که چاره به دست اندرست چاره بساز
ز عمرت آنچه به بازیچه رفت و ضایع شد****گرت دریغ نیامد، بقیت اندر باز
چه روزهات به شب رفت در هوا و هوس****شبی به روز کن آخر به ذکر و شکر و نماز
مگوی شب به عبادت چگونه روز کنم****محب را ننماید شب وصال دراز
کریم عزوجل غیب‌دان و مطلعست****گرش بلند بخوانی و گر به خفیه و راز
برآر دست تضرع ببار اشک ندم****ز بی‌نیاز بخواه آنچه بایدت به نیاز
سر امید فرود آر و روی عجز بمال****بر استان خداوندگار بنده‌نواز
به نیکمردان یارب که دست فعل بدان****ببند بر همه عالم خصوص بر شیراز

حرف ل

 

قصیده شماره 33: شکر و فضل خدای غزوجل

شکر و فضل خدای غزوجل****که امیر بزرگوار اجل
شرف خاندان و دولت و ملک****خانه تحویل کرد و جامه بدل
دیوش از راه معرفت می‌برد****ملکش بانگ زد که لاتفعل
نیک‌بختان به راحت ماضی****نفروشند عیش مستقبل
حاصل لهو ولعب دنیا چیست؟****نام زشت و خمار و جنگ و جدل
جای دیگر نعیم بار خدای****چشمهٔ سلسبیل زند منبل
نه تو بازآمدی که بازآورد****حسن توفیقت از خطا و زلل
غرقه را تا یکی نگیرد دست****نتواند برآمدن ز وحل
تا نگویی اناالذی یسعی****ای برادر هوالذی یقبل
بندگان سرکشند و بازآرد****دست اقبلا سیف دین و دول
همه شمعند پیش این خورشید****همه پروانه گرد این مشعل
لاجرم چون ستاره راست بود****نتواند که کژ رود جدول
فکر من چیست پیش همت او؟****نخل کوته بود به پای جبل
زحل و مشتری چنان نگرند****پایهٔ قدرت ای بزرگ محل
که یکی از زمین نگاه کند****به تأمل به مشتری و زحل
سعدیا قصه ختم کن به دعا****ان خیرالکلام قل و دل
دوستانت چو بوستان بادند****دشمنانت چو بیخ مستأصل
همه کامی و دولتی داری****چه دعا گویم ای امیر اجل؟
دشمنت خود مباد و گر باشد****دیده بردوخته به تیر اجل

قصیده شماره 34: هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل

هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل****به صورتی ندهد صورتیست لایعقل
اگر همین خور و خوابست حاصل از عمرت****به هیچ کار نیاید حیات بی‌حاصل
از آنکه من به تأمل درو گرفتارم****هزار حیف بر آن کس که بگذرد غافل
نظر برفت و دل اندر کمند شوق بماند****خطا کنند سفیهان و عهده بر عاقل
ندانم از چه گلست آن نگار یغمایی****که خط کشیده در اوصاف نیکوان چگل
بدین کمال ندارند حسن در کشمیر****چنین بلیغ ندانند سحر در بابل
به خال مشکین بر خد احمرش گویی****نهاده‌اند بر آتش به نام من فلفل
سر عزیز که سرمایهٔ وجود منست****فدای پایش اگر قاطعست وگر واصل
ز هرچه هست گزیرست ناگزیر از دوست****ز دوست مگسل و از هرچه در جهان بگسل
دوای درد مرا ای طبیب می‌نکنی****مگر تو نیز فرومانده‌ای در این مشکل
هزار کشتی بازارگان درین دریا****فرو رود که نبینند تخته بر ساحل
جهانیان به مهمات خویشتن مشغول****مرا به روی تو شغلیست از جهان شاغل
که من به حسن تو ماهی ندیده‌ام طالع****که من به قد تو سروی ندیده‌ام مایل
به دوستی که ندارم ز کید دشمن باک****وگر به تیغ بود در میان ما فاصل
مرا و خار مغیلان به حال خود بگذار****که دل نمی‌رود ای ساربان ازین منزل
شتر به جهد و جفا برنمی‌تواند خاست****که بار عشق تحمل نمی‌کند محمل
به خون سعدی اگر تشنه‌ای حلالت باد****که در شریعت ما حکم نیست بر قاتل
تو گوش هوش نکردی که دوش می‌گفتم****ز روزگار مخالف شکایتی با دل
که آب حیرتم از سرگذشت و پای خلاص****به استعانت دستی توان کشید از گل
چه گفت گفت ندانسته‌ای که هشیاران****چه گفته‌اند که از مقبلان شوی مقبل
تو آن نه‌ای که به هر در سرت فرو آید****نه جای همت عالیست پایهٔ نازل
پناه می‌برم از جهل عالمی به خدای****که عالمست و به مقدار خویشتن جاهل
نظر به عالم صورت مکن که طایفه‌ای****به چشم خلق عزیزند و در خدای خجل
بلی درخت نشانند و دانه افشانند****به شرط آنکه ببینند مزرعی قابل
به هیچ خلق نباید که قصه پردازی****مگر به صاحب دیوان عالم عادل
نه زان سبب که مکانی و منصبی دارد****بدین قدر نتوان گفت مرد را فاضل
ازان سبب که دل و دست وی همی باشد****چو ابر همه عالم به رحمتی شامل
ز بس که اهل هنر را بزرگ کرد و نواخت****بسی نماند که هر ناقصی شود کامل
مثال قطرهٔ باران ابر آذاری****که کرد هر صدفی را به لؤلؤی حامل
سپهر منصب و تمکین علاء دولت و دین****سحاب رأفت و باران رحمت وابل
که در فضایل او جای حیرتست و وقوف****که مر کدام یکی را بیان کند قائل
خبر به نقل شنیدیم و مخبرش دیدیم****ورای آنکه ازو نقل می‌کند ناقل
کف کریم و عطای عمیم او نه عجب****که ذکر حاتم و امثال وی کند باطل
به دست‌گیری افتادگان و محتاجان****چنانکه دوست به دیدار دوست مستعجل
چو رعب پایهٔ عالیش سایه اندازد****به رفق باز رود پیش دهشت و اجل
امید هست که در عهد جود و انعامش****چنان شود که منادی کنند بر سائل
کدام سایه ازین موهبت شود محروم****که همچو بحر محیطست بر جهان سایل
هزار سعدی اگر دایمش ثنا گوید****هزار چندان مستوجبست و مستأهل
به دور عدل تو ای نیک نام نیک انجام****خدای راست بر افاق نعمتی طایل
همین طریق نگه دار و خیر کن کامروز****به بوی رحمت فردا عمل کند عامل
کسی که تخم نکارد چه دخل بردارد؟****بپاش دانهٔ عاجل که برخوری آجل
تو نیک‌بخت شوی در میان وگرنه بسست****خدای عزوجل رزق خلق را کافل
ثنای طال بقا هیچ فایدت نکند****که در مواجهه گویند راکب و راجل
بلی ثنای جمیل آن بود که در خلوت****دعای خیر کنندت چنانکه در محفل
همیشه دولت و بختت رفیق باد و قرین****مراد و مطلب دنیا و آخرت حاصل

قصیده شماره 35: ان هوی النفس یقد العقال

ان هوی النفس یقد العقال****لایتهدی و یعی ما یقال
خاک من و تست که باد شمال****می‌بردش سوی یمین و شمال
ما لک فی‌الخیمة مستلقیا****وانتهض القوم و شدوا الرحال
عمر به افسوس برفت آنچه رفت****دیگرش از دست مده بر محال
قد و عرالمسلک یا ذاالفتی****افلح من هیاء زاد المل
بس که در آغوش لحد بگذرد****بر من و تو روز و شب و ماه و سال
لاتک تغتر بمعمورة****یعقبها الهدم او الانتقال
گر به مثل جام جمست آدمی****سنگ اجل بشکندش چون سفال
لو کشف التربة عن بدرهم****لم یر الاکدقیق الهلال
بس که درین خاک ممزق شدست****پیکر خوبان بدیع الجمال
واندرس الرسم بطول الزمان****وانتخر العظم بمراللیال
ای که درونت به گنه تیره شد****ترسمت آیینه نگیرد صقال
مالک تعصی و منادی القبول****من قبل الحق ینادی تعال؟
زندهٔ دل مرده ندانی که کیست؟****آنکه ندارد به خدای اشتغال
عز کریم احد لایزول****جل قدیم صمد لایزال
پادشهان بر در تعظیم او****دست برآورده به حکم سؤال
کم حزن فی بلد بلقع****من علیها بسحاب ثقال
بار خدایی که درون صدف****در کند از قطرهٔ آب زلال
ان نطق العارف فی وصفه****یعجز عن شان عدیم المثال
کار مگس نیست درین ره پرید****بلکه بسوزد پر عنقا و بال
کم فطن بادر مستفهما****عاد وقد کل لسان المقال
فهم بسی رفت و نبودش طریق****وهم بسی گشت و نماندش مجال
لودنت الفکرة من حجبه****لاحترقت من سبحات الجلال
بر دل عشاق جمالش خوشست****تلخی هجران به امید وصال
اصبح من غایة الطافه****یجترم العبد و یبقی النوال
بنده دگر بر که کند اعتماد****گر نکند بر کرم ذوالجلال
ان مقالی حکم فاعتبر****موعظة تسمع صم الجبال
هر که به گفتار نصیحت کنان****گوش ندارد بخورد گوشمال
بادیة المحشر واد عمیق****تمتحن النفس و تمضی الجمال
گر قدمت هست چو مردان برو****ور عملت نیست چو سعدی بنال
رب اعنی و اقل عثرتی****انت رجائی و علیک اتکال

قصیده شماره 36: توانگری نه به مالست پیش اهل کمال

توانگری نه به مالست پیش اهل کمال****که مال تا لب گورست و بعد از آن اعمال
من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم****تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
محل قابل و آنگه نصیحت قائل****چو گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال
به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخص****که هست صورت دیوار را همین تمثال
نصیحت همه عالم چو باد در قفس است****به گوش مردم نادان چو آب در غربال
دل ای حکیم درین معبر هلاک مبند****که اعتماد نکردند بر جهان عقال
مکن به چشم ارادت نگاه در دنیا****که پشت مار به نقش است و زهر او قتال
نه آفتاب وجود ضعیف انسان را****که آفتاب فلک را ضرورتست زوال
چنان به لطف همی پرورد که مروارید****دگر به قهر چنان خرد می‌کند که سفال
برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادب****به راستی که به بازی برفت چندین سال
کنون که رغبت خیرست زور طاعت نیست****دریغ زور جوانی که صرف شد به محال
زمان توبه و عذرست و وقت بیداری****که پنج روز دگر می‌رود به استعجال
کنون هوای عمل می‌زند کبوتر نفس****که دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بال
چنان شدم که به انگشت می‌نمایندم****نماز شام که بر بام می‌روم چو هلال
وصال حضرت جان‌آفرین مبارک باد****که دیر و زود فراق اوفتد درین اوصال
به زیر بار گنه گام برنمی‌گیرم****که زیر بار به آهستگی رود حمال
چنین گذشت که دیگر امید خیر نماند****مگر به عفو خداوند منعم متعال
بزرگوار خدایا به حق مردانی****که عارفان جمیل‌اند و عاشقان جمال
مبارزان طریقت که نفس بشکستند****به زور بازوی تقوی و للحروب رجال
یقدسون له بالخفی والاعلان****یسبحون له بالغدو والاصال
مراد نفس ندادند ازین سرای غرور****که صبر پیش گرفتند تا به وقت مجال
قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند****شب فراق به امید بامداد وصال
به سر سینه این دوستان علی‌التفصیل****که دست گیری و رحمت کنی علی‌الاجمال
رهی نمی‌برم و چاره‌ای نمی‌دانم****بجز محبت مردان مستقیم احوال
مرا به صبحت نیکان امید بسیارست****که مایه‌داران رحمت کنند بر بطال
بود که صدرنشینان بارگاه قبول****نظر کنند به بیچارگان صف نعال
توقعست به انعام دائم‌المعروف****ز بهر آنکه نه امروز می‌کند افضال
همیشه در کرمش بوده‌ایم و در نعمش****از آستان مربی کجا روند اطفال؟
سؤال نیست مگر بر خزائن کرمش****سؤال نیز چه حاجت که عالمست به حال
من آن ظلوم جهولم که اولم گفتی****چه خواهی از ضعفا ای کریم و از جهال
مرا تحمل باری چگونه دست دهد****که آسمان و زمین برنتافتند و جبال
ثنای عزت حضرت نمی‌توانم گفت****که ره نمی‌برد آنجا قیاس و وهم و خیال
ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش****به خیر کن که همینست غایةامال
بر آستان عبادت وقوف کن سعدی****که وهم منقطعست از سرادقات جلال

حرف م

 

قصیده شماره 37: بسی صورت بگردیدست عالم

بسی صورت بگردیدست عالم****وزین صورت بگردد عاقبت هم
عمارت با سرای دیگر انداز****که دنیا را اساسی نیست محکم
مثال عمر، سر بر کرده شمعیست****که کوته باز می‌باشد دمادم
و یا برف گدازان بر سر کوه****کزو هر لحظه جزوی می‌شود کم
بسا خاکا به زیر پای نادان****که گر بازش کنی دستست و معصم
نه چشم طامع از دنیا شود سیر****نه هرگز چاه پر گردد به شبنم
گل فرزند آدم خشت کردند****نمی‌جنبد دل فرزند آدم
به سیم و زر نکونامی به دست آر****منه بر هم که برگیرندش از هم
فریدون را سرآمد پادشاهی****سلیمان را برفت از دست، خاتم
به نیشی می‌زند دوران گیتی****که آن را تا قیامت نیست مرهم
وفاداری مجوی از دهر خونخوار****محالست انگبین در کام ارقم
به نقل از اوستادان یاد دارم****که شاهان عجم کیخسرو و جم
ز سوز سینهٔ فریاد خوانان****چنان پرهیز کردندی که از سم
که موران چون به گرد آیند بسیار****به تنگ آید روان در حلق ضیغم
و ما من ظالم الا و یبلی****و ان طال المدی یوما باظلم
سخن را روی در صاحبدلانست****نگویند از حرم الا به محرم
حرامش باد ملک و پادشاهی****که پیشش مدح گویند از قفا ذم
عروس زشت زیبا چون توان دید****وگر بر خود کند دیبای معلم
اگر مردم همین بالا و ریشند****به نیزه نیز بربستست پرچم
سخن شیرین بود پیر کهن را****ندانم بشنود نوئین اعظم
جهان‌سالار عادل انکیانو****سپهدار عراق و ترک و دیلم
که روز بزم بر تخت کیانی****فریدونست و روز رزم رستم
چنین پند از پدر نشنوده باشی****الا گر هوشمندی بشنو از عم
چو یزدانت مکرم کرد و مخصوص****چنان زی در میان خلق عالم
که گر وقتی مقام پادشاهیت****نباشد، همچنان باشی مکرم
نه هر کس حق تواند گفت گستاخ****سخن ملکیست سعدی را مسلم
مقامات از دو بیرون نیست فردا****بهشت جاودانی یا جهنم
بکار امروز تخم نیکنامی****که فردا برخوری والله اعلم
مدامت بخت و دولت همنشین باد****به دولت شادمان از بخت خرم
به دست راست قید باز اشهب****به دست چپ عنان خنگ ادهم
سر سالت مبارک باد و میمون****سعادت همره و اقبال همدم
محرم بر حسود ملک و جاهت****که ماند زنده تا دیگر محرم

قصیده شماره 38: خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم

خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم****بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم
به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه****خدایگان معظم اتابک اعظم
سر ملوک زمان پادشاه روی زمین****خلیفهٔ پدر و عم به اتفاق اعم
زمین پارس دگر فر آسمان دارد****به ماه طلعت شاه و ستارگان حشم
یکی به حضرت او داغ خادمی بر روی****یکی به خدمت او دست بندگی بر هم
به قبلهٔ کرمش روی نیکخواهان راست****به خدمت حرمش پشت پادشاهان خم
هنوز کوس بشارت تمام نازده بود****که تهنیت به دیار عرب رسید و عجم
ز سر نهادن گردن‌کشان و سالاران****بر آستان جلالش نماند جای قدم
سپاس بار خدایی که شکر نعمت او****هزار سال کم از حق او بود یک دم
خوشست بر دل آزادگان جراحت دوست****به حکم آنکه همش دوست می‌نهد مرهم
شب فراق به روز وصال حامله بود****الم خوشست به اندیشهٔ شفای الم
دگر خلاف نباشد میان آتش و آب****دگر نزاع نیفتد میان گرگ و غنم
ز سایهٔ علم شیر پیکرش نه عجب****که لرزه بر تن شیران فتد چو شیر علم
اگر دو دیدهٔ دشمن نمی‌تواند دید****که دوستان همه شادند، گو بمیر از غم
وجود هر که نخواهد دوام دولت او****اسیر باد به زندان ساکنان عدم
شها به خون عدو ریختن شتاب مکن****که خود هلاک شوند از حسد به خون شکم
هر آنکه چون قلمت سر به حکم بر ننهد****دو نیمه باد سرش تا به سینه همچو قلم
چنان به عهد تو مشتاق بود نوبت ملک****که تشنگان به فرات و پیادگان به حرم
به حلق خلق فرو ریخت شربتی شیرین****زدند بر دل بدگوی ضربتی محکم
جهان نماند و آثار معدلت ماند****به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم
که ملک و دولت اضحاک بی‌گناه آزار****نماند و تا به قیامت برو بماند رقم
خطای بنده نگیری که مهتران ملوک****شنیده‌اند نصیحت ز کهتران خدم
خنک تنی که پس از وی حدیث خیر کنند****که جز حدیث نمی‌ماند از بنی‌آدم
به دولتت همه افتادگان بلند شدند****چو آفتاب که بر آسمان برد شبنم
مگر کمینهٔ آحاد بندگان سعدی****که سعیش از همه بیشست و حظش از همه کم
همیشه خرمیت باد و خیر باد که خلق****نبوده‌اند به ایام کس چنین خرم
سری مباد که بر خط بندگی تو نیست****وگر بود به سرنیزه باد چون پرچم

قصیده شماره 39: المنةلله که نمردیم و بدیدیم

المنةلله که نمردیم و بدیدیم****دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم
در رفتن و بازآمدن رایت منصور****بس فاتحه خواندیم و به اخلاص دمیدیم
تا بار دگر دمدمهٔ کوس بشارت****وآوای درای شتران باز شنیدیم
چون ماه شب چارده از شرق برآمد****رویی که در آن ماه چو نو می‌طلبیدم
شکر شکر عافیت از کام حلاوت****امروز بگفتیم که حنظل بچشیدیم
در سایهٔ ایوان سلامت ننشستیم****تا کوه و بیابان مشقت نبریدیم
وقتست به دندان لب مقصود گزیدن****آن شد که به حسرت سرانگشت گزیدیم
دست فلک آن روز چنان آتش تفریق****در خرمن ما زد که چو گندم بطپیدیم
المنةلله که هوای خوش نوروز****باز آمد و از جور زمستان برهیدیم
دشمن که نمی‌خواست چنین روز بشارت****همچون دهلش پوست به چوگان بدریدیم
سعدی ادب آنست که در حضرت خورشید****گوییم که ما خود شب تاریک ندیدیم

قصیده شماره 40: جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم

جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم****به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم
مگر که مرد وفادار از جهان گم شد****وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم
ز من مپرس که آخر چه دیدی از دوران****هر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم
بدین صحیفهٔ مینا به خامهٔ خورشید****نبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم
که ای به دولت ده روز گشته مستظهر****مباش غره که از تو بزرگتر دیدم
کسی که تاج زرش بود در صباح به سر****نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم
چو روزگار همی بگذرد رو ای سعدی****که زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم

قصیده شماره 41: من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم

من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم****که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
گرم به هر سر مویی ملامتی بکنی****گمان مبر که تفاوت کند سر مویم
تعلقی است مرا با کمان ابروی او****اگرچه نیست کمانی به قدر بازویم
رقیب گفت برین در چه می‌کنی شب و روز؟****چه می‌کنم؟ دل گم کرده باز می‌جویم
وگر نصیحت دل می‌کنم که عشق مباز****سیاهی از رخ زنگی به آب می‌شویم
به گرد او نرسد پای جهد من هیهات****ولیک تا رمقی در تنست می‌پویم
درآمد از در من بامداد و پنداری****که آفتاب برآمد ز مشرق کویم
پری ندیده‌ام و آدمی نمی‌گویم****بهشت بود که در باز کرد بر رویم
ولیک در همه کاشانه هیچ بوی نبرد****مگر شمامهٔ انفاس عنبرین بویم
هزار قطعهٔ موزون به هیچ بر نگرفت****چو زر ندید پریچهره در ترازویم
چو دیدمش که ندارد سر وفاداری****گرفتمش که زمانی بساز با خویم
چه کرده‌ام که چو بیگانگان و بدعهدان****نظر به چشم ارادت نمی‌کنی سویم
گرفتم آتش دل در نظر نمی‌آید****نگاه می‌نکنی آب چشم چون جویم
من آن نیم که برای حطام بر در خلق****بریزد اینقدر آبی که هست در رویم
به هرکسی نتوان گفت شرح قصهٔ خویش****مگر به صاحب دیوان محترم گویم
به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود****همین قدر که دعاگوی دولت اویم

حرف ن

 

قصیده شماره 42: این منتی بر اهل زمین بود از آسمان

این منتی بر اهل زمین بود از آسمان****وین رحمت خدای جهان بود بر جهان
تا گرد نان روی زمین منزجر شدند****گردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان
اقصای بر و بحر به تأیید عدل او****آمد به تیغ حادثه دربارهٔ امان
بوی چمن برآمد و برف جبل گداخت****گل با شکفتن آمد و بلبل به بوستان
آن دور شد که ناخن درنده تیز بود****و آن روزگار رفت که گرگی کند شبان
بر بقعه‌ای که چشم ارادت کند خدای****فرماندهی گمارد بر خلق مهربان
شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهد****از قیروان سپاه کشد تا به قیروان
گر تاختن به لشکر سیاره آورد****از هم بیوفتند ثریا و فرقدان
سلطان روم و روس به منت دهد خراج****چیپال هند و سند به گردن کشد قلان
ملکی بدین مسافت و حکمی برین نسق****ننوشته‌اند در همه شهنامه داستان
ای پادشاه مشرق و مغرب به اتفاق****بل کمترینه بندهٔ تو پادشه نشان
حق را به روزگار تو بر خلق منتیست****کاندر حساب عقل نیاید شمار آن
در روی دشمنان تو تیری بیوفتاد****کز هیبت تو پشت بدادند چون کمان
هر که به بندگیت کمر بست تاج یافت****بنهاد مدعی سر و بر سر نهاد جان
با شیر پنجه کردن روبه نه رای بود****باطل خیال بست و خلاف آمدش گمان
سر بر سنان نیزه نکردیش روزگار****گر سر به بندگی بنهادی بر آستان
گنجشک را که دانهٔ روزی تمام شد****از پیش باز، باز نیاید به آشیان
نفس درنده، پند خردمند نشنود****بگذار تا درشت بیوبارد استخوان
گردون سنان قهر به باطل نمی‌زند****الا کسی که خود بزند سینه بر سنان
اقبال نانهاده به کوشش نمی‌دهند****بر بام آسمان نتوان شد به نردبان
بخت بلند باید و پس کتف زورمند****بی‌شرطه خاک بر سر ملاح و بادبان
ای پادشاه روی زمین دور از آن تست****اندیشه کن تقلب دوران آسمان
بیخی نشان که دولت باقیت بردهد****کاین باغ عمر گاه بهارست و گه خزان
هر نوبتی نظر به یکی می‌کند سپهر****هر مدتی زمین به یکی می‌دهد زمان
چون کام جاودان متصور نمی‌شود****خرم تنی که زنده کند نام جاودان
نادان که بخل می‌کند و گنج می‌نهد****مزدور دشمنست تو بر دوستان فشان
یارب تو هرچه رای صوابست و فعل خیر****اندر دل وی افکن و بر دست وی بران
آهوی طبع بنده چنین مشک می‌دهد****کز پارس می‌برند به تاتارش ارمغان
بیهوده در بسیط زمین این سخن نرفت****مردم نمی‌برند که خود می‌رود روان
سعدی دلاوری و زبان‌آوری مکن****تا عیب نشمرند بزرگان خرده‌دان
گر در عراق نقد تو را بر محک زنند****بسیار زر که مس به درآید ز امتحان
لیکن به حکم آنکه خداوند معرفت****داند که بوی خوش نتوان داشتن نهان
گر چون بنفشه سر به سخن برنمی‌کنم****فکر از دلم چو لاله به در می‌کند زبان
چون غنچه عاقبت لبم از یکدگر برفت****تا چون شکوفه پر زر سرخم کنی دهان
یارب دعای پیر و جوانت رفیق باد****تا آن زمان که پیر شوی دولتت جوان
دست ملوک، لازم فتراک دولتت****چون پای در رکاب کنی بخت هم عنان
در اهتمام صاحب صدر بزرگوار****فرمانروای عالم و علامهٔ جهان
اکفی الکفاة روی زمین شمس ملک و دین****جانب نگاه‌دار خدای و خدایگان
صدر جهان و صاحب صاحبقران که هست****قدر مهان روی زمین پیش او مهان
گر مقتضی نحو نبودی نگفتمی****با بحر کف او خبر کان و اسم کان
نظم مدیح او نه به اندازهٔ منست****لیکن رواست نظم لالی به ریسمان
ای آفتاب ملک، بسی روزها بتاب****وی سایهٔ خدای بسی سالها بمان
خالی مباد گلشن خضرای مجلست****ز آواز بلبلان غزل‌گوی مدح‌خوان
تا بر درت به رسم بشارت همی زنند****دشمن به چوب تا چو دهل می‌کند فغان

قصیده شماره 43: برگ تحویل می‌کند رمضان

برگ تحویل می‌کند رمضان****بار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفت****دیر ننشست نازنین مهمان
غادر الحب صحبةالاحباب****فارق‌الخل عشرة الخلان
ماه فرخنده، روی برپیچید****و علک السلام یا رمضان
الوداع ای زمان طاعت و خیر****مجلس ذکر و محفل قرآن
مهر فرمان ایزدی بر لب****نفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آید****بس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی زار زار می‌نالید****بر فراق بهار وقت خزان
گفتم انده مبر که بازآید****روز نوروز و لاله و ریحان
گفت ترسم بقا وفا نکند****ورنه هر سال گل دمد بستان
روز بسیار و عید خواهد بود****تیر ماه و بهار و تابستان
تا که در منزل حیات بود****سال دیگر که در غریبستان
خاک چندان از آدمی بخورد****که شود خاک و آدمی یکسان
هردم از روزگار ما جزویست****که گذر می‌کند چو برق یمان
کوه اگر جزو جزو برگیرند****متلاشی شود به دور زمان
تاقیامت که دیگر آب حیات****بازگردد به جوی رفته روان
یارب آن دم که دم فرو بندد****ملک الموت واقف شیطان
کار جان پیش اهل دل سهلست****تو نگه دار جوهر ایمان

قصیده شماره 44: تمام گشت و مزین شد این خجسته مکان

تمام گشت و مزین شد این خجسته مکان****به فضل و منت پروردگار عالمیان
همیشه صاحب این منزل مبارک را****تن درست و دل شاد باد و بخت جوان
دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثواب****وزین دو درگذری کل من علیها فان
ز خسروان مقدم چنین که می‌شنوم****وفای عهد نکردست با کس این دوران
سرای آخرت آباد کن به حسن عمل****که اعتماد بقا را نشاید این بنیان
بس اعتماد مکن بر دوام دولت و عمر****که دولتی دگرت در پی است جاویدان
زمین دنیا، بستان زرع آخرتست****چو دست می‌دهدت تخم دولتی بفشان
بده که با تو بماند جزای کردهٔ نیک****وگر چنین نکنی از تو بازماند هان
بپاش تخم عبادت حبیب من زان پیش****که در زمین وجودت نماند آب روان
حیات زنده غنیمت شمر که باقی عمر****چو برف بر سر کوهست روی در نقصان
ز مال و منصب دنیا جزین نمی‌ماند****میان اهل مروت که «یاد باد فلان»
کلید گنج سعادت، نصیحت سعدیست****اگر قبول کنی گوی بردی از میدان
به نوبتند ملوک اندرین سپنج‌سرای****خدای عزوجل راست ملک بی‌پایان

قصیده شماره 45: شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان

شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان****اگر تو باز برآری حدیث من به دهان
بعید نیست که گر تو به عهد بازآیی****به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان
تو آن نه‌ای که چو غایب شوی ز دل بروی****تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان
قرار یک نفسم بی‌تو دست می‌ندهد****هم احتمال جفا به که صبر بر هجران
محب صادق اگر صاحبش به تیر زند****محبتش نگذارد که بر کند پیکان
وصال دوست به جان گر میسرت گردد****بخر که دیر به دست اوفتد چنین ارزان
کدام روز دگر جان به کار بازآید****که جان‌فشان نکنی روز وصل بر جانان؟
شکایت از دل سنگین یار نتوان کرد****که خویشتن زده‌ایم آبگینه بر سندان
ز دست دوست به نالیدن آمدی سعدی****تو قدر دوست ندانی که دوست داری جان
گر آن بدیع صفت خویشتن به ما ندهد****بیار ساقی و ما را ز خویشتن بستان
زمان باد بهارست، داد عیش بده****که دور عمر چنان می‌رود که برق ایمان
چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند****درین قضیه که گردد جهان پیر جوان
نظارهٔ چمن اردیبهشت خوش باشد****که بر درخت زند باد نوبهار افشان
مهندسان طبیعت ز جامه خانهٔ غیب****هزار حله برآرند مختلف الوان
ز کارگاه قضا در درخت پوشانند****قبای سبز که تاراج کرده بود خزان
به کلبهٔ چمن از رنگ و بوی باز کنند****هزار طبلهٔ عطار و تخت بازرگان
بهار میوه چو مولود نازپرور دوست****که تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان
نه آفتاب مضرت کند نه سایه گزند****که هر چهار به هم متفق شدند ارکان
اوان منقل آتش گذشت و خانهٔ گرم****زمان برکهٔ آبست و صفهٔ ایوان
بساط لهو بینداز و برگ عیش بنه****به زیر سایهٔ رز بر کنار شادروان
تو گر به رقص نیایی شگفت جانوری****ازین هوا که درخت آمدست در جولان
ز بانگ مشغلهٔ بلبلان عاشق مست****شکوفه جامه دریدست و سرو سرگردان
خجل شوند کنون دختران مصر چمن****که گل ز خار برآید چو یوسف از زندان
تو خود مطالعهٔ باغ و بوستان نکنی****که بوستان بهاری و باغ لالستان
کدام گل بود اندر چمن به زیباییت؟****کدام سرو به بالای تست در بستان؟
چه گویم آن خط سبز و دهان شیرین را****بجز خضر نتوان گفت و چشمهٔ حیوان
به چند روز دگر کافتاب گرم شود****مقر عیش بود سایه‌بان و سایهٔ بان
تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مرو****مگر به سایهٔ دستور پادشاه زمان
سحاب رحمت و دریای فضل و کان کرم****سپهر حشمت و کوه وقار و کهف امان
بزرگ روی زمین پادشاه صدرنشین****علاء دولت و دین صدر پادشاه‌نشان
که گردنان اکابر نخست فرمانش****نهند بر سر و پس سر نهند بر فرمان
وگر حسود نه راضیست گو به رشک بمیر****که مرتبت به سزاوار می‌دهد یزدان
نه تافتست چنین آفتاب بر آفاق****نه گستریده چنین سایه بر بسیط جهان
بلند پایهٔ قدرش چه جای فهم و قیاس****فراخ مایهٔ فضلش چه جای حصر وبیان
به گرد همتش ادراک آدمی نرسد****که فهم برنتواند گذشتن از کیوان
برو محاسن اخلاق چون رطب بر بار****درو فنون فضایل چو دانه در رمان
چو بر صحیفهٔ املی روان شود قلمش****زبان طعن نهد در بلاغت سحبان
........................................................
به ناز و نعمتش امروز حق نظر کردست****امید هست که فردا به رحمت و رضوان
کسان ذخیرهٔ دنیا نهند و غلهٔ او****هنوز سنبله باشد که رفت در میزان
بزرگوارا شرح معالیت که دهد****که فکر واصف ازو منقطع شود حیران
به گرد نقطهٔ عالم سپهر دایره گرد****ندید شبه تو چندانکه می‌کند دوران
که دید تشنهٔ ریان بجز تو در افاق****به عدل و عفو و کرم تشنه وز ادب ریان
خدای را به تو فضلی که در جهان دارد****کدام شکر توان گفت در مقابل آن
خنک عراق که در سایهٔ حمایت تست****حمایت تو نگویم، عنایت یزدان
ز بأس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب****که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان
بر درخت امیدت همیشه باد که نیست****به دور عدل تو جز بر درخت بار گران
سپهر با تو به رفعت برابری نکند****که شرمسار بود مدعی، بلا برهان
چو حصر منقبتت در قلم نمی‌آید****چگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان
من این قصیده به پایان نمی‌توانم برد****که شرح مکرمتت را نمی‌رسد پایان
به خاطرم غزلی سوزناک می‌گذرد****زبانه می‌زند از تنگنای دل به زبان
درون خانه ضرورت چو آتشی باشد****به اتفاق برون آید از دریچه دخان
نخواستم دگر این باد عشق پیمودن****ولیک می‌نتوان بستن آب طبع روان

قصیده شماره 46: تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان

تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان****که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان
پری که در همه عالم به حسن موصوفست****ز شرم چون تو پریزاده می‌رود پنهان
به دستهای نگارین چو در حدیث آبی****هزار دل ببری زینهار ازین دستان
دل از جفای تو گفتم به دیگری بدهم****کسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان
لبان لعل تو با هر که در حدیث آید****به راستی که ز چشمش بیوفتد مرجان
اگر هزار جراحت کنی تو بر دل ریش****دوای درد منست آن دهان مرهم دان
عوام خلق به انگشت می‌نمایندم****من از تعجب انگشت فکر بر دندان
امید وصل تو جانم به رقص می‌آرد****چو باد صبح که در گردش آورد ریحان
ز خلق گوی لطافت تو برده‌ای امروز****که دل به دست تو گوییست در خم چوگان
چنانکه صاحب عادل علاء دولت و دین****به دست فتح و ظفر گوی دولت از میدان
جمال عالم و انسان عین اهل ادب****که هیچ عین ندیدست مثل او انسان
بروج قصر معالیش از آن رفیع‌ترست****که تیر وهم برون آید از کمان گمان
من این سخن نه سزاوار قدر او گفتم****که سعی در همه یابی به قدر وسع و توان
چو مصطفی که عبارت به فهم وی نرسد****ولی مبالغهٔ خویش می‌کند حسان
بضاعت من و بازار علم و حکمت او****مثال قطره و دجلست و دجله و عمان
سر خجالتم از پیش برنمی‌آید****که در چگونه به دریا برند و لعل به کان
اگر نه بنده‌نوازی از آن طرف بودی****من این شکر نفرستادمی به خوزستان
متاع من که خرد در بلاد فضل و ادب؟****حکیم راه نشین را چه وقع در یونان؟
ولیک با همه جرمم امید مغفرتست****که تره نیز بود بر مواید سلطان
مرا قبول شما نام در جهان گسترد****مرا به صاحب دیوان عزیز شد دیوان
ملاذ اهل دل امروز خاندان شماست****که باد تا به قیامت به دولت آبادان
ز مال و منصب دنیا جز این نمی‌ماند****میان اهل مروت که یاد باد فلان
سرای آخرت آباد کن به حسن عمل****که اعتماد بقا را نشاید این بنیان
حیات مانده غنیمت شمر که باقی عمر****چو برف بر سر کوهست روی در نقصان
بمرد و هیچ نبرد آنکه جمع کرد و نخورد****بخور ببخش بده ای که می‌توانی هان
چو خیری از تو به غیری رسد فتوح‌شناس****که رزق خویش به دست تو می‌خورد مهمان
کرم به جای خردمند کن چو بتوانی****که ابر گم نکند بر زمین خوش باران
سخن دراز کشیدم به اعتماد قبول****که رحمت تو ببخشد هزار ازین عصیان
مرا که طبع سخنگوی در حدیث آمد****نه مرکبیست که بازش توان کشید عنان
اگر سفینهٔ شعرم روان بود نه عجب****که می‌رود به سرم از تنور دل طوفان
تو کوه جودی و من در میان ورطهٔ فقر****مگر به شرطهٔ اقبالت اوفتم به کران
دو چیز خواهمت از کردگار فرد عزیز****دوام دولت دنیا و ختم بر ایمان
خلاف نیست در آثار بر و معروفت****که دیر سال بماند تو دیرسال بمان
فلک مساعد و اقبال یار و بخت قرین****تنت درست و امیدت روا و حکم روان
ز نائبات قضا در پناه بارخدای****ز حادثات قران در حمایت قرآن
همای معدلتت سایه کرده بر سر خلق****به بوم حادثه بوم مخالفان ویران
بدین دو مصرع آخر که ختم خواهم کرد****امید هست به تحسین و گوش بر احسان
دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثواب****وزین دو درگذری کل من علیها فان

قصیده شماره 47: ای محافل را به دیدار تو زین

ای محافل را به دیدار تو زین****طاعتت بر هوشمندان فرض عین
آسمان در زیر پای همتت****بر زمین مالنده فرق فرقدین
از مقامات تا ثریا همچنان****کز ثریا تا ثری فرقست و بین
ای نهاده پای رفعت بر فلک****وی ربوده گوی عقل از اعقلین
کاش کابن مقله بودی در حیات****تا بمالیدی خطت بر مقلتین
در تو نتوان گفت جز اوصاف نیک****ور کسی گوید جز این میلست و مین
ای کمال نیک مردی بر تو ختم****نیک‌نامی منتشر در خافقین
عالم عادل امین شرق و غرب****سرور آفاق شمس‌الدین حسین
کز بهاء طلعتش چون آفتاب****می‌درخشد نور بین‌الحاجبین
ماه و پروین را نگه در قدر او****همچنان کز بطن ماهی در بطین
آنکه بیرون از ثنا و حمد او****بر سخن‌دانان سخن عیب است و شین
عقل را پرسیدم اندر عهد او****هیچ دشمن کام یابد؟ گفت این؟
پنجه بر شیران نیارد کرد تیز****ور هزاران مکر داند بوالحصین
من که چندین منت از وی بر منست****چون نگویم شکر او، والشکر دین
تا نپنداری که مشغولم ز ذکر****یا ز خدمت غافلم یک طرف عین
تا به گردون بر برخشند اختران****تا به گیتی در بتابد نیرین
جاودان در بارگاهت عیش باد****تا به گردون می‌رود آواز قین
بخت را با دوستانت اتفاق****چرخ را با دشمنان حرب حنین
ابر رحمت بر تو باران سال و ماه****روح راحت بر روان والدین
نامت اندر مشرق و مغرب روان****چشم بد دور از تو بعدالمشرقین

قصیده شماره 48: تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین

تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین****که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
چنانکه در نظری در صفت نمی‌آیی****منت چه وصف بگویم تو خود در آینه بین
مه از فروغ تو بر آسمان نمی‌تابد****چه جای ماه که خورشید لایکاد یبین
خدای تا گل آدم سرشت و خلق نگاشت****سلاله‌ای چو تو دیگر نیافرید از طین
نه در قبیلهٔ آدم که در بهشت خدای****بدین کمال نباشد جمال حورالعین
چنین درخت نروید ز بوستان ارم****چنین صنم نبود در نگارخانهٔ چین
مگر درخت بهشتی بود که بار آرد****شکوفهٔ گل و بادام و لاله و نسرین
ز بس که دیدهٔ مشتاق در تو حیرانست****ترنج و دست به یک‌بار می‌برد سکین
طریق اهل نظر خامشی و حیرانیست****که در نهایت وصفت نمی‌رسد تحسین
حکایت لبت اندر دهان نمی‌گنجد****لب و دهان نتوان گفت در درج ثمین
گر ابن مقله دگربار با جهان آید****چنانکه دعوی معجز کند به سحر مبین
به آب زر نتواند کشید چون تو الف****به سیم حل ننویسد مثال ثغر تو سین
بیا بیا که به جان آمدم ز تلخی هجر****بگوی از آن لب شیرین حکایتی شیرین
ترنجبین وصالم بده که شربت صبر****نمی‌کند خفقان فاد را تسکین
دریغ اگر قدری میل از آن طرف بودی****کزین طرف همه شوقست و اضطراب و حنین
تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید****مرا سری که حرامست بی‌تو بر بالین
میان حظ من و دشمنانت فرقی نیست****منت به مهر همی میرم و حسود به کین
اگر تو بر دل مسکین من نبخشایی****چه لازمست که جور و جفا برم چندین
به صدر صاحب دیوان ایخان نالم****که در ایاسهٔ او جور نیست بر مسکین
خدایگان صدور زمان و کهف امان****پناه ملت اسلام شمس دولت و دین
جمال مشرق و مغرب، صلاح خلق خدای****مشیر مملکت پادشاه روی زمین
که اهل مشرق و مغرب به شکر نعمت او****چو اهل مصر به احسان یوسفند رهین
بسی نماند که در عهد رأی و رأفت او****به یک مقام نشینند صعوه و شاهین
ز گوسپند بدوزد، رعایت نظرش****دهان گرگ و بدرد دهان شیر عرین
معین خیر و مطیع خدای و ناصح خلق****به رای روشن و فکر بلیغ و رای رزین
زهی به سایهٔ لطف تو خلق را آرام****خهی به قوت رای تو ملک را آیین
گر اقتضای زمان دور باز سرگیرد****بنات دهر نزایند بهتر از تو بنین
تو آن یگانهٔ دهری که در وسادهٔ حکم****به از تو تکیه نکردست هیچ صدرنشین
چو فیض چشمهٔ خورشید بامداد پگاه****که در تموج او منطمس شود پروین
فروغ رای تو مصباح راههای مخوف****عنان عزم تو مفتاح ملکهای حصین
خدای، مشرق و مغرب به ایلخان دادست****تو بر خزاین روی زمین حفیظ و امین
قضا موافق رایت بود که نتوان بود****خلاف رای تو رفتن مگر ضلال مبین
مخالفان تو را دست و پای اسب مراد****بریده باد که بی‌دست و پای به تنین
تمام ذکر تو ناگفته ختم خواهم کرد****که خوض کردم و دستم نمی‌دهد تبیین
لن مدحتک سبعین حجة دأبا****لما اقتدرت علی واحد من‌السبعین
کمال فضل تو را من به گرد می‌نرسم****مگر کسی کند اسب سخن به زین به ازین
ورای قدر منست التفات صدر جهان****که ذکر بندهٔ مخلص کند علی‌التعیین
برای مجلس انست گلی فرستادم****که رنگ و بوی نگرداندش مرور سنین
تو روی دختر دلبند طبع من بگشای****که پیر بود و ندادم به شوهر عنین
به زنده می‌کنم از ننگ وصلتش در گور****که زشت خوب نگردد به جامهٔ رنگین
اگر نه بنده‌نوازی از آن طرف بودی****که زهره داشت که دیبا برد به قسطنطین؟
که می‌برد به عراق این بضاعت مزجاة****چنانکه زیره به کرمان برند و کاسه به چین؟
تو را شمامهٔ ریحان من که یاد آورد****که خلق از آن طرف آرند نافهٔ مشکین؟
چه لایق مگسانست بامداد بهار****که در مقابلهٔ بلبلان کنند طنین؟
که نشر کرده بود طی من در آن مجلس؟****که برده باشد نام ثری به علیین؟
به شکر بخت بلند ایستاده‌ام که مرا****به عمر خویش نکردست هرگز این تمکین
میان عرصهٔ شیراز تا به چند آخر****پیاده باشم و دیگر پیادگان فرزین؟
چو بیدبن که تناور شود به پنجه سال****به پنچ روز به بالاش بردود یقطین
ز روزگار به رنجم چنانکه نتوان گفت****به خاک پای خداوند روزگار، یمین
بلی به یک حرکت از زمانه خرسندم****که روزگار به سر می‌رود به شدت و کین
دوای خسته و جبر شکسته کس نکند****مگر کسی که یقینش بود به روز یقین
یقین قلبی انی انال منک غنی****ولایزال یقینی من‌الهوان یقین
سخن بلند کنم تا بر آسمان گویند****دعای دولت او را فرشتگان آمین
همیشه خاتم اقبال در یمین تو باد****به عون ایزد و در چشم دشمنانت نگین
به رغم دشمن و اعجاب دوستان بادا****همیشه چشمهٔ رزقت معین و بخت معین
حزین نشسته حسودان دولتت همه سال****تو گوش کرده بر آواز مطربان حزین
مباد دشمنت اندر جهان وگر باشد****به زندگانی در سجن و مرده در سجین
دوان عیش تو بادا پس از هلاک عدو****چنانکه پیش تو دف می‌زنند و خصم دفین
ز دوستان تو آواز رود و بانگ سرود****بر آسمان شده وز دشمنان زفیر و انین
هزار سال جلالی بقای عمر تو باد****شهور آن همه اردی‌بهشت و فروردین

حرف و

 

قصیده شماره 49: ای بیش از آنکه در قلم آید ثنای تو

ای بیش از آنکه در قلم آید ثنای تو****واجب بر اهل مشرق و مغرب دعای تو
درویش و پادشاه ندانم درین زمان****الا به زیر سایهٔ همچون همای تو
نوشین روان و حاتم طایی که بوده‌اند****هرگز نبوده‌اند به عدل و سخای تو
منشور در نواحی و مشهور در جهان****آوازهٔ تعبد و خوف و رجای تو
اسلام در امان و ضمان سالمتست****از یمن همت و قدم پارسای تو
گر آسمان بداند قدر تو بر زمین****در چشم آفتاب کشد خاک پای تو
خلق از جزای خیر تو کردن مقصرند****پروردگار خلق تواند جزای تو
شکر مسافران که به آفاق می‌رود****گر بر فلک رسد نرسد در عطای تو
تیغ مبارزان نکند در دیار خصم****چندان اثر که همت کشور گشای تو
بدبخت نیست در همه عالم به اتفاق****الا کسی که روی بتابد ز رای تو
ای در بقای عمر تو خیر جهانیان****باقی مباد هر که نخواهد بقای تو
خاص از برای مصلحت عام دیرسال****بنشین که مثل تو ننشیند به جای تو
آن چیست در جهان که نداری تو آن مراد****تا سعدی از خدای بخواهد برای تو
تا آفتاب می‌رود و صبح می‌دمد****عاید به خیر باد صباح و مسای تو
یارب رضای او تو برآور به فضل خویش****کو روز و شب نمی‌طلبد جز رضای تو

حرف ه

 

قصیده شماره 50: در بهشت گشادند در جهان ناگاه

در بهشت گشادند در جهان ناگاه****خدا به چشم عنایت به خلق کرد نگاه
امید بسته برآمد صباح خیر دمید****به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه
چو ماه روی مسافر که بامداد پگاه****درآید از در امیدوار چشم به راه
شمایلی که نیاید به وصف در اوهام****خصایصی که نگنجد به ذکر در افواه
خدایگان معظم اتابک اعظم****سر ملوک زمان ناصر عبادالله
شهنشهی که زمین از فروغ طلعت او****منورست چنان کاسمان به طلعت ماه
خجسته روزی خرم کسی که باز کنند****به روی دولت و بختش در فرج ناگاه
که چشم داشت که یوسف عزیز مصر شود****اسیر بند بلای برادران در چاه؟
شب فراق نمی‌باید از فلک نالید****که روزهای سپیدست در شبان سیاه
هر آنکه بر در بخشایش خدای نشست****به عاقبت نرود ناامید ازین درگاه
زمانه بر سر آنست اگر خطایی کرد****که بعد از این همه طاعت کند به عذر گناه
خدای عمر درازت دهاد چندانی****که دست جور زمان از زمین کند کوتاه
به گرد خیمهٔ اسلام شقه‌ای بزنی****که کهربا نتواند ربود پرهٔ کاه
مراد سعدی از انشاء زحمت خدمت****نصیحتست به سمع قبول شاهنشاه
دوام دولت و آرام مملکت خواهی****ثبوت راحت و امن و مزید رفعت و جاه
کمر به طاعت و انصاف و عدل و عفو ببند****چو دست منت حق بر سرت نهاد کلاه
تو روشن آینه‌ای ز آه دردمند بترس****عزیز من، که اثر می‌کند در آینه آه
معلمان بدآموز را سخن مشنو****که دیر سال بمانی به کام نیکوخواه
دعای زنده دلانت رفیق باد و قرین****خدای عالمیانت نصیر باد و پناه

حرف ی

 

قصیده شماره 51: ای که پنجاه رفت و در خوابی

ای که پنجاه رفت و در خوابی****مگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشم****شرم بادت که قطرهٔ آبی
کهل گشتی و همچنان طفلی****شیخ بودی و همچنان شابی
تو به بازی نشسته و ز چپ و راست****می‌رود تیر چرخ پرتابی
تا درین گله گوسفندی هست****ننشیند فلک ز قصابی
تو چراغی نهاده بر ره باد****خانه‌ای در ممر سیلابی
گر به رفعت سپهر و کیوانی****ور به حسن آفتاب و مهتابی
ور به مشرق روی به سیاحی****ور به مغرب رسی به جلابی
ور به مردی ز باد درگذری****ور به شوخی چو برف بشتابی
ور به تمکین ابن عفانی****ور به نیروی ابن خطابی
ور به نعمت شریک قارونی****ور به قوت عدیل سهرابی
ور میسر شود که سنگ سیاه****زر صامت کنی به قلابی
ملک‌الموت را به حیله و زور****نتوانی که دست برتابی
منتهای کمال، نقصانست****گل بریزد به وقت سیرابی
تو که مبدا و مرجعت اینست****نه سزاوار کبر و اعجابی
خشت بالین گور یاد آور****ای که سر بر کنار احبابی
خفتنت زیر خاک خواهد بود****ای که در خوابگاه سنجابی
بانگ طبلت نمی‌کند بیدار****تو مگر مرده‌ای نه در خوابی
بس خلایق فریفتست این سیم****که تو لرزان برو چو سیمایی
بس جهان دیده این درخت قدیم****که تو پیچان برو چو لبلابی
بس بگردید و بس بخواهد گشت****بر سر ما سپهر دولابی
تو ممیز به عقل و ادراکی****نه مکرم به جاه و انسابی
تو به دین ارجمند و نیکونام****نه به دنیا و ملک و اسبابی
ابلهی صد عتابی خارا****گر بپوشد خریست عتابی
نقش دیوار خانه‌ای تو هنوز****گر همین صورتی و القابی
ای مرید هوای نفس حریص****تشنه بر زهر همچو جلابی
قیمت خویشتن خسیس مکن****که تو در اصل جوهری نابی
دست و پایی بزن به چاره و جهد****که عجب در میان غرقابی
عهدهای شکسته را چه طریق****چاره هم توبتست و شعابی
به در بی‌نیاز نتوان رفت****جز به مستغفری و اوابی
تو در خلق می‌زنی شب و روز****لاجرم بی‌نصیب ازین بابی
کی دعای تو مستجاب کند****که به یک روح در دو محرابی
یارب از جنس ما چه خیر آید****تو کرم کن که رب اربابی
غیب دان و لطیف و بی‌چونی****سترپوش و کریم و توابی
سعدیا راستی ز خلق مجوی****چون تو در نفس خود نمی‌یابی
جای گریه‌ست بر مصیبت پیر****تو چو کودک هنوز لعابی
با همه عیب خویشتن شب و روز****در تکاپوی عیب اصحابی
گر همه علم عالمت باشد****بی‌عمل مدعی و کذابی
پیش مردان آفتاب صفت****به اضافت چو کرم شب‌تابی
پیر بودی و ره ندانستی****تو نه پیری که طفل کتابی

قصیده شماره 52: به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای

به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای****کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای
چه دوستی کند ایام اندک اندک بخش****که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای؟
چه مایه بر سر این ملک سروران بودند****چو دور عمر به سر شد درآمدند از پای
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانی****که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای
درم به جورستانان زر به زینت ده****بنای خانه‌کنانند و بام قصراندای
به عاقبت خبر آمد که مرد ظالم و ماند****به سیم سوختگان زرنگار کرده سرای
بخور مجلسش از ناله‌های دودآمیز****عقیق زیورش از دیده‌های خون‌پالای
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس****بلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای؟
دو خصلت‌اند نگهبان ملک و یاور دین****به گوش جان تو پندارم این دو گفت خدای
یکی که گردن زورآوران به قهر بزن****دوم که از در بیچارگان به لطف درآی
به تیغ و طعنه گرفتند جنگجویان ملک****تو بر و بحر گرفتی به عدل و همت و رای
چو همتست چه حاجت به گرز مغفرکوب****چو دولتست چه حاجت به تیر جوشن خای
به چشم عقل من این خلق پادشاهانند****که سایه بر سر ایشان فکنده‌ای چو همای
سماع مجلست آواز ذکر و قرآنست****نه بانگ مطرب و آوای چنگ و نالهٔ نای
عمل بیار که رخت سرای آخرتست****نه عود سوز به کار آیدت نه عنبرسای
کف نیاز به حق برگشای و همت بند****که دست فتنه ببندد خدای کارگشای
بد اوفتند بدان لاجرم که در مثلست****که مار دست ندارد ز قتل مارافسای
هر آن کست که به آزار خلق فرماید****عدوی مملکتست او به کشتنش فرمای
به کامهٔ دل دشمن نشیند آن مغرور****که بشنود سخن دشمنان دوست‌نمای
اگر توقع بخشایش خدایت هست****به چشم عفو و کرم بر شکستگان بخشای
دیار مشرق و مغرب مگیر و جنگ مجوی****دلی به دست کن و زنگ خاطری بزدای
گرت به سایه در آسایشی به خلق رسد****بهشت بردی و در سایه خدای آسای
نگویمت چو زبان‌آوران رنگ‌آسای****که ابر مشک‌فشانی و بحر گوهر زای
نکاهد آنچه نبشتست عمر و نفزاید****پس این چه فایده گفتن که تا به حشر بپای
مزید رفعت دنیا و آخرت طلبی****به عدل و عفو و کرم کوش و در صلاح افزای
به روز حشر که فعل بدان و نیاکان را****جزا دهند به مکیال نیک و بد پیمای
جریدهٔ گنهت عفو باد و توبه قبول****سپیدنامه و خوشدل به عفو بار خدای
به طعنه‌ای زده باد آنکه بر تو بد خواهد****که بار دیگرش از سینه برنیاید وای

قصیده شماره 53: چه دعا گویمت ای سایهٔ میمون همای

چه دعا گویمت ای سایهٔ میمون همای****یارب این سایه بسی بر سر اسلام بپای
جود پیدا و وجود از نظر خلق نهان****نام در عالم و خود در کنف ستر خدای
در سراپردهٔ عصمت به عبادت مشغول****پادشاهان متوقف به در پرده‌سرای
آفتاب اینهمه شمع از پی و مشعل در پیش****دست بر سینه نهندش که به پروانه درآی
مطلع برج سعادت فلک اختر سعد****بحر دردانهٔ شاهی، صدف گوهرزای
حرم عفت و عصمت به تو آراسته باد****علم دین محمد به محمد برپای
خلف دودهٔ سلغر، شرف دولت و ملک****ملک آیت رحمت، ملک ملک‌آرای
سایهٔ لطف خدا، داعیهٔ راحت خلق****شاه گردنکش دشمن کش عاجز بخشای
ملک ویران نشود خانهٔ خیر آبادان****دین تغیر نکند قاعدهٔ عدل به جای
ای حسود ار نشوی خاک در خدمت او****دیگرت باد به دستست برو می‌پیمای
هر که خواهد که در این مملکت انگشت خلاف****بر خطایی بنهد، گو برو انگشت بخای
جهد و مردی ندهد آنچه دهد دولت و بخت****گنج و لشکر نکند آنچه کند همت و رای
قدم بنده به خدمت نتوانست رسید****قلم از شوق و ارادت به سر آمد نه به پای
جاودان قصر معالیت چنان باد که مرغ****نتواند که برو سایه کند غیر همای
نیکخواهان تو را تاج کرامت بر سر****بدسگالان تو را بند عقوبت در پای

قصیده شماره 54: به خرمی و به خیر آمدی و آزادی

به خرمی و به خیر آمدی و آزادی****که از صروف زمان در امان حق بادی
به اتفاق همایون و طلعت میمون****دری ز شادی بر روی خلق بگشادی
به هر مقام که پای مبارکت برسد****زمانه را نرسد دست جور و بیدادی
بزرگ پیش خداوند بنده‌ای باشد****که بندگان خدایش کنند آزادی
بهشت گرچه پرآسایشست و ناز و نعیم****جز آن متاع نیابی که خود فرستادی
تو را سلامت دنیا و آخرت باشد****که بیخ خیر نشاندی و داد حق دادی
دعای زنده‌دلانت بلا بگرداند****غم رعیت و درویش بردهد شادی
خدای عزوجل از تو بنده خشنودست****وزان پدر که تو فرزند پرهنر زادی
ملوک روی زمین بر سواد منشورت****نهاده سر چو قلم بر بیاض بغدادی

قصیده شماره 55: ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری

ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری****درویشی اختیار کنی بر توانگری
ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد****تو نیز با گدای محلت برابری
گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنند****نوبت به دیگری بگذاری و بگذری
دنیا زنیست عشوه‌ده و دلستان ولیک****با کس به سر همی نبرد عهد شوهری
آهسته رو که بر سر بسیار مردمست****این جرم خاک را که تو امروز بر سری
آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت****دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری؟
این غول روی بستهٔ کوته نظر فریب****دل می‌برد به غالیه اندوده چادری
هاروت را که خلق جهان سحر ازو برند****در چه فکند غمزهٔ خوبان به ساحری
مردی گمان مبر که به پنجه است و زور کتف****با نفس اگر برآیی دانم که شاطری
با شیر مردیت سگ ابلیس صید کرد****ای بی‌هنر بمیر که از گربه کمتری
هشدار تا نیفکندت پیروی نفس****در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری
سر در سر هوا و هوس کرده‌ای و ناز****در کار آخرت کنی اندیشه سرسری
دنیا به دین خریدنت از بی‌بصارتیست****ای بدمعاملت به همه هیچ می‌خری
تا جان معرفت نکند زنده شخص را****نزدیک عارفان حیوانی محقری
بس آدمی که دیو به زشتی غلام اوست****ور صورتش نماید زیباتر از پری
گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود****نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری
چندت نیاز و آز دواند به بر و بحر****دریاب وقت خویش که دریای گوهری
پیداست قطره‌ای که به قیمت کجا رسد****لیکن چو پرورش بودت دانهٔ دری
گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست****بشناس قدر خویش که گوگرد احمری
ای مرغ پای‌بسته به دام هوای نفس****کی بر هوای عالم روحانیان پری؟
باز سپید روضهٔ انسی چه فایده****کاندر طلب چو بال بریده کبوتری
چون بوم بدخبر مفکن سایه بر خراب****در اوج سدره کوش که فرخنده طایری
آن راه دوزخست که ابلیس می‌رود****بیدار باش تا پی او راه نسپری
در صحبت رفیق بدآموز همچنان****کاندر کمند دشمن آهخته خنجری
راهی به سوی عاقبت خیر می‌رود****راهی به سؤ عاقبت اکنون مخیری
گوشت حدیث می‌شنود، هوش بی‌خبر****در حلقه‌ای به صورت و چون حلقه بر دری
دعوی مکن که برترم از دیگران به علم****چون کبر کردی از همه دونان فروتری
از من بگوی عالم تفسیرگوی را****گر در عمل نکوشی نادان مفسری
بار درخت علم ندانم مگر عمل****با علم اگر عمل نکنی شاخ بی‌بری
علم آدمیتست و جوانمردی و ادب****ورنی ددی، به صورت انسان مصوری
از صد یکی به جای نیاورده شرط علم****وز حب جاه در طلب علم دیگری
هر علم را که کار نبندی چه فایده****چشم از برای آن بود آخر که بنگری
امروزه غره‌ای به فصاحت که در حدیث****هر نکته را هزار دلایل بیاوری
فردا فصیح باشی در موقف حساب****گر علتی بگویی و عذری بگستری
ور صد هزار عذر بخواهی گناه را****مر شوی کرده را نبود زیب دختری
مردان به سعی و رنج به جایی رسیده‌اند****تو بی‌هنر کجا رسی از نفس‌پروری
ترک هواست، کشتی دریای معرفت****عارف به ذات شو نه به دلق قلندری
در کم ز خویشتن به حقارت نگه مکن****گر بهتری به مال، به گوهر برابری
ور بی‌هنر به مال کنی کبر بر حکیم****کون خرت شمارد اگر گاو عنبری
فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش****این هر دو قرن اگر بگرفتی سکندری
عمری که می‌رود به همه حال جهد کن****تا در رضای خالق بیچون به سر بری
مرگ آنک اژدهای دمانست پیچ پیچ****لیکن تو را چه غم که به خواب خوش اندری
فارغ نشسته‌ای به فراخای کام دل****باری ز تنگنای لحد یاد ناوری
باری گرت به گور عزیزان گذربود****از سر بنه غرور کیایی و سروری
کانجا به دست واقعه بینی خلیل‌وار****بر هم شکسته صورت بتهای آزری
فرق عزیز و پهلوی نازک نهاده تن****مسکین به خشت بالشی و خاک بستری
تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان****بردند گنج عافیت از کنج صابری
پیش از من و تو بر رخ جانها کشیده‌اند****طغرای نیک‌بختی و نیل بداختری
آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای****روزی نکرد چون نکشد غل مدبری
زنهار پند من پدرانه است گوش گیر****بیگانگی مورز که در دین برادری
ننگ از فقیر اشعث اغبر مدار از آنک****در وقت مرگ اشعث و در گور اغبری
دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت****دامن‌کشان سندس خضرند و عبقری
روی زمین به طلعت ایشان منورست****چون آسمان به زهره و خورشید و مشتری
در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر****خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری
گه گه خیال در سرم آید که این منم****ملک عجم گرفته به تیغ سخننوری
بازم نفس فرو رود از هول اهل فضل****با کف موسوی چه زند سحر سامری؟
شرم آید از بضاعت بی‌قیمتم ولیک****در شهر آبگینه فروشست و جوهری

قصیده شماره 56: بزن که قوت بازوی سلطنت داری

بزن که قوت بازوی سلطنت داری****که دست همت مردانت می‌دهد یاری
جهان‌گشای و عدو بند و ملک‌بخش و ستان****که در حمایت صاحبدلان بسیاری
گرت به شب نبدی سر بر آستانهٔ حق****کیت به روز میسر شدی جهانداری؟
به دولت تو چنان ایمنست پشت زمین****که خلق در شکم مادرند پنداری
به زیر سایهٔ عدل تو آسمان را نیست****مجال آنکه کند بر کسی ستمکاری
کف عطای تو گر نیست ابر رحمت حق****چه نعمت است که بر بر و بحر می‌باری
مدیح، شیوهٔ درویش نیست تا گویم****مثال بحر محیطی و ابر آذاری
نگویمت که به فضل از کرام ممتازی****نگویمت که به عدل از ملوک مختاری
وگرچه این همه هستی، نصیحت اولیتر****که پند، راه خلاص است و دوستی باری
به سعی کوش که ناگه فراغتت نبود****که سر بخاری اگر روی شیر نر خاری
خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد****به خوب رویی، لیکن به خوب کرداری
شکوه و لشکر و جاه و جمال و مالت هست****ولی به کار نیاید بجز نکوکاری
چه روزها به شب آورده‌ای به راحت نفس****چه باشد ار به عبادت شبی به روز آری
که پیش اهل دل آب حیات در ظلمات****دعای زنده‌دلانست در شب تاری
خدای سلطنتت بر زمین دنیا داد****ز بهر آنکه درو تخم آخرت کاری
به نیک و بد چو بباید گذاشت این بهتر****که نام نیک به دست آوری و بگذاری
پس از گرفتن عالم چو کوچ خواهد بود****رواست گر همه عالم گرفته انگاری
صراط راست که داند در آن جهان رفتن؟****کسی که خو کند اینجا به راست رفتاری
جهان ستانی و لشکرکشی چه مانندست****به کامرانی درویش در سبکباری؟
به بندگی سر طاعت بنه که بربایی****به رفعت از سر گردون، کلاه جباری
چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانند****بزرگتر ملک و کمترینه بازاری
ورین گدا به مثل نیکبخت برخیزد****بدان امیر اجلش دهند سالاری
تو را که رحمت و دادست و دین، بشارت باد****که جور و ظلم و تعدی ز خلق برداری
بقای مملکت اندر وجود یک شرطست****که دست هیچ قوی بر ضعیف نگماری
به دولتت علم دین حق فراشته باد****به صولتت علم کفر در نگونساری
چنانکه تا به قیامت کسی نشان ندهد****بجز دهانه فرنگی و مشک تاتاری
هزار سال نگویم بقای عمر تو باد****که این مبالغه دانم ز عقل نشماری
همین سعادت و توفیق بر مزیدت باد****که حق‌گزاری و بی‌حق کسی نیازاری

قصیده شماره 57: گرین خیال محقق شود به بیداری

گرین خیال محقق شود به بیداری****که روی عزم همایون ازین طرف داری
خدای را که تواند گزارد شکر و سپاس****یکی منم که به مدحش کنم شکرباری
ندید دشمن بی‌طالع آنچه از حق خواست****که یار با سر لطف آمدست و دلداری
تو یاد هر که کنی در جهان بزرگ شود****مگر که دیگرش از یاد خویش بگذاری
وگر مرا هنری نیست یا خطایی هست****تو آن مکارم اخلاق خویش یاد آری
جماعتی شعرای دروغ شیرین را****اگر به روز قیامت بود گرفتاری
مرا که شکر و ثنای تو گفته‌ام همه عمر****مگر خدای نگیرد به راست گفتاری
تو روی دختر دلبند طبع من بگشای****که خانگیش برآورده‌ام نه بازاری
چو همسریش نبینم به ناقصی ندهم****خلیفه‌زاده تحمل چرا کند خواری؟
به هر درم سر همت فرو نمی‌آید****ببسته‌ام در دکان ز بی‌خریداری
من آبروی نخواهم ز بهر نان دادن****که پیش طایفه‌ای مرگ به که بیماری
خدای در دو جهانت جزای خیر دهاد****که هر چه داد به اضعاف آن سزاواری
تو را که همت و اقبال و فر و بخت اینست****به هر چه سعی کنی دولتت دهد یاری

قصیده شماره 58: وجودم به تنگ آمد از جور تنگی

وجودم به تنگ آمد از جور تنگی****شدم در سفر روزگاری درنگی
جهان زیر پی چون سکندر بریدم****چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی
برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم****جهان درهم افتاده چون موی زنگی
چو بازآمدم کشور آسوده دیدم****ز گرگان به در رفته آن تیز چنگی
خط ماهرویان چو مشک تتاری****سر زلف خوبان چو درع فرنگی
به نام ایزد آباد و پر ناز و نعمت****پلنگان رها کرده خوی پلنگی
درون مردمی چون ملک نیک محضر****برون، لشکری چون هژبران جنگی
چنان بود در عهد اول که دیدی****جهانی پرآشوب و تشویش و تنگی
چنان بود در عهد اول که دیدی****جهانی پرآشوب و تشویش و تنگی
چنین شد در ایام سلطان عادل****اتابک ابوبکربن سعد زنگی

قصیده شماره 59: دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی****زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمی****آزار مرمان نکند جز مغفلی
باری نظر به خاک عزیزان رفته کن****تا مجمل وجود ببینی مفصلی
آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس****هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی
درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند****بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی
زان گنجهای نعمت و خروارهای مال****با خویشتن به گور نبردند خردلی
از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت****بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی
بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت****گویند ازو هنوز که بودست عادلی
ای آنکه خانه در ره سیلاب می‌کنی****بر خاک رودخانه نباشد معولی
دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد****هرگز نبود دور زمان بی‌تبدلی
مرگ از تو دور نیست وگر هست فی‌المثل****هر روز باز می‌رویش پیش، منزلی
بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب****خالی نباشد از خللی یا تزلزلی
دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ****آسوده عارفان که گرفتند ساحلی
دانا چه گفت، گفت چو عزلت ضرورتست****من خود به اختیار نشینم به معزلی
یعنی خلاف رای خداوند حکمت است****امروز خانه کردن و فردا تحولی
آنگه که سر به بالش گورم نهند باز****از من چه بالشی که بماند چه حنبلی
بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل****ناچارش آخریست همیدون که اولی
خواهی که رستگار شوی راستکار باش****تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی
تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز****پس واجبست در همه کاری تأملی
باید که قهر و لطف بود پادشاه را****ورنه میسرش نشود حل مشکلی
وقتی به لطف گوی که سالار قوم را****با گفت و گوی خلق بباید تحملی
وقتی به قهر گوی که صد کوزهٔ نبات****گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی
مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش****باری که بیند و خری اوفتاده در گلی
رستم به نیزه‌ای نکند هرگز آن مصاف****با دشمنان خویش که زالی به مغزلی
هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی****خرم کسی شود مگر از موت غافلی
نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود****ترتیب کرده‌اند تو را نیز محملی
گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی****بی‌جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی
حقگوی را زبان ملامت بود دراز****حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی
تو راست باش تا دگران راستی کنند****دانی که بی‌ستاره نرفتست جدولی
خاص از برای وسوسهٔ دیو نفس را****شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی
جز نیکبخت پند خردمند نشنود****اینست تربیت که پریشان مکن دلی
تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور****بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی
این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست****مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی
وان کیست انکیانه که دادار آسمان****دادست مرو را همه حسن و شمایلی
نویین اعظم آنکه به تدبیر و فهم و رای****امروز در بسیط ندارد مقابلی
من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش****کس پیش آفتاب نکردست مشعلی
منت‌پذیر او نه منم در زمین پارس****در حق کیست آنکه ندارد تفضلی
عمرت دراز باد نگویم هزار سال****زیرا که اهل حق نپسندند باطلی
نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد****تا بر سرش ز عقل بداری موکلی
تا بلبلان به ناله درآیند بامداد****هر گه که سر برآورد از بوستان گلی
همواره بوستان امیدت شکفته باد****سعدی دعای خیر تو گویان چو بلبلی

قصیده شماره 60: دریغ روز جوانی و عهد برنایی

دریغ روز جوانی و عهد برنایی****نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی
سر فروتنی انداخت پیریم در پیش****پس از غرور جوانی و دست بالایی
دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد****ستیز دور فلک ساعد توانایی
زهی زمانهٔ ناپایدار عهد شکن****چه دوستیست که با دوستان نمی‌پایی
که اعتماد کند بر مواهب نعمت****که همچو طفل ببخشی و باز بربایی
به‌زارتر گسلی هر چه خوبتر بندی****تباه‌تر شکنی هر چه خوشتر آرایی
به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت****که در شکنجهٔ بی‌کامیش نفرسایی
اگر زیادت قدرست در تغیر نفس****نخواستم که به قدر من اندر افزایی
مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی****تو را سلامت پیری و پای برجایی
شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب****کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی
چو با قضای اجل بر نمی‌توان آمد****تفاوتی نکند گربزی و دانایی
نه آن جلیس انیس از کنار من رفتست****که بعد ازو متصور شود شکیبایی
دریغ خلعت دیبای احسن‌التقویم****بر آستین تنعم، طراز زیبایی
غبار خط معنبر نشسته بر گل روی****چنانکه مشک به ماورد بر سمن سایی
اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی****چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی
زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد****نه آب دیده، که گر خون دل بپالایی
همیشه باز نباشد در دو لختی چشم****ضرورتست که روزی به گل براندایی
ندوخت جامهٔ کامی به قد کس گردون****که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی
چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه****زمانه مجلس عیش بتان یغمایی
چو تخم خرما فردات پایمال کنند****وگر به سروری امروز نخل خرمایی
برادران تو بیچاره در ثری رفتند****تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی
خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده****به پنج روز که در عشرت تمنایی
دماغ پخته که من شیرمرد برناام****برو چو با سگ نفس نبهره بر نایی
اگر بود دلمؤمنچو موم، نرم نهاد****تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی
هر آن زمان که ز تو مردمی برآساید****درست شد به حقیقت که مردم‌آسایی
وگر به جهل برفتی به عذر بازپس آی****که چاره نیست برون از شکسته پیرایی
سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن****چو روزگار به پیرانه سر به رعنایی
وگر عنایت و توفیق حق نگیرد دست****به دست سعی تو بادست تا نپیمایی
ببخش بار خدایا بعه فضل و رحمت خویش****که دردمند نوازی و جرم بخشایی
بضاعتی نه سزاوار حضرت آوردیم****مگر به عین عنایت قبول فرمایی
ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست****کجا رود مگس از کارگاه حلوایی

قصیده شماره 61: شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیبایی

شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیبایی****ندارم از همه عالم دگر تمنایی
فرشته رشک برد بر جمال مجلس من****گر التفات کند چون تو مجلس آرایی
نه وامقی چو من اندر جهان به دست آید****اسیر قید محبت، نه چون تو عذرایی
ضرورتست بلا دیدن و جفا بردن****ز دست آنکه ندارد به حسن همتایی
دلی نماند که در عهد او نرفت از دست****سری نماند که با او نپخت سودایی
قیامتست که در روزگار ما برخاست****به راستی که بلاییست آن نه بالایی
دگر چه بینی اگر روی ازو بگردانی****که نیست خوشتر از او در جهان تماشایی
وگر کنی نظر از دور کن که نزدیکست****که سر ببازی اگر پیشتر نهی پایی
چنان مکابره دل می‌برد که پنداری****که پادشاه منادی زده است یغمایی
ز رنج خاطر صاحبدلان نیندیشد****که پیش صاحب دیوان برند غوغایی
که نیست در همه عالم به اتفاق امروز****جز آستانهٔ او مقصدی و ملجایی
اجل روی زمین کاسمان به خدمت او****چو بنده‌ایست کمر بسته پیش مولایی
مراد ازین سخنم دانی حکیم چه بود****سلامی ار نکند حمل بر تقاضایی
مراست با همه عیب این هنر بحمدالله****که سر فرو نکند همتم به هر جایی
خدای راست به عهد تو ای ولی زمان****بر اهل روی زمین نعمتی و آلایی
کسان سفینه به دریا برند و سود کنند****نه چون سفینهٔ سعدی نه چون تو دریایی

مراثی

 

ذکر وفات امیرفخرالدین ابی‌بکر طاب ثراه-

وجود عاریتی دل درو نشاید بست****همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
اگر جواهر ارواح در کشاکش نزع****همی به عالم علوی رود ز عالم پست
بر آب دیدهٔ مهجور هم ملامت نیست****که شوق می‌بستاند عنان عقل از دست
درخت سبز نمی‌بینی ای عجب در باغ****که چون فرو دود آبش چو شاخ تر بشکست
چگونه تلخ نباشد شب فراق کسی****که بامداد قیامت درو توان پیوست
جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد****بر آب و باد کجا باشد اعتماد نشست؟
چو لشکری که به گوش آیدش ندای رحیل****که خیمه برکن و آخور هنوز خنگ نبست
کمان عمر چهل سالگی و پنجه را****به زور دست طبیعت شکسته گیر به شست
گر انگبین دهدت روزگار غره مباش****که باز در دهنت همچنان کند که کبست
خدای عزوجل قبض کرد بندهٔ خویش****تو نیز صبر کن ای بندهٔ خدای پرست
جهان سرای غرورست و دیو نفس و هوا****عفاالله آنکه سبکبار و بیگناه برست
رضا به حکم قضا گر دهیم و گر ندهیم****ازین کمند نشاید به شیرمردی رست
بنفشه‌وار نشستن چه سود سر در پیش****دریغ بیهده بردن بران دو نرگس مست
گر آفتاب فرو شد هنوز باکی نیست****تو را که سایهٔ بوبکر سعد زنگی هست

در مرثیهٔ عز الدین احمد بن یوسف-

دردی به دل رسید که آرام جان برفت****وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت
شاید که چشم چشمه بگرید به های های****بر بوستان که سرو بلند از میان برفت
بالا تمام کرده درخت بلند ناز****ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت
گیتی برو چو خوش سیاووش نوحه کرد****خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت
دود دل از دریچه برآمد که دود دیگ****هرگز چنین نبود که تا آسمان برفت
تا آتش است خرمن کس را چنین نسوخت****زنهار از آتشی که به چرخش دخان برفت
باران فتنه بر در و دیوار کس نبود****بر بام ما ز گریهٔ خون ناودان برفت
تلخست شربت غم هجران و تلخ‌تر****بر سرو قامتی که به حسرت جوان برفت
چندان برفت خون ز چراحت به راستی****کز چشم مادر و پدر مهربان برفت
همچون شقایقم دل خونین سیاه شد****کان سرو نوبر آمده از بوستان برفت
خوردیم زخمها که نه خون آمد و نه آه****وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت
هشیار سرزنش نکند دردمند را****کز دل نشان نمی‌رود و دلنشان برفت
چشم و چراغ اهل قبایل ز پیش چشم****برق جهنده چون برود همچنان برفت
لیکن سموم قهر اجل را علاج نیست****بسیار ازین ورق که به باد خزان برفت
ما کاروان آخرتیم از دیار عمر****او مرد بود پیشتر از کاروان برفت
اقبال خاندان شریف و برادران****جاوید باد اگر یکی از خاندان برفت
ای نفس پاک منزل خاکت خجسته باد****تنها نه بر تو جور و جفای زمان برفت
دانند عاقلان به حقیقت که مرغ روح****وقتی خلاص یافت کزین آشیان برفت
زنهار از آن شبانگه تاریک و بامداد****کز تو خبر نیامد و از ما فغان برفت
زخمی چنان نبود که مرهم توان نهاد****داروی دل چه فایده دارد چو جان برفت
شرح غمت تمام نگفتیم همچنان****این صد یکیست کز غم دل بر زبان برفت
سعدی همیشه بار فراق احتمال اوست****این نوبتش ز دست تحمل عنان برفت
حکم خدای بود قرانی که از سپهر****بر دست و تیغ حضرت صاحبقران برفت
عمرش دراز باد که بر قتل بیگناه****وقتی دریغ گفت که تیر از کمان برفت

در مرثیهٔ اتابک ابوبکر بن سعد زنگی-

به اتفاق دگر دل به کس نباید داد****ز خستگی که درین نوبت اتفاق افتاد
چو ماه دولت بوبکر سعد افل شد****طلوع اختر سعدش هنوز جان می‌داد
امید امن و سلامت به گوش دل می‌گفت****بقای سعد ابوبکر سعد زنگی باد
هنوز داغ نخستین درست ناشده بود****که دست جور زمان داغ دیگرش بنهاد
نه آن دریغ که هرگز به در رود از دل****نه آن حدیث که هرگز برون شود از یاد
عروس ملک نکوروی دختریست ولیک****وفا نمی‌کند این سست مهر با داماد
نه خود سریر سلیمان به باد رفتی و بس****که هرکجا که سریریست می‌رود بر باد
وجود خلق بدل می‌شود وگرنه زمین****همان ولایت کیخسروست و تور و قباد
شنیده‌ایم که با جمله دوستی پیوست****نگفته‌اند که با هیچکس به عهد استاد
چو طفل با همه بازید و بی‌وفایی کرد****عجبتر آنکه نگشتند هیچ یک استاد
بدین خلاف ندانم که ملک شیرینست****ولی چه سود که در سنگ می‌کشد فرهاد
ز مادر آمده بی‌گنج و ملک و خیل و حشم****همی روند چنانک آمدند مادرزاد
روان پاک ابوبکر سعد زنگی را****خدای پاک به فضل و کرم بیامرزاد
همه عمارت آرامگاه عقبی کرد****که اعتماد بقا را نشاید این بنیاد
اگر کسی به سپندارمذ نپاشد تخم****گدای خرمن دیگر کسان بود مرداد
امید هست که روشن بود بر او شب گور****که شمعدان مکارم ز پیش بفرستاد
به روز عرض قیامت خدای عزوجل****جزای خیر دهادش که داد خیر بداد
بکرد و با تن خود کرد هر چه از انصاف****همین قیاس بکن گر کسی کند بیداد
کسان حکومت باطل کنند و پندارند****که حکم را همه وقتی ملازمست نفاذ
هزار دولت سلطانی و خداوندی****غلام بندگی و گردن از گنه آزاد
گر آب دیدهٔ شیرازیان بپیوندد****به یکدگر برود همچو دجله در بغداد
ولی چه فایده از گردش زمانه نفیر****نکرده‌اند شناسندگان ز حق فریاد
اگر ز باد خزان گلبنی شکفته بریخت****بقای سرو روان باد و سایهٔ شمشاد
هنوز روی سلامت به کشورست وعید****هنوز پشت سعادت به مسندست سعاد
کلاه دولت و صولت به زور بازو نیست****به هفت ساله دهد بخت و دولت از هفتاد
به خدمتش سر طاعت نهند خرد و بزرگ****دران قبیله که خردی بود بزرگ نهاد
قمر فرو شد و صبح دوم جهان بگرفت****حیات او به سر آمد دوام عمر تو باد
گشایشت بود ار پند بنده گوش کنی****که هر که کار نبست این سخن جهان نگشاد
همان نصیحت جدت که گفته‌ام بشنو****که من نمانم و گفت منت بماند یاد
دلی خراب مکن بی‌گنه اگر خواهی****که سالها بودت خاندان و ملک آباد

در مرثیهٔ سعد بن ابوبکر-

به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش****که تندباد اجل بی‌دریغ برکندش
به دوستی جهان بر که اعتماد کند؟****که شوخ دیده نظر با کسیست هر چندش
به لطف خویش خدایا روان او خوش دار****بدان حیات بکن زین حیات خرسندش
نمرد سعد ابوبکر سعد بن زنگی****که هست سایهٔ امیدوار فرزندش
گر آفتاب بشد سایه همچنان باقیست****بقای اهل حرم باد و خویش و پیوندش
همیشه سبز و جوان باد در حدیقهٔ ملک****درخت دولت بیخ‌آور برومندش
یکی دعای تو گفتم یکی دعای عدوت****بگویم آن را گر نیک نیست مپسندش
هر آنکه پای خلاف تو در رکیب آورد****به خانه باز رود اسب بی‌خداوندش

در مرثیهٔ ابوبکر سعد بن زنگی-

دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟****یتیم خسته که از پای برکند خارش؟
خدنگ درد فراق اندرون سینهٔ خلق****چنان نشست که در جان نشست سوفارش
چو مرغ کشته قلم سر بریده می‌گردد****چنانکه خون سیه می‌رود ز منقارش
دهان مرده به معنی سخن همی گوید****اگرچه نیست به صورت زبان گفتارش
که زینهار به دنیا و مال غره مباش****بخواهدت به ضرورت گذاشت یک‌بارش
چه سود کاسهٔ زرین و شربت مسموم****دریغ گنج بقا گر نبودی این مارش
بس اعتماد مکن بر دوام دولت دهر****که آزمودهٔ خلق است خوی غدارش
نظر به حال خداوند دین و دولت کن****که فیض رحمت حق بر روان هشیارش
سپهر تاج کیانی ز تارکش برداشت****نهاد بر سر تربت کلاه و دستارش
گرت به شهد و شکر پرورد زمانهٔ دون****وفای عهد ندارد به دوست مشمارش
دگر شکوفه نخندد به باغ فیروزی****که خون همی رود از دیده‌های اشجارش
چگونه غم نخورد در فراق او درویش****که غم فزون شد و از سر برفت غمخوارش
امیدوار وجودی که از جهان برود****میان خلق بماند به نیکی آثارش
از آب چشم عزیزان که بر بساط بریخت****به روز باران مانست صفهٔ بارش
نظر به حال چنین روز بود در همه عمر****نماز نیم‌شبان و دعای اسحارش
گمان مبر که به تنهاست در حظیرهٔ خاک****قرین گور و قیامت بسست کردارش
گرش ولایت و فرمان و گنج و مال نماند****بماند رحمت پروردگار غفارش
قضای حکم ازل بود روز ختم عمل****دگر چه فایده تعداد ذکر و کردارش
ولیک دوست بگرید به زاری از پی دوست****اگرچه باز نگردد به گریهٔ زارش
غمی رسید به روی زمانه از تقدیر****که پشت طاقت گردون دو تا کند بارش
همین جراحت و غم بود کز فراق رسول****به روزگار مهاجر رسید و انصارش
برفت سایهٔ درویش و سترپوش غریب****بپوش بار خدایا به عفو ستارش
به خیل خانهٔ کروبیان عالم قدس****به گرد خیمهٔ روحانیون فرود آرش
عدو که گفت به غوغا که درگذشتن دوست****جهان خراب شود سهو بود پندارش
هم آن درخت نبود اندرین حدیقهٔ ملک****که بعد از این متفرق شوند اطیارش
نمرد نام ابوبکر سعد بن زنگی****که ماند سعد ابوبکر نامبردارش
چراغ را که چراغی ازو فرا گیرند****فرو نشیند و باقی بماند انوارش
خدایگان زمان و زمین مظفر دین****که قائمست به اعلاء دین و اظهارش
بزرگوار خدایا به فر و دولت و کام****دوام عمر بده سالهای بسیارش
به نیک مردان کز چشم بد بپرهیزش****به راستان که ز ناراستان نگه دارش
که نقطه تا متمکن نباشد اندر اصل****درست باز نیامد حساب پرگارش

در زوال خلافت بنی‌عباس-

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین****بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاک****سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
نازنینان حرم را خون خلق بی‌دریغ****ز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین
زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگار****در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین
دیده بردار ای که دیدی شوکت باب‌الحرم****قیصران روم سر بر خاک و خاقانان چین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته****هم بر آن خاکی که سلطانان نهادندی جبین
وه که گر بر خون آن پاکان فرود آید مگس****تا قیامت در دهانش تلخ گردد انگبین
بعد از این آسایش از دنیا نشاید چشم داشت****قیر در انگشتری ماند چو برخیزد نگین
دجله خونابست ازین پس گر نهد سر در نشیب****خاک نخلستان بطحا را کند در خون عجین
روی دریا در هم آمد زین حدیث هولناک****می‌توان دانست بر رویش ز موج افتاده چین
گریه بیهودست و بیحاصل بود شستن به آب****آدمی را حسرت از دل و اسب را داغ از سرین
نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان زانکه هست****کمترین دولت ایشان را بهشت برترین
لیکن از روی مسلمانی و کوی مرحمت****مهربان را دل بسوزد بر فراق نازنین
باش تا فردا که بینی روز داد و رستخیز****وز لحد با زخم خون‌آلوده برخیزد دفین
بر زمین خاک قدمشان توتیای چشم بود****روز محشر خونشان گلگونهٔ حوران عین
قالب مجروح اگر در خاک و خون غلطد چه باک****روح پاک اندر جوار لطف رب‌العالمین
تکیه بر دنیا نشاید کرد و دل بر وی نهاد****کاسمان گاهی به مهرست ای برادر گه به کین
چرخ گردان بر زمین گویی دو سنگ آسیاست****در میان هر دو روز و شب دل مردم طحین
زور بازوی شجاعت برنتابد با اجل****چون قضا آمد نماند قوت رای رزین
تیغ هندی برنیاید روز پیکار از نیام****شیرمردی را که باشد مرگ پنهان در کمین
تجربت بی‌فایده است آنجا که برگردید بخت****حمله آوردن چه سود آن را که در گردید زین
کرکسانند از پی مردار دنیا جنگجوی****ای برادر گر خردمندی چو سیمرغان نشین
ملک دنیا را چه قیمت حاجت اینست از خدای****گو نگه دارد به ما بر ملک ایمان و یقین
یارب این رکن مسلمانی به امن‌آباد دار****در پناه شاه عادل پیشوای ملک و دین
خسرو صاحبقران غوث زمان بوبکر سعد****آنکه اخلاقش پسندیدست و اوصافش گزین
مصلحت بود اختیار رای روشن‌بین او****با زبردستان سخن گفتن نشاید جز به لین
لاجرم در بر و بحرش داعیان دولتند****کای هزاران آفرین بر جانت از جان آفرین
روزگارت با سعادت باد و سعدت پایدار****رایتت منصور و بختت بار و اقبالت معین

ترجیع بند در مرثیهٔ سعد بن ابوبکر-

 

غریبان را دل از بهر تو خونست****دل خویشان نمی‌دانم که چونست
عنان گریه چون شاید گرفتن****که از دست شکیبایی برونست
مگر شاهنشه اندر قلب لشکر****نمی‌آید که رایت سرنگونست
دگر سبزی نروید بر لب جوی****که باران بیشتر سیلاب خونست
دگر خون سیاووشان بود رنگ****که آب چشمه‌ها عنابگونست
شکیبایی مجوی از جان مهجور****که بار از طاقت مسکین فزونست
سکون در آتش سوزنده گفتم****نشاید کرد و درمان هم سکونست
که دنیا صاحبی بدعهد و خونخوار****زمانه مادری بی‌مهر و دونست
نه اکنونست بر ما جور ایام****که از دوران آدم تاکنونست
نمی‌دانم حدیث نامه چونست****همی بینم که عنوانش به خونست
بزرگان چشم و دل در انتظارند****عزیزان وقت و ساعت می‌شمارند
غلامان در و گوهر می‌فشانند****کنیزان دست و ساعد می‌نگارند
ملک خان و میاق و بدر و ترخان****به رهواران تازی برسوارند
که شاهنشاه عادل سعد بوبکر****به ایوان شهنشاهی درآرند
حرم شادی کنان بر طاق ایوان****که مروارید بر تاجش ببارند
زمین می‌گفت عیشی خوش گذاریم****ازین پس، آسمان گفت ارگذارند
امید تاج و تخت خسروی بود****ازین غافل که تابوتش درآرند
چه شد پاکیزه‌رویان حرم را****که بر سر کاه و بر زیور غبارند
نشاید پاره کردن جامه و روی****که مردم تحت امر کردگارند
ولیکن با چنین داغ جگرسوز****نمی‌شاید که فریادی ندارند
بلی شاید که مهجوران بگریند****روا باشد که مظلومان بزارند
نمی‌دانم حدیث نامه چونست****همی بینم که عنوانش به خونست
برفت آن گلبن خرم به بادی****دریغی ماند و فریادی و یادی
زمانی چشم عبرت‌بین بخفتی****گرش سیلاب خون باز ایستادی
چه شاید گفت دوران زمان را****نخواهد پرورید این سفله رادی
نیارد گردش گیتی دگر بار****چنان صاحبدلی فرخ‌نژادی
خردمندان پیشین راست گفتند****مرا خود کاشکی مادر نزادی
نبودی دیدگانم تا ندیدی****چنین آتش که در عالم فتادی
نکوخواهان تصور کرده بودند****که آمد پشت دولت را ملاذی
تن گردنکشش را وقت آن بود****که تاج خسروی بر سر نهادی
چه روز آمد درخت نامبردار****که بستان را بهار و میوه دادی
مگر چشم بدان اندر کمین بود****ببرد از بوستانش تند بادی
نمی‌دانم حدیث نامه چونست****همی بینم که عنوانش به خونست
پس از مرگ جوانان گل مماناد****پس از گل در چمن بلبل مخواناد
کس اندر زندگانی قیمت دوست****نداند کس چنین قیمت مداناد
به حسرت در زمین رفت آن گل نو****صبا بر استخوانش گل دماناد
به تلخی رفت از دنیای شیرین****زلال کام در حلقش چکاناد
سرآمد روزگار سعد بوبکر****خداوندش به رحمت در رساناد
جزای تشنه مردن در غریبی****شراب از دست پیغمبر ستاناد
در آن عالم خدای از عالم غیب****نثار رحمتش بر سر فشاناد
هر آن کش دل نمی‌سوزد بدین درد****خدایش هم به این آتش نشاناد
درین گیتی مظفر شاه عادل****محمد نامبردارش بماناد
سعادت پرتو نیکان دهادش****به خوی صالحانش پروراناد
روان سعد را با جان بوبکر****به اوج روح و راحت گستراناد
به کام دوستان و بخت فیروز****بسی دوران دیگر بگذراناد
نمی‌دانم حدیث نامه چونست****همی بینم که عنوانش به خونست

بعدی                                قبلی

دسته بندي: شعر,دیوان سعدی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد