فوج

بخون و بدان آنگهی کارکن
امروز شنبه 23 تیر 1403
تبليغات تبليغات

ملک الشعرا بهار6

ملک الشعرا بهار_بخش 6

ناتمام

شمارهٔ 68 - راستی

شنیدم که شاهنشهی نقش بست

ابر خاتم خویشتن: «راست رست»

درین باغ تا راستی، رسته ای

وگر شاخ ناراستی خسته ای

بگو راست، ور بیم جان داردت

که خود راستی در امان داردت

یکی روز در مکه غوغا بخاست

به کین محمد که می گفت راست

به یاری رسیدش یکی رادمرد

به چیزبش پیچید و بر دوش کرد

به ره در رسیدند غوغاییان

گرفتند آن مرد را در میان

بگفنند کاین چیست؟ گفت این نبی است

در این پشتواره جز او هیچ نیست

گزندآوران بی گزندان شدند

به شوخی گرفتند و خندان شدند

ز راهش گذشتند و بگذشت پیر

وز آن راستگویی برست آن امیر

نگر تا پیمبر چه گفت از خرد:

«بگو راست هرچند مرگ آورد»

شنو تا بدانی که این راز چیست

که گر نشنوی بر تو باید گریست

مگوی آنچه داری به دل راست راست

که هر راست را بازگفتن خطاست

بسا راست کآشوب ها راست کرد

وزآن گفته خصم آنچه می خواست کرد

نه هر راست را بایدت گفت تیز

نگر تا نگویی بجز راست چیز

کجا فتنه خیزد زگفتار راست

خموشی گزیدن در آنجا رواست

گروهی دروغی روا داشتند

به یک جای و آن خیر پنداشتند

دروغی کجا سود آید از آن

به از راست کآشوب زاید از آن

منت راست گوبم که چونین دروغ

وگر سود بخشد ندارد فروغ

ز خوبی زبان خاستن بودنی است

ولی در بدی هیچگه سود

نیست

شمارهٔ 69 - خرس و امرود

یکی گرسنه خرس در باغ جست

مگرمیوه نغزی آرد بدست

به هرسو نگه کرد با حرص وآز

یک امرود بن دید رسته دراز

به بالا بلند و به پهلو فراخ

ستبر وکشن برگ و بسیار شاخ

ز هر برگ، رخشان یکی آمرود

چو نجم ثریا زچرخ کبود

بجنبید و غرید خرس از شعف

بمالید بر خاک هر چار کف

همی جست چابک به ساق درخت

که پرچین خارش بدرید رخت

نگه کردکز ساقه تا بیخ شاخ

همی خاربن برشده لاخ لاخ

ببسته است دهقان داننده کار

به ساق درخت از پی دزد، خار

همه خارها چون سرنیزه ها

کزان نیزه ها کس نگشتی رها

غمی گشت خرس از چنان سخت جای

بگشت و بلیسید دو دست و پای

برنجید از آن کار، زاندازه بیش

ولیکن نیاورد با روی خویش

روان کشت ازآن باغ و با خویش کفت

که رسم بزرگی نشاید نهفت

من این باغ امرود و این بار تر

نهادم به وقف مزار پدر

چو بینیش بر خاک ره سوده شد

زبانش به خیرات بگشوده شد

کسی چون ز سودی جدا ماندا

مران سود را ناروا خواندا

شمارهٔ 70 - شاه حریص ترجمهٔ یکی !ز قطعات فر!نسه

پی چیست این ساز و برگ نبرد؟

هم این کشتی وییل جنگی و مرد

به«پیروس» گفت این، یکی هوشیار

که همراز او بود و آموزگار

سوی روم خواهم شدن، گفت شاه

بدانجا که جویندم از دیرگاه

چرا گفت، گفت از پی گیر و دار

ستودش خردمند آموزگار

که این رای رائی است با دستگاه

سکندر سزد کرد این یا که شاه

چه خواهیم کردن چو شد روم راست

بگفتا همه خاک لاتن ز ما است

خردمند گفت اندرین نیست شک

که آن جمله ما را بود یک بهٔک

دگر کار کوته شود؟ گفت نه!

به سیسیل از آن پس درآرم بنه

همین کشتی و لشکر بی شمار

درآید «سراکوش» را برکنار

دگرکارگفتا تمام است؟ گفت

نه زآنروکه با آب و بادیم جفت

همانگه بسنده است بادی بگاه

که تا خاک « کارتاژ» باز است راه

کنون، گفت بر

بندگان شه، درست

که ما جمله گیتی بخواهیم جست

برانیم تا دامن قیروان

به صحرای «لیبی» و ریگ روان

به مصر و حجاز اندر آییم تنگ

وز آن پس بتازیم تا رودگنگ

چو ازگنگ بگذشت یکران ما

شد آن مرز و بوم نوین زان ما

بپیچیم از آن پس به توران زمین

ز جیحون برانیم تا پشت چین

چو این نیمه بخش جهان بزرگ

درآمد به فرمان شاه سترگ

به دستور ما گشت کار جهان

چه فرمان کند شهریار جهان

به پیروزی و شادی آنگاه گفت:

توانیم خندید و نوشید و خفت

بدو گفت دستور آزادمرد

که این را هم اکنون توانیم کرد

نیفکنده پرخاش را هیچ بن

بکن هرچه خواهی، که گوید مکن؟

شنیدم که نشنید پند وزیر

سوی روم شد پادشاه «اپیر»

شکستی بزرگ اندر آمد بر اوی

شکسته سوی خانه بنهاد روی

همی خواست گیتی ستاند به زور

که گیتی کشیدش به زندان گور

نصیحت بسی گفته اند اهل هوش

ولی نیست گوش حقیقت نیوش

حقیقت برون از یکی حرف نیست

کجا داند آن کز حقیقت بری است

حقیقت به کس روی با رو نشد

از این رو سخن ها دگرگونه شد

سخن از حقیقت گر آگه شدی

درازی نهادی و کوته شدی

بهار از حقیقت یکی ذرّه دید

بدو باز پیوست و از خود برید

چو از خود رها گشت جاوید شد

بدان ذره همراز خورشید شد

شمارهٔ 71 - بخون و بدان آنگهی کارکن

ایا پور پند مرا یاد دار

پدرت آنچه گوید فرا یاد آر

مگوی آنچه معنی ندانیش کرد

مکن آنچه نیکو نتانیش کرد

سرمایهٔ مرد دانستن است

دگر خواستن پس توانستن است

چو مردم توانست ودانست و خواست

کند راست و آید بر او دهر راست

به چیزی کزآن چیزخیریت نیست

اگر بگروی بر تو باید گریست

به هرکارکرد، ای گرامی پسر

رضای خدا جوی و خیر بشر

به راهی که پایان ندارد مرو

چو رفتی از آن راه واپس مشو

به کاری که نیکو ندانیش بن

مپیچ و میندیش و دعوی مکن

به گفتار، کردار را یارکن

بخوان

و بدان آنگهی کار کن

به قولی که با فعل ناید درست

مبر رنج کان قول قولی است سست

دو رو دارد این گیتی گوژبشت

یکی روی از آن نرم و دیگر درشت

برونی به گفتارها پرنگار

درونی به کردارها استوار

حقیقت درون است و صورت برون

خرد از برون زی درون رهنمون

برون دیگر و اندرون دیگر است

میانجی رهی پیچ پیچ اندر است

برون را نظر خواند دانا وگفت

نظر بی تحقق نیرزد به مفت

برون را مپیرای همچون خزف

درون را بیارای همچون صدف

صدف را برون چون خزف نغزنیست

خزف را درون لیکن آن مغز نیست

مخور عشوه اهل روی و ریا

که شکر نیارد نی بوریا

گزافه است هنگامهٔ عامیان

که پرگوی طبل اند و خالی میان

تهی مغز شد طبل بی چشم وگوش

از آنرو به چیزی برآرد خروش

خروش جرس از سر درد نیست

ازیرا فریبنده مرد نیست

فریب فریبنده مردم مخور

عسل از بن نیش کژدم مخور

به پیکار جنگاوران زمان

همان تیر مرسوم نه در کمان

که گر تیر دشمن جوی پیش جست

تو را چوبه و چرخ باید شکست

مشو غره از های و هوی عوام

که گیرند هرچ آن دهندت، تمام

نهندت بهٔک دست بالای سر

نگون افکنندت به دست دگر

شمارهٔ 72 - کار و عمر دراز

به من بر مسلم شد این نکته باز

که مردم به گیتی بماند دراز

به شرطی که فکرش نگیرد شتاب

مگرسوی آمیزش و خورد و خواب

بباید کش از این سه فکرت برون

نباشد دگر فکرتی رهنمون

چو شب از سر روز تاج افکند

خورد شام و تن در دواج افکند

چو از خاوران روز شد آشکار

پی کسب روزی بچسبد به کار

غم گردش ماه و سالیش نه

بجز فکر روزی خیالیش نه

نه فکر بزرگی و میری کند

نه اندیشه از روز پیری کند

نه او را غم حال بانو بود

که بانوی او نیز چون او بود

نه در دل غم کودک بی زبان

که پروردگارش بود مهربان

اگر باشد اندر هنر خبرتش

به هر کار یزدان کند

نصرتش

کند تکیه بر صنع و نیروی خوبش

به عقل و هش و زور بازوی خویش

وگر پیشه ور با ترازو بود

ترازوش سرمایهٔ او بود

بویژه که شیرین زبانی کند

به خلق خدا مهربانی کند

چو شد عدل میل ترازوی او

بود میل هر مشتری سوی او

چو نیکوسخن بود و حاضرجوا ب

شود بهتر از مشتری کامیاب

وگر ترش رو بود و بی رای و هوش

بود کم خریدار و اندک فروش

بداگر خرید و فروش اندکست

دو ده نیم بهتر ز یک ده یک است

وگر کشت کار است و برزیگرست

مر او را زمین و زمان یاور است

به پاییز بندد کمر استوار

برد آب و حاضر کند کشتزار

چهار آخشیجان بود یار او

طبیعت کند سعی درکار او

که گفتار زردشت پیغمبر است

ستون جهان مرد برزیگر است

شمارهٔ 73 - کوشش و امید ترجمه !ز یک قطعه فرانسه

جدا شد یکی چشمه از کوهسار

به ره گشت ناگه به سنگی دچار

به نرمی چنین گفت با سنگ سخت:

کرم کرده راهی ده ای نیک بخت

جناب اجل کش گران بود سر

زدش سیلی وکفت: دور ای پسر!

نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد

به کندن دراستاد و ابرام کرد

بسی کند وکاوید وکوشش نمود

کز آن سنگ خارا رهی برگشود

زکوشش به هر چیز خواهی رسید

به هر چیز خواهی کماهی رسید

بروکارگر باش و امّیدوار

که از یاس جز مرگ ناید به بار

گرت پایداربست در کارها

شود سهل پیش تو دشوارها

شمارهٔ 74 - رنج و گنج

بروکار می کن مگو چیست کار

که سرمایهٔ جاودانی است کار

نگر تاکه دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان، چون همی خواست خفت

که میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندرکجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چوشد مهرمه کشتگه برکنید

همه جای آن زیر و بالا کنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هرجا سراغ

پدر مرد و پوران به امید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود

هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا

را در آن سال از آن خوب شخم

ز هرتخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدرگفت شد گنجشان

شمارهٔ 75 - مرع دستانسرای

توگویی مگر مرغ دستانسرای

به ژاغر نهان کرده باریک نای

نه نای و نه انگشت نایی پدید

نه لب کاندر آن نای دم دردمید

نوازد به جادوگری نای خویش

فزاید بهر نغمه آوای خویش

تو گویی بر آن تنگ و باریک شاخ

گشاده یکی بزمگاهی فراخ

نوازندگانی سر از باده مست

به خنیاگری برده یکباره دست

هم آهنگ، با نای ها، چنگ ها

درآمیخته جمله آهنگ ها

همه سازها بر اغانی زنند

اوانی همی بر اوانی زنند

شمارهٔ 76 - خدا و والدین

ایا کودک خوب شیرین زبان

مشو غافل از مادر مهربان

بدار این سه مقصود را نصب عین

نخستین خدا، زان سپس والدین

خدا منعم است و مربّی پدر

بود مادر از هر دو دلسوزتر

خدا را پرست و پدر را ستای

ولی جان به قربان مادر نمای

شمارهٔ 77 - کل و کلاه

کلی را سر از زخم ناسور بود

ز خارش توانش ز تن دور بود

کنار یکی نهر، خارید سر

کلاهش فتاد اندر آن نهر در

بجنبید و بشتافت بر طرف آب

ولی آب را زو فزون بُد شتاب

کله گه بغلطید وگه شد به اوج

به فرجام گم گشت در زیر موج

چو نومید شد کل ز صید کلاه

برون قاه قاه و درون آه آه

به یاران چنین گفت: کاین رشک لاخ

برای سرم بود لختی فراخ

شمارهٔ 78 - دزدان خر

شنیدم که دو دزد خنجرگذار

خری را ربودند در رهگذار

یکی گفت بفروشم او را به زر

نگه دارمش گفت دزد دگر

در این ماجرا، گفتگو شد درشت

به دشنام پیوست و آخر به مشت

حریفان ما مشت بر هم زنان

که دزد دگر تافت خر را عنان

شمارهٔ 79 - آشتی و جنگ

یکی دوستی را بیازرد سخت

پس آنگه سوی قاضیش بردسخت

پس از رنج و بدنامی وگیرودار

چو روز نخستین بدوگشت یار

یکی گفتش ای مرد کارت چه بود

درتن دوستی گیرو دارت چه بود

چرا ز آشتی دست برداشتی

چو بایستیت

باز کرد آشتی

بخندید و گفت آشتی نیست این

که جنگ دگر را میانجیست این

شمارهٔ 80 - از بدی بپرهیز

گذشته گذشته است و آینده نیست

میان دو نابود، پاینده چیست؟

گذشته اگر خوب اگر بد، گذشت

وز آینده کس نیز واقف نگشت

گذشته به چنگ تو ناید دگر

وز آینده ات نیز نبود خبر

دمی کاندر آن دعوی هست تست

همانست کاین لحظه در دست تست

چو در دست تست ای برادر زمان

زمان را به اندوه و غفلت ممان

درین یکدم ار بد کنی یا که زشت

زمانه به نام تو خواهد نوشت

مبادا در این یک زمان بد کنی

که گر بد کنی در حق خود کنی

به مرد خدا نیست زشتی سزای

که مرد ار ببخشد نبخشد خدای

بپرهیز از آزردن نیکمرد

که با نیکمردان کسی بد نکرد

شمارهٔ 81 - تود و بید

جهانست چون جنگلی بیکران

فراوان درخت و گیاه اندر آن

یکی از در میوه اندوختن

درختی دگر از در سوختن

چو تابید از برج خرچنگ شید

بخندید بر بارور تود، بید

که این کوشش بی کران تا به کی؟

خمیده ز بار گران تا به کی؟

فروهشته برگردنت پالهنگ

شکسته سر و دستت از چوب و سنگ

فرو ریخته برگ و بارت بهم

به زیر لگد پشت کرده بخم

به یاد که در این سرای سپنج

کشی بار این درد و اندوه و رنج؟

خوری غم به یاد دل شاد که؟

به عشق که؟ بهر که؟ بر یاد که؟

کسی کز برای تو تب کرد راست

اگر از برایش بمیری رواست

کسی کز فراق تو لب می گزد

گر افغان کنی در غمش می سزد

و دیگرکه دنیا دمی بیش نیست

در آن دم کس ار غم خورد ز ابلهیست

تو ای بارور تود فرخ سرشت

چه خوش کرده ای اندرین کار زشت؟

نگه کن به من کاندرین جای خوب

نه رنجست و انده نه سنگست و چوب

شمارهٔ 82 - مرگ سرخ به از مرگ زرد

شدم با یکی مرد عیّار یار

که بودش همی رزم و

پیکارکار

سلحشور و سالوک و همت بلند

به پیرامنش نامداران چند

نهاده به سر تارک مهتری

نهفته به دل بویه ی سروری

هوای بزرگی بسر داشت مرد

نیاسوده یکدم ز ننگ و نبرد

بگفتم بدان نوخط کهنه کار

که جان و جوانی گرامی بدار

بخندید ازبن گفته آزادمرد

که ای فارغ از رنج و حرمان و درد

به میدان ز خون سرخ مردن بنام

به از مرگ در بستری زردفام

بگفتم به شهر اندر آیی همی؟

و یا اندرین کوه پایی همی؟

بگفتا به شهر اندر آیم بسی!

که جز دوستانم نداند کسی!

بگفتم که دولتسرایت کجاست؟

کجاخانه داری وجایت کجاست ؟

بگفت اندر آنجا سراییم نیست

جز اندر دل خلق جاییم نیست

بدو گفتم آنجا یکی خانه ساز

سرایی نو آیین و شاهانه ساز

که چون صفّ بیداد را بشکنی

به پیروزی آنجای مأوا کنی

نگر تا به پاسخ چه گفت آن دلیر:

که گر من شوم بر بداندیش چیر

سرای امارت بود جای من

نساید زمین دگر پای من

وگر خصم گردد به من چیردست

به میدان شوم بسته و زیردست

نشاید دگر جای، مأوای من

که زندان سلطان بود جای من

وگر کشته آیم به میدان کین

بود خانه ام تنگنای زمین

فزون از دمی نیست مرگ ای پسر

ز مرگست اندیشه اش صعب تر

چو اینست، پس مرگ در رزمگاه

به از درد و بیماری و اشگ و آه

شمارهٔ 83 - شکایت از مردم زمانه

زمانه به قصد دلم بی درنگ

گشاید ز غم تیرهای خدنگ

نشان ساخته زآن دل خون فشان

زند تیرها راست بر یک نشان

نشاند سر اندر بن یکدگر

کز آن تیرها نیزه سازد مگر

ز بیداد مردم بنالم به زار

بگریم به مانند ابر بهار

گرم خون ز مژگان ببارد رواست

کزین مردمانم به دل زخم هاست

ز مژگان گرم اشگ تا دامن است

مپندار کان اشک چشم من است

بود جان شیرین من بی گمان

چکان از سر پنجهٔ مردمان

شمارهٔ 84 - جنگ داخلی و دشمن خارجی

چون عدو درکمین بود زنهار

دست از شنعت رفیق بدار

دوکبوترکه بال

هم شکنند

لقمه گربه را درست کنند

مسمطات

خمریه

انگور شد آبستن هان ای بچۀ حور

برخیز و به گهواره فکن بچهٔ انگور

چندانش مهل کز دم دی گردد رنجور

کامد دی و افسرد دم ماه و دم هور

برکرد سیه ابر، سر ازکوه نشابور

واراست ز خوارزم سپه تا در بلغار

در هر باغ از برف و شاقی و نقیبی است

بر هر شاخ از زاغ خروشی و نعیبی است

شمشاد حبیبی و سیه زاغ رقیبی است

وز برف شبانه به سر سرو نصیبی است

گوئی به صف بار ملک زاده خطیبی است

دستار فرو برده به کافور و به زنگار

آن سودهٔ سیم است که در دست نسیمست

وان کوه، بیندوده بدان سودهٔ سیم است

خورشید به میغ اندر چون روی سقیم است

یا در بن دربا ید بیضای کلیم است

وان شاخهٔ بید ای عجبی سخت کریم است

کافشاند چون دست ملک درهم و دینار

زین پیش چو عمال خزان باز رسیدند

وان خیمهٔ زربفت خزان باز کشیدند

دهقان پسران هر سو در باغ دویدند

جز از بچگان در وی جنبنده ندیدند

خندان بدویدند وگلوشان ببریدند

بی هیچ عفو جستن، بی هیچ ستغفار

چون یافت کدیور گنه بچه گکان را

بربست به زنجیر دوگان را و سه گا ن را

وانگه به درون درشد و دید آن همگان را

وز آن همه گان پاک بپرداخت مکان را

وان جمله بیاورد و بینباشت دکان را

تا زانهمه یک روز بیفروزد بازار

بنهاد پس آن دخترکان را به سبد بر

برد آنهمه را تفت سوی خانهٔ خود بر

قومی دید آبست به پنجاه و به صد بر

مسکین به غلط رفت و گمان برد به بدبر

دست و سرشان کوفت به پنجاه لگد بر

چندان که ز تنشان خوی و خون رفت به یکبار

وانگاه نگه کرد بدان حال تبه شان

زان کرده پشیمان شد و بخشود گنهشان

وآورد

ز چرخشت سوی خفتنگه شان

بر روی فرو بست ز هر بیهده رهشان

می داشت نهان زیدر تا یک دو سه مه شان

چندان که برند از یاد آن محنت و تیمار

چون ماه چهارم شد، یک روز نهفته

بشتافت بدانجا که بدند آنان خفته

تا پرسد و جوید که چه بوده است و چه رفته

جوید خبر زان گره خستهٔ تفته

جز انجم رخشنده و گل های شکفته

هرچند فزون جست او کمتر دید آثار

چون دید بدان بلعجبی گفت به ناگاه

صد سبحان الله و دوصد سبحان الله

این جمله کیانند بدین آب و بدین جاه

نی خورشید اینجای فراز آمده نی ماه

نی روز گشادم رخ اینان نه شبانگاه

این فرخی و خوبی کی گشت پدیدار

اینانند آنان که دو سه ماه ازین پیش

آوردمشان از رز زی مصطبهٔ خویش

وانگه به لگد کردم پشت و برشان ریش

چونان بنهادمشان یک روز کم و بیش

پس اینجای افکندمشان بیکس و بیخویش

بی هیچ رعایت گر و بی هیچ پرستار

امروز به صد عزت و تمکینند اینان

با دیگر رسم و دگر آئینند اینان

دلبند خوش و نغز و نگارینند اینان

گوئی مگر از خلخ و از چینند اینان

یا مهر و مه و زهره و پروینند اینان

یا خود مگر این خانه سپهریست پُر انوار

دهقان سپس ازکوشش و فریاد و هیاهو

پیش آرد مینائی پاکیزه چو مینو

برگیرد از آن بادهٔ نغز خوش نیکو

کز لاله ستدگونه و از مشگ ستد بو

پاکیزه و گلگون چو رخ یار نکو رو

فرخنده و روشن چو دل شاه نکوکار

نک آذرماه است و می حمری باید

بر شعر بهاری سمن بری باید

شاهان را آزادگی و حری باید

قطران شدم اینک ز تو بونصری باید

با گفتهٔ من گفت منوچهری باید

تا هر دو برآیند به یک مایه و مقدار

شکوه

زال زمستان گریخت از دم بهمن

آمد اسفند مه به فر تهمتن

خور به فلک

تافت همچو رای پشوتن

آتش زردشت دی فسرد به گلشن

سبزه چو گشتاسب خیمه زد به گلستان

قائد نوروز چتر آینه گون زد

ماه سفندار مذ طلایه برون زد

ساری منقار و ساق پای به خون زد

هدهد بر فرق تاج بوقلمون زد

زاغ برون برد فرش تیره ز بستان

ماه دگر نوبهار، جیش براند

از سپه دی سلاح ها بستاند

کل را بر تخت خسروی بنشاند

بلبل دستانسرا نشید بخواند

همچو من اندر مدیح حجت یزدان

صدرا، ... خادم باشی

کرده به تکذیب من جفنگ تراشی

گوئی خود مرتشی نبوده و راشی

حیفست آنجا که دادخواه تو باشی

برمن مسکین نهند این همه بهتان

گر ره مدحش به پیش گیرم ننگست

ورکنمش هجو راه قافیه تنک است

صرف نظر گر کنم ز بسکه دبنگست

گوید پای کمیت طبعم لنگ است

به که برم شکوه پیش شاه خراسان

گویم شاها شده است باشی پر لاف

از ره عدوان به عیب بنده سخن باف

چاره کنش گر به بنده باشدت الطاف

گویم و دارم یقین که از ره انصاف

شاه خراسان دهد جزای وی آسان

تا که تبرّا بود به کار و تولّا

تا که پس از لا رسد سُرادق الا

خرّم و سرسبزمان به همت مولا

بر تو مبارک کند خدای تعالی

شادی مولود شاه خطهٔ امکان

در مدح امیرمؤمنان (ع)

ای نگار روحانی، خیز و پرده بالا زن

در سوادق لاهوت کوس لا و الا زن

در ترانهٔ معنی دم ز سر مولا زن

وانگه از غدیر خم بادهٔ تولا زن

تا ز خود شوی بیرون زین شراب روحانی

کز صفای او روشن جان باده نوش امد

در خم غدیر امروز باده ای به جوش آمد

کان صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد

وان مبشر رحمت باز در خروش آمد

با هیولی توحید در لباس انسانی

آن حبیب و صد معراج، آن کلیم و صد سینا

حیدر احد منظر احمد علی

سیما

بزم قرب را محرم، راز غیب را دانا

در جمال او ظاهر سر علم الاسما

ملک قدس را سلطان، قصر صدق را بانی

خاتم وفا را لعل، لعل راستی را کان

قلزم صفا را فلک، فلک صدق را سکان

اوست قطبی از اقطاب، اوست رکنی از ارکان

ممکنی است بی ایجاب، واجبی است بی امکان

ثانی ایست بی اول، اولی است بی ثانی

در غدیر خم یزدان گفت مر پیمبر را

کز پی کمال دین شو پذیره حیدر را

پس پیمبر اندر دشت بر نهاد منبر را

برد بر سر منبر حیدر فلک فر را

شد جهان دل روشن زان دو شمس نورانی

گفت بشنوید ای قوم قول حق تعالی را

هم به جان بیاویزید گوهر تولا را

پوزش آورید از جان این ستوده مولی را

این وصی برحق را این ولی والا را

با رضای او کوشید در رضای یزدانی

اوست کز خم لاهوت نشأهٔ صفا دارد

در خریطهٔ تجرید گوهر وفا دارد

در جبین و جان پاک نور کبریا دارد

در تجلی ادراک جلوهٔ خدا دارد

در رخش بود روشن رازهای رحمانی

کی رسد به مدح او وهم مرد دانشمند

کی توان به وصف او دم زدن ز چون و چند

به که عجز مدح آرم از پدر سوی فرزند

حجت صمد مظهر آیت احد پیوند

شبل حیدر کرار، خسرو خراسانی

پور موسی جعفر آیت اله اعظم

آنکه هست از انفاسش زنده عیسی مریم

در تحقق ذاتش گشته خلقت عالم

آفتاب کز رفعت بر فلک زند پرچم

می کند به درگاهش صبح و شام دربانی

عقل و وهم کی سنجند اوج کبریایش را

جان و دل چسان گویند مدحت و ثنایش را

گر رضای حق جویی رو بجو رضایش را

هرکه در دل افرازد رایت ولایش را

همچو خواجه بتواند دم زد از مسلمانی

پند سعدی

پادشاها ز ستبداد چه داری مقصود

که از این کار جز ادبار نگردد مشهود

جودکن

در ره مشروطه که گردی مسجود

«شرف مرد به جود است و کرامت به سجود»

«هر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود»

ملکا جور مکن پیشه و مشکن پیمان

که مکافات خدائیت بگیرد دامان

خاک بر سر کندت حادثهٔ دور زمان

«خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان»

«خاک مصر است ولی بر سر فرعون و جنود»

ملکا خودسری و جور تو ایران سوز است

به مکافات تو امروز وطن فیروز است

تابش نور مکافات نه از امروز است

«این همان چشمهٔ خورشیدجهان افروز است»

« که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود»

بیش از این شاها بر ربشهٔ خود تیشه مزن

خون ملت را در ورطهٔ ذلت مفکن

بیخ خود را به هوا و هوس نفس مکن

«قیمت خود به ملاهی و مناهی مشکن»

« گرت ایمان درست است به روز موعود»

کشت ملت راکردی ز ستم پاک درو

شدکهن قصهٔ چنگیز ز بیداد تو نو

به جهان دل ز چه بندی پس ازین کفت وشنود

«ای که در نعمت و نازی به جهان غره مشو»

« که محالست درین مرحله امکان خلود»

بگذر از خطه تبریز و مقام شهداش

بشنوآن قصهٔ جانسوز و دل از غم بخراش

اندر آن خطه پس از آن کشش و آن پرخاش

«خاک راهی که بر آن می گذری ساکن باش»

« که عیو ن است و جفون است و خدود است و قدود»

شاه یک دل نشد وکار هباگشت و هدر

ملت خسته، درین مرحله کن فکر دگر

پای امید منه بر در شاه خود سر

«دست حاجت چو بری ییش خداوندی بر»

« که کریم است و رحیم است و غفوراست و ودود»

شاه خود کیست بدین کبر و عنانیت او

تا نکو باشد دربارهٔ ما نیت او

ما پرستندهٔ حقیم و الوهیت او

« کز ثری تا به ثریا به عبودیت او»

«همه در ذکر و مناجات و

قیامند و قعود»

سر زند کوکب مشروطه ز گردون کمال

به سر آید شب هجران و دمد صبح وصال

کار نیکو شود از فرّ خدای متعال

«ای که در شدت فقری و پریشانی حال»

«صبرکن کاین دوسه روزی به سر آید معدود»

جز خطاکاری ازین شاه نمی باید خواست

کانچه ما در او بینیم سراسر به خطاست

مدهش پند که بر بدمنشان پند هباست

«پند سعدی که کلید در گنج سعداست»

«نتواند که به جا آورد الا مسعود»

فتح تهران

مژده که آمد برون خاطر ما ز انتظار

مژدهٔ فتح الفتوح داد به ما کردگار

حق در رحمت گشود بر دل امیدوار

فتح به ما شد قرین، بخت به ما گشت یار

ناصر ملت نمود فتحی بس نامدار

هذا فتحٌ قریب، هذا نصرٌ مبین

باز به ما یار گشت نصرت دادار ما

عاقبتی نیک داد کوشش بسیار ما

زار شد آن کس که بود در پی آزار ما

عرصهٔ گیهان گرفت فر سپهدار ما

دین را پاینده کرد همت سردار ما

غیرت آن است آن، همت این است این

همت ستار اگر عرصهٔ دنیا گرفت

فر سپهدار نیز اوج ثریا گرفت

کار مساواتیان یکسره بالا گرفت

مجلسِ رفته به باد بارِ دگر پا گرفت

نابغهٔ روزگار دامن اعدا گرفت

فهذه النائبات حق للمشرکین

ایزد قوت فزود ملت آزاد را

وانگه تأیید کرد سپهبد راد را

تا کند از بیخ و بن ریشهٔ بیداد را

گاه فزونی رسید معدلت و داد را

قافیه از دست رفت جیش ستبداد را

ایمان شد سربلند، فبشرالمؤمنین

خائن دین خوار شد، زان یرش مردوار

عرصهٔ دربار را محنت و غم شد دچار

قهر خدائی کشید یکسره زایشان دمار

ملت آزاد کرد جنبش خویش آشکار

حامی ملت رسید با سپه بختیار

حشتمش اندر یسار، شوکتش اندر یمین

کوشش بدخواه ما یکسره شد بی اثر

خلع شد و طرد شد دشمن بیدادگر

به تخت شاهی نشست پادشه نامور

سلطان احمد که هست زینت تاج

و کمر

باشد تا این پسر نه بر طریق پدر

زینت بخشد به ملک، آئین بخشد به دین

تا که جهانست کار، به کام احرار باد

شاه جوانبخت را فضل خدا یار باد

دانش دانشوران پیشرو کار باد

مجلس مشروطه را خدا نگهدار باد

تا به ابد کردگار یار سپهدار باد

به حرمت المصطفی و آله الطاهرین

کار ما بالاگرفت!

شاه نو بر تختگه ماواگرفت

بار دیگر حق به مرکز جاگرفت

بار دیگرکار ما بالاگرفت

آتش اندر خصم بی پروا گرفت

مجلس سرگشته از نو پاگرفت

کام مفسد مظهر خمیازه شد

شهر ظلم و جور بی دروازه شد

نام آزادی بلندآوازه شد

حمد یزدان، جان ملت تازه شد

شکر ایزد، کار ما بالا گرفت

آنکه کرد از نیکوئی کار وطن

آفرین ها بر سپهدار وطن

آنکه گشت از جان و دل یار وطن

نیز صد تحسین به سردار وطن

زبن دو تن کار وطن مبناگرفت

کار ما ترویج آئین است و بس

زین کشاکش قصد ما این است و بس

کام ما زین شهد، شیرین است وبس

ملجوئ ما حجت دین است و بس

بود لطف او که دست ما گرفت

روز شادی و سرور است ای بهار

چشم استبداد کور است ای بهار

عیش و شادی از تو دور است ای بهار

هم به تشویقت قصور است ای بهار

زانکه گردون کینهٔ دانا گرفت

تهنیت فتح آذربایجان

فلق لیل الفراق، وریح وصل تفوح

وصاح دیک الصباح، فقم لاجل الصبوح

زان می گلگون بیار، نهفته از عهد نوح

کوکب برج ظفر گوهر درج فتوح

نیرو بخشای تن، راحت افزای روح

نه جان که انباز جان، نه خون که همرنگ خون

خیزکه آزادوار روز و شبان می زنیم

هرکه کند منع می تاخته بروی زنیم

بر فرس پردلی بار دگر هی زنیم

ز آذر آبادگان یکسره بر ری زنیم

از می فتح و ظفر جام پیاپی زنیم

به یاد سالار دین، به رغم بدخواه دون

حضرت ستارخان، سپهبد نامدار

امیر نصرت پژوه، هژبر دشمن شکار

پیل دمان

روز رزم، شیر ژیان وقت کار

تیغش مغفر شکاف، تیرش خفتان کذار

آنکه بهٔک دار وگیر، آنکه ز یک گیر ودار

کرد ز خون عدو دشت و دمن لاله گون

عین الدوله که بود دیدهٔ شه سوی او

پشت ستبدادیان گرم ز بازوی او

شاه به اسب و سوار فزود نیروی او

کرد به تبریز رخ جیش جهان جوی او

پر شد صحرا و دشت از تک اردوی او

بر شد گرد سپاه بر فلک نیلگون

رسید و آغاز کار خواست به نیرنگ و رنگ

به حلیه آرد شتاب، به کوشش آرد درنگ

دید چو نیرنگ او نیک نبخشید رنگ

با سپه و تیپ و توپ به جنگ بگشود چنگ

نیز ز سوی دگر تاخت به میدان جنگ

دلیر فرخ نژاد، امیر والا شئون

فدائیان وطن هریک چون قسوره

فوجی در میمنه، فوجی در میسره

مرکز پیکار را گشت اجل دایره

گشت ز شلیک توپ کار عدو یکسره

جمله هزیمت شدند جانب کوه و دره

گرفته راه فرار، شکسته پای سکون

مژده که بالا گرفت دولت ستارخان

شهره آفاق شد صولت ستارخان

کوس جلالت نواخت نصرت ستارخان

بار دگر در رسید نوبت ستارخان

سر به فلک برکشید رایت ستارخان

رایت بیداد و جورگشت از او سرنگون

کسان که کار جهان بهر خدا کرده اند

رایتی از معدلت بر سرپا کرده اند

حکم به حق رانده اندکار به جاکرده اند

وآنانک از عدل و داد روی فراکرده اند

جمله خطا رفته اند، جمله خطا کرده اند

فلاتوجه لهم دعهم فهم خاطئون

زین گره بی خرد چشم نکوئی مدار

کشان ز بی دانشی گشته تبه روزگار

باش کزینان کشد قهر خدایی دمار

شعلهٔ قهر خدا زود شود آشکار

حامی ملت رسید با سپهی بی شمار

سازد این قوم را یکسره خار و زبون

ای گره شه پرست روی به راه آورند

روی به راه آورید پشت به شاه آورید

لشکر ملت رسید، عذرگناه آورید

درکنف لطفشان جمله پناه آورید

عذر جنایات را ز جان

گواه آورید

فلیستجیبوا لکم ان کنتم صادقون

زودا! زودا!که عدل منظره بالا زند

حضرت ستارخان خیمه به صحرا زند

پای تقدم نهد کوس معادا زند

توپ شرر بار او لطمه بر اعدا زند

کوکب اقبال سر از افق ما زند

اختر بخت عدو زود شود واژگون

همت ستارخان چون به وطن یار شد

باقر خانش ز جان یار وفادار شد

در همه جا یار او ایزد ستار شد

این یک سالار شد آن یک سردار شد

زبن سر و سالار، کار محکم و ستوار شد

عمر عدوگشت کم فر وطن شد فزون

صورت کبر و نفاق شد ز تو پیراسته

صفحهٔ تاربخ دهر شد زتو آراسته

بنشست از تیغ تو فتنهٔ برخاسته

قوت خصم تورا روز و شبان کاسته

این همه فر و جلال برتو خدا خواسته

می نتوان با خدای دم زدن از چند و چون

تا تو گرفتی قبول از علمای نجف

فر تو پیشی گرفت از امرای سلف

نصرت و اقبال و جاه پیش تو بربست صف

گشته به تیر بلا سینهٔ خصمت هدف

دوران دوران تو است شاد زی و لاتخف

ان الله معک فی ای وقت تکون

امان از من و تو

هیچ دانی که چه کردیم به مادر من و تو

یا چه کردیم بهم، جان برادر من و تو

سعی کردیم به وبرانی کشور من و تو

رو، که اف بر تو و من باشد و تف بر من و تو

هر دومان مایهٔ ننگیم امان از من وتو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

از همان اول، ما و تو بهم رنگ زدیم

وز سر جهل بهم حیله و نیرنگ زدیم

سنگ برداشته بر کلهٔ هم سنگ زدیم

گاه تریاک کشیدیم و گهی بنگ زدیم

من و تو بس که دبنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من

و تو

مستبد گشتم و تو باز مساوات شدی

یا که من صاحب ثروت شده تو لات شدی

اعتدالی شده مخلص، تو دموکرات شدی

الغرض من چو تو لات و تو چو من مات شدی

باز هم بر سر جنگیم، امان از من و تو

من و تو هردو جفنگیم امان از من وتو

هرچه تو نقش زدی بنده زدم وارویش

هرچه مقصود تو شد، بنده دویدم رویش

تو رخ مام وطن کندی و من گیسویش

چشم او به نشده گشت خراب ابرویش

خوب نقاش زرنگیم امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

من به عنوان وکالت تو به عنوان دگر

جلب کردیم بسی فایده زبن مردم خر

نشد از ما و تو حاصل به کسی غیر ضرر

بلکه گشت ایران از روز نخستین بدتر

ما هم افتاده و لنگیم امان از من و تو

من و تو هردو جفنگیم امان از من و تو

ای برادر تو خری من ز تو خرتر بالله

بهتر از ما و تو دانی چه بود؟ خر، بالله

خر به چاله ننهد پای مکرر بالله

زین خریت ها ویران شده کشور بالله

ما به فکر خر لنگیم امان ازمن و تو

من و تو هردو جفنگیم امان از من و تو

حرکت دادیم آغاز، دم وگردن و گوش

قاله قاله بفکندیم و نمودیم خروش

چونکه غیری به میان آمد گشتیم خموش

پیش بیگانه حقیریم و ذلیلیم چو موش

با خودی همچو پلنگیم، امان از من و تو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

از پی مام وطن خوب عروسی کردیم

بهر این مرغک خود خوب خروسی کردیم

با مسلمانان آهنگ مجوسی کردیم

الغرض پر، خنکی کرده و لوسی کردیم

لایق سیلی و سنگیم امان از من وتو

من و تو هردو جفنگیم

امان از من وتو

حالت ما و تو امروز چنین است بهار

روح مشروطه ز ما و تو غمین است بهار

ای بسا فتنه که ما را به کمین است بهار

روش و سیرت وکردار گر این است بهار

تا ابد واز و ولنگیم امان از من وتو

من و تو هر دو جفنگیم امان از من و تو

در منقبت حضرت حجه (ع)

مژده که روی خدا ز پرده برآمد

آیت داور به خلق جلوه گر آمد

بی خبران را ز فیض کل خبر آمد

مظهرکل در لباس جزء درآمد

معنی واجب گرفت صورت امکان

شعشعه گسترد جلوهٔ صمدانی

گشت عیان سرّ صادرات نهانی

طاق طلب را قویم گشت مبانی

شاهد غیبی رسید و داد نشانی

از لمعات جمال قادر سبحان

از فلک کون تافت اختر تجرید

نفس احد سرزد ازهیولی توحید

لم یلد امروز یافت کسوت تولید

آنکه بدو زنده گشت هر سه موالید

وآنکه بدو تازه گشت چار خشیجان

عقل نخستین بزرگ صادر اول

کالبد مستنیر و جان ممثل

راه بدی را یکی فروخته مشعل

هادی و مهدی سمی احمد مرسل

حجه غایب ولی ایزد منان

قاعده پرداز کارگاه الهی

راز جهان را دلش خبیرکماهی

جاهش برتر ز حد لایتناهی

فکربه کنه جلال و قدرش واهی

عقل به قرب کمال و جاهش حیران

شاهد غیبی و دلبر ازلی اوست

پرده نشین حریم لم یزلی اوست

باری سر خفی و نور جلی اوست

مرشد و مولا و پیشوا و ولی اوست

خواهش پیدا شمار و خواهش پنهان

ای قمر تابناک برج امامت

وی گهر آبدار درج کرامت

ای به قد و قامت تو شور قیامت

خیز و برافراز یک ره آن قد و قامت

خیز و برافروز یک ره آن رخ رخشان

غیر تو ای کنز مخفی احدیت

کیست که پیدا کند کنوز هویت

از تو عیان است جلوه صمدیت

هیچ تو را با خدای نیست دوئیت

ذات تو با ذات هواست یکسر و یکسان

خیز و عیان کن

به خلق جلوهٔ دادار

خیز که حق خفت و گشت باطل بیدار

گر نکنی پای در رکاب ظفر یار

منتظرانت زنند ای شه ابرار

دست به دامان شهریار خراسان

زادهٔ موسی که طور اوست حریمش

عیسی گردون نشین غلام قدیمش

هر دو جهان ریزه خوار کف کریمش

آن که به فرمان واجب التعظیمش

بر جهد از نقش پرده ضیغم غژمان

خرگه ناسوت هست پایهٔ پستش

مسند لاهوت جایگاه نشستش

عقل خردمند گشته واله و مستش

غیرخدایش مخوان که هست شکستش

بخ بخ از این عز و این جلالت و این شأن

ذاتش آئینهٔ خدای نما شد

گرچه خدا نیست کی جدا ز خدا شد

درگه او زیب بخش عرش علا شد

هر که به درگاه او ز روی صفا شد

ز اهل صفا شد بسان خواجه دوران

حسین (ع)

شب است و بساط عیش، به خوبی مرتب است

شبی را که جان در او، به رقص آید امشب است

به هجران و وصل دوست، دل و تن مرکب است

دل از وصل در نشاط، تن از هجر در تب است

در این قصه نکته هاست در این رشته تارها

دل افروز ماه من کجایی که شب رسید

زمان تعب گذشت، اوان طرب رسید

عجم وار باده ده که عید عرب رسید

دل و جان بدسگال زمحنت به لب رسید

رسید آنکه داشت دل از او انتظارها

از این عید و جشن شد دل خسته شادمند

زهی عید دلفروز، زهی جشن ارجمند

ایا آنکه عارضت نشاطی است بی گزند

درین محفل سرور ز لب ده گلاب و قند

که یکسر برون شود ز سرها، خمارها

به شعبان مه ای ندیم، دل و جان منور است

بسی این خجسته ماه دلاویز و دلبر است

ز دیگر شهور دهر به رتبت فزونتر است

بلی افتخار او به فرزند حیدر است

حسین آنکه دین کند از او افتخارها

حسین آنکه از رخش دل شیعه روشن است

به تاریکی

ضلال، رخش نور معلن است

خود این گفتهٔ نبی به گیتی مبرهن است

که باشم من از حسین، حسین نیز از من است

بلی این حدیث را نبی گفته بارها

به خاک در حسین ز جان انتساب ماست

به کویش امید ماست، به سویش حساب ماست

به تعدیل رای او صواب و عقاب ماست

حسین آسمان ماست، حسین آفتاب ماست

به سرپنجهٔ حسین گشائیم کارها

حسین آنکه حق ستود به فضل و تکرمش

حسین آنکه داد حق به گیتی تقدمش

فزود آبروی دین، ز خاک تیممش

خیال رخش به چرخ گذر کرد و انجمش

ستادند پیش او، چو آئینه دارها

خوش آندم که بگذربم ز شادی به کوی او

بریم از سر نیاز دل و جان به سوی او

کنون از مزار طوس بجوئیم بوی او

که این چشمهٔ حیات بود زآب جوی او

حسین و رضا بلی یکند از شمارها

رضا نور معلن است، رضا فیض مطلق است

رضا ماه روشن است، رضا شاه بر حق است

از او شرع پاک را جمال است و رونق است

بدو بازگشت ماست، بلی این محقق است

که دایم به جوهر است عرض را مدارها

بلدی

چار ماه است که مهمل شده کار بلدی

آخر این قوم ندادند قرار بلدی

گشته از غصه و غم زرد عذار بلدی

خفته در خاک عدم جسم نزار بلدی

نرود فاتحه خوانی به مزار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

نه به مشهد بلدی ماند و نه در ری بلدی

ما ندانیم که آباد شود کی بلدی

گشته از بی کفنی لاشهٔ لاشی بلدی

بلدی ای بلدی ای بلدی ای بلدی

عالمی گشته کنون نوحه شعار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

بلدی طفلک خوشخوی و خوش اندامی بود

بچهٔ خوش سخن و شوخ دلارامی بود

منفصل شد ز جهالت چه بد ایامی بود

بلدی

کاش اقل همسر مادامی بود

تاکه بودند جهان یکسره یار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

بلدی کاش بدی پهلوی قونسول خانه

تا ز یاران موافق نشدی بیگانه

حضراتش ننمودند تهی پیمانه

نشدی از غرض چند نفر ویرانه

تهی از خویش نکردند کنار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

یا اقلا بلدی حوزه لاتاری بود

واندر آنجا صنم شوخ وفاداری بود

یا در آن دخلکی و گرمی بازاری بود

یا در آنجا دو نخود لاسکی وتاری بود

تا پریشان نشدی طرهٔ تار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

بلدی را بشکستند کمر ، وای هوار

دگر از او نگرفتند خبر، وای هوار

خون مسکین بلدی گشت هدر وای هوار

آه تاکی بخورم خون جگر وای هوار

که جگرخون شود از قلب فکار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

آن جنابی که معین بود و ظهیرمن وتو

بلدی جان زچه شد خصم شریرمن وتو

گوش او از چه نشدکر، ز نفیر من وتو

بو که نفرین کندش مادر پیر من و تو

تا بداندکه چه کرده است به کار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

هر شب و روز به بدخواه تو نفرین گویم

گاه از آن گفنم بی پرده گه از این گویم

هرچه گوبم ز وطن خواهی و آئین گویم

بلدی جان تو دعاکن که من آمین گویم

نیست باد آنکه بهم ریخت مدار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

بلدی گشته عرق ریز و خجل ای وکلا

خلق را از غم او خون شده دل ای وکلا

چند باشید چنین مهمل و ول ای وکلا

پای ها تا به کمر مانده به گل ای وکلا

همتی زانکه به گل مانده حمار بلدی

آه و صد آه بر این حالت زار بلدی

وطن در خطر است

مهرگان آمد و دشت و دمن در

خطر است

مرغکان نوحه برآرید چمن درخطر است

چمن از غلغلهٔ زاغ و زغن در خطر است

سنبل وسوسن و ریحان وسمن درخطر است

بلبل شیفتهٔ خوب سخن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

خانه ات یکسره وبرانه شد ای ایرانی

مسکن لشکر بیگانه شد ای ایرانی

عهد و پیمان تو ایفا نشد ای ایرانی

عهد بشکستنت افسانه شد ای ایرانی

عهد غیرت مشکن عهد شکن در خطراست

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

وزرا باز نهادند زکف کار وطن

وکلا مهر نهادند به کام و به دهن

علما را شبهه نمودند و فتادند به ظن

چیره شدکشور ایران را انبوه فتن

کشور ایران ز انبوه فتن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

کاردانان را بیرون ز سخن کاری نیست

غیر لفاظی در سر و علن کاری نیست

علما به جز از حیله و فن کاری نیست

جهلا را به جز افغان و حزن کاری نیست

ملک از این ناله وافغان و حزن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

کار بیچاره وطن زار شد افسوس افسوس

جهل ما باعث این کار شد افسوس افسوس

یار ما همبر اغیار شد افسوس افسوس

باز ایران کهن خوار شد افسوس افسون

که چنین کشور دیرین کهن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

خرس صحرا شده همدست نهنگ دریا

کشتی ما را رانده است به گرداب بلا

آه ازپن رنج ومحن آوخ ازبن جورو جفا

هان به جز جرئت وغیرت نبود چارهٔ ما

زانکه ناموس وطن زین دو محن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

رقبا را بهم امروز سر صلح و صفا است

آری این صلح وصفاشان زپی ذلت ماست

بی خبر زین که مهین رایت اسلام بپاست

غافل آن قوم که قفقاز و لهساتا به بلاست

غافل این

فرقه که لاهور و دکن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

ما نگفتیم در اول که نجوئیم نفاق؟

یا بر آن عهد نبودیم که سازیم وفاق؟

به کجا رفت پس آن عهد و چه شد آن میثاق؟

چه شد اکنون که شما را همه برگشت مذاق

کس نگوید زشما خانهٔ من درخطراست

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

شرط مابودکه باهم همه همدست شوبم

به وفاق و به وفا یکسره پابست شویم

از پی نیستی از همت حق هست شویم

نه کز اینان ز نفاق و دودلی پست شویم

که مرا خانه و ملک و سر و تن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

بذل جان در ره ناموس وطن چیزی نیست

بی وطن خانه وملک و سر وتن چیزی نیست

بی وطن منطق شیرین و سخن چیزی نیست

بی وطن جان و دل و روح و بدن چیزی نیست

بی وطن جان و دل و روح و بدن درخطر است

ای وطن خواهان زینهار وطن در خطر است

در ره حفظ وطن تازید الله الله

بیش از این فتنه میاندازید الله الله

خصم را خانه براندازید الله الله

ای خلایق مددی سازید، الله الله

کاین مریض کسل تلخ دهن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

وطنیاتی با دیدهٔ تر می گویم

با وجودی که در آن نیست اثر می گویم

تا رسد عمرگرانمایه به سر می گویم

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

که وطن باز وطن باز وطن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

ایران مال شماست

هان ای ایرانیان! ایران اندر بلاست

مملکت داریوش دستخوش نیکلاست

مرکز ملک کیان در دهن اژدهاست

غیرت اسلام کو؟ جنبش ملی کجاست

برادران رشید! این همه سستی چراست

ایران مال شماست، ایران مال شماست

به کین اسلام باز، خاسته برپا صلیب

خصم شمال و

جنوب داده ندای مهیب

روح تمدن به لب آیهٔ امن یجیب

دین محمد یتیم، کشور ایران غریب

بر این یتیم و غریب نیکی آئین ماست

ایران مال شماست، ایران مال شماست

دولت روس از شمال رایت کین برفراشت

به محو دین مبین به خیره همت گماشت

به خاک ایران نخست تخم عدوات بکاشت

به غصب ایران سپس پیش کند یادداشت

کنون به مردانگی پاسخ دادن سزاست

ایران مال شماست، ایران مال شماست

چند به ما دشمنان حیله طرازی کنند؟

چند به ایران زمین دسیسه بازی کنند؟

چند چو پیلان مست با ما بازی کنند؟

چند به ناموس ما دست درازی کنند؟

دست ببریدشان، گرتان غیرت بجاست

ایران مال شماست، ایران مال شماست

هان ای ایرانیان بینم محبوستان

به پنجۀ انگلیس به چنگل روستان

گویی در این میان گرفته کابوستان

کز دو طرف می برند ثروت و ناموستان

در ره ناموس و مال، کوشش کردن رواست

ایران مال شماست، ایران مال شماست

سکندر کینه جوی رفت ز ایرانتان

هر قل رومی نژاد بکرد ویرانتان

ز گیر و دار عرب تهی شد اوطانتان

خزان چنگیزیان شد ز گلستانتان

بهار ایرانتان باز خوش و با صفاست

ایران مال شماست، ایران مال شماست

گهی که شد اصفهان به چنگ افغان دچار

لشکر پطرکبیر یافت به گیلان قرار

عراق و تبریز شد ز خیل ترکیه خوار

جنبش ملی کشید یکسره زایشان دمار

ماند به ایرانیان ایران بی بازخواست

ایران مال شماست، ایران مال شماست

به جستجوی حقوق میان ببستید باز

جان بداندیش را زکینه خستید باز

جیش ستبداد را بهم شکستید باز

به فر کیهان خدای زغم برستید باز

آری یار شما فره کیهان خداست

ایران مال شماست، ایران مال شماست

اعلان جنگ

مه شوال بیاراست سپاهی ز انجم

داد دیشب به مه روزه یک اولتیماتوم

گفت بایکوت ا عمومی را بر دار زخم

در خمخانه کن آزاد به روی مردم

هم خود از ملک ده استعفا تا پاس نهم

ورنه

ار پاس دهم باش خود آماده به جنگ

کرد عید رمضان بر زبرتخت جلوس

ز می و مطربش اردو، زنی و چنگش کوس

تاخت برروزه چوبربابل جیش سیروس

یا چو بر شهر «لیژ» لشکر جرار پروس

رمضان کرد چو بلژیک رخ از کینه عبوس

گشت تسلیم و بیفکند ز کف توپ وتفنگ

روزه چون صرب بلرزند زبیم کیفر

عید شوال چو اطریش بزد کوس ظفر

لشکری راند که جوید ز عدو کین پسر

رمضان جای تهی کرد و شد از پیش بدر

بر سپاه رمضان توپ وی افکند شرر

بلگراد آسا بر شد ز مه روزه غرنگ

خیل زهاد ریایی چو سپاه بلژیک

داده سرمایه و با آه و اسف گشته شریک

عرشه ی منبر، خالی و شبستان تاریک

خلق از روزه گریزند ز دور و نزدیک

اهل تدلیس فراری شده ز اهل پلتیک

همچنان کز سپه آلمان اردوی فرنگ

ملک ایران احمدشه پاکیزه سرشت

که به پیشانیش ایزد خط انصاف نوشت

تاکه این شاه به سرتاج جهانبانی هشت

کار نیکو شد و هرگز نشود نیکو زشت

ملک ازو گردد معمورتر از باغ بهشت

خاک ازو گردد آبادتر از خاک فرنگ

تا اجانب را با هم سر کین است و نقار

باید این شاه به اصلاح وطن بندد کار

چاره ی خستگی ملک کند زین دو سه چار

صنعت و علم و تجارت شرف و مجد و وقار

راه آهن که ازو ملک شود با مقدار

عدل و دانش که ازو خاک شود سنگین سنگ

مسمط موشح (در دو معنای متضاد: در ظاهر موافقت با جمهوری، از برداشتن کلمات اول سه مصرع اول هر بند با مصرع چهارم غزلی در مخالفت)

جمهوری -ایران چو بود عزت احرار

سردار سپه مایهٔ -حیثیت احرار

ننگ است - که ننگین شود این نیت احرار

این صحبت اصلاح وطن نیست که جنگست

ازکار قشون - کشور ایران شده گلزار

حال خوش -ایران شده مشهور در اقطار

از ما چه توقع -به قبال صف قاجار

کاین فرقه برین گله شبان نیست پلنگست

بی علمی و -افلاس دل ما بخراشد

آوازهٔ - دین مانع اصلاح

نباشد

جمهوری ایران -سر دین را نتراشد

این حرف درین مملکت امروز جفنگست

اموال تو -یک دستهٔ مستخدم دربار

برده است به یغما وتو-یی غافل ازین کار

خوابی -وتو را هست شب وروز نگهدار

آن کس که پی حفظ تو دستش به تفنگ است

آزادی و -اصلاح بود لازم و واجب

مشروطیت -از ما نکند دفع معایب

افتاده به زحمت -وطن ازکید اجانب

این گوهر پر شعشعه درکام نهنگ است

در پردهٔ -شور است سرود جلی ما

جمهوری -ما دفع کند تنبلی ما

کوبد در شاهی -قجر از مهملی ما

ما بی خبر و دشمن طماع زرنگ است

تا تعزیهٔ -آل قجر هست و تک و دو

گردان بود -این تعزیه های کهن و نو

آن هوچی بی دین -زره دین فکند هو

این قافله تا حشر درین بادیه لنگ است

افسانهٔ -تلخی است بگیرید ز من یاد

جمهوری -ما با بچه بازی عقب افتاد

ما ملت کودک -شده بیهوده از آن شاد

عیناً مثل ملعبهٔ شهر فرنگ است

درکیسهٔ - احرار بود نقد حقایق

ناهید بود -بهر وطن عاشق صادق

لعل و زر و سیم -است بر خصم منافق

زبن روکلماتش همگی رنگ به رنگ است

جمهوری نامه

چه ذلت ها کشید این ملت زار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ترقی اندرین کشور محال است

که در این مملکت قحط الرجال است

خرابی از جنوب و از شمال است

بر این مخلوق آزادی وبال است

بباید پرده بگرفتن ز اسرار

که گردد شرح بدبختی پدیدار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

اگر پیدا شود در ملک یک فرد

به مانند رضاخان جوانمرد

کنندش دوره فوراً چند ولگرد

به فکر اینکه باید ضایعش کرد

بگویند از سر شه تاج بردار

به فرق خویشتن آن تاج بگذار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

نخستین بار، سازیم آفتابی

علامت های سرخ انقلابی

که جمهوری بود حرفی حسابی

چو گشتی تو رئیس انتخابی

بباید گفت کاین مرد فداکار

بود خود پادشاهی را سزاوار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

حقیقت بارک الله، چشم

بد دور

مبارک باد این جمهوری زور

ازین پس گوش ها کر چشم ها کور

چنین جمهوری بر ضد جمهور

ندارد یادکس، در هیچ اعصار

نباشد هیچ در قوطی عطار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

چو جمهوری شود آقای دشتی

علمدارش بود شیطان رشتی

تدین آن سفیه کهنه مشتی

نشیند عصرها در توی هشتی

کند کور و کچل ها را خبردار

ز حلاج و ز رواس و ز مسمار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

صبا، آن بی شعور بدقیافه

نماید . . . جمهوری کلافه

زند صد لاف در زیر ملافه

که جمهوری شود دارالخلافه

ولیکن بی خبر از لحن بازار

ز علاف و ز بقال و ز نجار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ز عدل الملک بشنو یک حکایت

که آن بالا بلند بی کفایت

میانجی گشته بین بول و غایط

کندگاهی تدین را حمایت

شود گاهی سلیمان را مددکار

که سازد این دو را با یکدگر یار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ببین آن کهنه الدنگ قلندر

نموده نوحهٔ جمهوری از بر

عجب جنسی است این! الله اکبر

گهی عرعر نماید چون خر نر

زمانی پاچه گیرد چون سگ هار

ولی غافل زگردن بند و افسار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

از ایران رهنما گشته روانه

برای کارهای محرمانه

گرفته پول های بی نشانه

زده در بصره و بغداد چانه

که جمهوری شود این ملک ادبار

نه من گویم خودش کرده است اقرار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

تقلاها نماید اندرین بین

جلنبر زادهٔ شیخ العراقین

کند فریادها با شور و با شین

که جمهوری بود برگردنم دین

ادا بایست کرد این دین ناچار

بباید جست از دست طدکار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ضیاء الواعظین آن لوس ریقو

کند از بهر جمهوری هیاهو

چه جمهوری! عجب دارم من از او

مگر او غافل است از قصد یارو

که می خواهد نشیند جای قاجار

همان طوری که کزد آن مرد افشار

دریغ از راه

دور و رنج بسیار

دبیر اعظم، آن رند سیاسی

ز کمپانی نماید حق شناسی

زند تیپا به قانون اساسی

به افسون های نرم دیپلوماسی

به سردار سپه گو به اصرار

که جمهوری نباشد کار دشوار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

نمایش می دهد این هفته عارف

به همراهی اعضای معارف

شود معلوم با جزئی مصارف

که جمهوری ندارد یک مخالف

مدلل می شود با ضرب و با تار

که مشروطه ندارد یک طرفدار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

نمودم من جراید را اداره

شفق، کوشش، وطن، گلشن، ستاره

قیامت می شود با یک اشاره

دگر معنی ندارد استخاره

همین فردا شود غوغا پدیدار

به زورکنفرانس و نطق و اشعار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

به عالم پیش رفته بالاصاله

تمام کارها با قاله قاله

به زور نطق و شعر و سرمقاله

بباید کرد جمهوری اماله

برین مخلوق بی عقل ولنگار

بدون وحشت از اعیان و تجار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

که مستوفی است شخصی لاابالی

مشیرالدوله مرعوب و خیالی

وثوق الدوله جایش هست خالی

بود فیروز هم در فارس والی

قوام السلطنه مطرود سرکار

به غیر از ذات اشرف لیس فی الدار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

بود حاجی معین محتاط و معقول

امین الضرب در عدلیه مشغول

علی صراف هم مستغرق پول

فقیه التاجرین هم می خورد گول

اهمیت ندارد صنف بازار

ز خراز و ز رزاز و بنکدار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

تدین گفته مجلس هست با من

نماییم اکثریت را معین

شود این کار پیش از عید روشن

به جمهوری بگیرم رای قطعاً

نه قانون می شود مانع نه افکار

به زور مشت فیصل می دهم کار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

به تعلیم قشون اندر ولایات

مهیا تلگرافات و شکایات

ز جمهوری اشارت و کنایات

ز ظلم شاه و دربارش روایات

مسلسل می رسد با سیم و چاپار

ز بلدان و ز اقطار و ز امصار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

زتبریز و

ز قزوین و ز زنجان

زیردستان وکرمانشاه وگیلان

بروجرد و عراق و یزد وکرمان

ز شیراز و صفاهان و خراسان

ز بجنورد و ز کاشان و قم و لار

تقاضاها رسد خروار خروار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ز ملاها جوی وحشت نداریم

قشون با ماست ما دهشت نداریم

حذر از جنبش ملت نداریم

شب عید است ما فرصت نداریم

سلام عید را بایست این بار

بگیرد حضرت اشرف به دربار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

به تهران نیست یک تن انقلابی

بجز مشروطه خواهان حسابی

که از وحشت نگردند آفتابی

اگرکردند قدری بد لعابی

بیاویزیمشان بر چوبهٔ دار

بنام ارتجاعیون و اشرار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

موافق گشته لندن این سخن را

که فوری خواست سرپرسی لرن را

بود گر شومیاتسکی سوء ظن را

فرستم پیششان استاد فن را

همان مهتر نسیم رند عیار

کریم رشتی آن شیاد طرار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

نباید کرد دیگر هیچ مس مس

بباید رفت فوری توی مجلس

اگر حرفی شنیدیم از مدرس

جوابش گفت باید رطب و یابس

وگر مقصود خود را کرد تکرار

بپیچیمش به دور حلق دستار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

به قدری این سخن ها کارگر شد

که سردار سپه عقلش ز سر شد

به جمهوری علاقه مندتر شد

بنای انتشار سیم و زر شد

به مبعوثان و مطبوعات و احرار

ز آقای صبا تا شیخ معمار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

نمایان شد تجمع های فردی

علم در دست، گرم دوره گردی

علم ها سرخ و زرد و لاجوردی

عیان سرخی و پنهان رنگ زردی

به جمهوریت ایران هوادار

ولو گشته میان کوچه بازار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ازین افکار مالیخولیایی

به مجلس اکثریت شد هوایی

تدین کرد خیلی بی حیایی

به یک دم بین افرادش جدایی

فتاد از یک هجوم نابهنجار

از آن سیلی که خورد آن مرد دیندار

دریغ از راه دور و رنج

بسیار

از آن سیلی ولایت پر صدا شد

دکاکین بسته و غوغا بپا شد

به روز شنبه مجلس کربلا شد

به دولت روی اهل شهر وا شد

که آمد در میان خلق سردار

برای ضرب و شتم و خشم وکشتار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ز جمهوری به ما یک گام ره بود

خدا داند که این سیلی گنه بود

که این سیلی زدن خدمت به شه بود

تدین خصم سردار سپه بود

رفاقت بد بود با عقرب و مار

خطر دارد چو نادان اوفتد یار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

قشونی خلق را با نیزه راندند

ولی مردم به جای خویش ماندند

رضاخان را به جای خود نشاندند

به جای گل بر او آجر پراندند

نشاید کرد با افکار پیکار

بباید خواست از مخلوق زنهار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

بپا شد در جماعت شور و شرها

شکست ازخلق مسکین دست و سرها

رضاخان در قبال این هنرها

شنید از ناظم مجلس تشرها

که این کارت چه بود ای مرد غدار

چرا کردی به مجلس این چنین کار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

بسی پیر وجوان سر نیزه خوردند

گروهی را سوی نظمیه بردند

چهل تن اندرین هنگامه مردند

برای حفظ قانون جان سپردند

دو صد تن تاکنون هستند بیمار

به ضرب ته تفنگ و زیر آوار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

رضاخان شد از این حرکت پشیمان

به سعدآباد رفت از شهر تهران

از آنجا شد به سوی قم شتابان

حجج بستند با او عهد و پیمان

که باشد بعد از این بر خلق غمخوار

ز جمهوری نگوید هیچ گفتار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ز قم برگشت و عاقل شد ولی حیف

که گردش باز اغوا ناصر سیف

به مجلس کرد توهین از سر کیف

ولیکن بی خبر بود از کم و کیف

که مجلس نیست با ایشان وفادار

بجز شش هفت تن بیکار

و بیعار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

از او بالمره مجلس بدگمان شد

عقاید جملگی از او رمان شد

بسوی رود هن آخر چمان شد

همان چیزی که می دیدم همان شد

کشیده شد میان مملکت جار

که از میدان بدر رفته است سردار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

به مجلس قاصدی از راه آمد

که اکنون تلگراف از شاه آمد

رضاخان عزل بی اکراه آمد

شه از مجلس عقیدت خواه آمد

که قانون اساسی چون شده خوار

دگر کس ملک را باید پرستار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

به تعلیمات مرکز با گزافات

رسید از احمد آقا تلگرافات

که سرباز لرستان و مضافات

نمایند از رضاخان دفع آفات

قشون غرب گردد زور سیار

سوی مرکز پی تنبیه احرار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

امیر لشکر شرق آن یل راد

یک اولتیماتوم از مشهد فرستاد

به مبعوثان دو روزه مهلتی داد

که آمد جیش تا فراش آباد

بباید بر مراد ما شود کار

ولی بر توپ خانی نیست آثار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

وکیلان این تشرها چون شنیدند

ز جای خوبش از وحشت پریدند

به تنبان های خود از ترس ریدند

نود رای موافق آفریدند

بر این جمعیت مرعوب گه کار

سلیمان بن محسن شد علمدار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

ولیکن چارده مرد مصمم

نترسیدند از توپ دمادم

به آزادی ببسته عهد محکم

اقلیت از ایشان شد فراهم

وطن خواهی از ایشان گشت پادار

رضاخان را زبون کردند ازین کار

دریغ از راه دور و رنج بسیار

کهنه شش هزار ساله

ای گلبن زرد نیم مرده

وی باغچهٔ خزان رسیده

ای بلبل داغ دل شمرده

وی لالهٔ زار داغ دیده

ای سبزهٔ چهرهٔ زردکرده

صد تیرگی از خزان کشیده

وی کام دل از چمن نبرده

وی طعنه ز باغبان شنیده

برخیز که فصل نوبهار است

ای کودک عهد پهلوانی

وی بچهٔ روزگار سیروس

ای کام گرفته از جوانی

در عهد سپندیار و کاوس

ای رسته به

فر خسروانی

از چنگ صد انقلاب منحوس

هان عهد تجدد است، دانی

کز حلقه و بند عهد مطموس

هنگام شکستن و فرار است

گویندکه نو شده است،هی هی

این کهنهٔ شش هزار سال

کی پیر، که کرده عمرها طی

گردد به دو ساعت استحاله

تجدید قوا کنید در وی

تارنج هرم شود ازاله

اصلاح کنید عهدش از پی

تا نوگردد که لامحاله

این کهنه به دوش دهر بار است

هر چیز که پیر شد بگندد

وآن پیر که گنده شد بمیرد

زبور به عجوز برنبندد

تدبیر به پیر در نگیرد

وبرانه، نگار کی پسندد

افتاده، قرار کی پذیرد

خواهید گر این کسل بخندد

خواهید گر این کهن نمیرد

درمان و علاجش آشکار است

بایست نخست کردش احیا

ز اصلاح مزاجی و اداری

و آنگاه به پای داشت او را

با تقویت درستکاری

وز برق تجددش سراپا

نو کرد به فرّ کردگاری

تجدید فنون و علم و انشا

اصلاح عقیدتی و کاری

نو کردن کهنه زین قرار است

تا کی و تا چند؟

ای وطن خواهان سرگشته وحیران تاچند؟

بدگمان و دو دل و سر به گریبان تا چند

کشور دارا، نادار و پریشان تا چند؟

گنج کیخسرو در چنگ رضاخان تا چند

ملک افریدون پامال ستوران تا چند؟

...

...

...

...

ای عجب دانا، بازیچهٔ نادان تا چند؟

...

...

...

...

بهر نانی دل یک طائفه بریان تا چند؟

یارب این کینه و این ظلم دمادم تاکی

دل ایرانی، آماجگه غم تا کی

پشت احرار به پیش سفها خم تاکی

ظلم ضحاکان، در مملکت جم تا کی

سلطهٔ دیوان در ملک سلیمان تا چند؟

تا به کی شحنه و یارانش نمایند ستم

چند ملت را دوشند، بمانند غنم

آن یک ازپرخوری و فربهی آورده ورم

وآن دگر از غلیان خون، گردیده دژم

مابقی لاغر، همچون نی غلیان تا چند؟

...

...

...

...

تیغ بهرام درین زاویه پنهان تا چند؟

محتسب راهزن و شحنه کمند انداز است

جیش، غارتگر و سرخیل سپه جانباز است

ره به هر بدگهری، بدکهران را باز است

لوحش الله که به هر حسن وطن ممتاز

است

زین سپس ناشدنش روضهٔ رضوان تا چند؟

حفظ ناموس به هرجا شرف نظمیه است

شرف و ناموس اینجا، هدف نظمیه است

صف آدم کشی وننگ، صف نظمیه است

اختیار شه و کشور به کف نظمیه است

نشده ری کف خاکستر از ایشان تا چند؟

باید از ملت، مردی بدر آید چاک

یابد از دور فلک، طالع و هوش و ادراک

انقلاب است که آرد گهری چونین پاک

تا صدف گیرد چونین گهری را ز افلاک

دیر باریدن آن ژالهٔ نیسان تا چند؟

ای سعادت

انسان:

ای مایهٔ عزت ای سعادت!

از بهر خدا بگو کجایی

ماراست به تو بسی ارادات

چونست که نزد ما نیایی

رسم است ز خستگان عیادت

شد خطه مغرب از تو پر نور

ای چشمهٔ نور کردگاری

تا چند در این شبان دیجور

ما مشرقیان کشیم خواری

بر ما نظری به قدر مقدور

سعادت:

من نور سعادتم، چه خواهی

واندر طلبم چه می کنی جهد

در جمله جهان مراست شاهی

هر دوره و هر زمان و هر عهد

بی فرق سفیدی و سیاهی

افسوس از اینکه اهل دنیا

کورند و مرا نمی شناسند

من ظاهر و این گروه اعمی

اندر طلبم در التماسند

هریک به رهی روند بیجا

برنوع بشر نگشته مفهوم

معنای سعادت بشر هیچ

گویند سعادتست معدوم

یک فرقه وفرقهٔ دگرهیچ

جز نام ز من نکرده معلوم

در غرب، سعادتست قوت

از توپ و تفنگ و جیش جرار

در شرق، عبادت و ریاضت

یا مهتری و ضیاع بسیار

در افریقا شکار و راحت

نایافته زو خبر سعادت

هرکس به سعادتی است پدرام

ظاهر می گشت اگر سعادت

بدبخت نماندی اندر ایام

هرکس خردی به زر، سعادت

انوار سعادتست پنهان

بدبختی آدمی از آنست

در عین خوشی بود فراوان

خوشبخت، که دست و لب کزانست

مسعود نیامده است انسان

انسان:

گر خاصهٔ غرب نیستی، هست

روشن ز چه غرب و شرق تاری

مشرق به مغاک تیره پا بست

مغرب زده بر فلک عماری

انصاف چرا گذاری از دست

یک چند ز شرق،

غرب شد خوار

بر غرب رسید جور و بیداد

وز فتنهٔ غربیان خونخوار

یک چند برفت شرق برباد

وین حال شود همیشه تکرار

سعادت:

از سر بنهید جهل و اوهام

کوشید به علم و صنعت نو

یکرنگ شوند و راست فرجام

چون پارسیان به عهد خسرو

یا چون عربان به صدر اسلام

شاید که درین زمانهٔ تنگ

یک بار دگر دهید جولان

بر شرق رسد جلال و فرهنگ

بر غرب نفاق و کذب و بهتان

دائم نبود جهان به یک رنگ

مولودیه

امروز خدایگان عالم

بر فرق نهاد تاج لولاک

امروز شنید گوش خاتم

لولاک لما خلقت الافلاک

امروز ز شرق، اسم اعظم

مهر ازلی بتافت بر خاک

امروز ازین خجسته مقدم

ارکان وجود شد مشید

امروز خدای با جهان کرد

لطفی که نکرده بود هرگز

نوری که مشیتش نهان کرد

امروز پدید گشت و بارز

آورد و مربی جهان کرد

یکتن را با هزار معجز

پیغمبر آخرالزمان کرد

نوری که قدیم بود و بی حد

گشتند پیمبران پدیدار

با یک دل و یک زبان و یک تن

یک جلوه و صد هزار دیدار

یک پرتو و صد هزار روزن

برداشت حجب ز روی دادار

پیغمبر ما به وجه احسن

کاو بود نتیجه آخر کار

زو گشت اساس دین مشید

ای حکمت تو مربی کون

وی از تو وجود هرچه کائن

ای تربیت زمانه راعون

وی خلقت دهر را معاون

بی روی تو کشته حق به صدلون

با شرع تو گشته دین مباین

بر ملت تو است ذلت وهون

ای ظل تو بر زمانه ممتد

حرمت ز مزار و مسجد ما

بردند معاندین دین، پاک

پوشیده رخ معابد ما

از غفلت و جهل، خاک و خاشاک

جز سفسطه نیست عاید ما

کاوهام گرفته جای ادراک

ابلیس شده است هادی ما

ما گشته به قید او مقید

سعدی

سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست

یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست

هیچم ار نیست، تمنای توام باری

هست

«مشنو ای دوست که غیراز تو مرا یاری هست

یا شب و روز به جزفکر توام کاری هست»

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس

به هوس بال زد وگشت گرفتار قفس

پای بند تو ندارد سر دمسازی کس

موسی این جا بنهد رخت به امید قبس

«به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست»

بی گلستان تو در دست به جز خاری نیست

به ز گفتار تو بی شائبه، گفتاری نیست

فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست

ای که در دار ادب، غیر تو دیاری نیست

گر بگویم که مرا با تو سر وکاری نیست

در و دیوارگواهی بدهد کاری هست»

دل ز باغ سخنت، ورد کرامت بوید

پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

دولت نام تو حاشاکه تمامت جوید

کاب گفتار تو دامان قیامت شوید

«هرکه عیبم کند ازعشق و ملامت گوید

تاندیده است تو را برمنش انکاری هست»

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم

شب نباشدکه ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم

نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

«صبر بر جور رقیب چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست»

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد

وانکه جانش ز محبت اثری یافت، نمرد

تربت پارس چو جان، جسم تو در سینه فشرد

لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

«باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست»

سعدیا نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس

تا نفس هست به یاد تو برآریم نفس

ما به جز حشمت و جاه تو نداریم هوس

ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس

«نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری

هست»

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود

بیت معمور ادب، طبع بلند تو بود

زنده، جان بشر از حکمت و پند تو بود

سعدیا! گردن جان ها به کمند تو بود

«من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست»

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند

طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند

وانکه او را کند انکار، به شیطان ماند

«عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

«داستانی است که بر هر سر بازاری هست»

تضمین قطعهٔ سعدی

شبی درمحفلی با آه وسوزی

شنیدستم که مرد پاره دوزی

چنین می گفت با پیر عجوزی

گلی خوش بوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

گرفتم آن گل و کردم خمیری

خمیری نرم و نیکو چون حریری

معطر بود و خوب و دل پذیری

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

همه گل های عالم آزمودم

ندیدم چون تو و عبرت نمودم

چو گل بشنید این گفت و شنودم

بگفتا من گلی ناچیز بودم

ولیکن مدتی با گل نشستم

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد

مرا با همنشینی مفتخر کرد

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد

کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

ترکیبات

انتقاد از انجمن همت

باز بر شاخسار حیله و فن

انجمن کرده اند زاغ و زعن

زاغ خفته در آشیان هزار

خار رسته به جایگاه سمن

بلبلان را شکسته بال نشاط

گلبنان را دریده پیراهن

ابر افکنده از تگرگ خدنگ

آب پوشیده زین خطر جوشن

شد زبیغوله بوم جانب باغ

شد ز ویرانه جغد سوی چمن

زان چمن کاشیان جغدان شد

به که بلبل برون برد مسکن

کیست کز بلبل رمیده ز باغ

وزگل دور مانده ازگلشن

ازکلام شکوفه و نسرین

وز زبان بنفشه و سوسن

باز گوید به ماه فروردین

که به رنجیم ز

آفت بهمن

به گلستان درآی و کوته کن

دست بیگانگان از این مکمن

تا به باغ اندرونت پاس بود

ازگل و مل تو را سپاس بود

ای همایون بهار طبع گشای

وای از فتنهٔ زمستان وای

بی تو دیهیم لاله گشت نگون

بی تو سلطان باغ گشت گدای

بی تو شد روی سبزه خاک آلود

بی تو شد چشم لاله خون پالای

تو برفتی ز بوستان و خزان

شد زکافور، بوستان اندای

مخزن سرخ گل برفت از دست

خیمه سر و بن فتاد از پای

سنبل و یاسمین بریخت ز باد

لاله و نسترن نماند به جای

بلبلان با فغان زارا زار

قمریان با خروش ها یا های

این زمان روزگار عزت تو است

در عزت به روی ما بگشای

باغ را زیوری دگر بر بند

راغ را زینتی دگر بخشای

باغ دیریست دور مانده ز تو

زود بشتاب و سوی باغ گرای

که بهر گوشه ای ز تو سخنی است

وز خس و خار طرفه انجمنی است

مژده کاید برون ز خلد برین

موکب نو بهار و فروردین

تا فزاید به بوستان زیور

تا به بندد به شاخسار آئین

تا شود شاخه بنفشه نزار

تا شود پهلوی شکوفه سمین

باغ گردد بهار خانهٔ گنگ

راغ گردد نگارخانهٔ چین

جای گیرد به جای لاله و گل

بر سر شاخ، زهره و پروین

گردد آراسته به در و عقیق

گردن و دست لاله و نسرین

درگلستان به گاه گل چیدن

مشگ ریزد به دامن گل چین

خیل زاغان برون روند از باغ

و انجمنشان شود فراق و انین

باغبان آید از بهشت فراز

تا کند باغ را بهشت آئین

باغ را باغبان همی باید

واین چنین گفته اند اهل یقین

که چو از باغبان تهی شد باغ

انجمن ها کنند کرکس و زاغ

ای گروهی که انجمن دارید

یک زمان گوش سوی من دارید

دل ز کید و نفاق برگیرید

گر بدل مهر خوبشتن دارید

در پی سیرت حسن کوشید

گرچه خود صورت حسن دارید

دگران نیز

انجمن دارند

گر شما نیز انجمن دارید

همه دارند عقل و دین و شما

جهل و تذویر و مکر و فن دارید

می شنیدم ز ابلهان که شما

سر آزادی وطن دارید

لیک زینسان که من همی بینم

سر آزار مرد و زن دارید

گر سخنتان گزافه نیست چرا

این چنین زبر لب سخن دارید

هرکه بیند گه سخن، گوید

آلوی خشک در دهن دارید

پند من بشنوید اگر در دل

دانش و فضل، مختزن دارید

بهلید این فریب و غنج و دلال

مال خلق خدای نیست حلال

آوخ از محنت و عنای شما

وای از رنج و ابتلای شما

برخ خلق باب فتنه گشود

مجلس شوم فتنه زای شما

ای گروهی که مؤذن تقدیر

زد به بی دولتی صلای شما

ای گدایان که برتری جوید

بر شما باشی گدای شما

باشی کوسج سیه که نهاد

به نفاق و غرض بنای شما

هست بیگانه ازکمال و خرد

وی بقای خرد فنای شما

بی بها مانده اید و بی قیمت

زانکه رفت از میان بهای شما

دست از این قیل و قال بردارید

نه اگر بر خطاست رای شما

ورنه زین فتنه و حیل ناگاه

قصه رانم به صهر شاهنشاه

ترانهٔ ملی

دوشینه ز رنج دهر بدخواه

رفتم سوی بوستان نهانی

تا وارهم از خمار جانکاه

در لطف و هوای بوستانی

دیدم گل های نغز و دلخواه

خندان ز طراوات جوانی

مرغان لطیف طبع آگاه

نالان به نوای باستانی

بر آتش روی گل شبانگاه

هر یک سرگرم زندخوانی

من بی خبرانه رفتم از راه

از آن نغمات آسمانی

با خود گفتم به ناله و آه

کای رانده ز عالم معانی

با بال ضعیف و پر کوتاه

پرواز بلند کی توانی

بودم در این سخن که ناگاه

مرغی به زبان بی زبانی

این مژده به گوش من رسانید

کزرحمت حق مباش نومید

گر از ستم سپهرکین توز

یک چند بهار ما خزان شد

وز کید مصاحب بدآموز

چوپان بر گله سر گران شد

روزی دو سه، آتش جهانسوز

در خرمن ملک میهمان شد

خون های شریف پاک هر

روز

بر خاک منازعت روان شد

وان قصهٔ زشت حیرت اندوز

سرمایهٔ عبرت جهان شد

امروز به فر بخت فیروز

دل های فسرده شادمان شد

از فر مجاهدان بهروز

آن را که دل تو خواست آن شد

وز تابش مهر عالم افروز

ایران فردوس جاودان شد

شد شامش روز و روز نوروز

زین بهتر نیز می توان شد

روزی دو سه صبرکن به امید

از رحمت حق مباش نومید

از عرصهٔ تنگ حصن بیداد

انصاف برون جهاند مرکب

در معرکه داد پردلی داد

آن دانا فارس مهذب

شاهین کمال، بال بگشاد

برکند ز جغد جهل مخلب

استاد بزرگ، لوح بنهاد

شد مدرس کودکان مرتب

آمد به نیاز، پیش استاد

آن طفل گریخته ز مکتب

استاد خجسته پی در استاد

تا کودک را کند مؤدب

آواز به شش جهت درافتاد

از غفلت دیو و سطوت رب

ای از شب هجر بوده ناشاد

برخیز که رهسپار شد شب

صبح آمد و بردمید خورشید

از رحمت حق مباش نومید

ای سر به ره نیاز سوده

با سرخوشی و امیدواری

منشور دلاوری ربوده

در عرصهٔ رزم جان سپاری

با داس مقاومت دروده

کشت ستم و تباهکاری

زنگار ظلام را زدوده

ز آئینهٔ دین کردگاری

لب بسته و بازوان گشوده

وز دین قویم، کرده یاری

وندر طلب حقوق بوده

چون کوه، قرین بردباری

جان داده و آبرو فزوده

در راه بقای کامکاری

وین گلشن تازه را نموده

از خون شریف، آبیاری

مشتیز به دهر ناستوده

کز منظرهٔ امیدواری

خورشید امید باز تابید

از رحمت حق مباش نومید

ای شیردل ای دلیر ستار

سردار مجاهدان تبریز

ای بسته میان به فر دادار

در حفظ حقوق عزت آمیز

ای ناصر ملت ای سپهدار

ای ازره جور کرده پرهیز

ای باقرخان راد سالار

بر خرمن جور آتش انگیز

ای صمصام ای بزرگ سردار

آب دم تیغت آتش تیز

ای سید لاری ای ز پیکار

کرمان بگرفته تابه نیریز

همدست شوید جمله احرار

تا پای کشد عدوی خونریز

بر رایت خود کنید ستوار

زین معنی دلکش دلاویز

کانصاف بساط جور برچید

از رحمت حق مباش نومید

ای حجت دین حکیم مشفق

وی محیی

دین حق محمد

ای فخر تبار و آل صادق

سبط علی و سلیل احمد

ای بر تو شعار شرع لایق

ای از تو اساس دین مشید

گر بر تو ز دهر ناموافق

شد ظلم و جفا و جور بی حد

خوش باش که بخت شد موافق

و اقبال برون کشید مسند

طوس از علمای فحل مفلق

گردید چو جنت مخلد

خرم شد مشهد حقایق

از فر مجاهدین مشهد

با ترکان برخلاف سابق

گشتند به دوستی مقید

در یاری دین شدند شایق

زان کرد خدایشان مؤید

دین یابد از این گروه تأیید

از رحمت حق مباش نومید

صد شکر که کار یافت قوت

از یاری حجهٔ خراسان

وان قبله و پیشوای امت

سرمایه حرمت خراسان

بن موسی جعفر آن که عزت

افزوده به عزت خراسان

بگرفت نکو به دست قدرت

سررشتهٔ قدرت خراسان

وز همت عاقلان ملت

شد نادره ملت خراسان

وز عالم فحل با حمیت

شد شهره حمیت خراسان

ترکان دلیر با فتوت

کردند حمایت خراسان

نیز از علمای خوش رویت

خوش گشت رویت خراسان

زین بهتر نیز خواهیش دید

از رحمت حق مباش نومید

منقبت

باز در جلوه گری شد صنمی جلوه گری

دلبری پرده نشین شاهدکی پرده دری

با خبر از همه وز عاشق خود بی خبری

نکند در دل او نالهٔ عاشق اثری

هیچ با ما دل او را سر احسان نبود

دل او راگوئی که به فرمان نبود

دل من برده ز نو لعبت شیرین سخنی

شاهدی، ماه رخی، سرو قدی، سیم تنی

رخ و بالایش چون ناری بر نارونی

دل من پیشش چون مرغی بر بابزنی

در همه گیتی امروز به خوبی سمر است

زانچه در خوبی اندیشه کنی خوبتر است

دیرگاهی است که کرده است مکان در دل من

به غم عشقش آمیخته آب وگل من

هله جز ناله و افغان نبود حاصل من

بفزوده است غمش مشکل برمشکل من

کیست کاین مشکل آسان کند انشاء الله

بنده نتواند، یزدان کند انشاء الله

بس که آن شوخ جفا ییشه جفا پیشه کند

دل

من زبن غم و اندیشه پر اندیشه کند

هجر و وصلش چو به گلزار دل اندیشه کند

آن یکی ربشه کند و آن دگری ریشه کند

سوزد ازآتش هجرش دل محنت کش من

لیک وصلش زند آبی به سرآتش من

چه دل است اینکه یکی روز به سامان نبود

پند نپذیرد و از کرده پشیمان نبود

روز و شب جز که در آن چاه زنخدان نبود

چه گنه کردکه جز درخور زندان نبود

با چنین بیهده دل، دست ز جان باید شست

این چنین گفت مرا پیر ره از روز نخست

دل گر از راه برون رفت به راه آورمش

پردهٔ خود سری وکبر ز هم بر درمش

پس به خلوتگه معشوق حقیقی برمش

برم اندر حرم شاه و کنم محترمش

تا مگر از دل و جان بندگی شاه کند

هم مرا روزی از راز شه آگاه کند

شاه خوبان که به جز جانب درویش ندید

آنکه شد عاشق ومعشوق به جزخویش ندید

روی او را ز صفا چشم بد اندیش ندید

دیدهٔ عاشق از یک نظرش بیش ندید

کاینچنین شور غم عشق بهم در فکند

آه اگرروزی آن پرده زرخ برفکند

کیست معشوق من؟ آن شاهد بزم ازلی

مظهر جلوهٔ حق، سر خفی، نور جلی

سرو بستان نبی، شمع شبستان علی

محرم اندر حرم قرب شه لم یزلی

هادی مهدی، دارای جهان، حجهٔ عصر

آنکه بر رایت او خواند خدا آیت نصر

ایزد از روز ازل کاین گل پاکیزه سرشت

این برومند شجر، در چمن دهر بکشت

بدو دستش دوکلید از قبل خویش بهشت

تا بدین هر دو گشاید در سجین و بهشت

بد سگالش را درکام رباید سجین

نیک خواهش را آغوش دهد حورالعین

هفت دوزخ ز لهیب غضبش یک لهب است

هشت جنت ز ریاض کمرش یک خشب است

نه فلک را شرف از درکه او مکتسب است

خلقت ذاتش ایجاد جهان را سبب است

او خدا را

همه از خلقت گیتی غرض است

ذات او جوهر و باقی همه گیتی عرض است

تا جهان بوده است این نور، جهان آرا بود

بود ازآن روزکه نی آدم و نی حوا بود

او سلیمان بُد و او عیسی و او موسی بود

نوح و یونس را او همره در دریا بود

آسمان بود و زمین بود و بشر بود و ملک

نور اوگه به زمین بود عیان که به فلک

گر نهان است، یکی روز عیان خواهد شد

آشکار از رخش آن راز نهان خواهد شد

در همه گیتی فرمانش روان خواهد شد

آنچه خواهیم به حمدالله آن خواهد شد

تا رسد دست من آن روز بدان دامن پاک

نهم امروز بدین در، سر طاعت برخاک

انتقاد از دولت

یاران روش دگر گرفتند

وز ما دل و دیده برگرفتند

از مسلک ما شدند دلگیر

پس مسلک خوبتر گرفتند

در سایهٔ طبع اعتدالی

پیرایهٔ مختصر گرفتند

هر زشتی را نکو گزیدند

هر نفعی را ضرر گرفتند

وز خارجیان ز ساده لوحی

زهر از عوض شکرگرفتند

فرمان شکوه خویشتن را

از دشمن کینه ور گرفتند

باری هرکار پرخطر را

کاینان ز ره خطر گرفتند

بازی بازی ز کف نهادند

شوخی شوخی ز سر گرفتند

غافل که به خانقاه احرار

سیصد گوش است پشت دیوار

انتقاد از اوضاع خراسان

اندرین شهر پدید آمده مادامی چند

بسته بر پای دل خستهٔ ما، دامی چند

گشته ایام به کام دل ناکامی چند

بعد از این ما و سر زلف گل اندامی چند

فتنه در شهر فزونست، به ماکاری نیست

رایت امن نگونست، به ماکاری نیست

ما چه دانیم که دشمن به گناباد چه کرد

یا عدو در درجز فتنه و بیداد چه کرد

طبس از دزد و دغل ناله و بیداد چه کرد

ما برآنیم که آن لعبت نوشاد چه کرد

ما و آن خانم خوش لهجهٔ اسرائیلی

به جهنم شرف دولتی و فامیلی

سر ظهر است، دهن خشک وکسالت بسیار

کارها ماند به عصر ای

بت شیرین گفتار

ای پسر سفره بینداز که شد وقت ناهار

راستی عصر بنا بود سواری و شکار

احتمالست که امروز بیاید خانم

نظر لطف به یاران بگشاید خانم

حالیا وقت نداریم به دیدار و سلام

آنچه راپورت رسیده است بماند تا شام

وقت لاتار مغازه است بود صبر حرام

زود باشید، که تنهاست در آنجا مادام

برویم آنجا تا چند بلیطی بخریم

آبجو نیز در آنجا دو سه بطری بخوریم

آن کراوات که من بستم با آن صافی

نپسندیدش مادام ز بی انصافی

هرچه اصرار نمودم ز مزخرف بافی

هیچ نشنید و مرا هست همین غم کافی

که چرا بر من، بدبین شده مادام قشنگ

من چه کم دارم آخر ز جوانان فرنگ

چون فکل از ستمت سینه فگارم خانم

چون کراوات گره خورده به کارم خانم

با نگاه تو کجا چشم به مردم دارم

گر همه شهر بدانندکه من دم دارم

فخرم اینست که دم دارم و در دام توام

دشمن نوع خود و عاشق بدنام توام

من چه دانم که خراسان چه و این شور و شرش

یا چه شد حالت سرحد و چه آمد به سرش

آنکه شد محو تو، ازخویش نباشد خبرش

گر رعیت ز میان رفت، به گور پدرش

من تورا دیدم و از غیر تو پوشیدم چشم

با سر زلف تو باشد دو جهان پیشم پشم

ای بت سنگدل، ای خانم زیبای ملوس

سخت زببندهٔ آغوشی و شایستهٔ بوس

تا توئی دربر من نیست مرا جای فسوس

انگلیس ار فکند شورش و گر آید روس

تو یقین دان که مرا یک سر موئی غم نیست

گر به ایران نشود، جای دگر، جا کم نیست

نوبهارا! چقدر خیره و رک حرف زنی

سخت بد مسلک و غوغاگر و شورش فکنی

تا به کی موی دماغ من و امثال منی

چند اندر پی اصلاح امور وطنی

گر وطن در دم نزع

است برادر! به تو چه

توکه غمخوار وطن نیستی، آخر به تو چه

ناصر الملک

نایب شه چون زگیتی رخت بست

ناصرالملک آمد و جایش نشست

ظاهرا گفتند جمعی کم خرد

بعد جاهل عالمی برجای هست

گفتیم کاین مرد جبان

پشت استقلال را خواهد شکست

این اروپایی پرست است از چه روی

کام خواهید از اروپایی پرست

این نسازد کار را محکم، ولی

رشته های ملک را خواهدگسست

در اروپا پخته اند او را و او

سخت از این پخت و پزهاگشته مست

سخت مکار است و ترسو این جناب

دل بر او زبن روی نتوانیم بست

ابلهان گفتند خیر این طور نیست

ناصرالملک آدمی دانشور است

هرکه جاهل ماند دور از آدمیست

هرکه آدم شد ز قید جهل رست

ما بدیشان یک مثل گفتیم نیز

گرچه نشنیدند و تیر از شست جست

« کای بسا ابلیس آدم رو که هست

پس به هر دستی نباید داد دست»

« گر به صورت آدمی انسان بدی»

«احمد و بوجهل هم یکسان بدی»

هرکه روزی چند رفت اندر فرنگ

کی شود اگه ز رسم نام وننگ

وانکه درسی چند از طامات خواند

کی کند در سینه اش دانش درنگ

دیپلوماسی مشربان خشک مغز

خود چه می دانند جز نیرنگ و رنگ

و آن همه نیرنگ هاشان صورتی است

کز درون زشتست و از بیرون قشنگ

هرکجا نفعی است شخصی، می پرند

سوی آن چون جره باز تیز چنگ

سوی منصب حمله آرند این گروه

چون مقیمان ترن هنگام زنگ

ناصرالملک از فرنگستان چه یافت

جز تقلب های دزدان فرنگ

سیرتش باری همان باشدکه بود

گرچه باشد صورت او رنگ رنگ

سخت نزدیک است شعر مولوی

در صفات این چنین قوم دبنگ

«یک شغالی رفت اندر خم رنگ

اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ

«پس برآمد یال و دم رنگین شده»

« کاین منم طاووس علیین شده»

ناصرالملک آن برید زشت پی

از فرنگ آمد شتابان سوی ری

شورها انگیخت در آغاز کار

با نواهای مخالف همچو نی

اکثریت گشت گردش چرخ

زن

چون بنات النعش برگرد جدی

حیلت آغازبد و ضدیت فکند

در وکیلان، حیله بازی های وی

از بیانات پیاپی فاش کرد

آن بناهایی که می افکند پی

باده ای کاندر اروپا خورده بود

کرد در ایران به یک گفتار قی

نیز از او در اعتدالیون فتاد

آنچه در دیوانگان از شور می

مست گشتند و سوی ما تاختند

چون به سوی باغ، باد سرد دی

خان نایب نیز می بالید سخت

کامدستم از اروپا سوی ری

بهر ایران علم و فضل آورده ام

تا شوند از فضل من اموات حی

وه چه خوش گفت آن حکیم مولوی

در صفات این گروه لابشی

«آن یکی پرسید اشتر را که هی

ازکجا می آیی ای فرخنده پی»

« گفت از حمام گرم کوی تو»

« گفت خود پیداست از زانوی تو»

ناصرالملک آمد و مسند ربود

با وزیران پیل بازی ها نمود

حیله ها انگیخت تا خود از شمال

شاه سابق با سواران رخ نمود

(شستر) آن والا مشیر ارجمند

بهر دفعش دست قدرت برگشود

نامداران نیز بر اسب نبرد

زین فروبستند بی گفت و شنود

حمله های آتشین شان شاه را

دادکش از هر طرف برسان دود

شاه خود شد مات لیکن کینه ها

مر وزیران را ز شستر برفزود

دست در دامان این نایب زدند

که بکن فکری در این هنگامه زود

خان نایب نیز انگشتی رساند

تاکه از روسیه بالا شد عمود

آمد از روسیه اولتیماتومی

سرخ و سبز و ازرق و زرد و کبود

ناصرالملک از طبابت های خویش

این چنین بر خستگان بخشود سود

از دواهایش شفا نامد پدید

وتن مریض از آن کسل تر شدکه بود

این مریض و این دوا را مولوی

کرده اندر مثنوی خوش وانمود

« گرقضا سرکنگبین صفرا فزود

روغن بادام خشکی می نمود»

«آن علاج و آن طبابت های او»

«ریخت یکسر از طبیبان آبرو»

خائنان زینکار نبود ننگشان

کور بادا کور چشم تنگشان

بنده و اجری خور روسند و بس

از تمدن خواه تا الدنگشان

کفه شان بالاست در عرض دول

نیست گو در ترازو سنگشان

این وزیران کاروان

غفلتند

ناصرالملک است پیش آهنگشان

آن چنان قومی که این شان پیشواست

چیست گویی دانش و فرهنگشان

لاجرم این پیشوا بی هیچ عذر

می کند تقدیم خصم اورنگشان

وین خسان بینند و اصلاً شرم نیست

نزکیومرث و نه از هوشنگشان

اندرین صلحی که کردند این گروه

مولوی گفته است روی و رنگشان

« کز خیالی صلحشان و جنگشان

و از خیالی نامشان و ننگشان»

«این وزیران از کهین و از مهین»

«لعنت الله علیهم اجمعین»

ناصرالملک آن یل کار آزمود

اندرین میدان میانداری نمود

گاه شد سر شاخ وگاه آمد به خاک

گاه شد بالا وگاه آمد فرود

در مصالح کرد جنبش دیر دیر

در مفاسد کرد کوشش زود زود

کشت ملت را که خرم بود و سبز

نارسیده از حیل بازی درود

زان سپس قصد فراریدن گرفت

تا نه بیند آنچه خود آورده بود

کرد روشن آتش و خود روی تافت

تا از آن ما را رود در چشم دود

کارهای ملک و رأی خو یش را

جمله پیچید و به صندوقی نمود

چون از ایران رفت آن صندوق را

دست قدرت بی محابا برگشود

«تا بداند مسلم و گبر و یهود»

« کاندرین صندوق جز لعنت نبود»

توپ روس

اردیبهشت نوحه و آغاز ماتم است

ماه ربیع نیست که ماه محرم است

گر باد نوبهار وزد اندرین ربیع

همچون محرم از چه جهان غرق ماتم است

در عاشر محرم اگرکشته شد حسین

در عاشر ربیع چرا دل پر از غم است

باز این مصیبت نو و این نوحه بهر چیست

آن نوحه ومصیبت دیرین مگرکم است

تاکی جهان بکشتن آزادگان جریست

تاکی فلک به خواری پاکان مصمم است

درآخرالزمان چه غمی داده است روی

بر شیعیان، که بر همه غم ها مقدم است

گویی دراهل فرش بود ماتمی عظیم

کافغان وشور وولوله درعرش اعظم است

یاخود عزای تازه و سوگ دوباره ای

این مه بر آل محمد فراهم است

پیغمبر خدای چرا نوحه می کند

گویی به یاد قبر سلیل مکرم

است

شاه رضا شهید خراسان غریب طوس

کاتش به قلب پاک وی افکند توپ روس

شاهی که خون کند دل احباب، غربتش

پر خون شد از جفای بداندیش تربتش

جور غریب مایهٔ اندوه و کربت است

جور از پس وفات، فزونست کربتش

محصور شد ز خیل عدو درگهی که بود

خلق دو کون درکنف لطف و عزتش

آن آستانه ای که خدا کردش احترام

دردا که توپ روس برانداخت حرمتش

صحنی که داشت قیمت جان ها غبار او

نعل سمند حادثه بشکست قیمتش

سوراخ شد زتیرجفا پیکری که بود

پشت نهم سپهر، کمان بهر خدمتش

غلطید در دماء شهیدان تنی که بود

آب حیوه، ربزه خور خوان نعمتش

درپای قهر حق ز چه رو موج زن نگشت

زبن کینه هاکه رفت به دریای رحمتش

ای حجه خدای ز غیبت برآر سر

بنگرکه با خدای چه کردند و حجتش

بیدارگشت فتنه، چرا رخ نهفته ای!

برپای شد قیامت کبری، چه خفته ای!

رضوان درند جامه و زد پیرهن به نیل

خون موج زد ز چشمهٔ تسنیم و سلسبیل

گرد عزاگرفت سراپای عرش حق

خاک الم نشست به رخسار جبرئیل

بارید سنگ فتنه به گهوارهٔ مسیح

افتاد نارکینه به گلخانهٔ خلیل

کروبیان سدرهٔ رحمت پریده رنگ

پرسان بیان واقعه از حضرت جلیل

کایانجی و کشتی او شد نهان به موج

آیاکلیم و امت او غرقه شد به نیل؟

آیا خلیل زآتش نمرود شد هلاک

آیا خراب، خانهٔ حق شد ز قوم فیل؟

آیا شکست، قائمه ی جیش مصطفی

از جیش خصم و لشکر اسلام شد ذلیل؟

آیاکه مرتضی است زتیغ ستم فکار

آیاکه مجتبی است ز زهر جفا علیل؟

آیا دوباره خون حسین وکسان او

گشته است برگروه زنازادگان سبیل؟

ایشان در این سخن، که برآمد زخاک طوس

از چارسو خروش غم انگیز توپ روس

ای حجه زمانه دل ما به جان رسید

تعجیل کن که فتنه ی آخر زمان رسید

دزدان شرع لاف دیانت همی زنند

ای حجت خدای گه امتحان رسید

دین زین شکست های

ییاپی زدست رفت

هنگام فتح و زندگی جاودان رسید

اسلام از تطاول اعدا ز پا فتاد

بر ما ز دستبرد اجانب زیان رسید

قصد خراب کردن ایرانیان نمود

آن سیل فتنه ای که به هندوستان رسید

خودمی نگو یم این که به ایران چه می رسد

یا خود چه لطمه ای به سریرکیان رسید

ای پیشتاز لشکر اسلام درنگر

بر این مصیبتی که بر اسلامیان رسید

بنگر که از زمین خراسان ز جور روس

افغان و شور و غلغله بر آسمان رسید

بنگرکه در میان شبستان جد تو

خون های کشتگان جفا تا میان رسید

بنگرکه در ضریح رضا تیر آتشین

از چارسو برآن تن بهتر ز جان رسید

برآن ضریح، توپ مسلسل زدند آه!

آتش به قلب احمد مرسل زدند آه!

تاریک شد زمانه و گم گشت راه دین

مغلوب شد زکثرت اعدا سپاه دین

شد بی حقوق هرکه نشان داد راه حق

شد بی پناه هرکه شد اندر پناه دین

درغم بماند هرکه شد او غمگسار شرع

بیداد یافت هرکه شد او دادخواه دین

پرشد جهان ز خیل خدایان ملک و مال

بیگانه شد به چشم خلایق اله دین

چندان غبار فتنه و بدعت پدیدگشت

کاینک به راه کفر بدل گشته راه دین

نی حاکمی که دفع کند اشتغال ملک

نی عالمی که رفع کند اشتباه دین

ای آفتاب دنیی و دین چند در حجاب

بنگر به حال تیره و روز سیاه دین

ای پادشاه دین بنگرکاوفتاده باز

از توپ روس زلزله در بارگاه دین

بنگر که کرد دشمن ناپاک دین تباه

آماج تیرکینه تن پاک شاه دین

بنگرکه از زمین خراسان ز توپ روس

بر آسمان زبانه کشد دود آه دین

این آتش ار ز ملک خراسان گذرکند

ترسم به خاک یثرب و بطحا اثرکند

این بارگاه کیست چنین خالی و خراب

خائن به جای خادم وآتش به جای آب

درگاهش از تزاحم دین پروران تهی

ایوانش از تطاول بیگانگان خراب

سوراخ گشته گنبدش از

توپ قلعه کوب

پرگردکشته حضرتش از ظلم بی حساب

برق تفنگ برشده جای چراغ برق

نار سعیر در شده جای زلال ناب

رخشنده گنبدش شده پنهان بدود توپ

چون روی حور پنهان در نیلگون نقاب

گاه اذان شام فراز مناره اش

غران خروش توپ که قد قامت العذاب

در زیر طاق و پای ضریح مطهرش

هنگامه ای که کاش نبیندکسش به خواب

زوار بی گناه و فقیران بی نوا

تن ها به ره فتاده ورخ ها به خون خضاب

آنجاکه بوده مسکن کروبیان قدس

خاکم به سر! چرا شده منزلگه کلاب

این کاخ جای بوسهٔ شاهان عصر بود

اسب عدوکجا و چنین کاخ مستطاب

خواب است این حدیث که گوینده ایم ما

گر نیست خواب پس ز چه رو زنده ایم ما

ای خالق طبیعت، جان از برای چیست

وین جسم خاکسارگران از برای چیست

این مغز خانه خانه و اعصاب تار تار

وین قلب وخون و این دوران ازبرای چیست

این جمله گر برای حیاتست و مردمی

پس لشکر هوا و هوان از برای چیست

بخل وحسد چرا و نفاق و غضب ز چه

ظلم و جفا و ظن وگمان از برای چیست

این کینه و هوا و هوس گر غریزی است

پس حکمت بنای جهان از برای چیست

ورگردش جهان را اینست سرنوشت

نار جحیم و باغ جنان از برای چیست

مظلوم اگر به پنجهٔ ظالم حوالت است

پس صحبت فلان و فلان ازبرای چیست

ور حق عیان و نیست در او حاجت بیان

پس صدهزار سر نهان از برای چیست

از ره بدر شدیم خدایا هدایتی

حیران شدیم ای مدد حق عنایتی

گرگم نگشته بودی در شرع، راه ما

پهلو بر اوج چرخ زدی بارگاه ما

قرآن اگر نماندی در پردﻩ افول

صد آفتاب، نور گرفتی ز ماه ما

ور جهل جای فلسفه را نستدی بدین

در دین بجا نماندی این اشتباه ما

شد موی ما سفید به اِن قلت و قال و قیل

یک

مو نکرد فرق ز روز سیاه ما

از رفض و جبر و غالی و سنت پدید گشت

این اختلاف و ذلت و حال تباه ما

این اختلاف شوم و دگر اختلاف هاست

بر حالتی خراب تر از این گواه ما

تقصیر از آن ماست که توپ جفای روس

ویران کند حریم ولی اله ما

و امروز چون اسیران در ﭘﻨﺠﻪ دو خصم

درمانده ایم و نیست کسی داد خواه ما

از کید خصم و ناکسی قائدان ملک

درهم شکسته سطوت خیل و سپاه ما

یکسو به دار، حجه و سالار دین رود

یک سو خراب، کعبهٔ اهل یقین شود

اسلام را شهید جفا کرد توپ روس

نتوان شمردنش که چها کرد توپ روس

هر ماتمی که بود، کهن شد به روزگار

زبن ماتم نوی که به پا کرد توپ روس

آوخ که در دیار خراسان به عهد ما

تجدید عهد کرب و بلا کرد توپ روس

نمرودوش به بارگه حجهٔ خدا

با تیر کینه قصد خدا کرد توپ روس

درداکه رخ، ز بهر خرابی چو قوم فیل

بر کعبهٔ حریم رضا کرد توپ روس

آه از دقیقه ای که بمانند پیک مرگ

دراین شریف بقعه، صدا کرد توپ روس

گرد ضریح سبط نبی را چوقتلگاه

پر از جنازهٔ شهدا کرد توپ روس

زوار را به طوف ضریح رضا، درو

همچون علف، به داس جفا کرد توپ روس

زودا که آه بی گنهان شعله ور شود

تا خاندان ظالم از آن پر شرر شود

شب قدر

ای شب قدر و ای خزانهٔ اجر

و سلام علیک حتی الفجر

رخ خوبت بناکنندهٔ وصل

سر زلفت فناکنندهٔ هجر

دل پاکت زلال چشمهٔ فیض

دم صبحت کلید مخزن اجر

نور بخشی و رنج کاهی تو

بهتر ار صدهزار ماهی تو

شدم از فرقتت بتاب، ای شب

ازمن خسته رخ متاب ای شب

مطلع دیده ام ز دیدن تو

شده پرنور آفتاب ای شب

وصلت ای شب به من شده است حلال

گشته برمن حرام خواب ای شب

عجبا للمحب کیف

ینام

کل نوم علی المحب حرام

داشتم در دل ای شب طناز

آرزوی تو در شبان دراز

هجرت امشب کشیده پرده به روی

وصلت امشب گشاده چهره به ناز

فخرت این بس به روزهاکه شدی

شب میلاد سبط شاه حجاز

پادشاه صفا و سیر و سلوک

بوالحسن مالک الرقاب ملوک

آن که بدرالبدور ایقان است

وان که شمس الشموس عرفانست

در شریعت قبول حضرت او

هست فرعی که اصل ایمانست

فرش ایوانش عرش تقدیس است

خاک درگاهش آب حیوانست

زآب حیوانش حی شود لاشی

و من الماء کل شیئی حی

هستی او اساس تجرید است

روش او اصول توحید است

حکمت شرع و دین به فکرت اوست

فکرت دیگران به تقلید است

گنجه ای بطون قرآن را

پنج انگشت او مقالید است

کنت کنزا که کردگار سرود

قصدش این گنج پاک عرفان بود

من که در بندگیش دلشادم

از غم هست و نیست آزادم

نیستم مبرم و حسود و لئیم

واسع الصدر و مشفق و رادم

گر ز کید زمانه در رنجم

نیست غم کز ولای او شادم

کوه پیش من است همسر کاه

با ولای رضا ولی الله

هرچه گویند خلق دامن چاک

من که دارم تو را؛ ندارم باک

من و دوری ز درگهت هرگز!!

من و هجران ز حضرتت حاشاک!!

در رهت خاک اگر شوم غم نیست

هرکه از خاک زاد گردد خاک

من تو را منقبت کنم شب و روز

خاصه دراینچنین شبی فیروز

تاکه افلاک را بقا بینم

این مهین جشن را بپا بینیم

چون در استم پی ثنای امام

پای خود بر سر سها بینم

میهمانان و میزبانان را

برکنار از غم و بلا بینم

شادمان بنگرم دل احباب

به علی و آله الانجاب

مجلس سوم

در مجلس به فرخی وا شد

آنچه گم گشته بود پیدا شد

شید رخشان عدل طالع گشت

دیو دژخیم ظلم رسوا شد

بیرق اعتساف ساقط گشت

رایت انتظام، برپا شد

بانک پاینده باد آزادی

از ثری بازتا ثریا شد

جریان امور را، امروز

همه اسباب ها مهیا شد

تا نگویی که آه نیم شبی

بی اثر ماند و

ناله بیجا شد

آه شد اشگ و اشک شد قطره

قطره شد سیل و سیل دریا شد

کودتای سه ساله غوغا کرد

کودک شصت ساله بانی او

من نگویم که خود چه با ما کرد

آنکه بودیم جمله فانی او

زنده درگورمان چو موتی کرد

آنکه از ماست زندگانی او

نی زتوبیخ خلق پرواکرد

نه اثرکرد مدح خوانی او

وه که خسرو به تخت ماوا کرد

فری آن فر خسروانی او

چتر انصاف بر سر پا کرد

زهی آن چترکاویانی او

حکمت حق چنین تقاضاکرد

به خطا نیست حکمرانی او

غنچهٔ انقلاب نشکفته

شد دچار نسیم آذاری

فکرهای بدیع ناگفته

شد ز زنگار مفسدت تاری

مغزها تیره، عقل ها خفته

قهرمان نجات متواری

کودتای سیاه آشفته

شده غرق سیاه کرداری

لب مردم ز تشنگی تفته

رشوه چون سیل هرطرف جاری

دزد با دزد راز دل گفته

دیو با دیو کرده همکاری

مژده کامروز شد پذیرفته

دعوت ما ز حضرت باری

وه که سخت اوفتاده در ششدر

کشور شش هزار سالهٔ ما

وه که جز احتیاج و فقر و ضرر

نیست سرلوحهٔ مقالهٔ ما

وه که بر هیچ کس نکرد اثر

خنجر آه و تیر نالهٔ ما

هله ز اخلاق ما به جای شکر

می چکد زهر در پیالهٔ ما

با چنین حال کی دهد اختر

بجز از خون دل نوالهٔ ما

خود جز از سیرت زنان یکسر

نیست سیر علی العجالهٔ ما

می دهد، هرکه می شود شوهر

به کف اجنبی، قباله ما

خویش را احیا کنید

ای سفیهان بهر خود هم اندکی غوغا کنید

حال خود را دیده، واغوثا و واویلا کنید

کیسه های خالی خود را دهید آخر تکان

پس تکانی خورده دزد خوبش را پیدا کنید

تا به کی با این لباس ژنده می ریزید اشگ

با جوی غیرت لباس از اطلس و دیبا کنید

کشته شد شاه شهیدان تا شما گیرید پند

پیش ظالم پافشاری یکه و تنها کنید

خانه هاتان شد خراب اما صداهاتان گرفت

آخر ای خانه خرابان لااقل نجوا کنید

انتظار از مجلس و از شیخ

و از ملای شهر

کار بیهوده است خود را حاضر دعوا کنید

خودکشی باشد قمه برسرزدن، آن تیغ تیز

بر سر دشمن زنید و خویش را احیا کنید

این دکاکین کساد ای اهل تهران بسته به

دکه بربندید و مشت ظالمان را واکنید

ای جوانان مدارس، بی سوادان حاکمند

این گروه بینوا و سفله را رسوا کنید

ای رفیقان اداری، رفت قانون زبر پای

حفظ قانون را قیامی سخت و پابرجا کنید

ای دیانت پیشگان دین رفت و دنیا نیز رفت

جشم پوشی بعد از این از دین و از دنیا کنید

چشم هاتان روشن ای مشروب خواران قدیم

هم به ضد یکدگر هنگامه و غوغا کنید

کشور دارا لگدکوب سمند جور شد

راستی فکری برای کشور دارا کنید

چون که ننهادید بر قانون و بر خویش احترام

مستبدین از شما یک یک کشیدند انتقام

رفته حس مردمی از مرد و زن، من باکیم

نیست گوشی تا نیوشد این سخن، من با کیم؟

بیست سال افزون زدم داد وطن، نشنید کس

تازه از نو می زنم داد وطن، من با کیم

همچو بلبل گر هزار آوا برآرم، چون که هست

گوش ها بر نغمهٔ زاغ و زغن، من با کیم

هی علی و هی حسین و هی حسن گویم،چو نیست

نی علی و نی حسین و نی حسن، من با کیم

گاه گویم کز مشیری مؤتمن جویم علاج

چون نمی بینم مشیری مؤ تمن، من با کیم

می زنم در انجمن فریاد واوبلا ولیک

پنبه دارد گوش اهل انجمن، من با کیم

خلق ایران دسته ای دزدند و بی دین، دسته ای

سینه زن، زنجیرزن، قداره زن، من با کیم

گویم این قداره را بر گردن ظالم بزن

لیک شیطان گویدش بر خود بزن، من باکیم

گویم این زنجیر بهر قید دزدانست و او

هی زند زنجیر را بر خویشتن، من با کیم

گویم ای نادان به ظلم ظالمان گردن منه

او بخارد گردن و ریش و ذقن، من با

کیم

گویمش باید بپوشانی کفن بر دشمنان

باز می پوشد به عاشورا کفن، من با کیم

گویم ای واعظ دهانت را لئیمان دوختند

او همی بلعد ز بیم آب دهان، من با کیم

گویم ای آخوند خوردند این شپش ها خون تو

او شپش می جوید اندر پیرهن، من با کیم

گوبمش دین رفت از کف، گوید این باشد دلیل

بر ظهور مهدی صاحب زمن، من با کیم

گویم ای کلاش، آخر این گدایی تا به کی

گوبدم: چیزی به نذر پنج تن، من با کیم

پس همان بهتر که لب بربندم از گفت و شنید

مستمع چون نیست باری، خامشی باید گزید

شب زمستان

شب شد و باد خنک از جانب شمران وزید

ابر، فرش برف ریزه بر سر یخ گسترید

لشگر تاریکی و سرما به شهر اندر دوید

در عزاگاه یتیمان، پردهٔ ماتم کشید

خاک، یخ بست و عزاکردند سر

خاک بر سر طفلکان بی پدر

ماه با چهر عبوس از ابر بیرون آمده

بهر تفتیش سیه روزی این ماتمکده

در خیابان منعکس گشته به سطح یخ زده

زیر دیواری یتیمی گرسنه چنگل زده

هم به پهلویش سگی زار و نزار

خفته در آغوش هم همچون دو یار

سگ دویده روز تا شب از شمال و از جنوب

خورده مسکین پاره های سنگ و ضربت های چوب

استخوان خشک هم یخ بسته زیر خاکروب

آن یتیم بی پدر هم پرسه کرده تا غروب

آخر شب این دو بدبخت نژند

زیر دیواری به یکدیگر رسند

هر دو محروم از سعادت، هر دو محکوم فنا

پیش طوفان طبیعت، پرکاهی بی بها

هر دو را نقص قوانین خرد کرده زیر پا

سگ فقیر و بینوا، کودک فقیر و بینوا

هر دو یکسانند با یک امتیاز

اینکه سگ را پوستینی هست باز

گشته خالی کوچه و بازار از آیند و روند

برگدا کرده نگاه استارگان با زهرخند

باد هر دم داده دشنامش به آواز بلند

جای خاکش برف افشانده به

فرق مستمند

لیک زنگ نیمشب با صد خروش

بر توانگر گفته هر دم نوش نوش

ای توانگر در غم بیچارگان بودن خوشست

در جهان بر بینوایان مهربان بودن خوشست

در پی جلب قلوب این و آن بودن خوشست

چند بیرحمی، به فکر مردمان بودن خوشست

چند روزی ترک عادت بهتر است

این عمل از هر عبادت بهتر است

در زمستان سالخورده سائلی زار و حزین

بر در دولت سرایت سوده زانو بر زمین

چند طفل یخ زده با مادری اندوهگین

دست های سردشان در خاکروبه ریزه چین

تو به عشرت خفته در مشکوی خویش

از تو برگرداند ایزد روی خویش

بر یتیمان لطف و بخشش پشتوان دولت است

بر فقیران رحم و احسان مایهٔ امنیت است

همچنین بهر پسرهاشان کمال و عزت است

دختران اهل احسان را جمال و عفت است

این تجارت نفع دارد از دو سو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

خانه ها لیکن ز بی نانی خرابست ای دریغ!

شهر تهران مرکز عالیجنابست، ای دریغ!

بذل و بخشش بر تهی دستان صوابست ای دریغ!

دستگیری بر فقیران دیریابست ای دربغ!

کاین زمستان اندرین شهر قدیم

سر بسر مردند اطفال یتیم

ای غنی از جنبش و جوش گدایان الحذر

ای نواداران ز یأس بینوایان، الحذر

ای زبردستان ز خشم خرده پایان، الحذر

ای توانگر زین همه ظلم نمایان، الحذر

لطف کن تا خلق ساکت بگذرند

بر تو با خشم و حسادت ننگرند

در رثاء جمیل صدقی الذهاوی

دجلهٔ بغداد بر مرگ ذهاوی خون گریست

نی خطا گفتم که شرق از نیل تا سیحون گریست

اشک ربزان شد عراق از ماتم فرزند خویش

همچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست

زبن بلای عام یعنی مرگ سلطان سخن

مردم شهری به شهر و بدو در هامون گریست

از غم شعر روانش فکر از گردش فتاد

در فراق طبع پاکش لفظ بر مضمون گریست

زدگریبان چاک، نظم و پخت بر سر خاک، نثر

از غم او هریکی موزون و ناموزون

گریست

دوش بر خاک مزارش خیمه زد ابر بهار

خواست تا در هجرش از چشم «بهار» افزون گریست

خنده ای دندان نما زد برق و گفتا کای حسود

قطره کم تر زن، تو آب افشانی و او خون گریست

رشوه دادیمش ز عمر، ار مردنش دادی امان

ور پذیرفتی فدا، پیشش فدا کردیم جان

قرن ها بگذشت تا آمد ذهاوی در وجود

نیز چون او باز نارد قرن ها، دور زمان

گر به مرگش صبر بنمائیم از بیچارگیست

وان به واقع یأس و نومیدی است نی صبر و توان

دل بسوزد در فراقش دیده گرید در غمش

هر زمان گویی خلد در چشم دل تیر و سنان

وز پس مرگش مصائب خوار شد در چشم خلق

زانکه از این سخت تر نبود مصیبت در جهان

بود یاران را درپغ از مردنش و اکنون چه رفت

هرکه خواهد گو بمیر و هرکه خواهد گو بمان

رفت و ما نیز از قفایش رخت برخواهیم بست

کاندرین دنیای فانی کس نماند جاودان

شد ذهاوی خسته و زاین دهر پرغوغا گذشت

دست افشان پای کوبان از سر دنیا گذشت

بود عمری سرگران از زحمت غوغای دهر

زبن سبب پیرانه سر زین دهر پرغوغا گذشت

برگ امیدش ز دل ها چون شقایق زود ریخت

لیک داغش لاله سان، کی خواهد از دل ها گذشت

عالمی فضل و ادب را برد با خود زیر خاک

گرچه از این خاکدان خود یکه و تنها گذشت

تلخکامی ها کشید از دهر لیکن در سخن

کام گیتی کرد شیرین پس به استغنا گذشت

در بر گیهان اعظم کیست انسان ضعیف

کش توان گفتن که شد فرتوت یا برنا گذشت؟

عمر اگر یک روز اگر صدسال، می بایست مرد

نیک بخت آنک از جهان آزاده و دانا گذشت

ایهاالزورا تو استادان فراوان دیده ای

شاعرانی فحل و مردانی سخن دان دیده ای

گر ندیدستی لبید و اخطل و اعشی قیس

دعبل و بوطیب و بشار و مروان دیده ای

بو نواس

و بو تمام و بوالعلا و بوالاسد

ابن معتز و ابن خازن و ابن حمدان دیده ای

راست پرسم راستگو، مانندهٔ صدقی جمیل

کی وطن خواهی سخن گستر به دوران دیده ای

زان کسان نشنیده ای الا نشید مدح و فخر

یا هجاپرداز یا رند غزلخوان دیده ای

بگذر از بوطیب و بربند چشم از بوالعلا

گر به حکمت شعرهایی چند از ایشان دیده ای

زان حکیمان کهن کی چون طهاوی شعر نو

در وطن خواهی و آبادی و عمران دیده ای؟

هیچ کس را در جهان جز مدتی معدود نیست

غیر ذات حق تعالی جاودان موجود نیست

بر ذهاوی نوحهٔ من نوحهٔ علم است و فضل

نوحه ام بر پیکری مشهود و نامشهود نیست

نوحه ام بر فوت الهامات و طبع شعر اوست

ورنه موجود است جانش جسمش ار موجود نیست

نوحه ام بر طبع گوهر بار و شیرین لفظ اوست

کانچنان هرگز به قیمت لولو منضود نیست

پر بهایی از میان گم شدکه هرکمگشته ای

هرچه باشد پربها، در جنب او معدود نیست

ماتمش زد رخنه ای در کاخ دانش کان به عمر

همچو چاک جیب یاران هیچ گه مسدود نیست

ایزد آمرزیده است او را که از راه کَرَم

چون ذهاوی بنده ای زان استان مردود نیست

هیچ شادی نیستی گر در جهان غم نیستی

نیستی گرهیچ غمگین، هیچ خرم نیستی

روح را رنج دمادم خسته سازد در جهان

کاشکی اندر جهان رنج دمادم نیستی

گر ذهاوی رفت، از وی چند دیوان باز جاست

رنج ما پیوسته تر بودی، گر این هم نیستی

در بهشت ست او ولی فخر از «جهنم» می کند

نیز کردی فخر اگر شعر جهنم نیستی

زاهد از طامات اگر بدکفت او را باک نیست

نیستی خفاش اگر عیسی بن مریم نیستی

حکمت و اخلاق کافی بودی اندر فضل او

فی المثل گر ملک شعر او را مسلم نیستی

خشک پش درد، ماندی در دل از داغ غمش

گر خود از شعر ترش در سینه مرهم

نیستی

گفتم از ری رخت بربندم سوی بغداد من

ییشواز آید شوم از دیدنش دلشاد من

جای سازم در وثاقش، طرف بندم از رخش

بهره ها برگیرم از دیدار آن استاد من

دیدنم را سر کند از دل مبارکباد، او

دیدنش را سرکنم از دل مبارکباد، من

بر کران دجلهٔ بغداد بنشینیم شاد

چامه ای برخواند او، شعری کنم بنیاد من

وصف ها گوید ز لطف دامن البرز، او

شعرها خوانم به وصف دجلهٔ بغداد من

کی کمان بردم ذهاوی جان سپارد وانگهی

مرثیت گویم من اندر ماتمش، ای داد من

از کفم یاری چنان این چرخ کج بنیاد برد

داغ ها دارم به دل زین چرخ کج بنیاد من

غم مخور ای دل که خوب و زشت عالم بگذرد

سور و ماتم هر دو بر فرزند آدم بگذرد

آنچه بگذشته است، وهم است آنچه آینده است وهم

زندگانی یک دمست آن هم دمادم بگذرد

زندگی گر بهر این ده روز ناچیز است و بس

به که انسان زود از این مطمورهٔ غم بگذرد

ور کمالی هست نفس آدمی را در قفا

خود همان بهتر کز این در شاد و خرم بگذرد

شد ذهاوی زین جهنم سوی فردوس برین

اهل فردوس است هر کس کز جهنم بگذرد

تا که دانا زنده باشد چرخ با او دشمن است

چون که دانا بگذرد آن دشمنی هم بگذرد

مردن شاعر حیات اوست زیرا چون گذشت

رشک و کین با او، اگر بیش است اگر کم بگذرد

روح صدقی در جنان شاد است گویی نیست هست

جاودان از محنت آزاد است گویی نیست هست

در بهشت خاطر و گلخانهٔ افکار خویش

هم نشین با سرو و شمشاد است گویی نیست هست

روح شاعر غیر زببایی نجوید در جهان

خاصه آن کو پیراستاد است گویی نیست هست

هر که زیبایی بجوید غرقه در زیبایی است

زانکه خود زیبا ز بنیاد است گویی نیست هست

روح

چون زیبا بود او را خدا جویا بود

این حدیثم از نبی یاد است گویی نیست هست

نیست مشگل گر به حق واصل شود روح جمیل

گر جز این گوییم بیدادست گویی نیست هست

غرق غفران باد روحش وین دعا را بی خلاف

جبرئیل آمین فرستاد است گویی نیست هست

نکیر و منکر

چون فروبردند نعشم را به گور

خاک افشاندند و زان گشتند دور

ناگهان آواز پایی سهمناک

کردگوشم را خبر از راه دور

من بسان خفته زان آواز پای

جستم وآمد به مغزاندر شعور

نه هوا ونه فضا ونه نسیم

سینه تنگ وپای لنگ وجسم عور

لیک در آن حفرهٔ تاریک و تنگ

هردو جشمم خیره شد ناگه زنور

گوشه ای از خاک من شد چاک و زان

کرد منکربارفیق خودظهور

دوفرشته چون دوفیل خشمگین

من فتاده پیش ایشان همچو مور

من به زحمت از فشارگور، لیک

آن دو می کردند هر جانب عبور

گور تنگ است از برای مجرمان

از برای مؤمنان باغی است، گور

روی چون ازآهن تفته سپر

بر جبین شان گشته رسم آیات شر

از دهانی شیروش پهن و فراخ

نابها پیدا بسان شیر نر

بینیی هایل چو شاخ کرگدن

جسته بالا نوک آن همچو تبر

درکف هریک عمودی آتشین

وافعیئی پیچیده برگرد کمر

سوی من زان چشم های چون تنور

هر دم افشاندند صد خرمن شرر

بانگ زد برمن یکی زآنان که خیز

هرچه گویم پاسخ آور مختصر

استخوان هایم به پیچ و خم فتاد

زان درشت آوا و بانگ زهره در

خویش راکردم مهیٌای جواب

تا چه پرسند ازمن آسیمه سر

گفتگو برخاست در زهدان خاک

بین من وآن یک که بد نزدیکتر

زیرپایش من چو گنجشکی حقیر

او چو کرکس از برم بگشوده پر

گفت با من، کیستی ای مرد پیر؟

گفتمش پیری به خاک اندر اسیر

گفت: وقت زندگی، اعمال تو؟

گفتمش چون دیگران پست و حقیر

در جهان از من نیامد در وجود

هیچ کاری عمده و امری خطیر

گفت ازین فن ها و صنعت های دهر

در

کدامین بودی استاد و بصیر؟

گفتمش در صنعت شعر و ادب

بودم استاد و ز نقاشی خبیر

گفت گاه زندگی دینت چه بود؟

گفتمش اسلام را بودم نصیر

گفت معبود تو در گیتی که بود؟

گفتمش معبود من حی قدیر

گفت چون بگذاشتی گیتی، که تو

بر تن و بر نفس خود بودی امیر

گفتم از عمرم چه می پرسی که رفت

جمله با خون دل ورنج ضمیر

دور، از آزادی و از اختیار

جفت، با ناچاری و ضعف و زحیر

نی هنر تا دهر را پیچم عنان

نی توان تا چرخ را بندم مسیر

بهتر از من پارهٔ سنگی که نیست

آمر و مامور وگویا و بصیر

گفت کاری کرده ام غیر از گناه؟

گفتم آری تکیه برلطف اله

من نگویم چون دگر مردم سخن

آن زمان کم باز پرسند ازگناه

عامیان در بند اوهام اندرند

هستشان این بستگی به از رفاه

برگنه خستو شدن اولیتر است

مرد دانا را زگفتار تباه

بس حدیثا کش خرد گوید، ولیک

قلب بر عکسش پذیرد انتباه

گندم و جوهر دو راکاهست لیک

فرق بسیار است بین این دو کاه

من که بودم در شداید پایدار

سست گشتم ناگهان بی اختیار

قلب من لرزید و کی بودم گمان

کاین چنین قلبی بلرزد روزگار

لیک خود را با خود آوردم نخست

تا بجا آمد دلم زان گیر و دار

خویشتن را وانمودم با دلی

از یقین ثابت نه از شک بی قرار

گرچه آخر از سخن های صریح

تیره کردم باز خود را روزگار

خاطر آزاد مرد نکته سنج

کی پسندد گفتهٔ نااستوار

ناپسند آید دورویی از ادیب

ناسزا باشد نفاق از هوشیار

لاجرم بر من گذشت آن بد که خاست

از نهیبش نعره از اهل مزار

ترجیعات

صد شکر و صد حیف

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

تیری به کمان آمد بر قصد دل خصم

هم گر به خطا ناگه تیری ز کمان

رفت

سلطان جوان آمد شاد و خوش و پیروز

وان انده دیرین ز دل پیر و جوان رفت

آمد ملکی راد که از آمدن او

از عیش، نوید آمد و از رنج، نشان رفت

در آمدن این شه و در رفتن آن شاه

بیتی به زبان آمد کاوّل به زبان رفت

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

المنّه لله که جهان باز جوان شد

وین شاه فلک مرتبه سلطان جهان شد

جم رتبه محمدعلی آن شاه جوان بخت

کز فر وی این ملک کهن گشته، جوان شد

شاهی که به عهدش به جهان فتنه اگر بود

در دیدهٔ فتان بتان رفت و نهان شد

بسترد کفش خاک غم از روی جهان لیک

خاک غم او بر سر گنجینه و کان شد

بگزید چو بر مسند و اورنگ پدر جای

این گفته ملک را به فلک ورد زبان شد

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

امروز بجز شادی کار دگری نیست

کز دوحهٔ اندوه بجز انده ثمری نیست

زین آمده دل خوش کن و زان رفته مخور غم

کز آمده و رفتهٔ گیتی خبری نیست

ای ترک بدین مژده بده باده که امروز

ما را بجز این ره سوی وصلت گذری نیست

آنجا که تو را تیر نظر در پی صید است

اهل نظری نیست که صید نظری نیست

لیکن ز میان رفت حدیث تو که امروز

در دهر جز این نکته حدیث دگری نیست

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

هر روز به دست دگری تاج و نگین بود

تا هست چنین باشد و تا بود چنین بود

آمد

ملکی کش غم ملک و غم دین است

بگذشت شهی کش غم ملک و غم دین بود

این شاه در ایوان شهی صدرنشین گشت

وآن شاه در ایوان شهی صدرنشین بود

برتخت شهی این شه منصور، مکین باد

چونان که مظفر شه مغفور، مکین بود

زین قصه وز آن غصه به هر جا که سخن رفت

پایان سخن را چو بدیدی نه جز این بود

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکرکه این آمد و صد حیف که آن رفت

جشنی اگر امروز بدین مژده بباید

نیکوتر و زیباتر از این جشن نشاید

جشنی و به صدر اندر بنشسته امیری

کز خوی نکو زنگ غم از دل بزداید

فخرالامرا آصف دولت که ز جودش

حاتم به تحیر سر انگشت بخاید

فرمانده خاور که ز عدل و سخط او

تیهو بچه صید ازکف شاهین برباید

آراسته امروز یکی بزم که در وی

هر دم به میان این سخن نادره آید

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکرکه این آمد و صد حیف که آن رفت

تا هست جهان، خسرو ما شاه جهان باد

با فر جهانداری و با بخت جوان باد

دیروز ملک زاده و امروز ملک گشت

یک قرن چنین بود و دوصد قرن چنان باد

تا بود به عیش تن وآسایش جان بود

تا باد به عیش تن و اسایش جان باد

در سایهٔ او آصف دولت به خراسان

ایمن ز غم و محنت و آسیب زمان باد

وین بنده بهارش به جهان مدح سراباد

وین گفته ز من در سخن خلق روان باد

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکرکه این آمد و صد حیف که آن رفت

الحمدلله

می ده که طی شد دوران جانکاه

آسوده شد ملک، الملک لله

شد شاه نو را اقبال همراه

کوس شهی کوفت بر رغم بدخواه

شد صبح طالع،

طی شد شبانگاه

الحمد لله، الحمد لله

یک چند ما را غم رهنمون شد

جان یارغم گشت،دل غرق خون شد

مام وطن را رخ نیلگون شد

و امروز دشمن خوار و زبون شد

زبن جنبش سخت، زبن فتح ناگاه

الحمد لله، الحمد لله

چندی ز بیداد فرسوده گشتیم

با خاک و با خون آلوده گشتیم

زیر پی خصم پیموده گشتیم

و امروز دیگر آسوده گشتیم

از ظلم ظالم، از کید بدخواه

الحمد لله، الحمد لله

آنان که ما را کشتند و بستند

قلب وطن را از کینه خستند

از کج نهادی پیمان شکستند

از چنگ ملت آخر نجستند

از حضرت شیخ تا حضرت شاه

الحمد لله، الحمد لله

آنان که با جور منسوب گشتند

در پیکر ملک میکروب گشتند

آخر به ملت مغضوب گشتند

از ساحت ملک جاروب گشتند

پیران جاهل، شیخان گمراه

الحمد لله، الحمد لله

چون کدخدا دید جور شبان را

از جا برانگیخت ستارخان را

سدّ ستم ساخت آن مرزبان را

تاکرد رنگین تیغ وسنان را

از خون دشمن وز مغز بدخواه

الحمد لله، الحمد لله

پس مستبدین لختی جهیدند

گفتند لختی، لختی شنیدند

ناگه ز هر سو شیران رسیدند

آن روبهان باز دم درکشیدند

شد طعمهٔ شیر بیچاره روباه

الحمد لله، الحمد لله

یک سو سپهدار شد فتنه را سد

یک سو یورش برد سردار اسعد

ضرغام پر دل، آمد ز یک حد

برکف گرفتند تیغ مهند

بستند بر خصم از هر طرف راه

الحمد لله، الحمد لله

اقبال شد یار با بختیاری

گیلانیان را حق کرد یاری

جیش عدو شد یکسر فراری

درگنج غم گشت دشمن حصاری

شد کار ملت بر طرز دلخواه

الحمد لله، الحمد لله

بد خواه دین را سدی متین بود

لیکن مر او را غم درکمین بود

خاکش به سر شد پاداشش این بود

دشمن که با عیش دایم قرین بود

اکنون قرین است با ناله و آه

الحمد لله، الحمد لله

بخت سپهدار فرخنده بادا

سردار اسعد پاینده بادا

صمصام ایران برنده بادا

ضرغام دین

را دل زنده بادا

کافتاد از ایشان بدخواه در چاه

الحمد لله، الحمد لله

ستارخان را بادا ظفر یار

تبریزیان را یزدان نگهدار

سالارشان را نیکو بودکار

احرار را نیز دل باد بیدار

تا حمله گویند با جان آگاه

الحمد لله، الحمد لله

اتحاد اسلام

چندگویی چرا مانده ویران

هند و افغان و خوارزم و ایران

چندگویی چرا جسته مأوا

خرس پتیاره بر جای شیران

چندگویی چرا روز حاجت

مانده ازکار، دست دلیران

چندگویی چرا ما اسیریم

زانکه آزادی ما اسیران

جنبش و دوستی و وداد است

روز یکرنگی و اتحاد است

ثروت وملک و ناموس ومذهب

چار چیز است در ما مرکب

ثروت و ملک و ناموس ما را

برده این اختلافات مذهب

اختلافات مذهب در اسلام

روزما را سیه کرده چون شب

عزت ما به دو چیز بسته است

اتحاد اول و بعد مکتب

کاین دو، اول طریق ارشاد است

روز یکرنگی و اتحاد است

اجنبی یارگردد نگردد

خصم، غمخوارگردد نگردد

آنکه بیمار را زهر داده است

خود پرستارگردد نگردد

وآنکه صد بی وفایی به ماکرد

او وفادارگردد نگردد

زبن خرابی که درکار ما هست

سخت تر کار گردد نگردد

زین سبب چاره صلح و سداد است

روز یکرنگی و اتحاد است

هند و ترکیه و مصر و ایران

تونس و فاس و قفقاز و افغان

در هویت دو، اما به دین، یک

مختلف، تن ولی متحد، جان

جملگی پیرو دین احمد

جملگی تابع نص قرآن

مسلمی گر بگرید به طنجه

مؤمنی نالد اندر بدخشان

آری این راه و رسم عباد است

روز یکرنگی و اتحاد است

وقت حق خواهی و حقگزاری ست

روز دینداری و روز یاری است

حکم اسلام و حکم پیمبر

بر تو و او و ما جمله جاری است

ما و اویی نباشد در اسلام

کاین سخن ها ز دشمن شعاری است

چار یار نبی صلح بودند

زین سبب جنگ ما و تو خواری است

تیشهٔ ریشهٔ دین عناد است

روز یکرنگی و اتحاد است

در رثاء سیدالشهداء (ع)

ای فلک آل علی را از وطن آواره

کردی

زان سپس در کربلاشان بردی و بیچاره کردی

تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را

پس اسیر پنجهٔ گرگان آدمخواره کردی

جسم پاک شیرمردان را نمودی پاره پاره

هم دل شیر خدا را زین مصیبت پاره کردی

گوشوار عرش رحمن را بریدی سر، پس آنکه

دخترانش را ز کین بی گوشوار و یاره کردی

جبههٔ فرزند زهرا را ز سنگ کین شکستی

تو مگر ای آسمان! دل را ز سنگ خاره کردی

تا کنی خورشید عصمت را به ابر کینه پنهان

دشت را ز اعدای دین پرثابت و سیاره کردی

جورها کردی از اول در حق پاکان ولیکن

در حق آل پیمبر جور را یکباره کردی

کودکی دیدی صغیر اندر میان گاهواره

چون نکردی شرم و ازکین قصد آن گهواره کردی

چاره می جستند در خاموشی آن طفل گریان

خود تو در یک لحظه از پیکان تیرش چاره کردی

سوختی از آتش کین خانهٔ آل علی را

وایستادی بر سر آن آتش و نظاره کردی

خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت

آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

آسمانا جز به کین آل پیغمبر نگشتی

تا نکشتی آل زهرا را از این ره برنگشتی

چون فکندی آتش کین در حریم آل یسین

ز آه آتش بارشان چون شد که خاکستر نگشتی

چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی یار است و یاور

از چه رو او را در آن بی یاوری یاور نگشتی

چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند ره را

از چه آن گمگشتگان را جانبی رهبر نگشتی

چون به زندان عبیداله فتادند آن دو کودک

از چه رو غمخوار آن دو کودک مضطر نگشتی

چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی سر

از چه رو بی تن نگشتی از چه رو بی سر نگشتی

چون شدند آن کودکان از فرقت مادر گدازان

از چه رو برگرد آن طفلان

بی مادر نگشتی

چون حسین بن علی با لشکرکین شد مقابل

از چه پشتیبان آن سلطان بی لشگر نگشتی

چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد

از چه رو ای زورق بیداد! بی لنگر نگشتی

خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت

آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

وقت کا رست

ای دل ز جفای دیده یاد آر

زان اشک به ره چکیده یاد آر

این نکتهٔ ناگزیر بشنو

وین قصهٔ ناشنیده یاد آر

زین ملک ستم کشیده، یعنی

ز ایران تعب کشیده یاد آر

ز آن روزکه اشکبار بودی

درگوشهٔ غم خزیده یاد آر

امروزکه زخم یافت مرهم

زان جسم به خون طپیده یاد آر

گرکسوت نو بریده ای باز

زان پیرهن دریده یاد آر

امروز که چهر بخت دیدی

زان عارضهٔ ندیده یاد آر

امروزکه شد بهار پیدا

زان باغ خزان رسیده یاد آر

هر وقت که قصد کارکردی

این یک بیت گزیده یاد آر:

غافل منشین که بخت یار است

هشیار نشین که وقت کار است

یک چند شد از جفای اشرار

بنیاد بقای ما نگونسار

یک چند بهر دیار و هر شهر

گشتیم قتیل تیغ اشرار

با اینکه به حق حق نبودیم

در هیچ طریقه ای گنه کار

تا آنکه مجاهدین دانا

ما راگشتند ناصر و یار

از خطهٔ مرد خیزتبریز

بر بست میان، گزیده ستار

ازکشور رشت نیز برخاست

آوازهٔ حضرت سپهدار

صمصام برآمد از صفاهان

سید عبدالحسین از لار

از شاه حقوق خویشتن را

کردند طلب به جهد بسیار

امروزکه رنج برطرف گشت

ای ملت رنجدیده زنهار

غافل منشین که بخت یار است

هشیار نشین که وقت کار است

در جهل مباش و دانش اندیش

کز جهل نرفت کاری از پیش

زنهار به فکرکار خود باش

بیگانه چنین مباش از خویش

با داوری فکر تا توانی

می کوش به مرهم دل ریش

در فکر وکیل باهنر باش

لیکن نه به طرز دورهٔ پیش

خود شرط وکیل نیست امروز

قطر تنه و درازی ریش

از ظاهر بی درون حذرکن

وز

عالم بی عمل بیندیش

امروزکه روز نیک بختی است

می کوش به نیک بختی خویش

امروز درست باید انداخت

تیری که نهفته ایم درکیش

گر زانکه خدنگ بر خطا رفت

گردیم نشان تیز تشویش

پندی دهمت ز خیرخواهی

از جان بنیوش پند درویش

غافل منشین که بخت یار است

هشیار نشین که وقت کار است

شد لطف خدا به خلق شامل

افتاد بدست، مقصد دل

شد از پس جهدهای بسیار

امروز مراد ملک حاصل

امروزکه روزکاردانی است

چندین منشین زکار عاطل

بی حیله و دست کاری و مکر

یک ره بگزین وکیل عامل

نادان چو مواضعت نماید

دانا افتد به دام هایل

کی آنکه به قصد جاه و مال است

درکار وکالت است قابل

بایست وکیل ممتحن جست

با خاطر پاک و رای مقبل

ورنه زهجوم طعنهٔ خلق

عاطل گردد وکیل باطل

گفتار بهار خسته دل را

بشنو، بشنو به حس کامل

غافل منشین که بخت یار است

هشیار نشین که وقت کار است

از زبان محمدعلی شاه مخلوع

با بنده فلک چرا به جنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

بودم روزی به شهر تبریز

آقا و ولی عهد و با چیز

شه هرمز بود و بنده پرویز

و اینک شده ام ز دیده خونریز

کاین چرخ چرا چنین دورنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

بودم روزی به شهر تهران

مولا و خدایگان و سلطان

بستم همه را به توپ غران

گفتم که کسی نماند از ایشان

دیدم روز دگر که جنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

گفتیم که خلق حرف مفتند

آخر دیدیم دم کلفتند

خیلی گفتیم وکم شنفتند

یک جنبش سخت کرده گفتند

بسم الله ره سوی فرنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

گفتیم که ما ز گندگانیم

زحمت ز خدا به بندگانیم

سوی ادسا شوندگانیم

غم نیست که از روندگانیم

بنشستن ما به خانه ننگ است

سبحان الله این چه رنگ است

سوی ادسا شدیم هی هی

مجنون آسا شدیم هی هی

بی برگ و نوا شدیم هی هی

یکباره فنا شدیم هی هی

آن دل که به ما بسوخت سنگ است

سبحان الله این

چه رنگ است

اندر ادسا قزی جمیله

آمد چون لیلی ازقبیله

مجنون شدمش بلا وسیله

بگذاشت به گوش من فتیله

گفتم که نه وقت لاس و دنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

بدبختی ما نگر که خانم

ناداد دگر به دست ما دم

یک روز و دو روز بود و شد گم

با خودگفتیم خسروا قم

کن عزم سفرکه وقت تنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

بر یاد نگار عیسوی کیش

کردیم سفر به ملک اطریش

درویشانه گذشتم از خویش

کز عشق، شهان شوند درویش

دیدم ره دور و پای لنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

خانم ز نظر برفت باری

مقصود سفر برفت باری

وقتم به هدر برفت باری

چون عشق ز سر برفت باری

گفتم که نه موقع درنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

دیدیم به شهر قال و قیل است

صحبت زنگار بی بدیل است

وز ما سخنان بس طویل است

گفتیم که نام ما خلیل است

گفتیم که کار ما شلنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

با خود گفتیم ممدلی هی

وقت سفر است یا علی هی

برخیز و برو مگر شلی هی

خود را آماده کن ولی هی

بپا که زمانه تیز چنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

آنکس که تو راست میهماندار

بسیار رفیق تو است بسیار

از توپ و تفنگ و جیش جرار

همره کندت، مترس زنهار

بشتاب که وقت نام و ننگ است

سبحان الله این چه رنگ است

وانگاه ز شهر «ماربنباد»

رفتیم به بادکوبه دلشاد

صاحبخانه نوید می داد

می گفت برو به استرآباد

گفتیم که ممدلی زرنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

گفتم قلی اف بیا بیا زود

آماده بکن یکی پاراخود

نامرد به قیمتش بیفزود

من نیز قبول کردم از جود

گفتم که نه وقت چنگ چنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

وانگاه به رسم میهمان ها

رفتیم به ایل ترکمان ها

دادیم نویدها به آنها

گفتیم که ای عزیز جان ها

از غم دل ما به رنگ رنگ است

سبحان الله این

چه رنگ است

گفتم سخنان به مکر و فن ها

پختم همه را از آن سخن ها

خوش داد نتیجه ما و من ها

این نقشه نه خوب گشت تنها

هرنقشه که می کشم قشنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

من ممدلی گریز پایم

با دولت روس آشنایم

تهران تو کجا و من کجایم

خواهم که به جانب تو آیم

کز عشق تو کله ام دبنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

ای ترکمنان نیک منظر

ریزید به شهر و قلعه یکسر

چاپید هرآنچه اسب و استر

زآغوش پدر کشید دختر

کاین مایهٔ پیشرفت جنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

وانگاه دو اسبه با دل شاد

رفتیم به شهر استرآباد

کردیم علم چماق بیداد

گفتیم که هرکه پیشکش داد

ایمن زگلولهٔ تفنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

«ارشد» که چو ما نشد هراسان

شد عازم شاهرود و سمنان

از سوی دگر رشید سلطان

شد از ره راست سوی تهران

گفتیم که وقت دنگ وفنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

خود گرچه ز شوق تیز بودیم

در وحشت وترس نیز بودیم

هردم به سرگریز بودیم

هر لحظه بجست و خیز بودیم

گفتی که به راه ما پلنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

گفتند که کارها شلوغ است

وین کهنه چراغ بی فروغ است

سرمایهٔ ارتجاع دوغ است

گفتیم که جملگی دروغ است

گفتیم که جملگی جفنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

گفتندکه کشته شد رشیدت

گفتند که پاره شد امیدت

گفتند وعید شد نویدت

گفتند سیاه شد سفیدت

دیدم سر من ز غصه منگ است

سبحان الله این چه رنگ است

گفتند که خصم کینه خواه است

بدخواه به راه و نیمه راه است

قصد همگی به قتل شاه است

دیدیم.که روز ما سیاه است

وآئینهٔ ما قرین زنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

گفتندکه ارشدت جدو شد

وان میر مکرمت کتو شد

اردوی منظ مت چپو شد

هنگام بدو بدو بدو شد

بگریز که جعبه بی فشنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

گفتند جناب حکمفرما

زحمت چکسوز دگر بفرما

برگرد کجا

که بودی آنجا

دیدم زین بیش جنگ و دعوا

حقا که برای بنده ننگ است

سبحان الله این چه رنگ است

بنمود زمانه هرزه پوئی

وین گردون کرد تیره روئی

افکند مرا به مرده شوئی

گفتیم مگر که جنگجوئی

چون عشق نگار شوخ و شنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

امروز ز بخت در گله استم

درگیر شکنجه و تله استم

درکار فرار و ولوله استم

گر بنده امیر قافله استم

این قافله تا به حشر لنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

دوز و کلک انتخابات

ماه مشروطه در این ملک طلوعیدن کرد

انتخابات دگر بار شروعیدن کرد

شیخ در منبر و محراب خشوعیدن کرد

حقه و دوز وکلک باز شیوعیدن کرد

وقت جنگ و جدل و نوبت فحش وکتک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

صاحب الرأیا! رو صبح نشین روی خرک

رأی ها پیش نه و داد بزن های جگرک

پوت قند آید ازبهرتو و توپ برک

می دود پیشتر و می دهدت پیشترک

هرکه عقلش کم و فضل و خردش کمترک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

این وکالت نه به آزادی و خوش تعلیمی است

نه به دانستن تاربخ و حقوق و شیمی است

بلکه در تنبلی وکم دلی و پربیمی است

یا بپوطین و کلاه و فکل و تعلیمی است

یا به تسبیح و به عمامه و تحت الحنک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

تو برو جا به دل مردم بازاری کن

گه ز خودگاه ز من یاد به هشیاری کن

گر وکالت به من افتاد تو پاداری کن

ور به اسم تو درآمد تو ز من یاری کن

اسم ما هر دو اگربود دگر یک بیک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

حضرت آقا خوش باشکه فالت فال است

از زر و سیم دگر جیب تو مالامال است

هرکه آقاست نکو طالع و خوش اقبالست

گه نمایندگی مجلس و قیل و قال است

گاه

میرآخور و بیرونی و چوب وفلک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

طرفه عهدیست که هرگوشه کنی روی فراز

هرکه دزدی نکند همسر خار و خشک است

نه ادارات مبراست نه محراب نماز

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

گلهٔ دزدان بینی همه با عشوه وناز

هرکه دزد است بهر جای بود محرم راز

نوبهارا بود اندر سخنانت نمکی

اف برآن کاورد اندر سخنان توشکی

هرچه داری ده و بستان ز وکالت کمکی

ملک هایی که تو بینی همه دارد درکی

این وکالت ده پرفایدهٔ بی درک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

خون خیابانی

در دست کسانی است نگهبانی ایران

کاصرار نمودند به ویرانی ایران

آن قوم، سرانند که زیر سر آنهاست

سرگشتگی و بی سرو سامانی ایران

الحق که خطا کرده و تقصیر نمودند

این سلسله در سلسله جنبانی ایران

در سلطنت مطلقه چندی پدرانشان

بردند منافع ز پریشانی ایران

نعم الخلفان نیز درین دورهٔ فترت

ذیروح شدند از جسد فانی ایران

پامال نمودند و زدودند و ستردند

آزادی ایران و مسلمانی ایران

کشتند بزرگان را و ابقا ننمودند

بر شیخ حسین و به خیابانی ایران

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

کشت آن حسن از بهر وطن، گر دو سه کاشی

کشت این حسن احرار وطن را چو مواشی

تقلید از او کرد و ندانست و خطا کرد

آری در کهدان شکند سارق ناشی

این صاحب کابینه و آن والی تبریز

صدری که چنین است چنانند حواشی

گه قتل مهین شیخ حسین خان را در فارس

تصویب نمودند به صد عذرتراشی

گه بر سرتبریز دویدند و نمودند

قانون اساسی را از هم متلاشی

در سایهٔ قانون سر قانون طلبان را

از تن ببریدند و نکردند تحاشی

آوخ اگر ارواح شهیدان به قیامت

گیرند گریبان نژاد لله باشی

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

دریوزه گری کوفت در صاحب خانه

وانگاه برفت از

اثر صاحب خانه

از کثرت تلبیس و ریا کرد به خود جلب

چون گربهٔ عابد نظر صاحب خانه

از بهرگدایی شد و چون خانه تهی دید

بگرفت به حجت کمر صاحب خانه

دژخیم خیابانی ازین قسم به تبریز

وارد شد و شد حمله ور صاحب خانه

با آنکه در افواه عوام است که مهمان

من باب مثل هست خر صاحب خانه

این نره خران لگدانداز شتر کین

جستند به دیوار و در صاحب خانه

در خانهٔ احرار شدند، از ره اصرار

مهمان و بریدند سر صاحب خانه

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

رندان به گمانشان که شکاری سره کردند

وز قتل مهمان، کار جهان یکسره کردند

روبه صفتان بین که چسان پنجه خونین

از فرط سفه درگلوی قسوره کردند

آزادی را بلهوسان ملعبه کردند

حریت را بی خردان مسخره کردند

راندند ز خون شهدا سیل و بر آن سیل

از نعش بزرگان وطن قنطره کردند

قصری زخیانت بنهادند و بر آن قصر

از لخت دل سوختگان کنگره کردند

وانگه پی تنویر شبستان شقاوت

از تیر جفا، سینهٔ ما پنجره کردند

وز کینه شبانگاه، تجددطلبان را

کشتند و تو گویی عملی نادره کردند

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

جمعی پی ترحیم خیابانی مظلوم

اجلاس نمودند نجیبانه درین بوم

رسم است که چون مُرد مسلمان، پی ترحیم

قرآن به دعا ختم کند امت مرحوم

جز آنکه مسلمان نبود یا که نباشند

حکام مسلمان و مسلمانی مرسوم

چون مرده مسلمان بود و زنده مسلمان

از ختم و عزا منع حرام آید و مذموم

این بلعجبی بین که به جد حمله نمودند

بر مجلس ترحیم خیابانی مظلوم

بستند ره آمد و شد را به رخ خلق

وابداع نمودند ز نو قاعده ای شوم

غافل که ازین حرکت مذبوح، نگردد

آزادی معدوم و ستمکاری مکتوم

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

از آستی ار دست حقیقت به در آید

این دستگه

غیر طبیعی به سر آید

رخسار بپوشند وجیهان ریاکار

گر چهر حقیقت ز پس پرده درآید

ای قاتل آزادی ایران به حذرباش

زان لحظه که قاضی به سر محتضر آید

پر گیرد و در بارگه عدل بنالد

این روح کزین کالبد خسته برآید

ملت بود آن شیر که هنگام تزاحم

چون بیشتر آزرده شود پیشتر آید

ای پیر مکن گریه که هنگام مکافات

از روح جوان تو بر تو خبر آید

وی کودک نالان پدر کشتهٔ مسکین

زاری مکن امروز که روز دگر آید

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

وارث طهمورث و جم

خیزکز مشرق عیان گردید شب

سرمهٔ چشم جهان گردید شب

تا شبیخون راکجا خواهد زدن

عرضگاه اختران گردید شب

چون زنی زنگی پس شعری زرد

در پس انجم نهان گردید شب

برق چشم و تاب دندانش نگر

خنده را زنگی نشان گردید شب

نی غلط گفتم ز تیر آه من

سر بسر غربال سان گردید شب

وز بن هر مژه اش در سوگ من

قطرهٔ اشکی عیان گردید شب

تیره جرمی پر درخش وپر نگار

چون درفش کاویان گردید شب

از پی تیزی پیکان های غم

درکف گردون، فسان گردید شب

کویی از بس بی امان و دیرپاست

فتنهٔ آخر زمان گردید شب

کوری این فتنهٔ بیدار را

جام می حرز امان گردید شب

یاد شه کردم شب من گشت روز

روز خصمش جاودان گردید شب

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

شب نقاب از اختران برداشتند

پرده از کار جهان برداشتند

روز، گیتی داشت سیمین طیلسان

شب شد و آن طیلسان برداشتند

میخ بر دروازهٔ گردون زدند

پل ز رود کهکشان برداشتند

دور باش خصم را بر بام دژ

هندوان تیر وکمان برداشتند

چون پرید از آشیان سیمرغ روز

از پی اش زاغان فغان برداشتند

صدهزاران جوجهٔ زرینه سر

سر ز نیلی آشیان برداشتند

سرخ موران گفتی آنک زردپوست

از تن شیر ژیان برداشتند

چون وشاقان شمع بنهادند پیش

ساقیان رطل گران برداشتند

شیشه پیش عاشقان گردن کشید

ساقیانش سر از آن برداشتند

پنبه چون از گوش مینا

شد برون

مطربان قفل از زبان برداشتند

باده پیمایان نخستین جام را

یاد دارای زمان برداشتند

عارفان بهر بقای جان شاه

دست سوی آسمان برداشتند

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث وجم پهلوی

دلبر آمد گیسوان برتافته

آستین بر قصد جان برتافته

شهر را از جان و دل برکاشته

خلق را از خان و مان برتافته

رشتهٔ مهر و وفا بگسیخته

پنجهٔ پیر و جوان برتافته

دل ز انصاف و لطف برداشته

رخ ز زنهار و امان برتافته

با سرانگشتی چو گلبرگ لطیف

ساعد شیر ژیان برتافته

بازوان و سینه و ساق و سرین

نیک در هم سیم سان برتافته

او بدان لاغرمیانی ای شگفت

چون که این بار گران برتافته

اندر آمد بربطی اندر کنار

رودش از تار روان برتافته

گوش های پیر سغدی را به بزم

از برای امتحان برتافته

وآن مدایح خواند کش طبع بهار

بهر شاه از پود جان برتافته

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

راز دل را بر زبان آورده ام

خویش را زین دل به جان آورده ام

بر تن خود دشنهٔ بیداد را

تا به مغز استخوان آورده ام

سوپان دیدن چسود اکنون که من

مایهٔ خود با زبان آورده ام

باز خرسندم که از گرداب آز

عرض خود را بر کران آورده ام

گفتهٔ کروبیان را پیش خلق

بی حضور ترجمان آورده ام

آنچه دل فرمود، آن فرموده ام

آنچه طبع آورد، آن آورده ام

جوشن از نور یقین پوشیده ام

حمله بر دیو گمان آورده ام

رازهای گلشن فردوس را

بر زمین از آسمان آورده ام

وز پی ارزانیان روزگار

از هنر نزلی گران آورده ام

راست چون تیر است قلب و فکر من

چون کمان، پشت ار نوان آورده ام

با دلی چون تیر و پشتی چون کمان

بهر شه تیر و کمان آورده ام

این عجایب بین که یکتا گوهری

سوی دریا ارمغان آورده ام

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

دوستان از دوستان یاد آورید

زین جدا از بوستان یاد آورید

عندلیبی را که دستان های دهر

کرده دور از آشیان یاد آورید

از غریبان هر

کجا یادی رود

زین غریب بی نشان یاد آورید

یاد باز آرد غریبان را ز راه

نک برای امتحان یاد آوربد

چون که بخرامید در گلگشت ری

از من و از اصفهان یاد آوربد

زین فشانده در کنار زنده رود

مژهٔ دربافشان، یاد آوربد

زین، چو فیلان دیده هر ساعت به خواب

روضهٔ هندوستان، یاد آورید

زین فروزینه صفت از قهر شاه

سوخته تا استخوان یاد آورید

زین به رغم آرزوها مانده دور

از در شاه جهان، یاد آوربد

ای وزیران در شاه جهان

از «بهار» خسته جان یاد آوربد

ای جوانمردان گیتی از «بهار»

با شه گیتی ستان یاد آورید

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

پهلوی صاحبقران روزگا ر

نام پاکش حرز جان روزگار

سعی و تدبیرش ضمان مملکت

دست و شمشیرش امان روزگار

آنکه دور فتنه طی شد تاکه گشت

تیغ تیزش پاسبان روزگا ر

آنکه نپذیرد ز مردی گر نهند

نام او نوشیروان روزگار

توسنی می کرد، اگر دست قویش

سخت نگرفتی عنان روزگار

از نهیب او دد و دیو فتن

گم شد از مازندران روزگار

لاجرم چون پور دستان، اوفتاد

نام او در هفتخوان روزگار

در مغارب جمله دانستند کیست

در مشارق پهلوان روزگار

گر نتابیدی همایون جبهه اش

همچو مهر از آسمان روزگار

روز کشور چون شب دیجور بود

بر دل پیر و جوان روزگا ر

بود خواهد زین قبل تا جاودان

این سخن ورد زبان روزگار

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

مستزادها

اهلا و سهلا

اهلا و سهلا ای نسیم بهار

ای قاصد زلف یار

از زلف یار آیی چه داری بیار

ای کاروان تتار

گویی هنوز ای نفخهٔ مشگبار

هست آن سیه زلف یار

آشفته و سرگشته و بی قرار

از بار دل های زار

گو هنوز آن بستگی های دل

نگشوده از پای او

وآن کنج ویرانست مأوای دل

رنج است کالای او

دلبر ندارد هیچ پروای دل

غافل ز غوغای او

دل نیز باشد خسته و داغدار

ز اندوه هجران یار

نی نی خطا گفتی چنین نیست راز

نرد تخطی مباز

کز جور دل ها سرکشیده است باز

آن

زلف دستان طراز

کوته شدش از جور دست دراز

دستان دیگر نبواز

کان سرکشی بگذشت و آن روزگا ر

سامان پذیرفت کار

وصل آمد و بگذشت ایام هجر

معدوم شد نام هجر

زهری که پنهان بود در جام هجر

شد جمله درکام هجر

یکسر گذشت آغاز و انجام هجر

برچیده شد دام هجر

وآن عاشق غمدیده اشکبار

بیرون شد ز انتظار

بگذشت آن کز دستبرد رقیب

نالان شود جان ما

گردد پریشانتر ز زلف جبیب

حال پریشان ما

گل را نباشد ناز بر عندلیب

اندرگلستان ما

وزگل ندارد شکوه، نالان هزار

با نالهٔ زار زار

بگذشت آن کافراسیاب خزان

آید به ملک چمن

کاذر مهش آ ذر فروزد به جان

با نیروی تهمتن

بگذشت آن کز جانب مهرگان

تازد به تل و دمن

کاردیبهشت آید چو اسفندیار

با گرزهٔ گاو سار

با گلبنان باغ بربست دی

عهدی به فال سعید

کاندر چمن تازد دگرباره وی

چپش ازقریب و بعید

گر بشکند عهد از ره جهل وغی

ترسم چو عبدالحمید

گردد اسیر پنجهٔ اقتدار

از نیروی نوبهار

خوش باشد ارزین شاه گیرند پند

شاهان پیمان شکن

سبلت نخایند از ره ریشخند

برملت خوبشتن

بندند بر ملت در چون و چند

بی حیله و مکر و فن

کافزون تر است از حیلهٔ شهریار

مکر و فن کردکار

والله خیرالماکرین گفت حق

رو مکر و افسون مکن

از مکر، دم درکش چنین گفت حق

حق را دگرگون مکن

پیمان شکن را خصم دین گفت حق

چندین چه و چون مکن

پیمان قران را بدار استوار

تا داردت پایدار

ای ملت عثمانی ای رویتان

پیوسته روی خدا

ای ملت عثمانی ای سویتان

همواره روی خدا

بشکسته از نیروی بازویتان

پشت عدوی خدا

وز پردلی تان گشته شادی گوار

دل های امیدوار

شد مایهٔ رادی و فرزانگی

جیش سلانیکتان

دست ستم از دشمن خانگی

بربسته پلتیکتان

رانند تحسین ها به مردانگی

از دور و نزدیکتان

واندر بطون دهر جست انتشار

آن جنبش و کارزار

چتر (ترقی)تان برازنده شد

از نعمت (اتحاد)

بنیاد (اقدام) عدو کنده شد

از همت اتحاد

ایرانیان را جان و دل زنده شد

از خدمت اتحاد

زبن رو نمودند از (سعادت)

شعار

در آن همایون دیار

گشت از شما بنیاد ایمان متین

رحمت بر ایمانتان

وزکارکرد جانفشانان دین

فرخنده شد جانتان

سلطان نو جستید صد آفرین

بر جان سلطانتان

طوبی براین سلطان والاتبار

وین سایهٔ کردگار

شاه رعیت پرور نامور

سلطان محمد رشاد

سلطان والا اختر دادگر

منظور جان عباد

کردار او باشد در اول نظر

پیرایهٔ اتحاد

آثار او باشد در آخر شمار

سرمایه افتخار

سلطان محمدخان خامس که بخت

پیوسته جوید درش

در باغ اسلامی تناور درخت

شخص خرد پرورش

زببندهٔ خرگاه و دیهیم و تخت

ذات همایون فرش

شایستهٔ تحمید یزدان یار

آن خاطر بردبار

شاهی که خیزد نور شهزادگی

از جبههٔ پاک او

ماهی که تابد مهر آزدگی

از چرخ ادراک او

مایل به درویشی و افتادگی

طبع طربناک او

آری بزرگان را به هر روزگار

زینگونه بوده است کار

ای دوحهٔ سلجوقیان بی گزند

از چون تو زیبا ثمر

وی نام عثمان خان غازی بلند

از چون تو والا پسر

ای از تو در خلد برین شادمند

سنجر شه نامور

وی از تو در باغ جنان شادخوار

از طغرل نامدار

دانی که یکسانند نوع بشر

اندر حقوق خودی

غصب حقوق خلق درهرنظر

باشد ز نابخردی

عدل و مساواتست نعم السیر

در مذهب ایزدی

جور و ستبداد است بئس الشعار

در کیش پروردگار

عبدالحمید از جهل مبرم چه دید

جز بند و مسمار جهل

وز جور و استبداد جز غم چه دید

این است آثار جهل

جاهل به جز محنت ز عالم چه دید

وای آنکه شد یار جهل

زین رو بباید علم کرد اختیار

شاد آنکه با علم یار

شاهد شدی از جان و دل یار علم

یزدان بود یار تو

گرم است در ملک تو بازار علم

خود گرم بازار تو

چون کرده ای با نیکوئی کار علم

نیکو بود کار تو

کار تو از علم تو گیرد قرار

خرم زی ای شهریار

شاها زمان خدمت ملت است

آن هم چنین ملتی

کز جان و دل فرمانبر دولتست

آن هم چنین دولتی

باری اوان جنبش و همت است

شاها کنون همتی

تا خود شود بنیاد دین پایدار

زان

همت شاهوار

شاها به راه راستی زن قدم

تا دین شود رو سفید

دامان دل را پاک دار از ستم

تا خصم گردد پلید

بر جان خلق ای فیض مطلق بدم

تا دانش آید پدید

بر کِشت ملک ای ابر رحمت ببار

تا بیش آید ببار

شاها درِ علم و خرد بازکن

بر دولت خویشتن

اسلام را شاها سرافرازکن

از صولت خویشتن

ایرانیان را یار و دمسازکن

با ملت خویشتن

تا دین شود زین اتحاد آشکار

ای شاه دشمن شکار

نادرشه آن شاهنشه هوشمند

شد یار این اتحاد

ز آن رو که خود می دید بی چون و چند

آثار این اتحاد

در ملک ایران شد بعهدش بلند

گفتار این اتحاد

لیکن ندادش آسمان زبنهار

رفت از جهان خوار وزار

او رفت و واماندند ایرانیان

چون گله در دست گرگ

وز رفتن او نیز رفت از میان

این اتحاد بزرگ

واکنون فرو بستند ملت میان

در این خیال سترگ

خوش باشد ار سلطان گیهان مدار

گردد به این قوم یار

تا این دو ملت بار دیگر شوند

همدست وهمداستان

بر دشمنان دین مظفر شوند

بر سیرت باستان

زان کج نهادی ها مکدر شوند

این فرقهٔ راستان

گردد اساس راستی برقرار

یکرنگی آید به کار

شاها ببین از راه مردانگی

بر ما که رسوا شدیم

وز ترکتاز دشمن خانگی

مطموع اعدا شدیم

بیگانگان کردند دیوانگی

چندانکه بی پا شدیم

شاید ز فر خسرو بختیار

ما را شود بخت یار

برما ز روس و انگلیس است بیش

اجحاف و کین و ستیز

بر ما رسد هردم دوصدگونه نیش

زان فرقهٔ بی تمیز

شد مملکت بی خانمان و پریش

چون خانم بی جهیز

هرکس چو داماد آید از هرکنار

تا گیردش درکنار

غافل که اسلام این قدر پست نیست

کش برگرفتن توان

وربیشه از شیران تهی هست، نیست

چندان که خفتن توان

این خانه باری خانهٔ مست نیست

کش پاک رفتن توان

بیرون شوند از خانهٔ هوشیار

گر هستشان هوش یار

چون خاطر فردوس پیمای تو

اسلام را زیور است

وندرکلام پارسی رای تو

استاد دانشور است

اندر مدیح ذات والای تو

گفتار من درخور است

والا شود

آری از این رهگذار

گفتار نغز بهار

تا مرد را از بخت، فرخندگیست

بخت تو فرخنده باد

تا ملک را از عدل، پایندگیست

ملک تو پاینده باد

تا جان و تن سرمایه زندگیست

جان و تنت زنده باد

بادا نگهدارت به لیل و نهار

لطف خداوندگار

کار ایران با خداست

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست

کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهب ها جداست

کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست

مملکت رفته ز دست

هردم از دستان مستان فتنه و غوغا بپاست

کار ایران با خداست

هردم از دریای استبداد آید بر فراز

موج های جانگداز

زبن تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست

کار ایران با خداست

مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس

ناخدا عدلست و بس

کار پاس کشتی وکشتی نشین با ناخداست

کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه

خون جمعی بی گناه

ای مسلمانان در اسلام این ستم ها کی رواست

کار ایران با خداست

شاه ایران گر عدالت را نخواهد باک نیست

زانکه طینت پاک نیست

دیدهٔ خفاش از خورشید در رنج و عناست

کار ایران با خداست

باش تا آگه کند شه را ازین نابخردی

انتقام ایزدی

انتقام ایزدی برق است و نابخرد گیاست

کار ایران با خداست

سنگر شه چون بدوشان تپه رفت از باغ شاه

تازه تر شد داغ شاه

روز دیگر سنگرش در سرحد ملک فناست

کار ایران با خداست

باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان

حضرت ستارخان

آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست

کار ایران با خداست

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ

فر دادار بزرگ

آنکه گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست

کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید

نام حق گردد پدید

تا ببینیم آنکه سر ز احکام حق پیچدکجاست

کار ایران با خداست

خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب

جز خراسان خراب

هرچه

هست از قامت ناساز بی اندام ماست

کار ایران با خداست

شام ایران روز باد

عیدنوروزاست هر روزی به ما نوروز باد

شام ایران روز باد

پنجمین سال حیات ما به ما فیروز باد

روز ما بهروز باد

برق تیغ ماجهان پرداز و دشمن سوز باد

جیش ما کین توز باد

سال استقلال ما را باد آغاز بهار

با نسیم افتخار

یاد باد آن نوبهار رفته وان پژمرده باغ

وآن خزان تیز چنگ

وان همه محنت که بر بلبل رسید از جور زاغ

در ره ناموس و ننگ

وان ز خون نوجوانان برکران باغ و راغ

لاله های رنگ رنگ

وان ز قد راد مردان درکنار جوببار

سروهای خاکسار

یاد باد آن باغبان کزکینه آتش درفکند

در فضای این چمن

وان نسیم مهرگان کامد و از بیخ کند

لاله و سرو سمن

آن یکی بر هرزه کرد انباز رنج سخت، بند

گلبنان ممتحن

وان دگر بر خیره کرد آوبز چوب خشک دار

میوه های خوشگوار

بر کران گلشن تبریز آتش درگرفت

از نسیم جور شاه

کشت از آن آتش که ناگه اندران کشور گرفت

خون مسکینان تباه

چون ز مردی و دلیری ره برآن لشکر گرفت

لشگر مشروطه خواه

لشکر همسایه ناگه سر برآورد ازکنار

با هزاران گیر و دار

کاین منم افشرده پا اندر ره صلح و وداد

نیست ازمن خوف و بیم

آمدستم تا ببندم ره بر آشوب و فساد

بر طریق مستقیم

اله اله ز آن تطاول، اله اله زان عناد

ای خداوند کریم

این چه جوراست و عداوت این چه بغض است ونقار

زبن کروه بار بار

اندک اندک زین بهانه سوی قزوین کرد روی

وحشیانه جیش روس

در شمال ملک ما افتاد ز ایشان های و هوی

ای درپغ وای فسوس

درخراسان هم در آن هنگامه روس خیره پوی

ازستم بنواخت کوس

حامی اشرار شد و افکند در مشهد شرار

نی نهان، بل آشکار

یاد بادا آن مه خرداد و آن جان باختن

در ره ناموس و دین

وان به سوی قبهٔ الاسلام توپ انداختن

بر عناد مسلمین

قومی از بی دانشی کار وطن را ساختن

نیز قومی

در کمین

تا که میدانی به دست آرند در آن گیر و دار

غافل ازانجام کار

غافل از این کاسمان هر روز بازی ها کند

برخلاف رای مرد

ملت بیدار دل، گردن فرازی ها کند

روز پیکار و نبرد

کردگار دادگستر, کارسازی ها کند

بر مرام اهل درد

تاکه اهل درد راگردد زمانه سازگار

چرخ، رام و بخت، یار

یاد باد و شاد باد آن سرو آزاد وطن

حضرت ستارخان

آن که داد از رادی و مردانگی داد وطن

اندر آذربایجان

راد باقرخان کزو شد سخت بنیاد وطن

شاد بادا جاودان

یاد بادا ملت تبریز و آن مردان کار

مایه های افتخار

یاد باد آن جیش گیلان وآن همه غرنده شیر

وان یورش های بزرگ

وان مهین سردار اسعد وان سپهدار دلیر

وان جوانان سترگ

یادباد آن در سفارتخانه از جان گشته سیر

چون ز شیر آشفته گرگ

وان حمایت پیشگان همسایگان دوستار

بوده او را در جوار

یاد بادا آن طبیب روسی عیسی نفس

وان رحیم دردمند

وان دوای روح پرورکش نباشد دسترس

جزکه بیماری نژند

وان شفای عاجل و جنگ آوری های سپس

وآن همه رنج وگزند

وان بهانه جستن و آوردن اندر آن دیار

لشکروحشی شعار

اینک اینک سال نوشد آفرین بر سال نو

هم بر این اقبال نو

سال نو هردم زند بر ملک ایران فال نو

دل کند آمال نو

ماضی ماکهنه شد بنگر به استقبال نو

فر و استقلال نو

فر و استقلال نو باشد در استقبال کار

منت از پروردگار

هم جواران را به ما انصاف کاری هست نیست

رو بکن کار دگر

قوم مغرب را بر اهل شرق یاری هست نیست

رو بجو یار دگر

خو د خریداری برین افغان و زاری هست نیست

رو به بازار دگر

زان که کس را دل به حال کس نمی سوزد، بهار

کار باید کرد کار

داد از دست عو!م

از عوام است هرآن بد که رود بر اسلام

داد از دست عوام

کار اسلام ز غوغای عوام است تمام

داد از دست عوام

دل من خون شد درآرزوی فهم درست

ای جگرنوبت توست

جان به لب

آمد و نشنید کسم جان کلام

داد از دست عوام

غم دل باکه بگویم که دلم خون نکند

غمم افزون نکند

سر فرو برد به چاه و غم دل گفت، امام

داد از دست عوام

سخنی پخته نگفتم که گفتند به من

چند این خام سخن

سوختم سوختم از سردی این مردم خام

داد از دست عوام

زانچه ییغمبر گفته است و درو نیست شکی

نپذیرند یکی

وحی منزل شمرند آنچه شنیدند از امام

داد از دست عوام

همگی خفته و آسوده ز نیکی و بدی

خواب مرگ ابدی

چه توان کرد، علی گفت که الناس ینام

داد از دست عوام

درنبوت نگرفتند ره نوح نبی

داد ازین بی ادبی

در خدایی بنمودند به گوساله سلام

داد از دست عوام

به هوای نفسی جمله نمایند قعود

آه از این قوم عنود

به طنین مگسی جمله نمایند قیام

داد از دست عوام

پیش خیل عقلا زابلهی و تیره دلی

شرزه شیرند، ولی

پیش سیر عقلایی، حشراتند و هوام

داد از دست عوام

عاقل ار بسمله خواند به هوایش نچمند

همچو غولان برمند

غول اگر قصه کندگرد شوند از در و بام

داد از دست عوام

سنت و شرع کتاب نبوی مانده زکار

عقل برخاسته زار

جهل بنشسته به سلطانی این خیل لئام

داد از دست عوام

عاقل آن به که همه عمر نیارد به زبان

نام این بی ادبان

که دراین قوم نه عقلست و نه ننگست و نه نام

داد از دست عوام

نه براین قوم نماید نفس عیسی کار

نه مقالات بهار

نه نسیم سحری بگذرد از سنگ رخام

داد از دست عوام

پیش جهال ز دانش مسرایید سخن

پند گیرید ز من

که حرام است حرام است حرام است حرام

داد از دست عوام

داد از دست خواص

از خواص است هر آن بد که رود بر اشخاص

داد از دست خواص

کیست آن کس که ز بیداد خواص است خلاص

داد از دست خواص

داد مردم ز عوام است که کالانعامند

به خدا

بدنامند

که خرابی همه از دست خواص است خواص

داد از دست خواص

خیل خاصان به هوای دل خود هرزه درا

ایمن از حبس و جزا

ور عوامی سقطی گفت درافتد به قصاص

داد از دست خواص

عامی از بی خبری خیر ندانسته ز شر

اندر افتد به خطر

عالمان در پی تحصیل ملاذند و مناص

داد از دست خواص

بهر محرومی عامان فقیر ناچیز

قلم خاصان تیز

همچو بر خیل عجم، نیزهٔ سعد وقاص

داد از دست خواص

عالمی عامیکی را کند از وسوسه مست

سازدش آلت دست

این به جان کندن و آن یک به تفنن رقاص

داد از دست خواص

عالم رند نماید به هزاران تدبیر

عامیان را تسخیر

عامی ساده بکوشد به هزاران اخلاص

داد از دست خواص

از پی مخزن خاصان گهر و دُر باید

صدف پر باید

چه غم ار در شکم بحر بمیرد غواص

داد از دست خواص

عامیان را همه سو رانده بمانند رمه

یکتن آقای همه

خلق در زحمت و او در طلب زر خلاص

داد از دست خواص

در صف ساده دلان شور و شر افکنده ز کید

عمرو رنجیده ز زید

خود ز صف خارج و در قهقهه چون زاده عاص

داد از دست خواص

دست ها بسته و صد تفرقه افکنده به مکر

در دل خالد و بکر

تا که خود در حرم قدس، شود خاص الخاص

داد از دست خواص

نفع خود یافته در تقویت جهل انام

طالب حمق عوام

که صدف گم شود ار موج درافتد به مغاص

داد از دست خواص

طالب راحتی نوع مباشید دگر

کاین فضولان بشر

بشریت را بستند ره استخلاص

داد از دست خواص

از ماست که بر ماست

این دود سیه فام که از بام وطن خاست

ازماست که برماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست

ازماست که برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

ازماست که برماست

یک تن چو موافق شد یک دشت سپاه است

با تاج

وکلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها

ازماست که برماست

ماکهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست

ازماست که برماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست

ازماست که برماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

وامروز بدیدیم که آن جمله معماست

ازماست که برماست

گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالست؟

بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست

ازماست که برماست

از شیمی و جغرافی و تاربخ، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت، بهر مدرسه غوغاست

زماست که برماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست

یاکافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

ازماست که برماست

ای مردم ایران!

ای مردم ایران همگی تند زبانید

خوش نطق و بیانید

هنگام سخن گفتن برنده سنانید

بگسسته عنانید

در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید

از بس که جفنگید از بس که جبانید

گفتن بلدید اماکردن نتوانید

هنگام سخن پادشه چین و ختایید

ارباب عقولید

در فلسفه اهل کره را راهنمایید

با رد وقبولید

هنگام فداکاری در زیر عبایید

از بس که فضولید، از بس که جهولید

از بس چو خروس سحری هرزه درایید

گرروی زمین راهمگی آب بگیرد

ای ملت هشیار

دانم که شما را همگی خواب بگیرد

ای مردم بیکار

ور این کره رادانش و آداب بگیرد

براین تن بیعار، هرگز نکندکار

کی راست شود چوب اگرتاب بگیرد

گر روی زمین پر ز جدل گشته به ما چه

ملت به شما چه!

ور موقع خذلان دول گشته به ما چه

دولت به شما چه!

عالم همه پر کید و دغل گشته به ما چه

آقا به شما چه، مولا به شما چه!

ور بین دوکس رد و بدل گشته به ما چه

ما عرضه نداربم کزین جنگ عمومی

گردیم زیاده

عز و شرف افزاید بلغاری و رومی

ما باده و ساده

ما را نبود صنعتی از شهری

و بومی

جز کبر و مناعت، جز ناز و افاده

فریاد ازین مسکنت و ذلت و شومی

گوییم که کیخسرو ما تاخت به کلدان

در سایهٔ خورشید

گوییم که اگزرسس ما رفت به یونان

با لشکر جاوید

گوییم که بهرام درآویخت به خاقان

آن یک چه بر این کرد، این یک چه ازآن دید

گر بس بود این فخر به ما، وای بر ایران

گر کورش ما شاه جهان بود، به من چه

جان بود به تن چه

گشتاسب سرپادشهان بود، به من چه

دندان به دهن چه

ور توسن شاپور، جهان بود به من چه

شاپور چنان بود، برکلب حسن چه

جانا، تو چه هستی؟ اگر آن بود، به من چه

ای وای دریغا که وطن مرد ندارد

کس درد ندارد

روبین تنی اندر خور ناورد ندارد

همدرد ندارد

در خاک وطن خصم، همآورد ندارد

هم جمع ندارد، هم فرد ندارد

جز دیدهٔ گریان و رخ زرد ندارد

ای مفتخوران مفتخوری تاکی وتا چند

کو حس و حمیت؟!

ای رنجبران دربدری تاکی و تا چند

بیچاره رعیت!!

ای هموطنان کینه وی تاکی وتا چند

کوعرق نژادی ، کوآن عصبیت

این مزرعه خشکید، خری تاکی وتا چند

خاکم به دهن ملت ایران همه شیرند

هنگام مکافات

از بهر نگهداری این خاک دلیرند

پیش صف آفات

چون جان به لب آیدهمه ازجان شده سیرند

یکباره بشویند اوراق خرافات

اوراق بشویند و بمانند و نمیرند

امیدکه جنبش کند این خون کیانی

در ملت آرین

گیرند ز سر مرد صفت تازه جوانی

چون مردم ژرمن

در ملک نگهداری و در ملک ستانی

کز سطوت جمشید وز قدرت بهمن

دارند بسی بر ورق دهر نشانی

مناظرهٔ ادبی (در جواب صادق سرمد از ادبای زمان)

سرمدا! شعری که گفتی خوب بود

صاف وبی تعقیدوخوش اسلوب بود

مطلبش مطلوب بود

لیک تاریخی که گفتی سر بسر

با حقیقت جفت نامد درنظر

فکرکن بار دگر

شاعرانی که ببردی نامشان

کردی از روی ادب اکرامشان

بوده طرزی عامشان

جمله در وزن و روی هم مشربند

در عبارات دری هم مکتبند

گر جدا در مطلبند

شعر فردوسی، دقیقی وار بود

فرقش اندر قرصی اشعار بود

ورنه یک هنجار بود

وان دقیقی

با همه کبر و غرور

بود سبکش همچوسبک بوشکور

کن با اشعارش مرور

عنصری و فرخی و عسجدی

زینتی و خرمی و ترمدی

یکدگر را مقتدی

کم کمک وضع زبان تغییر کرد

وان تطوّر در سخن تأثیر کرد

فکر هم توفیر کرد

گر نو آید در نظر شعر کسی

اختراعی نیست در شعرش بسی

هست فکرش نورسی

فارسی بعد از مغول بر باد شد

و اصطلاحات کهن از یاد شد

شعر بی بنیاد شد

سعدی و حافظ که نیکو گفته اند

هر دو دنبال تتبع رفته اند

کهنه گوهر سفته اند

نکتهٔ دیگر کنم بهرت بیان

شاعر اندر هر زمان و هر مکان

هست شاگرد زمان

هر زمانی فارسی یک طور بود

شاعر آن طوری که صحبت می نمود

شعرهایی می سرود

هرکرا فکرنکو بود و قوی

شهرتی می کرد در نظم و روی

چون جناب مولوی

هرچه شاعرمی شنیدازشهرخویش

همچنان می گفت شعراز بهر خویش

مقتضای دهر خویش

رفته رفته شد زبان خام و خراب

شد لغات از یاد، با هر انقلاب

گشت ملت بی کتاب

سبک هندی گرچه سبکی تازه بود

لیکن او را ضعف بی اندازه بود

سست و بی شیرازه بود

فکرها سست و تخیل ها عجیب

شعر پرمضمون ولی نادلفریب

وز فصاحت بی نصیب

شعر هندی سر به ملیون می کشید

هر سخنور بار مضمون می کشید

رنج افزون می کشید

لیک از آن ملیون نبینی ده هزار

شعر دلچسب فصیح آبدار

کآید انسان را به کار

زان سبب شد سبک هندی مبتذل

گشت پیدا در سخن عکس العمل

شد تتبع وجه حل

بحث بعد الموت شد مقبول عام

نوبت تقلید آمد درکلام

یافت این معنی دوام

چاپ شد آثار استادان پیش

شاعران را تازه شد آیین وکیش

سبک ها شد گرگ و میش

تا به مشروطیت این رسم ونمط

بود مجری، چه صحیح وچه غلط

لیک در ایران فقط

ازپس مشروطه نو شد فکرها

سبک هایی تازه آوردیم ما

شد جراید پر صدا

بدعت افکندند چند زاهل هوش

سبک هایی تازه با جون وخرون

لیک زشت آمد به گوش

سربسر تصنیف عارف نیک بود

سبک عشقی هم بدان نزدیک بود

شعر ایرج شیک بود

لیک بودند این سه تن

از اتفاق

در فن خود هرسه قاآنی مذاق

گاه لاغر، گاه چاق

بود ایرج پیرو قائم مقام

کرده از او سبک و لفظ و فکر، وام

عارف و عشقی عوام

احمدای«سیداشرف»خوب بود

احمدا گفتن ازو مطلوب بود

شیوه اش مرغوب بود

سبک اشرف تازه بود و بی بدل

لیک «هپ هپ نامه» بودش در بغل

بود شعرش منتحل

بعد از آنهاگشت روحانی علم

آن که درشعرش «اجنه» زد رقم

خوب گوید، لیک کم

دیگری پژمان و دیگر شهریار

شعرهاشان تازه است و خوشگوار

هر دو لیکن کند کار

شعر افسرمحکم است و یکنواخت

لیک غیر ازقطعه، کمترشعر ساخت

زی سداسی نیز تاخت

گرچه طرز قطعه سازی طرز نیست

خاصه چون کم باشد آن را ارزنیست

مایه اش را ورزنیست

قطعه های افسر از روی یقین

هست طرز قطعهٔ ابن یمین

لیک محدود است این

شعر سرمد هست شیرین چول عسل

چامه و قطعه، دوبیتی وغزل

شیوه اش نامنتحل

من خود از اهل تتبع بوده ام

جانب تقلید ره پیموده ام

وز تعب فرسوده ام

لیک در هر سبک دارم من سخن

پیرو موضوع باشد سبک من

سبک نو، سبک کهن

نوترین سبکی که دردست شماست

بار اول از خیال بنده خاست

دفتر و دیوان گواست

بود در طرزکهن نقصی عظیم

رفع کردم نقص اسلوب قدیم

با خیال مستقیم

سبک ها در طبع من ترکیب یافت

تاکه طرزی مستقل ترتیب یافت

-ناتمام-

رباعی مستزاد

پروانه و شمع و گل شبی آشفتند

در طرف چمن

وز جور و جفای دهر با هم گفتند

بسیار سخن

شد صبح، نه پروانه به جا بود و نه شمع

ناگاه صبا

برگل بوزبد و هر دو با هم رفتند

من ماندم و من

چهارپاره ها

افکار پریشان

از بر این کرهٔ پست حقیر

زیر این قبهٔ مینای بلند

نیست خرسندکس از خرد وکبیر

من چرا بیهده باشم خرسند

شده ام در همه اشیا باریک

رفته تا سرحد اسرار وجود

چیست هستی؟ افقی بس تاریک

وندر آن نقطهٔ شکی مشهود

بجز آن نقطهٔ نورانی شک

نیست در این افق تیره فروغ

عشق بستم به حقایق یک یک

راست گویم همه وهم است و دروغ

غیر وهمیم نیاید به نظر

غم و شادی خوش و ناخوش بد و خوب

نکندکوکبهٔ صبح دگر

در برم جلوه،

نه تشییع غروب

فکر عصیان زدهٔ مستاصل

محو گرداب یکی روح عظیم

چون یکی کشته بشکسته دکل

پیش امواج حوادث تسلیم

خلق را کرده طبیعت ز ازل

بدو قانون پلید ارزانی

سرّ تأثیر وراثت، اول

رمز تاثیر تعلم، ثانی

روح من گر ز نیاکان من است

ای خدا پس من بدبخت که ام

و گر این روح و خرد زان من است

بستهٔ بند وراثت ز چه ام

یک نیا عابد و عارف مشرب

یک نیا لشگری و دیوانی

پدرم شاعر و من زین سه نسب

شاعر و لشکری و روحانی

جد من تاجر و زین روی پدر

در من آهنگ تجارت فرمود

اثر تربیتش گشت هدر

لیک بر روح من آسیب افزود

من نه زاهد نه محاسب نه ظریف

من نه تاجر نه سپاهی نه ندیم

به همه باب حریف و نه حریف

به همه کار علیم و نه علیم

سخت چون سنگ و سپهر غماز

هر دمم بر جگر افکنده خدنگ

گونی از بهر نشان، تیرانداز

هدفی سرخ نشانیده به سنگ

سرود کبوتر

بیایید ای کبوترهای دلخواه

سحر گاهان که این مرغ طلایی

بپرید از فراز بام و ناگاه

ببینمتان به قصد خودنمایی

بدن کافورگون پاها چو شنگرف

فشاند پر ز روی برج خاور

به گرد من فرود آیید چون برف

کشیده سر ز پشت شیشهٔ در

فرو خوانده سرود بی گناهی

کشیده عاشقانه بر زمین دم

به گوشم، با نسیم صبحگاهی

نوید عشق آید زان ترنم

سحرگه سرکنید آرام آرام

نواهای لطیف آسمانی

سوی عشاق بفرستید پیغام

دمادم با زبان بی زبانی

مهیا ای عروسان نو آیین

که بگشایم در آن آشیان من

خروش بال هاتان اندر آن حین

رود از خانه سوی کوی و برزن

شود گوبی در از خلد برین باز

چو من بر رویتان بگشایم اندر

کنید افرشته وش یکباره پرواز

به گردون دوخته پر، یک به دیگر

شوند افرشتگان از چرخ نازل

به زعم مردمان باستانی

شما افرشتگان از سطح منزل

بگیرید اوج و گردید آسمانی

نیاید از شما در هیچ

حالی

وگر مانید بس بی آب و دانه

نه فریادی و نه قیلی و قالی

بجز دلکش سرود عاشقانه

فرود آیید ای یاران از آن بام

کف اندر کف زنان و رقص رقصان

نشینید از برّ این سطح آرام

که اینجا نیست جز من هیچ انسان

بیایید ای رفیقان وفادار

من اینجا بهرتان افشانم ارزن

که دیدار شما بهر من زار

به است از دیدن مردان برزن

خمسه مسترقه

سیصد و شصت و پنج و ربعی روز

مدت سال بود و هست مدام

ماه سی روز بود و پنج دگر

بد به پایان سال، پنجی نام

گشت پنجی فزوده آخر سال

طبق آداب و سنت دیرین

بعد از آن پنج جشن «اندرگاه»

بین اسفند و ماه فروردین

جمع گشتی ز ربع روز، مهی

بود جشن «وهیزک» اندر پیش

«بهترک» ضبط گشته در فرهنگ

جشن سی روزه بود سخت عزیز

چون گذشتی ز سال ها صد و بیست

چون که می کرد ماه آبان پشت

لیک نامش بجز «وهیزک» نیست

اندر ایران به مذهب زردشت

موبدان و مغان به زیج و رصد

داشتندی حساب سال درست

تا نگردد به سنت ملی

جشن ها منحرف ز روز نخست

چون ز ساسانیان سه قرن گذشت

شد فرامش دویست سال دگر

بود «پنجی» به جای خویش ولی

از «وهیزک» کسی نداد خبر

چون در اسلام ماه بد قمری

رفت آن پنج روز نیز از یاد

لاجرم بود اول نوروز

گه در آبان و گاه در مرداد

کار قسط خراج و کشت و درو

واپس افتاد و وضع شد دشوار

معتضد چون خلیفه شد فرمود

زیج ها نو کنند دیگر بار

چون ملکشاه شد جهان آرای

آنکه بودش لقب جلال الدین

رصدی تازه بست و زیجی کرد

عدد روز و ماه را تعیین

گشت تقویم ها از آن پس راست

که جلالی است نام تاریخش

بود ازینگونه مبدأ تقویم

که بگفتم تمام تاریخش

پنج روزی که شرح آن گفتیم

گشت قسمت میان چندین ماه

ماه ها گشت کم سی و پر سی

شش

بلند و شش دگرکوتاه

شش اول دو «لا» و سوم «لب»

چارم و پنجم و ششم هم «لا»

«للکط» « کطلل» آن شش دیگر

کرده بونصر در نصاب املا*

ربع روزی که گفته شد زین پیش

از پس چار سال گرد آید

پس هر چار سال بر اسفند

روزی از ربع ها بیفزاید

شد ز نو سال و ماه ما قمری

بار دیگر پس از هجوم مغول

سال ترکی فزوده گشت بر آن

موش و گاو و پلنگ شد معمول

چون ز مشروطه چند سال گذشت

سال شمسی دوباره قانون شد

ترک شد سال ترکی و تازی

فال ایرانیان همایون شد

پنج روز فزون به آخر سال

«پنج دزدیده» یافتند لقب

پنج مسروق و ربع ها را نام

شد «نسی» در میان قوم عرب

امر فرموده بود پیغمبر

کز «نسی» هیچ کس نیارد نام

گفت کاین خرده را رها سازند

که «نسی» نیست سنت اسلام

لیک از آن کاحتیاج مبرم بود

که بود سال ها درست و تمام

سال و تاربخ پارسی قدیم

گشت رایج به دولت اسلام

رومیان هم برین روش بودند

جملهٔ غرب هم برین روش است

لیک در هند و مکه و بابل

بین خورشید و ماه کشمکشست

کسری و دهقان

شاه انوشیروان به موسم دی

رفت بیرون ز شهر بهر شکار

در سر راه دید مزرعه ای

که در آن بود مردم بسیار

*

*

اندر آن دشت پیرمردی دید

که گذشته است عمر او ز نود

دانهٔ جوز در زمین می کاشت

که به فصل بهارسبزشود

*

*

گفت کسری به پیرمرد حریص

که چرا حرص می زنی چندین؟

پای های تو بر لب گور است

تو کنون جوز می کنی به زمین؟

*

*

جوزه ده سال عمر می خواهد

که قوی گردد و به بار آید

توکه بعد از دو روز خواهی مرد!

گردکان کشتنت چکار آید؟!

*

*

مرد دهقان به شاه کسری گفت

مردم از کاشتن زبان نبرند

دگران کاشتند و ما خوردیم

ما بکاریم و دیگران بخورند

*

*

گفت انوشیروان به دهقان زه

زین حدیث خوشی که کردی

یاد

چون چنین گشت شاه، گنجورش

بدره ای زر به مرد دهقان داد

*

*

گفت دهقان مرا کنون سخنیست

بو که افتد پسند و مستحسن

هیچ دهقان ز جوزبن در عمر

برنچیده است زودتر از من!

*

*

گفت کسری: زهازه ای دهقان

زبن دوباره حدیث تازه و تر!

هان به پاداش این سخن بستان

از خزینه دو بدرهٔ دیگر!...

*

*

کشور آباد می شود چون شاه

با رعایا کند به مهر سلوک

خانه یغما شود ز جهل رییس

ملک وبران شود ز جور ملوک

مرغ شباهنگ

برشو ای رایت روز از در شرق

بشکف ای غنچهٔ صبح از بر کوه

دهر را تاج زر آویز به فرق

کامدم زین شب مظلم به ستوه

*

*

ای شب موحش انده گستر

اندک احسان و فراوان ستمی

مطلع یأس و هراسی تو مگر

سحر حشر و غروب عدمی

*

*

تو شنیدی که منم برخی شب

آری اما نه چنان ابراندود

بی فروغ مه و نور کوکب

چون یکی زنگی انگشت آلود

*

*

ماه چون بیوه زنان پوشیده

به حجاب سیه اندر، همه تن

سخت پوشیده جمال از دیده

تا ندانندکه پیرست آن زن

*

*

نجم ناهید نهان ساخته رو

در پس ابر عبوس غمگین

مردم چشم من اندر پی او

چون کسی کش به چه افتاده نگین

*

*

مانده ازکار درین ظلمت عام

به فلک برقلم تیرِ دبیر

زانکه بر جای مرکب ز غمام

دهر پرکرده دواتش از قیر

*

*

مشتری بسته درین ابر سیاه

سیه چهره از بیم فرجامی

واندر امواج بخار جانکاه

گم شده شعشعهٔ بهرامی

*

*

عاشقم من به شبی مینایی

خوش و لیلی وش و هندیه عذار

نه یکی وحشی افریقایی

زشت و آشفته و مجنون کردار

*

*

عاشقم من به شبی خامش و صاف

نور پیوسته سما را به سمک

همره نور سماوات شکاف

به زمین تاخته آواز ملک

*

*

ماه بیرون شده از پشت سحاب

گسترانیده شعاع سیمین

گاه پنهان شده در زیر نقاب

گه عیان ساخته لختی ز جبین

*

*

عاشقم بر فلکی نورانی

ز اختران پنجرهٔ نقره بر آن

من از آن پنجرهٔ روحانی

در فضای ابدیت نگران

*

*

نه هوایی

کدر و گردآلود

بر وی از ابر یکی خیمهٔ شوم

بسته اندر قفسی قیراندود

منظره دیده ز دیدار نجوم

*

*

از تو و تیرگیت داد ای شب

که دلم پاره شد از واهمه ات

زین سیه کاری و بیداد ای شب

به کجا برد توان مظلمه ات

ای شب جان شکر عمرگداز

ای ز جور تو به هر دل اثری

ظلم کوته کندت دست دراز

هر شبی را بود از پی سحری

*

*

من و دژخیم خیانت کردار

بگذرانیم جهان گذران

خفته او مست و من اینک بیدار

بر وی از دیده نفرت نگران

*

*

شب که اندر بن این ژرف قباب

خلق خفته است،خدا بیدار است

آنکه را دیده نیالود به خواب

دیده بانش کرم دادار است

*

*

تیره شد دیده و شد ختم کتاب

لیک نوز این شب غمناک بجاست

سپری گشت ز چشمانم خواب

چون غم آید به میان خواب کجاست

*

*

به امیدی که مگر فجر دمید

دمبدم دوخته بر شیشه نگاه

در پس شیشهٔ درگشت سپید

چشم بی خواب من و شیشه سیاه

*

*

شمع شد خامش و ساعت هم خفت

دل من تفته و چشمم بیدار

شده با زحمت بیداری، جفت

غم و اندیشهٔ این شهر و دیار

*

*

یک ره این پردهٔ غمناک بدر

وین سیاهی ببر ای روز سپید

ورنه ای هیچ صباح محشر

سر برآر از عدم ای صبح امید

*

*

نه شبم رام و نه روزم پیروز

منزوی روز و دل اندر وا شب

چون شود شب بخروشم تا روز

چون شود روز بنالم تا شب

*

*

این بود حال غریبی چون من

در یکی کشور بیداد سرشت

مانده بیگانه به شهر و به وطن

چون مؤذن به کلیسا و کنشت

ای دریغا که جوانی بگذشت

بهر آبادی این ملک خراب

همچو دهقان که برد آب ز دشت

تا گل و سبزه دماند ز سراب

یاد آرید در آن بستر ناز

ای فرو خفته بهم فرزندان

زبن شبان سیه عمرگداز

که سر آورده پدر در زندان

یاد آر ای پسر خوب خصال

کز تبه کاری این مردم دون

پدرت گشت به خواری پامال

تا

تو گردی به شرافت مقرون

شو سوی مدرسه ای دختر زار

ای زن باهنر سیصد و بیست

واندر آن عهد همایون یاد آر

تا بدانی پدرت کشتهٔ کیست

لیک دانم که در آن عهد و زمن

این مصائب همه با یاد شماست

جستن کین من و ملت من

اندر آن روز، ورستاد شماست

روزگاری که شما آزادان

باز جویید ز دزدان کیفر

دزدزادان و ستمگرزادان

غرق ننگند و شما نام آور

بحرم بر، گلهٔ گرگ رده

به صفت گرگ و به صورت چو غنم

خورده آهوی حرم را و شده

جای آهوی حرم گرگ حرم

ای جوانان غیور فردا

پردل و باشرف و زبرک سار

پاک سازید ز گرگان دغا

حرم پاک وطن را یکبار

آن سیه لحظه که از گرسنگی

رخ اطفال وطن گردد زرد

سبزخطان و جوانان همگی

بیرق فتح به کف بهر نبرد

تو هم ای پور دل آزردهٔ من

اندر آن روز به یاد آر این درس

پای نه پیش و به تن پوش کفن

سر غوغا شو و از مرگ مترس

روزکیفر چو طبیعت خواند

خائنان را پی تفریغ حساب

دزدزاده ز تو خط بستاند

بو که تخفیف دهندش به عذاب

پسر من! تو به روز کیفر

ریشهٔ عاطفه از دل برکن

از سرکیفر دزدان مگذر

تا پشیمان نشوی همچون من

اجر این تیره شبان مظلم

بازگردد به تو در روز حسیب

راند آن روز نژاد ظالم

که ز ما هر دو که خورده است فریب

بخ بخ ای مرغ شباهنگ ز شاخ

با من دلشده دمسازی کن

تو هم ای دل به ره حق گستاخ

با شباهنگ هم آوازی کن

ای شباهنگ! از آن شاخ بلند

شو یک امشب ز وفا یار بهار

گر بخواهی که شوم من خرسند

یکدم ازگفتن حق دست مدار

هان چه گوید بشنو، مرغ ز دور

می دهد پاسخ من، حق حق حق

آخر از همت مردان غیور

شود آباد وطن، حق حق حق

بنای یادگار

در دهر بزرگ یادگاری

کردم ز برای خویش بنیاد

بنیاد بنای پایداری

بی یاری

دست من شد ایجاد

*

*

خار و خس روزگار ناساز

سد کردن راه او نیارد

چون بانی خود ز فرط اعزاز

سر پیش کسی فرو نیارد

*

*

ز آسیب زمانه برکنار است

کز خاک منست دیر پاتر

ستوار و بلند و پایدار است

مانند منارهٔ سکندر

*

*

در بربط من شدست پنهان

این روح لطیف لایزالی

از مردن تن نیم هراسان

کاز من نشود زمانه خالی

در عرصهٔ پهن دشت سقلاب

ز آوازه ام افتد انقلابی

وز جلوه به جلوه گاه مهتاب

مشهور شوم چو آفتابی

*

*

تا زنده بود یکی در این بوم

تا زنده بود کمیت نامم

تا هست سخن به دهر معلوم

معلوم جهان بود کلامم

*

*

هر هموطن سرودخوانی

گویاست به یاد من زبانش

افتد سخنم به هر زبانی

آزادی و عشق ترجمانش

*

*

با بربط خود به جنبش آرم

هر شش جهت و چهارسو را

واندر دل خلق زنده دارم

اخلاق و عواطف نکو را

*

*

در ساحت این زمانه تار

رحم از دل من فکند سایه

حریت و انقلاب افکار

از گفتهٔ من گرفت مایه

*

*

ای طبع سخن سرای من، خیز

تا در ره حق شوی سخن ساز

اندیشه مکن ز خنجر تیز

مغرور مشو به تاج اعزاز

*

*

تا بی خردان به آزمایش

مستیز و ره وقار بگزین

فارغ ز نکوهش و ستایش

خونسرد به آفرین و نفرین

*

*

بر بربط خود بناز بنشین

کن با پر و بال نغمه پرواز

وز خاک برآ به اوج پروبن

پرکن همهٔ فضا از آواز

*

*

تا اختر نحس نامرادی

این پنبه زگوش خود برآرد

وز چشم فلک ز فرط شادی

اختر عوض سرشگ بارد

رباعیات

شمارهٔ 1 - در بیان اقسام سخن

اقسام سخن چهار باشد همه جا

فخر است و مدیح است و نسیب است و هجا

از فخر و نسیب و مدح من بردی سود

وقت است که از هجا نشانمت بجا

شمارهٔ 2

از خصم کشیدن به وفا مور و جفا

برهان نزاکت است و دستور صفا

در کشور ما اصل نزاکت این است

واوبلا وامصیبتا وا اسفا

شمارهٔ 3

آزادی ماست اصل آبادی ما

این است نتیجهٔ خدادادی ما

آزاد

بزی ولی نگر تا نشود

آزادی تو رهزن آزادی ما

شمارهٔ 4

مخلوق جهان به گرگ مانند درست

با قادر عاجزند و بر عاجز چست

سستند به گیرودار چون باشی سخت

سختند به کارزار چون باشی سست

شمارهٔ 5

از دامن کوه لاله ناگه برجست

گلگون رخی و تیشهٔ سبزی در دست

با فرق سر دریده گویی فرهاد

از خاک برون آمد و بر سنگ نشست

شمارهٔ 6

بر دامن دشت بنگر آن نرگس مست

چشمی به ره و سبزه عصایی در دست

گویی مجنون به انتظار لیلی

ازگور برون آمد و بر سبزه نشست

شمارهٔ 7 - در مدح ستارخان

ستار غیور ارجمندیت بجاست

قانون طلبی و حق پسندیت بجاست

از صدمت پا منال و کوتاهی گام

خوشبخت نشین که سربلندیت بجاست

شمارهٔ 8

پرهیز از خودکه جای پرهیز اینجاست

وزکس مطلب چیز که هر چیز اینجاست

تا چند پی راز خدا می گردی

راز دل خود جوکه خدا نیز اینجاست

شمارهٔ 9 - به مناسبت شهادت سید حسن مدرس

تا بُخل و حسادت به جهان راهبر است

آزاده ذلیل و راستگو در خطر است

خون تو مدرسا هدر گشت بلی

خونی که شبی گذشت بر وی هدر است

شمارهٔ 10

هان ای وکلا فضل خدا یار شماست

آسایش ما به حس بیدار شماست

در کار بکوشید خدا را کامروز

چشم ودل وگوش خلق درکارشماست

شمارهٔ 11 - این رباعی را در خواب گفته است

امروز نه کس ز عشق آگه چو من است

کز شکّر عشقم همه شیرین سخن است

در هر مژهٔ من به ره خسرو عشق

نیروی هزار تیشهٔ کوهکن است

شمارهٔ 12

آیین جهان طبل جفا کوفتن است

خایسک بلا بر سر ما کوفتن است

این کشتن و این کشته شدن مردان راست

کانجا که زنست رقص و پا کوفتن است

شمارهٔ 13

من برگ گلم باغ شبستان من است

وآن بلبل خوش لهجه غزلخوان من است

نوباوهٔ شب که شبنمش می خوانند

هر صبح به نیم بوسه مهمان من است

شمارهٔ 14

خوش باش که گیتی نه برای من و تست

وین کار برون ز ماجرای من و تست

در خلقت عالم نبود مقصودی

قصدی هم اگر بود

ورای من و تست

شمارهٔ 15 - در مدح پروفسور براون انگلیسی

ادوارد براون فاضل ایران دوست

کش فکر نکو قول نکو فعل نکوست

از مردم انگلیس بر مردم پارس

گر مرحمتی بود همین تنها اوست

شمارهٔ 16

ارباب که صنعت وجاهت فن اوست

خون فقرا تمام بر گردن اوست

طاوس بهشت است به صورت لیکن

ابلیس نهفته زیر پیراهن اوست

شمارهٔ 17

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست

ز انگور بگیر خون و ده در رگ و پوست

عشق من و تو قصهٔ مشت است و درفش

جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست

شمارهٔ 18

در ماتمت ای ملک، مُلک خون بگریست

وز سوز تو در افق فلک خون بگریست

تا خاک نشین شدی تو ای گنج کمال

زین غصه سماک بر سمک خون بگریست

شمارهٔ 19

این قلب که محزون تر از او پیدا نیست

وین چشم که پرخون تر از او پیدا نیست

دانی ز چه آن شکسته وین خونین است

زان حسن که افزون تر از او پیدا نیست

شمارهٔ 20

افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست

فریاد، که فریادرسی پیدا نیست

بس لابه نمودیم و کس آواز نداد

پیداست که در خانه کسی پیدا نیست

شمارهٔ 21 - پس از ورود به خاک بجنورد

چون خطه طوس را پس پشت بهشت

در خطهٔ بجنورد دل این بیت نوشت

پیداست که حالتش چه خواهد بودن

بیچاره که از جهنم آید به بهشت

شمارهٔ 22 - تاریخ وفات مرحوم سید محمد طباطبایی

تا حجهٔ دین محمد از خاک برفت

از خاک خروش ما بر افلاک برفت

تایخ وفاتش این چنین است که: وی

پاک آمد وپاک زیست هم پاک برفت

شمارهٔ 23

چون آینه نورخیز گشتی، احنست

چون اره به خلق تیز گشتی احسنت

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی، احسنت

شمارهٔ 24

زین مردم دل سیاه، رخ دارم زرد

بیدردی خلق دردم افزود به درد

جز خوردن خون دگرچه می شاید کرد

خون باید خورد و باز خون باید خورد

شمارهٔ 25

امشب ز فراق دوست خوابم نبرد

هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد

از بس که دو دیده آب حسرت بارد

بیدار

نشسته ام که آبم نبرد

شمارهٔ 26

چشمت به سیه بختی من ایماکرد

زلف تو به قتلم آستین بالا کرد

بنوشت خطت به خون من لایحه ای

خال سیهت لایحه را امضا کرد

شمارهٔ 27

ای خواجه وثوق گاه غرق تو رسد

هنگام خمود رعد و برق تو رسد

جامی که شکسته ای به پای تو خلد

تیغی که فکنده ای به فرق تو رسد

شمارهٔ 28

ماه رمضان و روزه جانا طی شد

ایام دف و چنگ و رباب و نی شد

آید رمضان باز و همی خواهد رفت

وین عمر ندانیم کی آمد کی شد

شمارهٔ 29 - وصف گلابی

خشخاش و عسل بهم برآمیخته اند

جزوی ز گلاب اندرو ریخته اند

پس در ورق زرد گلشن بیخته اند

وانگاه به شاخ سروش آویخته اند

شمارهٔ 30

گر زیر فلک فکر من آزاد نبود

در حنجره ام این همه فریاد نبود

مسعود گر اندیشهٔ آزاد نداشت

از قلعهٔ نای خلق را یاد نبود

شمارهٔ 31 - این رباعی را از منفای خود «بجنورد» گفته است

ای مرکزیان گر گل و ریحان خواهید

ور بلبل سرمست غزلخوان خواهید

یا مرکز ملک را به بجنورد کشید

یا آنکه بهار را به تهران خواهید

شمارهٔ 32 - رباعی

شد نیمی عمر در خرافات هدر

وندر حیرت گذشت یک نیم دگر

و امروز به چنگ لاالهیم اندر

ز الله مگر به مرگ یابیم خبر

شمارهٔ 33

گر مانده و ناتوان و گر خسته و زار

ما وز طلبش دست کشیدن، زنهار

افتان خیزان رسیم تا منزل دوست

پرسان پرسان روبم تا خیمهٔ یار

شمارهٔ 34 - جمع بین ا لاضداد

ای بسته چو فندق به سرانگشت، نگار

رویت چو چراغ و طرّه ات چون شب تار

از مدرسه و کتاب گشتم بیزار

ای ترک پسر دختر انگور بیار

شمارهٔ 35

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار

گفتا ز چراغ زهد ناید انوار

کس شهد ندیده است در کان نمک

کس میوه نچیده است از شاخ چنار

شمارهٔ 36 - کنایه از انگلیس

ای زورآور که خون ما خورده پریر

وی بسته فرو قماط ما با زنجیر

امروز تو کاملی و ما رشدپذیر

فردا باشد که ما

جوانیم و تو پیر

شمارهٔ 37

زاغی می گفت اگر بمیرد شهباز

من جای کنم بدست شاهان از ناز

بلبل بشنید وگفت کای بندهٔ آز

رو لاف مزن با وزغ وموش بساز

شمارهٔ 38 - خطاب به حزب دموکرات و حکومت

ای ساده دلان زر گرگ حیلت باز

با جهد شما سیم و زر آورد فراز

چون حب زری ازو نمودید نیاز

ناگاه میانتان جدا کرد چو گاز

شمارهٔ 39 - تسلیم و رضا

چون از در تسلیم نشد یار، عزیز

در چنگ رضا گشت گرفتار، عزیز

خورد آن گل تازه چوب و شد نفی به خوار

زین کار عزیز خوار شد خوار عزیز

شمارهٔ 40

آمد رمضان و خلق رفتند ز هوش

شد میکده ها قفل و زبان ها خاموش

تا نشنود الغیاث می خواران را

مینای عرق پنبه نهادست به گوش

شمارهٔ 41

ای برده گل رازقی از روی تو رشک

در دیدهٔ مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم

گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

شمارهٔ 42

ای میر اجل گر دهدم مهل اجل

خواهم کرد این مشکل لاینحل حل

گرخوش عمل،ار بدعمل از ری رفتم

ای مهتر ری حی علی خیر عمل

شمارهٔ 43 - شهر تهران

شهریست پر از همهمه و قالاقیل

بهتان و دروغ و غیبت و فحش سبیل

خستیم از این همهمه ای گوش امان

مُردیم ازین زندگی ای مرگ دخیل

شمارهٔ 44 - در مرگ مادر

ای شمع شبستان من، ای مام گرام

رفتی و سیه شد به من از غم ایام

بر قبر تو اوفتادم ای گمشده مام

چون فانوسی که شمع آن گشته تمام

شمارهٔ 45

در زلف تو آشوب زمن می بینم

بیگانه نبیند آنچه من می بینم

او پیچ و خم و تاب و گره می نگرد

من بخت سیاه خوبشتن می بینم

شمارهٔ 46

چون شمع بسی رشتهٔ جان سوخته ایم

آتش به دل سوخته افروخته ایم

صد دامن از اشگ دیده اندوخته ایم

یک سوز ز پروانه نیاموخته ایم

شمارهٔ 47

دیشب من و پروانه سخن می گفتیم

گاه از گل و گه ز شمع، می آشفتیم

شد صبح نه پروانه به جا ماند و

نه من

گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم

شمارهٔ 48

ما بادهٔ عزت و جلالت نوشیم

در راه شرف از دل و از جان کوشیم

گر در صف رزم جامه از خون پوشیم

آزادی را به بندگی نفروشیم

شمارهٔ 49

ما درس صداقت و صفا می خوانیم

آیین محبت و وفا می دانیم

زبن بی هنران سفله ای دل مخروش

کانها همه می روند و ما می مانیم

شمارهٔ 50

برخیز که خود را ز غم آزاده کنیم

تا کی طلب روزی ننهاده کنیم

آخر که گل ما به سبو خواهد رفت

کن فکر سبویی که پر از باده کنیم

شمارهٔ 51

گر مدحی از ابنای بشر می گوبم

نه چون دگران به طمع زر می گویم

آنان پی جلب نفع کوبند مدیح

من مدح پی دفع ضرر می گویم

شمارهٔ 52 - ریاعیات

تن چیست؟ مرکبی ز چندین معدن

پرگشته ز میراث نیاکان کهن

محکوم محیط و انقلابات زمن

تن گر گنهی کند چه بحثی است به من؟

شمارهٔ 53

رفتم بر توپ تا بکوبم دشمن

فریاد برآورد که ای وای به من

دست دگری و خانمان دگری

من مظلمهٔ که می برم برگردن؟!

شمارهٔ 54

عمری بسپردیم به کام دگران

ما در تشویش و قوم در خواب گران

القصه وطن را به دو چشم نگران

رفتیم و سپردیم به هنگامه گران

شمارهٔ 55

چشم فلک است بر ستمگر نگران

بیدار شود ظالم ازین خواب گران

ازکار نمانده این جهان گذران

بر ما بگذشت و بگذرد بر دگران

شمارهٔ 56

یک روی چو آیینه مبادا انسان

کاخر شکند ز جلوهٔ روی خسان

مانندهٔ تیغ شو همه روی و زبان

تا بگذری از میان مردم آسان

شمارهٔ 57

بر درگه خود پلنگ دربان کردن

بر گلهٔ خویش گرگ چوپان کردن

سگ در بغل و مار به دامان کردن

بهتر که جوی به سفله احسان کردن

شمارهٔ 58 - گله های دوستانه

قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن

عهدم به خطایی که ندیدی مشکن

تیغی که بدو فتح نمودی مفروش

جامی که بدو باده

کشیدی مشکن

شمارهٔ 59

ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن

خوبی را بی برکت و بی خیر مکن

کاری که پس از سه سال هم عهدی و صدق

با من کردی بس است با غیر مکن

شمارهٔ 60

سردار به شه گفت سپاهی از من

امضای اوامر و نواهی از من

عزل از من و نصب از من و دربار ازتو

تخت ازتو و تاج از تو و شاهی از من

شمارهٔ 61

آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرون

با نرم دلی با تو نگردد مقرون

جز با جنگ آماده نمی گردد صلح

جزبا خون پاکیزه نمی گردد خون

شمارهٔ 62 - در محبس نظمیه

سرتیپ، شدم ذلیل در جنگ پشه

بیمارم و زار و مانده در چنگ پشه

از زحمت روزگشته ام قد مگس

وز خستگی شب شده ام رنگ پشه

شمارهٔ 63 - برای وثوق ا لدوله به فرنگستان فرستاده شد

ای خواجهٔ راد و مشفق دیرینه

دوری شاید ولی به این دیری نه

ساعت مشمر فال بدو نیک مگیر

مگذار که تقویم شود پارینه

شمارهٔ 64

زان نرگس نیم مست مستم کردی

زان قامت افراشته پستم کردی

گویندکه بت همی شکست ابراهیم

ای ابراهیم بت پرستم کردی

شمارهٔ 65

ای کاش دلم به دوست مفتون نشدی

چون مفتون شد ز هجر مجنون نشدی

چون مجنون شد ز رنج پرخون نشدی

چون پر خون شد ز دیده بیرون نشدی

شمارهٔ 66

ای ایرانی خفتی و بگذشت بسی

برخیز و به کار خویش بنگر نفسی

ور کشته شوی جز این مبادت هوسی

کاین خانه از آن توست نی زان کسی

شمارهٔ 67

ای مادر اگر دسترسی داشتمی

سنگ سیه ازگور تو برداشتمی

خود را گل و خاک تیره پنداشتمی

تنهات به زبر خاک نگذاشتمی

شمارهٔ 68

ای روح روان که فارغ از این بدنی

جویای عزیزکردهٔ خویشتنی

ای خفته به خاک، من تو هستم تو منی

من فرزندم تو مادر ممتحنی

شمارهٔ 69

تا بشکافد به هم دل نالانی

تا خون بارد ز دیدهٔ گریانی

هرجاکه دمد ستاکی اندر لب جوی

دست بشرش بسر نهد پیکانی

شمارهٔ 70

از پیش و پس حیات بر خیره

 

مپوی

دم را بنگر ز آمده و رفته مگوی

آن را که گذشته است بیهوده میاب

وآن را که نیامده است بیهوده مجوی

ادامه دارد...

بخش قبلی                   بخش بعدی

دسته بندي: شعر,ملک الشعرا بهار,

ارسال نظر

کد امنیتی رفرش

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد