close
دانلود آهنگ جدید
به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی

فوج

به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی
امروز دوشنبه 30 دی 1398
تبليغات تبليغات

دیوان بیدل دهلوی_غزلیات2700تا2820

دیوان بیدل دهلوی_غزلیات2700تا2820

غزل شمارهٔ 2701: سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری

سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری****کنون از ناله درتاریکی شب افکنم تیری
بجز مردن علاج ما و من صورت نمی‌بندد****تب شور نفسها در کفن دارد تباشیری
فلک بر مایه‌داران من و ما باجها دارد****عدم شو تا نبینی گیرو دار حکم تقدیری
اگر از اهل تقوایی بپرهیز از توانایی****که در کیش تعین چون جوانی نیست بی‌پیری
به نفی سایهٔ موهوم کن اثبات خورشیدی****همه قلبیم اما در گداز ماست اکسیری
رهایی نیست از اندیشهٔ عجز و غرور اینجا****به قانون خموشی هم‌نفس دارد بم و زیری
چه دیدی ای تامل زین خیال آباد موهومی****تو خوابی عرضه ده تا من هم آغازم به تعبیری
نه گردون کهکشان دارد نه انجم کاروان دارد****درین صحرا جنونی کرده باشد گرد نخجیری
محبت از مزاج عشقبازان کینه نپسندد****پر پروانه ممکن نیست‌گردد زینت تیری
گر از دود دل و خون جگر صد پیرهن پوشم****همان چون ناله‌ام سر تا قدم نی رنگ تصویری
دلی پر دارد از مجنون ما سنگ کف طفلان****مگر خالی‌کند در صورت ایجاد زنجیری
نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل****به زیرخاک هم چون آفتابم هست شبگیری

غزل شمارهٔ 2702: فریبم می‌دهد آسودگی ای شوق تدبیری

فریبم می‌دهد آسودگی ای شوق تدبیری****به رنگ غنچه خوابی دیده‌ام ای صبح تعبیری
ندانم دل اسیرکیست اما اینقدر دانم****که درگرد نفس پیچیده است آواز زنجیری
جهان میدان آزادی‌ست اما مرد وحشت کو****نبالید از نیستان تعلقها نی‌تیری
به مغروران طاقت بر نمی‌آیی مدارا کن****نیاز سرکشان دارد خم تسلیم شمشیری
دل غافل به خاک تیره برد آخرشکست خود****غبار زندگی هم بود اگر می‌کرد تعمیری
چه خواهدکرد با ما صافی آیینهٔ دلها****گرفتم آه من خون گشت و پیدا کرد تاثیری
نماز بیخودی تکلیف ارکان برنمی‌دارد****چو خون بسملم یک سجدهٔ شوق زمین‌گیری
نفس هر پر زدن گرد دو عالم رنگ و بو دارد****ز صید خود مشو غافل که داری طرفه نخجیری
به آسانی مدان آیینهٔ دیدارگردیدن****صفا در پردهٔ زنگار دزدیده‌ست شبگیری
من و مشق ندامتهاکه چون مژگان قربانی****نشد ظاهر ز چندین خانه‌ام یک اشک تحریری
نمود معنی احوال من صورت نمی‌بندد****مگر سازد خیال موی مجنون کلک تصویری
شب مهتاب ذوق گریه دارد فیض‌ها بیدل****کدامین بیخبر روغن نخواهد از چنین شیری

غزل شمارهٔ 2703: بیحاصلی‌ام بست به گردن خم پیری

بیحاصلی‌ام بست به گردن خم پیری****چون بید ز سر تا قدمم عالم پیری
در عالم فرصت چقدر قافیه تنگ است****مو، رست سیه پیش‌تر از ماتم پیری
تا پنبه نهد کس به سر داغ جوانی****کافور ندارد اثر مرهم پیری
موقوف فراموشی ایام شبابست****خلدی اگر ایجاد کند عالم پیری
هیهات به این حلقه در دل نگشودند****رفتند جوانان همه نامحرم پیری
آزادگی آن نیست که از مرگ هراسد****بر سرو نبسته‌ست خمیدن غم پیری
دل خورد فشاری که ز هم ریخت نگینش****زبن بیش چه تنگی دمد از حاتم پیری
تأثیر نفس سوخت به سامان فسردن****رو آتش یاقوت فروز از دم پیری
انگشت‌نمای عدم از موی سپیدم****کردند چو صبحم علم از پرچم پیری
چون موی سپیدی زند از لاف حیا کن****هشدار که زال است همان رستم پیری
بیدل تو جوانی به تک و تاز قدم زن****من سایهٔ دیوار خودم از خم پیری

غزل شمارهٔ 2704: مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری

مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری****فضای مشرب دل حیرت‌ست تنگ نگیری
خم نگین نخورد نام بی‌نیازی همت****حذر که راه سبکتازبت به سنگ نگیری
قفای زانوی انجام اگر دهند نشانت****وطن به سایهٔ دیوار نام و ننگ نگیری
به وحشتی ز تعلق برآ که چون پر عنقا****مصورت کند ایجاد نقش و رنگ نگیری
اگر به بوی دل خسته تر کنند دماغت****گلی دگر که ندارد جهان به چنگ نگیری
زده‌ست عشق تو سنگی به شیشه خانهٔ رنگم****ز خود برآمدنم را کم از ترنگ نگیری
چو دین و دل که به مستی نشد مسخر چشمت****به ساغری که گرفتی چرا فرنگ نگیری
کسی نبرد سلامت ز آه سوخته جانان****ز خود سری سر این کوچهٔ تفنگ نگیری
خطی‌ست جلوه‌گر از پردهٔ منقش دیبا****که زینهار به بازی دم پلنگ نگیری
مبند محمل امروز بر تصور فردا****طرب شتاب ندارد تو گر درنگ نگیری
به عشق اگر شوی آگه ز خواب راحت بیدل****عجب که بالش ناز از پر خدنگ نگیری

غزل شمارهٔ 2705: به یمن سبقت جهد از هزار قافله گیری

به یمن سبقت جهد از هزار قافله گیری****به رنگ موج گهر گر پی یک آبله گیری
به علم و فن تک وتاز نفس چه فایده دارد****جز اینقدرکه عدم تا وجود فاصله گیری
حیا خوشست ز برگ عدم به فرصت هستی****به یک قدم سفر آخر چه زاد و راحله گیری
به محفلی که بود دور جام و جلوهٔ ساقی****چو زاهد از چه هوس کنج خلوت و چله‌گیری
فتاده خلق مقیّد به دامگاه تعیَّن****تو هم اسیر خودی عبرت از چه سلسله گیری
ز فکر مدحت ابنای روزگار حذر کن****که بدتر از لگدست آنچه زبن خران صله گیری
دلت به‌کینه مینباز تا فساد نزاید****چه مردی است‌که بار زنان حامله گیری
نشسته هر نفس آمادهٔ هزار شکایت****گرفتن در لب به که دامن گله گیری
ز موج کف به گهر ختم کن تردد دنیا****سزد که یکدلی از روزگار ده دله گیری
صفای آینهٔ دل گشاد کام نهنگست****فرو بری دو جهان گر عیار حوصله گیری
قضا چه صور دمیده‌ست در مزاج تو بیدل****که از نفس زدنی کوه را به زلزله گیری

غزل شمارهٔ 2706: حریف مشرب قمری نه‌ا‌ی طاووسی نازی

حریف مشرب قمری نه‌ا‌ی طاووسی نازی****کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی
نفس عشرت فریبست اینقدر هنگامهٔ ما را****نوای حیرتم آنهم به بند تار بی‌سازی
سرت راه گریبان وانکرد از بی‌تمیزیها****وگرنه بر تامل سنگ هم دارد در بازی
به این سامان ندانم صید نیرنگ که خواهم شد****که چون طاووس در بالم چراغان‌کرده پروازی
نفس دزدیده در دل شور سودای دگر دارم****چو شمع کشته روشن‌کرده‌ام هنگامهٔ رازی
غبارم در عدم هم گر هوایی دارد این دارد****که برگرد سر او گردم و بر خودکنم نازی
اگر ساحل شوم آوارهٔ یک گوهر آرامم****به توفان می‌گریزم تاکنم با عافیت سازی
ندانم ماجرای‌کاف و نون‌کی منقطع‌گردد****درین کهسار عمری شد که پیچیده‌ست آوازی
مگو از ابتدای من مپرس از انتهای من****نگاهی بود خون‌گشتن چه انجامی چه آغازی
به جایی می‌رسی بیدل مباش از جستجو غافل****دری ازآشیان تا وا شود یک چند پروازی

غزل شمارهٔ 2707: غبار هوش توفان دارد ای مستی جنون تازی

غبار هوش توفان دارد ای مستی جنون تازی****بهار شوق خار اندوده است ای شعله پروازی
نمی‌دانم به غیر از عذر استغنا چه می‌خواهم****گدای بی‌نیازم بر در دل دارم آوازی
خیالش در نظر خمیازهٔ بالیدنی دارد****ز حشر ناله میترسم قیامت کرده اندازی
غبارم هر تپیدن ناز دیگر می‌کند انشا****اثرها دارد این رنگ خیال چهره پردازی
گذار یأس دل را غوطه در سنجاب داد آخر****ز خاکستر فکند این شعله طرح بسترنازی
به سیل گریه دادم رخت ناموس محبت را****به رو افتاد از هر قطره اشکم بخیهٔ رازی
حیا را هم نقاب معنی رازت نمی‌خواهم****که می‌ترسم عرق بر جبهه بندد چشم غمازی
نفس گیر است همچون صبح موی پیری ای غافل****سفیدی می‌کند هشدار گرد بال شهبازی
قفس فرسای خاکستر میندیش آتش ما را****به طبع غنچه پنهان در ته بال است پروازی
خط پرگار خواندی دل ز معنی جمع کن بیدل****ندارد نسخهٔ نیرنگ دهر انجام و آغازی

غزل شمارهٔ 2708: نمی‌باشد دل مایوس بی‌کیفیت نازی

نمی‌باشد دل مایوس بی‌کیفیت نازی****پری زین بزم دور است ای شکست شیشه آوازی
به تسکین دل بیتاب ما عمری‌ست می‌خندد****شرر خو لعبتی در خانمانها آتش اندازی
به یاد نیستی رفتیم از افسون خود رایی****نبود آیینهٔ ما جز غبار شعله پروازی
تو خواهی نوبهارش خوان و خواهی فتنهٔ محشر****ز مشت خاک ما خواهد دمیدن شوق گلبازی
درین عصر از تمیز ماده و نر داغ شد فطرت****جهان پر می‌زند در سایهٔ بال غلیوازی
خران پر بیحسند از فهم انداز گل اندامان****مگر زین انجمن خیزد لگد سرمایهٔ نازی
نزاکت بر خموشی بسته است آیین این محفل****لب از هم وا مکن تا نگسلانی رشتهٔ سازی
درین صحرا ندانم آشیان من کجا باشد****غبار بی پر و بالم ستم فرسای پروازی
به ناموس محبت پیکرم را کرد خاکستر****که دودی پر نیفشاند از چراغ چشم غمازی
ز سعی هرزه چون خورشید روز خود سیه کردم****بر انجامم مگر خندد چراغ گریه آغازی
شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدل****هنوزم گوش می‌مالد پیام سرمه آوازی

غزل شمارهٔ 2709: به گلزاری که آن شوخ پری‌پیکر کند بازی

به گلزاری که آن شوخ پری‌پیکر کند بازی****غبارم چون پر طاووس گل بر سر کند بازی
جهان دریای خون گردد اگر چشم سیه مستش****ز دست افشانی مژگان به ابرو سر کند بازی
گدایی کز سر کوی تو خاکی بر جبین مالد****به تاج کیقباد و افسر قیصر کند بازی
عرق بر عارضت هر جا بساط شبنم آراید****نگه در خانهٔ خورشید با اختر کند بازی
قلم هرگه به وصف نیش مژگان تو پردازد****چو خون جسته مضمون در رگ نشتر کند بازی
مخور جام فریب از نقش صورتخانهٔ گردون****به لعبت‌باز بنگر کز پس چادر کند بازی
دل از ساز طرب بالیدن ننگست ازین غافل****که از افراط شوخی طفل را لاغر کند بازی
مرا از ششجهت قید است و خوش آزاد می‌گردم****کم افتد مهره‌ای زینسان که در ششدر کند بازی
ز بس پیچیده است آفاق را بی‌مهری گردون****عجب گر طفل هم در دامن مادر کند بازی
کتاب عرض جاهت تا ورق گرداند در جایی****زهی غافل که با نقش دم اژدر کند بازی
وداع بیقراری می‌کند چون شعله پروازت****هوس بگذار تا چندی به بال و پرکند بازی
من از سر باختن بیدل چه اندیشم درین میدان****که طفل اشک هم بر نیزه و خنجر کند بازی

غزل شمارهٔ 2710: تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی

تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی****نسیم از طره‌ات چون فتنه در محشر کند بازی
فلک بر مهره‌های ثابت و سیار می‌لرزد****مبادا گردش آن چشم شوخ ابتر کند بازی
قدح لبریز حیرت گردد و مینا به رقص آید****در آن محفل که آن شوخ پری پیکر کند بازی
بجز مشاطهٔ جادوکه دارد نبض گیسویش ***چنین ماری مگر در دست افسونگر کند بازی
شهید ناز او خون گرمیی دارد که از شوقش****چو نبض موج جوهر در دم خنجرکند بازی
بضاعت نیست بیش از مشت خونی بسمل ما را****گل آخر رنگ خواهد باختن گر سر کند بازی
زگرد اضطراب دل نفس در سینه‌ام خون شد****بگو این طفل شوخ از خانه بیرونتر کند بازی
نگه را محرم دل ساز و فارغ‌کن ز افلاکش****چو طفلان تا به‌کی با حلقه‌های درکند بازی
فضای پرزدن تنگ‌ست در جولانگه امکان****شرار ما مگر در عالم دیگرکند بازی
به زیر چرخ از انسان هرزه جولانی نمی‌آید****مگر بوزینه‌ای باشد که در چنبر کند بازی
دل خرسند بر هرکس ز شوق افسون دمد بیدل****در آتش هم همان چون شمع گل بر سر کند بازی

غزل شمارهٔ 2711: درین مکتب که باز آن طفل بازیگر کند بازی

درین مکتب که باز آن طفل بازیگر کند بازی****که از علم آنچه تعلیمش دهی از برکند بازی
به قانون ادب سازان بزم دل چه پردازد****هوس مستی که جای باده در ساغر کند بازی
نشاط طبع در ترک تکلف بیش می‌باشد****به خاک از فرش زرین طفل رنگین تر کند بازی
اسیر چرخم و شد عمرها کز شوق می‌خواهم****سپندم یک تپش بیرون این مجمرکند بازی
نمی‌دانم چه پردازد هوس در خانهٔ گردون****مگر باگردکانی چند ازین اخترکند بازی
به غیر از سوختن چیزی ندارد فرصت کارت****شرر اول به دود آخر به خاکستر کند بازی
به خاک ز لهو مفکن جوهر پرداز همت را****کبوتر مایل پستی‌ست هرگه سرکند بازی
بدو نیک جهان رقاص وهم هستی است اما****کجا رندی‌کزین بازیچه بیرونترکند بازی
نگه‌گر نیستی اشکی شو و از خویش بیرون آ****چو مژگان چند پروازت به بال و پرکند بازی
قد پیری نمودارست طفلی تا به‌کی بیدل****کچه در خاک پنهان‌کن مبادت ترکند بازی

غزل شمارهٔ 2712: گرفتم شوخیت با شورصد محشرکند بازی

گرفتم شوخیت با شورصد محشرکند بازی****می تمکین همان در ساغر گوهر کند بازی
به هر دشتی‌که صید طره ات بر هم زند بالی****غبارش تا ابد با نافه و عنبر کند بازی
زجیب هربن مژگان دمد موزونی سروی****خیال قامتت هرگه به‌چشم ترکند بازی
غنا پر درد یاد توست طفل اشک مشتاقان****که گاهی با عقیق وگاه باگوهرکند بازی
ز یاد شانه بر زلف دلاویز تو می‌لرزم****رگ جان اسیران چند با نشتر کند بازی
به موج اشک چوگانی کنم نه گوی گردون را****اگر یک جنبش مژگان جنونم سرکند بازی
شب هجران سر دامان مژگانی نیفشاندم****چه لازم اشک من بادیدهٔ اخترکند بازی
بساط این محیط از عافیت طرفی نمی‌بندد****گهر هم چون حباب اینجا همان با سرکند بازی
سفیدی‌کرد مویت لیک از طفلی نمی‌فهمی****که آتش تاکجا در زیر خاکستر کند بازی
شرر در عرصهٔ تحقیق با ما چشمکی دارد****که از خود چشم پوشد هر که اینجا سر کند بازی
به شغل لهو آخر پیرگردیدم ندانستم****که همچون شعلهٔ جواله‌ام چنبر کند بازی
نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل****که چندی از تپش آساید و کمتر کند بازی

غزل شمارهٔ 2713: من و دیوانه‌خو طفلی که هر جا سر کند بازی

من و دیوانه‌خو طفلی که هر جا سر کند بازی****دو عالم رنگ بر هم چیند و ابتر کند بازی
خیال چین ابروی تو هر جا بی‌نقاب افتد****نظر ها در دم شمشیر با جوهر کند بازی
به توفان خیالت اشک حسرت بسملی دارم****که هر مژگان زدن در عالم دیگر کند بازی
به رویت پیچ و تاب طرهٔ مشکین به آن ماند****که شاخ سنبلی بر لالهٔ احمر کند بازی
در آن محفل که گلچین هوس باشد دم تیغت****مرا چون شمع یک گردن به چندین سر کند بازی
بود ننگ شکوه مهر محو ذره گردیدن****بگو تا جلوه در آیینه‌ها کمتر کند بازی
دل عاشق به گلگشت چمن حیف‌ست پردازد****سپند آن به که در جولانگه مجمر کند بازی
طلب سرمایهٔ عشقی به درس لهو کمتر رو****مبادا طفل خواهش را هوس پرور کند بازی
اگر آیینهٔ عبرت دلیل پیش پا باشد****چرا طاووس ما با نقش بال و پرکند بازی
مزاج خوابناک افسانه را باطل نمی‌داند****جهان بازی‌ست اماکیست تا باورکند بازی
طرب‌کن‌گر نشاط وهم هستی زود طی‌گردد****به کلفت می‌کشد دل هر قدر لنگر کند بازی
هوس در طبع تمکین مشربان شوخی نمی‌داند****چه امکان است بیدل موج در گوهر کند بازی

غزل شمارهٔ 2714: نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی

نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی****حیا از رنگ تمکین تو با گوهر کند بازی
اگر بیند هجوم خط به دور شکّر لعلش****ز حسرت مور جوهر در دم خنجر کند بازی
به دوران تو گردون مهرهٔ سیاره می‌چیند****بفرما چشم فتان را که تا ابتر کند بازی
به بزم بیقراری مشرب عیش شرر دارم****من و اشکی که چون اطفال با اخگر کند بازی
اگر تحریر خط دلفریبش سر کنم بیدل****زبان کلک خشک من به مشک تر کند بازی

غزل شمارهٔ 2715: الهی سخت بی‌برگم به ساز طاعت‌اندوزی

الهی سخت بی‌برگم به ساز طاعت‌اندوزی****همین یک الله الله دارم آن هم‌گر تو آموزی
ز تشویش نفس بر خویش می‌لرزم ازین غافل****که شمع از باد روشن می‌شود هرگه تو افروزی
تجدد از بهارت رنگ گرداندن نمی‌داند****نفس هر پر زدن بی‌پرده دارد صبح نوروزی
سرانجام زبان آرایی من بود داغ دل****سیه‌کردم چو شمع آیینه از سعی نفس سوزی
درین وادی‌که دل از آه مأیوسان عصا گیرد****چو شمع از خارهای پی سپر دارد قلاوزی
ز بی صبری درین مزرع تو قانع نیستی ورنه****تبسم می‌کشد سویت چوگندم محمل روزی
قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل****چو عریانی لباسی نیست گر مژگان بهم دوزی

غزل شمارهٔ 2716: چه دولت است نشاط تجدد اندوزی

چه دولت است نشاط تجدد اندوزی****دماغ اگر نشود کهنه از نو آموزی
نعیم و خلد برین گرد خوان استعداد****قناعت است ولی تا کرا شود روزی
به نور فطرت ازین مهر و مه چه افزاید****چراغ دهر خمش گیر اگر دل افروزی
فراهم است ز مژگان اگر نهی برهم****به پیش چشم تو اسباب راحت اندوزی
به سایهٔ علم سرنگونی مژه باش****جز انفعال درین عرصه نیست فیروزی
چو صبح شور در آفاق می‌توان افکند****به یک نفس زدنی گر خموشی آموزی
ندارد این ستم آباد ما و من بیدل****لباس عافیتی غیر لب بهم دوزی

غزل شمارهٔ 2717: مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسی

مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسی****پا به دامن نشکستی که به آداب رسی
مخمل کارگه غفلتی ای بیحاصل****سعی بیداریت این بس که تو تا خواب رسی
آنقدر بر در اظهار مبر حاجت خویش****که به خفتکده منت احباب رسی
رمز اقبال جهان واکشی از ادبارش****گر به شاگردی شاگرد رسن تاب رسی
منت آلوده مکن چارهٔ زخم دل کس****ترسم از مرهم کافور به مهتاب رسی
بی عرق نیست دل از خجلت تعمیر جسد****برمدار آنهمه این خاک که تا آب رسی
ماهی قلزم حرص آب دگر می‌خواهد****عطشت کم شود آندم که به قلاب رسی
سیر این بحر دلیل سبق غیرتهاست****گرد خود گرد زمانی که به گرداب رسی
نشئه پیمایی کیفیت تاک آسان نیست****وا شود عقدهٔ دل تا به می ناب رسی
ختم غواصی دریای یقینت این است****که ز هر قطره به آن گوهر نایاب رسی
واصل کعبهٔ تحقیق ادب کوشانند****سر به زانو نه و دیدی که به محراب رسی
راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهات****تا به ذوق طلب بیدل بیتاب رسی

غزل شمارهٔ 2718: چه غافلی که ز من نام دوست می‌پرسی

چه غافلی که ز من نام دوست می‌پرسی****سراغ او هم از آنکس که اوست می‌پرسی
چه ممکن‌ست رسیدن به فهم یکتایی****چنین‌که مسئلهٔ مغز و پوست می‌پرسی
ز رسم معبد دل غافلی کز اهل حضور****تیمم آب چه عالم وضوست می‌پرسی
نگاه در مژه‌ای گم ز نارسایی‌ها****که‌کیست زشت وکدامین نکوست می‌پرسی
تجاهل تو خرد را به دشت و درگرداند****رهی نداری و منزل چه سوست می‌پرسی
به تر دماغی هوش تو جهل می‌خندد****کز اهل هند عبارات خوست می‌پرسی
دل دو نیم چوگندم‌گرفته در بغلت****تو گرم و سردی نان دو پوست می‌پرسی
به چشمه سار قناعت نداده‌اند رهت****کز آبروی غنا از چه جوست می‌پرسی
سوال بیخردان کم جواب می‌باشد****نفس بدزد که تا گفتگوست می‌پرسی
ز قیل و قال منم ناگزیر و می‌گویم****به حرف و صوت ترا نیز خوست می‌پرسی
به خامشی نرسیدی که کم زنی ز نخست****ز بیدل آنچه حدیث نکوست می‌پرسی

غزل شمارهٔ 2719: پیرو تسلیم باش آخر به جایی می‌رسی

پیرو تسلیم باش آخر به جایی می‌رسی****از سر ما گر قدم سازی به پایی می‌رسی
کاروانها می‌رود زبن دشت بی‌گرد سراغ****می‌شوی گم تا به آواز درایی می‌ر‌سی
زیرگردون عقدهٔ کارکسی جاوید نیست****دانه‌وار آخر تو هم تا آسیایی می‌رسی
صبر اگر باشد دلیل نارساییهای جهد****تا به مقصد چون ثمر بی‌رنج پایی می‌رسی
ای زبان دان عدم از خامشی غافل مباش****زین ادابازی به حرف آشنایی می‌رسی
چون سحر تا آسمان بالیده‌ای اما هنوز****از بهار بی‌نشان برخود هوایی می‌رسی
گردش رنگ تجدد تنگ دارد فرصتت****ابتدایی تا به فکر انتهایی می‌رسی
بیدماغی می‌کند نازت به صدگردون غرور****تا به سیر کلبهٔ چون من گدایی می‌رسی
بر ملایک هم سجود احترامت واجب‌ست****خاکی اما از جناب کبریایی می‌رسی
گرم داری در عدم هنگامهٔ سیر خیال****نی به جایی می‌روی و نی ز جایی می‌رسی
ای به چندین پرده پنهان تر ز ساز بوی‌گل****یاد رنگی می‌کنی گلگون قبایی می‌رسی
باز می‌گردد مژه گل می‌کند عریانیت****چشم می‌پوشی به سامان ردایی می‌رسی
رمز هستی و عدم زین بیش نتوان واشکافت****چون نفس هر دم زدن هویی به هایی می‌رسی
بیدل آهنگت شنیدیم و ترا نشناختیم****ای ز فهم آن سو به گوش ما صدایی می‌رسی

غزل شمارهٔ 2720: خوشست از دور نذر محفل همصحبتان بوسی

خوشست از دور نذر محفل همصحبتان بوسی****جهان جز کنج تنهایی ندارد جای مأنوسی
فنا تعلیم هستی باش اگر راحت هوس داری****به فهم این لغت جز خاک گشتن نیست قاموسی
نپنداری بود عشق از دل افسردگان غافل****شرر در پردهٔ هر سنگ دارد چشم جاسوسی
دو عالم محو خاکستر شد از برق تماشایت****چه شمع‌ست اینکه عرض پرتوش نگذاشت فانوسی
سجود سایه‌ام امید اقبال دگر دارم****به خاک افتاده‌ام در حسرت اقبال پابوسی
چه اقبال است یارب مژدهٔ شمشیر قاتل را****که بوی خون چکیدن در دماغم می‌زند کوسی
ز وحشت شعلهٔ من مژدهٔ خاکستری دارد****به استقبال بالم می‌رسد پرواز معکوسی
به صد چاک جگر آهی نجست از سینهٔ تنگم****در زندان شکست اما نشد آزاد محبوسی
نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل****شرار سنگ هم در بیضه پرورده‌ست طاووسی

غزل شمارهٔ 2721: که‌ام من از نصیب عالم اظهار مأیوسی

که‌ام من از نصیب عالم اظهار مأیوسی****غبار دامن رنگی صدای دست افسوسی
حباب این محیطم مفت دیدنهاست اسرارم****پری زیر بغل می‌گردم از مینای محسوسی
ندانم تیغ قاتل از چه گلشن داده‌اند آبش****چکیدنهای خونم نیست بی آواز طاووسی
حجاب وصل نتوان یافت جز گرد خیال اینجا****ز بالیدن فروغ شمع‌گل‌کرده‌ست فانوسی
دلی پرداخت از بی‌پردگیها ساز بیرنگی****بهار آیینه دارد در شکست رنگ فانوسی
ز دیرستان حیرت تشنهٔ دیدار می آیم****به بار هر نم اشکی فغان‌گم‌کرده ناقوسی
کباب لذت خاموشی‌ام از گفتگو بس کن****بهم آوردن لبها به یادم می‌دهد بوسی
شکست آیینهٔ تعمیر چندین جلوه است اینجا****چکید اشک من و حسن تو در آفاق زد کوسی
نگردی ای شرار کاغذ از هم مشربان غافل****که از خاکستر ما هم پر افشان بود طاووسی
ز خودگر نگذری باری ز اسباب جهان بگذر****چراغی تا کنی روشن در آتش گیر فانوسی
از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل****کنون ازگردش رنگ است با من دست افسوسی

غزل شمارهٔ 2722: که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی

که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی****به این غرور که ماییم از کجا تو نباشی
نفس چو صبح زدن بی‌حضور مهر نشاید****چه زندگیست کسی را که آشنا تو نباشی
ازل به یاد که باشد، ابد دل که خراشد****که بود و کیست گر آغاز و انتها تو نباشی
غنای موج تلافیگرش بقای محیط است****نکشت عشق کسی را که خونبها تو نباشی
محیط عشق به گوشم جز این خطاب ندارد****که ای حباب چه شد جامه‌ات فنا تو نباشی
مکش خجالت محرومی از غرور تعین****چه من چه او همه با توست اگر تو با تو نباشی
جهان پر است ز گرد عدم سراغی عنقا****تو نیز باش به رنگی که هیچ جا تو نباشی
طمع به ششجهتت بسته راه حاصل مطلب****جهان همه در باز است اگر گدا تو نباشی
بر این بهار چو شبنم خوش‌ست چشم گشو‌دن****دمی‌که غیر عرق چیزی از حیا تو نباشی
چنین که قافلهٔ رنگ بر هواست خرامش****به رنگ شمع نگاهی که زیر پا تو نباشی
من و تو بیدل ما را به وهم چند فریبد****منی جز از تو نزیبد تویی چرا تو نباشی

غزل شمارهٔ 2723: چو قارون ته خاک اگر رفته باشی

چو قارون ته خاک اگر رفته باشی****به آرایش‌گنج و زر رفته باشی
چه‌کارست امل پیشه را با قیامت****به هر جا رسی پیشتر رفته‌باشی
براین انجمن وا نگردید چشمت****یقین شدکه جای دگر رفته باشی
رم فرصت اینجا نفس می‌شمارد****چو عمرآمدن‌کو، مگر رفته باشی
چو شمعت به‌پیش ایستاده‌ست رفتن****ز پا گر نشستی به سر رفته باشی
شراری‌است آیینه‌پرداز هستی****نظر تا کنی از نظر رفته باشی
غبار تو خواهد جنون کردن آخر****در آن ره که با کروفر رفته باشی
دراین بزم تاکی فروزد چراغت****اگر شب نرفتی سحر رفته باشی
جهان بیش و کم مجمع امتیاز است****تو پر بی تمیزی به در رفته باشی
چه عزت چه خواری اقامت محال است****به هر رنگ ازین رهگذر رفته باشی
هوا مخملی گر همه آفتابی****وگر سایه‌ای بی سحر رفته باشی
سلامت در این کوچه وقتی‌ست بیدل****که از آمدن بیشتر رفته باشی

غزل شمارهٔ 2724: ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی

ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی****تو غبار ناتوانی ته پا فتاده باشی
می عیش بیخمارت نفسی اگر درین بزم****سر از خیال خالی دل بی‌اراده باشی
قدمی اگر شماری پی عزم پرفشانی****به هزار چین دامن ز سحر زیاده باشی
ز تلاش برق تازان گروت گذشته باشد****تو اگر سوار همت دو قدم پیاده باشی
زنمو به رنگ شبنم طرب بهار این بس****که ز چشم تر کشی سر به در اوفتاده باشی
نسزد به مکتب وهم غم سرنوشت خوردن****خط این جریده پوچ است خوشت آنکه ساده باشی
همه را ز باغ اعمال نظر او نبست نازش****تو نم جبین نداری چه گل آب داده باشی
شرر پریده رنگت اگر این بهار دارد****ز مشیمهٔ تعین به چه ننگ زاده باشی
گل سرخوش و مستی طلبی است مابقی هیچ****اگر این خمار بشکست نه قدح نه باده باشی
چو جوانی و چه پیری به کشاکش است کارت****چو کمان دمی که زورت شکند کباده باشی
نروی به محفل ای شمع که زتنگی دل آنجا****به نشستن تو جا نیست مگر ایستاده باشی
سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل****سر شیشه‌های خالی چقدر گشاده باشی

غزل شمارهٔ 2725: گریک مژه چون چشم فراهم شده باشی

گریک مژه چون چشم فراهم شده باشی****شیرازهٔ اجزای دو عالم شده باشی
تمهید خزان آینهٔ اصل بهار است****بیرنگی اگر رنگ‌گلی‌کم شده باشی
هشدارکه اجزای هوایی‌ست بنایت****گو یک دو نفس صورت شبنم شده باشی
عاجز نفسان قافلهٔ سرمه متاعند****کو ناله گرفتم که جرس هم شده باشی
بی‌جبههٔ تسلیم تواضع دم تیغ است****حیف است نگین ناشده خاتم شده باشی
قطع نظر از جوهر ذاتی چه خیالست****هر چند چو شمشیر تنکدم شده باشی
پرواز نفس را ز هوا نیست رهایی****در دام خودی گر همه تن رم شده باشی
ناصح سخن ساخته‌ات پر نمکین است****رحم است به زخمی که تو مرهم شده باشی
تا بار خری چند نبندند به دوشت****آدم نشو‌ی گر همه آدم شده باشی
فرداست‌که خاک‌ست سرو برگ غرورت****هر چند که امروز فلک هم شده باشی
عمری‌ست که آب رخ ما صرف طلب‌هاست****ای جبههٔ همت چقدر نم شده باشی
خلوتگه تحقیق زتمثال مبراست****آیینه در اینجا تو چه محرم شده باشی
بید‌ل مگذر چون مه نو از خط تسلیم****بر چرخی اگر یک سر مو خم شده باشی

غزل شمارهٔ 2726: ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی

ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی****چو نسیم گل هوایی به هوا رسیده باشی
ز خیال خویش بگذر چه مجاز، کو حقیقت****چوگذشتی ازکدورت به صفا رسیده باشی
نفست ز آرمیدن به عدم رساند خود را****توکه می‌روی نظرکن به‌کجا رسیده باشی
چه تپیدن است ای اشک به توام نه این‌گمان بود****که زسعی آب گشتن به حیا رسیده باشی
به فسون دولت خشک مفروش مغز عزت****که فسرده استخوانی به هما رسیده باشی
تو و صد دماغ مستی که یکی به فهم ناید****من و یک جبین نیازی که تو وارسیده باشی
به بساط بی‌نیازی غم نارسیدنم نیست****من اگر به سر رسیدم تو به پا رسیده باشی
ثمر بهار رنگی به کمال خود نظر کن****چمنی گذشته باشد ز تو تا رسیده باشی
سر و کار ذره با مهر ز حساب سعی دور است****به تو کی رسیم هر چند توبه ما رسیده باشی
به تأمل خیالت جگرم گداخت بیدل****که تو تا به خود رسیدن به چها رسیده باشی

غزل شمارهٔ 2727: نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی****تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی
سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت****که همان کف غباری به هوا رسیده باشی
به هوای خودسریها نروی ز ره که چون شمع****سر ناز تا ببالد ته پارسیده باشی
زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی****که بزشتی جهانی ز جلا رسیده باشی
خم طرهٔ اجابت به عروج بی‌نیازی‌ست****تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی
همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش ما****که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی
برو ای سپند امشب سر و برگ ما خموشی‌ست****تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی
نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی****به خم سپهر تا کی می نارسیده باشی
نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ****که ز خویش اگر گذشتی همه جا رسیده باشی
ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس****که به گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

غزل شمارهٔ 2728: تا چند ناز غازه و رنج حنا کشی

تا چند ناز غازه و رنج حنا کشی****نقاش قدرتی اگر از رنگ پاکشی
عرض‌کمال آینه موقوف سادگی‌ست****زان جوهرت چه سود که خط بر صفا کشی
حیرت غنیمت است مبادا چو گرد‌باد****چشمی به گردش آری و جام هوا کشی
بار دلت به ناله رسانی سبک شود****کز پای کوه رشته به زور صدا کشی
بیرون نُه فلک فکنی طرح کشت و کار****تا دانه‌ای سلامت ازین آسیا کشی
با این شکست و عجز رسا موی چینی‌ایم****آسان مدان که دامنش از دست ما کشی
بار وفا دمی که شود طاقت آزما****غیر از عرق دگر چه به دوش حیا کشی
مخمل رضا به مشق سجودت نمی‌دهد****خط بر زمین مگر ز نی بوریا کشی
دوش غنا ستمکش ناز هوس مباد****بار جهان خوشست که بر پشت پا کشی
گر آگهی ز خفّت اوضاع احتیاج****دست آنقدر میاز که ننگ دعا کشی
غافل مشو ز مزد تلاش فروتنی****شاید که سایه‌ای کنی ایجاد واکشی
بیدل گذشت عمر و نه‌ا‌ی فارغ از امل****بگسیخت رشته و تو همان درکشاکشی

غزل شمارهٔ 2729: چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی

چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی****به جریدهٔ سبق وفا نزدی رقم که قلم کشی
به قبول صورت بی اثر مکش انفعال فسردگی****چه قدر مصور عبرتی که چو سنگ بار صنم کشی
رمقی‌ست فرصت مغتنم به هوس فسون امل مدم****چو حباب سعی‌کمی مدان‌که نفس به پیکر خم‌کشی
کسی ازپری‌که مگس‌کشد ز چه ننگ دام و قفس‌کشد****غم ساغری‌که هوس‌کشد به دماغ سوخته‌کم‌کشی
به خیال غربت وهم و ظن مپسند دوریت از وطن****عرق‌ست حاصل علم و فن‌که خمار یاد عدم کشی
اگرت دلیل ره وفا به مروتی‌کند آشنا****به زمین نیفکنی از حیا به رهی که خار قدم کشی
به یقین معرفت آگهان زتفکرت نبرم‌گمان****چوکشف مگر به خیال نان بروی و سر به شکم‌کشی
به برت ز جوهرآینه ورقی‌ست نسخه طراز دل****سیه است نامه اگر همه نفسی به جای رقم‌کشی
اگر از تردد بی‌اثر نرسی به منصب بال و پر****چو نهال صبرکن آنقدرکه ز پای خفته علم‌کشی
ندمید صبحی ازاین چمن‌که نبست صورت شبنمی****حذر از مآل ترددی‌که نفس گدازی و نم کشی
من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران****که چو بوی‌گل دم امتحان به ترازوی نفسم‌کشی

غزل شمارهٔ 2730: می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی

می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی****چه کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع کس نکشی
درجات سعادت پاس ادب به قبول یقین رسد آن نفست****که چو صبح تلاطم حکم قضا دهدت به غبار و نفس نکشی
نی زمزمه‌های بساط وفا خجل‌ست ز حرف ربایی‌ما****مرسان به نگونی خامه خطی که به مسطر چاک قفس نکشی
ز جهان تنزه بی‌خللی چه فسرده عالم دون عملی****تو همان همای نشیمن منزلی سر خود ته بال مگس نکشی
ز گذشتن عمر گسسته عنان دل بی‌حس مرده نزد به فغان****ستم است که قافله بگذرد تو ندامت بانگ جرس نکشی
ره ننگ رسوم زمانه بهل ز تتبع وضع جهان بگسل****که به دشت خمار گلاب هوس تب و تاب فشار مرس نکشی
اگرت ز مواعظ بیدل ما عرقی شود آب جبین حیا****به دودم نفسی که دمانده هوا سر فتنه چو آتش خس نکشی

غزل شمارهٔ 2731: ازین نه منظر نیرنگ تا برتر زنم جوشی

ازین نه منظر نیرنگ تا برتر زنم جوشی****نفس بودم سحر گل کردم از یاد بناگوشی
تپشها در هجوم حیرت دیدار گم دارم****نگاه ناتوانم غرقهٔ توفان خاموشی
زتمکین رگ یاقوت بست ابریشم سازم****اشارات ادب آهنگی خون گرد و مخروشی
ز درس نسخهٔ هستی چه خواهم سخت حیرانم****به صد تعبیرم ایما می‌کند خواب فراموشی
به غارت رفته گرد جلوه‌گا‌ه کیستم یارب****که از هر ذره‌ای بالم نگاه خانه بر دوشی
نوای آتشینی دارم و از شرم بیباکی****نفس دزدیده‌ام تا در نگیرد پنبه درگوشی
شکستن تا چه‌ها ریزد به دامان حباب من****نگاهی رفته است از خویش و گل کرده‌ست آغوشی
ز مستان هوس‌پیمای این محفل نمی‌بینم****چو مینا شیشه در دستی و چون ساغر قدح نوشی
ز صد آیینه اینجا یک نگه صورت نمی‌بندد****تو بر خود جلوه کن ما را کجا چشمی کجا هوشی
دل داغ آشیانی در قفس پرورده‌ام بیدل****به زیر بال دارم سیر طاووس چمن پوشی

غزل شمارهٔ 2732: تا چند کشد دل الم بیهده کوشی

تا چند کشد دل الم بیهده کوشی****چون صبح نفس باختم از خانه بدوشی
خجلت ثمر دشت تردد نتوان زیست****ترسم به عرق گم شود از آبله جوشی
امروز کسی محرم فریاد کسی نیست****دلکوب خودم چون جرس از هرزه خروشی
شمعی که به فانوس خیال تو فروزند****چون آتش یاقوت نمیرد ز خموشی
ای خواب تو تلخ از هوس مخمل دنیا****حیف است ز حرف کفنت پنبه‌به‌گوشی
گر آگهی از ننگ بدانجامی اقبال****هر چند به گردون رسی از خاک به جوشی
تا خجلت پستی نکشد نشئهٔ همت****آن جرعه که بر خاک توان ریخت ننوشی
در سعی طلب چشم به فرصت نتوان دوخت****برق آینه‌دار است مبادا مژه پوشی
بیدل اگر آگه شوی از درد محبت****یک زخم به صد صبح تبسم نفروشی

غزل شمارهٔ 2733: خیالش بر نمی‌تابد شعور، ای بیخودی جوشی

خیالش بر نمی‌تابد شعور، ای بیخودی جوشی****نمی‌گنجد به دیدن جلوه‌اش ای حیرت آغوشی
ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من****چو مژگان می‌کنم مضرابی آهنگ خاموشی
از آن نامهربان منت‌کش صد رنگ احسانیم****به این حسرت که گاهی می‌کند یاد فراموشی
نه از صبحی خبر دارم نه از شامی اثر دارم****نگه می‌پرورم در سایهٔ خط بناگوشی
به روی جلوهٔ او هر چه باداباد می‌تازم****به این یک مشت خس در بحر آتش می‌زنم جوشی
چنین محو خرام کیست طاووس خیال من****که واکرده‌ست فردوس از بن هر مویم آغوشی
هنر کن محو نسیان تا صفای دل به عرض آید****ز جوهر چشمهٔ آیینه دارد آب خس پوشی
به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتم****شنیدن داشت این افسانه گر می‌داشتم گوشی
ز بار حسرت دنیا دوتا گشتیم و زین غافل****که عقبا هم نمی‌ارزد به خم گرداندن دوشی
حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدل****فروغ کلبه‌ام تا چند باشد شمع خاموشی

غزل شمارهٔ 2734: به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی

به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی****به پیش ناله اکنون می‌برم فریاد خاموشی
در آن محفل که بالد کلک رنگ آمیزی یادت****نفس با ناله جوشد تا کشد بهزاد خاموشی
جنون جانکنی تا کی دمی زین ما و من شرمی****همین آواز دارد تیشهٔ فرهاد خاموشی
به ضبط نفس موقوف‌ست آیین گهر بستن****فراهم کن نفس تا بالد استعداد خاموشی
ز ساز مجلس تصویرم این آواز می‌آید****که پر دور است از اهل نفس امداد خاموشی
همه گر ننگ باشد بی‌زبانی را غنیمت دان****مباد آتش زنی چون شمع در بنیاد خاموشی
نفسها سوختم در هرزه نالی تا دم آخر****رسانیدم به‌گوش آینه فریاد خاموشی
لب از اظهار مطلب بند و تسخیر دو عالم کن****درین یکدانه دارد دامها صیاد خاموشی
به جرأت گرد طاقت از مزاج خویش می‌روبم****پسند نالهٔ من نیست بی‌ایجاد خاموشی
نفس تنها نسوزی ای شرار پر فشان همت****که من هم همرهم تا هر چه باداباد خاموشی
به دل گفتم درین مکتب که دارد درس جمعیت****نفس در سرمه خوابانیده گفت استاد خاموشی
چرایی اینقدر ناقدردان عافیت بیدل****فراموش خودی یا رفته‌ای از یاد خاموشی

غزل شمارهٔ 2735: پوچست قماش تو به اظهار تلافی

پوچست قماش تو به اظهار تلافی****ای کسوت موهوم فنا رنگ نبافی
نشکافت کس از نظم جهان معنی تحقیق****از بسکه بهم تنگ نشسته‌ست قوافی
در فکر خودم معنی او چهره‌گشا شد****خورشید برون ربختم از ذره شکافی
آیینه دلان جوهر شمشیر ندارند****اجزای مدارایی ما نیست مصافی
زندانی حرمانکدهٔ داغ وفاییم****بر ما نتوان بست خطاهای معافی
خون ناشده ره در دل ظالم نتوان برد****جز آب‌که دیده‌ست ز شمشیر غلافی
زین ما و من اندیشهٔ تحقیق که دارد****معنی نفروشی به سخنهای گزافی
تا محمل آسایش جاوید توان بست****یک آبلهٔ پاست درین مرحله کافی
گو این دو سه رنگت به توهّم نفریبد****آیینه مشو تا نکشی منت صافی
زان پیش که احسان فلک شعله فروشد****بیدل عرقی ریز به سامان تلافی

غزل شمارهٔ 2736: ای شیخ به تدبیر امل بیهده حرفی

ای شیخ به تدبیر امل بیهده حرفی****دستار به کهسار میفکن تل برفی
همنسبتی جوهر رازت چه خیال است****از وهم برون آ، کف این قلزم ژرفی
دون فطرتیت غیر جنون هیچ ندارد****بر حوصلهٔ پوچ مناز آبله ظرفی
در عالم برق و شرر امید وفا نیست****هستی رم نازست و تو حسرت‌کش طرفی
با نقش خیال این همه رعنا نتوان زیست****چون پیکر طاووس ز نیرنگ شگرفی
بحث من و ما برده‌ای آن سوی قیامت****ای مدٌ نفس با همه فرصت دو سه حرفی
بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر****جزخجلت تقریرنه نحوی و نه صرفی

غزل شمارهٔ 2737: جهان‌کورانه دارد سعی نخجیری به تاریکی

جهان‌کورانه دارد سعی نخجیری به تاریکی****به هرکس وارسی می‌افکند تیری به تاریکی
چراغ دل به فکر این شبستان گر نپردازد****ندارد مردمک هم رنگ تقصیری به تاریکی
امل سست است از نیرنگ این چرخ‌کهن یکسان****خیالی چند می‌ریسد زن پیری به تاریکی
به رنگ آمیزی عنقا جهانی می‌کشد زحمت****تو هم زین رنگ می‌پرداز تصویری به تاریکی
چه مقصد محمل ما ناتوانان می‌کشد بارت****که عمری شد چو مو داریم شبگیری به تاریکی
کرم چون خام شد تمییز نیک و بد نمی‌داند****محبت بر مس ما هم زد اکسیری به تاریکی
دلی روشن‌کن از تشویش این ظلمتسرا بگذر****بجز فکر چراغت نیست تدبیری به تاریکی
ندارد تلخکامی سرسری نگذشتن از حالم****سیاهی کرده‌ام چون کاسهٔ شیری به تاریکی
نفسها سوختم تا شد سواد پیش پا روشن****رسیدم همچو شمع اما پس از دیری به تاربکی
کس از رمز گرفتاران دل آگه نشد بیدل****قیامت کرده است آواز زنجیری به تاریکی

غزل شمارهٔ 2738: چند پیچد بر من بی‌دست وپا افتادگی

چند پیچد بر من بی‌دست وپا افتادگی****از رهم بردار تا گیرد عصا افتادگی
شیوهٔ عشاق چون اشک است در راه نیاز****ابتدا سرگشتگیها، انتها افتادگی
نیست سعی ما بیابان مرگ منتهای خضر****لغزش پایی‌ست خواهد برد تا افتادگی
عالمی از عجز ما چیده‌ست سامان غرور****کرد ما را سایهٔ بال هما افتادگی
بگذار ازکوشش که دارد وادی تسلیم عشق****جاده از خود رفتن و منزل ز پا افتادگی
دامن تسلیم هم آسان نمی‌آید به دست****خاک گردیدیم تا شد آشنا افتادگی
هر چه از ما گل کند تمهید تسلیم است و بس****سرکشی هم دارد از دست دعا افتادگی
کرکسی از پا درافتد ما ز سر افتاده‌ایم****یک زمین و آسمان از ماست تا فتادگی
ما به تعظیم از سر بنیاد خود برخاستیم****شعله هم‌گرکرد با خاشاک ما افتادگی
همچو آتش سر مکش بیدل‌که در تدبیر امن****خاک بنیاد ترا دارد به پا افتادگی

غزل شمارهٔ 2739: بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگی

بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگی****سبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی
می‌توان از طینت ما هم رعونت خواستن****گر برآید از طلسم نقش پا افتادگی
عمرها چون اشک‌کنج راحتی می‌خواستم****بهر ما امروز خالی کرد جا افتادگی
دام عجزی درکمین سرکشی خوابیده است****می‌کشد انجام نی از بوریا افتادگی
سرکشی تا کی گریبانت درّد چون گردباد****همچو صحرا دامنی دارد رسا افتادگی
مرد وحشت گر نه‌ای با هر چه هستی صلح کن****ای به یک رویی مثل یا جنگ یا افتادگی
غوطه زن در ناز اگر با عجز داری نسبتی****بر سراپای تو می‌بندد حنا افتادگی
خط پرگار کمالت ناتمام افتاده است****تا نمی‌سازد سرت را محو پا افتادگی
با خرد گفتم چه باشد جوهر فقر و غنا****گفت در هر صورتی نام خدا افتادگی
تخم اقبالم ز فیض سجده خواهد همتی****کز سرم چون پا دواند ریشه‌ها افتادگی
کاروان نقش پاییم از کمال ما مپرس****منزل ما جاده ما خضر ما افتادگی
نیست ممکن بیدل از تسلیم سر دزدیدنم****نسبتی دارد به آن زلف دوتا افتادگی

غزل شمارهٔ 2740: سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی

سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی****سایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی
از شعاع مهر یکسر خاکساری می‌چکد****بر جبین چرخ هم خطی‌ست با افتادگی
سجده را در خاک راهش گر عروج آبروست****می‌شود چون دانه‌ام آخر عصا افتادگی
نیست راحت جز به وضع خاکساری ساختن****با زمین سرکن چو نقش بوریا افتادگی
استقامت نیست ساز کهنهٔ دیوار جهد****عضو عضوت می‌زند موج زپا افتادگی
بی عرق یک سجده از پیشانی من گل نکرد****می‌کند بر عجز حالم گریه‌ها افتادگی
چون غبار رفته از خود دست و پایی می‌زنم****تا به فریادم رسد آخر کجا افتادگی
آستانش از سجودم بسکه ننگ آلوده است****آب می‌گردد چو شبنم ازحیا افتادگی
تا به چشم نقش پایی راه عبرت واکنم****پیکرم را کاش سازد توتیا افتادگی
با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم****همچو زلف یار می‌نازد به ما افتادگی

غزل شمارهٔ 2741: کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی

کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی****قطره را شد سوی دریا رهنما افتادگی
راحت روی زمین زیر نگین ناز توست****گر چو نقش پا توانی ساخت با افتادگی
بی‌نیازی نیست ناز غیرت آهنگان عشق****شعله راگردن‌کشی برده‌ست تا افتادگی
عالمی چون اشک بر مژگان ما دارد قدم****این نیستان داشت بیش از بوریا افتادگی
داغ می گوید به گوش شعله کای مست غرور****تا به کی سر بر هوای پیش پا افتادگی
ما ضعیفان فارغیم از زحمت تحصیل جاه****مسند ما خاکساری تخت ما افتادگی
از مزاج کینه‌جو وضع مدارا برده‌اند****با شرر مشکل که گردد آشنا افتادگی
گه به پای کاکلش افتم گهی در پای زلف****خوش سر وکاری مرا افتاد با افتادگی
رفته‌ام از خویش تا از خاک بردارم سری****اینقدر چون سایه‌ام دارد به پا افتادگی
یار رفت و من چو نقش پا به خاک افتاده‌ام****سایه می‌گردید کاش این نارسا افتادگی
فال اشکی می‌زند بی‌دست و پاییهای آه****شبنم است آن دم که گل کرد از هوا افتادگی
خاک عاجزنیز خود را می‌زند برروی باد****خصم اگر منصف نباشد تا کجا افتادگی
ما همه اشک و تو مژگان ما همه تخم و تو ابر****دستگیری از تو میزیبد، ز ما افتادگی
تا تواند خواست عذر سرکشیهای شباب****می‌کند بیدل به ما قد دو تا افتادگی

غزل شمارهٔ 2742: عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی****زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی
هر چه دمید از سحر داشت ز شبنمی اثر****درخور شوخی نفس غرق حیاست زندگی
آخر کار زندگی نیست به غیر انفعال****رفت شباب و این زمان قد دوتاست زندگی
دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد****کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی
پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع****زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی
تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست****دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی
از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت****پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی
یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق کن دراز****تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی
خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم****هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی
شورجنون ما ومن جوش وفسون وهم وظن****وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی
جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید****ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی
بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای****تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی

غزل شمارهٔ 2743: بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی

بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی****بر حریفان مرگ دشوارست بر من زندگی
با چنین دردی که باید زیست دور از دوستان****به که نپسندد قضا برهیچ دشمن زندگی
کاش در کنج عدم بی درد سر می‌سوختم****همچو شمعم کرد راه مرگ روشن زندگی
خجلت عشق و وفا، یأس و امید مدعا****عالمی شد بار دل زین بارگردن زندگی
بی‌نفس گردیدن از آفات ایمن می‌کند****آن چراغی راکه دارد زیر دامن زندگی
تشنهٔ آبی نباید بود کز سر بگذرد****می‌شود آخر دم تیغ ازگذشتن زندگی
فرصت آوارگی هم یک دو گردش بیش نیست****تا به کی دارد چو سنگت در فلاخن زندگی
هرکه می‌بینی دکان آرای نازی دیگرست****زین قماش پوچ یعنی باب مردن زندگی
تا کجا همکسوت طاووس خواهی زیستن****بیخبر در آبت افکنده‌ست روغن زندگی
گه به منظر می‌فریبد گه به بامت می‌برد****می‌کشد تا خانهٔ‌گورت به هر فن زندگی
دستگاه ناله هم ای کاش مدّی می‌کشید****چون سپندم سوخت داغ نیمه شیون زندگی
شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح****برکفن زد تا عرق کرد از دویدن زندگی

غزل شمارهٔ 2744: جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی

جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی****ای خاک برآن سرکه نیرزید به سنگی
انجام خرام تو شکار افکن دل بود****ازسرو، چمن هم به جگر داشت خدنگی
مخمور لبت گر چمنش نشئه رساند****در شیشهٔ یک غنچه نماند می رنگی
محو است در آیینهٔ تمکین تو شوخی****چون معنی پرواز شرر در دل سنگی
تا طرح تبسم فکنی چین جبین است****در لطف و عتابت نتوان یافت درنگی
در عالم ایجاد مسلم نتوان زیست****هر دل المی دارد و هر آینه رنگی
در دیدهٔ عبرت اثر دام حوادث****خفته‌ست به زیر پر طاووس پلنگی
خوش باش به پیری چو زکف رفت شبابت****گر زمزمهٔ نی نبود، نوحهٔ چنگی
آن مشهد نیرنگ که صبح است دلیلش****زخم نفسی دارد و خونریزی رنگی
فریادکه در سرمه نهفتند خروشم****بشکست دل اما نرسیدم به ترنگی
عمریست‌که چون اشک قفا باز نگاهم****با برق سواران چه‌کند کوشش لنگی
در دیدهٔ ابنای زمان چند توان زیست****مکروهتر از صورت ایمان به فرنگی
تا خون‌که ساغرکش آرایش نازست****از رنگ حنا می‌رسد آیینه به چنگی
بیدل نی‌ام آزاد به رنگی که ز تهمت****برچشم شرارم مژه بندد رگ سنگی

غزل شمارهٔ 2745: چو بوی‌گل ز چه افسردگی مقید رنگی

چو بوی‌گل ز چه افسردگی مقید رنگی****تودست قدرتی ای بیخبرچرا ته سنگی
حباب وار ز دردی‌کشان حوصله بگذر****که تا گشوده‌ای آغوش شوق کام نهنگی
ز صیدگاه طرب غافلی به وهم تعلق****اگر ز خانه برآیی پر هزار خدنگی
فضای کَون و مکان با دل گرفته چه سازد****فسرده صد در و دشت از همین یک آبله تنگی
ز داغ اگر همه طاووس‌گل‌کنی چه‌گشاید****که عشق چشم نبازد به لعبتان فرنگی
به عشق تا عرق شرم نیست توام اشک است****حذر که خندهٔ دندان نمای عالم بنگی
دل پری‌که نداری مکن تهی ز تعین****کزین ترانه‌گرانتر ز عطسه‌های تفنگی
غنیمت است به پیری نفس شماری عبرت****شکسته شیشه و اکنون تو زان شکست ترنگی
مباد جرأت طاقت کشد به لغزش خفّت****درین گذر به ادایی قدم‌گشا که نه لنگی
گذشت قافله‌ها زین بساط نعل در آتش****سپندوار تو هم در کمین به وهم شلنگی
به عزم هر چه قدم می‌زنی بجاست فسردن****شتاب تا نگذشته‌ست از پرتو درنگی
گداخت حیرتم از فکر سرنوشت تو بیدل****به صیقل آینه رفت و تو همچنان ته زنگی

غزل شمارهٔ 2746: دارد به من دلشده امشب سرجنگی

دارد به من دلشده امشب سرجنگی****گلبرگ کمانی پر طاووس خدنگی
پیش که برم شکوه از آن نرگس کافر****بیچاره شهیدم ز دم تیغ فرنگی
مشکل‌که ز فکر عدم خویش برآییم****داریم سر اما به گریبان نهنگی
آن جلوه که بیرون خیالست خیالش****دیدیم به رنگی که ندیدیم به رنگی
محتاج نفس کرد تحیر دل ما را****آیینه شد آخر جرس ناله به چنگی
کلفت نبرد ره به دل باده پرستان****آیینهٔ مینا نکشد زحمت زنگی
نیرنگ بد و نیک دو عالم همه ازتوست****گر بگذری از خویش نه صلحست و نه جنگی
هشدار که بر گوش عزیزان نتوان خورد****گرنیست سخن را اثر تیر و تفنگی
گامی به گشاد خط پرگار نرفتیم****چون نقطه فسردم به فشار دل تنگی
گرد رم عیش است چه صحرا و چه گلزار****فرصت همه جا خون شده در بخیهٔ رنگی
بیدل خوشم از عارض گلگون به خط سبز****فارغ زمی‌ام ساخته کیفیت بنگی

غزل شمارهٔ 2747: ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگی

ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگی****شرر حواله گردیده‌ست تا گردانده‌ام رنگی
تجلی صیقا دیدار چون آیینه‌ام اما****نمی‌باشد به نابینایی حیرانی‌ام زنگی
تلاش لازم افتاده‌ست ساز زندگانی را****سری بر سنگ می‌باید زدن بی صلحی و جنگی
چو صبح اظهار ناکامی‌ست سامان بهار من****ز پرواز غباری چند پیدا کرده‌ام رنگی
دو عالم می‌توان از یک نگاه گرم طی‌کردن****تک و تاز شرر نی جاده می‌خواهد نه فرسنگی
فضای وادی امکان ندارد گردی از الفت****همان چین است اگر خاری به دامانت زند چنگی
ببال ای آه نومیدی که از افسون افسردن****تپشها خون شد اما کرد ایجاد دل تنگی
ز یاس قامت خم‌گشته بر خود نوحه‌ای دارم****پریشان کرده‌ام در مرگ عشرت گیسوی چنگی
زبان‌اضطراب اشک‌نومیدم که می‌فهمد؟****شکستم شیشه‌ای اما نبردم بوی آهنگی
چرا برخود ننازد چهره پرداز نیاز من****شکستی طره تا بستی به روی حال من رنگی
ز طبع ما درشتی برد یاد رفتگان بیدل****خرام ناله‌ها نگذاشت درکهسار ما سنگی

غزل شمارهٔ 2748: ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی

ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی****چمن فریاد بلبل می‌کند گر بشکنی؟نگی
از این کهسار مگذر بی‌ادب کز درد یکرنگی****پری در شیشه نالدگر بگردد پ ری سنگی
به غفلت داده‌ای آرایش ناموس آگاهی****گریبان می‌درّد آیینه گر بر هم خورد رنگی
فسردن تا به کی ای بیخبر گردی پر افشان کن****تو هم داری به زیر بال طاووسانه نیرنگی
چو شمع خامسوز از نارساییهای اقبالت****ته پامانده جولانی به منزل خفته فرسنگی
غنا پروردهٔ فقرم خوشا سامان خرسندی****کز اقبالش توان در خاک هم زد کوس اورنگی
جهان حرف افسون مخالف بر نمی‌دارد****جنون و هوش و عقل و بیخودی هر نامی و ننگی
به این جرات تلاش خلق و شوخیهای تدبیرش****به خود خندیدنی دارد جنون جولانی لنگی
سحر گاهی نوای نی به‌گوشم زد که ای غافل****نفسها ناله گردد تا رسد سازی به آهنگی
در تن گلزار آخر از فسون فرصت اندیشی****فسردیم و نبستیم آشیانی در دل تنگی
ز رمز صورت و معنی دل خود جمع کن بیدل****بهار اینجاست سامانش درون بویی برون رنگی

غزل شمارهٔ 2749: باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی

باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی****رنگ‌گل طرف عذاری بوی‌سنبل‌کاکلی
سرنگون فکر چون مینای خالی سوختم****مصرع موزون نکردم درزمین قلقلی
لاله وارم دل به حسرت سوخت اماگل نکرد****آنقدر دودی‌که پیچم بر دماغ سنبلی
جز خراش دل چه دارد چرخ دوار از فسون****عقدهٔ ما هم نیاز ناخن بی‌چنگلی
کاش نومیدی به فریادگرفتاران رسد****خانهٔ زنجیر ما را تنگ دارد غلغلی
نفس را تاکی به آرایش مکرم داشتن****پشم هم برپشت خرکم نیست‌گر خواهد جلی
اینقدر از فکر هستی در وبال افتاده‌ایم****جز خم‌گردن درین زندان‌نمی‌باشد غلی
ترک حاجت‌گیر ناموس حیا را پاس‌دار****تا لب از خشکی بر آب رو نیاراید پلی
سرخوش پیمانهٔ میخانهٔ تسلیم باش****حلقهٔ بیرون در هم نیست بی‌جام ملی
نیست غافل آفتاب از ذرهٔ بی‌دست و پا****با همه موهومی آخر جزو ما داردکلی
بیدل امشب بر سرم چون شمع دست نازکیست ****خفته‌ام در زیر تیغ و چتر می‌بندم گلی

غزل شمارهٔ 2750: به ما و من غلو دارد دنی تا فطرت عالی

به ما و من غلو دارد دنی تا فطرت عالی****جهان تنگ آسودن دل پر می‌کند خالی
نقوش وهم و ظن در هر تأمل می‌شود باطل****خط پارینه باید خواندن از تقویم امسالی
نفس سحر چه مضمون بر دماغ هوش می‌خواند****که عمری شد ز هوشم می‌برد این مصرع خالی
در آن وادی که مخمور نگاه او قدم ساید****دماغ آبله بالد قدح در دست پامالی
به هر واماندگی سعی ضعیفان در نمی‌ماند****فسردن می‌شود پرواز رنگ از بی پر و بالی
نمی‌دانم ز شرم فوت فرصت کی برون آیم****عرق عمریست بر پیشانی‌ام بسته‌ست غسالی
به بازار هوس شغل چه سودا داشتم یارب****زیان و سود رفت و مانده برجا ننگ دلالی
جهان بی‌اعتبار افتاد از لاف دنی طبعان****نیستان پشم می‌بافد ز شیر و گربهٔ قالی
شکوه عالم موهوم را با ما چه سنجد کس****هجوم ذره گر قنطار چیند نیست مثقالی
به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدل****سیه‌گردید همچون شانه دوش من ز حمالی

غزل شمارهٔ 2751: رمی‌’ بیتابیی تغییر رنگی گردش حالی

رمی‌’ بیتابیی تغییر رنگی گردش حالی****فسردی بیخبر، جهدی که شاید واکنی بالی
به رنگ غنچه نتوان عافیت مغرور گردیدن****پریشانی بود تفصیل هر جمعیت اجمالی
بغیر از نفی هستی محرم اثبات نتوان شد****همان پرواز رنگت بسته بر آیینه تمثالی
حصول آب و رنگ امتیاز آسان نمی‌باشد****بسوز و داغ شو تا بر رخ هستی نهی خالی
به ذوق سوختن زین انجمن کلفت غنیمت دان****همین شام است و بس گر شمع دارد صبح اقبالی
تحیر زحمت تکلیف دیگر برنمی‌دارد****نگه باش و مژه بردار هر باری و حمالی
من از سود و زبان آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم****که جنس عافیت را جز خموشی نیست دلالی
به هر جا رفته‌ایم از خود اثر رفته‌ست پیش از ما****غباری کو که نازد کاروان ما به دنبالی
به رسوایی‌کشید از شوخی چاک‌گریبانت****تبسم از سحر همچون شکنج از چهرهٔ زالی
به هیچ آهنگ عرض مدعا صورت نمی‌بندد****چو مضمون بلند افتاده‌ام در خاطر لالی
مگر خاکستر دل دارد استقبال آهنگم****که از طبع سپند من تپیدن می‌کشد بالی
تپش در طبع امواجست سعی‌گوهر آرایی****تبی دارم که خواهد ریخت آخر رنگ تبخالی
چه پردازم به اظهار خط بیمطلب هستی****مگر از خامهٔ تحقیق بیرون افکنم نالی
به ناسور جگر عمری‌ست گرد ناله می‌ریزم****خوشا عرض بضاعتها کف خاکی و غربالی
ز تشریف جهان بیدل به عریانی قناعت کن****که گل اینجا همین یک جامه می‌یابد پس از سالی

غزل شمارهٔ 2752: ای هوش سخت داغیست یاد بهار طفلی

ای هوش سخت داغیست یاد بهار طفلی****تا مرگ بایدت بود شمع مزار طفلی
قد دو تا درین بزم آغوش ناامیدیست****خمیازه کرد ما را آخر خمار طفلی
ای عافیت تمنا مگذر ز خاکساری****این شیوه یادگارست از روزگار طفلی
ای غافل از نهایت تا کی غم بدایت****مو هم سفید کردی در انتظار طفلی
ای واقف بزرگی آوارگی مبارک****منزل نماند هر جا بستند بار طفلی
ما را ز جام قسمت خون خوردنی است اما****امروز ناگوارست آن خوشگوار طفلی
تا روزگار سازد خالی به دیده جایت****چون اشک برنداری سر از کنار طفلی
چشمم به پیری آخر محتاج توتیا شد****می‌داشت کاش گردی از رهگذار طفلی
انجام پختگی بود آغاز خامی من****تا حلقه‌گشت قامت‌کردم شکار طفلی
تا خاک یأس بیزم بر فرق اعتبارات****یکبارکاش سازند بازم دچار طفلی
بر رغم فرع گاهی بر اصل هم نگاهی****تاکی بزرگ بودن ای شیرخوار طفلی
از مهد غنچه خواندیم اسرار این معما****کاسودگی محال است بی‌اعتبار طفلی
آخر ز جیب پیری قد خمیده گل کرد****رمزکچه نهفتن در روزگار طفلی
بر موی پیری افتاد امروز نوبت رنگ****زد خامه در سفیداب صورت نگار طفلی
امروزکام عشرت از زندگی چه جویم****رفت آن غباربیدل با نی سوارطفلی

غزل شمارهٔ 2753: چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی

چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی****قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی
نفس به‌کسوت سیماب مضطرم دارد****نه آشنای راحت و، نه اتفاق رمی
مپرس از خط تسلیم مکتب نیرنگ****چو سایه صفحه سیه کرده‌ایم بی‌رقمی
به صد هزار تردد درین قلمرو یاس****نیافتیم چو امید قابل ستمی
چو ابر بر عرق سعی بسته‌ام محمل****کشد غبار من ای کاش از انفعال نمی
به خاک راه تو یعنی سر فتادهٔ من****هنوز فرصت نازیست رنجه‌کن قدمی
نی‌ام به مشق خیالت‌کم از چراغ خموش****بلغزش مژه من هم شکسته‌ام قلمی
عروج همتم امشب خیال قامت‌کیست****ز خود برآمدنی می‌زند به دل علمی
کجا روم‌که برآرم سراز خط تسلیم****به کنج زانوم آفاق خورده است خمی
قناعتم چقدر دستگاه نعمت داشت****که سیرم از همه عالم بخوردن قسمی
درین ستمکده حیران نشسته‌ام بیدل****چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی

غزل شمارهٔ 2754: دیده‌ای داریم محو انتظار مقدمی

دیده‌ای داریم محو انتظار مقدمی****یارب این آیینه را زان گل حضور شبنمی
آنکه در یکتاییش وهم دویی را بار نیست****چون کنم یادش مقابل می‌شوم با عالمی
گریه‌گو خجلت فروشیهای عرض درد اوست****از عرق در پرده‌های دیده می‌دزدم نمی
چشمهٔ خونی دگر دارد بن هر موی من****خاک گردم تا به چندین زخم پاشم مرهمی
چون هلالم دستگاه عاجزی امروز نیست****در عدم بر استخوانها جبهه می‌دیدم خمی
ای بهار نیستی از قدر خود غافل مباش****هر دو عالم خاک شد تابست نقش آدمی
سنگ اگر گردی شرر خواهد کشیدن محملت****نیست این آسودگیها جز کمینگاه رمی
از گزند امتداد روز و شب غافل مباش****بر سراپای تو پیچیده‌ست مار ارقمی
مایل قطع وفا تا چند خواهی زیستن****تیغ کین را جز تنک رویی نمی‌باشد دمی
با کمال عجز بیدل بی‌نیازی جوهریم****در شکست ما کلاه آراییی دارد خمی

غزل شمارهٔ 2755: به وضع غربتم منظور بیتابی‌ست آرامی

به وضع غربتم منظور بیتابی‌ست آرامی****ز موج گوهرم گرد یتیمی نیست بی‌دامی
دل مایوس ما را ای فلک بیکار نگذاری****حضور عشرت صبحی نباشد کلفت شامی
فناگشتیم و خاک ما به زبر چرخ مینایی****چو ریگ شیشهٔ ساعت ندارد بوی آرامی
حریفان مغتنم دارید دور کامرانی را****درین محفل به‌کام بخت ما هم بود ایامی
غرورش سرکش افتاده ست ای بیطاقتی عرضی****تغافل شوخی از حد می‌برد ای ناله ابرامی
ز چشم تنگ ظرف خود به حسنش برنمی‌آیم****چسان گرداب گیرد بحر را در حلقهٔ دامی
درین صحرا نمی‌یابم علاج تشنه کامیها****مگر تبخاله بالد تا لب حسرت کشد جامی
خمار و مستی این بزم جز حرفی نمی‌باشد****مشو مغرور آگاهی که وصل اینجاست پیغامی
نگاه بی‌نیازی اندکی تحریک مژگان کن****جهانی پیشت آید گر تو از خود بگذری گامی
شرر گردید عمر من همان سنگ زمینگیرم****نشد این جامهٔ افسردگی منظور احرامی
دماغ بی‌نشانی خود نمایی برنمی‌دارد****بس است آیینهٔ آثار عنقا کرده‌ام نامی
جنون صیادی من چون سحر پنهان نمی‌باشد****به هر جا گرد پروازی‌ست من افکنده‌ام دامی
ضعیفی در امانم دارد از بیمهری گردون****شکستی نیست رنگ سایه را گر افتد از بامی
درین محفل نه آن بیربطی افسرده‌ست دلها را****که یابی احتمال توأمی در مغز بادامی
دماغی در هوای پختگی پرورده‌ام بیدل****به مغز فطرتم نسبت ندارد فکر هر خامی

غزل شمارهٔ 2756: خطابم می‌کند امشب چمن در بار پیغامی

خطابم می‌کند امشب چمن در بار پیغامی****بهار اندوده لطفی بوی گل پرورده دشنامی
چو خواب افتاده‌ام منظور چشم مست خودکامی****به تلخی کرده‌ام جا در مذاق طبع بادامی
به یاد جلوه‌ات امید از خود رفتنی دارم****در آغوش نگاه واپسین از دیده‌ام کامی
به حمدالله دمید آخر خط مشکین ز رخسارت****چراغ دیده تا روشن شود می‌خواستم شامی
گر از طرز کلام آب رخ گوهر نمی‌ریزی****دل لعلی توان خون کرد از افسون دشنامی
بهار آمد جنون سرمایگان مفتست صحبتها****چو بوی گل نمی‌باشد پریزاد گل اندامی
کدامین نشئه جولان صید بیرون جست ازین صحرا****که بی‌خمیازه نتوان یافت اینجا حلقهٔ دامی
چه امکانست رنگ شعله ریزد شمع با آهم****به بزم پختگان بالا نگیرد کار هر خامی
به کف نامد کسی را دامن شهرت به آسانی****نگین جان می‌کند تا زین سبب حاصل کند نامی
کمند همت از چین تأمل ننگ می‌دارد****مپیچ از نارساییها به هر آغاز و انجامی
بهار بیخودی گویند بزم عشرتی دارد****روم تا رنگ برگردانم و پیدا کنم جامی
به یاد جلوه عمری شد نگه می‌پرورد بیدل****هنر از حیرت آیینه‌ام منت‌کش دامی

غزل شمارهٔ 2757: گر نیست در این میکدهها دور تمامی

گر نیست در این میکدهها دور تمامی****قانع چو هلالیم به نصف خط جامی
در ملک قناعت به مه و مهر مپرداز****گر نان شبی هست و چراغ سر شامی
این باغ چه دارد ز سر و برگ تعین****تخم آرزوی پوچ و، ثمر، فطرت خامی
بنیاد غرور همه بر دعوی پوچ است****در عرصهٔ ما تیغ‌کشیده‌ست نیامی
شاهان به‌نگین غره گدایان به قناعت****هستی همه را ساخته خفت‌کش نامی
عبرت خبری می‌دهد از فرصت اقبال****این وصل نه زانهاست که ارزدبه پیامی
دلها همه مجموعهٔ نیرنگ فسونند****هر دانه‌که دیدی گرهی بود به دامی
هستی روش ناز جنون تاز که دارد****می‌آیدم از گرد نفس بوی خرامی
تا مهر رخش از چه افق جلوه نماید****گوش همه پرکرده صدای لب بامی
آفاق ز پرواز غبارم مژه پوشید****زین سرمه به هر چشم رسیده‌ست سلامی
بیدل چه ازل کو ابد، از وهم برون آی****درکشور تحقیق نه صبح است و نه شامی

غزل شمارهٔ 2758: شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمی

شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمی****در دست فتنه دادند جام شراب نیمی
موج خجالت سرو پیداست از لب جو****کز شرم قامت او گردیده آب نیمی
گیرم لبت نگردد بی پرده در تکلم****از شوخی تبسم واکن نقاب نیمی
زان ابر خط که دارد طرف بهار حسنت****خورشید پنجهٔ ناز زد در خضاب نیمی
پاک است دفتر ما کز برق ناکسیها****باقی نمی‌توان یافت از صد حساب نیمی
سرمایه یکنفس عمر آنهم به باد دادیم****درکسب حرص نیمی در خورد و خواب نیمی
قانع به‌جام وهمیم از بزم نیستی کاش****قسمت کنند بر ما از یک حباب نیمی
عمریست آهم از دل مانند دود مجمر****در آتش است نیمی در پیچ و تاب نیمی
آن لاله‌ام درین باغ کز درد بیدماغی****تا یک قدح ستانم کردم کباب نیمی
در دعوی‌کمالات صد نسخه لاف فضلم****اما نی‌ام به معنی در هیچ باب نیمی
موی سفیدگل کرد آمادهٔ فنا باش****یعنی سواد این شهر برده‌ست آب نیمی
بیدل نشاط این بزم از بسکه ناتمامی است****چرخ از هلال دارد جام شراب نیمی

غزل شمارهٔ 2759: زغرور شمع ورعونتش همه جاست آفت روشنی

زغرور شمع ورعونتش همه جاست آفت روشنی****که چو مو نشسته هزار سر ته تیغ از رک‌گردنی
تب وتاب طاقت فتنه‌گر، همه را دوانده به دشت و در****تو به عجز اگر شکنی قدم نه رهی است پیش و نه رهزنی
دوسه روزگو تپش نفس به هوا زند علم هوس****ندویده ربشه‌ات آنقدرکه رسد به زحمت کندنی
چو سحر تلاش‌گذشتنی ز جهات بایدت آنچنان****که ز صد فشاندن آستین گذرد شکستن دامنی
گل نو بهار تنزهی ثمر نهال تجردی****به‌کجاست بار تعلقی که کشی به دوش فکندنی
خجل از لباس غرور شو، به تجرد از همه عور شو****که نشد هوس به هزار جامه کفیل پوشش سوزنی
ز غم امل بدرآ اگر ز مآل زندگی آگهی****شب وروز چند نفس زنی به هوای یک دم مردنی
چمن است خلق نو و کهن ز بهار عبرت وهم و ظن****نخوری فریب گل و سمن که در آب ریخته روغنی
چقدر گرانی غفلتت زده بر فسردن همتت****که ز سعی گردش رنگها نرسیده‌ای به فلاخنی
به کمین صفحهٔ باطلت نفتاد آتش امتحان****که بقدر هر شرر از دلت نگهی است در پس روزنی
به ندامت از تو مقدم است الم خجالت خرمی****نشد آشنای کف آن حناکه نه پیش آمده سودنی
چو نفس ز همت پر فشان من بید‌ل ز همه رسته ام****به خودم فتاده ترددی نه به دوستی نه به دشمنی

غزل شمارهٔ 2760: افتاده‌ام به راهت چون اشک بی‌روانی

افتاده‌ام به راهت چون اشک بی‌روانی****مکتوب انتظارم شاید مرا بخوانی
از ساز حیرت من مضمون ناله درباب****گرد نگاه دارد فریاد ناتوانی
آنجا که عشق ریزد آیینهٔ تحیر****روشنتر از بیانها مضمون بیزبانی
یا اضطراب اشکی یا وحشت نگاهی****تاکی به رنگ مژگان پرواز آشیانی
از رفتن نفسها آثار نیست پیدا****نقش قدم ندارد صحرای زندگانی
دریای عشق و ساحل ای بیخبر چه حرفست****تا قطره دارد اینجا توفان بیکرانی
تا چند سنگ راهت باشد غبار هستی****از وحشت شرر کن نقش سبک‌عنانی
در عالمی که نقدش مصروف احتیاجست****ابرام می‌فروشی چند‌ان که زنده مانی
تا طبع دون نسازد مغرور اختیارت****ناکردن است اولی کاری که می‌توانی
بی صید دیدهٔ دام مخمور می‌نماید****قد دو تاست اینجا خمیازهٔ جوانی
خمخانهٔ تمنا جامی دگر ندارد****مفتست بیدماغی گر نشئه می‌رسانی
بیدل غبار آهی تا رنگ اوج گیرد****از چاک سینه دارم چون صبح نردبانی

غزل شمارهٔ 2761: به دل دارم چو شمع از شعله‌های آه سامانی

به دل دارم چو شمع از شعله‌های آه سامانی****مرتب کرده‌ام از مصرع برجسته دیوانی
خراش تازه‌ای در طالع نظاره می‌بینم****درین گلشن ز شوخی هر سر خاریست مژگانی
به داغ حسرتم تا چند سوزد شمع این محفل****تو آتش زن به من تا من هم آرایم شبستانی
ز وصلت انبساط دل هوس کردم ندانستم****که گردد این گره از باز گشتن چشم حیرانی
چو صبح از وحشت هستی ندارم آنقدر فرصت****که گرد اضطراب من زند دستی به دامانی
ندارد سعی تشویش آنقدر آشفتگیهایم****نگه بیخانمان می‌گردد از تحریک مژگانی
ز خود گر بگذری دیگر ره و منزل نمی‌ماند****صدا بر شش جهت می‌پیچد از گام پریشانی
تماشا فرش راه توست از آزادگی بگذر****گشاد بال چون طاووس دارد نرگسستانی
ز خود بینیت عیب دیگران بی‌پردگی دارد****اگر پوشیده گردد چشمت از خود نیست عریانی
ز سامان تأمل نیست خالی سیر تحقیقت****به خود چون شمع هر جا وارسی دارد گریبانی
فضای عشرتی کو وادی خونریز امکان را****زمین تا آسمان خفته‌ست در زخم نمایانی
به افسون نفس روشن نگردید آتش مهرت****به هستی چون سحر می‌بایدم افشاند دامانی
دو همجنسی که با هم متفق یابی به عالم کو****ز مژگان هم مگر در خواب بینی ربط جسمانی
ازین گلشن جنون حیرتی گل کرده‌ام بیدل****نهان چون بوی گل در رشتهٔ چاک گریبانی

غزل شمارهٔ 2762: برداشتن دل ز جهان کرد گرانی

برداشتن دل ز جهان کرد گرانی****کز پیری‌ام آخر به خم افتاد جوانی
مهمیز رمی نیست چوتکلیف تعلق****نامت نجهد تا به نگینش ننشانی
ای بیخبر از ننگ سبکروحی عنقا****تا نام تو خفت کش یادی‌ست گرانی
سر پنجهٔ تسخیر جهانت به چه ارزد****دست تو همان ست کشه دامن نفشانی
بر هرکه مدد کرده‌ای از عالم ایثار****نامش به زبان گر ببری بازستانی
سطر نفس و قید تٲمل چه خیال است****هر چند بمیری که تواش سکته نخوانی
هر جات بپرسند ز تمثال حقیقت****باید نسب حرف به آیینه رسانی
آب است تغافل به دم تیغ غرورش****یارب‌که ز خونم نکند قطع روانی
تحقیق تو خورشید و جهان جمله دلایل****پیداست چه مقدار عیانی که نهانی
هرکس به حیال دگر از وصل تو شادست****هنگامهٔ کنج دهن و موی میانی
کیفیت آن دست نگارین اگر این است****طاووس کند گل مگسی را که برانی
ای موج گهر آب شو از ننگ فسردن****رفتند رفیقان و تو در ضبط عنانی
بیدل اثر نشئهٔ نظم تو بلندست****امید که خود را به دماغی برسانی

غزل شمارهٔ 2763: به عزم بسملم تیغ که دارد میل عریانی

به عزم بسملم تیغ که دارد میل عریانی****که در خونم قیامت می‌کند ناز گل افشانی
چه سازم در محبت با دل بی‌انفعال خود****نیفتد هیچ کافر در طلسم ناپشیمانی
در آن محفل که بود آیینه‌ام گلچین دیدارش****ادب می‌خواست بندد چشم من نگذاشت حیرانی
اگر هوشی‌ست پرسیدن ندارد صورت حالم****که من چون ناله‌ام صد پرده عریانتر ز عریانی
دو عالم گشت یک زخم نمکسود از غبار من****ز مشت خاک من دیگر چه می‌خواهد پریشانی
تنک سرمایه‌ام چون سایه پیش آفتاب او****که آنجا تا سجودی برده‌ام کم گشت پیشانی
به این ساز ضعیفیها ز هر جا سر برون آرم****سر مو می‌کند مانند تصویرم‌گریبانی
چو شمع از نارساییهای پروازم چه می‌پرسی****که شد عمر و همان در آشیان دارم پرافشانی
به‌کام دل چه جولان سرکنم‌کز عرصهٔ فرصت****نظرها باز می‌گردد به چشم از تنگ میدانی
سحرخندی‌ست از عصیان من گرد ندامت را****بقدر سودن دستم نمک دارد پشیمانی
محبت تهمت‌آلود جفا شد از شکست من****حبابم‌گرد بر دریا فشاند از خانه ویرانی
ورق گردانی بیتابی‌ام فرصت نمی‌خواهد****سحر در جیب دارم چون چراغ چشم قربانی
دل بیتاب تا کی رام تسکین باشدم بیدل****محال است این گهر را در گره بستن ز غلتانی

غزل شمارهٔ 2764: تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی

تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی****خجل کرد آخر از روی جنونم بی‌گریبانی
چو بال و پر گشاید وحشت از ساز جنون من****صدا عمریست در زنجیر تصویر است زندانی
ندانم مشهد تیغ خیال کیست این‌گلشن****که شبنم‌کردگلها را نهان در چشم قربانی
به راه او نخستین‌گام ما را سجده پیش آمد****تو ای حسرت قدم می‌زن که ما سودیم پیشانی
به جای شعله از ما آب نم خون کرده می‌جوشد****چو یاقوت آتش ما را حیا کرده‌ست دامانی
بیا زاهد اگر همت دهد سامان توفیقت****بیاموز از شرار کاغذ ما سبحه‌گردانی
کنار وصل معشوق است گرد خویش گردیدن****توان کردن به این‌گرداب دریا را گریبانی
محبت نیست آهنگی‌که آفت جوشد از سازش****گسستن بر نمی‌آید به زنار سلیمانی
سر قطع تعلق داری از دیوانگی مگذر****بس است آیینه‌دار جوهر شمشیر عریانی
به این سامان وحشت آنقدر مشکل نمی‌بینم****که گردد سایه‌ام چون دیدهٔ آهو بیابانی
نی‌ام نومید اگر گرد سر شمعت نمی‌گردم****پر پروانه‌ای دارم بقدر رنگ گردانی
به نیرنگ خیالش آنقدر جوشیده‌ام بیدل****که در رنگ غبارم می‌توان زد خامهٔ مانی

غزل شمارهٔ 2765: تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی****قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی
جنون حسن از زنجیر هم خواهدگذشت آخر****خطش امروز بر تعلیق می‌پیچد ز ریحانی
مژه گو بال میزن من همان محو تماشایم****به سعی صیقل از آیینه نتوان رُفت حیرانی
نمی‌باید به تعمیر جسد خون جگر خوردن****بنای نقش پایی را چه معموری چه ویرانی
به رنگ غنچه تاکی داغ بیدردی به دل چیدن****چو شبنم آب شو شاید گل اشکی بخندانی
هوس در نسخهٔ تسلیم ما صورت نمی‌بندد****نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی
بهار سادگی مفت‌ست گلباز تماشا را****دمی آیینه گل کن تا دو عالم رنگ گردانی
ندارد نقشی از عبرت دبستان خودآرایی****ز درد دل چه می‌پرسی هنوز آیینه می‌خوانی
کمینگاه شکست شیشهٔ یکدیگر است اینجا****مبادا از سر این کوه سنگی را بغلتانی
نیابی بی‌امل طبع گرفتاران عالم را****رسایی آشیان دارد همین در موی زندانی
ندارد بلبل تصویر جز تسلیم پردازی****همان در خانهٔ نقاش ماند از ما پر افشانی
عدم هم بی‌بهاری نیست تخم ناامیدی را****به عبرتگاه محشر یارب از خاکم نرویانی
دچار هر که گشتم چشم پوشید از غبار من****درین صحرای عبرت امتحانی بود عریانی
دل هر ذره‌ام چندین رم آهو جنون دارد****غبارم رنگ دشتی ریخت بیدل از پریشانی

غزل شمارهٔ 2766: در آن محفل که الفت قابل زانوست پیشانی

در آن محفل که الفت قابل زانوست پیشانی****گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی
به چشم بی‌نگه آیینه می‌بیند جهانی را****خوشا احوال دانایی که دارد وضع نادانی
تواضع نسخه‌ایم از سرنوشت ما چه می‌پرسی****خم ابروست اینجا انتخاب سطر پیشانی
غبار تن سر راه سبکروحان نمی‌گیرد****نگردد شمع را فانوس مانع از پریشانی
برون پردهٔ دل گردی از کلفت نمی‌باشد****همین در خانهٔ آیینه ها جمع است حیرانی
گریبان می‌درد از تشنه کامی زخم مشتاقان****به جوی حسرت ما آب تیغت باد ارزانی
به این هستی چسان باشم نقاب شوخی رازت****که اینجا بر نیاید اشک هم از ننگ عریانی
گل عشرت به باغ طالع ما غنچه می‌گردد****شکست افتادگان را می‌کشد سوفار پیکانی
حیا ایجادم از من بی‌نقابیها نمی‌آید****اگر مژگان گشودم چشم می‌پوشم به حیرانی
ندارد موج جز جوش محیط آیینهٔ دیگر****ز جیبت سرکشم گر خود مرا از من نپو‌شانی
نموهای بهار اعتبار افسردگی دارد****نمی‌بارد سحاب فضل نیسان جز به آسانی
درین صحرا به فکر جستجو زحمت مکش بیدل****که جولان آبله گل می‌کند از تنگ میدانی

غزل شمارهٔ 2767: درین حدیقه نه‌ای قدردان حیرانی

درین حدیقه نه‌ای قدردان حیرانی****به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی
به‌کار عشق نظرکن شکست دل درباب****ز موج سیل عیانست حسن حیرانی
صداع هستی ما را علاج تسلیم است****بس است صندل اگر سوده‌ایم پیشانی
ز خویش رفتن ما محملی نمی‌خواهد****سحر به دوش نفس بسته است آسانی
به عالمی‌که خیال تو نقش می‌بندد****نفس نمی‌کشد از شرم خامهٔ مانی
جماعتی‌که به بزم خیال محو تواند****هزار آینه دارتد غیر حیرانی
خیال حلقهٔ زلف تو ساغری دارد****که رنگ نشئهٔ آن نیست‌جز پریشانی
خراب آینه رنگ بنای مجنونم****فلک در آب وگلم صرف‌کرده ویرانی
کدام عرصه که لبریز اضطرابم نیست****جهان گرفت غبار من از پر افشانی
چو ناله سخت نهان‌ست صورت حالم****برون ز خویش روم تا رسم به عریانی
ندامتم ز تردد چو موج باز نداشت****کفی نسوده‌ام الا به ناپشیمانی
به عافیت نتوان نقش این بساط شدن****مگر به سعی فنا گرد خویش بنشانی
نیرزد آینه بودن به آنهمه تشویش****که هرکه جلوه فروشد تو رنگ‌گردانی
گل است خاک بیابان آرزو بیدل****چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی

غزل شمارهٔ 2768: ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی****به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی
شرر گل است خزان و بهار امکانی****ندارد آنهمه فرصت که رنگ گردانی
ز خود بر آمدگان شوکتی دگر دارند****غبار هم به هوا نیست بی‌سلیمانی
به عجز کوش گر از شرم جوهری داری****مباد دعوی کاری کنی که نتوانی
لباس بر تن آزادگان نمی‌زیبد****بس است جوهر شمشیر موج، عریانی
گشاده رویی ارباب دستگاه مخواه****فلک به چین مه نو نهفته پیشانی
فراغ دارد از اسلام و کفر غرهٔ جاه****یکی‌ست سبحه و زنار در سلیمانی
سواد مطلع ما نیست آنقدر روشن****که انتظار نویسی به چشم قربانی
کجاست گرد امیدی که دامنم گیرد****چو صبح می‌دمد از پیکرم خود افشانی
ز ابر گریهٔ دیده گر ایمنی می‌داشت****نمی‌کشید ز مژگان کلاه بارانی
چو خون بسملم از دستگاه شوق مپرس****بهار کرد طواف من از پریشانی
درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش****مکار آینه تا حیرتی نرویانی

غزل شمارهٔ 2769: ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی****جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی
گل آیینه را روی تو بخشد رنگ حیرانی****دهد زلفت به دست شانه اسباب پریشانی
به پاس راز اشک از ضبط مژگان نیستم غافل****به خاک افکندن است این طفل را گهواره جنبانی
به مجنون نسبت سوداپرستانت نمی‌باشد****ز آدم فرق بسیارست تا غول بیابانی
به هر جا چاره می‌جستند مجروحان الفت را****فتیله در دهان زخم بود انگشت حیرانی
سر بیمغز ما را چاره‌ای دیگر نمی‌باشد****مگر تیغی شود ناخن بر این عقد گرانجانی
در بر بسته می‌گوید رموز خانهٔ ممسک****سواد تنگی دل روشن است از چین پیشانی
شمار عقدهٔ دل همچنان باقیست در زلفش****گر انگشتت شود تا شانه خشک از سبحه گردانی
ندانم آرزو تمهید دیدار که‌ام امشب****چو چشمم یک لب عرض و هزار انگشت حیرانی
تو از خود ناشناسی حق عزت کرده‌ای باطل****در آن محفل که خاکی تیره دارد آب حیوانی
غرور طبع وآنگه لاف دینداری چه ظلمست این****به دلها ریشه‌ای چون سبحه می‌خواهد سلیمانی
ز اظهار کمالم آب می‌باید شدن بیدل****لباس جوهرم چون تیغ تا کی ننگ عریانی

غزل شمارهٔ 2770: ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی****مکش روانی از آب گهر به غلتانی
خوش آن نفس‌که چو معنی رسد به عریانی****چو بوی گل ز بهارش لباس پوشانی
به نظم و نثر مناز از لطافت تقریر****زبور معجزه‌ای دارد از خوش الحانی
کمال نغمه در اینجا بقدر حنجره است****ادا کنید به خواندن حق سخندانی
سخن خوش است به کیفیتی ادا کردن****که معنی آب نگردد ز ننگ عریانی
حریف مردم بد لهجه بودن آسان نیست****کسی مباد طرف با عذاب روحانی
در اپن هوسکده درس خموشیت اولی‌ست****که بر وقارنویسی برات نادانی
خدای را مپسند، ای بهار رنگ عتاب****شکست آینهٔ دل به چین پیشانی
تغافلت عدم آواره کرد عالم را****مگر به گردش چشم این عنان بگردانی
مسیح موج زند تا تبسم آرایی****جنون بهارکند زلف اگر برافشانی
نشاط با دل آزرده‌ام نمی‌سازد****به روز زخم کند خنده‌اش نمکدانی
خطای فکر اقامت به خود مبند اینجا****که درس عمر روانست و سکته می‌خوانی
به تیغ قطع نشد انتظار ما بیدل****هنوز نامه سیاه است چشم قربانی

غزل شمارهٔ 2771: ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی****توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی
مگر از خود روم تا اشکی وآهی به موج آید****که چون شبنم نی‌ام سر تا قدم جز چشم حیرانی
چه سان زبر فلک عرض بلندیها دهد همت****که از کوتاهی این خیمه نتوان چید دامانی
ندانم از کدامین کوچه خیزد گرد من یا رب****نوای شوقم و گم کرده‌ام ره در نیستانی
تبسم جلوه‌ای چون صبح بگذشت ازکنار من****سراپایم نهان گردید در گرد نمکدانی
ز سوز دل تجلی منظر برقی‌ست هر عضوم****چو مجمر دارم از یک شعله سامان چراغانی
ز قرب سایهٔ من می‌گدازد زهرهٔ راحت****تبی در استخوان دارم چو شیری در نیستانی
چنین کز هر بن مو انتظار چشم یعقوبم****پس از مردن تواند ریخت خاکم رنگ کنعانی
به زلف او شکست آمادهٔ حسرت دلی دارم****که عمری شد شکن می‌پرورد در سنبلستانی
به اسباب تعلق جمع نتوان یافت آسودن****دو عالم محو گردد تا رسد مژگان به مژگانی
هیولی ماند دهر و نقشی از پیکر نبست آخر****ز لفظ این معما برنیامد نام انسانی
اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید****ندارد کوتهی دست من از سیر گریبانی

غزل شمارهٔ 2772: شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی****سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی
جهانی رفته است از خویش در اندیشهٔ وهمی****سرابی هم نمی‌بینیم و کشتیهاست توفانی
نگه واری تأمل گر نمایی صرف این‌گلشن****تماشا هرزه گردی دارد و غفلت تن آسانی
چو صبح از وضع امکان وحشتی داریم زین غافل****که هر کس گرد دامان خود است از دامن افشانی
حریف عرض رسوایی نه‌ای فال تغافل زن****مژه پوشیدنت‌کم نیست‌گر خود را بپوشانی
به چشم خلق آدم باش اگر گاو و خری داری****که از کج بینی این قوم بر عکس است انسانی
دهان گفتگو را خاتم مهر خموشی کن****اگر داری به ملک عافیت ذوق سلیمانی
به یک دم خامشی نتوان ز کلفت‌ها برون جستن****نفس را آب کن چندان که گرد خویش بنشانی
جداگردیدن از خود هر قدر باشد غنیمت دان****همه‌گر عکس توست آن به‌که از آیینه نستانی
مبادا همت از تحصیل حاصل منفعل گردد****مرو تا می‌توانی جز پی‌کاری که نتوانی
زپیراهن برون‌آ تا ببینی دستگاه خود****حباب آیینهٔ دریاست از تشریف عریانی
خموشی بست اگر راه لب خجلت نوای من****عرق خواهد رهی واکردن از دیوار پیشانی
نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم****زبان جوهر آیینه کم لافد ز حیرانی

غزل شمارهٔ 2773: عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی

عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی****دامن فشاندن من دارد جگر فشانی
واماندهٔ ادب را سرمایهٔ طلب‌کو****خاک است و آب گوهر در عالم روانی
فریاد کز توهم بر باد خود سری داد****مشت غبار ما را سودای آسمانی
آنجاکه بیدماغی زور آزمای عجز است****دارد نفس‌کشیدن تکلیف شخ کمانی
ای آفتاب تابان دلگرمیی ضرور است****بر رغم سرد طبعان مگذر ز مهربانی
از وحشت نفسها دریاب حسرت دل****بانگ جرس نهان نیست در گرد کاروانی
در عالم تعین وارستن از امل نیست****در قید رشته کاهد گوهر ز سخت جانی
پیوسته ناتوانان مقبول خاص و عامند****از بار سایه نبود بر هیچکس گرانی
همت به فکر هستی خود را گره نسازد****حیف است کیسه دوزی بر نقد رایگانی
ای نیستی علامت تا کی غم اقامت****خواهد به‌باد رفتن گردی که می‌فشانی
دادیم نقد بینش بر باد گفتگوها****چشم تمیز ما بست گرد فسانه خوانی
بید‌ل بساط دل را بستم به ناله آمین****کردم به گلشن داغ از شعله باغبانی

غزل شمارهٔ 2774: قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی****به طبع آرزویم تر دماغی کرده توفانی
نگه صورت نبندد بی‌گشاد بال مژگانی****تماشا پیشه را لازم بود چاک گریبانی
بقدر شوخی آه است دل مغرور آزادی****به رهن گرد‌باد این دشت دارد چین دامانی
نسیمی می‌تواند برد از ما رخت خودداری****جنون انگاره‌ایم اما میسر نیست سوهانی
به ذوق بیخودی چندان‌که خواهی سعی و جولان‌کن****بقدر گردش رنگت نفس رفته‌ست میدانی
فلک گر حلقهٔ زنجیر عدل‌ست اینقدرها بس****که بهر نازنینان سازد از آیینه زندانی
گر اعجاز محبت آبیار عافیت گردد****ز دود دل توان چون شعله‌کرد ایجاد ریحانی
به اسباب هوس مفریب شوق بی‌نیازم را****غرور موج بر خار و خس افشانده‌ست دامانی
سواد دشت امکان روشن‌ست از فکر خود بگذر****تامل نشئهٔ دامن نمی‌خواهد گریبانی
درین دقت فضا سعی قدم معذور می‌باشد****مگر دستی بهم سایی و ریزی رنگ جولانی
قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل****وگرنه آسمان شب تا سحر دارد چراغانی

غزل شمارهٔ 2775: مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی

مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی****دلت فسرده مبادا به خود فرومانی
فریب حاصل جمعیتی به مزرع وهم****چو خوشه از گره کاکل پریشانی
چو گل مباش هوس غرهٔ فسون طرب****هجوم زخم دل است اینکه خنده می‌خوانی
جنون مفلس ما عالمی دگر دارد****ز برگ و ساز مگو ناله‌ای‌ست عریانی
خیال ما و منت سخت کلفت انگیز است****ز شرم آب شوی کاین غبار بنشانی
به فکر خویش نرفتی و رفت فرصت عمر****کنون مگر لب گورت کند گریبانی
اگر امید خراب بنای بی‌خللی‌ست****عمارتی نتوان یافت به ز ویرانی
غبار ناشده زین دامگاه رستن نیست****چو آب در قفس گوهریم زندانی
به دیده هر چه کند جلوه از خزان بهار****همان چون آینه از ماست رنگ گردانی
به داغ کلفت بی‌رونقی گداخته‌ایم****چراغ انجمن مامدان شبستانی
به هیچ جیب قبول سر سلامت نیست****شکست کو که کند رنگ نیز دامانی
به خلوتی که حیا پرور است شوخی حسن****ز چشم آینه بیرون نشست حیرانی
حریف خلوت آن جلوه بودن آسان نیست****نهفته‌اند نگاهی به چشم قربانی
ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل****چو خامه رفته‌ام از خود به سعی پیشانی

غزل شمارهٔ 2776: نشد حجاب خیالم غبار جسمانی

نشد حجاب خیالم غبار جسمانی****حباب رانه ز پیراهن است عریانی
جز اینقدر نشد از سرنوشت من ظاهر****که سجده می‌چکدم چون نگین ز پیشانی
چو شمع دام امید است سعی پروازم****سزد که رنگ قفس ریزم از پر افشانی
به خاک تا نشود ساز ما و من هموار****نفس نمی‌گذرد از تلاش سوهانی
ز پیچ و تاب نفس عالمی جبون قفس است****چوگرد باد تو هم دسته کن پریشانی
سفر گزیده به فکر وطن چه پردازد****دوباره مرغ نگردد به بیضه زندانی
نوای عیش تو تا رشتهٔ نفس دارد****ز سطر نسخهٔ زنجیر ناله می‌خوانی
به مرگ نیز همان حب جاه خلق بجاست****مگر همابرد از استخوان گرانجانی
گداز ما چونگه آنسوی نم افتاده است****دل و دماغ چکیدن به اشک ارزانی
غبارکثرت امکان حجاب وحدت نیست****شکوه شعله به خاشاک چند پوشانی
جنون به کسوت ناموس جلوه‌ها دارد****چو اشک، آینه صیقل مزن ز عریانی
چو خامه گر به خموشی به سر بری بیدل****تو نیز راز دل خلق بر زبان رانی

غزل شمارهٔ 2777: نمی‌باشد چو من در کسوت تجرید عریانی

نمی‌باشد چو من در کسوت تجرید عریانی****که سر تا پا به رنگ سوزنم چشمی و مژگانی
ندارد آه حسرت جز دل خون بسته سامانی****خدنگ بوی گل را نیست غیر از غنچه پیکانی
چو شمع از ما چکیدن هم درین محمل غنیمت دان****که اعجازست اگر از شعله جوشد چشم گریانی
هوا سامان هستی شد حیات بی سر و پا را****نفس کو تا رسد آیینهٔ ما هم به بهتانی
جهان یکسر سراب مطلب‌ست و گیر و دار اما****فضولی می‌کند در خانهٔ آیینه مهمانی
نگه بی‌پرده نتوان یافت از چشم حباب اینجا****بمیرد شمع ما گر برزند فانوس دامانی
دل آخر درگداز ناتوانی جام راحت زد****چو خاکستر شد این اخگر بهم آورد مژگانی
درین ویرانه تا کی بایدت آواره گردیدن****به سعی آبله یکدم به خاک افشار دندانی
زتحریرم چه می‌خواهی ز مضمونم چه می‌پرسی****چو طومار نگاهم غیر حسرت نیست عنوانی
به وضع دستگاه غنچه‌ام خندیدنی دارد****فراهم می‌کنم صد زخم تا ریزم نمکدانی
سواد این شبستانم چسان روشن شود یارب****که چون طاووس وحشت نیز می‌خواهد چراغانی
به هرمحفل چوشمعم اشک باید ربختن بیدل****ندارد سال و ماه هستی‌ام جز فصل نیسانی

غزل شمارهٔ 2778: نمی‌دانم ز گلزارش چه گل چیده‌ست حیرانی

نمی‌دانم ز گلزارش چه گل چیده‌ست حیرانی****به چشمم می‌کند موج پر طاووس مژگانی
شوم محو فنا تا خاک آن ره بر سرم باشد****مباد از سجده بینم آستانش زیر پیشانی
طلسم وحشت صبحم مپرسید از ثبات من****نفس هم خنده دارد بر رخم از سست پیمانی
به جولان تو چون بوی گلم کو تاب خودداری****که از خود رفته باشم تا عنان رنگ گردانی
چه پردازم به عرض مطلب دل سخت حیرانم****تو هم آخر زبان حیرت آیینه می‌دانی
فریب عشرت ازاین انجمن خوردم ندانستم****که دارد چون فروغ شمع بالیدن پریشانی
به دل گفتم: ازین زندان توان نامی به در بردن****ندانستم که اینجا چون نگین سنگ است پیشانی
ندارد اطلس افلاک بیش از پرده چشمی****چو اشکم آب می‌باید شدن از ننگ عریانی
ندامت هم دلیل عبرت مردم نمی‌گردد****درینجا سودن دست است مقراض پشیمانی
کسی از انفعال جرم هستی بر نمی‌آید****محیط و قطره یک موجست در آلوده دامانی
ز تسکین مزاج عاشقان فارغ شو ای گردون****نهال این گلستان نیست گردد تاکه بنشانی
هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را****که صبحش بی نفس گل می‌کند از چشم قربانی

غزل شمارهٔ 2779: نمی‌گنجم به عالم بسکه از خود گشته‌ام فانی

نمی‌گنجم به عالم بسکه از خود گشته‌ام فانی****حبابم را لباس بحرتنگ آمد به عریانی
ز بس ماندم چو چشم آینه پامال حیرانی****نگاهم آب شد در حسرت پرواز مژگانی
نفس در سینه‌ام موجی‌ست از بحر پریشانی****نگه در دیده مدّ جادهٔ صحرای حیرانی
به جولانت چه حیرت زد گره بر بال پروازم****که گردم را تپیدن شد چراغ زیر دامانی
دلی تهمت‌کش یک انجمن عیب و هنر دارم.****کجا جوهر، چه زنگ آیینه وصد رنگ حیرانی
من آن آوارهٔ شوقم‌که بر جمعیت حالم****بقدر حلقهٔ آن زلف می‌خندد پریشانی
به رمز وحشت من سخت دشوارست پی بردن****صدا چشم جهان پوشیده است ازگرد عریانی
سبک چون برق می‌بایدگذشت از وادی امکان****سحرگل‌کردن اینجانیست بی عرض گرانجانی
ز فیض تازه رویی آب و رنگ باغ الفت شو****متن بر ربشهٔ تخم حسد از چین پیشانی
چه افشاند از خود دانه تا وحشت کند پاکش****نپنداری دل از اسباب برخیزد به آسانی
سواد مقصد شوق فنا روشن نخواهد شد****غبار نقش پا چون شمع تا در دیده ننشانی
زکافر طینتیهای دل بی‌درد می‌ترسم****که زنارم مباد از سبحه روند چون سلیمانی
بنایم را نم اشکی به غارت می‌برد بید‌ل****به‌کشتی حبابم می‌کند یک قطره توفانی

غزل شمارهٔ 2780: ز استغنا نگشتی مایل فریاد قربانی

ز استغنا نگشتی مایل فریاد قربانی****زبانها داشت تا مژگان مبارک‌باد قربانی
مراد کشتگان هم از تو آسان برنمی‌آید****به یاد عید تا آید به یادت یاد قربانی
تحیر انتقام یک جهان وحشت کشید از من****ندارد حاجت دامی دگر صیاد قربانی
ز حیرت پا زدم نقش نگارستان امکان را****به مژگانم بنازد خامهٔ بهزاد قربانی
هنوز از چشم حیرانم سفیدی می‌کند توفان****کف ازجوش تسلی می‌کشد بنیاد قربانی
تحیر نسخه‌ها شسته‌ست در چشم سفید من****همین یک صفحه دارد جزو استعداد قربانی
سواد حیرتی روشن‌کنید از مشق تسلیمم****نشست سجده طرزی دارد از استاد قربانی
چه دیر و کعبه هر جا می‌روم خونی بحل دارم****مروت خاک شد تاکرد عشق ایجاد قربانی
کسی از عهدهٔ دیدار قاتل بر نمی‌آید****کبابم از نگاه هر چه باداباد قربانی
ز چشم بی‌نگه اجزای هستی مهرکن بیدل****ندارد انتخاب ما بغیر از صاد قربانی

غزل شمارهٔ 2781: زین گلستان نیستم محتاج دامن چیدنی

زین گلستان نیستم محتاج دامن چیدنی****می‌برد چون رنگم آخر بی‌قدم گردیدنی
از ندامت‌کاری ذوق طرب غافل نی‌ام****صدگریبان می‌درد بوی گل از بالیدنی
عمرها بر خوبش بالد شیشه تا خالی شود****گردن بسیار می‌خواهد به‌سر غلتیدنی
تا به‌کی دزدد تری یارب خط پیشانی‌ام****خشک شد این لب به امید زمین بوسیدنی
پنجهٔ بیکار منع خار خار دل نکرد****کاش باشد سینه بر برگ حنا مالیدنی
مست و مخموری نمی‌باشد همه محو دلیم****سنگ این‌کهسار و مینا در بغل خوابیدنی
چون حباب از خامشی مگذر که حسن عافیت****خفته است آیینه در دست قفس دزدیدنی
عیب جویی طبع ما را دشمن آرام‌کرد****خواب بسیارست اگر باشد مژه پوشیدنی
خودنمایی هر چه باشد خارج آهنگ حیاست****چون‌گره بیرون تاریم از همین بالیدنی
دیده از نقش تماشاخانهٔ‌گردون مپوش****دستگاه آن پری زین شیشه دارد دیدنی
غیر عریانی به هرکسوت‌که می‌دوزیم چشم****دارد از هر رشته بر ما زیر لب خندیدنی
بی‌دلیل عجز بیدل هیچ جا نتوان رسید****سعی‌کن چندانکه آید پیش پا لغزیدنی

غزل شمارهٔ 2782: شرر کاغذی آرایش دکان نکنی

شرر کاغذی آرایش دکان نکنی****صفحه آتش نزنی فکر چراغان نکنی
عمل پوچ مکافات کمین می‌باشد****آتشی نیست اگر پنبه نمایان نکنی
ذوق دریاکشی از حوصلهٔ وهم برآ****تا ز خمیازهٔ امواج گریبان نکنی
هرکجا جنس هوس قابل سودا باشد****نیست نقد تو از آن کیسه که نقصان نکنی
ای سیهکار اگرگریه نباشد، عرقی****آه از آن داغ که ابر آیی و باران نکنی
سیل بنیاد تماشا مژه بر هم زدن است****خانهٔ آینه هشدار که وبران نکنی
دوستان یک قلم آغوش وداعند اینجا****تکیه چون اشک به جمعیت مژگان نکنی
چه خیال است که در انجمن حیرت حسن****گل کنی آینه و ناز به دامان نکنی
نفس اماره جز ایذای جهان نپسندد****تا نخواهی بدکس بر خودت احسان نکنی
حیف سعیت که به انداز زمینگیریها****پای خود را نفسی آبله دندان نکنی
چشم موری اگرت کنج قناعت بخشند****همچو بیدل هوس ملک سلیمان نکنی

غزل شمارهٔ 2783: در دلی اما به قصد اشکم افسون می‌کنی

در دلی اما به قصد اشکم افسون می‌کنی****سر ز جیب صد هزار آیینه بیرون می‌کنی
جز تغافلهای نازت دستگاه ناله چیست****مصرع چندی که من دارم تو موزون می‌کنی
با حنا ربطی ندارد اشک استغنای ناز****می‌نهی پا بر دل پرخون و گلگون می‌کنی
خاک اگر صد رنگ گرداند همان خاک است و بس****یک زمانم کرد سرگردان که گردون می‌کنی
گر به این ساز است آهنگ تغافلهای ناز****جوهر آیینه را زنجیر مجنون می‌کنی
فطرت از تاب سر مویی محرف می‌خورد****در وفا گر یک قدم کج می‌روی خون می‌کنی
هر قد‌ر سعی زبانت پرفشان گفت‌وگوست****عافیت می‌روبی و از خانه بیرون می‌کنی
ماهی بحر حقیقت تشنهٔ قلاب نیست****هرزه بر زانو سرت را نقطهٔ نون می‌کنی
دعوی نازک‌خیالی چشم‌زخم فطرت‌ست****بیخبر خاموش موی چینی افزون می‌کنی
بیدل از فهم کلامت عالمی دیوانه شد****ای جنون انشا دگر فکر چه مضمون می‌کنی

غزل شمارهٔ 2784: به خاک ناامیدی نیست چون من خفته در خونی

به خاک ناامیدی نیست چون من خفته در خونی****زمین چاره تنگ و بر سر افتاده‌ست گردونی
نه شورواجب است اینجا و نی هنگامهٔ ممکن****همین یک آمد ورفت نفس می‌خواند افسونی
ز اوضاع سپهر و اعتباراتش یقینم شد****که شکل چتر بسته‌ست از بلندی موی مجنونی
مشوران تا توانی خاک صحرای محبت را****مباد از هم جدا سازی سرو زانوی محزونی
فلک بر هیچکس رمز یقین روشن نمی‌خواهد****بگردد این ورق تا راست گردد نقش واژونی
رگ گل تا ابد بوسد سر انگشت حنا بندت****اگر وا کرده‌ای بند نقاب جامه گلگونی
صفای‌کسوت آلودهٔ ما بر نمی‌یابد****مگر غیرت به جوش آرد کفی از طبع صابونی
تغافل کردم از سیر گریبان جهل پیش آمد****وگرنه هر خیال اینجا خمی برده فلاطونی
تلاش خانمان جمعیتم بر باد داد آخر****ندانستم که مشت خاک من می‌جست هامونی
ز تشویش حوادث نیست بی‌سعی فنا رستن****پل از کشتی شکستن بسته‌ام بر روی جیحونی
تظلمگاه معنی شد جهان زین نکته پردازان****به گوش از ششجهت می‌آیدم فریاد موزونی
به گرم و سرد ما و من غم دل بایدت خوردن****چراغ خانه اینجا روشن است از قطرهٔ خونی
غم بی‌حاصلی زین گفت‌وگوها کم نمی‌گردد****عبارت باید انشا کرد و پیدا نیست مضمونی
به حیرت می‌کشم نقشی و از خود می‌روم بیدل****فریبم می‌دهد تمثال از آیینه بیرونی

غزل شمارهٔ 2785: معراج ماست پستی اقبال ما زبونی

معراج ماست پستی اقبال ما زبونی****عمری‌ست کوکب اشک می‌تابد از نگونی
از ذره تا مه و مهر در عاجزی مساوی‌ست****اینجا کسی ندارد بر هیچ‌کس فزونی
یک گل بهار دارد این رنگ و بو چه حرف‌ست****تهمت کشان نامند بیرونی و درونی
آن به که خاک باشید در سجده‌گاه تسلیم****بر آسمان مبندید از طبع پست دونی
در حرف و صوت دنیا گم گشت فهم عقبا****فرسوده بال عنقا پرواز چند و چونی
در عشق جان کنی هم دارد ثبات جاوید****بنیاد نام فرهاد کرده‌ست بیستونی
نامحرمی به گردن بی‌اعتباری‌ام بست****شد صفر حلقهٔ در از خجلت برونی
ای گمرهان خودسر تحقیر عاجزان چند****از خس عصا گرفته آتش به رهنمونی
در ساز عجز کوشید گردن به مو فروشید****با سرکشی مجوشید تیغ قضاست خونی
چندانکه وارسیدیم ز آیینه عکس دیدیم****بیدل تلاش تحقیق بوده‌ست واژگونی

غزل شمارهٔ 2786: بازم به جنون زد هوس طرح زمینی

بازم به جنون زد هوس طرح زمینی****کز نام سخن تازه کنم قطعه نگینی
حیرت به دلم ره نگشاید چه خیال است****بوی نگهی برده‌ام از آینه بینی
زین ساز ضعیفی به چه آهنگ خروشم****صور است اگر واکشی از پشه طنینی
ای فقرگزین خرقهٔ صد رنگ مپرداز****حیف‌ست دمد گلبنی از خاک نشینی
در طینت خست نسبان جوهر اخلاق****از تنگی جا در رحمی مرده جنینی
افسوس به دامان هوایت نشکستیم****گردی که زند دست به آرایش چینی
خجلت‌کش نقش قدم آبله‌دارست****در راه تو هر سو عرق آلوده جبینی
بافتنهٔ آن نرگس کافر چه توان کرد****چون سبحه گرفتم به هم آرم دل و دینی
پیش آی که چون شمع نشسته‌ست به راهت****در گردش رنگم نگه بازپسینی
بیدل چو شرر چشم به فرصت نگشودم****تا یک مژه جاروب کشم خانهٔ زینی

غزل شمارهٔ 2787: به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی

به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی****جبین هم‌کاشکی می داشت چون مژگان عرق‌چینی
به تدبیری دگر ممکن مدان جمعیت بالم****براین اجزا مگر شیرازه گردد چنگ شاهینی
چو اشک از ننگ خود داری چسان آیم برون یارب****هنوزم یکمژه بر هم نیفشردست تمکینی
در این محفل رگ یاقوت دارد نبض ایجادم****مژه واکرده‌ام اما به روی خواب سنگینی
ادا فهم چراغان خمو‌شم کس نشد ورنه****تحیر داشت چون طاووس چشمکهای رنگینی
از این آیینه‌سازیهاکه دارد فطرت اسکندر****گرفتم چیده باشد خجلت تمثال خودبینی
به عبرت آب ده چشم هوس از سیر این محفل****که اشکی چند بر مژگان تر بسته‌ست آیینی
دماع بی نیازان ناز وحشت بر نمی دارد****مدان جز ننگ آزادی که گیرد دامنت چینی
غبار دشت امکان را مکن تکلیف آسودن****ز خود برده‌ست خلقی را هوای خانهٔ زینی
ز رنگ سایهٔ من بوی چندین نافه می‌بالد****ختن پرورد نازم در خیال زلف مشکینی
مژه نگشوده چندین رنگم از خود می‌برد بیدل****رگ گل بستر نازی پر طاووس بالینی

غزل شمارهٔ 2788: صد رنگ نقش بستیم دریاد گل جبینی

صد رنگ نقش بستیم دریاد گل جبینی****طاووس کرد ما را تصویر نازنینی
پرواز شوق امروز محمل‌کش تپش نیست****در بیضه‌ام جنون داشت بی‌بال و پرکمینی
وهم برهنه پایی‌گر دامنت نگیرد****هر خار این بیابان دارد ترنجبینی
صور و خروش محشر درگوش عاشقانت****کم نیست گر رساند از پشه‌ای طنینی
ما را غرور دانش شد دور باش تحقیق****می‌خواست این تماشا چشم به خود نبینی
در مکتب تعین چندین ورق سیه کرد****مشق خیال هستی از سر خط جبینی
زنن دشت و در ندیدیم جایی که دل گشاید****در بحر نظم شاید پیدا شود زمینی
شهرت کمین عنقا مردیم و خاک گشتیم****بر نام ما نخندید زین انجمن نگینی
از ذره تا مه و مهر آمادهٔ رحیل است****هر پای بر رکابی هر توسنی و زینی
بیدل مپیچ چندین بر دستگاه اقبال****در دامن بلندت چین دارد آستینی

غزل شمارهٔ 2789: اگر سیر زمین داری وگر افلاک می‌بینی

اگر سیر زمین داری وگر افلاک می‌بینی****دماغ فرصت امروزست فردا خاک می‌بینی
پری نفشانده‌ای تا وانماید رنگ این باغت****قفس پرورده‌ای گل ازکمین چاک می‌بینی
نخواهی غره ی آرایش علم و عمل گشتن****خیالی چند دور از عالم ادراک می‌بینی
نپنداری شود آب وضوی باطنت حاصل****به فالی گر فشاری دامن نمناک می‌بینی
هنوز از موج می بویی ندارد جام این محفل****خط پیمانه در اندیشه‌های تاک می‌بینی
نه دنیا کلفت‌آموزست و نه عقبا غم‌اندوزست****ستم ها از جنون فطرت بی باک می‌بینی
شکار وهم گردونی به زنجیر چه افسونی****که هر سو می‌روی یک حلقهٔ فتراک می‌بینی
که برد آن طول و پهنایت چه شد دریادلی‌هایت****که چون گوهر غنا در عقدهٔ امساک می‌بینی
اقامت آرزو، هیهات با اسباب جوشیدن****به قدر آشیان رنج خس و خاشاک می‌بینی
رقم ساز تعلق وقف عبرت سر خطی دارد****که تا لغزید مژگان هر چه دیدی پاک می‌بینی
غم تدبیر لذات از مزاجت‌گم نشد بیدل****به دندان سنگ زن پر زحمت مسواک می‌بینی

غزل شمارهٔ 2790: عمر سبک عنان کجاست از نظرم تو می‌روی

عمر سبک عنان کجاست از نظرم تو می‌روی****دامن خود گرفته‌ام می‌نگرم تو می‌روی
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر****گرگهرم تو ساکنی ورگذرم تو می‌روی
غنچه‌کمین نشسته‌ام دامن بوی‌گل به‌کف****جیب تامل از هوس‌گر بدرم تو می‌روی
بر در جود کبریا نیست ترانهٔ گدا****نام‌کریم بر زبان مست‌کرم تو می‌روی
خلق طلب بهانه‌ات محمل وهم می‌کشد****سیر خودت هزار جاسث دیر و حرم تو می‌روی
با نفس آمد و شدیست لیک ندارم امتیاز****قاصد من تو می‌رسی نامه برم تو می‌روی
لاله‌کجا و کو سمن تا شکند کلاه من****همچو بهار ازین چمن‌گل به‌سرم تو می‌روی
هستی و نیستی چو شمع پرتوی ازخیال توست****با شب من تو آمدی با سحرم تو می‌روی
عکس حضور عیش ما خارج شخص هیچ نیست****من ز برت کجا روم‌گر ز برم تو می‌روی
بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است****در وطنم تو مونسی همسفرم تو می‌روی

غزل شمارهٔ 2791: ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی

ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی****سیل خیزست حیا آنهمه عریان نشوی
چه‌بهار و چه‌خزان رنگ گل حیرت توست****جلوه‌ای نیست گر آیینه نمایان نشوی
از زمین تا فلکت دعوی استعدادست****به تکلف نشوی هیچ گر انسان نشوی
ذره خورشید دکان قطره و دریا سامان****آنقدر نیست متاع تو که ارزان نشوی
هر قدم رشتهٔ این راه تامل دارد****به گشاد گره آبله دندان نشوی
بیش ازین سحر تغافل نتوان برد به کار****گر برای چمن از پرده تو خندان نشوی
آفت رنگ حنا دست بهم سوده مباد****خون عاشق گنهی نیست پشیمان نشوی
کشتی نُه فلک اینجا به نمی توفانی‌ست****تا توانی طرف اشک یتیمان نشوی
وحشت از کف ندهی دهر فسردن قفس است****ای نگه سعی کمی نیست که مژگان نشوی
فکر کیفیت خود نیستیی می‌خواهد****تا سر از دوش نرفته‌ست گریبان نشوی
شرم کن بیدل از آن جلوه که چون آب روان****همه تن آینه پردازی و حیران نشوی

غزل شمارهٔ 2792: تا محرم طبیعت بلبل نمی‌شوی

تا محرم طبیعت بلبل نمی‌شوی****رنگ آشنای خاصیت گل نمی‌شوی
تا نیست وقف هر سر مویت محرفی****جوهر شناس تیغ تغافل نمی‌شوی
پست است نردبان عروج تعینت****تا سرنگون فهم تنزل نمی‌شوی
زین کشمکش که خاصیت فهم نارساست****آسوده جز به کسب تجاهل نمی‌شوی
هر غنچه‌ای تأملی ای دود پرفشان****آخر درین چمن رگ سنبل نمی‌شوی
دوش حباب و بار نفس یک نفس بس است****زین بیشتر حریف تحمل نمی‌شوی
تا از کفت عنان نبرد ترک اختیار****موصول بارگاه توکل نمی‌شوی
بر طاق نه، تردد مینای قسمتت ****صد بار اگر گداز خوری مل نمی‌شوی
تا نیستی به صیقل اجزا نمی‌رسد****آیینه دار انجمن کل نمی‌شوی
از سجدهٔ فناست بقای حقیقتت****زین وضع گر چراغ شوی گل نمی‌شوی
با پیکر خمیده مخواه امتداد عمر****کم نیست گر به گردن خود غل نمی‌شوی
آخر از این محیط خیالت گذشتن است****بیدل چرا چو موج گهر پل نمی‌شوی

غزل شمارهٔ 2793: به طبع مقبلان یارب‌کدورت را مده راهی

به طبع مقبلان یارب‌کدورت را مده راهی****براین آیینه‌ها مپسند زنگ تهمت آهی
چراغ ابلهان عمری‌ست می‌سوزد درین محفل****چه باشد یک شرر بالد فروغ طبع آگاهی
جهان آیینهٔ وهم است و این طوطی سرشتانش****نفس پرداز تقلیدند و می‌گویند اللهی
پر است آفاق از غولان آدم رو چه سازست این****به این بی‌حاصلان یا دانشی یا مرگ ناگاهی
به حیرتگاه وصل افسون هجران عالمی دارد****فراموشی نصیبم کن مگر یادت کنم گاهی
تپش‌ها دارم و از آشیان بیرون نمی‌آیم****به این انداز مژگان هم ندارد بال کوتاهی
به خاک آستانت چون هلال از بس‌که گم گشتم****جبینی یافتم در نقش پیشانی پس از ماهی
ندانم مژدهٔ وصل که دارد انتظار من****که حسرت سخت گلبازست با گرد سر راهی
چراغ عبرت من از گداز شمع شد روشن****بغیر از زندگانی نیست اینجا داغ جانکاهی
به تنگیهای دل یک غنچه نتوان نقش بست اینجا****شکستم رنگ تا تغییر دادم بستر آهی
ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل****به رنگ شمع امشب در گریبان کنده‌ام چاهی

غزل شمارهٔ 2794: به شهرت زد اقبال خلق از تباهی

به شهرت زد اقبال خلق از تباهی****سپید است نقش نگین از سیاهی
دماغ غرور از فقیران نبالد****کجی نیست سرمایهٔ بی‌کلاهی
گر این است درد سر زر پرستان****همان اجتماع گدایی‌ست شاهی
ندانم خیال دماغ آفرینان****چه دارد درین امتحان‌گاه واهی
ندیده‌ست ازین بحر غیر از فسردن****به چشمی که موج گهر نیست راهی
یقین احتیاج دلایل ندارد****در آب افکند سرمه را چشم ماهی
نخواهی شدن منکر آنچه گفتی****دو لب داده در هر حدیثت گواهی
گر اقبال خورشیدیت اوج گیرد****فروزد چراغ از دم صبحگاهی
به هر جا گشادند مژگان نازت****به چشم بتان خواب شد خوش نگاهی
شنیدم قدم می‌گذاری به چشمم****زمین سبز کرده‌ست مژگان گیاهی
کتان باب مهتاب چیزی ندارد****به هر جا تویی دیگر از من چه خواهی
کرم بسکه گرم امتحانست بیدل****مرا سوخت اندیشهٔ بی‌گناهی

غزل شمارهٔ 2795: در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی

در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی****چراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی
چو ماه نو فلک را زیر دست سجده می‌بینم****نیازم می‌زند ساغر به طاق ابروی چاهی
بهار آرزو نگذاشت در هر رنگ نومیدم****ز چشم انتظار آخر زدم گل بر سر راهی
چه امکان است فیض از خاک من توفان نینگیزد****غبار سینه چاکان در نظر دارد سحرگاهی
به بی‌دردی تو هم ای شوق شمعی کشته رو‌شن کن****ندارد لاله‌زار آفرینش داغ دلخواهی
ز بس جوش بهار ناکسی افسرد اجزایم****خزان رنگ هم از من نمی‌بالد پر کاهی
به جیب هر نفس خون دو عالم آرزو دارم****که دارد نیش تفتیشی که بشکافم رگ آهی
طریق کعبه و دیر این قدر کوشش نمی‌خواهد****به طوف خانهٔ دل کوش اگر پیدا شود راهی
جهان کثرت اظهار غرورت برنمی‌دارد****ز سامان ادب مگذر پر است این لشکر از شاهی
مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای دارد****تسلی هم درین محفل به آتش می‌تپد گاهی

غزل شمارهٔ 2796: ما را نه غروری‌ست نه فرّی نه کلاهی

ما را نه غروری‌ست نه فرّی نه کلاهی****خاکیم به زیر قدم خویش نگاهی
آنجا که قناعت کند ایجاد تسلی****گرم است سرکوه به زیر پرکاهی
بر دولت بیدار ننازم چه خیال‌ست****خوابیده بهم بخت من و چشم سیاهی
بر صد چمن هستی‌ام افسانهٔ نازست****خواب عدم و سایهٔ مژگان گیاهی
از بردهٔ دل تا چه کشد سعی تأمل****چون خامه زنالم رسنی هشته به چاهی
یا رب تو تن آسانی جهدم نپسندی****می‌خواندم افسون نفس سوخته گاهی
زبن دشت سبکتازی فرصت ندمانید****گردی که توان بست به پیشانی آهی
آخر چو غبار نفس از هرزه دویها****رفتیم به باد و ننشستیم به راهی
گرد تری از جبههٔ شبنم نتوان برد****در آینهٔ ما عرقی کرده نگاهی
بید‌ل شدم و رَستم از اوهام تعین****آیینه شکستن به بغل داشت کلاهی

غزل شمارهٔ 2797: اگر جانی وگر جسمی سراب مطلب مایی

اگر جانی وگر جسمی سراب مطلب مایی****به هر جا جلوه گر کردی همان جز دور ننمایی
نه لفظ آیینهٔ انشا، نه‌معنی قابل ایما****به این سازست پنهانی به این رنگست پیدایی
بهار وحدت است اینجا دویی صورت نمی‌بندد****خیال آیینه دارد لیک بر روی تماشایی
به سامان نگاهت جلوه آغوش اثر دارد****دو عالم سر بهم سوده‌ست تا مژگان بهم سایی
دلی خون کردم و در آب دیدم نقش امکان را****گداز قطرهٔ من عالمی را کرد دریایی
هجوم‌گریه برد از جا دل دیوانهٔ ما را****به آب از سنگ سودا محو شد تمکین خارایی
بهارستان شوق بی‌نیازی رنگ ها دارد****گلی مست خود آرایی‌ست یعنی عالم آرایی
به وهم غیر ممکن نیست انداز برون جستن****چوگردون شش جهت آغوش واکرده‌ست یکتایی
قصور و حور گو آنسوی وهم آیینه بردارد****زمان فرصت آگاهان وصلت نیست فردایی
بنازم نشئهٔ یکرنگی جام محبت را****دل از خود رفتنی دارد که پندارم تو می‌آیی
هزار آیینه حیرت در قفس‌کرده‌ست طاووست****جهانی چشم بگشاید تو گر یک بال بگشایی
ز تحریک نفس عمری‌ست بیدل در نظر دارم****پر پروانهٔ چندی جنون پرواز عنقایی

غزل شمارهٔ 2798: چشم من بی‌تو طلسمی است بهم بسته ز عالم

چشم من بی‌تو طلسمی است بهم بسته ز عالم****این معمای تحیر تو مگر بازگشایی
مقصد بینش اگر حیرت دیدار تو باشد****از چه خودبین نشود کس که تو در کسوت مایی
بی‌ادب بس که به راه طلبت راه گشودم****می‌زند آبله‌ام از سر عبرت کف پایی
طایر نامه‌بر شوقم و پرواز ندارم****چقدر آب کنم دل که شود ناله هوایی
بست زیر فلک آزادگی‌ام نقش فشردن****ناله در کوچهٔ نی شد گره از تنگ فضایی
خنده عمری‌ست نمی‌آیدم از کلفت هستی****حاصلی نیست در اینجا تو هم ای گریه نیایی
دل ز نیرنگ تو خون شد، خرد آشفت و جنون شد****ای جهان شوخی رنگ تو، تو بیرنگ چرایی
دل بیدل نکند قطع تعلق ز خیالت****حیرت و آینه را نیست ز هم رنگ جدایی

غزل شمارهٔ 2799: برون تازست حسن بی‌مثال از گرد پیدایی

برون تازست حسن بی‌مثال از گرد پیدایی****مخوان بر نشئهٔ نازپری افسون مینایی
فریب آب خوردن تا کی از آیینهٔ هستی****دو روزی گو نباشد کشتی تمثال دریایی
گوه قتل مشتاقان فسوس قاتلست اینجا****ندارد خون کس رنگی مگر دستی به هم سایی
ز اعیان قطع کن افسانهٔ شکر و شکایت را****همان سطریست نامفهوم طوماری‌که نگشایی
نگردی از عروج نشئهٔ دیوانگی غافل****خمی دارد فلک هم از کلاه بی سر و پایی
جنون عشق توفان می‌کند در پردهٔ شوقم****گریبان می‌درٌد از بند بند نی دم نایی
به شوخیهای کثرت سعی وحدت بر نمی‌آید****چه سازد گر نسازد با خیالی چند تنهایی
به تمثالی که در چشمت سر و برگ چمن دارد****ز خود رنگی نمی‌کاهی‌که بر آیینه افزایی
وداع خودنمایی کن ز ننگ ذرگی مگذر****چوگم‌گشتی به چشم هرکه آیی آفتاب آیی
ازین عبرتسرا گفتم چه بردند آرزومندان****حقیقت محرمان‌گفتند: داغ ناشناسایی
به شغل‌گفتگو مپسند بیدل‌کاهش فطرت****به مضراب هوس تاکی چوتارساز فرسایی

غزل شمارهٔ 2800: بهار است ای ادب مگذار از شوق تماشایی

بهار است ای ادب مگذار از شوق تماشایی****به چندین رنگ و بوی خفته مژگانم زند پایی
خوشا شور دماغ شوق و گیرودار سودایی****قیامت پرفشان هویی جهان آتش‌فکن‌هایی
ز هر برگ گل این باغ عبرت در نظر دارم****کف افسوس چندین رنگ و بو بر یکدگر سایی
جهان پر بیحس است از ساز نیرنگی مشو غافل****هوایی می‌دمد وهم نفس بر نقش زیبایی
طرب کن گر پی محمل‌کشان صبح برداری****که این گرد جنون دارد تبسم خیمه لیلایی
به هر مژگان زدن سر می‌دهد در عالم آبم****خمستان در بغل اشک قدح‌کج‌کرده مینایی
به امید گشاد دل نگردی از خطش غافل****پی این مور می‌باشد کلید قفل صحرایی
به هر جا عشق آراید دکان عرض استغنا****سر افلاک اگر باشد نمی‌ارزد به سودایی
خراب جستجوی یکنفس آرام می‌گردم****شکست دل کنم تعمیر اگر پیدا شود جایی
ز جیب عاجزی چون آبله گل کرده‌ام بیدل****سر خوناب مغزی سایه پرورد کف پایی

غزل شمارهٔ 2801: به نمو سری ندارد گل باغ کبریایی

به نمو سری ندارد گل باغ کبریایی****ندمیده‌ای به رنگی که بگویمت کجایی
پی جستجوی عنقا به کجا توان رساندن****نه سراغ فهم روشن نه چراغ آشنایی
ره دشت عشق و آنگه من گشته گم درین ره****به سر چه خار بندم الم برهنه پایی
زده آفتاب و انجم به قبول بارگاهت****ز سر بریده بر سرگل طالع آزمایی
سر ریشه‌ام ندانم به کجا قرار گیرم****ته خاک هم نیاسود گل باغ خود نمایی
ز شکوه ملک صورت سربرگ و بارم این بس****که ز خاک اهل معنی کنم آبرو گدایی
همه تن چو سایه رنگم به صفا چه نسبت من****مگرم زنند صیقل به قبول جبهه سایی
من بیخبر کجایم که در دگر گشایم****ز تو آنچه وانمایم تویی آنکه وانمایی
ز جهان رمیدم اما نرهیدم آنقدرها****که هنوزهمچو صبحم قفسی‌ست با رهایی
خرد فسرده جولان چه دهد سراغ عرفان****بدرد مگرگریبان ز جنون نارسایی
چه شگرف دلربایی چه قیامت آشنایی****نه ز ماست عالم تو نه تو از جهان مایی
بم و زیر ساز امکان به ادبگه ثنایت****عرقی دمانده بیرون ز جبین تر صدایی
به صد انجمن من و ما سرو برگ ماست یکتا****همه موج یک محیطم همه خلق یک خدایی
به محیط عشق یارب به چه آبرو ببالیم****چو حباب کرده عریان همه را تنک ردایی
ز وصال مهرتابان چه رسد به سایه بیدل****روم از خود و تو گردم که تو درکنارم آیی

غزل شمارهٔ 2802: چو چینی شدم محو نازک ادایی

چو چینی شدم محو نازک ادایی****ز مو خط کشیدم به شهرت نوایی
فغان داغ دل شد ز بی دست و پایی****فسرد آتشم ای تپیدن‌کجایی
به آن اوج اقبالم از بی کسی ها****که دارد مگس بر سر من همایی
پر افشان شوقم خروشی‌ست طوقم****گرفتارم اما بقدر رهایی
کباب وصالم خرابست حالم****ز غم چون ننالم فغان از جدایی
نشد آخر از خون صید ضعیفم****سر انگشت پیکان تیرت حنایی
تری نیست در چشمهٔ زندگانی****ز خجلت نم جبهه دارم‌گدایی
فنا ساز دیدارکرد از غبارم****نگه شد سراپایم از سرمه‌سایی
تکلف مکن سازتقلید عنقا****ز عالم برآتا به رنگم برآیی
ببالد هوس در دل ساده لوحان****کند عکس در آینه خودنمایی
درین کارگاه هلاکت تماشا****چه بافد شب و روز جز کربلایی
نه آهنگ شوقی نه پرواز ذوقی****به بیکاری‌ام گشت بیمدعایی
هوایی نشد دستگیر غبارم****زمینم فرو برد از بیعصایی
به ساز خموشی شدم شهره بیدل****دو بالا زد آهنگم از بینوایی

غزل شمارهٔ 2803: چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی

چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی****رسایی مدان تا ز خود بر نیایی
چو رو یابد آیینهٔ بیحیایی****شود جوهر آرای دندان نمایی
چه مقدار آرایش خنده دارد****کف خاک و آنگه دماغ خدایی
متن بر غروری‌که مانند آتش****روی شعله‌ای چند و خاکستر آیی
نفس مایه را می‌کشد لاف هستی****به رسوایی بی‌زر و میرزایی
فلک غم ندارد ز آه ضعیفان****چه پروا هدف را ز تیر هوایی
درآیینهٔ هوش ما زنگ غفلت****نهفته‌ست چون فسق در پارسایی
به درد سرتهمت سرکشیها****من و عافیت صندل جبهه سایی
چو ریزد پر و بال من از تپیدن****شکست قفس را شود مومیایی
سخن کرد توفانی انفعالم****شنا داد ساز مرا تر صدایی
قناعت کند مرکز آبروبت****شود قطره‌گوهر به صبرآزمایی
اگرکشتی آسمان غرق‌گردد****قلندر ندارد غم ناخدایی
دربن انجمن غیر عبرت چه دارد****غرورنی‌و خجلت بوریایی
به هستی من وما ضروریست بید‌ل****نفس نیست جز مایهٔ خود ستایی

غزل شمارهٔ 2804: حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی

حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی****مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی
آیینه وتسلیم فضولی چه خیالست****رنگی ننماییم‌که آنرا ننمایی
وقست‌که چون آبله ازپوست برآییم****کز خویش برون می‌کشدم تنگ قبایی
از بسکه به دل ناخن تدبیر شکستم****چون غنچه دمید از نفسم عقده گشایی
خوشباش که کس مانع آزادگیت نیست ***عالم همه راه است گر از خویش برآیی
ای حسن معیت ز فریبت نگهم سوخت****یک پرده عیانترکه بسی دور نمایی
برگنج همان صورت ویرانه نقابست****پوشد مگرت بندگی آثار خدایی
در بحر چرا قطرهٔ ما بحر نباشد****در بزم کریمان چه خیالست گدایی
از لاف حذرکن که درین عرصه مبادا****پرواز فروشی و فسردن به درآیی
رفع هوس از طینت مردم چه خیالست****زبن قافله بیرون نرود هرزه درآیی
نتوان شدن از وهم وجود و عدم آزاد****با دام و قفس ساز که دور است رهایی
حاصل نکنی صندل درد سر هستی****بیدل به ره عشق اگر جبهه نسایی

غزل شمارهٔ 2805: در زندگی نگشتیم منظور آشنایی

در زندگی نگشتیم منظور آشنایی****افتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی
همکسوت حبابم عریانیم نهان نیست****چون من ندارد این بحر شخص تنک ردایی
بعد از فنا غبارم شور قیامت انگیخت****بر خاک من ستم کرد فریاد سرمه‌سایی
خوان مآل هستی عبرت نصیبیی داشت****شد سیر هر کس اینجا از خوردن قفایی
در کارگاه تجدید حیران رنگ و بو باش****چندین بهار دارد گلزار بیوفایی
مینا نخورده بر سنگ کم رست از دل تنگ****پهلو تهی کن از خویش در بزم پست جایی
کیفیت مروت در چشم دوستان بست****مژگان مگر ببندند تا گل کند حیایی
جز عبرتی که داریم دیگر چه وانماییم****آیینه کرد ما را نیرنگ خودنمایی
جایی که ناتوانش بگرفت خس به دندان****انگشت زینهارست گر قد کشد عصایی
همت زترک دنیا بر قدر خود چه نازد****مژگان بلند شد لیک مقدار پشت پایی
جیب دریدهٔ صبح مکتوب این پیام است****کای بیخبر چنین باش دنیاست خنده جایی
اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست****بیدل ز دور داریم در گوش همصدایی

غزل شمارهٔ 2806: در گرفته‌ست زمین تا به فلک بی‌سروپایی

در گرفته‌ست زمین تا به فلک بی‌سروپایی****ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی
خاک خور تا نخوری عشوهٔ اسباب تکلف****جغد ویرانه شوی به که کنی خانه خدایی
هرکجاکوکب اقبال جنون ناز فروشد****تاج شاهی‌ست غبار قدم آبله پایی
عبرت‌آباد جهان فرصت افسوس ندارد****مژه بر هم زدن است آن کف دستی که بسایی
فیض اقبال قناعتکدهٔ فقر رساتر****می‌کند سایهٔ دیوار درین گوشه همایی
زین تماشاکده حیرانی ما رنگ نگیرد****ورق آینه مشکل که توان کرد حنایی
حسن تحقیق گر از عین و سوی پرده گشاید****تری و آب بهم نیست به این تنگ قبایی
غیرت مهر نتابد اثر هستی انجم****صرفهٔ ماست که در آینهٔ ما ننمایی
شعله‌ای خواست به مهمانی خاشاک اجازت****گفت در من نتوان یافت مرا گر تو بیایی
می‌کشم هر نفس از جیب تپیدن سر دیگر****دارم از گرد رهت آینهٔ بی‌سروپایی
چشم برروی تونگشودکسی غیر نقابت****محو گیر آینه و عکس که از پرده برآیی
بیدل از ما نتوان خواست چه افغان چه ترنم****نی این بزم شکسته‌ست نفس در لب نایی

غزل شمارهٔ 2807: درتن ویرانه بی‌سعی قناعت وانشد جایی

درتن ویرانه بی‌سعی قناعت وانشد جایی****به دامن پاکشیدم یافتم آغوش صحرایی
به سعی خویش می‌نازم‌که بااین نارساییها****شدم خاک و رساندم دست تا نقش‌کف پایی
نمی‌باشد پریشان بالی نظاره شبنم را****به دیوان تحیر نیست بر هم خورده اجزایی
دلت مرد از سخن سازی در عزم خموشی زن****که جز ضبط نفس اینجا نمی‌باشد مسیحایی
درین دریا نگاهی آب ده سامان مستی کن****که دارد هر حیا جامی و هر قطره مینایی
نفس سرمایهٔ این چار سوییم ای هوس شرمی****بضاعتها پر افشانی‌ست کو سودی چه سو‌دایی
ز خواب غفلت هستی‌که تعبیر عدم دارد****توان بیدار گردیدن اگر برخود زنی پایی
ز یادت رفته است افسانهٔ بزم ازل ورنه****نمی‌باشد جز افسون سخن پنهان و پیدایی
جهانی صید حیرت بود هر جا چشم واکردم****ندیدم چون گشاد بال مژگان چنگ گیرایی
به درد بی‌نگاهی درهم افشردست مژگانم****خرامی تا رساند حیرت آغوش پهنایی
ندانم فرش تسیلم سر راه که ام بیدل****به دامن گردی از خود داشتم افشانده‌م جایی

غزل شمارهٔ 2808: ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی****غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایی
تحیر تو ز فکر دو عالمم پرداخت****به جلوه‌ات‌که نه دین دارم و نه دنیایی
نشسته‌ام به ادبگاه مکتب تحقیق****هزار اسم گره بسته در معمایی
رموز حیرت آیینه کیست در یابد****اقامت در دل نیست بی‌تقاضایی
مقیم کنج خرابات زحمتیم همه****گمان مبر که برون افتد از خمش لایی
ز ساز دهر مگو کوک عبرتست اینجا****سپند سوخته‌ای یا ترنگ مینایی
نشانده است جهان را در آتشی که مپرس****جمال در نظر و انتظار فردایی
درین قلمرو وحشت چه مردمک چه نگاه****جنون دمانده خط از نقطهٔ سویدایی
نظر به حیرت تصویر هند باخته‌ام****کزین سیه قلمان برنخاست لیلایی
به آن خمی‌که جنون چین دامنم پرداخت****چو گردباد شکستم کلاه صحرایی
چو صبح می‌روم از خویش تاکجا برسم****به هر نفس زدنم پرگشاست عنقایی
غرور خودسری از پست‌فطرتان بید‌ل****دمیده آبله‌ای چند ازکف پایی

غزل شمارهٔ 2809: شور گمگشتگی‌ام زد به در رسوایی

شور گمگشتگی‌ام زد به در رسوایی****حیف همت که شود منفعل عنقایی
ننگ هوش است که چون عکس درین دشت سراب****آب آیینه کند کشتی کس دریایی
خلقی از لاف جنون شیفتهٔ آگاهیست****توبه خمیازه مبر عرض قدح پیمایی
شمع با ماندنش از خویش گذشت آخر کار****پشت پای است ز سر تا به قدم بی‌پایی
در مقامی که نفس نعل در آتش دارد****خنده می‌آیدم از غفلت بی‌پروایی
یاد آن قامت رعنا به تکلف نکنی****که مبادا روی از خویش و قیامت آیی
حسرت باده کشی نیست کم از آتش صور****کوهها رفت به باد از هوس مینایی
سعی مطرب نشود چاره گر کلفت دل****این گره نیست که ناخن زنی و بگشایی
شور هنگامهٔ افلاک و خروش دل خاک****بی صدا تر ز دو دست است چو بر هم سایی
حرف عشق انجمن آرای خروشست اینجا****بند نی گردد اگر لب بهم آردنایی
خواب در دیدهٔ ارباب قناعت تلخ است****بوریا گر نکند مخملی و دیبایی
هیج جا نیست تهی جای بهم جوشیدن****شش جهت عالم عنقاست پر از تنهایی
شعله را جز ته خاکسترش آرام کجاست****جهد آن کن تو در سایهٔ خویش آسایی
بیدل این ما و منت حایل آثار صفاست****نفسی آینه باشی که نفس ننمایی

غزل شمارهٔ 2810: عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی

عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی****به قلب آسمانها می‌زنم از آه هیهایی
ز سامان دو عالم آرزو مستغنی‌ام دارد****شبستان خط جام و حضور شمع و مینایی
دمیدن گو نباشد آبیار ریشهٔ جهدم****نهال داغ حرمان را زمینگیری است بالایی
نیاز خاک راه ناامیدی بایدم کردن****دل خون‌گشته در دستی سر فرسوده در پایی
سراغ خون من از گرد رنگ‌گل چه می‌پرسی****به یاد دامن او می‌کشم آخر سر از جایی
چراغ حیرتم چون لاله در دست است معذورم****رهی گم کرده‌ام در ظلمت آباد سویدایی
درین گلشن میسر نیست ترک احولی کردن****که در هر برگ گل آیینه دارد حسن رعنایی
ز نفی ما و من اثبات وحدت کرد آگاهی****حبابی چند از خود رفت و بیرون ریخت دریایی
نبود امیدی از جام سلامت غنچهٔ ما را****هم از جوش شکست رنگ پرکردیم مینایی
ندامت مایه‌ایم ای یأس آتش زن به عقبا هم****که امروز زیانکاران نمی‌ارزد به فردایی
دل ازکف داده‌ام دیگر زکلفتها چه می‌پرسی****به سامان غبارم دامن افشانده‌ست صحرایی
من بیدل حریف سعی بیجا نیستم زاهد****تویی و قطع منزلها من ویک لغزش پایی

غزل شمارهٔ 2811: ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی

ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی****چون آبله صحرایی و چون ناله هوایی
از پردهٔ ناموسی افلاک کشیدیم****ننگی که کشد لاغری از تنگ قبایی
گامی به رهت نازده در خاک نشستیم****چون اشک به این رنگ دمید آبله پایی
جرأت هوس طاقت دوری نتوان بود****زخم است همه گر مژه واری‌ست جدایی
دل مایل تحریر سجودی‌ست که امروز****نقش قدم او ورقی کرده حنایی
ای آینه گرد نفسی بیش ندارم****زین بیش مرا در نظر من ننمایی
همت نپسندد که به این هستی موهوم****چون عکس در آیینه کنم خانه خدایی
درکشور یأسی که سحر خندهٔ شام است****خفاش شوی به که دهی عرض همایی
زین جوش غباری که گرفته‌ست جهان را****فتح در خیبر کن اگر چشم گشایی
تا چند خراشد اثر لاف گلویت****داوود نخواهی شدن از نغمه سرایی
گر چون مه نو سرکشی از منظر تسلیم****بوسد لب بامت فلک از عجز بنایی
بر همزن کیفیت یکتایی ما نیست****این سجده که بر پیکر مابست دوتایی
بیدل تهی از خویش شدی ما و منت چیست****ای صفر بر اعداد تعین نفزایی

غزل شمارهٔ 2812: نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی

نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی****نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی
به غفلت ساخت دل تا وارهید از غیرت امکان****چه‌ها می‌سوخت این آیینه گر می‌داشت بینایی
مزاج عافیت یکسر شکست آماده است اینجا****همه گر سنگ باشد نیست بی‌اندوه مینایی
بلد عشق است از سر منزل مجنون چه می‌پرسی****که اینجا خانه‌ها چون دیدهٔ آهوست صحرایی
خیال زندگی پختن دماغ هرزه می‌خواهد****همه گر دل شود آیینه‌ات آن به که ننمایی
علف خواری نباید سر کشد از حکم گردونت****که دوش از بار اگر دزدی به زیر چوب می‌آیی
ز ننگ اعتبار پوچ هستی بر نمی‌آید****عدم کرد از ترحم پیکر ما را هیولایی
نوایی از صدف گل می‌کند کای غافل از قسمت****لب خشکی که ما داریم دربایی‌ست دریایی
به خاموشی مباش از نالهٔ بی‌رنگ دل غافل****نفس چندین نیستان ریشه دارد از لب نایی
به خواب ناز هم زان چشم جادو می‌کشد قامت****به انداز بلندیهای مژگان فتنه بالایی
نهان می‌دارد از شرم تکلم لعل خاموشش****چو بند نیشکر در بوس هم ذوق شکرخایی
هلال اوج قدر از وضع تسلیم تو می‌بالد****فلک فرشی گر از خود یک خم ابرو فرود آیی
ندانم با که می‌باید درین ویرانه جوشیدن****به هرمحفل‌که ره بردم چو شمعم سوخت تنهایی
هوای دامن او گر نباشد شهپر همت****که بر می‌دارد از مشت غبارم ناتوانایی
چه سان از سستی طالع ز پا افتاده‌ام بیدل****که تمثال ضعیفم را کند آیینه دیبایی

غزل شمارهٔ 2813: نقش ما شد وبال یکتایی

نقش ما شد وبال یکتایی****برد طاووس عرض عنقایی
نفس آمد برون جنون به بغل****کرد آشفته‌گرد صحرایی
چیست ما و من تو در عالم****انفعال غرور پیدایی
عمرها شد ز جنس ما گرم است****روز بازار عبرت آرایی
تا ابد باید از خیال گذشت****یک قلم دینه است فرودآیی
ای هوا ناقهٔ هوس محمل****به کجا می‌روی و می‌آیی
برده‌ای سر به آسمان غرور****خاک ناگشته کی فرود آیی
صحبت ادبار بی کسی آورد****عالمی داشته است تنهایی
شش جهت چشم زخم می‌بارد****جهد آن کن که هیچ ننمایی
وصل دیدیم و هجر فهمیدیم****خاک در چشم ناشناسایی
بیدل از آسیای چرخ مخواه****غیر اشغال کف بهم سایی

غزل شمارهٔ 2814: چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی

چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی****تعیّن است کمی هم مباد بیش برآیی
ز سیر غنچه و گل زخمی هوس نتوان شد****خوش آنکه غوطه زنی در دل و ز ریش برآیی
به قد شعله ز آتش دمد کلاه شکستن****تو هم بناز به خود هر قدر به خویش برآیی
بهشت عافیتت گوشهٔ دل‌ست مبادا****چو اشک آبله‌ای بر هزار نیش برآیی
بس است جرات نظاره ننگ مشرب الفت****به گرد حسن مگرد آنقدرکه ریش برآیی
سراغ امن ندارد غبار شهرت عنقا****ز خلق آنهمه واپس مرو که پیش برآیی
فریب‌کسوت وهمت ره یقین زده بیدل****ز رنگ خویش برآ تا به رنگ خویش برآیی

غزل شمارهٔ 2815: دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی

دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی****چو ناله دامن صحرا به کف ز خانه برآیی
به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست گزیرت****چو مو زپرده چه لازم به ذوق شانه برآیی
گر التزام جنون نیست سعی گوشهٔ فقری****مگر ز جرگهٔ یاران به این بهانه برآیی
شعار طبع رسا نیست انتظار مواعظ****ز توسنی است که محتاج تازیانه برآیی
چو موج گوهر اگر بگذری ز فکر تردد****برون نرفته ازین بحر برکرانه برآیی
زجا درآمدن آنگه به حرف پوچ حیاکن****نه کودکی که به صورت دهل زخانه برآیی
چو مور نقب قناعت رسان به کنج غنایی****که پر بر آری و از احتیاج دانه برآیی
زگوشهٔ دل جمع آن زمان دهند سراغت****که همچو فرصت آسودن از زمانه برآیی
به خاک نیز پر افشان فتنه‌ای‌ست غبارت****بخواب آنهمه کز عالم فسانه برآیی
به خود ستایی بیهوده شرم دار ز همت****که لاف دل زنی و بیدل از میانه برآیی

غزل شمارهٔ 2816: سبکساری‌ست هرگه در نظرها بیدرنگ آیی

سبکساری‌ست هرگه در نظرها بیدرنگ آیی****به این جرات مبادا چون شرر مینا به سنگ آیی
به انداز تغافل نیم رخ هم عالمی دارد****چرا مستقبل مردم چو تصویر فرنگ آیی
ز ما و من جهانی شیشه زد بر سنگ نومیدی****در قلقل مزن چندان که در پای ترنگ آیی
همه گر جبن باشد از طریق صلح کل مگذر****چو غیرت تا کجا با هر که پیش آیی به جنگ آیی
حیا سامانی این مقدار رسوایی نمی‌خواهد****که چون فواره هر چند آب‌گردی درشلنگ آیی
خمار، آفت‌کشیها دارد از ساغرکشی بگذر****که می‌اندیشم از خمیازه در کام نهنگ آیی
بساط لاف چندین انفعالی درکمین دارد****حذر زان وسعت دامن که زیر پای لنگ آیی
کسی با برق بی زنهار فرصت برنمی‌آید****به افسون نفس تا چند در باد تفنگ آیی
سخن دردسر است اما متن بر خامشی چندان****که چون آیینه از ضبط نفس در زیر زنگ آیی
درآن محفل به ظرف وهم وظن کم می‌رسد فطرت****مگر گردون شوی تا قابل یک کاسه بنگ آیی
همین در کسوت وهم است سیر باغ امکانت****بپوش از هر دو عالم چشم اگر زین جامه تنگ آیی
به سامانست بیدل عشرتت در خورد همواری****به سیر این چمن باید روی آیی که رنگ آیی

غزل شمارهٔ 2817: گه به رو می‌دوی و گاه به سر می‌آیی

گه به رو می‌دوی و گاه به سر می‌آیی****نیستی اشک چرا اینهمه تر می‌آیی
درد فرصت ز هجوم املت باز نداشت****سنگها بسته به دامان شرر می‌آیی
زین تخیل که فشرده‌ست دماغ هوست****قطره نارفته به انداز گهر می‌آیی
شعله‌ات گو نفسی چند به پرواز تند****آخر از ضبط نفس در ته پر می‌آیی
خواب غفلت چقدر گرد پریشان نظری‌ست****به وطن خفته ز تشویق سفر می‌آیی
عالمی در نفس سوخته خون می‌گردد****تا تو یک نالهٔ پرواز اثر می‌آیی
پایه‌ات آنهمه از خاک نچیده‌ست بلند****تا کجاها به سر آبله بر می‌آیی
نفی اوهام ز اثبات یقین خالی نیست****هر چه شب رفته‌ای از خویش سحر می‌آیی
آخر از جلوهٔ تحقیق به حیرت زدن‌ست****وعده وصل است و تو آیینه به بر می‌آیی
نه دل آیینه و نی دیده تماشا قابل****حیرت این است که در دل به نظر می‌آیی
می‌شود هر دو جهان یک مژه آغوش هوس****تا تو همچون نگه از پرده به در می‌آیی
بیدل این انجمن شوق فسردنکده نیست****همچو پرواز به افشاندن پر می‌آیی

غزل شمارهٔ 2818: حبابت ساغر و با بحر توفان پیش می‌آیی

حبابت ساغر و با بحر توفان پیش می‌آیی****حذر کز یکنفس تنگی برون از خویش می‌آیی
حلاوت آرزوییها گزند آماده است اینجا****همه گر در عسل پا افشری بر نیش می‌آیی
در آن محفل که ناز آدمیت خرس و بز دارد****محاسن می‌فروشی هرقدر با ریش می‌آیی
برو آنجا که سقف سیمکار و قصر زر باشد****تو شیطانی کجا درکلبهٔ درویش می‌آیی
در اهل مزبله‌گند حدث تاثیرها دارد****خباثت پیشه‌کن دنیاست آخر پیش می‌آیی
چه افسون اینقدرها دارد از قرب دلت غافل****که منزل در بغل گم‌کرده دوراندیش می‌آیی
به عریانی سر یک رشته دامانت نمی‌گیرد****جنون‌کن گر برون از عالم تشویش می‌آیی
حباب نقد هستی امتحانی دارد از صفرت****کمی هم زین میان گر رفته باشی بیش می‌آیی
همین آوازم از دلهای درد آلود می‌آید****که مرهم شو اگر بر آستان ریش می‌آیی
بهارت بیدل آخر در چه گلزار آشیان دارد****که عمری شد به چندین رنگ پیش خویش می‌آیی

غزل شمارهٔ 2819: ای‌که در دیر و حرم مست کرم می آیی

ای‌که در دیر و حرم مست کرم می آیی****دل چه دارد که درپن غمکده کم می‌آیی
جوهر ناز چه مقدار تری می‌چیند****که به حسرتکدهٔ دیدهٔ نم می‌آیی
اینقدر سلسلهٔ نازکه دیده‌ست رسا؟****عمرها شد که به هر سو نگرم می آیی
صمدی لیک دربن انجمن عجز نگاه****به چمن سازی آثار صنم می آ‌یی
چقدر لطف تو فریاد رس بی بصریست****که به چشم همه کس دیر و حرم می آیی
عقل و حس غیر تحیر چه طرازد اینجا****کز حدوث آینه پرداز قدم می آیی
عرض تنزیه به تشبیه نمی‌آید راست****سحر کاریست که معنی به رقم می آ‌یی
فقر نازدکه به تجرید نظر دوخته‌ای****جاه بالد که به سامان حشم می‌آیی
ای نفس آمد و رفت هوست داغم کرد****می‌رو‌ی سوی عدم باز عدم می آیی
چشم تا بسته‌ای آفاق سواد مژه است****صد شق خامه ز یک نقطه بهم می آیی
چینت از دامن آرام به هر جا گل کرد****ذره تا مهر به آرایش هم می آیی
انتظار تو به هر رهگذرم دارد فرش****هر کجا پای نهی پا به سرم می آ‌یی
کم آرایش تسلیم نگیری زنهار****ابروی نازی اگر مایل خم می ا‌یی
چه ضرور است کشی رنج وداعم بیدل****می‌روم من به مقامی که تو هم می‌آیی

غزل شمارهٔ 2820: بر هرگلی دمیده‌ست افسون آرزوبی

بر هرگلی دمیده‌ست افسون آرزوبی****بوی شکسته رنگی رنگ پریده بویی
ناموس ناتوانی افتاده بر سر هم****رنگ شکسته دارد بر ششجهت غلویی
سازی که چینی دل ناز ترنمش داشت****روشن شد آخر کار از پرده تار مویی
درکاروان هستی یک جنس نیستی بود****زین چار سو گزیدیم دکان چارسویی
تدبیر خانمانت در عشق خنده دارد****کشتی شکسته آنگه غمخواری سبویی
از هر سری درین بحر ناز حباب گل کرد****مست شناست اینجا بیمغزی کدویی
تا چشم باز کردیم با تو چه ساز کردیم****بر ما چو نی ستم کرد آوازی و گلویی
چون‌گرد باد زین دشت صد نخل بی‌ثمر رست****ما نیزکرده باشیم بی پا و سر نمویی
جوش و خروش عشقیم زیر و بم هوس چیست****هر پشه در طنینش دارد نهنگ هویی
هستی همان عدم بود، نی کیفی و نه کم بود****در هر لب و دهانی من داشته‌ست اویی
در معبدی که پاکان از شرم آب گشتند****ما را نخواست غفلت تر دامن وضویی
چون شمع تا رسیدیم در بزمگاه قسمت****یاران نشاط بردند ما داغ شعله خویی
دل بر چه داغ مالیم سر بر چه سنگ ساییم****ما را نمی‌دهد بار آیینه پیش رویی
بیدل گذشت خلقی ماْیوس تشنه‌کامی****غیر از نفس درین باغ آبی نداشت جویی

غزل شمارهٔ 2821: به ناقوسی دل امشب از جنون خورده‌ست پهلویی

به ناقوسی دل امشب از جنون خورده‌ست پهلویی****بر این نُه دیر آتش می‌زنم سر می‌دهم هویی
ز فیض وحشتم همسایهٔ جمعیت عنقا****چو دل دارم به پهلو گوشهٔ از عالم آنسویی
به هر بی‌دست و پایی سیر گلزاری دگر دارم****سرشکی رفته‌ام از خویش اما تا سرکویی
بساط خاک عرض دستگاهم برنمی‌دارد****چو ماه نو به گردونم اگر بالم سر مویی
محیط ناز کانجا زورق دلهاست توفانی****حبابش گردش چشم است و موج ایمای ابرویی
خم هر سطر سنبل صد جنون آشفتگی دارد****درین گلشن مگر واکرده‌ای طومار گیسویی
ختن می‌گردد از ناف غزالان‌کاسه‌ها برکف****سزد کز زلف مشکینت کند دریوزهٔ بویی
سری داربم الفت نشئهٔ سودای فرمانت****به جولانگاه تسلیم از تو چوگانها ز ما گویی
نوای عندلیبان نکهت‌گل شد در این صحرا****مگر مینا به قلقل واکشد حرف از لب جویی
زمنزل نیست بیرون هر چه می‌بینی درین صحرا****تو بنما جاده تا من هم دهم عرض تک وپویی
شعور آیینهٔ بیطاقتی ترسم کند روشن****به خاک بیخودی دارد غبارم سر به زانویی
به یک عالم ترشرو کارم افتاده‌ست و ممنونم****شکست رنگ صفرای طمع می‌خواست لیمویی
ز خواب بیخودی مشکل که بردارم سر مژگان****به زیر سایه‌ام دارد نهال ناز خودرویی
به خاک عاجزی چون بوریا سرکرده‌ام بیدل****مگر زین ره نشانم نقش آرامی به پهلویی

غزل شمارهٔ 2822: به وحشت برنمی‌آیم ز فکر چشم جادویی

به وحشت برنمی‌آیم ز فکر چشم جادویی****چو رم دارم وطن در سایهٔ مژگان آهویی
به بزمت نیست ممکن جرأت تحریک مژگانم****نی‌ام آیینه اما از تحیر برده‌ام بویی
نگردی ای صبا بر هم زن هنگامهٔ عهدم****که من مشت غباری کرده‌ام نذر سر کویی
به پیری هم ز قلاب محبت نیستم ایمن****قد خم‌گشته جیبم می‌کشد تا ناز ابرویی
جهانی نقد فطرت در تلاش شبهه می‌بازد****یقین مزد تو گر پیدا نمایی همچو من رویی
سر تسلیم می‌دزدم به بالین پر عنقا****چه سازم در خم نُه چرخ پیدا نیست زانویی
سراغ از حیرت من کن رم لیلی نگاهان را****برون از چشم مجنون نیست نقش پای آهویی
دو عالم معنی آشفته حالی در گره دارم****دل افسرده‌ام مهریست بر طومار گیسویی
دماغ آشفتگان را مهرهٔ سودا اثر دارد****برای زلف سازید از دلم تعویذ بازویی
به رنگی ناتوانم در تمنای میان او****که گرداند عیان مانند تصویرم سر مویی
محال است آنچه می‌خواهم خیالست اینکه می‌بینم****مقابل کرده‌اند آیینهٔ من با پریرویی
خیال نیست. سیر شبستانی دگر دارد****چو شمع کشته سر دزدیده‌ام درکنج زانویی
درین‌گلشن چو بوی گل مریض وحشتی دارم****که خالی می‌کند صد بستر از تغییر پهلویی
بهار راحت از پاس نفس گل می‌کند بیدل****به رنگ گل ندارم زین چمن سررشتهٔ بویی

غزل شمارهٔ 2823: بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی

بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی****ختن فکری که بندد آشیان در حلقهٔ مویی
سحر آهی که جوشد با هوای سیر گلزاری****گهر اشکی‌که غلتد در غبار حسرت کویی
ز پای مور تا بال مگس صد بار سنجیدم****نشد بی اعتباریهای من سنگ ترازویی
چو گل امشب به آن رنگ آبرو برخوبش می‌بالم****که پنداری به خاک پای او مالیده‌ام رویی
به صد الفت فریبم داد اما داغ کرد آخر****گل اندام سمن بویی چمن رنگ شرر خویی
سر سوداپرست آوارگی تا کی کشد یارب****گرفتم بالشی دیگر ندارم کنج زانویی
تلاش دست از ترک تعلق می‌شود ظاهر****ز دنیا نیست دل برداشتن بی‌زور بازویی
ز درد مطلب نایاب بر خود می‌تپد هرکس****جهان‌گردی‌ست توفان بردهٔ جولان آهویی
وداع فرصت دیدار بی‌ماتم نمی‌باشد****ز مژگان چشم قربانی پریشان‌کرده گیسویی
قد خم‌گشته‌ای در رهن صد عقبا امل دارم****به این دنباله داریها کم افتاده‌ست ابرویی
بنای محض قانع بودن‌ست از نقش موهومم****که من چون موی چینی نیستم جزسایهٔ مویی
درین گلشن ز بس تنگست بیدل جای آسودن****نگردانید گل هم بی شکست رنگ پهلویی

غزل شمارهٔ 2824: تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی

تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی****ای آینه بر ما نتوان بست دورویی
ناموس حیا بر تو بنازدکه پس از مرگ****با خاک اگر حشر زند جوش نرویی
هوشی که چها دوخته‌ای از نفسی چند****چاک دو جهان را به همین رشته رفویی
ترتیب دماغت به هوس راست نیاید****خود را مگر ای غنچه‌کنی جمع و ببویی
از صورت ظاهر نکشی تهمت غایب****باور مکن این حرف که گویند تو اویی
زبن خرقه برون تاز و در غلغله واکن****چون نی به نیستان همه تن بند گلویی
حسن تو مبرا ز عیوبست ولیکن****تا چشم به خود دوخته‌ای آبله رویی
هر چندکه اظهار جمال از تو نهفتند****اما چه توان‌کردکه پرآینه خویی
گر یک مژه جوشی به زبان نم اشکی****سیراب‌تر از سبزهٔ طرف لب جویی
تا چینی دل‌کاسه به خوان تو نچیند****گر خود سر فغفور برآیی دو سه مویی
تا آب تو نم دارد وگردیست ز خاکت****در معبد عرفان نه تیمم نه وضویی
کو جوش خمستان و تماشای بهارت****زبن ساز که گل در سبدومی به سبویی
غواصی رازت به دلایل چه جنون است****در قلزم تحقیق شنا خوانده کدویی
ای شمع خیال آینه از رنگ بپرداز****رنگی‌که نداری عرقی‌کن‌که بشویی
فهمی به‌کتاب لغز وهم نداری****آن روزکه پرسند چه چیزی تو چه‌گویی
ای مرکز جمعیت پرگار حقیقت****گر از همه سو جمع‌کنی دل همه سویی
بیدل من و ما از تو ببالد، چه خیال است****هر چند تو او نیستی آخر نه از اویی

غزل شمارهٔ 2825: محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی

محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی****گر همه مژکان گشود آغوش دانستم تویی
حرف غیرت راه می‌زد از هجوم ما و من****بر در دل تا نهادم گوش دانستم تویی
مشت خاک و اینهمه سامان ناز اعجاز کیست****بیش ازین از من غلط مفروش دانستم تویی
نیست ساز هستی‌ام تنها دلیل جلوه‌ات****با عدم هم گر شدم همدوش دانستم تویی
محرم راز حیا آیینه دار دیگر است****هر چه شد از دیده‌ها روپوش دانستم تویی
غفلت روز وداعم از خجالت آب کرد****اشک می‌رفت و من بیهوش دانستم تویی
بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم****شعله‌ای را یافتم خاموش دانستم تویی

غزل شمارهٔ 2826: به عجز کوش ز نشو و نما چه می‌جویی

به عجز کوش ز نشو و نما چه می‌جویی****به خاک ریشهٔ توست از هوا چه می‌جویی
دل گداخته اکسیر بی‌نیازی‌هاست****گداز درد طلب کیمیا چه می‌جویی
سراغ قافلهٔ عمر سخت ناپیداست****ز رهگذار نفس نقش پا چه می‌جویی
به هر چه طرف کنندت رضا غنیمت دان****زکارگاه فنا و بقا چه می‌جویی
به فکر خلق متن هرزه سعی جهل مباش****محیط ناشده زین موج‌ها چه می‌جویی
محیط شرم بقدر عرق گهر دارد****هنوز آب نه‌ای از حیا چه می‌جویی
به دام‌گاه جسد پرفشانی انفاس****اشاره‌ای‌ست کزین تنگنا چه می‌جویی
هزار سال ره اینجا نیاز یک‌قدم است****زخود برآی زفکر رسا چه می‌جویی
زبان حیرت آیینه این نوا دارد****که ای جنون زده خود را ز ما چه می‌جویی
به ذوق دل نفسی طوف خویش کن بیدل****تو کعبه در بغلی جابجا چه می‌جویی

غزل شمارهٔ 2827: چو محو عشق شدی رهنما چه می‌جویی

 

چو محو عشق شدی رهنما چه می‌جویی****به بحر غوطه زدی ناخدا چه می‌جویی
متاع خانه آیینه حیرت است اینجا****تو دیگر از دل بیمدعا چه می‌جویی
عصا ز دست تو انگشت رهنما دارد****توگرنه‌کوردلی از عصا چه می‌جویی
جز این‌که خرد کند حرص استخوان ترا****دگر ز سایهٔ بال هما چه می‌جویی
به سینه تانفسی هست‌دل پریشان است****رفوی جیب سحر از هوا چه می‌جویی
سر نیاز ضعیفان غرور سامان نیست****به غیر سجده ز مشتی گیا چه می‌جویی
صفای دل نپسندد غبار آرایش****به دست آینه رنگ حنا چه می‌جویی
ز حرص دیدهٔ احباب حلقهٔ دام است****نم مروت ازین چشمها چه می‌جویی
چو شمع خاک شدم در سراغ خویش اما****کسی نگفت که در زیر پا چه می‌جویی
ز آفتاب طلب شبنم هوا شده‌ایم****دل رمیدهٔ ما را زما چه می‌جویی
بجز غبار ندارد تپیدن نفست****ز تار سوخته بیدل صدا چه می‌جویی

پایان//قائمیه                  قبلی

دسته بندي: شعر,دیوان بیدل دهلوی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد