close
دانلود آهنگ جدید
برگزیده اشعار احمد شاملو3

فوج

برگزیده اشعار احمد شاملو3
امروز دوشنبه 30 دی 1398
تبليغات تبليغات

برگزیده اشعار احمد شاملو3

برگزیده اشعار احمد شاملو3

سرودِ مردی که تنها به راه می رود

1

 

در برابرِ هر حماسه من ایستاده بودم.

 

و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می کشد

از پنجره ی کوتاهِ کلبه به سپیداری خشک نظر می دوزد؛

به سپیدارِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.

و مردی که روزهمه روز از پسِ دریچه های حماسه اش نگرانِ کوچه بود، اکنون با خود می گوید:

 

« اگر سپیدارِ من بشکفد، مرغِ سیا پرواز خواهد کرد.

« اگر مرغِ سیا بگذرد، سپیدارِ من خواهد شکفت

 

و دریانوردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده است

در قلبِ خود دیگر به بهار باور ندارد،

چرا که هر قلب روسبی خانه یی ست

و دریا را قلب ها به حلقه کشیده اند.

 

و مردی که از خوب سخن می گفت، در حصارِ بد به زنجیر بسته شد

چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی حجاب به کوچه نمی شد.

چرا که امید تکیه گاهی استوار می جُست

و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود.

 

و مردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده است، در جُستجوی تخته پاره ی دیگر تلاش نمی کند زیرا که تخته پاره، کشتی نیست

زیرا که در ساحل

مردِ دریا

بیگانه یی بیش نیست.

 

2

 

با من به مرگِ سرداری که از پُشت خنجر خورده است گریه کن.

 

او با شمشیرِ خویش می گوید:

« برای چه بر خاک ریختی

خونِ کسانی را که از یارانِ

من سیاهکارتر نبودند؟

 

و شمشیر با او می گوید:

« برای چه یارانی برگزیدی

که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟

و سردارِ جنگ آور که نامش طلسمِ پیروزی هاست، تنها، تنها بر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاکِ خونین می زند:

« کجایید، کجایید هم سوگندانِ من؟

شمشیرِ تیزِ من در راهِ شما بود.

ما به راستی سوگند خورده بودیم...»

 

جوابی نیست؛

آنان اکنون با دروغ پیاله می زنند!

 

« کجایید، کجایید؟

بگذارید در چشمانِتان بنگرم...»

 

و شمشیر با او می گوید:

« راست نگفتند تا در چشمانِ تو نظر بتوانند کرد...

به ستاره ها نگاه کن:

هم اکنون شب با همه ی ستارگانش از راه در می رسد.

به ستاره ها نگاه کن

چرا که در زمین پاکی نیست...»

 

و شب از راه در می رسد

بی ستاره ترینِ شب ها!

چرا که در زمین پاکی نیست.

زمین از خوبی و راستی بی بهره است

و آسمانِ زمین

بی ستاره ترینِ آسمان هاست!

 

3

 

و مردی که با چاردیوارِ اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می کشد از دریچه به کوچه می نگرد:

از پنجره ی رودررو، زنی ترسان و شتابناک، گُلِ سرخی به کوچه می افکند.

عابرِ منتظر، بوسه یی به جانبِ زن می فرستد

و در خانه، مردی با خود می اندیشد:

 

« بانوی من بی گمان مرا دوست می دارد،

این حقیقت را من از بوسه های عطشناکِ لبانش دریافته ام...

بانوی من شایسته گیِ عشقِ مرا دریافته است!»

 

4

 

و مردی که تنها به راه می رود با خود می گوید:

 

« در کوچه می بارد و در خانه گرما نیست!

حقیقت از شهرِ زندگان گریخته است؛ من با تمامِ حماسه هایم به گورستان خواهم رفت

و تنها

چرا که

به راست ْراهیِ کدامین همسفر اطمینان می توان داشت؟

همسفری چرا بایدم گزید که هر دم

در تب وتابِ وسوسه یی به تردید از خود بپرسم:

 

هان! آیا به آلودنِ مردگانِ پاک کمر نبسته است؟»

 

و دیگر:

« هوایی که می بویم، از نفسِ پُردروغِ همسفرانِ فریبکارِ من گندآلود است!

و به راستی

آن را که در این راه قدم بر می دارد به همسفری چه حاجت است؟»

 

28 آبانِ 1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تنها...

اکنون مرا به قربانگاه می برند

گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته اید

و در شماره، حماقت هایِتان از گناهانِ نکرده ی من افزون تر است!

 

با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است.

 

بهشتِ شما در آرزوی به برکشیدنِ من، در تبِ دوزخیِ انتظاری بی انجام خاکستر خواهد شد؛ تا آتشی آنچنان به دوزخِ خوف انگیزِتان ارمغان برم که از تَفِ آن، دوزخیانِ مسکین، آتشِ پیرامونِشان را چون نوشابه یی گوارا سرکشند.

 

چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پیوندی با شما داشته است نفرت می کنم:

از فرزندان و

از پدرم

از آغوشِ بویناکِتان و

از دست هایِتان که دستِ مرا چه بسیار که از سرِ خدعه فشرده است.

 

از قهر و مهربانیِ تان

و از خویشتنم

که ناخواسته، از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است...

 

من از دوری و از نزدیکی در وحشتم.

خداوندانِ شما به سی زیفِ بیدادگر خواهند بخشید

من پرومته ی نامرادم

که از جگرِ خسته

کلاغانِ بی سرنوشت را سفره یی گسترده ام

 

غرورِ من در ابدیتِ رنجِ من است

تا به هر سلام و درودِ شما، منقارِ کرکسی را بر جگرگاهِ خود احساس کنم.

 

نیشِ نیزه یی بر پاره ی جگرم، از بوسه ی لبانِ شما مستی بخش تر بود

چرا که از لبانِ شما هرگز سخنی جز به ناراستی نشنیدم.

 

و خاری در مردمِ دیدگانم، از نگاهِ خریداریِ تان صفابخش تر

بدان خاطر که هیچ گاه نگاهِ شما در من جز نگاهِ صاحبی به برده ی خود نبود...

 

از مردانِ شما آدم کشان

را

و از زنانِتان به روسبیان مایل ترم.

 

من از خداوندی که درهای بهشت اش را بر شما خواهد گشود، به لعنتی ابدی دلخوش ترم.

هم نشینی با پرهیزکاران و هم بستری با دخترانِ دست ناخورده، در بهشتی آنچنان، ارزانیِ شما باد!

من پرومته ی نامُرادم

که کلاغانِ بی سرنوشت را از جگرِ خسته سفره یی جاودان گسترده ام.

 

گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید

به تماشای قربانیِ بیگانه یی که منم :

با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.

 

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پشتِ دیوار

تلخیِ این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم آگین

در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه های پُرطبل اش

دردناک و تب آلود از پای درآمده است.

 

مردی که شب همه شب در سنگ های خاره گُل می تراشید

و اکنون

پُتکِ گرانش را به سویی افکنده است

تا به دستانِ خویش که از عشق و امید و آینده تهی ست فرمان دهد:

 

« کوتاه کنید این عبث را، که ادامه ی آن ملال انگیز است

چون بحثی ابلهانه بر سرِ هیچ و پوچ...

کوتاه کنید این سرگذشتِ سمج را که در آن، هر شبی

در مقایسه چون لجنی ست که در مردابی ته نشین شود!»

 

 

من جویده شدم

و ای افسوس که به دندانِ سبعیت ها

و هزار افسوس بدان خاطر که رنجِ جویده شدن را به گشاده رویی تن در دادم

چرا که می پنداشتم بدین گونه، یارانِ گرسنه را در قحط سالی این چنین از گوشتِ تنِ خویش طعامی می دهم

و بدین رنج سرخوش بوده ام

و این سرخوشی فریبی بیش نبود؛

 

یا فروشدنی بود در گندابِ پاکنهادیِ خویش

یا مجالی به بی رحمیِ ناراستان.

و این یاران دشمنانی بیش نبودند

ناراستانی بیش نبودند.

 

 

من عمله ی مرگِ خود بودم

و ای دریغ که زندگی را دوست می داشتم!

 

آیا تلاشِ من یکسر بر سرِ آن بود

تا ناقوسِ مرگِ خود را پُرصداتر به نوا

درآورم؟

 

من پرواز نکردم

من پَرپَر زدم!

 

 

در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه های من

همه آفتاب ها غروب کرده اند.

این سوی دیوار، مردی با پُتکِ بی تلاش اش تنهاست،

به دست های خود می نگرد

و دست هایش از امید و عشق و آینده تهی ست.

 

این سوی شعر، جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبده، تا ابدیت گسترده است

گهواره ی سکون، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است

ظلمت، خالیِ سرد را از عصاره ی مرگ می آکند

و در پُشتِ حماسه های پُرنخوت

مردی تنها

بر جنازه ی خود می گرید

 

5 آذرِ 1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باغ آینه

خوابِ وجین گر

خواب چون درفکند از پایم

خسته می خوابم از آغازِ غروب

لیک آن هرزه علف ها که به دست

ریشه کن می کنم از مزرعه، روز،

می کَنَم ْشان شب در خواب، هنوز...

1338 (؟)

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مثلِ این است...

مثلِ این است، در این خانه ی تار،

هرچه، با من سرِ کین است و عناد:

از کلاغی که بخواند بر بام

تا چراغی که بلرزاند باد.

مثلِ این است که می جنبد یأس

بر سکونی که در این ویران جاست

مثلِ این است که می خواند مرگ

در سکوتی که به غم خانه مراست.

مثلِ این است، در او با هر دَم

به گریز است نشاطی از من.

مثلِ این است که پوشیده، در اوست

هر چه از بود، ز غم پیراهن.

مثلِ این است که هر خشت در آن

سر نهاده ست به زانویِ غمی.

هر ستون کرده از او پای، دراز

به اجاقِ غمِ بیشی و کمی.

مثلِ این است همه چیز در او

سایه در سایه ی غم بنهفته ست.

همه شب مادرِ غم بر بالین

قصه ی مرگ به گوش اش گفته ست.

مثلِ این است که در ایوانش

هر شب اشباح عزا می گیرند

بیوگان لاجرم، از تنگِ غروب

زیرِ هر سرتاق جا می گیرند.

مثلِ این است که در آتشِ روز

ظلمتِ سردِ شبش مستتر است

مثلِ این است که از اولِ شب

غمِ فردا پسِ دَر منتظر است.

خانه

ویران! که در او، حسرتِ مرگ

اشک می ریزد بر هیکلِ زیست!

خانه ویران! که در او، هرچه که هست

رنجِ دیروز و غمِ فردایی ست!

27 آذر 1328 در مجله ی علمی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حریقِ قلعه یی خاموش ...

برای مادرم

زنی شب تا سحر گریید خاموش.

زنی شب تا سحر نالید، تا من

سحرگاهی بر آرم دست و گردم

چراغی خُرد و آویزم به برزن.

زنی شب تا سحر نالید و افسوس!

مرا آن ناله ی خامُش نیفروخت:

حریقِ قلعه ی خاموشِ مردم

شبم دامن گرفت و صبحدم سوخت.

حریقِ قلعه ی خاموش و مدفون

به خاکستر فرو دهلیز و درگاه

حریقِ قلعه ی خاموش آری

نه شب گرییدنِ زن تا سحرگاه.

19 اسفند 1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کلید

رفتم فرو به فکر و فتاد از کفم سبو

جوشید در دلم هوسی نغز:

« ای خدا!

«یارم شود به صورت، آیینه یی که من

«رخساره ی رفیقان بشناسم اندر او!»

 

بردم سخن به چله نشینانِ کوهِ دور.

گفتند تا بیفکنم از نیَّتی که هست

در هشت چاهِ خشکِ سیا، هفت ریگِ سُرخ،

یا زیرِ هشت قلعه کُشَم هفت مارِ کور!

 

بازآمدم ز راه، پریشان و دل شکار

رنجیده پای و خسته تن و زردروی و سرد،

در سر هزار فکرِ غم و راهِ چاره هیچ

مأیوس پایِ قلعه یی افتادم اشکبار.

آمد ز قلعه بیرون پیری سپیدموی

پرسید حال و گفتم.

در من نهاد چشم

گفت:

« این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛

«با کس مپیچ بیهُده، آیینه یی بجوی!»

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

اتفاق

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت

وین، نام را، بدونِ سپر خواست.

ابری رسید پیچان پیچان

چون خِنگِ یالش آتش، بردشت.

برقی جهید و موکبِ باران

از دشتِ تشنه، تازان بگذشت.

آن پوک تپه، نالان نالان

لرزید و پاگشاد و فروریخت

و آن شوخ بوته، پُرتپش از شوق،

پیچید

و با بهار درآمیخت.

پرچینِ یاوه مانده شکوفید

و آن طبلِ پُرغریو فروکاست.

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برف

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته ای بر بام.

پاکی آوردی ای امیدِ سپید!

همه آلودگی ست این ایام.

راهِ شومی ست می زند مطرب

تلخ واری ست می چکد در جام

اشک واری ست می کُشد لبخند

ننگ واری ست می تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقشِ همرنگ می زند رسام.

مرغِ شادی به دامگاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست

کآتش از آب می کند پیغام!

کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد

که طمع بر گرفته ایم از کام...

خام سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!

1337

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شب گیر

برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت

شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.

مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست

راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

من همان مرغم، به ظلمت باژگون

نغمه اش وای، آب خوردش جوی خون.

دانه اش در دامِ تزویرِ فلک

لانه بر گهواره ی جنبانِ شک.

لانه می جنبد وز او ارکانِ مرغ،

ژیغ ژیغش می خراشد جانِ مرغ.

ای خدا! گر شک نبودی در میان

کی چنین تاریک بود این خاکدان؟

گر نه تن زندانِ تردید آمدی

شب پُراز فانوسِ خورشید آمدی.

من همان مرغم که وای آوازِ او

سوزِ مأیوسان همه از سازِ او

او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست

شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،

گاه بالی می زند در قعرِ آن

گاه وایی می کشد از سوزِ جان.

خود اگر شب سرخوش از وایش نبود

لاجرم این بند بر پایش نبود.

وای اگر تابد به زندانبانِ ریش

آفتابِ عشقی از محبوسِ خویش!

من همان مرغم، نه افزونم نه کم.

قایقی سرگشته بر دریای غم:

گر امیدم پیش

رانَد یک نفس

روحِ دریایم کشانَد بازپس.

گر امیدم وانهد با خویشتن

مدفنِ دریای بی پایان و، من!

ور نه خود بازم نهد دریای پیر

گو بیا، امید! و پارویی بگیر!

خود نه از امید رَستم نی ز غم

وین میان خوش دست وپایی می زنم.

من همان مرغم که پر بگشود و بست

ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.

نه ش غمِ جان است و نه ش پروای نام

می زند وایی به ظلمت، والسلام.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غروبِ «سیارود»

می چکد سمفونیِ شب

آرام

روی دلتنگیِ خاموشِ غروب.

 

مغرب

از آتشِ افسرده ی روز

بی صدا می سوزد.

 

می برد نغمه ی دلتنگی را

بادِ جنوب

تا کند زمزمه بر بامِ هوا.

نیست حرفی به لبانش

لیکن

مانده با خامُشی اش مطلب ها.

 

می پرد موج زنان بازمی آید به فرود

همچون آن سایه ی لغزانِ شب کور،

هی هیِ چوپان

از دور.

 

می خزد مار

چون آن جاده ی پیچانِ چون مار.

در سراشیبیِ غوغاگرِ رود.

 

 

بی که از خیمه ی رازش به درآید

وه که می خواند

جنگل

چه به شور!

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در دوردست...

در دوردست، آتشی اما نه دودناک

در ساحلِ شکفته ی دریای سردِ شب

پُرشعله می فروزد.

 

آیا چه اتفاق؟

کاخی ست سربلند که می سوزد؟

یا خرمنی که مانده ز کینه

در آتشِ نفاق ؟

 

 

هیچ اتفاق نیست!

 

در دوردست، آتشی اما نه دودناک

در ساحلِ شکفته ی شب شعله می زند؛

وین جا، کنارِ ما، شبِ هول است

در کامِ خویش گرم

وز قصه باخبر.

او را لجاجتی ست که، با هرچه پیشِ دست،

روی سیاه را

سازد سیاه تر.

 

 

آری! در این کنار

هیچ اتفاق نیست:

 

در دوردست آتشی اما نه دودناک،

وین جای دودی از اثرِ یک چراغ نیست!

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر سنگ فرش

یارانِ ناشناخته ام

چون اخترانِ سوخته

چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد

که گفتی

دیگر

زمین

همیشه

شبی بی ستاره ماند.

 

آنگاه

من

که بودم

جغدِ سکوتِ لانه ی تاریکِ دردِ خویش،

چنگِ زهم گسیخته زه را

یک سو نهادم

فانوس برگرفته به معبر درآمدم

گشتم

میانِ کوچه ی مردم

این بانگ با لب ام شررافشان:

« آهای!

از پُشتِ شیشه ها به خیابان نظر کنید!

خون را به سنگفرش ببینید!...

این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش

کاین گونه می تپد دلِ خورشید

در قطره های آن...»

 

 

بادی شتابناک گذر کرد

بر خفتگانِ خاک،

افکند آشیانه ی متروکِ زاغ را

از شاخه ی برهنه ی انجیرِ پیرِ باغ...

 

« خورشید زنده است!

در این شبِ سیا [که سیاهیِ روسیا

تا قندرونِ کینه بخاید

از پای تا به سر همه جانش شده دهن،]

آهنگِ پُرصلابتِ تپشِ قلبِ خورشید را

من

روشن تر

پُرخشم تر

پُرضربه تر شنیده ام از پیش...

از پُشتِ شیشه ها به خیابان نظر کنید!

 

از پُشتِ شیشه ها

به خیابان نظر کنید!

 

از پُشتِ شیشه ها به خیابان

نظر کنید!

 

از پُشتِ شیشه ها...

 

 

نوبرگ های خورشید

بر پیچکِ کنارِ درِ باغِ کهنه رُست.

 

فانوس های شوخِ ستاره

آویخت بر رواقِ گذرگاهِ آفتاب...

 

 

من بازگشتم از راه،

جانم همه امید

قلبم همه تپش.

 

چنگِ ز هم گسیخته زه را

زه بستم

پای دریچه

بنشستم

وز نغمه یی

که خواندم پُرشور

جامِ لبانِ سردِ شهیدانِ کوچه را

با نوشخندِ فتح

شکستم:

 

« آهای!

این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش

کاین گونه می تپد دلِ خورشید

در قطره های آن...

 

از پُشتِ شیشه ها به خیابان نظر کنید

 

خون را به سنگفرش ببینید!

 

خون را به سنگفرش

ببینید!

 

خون را

به سنگفرش...»

 

1336

زندانِ موقتِ شهربانی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کیفر

در این جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه یی کشته است.

از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ

سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن،

به خونِ نان فروشِ سختِ دندان گرد آغشته ست.

 

از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران ریز بر راهِ رباخواری نشسته اند

کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جَسته اند

کسانی نیم شب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مردگان را می شکسته اند.

 

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی

نکشته ام

من اما راه بر مردِ رباخواری

نبسته ام

من اما نیمه های شب

ز بامی بر سرِ بامی نجسته ام.

 

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رؤیایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی کشد فریاد.

 

من اما، در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش

من اما، در دلِ کهسارِ رؤیاهای خود،

جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم چو یادی دور و لغزان، می گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست...

 

جُرم این است!

جُرم این است!

 

1336

زندانِ موقت

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ماهی

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ:

 

احساس می کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ زای

چندین هزار چشمه ی خورشید

در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه ی این شوره زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

 

 

آه ای یقینِ گم شده، ای ماهیِ گریز

در برکه های آینه لغزیده توبه تو!

من آبگیرِ صافی ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه های آینه راهی به من بجو!

 

 

من

فکر می کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:

 

احساس می کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ گون

خورشیدِ بی غروبِ سرودی کشد نفس؛

 

احساس می کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله یی می زند جرس.

 

 

آمد شبی برهنه ام از در

چو روحِ آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

« آه ای یقینِ یافته، بازت نمی نهم!»

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کاج

به ابوالفضل نجفی

همچو بوتیمارِ مجروحی نشسته بر لبِ دریاچه ی شب می خورَد اندوه

 

شامگاه

اندیشناک و خسته و مغموم.

 

کاج های پیر تاریکند و در اندیشه ی تاریک.

من غمین و خسته و اندیشناکم چون غروبِ شوم.

 

من چنان

چون کاج های پیر

تاریکم که پنداری

دیرگاهی هست

تا خورشید

بر جانم نتابیده ست.

 

می کشم بی نقشه

در غم خانه ی خود

پای

می کشم بی وقفه

بر پیشانیِ خود

دست...

 

 

« ای پیمبرهای سرگردانِ نیکی!

ای پیمبرهای

بی تکفیرِ

بی زنجیرِ

بی شمشیر!

 

در گذرگاهی چنین از عافیت مهجور،

بی کتابی اندر آن از دوزخی سوزان حکایت های رعب انگیز،

پرچمِ محزونِتان را

سخت

دور می بینم که باد افتاده باشد روزی اندر سینه ی مغرور!

 

زهرِ رنج از ناتوانی های معصومانه تان در دل،

هم چو بوتیمار

بر لبِ دریاچه ی شب می خورم اندوه.

آنچنان چون کاجِ پیری پُرغبارم من، که گویی دیرگاهی رفته کز ابری

نم نمی باران نباریده ست.

 

می کشم

بی نقشه

در غم خانه ی خود پای...

می کشم

بی وقفه

بر پیشانیِ خود دست...

 

1336

زندانِ موقت

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پُل ِ الله وردی خان

به فروز و یحیی هدی

و به یادِ عزیزی که چه تلخ پایمردی کرد

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران های حاصلخیز را...

 

اژدهایی خفته را مانَد

به روی رودِ پیچان

پُل:

پای ها در آب و سر بر ساحلی هشته

هشته دُم بر ساحلِ دیگر

نه ش

به سر اندیشه یی از خشکسالی هاست

نه ش به دل اندیشه از طغیان

نه ش سروری با نسیمی خُرد

نه ش غروری با تبِ توفان

نه ش امیدی می پزد در سر

نه ش ملالی می خلد در جان؛

 

بندبندِ استخوانش داستان از بی خیالی هاست...

 

 

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران هایِ حاصلخیز را...

 

معبرِ خورشید و باران

بی خیالی هیچ اش از باران و از خورشید

بر جای

ایستاده

پُل!

 

معبرِ بسیار موکب های پُرفانوس و پُرجنجالِ شادی های عالم گیر

معبرِ بسیار موکب های اندُهگینِ نالش ریزِ سر در زیر؛

خشت خشتِ هیکلش

از نامداری های بی نامان فروپوشیده

بر جای

ایستاده

پُل!

 

 

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران های حاصلخیز را...

 

گاوِ مجروحی به زیرِ بار

روستایی مردی از دنبال

تنگ نای گُرده ی پُل را به سوی ساحلِ خاموش می پیماید اندر مه که

گویی در اجاقِ دودناکِ شام

می سوزد.

 

هم در این هنگام

از فرازِ جان پناهِ بی خیالِ سرد

مردی در خیال آرام

بر غوغای رودِ تندِ پیچان

چشم

می دوزد.

 

1337

اصفهان - فروردس

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به اسماعیل صارمی

ای خداوند! از درونِ شب

گوش با زنگِ غریوی وحشت انگیزم

 

گر نشینم منکسر بر جای

ور ز جا چون باد برخیزم،

ای خداوند! از درونِ شب

گوش با زنگِ غریوی وحشت انگیزم.

 

 

می کِشم هر ناله ی این شامِ خونین را

در ترازوی غریواندیش،

می چشم هر صوتِ بی هنگامِ مسکین را

در مذاقِ نعره جوی خویش.

 

 

گوش با زنگِ غریوی وحشت انگیزم

ای خداوند! از درونِ شب.

 

گر ندارم جنبشی با جای

ور ندارم قصه یی با لب،

گوش با زنگِ غریوی وحشت انگیزم

ای خداوند! از درونِ شب.

 

فروردین 1337

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

طرح

برای پروین دولت آبادی

شب

با گلوی خونین

خوانده ست

دیرگاه.

 

دریا

نشسته سرد.

یک شاخه

در سیاهیِ جنگل

به سوی نور

فریاد می کشد.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

فقر

از رنجی خسته ام که از آنِ من نیست

بر خاکی نشسته ام

که از آنِ من نیست

 

با نامی زیسته ام که از آنِ من نیست

از دردی گریسته ام که از آنِ من نیست

 

از لذتی جان گرفته ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آنِ من نیست.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه برای مردگانِ دیگر

1

ارابه ها

 

ارابه هایی از آن سوی جهان آمده است.

بی غوغای آهن ها

که گوش های زمانِ ما را انباشته است.

 

ارابه هایی از آن سوی زمان آمده است.

 

 

گرسنگان از جای برنخاستند

چرا که از بارِ ارابه ها عطرِ نانِ گرم بر نمی خاست؛

 

برهنگان از جای برنخاستند

چرا که از بارِ ارابه ها خش خشِ جامه هایی بر نمی خاست

 

زندانیان از جای برنخاستند

چرا که محموله ی ارابه ها نه دار بود نه آزادی

 

مردگان از جای بر نخاستند

چرا که امید نمی رفت فرشتگانی رانندگانِ ارابه ها باشند.

 

ارابه هایی از آن سوی جهان آمده است.

بی غوغای آهن ها

که گوش های زمانِ ما را انباشته.

 

ارابه هایی از آن سوی زمان آمده اند

بی آن که امیدی با خود آورده باشند.

 

 

2

دو شبح

 

ریشه ها در خاک

ریشه ها در آب

ریشه ها در فریاد.

 

 

شب از ارواحِ سکوت سرشار است

و دست هایی که ارواح را می رانند

و دست هایی که ارواح را به دور

به دوردست

می تارانند.

 

 

دو شبح در ظلمات

تا مرزهای خستگی رقصیده اند.

 

ما رقصیده ایم

ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم.

 

دو شبح در ظلمات

در رقصی جادویی، خستگی ها را بازنموده اند.

 

ما رقصیده ایم

ما خستگی ها را بازنموده ایم.

 

 

شب از ارواحِ سکوت

سرشار است

ریشه ها

از فریاد و

رقص ها

از خستگی.

 

 

3

جزعشق

 

جز عشقی جنون آسا

هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست

 

جز عشقِ

به زنی

که من دوست می دارم.

 

 

چگونه لعنت ها

از تقدیس ها

لذت انگیزتر آمده است!

 

چگونه مرگ

شادی بخش تر از زندگی ست!

 

چگونه گرسنگی را

گرم تر از نانِ شما

می باید پذیرفت!

 

 

لعنت

به شما، که جز عشقِ جنون آسا

همه چیزِ این جهانِ شما جنون آساست!

 

 

4

اصرار

 

خسته

شکسته و

دل بسته

 

من هستم

من هستم

من هستم

 

 

از این فریاد

تا آن فریاد

سکوتی نشسته است.

 

لب بسته در دره های سکوت

سرگردانم.

 

من می دانم

من می دانم

من می دانم

 

 

جنبشِ شاخه یی

از جنگلی خبر می دهد

و رقصِ لرزانِ شمعی ناتوان

از سنگینیِ پابرجای هزاران جارِ خاموش،

 

در خاموشی نشسته ام

خسته ام

درهم شکسته ام

من

دل بسته ام.

 

 

5

از نفرتی لبریز

 

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده کنان به رقص برخاستیم

ما نعره زنان از سرِ جان گذشتیم...

 

کس را پروای ما نبود.

 

در دوردست

مردی را به دار آویختند.

 

کسی به تماشا سر برنداشت.

 

 

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالبِ خود

برآمدیم.

 

 

6

فریادی و... دیگر هیچ

 

فریادی و دیگر هیچ.

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سرِ یأس بتواند نهاد.

 

 

بر بسترِ سبزه ها خفته ایم

با یقینِ سنگ

بر بسترِ سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم

و با امیدی بی شکست

از بسترِ سبزه ها

با عشقی به یقینِ سنگ برخاسته ایم

 

اما یأس آنچنان تواناست

که بسترها و سنگ، زمزمه یی بیش نیست.

 

فریادی

و دیگر

هیچ!

 

 

7

فریادی ...

 

مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است

که به جُستجوی فریادی گم شده برخیزم.

 

با یاریِ فانوسی خُرد

یا بی یاریِ آن،

در هر جای این زمین

یا هر کجای این آسمان.

 

فریادی که نیم شبی

از سرِ ندانم چه نیازِ ناشناخته از جانِ من برآمد

و به آسمانِ ناپیدا گریخت...

 

 

ای تمامیِ دروازه های جهان!

مرا به بازیافتنِ فریادِ گم شده ی خویش

مددی کنید!

 

2 تیر 1337

درمرگِ ایمرناگی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به محمود کیانوش

شب تار

شب بیدار

شب سرشار است.

زیباتر شبی برای مردن.

 

آسمان را بگو از الماسِ ستارگانش خنجری به من دهد.

 

 

شب

سراسرِ شب

یکسر

از حماسه ی دریای بهانه جو بی خواب مانده

است.

 

دریای خالی

دریای بی نوا...

 

 

جنگلِ سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پَرکشیده بود

غریوکشان

به تالابِ تیره گون

درنشست.

 

تالابِ تاریک

سبک از خواب برآمد

و با لالای بی سکونِ دریای بیهوده

باز

به خوابی بی رؤیا

فروشد...

 

 

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخمِ تبر را با لعابِ سبزِ خزه

فرومی پوشد.

 

حماسه ی دریا

از وحشتِ سکون و سکوت است.

 

 

شب تار است

شب بیمار است

از غریوِ دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه ها و غریوِ دریا سرشار است

 

زیباتر شبی برای دوست داشتن.

 

با چشمانِ تو مرا به الماسِ ستاره ها نیازی نیست.

با آسمان

بگو.

1337/4/17

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باران

آنگاه بانویِ پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم

در آستانه ی پُرنیلوفر،

که به آسمانِ بارانی می اندیشید

 

و آنگاه بانوی پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم

در آستانه ی پُرنیلوفرِ باران،

که پیرهنش دستخوشِ بادی شوخ بود

 

و آنگاه بانوی پُرغرورِ باران را

در آستانه ی نیلوفرها،

که از سفرِ دشوارِ آسمان بازمی آمد.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نیم شب

پنجه ی سردِ باد در اندیشه ی گزندی نیست

من اما هراسانم:

گویی بانوی سیه جامه

فاجعه را

پیشاپیش

بر بامِ خانه می گرید.

 

و پنجه ی بی خیالِ باد

در این انبانِ خالی

در جُستجوی چیزی ست.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

عشق

خاطره یی ست به انتظارِ حدوث و تجدد نشسته،

چرا که آنان اکنون هر دو خفته اند:

در این سویِ بستر

مردی و

زنی

در آن سوی.

 

 

تُندبادی بر درگاه و

تُندباری بر بام.

 

مردی و زنی خفته.

 

و در انتظارِ تکرار و حدوث

عشقی

خسته.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

زن خفته

کنارِ من چسبیده به من در عظیم تر فاصله یی از من

سینه اش

به آرامی

از حباب های هوا

پُر و خالی

می شود.

چشم هایش که دوست می دارم

زیرِ پلکانِ فروکشیده

نهفته است.

 

«کجایی؟

چیستی؟

چه می خواهی؟»

 

سینه اش

به آرامی

از حباب های هوا

پُر و خالی می شود.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

لوحِ گور

نه

در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و بادِ سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

 

دوشیزه ی عشقِ من مادری بیگانه است

و ستاره ی پُرشتاب

در گذرگاهی مأیوس

بر مداری جاودانه می گردد.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باران

بر شربِ بی پولکِ شب

شرابه های بی دریغِ باران...

 

 

در کنارِ ما بیگانه یی نیست

در کنارِ ما

آشنایی نیست

خانه خاموش است و بر شربِ سیاهِ شب

شرابه های سیمینِ باران.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تاشک

بُن بستِ سربه زیر

تا ابدیت گسترده است

دیوارِ سنگ

از دسترسِ لمس به دور است.

در میدانی که در آن

خوانچه و تابوت

بی معارض می گذرد

لبخنده و اشک را

مجالِ تأملی نیست.

 

 

خانه ها در معبرِ بادِ نااستوار

استوارند،

درخت، در گذرگاهِ بادِ شوخ وقار می فروشد.

 

« درخت، برادرِ من!

اینک

تبردار از کوره راهِ پُرسنگ به زیر می آید!»

 

« ای مسافر، همدردِ من!

به سرمنزلِ یقین اگر فرود آمده ای

دیگر تو را تا به سرمنزلِ شک

جز پرت گاهی ناگزیر

در پیش نیست!»

 

 

خانه ها در معبرِ بادِ استوار

نااستوارند،

درخت، در معبرِ بادِ جدی

عشوه می فروشد...

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

معاد

من

باد و

مادرِ هوا خواهم شد

و گردشِ زمین را

به سانِ جنبشِ مولی

در گندابِ تنم احساس

خواهم کرد.

 

من

خاک و

مولِ زمین خواهم شد

و هوا

به سانِ زهدانِ زنی در برم خواهد گرفت.

 

از سردیِ مرده وارِ پیکرِ خاکیِ خویش

رنجه خواهم شد.

از فشارِ شهوتناکِ بازوانِ نسیمیِ خویش

شکنجه خواهم شد.

از دیدارِ خویش عذابِ فراوان خواهم کشید

و سخنانِ همیشه را

در دو گوشِ بی رغبتِ خویش

مکرر خواهم کرد.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر خاک ِ جدی ایستادم ...

بر خاکِ جدی ایستادم

و خاک، به سانِ یقینی

استوار بود.

به ستاره شک کردم

و ستاره در اشکِ شکِ من درخشید.

 

و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را

همچون کنیزکانِ سپیدرویی

در حرم خانه ی پُرجلالش نهان می کرد.

 

 

 

دیوارها زندان را محدود می کند،

دیوارها زندان را محدودتر نمی کند.

 

میانِ دو زندان

درگاهِ خانه ی تو آستانه ی آزادی ست،

لیکن در آستانه

تو را

به قبولِ یکی از این دو

از خود اختیاری نیست.

 

1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کوچه

به دکتر مجید حائری

دهلیزی لاینقطع

در میانِ دو دیوار،

و خلوتی

که به سنگینی

چون پیری عصاکش

از دهلیزِ سکوت

می گذرد.

و آنگاه

آفتاب

و سایه یی منکسر،

نگران و

منکسر.

 

خانه ها

خانه خانه ها.

مردمی،

و فریادی از فراز:

شهرِ شطرنجی!

شهرِ شطرنجی!

 

 

دو دیوار

و دهلیزِ سکوت.

و آنگاه

سایه یی که از زوالِ آفتاب دَم می زند.

 

مردمی،

و فریادی از اعماق

مُهره نیستیم!

ما مُهره نیستیم!

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دادخواست

از همه سو،

از چار جانب،

از آن سو که به ظاهر مهِ صبحگاه را مانَد سبک خیز و دَم دَمی

و حتا از آن سویِ دیگر که هیچ نیست

نه له لهِ تشنه کامیِ صحرا

نه درخت و نه پرده ی وهمی از لعنتِ خدایان،

از چار جانب

راهِ گریز بربسته است.

درازای زمان را

با پاره ی زنجیرِ خویش

می سنجم

و ثقلِ آفتاب را

با گوی سیاهِ پای بند

در دو کفه می نهم

و عمر

در این تنگنایِ بی حاصل

چه کاهل می گذرد!

 

 

قاضیِ تقدیر

با من ستمی کرده است.

به داوری

میانِ ما را که خواهد گرفت؟

 

من همه ی خدایان را لعنت کرده ام

همچنان که مرا

خدایان.

و در زندانی که از آن امیدِ گریز نیست

بداندیشانه

بی گناه بوده ام!

 

1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در بسته...

دیرگاهی ست که دستی بداندیش

دروازه ی کوتاهِ خانه ی ما را

نکوفته است.

 

در آیینه و مهتاب و بستر می نگریم

در دست های یکدیگر می نگریم

و دروازه

ترانه ی آرامش انگیزش را

در سکوتی ممتد

مکرر می کند.

 

بدین گونه

زمزمه یی ملال آور را به سرودی دیگرگونه مبدل یافته ایم

 

بدین گونه

در سرزمینِ بیگانه یی که در آن

هر نگاه و هر لبخند

زندانی بود،

لبخند و نگاهی آشنا یافته ایم

 

بدین گونه

بر خاکِ پوسیده یی که ابرِ پَست

بر آن باریده است

پایگاهی

پابرجا یافته ایم...

 

 

آسمان

بالای خانه

بادها را تکرار می کند

باغچه از بهاری دیگر آبستن است

و زنبورِ کوچک

گُلِ هر ساله را

در موسمی که باید

دیدار می کند.

 

حیاطِ خانه از عطری هذیانی سرمست است

خرگوشی در علفِ تازه می چرد.

و بر سرِ سنگ، حربایی هوشیار

در قلم روِ آفتابِ نیم جوش

نفس می زند.

 

ابرها و همهمه ی دوردستِ شهر

آسمانِ بازیافته را

تکرار می کند

همچنان که گنجشک ها و

باد و

زمزمه ی پُرنیازِ رُستن

که گیاهِ پُرشیرِ بیابانی را

در انتظارِ تابستانی که در راه است

در خوابگاهِ ریشه ی سیرابش

بیدار می کند.

 

من در تو نگاه می کنم در تو نفس می کشم

و زندگی

مرا تکرار می کند

به سانِ بهار

که آسمان را و علف را.

و پاکیِ آسمان

در رگِ من ادامه می یابد.

 

 

دیرگاهی ست که دستی بداندیش

دروازه ی کوتاهِ خانه ی ما را نکوفته است...

 

با آنان بگو که با ما

نیازِ شنیدنِشان نیست.

با آنان بگو که با تو

مرا پروای دوزخِ دیدارِ ایشان نیست

تا پرنده ی سنگین بالِ جادویی را که نغمه پردازِ شبانگاه و بامدادِ ایشان است

بر شاخسارِ تازه روی خانه ی ما مگذاری.

 

در آیینه و مهتاب و بستر بنگریم

در دست های یک دیگر بنگریم،

تا دَر، ترانه ی آرامش انگیزش را

در سرودی جاویدان

مکرر کند.

 

تا نگاهِ ما

نه در سکوتی پُردرد، نه در فریادی ممتد

که در بهاری پُرجویبار و پُرآفتاب

به ابدیت پیوندد...

 

فروردین 1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از شهر سرد...

صحرا آماده ی روشن شدن بود

و شب از سماجت و اصرار دست می کشید.

 

من خود گُرده های دشت را بر ارابه یی توفانی درنوردیدم:

این نگاهِ سیاهِ آزمندِ آنان بود تنها

که از روشناییِ صحرا جلو گرفت.

و در آن هنگام که خورشید

عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت

آسمانِ ناگزیر را

به ظلمتِ جاودانه

نفرین کرد.

 

بادی خشمناک دو لنگه ی در را بر هم کوفت

و زنی در انتظارِ شویِ خویش، هراسان

از جا برخاست.

چراغ از نفسِ بویناکِ باد فرومُرد

و زن شربِ سیاهی بر گیسوانِ پریشِ خویش افکند.

ما دیگر به جانبِ شهرِ تاریک بازنمی گردیم

و من همه ی جهان را در پیراهنِ روشنِ تو خلاصه می کنم.

 

 

سپیده دمان را دیدم

که بر گُرده ی اسبی سرکش بر دروازه ی افق به انتظار ایستاده بود

و آنگاه سپیده دمان را دیدم که نالان و نفس گرفته، از مردمی که

دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند دیاری ناآشنا را راه می پرسید.

و در آن هنگام با خشمی پُرخروش به جانبِ شهرِ آشنا نگریست

و سرزمینِ آنان را به پستی و تاریکیِ جاودانه دشنام گفت.

 

پدران از گورستان بازگشتند

و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.

کبوتری از بُرجِ کهنه به آسمانِ ناپیدا پرکشید

و مردی جنازه ی کودکی مرده زاد را بر درگاهِ تاریک نهاد.

 

ما دیگر به جانبِ شهرِ سرد بازنمی گردیم

و من همه ی جهان را در پیراهنِ گرمِ تو خلاصه می کنم.

 

 

خنده ها چون قصیلِ خشکیده خش خشِ مرگ آور دارند.

سربازانِ مست در کوچه های بُن بست عربده می کشند

و قحبه یی از قعرِ شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارعِ گندیده خواهد رُست

و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت،

مرا لحظه یی تنها مگذار

مرا از زرهِ نوازشت رویین تن کن.

من به ظلمت گردن نمی نهم

جهان را همه در پیراهنِ کوچکِ روشنت خلاصه کرده ام

و دیگر به جانبِ آنان

باز

نمی گردم.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با همسفر

سرکش و سرسبز و پیچنده

گیاهی

دیوارِ کهنه ی باغ را فروپوشیده است.

 

از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست،

که جراحاتِ آجرها را مرهم سبزِ برگ شفا بخشیده است.

 

و از آن سوی دیگر

گیاهِ پیچنده

چون خیزابی لب پرزنان سایبانی بر پی گاهِ دیوار افکنده است!

رطوبتِ ویران کننده، از تبِ پُرحرارتِ رویشِ گیاه، جرزها را

رها می کند

و دیوار، در حرارتی کیف ناک بر بنیادِ خویش استوارتر می گردد

و عابری رنجور در سایه فرشِ آن سوی باغ

از خستگیِ راهِ بی منظر و بی گیاه

می آساید...

به همه آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چرا که ایمانِ خود را از دست داده اند!:

در تنِ من گیاهی خزنده هست

که مرا فتح می کند

و من اکنون جز تصویری از او نیستم!

 

من جزیی از تواَم ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ، هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه ی وجود و خیالت بی نیاز نمی کند!

 

 

من چینه ام من پیچکم من آمیزه ی چینه و پیچکم

تو چینه ای تو پیچک ای تو آمیزه ی مادر و کودکی.

 

ای دستانِ بی غبارِ پُرپرهیزی که مرا به هنگامِ نوازش های مادرانه از جفتِ آگاهی به وجودِ دشمنان و سیاه دلان غرقه ی اندوه می کنید! مرا به ایمانِ دورانِ جنینیِ خویش بازگردانید تا دیگرباره با کلماتی که کنون جز از فریب و بدی سخن نمی گوید، سرودِ نیکی و راستی بشنوم.

 

ای همسفر که رازِ قدرت های بی کرانِ تو بر من پوشیده است! مرا به شهرِ سپیده دم، به واحه ی پاکی و راستی بازگردان! مرا به دورانِ ناآگاهیِ خویش بازگردان تا علف ها به جانبِ من برویند

تا من به سانِ کندو با نیشِ شیرینِ هزاران زنبورِ خُرد از عسلِ مقدس آکنده شوم،

تا چون زنی نوبار

با وحشتی کیف ناک

نخستین جنبش های جنین را به انتظارِ هیجان انگیزِ تولدِ نوزادی دلبند مبدل کنم که من او را بازیافتگی خواهم نامید. هم بسترِ ظلمانی ترین شب های از دست دادگی! من او را یازیافتگی نام خواهم نهاد.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باغ آینه

چراغی به دستم چراغی در برابرم.

من به جنگِ سیاهی می روم.

 

گهواره های خستگی

از کشاکشِ رفت وآمدها

بازایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشان های خاکستر شده

را روشن می کند.

 

 

فریادهای عاصیِ آذرخش

هنگامی که تگرگ

در بطنِ بی قرارِ ابر

نطفه می بندد.

و دردِ خاموش وارِ تاک

هنگامی که غوره ی خُرد

در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچ پیچ جوانه می زند.

فریادِ من همه گریزِ از درد بود

چرا که من در وحشت انگیزترینِ شب ها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می کرده ام

 

 

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

 

 

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.

 

جریانی جدی

در فاصله ی دو مرگ

در تهیِ میانِ دو تنهایی

[نگاه و اعتمادِ تو بدین گونه است!]

 

 

شادیِ تو بی رحم است و بزرگوار

نفس ات در دست های خالیِ من ترانه و سبزی ست

 

من

برمی خیزم!

 

چراغی در دست، چراغی در دلم.

زنگارِ روحم را صیقل می زنم.

آینه یی برابرِ آینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم.

 

1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه

نیمروز...

نیمروز...

 

بی آن که آفتاب را در نصف النهارِ خوف انگیزش بازببینیم،

در پسِ ابرهای کج، نقاب های گول و پرده های هزاران ریشگیِ باران آیا

زمان از نیم وزِ موعود گذشته است

و شبِ جاودانه دیگر، چندان دور نیست؟

و ستارگان، در انتظارِ فرمانِ آخرین به سردی می گرایند

تا شبِ جاودانه را غروری به کمال بخشایند؟

 

 

نیشخندها لبانِ تازه تری می جویند

و چندان که از جُستجوی بی حاصل بازمی مانند

به لبانِ ما بازمی آیند.

 

 

از راه های پُرغبار، مسافرانِ خسته فرامی رسند...

 

« شست وشوی پاهای آبلگونِ شما را آبِ عطرآلوده فراهم کرده ایم

ای مردانِ خسته

به خانه های ما فرود آیید!»

 

« در بستری حقیر، امیدی به جهان آمده است.

ای باکرگانِ اورشلیم! راهِ بیت اللحم کجاست؟»

 

و زائرانِ خسته، سرودگویان از دروازه ی بیت اللحم می گذرند و در جُل جُتای چشم به راه، جوانه ای کاج، در انتظارِ آن که به هیأتِ صلیبی درآید، در خاموشیِ

شتاب آلوده ی خویش، به جانبِ آسمانِ تهی قد می کشد.

 

 

نیمروز...

نیمروز...

 

« در پسِ ابر و نقاب و پرده، آیا

زمان از نیمروز گذشته است؟

و شبِ جاودانه آیا

دیگر چندان دور نیست؟»

 

و زمینی که به سردی می گراید، دیگر سخنی ندارد.

آنجا که جنگ آورانِ کهن گریستند

گریه پاسخی به خاموشیِ ابدی بود.

 

 

عیسا بر صلیبی بیهوده مرده است.

حنجره های تهی، سرودی دیگرگونه می خوانند، گویی خداوندِ بیمار درگذشته است.

هان! عزای جاودانه آیا از چه هنگام آغاز گشته است؟

 

 

رگبارهای اشک، شوره زارِ ابدی را باور نمی کند.

رگبارِ اشک، شوره زارِ ابدی را بارور نمی کند

رگبارهای اشک، بی حاصل است

و کاجِ سرفرازِ صلیب چنان پُربار است

که مریمِ سوگوار

عیسای مصلوبش را بازنمی شناسد.

 

در انتهای آسمانِ خالی، دیواری عظیم فروریخته است

و فریادِ سرگردانِ تو

دیگر به سوی تو بازنخواهد گشت...

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نبوغ

برای میهنِ بی آب و خاک

خلقِ پروس

به خون کشیده شدند

ز خشم ناپلئون،

و ماند بر سرِ هر راه کوره ی غمناک

گوری چند

بر خاک

بی سنگ و بی کتیبه و بی نام و بی نشان

از موکبِ قشونِ بوناپارت

بر معبرِ پروس...

 

آنگه فردریکِ وطن دوست

آراست چون عروس

در جامه ی زفاف

زنش را،

تا بازپس ستاند از این رهگذر

مگر

وطنش را

 

[وین زوجه

راست خواهی

در روزگار خویش

زیباترینِ محصنگان بود

در

اروپ!]

 

 

هنگامِ شب که رقصِ غم آغاز می نهاد

مهتاب

در سکوتش

بر لاشه های بی کفنِ مردمِ پروس

خاموش شد به حجله ی سلطان فردریک

شمعی و شهوتی.

 

و آن دَم که آفتاب درخشید

بر گورهای گم شده ی راه و نیمراه

[یعنی به گورها که نشانی به جای ماند

از موکبِ قشونِ بوناپارت

در رزمِ ماگده بورگ]

خاک پروس را

شَهِ فاتحِ

گشاده دست

بخشید همچو پیرهنی کهنه مرده ریگ

به سلطان فردریک،

زیرا که مامِ میهنِ خلقِ پروس

بود

سر خیلِ خوشگلانِ اروپای عصرِ خویش!

 

 

بله...

آن وقت

 

شاهِ فاتحِ بخشنده بازگشت

از کشور پروس،

که سیراب کرده بود

خاکِ آن را

از خونِ شورِ زُبده سوارانش،

کامِ خود را

از طعمِ دبشِ بوسه ی بانوی او، لوئیز.

 

و از کنارِ آن همه برخاک ماندگان

بگذشت شاد و مست

بگذشت سرفراز

بوناپارت.

 

می رفت و یک ستاره ی تابنده ی بزرگ

بر هیأتِ رسالت و با کُنیه ی نبوغ

می تافت بر سرش

پُرشعله، پُرفروغ.

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعارِ ناپلئونِ کبیر

شعارِ ناپلئونِ کبیر

در جنگ های بزرگِ میهنی

 

برادرزنانِ افتخاری!

آینده از آنِ هم شیرگانِ شماست!

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قصه ی دخترای ننه دریا

یکی بود یکی نبود.

جز خدا هیچی نبود

زیرِ این تاقِ کبود،

نه ستاره

نه سرود.

 

عموصحرا، تُپُلی

با دو تا لُپِ گُلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دوقلو

چپقش خالی و سرد

دلکش دریای درد،

دَرِ باغو بسّه بود

دَمِ باغ نشسّه بود:

 

« عموصحرا! پسرات کو؟»

« لبِ دریان پسرام.

دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام.

طفلیا، تنگِ غلاغ پر، پاکِشون

خسته و مرده، میان

از سرِ مزرعه شون.

تنِشون خسّه ی کار

دلِشون مُرده ی زار

دسّاشون پینه تَرَک

لباساشون نمدک

پاهاشون لُخت و پتی

کج کلاشون نمدی،

می شینن با دلِ تنگ

لبِ دریا سرِ سنگ.

 

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشمِ به دردوخته شون پس می رونن

توی دریایِ نمور

می ریزن اشکای شور

می خونن آخ که چه دل دوز و چه دل سوز می خونن! :

 

« دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس

چشِ امیدِمون اول به خدا، بعد به شماس.

 

کوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن.

 

از سرِ تپه، شبا

شیهه ی اسبای گاری نمیاد،

از دلِ بیشه، غروب

چهچهِ سار و قناری نمیاد،

 

دیگه از شهرِ سرود

تک سواری نمیاد.

 

دیگه مهتاب نمیاد

کرمِ شب تاب نمیاد.

برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت:

 

تو هوا وقتی

که برق می جّه و بارون می کنه

کمونِ رنگه به رنگش دیگه بیرون نمیاد،

رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می کنه

سوارِ رخشِ قشنگش دیگه میدون نمیاد.

 

شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه

عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.

 

دیگه شب مرواری دوزون نمی شه

آسمون مثلِ قدیم شب ها چراغون نمی شه.

غصه ی کوچیکِ سردی مثِ اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه،

سرِ هر شاخه ی خشک

از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو می زنه.

 

دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟

 

قفله؟ وازش می کنیم!

قهره؟ نازش می کنیم!

می کِشیم منتِشو

می خریم همتِشو!

 

مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمی ده

موشِ کورم که می گن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمی ده!

 

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش باروبندیلِشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمی شه.

 

دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،

برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می کنه مُرده س و گور.

 

نه امیدی چه امیدی؟ به خدا حیفِ امید!

نه چراغی چه چراغی؟ چیزِ خوبی می شه دید؟

نه سلامی چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم!

نه نشاطی چه نشاطی؟ مگه راهش می ده غم؟ :

 

داش آکل، مردِ لوتی،

ته خندق تو قوتی!

توی باغِ بی بی جون

جم جمک، بلگِ خزون!

 

دیگه دِه مثلِ قدیم نیس که از آب دُر می گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می گرفت:

 

آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب، چل تا رو

بی جون می کنه.

نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه

پای دار، قاتلِ بیچاره همونجور تو هوا چِش می دوزه

 

«چی می جوره تو هوا؟

رفته تو فکرِ خدا؟...»

 

«نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی درآد، پوکِ نشا دون بزنه:

اگه بارون بزنه!

آخ! اگه بارون بزنه!».

 

دخترای ننه دریا! دلِمون سرد و سیاس

چِشِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

 

اَزَتون پوستِ پیازی نمی خایم

خودِتون بسِمونین، بقچه جاهازی نمی خایم.

چادرِ یزدی و پاچین نداریم

زیرِ پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم.

 

بذارین برکتِ جادوی شما

دِهِ ویرونه رو آباد کنه

شبنمِ موی شما

جیگرِ تشنه مونو شاد کنه

شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه

غم، بره گریه کنون، خونه ی غم جابمونه...»

 

 

پسرای عموصحرا، لبِ دریای کبود

زیرِ ابر و مه و دود

شبو از رازِ سیا پُر می کنن،

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریارو پُردُر می کنن.

 

دخترای ننه دریا، تَهِ آب

می شینن مست و خراب.

 

نیمه عُریون تنِشون

خزه ها پیرهنِشون

تنِشون هُرمِ سراب

خنده شون غُل غُلِ آب

لبِشون تُنگِ نمک

وصلِشون خنده ی شک

دلِشون دریای خون،

پای دیفارِ خزه

می خونن ضجه کنون:

 

« پسرای عموصحرا لبِتون کاسه نبات

صدتا هجرون واسه یه وصلِ شما خمس و زکات!

دریا از اشکِ شما شور شد و رفت

بختِمون از دَمِ در دور شد و رفت.

رازِ عشقو سرِ صحرا نریزین

اشکِتون شوره، تو دریا نریزین!

اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی ده

ننه دریام دیگه مارو به شما پس نمی ده.

دیگه اونوَخ تا قیامت دلِ ما گنجِ غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.

پرده زنبوریِ دریا می شه بُرجِ غمِ مون

عشقِتون دق می شه، تا حشر می شه هم دَمِ مون!»

 

 

مگه دیفارِ خزه موش

نداره؟

مگه موش گوش نداره؟

 

موشِ دیفار، ننه دریا رو خبردار می کنه:

ننه دریا، کج و کوج

بددل و لوس و لجوج،

جادو در کار می کنه.

تا صداشون نرسه

لبِ دریای خزه،

از لجِش، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه:

 

اسبای ابرِ سیا

تو هوا شیهه کشون،

بشکه ی خالیِ رعد

روی بومِ آسمون.

آسمون، غرومب غرومب!

طبلِ آتیش، دودودومب!

نعره ی موجِ بلا

می ره تا عرشِ خدا؛

صخره ها از خوشی فریاد می زنن.

دخترا از دلِ آب داد می زنن:

 

« پسرایِ عموصحرا!

دلِ ما پیشِ شماس.

نکنه فکر کنین

حقه زیرِ سرِ ماس:

ننه دریای حسود

کرده این آتش و دود!»

 

 

پسرا، حیف! که جز نعره و دل ریسه ی باد

هیچ صدای دیگه یی

به گوشاشون نمیاد!

غمِشون سنگِ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دلِشون غصه تَرَک،

تو سیاهی، سوت و کور

گوش می دن به موجِ سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

 

 

جُم جُمَک برقِ بلا

طبلِ آتیش تو هوا!

خیزخیزک موجِ عبوس

تا دَمِ عرشِ خدا!

نه ستاره نه سرود

لبِ دریای حسود،

زیرِ این تاقِ کبود

جز خدا هیچی نبود

جز خدا هیچی نبود!

 

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

لحظه ها و همیشه

سرود

برای پرویزِ شاپور

برو، مردِ بیدار؛ اگر نیست کس

که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

همه روزگارت به تلخی گذشت

شکر چند جویی، در این تلخ دشت؟

به بیهوده جُستن فروکاستی

قبای خستگی بر تن آراستی،

قبایی همه وصله بر وصله بر

قبایی ز نفرت بر او آستر.

همه پایم از خستگی ریش ریش

نه راهی نه ذی روحی از پُشت و پیش.

نه وقتی که واگردم از رفته راه

نه بختی که با سر درافتم به چاه

نه بیم و نه امید و، از پیش و پس

بیابان و خارِ بیابان و بس!

چه حاصل اگر خامُشی بشکنم

که: «یاران، در این دشت تنها، منم»؟

گرفتم به بانگی گلو بردرم

که در دَم بسوزد چو خاکسترم،

گرفتم که تُندر فشاندم؛ چه سود

کز این هیمه نی

شعله خیزد نه دود.

گرفتم که فریاد برداشتم

یکی تیغ در جانِ شب کاشتم؛

مرا، تیغِ فریاد بُرَّنده نیست

در آن مُرده آباد که ش زنده نیست...

برو مردِ بیدار، اگر نیست کس

که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

بنه، خواب اگر خوشتر افتادِشان،

که آخر دهد رنج، ره یادِشان.

بهل شب شود چیره، تا بنگری

هم از اشکِشان سر زند اختری.

چو پوسید چون لاشِ گندیده، شب،

کویرِ نفس مرده در گورِ تب؛

وُامیدی به جا مانده گر نیز هست

به سودای عُزلت درِ خانه بست،

ببینی که از هولِ شب، اشکِ آب

بتوفد چنان کوره ی آفتاب.

برو مردِ بیدار؛ اگر نیست کس

که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

تو گُل جویی ای مرد و ره پُرخَس است

شِکرخواه را، حرفِ تلخی بس است!

13371339 تهران

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میلاد

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود

و شبْ نیمه ی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتاب زده فرود آمد از سرا گامزنان

اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ های کبودِ پستانش می گذشت

و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می بَرَد

و در چشم هایش که به سبزه و مهتاب می نگریست نگاهِ شرم بود

از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش می سوخت

و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابیِ جاودانه ی علف،

که سرسبزیِ صحرا را مایه به دست می دهد

و شرمناکِ خاطره یی لغزان و گریزان و دیربه دست بود از آن چه با تنِ او رفت؛

میانِ او بیگانه با ماجرا و بیگانه مردی چنان تند، که با راه های تنش آنگونه چالاک یگانه بود

و بدانگونه آزمند بر اندامِ خفته ی او دست می سود

و جنبش اش

به نسیمی می مانست از بوی علف های آفتاب خورده پُر،

که پرده های شکوفه را به زیر می افکَنَد تا دانه ی نارس آشکاره شود.

 

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود

و فواره ی باغ بود که با حرکت های بازوهای نازکش بر آبگیرِ خُرد می رقصید

و عروسِ تازه بر پهنه ی چمن بخفت، در شبْ نیمه ی چارمین

و در آن دم، من در برگچه های نو رُسته بودم

یا در نسیمِ لغزان

و ای بسا که در آب های ژرف

و نفسِ بادی که شکوفه ی کوچک را بر درختِ ستبر می جنباند در من ناله می کرد

و چشمه های روشنِ باران در من می گریست

 

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره ی باغ بود

و عروسِ تازه که در شبْ نیمه ی چارمین بر بسترِ علف های نو رُسته خفته بود

با آتشی در نهادش، از احساسِ مردی در کنارِ خویش بر خود بلرزید

و من برگ و برکه نبودم

نه باد و نه باران

ای روحِ گیاهی! تنِ من زندانِ تو بود

و عروسِ تازه، پیش از آن که لبانِ پدرم را بر لبانِ خود احساس کند

از روحِ درخت و باد و برکه بار گرفت، در شبْ نیمه ی چارمین

و من شهری بی برگ وباد را زندانِ خود کردم

بی آنکه خاطره ی باد و برگ از من بُگریزد.

 

چون زاده شدم چشمانم به دو برگِ نارون می مانست،

رگانم به ساقه ی نیلوفر، دستانم به پنجه ی افرا

و روحی لغزنده به سانِ باد و برکه، به گونه ی باران

و چندان که نارونِ پیر از غضبِ رعد به خاک افتاد دردی جانگزا چونان فریادِ مرگ در من شکست

و من ای طبیعتِ مشقت آلوده، ای پدر!

فرزندِ تو بودم.

16 اردیبهشتِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

گریزان

برای خانمِ عالیه جهانگیر یوشیج

از کوره راهِ تنگ گذشتم

نیز از کنارِ گله ی خُردی که

زنگِ برنجیِ بزِ پیش آهنگ

از دور، طرحِ تکاپوی خسته یی را

با جِنگ جِنگِ لُختش

در ذهنِ آدمی

تصویر می نهاد...

 

 

از پُشتِ بوته، مرغی نالان، هراسناک

پر برکشید و

یک دم

در دره های تنگ

موجِ گریزپاییِ پُر وحشت اش

چون کاسه یی سفالین بشکست

از صخره یی به صخره یی

از سنگ روی سنگ...

 

می دیدم از کمرکشِ کُهسار

در شیب گاهِ دره ی تاریک

آن شعله ها که در دِه می سوخت جای جای:

پی سوزِ آسیاب

آتش که در اجاق

دودی که از تنور

فانوس ها به معبرها

پُرشیب و پیچ پیچ...

 

وآنگاه

دیدم

در پیشِ روی، منظره ی کوهسار را

با راهِ پیچ پیچان، پیچیده بر کمر.

 

مشتاق، گفتم:

« ای کوه!

«با خود دلی به سوی تو می آورم ز راه

«با قعرِ او حکایتِ ناگفته مرده یی.

«آنجا، به دِه، کسانِ مرا دل به من نبود.»

 

بی پاسخی از او گفتم:

« ای کوه!

«رنجی ست سوختن

«بی التفاتِ قومی، کاندر اجاقِشان

«از سوزِ توست اگر شرری هست،

«بی زهرخندِ قومی، کز توست اگر به لب هاشان

«امکانِ خنده این قدری هست.»

 

 

بی پاسخی از او

مِه بر گُدارِ سرکش می پیچید.

 

از دور، در شبی که می آمد

بر تیزه ها فرود

سگ های گله، بر شبحِ صخره ها، به شور

لاییدنی مداوم

آغاز کرده بودند.

 

اعماقِ دره، با نفسِ سردِ شامگاه،

از نغمه های کاکلی و سینه سرخ ها

می مانْد بی صدا.

 

گویی به قله هایِ ازاکوه اختران

چون دخترانِ گازُر

خاکستری قبای هوا را

از خونِ آفتاب بشسته

در نیل می زدند.

 

فانوس های دِه

یک آسمانِ دیگر را، در دره ی سیاه

اکلیل می زدند.

 

1339 - یوش

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پایتختِ عطش

آب کم جو. تشنگی آور به دست!

مولای روم

1

 

آفتاب، آتشِ بی دریغ است

و رؤیای آبشاران

در مرزِ هر نگاه.

 

بر درگاهِ هر ثُقبه

سایه ها

روسبیانِ آرامش اند.

پی جوی آن سایه ی بزرگم من که عطشِ خشک ْدشت را باطل می کند.

 

 

 

چه پگاه و چه پسین،

اینجا

نیمروز

مظهرِ «هست» است:

آتشِ سوزنده را رنگی و اعتباری نیست

دروازه ی امکان بر باران بسته است

شن از حُرمتِ رود و بسترِ شن پوشِ خشک ْرود از وحشتِ «هرگز» سخن می گوید.

بوته ی گز به عبث سایه یی در خلوتِ خویش می جوید.

 

 

ای شبِ تشنه! خدا کجاست؟

تو

روزِ دیگرگونه ای

به رنگی دیگر

که با تو

در آفرینشِ تو

بیدادی رفته است:

تو زنگیِ زمانی.

 

 

2

 

کنارِ تو را ترک گفته ام

و زیرِ این آسمانِ نگونسار که از جنبشِ هر پرنده تهی ست و هلالی

کدر چونان مُرده ماهیِ سیم گونه فلسی بر سطحِ بی موج اش می گذرد

به بازجُستِ تو برخاسته ام

تا در پایتختِ عطش

در جلوه یی دیگر

بازت یابم.

 

ای آبِ روشن!

تو را با معیارِ عطش می سنجم.

 

 

در این سرابچه

آیا

زورقِ تشنگی ست

آنچه مرا به سوی شما می راند

یا خود

زمزمه ی شماست

و من نه به خود می روم

که زمزمه ی شما

به جانبِ خویشم می خواند؟

 

نخلِ من ای واحه ی من!

در پناهِ شما چشمه سارِ خنکی هست

که خاطره اش

عُریانم می کند.

 

18 خردادِ 1339

چابهار

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میان ِ ماندن و رفتن...

میان ِ ماندن و رفتن حکایتی کردیم

که آشکارا در پرده ی ِ کنایت رفت.

مجال ِ ما همه این تنگ مایه بود و، دریغ

که مایه خود همه در وجه ِ این حکایت رفت.

 

28 خرداد ِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سخنی نیست...

به اِولین و ثمین باغچه بان

چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

می وزد از سرِ امید، نسیمی،

لیک، تا زمزمه یی ساز کند

در همه خلوتِ صحرا

به ره اش

نارونی نیست.

 

چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

 

پُشتِ درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پُر

به کج اندیشی

خاموش

نشسته ست.

 

بام ها

زیرِ فشارِ شب

کج،

کوچه

از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج

خسته ست.

 

 

چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

در همه خلوتِ این شهر، آوا

جز ز موشی

که دَرانَد کفنی، نیست.

 

وندر این ظلمت جا

جز سیانوحه ی شومُرده زنی، نیست.

 

ور نسیمی جُنبد

به ره اش

نجوا را

نارونی نیست.

 

چه بگویم؟

سخنی نیست...

 

27 آذرِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حماسه؟

در چارراه ها خبری نیست:

یک عده می روند

یک عده خسته بازمی آیند

 

و انسان که کهنه رند خدایی ست بی گمان

بی شوق و بی امید

برای دو قرصِ نان

کاپوت می فروشد

در معبرِ زمان.

 

 

در کوچه

پُشتِ قوتیِ سیگار

شاعری

اِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:

 

« انسان، خداست.

حرفِ من این است.

گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن،

انسان خداست.

آری. این است حرفِ من!»

. . . . . . . . . . . . . . .

 

از بوقِ یک دوچرخه سوارِ الاغِ پست

شاعر ز جای جَست و...

...مدادش، نوکش شکست!

 

28 آذرِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رهگذران

سر در زیر از شاهراهِ متروک پیش می آمدند

و تپه های گُل پوشِ بهاری

در نظرگاهِ ایشان انتظاری بیهوده می بُرد.

 

به کُندی از برابرِ من گذشتند بی آنکه به من درنگرند

و من ایشان را بازشناختم

چرا که از جانبِ پدرانِشان پیغامی با من بود.

 

در رهگذرِ شراب آلوده دعایی می خواندند

و در مهتابی های پُرخاطره

چشمانِ پُرخنده ی دختران

یک دَم به نظاره،

از بسترهای آشفته به جانبِ ایشان می گرایید

 

 

و دیدم که امید به درگاهِ ناباور بسته بودند

و از پسِ ایشان

جاده ی خالی

خسته بود.

 

 

می دانستم که دیگرباره از این راه

باز

نمی آیند.

می دانستم که دیگرباره از این راه بازنمی آیند، چرا که منزلگَهِ مقصودِ ایشان سرابی لغزنده بود.

می دانستم.

 

با ایشان گفتم که:

 

« هم دراین جای خواهم ایستاد

و چندان که فرزندانِ شما بگذرند

پیغامِ شما خواهم گزاشت.»

 

اولِ اردیبهشتِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کوه ها

کوه ها با هم اند و تنهایند

همچو ما،

باهمانِ تنهایان.

 

1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

انگیزه های خاموشی

پس آدم، ابوالبشر، به پیرامنِ خویش نظاره کرد

و بر زمینِ عُریان نظاره کرد

و به آفتاب که روی درمی پوشید نظاره کرد

و در این هنگام، بادهای سرد بر خاکِ برهنه می جنبید

و سایه ها همه جا بر خاک می جنبید

و هر چیزِ دیدنی به هیأتِ سایه یی درآمده در سایه ی عظیم می خلید

و روحِ تاریکی بر قالبِ خاک منتشر بود

و هر چیزِ بِسودنی دستمایه ی وهمی دیگرگونه بود

و آدم، ابوالبشر، به جُفتِ خویش درنگریست

و او در چشم های جُفتِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود

و در خاموشی در او نظر کرد

و تاریکی در جانِ او نشست.

 

و این نخستین بار بود، بر زمین و در همه آسمان، که گفتنی سخنی ناگفته ماند

 

پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید

و او را چون رعدِ آسمان ها خروشان یافت

و او را چون آبِ رودخانه ها پیچان یافت

و برادرِ خون اش را به سانِ سنگِ کوه سرد و سخت یافت

و او را دریافت

و او را با بداندیشی همراه یافت، چون ماده میشی که نوزادش در قفای اوست

و او را چون مرغانِ نخجیر با چنگالِ گشوده دید

و برادرِ خون اش را به خونِ خویش آزمند یافت

و هابیل در برادرِ خونِ خویش نظر کرد

و در چشمِ او شگفتی و ناباوری بود

و در خاموشی به جانبِ قابیل نظر کرد

و آیینه ی مهتاب در جانش با شاخه ی نازکِ

رگ هایش شکست.

 

و این خود بارِ نخستین نبود، بر زمین و در همه ی زمین، که گفتنی سخنی بر لبی ناگفته می مانْد.

 

و از آن پس، بسیارها گفتنی هست که ناگفته می مانَد

چون ما تو و من به هنگامِ دیدارِ نخستین

که نگاهِ ما به هم درایستاد، و گفتنی ها به خاموشی در نشست

و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که ناگفته می مانَد بر لبِ آدمیان

بدان هنگام که کبوترِ آشتی بر بامِ ایشان می نشیند

به هنگامِ اعتراف و به گاهِ وصل

به هنگامِ وداع و از آن بیش بدان هنگام که بازمی گردند تا به قفایِ خویش درنگرند...

 

و از آن پس، گفتنی ها، تا ناگفته بمانَد انگیزه های بسیار یافت.

 

15 اسفندِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ ناتمام...

به هر تارِ جانم صد آواز هست

دریغا که دستی به مضراب نیست.

چو رویا به حسرت گذشتم، که شب

فروخفت و با کس سرِ خواب نیست.

1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

اکنون، دیگرباره شبی گذشت.

به نرمی از برِ من گذشت با تمامی لحظه هایش.

 

چونان باکره ی عشقی

که با همه انحناهای تنش

از موی تا به ناخن

تن به نوازشِ دستی گرم رها کند،

بانوی درازگیسو را

در برکه یی که یک دَم از گردشِ ماهیِ خواب آشفته نشد

غوطه دادم.

 

 

به معشوقی می مانست، چرا که

با احساسی از شرم در او خیره مانده بودم.

 

از روشنایی گریزان بود.

گفتم که سحرگاهان در برابرِ آفتاب اش بخواهم دید

و چراغ را کُشتم.

 

چندان که آفتاب برآمد

چنان چون شبنمی

پریده بود.

 

آذرِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من مرگ را...

اینک موجِ سنگین گذرِ زمان است که در من می گذرد.

اینک موجِ سنگین گذرِ زمان است که

چون جوبارِ آهن در من می گذرد.

اینک موجِ سنگین گذرِ زمان است که چونان دریایی از پولاد و سنگ در من می گذرد.

 

 

در گذرگاهِ نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کردم

در گذرگاهِ باران سرودی دیگرگونه آغاز کردم

در گذرگاهِ سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردم.

 

نیلوفر و باران در تو بود

خنجر و فریادی در من،

فواره و رؤیا در تو بود

تالاب و سیاهی در من.

 

در گذرگاهت سرودی دیگرگونه آغاز کردم.

 

 

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر ز بیشه

 

من موج را سرودی کردم

پُرنبض تر ز انسان

 

من عشق را سرودی کردم

پُرطبل تر ز مرگ

 

سرسبزتر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

 

پُرتپش تر از دلِ دریا

من موج را سرودی کردم

 

پُرطبل تر از حیات

من مرگ را

سرودی کردم.

 

آذرِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

وصل

1

 

در برابرِ بی کرانیِ ساکن

جنبشِ کوچکِ گُلبرگ

به پروانه یی ماننده بود.

 

 

زمان، با گامِ شتابناک برخاست

و در سرگردانی

یله شد.

 

در باغستانِ خشک

معجزه ی وصل

بهاری کرد.

 

سرابِ عطشان

برکه یی صافی شد،

و گنجشکانِ دست آموزِ بوسه

شادی را

در خشکسارِ باغ

به رقص آوردند.

 

 

2

 

اینک! چشمی بی دریغ

که فانوسِ اشک اش

شوربختیِ مردی را که تنها بودم و تاریک

لبخند می زند.

 

آنک منم که سرگردانی هایم را همه

تا بدین قُلّه ی جُل جُتا

پیموده ام

 

آنک منم

میخِ صلیب از کفِ دستان به دندان برکنده.

 

آنک منم

پا بر صلیبِ باژگون نهاده

با قامتی به بلندیِ فریاد.

 

 

3

 

در سرزمینِ حسرت معجزه یی فرود آمد

[و این خود دیگرگونه معجزتی بود].

 

 

فریاد کردم:

« ای مسافر!

با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست می داشتم

این مایه ستیزه چرا رفت؟

با ایشان چه می بایدم کرد؟»

 

 

« بر ایشان مگیر!»

چنین گفت و چنین کردم.

 

 

لایه ی تیره فرونشست

آبگیرِ

کدر

صافی شد

و سنگریزه های زمزمه

در ژرفای زلال

درخشید

 

دندان های خشم

به لبخندی

زیبا شد

 

رنجِ دیرینه

همه کینه هایش را

خندید

 

 

پای آبله

در چمنزارانِ آفتاب

فرود آمدم

بی آنکه از شبِ ناآشتی

داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

 

 

4

 

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوهای دهلیزش

به امیدِ دریچه یی

دل بسته بودم.

 

 

5

 

شکوهی در جانم تنوره می کشد

گویی از پاک ترین هوای کوهستانی

لبالب

قدحی درکشیده ام.

 

در فرصتِ میانِ ستاره ها

شلنگ انداز

رقصی می کنم -

دیوانه

به تماشای من بیا!

 

دیِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به گوهرِ مراد

کوچه ها باریکن

دُکّونا

بسته س،

 

خونه ها تاریکن

تاقا

شیکسته س،

 

از صدا

افتاده

تار و کمونچه

 

مُرده می برن

کوچه به

کوچه.

 

 

نگا کن!

مُرده ها

به مُرده

نمی رن،

 

حتا به

شمعِ جون سپرده

نمی رن،

 

شکلِ

فانوسی ین

که اگه خاموشه

 

واسه نَف نیس

هَنو

یه عالم نف توشه.

 

 

جماعت!

من دیگه

حوصله

ندارم

 

به «خوب»

امید و

از «بد» گله

ندارم.

 

گرچه از

دیگرون

فاصله

ندارم،

 

کاری با

کارِ این

قافله

ندارم!

 

 

کوچه ها

باریکن

دُکّونا

بسته س،

 

خونه ها

تاریکن

تاقا

شیکسته س،

 

از صدا

افتاده

تار و

کمونچه

 

مُرده

می برن

کوچه به

کوچه...

 

1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آیدا در آینه

آغاز

بی گاهان

به غربت

به زمانی که خود درنرسیده بود

 

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،

و قلب ام

در خلأ

تپیدن آغاز کرد.

 

 

گهواره ی تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.

 

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم اندازهای امیدفرسای ماسه و خار،

بی آنکه با نخستین قدم های ناآزموده ی نوپاییِ خویش به راهی دور رفته باشم.

 

نخستین سفرم

بازآمدن بود.

 

 

دوردست

امیدی نمی آموخت.

لرزان

بر پاهای نو راه

رو در افقِ سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود.

 

 

 

 

دوردست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه

زندانی چندان عظیم بود

که روح

از شرمِ ناتوانی

در اشک

پنهان می شد.

 

فروردینِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بعدی                        قبلی

دسته بندي: شعر,اشعار احمد شاملو,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد