فوج

مثنوي معنوي_دفتراول,سايت اخبار مثنوي معنوي_دفتراول,
امروز جمعه 22 تیر 1403
تبليغات تبليغات

مثنوي معنوي_دفتراول80تا123

مثنوي معنوي_دفتراول80تا123

بخش ۸۱ - تفسیر و هو معکم اینما کنتم

بار دیگر ما به قصه آمدیم

ما از آن قصه برون خود کی شدیم

گر به جهل آییم آن زندان اوست

ور به علم آییم آن ایوان اوست

ور به خواب آییم مستان وییم

ور به بیداری به دستان وییم

ور بگرییم ابر پر زرق وییم

ور بخندیم آن زمان برق وییم

ور بخشم و جنگ عکس قهر اوست

ور بصلح و عذر عکس مهر اوست

ما کییم اندر جهان پیچ پیچ

چون الف او خود چه دارد هیچ‌هیچ

بخش ۸۲ - سؤال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم

گفت یا عمر چه حکمت بود و سر

حبس آن صافی درین جای کدر

آب صافی در گلی پنهان شده

جان صافی بستهٔ ابدان شده

گفت تو بحثی شگرفی می‌کنی

معنیی را بند حرفی می‌کنی

حبس کردی معنی آزاد را

بند حرفی کرده‌ای تو یاد را

از برای فایده این کرده‌ای

تو که خود از فایده در پرده‌ای

آنک از وی فایده زاییده شد

چون نبیند آنچ ما را دیده شد

صد هزاران فایده‌ست و هر یکی

صد هزاران پیش آن یک اندکی

آن دم نطقت که جزو جزوهاست

فایده شد کل کل خالی چراست

تو که جزوی کار تو با فایده‌ست

پس چرا در طعن کل آری تو دست

گفت را گر فایده نبود مگو

ور بود هل اعتراض و شکر جو

شکر یزدان طوق هر گردن بود

نی جدال و رو ترش کردن بود

گر ترش‌رو بودن آمد شکر و بس

پس چو سرکه شکرگویی نیست کس

سرکه را گر راه باید در جگر

گو بشو سرکنگبین او از شکر

معنی اندر شعر جز با خبط نیست

چون قلاسنگست و اندر ضبط نیست

بخش ۸۳ - در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف

آن رسول از خود بشد زین یک دو جام

نی رسالت یاد ماندش نی پیام

واله اندر قدرت الله شد

آن رسول اینجا رسید و شاه شد

سیل چون آمد به دریا بحر گشت

دانه چون آمد به مزرع گشت کشت

چون تعلق یافت نان با بوالبشر

نان مرده زنده گشت و با خبر

موم و هیزم چون فدای نار شد

ذات ظلمانی او انوار شد

سنگ سرمه چونک شد در دیدگان

گشت بینایی شد آنجا دیدبان

ای خنک آن مرد کز خود رسته شد

در وجود زنده‌ای پیوسته شد

وای آن زنده که با مرده نشست

مرده گشت و زندگی از وی بجست

چون تو در قرآن حق بگریختی

با روان انبیا آمیختی

هست قرآن حالهای انبیا

ماهیان بحر پاک کبریا

ور بخوانی و نه‌ای قرآن‌پذیر

انبیا و اولیا را دیده گیر

ور پذیرایی چو بر خوانی قصص

مرغ جانت تنگ آید در قفس

مرغ کو اندر قفس زندانیست

می‌نجوید رستن از نادانیست

روحهایی کز قفسها رسته‌اند

انبیاء رهبر شایسته‌اند

از برون آوازشان آید ز دین

که ره رستن ترا اینست این

ما بذین رستیم زین تنگین قفس

جز که این ره نیست چارهٔ این قفس

خویش را رنجور سازی زار زار

تا ترا بیرون کنند از اشتهار

که اشتهار خلق بند محکمست

در ره این از بند آهن کی کمست

بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت

بود بازرگان و او را طوطیی

در قفس محبوس زیبا طوطیی

چونک بازرگان سفر را ساز کرد

سوی هندستان شدن آغاز کرد

هر غلام و هر کنیزک را ز جود

گفت بهر تو چه آرم گوی زود

هر یکی از وی مرادی خواست کرد

جمله را وعده بداد آن نیک مرد

گفت طوطی را چه خواهی ارمغان

کارمت از خطهٔ هندوستان

گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان

چون ببینی کن ز حال من بیان

کان فلان طوطی که مشتاق شماست

از قضای آسمان در حبس ماست

بر شما کرد او سلام و داد خواست

وز شما چاره و ره ارشاد خواست

گفت می‌شاید که من در اشتیاق

جان دهم اینجا بمیرم در فراق

این روا باشد که من در بند سخت

گه شما بر سبزه گاهی بر درخت

این چنین باشد وفای دوستان

من درین حبس و شما در گلستان

یاد آرید ای مهان زین مرغ زار

یک صبوحی درمیان مرغزار

یاد یاران یار را میمون بود

خاصه کان لیلی و این مجنون بود

ای حریفان بت موزون خود

من قدحها می‌خورم پر خون خود

یک قدح می‌نوش کن بر یاد من

گر نمی‌خواهی که بدهی داد من

یا بیاد این فتادهٔ خاک‌بیز

چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز

ای عجب آن عهد و آن سوگند کو

وعده‌های آن لب چون قند کو

گر فراق بنده از بد بندگیست

چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست

ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ

ای جفای تو ز دولت خوب‌تر

و انتقام تو ز جان محبوب‌تر

نار تو اینست نورت چون بود

ماتم این تا خود که سورت چون بود

از حلاوتها که دارد جور تو

وز لطافت کس نیابد غور تو

نالم و ترسم که او باور کند

وز کرم آن جور را کمتر کند

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

والله ار زین خار در بستان شوم

همچو بلبل زین سبب نالان شوم

این عجب بلبل که بگشاید دهان

تا خورد او خار را با گلستان

این چه بلبل این نهنگ آتشیست

جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست

عاشق کلست و خود کلست او

عاشق خویشست و عشق خویش‌جو

بخش ۸۵ - صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی

قصهٔ طوطی جان زین سان بود

کو کسی کو محرم مرغان بود

کو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه

و اندرون او سلیمان با سپاه

چون بنالد زار بی‌شکر و گله

افتد اندر هفت گردون غلغله

هر دمش صد نامه صد پیک از خدا

یا ربی زو شصت لبیک از خدا

زلت او به ز طاعت نزد حق

پیش کفرش جمله ایمانها خلق

هر دمی او را یکی معراج خاص

بر سر تاجش نهد صد تاج خاص

صورتش بر خاک و جان بر لامکان

لامکانی فوق وهم سالکان

لامکانی نه که در فهم آیدت

هر دمی در وی خیالی زایدت

بل مکان و لامکان در حکم او

همچو در حکم بهشتی چار جو

شرح این کوته کن و رخ زین بتاب

دم مزن والله اعلم بالصواب

باز می‌گردیم ما ای دوستان

سوی مرغ و تاجر و هندوستان

مرد بازرگان پذیرفت این پیام

کو رساند سوی جنس از وی سلام

بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی

چونک تا اقصای هندستان رسید

در بیابان طوطیی چندی بدید

مرکب استانید پس آواز داد

آن سلام و آن امانت باز داد

طوطیی زان طوطیان لرزید بس

اوفتاد و مرد و بگسستش نفس

شد پشیمان خواجه از گفت خبر

گفت رفتم در هلاک جانور

این مگر خویشست با آن طوطیک

این مگر دو جسم بود و روح یک

این چرا کردم چرا دادم پیام

سوختم بیچاره را زین گفت خام

این زبان چون سنگ و هم آهن وشست

وانچ بجهد از زبان چون آتشست

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف

گه ز روی نقل و گه از روی لاف

زانک تاریکست و هر سو پنبه‌زار

درمیان پنبه چون باشد شرار

ظالم آن قومی که چشمان دوختند

زان سخنها عالمی را سوختند

عالمی را یک سخن ویران کند

روبهان مرده را شیران کند

جانها در اصل خود عیسی‌دمند

یک زمان زخمند و گاهی مرهمند

گر حجاب از جانها بر خاستی

گفت هر جانی مسیح‌آساستی

گر سخن خواهی که گویی چون شکر

صبر کن از حرص و این حلوا مخور

صبر باشد مشتهای زیرکان

هست حلوا آرزوی کودکان

هرکه صبر آورد گردون بر رود

هر که حلوا خورد واپس‌تر رود

بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد

صاحب دل را ندارد آن زیان

گر خورد او زهر قاتل را عیان

زانک صحت یافت و از پرهیز رست

طالب مسکین میان تب درست

گفت پیغامبر که ای مرد جری

هان مکن با هیچ مطلوبی مری

در تو نمرودیست آتش در مرو

رفت خواهی اول ابراهیم شو

چون نه‌ای سباح و نه دریایی

در میفکن خویش از خودراییی

او ز آتش ورد احمر آورد

از زیانها سود بر سر آورد

کاملی گر خاک گیرد زر شود

ناقص ار زر برد خاکستر شود

چون قبول حق بود آن مرد راست

دست او در کارها دست خداست

دست ناقص دست شیطانست و دیو

زانک اندر دام تکلیفست و ریو

جهل آید پیش او دانش شود

جهل شد علمی که در منکر رود

هرچه گیرد علتی علت شود

کفر گیرد کاملی ملت شود

ای مری کرده پیاده با سوار

سر نخواهی برد اکنون پای دار

بخش ۸۸ - تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا

ساحران در عهد فرعون لعین

چون مری کردند با موسی بکین

لیک موسی را مقدم داشتند

ساحران او را مکرم داشتند

زانک گفتندش که فرمان آن تست

گر همی خواهی عصا تو فکن نخست

گفت نی اول شما ای ساحران

افکنید ان مکرها را درمیان

این قدر تعظیم دینشان را خرید

کز مری آن دست و پاهاشان برید

ساحران چون حق او بشناختند

دست و پا در جرم آن در باختند

لقمه و نکته‌ست کامل را حلال

تو نه‌ای کامل مخور می‌باش لال

چون تو گوشی او زبان نی جنس تو

گوشها را حق بفرمود انصتوا

کودک اول چون بزاید شیرنوش

مدتی خامش بود او جمله گوش

مدتی می‌بایدش لب دوختن

از سخن تا او سخن آموختن

ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند

خویشتن را گنگ گیتی می‌کند

کر اصلی کش نبد ز آغاز گوش

لال باشد کی کند در نطق جوش

زانک اول سمع باید نطق را

سوی منطق از ره سمع اندر آ

وادخلوا الابیات من ابوابها

واطلبوا الاغراض فی اسبابها

نطق کان موقوف راه سمع نیست

جز که نطق خالق بی‌طمع نیست

مبدعست او تابع استاد نی

مسند جمله ورا اسناد نی

باقیان هم در حرف هم در مقال

تابع استاد و محتاج مثال

زین سخن گر نیستی بیگانه‌ای

دلق و اشکی گیر در ویرانه‌ای

زانک آدم زان عتاب از اشک رست

اشک تر باشد دم توبه‌پرست

بهر گریه آمد آدم بر زمین

تا بود گریان و نالان و حزین

آدم از فردوس و از بالای هفت

پای ماچان از برای عذر رفت

گر ز پشت آدمی وز صلب او

در طلب می‌باش هم در طلب او

ز آتش دل و آب دیده نقل ساز

بوستان از ابر و خورشیدست باز

تو چه دانی ذوق آب دیدگان

عاشق نانی تو چون نادیدگان

گر تو این انبان ز نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن

تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای

دان که با دیو لعین همشیره‌ای

لقمه‌ای کو نور افزود و کمال

آن بود آورده از کسب حلال

روغنی کاید چراغ ما کشد

آب خوانش چون چراغی را کشد

علم و حکمت زاید از لقمهٔ حلال

عشق و رقت آید از لقمهٔ حلال

چون ز لقمه تو حسد بینی و دام

جهل و غفلت زاید آن را دان حرام

هیچ گندم کاری و جو بر دهد

دیده‌ای اسپی که کرهٔ خر دهد

لقمه تخمست و برش اندیشه‌ها

لقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها

زاید از لقمهٔ حلال اندر دهان

میل خدمت عزم رفتن آن جهان

بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان

کرد بازرگان تجارت را تمام

باز آمد سوی منزل دوستکام

هر غلامی را بیاورد ارمغان

هر کنیزک را ببخشید او نشان

گفت طوطی ارمغان بنده کو

آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو

گفت نه من خود پشیمانم از آن

دست خود خایان و انگشتان گزان

من چرا پیغام خامی از گزاف

بردم از بی‌دانشی و از نشاف

گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست

چیست آن کین خشم و غم را مقتضیست

گفت گفتم آن شکایتهای تو

با گروهی طوطیان همتای تو

آن یکی طوطی ز دردت بوی برد

زهره‌اش بدرید و لرزید و بمرد

من پشیمان گشتم این گفتن چه بود

لیک چون گفتم پشیمانی چه سود

نکته‌ای کان جست ناگه از زبان

همچو تیری دان که آن جست از کمان

وا نگردد از ره آن تیر ای پسر

بند باید کرد سیلی را ز سر

چون گذشت از سر جهانی را گرفت

گر جهان ویران کند نبود شگفت

فعل را در غیب اثرها زادنیست

و آن موالیدش بحکم خلق نیست

بی‌شریکی جمله مخلوق خداست

آن موالید ار چه نسبتشان به ماست

زید پرانید تیری سوی عمرو

عمرو را بگرفت تیرش همچو نمر

مدت سالی همی زایید درد

دردها را آفریند حق نه مرد

زید رامی آن دم ار مرد از وجل

دردها می‌زاید آنجا تا اجل

زان موالید وجع چون مرد او

زید را ز اول سبب قتال گو

آن وجعها را بدو منسوب دار

گرچه هست آن جمله صنع کردگار

همچنین کشت و دم و دام و جماع

آن موالیدست حق را مستطاع

اولیا را هست قدرت از اله

تیر جسته باز آرندش ز راه

بسته درهای موالید از سبب

چون پشیمان شد ولی زان دست رب

گفته ناگفته کند از فتح باب

تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب

از همه دلها که آن نکته شنید

آن سخن را کرد محو و ناپدید

گرت برهان باید و حجت مها

بازخوان من آیة او ننسها

آیت انسوکم ذکری بخوان

قدرت نسیان نهادنشان بدان

چون به تذکیر و به نسیان قادرند

بر همه دلهای خلقان قاهرند

چون بنسیان بست او راه نظر

کار نتوان کرد ور باشد هنر

خلتم سخریة اهل السمو

از نبی خوانید تا انسوکم

صاحب ده پادشاه جسمهاست

صاحب دل شاه دلهای شماست

فرع دید آمد عمل بی‌هیچ شک

پس نباشد مردم الا مردمک

من تمام این نیارم گفت از آن

منع می‌آید ز صاحب مرکزان

چون فراموشی خلق و یادشان

با ویست و او رسد فریادشان

صد هزاران نیک و بد را آن بهی

می‌کند هر شب ز دلهاشان تهی

روز دلها را از آن پر می‌کند

آن صدفها را پر از در می‌کند

آن همه اندیشهٔ پیشانها

می‌شناسند از هدایت خانها

پیشه و فرهنگ تو آید به تو

تا در اسباب بگشاید به تو

پیشهٔ زرگر بهنگر نشد

خوی این خوش‌خو با آن منکر نشد

پیشه‌ها و خلقها همچون جهاز

سوی خصم آیند روز رستخیز

پیشه‌ها و خلقها از بعد خواب

واپس آید هم به خصم خود شتاب

پیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقت صبح

هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح

چون کبوترهای پیک از شهرها

سوی شهر خویش آرد بهرها

بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد

پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد

خواجه چون دیدش فتاده همچنین

بر جهید و زد کله را بر زمین

چون بدین رنگ و بدین حالش بدید

خواجه بر جست و گریبان را درید

گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین

این چه بودت این چرا گشتی چنین

ای دریغا مرغ خوش‌آواز من

ای دریغا همدم و همراز من

ای دریغا مرغ خوش‌الحان من

راح روح و روضه و ریحان من

گر سلیمان را چنین مرغی بدی

کی خود او مشغول آن مرغان شدی

ای دریغا مرغ کارزان یافتم

زود روی از روی او بر تافتم

ای زبان تو بس زیانی بر وری

چون توی گویا چه گویم من ترا

ای زبان هم آتش و هم خرمنی

چند این آتش درین خرمن زنی

در نهان جان از تو افغان می‌کند

گرچه هر چه گوییش آن می‌کند

ای زبان هم گنج بی‌پایان توی

ای زبان هم رنج بی‌درمان توی

هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی

هم انیس وحشت هجران توی

چند امانم می‌دهی ای بی امان

ای تو زه کرده به کین من کمان

نک بپرانیده‌ای مرغ مرا

در چراگاه ستم کم کن چرا

یا جواب من بگو یا داد ده

یا مرا ز اسباب شادی یاد ده

ای دریغا نور ظلمت‌سوز من

ای دریغا صبح روز افروز من

ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من

ز انتها پریده تا آغاز من

عاشق رنجست نادان تا ابد

خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد

از کبد فارغ بدم با روی تو

وز زبد صافی بدم در جوی تو

این دریغاها خیال دیدنست

وز وجود نقد خود ببریدنست

غیرت حق بود و با حق چاره نیست

کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست

غیرت آن باشد که او غیر همه‌ست

آنک افزون از بیان و دمدمه‌ست

ای دریغا اشک من دریا بدی

تا نثار دلبر زیبا بدی

طوطی من مرغ زیرکسار من

ترجمان فکرت و اسرار من

هرچه روزی داد و ناداد آیدم

او ز اول گفته تا یاد آیدم

طوطیی کآید ز وحی آواز او

پیش از آغاز وجود آغاز او

اندرون تست آن طوطی نهان

عکس او را دیده تو بر این و آن

می برد شادیت را تو شاد ازو

می‌پذیری ظلم را چون داد ازو

ای که جان را بهر تن می‌سوختی

سوختی جان را و تن افروختی

سوختم من سوخته خواهد کسی

تا زمن آتش زند اندر خسی

سوخته چون قابل آتش بود

سوخته بستان که آتش‌کش بود

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ

چون زنم دم کآتش دل تیز شد

شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد

آنک او هشیار خود تندست و مست

چون بود چون او قدح گیرد به دست

شیر مستی کز صفت بیرون بود

از بسیط مرغزار افزون بود

قافیه‌اندیشم و دلدار من

گویدم مندیش جز دیدار من

خوش نشین ای قافیه‌اندیش من

قافیهٔ دولت توی در پیش من

حرف چه بود تا تو اندیشی از آن

حرف چه بود خار دیوار رزان

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه با تو دم زنم

آن دمی کز آدمش کردم نهان

با تو گویم ای تو اسرار جهان

آن دمی را که نگفتم با خلیل

و آن غمی را که نداند جبرئیل

آن دمی کز وی مسیحا دم نزد

حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد

ما چه باشد در لغت اثبات و نفی

من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی

من کسی در ناکسی در یافتم

پس کسی در ناکسی در بافتم

جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند

جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند

جمله شاهان پست پست خویش را

جمله خلقان مست مست خویش را

می‌شود صیاد مرغان را شکار

تا کند ناگاه ایشان را شکار

بی‌دلان را دلبران جسته بجان

جمله معشوقان شکار عاشقان

هر که عاشق دیدیش معشوق دان

کو به نسبت هست هم این و هم آن

تشنگان گر آب جویند از جهان

آب جوید هم به عالم تشنگان

چونک عاشق اوست تو خاموش باش

او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش

بند کن چون سیل سیلانی کند

ور نه رسوایی و ویرانی کند

من چه غم دارم که ویرانی بود

زیر ویران گنج سلطانی بود

غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر

همچو موج بحر جان زیر و زبر

زیر دریا خوشتر آید یا زبر

تیر او دلکش‌تر آید یا سپر

پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا

گر طرب را باز دانی از بلا

گر مرادت را مذاق شکرست

بی‌مرادی نه مراد دلبرست

هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال

خون عالم ریختن او را حلال

ما بها و خونبها را یافتیم

جانب جان باختن بشتافتیم

ای حیات عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دل‌بردگی

من دلش جسته به صد ناز و دلال

او بهانه کرده با من از ملال

گفتم آخر غرق تست این عقل و جان

گفت رو رو بر من این افسون مخوان

من ندانم آنچ اندیشیده‌ای

ای دو دیده دوست را چون دیده‌ای

ای گرانجان خوار دیدستی ورا

زانک بس ارزان خریدستی ورا

هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

گوهری طفلی به قرصی نان دهد

غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین

عشقهای اولین و آخرین

مجملش گفتم نکردم زان بیان

ورنه هم افهام سوزد هم زبان

من چو لب گویم لب دریا بود

من چو لا گویم مراد الا بود

من ز شیرینی نشستم رو ترش

من ز بسیاری گفتارم خمش

تا که شیرینی ما از دو جهان

در حجاب رو ترش باشد نهان

تا که در هر گوش ناید این سخن

یک همی گویم ز صد سر لدن

بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن

جمله عالم زان غیور آمد که حق

برد در غیرت برین عالم سبق

او چو جانست و جهان چون کالبد

کالبد از جان پذیرد نیک و بد

هر که محراب نمازش گشت عین

سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین

هر که شد مر شاه را او جامه‌دار

هست خسران بهر شاهش اتجار

هر که با سلطان شود او همنشین

بر درش شستن بود حیف و غبین

دستبوسش چون رسید از پادشاه

گر گزیند بوس پا باشد گناه

گرچه سر بر پا نهادن خدمتست

پیش آن خدمت خطا و زلتست

شاه را غیرت بود بر هر که او

بو گزیند بعد از آن که دید رو

غیرت حق بر مثل گندم بود

کاه خرمن غیرت مردم بود

اصل غیرتها بدانید از اله

آن خلقان فرع حق بی‌اشتباه

شرح این بگذارم و گیرم گله

از جفای آن نگار ده دله

نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش

از دو عالم ناله و غم بایدش

چون ننالم تلخ از دستان او

چون نیم در حلقهٔ مستان او

چون نباشم همچو شب بی روز او

بی وصال روی روز افروز او

ناخوش او خوش بود در جان من

جان فدای یار دل‌رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خشنودی شاه فرد خویش

خاک غم را سرمه سازم بهر چشم

تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

اشک کان از بهر او بارند خلق

گوهرست و اشک پندارند خلق

من ز جان جان شکایت می‌کنم

من نیم شاکی روایت می‌کنم

دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام

وز نفاق سست می‌خندیده‌ام

راستی کن ای تو فخر راستان

ای تو صدر و من درت را آستان

آستانه و صدر در معنی کجاست

ما و من کو آن طرف کان یار ماست

ای رهیده جان تو از ما و من

ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون یک شود آن یک توی

چونک یکها محو شد انک توی

این من و ما بهر آن بر ساختی

تا تو با خود نرد خدمت باختی

تا من و توها همه یک جان شوند

عاقبت مستغرق جانان شوند

این همه هست و بیا ای امر کن

ای منزه از بیا و از سخن

جسم جسمانه تواند دیدنت

در خیال آرد غم و خندیدنت

دل که او بستهٔ غم و خندیدنست

تو مگو کو لایق آن دیدنست

آنک او بستهٔ غم و خنده بود

او بدین دو عاریت زنده بود

باغ سبز عشق کو بی منتهاست

جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

عاشقی زین هر دو حالت برترست

بی بهار و بی خزان سبز و ترست

ده زکات روی خوب ای خوب‌رو

شرح جان شرحه شرحه بازگو

کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای

بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای

من حلالش کردم ار خونم بریخت

من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت

چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان

غم چه ریزی بر دل غمناکیان

ای که هر صبحی که از مشرق بتافت

همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت

چون بهانه دادی این شیدات را

ای بها نه شکر لبهات را

ای جهان کهنه را تو جان نو

از تن بی جان و دل افغان شنو

شرح گل بگذار از بهر خدا

شرح بلبل گو که شد از گل جدا

از غم و شادی نباشد جوش ما

با خیال و وهم نبود هوش ما

حالتی دیگر بود کان نادرست

تو مشو منکر که حق بس قادرست

تو قیاس از حالت انسان مکن

منزل اندر جور و در احسان مکن

جور و احسان رنج و شادی حادثست

حادثان میرند و حقشان وارثست

صبح شد ای صبح را صبح و پناه

عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه

عذرخواه عقل کل و جان توی

جان جان و تابش مرجان توی

تافت نور صبح و ما از نور تو

در صبوحی با می منصور تو

دادهٔ تو چون چنین دارد مرا

باده کی بود کو طرب آرد مرا

باده در جوشش گدای جوش ماست

چرخ در گردش گدای هوش ماست

باده از ما مست شد نه ما ازو

قالب از ما هست شد نه ما ازو

ما چو زنبوریم و قالبها چو موم

خانه خانه کرده قالب را چو موم

بخش ۹۲ - رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر

بس دراز است این حدیث خواجه گو

تا چه شد احوال آن مرد نکو

خواجه اندر آتش و درد و حنین

صد پراکنده همی‌گفت این چنین

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز

گاه سودای حقیقت گه مجاز

مرد غرقه گشته جانی می‌کند

دست را در هر گیاهی می‌زند

تا کدامش دست گیرد در خطر

دست و پایی می‌زند از بیم سر

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

آنک او شاهست او بی کار نیست

ناله از وی طرفه کو بیمار نیست

بهر این فرمود رحمان ای پسر

کل یوم هو فی شان ای پسر

اندرین ره می‌تراش و می‌خراش

تا دم آخر دمی فارغ مباش

تا دم آخر دمی آخر بود

که عنایت با تو صاحب‌سر بود

هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست

گوش و چشم شاه جان بر روزنست

بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده

بعد از آنش از قفس بیرون فکند

طوطیک پرید تا شاخ بلند

طوطی مرده چنان پرواز کرد

کآفتاب شرق ترکی‌تاز کرد

خواجه حیران گشت اندر کار مرغ

بی‌خبر ناگه بدید اسرار مرغ

روی بالا کرد و گفت ای عندلیب

از بیان حال خودمان ده نصیب

او چه کرد آنجا که تو آموختی

ساختی مکری و ما را سوختی

گفت طوطی کو به فعلم پند داد

که رها کن لطف آواز و وداد

زانک آوازت ترا در بند کرد

خویشتن مرده پی این پند کرد

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص

مرده شو چون من که تا یابی خلاص

دانه باشی مرغکانت بر چنند

غنچه باشی کودکانت بر کنند

دانه پنهان کن بکلی دام شو

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

هر که داد او حسن خود را در مزاد

صد قضای بد سوی او رو نهاد

جشمها و خشمها و رشکها

بر سرش ریزد چو آب از مشکها

دشمنان او را ز غیرت می‌درند

دوستان هم روزگارش می‌برند

آنک غافل بود از کشت و بهار

او چه داند قیمت این روزگار

در پناه لطف حق باید گریخت

کو هزاران لطف بر ارواح ریخت

تا پناهی یابی آنگه چون پناه

آب و آتش مر ترا گردد سپاه

نوح و موسی را نه دریا یار شد

نه بر اعداشان بکین قهار شد

آتش ابراهیم را نه قلعه بود

تا برآورد از دل نمرود دود

کوه یحیی را نه سوی خویش خواند

قاصدانش را به زخم سنگ راند

گفت ای یحیی بیا در من گریز

تا پناهت باشم از شمشیر تیز

بخش ۹۴ - وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن

یک دو پندش داد طوطی بی‌نفاق

بعد از آن گفتش سلام الفراق

خواجه گفتش فی امان الله برو

مر مرا اکنون نمودی راه نو

خواجه با خود گفت کین پند منست

راه او گیرم که این ره روشنست

جان من کمتر ز طوطی کی بود

جان چنین باید که نیکوپی بود

بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشت‌نمای شدن

تن قفس‌شکلست تن شد خار جان

در فریب داخلان و خارجان

اینش گوید من شوم همراز تو

وآنش گوید نی منم انباز تو

اینش گوید نیست چون تو در وجود

در جمال و فضل و در احسان و جود

آنش گوید هر دو عالم آن تست

جمله جانهامان طفیل جان تست

او چو بیند خلق را سرمست خویش

از تکبر می‌رود از دست خویش

او نداند که هزاران را چو او

دیو افکندست اندر آب جو

لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ایست

کمترش خور کان پر آتش لقمه‌ایست

آتشش پنهان و ذوقش آشکار

دود او ظاهر شود پایان کار

تو مگو آن مدح را من کی خورم

از طمع می‌گوید او پی می‌برم

مادحت گر هجو گوید بر ملا

روزها سوزد دلت زان سوزها

گر چه دانی کو ز حرمان گفت آن

کان طمع که داشت از تو شد زیان

آن اثر می‌ماندت در اندرون

در مدیح این حالتت هست آزمون

آن اثر هم روزها باقی بود

مایهٔ کبر و خداع جان شود

لیک ننماید چو شیرینست مدح

بد نماید زانک تلخ افتاد قدح

همچو مطبوخست و حب کان را خوری

تا بدیری شورش و رنج اندری

ور خوری حلوا بود ذوقش دمی

این اثر چون آن نمی‌پاید همی

چون نمی‌پاید همی‌پاید نهان

هر ضدی را تو به ضد او بدان

چون شکر پاید نهان تاثیر او

بعد حینی دمل آرد نیش‌جو

نفس از بس مدحها فرعون شد

کن ذلیل النفس هونا لا تسد

تا توانی بنده شو سلطان مباش

زخم کش چون گوی شو چوگان مباش

ورنه چون لطفت نماند وین جمال

از تو آید آن حریفان را ملال

آن جماعت کت همی‌دادند ریو

چون ببینندت بگویندت که دیو

جمله گویندت چو بینندت بدر

مرده‌ای از گور خود بر کرد سر

همچو امرد که خدا نامش کنند

تا بدین سالوس در دامش کنند

چونک در بدنامی آمد ریش او

دیو را ننگ آید از تفتیش او

دیو سوی آدمی شد بهر شر

سوی تو ناید که از دیوی بتر

تا تو بودی آدمی دیو از پیت

می‌دوید و می‌چشانید او میت

چون شدی در خوی دیوی استوار

می‌گریزد از تو دیو نابکار

آنک اندر دامنت آویخت او

چون چنین گشتی ز تو بگریخت او

بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

بی عنایات حق و خاصان حق

گر ملک باشد سیاهستش ورق

ای خدا ای فضل تو حاجت روا

با تو یاد هیچ کس نبود روا

این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای

تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای

قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

قطرهٔ علمست اندر جان من

وارهانش از هوا وز خاک تن

پیش از آن کین خاکها خسفش کنند

پیش از آن کین بادها نشفش کنند

گر چه چون نشفش کند تو قادری

کش ازیشان وا ستانی وا خری

قطره‌ای کو در هوا شد یا که ریخت

از خزینهٔ قدرت تو کی گریخت

گر در آید در عدم یا صد عدم

چون بخوانیش او کند از سر قدم

صد هزاران ضد ضد را می‌کشد

بازشان حکم تو بیرون می‌کشد

از عدمها سوی هستی هر زمان

هست یا رب کاروان در کاروان

خاصه هر شب جمله افکار و عقول

نیست گردد غرق در بحر نغول

باز وقت صبح آن اللهیان

بر زنند از بحر سر چون ماهیان

در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ

از هزیمت رفته در دریای مرگ

زاغ پوشیده سیه چون نوحه‌گر

در گلستان نوحه کرده بر خضر

باز فرمان آید از سالار ده

مر عدم را کانچ خوردی باز ده

آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه

از نبات و دارو و برگ و گیاه

ای برادر عقل یکدم با خود آر

دم بدم در تو خزانست و بهار

باغ دل را سبز و تر و تازه بین

پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین

ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ

ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ

این سخنهایی که از عقل کلست

بوی آن گلزار و سرو و سنبلست

بوی گل دیدی که آنجا گل نبود

جوش مل دیدی که آنجا مل نبود

بو قلاووزست و رهبر مر ترا

می‌برد تا خلد و کوثر مر ترا

بو دوای چشم باشد نورساز

شد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز

بوی بد مر دیده را تاری کند

بوی یوسف دیده را یاری کند

تو که یوسف نیستی یعقوب باش

همچو او با گریه و آشوب باش

بشنو این پند از حکیم غزنوی

تا بیابی در تن کهنه نوی

ناز را رویی بباید همچو ورد

چون نداری گرد بدخویی مگرد

زشت باشد روی نازیبا و ناز

سخت باشد چشم نابینا و درد

پیش یوسف نازش و خوبی مکن

جز نیاز و آه یعقوبی مکن

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی ترا زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی دل‌خراش

آزمون را یک زمانی خاک باش

بخش ۹۷ - داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی‌نوایی چنگ زد میان گورستان

آن شنیدستی که در عهد عمر

بود چنگی مطربی با کر و فر

بلبل از آواز او بی‌خود شدی

یک طرب ز آواز خوبش صد شدی

مجلس و مجمع دمش آراستی

وز نوای او قیامت خاستی

همچو اسرافیل کآوازش بفن

مردگان را جان در آرد در بدن

یار سایل بود اسرافیل را

کز سماعش پر برستی فیل را

سازد اسرافیل روزی ناله را

جان دهد پوسیدهٔ صدساله را

انبیا را در درون هم نغمه‌هاست

طالبان را زان حیات بی‌بهاست

نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس

کز ستمها گوش حس باشد نجس

نشنود نغمهٔ پری را آدمی

کو بود ز اسرار پریان اعجمی

گر چه هم نغمهٔ پری زین عالمست

نغمهٔ دل برتر از هر دو دمست

که پری و آدمی زندانیند

هر دو در زندان این نادانیند

معشر الجن سورهٔ رحمان بخوان

تستطیعوا تنفذوا را باز دان

نغمه‌های اندرون اولیا

اولا گوید که ای اجزای لا

هین ز لای نفی سرها بر زنید

این خیال و وهم یکسو افکنید

ای همه پوسیده در کون و فساد

جان باقیتان نرویید و نزاد

گر بگویم شمه‌ای زان نغمه‌ها

جانها سر بر زنند از دخمه‌ها

گوش را نزدیک کن کان دور نیست

لیک نقل آن به تو دستور نیست

هین که اسرافیل وقتند اولیا

مرده را زیشان حیاتست و نما

جان هر یک مرده‌ای از گور تن

بر جهد ز آوازشان اندر کفن

گوید این آواز ز آواها جداست

زنده کردن کار آواز خداست

ما بمردیم و بکلی کاستیم

بانگ حق آمد همه بر خاستیم

بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب

آن دهد کو داد مریم را ز جیب

ای فناتان نیست کرده زیر پوست

باز گردید از عدم ز آواز دوست

مطلق آن آواز خود از شه بود

گرچه از حلقوم عبدالله بود

گفته او را من زبان و چشم تو

من حواس و من رضا و خشم تو

رو که بی یسمع و بی یبصر توی

سر توی چه جای صاحب‌سر توی

چون شدی من کان لله از وله

من ترا باشم که کان الله له

گه توی گویم ترا گاهی منم

هر چه گویم آفتاب روشنم

هر کجا تابم ز مشکات دمی

حل شد آنجا مشکلات عالمی

ظلمتی را کآفتابش بر نداشت

از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت

آدمی را او بخویش اسما نمود

دیگران را ز آدم اسما می‌گشود

خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو

خواه از خم گیر می خواه از کدو

کین کدو با خنب پیوستست سخت

نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت

گفت طوبی من رآنی مصطفی

والذی یبصر لمن وجهی رای

چون چراغی نور شمعی را کشید

هر که دید آن را یقین آن شمع دید

همچنین تا صد چراغ ار نقل شد

دیدن آخر لقای اصل شد

خواه از نور پسین بستان تو آن

هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان

خواه بین نور از چراغ آخرین

خواه بین نورش ز شمع غابرین

بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها

گفت پیغامبر که نفحتهای حق

اندرین ایام می‌آرد سبق

گوش و هش دارید این اوقات را

در ربایید این چنین نفحات را

نفحه آمد مر شما را دید و رفت

هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت

نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش

تا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش

جان آتش یافت زو آتش کشی

جان مرده یافت از وی جنبشی

جان ناری یافت از وی انطفا

مرده پوشید از بقای او قبا

تازگی و جنبش طوبیست این

همچو جنبشهای حیوان نیست این

گر در افتد در زمین و آسمان

زهره‌هاشان آب گردد در زمان

خود ز بیم این دم بی‌منتها

باز خوان فابین ان یحملنها

ورنه خود اشفقن منها چون بدی

گرنه از بیمش دل که خون شدی

دوش دیگر لون این می‌داد دست

لقمهٔ چندی درآمد ره ببست

بهر لقمه گشته لقمانی گرو

وقت لقمانست ای لقمه برو

از هوای لقمهٔ این خارخار

از کف لقمان همی جویید خار

در کف او خار و سایه‌ش نیز نیست

لیکتان از حرص آن تمییز نیست

خار دان آن را که خرما دیده‌ای

زانک بس نان کور و بس نادیده‌ای

جان لقمان که گلستان خداست

پای جانش خستهٔ خاری چراست

اشتر آمد این وجود خارخوار

مصطفی‌زادی برین اشتر سوار

اشترا تنگ گلی بر پشت تست

کز نسیمش در تو صد گلزار رست

میل تو سوی مغیلانست و ریگ

تا چه گل چینی ز خار مردریگ

ای بگشته زین طلب از کو بکو

چند گویی کین گلستان کو و کو

پیش از آن کین خار پا بیرون کنی

چشم تاریکست جولان چون کنی

آدمی کو می‌نگنجد در جهان

در سر خاری همی گردد نهان

مصطفی آمد که سازد همدمی

کلمینی یا حمیرا کلمی

ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل

تا ز نعل تو شود این کوه لعل

این حمیرا لفظ تانیشست و جان

نام تانیثش نهند این تازیان

لیک از تانیث جان را باک نیست

روح را با مرد و زن اشراک نیست

از مؤنث وز مذکر برترست

این نی آن جانست کز خشک و ترست

این نه آن جانست کافزاید ز نان

یا گهی باشد چنین گاهی چنان

خوش کننده‌ست و خوش و عین خوشی

بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی

چون تو شیرین از شکر باشی بود

کان شکر گاهی ز تو غایب شود

چون شکر گردی ز تاثیر وفا

پس شکر کی از شکر باشد جدا

عاشق از خود چون غذا یابد رحیق

عقل آنجا گم شود گم ای رفیق

عقل جزوی عشق را منکر بود

گرچه بنماید که صاحب‌سر بود

زیرک و داناست اما نیست نیست

تا فرشته لا نشد آهرمنیست

او بقول و فعل یار ما بود

چون بحکم حال آیی لا بود

لا بود چون او نشد از هست نیست

چونک طوعا لا نشد کرها بسیست

جان کمالست و ندای او کمال

مصطفی گویان ارحنا یا بلال

ای بلال افراز بانگ سلسلت

زان دمی کاندر دمیدم در دلت

زان دمی کادم از آن مدهوش گشت

هوش اهل آسمان بیهوش گشت

مصطفی بی‌خویش شد زان خوب صوت

شد نمازش از شب تعریس فوت

سر از آن خواب مبارک بر نداشت

تا نماز صبحدم آمد بچاشت

در شب تعریس پیش آن عروس

یافت جان پاک ایشان دستبوس

عشق و جان هر دو نهانند و ستیر

گر عروسش خوانده‌ام عیبی مگیر

از ملولی یار خامش کردمی

گر همو مهلت بدادی یکدمی

لیک می‌گوید بگو هین عیب نیست

جز تقاضای قضای غیب نیست

عیب باشد کو نبیند جز که عیب

عیب کی بیند روان پاک غیب

عیب شد نسبت به مخلوق جهول

نی به نسبت با خداوند قبول

کفر هم نسبت به خالق حکمتست

چون به ما نسبت کنی کفر آفتست

ور یکی عیبی بود با صد حیات

بر مثال چوب باشد در نبات

در ترازو هر دو را یکسان کشند

زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند

پس بزرگان این نگفتند از گزاف

جسم پاکان عین جان افتاد صاف

گفتشان و نفسشان و نقششان

جمله جان مطلق آمد بی نشان

جان دشمن‌دارشان جسمست صرف

چون زیاد از نرد او اسمست صرف

آن به خاک اندر شد و کل خاک شد

وین نمک اندر شد و کل پاک شد

آن نمک کز وی محمد املحست

زان حدیث با نمک او افصحست

این نمک باقیست از میراث او

با توند آن وارثان او بجو

پیش تو شسته ترا خود پیش کو

پیش هستت جان پیش‌اندیش کو

گر تو خود را پیش و پس داری گمان

بستهٔ جسمی و محرومی ز جان

زیر و بالا پیش و پس وصف تنست

بی‌جهتها ذات جان روشنست

برگشا از نور پاک شه نظر

تا نپنداری تو چون کوته‌نظر

که همینی در غم و شادی و بس

ای عدم کو مر عدم را پیش و پس

روز بارانست می‌رو تا به شب

نه ازین باران از آن باران رب

بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامه‌های تو چون تر نیست

مصطفی روزی به گورستان برفت

با جنازهٔ مردی از یاران برفت

خاک را در گور او آگنده کرد

زیر خاک آن دانه‌اش را زنده کرد

این درختانند همچون خاکیان

دستها بر کرده‌اند از خاکدان

سوی خلقان صد اشارت می‌کنند

وانک گوشستش عبارت می‌کنند

با زبان سبز و با دست دراز

از ضمیر خاک می‌گویند راز

همچو بطان سر فرو برده بب

گشته طاووسان و بوده چون غراب

در زمستانشان اگر محبوس کرد

آن غرابان را خدا طاووس کرد

در زمستانشان اگر چه داد مرگ

زنده‌شان کرد از بهار و داد برگ

منکران گویند خود هست این قدیم

این چرا بندیم بر رب کریم

کوری ایشان درون دوستان

حق برویانید باغ و بوستان

هر گلی کاندر درون بویا بود

آن گل از اسرار کل گویا بود

بوی ایشان رغم آنف منکران

گرد عالم می‌رود پرده‌دران

منکران همچون جعل زان بوی گل

یا چو نازک مغز در بانگ دهل

خویشتن مشغول می‌سازند و غرق

چشم می‌دزدند ازین لمعان برق

چشم می‌دزدند و آنجا چشم نی

چشم آن باشد که بیند مامنی

چون ز گورستان پیمبر باز گشت

سوی صدیقه شد و همراز گشت

چشم صدیقه چو بر رویش فتاد

پیش آمد دست بر وی می‌نهاد

بر عمامه و روی او و موی او

بر گریبان و بر و بازوی او

گفت پیغامبر چه می‌جویی شتاب

گفت باران آمد امروز از سحاب

جامه‌هاات می‌بجویم در طلب

تر نمی‌یابم ز باران ای عجب

گفت چه بر سر فکندی از ازار

گفت کردم آن ردای تو خمار

گفت بهر آن نمود ای پاک‌جیب

چشم پاکت را خدا باران غیب

نیست آن باران ازین ابر شما

هست ابری دیگر و دیگر سما

بخش ۱۰۰ - تفسیر بیت حکم رضی‌الله عنه «آسمانهاست در ولایت جان کارفرمای آسمان جهان» «در ره روح پست و بالاهاست کوههای بلند و دریاهاست»

غیب را ابری و آبی دیگرست

آسمان و آفتابی دیگرست

ناید آن الا که بر خاصان پدید

باقیان فی لبس من خلق جدید

هست باران از پی پروردگی

هست باران از پی پژمردگی

نفع باران بهاران بوالعجب

باغ را باران پاییزی چو تب

آن بهاری نازپروردش کند

وین خزانی ناخوش و زردش کند

همچنین سرما و باد و آفتاب

بر تفاوت دان و سررشته بیاب

همچنین در غیب انواعست این

در زیان و سود و در ربح و غبین

این دم ابدال باشد زان بهار

در دل و جان روید از وی سبزه‌زار

فعل باران بهاری با درخت

آید از انفاسشان در نیکبخت

گر درخت خشک باشد در مکان

عیب آن از باد جان‌افزا مدان

باد کار خویش کرد و بر وزید

آنک جانی داشت بر جانش گزید

بخش ۱۰۱ - در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره

گفت پیغامبر ز سرمای بهار

تن مپوشانید یاران زینهار

زانک با جان شما آن می‌کند

کان بهاران با درختان می‌کند

لیک بگریزید از سرد خزان

کان کند کو کرد با باغ و رزان

راویان این را به ظاهر برده‌اند

هم بر آن صورت قناعت کرده‌اند

بی‌خبر بودند از جان آن گروه

کوه را دیده ندیده کان بکوه

آن خزان نزد خدا نفس و هواست

عقل و جان عین بهارست و بقاست

مر ترا عقلیست جزوی در نهان

کامل العقلی بجو اندر جهان

جزو تو از کل او کلی شود

عقل کل بر نفس چون غلی شود

پس بتاویل این بود کانفاس پاک

چون بهارست و حیات برگ و تاک

از حدیث اولیا نرم و درشت

تن مپوشان زانک دینت راست پشت

گرم گوید سرد گوید خوش بگیر

تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر

گرم و سردش نوبهار زندگیست

مایهٔ صدق و یقین و بندگیست

زان کزو بستان جانها زنده است

زین جواهر بحر دل آگنده است

بر دل عاقل هزاران غم بود

گر ز باغ دل خلالی کم شود

بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضی‌الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود

گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجود

حکمت باران امروزین چه بود

این ز بارانهای رحمت بود یا

بهر تهدیدست و عدل کبریا

این از آن لطف بهاریات بود

یا ز پاییزی پر آفات بود

گفت این از بهر تسکین غمست

کز مصیبت بر نژاد آدمست

گر بر آن آتش بماندی آدمی

بس خرابی در فتادی و کمی

این جهان ویران شدی اندر زمان

حرصها بیرون شدی از مردمان

استن این عالم ای جان غفلتست

هوشیاری این جهان را آفتست

هوشیاری زان جهانست و چو آن

غالب آید پست گردد این جهان

هوشیاری آفتاب و حرص یخ

هوشیاری آب و این عالم وسخ

زان جهان اندک ترشح می‌رسد

تا نغرد در جهان حرص و حسد

گر ترشح بیشتر گردد ز غیب

نه هنر ماند درین عالم نه عیب

این ندارد حد سوی آغاز رو

سوی قصهٔ مرد مطرب باز رو

بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن

مطربی کز وی جهان شد پر طرب

رسته ز آوازش خیالات عجب

از نوایش مرغ دل پران شدی

وز صدایش هوش جان حیران شدی

چون برآمد روزگار و پیر شد

باز جانش از عجز پشه‌گیر شد

پشت او خم گشت همچون پشت خم

ابروان بر چشم همچون پالدم

گشت آواز لطیف جان‌فزاش

زشت و نزد کس نیرزیدی بلاش

آن نوای رشک زهره آمده

همچو آواز خر پیری شده

خود کدامین خوش که او ناخوش نشد

یا کدامین سقف کان مفرش نشد

غیر آواز عزیزان در صدور

که بود از عکس دمشان نفخ صور

اندرونی کاندرونها مست ازوست

نیستی کین هستهامان هست ازوست

کهربای فکر و هر آواز او

لذت الهام و وحی و راز او

چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیف

شد ز بی کسبی رهین یک رغیف

گفت عمر و مهلتم دادی بسی

لطفها کردی خدایا با خسی

معصیت ورزیده‌ام هفتاد سال

باز نگرفتی ز من روزی نوال

نیست کسب امروز مهمان توم

چنگ بهر تو زنم کان توم

چنگ را برداشت و شد الله‌جو

سوی گورستان یثرب آه‌گو

گفت خواهم از حق ابریشم‌بها

کو به نیکویی پذیرد قلبها

چونک زد بسیار و گریان سر نهاد

چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد

خواب بردش مرغ جانش از حبس رست

چنگ و چنگی را رها کرد و بجست

گشت آزاد از تن و رنج جهان

در جهان ساده و صحرای جان

جان او آنجا سرایان ماجرا

کاندرین جا گر بماندندی مرا

خوش بدی جانم درین باغ و بهار

مست این صحرا و غیبی لاله‌زار

بی پر و بی پا سفر می‌کردمی

بی لب و دندان شکر می‌خوردمی

ذکر و فکری فارغ از رنج دماغ

کردمی با ساکنان چرخ لاغ

چشم بسته عالمی می‌دیدمی

ورد و ریحان بی کفی می‌چیدمی

مرغ آبی غرق دریای عسل

عین ایوبی شراب و مغتسل

که بدو ایوب از پا تا به فرق

پاک شد از رنجها چون نور شرق

مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ

در نگنجیدی درو زین نیم برخ

کان زمین و آسمان بس فراخ

کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ

وین جهانی کاندرین خوابم نمود

از گشایش پر و بالم را گشود

این جهان و راهش ار پیدا بدی

کم کسی یک لحظه‌ای آنجا بدی

امر می‌آمد که نه طامع مشو

چون ز پایت خار بیرون شد برو

مول مولی می‌زد آنجا جان او

در فضای رحمت و احسان او

بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال بن مرد ده کی در گورستان خفته است

آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت

تا که خویش از خواب نتوانست داشت

در عجب افتاد کین معهود نیست

این ز غیب افتاد بی مقصود نیست

سر نهاد و خواب بردش خواب دید

کامدش از حق ندا جانش شنید

آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست

خود ندا آنست و این باقی صداست

ترک و کرد و پارسی‌گو و عرب

فهم کرده آن ندا بی‌گوش و لب

خود چه جای ترک و تاجیکست و زنگ

فهم کردست آن ندا را چوب و سنگ

هر دمی از وی همی‌آید الست

جوهر و اعراض می‌گردند هست

گر نمی‌آید بلی زیشان ولی

آمدنشان از عدم باشد بلی

زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب

در بیانش قصه‌ای هش‌دار خوب

بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند ما روی مبارک ترا بهنگام وعظ نمی‌بینیم و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح

استن حنانه از هجر رسول

ناله می‌زد همچو ارباب عقول

گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون

گفت جانم از فراقت گشت خون

مسندت من بودم از من تاختی

بر سر منبر تو مسند ساختی

گفت خواهی که ترا نخلی کنند

شرقی و غربی ز تو میوه چنند

یا در آن عالم حقت سروی کند

تا تر و تازه بمانی تا ابد

گفت آن خواهم که دایم شد بقاش

بشنو ای غافل کم از چوبی مباش

آن ستون را دفن کرد اندر زمین

تا چو مردم حشر گردد یوم دین

تا بدانی هر که را یزدان بخواند

از همه کار جهان بی کار ماند

هر که را باشد ز یزدان کار و بار

یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار

آنک او را نبود از اسرار داد

کی کند تصدیق او نالهٔ جماد

گوید آری نه ز دل بهر وفاق

تا نگویندش که هست اهل نفاق

گر نیندی واقفان امر کن

در جهان رد گشته بودی این سخن

صد هزاران ز اهل تقلید و نشان

افکندشان نیم وهمی در گمان

که بظن تقلید و استدلالشان

قایمست و جمله پر و بالشان

شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون

در فتند این جمله کوران سرنگون

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

غیر آن قطب زمان دیده‌ور

کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر

پای نابینا عصا باشد عصا

تا نیفتد سرنگون او بر حصا

آن سواری کو سپه را شد ظفر

اهل دین را کیست سلطان بصر

با عصا کوران اگر ره دیده‌اند

در پناه خلق روشن‌دیده‌اند

گر نه بینایان بدندی و شهان

جمله کوران مرده‌اندی در جهان

نه ز کوران کشت آید نه درود

نه عمارت نه تجارتها و سود

گر نکردی رحمت و افضالتان

در شکستی چوب استدلالتان

این عصا چه بود قیاسات و دلیل

آن عصا که دادشان بینا جلیل

چون عصا شد آلت جنگ و نفیر

آن عصا را خرد بشکن ای ضریر

او عصاتان داد تا پیش آمدیت

آن عصا از خشم هم بر وی زدیت

حلقهٔ کوران به چه کار اندرید

دیدبان را در میانه آورید

دامن او گیر کو دادت عصا

در نگر کادم چه‌ها دید از عصا

معجزهٔ موسی و احمد را نگر

چون عصا شد مار و استن با خبر

از عصا ماری و از استن حنین

پنج نوبت می‌زنند از بهر دین

گرنه نامعقول بودی این مزه

کی بدی حاجت به چندین معجزه

هرچه معقولست عقلش می‌خورد

بی بیان معجزه بی جر و مد

این طریق بکر نامعقول بین

در دل هر مقبلی مقبول بین

همچنان کز بیم آدم دیو و دد

در جزایر در رمیدند از حسد

هم ز بیم معجزات انبیا

سر کشیده منکران زیر گیا

تا به ناموس مسلمانی زیند

در تسلس تا ندانی که کیند

همچو قلابان بر آن نقد تباه

نقره می‌مالند و نام پادشاه

ظاهر الفاظشان توحید و شرع

باطن آن همچو در نان تخم صرع

فلسفی را زهره نه تا دم زند

دم زند دین حقش بر هم زند

دست و پای او جماد و جان او

هر چه گوید آن دو در فرمان او

با زبان گر چه تهمت می‌نهند

دست و پاهاشان گواهی می‌دهند

بخش ۱۰۶ - اظهار معجزهٔ پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگ‌ریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگ‌ریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او

سنگها اندر کف بوجهل بود

گفت ای احمد بگو این چیست زود

گر رسولی چیست در مشتم نهان

چون خبر داری ز راز آسمان

گفت چون خواهی بگویم آن چه‌هاست

یا بگویند آن که ما حقیم و راست

گفت بوجهل این دوم نادرترست

گفت آری حق از آن قادرترست

از میان مشت او هر پاره سنگ

در شهادت گفتن آمد بی درنگ

لا اله گفت و الا الله گفت

گوهر احمد رسول الله سفت

چون شنید از سنگها بوجهل این

زد ز خشم آن سنگها را بر زمین

بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه باو آنچ هاتف آواز داد

باز گرد و حال مطرب گوش‌دار

زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار

بانگ آمد مر عمر را کای عمر

بندهٔ ما را ز حاجت باز خر

بنده‌ای داریم خاص و محترم

سوی گورستان تو رنجه کن قدم

ای عمر بر جه ز بیت المال عام

هفتصد دینار در کف نه تمام

پیش او بر کای تو ما را اختیار

این قدر بستان کنون معذور دار

این قدر از بهر ابریشم‌بها

خرج کن چون خرج شد اینجا بیا

پس عمر زان هیبت آواز جست

تا میان را بهر این خدمت ببست

سوی گورستان عمر بنهاد رو

در بغل همیان دوان در جست و جو

گرد گورستان دوانه شد بسی

غیر آن پیر او ندید آنجا کسی

گفت این نبود دگر باره دوید

مانده گشت و غیر آن پیر او ندید

گفت حق فرمود ما را بنده‌ایست

صافی و شایسته و فرخنده‌ایست

پیر چنگی کی بود خاص خدا

حبذا ای سر پنهان حبذا

بار دیگر گرد گورستان بگشت

همچو آن شیر شکاری گرد دشت

چون یقین گشتش که غیر پیر نیست

گفت در ظلمت دل روشن بسیست

آمد او با صد ادب آنجا نشست

بر عمر عطسه فتاد و پیر جست

مر عمر را دید ماند اندر شگفت

عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت

گفت در باطن خدایا از تو داد

محتسب بر پیرکی چنگی فتاد

چون نظر اندر رخ آن پیر کرد

دید او را شرمسار و روی‌زرد

پس عمر گفتش مترس از من مرم

کت بشارتها ز حق آورده‌ام

چند یزدان مدحت خوی تو کرد

تا عمر را عاشق روی تو کرد

پیش من بنشین و مهجوری مساز

تا بگوشت گویم از اقبال راز

حق سلامت می‌کند می‌پرسدت

چونی از رنج و غمان بی‌حدت

نک قراضهٔ چند ابریشم‌بها

خرج کن این را و باز اینجا بیا

پیر لرزان گشت چون این را شنید

دست می‌خایید و بر خود می‌طپید

بانگ می‌زد کای خدای بی‌نظیر

بس که از شرم آب شد بیچاره پیر

چون بسی بگریست و از حد رفت درد

چنگ را زد بر زمین و خرد کرد

گفت ای بوده حجابم از اله

ای مرا تو راه‌زن از شاه‌راه

ای بخورده خون من هفتاد سال

ای ز تو رویم سیه پیش کمال

ای خدای با عطای با وفا

رحم کن بر عمر رفته در جفا

داد حق عمری که هر روزی از آن

کس نداند قیمت آن در جهان

خرج کردم عمر خود را دم بدم

در دمیدم جمله را در زیر و بم

آه کز یاد ره و پردهٔ عراق

رفت از یادم دم تلخ فراق

وای کز تری زیر افکند خرد

خشک شد کشت دل من دل بمرد

وای کز آواز این بیست و چهار

کاروان بگذشت و بیگه شد نهار

ای خدا فریاد زین فریادخواه

داد خواهم نه ز کس زین دادخواه

داد خود از کس نیابم جز مگر

زانک او از من بمن نزدیکتر

کین منی از وی رسد دم دم مرا

پس ورا بینم چو این شد کم مرا

همچو آن کو با تو باشد زرشمر

سوی او داری نه سوی خود نظر

بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست بمقام استغراق

پس عمر گفتش که این زاری تو

هست هم آثار هشیاری تو

راه فانی گشته راهی دیگرست

زانک هشیاری گناهی دیگرست

هست هشیاری ز یاد ما مضی

ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا

آتش اندر زن بهر دو تا بکی

پر گره باشی ازین هر دو چو نی

تا گره با نی بود همراز نیست

همنشین آن لب و آواز نیست

چون بطوفی خود بطوفی مرتدی

چون به خانه آمدی هم با خودی

ای خبرهات از خبرده بی‌خبر

توبهٔ تو از گناه تو بتر

ای تو از حال گذشته توبه‌جو

کی کنی توبه ازین توبه بگو

گاه بانگ زیر را قبله کنی

گاه گریهٔ زار را قبله زنی

چونک فاروق آینهٔ اسرار شد

جان پیر از اندرون بیدار شد

همچو جان بی‌گریه و بی‌خنده شد

جانش رفت و جان دیگر زنده شد

حیرتی آمد درونش آن زمان

که برون شد از زمین و آسمان

جست و جویی از ورای جست و جو

من نمی‌دانم تو می‌دانی بگو

حال و قالی از ورای حال و قال

غرقه گشته در جمال ذوالجلال

غرقه‌ای نه که خلاصی باشدش

یا بجز دریا کسی بشناسدش

عقل جزو از کل گویا نیستی

گر تقاضا بر تقاضا نیستی

چون تقاضا بر تقاضا می‌رسد

موج آن دریا بدینجا می‌رسد

چونک قصهٔ حال پیر اینجا رسید

پیر و حالش روی در پرده کشید

پیر دامن را ز گفت و گو فشاند

نیم گفته در دهان ما بماند

از پی این عیش و عشرت ساختن

صد هزاران جان بشاید باختن

در شکار بیشهٔ جان باز باش

همچو خورشید جهان جان‌باز باش

جان‌فشان افتاد خورشید بلند

هر دمی تی می‌شود پر می‌کنند

جان فشان ای آفتاب معنوی

مر جهان کهنه را بنما نوی

در وجود آدمی جان و روان

می‌رسد از غیب چون آب روان

بخش ۱۰۹ - تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی می‌کنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا

گفت پیغامبر که دایم بهر پند

دو فرشته خوش منادی می‌کنند

کای خدایا منفقان را سیر دار

هر درمشان را عوض ده صد هزار

ای خدایا ممسکان را در جهان

تو مده الا زیان اندر زیان

ای بسا امساک کز انفاق به

مال حق را جز به امر حق مده

تا عوض یابی تو گنج بی‌کران

تا نباشی از عداد کافران

کاشتران قربان همی‌کردند تا

چیره گردد تیغشان بر مصطفی

امر حق را باز جو از واصلی

امر حق را در نیابد هر دلی

چون غلام یاغیی کو عدل کرد

مال شه بر یاغیان او بذل کرد

در نبی انذار اهل غفلتست

کان همه انفاقهاشان حسرتست

عدل این یاغی و داداش نزد شاه

چه فزاید دوری و روی سیاه

سروران مکه در حرب رسول

بودشان قربان به اومید قبول

بهر اینمؤمنهمی‌گوید ز بیم

در نماز اهد الصراط المستقیم

آن درم دادن سخی را لایقست

جان سپردن خود سخای عاشقست

نان دهی از بهر حق نانت دهند

جان دهی از بهر حق جانت دهند

گر بریزد برگهای این چنار

برگ بی‌برگیش بخشد کردگار

گر نماند از جود در دست تو مال

کی کند فضل الهت پای‌مال

هر که کارد گردد انبارش تهی

لیکش اندر مزرعه باشد بهی

وانک در انبار ماند و صرفه کرد

اشپش و موش حوادث پاک خورد

این جهان نفیست در اثبات جو

صورتت صفرست در معنیت جو

جان شور تلخ پیش تیغ بر

جان چون دریای شیرین را بخر

ور نمی‌دانی شدن زین آستان

باری از من گوش کن این داستان

بخش ۱۱۰ - قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت

یک خلیفه بود در ایام پیش

کرده حاتم را غلام جود خویش

رایت اکرام و داد افراشته

فقر و حاجت از جهان بر داشته

بحر و در از بخششش صاف آمده

داد او از قاف تا قاف آمده

در جهان خاک ابر و آب بود

مظهر بخشایش وهاب بود

از عطااش بحر و کان در زلزله

سوی جودش قافله بر قافله

قبلهٔ حاجت در و دروازه‌اش

رفته در عالم بجود آوازه‌اش

هم عجم هم روم هم ترک و عرب

مانده از جود و سخااش در عجب

آب حیوان بود و دریای کرم

زنده گشته هم عرب زو هم عجم

بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی

یک شب اعرابی زنی مر شوی را

گفت و از حد برد گفت و گوی را

کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم

جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم

نان‌مان نه نان خورش‌مان درد و رشک

کوزه‌مان نه آب‌مان از دیده اشک

جامهٔ ما روز تاب آفتاب

شب نهالین و لحاف از ماهتاب

قرص مه را قرص نان پنداشته

دست سوی آسمان برداشته

ننگ درویشان ز درویشی ما

روز شب از روزی اندیشی ما

خویش و بیگانه شده از ما رمان

بر مثال سامری از مردمان

گر بخواهم از کسی یک مشت نسک

مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک

مر عرب را فخر غزوست و عطا

در عرب تو همچو اندر خط خطا

چه غزا ما بی‌غزا خود کشته‌ایم

ما به تیغ فقر بی سر گشته‌ایم

چه عطا ما بر گدایی می‌تنیم

مر مگس را در هوا رگ می‌زنیم

گر کسی مهمان رسد گر من منم

شب بخسپد دلقش از تن بر کنم

بخش ۱۱۲ - مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته

بهر این گفتند دانایان بفن

میهمان محسنان باید شدن

تو مرید و میهمان آن کسی

کو ستاند حاصلت را از خسی

نیست چیره چون ترا چیره کند

نور ندهد مر ترا تیره کند

چون ورا نوری نبود اندر قران

نور کی یابند از وی دیگران

همچو اعمش کو کند داروی چشم

چه کشد در چشمها الا که یشم

حال ما اینست در فقر و عنا

هیچ مهمانی مبا مغرور ما

قحط ده سال ار ندیدی در صور

چشمها بگشا و اندر ما نگر

ظاهر ما چون درون مدعی

در دلش ظلمت زبانش شعشعی

از خدا بویی نه او را نه اثر

دعویش افزون ز شیث و بوالبشر

دیو ننموده ورا هم نقش خویش

او همی‌گوید ز ابدالیم بیش

حرف درویشان بدزدیده بسی

تا گمان آید که هست او خود کسی

خرده گیرد در سخن بر بایزید

ننگ دارد از درون او یزید

بی‌نوا از نان و خوان آسمان

پیش او ننداخت حق یک استخوان

او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام

نایب حقم خلیفه‌زاده‌ام

الصلا ساده‌دلان پیچ پیچ

تا خورید از خوان جودم سیر هیچ

سالها بر وعدهٔ فردا کسان

گرد آن در گشته فردا نارسان

دیر باید تا که سر آدمی

آشکارا گردد از بیش و کمی

زیر دیوار بدن گنجست یا

خانهٔ مارست و مور و اژدها

چونک پیدا گشت کو چیزی نبود

عمر طالب رفت آگاهی چه سود

بخش ۱۱۳ - در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر

لیک نادر طالب آید کز فروغ

در حق او نافع آید آن دروغ

او به قصد نیک خود جایی رسد

گرچه جان پنداشت و آن آمد جسد

چون تحری در دل شب قبله را

قبله نی و آن نماز او روا

مدعی را قحط جان اندر سرست

لیک ما را قحط نان بر ظاهرست

ما چرا چون مدعی پنهان کنیم

بهر ناموس مزور جان کنیم

بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن

شوی گفتش چند جویی دخل و کشت

خود چه ماند از عمر افزون‌تر گذشت

عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد

زانک هر دو همچو سیلی بگذرد

خواه صاف و خواه سیل تیره‌رو

چون نمی‌پاید دمی از وی مگو

اندرین عالم هزاران جانور

می‌زید خوش‌عیش بی زیر و زبر

شکر می‌گوید خدا را فاخته

بر درخت و برگ شب نا ساخته

حمد می‌گوید خدا را عندلیب

کاعتماد رزق بر تست ای مجیب

باز دست شاه را کرده نوید

از همه مردار ببریده امید

همچنین از پشه‌گیری تا به پیل

شد عیال الله و حق نعم المعیل

این همه غمها که اندر سینه‌هاست

از بخار و گرد باد و بود ماست

این غمان بیخ‌کن چون داس ماست

این چنین شد و آنچنان وسواس ماست

دان که هر رنجی ز مردن پاره‌ایست

جزو مرگ از خود بران گر چاره‌ایست

چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت

دان که کلش بر سرت خواهند ریخت

جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا

دان که شیرین می‌کند کل را خدا

دردها از مرگ می‌آید رسول

از رسولش رو مگردان ای فضول

هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد

هر که او تن را پرستد جان نبرد

گوسفندان را ز صحرا می‌کشند

آنک فربه‌تر مر آن را می‌کشند

شب گذشت و صبح آمد ای تمر

چند گیری این فسانهٔ زر ز سر

تو جوان بودی و قانع‌تر بدی

زر طلب گشتی خود اول زر بدی

رز بدی پر میوه چون کاسد شدی

وقت میوه پختنت فاسد شدی

میوه‌ات باید که شیرین‌تر شود

چون رسن تابان نه واپس‌تر رود

جفت مایی جفت باید هم‌صفت

تا برآید کارها با مصلحت

جفت باید بر مثال همدگر

در دو جفت کفش و موزه در نگر

گر یکی کفش از دو تنگ آید به پا

هر دو جفتش کار ناید مر ترا

جفت در یک خرد وان دیگر بزرگ

جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ

راست ناید بر شتر جفت جوال

آن یکی خالی و این پر مال مال

من روم سوی قناعت دل‌قوی

تو چرا سوی شناعت می‌روی

مرد قانع از سر اخلاص و سوز

زین نسق می‌گفت با زن تا بروز

بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد

زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش

من فسون تو نخواهم خورد بیش

ترهات از دعوی و دعوت مگو

رو سخن از کبر و از نخوت مگو

چند حرف طمطراق و کار بار

کار و حال خود ببین و شرم‌دار

کبر زشت و از گدایان زشت‌تر

روز سرد و برف وانگه جامه تر

چند دعوی و دم و باد و بروت

ای ترا خانه چو بیت العنکبوت

از قناعت کی تو جان افروختی

از قناعتها تو نام آموختی

گفت پیغامبر قناعت چیست گنج

گنج را تو وا نمی‌دانی ز رنج

این قناعت نیست جز گنج روان

تو مزن لاف ای غم و رنج روان

تو مخوانم جفت کمتر زن بغل

جفت انصافم نیم جفت دغل

چون قدم با میر و با بگ می‌زنی

چون ملخ را در هوا رگ می‌زنی

با سگان زین استخوان در چالشی

چون نی اشکم تهی در نالشی

سوی من منگر بخواری سست سست

تا نگویم آنچ در رگهای تست

عقل خود را از من افزون دیده‌ای

مر من کم‌عقل را چون دیده‌ای

همچو گرگ غافل اندر ما مجه

ای ز ننگ عقل تو بی‌عقل به

چونک عقل تو عقیلهٔ مردمست

آن نه عقلست آن که مار و کزدمست

خصم ظلم و مکر تو الله باد

فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد

هم تو ماری هم فسون‌گر این عجب

مارگیر و ماری ای ننگ عرب

زاغ اگر زشتی خود بشناختی

همچو برف از درد و غم بگداختی

مرد افسونگر بخواند چون عدو

او فسون بر مار و مار افسون برو

گر نبودی دام او افسون مار

کی فسون مار را گشتی شکار

مرد افسون‌گر ز حرص کسب و کار

در نیابد آن زمان افسون مار

مار گوید ای فسون‌گر هین و هین

آن خود دیدی فسون من ببین

تو به نام حق فریبی مر مرا

تا کنی رسوای شور و شر مرا

نام حقم بست نی آن رای تو

نام حق را دام کردی وای تو

نام حق بستاند از تو داد من

من به نام حق سپردم جان و تن

یا به زخم من رگ جانت برد

یا که همچون من به زندانت برد

زن ازین گونه خشن گفتارها

خواند بر شوی جوان طومارها

بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی‌نوایی خویشتن

گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن

فقر فخر آمد مرا بر سر مزن

مال و زر سر را بود همچون کلاه

کل بود او کز کله سازد پناه

آنک زلف جعد و رعنا باشدش

چون کلاهش رفت خوشتر آیدش

مرد حق باشد بمانند بصر

پس برهنه به که پوشیده نظر

وقت عرضه کردن آن برده‌فروش

بر کند از بنده جامهٔ عیب‌پوش

ور بود عیبی برهنه‌ش کی کند

بل بجامه خدعه‌ای با وی کند

گوید ای شرمنده است از نیک و بد

از برهنه کردن او از تو رمد

خواجه در عیبست غرقه تا به گوش

خواجه را مالست و مالش عیب‌پوش

کز طمع عیبش نبیند طامعی

گشت دلها را طمعها جامعی

ور گدا گوید سخن چون زر کان

ره نیابد کالهٔ او در دکان

کار درویشی ورای فهم تست

سوی درویشی بمنگر سست سست

زانک درویشان ورای ملک و مال

روزیی دارند ژرف از ذوالجلال

حق تعالی عادلست و عادلان

کی کنند استم‌گری بر بی‌دلان

آن یکی را نعمت و کالا دهند

وین دگر را بر سر آتش نهند

آتشش سوزا که دارد این گمان

بر خدا و خالق هر دو جهان

فقر فخری از گزافست و مجاز

نه هزاران عز پنهانست و ناز

از غضب بر من لقبها راندی

یارگیر و مارگیرم خواندی

گر بگیرم برکنم دندان مار

تاش از سر کوفتن نبود ضرار

زانک آن دندان عدو جان اوست

من عدو را می‌کنم زین علم دوست

از طمع هرگز نخوانم من فسون

این طمع را کرده‌ام من سرنگون

حاش لله طمع من از خلق نیست

از قناعت در دل من عالمیست

بر سر امرودبن بینی چنان

زان فرود آ تا نماند آن گمان

چون که بر گردی تو سرگشته شوی

خانه را گردنده بینی و آن توی

بخش ۱۱۷ - در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابه‌ها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابه‌های دیگر او راست‌گوتر باشد و امام باشد

دید احمد را ابوجهل و بگفت

زشت نقشی کز بنی‌هاشم شکفت

گفت احمد مر ورا که راستی

راست گفتی گرچه کار افزاستی

دید صدیقش بگفت ای آفتاب

نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب

گفت احمد راست گفتی ای عزیز

ای رهیده تو ز دنیای نه چیز

حاضران گفتند ای صدر الوری

راست‌گو گفتی دو ضدگو را چرا

گفت من آیینه‌ام مصقول دست

ترک و هندو در من آن بیند که هست

ای زن ار طماع می‌بینی مرا

زین تحری زنانه برتر آ

آن طمع را ماند و رحمت بود

کو طمع آنجا که آن نعمت بود

امتحان کن فقر را روزی دو تو

تا به فقر اندر غنا بینی دوتو

صبر کن با فقر و بگذار این ملال

زانک در فقرست عز ذوالجلال

سرکه مفروش و هزاران جان ببین

از قناعت غرق بحر انگبین

صد هزاران جان تلخی‌کش نگر

همچو گل آغشته اندر گلشکر

ای دریغا مر ترا گنجا بدی

تا ز جانم شرح دل پیدا شدی

این سخن شیرست در پستان جان

بی کشنده خوش نمی‌گردد روان

مستمع چون تشنه و جوینده شد

واعظ ار مرده بود گوینده شد

مستمع چون تازه آمد بی‌ملال

صدزبان گردد به گفتن گنگ و لال

چونک نامحرم در آید از درم

پرده در پنهان شوند اهل حرم

ور در آید محرمی دور از گزند

برگشایند آن ستیران روی‌بند

هرچه را خوب و خوش و زیبا کنند

از برای دیدهٔ بینا کنند

کی بود آواز چنگ و زیر و بم

از برای گوش بی‌حس اصم

مشک را بیهوده حق خوش‌دم نکرد

بهر حس کرد و پی اخشم نکرد

حق زمین و آسمان بر ساخته‌ست

در میان بس نار و نور افراخته‌ست

این زمین را از برای خاکیان

آسمان را مسکن افلاکیان

مرد سفلی دشمن بالا بود

مشتری هر مکان پیدا بود

ای ستیره هیچ تو بر خاستی

خویشتن را بهر کور آراستی

گر جهان را پر در مکنون کنم

روزی تو چون نباشد چون کنم

ترک جنگ و ره‌زنی ای زن بگو

ور نمی‌گویی به ترک من بگو

مر مرا چه جای جنگ نیک و بد

کین دلم از صلحها هم می‌رمد

گر خمش گردی و گر نه آن کنم

که همین دم ترک خان و مان کنم

بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش

زن چو دید او را که تند و توسنست

گشت گریان گریه خود دام زنست

گفت از تو کی چنین پنداشتم

از تو من اومید دیگر داشتم

زن در آمد ازطریق نیستی

گفت من خاک شماام نی ستی

جسم و جان و هرچه هستم آن تست

حکم و فرمان جملگی فرمان تست

گر ز درویشی دلم از صبر جست

بهر خویشم نیست آن بهر تو است

تو مرا در دردها بودی دوا

من نمی‌خواهم که باشی بی‌نوا

جان تو کز بهر خویشم نیست این

از برای تستم این ناله و حنین

خویش من والله که بهر خویش تو

هر نفس خواهد که میرد پیش تو

کاش جانت کش روان من فدا

از ضمیر جان من واقف بدی

چون تو با من این چنین بودی بظن

هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن

خاک را بر سیم و زر کردیم چون

تو چنینی با من ای جان را سکون

تو که در جان و دلم جا می‌کنی

زین قدر از من تبرا می‌کنی

تو تبرا کن که هستت دستگاه

ای تبرای ترا جان عذرخواه

یاد می‌کن آن زمانی را که من

چون صنم بودم تو بودی چون شمن

بنده بر وفق تو دل افروختست

هرچه گویی پخت گوید سوختست

من سپاناخ تو با هرچم پزی

یا ترش‌با یا که شیرین می‌سزی

کفر گفتم نک بایمان آمدم

پیش حکمت از سر جان آمدم

خوی شاهانهٔ ترا نشناختم

پیش تو گستاخ خر در تاختم

چون ز عفو تو چراغی ساختم

توبه کردم اعتراض انداختم

می‌نهم پیش تو شمشیر و کفن

می‌کشم پیش تو گردن را بزن

از فراق تلخ می‌گویی سخن

هر چه خواهی کن ولیکن این مکن

در تو از من عذرخواهی هست سر

با تو بی من او شفیعی مستمر

عذر خواهم در درونت خلق تست

ز اعتماد او دل من جرم جست

رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین

ای که خلقت به ز صد من انگبین

زین نسق می‌گفت با لطف و گشاد

در میانه گریه‌ای بر وی فتاد

گریه چون از حد گذشت و های های

زو که بی گریه بد او خود دلربای

شد از آن باران یکی برقی پدید

زد شراری در دل مرد وحید

آنک بندهٔ روی خوبش بود مرد

چون بود چون بندگی آغاز کرد

آنک از کبرش دلت لرزان بود

چون شوی چون پیش تو گریان شود

آنک از نازش دل و جان خون بود

چونک آید در نیاز او چون بود

آنک در جور و جفااش دام ماست

عذر ما چه بود چو او در عذر خاست

زین للناس حق آراستست

زانچ حق آراست چون دانند جست

چون پی یسکن الیهاش آفرید

کی تواند آدم از حوا برید

رستم زال ار بود وز حمزه بیش

هست در فرمان اسیر زال خویش

آنک عالم مست گفتش آمدی

کلمینی یا حمیرا می‌زدی

آب غالب شد بر آتش از لهیب

زآتش او جوشد چو باشد در حجیب

چونک دیگی حایل آمد هر دو را

نیست کرد آن آب را کردش هوا

ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی

باطنا مغلوب و زن را طالبی

این چنین خاصیتی در آدمیست

مهر حیوان را کمست آن از کمیست

بخش ۱۱۹ - در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل

گفت پیغامبر که زن بر عاقلان

غالب آید سخت و بر صاحب‌دلان

باز بر زن جاهلان چیره شوند

زانک ایشان تند و بس خیره روند

کم بودشان رقت و لطف و وداد

زانک حیوانیست غالب بر نهاد

مهر و رقت وصف انسانی بود

خشم و شهوت وصف حیوانی بود

پرتو حقست آن معشوق نیست

خالقست آن گوییا مخلوق نیست

بخش ۱۲۰

مرد زان گفتن پیشمان شد چنان

کز عوانی ساعت مردن عوان

گفت خصم جان جان چون آمدم

بر سر جان من لگدها چون زدم

چون قضا آید فرو پوشد بصر

تا نداند عقل ما پا را ز سر

چون قضا بگذشت خود را می‌خورد

پرده بدریده گریبان می‌درد

مرد گفت ای زن پیشمان می‌شوم

گر بدم کافر مسلمان می‌شوم

من گنه‌کار توم رحمی بکن

بر مکن یکبارگیم از بیخ و بن

کافر پیر ار پشیمان می‌شود

چونک عذر آرد مسلمان می‌شود

حضرت پر رحمتست و پر کرم

عاشق او هم وجود و هم عدم

کفر و ایمان عاشق آن کبریا

مس و نقره بندهٔ آن کیمیا

بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت‌اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند

موسی و فرعون معنی را رهی

ظاهر آن ره دارد و این بی‌رهی

روز موسی پیش حق نالان شده

نیمشب فرعون هم گریان بده

کین چه غلست ای خدا بر گردنم

ورنه غل باشد کی گوید من منم

زانک موسی را منور کرده‌ای

مر مرا زان هم مکدر کرده‌ای

زانک موسی را تو مه‌رو کرده‌ای

ماه جانم را سیه‌رو کرده‌ای

بهتر از ماهی نبود استاره‌ام

چون خسوف آمد چه باشد چاره‌ام

نوبتم گر رب و سلطان می‌زنند

مه گرفت و خلق پنگان می‌زنند

می‌زنند آن طاس و غوغا می‌کنند

ماه را زان زخمه رسوا می‌کنند

من که فرعونم ز خلق ای وای من

زخم طاس آن ربی الاعلای من

خواجه‌تاشانیم اما تیشه‌ات

می‌شکافد شاخ را در بیشه‌ات

باز شاخی را موصل می‌کند

شاخ دیگر را معطل می‌کند

شاخ را بر تیشه دستی هست نی

هیچ شاخ از دست تیشه جست نی

حق آن قدرت که آن تیشه تراست

از کرم کن این کژیها را تو راست

باز با خود گفته فرعون ای عجب

من نه دریا ربناام جمله شب

در نهان خاکی و موزون می‌شوم

چون به موسی می‌رسم چون می‌شوم

رنگ زر قلب ده‌تو می‌شود

پیش آتش چون سیه‌رو می‌شود

نه که قلب و قالبم در حکم اوست

لحظه‌ای مغزم کند یک لحظه پوست

سبز گردم چونک گوید کشت باش

زرد گردم چونک گوید زشت باش

لحظه‌ای ماهم کند یک دم سیاه

خود چه باشد غیر این کار اله

پیش چوگانهای حکم کن فکان

می‌دویم اندر مکان و لامکان

چونک بی‌رنگی اسیر رنگ شد

موسیی با موسیی در جنگ شد

چون به بی‌رنگی رسی کان داشتی

موسی و فرعون دارند آشتی

گر ترا آید برین نکته سئوال

رنگ کی خالی بود از قیل و قال

این عجب کین رنگ از بی‌رنگ خاست

رنگ با بی‌رنگ چون در جنگ خاست

اصل روغن ز آب افزون می‌شود

عاقبت با آب ضد چون میشود

چونک روغن را ز آب اسرشته‌اند

آب با روغن چرا ضد گشته‌اند

چون گل از خارست و خار از گل چرا

هر دو در جنگند و اندر ماجرا

یا نه جنگست این برای حکمتست

همچو جنگ خر فروشان صنعتست

یا نه اینست و نه آن حیرانیست

گنج باید جست این ویرانیست

آنچ تو گنجش توهم می‌کنی

زان توهم گنج را گم می‌کنی

چون عمارت دان تو وهم و رایها

گنج نبود در عمارت جایها

در عمارت هستی و جنگی بود

نیست را از هستها ننگی بود

نه که هست از نیستی فریاد کرد

بلک نیست آن هست را واداد کرد

تو مگو که من گریزانم ز نیست

بلک او از تو گریزانست بیست

ظاهرا می‌خواندت او سوی خود

وز درون می‌راندت با چوب رد

نعلهای بازگونه‌ست ای سلیم

نفرت فرعون می‌دان از کلیم

بخش ۱۲۲ - سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و اخرة

چون حکیمک اعتقادی کرده است

کآسمان بیضه زمین چون زرده است

گفت سایل چون بماند این خاکدان

در میان این محیط آسمان

همچو قندیلی معلق در هوا

نه باسفل می‌رود نه بر علا

آن حکیمش گفت کز جذب سما

از جهات شش بماند اندر هوا

چون ز مغناطیس قبهٔ ریخته

درمیان ماند آهنی آویخته

آن دگر گفت آسمان با صفا

کی کشد در خود زمین تیره را

بلک دفعش می‌کند از شش جهات

زان بماند اندر میان عاصفات

پس ز دفع خاطر اهل کمال

جان فرعونان بماند اندر ضلال

پس ز دفع این جهان و آن جهان

مانده‌اند این بی‌رهان بی این و آن

سر کشی از بندگان ذوالجلال

دان که دارند از وجود تو ملال

کهربا دارند چون پیدا کنند

کاه هستی ترا شیدا کنند

کهربای خویش چون پنهان کنند

زود تسلیم ترا طغیان کنند

آنچنان که مرتبهٔ حیوانیست

کو اسیر و سغبهٔ انسانیست

مرتبهٔ انسان به دست اولیا

سغبه چون حیوان شناسش ای کیا

بندهٔ خود خواند احمد در رشاد

جمله عالم را بخوان قل یا عباد

عقل تو همچون شتربان تو شتر

می‌کشاند هر طرف در حکم مر

عقل عقلند اولیا و عقلها

بر مثال اشتران تا انتها

اندریشان بنگر آخر ز اعتبار

یک قلاووزست جان صد هزار

چه قلاووز و چه اشتربان بیاب

دیده‌ای کان دیده بیند آفتاب

یک جهان در شب بمانده میخ‌دوز

منتظر موقوف خورشیدست و روز

اینت خورشیدی نهان در ذره‌ای

شیر نر در پوستین بره‌ای

اینت دریایی نهان در زیر کاه

پا برین که هین منه با اشتباه

اشتباهی و گمانی را درون

رحمت حقست بهر رهنمون

هر پیمبر فرد آمد در جهان

فرد بود آن رهنمایش در نهان

عالک کبری بقدرت سحر کرد

کرد خود را در کهین نقشی نورد

ابلهانش فرد دیدند و ضعیف

کی ضعیفست آن که با شه شد حریف

ابلهان گفتند مردی بیش نیست

وای آنکو عاقبت‌اندیش نیست

بخش ۱۲۳ - حقیر و بی‌خصم دیدن دیده‌های حس صالح و ناقهٔ صالح علیه‌السلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا

ناقهٔ صالح بصورت بد شتر

پی بریدندش ز جهل آن قوم مر

از برای آب چون خصمش شدند

نان کور و آب کور ایشان بدند

ناقة الله آب خورد از جوی و میغ

آب حق را داشتند از حق دریغ

ناقهٔ صالح چو جسم صالحان

شد کمینی در هلاک طالحان

تا بر آن امت ز حکم مرگ و درد

ناقةالله و سقیاها چه کرد

شحنهٔ قهر خدا زیشان بجست

خونبهای اشتری شهری درست

روح همچون صالح و تن ناقه است

روح اندر وصل و تن در فاقه است

روح صالح قابل آفات نیست

زخم بر ناقه بود بر ذات نیست

روح صالح قابل آزار نیست

نور یزدان سغبهٔ کفار نیست

حق از آن پیوست با جسمی نهان

تاش آزارند و بینند امتحان

بی‌خبر کزار این آزار اوست

آب این خم متصل با آب جوست

زان تعلق کرد با جسمی اله

تا که گردد جمله عالم را پناه

ناقهٔ جسم ولی را بنده باش

تا شوی با روح صالح خواجه‌تاش

گفت صالح چونک کردید این حسد

بعد سه روز از خدا نقمت رسد

بعد سه روز دگر از جانستان

آفتی آید که دارد سه نشان

رنگ روی جمله‌تان گردد دگر

رنگ رنگ مختلف اندر نظر

روز اول رویتان چون زعفران

در دوم رو سرخ همچون ارغوان

در سوم گردد همه روها سیاه

بعد از آن اندر رسد قهر اله

گر نشان خواهید از من زین وعید

کرهٔ ناقه به سوی که دوید

گر توانیدش گرفتن چاره هست

ورنه خود مرغ امید از دام جست

کس نتانست اندر آن کره رسید

رفت در کهسارها شد ناپدید

گفت دیدیت آن قضا معلن شدست

صورت اومید را گردن زدست

کرهٔ ناقه چه باشد خاطرش

که بجا آرید ز احسان و برش

گر بجا آید دلش رستید از آن

ورنه نومیدیت و ساعد را گزان

چون شنیدند این وعید منکدر

چشم بنهادند و آن را منتظر

روز اول روی خود دیدند زرد

می‌زدند از ناامیدی آه سرد

سرخ شد روی همه روز دوم

نوبت اومید و توبه گشت گم

شد سیه روز سیم روی همه

حکم صالح راست شد بی ملحمه

چون همه در ناامیدی سر زدند

همچو مرغان در دو زانو آمدند

در نبی آورد جبریل امین

شرح این زانو زدن را جاثمین

زانو آن دم زن که تعلیمت کنند

وز چنین زانو زدن بیمت کنند

منتظر گشتند زخم قهر را

قهر آمد نیست کرد آن شهر را

صالح از خلوت بسوی شهر رفت

شهر دید اندر میان دود و نفت

ناله از اجزای ایشان می‌شنید

نوحه پیدا نوحه‌گویان ناپدید

ز استخوانهاشان شنید او ناله‌ها

اشک‌ریزان جانشان چون ژاله‌ها

صالح آن بشنید و گریه ساز کرد

نوحه بر نوحه‌گران آغاز کرد

گفت ای قومی به باطل زیسته

وز شما من پیش حق بگریسته

حق بگفته صبر کن بر جورشان

پندشان ده بس نماند از دورشان

من بگفته پند شد بند از جفا

شیر پند از مهر جوشد وز صفا

بس که کردید از جفا بر جای من

شیر پند افسرد در رگهای من

حق مرا گفته ترا لطفی دهم

بر سر آن زخمها مرهم نهم

صاف کرده حق دلم را چون سما

روفته از خاطرم جور شما

در نصیحت من شده بار دگر

گفته امثال و سخنها چون شکر

شیر تازه از شکر انگیخته

شیر و شهدی با سخن آمیخته

در شما چون زهر گشته آن سخن

زانک زهرستان بدیت از بیخ و بن

چون شوم غمگین که غم شد سرنگون

غم شما بودیت ای قوم حرون

هیچ کس بر مرگ غم نوحه کند

ریش سر چون شد کسی مو بر کند

رو بخود کرد و بگفت ای نوحه‌گر

نوحه‌ات را می‌نیرزند آن نفر

کژ مخوان ای راست‌خوانندهٔ مبین

کیف آسی خلف قوم ظالمین

باز اندر چشم و دل او گریه یافت

رحمتی بی‌علتی در وی بتافت

قطره می‌بارید و حیران گشته بود

قطره‌ای بی‌علت از دریای جود

عقل او می‌گفت کین گریه ز چیست

بر چنان افسوسیان شاید گریست

بر چه می‌گریی بگو بر فعلشان

بر سپاه کینه‌توز بد نشان

بر دل تاریک پر زنگارشان

بر زبان زهر همچون مارشان

بر دم و دندان سگسارانه‌شان

بر دهان و چشم کزدم خانه‌شان

بر ستیز و تسخر و افسوسشان

شکر کن چون کرد حق محبوسشان

دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ

مهرشان کژ صلحشان کژ خشم کژ

از پی تقلید و معقولات نقل

پا نهاده بر سر این پیر عقل

پیرخر نه جمله گشته پیر خر

از ریای چشم و گوش همدگر

از بهشت آورد یزدان بندگان

تا نمایدشان سقر پروردگان

بعدی                              قبلی

دسته بندي: شعر,مولانا(بلخی),

ارسال نظر

کد امنیتی رفرش

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد