فوج

مولانا.مولوي.مثنوي
امروز شنبه 25 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

مثنوي معنوي_دفترپنجم133تاپایان دفتر

مثنوي معنوي_دفترپنجم133تاپایان دفتر

بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر

آن یکی می‌رفت بالای درخت

می‌فشاند آن میوه را دزدانه سخت

صاحب باغ آمد و گفت ای دنی

از خدا شرمیت کو چه می‌کنی

گفت از باغ خدا بندهٔ خدا

گر خورد خرما که حق کردش عطا

عامیانه چه ملامت می‌کنی

بخل بر خوان خداوند غنی

گفت ای ایبک بیاور آن رسن

تا بگویم من جواب بوالحسن

پس ببستش سخت آن دم بر درخت

می‌زد او بر پشت و ساقش چوب سخت

گفت آخر از خدا شرمی بدار

می‌کشی این بی‌گنه را زار زار

گفت از چوب خدا این بنده‌اش

می‌زند بر پشت دیگر بنده خوش

چوب حق و پشت و پهلو آن او

من غلام و آلت فرمان او

گفت توبه کردم از جبر ای عیار

اختیارست اختیارست اختیار

اختیارات اختیارش هست کرد

اختیارش چون سواری زیر گرد

اختیارش اختیار ما کند

امر شد بر اختیاری مستند

حاکمی بر صورت بی‌اختیار

هست هر مخلوق را در اقتدار

تا کشد بی‌اختیاری صید را

تا برد بگرفته گوش او زید را

لیک بی هیچ آلتی صنع صمد

اختیارش را کمند او کند

اختیارش زید را قدیش کند

بی‌سگ و بی‌دام حق صیدش کند

آن دروگر حاکم چوبی بود

وآن مصور حاکم خوبی بود

هست آهنگر بر آهن قیمی

هست بنا هم بر آلت حاکمی

نادر این باشد که چندین اختیار

ساجد اندر اختیارش بنده‌وار

قدرت تو بر جمادات از نبرد

کی جمادی را از آنها نفی کرد

قدرتش بر اختیارات آنچنان

نفی نکند اختیاری را از آن

خواستش می‌گوی بر وجه کمال

که نباشد نسبت جبر و ضلال

چونک گفتی کفر من خواست ویست

خواست خود را نیز هم می‌دان که هست

زانک بی‌خواه تو خود کفر تو نیست

کفر بی‌خواهش تناقض گفتنیست

امر عاجز را قبیحست و ذمیم

خشم بتر خاصه از رب رحیم

گاو گر یوغی نگیرد می‌زنند

هیچ گاوی که نپرد شد نژند

گاو چون معذور نبود در فضول

صاحب گاو از چه معذورست و دول

چون نه‌ای رنجور سر را بر مبند

اختیارت هست بر سبلت مخند

جهد کن کز جام حق یابی نوی

بی‌خود و بی‌اختیار آنگه شوی

آنگه آن می را بود کل اختیار

تو شوی معذور مطلق مست‌وار

هرچه گویی گفتهٔ می باشد آن

هر چه روبی رفتهٔ می باشد آن

کی کند آن مست جز عدل و صواب

که ز جام حق کشیدست او شراب

جادوان فرعون را گفتند بیست

مست را پروای دست و پای نیست

دست و پای ما می آن واحدست

دست ظاهر سایه است و کاسدست

بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء

قول بنده ایش شاء الله کان

بهر آن نبود که تنبل کن در آن

بلک تحریضست بر اخلاص و جد

که در آن خدمت فزون شو مستعد

گر بگویند آنچ می‌خواهی تو راد

کار کار تست برحسب مراد

آنگهان تنبل کنی جایز بود

کانچ خواهی و آنچ گویی آن شود

چون بگویند ایش شاء الله کان

حکم حکم اوست مطلق جاودان

پس چرا صد مرده اندر ورد او

بر نگردی بندگانه گرد او

گر بگویند آنچ می‌خواهد وزیر

خواست آن اوست اندر دار و گیر

گرد او گردان شوی صد مرده زود

تا بریزد بر سرت احسان و جود

یا گریزی از وزیر و قصر او

این نباشد جست و جوی نصر او

بازگونه زین سخن کاهل شدی

منعکس ادراک و خاطر آمدی

امر امر آن فلان خواجه‌ست هین

چیست یعنی با جز او کمتر نشین

گرد خواجه گرد چون امر آن اوست

کو کشد دشمن رهاند جان دوست

هرچه او خواهد همان یابی یقین

یاوه کم رو خدمت او برگزین

نی چو حاکم اوست گرد او مگرد

تا شوی نامه سیاه و روی زود

حق بود تاویل که آن گرمت کند

پر امید و چست و با شرمت کند

ور کند سستت حقیقت این بدان

هست تبدیل و نه تاویلست آن

این برای گرم کردن آمدست

تا بگیرد ناامیدان را دو دست

معنی قرآن ز قرآن پرس و بس

وز کسی که آتش زدست اندر هوس

پیش قرآن گشت قربانی و پست

تا که عین روح او قرآن شدست

روغنی کو شد فدای گل به کل

خواه روغن بوی کن خواهی تو گل

بخش ۱۳۵ - و هم‌چنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و السرقة جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنین

هم‌چنین تاویل قد جف القلم

بهر تحریضست بر شغل اهم

پس قلم بنوشت که هر کار را

لایق آن هست تاثیر و جزا

کژ روی جف القلم کژ آیدت

راستی آری سعادت زایدت

ظلم آری مدبری جف القلم

عدل آری بر خوری جف القلم

چون بدزدد دست شد جف القلم

خورد باده مست شد جف القلم

تو روا داری روا باشد که حق

هم‌چو معزول آید از حکم سبق

که ز دست من برون رفتست کار

پیش من چندین میا چندین مزار

بلک معنی آن بود جف القلم

نیست یکسان پیش من عدل و ستم

فرق بنهادم میان خیر و شر

فرق بنهادم ز بد هم از بتر

ذره‌ای گر در تو افزونی ادب

باشد از یارت بداند فضل رب

قدر آن ذره ترا افزون دهد

ذره چون کوهی قدم بیرون نهد

پادشاهی که به پیش تخت او

فرق نبود از امین و ظلم‌جو

آنک می‌لرزد ز بیم رد او

وانک طعنه می‌زند در جد او

فرق نبود هر دو یک باشد برش

شاه نبود خاک تیره بر سرش

ذره‌ای گر جهد تو افزون بود

در ترازوی خدا موزون بود

پیش این شاهان هماره جان کنی

بی‌خبر ایشان ز غدر و روشنی

گفت غمازی که بد گوید ترا

ضایع آرد خدمتت را سالها

پیش شاهی که سمیعست و بصیر

گفت غمازان نباشد جای‌گیر

جمله غمازان ازو آیس شوند

سوی ما آیند و افزایند پند

بس جفا گویند شه را پیش ما

که برو جف القلم کم کن وفا

معنی جف القلم کی آن بود

که جفاها با وفا یکسان بود

بل جفا را هم جفا جف القلم

وآن وفا را هم وفا جف القلم

عفو باشد لیک کو فر امید

که بود بنده ز تقوی روسپید

دزد را گر عفو باشد جان برد

کی وزیر و خازن مخزن شود

ای امین الدین ربانی بیا

کز امانت رست هر تاج و لوا

پور سلطان گر برو خاین شود

آن سرش از تن بدان باین شود

وز غلامی هندوی آرد وفا

دولت او را می‌زند طال بقا

چه غلام ار بر دری سگ باوفاست

در دل سالار او را صد رضاست

زین چو سگ را بوسه بر پوزش دهد

گر بود شیری چه پیروزش کند

جز مگر دزدی که خدمتها کند

صدق او بیخ جفا را بر کند

چون فضیل ره‌زنی کو راست باخت

زانک ده مرده به سوی توبه تاخت

وآنچنان که ساحران فرعون را

رو سیه کردند از صبر و وفا

دست و پا دادند در جرم قود

آن به صد ساله عبادت کی شود

تو که پنجه سال خدمت کرده‌ای

کی چنین صدقی به دست آورده‌ای

بخش ۱۳۶ - حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراستهٔ عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویند

آن یکی گستاخ رو اندر هری

چون بدیدی او غلام مهتری

جامهٔ اطلس کمر زرین روان

روی کردی سوی قبلهٔ آسمان

کای خدا زین خواجهٔ صاحب منن

چون نیاموزی تو بنده داشتن

بنده پروردن بیاموز ای خدا

زین رئیس و اختیار شاه ما

بود محتاج و برهنه و بی‌نوا

در زمستان لرز لرزان از هوا

انبساطی کرد آن از خود بری

جراتی بنمود او از لمتری

اعتمادش بر هزاران موهبت

که ندیم حق شد اهل معرفت

گر ندیم شاه گستاخی کند

تو مکن آنک نداری آن سند

حق میان داد و میان به از کمر

گر کسی تاجی دهد او داد سر

تا یکی روزی که شاه آن خواجه را

متهم کرد و ببستش دست و پا

آن غلامان را شکنجه می‌نمود

که دفینهٔ خواجه بنمایید زود

سر او با من بگویید ای خسان

ورنه برم از شما حلق و لسان

مدت یک ماهشان تعذیب کرد

روز و شب اشکنجه و افشار و درد

پاره پاره کردشان و یک غلام

راز خواجه وا نگفت از اهتمام

گفتش اندر خواب هاتف کای کیا

بنده بودن هم بیاموز و بیا

ای دریده پوستین یوسفان

گر بدرد گرگت آن از خویش دان

زانک می‌بافی همه‌ساله بپوش

زانک می‌کاری همه ساله بنوش

فعل تست این غصه‌های دم به دم

این بود معنی قد جف القلم

که نگردد سنت ما از رشد

نیک را نیکی بود بد راست بد

کار کن هین که سلیمان زنده است

تا تو دیوی تیغ او برنده است

چون فرشته گشته از تیغ آمنیست

از سلیمان هیچ او را خوف نیست

حکم او بر دیو باشد نه ملک

رنج در خاکست نه فوق فلک

ترک کن این جبر را که بس تهیست

تا بدانی سر سر جبر چیست

ترک کن این جبر جمع منبلان

تا خبر یابی از آن جبر چو جان

ترک معشوقی کن و کن عاشقی

ای گمان برده که خوب و فایقی

ای که در معنی ز شب خامش‌تری

گفت خود را چند جویی مشتری

سر بجنبانند پیشت بهر تو

رفت در سودای ایشان دهر تو

تو مرا گویی حسد اندر مپیچ

چه حسد آرد کسی از فوت هیچ

هست تعلیم خسان ای چشم‌شوخ

هم‌چو نقش خرد کردن بر کلوخ

خویش را تعلیم کن عشق و نظر

که آن بود چون نقش فی جرم الحجر

نفس تو با تست شاگرد وفا

غیر فانی شد کجا جویی کجا

تا کنی مر غیر را حبر و سنی

خویش را بدخو و خالی می‌کنی

متصل چون شد دلت با آن عدن

هین بگو مهراس از خالی شدن

امر قل زین آمدش کای راستین

کم نخواهد شد بگو دریاست این

انصتوا یعنی که آبت را بلاغ

هین تلف کم کن که لب‌خشکست باغ

این سخن پایان ندارد ای پدر

این سخن را ترک کن پایان نگر

غیرتم آید که پیشت بیستند

بر تو می‌خندند عاشق نیستند

عاشقانت در پس پردهٔ کرم

بهر تو نعره‌زنان بین دم بدم

عاشق آن عاشقان غیب باش

عاشقان پنج روزه کم تراش

که بخوردندت ز خدعه و جذبه‌ای

سالها زیشان ندیدی حبه‌ای

چند هنگامه نهی بر راه عام

گام خستی بر نیامد هیچ کام

وقت صحت جمله یارند و حریف

وقت درد و غم به جز حق کو الیف

وقت درد چشم و دندان هیچ کس

دست تو گیرد به جز فریاد رس

پس همان درد و مرض را یاد دار

چون ایاز از پوستین کن اعتبار

پوستین آن حالت درد توست

که گرفتست آن ایاز آن را به دست

بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء

کافر جبری جواب آغاز کرد

که از آن حیران شد آن منطیق مرد

لیک گر من آن جوابات و سؤال

جمله را گویم بمانم زین مقال

زان مهم‌تر گفتنیها هستمان

که بدان فهم تو به یابد نشان

اندکی گفتیم زان بحث ای عتل

ز اندکی پیدا بود قانون کل

هم‌چنین بحثست تا حشر بشر

در میان جبری و اهل قدر

گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش

مذهب ایشان بر افتادی ز پیش

چون برون‌شوشان نبودی در جواب

پس رمیدندی از آن راه تباب

چونک مقضی بد دوام آن روش

می‌دهدشان از دلایل پرورش

تا نگردد ملزم از اشکال خصم

تا بود محجوب از اقبال خصم

تا که این هفتاد و دو ملت مدام

در جهان ماند الی یوم القیام

چون جهان ظلمتست و غیب این

از برای سایه می‌باید زمین

تا قیامت ماند این هفتاد و دو

کم نیاید مبتدع را گفت و گو

عزت مخزن بود اندر بها

که برو بسیار باشد قفلها

عزت مقصد بود ای ممتحن

پیچ پیچ راه و عقبه و راه‌زن

عزت کعبه بود و آن نادیه

ره‌زنی اعراب و طول بادیه

هر روش هر ره که آن محمود نیست

عقبه‌ای و مانعی و ره‌زنیست

این روش خصم و حقود آن شده

تا مقلد در دو ره حیران شده

صدق هر دو ضد بیند در روش

هر فریقی در ره خود خوش منش

گر جوابش نیست می‌بندد ستیز

بر همان دم تا به روز رستخیز

که مهان ما بدانند این جواب

گرچه از ما شد نهان وجه صواب

پوزبند وسوسه عشقست و بس

ورنه کی وسواس را بستست کس

عاشقی شو شاهدی خوبی بجو

صید مرغابی همی‌کن جو بجو

کی بری زان آب کان آبت برد

کی کنی زان فهم فهمت را خورد

غیر این معقولها معقولها

یابی اندر عشق با فر و بها

غیر این عقل تو حق را عقلهاست

که بدان تدبیر اسباب سماست

که بدین عقل آوری ارزاق را

زان دگر مفرش کنی اطباق را

چون ببازی عقل در عشق صمد

عشر امثالت دهد یا هفت‌صد

آن زنان چون عقلها درباختند

بر رواق عشق یوسف تاختند

عقلشان یک‌دم ستد ساقی عمر

سیر گشتند از خرد باقی مرد

اصل صد یوسف جمال ذوالجلال

ای کم از زن شو فدای آن جمال

عشق برد بحث را ای جان و بس

کو ز گفت و گو شود فریاد رس

حیرتی آید ز عشق آن نطق را

زهره نبود که کند او ماجرا

که بترسد گر جوابی وا دهد

گوهری از لنج او بیرون فتد

لب ببندد سخت او از خیر و شر

تا نباید کز دهان افتد گهر

هم‌چنانک گفت آن یار رسول

چون نبی بر خواندی بر ما فصول

آن رسول مجتبی وقت نثار

خواستی از ما حضور و صد وقار

آنچنان که بر سرت مرغی بود

کز فواتش جان تو لرزان شود

پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا

تا نگیرد مرغ خوب تو هوا

دم نیاری زد ببندی سرفه را

تا نباید که بپرد آن هما

ور کست شیرین بگوید یا ترش

بر لب انگشتی نهی یعنی خمش

حیرت آن مرغست خاموشت کند

بر نهد سردیگ و پر جوشت کند

بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آورد

ای ایاز این مهرها بر چارقی

چیست آخر هم‌چو بر بت عاشقی

هم‌چو مجنون از رخ لیلی خویش

کرده‌ای تو چارقی را دین و کیش

با دو کهنه مهر جان آمیخته

هر دو را در حجره‌ای آویخته

چند گویی با دو کهنه نو سخن

در جمادی می‌دمی سر کهن

چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز

می‌کشی از عشق گفت خود دراز

چارقت ربع کدامین آصفست

پوستین گویی که کرتهٔ یوسفست

هم‌چو ترسا که شمارد با کشش

جرم یکساله زنا و غل و غش

تا بیامرزد کشش زو آن گناه

عفو او را عفو داند از اله

نیست آگه آن کشش از جرم و داد

لیک بس جادوست عشق و اعتقاد

دوستی و وهم صد یوسف تند

اسحر از هاروت و ماروتست خود

صورتی پیدا کند بر یاد او

جذب صورت آردت در گفت و گو

رازگویی پیش صورت صد هزار

آن چنان که یار گوید پیش یار

نه بدانجا صورتی نه هیکلی

زاده از وی صد الست و صد بلی

آن چنان که مادری دل‌برده‌ای

پیش گور بچهٔ نومرده‌ای

رازها گوید به جد و اجتهاد

می‌نماید زنده او را آن جماد

حی و قایم داند او آن خاک را

چشم و گوشی داند او خاشاک را

پیش او هر ذرهٔ آن خاک گور

گوش دارد هوش دارد وقت شور

مستمع داند به جد آن خاک را

خوش نگر این عشق ساحرناک را

آنچنان بر خاک گور تازه او

دم‌بدم خوش می‌نهد با اشک رو

که بوقت زندگی هرگز چنان

روی ننهادست بر پور چو جان

از عزا چون چند روزی بگذرد

آتش آن عشق او ساکن شود

عشق بر مرده نباشد پایدار

عشق را بر حی جان‌افزای دار

بعد از آن زان گور خود خواب آیدش

از جمادی هم جمادی زایدش

زانک عشق افسون خود بربود و رفت

ماند خاکستر چو آتش رفت تفت

آنچ بیند آن جوان در آینه

پیر اندر خشت می‌بیند همه

پیر عشق تست نه ریش سپید

دستگیر صد هزاران ناامید

عشق صورتها بسازد در فراق

نامصور سر کند وقت تلاق

که منم آن اصل اصل هوش و مست

بر صور آن حسن عکس ما بدست

پرده‌ها را این زمان برداشتم

حسن را بی‌واسطه بفراشتم

زانک بس با عکس من در بافتی

قوت تجرید ذاتم یافتی

چون ازین سو جذبهٔ من شد روان

او کشش را می‌نبیند در میان

مغفرت می‌خواهد از جرم و خطا

از پس آن پرده از لطف خدا

چون ز سنگی چشمه‌ای جاری شود

سنگ اندر چشمه متواری شود

کس نخواهد بعد از آن او را حجر

زانک جاری شد از آن سنگ آن گهر

کاسه‌ها دان این صور را واندرو

آنچ حق ریزد بدان گیرد علو

بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را

ابلهان گفتند مجنون را ز جهل

حسن لیلی نیست چندان هست سهل

بهتر از وی صد هزاران دلربا

هست هم‌چون ماه اندر شهر ما

گفت صورت کوزه است و حسن می

می خدایم می‌دهد از نقش وی

مر شما را سرکه داد از کوزه‌اش

تا نباشد عشق اوتان گوش کش

از یکی کوزه دهد زهر و عسل

هر یکی را دست حق عز و جل

کوزه می‌بینی ولیکن آب شراب

روی ننماید به چشم ناصواب

قاصرات الطرف باشد ذوق جان

جز به خصم خود بنماید نشان

قاصرات الطرف آمد آن مدام

وین حجاب ظرفها هم‌چون خیام

هست دریا خیمه‌ای در وی حیات

بط را لیکن کلاغان را ممات

زهر باشد مار را هم قوت و برگ

غیر او را زهر او دردست و مرگ

صورت هر نعمتی و محنتی

هست این را دوزخ آن را جنتی

پس همه اجسام و اشیا تبصرون

واندرو قوتست و سم لاتبصرون

هست هر جسمی چو کاسه و کوزه‌ای

اندرو هم قوت و هم دلسوزه‌ای

کاسه پیدا اندرو پنهان رغد

طاعمش داند کزان چه می‌خورد

صورت یوسف چو جامی بود خوب

زان پدر می‌خورد صد بادهٔ طروب

باز اخوان را از آن زهراب بود

کان دریشان خشم و کینه می‌فزود

باز از وی مر زلیخا را سکر

می‌کشید از عشق افیونی دگر

غیر آنچ بود مر یعقوب را

بود از یوسف غذا آن خوب را

گونه‌گونه شربت و کوزه یکی

تا نماند در می غیبت شکی

باده از غیبست و کوزه زین جهان

کوزه پیدا باده در وی بس نهان

بس نهان از دیدهٔ نامحرمان

لیک بر محرم هویدا و عیان

یا الهی سکرت ابصارنا

فاعف عنا اثقلت اوزارنا

یا خفیا قد ملات الخافقین

قد علوت فوق نور المشرقین

انت سر کاشف اسرارنا

انت فجر مفجر انهارنا

یا خفی الذات محسوس العطا

انت کالماء و نحن کالرحا

انت کالریح و نحن کالغبار

تختفی الریح و غبراها جهار

تو بهاری ما چو باغ سبز خوش

او نهان و آشکارا بخششش

تو چو جانی ما مثال دست و پا

قبض و بسط دست از جان شد روا

تو چو عقلی ما مثال این زبان

این زبان از عقل دارد این بیان

تو مثال شادی و ما خنده‌ایم

که نتیجهٔ شادی فرخنده‌ایم

جنبش ما هر دمی خود اشهدست

که گواه ذوالجلال سرمدست

گردش سنگ آسیا در اضطراب

اشهد آمد بر وجود جوی آب

ای برون از وهم و قال و قیل من

خاک بر فرق من و تمثیل من

بنده نشکیبد ز تصویر خوشت

هر دمت گوید که جانم مفرشت

هم‌چو آن چوپان که می‌گفت ای خدا

پیش چوپان و محب خود بیا

تا شپش جویم من از پیراهنت

چارقت دوزم ببوسم دامنت

کس نبودش در هوا و عشق جفت

لیک قاصر بود از تسبیح و گفت

عشق او خرگاه بر گردون زده

جان سگ خرگاه آن چوپان شده

چونک بحر عشق یزدان جوش زد

بر دل او زد ترا بر گوش زد

بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زد

واعظی بد بس گزیده در بیان

زیر منبر جمع مردان و زنان

رفت جوحی چادر و روبند ساخت

در میان آن زنان شد ناشناخت

سایلی پرسید واعظ را به راز

موی عانه هست نقصان نماز

گفت واعظ چون شود عانه دراز

پس کراهت باشد از وی در نماز

یا به آهک یا ستره بسترش

تا نمازت کامل آید خوب و خوش

گفت سایل آن درازی تا چه حد

شرط باشد تا نمازم کم بود

گفت چون قدر جوی گردد به طول

پس ستردن فرض باشد ای سئول

گفت جوحی زود ای خوهر ببین

عانهٔ من گشته باشد این چنین

بهر خشنودی حق پیش آر دست

که آن به مقدار کراهت آمدست

دست زن در کرد در شلوار مرد

کیر او بر دست زن آسیب کرد

نعره‌ای زد سخت اندر حال زن

گفت واعظ بر دلش زد گفت من

گفت نه بر دل نزد بر دست زد

وای اگر بر دل زدی ای پر خرد

بر دل آن ساحران زد اندکی

شد عصا و دست ایشان را یکی

گر عصا بستانی از پیری شها

بیش رنجد که آن گروه از دست و پا

نعرهٔ لاضیر بر گردون رسید

هین ببر که جان ز جان کندن رهید

ما بدانستیم ما این تن نه‌ایم

از ورای تن به یزدان می‌زییم

ای خنک آن را که ذات خود شناخت

اندر امن سرمدی قصری بساخت

کودکی گرید پی جوز و مویز

پیش عاقل باشد آن بس سهل چیز

پیش دل جوز و مویز آمد جسد

طفل کی در دانش مردان رسد

هر که محجوبست او خود کودکست

مرد آن باشد که بیرون از شکست

گر بریش و خایه مردستی کسی

هر بزی را ریش و مو باشد بسی

پیشوای بد بود آن بز شتاب

می‌برد اصحاب را پیش قصاب

ریش شانه کرده که من سابقم

سابقی لیکن به سوی مرگ و غم

هین روش بگزین و ترک ریش کن

ترک این ما و من و تشویش کن

تا شوی چون بوی گل با عاشقان

پیشوا و رهنمای گلستان

کیست بوی گل دم عقل و خرد

خوش قلاووز ره ملک ابد

بخش ۱۴۱ - فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابند

سر چارق را بیان کن ای ایاز

پیش چارق چیستت چندین نیاز

تا بنوشد سنقر و بک یا رقت

سر سر پوستین و چارقت

ای ایاز از تو غلامی نور یافت

نورت از پستی سوی گردون شتافت

حسرت آزادگان شد بندگی

بندگی را چون تو دادی زندگی

مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد

کافر از ایمان او حسرت خورد

بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را

بود گبری در زمان بایزید

گفت او را یک مسلمان سعید

که چه باشد گر تو اسلام آوری

تا بیابی صد نجات و سروری

گفت این ایمان اگر هست ای مرید

آنک دارد شیخ عالم بایزید

من ندارم طاقت آن تاب آن

که آن فزون آمد ز کوششهای جان

گرچه در ایمان و دین ناموقنم

لیک در ایمان او بس مؤمنم

دارم ایمان که آن ز جمله برترست

بس لطیف و با فروغ و با فرست

مؤمن ایمان اویم در نهان

گرچه مهرم هست محکم بر دهان

باز ایمان خود گر ایمان شماست

نه بدان میلستم و نه مشتهاست

آنک صد میلش سوی ایمان بود

چون شما را دید آن فاتر شود

زانک نامی بیند و معنیش نی

چون بیابان را مفازه گفتنی

عشق او ز آورد ایمان بفسرد

چون به ایمان شما او بنگرد

بخش ۱۴۳ - حکایت آن مذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد

یک مؤذن داشت بس آواز بد

در میان کافرستان بانگ زد

چند گفتندش مگو بانگ نماز

که شود جنگ و عداوتها دراز

او ستیزه کرد و پس بی‌احتراز

گفت در کافرستان بانگ نماز

خلق خایف شد ز فتنهٔ عامه‌ای

خود بیامد کافری با جامه‌ای

شمع و حلوا با چنان جامهٔ لطیف

هدیه آورد و بیامد چون الیف

پرس پرسان کین مؤذن کو کجاست

که صلا و بانگ او راحت‌فزاست

هین چه راحت بود زان آواز زشت

گفت که آوازش فتاد اندر کنشت

دختری دارم لطیف و بس سنی

آرزو می‌بود او رامؤمنی

هیچ این سودا نمی‌رفت از سرش

پندها می‌داد چندین کافرش

در دل او مهر ایمان رسته بود

هم‌چو مجمر بود این غم من چو عود

در عذاب و درد و اشکنجه بدم

که بجنبد سلسلهٔ او دم به دم

هیچ چاره می‌ندانستم در آن

تا فرو خواند این مؤذن آن اذان

گفت دختر چیست این مکروه بانگ

که بگوشم آمد این دو چار دانگ

من همه عمر این چنین آواز زشت

هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت

خوهرش گفتا که این بانگ اذان

هست اعلام و شعار مؤمنان

باورش نامد بپرسید از دگر

آن دگر هم گفت آری ای پدر

چون یقین گشتش رخ او زرد شد

از مسلمانی دل او سرد شد

باز رستم من ز تشویش و عذاب

دوش خوش خفتم در آن بی‌خوف خواب

راحتم این بود از آواز او

هدیه آوردم به شکر آن مرد کو

چون بدیدش گفت این هدیه پذیر

که مرا گشتی مجیر و دستگیر

آنچ کردی با من از احسان و بر

بندهٔ تو گشته‌ام من مستمر

گر به مال و ملک و ثروت فردمی

من دهانت را پر از زر کردمی

هست ایمان شما زرق و مجاز

راه‌زن هم‌چون که آن بانگ نماز

لیک از ایمان و صدق بایزید

چند حسرت در دل و جانم رسید

هم‌چو آن زن کو جماع خر بدید

گفت آوه چیست این فحل فرید

گر جماع اینست بردند این خران

بر کس ما می‌ریند این شوهران

داد جمله داد ایمان بایزید

آفرینها بر چنین شیر فرید

قطره‌ای ز ایمانش در بحر ار رود

بحر اندر قطره‌اش غرقه شود

هم‌چو ز آتش ذره‌ای در بیشه‌ها

اندر آن ذره شود بیشه فنا

چون خیالی در دل شه یا سپاه

کرد اندر جنگ خصمان را تباه

یک ستاره در محمد رخ نمود

تا فنا شد گوهر گبر و جهود

آنک ایمان یافت رفت اندر امان

کفرهای باقیان شد دو گمان

کفر صرف اولین باری نماند

یا مسلمانی و یا بیمی نشاند

این به حیله آب و روغن کردنیست

این مثلها کفو ذرهٔ نور نیست

ذره نبود جز حقیری منجسم

ذره نبود شارق لا ینقسم

گفتن ذره مرادی دان خفی

محرم دریا نه‌ای این دم کفی

آفتاب نیر ایمان شیخ

گر نماید رخ ز شرق جان شیخ

جمله پستی گنج گیرد تا ثری

جمله بالا خلد گیرد اخضری

او یکی جان دارد از نور منیر

او یکی تن دارد از خاک حقیر

ای عجب اینست او یا آن بگو

که بماندم اندرین مشکل عمو

گر وی اینست ای برادر چیست آن

پر شده از نور او هفت آسمان

ور وی آنست این بدن ای دوست چیست

ای عجب زین دو کدامین است و کیست

بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو

بود مردی کدخدا او را زنی

سخت طناز و پلید و ره‌زنی

هرچه آوردی تلف کردیش زن

مرد مضطر بود اندر تن زدن

بهر مهمان گوشت آورد آن معیل

سوی خانه با دو صد جهد طویل

زن بخوردش با کباب و با شراب

مرد آمد گفت دفع ناصواب

مرد گفتش گوشت کو مهمان رسید

پیش مهمان لوت می‌باید کشید

گفت زن این گربه خورد آن گوشت را

گوشت دیگر خر اگر باشد هلا

گفت ای ایبک ترازو را بیار

گربه را من بر کشم اندر عیار

بر کشیدش بود گربه نیم من

پس بگفت آن مرد کای محتال زن

گوشت نیم من بود و افزون یک ستیر

هست گربه نیم‌من هم ای ستیر

این اگر گربه‌ست پس آن گوشت کو

ور بود این گوشت گربه کو بجو

بایزید ار این بود آن روح چیست

ور وی آن روحست این تصویر کیست

حیرت اندر حیرتست ای یار من

این نه کار تست و نه هم کار من

هر دو او باشد ولیک از ریع زرع

دانه باشد اصل و آن که پره فرع

حکمت این اضداد را با هم ببست

ای قصاب این گردران با گردنست

روح بی‌قالب نداند کار کرد

قالبت بی‌جان فسرده بود و سرد

قالبت پیدا و آن جانت نهان

راست شد زین هر دو اسباب جهان

خاک را بر سر زنی سر نشکند

آب را بر سر زنی در نشکند

گر تو می‌خواهی که سر را بشکنی

آب را و خاک را بر هم زنی

چون شکستی سر رود آبش به اصل

خاک سوی خاک آید روز فصل

حکمتی که بود حق را ز ازدواج

گشت حاصل از نیاز و از لجاج

باشد آنگه ازدواجات دگر

لا سمع اذن و لا عین بصر

گر شنیدی اذن کی ماندی اذن

یا کجا کردی دگر ضبط سخن

گر بدیدی برف و یخ خورشید را

از یخی برداشتی اومید را

آب گشتی بی‌عروق و بی‌گره

ز آب داود هوا کردی زره

پس شدی درمان جان هر درخت

هر درختی از قدومش نیک‌بخت

آن یخی بفسرده در خود مانده

لا مساسی با درختان خوانده

لیس یالف لیس یؤلف جسمه

لیس الا شح نفس قسمه

نیست ضایع زو شود تازه جگر

لیک نبود پیک و سلطان خضر

ای ایاز استارهٔ تو بس بلند

نیست هر برجی عبورش را پسند

هر وفا را کی پسندد همتت

هر صفا را کی گزیند صفوتت

بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد

بود امیری خوش دلی می‌باره‌ای

کهف هر مخمور و هر بیچاره‌ای

مشفقی مسکین‌نوازی عادلی

جوهری زربخششی دریادلی

شاه مردان و امیرالمؤمنین

راه‌بان و رازدان و دوست‌بین

دور عیسی بود و ایام مسیح

خلق دلدار و کم‌آزار و ملیح

آمدش مهمان بناگاهان شبی

هم امیری جنس او خوش‌مذهبی

باده می‌بایستشان در نظم حال

باده بود آن وقت ماذون و حلال

باده‌شان کم بود و گفتا ای غلام

رو سبو پر کن به ما آور مدام

از فلان راهب که دارد خمر خاص

تا ز خاص و عام یابد جان خلاص

جرعه‌ای زان جام راهب آن کند

که هزاران جره و خمدان کند

اندر آن می مایهٔ پنهانی است

آنچنان که اندر عبا سلطانی است

تو بدلق پاره‌پاره کم نگر

که سیه کردند از بیرون زر

از برای چشم بد مردود شد

وز برون آن لعل دودآلود شد

گنج و گوهر کی میان خانه‌هاست

گنجها پیوسته در ویرانه‌هاست

گنج آدم چون بویران بد دفین

گشت طینش چشم‌بند آن لعین

او نظر می‌کرد در طین سست سست

جان همی‌گفتش که طینم سد تست

دو سبو بستد غلام و خوش دوید

در زمان در دیر رهبانان رسید

زر بداد و بادهٔ چون زر خرید

سنگ داد و در عوض گوهر خرید

باده‌ای که آن بر سر شاهان جهد

تاج زر بر تارک ساقی نهد

فتنه‌ها و شورها انگیخته

بندگان و خسروان آمیخته

استخوانها رفته جمله جان شده

تخت و تخته آن زمان یکسان شده

وقت هشیاری چو آب و روغنند

وقت مستی هم‌چو جان اندر تنند

چون هریسه گشته آنجا فرق نیست

نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست

این چنین باده همی‌برد آن غلام

سوی قصر آن امیر نیک‌نام

پیشش آمد زاهدی غم دیده‌ای

خشک مغزی در بلا پیچیده‌ای

تن ز آتشهای دل بگداخته

خانه از غیر خدا پرداخته

گوشمال محنت بی‌زینهار

داغها بر داغها چندین هزار

دیده هر ساعت دلش در اجتهاد

روز و شب چفسیده او بر اجتهاد

سال و مه در خون و خاک آمیخته

صبر و حلمش نیم‌شب بگریخته

گفت زاهد در سبوها چیست آن

گفت باده گفت آن کیست آن

گفت آن آن فلان میر اجل

گفت طالب را چنین باشد عمل

طالب یزدان و آنگه عیش و نوش

بادهٔ شیطان و آنگه نیم هوش

هوش تو بی می چنین پژمرده است

هوشها باید بر آن هوش تو بست

تا چه باشد هوش تو هنگام سکر

ای چو مرغی گشته صید دام سکر

بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پاره‌ای در دزد

آن ضیاء دلق خوش الهام بود

دادر آن تاج شیخ اسلام بود

تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ

بود کوته‌قد و کوچک هم‌چو فرخ

گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون

این ضیا اندر ظرافت بد فزون

او بسی کوته ضیا بی‌حد دراز

بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز

زین برادر عار و ننگش آمدی

آن ضیا هم واعظی بد با هدی

روز محفل اندر آمد آن ضیا

بارگه پر قاضیان و اصفیا

کرد شیخ اسلام از کبر تمام

این برادر را چنین نصف القیام

گفت او را بس درازی بهر مزد

اندکی زان قد سروت هم بدزد

پس ترا خود هوش کو یا عقل کو

تا خوری می ای تو دانش را عدو

روت بس زیباست نیلی هم بکش

ضحکه باشد نیل بر روی حبش

در تو نوری کی درآمد ای غوی

تا تو بیهوشی و ظلمت‌جو شوی

سایه در روزست جستن قاعده

در شب ابری تو سایه‌جو شده

گر حلال آمد پی قوت عوام

طالبان دوست را آمد حرام

عاشقان را باده خون دل بود

چشمشان بر راه و بر منزل بود

در چنین راه بیابان مخوف

این قلاوز خرد با صد کسوف

خاک در چشم قلاوزان زنی

کاروان را هالک و گمره کنی

نان جو حقا حرامست و فسوس

نفس را در پیش نه نان سبوس

دشمن راه خدا را خوار دار

دزد را منبر منه بر دار دار

دزد را تو دست ببریدن پسند

از بریدن عاجزی دستش ببند

گر نبندی دست او دست تو بست

گر تو پایش نشکنی پایت شکست

تو عدو را می دهی و نی‌شکر

بهر چه گو زهر خند و خاک خور

زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست

او سبو انداخت و از زاهد بجست

رفت پیش میر و گفتش باده کو

ماجرا را گفت یک یک پیش او

بخش ۱۴۷ - رفتن امیر خشم‌آلود برای گوشمال زاهد

میر چون آتش شد و برجست راست

گفت بنما خانهٔ زاهد کجاست

تا بدین گرز گران کوبم سرش

آن سر بی‌دانش مادرغرش

او چه داند امر معروف از سگی

طالب معروفی است و شهرگی

تا بدین سالوس خود را جا کند

تا به چیزی خویشتن پیدا کند

کو ندارد خود هنر الا همان

که تسلس می‌کند با این و آن

او اگر دیوانه است و فتنه‌کاو

داروی دیوانه باشد کیر گاو

تا که شیطان از سرش بیرون رود

بی‌لت خربندگان خر چون رود

میر بیرون جست دبوسی بدست

نیم شب آمد به زاهد نیم‌مست

خواست کشتن مرد زاهد را ز خشم

مرد زاهد گشت پنهان زیر پشم

مرد زاهد می‌شنید از میر آن

زیر پشم آن رسن‌تابان نهان

گفت در رو گفتن زشتی مرد

آینه تاند که رو را سخت کرد

روی باید آینه‌وار آهنین

تات گوید روی زشت خود ببین

بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را

شاه با دلقک همی شطرنج باخت

مات کردش زود خشم شه بتاخت

گفت شه شه و آن شه کبرآورش

یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش

که بگیر اینک شهت ای قلتبان

صبر کرد آن دلقک و گفت الامان

دست دیگر باختن فرمود میر

او چنان لرزان که عور از زمهریر

باخت دست دیگر و شه مات شد

وقت شه شه گفتن و میقات شد

بر جهید آن دلقک و در کنج رفت

شش نمد بر خود فکند از بیم تفت

زیر بالشها و زیر شش نمد

خفت پنهان تا ز زخم شه رهد

گفت شه هی هی چه کردی چیست این

گفت شه شه شه شه ای شاه گزین

کی توان حق گفت جز زیر لحاف

با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف

ای تو مات و من ز زخم شاه مات

می‌زنم شه شه به زیر رختهات

چون محله پر شد از هیهای میر

وز لگد بر در زدن وز دار و گیر

خلق بیرون جست زود از چپ و راست

کای مقدم وقت عفوست و رضاست

مغز او خشکست و عقلش این زمان

کمترست از عقل و فهم کودکان

زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده

واندر آن زهدش گشادی ناشده

رنج دیده گنج نادیده ز یار

کارها کرده ندیده مزد کار

یا نبود آن کار او را خود گهر

یا نیامد وقت پاداش از قدر

یا که بود آن سعی چون سعی جهود

یا جزا وابستهٔ میقات بود

مر ورا درد و مصیبت این بس است

که درین وادی پر خون بی‌کس است

چشم پر درد و نشسته او به کنج

رو ترش کرده فرو افکنده لنج

نه یکی کحال کو را غم خورد

نیش عقلی که به کحلی پی برد

اجتهادی می‌کند با حزر و ظن

کار در بوکست تا نیکو شدن

زان رهش دورست تا دیدار دوست

کو نجوید سر رئیسیش آرزوست

ساعتی او با خدا اندر عتاب

که نصیبم رنج آمد زین حساب

ساعتی با بخت خود اندر جدال

که همه پران و ما ببریده بال

هر که محبوس است اندر بو و رنگ

گرچه در زهدست باشد خوش تنگ

تا برون ناید ازین ننگین مناخ

کی شود خویش خوش و صدرش فراخ

زاهدان را در خلا پیش از گشاد

کارد و استره نشاید هیچ داد

کز ضجر خود را بدراند شکم

غصهٔ آن بی‌مرادیها و غم

بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیه‌السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است

مصطفی را هجر چون بفراختی

خویش را از کوه می‌انداختی

تا بگفتی جبرئیلش هین مکن

که ترا بس دولتست از امر کن

مصطفی ساکن شدی ز انداختن

باز هجران آوریدی تاختن

باز خود را سرنگون از کوه او

می‌فکندی از غم و اندوه او

باز خود پیدا شدی آن جبرئیل

که مکن این ای تو شاه بی‌بدیل

هم‌چنین می‌بود تا کشف حجاب

تا بیابید آن گهر را او ز جیب

بهر هر محنت چو خود را می‌کشند

اصل محنتهاست این چونش کشند

از فدایی مردمان را حیرتیست

هر یکی از ما فدای سیرتیست

ای خنک آنک فدا کردست تن

بهر آن کارزد فدای آن شدن

هر یکی چونک فدایی فنیست

کاندر آن ره صرف عمر و کشتنیست

کشتنی اندر غروبی یا شروق

که نه شایق ماند آنگه نه مشوق

باری این مقبل فدای این فنست

کاندرو صد زندگی در کشتنست

عاشق و معشوق و عشقش بر دوام

در دو عالم بهرمند و نیک‌نام

یا کرامی ارحموا اهل الهوی

شانهم ورد التوی بعد التوی

عفو کن ای میر بر سختی او

در نگر در درد و بدبختی او

تا ز جرمت هم خدا عفوی کند

زلتت را مغفرت در آکند

تو ز غفلت بس سبو بشکسته‌ای

در امید عفو دل در بسته‌ای

عفو کن تا عفو یابی در جزا

می‌شکافد مو قدر اندر سزا

بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خورده‌ام کی سزای او را بدهم

میر گفت او کیست کو سنگی زند

بر سبوی ما سبو را بشکند

چون گذر سازد ز کویم شیر نر

ترس ترسان بگذرد با صد حذر

بندهٔ ما را چرا آزرد دل

کرد ما را پیش مهمانان خجل

شربتی که به ز خون اوست ریخت

این زمان هم‌چون زنان از ما گریخت

لیک جان از دست من او کی برد

گیر هم‌چون مرغ بالا بر پرد

تیر قهر خویش بر پرش زنم

پر و بال مردریگش بر کنم

گر رود در سنگ سخت از کوششم

از دل سنگش کنون بیرون کشم

من برانم بر تن او ضربتی

که بود قوادکان را عبرتی

با همه سالوس با ما نیز هم

داد او و صد چو او این دم دهم

خشم خون‌خوارش شده بد سرکشی

از دهانش می بر آمد آتشی

بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد

آن شفیعان از دم هیهای او

چند بوسیدند دست و پای او

کای امیر از تو نشاید کین کشی

گر بشد باده تو بی‌باده خوشی

باده سرمایه ز لطف تو برد

لطف آب از لطف تو حسرت خورد

پادشاهی کن ببخشش ای رحیم

ای کریم ابن الکریم ابن الکریم

هر شرابی بندهٔ این قد و خد

جمله مستان را بود بر تو حسد

هیچ محتاج می گلگون نه‌ای

ترک کن گلگونه تو گلگونه‌ای

ای رخ چون زهره‌ات شمس الضحی

ای گدای رنگ تو گلگونه‌ها

باده کاندر خنب می‌جوشد نهان

ز اشتیاق روی تو جوشد چنان

ای همه دریا چه خواهی کرد نم

وی همه هستی چه می‌جویی عدم

ای مه تابان چه خواهی کرد گرد

ای که مه در پیش رویت روی‌زرد

تاج کرمناست بر فرق سرت

طوق اعطیناک آویز برت

تو خوش و خوبی و کان هر خوشی

تو چرا خود منت باده کشی

جوهرست انسان و چرخ او را عرض

جمله فرع و پایه‌اند و او غرض

ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش

چون چنینی خویش را ارزان فروش

خدمتت بر جمله هستی مفترض

جوهری چون نجده خواهد از عرض

علم جویی از کتبها ای فسوس

ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس

بحر علمی در نمی پنهان شده

در سه گز تن عالمی پنهان شده

می چه باشد یا سماع و یا جماع

تا بجویی زو نشاط و انتفاع

آفتاب از ذره‌ای شد وام خواه

زهره‌ای از خمره‌ای شد جام‌خواه

جان بی‌کیفی شده محبوس کیف

آفتابی حبس عقده اینت حیف

بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امیر ایشان را

گفت نه نه من حریف آن میم

من به ذوق این خوشی قانع نیم

من چنان خواهم که هم‌چون یاسمین

کژ همی‌گردم چنان گاهی چنین

وارهیده از همه خوف و امید

کژ همی‌گردم بهر سو هم‌چو بید

هم‌چو شاخ بید گردان چپ و راست

که ز بادش گونه گونه رقصهاست

آنک خو کردست با شادی می

این خوشی را کی پسندد خواجه کی

انبیا زان زین خوشی بیرون شدند

که سرشته در خوشی حق بدند

زانک جانشان آن خوشی را دیده بود

این خوشیها پیششان بازی نمود

با بت زنده کسی چون گشت یار

مرده را چون در کشد اندر کنار

بخش ۱۵۳ - تفسیر این آیت که و ان الدار الاخرة لهی الحیوان لوکانوا یعلمون کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زنده‌اند و سخن‌گوی و سخن‌شنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدنیا جیفه و طلابها کلاب و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی

آن جهان چون ذره ذره زنده‌اند

نکته‌دانند و سخن گوینده‌اند

در جهان مرده‌شان آرام نیست

کین علف جز لایق انعام نیست

هر که را گلشن بود بزم و وطن

کی خورد او باده اندر گولخن

جای روح پاک علیین بود

کرم باشد کش وطن سرگین بود

بهر مخمور خدا جام طهور

بهر این مرغان کور این آب شور

هر که عدل عمرش ننمود دست

پیش او حجاج خونی عادلست

دختران را لعبت مرده دهند

که ز لعب زندگان بی‌آگهند

چون ندارند از فتوت زور و دست

کودکان را تیغ چوبین بهترست

کافران قانع بنقش انبیا

که نگاریده‌ست اندر دیرها

زان مهان ما را چو دور روشنیست

هیچ‌مان پروای نقش سایه نیست

این یکی نقشش نشسته در جهان

وآن دگر نقشش چو مه در آسمان

این دهانش نکته‌گویان با جلیس

و آن دگر با حق به گفتار و انیس

گوش ظاهر این سخن را ضبط کن

گوش جانش جاذب اسرار کن

چشم ظاهر ضابط حلیهٔ بشر

چشم سر حیران مازاغ البصر

پای ظاهر در صف مسجد صواف

پای معنی فوق گردون در طواف

جزو جزوش را تو بشمر هم‌چنین

این درون وقت و آن بیرون حین

این که در وقتست باشد تا اجل

وان دگر یار ابد قرن ازل

هست یک نامش ولی الدولتین

هست یک نعتش امام القبلتین

خلوت و چله برو لازم نماند

هیچ غیمی مر ورا غایم نماند

قرص خورشیدست خلوت‌خانه‌اش

کی حجاب آرد شب بیگانه‌اش

علت و پرهیز شد بحران نماند

کفر او ایمان شد و کفران نماند

چون الف از استقامت شد به پیش

او ندارد هیچ از اوصاف خویش

گشت فرد از کسوهٔ خوهای خویش

شد برهنه جان به جان‌افزای خویش

چون برهنه رفت پیش شاه فرد

شاهش از اوصاف قدسی جامه کرد

خلعتی پوشید از اوصاف شاه

بر پرید از چاه بر ایوان جاه

این چنین باشد چو دردی صاف گشت

از بن طشت آمد او بالای طشت

در بن طشت از چه بود او دردناک

شومی آمیزش اجزای خاک

یار ناخوش پر و بالش بسته بود

ورنه او در اصل بس برجسته بود

چون عتاب اهبطوا انگیختند

هم‌چو هاروتش نگون آویختند

بود هاروت از ملاک آسمان

از عتابی شد معلق هم‌چنان

سرنگون زان شد که از سر دور ماند

خویش را سر ساخت و تنها پیش راند

آن سپد خود را چو پر از آب دید

کر استغنا و از دریا برید

بر جگر آبش یکی قطره نماند

بحر رحمت کرد و او را باز خواند

رحمتی بی‌علتی بی‌خدمتی

آید از دریا مبارک ساعتی

الله الله گرد دریابار گرد

گرچه باشند اهل دریابار زرد

تا که آید لطف بخشایش‌گری

سرخ گردد روی زرد از گوهری

زردی رو بهترین رنگهاست

زانک اندر انتظار آن لقاست

لیک سرخی بر رخی که آن لامعست

بهر آن آمد که جانش قانعست

که طمع لاغر کند زرد و ذلیل

نیست او از علت ابدان علیل

چون ببیند روی زرد بی‌سقم

خیره گردد عقل جالینوس هم

چون طمع بستی تو در انوار هو

مصطفی گوید که ذلت نفسه

نور بی‌سایه لطیف و عالی است

آن مشبک سایهٔ غربالی است

عاشقان عریان همی‌خواهند تن

پیش عنینان چه جامه چه بدن

روزه‌داران را بود آن نان و خوان

خرمگس را چه ابا چه دیگدان

بخش ۱۵۴ - دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست

این سخن از حد و اندازه‌ست بیش

ای ایاز اکنون بگو احوال خویش

هست احوال تو از کان نوی

تو بدین احوال کی راضی شوی

هین حکایت کن از آن احوال خوش

خاک بر احوال و درس پنج و شش

حال باطن گر نمی‌آید بگفت

حال ظاهر گویمت در طاق وجفت

که ز لطف یار تلخیهای مات

گشت بر جان خوشتر از شکرنبات

زان نبات ار گرد در دریا رود

تلخی دریا همه شیرین شود

صدهزار احوال آمد هم‌چنین

باز سوی غیب رفتند ای امین

حال هر روزی بدی مانند نی

هم‌چو جو اندر روش کش بند نی

شادی هر روز از نوعی دگر

فکرت هر روز را دیگر اثر

بخش ۱۵۵ - تمثیل تن آدمی به مهمان‌خانه و اندیشه‌های مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشه‌های غم و شادی چون شخص مهمان‌دوست غریب‌نواز خلیل‌وار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و ممن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی

هست مهمان‌خانه این تن ای جوان

هر صباحی ضیف نو آید دوان

هین مگو کین مانند اندر گردنم

که هم اکنون باز پرد در عدم

هرچه آید از جهان غیب‌وش

در دلت ضیفست او را دار خوش

بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند

آن یکی را بیگهان آمد قنق

ساخت او را هم‌چو طوق اندر عنق

خوان کشید او را کرامتها نمود

آن شب اندر کوی ایشان سور بود

مرد زن را گفت پنهانی سخن

که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن

پستر ما را بگستر سوی در

بهر مهمان گستر آن سوی دگر

گفت زن خدمت کنم شادی کنم

سمع و طاعه ای دو چشم روشنم

هر دو پستر گسترید و رفت زن

سوی ختنه‌سور کرد آنجا وطن

ماند مهمان عزیز و شوهرش

نقل بنهادند از خشک و ترش

در سمر گفتند هر دو منتجب

سرگذشت نیک و بد تا نیم شب

بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر

شد در آن پستر که بد آن سوی در

شوهر از خجلت بدو چیزی نگفت

که ترا این سوست ای جان جای خفت

که برای خواب تو ای بوالکرم

پستر آن سوی دگر افکنده‌ام

آن قراری که به زن او داده بود

گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود

آن شب آنجا سخت باران در گرفت

کز غلیظی ابرشان آمد شگفت

زن بیامد بر گمان آنک شو

سوی در خفتست و آن سو آن عمو

رفت عریان در لحاف آن دم عروس

داد مهمان را به رغبت چند بوس

گفت می‌ترسیدم ای مرد کلان

خود همان آمد همان آمد همان

مرد مهمان را گل و باران نشاند

بر تو چون صابون سلطانی بماند

اندرین باران و گل او کی رود

بر سر و جان تو او تاوان شود

زود مهمان جست و گفت این زن بهل

موزه دارم غم ندارم من ز گل

من روان گشتم شما را خیر باد

در سفر یک دم مبادا روح شاد

تا که زوتر جانب معدن رود

کین خوشی اندر سفر ره‌زن شود

زن پشیمان شد از آن گفتار سرد

چون رمید و رفت آن مهمان فرد

زن بسی گفتش که آخر ای امیر

گر مزاحی کردم از طیبت مگیر

سجده و زاری زن سودی نداشت

رفت و ایشان را در آن حسرت گذاشت

جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن

صورتش دیدند شمعی بی‌لگن

می‌شد و صحرا ز نور شمع مرد

چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد

کرد مهمان خانه خانهٔ خویش را

از غم و از خجلت این ماجرا

در درون هر دو از راه نهان

هر زمان گفتی خیال میهمان

که منم یار خضر صد گنج و جود

می‌فشاندم لیک روزیتان نبود

بخش ۱۵۷ - تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهمان‌نوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه

هر دمی فکری چو مهمان عزیز

آید اندر سینه‌ات هر روز نیز

فکر را ای جان به جای شخص دان

زانک شخص از فکر دارد قدر و جان

فکر غم گر راه شادی می‌زند

کارسازیهای شادی می‌کند

خانه می‌روبد به تندی او ز غیر

تا در آید شادی نو ز اصل خیر

می‌فشاند برگ زرد از شاخ دل

تا بروید برگ سبز متصل

می‌کند بیخ سرور کهنه را

تا خرامد ذوق نو از ما ورا

غم کند بیخ کژ پوسیده را

تا نماید بیخ رو پوشیده را

غم ز دل هر چه بریزد یا برد

در عوض حقا که بهتر آورد

خاصه آن را که یقینش باشد این

که بود غم بندهٔ اهل یقین

گر ترش‌رویی نیارد ابر و برق

رز بسوزد از تبسمهای شرق

سعد و نحس اندر دلت مهمان شود

چون ستاره خانه خانه می‌رود

آن زمان که او مقیم برج تست

باش هم‌چون طالعش شیرین و چست

تا که با مه چون شود او متصل

شکر گوید از تو با سلطان دل

هفت سال ایوب با صبر و رضا

در بلا خوش بود با ضیف خدا

تا چو وا گردد بلای سخت‌رو

پیش حق گوید به صدگون شکر او

کز محبت با من محبوب کش

رو نکرد ایوب یک لحظه ترش

از وفا و خجلت علم خدا

بود چون شیر و عسل او با بلا

فکر در سینه در آید نو به نو

خند خندان پیش او تو باز رو

که اعذنی خالقی من شره

لا تحرمنی انل من بره

رب اوزعنی لشکر ما اری

لا تعقب حسرة لی ان مضی

آن ضمیر رو ترش را پاس‌دار

آن ترش را چون شکر شیرین شمار

ابر را گر هست ظاهر رو ترش

گلشن آرنده‌ست ابر و شوره‌کش

فکر غم را تو مثال ابر دان

با ترش تو رو ترش کم کن چنان

بوک آن گوهر به دست او بود

جهد کن تا از تو او راضی رود

ور نباشد گوهر و نبود غنی

عادت شیرین خود افزون کنی

جای دیگر سود دارد عادتت

ناگهان روزی بر آید حاجتت

فکرتی کز شادیت مانع شود

آن به امر و حکمت صانع شود

تو مخوان دو چار دانگش ای جوان

بوک نجمی باشد و صاحب‌قران

تو مگو فرعیست او را اصل گیر

تا بوی پیوسته بر مقصود چیر

ور تو آن را فرع گیری و مضر

چشم تو در اصل باشد منتظر

زهر آمد انتظارش اندر چشش

دایما در مرگ باشی زان روش

اصل دان آن را بگیرش در کنار

بازره دایم ز مرگ انتظار

بخش ۱۵۸ - نواختن سلطان ایاز را

ای ایاز پر نیاز صدق‌کیش

صدق تو از بحر و از کوهست بیش

نه به وقت شهوتت باشد عثار

که رود عقل چو کوهت کاه‌وار

نه به وقت خشم و کینه صبرهات

سست گردد در قرار و در ثبات

مردی این مردیست نه ریش و ذکر

ورنه بودی شاه مردان کیر خر

حق کرا خواندست در قرآن رجال

کی بود این جسم را آنجا مجال

روح حیوان را چه قدرست ای پدر

آخر از بازار قصابان گذر

صد هزاران سر نهاده بر شکم

ارزشان از دنبه و از دم کم

روسپی باشد که از جولان کیر

عقل او موشی شود شهوت چو شیر

بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت

خواجه‌ای بودست او را دختری

زهره‌خدی مه‌رخی سیمین‌بری

گشت بالغ داد دختر را به شو

شو نبود اندر کفائت کفو او

خربزه چون در رسد شد آبناک

گر بنشکافی تلف گردد هلاک

چون ضرورت بود دختر را بداد

او بناکفوی ز تخویف فساد

گفت دختر را کزین داماد نو

خویشتن پرهیز کن حامل مشو

کز ضرورت بود عقد این گدا

این غریب‌اشمار را نبود وفا

ناگهان به جهد کند ترک همه

بر تو طفل او بماند مظلمه

گفت دختر کای پدر خدمت کنم

هست پندت دل‌پذیر و مغتنم

هر دو روزی هر سه روزی آن پدر

دختر خود را بفرمودی حذر

حامله شد ناگهان دختر ازو

چون بود هر دو جوان خاتون و شو

از پدر او را خفی می‌داشتش

پنج ماهه گشت کودک یا که شش

گشت پیدا گفت بابا چیست این

من نگفتم که ازو دوری گزین

این وصیتهای من خود باد بود

که نکردت پند و وعظم هیچ سود

گفت بابا چون کنم پرهیز من

آتش و پنبه‌ست بی‌شک مرد و زن

پنبه را پرهیز از آتش کجاست

یا در آتش کی حفاظست و تقاست

گفت من گفتم که سوی او مرو

تو پذیرای منی او مشو

در زمان حال و انزال و خوشی

خویشتن باید که از وی در کشی

گفت کی دانم که انزالش کیست

این نهانست و بغایت دوردست

گفت چشمش چون کلاپیسه شود

فهم کن که آن وقت انزالش بود

گفت تا چشمش کلاپیسه شدن

کور گشتست این دو چشم کور من

نیست هر عقلی حقیری پایدار

وقت حرص و وقت خشم و کارزار

بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دست‌بوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده هم‌چون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان می‌دانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون

رفت یک صوفی به لشکر در غزا

ناگهان آمد قطاریق و وغا

ماند صوفی با بنه و خیمه و ضعاف

فارسان راندند تا صف مصاف

مثقلان خاک بر جا ماندند

سابقون السابقون در راندند

جنگها کرده مظفر آمدند

باز گشته با غنایم سودمند

ارمغان دادند کای صوفی تو نیز

او برون انداخت نستد هیچ چیز

پس بگفتندش که خشمینی چرا

گفت من محروم ماندم از غزا

زان تلطف هیچ صوفی خوش نشد

که میان غزو خنجر کش نشد

پس بگفتندش که آوردیم اسیر

آن یکی را بهر کشتن تو بگیر

سر ببرش تا تو هم غازی شوی

اندکی خوش گشت صوفی دل‌قوی

که آب را گر در وضو صد روشنیست

چونک آن نبود تیمم کردنیست

برد صوفی آن اسیر بسته را

در پس خرگه که آرد او غزا

دیر ماند آن صوفی آنجا با اسیر

قوم گفتا دیر ماند آنجا فقیر

کافر بسته دو دست او کشتنیست

بسملش را موجب تاخیر چیست

آمد آن یک در تفحص در پیش

دید کافر را به بالای ویش

هم‌چو نر بالای ماده وآن اسیر

هم‌چو شیری خفته بالای فقیر

دستها بسته همی‌خایید او

از سر استیز صوفی را گلو

گبر می‌خایید با دندان گلوش

صوفی افتاده به زیر و رفته هوش

دست‌بسته گبر و هم‌چون گربه‌ای

خسته کرده حلق او بی‌حربه‌ای

نیم کشتش کرده با دندان اسیر

ریش او پر خون ز حلق آن فقیر

هم‌چو تو کز دست نفس بسته دست

هم‌چو آن صوفی شدی بی‌خویش و پست

ای شده عاجز ز تلی کیش تو

صد هزاران کوهها در پیش تو

زین قدر خرپشته مردی از شکوه

چون روی بر عقبه‌های هم‌چو کوه

غازیان کشتند کافر را بتیغ

هم در آن ساعت ز حمیت بی‌دریغ

بر رخ صوفی زدند آب و گلاب

تا به هوش آید ز بی‌خویشی و خواب

چون به خویش آمد بدید آن قوم را

پس بپرسیدند چون بد ماجرا

الله الله این چه حالست ای عزیز

این چنین بی‌هوش گشتی از چه چیز

از اسیر نیم‌کشت بسته‌دست

این چنین بی‌هوش افتادی و پست

گفت چون قصد سرش کردم به خشم

طرفه در من بنگرید آن شوخ‌چشم

چشم را وا کرد پهن او سوی من

چشم گردانید و شد هوشم ز تن

گردش چشمش مرا لشکر نمود

من ندانم گفت چون پر هول بود

قصه کوته کن کزان چشم این چنین

رفتم از خود اوفتادم بر زمین

بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی

قوم گفتندش به پیکار و نبرد

با چنین زهره که تو داری مگرد

چون ز چشم آن اسیر بسته‌دست

غرقه گشتی کشتی تو در شکست

پس میان حملهٔ شیران نر

که بود با تیغشان چون گوی سر

کی توانی کرد در خون آشنا

چون نه‌ای با جنگ مردان آشنا

که ز طاقاطاق گردنها زدن

طاق‌طاق جامه کوبان ممتهن

بس تن بی‌سر که دارد اضطراب

بس سر بی‌تن به خون بر چون حباب

زیر دست و پای اسپان در غزا

صد فنا کن غرقه گشته در فنا

این چنین هوشی که از موشی پرید

اندر آن صف تیغ چون خواهد کشید

چالش است آن حمزه خوردن نیست این

تا تو برمالی بخوردن آستین

نیست حمزه خوردن اینجا تیغ بین

حمزه‌ای باید درین صف آهنین

کار هر نازک‌دلی نبود قتال

که گریزد از خیالی چون خیال

کار ترکانست نه ترکان برو

جای ترکان هست خانه خانه شو

بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمه‌الله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر می‌درانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت

گفت عیاضی نود بار آمدم

تن برهنه بوک زخمی آیدم

تن برهنه می‌شدم در پیش تیر

تا یکی تیری خورم من جای‌گیر

تیر خوردن بر گلو یا مقتلی

در نیابد جز شهیدی مقبلی

بر تنم یک جایگه بی‌زخم نیست

این تنم از تیر چون پرویز نیست

لیک بر مقتل نیامد تیرها

کار بخت است این نه جلدی و دها

چون شهیدی روزی جانم نبود

رفتم اندر خلوت و در چله زود

در جهاد اکبر افکندم بدن

در ریاضت کردن و لاغر شدن

بانگ طبل غازیان آمد به گوش

که خرامیدند جیش غزوکوش

نفس از باطن مرا آواز داد

که به گوش حس شنیدم بامداد

خیز هنگام غزا آمد برو

خویش را در غزو کردن کن گرو

گفتم ای نفس خبیث بی‌وفا

از کجا میل غزا تو از کجا

راست گوی ای نفس کین حیلت‌گریست

ورنه نفس شهوت از طاعت بریست

گر نگویی راست حمله آرمت

در ریاضت سخت‌تر افشارمت

نفس بانگ آورد آن دم از درون

با فصاحت بی‌دهان اندر فسون

که مرا هر روز اینجا می‌کشی

جان من چون جان گبران می‌کشی

هیچ کس را نیست از حالم خبر

که مرا تو می‌کشی بی‌خواب و خور

در غزا بجهم به یک زخم از بدن

خلق بیند مردی و ایثار من

گفتم ای نفسک منافق زیستی

هم منافق می‌مری تو چیستی

در دو عالم تو مرایی بوده‌ای

در دو عالم تو چنین بیهوده‌ای

نذر کردم که ز خلوت هیچ من

سر برون نارم چو زنده‌ست این بدن

زانک در خلوت هر آنچ تن کند

نه از برای روی مرد و زن کند

جنبش و آرامش اندر خلوتش

جز برای حق نباشد نیتش

این جهاد اکبرست آن اصغرست

هر دو کار رستمست و حیدرست

کار آن کس نیست کو را عقل و هوش

پرد از تن چون بجنبد دنب موش

آن چنان کس را بباید چون زنان

دور بودن از مصاف و از سنان

صوفیی آن صوفیی این اینت حیف

آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف

نقش صوفی باشد او را نیست جان

صوفیان بدنام هم زین صوفیان

بر در و دیوار جسم گل‌سرشت

حق ز غیرت نقش صد صوفی نبشت

تا ز سحر آن نقشها جنبان شود

تا عصای موسوی پنهان شود

نقشها را میخورد صدق عصا

چشم فرعونیست پر گرد و حصا

صوفی دیگر میان صف حرب

اندر آمد بیست بار از بهر ضرب

با مسلمانان به کافر وقت کر

وانگشت او با مسلمانان به فر

زخم خورد و بست زخمی را که خورد

بار دیگر حمله آورد و نبرد

تا نمیرد تن به یک زخم از گزاف

تا خورد او بیست زخم اندر مصاف

حیفش آمد که به زخمی جان دهد

جان ز دست صدق او آسان رهد

بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون می‌اندازی به خندق باری به یک‌بار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم

آن یکی بودش به کف در چل درم

هر شب افکندی یکی در آب یم

تا که گردد سخت بر نفس مجاز

در تانی درد جان کندن دراز

با مسلمانان بکر او پیش رفت

وقت فر او وا نگشت از خصم تفت

زخم دیگر خورد آن را هم ببست

بیست کرت رمح و تیر از وی شکست

بعد از آن قوت نماند افتاد پیش

مقعد صدق او ز صدق عشق خویش

صدق جان دادن بود هین سابقوا

از نبی برخوان رجال صدقوا

این همه مردن نه مرگ صورتست

این بدن مر روح را چون آلتست

ای بسا خامی که ظاهر خونش ریخت

لیک نفس زنده آن جانب گریخت

آلتش بشکست و ره‌زن زنده ماند

نفس زنده‌ست ارچه مرکب خون فشاند

اسپ کشت و راه او رفته نشد

جز که خام و زشت و آشفته نشد

گر بهر خون ریزیی گشتی شهید

کافری کشته بدی هم بوسعید

ای بسا نفس شهید معتمد

مرده در دنیا چو زنده می‌رود

روح ره‌زن مرد و تن که تیغ اوست

هست باقی در کف آن غزوجوست

تیغ آن تیغست مرد آن مرد نیست

لیک این صورت ترا حیران کنیست

نفس چون مبدل شود این تیغ تن

باشد اندر دست صنع ذوالمنن

آن یکی مردیست قوتش جمله درد

این دگر مردی میان‌تی هم‌چو گرد

بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض

مر خلیفهٔ مصر را غماز گفت

که شه موصل به حوری گشت جفت

یک کنیزک دارد او اندر کنار

که به عالم نیست مانندش نگار

در بیان ناید که حسنش بی‌حدست

نقش او اینست که اندر کاغذست

نقش در کاغذ چو دید آن کیقباد

خیره گشت و جام از دستش فتاد

پهلوانی را فرستاد آن زمان

سوی موصل با سپاه بس گران

که اگر ندهد به تو آن ماه را

برکن از بن آن در و درگاه را

ور دهد ترکش کن و مه را بیار

تا کشم من بر زمین مه در کنار

پهلوان شد سوی موصل با حشم

با هزاران رستم و طبل و علم

چون ملخها بی‌عدد بر گرد کشت

قاصد اهلاک اهل شهر گشت

هر نواحی منجنیقی از نبرد

هم‌چو کوه قاف او بر کار کرد

زخم تیر و سنگهای منجنیق

تیغها در گرد چون برق از بریق

هفته‌ای کرد این چنین خون‌ریز گرم

برج سنگین سست شد چون موم نرم

شاه موصل دید پیگار مهول

پس فرستاد از درون پیشش رسول

که چه می‌خواهی ز خون مؤمنان

کشته می‌گردند زین حرب گران

گر مرادت ملک شهر موصلست

بی‌چنین خون‌ریز اینت حاصلست

من روم بیرون شهر اینک در آ

تا نگیرد خون مظلومان ترا

ور مرادت مال و زر و گوهرست

این ز ملک شهر خود آسان‌ترست

بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود

چون رسول آمد به پیش پهلوان

داد کاغذ اندرو نقش و نشان

بنگر اندر کاغذ این را طالبم

هین بده ورنه کنون من غالبم

چون رسول آمد بگفت آن شاه نر

صورتی کم گیر زود این را ببر

من نیم در عهد ایمان بت‌پرست

بت بر آن بت‌پرست اولیترست

چونک آوردش رسول آن پهلوان

گشت عاشق بر جمالش آن زمان

عشق بحری آسمان بر وی کفی

چون زلیخا در هوای یوسفی

دور گردونها ز موج عشق دان

گر نبودی عشق بفسردی جهان

کی جمادی محو گشتی در نبات

کی فدای روح گشتی نامیات

روح کی گشتی فدای آن دمی

کز نسیمش حامله شد مریمی

هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ

کی بدی پران و جویان چون ملخ

ذره ذره عاشقان آن کمال

می‌شتابد در علو هم‌چون نهال

سبح لله هست اشتابشان

تنقیهٔ تن می‌کنند از بهر جان

پهلوان چه را چو ره پنداشته

شوره‌اش خوش آمده حب کاشته

چون خیالی دید آن خفته به خواب

جفت شد با آن و از وی رفت آب

چون برفت آن خواب و شد بیدار زود

دید که آن لعبت به بیداری نبود

گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ

عشوهٔ آن عشوه‌ده خوردم دریغ

پهلوان تن بد آن مردی نداشت

تخم مردی در چنان ریگی بکاشت

مرکب عشقش دریده صد لگام

نعره می‌زد لا ابالی بالحمام

ایش ابالی بالخلیفه فی‌الهوی

استوی عندی وجودی والتوی

این چنین سوزان و گرم آخر مکار

مشورت کن با یکی خاوندگار

مشورت کو عقل کو سیلاب آز

در خرابی کرد ناخنها دراز

بین ایدی سد و سوی خلف سد

پیش و پس کم بیند آن مفتون خد

آمده در قصدجان سیل سیاه

تا که روبه افکند شیری به چاه

از چهی بنموده معدومی خیال

تا در اندازد اسودا کالجبال

هیچ‌کس را با زنان محرم مدار

که مثال این دو پنبه‌ست و شرار

آتشی باید بشسته ز آب حق

هم‌چو یوسف معتصم اندر زهق

کز زلیخای لطیف سروقد

هم‌چو شیران خویشتن را واکشد

بازگشت از موصل و می‌شد به راه

تا فرود آمد به بیشه و مرج‌گاه

آتش عشقش فروزان آن چنان

که نداند او زمین از آسمان

قصد آن مه کرد اندر خیمه او

عقل کو و از خلیفه خوف کو

چون زند شهوت درین وادی دهل

چیست عقل تو فجل ابن الفجل

صد خلیفه گشته کمتر از مگس

پیش چشم آتشینش آن نفس

چون برون انداخت شلوار و نشست

در میان پای زن آن زن‌پرست

چون ذکر سوی مقر می‌رفت راست

رستخیز و غلغل از لشکر بخاست

برجهید و کون‌برهنه سوی صف

ذوالفقاری هم‌چو آتش او به کف

دید شیر نر سیه از نیستان

بر زده بر قلب لشکر ناگهان

تازیان چون دیو در جوش آمده

هر طویله و خیمه اندر هم زده

شیر نر گنبذ همی‌کرد از لغز

در هوا چون موج دریا بیست گز

پهلوان مردانه بود و بی‌حذر

پیش شیر آمد چو شیر مست نر

زد به شمشیر و سرش را بر شکافت

زود سوی خیمهٔ مه‌رو شتافت

چونک خود را او بدان حوری نمود

مردی او هم‌چنین بر پای بود

با چنان شیری به چالش گشت جفت

مردی او مانده بر پای و نخفت

آن بت شیرین‌لقای ماه‌رو

در عجب در ماند از مردی او

جفت شد با او به شهوت آن زمان

متحد گشتند حالی آن دو جان

ز اتصال این دو جان با همدگر

می‌رسد از غیبشان جانی دگر

رو نماید از طریق زادنی

گر نباشد از علوقش ره‌زنی

هر کجا دو کس به مهری یا به کین

جمع آید ثالثی زاید یقین

لیک اندر غیب زاید آن صور

چون روی آن سو ببینی در نظر

آن نتایج از قرانات تو زاد

هین مگرد از هر قرینی زود شاد

منتظر می‌باش آن میقات را

صدق دان الحاق ذریات را

کز عمل زاییده‌اند و از علل

هر یکی را صورت و نطق و طلل

بانگشان درمی‌رسد زان خوش حجال

کای ز ما غافل هلا زوتر تعال

منتظر در غیب جان مرد و زن

مول مولت چیست زوتر گام زن

راه گم کرد او از آن صبح دروغ

چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ

بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت

چند روزی هم بر آن بد بعد از آن

شد پشیمان او از آن جرم گران

داد سوگندش کای خورشیدرو

با خلیفه زینچ شد رمزی مگو

چون ندید او را خلیفه مست گشت

پس ز بام افتاد او را نیز طشت

دید صد چندان که وصفش کرده بود

کی بود خود دیده مانند شنود

وصف تصویرست بهر چشم هوش

صورت آن چشم دان نه زان گوش

کرد مردی از سخن‌دانی سال

حق و باطل چیست ای نیکو مقال

گوش را بگرفت و گفت این باطلست

چشم حقست و یقینش حاصلست

آن به نسبت باطل آمد پیش این

نسبتست اغلب سخنها ای امین

ز آفتاب ار کرد خفاش احتجاب

نیست محجوب از خیال آفتاب

خوف او را خود خیالش می‌دهد

آن خیالش سوی ظلمت می‌کشد

آن خیال نور می‌ترساندش

بر شب ظلمات می‌چفساندش

از خیال دشمن و تصویر اوست

که تو بر چفسیده‌ای بر یار و دوست

موسیا کشفت لمع بر که فراشت

آن مخیل تاب تحقیقت نداشت

هین مشو غره بدانک قابلی

مر خیالش را و زین ره واصلی

از خیال حرب نهراسید کس

لا شجاعه قبل حرب این دان و بس

بر خیال حرب خیز اندر فکر

می‌کند چون رستمان صد کر و فر

نقش رستم که آن به حمامی بود

قرن حمله فکر هر خامی بود

این خیال سمع چون مبصر شود

حیز چه بود رستمی مضطر شود

جهد کن کز گوش در چشمت رود

آنچ که آن باطل بدست آن حق شود

زان سپس گوشت شود هم طبع چشم

گوهری گردد دو گوش هم‌چو یشم

بلک جمله تن چو آیینه شود

جمله چشم و گوهر سینه شود

گوش انگیزد خیال و آن خیال

هست دلالهٔ وصال آن جمال

جهد کن تا این خیال افزون شود

تا دلاله رهبر مجنون شود

آن خلیفه گول هم یک چند نیز

ریش گاوی کرد خوش با آن کنیز

ملک را تو ملک غرب و شرق گیر

چون نمی‌ماند تو آن را برق گیر

مملکت کان می‌نماند جاودان

ای دلت خفته تو آن را خواب دان

تا چه خواهی کرد آن باد و بروت

که بگیرد هم‌چو جلادی گلوت

هم درین عالم بدان که مامنیست

از منافق کم شنو کو گفت نیست

بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز می‌گردد کی غیر این نمی‌بینیم

حجتش اینست گوید هر دمی

گر بدی چیزی دگر هم دیدمی

گر نبیند کودکی احوال عقل

عاقلی هرگز کند از عقل نقل

ور نبیند عاقلی احوال عشق

کم نگردد ماه نیکوفال عشق

حسن یوسف دیدهٔ اخوان ندید

از دل یعقوب کی شد ناپدید

مر عصا را چشم موسی چوب دید

چشم غیبی افعی و آشوب دید

چشم سر با چشم سر در جنگ بود

غالب آمد چشم سر حجت نمود

چشم موسی دست خود را دست دید

پیش چشم غیب نوری بد پدید

این سخن پایان ندارد در کمال

پیش هر محروم باشد چون خیال

چون حقیقت پیش او فرج و گلوست

کم بیان کن پیش او اسرار دوست

پیش ما فرج و گلو باشد خیال

لاجرم هر دم نماید جان جمال

هر که را فرج و گلو آیین و خوست

آن لکم دین ولی دین بهر اوست

با چنان انکار کوته کن سخن

احمدا کم گوی با گبر کهن

بخش ۱۶۸ - آمدن خلیفه نزد آن خوب‌روی برای جماع

آن خلیفه کرد رای اجتماع

سوی آن زن رفت از بهر جماع

ذکر او کرد و ذکر بر پای کرد

قصد خفت و خیز مهرافزای کرد

چون میان پای آن خاتون نشست

پس قضا آمد ره عیشش ببست

خشت و خشت موش در گوشش رسید

خفت کیرش شهوتش کلی رمید

وهم آن کز مار باشد این صریر

که همی‌جنبد بتندی از حصیر

بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک

زن بدید آن سستی او از شگفت

آمد اندر قهقهه خنده‌ش گرفت

یادش آمد مردی آن پهلوان

که بکشت او شیر و اندامش چنان

غالب آمد خندهٔ زن شد دراز

جهد می‌کرد و نمی‌شد لب فراز

سخت می‌خندید هم‌چون بنگیان

غالب آمد خنده بر سود و زیان

هرچه اندیشید خنده می‌فزود

هم‌چو بند سیل ناگاهان گشود

گریه و خنده غم و شادی دل

هر یکی را معدنی دان مستقل

هر یکی را مخزنی مفتاح آن

ای برادر در کف فتاح دان

هیچ ساکن می‌نشد آن خنده زو

پس خلیفه طیره گشت و تندخو

زود شمشیر از غلافش بر کشید

گفت سر خنده واگو ای پلید

در دلم زین خنده ظنی اوفتاد

راستی گو عشوه نتوانیم داد

ور خلاف راستی بفریبیم

یا بهانهٔ چرب آری تو به دم

من بدانم در دل من روشنیست

بایدت گفتن هر آنچ گفتنیست

در دل شاهان تو ماهی دان سطبر

گرچه گه گه شد ز غفلت زیر ابر

یک چراغی هست در دل وقت گشت

وقت خشم و حرص آید زیر طشت

آن فراست این زمان یار منست

گر نگویی آنچ حق گفتنست

من بدین شمشیر برم گردنت

سود نبود خود بهانه کردنت

ور بگویی راست آزادت کنم

حق یزدان نشکنم شادت کنم

هفت مصحف آن زمان برهم نهاد

خورد سوگند و چنین تقریر داد

بخش ۱۷۰ - فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت

زن چو عاجز شد بگفت احوال را

مردی آن رستم صد زال را

شرح آن گردک که اندر راه بود

یک به یک با آن خلیفه وا نمود

شیر کشتن سوی خیمه آمدن

وان ذکر قایم چو شاخ کرگدن

باز این سستی این ناموس‌کوش

کو فرو مرد از یکی خش خشت موش

رازها را می‌کند حق آشکار

چون بخواهد رست تخم بد مکار

آب و ابر و آتش و این آفتاب

رازها را می برآرد از تراب

این بهار نو ز بعد برگ‌ریز

هست برهان وجود رستخیز

در بهار آن سرها پیدا شود

هر چه خوردست این زمین رسوا شود

بر دمد آن از دهان و از لبش

تا پدید آید ضمیر و مذهبش

سر بیخ هر درختی و خورش

جملگی پیدا شود آن بر سرش

هر غمی کز وی تو دل آزرده‌ای

از خمار می بود کان خورده‌ای

لیک کی دانی که آن رنج خمار

از کدامین می بر آمد آشکار

این خمار اشکوفهٔ آن دانه است

آن شناسد کاگه و فرزانه است

شاخ و اشکوفه نماند دانه را

نطفه کی ماند تن مردانه را

نیست مانندا هیولا با اثر

دانه کی ماننده آمد با شجر

نطفه از نانست کی باشد چو نان

مردم از نطفه‌ست کی باشد چنان

جنی از نارست کی ماند به نار

از بخارست ابر و نبود چون بخار

از دم جبریل عیسی شد پدید

کی به صورت هم‌چو او بد یا ندید

آدم از خاکست کی ماند به خاک

هیچ انگوری نمی‌ماند به تاک

کی بود دزدی به شکل پای‌دار

کی بود طاعت چو خلد پایدار

هیچ اصلی نیست مانند اثر

پس ندانی اصل رنج و درد سر

لیک بی‌اصلی نباشدت این جزا

بی‌گناهی کی برنجاند خدا

آنچ اصلست و کشندهٔ آن شی است

گر نمی‌ماند بوی هم از وی است

پس بدان رنجت نتیجهٔ زلتیست

آفت این ضربتت از شهوتیست

گر ندانی آن گنه را ز اعتبار

زود زاری کن طلب کن اغتفار

سجده کن صد بار می‌گوی ای خدا

نیست این غم غیر درخورد و سزا

ای تو سبحان پاک از ظلم و ستم

کی دهی بی‌جرم جان را درد و غم

من معین می‌ندانم جرم را

لیک هم جرمی بباید گرم را

چون بپوشیدی سبب را ز اعتبار

دایما آن جرم را پوشیده دار

که جزا اظهار جرم من بود

کز سیاست دزدیم ظاهر شود

بخش ۱۷۱ - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد

شاه با خود آمد استغفار کرد

یاد جرم و زلت و اصرار کرد

گفت با خود آنچ کردم با کسان

شد جزای آن به جان من رسان

قصد جفت دیگران کردم ز جاه

بر من آمد آن و افتادم به چاه

من در خانهٔ کسی دیگر زدم

او در خانهٔ مرا زد لاجرم

هر که با اهل کسان شد فسق‌جو

اهل خود را دان که قوادست او

زانک مثل آن جزای آن شود

چون جزای سیئه مثلش بود

چون سبب کردی کشیدی سوی خویش

مثل آن را پس تو دیوثی و بیش

غصب کردم از شه موصل کنیز

غصب کردند از من او را زود نیز

او کامین من بد و لالای من

خاینش کرد آن خیانتهای من

نیست وقت کین‌گزاری و انتقام

من به دست خویش کردم کار خام

گر کشم کینه بر آن میر و حرم

آن تعدی هم بیاید بر سرم

هم‌چنانک این یک بیامد در جزا

آزمودم باز نزمایم ورا

درد صاحب موصلم گردن شکست

من نیارم این دگر را نیز خست

داد حق‌مان از مکافات آگهی

گفت ان عدتم به عدنا به

چون فزونی کردن اینجا سود نیست

غیر صبر و مرحمت محمود نیست

ربنا انا ظلمنا سهو رفت

رحمتی کن ای رحیمیهات رفت

عفو کردم تو هم از من عفو کن

از گناه نو ز زلات کهن

گفت اکنون ای کنیزک وا مگو

این سخن را که شنیدم من ز تو

با امیرت جفت خواهم کرد من

الله الله زین حکایت دم مزن

تا نگردد او ز رویم شرمسار

کو یکی بد کرد و نیکی صد هزار

بارها من امتحانش کرده‌ام

خوب‌تر از تو بدو بسپرده‌ام

در امانت یافتم او را تمام

این قضایی بود هم از کرده‌هام

پس به خود خواند آن امیر خویش را

کشت در خود خشم قهراندیش را

کرد با او یک بهانهٔ دل‌پذیر

که شدستم زین کنیزک من نفیر

زان سبب کز غیرت و رشک کنیز

مادر فرزند دارد صد ازیز

مادر فرزند را بس حقهاست

او نه درخورد چنین جور و جفاست

رشک و غیرت می‌برد خون می‌خورد

زین کنیزک سخت تلخی می‌برد

چون کسی را داد خواهم این کنیز

پس ترا اولیترست این ای عزیز

که تو جانبازی نمودی بهر او

خوش نباشد دادن آن جز به تو

عقد کردش با امیر او را سپرد

کرد خشم و حرص را او خرد و مرد

بخش ۱۷۲ - بیان آنک نحن قسمنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود

گر بدش سستی نری خران

بود او را مردی پیغامبران

ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری

هست مردی و رگ پیغامبری

نری خر گو مباش اندر رگش

حق همی خواند الغ بگلربگش

مرده‌ای باشم به من حق بنگرد

به از آن زنده که باشد دور و رد

مغز مردی این شناس و پوست آن

آن برد دوزخ برد این در جنان

حفت الجنه مکاره را رسید

حفت النار از هوا آمد پدید

ای ایاز شیر نر دیوکش

مردی خر کم فزون مردی هش

آنچ چندین صدر ادراکش نکرد

لعب کودک بود پیشت اینت مرد

ای به دیده لذت امر مرا

جان سپرده بهر امرم در وفا

داستان ذوق امر و چاشنیش

بشنو اکنون در بیان معنویش

بخش ۱۷۳ - دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه

شاه روزی جانب دیوان شتافت

جمله ارکان را در آن دیوان بیافت

گوهری بیرون کشید او مستنیر

پس نهادش زود در کف وزیر

گفت چونست و چه ارزد این گهر

گفت به ارزد ز صد خروار زر

گفت بشکن گفت چونش بشکنم

نیک‌خواه مخزن و مالت منم

چون روا دارم که مثل این گهر

که نیاید در بها گردد هدر

گفت شاباش و بدادش خلعتی

گوهر از وی بستد آن شاه و فتی

کرد ایثار وزیر آن شاه جود

هر لباس و حله کو پوشیده بود

ساعتیشان کرد مشغول سخن

از قضیه تازه و راز کهن

بعد از آن دادش به دست حاجبی

که چه ارزد این به پیش طالبی

گفت ارزد این به نیمهٔ مملکت

کش نگهدارا خدا از مهلکت

گفت بشکن گفت ای خورشیدتیغ

بس دریغست این شکستن را دریغ

قیمتش بگذار بین تاب و لمع

که شدست این نور روز او را تبع

دست کی جنبد مرا در کسر او

که خزینهٔ شاه را باشم عدو

شاه خلعت داد ادرارش فزود

پس دهان در مدح عقل او گشود

بعد یک ساعت به دست میر داد

در را آن امتحان کن باز داد

او همین گفت و همه میران همین

هر یکی را خلعتی داد او ثمین

جامگیهاشان همی‌افزود شاه

آن خسیسان را ببرد از ره به جاه

این چنین گفتند پنجه شصت امیر

جمله یک یک هم به تقلید وزیر

گرچه تقلدست استون جهان

هست رسوا هر مقلد ز امتحان

بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلط‌افکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد

ای ایاز اکنون نگویی کین گهر

چند می‌ارزد بدین تاب و هنر

گفت افزون زانچ تانم گفت من

گفت اکنون زود خردش در شکن

سنگها در آستین بودش شتاب

خرد کردش پیش او بود آن صواب

ز اتفاق طالع با دولتش

دست داد آن لحظه نادر حکمتش

یا به خواب این دیده بود آن پر صفا

کرده بود اندر بغل دو سنگ را

هم‌چو یوسف که درون قعر چاه

کشف شد پایان کارش از اله

هر که را فتح و ظفر پیغام داد

پیش او یک شد مراد و بی‌مراد

هر که پایندان وی شد وصل یار

او چه ترسد از شکست و کارزار

چون یقین گشتش که خواهد کرد مات

فوت اسپ و پیل هستش ترهات

گر برد اسپش هر آنک اسپ‌جوست

اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست

مرد را با اسپ کی خویشی بود

عشق اسپش از پی پیشی بود

بهر صورتها مکش چندین زحیر

بی‌صداع صورتی معنی بگیر

هست زاهد را غم پایان کار

تا چه باشد حال او روز شمار

عارفان ز آغاز گشته هوشمند

از غم و احوال آخر فارغ‌اند

بود عارف را همین خوف و رجا

سابقه‌دانیش خورد آن هر دو را

دید کو سابق زراعت کرد ماش

او همی‌داند چه خواهد بود چاش

عارفست و باز رست از خوف و بیم

های هو را کرد تیغ حق دو نیم

بود او را بیم و اومید از خدا

خوف فانی شد عیان گشت آن رجا

چون شکست او گوهر خاص آن زمان

زان امیران خاست صد بانگ و فغان

کین چه بی‌باکیست والله کافرست

هر که این پر نور گوهر را شکست

وآن جماعت جمله از جهل و عما

در شکسته در امر شاه را

قیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و ود

بر چنان خاطر چرا پوشیده شد

بخش ۱۷۵ - تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را

گفت ایاز ای مهتران نامور

امر شه بهتر به قیمت یا گهر

امر سلطان به بود پیش شما

یا که این نیکو گهر بهر خدا

ای نظرتان بر گهر بر شاه نه

قبله‌تان غولست و جادهٔ راه نه

من ز شه بر می‌نگردانم بصر

من چو مشرک روی نارم با حجر

بی‌گهر جانی که رنگین سنگ را

برگزیند پس نهد شاه مرا

پشت سوی لعبت گل‌رنگ کن

عقل در رنگ‌آورنده دنگ کن

اندر آ در جو سبو بر سنگ زن

آتش اندر بو و اندر رنگ زن

گر نه‌ای در راه دین از ره‌زنان

رنگ و بو مپرست مانند زنان

سر فرود انداختند آن مهتران

عذرجویان گشه زان نسیان به جان

از دل هر یک دو صد آه آن زمان

هم‌چو دودی می‌شدی تا آسمان

کرد اشارت شه به جلاد کهن

که ز صدرم این خسان را دور کن

این خسان چه لایق صدر من‌اند

کز پی سنگ امر ما را بشکنند

امر ما پیش چنین اهل فساد

بهر رنگین سنگ شد خوار و کساد

بخش ۱۷۶ - قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی

پس ایاز مهرافزا بر جهید

پیش تخت آن الغ سلطان دوید

سجده‌ای کرد و گلوی خود گرفت

کای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت

ای همایی که همایان فرخی

از تو دارند و سخاوت هر سخی

ای کریمی که کرمهای جهان

محو گردد پیش ایثارت نهان

ای لطیفی که گل سرخت بدید

از خجالت پیرهن را بر درید

از غفوری تو غفران چشم‌سیر

روبهان بر شیر از عفو تو چیر

جز که عفو تو کرا دارد سند

هر که با امر تو بی‌باکی کند

غفلت و گستاخی این مجرمان

از وفور عفو تست ای عفولان

دایما غفلت ز گستاخی دمد

که برد تعظیم از دیده رمد

غفلت و نسیان بد آموخته

ز آتش تعظیم گردد سوخته

هیبتش بیداری و فطنت دهد

سهو نسیان از دلش بیرون جهد

وقت غارت خواب ناید خلق را

تا بنرباید کسی زو دلق را

خواب چون در می‌رمد از بیم دلق

خواب نسیان کی بود با بیم حلق

لاتؤاخذ ان نسینا شد گواه

که بود نسیان بوجهی هم گناه

زانک استکمال تعظیم او نکرد

ورنه نسیان در نیاوردی نبرد

گرچه نسیان لابد و ناچار بود

در سبب ورزیدن او مختار بود

که تهاون کرد در تعظیمها

تا که نسیان زاد یا سهو و خطا

هم‌چو مستی کو جنایتها کند

گوید او معذور بودم من ز خود

گویدش لیکن سبب ای زشتکار

از تو بد در رفتن آن اختیار

بی‌خودی نامد بخود تش خواندی

اختیارت خود نشد تش راندی

گر رسیدی مستی بی‌جهد تو

حفظ کردی ساقی جان عهد تو

پشت‌دارت بودی او و عذرخواه

من غلام زلت مست اله

عفوهای جمله عالم ذره‌ای

عکس عفوت ای ز تو هر بهره‌ای

عفوها گفته ثنای عفو تو

نیست کفوش ایها الناس اتقوا

جانشان بخش و ز خودشان هم مران

کام شیرین تو اند ای کامران

رحم کن بر وی که روی تو بدید

فرقت تلخ تو چون خواهد کشید

از فراق و هجر می‌گویی سخن

هر چه خواهی کن ولیکن این مکن

صد هزاران مرگ تلخ شصت تو

نیست مانند فراق روی تو

تلخی هجر از ذکور و از اناث

دور دار ای مجرمان را مستغاث

بر امید وصل تو مردن خوشست

تلخی هجر تو فوق آتشست

گبر می‌گوید میان آن سقر

چه غمم بودی گرم کردی نظر

کان نظر شیرین کنندهٔ رنجهاست

ساحران را خونبهای دست و پاست

بخش ۱۷۷ - تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون

نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان

چرخ گویی شد پی آن صولجان

ضربت فرعون ما را نیست ضیر

لطف حق غالب بود بر قهر غیر

گر بدانی سر ما را ای مضل

می‌رهانیمان ز رنج ای کوردل

هین بیا زین سو ببین کین ارغنون

می‌زند یا لیت قومی یعلمون

داد ما را داد حق فرعونیی

نه چو فرعونیت و ملکت فانیی

سر بر آر و ملک بین زنده و جلیل

ای شده غره به مصر و رود نیل

گر تو ترک این نجس خرقه کنی

نیل را در نیل جان غرقه کنی

هین بدار از مصر ای فرعون دست

در میان مصر جان صد مصر هست

تو انا رب همی‌گویی به عام

غافل از ماهیت این هر دو نام

رب بر مربوب کی لرزان بود

کی انادان بند جسم و جان بود

نک انا ماییم رسته از انا

از انای پر بلای پر عنا

آن انایی بر تو ای سگ شوم بود

در حق ما دولت محتوم بود

گر نبودیت این انایی کینه‌کش

کی زدی بر ما چنین اقبال خوش

شکر آنک از دار فانی می‌رهیم

بر سر این دار پندت می‌دهیم

دار قتل ما براق رحلتست

دار ملک تو غرور و غفلتست

این حیاتی خفیه در نقش ممات

وان مماتی خفیه در قشر حیات

می‌نماید نور نار و نار نور

ورنه دنیا کی بدی دارالغرور

هین مکن تعجیل اول نیست شو

چون غروب آری بر آ از شرق ضو

از انایی ازل دل دنگ شد

این انایی سرد گشت و ننگ شد

زان انای بی‌انا خوش گشت جان

شد جهان او از انایی جهان

از انا چون رست اکنون شد انا

آفرینها بر انای بی عنا

کو گریزان و انایی در پیش

می‌دود چون دید وی را بی ویش

طالب اویی نگردد طالبت

چون بمردی طالبت شد مطلبت

زنده‌ای کی مرده‌شو شوید ترا

طالبی کی مطلبت جوید ترا

اندرین بحث ار خرده ره‌بین بدی

فخر رازی رازدان دین بدی

لیک چون من لمن یذق لم یدر بود

عقل و تخییلات او حیرت فزود

کی شود کشف از تفکر این انا

آن انا مکشوف شد بعد از فنا

می‌فتد این عقلها در افتقاد

در مغا کی حلول و اتحاد

ای ایاز گشته فانی ز اقتراب

هم‌چو اختر در شعاع آفتاب

بلک چون نطفه مبدل تو به تن

نه از حلول و اتحادی مفتتن

عفو کن ای عفو در صندوق تو

سابق لطفی همه مسبوق تو

من کی باشم که بگویم عفو کن

ای تو سلطان و خلاصهٔ امر کن

من کی باشم که بوم من با منت

ای گرفته جمله منها دامنت

بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعت‌گری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی انا اعلمکم بالله و اخشیکم لله و قال الله تعالی انما یخشی الله من عباده العلما

من کی آرم رحم خلم آلود را

ره نمایم حلم علم‌اندود را

صد هزاران صفع را ارزانیم

گر زبون صفعها گردانیم

من چه گویم پیشت اعلامت کنم

یا که وا یادت دهم شرط کرم

آنچ معلوم تو نبود چیست آن

وآنچ یادت نیست کو اندر جهان

ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن

که فراموشی کند بر وی نهان

هیچ کس را تو کسی انگاشتی

هم‌چو خورشیدش به نور افراشتی

چون کسم کردی اگر لابه کنم

مستمع شو لابه‌ام را از کرم

زانک از نقشم چو بیرون برده‌ای

آن شفاعت هم تو خود را کرده‌ای

چون ز رخت من تهی گشت این وطن

تر و خشک خانه نبود آن من

هم دعا از من روان کردی چو آب

هم نباتش بخش و دارش مستجاب

هم تو بودی اول آرندهٔ دعا

هم تو باش آخر اجابت را رجا

تا زنم من لاف کان شاه جهان

بهر بنده عفو کرد از مجرمان

درد بودم سر به سر من خودپسند

کرد شاهم داروی هر دردمند

دوزخی بودم پر از شور و شری

کرد دست فضل اویم کوثری

هر که را سوزید دوزخ در قود

من برویانم دگر بار از جسد

کار کوثر چیست که هر سوخته

گردد از وی نابت و اندوخته

قطره قطره او منادی کرم

کانچ دوزخ سوخت من باز آورم

هست دوزخ هم‌چو سرمای خزان

هست کوثر چون بهار ای گلستان

هست دوزخ هم‌چو مرگ و خاک گور

هست کوثر بر مثال نفخ صور

ای ز دوزخ سوخته اجسامتان

سوی کوثر می‌کشد اکرامتان

چون خلقت الخلق کی یربح علی

لطف تو فرمود ای قیوم حی

لالان اربح علیهم جود تست

که شود زو جمله ناقصها درست

عفو کن زین بندگان تن‌پرست

عفو از دریای عفو اولیترست

عفو خلقان هم‌چو جو و هم‌چو سیل

هم بدان دریای خود تازند خیل

عفوها هر شب ازین دل‌پاره‌ها

چون کبوتر سوی تو آید شها

بازشان وقت سحر پران کنی

تا به شب محبوس این ابدان کنی

پر زنان بار دگر در وقت شام

می‌پرند از عشق آن ایوان و بام

تا که از تن تار وصلت بسکلند

پیش تو آیند کز تو مقبلند

پر زنان آمن ز رجع سرنگون

در هوا که انا الیه راجعون

بانگ می‌آید تعالوا زان کرم

بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم

بس غریبیها کشیدیت از جهان

قدر من دانسته باشید ای مهان

زیر سایهٔ این درختم مست ناز

هین بیندازید پاها را دراز

پایهای پر عنا از راه دین

بر کنار و دست حوران خالدین

حوریان گشته مغمز مهربان

کز سفر باز آمدند این صوفیان

صوفیان صافیان چون نور خور

مدتی افتاده بر خاک و قذر

بی‌اثر پاک از قذر باز آمدند

هم‌چو نور خور سوی قرص بلند

این گروه مجرمان هم ای مجید

جمله سرهاشان به دیواری رسید

بر خطا و جرم خود واقف شدند

گرچه مات کعبتین شه بدند

رو به تو کردند اکنون اه‌کنان

ای که لطفت مجرمان را ره‌کنان

راه ده آلودگان را العجل

در فرات عفو و عین مغتسل

تا که غسل آرند زان جرم دراز

در صف پاکان روند اندر نماز

اندر آن صفها ز اندازه برون

غرقگان نور نحن الصافون

چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

بحر را پیمود هیچ اسکره‌ای

شیر را برداشت هرگز بره‌ای

گر حجابستت برون رو ز احتجاب

تا ببینی پادشاهی عجاب

گرچه بشکستند حامت قوم مست

آنک مست از تو بود عذریش هست

مستی ایشان به اقبال و به مال

نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال

ای شهنشه مست تخصیص توند

عفو کن از مست خود ای عفومند

لذت تخصیص تو وقت خطاب

آن کند که ناید از صد خم شراب

چونک مستم کرده‌ای حدم مزن

شرع مستان را نبیند حد زدن

چون شوم هشیار آنگاهم بزن

که نخواهم گشت خود هشیار من

هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن

تا ابد رست از هش و از حد زدن

خالدین فی فناء سکرهم

من تفانی فی هواکم لم یقم

فضل تو گوید دل ما را که رو

ای شده در دوغ عشق ما گرو

چون مگس در دوغ ما افتاده‌ای

تو نه‌ای مست ای مگس تو باده‌ای

کرگسان مست از تو گردند ای مگس

چونک بر بحر عسل رانی فرس

کوهها چون ذره‌ها سرمست تو

نقطه و پرگار و خط در دست تو

فتنه که لرزند ازو لرزان تست

هر گران‌قیمت گهر ارزان تست

گر خدا دادی مرا پانصد دهان

گفتمی شرح تو ای جان و جهان

یک دهان دارم من آن هم منکسر

در خجالت از تو ای دانای سر

منکسرتر خود نباشم از عدم

کز دهانش آمدستند این امم

صد هزار آثار غیبی منتظر

کز عدم بیرون جهد با لطف و بر

از تقاضای تو می‌گردد سرم

ای ببرده من به پیش آن کرم

رغبت ما از تقاضای توست

جذبهٔ حقست هر جا ره‌روست

خاک بی‌بادی به بالا بر جهد

کشتی بی‌بحر پا در ره نهد

پیش آب زندگانی کس نمرد

پیش آبت آب حیوانست درد

آب حیوان قبلهٔ جان دوستان

ز آب باشد سبز و خندان بوستان

مرگ آشامان ز عشقش زنده‌اند

دل ز جان و آب جان بر کنده‌اند

آب عشق تو چو ما را دست داد

آب حیوان شد به پیش ما کساد

ز آب حیوان هست هر جان را نوی

لیک آب آب حیوانی توی

هر دمی مرگی و حشری دادیم

تا بدیدم دست برد آن کرم

هم‌چو خفتن گشت این مردن مرا

ز اعتماد بعث کردن ای خدا

هفت دریا هر دم ار گردد سراب

گوش گیری آوریش ای آب آب

عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ

سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ

از صحاف مثنوی این پنجمست

بر بروج چرخ جان چون انجمست

ره نیابد از ستاره هر حواس

جز که کشتیبان استاره‌شناس

جز نظاره نیست قسم دیگران

از سعودش غافلند و از قران

آشنایی گیر شبها تا به روز

با چنین استارهای دیوسوز

هر یکی در دفع دیو بدگمان

هست نفط‌انداز قلعهٔ آسمان

اختر ار با دیو هم‌چون عقربست

مشتری را او ولی الاقربست

قوس اگر از تیر دوزد دیو را

دلو پر آبست زرع و میو را

حوت اگرچه کشتی غی بشکند

دوست را چون ثور کشتی می‌کند

شمس اگر شب را بدرد چون اسد

لعل را زو خلعت اطلس رسد

هر وجودی کز عدم بنمود سر

بر یکی زهرست و بر دیگر شکر

دوست شو وز خوی ناخوش شو بری

تا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری

زان نشد فاروق را زهری گزند

که بد آن تریاق فاروقیش قند

پایان دفترپنجم              قبلی

دسته بندي: شعر,مولانا(بلخی),

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد