فوج

تصور حکما آن که می‌کنند پدید****قوای نامیه در چوب خشگ نشو و نما
امروز یکشنبه 16 بهمن 1401
تبليغات تبليغات

دیوان‌محتشم‌کاشانی_قصیده ها 1تا40

قصاید

 

حرف ا

 

قصیده شماره 1: نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا

نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا****پرید زاغ شب از روی بیضهٔ بیضا
طلایه‌دار سپاه حبش که بود قمر****ربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا
سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنان****که خیل زنگ شد از باد او به باد فنا
گریخت گاو شب از شیر بیشهٔ مشرق****وز آن گریز برآمد ز خامشان غزا
غراب شب که سحر شد کلاغ ابیض بال****عقاب خور ز سرش پوست کند از استیلا
هزار چشم ز انجم گشوده بود هنوز****که برد دزد سحر خال شب ز روی هوا
چو صبح بر محک شب کشیده شد زرمهر****به یکدم آن سیه آیینه گشت غرق جلا
ریاض چرخ ز انجم شکوفهٔ نارنج****چو ریخت در دو نفس شد برش ریاض آرا
ترنج دافع صفراست وین عجب که نبرد****ترنج مهر ز طبع جهان به جز سودا
به روی تختهٔ افلاک چون ز مهرهٔ مهر****بیاض صبح به آن طول و عرض یافت صفا
نشان میر ختن شد چنان نوشته که هیچ****نماند دوده درین کاسهٔ نگون برجا
سحر ز یوسف گم‌گشته پیرهن چو نمود****ز مهر دیدهٔ یعقوب دهر شد بینا
ز صبح سینه صافی نمود ماهی شب****که روی یونس خورشید بود ازو پیدا
گلیم تیره فرعون شب در آب انداخت****ید کلیم کزو یافت بر و بحر ضیا
گشود شب در صندوق آبنوس از صبح****وز آن نمود زری سکه‌اش به نام خدا
اگر نه سکه به نام خدا بر او بودی****چنین روان نشدی در بسیط ارض و سما
چه سکه است بر این زر که نیستش کاری****بکار خانه تغییر تا به روز جزا
چه داور است جهان را که سکهٔ خانهٔ اوست****رواق چرخ پرانجم به آن شکوه و بها
چه کردگار ستائیست این خموش ای نطق****بوادی به ازین کن روان سمند ثنا
زری که در خور آئین پادشاهی اوست****به جنب او زر مهر است کم ز سیم بها
زهی به ذات جلیلی که برقد صفتش****قصیر مانده لباس فصاحت فصحا
زهی به وجه جمیلی که شخص معرفتش****به صد حجاب کند جلوه پیش ذهن و ذکا
کشنده طبقات نه آسمان برهم****بهر یک از جهتی سیر مختلف فرما
برآورنده ز شرق و فرو برنده به غرب****لوای زرکش خورشید هر صباح و مسا
فزون کننده و کاهنده قمر به مرور****ره حساب شهور و سنین به خلق نما
به امتزاج عناصر ز عالی و سافل****وجود بخش خلایق ز اسفل و اعلا
به دست قابلی محرمان خلوت قرب****جمیله شاهد اعجاز را جمال آرا
برون کشنده حوا ز پهلوی آدم****خمیر مایهٔ ده نسل آدم از حوا
برنده بر فلک ادریس را و بر تن او****برنده رخت اقامت به قامت دنیا
نقاب بند ز طوفان به چهرهٔ عالم****به استغاثهٔ نوح از تنور چشمه گشا
ز قوم هود که یک نیمه در زمین رفتند****درو کننده نیمی دگر به داس صبا
ز سنگ خاره برون آورنده ناقه****دعای بندهٔ صالح شنو به سمع رضا
حرارت از دل آتش ستان برای خلیل****اثر ز دست مؤثر به دست صنع ربا
روان کننده به هنگام ذبح اسماعیل****بشیر حکم که گردد برندهٔ نابرا
برآورنده به عیوق شهر مردم لوط****نگون کننده ز وارونه رائی فسقی
لباس باصره پوشان بدیدهٔ یعقوب****ز بوی پیرهن یوسف فرشته لقا
بطی خشک و تر الیاس و خضر را چو ملک****ز خلق خاکی و آبی کننده مستثنی
عطا کننده به او وعدهٔ بعید به موت****بقا دهنده به این تا قریب صبح جزا
به بانگ صیحه روح‌الامین ز قوم شعیب****دهنده خرمن جانها به تند باد فنا
قوی کنندهٔ دست کلیم لجه شکاف****روان کنندهٔ احکام وی به چوب و عصا
در آب کوچه پدید آورنده از هر سو****به محض صنع مشبک کننده دریا
درآورنده موسی ز گرد راه به بحر****روان کنندهٔ فرعون مدبرش ز قفا
ز انتقام به زاری کشنده فرعون****وز التفات به ساحل کشنده موسی
به بطن حوت مقید کنندهٔ یونس****به جرم سرکشی از قوم مبتلا به بلا
دگر به لطف ز قید جسد گداز چنان****گرفته دست امید افکننده‌اش به عرا
به مال و ملک و باولاد و عترت ایوب****زننده برق فنا وز قفا دهندهٔ بقا
مزاج موم به آهن ده از ید داود****به زیر ران سلیمان ستور کش ز صبا
به عهد شیب ز همخوابه عقیم‌الطبع****به حضرت زکریا دهنده یحیا
ز ابر صلب بشر قطره ناچکانیده****صدف گران کن مریم ز گوهر عیسا
به یک اشاره ز انگشت آفتاب رسل****محمد عربی شاه یثرب و بطحا
شکاف در قمر افکن به آسمان بلند****به دهر غلغله افکن ز بانگ و اعجبا
مزاج آتش سوزنده را رماننده****ز قصد موی دلاویز بوی آن مولا
برای گفتن تسبیح خویش در کف وی****زبان دهنده و ناطق کننده حصبا
بذئب و ضب سخن آموز کز نبوت او****خبر دهنده به ناقاتلان آن دعوا
ز دشت سوی وی اشجار را دواننده****که ستر خویش کند آن یگانه دو سرا
مکان دهندهٔ آن مهر منجلی در غار****کشان ز تار عناکب بر او نقاب خفا
سر نیاز غضنفر نهنده بر ره عجز****بر کمینه محبش به کوری اعدا
به دست خادم وی چوبی از ارادهٔ او****بدل کننده به شمع منیر شعشعه زا
گه از میان دو انگشت معجز آثارش****به آب مرحمت آتش فشان مسرب‌ها
گه از کفش به طعام قلیل بخشنده****کفایتی که به خلق کثیر کرده وفا
هم از سحاب برد سایبان فرازنده****هم از تنش نرساننده سایه بر غبرا
برآورنده ز حنانه دور ازو ناله****چو تکیه‌گاه دگر شد ز منبرش پیدا
زبان به بره بریان دهنده تا نشود****ز شکر انا املح دهان به زهر آلا
لبن کش از بز پستان اثر ندیده ز شیر****به یمن مس سر انگشت آن طلم گشا
کننده شجر از جا برای معجز او****کننده ره سپرش سوی وی به یک ایما
دگر باره حکمش دو نیم سازنده****کشنده نیمی از آنجا و در کشنده به جا
مراجعت ده نیمی دگر به موضع خویش****که جلوه‌گر شود از هر دو وحدت اولا
به سرعتی گذراننده‌اش ز هفت سپهر****برای گفتن اسرار خود شب اسرا
که از حرارت بستر هنوز بود اثر****به خوابگه چو ز معراج شد رجوع نما
به یکدو چشم زدن ز آب چشمه دهنش****دهنده چشم رمد دیده را کمال شفا
ید مؤید حیدر علی عالی قدر****کننده در خیبر کننده در هیجا
عنان مهر ز مغرب کشنده تا نزند****نماز کامل او خیمه در فضای قضا
سخن به گوش رسان وی از زبان زمین****شب وقوع زفافش به بهترین نسا
پی جواب حسن در سؤال ابن اخی****به نطق ضبی زبان بسته را لسان آرا
غزاله را بندائی روان کننده ز دشت****به مسجد از پی تسکین سیدالشهدا
تکلم از حجرالاسود آورنده به فعل****به استغاثه سجاد آن محیط بکا
به باقر از لغت گرگ آگهاننده****حقیقت مرض جفت وی برای دوا
دهنده از دم صادق به چار طیر قتیل****حیات نو که خلیل این چنین نمود احیا
به آب چاه نداده که دلو افتاده****پی طهارت کاظم ز ته برد بالا
به شیر پرده حوالت کن هلاک عدو****پی رضای امام امم علی رضا
به محه‌ای ثمرتر ز نخل خشگ رسان****ز فیض آب وضوی تقی شد اتقا
صفای جان صعالیک ده ز حور و قصور****برغم باز رهان نقی در آن ماوا
به صیقل سر انگشت نور بخش ز کی****برون ز دیده اعمی برنده رنگ عما
هزار ساله شرافت به مهد مستی بخش****ز مهدی آن مه غایب به غیبت کبرا
ز نور مخفی او تا به انقراض جهان****فروغ ده به چراغ بقیه دنیا
در التفات نهانی به این اجله دین****که حصر معجزشان نیست کم ز حصر و حصا
اگر نه طی مباحث شود چگونه بود****به قدر شاهد معنی لباس لفظ رسا
درین قصیده که سر رشتهٔ کلام کشید****به یک خزانه گهر جمله ناگزیر احصا
ملول اگر نشدی باش مستمع که کنم****قصیده‌ای دگر از بحر معرفت انشاء

قصیده شماره 2: ز خاک هر سر خاری که میشود پیدا

ز خاک هر سر خاری که میشود پیدا****بشارت است به توحید واحد یکتا
ز سبزه هر رقم تازه بر حواشی جوی****عبارت است ز ابداع مبدع اشیا
به دست شاهد بستان زهر گل آینه‌ایست****در او نموده رخ صنع بوستان آرا
هزار شاخ ز یک آب و گل نموده نمو****که کس ندیده یکی را به دیگری مانا
هزار برگ زهر شاخ رسته کز هر یک****علامتی دگر است از مغایرت پیدا
یکی اگر نه بهر یک تشخصی داده****که شاخ و برگ نینداز چه رو به یک سیما
تصور حکما آن که می‌کنند پدید****قوای نامیه در چوب خشگ نشو و نما
توهم دگران این که می‌زند شه گل****به طرف باغچه خر گه ز لطف آب و هوا
گرفتم این که چنین است اگرچه نیست چنین****کز اقتدار که زین سان قویست دست قوا
دگر ز آب و هوا هم شکفته گلشن و گل****که تربیت ده آب و هواست ای سفها
چه شاخ و برگ و چه نور و ثمر چه خار و چه گل****یکایکند خبرده ز فرد بی‌همتا
درون مهد زمین صد هزار طفل نبات****به جنبشند به جنبش دهنده راه نما
ز طفل مریم بی‌جفت حیرت افزاتر****منزه آمده از امهات و از آبا
در آسمان و زمین کردگار را مطلب****که بی‌نیاز نباشد نیازمند به جا
به عقل خواهش کنهش چنان بود که کنند****به نور مشعله مهر جستجوی سها
مدار امید به کس کز خدا خبر دهدت****چه عالم و چه معلم چه مفتی و ملا
به ورطه‌ای که شوی ناامید از همه‌کس****ببین به کیست امیدت بدانکه اوست خدا
خدای ملک و ملک سیر بخش فلک و فلک****حفیظ سفل و علو پادشاه ارض و سما
مصور صور بی‌مثال در ارحام****بنان کرده قلم کش قلم مرکب سا
جهنده قطره‌ای اندر مشیمه سازنده****چمنده سرو سمن چهره و سهی بالا
دگر ز غیرت آن حسن کز زوال بریست****چو چنگ نخل جنان را کننده پشت دوتا
کسی که در ظلمات رحم کند تصویر****که در بصیرت او شک کند به جز اعما
زهی حکیم علیمی که در طلسم نبشت****هزار باب وقوف از قوای خمسه کجا
دهد به باصره نوری که بیند از پی مهر****هلال یک شبه را چاشت بر فلک مجرا
دهد به سامعه در کی که فرق یابد اگر****برآید از قدم آشنا و غیر صدا
دهد به شامه آگاهی که گم نشود****نسیم غنچه و گل بی‌تفاوتی ز صبا
دهد به ذائقه لذت شناسی که کند****ز هم دو میوه یک شاخ را به طعم جدا
دهد به لامسه حسی که در تحرک نبض****کند میان صحیح و سقیم تفرقه‌ها
هزار رمز به جنبیدن زبان در کام****فرستد از دل گویا به خاطر شنوا
هزار راز ز سائیدن قلم به ورق****به دیده‌ها سپرد تا به دل کند انها
هزار قلعهٔ دانش به دست فهم دهد****که گر تهی کند از کنگرش کمند رجا
هزار گنج ز معنی به پای فکر کشد****که خسروان جهان را بر آن نباشد پا
طلسم دیده چنان بسته کز گشودن آن****شود حباب حقیری محیط ارض و سما
به نیم چشم زدن پیک تیز گام نظر****عبور می‌کند از هفت غرفه والا
به این سند که ز برهان قاطعند برین****اکابر علما و اجلهٔ حکما
که تا خطوط شعاعی نمی‌رسد ز بصر****به مبصرات نهانند در حجاب خفا
پس از نگه به ثوابت ظهور آن اجرام****ز هفت پرده به کرسی نشاند این دعوا
کدام جزو ز اجزای آدمیست که نیست****دلیل حکمت او عز شانهٔ الاعلا
ز جنبش متشابه زبان به قدرت کیست****زمان رمان به عبارات مختلف گویا
به شغل و شعر و معما بنان فکرت را****که می‌کند همه دم عقده بند و عقده گشا
که ساخته است دهن کیست آن معین دو دست****که هر یک از هنری حاجتی کنند روا
ز قوت عصبانی برای طی طرق****تکاوران قدم را که می‌کند اقوا
چه راست داشته یارب به خویش لنگر او****علی‌الخصوص در ایجاد چرخ مستعلا
خیال بسته که این طاق خود گرفته علو****قدیری از ید علیا نکرده این اعلا
قرار داده که این گوی بی‌قرار ز خویش****وجود دارد و دارد ز موجد استغنا
لجاج ورزی و این کار حسن به این غایت****اثر عجب که کند در دل اسیر عما
نظر به خانهٔ زنبوری افکن ای منکر****ببین بنای چنان ممکن است بی‌بنا
پس این رواق مقرنس ببین و قایل شو****بنائی که نهاده است این بلند بنا
به حشر مرده اجزا به باد بر شده را****به یک اشارهٔ او منتقل شود اعضا
ز صد هزار حکیم اینقدر نمی‌آید****که گر کنند پر پشه‌ای نهند به جا
ز آفریدن دیو و پری و انس و ملک****ز خلق کردن وحش زمین و طیر هوا
به پوش چشم به موری نظر فکن که بود****به دیدهٔ خرد احقر ز اکثر اشیا
که چون اراده جنبش کند نمی‌گردد****سکون پذیر به سحر ابوعلی سینا
و گر ز جنبش خود باز ماند و افتد****به اهتمام سلیمان نمی‌شود برپا
کدام شیوه ز حسن صفات او گویم****که شیوه‌ای دگرم در نیاورد به ثنا
کدام شاه غنی کز نیاز ننهاده****نظر به مائدهٔ رزق او فقیر آسا
گهی جبابره دهر را رسد که زنند****سرادق عظمت بر لب محیط غنا
که روزی از لب نانی زیند مستغنی****دو روز بر دم آبی زنند استغنا
ازین جماعت محتاج کز تسلط من****همیشه بر در رزقند چون گروه گدا
چه طرفه بود که بعضی به دعوی صمدی****نموده‌اند بسی را ز اهل جهل اغوا
چنین کسان به خداوندی ارس زا باشند****بتان به این سمت باطلند نیز سزا
هزار نفس ز بیم هلاک خود فرعون****به خنجر ستم و تیغ کین فکند از پا
یکی نگفت که معبودی و هراس اجل****به کیش کیست درست و به مذهب که روا
خدا و بیم ز مخلوق خود معاذالله****خران سزاست که با این کنند استهزا
خدائی آن صمدی را رسد که گرد و جهان****بهم خورد نهراسد بقای او ز فنا
چرا به زمره شدادیان نگفت کسی****که ای ز نادقهٔ معبود ناسزای شما
اگر ز تخت زراندود خود نمی‌جنبد****ز فضله می‌کند آن را به یک دو روز اندا
ندارد آن که دو روز اختیار پیکر خویش****چه‌سان بود گه و بیگه حفیظ هیکل ما
سخن کشید باطناب و در نصیحت نفس****نگشت بلبل باغ بلاغ نغمه سرا
مگر قصیده دیگر به سلک نظم کشم****که گوش هوش پر از در شود در آن اثنا

قصیده شماره 3: گرت هواست که دایم درین وسیع فضا

گرت هواست که دایم درین وسیع فضا****بود قضا به رضایت بده رضا به قضا
هوا بهر چه رضا ده شود مشو راضی****خدا بهر چه نه راضی بود مباش رضا
مریض جهلی از آن کت هوس بود نشکیب****که جز غذای مضر نیست مرضی مرضا
نشان رخصت عیشت نویسد ارشه دل****طلب نمای ز دستور عقل هم امضا
بگرد مفسد مسری مرض مرو که مدام****مریض مهر الهیست را ده مرضا
ز صولت صمدی باش همچو بید ز باد****مدام رعشه بر اندام و لرزه بر اعضا
چو بی گمان اجلت می‌رسد تو آب کسی****رضا نجسته مخور بر امید استرضا
مساز شعبده با آن که قدرتش هر شام****شکسته در کله چرخ بیضهٔ بیضا
چنان به خلق به آهستگی بزی که زند****فرشته بر تو برین بام چرخ کوس وفا
ز شش جهت نکشی دردسر اگر نکشی****نفس مبند درین هفت گنبد مینا
فراز قاف قناعت گر آشیان سازی****فروتنی نکشد پشه تو از عنقا
مباش عاشق افراط و مایل تفریط****کزین دو خصلت بد خسروان شوند گدا
نکوترین صور در معاشت از کم و بیش****توسطت که بخیرالامور اوسطها
ولی ز خرج تو گر بحر و بر شود بهتر****که قطره‌ای ز کف ممسکت شود دریا
گه سخا مکن ابرو ترش ز عادت کبر****تو چون حلاوه فروشی مباش سرکه نما
اگر نهی قدمی بی‌رضا دوست بنه****هزار بار جبین بر زمین به استعفا
به آب حلم بشو روی تابناک غضب****چو آتش تو نیاید به هیچ رو اطفا
به هیچ خلوتی از روی راز خلق مشو****نقابکش که محال است در زمانه خلا
به باغ روی کسی کز محرمات بود****چو محرمان مبر آهوی چشم را به چرا
مگرد گرد عروس جهان به خاطر جمع****که او عقیم نما جادوئیست تفرقه‌زا
به پای نفس جنون پیشه بند محکم نه****که این سرآمد دیوانه‌ایست سلسله خا
نظر به پوش ز خوان طمع که مائده‌ایست****پر از گرسنه ربا طعمه‌های جوع فزا
به دست صبر ز خالق نعیم باقی گیر****بخوان خلق بنانی مشو بنان آلا
به نفس بانگ زنان آگهش کن ازو یلی****که کس بر آن نکند غیر بانک واویلا
بگرد قلعهٔ دین آن‌چنان حصاری بند****که عاجز آید از آن صد هزار قلعه گشا
به تازیانه همت براق سان برسان****کمیت نفس به میدان عالم بالا
برای عزم تو زین بسته‌اند بر فرسی****که هست غاشیه‌اش چرخ را کتف فرسا
تو پای خود به رکابی رسان که چون مه نو****بود بنعل سمندت فرشته ناصیه سا
فکن گذار به جائی که نعل اگر فکند****تکاور تو مکرر شود هلال سما
گرت هواست ز شاخ بلند گل چیدن****مکش ز زیر قدم بوته‌های خار جفا
دلیر باش که صبرآزمائی است غرض****تو را چو بر سر خوان بلا زنند صلا
به درد کو مرض خود که درد چاربریست****به داغ سوزنشان و به زخم ریش دوا
چو گیردت تب شهوت به نیش نهی بزن****رگ هوس که بود فصد ماحی حما
بکوش کز چمن تن چو مرغ روح پرد****رسد ز سیر ریاض دگر به برگ و نوا
ازین منازل اسفل چنان گذر که شود****نزول گاه تو این طرفه غرفهٔ اعلا
نه آن چنان که قدم زین سرا نهی چو برون****کنی سرای دگر را ز نوحه نوحه‌سرا
متاز در عقب عیش دنیوی که هم اوست****برندهٔ تو بسوی عقوبت عقبا
چه حرص معصیت این که هیچ صید گنه****نمی‌شود ز کمند تعلق تو رها
به مشرب تو چنان شربت حرام خوش است****که شرب آب به طبع مریض استسقا
ز نشه‌های جزا غافلی و میسازی****مفرح گنه خویش را تمام اجزا
فغان از آن که شود نشهٔ بقا آخر****دمند بهر جزا صور نشهٔ اخرا
تو با بضاعتی از طاعت ریائی خویش****کزان کننده معاذالله ار رسد به سزا
چنان خجل ز احد سر برآوری ز لحد****که بیشتر کنی از حشر دوزخ استدعا
چو از عدم بوجود آمدی خطا پیشه****اگر به خطه اولا روی بود اولی
نعوذبالله اگر خود ز بیشه امروز****کنند بهر تو آماده توشهٔ فردا
کلاه ترک به دست نصیحتت بر سر****چنان نهم که تو را یک سر است و صد سودا
سر و کلاه عجب گر به باد بر ندهی****که چون حباب هوا در سری و سر به هوا
ریای محضی و محض ریا و هر عملی****که بی‌ریاست به کیش تو باطل است و هبا
اگر برابر مردم به طاعتی مشغول****نماز مغربت ار طول می‌کشد به عشا
و گر نمی‌کنی از نقص دین نماز تمام****نگشته در ته پای تو گرم روی روا
عبارت تو به شکل نخست بدشکلی است****پی فریب به رخ بسته به رقع زیبا
به صورت دوم آن زشت روی بی‌شرم است****که خویش را کند از پرده افکنی رسوا
به هیچ فعل دنی ننگرم ز افعالت****که نایدم به نظر دیگری از آن ادنا
دو روز اگر ملک از آب و نان کند منعت****نه وعده‌ای ز عطا و نه مژده‌ای ز سخا
نه آن خطر که اگر داد اکل و شرب دهی****به خلوتی که تو دانی از آن شود دانا
ز بس که خوف بری از سیاست قروقش****ز بس کزو بودت بیم در خلا و ملا
به آب لب نکنی تر زتاب اگر سوزی****بنان بنان ننهی گر شوی ز ضعف دوتا
ولی ز فعلی اگر آفریدگار ملوک****دهد به منع تو فرمان به وعده‌های عطا
تو را ز دست نیامد که در شب دیجور****به حیله جنبش موئی ازو کنی اخفا
ز شیشه‌های هوس از شراب کم حذری****ز بس که پر بودت کاسهٔ سر شیدا
چنان قروق شکن او شوی که پای نهد****به سبزه پدر خویش طفل ناپروا
چنین شعاری و اسلام شرم دار ای نفس****اگر رسی به جزا وای بر تو روز جزا
دگر به بزم شه اندر سلوک خویش نگر****ببین که طاعت او می‌کنی چگونه ادا
که موی بر بدنت از ادب نمی‌جنبد****مگر بر رعشه ز خوف وی وز فرط حیا
به صد هزار تعشق به جای می‌آری****هزار حکم اگر بر تو می‌کند اجرا
چو برگ بید زبانت ز بیم می‌لرزد****به عرض حاجتی از خود چو میشوی گویا
به آن شهی که شهان آفریدگان ویند****چو در نماز سخن می‌کنی صباح و مسا
ببین که صد یک آن بیم هست در دل تو****به آن ادب نفسی می‌شوی نفس پیما
به خویش هست گمانت که هرگز آن خدمت****ملول ناشده آورده‌ای تمام به جا
اگر بساط ریائی نبوده گسترده****ز سرعتت متمیز شدست دست از پا
از بن شعار تو صد ره صنم پرستی به****که با ملک به خلوصی و با خدا به ریا
روایت است که عبدالله مبارک داشت****هوای سرو قدی از بتان مه سیما
شبی که بود چنان برف از آسمان باران****که بر عباد پس از توبهٔ رحمت مولا
شبی که استره آبدار سرما بود****به دست باد ز رخسار مرد موی ربا
به پای منظر وی آنقدر به پای استاد****که شد بلند ز هر سو ندای حی علی
گمان به بانگ عشا برده بود تا در دید****رسانده بود به عیوق شاه صبح لوا
ز جان غریو برآورد و بانگ زد بر نفس****که ای ز بوالهوسی ننگ کافر و ترسا
گر از شبی دو نفس می‌کنی به طاعت صرف****نمی‌شوی نفس نفس را سکون فرما
هلاک سوره کوچکتری که زود ترک****ز امر حق بگریزی چو مجرم از ایذا
ور آیدت به زبان سوره قریب به طول****به آن رسد که کنی از ملال جبه قبا
ز شام تا سحر امشب برای بی‌خبری****ستاده‌ای نه ز سر باخبر نه از سرما
عجب‌تر آن که شبی رفته و تو یک ساعت****خیال کرده‌ای از شغل عشق وسوسه‌زا
به گفت این وره قبلهٔ حقیقی جست****نشان حسن ازل را به چشم سر جویا
بسی نرفت که دیدند خفته در چمنش****مگس نموده بر او از جوانب استیلا
گرفته ماری از اخلاص نرگسی به دهن****ز بس ملاحظه او را مگس پران ز قفا
تو هم اگر به خود افتی ز کوی بوالهوسی****شوی رهی و کنی دامن مجاز رها
تو هم به شهد حقیقت اگر لب آلائی****کند هوای مگس رانی تو بال هما
در آخر سخن ای نطق بهره‌ای برسان****به آن بهار هوس زان نصیحت عظما
الا یگانه جگرگوشه کز تو دارد و بس****فروغ نسل محقر چراغ دودهٔ ما
ایا نتیجهٔ آمال کز برادر من****تو مانده‌ای به من اندر امل سرای بقا
به نفس اگرچه خطائی که در نصایح تند****ز روی قصد تو بودی مخاطبش همه جا
بیا که ختم نصیحت کنم به حرف دگر****به شرط آن که به سمع رضا کنی اصغا
قدم نهاده‌ای اندر رهی که وادی امن****دروست منحصر اندر منازل اولا
به قطع پانزدهم منزلی در آن وادی****که بر تو نیست گرفتی ز کج روی قطعا
ز چار منزل دیگر چو بگذری و کنی****به باج خانهٔ تکلیف خیمه‌ها برپا
وزان تجارت کم مدت سبک مایه****اثر ز سود و زیان عمل شود پیدا
پی حساب تو خواهند طرح کرد به حکم****محرران فصول عمل مفصل‌ها
که گر خوری لب نانی بر آن شود مرقوم****و گر کشی دم آبی در آن بود مجرا
غرض همین که چو فارغ شوی ز شغل و عمل****تو را به فاضل و باقی دهند اجر و جزا
پس از تو گر عملی سر زند که به نشود****به فاضلت قلم کاتبان لسان فرسا
نه به بود که ز باقی به قیدهای الیم****تن الم زده فرسایدت هلال آسا
جزای بد عملی نیست تازیانه و چوب****که سوز آن بود امروز به شود فردا
جزای بد عملی تابه ایست تابیده****تن تو ماهی آن تابه خالدا ابدا
نه آنقدر ز مکافات می‌دهم بیمت****که بندی از رخ رحمت به یاس چشم رجا
نه آنقدر دلت از عفو می‌کنم ایمن****که کم زند در طوف دل تو خوف خدا
به صد ثواب ازو گر چه ایمنی غلط است****به صد هزار خطا ناامیدیست خطا
کسی که سجدهٔ او نارواست در کیشش****هزار باره ازو حاجتش شده است روا
تو کز سعادت اسلام بهره‌ای داری****عجب که تشنه روی از کنار بحر عطا
گناه بندهٔ نادم ز فعل نامرضی****اگر بزرگ‌تر از عالم است و مافیها
فتد به معرض عفو غفور چون شوید****به آب توجه رخ معصیت کمای رضا
ولی بدان که گناه و خطای توبه پذیر****ز غیر حق خدا خارج است و مستثنا
چو یافت موعظه اتمام سعی کن که تمام****بیاد داری و آری تمام عمر به جا
کشی هزار زیان گر یکی ازین سخنان****رود زیاد تو تا وقت رفتن از دنیا
به قصد تزکیه نفست از نصیحت و پند****چو گشت خاتمه یاب این قصیدهٔ عزا
به عهد کردم از آن ذکر دایمش تاریخ****که دایم این بودت ذکر در خلا و ملا
دگر تو دانی و رایت که رایت فکرت****بلند شد به مناجات حی بی‌همتا
بزرگوار خدایا که ذات بی‌چونت****که بسته عالمیان را زبان ز چون و چرا
به کنز مخفیت آن شاهد نهفته جمال****که تا ابد نکند جلوه بر دل عرفا
به اسم اعظمت آن گنج بی‌نشان که اگر****فتد به دست نهد غیر پا بکوی فنا
به آن گروه که از انقیاد فرمانت****به جنس خاک نکردند از سجود ابا
به انبیای اولوالعزم خاصه پاد شهی****که راند رخش عزیمت بر اوج او ادنا
به اولیای ذوالحزم خاصه کراری****که بر تو نقد بقا می‌فشاند روز دغا
بلابه لب لبیک گوی کعبه روان****به کعبه و عرفات و به مشعر و به منا
به مجرمان پشیمان که از حیا سوزند****اگر کنند سر از بهر معذرت بالا
به تائبان موفق که در رسند به عفو****ز گفت شان چو ظلمنا رسد به انفسنا
به بیگناهی زندانیان شحنهٔ عشق****به بی‌نشانی سرگشتگان دشت بلا
به پاکدامنی عاشقان عصمت دوست****که جیب خاطرشان کم کشیده دست هوا
به گریه‌های زمان غریو خیز وداع****که سنگ را اثر آن درآورد به بکا
به آب چشم یتیمان چهره گرد آلود****که تاب دیدنشان ناورد دل خارا
به بی‌زبانی طفلان مضطرب در مهد****که دردشان نپذیرد ز نطق بسته دوا
به مادران جگرگوشه در نظر مرده****که از فلک گذرانند بانگ واولدا
به آن کثیر عیالان بینوا که مدام****خیال بیع مصلی کنند و رهن ردا
بسوز قافله مبتلا به غارت جان****که آهشان نگذارد گیاه در صحرا
به درد پرد گیانی که دست حادثه‌شان****کشد ز هودج عصمت برون به ظلم و جفا
به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشور****که روی خواب نبینند در شب یلدا
به غازیان مجاهد که در تکاور شوق****کنند جان خود از بهر نصرت تو فدا
بهر چه نزد تو دارد نشان خیر و بهی****بهر که پیش تو از اهل عزتست و بها
که چون لوای شفاعت نهی به دوش نبی****دوانی اهل گنه را به ظل آل عبا
چنان کنی که شود محتشم طفیل همه****یکی ز سایه نشینان آن خجسته لوا
که جرم کافر صد ساله می‌توان بخشید****به یک شفاعت او یا رسول اشفعنا

حرف ب

 

قصیده شماره 4: ای ماه چارده ز جمال تو در حجاب

ای ماه چارده ز جمال تو در حجاب****حیران آفتاب رخت چشم آفتاب
شیدائی خرامش قد تو سرو باغ****سودائی سلاسل موی تو مشگناب
خورشید در مقدمهٔ شب کند طلوع****بعد از غروب اگر ز جمال افکنی نقاب
ماه نو از نهایت تعظیم گشته است****بر آسمان نگون که ببوسد تو را رکاب
رضوان اگر شود به سکان تو مختلط****از اختلاط حور بهشتی کشد عذاب
از بهر گردن سگ زرین قلاده‌ات****حور آورد ز گیسوی خود عنبرین طناب
از ترک چشمت آرزوی کاینات را****در هر نگه هزار سوالی است بی‌جواب
بیدار از انفعال نگردند تا ابد****حور وپری جمال تو بیند اگر به خواب
در بزم از فرشته عجب نبود ار خورد****از دست ساقیان ملک پیکرت شراب
در رزم از هزار چه رستم عجب بود****کارند در مقابل یک حملهٔ تو تاب
تیغت اگر رسد به زمین سازدش دو نیم****دارد نشان ضربت شمشیر بوتراب
از جوف هر حباب جهانی شود پدید****چون نقش پادشاهیت دوران زند بر آب
یزدان که شاه حمزه غازیت نام کرد****از زور حمزه در ازلت ساخت بهرهٔاب
صد بحر را اگر به یکی شعله سر دهند****با حفظ کامل تو نیفتد ز التهاب
خود را ز چرخ در ظلمات افکند ز هم****بر آفتاب اگر نظر اندازی از عتاب
ترسیده چشم ظلم چنان از عتاب تو****که آرامگاه صعوه شود دیدهٔ عقاب
خواهی که پای بندی اگر جبرئیل را****دست فرشتگان شود از حکم رشتهٔ تاب
اجزاش التزام معبت کنند اگر****سیماب را ز تفرقه فرمائی اجتناب
چون قوت تو دست ضعیفان کند قوی****سیمرغ را فرو کشد از آسمان به آب
گر عنکبوت را به مثل تقویت کنی****در لعب کوه را کند آویزهٔ لعاب
بر آستانت آن که کند بی‌ریا سجود****تعظیم ذوالمنن کندش آسمان حباب
در خجلت است از دل بخشنده‌ات محیط****در شرمساری از کف پاشنده‌ات سحاب
در دست خازنان تو ماند زر و گهر****غربال را اگر به توان ساخت ظرف آب
ای شاه و شاه زادهٔ دوران من حزین****کز شمع نطقم انجمن افروز شیخ و شاب
با آن که خسروان اقالیم نظم را****هم صاحب‌الرسم و هم مالک‌الرقاب
با آن که در مزارع نظم از کلام من****هر دانه گشته است ز صد خرمن از سحاب
با آن که در ممالک هند و بلاد روم****نظم من است خال رخ لؤلؤ خوشاب
این جا که نسبتش به فغانست این و آن****بی وجه و ناروا و بعید است و ناصواب
یک مصرعم به جایزه هرگز نمی‌رسد****زان رو که خرمنم به جوی نیست در حساب
دیوان ثانی غزل من که حال هست****زیب کتابخانه نواب کامیاب
آرند اگر به مجلس عالی و یک غزل****خوانند حاضران سخن سنج از آن کتاب
ظاهر شود که لاف گزافی نبوده است****این حرف شاعرانهٔ که شد گفتهٔ بی‌حجاب
حال از برای شاهد آن دعوی این عزل****شد ضم به این قصیده زبر وجه انتخاب
ای زیر مشق سر خط حسن تو آفتاب****در مشق مد کشیدن زلف تو مشگناب
بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن****نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب
عکست که جای کرده در آب ای محیط حسن****می‌بیندت مگر که چنین دارد اضطراب
در عالمی که رتبهٔ حسن از یگانگی است****نه آینه است عکس‌پذیر از رخت نه آب
هیهات ما و عزم وصال محال تو****کان کار و هم فعل خیالست و شغل و خواب
از من نهفته مانده به بزم از حجاب حسن****روئی که آن نهفته نمی‌گردد از نقاب
بیتی شنو ز محتشم ای بت که بهتر است****یک بیت عاشقانه ز بیتی پر از کتاب
تا در خراب کردن عالم کنند سعی****شور و فتور و فتنه و آشوب و انقلاب
ملکت نگردد از مدد حفظ ایزدی****از صدهزار حادثه این چنین خراب

قصیده شماره 5: تا نقش ناتوانی من چرخ زد بر آب

تا نقش ناتوانی من چرخ زد بر آب****شد چون حباب خانهٔ جمعیتم خراب
از کاو کاو تیشه پیکر خراش درد****بنیاد من رساند سپهر نگون به آب
جسمم ز تاب درد سراسیمه کشتی است****لنگر گسل ز جنبش دریای اضطراب
ز انسان که گرگ در غنم افتد غنیم‌وار****در لشکر حواس من افکنده انقلاب
دهرم به حال مرگ نشانداست در حیات****دورم شراب شیب چشانده است در شباب
پیوند تن نمی‌گسلد جان که تا رهم****با آن که چرخ می‌دهدش صد هزار تاب
مرغیست بخت سوخته من که آمده****هم پیشهٔ سمندر وهم کسوت عراب
افسرده‌ام چنان که اگر آه سرد من****بر دوزخ افکند گذراند ازدش زتاب
اما خوشم که اخگر خس پوش دل ز غیب****می‌آید از خجسته نسیمی به التهاب
بوی بهشت می‌شنوم از ریاض لطف****گوئی خلاص می‌شوم از دوزخ عذاب
از درگهی که هست سگش آهوی حرم****در گردنم به یک کشش افکنده صد طناب
لیکن چو نیست پای تردد چه سان شوم****بهر شرف ز سجده آن سده بهره یاب
یک ذره‌ام توان چو نمانداست چون کنم****خورشیدوار ناصیه سائی بر آن جناب
برخیز ای صبا که ازین پس نمی‌شود****شوق سبک عنان متحمل گران زکاب
از من دعا و از تو شدن حاملش چنان****کارام را وداع کند عزمت از شتاب
از من ثنا و از تو رساندن دوان دوان****جائی که قطرهٔ بحر شود ذرهٔ آفتاب
یعنی جناب عالی بلقیس روزگار****یعنی حریم حرمت نواب مستطاب
شهزادهٔ زمان و زمین شمسهٔ جهان****زهرای زهره حاجبهٔ مریم احتجاب
شاه‌پری و انس پری خان که گر بدی****بلقیس پادشاهی ازو کردی اکتساب
خیرالنساء عهد که دوران جز او نداد****عز مشارکت احدی را به این خطاب
معصومهٔ زمان که نبات زمانه‌اند****از احتسا عصمت او عصمت احتساب
هودج کشان شخص عفافش نمی‌کشند****بر دیدهٔ ملک ز ورع دامن ثیاب
گردیده دایم‌الحرکت از عبادتش****دست فرشتگان ز رقم کردن ثواب
می‌سنجدش به زهد و طهارت خرد مدام****با طاهرات حجره زهرا و بوتراب
از بهر پادشاهی نسوان قضا نکرد****فردی ز کاینات به این خوبی انتخاب
مهر فلک کنیزک خورشید نام اوست****کاندر پس سه پرده نشست است از حجاب
وز شرم کس نکرده نگه در رخش درست****از بس که دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نیز تا نتواند نظر فکند****نامحرمی بر آن مه خورشید احتجاب
نبود عجب اگر کند از دیده ذکور****معمار کارخانه احساس منع خواب
خود هم به عکس صورت خود گر نظر کند****ترسم که عصمتش کند اعراض در عتاب
فرمان دهد که عکس پذیری به عهد او****بیرون برد قضا هم از آئینه هم ز آب
آن مریم زمان که به عفت سرای او****بوی کسی نبرده نسیمی به هیچ باب
از عصمتش بدیع مدان کز کمال شرم****دارد جمال خود ز ملک نیز در نقاب
گر خاکروبه حرم او که می‌برند****از بهر کحل دیدهٔ ملایک به صد شتاب
در دامن سحاب فتد ذره‌ای از آن****تا دامن ابد دمد از خاک مشگناب
بر بام قصر اگر شب مهتاب پا نهد****گردون به چشم ماه کشد میل از شهاب
می‌بود مهر اگر چو کنیزان دیگرش****هرگز نمی‌فکند ز رخ برقع سحاب
در جنب فر معجر ادنی کنیز او****آرد شکوه افسر قیصر که در حساب
هست از غرور صنعه تانیث صعوه را****در عهد او نظر به حقارت سوی عقاب
گر بگذرد بر آب نسیم حمایتش****گدست صباد دگر ندرد پردهٔ حباب
ناهید همچو عود بر آتش فکنده چنگ****تقویش ساز کرده چو قانون احتساب
چون گشته شخص شوکت او مایل رکوب****گردون رکاب داری او کرده ارتکاب
سرلشگران عسکر او صاحب الرؤس****گردن کشان لشگر او مالک الرقاب
هردم کند ظفر ز پی زیب دولتش****دست عروس ملک به خون عدو خضاب
از باد حملهٔ سپه او سپاه خصم****بر هم خورد چنان که ز صرصر صف ذباب
چون خلق در مقام سبک روحی آردش****در زیر پای او نبود مور در عذاب
اما نهد به هیبت اگر پای بر زمین****بیرون برد مهابت او جنبش از دواب
بر درگهش گدای کمین مملکت مدار****در خدمتش غلام کمین سلطنت مب
ای سجدهٔ درت همه را مقصد و مرام****وی خاک درگهت همه را مرجع و مب
ای قدرت تو چشمهٔ گشاینده از رخام****وی حکمت تو تشنهٔ نوازنده از سراب
رای تو در امور کلید در صلاح****فکر تو در مهام دلیل ره صواب
محتاج یک حدیث توام در مهم خویش****ای هر حدیث از تو برابر به صد کتاب
سی‌سال شد که طبع من از گوهر سخن****گردیده گوشواره کش گوش شیخ و شباب
از معنی لباب کلامست نظم من****تحید و نعت و منقبتم لب آن لباب
چون سینهٔ صدف صدف سینه‌ها تمام****در عهد من گران شده از گوهر مذاب
سرتاسر جهان ز در نظم من پر است****الا خزانه دل نواب کامیاب
من در زمان این ملک مشتری غلام****با این همه در رچو محیطم در اضطراب
یک در به بیع طبع همایون او رسان****تا وارهم ز فاقه من خانمان خراب
بر جان من ترحمی ای ابر مرحمت****کز تاب آفتاب حوادث شدم کباب
از کاینات رو به تو آورده محتشم****ای قبلهٔ مراد ازو روی بر متاب
کاندر ستایش تو ز درهای مخزنی****داده است دقت نظرش داد انتخاب
وقت دعا رسید دعائی که از مجیب****بر اوج لامکان به سمعنا شود مجاب
تا در دعا تضرع والحاح سائلان****در جنبش آورد به اجابت لب جواب
بهر تو دعا که کند در دلی گذر****از دل گذر نکرده به لب باد مستجاب

قصیده شماره 6: ناگهان بر گرد بخت ملک سر از مهد خواب

ناگهان بر گرد بخت ملک سر از مهد خواب****چشم تا میزد جهان بر هم برآمد آفتاب
آفتاب مشرق دولت که باشد نوربخش****شرق و غرب و بحر و بر را گر فرو گیرد سحاب
آفتاب مطلع رفعت که خواهد قرص مهر****بهر خود شکل هلالی تا شود او را رکاب
والی یم دل ولی سلطان که در دوران او****دفتر احسان حاتم را سراسر برد آب
داور دارا حشم دریا کف صاحب کرم****سرور بیضا علم گردنکش گردون جناب
بر سمند سخت سم گردافکنان لشگرش****لرزه در گورافکنان رستم و افراسیاب
می‌شود سیماب وش پنهان ز بیم ار می‌جهد****از کمان چرخ بی‌فرمان او تیر شهاب
بر زبردستان کند گر زیر دستان را دلیر****از عقاب و صعوه خیزد بانک و زنهار از عقاب
باد پروازش کند گوی زمین را بی‌سکون****گر نویسد بر پر خود آیت عونش ذباب
عنکبوتی را کند گر تقویت بالا کشد****چون شترکش گاو ماهی را به زنجیر لعاب
ناظران را نسخهٔ ایام می‌شد ذات او****نسخهٔ‌های آفرینش یافت صد بار انتخاب
پر شود در روز روشن عالم از خفاش ظلم****آفتاب عدلش ار یکدم بماند در نقاب
امتیاز بزم سلطانیش این بس کاندران****خون بدخواهش شرابست و دل خصمش کباب
گنج تمکینش که پا افشرده بر جا همچو کوه****باشد اندر خانه خود گر شود عالم خراب
اتفاق افتد ملک را صحبت مرغا بیان****آتش قهرش گر آید بر زمین در التهاب
ای ز رفعت سروران دهر را صاحب رئوس****وی ز شوکت گردنان ملک را مالک رقاب
یک سر مو کم شمردن یک جهان بی‌دانشی است****کامکاری چون تو را از خسروان کامیاب
کاسه‌های هفت دریا از کف در پاش تو****خالیند و سرنگون و باد در کف چون حباب
انتقامت پای پیچیده است در دامان صبر****بخششت سر کرده بیرون از گریبان شتاب
خاطر خصم تو را تسکین توان دادن ز خوف****گر توان بردن برون از طبع سیماب اضطراب
از ثبات خیمه‌گاه دشمن آرا که نه ای****روی دریا نیست پر از خیمه‌های بی‌طناب
تا عنان برتافتی زین بلده سرگردان شدند****چون سگ گم کرده صاحب صد گروه از شیخ شاب
منت ایزد را که آب رفته باز آمد به جو****و آمد از هر گلبنی بیرون به جای گل گلاب
کارهای خام یعنی پخته گردیدند و صبر****غوره را انگور کرد انگور را می‌های ناب
وان دعاها را که بد پای اجابت در وحل****یافت چون فرصت محل گشتند یک یک مستجاب
ای تو را هر راست پیمانی به ملکی در گرو****وی ترا هر لطف پنهانی به جائی در حساب
رخت عالم گشته بیش از حدتر از باران ظلم****آفتاب عالمی زین بیش به سر عالم به تاب
تا سمر گردی به اعجاز مسیحائی بریز****شربت لطفی به کام زهر نوشان عتاب
محتشم در پاس این دولت که بادا لم‌یزل****دعوتی کز حق گذاری کرده بی‌ریب ارتکاب
از کسی جز وی نمی‌آید که شب بیداریش****آشنائی برده بیرون از مزاج چشم و خواب
تا شهان را ملک گردد منقلب دل مضطرب****ای ز شاهان کم نه کشور داریت در هیچ باب
تا محل کر و فر صور بادا مطمئن****خاطرت از اضطراب کشوری از انقلاب

قصیده شماره 7: سرورا ادعیه‌ات تا برسانم به نصاب

سرورا ادعیه‌ات تا برسانم به نصاب****از دعا هر نفسم نقش جدیدیست بر آب
سپه ادعیه‌ام روی فلک می‌گیرد****تا تو را می‌رسد از روی زمین پا به رکاب
آنچنانست دلم بهر تو از ادعیه گرم****که فلک از نفسم می‌شنود بوی کباب
می‌کنم هر سو مویت به دعائی پیوند****من که پیوند بر دیدهٔ خویشم از خواب
کرده‌ای داعیهٔ حرب و حصارت شده است****آن قدر ادعیه کافزون ز شمار است و حساب
از که از گوشه‌نشینی که به بیداری کرد****چشم خود را تبه از بهر تو در عین شباب
بهر خود خصمت اگر قلعهٔ آهن سازد****عنکبوتیست که بر خود تند از لعب لعاب
ای گزین طیر همایون که درین طرفه چمن****شاهبازی تو و بدخواه سیه بخت غراب
بادی از جنبش شهبال تو می‌باید و بس****که شود در صف هیجا سپه آشوب ذباب
بال بگشای که از گلشن روم آمده‌اند****فوجی از صعوه به صباغی چنگال عقاب
این مثل ورد زبانهاست که دیر آوردست****هست یعنی رهی از صوب تامل به صواب
کار چون هست به هنگامی و وقتی موقوف****چه تقدم چه تاخر چه تانی چه شتاب
تیر و شمشیر شوند از عمل خود معزول****در سپاهی که نگاهی کنی از عین عتاب
ذره ذره مگر از آتش غم افروزی****ورنه اجرام بر افلاک بسوزند ز تاب
موج بحر غضبت خیمه و خر گاه عدو****عنقریب است که آورده فرو همچو حباب
محتشم دعوت خود کن یزک لشگر و ساز****خانهٔ دشمن خان پیشتر از حرب خراب

قصیده شماره 8: جهان جهان دگر شد چو گشت زینت یاب

جهان جهان دگر شد چو گشت زینت یاب****ز شهسوار بلند اختر هلال رکاب
زمان زمان دگر گشت چون رواج گرفت****ز شهریار فلک مسند رفیع جناب
سپهر طرح نسق ریخت چون مهم جهان****نصیب شد که رسد زان جهانستان به نصاب
بزرگ حوصلهٔ محراب بیک دریادل****که ابر همت او می‌دهد به دریا آب
مبارزی که چو تیعش علم شود در رزم****سپر ز واهمه در سر کشد فلک ز سحاب
تهمتنی که ز آشوب صیت رستمیش****گرفته تربت رستم طبیعت سیماب
اگر ز روی عتاب اندر آسمان نگرد****کند مهابت او آفتاب را مهتاب
و گر ز عین عنایت نظر کند به زمین****به آب خضر مبدل شود تراب سراب
رسیده حسن سکوتش به آنکه آموزند****ز داب او همه شاهان و خسروان آداب
مفاخرند به عهدش لیالی و ایام****مباهیند به ذاتش اسامی و القاب
چو سر به دعوی مالک رقابی افرازد****نهند گردن تسلیم مالکان رقاب
جهان نهفته ز اعمی نباشد ار باشد****جمال او به دل آفتاب عالمتاب
فروغ سلطنت او فرو گرفته جهان****هنوز اگرچه نهان است در نقاب حجاب
گشوده بر رخ عزمش زمانه صد در فتح****نکرده سلطنت او هنوز فتح‌الباب
به ناز گام به ره می‌نهد تصرف او****اگر چه سلطنت افتاده در پیش بشتاب
بسی نمانده که در چار رکن دهر کنند****خلایق دو جهان سجده پیش یک محراب
در آن امور که باشد قضا تقاضائی****قدر چکار کند جز تهیهٔ اسباب
ز آسمان به زمین سیم و زر شود باران****محیط همت او آب اگر دهد به سحاب
درنده بغل و دامن است آن زر و سیم****که سایلان درش می‌برند از همه باب
فلک اگر به در او رود بزر چیدن****کند ز ننگ زر آفتاب را پرتاب
سپهر منزلتا به هر عذر تقصیری****عریضه‌ایست رهی را به خدمت نواب
دمی کز آمدن موکب سبک جنبش****شد این زمین چو سپهر از نجوم زینت یاب
من فتاده بی‌قدرت گران حرکت****که پای جنبشم از بخت خفته بود به خواب
به علت دگرم نیز عذر لنگی بود****که بسته بود رهم را بر آن خجسته جناب
اگر چه خسته و بیمار آمدن بدرت****نبود نزد خرد خارج از طریق صواب
ولی ز غایت آزار بود در جنبش****ز جزو جزو تنم موجب هزار عذاب
کز آفت تف تابنده بودم اندر تب****وز آتش تب سوزنده بودم اندر تاب
کنون که شعلهٔ تب اندکی شکسته فرو****بهانه را چو مرض داده‌ام به حکم جواب
شود گر از عقب عذر باز کاهلی****ز محتشم به گناه اعتراف و از تو عقاب
همیشه تا خرد اندر حساب مدت عمر****به شام شیب رساند سخن ز صبح شباب
ز طول عهد سر از جیب شیب برنکند****حساب مدت عمر تو تا به روز حساب

قصیده شماره 9: از بس که چهره سوده تو را بر در آفتاب

از بس که چهره سوده تو را بر در آفتاب****بگرفته آستان تو را بر زر آفتاب
از بهر دیدنت چو سراسیمه عاشقان****گاهی ز روزن آید و گاه از در آفتاب
گرد سر تو شب پره شب پر زند نه روز****کز رشگ آتشش نزند در پر آفتاب
گر پا نهی ز خانه برون با رخ چه مهر****از خانه سر بدر نکند دیگر آفتاب
گرد خجالت تو نشوید ز روی خویش****گردد اگر چه ریگ ته کوثر آفتاب
از بس فشردن عرق انفعال تو****در آتش ار دود به در آید تر آفتاب
گوئی محل تربیت باغ حسن تو****معمار ماه بوده و برزیگر آفتاب
آئینه نهفته در آئینه دان شود****گیرد اگر به فرض تو را در بر آفتاب
از وصف جلوه قد شیرین تحرکت****بگداخت مغز در تن بی‌شکر آفتاب
گر ماه در رخت به خیانت نظر کند****چشمش برون کند به سر خنجر آفتاب
نعلی ز پای رخش تو افتد اگر بره****بوسد به صد نیاز و نهد بر سر آفتاب
از رشک خانه سوز تو ای شمع جان‌فروز****آخر نشست بر سر خاکستر آفتاب
صورت نگار شخص ضمیر تو بوده است****در دودهٔ سر قلمش مضمر آفتاب
نبود گر از مقابله‌ات بهره‌ور کز آن****پیوسته چون هلال بود لاغر آفتاب
در آفتاب رنگ ز شرم رخت نماند****مثل گل نچیده که ماند در آفتاب
در روز ابر و باد کرائی برون ز فیض****از ابر و ماه بارد و از صرصر آفتاب
بهر کتاب حسن تو بر صفحهٔ فلک****می‌بندد از اشعهٔ خود مسطر آفتاب
ترتیب چون بساط نشیب و فراز چید****شد ز ورق جمال تو را لنگر آفتاب
ای خامه نیک در ظلمات مداد رو****گر ذوق آیدت به زبان خوشتر آفتاب
بنگار شرح گفت و شنیدی که می‌کند****بر آسمان طراز سر دفتر آفتاب
دی کرد آفتاب پرستی سؤال و گفت****وقتی که داشت جلوه برین منظر آفتاب
از گوهر یگانگی ار کامیاب نیست****پس دارد از چه رهگذر این جوهر آفتاب
دادم جواب و گفتم ازین رهگذر که هست****جاروب فرش درگه پیغمبر آفتاب
مهر نگین حسن تواش خواندی نه مهر****کردی اگر خوشامد من باور آفتاب
گر از تنور حسن تو انگشت ریزه‌ای****بر آسمان برند بچربد بر آفتاب
فرداست کز طپانچه حسنت به ناظران****روئی نموده چون گل نیلوفر آفتاب
در روضه‌ای اگر بنشانی به دست خویش****نخلی شکوفه‌اش بود انجم بر آفتاب
از نقش نعل توسن جولانگرت زمین****گشت آسمان و انجم آن اکثر آفتاب
گنجی نهاد حسن به نامت که بر سرش****گردید طالع از دهن اژدر آفتاب
در پای صولجان تو افتاد همچو گوی****با آن که مهتریش بود در خور آفتاب
هنگام باد روی تو بر هر چمن که تافت****گلهای زرد را همه کرد احمر آفتاب
مه افسر غلامیت از سر اگر نهد****همچون زنان کند به سرش معجر آفتاب
بشکست سد شش جهت و در تو مه گریخت****چون مهره‌ای برون شد از ششدر آفتاب
بهر قلاده‌های سگان تو از نجوم****دائم کشد به رشتهٔ زر گوهر آفتاب
نعلین خود دهش به تصدق که بر درت****در سجده است با سر بی‌افسر آفتاب
بیند زمانه شکل دو پیکر اگر به فرض****خیزد ز خواب با تو ز یک بستر آفتاب
آخر زمان به حرف مساوات اگر چه گشت****هیهات آتشی تو و خاکستر آفتاب
شب نیست کز شفق نزند ز احتساب او****آتش به چنگ زهره خنیاگر آفتاب
ریزد به پای امت او اشگ معذرت****بر حشرگاه گرم بتابد گر آفتاب
فردا شراب کوثر ازو تا کند طمع****حال از هوس نهاده به کف ساغر آفتاب
از حسن هست اگرچه درین شعر خوش ردیف****زینت ده سپهر فصاحت هر آفتاب
کوته کنم سخن که مباد اندکی شود****بی‌جوهر از قوافی کم زیور آفتاب
سلطان بارگاه رسالت که سوده است****بر خاک پاش ناصیه انور آفتاب
شاه رسل وسیله کل هادی سبل****کز بهر نعت اوست برین منبر آفتاب
یثرت حرم محمد بطحائی آن که هست****یک بنده بر درش مه و یک چاکر آفتاب
بالائیان چه خط غلامی بوی دهند****خود را نویسد از همه پائین‌تر آفتاب
از بنده زادگانش یکی مه بود ولی****ماهی که باشدش پدر و مادر آفتاب
نعل سم براق وی آماده تا کند****زر بدره بدره ریخته در آذر آفتاب
بی‌سایه بود زان که در اوضاع معنوی****بود از علو مرتبه مشرف بر آفتاب
از بهر عطر بارگه کبریای اوست****مجمر فروز بال ملک مجمر آفتاب
در جنب مطبخش تل خاکستریست چرخ****یک اخگر اندران مه و یک اخگر آفتاب
تا شغل بندگیش گزید از برای خویش****گردید بر گزیده هفت اختر آفتاب
خود را بر آسمان نهم بیند ار شود****قندیل طاق درگه آن سرور آفتاب
هر شب پی شرف زره غرب می‌برد****خاک مدینه تا بدر خاور آفتاب
جاروب زرفشان نه به دست مفاخرت****دارد برای مشعله دیگر آفتاب
یک ذره نور از رخ او وام کرده است****از شرق تا به غرب ضیاگستر آفتاب
شاه شتر سوار چو لشگرکشی کند****باشد پیاده عقب لشگر آفتاب
خود را اگر ز سلک سپاهش نمی‌شمرد****هرگز نمی‌نهاد به سر مغفر آفتاب
در کشوری که لمعه فرو شد جمال او****باشد شبه فروش در آن کشور آفتاب
از خاک نور بخش رهت این صفا و نور****آورده ذره ذره به یکدیگر آفتاب
یا سیدالرسل که سپهر وجود را****ایشان کواکب‌اند و تو دین‌پرور آفتاب
یا مالک‌الامم که به دعوی بندگیت****بنوشته از مبالغه صد محضر آفتاب
آن ذره است محتشم اندر پناه تو****کاویخته به دست توسل در آفتاب
ظل هدایتش به سر افکن که ذره را****ره گم شود گرش نبود رهبر آفتاب
تا در صف کواکب و در جنب عترتت****گاهی نماید اکبر و گه اصغر آفتاب

حرف ت

 

قصیده شماره 10: چو گل ز صد طرفم چاک در گریبانست

چو گل ز صد طرفم چاک در گریبانست****نهال گلشن دردم من این گل آنست
من شکسته دل آن غنچه‌ام که پیرهنم****چو لالهٔ سرخ ز خوناب داغ پنهان است
گلی ز باغ جهان بهر من شکفت کزان****چو عندلیب مرا صد هزار افغانست
غمی که داده به چندین هزار کس دوران****مرا ز گردش دوران هزار چندانست
زمانه داد گریبان من به دست بلا****ولیک تا ابدش دست من به دامان است
به بحر خون شدم از موج خیز حادثهٔ غرق****نگفت یک متنفس که این چه طوفان است
ز آه و گریهٔ من خون گریست چشم جهان****کسی نگفت که آه این چه چشم گریان است
چو شانهٔ باد سر مدعی باره فکار****کزو چه زلف بتان خاطرم پریشان است
ز بس که مست می جهل بود می‌پنداشت****که شیشهٔ دل مردم شکستن آسان است
ز کینه ساخت مراپایمال و داشت گمان****که من ز بی‌مددی مورم او سلیمان است
ولی نداشت ازینجا خبر که صاحب من****امیر عادل اعظم محمدی خان است
اسد مخافت و ضیغم شکار و لیث مصاف****که صید ارقم تیغش هزار ثعبان است
قمر وجاهت و مریخ تیغ و زهرهٔ نشاط****که داغ بندگیش بر جبین کیوان است
یگانه‌ای که درین شش دری سرای سپنج****پناه شش جهة و پشت چار ارکان است
سکندری که ز سد متین معدلتش****همیشه خانهٔ یاجوج ظلم ویران است
زهی رسیده به جائی که کبریای تو را****نه ابتدا نه نهایت نه حد نه پایان است
محیط جود تو بحریست بی‌کران که در آن****حبابها چو سپهر برین فراوان است
ز لجه کرمت قلزمیست هر قطره****چه قلزمی که در آن صد هزار عمان است
تو آفتابی و کیوان بر آستانهٔ تو****به آستین ادب خاکروب ایوان است
ز عین مرتبه ذرات خاک پای تو را****هزار مرتبه بر آفتاب رجحان است
ز ترکتاز تو بر ران آسمان مه نو****نشان تازه‌ای از زخم نعل یکران است
تن فلک هدف ناوک زره بر تست****که از ستاره بر او صد هزار پیکان است
سپهر منزلتا سرو را اگرچه مرا****هزار گونه شکایت ز دست دوران است
ولی به خوشدلی دولت ملازمتت****هزار منتم از روزگار بر جان است
به یک عطیه ز لطف تو می‌شوم قانع****که فی‌الحقیقه به از صد هزار احسان است
اجازه ده که ز احوال خویش یک دو سه حرف****ادا کنم که سزاوار سمع سلطان است
عدوی سرکش من آتشی است تیز و مرا****برای کشتن او صد دلیل و برهان است
منم که در چمن مدح حیدر کرار****همیشه بلبل طبعم هزار دستان است
سیه دلی که بود در دلش عداوت من****بسان هیمهٔ دوزخ سزاش نیران است
منم فصیح زبان عندلیب خوش نفسی****که باغ منقبت از طبع من گلستان است
منافقی که هلاک من از خدا خواهد****هلاک ساختن او رواج ایمان است
منم فدائی آل علی و مدعیم****به این که دشمن من گشته خصم ایشان است
رعایت دل من واجبست کشتن او****گناه نیست که کفارهٔ گناهان است
شعار من شب و روزست مدح حیدر و آل****گواه دعوی من کردگار دیان است
فعال خصم بدافعال من ز اول عمر****چو ظاهر است چه حاجت به شرح تبیانست
دل مکدرش از زنگ جهل خالی نیست****ولی تنش ز لباس کمال عریان است
غرور مال چنان کرده غارت دینش****که غافل از غضب شاه و قهر سلطان است
به قبض روح پلیدش فرست قورچه‌ای****کنون که قابض تمغای ملک کاشان است
که از توجه پاکان و آه غمناکان****درین دو روزه به خاک سیاه یکسان است
به او مجال حکایت مده که هر نفسش****در آستین حیل صد هزار دستان است
بزرگوارا امیرا اگرچه نظم فقیر****نه در برابر شعر ظهیر و سلمان است
ولی به تربیت روزگار در دل کان****حجر که تیرهٔ جمادیست لعل رخشان است
عروس فکرت ایشان ز فکر شاه و امیر****به جلوه آمده در حجله گاه دیوان است
اگر تو نیز به اکسیر تربیت سازی****مس وجود مرا زر درین چه نقصان است
چه محتشم به طفیل سگ تو گشت انسان****گر از سگان تو دوری کند نه انسان است
همیشه تا ز تقاضای چرخ شعبده‌باز****زمانه حادثه انگیز و دهر فتان است
ز حادثات نهان سایهٔ حمایت شاه****پناه ذات تو بادا که ظل یزدان است

قصیده شماره 11: سرای دهر که در تحت این نه ایوان است

سرای دهر که در تحت این نه ایوان است****هزار گنج در او هست اگرچه ویران است
بسیط خاک که در چشم خلق مشت گلی است****هزار صنع در او آشکار و پنهان است
بساط دهر که اجناس کم‌بهاست در آن****گران‌تر است ز صد جان هر آن چه ارزان است
دو جوهرند چراغ جهان مه و خورشید****که کار روز و شب از سیرشان به سامان است
یکی که شمع جهان‌تاب مشرق و فلکست****به روز شعشعه بر غرب پرتو افشان است
دو مظهرند پذیرایشان زمین و فلک****که آن چه مایهٔ شانست شغل ایشان است
زمین که پایه تخت فلک کشیده به دوش****سریر دار مه و آفتاب رخشان است
فلک که حلقهٔ زر کرده از هلال به گوش****غلام حلقه به گوش فدائی خان است
سپهر کوکبه مرشد قلی جهان جلال****که کبریایش برون از جهات و امکان است
خدیو تخت نشین خان پادشاه نشان****که در دو کون نشان از بلندی شان است
سپه ز جمله جهانست و او سپهدار است****جهان ز شاه جهانست و او جهانبانست
در ثناش به خانی چه سان زنم کورا****چو کسری و جم و دارا هزار دربان است
ز اعظم او که جهان ظرف تنگ حیز اوست****شکافها به لباس جهات و ارکان است
چنان زمانه جوان گشته در زمانهٔ او****که پشت گوژ همین پشت قوس و میزان است
ولی ز قوس برای هلاک دشمن او****که مستعد ملاقات تیر پران است
ولی ز پیکر میزان به بازوان نقود****که در خزاین او وقف بر گدایان است
کسی که بر سر اعداش میفشاند خاک****به هفت دست برین هفت غرفهٔ کیوان است
به او مخالف دولت به کینه گو میباش****شکسته عهد که دولت درست پیمان است
به یک گدا عدد کوه زر ز ریزش او****زیاده از عدد ریک صد بیابان است
ز حسن خلق به جائی رسیده مردمیش****که وقت خشم هم اندر خیال احسان است
هزار خسرو و خان می‌دوند ناخوانده****گهی که بر سر خوانش صلای مهمان است
به پیش ابر نوالش کسی که با لب خشک****به دست کاسهٔ چوبین گرفته عمان است
خبر رسیده به توران که یک جهان آراست****که در عمارت ویران سرای ایران است
علو همت عالیش در جهانگیری****بری ز نصرت انصار و عون اعوان است
لباس کوشش صد ساله در قرار جهان****نظر به سعی جمیلش به قد یک آن است
ظهور جو هر صمصام اوست تا حدی****که در غلاف به چشم غنیم عریان است
ایا خدیو سلیمان سپه که هر مورت****درندهٔ جگر صد هزار ثعبان است
و یا محیط تلاطم اثر که هر شورت****بلند موج تراز صد هزار طوفان است
فتد به زلزله گوی زمین اگر بیند****که بر جبین تو چین در کف تو چوگان است
سر فلک در قصر تو را زمین فرساست****پر ملک سر خوان تو را مگس ران است
ز باد پویه به زانو زمین جهان پیماست****گهی که جنبش رانت مشیر یک ران است
به قدر جود تو در نیست در خزاین تو****اگرچه بیشتر از قطره‌های باران است
ز بعد نامتناهی به طول برده سبق****تباعدی که کمال تو را ز نقصان است
بر آستان تو دایم گدا ز کثرت زر****چو گل جدید لباس و دریده دامان است
حسود نیز ازین غصهٔ جنون افزا****چو لالهٔ داغ به دل چاک در گریبان است
چو تیر رخصت قتل مخالفت خواهد****به دستبوس که رسم اجازه خواهان است
بی‌جواب تواضع دو تا کند قد خویش****کمان که قبضهٔ او بوسه گاه پیکان است
پر است عرصهٔ عالم ز شهسوار اما****یکی ز شاه سواران سوار میدان است
هزار نجم همایون طلوع گشته بلند****ولی یکیست که خورشید وش نمایان است
اگرچه در جسد هر زمین روان آبیست****همین یکیست که نام وی آب حیوان است
عزیز کرده هر مصر یوسفیست ولی****یکی به شعلهٔ حسن آفتاب گنجان است
شدست دست زبردست آفریده بسی****ولی یکیست که در آستین دستان است
نهند تخت نشینان به دوش خلق سریر****به دوشن باد ولی مسند سلیمان است
پدید گشته به طی زمان کریم بسی****ولیک حاتم طی پادشاه ایشان است
بر آسمان عدالت ستاره‌ها کم نیست****ولی ستارهٔ نوشیروان فروزان است
بسی در صدف افروز می‌شود پیدا****ولی کجا بدر شاهوار یکسان است
هزار ابر مطر ریز هست لیک یکی****که دایه بخش صدفهاست ابر نیسان است
هماست از همهٔ مرغان که هر گدا که فتاد****به زیر سایهٔ او پادشاه دوران است
ز نوع نوع خلایق جهان پر است ولی****یکی که اشرف خلق خداست انسان است
هزار قلعه گشا هست در خبر اما****یکیست قالع خیبر که شاه مردان است
ز حصر اگرچه فزون است نسخهٔ‌های فصیح****یکی که ختم فصاحت بر اوست قرآن است
جهان مدار امیرا به آن امیرکبیر****که نام عرش مکانش علی عمران است
که با خیال توام غائبانه بازاریست****که جنس کاسب ارزان در آن همین جان است
اگر چه با تو ز عین درست پیمانی****هزار صاحب ایمان مشدد ایمان است
یکیست کز فدویت رهین سودایت****به عقل و هوش و دل و جان و دین و ایمان است
وگرچه در سپهت از پی ثنا خوانی****ظریف و شاعر و شیرین زبان فراوان است
یکی است آن که ز اقلام نیشکر عملش****ز شرق تا بدر غرب شکرستان است
هزار قافلهٔ شکر به ملک بنگاله****بجنبش نی کلکش روان ز کاشان است
ولی ز غایت کم حاصلیش افلاسی است****که محتشم لقبیهاش محض بهتان است
ز شش جهت در روزی بروست بسته و او****به ملک نظم خداوند هفت دیوان است
ولی به دولت مدح تواش کنون در گوش****نوید حاصل صد بحر و معدن و کان است
همیشه تا فلک آفتاب دهر فروز****زوال یاب ز تاثیر چرخ گردان است
ز آفتاب جلال تو دور باد زوال****که کار دهر فروزی به دستش آسان است

حرف ج

 

قصیده شماره 12: آن که درد همه کس رابه تو فرمود علاج

آن که درد همه کس رابه تو فرمود علاج****ساخت پیش از همه ما را به علاجت محتاج
آن که مفتاح در گنج شفا دارد به تو****خانهٔ صحت من کرد به حکمت تاراج
حکمت این بود که مثل تو مسیحا نفسی****دهدم صحت جاوید به اعجاز علاج
بر سرم نیست طبیبی که با شفاق آید****بهر تشخیص مرض بر سر تصحیح مزاج
چه مزاجی که فتد لرزه بر اعضای طبیب****گر نهد دست به نبضم ز پی استمزاج
با دلم عقدهٔ درد از گره ابروی بخت****می‌کند آن چه کند سنگ فلاخن به زجاج
زورق طاقت احباب به گرداب افتد****گر شود نیم نفس قلزم دردم مواج
می‌کند هر نفس این درد به صد گونه نهیب****طایر روح مرا از قفس تن اخراج
من به این زنده که از پیر خرد می‌شنوم****که ای دل غمزده‌ات تیز الم را آماج
نسخهٔ لطف حکیمی است علاجت که کنند****از شفاخانهٔ او شاه و گدا استعلاج
غرهٔ ناصیهٔ ملک و ملل قاسم بیک****که سهیل نسقش دین ودول راست سراج
سرفرازی که به دست نصف کرده بلند****فرق شاهی ز سر سلطنت از تاج رواج
مصلحی کز اثر مصلحتش شاید اگر****خسرو هند ستاند ز شه روم خراج
سروری کو به بلند اختری او که بود****پادشه را در تقویتش زینت تاج
کو حریفی به حریف افکنی او که برند****از تنزل به درش باج ستانان هم باج
چتر دارائی ازو گشت مرتب نه ز غیر****اطلس چرخ محال است که سازد نساج
چه سراجیست فروزندهٔ رخ همت او****که رخ فقر ندید آن که ازو کرد اسراج
ای تو را پایهٔ حکمت ز فضیلت بر عرش****همچو پای نبی از فضل خدا بر معراج
کرده بی‌منهج اسباب و علامات بیان****از اشارات به قانون شفا صد منهاج
خلق در طوف درت مرغ بقا صید کنند****در حرم گرچه مجوز نبود صید از حاج
فوج فوج ملکت گرد سرادق گردند****چون به گرد حرم از نادرهٔ مرغان افواج
همه‌گان در دل شه جای نسازند به نام****که به اسم فقط از حاج نباشد حجاج
قوس کین زه کند ار حاسد جاه تو ز سهم****تیر کی کارگر آید ز کمان حلاج
می‌شود خصم تو محتاج به نانی آخر****قرص زر باشد اگر خیمهٔ او را کوماج
روز اقبال تو را ربط ندادست به شب****آن که شب را بکند رابطه در استخراج
سطح نه گنبد میناست بهم پیوسته****یا برآورده محیط جبروتت امواج
طبع در پوست نمی‌گنجد ازین ذوق که تو****می‌کنی مغز معانی ز سخن استمزاج
به خلاف دگر اعیان که عجب باشد اگر****جلد آهوی ختن فرق کنند از تیماج
نه مه از ماهچه دانند و نه مهر از مهره****نه در از درد شناسند و نه درج از دراج
مشک یابند ز مشکوت و صباح از مصباح****ملح فهمند ز ملاح و سراج از سراج
ای چو خورشید به اشراق مثل چند بود****روز ارباب سخن تیرهٔ مثال شب داج
آن که طبعش به مثل موی شکافد در شعر****شعر بافی کند از واسطهٔ مایحتاج
زر موروث من سوخته کوکب در هند****بیش از فلس سمک بنده به فلسی محتاج
شور بختی است مرا واسطهٔ تلخی کام****که طبر زد چو شود روزی من گردد زاج
ضعف طالع سبب خفت مقدار من است****که شود صندل و عودم ز تباهی همه ساج
همه صاحب سخنان محتشم از فیض سفر****که رساننده به آمال بود طی فجاج
محتشم مفلس از امارگی نفس لجوج****که به صد حجت و برهان نکند ترک لجاج
مانده پا در گل کاشان مترصد شب و روز****که ز غیبش به سر از سرور هند آید تاج
بر خود از قید برآورده و در سیر جهان****چون کسی کش بود از علت پیری افلاج
ای ز ادراک و جوانبخت‌ی و دانائی تو****گشته پیدا همه ابکار سخن را ازواج
سخنی دارم و دارم طمع آن که بر آن****گذری چون به سعادت نفتد در ادراج
متاهل شدن من چه قیاسی است عقیم****که از آن عقم بود در تتق غیب نتاج
غیر بی‌حاصلی و بوالهوسی هیچ نبود****ازدواج من دیوانه و ترتیب دواج
قرةالعین من آن اختر برج اخوی****هم نیامد که سراجم شود از وی وهاج
نشود منضج این مادح کز حکمت تو****محتمل نیست ز جلاب صبوری انضاج
کوکب لطف تو گر دروتد طالع من****آید اقبال مساعد شودم زان هیلاج
گرچه شد داخل این نظم قوافی خنک****بود ناچار چو در آش مریض اسفاناج
طبع در مدح تو زه کرده کمانی که از آن****کس به بازوی فصاحت نکشد یک قلاج
شعر بافان سخن گرچه به این رنگ کشند****لیک در جنب مزعفر چه نماید تتماج
آن چه درد یک خیالم پزد از ذوق چشد****نکند از مزه رد گر همه باشد اوماج
شور چون گشت ز اطناب سخن ختم اولی****که اگر نیز ملیحست چو ملحست اجاج
تا قضا با قدر از انجم ثاقت هر شب****چند از لعب برین تخته همه مهرهٔ عاج
فارد عرصه تو باشی و به اقبال بری****نرد دولت که حریف ار همه باشد لیلاج

حرف د

 

قصیده شماره 13: تا هست جهان به کام خان باد

تا هست جهان به کام خان باد****خان کام‌ستان و کامران باد
تا هست زمانهٔ آن یگانه****سر خیل اعاظم زمان باد
هر بندهٔ بارگه نشینش****در مرتبهٔ باد شه نشان باد
خشت ته فرش آستانش****بر تارک هفتم آسمان باد
ماوای همای دولت او****بالاتر از این نه آشیان باد
ذاتش که یگانهٔ زمانه است****ز آفات زمانه در امان باد
دستش که همیشه تاج‌بخش است****افسر نه فرق فرقدان باد
اقبال که مطلق‌العنان است****با او همه‌وقت همعنان باد
نصرت ز پی عساکر او****پیوسته چو بی‌روان روان باد
فتحش به ملازمت شب و روز****در سلسلهٔ ملازمان باد
هر فتح که رخ نماید از خان****فتحی دگر از قفای آن باد
از خیل غنیم او غنیمت****در لشگر وی جهان جهان باد
خصمش که ز عمر می‌کشد رنج****منت کش مرگ ناگهان باد
امروز چو شاه محتشم اوست****لطفیش به محتشم نهان باد
او باقی و دولتش مقارن****بادولت صاحب الزمان باد
این نظم بدیهه چون دعائیست****معروض به خان نکته‌دان باد

قصیده شماره 14: اگر چه مادر ایام خوش نتیجه فتاد

اگر چه مادر ایام خوش نتیجه فتاد****درین زمان پسری به نزاد از بهزاد
مه سپهر حکومت که در زمانهٔ او****زمانه را فزع دادخواه رفت از یاد
گل بهار سخاوت که در محل کرم****درم چو برگ خزان می‌دهد کفش بر باد
بجای خون همه یاقوت و لعل خواهد ریخت****به دست او نیش اگر زند فصاد
گرفته کشور دلها که هست بر بازوش****دو فتح‌نامه ز دست کریم و طبع بداد
به آن محیط کرم نسبت ملال ز بذل****چنان بود که به حاتم کنند بخل اسناد
زبان به شکوهٔ او هیچ دادخواه نراند****به غیر ظلم که از عدل اوست در فریاد
خراش ناخن عدلش چو کوه ظلم بکند****بماند در دهن انگشت تیشهٔ فرهاد
به روی کشور ما تنگ از آن که منصب اوست****امارتی که زخانی و خسرویست زیاد
جمال باز گرفتن نیافت ساقی دهر****چو بر کف املش ساغر مراد نهاد
فلک نمود به زیر پرش چو بیضهٔ مرغ****همای رفعت او بال ابهت چو گشاد
چه حاجتست که او طایران دولت را****به دانه ریزی و دام‌افکنی شود صیاد
که بهر صید مرادش درین کمند گاهند****نه آسمان سبب انگیز و بخت در امداد
نقیض سوز و مخالف گداز و ضد کاهست****صلاح و رای وی اندر جهان کون و فساد
چو آمد آن نصفت کیش داد گر به وجود****کشید رخت به سر منزل عدم بیداد
بنای ظلم و تعدی ضعیف بنیان گشت****به دستیاری این دولت قوی بنیاد
ز سهم ناوک آهن گداز هیبت او****ز موج گشته زره پوش از ازل پولاد
ز بوسه کاری سکان آسمان فرمود****بهر مکان که ازو سایه بر زمین افتاد
به جز درش که نه جای وقوع بیداد است****ندیده کس در دارالامارتی بیداد
اگر شود متوجه به رفع ضدیت****دهند دست معیت به یکدیگر اضداد
ز لطف خاص خود این بلده‌اش خدای علیم****که شهر خاص علی بود بی مضایقه داد
جز او که والی معموره‌ای چنین شده است****ندیده گنج کسی در اماکن آباد
عنان به دست ندادش چنان که بستاند****که کرد بخت بلندش سوار رخش مراد
متاع هرکه چو نظم منش رواجی نیست****به عهد او شده بازار کاسدیش کساد
چو ظلم گشت درین بلده کم وز یاوریش****اساس داوریش را خدا زیاد کند
رسید عید و دل جمله تهنیت گویان****ز دیدن رخ او کامیاب و خرم و شاد
تو را چو پای روان نیست محتشم که روی****به سده بوسی آن نیر سپهر سداد
به دستیاری نظمی که عزت تو ازوست****زبان خامه بجنبان پی مبارک‌باد
امید آن که بود تا ز کعبه نام و نشان****که هست بر درش امروز ازدحام عباد
بود جناب معلای او مطاف انام****به مصطفای معلا و عترت امجاد

قصیده شماره 15: مرا غمی است ز بیداد چرخ بی‌بنیاد

مرا غمی است ز بیداد چرخ بی‌بنیاد****که بردهٔ عشرتم از خاطر و نشاط از یاد
مرا تبی است که گر از درون برون افتد****به نبض من نتواند طبیب دست نهاد
مرا دلیست که هست از کمال بوالعجبی****به آه سرد گدازنده دل فولاد
مرا رخیست کبود آن چنان ز سیلی غم****که روی اخگر پیکر گداخته ز رماد
مرا سریست گران آن چنان که سرتاسر****زمین بلرزد اگر از تن افکند جلاد
مرا ز داغ واسف سینه سربه سر مجروح****ز دیدن گل و شمشاد از چه باشم شاد
مرا دمیست که نسبت به سوز بی‌حد او****دم از نسیم جنان می‌زند دم حداد
مدام دلم همی آرد از مجرهٔ فلک****که مرغ روح من خسته را شود صیاد
همیشه تیشه همی سازد از هلال سپهر****که در دلم نگذارد بنای عیش آباد
اگر کنم سفری بس بعید نیست بعید****ور از وطن نروم هست جای استبعاد
منم به دشت جنون سر نهاده چون مجنون****منم به کوه بلا پا فشرده چون فرهاد
منم ز دست قضا نوش کرده زهر ستم****منم ز شست قدر خوردهٔ ناوک بیداد
نخورده لقمه‌ای از خوان رزق خود بی‌دود****نبوده لحظه‌ای از دست بخت خود بیداد
ز اقتضای قضا صد قضیه‌ام واقع****تمام عکس مرام و همه نقیض مراد
ز افتراق احبا میان ما و سرور****قضیه مانعة الجمع در جمیع مواد
قیاس حالم ازین کن که مهر من با خلق****به هیچ شکل ندارد نتیجه غیر عناد
میانهٔ من و عیش اتصال طرفه‌ترست****ز اجتماع نقیضین و الفت اضداد
به سست طالعی من ندیده فرزندی****قضا که هست عروس زمانه را داماد
نه رام با من گمنام شخصی از اشخاص****نه یار من افکار فردی از افراد
به فکر بی کسی خود فتاده بودم دوش****که داشتم ز سردرد تا سحر فریاد
نداشتم چو درین کهنه دودمان امید****که جز ودود رسد کس به داد اهل و داد
سمند عزم برانگیختم که یک باره****رخ نیاز ز معبود آورم ز عباد
ندا رسید که مشکل رسی به مقصد خویش****ز مقتدای زمان نا نموده استمداد
سپهر رخش سلیمان منش که می‌رسدش****ز روی حکم اگر زین نهد برابرش باد
مکین مسند اجلال شیخ عبدالعال****کزوست کشور دین و دیار شرع‌آباد
در یگانه دریای اجتهاد که هست****به فضل و مرتبه از خلق بر و بحر زیاد
دروس نافع او در نهایت تنقیح****که بهتر از همه داند قواعد ارشاد
کند سرایر تقدیر بی‌خلاف عیان****به نور تبصره از رای مقنع و قاد
بود ز لمعهٔ مصباح ذات کامل او****هزار منهج ایضاح در طریق رشاد
توجهش چو به نهج الحق است و کشف الصدق****کدام باب به مفتاح او نیافت گشاد
به منتهای بیان بحث دین ز تبیانش****که روزگار فصیحی چو او ندارد یاد
به لطف منطق او اهل علم را تصدیق****که در کلام فصیحش صحیح نیست فساد
یکی ز صد ننویسند وصفش ار به مثل****نه آسمان شود اوراق و هفت بحر مداد
زهی به نفس مقدس نفوس را مرشد****زهی به عقل مکمل عقول را استاد
تفاوت تو بر آحاد مردم آن قدر است****که در طریق حساب از الوف بر آحاد
خطاست دعوی حقیقت از مخالف تو****چنان که دعوی پروردگار از شداد
جواهر سخنم گرچه هست بی‌قیمت****درین دیار که بازار شاعریست کساد
از آن عقاید ارباب دین باوست درست****که داد داوری و عدل در شرایع داد
زمان زمان فقها را ز قولش استدلال****نفس نفس حکما را به حکمش استشهاد
بود بدیع کلام مفید مختصرش****چو در بیان معانی کند نکات ایراد
به قول و فعل وی از مهد تا به عهد خرد****نکرده سهو و خطائی به هیچ نحو اسناد
ز فعل ماضی و مستقبلش خدا راضی****که هست مصدر احسان به امر و نهی عباد
ز نوع انس و ملک جنس علم و جوهر فضل****توراست خاصه که داری کمال استعداد
محاسبان فلک عاجزند از آن که کنند****ثواب طاعت یک روزه تو راتعداد
ز شست و شوی تو گردیده دلق باده کشان****هزار مرتبه اطهر ز خرقه زهاد
صلاح رای تو خال خلاف از رخ خلق****چنان ربوده که صبح از رخ زمانه سواد
طواف کوی تو و قتل دشمنت دارند****یکی فضیلت حج دیگری ثواب جهاد
مراست ذکر جمیلت همیشه ورد زبان****که هست اجمل اذکار و افضل اوراد
ایا مه فلک سروری که امر توراست****فلک مطبع و قضا تابع و قدر منقاد
اگرچه محتشم از گردش قضا و قدر****به پای بوس سگان در تو دیر افتاد
ولی نهاد چنان سر به طوق بندگیت****که تا قیام قیامت نمی‌شود آزاد
ولی به غلغلهٔ کوس مدحتت فکنم****خروش و ولوله در چرخ اگر کنی امداد
درین سراچه که از صرف گوی اجوف چرخ****بنای ناقص عهد است سست و بی‌بنیاد
بنای حشمت جاهت که سالم است و صحیح****مثال دولت شه قوتش مضاعف باد

قصیده شماره 16: دهنده‌ای که به گل نکهت و به گل جان داد

دهنده‌ای که به گل نکهت و به گل جان داد****به هرکس آن چه سزا بود حکمتش آن داد
به عرش پایه عالی به فرش پایهٔ پست****ز روی مصلحت و رای مصلحت‌دان داد
به دهر ظل خرد آن قدر که بود ضرور****ز پرتو حرکات سپهر گردان داد
به ابر قطره چکاندن به باد قره زدن****برای نزهت دیرین سرای دوران داد
دو کشتی متساوی اساس را در بحر****یکی رساند به ساحل یکی به طوفان داد
دو سالک متشابه سلوک را در عشق****یکی ز وصل بشارت یکی ز هجران داد
هزار دایه طلب را ز حسرت افزائی****رساند بر سر گنج و به کام ثعبان داد
هزار خسته جگر را ز صبر فرمائی****گداخت جان ز غم آنگه نوید جانان داد
گدای کوچه و سلطان شهر را از عدل****عدیل وار حیات و ممات یکسان داد
درین مقاسمه‌اش نیز بود مصلحتی****که مسکنت به گدا سلطنت به سلطان داد
زبان بسته که بد حکمتی نهفته در آن****به کمترین طبقات صنوف حیوان داد
عزیز کرده زبانی که وقت قسمت فیض****دریغ داشت ز جن و ملک به انسان داد
به شکرین دهنان داد از سخن نمکی****که چاشنی به نباتات شکرستان داد
به قد سروقدان کرد جنبشی تعلیم****که خجلت قد رعنای سرو بستان داد
بر ابروان مقوس زهی ز قدرت بست****که سهم چرخ مقوس ز تیرپران داد
ز باغ حسن سیه نرگسی چو چشم انگیخت****به آن بلای سیه خنجری چو مژگان داد
به چشمهای سیه شیوه‌ای ز ناز آموخت****که هر که خواست به آن شیوه دل دهد جان داد
به ناز داد سکونی که وصف نتوان کرد****به عشوه طی لسانی که شرح نتوان داد
به هر که لایق اسباب کامرانی بود****سرور و مسند و خر گاه چتر و چوگان داد
بهر که در طلب گنج لایزالی بود****گلیم مختصر فقر و گنج ویران داد
به هر یکی ز سلاطین به صورتی دیگر****بسیط عرصه‌ای اندر بساط دوران داد
چو پادشاهی اقلیم صورت و معنی****زیاده دید از ایشان بمیر میران داد
غیاث ملت و دین کافتاب دولت او****ز خاک یزد ضیا تا به عرش یزدان داد
سمی والد سامی محمد عربی****که داد رونق دین و رواج ایمان داد
خدایگان سلاطین که چتر سلطنتش****به سایه جای هزاران خدیو و خاقان داد
بذرهٔ تربیتش کار آفتاب آموخت****به مور تقویتش قدرت سلیمان داد
قیام رکن جلالش که قایم ابدیست****بسی مدد به قوام چهار ارکان داد
نه ابر ریخت به دشت و نه بحر داد به بر****به سایل آن چه کفش آشکار و پنهان داد
دلش ز جوهر احیا توان گریست کریم****که هرچه مرگ ز مردم گرفت تاوان داد
قضا زد آتش غیرت به مهر و ماه آن دم****که پاسبانی ایوان او به کیوان داد
سپهر بر در او در مراتب خدمت****نخست پایه به سلطان چهارم ایوان داد
چو گشت لشگریش فارس زمانه به او****قضا ز هفت فلک هفت گونه خفتان داد
پلاس پوش درش خلعت مریدی خویش****به شاه و خسرو و خاقان و خان و سلطان داد
به تو شمال وی از صحن پر کواکب چرخ****فلک فراخور شیلان او نمکدان داد
بگرد رفت هزار ازدحام حشر آن جا****که میزبان سخایش صلای مهمان داد
به شرق و غرب جهان زینتی که شاه ربیع****دهد ز سبزه و گل او ز سفره و خوان داد
به جای سبزه زبرجد دمد ز خاک اگر****توان خواص کف او به ابر نیسان داد
کرم بر اوست مسلم که آن چه وقت سؤال****گذشت در دل سایل هزار چندان داد
برای آن که ز طول حیات داد حضور****تواند آن شه خرم دل طرب ران داد
اگر زمانه کند کوتهی قضا خواهد****به بازگشت زمان گذشته فرمان داد
سخای او که ز احسان به منعم و مفلس****هر آنچه داد بری از فتور و نقصان داد
به جیب محتشمان لعل و در به دامان ریخت****به دست بی درمان سیم و زر به میان داد
چو پا نهاد ز دشت عدم به ملک وجود****به جود دست برآورد و داد احسان داد
فتاد زلزله در گور حاتم از غیرت****چو شخص همت او رخش جود جولان داد
لب صدف پر ترجیح دست او برابر****گشوده گشت و گواهی ز بحر عمان داد
به ملک مصر مگر داده باشد از یوسف****ازو به خطهٔ یزد آن شرف که یزدان داد
ایا بلند جنابی که آستان تو را****فلک گرانی قدر از جباه شاهان داد
توئی ز معدلت آن کسرئی که در عهدت****رواج عدل از ایران اثر به توران داد
تو در ممالک قدس آن شهی که مالک ملک****و گر تو را ز ملایک هزار دربان داد
نخست رابطه انگیزی از ولای تو کرد****مهیمنی که به ارواح ربط ابدان داد
شکوه سنج تو را عالم ثقیل و خفیف****ز سطح‌های فلک کفه‌های میزان داد
خدا شناس که مادون ذات واجب را****به ممکنات قرار از کمال ایقان داد
تو را به دور تو بر ممکنات فایق دید****تو را به عهد تو بر کائنات رجحان داد
اگر ازین فلک تیز رو سکون طلبی****چو خاک بایدت از طوع تن به فرمان داد
و گر برین کره آرمیده بانگ زنی****به او قرار و سکون تا به حشر نتوان داد
کسی نظیر تو باشد که وضع پست و بلند****به عکس یابد اگر در زمانه سامان داد
تواند از زبر و زیر کردن گیتی****به زیر هفت زمین جای این نه ایوان داد
کسی عدیل تو باشد که گر به نوع دگر****به پایدش نسق گرم و سرد دوران داد
ز فیض قرب جنابت که کیمیا اثر است****فلک به عالی و سافل خواص چندان داد
که خاک رهگذر کمترین منازل یزد****بدیده‌ها اثر سرمه صفاهان داد
ز خاک پای سگان در تو یک ذره****به حاصل دو جهان هر که داد ارزان داد
حیات را تو اگر پاس داری اندر دهر****ممات را نتوان احتمال امکان داد
به خصم تشنه جگر هم رساند دست تو فیض****که آبش از مطر قطره‌های باران داد
ملک حشم ملکا محتشم که قادر فرد****ز لطف بر سخنش اقتدار سحبان داد
نمود ساز ز اقسام نظم قانونی****که مالش حسن و گوشمال حسان داد
اگرچه از اثر بخت واژگون اکثر****مقدمات ثنایش نتیجهٔ خسران داد
دل تو آن محک آمد که از مراتب فرد****ز مخزن کرمش راتب نمایان داد
به حال جمعی اگر برد از سخای تو رشک****ولی به نعمت هر ساله رشک ایشان داد
چو بود عیب گدای تو محض گیرائی****ز التفات تو هم نان گرفت و هم نان داد
همیشه تا به کف روزگار در و گهر****توان ز موهبت بحر و کان فراوان داد
ز اقتدار تواند کف به خلق جهان****عطیه بیش ز بحر و زیاده از کان داد

قصیده شماره 17: چرخ را باز مه روی تو حیران دارد

چرخ را باز مه روی تو حیران دارد****که مه یک‌شنبه انگشت به دندان دارد
حاجبت کرده بزه قوس نکوئی و هلال****سر به زانوی حجاب از اثر آن دارد
در شفق نیست مه نو که دگر ساقی دور****جام لبریز به کف از می رخشان دارد
برمه عید نخواهم نظر کس که تمام****صورت دایره غبغب جانان دارد
شب عید است و دگر شاطر گردان ز هلال****کشتی نقره به دست از پی دوران دارد
سزد ار سیم کواکب دهدش دور که او****سمت شاطری آصف دوران دارد
صاحب سیف و قلم کز قلم و سیفش خصم****همچو مریخ و عطارد تن بی‌جان دارد
مرکز دایرهٔ ملک ابوالقاسم بیک****که ز آصف صفتی عز سلیمان دارد
آن که از عین شرف نقطهٔ نوک قلمش****فخر بر مردمک دیدهٔ اعیان دارد
و آن که از فرط عطا رشحهٔ کلک کرمش****طعنه بر موهبت قلزم و عمان دارد
مدعی دارد از آن آه ز دستش که به دست****خامهٔ داوری و خاتم فرمان دارد
بحر الطاف وی آن قلزم گوهرخیز است****که در آن عدد ریگ بیابان دارد
دجلهٔ همتش آن بحر سحاب‌انگیز است****که گوهر بیشتر از قطرهٔ باران دارد
ای قدر قدر قضا رتبه که معمار ازل****عالمی را ز وجود تو به سامان دارد
توئی آن شمع فلک بزم ملک پروانه****که جهانی ز تو پروانهٔ احسان دارد
رشحهٔ کلک درو سلک تو روحیست روان****که ترشح ز سرچشمهٔ حیوان دارد
قصر قدر تو بنائیست که یک ایوانش****وسعت عرصهٔ این کاخ نه ایوان دارد
بام ایوان تو عرشیست که هر کنگره‌اش****صد کتک دار بسان مه و کیوان دارد
فلک آراسته نه خر گه والا که در آن****والئی همچو تو بنشیند و دیوان دارد
آصفا تا شده‌ای واسطهٔ عزت من****دشمن اعراض ازین واسطه چندان دارد
که اگر شق شود از غم چو قلم نیست محال****و گر از غصه چو نالی شود امکان دارد
تا به ذیل کرمت دست توسل زده‌ام****سیل اشک از مژه‌اش سر به گریبان دارد
جگر حرب ندارد بمن اما ز حسد****پاره پارهٔ جگری بر سر مژگان دارد
محتشم را که خرد داشته بر مداحی****سبب اینست که ممدوح سخندان دارد
نیست در بند زر و سیم که از نقد سخن****یک جهان گنج نهان در دل ویران دارد
در مدیح تو که نامت شرف دیوان‌هاست****اهتمام از پی آرایش دیوان دارد
تا به دریای هوا کشتی زرین هلال****گذر از گردش این گنبد گردان دارد
کشتی جاه تو را فیض دعای فقرا****سالم از تفرقه و امن ز طوفان دارد

قصیده شماره 18: ز آهم بر عذار نازکش زلف آن چنان لرزد

ز آهم بر عذار نازکش زلف آن چنان لرزد****که عکس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد
دلم افتد ز پا هرگه بلرزد زلف او آری****رسن باز افتد از سررشته هرگه ریسمان لرزد
به صورتخانهٔ چین گر قد و عارض عیان سازی****مصور را ورق در دست و کلک اندر بنان لرزد
خرامان چو شوی گردد تنت سر تا قدم لرزان****به سان گلبنی کز نازکی گلها بر آن لرزد
جوانی جان من پند غلام پیر خود بشنو****مکن کاری که از دستت دل پیر و جوان لرزد
ز دهشت آن چنانم کز برای شرح درد دل****چو گیرم دامن آن گل مرا دست و زبان لرزد
نویسم در بیان معجز لعلش اگر حرفی****ز عجز اندر بنانم خامه معجز بیان لرزد
ز آه سرد من لرزد دل محزون در آن کاکل****چه مرغی کز نسیم صبح دم بر آشیان لرزد
چو گردم مایل لعلش دلم از زهر چشم او****شود لرزان چو دزدی چو دزدی کز نهیب پاسبان لرزد
چو نالم با جرس دور از مه محمل‌نشین خود****ز افغان جهان گیرم دل صد کاروان لرزد
به قصد خون مظلومان چو بندد بر میان خنجر****دلم چون برگ بید از بحر آن نازک میان لرزد
رساند ترک چوگان باز من چون صولجان برگو****دلم چون گو رود از جا تنم چون صولجان لرزد
که تاب آرد به جز من پیش تیر آن کمان ابرو****که پی در پی ز سهم ناوکش پشت کمان لرزد
چنان خونریز و بی‌باکست چشم او که هر ساعت****ز تاب نیش مژگانش مرا رگهای جان لرزد
نیندیشد ز خون مردم آن مژگان مگر آندم****که رمح موشکاف اندر کف شاه جهان لرزد
جهان دارای دارافر فریدون ملک ملک آرا****که وقت دقت عدلش دل نوشیروان لرزد
شه گیتی ستان طهماسب خان کز بیم رزم او****تن پیل دمان کاهد دل شیر ژیان لرزد
گران‌قدری که ذاتش با وجود آن سبک روحی****به هیبت گر نهد پا بر زمین هفت آسمان لرزد
جهانگیری که چون گردد تزلزل در زمین افکن****زمین لنگر گسل گردیده تا آخر زمان لرزد
چو تیرش پر گشاید وحشت اندر وحش و طیر افتد****چو تیغش جان ستاند انس و جان را جسم و جان لرزد
چو گردد از نهیب لشگرش خیل عدو هازم****دل گردون ز بانگ القتال و الامان لرزد
اطاقه باد جولان چون خورد بر سرو آزادش****پر مرغان طوبی آشیان از بیم آن لرزد
رود رنگ از رخ اعدا چه تیغ خون چکان او****ز باد حمله‌اش مانند شاخ ارغوان لرزد
هژبریهای آن شیر ژیان در بیشه مردی****گر آید در بیان دل در بر ببر بیان لرزد
ز باد تیغ تیز او دل اعدا شود لرزان****چنان کز تیزی باد خزان برگ رزان لرزد
گه تقریر و تحریر فصول دفتر مهرش****زبان کلک در بند آید و کلک زبان لرزد
اگر فغفور چین آید به قصد آستین بوسش****ز چین ابروی دربان او بر آستان لرزد
به دورش دزد گرد کاروان گردد به چاوشی****به عهدش گرگ را بر میش دل بیش از شبان لرزد
نهنگ سرکش کشتی شکن در روزگار او****به دریا بر سر کشتی به شکل بادبان لرزد
ز بیم آن که ننشیند خلاف رای او نقشی****به طاس چرخ دایم کعبتین فرقدان لرزد
دبیرش چون کند آغاز کار از خامه قط کردن****دبیران جهان را بند بند استخوان لرزد
الا ای خسرو روی زمین که اسباب حفظ تو****اگر نبود زمین با هفت گردون جاودان لرزد
تو ای آن تخت شوکت را مکین کز صولتت هرگه****بجنبد لنگر تمکین مکان و لامکان لرزد
گر افتد ماهی رمحت به بحر آسمان شاید****که در دست سماک رامح از سهمش سنان لرزد
به میدان خنک سیمین تنک زرین رنگ چون رانی****ز هیبت چون جرس دل در بر روئین تنان لرزد
تب بغض تو لرزاند عدو را تا دم آخر****کسی را که این چنین گیرد تب لرز آن چنان لرزد
سلیمان مسندا مپسند کز لنگر گسل بادی****دلی با لنگر سنگین‌تر از کوه گران لرزد
وز آثار هوای یار و فقر و آتشین طبعی****خصوصا در زمان چون تو شاهی هر زمان لرزد
به این فقر و فنا هرگاه گوید محتشم خود را****میان مردم از خجلت زبانش در دهان لرزد
چو طفلی کز ادیب خویشتن دایم بود لرزان****گه از کین جان گاهی ز بیداد زمان لرزد
ور از فرض محالش همچو طفلان بهر آسایش****بخوابانند در گهواره امن و امان لرزد
ردیف افتاد پس دور از قوا فی‌ختم کن ای دل****سخن را بر دعا تا کی بوان گفتن فلان لرزد
ز تحریک طبیعت تا درین مهد گران جنبش****تن سیماب کافتاده است دور از بطن کان لرزد
تن دشمن که اکنون می‌تپد بر روی خاک از تو****بزیر خاک نیز از صولتت سیماب سان لرزد

قصیده شماره 19: تا بدن دستگاه جان باشد

تا بدن دستگاه جان باشد****دست دست خدایگان باشد
پادشاهی که حکم او همه جا****بر سر خسروان روان باشد
شیر حربی کزو لباس حیات****بر تن صفدران دران باشد
شاه طهماسب‌خان که سپهش****همچو سنجر هزار خان باشد
آن که نبود برون ز کشور او****هرکه را در زمین مکان باشد
وانکه زیر نگین بود او را****هرچه در تحت آسمان باشد
گر به رفع قضا نویسد حکم****اهتمام قدر در آن باشد
وز به عزل قدر دهد فرمان****اقتضای قضا چنان باشد
همتش چون به بذل پردازد****کیسه پرداز بحر و کان باشد
کرمش کیسه‌ای که پر سازد****مخزن گنج شایگان باشد
ای به جائی که قصد قدر تو را****پایه بر فرق فرقدان باشد
بام ایوان عرش سای تو را****چرخ نه پایهٔ نردبان باشد
جودت ار نرخها کند تعیین****عمر جاوید را یگان باشد
کان برآرد به زینهار انگشت****چون تو را خامه در بنان باشد
هرچه گیرد ز بحر و کان ایام****دل و دست تواش ضمان باشد
دل چو بحر اندر اضطراب افتد****چون کف تو گوهرفشان باشد
دهر اگر خواهد از تو طول بقا****حشر و نشر اندرین جهان باشد
می‌رسد مطلعی دگر که چه زر****در بلاد سخن روان باشد

قصیده شماره 20: ملک اگر جسم و عدل جان باشد

ملک اگر جسم و عدل جان باشد****ملک و عدل خدایگان باشد
شهسواری که نعل شبرنگش****افسر شاه خاوران باشد
سرفرازی که گرد نعلینش****زینت افسر سران باشد
آن که از صدمت عدالت او****دزد چاوش کاروان باشد
وانکه از هیبت سیاست او****گرگ یاغی سگ شبان باشد
ای فلک رتبهٔ کابلق حکمت****همه جا مطلق‌العنان باشد
فارس دولت تو را دوران****همه یک ران به زیر ران باشد
نرسد سه فتنه را خللی****گر نه تیغ تو در میان باشد
روز هیجا همای تیر تو را****طعمه از مغز استخوان باشد
در زمانی که از هجوم سپاه****رستخیز از دو حد عیان باشد
بر هوا گرد تیره از چپ راست****آتش فتنه را دخان باشد
در زمینی که از غبار مصاف****چهرهٔ آسمان نهان باشد
گه ز دست یلان تیرانداز****لرزه در پیکر کمان باشد
گه ز سهم خدنگ طایر روح****مرغ گم کرده آشیان باشد
در کمان تیر جان شکار بود****در کمین مرگ ناگهان باشد
عکس پیکان ناوک پران****ماهی چشمه سنان باشد
هرکجا چاشنی چشاند گرز****مرد را مغز در دهان باشد
هرکه را شربتی دهد شمشیر****سیر از شربت روان باشد
هرچه در خاطر اجل گذرد****تیغ را بر سر زبان باشد
چو عنان فرس به جنبانی****رعشه در جسم انس و جان باشد
اولین حمله تو را در پی****فتنهٔ آخرالزمان باشد
ملک‌الموت هم فتد به گمان****کز قتالت نه در امان باشد
خویش را زان میان کشد به کران****جان خود را نگاهبان باشد
رمحت آن گاه قبض روح کند****تیغت آن وقت جانستان باشد
هم شتاب تو یک زمان در حرب****فتح را عمر جاودان باشد
هم درنگ تو یک نفس در جنگ****مهلت صد هزار جان باشد
رایت آن عقده‌ای که بگشاید****گره ابروی کمان باشد
سهمت آن شعله‌ای که بنشاند****علم اژدها نشان باشد
گرنه وصف حدید تیغ توام****سبب حدت لسان باشد
این معانی که نکته‌های بدیع****تنگ در قالب بیان باشد
ای بسان قضا قدر فرمان****خود به فرما روا چه‌سان باشد
که حجر رونق گوهر شکند****لؤلؤ ارزان خزف گران باشد
خاک را قیمت عبیر بود****کاه را نرخ زعفران باشد
لقب بوریا بود زربفت****نام کرباس پرنیان باشد
بلبل اندر قفس بود محبوس****زاغ در باغ و بوستان باشد
من چنان شمع معنی افروزم****کانوری مستنیر از آن باشد
دیگران را به مجلس انور****سایهٔ‌وش با تو اقتران باشد
روی خصم از شکست من تا کی****رشگ گلنار و ارغوان باشد
استخوان ریزه‌های من تا چند****غرقه در خون چه ناردان باشد
محتشم رخش شکوه گرم مران****کاتش آتش دخان دخان باشد
خود چه نسبت تو را به خصم زبون****گر ز سر تا قدم زبان باشد
توئی اکنون خروس عرش سخن****چه گزندت ز ماکیان باشد
کی به طبع بلند آید راست****که آسمان همچو ریسمان باشد
اینک الماس نظم بسم‌الله****هر که را میل امتحان باشد
گر به سوی عرایس سخنت****نظر شاه نکته‌دان باشد
یابی آن منزلت که خاک رهت****سرمهٔ چشم همگنان باشد
داورا تا به کی ز زاری دل****بی دلی زار و ناتوان باشد
کرده قالب تهی ز غصه چه نی****همه دم همدم فغان باشد
مانده در جلدش استخوانی چند****تنگ دل چون خلال دان باشد
ملک جانش بخر به نیم نظر****عهده بر من گرت زیان باشد
تا ز آمد شد خزان و بهار****باغ گه پیر و گه جوان باشد
شاه را ریاض دولت تو****بی‌نشان از پی خزان باشد
باد باطل به تو گمان زوال****تا یقین مبطل گمان باشد
باد بخت جوان و رایت پیر****تا ز پیر و جوان نشان باشد
تا کران هست ملک هستی را****هستیت ملک بی‌کران باشد
زیر فرمانت آسمان و زمین****تا زمین زیر آسمان باشد
کمر خدمت تو بندد چرخ****تا بر افلاک کهکشان باشد

قصیده شماره 21: زمانه را دگر آبی به روی کار آمد

زمانه را دگر آبی به روی کار آمد****که آب روی سلاطین روزگار آمد
صبا به عزم بشارت بگرد شهر سبا****ز پای تخت سلیمان کامکار آمد
عجب اگر دو جهان تن دهد به گنجایش****به این شکوه که آن یکه شهسوار آمد
چو آفتاب که آید ز ابر تیره برون****سمند عزم برون رانده از غبار آمد
تو عیش ساز کن ای جان مضطرب که ز راه****قرار بخش اسیران بی‌قرار آمد
تو دیده باز کن ای بخت منتظر که صبا****به توتیا کشی چشم انتظار آمد
تو ای صبا که زره می‌رسی نوید آلود****ببر به شهر بشارت که شهریار آمد
مهین خدیو سلاطین کامکار رسید****خدایگان خواقین نامدار آمد
قوام ضابطه شش جهت محمدخان****که هفت دایرهٔ چرخ را مدار آمد
چه خان جهان جلالت که از جلالت و شان****ز خسروان جهاندار در شمار آمد
بلند رتبه‌سواری که نعل شبرنگش****سر اکاسره را تاج افتخار آمد
سپهر سده امیری که شرفه قصرش****فراز غرفه این بیستون حصار آمد
ز تنگ ظرفی خود دارد انفعال جهان****ز ذات او که به غایت بزرگوار آمد
ز زیرکی به غلامیش هر که کرد اقرار****ز نیک بختی و اقبال بختیار آمد
به پیش رای جهانگیر او مخالف را****جهان سپار نگویم که جان سپار آمد
طریق شیر شکاری به کائنات نمود****اگرچه پنجه نیالوده از شکار آمد
ایا به عقل گران لنگری که در جنبت****خرد به آن همه دانش سبک عیار آمد
تو آن دقیقه شناسی که حسن تدبیرت****همه موافقت تقدیر کردگار آمد
صلاح رای تو در فتنه بس که صبر نمود****دل مفتون دشمن به زینهار آمد
سحاب تیغ مطر ریزی نکرده هنوز****نهال فتح ز دهقانیت به بار آمد
توقف ارچه گره گشت کار نصرت را****محل کار ولی بیشتر به کار آمد
ز ناز خوی بتان دارد آرزو چه عجب****اگر امید تو را دیر در کنار آمد
عدو چو پنجهٔ قدرت به پنجهٔ تو فکند****چه تا بهاش که در دست اقتدار آمد
به جای ماند دو روزی ولی نرفت از جا****اساس دولت و نصرت که استوار آمد
خوشا سحاب صلاح تو کز ترشح آن****تمام ناشده فصل خزان بهار آمد
برای جان عدو قهرت آتشی افروخت****که کار شعلهٔ دوزخ زهر شرار آمد
ولی چو حلم تواش بر در انابت دید****بر او ز ابر ترحم عطیه بار آمد
جهان فدای شعورت که تا به قوت عقل****جهان ستان ز عدوی ستم شعار آمد
نه در ضمیر کسی فکر کارزار گذشت****نه بر زبان کسی حرف گیر و دار آمد
درین محیط پرآشوب زورق که و مه****ز لنگری که تو را بود بر کنار آمد
اگرچه بود به گردت حصارهای دعا****دعای محتشمت بهترین حصار آمد
پناه جان تو آن حصن سخت بنیان باد****که نام آن کنف آفریدگار آمد

قصیده شماره 22: شب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمد

شب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمد****که هرکس را زبانی بود با من در فغان آمد
چو باد شعلهٔ جنبان زد حریفان را به جان آتش****مرا هر حرف کز سوز دل خود بر زبان آمد
تزلزل بس که برهم زد سراپای وجود را****چو موسیقار صد فریادم از هر استخوان آمد
به زعم بردباری هرکه را از دوستان گفتم****که باری از دلم بردار بر طبعش گران آمد
به خود تا نقش می‌بستم کزین غمخانه بگریزم****سپاه غم به ره بستن جهان اندر جهان آمد
برون جست از حصار استوار سینهٔ مجنون‌وش****دل صابر که قصر پیکرم را پاسبان آمد
گریبان می‌دریدم کز جنون عریان شود ناگه****نوید خلعت خاص از بر نواب خان آمد
سر گردنکشان دارای جم فرمان محمدخان****که خاک پای او تاج سر هفت آسمان آمد
جوانبخت جهان صاحب کز استعداد دانائی****مصاحب با شه دانا دل صاحبقران آمد
امیر آسمان رفعت که خورشید درخشانش****به جاروب زرافشان خاک روب آستان آمد
سجودش واجبست از بهر شکر دفع آفتها****که در عالم وجودش مایهٔ امن و امان آمد
نماند نامسخر هیچ‌جا در مشرق و مغرب****ز عزم او که با حزم سکندر توامان آمد
باستقلال بادا بر سریر سلطنت دایم****که استقرار دوران را زمان او ضمان آمد
به سرداری و سلطانی و خانی کی فرود آید****سر کرسی‌نشینی کز ازل کرسی نشان آمد
مروت با وجود جود حاتم ختم شد به روی****که از کتم عدم بیرون به دست زرفشان آمد
قبای دولت او را نخواهد بود کوتاهی****که ذیلش متصل با دامن آخر زمان آمد
به هر جا شد عنان تاب آن جهانگیر قوی طالع****سپاه نصرتش از پی عنان اندر عنان آمد
ز تعجیل قضا تیر دعا در دفع خصم او****ملاقات کمان ناکرده پران بر نشان آمد
پرید از آشیان چرخ نسر طایر از دهشت****پی صید آن شکار انداز هرگه در کمان آمد
بنا کرد آشیانی برفراز لامکان دوران****که مرغ همتش را عار ازین هفت آشیان آمد
همانا آیت گیتی ستانی و جهانبانی****پس از شاه جهان در شان آن کشورستان آمد
آیا مسندنشین دارای ملک آرای نیکورای****که ملک خوش سوادت خال رخسار جهان آمد
به مسند کامران بنشین ز دولت دادخود بستان****که دوران تو را مدت بقای جاودان آمد
عجب آبیست در جوی تو فرمان قضا جریان****که بر پست و بلند و سفلی و علوی روان آمد
برای دشمنت خوش مژده‌ای از آگهان دارم****که از غیبش به سر اینک بلای ناگهان آمد
عدوی گاو دل کامد بحر بت کیست میدانی****زیان کاری که پیش حملهٔ شیر ژیان آمد
به بال کاغذین شد مرغ جود از هر طرف پران****تو را بهر عطا هرگاه کلک اندر بنان آمد
به بحر آشامی از دنبال لب تر کردن قطره****پس از طوف در حاتم بدین در می‌توان آمد
تو از اهل زمین مدحت طلب شو محتشم حالا****که هرکس مدح خان گفت آسمانش مدح خوان آمد
چه گفتی مدح و سفتی درو زیب گوش جان کردی****دعا را باش آماده که اینک وقت آن آمد
تواند تا سخن از پرتو الهام ربانی****فرو بر خاطر اهل زمین از آسمان آمد
ز دلها هرچه آید بر زبانها مدح خان بادا****که از بدو ازل دقت شناس و نکته‌دان آمد

قصیده شماره 23: چون شاه نطق دست به تیغ زبان کند

چون شاه نطق دست به تیغ زبان کند****فتح سخن به مدح شه کامران کند
چون خسرو سخن ز قلم برکشد علم****اول ستایش شه گیتی ستان کند
چون فارس خیال زند بانگ بر فرس****ورد زبان ثنای خدیو زمان کند
بر ملک شعر تاخت چه آرد شه شعور****نقدش نثار بر ملک نکته‌دان کند
چون شهسوار طبع جهاند سمند فکر****نشر جهان ستانی شاه جهان کند
طغرای فتح‌نامهٔ اندیشه را خرد****نامی ز نام خسرو صاحبقران کند
طوق افکن رقاب سلاطین نظام‌شاه****که ایام بندگیش به از بندگان کند
دانادلی که تربیتش سنگ ریزه را****در بطن روزگار بدر توامان کند
فرماندهی که تمشیتش جسم مرده را****بر مرکب گلین به صبا همعنان کند
عدلش مدققی است که زنجیر اعتراض****در گردن عدالت نوشیروان کند
رایش محققی است که آیندهٔ روزگار****در کتم غیب هرچه نماید عیان کند
گر صعوه‌ای به گوشه بامش کند مقام****چرخش لقب همای سپهر آشیان کند
ور ذره‌ای به نعل سمندش شود قرین****از سرکشی به نیر اعظم قران کند
باشد نظر به نعمت او قوت لایموت****گر خلق را به نزل بقا میهمان کند
آن قبله است در گه گردون نظیر شه****کش آستان مقابله با کهکشان کند
نگذاشت چون فلک که سر من برابری****با آسمان به سجده آن آستان کند
کردم روان بدرگهش از نظم یک گهر****کارایش خزاین هفت آسمان کند
گفتم مگر به قیمت آن شاه تاج‌بخش****فرق مرا بلندتر از فرقدان کند
هم تابداده پنجهٔ گیرای خانیان****نقد برادرم به سوی من روان کند
هم نقدی از خزانهٔ احسان به جایزه****افزون بر آن ز دست جواهر فشان کند
ناگه پس از دو سال فرستاده فقیر****کایام روزیش اجل ناگهان کند
آورده نقد نقد برادر ولی چه نقد****نقدی که دخل کیسه ز خرجش زیان کند
من مرد کم‌بضاعت و او طفل پرهوس****با این دو وضع مرد معیشت چسان کند
چشمم به اوست باز ولی روز مفلسی****از چشم من به گریه جهان را نهان کند
پشتم به اوست راست ولی وقت بی‌زری****قد من از کشاکش خواهش کمان کند
پایم روان ازوست ولی چون بی‌طلب****گیرد مرا میان روش از من کران کند
آرام بخشم اوست ولی چون برغم زر****دست آردم به جیب دلم را طپان کند
ادبار بین که بی درمی چون من از عراق****نظمی روان به جانب هندوستان کند
کاندر چهار رکن فصیحی که بشنود****وصف فصاحتش به دو صد داستان کند
وآن نظم مدح نکته شناسی بود که او****از بهر نکته‌دان کف و دل بحر و کان کند
وز رای چاره‌ساز به اندک توجهی****قادر بود که در بدن مرده جان کند
ممکن بود که نیم اشارت ز حاجبش****حاجت روائی من بی‌خانمان کند
وان گه کند تغافل و آید رسول من****نوعی که از جفای مقارض فغان کند
خواهد کرایه دو سره یک سر از فقیر****وز بار قرض پشت فقیرم گران کند
حاشا که جنس شعر به بازار جودشاه****آرد کسی به نیت سود و زیان کند
گویا ندیده خسرو عهد آن قصیده را****تا کار من به عهدهٔ یک کاردان کند
یا دیده و نخواهد ز اشغال سلطنت****تا خود رسد به دردم و درمان آن کند
یا خوانده و نکرده تحمل رسول من****تا شه به وقت خود کرم بیکران کند
یا کرده او تحمل و دیگر به یاد شاه****نورده کس که به اصلهٔ او را روان کند
یا شه بیاد داشته و ز کین مصابری****نگذاشته که چاره این ناتوان کند
یا دزد برده جایزهٔ من و گرنه چون****شاهی چنین رعایت مادح چنان کند
عالم مطیع دادگرا چرخ چاکرا****ای کانقیادا امر تو گردون به جان کند
تیر قدر گهی که نهد در کمان قضا****هرجا اشارهٔ تو بود او نشان کند
زخمی اگر ز چرخ مقوس خورد کسی****او را خرد ز لطف تو مرهم رسان کند
تیغ قضا دمی که کشد به هر کس قدر****افشانی آستین که بر او ترک جان کند
پس محتشم که دارد ازو صد هزار زخم****قطع طمع ز مرهم لطفت چسان کند
دستی ز روی مرحمتش گر نهی به دل****غم را به دل به خوشدلی جاودان کند
تا باغبان صنع درین سبز مرغزار****ترتیب کار و بار بهار و خزان کند
لطف تو دست شیخ و صبی گیرد از کرم****خوان تو سازگاری پیر و جوان کند
تا دور بر فراز و شیب بسیط خاک****همواره سایه گستری خسروان کند
ظل تو را ز فرط بلندی هزار سال****بر فرق آفتاب فلک سایبان کند

قصیده شماره 24: سدهٔ آصفیش بود سلیمان به سجود

سدهٔ آصفیش بود سلیمان به سجود****میرزا شاه ولی والی اقلیم وجود
آن که از واسطهٔ باس خلایق خالق****قامت دولتش آراست به تشریف خلود
وانکه از بهر نگهبانی ذاتش همه را****کرد پا بست و داد ابدی حی ودود
آن که خاک در کاخش متغیر شده است****بس که رخسارهٔ خود سوده به رو چرخ کبود
کسوت دولت او را ز بقای ابدی****گشته ایام و لیالی همه تار و همه پود
بدر گردید هلال از پی تحصیل کمال****بس که بر نعل سم توسن او ناصیه سود
خط آزادی خود خواسته کیوان از وی****که به این جرم رخش کرده قضا قیراندود
جود شاهانه‌اش آن دم که کند قسمت مال****پشت شاهین ترازو خمد از بار نقود
مادر دهر چو زادش به بزرگی و بهی****برخیا زاده آصف لقب اقرار نمود
بود سرگشته به میدان وزارت گوئی****دولت او ز کنار آمد و آن گوی ربود
ای مه بار گه افروز که هر صبح کند****آفتابت ز کمال ادب از دور سجود
از ضمیر تو چراغ شب و روز افروزند****گر نتابد مه و خورشید نباشد موجود
بود در ناصیه شان تو پیدا که خدا****کارفرمائی دوران به تو خواهد فرمود
بر در قصر وزارت فلک ار ضابطه زد****قفل دشوار گشائی که به نام تو گشود
کار آن نیست که سازند به خواهش ز عباد****کار آنست که بی‌خواست بسازد معبود
نصب و عزل همه تقدیر چو می‌کرد رقم****عزل را از پی نصب تو خطا دید و زدود
نیست ز افسانه موحش غمش از خواب ملال****چشم بخت تو که هرگز نتوانست غنود
صحن درگاه جلالت فلک از مساحی****به خط نامتناهی نتواند پیمود
از اجلای جهان هرچه درین مدت کاست****بعد الحمد که بر شان تو معبود فزود
بود در شان تو ای اشرف اشراف زمین****هر درودی که سروش از فلک آورد فرود
تا نهاده است قضا قاعدهٔ طاعت تو****راستان را همه دم کار قیام است و قعود
قیمت گوهر ذات تو کسی می‌داند****کافریده است وجودت همه از گوهر جود
آن چه بر عظم تو جا کرده درین دایرهٔ تنگ****پای افشردن دیوار جهانست و حدود
ثقل بر روی زمین گر نپسندد رایت****کوه گردد متصاعد به سبک خیزی دود
گر گدائی شود از صدق ستایندهٔ تو****پادشاهان جهانش همه خواهند ستود
محتشم گرچه زد امروز ثنای تو رقم****مدح خود دوش ز سکان سماوات شنود
چه شور گو تو هم از جایزهٔ مدحت خویش****رفعت پایهٔ قدرش بنمائی به حسود
تا کمین ذرهٔ ذرات وجودش گردد****نجم خورشید طلوع و مه برجیس صعود
گرچه دیوان وی آمد دو جهان را زینت****مدحت ای زیب جهان زینت آن خواهد بود
به‌نوازش که شود تا ابدت مدح سرا****رود را چون بنوازی کند آغاز سرود
تا ز تاثیر عدالت که زوالش مرساد****خلق در سایهٔ حکام توانند آسود
بر سر خلق خدا سایهٔ عدل تو بود****تا زمان ابد انجام قیامت ممدود

قصیده شماره 25: بر آصف سخی دل به اذل بود سه عید

بر آصف سخی دل به اذل بود سه عید****چون عهد او مبارک و فرخنده و سعید
عید نخست عید مه روزه که آمده****شکل هلال او در فردوس را کلید
عید دوم حکومت شهری که صاحبش****فتاح خیبر آمده ذوالقدة الشدید
عید سوم وزارت نواب کامیاب****شهزادهٔ بزرگ نسب مرشد رشید
گر خیل آصفان سلیمان وقار داد****کاشان به آن حذیو فریدون فر فرید
یعنی سمی احمد یثرب حرم که هست****از خاک رو به حرمش دیده مستفیذ
بر پیشطاق خویش رقم کرده اسم او****عرش بلند منظرهٔ اعظم مجید
جان‌آفرین که زیب حکومت به عدل داد****یک فرد را به معدلت او نیافرید
بر زد سنان تیرهٔ غیرت سر از زمین****هر جا که داد او سر بیداد را برید
مرغی که بود بیضهٔ ظلمش بزیر پر****منقار عدل بیضه شکن دیده بر پرید
حرف وقار او به قلم چون سپرد عرش****تا خواست نقش لوح کند قامتش خمید
ازشرم حلم او به حجاب عدم گریخت****چون مجرمان عناد دل دشمن عنید
بهر عدوی تو جسد از آتش آورد****جان را به تن چو عود دهد مبدئی معید
از گرمی ملایمت او برون رود****در صلب کان طبیعت صلبیت از حدید
سعی کف کفایت اکسیر سیرتش****از قطره‌ای هزار محیط آورد پدید
ای شام تو چو شام پسین مه صیام****وی صبح تو چو صبح نخستین روز عید
فرش تو عرش رفت و هزار احترام یافت****مدح تو دهر گفت و هزار آفرین شنید
مژگان دشمن از اثر زهر چشم تو****گردید نیش عقرب و در چشم او خلید
یاجوج ظلم را ز ازل گشته سنگ راه****گرد عدالت تو که سدیست بس سدید
بردند بس که دست به دست اهل روزگار****نقش نگین حکم تو چون سکهٔ جدید
بگرفت کار بوسه رواجی که از شفا****افتاد شغل حرف زدن یک جهان بعید
دست تظلم دو جهان کاندرین زمان****دامان هفت پرهین چرخ می‌درید
چون شد زمان حکم قضا منتقل به تو****خود را در آستین به صد آهستگی کشید
ای رای محتشم حشم نامور که هست****هر بنده‌ات یگانه و هر چاکرت فرید
گوئی ز صبح روز ازل صبح فطرتش****هم پیشتر برآمد و هم پیشتر دمید
شد گر چه محتشم ملک خسروان نظم****در انقیاد صد چو خودش بندگی گزید
سودای خدمتت به سویدای خاطرش****شد بیش از آن فرو که به کنهش توان رسید
آمادهٔ خریدن او شو که جنس خوب****ارزان اگر چه نیست گران می‌توان خرید
اما به یک نظر نه به زر کاین متاع راست****قیمت به مخزنی که خدا داردش کلید
صلب جهان پر است ز اقران او ولی****در صد هزار قرن یکی می‌شود پدید
با نور آفتاب بود سایه‌ات قریب****وز جرم آفتاب جهان تا جهان بعید
از آفتاب دولت شاهی مباد بعد****ظل تو را که دید جهان بر خرد مدید

قصیده شماره 26: ز پرگار فلک نقشی به روی کار می‌آید

ز پرگار فلک نقشی به روی کار می‌آید****کزو کاری به یاد دور بی‌پرگار می‌آید
جهان عالی بنائی می‌نهد کز ارتفاع آن****اساس قوت شاهی به پای کار می‌آید
چو نقد مهر اینک می‌دود در مشرق و مغرب****در این دارالعیار آن زر که پر معیار می‌آید
سواری می‌کند زین رخش ناهموار دوران را****که از دهشت بزیر ران او هموار می‌آید
همایون گلبنی سر می‌کشد زین گلستان کزوی****به دست دوست گل در چشم دشمن خار می‌آید
در آیین بندی مصر دل افزائید کز کنعان****نوآئین یوسفی دیگر به این بازار می‌آید
ز باغ پادشاهی صد نهال آمد به بار اما****به بار این بار زرین نخل گوهر بار می‌آید
شه شهزاده‌های دهر سلطان حمزه غازی****که بختش را ز تاج و تخت کسری عار می‌آید
به هر جا می‌نهد پا بر زمین در گوش اقبالش****مبارک باد شاهی از در و دیوار می‌آید
به بام بار گاه او به تقریب کشک داری****قمر هر شب فروزین گنبد دوار می‌آید
به عنوان تقاضا دولت پر صولت شاهی****به پای خویش روزی بردرش صدبار می‌آید
عنان رخش اگر تا بد ز جولانگه سوی بستان****ز شوق اندر رکابش سرو در رفتار می‌آید
سبک وزن است سنگ پادشاهی در ترازویش****که در چشم کیاست بس گران مقدار می‌آید
به ملک خصم حالا می‌رود آوازهٔ تیغش****چوبانگ سیل شهرآشوب کز کوهسار می‌آید
جهان بادا به او نازان که در بدو جهانگیری****زر ز مش بوی رزم حیدر کرار می‌آید
دو پیکر می‌کند در یک نفس صد کوه پیکررا****چو با شمشیر بران بر سر پیکار می‌آید
به سهمی فرد و یکتا می‌شود توسن سوار اکنون****که بر وی آفرین از واحد قهار می‌آید
اگر باشد حصار چار رکن عالم از آهن****به دست فتح آن گیتی‌ستان ناچار می‌آید
امل پای ظهورش در میان آورده کاغذ را****مراد اندر کنار آرزو دشوار می‌آید
در استقبال عهدش وقت را سعیست روزافزون****که از سرعت به دهر امسال بیش از پار می‌آید
ز وی ای دهر ایمن باش در سالاری عالم****کزوالحال کار صد جهان سالار می‌آید
هلالی می‌شود پیدا به زیر دامن گردون****چو با چتر شهنشاهی سلیمان وار می‌آید
ولی تابان هلالی کافتاب اندر جوار آن****به صد ضعف سها در دیدهٔ پندار می‌آید
در آئین جهانداری ازین خرد بزرگ آئین****زیاد از صد جم و دارا و کسری کاری می‌آید
در آفاق آن چه ابر دست او برخلق می‌بارد****حساب آن زدست خالق جبار می‌آید
اگر صد بحر احسان محتشم من بعد از هر سو****به جنبش بهر بیع گوهر اشعار می‌آید
تو از همت باب لطف این شهزاد لب تر کن****کز انهار نوالش بحر در زنهار می‌آید
به مدت گرچه شد سی‌سال کز نزد شهنشاهان****برایت نقد و جنس از اندک و بسیار می‌آید
بشارت باد کایندم روی دربخشنده‌ای داری****که عارش از عطای درهم و دینار می‌آید
زری و خلعتی هربار می‌آمد تماشا کن****که چون با خلعت زر اسب زین انبار می‌آید
به شاهان تا به اولاد جهانبان نوبت شاهی****مدام از اقتضای دولت بسیار می‌آید
همین شهزاده تا روز جزا زیب جهان بادا****که خوش زیبنده در چشم اولوالابصار می‌آید

قصیده شماره 27: دوش ز ره قاصدی خرم و خندان رسید

دوش ز ره قاصدی خرم و خندان رسید****کز نفس او به دل رایحهٔ جان رسید
از سرو بر چون فشاند گرد معنبر نسیم****فیض به پست و بلند از اثر آن رسید
روی بشارت نمود زآینهٔ صدق و گفت****از پی آئین و عدل داور دوران رسید
پیک صبا هم رساند مژده کز اقبال و بخت****بر در شهر سبا تخت سلیمان رسید
از عقبش فوج فوج لشگری آمد گران****شور ز گردون گذشت گرد به کیوان رسید
تا شود اطفای ظلم بر سر ذرات ملک****گرمتر از آفتاب سایهٔ سبحان رسید
عزم دل شهریار سوی ره این دیار****بود چنان کز بهار مژده به بستان رسید
کرد بدین سو عبور لشگر عیش و سرور****غصه به تاراج رفت قصه به پایان رسید
موکب پر کوکبه با دو جهان دبدبه****از حرکات نسیم غالیه افشان رسید
گرد سپه کوه بر رخ گردون نشست****کوکبهٔ خور شکست دبدبه‌خان رسید
خان معلی لقب که اسم محمد بر او****خلعت توفیق بود کز بر یزدان رسید
والی والا سریر آن که بر ایوان قدر****پایهٔ بالائیش تا نهم ایوان رسید
میر سکندر سپاه آن که به پابوس او****صد جم و دارا چو رفت نوبت خاقان رسید
عازم کاشان هنوز ناشده اندیشه‌اش****طنطنهٔ شوکتش تا به خراسان رسید
غوث بلندست و پس ابر وجودش کزو****سایه بگردون فتاد مایه به عمان رسید
تا نپذیرد خلل سلسلهٔ مملکت****سلسله‌ها را تمام سلسله جنبان رسید
باد مرادی برخاست برق رواجی بجست****فلک ز طوفان گذشت ملک به سامان رسید
تا شکند در جهان رونق دیوان ظلم****با دو جهان عدل و داد حاکم دیوان رسید
چاره بر ملک را مالک دوران رساند****بس که به چرخ بلند زین بلد افغان رسید
در عظمت هرچه داشت صورت فرض محال****از پی تعظیم او جمله به امکان رسید
روز دغا در مصاف تیغ مبارز شکاف****بر سر فارس چو راند بر فرس آسان رسید
سینهٔ اعدای او خانهٔ زنبور شد****بس که ز شستش بر او ناوک پران رسید
خصم دغا هرکجا کرد ز دستش فراز****مرگ همانجا به او دست و گریبان رسید
بس که شد از هیبتش جان ز بدنها برون****تیغ بهر سو که راند بر تن بی‌جان رسید
جانب او بس که داشت بیش ز امکان فضا****بر سر خصمش اجل پیش ز فرمان رسید
ای مه انجم حشم وی ملک محتشم****کز نسقت ملک را کار به سامان رسید
من برهٔ طاعتت گرچه ز دوران نیم****جان به لب طاقتم از غم دوران رسید
شربت لطفی فرست کاین تن رنجور را****درد کشیدن خطاست حال که درمان رسید
تا ز صعود بخار خواهد از ابر بهار****قطره ز بالا فتاد رشحه به بستان رسید
ابر نوال تو را مایه کم از یم مباد****کز تو به هر کس که بود رشحهٔ احسان رسید

قصیده شماره 28: دی قاصدی به کلبهٔ این ناتوان رسید

دی قاصدی به کلبهٔ این ناتوان رسید****کز مقدمش هزار بشارت به جان رسید
از مژده‌ای که فهم شد از دلنوازیش****دل را نوید خرمی جاودان رسید
گردی که سرمهٔ‌وش زرهٔ خود به من رساند****آسایشی به دیدهٔ بی‌خواب از آن رسید
عطری که چون عنبر بر اطراف من فشاند****از جنبش نسیم بهر بوستان رسید
شهدی که از عبارت شیرین به دل چشاند****ذوقش به جان زیاده ز حد بیان رسید
حرفی که ساخت گوش زدم در ازای آن****از من هزار شکر به گوش جهان رسید
حرفش چه بود این که ایا همنشین غم****برخیز هان که تیر دعا بر نشان رسید
از بر لباس غصه بیفکن که بهر تو****تشریف خاص شمسه گردون مکان رسید
بلقیس کامکار پریخان که حکم او****تا پای تخت رابعهٔ آسمان رسید
مسجود بر و بحر که فرسود سده‌اش****بس کز ادب بر آن سر سلطان و خان رسید
در موکبش به حاشیهٔ کهترین سوار****دوش هزار خسرو خسرو نشان رسید
در محفلش به حاشیه کمترین جدار****روی مزار قدسی عرش آشیان رسید
هرگه که داد عرض سپه طول و عرض او****چون نور آفتاب کران تا کران رسید
هرجا کشید خوان کرم فیض عام آن****چون رزق کاینات جهان تا جهان رسید
امداد هرکه کرد برای وی از سراب****صد چشمهٔ حیات چو صرصر دوان رسید
اقبال هرکه خواست به پای خود از پیش****سیلاب سان ذخیره در یاوکان رسید
ابر عطای او ز کدامین محیط خاست****آثار فیض او ز کدامین زمان رسید
نخل نوال او ز کدامین ریاض است****کز وی بر حیات به پیر و جوان رسید
توقیعی از عطیهٔ او بر کنار داشت****هر جا برات بخشش روزی رسان رسید
زنجیر عدل او چو در آفاق بسته شد****صد چشم بر عدالت نوشیروان رسید
تا ظلم را عدالت او پایمال کرد****صد بار روی گرگ به پای شبان رسید
تا جور را سیاست او خوار و زار کرد****بر دزد صد ستم ز سگ کاروان رسید
پرسید راه خانه خصمش ز آگهان****هرگه ز آسمان اجل ناگهان رسید
خود را به دشمنش چه قضا بی‌خبر رساند****هر تیر کز کمان بلا بی‌گمان رسید
شاهنشها اگر برسانم به عز عرض****از دشمنان چها به من ناتوان رسید
وندر چه وقت خلعت و پروانه عطا****زان شمع مهر پرتو مه پاسبان رسید
زان میل غم که در پی من سر نهاده بود****از من چسان گذشت و به دشمن چسان رسید
نواب پیش از آن شود از لطف خویش شاد****کاندر حساب آن به نهایت توان رسید
گویا به آن ضمیر همایون به آسمان****الهام غیبی از ملک غیب دان رسید
کای شاه‌زاده محتشم دل شکسته را****دریاب کز شماتت اعدا به جان رسید
تا ز انقضای قسمت رزاق صبح و شام****رزق وسیع خواهد ازین گرد خوان رسید
بادا کشیده خوان نوالت که در جهان****فیضش به صد جفاکش بی‌خانمان رسید

حرف ر

 

قصیده شماره 29: زهی محیط شکوه تو را فلک معبر

زهی محیط شکوه تو را فلک معبر****سفینهٔ جبروت تو را زمین لنگر
ضمیر خازن رای تو را ز دار قضا****زبان خامهٔ حکم تو هم زبان قدر
ز نعل رخش تو روی زمین پر از خورشید****ز عکس تیغ تو سطح زمین پر از جوهر
ز قبهٔ سپرت لامع آسمان شکوه****ز مهجه علمت طالع آفتاب ظفر
ز خاکروبی کاخ تو کام جو خاقان****ز پاسبانی قصر تو نام جو قیصر
ز آفتاب اگر نیم شب سراغ کنی****به جذبهٔ تو ز تخت الثری برآرد سر
و گر به بزم گه عیش طول شب خواهی****فلک چدار کند دست و پای توسن خور
ز ابر لطف تو گر رشحه‌ای رسد به جماد****هزار گونه ثمر سر بر آورد ز حجر
و گر رسد اثری از صلابتت به نبات****به جای میوه برآید حجر ز شاخ شجر
کند چو ساقی لطفت می کرم در جام****شود به آن همه زردی رخ طمع احمر
نظر به جود تو بخلی ز حد بود بیرون****اگر دهی به گدائی خراج صد کشور
و گر به شورهٔ زمین بگذری ز رهگذرت****سر از سراب برآرند زمزم و کوثر
و گر به چشمهٔ حیوان نهد عدوی تو رو****به غیر خاک سیه هیچ نایدش به نظر
میان مردم و یا جوج ظلم دیواری****کشیده عدل تو مانند سد اسکندر
چو اشبهت گه جولان جهد به شکل شهاب****ز عرصه گرد رساند به هفتمین اختر
تبارک‌الله ازین پیکر پری تمثال****که مثل او نکشیده است دست صورتگر
کجا رسد به عقاب براق پویهٔ تو****اگر گرنک فلک چون ملک برآرد پر
ز گوش تا سردم نازکی و حسن سکون****ز کوهه تا کف سم چابکی و لعب و هنر
بلند کوهه و کوتاه پشت و کوه سرین****کشیده گردن فربه تن میان لاغر
پلنگ مشرب و آهو تک و نهنگ شکوه****جبال گرد و بیابان نورد و بحر سپر
سبک تکی که اگر هم سمند و هم او را****بروی بحر دوانی سمش نگردد تر
گه روش که ملایم رود چو آب روان****نیابد از حرکت کردنش سوار خبر
گه شتاب که چون برق گرم قهر شود****بود میان عرق آتشی جهنده شرر
اگر به دعوی با مهر تازیش دم صبح****رسد به مغرب و بر پیکرش نتابد خور
خلا محال نباشد گه دویدن او****کز التفای هوا سیر اوست چابکتر
به پیش رو فکند راکبش اگر تیری****رسد ز پویه بر نشانه از پی سر
به چشم وهم نماید به سرعتش ساکن****چو وقت پویه سر اندر پیش نهد صرصر
چنان بره رود آزاد کش نلغزد پای****چو آسمان گره گر ببیند از مه و مهر
اگر بسان بشر حشر وحش کردندی****به نیم چشم زدن کردی از صراط گذر
به قدر رتبه اگر خطبه‌ات بلند کنند****بر آسمان فکند سایه پایهٔ منبر
کمیت ناطقه در عرصهٔ ستایش او****بماند از تک و وصفش نگفته ماند اکثر
شهنشها ملکا داورا جهان دارا****زهی ز داوریت در جهان جهان دگر
به صعوهٔ تو بود باز را هزار نیاز****ز روبه تو بود شیر را هزار خطر
چنان شده است جهان فراخ بر من تنگ****که در بدن نفسم را نمانده راه گذر
اگر نیافتی از منهیان عالم غیب****دلم ز لطف تو در عالم مثال خبر
مثال نال شدی در مضیق ناکامی****من گداخته جان را تن بلا پرور
غریب واقعه‌ای بود کز وقوعش شد****دل مرا غرفات نشاط و عیش مقر
قصیده‌ای دگر از بهر شرح آن گویم****که بر ضمیر منیرت سخن شود اظهر

قصیده شماره 30: شبی به دایتش از روزگار هجر به تر

شبی به دایتش از روزگار هجر به تر****نهایتش چو زمان وصال فیض اثر
شبی در اول دی شام تیره‌تر ز عشا****ولی در آخر او صبح پیشتر ز سحر
شبی عیان شده از جیب او ره ظلمات****ولی زلال بقا زیر دامنش مضمر
شبی چو غره ماه محرم اول او****ولی ز سلخ مه روزهٔ آخرش خوش‌تر
شبی مشوش و ژولیده موی چون عاشق****ولی به چشم خرد سیم ساق چون دلبر
شبی جواهر فیضش ز افسر افتاده****ولی رسیده به زانویش از زمین گوهر
شبی ز آهن زنگار بسته مغفروار****ولی به پای تحمل کشیده موزهٔ زر
ز شام تا به دو پاس تمام آن شب بود****مرا صحیفهٔ حالات خویش مد نظر
زمان زمان به سرم از وساوس بشری****سپاه غم به صد آشوب می‌کشید حشر
گهی ز وسوسه بی کسی و تنهائی****چو غنچه دست من تنگ دل گریبان در
گهی ز کید اعادی دلم در اندیشه****که منزوی شده بر روی خلق بندد در
گهی ز فوت برادر غمی برابر کوه****دل مرا ز تسلط نموده زیر و زبر
گهی ستاده مجسم به پیش دیده و دل****پسر برادرم آن کودک ندیده پدر
که در ولایت هند از عداوت گردون****فتاده طفل و یتیم و غریب و بی‌مادر
گذشت برخی از آن شب برین نمط حاصل****که دل فکار و جگر ریش بود جان مضطر
چو بعد از آن سپه خواب براساس حواس****گشود دست و تنم را فکند در بستر
گذشت اول آن خواب اگرچه در غفلت****ولی در آخر آن فیض بود بی‌حد و مر
چه دید دیدهٔ دل‌افروز عالمی که در آن****گوهر به جای حجر بود و در به جای مدر
ز مشرقش که نجوم بروج دولت را****ز عین نور صفا بود مطلع و مظهر
ستاره‌ای بدرخشید کز اشعهٔ آن****فروغ بخش شد این کهنه تودهٔ اغبر
سهیلی از افق فیض شد بلند کزان****عقیق رنگ شد این کهنه گنبد اخضر
غرض که پادشهی بر سریر عزت و جاه****به من نمود جمالی ز آفتاب انور
من گدا متفکر که این کدام شه است****که آفتاب صفت سوده بر سپهر افسر
ز غیب هاتفی آواز داد که ای غافل****برآوردندهٔ حاجات توست این سرور
پناه ملک و ملل شاه و شاهزادهٔ هند****که خاک روب در اوست خسرو خاور
فلک سریر و عطارد دبیر و مهر ضمیر****ستارهٔ لشگر و کیوان غلام و مه چاکر
نظام بخش خواقین دین نظام‌الملک****کمین بارگه کبریا شه اکبر
نطاق بند خواقین گره گشای ملوک****خدایگان سلاطین جسم جهان داور
بلند رتبه سورای که رخش سرکش او****نهد ز کاسهٔ سم بر سر فلک مغفر
هژبر حملهٔ دلیری که شیر چرخ پلنگ****چنان هراسد ازو کز درندهٔ شیر نفر
مصاف بیشه نهنگی که زورق گردون****ز پیش او گذرانند حاملان به حذر
ز جا بجنبد اگر تند باد صولت او****ز هیبتش گسلد کشتی زمین لنگر
گهی ز دغدغهٔ ناقه کش بر افتد نام****چو فاق تیر مرا کام پر ز خون جگر
گر استعانه کند ماه ازو به وقت خسوف****زمین ز دغدغه از جا رود به این همه فر
و گر مدد طلبد مهر ازو محل کسوف****ز جوز هر جهد از سهم وی چو سر قمر
چو خلق او ره آزار را کنند مسدود****گشاید از بن دندان مار جوی شکر
ز گرمی غضبش سنگ ریزه در ته آب****ز تاب واهمه یابد حرارت اخگر
مهی بتافت که از پرتو تجلی آن****فرود دیدهٔ ایام را جلای دیگر
سپهر مرتبهٔ شاها به رب ارض و سما****به شاه غایب و حاضر خدای جن و بشر
به شاه تخت رسالت محمد عربی****حریف غالب چندین هزار پیغمبر
به جوشن تن خیرالبشر علی ولی****حصار قلعهٔ دین فاتح در خیبر
که نور چشم من آن کودک یتیم غریب****که دامن دکن از آب چشم او شده تر
به لطف سوی منش کن روانکه باقی عمر****مرا به بوی برادر چه جان بود در بر
امید دیگرم اینست و ناامید نیم****که تا جهان بودی خسرو جهان پرور
به اهل بیت محمد که ذیل طاهرشان****بود ز پردهٔ چشم فرشتگان اطهر
به آب چشم یتیمان کربلا که بود****بر او درخت شفاعت از آن خجسته ثمر
به دفتر کرامت نام این گدا بنگار****به حال محتشم ای شاه محتشم بنگر
چنان به کام تو باشد که گر اراده کنی****سفال زر شود و خاک مشک و خار گوهر

قصیده شماره 31: چو از جوزا برون تازد تکاور خسرو خاور

چو از جوزا برون تازد تکاور خسرو خاور****تف نعلش برآرد دود ازین دریای پهناور
فتد در معدنیان آتشی کز گرمی آهن****زره سازی کند آسان‌تر از داود آهنگر
گر افتد مرغی از تاب هوا در آتش سوزان****پی دفع حرارت تنگ گیرد شعله را در بر
سمندر گر برون آید ز آتش دوزخی بیند****که تا برگردد از تف هوا در گیردش پیکر
گنه‌کاران سمندر سان به آتش در روند آسان****نسیمی گر ازین گرما وزد بر عرصهٔ محشر
یخ اندر زیر و آتش بر زبر یابند بالینه****به تخت اخگر و تخت هوا از عجز خاکستر
به جز سطح معقر آن هم از نزدیکی آتش****نماند هیچ جز وی مضحل ناگشته از مجمر
به نوعی مایعات بیضه گردد صلب از گرمی****که هرچندش به جوشانی شود صلبیتش کمتر
نظیر این هوا ظاهر شود اما به شرط آن****که در هر ذره از اجزاش باشد دوزخی مضمر
بود در شدت حدت مساوی هر دو را مدت****ازین گرما اگر یخ در گدازید و اگر مرمر
شود نقش حجر زایل ولی از حفظ یزدانی****نگردد زایل از زر سکهٔ شاه جهان پرور
محیط مرکز دوران طراز سکهٔ شاهی****که می‌گردند گوئی گرد نامش سکه‌ها بر زر
جهان سالار اعظم حارس محروسهٔ عالم****قوام طینت آدم دلیل قدرت داور
جلال‌الدین محمد اکبر آن خاقان جم فرمان****حفیظ عالم امکان عزیز خالق اکبر
جهانبانی که گر طالب شود دربسته ملکی را****فلک صد عالم در بسته را به روی گشاید در
سلیمانی که گر خواهد صبا را ز یرران خود****تکاسف کرده سازد جای یک زین پشت پهناور
قدر امری که گر در قطرهٔ عظم او دمد بادی****کند در شش جهت هفت آسمان را از تخلخل تر
نظیر شام اجلاسش بساط صبح نورانی****عدیل روز اقبالش شب معراج پیغمبر
به یک احسان کند از روی همت کار صد حاتم****به یک سائل دهد در روز بخشش باج صد کشور
برد باد از شکوه صعوهٔ او شوکت عنقا****شود آب از هراس روبه او زهره قصور
زند گر بر زمین رمح دو سر از زورمندیها****رود از ناف گاو و سینهٔ ماهی برون یکسر
صف‌آرای یزک داران خیلش خسرو خاقان****پرستار کشک داران قصرش کسری و قیصر
هنوز اندر دغانا گشته گرد آلود می‌آرد****به جنبش بهر گرد افشاندنش روح‌الامین شهپر
به یک هی بر درد از هم اگر هفتاد صف بیند****در آن مرد آزما میدان و چون حیدر شود صفدر
نچربد یک سر مو راست بر چپ ز اقتدار او****کند چون در کشش تقسیم ترک تارک و مغفر
اگر جنبد ز جا باد قیامت جنبش قهرش****تزلزل بشکند نه کشتی افلاک را لنگر
سم گاو زمین یابد خبر از زور بازویش****زند چون بر سر شیر فلک گر ز جبل پیکر
اگر راند به خاور خیل زور آور شود صدجا****خلل از غلظت گرد سپه در سد اسکندر
به عزم کبریا با خسروان گر سنجدش دروان****ز دیوار آید آواز هوالاعظم هوالاکبر
زهی شاه بزرگ القاب کادنی بندگانت را****به خدمت نیز اعظم نویسد ذرهٔ احقر
اگر خواهی ز دوران رفع ظلمت در رسد فرمان****که در ظلمات از هر ذره خورشیدی برآرد سر
و گر تاریک خواهی دهر را چون روز خصم خود****به جای مشعل بیضا برآید دود از خاور
بروز باد اگر خواهی روان جسم جمادی را****جبل را چون حمل در جنبش آرد جنبش صرصر
به جیب جوشن جیشت سراغ مثل اسب خود****در و دروازه کنکان زند هنگامهٔ محشر
وجودنازکت رونق ده بازار حلاجی****هراس نیزه‌ات غارتگر دکان جوشن گر
ز تاب شعلهٔ رمحت درخت فتنه بار افکن****ز آب چشمه تیغت نهال فتح بارآور
در آن عالم که می‌گنجد شکوهٔ کبریای تو****زمین و آسمان دیگر است و وسعت دیگر
سرایت گر کند در عالم استغنای ذات تو****رضیع از خشک لب سیر و نگیرد شیر از مادر
اگر تبدیل طبع آب و خاک اندر خیال آری****بجنبد کشتی اندر بحر چون صرصر دود دربر
وگر حفظت به حال خویشتن خواهد طبایع را****کبود از سیلی سرما نگردد چهرهٔ اخگر
خورد گر بر زمین و آسمان زور تلاش تو****زمین را بگسلد لنگر فلک را بشکند محور
ز مصباحی که خواهی کلبهٔ احباب از آن روشن****نخیزد دود تا محشر چه قندیل مه انور
وزان آتش که خواهی تیره از وی خانهٔ اعدا****تولد یابد از هر یک شرر صد تودهٔ خاکستر
شها مشتاق خاک هند ایرانی غلام تو****که از توران بر او بار است محنتهای زور آور
اگر می‌داشت تا غایت شفیعی کز رحیق او****کند پر ساقیان بزم شاهنشاه را ساغر
درین ملک از خرابیها نمی‌دیدند چون دریا****لبش خشک و کفش خالی و آهش سرد و چشمش تر
به این بعد مسافت چشم آن دارد که خسرو را****ز مدحت گستری گردد به قرب معنوی چاکر
که چون مرغان بی‌بال و پر از بار دل ویران****ز ایران نیستش جنبش میسر گرد برآرد پر
در اقطار جهان تا ز اقتضای گردش دوران****به نوبت بر سر شاهان نهد ظل هما افسر
نهد بر سر یکایک مستعدان خلافت را****کلاه پادشاهی سایهٔ شاه همایون فر
تو بر روی زمینی آن بلند اقبال کز گردون****رسد در روز هیجا به هر عون عسکرت لشگر
نهد یک دم به نظم این غزل سمع همایون را****که هست از مخزن پرگوهرش کوچکترین گوهر
بگو ای نامه‌بر به یار کای منظور خوش منظر****ملایم خوی زیبا روی مشگین موی سیمین بر

قصیده شماره 32: سهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآسا

سهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآسا****قدح پیمای غم‌فرسای روح‌افزای جان‌پرور
سرت گردم چه واقع شد که در مجموعهٔ یاری****رقم‌های محبت را قلم بر سر زدی اکثر
ازینت دوستر دانسته بودم کز فراق خود****گماری دشمنی از مرگ بدتر بر من ابتر
نه من آن کوچه پیمایم که شبها تا سحر بودی****برای شمع راه من چراغ روزن و منظر
چه شد آن مهربانیها که دایم بود در مجلس****ز تر دامانی چشم نمینم آستینت تر
کجا رفت آن خصوصیت که از همدم نوازیها****نبود آرام از آن دست نگارین حلقه را بردر
گمان دارد دلم زین سرکشی ای شمع بی‌پروا****که داری از هوای دل سر پروانه‌ای دیگر
ز پایت برندارم سر اگر دارم کنی برپا****ز کویت وانگیرم پا اگر تیغم زنی برسر
تو را بازار گرم و من زرشک نو خریداران****از آن بازار در آزار از آن آزار در آذر
من از تشویش جان با این گران باری سبک نمکین****تو از تمکین دل با آن سبک روحی گران لنگر
ازین پس محتشم مشکل که آن صیاد مستغنی****کند ضایع خدنگ خویش بر صیدی چنین لاغر
بساط عاشقی طی ساز کز بهر دعای شه****در نه آسمان باز است و آمین گوت هفت اختر

قصیده شماره 33: رفتی به حرب باد رفیقت درین سفر

رفتی به حرب باد رفیقت درین سفر****فتح از قفای فتح و ظفر از پی ظفر
باد از حفیظ ایزدیت خاطر خطیر****هم مطمئن رافت و هم ایمن از خطر
گفتند تیغ بار که هست از ازل تو را****عین فراخ دامن عون خدا سپر
ای تاج بخش فرق سلاطین کامکار****وی نور بخش چشم خوانین نامور
هستم امیدورا که چون باد برگ ریز****بر هر زمین که روز جدال افکنی گذر
رمحت ز صدر زین برباید هزار تن****تیغت به خاک معرکه ریزد هزار سر
عیش تو را زیاد کند عون کردگار****جیش تو را حصار شود حفظ دادگر
تیغت شود مقلد سبابه نبی****خصمت اگر کند سپر از قبهٔ قمر
بر خرمن حیات عدو برگ ریز باد****چون تیغ شعله‌اش ز نیام‌آوری به در
بار زره بر آن تن نازک منه که من****افکنده‌ام ز داعیه صد جوشنت ببر
بر لشگر خود آیت امید خوانکه زود****می‌آید از دعا ز قفا لشگری دگر
دشمن اگر شود به مثل کوهی از حدید****خواهد به خون نشست ز تیغ تو تا کمر
خصمت که کرده است به زر ساز کارزار****از بهر خود خریده همانا بلا بزر
تو می‌روی و گریهٔ این بی‌دل اسیر****در سنگ خاره می‌کند از دوریت اثر
چون استجابت دعوات از ریاضتست****ای قبلهٔ امم چه مطول چه مختصر
با محتشم گرت همهٔ عالم دعا کنند****آیا بود کدام دعا مستجاب‌تر

قصیده شماره 34: وقت کم بختی که مرغ دولتم می‌ریخت پر

وقت کم بختی که مرغ دولتم می‌ریخت پر****بهر دفع غم شبی در گلشنی بردم بسر
از قضا در حسب حال من به آواز حزین****بلبلی با بلبلی می‌گفت در وقت سحر
کاندرین خاکی رباط پرملال کم نشاط****وندرین سفلی بساط کم ثبات پرخطر
ذره‌ای را آفتابی بر گرفت از خاک راه****ساختندش حاسدان یکسان به خاک رهگذر
صعوه‌ای را شاهبازی ساخت هم پرواز بخت****واژگون بختان شکستندش ز غیرت بال و پر
تشنه‌ای را کام بخشی شربتی در کام ریخت****مفسدان کردند کامش راز حنظل تلخ تر
بینوائی راسخی طبعی به یک بخشش نواخت****از حسدهای گدا طبعان رسیدش صد ضرر
بر غریبی شهریاری از تفقد در گشود****در به روی خیربندان بر رخش بستند در
صیدی ازنخچیر بندی بود در قید قبول****رشگ مردودان به صحرای هلاکش دادسر
بود ویران کلبه‌ای از لطف گردون رتبه‌ای****در بلندی طاق دوران ساختش زیر و زبر
قصه کوته ماه ایران میر میران کایزدش****کرد ازبس سربلندی سرور جن و بشر
وز طلوع آفتاب دولتش از فرش خاک****سر به سر ذرات عالم را به عرش افراخت سر
از ترشح کردن ابر کف کافیش داشت****محتشم از پیشتر چشم تفقد بیشتر
آن ترشح بی‌خطائی ناگهان باز ایستاد****و آن تفقد بی‌گناهی گشت مسدودالممر
من نمی‌دانم چه واقع شد که کرد از جرم آن****لطف آن سرور ز جیب سر گرانی سر بدر
و اندر اوقات مریدی جز خلوص از وی چه دید****آن سرو سرخیل افراد بشر از خیر و شر
آن خدنگ اندازی از قوس دعا صبح و مسا****یا نه آن بیداری از عین بکا شام و سحر
یا نه آن بی‌عیب مدحت‌ها که از انشای آن****ذیل گردون پر در است و جیب دوران پر گوهر
یا نه آن بی‌ریب یاربها که از دل بر زبان****نارسیده می‌کند از سقف این منظر گذر
یا نه آن اخلاص ورزیها که اخلاص فقیر****با نصیر ملت اندر جنبش آمده مختصر
بلبل افسانه گو چون پرده از مضمون کشید****بلبل مضمون شنو گفت ای رفیق چاره‌بر
خیز و در گوش دل آن بی‌گنه خوان این سرود****کای ز طبعت جلوه گر اشخاص معنی در صور
آن که در دانستن قدر سخن همتاش نیست****کی معطل می‌کند او چون توئی را این قدر
در تو پوشانند اگر از عیب مردم صد لباس****کی شود پوشیده پیش خاطر او این هنر
کز نی خوش جنبش کلک تو در اوصاف او****می‌رود زین شکرستان تا به خوزستان شکر
وز ثنایش طبع مضمون آفرینش می‌کند****در تن شخص فصاحت هر زمان جان دگر
وز مدیحش کاروان سالار فکرت می‌دهد****کاروانهای جواهر را سر اندر بحر و بر
گر نصیحت می‌پذیری خیز و در باغ خیال****از زلال نظم کن نخل قلم را بارور
وز سحاب تربیت هرچند بر کشت دلت****ز اقتضای خشگ سال لطف کم ریزد مطر
آن چنان رو بر سر مدحش کز اعجاز سخن****از حجر دهقانی طبعت برانگیزد شجر
وز شجر بی‌انتظار مدت نشو و نما****دامن آفاق هم پر گل شود هم پر ثمر
من که بر لب داشتم ز افسردگی مهر سکوت****بر گرفتم مهر و بگرفتم ثنا خوانی ز سر

قصیده شماره 35: ای به فر ذات بی‌همتا دو عالم را مقر

ای به فر ذات بی‌همتا دو عالم را مقر****سایهٔ خورشید عونت هفت گردون را سپر
بهر حمل بار حملت کاسمان هم سنگ اوست****کوه می‌بندد خیال اما نمی‌بندد کمر
چرخ کاندر ضبط گیتی نیست رایش را نظیر****نسخهٔ قانون تدبیر تو دارد در نظر
از تو عالم کامرانست ای کریم کامکار****چون زبان از نطق و گوش از سامعهٔ چشم از بصر
آسمان عظم تو سنجید و شکستی شد پدید****در یکی از کفه‌های اعظم شمس و قمر
هیئتت وقت ظفر چون جبنبش آرد در زمین****گوید از دهشت زمین با آسمان این المفر
کاروان سالار فتحت چون رسد از گرد راه****از سپاه خصم بربندد ظفر بار سفر
دولتت نخلی است کز خاصیت فطری مدام****نصرتش شاخ است و فتحش برگ و اقبالش ثمر
گر پناه محرمان گردی نباشد هیچ جا****فتوی آزارشان از هیچ مفتی معتبر
گر کنی استغفرالله قصد تا مجرم کشی****گردد اندر هفت ملت خون معصومان هدر
از کمال افزائی اکسیر حکمت‌های تو****می‌توان نقص جمادیت بدر برد از مدر
ز اقتضای عهد استغنا خواصبت می‌شود****حالت جر زود در ترکیب رفع از حرف جر
دیدهٔ جن و ملک کم دیده در یک آدمی****ای خدیو نامدار نامجوی نامور
این همه فر و جلال و این همه شان و جمال****این همه لطف مقال و این همه حسن سیر
گردد از افراط مالامال نعمت صد جهان****توشمالت بهر یک مهمان چو آرد ماحضر
بر درت کانجا مکرر گنج‌ها را برده باد****نیست در چشم گدا چیزی مکررتر ز زر
وقت زر بخشیدنت گردد زمین هم پر نجوم****بس که شهری را درد دامن سپاهی را سپر
شهریارا سروران عالم مدارا داورا****ای ضمیرت با قضا در کشتی دانش قدر
دارم از کم لطفیت در دل شکایت گونه‌ای****ز اعتماد عفوت اما می‌کنم از دل بدر
در تمام عمر امسال این شکست آمد مرا****کز ممر مسکنت شد خانه‌ام زیر و زبر
وز سموم فاقه در کشت وجود من نماند****یک سر مو نشاهٔ نشو و نما در خشک و تر
وز ضرورت بر درت هرچند کردم عرض حال****از جوابی هم نشد گوش امیدم بهره‌ور
در چه دوران رشک نزدیکان شدند امسال و پار****از درت من دورتر هر سال از سالی دگر
چشم این کی از تو بود ای داور کی اقتدار****کاندرین حالت به خویشم واگذاری این قدر
من نه آخر آن ثناخوانم که در بزم تو بود****مسندمنصوب من از همگنان مرفوع تر
زر برایت در قطار اهل دعوت داشتند****بختیان من به پیش‌آهنگی از گردون گذر
وین زمان هم هر شب از شست دعایم بهر تو****قاب و قوسین است آماج سهام کارگر
دشمن از بی‌مهریت آرد اگر روزم به شام****پشت من گرم است ازین ای آفتاب بحر و بر
کانکه می‌داند که شبها در چه کارم بهر تو****باز شامم می‌تواند کرد از مهرت سحر
هست چون زیب لب اطناب مهر اختصار****بر دعای او کن ای داعی سخن را مختصر
تا ز اخیار است رضوان روضهٔ آرای جنان****تا ز اشرار است مالک آتش افرزو سقر
از سعادت دوستانت را جنان بادا مکان****وز شقاوت دشمنانت را سقر بادا مقر

قصیده شماره 36: گشت در مهد گران جنبش دهر آخر کار

گشت در مهد گران جنبش دهر آخر کار****خوش خوش از خواب گراندیدهٔ بختم بیدار
ادهم واشهب پدرام شب و روز شدند****زیر ران امل از رایض صبرم رهوار
داروی صبر که بس دیر اثر بود آخر****اثری داد که نگذشت ز دردم آثار
کشتی را که به یک جذبهٔ گرداب تعب****دور می‌برد به ته بخت کشیدش به کنار
دیر شد خسرو بهجت سپه‌انگیز ولی****زود از خیل غم و درد برآورد دمار
آخر آن کلبه که زیبش ز حجر بود اکنون****بدر و گوهرش آراسته شد سقف و جدار
خشک بومی که برو چشم جهان زار گریست****شد به یک چشم زدن رشک هزاران گلزار
این نسیم چه چمن بود که از بوالعجبی****در خزان زد به مشام دل من بوی بهار
این رحیق چه قدح بود که بر لب چو رسید****دگر از ذوق نیابد به زبان نام خمار
منم آن نخل خزان دیده که دارم امروز****به بشارات بهار ابدی استبشار
گلشن بخت من است آن که ز اقبال درو****زده صد خرمن گل جوش زهر بوتهٔ خار
به زمین دشمن سرکوفته‌ام رفته فرو****ز جهان حاسد کم‌حوصله‌ام کرده فرار
این ازان رشک که الحال از آن حالت پیش****آن ازین غصه که امسال به صد عزت بار
کرده از قوت امداد خودم رتبه بلند****داده در ساحت اعزاز خودم رخصت یار
پایهٔ تقویت زهرهٔ برجیس مقام****سایهٔ تربیت شمسهٔ بلقیس وقار
پادشاه ملک و انس پریخان خانم****که ز شاهنشهی حور و پری دارد عار
مریم فاطمه ناموس که ناموس جهان****دارد از حسن عفافش چو ملک هفت حصار
قسمت آموخته در گه رزاق کبیر****که کفش واسطهٔ رزق صغار است و کبار
آن که با عصمت او رابعهٔ حجلهٔ چرخ****در پس پرده به رسوائی خود کرد اقرار
وانکه با عفت وی کوه گران سنگ نمود****دعوی وزن ولی پیش خرد کرد انکار
تا درین قصر مقرنس نتواند دادن****کش نشان از رخ آن شمسهٔ خورشید عذار
به کسی بخت به خوابش هم اگر بنماید****نگذارد که شود تا به قیامت بیدار
عهد علیای کمین جاریه‌اش بندد اگر****چرخ بر ناقهٔ خود گیردش از بهر مهار
درکشد ناقهٔ مهار از کف او گر نکند****سر تانیث خود اول به ضرورت اظهار
عطر پروردهٔ هوای حرم عالی او****بر زمین مشک فشان چون شود و عالیه بار
جنبش از باد برد حکمت بی چون بیرون****که مبادا به مشامی کند آن نفخه گذار
ماه کز خیل ذکور است ز غم می‌کاهد****که ز نامحرمیش نیست در آن حضرت بار
مهر کز سلک اناث است امیدی دارد****که به آئین کنیزان شودش آینه دار
ماه اگر برقع از آن رخ به غلط بردارد****غضبش حسن بصیرت ببرد از ابصار
نیست بر دامن پاک آنقدرش گرد هوس****که بر آئینهٔ مهر از اثر هیچ غبار
لرزد از نازکی خوی لطیفش چون بید****باد چون بر قدمش گل کند از شاخ بهار
شمع بزمش اگر از باد نشیند مه و مهر****سر بر آرند سراسیمه ز جیب شب تار
سایه را خواهد اگر از حرم اخراج کند****مانع پرتو خورشید نگردد دیوار
ای کهان سپه صف شکنت پیل شکوه****ای سگان حرم محترمت شیر شکار
حکم جزمت همه جا همچون قضا بی‌مهلت****تیغ قهرت همه دم همچون اجل بی زنهار
تقویت جسته ز عونت قدر ذی قدرت****تربیت دیده به دورت فلک بی‌پرگار
صیت انصاف تو چون آبروان در اطراف****ذکر الطاف تو چون باد وزان در اقطار
بر نشان کف پایت رخ صد ماه جبین****بر هلال سم رخشت سر صد شاه سوار
در رکابت همه اصناف ملک غاشیه کش****از صفات همه اوراق فلک غاشیه‌دار
از برای مدد لشکر منصور تو بس****نصرت و فتح که تازان ز یمین‌اند و یسار
گر فتد بر ضعفا پرتوی از تربیتت****ای قدر قضا قدرت گردون مقدار
پشه و مور و ملخ فی‌المثل ار عظم شوند****همه پیل افکن و اژدر در و سیمرغ شکار
من کزین بیشتر از رهگذر پستی بخت****داشتم تکیه که از خار و خس راهگذار
این دم از لطف تو ای شمسهٔ ایوان شرف****این دم از عون تو ای زهرهٔ گردون وقار
پای بر مسند مه می‌نهم از استیلا****تکیه بر بالش خود می‌کنم از استکبار
وین هنوز اول آثار ترقیست که من****تازه باغ شجرانگیزم و تو ابر بهار
بنده پرور ملکا گر چه ز دارائی ملک****داری از هند و حبش تا بدر چین و تتار
جان فشانند غلامان فدائی بی‌حد****مدح خوانند مطیعان ثنائی بسیار
یک غلام است ولیکن ز سیاه و ز سفید****یک مطیع است ولیکن ز کبار و ز صغار
که اگر دست اجل جیب حیاتش بدرد****وندرین بقعه کند نقد بقا بر تو نثار
وز گلستان ثنای تو به حسرت به برد****بلبل نطق وی آن طایر نادر گفتار
جای او هیچ ستاینده نگیرد در دور****گر کند تا باید سعی سپهر دوار
محتشم لاف گزاف این همه سبحان‌الله****خود ستائیست کند به که کنی استغفار
پیش بلقیس و شی کز پیش از حور و پری****فوج فوج‌اند دوان بنده‌وش و چاکروار
تو که باشی که کنی چاکری خود ظاهر****تو که باشی که کنی بندگی خود اظهار
از تو این بس که دهی آینهٔ او ترتیب****از تو این بس که کنی ادعیهٔ او تکرار
آفتابا به خدائی که خداوندی اوست****سبب ظابطه رابطهٔ لیل و نهار
به رسولی که شب طاعت از افراط قیام****خواند مزملش از غایت رافت جبار
به امیری که در احرام نمازش هر شب****بانگ تکبیر ز تکبیر رسیدی به هزار
کاندرین ظلمت شب کز اثر خواب گران****نیست جز چشم من و چشم کواکب بیدار
آن قدر می‌کنم از بهر بقای تو دعا****که مرا می‌رود از کار زبان زان اذکار
آنقدر ذکر تو می‌آورم از دل به زبان****که مرا میفکند کثرت نطق از گفتار
تا شود ظل همای عظمت گسترده****ز خدیوان جهان حارث گیتی سالار
ظل نواب همایون نشود کم ز سرت****وز سر خلق جهان ظل تو تا روز شمار

قصیده شماره 37: دارم از گلشن ایام درین فصل بهار

دارم از گلشن ایام درین فصل بهار****آن قدر داغ که بیرون ز حسابست و شمار
اولین داغ تف آتش و بیداد سپهر****کز تر و خشک من زار برآورده دمار
داغ دیگر روش طالع کج‌رو که شود****کشتی نوحم اگر جای نیفتد به کنار
داغ دیگر نظر دوست به دشمن که از آن****دلم از رشگ فکار است و رخ از اشک نگار
داغ دیگر ستم‌اندیشی اعدا که نیند****راضی الا به هلاک من آزرده زار
داغ دیگر غم افتادگی از پا که مدام****به عصا دست و گریبانم ازو نرگس وار
داغ دیگر اسف و قر خود آن کوه گران****که شدش از سبب فقر سبک قدر و عیار
داغ دیگر سبب انگیختن از بهر طلب****که ازین شغل خسیس‌اند عزیزان همه خوار
اثری مانده ز هر داغ وزین داغ عجب****این اثر مانده که نگذاشته از من آثار
کاش صد داغ دیگر بودی و بر دل نبدی****زخم این داغ کزو جان عزیز است فکار
ای فلک این چه بهارست که از بوالعجبی****می‌نماید به من از هیات گل هیبت خار
غنچه در دیدهٔ من اخگر و گل آتش تیز****ارغوان بر سر آن شعلهٔ ریزنده شرار
لالهٔ پیراهنی آلوده به خونابهٔ داغ****چاک چون جیب شکیب من بی‌صبر و قرار
می‌نماید به نظر سایهٔ سرو و چمنم****روز پرنور چو گیسوی شب صاعقه بار
بر لب آب روان سبزه شبنم شسته****مژه اشک فشانیست به چشم من زار
نیست در گوشه باغم متمیز در گوش****بانگ زاغ و زغن و نغمهٔ قمری و هزار
کرده از سلسله جنبانی سلطان جنون****صبر و آرام و قرار از من دیوانه فرار
از ثریا به ثری برده فرو بخت نگون****مهجه رایت اقبال مرا از ادبار
از ریاض طرب آورده به دشت تعبم****چرخ غدار که بر کینه نهاده‌ست مدار
دهر مشکل که ازین پستیم آرد بیرون****دور هیهات کزین ورطه‌ام آرد به کنار
مگر از زیر و زبر کردن بنیاد غمم****قدرت خویش کند آینهٔ دهر اظهار
مریم ثانیه کز رابعهٔ چرخ اسیر****سجده خواهند کنیزان وی از استکبار
آسمان کوکبه شهزاده پریخان خانم****کاسمان راست به خاک در او استظهار
آفتابی که اگر از تتق آید بیرون****ظلمت اندر پس صد پرده گریزد به کنار
کامیابی که اگر طول بقا در خواهد****بر حیاتش کشد ایزد رقم استمرار
حفظ او گر نبود دست بدارد از هم****چون حباب این کروی قلعه روئینه حصار
حرف تانیث گر از آینه گردد منفک****نیست ممکن که برو عکس فتد زان رخسار
ز جهان راندنش از غیرت هم نامی خود****گر پری همچو بشر جلوه کند در ابصار
از نگارین صور جاریه‌های حرمش****صورتی را که کشد کلک مصور به جدار
ز اقتضای قرق عصمت او شاید اگر****روی برتابد و از شرم کند در دیوار
در ریاض حرم او که دو صد گلزار است****نکند آب و هوا تربیت نرگس زار
که مبادا فتد از هیات نرگس چشمی****به گل عارض آن شمسهٔ خورشید عذار
گر به سیمای وی از روزن جنت حوری****خفته خواب عدم را به نماید دیدار
تا نگوید که چه دیدم فلکش گرچه ز نو****بدهد جان ولی از وی بستاند گفتار
گر زمین حرمش از نظر نامحرم****روز و شب مخفی و مستور ندارد ستار
سایه زان پیکر پر نور بی‌فتد به زمین****نه به اعجاز به میراث رسول مختار
قصد ایثار ذخایر چکند در یک دم****بحر ذخار برآرد ز کف او زنهار
بهر یک تن چو کند قافلهٔ جود روان****نگسلد تا به دم صور قطارش ز قطار
عدل او چون شکند صولت سر پنجهٔ ظلم****خنده بر باز زند کبک دری در کوهسار
سایهٔ بخت سیاه از سر خصمش نرود****گر شود فی‌المثل از مرتبهٔ خورشید سوار
سروراوندی دلشاد که از مرتبه است****فرش روبندهٔ کنیزان تو را ز آنها عار
وز دل و دست تو بر دست و دل با ذلشان****بیش از آنست تفاوت که زیم بر انهار
یافت از جایزه مدحت ایشان سلمان****آن قدر رتبه که گردید سلیمان مقدار
من که سلیمان زمان توام از طبع سلیم****وز در مدح تو بر بحر و برم گوهربار
وز سخنهای قوی خلعت پر زور مدام****بختیانم به قطارند و روان در اقطار
وز جواهر کشی بار دواوین منست****حاملان را همه‌جا گرم‌تر از من بازار
با چنین قدر رفیعی که درین قصر وسیع****بر دل تنگ حسود آمده آشوب گمار
آن چنانم که اگر حال مرا عرض کند****به جناب تو خبیری به سبیل اخبار
دهی انصاف که اعجاز بود ناکردن****با چنین خاطر افکار خطا در افکار
طرفه حالی است که گر خاک مرا باد برد****از تبرک به خطا و ختن و چین و تتار
دور نبود که ز انصاف سپهر کحلی****توتیا وار عزیزش کند اندر انظار
وندرین ملک اگر راه کنم در بزمی****یا به راهی ابدالدهر نشینم چو غبار
به سخط کس نکند با من بیچاره سخن****به غلط کس نکند بر من افتاده گذار
گرچه از بی‌بدلی مرکز نه دایره‌ام****نیست دیار به من یار درین طرفه دیار
قصد کوته ملکا بلبل خوش لهجهٔ تو****محتشم نادره اندیشهٔ شیرین گفتار
دارد آزرده درونی ز وضیع و ز شریف****دارد اشفته دماغی ز صغار و ز کبار
حال خود عرض نمی‌دارد از آن رو که مباد****طبع علیا کشد از رهگذر آن آزار
یک دعا می‌کند اما و دعا این که ز غیب****فکند در دل الهام پذیرت جبار
که ز افراد بشر پیش ز فوق بشری****کیست مشغول دعایت به عشی و ابکار
وز غلامان تو آن بندهٔ بی‌همتا کیست****که مباهیست به او دور سپهر دوار
وز کدامین فدوی چاکر کار آمدنی****خواهد آمد به زبان تو ز یاد از همه کار
وز کجا نظم که خواهد به میان باقی ماند****نام نواب معلی تو تا روز شمار

قصیده شماره 38: به ساحل خواهد افتادن دگر بار

به ساحل خواهد افتادن دگر بار****دری از جنبش دریای اسرار
بنان در کشف رازی خواهد آورد****زبان کلک را دیگر به گفتار
حدیث لطف و بی‌لطفی مولی****لب تقریر خواهد کرد اظهار
چه مولی آن که در بازار معنی است****سخن را بهترین میزان و معیار
بلیغی کاندر اوصاف کمالش****به عجز خود بلاغت راست اقرار
مهین دستور اعظم رای اکبر****کز اخلاصند شاهانش پرستار
سمی نیر اوج رسالت****محمد مهرانور نور انوار
که بر روی زمینش خالق‌الارض****ز آفات زمان بادا نگهدار
به بازارش سه در برد از من ایام****یکی فرد و دو از نسبت بهم یار
چه درها گنج‌های خسروانه****ز حمل هر یکی گیتی گران بار
ولی از همت آن فرزانه گنجور****چو از من آن در را شد خریدار
دو در را ثلث یک در داد قیمت****وزین خاطر نشینم شد که این بار
در این بازار از بخت بد من****از آن سودا به غایت بود بیزار
خدا را ای صبا در گوش آصف****بگو آهسته کای دانای اسرار
شناسای دم و نطق گهر ریز****خداوند دل و دست درم بار
شنیدم از بسی مردم که داری****به مروارید و گوهر میل بسیار
و گر گاهی به دست در فروشی****به کف می‌آیدت یک در شهوار
چو باد گل‌فشان می‌ریزی از دست****زر سرخش بپا خروار خروار
بفرما کز گهرها چیست حالی****تو را در مخزن ای دریای ذخار
که می‌نازد به آنها گوش شاهان****جز آنها کت من آوردم به بازار
به تخصیص آن چنان کز بهر شهرت****بر آن نام خوشت کندم نگین‌وار
خموش ای محتشم کز بالغان است****به غایت خود ستائی ناسزاوار
درین سان سرزمینی تخم دعوی****نمی‌آرد بجز شرمندگی بار
در نظم تو را با این زبونی****بهائی داد آن رای جهاندار
که در چشم دل از صد گنج بیش است****به قیمت نه به عظم و قدر و مقدار
سراسر تحفه‌های برگزیده****علم از بی‌نظیری‌ها در انظار
اگر دیگر دری داری بیاور****کزین به نیست در عالم خریدار
شروع اندر ثنایش کن که چون او****کریمی نیست در بازار اشعار
زهی برگرد قصرت پاسبان‌وار****بسر تا روز گردان چرخ دوار
زهی اعظم وزیری کز شکوهت****وزارت راست از شاهنشهی عار
زهی گردون سریری کز سرورت****ابد سیر است چنگ زهره بر تار
تو آن مسند نشینی کایستاده****ز تعظیمت به خدمت چرخ سیار
تو آن آصف نشانی کاوفتاده****ز توصیف سلیمانی در اقطار
اگر بالفرض باشد رای امرت****برون آید چو تیغ از جلد خودمار
و گر در جنبش آید باد نهیت****بره سیل نگون ماند ز رفتار
کنی گر منع وحشت از طبایع****به شهر آیند یک سر وحش کوهسار
چراغ دین چو گردد از تو ذوالنور****بسوزد کافر صد ساله زنار
اگر جازم شود دهقان سعیت****دماند در جبل ز احجار اشجار
نیابد در پناه حفظت آسیب****حریر برگ گل از سوزن خار
و گر ماه از تو پوشد کسوت نور****شود از روز روشن‌تر شب تار
اگر یکبار خواهی رفع ظلمت****برآرد خور سر از ظلمات ناچار
گر از حکمت زنی دم در زمانت****چه عنقا و چه اکسیر و چه بیمار
اگر حیز طلب گردد جلالت****برون تازد فرس زین چار دیوار
دو عالم بر در و گوهر شود تنگ****شوی غواص چون در بحر افکار
ز گل گر پیکری سازی و در وی****دمی یک نفخه گردد مرغ طیار
جهان را سر به سر این قابلیت****نبود ای قیصر اسکندر آثار
که گرد خوب و زشتش باشد از حفظ****حفیظی چون تو گردانندهٔ پرگار
اگر کس از سر ملکت گزینی****جرون را حالیا تالار سالار
و گرنه گر بدی در بسته از تو****همهٔ انصار بی‌اعوان و انصار
چنان حفظش نمودی کز دل مور****ضمیر انورت بودی خبردار
سرای جغد هم گشت از تو معمور****چو گردیدی درین ویرانه معمار
گر از مرغان این گلشن مرا نیز****که جز شکر نمی‌ریزم ز منقار
دهی زین بیش ره در گلشن خویش****شود شکرستان این طرفه گلزار
وز اوصافت چنان عالم شود پر****که بر امسال صد حسرت برد پار
غرض کز بهر ترتیب ثنایت****من از بحر ضمیر معجز آثار
کشم در رشتهٔ فکرت لالی****ز آغاز لیالی تا به اسحار
خموش ای دل که از بسیارگوئی****دل نازک دلان می‌یابد آزار
عنان تاب از ره افکار شو هان****که شد ز اطناب پای خامهٔ افکار
به تنگ آمد ثنا از دست نطقت****دعا نوبت طلب شد دست بردار
درین سطح از پی رسم دوایر****بود تا گردش پرگار در کار
ز امرت هر که در دوران کشد سر****چو پرگارش فلک سازد نگون‌سار
بود تا ملک جسم از خسرو روح****بود تاسر بر آن اقلیم سردار
تو سردار جهان باشی و دایم****بود جای سر خصمت سر دار
به کینت هر که بر بالین نهد سر****نگردد تابه صبح حشر بیدار

قصیده شماره 39: بیماری به پای حضورم شکسته خار

بیماریی به پای حضورم شکسته خار****کز رهگذار عافیتم برده بر کنار
بر تافتست ضعف چنان دست قوتم****کز سر نهادنم به زمین هم گذشته کار
جسمم که گرد راه عیادت نقاب اوست****پامال عالمی شده چون خاک رهگذار
نیلوفر ریاض ریاضت رخ من است****از سیلی که می‌خورم از دست روزگار
هرگز ز هم نمی‌گسلد کاروان لعل****زان قطره‌ها که بر رخ من می‌شود قطار
دست فلک ز رشتهٔ تدبیر تافتن****دامان من به جیب زمین بسته استوار
تدبیر این که پیش عزیزان مصر جود****خود را نسازم از سبکیها ذلیل و خوار
واندر فضای عالم علوی به طعمه‌ای****شهباز همتم نکند پستی اختیار
با آن کزین سکون قوی لنگرم ز کوه****سنگین‌تر است کفه میزان اعتبار
غبنی است بس گرانم از این رهگذر که نیست****پایم روان به درگه نواب نامدار
سلطان کامکار محمد امین که هست****نازان به آفریدن او آفریدگار
آن قبلهٔ امم که به تنگ است سده‌اش****از اختلاط ناصیهٔ شاه و شهریار
وان قلزم کرم که کشیده ز ساحلش****تا سقف عرش بر سر هم در شاه‌وار
گشت از صلای موهبتش گوشها گران****وز حمل بار مکرمتش دوشها فکار
در کلک صنع صانع او عز شانه****هر دقتی که بوده در او گشته آشکار
دارم گمان که خالق مخلوق آفرین****کرده در آفریدنش اظهار اقتدار
عکس جمال او به جمادات اگر فتد****بر دلبری مدار نهد صورت جدار
ذرات خاک پاش شمارند اگر به فرض****مه در حساب ناید و خورشید در شمار
آهو شکاری از سگ آن نامجو مجو****کز مردمی سگان ویند آدمی شکار
امرش به سیر گوی زمین حکم اگر کند****بی دست و پا فتد بره از روی اضطرار
نهیش به روی سیل نگون دست اگر نهد****پس خم زنان رود به عقب تا به کوهسار
بر رخش گرم جوش ببین گر ندیده‌ای****کانسان ز اقتدار بود اژدها سوار
از هم بپاشد و تل خاکستری شود****بیند اگر به قهر درین نیلگون حصار
هست از برای سوختن خرمن عدو****کافی ز آتش غضبش گرمی شرار
ای مالک رقاب ملوک سخن که هست****بر مدحت تو سلسلهٔ نظم را مدار
هرکس به مدعای دگر از سحاب نظم****بر کشت دولت تو ز شعر است رشحه بار
مقصود ومدعای من اما ز مدح تو****اینست این که نام تو سلطان نامدار
زیب کلام و زینت دیوان من شود****گوش قوای مدرکه را نیز گوشوار
هر نقطه هم شود ز سوادش به هند و روم****داغ دل هزار خدیو بزرگوار
زین لاف و دعوی احسن و اولاست محتشم****خاموش گشتن و به دعا کردن اختصار
تا نام داوران به دواوین شود رقم****وز خوش کلامی شعرا یابد اشتهار
از نام آن سپهر امارت کلام من****مشهور شرق و غرب بود آفتاب‌وار

قصیده شماره 40: بر دوش حاملان فلک باد پایدار

 

بر دوش حاملان فلک باد پایدار****برجیس وار هودج بلقیس کامکار
مریم عفاف فاطمه ناموس کش سپهر****خواندست پادشاه خوانین روزگار
مخدومهٔ جهان که اگر ننهد آسمان****بر رای او مدار نیابد جهان قرار
تاج سر زمان که زمین حریم او****فرسوده شد ز ناصیهٔ شاه و شهریار
تا کار آفتاب بود سایه گستری****گسترده باد بر سر او ظل کردگار
ای شمسهٔ جهان که جهان آفرین تو را****بر هرچه اختیار کنی داده اختیار
دارم طویل عرضه‌ای اما به خدمتت****خواهم نمود عرض به عنوان اختصار
شش سال شد که راتبه من شدست هشت****در دفتر عنایت نواب نامدار
اما نداده‌ام من زار از دو سال پیش****دردسر سگان در آن جهان مدار
از بس که بوده‌ام ز عطاهاش منفعل****از بس که بوده‌ام ز کرم‌هاش شرمسار
حاصل که از تکاهل من بوده این فتور****نی از درنگ بخشش آن حاتم اشتهار
حقا که گر چنین بشدی جان گداز من****این فقر خانه سوز کزو مرد راست عار
جنبش نکردی از پی خواهش زبان من****گر آتشم زبانه زدی از دل فکار
حالا که ناامیدم ازین بخت بی‌هنر****وز لطف پروندهٔ خویشم امیدوار
آن زهرهٔ سپهر شرف گر مدد کند****گردون کند خزاین زر بر سرم نثار
تا پایهٔ سپهر بود زیر طاق عرش****بادا بنای جاه تو را پایهٔ استوار

بعدی                          قبلی

دسته بندي: شعر,دیوان‌محتشم‌کاشانی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد