فوج

اشعار .صائب تبریزی4
امروز یکشنبه 19 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

اشعار .صائب تبریزی4

اشعار صائب تبریزی4

ز اکسیر قناعت می‌شمارم نعمت الوان

ز اکسیر قناعت می‌شمارم نعمت الوان****اگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم

امیدم به بی دست و پایی است، ورنه

امیدم به بی دست و پایی است، ورنه****چه کار آید از دست و پایی که دارم؟

سپندست کز جا جهد، جا نماید

سپندست کز جا جهد، جا نماید****درین انجمن آشنایی که دارم

گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش

گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش****پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟

نگاه گرم را سر ده به جانم تا دلی دارم

نگاه گرم را سر ده به جانم تا دلی دارم****مرا دریاب ای برق بلا تا حاصلی دارم

از من خبر دوری این راه مپرسید

از من خبر دوری این راه مپرسید****چندان نفسم نیست که پیغام گذارم

جگر سنگ به نومیدی من می‌سوزد

جگر سنگ به نومیدی من می‌سوزد****آب حیوانم و از ریگ روان تشنه‌ترم

می‌کنم در کار ساحل این کهن تابوت را

می‌کنم در کار ساحل این کهن تابوت را****تا به کی سیلی درین دریای طوفانی خورم؟

تا به کی بر دل ز غیرت زخم پنهانی خورم

تا به کی بر دل ز غیرت زخم پنهانی خورم****با تو یاران می خورند و من پشیمانی خورم

چه نسبت است به مژگان مرا نمی‌دانم

چه نسبت است به مژگان مرا نمی‌دانم****که پیش چشمم و از پیش چشمها دورم

عزیزی خواری و خواری عزیزی بار می‌آورد

عزیزی خواری و خواری عزیزی بار می‌آورد****در آغوش پدر از چاه و زندان بیش می‌لرزم

کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر را

کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر را****در آغوش وصال از بیم هجران بیش می‌لرزم

نخوابیده است با کین کسی هرگز دل صافم

نخوابیده است با کین کسی هرگز دل صافم****ز بستر چون دعا از سینه‌های پاک برخیزم

ز خال گوشهٔ ابروی یار می‌ترسم

ز خال گوشهٔ ابروی یار می‌ترسم****ازین ستارهٔ دنباله دار می‌ترسم

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی‌برگی

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی‌برگی****خزان گزیده‌ام از نوبهار می‌ترسم

فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا

فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا****بعد ازین گوش بر آواز در دل باشم

چند در دایرهٔ مردم عاقل باشم

چند در دایرهٔ مردم عاقل باشم****تختهٔ مشق صد اندیشهٔ باطل باشم

چون گوهر گرامی آدم درین بساط

چون گوهر گرامی آدم درین بساط****مسجود آفرینش و مردود آتشم

هستی موهوم موج سرابی بیش نیست

هستی موهوم موج سرابی بیش نیست****به که بر لوح وجود خود خط باطل کشم

از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم

از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم****چون ترازو از دوسر دایم گرانی می‌کشم

دست و پا گم می‌کنم زان نرگس نیلوفری

دست و پا گم می‌کنم زان نرگس نیلوفری****من که عمری شد بلای آسمانی می‌کشم

دلی خالی ز غیبت در حضورم می‌توان کردن

دلی خالی ز غیبت در حضورم می‌توان کردن****نیم غمگین به سنگینی اگر مشهور شد گوشم

در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم

در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم****کز شیر، به دشنام کند دایه خموشم

ز جوی شیر کردم تلخ بر خود خواب شیرین را

ز جوی شیر کردم تلخ بر خود خواب شیرین را****خجل چون کوهکن زین بازی طفلانه خویشم

کیست جز آینه و آب درین قحط‌آباد

کیست جز آینه و آب درین قحط‌آباد****که کند گریه به روز سفر از دنبالم

در آشیان به خیال تو آنقدر ماندم

در آشیان به خیال تو آنقدر ماندم****که غنچه شدگل پرواز در پر و بالم

نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدم

نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدم****نمک پرورده عشقم، زبان ناز می‌دانم

به میزان قیامت، بیش کم، کم بیش می‌آید

به میزان قیامت، بیش کم، کم بیش می‌آید****زبان این ترازو را نمی‌دانم، نمی‌دانم

گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری

گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری****که چون خالی شدم از باده، خندیدن نمی‌دانم

ربوده است ز من اختیار، جذبهٔ بحر

ربوده است ز من اختیار، جذبهٔ بحر****عنان گسسته‌تر از رشته‌های بارانم

بیداری دولت به سبکروحی من نیست

بیداری دولت به سبکروحی من نیست****هرچند که در چشم تو چون خواب گرانم

در هر که ترا دیده، به حسرت نگرانم

در هر که ترا دیده، به حسرت نگرانم****عمری است که من زنده به جان دگرانم

نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن

نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن****چو خنده بر لب ماتم‌رسیده حیرانم

شوم به خانه مردم، نخوانده چون مهمان؟

شوم به خانه مردم، نخوانده چون مهمان؟****که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم

به عشق پاک کردم صرف عمر خود، ندانستم

به عشق پاک کردم صرف عمر خود، ندانستم****که از تردامنی با غنچه همبستر شود شبنم

بعد ایامی که گلها از سفر باز آمدند

بعد ایامی که گلها از سفر باز آمدند****چون نسیم صبحدم می‌باید از خود رفتنم

گر می‌زنم به هم کف افسوس، دور نیست

گر می‌زنم به هم کف افسوس، دور نیست****بال و پری نمانده که بر یکدگر زنم

می‌کند چرخ ستمگر به شکرخنده حساب

می‌کند چرخ ستمگر به شکرخنده حساب****لب مخمور به خمیازه اگر باز کنم

خانه‌ای از خانه آیینه دارم پاکتر

خانه‌ای از خانه آیینه دارم پاکتر****هر چه هر کس آورد با خویش مهمانش کنم

آه کز بی حاصلیها نیست در خرمن مرا

آه کز بی حاصلیها نیست در خرمن مرا****آنقدر حاصل که وقت خوشه چینی خوش کنم

رخنه در کار ز تسبیح فزون است مرا

رخنه در کار ز تسبیح فزون است مرا****چون دل خویش ز صدر راهگذر جمع کنم؟

گوشه‌ای کو، که دل از فکر سفر جمع کنم

گوشه‌ای کو، که دل از فکر سفر جمع کنم****پا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم

من که نتوانم گلیم خود برآوردن ز آب

من که نتوانم گلیم خود برآوردن ز آب****دیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم؟

دعوی گردن فرازی با اسیری چو کنم؟

دعوی گردن فرازی با اسیری چو کنم؟****در صف آزادمردان این دلیری چون کنم؟

روشندلی نمانده درین باغ و بوستان

روشندلی نمانده درین باغ و بوستان****با خود مگر چو آب روان گفتگو کنم

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟****دلم نمی‌دهد این صفحه را سیاه کنم

نیست یک جبهه واکرده درین وحشتگاه

نیست یک جبهه واکرده درین وحشتگاه****ننهم روی خود از شهر به صحرا چه کنم؟

من نه آنم که تراوش کند از من گله‌ای

من نه آنم که تراوش کند از من گله‌ای****می‌دهد خون جگر رنگ به بیرون، چه کنم؟

دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست

دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست****از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟

بر فقیران پیشدستی کردن از انصاف نیست

بر فقیران پیشدستی کردن از انصاف نیست****میوه چون در شهر شد بسیار، نوبر می‌کنم

از بس نشان دوری این ره شنیده‌ام

از بس نشان دوری این ره شنیده‌ام****انجام را تصور آغاز می‌کنم

ابرام در شکستن من اینقدر چرا؟

ابرام در شکستن من اینقدر چرا؟****آخر نه من به بال تو پرواز می‌کنم؟

خنده و جان بر لبم یکبار می‌آید چو برق

خنده و جان بر لبم یکبار می‌آید چو برق****ابر می‌گرید به حالم چون تبسم می‌کنم

می‌دهم جان در بهای حسن تا در پرده است

می‌دهم جان در بهای حسن تا در پرده است****من گل این باغ را در غنچگی بو می‌کنم

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب****خوشوقت می‌شوند حریفان ز شیونم

مرا ز سیر چمن غم، ترا نشاط رسد

مرا ز سیر چمن غم، ترا نشاط رسد****تو خنده گل و من داغ لاله می‌بینم

چو عکس چهره خود در پیاله می‌بینم

چو عکس چهره خود در پیاله می‌بینم****خزان در آینه برگ لاله می‌بینم

همان ریزند خار از ناسپاسیها به چشم من

همان ریزند خار از ناسپاسیها به چشم من****به مژگان گرچه از راه عزیزان خار می‌چینم

ز ناکامی گل از همصحبتان یار می‌چینم

ز ناکامی گل از همصحبتان یار می‌چینم****گلی کز یار باید چیدن از اغیار می‌چینم

هر مصلحت عقل، کم از کوه غمی نیست

هر مصلحت عقل، کم از کوه غمی نیست****کو رطل گرانی که سبکبار نشینم؟

درین ریاض من آن شبنم گرانجانم

درین ریاض من آن شبنم گرانجانم****که در خزان به شکر خواب نو بهار روم

فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکان

فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکان****من چسان غافل به پیری از غم فردا شوم؟

ناتمامان، چون مه نو، یاد من خواهند کرد

ناتمامان، چون مه نو، یاد من خواهند کرد****از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم

ز من کناره کند موج اگر حباب شوم

ز من کناره کند موج اگر حباب شوم****فریب من نخورد تشنه گر سراب شوم

نزدیک من میا که ز خود دور می‌شوم

نزدیک من میا که ز خود دور می‌شوم****وزبیخودی ز وصل تو مهجور می‌شوم

از دیده هرچه رفت، ز دل دور می‌شود

از دیده هرچه رفت، ز دل دور می‌شود****من پیش چشم خلق ز دل دور می‌شوم

شکایتی است که مردم ز یکدگر دارند

شکایتی است که مردم ز یکدگر دارند****حکایتی که درین روزگار می‌شنوم

چندان که درین دایره چون چشم پریدم

چندان که درین دایره چون چشم پریدم****حاصل نشد از خرمن دونان پر کاهم

به سیم قلب یوسف را نمی‌گیرند از اخوان

به سیم قلب یوسف را نمی‌گیرند از اخوان****من انصاف از خریداران درین بازار می‌خواهم

زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان

زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان****دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم

داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج

داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج****وقت شورش بر نمی‌دارند سر از پای هم

شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم

شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم****کنند دست یکی در گره گشایی هم

شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم

شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم****شکستگان جهانند مومیایی هم

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم****که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم

چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد

چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد****صد سلسله از برگ نهادند به پایم

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی****دیگران آبندو ما ریگ ته جوی توایم

از چشم زخم تو به مبادا شکسته دل

از چشم زخم تو به مبادا شکسته دل****عهدی که ما به شیشه و پیمانه بسته‌ایم

بر حواس خویش، راه آرزوها بسته‌ایم

بر حواس خویش، راه آرزوها بسته‌ایم****از علاج یک جهان بیمار فارغ گشته‌ایم

با دست رعشه دار، چو شبنم درین چمن

با دست رعشه دار، چو شبنم درین چمن****دامان آفتاب مکرر گرفته‌ایم

باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب

باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب****سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم

چون کمان و تیر، در وحشت سرای روزگار

چون کمان و تیر، در وحشت سرای روزگار****تا به هم پیوسته‌ایم از هم جدا افتاده‌ایم

ما نام خود ز صفحه دلها سترده‌ایم

ما نام خود ز صفحه دلها سترده‌ایم****در دفتر جهان، ورق باد برده‌ایم

ما توبه را به طاعت پیمانه برده‌ایم

ما توبه را به طاعت پیمانه برده‌ایم****محراب را به سجده بتخانه برده‌ایم

خمها چو فیل مست سر خود گرفته‌اند

خمها چو فیل مست سر خود گرفته‌اند****از بس که درد سر سوی میخانه برده‌ایم

از صبح پرده سوز، خدایا نگاه دار

از صبح پرده سوز، خدایا نگاه دار****این رازها که مابه دل شب سپرده‌ایم

کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیم

کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیم****همچو مژگان بر در یک خانه پا افشرده‌ایم

صلح از فلک به دیدهٔ بیدار کرده‌ایم

صلح از فلک به دیدهٔ بیدار کرده‌ایم****رو در صفا و پشت به زنگار کرده‌ایم

زیبا و زشت در نظر ما یکی شده است

زیبا و زشت در نظر ما یکی شده است****تا خویش را چو آینه هموار کرده‌ایم

گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست

گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست****ما چشم در حریم قفس باز کرده‌ایم

نومید نیستیم ز احسان نوبهار

نومید نیستیم ز احسان نوبهار****هرچند تخم سوخته در خاک کرده‌ایم

نیست طول عمر را کیفیت عرض حیات

نیست طول عمر را کیفیت عرض حیات****ما به آب تلخ، صلح از آب حیوان کرده‌ایم

عمر اگر باشد، تماشای اثر خواهید کرد

عمر اگر باشد، تماشای اثر خواهید کرد****نعرهٔ مستانه‌ای در کار گردون کرده‌ایم!

کس زبان چشم خوبان را نمی‌داند چو ما

کس زبان چشم خوبان را نمی‌داند چو ما****روزگاری این غزالان را شبانی کرده‌ایم !

گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شده‌ایم

گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شده‌ایم****چون زمین، آینهٔ حسن بهاران شده‌ایم

نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک

نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک****ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟

پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید

پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید****که سیه نامه چو شبهای گناه آمده‌ایم

نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید

نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید****تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم

ما چو سرواز راستی دامن به بار افشانده‌ایم

ما چو سرواز راستی دامن به بار افشانده‌ایم****آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشانده‌ایم

نیست غیر از بحر، چون سیلاب، ما را منزلی

نیست غیر از بحر، چون سیلاب، ما را منزلی****گرد راه از خویش در آغوش یار افشانده‌ایم

دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم

دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم****خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم

یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک

یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیک****هر که با ما خواجگی از سر گذارد، بنده‌ایم

هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ

هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ****می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم

زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته است

زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته است****ما ز نقش پا چراغ مردم آینده‌ایم

خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطن

خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطن****همچو یوسف، بی گنه در چاه و زندان بوده‌ایم

حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان

حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان****می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم

چون میوه پخته گشت، گرانی برد ز باغ

چون میوه پخته گشت، گرانی برد ز باغ****ما بار نخل چون ثمر نارسیده‌ایم

نیفشانم چو یوسف تا ز دامن گرد تهمت را

نیفشانم چو یوسف تا ز دامن گرد تهمت را****به تکلیف عزیزان من ز زندان بر نمی‌آیم

بی عزیزان، مرگ پابرجاست عمر جاودان

بی عزیزان، مرگ پابرجاست عمر جاودان****ما چو اسکندر دل از آب بقا برداشتیم

یک جبهه گشاده ندیدیم در جهان

یک جبهه گشاده ندیدیم در جهان****پوشیده بود، روی به هر در گذاشتیم

ماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتیم

ماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتیم****دور طرب به نشاهٔ دیگر گذاشتیم

هر کسی تخمی به خاک افشاند و ما دیوانگان

هر کسی تخمی به خاک افشاند و ما دیوانگان****دانه زنجیر در دامان صحرا کاشتیم

بر دانهٔ ناپخته دویدیم چو آدم

بر دانهٔ ناپخته دویدیم چو آدم****ما کار خود از روز ازل خام گرفتیم

نفسی چند که در غم گذراندن ستم است

نفسی چند که در غم گذراندن ستم است****همچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم

ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیم

ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیم****به هر چه شکر نکردیم، یاد آن کردیم

بنای خانه بدوشی بلند کردهٔ ماست

بنای خانه بدوشی بلند کردهٔ ماست****قفس نبود که ما ترک آشیان کردیم

آستین بر هر چه افشاندیم، دست ما گرفت

آستین بر هر چه افشاندیم، دست ما گرفت****رو به ما آورد، بر هر چیز پشت پا زدیم

ما سیه بختان تفاوت را قلم بر سر زدیم

ما سیه بختان تفاوت را قلم بر سر زدیم****همچو مژگان سر ز یک چاک گریبان برزدیم

نیست ممکن از پشیمانی کسی نقصان کند

نیست ممکن از پشیمانی کسی نقصان کند****شاخ گل شد دست افسوسی که ما بر سر زدیم

خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم

خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم****پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم

هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید

هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید****چار تکبیر برین نخل خزان دیده زدیم

حاصل ما ز عزیزان سفر کردهٔ خویش

حاصل ما ز عزیزان سفر کردهٔ خویش****مشت آبی است که بر آینهٔ دیده زدیم

دستش به چیدن سر ما کار تیغ کرد

دستش به چیدن سر ما کار تیغ کرد****چون گل به روی هر که درین باغ وا شدیم

کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب

کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب****سایهٔ ما بیش شد چندان که بالاتر شدیم

آسودگی کنج قفس کرد تلافی

آسودگی کنج قفس کرد تلافی****یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم

دست کوتاه ز دامان گل و پا در گل

دست کوتاه ز دامان گل و پا در گل****حال خار سر دیوار گلستان داریم

داغ عشق تو ز اندازهٔ ما افزون است

داغ عشق تو ز اندازهٔ ما افزون است****دستی از دور برین آتش سوزان داریم

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان****ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم

در تلافی، میوهٔ شیرین به دامن می‌دهیم

در تلافی، میوهٔ شیرین به دامن می‌دهیم****همچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر می‌خوریم

دست کرم ز رشتهٔ تسبیح برده‌ایم

دست کرم ز رشتهٔ تسبیح برده‌ایم****روزی نمی‌رود که به صد دل نمی‌رسیم

نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام

نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام****از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم

منعان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند

منعان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند****ما به جای سفره، خجلت پیش مهمان می‌کشیم!

یوسف به زر قلب فروشان دگرانند

یوسف به زر قلب فروشان دگرانند****ما وقت خوش خود به دو عالم نفروشیم

عنان گسسته‌تر از سیل در بیابانیم

عنان گسسته‌تر از سیل در بیابانیم****به هر طرف که قضا می‌کشد شتابانیم

نظر به عالم بالاست ما ضعیفان را

نظر به عالم بالاست ما ضعیفان را****نهال بادیه و سبزهٔ بیابانیم

چه فتاده است بر آییم چو یوسف از چاه؟

چه فتاده است بر آییم چو یوسف از چاه؟****ما که خود را به زر قلب گران می‌دانیم

چیده‌ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو

چیده‌ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو****هر که از ما گذرد آب روان می‌دانیم

دارم عقیق صبر به زیر زبان خویش

دارم عقیق صبر به زیر زبان خویش****مانند خضر، تشنهٔ آب بقا نیم

دیوانه‌ام ولیک بغیر از دو زلف یار

دیوانه‌ام ولیک بغیر از دو زلف یار****دیگر به هیچ سلسله‌ای آشنا نیم

چون صبح، خنده با جگر چاک می‌زنیم

چون صبح، خنده با جگر چاک می‌زنیم****در موج خیز خون، نفس پاک می‌زنیم

بیاض گردن او گر به دست ما افتد

بیاض گردن او گر به دست ما افتد****چه بوسه‌های گلوسوز انتخاب کنیم!

دشمن خانگی آدم خاکی است زمین

دشمن خانگی آدم خاکی است زمین****خانهٔ دشمن خود را ز چه آباد کنیم؟

پیش ازان کز یکدگر ریزیم چون قصر حباب

پیش ازان کز یکدگر ریزیم چون قصر حباب****خیز تا چون موجهٔ دریا وداع هم کنیم

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات****از عیشهای رفته دلی شاد می‌کنیم

خضر با عمر ابد پوشیده جولان می‌کند

خضر با عمر ابد پوشیده جولان می‌کند****ما به این ده روزه عمر اظهار هستی می‌کنیم

طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان

طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان****گر نماز از ما نمی‌آید، وضویی می‌کنیم

آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلق

آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلق****در سنگ گریزم، بتوان یافت به بویم

آن طفل یتیمم که شکسته است سبویم

آن طفل یتیمم که شکسته است سبویم****از آب، همین گریهٔ تلخی است به جویم

وفا و مردمی از روزگار دارم چشم

وفا و مردمی از روزگار دارم چشم****ببین ز ساده‌دلیها چه از که می‌جویم

دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند

دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند****ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم

سرما در قدم دار فنا افتاده است

سرما در قدم دار فنا افتاده است****ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم

ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم

ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم****یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم

همان از طاعت من بوی کیفیت نمی‌آید

همان از طاعت من بوی کیفیت نمی‌آید****اگر سجادهٔ خود در می گلفام می‌شویم

ما را گزیده است ز بس تلخی خمار

ما را گزیده است ز بس تلخی خمار****از ترس، بوسه بر لب میگون نمی‌دهیم!

ن

 

سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد

سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد****عمر سبک عنان را، صرف مدام گردان

کار جهان تمامی، هرگز نمی‌پذیرد

کار جهان تمامی، هرگز نمی‌پذیرد****پیش از تمامی عمر، خود را تمام گردان

زان چهرهٔ عرقناک، زنهار بر حذر باش

زان چهرهٔ عرقناک، زنهار بر حذر باش****سیلاب عقل و هوش است، این قطره‌های باران

ایام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت

ایام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت****کاین آب برنگردد، دیگر به جویباران

همیشه داغ دل دردمند من تازه است

همیشه داغ دل دردمند من تازه است****که شب خموش نگردد چراغ بیماران

دو چشم شوخ تو با یکدیگر نمی‌سازند

دو چشم شوخ تو با یکدیگر نمی‌سازند****که در خرابی هم یکدلند میخواران

خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد

خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد****چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟

گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب

گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب****دست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان

گر به بیداری غرور حسن مانع می‌شود

گر به بیداری غرور حسن مانع می‌شود****می‌توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان

پیش ازین، بر رفتگان افسوس می‌خوردند خلق

پیش ازین، بر رفتگان افسوس می‌خوردند خلق****می‌خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان

نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختن

نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختن****برگریزان مکافات است دندان ریختن!

سال‌ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار

سال‌ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار****مدتی هم اشک می‌باید به دامان ریختن

چو گل با روی خندان صرف کن گر خرده‌ای داری

چو گل با روی خندان صرف کن گر خرده‌ای داری****که دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستن

هیچ همدردی نمی‌یابم سزای خویشتن

هیچ همدردی نمی‌یابم سزای خویشتن****می‌نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن

این چنین زیر و زبر عالم نمی‌ماند مدام

این چنین زیر و زبر عالم نمی‌ماند مدام****می‌نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن

بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم

بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم****می‌بایدم اکنون ز لب جام گرفتن

چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرت

چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرت****بارست به من عبرت از ایام گرفتن!

ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف خریداران

ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف خریداران****گوارا کرد بر من چاه را، از قیمت افتادن

از دست نوازش تپش دل نشود کم

از دست نوازش تپش دل نشود کم****ساکن نشود زلزله از پای فشردن

خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما

خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما****چه از ما می‌توان بردن، چه با ما می‌توان کردن؟

گریزد لشکر خواب گران از قطرهٔ آبی

گریزد لشکر خواب گران از قطرهٔ آبی****به یک پیمانه از سر عقل را وا می‌توان کردن

نمانده از شب آن زلف گر چه پاسی بیش

نمانده از شب آن زلف گر چه پاسی بیش****هنوز درد دل آغاز می‌توان کردن

گرفتم این که نظر باز می‌توان کردن

گرفتم این که نظر باز می‌توان کردن****به بال چشم، چه پرواز می‌توان کردن؟

جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون

جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون****خنده در هنگامهٔ ماتم نمی‌باید زدن

قسمت خود بین نمی‌گردد زلال زندگی

قسمت خود بین نمی‌گردد زلال زندگی****ای سکندر، سنگ بر آیینه می‌باید زدن

زین بیابان می‌برم خود را برون چون گردباد

زین بیابان می‌برم خود را برون چون گردباد****بیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن

چون سیاهی شد ز مو، هشیار می‌باید شدن

چون سیاهی شد ز مو، هشیار می‌باید شدن****صبح چون روشن شود بیدار می‌باید شدن

داشتم چون سرو از آزادگی امیدها

داشتم چون سرو از آزادگی امیدها****من چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن؟

هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبه‌ای

هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبه‌ای****نیست غیر از زود رفتن، عذر بیجا آمدن

دلم ز کنج قفس تا گرفت، دانستم

دلم ز کنج قفس تا گرفت، دانستم****که در بهشت مکرر نمی‌توان بودن

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن****به روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن

کنون که شیشهٔ می‌مالک الرقاب شده است

کنون که شیشهٔ می‌مالک الرقاب شده است****ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن

نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه

نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه****سرزمینی که زمین‌گیر توان گردیدن

در عشق پیش بینی، سنگ ره وصال است

در عشق پیش بینی، سنگ ره وصال است****شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن

بیستون را الم مردن فرهاد گداخت

بیستون را الم مردن فرهاد گداخت****سنگ را آب کند داغ عزیزان دیدن

ندارم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویم

ندارم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویم****ز سنگ خاره می‌باید مرا آدم تراشیدن

جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار

جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار****که در بهشت حلال است باده نوشیدن

چه می‌پرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟

چه می‌پرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟****که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم مالیدن

انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذاب

انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذاب****چینی که حق زلف بود بر جبین مزن

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن****زنهار بر چراغ سحر آستین مزن

ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی

ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی****چنان شود که چراغ پدر کند روشن

ز عمر، قسمت ما نیست جز زمان وداع

ز عمر، قسمت ما نیست جز زمان وداع****چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن

درین دو هفته که ابر بهار در گذرست

درین دو هفته که ابر بهار در گذرست****تو نیز دامن امید چون صدف واکن

دل را به آتش نفس گرم آب کن

دل را به آتش نفس گرم آب کن****ای غافل از خزان، گل خود را گلاب کن

از زخم سنگ نیست در بسته را گزیر

از زخم سنگ نیست در بسته را گزیر****روی گشاده را سپر حادثات کن

از آب زندگی به شراب التفات کن

از آب زندگی به شراب التفات کن****از طول عمر، صلح به عرض حیات کن

فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان

فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان****به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!

این راه دور، بیش ز یک نعره‌وار نیست

این راه دور، بیش ز یک نعره‌وار نیست****ای کمتر از سپند، صدایی بلند کن

هر چند ز ما هیچکسان کار نیاید

هر چند ز ما هیچکسان کار نیاید****کاری که به همت رود از پیش، خبر کن

به خاکمال حوادث بساز زیر فلک

به خاکمال حوادث بساز زیر فلک****به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن

منمای به کوته نظران چهرهٔ خود را

منمای به کوته نظران چهرهٔ خود را****از آه من ای آینه رخسار حذر کن

عمر عزیز را به می‌ناب صرف کن

عمر عزیز را به می‌ناب صرف کن****این آب را به لالهٔ سیراب صرف کن

سر جوش عمر را گذراندی به درد می

سر جوش عمر را گذراندی به درد می****درد حیات را به می ناب صرف کن

هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است

هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است****فصل شکوفه را به می‌ناب صرف کن

سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن

سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن****گر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن

قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است

قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است****خلوت آیینه را هم جلوه‌گاه خود مکن

به استخاره اگر توبه کرده‌ای زاهد

به استخاره اگر توبه کرده‌ای زاهد****به استخاره دگر زینهار کار مکن

ز باده توبه در ایام نوبهار مکن

ز باده توبه در ایام نوبهار مکن****به اختیار پشیمانی اختیار مکن

در قلزمی که ابر کرم موج می‌زند

در قلزمی که ابر کرم موج می‌زند****اندیشه چون حباب ز دامان‌تر مکن

از خود برون نرفته هوای سفر مکن

از خود برون نرفته هوای سفر مکن****این راه را به پای زمین گیر سر مکن

ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن

ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن****حشر خواب آلودگان از نعرهٔ مستانه کن

می‌رود فیض صبوح از دست، تا دم می‌زنی

می‌رود فیض صبوح از دست، تا دم می‌زنی****پیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن

از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود

از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود****زین صدای آب، سنگین‌تر شد آخر خواب من

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید****پردهٔ دیگر شد از غفلت برای خواب من

نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟

نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟****که می‌آید برون از سنگ و از آهن رقیب من!

یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من

یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من****با هیچ قفل، راست نیامد کلید من

مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا

مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا****من همان ذوقم که می‌یابند از گفتار من

به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار من

به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار من****به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من

در حسرت یک مصرع پرواز بلندست

در حسرت یک مصرع پرواز بلندست****مجموعهٔ برهم زدهٔ بال و پر من

گفتم از پیری شود بند علایق سست‌تر

گفتم از پیری شود بند علایق سست‌تر****قامت خم حقله‌ای افزود بر زنجیر من

یک دل غمگین، جهانی را مکدر می‌کند

یک دل غمگین، جهانی را مکدر می‌کند****باغ را در بسته دارد غنچهٔ دلگیر من

با خرابیهای ظاهر، دلنشین افتاده‌ام

با خرابیهای ظاهر، دلنشین افتاده‌ام****سیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من

جوانی برد با خود آنچه می‌آمد به کار از من

جوانی برد با خود آنچه می‌آمد به کار از من****خس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من

بجز کسب هوا از من دگر کاری نمی‌آید

بجز کسب هوا از من دگر کاری نمی‌آید****درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من

به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم

به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم****چو آید گردن مینا به کف، مالک رقابم من

دیدهٔ بیدار انجم محو شد در خواب روز

دیدهٔ بیدار انجم محو شد در خواب روز****همچنان در پردهٔ غیب است خواب چشم من

اندیشه از شکست ندارم، که همچو موج

اندیشه از شکست ندارم، که همچو موج****افزوده می‌شود ز شکستن سپاه من

کشاکش رگ جان من اختیاری نیست

کشاکش رگ جان من اختیاری نیست****چو موج، در کف دریا بود اراده من

بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده‌ام

بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده‌ام****آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!

با کمال ناگواریها گوارا کرده است

با کمال ناگواریها گوارا کرده است****محنت امروز را اندیشهٔ فردای من

خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم

خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم****داغ است عشق از دل بی آرزوی من

گردون سفله لقمهٔ روزی حساب کرد

گردون سفله لقمهٔ روزی حساب کرد****هر گریه‌ای که گشت گره در گلوی من

بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد

بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد****می‌شناسد بستر بیگانه را پهلوی من

به نسیمی ز هم اوراق دلم می‌ریزد

به نسیمی ز هم اوراق دلم می‌ریزد****به تامل گذر از نخل خزان دیدهٔ من

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا****که بی‌تلاش به چنگ آمده است شیشهٔ من

خراب حالی ازین بیشتر نمی‌باشد

خراب حالی ازین بیشتر نمی‌باشد****که جغد خانه جدا می‌کند ز خانهٔ من

عاقبت پیر خرابات ز بی‌پروایی

عاقبت پیر خرابات ز بی‌پروایی****ریخت پیش بط می سبحهٔ صد دانهٔ من

ز گریه‌ای که مرا در گلو گره گردد

ز گریه‌ای که مرا در گلو گره گردد****سپهر سفله کند کم ز آب و دانهٔ من

من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات

من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات****خشکتر می‌شود از می‌لب پیمانهٔ من

می‌شود نخل برومند سبکبار از سنگ

می‌شود نخل برومند سبکبار از سنگ****سخن سخت، گران نیست به دیوانهٔ من

رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا

رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا****با میهمان ز خانه صفا می‌رود برون

یک ساعت است گرمی هنگامهٔ هوس

یک ساعت است گرمی هنگامهٔ هوس****زود از سر حباب هوا می‌رود برون

هر تمنایی که پختم زیر گردون، خام شد

هر تمنایی که پختم زیر گردون، خام شد****زین تنور سرد هیهات است نان آید برون

دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست

دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست****از زمین ما به ناخن آب می‌آید برون

غم ز محنت خانهٔ من شاد می‌آید برون

غم ز محنت خانهٔ من شاد می‌آید برون****سیل از ویرانه‌ام آباد می‌آید برون

هر کجا تدبیر می‌چیند بساط مصلحت

هر کجا تدبیر می‌چیند بساط مصلحت****از کمین بازیچهٔ تقدیر می‌آید برون

از حوادث هر که را سنگی به مینا می‌خورد

از حوادث هر که را سنگی به مینا می‌خورد****از دل خونگرم ما آواز می‌آید برون

چون نظر بر حاصل عمر عزیزان می‌کنم

چون نظر بر حاصل عمر عزیزان می‌کنم****از دل بی‌حاصلم صد آه می‌آید برون

نالهٔ ناقوس دارد هر سر مو بر تنم

نالهٔ ناقوس دارد هر سر مو بر تنم****این سزای آن که از بتخانه می‌آید برون

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون****دست خالی نتوان رفت ز گلزار برون

مرا هر کس که بیرون می‌کشد از گوشهٔ خلوت

مرا هر کس که بیرون می‌کشد از گوشهٔ خلوت****ستمکاری است کز آغوش یارم می‌کشد بیرون

زنده شد عالمی از خندهٔ جان پرور او

زنده شد عالمی از خندهٔ جان پرور او****که گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟

بر سیه بختی ارباب سخن می‌گرید

بر سیه بختی ارباب سخن می‌گرید****ناله‌ای کز دل چاک قلم آید بیرون

نشاهٔ بادهٔ گلرنگ به تخت است مدام

نشاهٔ بادهٔ گلرنگ به تخت است مدام****دولت از سلسلهٔ تاک نیاید بیرون

گر بداند که چه شورست درین عالم خاک

گر بداند که چه شورست درین عالم خاک****کشتی از بحر خطرناک نیاید بیرون

آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم

آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم****که به صد گریهٔ مستانه نیاید بیرون

هر که داند که خبرها همه در بیخبری است

هر که داند که خبرها همه در بیخبری است****هرگز از گوشهٔ میخانه نیاید بیرون

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است****که طفل گریه کنان آید از عدم بیرون

کسی که می‌نهد از حد خود قدم بیرون

کسی که می‌نهد از حد خود قدم بیرون****کبوتری است که می‌آید از حرم بیرون

ز آسمان کهنسال چشم جود مدار

 

ز آسمان کهنسال چشم جود مدار****نمی‌دهد، چو سبو کهنه گشت، نم بیرون

بعدی                           قبلی

دسته بندي: شعر,صائب تبریزی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد