close
دانلود آهنگ جدید
دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی_غزلیات

فوج

دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی_غزلیات
امروز جمعه 27 دی 1398
تبليغات تبليغات

دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی_غزلیات150تا400

دیوان اشعار افضل‌الدین خاقانی_غزلیات150تا400

غزل شماره 151: روی تو را در رکاب شمس و قمر می‌رود


حاصل خاقانی است دفتر غمهای تو****زان چون قلم بر درت راه به سر می‌رود

غزل شماره 152: دل سکهٔ عشق می نگرداند

دل سکهٔ عشق می نگرداند****جان خطبهٔ عافیت نمی‌خواند
یک رشتهٔ جان به صد گره دارم****صبرش گرهی گشاد نتواند
گفتی به مغان رو و به می بنشین****کاین آتش غم جز آب ننشاند
رفتم به مغان و هم ندیدم کس****کو آب طرب به جوی دل راند
ساقی دیدم که جرعه بر آتش****می‌ریزد و خاک تشنه می‌ماند
بر آتش ریزد آب خضر آوخ****من خاک و اسیر باد و او داند
چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت****کو جرعه چرا بر آتش افشاند
دل ماند ز ساقیم غلط گفتم****آن دل که نماند ازو کجا ماند
هان چشم من است ساقی و اشکم****درد است و رخم سفال را ماند
جز ساقی و دردی سفال و می****از ششدر غم مرا که برهاند
ای پیر مغان دل شما مرغان****آمد شد ما دگر نرنجاند
خمار شما ندارد آن رطلی****کو عقل مرا تمام بستاند
کهسار شما نیارد آن سیلی****کو سنگ مرا ز جا بگرداند
خاقانی نخل عشق شد تازه****کو دست طلب که نخل جنباند

غزل شماره 153: تا مرا عشق یار غار افتاد

تا مرا عشق یار غار افتاد****پای من در دهان مار افتاد
چکنم چون ز گلستان امید****دیده‌ام را نصیب خار افتاد
کشتی صبر من چو از غرقاب****نتوانست بر کنار افتاد
سود نکند نصیحتم که مرا****این مصیبت هزار بار افتاد
گفتی از صبر ساز دست آویز****که تو را عشق پایدار افتاد
بی‌من است این سخن تو دانی و دل****که تو را با من این قرار افتاد
رفت در شهر، آب خاقانی****کار با لطف کردگار افتاد

غزل شماره 154: دلبر آن به که کسش نشناسد

دلبر آن به که کسش نشناسد****نوبر آن به که خسش نشناسد
ماه سی روزه به از چارده شب****که نه سگ نه عسسش نشناسد
مست به عاشق و پوشیده چنانک****کس خمار هوسش نشناسد
دل هم از درد به جانی به از آنک****هر طبیبی مجسش نشناسد
بخ‌بخ آن بختی سرمست که کس****های و هوی جرسش نشناسد
کو سواری که شود کشتهٔ عشق****عقل داغ فرسش نشناسد
عاشق از روی شناسی به بلاست****خرم آن کس که کسش نشناسد
عشق را مرغ هوائی باید****کاین هوا گون قفسش نشناسد
استخوانی طلبد جان همای****که به صحرا مگسش نشناسد
آسمان هرچه بزاید بکشد****زانکه فریاد رسش نشناسد
روستم بین که به خون ریز پسر****کند آهنگ و پسش نشناسد
خوش نفس دارد خاقانی لیک****چرخ، قدر نفسش نشناسد

غزل شماره 155: نقش تو خیال برنتابد

نقش تو خیال برنتابد****حسن تو زوال برنتابد
چون روی تو بی‌نقاب گردد****آفاق جمال برنتابد
از غایت نور عارض تو****آئینه خیال برنتابد
گر بوس تو را کنند قیمت****یک عالم مال برنتابد
منمای مرا جمال ازیراک****دیوانه هلال برنتابد
از بوسه سخن نرانم ایرا****طبع تو محال برنتابد
جان بر تو کنم نثار نی‌نی****صراف سفال برنتابد
خاقانی را مکش چو کشتی****می‌دان که وبال برنتابد

غزل شماره 156: روی تو چون نوبهار جلوه‌گری می‌کند

روی تو چون نوبهار جلوه‌گری می‌کند****زلف تو چون روزگار پرده‌دری می‌کند
والله اگر سامری کرد به عمری از آنک****چشم تو از سحرها ماحضری می‌کند
مفلسی من تو را از بر من می‌برد****سرکشی تو مرا از تو بری می‌کند
گر بکشم که گهی زلف دراز تو را****طرهٔ طرار تو طیره‌گری می‌کند
راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است****لیک بدان نیست او جمله بری می‌کند
عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق****می‌نشناسد حریف خیره سری می‌کند
عشوه‌گری می‌کند لعل تو و طرفه آنک****عقل چو خاقانیی عشوه خری می‌کند

غزل شماره 157: زین وجودت به جان خلاص دهند

زین وجودت به جان خلاص دهند****بازت از نو وجود خاص دهند
بکشند اولت به یک دم صور****وز دم دیگرت قصاص دهند
ز آتشین پل چو تشنه در گذری****آبت از چشمهٔ خواص دهند
مهره از باز پس بگرداند****از پسین ششدرت خلاص دهند
نام خاقانی از تو محو کنند****به بهین نامت اختصاص دهند

غزل شماره 158: روزم به نیابت شب آمد

روزم به نیابت شب آمد****جام به زیارت لب آمد
از بس که شنید یاربم چرخ****از یارب من به یارب آمد
عشق آمد و جام جام درداد****زان می که خلاف مذهب آمد
هر بار به جرعه مست گشتم****این بار قدح لبالب آمد
کاری نه به قدر همت افتاد****راهی نه به پای مرکب آمد
رفتم به درش رقیب من گفت****کاین شیفته بر چه موجب آمد
همسایه شنید آه من گفت****خاقانی را مگر تب آمد

غزل شماره 159: ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند****مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش****کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت****ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او****آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند
آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید****ای عفی‌الله خود نصیب من کله‌واری نماند
واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید****ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن****خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

غزل شماره 160: ز خوبان جز جفاکاری نیاید

ز خوبان جز جفاکاری نیاید****ز بدعهدان وفاداری نیاید
ز ایام و ز هرک ایام پرورد****به نسبت جز جفاکاری نیاید
ز خوبان هرکه را بیش آزمائی****ازو جز زشت کرداری نیاید
ز نیکان گر بدی جوئی توان یافت****ز بد گر نیکی انگاری نیاید
ز می سرکه توان کردن ولیکن****ز سرکه می طمع داری نیاید
دلا یاری مجوی از یار بدعهد****کزان خون‌خواره غم‌خواری نیاید
پری را ماند آن بی‌شرم اگرنه****ز مردم مردم‌آزاری نیاید
به ناله یار خاقانی شو ای دل****که از یاران تو را یاری نیاید
چه سود از ناله کاندر چشم بختت****ز نفخ صور بیداری نیاید
تو یاری از حریفان تا نجوئی****کز ایشان خود بجز ماری نیاید

غزل شماره 161: خار غم تو گل طرب دارد

خار غم تو گل طرب دارد****دل در پی تو سر طلب دارد
مه حلقه به گوش تو نمی‌زیبد****ور حلقه به گوش تو لقب دارد
وصل تو و زحمت رقیبانت****نخلی است که خار با رطب دارد
می‌سوز مرا که خام کس باشد****کز آتش سوختن عجب دارد
هر کو ز حدیث درد من گوید****این عذر نهد که خواجه تب دارد
وآن کس که به تو رسد مرا گوید****کو مهر تب تو بر دو لب دارد
بس تاریک است روز خاقانی****مانا که ز زلف تو نسب دارد

غزل شماره 162: زهر با یاد تو شکر گردد

زهر با یاد تو شکر گردد****شام با روی تو سحر گردد
درد عشق تو بوالعجب دردی است****که چو درمان کنم بتر گردد
نتواند نشاند درد دلم****گر صفاهان به گل‌شکر گردد
می‌کشم رطل عشق تا بغداد****هم کشم گر ز سر بدر گردد
بر تو تا زنده‌ام دگر نکنم****گرچه کار جهان دگر گردد
برنگردم من از تو تا عمر است****آن ندانم که عمر بر گردد
خاک روبی است بنده خاقانی****کز قبول تو نامور گردد
بنده خاقانی از تو سرور گشت****بس نماند که تاجور گردد

غزل شماره 163: عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد****احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود****آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد****از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد****از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی****روزم همه تاریک بر امید مگر شد
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم****تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
هان ای دل خاقانی خرسند همی باش****بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

غزل شماره 164: آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خورد

آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خورد****و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
شادی به روی آنکه به روی تو جام می****از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
بر درگه تو ناله کسی را رسد که او****چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان****از دست روزگار دوال ستم خورد
عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد****گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
زلف تو کافری است که هر دم به تازگی****خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست****او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

غزل شماره 165: آنچه تو کردی بتا نه شرط وفا بود

آنچه تو کردی بتا نه شرط وفا بود****غایت بیداد بود و عین جفا بود
قول تو دانی چه بود دام فسون بود****عهد تو دانی چه بود باد هوا بود
مهر بریدن ز یار مذهب ما نیست****لیک چنین هم طریق و رسم تو را بود
از تو و بیداد تو ننالم کاول****دل به تو من داده‌ام گناه مرا بود
ای دل خاقانی از گذشته مکن یاد****عاقبت این است آنچه رفت بلا بود

غزل شماره 166: رخ به زلف سیاه می‌پوشد

رخ به زلف سیاه می‌پوشد****طره زیر کلاه می‌پوشد
عارض او خلیفهٔ حسن است****از پی آن سیاه می‌پوشد
یوسفان را به چاه می‌فکند****وز جفا روی چاه می‌پوشد
بر در او ز های و هوی بتان****نالهٔ داد خواه می‌پوشد
آهوان را به سبزه می‌خواند****دام زیر گیاه می‌پوشد
حال خاقانی ارچه می‌داند****آب خود زیر کاه می‌پوشد

غزل شماره 167: آواز حسنت ای جان هفت آسمان بگیرد

آواز حسنت ای جان هفت آسمان بگیرد****سلطان عشقت ای مه هر دو جهان بگیرد
زلف تو گر به عادت خود را کمند سازد****مرغ از هوا درآرد، مه ز آسمان بگیرد
ماهی است عارض تو کاندر سپهر خوبی****چون از افق برآید آفاق جان بگیرد
در پای غم فکنده است هجر تو عالمی را****زنهار وصل را گو تا دستشان بگیرد
وصلت به کار ایشان دست از میان برآرد****گر هجر تو به زودی پای از میان بگیرد
گرخوش خوئی نداری خاقانی آن نداند****داند که خوش نگاری این را به آن بگیرد

غزل شماره 168: آنچه عشق دوست با من می‌کند

آنچه عشق دوست با من می‌کند****والله ار دشمن به دشمن می‌کند
خرمن ایام من با داغ اوست****او به آتش قصد خرمن می‌کند
این دل سرگشته همچون لولیان****باز دیگر جای مسکن می‌کند
همچو مرغی از بر من می‌پرد****نزد بدعهدی نشیمن می‌کند
می‌برد با گرگ در صحرا گله****با شبان در خانه شیون می‌کند
پیش من از عشق بر سر می‌زند****در پی اندر پی، پی من می‌کند
آه از این دل کز سر گردن‌کشی****خود خاقانی به گردن می‌کند

غزل شماره 169: مرد که با عشق دست در کمر آید

مرد که با عشق دست در کمر آید****گر همه رستم بود ز پای درآید
ورزش عشق بتان چو پردهٔ غیب است****هر دم ازو بازویی دگر بدر آید
نیست به عالم تنی که محرم عشق است****گر به وفا ذم کنیش کارگر آید
از پس عمری اگر یکی به من افتد****آن بود آن کز همه جهان به سر آید
طفل گزین یار تا طفیل نباشی****کانکه دگر دید با تو هم دگر آید
فتنه شدن بر گیاه خشک نه مردی است****خاصه به وقتی که تازه گل به برآید
هر که به معشوق سال‌خورده دهد دل****چون دل خاقانی از مراد برآید

غزل شماره 170: عشق تو اندر دلم شاخ کنون می‌زند

عشق تو اندر دلم شاخ کنون می‌زند****وز دل من صبر را بیخ کنون می‌کند
از سر میدان دل حمله همی آورد****بر در ایوان جان مرد همی افکند
عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است****و آمده تا هوش را خانه فروشی زند
دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد****خوی تو نیز از جفا یاری او می‌کند
با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک****هست در ستم که پیش پای بره نشکند

غزل شماره 171: نی دست من به شاخ وصال تو بر رسید

نی دست من به شاخ وصال تو بر رسید****نی و هم من به وصف جمال تو در رسید
این چشم شور بخت تو را دید یک نظر****چندین هزار فتنه ازان یک نظر رسید
عمری است کز تو دورم و زان دل شکسته‌ام****نی از توام سلام و نه از دل خبر رسید
از دست آنکه دست به وصلت نمی‌رسد****جانم ز لب گذشت و به بالای سر رسید
هر تیر کز گشاد ملامت برون پرید****بی‌آگهی سینه مرا بر جگر رسید
با این همه به یک نظر از دور قانعم****چو روزی از قضا و قدر این قدر رسید
دوری گزیدن از در تو دل نمی‌دهد****خاقانی این خبر ز دل خویش بر رسید

غزل شماره 172: این عشق آتشینم دود از جهان برآرد

این عشق آتشینم دود از جهان برآرد****وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت****واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد****آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی****از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد
در زلف تو فروشد کار دل جهانی****لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه****تا وصل بی‌تکلف دست از میان برآرد
خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را****تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

غزل شماره 173: دلم ز هوای تو بر نمی‌گردد

دلم ز هوای تو بر نمی‌گردد****هوای تو ز دلم زاستر نمی‌گردد
بدل مجوی که بر تو بدل نمی‌جویم****دگر مشو که غم تو دگر نمی‌گردد
اثر نماند ز من در غم تو این عجب است****که در دل تو ازین غم اثر نمی‌گردد
بد است کار من از فرقت تو وین بد را****هزار شکر کنم چون بتر نمی‌گردد
به زر شدی همه کارم ز وصل تو چون زر****ز بی‌زری است که کارم چو زر نمی‌گردد
مرا ز بخت خود است این و خود عجب دارم****اگر جهان به چنین بخت برنمی‌گردد
اگرچه آب فراقت ز فرق من بگذشت****دلم خوش است که کعب تو تر نمی‌گردد
کدام روز که پیش در تو خاقانی****شهیدوار به خونابه در نمی‌گردد

غزل شماره 174: صبح چون جیب آسمان بگشاد

صبح چون جیب آسمان بگشاد****هاتف صبح‌دم زبان بگشاد
پر فرو کوفت مرغ صبح‌دمی****دم او خواب پاسبان بگشاد
نفس عاشقان و نالهٔ کوس****نفخهٔ صور در دهان بگشاد
چشمهٔ دل فسرده بود مرا****ز آتش صبح درزمان بگشاد
دل من بی‌میانجی از پی صبح****کیسه‌ها داشت از میان بگشاد
صبح بی‌منت از برای دلم****نافه‌ها داشت رایگان بگشاد
ریزش ابر صبحگاهی دید****طبع من چون صدف دهان بگشاد
دعوت عاشقانه می‌کردم****بخت درهای آسمان بگشاد
الصبوح الصبوح می‌گفتم****عشق خم‌خانهٔ روان بگشاد
الرفیق الرفیق می‌راندم****رصد غیب راه جان بگشاد
شاهد دل درآمد از در من****بند لعل از شکرستان بگشاد
گه به لب‌ها ز آتش جگرم****آب حیوان به امتحان بگشاد
گه به دندان ز رشتهٔ جانم****گرهٔ غم یکان یکان بگشاد
گفت خاقانیا تو ز آن منی****این بگفت، آفتاب ران بگشاد

غزل شماره 175: آن دم که صبح بینش من بال برگشاد

آن دم که صبح بینش من بال برگشاد****آن مرغ صبح‌گاه دلم تیز پر گشاد
دولت نعم صباح کن نو عروس‌وار****هر هفت کرده بر دل من هشت در گشاد
وان پیر کو خلیفه کتاب دل من است****چون صبح دید سر به مناجات برگشاد
مرغی که نامه آور صبح سعادت است****هر نامه‌ای را که داشت به منقار سر گشاد
پیکی که او مبشر درگاه دولت است****در بارگاه سینهٔ من رهگذر گشاد
هر پنجره که تنگترش دید رخنه کرد****هر روزنی که بسته‌ترش یافت برگشاد
آمد ندای عشق که خاقانی الصبوح****کز صبح بینش تو فتوحی دگر گشاد
بی‌سیم و زر بشو تو و با سیم‌بر بساز****کز بهر تو صبوح دوصد کیسه زرگشاد

غزل شماره 176: زان بخششی که بر در عالم شد

زان بخششی که بر در عالم شد****انده نصیب گوهر آدم شد
یارب چه نطفه بود نمی‌دانم****کز وی زمانه حاملهٔ غم شد
لطف از مزاج دهر بشد گوئی****ای مرد لطف چه که وفا هم شد
زیر سپهر کیست نمی‌دانم****کز گردش سپهر مسلم شد
درهم شده است کارم و در گیتی****کار که دیده‌ای که فراهم شد
ایزد نیافرید هنوز آن دل****کاندر جهان درآمد و خرم شد
زین چرخ عمر خوار سیه کاسه****در کام دل نواله همه سم شد
زخمی رسید بر دل خاقانی****کاوقات او هزینهٔ مرهم شد

غزل شماره 177: آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود****زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
بودند بسی سوختگان گرد در او****لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان****بر صورت من راست چو خورشید سما بود
بر چشم من آن ماه جهان‌سوز رقم بود****بر عشق وی این آه جهان‌سوز گوا بود
از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود****از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش****چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
هر نعت که در وصف مثالش بشنودم****با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش****کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود
من بودم و او و صفت حال من و او****صاحب خبران صبح‌دم و باد صبا بود
تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش****پروانه‌ای اندر حرم شمع صفا بود
آواز ز عشاق برآمد که فلان شب****معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

غزل شماره 178: عافیت کس نشان دهد؟ ندهد

عافیت کس نشان دهد؟ ندهد****وز بلا کس امان دهد؟ ندهد
یک نفس تا که یک نفس بزنم****روزگارم زمان دهد؟ ندهد
در دلم غصه‌ای گره گیر است****چرخ تسکین آن دهد؟ ندهد
کس برای گره گشادن دل****غم‌گساری نشان دهد؟ ندهد
آخر این بادبان آتشبار****بحر غم را کران دهد؟ ندهد
موج کشتی شکاف بیند مرد****تکیه بر بادبان دهد؟ ندهد
ز آسمان خواست داد خاقانی****داد کس آسمان دهد؟ ندهد

غزل شماره 179: دل ز گیتی وفاجویی ندارد

دل از گیتی وفاجویی ندارد****که گیتی از وفا بویی ندارد
به دل‌جویان ندارد طالع ایام****چه دارد پس که دل‌جویی ندارد
وفا از شهربند عهد رسته است****که اینجا خانه در کویی ندارد
سلامت نزد ما دور از شما مرد****دریغا مرثیت گویی ندارد
جهان را معنی آدم به جای است****چه حاصل آدمی خویی ندارد
اگر صد گنج زر دارد چه حاصل****که سختن را ترازویی ندارد
مکش چندین کمان بر صید گیتی****که چندان چرب پهلویی ندارد
نشاید شاهدی را کرم پیله****که بیش از چشم و ابرویی ندارد
چه بینی از عروسان بربری ناز****که الا فرق و گیسویی ندارد
بنازد بر جهان خاقانی ایراک****جهان امروز چون اویی ندارد
از آن در عدهٔ عزلت نشسته است****که از زن سیرتان شویی ندارد
که از سنجاب شب تا قاقم روز****دواج همتش مویی ندارد
دل خاقانی این زخم فلک راست****که آن چوگان جز این گویی ندارد

غزل شماره 180: دل جام جام، زهر غمان هر زمان کشد

دل جام جام، زهر غمان هر زمان کشد****ناکام جان نگر که چه در کام جان کشد
این کوه زهره دل که نهنگی است بحرکش****در نوش خنده بین که چه زهر غمان کشد
بحر نهنگ‌دار غم از موج آتشین****دود سیاه بر صدف آسمان کشد
مرغان روزگار نگر کاژدهای غم****گنجشک وارشان ز هوا در دهان کشد
و آن کو به گوشه‌ای ز میانه کرانه کرد****هم گوشهٔ دلش ستم بی‌کران کشد
مسکین درخت گندم از اندیشهٔ ملخ****ایمن نگردد ارچه سرش صد سنان کشد
خاقانی ار زبان ز سخن بست حق اوست****چند از زبان نیافته سودی زیان کشد
هرچند سوزیان زبان است گرم و خشک****خط بر خط مزور این سوزیان کشد
نای است بی‌زبان به لبش جان فرودمند****بر بط زبان وراست عذاب از زبان کشد
گر محرمان به کعبه کفن بر کتف کشند****او بر در خدای کفن در روان کشد
از زرق دوستان تبع دشمنان شود****بر فرق دشمنان رقم دوستان کشد

غزل شماره 181: آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید****بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی****یا صبح‌دم از رشک سلامت نرسانید
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم****چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
باد آمد و بگسست هوا را زره ابر****بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد****زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم****و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق****خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی****کو چاشنی کام به کامت نرسانید
نایافتن کام دلت کام دل توست****پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

غزل شماره 182: آن کو چو تو دلربای دارد

آن کو چو تو دلربای دارد****بر فرق زمانه پای دارد
سخت آباد است خانهٔ حسن****تا روی تو کدخدای دارد
خوش عطاری است باد شب‌گیر****تا زلف تو مشک‌سای دارد
جان کز تو در این مقام دور است****آهنگ دگر سرای دارد
هیهات که روی دل‌ربایت****با ما به وصال رای دارد
سلطان سعادت آنچنان نیست****کاندیشهٔ هر گدای دارد
خاقانی از آسمان گذشته است****تا خاک در تو جای دارد

غزل شماره 183: چون زلف یار گیرم دستم به یارب آید

چون زلف یار گیرم دستم به یارب آید****چون پای دوست بوسم جانم بر لب آید
هر شب ز دست هجرش چندان به یارب آیم****کز دست یارب من یارب به یارب آید
تا خط نو دمیدش بگریزم از غم او****کانگه سفر نشاید چون مه به عقرب آید

غزل شماره 184: با درد تو کس منت مرهم نپذیرد

با درد تو کس منت مرهم نپذیرد****با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست****کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان****در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را****دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست****بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند****کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم****ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

غزل شماره 185: آوازهٔ جمالت اندر جهان فتاد

آوازهٔ جمالت اندر جهان فتاد****شوری ز کبریای تو در آسمان فتاد
دل در سرای وصل تو یک گام درنهاد****برداشت گام دیگر و بر آستان فتاد
بر شاه‌راه سینهٔ من سوز عشق تو****دزد دلاوری است که بر کاروان فتاد
بازارگانی از دل زارتر که دید****کز عشق سود جست به جان در زیان فتاد
کشتی صبر من سوی ساحل کجا رسد****با صد هزار رخنه که در بادبان فتاد
قفلی که از وفای تو بر سینه داشتم****اکنون ز بیم خصم توام بر دهان فتاد
خاقانی از تو دور نه بر اختیار ماند****دانی که در بلا به ضرورت توان فتاد

غزل شماره 186: در خوشاب را لبت سخت خوش آب می‌دهد

در خوشاب را لبت سخت خوش آب می‌دهد****نرگس مست را خطت خوب سراب می‌دهد
رشوه به چشم مست تو نرگس تازه می‌برد****باژ به زلف شست تو عنبر ناب می‌دهد
دیده پرآب کرده‌ای رو که به دست غمزه‌ات****هندوی دیده تیغ را بهر تو آب می‌دهد
طرفه‌تر آنکه طره‌ات سر ز خطت همی کشد****پس به تکلف اندرو حسن تو تاب می‌دهد
ور ز خطت برون نهم پای ز بهر گردنم****هم‌سر زلف سرکشت تاب طناب می‌دهد
بر سر کوی حسن تو پای دلم شکسته شد****تا چو درنگ می‌کند جان به شتاب می‌دهد

غزل شماره 187: عشقت آتش ز جان برانگیزد

عشقت آتش ز جان برانگیزد****رستخیز از جهان برانگیزد
باد سودات بگذرد بر دل****زمهریر از روان برانگیزد
خیل عشقت به جان فرود آید****سیل خون از میان برانگیزد
تا قیامت غلام آن عشقم****که قیامت ز جان برانگیزد
از برونم زبان فرو بندد****وز درونم فغان برانگیزد
تب نهانی است از غم تو مرا****لرزه از استخوان برانگیزد
ناله پیدا از آن کنم که غمت****تب عشق از نهان برانگیزد
شحنهٔ وصل کو که هجران را****از سرم یک زمان برانگیزد
هجر بر سر موکل است مرا****از سرم گرد از آن برانگیزد
آه خاقانی از تف عشقت****آتش از آسمان برانگیزد
چون حدیثی کند دل از دهنت****باد آتش فشان برانگیزد

حرف ر

 

غزل شماره 188: پیش لب تو حلقه به گوشم بنفشه‌وار

پیش لب تو حلقه به گوشم بنفشه‌وار****لب‌ها بنفشه رنگ ز تب‌های بیقرار
زان خط و لب که هر دو بنفشه به شکرند****وقت بنفشه دارم سودای بی‌شمار
من چون بنفشه بر سر زانو نهاده سر****زانو بنفشه رنگ‌تر از لب هزار بار
همچون بنفشه کز تف آتش بریخت خوی****زان زلف چون بنفشه دل من بسوخت زار
سودا برد بنفشه و شکر چرا مرا****زان شکر و بنفشه به سودار رسید کار
از بس که غم خورم ز سپهر بنفشه رنگ****خاقانی بنفشه دلم خواند روزگار
بازار دل بنفشه صفت تحفه‌ای کنم****تا دستهٔ بنفشه نهم پیش شهریار
سلطان اعظم آنکه به تیغ بنفشه‌فام****اندر دل مخالف دین شد بنفشه کار
تیغ بنفشه گونش برد شاخ شر چنانک****بیخ بنفشه، بوی دهان شراب‌خوار
گر پیش ما به بوی بنفشه برد نمک****تیغش نمک تن است به رنگی بنفشه‌وار

غزل شماره 189: پیش صبا نثار کنم جان شکوفه‌وار

پیش صبا نثار کنم جان شکوفه‌وار****کو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار
ای مرد با شکوفه چه سازم طریق انس****این بس مرا که دیدهٔ من شد شکوفه‌بار
جانم شکوفه‌وار شکافان شد از هوس****چون حجلهٔ شکوفه برانداخت نوبهار
هر شب که پر شکوفه شود روی آسمان****در چشم من شکوفه‌وش آید خیال یار
شاخ شکوفه‌دار امیدم شکسته شد****چون از شکوفه قبهٔ نو بست شاخسار
کو آن شکوفهٔ طرب و میوهٔ دلم****اکنون که پر طلسم شکوفه است میوه‌دار
چون زان شکوفه عارض امید به نبود****امید من بمرد به طفلی شکوفه‌وار
هست از شکوفه نغزتر و شوخ دیده‌تر****خاقانی از شکوفه امید بهی مدار

غزل شماره 190: دل پردهٔ عشق توست برگیر

دل پردهٔ عشق توست برگیر****جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
تن هم سگ کوی توست دانی****دانم که نیرزدت به زنجیر
گفتی که بجوی تا بیابی****جستیم و نیافتیم تدبیر
در کار دلی که گمره توست****تقصیر نمی‌کنی ز تقصیر
تیری ز قضای بد سبق کرد****آمد دل من بخست بر خیر
آن تیر ز شست توست زیرا****نام تو نوشته بود بر تیر
خاقانی اگرچه هیچ کس نیست****هم هیچ مگو به هیچ برگیر

غزل شماره 191: خون‌ریزی و نندیشی، عیار چنین خوش‌تر

خون‌ریزی و نندیشی، عیار چنین خوش‌تر****دل دزدی و نگریزی، طرار چنین خوشتر
زان غمزهٔ دود افکن آتش فکنی در من****هم دل شکنی هم تن، دل‌دار چنین خوش‌تر
هر روز به هشیاری نو نو دلم آزاری****مست آیی و عذر آری، آزار چنین خوش‌تر
نوری و نهان از من، حوری و رمان از من****بوس از تو و جان از من، بازار چنین خوش‌تر
الحق جگرم خوردی خون‌ریز دلم کردی****موئیم نیازردی، پیکار چنین خوش‌تر
مرغی عجب استادم در دام تو افتادم****غم می‌خورم و شادم غم‌خوار چنین خوش‌تر
من کشته دلم بالله تو عیسی و جان درده****هم عاشق ازینسان به هم یار چنین خوش‌تر
این زنده منم بی‌تو، گر باد تنم بی‌تو****کز زیستنم بی‌تو بسیار چنین خوش‌تر
خاقانی جان افشان بر خاک در جانان****کز عاشق صوفی جان ایثار چنین خوش‌تر

غزل شماره 192: خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیار

خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیار****نوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار
دست مقامر ببوس نقش حریفان بخواه****بزم صبوحی بساز نزل دگرگون بیار
شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بده****مطرب جان خوش نواست نغمهٔ موزون بیار
شرط صبوحی بود گاو زر و خون رز****خون سیاوش بده، گاو فریدون بیار
پیش که یاوه شوند خرد وشاقان چرخ****بر بر گل عارضان ساغر گلگون بیار
باده به کم کاسگان تا خط بغداد ده****بهر لب خاصگان یک دو خط افزون بیار
غصهٔ ایام ریخت خون چو خاقانیی****شو دیت خون او زان می چون خون بیار

غزل شماره 193: بر سر من نامده است از تو جفاجوی تر

بر سر من نامده است از تو جفاجوی تر****در همه عالم توئی از همه بدخوی‌تر
گیر که من نیستم هم ز خود انصاف ده****تا به جهان کس شنید از تو جفاجوی تر
هستی خورشید حسن لاجرم از وصل تو****هرکه به نزدیک تر از تو سیه روی تر
گفتم هستی چو گل هم خوش و هم بی‌وفا****لیک نگفتم که هست گل ز تو خوشبوی‌تر
بود گناه من آنک با تو یگانه شدم****نیست مرا ز آب چشم هیچ گنه‌شوی‌تر
تا دل من سوی توست بارگه صبر من****هست به کوی عدم بلکه از آنسوی‌تر
در صف عشاق تو کمتر خاقانی است****لیک به وصف تو در، اوست سخنگوی‌تر

غزل شماره 194: رحم کن رحم، نظر باز مگیر

رحم کن رحم، نظر باز مگیر****لطف کن لطف، خبر بازمگیر
گیرم آتش زده‌ای در جانم****آخر آبم ز جگر بازمگیر
گر به مستی سخنی گفتم، رفت****سخن رفته ز سر بازمگیر
گنه کرده بناکرده شمار****عذر بپذیر و نظر بازمگیر
گلبن مهر تو در باغ دل است****آب از آن گلبن‌تر بازمگیر
از چو من هندوک حلقه بگوش****گر کله نیست کمر بازمگیر
آخر آن بوسه که روزی دادی****داده را روز دگر بازمگیر
گر زکاتی به محرم بدهی****چون خسیسان به صفر بازمگیر
های خاقانی میدان هواست****دل بدادی، سر و زر بازمگیر

غزل شماره 195: حدیث توبه رها کن سبوی باده بیار

حدیث توبه رها کن سبوی باده بیار****سرم کدو چکنی یک کدوی باده بیار
دو قبله نیست روا، یا صلاح یا باده****سر صلاح ندارم سبوی باده بیار
به صبح و شام که گلگونه‌ای و غالیه‌ای است****مرا فریب مده رنگ و بوی باده بیار
عنان شاهد دل گیر و دست پیر خرد****ز راه زهد بگردان به کوی باده بیار
ببین که عمر گریبان دریده می‌گذرد****بگیر دامنش از ره بسوی باده بیار
منادیان قدح را به جان زنم لبیک****چو من حریفی لبیک گوی باده بیار
صبح گویم، سبوح گوی چون باشم****چو من ملامتیی رخصه جوی باده بیار
به جویبار بهشتت چه کار خاقانی****دل تو باغ بهشت است جوی باده بیار

غزل شماره 196: آن خال جو سنگش ببین، آن روی گندمگون نگر

آن خال جو سنگش ببین، آن روی گندمگون نگر****بر خاک راه او مرا جو جو دل پر خون‌نگر
هست از پری رخساره‌ای در نسل آدم شورشی****شور بنی آدم همه ز آن روی گندمگون نگر
من تلخ گریم چون قدح او خوش بخندد همچو می****این گریهٔ ناساز بین آن خندهٔ موزون نگر
باغی است طاووس رخش ماری است افسون‌گر در او****شهری چو من بنهاده سر بر خط آن افسون نگر
او آتش است و جان و دل پروانه و خاکسترش****خاکستری در دامنش پروانه پیرامون نگر
بسیار دیدی در دلم بازار عشق آراسته****آن چیست کانگه دیده‌ای بازار عشق اکنون نگر
دل کشته‌ام در پای تو شب زنده دارم لاجرم****خوابم همه شب کاسته زین درد روز افزون نگر
من عاشق و او بی‌خبر، او ماه نو من شیفته****او از من و من زو جدا، این حال بوقلمون نگر
در غمزهٔ جادوی او نیرنگ رنگارنگ بین****در طبع خاقانی کنون سودای گوناگون نگر

غزل شماره 197: سرهای سراندازان در پای تو اولی‌تر

سرهای سراندازان در پای تو اولی‌تر****در سینهٔ جان‌بازان سودای تو اولی‌تر
ای جان همه عالم، ریحان همه عالم****سلطان همه عالم مولای تو اولی‌تر
ای داور مهجوران، جان داروی رنجوران****صبر همه مستوران، رسوای تو اولی‌تر
خواهی که کشی یاری آن یار منم آری****گر کشتنیم باری در پای تو اولی‌تر
خرم‌ترم اینک بین از خوی توام غمگین****کز هرچه کند تسکین صفرای تو اولی‌تر
دل کز همه درماند جان بر سرت افشاند****چون جای تو او داند او جای تو اولی‌تر
رای تو به کین‌توزی دارد سر جان‌سوزی****چون نیست لبت روزی هم رای تو اولی‌تر
تا تو به پری مانی، شیدای توام دانی****یک شهر چو خاقانی شیدای تو اولی‌تر

غزل شماره 198: فتاده‌ام به طلسم کشاکش تقدیر

فتاده‌ام به طلسم کشاکش تقدیر****نه گرد خانه به دوشم نه خاک دامن‌گیر
دل رمیده و شوق بهانه خود دارم****که دیده است دو دیوانه را به یک زنجیر
چه طرف‌ها که نبستم ز رهنمائی دل****دلیل رهزن من مست خواب و راه خطیر
خدا زیارت فتراک دل نصیب کناد****رمیده خاطرم از دام راه بی‌تاثیر
نفس کشیدن مرغ اسیر پرواز است****مباد صید رهائی شوی ز دام صفیر
دلی که بال و پری در هوای خاک بزد****ندید خواب شکفتن چو غنچهٔ تصویر
ز سینه تا به لب آئین نیشتر دارم****حدیث از جگر پاره می‌کنم تفسیر
تو کز تفحص عنقا غبار خواهی شد****چرا غزال قناعت نمی‌کنی تسخیر
ز فیض دولت بیدار دیده می‌خواهم****که صبح را دهم از گریه توشهٔ شب‌گیر
تو خاقنی که به تاراج امتحان رفتی****ز گرد کورهٔ وارستگی طلب اکسیر

حرف ز

 

غزل شماره 199: روز عمرم در شب افتاده است باز

روز عمرم در شب افتاده است باز****وز شبم روز عنا زاده است باز
گویی اندر دامن آمد پای دل****کز پی آن در سر افتاده است باز
چون نشینم کژ که خورشید امید****راست بالای سر استاده است باز
قسم هرکس جرعه بود از جام غم****قسم من تا خط بغداد است باز
همچو آب از آتش و آتش ز باد****دل به جوش و تن به فریاد است باز
شایدم کالماس بارد چشم از آنک****بند بر من کوه پولاد است باز
شد زبانم موی و شد مویم زبان****از تظلم کاین چه بیداد است باز
سینهٔ من کآسمان در خون اوست****از خرابی محنت آباد است باز
از مژه در آتشین آبم که دل****تف این غمها برون داده است باز
رخت جان بربند خاقانی ازآنک****دل در غم‌خانه بگشاده است باز

غزل شماره 200: ای دل آن زنار نگسستی هنوز

ای دل آن زنار نگسستی هنوز****رشتهٔ پندار نگسستی هنوز
خاک هر پی خون توست از کوی یار****پی ز کوی یار نگسستی هنوز
در سر کار هوا شد دین و دل****هم نظر زان کار نگسستی هنوز
تن چو جان از دیده نادیدار ماند****دیده ز آن دیدار نگسستی هنوز
بر سر بازار عشق آبت برفت****پای ز آن بازار نگسستی هنوز
تاختی بر اسب همت سال‌ها****تنگ آن رهوار نگسستی هنوز
رشتهٔ جانت ز غم یک تار ماند****شکر کن کان تار نگسستی هنوز
لاف یک‌رنگی مزن خاقانیا****کز میان زنار نگسستی هنوز

غزل شماره 201: دهان شیشه گشا صبح شد شراب بریز

دهان شیشه گشا صبح شد شراب بریز****میی به ساغر من همچو آفتاب بریز
هلال عید بود بر سپهر پا به رکاب****به جام ساقی گل چهره می شتاب بریز
نقاب برفکن و آتشی به جانم زن****ز دیدهٔ تر من همچو شمع، آب بریز
دلم ز دست تو آباد گر نمی‌گردد****بیار آتش و درخانهٔ خراب بریز
لب تو داد به دستم قدح ز شربت قند****در او ز روی عرقناک خود گلاب بریز
گهی که جرم مرا پیش تو حساب کنند****تو رشحه‌ای ز کرم‌های بی‌حساب بریز
ببین به دیدهٔ انصاف نظم خاقانی****طبق طبق ز جواهر بر انتخاب بریز

حرف س

 

غزل شماره 202: از این ده رنگ‌تر یاری نپندارم که دارد کس

از این ده رنگ‌تر یاری نپندارم که دارد کس****ازین بی‌نورتر کاری نپندارم که دارد کس
نماند از رشتهٔ جانم بجز یک تار خون‌آلود****ازین باریک‌تر تاری نپندارم که دارد کس
مرا زلف گره گیرش گره بر دل زند عمدا****ازین بتر گره‌کاری نپندارم که دارد کس
دهم در من یزید دل دو گیتی را به یک مویش****ازین سان روز بازاری نپندارم که دارد کس
نسیم صبح جانم را ودیعت آورد بویش****ازین به تحفه در باری نپندارم که دارد کس
اگرچه زیر هر سنگی چو خاقانی صدا بینی****ازین برتر سخن باری نپندارم که دارد کس

غزل شماره 203: بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس

بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کس****تا اوست اندر او دل خرم نیافت کس
منسوخ کن حدیث جهان را که در جهان****هرگز دو دوست یک‌دل و همدم نیافت کس
آن حال کز وفای سگی باز گفته‌اند****دیری است تا ز گوهر آدم نیافت کس
در ساحت زمین مطلب کیمیای انس****کاندر خزانه‌ها فلک هم نیافت کس
چندین مگوی مرهم و مرهم که هر که بود****در خستگی فروشد و مرهم نیافت کس
در چار بالش عدم آی از بساط کون****کاینجا دم مراد مسلم نیافت کس
چون قفل و پره آلت بند است روز و شب****زان لاجرم کلید در غم نیافت کس
خاقانیا ز عالم وحشت مجوی انس****کانفاس عیسی از دم ارقم نیافت کس

غزل شماره 204: مه نجویم، مه مرا روی تو بس

مه نجویم، مه مرا روی تو بس****گل نبویم، گل مرا بوی تو بس
عقل من دیوانهٔ عشق تو شد****بندش از زنجیر گیسوی تو بس
اشک من باران بی‌ابر است لیک****ابر بی‌باران خم موی تو بس
آینه از دست بفکن کز صفا****پشت دست آئینهٔ روی تو بس
رنگ زلفت بس شب معراج من****قاب قوسینم دو ابروی تو بس
طالب ظل همائی نیستم****سایهٔ دیوار در کوی تو بس
آسمان در خون خاقانی چراست****کاین مهم را نامزد خوی تو بس

حرف ش

 

غزل شماره 205: کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش

کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش****به دل چون رنگ بر گل می‌دود زخم نمایانش
همین بس در بهارستان محشر خون‌بهای من****غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش
گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می‌گردد****به عارض تا فتاد از تاب بی‌گلهای خندانش
نشانش از که می‌پرسی سراغش از که می‌گیری****گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش
ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد****تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس‌ستانش
میان انجمن ناگفتنی بسیار می‌ماند****من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش
در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی‌گنجد****هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
من مخمور اگر مستم ز چشم یار می‌دانم****مرا از من جدا کرده اشارت‌های پنهانش
پریشان می‌شوی حال دل عاشق چه می‌پرسی****نمی‌داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش
بنازم شان بی‌قدری من آن بی‌دست و پا بودم****که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش
ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی****دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

غزل شماره 206: هر دل که غم تو داغ کردش

هر دل که غم تو داغ کردش****خون جگر آمد آب‌خوردش
چون کوشم با غمت که گردون****کوشید و نبود هم نبردش
در درد فراق تو دل من****جان داد و نکرد هیچ دردش
دور از تو گذشت روز عمرم****نزدیک شد آفتاب زردش
در بابل اگر نهند شمعی****زینجا بکشم به باد سردش
وصل تو دواسبه رفت چون باد****هیهات کجا رسم به گردش
خاقانی را جهان سرآمد****دریاب که نیست پایمردش
خاصه که به شعر بی‌نظیر است****در جملهٔ آفتاب گردش

غزل شماره 207: عقل ما سلطان جان می‌خواندش

عقل ما سلطان جان می‌خواندش****مجلس‌افروز جهان می‌خواندش
نسر طائر تا لب خندانش دید****طوطی شکرفشان می‌خواندش
تا ملاحت را به حسن آمیخته است****هر که این می‌بیند آن می‌خواندش
تا لبش را لب نخوانی زینهار****زانکه روح القدس جان می‌خواندش
تا خیال لعل او در چشم ماست****هرچه در کون است کان می‌خواندش
کوی او از اختران چشم من****هر که دیده است آسمان می‌خواندش
کمترین وصاف او خاقانی است****کاسمان صاحب‌قران می‌خواندش

غزل شماره 208: چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگش

چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگش****صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش
بکنند رخ به ناخن بگزند لب به دندان****همه ساحران بابل ز دو چشم شوخ و شنگش
اگر از قیاس جان را جگر آهنین نبودی****نتواندی کشیدن ستم دل چو سنگش
به گه صبوح زهره ز فلک همی سراید****ز صدای صوت زارش ز نوای زیر چنگش
چو گشاد تیر غمزه ز خم کمان ابرو****گذرد ز سنگ خارا سر ناوک خدنگش
لب اوست لعل و شکر من اگر نه شور بختم****شکرین چراست بر من سخنان چون شرنگش
لب اوست آب حیوان دلم از طلب سکندر****خضر دگر شوم من اگر آرمی به چنگش

غزل شماره 209: خسته‌ام نیک از بد ایام خویش

خسته‌ام نیک از بد ایام خویش****طیره‌ام بر طالع پدرام خویش
از سپیدی کار طالع بخت را****بس سیه بینم زبان و کام خویش
دل سبوی غم تهی بر من کند****من ز خون دل کنم پر جام خویش
دل هم از من دوست‌گیر است ای عجب****بر زبان غم دهد پیغام خویش
من به دندان گوشهٔ دل چون خورم****کو چنان در گوشه دید آرام خویش
دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت****گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
آسمان هردم کشد وانگه دهد****کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
کلبهٔ قصاب چند آرد برون****سرخ زنبوران خون آشام خویش
وام بستانم دهم خواهنده را****پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
سایلان از من چنین خوش‌دل روند****من چنین ناخوش‌دل از ایام خویش
سایل ار خرم شود زاکرام من****من شوم خرم‌تر از اکرام خویش
از برای شادی سائل به رنگ****زعفران سازم رخ زرفام خویش
دانگی از خود باز گیرم بهر قوت****پس دهم دیناری از انعام خویش
کام من بالله که ناکام من است****تا به ناکامی برآرم کام خویش
دست همت بس فراخ آمد مرا****پای همت تنگ دارم گام خویش
او به نسبت خوانده خاقانی مرا****من کنم خاقان همت نام خویش

حرف م

 

غزل شماره 210: بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم****آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا****گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می****کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
رطل دریا صفت آرید که جام زردشت****گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
دوستانم همه انصاف دهند از پی من****که چه انصاف ده و جورکش دورانم
گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است****به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم****گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
بوی خاکی که من از رطل گلین می‌شنوم****بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف****من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو****خون خرگوش کند آب‌خور مارانم
گاو زر ده به کف سامری و در کف من****آب خضری که در او آتش موسی رانم
جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم****چار دیوار گلین را که در او مهمانم
آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان****نزیم بی‌دمکی آب که هم حیوانم
جوهری مغ شده و درج سفالین خم می****وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد****سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند****من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم****هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم****کز شما گشت غم‌آباد دل ویرانم
ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید****کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم****می بنالید که من خون دل خاقانم
چون به می خون جهان در گل افسرده خورم****چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
من که خاقانیم از خون دل تاجوران****می‌کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

غزل شماره 211: از دو عالم دامن جان درکشم هر صبح‌دم

از دو عالم دامن جان درکشم هر صبح‌دم****پای نومیدی به دامان درکشم هر صبح‌دم
سایه با من هم‌نشین و ناله با من هم‌دم است****جام غم بر روی ایشان درکشم هر صبح‌دم
ساقیی دارم چو اشک و مطربی دارم چو آه****شاهد غم را ببر زان درکشم هر صبح‌دم
عشق مهمان دل است و جان و دل مهمان او****من دل و جان پیش مهمان درکشم هر صبح‌دم
ناگزیر جان بود جانان و از جان ناگزیر****پیش جانان شاید ار جان درکشم هر صبح‌دم
هم مژه مسمار سازم هم بهای نعل را****دیده پیش اسب جانان درکشم هر صبح‌دم
بس که می‌جویم سواری بر سر میدان عقل****تا عنان گیرم به میدان درکشم هر صبح‌دم
هر شب از سلطان عشقم در ستکانی‌ها رسد****تا به یاد روی سلطان در کشم هر صبح‌دم
دوستکانی کان به مهر خاص سلطان آورند****گر همه زهر است آسان درکشم هر صبح‌دم
نوش خندیدن به وقت زهر خوردن واجب است****من بسا زهرا که خندان درکشم هر صبح‌دم
دوستان خون رزان پنهان کشند از دور و من****آشکارا خون مژگان درکشم هر صبح‌دم
گر همه مستند از آن راوق منم هم مست از آنک****خون چشم رواق افشان درکشم هر صبح‌دم
دهر ویران را بجز آرایش طاقی نماند****خویشتن زین طاق ویران درکشم هر صبح‌دم
آفتم عقل است میل آتشین سازم ز آه****پس به چشم عقل پنهان درکشم هر صبح‌دم
چند ازین دوران که هستند این خدا دوران در او****شاید ار دامن ز دوران درکشم هر صبح‌دم
از خود و غیری چنان فارغ شدم کز فارغی****خط به خاقانی و خاقان درکشم هر صبح‌دم

غزل شماره 212: کو صبح که بار شب کشیدم

کو صبح که بار شب کشیدم****در راه بلا تعب کشیدم
صبرم نکشید تا سحر زآنک****از موکب غم شغب کشیدم
جان هم نکشد به حیله تا روز****من تا به سحر عجب کشیدم
زنده به امید صبح ماندم****تا صبح بدین سبب کشیدم
دارم ز خمار چشم میگون****بی‌آنکه می طرب کشیدم
صبحا به گلاب ژاله بنشان****این درد سری که شب کشیدم
بر چرخ کمان کشیدم از دل****کز آتش دل لهب کشیدم
تیرم همه بر نشانه شد راست****هر چند کمان به چپ کشیدم
پر آبله شد لبم ز بس تف****کز سینه به سوی لب کشیدم
گویند لب تو را چه افتاد****این عذر نهم که تب کشیدم
کردم طلب و نیافتم اهل****اکنون قدم از طلب کشیدم
خاقانی‌وار خط واخواست****بر عالم بوالعجب کشیدم

غزل شماره 213: نه رای آنکه ز عشق تو روی برتابم

نه رای آنکه ز عشق تو روی برتابم****نه جای آنکه به جوی تو بگذرد آبم
به جستجوی تو جان بر میان جان بندم****مگر وصال تو را یابم و نمی‌یابم
ز بس که از تو فغان می‌کنم به هر محراب****ز سوز سینه چو آتشکده است محرابم
برای بوی وصال تو بندهٔ بادم****برای پاس خیال تو دشمن خوابم
اگر به جان کنیم حکم برنتابم سر****مکن جفا که جفای تو برنمی‌تابم
کجا توانم پیوست با تو کز همه روی****شکسته چون دل خاقانی است اسبابم

غزل شماره 214: از دهر غدر پیشه وفائی نیافتم

از دهر غدر پیشه وفائی نیافتم****وز بخت تیره رای صفایی نیافتم
بر رقعهٔ زمانه قماری نباختم****کورا بهر دو نقش دغایی نیافتم
آن شما ندانم و دانم که تا منم****کار زمانه را سر و پایی نیافتم
سایه است هم‌نشینم و ناله است هم‌دمم****بیرون ازین دو، لطف نمائی نیافتم
ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل****کاندر یگانگی چو شمایی نیافتم
از دوستان عهد بسی آزموده‌ام****کس را بگاه عهد وفایی نیافتم
زین پس برون عالم جویم وفا و عهد****کاندر درون عالم جایی نیافتم
بر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانه‌وار****کز هیچ سینه بوی رضایی نیافتم
مانا که مردمی به عدم بازرفت از آنک****نگذشت یک زمان که جفایی نیافتم
در بوستان عهد شنیدم که میوهاست****جستم به چند سال و گیایی نیافتم
زان طبخ‌ها که دیگ سلامت همی پزد****خوش‌خوارتر ز فقر ابایی نیافتم
بر زخمها که بازوی ایام می‌زند****سازنده‌تر ز صبح دوایی یافتم
خاقانیا بنال که بر ساز روزگار****خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم

غزل شماره 215: از گشت چرخ کار به سامان نیافتم

از گشت چرخ کار به سامان نیافتم****وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم
زین روزگار بی‌بر و گردون کژ نهاد****یک رنج بازگوی که من آن نیافتم
نطقم از آن گسست که همدم ندیده‌ام****دردم از آن فزود که درمان نیافتم
از قبضهٔ کمان فلک بر دلم به قهر****تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم
خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنی****جز قرص آفتاب در آن خوان نیافتم
بر ابلق امید نشستم به جد و جهد****جولان نکرد بخت که میدان نیافتم
بر چرخ هفتمین شدم از نحس روزگار****یک هم‌نشین سعد چو کیوان نیافتم
پشتم شکست چرخ که رویم نگه نداشت****آبم ببرد دهر کز او نان نیافتم
در مصر انتظار چو یوسف بمانده‌ام****بسیار جهد کردم و کنعان نیافتم
گوئی سکندرم ز پی آب زندگی****عمرم گذشت و چشمهٔ حیوان نیافتم
ز افراسیاب دهر خراب است ملک دل****دردا که زور رستم دستان نیافتم
گویا ترم ز بلبل لیکن ز غم چو باز****خاموش از آن شدم که سخندان نیافتم
خاقانیا تو غم خور کز جور روزگار****یک رادمرد خوش‌دل و خندان نیافتم
داد سخن دهم که زمانه به رمز گفت****آن یافتم ز تو که ز حسان نیافتم

غزل شماره 216: بر سریر نیاز می‌غلطم

بر سریر نیاز می‌غلطم****بر چراگاه ناز می‌غلطم
خوش خوش آید مرا که پیش درت****به سر خاک باز می‌غلطم
پیش زخم تو کعبتین کردار****بر بساط نیاز می‌غلطم
زیر دست غم تو مهره صفت****در کف حقه باز می‌غلطم
تو مرا می‌کشی به خنجر لطف****من در آن خون به ناز می‌غلطم
پس مرا خون دوباره می‌ریزی****من به خونابه باز می‌غلطم
از پی سجدهٔ رخ تو چنان****عابدان در نماز می‌غلطم
بر سر سنبل رخ تو چنانک****آهوان در طراز می‌غلطم
بر سر آتش غمت چو سپند****با خروش و گداز می‌غلطم
تو کشان زلف و من چو گربه بر آن****سنبل دل نواز می‌غلطم
پیش زلفت چو کبک خسته جگر****زیر چنگال باز می‌غلطم

غزل شماره 217: با بخت در عتابم و با روزگار هم

با بخت در عتابم و با روزگار هم****وز یار در حجابم و از غم‌گسار هم
بر دوستان نکالم و بر اهلبیت نیز****بر آسمان وبالم و بر روزگار هم
اندر جهان منم که محیط غم مرا****پایان پدید نیست چه پایان کنار هم
حیرانم از سپهر چه حیران؟ که مست نیز****محرومم از زمانه، چه محروم؟ خوار هم
روزم به غم فروشد، لابل که عمر نیز****حالم بهم برآمد لابل که کار هم
کس را پناه چون کنم و راز چون دهم****کز اهل بی‌نصیبم و از راز دار هم
بر بوی هم‌دمی که بیابم یگانه رنگ****عمرم در آرزو شد و در انتظار هم
امروز مردمی و وفا کیمیا شده است****ای مرد کیمیا چه؟ که سیمرغ‌وار هم
بر مردم اعتماد نمانده است در جهان****گفتی که اعتماد، مگو زینهار هم
گویند کار طالع خاقانی از فلک****امسال بد نبود، چو امسال، پار هم
با این همه به دولت احمد در این زمان****سلطان منم بر اهل سخن، کام کار هم

غزل شماره 218: در سایهٔ غم شکست روزم

در سایهٔ غم شکست روزم****خورشید سیاه شد ز سوزم
از دود جگر سلاح کردم****تا کین دل از فلک بتوزم
تنها همه شب من و چراغی****مونس شده تا بگاه روزم
گاهی بکشم به آه سردش****گاه از تف سینه برفروزم
یک اهل نماند پس چرا چشم****زین پرده در آن فرو ندوزم
خاقانی دل شکسته‌ام، باش****تا عمر چه بردهد هنوزم

غزل شماره 219: در سینه نفس چنان شکستم

در سینه نفس چنان شکستم****کز نالهٔ دل جهان شکستم
دل آتش غصه در میان داشت****آب از مژه در میان شکستم
بردم به سرشک خون شبیخون****تا لشکر شبروان شکستم
از ناله در آن گران رکابی****الحق سپه گران شکستم
از بس که زدم در سحرگاه****آخر در آسمان شکستم
بر مرده دلان به صور آهی****این دخمهٔ باستان شکستم
چو ناوکیان به ناوک صبح****در روی فلک کمان شکستم
با صف حواریان صفه****برخوان مسیح نان شکستم
هر خار که گلبن طمع داشت****در چشم نمک فشان شکستم
دیدم که زبان سگ گزنده است****دندان جفاش از آن شکستم
ترسم که برآرد آشکارا****آن دندان کز نهان شکستم
آب رخم آتش جگر برد****من پل همه بر زبان شکستم
من بودم و یک کلید گفتار****هم در غلق دهان شکستم
چون طبع طفیل آرزو بود****حالیش به امتحان شکستم
هر روز هزار تازیانه****بر طبع طفیل‌سان شکستم
روئین دژ آز را گشادم****و آوازهٔ هفت‌خوان شکستم
خاقانی دل‌شکسته‌ام لیک****دل بهر خلاص جان شکستم

غزل شماره 220: ز خاک پاشی در دستخون فروماندیم

ز خاک پاشی در دستخون فروماندیم****ز پاک‌بازی نقش فنا فرو خواندیم
به نعش عالم جیفه نماز برکردیم****به فرق گنبد فرتوت خاک بفشاندیم
همه حدیث شما تیغ بود و گردن ما****نه گردنیم که از حکم سربرافشاندیم
چراغ‌وار به کشتن نشسته بر سر نطع****به باد سرد چراغ زمانه بنشاندیم
به یک دو شب به سه چار اهل پنج شش ساعت****به هفت هشت حیل نه ده آرزو راندیم
به بیست سی غم و چل پنجه‌اند هان چون صید****به شصت واقعه هفتاد روز درماندیم
ز بس که تیغ زبان موی کرد خاقانی****تن چو موی به مویه ز تیغ برهاندیم

غزل شماره 221: گر به عیار کسان از همه کس کمتریم

گر به عیار کسان از همه کس کمتریم****هیچ کسان را به نقد از همه محرم‌تریم
گر به امیدی که هست دولتیان خرم‌اند****ما به قبولی که نیست از همه خرم‌تریم
گر تو به کوی مراد راه مسلم روی****ما به سر کوی عجز از تو مسلم‌تریم
صاف طرب شرب توست چون که فراهم نه‌ای****دردی غم قوت ماست وز تو فراهم‌تریم
غصهٔ تلخ از درون خندهٔ شیرین زنیم****روی ترش چون کنیم نز گل تر کمتریم
گر تو چو بلعم به زهد لاف کرامت زنی****ما ز سگی دم زنیم وز تو مکرم‌تریم
خرمن عمر ای دریغ رفت به باد محال****در خوی خجلت ز عمر از مژه پرنم‌تریم
گرچه بهین عمر شد روز به پیشین رسید****راست چو صبح پسین از همه خوشدم تریم
گفتی خاقانیا کز غم تو بی‌غمیم****گر تو ز ما بی‌غمی ما ز تو بی‌غم‌تریم

غزل شماره 222: تا چند ستم رسیده باشم

تا چند ستم رسیده باشم****چون سایه ز خود رمیده باشم
لب بسته گلو گرفته چون نای****نالان و ستم رسیده باشم
انصاف بده چرا ننالم****کانصاف ز کس ندیده باشم
چند از سگ ابلق شب و روز****افتادهٔ سگ گزیده باشم
چند از پی آب‌دست هر خس****چون بلبله قد خمیده باشم
تا کی چو ترازو از زبانی****در گردن زه کشیده باشم
طیار شوم زبان ببرم****تا راست روی گزیده باشم
چون صبح و محک به راست گویی****گویای زبان بریده باشم
گوئی که ز غم مجوش و مخروش****این پند بسی شنیده باشم
درجوش و خروش ابر و بحرم****نتوانم کرمیده باشم
خاقانی دلفکارم آری****اندیک نه شوخ‌دیده باشم

غزل شماره 223: نماند اهل رنگی که من داشتم

نماند اهل رنگی که من داشتم****برفت آب و سنگی که من داشتم
به بوی دل یار یک‌رنگ بود****به منزل درنگی که من داشتم
برد رنگ دیبا هوا لاجرم****هوا برد رنگی که من داشتم
خزان شد بهاری که من یافتم****کمان شد خدنگی که من داشتم
بجز با لب و چشم خوبان نبود****همه صلح و جنگی که من داشتم
چو شیر، آتشین چنگ و چست آمدم****پی هر پلنگی که من داشتم
کنون جز به تعویذ طفلان درون****نبینند چنگی که من داشتم
نه خاقانیم نام گم کن مرا****که شد نام و ننگی که من داشتم

غزل شماره 224: از هستی خود که یاد دارم

از هستی خود که یاد دارم****جز سایه نماند یادگارم
ور سایه ز من بریده گردد****هم نیست عجب ز روزگارم
چون یار ز من برید سایه****چون سایه ز من رمید یارم
از هم‌نفسان مرا چراغی است****زان هیچ نفس زدن نیارم
زان بیم که از نفس بمیرد****در کام نفس شکسته دارم
چون هم‌نفسی کنم تمنا****بر آینه چشم برگمارم
ترسم ز نفاق آینه هم****زان نتوانم که دم برآرم
خاقانی‌وار وام ایام****از کیسهٔ عمر می‌گزارم

غزل شماره 225: گرچه به دست کرشمهٔ تو اسیرم

گرچه به دست کرشمهٔ تو اسیرم****از سر کوی تو پای بازنگیرم
زخم سنان تو را سپر کنم از دل****تا تو بدانی که با تو راست چو تیرم
خصم و شفیعم توئی ز تو به که نالم****کز توی ناحق گزار نیست گزیرم
ساخته‌ام با بلای عشق تو چونانک****گر عوضش عافیت دهی نپذیرم
بی‌تو چو شمعم که زنده دارم شب را****چون نفس صبح‌دم دمید، بمیرم
زخمهٔ عشق تو راست از دل من ساز****زاری خاقانی است نالهٔ زیرم

غزل شماره 226: منم آن کز طرب غمین باشم

منم آن کز طرب غمین باشم****لیکن از غم طرب گزین باشم
درد غم بایدم نه صاف طرب****زانکه با دردکش قرین باشم
یک‌دم و نیم جان گرو دارم****من مقامر دلم چنین باشم
سه یک دوستان سه شش خواهم****که همه با گرو به کین باشم
ور سه شش نقش خویش یک بینم****هم نخواهم که نقش‌بین باشم
راست بیرون دهم همه کژ خویش****گرچه کژ نقش چون نگین باشم
آفتابم که خاک ره بوسم****نه هلالم که نازنین باشم
نه چنوهم کمان کشم بر خلق****بهر یک شب که در کمین باشم
جرعه برچیند آفتاب از خاک****من هم از خاک جرعه چین باشم
کو خرابات کهف شیر دلان****تا سگ آستان نشین باشم
نه نه آن جمع هفت مردانند****من که باشم که هشتمین باشم
من که باشم که در وجود نیم****تا در این دور کم حزین باشم
یا به صد سال پیش ازین بودم****یا به صد سال بعد ازین باشم
چون من از عهد هیچ نندیشم****از بدی عهد چون غمین باشم
چون من امروز در میانه نیم****چه میانجی کفر و دین باشم
من نه خاقانیم که خاقانم****تا کله‌دار راستین باشم
شرق و غرب اتفاق کرد بر آنک****مبدع معنی آفرین باشم

غزل شماره 227: دردی که مرا هست به مرهم نفروشم

دردی که مرا هست به مرهم نفروشم****ور عافیتش صرف دهی هم نفروشم
بگداخت مرا مرهم و بنواخت مرا درد****من درد نوازنده به مرهم نفروشم
ای خواجه من و تو چه فروشیم به بازار****شادی بفروشی تو و من غم نفروشم
رازی که چو نای از لب یاران ستدم من****از راه زبان بر دل همدم نفروشم
آری منم آن نای زبان گم شده کاسرار****الا ز ره چشم به محرم نفروشم
چون نای شدم سر چو زبان گم شده خواهم****تا پیش ز کس دم نخرم دم نفروشم
من نیست شدم نیست شدن مایهٔ هستی است****این نیست به هستی ابد کم نفروشم
کو تیغ که مفتاح نجات است سرم را****کان تیغ به صد تاج سر جم نفروشم
لب خنده زنان زهر سر تیغ کنم نوش****زهری که به صد مهرهٔ ارقم نفروشم
دستار به سرپوش زنان دادم و حقا****کنرا به بهین حلهٔ آدم نفروشم
زان مقنعه کان شاه به بهرام فرستاد****یک تار به صد مغفر رستم نفروشم
زین خام که دارد جگر پخته تریزش****پرزی به هزار اطلس معلم نفروشم
این یک شبه خلوت که به هر هفته مرا هست****حقا که به شش روز مسلم نفروشم
گفتی نکنی خدمت سلطان، نکنم نی****یک لحظه فراغت به دو عالم نفروشم
گویند که خاقانی ندهد به خسان دل****دل کو سگ کهف است به بلعم نفروشم
بر کور دلان سوزن عیسی نسپارم****بر پرده‌دران رشتهٔ مریم نفروشم

غزل شماره 228: خون دلم مخور که غمان تو می‌خورم

خون دلم مخور که غمان تو می‌خورم****رحمی بکن که زخم سنان تو می‌خورم
هر می که دیده ریخت به پالونهٔ مژه****یاد خیال انس رسان تو می‌خورم
گفتی چه می‌خوری که سفالین لبت پر است****درد فراق ناگذران تو می‌خورم
ای ساقی فراق گرانی همی برم****نوشی بزن سبک که گران تو می‌خورم
طعنه زنی مرا که غم جان همی خوری****جان آن توست من غم از آن تو می‌خورم
هر دشمنی که زهر دهد دوستکانیم****زهرش به یاد نوش لبان تو می‌خورم
گفتی که از سگان کی؟ از سگان تو****کسیب دست سنگ فشان تو می‌خورم
رنجه مکن زبانت به دشنام چون منی****حقا که من دریغ زبان تو می‌خورم
بر دست تو چو تیر تو لرزم ز چشم بد****هرگه که زخم تیر و کمان تو می‌خورم
مسمار بر لبم زدی و نعل بر جبین****پس ذم کنی مرا که غمان تو می‌خورم
من خاک پایم آب دهان ز آتش هوات****وانگه چو نای دم ز دهان تو می‌خورم
کافور دان شود ز دم سرد من فلک****از بس که دم ز غالیه دان تو می‌خورم
بردی گمان که بر دل خاقانی اندهی است****من اندهش به بوی گمان تو می‌خورم
خاک توام ولیک چه خاکی که جرعه ریز****از جام شاه ملک ستان تو می‌خورم

غزل شماره 229: ما از عراق جان غم آلود می‌بریم

ما از عراق جان غم آلود می‌بریم****وز آتش جگر دل پردود می‌بریم
در گریهٔ وداع تذروان کبک لب****طاووس‌وار پای گل‌آلود می‌بریم
شب‌ها ز بس که سوزش تب‌ها همی کشیم****لب‌ها کبود و آبله فرسود می‌بریم
داریم درد فرقت یاران گمان مبر****کاندوه بود یا غم نابود می‌بریم
یاری ز دست رفته غم کار می‌خوریم****مایه زیان شده هوس سود می‌بریم
خونین دلی به صبر سر اندوده وز سرشک****خاکین رخی چو کاه گل‌اندود می‌بریم
گل درد سر برآورد و ما درد سر چو گل****دیر آوریم و زحمت خود زود می‌بریم
گفتی چو می‌برید ز بغداد زاد راه****صد دجله خون که دیده به پالود می‌بریم

غزل شماره 230: الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم

الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم****چون مغان از قلهٔ می قبله‌ای برساختیم
شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند****کاب کار و کار آبی را بهم درساختیم
خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که ما****میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم
کشتی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم****گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم
کشتی ما در گذشتن خواست از گیتی و لیک****هفته‌ای هم سوزن عیسیش لنگر ساختیم
آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب****عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم
بر پری‌روی سلیمانی برافشاندیم پاک****سبحه‌ها کز اشک داودی مزور ساختیم
غصهٔ عالم نمی‌شاید فرو بردن به دل****زان به می با عالم پاکش برابر ساختیم
خاک مجلس بود خاقانی به بوی جرعه‌ای****هم به بوی جرعه‌ای خاکش معطر ساختیم

غزل شماره 231: به کوی عشق تو جان در میان راه نهم

به کوی عشق تو جان در میان راه نهم****کلاه بنهم و سر بر سر کلاه نهم
گرم به شحنگی عاشقان فرود اری****خراج روی تو بر آفتاب و ماه نهم
گرم به تیغ جفای تو ذره ذره کنند****نه مرد درد تو باشم گرت گناه نهم
به باغ وصل تو گر شرط من یزید رود****هزار طوبی در عرض یک گیاه نهم
به آسمان شکنی آه من میان دری است****مراد آه توئی در کنار آه نهم
اگر به خدمت دست تو دررسد لب من****ز دست بوس تو یارب چه دستگاه نهم
به جام عشق تو می تا خط سیاه دهند****منم که سر به خط آن خط سیاه نهم
گدای کوی تو خاقانی است فرمان ده****که این گدای تو را داغ پادشاه نهم

غزل شماره 232: ای قوم الغیاث که کار اوفتاده‌ایم

ای قوم الغیاث که کار اوفتاده‌ایم****یاری دهید کز دل یار اوفتاده‌ایم
از ره روان حضرت او بازمانده‌ایم****از کاروان گسسته و بار اوفتاده‌ایم
در صدر دیده‌ای که چه اقبال دیده‌ایم****بر آستان نگر که چه زار اوفتاده‌ایم
از من دواسبه قافلهٔ صبر درگذشت****ما در میان راه و غبار اوفتاده‌ایم
اندر بلا همی کندم آزمون بلی****در آتش از برای عیار اوفتاده‌ایم
ای کاش یار غار نرفتی ز دست من****اکنون که پای بر دم مار اوفتاده‌ایم
خاقانی عزیز سخن بودم ای دریغ****آخر چه اوفتاد که خوار اوفتاده‌ایم

غزل شماره 233: یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده‌ام

یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده‌ام****زیر هر تار صد شکنجی جهان جان دیده‌ام
دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گوئی کجاست****مرغ و ماهی آرمید و من نیارامیده‌ام
بی‌میانجی زبان و زحمت گوش آن زمان****لابه‌ها بنموده‌ام لبیک‌ها بشنیده‌ام
گوهری کز چشم من زاد آفتاب روی تو****هم به دست اشک در پای غمش پاشیده‌ام
از نحیفی همچو تار رشته‌ام در عقد او****لاجرم هم بستر اویم وز او پوشیده‌ام
گرچه آن خوش لب جهان خرمی را برفروخت****من به دندان محنت او را به جان بخریده‌ام
او مرا بی‌زحمت من دوست دارد زین قبل****دشمن خاقانیم تا مهر او بگزیده‌ام

غزل شماره 234: دل بشد از دست دوست را به چه جویم

دل بشد از دست دوست را به چه جویم****نطق فروبست، حال دل به چه گویم
نیست کسم غم‌گسار، خوش به که باشم****هست غمم بی‌کنار لهو چه جویم
چون به در اختیار نیست مرا بار****گرد سرا پردهٔ مراد چه پویم
زخم بلا را چو کعبتین همه چشمم****زنگ عنا را چو آینه همه رویم
از در من عافیت چگونه درآید****چون نشود پای محنت از سر کویم
بس که شدم کوفته در آتش اندوه****گوئی مردم نیم که آهن و رویم
تیره شد آبم ز بس درنگ در این خاک****کاش اجل سنگ بر زدی به سبویم
بخت ز من دست شست شاید اگر من****نقش امید از رخ مراد بشویم
چون دل خود را به غم سپارم ازین روی****دشمن خاقانیم مگر که نه اویم

غزل شماره 235: زنگ دل از آب روی شستیم

زنگ دل از آب روی شستیم****وز درد هوا سبوی شستیم
دل را به کنار جوی بردیم****وز یار کناره جوی شستیم
از شهر شما دواسبه راندیم****از خون سر چار سوی شستیم
جان را به وداع آفرینش****از عالم تنگ خوی شستیم
سجاده به هشت باغ بردیم****دراعه به چار جوی شستیم
نه قندز شب نه قاقم روز****چون دست ز هر دو موی شستیم
گفتی که دهان به هفت خاک آب****از یاد خسان بشوی، شستیم
گفتی ز جهان نشسته‌ای دست****در گوش جهان بگوی شستیم
از زن صفتی به آب مردی****حیض همه رنگ و بوی شستیم
زان نفس که آب روی جستی****ما دست ز آبروی شستیم
خاقانی‌وار تختهٔ عمر****از ابجد گفت‌گوی شستیم

غزل شماره 236: این خود چه صورت است که من پای‌بست اویم

این خود چه صورت است که من پای‌بست اویم****وین خود چه آفت است که من زیر دست اویم
او زلف را بر غمم، دایم شکسته دارد****من دل شکسته زانم کاندر شکست اویم
هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات****نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم
یک شب وصال داد مرا قاصد خیال****با آن بلند سرو که چون سایه پست اویم
مانا که صبح صادق غماز بود اگر نه****این فتنه از که خاست که من هم نشست اویم
آوازه شد به شهری و آگاه گشت شاهی****کو عشق‌دان من شد من بت‌پرست اویم
خاقانیم که مرگم از زندگی است خوش‌تر****تا چون که نیست گردم داند که هست اویم

غزل شماره 237: گفتم آه آتشین بس کن، نه من خاک توام

گفتم آه آتشین بس کن، نه من خاک توام****نه مسلسل هم‌چو آبم تا هوسناک توام
مهرهٔ افعی است آن لب زهر افعی باک نیست****ای گوزن آسا نه من زنده به تریاک توام
گفت هجرت تلخ وانگه خوش‌دلی آن من است****من به داغ این حدیث از خوی بی‌باک توام
بس که سربسته چو غنچه دردسر دارم چو بید****چون شکوفه نشکفم کز سرو چالاک توام
خاک شهرت می‌بری کاب و هوا نگزایدت****با خودم بر کاخر از روی هوا خاک توام
قفل مهر از سینه چون برداشتی خاقانیا****نه کلید گنج خانهٔ خاطر پاک توام

غزل شماره 238: نام تو چون بر زبان می‌آیدم

نام تو چون بر زبان می‌آیدم****آب حیوان در دهان می‌آیدم
تا لب من خاک‌بوس کوی توست****هردم از لب بوی جان می‌آیدم
گر قدم بر آسمانم پیش تو****فرق سر بر آستان می‌آیدم
تا همایم خوانده‌ای در کام دل****هر نواله استخوان می‌آیدم
وارهان زین دام‌گاه غم مرا****کرزوی آشیان می‌آیدم
مایه عشق توست چون او حاصل است****شاید ار عمری زیان می‌آیدم
در صف عشاق خاقانی منم****کاسب معنی زیر ران می‌آیدم

غزل شماره 239: از تف دل آتشین دهانم

از تف دل آتشین دهانم****زان نام تو بر زبان نرانم
ترسم که چو صبر از غم تو****نام تو بسوزد از زبانم
فریاد کز آتش دل من****فریاد بسوخت در دهانم
بالای سر ایستاد روزم****در پستی غم فتاد جانم
مشتی خاکم سبکتر از باد****هم کشتی آهن گرانم
گر آهن نیستی تف آه****با خود بردی بر آسمانم
چون ریمهن ز بند آهن****پالودهٔ سوخته روانم
لب‌تشنه‌ترم ز سگ گزیده****از دست کس آب چون ستانم
وز کوی کس آب چون توان خواست****کآتش ندهند رایگانم
دور از تو ز بی‌تنی که هستم****چون وصل تو هست بی‌نشانم
مجهول کسی نیم، شناسند****من شاعر صاحب القرانم
از من اثری نماند ماناک****خاقانی دیگرم، نه آنم

غزل شماره 240: کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم

کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم****دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم
سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم****رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم
آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان****من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم
عید است این که بر جان کشتن حواله کردی****چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم
نی کم سعادت است این کامد غم تو در دل****چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم
تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان****چون بی‌خودی است کارم سامان چرا ندارم
مهتاب را به ویران رسم است نور دادن****پس من سراچهٔ جان ویران چرا ندارم
ریحان هر سفالی پیداست آن من کو****من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم
خاقانیم نه والله سیمرغ نیست هستم****پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم

غزل شماره 241: نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم

نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم****دردی است مرا در دل، باور نکنی دانم
خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت****گر بوسه زنم پایت، سر برنکنی دانم
گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی****عمری شد و زین وعده، کمتر نکنی دانم
بوسیم عطا کردی، زان کرده پشیمانی****دانی که خطا کردی، دیگر نکنی دانم
گر کشتنیم باری هم دست تو و تیغت****خود دست به خون من، هم تر نکنی دانم
گه‌گه زنی از شوخی حلقهٔ در خاقانی****خانه همه خون بینی، سر درنکنی دانم
هان ای دل خاقانی سر در سر کارش کن****الا هوس وصلش، در سر نکنی دانم
گرچه به عراق اندر سلطان سخن گشتی****جز خاک در سلطان افسر نکنی دانم

غزل شماره 242: به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم

به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم****ز دیوان هواکارم چنان آمد که من خواهم
ز دفتر فال امیدم چنان آمد که من جستم****ز قرعه نقش پندارم چنان آمد که من خواهم
مرا یاران سپاس ایزد کنند امروز کز طالع****به نام ایزد دل و یارم چنان آمد که من خواهم
چه نقش است این که طالع بست تا بر جامهٔ عمرم****طرازی کار زو دارم چنان آمد که من خواهم
چه دام است این که بخت افکند کان آهوی شیر افکن****به یک‌دم صید گفتارم چنان آمد که من خواهم
مرا بر کعبتین دل سه شش نقش آمد از وصلش****زهی نقشی که این بارم چنان آمد که من خواهم
دلا سر بر زمین دار و کله بر آسمان افشان****که آن ماه کله دارم چنان آمد که من خواهم
به باران مژه در ابر می‌جستم وصالش را****کنون ناجسته دربارم چنان آمد که من خواهم
چه عذر آرم که بگشایم زبان بسته چون بلبل****که آن گل‌برگ بی‌خارم چنان آمد که من خواهم
از آن روی جهان دارد که چون عیسی است جان پرور****دوای جان بیمارم چنان آمد که من خواهم
صبوحی ساز خاقانی و کار آب کن یعنی****که آب کار بازارم چنان آمد که من خواهم

غزل شماره 243: گفتم به ری مراد دل آسان برآورم

گفتم به ری مراد دل آسان برآورم****ز آنجا سفر به خاک خراسان برآورم
در ره دمی به تربت بسطام برزنم****وز طوس و روضه آرزوی جان برآورم
ری دیده پس به خاک خراسان رسم چنانک****حج کرده عمره بر اثر آن برآورم
از اوج آسمان به سر سدره بگذرم****وز سدره سر به گلشن رضوان برآورم
ایزد نخواست آنچه دلم خواست لاجرم****هر لحظه آهی از دل سوزان برآورم

غزل شماره 244: مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم

مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم****به خاک پای او کامید خاک پای او دارم
ازو تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد****من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم
گر او از لطف عام خود مرا مقبول خود دارد****نیندیشم که چون خاصان قبول رای او دارم
اگر دل در غمش گم شد چه شاید کرد، گو گم شو****دل اینجا از سگان کیست تا پروای او دارم
بن هر موی را گر باز پرسی تا چه سر دارد****ندا آید که تا سر دارم این سودای او دارم
به جان او کزو جان را به درد اوست خرسندی****که جان داروی خویش از درد جان افزای او دارم
شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رخ زانم****که در گردن کمند زلف دود آسای او دارم
اگر صد جان خاقانی به بالایش برافشانم****خجل باشم که این خلعت نه بر بالای او دارم

غزل شماره 245: چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانم

چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانم****چون کار به جان آری جان دگرت خوانم
زهر غم خویشم ده تا عمر خوشت گویم****خاک در خویشم خوان تا تاج سرت خوانم
اشک و رخ من هر دو سرخ است و کبود از تو****خوش رنگرزی زین پس عیسی هنرت خوانم
چون درد توام گیرد دامان غمت گیرم****آیم به سر کویت وز در به درت خوانم
زین خواندن بی‌حاصل بستم لب و بس کردم****هم کم شنوی دانم گر بیشترت خوانم
گفتی که چو وقت آید کارت به ازین سازم****این عشوه مده کانگه افسوس گرت خوانم
از محنت خاقانی بس بی‌خبری ویحک****دانم نشوی در خط گر بی‌خبرت خوانم

غزل شماره 246: گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم

گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم****ور زخم زنی دل را بر خنجرت افشانم
معلوم من از عالم جانی است، چه فرمائی****بر خنجر تو پاشم یا بر سرت افشانم
بر سوزن مژگانم صد رشته گهر دارم****در دامن تو ریزم یا در برت افشانم
آئی به کف آن خنجر چون چشم من از گوهر****من گوهر عمر خود بر گوهرت افشانم
گر گوهر جان خواهی هم در کمرت دوزم****ور دانهٔ دل خواهی هم در برت افشانم
طاووس خودآرائی در زیور زیبائی****گر دیده قبول آید بر زیورت افشانم
با من به سلام خشک ای دوست زبان ترکن****تا از مژه هر ساعت لعل ترت افشانم
خاک در سلطان را افسر کن و بر سر نه****تا سر به کله داری بر افسرت افشانم
آن پیکر روحانی بنمای به خاقانی****تا دیدهٔ نورانی بر پیکرت افشانم

غزل شماره 247: ما پیشکش تو جان فرستیم

ما پیشکش تو جان فرستیم****ور دست رسد جهان فرستیم
جان خود چه سگ و جهان چه خاک است****تا بر درت این و آن فرستیم
یک وام لبت نداده باشیم****آنگه که هزار جان فرستیم
در قیمت لعل تو چه ارزد****ما ارچه هزار کان فرستیم
دندان مزد سگان کویت****بپذیری اگر روان فرستیم
این لاشهٔ تن کشیده در جل****بر آخور پاسبان فرستیم
بس عذر کز آخور تو خواهیم****گر ابلق آسمان فرستیم
قصه به تو هر نفس نویسیم****قاصد به تو هر زمان فرستیم
دیده هم از آن توست بگذار****تا مرغ به آشیان فرستیم
خاقانی را هزار گنج است****یک یک به تو رایگان فرستیم

غزل شماره 248: دیده در کار لب و خالش کنم

دیده در کار لب و خالش کنم****پیشکش هم جان و هم مالش کنم
کعبهٔ جان او و عید دل هم اوست****جان و دل قربان همه سالش کنم
چون مرا از راه کعبه است این فتوح****بس طواف شکر کامسالش کنم
ماه من کاشتر سوار آید به راه****دیده سقا، سینه حمالش کنم
ناقه‌را چون ماه بر کوهان بود****نام چرخ مشتری فالش کنم
ناقه ای کو پای بر یالش نهد****بوسه گه هم پای و هم یالش کنم
گه مهار از رشتهٔ جان سازمش****گه زر رخسار خلخالش کنم
گر دلم سوزد سموم بادیه****بس مفرح کز لب و خالش کنم
کمترین هندوی او خاقانی است****گر پذیرد نام مثقالش کنم

غزل شماره 249: دل به سودای بتان دربسته‌ام

دل به سودای بتان دربسته‌ام****بت‌پرستی را میان دربسته‌ام
دل بتان را دادم و شادم بدانک****سگ به شاخ گلستان دربسته‌ام
پختهٔ غم‌های عشقم لاجرم****دم ز خامان جهان دربسته‌ام
گوش بنهادم به آواز صبوح****وز دم سبوح‌خوان دربسته‌ام
باز تسبیح آشکار افکنده‌ام****باز زنار از نهان دربسته‌ام
گردن امید خود را ناقه‌وار****بس جرس‌ها کز گمان دربسته‌ام
لاشهٔ عمر از هوس خوش می‌رود****مهرهٔ رنگینش از آن دربسته‌ام

غزل شماره 250: جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم

جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم****وز راه هوای تو گذشتن نتوانم
درجان من اندیشهٔ تو آتشی افکند****کانرا به دو صد طوفان کشتن نتوانم
صد رنگ بیامیزم چه سود که در تو****مهری که نبوده است سرشتن نتوانم
تا بودم بر قاعدهٔ مهر تو بودم****تا باشم ازین قاعده گشتن نتوانم
چون نامه نویسم به تو از درد دل خویش****جان تو که از ضعف نوشتن نتوانم
حال دل خاقانی اگر شرح پذیرد****حقا که به صد نامه نوشتن نتوانم

غزل شماره 251: به صفت، عاشق جمال توایم

به صفت، عاشق جمال توایم****به خبر، فتنهٔ خیال توایم
خام پندار سوخته جگران****در هوس پختن وصال توایم
چه عجب گر ز وصل محرومیم****ما کجا محرم جمال توایم
غرقهٔ عشق و تشنهٔ وصلیم****که آرزومند زلف و خال توایم
رد مکن خشک جان من بپذیر****که برآورد خشک سال توایم
جای تو در دل شکستهٔ ماست****که تو ریحان و ما سفال توایم
از پی خدمت پدید آئیم****که تو عیدی و ما هلال توایم
به سلامیت درد سر ندهیم****زان که ترسنده از ملال توایم
همه تن چشم و سوی تو نگران****کعبتین‌وار دستمال توایم
گفت خاقانی ارچه هیچ کسیم****خاری از گلبن کمال توایم

غزل شماره 252: امروز دو هفته است که روی تو ندیدم

امروز دو هفته است که روی تو ندیدم****و آن ماه دو هفت از خم موی تو ندیدم
ماه منی و عید من و من مه عیدی****زان روی ندیدم که به روی تو ندیدم
چون بوی تو دیدم نفس صبح و ز غیرت****در آینهٔ صبح به بوی تو ندیدم
تن غرقهٔ خون رفتم و دل تشنهٔ امید****کز آب وفا قطره به جوی تو ندیدم
سگ‌جان شدم از بس ستم عالم سگ‌دل****روزی نظری از سگ کوی تو ندیدم
با درد فراق تو به جان می‌زنم الحق****درمان ز که جویم که ز خوی تو ندیدم
بر هیچ در صومعه‌ای برنگذشتم****کانجا چو خودی در تک و پوی تو ندیدم
پای طلبم سست شد از سخت دویدن****هر سو که شدم راه به سوی تو ندیدم
خاقانی اگر بیهده گفت از سرمستی****مستی به ازو بیهده گوی تو ندیدم

غزل شماره 253: طبع تو دمساز نیست چاره چه سازم

طبع تو دمساز نیست چاره چه سازم****کین تو کمتر نگشت مهر چه بازم
تیر جفایت گشاد راه سرشکم****تیغ فراقت درید پردهٔ رازم
از شب هجران بپرس تا به چه روزم****ز آتش سودا ببین که در چه گدازم
زهرهٔ آن نیستم که پای تو بوسم****پس به چه دل دست سوی زلف تو یازم
باز نیازم به شاهد و می و شمع است****هر سه توئی ز آن به سوی توست نیازم

غزل شماره 254: ای جفت دل من از تو فردم

ای جفت دل من از تو فردم****وی راحت جان ز تو به دردم
تا با دل و جان من تو جفتی****من از دل و جان خویش فردم
رنجی که من از پی تو دیدم****دردی که من از غم تو خوردم
بر کوه بیازمای یکبار****تا بشناسی که من چه کردم
من شاخ وفا و مردمی را****کی چون تو شکسته بیخ نردم
داو دل و جان نهم به عشقت****در شدره اوفتاد نردم
ای سرو سهی که در فراقت****چون زرین نال زار و زردم
بیجاده اشارت در تو****رخسار چو کهربای زردم
با لشکر هجر تو همه سال****ز امید وصال در نبردم
با آتش و آب دیده و دل****گرد در تو چو باد گردم
بر رهگذر بلاست وصلت****در رهگذر بلا نبردم
عشق تو به جان خویش دادم****تا عمر به سر شود به دردم
خاقانی بیاموزد در عشق****بسیار خیال گرم و سردم

غزل شماره 255: خوش خوش از عشق تو جانی می‌کنم

خوش خوش از عشق تو جانی می‌کنم****وز گهر در دیده کانی می‌کنم
بر سر عقل آستینی می‌زنم****از در صبر آستانی می‌کنم
هر که از غیر تو لافی می‌زند****از سر غیرت جهانی می‌کنم
تا دلم کردی نشان تیر هجر****صد خدنگ از هر نشانی می‌کنم
تا سنان انداز شد مژگان تو****هر دم از سینه سنانی می‌کنم
مار ضحاک است زلفت کز غمش****قصر شادی هر زمانی می‌کنم
در تن خویش از برای قوت او****مغزی از هر استخوانی می‌کنم
بر نگین جان خاقانی مقیم****مهر مهر مهربانی می‌کنم

غزل شماره 256: من در طلب یارم ز اغیار نیندیشم

من در طلب یارم ز اغیار نیندیشم****پایم به سر گنج است از مار نیندیشم
صبرم به عیار او هیچ است و دو جو کمتر****من هم جو زرینم کز نار نیندیشم
جوجو شدم از عشقش او جو به جو این داند****او را به جوی زین غم غم‌خوار نیندیشم
گر زان رخ گندم‌گون اندک نظری یابم****زین جان که جوی ارزد بسیار نیندیشم
خاکی دل من خون شد ور خون من اندیشد****اندیشم از آزارش ز آزار نیندیشم
گر هیچ رسد بر دل دندان سگ کویش****تشریف سر دندان هر بار نیندیشم
ور جان ز بن دندان در عرض لبش آرم****هم پیش‌کشی دانم بازار نیندیشم
گر کار من از عشقش با شحنه و دار افتد****از شحنه نترسم من وز دار نیندیشم
گر با سر تیغ افتد کار سر خاقانی****بر تیغ سر اندازم وز کار نیندیشم

غزل شماره 257: دل را به غم تو باز بستیم

دل را به غم تو باز بستیم****جان را کمر نیاز بستیم
تن کو سگ توست هم به کویت****بر شاخ گلش به ناز بستیم
از دل به دلت رسول کردیم****وز دیده زبان راز بستیم
دیدیم رخت که قبلهٔ ماست****زآنسو که توئی نماز بستیم
خونین تتق از پی خیالت****بر چشم خیال باز بستیم
بر بوی خیال زود سیرت****خواب شب دیر باز بستیم
جان از پی گرد موکب تو****بر شه ره ترکتاز بستیم
مرغی که کبوتر هوائی است****بر گوشهٔ دام باز بستیم
جوری که ز غمزهٔ تو دیدیم****بر عالم کینه ساز بستیم
خاقانی‌وار لاشهٔ عمر****بر آخور حرص و آز بستیم

غزل شماره 258: خیز تا رخت دل براندازیم

خیز تا رخت دل براندازیم****وز پی نیکوئی سر اندازیم
با حریفان درد مهرهٔ مهر****بر بساط قلندر اندازیم
دین و دنیا حجاب همت ماست****هر دو در پای دلبر اندازیم
دوست در روی ما چو سنگ انداخت****ما به شکرانه شکر اندازیم
مردم دیده را سپند کنیم****پیش روی بر آذر اندازیم
گرچه از توسنی چو طالع ماست****ما کمند وفا دراندازیم
گر بدین حیله صید شد بخ‌بخ****ورنه کاری دگر براندازیم
تا کی از غصه‌های بدگویان****قصه‌ها پیش داور اندازیم
شرح این حال پیش دوست کنیم****سنگ فتنه به لشکر اندازیم
تحفه سازیم جان خاقانی****پیش خاقان اکبر اندازیم

غزل شماره 259: یارب از عشق چه سرمستم و بی‌خویشتنم

یارب از عشق چه سرمستم و بی‌خویشتنم****دست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی****بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
نگذارم که جهانی به جمالش نگرند****شوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم
یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه برید****که خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم
صورت من همه او شد صفت من همه او****لاجرم کس من و ما نشنود اندر سخنم
نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیست****چو بگویند مرا باید گفتن که منم
نیم جان دارم و جان سایه ندارد به زمین****من به جان می‌زیم و سایهٔ جان است تنم
از ضعیفی که تنم هست نهان گشته چنانک****سال‌ها هست که در آرزوی خویشتنم
گر مرا پرسی و چیزی به تو آواز دهد****آن نه خاقانی باشد، که بود پیرهنم

غزل شماره 260: نزل عشقت جان شیرین آورم

نزل عشقت جان شیرین آورم****هدیهٔ زلفت دل و دین آورم
چون شراب تلخ و شیرین درکشی****پیشکش صد جان شیرین آورم
پیش عناب لبت عناب‌وار****روی خون آلوده پر چین آورم
پیش بالای تو هم بالای تو****گوهر از چشم جهان بین آورم
واپسین یار منی در عشق تو****روز برنائی به پیشین آورم
چون به یادت کعبتین گیرم به کف****کعبتین را نقش پروین آورم
نیم رو خاکین چو بوسم پای تو****بر سر از تو تاج تمکین آورم
عاشقان دل دادن آئین کرده‌اند****من به تو جان دادن آئین آورم
عار چون داری ز خاقانی که فخر****از در تاج سلاطین آورم

غزل شماره 261: نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدم

نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدم****همچو جان بی‌سایه و چون سایه بی‌جان آمدم
چون سگان دوست هم پیش سگان کوی دوست****داغ بر رخ، طوق بر گردن خروشان آمدم
کوی او جان را شبستان بود زحمت برنتافت****سایه بر در ماند چون من در شبستان آمدم
آتش رخسار او دیدم سپند او شدم****بی‌من از من نعره سر برزد پشیمان آمدم
با چراغ آسان نشاید بر سر گنج آمدن****من چراغ آه چون بنشاندم آسان آمدم
سوزن مژگانش از دیبای رخسارش مرا****خلعتی نو دوخت کو را دوش مهمان آمدم
دوست جام می کشید و جرعه‌ها بر من فشاند****خاک او بودم سزای جرعه‌ها زان آمدم
از حسودانش نیندیشم که دارم وصل او****باک غوغاکی برم چون خاص سلطان آمدم
شام‌گه زین سرنه عاشق، کستان بوسی شدم****صبح‌دم زان سر نه خاقانی، که خاقان آمدم

غزل شماره 262: در عشق ز تیغ و سر نیندیشم

در عشق ز تیغ و سر نیندیشم****در کوی تو از خطر نیندیشم
در دست تو چون به دستخون ماندم****از شش در تو گذر نیندیشم
پروانهٔ عشقم اوفتان خیزان****کز آتش تیز پر نیندیشم
یک بوسه ز پایت آرزو دارم****جان تو که بیشتر نیندیشم
این آرزویم ببخش و جان بستان****تا آرزوی دگر نیندیشم
با دل گفتم که ترک جان کردی****دل گفت کز این قدر نیندیشم
گفتم که دلا ز جان نیندیشی****گفتا که حق است اگر نیندیشم
خاقانی‌وار بر سر کویت****سر برنهم و ز سر نیندیشم

غزل شماره 263: ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم****کاندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم
ما رطل‌های درد تو زان در کشیده‌ایم****کز رمزهای درد تو سری گشاده‌ایم
گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ای****اینک برای دادن جان ایستاده‌ایم
ما آستین ناز تو از دست کی دهیم****چون دامن نیاز به دست تو داده‌ایم
تا هم‌قدم شدیم سگ پاسبانت را****از فرق فرقدین قدم برنهاده‌ایم
کس را چه دست بر ما گر عاشق توایم****مولای کس نه‌ایم که آزاد زاده‌ایم
ما هم به باده همدم خاقانیم و بس****کو راه باده‌خانه که جویای باده‌ایم

غزل شماره 264: تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارم

تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارم****چون شمع گهی گریه و گه خنده همی دارم
گه لوح وصالش را سربسته همی خوانم****گه پاس خیالش را شب زنده همی دارم
سلطان جمال است او من بر در ایوانش****تن خاک همی سازم جان بنده همی دارم
تا کرد مرا بسته بادام دو چشم او****چون پسته دل از حسرت آکنده همی دارم
جان تحفهٔ او کردم هم نیست سزای او****زین روی سر از خجلت افکنده همی دارم
بر حال گذشتهٔ ما هرگز نکنی حسرت****امید به الطافش آینده همی دارم
از مصحف عشق او فال دل خاقانی****گر خود به هلاک آید فرخنده همی دارم

غزل شماره 265: تو را در دوستی رائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

تو را در دوستی رائی نمی‌بینم، نمی‌بینم****چو راز اندر دلت جائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
تمنا می‌کنم هر شب که چون یابم وصال تو****ازین خوشتر تمنائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
به هر مجلس که بنشینی توئی در چشم من زیرا****که چون تو مجلس آرائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
به هر اشکی که از رشکت فرو بارم به هر باری****کنارم کم ز دریائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
اگر تو سرو بالائی تو را من دوست می‌دارم****که چون تو سرو بالائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
ننالیدم ز تو هرگز ولی این بار می‌نالم****که زحمت را محابائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
در این صحرا ز هر نقشی که چشم از وی برآساید****بجز رویت تماشائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
چگونه نغمه خاقانی نسازم عندلیب‌آسا****چو او گل گلشن آرائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
در این میدان جانبازان اگر انصاف می‌خواهی****چو خاقانیت شیدائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

غزل شماره 266: دست از دو جهان کشیده خواهم

دست از دو جهان کشیده خواهم****یک اهل به جان خریده خواهم
گوئی که رسم به اهل رنگی****از طالع بررسیده خواهم
جستم دل آشنا و تا حشر****گر جویم هم ندیده خواهم
نوشی به یقین نماند لیکن****زهری به گمان چشیده خواهم
تا خوشی نفسی به دست نارم****بی‌پای به سر دویده خواهم
از ناوک صبح بهر روزی****صد جوشن شب دریده خواهم
تا گوهری در کنار ناید****چون بحر نیارمیده خواهم
از روزن هر دلی چو خورشید****هر لحظه فرو خزیده خواهم
گر سایهٔ دوستی ببینم****چون سایه ز خود رمیده خواهم
بس مار گزیدهٔ وجودم****هم غار عدم گزیده خواهم
چون تشنه شوم به رشتهٔ جان****آبی ز جگر کشیده خواهم
چشمم می لعل راوق افشاند****دانست که می ندیده خواهم
هم زهر دهد چو شاخ سنبل****گر نیشکری گزیده خواهم

غزل شماره 267: ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم

ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم****خود آن بوی را هم درنگی نبینم
زهی هم تو هم عشق تو باد و آتش****که خود در شما آب و سنگی نبینم
چه دریاست عشقت که هرچند در وی****صدف جویم الا نهنگی نبینم
همه خلق در بند بینم پس آخر****به همت یک آزاد رنگی نبینم
چو خاقانی از بهر صید دل خود****به از تیر مژگان خدنگی نبینم

غزل شماره 268: ز باغ عافیت بوئی ندارم

ز باغ عافیت بوئی ندارم****که دل گم گشت و دل‌جویی ندارم
بنالم کرزوبخشی ندیدم****بگریم کشنارویی ندارم
برانم بازوی خون از رگ چشم****که با غم زور بازویی ندارم
فلک پل بر دلم خواهد شکستن****کز آب عافیت جویی ندارم
بسازم مجلسی از سایهٔ خویش****که آنجا مجلس آشویی ندارم
چه پویم بر پی مردان عالم****کز آن سر مرحباگویی ندارم
بهر مویی مرا واخواست از کیست****که اینجا محرم مویی ندارم
گر از حلوای هر خوان بی‌نصیبم****نه سکبای هر ابرویی ندارم
در این عالم که آب روی من رفت****بدان عالم شدن رویی ندارم
من آن زن فعلم از حیض خجالت****که بکری دارم و شویی ندارم
نه خاقانی من است و من نه اویم****که تاب درد چون اویی ندارم

غزل شماره 269: طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم

طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم****ناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم
خضر لب تشنه در این بادیه سرگردان داشت****راه ننمود که بر چشمهٔ حیوان برسم
شب تار و ره دور و خطر مدعیان****تا در دوست ندانم به چه عنوان برسم
عوض شکوه کنم شکر چو یوسف اظهار****من به دولت اگر از سیلی اخوان برسم
بلبلان خوبی صیاد بیان خواهم کرد****اگر این بار سلامت به گلستان برسم
قطرهٔ اشکم و اما ز فراوانی ضعف****طاقتی نیست که از دیده به مژگان برسم
در شهادتگه عشق است رسیدن مشکل****خاقنی راه چنان نیست که آسان برسم

غزل شماره 270: دارم سر آنکه سر برآرم

دارم سر آنکه سر برآرم****خود را ز دو کون بر سر آرم
بر هامهٔ ره روان نهم پای****همت ز وجود برتر آرم
بر لاشهٔ عجز بر نهم رخت****تا رخش قدر عنان درآرم
این دار خلافت پدر را****در زیر نگین مسخر آرم
وین هودج کبریای دل را****بر کوههٔ چرخ اخضر آرم
وین تاج دواج یوسفی را****درمصر حقیقت اندر آرم
بی‌واسطهٔ خیال با دوست****خلوت کنم و دمی برآرم
در حجرهٔ خاص او فلک را****مانندهٔ حلقه بر در آرم
شب را ز برای زنده ماندن****تا نفخهٔ صور همبر آرم
گر پرده‌دری کند تف صبح****از دود دلش رفوگر آرم
در کعبهٔ شش جهت که عشق است****خاقانی را مجاور آرم

غزل شماره 271: از گلستان وصل نسیمی شنیده‌ام

از گلستان وصل نسیمی شنیده‌ام****دامن گرفته بر اثر آن دویده‌ام
بی‌بدرقه به کوی وصالش گذشته‌ام****بی‌واسطه به حضرت خاصش رسیده‌ام
اینجا گذاشته پر و بالی که داشته****آنجا که اوست هم به پر او پریده‌ام
این مرغ آشیان ازل را به تیغ عشق****پیش سرای پردهٔ او سر بریده‌ام
وین مرکب سرای بقا را به رغم خصم****جل درکشیده پیش در او کشیده‌ام
گاهی لبش گزیده و گاهی به یاد او****آن می که وعده کرد ز دستش مزیده‌ام
خود نام من ز خاطر من رفته بود پاک****خاقانی آن زمان ز زبانش شنیده‌ام
در جمله دیدم آنچه ز عشاق کس ندید****اما دریغ چیست که در خواب دیده‌ام
گوئی که بر جنیبت وهم از ره خیال****در باغ فضل صدر افاضل چریده‌ام
والا جمال دین محمد، محمد آنک****از کل کون خدمت او برگزیده‌ام
جبریل‌وار باد معانی به فر او****در آستین مریم خاطر دمیده‌ام
شک نیست کز سلالهٔ نثر بلند اوست****این روی تازگان که به نظم آفریده‌ام
ای آنکه تا عنان به هوای تو داده‌ام****از ناوک سخن صف خصمان دریده‌ام
هود هدی توئی و من از تو چو صرصری****بر عادیان جهل به عادت بزیده‌ام
آزرده‌ام ز زخم سگ غرچه لاجرم****خط فراق بر خط شروان کشیده‌ام
لیکن بدان دیار نیابم ز ترس آنک****پرآبهاست در ره و من سگ گزیده‌ام

حرف ن

 

غزل شماره 272: دلا زارت برون نتوان نهادن

دلا زارت برون نتوان نهادن****قدم در موج خون نتوان نهادن
بر اسب عمر هرای جوانی است****بر او زین سرنگون نتوان نهادن
تو را هر دم غم صد ساله روزی است****ذخیره زین فزون نتوان نهادن
به کتف عمر میکش بار محنت****که بر دهر حرون نتوان نهادن
به نامت چون توان کرد ابلقی را****که داغش بر سرون نتوان نهادن
در این منزل رصد جهان می‌ستاند****گنه بر رهنمون نتوان نهادن
خراب است آن جهان کاول تو دیدی****اساسی نو کنون نتوان نهادن
به صد غم ریسمان جان گسسته است****غمی را پنبه چون نتوان نهادن
دلی کز جنس برکندی نگهدار****که بر ناجنس و دون نتوان نهادن
سرت خاقانیا در بیم راهی است****کز آنجا پی برون نتوان نهادن

غزل شماره 273: خرمی کان فلک دهد غم دان

خرمی کان فلک دهد غم دان****دل که با غم بساخت خرم دان
سنت اهل عشق خواهی داشت****درد را هم مزاج مرهم دان
به عیاری که هفت مردان راست****نقش شش روز کمتر از کم دان
دوستان همچو مهر، نمامند****دشمنان همچو ماه، محرم دان
گنج عزلت توراست خاقانی****عافیت هم ورا مسلم دان
چار دیوار عزلتی که توراست****بهتر از چار بالش جم دان
چار بالش نشین عزلت را****پنج نوبت زن دو عالم دان

غزل شماره 274: برون از جهان تکیه جایی طلب کن

برون از جهان تکیه جایی طلب کن****ورای خرد پیشوایی طلب کن
قلم برکش و بر دو گیتی رقم زن****قدم درنه و رهنمایی طلب کن
جهان فرش توست آستینی برافشان****فلک عرش توست استوایی طلب کن
همه درد چشم تو شد هستی تو****شو از نیستی توتیایی طلب کن
چو در گنبدی هم‌صف مردگانی****ز گنبد برون شو بقایی طلب کن
خدایان رهزن بسی یابی اینجا****جدا زین خدایان خدایی طلب کن
مر این پنج دروازهٔ چار حد را****به از هفت و نه پادشایی طلب کن
مگو شاه سلطان اگر مرد دردی****ز رندان وقت آشنایی طلب کن
کلید همه دار ملک سلاطین****به زیر گلیم گدایی طلب کن
به سیران مده نوش‌داروی معنی****ز تشنه دلان ناشتائی طلب کن
به باغ دل ار بلبل درد خواهی****به خاقانی آی و نوایی طلب کن

غزل شماره 275: سوختم چون بوی برناید ز من

سوختم چون بوی برناید ز من****وآتش غم روی ننماید ز من
من ز عشق آراستم بازارها****عشق بازاری نیاراید ز من
تا نیارم زر رخ از لعل اشک****دل ز محنت‌ها نیاساید ز من
ای خیال یار در خورد آمدی****بی‌تو دانی هیچ نگشاید ز من
گر نگیرم دربرت عذر است از آنک****بوی بیماری همی آید ز من
دست بر سر زانم از دست اجل****تا کلاه عمر نرباید ز من

غزل شماره 276: ای صبح مرا حدیث آن مه کن

ای صبح مرا حدیث آن مه کن****ای باد، مرا ز زلفش آگه کن
ای قرصهٔ آفتاب پیش من****بگشای زبان، قصد آن مه کن
ای خیل خیال دوست هر ساعت****از سبزهٔ جان مرا چراگه کن
ای لاف زده ز عشق و دل داده****جان هم بده و به کوی او ره کن
ای خاقانی دراز شد قصه****جان خواهد یار قصه کوته کن

غزل شماره 277: غصهٔ آسمان خورم دم نزنم، دریغ من

غصهٔ آسمان خورم دم نزنم، دریغ من****در خم شست آسمان بسته منم، دریغ من
چون دم سرد صبح‌دم کآتش روز بردهد****آتش دل برآورد دم زدنم، دریغ من
بین که پل جفا فلک بر دل من شکست و من****این پل آب رنگ را کی شکنم، دریغ من
برکنم از زمین دل بیخ امل به بیل غم****خار اجل ز راه جان برنکنم، دریغ من
هستم باد گشته سر از پی نیستی دوان****هستی هر تنم ولی نیست تنم، دریغ من
دیده‌ای آنکه چون کند باد ز گرد پیرهن****بادم و گرد بیخودی پیرهنم، دریغ من
هر چه من آورم ز طبع آب حیات در دهن****تف دل آتش آورد در دهنم، دریغ من
آب ز چشمهٔ خرد خوردم و پس ز بیم جان****سنگ به چشمهٔ خرد درفکنم، دریغ من
جم صفتان ز خوان من ریزه چنند، پس چرا****موروش از ره خسان ریزه چنم، دریغ من
سنگ سیاه کعبه را بوسه زده پس آنگهی****دست سفید سفلگان بوسه زنم، دریغ من
تاجورم چو آفتاب اینت عجب که بی‌بها****بر سر خاک عور تن نور تنم، دریغ من
پیش حیات دوستان گر سپرم عجب‌تر آنک****کز پس مرگ دشمنان در حزنم، دریغ من
کو سر تیغ تا بدو باز رهم ز بند سر****کر جگر پر آبله چون سفنم، دریغ من
من چو گلم که در وطن خار برد عنان از آن****رستم و کورهٔ سفر شد وطنم، دریغ من
چون به زبان من رود نام کرم ز چشم من****چشمهٔ خون فرو دود بر ذقنم، دریغ من
چشم گریست خون و دل گفت که یاس من نگر****زانکه خزان وصل را یاسمنم، دریغ من
آه برآمد از جهان گفت مرا که ریگ خور****نیست گیاهی از کرم در چمنم دریغ من

غزل شماره 278: دلا با عشق پیمان تازه گردان

دلا با عشق پیمان تازه گردان****برات عشق بر جان تازه گردان
به کفرش ز اول ایمان آر و آنگه****چو ایمان گفتی ایمان تازه گردان
نماز عاشقان بی‌بت روا نیست****سجود بت‌پرستان تازه گردان
چه رانی کشتی اندیشه در خشک****گرت سوزی است طوفان تازه گردان
به هر دردیت درمان هم ز درد است****به درد تازه درمان تازه گردان
خراج هر دو عالم برد خواهی****نخست از عشق فرمان تازه گردان
به استقبال تیر چشم ترکان****کهن ریشت به پیکان تازه گردان
دل ازرق پوش و ترکان زرق پاشند****دلت را خرقه ز ایشان تازه گردان
سفالت این جهان ریحان او عمر****به آب عشق ریحان تازه گردان
جهان را عهد مجنونی شد از یاد****چو خاقانی درآ، آن تازه گردان

غزل شماره 279: رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن

رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن****گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن
عشق را گه تاج ساز و بر سر عشاق نه****زلف را گه طوق کن در حلق مردان درفکن
عالمی از عشقت ای بت سنگ بر سر می‌زنند****زینهار ای سیم‌گون گوی گریبان درفکن
نیکوان خلد بالای سرت نظاره‌اند****یک نظر بنمای و آشوبی در ایشان درفکن
تن که باشد تا به خون او کنی آلوده تیغ****زور با عقل آزمای و پنجه با جان درفکن
کفر و ایمان را بهم صلح است خیز از زلف و رخ****فتنه‌ای ساز و میان کفر وایمان درفکن
آخر ای خورشید خوبان مر تو را رخصت که داد****کز خراسان اندرآ، شوری به شروان درفکن
شاید ار سرنامهٔ وصل تو نام دیگر است****مردمی کن نام خاقانی به پایان درفکن

غزل شماره 280: دلم دردمند است باری برافکن

دلم دردمند است باری برافکن****بر افکندهٔ خود نظر بهتر افکن
میندیش اگر صبر من لشکری شد****دلت سنگ شد سنگ بر لشکر افکن
اگر با غمت گرم در کار نایم****ز دم‌های سردم گره دربر افکن
اگر نزل عشقت بجز جان فرستم****به خاکش فرو نه، برون در افکن
تو را طوق سیمین درافکند غبغب****مرا نیز از آن زلف طوقی برافکن
پی از هر خسی سایه پرورد بگسل****نظر بر عزیزان جان پرور افکن
که فرمایدت کشنای خسان شو****که گوید که هرای زر بر خر افکن
مشو در خط از پند خاقانی ای جان****که این خوش حدیثی است بر دفتر افکن

غزل شماره 281: آب و سنگم داد بر باد آتش سودای من

آب و سنگم داد بر باد آتش سودای من****از پری روئی مسلسل شد دل شیدای من
نیستم یارا که یارا گویم و یارب کنم****کآسمان ترسم به درد یارب و یارای من
دود آهم دوش بابل را حبش کرده است از آنک****غارت هاروتیان شد زهرهٔ زهرای من
شب زن هندوی و جانم جوجو اندر دست او****جو به جو می‌دید شب حال دل رسوای من
هر زن هندو که او را دانه بر دست افکنم****دانه زن بیدانه بیند خرمن سودای من
چون ببارم اشک گرم، آتش زنم در عالمی****شعر خاقانی است گوئی اشک آتش‌زای من

غزل شماره 282: ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من

ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من****گر نگه کردی به سوی من نبودی سوی من
من بخایم پشت دست از غم که او از روی شرم****پشت پای خویش بیند تا نبیند روی من
رسم ترکان است خون خوردن ز روی دوستی****خون من خورد و ندید از دوستی در روی من
بس که از زاری زبانم موی و مویم شد زبان****کو مرا کشت و نیازرد از برون یک موی من
ترک بلغاری است قاقم عارض و قندز مژه****من که باشم تا کمان او کشد بازوی من
تا ز دستم رفت و هم‌زانوی نااهلان نشست****شد کبود از شانهٔ دست آینهٔ زانوی من
بوی وصلش آرزو می‌کردم او دریافت گفت****از سگان کیست خاقانی که یابد بوی من

غزل شماره 283: از عشق دوست بین که چه آمد به روی من

از عشق دوست بین که چه آمد به روی من****کز غم مرا بکشت و نیازرد موی من
از عشق یار روی ندارم که دم زنم****کز عشق روی او چه غم آمد به روی من
باری کبوترا تو ز من نامه‌ای ببر****نزدیک یار و پاسخش آور به سوی من
درد دلم ببین که دلم وصل جوی اوست****آه ای کبوتر از دل سیمرغ جوی من
زنهار تا به برج دگر کس بنگذری****برجت سرای من به و صحرات کوی من
گستاخ برمپر که مبادا که ناگهی****شاهین بود نشانده به راهت عدوی من
بر پای بندمت زر چهره که حاسدان****بی‌رنگ زر رها نکنندت به بوی من
خاقانی است جوجو در آرزوی او****او خود به نیم جو نکند آرزوی من

غزل شماره 284: ای باد بوی یوسف دلها به ما رسان

ای باد بوی یوسف دلها به ما رسان****یک نوبر از نهال دل ما به ما رسان
از زلف او چو بر سر زلفش گذر کنی****پنهان بدزد موئی و پیدا به ما رسان
با خویشتن ببر دل ما کز سگان اوست****امشب به داغ او کن و فردا به ما رسان
گر آفتاب زردی از آن سو گذشته‌ای****پیغام آن ستارهٔ رعنا به ما رسان
ای نازنین کبوتر از اینجاست برج تو****گر هیچ نامه آری از آنجا به ما رسان
ای هدهد سحر گهی از دوست نامه‌ای****بستان ببند بر سر و عمدا به ما رسان
با دوست خلوه کن دو بدو و آنچه گفته‌ایم****یک یک بگوی و پاسخ آن را به ما رسان
ما را مراد ازین همه یا رب وصال اوست****یارب مراد یارب ما را به ما رسان
خاقانی‌ایم سوختهٔ عشق وامقی****عذرا نسیمی از بر عذرا به ما رسان

غزل شماره 285: بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن

بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن****بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن
از عتاب دوستان چون سایه نتوان در رمید****جان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن
عشقبازان را برای سر بریدن سنت است****بر سر نطع ملامت پای‌کوبان آمدن
نیم شب پنهان به کوی دوست گم نامان شوند****شهره‌نامان را مسلم نیست پنهان آمدن
بر سر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد****مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن
جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای****کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن
گرچه تنگ است ای پسر با پر نگنجد هیچ مرغ****بال و پر بگذار تا بتوانی آسان آمدن
شرط خاقانی است از کفر آشکارا دم زدن****پس نهان از خاکیان در خون ایمان آمدن

غزل شماره 286: ای لعل تو پرده‌دار پروین

ای لعل تو پرده‌دار پروین****وای زلف تو سایبان نسرین
چشم تو ز نیم زهر غمزه****خون کرد هزار جان شیرین
صد عیسی دردمند را بیش****در سایهٔ زلف کرده بالین
از چشم بد ایمنی که دارد****دندان و لب تو شکل یاسین
آهسته‌تر ای سوار چالاک****بر دیدهٔ ما متاز چندین
حقی که نه از وفاست بگذار****راهی که نه از صفاست مگزین
آن کز تف عشق توست در تب****جویان ز لب تو مهر تسکین
هر ذره که بر تو می‌فشاند****لطفی بکن ای نگار برچین
خاقانی را از آن خود دان****نیک و بد او از آن خود بین

غزل شماره 287: روی است بنامیزد یا ماه تمام است آن

روی است بنامیزد یا ماه تمام است آن****زلف است تعالی الله یا تافته دام است آن
هر سال بدان آید خورشید به جوزا در****تا با کمر از پیشت گویند غلام است آن
در عهد تو زیبائی چیزی است که خاص است این****در عشق تو رسوائی کاری است که عام است آن
جانی که تو را شاید بر خلق فرو ناید****چیزی که تو را باید بر خلق حرام است آن
گفتم که به صبر از تو هم پخته شود کارم****امروز یقینم شد کاندیشهٔ خام است آن
من بستهٔ دام تو، سرمست مدام تو****آوخ که چه دام است این یارب چه مدام است آن
شب‌های فراقت را صبحی که پدید آید****با بیم رقیبانت هم اول شام است آن
یک جام نخست تو بربود مرا از من****از جام دوم کم کن نیمی که تمام است آن
بی‌لام سر زلفت نون است قد چاکر****ای ماه چه نون است این یا نیز چه لام است آن
گفتی که چو خاقانی عشاق بسی دارم****صادقتر ازو عاشق بنمای کدام است آن

غزل شماره 288: تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من

تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من****با تو ننشینم به کام خویشتن بی‌خویشتن
خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنم****تا دوئی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من
باقی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنا****مرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن
جان فشان و راد زی و راه‌کوب و مرد باش****تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن
ای طریق جستجویت همچو خویت بوالعجب****راه من سوی تو چون زلفت دراز و پرشکن
من که چو کژدم ندارم چشم و بی‌پایم چو مار****چون توانم دید ره یا گام چون دانم زدن
مرغ جان من در این خاکی قفس محبوس توست****هم تو بالش برگشا و هم تو بندش برشکن
تا اگر پران شود کوی تو سازد آشیان****یا گرش قربان کنی زلف تو باشد بابزن
سالها شد تا دل جان‌پاش ازرق‌پوش من****معتکف‌وار اندر آن زلف سیه دارد وطن
از در تو برنگردم گرچه هر شب تا به روز****پاسبانان بینم آنجا انجمن در انجمن
در ازل بر جان خاقانی نهادی مهر مهر****تا ابد بی‌رخصت خاقان اعظم برمکن

غزل شماره 289: تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردن

تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردن****با انده او زشت است اندوه جهان خوردن
گر پای سگ کویش بر دیدهٔ ما آید****زین مرتبه بر دیده تشویر توان خوردن
در عشوهٔ وصل او عمری به کران آرم****گرچه ز خرد نبود زهری به گمان خوردن
آنجا که سنان باشد با کافر مژگانش****خوشتر ز شکر دانم بر سینه سنان خوردن
در راه وفای او شد شیفته خاقانی****هر روز قفای نو از دست زمان خوردن

غزل شماره 290: در یک سخن آن همه عتیبش بین

در یک سخن آن همه عتیبش بین****در یک نظر این همه فریبش بین
خورشید که ماه در عنان دارد****چون سایه دویده در رکیبش بین
خاموشی لعل او چه می‌بینی****جماشی چشم پر عتیبش بین
تا چشم نظاره زو خبر ندهد****هم نور جمال او حجیبش بین
آن عقل که برد نام بالایش****سر چون سر خامه در نشیبش بین
از درد جگر به شب ز هجرانش****ای بر دل من همه نهیبش بین
روزی که حساب کشتگان گیرد****خاقانی را در آن حسیبش بین

غزل شماره 291: شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این

شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این****شب است این یا غلط کردم که عید روزگار است این
اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمی‌دانم****مرا در ناف شب دانم بهشتی آشکار است این
سرشک من به رقص افتاد بر نطع زر از شادی****چو جانم در سماع آمد که یارب وصل یار است این
قرارم شد ز هفت اندام گوهر هفت ناکرده****ز هفتم پرده رخ بنمود گوئی نوبهار است این
چو من در پایش افتادم چو خلخال زرش گفتا****که چون خلخال ما هم‌زرد و هم نالان و زار است این
بخستم نیم دینارش به گاز از بی‌خودی یعنی****که گر جم را نگین است آن نگینش را نگار است این
ز بس از زخم دندانم برآمد آبله‌ش بر لب****رقیبش گفت پندارم لب تبخاله دار است این
لبش زنهار می‌کرد از لبم گفتم معاذ الله****قصاص خون همی خواهم چه جای زینهار است این
حلی چون آفتاب و حله چون صبح از برافکنده****گرفتم در برش گفتم که ماهم در کنار است این
رقیب آمد که بیرونش کنم مژگان بر ابرو زد****که این مایه ندانی تو که ما را یار غار است این
جهان را یادگاری نیست به ز اشعار خاقانی****به فر خسرو عادل نکوتر یادگار این

حرف و

 

غزل شماره 292: درد دل گویم از نهان بشنو

درد دل گویم از نهان بشنو****راز، بی‌زحمت زبان بشنو
جوش دریای غصه باور کن****موج خون بنگر و فغان بشنو
بر کنار دو جوی دیدهٔ من****بانگ دولاب آسمان بشنو
لرزهٔ برق در سحاب دل است****نالهٔ رعد ز امتحان بشنو
پیش کوه ار غمان من گویی****کوه را بانگ الامان بشنو
چون بخندد عدو ز گریهٔ من****دل به خشمم کند که هان بشنو
تندرستی ورای سلطانی است****از دو تن پرس و شرح آن بشنو
یا ز دربان تن‌درست بپرس****یا ز سلطان ناتوان بشنو
حال شب‌های هجر خاقانی****چون بخواهی ز این و آن بشنو

غزل شماره 293: آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون او

آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون او****هم ناخنی کمتر نگشت اندوه روز افزون او
دل خاک آن خون خواره شد تا آب او یک‌باره شد****صیدی کزو آواره شد خاکش بهست از خون او
از جور او خون شد دلم وز دست بیرون شد دلم****در کار او چون شد دلم چون کار کرد افسون او
کردم حسابش جو به جو در دستخون دیدم گرو****جوجو شد از غم نو به نو بی‌روی گندم‌گون او
پیرامن کویش به شب خصمان خاقانی طلب****هرجا که گنج است ای عجب ماری است پیرامون او

غزل شماره 294: تو چه دانی که من از وفا چه نمودم به جای تو

تو چه دانی که من از وفا چه نمودم به جای تو****علم الله که جان من چه کشید از جفای تو
گذری کن به کوی من، نظری کن به سوی من****بنگر تا به روی من چه رسید از برای تو
ز غمت گرچه خسته‌ام، کمر مهر بسته‌ام****دل از آن بر گسسته‌ام که گذارم وفای تو
دلت از مهر گشته شد غمم از حد گذشته شد****چکنم چون نوشته شد به سرم بر قضای تو
چو جهانی به خاصیت تو و وصل تو عاریت****نزند لاف عافیت دل کس در بلای تو
نیت آن همی کنم که تو را جان فدی کنم****به جهان این ندی کنم که سرم با دو پای تو
همه رنجی به سر برم چو به کوی تو بگذرم****همه خشمی فرو خورم چو ببینم رضای تو
تن اگر زیان کند لب تو کار جان کند****دل خاقانی آن کند که بود حکم و رای تو

غزل شماره 295: سینه پر آتشم چو میغ از تو

سینه پر آتشم چو میغ از تو****چهرهٔ پر گوهرم چو تیغ از تو
روز عمرم بدی که چون****حاصلی نیست جز دریغ از تو
ماتم عمر رفته خواهم داشت****زان سیه جامه‌ام چو میغ از تو
رصد عشق تو جهان بگرفت****چون تمنا کنم دریغ از تو
وه چه سنگی که خون خاقانی****ریختی نامده دریغ از تو

غزل شماره 296: شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو

شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو****بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو
بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن****کز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو
ای قدر ایمان کم شده زان زلف سر درهم شده****وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو
بردی دل من ناگهان کردی به زلف اندر نهان****روزی نگفتی کای فلان اینک دل غم‌ناک تو
ای اسب هجر انگیخته نوشم به زهر آمیخته****روزم به شب بگریخته زان غمزهٔ بی‌باک تو
مرغان و ماهی در وطن آسوده‌اند الا که من****بر من جهانی مرد و زن بخشوده‌اند الا که تو
دل گم شد از من بی‌سبب برکن چراغ و دل طلب****چون یافتی بگشای لب کاینک دل صد چاک تو
دل خستگان را بی‌طلب تریاک‌ها بخشی ز لب****محروم چون ماند ای عجب خاقانی از تریاک تو

غزل شماره 297: گرچه جانی از نظر پنهان مشو

گرچه جانی از نظر پنهان مشو****رحم کن در خون جان ای جان مشو
پردهٔ رازم دریدی آشکار****وعده‌های کژ مده پنهان مشو
گر به جان فرمان دهی فرمان برم****آمدی ناخوانده بی‌فرمان مشو
از بن دندان به دندان مزد تو****جان دهم جای دگر مهمان مشو
گر بپیچم در کمند زلف تو****چون کمند از شرم، رخ پیچان مشو
خون خوری ترکانه کاین از دوستی است****خون مخور، ترکی مکن، تازان مشو
کشتیم پس خویشتن نادان کنی****این همه دانا مکش، نادان مشو
چون غلام توست خاقانی تو نیز****جز غلام خسرو ایران مشو

غزل شماره 298: چه کرده‌ام بجای تو که نیستم سزای تو

چه کرده‌ام بجای تو که نیستم سزای تو****نه از هوای دلبران بری شدم برای تو
مده به خود رضای آن که بد کنی بجای آن****که با تو داشت رای آن که نگذرد ز رای تو
دل من از جفای خود ممال زیر پای خود****که بدکنی بجای خود که اندر اوست جای تو
مکن خراب سینه‌ام، که من نه مرد کینه‌ام****ز مهر تو بری نه‌ام، به جان کشم جفای تو
مرا دلی است پر زخون ببند زلف تو درون****پناه می‌برم کنون به لعل جان‌فزای تو
مرا ز دل خبر رسد، ز راحتم اثر رسد****سحرگهی که در رسد نسیم دل‌گشای تو
رخ و سرشک من نگر که کرده‌ای چو سیم و زر****تبارک الله ای پسر قوی است کیمیای تو
نه افضلم تو خوانده‌ای، به بزم خود نشانده‌ای****کنون ز پیش رانده‌ای، تو دانی و خدای تو

غزل شماره 299: پشت پایی زد خرد را روی تو

پشت پایی زد خرد را روی تو****رنگ هستی داد جان را بوی تو
گشته چون من کشته‌ای زنار دار****جان عیسی در صلیب موی تو
از پی خون‌ریز جان خاکیان****شهربندی شد فلک در کوی تو
دیده کافوری و جان قیری کند****در سیه‌کاری سپیدی خوی تو
از دلت ترسم به گاه صلح از آنک****سر به شکر می‌برد جادوی تو
بندهٔ دندان خویشم کو به گاز****نقش یاسین کرد بر بازوی تو
دربدر هر ماه چون گردد قمر****دیده شاید آن هلال ابروی تو
آهوی تاتار را سازد اسیر****چشم جادوخیز و عنبر موی تو
جان خاقانی تو داری اینت صید****چرب پهلویی هم از پهلوی تو

غزل شماره 300: در عشق داستانم و بر تو به نیم جو

در عشق داستانم و بر تو به نیم جو****بازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو
گه‌گه شده است صبرم و بر تو به نیم گه****جوجو شداست جانم و بر تو به نیم جو
بر طارم وصالت نارفته دست هجر****بشکست نردبانم و بر تو به نیم جو
هر لحظه زیر پای سگ پاسبان تو****صد جان همی فشانم و بر تو به نیم جو
خصمان من به حضرت تو خاصگی و من****موقوف آستانم و بر تو به نیم جو
سوزی چنان که دانی جان مرا و من****سازم چنان که دانم و بر تو به نیم جو
خاقانی ار نماند با تو به یک پشیز****من نیز اگر نمانم بر تو به نیم جو

غزل شماره 301: بستهٔ زلف اوست دل، ای دل از آن کیست او

بستهٔ زلف اوست دل، ای دل از آن کیست او****خستهٔ چشم اوست جان، مرهم جان کیست او
شهری دل در آستین، بر درش آستان نشین****اینت مسیح راستین درد نشان کیست او
شیفتگان یکان یکان مست لبش زمان زمان****او رود از نهان نهان گنج روان کیست او
کشت مرا دلش به کین هست لبش گوا بر این****خامشی گواه بین غنچه دهان کیست او
خلق چنان برند ظن کوست به جمله زان من****من شده مست این سخن تا خود از آن کیست او
سینهٔ خاقنی و غم، تا نزند ز وصل دم****دعوی عشق و وصل هم، تا ز سگان کیست او

غزل شماره 302: ای تماشاگه جان بر طرف لاله‌ستان تو

ای تماشاگه جان بر طرف لاله‌ستان تو****مطلع خورشید زیر زلف مه جولان تو
تا نهادی حسن را دار الخلافه زیر زلف****هست دار الملک فتنه در سر مژگان تو
حلق خلقی را به طوق شوق تو در بند کرد****زلف مشک افشان شهر آشوب مه چوگان تو
ای به خوان زلف تو یوسف طفیلی آمده****کیست کو بی‌خون دل یک لقمه خورد از خوان تو
کی برد سر در گریبان خرد آن را که هست****پای در دام هوا و دست در دامان تو
از پی آن کاتش هجر تو دارم یادگار****نزد من آب حیات است آتش هجران تو
جان خاقانی فدای روح جان افروز توست****گرچه خصم اوست جانا یار جانان جان تو

حرف ه

 

غزل شماره 303: رخت تمنای دل بر در عشاق نه

رخت تمنای دل بر در عشاق نه****تخت شهنشاه عشق بر سر آفاق نه
قفل که بر لب نهی از لب معشوق ساز****پای که از سر کنی در صف عشاق نه
زخم که جانان زند همسر مرهم شناس****زهر که سلطان دهد همبر تریاق نه
طاق پذیر است عشق جفت نخواهد حریف****بر نمط عشق اگر پای نهی طاق نه
دیدهٔ تو راست نیست لاف یکی بین مزن****صورت تو خوب نیست آینه بر طاق نه
عالم زراق را سغبه مشو چون شدی****هر دو جهان مردوار بر کف زراق نه
از سر حد وجود بگذر خاقانیا****با عدم ار عاشقی دست به میثاق نه

غزل شماره 304: افدی بنفس من بدت فی‌المهد عنی غافله

افدی بنفس من بدت فی‌المهد عنی غافله****لوقابلت شمس‌الضحی حارت و صارت آفله
ماهی ستاره زیورش هر هفت کرده پیکرش****هر هشت خلد از منظرش دیدم میان قافله
قلت ار حمینی هیت لک فالقلب فی‌البلوی هلک****قالت جنون عادلک هاوی هموم قاتله
زلفش نگر دلال دل از من چه پرسی حال دل****زان زلف پرس احوال دل یا شکر دارد یا گله
قلت اسمحینی بالقبل قالت الی کم ذی‌الحیل****ارسل رسولا لایمل کم من دموع سائله
خاقانی اینک در پیش بوسه زنان بر هر پی‌اش****راند دواسبه بر پیش کو راند یکسر راحله

غزل شماره 305: خیال روی توام غم‌گسار و روی تو نه

خیال روی توام غم‌گسار و روی تو نه****به هر سوئی که کنم راه، راه سوی تو نه
خیال تو همه شب ره به کوی من دارد****اگرچه بخت مرا رهنما به کوی تو نه
دریغ کاش تو را خوی چون خیال بدی****که خرمم ز خیال تو و زخوی تو نه
دل من آرزوی وصل می‌کند چه کنم****که آرزوی من این است و آرزوی تو نه
مرا به نوک مژه غمزهٔ تو دعوت کرد****بخورد خونم و گفتا برو که خوی تو نه
به بوئی از تو شدم قانع و همی دانم****که هیچ رنگ مرا از تو جز که بوی تو نه
هزار جوی هوس رفته است در دل تو****که هیچ آب غم من روان به جوی تو نه
ز جستجوی تو حیرت نصیب خاقانی است****تو کیمیائی و او مرد جستجوی تو نه

غزل شماره 306: هست به دور تو عقل نام شکسته

هست به دور تو عقل نام شکسته****کار شکسته دلان تمام شکسته
عشق تو بس صادق است آه که دل نیست****باده عجب راوق است و جام شکسته
صبح امید مرا به تاختن هجر****برده و در تنگنای شام شکسته
گوهر عمرم شکسته شد ز فراقت****ایمه به صد پاره شد کدام شکسته
از تو وفا چون طلب کنم که در این عهد****هست طلسم وفا مدام شکسته
زیر فلک نیست جنس و گر هست****هست به نوعی ز دهر نام شکسته
گویی کی بینم من آسیای فلک را****آب زده، سنگ سوده، بام شکسته
ای دل خاقانی از سخن چه گشاید****رو که شد اهل سخن تمام شکسته

غزل شماره 307: در دستت اوفتادم چون مرغ پر بریده

در دستت اوفتادم چون مرغ پر بریده****در پیشت ایستادم چون شمع سر بریده
چشم از تو می بدزدم پیش رقیب گویی****چشم بدم که ماندم از تو نظر بریده
از تیغ بی‌وفایی بینی چو برنشینی****حلق هزار خلقی بر رهگذر بریده
دیدی که تیر غازی مویی چگونه برد****ای تو میان جانم زان زارتر بریده
پیمان مهر بسته هم در زمان شکسته****پیوند وصل داده هم بر اثر بریده
جان من از خیالت در عالم وصالت****هردم هزار منزل راه خطر بریده
در سایهٔ رکابت دلها ببین فتاده****بر پایهٔ سریرت سرها نگر بریده
خاقانی از هوایت در حلقهٔ ملامت****زنجیرها گسسته وز یکدگر بریده

غزل شماره 308: ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداخته

ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداخته****لعل تو سنگ سرزنش بر افتاب انداخته
مه با خیال روی تو، گم‌گشته اندر کوی تو****شب با جمال موی تو، مشکین حجاب انداخته
ای عاقلان را بارها بر لب زده مسمارها****وی خستگان را خارها در جای خواب انداخته
ای کرده غارت منزلم آتش زده آب و گلم****زلف تو در حلق دلم مشکین طناب انداخته
زان نرگس جادو نسب جان مرا بگرفته تب****خواب مرا هم نیم شب بسته به آب انداخته
دل بر خسی بگماشتی کز خاک ره برداشتی****خاکی دلم بگذاشتی در خون ناب انداخته
چون چنگ خود نوحه‌کنان مانند دف بر رخ زنان****وز نای حلق افغان‌کنان بانگ رباب انداخته
ز آسیب دست دلبرش نیلی شده سیمین برش****سیارها نیلوفرش بر افتاب انداخته
ای خوش بتو ایام ما بر دفتر تو نام ما****مدح تو اندر کام ما ذوق شراب انداخته
خاقانی دل‌سوخته با جور توست آموخته****در دل عنا افروخته، جان در عذاب انداخته

غزل شماره 309: سرمستم و تشنه، آب در ده

سرمستم و تشنه، آب در ده****آن آتش‌گون گلاب در ده
در حجلهٔ جام آسمان رنگ****آن دختر آفتاب در ده
آن خون سیاوش از خم جم****چون تیغ فراسیاب در ده
یاقوت بلور حقه پیش آر****خورشید هوا نقاب در ده
تا ز آتش غم روان نسوزد****آن طلق روان ناب در ده
تا جرعه ادیم‌گون کند خاک****آن لعل سهیل تاب در ده
مندیش که آب کار ما رفت****آوازهٔ کار آب در ده
کس در ده نیست جمله مستند****بانگی بده خراب در ده
زلف تو کمند توسنان است****مشکین سر زلف تاب در ده
خاقانی را دمی به خلوت****بنشان و بدو شراب در ده

غزل شماره 310: در صبوح آن راح ریحانی بخواه

در صبوح آن راح ریحانی بخواه****دانهٔ مرغان روحانی بخواه
یک دو جام از راه مخموری بخور****یک دو جنس از روی یکسانی بخواه
ساغری چون اشک داودی به رنگ****از پری‌روی سلیمانی بخواه
دیدبان عقل را بربند چشم****چشم بندش آنچه می‌دانی بخواه
زاهدان را آشکارا می بده****شاهدان را بوسه پنهانی بخواه
جام خم کن جرعه بر خامان بریز****عذر تشویر از پشیمانی بخواه
دست برکن، زلف بت‌رویان بگیر****پوزش خجلت ز نادانی بخواه
از سفالین گاو سیمین آهوان****عید جان را خون قربانی بخواه
گر به مستی دست یابی بر فلک****زو قصاص جان خاقانی بخواه

غزل شماره 311: ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه

ای برقرار خوبی، با تو قرار من چه****از سکه گشت کارم، تدبیر کار من چه
زرین رخم ز عشقت بی‌آب و سنگ مانده****بر سنگ تو ندانم آب و عیار من چه
بر بوی وصل تا کی درد سر فراقت****آن می هنوز در خم چندین خمار من چه
دادم به باد عمری در انتظار روزی****این روز بی‌مرادی در انتظار من چه
دیدم به طالع خود عشق آمد اختیارم****این داغ ناامیدی بر اختیار من چه
زنهار تا نگویی کاین غم به صبر بنشان****گر صبر غم نشاندی پس زینهار من چه
گوئی به هیچ عهدی یک آشنا نبوده است****این قحط آشنایان در روزگار من چه
خاقانیا چه گویی آید به دست یاری****چون یار نیست ممکن سوداش یار من چه

غزل شماره 312: ای دل به جفات جان نهاده

ای دل به جفات جان نهاده****جان پیش‌کشت جهان نهاده
شهری همه ز آهنین دل تو****قفلی زده بر دهان نهاده
بر طرف لب تو جان عیسی****از نیل و بقم دکان نهاده
از کوی سوار چون برآئی****شب‌پوش بر ابروان نهاده
ترکان کمین غمزهٔ تو****یاسج همه بر کمان نهاده
تو عاشق صید و تیغ بر کف****عشاق تو دل بر آن نهاده
من پیش تو بر زمین نهم سر****کای پای بر آسمان نهاده
اسب از در من مران و مگذر****هان نعل بهات جان نهاده
خاقانی را در آتش عشق****نعل هوس از نهان نهاده

غزل شماره 313: ای زیر نقاب مه نموده

ای زیر نقاب مه نموده****ماه من و عید شهر بوده
از مقنعه ماه غبغب تو****صد ماه مقنعم نموده
باد سر زلفت از سر آغوش****دستار سر سران ربوده
دردانهٔ عقد عنبرینت****خونین صدف از دلم گشوده
توسوده به پای غم دلم را****من آتش غم به دست سوده
از شورش آه من همه شب****با دام تو دوش ناغنوده
وز نالهٔ زیور تو تا روز****من نالهٔ خویش ناشنوده
ای طعنه زده به دیگرانم****در کاهش جان من فزوده
خاقانی اسیر دیگران نیست****هم عشقت و گرگ آزموده

غزل شماره 314: ای چشم پر خمارت دلها فگار کرده

ای چشم پر خمارت دلها فگار کرده****وی زلف مشک‌بارت جان‌ها شکار کرده
از روی همچو حورت صحرا چو خلد گشته****وز آه عاشقانت دریا بخار کرده
یک وعده در دو ماهم داده که می‌بیایم****چاکر به انتظارت دو چشم چار کرده
مژگان پر ز کینت در غم فکنده دل را****لب‌های شکرینت غم خوش‌گوار کرده
زان زلف اژدهاوش نیشی زده چو کژدم****هرگز که دید کژدم بر شکل مار کرده
دل را کمند زلفت از من کشان ببرده****در پیچ عنبرینت آن را فسار کرده
از سینه و دو دیده رفت این دل رمیده****در زلف بی‌قرارت شب‌ها قرار کرده
پشت در تو هر شب خاقانی از هوایت****دو چشم نرگسین را خونابه بار کرده

غزل شماره 315: درا تا سیل بنشانم ز دیده

درا تا سیل بنشانم ز دیده****گهر در پایت افشانم ز دیده
بیا از گرد ره در دیده بنشین****که گرد راه بنشانم ز دیده
مگر دان سر ز من تا خون چشمم****سوی دل باز گردانم ز دیده
چنان بر دیده بندم نقش رویت****که نقش خلد برخوانم ز دیده
گه از بازوی و ران سازم کنارت****گهی بازوی خون رانم ز دیده
چو آئی سوی خاقانی دم نزع****به دید تو دود جانم ز دیده

غزل شماره 316: ماه نو و صبح بین پیاله و باده

ماه نو و صبح بین پیاله و باده****عکس شباهنگ بر پیاله فتاده
روز به شب کرده‌ای به تیرگی حال****شب به سحر کن به روشنائی باده
از پی آن تا حصار غم بگشائی****جام سوار آمدو قنینه پیاده
جعد نشان بر جبین ساده و بنشین****زخمه برآور که نیک جعدی و ساده
تشنهٔ عیشی جز از مغان مستان آب****کاب مغان است داد عیش تو داده
بیش ز بازار می مخر که به بازار****هیچ میی نیست آب برننهاده
زر به بهای می جوینه مکن گم****آتش بسته مده به آب گشاده
می که دهی صاف ده چو آتش موسی****زو دم خاقانی آب خضر به زاده

حرف ی

 

غزل شماره 317: از زلف هر کجا گرهی برگشاده‌ای

از زلف هر کجا گرهی برگشاده‌ای****بر هر دلی هزار گره برنهاده‌ای
در روی من ز غمزه کمان‌ها کشیده‌ای****بر جان من ز طره کمین‌ها گشاده‌ای
بر هرچه در زمانه سواری به نیکوئی****الا بر وفا و مهر کز این دو پیاده‌ای
گفتی جفا نه کار من است ای سلیم دل****تو خود ز مادر از پی این کار زاده‌ای
دیدی که دل چگونه ز من در ربوده‌ای****پنداشتی که بر سر گنج اوفتاده‌ای
گفتی که روز سختی فریاد تو رسم****سخت است کار بهر چه روز ایستاده‌ای
خاقانی از جهان به پناه تو درگریخت****او را به دست خصم چرا باز داده‌ای

غزل شماره 318: روی درکش ز دهر دشمن روی

روی درکش ز دهر دشمن روی****پشت برکن به چرخ کافر خوی
مردمی از نهاد کس مطلب****خرمی از مزاج دهر مجوی
با بلاها بساز و تن در ده****کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی
دود وحشت گرفت چهرهٔ عمر****آب دیده بریز و پاک بشوی
اهل خواهی ز اهل عصر ببر****انس خواهی میان انس مپوی
چند ازین یوسفان گرگ صفت****چند ازین دوستان دشمن روی
دل خاقانی از جهان بگسست****باز شد رب لاتذرنی گوی

غزل شماره 319: زین تنگنای وحشت اگر باز رستمی

زین تنگنای وحشت اگر باز رستمی****خود را به آستان عدم باز بستمی
گر راه بر دمی سوی این خیمهٔ کبود****آنگه نشستمی که طنابش گسستمی
ور دست من به چرخ رسیدی چنان که آه****بند و طلسم او همه درهم شکستمی
گر ناوک سحرگه من کارگر شدی****شک نیستی که گردهٔ گردون بخستمی
این کارهای من که گره در گره شده است****بگشادمی یکایک اگر چیره دستمی
جستم میان خلق سلامت نیافتم****ور بوی بردمی به کران چون نشستمی
امروز شوخ چشمان آسوده خاطرند****من شوخ چشم نیستم ای کاش هستمی
از آسمان بیافتمی هر سعادتی****گر زین نحوس خانهٔ شروان بجستمی
خائیدهٔ دهان جهانم چو نیشکر****ای کاش نیشکر نیمی من کبستمی
خاقانی گهر سخنم ور نبودمی****از جورهای بد گهران باز رستمی

غزل شماره 320: غم بنیاد آب و گل چه خوری

غم بنیاد آب و گل چه خوری****دم گردون مستحل چه خوری
افسر عقل بایدت بر سر****از سر آز خون دل چه خوری
روی صافیت باید آینه‌وار****همچون دندان شانه گل چه خوری
سایه پرورد شد دل تو چو گل****غم پروردهٔ چگل چه خوری
قطره‌ای خون نماند در رگ عمر****نشتر غمزهٔ قزل چه خوری
معتدل نیست آب و خاک تنت****انده قد معتدل چه خوری
جام جم خاص توست خاقانی****دردی دهر دل گسل چه خوری
دم نوشین عیسوی داری****زهر زراق مفتعل چه خوری

غزل شماره 321: روز دانش به ازین بایستی

روز دانش به ازین بایستی****آسمان مرد گزین بایستی
رفته چون رفت طلب نتوان کرد****چشم ناآمده بین بایستی
پیش‌گاه ستم عالم را****داور پیش نشین بایستی
کیسهٔ عمر سپردیم به دهر****دهر غدار امین بایستی
گر به اندازهٔ همت طلبم****فلکم زیر نگین بایستی
سایه‌ای ماند ز من، من غلطم****هستی سایه یقین بایستی
ناله گر سوی فلک رفت رواست****سایه باری به زمین بایستی
نیست صیادی و عالم پر صید****صید را شیر عرین بایستی
کار خاقانی هم به بتر است****کار گیتی به از این بایستی

غزل شماره 322: ای دل ای دل هلاک تن کردی

ای دل ای دل هلاک تن کردی****بس کن ای دل که کار من کردی
سر من زان جهان همی آید****که ره جان به پای تن کردی
از سگان کی به زهرهٔ شیر****که شکار آهوی ختن کردی
شب مهتاب چون به سر بازی****قصد خورشید غمزه زن کردی
در شبستان آفتاب شدی****آه من آسمان شکن کردی
گر سلیمان نه‌ای به دیودلی****در پری خانه چون وطن کردی
لاجرم بهر یک شبه طربت****برگ صد سالم از حزن کردی
توئی آن مرغ کآتش آوردی****خود به خود قصد سوختن کردی
تیشه در بیشهٔ بلا بردی****هر سر شاخ بابزن کردی
دانهٔ دست پایدام تو گشت****از که نالی که خویشتن کردی
ای چو زنبور کلبهٔ قصاب****که سر اندر سر دهن کردی
سخن اندر زر است خاقانی****تو همه تکیه بر سخن کردی

غزل شماره 323: خاک بغداد در آب بصرم بایستی

خاک بغداد در آب بصرم بایستی****چشمهٔ دجله میان جگرم بایستی
سفر کعبه به بغداد رسانید مرا****بارک الله همه سال این سفرم بایستی
قدر بغداد چه داند دل فرسودهٔ من****بهر بغداد دلی تازه‌ترم بایستی
لیک بی‌زر نتوان یافت به بغداد مرا****پری دجله به بغداد زرم بایستی
پرده‌ها دارد بغداد و در او گنج روان****با همه خستگی آنجا گذرم بایستی
چون زکاتی به من از گنج روان می‌ندهند****نقب زن گنج روان را نظرم بایستی
نظری خواستم از دور نه بوس و نه کنار****آخر از دولت عشق این‌قدرم بایستی
بر لب دجله بسی آب بد از چشمهٔ نوش****یارب آن چشمهٔ نوش آب‌خورم بایستی
ماه در کشتی و کشتی ز بر دجله روان****اشک من گوید کشتی زرم بایستی
من دیوانه نشینم که مه نو نگرم****گویم آنجا که نهد پای، سرم بایستی
مال من دزد ببرد و دل من عشق ربود****وقت را زین دو یکی ما حضرم بایستی
جگرم خشک شد از بس سخن‌تر زادن****سخن تر چکنم؟ زر ترم بایستی
بس کنی ای همت خاقانی ازین عشق مگوی****کز دل گمشده باری خبرم بایستی

غزل شماره 324: شوریده کرد ما را عشق پری جمالی

شوریده کرد ما را عشق پری جمالی****هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی
زنجیر صبر ما را بگسست بند زلفی****بازار زهد ما را بشکست عشق خالی
با سرکشی که دارد خوئی چه تندخوئی****الحق فتاد ما را حالی چه صعب حالی
امروز پیشم آمد نالان و زار و گریان****حالی بسوخت جانم کردم ازو سؤالی
گفتم که ای نگارین این گریه بر چه داری****گفتا که بی‌جمالت روزی بود چو سالی
یارب چه صورت است آن کز پرتو جمالش****هر دیده‌ای به رنگی بیند ازو خیالی
خاقانی آفرین گوی آن را کز آب و خاکی****این داندآفریدن سبحانه تعالی

غزل شماره 325: ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی

ای راحت جان‌ها به تو، آرام جان کیستی****دل در هوس جان می‌دهد، تو دلستان کیستی
ای گلبن نادیده دی اصل تو چه وصل تو کی****با بوی مشک و رنگ می از گلستان کیستی
از از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه تو****ما را بگو ای ماه تو، کز آسمان کیستی
بگشا صدف یعنی دهن بفشان گهر یعنی سخن****پنهان مکن یعنی ز من تا عشق‌دان کیستی
چون زیر هر مویی جدا یک شهر جان داری نوا****خامی بود گفتن تو را جانا که جان کیستی
با مایی و ما را نه‌ای، جانی از آن پیدا نه‌ای****دانم کز آن ما نه‌ای، برگو از آن کیستی
خاقانی از تیمار تو حیران شد اندر کار تو****ای جان او غم‌خوار تو، تو غم‌نشان کیستی

غزل شماره 326: ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستی

ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستی****وی ماه روز وش ز شبستان کیستی
با لعل نیم ذرهٔ خندان چو آفتاب****سایه نشین دیدهٔ گریان کیستی
ای آیتی که سجده کنم چون رسم به تو****گویی کز ایزد آمده در شان کیستی
پشت من از زبان شکسته شکست خورد****خردی هنوز طفل زبان دان کیستی
مهری نه بر زبانت و مهری نه بر دلت****بی‌شرم کودکی ز دبستان کیستی
چون شانهٔ سر است گل آلود پای دل****جویای آنکه آینهٔ جان کیستی
دوشت نیاز این جگر سوخته نبود****امشب به وعدهٔ دل بریان کیستی
خاکی دلم در آتش و خون آب می‌شود****تا تو کجائی امشب و مهمان کیستی
از دیده جرعه دان کنم از رخ نمک‌ستان****تا نوش جام و خوش نمک‌خوان کیستی
محراب جان مایی ازین مایه آگهم****آگه نیم که صورت ایوان کیستی
بر هر صفت که داری خاقانی آن توست****ای از صفت برون شده تو آن کیستی

غزل شماره 327: ای ترک دلستان ز شبستان کیستی

ای ترک دلستان ز شبستان کیستی****خوش دلبری، ندانم جانان کیستی
بس نادره نگاری، بس بوالعجب بتی****ما را بگو که لعبت خندان کیستی
ای آنکه در صحیفهٔ حسن آیتی شدی****گوئی کز ایزد آمده در شان کیستی
ای تازه گلبنی که شکفتی به ماه دی****با این نسیم خوش ز گلستان کیستی
از کافری به سوی مسلمانی آمدی****اینجا برای غارت ایمان کیستی
جهان‌ها در آرزوی تو می‌بگسلد ز هم****چون گویمت که بستهٔ پیمان کیستی
دوش از برم برفتی و بر خوان نیامدی****امشب بگو کجائی و مهمان کیستی
خاقانی آن توست بهر موجبی که هست****معلوم کن ورا که تو خود ز آن کیستی

غزل شماره 328: کردی نخست با ما عهدی چنان که دانی

کردی نخست با ما عهدی چنان که دانی****ماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی
راندی به گوش اول صد فصل دل‌فریبم****و امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی
آن لابه‌های گرمت ز اول بسوخت جانم****زیرا که همچو آتش، یک‌سر همه زبانی
از تو وفا نخیزد، دانی که نیک دانم****وز من جفا نیاید، دانم که نیک دانی
از خون من فرستی هردم نوالهٔ هجر****یک ره به خوان وصلم ناکرده میهمانی
هستم بر آنکه خود را بی‌تو ز خود برآرم****هرچند می‌سگالم تو نیز هم برآنی
خاقانی این جفاها از تو عجب ندارد****کاخر نه در جهانی، پروردهٔ جهانی

غزل شماره 329: یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینی

یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینی****دلت بگرفت در خانه برون آتا جهان بینی
چو رفتی سوی بستان‌ها یکی بگذر به گورستان****که گورستان همی گوید بیا تا دوستان بینی
بسی بادام چشمانند به دام مرغ حیرانند****بسا پسته دهانان را تو بربسته دهان بینی
امیری را که بر قصرش هزاران پاسبان بودند****تو اکنون بر سر گورش کلاغی پاسبان بینی
سر تابوت شاهان را اگر در گور بگشایند****فتاده در یکی کنجی دو پاره استخوان بینی
احد گویان صمد جویان همه زیر زمین رفتند****تو مهرویان مهوش را در این خاک گران بینی
چه دل بندی در این دنیا ایا خاقانی خاکی****که تا بر هم نهی دیده نه این بینی نه آن بینی

غزل شماره 330: زرهٔ زلف بر قبا شکنی

زرهٔ زلف بر قبا شکنی****آه در جان آشنا شکنی
ببری آب سنگ ما کز دل****سنگ سازی، سبوی ما شکنی
دست و ساعد گرفته دو نان را****بگذری بازوی وفا شکنی
از سر عجب هر زمان با خود****عهد بندی که عهد ما شکنی
ننوازی دلی، چرا سوزی****نخری گوهری، چرا شکنی
در کمین شکست دلهایی****دل فدای تو باد تا شکنی
دل من نیست کن که مصلحت است****چو نبینی دلی، کجا شکنی
عاشق محتشم بسی داری****پل همه بر من گدا شکنی
به سزا گوهری است خاقانی****چندش از سنگ ناسزا شکنی

غزل شماره 331: این چه شور است آخر ای جان کز جهان انگیختی

این چه شور است آخر ای جان کز جهان انگیختی****گرد فتنه است اینکه از میدان جان انگیختی
معجز حسن آشکارا کردی و پنهان شدی****خوش نشستی چون قیامت در جهان انگیختی
آتش از شرم تو چون گل در خوی خونین نشست****زان خطی کز عارض آتش فشان انگیختی
دیده‌ام کافور کز هندوستان خیزد همی****تو ز کافور ای عجب هندوستان انگیختی
ز آن دل چون سنگ و آهن در دلم آتش زدی****پس به باد زلف از آتش ارغوان انگیختی
پشت بنمودی و خون‌ها راندی از مژگان مرا****تا ز روی خاک نقش پرنیان انگیختی
صبح‌گاهی ساز ره کردی و جانم سوختی****آن، چه آتش بود یارب کان زمان انگیختی
هم کمر بستی و هم آشوفتی زنبوروار****تا مرا زنبور خانه در روان انگیختی
ای بسا اشک و سرشکا، کز رکاب و زین خویش****از دل خورشید و چشم آسمان انگیختی
موج‌ها دیدی که چون خیزد ز دریا هر زمان****سیل خون از چشم خاقانی چنان انگیختی
در تب هجرانش افکندی و آنگه مهر تب****از ثنای خسرو صاحب‌قران انگیختی

غزل شماره 332: جان بخشمت آن ساعت کز لب شکرم بخشی

جان بخشمت آن ساعت کز لب شکرم بخشی****دانم که تو ز آن لب‌ها جانی دگرم بخشی
تب‌هاست مرا در دل و نیشکرت اندر لب****آری ببرد تب‌ها گر نیشکرم بخشی
با تو به چنین دردی دل خوش نکنم حقا****الا که به عذر آن دردی دگرم بخشی
دوشم لقبی داد، کمتر سگ کوی خود****من کیستم از عالم تا این خطرم بخشی
تو ترک سیه چشمی، هندوی سپیدت من****خواهی کلهم سازی، خواهی کمرم بخشی
پروانهٔ جان‌بازم پر سوختهٔ شمعت****می‌افتم و می‌خیزم تا باز پرم بخشی
از غمزه و لب هردم، دریا صفتی با من****گه کشتن من سازی، گاهی گهرم بخشی
گفتی که به خاقانی وقتی گهری بخشم****بخشود نیم بالله وقت است اگرم بخشی

غزل شماره 333: تا بیش دل خراب داری

تا بیش دل خراب داری****دل بیش کند ز جان‌سپاری
ای کار مرا به دولت تو****افتاد قرار بی‌قراری
دل خوش کردم چنین که دانی****تن دردادم چنان که داری
یک ناخن کم نمی‌کنی جور****تا خون دلم به ناخن آری
جان کاهی و اندهان فزائی****سیبی به دو کرده روزگاری
آوازه فراخ شد به عالم****درگاه تو را به تنگ باری
هر لحظه کشی ز صف عشاق****چندان که به دست چپ شماری
این باقی عمر با تو باشم****کز عمر گذشته یادگاری
خاک در تو رساند آخر****خاقانی را به تاجداری

غزل شماره 334: تب‌ها کشم از هجر تو شب‌های جدائی

تب‌ها کشم از هجر تو شب‌های جدائی****تب‌ها شودم بسته چو لب‌ها بگشایی
با آنکه دل و جانم دانی که تو را اند****عمرم به کران رفت و ندانم تو که رایی
از غیرت عشق تو به دندان بگزم لب****گر در دلم آید که در آغوش من آیی
گفتی ببرم جان تو، اندیشه در این نیست****اندیشه در آن است که بر گفته نپایی
شد ناخن من سفته ز بس کز سر مژگان****انگشت مرا پیشه شد الماس ربایی
خاقانی از اندیشهٔ عشق تو در آفاق****چون آب روان کرد سخن‌های هوایی

غزل شماره 335: گلی از باغ وفا آمده‌ای

گلی از باغ وفا آمده‌ای****خود خس و خار نما آمده‌ای
هر کجا پای نهی گل روید****تا ندانی ز کجا آمده‌ای
ذرهٔ ذات تو خورشید لقاست****بحری و قطره قضا آمده‌ای
سایهٔ خار تو سروستان است****خرمن نشو و نما آمده‌ای
نور آئینه به خود پنهان است****قبلهٔ قبله نما آمده‌ای
کی دلت تاب نگاهی دارد****آفت آینه‌ها آمده‌ای
خار و گل نام خدا می‌گویند****ای سهی قد ز کجا آمده‌ای
مستی و شوخی و عالم سوزی****چه بگویم که چها آمده‌ای
بین که در باغ جهان خاقانی****از پی کسب هوا آمده‌ای

غزل شماره 336: باز از کرشمه زخمهٔ نو در فزوده‌ای

باز از کرشمه زخمهٔ نو در فزوده‌ای****درد نوم به درد کهن برفزوده‌ای
کوتاه بود بر قدت ای جان قبای ناز****کامروز پارهٔ دگرش در فزوده‌ای
در ساز ناز بود تو را نغمه‌های خوش****این دم قیامت است که خوش‌تر فزوده‌ای
آخر چه موجب است که باز از حدیث وصل****کم کرده‌ای و در سخن زر فزوده‌ای
باری اگر طویلهٔ عمرم گسسته‌ای****چشم مرا طویلهٔ گوهر فزوده‌ای
هردم هزار بار به خونم نشانده‌ای****روزی که سوز هجران کمتر فزوده‌ای
خاقانی از پی تو سر اندازد ارچه باز****بر هر غمیش صد غم دیگر فزوده‌ای

غزل شماره 337: تا حلقه‌های بهم برشکسته‌ای

تا حلقه‌های زلف به هم برشکسته‌ای****بس توبه‌های ما که بهم درشکسته‌ای
گاه از ستیزه گوش فلک برکشیده‌ای****گاه از کرشمه دیدهٔ اختر شکسته‌ای
دانم که مه جبینی ای آسمان شکن****اما ندانم آنکه چه لشکر شکسته‌ای
آهسته‌تر، نه ملک خراسان گرفته‌ای****و آسوده‌تر، نه رایت سنجر شکسته‌ای
در شاه‌راه عشق تو هر محملی که بود****بر دل شکستگان قلندر شکسته‌ای
در گوشه‌ها هزار جگر گوشه خورده‌ای****وز کبر گوشهٔ کله اندر شکسته‌ای
یک مشت خاک غارت کردن نه مشکل است****بس کن که نه طلسم سکندر شکسته‌ای
درهم شکسته‌ای دل خاقانی از جفا****تاوان بده ز لعل که گوهر شکسته‌ای
خاقانیا نشیمن شروان نه جای توست****بر پر سوی عراق نه شهپر شکسته‌ای
رو کز کمان گروههٔ خاطر به مهره‌ای****بر چرخ، پر تیر سخنور شکسته‌ای

غزل شماره 338: چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی

چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی****چه اوفتاده که دست جفا برآوردی
به نوک خار جفا خستیم نیازردم****چو برگ گل سخنی گفتمت بیازردی
مرا به نوک مژه غمزهٔ تو دعوت کرد****بخورد خونم و گفتا برو نه در خوردی
به حق غمزهٔ شوخ تو در رسم لیکن****زمردی است مرا صبر نه ز نامردی
به ره چو پیش تو باز آیم و سلام کنم****به سرد پاسخ گوئی علیک و برگردی
بسوختی تر و خشک مرا به پاسخ سرد****که دید هرگز سوزنده‌ای به این سردی
مرا نگوئی کاخر به جای خاقانی****دگر چه خواهی کردن که کردنی کردی

غزل شماره 339: آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی

آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی****حقا که به یک خنده دو عالم بگشایی
ورچه نگشائی لب و در پوست بخندی****از رشتهٔ جانم گره غم بگشایی
مجروح توام شاید اگر زخم ببندی****رحمی کن ار حقهٔ مرهم بگشایی
کاری است فرو بسته، گشادن تو توانی****صد مشکل ازین‌گونه به یک‌دم بگشایی
اندیشه مکن سلسلهٔ چرخ نبرد****گر کار چو زنجیر من از هم بگشایی
گفتی چو فلک دست جفا برنگشایم****ایمن نشوم، گر تو توئی هم بگشایی
هان ای دل خاقانی از آه سحری کوش****کاین چنبر افلاک خم از خم بگشایی

غزل شماره 340: تاطرف کلاه برشکستی

تاطرف کلاه برشکستی****قدر کله قمر شکستی
در حلق دلم فتاد زنجیر****تا حلقهٔ زلف برشکستی
زان زلف شکسته عاشقان را****صد کار به کار درشکستی
درد دل ما به بوسه بردی****و آوازهٔ گل‌شکر شکستی
حلقهٔ در اختیار ما را****چندان بزدی که درشکستی
خاقانی را ز غیرت عشق****ناله همه در جگر شکستی

غزل شماره 341: یا وصل تو را نشانه بایستی

یا وصل تو را نشانه بایستی****یا درد مرا کرانه بایستی
می‌سوزم ازین غم و نمی‌بیند****این آتش را زبانه بایستی
گفتی به طلب رسی به کوی ما****خود کوی تو را نشانه بایستی
تا دل به وصال تو رسد روزی****در عهدهٔ آن زمانه بایستی
خود را سگ کوی تو گمان بردم****این قدر گمان خطا نه بایستی
محروم ز آستانه‌ات هستم****سگ محرم آستانه بایستی
بر هیچم هر زمان بیازاری****آزار تو را بهانه بایستی
گر دهر، دو روی و بخت ده رنگ است****باری دل تو یگانه بایستی
آوخ همه نقب بر خراب آمد****یک نقب به گنج‌خانه بایستی
بر ابلق آسمان ز زلف تو****شیب سر تازیانه بایستی
در زلف تو ز آبنوس روز و شب****از دست مشاطه شانه بایستی
در دانهٔ دل نماند مغز آوخ****در خوشهٔ عمر دانه بایستی
خاقانی فسانه شد عشقت****در دست تو این فسانه بایستی

غزل شماره 342: بر دیده ره خیال بستی

بر دیده ره خیال بستی****در سینه به جای جان نشستی
وز غیرت آنکه دم برآرم****در کام دلم نفس شکستی
مرهم به قیامت است آن را****کامروز به تیر غمزه خستی
تا خون نگشادم از رگ جان****تب‌های نیاز من نبستی
از چاه غمم برآوریدی****در نیمهٔ ره رسن گسستی
دیوانه کنی و پس گریزی****هشیار نه‌ای مگر که مستی
گر وصل توام دهد بلندی****هجران تو آردم به پستی
تو پای طرب فراخ می نه****ما و غم عشق و تنگ‌دستی
نگذاری اگر چنین که هستم****و امانمت آنچنان که هستی
خاقانی را نشایی ایراک****خود بینی و خویشتن پرستی

غزل شماره 343: عالم افروز بهارا که تویی

عالم افروز بهارا که تویی****لشکر آشوب سوارا که تویی
هم شکوفهٔ دل و هم میوهٔ جان****بوالعجب‌وار بهارا که تویی
اژدها زلفی و جادو مژگان****کافرا معجزه دارا که تویی
تو شکار من و من کشتهٔ تو****ناوک انداز شکارا که تویی
کار برهم زده مردا که منم****زلف درهم شده یارا که تویی
زخم بگذاری و مرهم نکنی****سنگ‌دل زخم گذارا که تویی
کشتیم موی نیازرده به سحر****ساحر نادره کارا که تویی
سوختی سینهٔ خاقانی را****آتش انگیز نگارا که تویی

غزل شماره 344: گر زیر زلف بند او باد صبا جا یافتی

گر زیر زلف بند او باد صبا جا یافتی****صد یوسف گم گشته را در هر خمی وا یافتی
گر تن مقیمستی برش بی‌پرده دیدی پیکرش****در آتش جان پرورش باد مسیحا یافتی
گر دل خطی بنگاشتی زلف و لبش پنداشتی****هم عقد پروین داشتی هم طوق جوزا یافتی
گر شانه در زلف آردی از شانه دلها باردی****ور آینه برداردی آئینه جان‌ها یافتی
گر دیده دیدی درگهش خونابه بگرفتی رهش****بودی که روزی ناگهش ار خصم تنها یافتی
در بار می در پای او، از دیده هم بالای او****گر در جوار رای او دل صدر والا یافتی
گر عاشقان محرمش کس عرض کردی بر غمش****هر ذره را در عالمش خاقانی‌آسا یافتی

غزل شماره 345: چه کردم کاستین بر من فشاندی

چه کردم کاستین بر من فشاندی****مرا کشتی و پس دامن فشاندی
جفا پل بود، بر عاشق شکستی****وفا گل بود، بر دشمن فشاندی
چو خورشید آمدی بر روزن دل****برفتی خاک بر روزن فشاندی
لبالب جام با دو نان کشید****پیاپی جرعه‌ها بر من فشاندی
مرا صد دام در هر سو نهادی****هزاران دانه پیرامن فشاندی
تو را باد است در سر خاصه اکنون****که گرد مشک بر سوسن فشاندی
تو هم ناورد خاقانی نه‌ای ز آنک****سلاح مردمی از تن فشاندی

غزل شماره 346: جان از تنم برآید چون از درم درآئی

جان از تنم برآید چون از درم درآئی****لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی****کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی
جانی که یافت از خم زلفین تو رهائی****از کار بازماند همچون بت از خدائی
بر زخم‌های جانم هم درد و هم دوائی****در نیمه راه عقلم هم خوف و هم رجائی
از پای پاسبانت بوسی کنم گدائی****وانگاه سر برآرم کاین است پادشائی
تب‌های هجر دارم شب‌ها بینوائی****تب‌های من ببندی لب‌ها چو برگشائی
گمراه گردم از خود تا تو رهم نمائی****از من مرا چه خیزد اکنون که تو مرائی
تو خود نهان نباشی کاندر نهان مائی****خاقانی از تحیر پرسان که تو کجائی

غزل شماره 347: هر زمان بر جان من باری نهی

هر زمان بر جان من باری نهی****وین دل غم‌خواره را خاری نهی
بس کم آزار می‌نپندارم که تو****مهر بر چون من کم‌آزاری نهی
هر کجا برداری انگشت جفا****زود بر حرف وفاداری نهی
هیچت افتد کاین دل دیوانه را****از سر رغبت سر و کاری نهی
پای اگر در کار من ننهی به وصل****دست شفقت بر سرم باری نهی
ور ببخشی بوسهٔ آخر به لطف****مرهمی بر جان افگاری نهی
کار خاقانی بسازی زین قدر****کار او را نام بی‌کاری نهی

غزل شماره 348: دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی

دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی****در کار من قدم ننهادی به پای‌مردی
زنگار غم فشاندی بر جانم و ندیدی****کز چرخ لاجوردی دل هست لاجوردی
روز سیاه کردی روزی ز روی حرمت****در روی تو نگفتم آخر که تو چه کردی
تا خون من چو آب نخوردی به نوک غمزه****در جستجوی کشتن من آب وانخوردی
گفتی که در نوردم یک‌باره فرش صحبت****فرش نگستریده ندانم که چون نوردی
پنداشتم که هستی درمان سینهٔ من****پندار من غلط شد درمان نه‌ای، که دردی
خاقانی آن توست مکن غارت دل او****کز خانه صید کردن دانی که نیست مردی

غزل شماره 349: ز بدخوئی دمی خو وانکردی

ز بدخوئی دمی خو وانکردی****مراعاتی بجای ما نکردی
بر آن خوی نخستینی که بودی****از آن یک‌ذره کمتر وانکردی
بجای من که بر عهد تو ماندم****ز بدعهدی چه ماندت تا نکردی
مگر لطفی که از تو چشم دارم****در آن عالم کنی، کاینجا نکردی
کجا یک وعده‌ام دادی که در پی****هزار امروز را فردا نکردی
پی یک بوسه گرد پایهٔ حوض****بسی گشتم، تو دل دریا نکردی
شنیدی حال خاقانی که چون است****ولی بر خویشتن پیدا نکردی

غزل شماره 350: کاشکی جز تو کسی داشتمی

کاشکی جز تو کسی داشتمی****یا به تو دسترسی داشتمی
یا در این غم که مرا هر دم هست****هم‌دم خویش کسی داشتمی
کی غمم بودی اگر در غم تو****نفسی، هم‌نفسی داشتمی
گر لبت آن منستی ز جهان****کافرم گر هوس داشتمی
خوان عیسی بر من وانگه من****باک هر خرمگسی داشتمی
سر و زر ریختمی در پایت****گر از این دست، بسی داشتمی
گرنه عشق تو بدی لعب فلک****هر رخی را فرسی داشتمی
گرنه خاقانی خاک تو شدی****کی جهان را به خسی داشتمی

غزل شماره 351: درآ کز یک نظر جان تازه کردی

درآ کز یک نظر جان تازه کردی****بسا عشق کهن کان تازه کردی
چو می در جان نشین تا غم نشانی****که چون می مجلس جان تازه کردی
می چون بوستان افروز ده زانک****سفال دل چو ریحان تازه کردی
خیالت در برم باغ طرب داشت****رسیدی ز آب حیوان تازه کردی
ز برق خنده‌های سر به مهرت****به مجلس بوسه باران تازه کردی
قیامت‌هاست در زلف تو پنهان****قیامت را به پنهان تازه کردی
به سیمین تخته و مشکین ده آیت****دبیران را دبستان تازه کردی
به جزعین پردهٔ قیری عروسان****امیران را شبستان تازه کردی
شبانگه آفتاب آوردی از رخ****مرا عهد سلیمان تازه کردی
سلیمانم نه خاقانی که جانم****بدان داودی الحان تازه کردی

غزل شماره 352: دوست داری که دوستدار کشی

دوست داری که دوستدار کشی****هر دلی را هزار بار کشی
تو گرفتار عشق را ز نهان****دم دهی پس به آشکار کشی
رشتهٔ جان سیه کنی چون شمع****عاشقی را که شمع‌وار کشی
ما چراغ تو و تو آتش و باد****گر یکی برکنی هزار کشی
کیسه لاغر شده، چه سیم کشی****صید فربه شده چه زار کشی
جام پر بر دهی به مجلس می****غمگنان را به غم‌گسار کشی
خنده را گو که سر مبر به شکر****چند شیران مرغزار کشی
غمزه را گو که خون مریز به سحر****چند مردان روزگار کشی
تشنهٔ عشق را به جستن آب****غرقه در آب انتظار کشی
دولت عشق یار خاقانی است****تو همه دولتی که یار کشی

غزل شماره 353: تا لوح جفا درست کردی

تا لوح جفا درست کردی****سر کیسهٔ عهد سست کردی
ای من سگ تو، تو بر سگ خویش****بسیار جفای چست کردی
گفتی سگ من چه داغ دارد****آن داغ که از نخست کردی
کشتیم درست و بر لب خویش****خون دل من درست کردی
گفتی ز جفا چه کردم آخر****چندان که مراد توست کردی
خاقانی بس کز اهل جستن****سر در سر کار جست کردی

غزل شماره 354: ز دلت چه داد خواهم که نه داور منی

ز دلت چه داد خواهم که نه داور منی****ز غمت چه شاد باشم که نه غم‌خور منی
همه عالم آگهی شد که جفاکش توام****نیم از دل تو آگه که وفاگر منی
دلم از میانه گم شد عوضش چه یافتم****که نه حاصلم همین بس که تو دلبر منی
نفسی دریغ داری ز من ای دریغ من****ز تو قانعم به بوئی که سمنبر منی
به کمند زلفت اندر خفه گشت جان من****دیتش هم از تو خواهم که تو داور منی
به لبت شفیع بردم که مرا قبول کن****به ستیزه گفت خون خور که نه در خور منی
ز در تو چند لافم که تو روزی از وفا****به حقایقی نگفتی که سگ در منی

غزل شماره 355: خاک توام مرا چه خوری خون به دوستی

خاک توام مرا چه خوری خون به دوستی****جان منی مرا مکش اکنون به دوستی
ای تازه گل که چون ملی از تلخی و خوشی****چند از درون به خصمی و بیرون به دوستی
مانی به ماه نو که بشیبم چو بینمت****چون شیفته شوم کنی افسون به دوستی
خونم همی خوری که تو را دوستم بلی****ترک این‌چنین کند که خورد خون به دوستی
تو دشمنی نه دوست که بر جان من کنند****ترکان غمزهٔ تو شبیخون به دوستی
سرهای گردنان به شکر می‌برد لبت****کان لب نهان کشی است چو گردون به دوستی
خاقانی از تو چشم چه دارد به دشمنی****چون می‌کنی جفای دگرگون به دوستی

غزل شماره 356: دل نداند تو را چنان که توئی

دل نداند تو را چنان که توئی****جان نگنجد در آن میان که توئی
با تو خورشید حسن چون سایه****می‌دود پیش و پس چنان که توئی
عقل جان بر میان به خدمت تو****می‌شتابد به هر کران که توئی
تو جهان دگر شدی از لطف****هم تو سلطان بر آن جهان که توئی
تو برآنی که جانم آن تو است****من که خاقانیم، بر آنکه توئی

غزل شماره 357: بانگ آمد از قنینه کباد بر خرابی

بانگ آمد از قنینه کباد بر خرابی****دریاب کار عشرت گر مرد کار آبی
زان پیش کز دو رنگی عالم خراب گردد****ساقی برات ما ران بر عالم خرابی
گفتی من آفتابم بر رخنه بیش تابم****بس رخنه کردیم دل، در دل چرا نتابی
از افتاب دیدی بر خاک بوسه دادن****کو بوسه کآخر ار من خاک تو آفتابی
دانم که دردت آید از شهد لب گزیدن****باری کم از مزیدن چون گاز برنتابی
ز آن زلف عیسوی دم داغ سگیم بر نه****نقش صلیب برکش چون داغ گرم تابی
خاقانی است و جانی یک‌باره کشته از غم****پس چون دوباره کشتی آنگه کجاش یابی
او راست طالع امروز اندر سخن طرازی****چون خسرو اخستان را در مالک الرقابی

غزل شماره 358: دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی

دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی****نه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی
مرا به نیم کرشمه تمام کشتی و آنگه****نظر ز کام دل من تمام باز گرفتی
سه بوسه خواستم از تو ز من دو اسبه برفتی****چو وقت خون من آمد لگام باز گرفتی
مترس ماه نگیرد، گرم نمائی یاری****خبر فرستی اگرچه سلام باز گرفتی
خیال تو ز تو طیره خجل خجل به من آمد****ز شرم آنکه ز کویم خرام باز گرفتی
مرا خیال تو بالله که غم‌گسارتر از توست****خیال باز مگیر ار پیام باز گرفتی
دلی است بر تو مرا وام و جان وظیفه بر آن لب****وظیفه چشم چه دارم که وام باز گرفتی
شگرف عاشق خاقانیم تو نام نهادی****ز من چه ننگ رسیدت که نام بازگرفتی

غزل شماره 359: به خرد راه عشق می‌پوئی

به خرد راه عشق می‌پوئی****به چراغ آفتاب می‌جوئی
تو هنوز ابجد خرد خوانی****وز معمای عشق می‌گوئی
مرد کامی و عشق می‌ورزی****در زکامی و مشک می‌پوئی
زلف جانان ترازوی عشق است****رنگ خالش محک دل جوئی
جو زرین شدی ز آتش عشق****سرخ شو گر در این ترازوئی
ورنه رسوا شوی به سنگ سیاه****از سپیدی رسد سیه روئی
بر محک بلال چهره زرست****بولهب روی به ز نیکوئی
خون بکری کجاست گر دادی****گریه و دیده را زناشوئی
به وفا جمع را چو صابون باش****نیست گردی چو گردها شوئی
بس کن از جان خشک خاقانی****که نه بس صید چرب پهلوئی

غزل شماره 360: خود لطف بود چندان ای جان که تو داری

خود لطف بود چندان ای جان که تو داری****دارند بتان لطف نه چندان که تو داری
بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب****دستارچه زان زلف پریشان که تو داری
بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب****زرین شود آن گوی گریبان که تو داری
بر شکرت از پر مگس پرده چه سازی****ای من مگس آن شکرستان که تو داری
گفتی که برو گر مگسی برننشینی****هم مورچه‌ام بر سر آن خوان که تو داری
مژگانت مرا کشت که یک موی نیازرد****وین نیست عجب زان سر مژگان که تو داری
بگشای به دندان گره از رشتهٔ جانم****تا درد چنم زان سر دندان که تو داری
گفتی که چه سر داری در عشق نگوئی****دارم سر پای تو به آن جان که تو داری
بردی دل خاقانی از آن سان که تو دانی****میدار به زنهارش از آن سان که تو داری

غزل شماره 361: صید توام فکندی و در خون گذاشتی

صید توام فکندی و در خون گذاشتی****صیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی
وصلت چو دست سوخته می‌داشتی مرا****در پای هجر سوخته دل چون گذاشتی
می‌داشتی چو مهرهٔ مارم به دوستی****دندان مار بر جگرم چون گماشتی
چون طفل، جنگ چند کنی آشتی بکن****کز جنگ طفل زود دمد بوی آشتی
نی نی به زرق مهرهٔ مارم دگر مبند****بر بازوئی که نام خسانش نگاشتی
خاقانیا درخت وفا کاشتن چه سود****چون بر جفا دهد ز وفائی که کاشتی
صبح تو شام گشت و فلک بر تو چاشت خورد****تو هم‌چنان در هوس شام و چاشتی

غزل شماره 362: به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری

به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری****به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری
نه منم که خاک راهم ز پی سگان کویت****نه تو آفتابی از من چه نظر دریغ داری
تو چه سرکشی که خاکم ز جفا به باد دادی****تو چه آتشی که آبم ز جگر دریغ داری
ندهیم تار مویی که میان جان ببندم****نه غلام عشقم از من چه کمر دریغ داری
دم وصل را نخواهی که رسد به سینهٔ من****نفس بهشتیان را ز سقر دریغ داری
دل کشتهٔ من اینجا به خیال توست زنده****چه سبب خیالت از من به سفر دریغ داری
به امید تو بسا شب که به روز کردم از غم****تو چرا نسیمت از من به سحر دریغ داری
کم من گرفتی آخر نبود کم از سلامی****به عیار نیک مردان کمی ار دریغ داری
سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی****نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری
چه طمع کنم کنارت که نیرزمت به بوسی****چه طلب کنم مفرح که شکر دریغ داری
به وفاش کوش خاقانی اگرچه درنگیرد****نه که دین و دل بدادی سر و زر دریغ داری

غزل شماره 363: زین نیم جان که دارم جانان چه خواست گوئی

زین نیم جان که دارم جانان چه خواست گوئی****کرد آنچه خواست با دل از جان چه خواست گوئی
چشم کمان‌کش او ترکی است یاسج افکن****چون صبر کرد غارت ز ایمان چه خواست گوئی
در وعده خورد خونم پس داد وعدهٔ کژ****زان خون که نیست چندین، چندان چه خواست گوئی
چون بلبلم بر آتش نعره زنان و سوزان****کز زیره آب دادن جانان چه خواست گوئی
هجرانش آتش غم در کشت عمر من زد****زین کشت زرد عمرم هجران چه خواست گوئی
گفتم رسم به وصلت مژگان بر ابروان زد****زین بر زدن به ابرو مژگان چه خواست گوئی
من سر نهم به پایش او روی تابد از من****من پشت دست خایم کو زان چه خواست گوئی
طوفان آب و آتش بر باد داد خاکم****زین هست و نیست موئی طوفان چه خواست گوئی
محرم نزاد دوران ور زاد کشت خیره****زین خیره کشتن آوخ دوران چه خواست گوئی
زان همدمان یک‌دل یک نازنین نمانده است****این دور بی‌وفایان ز ایشان چه خواست گوئی
خاقانیا دلت را ز افغان چه حاصل آید****چون دل نیافت دارو ز افغان چه خواست گوئی
شروان ز باغ سلوت بس دور کرد ما را****زین دور کردن ما شروان چه خواست گوئی

غزل شماره 364: مرا روزی نپرسی کخر ای غم‌خوار من چونی

مرا روزی نپرسی کآخر ای غم‌خوار من چونی****دل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی
گرفتم درد دل بینی و جان دارو نفرمائی****عفی الله پرسشی فرما که ای بیمار من چونی
زبان عشق می‌دانی ز حالم وا نمی‌پرسی****جگر خواری مکن واپرس کای غم‌خوار من چونی
در آب دیده می‌بینی که چون غرقم به دیدارت****نمی‌پرسی مرا کای تشنهٔ دیدار من چونی
امیدم در زمین کردی که کارت بر فلک سازم****زهی فارغ ز کار من چنین در کار من چونی
میان خاک و خون چون صید غلطان است خاقانی****نگوئی کای وفادار جفا بردار من چونی
تو دانی کز سگان کیستم هم بر سر کویت****سگ کویت نمی‌پرسد مرا کای یار من چونی
تو نیز آموختی از شاه ایران کز خداوندی****نمی‌پرسد که ای طوطی شکر بار من چونی؟

غزل شماره 365: هرگز بود به شوخی چشم تو عبهری

هرگز بود به شوخی چشم تو عبهری****یا راست‌تر ز قد تو باشد صنوبری
یا داشت خوبتر ز تو معشوق، عاشقی****یا زاد شوخ‌تر ز تو فرزند، مادری
گر بگذرم به کوی تو روزی هزار بار****بینم نشسته بر سر کویت مجاوری
یا دست بر دلی ز تو یا پای در گلی****یا باد در کفی ز تو یا خاک بر سری
کردی ز بیدلی تو مرا در جهان سمر****نی بی‌دلی است چون من و نی چون تو دلبری
نی چون من است در همه عالم ستم‌کشی****نی چون تو هست در همه گیتی ستم‌گری
پران شود ز زیر کله زاغ زلف تو****تا بر پرد ز بر دل من چون کبوتری
زان زلف عنبرینت رخم چنبری شود****تا پشت من خمیده شود همچو چنبری
گفتی چرا کشی سر زلف معنبرم****گویم که سازمش ز دل خویش مجمری
گوئی که شکر منت آید به آرزو****گویم حدیث در دهنت باد شکری

غزل شماره 366: گر قصد جان نداری، خونم چرا خوری

گر قصد جان نداری، خونم چرا خوری****انصاف ده که کار ز انصاف می‌بری
خود نیست نیم ذره محابای کس تو را****فریاد تا چه شوخی، وه تا چه کافری
هر صبح و شام عادت گردون گرفته‌ای****هم پرده‌ای که دوزی هم خود همی دری
از دیده جام جام ببارم شراب لعل****چون بینمت که یاد یکی دون همی خوری
خوی زمانه داری از آن هر زمان چنو****صد را فروبری و یکی را برآوری
از تو کجا گریزم کز بهر بند من****هر دم هزار دام به هر سو بگستری
خاقانی از هم به تو نالد ز بهر آنک****از تو گریز نیست که خصمی و داوری

غزل شماره 367: خطی بر سوسن از عنبر کشیدی

خطی بر سوسن از عنبر کشیدی****سر خورشید در چنبر کشیدی
همه خط‌های خوبان جهان را****به خط خود قلم بر سر کشیدی
کنار نسترن پر سبزه کردی****پر طوطی سوی شکر کشیدی
مگر فهرست نیکوئی است آن خط****که بی‌پرگار و بی‌مسطر کشیدی
به گرد خرمن ماه از خط سبز****ز صد قوس و قزح خوش‌تر کشیدی
ز زلفت بس نبود این ترک‌تازی****که هندوی دگررا برکشیدی
تو بر خاقانی بیچاره دایم****گهی تیغ و گهی خنجر کشیدی

غزل شماره 368: هدیهٔ پای تو زر بایستی

هدیهٔ پای تو زر بایستی****رشوهٔ رای تو زر بایستی
غم عشقت طرب افزای من است****طرب افزای تو زر بایستی
جان چه خاک است که پیش تو کشم****پیشکش‌های تو زر بایستی
دیده در پای تو گشتن هوس است****کشته در پای تو زر بایستی
گرد هم اجرای امروز تو جان****خرج فردای تو زر بایستی
ترش روی است زر صفرا بر****وقت صفرای تو زر بایستی
آتش بسته گشاید همه کار****کار پیرای تو زر بایستی
بی‌زری داشت تو را بر سر جنگ****صلح فرمای تو زر بایستی
کوه سیمینی و هم سنگ توام****در تمنای تو زر بایستی
تا کنم بر سر و بالات نثار****هم به بالای تو زر بایستی
دید سیمای مرا عشق تو گفت****که چو سیمای تو زر بایستی
دل سودائی خاقانی را****هم به سودای تو زر بایستی

غزل شماره 369: ناز جنگ‌آمیز جانان برنتابد هر دلی

ناز جنگ‌آمیز جانان برنتابد هر دلی****ساز وصل و سوز هجران برنتابد هر دلی
دل که جوئی هم بلا پرورد جانان جوی از آنک****عافیت در عشق جانان برنتابد هر دلی
نازنین مگذار دل را کز سر پروانگی****ناز مشعل‌دار سلطان برنتابد هر دلی
عشق از اول بیدق سودا فرو کردن خوش است****شه رخ غم در پی آن برنتابد هر دلی
مال و هستی باختن سهل است از اول دست لیک****دستخون ماندن به پایان برنتابد هر دلی
یک جگر خون است عاشق را و جان و دل حریف****جرعهٔ می را دو مهمان برنتابد هر دلی
سر بنه تا درد سر برخیزد و بار کلاه****کز پی سر طوق و فرمان برنتابد هر دلی
جان ز بهر خدمت جانان طلب نز بهر تن****کز پی تن منت جان برنتابد هر دلی
تن نماند منت جان چون بری خاقانیا****ده خراب و حکم دهقان برنتابد هر دلی
چون به غربت سر نهادی ترک شروان گوی از آنک****کبریای اهل شروان برنتابد هر دلی

غزل شماره 370: دشوار عشق بر دلم آسان نمی‌کنی

دشوار عشق بر دلم آسان نمی‌کنی****درد مرا به بوسی درمان نمی‌کنی
بسیار گفتمت که زیان دلم مخواه****گفتن چه سود با تو که فرمان نمی‌کنی
هجر توام ز خون جگر طعمه می‌دهد****گر تو به خوان وصلش مهمان نمی‌کنی
با تو حدیث بوسه همان به که کم کنم****کالا حدیث زر فراوان نمی‌کنی
جان می‌دهم به جای زر این نادره که تو****از زر حدیث می‌کنی از جان نمی‌کنی
یک چشم زد نباشد کز بهر چشم زخم****قرب هزار جان که تو قربان نمی‌کنی
چون زور آزما شده دست جنون تو****خاقانیا تو فکر گریبان نمی‌کنی

غزل شماره 371: گرنه تو ای زود سیر تشنهٔ خون منی

گرنه تو ای زود سیر تشنهٔ خون منی****با من دیرینه دوست چند کنی دشمنی
هست یقینم که من مهر تو را نگسلم****نیست در ستم که تو عهد مرا نشکنی
در طلب خون من قاعده‌ها می‌نهی****در ره امید من قافله‌ها می‌زنی
بر پی دو نان شوی از سر دون همتی****باز مرا ذم کنی از سر تر دامنی
دست به شاخ جفا از پی آن برده‌ای****تا رگ عمر مرا بیخ ز بن برکنی
گرنه مستمند دشمن خاقانیم****بهر چه گفتنم که تو دوست عزیز منی

غزل شماره 372: چه کرد این بنده جز آزاد مردی

چه کرد این بنده جز آزاد مردی****که گرد خاطر او برنگردی
بدل گفتی نخواهم جست، جستی****جفا گفتی نخواهم کرد، کردی
همه بر حرف هجران داری انگشت****چه باشد این ورق را در نوردی
دل من مست توست او را میفکن****که مستان را فکندن نیست مردی
کجا یارم که با تو باز کوشم****که تو با رستم ای جان هم نبردی
چه سود ار من رسم در گرد اسبت****که تو صد ساله ره ز آن سوی گردی
برای آنکه نقش تو نگارند****دل خاقانی آمد لاجوردی

غزل شماره 373: مرا تا جان بود جانان تو باشی

مرا تا جان بود جانان تو باشی****ز جان خوش‌تر چه باشد آن تو باشی
دل دل هم تو بودی تا به امروز****وزین پس نیز جان جان تو باشی
به هر زخمی مرا مرهم تو سازی****به هر دردی مرا درمان تو باشی
بده فرمان به هر موجب که خواهی****که تا باشم، مرا سلطان تو باشی
اگر گیرم شمار کفر و ایمان****نخستین حرف سر دیوان تو باشی
به دین و کفر مفریبم کز این پس****مرا هم کفر و هم ایمان تو باشی
ز خاقانی مزن دم چون تو آئی****چه خاقانی که خود خاقان تو باشی

غزل شماره 374: گر بر در وصالت امید بار بودی

گر بر در وصالت امید بار بودی****بس دیده کز جمالت امیدوار بودی
این فتنه‌ها نرفتی از روزگار بر ما****گرنه جمال رویت در روزگار بودی
ما را غم فراقت بحری است بی‌کرانه****ای کاش با چنین غم دل در کنار بودی
یارب چه رونق استی بازار ساحری را****گر چون دو چشمت او را یک کیسه‌دار بودی
گر بر فلک رسیدی از روی تو خیالی****در چشم هر ستاره صد لاله‌زار بودی
رفتی چو آن گل ما از بهر صید گلشن****گل را به چشم بلبل کی اعتبار بودی
خاقانی ار نبودی مداح خوبی تو****خاقان اکبر او را کی خواستار بودی

غزل شماره 375: با هیچ دوست دست به پیمان نمی‌دهی

با هیچ دوست دست به پیمان نمی‌دهی****کار شکستگان را سامان نمی‌دهی
آنجا که زخم کردی مرهم نمی‌کنی****آنجا که درد دادی درمان نمی‌دهی
هم‌چون فلک که بر سر خوان قبول ورد****آن را همی که تره دهی نان نمی‌دهی
آسان همی بری ز حریفان خویش دل****چون قرعه بر تو افتد آسان نمی‌دهی
ارزان ستانی آنچه دهم در بهای بوس****پس بوسه از چه معنی ارزان نمی‌دهی
مژگانت را به کشتن من رخصه داده‌ای****لب را به زنده کردن فرمان نمی‌دهی
خاقانی گدای به وصل تو کی رسد****کز کبریا سلام به سلطان نمی‌دهی

غزل شماره 376: دلم غارتیدی ز بس ترک‌تازی

دلم غارتیدی ز بس ترک‌تازی****ز پایم فکندی ز بس دست یازی
گل و مل تو را خادمانند از آن شد****وفای گل و صحبت مل مجازی
مرا جان درافکند در جام عشقت****گمان برد کاین عشق کاری است بازی
هلاک تن شمع جان است اگرنه****نیاید ز موم این همه تن گدازی
منم زین دل پر نیاز اندر آتش****تو آبی به لطف ای نگارا به نازی
تو آنی که با من خلاف طبیعت****درآمیزی و کشتن من نسازی
مپرس از دلم کز چه‌ای چون کبوتر****بگو زلف راکز چه چون چنگ بازی
تو را چاکری گشت خاقانی آخر****خداوندیی کن به چاکر نوازی

غزل شماره 377: خاک شدم در تو را آب رخم چرا بری

خاک شدم در تو را آب رخم چرا بری****داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوری
از سر غیرت هوا چشم ز خلق دوختم****پردهٔ روی تو شدم پردهٔ من چرا دری
وصل تو را به جان و دل می‌خرم و نمی‌دهی****بیش مکن مضایقه زانکه رسید مشتری
گه به زبان مادگان عشوهٔ خوش همی دهی****گه به شگرفی و تری هوش مرا همی بری
عشق تو را نواله شد گاه دل و گهی جگر****لاغر از آن نمی‌شود چون برهٔ دو مادری
کیسه هنوز فربه است از تو از آن قوی دلم****چاره چه خاقنی اگر کیسه رسد به لاغری
گرچه به موضع لبت مفتعلن دوباره شد****بحر ز قاعده نشد تا تو بهانه ناوری

غزل شماره 378: هر روز به هر دستی رنگی دگر آمیزی

هر روز به هر دستی رنگی دگر آمیزی****هر لحظه به هر چشمی شور دگر انگیزی
صد بزم بیارایی هر جا که تو بنشینی****صد شهر بیاشوبی هرجا که تو برخیزی
چون مار کنی زلفین وز پرده برون آیی****ناگه بزنی زخمی چون کژدم و بگریزی
فتنه کنیم بر خود پنهان شوی از چشمم****چون فتنه برانگیزی از فتنه چه پرهیزی
مژگان تو خونم را چون آب همی ریزد****تو بر سر من محنت چون خاک همی بیزی
خون ریخته می‌بینی گوئی که نه خون توست****از غمزه بپرس آخر کاین خون که می‌ریزی
بردی دل خاقانی در زلف نهان کردی****ترسم ببری جانش در طره در آویزی

غزل شماره 379: از بوالعجبی هردم رنگ دگر آمیزی

از بوالعجبی هردم رنگ دگر آمیزی****عیسی نه‌ای و روزی صد رنگ برآمیزی
ده رنگ دلی داری با هر که فراز آئی****یک‌رنگ شوی حالی چون آب و درآمیزی
هردم جگرم سوزی گر زلف به کار آری****نه مشک خلل گیرد چون با جگر آمیزی
صد زهر بیامیزی و در کام دلم ریزی****چون نوش کنم زهر ز آن صعب‌تر آمیزی
خود کژدم زلفت را زهری است که جان کاهد****حاجب نبود گر تو زهری دگر آمیزی
از یک نظر تنها، دل باخته‌ام با تو****جان بازم اگر لطفی با آن نظر آمیزی
گر هیچ شبی ز آن لب تسکین دلم سازی****از دیده گلاب آرم تا با شکر آمیزی
شعر تر خاقانی چون در لبت آویزد****گوئی که همی آتش با آب درآمیزی
قصد در خسرو کن تا چشم سعادت را****از گرد رکاب او کحل‌البصر آمیزی

غزل شماره 380: ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بری

ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بری****چون نور دل نماند برون راه چون بری
اول چراغ برکن و آنگه چراغ جوی****تا زان چراغ راه ز ظلمت برون بری
هجران یار بر جگرت زخم مار زد****آن زخم مار نی که به باد فسون بری
آن درد دل که برده‌ای آنگه عروسی است****در جنب محنتی که ز هجران کنون بری
خاقانیا حریف فراقی به دست خون****در خون نشسته‌ای چه غم دست خون بری

غزل شماره 381: عتاب رنگ به من نامه‌ای فرستادی

عتاب رنگ به من نامه‌ای فرستادی****مرا به پردهٔ تشریف راه نو دادی
صحیفه‌های معانی نوشتی و سر آن****به دست مهر ببستی و مهر بنهادی
چو نقش عارض و زلف تو نوک خامهٔ تو****نمود بر ورق روز از شب استادی
مرا نمودی کای پای بست محنت ما****به غم مباش که ما را هنوز بر یادی
مترس اگرچه به صد درد و بند بسته شدی****کنون که بندهٔ مائی ز هر غم آزادی
از آن زمان که بدیدم نگار خامهٔ تو****نگار نامهٔ من گشت نامت از شادی
ز لطف‌ها که نمودی گمان برم که همی****در بهشت بر اهل نیاز بگشادی
ز فصل‌ها که نوشتی یقین شدم که همی****دم مسیح بر مردگان فرستادی
دلیل که از غم غربت چو دیر بود خراب****به روزگار تو چون کعبه شد به آبادی
ز رغم آنکه مرا در غم تو طعنه زنند****غم تو شادی من شد که شادمان بادی

غزل شماره 382: ز من گسستی و با دیگران بپیوستی

ز من گسستی و با دیگران بپیوستی****مرا درست شد اکنون که عهد بشکستی
به یاد مصطبه برخاستی معربدوار****بر آتشم بنشاندی و دور بنشستی
مرا به نیم کرشمه بکشتی ای کافر****فغان ز کفر تو و آه ازین سبک‌دستی
به مهر فاخته زان پس که روی بنمودی****گریز جستی و از دام من برون جستی
برای مهر تو جان بر میان همی بستم****چرا به کینهٔ جانم میان فرو بستی
خبر نداری کز بس کرانه جوئی و کبر****میان جانم بی‌رحم‌وار بگسستی
مرا طفیل کسان مرهمی همی دادی****کنون ز دادن آن قدر نیز وارستی
بسا طویلهٔ گوهر که چشم من بگسست****چو در طویلهٔ بد گوهران بپیوستی
ستم بد این که تو کردی به جان خاقانی****ستمگری مپسند، ای خدای چون هستی

غزل شماره 383: یک زبان داری و صد عشوه‌گری

یک زبان داری و صد عشوه‌گری****من و صد جان ز پی عشوه خری
از جگر خوردن توبه نکنی****زانکه پرورده به خون جگری
زهره داری تو ز بیم دل خویش****که بهر دم جگر ما بخوری
گفته بودی که تمامم به وفا****برو ای شوخ که بس مختصری
به دعای سحری خواستمت****کارم افتاد به آه سحری
دست هجر تو دهانم بر دوخت****تا نگویم که مکن پرده دری
چند در چند همی بینم جور****چکنم گر نکنم نوحه‌گری
آب خاقانی گفتی ببرم****برده‌ای بالله و حقا که بری

غزل شماره 384: تو را افتد که با ما سر برآری

تو را افتد که با ما سر برآری****کنی افتادگان را خواستاری
مکن فرمان دشمن سر درآور****بدین گفتن چه حاجت؟ خود درآری
بهای بوسه جان خواهی و سهل است****بها اینک، بیاور هر چه داری
به یک دل وقت را خرسند می‌باش****اگرچه لاغر افتاد این شکاری
برای تو جهانی را بسوزم****اگر خو واکنی از خامکاری
نهان از خوی خود درساز با من****که گر خویت خبر دارد نیاری
مکن حق‌های خاقانی فراموش****اگر روزی حق یاران گزاری

غزل شماره 385: در عشق، فتوح چیست؟ دانی

در عشق، فتوح چیست؟ دانی****از دوست کرشمهٔ نهانی
بینی ز کمان کشان غمزه****ترکان که کمین گشای خوانی
گوئی که ز عشق او نشان ده****کس داد نشان ز بی‌نشانی
سرنامهٔ عشق کشتن آمد****سرنامهٔ خلق زندگانی
گفتم به خیال او که آوخ****من دل سبکم تو جان گرانی
دل گم شده‌ام کجا ندانم****جای دل گم شده تو دانی
خاقانی تو مزن ازین دم****کاین دم گهری است آسمانی

غزل شماره 386: گویم همه دل منی و جانی

گویم همه دل منی و جانی****مانم به تو و به من نمانی
آن سایه منم که خاک خاکم****وان نور تویی که جان جانی
من خاک توام به جای اینم****تو جان منی به جای آنی
گفتم چه شود که من شوم تو****گفتا که تو من شو ار توانی
گر من توشوم تو نیست گردی****اما تو چو من شوی بمانی
بر دلدل دل چنان زن آواز****کز خندق غم برون جهانی
کز طبع تو در خزان عالم****پیداست بهار شادمانی
امروز مرا مسلم آمد****در ملک سخن خدایگانی
هم نام تو خالق الکلام است****هم نعت تو خالق المعانی

غزل شماره 387: خاکم که مرا منی نیابی

خاکم که مرا منی نیابی****بادم که مرا تنی نیابی
هیچم به عیار تو دو جو کم****گر بر محکم زنی نیابی
دشمن کامم ز دوستداریت****وز من دم دشمنی نیابی
چون من تو شدم تو زی مغان شو****کآنجا توئی و منی نیابی
چون سایه مرا به تیرگی جوی****کاندر ره روشنی نیابی
گفتی که چه نامی از دلت پرس****کز من صفت منی نیابی
نقش الحجر دل تو نامم****جز عاشق گلخنی نیابی
بار دل من توئی که جز گل****بار گل خوردنی نیابی
در سینهٔ آتشین طلب دل****کاندر بر سوسنی نیابی
دل تافته شد مجوی ازو صبر****کز آتش آهنی نیابی
پیروزهٔ چرخ را از آهم****جز رنگ خماهنی نیابی
خاقانی را چنان مکن گم****کانگه که طلب کنی نیابی

غزل شماره 388: ماهی که مه از قفای او بینی

ماهی که مه از قفای او بینی****خورشید ز روی و رای او بینی
جوزا کمر کلاه او یابی****گردون گرهٔ قبای او بینی
عاشق‌تر و زارتر ز من یابی****آن سایه که در قفای او بینی
او خود نزید برای ما هرگز****جان کندن ما برای او بینی
اندر دل سنگ اگر نشان جوئی****هم سوختهٔ هوای او بینی
با این همه گنج‌های پر معنی****خاقانی را گدای او بینی
از لب بفرست شربت وصلی****ای یار اگر شفای او بینی

غزل شماره 389: داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوی

داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوی****یارب آخر یارب فریاد خوان چون نشنوی
داد خواهم بر درت در خاک و خون افغان کنان****گیر داد عاشقان ندهی فغان چون نشنوی
آه سوزان کز ره دل می‌برم سوی دهان****سوی دل باز آرم از ره دهان چون نشنوی
هر زمان گوئی بگو تا خود نشان عشق چیست****من چه دانم داد عشقت را نشان چون نشنوی
در کمین غمزها ترکان کمان کش داشتی****گاه تیر افشاندن آواز کمان چون نشنوی
جوش دریای سرشکم گوش ماهی بشنود****چون در آن دریا تو راندی جوش آن چون نشنوی
پرسی از حال دلم چون بشنوی فریاد من****حال دل چون پرسی از من هر زمان چون نشنوی
گوش زیر زلف و زیور زان نهان کردی که آه****نشنوی پیدا ز من باری نهان چون نشنوی
گویمت کامروز جانم رفت زودش برزنی****چون توئی جان داور ای جان حال جان چون نشنوی
هر دمت خاقانی از چشم و زبان گنجی دهد****نام خاقانی به گوش دوستان چون نشنوی
کوه سیمینی و در کوه اوفتد آواز گنج****آخر این آوازهٔ گنج روان چون نشنوی

غزل شماره 390: ای رخ نورپاش تو پیشه گرفته دلبری

ای رخ نورپاش تو پیشه گرفته دلبری****رونق آفتاب شد زان رخ هم‌چو مشتری
ماهی و چون عیان شوی شمع هزار مجلسی****سروی و چون روان شوی شور هزار لشکری
طرهٔ تو به رغم من چون شب من به تیرگی****کیسهٔ من ز ناز تو چون لب تو به لاغری
گرچه سپید کاری است از همه روی کار تو****رو که قیامتی است هم زلف تو در سیه‌گری
از سرشک سوختم ز آن همه سوزم از درون****با همه آب ساختی ز آن همه آبی از تری
هم شکری تو هم نمک با تو چه نسبت آب را****چند به رغم دوستان دشمن خویش پروری
ابر زیان کار توست، ابر مکن دو چشم من****کفت آن به تو رسد زآنکه به چشم من دری
اشک مرا چو روی خود دار عزیز اگر تو را****در خورد آب و افتاب از پی ساز گازری
کنت تعاف نظرة من لحظات مقلتی****لست تخاف جمرة من ز فرات خاطری
سینهٔ خاقنی اگر پاک بشوئی از عنا****پیش خدایگان تو را بیش کند ثناگری

غزل شماره 391: دلم خاک تو شد گو باش من خون می‌خورم باری

دلم خاک تو شد گو باش من خون می‌خورم باری****ز دست این دل خاکی به دست خون درم باری
مرا مهره به کف ماند تو را داو روان حاصل****تو نو نو کعبتین میزن که من در ششدرم باری
گر از من رخ نهان کردی سپاس حق کنون کردم****سپاس زندگانی نیست بی‌تو بر سرم باری
مرا گر خال گندم‌گونت جوجو می‌کند گو کن****من آن جو سنگ خالت را به صد جان می‌خرم باری
مپوش آن رخ ز من کآخر ز من نگزیرد آن رخ را****که آن رخ آینه سیماست من خاکسترم باری
مرا دردی است ناپرسان مپرس از من که سربسته****چه شب‌ها زنده می‌دارم چه تب‌ها می‌برم باری
چو آهی برکشم از دل مگو ای دوست دشمن خور****چه جای دشمن است ای دوست خود را می‌خورم باری
دلم گر باز می‌ندهی دل دیگر به وامم ده****که بر خاک عراق این بار بی‌دل نگذرم باری
جهان گفتی سفالی دان که خاقانی است ریحانش****جهان را گرچه ریحانم تو را خاک درم باری
به لشکرگاه دارم روی وبر سلطان فشانم جان****گر آن دریاست وین خورشید من نیلوفرم باری

غزل شماره 392: اذا ما الطیر غنت فی‌الصباح

اذا ما الطیر غنت فی‌الصباح****اجب داعی معاطاة الملاح
هوا پر خندهٔ شیرین صبح است****بیار آن گریهٔ تلخ صراحی
ارق فضلاتها فالارض عطلی****تحلیها بوشی او وشاح
قبای صبح را مشکین زره زن****به موی زلف ترکان سلاحی
سیر نوالدیک عن عین‌السکاری****ویشدو کالسکاری و هو صباح
صلاح از می سر رشته کند گم****صلائی درده ار مرد صلاحی
کان الدار و الکاسات دارت****ریاض اللهو حفت بالاقاحی
توئی تو راح را خاقانیا اهل****قفای عقل زن گر مرد راحی
به شروان شاخ اخستان تیمن****تری سعدالسعود علی‌النواحی

غزل شماره 393: تعاطی الکاس من شان الصبوح

تعاطی الکاس من شان الصبوح****فسق بالراح یا ریحان روحی
ببین هم‌چون لبت خندان رخ صبح****بده چون اشک من جام صبوحی
هواک الکاس الذی لاتستفت فیها****ولاتخفی الهوی خوف الفضوح
لبت می در می است و نوش در نوش****بنامیزد فتوح اندر فتوحی
جرحت القلب فاسق الراح صرفا****فاصفاها قصاصا للجروح
سخن‌ها تازه کن خاقانی ایراک****کهن شد قول‌های بوالفتوحی

غزل شماره 394: ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی

ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی****فالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی
ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی****آن جام سفالی کو و آن راوق ریحانی
لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی****یزدادلها صبغ فی احمرها القانی
مجلس ز پری‌رویان چون بزم سلیمانی****باغنهٔ داودی مرغان خوش الحانی
یا یوسف عللنی ادلامک اخوانی****کم من علل تشفی من غایة الاحزانی
شو گوش خرد برکش چون طفل دبستانی****تا پیر مغان بینی در بلبله گردانی
اقبلت علی وصلی و احتلت لهجرانی****این القدم الاولی این النظر الثانی
خاقانی اگر خواهی کز عشق سخن‌رانی****کم زن همه عالم را پس گو کم خاقانی
چون بر ملک مشرق عید گهر افشانی****العبد نویس از جان بر تختهٔ پیشانی

غزل شماره 395: یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحم

یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحم****حتی تجلی الصبح لی فی‌الساترین المعلم
جام صبوحی ده قوی چون صبح بنمود از نوی****بوئی چو باد عیسوی رنگ چو اشک مریمی
هات من الدن دما فاشرب هنیا فی‌الملا****فالنفس من قبل الصبی ربت جنانا بالدم
خون خورده‌ای نه مه پسر خون رزان می خور دگر****کاین آدمی را آبخور خون است مسکین آدمی

غزل شماره 396: قم بکرة و خذها با کورة الحیات

قم بکرة و خذها با کورة الحیات****فالدیک قدینادی هات السلاف هات
در جام زیبقی کن گوگرد سرخ ذاتی****آن کیمیای جان‌ها وان گوهر نباتی
راحا کعین دیک اصفی من الفرات****فالدیک فی اذان والکاس فی الصلوة
لب تشنگان جان را سیارهٔ حیاتی****بل یوسفان دل را از چاه غم نجاتی
هات‌الصبوح فاشرب مستدرک الفوات****انعم بها صبوحی واجمع بهاشتات
می خواه و دیو دل باش ارچه ملک صفاتی****از سرزنش چه ترسی نه قاضی‌القضاتی
حفت الیک روحی حتی انحنت قناتی****لاالخیر فی حیاتی لاالضر من مماتی
خاقانیا چو دیدی از عمر بی‌ثباتی****نطع هوس برافشان پندار شاه ماتی
وصف خدایگان خوان گر مرد معجزاتی****اقبال پادشه را از سیل حادثاتی

غزل شماره 397: از روی تو فروزد شمع سرای عیسی

از روی تو فروزد شمع سرای عیسی****وز عارض تو خیزد نور شب تجلی
ای صید دام حسنت شیران روز میدان****وی مست جام عشقت مردان راه معنی
آتش پرست رویت جان هزار زردشت****بستهٔ صلیب زلفت عقل هزار عیسی
رضوان به روی تو دید این تیره خاکدان را****گفت اینت خوب جائی، خوشتر ز خلد ماوی
هر دل که رفت نزهت در باغ زلفت آرد****دارد چراگه جان در زیر شاخ طوبی
ای بی‌نمک به هجران خوش کن به وصل عیشم****دانی مزه ندارد بی‌تو ابای دنیی
با من که هست جانی مانده ز دست قهرت****در پای تو فشاندم، کردی قبول یانی
خاقانی از دل و جان برخی روی تو شد****گرچه ز وصلت او را دولت نداد برخی

غزل شماره 398: چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی

چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی****چو عمر نامده هم اعتماد را به نشایی
عزیز بودی چون عمر و همچو عمر برفتی****چو عمر رفته ز دستم نداند آنکه کی آیی
مرا چو عمر جوانی فریب دادی رفتی****تو همچو عمر جوانی، برو نه اهل وفایی
دلم تو را و جهان را وداع کرد به عمری****که او به ترک سزا بود و تو به هجر سزایی
چو عمر نفس‌پرستان که بر محال گذشت آن****برفتی از سر غفلت نپرسمت که کجایی
تو را به سلسلهٔ صبر خواستم که ببندم****ولی تو شیفته چون عمر بیش بند نپایی
ز دست عمر سبک پای سرگران به تو نالم****که عمر من ز تو آموخت این گریخته پایی
تو هم‌چو روزی بسیار نارسیده بهی ز آن****که عمر کاهی اگرچه نشاط دل بفزایی
مرا ز تو همه عمر است ماتم همه روزه****که هم‌چو عید به سالی دوبار روی نمایی
چو عمر رفته به محنت که غم فزاید یادش****به یاد نارمت ایرا که یادگار بلایی
چو روز فرقت یاران که نشمرند ز عمرش****ز عمر نشمرم آن ساعتی که پیش من آیی
ز خوان وصل تو کردم خلال و دست بشستم****به آب دیده ز عشقت که زهر عمر گزایی
مرا به سال مزن طعنه گر کهن شده سروم****که تو به تازگی عمر هم‌چو گل به نوایی
تویی که نقب زنی در سرای عمر و به آخر****نه نقد وقت بری کیسهٔ حیات ربایی
چنان که از دیت خون بود حیات دوباره****دوباره عمر شمارم که یابم از تو جدایی
من از غم تو و از عمر سیر گشتم ازیرا****چو غم نتیجهٔ عمری چو عمر دام بلایی
به عمرم از تو چه اندوختم جزین زر چهره****به زر مرا چه فریبی که کیمیای جفایی
برو که تشنهٔ دیرینه‌ای به خون من آری****نپرسم از تو که چون عمر زود سیر چرایی
تنم ببندی و کارم به عمرها نگشایی****که کم عیاری اگرچه چو عمر بیش بهایی

غزل شماره 399: دیوانه شوم چون تو پری‌وار نمایی

دیوانه شوم چون تو پری‌وار نمایی****در سلسلهٔ زلف پری مار نمایی
خورشیدی آنگه به شب آیی عجب این است****شب روز نماید چو تو دیدار نمایی
گرچه به شب آئینه نشاید نگریدن****در تو نگرم کینه دیدار نمایی

غزل شماره 400: لاله رخا سمن برا سرو روان کیستی

 

لاله رخا سمن برا سرو روان کیستی****سنگ‌دلا، ستم‌گرا، آفت جان کیستی
تیر قدی کمان کشی زهره رخی و مهوشی****جانت فدا که بس خوشی جان و جهان کیستی
از گل سرخ رسته‌ای نرگس دسته بسته‌ای****نرخ شکر شکسته‌ای پسته دهان کیستی
ای تو به دلبری سمر، شیفتهٔ رخت قمر****بسته به کوه بر کمر، موی میان کیستی
دام نهاده می‌روی مست ز باده می‌روی****مشت گشاده می‌روی سخت کمان کیستی
شهد و شکر لبان تو جمله جهان از آن تو****در عجبم به جان تو تاخود از آن کیستی

بعدی                                         قبلی

دسته بندي: شعر, افضل‌الدین خاقانی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد