فوج

احمد شاملو
امروز پنجشنبه 16 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

برگزیده اشعار احمد شاملو4

شبانه

میانِ خورشیدهای همیشه

زیباییِ تو

لنگری ست

خورشیدی که

از سپیده دمِ همه ستارگان

بی نیازم می کند.

 

نگاهت

شکستِ ستمگری ست

نگاهی که عریانیِ روحِ مرا

از مِهر

جامه یی کرد

بدانسان که کنونم

شبِ بی روزنِ هرگز

چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.

 

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روزِ دیگری ست

 

آنک چشمانی که خمیرْمایه ی مِهر است!

وینک مِهرِ تو:

نبردْافزاری

تا با تقدیرِ خویش پنجه در پنجه کنم.

 

 

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزیمتِ نا به هنگامم گزیری نبود

چنین انگاشته بودم.

 

آیدا فسخِ عزیمتِ جاودانه بود.

 

 

میانِ آفتاب های همیشه

زیباییِ تو

لنگری ست

نگاهت

شکستِ ستم گری ست

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روزِ دیگری ست.

 

شهریور 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من و تو، درخت و بارون ...

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می کنه

میونِ جنگلا تاقم می کنه.

 

تو بزرگی مثِ شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی

مثِ شب.

 

خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.

تازه، وقتی بره مهتاب و

هنوز

شبِ تنها

باید

راهِ دوری رو بره تا دَمِ دروازه ی روز

مثِ شب گود و بزرگی

مثِ شب.

 

تازه، روزم که بیاد

تو تمیزی

مثِ شبنم

مثِ صبح.

 

تو مثِ مخملِ ابری

مثِ بوی علفی

مثِ اون ململِ مه نازکی:

اون ململِ مه

که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میونِ موندن و رفتن

میونِ مرگ و حیات.

 

مثِ برفایی تو.

تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه

مثِ اون قله ی مغرورِ بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...

 

 

من باهارم

تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار،

نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می کنه

میونِ جنگلا تاقم می کنه.

 

مهرِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من و تو...

من و تو یکی دهانیم

که با همه آوازش

به زیباتر سرودی خواناست.

 

من و تو یکی دیدگانیم

که دنیا را هر دَم

در منظرِ خویش

تازه تر می سازد.

 

نفرتی

از هرآنچه بازِمان دارد

از هرآنچه محصورِمان کند

از هرآنچه واداردِمان

که به دنبال بنگریم،

 

دستی

که خطی گستاخ به باطل می کشد.

 

 

من و تو یکی شوریم

از هر شعله یی برتر،

که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست

چرا که از عشق

رویینه تنیم.

 

 

و پرستویی که در سرْپناهِ ما آشیان کرده است

با آمدشدنی شتابناک

خانه را

از خدایی گم شده

لبریز می کند.

 

23 دیِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراسِ من باری همه از مردن در سرزمینی ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد.

 

 

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی افکندن

 

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

 

دیِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خفتگان

به مناسبتِ بیستمین سالِ قیامِ دلیرانه ی گتتوی شهرِ ورشو

از آن ها که رویاروی

با چشمانِ گشاده در مرگ نگریستند،

از برادرانِ سربلند،

در محله ی تاریک

یک تن بیدار نیست.

 

از آن ها که خشمِ گردن کش را در گِرهِ مشت های خالیِ خویش فریاد کردند،

از خواهرانِ دلتنگ،

در محله ی تاریک

یک تن بیدار نیست.

 

از آن ها که با عطرِ نانِ گرم و هیاهوی زنگِ تفریح بیگانه ماندند

چرا که مجالِ ایشان در فاصله ی گهواره و گور بس کوتاه بود،

از فرزندانِ ترس خورده ی نومید،

در محله ی تاریک

یک تن بیدار نیست.

 

ای برادران!

شماله ها فرود آرید

شاید

که چشمِ ستاره یی

به شهادت

در میانِ این هیاکلِ نیمی از رنج و نیمی از مرگ که در گذرگاهِ رؤیای ابلیس به خلأ پیوسته اند

تصویری چنان بتواند یافت

که شباهتی از یهوه به میراث برده باشد.

 

 

اینان مرگ را سرودی کرده اند.

اینان مرگ را

چندان شکوهمند و بلند آواز داده اند

که بهار

چنان چون آواری

بر رگِ دوزخ خزیده است.

 

ای برادران!

این سنبله های سبز

در آستانِ درو سرودی چندان دل انگیز خوانده اند

که دروگر

از حقارتِ خویش

لب به تَحَسُر گَزیده است.

 

مشعل ها فرود آرید که در سراسرِ گتتوی خاموش

به جز چهره ی جلادان

هیچ چیز از خدا شباهت نبرده است.

اینان به مرگ از مرگ شبیه ترند.

اینان از مرگی بی مرگ شباهت برده اند.

سایه یی لغزانند که

چون مرگ

بر گستره ی غمناکی که خدا به فراموشی سپرده است

جنبشی جاودانه دارند.

 

16 اسفندِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می گردد

نه در خیال، که رویاروی می بینم

سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.

 

خاطره ام که آبستنِ عشقی سرشار است

کیفِ مادر شدن را

در خمیازه های انتظاری طولانی

مکرر می کند.

 

 

خانه یی آرام و

اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

تا نخستین خواننده ی هر سرودِ تازه باشی

چنان چون پدری که چشم به راهِ میلادِ نخستین فرزندِ خویش است؛

چرا که هر ترانه

فرزندی ست که از نوازشِ دست های گرمِ تو

نطفه بسته است...

میزی و چراغی،

کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده،

و بوسه یی

صله ی هر سروده ی نو.

 

و تو ای جاذبه ی لطیفِ عطش که دشتِ خشک را دریا می کنی،

حقیقتی فریبنده تر از دروغ،

با زیبایی ات باکره تر از فریب که اندیشه ی مرا

از تمامیِ آفرینش ها بارور می کند!

در کنارِ تو خود را

من

کودکانه در جامه ی نودوزِ نوروزیِ خویش می یابم

در آن سالیانِ گم، که زشت اند

چرا که خطوطِ اندامِ تو را به یاد ندارند!

 

 

خانه یی آرام و

انتظارِ

پُراشتیاقِ تو تا نخستین خواننده ی هر سرودِ نو باشی.

 

خانه یی که در آن

سعادت

پاداشِ اعتماد است

و چشمه ها و نسیم

در آن می رویند.

 

بامش بوسه و سایه است

و پنجره اش به کوچه نمی گشاید

و عینک ها و پستی ها را در آن راه نیست.

 

بگذار از ما

نشانه ی زندگی

هم زباله یی باد که به کوچه می افکنیم

تا از گزندِ اهرمنانِ کتاب خوار

که مادربزرگانِ نرینه نمای خویش اند امانِمان باد.

 

تو را و مرا

بی من و تو

بن بستِ خلوتی بس!

که حکایتِ من و آنان غمنامه ی دردی مکرر است:

که چون با خونِ خویش پروردمِشان

باری چه کنند

گر از نوشیدنِ خونِ منِشان

گزیر نیست؟

 

 

تو و اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

من و خانه مان

میزی و چراغی...

 

آری

در مرگ آورترین لحظه ی انتظار

زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال می گیرم.

در رؤیاها و

در امیدهایم!

 

24 اردیبهشتِ 1342

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تکرار

جنگلِ آینه ها به هم در شکست

و رسولانی خسته بر این پهنه ی نومید فرود آمدند

که کتابِ رسالتِشان

جز سیاهه ی آن نام ها نبود

که شهادت را

در سرگذشتِ خویش

مکرر کرده بودند.

 

 

با دستانِ سوخته

غبار از چهره ی خورشید سترده بودند

تا رخساره ی جلادانِ خود را در آینه های خاطره بازشناسند.

تا دریابند که جلادانِ ایشان، همه آن پای در زنجیرانند

که قیامِ درخون تپیده ی اینان

چنان چون سرودی در چشم اندازِ آزادیِ آنان رُسته بود،

همه آن پای در زنجیرانند که، اینک!

بنگرید

تا چگونه

بی ایمان و بی سرود

زندانِ خود و اینان را دوستاق بانی می کنند،

بنگرید!

بنگرید!

 

 

جنگلِ آینه ها به هم درشکست

و رسولانی خسته بر گستره ی تاریک فرود آمدند

که فریادِ دردِ ایشان

به هنگامی که شکنجه بر قالبِشان پوست می درید

چنین بود:

« کتابِ رسالتِ ما محبت است و زیبایی ست

تا بلبل های بوسه

بر شاخِ ارغوان بسرایند.

 

شوربختان را نیک فرجام

 

بردگان را آزاد و

نومیدان را امیدوار خواسته ایم

تا تبارِ یزدانیِ انسان

سلطنتِ جاویدانش را

بر قلمروِ خاک

بازیابد.

کتابِ رسالتِ ما محبت است و زیبایی ست

تا زهدانِ خاک

از تخمه ی کین

بار نبندد.»

 

 

جنگلِ آیینه فروریخت

و رسولانِ خسته به تبارِ شهیدان پیوستند،

و شاعران به تبارِ شهیدان پیوستند

چونان کبوترانِ آزادْپروازی که به دستِ غلامان ذبح می شوند

تا سفره ی اربابان را رنگین کنند.

 

و بدین گونه بود

که سرود و زیبایی

زمینی را که دیگر از آنِ انسان نیست

بدرود کرد.

 

گوری ماند و نوحه یی.

و انسان

جاودانه پادربند

به زندانِ بندگی اندر

بمانْد.

 

25 اسفندِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چهار سرود برای آیدا

1

سرودِ مردِ سرگردان

مرا می باید که در این خمِ راه

در انتظاری تاب سوز

سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم،

چرا که سرانجام

امید

از سفری به دیرانجامیده باز می آید.

 

به زمانی اما

ای دریغ!

که مرا

بامی بر سر نیست

نه گلیمی به زیرِ پای.

 

از تابِ خورشید

تفتیدن را

سبویی نیست

تا آبش دهم،

و برآسودنِ از خستگی را

بالینی نه

که بنشانمش.

 

 

مسافرِ چشم به راهی های من

بی گاهان از راه بخواهد رسید.

 

ای همه ی امیدها

مرا به برآوردنِ این بام

نیرویی دهید!

29 اردیبهشتِ 1342

 

2

سرودِ آشنایی

کیستی که من

اینگونه

به اعتماد

نامِ خود را

با تو می گویم

کلیدِ خانه ام را

در دستت می گذارم

نانِ شادی هایم را

با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو

اینچنین آرام

به خواب می روم؟

 

 

کیستی که من

اینگونه به جد

در دیارِ رؤیاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

29 اردیبهشتِ 1342

 

 

3

کدامین ابلیس

تو را

اینچنین

به گفتنِ نه

وسوسه می کند؟

یا اگر خود فرشته یی ست

از دامِ کدام اهرمن ات

بدینگونه

هُشدار می دهد؟

 

تردیدی ست این؟

یا خود

گام ْصدای بازپسین قدم هاست

که غُربت را به جانبِ زادگاهِ آشنایی

فرود می آیی؟

 

30 اردیبهشتِ 1342

 

 

4

سرود برای سپاس و پرستش

بوسه های تو

گنجشکَکانِ پُرگوی باغ اند

و پستان هایت کندوی

کوهستان هاست

و تنت

رازی ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با من اش در میان می گذارند.

 

تنِ تو آهنگی ست

و تنِ من کلمه یی که در آن می نشیند

تا نغمه یی در وجود آید:

سرودی که تداوم را می تپد.

 

در نگاهت همه ی مهربانی هاست:

قاصدی که زندگی را خبر می دهد.

 

و در سکوتت همه ی صداها:

فریادی که بودن را تجربه می کند.

31 اردیبهشتِ 1342

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ پنجم

1

سرودِ پنجم سرودِ آشنایی های ژرف تر است.

سرودِ اندُه گزاری های من است و

اندوه گساریِ او.

نیز

این

سرودِ سپاسی دیگر است

سرودِ ستایشی دیگر:

ستایشِ دستی که مضرابش نوازشی ست

و هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه می نوازد [و این سخن چه قدیمی ست!].

دستی که همچون کودکی

گرم است

و رقصِ شکوهمندی ها را

در کشیدگیِ سرْانگشتانِ خویش

ترجمه می کند.

 

آن لبان

از آن پیش تر که بگوید

شنیدنی ست.

 

آن دست ها

بیش از آنکه گیرنده باشد

می بخشد.

 

آن چشم ها

پیش از آنکه نگاهی باشد

تماشایی ست.

 

و این

پاسداشتِ آن سرودِ بزرگ است

که ویرانه را

به نبردِ با ویرانی به پای می دارد.

 

لبی

دستی و چشمی

قلبی که زیبایی را

در این گورستانِ خدایان

به سانِ مذهبی

تعلیم می کند.

 

امیدی

پاکی و ایمانی

زنی

که نان و رختش را

در این قربانگاهِ بی عدالت

برخیِ محکومی می کند که منم.

 

 

2

جُستن اش را پا نفرسودم:

به هنگامی که رشته ی دارِ من از هم گسست

چنان چون فرمانِ بخششی فرود آمد.

هم در آن هنگام

که زمین را دیگر

به رهاییِ من امیدی نبود

و مرا به جز این

امکانِ انتقامی

که بداندیشانه بی گناه بمانم!

 

جُستن اش را پا نفرسودم.

نه عشقِ نخستین

نه امیدِ آخرین بود

نیز

پیامِ ما لبخندی نبود

نه اشکی.

همچنان که، با یکدیگر چون به سخن در آمدیم

گفتنی ها را همه گفته یافتیم

چندان که دیگر هیچ چیز در میانه

ناگفته نمانده بود.

 

 

3

خاک را بدرودی کردم و شهر را

چرا که

او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.

 

آسمان را بدرود کردم و مهتاب را

چرا که او، نه عطرِ ستاره نه آوازِ آسمان بود.

 

نه از جمعِ آدمیان نه از خیلِ فرشتگان بود،

که اینان هیمه ی دوزخ اند

و آن یکان

در کاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلوده

خدای را

تسبیح می گویند.

 

سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:

« ای شعرهای من، سروده و ناسروده!

سلطنتِ شما را تردیدی نیست

اگر او به تنهایی

خواننده ی شما باد!

چرا که او بی نیازیِ من است از بازارگان و از همه ی خلق

نیز از آن کسان که شعرِ مرا می خوانند

تنها بدین انگیزه که مرا به کُندفهمیِ خویش سرزنشی کنند!

 

چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته ام.»

 

 

4

اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم

 

در روشنایی زیبا

در تاریکی زیباست.

در روشنایی دوسترش می دارم.

و در تاریکی دوسترش می دارم.

 

من به خلوتِ خویش از برایش شعرها می خوانم

که از سرِ احتیاط هرگزا بر کاغذی نبشته نمی شود.

چرا که چون نوشته آید و بادی به بیرونش افکند

از غضب پوست بر اندامِ خواننده بخواهد درید.

 

گرچه از قافیه های لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛

[از آنگونه قافیه ها بر گذرگاهِ هر مصراع،

که پنداری حاکمی خُل ناقوس بانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است

تا چون رهگذری پا به پای اندیشه های فرتوتِ پیزُری چُرت زنان می گذرد

پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند

تا از یاد نبرد که حاکمِ شهر کیست]

اما خشمِ خواننده ی آن شعرها،

از نبودِ ناقوس بانانِ خرگردنی از آنگونه نیست.

نیز نه ازآنروی که زنگوله ی وزنی چرا به گردنِ این استر آونگ نیست

تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند.

نیز نه بدان سبب که فی المثل

شعری از اینگونه را غزل چرا نامیده ام:

 

 

5

غزلِ درود و بدرود

 

با درودی به خانه می آیی و

با بدرودی

خانه را ترک می گویی.

ای سازنده!

لحظه ی عمرِ من

به جز فاصله ی میانِ این درود و بدرود نیست:

 

این آن لحظه ی واقعی ست

که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد.

نوسانی در لنگرِ ساعتی ست

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

 

گامی ست پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار می کند.

تداومی ست که زمانِ مرا می سازد

لحظه هایی ست که عمرِ مرا سرشار می کند.

 

 

6

باری، خشم خواننده ازآنروست که ما حقیقت و زیبایی را با معیارِ او نمی سنجیم

و بدینگونه آن کوتاه اندیش از خواندنِ هر شعر سخت تهی دست بازمی گردد.

 

روزی فی المثل، قطعه یی ساز کرده بر پاره ی کاغذی نوشتم

که قضا را، باد، آن پاره کاغذ به کوچه درافکند،

پیشِ پای سیاه پوش مردی که از گورستان بازمی آمد

به شبِ آدینه، با چشمانی سُرخ و برآماسیده چرا که بر تربتِ والدِ خویش بسیار گریسته بود.

 

و این است آن قطعه که بادِ سخن چین با آن به گورِ پدر گریسته در میان نهاد:

 

 

7

به یک جمجمه

پدرت چون گربه ی بالغی

می نالید

و مادرت در اندیشه ی دردِ لذتناکِ پایان بود

که از رهگذرِ خویش

قنداقه ی خالیِ تو را

می بایست

تا از دلقکی حقیر

بینبارد،

و ای بسا به رؤیای مادرانه ی منگوله یی

که بر قبه ی شب کلاه تو می خواست دوخت.

 

باری

و حرکتِ گاهواره

از اندامِ نالانِ پدرت

آغاز شد.

 

 

گورستانِ پیر

گرسنه بود،

و درختانِ جوان

کودی می جُستند!

 

ماجرا همه این است

آری

ورنه

نوسانِ مردان و گاهواره ها

به جز بهانه یی

نیست.

 

 

اکنون جمجمه ات

عُریان

بر همه آن تلاش و تکاپوی بی حاصل

فیلسوفانه

لبخندی می زند.

به حماقتی خنده می زند که تو

از وحشتِ مرگ

بدان تن دردادی:

به زیستن

با غُلی بر پای و

غلاده یی بر گردن.

 

 

زمین

مرا

و تو را و اجدادِ ما را به بازی گرفته است.

و اکنون

به انتظارِ آن که جازِ شلخته ی اسرافیل آغاز شود

هیچ به از نیشخند زدن نیست.

 

اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبید

حتا به گونه ی حلاجان،

چرا که میانِ تمامیِ سازها

سُرنا را بسی ناخوش می دارم.

 

 

8

من محکومِ شکنجه یی مضاعفم:

اینچنین زیستن،

و اینچنین

در میانِ شما زیستن

با شما زیستن

که دیری دوستارِتان بوده ام.

 

 

من از آتش و آب

سر درآوردم.

از توفان و از پرنده.

من از شادی و درد

سر درآوردم،

گُلِ خورشید را اما

هرگز ندانستم

که ظلمت گردانِ شب

چگونه تواند شد!

 

 

دیدم آنان را بی شماران

که دل از همه سودایی عُریان کرده بودند

تا انسانیت را از آن

عَلَمی کنند

و در پسِ آن

به هر آنچه انسانی ست

تُف می کردند!

 

دیدم آنان را بی شماران،

و انگیزه های عداوتِشان چندان ابلهانه بود

که مُردگانِ عرصه ی جنگ را

از خنده

بی تاب می کرد؛

و رسم و راهِ کینه جویی شان چندان دور از مردی و مردمی بود

که لعنتِ ابلیس را

بر می انگیخت...

 

 

ای کلادیوس ها!

من برادرِ اوفلیای بی دست وپایم؛

و امواجِ پهنابی که او را به ابدیت می بُرد

مرا به سرزمینِ شما افکنده است.

 

 

9

دربه درتر از باد زیستم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید.

 

ای تیزخرامان!

لنگیِ پای من

از ناهمواریِ راهِ شما بود.

 

 

10

برویم ای یار، ای یگانه ی من!

دستِ مرا بگیر!

سخنِ من نه از دردِ ایشان بود،

خود از دردی بود

که ایشانند!

 

اینان دردند و بودِ خود را

نیازمندِ جراحات به چرک اندر نشسته اند.

و چنین است

که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی

کمر به کین ات استوارتر می بندند.

 

برویم ای یار، ای یگانه ی من!

برویم و، دریغا! به هم پاییِ این نومیدیِ خوف انگیز

به هم پاییِ این یقین

که هر چه از ایشان دورتر می شویم

حقیقتِ ایشان را آشکاره تر

در می یابیم!

 

 

با چه

عشق و چه به شور

فواره های رنگین کمان نشا کردم

به ویرانه رباطِ نفرتی

که شاخسارانِ هر درختش

انگشتی ست که از قعرِ جهنم

به خاطره یی اهریمن شاد

اشارت می کند.

 

و دریغا ای آشنای خونِ من ای همسفرِ گریز!

آن ها که دانستند چه بی گناه در این دوزخِ بی عدالت سوخته ام

در شماره

از گناهانِ تو کم ترند!

 

 

11

اکنون رَخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید.

آسمانِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن

تویی.

 

آسمانِ روشن

سرپوشِ بلورینِ باغی

که تو تنها گُلِ آن، تنها زنبورِ آنی.

باغی که تو

تنها درختِ آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی.

 

ای آسمان و درخت و باغِ من، گُل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای آن

تویی.

 

 

12

این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن می گوید.

زمین آبستنِ روزی دیگر است.

این است زمزمه ی سپیده

این است آفتاب که بر می آید.

 

تک تک، ستاره ها آب می شوند

و شب

بریده بریده

به سایه های خُرد تجزیه می شود

و در پسِ هر چیز

پناهی می جوید.

 

و نسیمِ خنکِ بامدادی

چونان نوازشی ست.

 

 

عشقِ ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

نه به شبان و

نه به روز،

و جنبش و شورِ حیات

یک دَم در آن فرو نمی نشیند.

 

هنگامِ آن است که دندان های تو را

در بوسه یی طولانی

چون شیری گرم

بنوشم.

 

 

تا دستِ تو را به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم

از کدامین صحرا

از کدامین دریا می بایدم گذشت

تا بگذرم.

 

روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

[به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامه ی گذشته را با شبی که در گذر است

به فراموشیِ بادِ شبانه سپرده ام]،

از برای آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.

تو باد و شکوفه و میوه یی، ای همه ی فصولِ من!

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی

را آغاز کنم.

 

11 تیرِ 1342

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آیدا در آینه

لبانت

به ظرافتِ شعر

شهوانی ترینِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندارِ غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورتِ انسان درآید.

 

و گونه هایت

با دو شیارِ مورّب،

که غرورِ تو را هدایت می کنند و

سرنوشتِ مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتظارِ صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سربلند را

از روسبی خانه های دادوستد

سربه مُهر بازآورده ام.

 

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

 

 

و چشمانت رازِ آتش است.

 

و عشقت پیروزیِ آدمی ست

هنگامی که به جنگِ تقدیر می شتابد.

 

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریزِ از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکیِ آسمان را متهم می کند.

 

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

 

در من زندانیِ ستمگری بود

که به آوازِ زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

 

 

توفان ها

در رقصِ عظیمِ تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه ی رگ هایت

آفتابِ همیشه را طالع می کند.

 

بگذار چنان از خواب برآیم

که کوچه های شهر

حضورِ مرا دریابند.

 

دستانت آشتی است

و دوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد

برده شود.

 

پیشانی ات آینه یی بلند است

تابناک و بلند،

که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می نگرند

تا به زیباییِ خویش دست یابند.

 

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند.

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گواراتر کند؟

 

تا در آیینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وارِ در قالبِ آدمی

که پیکرت جز در خُلواره ی ناراستی نمی سوزد!

حضورت بهشتی ست

که گریزِ از جهنم را توجیه می کند،

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان و دروغ

شسته شوم.

 

و سپیده دم با

دست هایت بیدار می شود.

 

بهمنِ 1342

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میعاد

در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می دارم.

 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمانِ بلند و کمانِ گشاده ی پُل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راهِ آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن.

 

 

در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می دارم.

 

در آن دوردستِ بعید

که رسالتِ اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شورِ تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرومی نشیند

و هر معنا قالبِ لفظ را وامی گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایانِ سفر،

تا به هجومِ کرکس هایِ پایان اش وانهد...

 

 

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.

 

در فراسوهای پیکرهایِمان

با من وعده ی دیداری بده.

 

اردیبهشتِ 1343

شیرگاه

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جاده، آن سویِ پُل

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

 

قطاری که نیم شبان نعره کشان از دِهِ ما می گذرد

آسمانِ مرا کوچک نمی کند

و جاده یی که از گُرده ی پُل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

 

آدم ها و بوی ناکیِ دنیاهاشان

یکسر

دوزخی ست در کتابی

که من آن را

لغت به لغت

از بَر کرده ام

تا رازِ بلندِ انزوا را

دریابم

رازِ عمیقِ چاه را

از ابتذالِ عطش.

 

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

در آن سوی پُلِ دِه

که به خمیازه ی خوابی جاودانه دهان گشوده است

و سرگردانی های جُستجو را

در شیب گاهِ گُرده ی خویش

از کلبه ی پابرجای ما

به پیچِ دوردستِ جاده

می گریزاند.

 

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

 

 

حقیقتِ ناباور

چشمانِ بیداری کشیده را بازیافته است:

رؤیای دلپذیرِ زیستن

در خوابی پادرجای تر از مرگ،

از آن پیش تر که نومیدیِ انتظار

تلخ ترین سرودِ تهی دستی را باز خوانده باشد.

 

و انسان به معبدِ ستایش های خویش

فرود آمده است.

 

 

انسانی در قلمروِ شگفت زده ی نگاهِ من

در قلم روِ

شگفت زده ی دستانِ پرستنده ام.

انسانی با همه ابعادش فارغ از نزدیکی و بُعد

که دستخوشِ زوایای نگاه نمی شود.

 

با طبیعتِ همه گانه بیگانه یی

که بیننده را

از سلامتِ نگاهِ خویش

در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمتِ او

تأثیر نیست

و نگاه ها

در آستانِ رؤیتِ او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

می ریزند...

 

 

انسان

به معبدِ ستایشِ خویش بازآمده است.

انسان به معبدِ ستایشِ خویش

بازآمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست.

 

اردیبهشتِ 1343

شیرگاه

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ققنوس در باران

سفر

به بانوی صبر و ایثار

آنوش سرکیسیان کَتز

 

خدای را

مسجدِ من کجاست

ای ناخدای من؟

در کدامین جزیره ی آن آبگیرِ ایمن است

که راهش

از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟

 

 

از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم

با نخستین شام سفر،

که مزرعِ سبزِ آبگینه بود.

 

و با کاهشِ شب

که پنداری

در تنگه ی سنگی

جای

خوش تر داشت

به دریایی مرده درآمدیم

با آسمان سربیِ کوتاهش

که موج و باد را

به سکونی جاودانه

مسخ کرده بود،

و آفتابی رطوبت زده

که در فراخیِ بی تصمیمیِ خویش

سرگردانی می کشید و

در تردیدِ میانِ فرونشستن و برخاستن

به ولنگاری

یله بود.

 

 

ما به سختی در هوای گندیده ی طاعونی دم می زدیم و

عرق ریزان

در تلاشی نومیدانه

پارو می کشیدم

بر پهنه ی خاموشِ دریای پوسیده

که سراسر

پوشیده ز اجسادی ست

که چشمانِ ایشان

هنوز

از وحشتِ توفانِ بزرگ

برگشاده است

و از آتشِ خشمی که به هر جنبنده در نگاهِ ایشان است

نیزه های شکن شکنِ تُندر

جُستن می کند.

 

 

و تنگاب ها

و دریاها.

 

تنگاب ها

و دریاهای دیگر...

 

 

آنگاه به دریایی جوشان در آمدیم

با گرداب های هول

و خرسنگ های تفته

که خیزاب ها

بر آن

می جوشید.

 

« اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست

هرگز هیچ آدمیزاده را

تابِ سفری اینچنین

نیست!»

 

چنین گفتی

با لبانی که مدام

پنداری

 

نامِ گلی را

تکرار می کنند.

 

و از آن هنگام که سفر را لنگر برگرفتیم

اینک کلام تو بود از لبانی

که تکرار بهار و باغ است.

 

و کلام تو در جانِ من نشست

و من آ ن را

حرف

به حرف

باز

گفتم.

کلماتی که عطرِ دهانِ تو را داشت.

 

و در آن دوزخ

که آبِ گندیده

دود کنان

بر تابه های تفته ی سنگ

می سوخت

رطوبتِ دهانت را

از هر یکانِ حرف

چشیدم.

 

و تو به چربدستی

کشتی را

بر دریای دمه خیزِ جوشان

می گذرانیدی.

و کشتی

با سنگینیِ سیّالش،

با غژّاغژِّ دکل های بلند

که از بار غرور بادبان ها پَست می شد

در گذارِ از دیوارهای پوکِ پیچان

به کابوسی می مانست

که در تبی سنگین

می گذرد.

 

 

امّا

چندان که روزِ بی آفتاب

به زردی نشست،

از پس تنگابی کوتاه

راه

به دریایی دیگر بردیم

که به پاکی

گفتی

زنگیان

غم غربت را در کاسه ی مرجانی آن گریسته اند و من اندوهِ ایشان را و تو اندوهِ مرا.

 

 

و مسجدِ من

در جزیره یی ست

هم از این دریا.

اما کدامین جزیره، کدامین جزیره، نوحِ من ای ناخدای من؟

تو خود آیا جُستجوی جزیره را

از فرازِ کشتی

کبوتری پرواز می دهی؟

یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟

که در این دریا بار

همه چیزی

به صداقت

از آب

تا مهتاب

گسترده است،

و نقره ی کدرِ فَلسِ ماهیان

در آب

ماهی دیگر است

در آسمانی

باژگونه

 

 

در گستره ی خلوتی ابدی

در جزیره ی بکری

فرود آمدیم.

 

گفتی:

« اینت سفر، که با مقصود فرجامید:

سختینه یی به سرانجامی خوش!»

 

و به سجده

من

پیشانی بر خاک نهادم.

 

 

خدای را

نا خدای من!

مسجد من کجاست؟

در کدامین دریا

کدامین جزیره؟

آنجا که من از خویش برفتم تا در پای

تو سجده کنم

و مذهبی عتیق را

چونان مومیایی شده یی از فراسوهای قرون

به وِردگونه یی

جان بخشم.

 

مسجدِ من کجاست؟

 

با دستهای عاشقت

آنجا

مرا

مزاری بنا کن!

 

آذر 1344

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مجله ی کوچک

به عباس جوانمرد

1

آه، تو می دانی

می دانی که مرا

سرِ بازگفتنِ بسیاری حرف هاست.

هنگامی که کودکان

در پسِ دیوارِ باغ

با سکه های فرسوده

بازی کهنه ی زندگی را

آماده می شوند.

 

می دانی

تو می دانی

که مرا

سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است

از کدامین درد.

 

 

2

دوره های مجله ی کوچک

کارنامه ی بردگی

با جلدِ زرکوبش...

 

ای دریغ! ای دریغ

که فقر

چه به آسانی احتضارِ فضیلت است

به هنگامی که

تو را

از بودن و ماندن

گزیر نیست.

 

ماندن

آری!

و اندوهِ خویشتن را

شامگاهان

به چاهساری متروک

درسپردن،

فریادِ دردِ خود را

در نعره ی توفان

رها کردن،

و زاریِ جانِ بی قرار را

با هیاهوی باران

درآمیختن.

 

ماندن

آری

ماندن

و به تماشا نشستن

آری

به تماشا نشستن

دروغ را

که عمر

چه شاهانه می گذارد

به شهری که

ریا را

پنهان نمی کنند

و صداقتِ همشهریان

تنها

در همین است.

 

 

3

به هنگامی که همجنس باز و قصاب

بر سرِ تقسیمِ لاشه

خنجر به گلوی یکدیگر نهادند

من جنازه ی خود را بر دوش داشتم

و خسته و نومید

گورستانی می جُستم.

 

کارنامه ی من

«کارنامه ی بردگی»

بود:

دوره های مجله ی کوچک

با جلدِ زرکوبش!

 

 

دریغا که فقر

ممنوع ماندن است

از توانایی ها

به هیأتِ محکومیتی؛

ورنه، حدیثِ به هر گامی

ستاره ها را

درنوشتن.

 

ورنه حدیث شادی و

از کهکشان ها

برگذشتن،

لبخنده و

از جرقه ی هر دندان

آفتابی زادن.

 

 

4

صبحِ پاییزی

دررسیده بود

با بوی گرسنگی

در رهگذرها

و مجله ی کوچک

در دست ها

با جلدِ طلاکوبش.

 

لوطی و قصاب

بر سرِ واپسین کفاره ی مُردنِ خلق

دست وگریبان بودند و

مرا

به خفّتِ از خویش

تابِ نظر کردن در آیینه نبود:

احساس می کردم که هر دینار

نه مزدِ شرافتمندانه ی کار،

که به

رشوت

لقمه یی ست گلوگیر

تا فریاد برنیارم

از رنجی که می برم

از دردی که می کشم

 

 

5

ماندن به ناگزیر و

به ناگزیری

به تماشا نشستن

که روتاتیف ها

چگونه

بزرگ ترینِ دروغ ها را

به لقمه هایی بس کوچک

مبدل می کنند.

 

و دَم فروبستن آری

به هنگامی که سکوت

تنها

نشانه ی قبول است و رضایت.

 

دریغا که فقر

چه به آسانی

احتضارِ فضیلت است

به هنگامی که تو را

از بودن و ماندن

چاره نیست؛

بودن و ماندن

و رضا و پذیرش.

 

 

6

در پسِ دیوارِ باغ

کودکان

با سکه های کهنه بِسوده

بازیِ زندگی را

آماده می شوند...

 

آه، تو می دانی

می دانی که مرا

سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است

از کدامین درد.

 

23 اسفندِ 1344

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چشم اندازی دیگری

با کلیدی اگر می آیی

تا به دستِ خود

از آهنِ تفته

قفلی بسازم.

 

گر باز می گذاری در را،

تا به همتِ خویش

از سنگ پاره سنگ

دیواری برآرم.

 

باری

دل

در این برهوت

دیگرگونه چشم اندازی می طلبد.

 

 

قاطع و بُرّنده

تو آن شکوهپاره پاسخی،

به هنگامی که

اینان همه

نیستند

 

جز سؤالی

خالی

به بلاهت.

 

 

هم بدانگونه که باد

در حرکتِ شاخساران و برگ ها،

از رنگ های تو

سایه یی شان باید

گر بر آن سرند

که حقیقتی یابند.

 

هم به گونه ی باد

که تنها

از جنبشِ شاخساران و برگ ها

 

و عشق

کز هر کُناکِ تو

 

 

باری

دل

در این برهوت

دیگرگونه چشم اندازی می طلبد.

 

خردادِ 1345

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

Postumus

1

سنگ

برای سنگر،

آهن

برای شمشیر،

جوهر

برای عشق...

 

 

در خود به جُستجویی پیگیر

همت نهاده ام

در خود به کاوش ام

در خود

ستمگرانه

من چاه می کَنَم

من نقب می زنم

من حفر می کُنَم.

 

 

در آوازِ من

زنگی بیهوده هست

بیهوده تر از

تشنجِ احتضار:

این فریادِ بی پناهی زندگی

از ذُروه ی دردناکِ یأس

به هنگامی که مرگ

سراپا عُریان

با شهوتِ سوزانش به بسترِ او خزیده است و

جفتِ فصل ناپذیرش

 

تن

روسبیانه

به تفویضی بی قیدانه

نطفه ی زهرآگینش را پذیرا می شود.

 

 

در آوازِ من

زنگی بیهوده هست

بیهوده تر از تشنجِ احتضار

که در تلاشِ تاراندنِ مرگ

با شتابی دیوانه وار

باقیمانده ی زندگی را مصرف می کند

تا مرگِ کامل فرارسد.

پس زنگِ بلندِ آوازِ من

به کمالِ سکوت می نگرد.

 

 

سنگر برای تسلیم

آهن برای آشتی

جوهر

برای

مرگ!

15 مردادِ 1345

 

 

2

از بیم ها پناهی جُستم

به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و

در پسِ هر دیوار

کینه یی عطشان بود

گوش با آوای پای رهگذری،

و لُختیِ هر خنجر

غلافِ سینه یی می جُست،

و با هر سینه ی مهربان

داغِ خونینِ حسرت بود.

 

تا پناهی از بیم ام باشد

محرابی نیافتم

تا پناهی

از ریشخندِ امیدم باشد.

 

سهمی را که از خدا داشتم

دیری بود تا مصرف کرده بودم.

پس، صعودِ روان را از تنِ خویش نردبانی کردم.

به گشاده دستی دست به مصرفِ خود گشودم

تا چندان که با فرازِ تیزه فرودآیم خود را به تمامی رها کرده باشم.

تا مرا گُساریده باشم تا به قطره ی واپسین.

پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفرتوشه و پای ابزار.

من، مرا خورش بود و پوشش بود.

به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانه های زخمین و پایَکانِ پُرآبله.

تا به استخوان سودم اش.

چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود.

لاجرم به تنهایی ِ خود وانهادمش به گونه یِ مُردارْلاشه یی.

تا در آن فراز از هر آنچه جِسرگونه یی باشد میانِ فرودستی و جان،

پیوندی بر جای بنماند.

 

تن، خسته ماند و رهاشده؛

نردبانِ صعودی بی بازگشت ماند.

 

جان از شوقِ فصلی از این دست

خروشی کرد.

 

 

پس به نظاره نشستم

دور از غوغای آزها و نیازها.

و در پاکیِ خلوتِ خویش نظر کردم که بیشه یی باران شُسته را می مانست.

در نشاطِ دورماندگی از شارستانِ نیازهای فرومایه ی تن نظر کردم و در شادی ِ جانِ رهاشده.

و در پیرامنِ خویش به هر سویی

نظر کردم.

و در خطِ عبوسِ باروی زندانِ شهر نظر کردم.

و در نیزه های سبزِ درختانی نظر کردم که به اعماق رُسته بود

و آزمندانه به جانبِ خورشید می کوشید

و دستانِ عاشقش در طلبی بی انقطاع از بلندیِ انزوای من برمی گذشت.

 

و من چون فریادی به خود بازگشتم

و به سرشکستگی در خود فروشکستم.

و من در خود فروریختم، چنان که آواری در من.

و چنان که کاسه ی زهری

در خود فروریختم.

 

دریغا مسکین تنِ من! که پَستَش کردم به خیالی باطل

که بلندی ِ روح را به جز این راه نیست.

 

آنک تنم، به خواری بر سرِ راه افکنده!

وینک سپیدارها که به سرفرازی از بلندیِ انزوای من بر می گذرد

گرچه به انجامِ کار، تابوت اگر نشود اجاقِ پیرزنی را هیمه خواهد بود!

وینک باروی سنگی ِ زندان،

به اعماق رُسته و از بلندی ها برگذشته،

که در کومه های آزاده مردم از این سان به پستی می نگرد،

و امید و جسارت را در احشاءِ سیاهِ خویش می گوارد!

 

« آه، باید که بر این اوجِ بی بازگشت

در تنهایی بمیرم!»

 

 

بر دورترین صخره ی کوهساران، آنک «هفت خواهران»اند

که در دل ْافساییِ غروبی چنین بیگاه،

در جامه های سیاهِ بلند، شیون کردن را آماده می شوند.

 

ستارگان سوگند می خورند گر از ایشان بپرسی که مرا دیده اند

به هنگامی که بر جنازه ی خویش می گریستم و

بر شاخسارانِ آسمان

که می خشکید

چرا که ریشه هایش در قلبِ من بود و

من

مُرداری بیش نبودم

که دور از خویشتن

با خشمی به رنگِ عشق

به حسرت

بر دوردستِ بلندِ تیزه

نگرانِ جانِ اندُه گینِ خویش بود.

18 مردادِ 1345

 

 

3

بی خیالی و بی خبری.

 

تو بی خیال و بی خبری

و قابیل برادرِ خونِ تو

راه بر تو می بندد

از چار جانب

به خونِ تو

با پریده رنگی ِ گونه هایش

کز خشم نیست

آن قدر

کز حسد.

 

و تو را راهِ گریز نیست

نز ناتوانایی و

بربسته پایی

آن قدر

کز شگفتی.

 

 

شد آن زمان که به جادوی شور و حال

هر برگ را

بهاری می کردی

و چندان که بر پهنه ی آبگیرِ غوکان

نسیمِ غروبِ خزانی

زرین زرهی می گسترد

تو را

از تیغِ دریغ ها

ایمنی حاصل بود،

هر پگاهت به دعایی می مانست و

هر پسین

به اجابتی،

شادوَرزی

چه ارزان و

چه آسان بود و

عشق

چه رام و

چه زودبه دست!

 

 

به کدام صدا

به کدامین ناله

پاسخی خواهی گفت

وگر

نه به فریادی

به کدامین آواز؟

 

پریده رنگیِ شامگاهان

دنباله ی رو در سکوتِ فریادِ وحشتی رو در فزون است.

به کدامین فریاد

پاسخی خواهی گفت؟

20 مردادِ 1345

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پاییز

برای غلامحسین ساعدی

گویِ طلای گداخته

بر اطلسِ فیروزه گون

 

[سراسرِ چشم انداز

در رؤیایی زرین می گذرد.]

 

و شبحِ آزادْگَردِ هَیونی یال افشان،

که آخرین غبارِ تابستان را

کاهلانه

از جاده ی پُرشیب

بر می انگیزد.

 

و نقشِ رمه یی

بر مخملِ نخ نما

که به زردی

می نشیند.

 

 

طلا

و لاجورد.

 

طرحِ پیلی

در ابر و

احساسِ لذتی

از آتش.

 

چشم انداز را

سراسر

در آستانه ی خوابی سنگین

رؤیایی زرین می گذرد.

 

1345

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه های خاک

شعر، رهایی ست

شعر

رهایی ست

نجات است و آزادی.

 

تردیدی ست

که سرانجام

به یقین می گراید

و گلوله یی

که به انجامِ کار

شلیک

می شود.

آهی به رضای خاطر است

از سرِ آسودگی.

 

و قاطعیتِ چارپایه است

به هنگامی که سرانجام

از زیرِ پا

به کنار افتد

تا بارِ جسم

زیرِ فشارِ تمامیِ حجمِ خویش

درهم شکند،

اگر آزادیِ جان را

این

راهِ آخرین است.

 

 

مرا پرنده یی بدین دیار هدایت نکرده بود:

من خود از این تیره خاک

رُسته بودم

چون پونه ی خودرویی

که بی دخالتِ جالیزبان

از رطوبتِ جوباره یی.

 

این چنین است که کسان

مرا از آنگونه می نگرند

که نان از دست رنجِ ایشان می خورم

و آنچه به گندِ نفسِ خویش آلوده می کنم

هوای کلبه ی ایشان است؛

 

حال آنکه

چون ایشان بدین دیار فراز آمدند

آن

که چهره و دروازه بر ایشان گشود

من بودم!

 

1348

©

www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه

در خاموشیِ فروغ فرخ زاد

به جُستجوی تو

بر درگاهِ کوه می گریم،

در آستانه ی دریا و علف.

 

به جُستجوی تو

در معبرِ بادها می گریم

در چارراهِ فصول،

در چارچوبِ شکسته ی پنجره یی

که آسمانِ ابرآلوده را

قابی کهنه می گیرد.

. . . . . . . . . .

 

به انتظارِ تصویرِ تو

این دفترِ خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

 

 

جریانِ باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهرِ مرگ است.

 

و جاودانگی

رازش را

با تو در میان نهاد.

 

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:

بایسته و آزانگیز

گنجی از آن دست

که تملکِ خاک را و دیاران را

از اینسان

دلپذیر کرده است!

 

 

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی ِ آسمان می گذرد

متبرک باد نامِ تو!

 

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

 

29 بهمنِ 1345

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

پچپچه را

از آنگونه

سر به هم اندرآورده سپیدار و صنوبر

باری

که مگرْشان

به دسیسه سودایی در سر است

پنداری

که اسباب چیدن را به نجوایند

خود از این دست

به هنگامه یی

که جلوه ی هر چیز و همه چیز چنان است

که دشمنِ دژخویی

در کمین.

 

و چنان بازمی نماید که سکوت

به جز بایسته ی ظلمت نیست،

و به اقتضای شب است و سیاهی ست تنها

که صداها همه خاموش می شود

مگر شبگیر

از آن پیش تر که واپسین فغانِ «حق»

با قطره ی خونی به نای اش اندر پیچد ،

مگر ما

من و تو.

 

 

و بدین نمط

شب را غایتی نیست

نهایتی نیست

 

و بدین نمط

ستم را

واگوینده تر از شب

آیتی نیست.

 

اردیبهشت 1347

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با چشم ها

با چشم ها

ز حیرتِ این صبحِ نابجای

خشکیده بر دریچه ی خورشیدِ چارتاق

بر تارکِ سپیده ی این روزِ پابه زای،

دستانِ بسته ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

 

فریاد برکشیدم:

« اینک

چراغ معجزه

مَردُم!

تشخیصِ

نیم شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سویی به جای اگر

مانده ست آن قدر،

تا

از

کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمانِ شب

پروازِ آفتاب را !

 

با گوش های ناشنوایی تان

این طُرفه بشنوید:

در نیم پرده ی شب

آوازِ آفتاب را!»

 

« دیدیم

(گفتند خلق، نیمی)

پروازِ روشنش را. آری!»

 

نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند:

 

« با گوشِ جان شنیدیم

آوازِ روشنش را!»

 

باری

من با دهانِ حیرت گفتم:

 

« ای یاوه

یاوه

یاوه،

خلایق!

مستید و منگ؟

یا به تظاهر

تزویر می کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی.

ور تایبید و پاک و مسلمان

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی!»

 

 

هر گاوگَندچاله دهانی

آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:

 

« این گول بین که روشنیِ آفتاب را

از ما دلیل می طلبد.»

 

توفانِ خنده ها...

 

« خورشید را گذاشته،

می خواهد

با اتکا به ساعتِ شماطه دارِ خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نیمه نیز برنگذشته ست.»

 

توفانِ خنده ها...

 

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیرِ آتش در جانم

پیچید.

 

سرتاسرِ وجودِ مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره یی به تفتگیِ خورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخیِ تمامیِ دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

 

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقتِشان بود

احساسِ واقعیتِشان بود.

با نور و گرمی اش

مفهومِ بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش

مفهومِ بی فریبِ صداقت بود.

 

 

(ای کاش می توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتا

با نانِ خشکِشان.

و کاردهایشان را

جز از برایِ قسمت کردن

بیرون نیاورند.)

 

 

افسوس!

آفتاب

مفهومِ بی دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه یی

آنان را

اینگونه

دل

فریفته بودند!

 

 

ای کاش می توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.

 

ای کاش

می توانستم

یک لحظه می توانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم

این خلقِ بی شمار را،

گردِ حبابِ خاک بگردانم

تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست

و باورم کنند.

 

ای کاش

می توانستم!

 

1346

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شامگاهی

نظر در تو می کنم ای بامداد

که با همه ی جمع چه تنها نشسته ای!

 

تنها نشسته ام؟

نه

که تنها فارغ از من و از ما نشسته ام.

 

 

نظر در تو می کنم ای بامداد

که چه ویران نشسته ای!

 

ویران؟

ویران نشسته ام؟

آری،

و به چشم اندازِ امیدآبادِ خویش می نگرم.

 

 

نظر در تو می کنم ای بامداد، که تنها نشسته ای

کنارِ دریچه ی خُردت.

 

آسمانِ من

آری

سخت تنگ چشمانه به قالب آمد.

 

 

نظر در تو می کنم ای بامداد، که اندُه گنانه نشسته ای

کنارِ دریچه ی خُردی که بر آفاقِ مغربی می گشاید.

 

من و خورشید را هنوز

امیدِ دیداری هست،

هر چند روزِ من

آری

به پایانِ خویش نزدیک می شود.

 

 

نظر در تو می کنم ای بامداد...

 

1348

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هملت

بودن

یا نبودن...

 

بحث در این نیست

وسوسه این است.

 

 

شرابِ زهرآلوده به جام و

شمشیرِ به زهر آب دیده

در کفِ دشمن.

همه چیزی

از پیش

روشن است و حساب شده

و پرده

در لحظه ی معلوم

فرو خواهد افتاد.

 

پدرم مگر به باغِ جتسمانی خفته بود

که نقشِ من میراثِ اعتمادِ فریب کارِ اوست

و بسترِ فریبِ او

کامگاهِ عمویم!

[من این همه را

به ناگهان دریافتم،

با نیم نگاهی

از سرِ اتفاق

به نظّارگانِ تماشا]

 

اگر اعتماد

چون شیطانی دیگر

این هابیلِ دیگر را

به جتسمانی دیگر

به بی خبری لالا نگفته بود،

خدا را

خدا را!

 

 

چه فریبی اما،

چه فریبی!

که آن که از پسِ پرده ی نیمرنگِ ظلمت به

تماشا نشسته

از تمامی ِ فاجعه

آگاه است

و غمنامه ی مرا

پیشاپیش

حرف به حرف

بازمی شناسد.

 

 

در پسِ پرده ی نیمرنگِ تاریکی

چشم ها

نظاره ی دردِ مرا

سکه ها از سیم و زر پرداخته اند

تا از طرحِ آزادِ گریستن

در اختلالِ صدا و تنفسِ آن کس

که متظاهرانه

در حقیقت به تردید می نگرد

لذتی به کف آرند.

 

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام

مرا و عموی مرا

به تساوی

در برابرِ خویش به کُرنش می خوانند،

هرچند رنجِ من ایشان را ندا درداده باشد که دیگر

کلادیوس

نه نامِ عمّ

که مفهومی ست عام.

 

و پرده...

در لحظه ی محتوم...

 

 

با این همه

از آن زمان که حقیقت

چون روحِ سرگردانِ بی آرامی بر من آشکاره شد

و گندِ جهان

چون دودِ مشعلی در صحنه های دروغین

منخرینِ مرا آزرد،

بحثی نه

که وسوسه یی ست این:

 

بودن

یا

نبودن.

 

1348

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

و حسرتی

(به پاسخِ استقبالیه یی)

1

نه

این برف را

دیگر

سرِ بازایستادن نیست،

 

برفی که بر ابروی و به موی ما می نشیند

تا در آستانه ی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم

که به وحشت

از بلندِ فریادوارِ گُداری

به اعماقِ مغاک

نظر بردوزی.

 

باری

مگر آتشِ قطبی را

برافروزی.

که برقِ مهربانِ نگاهت

آفتاب را

بر پولادِ خنجری می گشاید

که می باید

به دلیری

با دردِ بلندِ شبچراغی اش

تاب آرم

به هنگامی که انعطافِ قلبِ مرا

با سختی ِ تیغه ی خویش

آزمونی می کند.

 

نه

تردیدی بر جای بِنمانده است

مگر قاطعیتِ وجودِ تو

کز سرانجامِ خویش

به تردیدم می افکند،

که تو آن جُرعه ی آبی

که غلامان

به کبوتران می نوشانند

از آن پیش تر

که خنجر

به گلوگاهِشان نهند.

 

 

2

کجایی؟ بشنو! بشنو!

من از آنگونه با خویش به مهرم

که بسمل شدن را به جان می پذیرم

بس که پاک می خواند این آبِ پاکیزه که عطشانش مانده ام!

بس که آزاد خواهم شد

از تکرارِ هجاهای همهمه

در کشاکشِ این جنگِ بی شکوه!

 

و پاکیزگی ِ این

آب

با جانِ پُرعطشم

 

کوچ را

همسفر خواهد شد.

و وجدان های بی رونق و خاموشِ قاضیان

که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند

به خود بازم می نهند.

 

 

3

منم آری منم

که از اینگونه تلخ می گریم

که اینک

زایشِ من

از پسِ دردی چهل ساله

در نگرانی ِ این نیمروزِ تفته

در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است.

 

در نگرانی ِ این لحظه ی یأس،

که سایه ها دراز می شوند

و شب با قدم های کوتاه

دره را می انبارد.

 

ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود

نوازش نبود و

بخشش نبود

که این

همه

پیروزیِ حسرت است،

بازآمدنِ همه بینایی هاست

به هنگامی که

آفتاب

سفر را

جاودانه

بار بسته است

و دیری نخواهد گذشت

که چشم انداز

خاطره یی خواهد شد

و حسرتی

و دریغی.

 

که در این قفس جانوری هست

از نوازشِ دستانت برانگیخته،

که از حرکتِ آرامِ این سیاه جامه مسافر

به خشمی حیوانی می خروشد.

 

 

4

با خشم و جدل زیستم.

و به هنگامی که قاضیان

اثباتِ آن را که در عدالتِ ایشان شایبه ی اشتباه نیست

انسانیت را محکوم می کردند

و امیران

نمایشِ قدرت را

شمشیر بر گردنِ محکوم می زدند،

محتضر را

سر بر زانوی خویش نهادم.

 

و به هنگامی که همگنانِ من

عشق را

در رؤیای زیستن

اصرار می کردند

 

من ایستاده بودم

تا زمان

لنگ لنگان

از برابرم بگذرد،

و اکنون

در آستانه ی ظلمت

زمان به ریشخند ایستاده است

تا منش از برابر بگذرم

و در سیاهی فروشوم

به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته

آنجا که تو ایستاده ای.

 

 

5

من درد بوده ام همه

من درد بوده ام.

گفتی پوست واره یی

استوار به دردی،

 

چونان طبل

خالی و فریادگر

[درونِ مرا

که خراشید

 

تام

تام از درد

بینبارد؟]

 

و هر اندامم از شکنجه ی فسفرینِ درد

مشخص بود.

در تمامتِ بیداریِ خویش

هر نماد و نمود را

با احساسِ عمیقِ درد

دریافتم.

 

 

عشق آمد و دردم از جان گریخت

خود در آن دَم که به خواب می رفتم.

آغاز از پایان آغاز شد.

 

تقدیرِ من است این همه، یا سرنوشتِ توست

یا لعنتی ست جاودانه؟

که این فروکشِ درد

خود انگیزه ی دردی دیگر بود؛

که هنگامی به آزادیِ عشق اعتراف می کردی

که جنازه ی محبوس را

از زندان می بردند.

 

نگاه کن، ای!

نگاه کن

که چگونه

فریادِ خشمِ من از نگاهم شعله می کشد

چنان که پنداری

تندیسی عظیم

با ریه های پولادینِ خویش

نفس می کشد.

 

از کجا آمده ای

ای که می باید

اکنونت را

این چنین

به دردی تاریک کننده

غرقه کنی!

از کجا آمده ای؟

 

و ملال در من جمع می آید

و کینه یی دَم افزون

به شمارِ حلقه های زنجیرم،

چون آب ها

راکد و تیره

که در ماندابی.

 

 

6

نفسِ خشم آگینِ مرا

تُند و بریده

در آغوش می فشاری

و من احساس می کنم که رها می شوم

و عشق

مرگِ رهایی بخشِ مرا

از تمامیِ تلخی ها

می آکند.

 

بهشتِ من جنگلِ شوکران هاست

و شهادتِ مرا پایانی نیست.

 

10 تیرماه 1347

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تمثیل

به پوران صلح کل و سیروس طاهباز

برای تمام صفا و محبتشان

در یکی فریاد

زیستن

[پروازِ عصیانی ِ فوّاره یی

که خلاصی اش از خاک

نیست

و رهایی را

تجربه یی می کند.]

 

و شُکوهِ مردن

در فواره ی فریادی

[زمینت

دیوانه آسا

با خویش می کشد

تا باروری را

دست مایه یی کند؛

که شهیدان و عاصیان

یارانند

که بارآوری را

بارانند

بارآورانند.]

 

زمین را

بارانِ برکت ها شدن

[مرگِ فوّاره

از این دست است.]

ورنه خاک

از تو

باتلاقی خواهد شد

چون به گونه ی جوبارانِ حقیر مُرده باشی.

 

 

فریادی شو تا باران

وگرنه

مُرداران!

 

20 مرداد 1347

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حکایت

اینک آهوبره یی

که مجالِ خود را

به تمامی

زمان مایه ی جُستجویش کردم.

 

 

خسته خسته و

پای آبله

تَنگ خُلق و

تهی دست

از پَست ْپُشته های سنگ

فرود می آیم

و آفتاب بر خط الرأسِ برترین پشته نشسته است

تا شب

چالاک تَرَک

بر دامنه دامن گُستَرَد.

 

 

 

اکنون کمندِ باطل را رها می کنم

که احساسِ بطلانش

خِفت

پنداری بر گردنِ من خود می فشارد،

که آنک آهوبره

آنک!

زیرِ سایبانِ من ایستاده است

کنارِ سبوی آب

و با زبانِ خشکش

بر جدارِ نمورِ سبو

لیسه می کشد؛

 

آهوبره یی

که مجالِ خود را به تمامی

زیان مایه ی جُستجویش کردم

و زلالی ِ محبتش

در خطوطِ مهربانی

که چشمانش را تصویر می کند

آشکار است.

 

 

آفتاب در آن سوی تپه

فروتر می نشیند.

مرا زمان مایه به آخر رسیده

که شب بر سرِ دست آمده است

و در سبو

جز به میزانِ سیرابیِ یک تن

آب نیست.

 

1347

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در آستانه

برای م. امید

نگر

تا به چشمِ زردِ خورشید اندر

نظر

نکنی

که ت افسون

نکند.

 

بر چشم های خود

از دستِ خویش

سایبانی کن

نظاره ی آسمان را

تا کلنگانِ مهاجر را

ببینی

که بلند

 

از چارراهِ فصول

در معبرِ بادها

رو در جنوب

همواره

در سفرند.

 

 

دیدگان را به دست

نقابی کن

تا آفتابِ نارنجی

به نگاهیت

افسون

نکند،

تا کلنگانِ مهاجر را

ببینی

بال دربال

که از دریاها همی گذرند.

از دریاها و

به کوه

که خوش به غرور ایستاده است؛

 

و به توده ی نمناکِ کاه

بر سفره ی بی رونقِ مزرعه؛

 

و به قیل و قالِ کلاغان

در خرمن جای متروک؛

 

و به رسم ها و

بر آیین ها،

بر سرزمین ها.

 

و بر بامِ خاموشِ تو

بر سرت؛

 

و بر جانِ اندُه گینِ تو

که غمین نشسته ای

هم از آنگونه

به زندانِ سال های خویش.

 

و چندان که بازپسین شعله ی شهپرهاشان

در آتشِ آفتابِ مغربی

خاکستر شود،

اندوه را ببینی

با سایه ی درازش

که پاهم پای غروب

لغزان

لغزان

به خانه درآید

و کنارِ تو

در پسِ پنجره بنشیند.

 

او به دستِ سپیدِ بیمارگونه

دستِ پیرِ تو را...

 

و غروب

بالِ سیاهش را...

 

1347

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شکفتن در مه

نامه

بدان زمان که شود تیره روزگار، پدر!

سراب و هستو روشن شود به پیشِ نظر.

 

 

مرا به جانِ تو از دیرباز می دیدم

که روزِ تجربه از یاد می بری یکسر

سلاحِ مردمی از دست می گذاری باز

به دل نمانَد هیچ ات ز رادمردی اثر

 

مرا به دامِ عدو مانده ای به کامِ عدو

بدان امید که رادی نهم ز دست مگر؟

نه گفته بودم صدره که نان و نور، مرا

گر از طریق بپیچم شرنگِ باد و شرر؟

 

کنون من ایدر در حبس و بندِ خصم نی اَم

که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر:

به سایه دستی بندم ز پای بگشاید

به سایه دستی بردارَدَم کلون از در.

 

من از بلندی ِ ایمانِ خویشتن ماندم

در این بلند که سیمرغ را بریزد پر.

چه درد اگر تو به خود می زنی به درد انگشت؟

چه سجن اگر تو به خود می کنی به سجن مقر؟

به پهن دریا دیدی که مردمِ چالاک

برآورند ز اعماقِ آبِ تیره دُرَر

 

به قصه نیز شنیدی که رفت و در ظلمات

کنارِ چشمه ی جاوید جُست اسکندر

هم این ترانه شنفتی که حق و جاهِ کسان

نمی دهند کسان را به تخت و در بستر.

 

نه سعدِ سلمانم من که ناله بردارم

که پستی آمد از این برکشیده با من بر.

 

چو گاهِ رفعتم از رفعتی نصیب نبود

کنون چه مویم کافتاده ام به پست اندر؟

 

مرا حکایتِ پیرار و پار پنداری

ز یاد رفته که با ما نه خشک بود نه تر؟

نه جخ شباهتِمان با درختِ باروری

که یک بدان سال افتاده از ثمر دیگر،

که سالیانِ دراز است کاین حکایتِ فقر

حکایتی ست که تکرار می شود به کرر.

 

نه فقر، باش بگویمت چیست تا دانی:

وقیح مایه درختی که می شکوفد بر

در آن وقاحتِ شورابه، کز خجالتِ آب

به تنگبالی بر خاک تن زند آذر!

 

تو هم به پرده ی مایی پدر. مگردان راه

مکن نوای غریبانه سر به زیر و

زبر.

چه ت اوفتاده؟ که می ترسی ار گشایی چشم

تو را مِس آید رؤیای پُرتلألؤِ زر؟

چه ت اوفتاده؟ که می ترسی ار به خود جُنبی

ز عرشِ شعله درافتی به فرشِ خاکستر؟

به وحشتی که بیفتی ز تختِ چوبیِ خویش

به خاک ریزدت احجارِ کاغذین افسر؟

 

تو را که کسوتِ زرتارِ زرپرستی نیست

کلاهِ خویش پرستی چه می نهی بر سر؟

تو را که پایه بر آب است و کارمایه خراب

چه پی فکندن در سیل بارِ این بندر؟

تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست

حدیثِ بادفروشان چه می کنی باور؟

 

حکایتی عجب است این! ندیده ای که چه سان

به تیغِ کینه فکندندِمان به کوی و گذر؟

چراغِ علم ندیدی به هر کجا کُشتند

زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟

 

زمین ز خونِ رفیقانِ من خضاب گرفت

چنین به سردی در سرخی ِ شفق منگر!

یکی به دفترِ مشرق ببین پدر، که نبشت

به هر صحیفه سرودی ز فتحِ تازه بشر!

 

 

بدان زمان که به گیلان به خاک و خون غلتند

به پایمردی، یارانِ من به زندان در،

مرا تو درسِ فرومایه بودن آموزی

که توبه نامه نویسم به کامِ دشمن بر؟

نجاتِ تن را زنجیرِ روحِ خویش کنم

ز راستی بنشانم فریب را برتر؟

ز صبحِ تابان برتابم ای دریغا روی

به شامِ تیره ی رو در سفر سپارم سر؟

قبای دیبه به مسکوکِ قلب بفروشم

شرف سرانه دهم وانگهی خرم جُلِ خر؟

 

 

مرا به پندِ فرومایه جانِ خود مگزای

که تفته نایدم آهن بدین حقیر آذر:

تو راهِ راحتِ جان گیر و من مقامِ مصاف

تو جای امن و امان گیر و من طریقِ خطر!

 

1333

زندانِ قصر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

که زندانِ مرا بارو مباد

که زندانِ مرا بارو مباد

جز پوستی که بر استخوانم.

 

بارویی آری،

اما

گِرد بر گِردِ جهان

نه فراگردِ تنهاییِ جانم.

 

آه

آرزو! آرزو!

 

 

پیازینه پوستوار حصاری

که با خلوتِ

خویش چون به خالی بنشینم

هفت دربازه فراز آید

بر نیاز و تعلقِ جان.

فروبسته باد

آری فروبسته باد و

فروبسته تر،

و با هر دربازه

هفت قفلِ آهن جوشِ گران!

 

آه

آرزو! آرزو!

 

1348

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عقوبت

برای ایرج گُُردی

میوه بر شاخه شدم

سنگپاره در کفِ کودک.

طلسمِ معجزتی

مگر پناه دهد از گزندِ خویشتنم

چنین که

دستِ تطاول به خود گشاده

منم!

 

 

بالابلند!

بر جلوخانِ منظرم

چون گردشِ اطلسیِ ابر

قدم بردار.

از هجومِ پرنده ی بی پناهی

چون به خانه بازآیم

پیش از آن که در بگشایم

بر تختگاهِ ایوان

جلوه یی کن

با رُخساری که باران و زمزمه است.

چنان کن که مجالی اَندَکَک را درخور است،

که تبردارِ واقعه را

دیگر

دستِ خسته

به فرمان

نیست.

 

 

که گفته است

من آخرین بازمانده ی فرزانگانِ زمینم؟

من آن غولِ زیبایم که در استوای شب ایستاده است

غریقِ زلالیِ همه آب های جهان،

و چشم اندازِ شیطنتش

خاستگاهِ ستاره یی ست.

 

در انتهای زمینم کومه یی هست،

آنجا که

پادرجاییِ خاک

همچون رقصِ سراب

بر فریبِ عطش

تکیه می کند.

 

در مفصلِ انسان و خدا

آری

در مفصلِ خاک و پوکم کومه یی نااستوار هست،

و بادی که بر لُجِّه ی تاریک می گذرد

بر ایوانِ بی رونقِ سردم

جاروب می کشد.

 

بردگانِ عالی جاه را دیده ام من

در کاخ های بلند

که قلاده های زرین به گردن داشته اند

و آزاده مَردُم را

در جامه های مرقع

که سرودگویان

پیاده به مقتل می رفته اند.

 

 

خانه ی من در انتهای جهان است

در مفصلِ خاک و

پوک.

 

با ما گفته بودند:

«آن کلامِ مقدس را

با شما خواهیم آموخت،

لیکن به خاطرِ آن

عقوبتی جانفرسای را

تحمل می بایدِتان کرد.»

 

عقوبتِ جانکاه را چندان تاب آوردیم

آری

که کلامِ مقدسِمان

باری

از خاطر

گریخت !

 

1349

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

صبوحی

برای م. آزرم

به پرواز

شک کرده بودم

به هنگامی که شانه هایم

از وبالِ بال

خمیده بود،

و در پاکبازیِ معصومانه ی گرگ

و میش

شب کورِ گرسنه چشمِ حریص

بال می زد.

 

به پرواز

شک کرده بودم من.

 

 

سحرگاهان

سِحرِ شیری رنگیِ نامِ بزرگ

در تجلی بود.

 

با مریمی که می شکفت گفتم: «شوقِ دیدارِ خدایت هست؟»

بی که به پاسخ آوایی برآرد

خستگی باز زادن را

به خوابی سنگین

فرو شد

همچنان

که تجلّی ساحرانه ی نامِ بزرگ؛

 

و شک

بر شانه های خمیده ام

جای نشینِ سنگینی ِ توانمندِ بالی شد

که دیگر بارَش

به پرواز

احساسِ نیازی

نبود.

 

1347 توس

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رستگاران

در غریوِ سنگینِ ماشین ها و اختلاطِ اذان و جاز

آوازِ قُمری ِ کوچکی را

شنیدم،

چنان که از پسِ پرده یی آمیزه ی ابر و دود

تابشِ تک ستاره یی.

 

 

آنجا که گنه کاران

با میراثِ کمرشکنِ معصومیتِ خویش

بر درگاهِ بلند

پیشانیِ درد

بر آستانه می نهند و

بارانِ بی حاصلِ اشک

بر خاک،

و رهایی و رستگاری را

از چارسویِ بسیطِ زمین

پای درزنجیر و گم کرده راه می آیند،

گوش بر هیبتِ توفانی ِ فریادهای نیاز و اذکارِ بی سخاوت بسته

دو قُمری

بر کنگره ی سرد

دانه در دهانِ یکدیگر می گذارند

و عشق

بر گردِ ایشان

حصاری دیگر است.

 

1349 توس

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

فصلِ دیگر

بی آنکه دیده بیند،

در باغ

احساس می توان کرد

در طرحِ پیچ پیچِ مخالف سرای باد

یأسِ موقرانه ی برگی که

بی شتاب

بر خاک می نشیند.

 

 

بر شیشه های پنجره

آشوبِ شبنم است.

ره بر نگاه نیست

تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

 

با آفتاب و آتش

دیگر

گرمی و نور نیست،

تا هیمه خاکِ سرد بکاوی

در

رؤیای اخگری.

 

 

این

فصلِ دیگری ست

که سرمایش

از درون

درکِ صریحِ زیبایی را

پیچیده می کند.

 

یادش به خیر پاییز

با آن

توفانِ رنگ و رنگ

که برپا

در دیده می کند!

 

 

هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،

خاموش نیست کوره

چو دی سال:

 

خاموش

خود

منم!

 

مطلب از این قرار است:

چیزی فسرده است و نمی سوزد

امسال

در سینه

در تنم!

 

1349

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرود برای مردِ روشن که به سایه رفت

قناعت وار

تکیده بود

باریک و

بلند

چون پیامی دشوار

که در لغتی

 

با چشمانی

از سوآل و

عسل

و رُخساری برتافته

از حقیقت و

باد.

 

مردی با گردشِ آب

مردی مختصر

که خلاصه ی خود بود.

 

خرخاکی ها در جنازه ات به سوءِظن می نگرند.

 

 

پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کند

تسمه از گُرده ی گاوِ توفان کشیده بود.

 

آزمونِ ایمان های کهن را

بر قفلِ معجرهای عتیق

دندان فرسوده بود.

 

بر پرت افتاده ترینِ راه ها

پوزار کشیده بود

رهگذری نامنتظر

که هر بیشه و هر پُل آوازش را می شناخت.

 

 

جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند

که روز را پیشباز می رفتی،

هرچند

سپیده

تو را

از آن پیش تر دمید

که خروسان

بانگِ سحر کنند.

 

 

مرغی در بال هایش شکفت

زنی در پستان هایش

باغی در درختش.

 

ما در عتابِ تو می شکوفیم

در شتابت

ما در کتابِ تو می شکوفیم

در دفاع از لبخندِ تو

که یقین است و باور است.

 

دریا به جُرعه یی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند.

 

تهران 1348

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پدران و فرزندان

هستی

بر سطح می گذشت

غریبانه

موج وار

دادش در جیب و

بی دادش بر کف

که ناموس و قانون است این.

 

 

زندگی

خاموشی و نشخوار بود و

گورزادِ ظلمت ها بودن

(اگر سرِ آن نداشتی

که به آتشِ قرابینه

روشن شوی!)

که درک

در آن کتابتِ تصویری

دو چشم بود

به کهنه پاره یی بربسته

(که محکومان را

از دیرباز

چنین بر دار کرده اند).

 

 

چشمانِ پدرم

اشک را نشناختند

چرا که جهان را هرگز

با تصورِ آفتاب

تصویر نکرده بود.

می گفت «عاری» و

خود نمی دانست.

فرزندان گفتند «نع!»

دیری به انتظار نشستند

از آسمان سرودی برنیامد

قلاده هاشان

بی گفتار

ترانه یی آغاز کرد

 

و تاریخ

توالی فاجعه شد.

 

1349

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ابراهیم در آتش

شبانه

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و

نه آفتاب،

ما

بیرونِ زمان

ایستاده ایم

با دشنه ی تلخی

در گُرده هایِمان.

 

هیچ کس

با هیچ کس

سخن نمی گوید

که خاموشی

 

به هزار زبان

در سخن است.

 

در مردگانِ خویش

نظر می بندیم

با طرحِ خنده یی،

و نوبتِ خود را انتظار می کشیم

بی هیچ

خنده یی!

 

15 فروردینِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

شب

برای که زیباست؟

 

شب و

رودِ بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرد.

 

و سوگوارانِ درازگیسو

بر دو جانبِ رود

یادآوردِ کدام خاطره را

با قصیده ی نفس گیرِ غوکان

تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هم آوازِ دوازده گلوله

سوراخ

می شود؟

 

 

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست؟

 

26 اسفندِ 1350

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نشانه

شغالی

گَر

ماهِ بلند را دشنام گفت

پیرانِشان مگر

نجات از بیماری را

تجویزی اینچنین فرموده بودند.

 

فرزانه در خیالِ خودی را

لیک

که به تُندر

پارس می کند،

گمان مدار که به قانونِ بوعلی

حتا

جنون را

نشانی از این آشکاره تر

به دست کرده باشند.

 

1352

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برخاستن

چرا شبگیر می گرید؟

 

من این را پرسیده ام

من این را می پرسم.

 

 

عفونتت از صبری ست

که پیشه کرده ای

به هاویه ی وَهن.

 

تو ایوبی

که از این پیش اگر

به پای

برخاسته بودی

خضروارت

به هر قدم

سبزینه ی چمنی

به خاک

می گسترد،

و بادِ دامانت

تندبادی

تا نظمِ کاغذینِ گُل بوته های خار

بروبد.

 

من این را گفته ام

همیشه

همیشه من این را می گویم.

 

25 تیرِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در میدان

آنچه به دید می آید و

آنچه به دیده می گذرد.

 

آنجا که سپاهیان

مشقِ قتال می کنند

گستره ی چمنی می تواند باشد،

و کودکان

رنگین کمانی

رقصنده و

پُرفریاد.

 

 

اما آن

که در برابرِ فرمانِ واپسین

لبخند می گشاید،

تنها

می تواند

لبخندی باشد

در برابرِ «آتش!»

 

1352

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

مردی چنگ در آسمان افکند،

هنگامی که خونش فریاد و

دهانش بسته بود.

 

خنجی خونین

بر چهره ی ناباورِ آبی!

 

عاشقان

چنینند.

 

 

کنارِ شب

خیمه برافراز،

اما چون ماه برآید

شمشیر

از نیام

 

 

برآر

و در کنارت

بگذار.

 

1352

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تابستان

پردگیانِ باغ

از پسِ معجر

عابرِ خسته را

به آستینِ سبز

بوسه یی می فرستند.

 

 

بر گُرده ی باد

گَرده ی بویی دیگر است.

 

درختِ تناور

امسال

چه میوه خواهد داد

تا پرندگان را

به قفس

نیاز

نماند؟

 

25 تیرِ 1351

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

کلیدِ بزرگِ نقره

در آبگیرِ سرد

شکسته ست.

دروازه ی تاریک

بسته ست.

 

« مسافرِ تنها !

با آتشِ حقیرت

در سایه سارِ بید

چشم انتظارِ کدام

سپیده دمی؟»

 

هلالِ روشن

در آبگیرِ سرد

شکسته ست

و دروازه ی نقره کوب

با هفت قفلِ جادو

بسته ست.

 

1349

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بعدی                          قبلی

دسته بندي: شعر,اشعار احمد شاملو,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد